ذکر نفس الکلی نذیر ناصح و اهماله غرور فاضح
اندر آمد چو ماه در شبگیرانَعِم اللّٰه صباح گویان پیر
کند جسمی و ساکن ارکانیتیزچشمی و ره فرادانی
روی چون آفتاب نور اندودجامه چون جامۀ سپهر کبود
ناگهانی تو گفتی آمد برآفتابی ز حوض نیلوفر
یا مگر باغبانِ طینت منناگهان گشت بر بنفشه سمن
دیده چون از نهاد من پُر کردتا به سر دُرج جزع پر دُر کرد
گفت چون نطق پر شکر بگشادکُله خواجگی ز سر بنهاد
کیف اصبحت ای پسر خواندهای به زندان نفس درمانده
ای به چاه غرور مانده اسیر بر تو نفس هوا پرست امیر
خیز کاین خاکدان سرای تو نیستاین هوس خانه است جای تو نیست
چه افگنی بیهُده بساط نشاطاندرین صد هزار ساله رباط
گر قبای بقا نخواهی سوختبرکش از تن قبای آدم دوخت
خویشتن را ازین قفس برهانبنما از خلیفتی برهان
باش گنجور در نشیمن خاکورنه بگذر از انجم و افلاک
صفت کلماتی که با نفس کلّی رود و جوابها که او گوید
گفتم ای ایزد سرشته ز نوروی ز عکس رخ تو دیو چو حور
ای زمان از تو عید و آدینهوی زمین از رخ تو آیینه
صفتت برتر از نفس باشدوصف کردن ترا هوس باشد
پس بدیعی به صورت و پیکرنیست در کل کَون چون تو دگر
از صفت صورت معاینهایزانکه هم رویی و هم آینهای
اندر اقلیم دین تویی همواراز پی راه عذر و شکر شکار
طوبی مایهبخش باغ ارمکعبۀ پادشاه خاک حرم
بس بهی نفس و بس قوی نفسیعقل و جانی سری دلی چه کسی
حبّذا صورتت که بس خوبیخرّما شوکتت نه معیوبی
برتر از جوهری و از عَرَضیجملۀ کاینات را غرضی
گوهری کز تو قابل قوتستبرج خورشید و دُرج یاقوتست
خوردهای شربها ز دست ملکهمچو پیغمبران هنیئاً لک
چه کنی پیش مُدبری پر درددر چنین کنج گنج بادآورد
کلبهای همچو دیو درگه دودکردی از عکس روی نور اندود
من سهایی ندیدهام در چاهبا دو خورشیدم این زمان و دو ماه
بلی اندر سرای جسمانیتو ز من این حدیث به دانی
این بود خلق و فعل پیران راکه امیران کنند اسیران را
این چه جای چو تو جهانبین استگفت خود جایم از جهان این است
که عمارت سرای رنج بُوَددر خرابی مقام گنج بُوَد
جای گنج است موضع ویرانسگ بود سگ به جای آبادان
عرش و فرشت سرای و بارگه استآفرینش ترا چه کارگه است
تیرگی با عمارتست انبازنور گرد خراب گردد باز
نبود زین سرای رنج و تعبماه و خورشید جز خراب طلب
که به خانۀ درست درنایندرخنه یابند و روی بنمایند
زیرک از زخم دهر خسته بهستپوست پر مغز خود شکسته بهست
دل زیرک میان لوز بوددل نادان چو پوست گوز بود
مغز تا نازکست پوست نکوستچون قوی شد حجاب گردد پوست
سنگ باید چو مرد کاهل شدمغز نغزت ز سنگ حاصل شد
گفتم ای جان پر از نکویی تواز کجایی مرا نگویی تو
جوابها که با نفس کلّی گوید
گفت من دست گرد لاهوتمقائد و رهنمای ناسوتم
در جهانی که بخت جای منستاین جهان جمله زیر پای منست
اوّل خلق در جهان ماییمنه همه جای چهره بنماییم
برِ نااهل و سفله کم گردیمدر جبلّت ز خلقها فردیم
نظر حق به ماست از همه خلقخلقت ما جداست از همه خلق
تربتم گوهرست کانها راموضعم مرجعست جانها را
من ز اقلیمی آمدم ایدرچون قلم کرده پای تارک سر
آن زمین کاندر آن مبارک جاستهمچو خورشید آسمان شماست
سنگ او گوهرست و خاکش زربحر او انگبین و کُه عنبر
قصرهایی درو بلند و شگرفپاک چون آتش و سپید چو برف
بامشان چون فلک مسیح پذیربومشان همچو نقطه قارون گیر
وآن گروهی که اندرین جایندگوهرین سر زُمردین پایند
پل جیحونشان سرِ ظالموحشگه پایهشان دل عالم
سر بسان سران سرافرازانقد چو اومید ابلهان یازان
همه مستغرق جمال قدمفارغ از نقش عالم و آدم
گاوشان از برای دفع المنیزهبازی کند چو شیر علَم
کشورش روز و شب فزایندهاو و هرچ اندروست پاینده
همه از روی بیغمی جاویدبیخبر همچو سایه و خورشید
اندران باغ هریکی زیشاناز برای قبول درویشان
صاحب صدره سدرۀ ازلیستمونس فاطمه جمال علی است
چه صفت گویم آن گُره را منهمه اندر یقین جان بیظن
عندلیبان روضۀ انسندساکنان حظیرۀ قدسند
عالمی سر به سر بدیعالحالنقش او رهنمای خیرالفال
بینی آن روضه را اگر خواهیکنی از جان و دیده همراهی
بیعقوبت زمینش از ذل و غمبیعفونت هوایش از تف و نم
من زمینش ز کوه و از گو دورهم هواش از حوادث الجو دور
سنگ ریز و گیاش عالم و حیحشرات زمینش خسرو و کی
هرچه در صحن او مکان داردتا به سنگ و کلوخ جان دارد
من ز درگاه خازن ملکوتحجّتم در خزینۀ ناسوت
گفتم آخر کجاست آن کشورگفت کز کی و از کجا برتر
جای کی گویمش که شهر خدایجای جانست و جان ندارد جای
این چنین نکتهها چو گفت مراخرد اندر بصر بخفت مرا
زانکه اندر جمال آن زیبامانده بودم چو نقش بر دیبا
اجل از دست آن لبِ خندانسرِ انگشت مانده در دندان
چشم کز صورتش ندارد برخدیده زو برکشد دو کرگس چرخ
مرکبی کو به زیر ران داردآخر از راه کهکشان دارد
جان ما واله از جلالت اومدرک کس نگشته حالت او
عشق در کوی غیب حالت اوصدق در راه دین مقالت او
هیچ بیهوده را بدو ره نیستزانکه در خلقها چنو شه نیست
در و درگاه او چو مرئی نیستمرو آنجا به جای خویش بایست
پیش درگاه او ز اهل هوسمُل سوارست و گُل پیاده و بس
او امیریست کاندرین بنیاداز پی عزّ شرع و دادن داد
بر درش لشکر هوس نبودوز سوار و پیاده کس نبود
روح را کرده از جواهر نورگوش و گردن چو گوش و گردن حور
پردهها باشد از هدایت اوحرف و آواز در ولایت او
روز کوری ترا به خود پذرفتکت در این لافگاه غرجه گرفت
تا نُبی و نَبی ز چون تو سقطاین درآمد به صورت آن در خط
جهل تو بهر قال و قیلی رادحیه کردست جبرئیلی را
گرد این پیر گرد تا از چاهپایت آرد ز چاه بر سرِ گاه
طفل کو بر گرد کسی گرددتخم کو پرورد بسی گردد
زانکه از قوّت قوایم اوبهر جاوید نفس سایم او
کس چنود کم شنود در سلفوتبرزگر در مزارع ملکوت
جان من بهر این حدیث چو نوشچشم بنهاده بر دریچۀ گوش
نشدم سیر از آن سخندان زیرتشنه ز آب نمک نگردد سیر
جان ز دیدار دوست پروردنهست چون شهد و گلشکر خوردن
معده از علم زان نگردد پستکه طعام و شره بود هم دست
گفتمش با تو روزگار خوش استبا تو خواهم که با تو کار خوش است
بیچنو پیر در جوانی خویشکه خورد بر ز زندگانی خویش
اندر صفت مرید
لب چو بگشاد پیر فرزانهسایه بیرون گریخت از خانه
پیر را گفتم از سرِ تحقیقای ترا ملک دین جدیر و حقیق
من که با تو دمی بگفتم غمبه همه عمر ندهم آن یک دم
عمر بی دوستان نه عمر بُودعمر بییار عمر غمر بُوَد
عمر با دوستی که او یکتاستیک دمی را هزار ساله بهاست
دل ز بند تو خوش بُوَد به عذابچه عجب کز نمک خوش است کباب
جان ز روی تو در ارم باشددل ز تایید تو خرم باشد
چون تو در مرکز حقیقت و حدقنیست یک پادشا به مقعد صدق
از تو صحرا حریر پوش شودوز تو نیها شکر فروش شود
از تو باید کلید قفل وفاسرِ صندوق صدق و دستِ صفا
از تو بیهوش جفت هوش آمدکه هیولی برهنه پوش آمد
مردم از نیک نیکخو گرددباز چون بد بُوَد چنو گردد
اندر عذر انبساط گوید
چون خرد در لبت به جان نگرمچون قلم بر خطت به جان گذرم
آینۀ روشنی به دست خردکس در آن روی دم نیارد زد
پیش تو چون سنان کمر بندمخون همی گریم و همی خندم
همچو چنگ ار درِ هوات زنمرسن اندر گلو نوات زنم
خواجه آگه که راز مطلق گفترسن اندر گلو اناالحق گفت
کانکه از بیم نفس بگریزدعشق با خونِ دل درآمیزد
حرز خواجه پس از فراق تنشوصل حق بود جملۀ سخنش
پشت را روی باش و خیره مجهبر سرِ دار دست و پای منه
زانکه در کلمن رموز ازلخاصه آنگه که جان شنید غزل
حق چو مر خواجه را پدید آمدپرۀ رمز را کلید آمد
از نخست آوریده این پیغامبه پسین آفریده این خود کام
باز پس ماندهای ز پیش اجلپس و پیشت گرفته حرص و امل
از پی نان و آب ماندی بازدر حجاب نیاز تن چو پیاز
چه افگنی تخم حرص و آز و نیازدر گِل دل که آز نارد ناز
کاندرین خرسرای پویی توبه چه مانی مرا نگویی تو
گر به آب و به نان بماندی بازچکنی تخم خشم و شهوت و آز
کانچه شوری ز نخ کند محلوجوآنچه تری ترا کند مفلوج
تو بپرهیز از این غرور فلککه نداری سرِ مرور فلک
کاندرین حجره بر تن و دل و جانآب از آن گشت بر خرد تاوان
کنجدی گر دهد ترا گردوندبهای بنددت سبک بر کون
که تواند که دانۀ کنجددر دبۀ روغنی دو من گنجد
جان و دینت به قهر بستاندگر ترا دل به خویشتن خواند
نیست بیرنج راحتِ دنیاخنک آنکس که کرد هر دو رها
در چشم نگاه داشتن گوید
قالَ النّبی علیهالسّلام: النّظر سهم منِ سهامِ الشیطان
آنچه بر تن قبول بر جان ردوانچه بر پای نیک بر سر بد
منگر اندر بتان که آخر کارنگرستن گرستن آرد بار
اوّل آن یک نظر نماید خردپس از آن لاشه جست و رشته ببرد
تخم عشق آن دوم نظر باشدپس از آن رشک و اشک تر باشد
حکایت
آن شنیدی که در گه عیسیخواست باران به حاجت از مولی
رفت و با قوم خود به استسقاکر هرکس ز عجز خویش دعا
به اجابت دعا نشد مقرونگشت عیسی از آن سبب محزون
ناگه آمد ندا که مُجرم رااز میان کن برون که مُکرم را
با گنهکار نیست راه رضانشنود از گناهکار دعا
بازگشتند جمله آن انبوهکه جهان بود از آن گروه ستوه
جز یک اعور نماند با عیسیجان ما باد جانش را به فدا
گفت عیسی چرا نرفتی توپشت چون دیگران نخفتی تو
تا تو بودی بگو گنه کردینامۀ خویشتن سیه کردی
گفت روزی همی به رهگذریسوی نامحرمی زدم نظری
هم بر آنجای کان نظر دیدمطمع از جان خویش ببریدم
قدم از خشم بر نکندم منتا مر این چشم برنکندم من
چون ظفر یافت دیو بر چشممچشم کردم سیاه چون وشمم
تا ظفر یافت دیو بر بصرمدیده را دور کردم از نظرم
آنچه از من نصیب شیطان بودگشته مر دیو را به فرمان بود
دور کردم ز خویشتن یک راهتا نمانم رهینِ خشم آله
گفت عیسی بگوی زود دعاکه تویی در زمانه خاص خدا
دست بر کرد زود مرد امینعیسی اندر عقب کنان آمین
دست برداشت مرد دینی زودبود یزدان ز فعل او خشنود
در هوا زود گشت میغ پدیدابر باران گرفت و میبارید
از چپ و راست سیلها برخاسترودها ره گرفت از چپ و راست
هر که را برگزید یزدانشبر زمانه رواست فرمانش
گر تو فرمان حق بری، فرمانبدهی بر زمانه چون شاهان
نظری کان نبایدت منگرتا نیابی تو از زمانه خطر
هرکه او ننگرد به ناشایستنکشد رنج و غم به نابایست
سهمی است از سهام دیو لعینهر نظر کان نشاید اندر دین
عاشقی جز به اختیار خطاستآه عاشق به اختیار کجاست
ز آبِ پشت آبروی بگریزدکابِ پشت آبِ رویها ریزد
کرد پر بادت اندرین عالمانده آبِ پشت و نان شکم
اینت چابک سوار در تگ و تازکه پیاده بماند با مهماز
اندر صفت خوب روی بدخوی گوید
آنکه با نقشهای زیبااندتختۀ کودکان و دیبااند
طمع او را ز روی زیبا چیستپارۀ چوب را ز دیبا چیست
هرکه را روی خوب خوی ددستروی نیکو دلیل خوی بدست
روی نیکو به قدر خود بدخوستزان خرد خوب را ندارد دوست
برکسی کش نه دین نه آیین استروی نیکو کدوی رنگین است
هرکه را بر جمال بد نیتیستدانکه حسنش چو ماه عاریتیست
چون چراغند لیک پژمردهبه نمی زنده وز دمی مرده
اندر شرح خوب و زشت گوید
خوب را از برای دستِ فراخجاودان شاخ شاخ ریزد شاخ
زشت را از برای حسرت چیزدست و دل تنگ چون گذرگه تیز
گلخنی را کشیده اندر پوستتو گهش جان لقب کنی گه دوست
آن چنان کرد شهوتت محجوبکه ندانی تو خوک را از خوب
کرد بادام دید سیم تنتدل بریان چو پسته در دهنت
هرکه در دست این چنین دل ماندتا ابد پای او فرو گل ماند
آن بت ماه روی سیم اندامچون زرت کرد خوشرو و خوش نام
چون برافشاند زلف مشکین رابچه دارد چنان دل و دین را
مار طاوس روی و موی آراستعافیت آدم است و دل حوّاست
مار و طاوس کامدند بهمهم به حوّا بدند و هم بادم
و آن غلام شگرف زیبا رخبت زنجیر زلف دیبا رخ
بشکند مُشک جعد او پشتتدست عشقش کند چو انگشتت
تا تو آن روی چون گلش یابیخار پشتت کند ز بیخوابی
گرچه پی برگرفت از سرِ دستگردنت دست او چو پای شکست
گرچه باشد ز روی و موی نکونان بینان خورش خورد بدخو
ببرد گوش و بینی اندر کویسیهی چشمشان سپیدی روی
خوش ترش از درون او کینهشد گل از عکس رویش آیینه
زان دل همچو سنگش اندر تندل تو خون گرسنه چون آهن
چون شود چشم تو چو ابر ازرقلب خود او کند به خنده چو برق
اندر صفت شاهدان گوید
شاهد پیچ پیچ را چکنیای کم از هیچ هیچ را چکنی
ای دو بادام تو چو گوز گرومانده از دست کودکان در گو
چه کنی باد چون وفاجویانعمر در وعدۀ نکورویان
شاهدان زمانه خرد و بزرگچشم را یوسفند و دل را گرگ
نقش پر آفتند چینیوارچشم را گل دهند و دل را خار
باز از این دلبران عالم سوزعشقشان آتش است و دلها کوز
در مذمت شهوت راندن
شهوت ار جانت بارّه باز کندبر تو کارِ بتان دراز کند
گرچه از چهره عالم افروزنداز شره دل درند و جان دوزند
همه در بند کام خویشتندعاشقان پیششان همه شمنند
از پی دردی روانها راچشمشان رخنه کرده جانها را
ببرند آبروی دولت جمزان دو زلف و دو ابروی پر خم
بر دو رخ زلفها گوا دارندکه نیند آدمی پری مارند
همه دیوند و ظن چنان دارندکه ز حورا شرف همان دارند
مار با گیسویند مشتی ترزهر در یشک و مهره نی در سر
کرده از قفل زلف مرغولانبهر دولی و فتنۀ دولان
صدهزاران کلید با زنجیرهمه بر چین چو روی بدر منیر
جعد مقتول جان گسل باشدزلف مرغول غول دل باشد
زین نکویان یکی ز روی عتابپشت غم را خمی دهد ز نهاب
اندر صفت خوب رویان و شاهدان گوید
آن نگاری که سوی او نگریاو دل از تو برد تو درد بری
روی اگر هیچ بینقاب کندراه پر ماه و آفتاب کند
ور کند هردو بند گیسو بازسه شب قدر برگشاید راز
دایگان زلف او چو تاب دهندچینیان نقش خود به آب دهند
دُرج دُرّش چو نطق بشکافدشرمش از گل نقابها بافد
شکن زلفش از درون سرایمشک دست آمد و جلاجل پای
گرچه در پردهها تواند شدز ایچ عاشقان نهان نداند شد
بوی او عقل را کند سرمستروی او مرگ را کند پسِ دست
حلقۀ زلف او معما گوینقش سودای او سویدا جوی
از لبش جان کور کوثر نوشوز خطش چشم عور دیبا پوش
دیو همچون ملک شد از رویشروز شب گشته زان سیه مویش
روی و مویش به از شب و روزستشادی افزای و مجلس افروزست
مرد از بوی او حیات بردماه از حسن او برات برد
چشم صورت ز رفتنش جان بیندست معنی ز دامنش گل چین
گاه پیدا و گاه ناپیداهمچو نقطه به چشم نابینا
خط و خالش چو خط و عجم نُبیزیر هریک جهان جهان معنی
روی و زلفش گر آشکارستیشب و روز این که دوست چارستی
در تماشای آن دوتا گلنارمرد برهم فتد چو دانۀ نار
چشم گوشی شود چو سازد چنگگوش چشمی شود چو آرد رنگ
زان خط مشک رنگ لعل فروشمردمِ دیده گشته دیباپوش
روز حیران شود همی ز شبشبوسه ره گم کند همی ز لبش
وهم عاشق سوی لبش بشتافتلب او جز به خنده باز نیافت
بوسۀ عاشق روان پردازدهنش را به خنده یابد باز
نه ز غنچه دو دیده باز کندنه ز خنده دو لب فراز کند
بند زلفش چو زیر تاب آمدبندِ قندیل آفتاب آمد
خرمن مشک توده بر تودهخوشهچینان ازو برآسوده
صورت قهر و لطف خال و لبشعالم قبض و بسط روز و شبش
لعل او دلگشای و جان آویزجزع او لعل پاش و مرجان ریز
کارخانۀ رخش بهار شکنناردانۀ لبش خمار شکن
شمع رخ چون ز شرم بفروزدآهوان را کرشمه آموزد
جعد او عقل و روح را خرگهچشم او چشم را تماشاگه
هرکجا زلف او مصاف زندزشت باشد که نافه لاف زند
از زمین بوی مُشک برخیزدخون عاشق چو زلف او ریزد
جعدش از تاب بر رخ دلخواهراست چون خال بی بسماللّٰه
دیده زان چشمها که برداردجز کسی کآفت بصر دارد
چشم کز دیدنش ندارد نورباشد از روی خوب فایده دور
قد او در دو دیدۀ دلجویهمچو سرو بلند بر لب جوی
بتوان دید از لطیفی کوستاستخوان در تنش چو خون از پوست
هم گهر با دهان او ارزانهم سُرین بر میان او لزران
جان جانست نور بر قمرشنور عقلست لعل پر شکرش
گر برو عنکبوتکی بتنددر زمان حد زانیانش زند
حکایت
دید وقتی یکی پراگندهزندهای زیر جامهای ژنده
گفت این جامه سخت خُلقانستگفت هست آنِ من چنین زانست
چون نجویم حرام و ندهم دینجامه لاابد نباشدم به از این
هست پاک و حلال و ننگین روینه حرام و پلید و رنگین روی
چون نمازی و چون حلال بودآن مرا جوشن جلال بود
درد علّت چو درد دین نبودمرد شهوت چو مرد دین نبود
هنر این دارد این سرای سپنجشره پانصدش بود کم پنج
عشق او چون سرِ خطا باشدکی ترا آن ز حق عطا باشد
خنک آن کس کزو بدارد دستنبود همچو ما غرورپرست
اندر مذمّت دنیا و وصف ترک او
کی بود جز به چشم ابلهوشآنکه او جان و دین ستاند خوش
شرب او شر دهد خورش خواریسیم او سم دهد زرش زاری
تا کی از لاف و از ستیزۀ توکه مه تو مه حدیث ریزۀ تو
هست بر خلق زیر جنبش دورچشم گرما و چشم سرما خور
چون برون شد ز بند کَون و فسادپس بیابد ز اعتدال مراد
آخرت جوی زانکه جوی املآخرت جوی راست پر ز عسل
ورت دنیا خوش است جای قرارخوش نباشد رباط مردم خوار
آن خوش ار نفس شهوت و شره استورنه جای بشخشم تبه است
ای سپرده بدو دل و هُش راچه کشی سوی خود پدرکُش را
پدرت را بکشت دنیا زارزان پر آزار دارد او آزار
کشته فرزند و مادر و پدرتتو بدو خوش نشسته کو جگرت
اژدها را به سوی خویش مکشکه کشد جانت را سوی آتش
که تواند بخواند سورۀ تینخوش نفس خفته در دم تنّین
اندر آن جان که سوزد دین نبودتبش و تابش یقین نبود
کرّه تا در سرای بومرّه استتا به صد سال نام او کرّه است
پدر و مادر آن بزرگ پسرمر خطابش کنند جان پدر
گر کند کوسه سوی گور بسیچجده جز نو خطش نگوید هیچ
دنیی از روی زشت و چشم نه نیکهمچو بینیّ زنگی آمد لیک
کرده خود را به سحر حورافشچابک و نغز و ترّ و تازه و خوش
وز درون سوی عاقلان جاویدروی دارد سیاه و موی سپید
چون جهان در جهان نامردانپای بر جای باش و سرگردان
عشق او بر تو زان اثر کردستکان سیاهه سپیدتر کردست
جام زرّین و دست پر زنگارواندر آن جام زهر جان اوبار
تو مشو غرّه بر جمال جهانزانکه نزدیک عاقل و نادان
در غرورش توانگر و درویشراست همچون خیال گنج اندیش
زیر برتر ز موش در خانهتو چو گربهاش همی زنی شانه
اندرین مغکده چو ابله و مستپای بازی گرفتهای بر دست
واندرو چار پشت و هفت بلندبا تو همشیرهاند و خویشاوند
پس چو آدم تو بر تن و دل و جانآیۀ حُرّمت عَلَیکُم خوان
چون جهان مادر و تو فرزندیگرنهای گبر عقد چون بندی
همچو گبران تو از برای جهانخوانده او را دو دیده و دل و جان
اندر طلب دنیا
هرکه جست از خدای خود دنییمرحبا لیک نبودش عقبی
هردو نبود به هم یکی بگذارزان سرای نفیس دست مدار
هست بیقدر دنیی غدّارمر سگان راست این چنین مردار
وانکه از کردگار عقبی خواستگر مر او را دهیم جمله رواست
زانکه گشتای خوب کاران راستجمله عقبی حلال خواران راست
وانکه دعوی دوستی ما کرداز تن و جان او برآرم گرد
هیچ اگر بنگرد سوی اغیارزنده او را برآورم بردار
دانی از بهر چیست رنج و عنازانکه اللّٰه اَغیَرُ منّا
تن خود از دین به کام دارد مردهرچه جز حق حرام دارد مرد
اندر مذمّت کسانی که به جامه و لقمه مغرور باشند
جامه از بهر عورت عامه استخاصگان را برهنگی جامه است
مر زنان راست جامه اندر خورحیدر و مرد و جوشن اندر بر
جامه بر عورتان پسندیدستجامۀ دیبه آفت دیدست
مرد را در لباس خُلقان جویگنج در کُنجهای ویران جوی
مر زنان راست جامه تو بر تومرد را روز نو و روزی نو
چون نباشد ملامت و اتعاظبس بود جامۀ برهنه حفاظ
مر زنان را برهنگی جامهاستخاصه آن را که شوخ و خودکامه است
نیست زن را به جامه خانۀ هوشبه ز عریانی ایچ عورت پوش
عورتانند جاهلان کِه و مِههرکه پوشیدهتر ز عورت به
باقیی در بقای معنی کوشپنبه رو بازده به پنبه فروش
چکند عقل جامۀ زیبانقش دیبا چه داند از دیبا
چه کُشی از پی هوس تن راگرمی عشق جامه بس تن را
دین به زیر کلاه داری توزان هوای گناه داری تو
با کلاه از هوای تن نَجهیسر پدید آید ار کُله بنهی
چون سرآمد پدید در شبگیرپای ذر نه عمارت از سر گیر
یک شبی رو به وقت شبگیرانبا حذر در نهان ز خر گیران
سر خود را پدید کن ز کلاهتوبه این است از گذشته گناه
چه شد ار بر سر تو افسر نیستخرد اندر سرست و بر سر نیست
نقش آنها کز اهل محرابنددر جریدۀ مجرّدان یابند
آنکه نقش کلاه و سر دارندزن و زنبیل و زور و زر دارند
متأهّل دو پای خود در بستسر خود را به دست خود بشکست
گر زید ور بمیرد آن بدبخترخت و بختش بماند زیر درخت
همچنین ژنده جامه باید بوددر خورِ عقل عامه باید بود
کانکه از عقل عامه دور افتادآب عمرش بداد خاک به باد
در طلب دنیا و غرور او گوید
زینة اللّٰه نه اسب و زین باشدزینةاللّٰه جمالِ دین باشد
مرده ای زان شدی اسیرِ هوسدیده از مردگان کشد کرگس
در جهان منگر از پی رازشچکنی رنگ و بوی غمّازش
که تو اندر جهان بدسازانهمچو رازی به دست غمازان
نیست مهر زمانه بیکینهسیر دارد میان لوزینه
کی سزای جهان جان باشدهرکرا روی دل به کان باشد
سرنگون خیزد از سرای معادهرکه روی از خرد نهد به جماد
هرکه اکنون درین کلوخین گویاز نَبیّ و نُبی بتابد روی
چون قیامت برآید از کویشروی باشد قفا قفا رویش
ای سنایی برای دین و صلاحوز پی جُستن نجات و فلاح
همچو دریا چو نیست اینجا حُرکام پر زهر باش و دل پر دُر
زانکه در جان به واسطۀ اسبابزفتی از خاک رُست و ترّی از آب
آدمی چون غلام راتبه شدژاژِ طیان به خط کاتبه شد
گرچه جان همچو آب پاک آمدزر نگهدارتر ز خاک آمد
ورنه ارکان ز خاک پاکستیزر نگهدارتر ز خاکستی
معطیان زفت و دل زحیر زدهدایه بیمار و طفل شیر زده
هرکه در زندگی بخیل بُوَدچون بمیرد چو سگ ذلیل بُوَد
بیش از این بهر خواجه و مزدورنتوان رفت در جوال غرور
تو مشو غرّه کو سیه چردهستکان سیاهه سپید بر کردهست
اندر مذمّت مال دوست
سفله چون خواند رو به مهمانشپس چه نانش شکن چه دندانش
بر درِ کارگاه طبع لئیمنز پی ایمنی که از سرِ بیم
گرچه زنجیر حلقه نپذیردسفله را در بزن که خود میرد
برده چون طاعت و دل و دینتبادۀ تلخ و عمر شیرینت
کوی پر دزد و خانه پر ز قماشپاسبان را چه خوش بود خشخاش
طمع خلق و دلق پستی تستزورق بحر زرق هستی تست
اندر مذمّت شراب گوید
مرد دینی شراب تا چکندبط چینی سراب تا چکند
چیست حاصل سوی شراب شدناوّلش شرّ و آخرش آب شدن
کردهای تو به خاک کوی گرونرخ عمرش چو باد خویش دو جو
تو بدان آب دل مگردان خوشکو از آن آب رفت در آتش
همچو فرعون شوم گردن کشکز ره آب رفت در آتش
وآتشی کان بودت لونالونتکیه بر آب روی چون فرعون
گرچه بر روی قلزم از رشتیبر سر بحر میرود کشتی
مثل خمر خوارۀ پیوستنزد عاقل کزین میانه بجَست
هست چون حقّهباز بیآزارکرده هنگامه بر سرِ بازار
در دل از سرِّ او سروری نههرچه او داد جز غروری نه
چون کند عربده ولی شکنستور سخاوت کند دروغ زنست
مست کو را دو خوش سخن باشدنور صبح دروغزن باشد
مست چون صبح کاذبست به فعلروز و شب همچو جاذبست به فعل
حکایة و مثل
گفت بهلول را یکی داهیجبهای بُرد بخشمت خواهی
گفت خواهم دویست چوب بر اوگفت چوبت چه آرزوست بگو
گفت زیرا که در سرای غرورراحت از رنج دل نباشد دور
از پی آنکه در سرای سپنجهیچ راحت نیافت کس بیرنج
اندرین منزل فریب و غرورراحت از رنج دل نبینم دور
جبّۀ مرد زهد و سنت اوستزانکه تصحیف جبّه جنّة اوست
جبّۀ بُرد را چه خواهم کردجبّهای بخش نام او آورد
زانکه اندر سرای راحت و رنجاز پی نام خود نه از سرِ خنج
هرچه گردون به خلق بسپردستنام جمله به نزد من بردست
راز این کلبه نفس غمّازستعقل کل گنجخانۀ رازست
چه ستانی ز دست آنکس قوتکه کند درس علم مات یموت
حکایت
گفت مردی ز ابلهی رازیبا یکی بدفعال غمّازی
مرد غمّاز پیش هر اوباشراز آن مرد کرد یکسر فاش
طیره گشت ابله از چنان غمّازگفت با مرد کای بدِ بدساز
رازِ من فاش کردی ای نادانهمچو پرخاش پتک بر سندان
دل من کرد قصد پاداشنافگنم در سرای تو شیون
نوحه دانم یکی به شست درموآنِ هفتاد نیز دانم هم
ضایع این رنج را بنگذارمحق سعیت بوجه بگزارم
بیسبب مر مرا بیازردیآنچه ناکردنی بُوَد کردی
به مکافات آن شوم مشغولتا که از سر برون کنی تو فضول
رفت ناگه برو و زخمی زدمرد غمّاز گشت کارش بد
مرد غمّاز کشته شد ناگاهکار ابله ز خشم گشت تباه
پادشه مر ورا سبک بگرفتعوض وی بکشت اینت شگفت
بیسبب خیره کشته گشت دو مردزانکه ناکردنی به جهل بکرد
التمثّل فی اکل الرّبا، اَکل الرّبا کمَن یأکل ناراللظی
گفت روزی به جعفرِ صادقحیله جویی ربادهی فاسق
کز حرامی ربا چه مقصودستگفت زیرا که مانع جودست
زان رباده بتر ز میخوارستکین مروت بر آن سخا آرست
وقت را آخُرش اگر چربستبا خدای و رسول در حربست
گر دلت هست با خرد شده جفتبشنو از حق که یمحق اللّٰه گفت
اندک اندک چو جمع گشت ربیبرود جملگی بخوان ز نُبی
حرص دنیا ترا چنان کردستکه خدا را دلت بیازردست
میم دارد ترا چنان مشغولکه نترسی تو از خدای و رسول
گر صد آیت بخوانی از ترحیمباک ناید ترا که باید سیم
یوم یُحمی نخوانی از قرآنوای بر جان ابله نادان
حکایت
به گدایی بگفتم ای ناداندین به دو نان مده ز بهر دو نان
ابلهانه جواب داد از صفکز پی خرقه و جماع و علف
راست خواهی بدین تلنگ خوشماین کنم به که بار خلق کشم
زان سوی کدیه برد آز مراتا نباشد به کس نیاز مرا
وه که تا در جهان پر تشویشچند خندند ابلهان زان ریش
ای بسا ریش کاندرین خانستکه خداوند آن به قصرانست
دل ابله چو حرص برتابدبیشتر جوید آنکه کم یابد
دنیی ار دوست را غم و حزن استعاشق دشمنان خویشتن است
گر ترا مال و جاه و تمکین استحادث و وارث از پی این است
مالت آن دان که کام راند از توکانچه ماند از تو آن بماند از تو
آنچه بدهی بماند جاویدانوآنچه بنهی ورا به مال مخوان
داده ماند نهاده آنِ تو نیسترو بده مال به ز جانِ تو نیست
هرچه ماند از تو آن به نیک و به بدبخشش مرگ دان نه بخشش خود
چون عروسی است ظاهر دنییلیک باطن چو زالِ بیمعنی
دین و دنیا به جمله مخرقه دانخویشتن را ز مکر او برهان
دشمن تست دوست چون داریدیر و زودش به جای بگذاری
کارِ دنیا ترا به نار دهدمی نداده ترا خمار دهد
هرکه را هست اندُه بیشیهمره اوست کفر و درویشی
از برون مرد مرد قوت نهددام در خانه عنکبوت نهد
صوفیان در دمی دو عید کنندعنکبوتان مگس قدید کنند
ما که از دست روح قوت خوریمکی نمک سود عنکبوت خوریم
آب شورست آز و تو سفریتشنگی بیش هرچه بیش خوری
تشنگی آبِ شور ننشاندمخور آنِ کت ازو شکم راند
آبِ شورست نعمتِ دنیاچون بُوَد آب شور و استسقا
رخ بدین آر و بس کن از دینارزانکه دینار هست فردا نار
هرکه انبارنه چو مور بُوَدنه همانا ز عار عور بُوَد
مور باشد مدام در تگ و پویبیم و رنج و الم ز دنیا جوی
مور باشد همیشه در تک و تازمرد باشد چو باز در پرواز
مور حرص از درون سینه برآرچونکه آن مور زود گردد مار
آز دارد بر آستانۀ خویشصدهزاران توانگر درویش
باز دارد قناعت اندر جایصدهزاران گدای بارخدای
هرکه او قانعست بار خداستوآنکه او طامعست دانکه گداست
آز را صورت از سرور بُوَدلیک سیرت همه غرور بُوَد
از برونش به سحر زیبی دانوز درون مایۀ فریبی دان
مرد درویش خود زبون آمدبر خدای غنی برون آمد
مرد درویش را خدای عزیزاندرین لافگاه بیتمییز
به غنی از برای آن ناراستکز غنی کبر و کینه و شر خاست
به غنا زانش حق نیارایدکز غنا کبر و ابلهی زاید
کی غنی با فقیر در سازدکو به دنیی و این به دین نازد
از پی میل دل به دیدۀ سَرهیچ در مالِ ناکسان منگر
هرکه مال کسان به چشم آردبا خدایش هوا به خشم آرد
داد پیغام حق به پیغمبرکه به دنیا و اهل او منگر
دیدت از نقش دشمنان پالایچشمت از روی دوستان آرای
تا بُوَد روی بوذر و سلمانچکنی نقش این و طلعت آن
پس چو دنیات سوی خویش بردکی پیامبر به سوی تو نگرد
چون پیامبر به دیدۀ نبویننگرد سوی تو تو بر چه بوی
اندر نقص دنیا گوید
دنیی ارچه ز حرص دلبر تستدست زی او مبر که مادرِِ تست
گر نهای گبر پس به خوش سخنیشمادرِ تست چون کنی به زنیش
همچو قرعه برای فالش دارگه بیندازش و گهی بردار
گرچه گزدم ز نیش بگزایددارویی را همت به کار آید
مار اگرچه به خاصیت بدخوستپاسبانِ درخت صندل اوست
چون ز بانگ سگان شوی دلتنگسنگ برگیر و ده سگان را سنگ
وآن سگی را که کرد پای افگارنان بیسوزنش مده زنهار
مورکی را اگر بیازاریچیره گردی به ظلم و خونخواری
از پی رستن از سرای خسانحیله کن لیک بد به کس مرسان
با خسان خود نشست و خاست مکنقطع کردن ز خس رواست مکن
پس اگر ناگهی درافتادیسازگاری بهست و دل شادی
باش بر دست راست همچو بهشتدوزخ از دست چپ شناس و کنشت
باز بر دست راست رَو چونانبافر و دست دست دستان مان
راست بر دست راست رَو رستیورنه کج رَو چو عهد بشکستی
من ندیدم سلامتی ز خسانگر تو دیدی سلام من برسان
چون ترا گشت نوش وحدت بیشبده آن نوش را به حدّت نیش
اندر ترک دنیا و ریاضت نفس گوید
ای بلندان به عقل و جان شریفمکنید آن بلندی را تصحیف
در کفایت بلند رای شدیدآن بلندی چرا پلید کنید
خویشتن را ندیدهاید همهآدم نورسیدهاید همه
همه را در ولایت یزدانراستی قالبست و معنی جان
زین زمین جز کسان آدم رانردبان نیست بام عالم را
مایۀ کفر و پایۀ دین استنردبان پایۀ خرد این است
این هم از فعل تست کاندر تاباز سرِ آب رفتهای به سراب
سرِ آبت سراب شد چکنیعقل و دینت خراب شد چکنی
میوۀ این و آن مچین پیوستچون درختان میوهدارت هست
نور خواهی به دست موسیواردست در گرد جَیْب خویش برآر
راه مدین نرفته پیش شُعَیبچند گردی به گرد پردۀ غیب
تا بُده ساعتی شبانِ رمهچون برآری عصا به روی همه
دل بدان نه که باشد از خانهپشک تو به ز مشت بیگانه
همه نعمت ترا شده حاصلتو ز اسباب و خان و مان غافل
خوانت از هرچه نعمت است پُرستلیک در دست موش سفره بُرست
نبود چون تو ابله هیچ بخیلکاب لیسی همی تو بر لب نیل
زهد اصلی رساندت در وصلزاهد مشتری ندارد اصل
هرچه از سعی طبعی و فلکیستنیست ملک تو ملکت ملکیست
چرخ را فرش او نوردیدستهمچنو کارهاش گردیدست
هیزم بیهده مخواه از کسآتش دل بس است با همه خس
دارد از بهر پختگی درویشهیزم خشک ز آتشِ دل خویش
آتش جان تو بدست صوابشستهاند اختران به هفتاد آب
جنبش جبر خلق عالم راستجنبش اختیار آدم راست
اندر بیان نسب آدمی
من عرف نفسه فقد عرف ربه
تو به قوت خلیفهای به گهرقوّت خویش را به فعل آور
آدمی را میان عقل و هوااختیارست شرح کرّمنا
آدمی را مدار خوار که غیبجوهری شد میان رشتۀ عیب
از عبیدان ورای پرده چرااختیار اختیار کرده ترا
تا تو از راه خشم و قلّاشییا ددی یا بهیمهای باشی
در حرص و شهوت و خشم گوید
بر سه نوع از ستور و دیو و ددستسر و گردن یکی دو پا و دو دست
سگ و اسبست با تو در مسکنآن گزندهست و این دگر توسن
آن مروّض کن این مُعلّم کنپس درآی و حدیث آدم کن
عمر دادی به مکر و شهوت و زورچه تو مردم چه دیو و دد چه ستور
با همه حسرت و فغان و غریوپای عقلت ببستهاند سه دیو
با سه دیو ار ز آدمی یک دمتو همان کن که دیو با آدم
آنکه بیرنگ زد ترا نیرنگدر تو بنهاد حرص و شهوت و جنگ
داعی خیر و شر درون تواندهر دو در نیک و بد زبون تواند
در ره خُلق خوب و سیرت زشتهفت دوزخ تویی و هشت بهشت
همه مقصود آفرینش کونتویی ای غافل از معونت و عون
وز درون تو هست از پی دینصدهزار آسمان فزون و زمین
جز بهی جانت را بها ندهدجز بدی تنت را ندا ندهد
خشم و شهوت به هرکجا خردستسبب نفع نیک و دفع بدست
شهوت اسبست و خشم سگ در تنمعتدل دار هر دو را در فن
مه بیفزای هردو را مه بکاهدار بر حدِّ اعتدال نگاه
زانکه داند کسی که رایض خوستکانچه در سگ نکو در اسب نکوست
از پی نفع و دفع و قوّت و جاهبا تو شخم است و آرزو همراه
آنکه را خشم و آرزو نبوددر کیاست چنان نکو نبود
نرود جز که ابله و بدخویدر سفر بیسلاح و بینیروی
آدمی شد به میز عقل عزیزنبود پای میز را تمییز
عقل و جان تو کدخدای تواندچار طبع تو چارپای تواند
کدخدا را چو نیست یک مرکوبگرچه رادست باشد او معیوب
چارپا را اگر نکو داریعقبات مهیب بگذاری
ور نداری نکو، فتاده شویزود زود از دو خر پیاده شوی
پس تو مانند کدخدای مخسبخیره بر پشت چارپای مخسب
چون تو با آفتاب و مه خویشیسایه بر تو چرا کند پیشی
ور ترا هست ماه یاری دهتوزی از ماه دور داری به
در معنی آنکه عاقلان بیغم نباشند
معرفت را شرفت پناهِ شماستمغفرت را علف گناه شماست
آدمی بهر بیغمی را نیستپای در گِل جز آدمی را نیست
همه مقصود آفرینش اوستاهل تکلیف و عقل و بینش اوست
عرش و فرش و زمان برای ویستوین تبه خاکدان نه جای ویست
او در این خاک توده بیگانه استزانکه با عقل یار و همخانه است
خنده و گریه آدمی داندزانکه او رنج و بیغمی داند
شادی از اهل عقل بیگانه استآدمی را خود اندُه از خانه است
غم در آنست کز تن آسانیبیغمی را تو غم هی خوانی
غم ترا میخورد ز بیخطریتو چنان کس نهای که غم نخوری
چون ترا خورد و گشت فربه غمغم تو شد فزون و مردی کم
علف غم تویی در این عالمچون تو رفتی علف نیابد غم
در متابعت نفس و هواناکردن گوید
ای همه ساله هم به مایۀ دیوبوده از بهر طبع دایۀ دیو
ایزدت خواجۀ خرد کردهپس تو خود را غلام دد کرده
آنکه زو عقل کل بود کالیوچه کند نقش نفس و مایۀ دیو
با دد و دیو عقل نامیزدکز دد و دیو عقل بگریزد
شو بپرداز خانه از خایندر ببند و ز دزد باش ایمن
از درِ بسته دیو بگریزدعقل خود با بهیمه نامیزد
نفس حسیت پنج در داردروح عقلی یکی گذر دارد
خانۀ پنج در منافق راستخانۀ یک دری موافق راست
پنج حس پنج روزه دام تواندعقل و جان تا ابد غلام تواند
در رنج و زیان جان از تن
فاقه منمای بیش از این جان راخوب دار این دو روزه مهمان را
عیسی جانت گرسنهست چو زاغخر او میکند ز کنجد کاغ
جانت لاغر ز گفت بیمعنیتنت فربه ز کرد با دعوی
چون جرس پر خروش و معنی نهچون دهل بانگ سخت و دعوی نه
تن ز جان یافت رنگ و بوی و خطرتن بیجان چو نی بود بیبر
مردم از نور جان شود جاویدگل شود زر ز تابش خورشید
جسم بیجان بسان خاک انگارورچه عالیست چون مغاک انگار
بیروانی شریف و جانی پاکچه بُوَد جسم جز که مشتی خاک
خاک را مرتبت ز روح بودورنه بیروح خاک نوح بود
خوانِ جان ذُروۀ فلک باشدمگس خوان او ملک باشد
جان تن هست و جان دین هر دوزنده این از هوا و آن از هو
غذی جان تن ز جنبش بادغذی جان دین ز دانش و داد
جان پاکان غذای پاک خوردمار باشد که باد و خاک خورد
آب جسم تو باد و خاک دهدآب جان تو دین پاک دهد
جان نادان ز تن غذا سازدچون نیابد غذی بنگدازد
جان ز دین گشته فربه و باقیعقل و دین تا شده است چون ساقی
حدثان را چکار با قِدم استتارک او فروتر از قَدم است
حدثان خود پریر پیدا شدتا قِدم عقل مست و شیدا شد
جان ز ترکیب داد و دانش خاستهرکجا این دو هست جان آنجاست
هرچه آن باعث عبث باشدنز قِدم دان که از حدث باشد
در معنی آن گوید که آنچه خاکی است به خاک باز شود
تنت از چرخ و طبع دارد سازاین و آن ساز خویش خواهد باز
جان حق داد جاودان ماندزانکه حق داده باز نستاند
معرفت در دلت نهادۀ اوستباز کی گیرد آنچه دادۀ اوست
کانکه او خود سرشت خاک نکردوانکه او خود نگاشت پاک نکرد
زانکه حکمت بد اقتضا نکندهرچه حکمت کند هبا نکند
اندر صفت نفس بهیمی و انواع شهوات
سبب خشم و شهوت از لقمهستآفت ذهن و فطنت از لقمهست
مرد شهوتپرست را در خیمبتر از بتپرست خواند حکیم
بندۀ بطن و لذّت و شهواتبتر از بندۀ عزی و منات
کین ز خوف از بدی نسازد سازو آن ز شهوت به بد گراید باز
خشم و شهوت خصال حیوانستعلم و حکمت کمال انسانست
تو به گوهر خلیفهای ز خدایبر خری و سگی فرود میای
تا تو از خشم و آرزو مستیبه خدای ار تو آدمی هستی
کردهای با دل و جگر درهمخشم ابلیس و شهوت آدم
زین دو قوّت به گاه کام و نبردبه سباع و بهیمه ماند مرد
عفّت و حلم آلت خردندشهوت و خشم آفت خردند
نوم و یَقظت که دید در یک مردزانکه اضداد جمع نتوان کرد
یا بُوَد خفته یا بُوَد بیدارهر دو در یک سویعه چشم مدار
سر به حکم خدای خویش درآرتا مگر آدمی شوی یک بار
ای ز شهوت طغار آلودهزیردست چهار زن بوده
خشم و شهوت به زیر پای درآرآرزو را در آرزو بگذار
ای مقیم از دو دیو دیوانهشهوت حیز و خشم مردانه
همچو ارّۀ دو سر دو ناخوش خویآنت زین سو کشد و این زان سوی
این کند لطف لیک با تلبیسوآن کند کبر لیک چون ابلیس
پسر خواجۀ همه حیوانزشت باشد غلام جامه و نان
چون ترا نیست بر خوای وثوقنیست جانت به رزق او مرزوق
مر ترا این نیاز نیست کنددل و جان تو آز نیست کند
غافل از کردگار و از کارشکردهای اختیار آزارش
آنچه گفته مکن بکرده همهوآنچه گفته مخور بخورده همه
ناشنیده ز منهی گردونآیتِ الرّجال قوّامون
مرد خوی بدِ زنان چه کندپنبه و دوک و دوکدان چکند
اندر حشر و نشر
الناس کما یعیشون یموتون و کما یموتون یحشرون
تا تو زین منزل آدمی نرویدان که اندر گو سقر گروی
باش تا خلق را برانگیزندتا کیند از درون چنان خیزند
گرچه اینجا قباد و پرویزیچون عوانی ز گل سگی خیزی
ورچه اینجا امیری از زر و زوربا تکبّر ز خاک خیزی مور
ور چه اینجا ز عزّ شهنشاهییابی از ظلم دست کوتاهی
ور فقیهی ولیک شورانگیزدیو خیزی به روز رستاخیز
ور بوی زهدورز لیکن خرهیزمِ دوزخی ولیکن تر
وی بوی قاضی و ستمکارهروز محشر شوی تو بیچاره
ور بوی عالم و نه عامل تودو زبانی بوی نه کامل تو
چون تو با سیرت بدی ریزیدانکه با صورت ددی خیزی
بد و نیک تو بر تو باشد بهوز بد و نیک تو کسی را چه
معنی از خانه چون به کوی آیدنقش دلها به سوی روی آید
کند از بهر جلوه مبدع چونقوّت اندرون و فعل برون
نیکی افزود آبِ بازپساناز بدی خاک بر سر مگسان
گر تو نیکی مرا چه فایده زانور بدم من ترا از آن چه زیان
آن قدر بس ترا در این کلبههوس موش و دانش گربه
فی التّمثّل
در طمع زین سگان مزبله پویای کم از گربه دست و روی بشوی
گربه هم روی شوی و هم دزدستلاجرم زان سرای بیمزدست
موش را موی هست چون سنجابلیک پاکی نیاید از دریاب
نپذیرد دباغت ار چه نکوستنشود پاک همچو دیگر پوست
نای و چنگی که گربکان دارندموش را خود به رقص نگذارند
بیرسن دزد خانهکن باشدمور هم دزد و هم رسن باشد
تا تن تست چون دلِ کفتارلت و لوتش یکیست در گفتار
مانده در پیش این و آن به فسوسخایه کن نه و خانه کن چو خروس
چون به شهر آن کسان که خرسندندکمر از بهر خواجگی بندند
تو نصیحت مدار خوار که غمرکرد ضایع به طمع عمّان عمر
هان قناعت گزین که طامع دوندر دو گیتی است با عذاب الهون
طالع آنکه دین به حرص فروختدر و بالش به احتراق بسوخت
دست بردی نیافت از پی بندپای حرص تو از قناعت بند
گر بهی خود روانت نهراسدور بدی زاهدت بنشناسد
ذکر اظهار حال آن سرای
فی یومالقیامة فلا انساب بینهم یومئذ ولایتسائلون
روز دین دستِ دست رس نبودنسب کس شفیع کس نبود
نقد تو چون ترا برانگیزدهمه در گردن تو آویزد
بوته خود گویدت چو پالودیکه زری یا مس زراندودی
گر بدی آتشت بپالایدور بدی صافی از تو آساید
چون رسیدی به آتش موعودخود بگوید که چندنی یا عود
فی ذکر انساب البشر من ارکان البشر
آدمی گرچه بر زمانه مهستز آدمی خام دیو پخته بهست
نیست خامی مگر کم اندر کمچون ره رومیان خم اندر خم
کآدمیزاده تا نشد مردمگه پری گه ددست گه گزدم
در زمانه ز هرچه جانورستتا نشد پخته آدمی بترست
در انسانی و حیوانی گوید
هست ترکیب نفسِ انسانینفسی و عقلی و هیولانی
از دل و جان و نیروی فایتحدِّ او حیّ ناطق مایت
گِل و دل دان سرشتۀ آدماین برآن آن برین شده درهم
هرچه جز مردمند یک رنگندیا همه صلح یا همه جنگند
روح انسان عجایبیست عظیمآدم از روح یافت این تعظیم
بلعجب روح روح انسانیستکه در این دیوخانه زندانیست
گاه با امر سوی حق یازدگاه با خلق خالکی بازد
فلکی زیر دست او پیوستاو خود از دست خویش هفت بدست
پایی اندر تن و یکی در جانمتحیّر بمانده چون مرجان
گِل و دل آدمی چو نخچیر استهم زبونست و هم زبونگیرست
گاه عاجز ضعیف تن ز تبیگاه همچون سبع پر از شغبی
تن ضعیف و قوی دل آدمی استآفریده تن از گِل آدمی است
لیک دارد میان گِل گوهرنیست از خلق مر ورا همسر
اعتقاد ترا به خیر و به شرجز قیامت مباد قیمت گر
نیست از بهر طامع و خایفهیچ قیمت گری چنو منصف
نفخۀ صور سورِ مردانستهرکه زان سور خورد مرد آنست
راز اگر چون زمین نگهداریآسمانوار بهره برداری
روی دل را خرد روان آمدبهرۀ چار طبع جان آمد
روح چون رفت خانه پاک بماندکالبد در مغاک خاک بماند
هرکه زین جرعه طافح و ثملستعقل او شب چراغ روز دلست
در شبِ وصل پردهگر باشدراز در روز پردهدر باشد
روز باشد قوی دل و غمّازبا ضعیفان به شب به آید راز
زانکه مقلوب روز زور بودمرغ عیسی به روز کور بود
حکایت در این معنی
پیش از آدم ز دست کوتاهیدوستی داشت مرغ با ماهی
هریکی در مقام خود ساکنآن ز فخ فارغ این ز شست ایمن
آدمی در زمین چو بپراکندماهی از مهر مرغ دل برکند
گفت بدرود باش و رو بفراززانکه من زیرِ آب رفتم باز
که به عالم نهاد نسلی رهکز سرِ حیلت وز شرّ و شره
هم مرا زیر آب نگذارندهم ترا از هوا به پست آرند
همه را جمله نیست گردانندبر سباع و ددان شهی رانند
کادمی را به وهم دوراندیشجِرمش از ما کمست و جُرمش بیش
حالشان از برای حیلۀ ماستعقلشان از پی عقیلۀ ماست
کز دنائت ز راه آهن و نیگردد انبار حق بادنی شیء
آدمیزاده نازنین باشدقهر و لطفش برای این باشد
گه به بانگی ضعیف کام شودگه به دانگی خدای نام شود
به خسی سخت سر شود به مجازبه غمی سست پای گردد باز
گاه تن برگذارد از کیوانگاه گردد ز خارکی حیران
سابقت زو نهفته در اوّلخاتمت زو به مُهر حکم ازل
گاه ایوان برد به چرخ چهارگاه گردد ز نیم کرم افگار
گاه مسند نهد برِ فَرقدوز حریر و قصب کند مرقد
گاه گردد به خون و خاک دفینبستر از خاک وز خسک بالین
سابقت زو نهفته در راندنخاتمت زو به مهر در خواندن
آنکه ماندست سهمش از تقدیروانکه رفتست بیمش از تیسیر
این همه چیست صنعت تقدیروان همه چیست حاصل تیسیر
اندر آنکه آدمی پس از اشیاء و جهات پیدا آمد
از هوا و ز طبع در انساندعوت عقل پستر از همه دان
گر پس از جسم و جان درآید دیندر مراتب عجب چه داری این
دختر طفل را پی پیونداولش لعبتست و پس فرزند
نه درآید به وقت جنبش گُلگربه در بانگ وانگهی بلبل
داند آنکش دلی خردمندستکه از این بانگ تا بدان چندست
فرق دانند مردمِ هشیاربانگ خر ز ارغنون و موسیقار
اندر بیان ظلومی و جهولی انسان
کما قالاللّٰه تعالی: وحملها الانسان انّه کان ظلوما جهولا
هیچ بدنامی آدمی را پیشاز ظلومی و از جهولی خویش
چه حدیثست هرچه پیش آیدهمه از ظلم و جهل خویش آید
حق پسندست عالم و عادلبندهگه ظالمست و گه جاهل
آدمی با گنه شکستهترستپای طاوس چشم زخم پرست
کانکه گوید منم شده معصوماوست بر نفس خویشتن میشوم
کانکه خود را شکسته دل بیندخویشتن را به دل خجل بیند
اوست شایستۀ خدای کریمایمن است از عذاب نار جحیم
گفت داود را خدای جهانکه منم یاور شکسته دلان
جان پاکان خزانۀ فلکستجسم نیکان نشیمن ملکست
جسم تو گرچه ناپسندیده استشوخ چشمست لیک خوش دیده است
آدمی سر به سر همه آهوستظن چنان آیدش که بس نیکوست
عیب دارد دو صد هزاران بیشهنرش آنکه از بهایم پیش
گر بود زینتش ز عقل و ادبورنه هم با بهایم است نسب
فی مذمّة الدنیا واهانته و ترکه، من ترح فرح
مرد کو عاشق دوگانه بُوَدمرگ با وی درون خانه بُوَد
پشه باشد به وقت جنگ ذلیلباشه باشد به وقت خوردن پیل
چون شترمرغ نه چو مردم حُربار را مرغ و خایه را اشتر
مرد پر دل ز حیز نهراسدسست را اسب نیک بشناسد
کار دل جنگ و کار جان حذرستکار شه زور و کار زن سمرست
هرکه در پیش خصم ملک و خرددل ز خود برد جان ازو نبرد
سر و پا ار ز بیم برگرددزود چون لاله سرخسر گردد
مرد مردانه کم ضرر باشددود تیره ز چوب تر باشد
مرد بد دل خیانت اندیشدراز خود پیش خلق بپریشد
مردکی را که جان عزیز بُوَدیک زبان فصیح تیز بُوَد
تیز را باز دار در دهلیززانکه غمّاز روده باشد تیز
سُکر داری شکَر خور از پی نیصبر داری صبر خور از پی قی
حکایت و مثل
فی لذّة الدنیا مع شدّة العقبی
آن بنشنیدهای که در راهیآن مخنّث چه گفت با داهی
که همی شد پی گشادِ گرهبهر بیبی به سوی زاهد ده
تا برو میوه سست شاخ شودراه زادن برو فراخ شود
چون مخنّث بدید هندو رازور بپرسید و او بگفت او را
گفت بگذار ترّهات خسانشو به بیبی سلام من برسان
پس به بیبی بگوی کز ره دردبا چنین کون هلیله نتوان خورد
چون چشیدی حلاوت گادنبکش اکنون مشقّت زادن
تو ندانستهای که خوردن کبرننگ و نامی ندارد اندر زیر
سگ اگر جلد بودی و فربهبیشکاری نگرددی در دِه
غافلند از نهادِ خود مردمهیچ ندهند دادِ خود مردم
اندر مذمّت بددلی و بددل
مثلست این که در عذابکدهحد زده به بُوَد که بیم زده
مرد را بیمِ جان ز زخم بتروز دگر زخم تیر و تیغ و تبر
مرد را ار اجل کند تاسهمرگ با بددلست هم کاسه
چون به حکم اجل نگرویدنددرزخِ نقد بددلان دیدند
اندر آن صف که زور دارد سودمرد را مرغ دل نباید بود
غم ناآمده خورَد بددلزان بجز غم نیایدش حاصل
لقمه با بیم دل زند آهوزان ندارد نه دنبه نه پهلو
مرد کو روز رزم بیمایهستدامن خیمه بهترین دایهست
هر جوان را که شد به جنگ فرازبهترین عدّتیست عمر دراز
مرد بیدست و پای جوشندارهمچو ماهی بُوَد به خشک و به غار
تیغ با مرد مایه و برگستدل دهرای سایۀ مرگست
هرکه در جنگ بد دل و غمرستسپر و جوشنش دوم عمرست
درقه جز باجبان مسلّم نیستتیغ را جز شجاع محرم نیست
تیغ در خورد مرد مردانه استوز جبان تیغِ تیز بیگانه است
مرد را آهنین زره گره استاجل نامده قوی زره است
حکایت در شجاعت و غیرت
از زره بود پشتِ حیدر فردکرد خصمش سؤال گفتا مرد
تا بُوَد روی به زره باشدچون دهد پشت کشته به باشد
آب باشد نه مرد چون پولادکوه زرهپوش گردد از هر باد
مرد مردانه همچو کُه باشدکه ازو بادها ستُه باشد
تا تفِ دل ز کینه نفروزدکی تن از دل شجاعت آموزد
حکایت در این معنی
نه بپرسید از جحی حیزیکز علیّ و عُمر بگو چیزی
گفت با وی جحی که اندُه چاشتدر دلم مهر و بغض کس نگذاشت
شره لقمه آن چنانم کردکز تعصّب شدم به یک ره فرد
مر مرا کار خورد و خفت آمدبا دلم اکل و شرب جفت آمد
هرکه او بیش خورد بیش ریدنه چو لقمان ز لقمه بیش زید
مرد با مال بییقین باشدسیر خورده گرسنه دین باشد
اندر نکوهش شکم خواری و بسیار خوردن
اوّلین بند در رهِ آدمبود نای گلو و طبل شکم
مهترین بند هست نای گلوکُندت طبلِ بطن شش پهلو
طبل و نایست اصل فتنه و شرهردو بگذار خور و خود بگذر
هرکش امروز قبله مطبخ شددانکه فرداش جای دوزخ شد
کادمی را درین کهن برزخهم ز مطبخ دریست در دوزخ
گر همی نام معده خم نکنیکم طرق تا طریق گم نکنی
شره جانور چو کار آمدتا نیاید مراد نار آمد
چون سگ و گربه آب شرم بردتا ز خلق آب و نان گرم برد
کم خورش تخم شر و بطنت نیستهرکجا بطنت است فطنت نیست
کم خورش مرد کردنی باشدمرگ دونان ز خوردنی باشد
بهر کم خوردنست و بیآبیذهن هندو و نطق اعرابی
این بُوَد زیرک آن نباشد غمراین نه بیمار و آن نه کوته عمر
چون خوری بیش پیل باشی توکم خوری جبرئیل باشی تو
کم خوری ذهن و فطنت و تمییزپرخوری تخم خواب و آلت تیز
خفّت زادِ راهب اندر دَیْرداردش در صفای خاطر خیر
هرکه بسیار خوار باشد اودانکه بسیار خوار باشد او
باز هر عاقلی که کم خوارستبحقیقت بدان که کم خوارست
منتجب کی شود به علم قریبجز به بطن خفیف و قلب رقیب
فخ شده شهوت و دل تو بر اوخانه پر دزد و کور مانده در او
خور اندک فزون کند حلمتخورِ بسیار کم کند علمت
غذی عقل عالمان حلمستجامۀ جان زیرکان علمست
هرکرا علم و حلم نبود یارمر ورا در جهان به مرد مدار
که نبافند خود خردمندانجامۀ تن ز رشتۀ دندان
گوشت بر گاوِ ورزه نیکوترزینت مرد دانشست و هنر
باش کم خوار تا بمانی دیرکه اجل گرسنه است و قوتش سیر
باش کم خوار تا شوی با برگبگرفتی شکم ببینی مرگ
اصل دانش بود ز کم خوردنمرد پرخوار اصل آزردن
جانت از لقمهای گِرد راحتچون دو لقمه خوری بُوَد آفت
خورده بسیار مردم کم دانبه یکی قی بمرده چون حمدان
گنده گردد سرای و خانه ازومعده کون گردد و بهانه ازو
گر نبایدت چهره چون گل زردگرد افراط اکل بیش مگرد
گر بخوردن شوی ز روح بعیدکُشتۀ دوزخی بوی نه شهید
روی بسیارخوار بینورستکر گلوبنده خواجگی دورست
مکن از دود شمع بیخردانکاسۀ سر بسان سوخته دان
آب و نان خواستن ز سفلۀ زشتچون دمیده بُوَد به خاک انگِشت
لقمهای گر کنی ز خوردن بیشهیضه آرد کلید گلخن پیش
هاضمه چون بدو نپردازداز گلو گلخنی دگر سازد
باده چون باد در جهان افگندهیضه بیکار بر دهان افگند
مرد و زن را که حرص و کون و گلوستنامشان کدخدا و کدبانوست
صحّت تن بودت در پرهیزاز سرِ امتلا سبک برخیز
همچو ماه دو پیکر از تک و پویدربهدر هر دوان و رویبهروی
التمثّل فی ترک الدّنیا و قصّة روحاللّٰه و تجریده
روح را چون ببرد روح امینچرخِ چارم فزود ازو تزیین
داد مر جبرئیل را فرمانخالق و کردگار هر دو جهان
که بجویید مر ورا همه جایتا چه دارد ز نعمت دنیای
چون بجُستند سوزنی دیدندبر زِه دلق او بپرسیدند
کز پی چیست با تو این سوزنگفت کز بهر ستر عورت من
که به خُلقان ز زینت خَلقانقانعم ورچه نیستم خاقان
تا بُوَد زنده ژنده پیراهنهست محتاج رشته و سوزن
جمله گفتند خالق ماییبر همه حالها تو دانایی
بر زِه دلق سوزنی است ورانیست زین بیش چیزی از دنیا
ندی آمد بدو ز ربّ رئوفکه کنیدش در آن مکان موقوف
بوی دنیی همی دمَد زین تنچرخ چارم بُوَد ورا مسکن
گرنه این سوزنش بُدی همراهبرسیدی به زیر عرش اِله
سوزنی روح را چو مانع گشتبه مکانی شریف قانع گشت
باز ماند از مکان قرب و جلالسوزنی گشت روح را به وبال
ای جوانمرد پند من بپذیردل ز دنیا و زینتش برگیر
تا مرّفه بدان سرای رسیبه سرور و عز و بهای رسی
ورنه با خاک راه گردی راستراه عقبی ز راه هزل جداست
زهر قاتل شناس دنیی رارَو تو پازهر ساز عقبی را
زانکه دنییپرست بر خیرههست چون بتپرست دل تیره
حکایت روحاللّٰه علیهالسّلام و ترک دنیا و مکالمۀ او با ابلیس
در اثر خواندهام که روحاللّٰهشد به صحرا برون شبی ناگاه
ساعتی چون برفت خواب گرفتبه سوی خوابگه شتاب گرفت
سنگی افگنده دید بالش سوختخواب را جفت گشت و بیش نتاخت
ساعتی خفت و زود شد بیداردید ابلیس را در آن هنجار
گفت ای رانده ای سگ ملعونبه چه کار آمدی برم به فسون
جایگاهی که عصمت عیسی استمر ترا کی در آن مکان مأوی است
گفت بر من تو زحمت آوردیدر سرایم تصرّفی کردی
با من آخر تکلّف از چه کنیدر سرایم تصرّف از چه کنی
ملک دنیا همه سرای منستجای تو نیست ملک و جای منست
ملک من به غصب چون گیریتو به عصمت مرا زبونگیری
گفت بر تو چه زحمت آوردمقصد ملکت بگو که کی کردم
گفت کین سنگ را که بالش تستنه ز دنیاست چون گرفتی سست
عیسی آن سنگ را سبک انداختشخص ابلیس زان سبب بگداخت
گفت خود رستی و مرا راندیهر دوان را ز بند برهاندی
با تو زین پس مرا نباشد کارملکت من تو رَو به من بگذار
تا چنین طالبی تو دنیی راکی توانی بدید عقبی را
رَو ز دنیا طمع ببر یکسرگهرو زرّ او تو خاک شمر
خاک بر سر هر آنکه دنیا خواستمرد دنیاپرست باد هواست
هست بسیار خوار همچون گاومعده چون آسیا گلو چون ناو
گردد از رای ناصواب و سخیفخیره بسیار خوار گرد کنیف
نه فلک را فروختی به دو نانلقمه ده سیر کم مزن بر خوان
تا ترا روزگار چون گویدلقمه در معدهات برآشوبد
روزگار تو از پی پنداشتشادی شام برد و اندُه چاشت
زان همی رایگان بمیری توکز پی لقمه در زحیری تو
هرکه چون عیسی از شره بجهداز غم باد و بود خود برهد
همنشین زمرۀ ملک بیندبام خود پنجمین فلک بیند
اندرین حال پند من بپذیرتاج و تخت عدو ز ره برگیر
عدوی تست دنیی ملعونعقل خود را ز دام کن بیرون
با که گویم که غافلند از کاراین شیاطین به فعل و مردم سار
چند گویم که نیست یاری نیکدر تو مسموع نیست قول ولیک
فی ذمِ حبّ الدّنیا و منع شرب الخمر
می همی خور کنون به بوی بهارباش تا بردمد ز گور تو خار
ای چو فرعون شوم گردنکشاز ره آب رفته در آتش
چکنی در میان رنج خمارکار آبی که آتش آرد بار
زان چنان خون که از لگد ریزندپس ز تابوت خم برانگیزند
نه که زنده شوی گزنده شویاز لگد مردهای چه زنده شوی
چون چو شیران به کرد خود نچریهمچو روباه خون رز چه خوری
عشق بیرون برد ترا ز خودیبیخودی را بدان ز بیخردی
با خرد میل سوی مُل چکنیسپر خار برگ گل چکنی
آنکه دارد خرد نخواهد مُلوانکه باشد حزین نبوید گُل
از پی هوش برمگردان میلخاصه مستی و خانه بر ره سیل
چون براتی ندارد اندر رهلاشه خر را به دست دزد مده
به بُوَد خواجه را در این بازاروندرین گلشن و درین گلزار
کیسه خالی و شهر پر ماتمشرع خصم و ندیم نامحرم
کوی پر دزد و زو بعست و پریتو همی کوک و کو کنار خوری
حزم خود کن که دزدت از خانه استخازنت خاینست و بیگانه است
تا کی از خویشتن کمی بودندلت نگرفت ز آدمی بودن
اندرین سور پر ز شور و شغبدل پر از غم نشین و مُهر به لب
باده خوردی ولیک باهی نهدوغ خوردی ولیک با کینه
چون شدی مست هستی ای سادهخیک باده چو خاک افتاده
چکنی باده کاندرین فرسنگبار شیشه است و ره یخ و خر لنگ
خرِ لنگ ضعیف و بار گرانمنزلت سنگلاخ و تو حیران
راه تاری چراغ بیروغنباد صرصر تو بادخانه شکن
سر بیمغز و پای محکم نیمال همدست و یار محرم نی
خوابگه ساخته ز شاخ درختتا نهاده قدم به جایی سخت
تا ترا اندرین سفر ز گزافباشد اندر خیال خانۀ لاف
شب سر خواب و روز عزم شرابچه کند جز که دین و ملک خراب
تو به می شاد و آدم اندر بنداینت بد مهر و ناخلف فرزند
گرچه شادی نمای اوّل اوستکیسۀ گم شده معوّل اوست
کو بدین خاکدان و ویران دِهکیسه لاغر کنست و تن فربه
داند آن کو گشاده رگ باشدکه میان بسته تیزتگ باشد
مرد فربه چو پنج گام برفتهفت عضوش ز چار طبع نهفت
تو به چُستی حساب از او برگیرچون بپوشند جامۀ شبگیر
که گریبان چو دامن و تیریزعطسه و خوی گرفت و سرفه و تیز
او سرت را گرفته زیر دو پایتو ز جان ساخته تنش را جای
تو بدو دین و بخردی دادهاو به تو دیوی و ددی داده
تو ازو آن خوری که پستی تستو او ز تو آن بَرد که هستی تست
عمر دادی به باد از پی میغافلی زین شمار عزّ علی
به نشاط و سماع مشغولیوز سرای بقا تو معزولی
فارغ از مرگ و ایمن از گوریمن چه گویم ترا به دل کوری
چنگ در دنیی زبون زدهایدل پاکیزه را به خون زدهای
حبهای نزد تست کوه اُحدسیم باید که باشدت لابد
ور نباشد خدا و دین باشددیو دنیی چنینت فرماید
هیچ خصمت بتر ز دنیا نیستبا که گویم که چشم بینا نیست
گل به نزد تو زان فراز آمدکه گلو را به گل نیاز آمد
اندر مذمّت افعال زشت که از خویهای بهیمی است
ذکر المثالب للتوقّی لا للقبول والتلقی
آز را از درون خود پیوستخاک بر سر بمان و باد به دست
آز را مار دان که در عالمنشود جز به خاک سیر شکم
صورت طمع کآفت بشرستکپی سگ دمست و گربه سرست
صورت بخل آنکه زر دارستکون پر هار و تیز ناهارست
ظلم را چون سگان و دیو انگارنجس و آبریز و آتشخوار
خشم در زیر خامۀ نقاشسگ لاشه است و دیو آتش پاش
صورت آرزو چو طاوسستبال مسعود و پای منحوسست
هست نقش حسد سوی احرارگرگ یوسف درو فریشته خوار
هست شکل ریا چو صورت شمعتبش او را و تابش اندر جمع
هست در چشم کبر نقش و حشمشکل کنّاس واکمه و ابکم
نقش اعجاب هست در سینهقبّۀ شش جهت در آیینه
همه در نفس ناسپاس تواندهمه در پردۀ حواس تواند
باش تا روی بند بگشایندباش تا با تو در حدیث آیند
تا کیان را گرفتهای در برتا کیان را نشاندهای بر در
تا بمیری نکشته ایشان راکم کنی مُلک و ملک خویشان را
چون روی در جهان پایندهبا تو آیند جملگی زنده
از پی پنج روزه راهگذارآب روی حیات خویش مبر
شیر مردان که رخ به خاک آرندبه رهآورد جان پاک آرند
تو ره آورد چون بخواهی مرددد و دیو و ستور خواهی برد
آز و کبرست و بخل و حقد و حسدشهوت و خشمت از درون جسد
هفت در دوزخند در پردهعاقلان نامشان چنین کرده
مرد کز هفت این سرای نجَستکی تواند ز هفت آنجا رَست
دانکه در جانش تفت باشد تفتهرکه یک هفت کرد از این هر هفت
بیش باید که در خرد برسیپس بدان خطّۀ ابد برسی
کاندر آن خطّه ز اهل نفس و نفسمرگ میرد دگر نمیرد کس
در ذمّ مقابح و افعال نکوهیده و منع آن
مبر این زندگی به صدرِ سعیرهم بدینجاش واگذار و بمیر
زنده آنجایگه مبر تن خویشآب حیوان مده به دشمن خویش
حرب قائم شده میان دو تنچه دهی تیغ خویش زی دشمن
که چو چشم اجل فراز کندپس از آن عقل چشم باز کند
تا ببینی نهان عالم راتا ببینی جهان آدم را
تا ببینی یکی به چشم عیانچیزها را چنانکه هست چنان
تو هنوز از جهان چه دیدستیزین جهان نام او شنیدستی
غافلی از جهان و از کارشنازموده به فعل کردارش
تو چو داماد و عقبی است عروسسوی دنیی نگه مکن به فسوس
ترسم این غفلت از همه مقصودباز دارد ترا گه موعود
پیش سلطان به پاسبان منگرنظرِ شاه مر ترا بهتر
التمثّل فی شأن اصحاب الغفلة و نظر السّوء
آن شنیدی که در طواف زنیگفت با آن جوان نکو سخنی
چون ورا در طواف دید آن مردگشت لختی ز صبر و دانش فرد
گشت عاشق به یک نظر در حالگفت با زن ز حال خویش احوال
گفت با آن جوان زن از دانشآن چنان زن ز مرد به دانش
کای جوان نیست مر ترا معلومکز که ماندی در این نظر محروم
اندرین موضع ای جوان ظریفآن به آید که اوست مرد عفیف
ویحک از خالقت نیاید شرمکه به یکسو فگندهای آزرم
خالق تو به تو شده ناظرتو به دل ناشده برش حاضر
این نه جای تمتّع و نظرستجای تر سست و موضع خطرست
کردگار تو مر ترا نگرانتو به شهوت متابع دگران
مرد را شرم به به هر کارینیست چون شرم مر ترا یاری
شرم دار از خدای خالق باروانگه از خلق هیچ باک مدار
هرکه از کردگار ترسندهستخلق عالم ازو هراسندهست
روز بار ای تن ار تو خواهی بارشرم دار از حرام دست بدار
دوزخی در شکم که این آزستسگی اندر جگر که این رازست
در خرابی نشسته کین چینسترسم گبران گرفته کین دینست
اژدهایی گرفته اندر برچیست این ملک و جاه و عزّ و ظفر
داده کوران مست را زوبینچیست این جاه علم و قوّت دین
از برون پاک وز درون ناپاککیست این هست صوفئی چالاک
گربه بیرون سگ از درون جوالچیست این کار کرد و کسب حلال
با سگ و دیو کرده انبازیچیست این لشکری و آن غازی
داده در دست دزد شمع و چراغچیست این شمع شرع نور دماغ
چون برافگندهای بر آب سپرمی نداری بسان مست خبر
زورقی بر نقاب در جیحونکیست این دخت زادۀ قارون
جامهای هفت رنگ چون طاووسکیست این مرد لقمه و سالوس
نعره برداشته چو کبک از کوهکیست این هست عارفی بشکوه
به لگد بام خانه کرده خرابکیست این مدّعی بیخور و خواب
پای در خود زده چو مردم مستچیست این دست موزۀ دل پست
خویشتن را لقب نهاده مسیحوز دمش صد هزار سینه جریح
بر خود افسوس کرده چون دجّالکه به هنگام خرقه و گه حال
این همه خشم و جنگ و ظلم و شروردد و دیواند در نقاب غرور
به سرای بقا از این کشتیمار و گزدم مبر بدین زشتی
این همه بد فعال و بیدینندچه توان کرد مردمان اینند
عمر خود رای خلق را بیندخلق بیرای خلق نگزیند
یا به عزلت به خوشدلی تن زنیا بدینها بساز و جان میکن
عزّ طلب کردنم ز همّت و خوستکه نیم همچو سفله خواری دوست
اندر صفت ربیع و تشبیهات گوید
ذکر الربیع یحیی القلوب المیتة و یشرح الصدور الضیقة
شُکر انصاف بر زبان بهارگفت بلبل چو مردم هوشیار
شُکر عدل بهار پیش اِلهدل گُل گوید از زبان گیاه
دشتها پر لحاف بیبالینباغها پر عروس بیکابین
گفت قرآن به لفظ همچون دُرمرد دامن کشیده را فانظر
تا ببینی به چشم عقل پژوهبر گریبانِ دشت و دامن کوه
از پی نقشهای جانآویزاختران نقشبند و رنگآمیز
باغ پر تختهای سقلاطونراغ پر فرشهای بوقلمون
شاخها حلّهپوش و مشک آغوشدشت عنبر نهاد و مینا پوش
شبنمِ اشک چون سهیل و سهاروی چون بامداد روی گیا
عنبرین گشته از نسیم صبااز مسام زمین مشام هوا
سرو چون حور سبز پیراهنمشک و عنبر دمیده بر دامن
باغ مانند عطر مشک آگینراغ مانند زلفِ حورالعین
چشمۀ اشک چشم من بشتابتا درِ باغ رفته از لبِ آب
خامه بر کار کرده شست بهارزلف کوتاه کرده دست بهار
نی چنانست گردش بیباکزلف شب را گرفته کش سوی خاک
گر بخواهد به حکم خلق کمالخون کند مشک و مشک خون در حال
صفت گل کنون به قوّت دلگفت بلبل چو مردم عاقل
دشتها را لباسها رنگینباغها را ز حلّهها آذین
کوه پر نقشها همه زیبااختران نقشبند بر دیبا
شاخ مانند عقد پر لؤلؤباد مانند نافۀ آهو
باغ پرحقههای درّ و گهرراغ پُر شفشههای نقره و زر
گنج قارون به دامن سنگیزیب حورا عیان به هر رنگی
قطر باران چو دانههای گهربر شقایق چکیده همچو دُرر
قُمری و فاخته فراز چناربرده از عاشقان شکیب و قرار
سرو چون حور در میان چمنسمن مشکبیز پیرامن
پایۀ ابر همچو درّ خوشابآمد از حد ارمن و سقلاب
مرغ نالان فراز گلبن گلمست بیمطربان و ساغر مُل
ابر شسته ز روی هامون پاکهرچه آلایشست از رخ خاک
راز دل کرده جمله عالم فاشزیرکان زمانه چون اوباش
خانه بگذاشته همه زن و مردسوی صحرا برون شده پی خورد
خنک آنکس که او به فصل بهارلذّتی دارد او ز بوس و کنار
خانۀ چین گشاده منظر اویشاه قیصر نموده دختر اوی
خم زلف بنفشۀ دل جویعود خامست رُسته بر لبِ جوی
ناف آهو چو خورد سنبل دشتبویش از کوه قاف و طور گذشت
در تسویت پارسی و تازی
فضل دین در رهِ مسلمانیستهنـر ملک ره فرادانیست
هست محتاج کارسازی ملکچه کند پارسی و تازی ملک
از پی دین و شغل پردازیهیچ در بسته نیست در تازی
تا عمر شمع تازیان بفروختکسری اندر عجم چو هیمه بسوخت
ملک عدلست و دین دلِ پر دردتازی و پارسی چه خواهد کرد
پارسی بهر کارسازی تستتازی از بهر کرّه تازی تست
گر به تازی کسی ملک بودیبوالحکم خواجۀ فلک بودی
تازی ار شرع را پناهستیبولهب آفتاب و ماهستی
مرد را چون هنر نباشد کمچه ز اهل عرب چه ز اهل عجم
بهر معنیست قدر تازی رانز پی صورت مجازی را
هرکه شد جان مصطفی را اهلچکند ریش و سبلت بوجهل
بهر معنیست صورت تازینه بدان تا تو خواجگی سازی
روح با عقل و علم داند زیستروح را پارسی و تازی چیست
این چنین جلف و بیادب زانیکه تو تازی ادب همی خوانی
در بیان آنکه ادب به فارسی و عربی نیست
علم خوان تات جان قبول کندکه ترا فضل بوالفضول کند
بولهب از زمین یثرب بودلیک قد قامت الصلا نشنود
بود سلمان خود از دیار عجمبر درِ دین همی فشرد قدم
علم کز بهر خود کنی بر دستآب خواهد چو تشنگی پیوست
کی شود بهر پارسی مهجورتاج منّا ز فرق سلمان دور
کرد چون اهل بیت خود را یاددل سلمان به لفظ منّا شاد
کی رساند به حکمت ادبتظنّ تخییل و حیلت و شغبت
باز بوجهل اگرچه نزدیکستدوستی دور دست تاریکست
چون ترا جز هوا امید نکرددل سیه کرد و جان سپید نکرد
پس در این راه با سلاسل و غلچارقل حرز تست بر سرِ کل
نیست جز نبوت ره نبوینقل نحوی و شبهت ثنوی
نسبت دین درست باید و بسزانکه دولت شکسته شد ز هوس
دولت از روی شدت و صولتدوِ امروز دان و فردا لت
اندر خوردن شراب و خواصّ آن گوید
مر سران را چو طامع و می خواربهر چه دردسر دهم چو خمار
می چو با رسم در نهاد شودآتش و خاک و آب باد شود
زان برو چار طبع دست نیافتکه سوی هیچکس به پا نشتافت
هست می در نهاد خود پیوستدر کف پای عقل و بر سر دست
شاه می بر جمال تن چیرهستماه عقل از کمال می خیرهست
مایۀ سنگ گرم و سردان اوستوز پی زر محکّ مردان اوست
از کف پُر ز معجز موسیمرده زنده کنست چون عیسی
مرد را عقل دیده و دادستغذی روح باده و بادست
زیرکان را درین سرای خرابهیچ غمخوارهای مدان چو شراب
باده در پیش اندُه استاده استزانکه غمخوار آدمی باده است
عقل را گر سوی تو هست شکوهبادۀ عقل دوست را منکوه
از تری تف نشان صفرا اوستوز تبش نقش سوز سودا اوست
اندرین باغ خوب و راغ فلکاز پی جغد نفس و زاغ فلک
گُل چو بر دست مُل به بام دهدتا بدو بوی خویش وام دهد
به مشام آنکه گل بینبویداز مشامش نشاط دل روید
هست در راه فکرت عاقلاز پی کشف فطرت غافل
مدد عشرت جوان مرداننقل حرّان و ناقد مردان
اندکی زو عزیز و تندارستباز بسیار خوار ازو خوارست
تا تو او را خوری عزیزش دارچون ترا او خورد بمانش خوار
دل به احکام دین سپردن بهباده خوردن ز وقف خوردن به
هر دو چون ره بگیردت به سراطپس چه باده خوری چه وقف رباط
دیدهای کان ز طمع باشد پُرکرده داند نشان پای شتر
آیت از روی برد و عقل از رایتو سوی نان هنوز آتش پای
آنکه نان رست در دل و جانشباده بیباده خورد مهمانش
اندر صفت نقص دنیا
مال بر کف چو پیل بر کشتیستمال در دل چو آب در کشتیست
مال مصلح چو آب زیر سفنکاید از رفتنش کرامت تن
وانِ ممسک چو آب در فُلکستکه وجودش مقدم هُلکست
مرد را چون دم و درم باشدآن نکوتر که جود هم باشد
تا به اینجاش کس جگر نخوردتا بدانجای حسرتی نبود
ورچه در مال جز لطافت نیستلیک بودش بی این دو آفت نیست
کز حلال از زمانه مشغولیوز حرام از خدای معزولی
پسرِ عوف را ز بهر حلالبه بر مصطفی نبود مجال
مرد دین باش و مال را یله کنخیز و دنیا به جملگی خله کن
نبود خود حکیم شبهت جویاز طعام حلال دست بشوی
گرچه زو جسم را پناه بُوَدلیکن آن هم حجاب راه بُوَد
در زر و سیم اگر کمالستیکی قرین سگ و دوالستی
مال اگر مایل خران نشدیحلقۀ فرج استران نشدی
آدمی مرده در غم نانیآن دوال رکاب چون کانی
آدمی پیش اسب بیدرمستآن دوال رکاب محتشم است
دنیی از دین همیشه آزردهستکاب دنیا جمال دین بردهست
مال سوی حکیم کی یازدزشت با کور به فرا سازد
دور دارد شب خود از روزشکه بترسد که بشکند پوزش
هر دو آنجا که علم و فرهنگ استدر نگنجد از آنکه ره تنگست
نشود مال جز به دون مایلجاهل از طبع بد شود سایل
دون و دنیی بوند هر دو قرینقحبهای آن و قلتبانی این
دیدهور پل به زیر کام کندکور بر پشت پل مقام کند
التمثل فی اصحاب المغرورین
آن شنیدی که بود مردی کورآدمی صورت و به فعل ستور
رفت روزی به سون گرمابهماند تنها درون گرمابه
بود تنها به گوشهای بنشستخرزه آن غرزن آوریده به دست
دل و گل کاه و کوره از تف و تبآذر از خایه و ز پشت احدب
چون کدو خایه و چنار انگشتخرزه در شست و خربزه بر پشت
هرزه پنداشت کور خودکامهنکند خایه درد چون جامه
سوزنی تیز درگرفت به چنگکرد زی خایههای خود آهنگ
سوزن اندر خلید در خایهآن چنان کور جلف بیمایه
چون ز سوزن به جانش درد آمدبا دل خویش در نبرد آمد
از دل آتش ز دیده باد آوردعلت جهل خویش یاد آورد
هر زمان گفتی ای خدای غفورهستم اندر عنا و غم رنجور
مر مرا زین عنا و غم فرج آردر چنین غم مرا نماند قرار
سوزن تیز و خایۀ نازکبرهانم به فضل خویش سبک
کرد مردی در آن میانه نگاهگشت از آن ابلهی کور آگاه
گفتش ای ابله کذی و کذیای ترا جهل سال و ماه غذی
سوزن از دست بفکن و رستیکه ازین جهل جان و دل خستی
تو ز دنیا همان چنان نالیکان چنان کوردل ز محتالی
دست ز دنیا بدار تا برهیخیره در کار خویش میستهی
گه به پای از خودش بیندازیگه دو دست از طمع بدو یازی
مینخواهی جهان ولیک به قولای همه قول تو نجس چون بول
ای همه قول تو نفاق و دروغپیش دنیا تو گردن اندر یوغ
خنک آن کز زمانه دست بداشتحب دنیا به سوی دل نگذاشت
درد دینست داروی مؤمنکه بدو گردد از جحیم ایمن
تکیه بر لذّت جهان کردنچیست ای خواجه خون دل خوردن
وقت لذّت بترسی از سلطانوقت عصیان نترسی از سبحان
دل منه بر جهان بیمعنیکه ثَباتی ندارد این دنیی
حکایت
آن شنیدی که در ولایت شامرفته بودند اشتران به چرام
شتر مست در بیابانیکرد قصد هلاک نادانی
مرد نادان ز پیش اشتر جَستاز پیَش میدوید اشتر مست
مرد در راه خویش چاهی دیدخویشتن را در آن پناهی دید
شتر آمد به نزد چه ناگاهمرد بفگند خویش را در چاه
دستها را به خار زد چون وردپایها نیز در شکافی کرد
در ته چه چو بنگرید جواناژدها دید باز کرده دهان
دید از بعد محنت بسیارزیر هر پاش خفته جفتی مار
دید یک جفت موش بر سر چاهآن سپید و دگر چو قیر سیاه
میبریدند بیخ خاربنانتا درافتد به چاه مرد جوان
مرد نادان چو دید حالت بدگفت یارب چه حالتست این خود
در دَمِ اژدها مکان سازمیا به دندان مار بگدازم
از همه بدتر این که شد کین خواهشتر مست نیز بر سرِ چاه
آخرالامر تن به حکم نهادایزدش از کرم دری بگشاد
دید در گوشههای خار نحیفاندکی زان ترنجبین لطیف
اندکی زان ترنجبین برکندکرد پاکیزه در دهان افگند
لذّت آن بکرد مدهوششمگر آن خوف شد فراموشش
تویی آن مرد و چاهت این دنییچار طبعت بسان این افعی
آن دو موش سیه سفید دژمکه بُرد بیخ خار بُن در دم
شب و روزست آن سپید و سیاهبیخ عمر تو میکنند تباه
اژدهایی که هست بر سرِ چاهگور تنگست زان نهای آگاه
بر سرِ چاه نیز اشتر مستاجل است ای ضعیف کوته دست
خاربُن عمر تست یعنی زیستمیندانی ترنجبین تو چیست
شهوتست آن ترنجبین ای مردکه ترا از دو کَون غافل کرد
حکایت
خواست وقتی ز عجز دینداریاز یکی مالدار دیناری
آنگهی مالدار بیهنجارمُهر بر لب نهاده دل مردار
یک دو بارش چو گفت سایل رادمالدار این چنین جوابش داد
گفت اگر حقپرستی ای تن زندین و دنیی ز حق طلب نه ز من
گفت دین هست نیک و دنیا ردنیک ازو خواهم و ز تو بد بد
که مرا گفتهاند از پی دلحق ز حق خواه و باطل از باطل
چون تو بر باطلی و من بر حقاز تو جویم نصیب خویش الحق
زانکه نفس ارچه گوهریست شریفکار او باطل است و رای سخیف
دل بدو دادهام که حق پروردبازگردد به سوی حق پر درد
دین نیابی گرت غم بدنستزانکه کابین دین طلاق تنست
حکایت
بود در روم بلبل و زاغیهر دو را آشیانه در باغی
زاغ دایم بگرد باغ درونمیپریدی میان راغ درون
بلبلک شاد در گلستانهامیزد از راه عشق دستانها
زاغ را طعنه زد که خوش گویمزشترویی و من نکو رویم
زاغ غمگین شد و برفت از دشتشاد بلبل به جای او بنشست
زاغ دلتنگ و بلبلک دل شادکودکی رفت و دامکی بنهاد
در فتادند هردوان ناکامزاغ و بلبل به طمع دانه به دام
گفت زاغک به بلبل ای بلبلگشتی آخر تو ساکن از غلغل
اندرین ره چه بلبل است و چه زاغمر فلک را چه مشعله چه چراغ
حکایت
بود در شهر بلخ بقّالیبیکران داشت در دکان مالی
ز اهل حرفت فراشته گردنچابک اندر معاملت کردن
هم شکر داشت هم گِل خوردنعسل و خردل و خلّ اندر دَن
ابلهی رفت تا شکر بخردچونکه بخرید سوی خانه بَرَد
مرد بقّال را بداد درمگفت شکر مرا بده به کرم
برد بقّال دست زی میزانتا دهد شکّر و برد فرمان
در ترازو ندید صدگان سنگگشت دلتنگ از آن و کرد آهنگ
مرد بقال در ترازوی خویشسنگ صدگان نهاد از کم و بیش
کرد از گل ترازو را پاسنگتا شکر بدهدش مقابل سنگ
مرد ابله مگر که گِل خوردیتن و جان را فدای گِل کردی
از ترازو گِلک همی دزدیدمرد بقّال نرم میخندید
گفت مسکین خبر نمیداردکین زیانست و سود پندارد
هرچه گل کم کند همی زین سرشکرش کم شود سری دیگر
مردمان جهان همه زین سانگشته از بهر سود جفت زیان
خویشتن را به باد بر دادهآن جهان را بدین جهان داده
حکایت
آن سلیمان که در جهان قدربود سلطانِ وقت و پیغامبر
برنشسته بُد او به بادِ صباسوی مشرق شد او ز جابلسا
دید در راه ناگه آبخوریکِشتزاری و پیر برزگری
کشت میکرد و نرم میتندیدگاه بگریست و گاه میخندید
شد سلیمان بدو سلامش کردپیر کان دید احترامش کرد
گفت هی کیستی که دل شادیبرنشسته به مرکبِ بادی
گفت ای پیر من سلیمانمهر دو هستم نبیّ و سلطانم
زیر امرِ منست ملک زمینپری و دیو بر یسار و یمین
مُلکم ای پیر مرز بیلافستشرق تا شرق قاف تا قافست
پادشاهم به روم و چین و یمنباد را بین شده مسخر من
گفت این گرچه سخت بنیادستنه نهادش نهاده بر بادست
هرچه بد بود به باد شودجان چگونه به باد شاد شود
حکایت
گفت در وقت مرگ اسکندرهمه را خواند کهتر و مهتر
گفت اینک دو دست خود بستمهین بگویید چیست در دستم
آن یکی گفت جوهری داریوان دگر گفت گوهری داری
آن یکی گفت نامۀ ملکستوان دگر گفت خاتم ملکست
گفت نینی که جمله در غلطیتهمه راه هوس همی طلبیت
در زمان هر دو دست خود بگشادگفت در دست نیستم جز باد
سالی سیسد به یاد دارم منزان همه عمر باد دارم من
حکایت
آن شنیدی که با سکندر رادگفت در پیش مردمان استاد
کی شده فتنه بر جهانگیریغافل از روز مرگ وز پیری
باز عمر تو چون کند پروازنبود با هیچ کس دمساز
هرکسی گوشهای دگر گیردورچه شاهی به بنده نپذیرد
در جهان بهتر از کم آزاریهیچ کاری تو تا نپنداری
عمر کرکس از آن بُوَد بسیارکه نبیند کسی از او آزار
تا از او جانور نیازاردجز به مردار سر فرو نارد
باز اگر کبک را نکشتی زارسال عمرش فزون شدی ز هزار
زانکه از کرکس او ضعیفترستطعمه و جای او لطیفترست
هرکه خون ریختن کند آغاززود میرد بسان باشه و باز
چون نمودم در این سخن برهانسخن آغاز کردم از نسیان