یمدح السلطان الاعظم مالک رقاب الامم سلطان سلاطین العالم
یمینالدّولة و امینالملّة کهفالاسلام والمسلمین ابا الحارث
بهرامشاهبن مسعود نوّراللّٰه مضجعه
ای سنایی به گرد رضوان پویدَرِ آن از ثنای سلطان جوی
شاه بهرامشاه مسعود آنکه به حق اوست پادشاه جهان
ای سنایی کمِ سنایی گیربا ثنای شه آشنایی گیر
کانکه گوید به مدح او سخنیچون صدف پرگهر کند دهنی
نام او گر کند به کام گذرراست چون گل شود دهان پر زر
بر درش گر کسی مقام کندعقل کلی بر او سلام کند
در آن جان که مدح او گویدجان آن دل گل بقا بوید
همچو گل چون ز جودش آری نامریزۀ زر شود سخن در کام
همچو هدهد کنم زمین پر بوستا مرا مرغ گیرد از سالوس
دوست گل را نه رایگان داردکو زر و سیم در دهان دارد
همچو گل تازهروی و خوش بویستپشت و رویش ببین همه رویست
از پی عدل شاه شاخ چمنگل عمامه است و چرخ پیراهن
از پی ملک چرخ در تدبیرماه حکمست و آفتاب ضمیر
هست بر رای روشنش جاویدهمه پنهان چرخ چون خورشید
چرخ تمکین کنست پایش راشرع تلقین کنست رایش را
کرده یکسان به جد و حشمت خودصفحۀ تیغ و صفحۀ کاغذ
ملک را جزم و عزم او جوشنراز چون روز پیش او روشن
زآنکه سلطان عادل اعظمملک و دین را چو کرد با هم ضم
کرد از آن نیزۀ زبان باریکدیدۀ عمر دشمنان تاریک
گر فرستد به روم نامۀ خویشتو نبینی به روم یک بد کیش
چرخ را جود او گدای کندبوم را فرّ او همای کند
ملک او نقشبند عدل و یقینکلک او خامهدار معنی و دین
تیغ در دست پادشاه جهانهم فلک رنگ و هم ملک فرمان
راز چون آشکار نزدیکشزان دل دوربین باریکش
چون خرد صدهزار گونهش رایهمچو جان در دو عالم او را جای
چون علی هم شجاع و هم عالمنه چو حجّاج باغی و ظالم
راي او چون شهاب ثاقب دانروی او تختۀ مناقب دان
منظر و مخبرش لطیف و بدیعصورت و سیرتش ظریف و رفیع
هر شهی کو ز جاه بر ماهستبندۀ خاک درگه شاهست
ملک او پایبند دشمن اوستکلک او دستیار با تن اوست
همه چشمش به روی محرومانهمه گوشش به سوی مظلومان
شاه ما گر نشاط صید کندعزم او پای گور قید کند
دشمنش دل نهاد بر کم دلبیبها رایگان خورد غم دل
صورت سهمش ار کمین سازدز آسمانِ عدو زمین سازد
آن کسانی که در سرای غمانمانده بودند بیسر و سامان
ذلّت و غربت و مهانت چرخمیکشیدند از خیانت چرخ
چون بدین بارگاه پیوستنداز غریبی و غبن و غم رستند
بست از بهر قدر خرمن برخبر گریبان روز دامن چرخ
شب او گرچه مستمند بُوَداز پی روز پایبند بُوَد
خسرو شرق شاه بهرامستکه بدو تند مملکت رامست
صبح ملکش چو بر دمید از شرقجز ثبات و بقا ندید از شرق
در رخ خسرو خردمندانخندهای کرد بیلب و دندان
ماه نو بود روی فرّح اویخنده زد زان سپهر در رخ اوی
صبح و مه زین سبب فزایندهستملک او زین دو روی پایندهست
نه که چون آفتاب رخشانستنعل اسبش چو مه دُر افشانست
رای او همچو دین جهانآرایوهم او همچو مه فلک پیمای
عزم او تیزرو بسان قضاحزم او دوربینتر از زرقا
پیش عدلش میان خلق جهانظلم گشتست عدل نوشروان
تن او چون قمر فلک پیمایجانش چون مشتری همایون رای
بر کشندۀ فگندگانست اوکارفرمای بندگانست او
از پی گفت و کرد دون و ظریفگوش و چشمش شده چو عقل شریف
خصم شد کور چون خرد نگریستملک خندید چون قلم بگریست
دون که او را زمان گرفت زبونتیغ سلطان برو بگرید خون
تیغ را بر عدو چنین کرمستبر ولی فضل شاه ازو چه کمست
هرکه یکدم نشست بر خوانشعقل برخاست از پی جانش
از شمر آب هرکسی ببردچون به دریا رسد کسش نخورد
تا بجویست اگرچه خاین نیستزآب جوی آبِ جوی ایمن نیست
چون به دریا رسد ز جوی و ز دشتماغ هم گرد او نیارد گشت
گه غریب ارچه ذوفنون باشدهم به دست جهان زبون باشد
خشک و زارا که کشتزار بودهرکجا غول غولهدار بود
اهل غزنین کنون برآسودندوز زیانی که بود بر سودند
هرکه در دولت تو پیوستنداز غریبی و غبن و غم رستند
هرکه از بهر شاه رنج کشیدرنج او سوی خانه گنج کشید
پس تو چون آفتاب شاه آثاردر افق گم شود سلیمانوار
شاه کو تاج پر گهر جویدگهر تیغ را به خون شوید
بر درِ قصر شاه دین پروراز پی نام و ننگ و کسب هنر
تیغداران چو نیزه و چو سنانهمه برجسته و ببسته میان
کی نماید به مرد نوک سنانسایۀ دوک و دوکدان زنان
جان فدی کرده پیش شاه همهگرچه بیگانه خویش شاه همه
خصم را از سنان گردون سوزبنموده ستاره اندر روز
دست شه راد و با بسیچ بودکابر بیآب و آتش ایچ بود
دست و تیغش به دشمن آتش دادکابر بر ابر سود آتش زاد
دست او آتشیست گوهر بارپای او همچو بحر گوهردار
آتش انگیخت در دل دشمندست آن گرز گیر قلعه شکن
درگه او پناه را شایدتخت او تاج ماه را شاید
گر به روز مصاف و کین باشدآسمان زیر او زمین باشد
دست و تیغش زد آتش اندر گبربرق زاید چو ساید ابر بر ابر
مینماید ز گرز کوه گدازوز خدنگ چو مرگ جان پرداز
گرزها ابرهای مرجان نمنیزهها اژدهای آتشدم
اوست چون کوه پر ز زرّ عیارمایۀ ابر خیزد از کهسار
اشهب اندر میان میدان تازدُم عقرب ز زهره چوگان ساز
برگسسته طویلههای گزافبر دریده مظلّههای مصاف
ملک بر خود به تیغ کردی راستخه بنامیزد اینت دل که تراست
نتوان گفت دلت دریاییستخلق را مأمن است و ملجاییست
مشتری تات پیش تخت آیدالتماس ترا همی پاید
ماه جاه از پناه ملک تو بردزجل این حلّ و عقد بر تو شمرد
آن چنان آمدی ز راه سفرکه ز معراج روح پیغامبر
دست در مغز مرکز سفلیپای بر فرق عالم علوی
ناگذشته از آن طریق نفسلشکر شه گذشت از آن ره و بس
زیر زیر آسمان برو خنددکز پی رزم تو کمر بندد
زار زار از فلک فرو ریزدماه اگر از درت بپرهیزد
بختم امروز رهنمای آمدکه ثنای توام به جای آمد
خدمت من بهشت را ماندحور زیبا سرشت را ماند
شاخ طوبی است از همه روییشهر عیسی است از همه سویی
همچو مریم رو معانی منهمه دوشیزگان آبستن
خود نماند نهان بر اهل هنرگوهر به بها ز مُهرۀ خر
اندر بدایت پادشاهی بهرامشاه
مثَل ابتدای دولت شاهبود چون یوسف و برادر و چاه
بود از آغاز رنج و غم خوردنعاقبت گنج بود و بر خوردن
آن فکندن به چاه بهر الموآن بها کردنش به هژده درم
قیمتش هژده قلب یا کم و بیشو او ز هژده هزار عالم بیش
هر درم زو چو عالمی آراستبود هژده هزار عالم راست
گرچه ز اخوان هوان رسید او راکار محنت به جان رسید او را
آخرالامر عالم و شه شدبر سپهر شرف خور و مه شد
گرچه بودند شاه و مهتر اونه گدایان شدند بر درِ او
نه فکندند در مغاک او رانه کلاه آمد آن هلاک او را
چاه دانست اگر همی اخواننه همه چاه یوسف آمد آن
مال مارست چون گدای دهدچاه جاهست چون خدای دهد
نه زلیخا ز چهرۀ نیکوشبه غلامی خرید و شد هندوش
پیرزن را به سوی دیدۀ اوخواجه آمد درم خریدۀ او
نه عزیزش چو وقت جاه آمدبنده پنداشت پادشاه آمد
این عطا چیست، کارِ کارگشایوین شرف چیست، لطف بار خدای
لطف حق گر به خاک پیونددآدم آنجا رود کمر بندد
سرِ آتش چو بادسار شودآبِ ابلیس خاکسار شود
نه پیامبر که رخ به یثرب دادلشکر آورد و مکه را بگشاد
نه چو ره رفتنش نیاز آمدمنهزم رفت و شاه باز آمد
بیزیان بازگشت سوی مکانخود ز سیر آفتاب را چه زیان
سوی هم شهریانش از زن و مردتا عزیزش نکرد جلوه نکرد
آسمان از سفر نمود جلالقمر اندر سفر گرفت کمال
آب ریزد زمانه گر خواهدکاب روی فرشتگان کاهد
از شمر در سفر چو برگرددچون شرنگ ار چه بد شکر گردد
بیخ شاخی که لطف حق پروردکی ز دور زمانه گیرد گرد
بلبلی را که چرخ کرد عزیزقفس ریش دشمنش پر تیز
نه فریدون گاوپروردهکرد شیر گرسنه را برده
نه به کاوه به سعی یک دو کیابستد از بیوراسب ملک نیا
بدهد بهر مصلحت خسروخویشی کهنه را به دولت نو
نه سکندر برِ معادا راکشت دارای ابن دارا را
کس مبیناد تا به رستاخیزآنچه شیرویه کرد با پرویز
عزّ شاهی به خصم خویش بماندهرکه من عزّ بزّ برِ خود خواند
ملک میراثیان نماننده استملک شمشیر ملک پاینده است
از شهان مر وراست در عالمملک میراث و ملک تیغ به هم
روی او بخت از آن به کرمان کردتا عدو را غذای کرمان کرد
آمده سوی شهر و از مردیشبوده داد و دهش رهآوردیش
گر چو شب رفت چون نهار آمدور چو دی رفت چون بهار آمد
تا سوی شهر خویش باز نشددیدۀ ملک و دینش باز نشد
شاه با رأفت آشنا باشدمتهوّر چه پادشا باشد
متهوّر تباه دارد ملکوز تهوّر سپاه دارد ملک
در تهوّر کسی فلاح ندیدروی آرامش و صلاح ندید
کشوری را دو پادشا فرهستدر یکی تن یکی دل از دوبهست
یک جهان پشه را کُشد بر جایروزگار از دو پیل پهلوسای
یک جهان دیو را شهابی بسچرخ را خسرو آفتابی بس
خاک یابی ز پای تا زانوخانهای را که دواست کدبانو
این مثل خانه راست خود گفتهبه دو کدبانوست نارفته
گرت باید شکسته سر ز زمینبه یکی هرّه بر دو کرّهنشین
پیش او خصم را سراب شمریا چو سیماب و آفتاب شمر
هر سر از وی که تاجخواه آمدهمچو شمع آتشین کلاه آمد
لعل کان را ز سنگ کین داندمرد دون را ز مرد دین داند
نیک داند زمانه ناخوش و خوشناقد چوب و عود دان آتش
او بداند که شمع ملّت کیستاو شناسد که اصل دولت کیست
شیطان را شناسد از سلطانغیث را باز داند از طوفان
پیش ازین گرچه مردپرور بودنام بهرام نحس اصغر بود
شه چو همنام گشت با بهرامسعد اکبر نهاد چرخش نام
پر گهر زان جمال چون خورشیددامنِ بخت و آستینِ امید
عالم پیر زو جوان گشتهدین و دولت بدو عیان گشته
بهم آورد ز اصل و از پیگارملک میراث و تیغ حیدروار
هرکه دریا ز تف غبار کندماهی از تابه کی شکار کند
ملک بگذاشت از خداوندیجان نگهداشت از خردمندی
جان نگهداشتن ز ملک بهستدُرِ دریا ز چوب فلک بهست
آرزو بود ملک را دل و دادآرزو در کنار ملک نهاد
دین و ملک او بهم فراز آوردجامۀ شرع را طراز آورد
این تجمل چو شه تحمل کردخاک را مال و آب را مُل کرد
همچو مه در محاق و با اعزازشاه رفت و شهنشه آمد باز
ملک او ملک روم و چین باشدمن چو فالی زدم چنین باشد
چاکرش ارسلان و بگ باشدورنه بر درگهش دو سگ باشد
کینش ار سوی چین کند آهنگاهل چین را ندانی از سترنگ
روح رفته فتوح ناماندهجسمها مرده روح نامانده
ملکش از بهر عدل و دین باشدشه که حق پرورد چنین باشد
ای شهنشه ز روی استحقاقاز پی ملکت همه آفاق
چون تویی را همی نشاند چرختا بدانی که نیک داند چرخ
بر سرش برنهاد افسر ملکزانکه دانست کیست در خور ملک
داد مردیش چتر و ملک و نگیناز تو پرسم نکو نکردهست این
چون گرفت او به تیغ ملک چو خوربخت گفتش ز تخت خود بر خور
از پی عدل و فضل شاهانهگور با شیر گشت همخانه
بال شاهین چو حال مرد بجشکگنج شک خالی آمد از گنجشک
ملک در ظل چتر او از نازکرده خوش چاردست و پای دراز
عدل از او با جمال و با آبستظلم ازو رفته در شکر خوابست
تخت چون دید روی شه خه گفتبخت ربّی و ربّک اللّٰه گفت
چون بدید اهبت جوانمردیشظفر آمد به خدمت مردیش
هفت و پنج و چهار از اکرامشبا سه حرفند از اوّل نامش
لاجرم زین سه دین و بخشش و جاهچون سه حرفست بر دو عالم شاه
همه اطفال چرخ را مادامچون دو حرفست از کرانۀ نام
جود دنیا و بخل دین داردبر دو گیتی شرف بدین دارد
در وفا و سخا به جان و به مالنه بقا بددلش کند نه زوال
با بهشتست خلق او انباززان نترسد همی ز مرگ و نیاز
کف او چون به بخشش آرد رایتو جهانبخش و بر جهان بخشای
گفت در بذله از پی بذلشضاعفاللّٰه ملکه عدلش
شمس کان روی خوب دیده چو ماهگفت پس لا اله الّا اللّٰه
آسیا گر ز خلق او پویددر زمان ز آسیا گیا روید
به جهان داده زرّ کانی راصدقۀ جان و زندگانی را
تا که بگزید مر ورا یزدانخشم چون آسیاست سرگردان
هست خصمش ز بیم او مدهوشآسیاوار با فغان و خروش
هست خالی ز عیب و نقص و فضولملک محمود و خاندان رسول
این ز کعبه بتان برون انداختآن ز بت سومنات را پرداخت
کعبه و سومنات چون افلاکشد ز محمود وز محمّد پاک
از دو یک میر بیخرد باشددر نیامی دو تیغ بد باشد
هست شمشیر منفرد چون شیرشیر و شمشیر چیست شاه دلیر
پادشا خویش آتش و دریاستخاک و خویشی او چو باد هواست
با دو شه ملک و دین سقیم بودمادر ملک از آن عقیم بود
بیشتر زین مکش عنان فسادکه چنین است ملک را میعاد
شه چو بر تخت ملک خویش نشستدست او پای ظلم را بشکست
ملک با پادشاه فرّخ رایمیکشد دامن شرف در پای
قدح مهر شاه بر کفِِ اولشکر فتح و نصر در صف او
زین قبل نوش میکند شب و روزشربت مهر شاه دین افروز
شکر او شکر اهل روی زمینعرف او ظرف و حسن حورالعین
فتنه و ظلم را کند در خوابملک آباد را چو مستِ خراب
فتنه در خواب شد ز صولت اوعدل بیدار شد ز دولت او
عدل او جانفزا و غم کاهستفضل او همچو عمر جان خواهست
فرّ و نام قدر ز طلعت اوستفخر و عار قضا ز خلعت اوست
کند املا برای جان و تنشلعبت دیده نسخت سخنش
در سخن لفظ او چو سحرِ حلالدر جهان جود او چو عذب زلال
پیش رایش گران رویست قدرپیش حکمش تهیدویست حذر
میوۀ شاخ جود او همواربه همه جا رسیده طوبیوار
زاید از خلق او چو گل ز نسیمدست چون چشم نرگس از زر و سیم
هرکجا خلق شاه ما باشدیاد مشک خطا خطا باشد
چون بقای بهشت پایندهستنعمتش هم چنو فزایندهست
پای آنکس که ماند بر درِ اوتاج منّت نهاد بر سرِ او
هرکه در کار او پناه گرفتدست بر چرخ کرد و ماه گرفت
نسبت از وی گرفت خلد خلودخلد گشت از وجود او موجود
جان و جن ظلمت است با حالشرمل و نمل اندکست با مالش
سر رباید ز دشمنان در رزمتاج بخشد به دوستان در بزم
بندیده ز دست و خمّ کمندنه زر او نه جان دشمن بند
مال در جود چون سحاب دهدشوره را همچو گُلبن آب دهد
نیست اندر سفر به بحر و به برچون دل و صیتش ایچ پای آور
عادلی عیسی از وی آموزدعدل او چشم ظلم را دوزد
گنج را چشم زخم شد بذلشظلم را گوشمال شد عدلش
نیست با جودش از پی مقدارسیم بازار گرد را بازار
هست خواهنده خواه بخشش شاهنه چو شاهان عصر خواسته خواه
میر کز حرص و ظلم دارد تیرخوان مر او را تو مور و مار نه میر
جود و عدلی که در شه خوش خوستبازوی ملک را قوی نیروست
ز امن او زیر پردۀ تسکینمحتلم گشته فتنۀ عنّین
الفـ عدل او ز لوح صواباِلف داده میان آتش و آب
عدل او در سرای نفس و نفسآفت جغد و کرکس آمد و بس
که چو آمد همای شاه پدیدجغد غزنی به چین و روم پرید
عرصۀ خلد شد دل از دادشنافۀ مشک شد گل از بادش
از پی عدل چون به خشم آیددلش اندر میان چشم آید
که شد از عدل شاه شاه تبارگرگ با میش دوستگانی خوار
خلق او مایۀ ظریفانستعدل او دایۀ ضعیفانست
ره برافکنده همچو معصومانعدل او بر دعای مظلومان
ابر ملکی که عدل بار شودتیرماهِ جهان بهار شود
کشوری را که عدل عام ندیدبوم در بومش ایچ بام ندید
شرع را دست یاری او دادستملک را پای داری او دادست
گر فریب فناش نفریبدملک از داد هیچ نشکیبد
هرکه انصاف ازو جدا باشددد بُوَد دد نه پارسا باشد
عدل شه پاسبان ملکت اوستبذل او قهرمان دولت اوست
عدل بیبذل شاخ بیثمرستبذل بیعدل پای را تبرست
بر زبانی که ذکر شاه بُوَدمیوۀ ملک را چو ماه بُوَد
از بهاء شه همایون پیخاک غزنین شدست روغن خوی
شد جهان تا شد او جهانبانشچون نهانخانۀ دل و جانش
در نهانخانۀ روان و دلشاز پی فرّ و کلّ و زیب گلش
لوح محفوظ را مکان شد اینبیت معمور را نشان شد این
هست شاه از برای مستان رادل فراخان تنگ دستان را
چون ازو عدل و بیغمی نبودخود چه سلطان که آدمی نبود
عدل وقتی که شمع افروزدگرگ را گوسفندی آموزد
باز وقتی که جور و زور کنددیدۀ شیر گور کور کند
ایزد از بنده راستی درخواستدولت راست راستکان راست
پادشاهی که راست رَو نبودزرع باشد ولی درو نبود
عدل این شه چو رفت در صف جنگتیغ را سبز جامه کرد از رنگ
از شرف یافتست چون حیوانچوب منبر ز خطبۀ او جان
کشته دیو ستنبه را از تابگوهر چتر او به جای شهاب
چون ز فتراک برگشاد کمنددشمنان ماند از فَزَع دربند
از پی کسب بخشش و جاهشبوسه آلود چرخ شد راهش
ملکان را ز بهر زیب و فرشبوسه جایی شدست ره گذرش
شد ز بوس شهان بدرْ مثالخاکِ درگاه او هلال هلال
ابر و دریا غلام کفّ ویندزو وفاقش همیشه راست پیند
کان و دریا برش بود درویشبخشش او ز هر دو باشد بیش
از پی رفعت و کمال جلالوز پی زینت جمال جلال
بوسه چین آفتاب در ره اوخاک روب آسمان ز درگه او
چرخ اوّل زمین آخر اوجان باطن شعار ظاهر او
از پی رتبت قبول و ردشدر برو بر درند نیک و بدش
چون شود ملک پاس سر کند اوچون بیفتد زمانه برکند او
سعی او بازوی دلیرانستسهم از پوزبند شیرانست
در خطا دیر گیر و زود گذاردر عطا سخت مهر و سست مهار
مأمنش مسکن صبیح و دمیمخاطرش ناقد کریم و لئیم
همره عزم او مسدّد رایباعث حزم او مشیّد جای
شنوا کرد گوش جذر اصماز صلیل و صریر تیغ و قلم
همه عالم ورا شده بندهمرده گردد ز جودِ او زنده
گلبن عقل شاه در تدبیرچون شکوفهست در جوانی پیر
آفتاب از جمال او خجلستزردی رخ گوای درد دلست
خود ندیدند بر سرِ گاهیسال پیمودگان چنو شاهی
سرِ دندانش را چو شد خندانبنده شد دهرش از بُن دندان
ملک بر روی خطبۀ شهِ دادظلم را سه طلاق باین داد
اینت دولت که دولتش داردکه همی خدمتش بنگذارد
حبّذا زان جمال دهر آرایمرحبا زان سپهر قلعهگشای
خاصه وقتی که در مصاف بُوَدپای او بر دماغ قاف بُوَد
زیر ران تیغ دست خنجر گوشاشهب تیز سیر پیکان کوش
بتوان زد ز پشت او نخچیرکه به تگ زو برد همه تشویر
دست و پایش چو صبح کز شب تاربدمد گاه روز وقت بهار
مرکبش هیأت فلک داردکه بر اعداش خاک میبارد
گویزن بادپای آهنسماز سران سران به پای و به دم
دشمنو دوست را چو نحسو چو سعدشنه و شانه را چو گرد و چو رعد
گرچه کشتی ز آب دارد سُراسب او کشتیست هامون بُر
کشتی از آب ساخته مفرشاسب او کشتیست دریاکش
سوی پست از فراز همچو قدرسوی بالا ز شیب همچو شرر
سم او همچو سهم کشتیدارکوه را با زمین کند هموار
پای او دست مرگ را ماندکه کسی زو گریخت نتواند
دارد از دیده مهره بازی خوچشم بد دور زان دو چشم نکو
گر به پرّ و به فرّ همای بُوَدپرش او به دست و پای بُوَد
کم نبود از مبارزی در جوشکه سپر پشت بود و خنجر گوش
گاه تگ از جهان برآرد گردبر زر جعفری کند ناورد
سرش از قبلۀ هوا دلشاددمش از قُبلۀ زمین آزاد
پشت هامون کند چو روی کشفروی گردون کند چو پشت صدف
تخت ملکست و مسند شاهیکوه ازو پر پشیزۀ ماهی
نکند وقت حملهاندیشیسایۀ او برو همی پیشی
مانده از چابکیش در دورانکاربندان آسمان حیران
سوی پستی رونده همچو رمالسوی بالا دونده همچو خیال
دیدۀ دل درو نکو نرسدسایل او هم اندرو نرسد
سوی آن بحر موج کشتی روسفر راه کهکشان به دو جو
من درو دیدهام که از پی سودتا ابد هم چنانش خواهد بود
این چنین مرکبی چو چرخ انگارتا برویست شهریار سوار
فی خصاله و فضیلته
عرش اگر بارگاه را زیبدشاه بهرامشاه را زیبد
شه به پشت حقیقت اعجازنه ز روی گزاف و راه مجاز
هست چرخ ار چه هرزه دوران نیستهست قطب ارچه تنگ میدان نیست
هست از این روی سال و ماه مقیمنه ز رای سخیف و طبع سقیم
روز و شب با نماز و با روزهپاسبانانِ بامِ پیروزه
تا شود هم ز عدل و جاه ملککمر کوه چون کلاه ملک
اجل از عدل اوست مرگ طلبخرد از علم اوست برگ طلب
عدد نام اوست هرکه نبشتهشت بهرامشاه و هشت بهشت
بهر هم نامی شه خوش نامسرخ رویست بر فلک بهرام
از پی شرع و ملک بسته کمربیش علم علی و عدل عمر
از پی دوستان به گاه جدالچون شود پشت دشمنش چون دال
عزم او تیغ ملک را ظفرستحزم او تیر مرگ را سپرست
زیر حکمش برای جان و جهانصدهزاران دلست و یک فرمان
سست پای از نهیب او سیحوننرم گردن به حکم او گردون
بکند ار بخواهد از یک مشتشکم خصم طبل و مهرۀ پشت
برگ سازنده از دو دست چو میغمرگ سوزنده از زبان چو تیغ
روح تازه شود ز دیدارشمرده زنده شود ز گفتارش
سیرت انبیاست سیرت اوحبّذا سیرت و سریرت او
مهدی وقت و عیسی حالستروز و شب در جدال دجّال است
بهر بازوش از خط تقدیسظفر و فتح گشته حرز نبیش
سیرت او روان صورت چینسطوت او ستون خیمۀ دین
من چه گویم که خود در احکامشدولت از چرخ داد پیغامش
که چو تو خسروی ز بهرِ سریرکم نشاند قضا و حکم قدیر
عرش و کرسی که است از اندازهشروز روزی کم است از آوازهش
گرز او را فلک خمیده کشدرایتش را فلک به دیده کشد
چرخ بیند چو بازوی چیرشرخت بر گاو بر نهد شیرش
شه چو شد بر شکار شیران چیرشیر گردون شود ز شیری سیر
اخترانی که حال گردانندتیغ او را اجل گیا دانند
تیغ او بر عدوست رستاخیزشیر شمشیر او بدید گریز
سایۀ تیغ شاه بر چیپالهست پیوسته مهمترین اهوال
آفت جان دشمن آن تیغستراست گویی که مرگ را میغست
گویی اهل وجود و اهل عدمهست در تیغ شاه هر دو بهم
عدد کشتگان تیغ ملکذرهای تیغ با ستیغ ملک
ذرّهای تیغ شاه با صولتعدد خلق کشت در خلقت
گه بخندد به دست شاه درونگاه بر دشمنانش گرید خون
از تف بیلک شه کشورشاه مرغان بیفکند شهپر
ور سرِ گرز او زمین سپردجوشن ماهی ثری بدرد
نیزه را شاه اگر بجنباندمرگ آسوده را برنجاند
هرکه او خصم شهریار بُوَدمور گردد اگرچه مار بُوَد
برگِرد ار بخواهد او آسانآسمان را طبق طبق به سنان
تیغ هم نام او چو کین توزدکین گذاری ز تیغش آموزد
خنجر او چو قاف کاف شودقاف از آن بوی نافه ناف شود
ز ابر شمشیر ملک بارندهچمن ملک را نگارنده
گر بخواهد ز تیغ موسیوارخشک رودی کند ز دریا بار
برکشد دست شاه دینپرورناخن پای دشمن از رگ سر
برکشد عکس تیغ سینه درشدلق کیمخت کرگدن ز سرش
خنجرش روی روز و ملک افروزبیلکش رای سوز و ایلک دوز
از سنانش آنکه جنگ رای کندهمه تن پر دهن چو نای کند
گرز او تا بدید بر هامونمهره باش است گردن گردون
زخم گرزش نمود در یک دمکشته و گور کرده هر دو بهم
صفت گرزش ار کنند اداکوه را دم فرو شود ز صدا
مرکبش چون جز از پی حق نیستاشهب و ادهم است ابلق نیست
روز میدان چو در دل آرد رایسر قاورن کند چو دست از پای
هیبت گرز و تیر او در جنگچون کند سوی دشمنان آهنگ
دست و تیغش قضا شمار و قدرتیر و رمحش بسان شمس و قمر
چون تگ اشبهش به تاز آمدعرب اندر عجم فراز آمد
زانکه بادِ دبور یک تگ اوستدود آتش ز رشک یک رگ اوست
مهد او بر فراز پیل جموحکوه جودیست بر سفینۀ نوح
چون به خصمش پیامی آمد ازودم فرو رفت و جان برآمد ازو
جان که از پیش تیغ او گذردهمچو زنگی در آینه نگرد
همت شاه چون به خیز آمداز شبش روز رستخیز آمد
آنکه با تیغهای هند نژادهند را همچو طبع خویش گشاد
روم و چین را چو وقت آن آیدچون دل و دست خویش بگشاید
لوهووری ز بس که غم بودراست ماتم سرای آدم بود
نکند قصد هیچ خصم زبونکه ز مردار کس نریزد خون
خصمش از بیم او گه پیکارنقش روی سپر کند زنهار
این بود چارهاش گهِ زلزالکه ز هیبت زبانش گردد لال
هرکه بر یاد او ننوشد میحنجرش خنجری کند بر وی
شود ار دست برنهد به کمانچرخ از بیم چرخ او حیران
خصمش از دم زند ز پیکانشره نماید زه گریبانش
جور چون دور چرخ دم در دمکار چون زلف یار خم در خم
مردشان پیش مرگ نقشانگیزاسبشان خامه گوش و رنگ آمیز
بهر رنگ و نوا و جامۀ برگهمه نقش و نگارخانۀ مرگ
از دل هندوان رمیده حیاتترک ترکان شمرده در درکات
خصلت زشت گرگ در رمشانحقّ غمّاز یار بر همهشان
رحمتی بوده آب و گل همه رازحمتی گشته جان و دل همه را
بر سر از تیغ او ز عشق علمجانشان بوسهزن رود چو قلم
گرچه چون کوه سنگتن بودندپیش او آهنین کفن بودند
کرده ناگه ز فرِّ تاج و کلاهشاه بهرامشاه رامشگاه
فتنه را آب ریخت بر آتشزان کُه اوبار مار دریا کش
بر دل از بیم و هیبت شهشانکمر کوه شد کمرگهشان
بوده فرزند خصم را به اثرزادن و مردنش به هم چو شرر
تیغ او خصم را عقیم کندبچۀ خصم را یتیم کند
چون شه آهنگ سوی ایشان کردجمع صدساله را پریشان کرد
شد چو با عدل شهریار عدیلخوش هوا هم چو سدرۀ جبریل
عدل چون بر جهان امیر شودآهو از شیر سیر شیر شود
ارم از امر اوست هفت جحیمحرم از امن اوست هفت اقلیم
خصم زادش ز بیم اهریمنجان به رشوت پذیرد اندر تن
خصم در پیش گرزش ار ملکستهمچو دنبال گزدم فلکست
دشمنانش به روز کین و نبردچون زن مستحاضه گردد مرد
ار همه اورمزد و کیوانندجمله حیران چو نقش ایوانند
عزم شه کامران چو گردون بودخصم شه پی سپر چو هامون بود
خصم اگر داد پشت هیچ مگویکز زمین پشت به ز گردون روی
مغز را حزم شاه خواب ببردآب را عزم شاه آب ببرد
تا بدید آتش ملک سیحونهم بر آن آب نیست آب اکنون
نوک رُمحش بمانده تا محشرفرجهای در میان خصم و سقر
رای رایان به تیغ کرده قلمنیزه از شیر کرده شیر علَم
تو خبر داری ار نه آگاهیزان مصاف و صف شهنشاهی
صفت او در آن صف ناوردزن به آمویه به کند از مرد
هرکجا شاه ما بتافت عنانشیر رایات او شود همه جان
هرچه از جان دشمنش کاهدهمه در جان شه بیفزاید
تربت غزنه تا بنا افتاداین چنین شاه را ندارد یاد
فی صفة سهمه و اقباله
از مدد نیزه نیزه بود آن روزتیر پروین ربای جوزا دوز
سیهان را به خنجر روشنکرده چون لعل مهرۀ گردن
جزعگیران به زیر درع چو آبچون کبوتر طپنده در مضراب
کشته گشتی اجل ز خونخوارانگر نبودی اجل هم از یاران
تشنه جانان ز حلق خنجر چشدیده جویان ز چشم پیکانکش
رویشان چون نبید زرد از تابچشمشان چون قدید سرخ از خواب
چشم با چهره گشته بیگانهدیده با دود گشته همخانه
دهن بحر خاکبیز شدهدیدۀ چرخ سرمه ریز شده
کند گشته ز تیزتازان فهممرگ در آرزوی مرگ از سهم
گشته عیّوق از تف آهنزرد رخسار و لعل پیراهن
شده از ابر ناوک و زوبینره چو دریا و کشته چون پروین
نوک ناوک چو عقل در تگ و پویاز درون دو دیده مردم جوی
رمح در دست مرد خون کردهاژدهایی زبان برون کرده
بند و پیوند کرده از سرِ خشمگرز چون سرمه و سنان چون چشم
شخص خصمش چو مرده دامن چاکدهن او چو گور گشته ز خاک
گشته عالم ز گرد چون دودهفلک از دوده رخ بیندوده
عکس خون بر سپهر سیمابیراست مانند شَعر عنابی
دشمنان شهنشه فیروزروزشان چون شبست و شب بیروز
جانشان از ثری روان به اثیرظفر حق سوی سپاه و امیر
روی صحرا چو نیزه خورده اجمآب دریا ز خون چو آب بقم
بر قضا تنگ مانده راه گذربر عدو در ببسته دست ظفر
جان خصمان ز بیم تیر و سنانجمله برداشته جدل ز میان
کوه و دریا و بیشه و هامونموج میزد در آن زمان از خون
پشت چوگان ز گرز و سرها گویسینه گلبن ز تیر و رگها جوی
رُسته بر رخش لشکری بشکوههریکی چون چناره بُن بر کوه
خصم را رمح چون الق در بسمچشمها کرده همچو جان در جسم
اسب و مرد از نهیب راه گریزخشک مانده چو صورت شبدیز
دستها از عنان بمانده جداپایها در رکاب و سر شیدا
همچو ماهیبه خشکخشک و خموشمرد بیدست و پای جوشن پوش
پای گُردان پیاده مانده به جایزان دو دست سوار قلعهگشای
دمشان باز پس شدی هرگاهکه ز کشته نیافت مردم راه
آن زمان لااِلهَ اِلّا اللّٰهوهم را ره نبود در بر شاه
وهمها واله از سیاست اوفهمها کاره از ارادتِ او
چون به تیغ ویست فتح گروهمه عالم به پیش او به دو جو
نقشهای برنده بر خنجررُسته همچون سمن ز نیلوفر
رای شاهان به پیش رایت شاههمچنان شد که روی آینه ز آه
آه برخاسته ز دشمن شاههرکجا این دو آمد آمد آه
زان الفـ شکل نیزه از سرِ خشمچشمشان کرده همچو های دو چشم
زان همی نور دیده نگذاردکاینه آه را زیان دارد
کرده در رشته رُمح مرد افکنمهرۀ گردنِ بسی گردن
شاه خورشید روی گردون تیرشیر آتش سنان آهوْ گیر
رایتش را گرفته بخت به چنگهمچو در دست ماه هفتو رنگ
شده در گرد روی روشن اویهمچو جان بلال در تن اوی
گرد خورشید رای او گردانماهرویان زهره پروردان
هر سواری چو کوهی اندر زینموی بشکافتی ز رای رزین
نیزه در دستشان میان غبارچون به سیلاب تیره بیجار مار
چابکان خطا و فرخارندماهرویان چاچ و بلغارند
تیر گردون به نیزه بربایندبا کمر همچو نیزه برپایند
روی چون آفتاب و دل چون شیرچون ره کهکشان کمر شمشیر
استخوانشان ز گرز ریزه شدهتن سپرسان ز چوب نیزه شده
کرده از گرز و نیزه بر دشمناستخوان آرد و پوست پرویزن
مهرۀ پشتشان ز گرز و سنانکرده چون سبحههای پیرزنان
تیغ بهرامشاه بن مسعودخصم را همچو آتش موقود
باغیان را ز بیم بر سرِ چاهشده از بیم چرخ و ناوک شاه
دلوهای دریده تارکشانرشتههای گسسته ناوکشان
بُد چنان ریخته به پیشش سرکه ببخشد به وقت بخشش زر
کرکس از کشتگانش چون صلصللاله منقار بود و گل چنگل
تا خدنگش جدا ز پیکان بودبدی اندر میان نیکان بود
بدی از فرّ شه ز غربت رستسوی بد رفت و هم به بد پیوست
گر ز یاران او نبودی مرگکرده بودی همش ز جان بیبرگ
هرکه جست اندران ولایت صدراز سرِ جهل بود نز سرِ قدر
بود باغی ز بغی و فسق و فسادچون بقایای قوم هود ز عاد
دل هریک ز بغی و کینه چو ناراسب چون کوه و مرد همچو چنار
شه ز بس خون که ریخت از شش سونگوی یاقوت شد زمین از خون
چون بریشان به خشم شد سلطاناز برای موافقت به زمان
کشت چندان شهنشه اندر جنگکه به مرغانش پر زدن شد تنگ
چون نهیبِ سنان شه دیدندچون رکاب و عنان شه دیدند
مرغ دلشان ز خانه خشم گرفتکِشت جانشان ز دانه خشم گرفت
گرچه مرغان تیز پر بودندورچه ماران مورپر بودند
در زمان شان ز شاه دولت یاربابزن نیزه بود و سلّه حصار
کرد خصم بیآب را در خوابسرش از تن جدا چو کوزۀ آب
چه بزرگ و چه خُرد باغی عورچه فراز و چه باز دیدۀ کور
آن چنان بر مصاف چیر شدستراست گویی که شرزۀ شیر شدست
آن چنان گشت شاه عاشق رزمکه بود بادهخوار عاشق بزم
رزم و بزمش به چشم هردو یکیستتیز و گردنده راست چون فلکیست
زین سپس عکس خون ز کرّۀ خاکآسمان را کند به سرخی لاک
باغیان را همه به نوک سنانکرد در یک زمان تنِ بیجان
گشت حالی چنو پسیچد جنگخصم او همچو صورت سترنگ
عقل داند برای صرفۀ علمکه ز صرّاف کین نیاید حلم
همه جهّال دهد دانند اینجملۀ عاقلان شناسند این
که نشاید برای خطبه و کینمور بر منبر و ملخ در زین
که نزیبد برای ملک و ثوابخرس بر تخت و خوک در محراب
اندر آن جنگ دشمن و خصمانشصورت شیر بود و شادروانش
تشنه مانده زبان دشمن اوجان او خشم کرده با تن او
که شناسا خرد به دیدۀ عقلبشناسد بدیهه را از نقل
پیش آسیب گرز شاهنشاهخاصه با گرز چون شود همراه
چیره دستی و پایداری اویکامرانی و کامگاری اوی
به زبان سنان و تیغ چو بادهمه را در دهان خاک نهاد
مهر او جان خان و مانها شدکین او دود دودمانها شد
دشمنش را به هرکجا که درستدیدهبان مرگ و قهرمان سقرست
دهر از این پرده گر بپرهیزدهمچو پردهاش فلک برآویزد
مرد بد را بدِ زمانه جزاستگلخن و پای خر سزا به سزاست
سوی بد گرچه عزّ حق نه نکونستدافع دشمنست و نافع دوست
گرچه بد شد مزاج بد دل ازوعزّ حق است و ذلّ باطل ازو
برخی جان خسرو منصورشوما بر زبان نیشابور
از پی راه و عشرت و نیروماه او، زهره او، و بهرام او
پیش بهرامشاه بن مسعودظفر و فتح با رکوع و سجود
بر کلاه و قباش و اسب و ستامفلک و اختران درود و سلام
بر خور ای بر شده سپهر بلندتو به پیران سر از چنین فرزند
ای فلک ز آفتاب و از یارشخلفی یافتی نکو دارش
چرخ را گرچه بس خلف بودندتو دُری و آن دگر صدف بودند
لطف او شد نشیمن صهباقهر او شد لویشن دریا
پادشاهی به رنج کرد به دستآنگهی پای او به گنج ببست
پادشاهی نیاید اندر چنگجو به جنگ و به باشگونۀ جنگ
کشت شد خشک اگر نبارد میغملک پژمرد اگر نخندد تیغ
تازگی کشت ابرِ گریانستتازگی ملک تیغ خندانست
تیغ باید که خون پذیر شودملک بی تیغ کی چو تیر شود
زانکه مانند مرد در پابندهیچ زن برنخاست از فرزند
شاه در ملک خویش از پی جودچون شد او پیش عقلها مسجود
دستها را به تیغ و رمح آراستزانکه دفع از چیست و نفع از راست
شه که خواهد که جاه دارد ملکبه سیاست نگاه دارد ملک
زانکه نبوند قلزم و اخضرجز به تلخی نگاهبان کهر
هر کمرگه که بیشکوه بودکمر نال و خمِّ کوه بود
بیصهیل و صلیل و گیراگیرچون طنین کی شود صریر سریر
زانکه در راه ملک هر شاهیبر سر جاه و قدر هر ماهی
دولت آرای بازوی چیرستملک پالای دست و شمشیرست
آب بحر ارنه تلخ و تیزستیچون دگر آبها گمیزستی
زیر رانها براق دریا سازابر بر برق پایِ رعد آواز
گردسم تیز گوش و پهن برانخوش کفل سرمه چشم خرد سران
شاه بیتیغ باغ بیمیغ استپاسبان دین و ملک راتیغ است
کوه شاهست بر زمین وانگاهتیغ دارد چرا ندارد شاه
شاه کوهی است بر زمین به شکوهتیغ دارد چرا ندارد کوه
آفتابی که شاه گردونستهیچ بیتیغ نیست شه چونست
شاه را گرنه تیغ تیز بُدیخلق را نقد رستخیز بُدی
در خور ملک جز نبردی نیستمردی دیگران ز مردی نیست
زانکه بیتیغ دین نیافت قرارذوالفقاری به حیدر کرّار
جبرئیل آورید و گفت برانخون این مشرکان به گرد جهان
بر رسول آنکه ناورد ایمانخونش از ذوالفقار زود بران
نیست بیتیغ ملک را رونقملّت حق ز تیغ شد مطلق
تیغ مر ملک را نکو یاریستملک بیتیغ همچو بیماریست
شه چو بر تخت ملک خود بنشستپیش تختش جهان کمر بربست
ریخت از بهر راهجویان راآب روی گزاف گویان را
زین شه نیک خوی پاک نژادهرکه او بد نبود نیک افتاد
ملک پرورده زیر دامن کردجان نگهداشتن به آهن کرد
هرکه از دل نخواست تعظیمشبامِ بومست بومش از بیمش
چون کمر بست شاه بهر جدالخانۀ دشمنان شمار اطلال
گرچه بهر صلاح تا اکنونخنجرش لعلپوش بود از خون
شد کنون در بهشت محشر اوسبز جامه چو حور خنجر او
ای ز محمودیان ششم ز عددچون ششم دور ز انبیا احمد
نام شش هست لیک نزد خرددر جمل نقش شش بود ششصد
یک و دو سه و چهار و پنج کمستپس چو شش دانگ شد یکی درمست
ای به رو آفت نگارستانوی به خو نوبهار خارستان
تازهروی از تو شاخ و بیخ جهانسخت پای از تو چار میخ جهان
دولت از تو بهشت کوی شدهروزگار از تو تازهروی شده
گشت تا صدر ملک بگرفتیوز دوامش قوام پذرفتی
پای بوس تو هامۀ هامونطوق دار تو گردن گردون
زین سبب از برای عزّ و جلالنه ز طبع ملول و روی ملال
از پی خدمت تو اندر حالکرده از میم صدهزاران دال
تاجداران رکاببوس شدهاز تو جمله عمل پیوس شده
مَلِک هند نایب تو به هندمهتر سند یافته ز تو سند
خاکبوسان درگهت به نیازکرده خاک درت چو سینۀ باز
کرده از مجلس تو روح از درابروار آستین و دامن پُر
شد ز تأثیر رای شاه جهانوز پی روی بی پناه مهان
مجلس بزمش از بهشت اثرروز رزمش نمونهای ز سقر
چون تو برداشتی نقاب جلالزان اساریر بر سریر کمال
از لقای تو خیره شد خورشیدوز سخای تو مُرد طفل امید
شهریاران ز تو رسیده به کامکرده سعی تو با هزار اکرام
زان همه خلق در سجود تواندکه گرانبار شکرِ جود تواند
مر ترا روز فضل و جود و کرمبه درم بنده گشت قلب درم
مرد مقلوب دادهای به نبردزان دهد جان خویش پیش تو مرد
شد ز خاک درِ تو در عالمآز بسیار خوار سیر شکم
راست گفت اندرین حدیث آن مردکاز را خاک سیر داند کرد
گرچه در پادشاه باشد عدلنان بینان خورش بود بیبذل
آن بزرگان که وام جان توزندرسم جانبخشی از تو آموزند
طمع از بوی دستت ای سرِ جودپایکوبان درآید از درِ جود
هرکه او جست خصمی تو دُرستکودکانش یتیم کردۀ تُست
روزی نیک مرد همچو بهشتگویی اینجا خدای بر تو نبشت
تا درو درگهت پدید آمدقفل امید را کلید آمد
نام تو آنکه بر زبان راندنامۀ بخت او ملک خواند
چون نشستی به بارگاه جلالچون نمودی به خلق ماه کمال
از تن دشمنان بکندی سربر سرِ دوستان فشاندی زر
جادوی آز را به طبع کریمخورد جود تو چون عصای کلیم
هم مَلک بند و هم ملک جاهیهم فلك قدر و هم جهان شاهی
عاقلانِ زمانه مست تواندقلعههای بلند پست تواند
صاحب ذوالفقار و رخش تویيپادشاه خزینهبخش تویی
بخت کو هست مایۀ شادیدارد از بندگیت آزادی
آسمان از سنان جانسوزتوز پی ناوک جگر دوزت
خور ز تیر تو با خطر تازدزان ز مه گه گهی سپر سازد
از تفِ تیغ خشم اگر خواهیکنی از بحر تابۀ ماهی
زُهره را دیو تو شهاب کندزَهره را آتش تو آب کند
دشمنان را ز خلق جان افشانخونبها بدهی و ببخشی جان
بر زمانه تویی شه مطلقمملکت را تو شهریار بحق
از تو کمتر عطا که سایل بردبیشتر دان ز گنج باد آورد
بیدلان را دل کریم تو بسنیک و بد را امید و بیم تو بس
تا چه کردست غزنی از کردارکز چو تو شاه گشت برخوردار
گر بخواهی تهی کنی ز حسامنُه فلک را ز بند چار اندام
گرچه چون آسمان بسیچد خصمچون قضا دست تو نپیچد خصم
با خلاف تو تن کفت گردددر ثنای تو جان سخن گردد
همچنان آید از تو در دل نورکه خوشی جان ز خوشۀ انگور
چون درِ گنج عقل بگشادیهرکسی ار ز داد دل دادی
گاه میدان و وقت ایوانتشب اکرام و روز احسانت
دل خرد را ز جان ندای تو کردداد دل یافت جان فدای تو کرد
صدمت صورو عین تو گه جنگهردو همره چو رنگ با آژنگ
هرکه از سهم تو روان نسپردتا ابد نفس او نخواهد مرد
روز هیجا چو عاطفت ورزینیزۀ تست سوزنِ درزی
پارهها را دُرست گرداندسست را عزم چُست گرداند
پس از این روی پشت خلق قویستخشم تو چون یزید و دل علویست
گشت حیران عقول اهل هنرماند واله روان اهل بصر
ملک و ملّت موفّق از تو شهستدین و دولت به رونق از تو شهست
ملت از تو چنان که خور ز سپهردولت از تو چنان که ماه از مهر
یافت از سعی تو سرافرازیدین و شرع محمّد تازی
گر به شمع تو نیستیش امیدچون لگن برنیامدی خورشید
نقش مُهر تو نقش مهر جمستکه همه دین و دولتش بهمست
حاتم از جود تو سخا آموختدولت از ملک تو ثبات اندوخت
چه حدیثست کین مبارک پیطی کند نام جودِ حاتم طی
قهر و لطف به گاه راحت و رنجغم فزاینده است و شادی سنج
جود تو بهر جان آدم راپاسبانست عرض عالم را
خاک حلم تو آتشِ نابستامر تو بادپای چون آبست
باد عزم تو جان تمکین استآب روی تو تازگی دین است
زورق رزق را که اسبابستجان این بادپای از آن آبست
از پی قدر نامت ای خوش نامعُمرِ چرخ نام شد بهرام
زانکه بهرام را اگر سفریستوقت رجعت صلابت عمریست
دل چو بر درگهت قرار کنداندُه از فرِّ تو فرار کند
شیر اگر با شب تو روز کندکام چون شیر عودسوز کند
ای هنرمند شاه دینگستروی حقیقت نیوش دینپرور
طمع آن را که چاکرت گرددهر زمان آسمان سرت گردد
ای فرود آمده چو قطر از میغملک بگرفته شمسوار به تیغ
بر جهانی شده به یکدم شاهخهخه ای شه علیک عیناللّٰه
باره چون شمس بر فلک راندتا نزد تیغ ملک نستاند
تو چو شمس و قمر گرفتی ملکزان به تیغ و سفر گرفتی ملک
این چو تازنده و آن ربایندهستلاجرم ملک هردو پایندهست
بس کسا کو چو ماه برگرددسر آن گزدما که سر گردد
شمس از اول که ملک جوی شوددر و دیوار زردروی شود
ماه از آن جاه خویش بفزایدخدمت را مگر به کار آید
باد کین تو خاک محنت بیختزخم تیغ تو آب آتش ریخت
خصم تو جنگ جست و بخت ظفراو دگر خواسته خدای دگر
تیره شد جان به تیر تو ز هواگنگ شد کُه ز گرز تو به صدا
چون بدیدند خلق رویش راهمه جویان شدند کویش را
از شها حجاز و شام و عراقبلکه از خلق جملۀ آفاق
من ترا دیدهام دراین عالمملک میراث و ملک تیغ بهم
ملک میراث گرد گردانستملک شمشیر ملک مردانست
تا بر او آتش تو آب براندآتش دل بر آب خویش نماند
هرکه چون رشته تافت گردن خویشمهرۀ گردنش فکندی بیش
خصم در دست قهرت افتادهپایها در رکاب چون باده
گرچه رُمح تو جان ربایندهستجان او جانت را ستایندهست
شیر اگر شور از آگهی کردیپیش تو شیر روبهی کردی
راست گفته است شاعر استادمحض توحید و داد شرع بداد
گر فزاید کسی و گر کاهدعاقبت آن بُوَد که او خواهد
دشمنت چون سرِ فضول آورددست او پای بند غول آورد
دشمن تو چه بابت تیغستزود دریغست تیغ اگر میغست
جانش را خود سنان چرا بایدخود چو بوی تو یافت پیش آید
نیک بشناخت از دل روشنقدر تیر تو دیدۀ دشمن
لاجرم تا به دستش آوردستفلک از سهم ایمنش کردست
کرده خصمت به نقش پرّ ذبابرخنه چون عنکبوت اصطرلاب
هیبت شاه راحت کل راستگریۀ ابر خندۀ گل راست
تیر کز شست خصم گشت جداباز گردد به سوی او چو صدا
چون صدا بازگشته بر جانشچون قضا تیره ره فراوانش
چون بیفشرد خصم را پالانرفت چون چوب خورده کون مالان
گشت از فرِّ پادشاهی توور پی عدل و نیک خواهی تو
هردو همره ز بازوی چیرتملکالموت و زخم شمشیرت
نه بجست از تو سوی برگی شدکه ز مرگی به سوی مرگی شد
هرکه او خصم دولت و دین بودقهر کردی و خود سزا این بود
خصم تو آنکه از تو بگریزدخاک ادبارش آتش انگیزد
تو به تدبیر جان گمراهانگور کن مُزد گورشان خواهان
مرگ بنوشته بر دل دشمنکه کفن پیشتر خر از جوشن
گور کن گفت با دل خصمانکه کفن پیشتر خر از خفتان
هست عدل تو دوزخ ابلیسسَر تیز تو سنگ مغناطیس
قهر اعدای دین تو دانی کردکه ز جان و تنش برآری گرد
هرکجا سهم و تیغ تو برسیدکس از آن بوم و بَر فلاح ندید
تیغ تو زهر جانگزای آمدامن تو سایۀ همای آمد
سرِ تیر تو جان بدخواهانمیکشد از تن شهنشاهان
بر سرِ تیر جان برافشانندورچه سنگین دل آهنین جانند
گر شوی سوی کوه پایۀ رومکژ نماید ز بیم سایۀ روم
ور کمربند کوه درگیریکوه را همچو کاه برگیری
آمده خصم با تو در میدانزخم موتوا بغیظکم بر جان
لاله صورت شده رخش ز کمانسرو بالا شده سرش ز سنان
کرده از سم به رغم اخترشانبادپای تو خاک بر سرشان
آب و آتش نخوانده او را اسپخوانده این صرصر آنش آذر شسب
جز ز عدل تو نیست اندر کاردور باش تو و مترس حصار
گویی آموخت عقل والاییاز تو آیین ملکپالایی
فتنه را داد امر امن تو خوابآب را بُر آب تیغ تو آب
پیش عدلت بهار جان افروزنزد عقلت سپهر پیش آموز
چون دل و جانش کرّ و فرّ تو دیددل او مرد و جان ازو برمید
دید خود را در آینۀ دل خویشدست و شانه جدا ز مفصل خویش
در بیداری از خواب غفلت گوید
بنه ای عدل تو بقای جهاندر کنار جهان سزای جهان
چون درِ عدل باز شد بر تودرِ دوزخ فراز شد بر تو
عدل مر مرگ را بریزد آبجور مر فتنه را ببندد خواب
هست شادی دل ستمگارانخوش و اندک چو خواب بیماران
عقل را مشگریست روحافزایعدل مشاطّهایست مُلک آرای
شرع را عقل قهرمان باشدملک را عدل پاسبان باشد
شاه باید غلام تن نبودتا خطیبش دروغ زن نبود
پشه از پیل کم زید بسیارزانکه کوته بقا بود خونخوار
فی تنبیه الملک و کلمة الحق بغیر المداهنة
ای ز انصاف و عدل بالاتراز عُلا رای تست والاتر
سخنی گویمت به حق بشنوخیره بر راه تنگ و تیره مرو
هرکس از روی عرف خود آیندمر ترا سال و ماه بستایند
زان سخنهای خوب غرّه مشوهمچو تردامنان به عدل منو
عدل را چند شرط لابد هستچون نباشد به شرط عهد شکست
هرکس از بهر انتفاع ترامیستاید ز گونه گونه جدا
الامان الامان مشو غرّهکه نیرزند دستهای ترّه
من مداهن نیم چو دیگر کسپیش نارم ز ترّهات هوس
گر شبی در همه جهان رنجورهست یک تن تو نیستی معذور
گر سگی ظالمی بدی شومیبرساند بدی به مظلومی
تو شوی روز حشر زان مأخوذوان زمان حسرتت ندارد سوز
عدل رفت و بجز فساد نمانددر همه عالم اعتماد نماند
هیچکس را تو استوار مدارکار خود کن کسی به یار مدار
خواب عبداللّٰهبن عمربنالخطّاب
دید یک شب به خواب عبداللّٰهپدر خویش را عُمر ناگاه
گفت یا میر عادل خوش خویحال خود با من این زمان برگوی
با تو ایزد چه کرد بر گو حالبعد از این مدّت دوازده سال
گفت از آن روز باز تا امروزدر حسابم کنون شدم پیروز
کار من صعب بود با غم و دردعاقبت عفو کرد و رحمت کرد
گوسفندی ضعیف در بغدادرفت بر پول و ناگهان بفتاد
گشت رنجور و پای وی بشکستصاحب وی به دامنم زد دست
گفت انصاف من بده بتمامکه تو بودی امیر بر اسلام
تا به امروز من دوازده سالبودهام مانده در جواب سؤال
ای ستوده شه نکو کردارباز پرسند از تو این مقدار
چون چنین بُد خطاب با عمریچه رود روز حشر با دگری
هان و هان تاز خود نگردی مستورنه گردی به روز محشر پست
ای ز انصاف ملک دلکشترهمه کس بر تو خوش رهی خوشتر
آنت خواهم که هرکجا پویندهمه نیکان ترا نکو گویند
بهر رغم ستمگرایان راالکنی کن عمرستایان را
عدل عمّر چو ظلم با عدلتبذل حاتم چو بخل با بذلت
عدل تایید جاه شاه بُوَدغبغب اندر گلو چه جاه بود
آن چنان داد کن که از پی دادکس ز عدل عُمر نیارد باد
خوش بود خاصه از جهانگیرانرحمت طفل و حرمت پیران
آن چنان باد پادشاهی توکه نخواهد عدوت و خواهی تو
دولتت با دوام مقرون بادسایل درگه تو قارون باد
حکایت زن دادخواه با سلطان محمود
آن شنودی که بود چون در خوردآنچه با میر ماضی آن زن کرد
شاه شاهان یمینِ دین محمودکه از او گشت زنده رادی و جود
کان زن او را جواب داد دُرشتکه به دندان گرفت ازو انگشت
عاملی در نسا و در باوَردقصد املاک و چیز آن زن کرد
خانۀ زن به قصد جمله ببردچون برد جامۀ عرابی کرد
زن گرفت از تعب رهِ غزنینبشنو این قصّه و عجایب بین
کرد انهی به قصّه سلطان رابه شفیع آورید یزدان را
که ز من عامل نسا املاکبستد و من شدم ز رنج هلاک
شاه چون حال پیرزن بشنیدپیرزن را ضعیف و عاجز دید
گفت بدهید نامهای گر هستتا ز املاک زن بدارد دست
نامه بستد سبک زن و آوردشادمانه به عامل باورد
که به زن جمله ملک باز دهدزن بیچاره را جواز دهد
با خود اندیشه کرد عامل شومکه کنم حکم زن چو حکم سدوم
زن دگرباره بر ره غزنیننرود من ندارمش تمکین
نه به زن باز داد یک جو خاکنه ز شاه و الهش اندُه و باک
زن دگر باره رای غزنین کردبنگر تا چه صعب لعب آورد
قصّه بر شاه داشت بار دگرخواست از شاه خوب رای نظر
به تظلّم ز عامل باوردبخروشید و نوحه پیش آورد
گفت سلطان که نامهای بدهیدرسم و آیین بد دگر منهید
گفت زن نامه بردهام یکبارلیک نگرفت نامه را بر کار
بود سلطان در آن زمان مشغولسخنِ پیرزن نکرد قبول
گفت سلطان که بر من آن باشدکه دهم نامه تا روان باشد
گر بر آن نامه هیچ کار نکردآن عمیدی که هست در باورد
زار بخروش و خاک بر سر کنپیش ما وز حدیث بیسر و بُن
زان سبک گفت ساکن ای سلطانچون نبردند مر ترا فرمان
خاک بر سر مرا نباید کردنبود خاک مر مرا در خورد
خاک بر سر کسی کند که ورانبود بر زمانه حکم روا
بشنید این سخن ز زن سلطانشد پشیمان ز گفت خود به زمان
گفت کای پیرزن خطا گفتمکز حدیث تو من برآشفتم
خاک بر سر مرا همی بایدنه ترا کاینچنین همی شاید
که مرا مملکت بود چندانکه در آن ملک باشدم فرمان
به ایاز آن زمان سبک فرمودکه سخن بیش از این ندارد سود
زی غلامان سبک یکی بگزینکه رود زی نسا چو باد برین
که بود مرو را سواری بیستبنگرد کاین عمید ابله کیست
کار بر مرد بد بگیرد سختپس مرو را فروکند به درخت
نامه در گردن وی آویزدتا ز بد هرکسی بپرهیزد
بس منادی زند به شهر درونکانکه از حکم شاه رفت برون
سر بپیچید و ضال و عاصی گشتگرد خود رایی و معاصی گشت
مر ورا این سزا بود ناچارتاندارد رضای سلطان خوار
رفت میری بدین مهم در حالکُشت مرد فسادجو به نکال
عامل ابله از چنان کردارجان به بیهوده کرد در سرِ کار
بعد از آن حکم شاه نافذ گشتشیر با گور آب خورد به دشت
شاه را حکم چون روان باشدعالم از عدل او جنان باشد
پس اگر حکم او نباشد جزمنکند هیچکس به ملکش عزم
امر سلطان چو امر یزدانستسایۀ ایزد از پی آنست
لفظ مهتر که گفت از پی شاههست سلطان همیشه ظلّ اللّٰه
حکایة فی عفوالملک و عدله
احنف قیس بهر جمعی اسیرگفت کین بستگان برِ تو امیر
گر بحقند بسته حلمت کوور خود از باطلند علمت کو
عفو کان هست اصل دینداریاز برای چه روز میداری
تو ظفر خواستی خدایت داداو ز تو عفو خواست ناری یاد
هست نزد خدای و خلق ای شاهشکر قدرت قبول عذر گناه
علم او نوش حلمشان بچشیدعلم او بار جُرمشان بکشید
در وصف بدان گوید
من ندانم ز جملۀ اشرارپُر گناهی چو بیگناهآزار
جز سیه روی وقت بیدادینکند همچو زنگیان شادی
شغل دولت که از ستم سازیچه بود جز که گرگ و خرّازی
چون ز داد و ز رای خویشی شادچون کنی بر فرود خود بیداد
هرکه اندر جهان ستم جوینددد و دیوان آدمیرویند
خلق سایه است و شاه بد پایهپایۀ کژ کژ افکند سایه
روزگار ار درد و گر دوزداز دل شاه عادل آموزد
سایه ایزد است شاه کریمراست باش و مدار از کس بیم
بد و نیکی که در ستور و ددستاز دل شاه نیک و شاه بدست
گردد از داد شاه کسری وشسیر بُستان چو شیر پستان خوش
شود ار جور شه کند دیدارمرد بازاری از تره بیزار
هرکه او بیگناه ترسانددان که در جای ترس درماند
ظالم ار مال و جان خلق ببردنه هم آخرش می بباید مُرد
گرچه امروز ز ابلهی ستهدگور و محشر جواب او بدهد
نیست بر ظالم از تن و زن و مالجز مگر خونش ایچ چیز حلال
شاه غمخوار نایب خردستشاه خونخوار مرد نیست ددست
مرد غمخوار مردِ دین باشدهرکه او غم خورد چنین باشد
رنجه دارنده کم زید چو مگسهست کم رنج از آن زید کرگس
شرهش هیچ جان چو رنجه نداشتعدل او جان او بدو بگذاشت
هرکرا رنجه داشتن دین استتن او نیست تن که تنّین است
عمر رنجور دیرتر ماندرنجه دارنده زود درماند
خشم را بر خرد سوار مدارخرد خویش را تو خوار مدار
بیخرد آب کرد پاسخ نانبا خرد کی خرد چنین سخنان
هرکه را خشمش از خرد بیشستخلق ازو و او ز خلق دل ریشست
خشم چون تیغ و حلم چون زر هستتو مهی آن گزین ز به که بهست
ای شهنشه در این سرای غروربخور این شربت شرابِ طهور
چون مه از تو نیافرید خدایتو به از خلق بندگیش نمای
حکایت در عدل سلطان
گفت روزی حکایتی پیریکه مرا بُد نشانۀ تیری
کاندر آن روزگار شاهی بودعالم عدل را پناهی بود
داد و انصاف و عدل گستردیهرکسی بر ز بِرّ او خوردی
گفت روزی به رهزنی در تاختدید در بند کرده کاله و ساخت
بندیی چند دید بسته به بنددزد گریان و بندیان زان خند
زود نزدیک راهزن رفتشدُر تحقیق راهزن سفتش
گفتش این خنده و گرستن چیستواین چنین مال و بند بستۀ کیست
گفت ما راست این گرستن زارکه چنین نعمت از یمین و یسار
گِرد کردند از حرام و حلالجمع کردند زرّ و کاله و مال
رخت بر باد گشته در بندندبرخود و عادلان همی خندند
ظلم شد عدل و روز شد شب مازان همی نشنوند یاربِ ما
عادلانیم لیک با فن خویشبند برداشتیم از تن خویش
هرکه او عدل خویش بگذاردظالمی را خدای بگمارد
تا برآرد ز مال و جانش دمارظلم او را به ظلم سازد کار
در خون ناحق ریختن حکایت مأمون
چون تبه شد خلافت مأمونریخت مر خلق را به ناحق خون
کرد بر آل برمک آن بیدادکهکسی زان صفت ندارد یاد
یحیی بیگناه را چو بکشتگشت بر وی زمانه تنگ و درشت
مادری داشت یحیی مظلومپیر و عاجز ز کام دل محروم
جفت اندوه گشته اندر دهرعیش شیرین بر او شده چون زهر
باز گفتند حال مأمون راعرضه کردند حال محزون را
که دعای بدت همی گویدملکتت را زوال میجوید
دل او خوش کن و ز حقد بکاهباز خواه از عجوزه عذرِ گناه
رفت مأمون شبی ز خلق نهانبرگشاده به عذر جرم زبان
درِّّ و گوهر بسی بدو بخشیدراه و سامان کار خود آن دید
گفتش ای مادر آن قضایی بودچون قضا رفت زاری تو چه سود
بعد از این کارهای با هُش کنوز دعای بدم فرامُش کن
گرچه یحیی نماند و یافت گزندمن ترا ام به جای او فرزند
من به جای ویم تو دل خوش دارحقد و کین و دعای بد بگذار
مادر پیر داد کار بداددر زمان پیش وی زبان بگشاد
گفت کای میر باز ده خبرممن به شخصی چگونه غم نخورم
که ورا چون تویی عوض باشدراست چون جوهر و عرض باشد
با بزرگی که آمدت حاصلهم نباشی به جای وی در دل
چون وییی را به گور نتوان کردکه بُوَد مادرش ز انده فرد
چون تویی با هزار حشمت و جاهنیست ما را به جای آن دلخواه
این چنین لفظ چون دُر شهواریادگار است زان زن بیدار
گشت از آن یک سخن خجل مأمونبعد از آن خود نریخت هرگز خون
التمثّل فی عصمة قتل المظلوم
همچنین شاه ماضی با جودناصرِ دین سرِ کرم مسعود
گشت بر بوالحسین میمندیمتغیر ز چونی و چندی
رفع کردند مر ورا در کاراز شیانی درم هزار هزار
عاقبت کشته شد بناحق و جورهیچ نابوده کار او را غور
مادری پیر داشت بس عاجزکه نبودی دعاش را حاجز
شاه را گفت مُفسدی احوالکه کند مُرغوار به جان تو زوال
دل این زن به عذرها خوش کنکینه را در دلت میفکن بُن
شاه یک شب سحرگهی برخاستبرِ زن رفت و عذر رفته بخواست
گفت بد کردم و پشیمانمزین سبب بد مخواه برجانم
رفتنی رفت وین قضا بشتافتتیر بگذشته چون توان دریافت
نیز بر من دعای بد تو مکنبودنی بود در نورد سخن
پیرزن گفت کی جهان را شاهاز منی زین سبب تو عذر مخواه
چون کنم من دعای بد حاشایا زنم مُرغوای بد حاشا
میرِ ماضی بدو همی دنییداد و ت نیز دادیش عقبی
دنیی و عقبی از شما داریمحق این کی بخیره بگذاریم
یافتست از تو و پدر پسرمدنیی و عقبی این غم از چه خورم
به تلافی مال دنیی و دینکی کنم خیره ای ملک نفرین
او جهان داد و تو شهادت و اجرنیست جای غم و ملامت و زجر
نیست اندیشهای ز من بحلیاز توام نیست زین سبب خجلی
حاشللّٰه که من بدت گویمیا زوال کمالِ تو جویم
شاه آزاده این سخن بشنیدپیرزن را به مادری بگزید
زان خجالت به دل پشیمان شدچشمش از حال رفته گریان شد
خون ناحق نگر نریزی هیچورنه نار جحیم را ببسیچ
خون ناحق ز کارهاست بترخون ناحق کندت زیر و زبر
حکایت در حلم و بردباری نوشیروان
حاجبی بُرد جام نوشرواندید آن شاه و کرد ازو پنهان
دل خازن ز بیم شه برخاستجام جُستن گرفت از چپ و راست
خازن از بیم جان خود بشتابهرکسی را همی نمود عذاب
جان خازن بتافت از پی جامگشت از بیم شاه خونآشام
به امید و به راحت و غم و دردهرکسی را مطالبت میکرد
شاه گفتش مرنج و باد مسنجبیگنه را مدار در غم و رنج
دل خود را به جای خود بازآربیگنه را بدین گنه مازار
چیست بهتر ز خیره جوشیدنپردهای بر گناه پوشیدن
کانکه برداشت جام ندهد بازوانکه دانست فاش نکند راز
شاه روزی میان رهگذریدزد خود را بدید با کمری
کرد اشارت به خنده بیباریکین از آن جام هست گفت آری
آنت بخشودن اینت بخشیدنآنت پاشیدن اینت پوشیدن
گبری از دزد برگرفت آن رانیم از آن بس بُوَد مسلمان را
چکنی پس چو دست رس داریتو و آزردن و ستمگاری
قفس از جور تو چو بشکستمرستمی تو من از ستم رَستم
هیچ کوته مدار از این و از آنبه زیان و به سود دست و زبان
به زبان می خراش جانها رابه تبر میتراش کانها را
آخرالامر از این خراش و تراشبانگ مرگت شود به عالم فاش
ظالمی کو به جور شد موصوفجور او شانه گشت و جان تو صوف
گِرد او بهر نان و آب مگردخونش خور گر حلال خواهی خورد
خون صورت همی نگویم منتو بهانه مریس و کفر متن
خون او خور تو از دعای سحرکه دعای سحر به از خنجر
شاه چون عادلست باید بودبا سپاه و رعیّت از پی سود
روز روشن به جود کوشیدنشب تاری به راز پوشیدن
در عدل پادشاه و صفت آن
عدل کن زانکه در ولایت دلدَرِ پیغمبری زند عادل
در شبانی چو عدل کرد کلیمداد پیغمبریش اله کریم
تا شبانی نکرد بر حیوانکی شبان گشت بر سرِ انسان
عدل در دست آنکه دادگرستناوک مرگ را قوی سپرست
مرگ را هیچ ناید از عادلزانکه دارد ز عدل عادل دل
شاه پُر دل ستیزه کار بودشاه بد دل همیشه خوار بود
شاه عادل میان نیک و بدستتیز و ظالم هلاک خلق و خودست
بر میانه بود شه عادلنبود شیرخو نه اشتر دل
ملک را شاه ظالم پُر دلبه ز سلطان عاجز عادل
داد کس شاه عاجز با دادنتواند ستد نه یارد داد
شاه جایر ز ملک و دین تنهاستجان به انصاف طبع در تنهاست
دل شه چون ز عجز خونابهستاو نه شاهست نقش گرمابهست
عدل شه نعمت خداوندستجور او پای خلق را بندست
شاه عادل چو کشتی نوحستکه ازو امن و راحت روحست
شاه جایر چو موج طوفانستزو خرابی خانه و جانست
باشد اندر خراب و آبادانعدل شه غیث و جور شه طوفان
طالب شاه عادلست جهانتو نیت خوب کن جهان بستان
هرکه دارد به داد و دین عالَمبه خدا ار بود ز مَهدی کم
کو نه مهدی به سست عهدی شداو بدین و به داد مَهدی شد
تو بری شو ز جور و بدعهدیکافرم گر نخوانمت مَهدی
فرّ انصاف و زیب شید یکیستبیخ بیداد و شاخ بید یکیست
ساختن راست شید بر گردونسوختن راست بید بر هامون
با ستم سور مملکت شوریستبیالفـ نقش داوری دوریست
پادشاه مسلّط و مغروراز خدای و ز خلق باشد دور
از خدای و اجل بیآگاهیایمن از ناوک سحرگاهی
ای بسا تاج و تخت مرجومانلخت لخت از دعای مظلومان
ای بسا رایت عدو شکنانسرنگون از دعای پیرزنان
ای بسا تیرهای گنجورانشاخ شاخ از دعای رنجوران
ای بسا نیزههای جبّارانپار پار از دعای غم خواران
ای بسا باد و بوش تکسینانترت و مرت از دعای مسکینان
ای بسا بادگیر و طارم و تیمزیر و بالا ز آب چشم یتیم
ای بسا رفته ملک پر هنرانزار زار از دعای بیپدران
آنچه یک پیرزن کند به سحرنکند صد هزار تیر و تبر
حکایت در عدل و سیاست و جود پادشاه
روزی از روزها به وقت بهاررفت محمود زاولی به شکار
دید زالی نشسته بر سرِ راهرویش از دود ظلم گشته سیاه
بر تن از ظلم و جور پیراهناز گریبان دریده تا دامن
هر زمان گفتی ای ملک فریادچیست این ظلم و چیست این بیداد
چاوشی رفتا تا کند دورشدید از دور شاه و دستورش
راند محمود اسب را برِ زالتا همی باز پرسد آن احوال
کاین چه آشوب و بانگ و فریادستباز گو کز که بر تو بیدادست
گنده پیر ضعیف تیره روانآب حسرت ز دیده کرد روان
گفت زالی ضعیف و درویشمکس نیازارد از کم و بیشم
پسری دارم و دو دختر خُردپدر هر سه شد دو سال که مرد
از غم نان و جامۀ ایشانمیدوم بر طریق درویشان
خوشه چینم به وقت کِشت و دروارزن و باقلی و گندم و جو
سال تا سال از آن بُوَد نانمتا نگویی که من تنآسانم
بر من از چیست جور تو پیداآخر امروز را بُوَد فردا
چند از این ظلم و رعیت آزردنمال و ملک یتیمگان خوردن
بودم اندر دهی مهی مزدوراز برای یکی سبد انگور
دی سرِ ماه بود و من ز نشاطبستدم مزد تا روم به رباط
پنج ترک آمد از قضا پیشمخواند از ایشان یکی برِ خویشم
بگرفت آن سبد ز گردن منمن برآوردم از عنا شیون
دیگری آمد و زدم چوبیتا زمن برنخیزد آشوبی
گفتم این کیست وین که شاید بودکو برآورد از تن من دود
گفت جاندار شاه محمودستزین جَزَع مر ترا چه مقصودست
بر خود و جان خود مخور زنهارراه را پیش گیر و بانگ مدار
من ز گفتار وی بترسیدمراه اشکار تو بپرسیدم
به سرِ راه تو دویدم تفتاز من آرام و صبر جمله برفت
من ترا حال خویش کردم درساز دعای من ضعیف بترس
گر نیابم ز نزد تو من داددر سحر نزد او کنم فریاد
آه مظلوم در سحر بیقینبتر از تیر و ناوک و زوبین
در سحرگه دعای مظلوماننالۀ زار و آه محرومان
بشکند شیر شرزه را گردندرکش از ظلم خسروا دامن
آنچه در نیم شب کند زالینکند چون تو خسروی سالی
گر تو انصاف من نخواهی دادروزی از ملک خود نباشی شاد
این چه بیرسمی و ستمگاریستوین چه فرعونی و چه جبّاریست
گرت در ملک عادلی بودیباد کاهی ز من نبربودی
آخر از حشر یاد باید کردشاه را عدل و داد باید کرد
تخت سلطان چه تو بسی دیدهستداد و بیداد هرکس اشنیدهست
بگذرد دور عمر تو ناگاهبر سرِ دیگری نهند کلاه
خورد او مال و تو حساب دهیاندر آن روز چون جواب دهی
اندر آن روز کی رسد فریادمر ترا هیچ بنده و آزاد
ماند محمود زاولی حیراناندر آن گنده پیر چیره زبان
زار زار از حدیث او بگریستگفت ما را چنین چه باید زیست
تا نیارد که از رزی انگورسوی خانه برد زنی مزدور
روز حشر آخر این بپرسندمبنگر از جهل من چه خرسندم
ملک اگر هست یا نه این چه غمستبر من این غم ز نام من ستمست
خصم من گر همین زن پیرستدر قیامت مرا چه تدبیرست
زن نگردد اگر ز من خشنوددر قیامت چه زار خواهد بود
گفت آخر نگر کیند ایشانکه نمایند رنج درویشان
زال را پیش خواند و گفت بگویآنچه باید ترا مراد بجوی
زار بگریست زال و گفت ای شاهگرچه دستم ز مال شد کوتاه
به خدا ار به من دهی صد گنجبرنخیزد ز جان من این رنج
خسرو از بهر عدل باید و دادورنه هرکس ز پشت آدم زاد
تا چه باید که چون تو باشی شاهبادی از پیش من رباید کاه
خورد سوگند شهریار جهانبه خدا و پیمبر و قرآن
گفت هر پنج را برآویزماسب از اینجای پس برانگیزم
زود هر پنج را بیاوردندحلقشان سوی ریسمان بردند
هریکی را به گوشهای آویختلشکر از دیدگان همی خون ریخت
زال را گفت هان شدی خشنوداز تو بر رهزنان نصیب این بود
باغی از خاص خود بدو بخشیدتا ازو جود و عدل هردو بدید
خسرو کامران چنین بایدتا ازو ملک و دین برآساید
هرکه در ملک و دین چنین باشددرخور حمد و آفرین باشد
دست انصاف تا تو بگشادیاین جهان بست کلّۀ شادی
گر تو نیکی کنی جزا یابیدر جهان جاودان بقا یابی
حکایت
شحنهای در دهی شبی سرمستپای مرغ معلّمی بشکست
روز دیگر معلّم بیدینپیش بت رفت تا کند نفرین
وین سخن گشت منتشر در دهباز گفتند این سخن کِه و مِه
برد صاحب خبر به نوشروانقصّۀ مرغ و شحنه و رُهبان
کس فرستاد از آنِ خویش به راهتا بیاورد هردو را برِ شاه
بار داد و به جای خود بنشستدل و جان اندرین سخن پیوست
هردو را پیش خواند و مرغ بخواستشحنه را گفت اگر نگویی راست
گنه مرغ بیزبان ز چه بودمن برآرم ز روزگار تو دود
آنکه جان دارد و زبانش نیستتو چه دانی که رنج جانش نیست
بشنو از من تو این سخن به درستهان و هان تا نگیری این را سست
آن یکی پای او چو پای تو بودایزد از من شود بدان خشنود
که کنم پای تو چو پایش خُردخون شحنه به تن درون بفسرد
گرز انداخت ناگهان از دستشحنه را هر دو پای خُرد شکست
برگرفتند شحنه را از جایدر سرِ دست خویش کرده دو پای
شد معلم خجل ز کردۀ خویشاز خجالت فکند سر در پیش
از مکافات زی جزا پرداختراهب شور بخت را بنواخت
عوض مرغ برهای دادشبر معلّم پدید شد دادش
تا قیامت ز عدل نوشروانیاد از آن آورند پیر و جوان
فی معانی القاضی الجاهل الظالم
آن شنیدی که در دهی پیریخورد ناگه ز شحنهای تیری
رفت در پیش قاضی آن درویشگفت بنگر مرا چه آمد پیش
شحنه سرمست بود در میدانتیری افکند و زد مرا بر جان
قاضی او را بگفت از سرِ خشمقلتبانا نگه نداری چشم
تیر شحنه به خون بیالودیتا مرا درد سر بیفزودی
جفت گاوت به شحنۀ ده دهوز چنین دردسر به نفس بجه
تا دل شحنه بر تو گردد خوشورنه اندر زند به جانت آتش
گفت گشتم به حکم تو راضیچون بُوَد خشم شحنه و قاضی
ای ملک سیرت ملک سیماملک دنیا به تست درد و دوا
زین چنین قاضیان هرزه درایخلق را گوش کن ز بهر خدا
در کفایت و رای پادشاهی
شاه شاهان یمینِ دین محمودکه جهان را به عدل بُد مقصود
شاه غازی یمین دین خدایکه بُد او در زمانه بار خدای
یافته دین احمد تازیسرفرازی بدان شه غازی
روزی اندر دلش فتاد هوسکه سوی رومیان فرستد کس
ملک روم را کند آگاهکه منم بر زمانه شاهنشاه
گفت بر درگهم کدام کس استکهمر این کار را به علم بس است
اختیار اوفتادش از فضلاخواجه بوبکر سیّدالندما
آن به هر علم حیدر ثانیآنکه خوانی ورا قهستانی
کرد حاضر ورا و حال بگفتراز خود زان نکو سیر ننهفت
گفت خواهم که سوی روم شویبرِ آن خیره رای شوم شوی
بگزاری ز من یکی پیغامبرسانی به شرط خویش سلام
پس بگویی که حمل ما بفرستزر و دیبا و دُر بدین فهرست
ورنه جنگ ترا بسیچم زوداز تو و ملک تو برآرم دود
گفت بوبکر بنده فرمانمباد برخی جان تو جانم
گفتنی گفته شد بدو یکسرهمه پیغامها ز خیر و ز شر
کس فرستاد پس شبی سلطانکه برو خواجه را برِ من خوان
کرد حاضر ورا و پیش نشاندسخن از هر نمط برش میراند
پس بگفتش که گر در آن محفلرومیان آورند با تو جدل
گوید ای مرد تا کی این هذیانشرم ناید ترا ز شاه جهان
در چنین بارگاه وین دیهیمظالمی را همی نهی تعظیم
بنده زادی خود آن محل داردکه ز وی شاه ما خلل دارد
ظالمی خیره رای هر جاییچون ورا پیش شاه بستایی
پیش این تخت با بزرگی جفتسخن ظالمان نباید گفت
تو چه گویی جواب این گفتاراز سرِ لطف نز سرِ پیکار
خواجه بوبکر گفت سلطان راکای به حق سایه گشته یزدان را
این سخن گر بُدی ز خصم بیآبدادمی گفته را به شرط جواب
لیکن اکنون سخن تو آراییهم تو این را جواب فرمایی
گفت سلطان که گر رود این حالتو بده مر ورا جواب سؤال
که چنین است و حق به دست شماستلیکن این از جواب گردد راست
بنده زاده است و ظالمست بلینیست با تو مرا بدین جدلی
لیکن اندر ممالک این مردظلم جز وی کسی نیارد کرد
کس ندارد به ملک او زَهرهکه فزونتر خورد وی از بهره
جز ازو ظلم کایناً من کاننرود هیچ آشکار و نهان
ز اتفاق این سخن برفت به رومخواجه گفت این سخن بُوَد معلوم
هم بر آن سان جواب ایشان دادصد در از رنج بر ملک بگشاد
چون سخن جملگی مکرّر گشترومیان را بیان مقرّر گشت
چون شنید این سخن عظیمالرّومکرد دستور خویش را معلوم
کین سخن باز هم از آن نمطستنه چو دیگر سخن حدیث بطست
شد خجل زان جواب و گشت خموشگشت در گوش او چو حلقۀ گوش
شاه باید که وقت خلوت و باردر همه کارها بود بیدار
حکایت اندر حلم و سیاست و تحمّل پادشاه از رعیت
گفت یک روز کوفیی به هشامکای ز ما همچو شیر خون آشام
زنده باشیم جان ما تو خوریچون بمیریم مال ما تو بری
شد از این دست جور سخت کمانعالمی سست پای و سرگردان
تو در این دَور جور سلطانیکار بر وفق طبع می رانی
سیم درویش و بیوه آوردیحلقۀ فرج استران کردی
شهر از این ظلم و جور گشت خرابخلق از این آفتاب شد سیماب
مردمان قفل و پرّه بنهادندتا کلید جهان ترا دادند
روستا پُر ز بینوایی تستهرکجا مسجدی گدایی تست
نه همی تا ابد نخواهی زیستپس بدین پنج روزه ملک این چیست
ای به باطل ز دیو بُرده سبقسایۀ باطلی نه سایۀ حق
روز محشر بگو چه عذر آریزین تکبّر به خلق و جبّاری
با چنین جور در ولایت تومه تو و مه سپاه و رایت تو
بر سرِ ما در این سپنج سرایکارساز و نگاهبان خدای
گر تویی پس مکش ز ما رگ و پیور خداییست شرمدار از وی
مر ترا بر جهان بدان بگماشتکه بدِ ظالمان ز ما برداشت
چون تو بر خلق جور و ظلم کنیبیخ عدل از میان ما بکنی
زاب چشم من گدای بترسورنه از آتش خدای بترس
دل درویش ناشکیبا شدتا لباس تو خزّ و دیبا شد
در دل بیوه نالش کشکینتو پس پشت بالش مشکین
خوان ما از تو شد سیاه چو شبنان تو گر سپید شد چه عجب
این چه مستیست از بخار دو دُردکه نه چون دیگران نخواهی مرد
چند خواهی به درد ما را سوختکه نه ما را خدای بر تو فروخت
پیش هشام کوفی از ضجریاین بگفت و به های های گری
گرم شد زان حدیث سرد هشاملیکن از حلم نوش کرد آن جام
گفت خواهند کهتران انصافلیک نز روی جهل و استخفاف
آن شنودم من از تو این دیدمآنت بخشودم اینت بخشیدم
لیک زین پس چو دادخواهی خواستبه تأمّل نگاه کن چپ و راست
ستم از مصلحت نداند عامانتقام از ادب نداند خام
کانکه او دانش و خطر داردمالش شاه تاج سر دارد
آفتاب اصل جنگ و گنج آمدگرچه خفاش ازو به رنج آمد
آفتابی که بر جهان گرددبهر خفاش کی نهان گردد
ای که اقبال شاه دیدستیالظفر الظفر شنیدستی
هم ببین خشم شاه در هر دمالحذر الحذر همی خوان هم
هر زمان پیش شاه داد و ستمچار قُل بر چهار طبع بدم
شاه اگر خواندت گریز مجویور براند ره ستیز مپوی
با خرد را ز شه صبوری بهبیخرد را ز شاه دوری به
به جدل در حدیث شه ماویزتیغ تو کند به که خسرو تیز
هرکه بیعقل صدر شاهان جُستپیل بر ناودان بود به درست
کاوّل صف بر آنکسی ماندکاخر کارها نکو داند
مال بهر زمانه دار نگاهخرد از بهر پاس خدمت شاه
زانکه بهر قوام تخت و کلاهبس فریضه بُوَد سیاست شاه
کز پی نظم این گلین مفرشبَرِ بادست و پای آب آتش
ای برادر تو پند من بشنووز ز من نشنوی سه که به دو جو
حکایت در عفو پادشاه
آن شنیدی که گفت نوشروانمطبخی را به وقت خوردن نان
چون برو ریخت قطرهای خوردیگفت هیهات خون خود خوردی
زین گنه مر ترا بخواهم کشتتابم از خشم میرود در پشت
مطبخی چون شنید این گفتارشد خلیده روان و رفت از کار
در زمان ریخت چون همه مردانکاسه اندر کنار نوشروان
گفت عذر تو از گنه بگذشتزخم شمشیر بینی و سر و تشت
ای سیه روی این چه اسپیدیستگفت ای شاه وقت نومیدیست
گنهم خُرد بود ز اوّل حالکشتن از بهر آن چو بود محال
بر گناهم گناه بفزودمبر تن و جان خود نبخشودم
تا نپیچند خلق بر انگشتکه یکی را برای هیچ بکشت
تو نکو نام زی که من مُردمبدی از نام تو برون بُردم
گفت خسرو که نیست کردارتدر خور نکتههای گفتارت
زشت کاری و خوب گفتاریاز تو آموخت چرخ پنداری
فعل تو من به گفت تو دادمشاد زی تو که من ز تو شادم
داد خلعت به ساعتش بنواختزانکه معنی این سخن بشناخت
خوش سخن باش تا امان یابیوقت کشتن خلاص جان یابی
اوّل آن به که مستمع طلبیکه ندانند هندوان عربی
سخن از مستمع نکو گرددکهنه از روزگار نو گردد
هرکه در بصره هندوی گویدچهره از خون دل همی شوید
ای شهنشاه عالم عادلجان دشمن بکش ز اکحل دل
بکن از تیغ هندی ای خسروملکت کهنه را چو گلشن نو
اندر معنی بیداری ملوک و سلاطین
و حفظ و بخشش ایشان
شاه محمود زاولی به شکاررفت روزی ز روزگار بهار
با گروهی ز خاصگان سپاهکرد نخچیر شاه داد پناه
از برِ شاه آهویی برخاستکه به جستن تو گفتیی که صباست
گرم کرد اسب شاه از پی صیدتا کند مر ورا سبکتر قید
بارۀ شاه هرچه بیش شتافتگرد صید دونده کمتر یافت
تا جدا گشت شه ز لشکر خویشپی آهو ندید در برِ خویش
در پی صید چونکه شد حیرانسوی لشکر ز ره بتافت عنان
بود بیران دهی به ره اندراز عمارت درو نمانده اثر
شاه را آبدست حاجت کردسوی بیرانه ده ارادت کرد
راند باره در آن ده ویرانچون سوی صید آهوان شیران
آمد از بارگی فرو چون باداسب دربست و بند خویش گشاد
چونکه فارغ شد از مراد برفتتا به لشکر رود چو باد بتفت
پس چو نزدیک باره آمد شاهسوی دیوار باره کرد نگاه
رخنهای دید اندر آن دیوارخرقهای اندر آن سیاه چو قار
گوشۀ خرقه از شکاف به درباد میبرد زیر و گاه زبر
سر تازانه خسرو اندر آختخرقه زان جایگه برون انداخت
خرقۀ کهنه بر زمین افتادبود پوسیده بند او بگشاد
پنج دینار بُد در او موزونمُهر او کرده نام افریدون
شاه از آن گشت شاد و داشت به فالبا همه خسروی و عزّ و جلال
برگرفت و نهاد اندر جیبزان گرفتنش هیچ نامد عیب
سیم را چون خدای کرد عزیزپس تو لابد عزیز دارش نیز
مر عزیزی که یار داری توخوار گردی چو خوار داری تو
اندر آن جایگاه بیش نماندباره را بر نشست و تیز براند
به سلامت بسوی لشکرگاهباز شد با مراد خرّم شاد
خواست دینار شاه پنج هزارکرد با آن دُرست یافته یار
جمله را شه به سایلان بخشیداز چنان شه چنین طریق سزید
شاه از آن پس چو زی شکار شدیهوس آن وطنش یار شدی
اسب راندی در آن خرابه چو بادکردی آن روزگار و آن زر یاد
هرکه او خرّمی ز جایی دیدطبعش آن جايگاه را بگزید
چون بدان جایگاه باز رسیدخرّمی در دلش فراز رسید
تا نبیند دلش نیارامدزانکه دل با مراد یار آمد
خواجه این خرده را مگردانیخو پذیر است نفس انسانی
فی حفظ اسرارالملک و کفایته و کتمانه
با سلاطین چو گفت خواهی رازوقت آنرا بدان چو وقت نماز
کن مراعات شاهِ بدخو راچون زن زشت شوی نیکو را
شه چو بر داردت فکندش باشچون ترا خواجه خواند بندهش باش
دستت از داد پایگاه بنهور ترا سر دهد کلاه بنه
هر سری کو ز شه کله جویدپای خود زان میان ره جوید
پادشاه ار ترا برادر خوانددان که در قعر دوزخت بنشاند
چون بگفت این ملوکوار سخنپس به خود گفت هوشدار ای تن
در پند و نصیحت پادشاه گوید
همه خلق آنچه ماده وانچه نرنداز درون خازنان یکدگرند
گر دهی نیک نیک پیش آرندور کنی بد بدی نگهدارند
زانکه از کوزه بهر عادت و خوبترابد گلاب و سرکه درو
خویشتن را همی نکو خواهیوز بد دیگران نه آگاهی
تو که از کرمکی بیازاریچه کنی با دگر کسی ماری
صبر کن بر سفاهت جاهلتا شوی سایس ولایت دل
پند عاقل به آخر کارتکند ار کند تیز بازارت
هست پندت نگاه دارندههمچو می ناخوش و گوارنده
در حلم پادشاه و احتمال از زیردستان
بشنو تا ابوحنیفه چه گفتصفّۀ عقل خویش را چون رُفت
که سفیهی چو داد دشنامشگشت خامش ز گفتن خامش
گفت از این ژاژ او چه آزارمآنچه او گفت بیش بنگارم
گر چنانم بشویم آن از خودورنهام با بدی چه گویم بَد
زو بهم چونکه عیب خود جویمورنه چه او چه من که بد گویم
مرد دیندار همچنین باشدکز برون وز درونش دین باشد
نه خرد جُستن مراد خودستاز دو بد به گزین کنی خردست
گرچه با خام طبع تو نپزدتو چنان زی برو که از تو سزد
گر کسی عیب تو کند بشنووآنچه عیبست جملگی بدرو
باغ دل را تو از بدی کن پاکتا برآید نهال تو چالاک
گر کند عیب از دو بیرون نیستیا بُوَد یا نه بر دو رای مایست
گر بود عیب آن ز خود بدرَوور نباشدت آن سخن به دو جو
گر تو معیوبی آن بشو از هوشور نهای ژاژ او میار به گوش
خلق اگر در تو خست ناگه خارتو گل خویش ازو دریغ مدار
آنکه دشنام دادت از سرِ خشمخاک پایش گزین چو سرمۀ چشم
وانکه بد گفت نیکویی گویشور نجوید ترا تو میجویش
آنکه زَهرت دهد بدو ده قندوانکه از تو بُرد درو پیوند
وانکه سیمت نداد زر بخششوانکه پایت برید سر بخشش
همه را در محلّ خویش بدارهیچکس را ز خوی بد مازار
تا بوی در کنار وصل و فراقدفتری از مکارم الاخلاق
هست در دین و ملك ظلم و محالهمچو در جسم و جان و با و وبال
در عدالت و ستم ناکردن
شاه چون بستد از رعیّت ناننقد شد کلّ من علیها فان
از رعیّت شهی که مایه ربودبُن دیوار کَند و بام اندود
نان خشکار را ز من ببریمیده گردانی و تو میده خوری
برّۀ خوان که وجه بابزنستاز بهای فروخ بیوه زنست
ملک ویران و گنج آباداننبود جز طریق بیدادان
سخت بیخی درخت از بادستگنج پُر زر ز ملک آبادست
ملک آباد به ز گنج روانشادی دل ندارد ایچ روان
ابر چون زُفت گشت در بارانشد ستمکش روانِ بیوهزنان
چون ستد شه عوامل از دهقانده ازو رفت و ماند بر وی قان
هرکه امسال آب وَرز ببردسال دیگر گرسنه باید مرد
گرگ چون خورد گوسفند همهچه بُوَد سود از کلاب رمه
گر نخواهی برهنه عورت تندر گریبان مزن ز بُن دامن
شاه را از رعیّت است اسبابکام دریا ز جوی جوید آب
آب جوی ار ز بحر بازگریبحر را زان سپس شَمر شمری
بس به کار آمده است و بس دلخواهسرخی سیب را سپیدی ماه
هرکه جز شاه کالبدشان دانشاه جانست و خفته نبود جان
مثل شه سر و رعیّت تنهردو از یکدگر فزود ثمن
تن بیسر غذای زنبورستسر بیتن سزای تنّورست
رونق جان ز عدل شاه بُوَدمُلک بیعدل برگ کاه بُوَد
ترک و ایرانی و عرابی و کردهرکه عادلتر است دست او برد
شاه را خواب خوش نباید خفتفتنه بیدار شد چو شاه بخفت
شاه را خواب غفلتست آفتهمچو بیداریش بُوَد رأفت
بالش کودکان ز خفتن دانبالش مرد سایۀ خفتان
فلک از همّت ار چه زه داردروز شمشیر و شب زره دارد
شب فلک دارد از ستاره حشرروز دارد ز آفتاب سپر
کم ز نرگس مباش اندر حزمچون کنی عزم رزم و مجلس بزم
نرگس از خواب از آن حذر داردکههمی پاس تاج زر دارد
شه چو غوّاص و ملک چون دریاستخفتنش در درون آب خطاست
چون سیه روی بود نیلوفرشب چو ماهی در آب دارد سر
شه چو در بحر یار خواب شودتخت او زود تاج آب شود
چون برون شد ز کالبد غم نامخانه ویران شمار و زن بدنام
کور دل همچو کوز می باشدتیز مغز و ضعیف پی باشد
لیک محرور را دماغ قویتو ز تأثیر کوز میشنوی
گور پی بند کیسه پنداردکور می را هریسه پندارد
عجز رای دلست و قدرت و جاهخشم و کین و دروغ و بخل از شاه
هرکه بر خشم و آز قاهرتراوست بر خصم خویش قادرتر
شاه را در دماغ و بازوی چیرحزم بد دل بهست و عزم دلیر
اوّل حزم چیست رای زدنبعد از آن عزم دست و پای زدن
شاه را در خورست حزم درستورنه عزمش بود ز غفلت سست
دل و زهره چو نور وام کندشمس را تیغ در نیام کند
زانکه در کارگاه دولت و دینعقل بیند به جان حقیقت این
مردی از شاه و خدعه از بدخواهحمله از شیر و حیله از روباه
حمله با شیر مرد همراهستحیله کار زنست و روباهست
همچو دریاست شاه خسپرورگهرش زیر پای و خس بر سر
بد نو کشته گنده نیک کُهنخار باشد به جای خرما بُن
همه روز از برای لقمۀ ناناین حدیثست و دوکدان زنان
میل ندهم به بد اگرچه نوستعلف خر سبوس و کاه و جوست
خار بُن گرچه رست و بالا کردسر او را سپهر والا کرد
تو طمع زو مدار میوه و گلیار بد هست بابت سر پل
نه ازو میوه خوب و نه سایهنه ازو سود به نه سرمایه
عامیان صف کشنده همچو کلنگلیک زیشان چو باز ناید جنگ
هست در جنگ نیروی عامههمچو ارزیز گرم بر جامه
کودکان و زنان و حشو سپاهدل و صف را کنند هر سه تباه
زود خیزاست و خوش گریز حشرزود زایست و زود میر شرر
شرر تیز تگ جز ابله نیستزادۀ او ز عمرش آگه نیست
زیرکانی که زیر کان دلندگوهر تخم را چو آب و گِلند
در میادین دین و ملک ملوکاز برای نجات و هلک ملوک
یار دل به ز صبر ننهادندظفر و صبر هردو همزادند
شه که دون را بلند و والا کردمر بلا را بلندبالا کرد
آتشی کاب را بلند کندبر تن خویش ریشخند کند
از تف آتش گرش برد به فرازاز کف خویش بکشد آبش باز
زشت زشت است در ولایت شاهگرگ بر گاه و یوسف اندر چاه
لشکری و رعیتی که سرندنفع را تیغ و دفع را سپرند
شاه بیبخشش آفت سپهستبینیازی سپاه ذل شهست
ای بیاموخته به خاطر دونتاجداری ز گزدم گردون
چاکرت گر بدست و گر بد نیستبد و نیکش ز تست از خود نیست
چاکر مرد بد نکو نبودآب خاکی جز از سبو نبود
هست در دست تو چو تیغ و چونیتو بدی عیب خود منه بر وی
لشکر از جاه و مال شد بد دلرعیت از بیزریست بیحاصل
رعیت از تو چو با یسار شوداز برای تو جان سپار شود
چون نیابد یسار بگریزدبا عدوی تو برنیاویزد
تن که لاغر بُوَد بُوَد منبلپس چو فربه شود شود کاهل
مردمی با کسی که بیاصل استهمچو شمشیر دسته با وصل است
سوی او دل چو خاک در دیگستنزد او جان چو آب در ریگست
چه به بیاصل زر و زور دهیچه چراغی به دست کور دهی
ای که با دین و ملک داری کاردر شره خوی خرس و خوک مدار
که نکو ناید ار ز من پرسیخوک بر تخت و خرس بر کرسی
شاه شهری که بیخرد باشدنیک لشکر به نرخ بد باشد
لهو چون مرگ جان ملک بردظلم چون ریگ آب ملک خورد
خاک بر باد کینهور باشدریگ بر آب تشنهتر باشد
شه چو بنشست بر دریچۀ هزلملک بیرون پرد ز روزن عزل
هزل با شاه اگر مقیم شودخاطرش در هنر عقیم شود
اول نور هست باد هباتآخر ظلمت است آب حیات
حکایت اندر کار نادانی و بیسیاستی پادشاه
به نقیبی بگفت روزی امینکه بران صد پیاده در صف کین
او حدیث امین به جای بماندبشد و صد سوار در صف راند
چون چنان دید گرم گشت امینپس بدو گفت کای چنین و چنین
نه درین ساعت ای بدِ بدکارمنت گفتم پیاده بر نه سوار
چون نقیب این سخن ازو بشنیدنیک دانست پاک را ز پلید
گفت بر من ترش مکن بینیکه هم اکنون به چشم خود بینی
کز بدی خویت و ز مردی خویشهم پیاده شوند و هم درویش
عزم و حزم شهان سوی کِه و مهآهنین پای و آتشین سر به
بدگهر رای و یار کی دارددوزخ آب خدای کی دارد
زر ز آهن عزیزتر زان شدکاهن از بیم شاه لرزان شد
رای بد ملک و دین روشن راهمچو یار بدست مر تن را
فی تقلیدالملک
کس به تدبیر سفله ملک نراندنامه در نور برق نتوان خواند
رای کم عقل نور برق بُوَدخاصه جایی که بیم غرق بُوَد
شاه تا زفت و بیخرد نبودجفت او خود وزیر بد نبود
شاه را آید ارچه شیر ژیانروز نیک از وزیر بد به زیان
در مشورت نیافت کس مقصوداز دو بیاصل سست رای و حسود
زانکه در ملک از این دو ناهشیارکرگس و جغد را برآید کار
تا دو نحس از چنین دو دیوانهآن غذی یابد این دگر خانه
پیشکار ملوک بیتدبیرجغد باشد میان خلق خفیر
مرد را علم و حلم باید جفتورنه عدل از میان خلق نهفت
ملک بر رای شاه مقصورسترای او گر قویست منصورست
رای شه جز صواب نپذیردباز مردار و موش کی گیرد
پس عطا بخشدش گه و بیگاهزانکه باشد گزین خلق اله
خواجه را کز ملک عطا نبوددان که در رای بیخطا نبود
مملکت را ثبات در خردستبیخرد مرد همچو غول و ددست
بینوا اگر خطا کند تدبیرتو خطای ورا ببخش و مگیر
در بینوایی و فقر دبیران گوید
ور دبیر از تو بینوا باشددان که تدبیرها خطا باشد
هرکجا کور دیدبان باشدلاجرم گرگ سر شبان باشد
عقل خندد به زیر دامن دربر کر خسک و کور سوزن گر
ببرد آب عالم ابرارمدحت پادشاه آتش خوار
عالم عامل و شه عادلملک و دین راست این دل و آن ظل
شاه با صدق آشنا باشدصدر او صفۀ صفا باشد
از خطاها دلش جدا باشدشحنۀ شرع مصطفی باشد
تا اولوالامر لایقش گرددکار خافی حقایقش گردد
شیر هنگام صید ظلم نکردیک شکم زان شکار بیش نخورد
گرچه گردد اسیر آز و نیازبه سرِ صید کرده ناید باز
عادل و کم طمع به ملک سزاستطامع و ظالم از خدای جداست
دین و دولت به شرع و شه زندهستزین دو شین آن دو دال پایندهست
ملک و ملّت چو پود و چون تارستآن بدین این بدان سزاوارست
ملتی را که ملک یار نشدمایۀ شرع هر دیار نشد
ملک بیملّت آشنای غم استشاه دیندار و ملک جوی کم است
ای به دم جفت عیسی مریمدام دجّال بر کن از عالم
اندرین روزگار بدعهدیچیست جز عدل هدیۀ مهدی
خشک شد بیخ دین و شاخ صوابدست بگشای اینت فتحالباب
شه که عادل بُوَد ز قحط منالعدل سلطان به از فراخی سال
سال نیکو مطیع عدل شهستورنه مر هردو را جگر تبهست
مرد بیمار را که دیدهتر استخشکی لب ز آتش جگر است
اندر رادی و حسن سیرت پادشاه
سال قحطی یکی به کسری گفتکابر بر خلق شد به باران زُفت
گفت کانبارخانه بگشادیمابر گر زفت گشت ما رادیم
صبحوار از پی ضیا بدمیمکه نه ما در سخا ز ابر کمیم
دیم ما هست اگر دم او نیستنام ما هست اگر نم او نیست
نم ابر ار ز خلق بگسسته استدست ما را که در سخا بسته است
نه فلک را به کام بگذاریمپنج و چار و سه را بینباریم
ابروار از برای ایشانیمتا بر ایشان گهر برافشانیم
ما سخیتر ز ابر و بارانیمبه گه قحط مُعطی نانیم
گنج و انبار ما برای شماستوین خزاین همه عطای شماست
گرسنه مردمان و کسری سیرسگ بُوَد این چنین امیر نه شیر
روز پاداش ماه باید شاهباز بهرام وقت بادافراه
به تهوّر ز گور کور مجوشبه مدارا ز شیر شیر بدوش
مر ترا آمدهست چون اشرافشیر کشتن به خلق آهو ناف
عدل را یار خویش کن رستیورنه پیمان و عهد بشکستی
عدل ورز و به گرد ظلم مگردظلم ازین مملکت برآرد گرد
شاه عادل بُوَد به ملک اندرنایب کردگار و پیغامبر
باز ظالم بود ز آتش و دودیار دجّال و نایب نمرود
در راستی میان جور و عدل
از عقوبت سه حرف بیش مگیربا و تا را ز دیو در مپذیر
بر تن از راه رفق بر تن خصمبشکن از روی خُلق گردن خصم
روی خندان و عفوگستر باشبخروش و به سرزنش مخراش
ناصبوران چو خاک و چون بادندصابران سال و ماه دلشادند
کار آن پادشا گزیده بُوَدکه حکیم و زمانه دیده بُوَد
فعل نیکان ملقّن نیکیستهمچو مطرب که باعث سیکیست
فکرت آخرست اصل بنانظر اوّل است تخم زنا
ماه را پیشه چرخ پیماییستشاه را کار ملک پیراییست
ملک آلوده مرگ بستاندملک پالوده جاودان ماند
زر آلوده کم عیار بُوَدزر پالوده پایدار بُوَد
دین بیلطف شاخ بیبارستملک بیقهر گنج بیمارست
ملک را قهر و لطف انبازستورنه همچون دهل پر آوازست
پنجۀ خصم تو غرورپرستعِرق ایمان تو سرور پرست
حصن دین است ملک خاصه چنینباز جان و روان شاهی دین
در تعهّد علمای دیندار
علما جز امین دین نبوندچون نیابند امان امین نبوند
چشم سر ملک و چشم سِر دین استآن جهان بین و این نهان بین است
این و آن هردو یار یکدگرندهم خزان هم بهار یکدگرند
ملک و دین را سری که بیخردستراست چون حال دیوچه و نمدست
سدّ خردان ز روی لاد آمدسدّ دولت سداد و داد آمد
ملک و دین را در این جهان و در آنصدق و عدل است روی و پشتیوان
شاه را چون سداد نبود یارملک او باد دان به ملک مدار
هرکجا صدق دین و دل زندهستهرکجا عدل، ملک پایندهست
شاه چون جفت داد گشت و سدادورنه ملکش بُوَد چو ملکت عاد
نه بگفته است صادقالوعدیکاقتدوا بالذین من بعدی
چون به صدق و به عدل هر دو به همعقد بستند کار شد محکم
هردو یکتا شدند از پی سودبیزیان اقتدا درست نمود
نه بمانده است زنده جاویدانجور مروان و عدل نوشروان
ملک دو جهان به زیر پای آریگر هوا را ز دست بگذاری
هرکه پرهیزگار و خرسندستتا دو گیتی است او خداوندست
چون خرد افسر و تقی شد گاهخواندت جبرئیل شاهنشاه
حکایت در آنکه پادشاه را دل در هوا نباید بستن
یافت شاهی کنیزکی دلکششاه را آن کنیزک آمد خوش
هم در آن لحظهاش به آب افکندگفت شه خوب ناید اندر بند
که چو بگشاد زو بلات بُوَدشه چو در بند ماند مات بُوَد
گفت شه دست برده در دل خویشنگذارم دو پای در گِل خویش
این کنیزک روان من بربوددر زیانم درآرد از پی سود
پیش تا غرقه گردد از وی تنغرقه گردانمش به دریا من
تا برد نقش رویش آب صوابمن برم نقش روی او از آب
آنکه آتش برآرد از جگرممن به آتش چرا فرو نبرم
آنکه بر من خورد به زشتی شاممن خورم بر وی از هلاکش بام
هرکجا هست پادشاهی دلچه بود مِلک و مُلک مشتی گِل
چه بُوَد ملک پادشاهی کوزشتی ملک را نهد نیکو
مایه سازد به دست موزۀ خویشپای بند نماز و روزۀ خویش
ستم و زور بر گدایی چندلاف از چیز بینوایی چند
آنکه جملهش به پشّهای نرزدخلق بر او و او همی لرزد
دشمنان جان طلب ز صولت اودوستان نان طلب ز دولت او
تخت او سر فراشته به فلکزیر حکمش پری و انس و ملک
یار او گرش برگ باشد و سازخصم او گرش مرگ باشد باز
خوان جان پیش دشمنان بنهدلقمۀ نان به دوستان ندهد
پادشاهان که این چنین باشندچرخ دولاب و پارگین باشند
همه در دست دیو تن بَردهبینوا و حرام پرورده
خویشتن شاه خوانده در منزلدر و دیوار و بام و صحنش گِل
شده بر عمر مستعار نفورهمچو بیعقل مردم مغرور
ایمنی خود به باد کرده مقیمتا کسی بو که دارد از وی بیم
راست با خود چو کم شد از وی زورمگس باشگونه اندر گور
ظلم و بیدادها بسی کردهخویشتن ز ابلهی کسی کرده
شادمان زانکه نان بیوه زنانکرده در نیک و بد قضیم خران
نان گاورس و زرّه بربایدخوان خود را بدان بیاراید
وجه مشموم مجلس و میوهساخته از وجه خایۀ بیوه
نان ایتام و غزل دوک عجوزبستده حرص بیش کرده هنوز
غافل از روز عرض و نفخۀ صورمانده از خلد و حوض کوثر دور
به گل اندوده ماه را رخسارهمه قولش چو فعل ناهموار
شاه و عالِم که هردو را حلم استاین اولوالامر و آن اولوالعلم است
ور قدمشان نه در ره امرستاین اوالظلم و آن اوالخمرست
پسر ار چند ناخلف باشدملک باید که زیر کف باشد
در عدل نمودن و ظلم کردن
دولت اکنون ز امن و عدل جداستهرکه ظالمتراست ملک او راست
گر همی ملک جاودان خواهیزیر فرمان خود جهان خواهی
باش چون آفتاب ناغمّازبه زبان کوته و به تیغ دراز
عشرت آمد که میگزین مگزینظفر آمد که بر نشین منشین
از مخالف بشوی در یک دمهم به خون مخالفان عالم
چون عُمر نفس را به کار درآرچون علی حرص را به دار برآر
نفس با حرص هردو دشمن دانخویشتن را ز ننگشان برهان
حرص را شربت هلاهل دهنفس را همچو مرده در گل نه
عدل را تازه بیخ کن برگاهظلم را چار میخ کن در چاه
سیرت عدل صورت هنرستصورت بخل گزدم جگرست
سیرت ظلم شه بتر ز کنشتصورت عدل شاه به ز بهشت
شرع خشکست اشک میغش دهکفر تشنه است آب تیغش ده
تیغ مردان چو دست زن نبودمملکت را روان و تن نبود
ظلم صفرای ملک و دین آمدرای و تیغش سکنگبین آمد
دین و دولت بدین دو گردد چیرخواجه را رای و شاه را شمشیر
ملک را گرچه عقل چون سازوستملک بی تیغ تیغ بیبازوست
چکشی تیغ بهر مشتی خسباد رعب تو تیغ ایشان بس
بشکن از گرز گردن گردونچون بقم کن ز سهم در جان خون
شاه چون آفتاب و میغ بودحرز و تعویذ رُمح و تیغ بود
حرز و تعویذ و سایۀ خانهبابت کودک است و دیوانه
در سیاست پادشاه
ملک چون بوستان نخندد خوشتا نگرید سنان چون آتش
بکن از خون دشمن آلودهتیغهای نیام فرسوده
حلۀ لعل پوش ناچخ راهیزمافزای صحن دوزخ را
کین دیرینه در دل آر تمامکان قوی باعثیست بر اقدام
دین نگوید که تیغ بر دون زنگردن گردنان گردون زن
دلشان جز نیام تیغ مداراین شرف ز آسمان دریغ مدار
زانکه از روی لاف روز مصافنتوان کرد پشت کاف چو قاف
روز هیجا که صلح جنگ شودنام بد دل ز بیم ننگ شود
مرد رُمح و عمود و تیر و سنانزود پیدا شود ز مرد سه نان
دشمنان را به زیر پای درآرگردن سرکشان به دار برآر
باز دل چون دو بال باز کندتیغ کوتاه را دراز کند
سیرت احمدی و طبع گریغصورت یوسفی و آینه میغ
خصم دین را به تیغ بر در پوستکه دو سر در یکی کُله نه نکوست
سر که باشد سزای خاره و خشتسوی بالش بری نباشد زشت
تنگ باشد یکی جهان و دو شاهتنگ باشد یکی سپهر و دو ماه
خوشۀ ملک پخته شد خَو کنجامۀ تخت کهنه شد نَو کن
جدّ تو کو به هند هر باریبت صورت شکست بسیاری
تو به جد همچو جدّ میان در بندبت معنی شکن کنون یک چند
بت صورت اگر ممات دلستبت معنی به سومنات دلست
دل مؤمن چو کعبه دان بدرستزمزم و رکن او مبارک و چُست
لیک حرص و غرور و شهوت و کینحسد و بغض و آنچه هست چنین
هر یکی آفت از درون نهادهست یک بت به صورت و بنیاد
ای شهنشاه عادل غازیتیغ در نه چو احمد تازی
کعبه را از بتان مطهّر کنشمع توحید را منوّر کن
قصد هندوستان کافر کنگل این بام و بوم ششدر کن
چکنی پنج روزه در غم و یاسلذّت چار طبع و پنج حواس
مر ترا بنده عنصرست و فلکشش و پنج و چهار و سه دو و یک
شش جهت را به عالم تجریدیک جهت کن چو عالم توحید
پنج حس را به قدر و رای بلنداز سوی چهار طبع در دربند
سه قوی را مده غذای سرشتقوتشان ده ز باغ هشت بهشت
دو جهان را به زیر حکم در آریک خرد را به مصطفی بسپار