قرآن کریمبه زبان فارسی

الباب الثّالث — اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران (بخش ۲)

فهرست این بخش (۱۷)در صفت کربلا و نسیم مشهد معظّم · التمثّل فی‌الاشتیاق الی المشهد المعظّم — المراة الصالحة خیرٌ من الفـ رجل سوء · صفة اصرار الاعداء والباغین لعنهم‌اللّٰه · ستایش امام ابوحنیفه رضی‌اللّٰه عنه · ستایش امام شافعی رضی‌اللّٰه عنه · فی مناقبهما رحمة‌اللّٰه علیهما · فی مذمّة اهل التعصب و نصیحة الفریقین و فقهمااللّٰه تعالی · فصل فی‌الزّهد والحکمة والموعظة والنصیحة · فی‌الرائحة الکریهة علی غیبة اخ المسلم · التمثیل فی‌المجاهدة · فی‌الاجتهاد و طلب‌التقوی · التمثیل فی‌التّقوی، سؤال موسی علیه‌السّلام عنّ‌اللّٰه عزّ وجل قال ای — شیء خلقت افضل من‌الاشیاء · الجهل داءٌ بلا دواءٍ والحمقُ حفرةٌ بلا عُمقٍ · التمثیل فی اَصحابِ الغَفلةِ والجُهّال · التّمثیل فی نظرالسّوء واحوال الدّنیا · اندر مذمّت علما · ستایش علم و عالم و طلب علم

در صفت کربلا و نسیم مشهد معظّم

حبّذا کربلا و آن تعظیمکز بهشت آورد به خلق نسیم
و آن تن سر بریده در گِل و خاکوآن عزیزان به تیغ دلها چاک
وان تن سر به خاک غلطیدهتن بی‌سر بسی بد افتیده
وآن گزین همه جهان کشتهدر گِل و خون تنش بیاغشته
وآن چنان ظالمان بد کردارکرده بر ظلم خویشتن اصرار
حرمت دین و خاندان رسولجمله برداشته ز جهل و فضول
تیغها لعل‌گون ز خون حسینچه بود در جهان بتر زین شَین
تاج بر سر نهاده بدکردارکه از آن تاج خوبتر منشار
زخم شمشیر و نیزه و پیکانبر سر نیزه سر به جای سنان
آل یاسین بداده یکسر جانعاجز و خوار و بی‌کس و عطشان
کرده آل زیاد و شمر لعینابتدای چنین تبه در دین
مصطفی جامه جمله بدریدهعلی از دیده خون بباریده
فاطمه روی را خراشیدهخون بباریده بی‌حد از دیده
حسن از زخم کرده سینه کبودزینب از دیده‌ها برانده دو روی
شهربانوی پیر گشته حزینعلی‌اصغر آن دو رخ پر چین
عالمی بر جفا دلیر شدهروبه مرده شرزه شیر شده
کافرانی در اوّل پیگارشده از زخم ذوالفقار فگار
همه را بر دل از علی صد داغشده یکسر قرین طاغی و باغ
کین دل بازخواسته ز حسینشده قانع بدین شماتت و شَین
هرکه بدگوی آن سگان باشددان که او شاه این جهان باشد

التمثّل فی‌الاشتیاق الی المشهد المعظّم

المراة الصالحة خیرٌ من الفـ رجل سوء

بود در شهر کوفه پیرزنیسالخورده ضعیف و ممتحنی
بود از اولاد مصطفی و علیممتحن مانده بی‌حبیب و ولی
کودکی چند زیر دست و یتیمشده قانع ز کربلا به نسیم
زال هر روز بامداد پگاهکودکان را فگندی اندر راه
آمدی از میان شهر بروندیده از ظلم ظالمان پر خون
بر ره کربلا باستادیبرکشیدی ز دردِ دل بادی
گفتی اطفال را همی بوییدوین نکو باد را بینبویید
پیشتر زانکه در شود در شهربر گرید از نسیم مشهد بهر
شود از هر دماغی آلودهباد چون گشت شهر پیموده
حظ از این باد جمله برداریدسوی نااهل و خصم مگذارید
من غلام زنی که از صد مردبگذرد روز بار و بردابرد
قدرِ میر حسین بشناسداز جفاهای خصم نهراسد

صفة اصرار الاعداء والباغین لعنهم‌اللّٰه

آدمی چون بداشت دست از صیتهرچه خواهی بکن که فاصنع شیت
هرکه راضی شود به کردۀ زشتنزد آنکس چه دوزخ و چه بهشت
مرد عاقل برآن کسی خنددکز پی خویش نار بپسندد
دین به دنیا بخیره بفروشدنکند نیک و در بدی کوشد
خیره راضی شود به خون حسینکه فزون بود وقعش از ثقلین
آنکه را این خبیث خال بُوَدمؤمنان را کی ابن خال بُوَد
من از این ابن‌خال بیزارمکز پدر نیز هم دل آزارم
پس تو گویی یزید میر منستعمروعاص پلید پیرِ منست
آنکه را عمروعاص باشد پیربا یزید پلید باشد میر
مستحق عذاب و نفرین استبد ره و بد فعال و بد دین است
لعنت دادگر برآنکس بادکه مر او را کند به نیکی یاد
من نیم دوستدار شمر و یزیدزان قبیله منم به عهد بعید
هرکه راضی شود به بد کردنلعنتش طوق گشت در گردن
از سنایی به جان میر حسینصد هزاران ثناست دایم دَین

ستایش امام ابوحنیفه رضی‌اللّٰه عنه

ذکر الامامین الهادیین ابی‌حنیفة نعمان‌بن ثابت الکوفی و محمدبن ادریس الشافعی رحمة‌اللّٰه علیهما.

فی مناقب الامام الاعظم الزاهد مفتاح الشریعة کنوز الذریعة نظام‌الدّین قوام‌الاسلام ابی حنیفة نعمان‌بن ثابت الکوفی رحمة‌اللّٰه علیه، ذکرالنعمان صون عن‌الحرمان، قال الشافعی رضی‌اللّٰه عنه: الفقهاء کلّهم عیال ابی‌حنیفة رحمة‌اللّٰه.

دین چو بگذشت از این جوانمردانخلق در دین شدند سرگردان
همه را باز رای نعمانیآشتی داد با مسلمانی
آفتابِ سپهر معروفیبدرِ دین بوحنیفۀ کوفی
همه را از پی صلاح جهانمغز سنّت نهاده اندر جان
بوده در زیرِ گنبد ارزقحجّت صدق در محجّت حق
دل او چون سرِ خرد هشیارتن او چون دل قضا بیدار
کرسی دین ز راه او حد بودلوح محفوظ شرع احمد بود
پیشوای ائمۀ دین بودعلم و حلم سخاش آئین بود
کرده توفیق پادشاه خودششاه شاهان رعیّت خردش
از پی فطنت و هدایت اوپادشاهان به زیر رایت او
دیده بی‌واسطۀ حکایت و نقلچهرۀ سنّت از دریچۀ عقل
حجّت اصل و فرعِ ایمان بودنعمتِ خوان شرع نعمان بود
چون پدر در اصول ثابت بودچون نبی کار کرد و راه نمود
روزگارش به علم مستغرقجمله آسوده از جدال فِرق
شحنۀ راهِ دین صلابت اوروح عشق نبی مثابت او
آسمان رای و مشتری دیدارمتّقی خلق و منتجب کردار
کرده در شاهراه فتح و ظفرشاخ و بیخ هدی چو نام پدر
می‌کند روز و شب دعا افلاکاز دل آفتاب روشن و پاک
باد در راه جان بد عملاندست او چاره‌گاه تنگدلان
دل همی گوید از طریق دعابه تضرّع چو مادرِ شهدا
که روان ابوحنیفه ز ماشادمان باد تا به روز جزا
چون درآمد به باغ دین نبیکرد روشن چراغ دین نبی
راه دین بر خلایق آسان کردهمه را در اصول یکسان کرد
هرکس از خود گرفته راهی پیشاین ره دین گرفته وان ره کیش
برگرفت از فلک پلنگی رادور کرد از جهان دورنگی را
علم او کرد جمله را یکرنگگشت ناچیز زرق و حیلت و رنگ
تاج بر فرقِ هر خطیب او بودتخت در زیر هر ادیب او بود
زان عنان سوی آسمان برتافتتا چو خورشید بر جهان برتافت
تیغ از روی خشم برنکشیدسپر از هیچ خصم در نکشید
قابل تابش نبوّت بودلوح محفوظ شرع و سنّت بود
بود مفتاح گنجْ خانۀ خودبود مصباح آسمانِ وجود
صورتش دیو را پریوش کردسیرتش مغز نافه را خوش کرد
در طریقت دواج امّت بوددر شریعت سراجِ امّت بود
کرم و جودش از شتابِ نوالاز جهان برگرفت رسمِ سؤال
در رهِ بوحنیفۀ کوفیپایتان همچو خرقۀ صوفی
باز بهر کمال و کسبِ یساردستتان چون قبای روز بهار
باز پای جهان به وقت صبوحدر ره او چو دست و دل مفتوح
صدقِ او در فضای قدّوسیبازگشته چو بالِ طاوسی
خلق پیش وی از طریق صوابمانده حیران چو گوی در طبطاب
همه خود را گرفته اندر چنگهمه با دین و سنّت اندر جنگ
داده او را برای دولت و دیندل و جانش به فضل و علم یقین
چون نشد آز و کبر از املتپس مه علم تو باد و مه عملت
نقش معنی ز خط او در صدربود روزِ نهفته در شب قدر
بختِ او چون بهار امیر جهانخردش چون شکوفه پیر و جوان
خرّم از علم او روان رسولکو بر امّت نگاه داشت اصول
بر روانش ز ما درود و سلامبا ویم حشر کن بدار سلام
هر امامی که گفت خواهد قالتا قیامت ورا بُوَند عیال

ستایش امام شافعی رضی‌اللّٰه عنه

ذکر الامام العالم العارف جمال‌الدّین کمال الاسلام مفتی الشرق والغرب سیّدالعلماء والفقهاء مفتاح الشریعة سراج‌السنّه کنوز الاحادیث ابی‌عبداللّٰه محمّدبن ادریس شافعی رحمة‌اللّٰه علیه.

چون فروشد چراغ دین نبیروی بنمود ماه مطّلبی
از پس بدرِ دین نه دیر چه زودآفتابِ زمانه چهره نمود
رَو بجو ار ز دیده در طلبیراهِ شرع از امام مطلبی
اصل او در قواعد و بنیانفرع نسل مُعد بن عدنان
نسبش با رسول پیوستهادبش از فضول بگسسته
درسِ دین ساخت از پی تقدیسصدر سنّت محمّد ادریس
از پی طالبان نورِ یقینخویشتن وقف کرده بر درِ دین
بر خود از عقل خویش هیچ نساختدر ره شرع خویشتن درباخت
مصطفی گفته او شنیده به جانزان نموده به شرع او برهان
تا حدیثِ پیمبر او خواندهبر خودش اعتماد نامانده
آنکه نارد چنو صنایع دهرکرده خصمان دینِ حق را قهر
بوده در راهِ دین امام به حقکه امامت ورا سزد مطلق
همّتش دین فروز و عرش گذارفطنتش فتنه سوز و شغل گزار
کرده شاگردی حدیث نبیغاشیه بر کتف ز پیش وصی
راکبانِ درش اثیر فرسهمرهانِ دمش عبیر نفس
جود او همچو کعبه انبه جویخُلق او چون بهار خندان روی
شرع تا کدخدای این خانه استعقلها را قبا غلامانه است
در تراجع ز خلق و خلقش جیندر ترّفع ز علم و حلمش دین
دین مرفّه به خوب گفتارشهمه عالم رسیده آثارش
بخشش از حق بهانه بر سعدستجود از ابرولاف بر رعدست
گر پراگنده زو شدند اوباشسنّت مصطفی از او شد فاش
هر حدیثی که مصطفی برگفتشرحش او داد و علم آن ننهفت
کلک او شد خزانۀ اسراردرس او را فرشته شد نظّار
گاه تدریس و گاه شرحِ علومحاکم او بود و عالمی محکوم
گام و کامش چو مرکبانِ شکارنَور و نُورش چو روزگار بهار
ظاهر طاهرش مدبّر بِرخاطر عاطرش مفسّر سرّ
واعظِ عقل و حافظِ تنزیلمُحرمِ عشق و مَحرم تأویل
خیلِ طالوت را سکینۀ حلماُمّتِِ نوح را سفینۀ علم
صورتش عین علم و دانش بودزانکه بس پاک خاندانش بود
خاندانی که از قریش بُوَدبیشکی سرفرازِ جیش بُوَد
هست کوته ز بهر شرع و شعاردست او همچو زیر پوش بهار
سخنش بکر و لفظ دوشیزهمذهب او درست و پاکیزه
یافته حلّۀ صفا و صفاتدست و کلکش به کار شرع ثبات
از غرورِ سپهر مؤمن ظنوز مرور زمانه ایمن تن
گرچه کژ سیرتم بگویم راستکه سخا و مروت ایشان راست
دین از او یافت زینت و رونقدر تبع متفق شدند فِرق
بندۀ او شده وضیع و شریفعالم و عارف و وجیه و عفیف
علم دین تا بدو سپرد قضاجهل ز اسلام برگرفت فنا
زندقه از علم او هزیمت گشتطالبِ علم با غنیمت گشت

فی مناقبهما رحمة‌اللّٰه علیهما

هر دو همراه راه دین بودندهر دو همکاسۀ یقین بودند
آن به فرقد نهاده مرقد خویشوین ز اسناد کرده مسند خویش
وان به حجّت گرفته سرمایهوین ز سنّت ببسته پیرایه
مبتدی اوست دیدۀ جان رامقتدی اوست عقل و ایمان را
آن یکی پیشوای راه صوابوآن دگر مقتدی به گاه جواب
آن یکی زیب و زینتِ محفلوآن دگر یافته ز علم محل
آن یکی آفتاب نورافزایوآن دگر رهنمای دین خدای
آن یکی آفتاب محفل و صدروین دگر بدرِ لیل در شب قدر
آن ز اسرار قاتل اشراروین ز اخبار قابل اخبار
آن گج آگور کرده خانۀ دینوین بیاراسته به نقش یقین
این قریشی به اصل و آن کوفیوین به همّت فقیه و آن صوفی
آن امام و مدرّس و زاهدوین دگر با دیانت و عابد
بدعت از قهرِ تیغ آن به هَرَبصفوت از جام لطف این به طرب
هر دو بودند وارثانِ رسولعلمشان کرده بُد رسول قبول
هردو اندر سرای ملّت حقکرده پیدا ز علم و علّت حق
هر دو بودند از اجتهاد قویآسمان ستارۀ نَبَوی
مرد را آن به قهر شُه کردهطفل را این به لطف پرورده
آن به حجّت چراغ دین رسولوین به نسبت جمال آل بتول
آن شده حکم شرع را حاکموین شده علم محض را عالم
کوفی اندر طریق دین کافیشافعی دردِ جهل را شافی
نسبت اوست دیدۀ جان راسنّت اوست عقل و ایمان را
لطف او داده بیخِ دین را آبقهر او کرده قصرِ کفر خراب
تو که اندر خلاف هر دو بُویاز بد و نیک هر دو تن چه دوی
تو که دین را به کین بدل کردیپس چه دانی حدیث یک دردی
همه نیکند بد تویی تو مکننیست در دین دویی دویی تو مکن
هردو در راه دین دلیل و گواههردو بر چرخِ شرع زُهره و ماه
هردو در راه دین چو شمع و چراغهردو در راغ دین چو گلشن و باغ
ماه جاه ابوحنیفة بتافتمیوۀ شرع رنگ سنّت یافت
زُهرۀ شافعی چو طالع شدخرد او را ز دل متابع شد
هردو مهتر یکی به ذوق و مزاجکاژی‌ای خواجه با هوا و لجاج
گوشِ کر را سخن‌شناس که دیددیدۀ کاژ راست بین که شنید
هر دوان همچو جان و دل به مثلجان به دل دل به جان که کرد بدل
هردو را دل به شرع حاذق بودهردو را شرعِ صبح صادق بود
آن به دل تیغ حجّة‌الوسطی استوین چراغ محجّة‌الوثقی است
مسلک این غذا دهد جان رامذهب او ثبات ایمان را
حجّت اوست واضح و واثقنکتۀ اوست لایح و لایق
تو چه دانی که بوحنیفه که بودچه شناسی که شافعی چه شنود
هردو نیکند بی‌حکومت توبد تویی وان سگ خصومت تو
کاشف شبهت تو قرآنستواضح حجّت تو فرقانست
تو که باشی بگو مر ایشان راچه شناسی تو بر در ایشان را
کم کن این گفتگو ز بهر خدایگنگ شو ساعتی و ژاژ مخای
تو به بیهوده گشته‌ای مشغولپیش ما ور به جای فضل فضول
گر کسی جسمی آمد و بدخواهشافعی را در این میان چه گناه
ور خری اعتزال می‌ورزداو برِ بوحنیفه جو نرزد

فی مذمّة اهل التعصب و نصیحة الفریقین و فقهمااللّٰه تعالی

هیچ را در جهان ز علم و ز ظنبیخردوار پشت پای مزن
از برای قبول عامه منازبیخبر وار خیره مُهره مباز
بهر مشتی خر آبِ شرع مبربی کَه و پنبه دانه گاو مخر
از پی شاخ بیخ شرع مکنوز پی جاه راه خلق مزن
سگ کین از بغل برون اندازسگ بزیر بغل میا به نماز
قامتت شد دوتا ز بد خوییکه چرا قامت تو یک تویی
تو دوتا کرده باز قامت راستکه چرا قامت فلان یکتاست
تو نشایی به ناقدی ایشانخیمه زن رو به نزد درویشان
با سلاطین گدای بی‌نیروشاید ار کم زند به کین پهلو
خیره با جهل تا کی آویزیرنگ ادبار تا کی آمیزی
عمرت از کوی عقل رفت بروندر غم آنکه این چه یا آن چون
چون و چه آلت عداوت تستسنگ بر شیشه از شقاوت تست
سخن از کوی عقل باید گفتدرّ معنی به عقل شاید سفت
دیوْ مردم ز پندِ من دورستخر نبیند فرشته معذورست
تو برآورده دست بر مهمانکه چرا دست می برآرد آن
حسد و حقد کرده آلت جنگدیو حقدت گرفته اندر چنگ
به خدای ار رسی به دین خدایتو بدین خوی زشت و شهوت و رای
کی کند جلوه عزّ اللهیقدس لاهوت بر دل لاهی
دور دور است ساهی از شاهیهمچو راز الهی از لاهی
تو هوس دانی و هوا و جدلوز پی عامه کار کرد و عمل
جز هوا و هوس نخیزد و کینشافعی آن و بوحنیفۀ این
گر ترا بوحنیفه دیو نموداو سوی دین بجز فرشته نبود
شافعی گر برِ تو بولهبستبسوی من امین حق نسبست
هر دو حقند باطل از من و توستباطل از خبث این دل من و تست
ورنه در باغ دین به نور یقینسنبل سنّت‌اند و سوسن دین
من ز روی نصیحت این گفتمآمدم پند دادم و رفتم
ور تو پندم دهی ز بد روزیعیسیی را طبیبی آموزی
صورت عقل پند بنیوشدجامۀ جهل بیخرد پوشد
آتش خوی تو چو خاک سیاستآبروی تو زان چو باد هواست
گر نه‌ای بد مگر بر من کینور چنینی چنین مکن در دین
مده از دست پس به شهوت و کیناز پی بانگ عامیان دل و دین
از پی عامه کس مری نکندخرِ عامه به جو کری نکند
من بگفتم نصیحتی در دینگر بهی ور بدی تو دورم ازین
ای هوا کرده زیر بار ترابا چنین یاوه‌ها چکار ترا
از برای سگان و گرگان رااین‌چنینها مگو بزرگان را
من نمودم ترا طریقِ نجاتگر نخواهی تو دانی و تُرهات
گر نخوانی نصیحتی دینیبه فضیحت سزای خود بینی
گر ز من نیستی تو پند پذیرتو و دیو تو می‌زن و می‌گیر
چون ترا چشمهای بینا نیستاین غرامت بر اهلِ دنیا نیست
همه از آب این دو روزه نهادتازه و تر چو رودۀ پر باد
از هوس گفت و هیچ معنی نهچون جرس بانگ و جز که دعوی نه
هرکرا چشم عقل کور بُوَدنبود آدمی ستور بُوَد
مرد باید که عیب خود بیندبر ره زور و غیبه ننشیند
تو اگر عیب خود همی دانینه‌ای از عامه بل جهانبانی
زین چنین تُرّهات دست بدارکار کن کار بگذر از گفتار
گر ترا از نهادِ خود خبرستدرد باید که درد راهبرست
دین طلب کن گرت غم دین استکه کلید درِ دلت این است
هرکرا دردِ دل رسیل بودمرحبا گوی جبرئیل بود
آن ترش روی کرده بر مهمانکه زدونی چو جان شمارد نان
ناصحم قول من نکو بشنوورنه کم کن سخن به دوزخ رو
بنده‌ام بنده مر امامان رانشنوم قول خام خامان را
پای در پایم از خجالت ربدست بر دست چون زنم به طرب
گرچه پیرم به زندگانی منتو ببخشای بر جوانی من
شهره‌ام تا رسد پیام و سلامخواجه‌ام تا بُوَم غلام غلام
بوحنیفه ترا چو نیست پسندخویشتن را بسوز همچو سپند
شافعی گر برِ تو بولهب استبسوی من امین حق طلب است
بر من آن هردو مهترند و امامبر روانشان ز من درود و سلام
آن به معنی امام قرآن استوین به دعوی دلیل و برهانست
آن بکردار قلزم اخضروین به گفتار حیدر صفدر
این به معنی مثال بحر محیطوآن به فتوی جهان علم بسیط
آن بسان ستارۀ کیوانوین چو زاوش به نور خود رخشان
شرع از این بافتست رونق و زیبزندقه یافته از آن آسیب
آن یکی شرع را چو ارکانستوین مر اسلام را تن و جانست
هردو را اجتهاد بوده درستاین به آخر رسیده و آن بنخست
شاد از ایشان روان پیغمبرسعی ایشان به شرع کرده اثر
یافته دین ز سعیشان رونقنزد عاقل امام بوده به حق
جان من هردو را فدا باداروح را قولشان غذا بادا
باد یزدان ز هردوان خشنودکه بسی خلق یافت زیشان سود
خایب و خاسر آن کسی را دانکه ز گفتارشان نیافت امان
تا نگردد شتر پراگندهندود گرد لوره و کنده
تا نگردد تباه کار سفیهندرد پوستین مرد فقیه
تو که یک مسأله ندانی حلبا سخندان چرا کنی تو جدل
مرد جولاهه چون سوار شودبه کم از ساعتی فگار شود
مرد نادان چو قصد دانا کرداز تن خویشتن برآرد گرد
هرکه او از دلیل ماند بازمانده بیچاره در چه صد یاز
بیشکی آن کسی که بدکارستبه جهنم درون سزاوارست
دستگیرِ خلایقی یارببنده را روز دِه ز ظلمت شب
من نکو گویم از کمالِ یقیندر حقِ جملۀ ائمۀ دین
ورچه خشکم ببین به حسِ بصراز ثنای همه زبانم تر
گر همه خلق دشمنم دارنددوستی را نبهره پندارند
من ز نقد خلیفتی در حالبدهم جمله را جواب سؤال
گر مرا عمر سام و نوح بُوَدور بقایم چو نفس و روح بُوَد
از بنای ثنای ایشانستکه بنانم چو شمع رخشانست
من اگر جمع اگر پریشانمهرچه هستم از آنِ ایشانم
شهره‌ام چون به نام ایشانمخواجه‌ام چون غلام ایشانم
من به منزل درم چه ره جویمنیستم من جُنُب چه سر شویم
تو شده حیض و من به گرمابهماهی او من طپیده بر تابه

فصل فی‌الزّهد والحکمة والموعظة والنصیحة

عزمت از حضرت نبی و علیستدر لحاف خلاف خفتن چیست
کودکان راست فرش و بستر خوابمرد را ذوالفقار همچون آب
وقت نامد که از رهِ آزرمدارد از مهل دوست جهل تو شرم
مهر برکن ز ملک و ملک جهانزادِ راه از جلال حق بستان
زاد راه تو دان که تجریدستزانکه تجرید جفتِ توحیدست
تو به توحید کی رسی چو مریدنازده گام در رهِ تجرید
شو تبرّا ده آفرینش راتا ببینی عروس بینش را
تو چه دانی عروس بینش کیستسرِّ صانع در آفرینش چیست
آتشی بر فروز عاشق‌وارخانه را در بسوز و دود برآر
تا ز دود تو سود چرخ کبودترزبان زردروی گردد زود
چار تکبیر کن چو خیرالناسبر که بر چار طبع و پنج حواس
شاخ دندانۀ محال بزنبیخ بتخانۀ خیال بکن
در ره حق بلای هستی روبهرچه جز هستی خدای بروب
در جهانی که طبع بر کارستدیو لاحول گوی بسیارست
چون ز لاحول تو نترسد دیونیست مسموع لابه نزد خدیو
دیو دین را ز اعتماد به قولمنهزم کن به سیلی لاحول
دیو دین آنگهی ز تو برمدکه ز تو گند معصیت ندمد
لیک هستی تو در همه کردارگنده و بی‌طهاره چون مردار
یک جهانند زیر این افلاککام پر زهر و خانه پر تریاک
چون زمین پر بزه شود فلکندچون جهان بی‌مزه شود نمکند
این همه داعیان اللّٰه‌اندباز آنها که داعی جاه‌اند
نه نمک بلکه شورۀ خاکندزان همه بی‌برند و بی‌باکند
همه از آب این دو روزه نهادتازه و تر چو رودۀ پر باد
همه چون نطق گنگ و بی‌معنیهمه چون بانگ نای پر دعوی
سوی جان همچو نیش زنبورندسوی دل همچو عطسۀ مورند
زان همه دست و پای آشوبندکه سر و سینۀ خرد کوبند
بهر نانی هزار بانگ کنندتا دو تسو مگر دو دانگ کنند

فی‌الرائحة الکریهة علی غیبة اخ المسلم

گفت روزی مرید خود را پیرکه ز غیبت مکن تو چهره چو قیر
کاجکی معصیت بدادی گندتا که مغتاب را شدی چون بند
هیچ جمعی به غیبه ننشستیهرکسی مُهر غیبه نشکستی
ور نشستی ز رایحات کریهگنده گشتی میان جمع و سفیه
زان خجالت دگر به غیبت کسنزدی نزد خلق هیچ نفس
هست غیبت بسان لحم اخیهنخورد لحم اخ مرد وجیه
به جز از ابله و ضریر و سفیهننماید شره به لحم اخیه
ای برادر حذر کن از غیبتاز یقین ساز توشه نز ریبت
نخورد لحم اخ گه گفتارجز که مردار خوار چون کفتار
گفت کم کن سبک به کار درآیچون درایست خیره یافه سرای
نه ز لاتامنوا سپر بفگننه ز لاتقنطوا قفص بشکن
همچو مردان درآی در تگ و پویتختۀ گفت زاب روی بشوی
علَم لشکر جفا بفگنقلم نقشبند تن بشکن
نکند صبر نفس تو ناپاککاب او آتش است و بادش خاک
که سپید و سیاه دفتر جاهدیده دارد سپید و نامه سیاه
در گفتار بیهده در بندبه قضای خدای شو خرسند
چون نگویی سپیدنامه شویرستی از رنج و خویش کامه شوی
ور بگویی بمانی اندر رنجبشنو این پند و خیره باد مسنج
شیر گردن سطبر از آن داردکه رسولی به خرس نگذارد
رهیی در ره رهایی باشاز خودی دور شو خدایی باش
چه شوی چون ستور و دیو و ددهچار میخ اندرین گدای کده
نیست در وی ز معنی آلت و سازهمه خامست و گندگی چو پیاز
گرنه‌ای چرخ بر گذشتن چیستگرد این خاک توده گشتن چیست
در هوس عالمی نبینی سوداز هوا زنده‌ای بمیری زود
کار کن کار بگذر از گفتارکاندرین راه کار دارد کار
گفت کم کن که من چه خواهم کردگوی کردم مگو که خواهم کرد

التمثیل فی‌المجاهدة

گفت روزی مرید با پیریکه در این راه چیست تدبیری
کار این راه بر معامله نیستدر رهِ جهد خود مجادله نیست
کار توفیق دارد اندر راهنرسد کس به جهد سوی اله
پیر گفتا مجاهدت کردیشرطِ شرعش به جای آوردی
جملگی بندگی به سر بردیپای در شرط شرع بفشردی
شد یقینم که ناجوانمردیدر رهش بد زنی نه بد مردی
آنچه بر تست رَو به جا آوروز سخنهای جاهلان بگذر
بندگی کن تو جهد خود می‌کنراه رو راه و پیش مار سخن
جهد بر تست و بر خدا توفیقزانکه توفیق جهد راست رفیق

فی‌الاجتهاد و طلب‌التقوی

عبداللّٰه رواحه یارِ رسولکرده بودی ورا رسول قبول
بود یار گزیده در همه کاراختیارِ محمّد مختار
برِ سیّد حقوق صحبت داشتیک زمان خدمتش فرو نگذاشت
آن زمانی که جبرئیل امینآیت آورد بر رسول گزین
که بُوَد امّت ترا ناچاربر جهنم به جمله راهگذار
نیک و بد واردند بر آتشخواه خوش دل‌نشین و خواه ناخوش
چون شنید این حدیث عبداللّٰهگفت درمانده گیر واغوثاه
رفت در خانه و برون نامدعوش از آب چشم خون آمد
زن ورا گفت خیز و بیرون روتخمهایی که کشته‌ای بدرو
عیب باشد به خانه اندر مردمرد را کار و شغل باید کرد
مرد گفتا چو این شنیدم منطمع از خویشتن بریدم من
جهد آن کرد بایدم لابدکه کنم حاجزی چو کوه اُحد
که ضعیف است مر مرا ترکیبهست دردِ نهیب و نار مهیب
مگر از شرع چاره‌ای سازمتا در آتش چو روی نگدازم
آیت آمد دگر که یافت فَرَجآنکه را حیلتست ثمّ ننج
الذین اتقوا وراست نجاتزنده دانش وگرچه از اموات
گفت بی‌تقوی ار گران باریمراه تقوی مگر به دست آریم
راه تقوی رویم و نندیشیمکه ز یاران به منزل پیشیم
کانکه بی‌تقویست در رهِ دینآدمی نیست هست دیو لعین

التمثیل فی‌التّقوی، سؤال موسی علیه‌السّلام عنّ‌اللّٰه عزّ وجل قال ای

شیء خلقت افضل من‌الاشیاء

در مناجات با خدا موسیگفت ایا کردگار و یا مولی
از هر آنچ آفریدی از هر لونچیست بهتر ز خلقها در کون
گفت کز خلقها ایا موسینیست بهتر به عالم از تقوی
سرِ هر طاعتی یقین تقویستمتّقی شاه جَنة‌المأویست

الجهل داءٌ بلا دواءٍ والحمقُ حفرةٌ بلا عُمقٍ

داعیانی که زادۀ زمنندبیشتر در هوای خویشتنند
از خودی خویش زین جهان برتروز بدی از اجل گلو بُرتر
همه چون از کتاب فهرستندجز ترا سوی خویش نفرستند
رویشان چون پیاز لعل نکوستچون نکو بنگری بود همه پوست
چون پیاز از لباس تو بر تولیک چون سیر گنده و بدبو
از یتیمان و بیوگان دیارکرده دایم بطونشان پر نار
تا زبان در جدل قوی کردندعقل را عاشق غوی کردند
زین کدو گردنان بی‌پر و بالچون کدو زود بال و زود زوال
پست بالا چو نقطه جاه همهتنگ میدان چو قطب راه همه
گشته ماهر ولی به جلد زدنمستحق سیاط و جلد زدن
هوششان در سرای بی‌فریادباز چون گوش کرّ مادرزاد
کرده از بهرِ جاه و مال و مددسر ز شر دل ز ذُل جسد ز حسد
از پی کسب صدره و صرّهصدق‌اللّٰه گوی بومرّه
شاکر از فعلشان شده ضحّاکپیش هاروت در نشسته به خاک
از پی شرط شرع برگشتهتشنۀ خون یکدگر گشته
قصد کرده به خون ساده‌دلاناینچنین ناکسان مستحلان
از پی صید عامی و خامیساخته شرع و صدق را دامی
همه اندر بدی بهی دیدههمه از باد فربهی دیده
گرچه با یکدگر چو اصحابندسفها بر مثال سیمابند
همچو سیماب بر کف مفلوجاز پی مال خلق و حرص فروج
به کرم کاهل و به زر مایلجهلشان پیش علمشان حایل
پیش مردان دین چه لاف زنندکه عیال یتیم و بیوه زنند
چون حریص و حسود و دو رویندبه گرانی به یکدگر پویند
هرکه از خود زد از فضولی رایدست ازو شست شرع بارْ خدای
همه از مال و جاه در شوو آیهمه یوسف فروش نابینای
همه بی‌مغز دشمن عنبرهمه بیمار و عیب جوی هنر
همه زشتان آینه دشمنهمه خفّاش چشمۀ روشن

التمثیل فی اَصحابِ الغَفلةِ والجُهّال

یافت آیینه زنگیی در راهواندرو روی خویش کرد نگاه
بینی پخج دید و دو لب زشتچشمی از آتش و رخی ز انگِشت
چون برو عیبش آینه ننهفتبر زمینش زد آن زمان و بگفت
کانکه این زشت را خداوندستبهر زشتیش را بیفگندست
گر چو من پر نگار بودی اینکی در این راه خوار بودی این
بی‌کسی او ز زشتخویی اوستذُلِّ او از سیاه‌رویی اوست
این چنین جاهلی سوی دانااینت رعنا و اینت نابینا
نیست اینجا چو مر خرد را برگمرگ به با چنین حریفان مرگ

التّمثیل فی نظرالسّوء واحوال الدّنیا

مثلت همچو مرد در کشتی استزان ترا فعل سال و مه زشتی است
آنکه در کشتی است و در دریانظرش کژ بُوَد چو نابینا
ظن چنان آیدش بخیره چنانساکن اویست و ساحلست روان
می نداند که اوست در رفتنساحل آسوده است از آشفتن
مرد دنیاپرست از این سانستهمچو کودک ضعیف و نادانست
تو به گفتار غرّه‌ای شب و روزلیک معلومِ تو نگشت هنوز
بیش مشنو ز نیک و بد گفتارآنچه بشنیده‌ای به کار درآر
ای ندیده ز زحمت خورِ توروح عیسی به خواب جز خرِ تو
عزّ علمست نخوت و بودیتکبر و عُجبست خشم و خشنودیت

اندر مذمّت علما

علم داری عمل نه دانکه خریبارِِ گوهر بری و کاه خوری
استر ار هست بدْ رگ و ظالمخربه‌ای خواجه از چنین عالم
دانشت هست کار بستن کوخنجرت هست صف شکستن کو
بوی از آن کوی خود نیابی از آنکاین فلان مذهبست و آن بهمان
تو روان کرده از بَطَر قرقرکان فلان ملحد آن فلان کافر
در نگر خواجه در گریبانتتا به جا مانده است ایمانت
غم خود خور ز دیگران مندیشتوبرۀ خویشتن بنه در پیش
این همه مظلمت چه باید بُردگر یقینی که می‌بباید مرد

ستایش علم و عالم و طلب علم

علم با کار سودمند بُوَدعلم بی‌کار پای‌بند بود
علم داری ولی به سود و ربامولعی لیک بر فساد و زنا
علم مخلص درون جان باشدعلم دوروی بر زبان باشد
چون قلم‌دار گفت جفتِ قدمور نداری تو نون بُوی نه قلم
تازگی دانش از صواب آمدفرّهی ماه ز آفتاب آمد
ماه بی‌آفتاب تاریکستورچه آنجا مسافه نزدیکست
هرکه او آتشیست آب نگاردانکه او هست روز در کردار
زانکه اقبال عامه نَهمت اوستقیمت او به قدرِ همّت اوست
حق فرامش مکن به دولت نوزانکه در دست گازرست گرو
علم با تو نگوید ایچ سخنزانکه گه مرد باشی و گه زن
ریخته آبِ روزگار تو حقجامۀ زرق خلق کرده خَلق
بخل و جودت برای مردم کویروز و شب دوست‌ خواه و دشمن‌ جوی
دل او جان مرد غمگین استهیچ عیبش مکن که بی دینست
جز به قول تو و تو در عالمخور و خفّاش را که دید بهم
بر سر من مزن که برپایمزانکه من عالمم چنین بایم
ور تو بنشسته‌ای مکن فَرهیزانکه تو فتنه‌ای نشسته بهی
هرکجا دولتست و بُرناییتو بدانکس مچخ که بَرنائی
صبح کی پیش آفتابستیگر درو تندی و شتابستی
خم رویین چراست بر کرسیچون ازو مشکلی نمی‌پرسی
نه هرآنکس که کرسیی داردمشکل سایلی برون آرد
سخن بیهُده ز افراطستهرکه دارد خمی نه سقراطست
فضل یزدانت به که منّت حیزدَم عیسیت به که کُحل عزیز
به یکی بام گوش چون داریبه دو خانه خروش چون داری
به یکی خانه خود نداری تابوز وجود تو خانه گشته خراب
خصم او گر خطا کند تدبیرروزگارش عطا کند توفیر
قاف کوهست و بس گران باشدهرکه احمق بُوَد چنان باشد
بر دل خلف کاف کبر و گزافنبود هیچ کمتر از کُه قاف
خصم خود را تو چون حبیب مدانمرد مصروع را طبیب مدان
مشکلی کابلهی جواب دهدزرهی دان که باد زآب دهد
خود ندارد به هیچ تدبیریزرهِ آب طاقت تیری
کی ستاند حکیم فرزانهداروی صرع را ز دیوانه
چون نباشد به راه پیچاپیچعاقل از چشم بد نترسد هیچ
خضری از غول چشم چون داردآنکه او خضری از درون دارد
گر ترا نیست حایلی در راهگام در نه حدیث کن کوتاه
هست بر لوح مادت و مدّتباو تا عقل و جان، الفـ وحدت
تا فرود آمد از ره فرمانعقل بر نفس و نفس بر انسان
عالم مظلم از نزولش نوریافت و رخشنده شد چو طلعت حور
نعت و فضل رسول شد گفتهدُر عقل فعال کن سفته