قرآن کریمبه زبان فارسی

الباب السّابع — فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر

فهرست این بخش (۶۶)در بیهوده خندیدن · فی طول العمر والحسرة مع ذلک · تمثیل در نفس جهان فانی و قصّۀ لقمان حکیم · در مرگ گوید · حکایت مرد یخ فروش — التمثّل فی دارالغرور · فی صفة الموت · تمثیل در احوال گذشتگان جهان بی‌وفا · در صفت مرگ پیامبران علیهم‌السّلام · صفت مرگ شاهان فرس و بزرگان ایشان · در صفت موت بنی‌آدم از خاصّه و عامه · در بقا و فنای جسم و جان گوید · در نکوهش این جهان · اندر طلب بهشت به سالوسی · اندر زهد ریایی · اندر مذمّت دنیا و برحذر بودن از آن فرماید · در نکوهش حرص گوید · در شهوت و آز گوید · فصل فی صفة‌الافلاک والبروج والسّماء والارض — و ما بینهما من‌العجایب — ذکر الافلاک و ما فیها من‌العجایب احسن من ابداع المخدّرات الکواعب · در دوازده برج گوید · حکایة فی اصحاب الفغلة · در صفت ارکانی و گردونی با آن جهان — الدنیا قنطرةٌ فاعبروها ولا تعمروها · تمثیل در مذمّت دوستی دنیا · فی ترک العادة بالمجاهدة · فی تسلّی قلوب الاخوة والاخوات · فصل فی‌الحکمة ذکرالحکمة احکم فانّها بین الکائنات حکم — مثل الاحباب والاعداء کمثل الدواء والداء — در دوستی و دشمنی · حکایت در محبّت و دوستی خالص · التمثّل فی ریا الحّب · فی ذکر رفقاء السّوء · فی ترک المخالطة مع‌الاوباش · حکایت در بی‌وفایی · در صفت ابلهان گوید · فی تحقیق العشق · التمثّل فی‌الانسان و عمله · التمثّل فی صفة‌الانسان · التمثیل فی شکر هدایة‌الاسلام · التمثیل فی صلابة طریق‌الاسلام · التمثیل فی اعتقادالسوء والخوف من قلّة الرزق · حکایت در ظالم و مظلوم · ذکر انقطاع نسب · صفة‌المغرورین فی دارالدّنیا · التمثیل فی حبّ الدّنیا و غرورها · فی صفة‌النّفس واحواله · قال النّبی علیه‌السّلام: ان الشّیطان فی عروق ابن‌آدم — یجری مجری الدّم · در کاهلی گوید · مثل اندر حال ادبار · فی‌الحرکة و ترک الاوطان فی طلب‌الآخِرَة، قال النّبی علَیه‌السّلام: — اطلبوا العلم ولو باصّین، وَ قالَ علَیه‌السّلام: سافِرُوا — تغنموا، ولاتفخروا بالوطن · محمدت در حرکت و سیر و رنج بردن · فی‌الادب و شرف‌النّفس · اندر دور قمر و گردش روزگار · حکایت · اندر نگاه داشتن راز و مشورت کردن · حکایت · التمثیل فی حفظ اسرارالملوک · حکایت · اندر موعظت و نصیحت گوید · اندر صفت بیابان گوید · اندر تصوّف و زهد — ذکر التصوّف الزم علی الحقیقة لان فیه نجاة الخلیفة · در صفت اهل تصوّف · در طلب کردن از در دلها · فی ذمّ‌الطمع والحرص · اندر بیان حال صوفی و ستایش صوفیان فرماید — علامة اصحاب التصوّف ان لایسأل ولا ینهر ولا یدّخر · حکایت در حقیقت تصوّف · التمثیل فی‌تعلیم الاب‌الغافل لابن الجاهل فی‌التصوّف · فی‌التفکّر والمراقبة فی احوال التصوّف · در دنیا نابودن به که بودن · اندر صفت صورت عالم

در بیهوده خندیدن

خندۀ هرزه کار غُمر بودخندۀ برق را چه عُمر بود
بیخ عمرت زمانه برکندهچون همه ابلهان تو و خنده
آنکه را لحد و حفره کنده بُوَدمر ورا خود چه جای خنده بُوَد
مکن ای دوست در سرای عملعقل را خرج در غرور امل
نه چو مُردی نماند بوی و گارپس تو انگار مُردی آن بگذار
ماه نو پرّ و بال تو برکندپس تو بر مه مخند بر خود خند
هر شبی کان زمانه بر تو شمردروز از زندگانی تو ببرد
در رخ ماه نو کسی خنددکه ازو سود مزد بربندد
پس تو باری چرا نگریی خونکت ازو جان کمست و دام افزون
غافلان خفته زیرکان نالانخر به نالش سزاتر از پالان
عاقلان را چو روز معلومستکه شب و روز غافلان شو مست
سال چون مرحله است و مه فرسنگروز و شب کام زخم و عرصۀ تنگ
چون به منزل رسید مرد از راهاز ره رفته پس شود آگاه
باز پس خود نیاید آنچه گذشتدرج اعمار تو زمان بنوشت
با تو صد دُرج دُرّ ناسفتهخانه پر دزد و تو خوشک خفته
عمر کوته چو عمر مور و مگساَمَل افزون ز عمر ده کرگس
در ره دین شده قلیل عملبهر دنیا شده طویل اَمَل
محلی کان اجل نهد چه بُوَداملی کان ز حل دهد چه بُوَد
که بود غافل از قضای اجلکوته اندیشۀ دراز امل
نخرند از برای سود و زیانتب لرزه بنسیه کفشگران
خلقی از عمر خود شده معزولتو بدین عمر مختصر مشغول
تو همی رنج دل به جان بخریخشمت آید چو گویمت که خری
با قناعت کش ار کشی غم و رنجورنه بگذر ز عقل و عشق الفنج

فی طول العمر والحسرة مع ذلک

نوح را عمر جمله ده صد بودحرص و امید او بر آن آسود
چون گذر کرد نهصد و پنجاهدر فذلک به حسره کرد نگاه
گفت آوخ که بر من این ده صدبود بر من ز روزکی ده بد
کرد ویرا سؤال روح امینسر ز بالا نهاده بر بالین
کای ترا عمر از انبیا افزونچون گذر کرد بر تو دنیی دون
بر چه سان یافتی جهان را توچون سپاری کنون روان را تو
گفت دیدم جهان چو تیم دو درآمدم از دری شدم ز دگر
نوز ناسوده تن ز سیرِ سبیلکامد آواز پر نهیب رحیل
می‌دهم جان و می‌برم حسرتشربتم ضربت و شفا شدّت
عمرش ار بُد دراز ور کوتاهرخت بر بست زان گشاد به راه
عاقبت هم برفت و بیش نماندآیت عزل خویشتن برخواند

تمثیل در نفس جهان فانی و قصّۀ لقمان حکیم

داشت لقمان یکی کریجی تنگچو گلوگاه نای و سینۀ چنگ
شب در او در به رنج و تاب بُدیروز در پیش آفتاب بُدی
روز نیمی به آفتاب اندرهمه شب زو به رنج و تاب اندر
بلفضولی سؤال کرد از ویچیست این خانه شش بدست و سه پی
همه عالم سرای و بستانستاین کریجت بتر ز زندانست
در جهان فراخ با نزهتچکنی این کریجِ پر وحشت
عالمی پر ز نزهت و خوشیرنج این تنگنای از چه کشی
با دم سرد و چشم گریان پیرگفت هذا لمن یموت کثیر
در رباطی مقام و من گذریبر سرِ پل سرای و من سفری
چه کنم خانۀ گِل آباداندل من اینما تکونوا خوان
چو درآید اجل چه بنده چه شاهوقت چون در رسد چه بام چه چاه
گربۀ روده چون زنم شانهبر رهِ سیل چون کنم خانه
آهن سرد چند کوبم منخانه ویران و چند روبم من
پیش صرصر چراغ چه افروزمپوستین پیش شیر چون دوزم
خلق را زین جهان پر شر و شورچار دیوار گور بهتر گور
هلک المثقلون بخوانده و پسخانه و جای سازم اینت هوس
چکنم جفت و زاده و بنیادمونس من نجاالمخفون باد
خانه کز راه رنج و حیله بُوَدهمچو زندان کرم پیله بُوَد
که چو قَز بود در دلش پنهانگشت هم قَز تن ورا زندان
خانه اینجا که بهر قوت کنندمور و زنبور و عنکبوت کنند
قوت عیسی چو ز آسمان سازندهم بدانجاش خانه پردازند
بر فلک زان مسیح سربفراشتکه بر این خاک توده خانه نداشت
چکند روح پاک خانۀ ریحفلک پنجم است بام مسیح
خرِ دجّال چون ز جو خالیستعلَم جور او از آن عالیست
خاک و آب و هوا و آتش عهدکی نگهدارد ار تو سازی جهد
مرگ را چون شگرف و چالاکستسوی ناپاک و پاک ره پاکست
نه تو مردی و مرگ بی‌زورستشیر او شیر و گور او گورست
زانکه اینجات یک دو مه محلستنه بتست آن به مدّت اجلست
به اجل باز بسته‌اند این کاربی‌اجل نیست کار را مقدار

در مرگ گوید

فرش عمرت نوشته در شومیاین دو فرّاش زنگی و رومی
ای نیاموخته ادب ز ایوانادب آموز زین پس از ملوان
ادب آموزدت زمان پس از اینچون نیاموختی ز خلق زمین
کی کنف باشد از بلای تبتکه کفن باف تست روز و شبت
چندت اندوه پیرهن باشدبو کِت آن پیرهن کفن باشد
تو به درزی شده به پیرهنتگازر آن دم بکوفته کفنت
با تو این طمطراق و لاف و هوستا دم آخرست همره و بس
بعد از آن یار کفر و دینت بودنیک و بد مونس و قرینت بود
نیک تو روضه‌ای شود ز نعیمبدِ تو حفره‌ای شود ز جحیم
تو ز حرص و حسد میان سعیرگرد تو چون سرای پرده اثیر
با خودی از اثیر چون گذریهیزمی از سعیر چون گذری
خویشتن را وداع کن رَستیعقد با حور بی‌گمان بستی
روح با حور فرد جفت شودتنت در زیر گِل نهفت شود
بر گناهان همی کنی اصرارخویشتن را ز مردگان انگار
خانه را گور ساز و دل را خصمدر و دیوار خاک و گِل را رسم
همه فعل تو از تو کرده سؤالیافته گوشمال و خورده دوال
یک به یک کرده را جزا دیدهوز شفیعان طمع تو ببریده
ناقد فعل تو علیم و بصیرتو ز احوال خویش گشته ضریر
برگرفته حجاب بار خداروز پاداش فعل و روز جزا
ای فگنده به جهل و سیرت زشتروبه اندر رز و ملخ در کشت
آرزوی ضیاع و اسبابتروز آبت ببرد و شب خوابت
آرزو را به زیر پای درآرهوس و آرزو به ره بگذار
کارزو و هوس کسی جویدکو همه راه بی‌خودی پوید
آنچه جد چون لعب همی شمریوآنچه حق چون کذب همی شمری
لعب و بازی برای کودک راستمرد با لاعبی نیاید راست
گر بیابی تو در اجل تأخیرنه ترا مسکنست قعر سعیر
بسته با عُقدۀ تمنا عقدتوبه‌ها نسیه و گناهان نقد
فارغ از مرگ و ایمن از تخویفجرم حالی و توبه در تسویف
تو ز احوال خویش محجوبیزان طلبکار مرد مقلوبی
وه که چون آمدی برون ز نهفتچند واحسرتات باید گفت

حکایت مرد یخ فروش

التمثّل فی دارالغرور

مثلت هست در سرای غرورمثل یخ فروش نیشابور
در تموز آن یخک نهاده به پیشکس خریدار نی و او درویش
هرچه زر داشت او به یخ درباختآفتاب تموز یخ بگداخت
یخ‌گدازان شده ز گرمی و مردبا دلی دردناک و با دمِ سرد
زانکه عمر گذشته باقی داشتآفتاب تموزش نگذاشت
این همی گفت و اشک می‌باریدکه بسی مان نماند و کس نخرید
قیمت روزگار آسانیبه سرِ روزگار اگر دانی
چیست عقل اوّل این جهان دیدنپس به حسبت برین جهان ریدن
برگ دنیا خرد نبپسنددمرگ بر برگ این جهان خندد
چون نترسی تو از اجل خُردیآن ز غفلت شمر نه از مردی
تو نه‌ای بر اجل دلیر هنوزگور گور است و شیر شیر هنوز

فی صفة الموت

جر دو رنگی نشد ز مرگ هلاکمرد یک رنگ را ز مرگ چه باک
مجلس وعظ رفتنت هوسستمرگ همسایه واعظ تو بسست
مرگ را در سرای پیچاپیچپیش تا سایه افگند به بسیچ
زادگان چون رحم بپردازندسفر مرگ خویش را سازند
تو به پیری ز مرگ نندیشیملک‌الموت را مگر خویشی
وگر ایدون که خویشی تو دُرستهست باری بآخر و به نخست
نکند سود و جز زیان ندهدکه ورا نیز اجل امان ندهد
سوی مرگ است خلق را آهنگدم‌ زدن گام و روز و شب فرسنگ
جان پذیران چه بی‌نوا چه به برگهمه در کشتی‌اند و ساحل مرگ
هستی حق زوال نپذیردآنکه مرگ آفرید کی میرد
پیش آن‌کس که قدر دین داندسرگذشت امل اجل خواند

تمثیل در احوال گذشتگان جهان بی‌وفا

از ثَری تا به اوج چرخ اثیرهمه میرنده‌اند دون و امیر
چه حدیث است میر هم میردزانکه جسمست مرگ بپذیرد
چکنی سرگذشت طرّاریسرگذشت اجل شنو باری
تا بگوید چگونه سازم چاهتا بگوید چگونه سوزم شاه
تا بگوید به غافل و کر و کوربه که دادم ز که استدم زر و زور
تا بگوید که گردنان را منچون شکستم به سروری گردن
تا بگوید چه تاختم بر تختتا بگوید چه باختم با بخت
بخت خود از چه‌سان نگون کردمتخت این از که پُر ز خون کردم
چه نخ و بیخها بکندم منچه شخ و شاخها فکندم من
نفس این را نکال چون کردمبدر آنرا هلال چون کردم
خسروان را چگونه کردم مستقصر شاهان چگونه کردم پست

در صفت مرگ پیامبران علیهم‌السّلام

تا بگوید ز انبیا و رسلچون گرفتم به قهر بر سر پُل
تا بگوید که شیث و آدم راچون بریدم ز جسمشان دم را
تا بگوید ز کشتن هابیلکه ستم کرد بر تنش قابیل
تا بگوید ز نوش و نوح و لمکمردن زار و رفتن هریک
تا بگوید ز هود وز صالحراحت و رنج ناصح و طالح
تا بگوید ز حال ابراهیمجور نمرود و آن عذاب الیم
حال اسحاق و حال اسماعیلهاجر و ساره و آل اسرائیل
قصّۀ رنج یوسف از اخوانصبر یعقوب و خانۀ احزان
تا بگوید ز مبتلا ایّوبدل و جان در عنا و دا مکروب
حال الیاس و یوشع و ذوالکفلیافته هریک از کفایت کفل
تا بگوید ز موسی و هارونآل عمران و حوت با ذوالنون
تا بگوید ز گرِیۀ داودناله و آب چشم و طول سجود
تا بگوید ز ملکت پسرشسایه از پرّ مرغ کرد سرش
انس و جن مر ورا شده مطواعباد چون مرکبی مطیع و مطاع
تا بگوید ز اشمویل و شعیبپاکشان جیب و دامن از همه عیب
کالب و دانیال و لوط و خضرشده هریک ز قوم خویش ضجر
پند لقمان و سرگذشت یسعدین و دل در ورع بری ز طمع
تا بگوید ز لشکر کفّارزکریّا بریده از منشار
تا بگوید ز عصمت یحییتا بگوید ز نالۀ عیسی
تا بگوید ز سیّد ساداتکه ز ما بر روان او صلوات
احمد مرسل آنکه فضل احدکرده بر جمله انبیاش اوحد
آفتاب مساجد و خلواتاز حق او را صلوة در صلوات
شیخ ابوبکر و عمّر و عثمانحیدر آن شیر خالق سبحان
تا بگوید ز حال میرحسنوآن همه خصم چیره بر یک تن
واندر آن کار پور بوسفیانیک زمان مر ورا نداده امان
از زنی خواست استعانت و عونتا شد او هم جلیس با فرعون
تا بگوید ز کربلا و حسینآن نبی را چو قلب و همچون عین
تا بگوید ز قوم پر شر و شینشده راضی به قتل میرحسین
شده در نار قاتل و مقتولرفته با مرتبت به نزد رسول
کربلا گشته گورخانه وراکرده تیر عدو نشانه ورا
زان برآوردن هلاک و دماراز نژاد امیّۀ خونخوار
تا بگوید که بهر آتش و آبآب فرعون چون ببردم از آب
تا بگوید ز موت و بعث عُزیراز بشر آن رخ آوریده به خیر
حال اصحاب کهف و دقیانوسقصّۀ تبخلوس و شهر فسوس
تا بگوید ز عاد و عاد نژادکه به بادش چگونه کردم باد
تا بگوید ز زخم ناگاهانبر سرِ رهبران ز گمراهان
زان در آوردن رسول از درزان برون کردن فضول از سر
زان ببردن عروس نیکو رویناگهان از کنار زیبا شوی

صفت مرگ شاهان فرس و بزرگان ایشان

زان ملوک عجم که در تاریخبخردان راست موعظت توبیخ
زان سخنهای ملک کیخسرورستم زال و نیرم و جم و زو
آل گشتاسب و نامور لهراسبوان همه علم و حکمت جاماسب
حال جمشید و حال افریدونحال ضحاک کافر ملعون
سرگذشت سیاوش مظلومپدر بی‌حفاظ و آن زن شوم
حال اسفندیار و ظلم پدرحال افراسیاب بسته کمر
رستم گرد و خدعۀ سهرابکه جهان شد ز فعل هر دو خراب
زان جفاهای بهمن داناکه چه کرد از خروج با دارا
زان ملوک طوائف عظماکه چه‌گونه شدند جمله هبا
حال فیروز و اردشیر عظاماردوان دلیر با بهرام
زان خبرهای آل ساسانیراندن کام دل به آسانی
زان خصال سکندر رومیکه برفت از جهان به محرومی
زان سیرهای یزدگرد عزیزکه شد از بخت بد همه ناچیز

در صفت موت بنی‌آدم از خاصّه و عامه

زان بنی‌آدم از صغار و کبارکه برآورده شد ز جمله دمار
زان به جان اندرون خلیدن نیشبچه را در کنار مادر خویش
زان بریدن به منزل و به سفرحلق برنای تازه پیش پدر
زان ربودن فکندن اندر نارمرد را از دکان و از بازار
زان خصال سران سمر کردنزان کلاه کیان کمر کردن
زان همه ملک با خلل کردنزان همه خطبه‌ها بدل کردن
زان بناگاه بردن از سرِ تختپای بسته کشان دو صد بدبخت
تا چو بشنودی از غرور مهیدل براین عمر بی‌وفا ننهی
این همه قصّه‌ها از او بشنونازنینی مکن بدو بگرو
زین قفاهای نرم و شیرین کارگردن اندر مدزد مسخره‌وار
تو ز روی هوا و پر هوسیوز پی فعل ناکسی و خسی
آنچنان با غرور گشتی جفتپیش تو مرگ خود که یارد گفت
چه حدیثست شاه کی میردکی اجل حلق پادشا گیرد
کی بود خاصه از درون حصاربا امیر اجل اجل را کار
از توام خوشتر آنکه پیش اجلاز برای نفاق و زرق و دغل
پیش بیمار همنفس با مرگگشته ریزان ز شاخ عمرش برگ
او کشیده ز هفت عضوش جانتو همی گویی هفت کُه به میان
کرده ابلیس بهر طنّازیزین سخن بر بروت تو بازی
در میان از هزار کُه باشدمرگ یک دم چو خاک بر پاشد
زین ترش بودنت در این زندانمرگ را کُند کی شود دندان
مِه ز تو کِه ز تو به پیش تو مُردتو بزی خوش ترا که یارد بُرد
مردگان را به گِل سپردی توتو نمیری نه مرد خردی تو
خود ترا مرگ بسته کی گیردتو امیری امیر کی میرد

در بقا و فنای جسم و جان گوید

در جهانی که عقل و ایمانستمردن جسم زادن جانست
تن فدا کن که در جهان سخنجان شود زنده چون بمیرد تن
روزی آخر ز چرخ پایندههم تو سایی و هم بساینده
گر ترا از حواس مرگ بریدمرگ هم مرگ خود بخواهد دید
هاون ار چند چیزها سایدهم بسوده شود چو وقت آید
مرگ اگر ریخت خون ماده و نرهم بریزند خونش در محشر
ای بهان را به بد بیازردهوآنچه بد بود با بدان کرده
عمرت از آس آسمان سودهتو دمی زو چنان نیاسوده
بس بود زین سپس کنف کفنتکه همی بر نتافت پیرهنت
لعل را کافتاب پروردستاز همه آفتش جدا کردست
شحنۀ اوست آفتاب بلندنرساند بدو نهیب و گزند
چون همی زاختران پذیرد قوتخم نگیرد ز گوهران یاقوت
باز دُرّی کز آب زاد و مغاکلاجرم خاک شد ز خاک چو خاک
بر فلک شو که در جهان وجودهرکه برتر کریم‌تر در جود
دشمن جان تنست خاکش دارکعبۀ حق دلست پاکش دار
زانکه اندر سرای سور و صوَراز پی خواندن سرور سوَر
همه آلایش تو از طین استهمه آرایش تو از دین است
رهبر این راه را چو مرگت نیستبی‌نوایی مکن چو برگت نیست
مرگ هدیه است نزد دانندههدیه دان میهمان ناخوانده
سوی دین هدیۀ خدایش دانآنکه ناخوانده آیدت مهمان
مرگ ناخوانده کایدت مهمانپیش هدیۀ خدای کش تن و جان
جامه‌ت ای آنکه تخت تو خردستز آتش و آب باد و خاک به دست
مرگ چون رخ نمود هیچ منالبه دل و جان همی کن استقبال
همچو ایمان برای سور و سروشجامه‌های برهنگی در پوش
این همه هستیی که در بدنستنقش نه پیر و چار پیرزنست
نه و چار است مر ترا مایهبرنشاید گذشت زین پایه
گر به غفلت زیی درین مسکنجان مسکینت ماند بی‌مأمن
بروی زین سرای بی‌معنیگوش پر گوشوار لابُشری
از پی پنج روزه بدمردیگنج عقبی به دنیی آوردی
باری ار زین شکار نیست گزیرمرغ دنیا به دام دنیا گیر
خرج کردی برای تن جان رادر سرِ نان بدادی ایمان را
مکن ار مال را شناسی ارجزر رکنی به شهر کوران خرج
کی بود سوی بزمی و رزمیشهر خوارزم و نقد خوارزمی
جعفری را چو نیست اینجا نرخباز دار از پی تجارت کرخ

در نکوهش این جهان

اینکه اقلیم بیم و امیدستخود یکی روزه راه خورشیدست
اینک امروز ربع مسکونستقطره‌ای از هزار جیحونست
هیچ نادیده عالم معنیمعرفت را چرا کنی دعوی
تو ز طاوس پای دیدستینام اقلیمها شنیدستی
ز رزی دانۀ عنب دیدیمهرۀ بوالعجب به شب دیدی
بازی روز و شب به انبازیهست پیش تو همچو شب بازی
شیر گرمابه دیده از نقاشباش تا شیر بیشه بینی باش
تو که این را چو جان نگه داریگاه از آن عقل را بیازاری
نبود مر ترا بهی و مهیبا دلی پر ز حرص و دست تهی
برکه خندند ساکنان اثیرکز تو با گریه ماند گوز و پنیر
گوز مر خرس حرص را بگذاروین پنیر بدت به گربه سپار
که اگر با تو دم زند هوستکند از جور چرخ در قفست

اندر طلب بهشت به سالوسی

مرغ و حور از بهشت ابدانستحکمت و دین بهشت یزدانست
نبود جز جمال ایزد قوتعاشقان را به جنت ملکوت
تو چه دانی که می چه گیری قوتدر چنین دل کجا رسد ملکوت
ملکوت از پی گدایی راجان دهد از پی رضایی را
آنکه در بند حور و غلمانستنیست خواجه که از غلامانست
آنکه در صفّ بارگاه ازلمی‌سراید چو عندلیب غزل
چون گرفت از صفای صفوت قوتملک را باز داند از ملکوت
چون نداری مناهی اندر پیشز احتساب خرد بجومندیش
تو چه دانی بهشت یزدان چیستچه شناسی که جنّت جان چیست
کی برد شهوتت ترا به بهشتتات حور و قصور باید و کشت
همچو بربط ز فسق و سیرت زشتچشمتان هشت بهر هشت بهشت
ای به دل کرده دین به نامردیچند ازین نان و چند ازین خوردی
دلی آخر به دست كن روزیکه درو باشدت ز دین سوزی
گیرم این جا ز دیوی و زوشیعیب خود بر همه همی پوشی
چون رسی در جهان بی‌چونیعیب گوید من اینکم چونی
تو همی پوش همچو عامۀ خلقعیب خود بهر بارنامۀ خلق
پس بدان تا هوا شود خشنودعذر می نه که عقلم این فرمود
گرچه بر خود بپوشی از پی فرعاز درون شرم‌دار شرم از شرع
این همه طمطراق بیهودستعقل جز راستی نفرمودست
وآن کسانی که مرد این راهنداز نهادِ زمانه آگاهند
ستم دوست را چو از درِ اوستدوست دارند که دوست دارد دوست
خشم را از درون محمّد وارجز برای شکار شرع مدار
حرص را سر بزن به تیغ وفابخل را پی کن از صفای رضا
وآن خرانی که بارِ گل بکشندشربت صرف کار دل بچشند
همه را بینی اندرین بنیادز آتش دل دماغها پر باد
چون براین در نه‌ای سپهداریکم ز سگ‌بانئی مکن باری
گر نمیرد چنین سگی در تواز سگی کم بوی به محشر تو
از صفات سگی تهی کن رگورنه در رستخیز خیزی سگ
کمتر از سگ مباش و حق بشناسکه به یک لقمه دارد از تو سپاس
خشم را دل مده به جاه ویسارسگ دیوانه بر درد هشیار
برِ عاقل که یافت عقل و بصرفربهی دیگر و ورم دیگر
نبود چون بصیر مرد ضریرنیست حاجت مرا بدین تقریر
گرچه آبستنی ز دور زمناو هم از مرگ تست آبستن
جسم فربه مکن به لقمۀ خوشکاسب فربه چو شد شود سرکش
روده کز باد گشت فربه و تربدو سوزن شود سبک لاغر
ابلهان مانده‌اند بر سر پلپای در گِل دو دست اندر غُل
همه در آب این دو روزه نهادتازه و تر چو رودۀ پر باد
تو در این خطۀ فساد و فجوراز دل شاد مانده‌ای رنجور
گر تو هستی ز نسبت آدمهم ز خود زای با کمر چو قلم
اصل را هم به اصل باز رسانخوش‌به‌خوش بخش‌وناخوشی به‌خسان
عقل و علمست آفت منحوسپر و بالست فتنۀ طاوس
هرچه گویی نه در ره آدمدیو و دد دیده گیرد اندر دم
کبک سنّت به بوستان نیازکی درآید چو در خرامد باز
گو سبک روح نیست دختر دینهست اندر جهان گران کابین
نشود دل تهی ز پر گوییپس تو خون را به خون چرا شویی
زان ترا گوشمال داد فلکزیر چرخ کیان فراز سمک
تا نگویی جواب بوالحکمانور بگویی چو کوه گوی همان

اندر زهد ریایی

زهد ورزی برای مُرداریپس چه گویی که من کیم باری
تو از این زهد توبه جوی نصوحورنه بی‌دل روی به عالم روح
چو تو سقمونیا خوری به نیازآنگه از ریدنت که دارد باز
در غم آن دمی که رفت از دستگری و خون گری که جایش هست
دور و نزدیک بی من و با منسطح آبست حافظ روغن
آن دبیری که خورد خیره صبررید چندانکه شد چو لاشه دَبر
باش تا دینش بازخواست کندتا چو خامه چگونه کاست کند
هرکه جویای عالم غیب استشمع در دست و اشک در جَیب است
تو نه نیکی نه قابل نیکیمرد کاکا و کو کو و کی کی
باش تا نقش عزّ نماید ذُلّباش تا عذر جزو خواهد کُل
گلبن از جور دی نماید خارباش تا گل نمایدت به بهار
فتوی اندر ره فتوّت نیستنَبوت اندر دم نبوّت نیست
چون فلک سال و مه ز نامردیگرد اجرام خویش می‌گردی

اندر مذمّت دنیا و برحذر بودن از آن فرماید

در جهانی چه بایدت بودنکه به پنگان توانش پیمودن
چیست دنیا سرای آفت و شرچون کلیدان زاولی به دو در
هست چون مار گرزه دولت دهرنرم و رنگین و از درون پر زهر
طفل چون زهر مار کم داندنقش او را تتی تتی خواند
همه اندرز من به تو این استکه تو طفلی و خانه رنگین است
در غرورش توانگر و درویششاد همچون خیال گنج اندیش
تو که در بند او گرفتاریمی‌کش از بهر او چنین خواری
تو به امیّد فخر و روزبهیاز همه ناکسان دهر کِهی
نیست با وی وفا و معنی یاردیده و آزموده‌ای بسیار
جهل خس را پیامبری ندهدآز کس را توانگری ندهد
آز چون آتشست و تن چو حطبز آتش و نی موافقت مطلب
آز چون آتش است تن هیزمآب و آتش به هم چه آمیزم
آز بسیار خوار و مستحلستپادشا صورت و گدای دلست
چون سرابیست آز تشنه فریبهمچو سیلیست آز رخ بنشیب
خوردنش را چو کرد تشنه بسیچچون بدو در رسد نباشد هیچ
هست چون معدۀ معاویه آزکه به خاک از تو دست دارد باز
آتشی را که دیو جنباندایزدش جز به خاک ننشاند

در نکوهش حرص گوید

حرص بگذار و ز آز دست بدارحرص و آزست مایۀ تیمار
حرص را ز آنکه قهر خواند الهعاقل از وی بدان نساخت پناه
هرکه او حرص را امام کندخواب و خور جملگی حرام کند
نقش رنگین و هیچ جان نه دروخوان زرین و هیچ نان نه برو
حرص نقشیست هیچش اندر زیرنکند هیچ هیچ کس را سیر
هرکه را دیو حرص مهمان بُردتو حقیقت شنو که گرسنه مرد
آز پر باد چون درو پیچیکدخداییست خانه پر هیچی
هرکه او آز را متابع گشتبگذشت از ثلاث و رابع گشت
به غروری ببرده خواب همهنان نداده ببرده آب همه
خلق ازین گردخوان دیرینهدیده سیلی و هیچ سیری نه
تا قیامت نخورده مهمانشیک شکم نان سیر بر خوانش
این دو در دوزخ از درون تو بازصورتش سوی عقل شهوت و آز
زین دو گر در فنا نپرهیزیدر بقا از درونشان خیزی

در شهوت و آز گوید

چیست دنیا و خلق و استظهارخاکدانی پر از سگ و مردار
بهر یک خامش این همه فریادبهر یک خاک توده این همه باد
هست مهر زمانه با کینهسیر دارد میان لوزینه
از پی گندمی درین عالمچند باشی برهنه چون آدم
بهر گندم تو روح رنجه مدارکادم از بهر گندمی شد خوار
در جهان بنگر از پی رازشچه کنی رنگ و بوی غمازش
این جهان زان جهان نمودارستلیکن آن زنده اینت مردارست
چون یکی بحر دانش آن به شرفآخرش دُرج درّ و اوّل کف
خانه‌ای دان شکسته زیر و زبرنقش دیوار پر درخت و سپر
نه درختیش میوه آرندهنه سپر مرگ باز دارنده
راز دل هر دو بر تو بنمودهتو به غفلت زهر دو نشنوده
مانده اندر غرور او شب و روزهمچو آدینه کودکان از گَوز
صفت عُمر و مرگ و دولت و زیستزیر دورِ زمانه دانی چیست
شاهد ابله و رقیب بهشمی شیرین و میزبان ترش
میزبان بی‌حفاظ و بی‌آزرمخوردنی جمله سرد و آبش گرم
پس مریز ارت چرب باید دیگآب در دیگ و روغن اندر ریگ
راز این کلبه نفس غمّازستعقل کل باز خانۀ رازست
نچنی برگش ار چه با برگستپس دویدنش حسرت و مرگست
به درِ عقل گرد تا برهیاز بلاها و زشتی و تبهی
مرد را عقل به بود دستورورنه ماند چو ابلهان مغرور

فصل فی صفة‌الافلاک والبروج والسّماء والارض

و ما بینهما من‌العجایب

ذکر الافلاک و ما فیها من‌العجایب احسن من ابداع المخدّرات الکواعب

چندگویی ز چرخ و مکر و فنشبه خدای از کری کند سخنش
چیست چرخ و زمین فراز و مغاکجامۀ سبز و دامنی پر خاک
شب صد چشم چیست محتالیروز یک چشم چیست دجّالی
زشت باشد به خاصه از ابدالجز به عبرت نظارۀ دجّال
روز و شب را به سوی زیرک و غمرتحفه از وی غمست و غارت عُمر
چیست چنبر سپهر دهر افروزرسن پیسه چیست جز شب و روز
در فگندت به چنبر گردنبهر کشتن زمانه پیسه رسن
زده مار فلک ترا به ستیزهست پیسه رسن ازو بگریز
در غم زرّ سرخ و سیم سرهسبلتت سبز گشت همچو تره
تره سبز و پر آب و رنگینستسر کینش ز پای سرگینست

در دوازده برج گوید

برۀ چرخ هست مردم خوارزو خور خویش هیچ طمع مدار
آفتِ کشت تست بر گردونگاو کردنده از سرین و سرون
از دو پیکر مجوی ساز و بسیچکز دو روی هیچ کس نیابد هیچ
راه خرچنگ و رای او مپذیرکژ رو و کور را دلیل مگیر
نخورد شیر چره هرگز گورلیک مردم بسی برد سوی گور
چکنی طمع خویشی از خوشهکه ازو برنبست کس توشه
رو که ناید نصیب گنج ترااز ترازوی بادسنج ترا
کی دهد باده خاصه نوش گوارگزدم نوش‌خوار نیش گزار
راستی با کمان چرخ مزنزانکه گشت او کمان تیر شکن
گرگ پی باش تات چون قی و غزبز پیر فلک نگیرد بُز
دوستی ز آبریز چرخ ببرزانکه او گه تهی بود گه پُر
جگرت گر ز تشنگیست کبابتا نجویی ز ماهی فلک آب
مهی تشنه کو فلک سپردخود همه آب روی مرد خورد
برّۀ گرگ‌سار را بگذارکو پلنگیست زشت و مردم‌خوار
این همه ره بُرند غافل راگرچه رهبر بوند عاقل را
گل فروزند و دل‌گداز همهزهر سوزند و دیرساز همه
خوب رویند و زشت پیوندندهمه گریان کنان و خوش خندند
همه گندم نمای جو کارندهمه گل صورتند و پُر خارند
همه عطار شکل و ناک دهندهمه بزاز روی و دلق زهند
گردن گردنان شکسته چو برقتیرباران‌کنان به غرب و به شرق
چو گل و نرگس ارچه برگذرندبی‌عجب خند و بیهُده نگرند
گر چه شاگرد حکم تقدیرندهمه نقش خیال و تزویرند
تو نخواهی و بر تو افشانندتو بندهی و از تو بستانند
پایت از باد مانده خاک اندوددست هریک ز جانت خون آلود
بنه از گاو بار و از خر خُرجندهند اسبت این دوازده بُرج
دل از این چرخ و گردشش بردارپای را سر بسی کند بردار
تو ز تقدیر گشت او غافلباز تدبیرت او کند باطل
دایه آن را که بود مادر نیستمایۀ آب او چو آذر نیست
گربۀ سگ‌پرست چنبر اوستمشک کافور بیز عنبر اوست
دست آن را که کرد باده‌پرستپای بر سر نهاد و خرد شکست
ای که بر چرخ ایمنی زنهارتکیه بر آب کرده‌ای هش دار
زانکه این چرخ تیز گرد کبودهرکه را تیغ کند خود بنمود
کرده باشد چو سیرت از ره آزتا تو آگه شوی ز نرخ پیاز
کار دین و آسمان این عالمهمچو گردون و جوزهر درهم
روز غوغا و شهر آشفتهتو به دل غافل و به تن خفته
موج و گردابها بدین زشتیتو چنین خوش بخفته در کِشتی
برنیامد در این جهان باریهیچ پر مغز را ازو کاری
چرخ اگر در نهاد خود نغزستهمچو با حفص پیر و بی‌مغزست
گنبدی بر سرِ جهان زده‌اندمیخ سیمینش بر کران زده‌اند
ای بسا قامتا که چوگان کردمرد را کشت و تیر پنهان کرد
غُمر و دانا درین ره و منزلهیچ ناکرده ذره‌ای حاصل
تو چه گَوزی به حکمت آگندهپاک مغز و لطیف و خوش خنده
بر وفای سپهر کیسه مدوزکایچ گنبد نگه ندارد گوز
مر ترا زود چرخ بگذاردگوی کی گَوز را نگه دارد
این جهانیست دون و دون پروروین سپهریست گوی و چوگان گر
تو براین مرکز آنِ یزدان باشخواه کو گوی و خواه چوگان باش
چون تو یزدان پرستی از شیطانایمنی در جهان و با سامان
اخترانی که عمر فرسایندتیزپایند کی ترا پایند
اختران عُمر آدمی شکرندهمه جز عمر آدمی نخورند
زیر این چرخ و گنبد دوّارهست دی با بهار و گُل با خار
چون بهار زمانه بی دی نیستعمر ما جز هبا و لاشی نیست
هرکجا این بهار و دی باشدبوی گل بی‌زکام کی باشد
هست پیمانه‌های کَون و فسادآید و هست و بود بهر معاد
خلق را کیل بیش و کم شدنیرفته و آمده‌ست و آمدنی
زین سه بد عهد شخص فرسودستزین سه پیمانه خلق پیمودست
گرچه آن گُل بود خوش و تر و نغزمحتقن کرد گرمی اندر مغز
بوی گُل دان حیات این عالمموت همچون ز کام هر دو بهم

حکایة فی اصحاب الفغلة

آن چنان شد که در زمین هریابلهی کرد رخ به برزگری
گفت با او ز روی نادانیسبکی چیست در گران جانی
گر نداری همی تو خوار مراپنبه بی‌پنبه دانه کار مرا
سبلت او به کون دهقان بهوین چنین ریش هم به قصران به
زانکه پیش عقول حکمت خوارپس خزیدن نیامدست به کار
نیست از نقطه تا خط فرمانگنج بی‌رنج و درد بی‌درمان
هرچه یزدان دهد بر آن مگزینهرچه گردون کند در آن منشین
کانچه آن نیست کرد هست کندوآنچه این بر فراشت پست کند
نقش نفسی مقیم کی باشدهرچه آن نقش کرد بتراشد
در سخاوت به کودکان ماندبدهد زود و زود بستاند
خود بخندد به تو سپارد سازخود بگرید ز تو ستاند باز
زود بخش و سبک‌ستان فلکستپیر با طبع کودکان فلکست
ذوق این خطۀ خطا و خطرهست مانند حوض و نیلوفر
روز بدهد ز بوی خود زورشچون شب آید هم او بود گورش
روز بخشش ز بوی خویشش قوتچون شب آید خودش بود تابوت
روز در بویش ار کند پروازباز شب جان بدو سپارد باز
بد و نیک فلک همه تلفستکه هبوطش برابر شرفست
گر از این چرخ در نقاب شویتا کم از ماهی آفتاب شوی
دختران چون فسانه پردازنددوک ریسند و لعبتک بازند
وان فسانه حدیث چرخ کبودسرِ افسانه هرچه بود و نبود
زانکه نامحرمی تو از گردونداردت پیش خویش خوار و زبون
هرکه او بنده گشت گردون راکرد ضایع خدای بی‌چون را
بندۀ چرخ بندۀ حق نیستمر ورا نام مرد مطلق نیست

در صفت ارکانی و گردونی با آن جهان

الدنیا قنطرةٌ فاعبروها ولا تعمروها

آنچه ارکانی و آنچه گردونیستزان جهان پوستهای بیرونیست
هرکه اندر جهان دین باشدهر دمش آسمان زمین باشد
مرد تا در جهان دین نرسداز گمان در ره یقین نرسد
نردبان سوی گل گرانها راستنردبان سوی دل روانها راست
ز منی دان زمانه ساخته رابی‌ونوا خوان فلک نواخته را
خوارتر کس فلک نواخته استزانکه با او زمانه ساخته است
هرکه او با زمانه در سازدعقبی او را ز پیش بندازد
ای در این پست مانده همچون مستشکری سوی جان و دل بفرست
تو که در بندِ حرص و آز شدیهمچو زر در دهان گاز شدی

تمثیل در مذمّت دوستی دنیا

ای گرفته به دست حرص و املپیر زالی سر تو زیر بغل
دو جهان آنکه علوی و سفلیستصورت هر دو باز گویم چیست
این یکی پیر تنگ میدانیستوآن دگر زال سبحه گردانیست
شکر تسبیح می‌کند جاویدبه دو تا مهرۀ سیاه و سپید
همه بر گرد درگهش به طوافمرد سجاده باف و کُستی باف
ز ابلهان رازهاش پوشیده استلیک عاقل همه نیوشیده است
نه همی گویدت فلک ز فرازکز خرد نردبان کن و بر تاز
همچو آدم برای آن دم رانردبان ساز بام عالم را
در جهان خرد بر آی از خاکچکنی کلبۀ میان کاواک
زیر این پردۀ کبود منوپند این راهب جهان بشنو
که همی گوید از زبان مرورکه بنگذارمت به غار غرور
سه روانت ز نه ستیخ کنمهمه اعضات چار میخ کنم
پیش از آن کِت برآید این مکّاربرو این هفت و چار و نه بگذار
که عدد چون رسید بر سر حدروی بنمود بارگاه احد
دل ز دنیا و مهر او بگسلزآنکه بر جان سمست و در دل سل
دنیی ار چه فراغت حال استآفتش فخر و کبر و محتاتیست
خردت خسرو گزیده کندباز اَزت گدای دیده کند
زار ماندست مرد زی دنیانکند جُست را کری دنیا
گر به چشم تو هست دختر خالهست مکروه و زشت باطن و زال
مده از بهر لاف احمق واررخصت دین به رخصت دینار
دل بی برگ را نوا نورستبی نیاز از خدای و دین دورست
قدر سیمی که حرص ننشاندفرج استر نکو همی داند
آنّ فی دیننا بخوان و بدانمرکبت را بران و تیز بران
صدمت شوق در سرای فراقنکشد بار انتظار براق
خردت را بران و دست مداربر خرد شرع مصطفی بگمار
چون بیوباردت نهنگ سقردست بر سر کنی نیابی سر
سیم را در دل ایچ راه مدهبه ملک نامۀ سیاه مده

فی ترک العادة بالمجاهدة

چکنی در کنار مادر خوآخر ای نازنین کم از دو دو
پای در نه به راه بی‌فریادبر خرد خوان که هرچه باداباد
آنکه با میل مال و مُل باشدنقد در دل ز بیم ذُل باشد
به مُل و مال میل تا چه کنیالفی قد چو دال تا چه کنی
تا تو ترکی همی کنی بر منهندویت نقد گشت جان ‌می‌کن
تا تو خود را نهی چو ترک محلهندویت سر گرفت زیر بغل
علف میش خود نکرده به کفگرگ را گشته همچو میش علف
تو علف گشته مر فنا را رَوباز داده ز دست گوز گرو
تو طلبکار قوت و خصم تو بازچنگ کرده به حنجر تو دراز

فی تسلّی قلوب الاخوة والاخوات

شوی خود را زنی بدید دژمتنگ دل شد به شوی گفت این غم
گر برای منست بادی شادور برای دل است پیشت باد
از پی نان مریز آب از رویبوحبیشی ز بوغیاث مجوی
آبروی از برای نان برودطمع نان بود که جان برود
چون نه نیکی نه قابل نیکیتو و کاکا و کوکو و کی کی
زهد عیسی و حرص قارون بینگفته در شأن آن و در حق این
و رفعنا به نردبان نیازفخسفنا ز سر نشیبی آز
آن به زهد آسمان گرفته به نازوین شده خاک خورده از پی آز
عقل و جان گفته از پی زر و سیمانّ ربّی بکیدهّن علیم
آفت آدمی ز دنیی دانراحت جان و تن ز عقبی دان
مرد خرسند میر کوی بودکه طمع زنگ آب روی بود
در نگر بی‌مزاج و خاطر دونزین دو معنی به عیسی و قارون
قصّۀ یوسف ار ندانی توچون ز قرآن همی نخوانی تو
چون ز زن بود آفت و المشراند قرآن به کام او قلمش
مرد دنیی کرامتی نبودقیمتی جز قیامتی نبود
گر ترا خشم و آز بگذاردبر زمین موری از تو نازارد
ار چنانی مبارکت باد آنورنه این کن وزو جهان بستان
ورنه از حرص گندمی پی خوردگرد خود همچو آسیا می‌گرد
حرص را بر نه از قناعت بندوانگه از دور او گری و تو خند
باب نسیان تمام گشت سخنسخن آرم ز دوست و ز دشمن

فصل فی‌الحکمة ذکرالحکمة احکم فانّها بین الکائنات حکم

مثل الاحباب والاعداء کمثل الدواء والداء

در دوستی و دشمنی

مردم از زیرکان دژم نشودمهر کز عقل بود کم نشود
مهر جاهل چو مُهره گردانستمِهر کز عقل بود مهر آنست
با هوا مهر کین چه در خوردستکه هوا گاه گرم و گه سردست
زانکه گردان و بی‌وفا باشدچون هوا مهر کز هوا باشد
با هوا خود به نیک و بد میامیزچون بیامیختی سبک بگریز
باز وقت وفا ز نیک و ز بدنه خرد گردد و نه مهر خرد
هست با عشق حیلتی دیگرصحبت عشق علتی دیگر
دوزخ آنجا که پرده برداردمتقی دوست را بنگذارد
داند آن جان که نقش عینی نیستکالاخِلاء چو لَیتَ بَینی نیست
بغض کز سنّتی بُوَد دینستمهر کز علتی بُوَد کینست
تو و من کرد آدمی را دوبی من و تو تو من بوی من تو
تو تویی من منم سرِ رنگستتو چنان من چنین سرِ جنگست
با خودی هر دو دیووش باشیمبی من و تو من و تو خوش باشیم
خوش بویم اندرین کهن گلشنچون ز تو تو برفت و ز من من
تو و من گمرهیست زو پرهیزدر من و تو به ابلهی ماویز
تا تو خود را بوی نباشی دوستدانکه در وضع دوست زشت و نکوست
دشمن از دوست وقت آز و نیازجز به سود و زیان ندانی باز
دوستان را به گاه سود و زیانبتوان دید و آزمود توان

حکایت در محبّت و دوستی خالص

دوستی دوست را مهمان شددوست حاضر نبُد پشیمان شد
گفت زن را که کدخدایت کوزن ورا گفت گفتنی بر گو
گفت پیش آر کیسۀ زر و سیمزن بیاورد و کرد زر تسلیم
مرد بگشاد کیسۀ دیناربرگرفت آنقدر که بود به کار
مابقی آنچه بود زن را دادبه در آمد ز خانه خرّم و شاد
چون شبانگاه شوی باز آمدزن برِ شوی خود فراز آمد
گفت با شوی خویش وصف‌الحالشاد شد مرد و غم گرفت زوال
جمله بود آن نهاده صد دیناربیست برداشت مرد و رفت به کار
به فدا کرد زر هرآنچه بماندمستحق را ز رنج و غم برهاند
گفت درویش را دهم دینارکه مرا شاد کرد نیکو یار
بی‌حضور من این چنین سره مردمال من زانِ خویش فرق نکرد
جمله درویش را دهم مالماز چنین دوستی چرا نالم
هست شکرانه‌ای کنون در خوردزانکه در مال من تصرّف کرد
دوستان ای پسر چنین بودندکز مراعات هم نیاسودند
مال و جان دوست را فدا کردندراحت دوستان غذی کردند
تو به دانگی درم که دوست بردسینه‌ات همچو مار پوست درد
دور ایّام و تاب دادن پوستگر به زر خوب شد نباشد دوست
چون کنی خیره دوستی دعویهمه گفتار هرزه بی‌معنی
دوست کز کاس و کاسه دور بوداز سپاس و سپاسه دور بود
با بد و نیک وقت داد و ستدنکند هیچ نیک هرگز بد
دوست را گر ز هم بدرّی پوستگر کند آه او نباشد دوست
ور بگویی به دوست برجه هینگویدت تا کجا بگو بنشین
یار بد دشمنست رویا رویتو ازین یار زود دست بشوی
یار بد همچو تیغ دیداریستنرم و تیزست و روشن و تاریست
مرد را رهزنی یقین باشدهر قرینی که دونِ دین باشد
هر کرا در بطانه یار بدستدانکه در صحن خانه مار بدست
یار بد را مکن به خشم بترنکند شیشه کس رفو به تبر
شاخ بی‌برگ و میوه خار بُوَدبار بی‌دفع و نفع مار بُوَد
مر ترا آن رفیق و یار آیدکت به نیک و به بد به کار آید
دوستانی که بی‌دریغ بونددوست را همچو تیغ و میغ بوند
یار هم کاسه هست بسیاریلیک هم کیسه کم بُوَد یاری

التمثّل فی ریا الحّب

آن شنیدی که عُمّر خطابدید قومی نشسته در محراب
کرد از آن قوم میر عدل سؤالکه کدامید چیستتان احوال
جمله گفتند ما رفیقانیمهمه یک راه و یک طریقانیم
یکدگر را برادران شده‌ایمیک دل و جان و یک زبان شده‌ایم
گفت عُمّر که بی‌حضور دگرکیسۀ یکدگر کنید نظر
سیم یکدیگران به خرج کنیدیا به حکم حساب درج کنید
همه گفتند زانِ خویش خوریموز زر و سیم یار بی‌خبریم
گفت عُمّر که کار محکم نیستوین سخن جمله را مسلم نیست
به دل آنگه برادران باشیدکه زر و سیم یار برپاشید
هیچ ناید تغیّری پیدانبود غم جدا و کیسه جدا
نه یکی را بُودَ ز مال افواجوان دگر کس به جبّه‌ای محتاج
همه یکسان توانگر و درویشبه زر و سیم ناشده کم و بیش
پیش از این دوستان چنین بودندکز غم یکدگر نیاسودند
جان یکی بودی از بُدی تن دوحال بودی یکی و مسکن دو
این زمان دوستان نه زینسانندهمه از بیم نان هراسانند
هریکی را شده است یکتا نانمهتر از کوه قاف در میزان
همه نان کور و حجره زادانندریش خود می‌ریند و شادانند

فی ذکر رفقاء السّوء

دوستی با مُقامر و قلّاشیا مکن یا چو کردی آن را باش
دوستی کز پی پیاله کنندندهی پوست پوست کاله کنند
دوست خواهی که تا بماند دوستآن طلب زو که طبع و خاطر اوست
بد کسی دان که دوست کم داردزو بتر چون گرفت بگذارد
دوست گرچه دو صد دو یار بُوَددشمن ارچه یکی هزار بُوَد
مر ترا خصم و دشمن دانابهتر از دوستان همه کانا
از تقی دین طلب ز رعنا لافاز صدف دُر طلب ز آهو ناف
آستین ار ز هیچ خواهی پُراز صدف مشک جو وز آهو دُر
آنچه از حس چشم و بینی و گوشزین ببین زان ببوی و زان بنیوش
ناید از گوشها جهان‌بینینچشد چشم و نشنود بینی
از حواس ار بجویی این همه سازآن ازین این از آن نیابی باز
که پدیدست در جهان باریکار هر مرد و مرد هر کاری
گر نخواهی دل از ندامت پربه بدی از رفیق نیک مبر
گرچه صد بار باز گردد یارسوی او باز گرد چون طومار
زین بدان رخ همی بگردانیباش تا قدر این بدان دانی
دوستان گنج‌خانۀ رازندرنج‌بردار و گنج پردازند
با نفایه و سره به خفت و به خیزنه درآمیز چُست و نه بگریز
نه طلب زین ستوده دان نه هربکه چنین آمد از حکیم عرب
صفت دوست از ره تحقیقاز علی بشنو ار نه‌ای زندیق
دوست نادان بود نباید سوختباید این حکمت از علی آموخت
خلق دشمن شود چو بگریزیبد قرین گردی ار درآمیزی
چون ترا دوستی پدید آیدعقل باید که زود نستاید
وقت عشرت از او به کم دیدنکم شنیدن به از پسندیدن
مطلب گرچه جزم فرمانیپیکی از مقعدان زندانی
آن طلب کن که داند و داردتا تو از وی وی از تو نازارد
دوستی با مزاج بی‌خردیدور دور و هم ایدرست خودی
تا نباشی حریف بی‌خردانکه نکو کار بد شود ز بدان
باد کز لطف اوست جان بر کارزهر گردد همی به صحبت مار
یار بد همچو خاردان بدرستکه همی دامنت بگیرد چُست
زرد رویی زر از قریت بدستورنه سرخست تا قرین خودست
صحبت باغها به فصل بهارباد را هر زمان کند عطبار
روغن کنجدی که بودی عامشد ز گلها عزیز و نیکو نام
چون به گلها سپرد نفس و نفسروغن کنجدش نخواند کس
این برست از سبو و آن از ذُلگل از او نیکنام و از گُل
با بدان کم نشین که بد مانیخو پذیر است نفس انسانی
خوش خو از بدخوان سترگ شودمیش چون گرگ خورد گرگ شود
صحبت نیک را ز دست مدهکه مِه و به شوی ز صحبت مه
اسب توسن ز اسب ساکن رگگشت هم خو اگر نشد هم تگ
گر بدی صورتت شود مستهبد دانا ز نیک نادان به
هیچ صحبت مباد با عامتکه چو خود مختصر کند نامت
صحبت عام آتش و پنبه استزشت نام و تباه و استنبه است
صحبت عام در بهشت آبادمرگ باشد که مرگ عامی باد
با دو عاقل هوا نیامیزدیک هوا از دو عقل بگریزد
با بد و نیک جسم داند زیستجان شناسد که دوست و دشمن کیست
دوستی را که نیست با تو مجالکه بگوید حرام نیست حلال
با تو تا لقمه دید جان و دلستچون شدت لقمه تیز و تیغ و شلست
شکمش چون دل پیاله ببینوز دهانش دل چو لاله ببین
با کُله کی بُوَد اخوّت پاکزانکه گفتند اخوک من و اساک
جامۀ خون و گوشت پوست بودعیبۀ عیب دوست دوست بود
نیست در هیچ یار صدق و صفانیست با هیچ دوست مهر و وفا
چون به علت کند سلام علیکاز بد و نیک تو شود بد و نیک
دوست و دشمن برای جان بایدتن بود کش غذای نان باید
گر کنی چشم جفت بی‌خوابیدوستی با خلاص کم یابی
مر ترا زو وفا نخواهد خواستکه تنوریست با ترازو راست
پس تو اکنون مه به مه بد را باشدامن خویش گیر و خود را باش
که بود عهد و عشق لقمه زنانبی‌مدد چون چراغ بیوه زنان
صلح دشمن چو جنگ دوست بُوَدکه از آن مغز آن چو پوست بُوَد
دل در ایشان مبند کز گیهانهمه آدم دمند و مرجان جان
نیک را از بدان چه جاه بُوَدزانکه عقرب هبوط ماه بُوَد

فی ترک المخالطة مع‌الاوباش

خلق جز مکر و بند و پیچ نیندهمه را آزمودم ایچ نیند
گر همه در برت فرو ریزدمرد عاقل درو نیاویزد
گر نه‌ای همچو مه به نور گروهمچو خورشید باش تنها رو
مهر پیوسته یکسواره بودماه باشد که با ستاره بود
هرکه تنها روی کند عادتهمچو خورشید شب کند غارت
مرد را دلشکسته دارد جفتتیر را پای بسته دارد جفت
با چنین تیرها و جوشنهادانکه تنها ترا به از تنها
ملک عالم به زیر تنهاییستمرد تنها نشان زیباییست
با کسان در نگاهداشت بُویبا خود آسوده شام و چاشت بُوی
جفت باشی خدای ندهد بارفرد باشی خدای باشد یار
چون تو تنها نشینی از سرو بُنبا خودت هرچه آرزو می‌کن
چون تو تنها بوی ز نیک و ز بدکم ز تیزی بود نیاری زد
چون دلت شد به فرد بودن شادتیز بی‌شرم کس به یاری داد
گرد توحید گرد با تفریدچه کنی صحبتی که آن تقلید
به دمی از تو اندر آویزدپس به بادی هم از تو بگریزد
تا همی در تو نیک خود بیندبا تو یک دم به رفق بنشیند
گر شود والعیاذ باللّٰه بدتا چه بینی ازو به جان و خرد
دل نخواهد ترا ز دل بگسلبر بخیلان بخیل بهتر دل
در دهان دار تا بود خندانچون گرانی کند بکن دندان
هرکه ما را نخواهد از همه دلگر همه دل بود از او بگسل
چکنی با حریف بی‌معنیبس ندیم تو شعر چون شعری
بس جلیست کتاب با خردتتا نگوید به خلق نیک و بدت
عزبی به که جفت کوته‌بینماه تنها به از دو صد پروین
هرکجا داغ بایدت فرمودچون تو مرهم نهی ندارد سود
هرزه‌دان هم شریف و هم خس راکو یکی کو یکی بُوَد کس را
کو در این روزگار یار بیاربر که باشیم استوار بیار
اهل این روزگار بی‌سر و بُناز برای نو و ز بهر کهن
دوستی از پی درم دارندزهر و پازهر را به هم دارند
گرچه خوش‌بوی و روی و خوش گله‌اندزود سیرند و تنگ حوصله‌اند
رنج کاران و گنج لاشانندزر نگهدار و راز پاشانند
مرد صورت‌پرست کس نبودهوش او جز سوی هوس نبود
روز نیکی چه خوش بود با توچون بدی دید بد شود با تو
چون تو از ابلهان گزینی یاریار غار تو عار باشد عار
یار عاقل اگرچه بدساز استچون درای شتر خوش آوازست
جملۀ درد خویش شویی بهیار درخورد خویش جویی به
نیک و بد دان در این سپنج سرایجفت بد دست یار ناهمتای
این یکی نای نی کند به دو دموآن دگر پای پی ز بهر شکم
یار نادان اگر ز روی نیازهم چو داود برکشد آواز
صوت او موت روح احرارستفوت او غوث مردم آزارست
شاخ ماذون چو پر گره باشدمرگش از برگ و بار به باشد
بیخ نردی که راست شاخ بُوَدسال تنگی دلش فراخ بُوَد
هرکرا هست دوستی دم سازبه شهی در جهان دهد آواز
من به عالم درون نمی‌دانمدوستی زان همیشه حیرانم

حکایت در بی‌وفایی

قصه‌ای یاد دارم از پدرانزان جهان‌دیدگان پرهنران
داشت زالی به روستای تگاومهستی نام دختری و سه گاو
نوعروسی چو سرو تر بالانگشت روزی ز چشم بد نالان
گشت پدرش چو ماه نو باریکشد جهان پیش پیر زن تاریک
دلش آتش گرفت و سوخت جگرکه نیازی جز او نداشت دگر
زال گفتی همیشه با دخترپیش تو باد مردنِ مادر
از قضا گاو زالک از پی خوردپوز روزی به دیگش اندر کرد
ماند چون پای مقعد اندر ریگآن سر مرده ریگش اندر دیگ
گاو مانند دیوی از دوزخسوی آن زال تاخت از مطبخ
زال پنداشت هست عزرائیلبانگ برداشت از پی تهویل
کای مقلموت من نه مهستیممن یکی زال پیر محنتیم
تندرستم من و نیم بیماراز خدا را مرا بدو مشمار
گر ترا مهستی همی بایدآنک او را ببر مرا شاید
دخترم اوست من نه بیمارمتو او منت رخت بردارم
من برفتم تو دانی و دخترسوی او رو ز کار من بگذر
تا بدانی که وقت پیچاپیچهیچ‌کس مر ترا نباشد هیچ
بی‌بلا نازنین شمرد او راچون بلا دید در سپرد او را
به جمال نکو ازو بُد شادبه خیال بدش ز دست بداد
یار نبود که بر درِ زندانچشم گریان و لب بود خندان
یارت آن باشد ار نیاری خشمکه ز سر بفکند برای تو چشم
گیرد ار پرسیش پسندیدهگفته ناگفته دیده نادیده
هرکه وقت بلا ز تو بگریختبه حقیقت بدانکه رنگ آمیخت
صحبتش را مجو مرو بَرِ اورَو ز روزن بجه نه از درِ او
من وفایی ندیده‌ام ز خسانگر تو دیدی سلام من برسان

در صفت ابلهان گوید

صحبت ابلهان چو دیگ تهیستاز درون خالی از برون سیهیست
دوستی ابلهان ز تقلید استنز ره عقل و دین و توحیدست
ببُر از دوستی خلق سبکدوستی خلق سنگ و شیشه تُنُک
سنگ در ظرف شیشه نتوان بردنبود دوست با عرابی کرد
چنگ و نایست در صفت نادانتنگدل باشد و فراخ دهان
زانکه ابله چو باشدت دلجویآب تهمت دواند اندر جوی
تا بوی تندرست و حکم روانداردت خویش‌و دوست چون تن‌و جان
چون شود مویی از تو دیگرگونآن شود موسی این دگر قارون
سوز بی‌نور بینی از خویشانراست همچون چراغ درویشان
یار دانا چو شد ترا همراهبس درازی راه شد کوتاه
چون کم آید به راه توشۀ توننگرد در کلاه گوشۀ تو
نه برادر بود به نرم و درشتکه برای شکم بود هم پشت
دلِ تو با خدای و خلق ای خرچون جوست ای ز نیم جو کمتر
که یکی دانه بهر زر باشدبار یک خانه بهر خر باشد
از خریّ خران تبرّا کندل خود با خدای یکتا کن
تا دلت معدن نیاز کنددرِ دل پیش جانت باز کند
نه همی گویدت فلک ز فرازکز خرد نردبان کن و بر تاز
لیک می‌نشنوی که کر شده‌ایعقل بگذاشتی چو خر شده‌ای
گر ترا گوش عقل بودی بازبشنیدی چو عاقلان آواز
در تو زیرا سخن مؤثر نیستکه ترا زن جهان مبشّر نیست
در جهان خدا بر آی از خاکچکنی کلبه‌ای که آن کاواک
چون کتابی است صورت عالمکاندرویست بند و پند بهم
صورتش بر تن لئیمان بندصفتش در دل حکیمان پند
صورتش خامش و سخن در ویتن او نو و جان کهن در وی

فی تحقیق العشق

آن شنیدی که در عرب مجنونبود بر حست لیلی او مفتون
دعوی دوستی لیلی کردهمه سلوی خویش بلوی کرد
حلّه و زاد و بود خود بگذاشترنج را راحت و طرب پنداشت
کوه و صحرا گرفت مسکن خویشبی‌خبر گشته از غم تن خویش
چند روز او نیافت هیچ طعامصید را بر نهاد بر ره دام
ز اتفاق آهویی فتاد به داممرد را ناگهان برآمد کام
چون بدید آن ضعیف آهو راوآن چنان چشم و روی نیکو را
یله کردش سبک ز دام او راای همه عاشقان غلام او را
گفت چشمش چو چشم یار من استاین که در دام من شکار من است
در ره عاشقی جفا نه رواستهم رخ دوست در بلا نه رواست
چشم لیلی و چشم بستۀ بندهست گویی به یکدگر مانند
زین سبب را حرام شد بر منیله کردمش از این بلا و محن
من غلام کسی که در ره عشقشد مسلّم ورا شهنشه عشق
راه دعوی روی تو بی‌معنینخرند از تو ترسم این دعوی
کرد پیش آر و گفت کوته کنبا چنین گفت کرد همره کن
ورنه از معرض سخن برخیزچون زنان زین چنین سخن بگریز
دعوی دوستی تو با معبودپس طلبکار لذّت و مقصود
گر تو مقصود خود گری بر دستبت‌پرستی نه‌ای خدای پرست
گر تو فرزند آدمی پس چونشده‌ای بر جهان چنین مفتون
این جهان را نه مزرعت پنداشتعاقبت خود برفت و هم بگذاشت
تو ز احوال غافلی چکنماز خود و اصل جاهلی چکنم

التمثّل فی‌الانسان و عمله

آن نبینی که پادشه‌زادهکه ورا ملکتست آماده
باشد اندر سرای و حجرۀ خاصبر سرش خادمان با اخلاص
تا به بازی فراش نگذارندسال و مه پاس او همی دارند
آن وشاقان پر فغان و فضولشده بر لهو یکدگر مشغول
در سرایی که بارگه باشدزحمت و انبُه سپه باشد
همه را بر فلک رسیده خروشبارگاه از فغانشان پر جوش
وآن ملک‌زاده ساعتی بی‌کارنبود بی‌رقیب و بی‌کردار
تا نپوید به راه ناواجبنبود بی‌اتابک و حاجب
نه به بازی و لهو پردازدنه نپرسیده گفتن آغازد
آن چنانش نگاه می‌داردکه یکی دم به هرزه برنارد
سرّ این چیست خود تو می‌دانیزانکه مقصود کار دو جهانی
مر ترا تخت ملک منتظرستاز عبث جمله بخت بر حذرست
تو کز از نسل آدمی به نسبپاک‌دار از عبث همیشه حسب
کار کن رنج کش بسان پدربازگردد ترا گهر به گهر
ورنه از آدمی ز شیطانیهرچه خواهی بکن تو به دانی
ای دریغا که قیمت تن خویشمی‌ندانی سخن نگویم پیش

التمثّل فی صفة‌الانسان

آن شنیدی که رفت زی قاضیتا کند خصم خویش را راضی
بود مردی در آن میانه گواهکه ز آبادی خود نبود آگاه
چون گواهی بداد قاضی گفتکای تو با مردمی و رادی جفت
نه فلان مرد راد جدّ تو بودکه فرزدق ورا همی بستود
از عطا بود کام و راحت روحشعرا را بُد از کرم ممدوح
مرد گفت از فرزدق و اشعارمن ندارم خبر تو رنجه مدار
گفت قاضی چو تو ز نادانیمنقبتهای خود نمی‌دانی
قول تو من کجا قبول کنممن همه کار بر اصول کنم
چون ندانی فرزدق و نه مدیحمن ندارم شهادت تو صحیح
تو اگر ز آدمی چو آدم باشراه او را نه بیش و نه کم باش
جان به کف برنه و دلیر آسایقصد این راه کن درو ماسای
کاین دو روزه حیات نزد خردچه خوش‌و ناخوش‌و چه نیک و چه بد
باش تا بیخ تو به آب رسدماه‌ خیمه‌ات به آفتاب رسد
کودکی تو هنوز معذوریزین طریق دقیق بس دوری
بسته کی گیردت به حاصل نقلهرکه دارد گشاد نامۀ عقل
تو چه دانی ز آفرینش حقچه شناسی بیان بینش حق
تو که در بند آبی و نانیکی جهان و نهان او دانی
وقت را شکر کن که در ایامزاده‌ای در میانۀ اسلام
خواری و زخم کفر دیده نه‌ایشربت کافری چشیده نه‌ای
سعی ناکرده در ره ایمانپیشت آورده‌اند از ایمان خوان

التمثیل فی شکر هدایة‌الاسلام

بود عمّر نشسته روزی فردگردش اصحاب صفّه با غم و درد
هریک از شادی ره اسلامیاد می‌کرد بر گشاده کلام
هم کهن پیر و هم جوان تازهبرده آوازه تا به دروازه
منّتی جمله یاد می‌کردندفوت ایام کفر می‌خوردند
بود عبداللّٰه عُمر حاضرلیک زان درد و رنج بُد قاصر
منتی کرد نیز بر خود یادزود عمّر برو زبان بگشاد
گفت ویحک چه لاف پاشی توخود مرین درد را چه باشی تو
درد دین تو تا کجا باشدمر ترا درد کی روا باشد
تو در اسلام زاده و دیدهتلخی کفر هیچ نچشیده
درد ایام کفر خورده نه‌ایخویشتن را ذلیل کرده نه‌ای
این چنین درد و زخم ما دانیمزان به دین رسول شادانیم
ناچشیده تو درد و منّت و عارهیچ نابرده ذُل و استحقار
نشناسی تو لذّت ایمانقدر ایمان چه دانی و احسان
ما شناسیم کان چه ذُلّی بودوان چه بندی و آن چه غُلّی بود
شکر اسلام کرد مادانیمکین زمان مرد راه ایمانیم
شیر مردان عناء ره بردندبه تو نامرد راه بسپردند
تو به نامردی این ره دین راجمله کردی خراب آیین را
به چه بنهم ترا به یار جوابای ز تو دین و شرع گشته خراب
نه زنی در ره صواب و نه مردنه مختّث از آنت نبود درد

التمثیل فی صلابة طریق‌الاسلام

رفت زی روم و فدی از اسلامتا شوند از جهاد نیکو نام
وهنی افتاد تا شکسته شدندچند کس زان میانه بسته شدند
علوی بود و دانشومندیحیز مردی ولی خردمندی
کس فرستادشان عظیم‌الرومکرد بر هر سه شخص حکم سدوم
گفت شست مغانه بربندیدبت به معبود خویش بپسندید
ورنه مر هر سه را بسوزانیمبکنم هر بدی که بتوانم
بنشستند و هر سه رای زدندهر سه تن دست در دعای زدند
گفت مرد فقیه رخصت هستبسته در دست خصم عهد شکست
که چو بر کفر کرد خصم اجبارنه به دل از زبان دهد اقرار
بعد از آن چون فرج فراز آیدبه سرِ شرط و عهد باز آید
علوی گفت مر مراست شفیعجدّم آن سرور شریف و وضیع
حیز گفتا به مرد دانشمندکه ز کار شما شدم خرسند
مر ترا علم تو دلیل بسستعلوی را پدر خلیل بسست
من که باشم مخنّث دو جهانکز بد من شود جهان ویرا
هرچه خواهید با تنم بکنیدگو بگیرید و گردنم بزنید
نیک و بد هست پیش من یکساننام نیکو گزیده‌ام ز جهان
سر فدی کرده‌ام پی دین راچکنم جان و عار سجّین را
کُشته بهتر مرا به نام نکوکه بُوم زنده با هزار آهو
جان بداد و یکی سجود نکردبر درِ عار و شک قعود نکرد
ای به مردی تو در زمانه مثلحیز مردی چنین نمود عمل
تو که مردی چنین عمل بنمایورنه بیهوده بین فقع مگشای
هرچه جز راه حق مجازی دانهرچه جز کار اوست بازی دان
هرچه جسمت به روح بنمایدچون تو خردی ترا بزرگ آید
عقل و جان پرده‌دار فرمانندچاکرانش نبات و حیوانند
آنچه عقد نبات و حیوانستاندر اقطاع آسیابانست
عالم طبع و وهم و حس و خیالهمه بازیچه‌اند و ما اطفال
غازیان طفل خویش را پیوستتیغ چوبین ازان دهند به دست
تا چو آن طفل مردِ کار شودتیغ چوبینش ذوالفقار شود
مادران پیش خویش از آن به مجازدختران را کنند لعبت باز
تاش چون شوی خواستار آیدآن به کدبانوییش به کار آید
تا چو بگذاشت لعبت بی‌جانلعبت زنده پرورد پس از آن
طفل دکانک از پی آن کردتا به دکان رسد چو گردد مرد
این همه نقش دانی از پی چیستتا به معنی رسی بدانی زیست
این جهان صورتست و آن معنیاندرین جان واندر آن جان نی
تا بر این و به آن به انبازیآدمیزاده می‌کند بازی
تا چو شد مرد و چشم او شد بازآید از نقشها به معنی باز
زان که خود نیست از درون سرایدر دبستان عقل بازی جای
بندگان را ادیب بیگانه‌ستخواجه را خود ادیب در خانه‌ست
شاه زاده‌ست آدمی و نسیبنبود هیچ بی‌رقیب و ادیب
هرکه فرزند شاه کی باشدبی‌ادیب و رقیب کی باشد
آدمی عالم مقصّر نیستهمه همتا و هم همه بر نیست
تو که باشی هنوز آدم راچه شناسی تو خاتم و جم را
که ستور است و دیو در پایههم فرومایه هم گرانمایه
خو که نز راه بخردی باشداز ستوری و از ددی باشد
آدمی همچو مرغ با پر نیستهم همه بار و هم همه بر نیست
هرکه نان با خرد نداند خورددعوی آدمی نباید کرد
آدمی بی‌خرد ستور بُوَدگرچه دارد دو دیده کور بُوَد
گر تو جویای عالم رازیای زمن با زمانه چون سازی
چند از این آسیا و آن گلخننام این باغ و وصف آن گلشن
بهر آن کرد پادشات عزیزتا کنی نان و آب کو و کمیز
تا کی از دور چرخ دون لئیمخورد دونان بوی چو مال یتیم
سال و مه مانده در غم نانیوز لباس علوم عریانی
قوت خودبینی از کفایت خوداعتقادت بدست و دینت بد
رازق خویش را نمی‌دانیبندۀ آب و چاکر نانی
تو ز جان فوت و موت می‌دانیز آتش ایمن ز فقر ترسانی

التمثیل فی اعتقادالسوء والخوف من قلّة الرزق

بود مردی مُعیل بس رنجورشده از عمر و عیش خویش نفور
مرد را ده عیال و کسب قلیلگشت بیچاره زار مرد معیل
از عیال و طفول رخ برتافتبه دگر ناحیت سبک بشتافت
وآن عیالان به شهر دربگذاشتراحت خویشتن در آن پنداشت
به سر چاهساری آمد مردبخت بنگر که با معیل چه کرد
دید مردی نشسته بر سر چاهدلو با حبل برنهاده به راه
مرغکی بس ضعیف و بس کوچککه ز گنجشک بود او ده یک
گفت مردا سبک بکن کاریتا برآید مگرت بازاری
از من ای خواجه صد درم بستانمرغ را زآب تشنگی بنشان
دلو و حبل اینک و چهی پر ز آبآب ده مرغ را سبک بشتاب
مرد گفتا که بخت روی نمودبه از این کار خود نخواهد بود
به یکی دلو سیر گردد مرغصد درم مر مرا شود آمرغ
دلو بگرفت و رفت زی سرِ چاهخود ز سرِّ فلک نبود آگاه
تا به گاه زوال آب کشیدمرغ سیری از آب هیچ ندید
خسته شد مرد و گفت چتوان بودکه تن من در این عنا فرسود
مر ورا گفت مرد کای نادانامتحان توام من از یزدان
تو مر این مرغ را ز چاه پر آبنتوانی ز آب داد اسباب
ده عیال ضعیف چون داریطفل را خیر خیر بگذاری
رازقم من تو در میان سببیپس چرا با فغان و با شغبی
رو سوی خانه باز شو بشتابکار اطفال خویش را دریاب
من که روزی دهم توانایمراه ارزق بر تو بگشایم
جان بدادم همی دهم روزیدر غم نان چرا تو دل سوزی
جان بدادم دهمت نان هر دمجان مدار از برای نان در غم
زین هوسها چرا نگردی دورچند دارد جهان ترا مغرور
آن جهان در غرور نتوان یافتنرسید آنکه سالها بشتافت
حج مپندار گفت لبّیکیجامه مفکن بر آتش از کیکی
نه برِ اوستاد دین‌پرورنه به بازار و نه برِ مادر
پیش من قصّۀ هنر برخوانبه کدامی تره‌ات نهم بر خوان
نه بدینجات زر نه آنجا زورنز پی گلشنی نه از پی گور
با حریف دغا مباز ای کورنبری زو نه از مجاهز عور

حکایت در ظالم و مظلوم

کودکی با حریف بی‌انصافگفت کای سر به سر دغا و خلاف
تو درازی و نیز در یازیپس همان به که گَوز کم بازی
اندرین شاهراه بیم و امیددایۀ جسم تست دیو سپید
شب و روز از پی غذای تنتمانده پستان دیو در دهنت
که هوای هلاکت اندیشتسر پستان سیه کند پیشت
کو یکی مادری که از سرِ دردکودک از شیر باز داند کرد
کردت ارچه چو گَوز بُن گردنشیرِ پستان غافلی خوردن
ناگهی بینی از درِ بستاناجل آید سیه کند پستان
شیر خوردنت امل دراز کنداجلت خو ز شیر باز کند
دل خورد شیر او چو گاو سبوسنزد عامی چو پارسا سالوس
باز کن خو ز شیر خوردن پُرطمع از شیر ماده گاو ببُر
بر سر پل دل وطر چه بُوَددر سرای خطر بطر چه بُوَد
طین که ابلیس داشت از وی ننگتو چو دینش گرفته در بر تنگ
زادمی قبله عقل و دین دارینه نباتی که قبله طین داری
نبوی پیش جهل دست آموزبر همه آرزو شوی پیروز
دل ز گل بگسل ار یقین داریدور کن کین ز دل چو دین داری
گر تو در خطّۀ خطر شب و روزبا خرد همچو طفل باز گَوز
خانۀ جغد را بکوشیدیبه گچ و سنگ و نقش پوشیدی
سال طوفان و خانه آشفتهتو درو گاه مست و گه خفته
نه که چون ژاله‌ای فرو باردخانه را بر سرت فرود آرد
روز و شب گاه و بیگه از بارانغافل از راه آب و ناوندان
چون ترا برد در سفر طوفانبر تو خندند نقش و گچ پس از آن
بر دکان فریب و تلبیستدست خوش یافتست ابلیست
هم ز دست خودت در این بنیادپای در گل بماند و سر بر باد
هست از او امر و نهی و آرو میاراز تو بیشه است عمر دست افزار
آنچه سود آید او برد به درستوآنچه باشد زیان ز مایۀ تست
ناگرفته به رشوت از دین نوررایگان دیو را شده مزدور

ذکر انقطاع نسب

آدم پاک را برآر از گِلچشم روشن مدار و تاری دل
به خدای ار بود ز بهر شرفاز خلیفه خدای چون تو خلف
گر تو اینجا نسب درست کنیبر خود آن راه نار چُست کنی
صبر کن تا درین سرای مجازاز پی آز و غم نه از پی ناز
بر کشندت به دست عافیتیآخر این پوستهای عاریتی
تا چو از خاک خود برون آییتا در آن دم ز آب چون آیی
راد مردی گزین تو با دل خوشهمچو سفله مباش خواری کش
اهل دنیا به خوبی و زشتیخفتگانند جمله در کشتی
بادبان برکشیده بهر سفرخاک تیره ز آب و نار شمر
غافل از روی جهل و از ادبیرابلقان سوارکُش در زیر
کی بایستد مگر دَمی به غروراز خدای و ز خلق یکسر دور
هرکه گشت از غرور و غفلت مستنیکی آن جهان بداد ز دست
نه شتاب آیدت به کار و نه صبرزانکه بشتافت و صبر کرد آن گبر
هادی ره بجز هدایت نیستوآن طریق اندرین ولایت نیست
کی غم بوسه و کنار خوردهرکه او کوک و کو کنار خورد
علم دین کان به غفلتی شنوینکند اعتقاد و دینت قوی
لالۀ غفلتی نه‌ای بندهدل سیه عمر کوته و خنده
تا بنگذشت عاقل از آتشکی برآید ز جانش خندۀ خوش

صفة‌المغرورین فی دارالدّنیا

آن شنیدی که حامد لفافدر حریم حرم چو کرد طواف
ناگهی باز خورد بر وی پیرآنکه در عصر خود نداشت نظیر
گفت شیخا بگوی تا چونیتا به رنج زمانه مرهونی
گفت حالم سلامت و خیرستلفظ من سال و ماه لاضیرست
گفت ویحک سخن خطا گفتیهمچو نادان به خود برآشفتی
آدمی خیر آنگهی داردکه صراط دقیق بگذارد
تو هنوز از صراط نگذشتیخیر چون باشد ای دد دشتی
بعد از آن در بهشت چون رفتیاز سلامت تو بهره بگرفتی
ناشده در بهشت و دار سلامچون سلامت بُوَد نیافته کام
چون از این هر دو فارغ آیی توآنگهی خیر را بشایی تو
ایمن از هر نهاد زشت شویبه سلامت چو در بهشت شوی
مر ترا هست هر دوان در پیخویش را خیر گفته عزّ علی
از حقیقت چنان به دل دوریکه نه‌ای اوستاد مزدوری
یک زمان از نهاد خود برخیزدر رکاب محمّدی آویز
آنچه گفتست شرع آمده گیروآنچه مقدور کائن آن شده گیر
یک زمان شرع را متابع شوپس مرفّه به دشت در بغنو

التمثیل فی حبّ الدّنیا و غرورها

خواجه‌ای را به مردمی دربستمتّکا ساختم بر او ننشست
گفتمش تکیه جای باشد خوشگفت آن را که رشته شد ز آتش
کی سپارد به تکیه‌گه تن خویشهرکه را گور و مرگ و محشر پیش
این همه تکیه‌ها غم و هوسستتکیه‌گه رحمت خدای بسست
اینت آزادمرد دین‌پروراینت محکم حدیث حکمت خر
ای سنایی سخن دراز مکشکوتهی به نمک ز دیگ بچش
خواجه تن را طلاق نادادهدین همی جوید اینت آزاده
این جهان راست بهر مغروریخانه ویران و پرده زنبوری
این جهان در حُلی و حُله نهانگَنده پیریست زشت و گنده دهان
تو به نیرنگ و رنگ او مگروسخنان مزخرفش مشنو
چه طمع داری از درش آبیچه نهی زیر پشته گردابی
صدهزاران چو تو به آب بردتشنه باز آورد که غم نخورد
چون از این گَنده پیر گشتی دوردست پیمان بدادی از پی حور
حور با تو چگونه پردازدحور با گنده‌پیر کی سازد
سه طلاقش ده ارت هیچ هُش استزانکه این گنده پیر شوی کُش است
حیدری نیست اندرین آفاقدهد این گَنده پیر را سه طلاق
در جهان حیدران اگرچه بسنددر ره دین به گرد او نرسند
چون شود دهر با تو یک دم خوشچون جهد ناگه از خیار آتش
نوش اینجات زهر آنجایستتری مغز آفت پایست
تا بُوَد دنیی‌ات نباشد حوراز معانی بدانکه دوری دور
از امانی بجمله دست بدارهمچو غوغا به شهر دست برآر
چکنی خداکدان پر مارشکه مه او مه سگش مه مردارش
دور شو زو که از تُنُک مایهچوژه لنگ آید ار خری خایه
گربه‌وار او غذای خود زایدزادۀ او برو کجا پاید
بارگیر تو تازی اسب دوانتو خریدار لنگ و لاشه خران
خوی شیران پذیر با صولتهمچو گربه مباش دون همّت

فی صفة‌النّفس واحواله

دزد خانه است نفس حالی بینزو نگه‌دار خانۀ دل و دین
دزد ناگه خسیس دزد بُوَددزد خانه نفیس دزد بُوَد
چون ظفر یافت دزد بیگانهنبرد جز که خردۀ خانه
باز چون دزد خانه در نگردهمه کالای دور دست برد
تو خوشی زانکه پیش تست قماشزان دگرها خبر نداری باش
تا کنی دست زی خزینه فرازآنچه به بایدت نبینی باز
از درونت پلنگ و موش بهمتو همی خسبی اینت جهل و ستم
غافل از کید و حیلت شیطانکرده شیطان ز مکر قصد به جان

قال النّبی علیه‌السّلام: ان الشّیطان فی عروق ابن‌آدم

یجری مجری الدّم

در درون تو خصم با تو بهملفظ مهتر که یجری مجری الدم
چه بوی چون ستور و دیو و ددهچار میخ اندرین گدای کده
گر نه‌ای جامۀ ستم‌کارانپس چرا بی‌خودی چو می‌خواران
بر هوا عالمی نبینی سوداز هوا زنده‌ای بمیری زود
دل خود را ز ننگ خود برهانکه نه نافت برو برید جهان
پیش یأجوج نفس خود سدّ باشپیش افعیش چون زمرّد باش
هرکرا چار طبع شد فرششچار بالش نهند بر عرشش
مرد کز حبّ جاه و مال برسترفت و بر مسند ابد بنشست
مرد چون رنج برد گنج بردمرغ راحت ز باغ رنج برد
رنج بردار تا بیابی خنجرنج مارست خفته بر سرِ گنج

در کاهلی گوید

بشنو از بارگاه مصطفویتا چه دانی ز نکتۀ نبوی
صفت کاهلان دین در راههست لفظ من استوی یوماه
اسب کودن به غز و نیست دوانورنه چون خر نداردی پالان
بر تن خود نه‌ای مغفّل بارزانکه باشد سیاه بدکردار
شرع ورزی نیاید از منبلحق گزاری نیاید از کاهل
آنکه او شرع را شود منقادنرود چون خران به راه عناد
بندۀ شرع باش تا برهیورنه گشتی به پیش دیو رهی
مر ترا گر به سوی خانه برداشهب و ادهم زمانه برد
خام و گم‌نام رفته از خانهکه بود جز جنین و افگانه
گام زن همچو روز روشن باشنه فسرده چو بام و روزن باش
آب در گشتن است خوش چو گلابچو نگردد بگندد از تف و تاب
دم به دم طوف کن به هر کوییتا ببینی مگر نکورویی
ور نکو گویی و نکو راییهمچو اقبال باش هرجایی
با همه خلق رای نیکو دارخو نکودار و رای چون خو دار
تنگ خویی نشان ادبیرستخوی بد روبه و نکو شیرست
خوی نیکو ترا چو شیر کندخوی بد عالم از تو سیر کند
نیست در خورد مر مرا دل و جانیارب از هر دوام تو باز رهان
چیست لذّت ز عمر با تکلیفهمه با هم رقیب و خصم و حریف
زین همه خلق و زین همه بنیادبار تکلیف خویش بر تو نهاد
گشت زین کاینات جمله خصوصاحسن‌الصوره مر ترا مخصوص
گرد هزل و عبث چرا گردیعمر خود در عبث هبا کردی
که ترا غرهّ کرد بر دنییتا بدادی ز دست خود عقبی
کار خود دیر و زود دریابیلیک اکنون هنوز در خوابی
غافلی زین زمانۀ غدّاراز وجود زمانه دست بدار
کین امانی نه پایدار بُوَدحسرت‌افزای و عمر خوار بُوَد
چون من و چون تو صد هزاران کشتناشده سرخ یک سر انگشت
تو در این راه کودکی طفلینه شراب مروّقی ثفلی
مرد راهی درآی و مردی کنورنه ره گیر و رو مه سردی کن

مثل اندر حال ادبار

خوش دلی از پی سخن پاشیگفت ادبار را کجا باشی
گفت باشد مرا دو جای وثاقدل رزّاق و محبر ورّاق
گفت دیگر کجات جوید کسگفت که ادبار را دو خانه نه بس
زانکه گوید خرد در این منزلساعتی از حمار جهل انزل
تا بوم در دو آشیانه بُوَمیا به بازار یا به خانه بُوَم
کین بپسنده مردم درویشخورد از خونبهای دیدۀ خویش
آن عزازیل با هوا پیوستزان ورا هاویه است جای نشست
در هوا سود نیست زان برگردتا ز بود تو برنیارد گرد
خُردْ همّت همیشه خوار بُوَدعقل باشد که شاد خوار بُوَد
گر تو از علم نردبان سازیهرچه خواهی تو زود دریازی
رهرو رهروان در این ره اوستزانکه فرمان‌پذیر اللّٰه اوست

فی‌الحرکة و ترک الاوطان فی طلب‌الآخِرَة، قال النّبی علَیه‌السّلام:

اطلبوا العلم ولو باصّین، وَ قالَ علَیه‌السّلام: سافِرُوا

تغنموا، ولاتفخروا بالوطن

کرده بر تارک هوا گردانگرد خود از سیاست مردان
سبل از دیده‌ها ربایندهچرب دستان به تیر آینده
کوس در گوش دلخروش خروشتیر در چشم مرد مردم پوش
در زده آفتاب جامه به نیلوآسمان پیل پیل گشته ز بیل
مغز خصمان چو شام و تیره چو خوابدل خصمان چو دیو و نیزه شهاب
رفت چندان به زیر مرکز خونکز دگر نیمه لعل شد گردون
گشته چون خار در مصاف زبونخصم در پای اسب خرماگون

محمدت در حرکت و سیر و رنج بردن

زین زمین خسی به چرخ کسیشب و شبگیر کن مگر برسی
خاصه در خیر عار باشد عاراز توانا توانی اندر کار
دل و تن را عسل مده بسیارکان عسل جز کسل نیارد بار
گر عسل کم خوری ترا شایدگرمی دل عسل بیفزاید
تو مکن کار جز به دستوریمرگ اگر ره زند تو معذوری
تو بکن جهد خود به نفس و نفسور مری مرگ عذرخواه تو بس
مرد جولاهه چون شود بیکارنکند زیر پایگاه قرار
روغن سرد و گرم دیده ز تابافسری شد ز رنج بر سر آب
روغن از رنج تن به جای آوردآب را سر به زیر پای آورد
رنج کش را نصیبه چبود گنجبستر خواب راحت آمد رنج
همچو احرار سوی دولت پویهمچو بدبخت زاد و بود مجوی
قدر ره رفتن ارچه کم داندمرد وقت سپیده دم داند
تا تو در بند آن و این باشیسایه پرورد و نازنین باشی
تو در این کارگاه بی‌سر و بنواندراین لافگاه باد و سخن
جامه شوئی ولیک عوران راشمع‌ریزی ولیک کوران را
نشود مرد پر دل و صعلوکپیش مامان و باد ریسه و دوک
علم دانی ولیک علم حیلسیم داری ولیک سیم دغل
مرد را گلشنست سایۀ تیغورنه گیرد چو حیز راه گریغ
نشود کس به کنج خانه فقیهکم بُوَد مرغ خانگی را پیه
هرکه او خورده نیست دود چراغننشیند به کام دل به فراغ
نه همه ساله نوبت عیش استمزۀ عیش مرگ در جیش است
کی شود مایۀ نشاط و سرورهم در انگور شیرۀ انگور
تا سمندت هنوز بر درِ تستسایۀ اقربات بر سرِ تست
کودکی در سفر تو مرد شویرنجه ار راه گرم و سرد شوی
اندرین ره نه بر دم پردازبلکه از سوز سینه و ز نیاز
رفت باید به باد و نم چو سفنلب گشاده سلب کشیده ز تن
لیکن این صعب‌تر که در منزلبا پری حمل و سستی حامل
بار تو شیشه راه پر سنگستدست پر گوز و خمره سر تنگست
به تمنّا تو مرد ره نشویپاس خود دار تا تبه نشوی
کاندرین ره هرآنکه پای نهادسر بود پای و سایه باشد باد
چون به غربت درون نهادی گامعارت از فخر دان و ننگ از نام
در غریبی نه کارساز و نه باردر غریبی مه فخردان و مه عار
درِ غربت مزن که خوار شویزهر نادیده زهرخوار شوی
در گِل ار تخم شادی اندازیندروی جز غم ار چه به تازی
در سفر خواجگی نکو نایدکه سفر خواجگی بپالاید
اندرین پایگاه سر گردانشد سفر بوتۀ جوانمردان
پدر اوّلت غربی کردزاب غربت روان و جان پرورد
تا غریبی نکرد مرد نگشتآمد از کاخ و سایه تا برِ دشت
زیرِ ران تو از برای طلباشهب روز باد و ادهم شب
پدر آنجا معلّم و مهدیپس تو دجّال اینت بد عهدی
تو چو آدم ز رنگ و بوی ببُرتا شوی پادشاه بنده و حُر
به طلب یابی از بزرگان جاهبه طلب کن سوی بزرگان راه
تن مزن پاس دار مر تن رازانکه بر سر زنند تن‌زن را
اندرین بحر بیکرانه چو غوکدست و پایی بزن چه دانی بوک
باری ار زو نگرددت حاصلبه سلامت رسی سوی ساحل
بر تو ره رفتنست و جان کندنتا شود بید چوب تو چندن
در بُن خانه آنکه هشیارستکار جغد است و کارِ کفتارست
مردم آنگه رسد به زیباییکه شود همچو باد صحرایی
سفرِ آتش ار نخواهی کردتاج خلّت بنه ز ره برگرد
زرهی دان برآب لیک از بادعقل و علم تو در خیال آباد

فی‌الادب و شرف‌النّفس

هرکه شاگرد روز شب نبودجز تهی دست و بی‌ادب نبود
کاندرین راه پر شتاب و قرارصبر بی‌دست و پای دارد کار
اندرین ره چو کند کردی خشمدست گیرد عطا و بیند چشم
اندرین عالم و در آن عالمهرکرا پای پیش‌رفتن کم
گرچه در دست بدخوی گروستمار بی‌دست و پای راست روست
باز خرچنگ در غدیر و بحارهست با پنج پای کژ رفتار
صدف ار دست داردی یا پایکی شدی جای دُرِّ دهر آرای
هر رهی کت خوشست آن ره گیردُم فرزین بمان دم شه گیر
شاه بی‌پیل و اسب و بی‌فرزینخاصه بی‌رخ نیرزدت خرزین
چار طبعست چار خانۀ شاهپنج حس شش جهت برای سپاه
وفد عمرت چو زی وفات شودشاه در چارخانه مات شود
تا بدانگه که مات گردد شاهآه می‌زن ز عیش و عمر کتاه
هر زمان این فلک ز بهر ستیززین زمین گویدت که خیز و گریز
ورنه بر نطع گفتن و پاسخمی‌کش این بار و می‌خور این شه رخ
بی‌روش روی پرورش نبودکاین کشش نبود آن چشش نبود
اوّلت کوشش آخرت کشش استاز برون چاره از درون چشش است
راه حق پر ز دین و پر کیش استگرت خوش نیست راه در پیش است
در میان ره چو سین انسانستسین چو رفت از میانه آن آنست
اندرین ره رفیق کو دل راتوشه کو صد هزار منزل را
تا ترا نیست لقمه‌ای توشهندروی زین ثمار یک خوشه
معرفت آفتاب و هستی ابرراه بر آسمان و مَرکب صبر
هرکه رخ سوی آن زمین داردبرسد گر براقِ دین دارد
دل گرم تو زاد رهگذرستدمِ سرد تو بادِ ابر برست
مرد باید برای راه پناهحیز بگریزد از میانۀ راه
راهبر راه را پناه آیدموزۀ تنگ دست را شاید
راه را یار جلد باید و چستخانه را به رفیق خوشدل و سست
مرد چون شد برون ز دروازهبه رفیق قدیمش از تازه
با خردمند ساز داد و ستدکه قوی‌تر شود خرد ز خرد

اندر دور قمر و گردش روزگار

دور ماهست و خلق را از ماهعمر ماهست چون رهش کوتاه
هرکرا ماه پرورد به کنارشیر خواره‌اش دوتا کند چو خیار
با رونده روندگان پایندبام خرگه به گِل نیندایند
خانۀ جانت را به سال و به ماهپاره پاره کنند چون خرگاه
چنبر چرخ و اختر شر و شوراین چو حرّاقه دان و آن چو بلور
می‌کشندت به خود به دام و به دمپاسبانان گنبد اعظم
لیک اگر یورتگه ز عزّ سازندهم ازو خرگهیت پردازند
بر تو عمر تو القیامة خواندزانکه واللیل والضحاش نماند
چون برآید ز چرخ عمر تو شیدشید مرگ آنگه عود او شد بید
چون ببیندت آن زمان با ذلراست چون در بهار نرگس و گل
لیک گه عزّ و گاه ذُل سازندکار و بارت همه براندازند
عقل داند به عقل باز شناختدیده را جز به دیده نتوان یافت
که یکی شمع زنده کرد به باغبه یکی بوسه صدهزار چراغ
گر کسی از اثیر برگذرددوربین زان بُوَد که دیده خورد
جنس از جنس باز دارد رنجکه ترازو بُوَد ترازو سنج
مبرد ار چند چیزها سایدمبرد دیگرش بفرساید
با گرانجان مگوی هرگز رازکاسیا چون دو شد شود غمّاز
اندرین خر سرای نویی توبه چه مانی مرا نگویی تو
خرِ عیسی گرسنه بر آخُردامن راه کهکشان پر دُر
ار بسان ذباب ماندی بازچکنی تخم خشم و شهوت و آز
دست دیوان گشاده خاتم جمخواب شه بسته شب به سحر و به دم
یار در راه چون روان باشدبی‌روان مرد چون روان باشد
دوستان در ره صلاح و صوابیکدگر را مدد بوند چو آب
مرد باید که اهل دیده بُوَدتا در این راه حق گزیده بُوَد
چون ندارد بصارت اندر کارنشنوده است یا اولی‌الابصار
دیدۀ دل ترا چو نیست قریرنیستی در نهاد کار بصیر
اهل دین را جز اهل دین نگزیددید را جز به دیده نتوان دید
یار ناجنس تخم خواب آمدیار همجنس پای آب آمد
دوستان همچو آب ره سپرندکآبها پایهای یکدگرند
راه بی‌یار زفت باشد زفتجز به آب آب کی تواند رفت
با رفیقان سفر مقر باشدبی‌رفیقان مقر سقر باشد
بس نکو گفته‌اند هشیارانخانه را راه و راه را یاران
کار بد هر که را رفیق بدستزانکه بد رنگ عاجز از خردست
زین جهان همه سراسر غمدلم از دل گرفت و از جان هم
آنکه زو چاره نیست یارش دانوآنکه نه یارِ تست بارش دان
تازگی سرو و گل ز بارانستزندگی جان و دل ز یارانست
دوست را کس به یک بلا نفروختبهر کیکی گلیم نتوان سوخت
آب را چون مدد بود هم از آبگلستان گردد آنچه بود خراب
پس اگر این مدد بریده شودمیوه بر شاخ پژمریده شود
راه بی‌یار نیک نتوان رفتورنه پیش آیدت هزار آکفت
یار نیک اندرین زمانه کمستزانکه غثّ و سمین کنون بهمست

حکایت

آن شنیدی که پیر با همراهگفت چون شد ز همرهیش آگاه
از سر و سینه بهر صحبت یارپای سازم به ره چو مور و چو مار
گر تو کار سفر همی سازیتو ز من خواه و گیر جان بازی
همرهت باشم و ز دزد و هراسکم ز سگ مر ترا ندارم پاس
بس عجب نبود ار چنین باشمگر کنم با سگی قرین باشم
بندم از جد و جهد و عشق و طلببر گریبان روز دامن شب
خود ز یاران نباشد ایچ محالکین سگی کرد سیصد و نه سال
خفته اصحاب کهف و سگ بیدارپاس همراه داشت بر درِ غار
راه چون مار و غار دارد سازیار در غار مار دارد باز
مصطفی را به دفع هر مکرییار بایست همچو بوبکری
آب را گر نه آتشستی یارخاک فعلستی و هوا آثار

اندر نگاه داشتن راز و مشورت کردن

سر چه پوشی که در بهاران گِلراز پنهان ندارد اندر دل
با بهان رای زن ز بهر بهیکز دو عقل از عقیله باز رهی
کز تن دوست در سرای مجازجان برون آید و نیاید راز
راز مر دوست را چو جان باشدزان چو جان در دلش نهان باشد
راز پنهان نداشت ایج لبیبدر غم و علّت از حبیب و طبیب
از طبیب ار نهان کنی تو اصولبه نگردی بماندی معلول
جمله علّت بگوی و راز مگویوآنچه بشنیده‌ای تو باز مگوی
راز دل چو مرغ و دانه بُوَدراز بر دل چو دود خانه بُوَد
دانه چون مرغ خورد شد ناچیزوآنچه بر دل نهاده شد چون تیز
نرهد جان جانت زین دو مگرتا نکردی نهانش جای دگر
با قوی گو اگر بگویی راززانکه باشد قوی ضعیف آواز
اینکه گفتم چو عاقلان بپذیرورنه از پیل و خر قیاسی گیر
زنده سر جز به زنده نسپرده‌ستزانکه سر جان زنده را مُرده‌ست
هرکه مرده است راز مردان رادُر کند پس صدف کند جان را
تا صدف را به کارد نشکافندهمچو دریا ز موج کی لافند
تو نیابی بخاصه راز ملوکخیره باهم نشین پنبه و دوک

حکایت

آن شنیدی که گفت دمسازیبا قرینی از آنِ خود رازی
گفت کین راز تا نگویی بازگفت خود کی شنیده‌ام ز تو راز
شرری بود کز هوا پژمرداز تو زاد آن زمان و در من مرد
سر ز نامحرمان نهان بایدورنه محرم چو بشنود شاید
دوست محرم بود به راز و نیازپیش محرم برهنه باید راز
در ره سیل و رودها خفتهسخن گفته به که ناگفته
راز جز پیش عاقلان مگشایدل خود جز به اهل دل منمای
آن نبینی که تخمها در گِلننماید به هیچ ظالم دل
کم ز خاکی و خاک نعمت سازاز زمستان نهفته دارد راز
چون هوا دست عدل بگشایدراز و دل جمله خاک بنماید
راز در زیرکان نهان باشدزانکه هشیار بدگمان باشد
هرکه در روز راز گسترده‌ستابجد از لوح عقل بسترده‌ست
سرّ والشّمس چون دلش دریافتنه ز واللیل بدروار بتافت
گفت کین سوز پرده‌ساز منستشب معراج روز راز منست

التمثیل فی حفظ اسرارالملوک

بود مردی علیل از ورمیوز ورم برنیامدیش دمی
رفت روزی به نزد داناییزیرکی پر خرد توانایی
گفت بنگر که از چه معلولمکز خور و خواب و عیش معزولم
مجسش چون بدید مرد حکیمگفت ایمن نشین ز اندُه و بیم
نیست در باطن تو هیچ خللمی‌نبینم ز هیچ نوع علل
مرد گفتا که باز گویم حالکز چه افتاد بر من این اهوال
رازدارِ ملوک و پادشهمبا مزاج ملوّن و تبهم
شه سکندر دهد همه کاممکه ورا من گزیده حجّامم
لیک رازیست در دلم پیوستروز و شب جان نهاده بر کف دست
نتوانم گشاد راز نهانکه از آن بیمِ سر بود به زمان
سال و مه مستمند و غمگینمبیش از این نیست راه و آیینم
گفت مردِ حکیم رَو تنهابی‌علایق نهان سوی صحرا
چاهساری ببین خراب شدهگشته مطموس و خشک از آب شده
اندر آن چاه گوی راز دلتتا بیاساید این سرشته گِلت
مرد پند حکیم چون بشنیدهمچنان کرد از آنکه چاره ندید
شد به صحرا برون نه دانا مرداز پی دفع رنج و راحت فرد
دید چاهی خراب و خالی جایدرد خود را در آن شناخت دوای
سر سوی چاه کرد و گفت ای چاهرازِ من را نگاه دار نگاه
شه سکندر دو گوش همچو خراندارد اینست راز، دار نهان
باز گفت این سخن سه بار و برفتبنگر او را که چون گرفت آکفت
زان کهن چاه نی بُنی بر رُستشد قوی نی بُن و برآمد چُست
دید مردی شبان در آن چه نیببرید آن نی و شمردش فی
کرد نایی از آن نی تازهراز دل را که داند اندازه
نای چون در دمید کرد آوازبا خلایق که فاش کردم راز
شه سکندر دو گوش خر داردخلق از این راز او خبر دارد
فاش گشت این سخن به گرد جهانمردِ حجّام را برید زبان
تا بدانی که راز بهروزانبتر از جمر و آتش سوزان
عالمی پر ز آتش و تف و دودبهتر از یک سخن که راز تو بود

حکایت

بود اندر سرخس یک روزیمجلسی بس به رونق و سوزی
مجلسی پر ز ناله و شیونگفت آن صدر دین و فخر زمن
آن چو موسی ز شوق بر سرِ طوربوالمفاخر محمّد منصور
من بدان مجلس اندرون بودمزان عبارت به دل برآسودم
این حکایت ز روی نکته برانددُرّ معنی درو به رمز افشاند
بشنو این را که هست قول سدیدکه به جایی مگر که پیر و مرید
درفتادند چون سماعی بوددیو را اندر آن دفاعی بود
وجد افتاد هردو را بتمامدرگذشتند از حلال و حرام
پیر می رقص کرد در حالتزانکه از شوق بود با آلت
دید مردی مرید آهستهزیر زنّار بر میان بسته
گفت کای پیر این امانت کیستبسته زنّار بر میانت چیست
پیر گفتش که ای فضول نیوشسِر چو دیدی خموش باش خموش
کین نه زنّار بلکه زنهارستروضۀ روح را چو انهارست
از پی قهر نفس بی‌دینمبستن کُستی است آیینم
تا بداند که گبر بی قدرستکار او پیش صدر دین غدرست
هر سَحر کو ز خواب برخیزدپیش کو شرّ و فتنه انگیزد
من کنم عرضه بر وی این زنّارتا ز پندار بد شود بیدار
گویم ای گبر آنکه این دارداز کجا نیم ذرّه دین دارد
ز اهل ناری نه در خورِ نوریدام دیوی نه حلّۀ حوری
تا در آن دم بتر ز خویش ز شرنشناسد کسی ز جمله بشر
نکند کبر و کین نیامیزداز ره جهل و حمق برخیزد
تا بدین فن ز عُجب و استکبارباز دارم ورا به لیل و نهار
هم سلامت بود مرا ز شرشهم به خود نبود از بطر نظرش

اندر موعظت و نصیحت گوید

صحبت زیرکان چو بوی از گُلعظت ناصحان چو طعم از مُل
بی‌غرض پند همچو قند بُوَدبا غرض پند پای بند بُوَد
در مشام خرد چه زشت آیدهر نسیمی که نز بهشت آید
بهر اندام دادن اوباشدل چو سندان زبان چو سوهان باش
بشناسی ز راه دیدۀ روحفاتحۀ دین چو روی داد فتوح
وسعت آنجا که راه یزدانستتنگی اینجا که بندِ انسانست
انّ فی دیننا بخوان و بمانفی کبد را برآن و تیز بران
راه یزدان رهِ فراخ آمدگلشن و بوستان و کاخ آمد
هر مشامی کزین نسیم بهشتنتواند شنید باشد زشت

اندر صفت بیابان گوید

تنگی راه را صفت بشنودر رهی نازموده خیره مرو
ره چو سوفار و خار چون پیکانمار رنگین درو چو توز کمان
تیز و گریان کنندت از گرماامّ‌غیلان او چو ابن‌ذکا
خاره در تفّ او چو خاره سبکشوره بر سنگ او چو شاره تُنُک
مرده خاکش ز هجر بی‌آبیکفنش کرده شوره سیمابی
مهمهش با مهابت ارقمچون دم ابیض و دل بلعم
شده از تفّ شورۀ بدرنگهمچو سیماب ریزه در وی سنگ
سایه یک دم درو نیاسودهغول و خضرش سراب پیموده
نابسوده برِ هلاکش راادهم روزگار خاکش را
پیش چشم و خیال پر کینهخاک سرمه سراب آیینه
ابر بهمن درو سموم شدهمار بر خاک او چو موم شده
بوده هامون او چو هاویه راستخاک همچون دل معاویه راست
که نرفتی ز سهم آن هامونخضر بی‌آب و بی‌دلیل برون
خضر بی‌رهبر اندران صحرانتوانست رفت برعمیا
زانکه از روی حقد و پر کینیراه چون پشت آینۀ چینی
قمر آنجا طریق گم کردهشمس در وی شعاع بسپرده
جزع در چشمهاش خوان آرایغول بر گوشها فقاع گشای
از پی قوت و قوّت مردمگندمش پر ز نیش چون گزدم
نرگس اندر خیال بود چنینآفتابی میانۀ پروین
چشمۀ آفتاب ابر آلودتشت شمعی میان تودۀ دود
گرچه از بهر مهر دل داریشش درم ساخت کرد دیناری
قلزم قیر و قار تا ابراجبرفشانده تلاطم امواج
صحن بی‌امن او چو خانۀ بیممانده بی‌آب همچو روی یتیم
باد سردش ز دل بریده امیدریگ گرمش به مرگ داده نوید
تا سمومش صمام گوش آمددست او پای‌بند هوش امد
گزدم از خار او کند مسواکمار افعی درو نیابد خاک
خاک او روی آب نادیدهگل او پشت مردم دیده
نان ندید آنکه ز آب او شد شادجان نبرد آنکه دل برو بنهاد
تب زردست رشتۀ چَه اویمرگ سرخست رفتن ره اوی
زین بیابان بسی ترا بهترخانه و آب سرد و دیگ کبر

اندر تصوّف و زهد

ذکر التصوّف الزم علی الحقیقة لان فیه نجاة الخلیفة

آنکه در بند مال و اسبابندهمه غرقه میان گردابند
وان کسان کز برونِ در ماندنددان که در دست خویش درماندند
عامه دل در هوای جان بستندزانکه از دست جهل سرمستند
خاصه در عالم معاینه‌اندهمچو سیماب و روی آینه‌اند
همه دست نهال کن دارندهمه مرغِ قفس‌شکن دارند
از پی ملک دین نه از پی ملکروی زردان دل سپید چو کلک
پُرنیازان بی‌نیازانندراست‌بازان پاکبازانند
قدشان بیش امر بالیدهکشف را زیر کفش مالیده
جامه‌شان از پی ریاضت پوستهمچو طبع لئیم خواری دوست
سرشان از برای دار بلندنردبان پایۀ حصار بلند
همه با عندلیب دل خویشندهمه سیمرغ خانۀ خویشند
همه را در جهان نه روح و نه جسمدر گرفته چو کودکان از بسم
اسم خوانده به فعل آمده بازهمه خاموش و صید جوی چو باز
زهره از بهر قوّت حالتکرده پر زهر و گفته ما را لت
زهرِ قهر از میان جان دارندشکّر شُکر بر زبان دارند
گرد کوی ملامتی روبندحلقۀ جان دولتی کوبند
از پی ضیف آسمان جلالهمه شب رو بسان طیف خیال
عاشق مرگ هریک از پی برگخویشتن را کشیده زیشان مرگ

در صفت اهل تصوّف

هر گدایی که بینی از کم کمپادشاهیست با خیول و علم
همه دردی‌کشان ولی بی‌ظرفهمه مقری ولی نه صوت و نه حرف
چون سرِ عشق آن جهان دارندهمچو شمعند سر ز جان دارند
زانکه تاشان امید نبود و بیمجانشان تن خورد چو شمع مقیم
پیش امرش چو کلک برجستهسر قدم کرده و میان بسته
سگ درَد پوستین درویشانورنه چرخ است بندۀ ایشان
باش تا روز حشر برخیزندهمه در دامنِ دل آویزند
تا ببینی تو خاصه بر درِ یارپیش هریک هزار مرتبه دار
حرکت رفته از اشارتشانحرفها جسته از عبارتشان
منتهای امیدشان تا اوقبله‌شان او و انسشان با او
همه خواهی که باشی او را باشرو برش سوی خویش هیچ مباش
ژالۀ ذل ز دل مران هرگزکز ره ذل رسی به گلشن عزّ

در طلب کردن از در دلها

درِ دل کوب تا رسی به خدایچند گردی به گرد بام و سرای
از درِ کار اگر درآیی تودانکه بر بام دین برآیی تو
دل کند سوی آسمان پروازبام دین را به نردبان نیاز
نردبانی که سوی بام دلستپایۀ عرش زیر او خجلست
تنگهای شکر مریز به باغکه همه باغ طوطی‌اند چو زاغ
طوطیانی چو زاغ پیش تو درتو فرو ریخته به تنگ شکر
در نهاد و مزاج خویش نگرلوطیان را چو طوطیان مشمر
این زمان طوطیان جگر خوارندلیکن الکن به گاه گفتارند
زهرِ جان را به آشیانه بردشکرت با ذباب‌خانه برد
مرجع جان ز زهر عمر گزایبازگشت شکر طهارت جای
هیچ باشی چو جفت و فردی توهمه باشی چو هیچ گردی تو
گر همی یوسفیت باید و جاهرنجها کش ببر ریاضت چاه
چون سلیمان تو ملک را شاییکه چو یوسف به حسن زیبایی
شادمان باش و چهره را بفروزخویشتن را به نار جهل مسوز
روبرون نه ز خویش هستی خویشعزّ خود دان همیشه پستی خویش
گر شوی سال و مه برین منهاجبرنهد بر سرِ تو گردون تاج
اجل نفس در گدایی داناصل او را ز پادشایی دان
همچو مردان سبک به کار درآیتا ببینی هزار شاه گدای
اندرین رَسته بهر رَستن خودآن فروش ای پسر که کس نخرد
چو سؤالت گزید مرد محالمر ترا کسب خوبتر ز سؤال
کز صلاحت سلیح هستی تستچون عمل جای بت‌پرستی تست
چون دل از کم زدنت شاد شودآنچه آن هست تست باد شود
قامتِ عمر خویش را خم دهدیدۀ خشک خویش را نم ده
خم قامت که نم پذیر بُوَدصد کمان پیش او چو تیر بُوَد

فی ذمّ‌الطمع والحرص

دل خود را ز تاب و تابش طمعتافته و تفته دار چون دل شمع
کان فتیله که بر فروزندشتا نشد تافته نسوزندش
آن نباشد ولی که چون سرخابرود از بهر آبروی بر آب
ولی آنست کو ز خود بجهدپای بر آب روی خویش نهد
ورنه او آب را هوا دارددل او بی‌کله قبا دارد
گرچه خود را به آب بسپاردمر هبا را هوا نگهدارد
گر بدو نیک و مهر و کین باشدهرچه جز دین حجاب دین باشد
در ره دین تنت حجاب تو استهستی تو برت نقاب تو است
هستی خویش را ز ره برگیرتا شوی بر نهاد هستی میر
بیخودان را ز خود چه فایده استعشق و مقصود خویش بیهده است
بی‌خودی ملک لایزالی دانملکتی نسیه نیست حالی دان
هرکه مقصود را طلب کار استدر رهِ صدق سخن بیکار است
دل ز مقصود خویشتن برگیرحکم را باش و کارت از سر گیر
نشوی بر نهاد خود سالاربه نماز و به روزۀ بسیار
زانکه هرچند گرد برگردیزین دو هر لحظه خواجه‌تر گردی
گر همی لکهنت کند فربهسیر خوردن ترا ز لکهن به
صفت دوستان هرجاییچیست جز تیرگی و رعنایی
دوستان را رسد که در ره رازتیره رایی کند برِ غمّاز

اندر بیان حال صوفی و ستایش صوفیان فرماید

علامة اصحاب التصوّف ان لایسأل ولا ینهر ولا یدّخر

تازه اندر بهار حق صوفیستسرو بر جویبار حق صوفیست
صورت سرو چیست زی عامهراست قد تازه‌روی و خوش کامه
صوفیانی که کاسه پردازندچشم تحقیق را همه گازند
مرد صوفی تصلّفی نبودخود تصوّف تکلّفی نبود
صوفیانی که اهل اسرارنددر دل نار و بر سر دارند
صوفی آنست کز تمنّی و خواستگشت بیزار و یک ره برخاست
سه نشانست مرد صوفی راخواه بصری و خواه کوفی را
اوّل آن کو سؤال خود نکندبد بُوَد خود سؤال بد نکند
دوم آنک ار کسی ازو خواهدماحضر بدهدش که می‌شاید
نکند باطل آن به منّ و اذیکه بیابد عوض به روز جزا
سیوم آن کز جهان شود بیروننبود مدّخر ورا افزون
ساز تجهیز او ز نیک و ز بدهیچ‌گونه معدّ نباشد خود
شادمانه بُوَد به گاه رحیلنبود خوار همچو مرد معیل
بود آزاد از آنچه بگریزدوآنچه بدهند خلق نپذیرد
هرچه باید ز کردگار جهانخواهد و خلق ازو بُوَد به امان
بُوَد از بند جاه و مال آزادرخ به سوی جهان بی‌فریاد
همه بی‌خان و مان و بی زن و جفتنه مقام نشست و معدن خفت
همه بی بارنامه و دلشادهمه کوتاه‌جامه و آزاد

حکایت در حقیقت تصوّف

صوفیی از عراق با خبریبه خراسان رسید زی دگری
گفت شیخا طیقتان بر چیستپیرتان این زمان نگویی کیست
راه و آیینتان مرا بنمایدُرج دُرّت به پیش من بگشای
چیست آیین و رسم و راه شمابه که باشد همه پناه شما
آن خراسانی این دگر را گفتای شده با همه مرادی جفت
آن نصیبی که اندر آن سخنیمبخوریم آن نصیب و شکر کنیم
ور نیابیم جمله صبر کنیمآرزو را به دل درون شکنیم
گفت مرد عراقی ای سره مرداین چنین صوفیی نشاید کرد
کین چنین صوفیی بی‌ایماناندر اقلیم ما کنند سگان
چون بیابند استخوان بخورندورنه صابر بوند و درگذرند
گفت بر گوی تا شما چکنیدکه به دل دور از انُده و حزنید
گفت ما چون بُوَد کنیم ایثارور نباشد به شکر و استغفار
هم براین گونه روز بگذاریمبوده نابوده رفته انگاریم
راه ما این بود که بشنودیاین چنین شو که همم تو برسودی

التمثیل فی‌تعلیم الاب‌الغافل لابن الجاهل فی‌التصوّف

پسری داشت شیخ ناهموارگنج پرداز و رنج نابردار
پیر روزی ز بهر نصح و نیازگشت راضی به صلح نان و پیاز
بر سر مجمع از سرِ آزارگفت پورا سر از کبود برآر
رو چو زر بایدت سفیهی کنور سریت آرزو فقیهی کن
وز زر و سر همی بخواهی راستمال و جان پدر بجمله تراست
تا ترا کسب و جای و جاه دهدزانکه این صوفیی خدای دهد
او هدایت دهد تو جهد بکنکار کن کار و بر میار سخن
جان ندید از جهان پر دردیبا تو جز نقد ناجوانمردی
با چنین نقد زیف و روی نه خوبیوسفی کی فروشدت یعقوب
نرهد یک نصیبه‌جوی از نارزانکه رشوت دهست رشوت خوار
تو به صفو و صفات صوفی باشپوست کو کوفیی و کوفی باش
باش همچو چراغ در ماتممرگ با دلق و سوک هر سه بهم
پیش مردن بمیر تا برهیورنه مردی ازو به جان نجهی
همچنین باش در نقاب سرشتتا نریزد جمالت آب بهشت
سوی اصل از سرای محنت و داغبا لباس کبود رو چو چراغ
چون نداری مناهی اندر پیشز احتساب خرد بجو مندیش
مفلسی مایه ساز تا برهیاز بلاها و زشتی و تبهی
عاشقان آن زمان که رای آرندهر دو عالم به زیر پای آرند
ملکوت این چنین گدایی راجان دهند از پی رضایی را
هرکه برتر ز جان مکان داردخانه بر فرق فرقدان دارد
هرکه برتر ز جان مقر داردکی فرودش نهد چو بردارد
خویشتن را فدای یاران کنکشت بیگانه پر ز باران کن
خود عباپوش و خز به یاران دهجو تو خور گندمی به ایشان ده
سقری گرسنه‌ست بر گذرتمال و جاهست هیزم سقرت
گرچه هستت چنین سقر در پیشهیزم او مشو و زو مندیش
هیزم این سقر ز جاه بُوَدوانچه داری به جاه چاه بُوَد
گرچه هستی کنون ز غفلت خوشسرنگون در فتی در آن آتش
گرچه نمرود آتشی بر کردنه چو آتش علف نیافت نخورد
چون شنید او خطاب حق با نارسرد و خوش طبع شد چو دانۀ نار
زر نداری چه غم خوری ز امیرخر نداری چه ترسی از خر گیر
ای فرومایگان شطّ قدموی فروماندگان بحرِ عدم
باش تا در رسد بهار شماتا چه گلها دمد ز خار شما
دستِ مشاطۀ بهارِ ازلتا چه آراید از عروس عمل
لیک آن ره ببین که داری پیشاز درِ نفس تا دَرِ دل خویش
هرکه از جاه خویش درماندچوب ردّش به صدر حق راند
وان کسانی که مرد این راهنداز نهاد زمانه آگاهند
بنیوش این حدیث بی‌زرقیدل منه بر فروغ هر برقی
صفت و حال صوفیان این استراه دین این و صدق جان این است

فی‌التفکّر والمراقبة فی احوال التصوّف

دست دین کن به علم و عدل قویچون سگ پای سوخته چه دوی
این ترا گویم ای لهاوریکز جمال حریم حق دوری
لیکن آن کس که سینه صاف کندکعبه بر درگهش طواف کند
تو نه‌ای همچو سیر در یک پوستبرگ تو چون پیاز تو بر توست
یوسف تو هنوز در چاهستکش نه هنگام افسر و گاهست
مهر نادیده ماه کی شود اوبنده نابوده شاه کی شود او
بنده شو تا دمی زبون باشیتا بدانی که شاه چون باشی
بد و نیکت ز بیم و اومید استشب و روزت ز خاک و خورشید است
تو هنوز آنچنان نه ای کز رنگاز تو دین و خرد ندارد ننگ
هرچه ز آغاز دل به رنج بُوَدعاقبت ناز و عزّ و گنج بُوَد
چند تر دامنی و لاف و صلفشرمسارست آدم از تو خلف
تو به آدم به خلقتی مانندورنه از راه حق نه‌ای فرزند
خلقتت هست خلقت آدملیک معنی آدمی مبهم
مادری را که رستمی زایددردِ زه در زمانش بگزاید
گربه بر شیربچه باشد چیرشیر درّد چو گشت روزی شیر
گرچه آن دم بود ز گربه رمانگربه زاید به عطسه‌ای پس از آن
تو ز موشان مدار طمع صلاحکانچه فاسق نباشد اهل فلاح

در دنیا نابودن به که بودن

یک جهانند زیر این افلاککام پر زهر و خانه پر تریاک
تا دلت زیر چرخ گردانستهرچه زی تو بدست نیک آنست
برگذر زین سرای هزل و هوسپای طاوس ساز و مهد مگس
آدمی زیر طبع کی شایدچار حمّال مرده را باید
دل اگر میل سوی خود کردیداد کم کرده خوی دد کردی
کس ندیدی چنو یکی غمّازگرچه زر سوی او نمودی راز
کم نشین تا مقامر و غمّازکه برهنه‌ات کنند همچون راز
گرچه خود نیست در سرای مجازخام دست و دغا ده و کم باز
ای بسا رنگهای او دیدهپس غرورش به جهل بخریده
با غرورش مباش هیچ قرینکه برهنه‌ت کنند ز دولت و دین
چار طبع اندرین دو رکن و سه حدز اوّل کار تا به روز لحد
کرم را از ظهور نبود بودکه بسوزد ولیک نبود دود
منهیان تواند چون تُندرکشتی خشک‌روتر از استر
یا ز خود یاد باش یا زو باشبکند هم سزاش روزی باش
این همه خواجگان گربه طبعکه سگ نفس را شدند تبع
چون حباب ارچه زاب دلشادندزود میرند از آنکه پر بادند
عمر کز سعی باد باشد و آبسخت کوته بُوَد چو عمر حباب
عمر دین است تا ابد همراهکه اجل سوی او ندارد راه
عمر آنکس که پاس خود داردبر هنر پاسبان خرد دارد

اندر صفت صورت عالم

تو به گوهر ورای دو جهانیچکنم قدرِ خود نمی‌دانی
با زنان نیک هم نبردی توبا چنین زور مردِ مردی تو
چه کمست ای بزرگ زاده ترادر گشاده‌ست و خوان نهاده ترا
گر تو خود را در این سرای غروراز سرِ جهل و بخل داری دور
پنج نوبت زنی چو عقل و چو جانبر سرِ هفت چرخ و چار ارکان
ور قبای فنا بیندازیبه قبیلۀ بقای حق تازی
بر سه جانت بکن به شبگیریدو سلام و چهار تکبیری
آخشیجان و گنبد دوّارمردگانند زندگانی‌خوار
چه کنی در جهان بیم آرشزانکه بی‌پرسش است بیمارش
برگذر کین سرای پر وحلستنردبان پایه عمر و بام اجلست
هرکه بر متن این سرای رسیدباز دستش به دیدگان بکشید