ذکر العقل اوجب لان نتائجه اعجب، من لا عقل له لادین له، قال النّبی صلّیاللّٰه علیه وآله وسلّم: اوّل ما خَلَقاللّٰه تعالی العقل.
اندر ستایش عقل و عاقل و معقول
هرچه در زیر چرخ نیک و بدندخوشهچینان خرمن خردند
چون درآمد ز بارگاه ازلشد بدو راست کار علم و عمل
هم کلیدِ امور در دستشهم ره امر بسته در هستش
مایۀ نیک و سایۀ بد اوستسبب بود و هست و باشد اوست
در حروفی که پردۀ نقلستآخر شرع اول عقلست
از برای صلاحِ دولت و دینچشم عقل اوّلیست آخر بین
مر ترا عقل جمله بنمایدآنچه رفت آنچه هست و آنچ آید
سخن عقل صوت و حرفی نیستزآنکه تاریکی از شگرفی نیست
هرکجا نطق عقل بر زد دمحرف و آواز در خزد به عدم
عقل هم گوهر است و هم کانستهم رسولست و هم نگهبانست
خشک بندی ندید نیکوترهیچ خاموش ازو سخنگوتر
جسم را جان و بردباری دهنفس را علم بخش و یاری ده
نه ز روی فسون و افسانهسخنی گویمت حکیمانه
مشرق و مغربی که عقل تراستفوق نی تحت نی و نی چپ و راست
مشرق آفتاب عقلِ ازلمغرب او خدای عزّ وجل
دور بینی شناسد این معنیکز خرد همچو جهل بر در نی
کاندرین منزل فریب و هوسهست بهر شکست بند و قفس
عقل در منزل ازل ز اوّلآخرش اوّلست همچو ازل
که برین روی پشت دین آمدآن چنان بود وین چنین آمد
زان درین بارگاه انده و غماز پی شادی بنی آدم
علّت فهم و وهم و هوش آمدکه برهنه برهنهپوش آمد
غیب را بهر دولت دو سرایگاه پوشیده گه صریحنمای
شده بیهیچ عیب و ریب و شکیعقل و معقول و عاقل این سه یکی
عقل در راهِ حق دلیل تو بسعقل هر جایگه خلیل تو بس
چنگ در زن به عقل تا برهیورنه گردی به هر رهی چو رهی
کن مکن در پذیرد از فرمانپس به جان گوید این بکن مکن آن
خوانده از قدر صایبان عربذات او را مدبّر الاقرب
عقل فعال نام او کردهپنج حس را غلام او کرده
حس و اَطباع خوانده او را میرنَفْس کلّی ورا بسان وزیر
فیض او نقشهای جافی شویفعل او نفسهای صافی جوی
فیض او در صفا سکینۀ روحفضل او در وفا سفینۀ نوح
از پی مصلحت نه بهر هوسبیشتر میل او بود به دو کس
یا به تأیید خسرو عادلیا به توحید عالم عامل
ارچه او جوهر این دو کس عرضندلیکن او را متابع غرضند
بر مجرد رعایتش بیش استبر خلیفت عنایتش بیش است
زانکه بی این دو ملک و دین نبودهرکجا آن نباشد این نبود
انس دارد همیشه با زهّادزانکه زهّاد برتر از عبّاد
جوهری همچو عقل باید و بسکز پی نفس کم زند چو نفس
وارث رسم شرع و دین باشداز ازل تا ابد چنین باشد
زیرکان را در این سرای کهنهیچ غمخوارهای مدان چو سخن
عقل را گر سوی تو هست قرارجان حکمت فزای را مگذار
از جهالت ترا رهاند عقلبه حقیقت ترا رساند عقل
مر ترا عقل دستگیر بس استعقل راه ترا خفیر بس است
عقل مر نفس را دهد پیغامکای ز من مر ترا درود و سلام
هرکه مر عقل را بینبویداز حدیثش همه نکت روید
مرد عاقل همیشه تندارستمرد جاهل ذلیل و غمخوارست
دل جاهل ز طمع باشد پُرطمع از مال خلق جمله ببُر
آز خود را به زیر پای درآرعقل را جوی و جهل را بگذار
آز چون اژدهاست مردم خوارتا نداری تو آز خود را خوار
آز مانند خوک و خرس شناسآز بگذار و از کسی مهراس
سینۀ تو درین هوس دایمچون سرابست و وهم ازو هایم
فی اَنّ العقل سلطان الخلق و حجّة الحق
عقل سلطان قادر خوش خوستآنکه سایۀ خداش گویند اوست
سایه با ذات آشنا باشدسایه از ذات کی جدا باشد
سایه جز بندهوار کی باشدسایه را اختیار کی باشد
عقل کُل تخته زیر گُل داردهرکجا امر امر قل دارد
عقل تا پیش گوی فرمانستسخنش هم قرین قرآنست
هرچه از بارگاه فرمان نیستآن همه درد تست درمان نیست
عقل برتر ز وهم و حسّ و قیاسبرترست از فلک ستارهشناس
در مصالح مدبّر جان اوستدر ممالک دبیر یزدان اوست
عقل را از عقیله باز شناسنبود همچو فربهی آماس
عقل کل مر ترا رهاند زوداز قرینی دیو و آتش و دود
رحمةاللّٰه نهاد عالم راحجّةالحق سرای آدم را
عقل اندر سرای پردۀ کناز برای قبول کن و مکن
مُقبلی بود مُدبری شد بازباز اقبال یافت از پی راز
قابل نور امر شد به همهدرخور خود نه درخور کلمه
هرکه او را مخالف از خود خَستوانکه او را متابع از بد رست
با خرد کن چو مشتری تدبیرچون قمر دین ز بهر غلبه مگیر
نفس روینده در رعایت اوستنفس گوینده در هدایت اوست
اوست از جود کاشف الغمّةحضرت او نهایة الهمة
عقل داند اسامی هرچیزاو کند در به و بتر تمییز
کدخدای تن بشر عقلستاز همه حال با خبر عقلست
پاک و مردار بر یکی خوانستجز به عقل این کجا توان دانست
هرکه با عقل آشنا باشداز همه عیبها جدا باشد
یافت عاقل ز روی فوز و فلاحدر سرای فساد عین صلاح
سخن عاقل از طریق قیاسدُرِّ دین است و ذهن او الماس
گرچه مرد هنر بیابانیستجان او لوح سرّ ربّانیست
هنر از مرد همچو روح از تنبیهنر مرده جان و زنده بدن
شربت عقل بردبار چشدخر چو بیعقل بود بار کشد
عقل چون ابجدِ حق از بر کردجامۀ باطل از سرش بر کرد
هرکه با عقل خویش نااهلستحلم او زور و علم او جهلست
هرکه در بند قیلها افتادعقل او در عقیلهها افتاد
مرد بیعقل جز خیالی نیستبید بیبَر ز دیو خالی نیست
مغز عقل است و اختران ثقلندپیر عقل است و خاکیان طفلند
دایه عقل آمد از برای سخنمجتهد را به گاهوارۀ ظن
عقل هم قادرست و هم مقدورعقل هم آمرست و هم مأمور
برتر از صورت و مکان و محلدرِ دروازۀ جهانِ ازل
عقل شاهست و دیگران حشمندزانکه در مرتبت ز عقل کمند
همه تشریف عقل ز اللّٰه استورنه بیچاره است و گمراهست
عقل کل را بسان بام شناسنردبان پایه سوی بام حواس
عقل تخته است و نفس نقشنماینقش امرست و نقشبند خدای
عقل را داد کردگار این عزّورنه کی دیدی این شرف هرگز
عقل در کوی عشق نابیناستعاقلی کار بوعلی سیناست
سوی تو عقل صلح یا کین استاینت ریش ار سوی تو عقل این است
عقل کان رهنمای حیلت تستآن نه عقل است کان عقیلت تست
از برای صلاح دشمن راعقل خوانده حواس روشن را
منگر آن روشنی که هم به غرورکشت پروانه را چراغ از نور
عقل را هرکه با بدی آمیختلاجرم عقل جست و او آویخت
آنچه عقلت نمود آن ره گیررخ و اسبت چو شد کمِ شه گیر
آشنا نیست هرکه بیگانه استهرکرا عقل نیست دیوانه است
گنگ باید مرید پیر نیازتا شود عقل او سخن پرداز
چون سخن گوی گشت عقل مُریدمرده بر در بمانده دیو مَرید
هرکه در عقل همچو سلمان شددان که دیو دلش مسلمان شد
لاجرم چون ز عقل یافت کمالسه بیابان بُرد به سیصد سال
هرکرا رای و روی سلمانیستآخرین منزلش مسلمانیست
نیست از عقل در سرای غرورتبش و تابش از دم انگور
وز خرد نیست در خیال سوایمی و شطرنج و نرد و بربط و نای
خرد از بهر امن و امر آمدنز پی خمر و زمر قمر آمد
عقل فرمان پادشاهی راستنز پی لاهی و ملاهی راست
زاجر زمر و ناهی خمر اوستوآنکه بشنیدهای اولواالامر اوست
وین سلاطین که نز ره دیناندنه سلاطین که آن شیاطیناند
عقل کز بهر مال و جاه و دهستدان که عطّار نیست ناک دهست
عقل طرّار و حیلهگر نبودعقل دو روی و کینهور نبود
عقل از اشعار عار دارد عارعقل را با دروغ و هرزه چکار
عقل بر هیچ دل ستم نکندبه طمع قصد مدح و ذم نکند
عقل جز خواجۀ محقق نیستعقل صوفیچۀ مبقبق نیست
آنکه او آب ریز و نان طلبستوانکه ناشی وانکه بوالعجبست
وانکه از بهر مجمع رندانکرد تفِّ تموز در زندان
وانکه سرمای دی مهی را بازبند بر مینهد ز روی نیاز
وانکه داهی و آنکه سالوسیستوانکه غماز وآنکه ناموسیست
وانکه از سنگ شیشه پردازدوانکه در حقّه مُهره میبازد
وانکه او بر زمین هزاران بارپای بر سر نهاد چنبروار
هست بسیار زین نسق به جهانکه حساب و شمار آن نتوان
این همه عقلهای عاریتی استکز پی جاه و مال و بد نیتیست
این همه زرنمای خاک دهندهمه عطار شکل و ناک دهند
هر دهایی که ناپسندیده استحِسّ انسان ز عقل دزدیدست
هرچه نیکوست گر بِدست بَدستآن او نیست گم شدۀ خردست
عقل را جز صلاح نبوَد کارعقل را در صلاح هرزه مدار
عقل خود کارهای بد نکندهرچه آن ناپسند خود نکند
عقل در دست یک رمه خود رایچون چراغی است در طهارت جای
خردی بوده اصل و دانش و مزدزشت نامی اوست مشتی دزد
عقل هرگز به کذب راضی نیستعقل هرگز وکیل قاضی نیست
عقل جز راست گوی و لمتر نیستحیله سازنده و گلو بر نیست
عقل هرگز خطا نیندیشدبا من و تو بلا نیندیشد
عقل دمساز زور و بهتان نیستپردهپوش فلان و بهمان نیست
کرده چون در نهاد پای به قیلدست حیدر سزای عقل عقیل
درد ایتام و اندُه اطفالآوریدش طمع به بیتالمال
داد چون خواست از علی داروشآهنی تافته سوی پهلوش
زور او چون نداشت گاه مقیلنه بنالید زار عقل عقیل
تا بدانی براستی نه به رویکه دل از پشت چشم بیند روی
زانکه اندر نگارخانۀ جاناز پی پنج حس و چار ارکان
عقل از این کارها کرانه کندعقل کی قصد دام و دانه کند
کرم کردار گرد خویش تنندزانکه در بند جهل خویشتنند
گرچه از زرق و خدعه و تلبیسوز پی شادی دل ابلیس
از گل تو بنفشه رویانندتیرهرایان و خیره رویانند
آنکه زیشان حکیمتر در کاردر نهان گزدمست و پیدا یار
در سخا کند و در جفا تیزندهمچو بهمان بهمن انگیزند
تا ترا عقل دوربین چکندخویشتن را به تو جز این چه کند
عقل جایی جمال بنمایدکه مرّفه شود برآساید
ننماید ترا ز خویش نشانتا تو او را مکان کنی زندان
مر ترا عقل چهره ننموده استور بننمود چهره بر سودست
این کزین روی عقل مرد و زنستاین نه عقل استراق اهرمنست
ذهن قلاب و کاهن و ساحررای دزد و مشعبد و شاعر
این همه فطنت و دها و حیلاز عطای عطاردست و زحل
خود پدیدست تا به مکّاریچه دهد هندویی و طرّاری
دهش تیر و بخشش کیوانگوشه کشتت کنند همچو کمان
دیو از این عقل گشت با شر و شورتا به مخراق لعنتی شد کور
بگذر از عقل و خدعه و تلبیسکه عزازیل ازین شدست ابلیس
خردی را که آن دلیل بدیستلعنتش کن که بیخرد خردیست
عقل دانست خوی بخل از جودعقل بشناخت بوی بید از عود
درگذر زین کیاست اوباشعقل دین جو و پس روِ او باش
عقل دین مر ترا نکو یاریستگر بیابی نه سرسری کاریست
عقل دین مر ترا چو تیر کندبر همه آفریده میر کند
عقل دین جز هدی عطا نکندتا نبردت به حق رها نکند
نفس بیعقل احمقی باشدنوح بیروح زورقی باشد
عقل مردان رسیده تا در حقشده از بند نیک و بد مطلق
سوی عاقل چو دیو و دد باشدهرکه در بند نیک و بد باشد
زانکه خود نیست عاقلان را برخاز چه از هفت میر و از نه چرخ
چون همه نیک دید بد نکندزانکه بد والی خرد نکند
والی چرخ و دهر کیست خردعالم شرع و داد چیست خرد
نیست اندر مقام راحت و رنجبر سرِ گنج به ز مار شکنج
دایهای زیر این کهن بنیادنیست کس را چو عقل مادرزاد
عقل تو روز و شب چو طوّافانبر سر چارسوی صرّافان
خیره میگردد و همی گویدکه فلان کون به نیک میشوید
این فلان خوب و آن فلان زشتستاین زمین شوره و آن زمین کشتست
گل این خار و آب آن پست استدل این خفته عقل آن مست است
این یکی عیسی آن دگر خرِ سولاین سیم خضر و آن چهارم غول
این بلندست و آن دگر کوتاهسرخ این شد از آن سپید و سیاه
این همه بیهده است بگذر ازینشاه جان را لقب مکن فرزین
تو ندانی طریق هشیاریتو خرد را دروغزن داری
پرده از روی عقل برتر کشچه زنی دست خیره بر ترکش
چون نهای مرد کار روز مصافشب روی را بمان و خیره ملاف
مرد درمان درد نی ز خرددیر یابد ولیک زود خرد
صفت عاقلان درین نو باغکهنه نو کردنست پیش چراغ
ز اول خلقت و بآخر عمربوده در کار عقل جاهل و غمر
کرد باید ز بهر کسب معادکاسه چون کیسۀ خرد پر داد
بر درِ غیب ترجمان خردستشاه تن جان و شاه جان خردست
هرکه بهر هوا خرد را رانداز دو خر تا ابد پیاده بماند
گرچه بر بیخرد هوا چیرستبر درِ خانه هر سگی شیرست
بیخرد را بَدست فضل و هنرزانکه باشد هلاک مور از پر
مار را چوت اجل فراز آیدبه سرِ ره ورا جواز آید
دهد ایزد گه سؤال و جوابهرکسی را به قدر عقل ثواب
دیل در جان خویشتن داریگر خرد را دروغزن داری
ور نداریم باور، از قرآنویل والمرسلات بر خود خوان
عقل کردن به خوی رویی هستمسخ گشت آنکه مسح عقل شکست
عقل را چون بیافتی بنوازاز دل خویش جای او بر ساز
در شرف نفس و عقل
پدر و مادر جهان لطیفنفس گویا شناس و عقل شریف
زین دو جفت شریف طاق مباشواندرین هر دو اصل عاق مباش
بندگی کن همیشه ایشان رامده از دست در پریشان را
گرشان بعد امر بپرستنداین دو گوهر سزای آن هستند
پدر و مادری که نازارندحکما عقل و نفس را دارند
مایه بخش سپهر و ارکانندپیشکاران عالم جانند
سبب جسمت این دو جسمانیستعلت روحت آن دو روحانیست
آن دوت از آرزو سپرده به خاکوآن دوت از قدر برده بر افلاک
حق آن دو شریف را بگذارحق این هر دو هم فرو مگذار
وانکه در راهِ کعبه از سرِ داداشتر این داد اگرت زاد آن داد
خرد از تو تویی برد جاویدآب را در هوا کشد خورشید
خرد آمد مشاطۀ جانتخرد آمد چراغ ایمانت
حقّۀ حق دراین جهان خردستسر به مُهرست و پایدار خودست
عقل در کارگاه کنفیکوناز پی جلوۀ قرار و سکون
در ازل چون حدیث با خود راندتا ابد همچو کرم پیله بماند
سوی بازار دین چو جستی راهرستی ار جستی از ملامت گاه
از کژی دور باش و کاژ مباشچون نهای عود خیره ناژ مباش
که کژی نفس عشوه آگین راستراستی عقل عافیت بین راست
خرد از بد ترا نجات دهدخرد از دوزخت برات دهد
جاهلی کفر و عاقلی دین استعیبجو آن و غیبگو این است
کشد این را هوا سوی سجینبرد آنرا خرد به علّیّین
منگر آن تات بد چه فرمایدآن نگر کت خرد چه فرماید
کند ار عاقلت به حق در خشمبه از آن کت ببندد ابله چشم
همه کار تو باد با عقلادور بادی ز صحبت جهلا
حکایت در داد و ستد خردمند
معن دادی خمی درم به دمیباز کردی مُکاس در درمی
گفت این خوی نزد من نه بدستجود مال و بخیلی خردست
مال بدهم پی جوانمردیعقل ندهم به کس به نامردی
در سخاوت چنانکه خواهی دهلیکن اندر معاملت بسته
ستد و داد را مباش زبونمرده بهتر که زنده و مغبون
مرد باشی به گاه بیع و شریاز ثریّا نیوفتی به ثری
عقل دست و زبان کوته دانآرزو رأس مال ابله دان
ای خرد کرده سرفراز تراسر نگونسار کرده آز ترا
مرد گرد درِ خرد گرددتنگ میدان به گرد خود گردد
هرکجا رخ نهادی ای عاقلتو به آیی چو بد نداری دل
هرکه تدبیر رای بد نکندستد و داد بیخرد نکند
بیخرد را ز خود نباشد سودبود او آتش است و سودش دود
که ازو تیره تیرگی آردچشم را خیره خیرگی آرد
حاکم عقل را در این بنیادکارها محکم است و دلها شاد
زانکه در مکتب علوم ازلاز پی راندن رسوم عمل
نُتف او در آسمانۀ نقلنکتش در کتابخانۀ عقل
از خرد خواجه شو که سنگ سپیدلعل شد زیر دامنِ خورشید
اوست بهر بقای جاویداندفتر نفش و خامۀ فرمان
در نفس کلّی و پیوستن به عقل و معرفت گوید
در عبارت کتاب مسطورسترقّ منشور و بیت معمورست
اوست در سایۀ پناه خردحاجب بار بارگاه خرد
کدخدای نبیّ مُرسل اوستعقل ثانی و نفس اوّل اوست
از پی استفادت و تحقیقعقل کلّ مصطفی و او صدّیق
دایم از جوهر پذیرندهاثر از نورِ عقل گیرنده
هم دهنده است و هم ستانندههم پذیرای و هم رساننده
متوسط میان صورت و هوششده زین سو زبان و زان سو گوش
مرد چون عقل را پناه کندجرم و شکل سها چو ماه کند
مدتی گرد عقل بر گرددگرچه باشد پسر پدر گردد
پادشاهی شود ز مایۀ عقلآفتابی شود ز سایۀ عقل
جوهرش چون کند ز نقصان نقلبرتر آید یکی شود با عقل
چون شد از فیض عقل بر خود شاهخلعت شوق یابد از اللّٰه
شوق چون در نهادش آویزدعقل کلّ را ز ره برانگیزد
تاکنون عقل بود بر وی میرزو کنون عقل گشت امر پذیر
چون شود بر نهاد خود مالکبشنود کارْجِعی اِلی رَبّک
در روح حیوانی گوید
بعد ازان سالکان چو بشتابندعلم حق در حدیث او یابند
زانکه با علم صورت و صفتستفکرتش بیشتر ز معرفتست
در بهار ار نه عدل وی بودیبا گل و با گلاب کی بودی
عقل همچون بهار دلجویستکاب فرزانگیش در جویست
بال برنا نشاط زن باشدصبح اول دروغ زن باشد
شب برنایی از فطیر بودپیر چون صبح مستطیر بود
هست در خانقاه ربانیبر سرِ شارع مسلمانی
از برای سرور سرو سهینه ز راه بدی ز روی بهی
اندر کمال عقل
چار طبعش مرید و او پیرستده حواسش سپاه و او میرست
رنگ پنداشت را ز تختۀ آزرو بشویش به آب و ذُلّ و نیاز
زانکه اندر سواد سایۀ شرعاصل دین را برای نکتۀ فرع
مایه داد از پی درنگ تراسه قوی چارگونه رنگ ترا
جان چو در عالم درنگ آیدخود از این رنگهاش ننگ آید
از پی جستن سلامت جاناسب جان را در این محیط مران
داند آنرا که اهل ذهن و ذکاستکه سلامت به ساحل دریاست
دست و پای ترا به بند قضاهست بسته درین سپنج فضا
پس تو با دست و پای بستۀ اوروی دریا مجو به پشت کدو
آشنا را اگر نمیدانیخر به قلزم درون چرا رانی
ور ندانی تو آشنا بشنوخیره بیهوده بر مناره مرو
در سباحت اگرچه استادیپیش من زین قبل بر استادی
نه چو کشتی شکست ای رعناشد سباحت وبال در دریا
جز ز روی کمال عقل و خردسه گز اطلس بنه درم که خرد
نزد آن دل که معدن خردستهمه نیک فلک به جمله بدست
در دل و جان آنکه هشیارستبر سر و چشم آنکه بیدارست
پل بود بر دو سوی آب سرهچون گذشتی ازو چه پل چه دره
اندر عزّت عقل
عزّتِ عقل هست سوی رواننزد روشن ضمیر پاک روان
در اضافت سوی زمانه لطیفبه اضافت به سوی عقل کثیف
اول و آخر و عزیز و ذلیلعلوی و سفلی و قبیح و جمیل
غرض امر و دایۀ آدمعَرَض نفس و جوهر عالم
هم ورای مراتب اسمیهم پذیرای صورت جسمی
ذات او گشته مستدیر از نفسجنبش او اثرپذیر از نفس
مایه و پایۀّ مدارج اسمعلت و آلت مراتب جسم
این همه عقل را مسلّم گشتآسمان عقل و روح سُلّم گشت
اندر جمال عقل
سبب امت و رسولی اوعلت صورت و هیولی او
او نهادست هم به امر قدمصورت اندر هیولی عالم
کان وجودی که بیزبان باشداز هیولی عقل و جان باشد
در آفرینش جهان
از برای تناهی اندر کردعالم جسم گویی آمد گرد
متساوی نهاد چون گوییمتفاوت نه سویی از سویی
هست ممتد جهان و اندر حدمتناهی جهت بود ممتد
بعد از آن در ولایت تصویرمرتبه نقش دان و نقشپذیر
ز اوّل جان و آخر مرجانفاعل و منفعل در این دو میان
در سرای صفتپذیر فنااز پی رفعت قصور و بنا
عقل در بند امر بنشستهنفس در شوق عقل دل خسته
صورت از بهر مایه اندر بندنه فلک را به دست هفت کمند
وز درون فلک چهار گهرهمه در بند و خصم یکدیگر
سه موالید از این چهار ارکانچون نبات و معادن و حیوان
چون نباتی غذای حیوان شدحیوان هم غذای انسان شد
نطق انسان چو شد غذای ملکتا بدین روی باز شد به فلک
ورنه در عالم یقین و گمانخر همان بودی و حکیم همان
نطق زیبا ز خامشی بهترورنه در جان فرامشی بهتر
در سخن دُر ببایدت سفتنورنه گُنگی به از سخن گفتن
گنگ اندر حدیث کم آوازبه که بسیار گوی بیهده تاز
کرد عقلت نصیحتی محکمکه نکو گوی باش یا ابکم
گر نصیحت قبول کردی توفضل را کی فضول کردی تو
اندر مراتب عقل
هست اعضا چو شهر و پیشهورانعقل دستور و دل در او سلطان
خشم شحنه است و آرزو عاملاین یکی ظالم آن دگر جاهل
عامل ار هیچ شرط بگذاردخرد او را به شحنه بسپارد
شحنهگر هیچ گون سگالد بداین موّکل برو بود ز خرد
نفس سلطان اگر بود عادلبا تن و عقل و جان شود بیدل
ترجمان دل است نطق و زبانمر زبان تنست سود و زیان
ترجمان چون ز روی دور زمانپشت یابد ز قوّت سلطان
گر بیابند ازینکه گفتم بهرخوش بود پادشا و خرّم شهر
ور همه طالبان کام شوندمالک ملک ناتمام شوند
گرنه در امر عقل و دل باشندهمه هم خوار و هم خجل باشند
عقل و دل را اگر مطیع شونددر حضیض فنا رفیع شوند
در ذکر قوای حاسّه و حافظه
نفس کو مر ترا چو جان دارستبی تو در جسم تو بسی کارست
گرچه آن پنج شحنه بیکارندسه وکیل از درونت بیدارند
آن کند هضم و این کند قسمتآن برد ثفل و این نهد نعمت
آن نماید ره این کند تدبیراین شود حافظ آن کند تعبیر
آن نبینی که چون به خواب شویفارغ از زحمت و عذاب شوی
از برای فراغت و خوابتوز برای صلاح و اسبابت
اندرین خاکدان ز آتش و بادز آب روی تو برد خاک نژاد
تا ترا بر سریر سرِّ خردبنشاند ز بهرِ راحت خود
تو بر آسوده و خرد بر کارتو بخفته درونت او بیدار
اندر جمع بین عقل و شرع
عقل چشم و پیمبری نورستآن ازین این از آن نه بس دورست
اینکه در دست شهوت و خشمندچشم بینور و نور بیچشمند
نور بیچشم شاخ بیبر دانچشم بینور جسم بیسر دان
این تواضع نمای پر تلبیسوآن تکبر فزای چون ابلیس
این ز دست امیر چیز دهدوآن ز کون رئیس تیز دهد
نیست جز شرع و عقل و جان و دماغخلق را در دو خطه چشم و چراغ
چون ترا از خرد هوا بدلستخندهت آید ز هرچه جز جدلست
چون خرد سوی هر دلی پویدوز دل هرکسی سخن گوید
از پی مصلحت درین بنیادکاوّلش آتش است و آخر باد
قهرمانِ امین یزدانیستبهرمانِ نگین انسانیست
عقل جز داد و جز کرم نکندکه اولوالامر خود ستم نکند
عقل چون برگشاد زاغ هوسدرکشد چون تذرو سر در خس
راکبی کز خرد عنان دارداسب انجام زیر ران دارد
چهرهای را که روز بد نبودهیچ مشاطه چون خرد نبود
از خرد بدگهر نگیرد فرّکی شود سنگ بدگهر گوهر
مده ای پور روز نیک به بدبا خرد روز آن نه با دل خود
با خرد باش و از هوا بگریزکه هوا علّتیست رنگ آمیز
کَون بیتجربت فساد بودتجربت عقل مستفاد بود
خرد از بهر عاطفت باشدختم عمرش بر این صفت باشد
خرد از بهر برّ و احسانستزانکه خود خلقتش ازین سانست
حرف بد بر زبان بون باشدهرکه با دین بود نه دون باشد
ملک عقل از عقود کانی بهپادشاهی ز پاسبانی به
عقل را هیچ مدح نتوان گفتجز بدو دُرّ مدح نتوان سفت
شو رها کن جهان فانی راتا بدانی جمال باقی را
آن کسی کو به ملک عقل رسیددو جهان را چنانکه هست بدید
از برای حصول نعمت دلدر دل آویز خاک بر سرِ گل
ای خداوند خالق سبحانمن رهی را به ملک عقل رسان
سخن عقل چون تمام آمدعلم را در جهان نظام آمد