فیالعلم و درجة العلم و المتعلّم والسائل والمسئول، قالاللّٰه تعالی: والذین اوتوا العلم درجات، و قال ایضاً: قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون، قال النّبی علیهالسّلام: العلماء ورثة الانبیاء، و قال ایضاً: اطلبوا العلم ولو بالصّین، و قال صلّیاللّٰه علیه و سلّم: نوم العلماء خیر من عبادة الجهلاء، و قال: العلم علمان علم الابدان و علم الادیان.
علم سوی در آله بردنه سوی مال و نفس و جاه برد
آنچه دانستهای به کار درآرپس دگر علم جوی از درِ کار
حلم باید نخست پس علمتبرخور از علم خوانده با حلمت
علم بیحلم خاک کوی بودعلم با حلم آب روی بود
جان بیعلم دل بمیراندشاخ بیبار ریو گیراند
جاهل از جاه و مال جوید سودمزد آجل به عاجل آرد زود
مرد بیعلم لیف درد بوددُر ز بحر بزرگ خرد بود
هرکرا علم نیست گمراهستدست او زان سرای کوتاهست
مرد را علم ره دهد به نعیممرد را جهل در برد به جحیم
علم باشد دلیل نعمت و نازخنک آنرا که علم شد دمساز
روز کارند اهل علم و هنرسینهشان چرخ و نکتشان اختر
صبر مردان چو جفت شد با علمچون بدانند خلق باشد و حلم
علم از حلم نیک پی گرددسنگ بیسنگ لعل کی گردد
التمثیل فی وضع الشی بغیر موضعه
آن شنیدی که ابلهی برخاستسرگذشت از مخنثی درخواست
که بگو سرگذشتی ای بهمانگفت رَو رَو مَزَح مکن هله هان
کسی از حیز سرگذشت نجستحیز را کون گذشت باید گفت
گوش سوی همه سخنها دارهرچه زان به درون جان بنگار
هرچه مایه صفا بدان ده رویهرچه مایه کدر گذر کن زوی
حجّت ایزدست در گردنخواندن علم و کار ناکردن
کردهای همچو گوز بُن گردناز چه از عشوه و قفا خوردن
مخر آن عشوه کاندرین بنیادعشوه تن پر کند ولیک از باد
مشک پر بادی از سر و دل و تنریسمانی شوی به یک سوزن
در جهان خراب بیفریادکس گرفتار بادِ عشوه مباد
قُبله اول ز قِبله باز شناستا بدانی تو فربهی ز اماس
چند ازین در نفاق و محتالیچشمها درد و لاف کحّالی
هرکه مغرور بانگ غولانستاجلش زیر امغیلانست
علمت از جان و مالت از تن تستآن دو معشوقه این دو دشمن تست
پاک شو تا ز اهل دین گردیآن چنان باش تا چنین گردی
رهروان را ز نطق نبود سازپیل فربه بود ضعیف آواز
علمدان کدخدای دو جهانستوآنکه نادان حقیر و حیرانست
حکما بار جمله بربستندهمه رفتند و زین هوس رستند
تو گل و دین درین جهان بستیای نه هشیار چون چنین مستی
علم دان خاصۀ خدا آمدعلم خوان شوخ و نر گدا آمد
بهر دین با سفیه رای مزنرگ قیفال بهر پای مزن
بد ز نیکان سلامتی نشودکه ز بیجاده قیمتی نشود
در دونی برای زر نزنندباسلیق از برای سر نزنند
آنکه را علّتی بود در پشتچون بنالد ز پنجه و انگشت
چون تو بر سر نهی ورا مرهمنفزاید ز مرهمش مرهم
آن حکیمان که روی بنمایندبر گل و بر دلت نبخشایند
فی الجاهل و یظن العالم
رافضی را عوام در تف کینمیزدند از پی حمیّت دین
یکی از رهگذر درآمد زودبیش از آن زد که آن گره زده بود
گفتم ار میزدند ایشانشبهر اشکال کفر و ایمانش
تو چرا باری ای به دل سندانبیخبر کوفتی دو صد چندان
جرم او چیست گفت بشنو نیکمن ز جرمش خبر ندارم لیک
سنّیان میزدند و من به دمشرفتم و بهر مزد هم زدمش
علم خواندی نگشتی اهل هنرجهل از این علم تو بسی بهتر
علم را هرکه نیست آمادهمثلش چون کَهست و بیجاده
سنگ بیجاده گر ز طبع و سرشتبرتر آید ز خاک خرمن و کشت
گرچه در جذب کاه کرد بسیچکهربا را ز کَه چه خیزد هیچ
عالمِ علم عالمیست فراخبخ بخ آنرا که شد درو گستاخ
عالم علم عالمیست شگرفنیست این خطه خطۀ خط و حرف
چون ترا علم دل بمیراندکه ترا خود به آدمی خواند
علم خوان گرت زادمست رگیزانکه شد خاص شه به علم سگی
از صفات سگی تهی کن رگورنه در رستخیز خیزی سگ
ننگ دارد بسی به طبع و به دلسگ عالم ز آدم جاهل
چون نباشد چو خر سرافگندهتیزِ خر به ز ریش خربنده
علم دین بام گلشن جانستنردبان عقل و حس انسانست
از پی دوست را و دشمن راعلم جان را به و عمل تن را
سوی عالم نه سوی صاحب ظندانش جان به از توانش به
حلقۀ دام تو توانش تنهست شبها به روز آبستن
التمثیل فیالعالم والمتعلّم
از عمل مرد علم باشد دورمثل این مهندس و مزدور
آن ستاند مهندس دانابه یکی دم که پنج مه بنّا
وآن کند در دو ماه بنّا کردکه نبیند به سالها شاگرد
باز شاگرد آن چشد ز سرورکه نیابد به عمرها مزدور
مزد این کم ز مزد آن زانستکین به تن کرد و آن به جان دانست
آن نکرده بدیده قسمش راوین بکرده بمانده اسمش را
بوده بیند کسی که جانورستآنکه نابوده بیند آن دگرست
هرکه شد جان ز علمش آسودهبوده دانست و دید نابوده
جان عالم بود مآلیبیندیدۀ جاهلست حالیبین
زانکه نازیرکان و طرّارانگِل فرستند سوی گِلخواران
باز عالم چو بیندش با گِلسرد گرداندش گِل اندر دل
لذت گل به دلش سرد کنددلش از گل به حیله فرد کند
از پی مصلحت برو خنددکخ کخی در بروت او بندد
چون ترا از تری دل بتریستآنکه شیر خرت دهد ز خریست
نیک نادان در اصل نیکو نهبد دانا ز نیک نادان به
کار یک ساله را بها دو درمعلم یک لحظه را بها عالم
آن کشد زین و این کشد زان بارکه عمل مرکبست و علم سوار
چکنی علم در میانۀ گنجکار باید که کار دارد خنج
علم نر آمد و عمل مادهدین و دولت بدین دو آماده
عالمان خود کمند در عالمباز عامل میان عالم کم
زعفرانخوار تازهروی بودزعفرانسای یاوهگوی بود
شادی دل شرابخوار خوردانده دل شرابدار برد
چند پرسیم چون گرانجانانکه عمل نیست با سخندانان
رد را زه ز حال برخیزدحال باید که قال برخیزد
از سخنگوی قال پرس نه حالاز زره گر زره طلب نه جوال
زاد این راه عجز و خاموشیستقوّت و قوت مرد کم کوشیست
رهروان را چو درد راهبرستآنکه را درد نیست کم ز خرست
التّمثیل فیالمحبّة والشّکر
آن یکی خیره ز اشتری پرسیدکه مر او را چنان مسخّر دید
که چرا با چین قد و قامتکودکی را همی کنی طاعت
هیکلت بس شگرف گاه طلاعکودکان را چرا شوی مطواع
دادش اشتر جواب و گفت ای مردمن شدستم چنین متابع درد
من خود از کودک ارچه بیخبرمبه مهار و رسن همی نگرم
درد کردست مر مرا کردیمن شدستم متابع دردی
هرکرا درد راهبر نبودمرد را زان جهان خبر نبود
مرد را دردِ عشق راهبرستآتش عشق مونس جگرست
گرچه حاجی مناسک آموزستبه عمل علم او ره افروزست
پوست عالم به زهر آلودستوز درونش به مشک اندودست
عالم آنکس بود که معنی بکرآورد او برون ز اندُه و فکر
گر محدّث بود ندیمش دانور محقّق بود حکیمش خوان
در ره از آبهای جان کاهتپل نگهبان بُوَد نه همراهت
لاجرم دید بایدت ناچاراندرین ره رباطبان بسیار
زان همه هیچ همرهی مطلبتوشه جوی از پی خود و مرکب
خرد از بهر آب و نان نبودهمره حج نگاهبان نبود
بهر پاس است مار بر سرِ گنجنز پی آنکه گیرد از وی خنج
ناطق عقل صدق دانا بهمستمع در عمل توانا به
کار بیعلم بار و بَر ندهدتخم بیمغز بس ثمر ندهد
درد بیعلم تخم در شوره استعلم بی درد سنگ در کوره است
دانشی کان فزون ز کار بُوَدهمچو در دیده انتشار بُوَد
علم کان زیر دست مزدورستآن نه علم است کان همه زورست
مرد دین تا بجست دینارستهمچو ناقه درست و بیمارست
علم را چون تو خوانی از بازیشآلت جاه و ساز ره سازیش
کشد آن علم جانت در امواجبدل تاج دین کند تاراج
باز اگر علم مر ترا خواندبر بُراق بقات بنشاند
تا بدانجا که چشم او بیندتا بننشاندت بننشیند
مکن از ظن به سوی علم شتابزانکه در ظن بود خطا و صواب
جان بیعلم بینوا باشدمرغ بیبرگ بینوا باشد
جان دانا نوا زند در مرگهمچو بلبل نوا زند بر برگ
دانشومند دل تهی علفیاز پی نفس حرف شد صحفی
علم کز بهر دین و داد بُوَدآتش و آب و خاک و باد بُوَد
علم جویی که در تباهی بودروی او چون در آب ماهی بود
علم کز بهر باغ و راغ بُوَدهمچو مر دزد را چراغ بُوَد
علم کز بهرِ حشمت آموزیحاصلش رنج دان و بد روزی
زانکه جان آفرین چو جان نبودعلم خوان همچو علمدان نبود
نیک خواند ولیک بد گرددره بُرد لیک گرد خود گردد
نز پی کار داشت علم ابلیسداشت بهر تکبّر و تلبیس
قدرِ دین تو دیو به داندکه دهد عشوه دینت بستاند
تو ز ابلیس کمتری ای خرزانکه تو دینفروشی او دین خر
چون تو در دام او برآویزیاز خدای و رسول بگریزی
هرکه را مست کرد گفتارشتا ابد کس ندید هشیارش
آن کسی از خدای برنخوردکه حدیث و حدث یکی شمرد
علم در مزبله فرو نایدکه قِدم با حَدث نکو ناید
روز اول چه بینوا چه نواشب آخر چه پادشه چه گدا
حکایت شبلی رحمةاللّٰه در اخلاص و ریا
شبلی آنگه که کرد از خود صیدبود روزی به نزد پیر جُنید
دیدهها کرده بر دو رخ چو دو جوییا مرادی و یا مرادی گوی
پیر گفتش خموش باش خموشبر درِ او برو سخن مفروش
در ره او سخن فروشی نیستدر رهش بهتر از خموشی نیست
در رهش رنج نیست آسانیستبیزبانی همه زباندانیست
بگذر از قال و حال پیش آورقال قیدست زو سبک بگذر
آن کسانی که بستۀ حالندبرگذشته ز قیل و از قالند
در مناجات بیزبانان آیهرچه خواهی بگو و لب مگشای
بگذر از قال و گفتههای محالذرۀ صدق بهتر از صد قال
راه تقلید و قید رو بگذاروز هوسها بجمله دست بدار
گر مراد تو اوست خود داندپس گر او نیست اینت نستاند
از هوس گفت رخ به دعوی نهچون جرس بانگ و هیچ معنی نه
مرد معنی سخن ندارد دوستزانکه بودست مغزها را پوست
از مقلّد مجوی راه صوابنردبان پایه کی بود مهتاب
هرکه از علم صدق جست ببردهرکه از وی دها گزید بمرد
که کند به چو نیست یک حاذقپیر را فالج و جوان را دِق
نیست یک مرد صادق اندر کارلیک هستند مدّعی بسیار
علم جُست از درون اهل صوابهمچو در جوی خُرد روشن آب
که به هرجا رسد چو دندانشبدهد بر مزاج او جانش
زر به طیارکار باید سختبرگ باشد گواه جان درخت
علم در مغزت و عمل در پوستهمچو نور چراغ و روغن اوست
علم آنجا چو رخ به خلق آردمزد دانش به خلق نگذارد
دانش آن خوبتر ز بهر بسیچکه بدانی که میندانی هیچ
گر برای خداست اندک بسوز پی مال و جاه اینت هوس
حکایة فیالعجز والسکوت
شبلی از پیر روزگار جُنیدکرد نیکو سؤالی از پی صید
گفت پیرا نهادِ جمله علوممر مرا کن درین زمان معلوم
تا بدانم که راه عقبی چیستمرد این راه زین خلایق کیست
گفت برگیر خواجه زود قلمتا بگویم ترا ز سرّ قدم
شبلی اندر زمان قلم برداشتوانچه او گفت یک به یک بنگاشت
گفت بنویس ازین قلم اللّٰهچونکه بنوشت شد سخن کوتاه
گفت دیگر چه پیر گفت جز اینخود همین است کردمت تلقین
علمها جمله زیر این کلمهستهست صورت یکی ولیک همهست
علم جمله جهان جزین مشناسبشنو فرق فربهی ز اماس
این بدان و ز قیل و قال گریزجمله این است و زان دگر پرهیز
رهروانی که چشم سرّ دارنددیده بر پشتِ راهبر دارند
روی در خلق مقتدا نه رواستکه نه راه خدای راه هواست
تو بدو دادهای و او به تو رویهردو همره چو حلقهها در موی
به هوا او ترا تو او را دوستبتپرستی تو بتپرستی اوست
آنکه هرگز نبود با خود یاراوست از رنج علم برخوردار
نیک و بد میل تو نه از خوابستبد و نیک تو همچو جلّابست
کی دهد مر بخار را تسکینکاتش اندر دلست ای مسکین
آتش دل ز حکمت چپ و راستنشود جز به بادبیزن کاست
دل تهی کن ز آتش پنداشتکه کفی خاک باد و آب نداشت
ساخته راه را همه اسبابسوی منزل رسیده در تک و تاب
بیرفیق این چنین ره هایلرفته و کرده جسم را بسمل
همه در باخته ز خود الواننفس رفته بمانده جان و روان
کرده این نفسها بجمله فدیساخته از قالب و نفوس غدی
روح صافی بمانده تن رفتهصدق مانده به جای و فن رفته
معنی کار را جُهینه شدهعین ارواح را بُثینه شده
چون شدم فارغ از طریق جوازعشق را زین سپس کنم آغاز
فصل فی ذکرالعشق و فضیلته و صفةالعشق والعاشق والمعشوق
ذکرُالعشق یُریح القلوب و یُزیل الکروب
دلبر جانربای عشق آمدسر یرو سرنمای عشق آمد
عشق با سر بریده گوید راززانکه داند که سر بود غماز
خیز و بنمای عشق را قامتکه مؤذّن بگفت قدقامت
عشق گویندۀ نهان سخنستعشق پوشیدۀ برهنه تنست
عشق هیچ آفریده را نبودعاشقی جز رسیده را نبود
آب آتش فروز عشق آمدآتش آب سوز عشق آمد
عشق بیچار میخ تن باشدمرغ دانا قفسشکن باشد
جان که دور از یگانگی باشددان که چون مرغ خانگی باشد
کش سوی علو خود سفر نبودپر بود لیک اوج پر نبود
همتش آن بود که دانه خوردقوّتش آنکه گرد خانه پرد
بندۀ عشق باش تا برهیاز بلاها و زشتی و تبهی
بندۀ عشق جان حُر باشدمرد کشتی چه مرد دُر باشد
سرکشی ز آرزو دان پرقعر دریاست جای طالب دُر
طالب دُرّ و انگهی کشتیدُر نیابی نیت بدین زشتی
طمع از درِّ آبدار ببرخرزی را چه ره بود زی دُر
عزم خشکی بر اسب و بر خر کنچون به دریا رسی قدم سر کن
مرد دُر جوی را به دریا بارجان و سر دان همیشه پای افزار
سفر آب را به سر شو پیشاندر آموز هم ز سایۀ خویش
دُر چنین جوی ورنه پیش دکانتو و خرمهرهای و تایی نان
تا از این سایه در هراسی تودُر ز خرمهره کی شناسی تو
نیست در عشق حظّ خود موجودعاشقان را چکار با مقصود
عشق و مقصود کافری باشدعاشق از کام خود بری باشد
عاشق آنست کو ز جان و ز تنزود برخیزد او نگفته سخن
جان و تن را بسی محل ننهدگنج را سکۀ دغل ننهد
تا بود جعفری به لون چو ماهننهد بدرههای سیم سیاه
کردگار لطیف و خالق بارهست خود پاک و پاک خواهد کار
بر صدف دُر چو یافت جانت بنهورنه خرمهره را ز دست مده
قالت از سایۀ هواست برولاف گه برگ طاعتت به دو جو
خطّۀ خاک لهو و بازی راستعالم پاک پاکبازی راست
بیخودان را ز عشق فائده استعشق و مقصود خویش بیهده است
عاشقان سر نهند در شب تارتو برآنی که چون بری دستار
عشق آتشنشان بیآبستعشق بسیار جوی کم یابست
عشق چون دست داد پشت شکستپای عاشق دو دست چرخ ببست
ای دریغا که با تو این معنینتوان گفت زانکه هست عری
حکایت در کمال عشق و عاشقی
عاشقی را یکی فسرده بدیدکه همی مُرد و خوش همی خندید
گفت کاخر بوقت جان دادنخندت از چیست و این خوش استادن
گفت خوبان چو پرده برگیرندعاشقان پیششان چنین میرند
عشق را رهنمای و ره نبوددر طریقت سر و کُله نبود
عشق و معشوق اختیاری نیستعشق زانسان که تو شماری نیست
عشق را کس وجود نشناسدهر دلی را وطن نپرماسد
گر نکو بنگری نه جای شکستعشق را ره ورای نُه فلکست
عاشقی خود نه کار فرزانه استعقل در راه عشق دیوانه است
در رهِ عشق کاینات همهستد از عجز خود برات همه
عرش و فرش از نهاد او حیرانباز گشته ز راه سرگردان
کس نداده نشان ز جوهر عشقهیچکس نانشسته همبر عشق
نقد عشق از سرای ارواحستنه ز اشخاص و شکل و اشباحست
راه نایافته بیافتن استعشق بیخویشتن شتافتن است
کفر و دین عقل ناتمام بُوَدعشق با کفر و دین کدام بُوَد
هرچه در کائنات جزو کلانددر ره عشق طاقهای پلاند
عود و بیدی که سوختی همبردود اگر دو یکیست خاکستر
بید با میوهدار و خار و خدنگهمه را آتشی کند یک رنگ
پیش آنکس که عشق رهبر اوستکفر و دین هر دو پردۀ در اوست
مرد صورت پرست را گه کارکفش دستار دان کمر زنّار
هرچه آن نقش دور گردونستاز سرا ضرب عشق بیرونست
عشق برتر ز عقل و از جانستلی مَعَاللّٰه وقت مردانست
عقل مردیست خواجگی آموزعشق دردیست پادشاهی سوز
طفل را بارِ عشق پیر کندپشه را عشق باشه گیر کند
التمثیل بقصّة آدم علیهالسلام و سبب عشقه
دل خريدار نيست جز غم راآن بنشنيده اي كه آدم را
عزِّ علمش سوی جنان آورددل عشقش به خاکدان آورد
چون ره علم رفت سلطان شدچون ره دل گرفت عریان شد
چون همه لطفها بدید از حقعشق جانش ندا شنید از حق
ای که ذاتت چو عقل فرزانهستعشق مگذار کو هم از خانهست
زیرکی دیو و عاشقی آدماین بمان تا بدان رسی دردم
عشق در پیش گیر و دل بگذارکه ز دل خیره بر نیاید کار
مرد را عشق تاجِ سر باشدعشق بهتر ز هر هنر باشد
عاشقی بستۀ خرد نبودعلّت عشق نیک و بد نبود
آدم از عشق اهبِطوُا منهاآمد اندر جهان جان تنها
عقل عزم اِحاطت وی کردغیرت عشق پای او پی کرد
برگزیده دو مرغ بهر دو کارعقل طوطی و عشق بوتیمار
قدم عقل نقدِ حالی جویشعلۀ عشق لاابالی گوی
باشۀ عقل صعوهگیر بُوَدکرکس عشق بازگیر بُوَد
در ره عشق ما همه طفلیمعاشقان صافیند و ما ثفلیم
بالغ عقلها بسی یابیبالغ عشق کم کسی یابی
در جهانی که عشق گوید رازعقل باشد در آن جهان غمّاز
تا تو به ماندهای و عقل توبازتو چو کبکی و عشق همچون باز
حق پژوهان که راه دل سپرندعقل را لاشۀ دبر شمرند
محدث از خلقت قدم که بُوَدروز کور از سپیدهدم که بُوَد
عشق را جان بلعجب داندزانکه تفسیر شهد لب داند
صورت عشق پوست باشد پوستعشق بی عین و شین و قاف نکوست
در ره عاشقی سلامت نیستاضطرابست و استقامت نیست
صفتِ عاشقان ز من بشنوور نداری مرا برو به دو جو
فی صفةالعشق
صورت عشق و عقل گفتار استمعنی آنرا محکّ و معیارست
عاشقی بیخودی و بیخویشی استعشق از اعراض منزل پیشی است
بنه ار هیچ عشق آن داریدر میان آنچه بر میان داری
بر تو چون صبح عشق برتابدنه تو کس را نه کس ترا یابد
چون بترسی همی ز مردن خویشعاشقی باش تا نمیری بیش
که اجل جان زندگان را بردهرکه از عشق زنده گشت نمرد
آتش بار و برگ باشد عشقملکالموت مرگ باشد عشق
هرکه را عشق آن جمال بوددرد بیدال و ری و دال بود
هرکه در بند خویشتن باشدکی بت عشق را شمَن باشد
گرچه بیرون طرب فزون داردنوحهگر عاشق از درون دارد
مرد عاشق کبودبر باشدمرغ دولت بریده پر باشد
در رهِ خلق و کام اهل هنراز پی کام جستن و غم گر
هست حلوالمذاق تفِّ بلاشهست عذب المساغ داغ قضاش
گر همی لعل بایدت کان کنور همی عشق بایدت جان کن
چون ترا نیست عشق بیآبیمزۀ نان خرده کی یابی
مرد تاریک جان و روشن رویگردد از تفِّ عشق جوشن روی
عقل و نفس و طبیعت از زیستهمه در جنب عشق دانی چیست
نفس نقشی و عقل نقّاشیطبع گردی و عشق فرّاشی
عقل چون نقش بست نفس ستردعشق چون روی داد طبع بمرد
خلق را تا ز عشق معزولیستجُستن و جستن این دو مشغولیست
فی اشراق العشق
این چنین خواندهام که در بغدادبود مردی و دل ز دست بداد
در رهِ عشق مرد شد صادقناگهان گشت بر زنی عاشق
بود نهرالمعلی این را بابزن ز کرج آب دجله گشت حجاب
هر شب این مرد ز آتشِ دل خویشراه دجله سبک گرفتی پیش
عبره کردی شدی به خانۀ زنبیخبر گشته او ز جان و ز تن
بادۀ عشق کرده ویرا مستوز وقاحت سباحه کرده به دست
چون براین حال مدّتی بگذشتآتشِ عشق اندکی کم گشت
خویشتن را در آن میانه بدیدگرد چون و چرا همی گردید
بود خالی برآن رخان چو ماهمرد در خال زن چو کرد نگاه
گفت کاین خال چیست ای مهرویبا من احوال خال خویش بگوی
زن بدو گفت کامشب اندر آبمنشین جان خود هلا دریاب
خال بر رویمست مادرزادآتش عشق تو شرر بنهاد
تا بدیدی تو خال بر رخ منپر شدی زین جمال فرّخِ من
مرد نشنید و شد به دجله درونبه تهوّر بریخت خود را خون
غرقه گشت و بداد جان در آبگشت جان و تنش در آب خراب
مرد تا بود مانده اندر سُکربود راه سلامت اندر شُکر
چون ز مستی عشق شد بیدارکرد جان عزیز در سرِ کار
مرد را تا بُوَد شرر در دلنبود مطلع به حاصل گل
چون شرر کم شود خبر یابدآنگه از عقل خود خطر یابد
وانکه او مدّعی است در ره عشقشیر او هست کم ز روبه عشق
هست در بند لقلقه ماندهاز درِ معنی و خبر رانده
حال او حال آن جوان باشدکه خجل گشته از زنان باشد
نشنیدی که آن عزیزه چه گفتچون برو مرد حال خود ننهفت
التمثّل فی احتراق العشق واظهاره
رفت وقتی زنی نکو در راهشده از کارهای مرد آگاه
دید مردی جوان مرآن زن راکرد پیدا در آن زمان فن را
بر پی زن برفت مرد به راهزن ز پس کرد با كرشمه نگاه
کای جوانمرد بر پیم به چه کارآمدستی بخیره رو بگذار
مرد گفتا که عاشق تو شدمای چو عذرا چو وامق تو شدم
بیم آنست کز غم تو کنونبدوم در جهان شوم مجنون
شد وجودم بر آن جمال ز دستشیشۀ جان به سنگ غم بشکست
با من اکنون نه حال ماند و نه هوششد زیادت مرا جهان فرموش
ظاهر و باطنم به تو مشغولگشت و شد از جهانیان معزول
کرد حیلت برو زن دانازانکه آن مرد بود بس کانا
گفت گر شد دلت به من مشغولشد وجودم دل ترا مبذول
گفت زن گر جمال خواهر منبنگری ساعتی شوی الکن
همچو ماهست در شب ده و چاربنگر آنک چو صدهزار نگار
مرد کرد التفات زی پس و زنگفت کای سر به سر تو حیلت و فن
عشق و پس التفات زی دگرانسوی غیری به غافلی نگران
زد ورا یک طپانچه بر رخسارتا شد از درد چشم او خونبار
گفت کای فن فروش دستان خرگر بُدی از جهان به منت نظر
ور وجودت به من بُدی مشغولنبدی غیر من برت مقبول
کل تو سوی کل من ناظرگر بُدی کی شدی ز من صابر
جز به من التفات کی کردیغم زشت و نکو کجا خوردی
ور نهادت مرا بُدی مطلقبه دگر کس کجا شدی ملحق
سوی جز من چو التفات آریاز جمال رخم برات آری
مرد لافی نه مردِ آلافیناف رنگی نه رنگ را نافی
سست بازار و سخت آزاریخربزه خور نه خربزه کاری
سوخته مغز و خام گفتاریسوده سودا و ساده بازاری
هرکه او مدعی بود در عشقهست بیداد کرده او بر عشق
عشق را راه بر سلامت نیستدر رهِ عشق استقامت نیست
ذکر معنی و برهان عشق
دعوی عشق و عقل گفتارستمعنی عقل و عشق کردارست
عشق را بیخودی صفت باشدعشق را خون دل صلت باشد
هرکرا عشق چهره بنمایددل و جانش بجمله برباید
کس نیاید به عشق بر پیروزعشق عَنقای مُغربست امروز
عشق را کیستی نگویی توبر دَرِ عاشقی چه پویی تو
عاشقی کار شیرمردانستنه به دعویست بل به برهانست
هرکه را سر به از کلاه بُوَدبر سرِ او کُله گناه بُوَد
کانکه در عشق شمع ره باشدهمچو شمع آتشین کله باشد
کودکی رَو ز دیو چشم بپوشطفل راهی تو شو ز خود خاموش
دست چپ را ز دست راست بدانتا ز تقلید نشمری ایمان
عشق مردان بود به راه نیازعشق تو هست سوی نان و پیاز
در ره بینیازی ای درویشرَو تو بیگانهوار از پی خویش
کوشش از تن طلب کشش از جانجوشش از عشق دان چشش ز ایمان
بهرِ جان سعادت اندیشتهشت خوانست هفت خوان پیشت
عشق چون شمع زنده خواهد مَرددیده و دل سپید و طلعت زرد
هرکجا حسن و دلکشی باشدغمزه با شوخی و خوشی باشد
آن چنانی ز عشق و طبع و مزیجکه نسنجی به چشم عاقل هیچ
کی درآیی به چشم اهل خردتو فروشی نفاق و نفس خرد
تا تو او را فروشی این سلعتاو به هر دم نوت دهد خلعت
سلعتش ساعتیست با تو و بسخلعتش دام و درد و بند و قفس
گر از این دام و بند او برهیکفش بیرون کنی کُله بنهی
در عشق مجازی
در بهشت از نه اکل و شُربستیکی ترا زی نماز قربستی
منبلی گفت بر درش قائمزان شدستم که اکلها دائم
دوستداران درگهش سمرندلقمه خواران خلد او دگرند
برۀ شیر مست و مرغ سمینچشم داری ز وی بیومالدین
دوستان زو همه لقا خواهنددر دعا زو همه رضا خواهند
تو ز وی روز عرض نان خواهیمی و شیر و عسل روان خواهی
میل تو هست جمله سوی طعامنه به دارالخلود و دارلسلام
حظّ دنیای جفت رنج و تعبهست ملبوس و مطعم و مشرب
منکح و مسکن و سماع و لقاوعده دادهست مر ترا فردا
تو چو در بند و قید هر هفتیبه درش زان سبب همی رفتی
گر ندادیت وعده این هر هفتزود پیدا شدی ترا آکفت
نه ورا بندهای نه در بندیاز دَرِ گریهای چرا خندی
خویشتن بین بوی چو دیو مدامتا بوی زیر چرخ آینه فام
تا به زیر زمانۀ کهنستنفس در آرزو مراغه زنست
مرغ دولت چو خانگی نبودزاغ هرجای بودنی برود
نفس در پیش عشق سگداریستنفس در راه عشق بیکاریست
هم بدین پای بند و لطف غریبتاج سر گشت و گوشمال ادیب
هست گفتارت از چه بیم آریدرد پهلو و رنج بیماری
نه چه پهلوی عایشه بشکستگفت پیغمبرش که بردی دست
خار کی را که میخلد در پایدستگاهی بساختست خدای
زانکه داند کرم که محض کرمبکند ضایع آن عنا و الم
تو دعا گویی و اجابت نهزانکه داری دل و انابت نه
زانکه داند خدای انابت راحکمتش مانع است اِجابت را
اندر معنی دل و جان و درجات آن
ذکرالقلب انفع لان شأنه رافع
جد زند بوسه بر ستانۀ دلهزل نبود کلیدِ خانۀ دل
دل به رشوت پذیرد از جان نورکی بود زیردست رضوان حور
وزن سر همچو وزن سر سبکستبرگ دل همچو برگ گل تُنُکست
بر درِ اهل دل به وقت طعامگندمی گزدمی بود ز حرام
چون نشویی همی دل از باطلرقم گازران منه بر دل
دل که باشد سیاه چون پرِ زاغصید طاووس کی کند در باغ
دل آنکس که هست بر تن شاهجانش را هست جامۀ درگاه
باز چشم تو در ره اسبابهست سوی شراب و جامۀ خواب
چند باشی به غفلت ای بد رگدل تو در گل و تو خفته چو سگ
چو سگ آبستنی تو ای جاهلسگ دیوانه داری اندر دل
خوی و طبع بدِ سگان داریهمچو سگ توشه استخوان داری
سگ دیوانه را بکش به عذابزانکه اندر ره درنگ و شتاب
هرکه را او گزید هم برجایشود از بیم گربه سگ بچهزای
ذرهای نور اگر به دست آریبیتعب جسر نار بگذاری
ور نداری تو نور نار شویپیش پروردگار خوار شوی
از درِ تن ترا به منزل دلنیست جز درد دل دگر حاصل
راه جسم تو سوی منزل جانحایلی دان تو زین چهار ارکان
پر و بال خرد ز جان زایداز تن تیره جان و دل ناید
باطن تو دل تو دان بدرستهرچه جز باطن تو باطل تست
موضع دین دلست و مغز و دماغهمچو بزر و فتیله نور چراغ
دل بود همچو شمس انجم سوزکه تواند نمود چهره به روز
دل که بر نفس مهتری یابدبر همه سروران سری یابد
نه چنان دل که از پی دنییبفروشد به اندکی عقبی
اصل حرص و نیاز دل نبودمایۀ دل ز آبِ گِل نبود
دل که باشد چنین امانی دوستنه دلست آنکه هست پارۀ گوشت
دل که باشد ز تو امانی خواهنبود از حال ایزدی آگاه
پارهای گوشت گنده باشد و بسکه مر آنرا به کس ندارد کس
بد شود تن چو دل تباه بودظلم لشکر ز ضعف شاه بود
چون سرِ ظلم و جور دارد شاهبرگشاید به ظلم دست سپاه
ستم اندر جهان نه ز آب و گلستایم همه ظلمها ز کبرِ دلست
گر دلت نیستی به صورت زاغهمه طاوس گيردی به چراغ
کوش تا دلت چون قلم گرددپیش از آن کت امل اَلم گردد
عاشقان را برای جستن نامنز برای حصول لذّت و کام
یک عتاب و به رفق فرقد خاکیک حدیث و دو جامه در بر چاک
زان همه کارهات بینورستکز تو تا نور راه بس دورست
با چنین دل سفر سقر باشدسفله از گرگ و سگ بتر باشد
سگ بیوسنده گرگ درّندهستسفله سالوس و لوس خر بندهست
پس درین راه توشه از جان سازنه ز دلق و عصا و انبان ساز
خویشتن در فکن به زورق دینکه از این ره رسی به علّیّین
اندر جان و دل و تن گوید
از دَرِ تن که صاحب کُلهستتا به دل صدهزار ساله رهست
هست بر سالکان به وقت رحیلهمچو موسی و خصم و منزل نیل
لیک بر وی چو بسته گردد کارنار گردد به عاقبت دینار
تا خدای آن رهی که در بندستهمچو زنجیر در هم افگندست
پارهای راه نیک داری پیشاز درِ نفس تا درِ دل خویش
راه دل مر ترا نه این راهستعقل از آن قاصرست و کوتاهست
راه جسم تو سوی دل بمثلهست چون حیز و منزل اوّل
که همی هردمی ز رنجوریگفتی ای مکه وه که بس دوری
نقش مکه سه حرف دل تنگستجز به رفتن هزار فرسنگست
هست بر سالکان به وقت بسیچراه دل را چو زلف زنگی پیچ
لیک بر وی چو گرم گشت آتشراه گردد چو طبع زنگی خوش
آنکه ره را به جد نگیرد پیشهمچو زنگی بماند او درویش
وانکه رفت از سرِ طرب در رههمچو زنگی بُوَد به دل ابله
دین ندارد کسی که اندر دلمر ورا نیست مغز دل حاصل
این چنین پر خلل دلی که تراستدد و دامند با تو زین دل راست
پارهای گوشت نام دل کردیدل تحقیق را بحل کردی
تو ز دل غافلی و بی خبریدگرست آن دل و تو خود دگری
دل بود راه آن جهانی تولیک دل را ز دِه ندانی تو
پر و بال خرد ز دل باشدتن بیدل جوال گِل باشد
خشک و بیبر بمانده اندر گِلچون بُرند از درخت خرما دل
باطن تو حقیقت دل تستهرچه جز باطن تو باطل تست
دین ز دل خیزد و خرد ز دماغدین چو روز آمد و خرد چو چراغ
آفتابی بباید انجم سوزبه چراغ تو شب نگردد روز
آن چنان دل که وقت پیچاپیچجز خدای اندرو نباشد هیچ
نه چنان دل که از پی تلبیسهست مردار گلخن ابلیس
دل یکی منظریست ربّانیاندرو طرح و فرش نورانی
از سرِ جهل و روی نادانیحجرۀ دیو را چه دل خوانی
هست معراج دل به وقت فراغقاب قوسین عقل و شرع دماغ
از درِ چشم تا به کعبۀ دلعاشقان را هزار و یک منزل
خاص خواند هزار و یک نامشعام داند هزار و یک دامش
آنکه بودند خواجه صاحب دلپیش رفتند از تو صد منزل
بنشستد بر بساطِ سماطتو بمانده پیاده هم به رباط
اصلِ هزل و مجاز دل نبوددوزخ خشم و آز دل نبود
دل که او را سر بَدست و بهستدل مخوانش که آن نه دل که دِهست
دل که با چیز این جهان شد خویشدان که زان دل دلی نیاید بیش
اینت غبنی که یک رمه جاهلخوانده شکل صنوبری را دل
این که دل نام کردهای به مجازرو به پیش سگان کوی انداز
دل که بر عقل مهتری داردنه به شکل صنوبری دارد
دل که با مال و جاه دارد کاراین سگی دان و آن دو را مردار
اندر صفت پرورش دل گوید
دل قوی کند ز زحمت و بیمجز شراب مفرّح تسلیم
ایمن آنگه شوی ز محنت و تابکه خوری شربتی ز بادۀ ناب
تا نخوردی شراب دین مستیچون بخوردی ز هر بلا رستی
وان مفرّح که اولیا سازنددر شفاخانۀ رضا سازند
خورِ اینجا گِلست ازو برگردکانکه گِل خورد روش باشد زرد
تا بدینجا ز گِل نپرهیزیکی ز گل سرخروی برخیزی
مرد گِلخواره را چو یاد دهدآخرالامر جان به باد دهد
نان و جامۀ سپید این منزلنفزاید مگر سیاهی دل
دل کند سخت جامۀ نرمتخورش خوش برد ز سر شرمت
تو مشو غرّه بر نکویی پوستکه خَلقپوش مرد خُلق نکوست
ناخوشی خوب و نغز و زیبا نیستخوی خوش با کلاه و دیبا نیست
نفس حسی به خوردن ارزانیستغذی جان ز خوان بینانیست
غافلان فربه از بطر زانندکه غم جان و جامه کم دانند
هر دلی را که غم بُوَد مسکوننه دلست آنکه هست خانۀ خون
مرد نبود که گرد خود پویدمرد راه نجات خود جوید
تا کی از کنج خانه بیرون آیاز چنین خانهای سوی صحرا
من غلام گزیده مردانمباد دایم فدایشان جانم
اندر صفت شب گوید
چون نهان شد ز بهر سود زمینآتشِ آسمان ز دود زمین
دهر چون در سرای قیر اندودتودۀ دوده با تلاطم دود
ظلمهای سپهر در یادمگشته در طبع دهر مستحکم
پیش دیوان درون دمگه زشتزنگیان پایکوب بر انگِشت
گشته پر دوده تودۀ هامونکرده عالم غُلامه غالیهگون
شب بسان سیاهگون دریامن چو گوهر صدف نهاد سرا
خفته اندر کنار اهریمنزنگیی کش ز مُشک پیراهن
زنگیانی به قیر بسرشتهشبه با ساج کرده در رشته
دیو از دوده کرده خود را دلقشش جهت را یکی نموده به خلق
میدمید از دهان دوده سرشتدیو در روی نوبیان انگِشت
گشته انقاس گوهرِ مردمکرده انفاس راه منفذ گم
یا تو گفتی که از جوال سیاهزنگیی کور سرمه ریخت به چاه
نور بسیار اندکی کردهتیرگی شش جهت یکی کرده
سایۀ آفتاب رفته چو تیرقیروان را گرفته اندر قیر
شد چو شد زیر خاک چشمۀ خورنسترن را ز حوض نیلوفر
چشم نرگس به باغها در بازلیک بیگانه از نشیب و فراز
زحل از اوج خویش رخ بنمودهمچو گویی ز نقره زر اندود
مشتری گشته از فلک پنهانهیچ ننمود روی خویش عیان
شکل مریخ برفراخته تیغگاه پیدا و گه نهان در میغ
شمس رخ در حجاب پوشیدهوز سیاهی نقاب پوشیده
زهره اندر حضیض ناپیداگشته از نور خویش جمله جدا
با عطارد نمانده هیچ رمقهم بسان دویت خود مطلق
خسرو شرق در شبستان خوشخفته بر روی نیلگون مَفرش
چرخ پیروزه و ستاره بر آنچون زر سرخ و دست نیلگران
شهب اندر اثیر میدان تازدُم عقرب ز زهره چوگان باز
بوده پیش بنات نعش مهینماه چون نیم حلقهای زرّین
در ثریّا بمانده چشم سهیلخیره چون مرد مانده اندر سیل
قطب در قطر چرخ پیوستهمتمکّن چو پیر آهسته
نالۀ بیوه و خروش یتیمدل برجیس را نهاده دو نیم
بهر تعویذ عقد حورالعینفرقدان چون هلیلهای زرین
انجم اندر مجرّه راست چنانکه صدف ریزهها بر آب روان
شده شکل مجرّه زو پیداهمچو موسی و بحر و زخم عصا
شکل پروین چو هفت مهرۀ یشمبر یکی جام مینموده به چشم
همچو شخصم ضعیف شکل سُهاگاه پیدا و گاه ناپیدا
گردش انجم از ورای اثیرخیل رومی به گرد زنگی پیر
کوکب از راه کهکشان پیداراست چون اشک و چشم نابینا
چرخ را کرده چون شکوفه به باغگاو گردون ز شش پلیته چراغ
مانده ساکن چو گوهر اندر دُرجهفت سیّاره و دوازده برج
اختر و آسمان ز کینۀ منگشته مانند اشک و سینۀ من
چون ز سرمای صبح زنگی زشتدم دمید اندر آتش و انگِشت
صبحدم دم برون همی زد خیلگفتئی جان همی کند بواللیل
تا برون کرد همچو زرین درقشاه گردون سر از دریچۀ شرق
همچو من زرد روی شد عالمچون برون تاخت سرخ علم
شد جهان تازه چون دل داناشب شد از بیم صبح روز ناپیدا
انجم از بیم صبح ریزان شدزنگی از رومیان گریزان شد
صبح چون شد ز نور شاد روانگسترید او ز نور شادروان
بامدادان پگاه از درِ منناگه آمد پدید دلبر من
دلبری کو دل و روان بربودچون به کافور مُشک میاندود