قرآن کریمبه زبان فارسی

الباب الثامن — ذکرالسطان یستنزل‌الامان (بخش ۲)

فهرست این بخش (۱۵)در حکم راندن پادشاه · مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه · فی صفة‌العلماء و امراء الدولة القاهرة و صفة — غلمانه و جنده کثّرهم‌اللّٰه · ستایش امیرجلال‌الدولة ابوالفتح دولتشاه‌بن بهرامشاه — ابن مسعود اناراللّٰه براهینهم · فی وصف‌الحال و تمام مدایح السلطان والوزراء والقضاة · اندر مرح وزراء و صدور و قضاة گوید · اندر مدح صدرالامام تاج‌الوزراء — ابی‌محمدبن الحسن‌بن منصور گوید · در مدح نظام‌الملک ابونصر محمّدبن عبدالحمیدالمستوفی · مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه · اندر مدح اصحاب دیوان و ارباب قلم و مشایخ کثّرهم‌اللّٰه · در مدح اقضی‌القضاة جمال‌الدیّن ابوالقاسم — محمودبن محمّدِالاثیری · در مدح اقضی‌القضاة نجم‌الدّین ابوالمعالی‌بن — یوسف‌بن احمد الحدّادی · در مدح شیخ‌الامام جمال‌الدّین ابونصر — احمدبن محمّدبن سلیمان الصغانی · در مدح صدرالدّین شمس‌الائمه ابوطاهر عمر · فصل دیگر در مدایح سلطان اعزّاللّٰه نصره

در حکم راندن پادشاه

پایۀ قدر آن جهانی جویسایه و فرّ آسمانی جوی
همّت اندر نهاد عالی داردل ز کار زمانه خالی دار
دست از این آبهای جوی بشویشربت از آب حوض کوثری جوی
ملک باقی کمال ساز بُوَدملک دنیا خیال باز بود
نیست این ملک دهر را حاصلملک بقی طلب برآن نه دل
دل چه بندی در این سرای مجازهمت پست کی رسد به فراز
اوست مقصود هر دو عالم توزو تسلی رسد بدین غم تو
به سگان مان برای مرداریسایه و فرّ استخوان خواری
امر و نهی زمانه خوابی دانسرِ آبش تو چون سرابی دان
تشنه چون زی سراب روی نهادپشت اقبال در برو بگشاد
چکنی پنج روزه ملک خیالکز پی تست ملک عزّ و جلال
به سراب از سرِ طمع مشتابزانکه نبود سراب را پایاب
صدهزاران جنیبت اندر زینهست پیش سرای پردۀ دین
اوت ره داد اوت شه دارداوت برداشت او نگه دارد
تخت تو بر رخ زمین عارستگردن چرخ بهر این کارست
کام زخم زمانه کام تراستاشهب و ادهمش لگام تراست

مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه

پای برنه بر آسمان سرمستتیغ بهرامشاهی اندر دست
مه چو پیش آیدت سرش بشکنتیر اگر دم زند زبانش بکن
زخمه بستان ز پنجۀ ناهیدتاج بر نه به تارک خورشید
تیغ بیرون کن از کف بهرامتندی او به تیغ او کن رام
تیر بگشای کوری ابلیسهمچو برجاس کن رخ برجیس
بر گرای این کبود ایوان راتا نماید نهیب کیوان را
نحس کیوان به تیغ اعدا کشبستان سعد کنش چون زاوش
هم به نیروی بخت خرد بسایسر کیوان سپر به زیر دو پای
چون دوات تو دید بی‌تلبیسچون قلم سرنگون شود برجیس
باز برجیس را بکن دندانده به تاراج خانۀ کیوان
نیزه یک دم به سوی بالا کنهفت سیاره را ثریّا کن
زره آسمان ز سر برکشاختران را به طاعت اندر کش
میزبانی کن از درنگ اجلکرگس چرخ را به جدی و حمل
برّه و گاو را بدوز به تیرپس درانداز در تنور اثیر
از فلک زان سنان کوه افکنپنج‌پای دو روی را بر کن
قوّت و قوت را شرف نو کنشیر را داغ و خوشه را خو کن
چُستیی کن بکن به قوّت خویشاز ترازو زبان ز گزدم نیش
از شگرفی به تیر خوش نالهبر کمان دوز حلق بزغاله
شست را جای تیر شاهی کنآنگه از دلو دام ماهی کن
آنگهی چون به دستت آمد بختبر فلک نه چهار پایۀ تخت
تکيه بر مسند جلالی زنخیمه در ملک لایزالی زن
ملک افلاک را قراری دههریکی را تو اختیاری ده
دانی این کی شود مسلّم توچون شود جبرئیل آدم تو
ای ز دولت همیشه میمون توکیست اندر همه جهان چون تو
چون ترا هست بر سپهر و زمینملکی آراسته به دولت و دین
هرچه خواهی بکن به دولت توهست با دولت تو حشمت تو
چون گرفتی تو ملک روی زمینرای کن بر شدن به علّیّین
برکش از بهر عالم مطلقچرخ رازق را ز سر ارزق
جامۀ سوکواریش بستانخلعت شادمانیش پوشان
هردو عالم چو شد مسخّر توجمع شد جن و انس بر درِ تو
سوی دین خوان پری و مردم راپست کن دیو و دیو مردم را
خاصه آن را که نفس بد نیتشگوید ایطاست نقش قافیتش
نه نداری ز ملک سرمایهنه نداری ز شرع پیرایه
دین حق در حمایت تو شده‌ستشرع خوب از کفایت تو شده‌ست
شحنۀ شرع مصطفی شده‌ایزان زنا کردنی جدا شده‌ای
جان آن کز فنا نفرسودهاز تو در تربت است آسوده
چون رخ اندر نقاب خاک کشیدز امّت خود ترا بدان بگزید
تا دهی شرع را همی رونقدست باطل جدا کنی از حق
سایۀ کردگار زان شده‌ایشرع را حق‌گزار زان شده‌ای
دین و دولت عیال تیغ تواندکفر و الحاد در گریغ تواند
شاد باش ای امین بار خداییافته دین ز سیرت تو بهای
تا ز پنج و چهار بر نپریاز شش و هفت و هشت برنخوری
تا هوا را به زیر پی ننهیبر سرِ دل کلاه کی ننهی
چون هوا را به طبع کردی قمعاین همه گرددت به یک دم جمع
ملک دنیا همی نگویم منخال زنگی به خون نشویم من
چون به ترک جهان طین گفتیدُرّ تقوی به شرط دین سفتی
گوید آنگاه جان خیرالناسبه زبانِ سرور و استیناس
کی ز بیچون همیشه میمون توکیست اندر همه جهان چون تو
تا جهان باد شادمان بادیکز تو شد دین حق به آزادی
جز ترا نیست بر سپهر و زمینملکی آراسته به دولت و دین

فی صفة‌العلماء و امراء الدولة القاهرة و صفة

غلمانه و جنده کثّرهم‌اللّٰه

عالمانت چو تیغ چیره زبانعاملانت چو نیزه بسته میان
وین کمر بستگان که بر درِ توبگشادند جمله کشور تو
گرچه همواره تند و کین دارندتندی خود ز بهر دین دارند
گردن کس به خشم و کین نزنندچون علی جز به امر دین نزنند
چون علی زین دو آلتند دلیرمصحف شرع و صفحۀ شمشیر
نیست در غزو و در مقالتشانجز حدید و حدیث آلتشان
چون سرِ ملک جاودان دارندزین جهان این دو را بدان دارند
که ز شه سوی سجده گه پویندتنگری تنگری همی گویند
نه همه بت‌پرست چون کفّارنه همه حق‌پرست عابدوار
نیستشان جز دو کار در همه گاهسجدۀ کردگار و خدمت شاه
دوستان را مبارکند به فالدشمنان را همیشه رنج و وبال
از کف پای تا به تارک دلصدهزاران تنند با یک دل
تیغداران چو نیزه و چو سنانهمه برجسته و ببسته میان
جام بر کف بسان ناهیدندتیغ در دست همچو خورشیدند
به گه بزم همچو شمس و قمربه گه رزم شیر شرزۀ نر
زنگیانی که پاسبان تواندوز تفاخر بر آسمان تواند
گر سیاهند وگرچه کین دارندرای زی نظم ملك و دین دارند
همه بر پر دلند همچو انارهمه قد پر ز پنجه همچو چنار
بر ولی سعد و بر عدو شومندخصم را سنگ و دوست را مومند
لشکر از بهر ملک و دین بایدخود چنین‌اند وین چنین باید
از پی قهر دشمن و بدخواهگرد بستان ملک شاهنشاه
خیمه‌ها در ممالک فلکنددیو بندان چو لشکر ملکند
ملکی کو مسیح پی باشدجز ملک لشکریش کی باشد
شاد باش ای گزیده شاهنشاهلشکرت چون ستاره‌اند و تو ماه
گرزها را به تیغ ریزه کنندتیرها را به تیر نیزه کنند
جان خصمان ز تیغشان به نفیرملک را همچو تیر کرده به تیر
چون تنوره بزیر این طارمهمه آهن دهان و آتش دَم
برکشد عکس تیغشان به اثردلق کیمخت کوه را از سر
مرگ بازیچه پیش مردیشانگشته حیران ز هم نبردیشان
کرگدن هیبت‌اند و پیل اندامیافته دین ز تیغشان آرام
قدّشان همچو سرو نورستهجسمشان جمله با غنور رسته
همه چون حور و آدمی صورتهمه چون شیر و اژدها صولت
شست سیمین چو سوی تیر آرنداژدها را به تن اسیر آرند
شده اعدای ملک ازیشان خوهم چو ریش کهن ز شانۀ تو
تیغشان از برای جان و جهانتر چو سیحون و گرم چون سیحان
چشم بد دور زین سپاه و حشمکه نیند از قباد و رستم کم
همه بر بادپای گشته سوارکوه آهن تنند و جان اوبار
آن بشل پشه را کند پر لعلوین زند در هوا مگس را نعل
صدف دُرّ آن روان ملکهدف تیرشان کمان فلک
صفدرانی که محرم رازندسوی خصم تو ناوک اندازند
کز پی تارم شرانگیزانناوک از سر کنند شب خیزان
حصن فغفور ترک خرگاهیستحصن تو دعوت سحرگاهیست
تو چنانی که مادحت بستودورنه‌ای آن چنانت باید بود
گر چنینی برستی از آتشورنه‌ای باد روزگارت خوش
تا جهانست عزّ و جاه تو بادهفت اقلیم در پناه تو باد
جود و فرهنگ و عقل دین تو بادنقش جاوید بر نگین تو باد
من ستودم به طبع اینها راآسمان کردم این زمینها را
زانکه پیش تو مدح دیگر کسهست چون پای پیل و پرِّ مگس
همچو خورشید باش روشن رویعالم آرای و پادشاهی جوی
آفریننده باد یار تراکافرید او بزرگوار ترا

ستایش امیرجلال‌الدولة ابوالفتح دولتشاه‌بن بهرامشاه

ابن مسعود اناراللّٰه براهینهم

تا دل و دولتست و بیناییجود و فرهنگ و هنگ و والایی
باد بر دولت دو عالم شاهشاه و فرزند شاه دولتشاه
آنکه در روی اوست فرِّ ملوکاز پی جوی اوست جرّ ملوک
آن چو خورشید چرخ را در خوردوآن چو بدر فلک سفر پرورد
از پی قهر خویش و بدخواهانبندۀ شاه و خواجۀ شاهان
خامش و عادل و بهی چو ملکهشتم هفت پادشاه فلک
رنج دیده چو یوسف از پس نازدر غریبی و پادشا شده باز
چون سیاووش رفته زآفت نووآمده باز همچو کیخسرو
همچو یوسف به روز طفلی شاهقهر پرورده گشته از پی گاه
گرچه از غش نبود آلودهبوتۀ غربتش بپالوده
بود شاه غریب همچون جمبود خرد و بزرگ چون خاتم
خرد جرم و بزرگ فرمان بودراست چون خاتم سلیمان بود
خرد بود و جهان فراوان دیدمردم دیده بود از آن آن دید
مردم دیده بی‌نهان بینیهم به خُردی کند جهان بینی
نقطه‌ای نه و این جهان در ویذرّه‌ای نه و آسمان در وی
عمر او اندک و خرد بسیارهمچو چشم خرد شده بیدار
گرچه بسیار سال و مه نشمردنبود هیچ طفل بخرد خرد
دیده از دیدۀ پسندیدههمه کشور چو مردم دیده
جرم او خُرد بود چون اکسیرباز معنی بزرگ و قدر خطیر
فکرت او به خشندی و به خشماندک و دوربین چو مردم چشم
دولت از بهر میر دولتشاهجامه از مهر کرد و خانه ز ماه
فلک از بهر خدمت درِ اویگشته مانند تاج افسر اوی
چون توانست بندگی کردنپس بدانست بنده پروردن
چون پیمبر به یثرب افتادهآمده باز و مکه بگشاده
بوده خوب و نسیب چون یوسفهم به طفلی غریب چون یوسف
مایۀ روح صورت خوبشاو چو یوسف پدر چو یعقوبش
از درون هم چراغ و هم مونسوز برون هم شمامه هم مجلس
بوده بحر کفایتش ز صفابوده برّ درایتش ز وفا
آن یکی پُر جواهر احسانوآن دگر پُر بواهر برهان
روی و خویش چنان ملک دل سازخلق نیکوش منهی غمّاز
از برون گرچه نعت خون داردمشک غمّاز اندرون دارد
در کفش چون سنان کمر بنددخون همی ریزد و همی خنند
گر گریزد ز زشت و از نیکوبوی خلش بگوید اینک او
خلق او گویی از پی دل و دینباد زد کاروان خلّخ و چین
خلق او را که گویی از پی دلبنده گل شد چو بردمید از گِل
دلش از باغ آن جهانی بهخلقتش از آب زندگانی به
عزم و حزمش ازل فریب چو صدقخلق و خلقتش ابد شکیب چو عشق
آخر از برگ سوسن و گلزاربی‌نوا کی بُوَد نسیم بهار
تا چو خورشید بر دو عالم تافتهردو عالم به خدمتش بشتافت
صفت شید در دو ابرو داشتقوّت شیر در دو بازو داشت
چشم دولت بدو شده است قریرشاهی او همی کند تقریر
اوست اکنون سلالۀ شاهیدولت او را گزیده همراهی
زور و زر بهر خلق دار نبیلگل نباشد به رنگ و بوی بخیل
عقل او در سحرگه فضلاآفتابیست در شبِ عقلا
عدل او در ولایت تیمارچون نسیم سحر به فصلِ بهار
برگرفت از عطا و عدل و محلگفت و گو از میان عمر و اجل
لطف او هفت خوان اسرافیلقهر او چار میخ عزرائیل
دست رادش به جود پیوستنفارغ است از گشادن و بستن
پر گهر همچو گوش و گردن کانآب ظرفش ز روی و موی چکان
چون نماید به روح صورت رازچون زند بر فلک به خشم آواز
گرچه چشمست چرخ چون عبهرگوش گردد همه چو سیسنبر
چشم گوشست بهر آوازشگوش چشم است از پی رازش
گرچه با قامت کشیده رودعقل در راه او به دیده رود
ور ببیند جمال او را حوراز ریاض دل و حیاض حبور
کند از بهر زینت جاهشپرده داری خاک درگاهش
خرد و جان و طبع در فرماناین سه جوید همی ز عفوش امان
تا چه فرماید آن سپهر سرورچو گشاید ز روی پردۀ نور
بارۀ بخت او چو رخش قدرهرگز او در نیاید اندر سر
گردن گردنان به طوق سخاشخوش بود بسته بهر جود و عطاش
فلکی گرد نیک و بد می‌گردچون شدی قطب گرد خود می‌گرد
پدری کو چنین پسر داردجفت جان دیده‌ای به سر دارد
هرکجا آفتاب و دُر باشددر و بام از نظاره پر باشد
ای امیر بلند پایه چو مهرهمره عمر تست دور سپهر
نفخ صورست از تو جود و کرمدست بذل تو کور و مرده درم
ای بهی طلعت بهان فشانوی قوی طالع قوی فرمان
دست جود تو در شب دیجورپایدارست تا به روز نشور
زانکه تا خلق را خبر باشدشام بر دشمنت سحر باشد
منتهای بدی مَنی داندبرتری در فروتنی داند
نخوتش هرچه کم به نیروترقدرتش هرچه بیش خوش خوتر
همه رویش به عدل و دین باشددر امارت عمارت این باشد
دارد از یاد کرد منّت عاراینت نیکی کن فرامش کار
بذل او بر بگیر مقصور استلفظ او از چنین کنم دور است
بوسه جای سر و کله پایشمرجع آفتاب و مه رایش
خانۀ اوست خانۀ شاهیخانۀ مشتری بود ماهی
بندگانند شاه و یزدان رابنده‌تر پادشاه گیهان را
شاه را چشم از او شده روشنرام او شد زمانۀ توسن
این چنین ارج و این چنین تعظیمبرسد حکم او به هفت اقلیم
جود او شکر را کند زندهجاه او خلق را کند بنده
باد هردم برای مقصودششکّر شُکر بر سرِ جودش
یارب او را برای خوش نفسانبه قصارای آرزو برسان
سخنی گفتم از ثنای امیرآمد اکنون گه دعای وزیر

فی وصف‌الحال و تمام مدایح السلطان والوزراء والقضاة

چون از مدائح سلطان اعظم و شاهنشاه معظّم اعزّاللّٰه انصاره طرفی گفته آمد نه در خور مناقب وی چه در خور طبع قاصر و رای رکیک من بندۀ عاجز و چون بهمگی مناقب و خصال ستودۀ وی پادشاه خلّد اللّٰه ملکه نتوانستیم رسیدن عجز پیش آوردیم (و طریق اقتصار و اختصار سپردیم) و همان گفتیم که مهتر عالم و سیّد کائنات «و سرور موجودات» صلّی‌اللّٰه علیه و آله و سلّم در شب ملاقات در حضرت ربوبیت گفت لااحصی ثناء علیک انت کما اثنیت «علی نفسک» و بعد از آن به مناقب و فضائل وزراء و اصحاب قلم و شمائل قضاة و ائمۀ دین کثّرهم‌اللّٰه انجامیدیم و این کتاب را به پایان آوردیم و از هریکی طرفی و شمتی درخور رای قاصر و رکاکت طبع بلید خویش گفتیم و از ایزد جلّ ذکره درخواسته می‌آید تا مگر از جملۀ این ابیات یک بیت بر رای عالی اعلااللّٰه پسندیده آید و محلِّ قبول یابد که بدان یک بیت بندۀ ضعیف با حکمای اوّلین و آخرین مفاخرت کند چنانکه گوید:

از کبر من آسمان سای شود

اندر مدح وزراء و صدور و قضاة گوید

ای سنایی چو یافتی امکانبنمای اندرین سخن برهان
چون شدی فارغ از مدایح شاهبه سوی مدح خواجه آر پناه
خواجۀ خواجگان و جماعت دیوانسروران و گزیدگان زمان
بعد از آن مهتران و جمع قضاةشکرشان برتر از صیام و صلاة
سرفرازان مُلکت ایراننام‌داران خسرو توران
خسرو شرق را به هر کاریروز و شب نونهاده بازاری
خرّم از رایشان جهان یکسرعیب پنهان و آشکار هنر
چاکر ملک شاه شد مینوکه نبیند کسی در او آهو
گر ببینی تو ملکت غزنینباز نشناسی از بهشت برین
چون بُوَد شاه را نکو کردارمملکت را فزون شود مقدار
شاه و دستور هردو نیکورایهرچه بایست جمله داد خدای
شکر این نعمت بی‌اندازهکه شد اندر ممالکش تازه
که تواند گزارد برگو هینگشت جنّت حوالی غزنین
ای بزرگان غزنی و لوهورچشم بد زین زمانه بادا دور
یافتید آنچه بود حاجتتانگشت پذرفته آن عبادتتان
شه‌جوان و جهان جوان و زماندر امان همچو روضه‌های جنان
چون بود کردگار بخشندهبدهد هرچه خواست زو بنده
کام دلها میسّر است اکنونباد یارب از آنچه هست فزون
یارب این فضلهات بر بندهدار تا روز حشر پاینده

اندر مدح صدرالامام تاج‌الوزراء

ابی‌محمدبن الحسن‌بن منصور گوید

سرِ احرار سیّدالوزراکه ورا برگزید بار خدا
در محل کفایت و امکانصاحب صاحب ری و کرمان
راعی خاص و عام جمله عبادصاحب صاحب ری و کرمان
راعی خاص و عام جمله عبادصاحبی به ز صاحب عبّاد
نیست مانند او به هفت اقلیماز صدور جهان حدیث و قدیم
بری از عیب و هرچه باشد عاردر وزارت بسان صاحب غار
پیشوای صدور در عالمملک را رای او چو خاتم جم
ملکت از وی مرفّه و نازانهفت سیاره‌اش چو دم‌سازان
روزی جن و انس در کلکشوحی مُنزل سرشته در سلکش
ظلم و عدل از اشارتش حیرانظلم گریان و عدل ازو خندان
درو درگاه عقل و جان سر اوستنردبان پایۀ فلک در اوست
دیده از وی کمال خلق و ادبعقلش اکفی‌الکفاة کرده لقب
خطبه کرده زمانه بر شرفشآسمان دست بوس کرده کفش
دایه و مایۀ خرد قلمشقُبله و قبله جای جان قدمش
بر زمین آسمان امکانستبر فلک سایه‌بان رضوانست
عقل مدح و خطاب وی گویدعقل خود جز صواب کی گوید
آنکه حاتم اگر شود زندهشود از جان و دل ورا بنده
فطنت و ذهن پای بر جایشبرده تا عرش رایت رایش
باشد اندر نظام هردو سرایمرد صاحب حدیث و صاحب رای
اندر آن نیمه سنّت آرایستوندر این نیمه ملک پیرایست
بوده صاحب حدیث بهر خدایهست در شغل ملک صاحب رای
صاحب رای شه روّیت اوناصح دین شه طویّت او
مرد کز بهر دین خرد را باختباخردتر ازو خرد نشناخت
عالمی عاملست در ره دینکافی کاملست و با آیین
شد ترازوی دین وزارت اوزان بدو راست شد امارت او
در وزارت قویست بازوی اوزان سبب قلب خوان ترازوی او
هست در مجلس خداوندیبی‌بدان را به نیک پیوندی
مرد دین را شریعت آموزدشمع در پیش شمس نفروزد
خردی را که پیش حق یازدآن خرد پیش شرع دربازد
گر زند در صلاح ملک نفسنه ز خود کز خدای بیند بس
عالم از بهر بندگی کردناز فلک طوق ساخت در گردن
پس از این دهر پر امارت رانسخه زین در برد وزارت را
طینتش بر وفای دین مجبولطیبتش در صفای دل مشغول
بخشش او به وعده و به سؤالنه امل مال بل امل را مال
آفتاب آب آسمان تصویرماه دیدار و مشتری تأثیر
صورت و صیتش آشکار و نهانچشمۀ چشم چرخ و گوش جهان
دینش فارغ ز گوشمال زوالجاهش ایمن ز چشم زخم کمال
خط ندانم سیاه‌تر یا مویدل ندانم ظریف‌تر یا روی
چون دلت بود نافعی از توشاد شد جان شافعی از تو
زانکه در مذهبش قوی راییدست بر کار و پای بر جایی
در ره او خود از چو تو دلبندهیچ زن برنخاست از فرزند
آز با جود او چو ممتلیانپست همچون سبال جنبلیان
ظلم گریان ز عدل او شب و روزکه نشد بعد از آن به خود پیروز
آن وزیران که لاف عدل زدندپیش عدلش به ظلم نامزدند
تا برانداخت ظلم را خانهنیست در ملک غزنه ویرانه
ملک غزنین بهشت را ماندتا درو خواجه کار می‌راند
ظالمان را ز مملکت برکندفتنه در خاندان ظلم افکند
سال و مه در نظام دین کوشدکفر و بدعت ز بیم بخروشد
در صلابت درین زمان عمریستبنمای ای تن ار چنو دگریست
این مثابت بهرزه یافته نیستوین به بالای غیر بافته نیست
در ورع همچو شبلی صوفیدر نکت بوحنیفۀ کوفی
در حفاظ وفا یگانه شدستاختیار همه زمانه شدست
عیش عالم بدو شده تازههنر او گذشت از اندازه
شهر یاری تنی شد او جانستانس و جن مر ورا بفرمانست
روز و شب در صلاح کار جهانسال و مه زو بود قرار جهان
قبلۀ دانش است و جان شریفکس چنو نیست بردبار و لطیف
در زمانه به خط چنو کس نیستبا خطش خط مقله جز خس نیست
خواجۀ خواجگان هفت اقلیمکرده سلطان جهان بدو تسلیم
پادشاهان ز وی کله یابندبی‌رهان از لقاش ره یابند
همچو گردون همی کُله بخشدعفو بستاند و گنه بخشد
از هنر تاج گشته بر وزرادرِ او مأمن همه فضلا
تا که بنشست خواجه در بالشبالش آمد ز نار در بالش
شهر غزنین چه کرده بود از دادکه ورا زین صفت وزیری داد
زین سپس اهل غزنی از غم و رنجرسته گشت و نشست بر سرِ گنج
آن کز اندوه فقر می بگریستغم فراموش کرد و شاد بزیست
چون خدا راه حکم بگشایدحکمت خود به خلق بنماید
زین صفت پیشکار بنشاندکار عالم به حکم او راند
شاه بهرامشاه و خواجه وزیربرخی این چنین نکو تقدیر
شاه با عدل و خواجه با انصافنیست این امن و ایمنی ز گزاف
هرکجا عدل و امن روی نمودخلق در رأفت و خوشی آسود
طن چه داری که اینچنین بنیادشاه بهرامشه بهرزه نهاد
چشم بد دور باد از این سلطانکه جهان را به عدل داد امان
خواجه را بر ممالکش بگماشتکه بدو دین و شرع سربفراشت
بر خلایق شده مبارک پیخواجگان پیش وی شده لاشی
در محاسن به کار دو جهانیچون محاسن سپید و نورانی
تا جهانست شادمانه زیادجان او جفت رنج و درد مباد
تا جهانست باد دلشادانکه جهانیست از وی آبادان
برکه بر جان و خاندانش بادجان ما جمله در امانش باد

در مدح نظام‌الملک ابونصر محمّدبن عبدالحمیدالمستوفی

خواجه بونصر نائب دستورچشم بد زان جمال و دانش دور
خُلق او هست بی‌ریا و نفاقخلق او هست بی‌خلاف و شقاق
هم نکو خلق و هم نکو گفتارهم نکو خط و هم نکو دیدار
آنچه گوش از کمال خواجه شنیدچشم از او صد هزار چندان دید
جان و دل را حدیقه و مونسعقل و گل را شمامه و مجلس
کانچه دارد ز خلق او اطرافآهوی چین ندارد اندر ناف
روح دیدار و عقل گفتارستدولت ایثار و ملّت آثارست
فضل او در زمان چنان فاشستکه ادب بر درش چو فرّاشست
از پی جاه و خدمت سلطاننه برای فلانک و بهمان
قبلۀ فاضلان ستانۀ اوستسرمۀ عقل گرد خانۀ اوست
مال خود چون خیال بگذاردوآنِ سلطان چو جان نگه دارد
صورتش ابتدای قوّت روحسیرتش انتهای سورۀ نوح
کرده از بهر حق بکرد و بگفتعادتش عُدّت وفا را جفت
در ره شاکری فریشته وشراست محنت کن است و محنت کش
پیش او از برای سود و زیانصدهزاران دلست و یک فرمان
همچو عقل از کی و که و چه و چونفکرتش پی برد درون و برون
از پی آفتاب دهرآرایزو برد مشتری اصابت رای
رای او قطب دولت مردانملک و دین گرد رای او گردان
همچو عقل از ورای چرخ کبوددیده نابوده هرچه خواهد بود
پیش رایش نماند پوشیدهبر فلک هیچ روی پوشیده
فهمش از جام جم نیاید کمکه همه بودنی بدید چو جم
دل او از برای به دانیهست مشکات نور ربّانی
اثر لطف او چو آب زُلالخاک‌روب درش اثیر جلال
نیست در کارگاه صُنع خدایکار بندی چو خواجه کارگشای
چون سرانگشت او قلم گیردچار طبع عدو الم گیرد
عقدی از دُر کشد ز نوک قلمچون ز سر بر بیاض ساخت قدم
پست بالاست پیش عزّش عرشتنگ پهناست پیش فرّش فرش
ابر گریان ز دست و دست گهشصبح خندان ز خاک بوس رهش
هست در رشک آن کف و گفتارآب دریا و لؤلؤ شهوار
برده آب بهار و آوازه‌شلب خندان و چهرۀ تازه‌ش
پیش سرِّ خدایگان از هوشهر زمان حلقه‌ای کند در گوش
گر فلک نیست کلک او هرگاهاز گریبان چرا برآرد ماه
در یکی فضل او تأمّل کنعقل را مال و روح را مل کن
تا نبینی به چشم عقل و یقیندر دو خط صد نگارخانۀ چین
درج کرده چو سایه و خورشیددر شب و روز نام بیم و امید
از خط او که دنیی و دینستدیده گل‌بین و عقل گل چینست
همّتش آسمان و خُلق ملکخاطرش آفتاب و کلک فلک
خط او در هوای گلبن رازپشت طاوس‌دان و سینۀ باز
زاده از روح کلک و نور یقینشب و روز جهان دولت و دین
زردۀ عقل زردی خامه‌شادهم دین سیاهی نامه‌ش
هرکرا نیست چون قلم رایشقلم او قلم کند پایش
خط او خط جان اسرافیلکلک او کیل رزق میکائیل
صورت خط او که در نامه‌ستچون نسیم بهارخوش جامه‌ست
کلک او همچو نوک دیده‌کشانخط او همچو غمزه‌های خوشان
شحنۀ راه دین صلابت اوروح قدسی کمین مثابت او
نیست پوشیده زو قلیل و کثیرنز نقیر ایچ چیز و نز قطمیر
جاه او همچو ماه ملک نگارکلک او همچو تیغ کارگذار
به امان و به خلق حور و پریدر تباشیر بشر او بشری
برده بیخ سخاش تا عیّوقمیوه و برگ و شاخ و نرد و عروق
طیب ذکرش غذای روح ملکطول عمرش مدار دور فلک
باد امرش چو امر روح ملکباد عمرش چو عمر نوح و لمک
عقل با وی نشسته در مکتبعلم از وی گرفته علم و ادب
روح بر مرکب عنایت اوستعقل در مکتب هدایت اوست
به گه ضبط مال و عقد حسیبساحران را زند به علم آسیب
کرده از بر به قدرت خلّاقحاجت آید مطالعت به کتاب
او ز حالی که شاه از او جویدهمه از بر به جمله برگوید
ملک عالم برش معاینه شددل او بر مثال آینه شد
حبّذا رای روشن و پاکشکه فلک گشت تختۀ خاکش
خامه اندر بنان او گه سیربگشاید به خلق بر در خیر
بر سر انگشت وی چو گشت سوارآن لطیف نحیف زرد و نزار
دوستان را کند دو رخ چون لعلدشمنان را کند سیاه چو نعل
اندُه دشمن است و شادی دوستخیر و شر بسته در زبانۀ اوست
شب آبستنست خامۀ اوگشت مُضمر ز فتح نامۀ او
زان زبان سیاه و شخص سپیدگشته دشمن ز جان خود نومید
تن سپید و سیاه منقارشهمه ساله غذا شده قارش
در شود هر زمان به بحر سیاهبرکشد دُر ز بهر تاج و کلاه
هست همواره با دلِ بیداردر همه کار عاقل و هشیار
مال دنیا اگر ورا باشدهمه بر زایرانش بر پاشد
چیز را در دلش نماند محلزان ورا نیست در زمانه بدل
گرچه رنگش گناه را ماندبه گه سیر ماه را ماند
ساعتی با دلش چو رهبر شدسایه‌بان زمانه جانور شد
خیمۀ عمر او هزار طنابماه خیمه‌ش برابر مهتاب
تا ورا شاه شرق تمکین دادملک را صدهزار تزیین داد
کار ملکت به کاردان فرمودلاجرم رونق دول بفزود
چیست بهتر در این جهان جهانمرد را کار و کار را مردان
این هم از بخت شاه مشرق بودکه بدو رونق عمل بفزود
لاجرم عالمی برآسودندبه حیات و به مال بر سودند
که کسی را گماشت شه به جهانکه نخواهد به هیچ خلق زیان
به قلم قسم کرد هفت اقلیمهیچ ناکرده ظلم دانگی سیم
حاکم مملکت چنین بایدتا ز عدلش جهان برآساید
تا جهانست عمر خسرو بادکه مر او را چنین مثابت داد
باد تا باد ملک را بازارشاه از او او ز شاه برخوردار
باد تا باد شکل خط همه طولبه خدای و خدایگان مشغول
شاه را باد عمر تا جاویدخواجگانش چو ماه و چون خورشید
صاحب عادل آن صفی وفیصدر دیوان و خواجه مستوفی
چشم بد دور ازین چنین دو وزیرکه ندارند در زمانه نظیر

مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه

آنکه بر مملکت ظهیرست اوخلق را در بهی بشیر است او
عالَم برّ و آسمان آمانمایه و مادر نتیجۀ جان
خلق را بر بهی بشیر شدهبر همه مملکت ظهیر شده
بر عمیدان مملکت سالارشاه را بر گزیده بر هر کار
معتمدگاه دخل و خرج جهانکرده از بر به جمله درج جهان
لذّت روح دان خط خوبشنکند کس به حرف منسوبش
گشته از درج یک به یک پیداهمچو برج دوپیکر جوزا
عقل گمره ز شکلهای رفیعروح واله ز نقشهای بدیع
گر نه ار تنگ مانی است آن خطاز چه خطهای مقله گشت سقط
با خطش خط خازن و بوّابهمچو با آب صافیست سراب
انس روحست نقطه‌های خطشچون گشاد از رخ درر سقطش
چشم بد دور سخت با معنی‌ستهمچو ار تنگ خامۀ مانیست
لفظ و معنی به یکدگر جفتستزان خرد بر خطش برآشفتست
شود آنگه که او گرفت قلمتارک عرش پیش او چو قدم
کاغذ نامه همچو روضۀ نورصورت حرف زلف بر رخ حور
در بلاغت ز سرعت قلمشآب آتش‌فروز گشت دمش
باد بی‌بد نتیجۀ دل اوستداد بی‌دد دریچۀ دل اوست
دین ودنیی مسلّم دم اوستزانکه دل کعبۀ معظّم اوست
صادر و وارد عطاجویانگشته از هر سویی بدو پویان
عالمی از عطاش آسودهیافته هرچه در دلش بوده
حرمش همچو کعبه محترمستخانۀ او ز کعبه خود چه کم است
صدف دُرّ عالم یزدانیدلش اندر ره مسلمانی
در میان حریم حرمت اواز برای فزود حشمت او
دست او با قلم چو یار شودبر معانی سخن سوار شود
آب و لؤلؤ و جان صفاوت اوستابر و دریا و کان سخاوت اوست
شاه را گاه سر معتمد اوستدر همه کارها ورا مدد اوست
صاحب سرّ خسرو و شاهستزان ز اسرار ملکش آگاهست
هر سخن کز زبان شاه آمددر دل خواجه‌اش پناه آمد
گشته اسرار ملک معلومشسرّ سلطان به جمله مفهومش
جود او را کرانه پیدا نیستچون سخایش سحاب و دریا نیست
باد لطفش بزیده بر کشورنار عنفش بحار کرده شرر
کف او بر سحاب رجحان کردبحر زا صدهزار تاوان کرد
چرخ را نسبت ویست قدیمدهر را هیبت ویست عظیم
نیست در مملکت چنو یک تنگاه تدبیر و رای و گاه سخن
واقف راز شهریار به دلدر دلش راز مملکت حاصل
سال و ماه از شد آمد زوّارچون حرم گشته بر صغار و کبار
همه با کام دل قرین گشتههمه با ساز و اسب و زین گشته
حزم او همچو خط او ز جلالسحر او همچو مال اوست حلال
گر به کار افکند نهان را اومایه بخشد همه جهان را او
علم ظاهر چو خنده کرده عیانسرِّ باطن چو غمزه گفته نهان
خط او شکل زلف حور بُوَدهرچه عیبست ازو نفور بُوَد
نور رویش حدیقۀ حذقستخط خطش حظیرۀ صدقست
خط او خطۀ معانی بکرنام او نامۀ مبانی ذکر
قلمش چون معانی انگیزدنقشبند معالی آمیزد
خط و معنی وی ز ظلمت و نورهست چون زلف حور بر رخ حور
هر سوادی ازو بباض ملَکهر بیاضی ازو سواد فلک
از سواد و بیاضش از پی مزدگشته عقل همه امینان دزد
هم نکودار اصل و فضل و کرمهم نگهدار راز دین و حرم
چون سَر خویش سِر نگهداردماره چون مار گرزه بگذارد
گنج را همچو رنج بگذاردراز را همچو دین نگهدارد
زانکه داند که با کمال وجودجز به موضع نکو نیاید جود
زانکه دریا و ابر و کان به عطابکنند از طریق جود خطا
لعل کی دید هرکه کانی کندزر کجا یافت هرکه جانی کند
اندر آن دم که خوش زبان باشدگوش را لفظ او چو جان باشد
فطنت او برآید از پی سازمور وار از میان خانۀ راز
فلک از جود او عطا جویستراز بارای او سخن گویست
راز دارست عزّتش زانستخازن راز و حارس جانست
ماجرای زمانه دیده دلشهرچه زو خوبتر گزیده دلش
وهم او چون نم هوا از گِلآن برآرد که باشد اندر دل
هر دم آرد پدید زمزم و نیلدست او همچو پای اسماعیل
دور دوران عقل جامۀ اورهِ مردان چو برق خامۀ او
عملش هست نامۀ یحییقلمش هست چون دم عیسی
عزم و حزمش ز رای نیکوترگشته در کارها ورا یاور
شده در کار ملک و دین بیداردین و دولت فزوده زو مقدار
شاه را عون در تصرّف ملککرده از رای او تعرّف ملک
زان نکو اعتقاد و رای رزینشده چون خلد مُلکت غزنین
به گه دور و سیر خامۀ اوکرده چون روی حور نامۀ او
حور را حرز و هیکلست آن خطکه نیابی برآن نهاد و نمط
چون سرِ کلک در زند به دواتبنویسد بصر به سمع برات
که من این نوع تا که بودستمنه تو دیده نه من شنیدستم
راست گویی که نامۀ یحیستیا به گاه شفا دم عیسیست
پردۀ معجزات تا بدریدمعجزی زان صفت کسی نشنید
قلم او سخی‌تر از کوثرمنظر او بهی‌تر از مَخبر
قلمش در تجارت عالمبحر و کشتی و باد کرده به هم
مأمن و مأخذش نتیجۀ جانمَنظر و مَخبرش دریچۀ جان
جان پاکش سرشته با سخنشبندۀ نو زمانۀ کهنش
تا جهانست و هست لیل و نهاراز خط و علم باد برخوردار
که جهان را ز علم او شب و روزهست دی ماه خوشتر از نوروز
دین و دنیا ورا مسخّر بادصدر دنیا ورا برادر باد

اندر مدح اصحاب دیوان و ارباب قلم و مشایخ کثّرهم‌اللّٰه

پس از این خواجه خواجگان دگرزَین دیوان و شمسۀ لشکر
خواجگانی به علم و دانش چیرکلکشان با مثابت شمشیر
همه نقّاش معنی از خامهدُرّ و زر دَرج کرده در نامه
از رخ و خامۀ نگار نگارصدر دیوان ز هریک چو بهار
درجشان همچو دُرجشان دُربارکلکشان همچو ملکشان زردار
رویشان مرگ را کند پس دستبویشان عقل را کند سرمست
جانشان همچو جای دین پر حُرنفسشان چون صدف شکم پر دُر
از پی سرو جویبار صوابدیده‌ها کرده همچو ابر پر آب
همچو عیسی ز خاطر و خامهنقش با جان نموده در نامه
حرص را کرده در جهان نویکلکشان همچو علک معده قوی
چون براهیم قابل سعدندچون سماعیل صادق الوعدند
روز کارند اهل عقل و بصرسینه‌شان چرخ و فکرشان اختر
عقلشان آسمان آتش گیرتنشان عنکبوت کرگس گیر
خصم را تا کنند آبی‌وارهمه بر پُردلند همچو انار
مال ایشان به نزد ایشان خاکقال ایشان چو حال ایشان پاک
هرچه کان داد گوهر و زر و سیمحصر آن گشته پیششان چو سلیم
ناز و نعمت ز کلکشان باراندست اعدا قرین شده با ران
عالم عقل واله از دلشانصورت نفس کاره از گلشان
رونق صدر و زینت دیوانبرمیده ز کلکشان دیوان
در بناشان نگر تو کلک روانکه عطا می‌دهد به خلق روان
مهر و ماه از لقایشان خیرهنور و نار از بهایشان تیره
مهتران سخن سوار دلیرکلکشان یار گشته با شمشیر
همه اندر حساب و خط ماهرهمه اندر بیان حق قاهر
عالم از نور رایشان انورعقلشان با بیانشان در خور
از خطا کلکشان همیشه مصونکس نگوید که این چه یا آن چون
در جهان معاملت هریکچون بتازند خامه را پر تگ
صفت هریکی ازین اعیاناز دو صد جزو یک ورق نتوان
زانکه هریک ز راه علم و عملیار عقلند و حق‌گزار امل
وجنت آن یکی خزینۀ نورروی و رای یکی هزینۀ حور
کلک این علک‌وار می‌خایدهر حوادث که چرخ بنماید
روی آن همچو برق می‌خندددست این پای فتنه می‌بندد
ملک این حاکی یدِ موسیکلک آن معجز دَمِ عیسی
سازد آنگه که دست شد به نگارکلک هریک ز آبنوس حصار
سفتۀ هریکی سفینۀ نوحنکتۀ هریکی دفینۀ روح
گردد آنگه که چرخ گردد فرشباشد آنگه که فرش جوید عرش
شاه و دستور شاه و لشکر شاهگشته از وهم رایشان آگاه
کز خیانت بجملگی دورندهم امینند و هم نه مغرورند
جز به فرمان یکی نفس نزنندمرد کارند جملگی نه زنند
پاک و خالی همه از خیانت دلعلم دو جهان بجملگی حاصل
از شهنشاه راد نیکو ناممستحق گشته با هزار انعام
همه را از خدایگان تشریفنام و نان یافته وضیع و شریف
هم به اسب و ستام و زرّ و درمهیچ را هیچ چیز نبود کم
شاه از این خواجگان مرّفه و شادملک از این خواجگان شده آباد
دست ظالم ز مملکت کوتاهشیر اعداش سخرۀ روباه
گرگ با میش در بیابان جفتعدل بیدار گشت و فتنه بخفت
شاد باش ای به عدل شاهنشاهزین همه خواجگان نیکوخواه
چون بود شاه عادل و دستورخواجگان زین صفت همه منظور
عالم آسوده از فریب و فتنغزنه مر عدل را شده مسکن
تا جهان باد عمر خسرو بادباغ عدلش همیشه بی‌خو باد

در مدح اقضی‌القضاة جمال‌الدیّن ابوالقاسم

محمودبن محمّدِالاثیری

چون از این طایفه گذر کردیبه دگر طایفه نظر کردی
عالم عدل بینی و انصافهمه معنی محض و دور از لاف
پیشوای امم مرّفه جمعنور اقضی القضاة تابان شمع
مفتی اصل و فرع و وارث جودشمع شرع محمّدی محمود
آنکه در صدر شرع تا بنشستپای فتنه دو دست ظلم ببست
گشته در راه دین ز بهر ثباتخاک درگاه او چو آب حیات
از غبار غرور عالم خاکدامن و جیب او چو ایمان پاک
قفل احکام را ستوده کلیدپرّه و حلقه بی‌عمود که دید
چون ستونی که هست بی‌افسونخیمۀ شرع را طناب و ستون
دیده بی‌زحمت خیال و غرورعلم نزدیک او به عالم دور
از فرازش نبرده سوی نشیبمگر این گنده پیر غرچه فریب
دل او سال و ماه مسکن شرعگوش او شاهراه مَکمن شرع
دین ایزد ز بود او شادانخانۀ شرع ازوست آبادان
دل پاکش چو قبلۀ ایمانعزم و حزمش همه دلیل و بیان
روز حکمش بری ز جبر و قدرمیل بر وی ندیده هیچ ظفر
میل هرگز نکرده در احکامکرده در دین به شرط خویش قیام
ظاهر و باطنش ز رشوت پاکمیل در طبع او نه در افلاک
گر بُدی زنده یوسف‌القاضیبه نیابت ازو شدی راضی
روز حشر و تغابن و زلزالاو دهد زین قضا جواب سؤال
نامۀ او به روز حشر و قضانامۀ یحیی است پاک و خلا
گر ز حشر است هرکسی را بیموز مکافات و از عذاب الیم
او بُوَد ایمن از همه نکباتنبود در فریق حشر قضات
مهتر خلق و سیّد ساداتگفت باشند از سه نوع قضات
دو بود هالک و یکی ناجیمژده کاندر بهشت با تاجی
آنکه نارد چنو صنایع دهرنیز در هیچ شهر قاضی شهر
علم دین تا بدو سپرد قضاجهل رحلت گزید سوی فنا
پیشش آن سر که در خزینه بُوَدچون چراغ اندر آبگینه بُوَد
اندرین حضرت بزرگ چو جانمعنی او پدید و او پنهان
جان او را برای عالم غیبکرده خالی ز رسم و سیرت عیب
کرده پاک از میان جمع اممصفوت او کدورت از عالم
تازه کرده ز بهر یزدان راجان بی‌عقل و عقل بی‌جان را
نظرش همچو جان پاک مسیحبوده در شرح علم و شرع فصیح
کرده دست عنایت دینشمتحلّی به عقد تمکینش
شمع دین صورت و بصیرت اوعقل جان سیرت و سریرت او
گاه فتوی چو کلک برداردچتر حق بر فراز سر دارد
بی‌حقیقت قلم نگیرد هیچتو ز باد هوا ناله مپیچ
نه به کس میل و نه ز کسب ملولچون پیمبر به علم دین مشغول
زان به بیهوده می‌نپردازدکه همی شغل آخرت سازد
بینی از هیچ چشم جان و خردبگشایی که تا بدو نگرد
گر شناسی مقدم از تالینیست این‌جا ز حیلتی خالی
فحل بودست در همه احوالچه به افعال دین چه در اقوال
در رضا دین به نفس نسپاردخشم را در نهاد نگذارد
هست چون حوض کوثر از انعاممشرب عَذب او ز زحمت عام
اهل دین را معین و دلسوز اوستمفتی شرق و غرب امروز اوست
زین جهان از پی سرای معادشده مشغول در کشیدن زاد
تا عنان چون بدان جهان تابدعاقبت را چو نام خود یابد
متناسب نهاد او با حلممتشابه سواد او با علم
چون قدر در سخا ریا نکندچون قضا در عطا خطا نکند
هرچه اندر نقاب قوّت بودخاطرش را خرد به فعل نمود
رای بیدارش از طرسق صوابیک جهان خصم را کند در خواب
فضل را بحر بود و عزّ را کانشرع را دایه بود و دین را جان
روی او چون ز رای او بفروختآفتابی به آفتاب آموخت
همچو اقبالش از دو عالم جایلاجرم هست پیر ملک خدای
دل او همچو موی اوست سپیدباد در باغ شرع تا جاوید

در مدح اقضی‌القضاة نجم‌الدّین ابوالمعالی‌بن

یوسف‌بن احمد الحدّادی

نام او در عمل صحیح‌الجهدلقبش در وفا کریم‌ العهد
همت او ورای جزو و کلستکه همه آبها به زیر پلست
گر بخواهی تو جانش از معنیکرم و خلق او نگوید نی
سایل آز را چو قاورن کردپنبه از گوش بخل بیرون کرد
خواجه ابلیس کز پی دم غیرلیف او لاف زد چو گفت انا خیر
کردی ار دیدی این مکارم و جوددر سرای وجود رای سجود
بیند آنکس که هست بینا دلوانکه از گِل دل آورد حاصل
سمع آنکو به مجلسش بنشستشمع دارد تو گویی اندر دست
جامۀ عزمش از صیانت پاکعرصۀ جانش از خیانت پاک
دم او همچو عیسی آدم جانعهد او همچو خضر محکم جان
عهد او چون پیمبر اندر عهدشخص او همچو عیسی اندر مهد
چون ز خورشید قابل قوتستلاجرم عهد او چو یاقوتست
نکتۀ او بَرِ صلاح و وفاقگوش ساره‌ست و مژدۀ اسحق
چون تنور زمانه آتش یافتگردن چرخ سیلی خوش یافت
خود نراندست در شفا و المجز به املای شرع و عقل قلم
لفظ و نطقش ز عقل و جان مملیستکو ز امر خدای مستملیست
جود او چون بهار خوش سلبستبود او چون حیات حق طلبست
مایۀ فرش رسم تحفۀ اوستسایۀ عرش طاق صفّۀ اوست
هست از روی رتبت و اجلالپشت اسلام و شرع را ز کمال
در نظر چون عبارت آرایدجبرئیلش به طبع بستاند
کلک او کز ره جفا دورستهمچو انگشت حور پر نورست
در کف نقشبند سرِّ ازّلدر خلاء جلال او چه خلل
هست در بادیه در آز و نیازگرچه راهست دور و زشت و دراز
زین سبب نیست در نشیمن جودلاجرم هست در سرای وجود
آسمان سخا و احسان اوستابر انعام و غیث انسان اوست
چاکر گفت اوست گفتارمشاکر دست اوست دستارم
به دو لفظ نکو که بشنودمیک در اندر فلک بیفزودم
مر مرا آب شد ز حیرانیآتش دیگ روح حیوانی
گرچه با ما هم از قرونست اواز قرون و قران برونست او
زاغ را چون همای فر دادستپشه را همچو باشه پر دادست
قلم او ز سهوهاست مصونبرِ علمش علوم گشته زبون
زو امیر ولایتی گشتموز قبول وی آیتی گشتم
علم او دستگیر دیندارانقلمش چون ربیع با باران
عالم از فتویش بر آسودهوز ضلالت جهان بیزدوده
کرده برهانش بر جهان آسانمتشابه که هست در قرآن
گر تبجح کند روا باشداین چنین علمها کرا باشد
نیست مانند او به علم اندرمتواضع به علم و حلم اندر
او تواند نمود مرجان رابی‌نقاب حروف قرآن را
زانکه در تربه سیّد آسوده‌ستتا نیابت به شیخ فرموده‌ست
مرد چون کار را بود در خوردهرچه وی گفت شیخ چونان کرد
هر خبر کز رسول نقل افتادشیخ در شرح آن بدادش داد
معنی هریکی برون آوردجمله زیبا و نیکو و در خورد
مشکلات کلام ایزد بارمتشابه که هست در اخبار
همه را کرده حل به شکل و بیانلفظهائی که هست در قرآن
ابن‌عبّاس روزگارست اوبا معانی بی‌شمارست او
هست با دانش معاذ جبلایزدش برگزیده عزّوجل
سخنش همچو روضۀ نورستنیک نزدیک لیك بس دورست
همچو عقل اندک فراوان شوصلح افکن ولیک پنهان شو
هم گران هم سبک لقاست چو کانهم سبک هم گران‌بهاست چو جان
گر دواند مرا به پیش المپیش حکمش به سر دوَم چو قلم
ور مرا گوید ای سنایی روبندم از دیده با شمال گرو
ور بخواند مرا ز بهر عتابهمه تن دل شوم بسان حباب
قدر او بام آسمان برینخوی او دام جبرئیل امین
کام چون بر بساط نطق آردگنگ را در نشاط نطق آرد
گر کند ز الکن التماس سخندر حدیث آید از نشاط الکن
سنگ بر وی به مدح جود کندفلک از نطق او سجود کند
سخنش عذب چون نتیجۀ صبربا بطر چون سرشک دیدۀ ابر
خلق و خلقش لطیف چون حورالفظ و معنی دو مغزه چون جوزا
نفس او نقش زندگانی بودکه دو مغز و یک استخوانی بود
خوی او جان تشنه را مشربسحر او مر پیاده را مرکب
کرده از نکته‌های عقل‌انگیزطبع یاران و چشم خاطر تیز
در تصفّح چو حلم به برداردر تخلّص چو علم برخوردار
در خرد صفو را مبانی اوستدر سخن روح را معانی اوست
سیرت پاک او حکیم اوصافصورت علم او کریم انصاف
همه ابرام و ناز بتوان کردشعر چون هست بکر و معطی مرد
باد پیوسته چیره در هر کاروز همه علم خویش برخوردار
باد باقی بقای روح و ملکتا بود در مدار چرخ و فلک
تا جهانست عزّ و جاهش بادحکمت و شرع در پناهش باد

در مدح شیخ‌الامام جمال‌الدّین ابونصر

احمدبن محمّدبن سلیمان الصغانی

بعد او خواجۀ امام امینمَفخر شرع و یار و ناصر دین
تازه از لفظ او مسلمانیبه نژاد و نسب سلیمانی
صدر اسلام و دین بدو تازههنر و علم او بی‌اندازه
علم او همچو آب شویندهنام او همچو باد پوینده
علم او وعدۀ سماعیلیجمع او شمع طارم نیلی
هرکه از عقل رنگ دارد و بویبستۀ اوست همچو دستنبوی
ذوق او جان فروز اقرانستپند او بند سوز دیوانست
سیّما در ره حقیقت و شرعنیست اصلی قدیم‌تر زین فرع
علمشان را ندیده‌ام به یقینوارثی حق‌تر از جمال‌الدّین
آنکه تا یافت ز آسمان مسندیک زمینست اجمد و احمد
شربت شرع دین ز باغ رسولاز نسیم قبول کرده قبول
همچو دین وعده‌ش از تخلّف دورچون خرد لطفش از تکلّف دور
عالم علم را گشاده دریکه جز او کم تواند آن دگری
شد حرام از برای دُر سفتنجز ورا برملا سخن گفتن
جان قرآن همی بیفروزدتا ازو نکته‌ای درآموزد
عشق پنهان ز زحمت خاطرگفته با ذوق مغز جانش سِر
آن بگفته دل از زبان سروشواین چشیده تن از ولایت گوش
سخنش اندک و ملیح ملیحهمچو توقیع دوربین فصیح
با بد و نیک بی‌ریا و شکیاوّل و آخرش یکی چو یکی
وقت آن کو کمان به خاطر خویشزه کند از برای ده درویش
زه کند تیر چرخ بر گردونزه کند سنگ خاره بر هامون
اشهب نطق او چو بشتابدیارب این نکته‌ها که در یابد
کانگهی کو بیان یاسین کردجبرئیلش ز سدره تحسین کرد
شاد باش ای امام هردو فریقدیر زی ای گزین هر دو طریق
تا تو بر منبری فلک دونستمن نگویم که استوا چونست
دست معنی چو گرد معنی تاختزال زر دید و زال زار شناخت
ای که می‌پرسی از طریق مرینکند این سخن جواب کَری
که چه گوید همی براین کرسیباز گویم اگر ز من پرسی
تا چراغ سخاش تابان گشتهمچو پروانه جان شتابان گشت
جان آن کو چراغ جودش دیدزار می‌سوخت و خوش همی خندید
گردد از بهر رتبت و جاهشوز پی خاک‌روب درگاهش
فلک هفتم از زحل خالیچارارکان ز پنج حس حالی
چندگویی که وصف خواجه بگویپای در نه به وصف و دست بشوی
در دو بیتت به مختصر کاریباز گویم که مرد هشیاری
خواجه در راه عقل و جان ز قیاسدر سرای غرور و جمع اناس
به سخن هم کمان و هم تیرستبه صفت هم مرید و هم پیرست
آن کمان پدید و تیر نهانآن مرید خدا و پیر جهان
خاک جسمش ز مرتبت صلصالآب چشمش ز معرفت سلسال
نطق او از جهان جاویدستدور و نزدیک همچو خورشیدست
زادۀ ذهن او به صفوت نورحلقه و عقد گوش و گردن حور
همچو اندر خیال عامی حورسخن سهل او هم ایدر و دور
تا چو تو میزبان نو داردعیسی و خر غذا و جو دارد
جان پاکش سخن گشاده بروجان درو معنیی نهاده نه او
صیت او در عراق و مصر و دمشقهست غمّاز دوست روی چو عشق
چون در اعراب اسم حرف شودواندر احکام فعل صرف شود
ور به بصره حدیث نحو کندبصره از اهل نحو محو کند
گشت در باغ برّ یزدانیاز برای دل مسلمانی
غذی بیخ شرع گفتارشمیوۀ شاخ عقل کردارش
دل مر او را نموده راه صوابدین مر او را جمال داده خطاب
تا ابد زانکه جانش کان داردروغن اندر چراغدان دارد
با امل عمر او چو پیمان بستز انتقال زوال حال برست
از پی باغ شرع چون حیدرآب در جوی اوست از کوثر
هست خوی رسول دلجویشهست آب خدای در جویش
رنگ او بهر نکهت طیبشکرده تهذیب عشق تذهیبش
هرکه یک شب به کوی او بگذشتدر سخن مقتدای عالم گشت
هرکه روزی به دست دل درماندنسخۀ دلبری ز رویش خواند
چون به مجلس نشاط گفت کندطاق خورشید چرخ جفت کند
از پی چشم بد به روضۀ نوردل به جای سپند سوخته حور
او همی سرّ رمز به داندقاصد از حال راه به داند
گویی آمد ز خانه و کویشخوی خوش بر نظارۀ رویش
لب چون لاله خشک و تر نرگسبینی آنگه که ختم شد مجلس
عقلا بازگشته طوطی‌وارخلق چون حلق بلبل از گفتار
چشم پُر دُر ز درّ سفتۀ اوگوشها پر گهر ز گفتۀ او
عیسی جان مرده خاک درشملک‌الموت قهر زنده فرش
گاه تقریر و وقت تدبیرشصبح خوش خندد از تباشیرش
شد برای امید جان و خردآنکه او را به جان و دیده خرد
دل ز دینش همیشه در ارمستچه ارم زیر گلبن کرمست
باغ ایمانش را ز چشمۀ رویتا ابد آب رویش اندر جوی
خود چه دیدند اهل غزنی ازوچه شنیدند اهل معنی ازو
که خود او زان نکت که در دل اوستوز ره لطف غیب حاصل اوست
از هزاران هزار دُرّ نهفتچکنم من که خود یکی بنگفت
در خور عقل عامه می‌گویدبه سخن گَرد نامه می‌شوید
سخنش با نوا و زینت و برگخاص بندیست عام‌گیر چو مرگ
وارث مصطفی به علم و وفانایب مرتضی به علم و سخا
رنج ما را از آن دل خوش خویداده ابر سخا به عشرت خوی
برگرفته به قوّت ایماندو گروهی ز عالم تن و جان
شده در راه حکمت و تدریسبرتر از یونس و ارسطالیس
یافته فلسفه شریعت و رهاز پی فرّ دین و فلّ سفه
برگرفته به عقل از امکانفتنه از پنج حس و چار ارکان
خاک شوره کند شراب از خلقآب دریا کند گلاب از خلق
آری آنکس که صبر پیشه کندپیشۀ شیر زیر تیشه کند
از بسی صبر کرده آتش صبرعذب همچون سرشک دیدۀ ابر
از دورن تو هست از پی دینصدهزار آسمان فزون ز زمین
خلق را شرط شرع او ابدیستزانکه با عزّ پردۀ احدیست
داد و دین با خلل نکرده ز کبردال احمد بدل نکرده ز کبر
ای امامی که از پی زینتمنبر تست قابِ قوسینت
پردۀ چرخ را پدید آوردقفل احکام را کلید آور
سرِ صندوق صدق را بگشایخلق را سرّ لطف حق بنمای
از سخا و فصاحت از سرِ دینپای برنه به فرق علّیّین
معنیی بخش معن زائده راقسم ده جان قُس ساعده را
تا به انفاس اوش سر کاریستمر سخن را چه تیز بازاریست
هر سخن را که نقش جان دیدمداغ نطقش به زیر ران دیدم
همه گویندگان روی زمینپیش نطق تو ای جمال‌الدّین
بی‌غرض پندم ار بهش باشندچو نکو باشد ار خمش باشند
هرچه اندر جهان سخن کوشندنزد رمز تو حلقه در گوشند
در زمان تو ای امیر سخنشوخ چشمی بُوَد سخن گفتن
گرچه الماس نطق می‌سفتندبا بیان تو مفتیان زفتند
ظرف حرف تو مخّ تفسیرستهرچه جز آن مگر تف سیرست
تا که در سرّ ضمیر ارکانستشمع جمع تو شه ره جانست
روح را تازه میزبانی توغذی صدهزار جانی تو
قالبست این جهان و جانش توییهمچو شخصست دین روانش تویی
به وجود تو خلق از آن شادستعمر با دانش تو همزادست
حالت از اصل سوز فرع آمدقالت از درد ساز شرع آمد
دوستان را صبوح روحی توجان جان را همه فتوحی تو
جود اگر نام تو نبردستیزود همچون عدوت مُردستی
میزبان دشمنانت را مرگستبا چنین دعوتی کرا برگست
تن که یکدم خلاف تو پذرفتجانش گوید دلت ز من بگرفت
تف آن دم نرفته تا لب اومرگ در جل کشیده مرکب او
مرگ خوردست بد سگالش راتا نبیند کمال حالش را
چون خرد عمر دوستانش بازدر لقا و بقاش باد دراز
گوشت عالم به زهر اگر خبرستلیکن آنِ تو آزموده‌ترست
هرکه در سر چراغ دین افروختسبلت پف کنانش پاک بسوخت
سخت بسیار کس بکوشیدندکسوت صورتت نپوشیدند
خلعت هرکه آن سری باشدحسد ای خواجه از خری باشد
به ثناهاش بُد سنا منسوبلیک نامحرمان شده محجوب
همه مستورگان عالم رازبا ضمیر تو رخ پر آب نیاز
هرکسی اسب رمز با تو بتاختچون نبد مرد مرد را چه شناخت
پرده‌داری سرای غیرت راحیرت افتاد از تو حیرت را
خصم از آن آمدند هر خامتنیست کس واقف از الفـ لامت
در کمال حدود و لطف و نواختبکر ماندی و کس ترا نشناخت
هرکه او با یزید نفس بساختحالت بایزید را چه شناخت
در سخا مرد با خطیری تودر سخن فرد بی‌‌نظیری تو
از کمالت فزوده‌ای دین راشادی جان اهل غزنین را
گرچه بر نقش حرف غزنین استچون قدم سای تست عزبین است
حضرت شه بهشت خلد ارزدبی‌وجود تو حبّه‌ای نرزد
با لقای تو ای جمال‌الدّیننیست غزنین بهشت نقدست این
مثل تو با تو در جهان ضمیرخود قیاسیست به ز سوسن و سیر
زادۀ نثر تست برهانمشکر این موهبت نکو دانم
نظم من بهر نثر تو بودستجان جانها از آن برآسودست
خرده نبود بضاعت زیرهسوی کرمان بریم برخیره
گهر مدحت تو دانم سُفتهمه دانم ولی نیارم گفت
دوستان در نشاط لطف مستدشمنان بر بساط قهرت پست
تن همت به جود تو کاملجان حکمت به جدّ تو حامل
ای وجودت ز لطف حق اثریباز جودت ز حسن او خبری
هرکه از حق به سوی او نظریستدر دل او ز مهر تو اثریست
تو طبیب مفسّری دگرستتو حبیبی مذکّری دگرست
محرم سرِّ انبیایی تومدد قوت اصفیایی تو
ای ترا حق نموده راه صوابای ترا دین جمال کرده خطاب
حکمتت اهل استقامت گشتحجّتت حالی قیامت گشت
نزد نطقت سخن یتیم بماندپیش جودت سخا عقیم بماند
هرکه نشنید از تو او چه شنیددیده‌ای کو ترا ندید چه دید
منزل رمزها بریدم منچون تو و چون خودی ندیدم من
حاسدان را تو گو زنخ می‌زنختم شد نظم و نثر بر تو و من
راز را مستمع بیان تو بادآز را مصطنع بنان تو باد
باد تا هست اختران را سیرعرض تو عرصۀ عوارض خیر

در مدح صدرالدّین شمس‌الائمه ابوطاهر عمر

صدر دین شمسۀ ائمّه عُمَرکه نیارد چنو زمانه دگر
شربت شرع و دین ز باغ رسولاز نسیم فتوح کرده قبول
حافظ شرع بهر پیوندشدیدۀ جان ندیده مانندش
از عزازیل ننگری که بتفتدیر بشنید امر و زود برفت
از نهیب بزرگ مایۀ اومی‌گریزد ز سهم سایۀ او
حفظ او تا جناب شرع سپرددیو نسیان ازو جنابت برد
تنش از بس که پاس دین داردآسمان چشم بر زمین دارد
صورت امن او خفیف‌الحجملیک مُرشد بسان نکته و عجم
بینی آن ذات پر لطافت اووان صفای بری ز آفت او
هم فصیح سزای گفتارستهم صبیح ملیح دیدارست
لاجرم نطقش اندرین منزلهمچو عیسی ز گِل نماید دل
هست رطب‌اللسان به مدحت اوجبرئیل از کمال رفعت او
هم سرای سرور ازو آبادهم همه دوستان ازو دلشاد
چون دعا را نهاد خواهد برخعیسی آمین کند ز چارم چرخ
سوز سینه‌ش اگر عیان گرددچنبرِ چرخ رایگان گردد
شادی آمد چو او به صدر نشستبر سرِ دست برنهاده بدست
صفت صفوت دل پاکشنعت نطق شگرف و چالاکش
پردۀ عرش و آیۀ الکرسیستشهد فردوس و حجرۀ قدسیست
از مروّت لطیف منزل‌ترور قناعت خفیف محمل‌تر
هر عبارت کز آن فصیح آیددم بُوَد کز لب مسیح آید
هرکه بر آستان دین باشدعیسی مریم آستین باشد
خصم در دست خاطرش چیرشکُند باشد چو پشت شمشیرش
تا بدو خویشتن بیارایدمنبر از گریه هیچ ناساید
معنی از لفظ او پدید از دورچون رخ حور عین ز پردۀ نور
داده کلکش چنانکه شاه عروساز نقاب تُنُک خرد را بوس
هم درخت وفا از او پربارهم زبان ثنا ازو در کار
در دعا دست دل چو برگیردچرخ چتر رضا به سر گیرد
در دعاها چو دست برکند اوچرخ را صدهزار در کند او
برسد تا به عرش و یابد اجابنشود نُه فلک ز پیش حجاب
خلق او همچو زهره قائد دینذهن او در سخن عُطارد دین
چون خرد کارهاش روشن و چستچون قضا سطوتش درشت و درست
مرده دل مانده بود از پی آزجان چو در دل نشست گاه نیاز
زنده کرد از برای یزدان رامال او دل جمال او جان را
تا که مالش رسد به هر یاریاز جمالش توانگرم باری
خاک پایش اگر به دست کندحور از آن خاک آبدست کند
غم گریزد چو او شود خندانبه تک پای و جامه در دندان
حلقه در گوش کرده مردم چشمپیش آن طاق و ابرو و خم چشم
اندران کلک و خط و فضل و جمالدست زیر زنخ بمانده خیال
خاک پایش اگرچه زو دورستخوش چو آب دهان زنبورست
او خرد بهر راه دین داردعین دین است زان چنین دارد
در صلابت چو عمّری دگرستمر سر علم را سری دگرست
روز و شب ساز آن جهان سازدزان به دیگر عمل نپردازد
کار او نیست جز صلاح جهانهست ازو تازه هر زمان ایمان
هیچ ناگشته گرد هزل و فضولشده خشنود ازو خدا و رسول
نایب شرع مصطفی اویستعالم علمِ مرتضی اویست
علم تأویل بر زبان داردشرح تنزیل را بیان دارد
هرچه با مرتضی بگفت رسولاو به جان کرده است جمله قبول
تا درآمد به عالم فانیبود شرع رسول را بانی
آن چنان علم شرعش از بر شدکان جهانش به جان مصوّر شد
گشت با مرتضی درین ره یارلو کشف گشت بر دلش چو نگار
هرکه تن دشمنست و یزدان دوستدانکه والرّاسخون فی‌العلم اوست
در ثنایش هرآنچه اندیشمسیرتش گویدم که من بیشم
عجز پیش آورم من از کارشباد یزدان به حکم در یارش
عرض از عرض دین مقید بادتنش از عقل کلّ مؤیّد باد
بر ز عقل و خرد مکانش بادعمر چون علم جاودانش باد
باد این خاک تا ابد دلکشهم چنان چون سمندر از آتش

فصل دیگر در مدایح سلطان اعزّاللّٰه نصره

چونکه بهرامشاه شه باشدمر ورا زین صفت سپه باشد
ملکش از ملک جم نیاید کمتر و تازه چو بوستان ارم
مملکت آسمان مَلک خورشیدخواجه چون ماه و قاضیان ناهید
عالم آراسته به دولت و دادگشته معدوم در عدم بیداد
عرصۀ مملکت چو باغ بهشتمشک اذفر سرشته با گل و خشت
خاک این مملکت شده کافورچشم بد باد از این حوالی دور
اهل غزنین چه کرده بود از دادکه چنین شان کریم شاهی داد
هرچه ز ایزد بخواستید عطادادتان بخ بخ این گزیده دعا
به اجابت دعا چو مقرون گشتهرچه زو خواستند افزون گشت
شاه عادل نکو نیت دستورمُلک آباد و دست ظالم دور
لشکری بر مثال مور و ملخبحر و بر زان ملا و وادی و شخ
صدهزاران سوارِ جوشن‌دارکه نماند ز دشمنان دیّار
عدد لشکرش هر آنکه شمردنشمرد او و عمر پایان برد
روز بارش چو برنشست به تختکار بر دشمنان بگیرد سخت
جوش دیوان گذشته از پروینرونق خواجه تا به علّیّین
خواجگان دگر چو مهر و چو ماهرونق گاه و زینت درگاه
اهل دیوان همه عدول و قضاةگاه توقیع و عرض و خط و برات
به مظالم نشسته اهل قبولقاضیان وجیه و جمع عدول
تا ملک بر فلک مکان داردتا سماک از سمک نشان دارد
پادشاه و وزیر و میر و حشمعادل و ناصح و امین حرم