قرآن کریمبه زبان فارسی

الباب الثّالث — اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران (بخش ۱)

فهرست این بخش (۳۲)اندر بدایت کمال نبوّت · اندر کرامت نبوّت · در ذکر آنکه پیغمبر ما رحمةً للعالمین است · در صفت معراجش · ذکر تفضیل پیغمبر ما علیه‌السّلام بر سایر انبیاء · فی اتباعه صلوات اللّٰه علیه · اندر گشادن دل وی · ذکر تفضیلش · در تفسیر وما ارسلناک الّا رحمة‌للعالمین · اندر درود دادن بر او و آل او صلّی‌اللّٰه علیه‌وسلّم · اندر ترجیح او بر پیغمبران علیه و علیهم‌السلام · اندر صفات پیغامبر علیه‌السلام · صفت بعث و ارسال وی علیه‌السّلام · صفت هفت اختر · ذکر آفرینش و مرتبه و حسن خلق وی صلواة‌اللّٰه علیه · فی فضیلته علیه‌السلام علی جبرئیل و سائر الانبیاء علیهم‌السلام · ستایش ابوبکر صدیق رضی‌اللّٰه عنه · فی تخصیص ابی‌بکر علی کافّة الناس · فی قربته و حق صحبته مع رسول‌اللّٰه · ستایش امیرالمؤمنین عمر الفاروق رضی‌اللّٰه عنه · در عدل وی رضی‌اللّٰه عنه · ستایش امیرالمؤمنین عثمان رضی‌اللّٰه عنه · ستایش امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام · صفت جنگ جَمل · صفت حرب صفّین و کشته شدن عمّار یاسر رضی‌اللّٰه عنه · قصۀ قتل امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام · فی مذمّة اعدائه و حسّاده · در ستایش امام حسن و امام حسین رضی‌اللّٰه عنهما · در فضیلت امیرالمؤمنین حسن‌بن علی علیه‌السّلام — ذکر الحسن یذهب الحزن · سبب قتل امیرالمؤمنین حسن‌بن علی علیه‌السّلام · در مناقب امیرالمؤمنین حسین‌بن علی علیهماالسّلام · صفت قتل حسین‌بن علی علیه‌السّلام به اشارۀ یزید علیه اللعنة

خیرالکلام بعد کلام الملک العلّام فضیلة محمّدالنّبی المختار علیه‌السّلام، قال‌اللّٰه تعالی: انّ‌اللّٰه و ملائکته یصلّون علی النّبی یا ایهاالذین آمنوا صلواة علیه و سلموا تسلیما، و قال ایضا: انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا و داعیا الی‌اللّٰه باذنه و سراجا و منیرا، و قال‌اللّٰه تعالی: و ما ارسلناک الّا رحمة للعالمین، و قال النبی علیه‌السلام: انّا اوّل الانبیاء خلقا و آخرهم بعثا، و قال علیه‌السّلام: انا خاتم الانبیاء و لانبیّ بعدی و قال علیه‌السّلام: کنت نبیّا و ادم بین‌الماء والطین، و قال صلّی‌اللّٰه علیه و سلم حکایة عن‌اللّٰه سبحانه و تعالی انّه قال عزّوجل خطاباً له: لولاک لما خلقت الافلاک، و قال علیه‌السّلام انا سیّد ولد آدم ولافخر، و آدم و من دونه تحت لوائی یوم‌القیمة ولافخر.

احمدِِ مرسل آن چراغ جهانرحمت عالم آشکار و نهان
آمد اندر جهان جان هرکسجان جانها محمّد آمد و بس
تا بخندید بر سپهر جلیآفتابِ سعادتِ ازلی
نامد اندر سراسر آفاقپای مردی چنوی بر میثاق
آن سپهرش چه بارگاه ازلآفتابش که احمدِ مرسل
آدمی زنده‌اند از جانشانبیا گشته‌اند مهمانش
شرع او را فلک مسلّم کردخانه بر بام چرخ اعظم کرد
اندر آمد به بارگاه خدایدامن خواجگی کشان در پای
پیش او سجده کرده عالم دونزنده گشته چو مسجد ذوالنون
زبدۀ جانِ پاکِ آدم ازومعنی بکر لفظ محکم ازو
جان عاقل جهان بدو دیدهزانش بر جان خویش بگزیده
انبیا ریخته هم از زر اویهرچه‌شان نقد بود بر سرِ اوی
تا شب نیست صبح هستی زادآفتابی چون او ندارد یار
همه شاگرد و او مدرسشانهمه مزدور و او مهندسشان
او سری بود و عقل گردن اواو دلی بود و انبیا تن او
دل کند جسم را به آسانیمیزبانی به روح حیوانی
کوشکش در ولایت تقدیسصحن او بام خانۀ ادریس
آستانِ درش به روضۀ انسبوده بستان روح روح‌القدس
کرده با شاه پرِّ طاوسیجلوه در بوستان قدوسی
جان او خوانده پیش از آمد رقابجد لم یزل ز تختۀ حق
سِرّ او سورۀ وقا خواندهدل او مرکب صفا رانده
گوی بربوده دست منقبتشپای بر سر نهاده مرتبتش
عالم جزو را نظام بدوغرض نفس کل تمام بدو
قدمش را ازل بپیمودهبودۀ کلِّ کون و نابوده
داده اِشراف بر همه عالممر ورا کردگار لوح و قلم
قدمش در ازل نفرسودستندمش در ابد نیاسودست
علم او میزبان عالم دادشرع او شحنۀ خدای آباد
آمد از رب سوی زمین عربچشمۀ زندگانی اندر لب
هم عرب هم عجم مسخّر اولقمه خواهان رحمتِ درِ او
قابلی چون عتیقش اندر برقاتلی همچو حیدرش بر در
فیض فضل خدای دایۀ اوفرّ پِرّ همای سایۀ او
چرخ پر چشم همچونرگس ترعقل پر گوش همچو سیسنبر
جان او دیده ز آسمان قِدمزادنِ عقل و آدم و عالم
بلکه از عقل بیشتر دل اودیده صنع خدای در گِل او
گفته او را به وقت وحی و وجلجبرئیل امین که لاتعجل
بوده چون نقش صورت خویششماجراهای غیب در پیشش
هست کرده ز لطف و نور گُلشنشرق و غرب ازل درون دلش

اندر بدایت کمال نبوّت

آدم و آنکه شمّت جان داشتپای دامانش بر گریبان داشت
آدم از مادر عدم زادهاو چراغی بدو فرستاده
غیب یزدان نهاده در دل اوآب حیوان سرشته در گِل او
دیدۀ او به گاه منزل خوابتا سوی عرش برگرفته نقاب
جان او بوده در طریقت حقگوهر حضرت حقیقت حق
دیده از چشم دل به نور احداز دریچۀ ازل سرای ابد
کرده از بر به مکتب مردیسورتِ سیرتِ جوانمردی
من نگویم که غیب‌دان بُد اوگرچه از چشمها نهان بُد او
غیب‌دان در مشیمۀ کن و کاننیست جز خالق زمین و زمان
نه زبانش به وقت نشر حکمگفت لو تعلمون ما اعلم
زانکه بنمود حق به جان و دلشرمزهای حقیقت ازلش
رفته از اقتداش تا عیّوقزشت و نیکو و لاحق و مسبوق
پادشا بر جهان آدم اوستراهبر سوی ملک اعظم اوست
طینتش زینتِ جهان آمدساحتش راحتِ روان آمد
چون زبان را به نامه کرد روانتا شود کسری آرمیده روان
به شقاوت چو رشد کرد رهااز سعادت به غی بماند جدا
چونکه عینش فتاد بر عنوانزهر شد نوش جان نوشروان
شرع او چون نشست بر عیّوقشد گسسته عنان عزّ یعوق
شد ز تابش نشانۀ کسریسر ایوان طارم کسری
پای کوبان عروس عشق ازلسرنگون اوفتاده لات و هبل
داده دادش همه خلایق راعزّ معشوق و ذلّ عاشق را
ملک تن را خرابی از کینشملک جان را عمارت از دینش
جزع و لعلش ز بهر عزّ و شرفگوشها کرده همچو گوش صدف
روز تا روشنست و شب سیهستزلف و رویش شفیع هر گنهست
از پی زقّه دادن از لب اووز پی زادگان مَرکب او
وز پی صورت و دل و جانشپیش حکم خطاب و فرمانش
عقل کل بوده در دبستانشنفس کل گاهواره جنبانش
جوهر این سرای را عرض اولیک عرض بهشت را غرض او
دیو را بوده روز بدر و حنینصورتش سورۀ معوّذتین

اندر کرامت نبوّت

گر ملک دیو شد گه آدمدیو در عهد او ملک شد هم
هیچ سائل به خُشندی و به خشملا در ابروی او ندیده به چشم
نو بیننده درّ گویندهجز از آن در نجسته جوینده
کفر اشهاد کرده بر مویشعقل دریوزه کرده از کویش
خاکْ پاشان فلکْ نگار از وینیم‌کاران تمام کار از وی
لب و دندان او به منع و عطابوده دندانۀ کلید سخا
لب او کرده در مسالک ریبروی دلها سوی دریچۀ غیب
خلق را او ره صواب دهدسایه را مایه آفتاب دهد
شرفش بهر قال و قیلی رادحیه کردست جبرئیلی را
جبرئیل از کرامتش در راهبر مَلک جمله گشته شاهنشاه
چشم روشن شده ز وی آدمجان او از چنو پسر خرّم
متفرّد به خطّۀ ملکوتمتوحّد به عزّت جبروت
طیب ذکرش غذای روح مَلکطول عمرش مدار دور فلک
قدر او بام آسمان برینخلق او دام جبرئیل امین
تحفه‌ای بوده از زمان بلندزاده و زبدۀ جهان بلند
پدرِ ملک‌بخش عالم اوستپسرِ نیکبخت آدم اوست
آدم از وی پسر پدر گشتهوز نجابت ورا پسر گشته
جان او بر پریده ز آب و ز گلدوست را دیده از دریچۀ دل
دور کن در زمان فزون ز گُلششرق و غرب ازل درون دلش
خلق از او برگفته عزّ و شرفاو چو دُر بود و انبیا چو صدف

در ذکر آنکه پیغمبر ما رحمةً للعالمین است

زحمت آب و گِل در این عالمرحمتش نام کرده فضل قِدم
قدر شبهای قدر از گل اونورِ روز قیامت از دل او
حلقۀ حلقه‌ها به حلقۀ مویشحنۀ شرعها به صفحۀ روی
رازِ حق پردۀ محارم اونفس کل صورت مکارم او
عرش عشقش بر آسمان جلالاصل و فرعش پُر از فنون کمال
غرض کُن ز حکم در ازل اواول الفکر و آخر العمل او
بوده اول به خلقت و صورتو آمده آخر از پی دعوت
بوده در روضۀ حظیرۀ انسمادرش امر و دایه روح‌القدس
قد او هرکه از مهی و بهیسخره کردی به قدّ سرو سهی
لون او ماه را چو گل کردیبوی او مُشک را خجل کردی
حلق خلق از برای طوق فرشخلق خلق نسیم خاک درش
فرش نو بارِ فرع او گشتهعرش مغلوب شرع او گشته
منتصب قد چو سرو آزادهشمسۀ عقل آدمی زاده
صبح صادق چنو ندیده به راهآفتابی به زیر گنبد ماه
شرع و دین چار طبع و شش سوی اوعقل و جان گوهر دو گیسوی او
هفده تاموی چون ستاره به باغوآنِ دیگر سیاه چون پرِ زاغ
اندران گیسوی سیاه و سپیددوخته عقل کیسه‌های امید
کرده همزاد با ازل نسبشگشته همراز با ابد ادبش

در صفت معراجش

بر نهاده ز بهر تاج قدمپای بر فرق عالم و آدم
دو جهان پیش همتش به دو جوسِرّ مازاغ و ماطغی بشنو
پای او تاج فرق آدم شددست او رکن علم عالم شد
بارگیرش سوی ابد معراجنردبانش سوی ازل منهاج
گفت سبحانش الذی اسريشده زانجا به مقصدِ اقصی
در شب از مسجد حرام به کامرفته و دیده و آمده به مقام
بنموده بدو عیان مولیآیة‌الصغری و آیة‌الکبری
یافته جای خواجۀ عقبیقبّۀ قرب و لیلة‌القربی
شده از صخره تا سوی رفرفقاب قوسین لطف کرده به کف
گفته و هم شنیده و آمده بازهم در آن شب به جایگاه نماز
قامت عرش با همه شرفشذره‌ای پیش ذروۀ شَرفش
برنهاده خدای در معراجبر سرِ ذاتش از لعمرک تاج
با فترضی دلِ تباه کراستبا لعمرک غم گناه کراست
شده از فرّ او به فضل و نظرخاک آدم ز آفتابش زر
زاده از یکدگر به علم و به دمآدم از احمد احمد از آدم
غرض عالم آدم از اوّلغرض از آدم احمدِ مرسل
از پی او زمانه را پیوندبه سر او خدای را سوگند
درِ او بوده جای روح‌القدسپای او سجده جای روح‌القدس
گر نه از بهر عِزّ او بودیدل خاک این کمال ننمودی
خلق او مایه روح حیوان راخلق او دایه نفس انسان را
کرده ناهید از غمش توبیخخوانده تاریخ هیبتش مرّیخ
بوده برجیس چون دبیر او راچون کمان خم گرفته تیر او را
چشم جمشید مانده در ابروشقرص خورشید مهرۀ گیسوش
رنگ رخسارۀ زحل کامشنقش پیشانی قمر نامش
شرفِ اهلِ حشر فتراکشلوح محفوظ ملک ادراکش
بوده در مکتب حکیم و علیملوحِ محفوظ بر کنار مقیم
جسم و جان کرده در خزانۀ رازپیش محراب ابروانش نماز
نعت رویش ز والضّحی آمدصفت زلف اذا سجی آمد
بوده مقصود آفرینش اوانبیا را نشان بینش او
یافته بهر پای خواجۀ دینزینت شیر چرخ و گاو زمین
پیش از اسلام در بدایت خویشدیو کُش بوده در ولایت خویش
کرده در کوی عاشقی بر بادجان و دل را به مهر ایمنه شاد
دولتش چون گذاشت علیا راراهبر بود مر بُحیرا را
ایمنه غافل از چنان دُرّیدهر نادیده آن چنان حُرّی
وز حلیمه فطام یافته اودر ممالک نظام یافته او
ورنه نگذاشتیش جستن دینبردۀ ایمنه به روح امین
گشته عَمّان ورا عدو در راهوز بزرگیش ناشده آگاه
قلزم دین نشد به جزر و به مددولتی جز به دولت احمد
چون بدین جایگه سفر کردهخاک آن جای با خود آورده
خورده با آب و پاک بنشستهزآب گردش چو آسمان شسته
خاک او بوده آب تجریدشسفرِ دل مقام توحیدش
باد بد قصد جانش ناکردهآب غربت زبانش ناکرده
خاتم شرع خاتمت در فمصدق‌اللّٰه بنشته بر خاتم

ذکر تفضیل پیغمبر ما علیه‌السّلام بر سایر انبیاء

از همه انبیا چو بخشش ربیک تنست و همه‌ست اینت عجب
خلق او از نفیس‌تر موکبعِرق او در شریفتر منصب
از پی صورتِ دل و جانشپیش حکم خطاب و فرمانش
نقش پر چشم همچو نرگس‌ترعقل پر گوش همچو سیسنبر
سیل نامد نهال کن‌تر از اومرغ نامد قفص شکن‌تر ازو
همتش الرفیق الاعلی جویعزّتش لانبیّ بعدی گوی
شیخ را ساز و سوز داده چو شابخاک را آبروی داده چو آب
او ورا بنده بوده از سرِ جدهمه عالم ز پای او مسجد
رو که تا دامن ابد نیکوکس نبیند به چشم خود چون او
در جهانی فگنده آوازهبا خود آورده سنّتی تازه
گشته ادیان خلق سیرت اونیست ادراک بر بصیرت او
رشد قومی برای حق جویاناهد قومی ز خوی خوش گویان

فی اتباعه صلوات اللّٰه علیه

خرد و جام او به هر دو سرایواسطه در میان خلق و خدای
تیغ و قرآن ورا شده معجزنشود شرع او خلق هرگز
او چو موسی علی ورا هارونهر دو یک رنگ از درون و برون
هرکه از در درآمده بر اوتاج زدنی نهاده بر سر او
از پی جود نز برای سجودصدر او آب کعبه برده ز جود
او مدینۀ علوم و باب علیاو خدا را نبی علیش ولی
حرف کاغذ همی سیاه کندکی دل تیره را چو ماه کند
آن بنان کو میان چو ماه زدیکی دم از خامۀ سیاه زدی
ضرب کردی میان ماه تمامکی شدی بار گیر خامۀ خام
آن بنانی که کرد مه به دو نیمکی کشیدی ز خامه حلقۀ میم
آنکه هر حرف را دلش بُد ظرفکی شدی در زمانه بستۀ حرف
آنکه شب را سپید موی کندکی سخن را سیاه‌روی کند
کی توان دید نور جان نبیاز دریچۀ مشبّک عنبی
کی شد ادراکش از بلندی نوراز زجاجی و از جلیدی دور
او همه است از جلال با ما یارهمچو جان از تن و یکی به شمار
چون فرو تاخت آسمان قدمفلک المستقیم زیر قدم
آتش کسری از تفش بگریختجان خود زیر پای اسبش ریخت
پیش شاخی که نور بار آردنار زردشت جان نثار آرد
خدمتش را ز بارگاه بلندخواجۀ سدره شد جلاجل بند
گرچه موسی به سوی نیل شدینیل چون پرّ جبرئیل شدی
سفل نیل آب داد تا سرِِ اواز نشان سفال چاکر او
مصلحت را ز بهر عالم دادهرچه گوشش ستد زبانش داد
چرخ تا شد جدا ز گوهر اوهست از آنگاه باز گوهر جوی
آسمان از جمال او ز زمینخاک بیزی شده‌ست گوهر چین
نطق او هرچه در عقول نهادروح بر دیدۀ قبول نهاد
یک سخن زو و عالمی معنییک نظر زو و یک جهان تقوی
نام او هم تکست با تقدیرکام او همرهست با تیسیر
وصف او روح در زبان داردیاد او آب در دهان دارد
محو گشت از هدایتش گبریقدری شد به سعی او جبری
خلق او آمد از نکو عهدیروح عیسی و قالب مهدی
یافته دین حق بدو تعظیمخُلق او را خدای خوانده عظیم
چون درآمد صدف گشای ازلپر گهر شد دهان علم و عمل
دین بدو یافت زینت و رونقزانکه زو یافت خلق راه به حق
رهروان را ز احمدِ مختارآنکه دی نار بُد شدی دین‌دار
تا گروهی که دی چو دینارندپیشش امروز جمله دین آرند
تا بنگشاد لعل او کان راسمعها شمعدان نشد جان را
نرگسش چون ز آب تر گشتیزُهره در حال نوحه‌گر گشتی
چون ز جهال رخ نهان کردیخانه بر خود چو بوستان کردی
چون شدی تنگ دل ز اهل مجازبه تماشا شدی به باغ نماز
چون ز اشغال خلق درماندیبه ارحنا بلال را خواندی
کای بلال اسب دولتم زین کنخاک بر فرق آن کن و این کن
که شدم سیر از آدم و عالمهان سیاها سپید مهره بدم
آدم خویش را به پردۀ رازبوده ادهم جنیبت اشهب تاز
کرده بی‌گرم و سرد و بی‌تر و خشکتربتش تربت عرب را مشک
گاه گفتی جهان مراست تیغگاه گفتی اجوع و گه اشبع
یک شکم نان جو نخوردی سیرنزدی جز برای دین شمشیر
مهرش ادریس را بداده نویدلطفش ابلیس را نکرده نُمید
سایه پروردگان پردۀ غیباز پی شک و رشک و شبهت و ریب
رفته زو بر عطا چو چرخ کبودتا به گردن در آفتاب فرود
ذوق و شوقش ز نیک و بد کوتاهچشم جسمش ز روح روح آگاه
همه خلق و وفا و بسط و فرحشرط این نعتها الم نشرح

اندر گشادن دل وی

سینۀ او گشاد روح نخستهرچه جز پاک دید پاک بشست
درز برداشت در زمان از ویبند بگشاد همچنان از وی
سینه‌ای را که حق حکم باشددرز بگشادنش چه کم باشد
بهر آن تا کند درین بنیادچون رفو بیند از رفوگر یاد
از پر جبرئیل گشت درستآن جراحت به امر ایزد چُست
دل او بودی از خیانت پاکچون ز اشکال هند تختۀ خاک
رقم او بود قسمت جان راتختۀ خاک امر یزدان را
انبیا گرچه محتشم بودندجملگی صفر آن رقم بودند
پیش بودند نز پی دونیشپیش بودند بهر افزونیش
گرچه پیشند پیش از این چه غمستپیشی صفر بیشی رقمست
حکم او همچو حکمتست روانعمر او همچو دولتست جوان
دین او در جهان رفیع شدهاز پی امّتان شفیع شده
بخت او خونبهای پیر و جوانخردش کیمیای هر دو جهان
بود پاکیزه باطن و ظاهرخاک عالم ورا شده طاهر
شرع او در بصیرت و احسانبرترست از قیاس و استحسان
ملت درد اصفیا ز گلشمعنی نور انبیا ز دلش
جان یکی فرع او به هفت ندیماو یکی شرع تو به هفت اقلیم
شوری انگیخت ظاهر و معلومبیمش از بوم و بام کلب‌الروم
همچو پیکان سوی همه نیکانپر برآورده تیز بی پیکان
بهر پیکان تیرش از تعلیملقبش داده حق کتاب کریم
اندر آمد به خوی خوش عاطرنسخت علم غیب در خاطر
گفت دیدم بهشت مأوی راسِدره و عرش و لوح و طوبی را
دیدم از دل به دیدۀ لاهوتدر جوامع صوامع ملکوت
لطف فردوس را پسندیدمقهر زندان عدل هم دیدم
هرچه مکنون غیب حضرت بودبه کم از ساعتی مرا بنمود
داند آنکو دلش ز ریب تهیستکین همه غیب عالم عُلویست
واسطه کیست پیش پرده سرایجز ازو در میان خلق و خدای
گر شریفند و گر وضیع همهکرم او بُوَد شفیع همه

ذکر تفضیلش

نور کز خلق او مؤثّر شدچشمۀ آفتاب و کوثر شد
پیش آن مقتدای رحمانیعقل با حفص شد دبستانی
قدم صدق یافت نقل از ویوز عقیله برست عقل از وی
چون درآمد به مرکز سفلیگفت دین را هنوز تو طفلی
دایگی کرد دین یزدان راتا بپرورد نورِ ایمان را
پیش او گوش گشته عقل همهپیش او فاش گشته نقل همه
هر مصالح که مصطفی فرمودعقل داند که گوش باید بود
عقل در پیش اوست همچو رهیزانکه زو یافت عقل روزبهی
عقل در مکتب هدایت اوستزیرکی عقل از بدایت اوست
کرده مهمان ز بیم گمراهیعقل کلّ را به امر اللّهی
عقل داودوار در محرابپیش او خرّ راکعاً و اناب
پیش او عقل قد خمیده رودتو به پای آیی او به دیده رود
ره نمای تو راه ایمانستعقل در کار خویش حیرانست
عقل تو در مراتب دل و تنزندگانی دهست و زندان کن
ره نمایندۀ تو یزدانستکه پذیرای عقل مردانست
عقل و فرمان کشیدنی باشدعشق و ایمان چشیدنی باشد
این دو بیرون ز عقل و جان خیزداین برآن آن برین نیامیزد
شرع او روح عقل روحانیسترای تو یار دیو نفسانیست
چون سرای بهر چشم زخم بزنعقل را پیش شرع او گردن
هرکجا شرع روی خویش نمودرای در گرد سمّ او فرسود
عقل خود کار سرسری نکندلیک با دین برابری نکند
هست با شرع کار رای و قیاسهمچو پیش کلام حق وسواس
رای شرع آنکه نفس را سوزدرای عقل آنکه شعله افروزد

در تفسیر وما ارسلناک الّا رحمة‌للعالمین

چون تو بیماری از هوا و هوسرحمة العالمین طبیب تو بس
هرکرا از جلال مایه بُوَدخرد مصطفاش دایه بُوَد
بست دیوار بهر منت راسیرت او سرای سنّت را
گر ندانید ای هوا کوشانبشنوید این سخن ز خاموشان
تا بگویند بر زبان خردهرکه دل داد دین او بخرد
کاندرین کورۀ پر از کورانواندرین کارگاه مزدوران
ادب او به از خصال شماخرد او به از کمال شما
او دلیل تو بس، تو راه مجویاو زبان تو بس، تو یافه مگوی
وهم و حس و خیال رهبر تستزان همیشه مقام بر درِ تست
مرد همّت نه مرد نهمت باشچون پیمبر نه‌ای ز امّت باش
سخن او برد ترا به بهشتادب او رهاندت ز کنشت
پی او گیر تا سری گردیخرزی زود جوهری گردی
جان فدا کن تو در متابعتشچون نداری سرِ معاتبتش
سوی حق بی رکاب مصطفوینرود پایت ارچه بس بدوی
تا قدم بر سرِ فلک نزنیبا وی انگشت در نمک نزنی
هرچه او گفت راز مطلق دانوآنچه او کرد کردۀ حق دان
قول او ختم دان تو چون قرآنلفظ او جزم دان تو چون فرقان
دل پر درد را که نیرو نیستهیچ تیمار دار چون او نیست
شرع و دین ساقی شراب ویستدیده خفّاش آفتاب ویست
بر تو از نفس تو رحیم‌ترستدر شفاعت از آن کریم‌ترست
از کرم نز هوا و نز هوسیمهربانتر ز تست بر تو بسی
سوی جان پلید کی پویدهست او پاک پاک را جوید
پاک شو پاک رستی از دوزخکو رهاند ترا از آن برزخ
باز آنکو حرام دارد خوردوزخ او را ز شرع اولیتر
گر تو خواهی که گردی او را یاراز حرام و سفاح دست بدار
در حریم وی ای سلامت جویشرم‌دار از حرام و دست بشوی
نه خدای جهان بر اهل نفسگفت مولای مؤمنانم و بس
تو که جز در غم قنینه نه‌ایسینه گم کن چو پاک سینه نه‌ای
سینه‌ای را که سنّت آرایددل آن سینه شرع را شاید
سینه و دل که جای غی باشدخانۀ دیو و چنگ و می باشد
ای فرو مانده زار و وار و خجلدر جحیم تن و جهنم دل
غضبت گه فرو برد به جحیمگه دهد شهوتت شراب حمیم
گه کشد شیر کبر و خوک نیازگه گزد مار حقد و گزدم آز
در دوزخ فراز کرده و پسمی‌پزی در بهشت دیگ هوس
گه شرار غضب شود به اثیرگه کشد غل و غش ترا به سعیر
از برون سوتنت ز غفلت شادوز درون عقل و جانت با فریاد
مصطفی بر کرانۀ برزخرداء آویختست در دوزخ
گر ترا دیده هست و بیناییچون ز دوزخ سبک برون نایی
تا رهاند ترا ز دوزخ زشتپس رساند به بوستان بهشت
سنّت او ردیست هین برخیزدر ردای محمّدی آویز
کاسمانست احمد مرسلاوّلش آخر آخرش اوّل
همه زان پرده آمده بیروندر تماشاش عاقل و مجنون
امتانش چو قطرۀ بارانکاوّل و آخرش بود چو میان
دایۀ جان بخردی خوانش دفتر راز ایزدی دانش
اندرین کارگاه کون و فسادکار و بارش دو بود فقر و جهاد
چون نیم مرد فرش و ایوانشمن غلام غلام دربانش
با حسابم خوش ار فذلکم اوستمن غلام سقر چو مالکم اوست
مالک دین و ملک و دادست اوهرچه بایست داد دادست او
تا مرا دانشست و دین دارمدامنش را ز دست نگذارم
پی او گیرم و سری گردمبر سر شرعش افسری گردم

اندر درود دادن بر او و آل او صلّی‌اللّٰه علیه‌وسلّم

تا به حشر ای دل از ثنا گفتیهمه گفتی چو مصطفا گفتی
نام او بردی از جهان مندیشحور دندان کنان خود آید پیش
دوزخ از نام او چنان برمدکه ز لاحول دیو جان برمد
هرچه خواهی درایت او دانوآنچه یابی عنایت او دان
عقل از آن نامدار مشهور استکه در آن کارگاه مزدور است
جان از آن در میان عزّ و بقاستکه از آن روی در امید لقاست
جان که آن روی را نخواهد دیدنیست جان بلکه پارگین پلید
خاک او باش و پادشاهی کنآنِ او باش و هرچه خواهی کن
هرکه چون خاک نیست بر درِ اوگر فرشته‌ست خاک بر سر او
عقل چون برد شخص او را نامنفس کلی زبان کشد در کام
عقل کل بی‌بهاش چیز نشدتا نشد چاکرش عزیز نشد
زین در ار هیچ عقل بگریزدهمچو پرده‌اش فلک برآویزد
عقل و جان را به دولت احمداز بقا ساختند حصن ابد
جوهرش چون زکان کن بگسستدر کمرگاه آسمان زد دست
ز آسمان گرچه برفراز نشدتا زمینش نکرد باز نشد
که در آمد به جز محمد حُراز جهان تهی به عالم پُر
کیست جز وی بگو شفیع رسلبر سر جِسر نار و بر سرِ پل
گفته در گوش جانش حاجبِ بارکای شهنشه سر از گلیم برآر
ای به یاقوت گفتن و کردنگردنان را میان جان گردن
پنج نوبت زدند بر عرشتساختند از جهان جان فرشت
فرش را در جهان جان گسترعرش چون فرش زیر پای آور

اندر ترجیح او بر پیغمبران علیه و علیهم‌السلام

انبیا ز آسمان پیاده شدنداز وساده به سوی ساده شدند
از پی خجلت آدم از دل و جانبر درت ربّنا ظلمنا خوان
نوح در حصن عصمتت جستهروح در چاکری کمر بسته
تاج بر سر نهاده میکائیلغاشیه بر کتف نهاده خلیل
موسی سوخته بر آذرِ تواَرَنی گوی گشته بر درِ تو
با ثنای تو عقد بسته به همدر عزب خانه عیسی مریم
با طبق روح قدس و روح امینمنتظر مانده بر یسار و یمین
برگرفته ز عرش پردۀ نوربر دهان مانده نای خواجۀ صور
رفعت ادریس از ثنای تو یافتسدره جبریل از برای تو یافت
خضر آتش به باد سینه سپردآب حیوان ز خاکپای تو برد
بسته بودی نقاب درویشیچون گشادی تو قفل در پیشی
شرف قاب از آن نقاب فزودرفعت عرش زینت تو ربود
جان روحانیان دل تو بدیددیده بر سر نهاد و پیش کشید
اهل هفت آسمان نهان ماندهسرِ انگشت در دهان مانده
هشت در چار طبع بی‌فریادبر صهیب و بلال تو بگشاد
هفت در مهر کرده همت توبر دل عاصیان امّتِِ تو
روی روحانیان سوی درِ تستکامشب آیین عرض لشکر تست
شده از بویۀ رخت ذوالنونآمد از بطن حوت و بحر برون
همه از مقصد وصال تو بودهمه از مشهد جمال تو بود
صالح و لوط و هود منتظرندحال پرسان ز یوشع و خضرند
هست داود قاری خوانتجمله اصحاب کهف مهمانت
هست لقمان به درگهت برپایچون سلیمان ترا وکیل سرای
پسر آزرست فرش افکنپسر مریم است مقرعه زن
ایستاده ملک یمین و یساربا طبقهای نور بهر نثار
چشم روشن بروی تست اسحاقچون سماعیل شهره در آفاق
شده یعقوب مستمند و ضریراز قدون تو تیزبین و بصیر
یوسف اندر ره تو استادهابن یامین بره فرستاده
انتظار تو کرده پیر شعیبرفته اندر درون پردۀ غیب
چرخها را لقب زمین دادنداختران نور بهر دین دادند
از زمان آمدند بهر ثناتجمعه و بیض و قدر و عید و برات
وز مکان آمدند قدها خممکه و یثرب و حری و حرم
منتظر مانده در سرای قرارطبق آسمان و دست نثار
نقل ارواح گشته نقل از توتخته از سر گرفته عقل از تو
لیکن از روزه ساخت بهر یقینامتت را ز بهر سنّت دین
صورتت دید مرد بینا دینهوس از سر گرفت هوش و یقین
نفس کل آب رانده در جویتعقل کل خاک گشته در کویت
فلک آورده بهر مهمانیبرّه و گاو را به قربانی
آمده دست آسمان در کارگشته انجم گسل ز بهر نثار
ریخته عرش زیر پای تو درز آسمانها طبق طبق گوهر
قبه بر فرق آفتاب زدهراه را جبرئیل آب زده
زحل و مشتری سیم مریخکرده خاک درِ ترا تاریخ
شمس با زهره رامش افزایاندرگهت را به زینت آرایان
تیر باریک فهم دوراندیشبا قمر بر درت شده درویش
هفت سیاره و دوازده برجشده نام ترا خزانه و دُرج
لم تعبد کلاه کون و فسادلیس یغنی قبای عید معاد
رب هب‌لی بنای ملک ابدنقد لاینبغی نظر به جدد
کرده یاسین عاقبن حاصلامر قل لن یصیبنا بر دل
اتق‌اللّٰه نقاب روی عمللاتخافوا خطاب دست امل
انظروا کیف مسرف الانذارواذکروا اذ معرف‌الاسرار
اهبطوا امر آمد از قرآنپاسخش ربنا ظلمنا خوان
انّ شرّالدواب مختصراناهل حُسن المَآب معتبران
یوم نطوی السماء برید وفایوم لا تملِک ابتدای شفا
واعبدوا ربکم ورا رهبروافعلوا الخیر رهنمای ظفر
وجزاهم قبای جمع بقاوسقاهم شفای اهل شقا
استعینوا پناهگاه جَنانلاتمیلوا به شاهراه جنان
تخرِج الحیّ رایت قدرتتولج اللیل رایت فطرت
قوّت جان قافیه قل هومرهم عقل میم ماترکوا
اندر آن قاف قیل و قالی نهواندران میم میل و مالی نه
واذکرونی قوام ذات و خردواعبدونی مقام داد و ستد
زده صدره یحبّهم خرگهدر سراپردۀ یحبّونه
لام لاتقنطوا لواء فرجالفـ احسنوا جزاء حرج
دیدم آن پیشوای عالم راگهر کان فیض آدم را
خضر و موسی به پیشگاهش درلوح تعلیم برگرفته به بر
دولتش برده زُهره را زَهرهدهر را بستده ز کف مهره
کرده تقدیر اسب قدرش زینغاشیه بر به کتف روح امین
صدر او صدر ملک استغناقاب قوسین قلبش او اَدنی
از لعمرک کلاه تشریفشقم فانذر قبای تکلیفش
صابرین بر یمین ایمانشصادقین بر زه گریبانش
قانتین بر نثار ایثارشمنفقین بر طراز دستارش
نقد مستغفرین فراوانشدر بُن جیب و چاک دامانش
مرکب اقتدار کرده به زینبر در دین برای یوم‌الدین
جان درآویخته ز فتراکشعقل و جان زاده بر سر خاکش
عقل داند که جان چه می‌گویدعقل خواند هرآنچه جان گوید
گفتم ای نقش خاتمت صورتواسطۀ عقد گردن دولت
نکتۀ مختصر بفرماییمنهج روی راست بنمایی
گفت از بهر قوت و قوّت جانوز نُبی اَمن الرّسول بخوان
لن تنالوا پی نظام اناملاتعولوا پی حلال و حرام
این همه طمطراق بهر چراستاین برون از خیال و خاطر ماست
ظاهرش آن نماید از درِ دلکین گُل دل که بردمید از گِل
گفته در گوشش اختیار ازلبی رطبهاء علم و خار عمل
کای شهنشه دین نشیب مجازفر آزت فزود سر به فراز
تو دری کاخ و بام عالم راتو سری تخم و نسل آدم را
تا زند خنده ز آسمان یقینصبح ایمان به سوی مشرق دین
راست گوای سپهر پر تگ و تازوی جهان خموش پر آواز
کی توان زد ز روی زحمت و بیماین چنین نوبتی به زیر گلیم
تا زبان زمانه او را گفتکی ز بهر تو آشکار و نهفت
چه کنی با نقاب عالم خسنور رخسار تو نقاب تو بس
کافری گشته از قدوم تو دینکفر یکسر فرو شده به زمین
دین و کفر از تو موسی و قاروندین برون کفر در شده به درون
مغز پر جان همی کند مویتکوی پر گل همی کند رویت
از تو و آنِ تست گوش بشرچه عجب زانکه هست گوش از سر
خانۀ پنج در که جان دارداز پی چون تو میهمان دارد
ز امر تو متفق چهار امیرمرکز و اخضر و هوا و اثیر
بر نه‌ای شاه عالم و آدمداغ بر رانِ اشهب و ادهم
ادهم و اشهب از برای تو استآن سرا وین سرا سرای تو است
ز اقتلوا المُشرکین کمر بربندزین لَکُم دینکم ولی دین چند
گردن و پشت مشرکان بشکنبیخ کفر از بُن جهان برکن
تیغ را لعل کن به خون عدومهتری چون شوی زبون عدو
از تو ایزد کجا پسند کندانتظار تو دهر چند کند
قحط دین است برگشای نقابمیزبانیش کن به فتح‌الباب
در بیابان فرو خرام از پلآبها مل کن و مغیلان گل
کوه سُنب از خدنگ قاف شکافچرخ دوز از سنان ناوک لاف
شرک پادار شد هلاکش کنکعبه بتخانه گشت پاکش کن
مر علی را تو این عمل فرمایتا نهد بر عزیز کتف پای تو پای
کعبه از بت بجمله پاک کندمشرکان را همه هلاک کند
متحلی کن از برای سروردو جهان را چو گوش و گردن حور
که تو چون گفتی از ره فرمانمردۀ جهل در پذیرد جان
زانکه در خدمت دم آدمجان و فرمان روند هر دو به هم
هر عروسی که مادر کن زادهمتش جمله را تبرا داد
یافت زان پس هزارگونه فتوحجانش بی‌زحمت سفارت روح
هرکه گفتی ثناش را احسنتصدق گفتی بدو که للّٰه انت
زو گرفتند قوت و پیرایهخرد و جان و صورت و مایه

اندر صفات پیغامبر علیه‌السلام

برده بر بام آسمان رختشسایۀ بخت و پایۀ تختش
صورتی را که بود اهل قبولکردش از صورت طلب مشغول
نسبت از عقل آن جهانی داشتهم معالی و هم معانی داشت
دنیا آورده در قدم او بودغرض حکمت قِدم او بود
کعبۀ بادیه عدم او بودعالم علم را علم او بود
در جبلت جلالت او را بودبا رسالت بسالت او را بود
در رسالت تمام بود تمامدر کرامت امام بود امام
چمنی با کمال بی‌شرکیشجری پر ز برگ بی‌برگی
روی او خوب و رای او ثاقبازلش خوانده حاشر و عاقب
صحن او شرع و عقل او صاحیخوانده محیی اعظمش ماحی
صیت صوتش برفته در عالمنه پرش بوده در روش نه قدم
وصف این حال مصطفی داردبوی خوش بال و پر کجا دارد
صاد و دال آب داد صادق راعین و شین عشوه داد عاشق را
هرچه از تر و خشک بوی آورداین سپید سیاه روی آورد
کشته و زاده‌اند ارکانشپدر عقل و مادر جانش
مایه و سایۀ زمین او بودگوهر شب چراغ دین او بود
مفخر جمله انبیا او بودخسر میر مرتضی او بود
از دورن رفتنش نداشته بازپرده‌دار سرای پردۀ راز
چون برآمد ز شاهراه عدمنو رهی خواست مصطفی ز آدم
آدمش نورهی چو پیش کشیدجان او جان اصفیا بخشید
منهج صدق در دو ابرو داشتمدرج عشق در دو گیسو داشت
دید آدم که مایه‌دار قدممردمی می‌زند ز عشق دم
عقل کل زو گرفته حکمت و رایسایه از آفتاب یابد پای
پیش آن کو ز اصل بد خود بودبسته چشم و گشاده ابرو بود
شرع رادست عقل کی سنجدعشق در ظرف حرف کی گنجد
آنکه شب را سپید داند کرداز تن عقل برنیارد گرد
چیست جز شرع او به خانۀ رازبر قبای بقا طِراز طَراز
رخ او میزبان صادق بودزلفش اجری ده منافق بود
بود بهتر ز جملۀ عالمبود خشنود ازو بدو آدم
رخ و زلفش صلاح عالم بودخَلق و خُلقش وجود آدم بود
غرض او بُد ز گردش عالمخوانده او و طفیل او آدم
یافت تشریف سجدۀ ملکوتنیز تشریف بذر قوت به قوت
زان دل زنده و زبان فصیحدل یارانش چون وثاق مسیح
جمله یاران او ز دانش و علمکیسه‌ها دوخته ز حکمت و حلم
تا نبیند ز سائلان تشویرهمه پیش از نیاز گفته بگیر
زان درختی که بیخ تبجیلستشاخ تنزیل و میوه تاویلست
مولدش بر دعای مظلومانموردش بر ندای معصومان
زاد کم توشگان قناعت اوقوّت امتان شفاعت او
ملتبس درد انبیا ز گلشمقتبس نور اولیا ز دلش
اول روز دین شهنشاه اوآخر روز جان دلخواه او
خلقتش بر صلاح بخل و نثارخلق را نیش بخش و نوش گوار
زو فلک‌وار مسجد و مؤمنزو کنشت و کلیسیا ایمن
همه سادات دین ازو مرحومهمه نامحرمان ازو محروم
مرشد طبع سوی عقل از میداعی عقل سوی رشد از غی
چون محمّد بگفتی ای درویششو به نزدیک عقل دوراندیش
تا ترا عقل هم ز روی صوابپشت پایی زند مگر در خواب
گویدت معنی محمّد راستمحو و مدّست و هر دو برّ و عطاست
محو کفر از سرای پردۀ دینمدّ اطناب شرع تا پروین
هم ستاننده از که از احمقهم دهنده به که به صاحب حق
آنکه را از غذای او نورستاز غذای زمانه مهجورست
نقش نامش به گاه دانش و رایاز در غیب و ریب قفل گشای
خلق بندۀ خدای و چاکر اوقبله‌شان او و قُبله بر در اوی
هرکه یک دم نبوده بر خوانشعقل او خون گرسته بر جانش
طینتی نه ازو مخمّرترسالکی نه ازو مشمّرتر
اوست بر کفر چون گرفت شتابنور توزی گداز چون مهتاب
ملک دین را معین و ناصر اوستتخت اشراف را عناصر اوست
در ره مصلحت مکرّم اوستدر طریق خدا معظّم اوست
هرگز از بهر ملک و ملک نجسپای بند هوا نبوده چو خس
از همه خلق و از همه اغیارچشم بردوخته چو باز شکار
از پی شرع در جهان خدایجان خاموش او زبان خدای
نه زبانی که گوشتین باشدبل زبانی که گوش تین باشد
نطق در گوش عاریت باشدقلب تین چیست کو نیت باشد
نیت پاک چون ز دل خیزدنقطۀ شرک را برانگیزد
معنی گل ز تین چو حاصل شداندرونش چو جان همه دل شد
چون همه دل گرفت و شافی شدگوش او پر ز شیر صافی شد
روی او چون به قلب تین باشدرای او در عمل متین باشد
جان گل پیر می‌شود ز قعودخون دل شیر می‌شود به صعود
بازگشتم به نعت سید قاببرگرفتم ز روی دعد نقاب
تو ازو همچو شیر در بیشهمن ازو همچو دل در اندیشه
دل ز اندیشه روشن و عالیستبیشۀ دین ز شیر شر خالیست
فکرت اندر صنایع صمدیدر نبوت ودایع احدی
گرچه در خَلق شکل گوساله استبه ز تکرار و ذکر صد ساله است
اخترش قهرمان راه ملکعصمتش پاسبان شاه فلک
دست گرد جهان برآوردههرچه جز حق همه هدر کرده
فهمش اندر بصیرت امکانبرتر است از قیاس و استحسان
منبع رعب درد و بازو داشتمنهج صدق در دو ابرو داشت
هرکه بگرفت پای اهل بصرهرگز از ذلّ نیاید اندر سر
چون سوی راه بیخودی پویدنقش خود زاب روی خود شوید
نزد آن خواجۀ جهان نهفترفتم و دید و بازگشت و بگفت
نه چنان رو که شیر در بیشهآن چنان رو که دل در اندیشه

صفت بعث و ارسال وی علیه‌السّلام

از خدای آمده بر جانتبه رسالت به شهر ویرانت
بی‌خودی تخت و بی‌کلاهی تاجلشکرش رعب و مرکبش معراج
سیرت و خلق او مؤکّدِ حلمخرد و جان او مؤیّدِ علم
پشت احمد چو گشت محرابیپیش روی آمدی چو اعرابی
شده جبریل در موافقتشبدوی صورت از موافقتش
جبرئیل از پی دعا کردنراست انگشت و خم سر و گردن
که نمودی چو شرقی از غربیرای او روی دحیة الکلبی
از گریبان بعث سر بر کرددامنِ شرع پر ز گوهر کرد
کرده پیشش نثار در محشرهشت حمال عرش و هفت اختر

صفت هفت اختر

زحلش زیر پای کرده نثارهمّت و ذهن و حفظ و فکر و وقار
مشتری جانش را سپرده عطاصدق و عدل و صلاح و دین و وفا
داده مریخش از برای خطرمجد و اقدام و عزم و زور و ظفر
شمس پیشش کشیده بهر جمالنعمت و رفعت و بها و جلال
زهره بر وی نشانده از پی نورزینت و خلق و ظرف و ذوق و سرور
برده پیشش عُطارد از معلومفطنت و حلم و رای و نطق و علوم
کرده بر وی نثار جرم قمرسرعت و نشو و لطف و زینت و فر
آمده با هزار عزّ و مرادبر سر چارسوی کون و فساد
در جهان خدای دزدیدهماه نو دین به روی او دیده
لاجرم در جهان کن مکنششده نیک از جمال او سکنش
برگرفته به فضل بی‌یارانکله از تارک وفاداران
همه را در طرب طلب کردهپس به مازاغشان ادب کرده
بوده یاران او ز روم و حبشبا صهیب و بلال عیشش خوش
بوده اصحاب صفّه یارانشهمچو ابری که عفو بارانش
جان فدا کرده بهر یزدان رااهد قومی بگفته نادان را
در فنا راعی رمه شده اواو همه گشته تا همه شده او
وآن چهاری که پیش خوان بودندمغز و دل دیدگان و جان بودند
هریکی زان چهار چون مرداناندرین ساحت و درین میدان
مغز را صدق داده دل را عدلدیده را شرم داده جان را بذل
دل و چشمش ز راه نتف و نتفخَلق و خُلقش ز بهر عز و شرف
نیک را خود نکرده هرگز ردوآنچه بد را نیامده زو بد
نَفَسِ شرکِ دوستان دربستقفسِ جان دشمنان بشکست
آن نفس با صفا چو درهم شدآن قفس هیزم جهنم شد
طاق در مهر بی‌تناهی اوطوق داران پادشاهی او
طوق دارانش از نبی و ولیمتمسّک به عروة الوثقی
جمله یارانش جان فدا کردندلفظ او روز و شب غذا کرده
جاه او هم رکاب علّیّیندین او هم عنان یوم‌الدّین
در اُحد با اَحد یکی بودهورچه یارانش اندکی بوده
گوهر از زخم سنگ بدروزییافت از ساز جان او سوزی
لب و دندان او پر از خون شداشک چشمش چو موج جیحون شد
اهد قومی در آن میان گفتهدر کنارش عقیق ناسفته
خواجه ابلیس نعره زن بر کوهکاینت فتحی بزرگ و کار شکوه
کشته شد نقطۀ امید و املروی یاران به پشت گشت بدل
هند هودج نهاده بر سرِ کوهکافران پیش او گروه گروه
بانگ می‌کرد کین نه از غدرستبلکه این کار کینۀ بدرست
دستِ احمد بریده شک را پیسر حربه‌اش بریده جان اُبی
زو چو شد جان او فزون ز اتشجان جبرئیل نعره از دل خوش
زانکه می‌دید نصرت از درگاهاز پی فتح آن سپهر سپاه
نعرۀ کافران بر اوج شدهنحر هریک چو بحر و موج شده
که فگندیم سرو را از پایسرو بستان فروز شرع آرای
مثله افگنده حمزه در میدانهمچو هفتاد زان جوان مردان
مجد او آسمان جان مَلَکشرفش پاسبان بام فلک
ماه بود آن اما طارم قابپیش روی از جلال بسته نقاب
که بدیدنش آشکار و نهاندیدۀ سعد و سینۀ سلمان
باز بودند عیب را عیبهصخر و بوجهل و شیبه و عتبه
زان همه کور و بی‌بصر ماندندکاندرین راه مختصر ماندند
کرد بر روی کشتگان نیازدر دروازۀ قیامت باز
از درون و برون به لفظ و بیانبسته بر دیو ده دریچۀ جان
بوده در بندگی و خار و رایسرو آزاد جویبار خدای
چشم دین روشن از بقایش بودنور خورشید از آن لقایش بود
بدل خون ز بهر سرِّ یقیندین روان کرده در یکاد و یبین
ماه بود آن سپهر فرخندهکه خور از روی او زند خنده
خندۀ مه ز قرص خور باشدخور مه جامه مختصر باشد
کرده از بهر طفل بی‌فرمانمادر طبع را سیه پستان
وز خرد سوی جان زیرک و غمرمرگ را دوست روی کرده چو عمر
چون درخت بهار لطف قدمآبش و تازگیش کرده بهم
شمع بود آن همای فرخندهاز درون سوز و از برون خنده

ذکر آفرینش و مرتبه و حسن خلق وی صلواة‌اللّٰه علیه

عندلیبان باغ آن خوشبویدر ترنّم تبارک‌اللّٰه گوی
بر زمان حکم چون شهان کردهبر زمین نان چو بندگان خورده
نان جو خورده همچو مختصرانپس کشیده ز حلم بارِ گران
خَلق را خُلق او نویدگرستنور ماه از جمال جرم خورست
گنج همسایه بُد دل پاکشرنج سایه نبود بر خاکش
صد هزار آه زو شنیده حرینه الفـ بود در میانه نه هی
جبرئیل آمده ز سدره برشبوده سوگند صعب حق به سرش
جز از او کس نبود در بشریدر طلب گریه خند خنده گری
خُلق او زیر این سراپردهرحمها کرده زخمها خورده
سالها پیش چرخ با ندمیناگواریده خورد جانش همی
گلشکر داشت با خو از دل خودزان نشد ایچ ناگوارش بد
خود کسی را که آن زبان داردناگوارندگی زیان دارد
چون زبان از زیان خلق ببسترفت و بر فوق فرق عرش نشست
قامتش چون خم رکوع آوردعرش در پیش او خشوع آورد
بتشهّد دمی چو بنشستیکمرهِ کوهِ قاف بگسستی
بهره داده وجود را به تمامزان لب و دیده‌ها به سین سلام
بوده بحری همیشه محرابشآتش عشقِ لم‌یزل آبش
اندر آن بیکرانه دریا بارصدهزاران نهنگ مردم‌خوار
چون دم از حضرت سجود زدیآتش اندر همه وجود زدی
خود جهان جملگی طفیلش بودانس و جن کمترین خیلش بود
ماه راهش خسوف نپذیردشمس شرعش کسوف نپذیرد
برتر از فرش و عرش قدرش بودقمۀ عرش زیر صدرش بود
در ره مصطفی نژندی نیستبرتر از قدر او بلندی نیست
در ره او همه صعود بوددرگه او سرشت عود بود
تا ابد نور و حور در مهدشپای بسته بمانده در عهدش
گر گشایند چنبرِ افلاکشرع او را از آن نیاید باک
اسب گردون بمانده از آوردمفرش شرع او نگیرد گرد
نفسی کز هوای عشقش خاستطاقت آن نفس ز خلق کراست
شود از تفّ آن نفس چو نمودموج دریا چو آتش نمرود
راه پیدا بود پر از آکفتراه او جز نهفته نتوان رفت
از پی جان آن سرِ ساداتاشتر بارکش بداده زکات
ای دریغا که در جهان سخنسر در انگشت می‌کشد ناخن

فی فضیلته علیه‌السلام علی جبرئیل و سائر الانبیاء علیهم‌السلام

شب معراج چون به حضرت رفتبا هزاران جلال و عزّت رفت
چون به رفرف رسید روح امینجُست فرقت ز مصطفای گزین
جبرئیل از مقام معلومشباز گشت و بماند محرومش
گفت شاها کنون تو خود بخرامکه مرا بیش از این نماند مقام
پیش از این گر بیایم انگشتییا بر این روی آورم پشتی
همچو انگشت سوخته سر و پشتگرددم پا و پنجه و انگشت
جبرئیل این سخن روایت کردبا ملائک همین حکایت کرد
گفت نز عجز بازگشتم منیا بگرد نیاز گشتم من
مصطفی را صفا و قرب کرامبر درِ ذوالجلال و الاکرام
چون ز کونین به در نهاد قدمحدثان را بماند و ماند قدم
تا سفر بود در حدث ما رامشکلش بود در عبث ما را
سائل او بود و من ورا مسؤولهر دو همواره حامل و محمول
او ز من حالها همی پرسیدمن همی شرح دادم آنچه بدید
چون قدم بر نهاد بر کونینمر مرا گشت دوخته عینین
گفتم ار زین سپس سؤال کندهرچه گوید مرا زوال کند
حدثان را جواب آسان بودلیک جان از قدم هراسان بود
بی‌خبر بودم از حدیث قدمگشت ما را ضعیف پر و قدم
بیش از آنم نماند تاب جوابگشت از آن حال و کار من در تاب
او برفت و بدید آنچه بدیدگفت با حق سخن جواب شنید
من زنا دیده و ندانستهباز ماندم شدم زبان بسته
پیش از آن مر مرا مجال نماندحدثان را زبان قال نماند
زین سبب قاصر آمدم زان راهکه نبودم ز حال راه آگاه
مر مرا تا به خلق راه نمودچون گذشتم ز خلق راه نبود
زان مقامی که من بماندم پسنرسد هیچ وهم و خاطر کس
چون گه رفتنش فراز آمدبه سوی حضرتش نیاز آمد
طوطی جانش چون قفس بشکسترفت و بر فرق جبرئیل نشست
زانکه در پیش داشت راه نهفتزان همی الرفیق الاعلی گفت
بود مشتاق حضرت خلوتسیر بود از سرای پر آفت
جان دین بر پرید جسمی ماندمعنی شرع رفت و اسمی ماند
چون بپرداخت شخص نورانیجسم او باز شد به جسمانی
جسم در راه پر خلل کوشداسم در قسم لم یزل کوشد
هرکجا او شراب دین پالودپسر بوقحافه قحفش بود
جان او با دلش به علّیّینتن او با تنش رفیق و قرین
روز و شب سال و ماه در همه کارثانی اثنین اذ هما فی‌الغار
بوده خود با رسول پیش از پیکصدق صدیق را سلام علیک

ستایش ابوبکر صدیق رضی‌اللّٰه عنه

ذکر ابی‌بکر الصدیق الاطهر الشیخ الاکبر الوزیر الانور الضجیع الاقمّر العتیق الازهر الصاحب فی‌الغار المؤتمن فی‌الشدائد والاسرار المنفق لرسول‌اللّٰه اربعین الفـ دینار حبیب حبیب‌الملک الجبار الذی انزل اللّٰه تعالی فی‌شأنه: والذی جاء بالصدق و صدّق به اولئک هم‌المتقون، و قال النّبی صلّی‌اللّٰه علیه و سلم: هذا سید کهول اهل الجنّة من‌الاولین والآخرین الاالنبیین والمرسلین، و قال علیه‌السلام: انت عتیق‌اللّٰه من‌النار فسمی عتیقا، و سئل الجنید عن قول النبی صلی‌اللّٰه علیه و آله و سلم لابی بکر: انت عتیق‌اللّٰه من‌النار لم سمی عتیقا قال: لانه عتیق من مشاهدة الکونین لایشاهد مع‌اللّٰه غیراللّٰه، و قال علیه‌السلام: لو وزن ایمان ابی‌بکر بایمان اهل الارض لرجح، و قال علیه‌السلام: لاتبک یا ابابکر ان من امّن‌الناس علی ماله و صحبته ابابکر و قال عم: ولو کنت متخذا من امتی خلیلا لاتخذت ابابکر خلیلا ولکن مودّة الاسلام و اخوّته، ولایبقی فی‌المسجد باب الا سد الا باب ابی‌بکر، و قال حسّان‌بن ثابت فی‌النبی و ابی‌بکر و عمر علیه‌السلام و رضی‌اللّٰه عنهما.

ثلثة برزوا بفضلهمنصرهم ربهم اذا نشروا
فلیس من مؤمن له بصرینکر تفضیلهم اذا ذکروا
عاشوا بلا فرقة ثلثهمواجتمعوا فی‌الممات فاقبروا

و قال صلی‌اللّٰه علیه‌وسلم: انا مدینة الصدق و ابوبکر بابها. و قال: من احب ابابکر فقد اقام الدین.

آفتاب کرم چو در دربستقمر نائبان کمر دربست
چون نهفت آفتاب دین را غربکرد ماه خلافت آخُر چرب
خواجۀ با خلاص و با اخلاصجانش آزاد کرد مجلس خاص
در سرای سرور مونس و یارثانی اثنین اذهما فی‌الغار
از زبان صادق و ز جان صدیقچون نبی مشفق و چو کعبه عتیق
بوده از پاشنه طریقت سایپیش جان رسول مار افسای
همۀ خویش کرده در کارشهمه او گشته بهر دیدارش
بوده با ذات عشق پروردشهمره و هم مزاج و هم دردش
حرف بگذاشته چو دل سخنشپوست بفگنده همچو مار تنش
هرچه حق بر دل محمّد خواندبرد و در باغ جان او بنشاند
چون نهال نهاد او برجستغنچه بگشاد و میوه عقد ببست
هریکی شاخ میوه‌دار فرهنام آن میوه‌ها و صدق به
جبرئیل آمده برِ مهتربه عیادت ز حق پیام‌آور
کای محمّد ز بهر خاست و نشستدر دندان خواجه بهتر هست
مهترش گفت چون ز خود بگریختوحی در جام جانم آنچه بریخت
که نه من آن شراب از سینه‌اشریختم بهر عهد دیرینه‌اش
بل به فرمان حق به استحقاقریختم نز ره ریا و نفاق
پیش از اسلام قابل دین بودپیش از این رمزها سخن این بود
صدق او از پی سلامت راهبوده ساحرشناس و کاهن‌کاه
بوده بر شه ره امانت و حدققدم صدق را به مقعد صدق
برفشاند به عشق عقل نویدر قدوم رکاب مصطفوی
از نبوّت به جان ستانندههم پذیرنده هم رساننده
مشورت را وزیر پیغمبرروز خلوت مشیر پیغمبر
انس با وی گرفته روح رسولزانکه بُد فارغ از طریق فضول
جان فدا کرده بود در ره دینزانکه بُد از نخست آگه دین
کرده بود انتظار خسرو شرعبر دلش تافت زود پرتو شرع
سوی دل مصطفای آزادهصدق او را دریچه بگشاده
سوی میدان سرِ پیمبر اوهمه درها ببسته جز درِ او
جز عطیّت نبود حاصل اوتا چه دل داشت یارب آن دل او
شمع دین بود مصطفی جانشجان بوبکر بود پروانش
زآنچه امّت ندیده یزدانشهیچ ایمان‌پذیر چون جانش
پیش دین بنده هوش او بوده استحلقه در گوش گوش او بوده است
گر دلش را وفا ندادی جوشکس نبودی زبان دین را گوش
قابل صدق و قایل ایمانعامل علم و حامل قرآن
درد دل را به سینه درمان اوخوان دین را نخست مهمان او
آنچه بشنید زود باور داشتشرع را هفت عضو درخور داشت
جد صدقش به گوش مرد و ستورکرده آواز غول را پی گور
خواجۀ با وقار و آهستهدست صدقش شکسته را بسته

فی تخصیص ابی‌بکر علی کافّة الناس

دل احمد ز کون بود نقطآدم و جمله انبیا برخط
انبیا خطِ دائره بودندهمه بر خط جمال بنمودند
وان صحابی که چون ستاره بدندهمه پرگار گرد داره بدند
آنچه گفت احمد آن رسول گزیناول الخلق و آخرالبعث این
زانکه اول نقط بُد و پس خطخط دوم خلق بود بعد نقط
جان بوبکر خط اوسط بودنه ز خط بُد عتیق در خط بود
هادی راه ره نمود او راهیچ جمعیّتی نبود او را
گرچه اصحاب کهف از پی راهجمله گشتند از آن خلل آگاه
زرق و تلبیس و مکر دقیانوسگشت معلومشان که هست فسوس
آنکه از گربه‌ای رمان باشدکی خدای همه جهان باشد
یا سه یا پنج یا که هفت بدندبود جمعیّتی چو جمع شدند
بعد از آن سگ متابعت بنمودتا از آن یک قدم ورا بُد سود
گاه بوبکر خود نبد جمعیاز هدایت بیافت او شمعی
لفظ سیّد چو در زمان بشنیددر شب داج راه راست بدید
به یکی لفظ وی بداد اقرارگشت از اصنام و از وثن بیزار
لاجرم در میان دایره بودبی‌زیان مر ورا برآمد سود
انبیا بُد خط و رسول نقطجان بوبکر در میانۀ خط
صدهزاران ترحّم و رضواناز سنایی به جام او برسان

فی قربته و حق صحبته مع رسول‌اللّٰه

چون زدی کوس شرع روح امینچشم بر گوش او نهادی دین
به نبی او ز جان شایستهدر دهان دل نمود چون پسته
قد او در رضای یزدانیجست پیراهن مسلمانی
بوده چندان کرامت و فضلشکه لوالفضل خوانده ذوالفضلش
داده قرض از نهادۀ دل و دینهست من ذاالذی گواه براین
حکم من ذاالذی شنیده به گوشزده در پیش حکم خانه فروش
در یکی دفعه گاه ایثارشداده وی چل هزار دینارش
داده اسباب و ملک و سهل و سلیمکرده بهر خود اختیار گلیم
از دریچۀ مشبّک ایماندر تماشای روضۀ رضوان
صدق او نقشبند زیب و فرشدرد او هرهم دل و جگرش
گشته پشمینه پوش روح امیناز پی حلق او به حلقۀ دین
تخته شسته ز بهر شرع رسولاز الفـ با و تای عقل فضول
قفصی بوده سینۀ صدّیقعندلیبی درو به نام عتیق
دل خود چون به شرع او بربستبه نخستین دم آن قفص بشکست
گشت حاصل هرآنچه او مسؤولنام کُل بر دلش نهاد رسول
عندلیب دلش چو بالا جَستدر درازای شرع پهنا گشت
عرش و شرع محمدی برِ اوهم در آن سینۀ منوّر او
طول و عرضش چو شرع معلومستزانکه مقلوب موم هم مومست
چون کمال و جمال او بشناختهمۀ خویش در رهش درباخت
دایۀ دین بلایجوز و یجوزسیر شیرش نکرده بود هنوز
که همی کرد بهر دمسازیجان او با صفاش دل بازی
دین چو شمعی و مصطفی جانشجان بوبکر بود پروانه‌اش
برده در دین حق خبر بر از اویافته روز کین ظفر فر از او
کرده منشور را به خط بدیعحق لیستخلفنهم توقیع
به خلافت چو دست بیرون کردرودۀ اهل ردّه را خون کرد
خرد خویش را ز روی نیازقبلۀ راز کرد و جای نماز
آن یکی و همه چو جوهر عقلآن خداوند و بنده چون سرِِ عقل
سال و مه بوده در مرافقتشجان فدا کرده در موافقتش
جد بوبکر بود دین را جاهدین ز بوبکر یافت تاج و کلاه
صدق او میزبان ایمان بودمصطفی هرچه خواست او آن بود
سوخت شاخ اعادت عادتکند بیخ ارادت ردّت
ملک افتاده را به پای آوردملت رفته باز جای آورد
چون جدا خواست شد زکوة و نمازبهم آورد هر دوان را باز
تازه زو شد زکوة و فرض صلوةرکن اسلام شد مصون ز افات
برگرفت او به قوّت ایمانشرک و شک را ز کسوت ایمان
عالمی قصد کافری کردهاو به نوبت پیامبری کرده
صورت و سیرتش همه جان بودزان ز چشم عوام پنهان بود
دل عاقل به نام شد نه به نانچشم عامی به تن شده نه به جان
چشم عاقل درون جان بیندگوهر لعل چشم کان بیند
دست هر ناکسی بدو نرسدپای هر سفله‌ای درو نرسد
چشم ایمان جمال او بیندکور کی چهرۀ نکو بیند
ای ندانسته حدق بوبکریتو چه دانش ز صدق بوبکری
جان پر کبر و عقل پر مکرتکی نماید جمال بوبکرت
تو بدین چشم مختصر بینشچون توانی بدیدن آن دینش
چشم بوبکر بین ز دین خیزدنه ز مکر و هوا و کین خیزد
حور صدر قیامتش خواندرافضی قیمتش کجا داند
کرد بوبکر کار بوبکریتو نه مرد عیار بوبکری
دشمنش را اجل دوان آردکه هوا مر ورا هوان دارد
تا هوا هاویه نگار تو شدمار و موش امل شکار تو شد
سر بریده چو بیند از خود سیرگوید او با هزار شر اناخیر
رافضی را محلّ آن نبودوانچه او ظن برد چنان نبود
تو نه مرد علی و عبّاسیمصلحت را ز جهل نشناسی
کانکه ابلیس‌وار تن بیندهمه را همچو خویشتن بیند
او چه داند که تابش جان چیستچه شناسد که درد ایمان چیست
آنکه جان بهر خاندان خواهدکی علی را به جان زیان خواهد
از برای فضول و جاهلییناز خواهد ز بغض چون علیی
آنکه نستد ز حق حلال فلککی به خود ره دهد حرام فدک
گر نه جانش اضافتی بودیورنه صدقش خلافتی بودی
مصطفی کی بدو سپردی ملکیا ز حیدر چگونه بردی ملک
آنکه جان را ز صخر بستاندکی ز بیم عدو فرو ماند
علیی کو کشد ز دشمن پوستبا چنین دشمنی نباشد دوست
تو بدین ترّهات و هزل و فضولمر علی را همی کنی معزول
گر مداهن بود روا نبودبه خلافت تنش سزا نبود
ور بود عاجز و خبیر بودپس منافق بود نه میر بود
مصلحت بود آنچه کرد علیتو چرا سال و ماه پر جدلی
مکر و کبر و هوا برون اندازتا دهد جانش مر ترا آواز
شد چو شیر خدای حرز نویسرخت بر گاو بر نهد ابلیس
تا علی را چو تو ولی چکنددر هوا و هوس علی چکند
زین بد و نیک به گزین کردنزشت باشد حدیث دین کردن
برگذشت او ز مبتدای قدمدر رسید او به منتهای همم
پیش او روفتند تا درگاهحور و غلمان به جعد و گیسو راه
رافضی را بماند در گردنجکجک و مرگ و جسک و جان کندن
بر براقی که مصطفی پروردرافضی رایضی چه داند کرد
بود بوبکر با علی همراهتو زبان فضول کن کوتاه
آفرین خدای بی‌همتابر ابوبکر باد و شیر خدا
صورت صدقش از دریچۀ فضلدیده فاروق را به علم و به عدل
هر دو مهتر برای دین بودنددر سیادت سزای دین بودند

ستایش امیرالمؤمنین عمر الفاروق رضی‌اللّٰه عنه

ذکر امیرالمؤمنین ابی حفض عمربن الخطاب المذکور بافضل الخطاب الحاوی للثواب الماحی للعقاب الذی فرق بین الحق و الباطل و القتیل والقاتل الذی انزل‌اللّٰه تعالی فی شانه: یا ایها النبی حسبک‌اللّٰه و من اتبعک من‌المؤمنین یعنی عمر رضی‌اللّٰه عنه و قال النبی صلّی اللّٰه علیه و سلم: عمر سراج اهل الجنة ولو کان بعدی نبیّاً لکان عمر، و قال علیه‌السلام: ان الشیطان لیفرّ من ظل عمر، من احب عمر امن‌الخطر من احب عمر فقد اوضح الطریق، و قال: انا مدینة العدل و عمر بابها.

بود عدل عمر ز بی‌مکریآینۀ صدق روی بوبکری
کان اسلام و زین ایمان بودصدق او عقل و عدل را کان بود
دین به وقت عتیق بود هلالپس به فاروق یافت عزّ و کمال
زانکه بگشاد پای بر عیّوقدست اسلان عقدۀ فاروق
طا طلب کرد مر عمر را یافتاز میان طفاوه بر وی تافت
دل او چون ز حق محقّق شدصدف درّ رؤیت حق شد
آنکه کامل به وقت او شد کاربه سرِ نقطه باز شد پرگار
دین نهاده برای چونان شاهپای دامی ز طا و ها در راه
آنکه طه طهارتش دادهآنکه طاسین امارتش داده
داده دستش به صدق طاء طلببسته پایش به عشق‌های هرب
کرده بر چرخ حق به نور یقینطا و ها ماه چارده‌اش در دین
شوقش آورده سوی مهتر خویشطرقوا طرقوا کنان در پیش
دیده ز طا همه طهارتهاکرده از ها همه امارتها
عمری عمر خود بیفشاندهعمری رفته فرّ حق مانده
شاهد حق روانش در خفتننایب حق زبانش در گفتن
کرده در عزّ و دولت سرمدعمری را بدل به عمر ابد
بود میر عمر شهنشه دینجان فدا کرد و مال در ره دین
از پی دیو در زمانۀ اوسایۀ او سلاح خانۀ او
کرده عقلش در این سرای مجازآروز را به خاک سیر جواز
کرده پیوند دلق خویش از برگدیده زان برگ دیو آزش مرگ
گر بگفتی زبانش عاهد حقور بخفتی روانش شاهد حق
کرده بهر رسول یزدانشحسبک اللّٰه ردیف ایمانش
در ره دین و دل فراغ از ویباغ فردوس را چراغ از وی
در ده دین صلاح دِرّۀ اوکرده خونها مباح در ره او
از پی حکم نافذش بشتابنامۀ او بخوانده آب چو آب
خون دل با دم وفا بسرشتنیل را نامه بر سفال نوشت
نیل تا نامۀ عمر بر خواندآب چون رنگ از دو دیده براند
راندنی کاندرو نبود وقوفخواندتی کاندرو نبود حروف
زده عدلش درین سرای مجازآتش اندر سرای پردۀ راز
دست شسته ز حضرتش تلبیسکوچ کرده ز کوی او ابلیس
چرخ مالیدگان نکوخو ازوعمر پالیدگان بنیرو ازو
کرده خورشید را جدا ز منیشسایۀ نور دلق هفده منیش
برِ فهمش ستاره کرده خروشپیش سهمش سریش کرده سروش
گشت قیصر نگون ز تخت رفیعدِرّه در دست او و او به بقیع
کرده تلقین بی‌ضرورت راسورة سنّت اهل صورت را
از پی مؤمنان به تیغ و کمندخار شبهت ز راه ایمان کند
روح کرده ز راح سرمستشامر حق داده دِرّه در دستش
ز احتسابش در اعتدال بهارگل پیاده بماند و باده سوار
تیغ شاهان فرس پر خطریبود کمتر ز دِرّه عمری
خانۀ یزدگرد زوست خرابکرده تاراج جمله آن اسباب
شاخ و بیخ ضلالت او برکندکفر را دست و پای کرد به بند
روی چون سوی احتساب آوردمل چو گل در پای در رکاب آورد
نفس حسی ز هفت بند بجستعقل انسان ز چار میخ برست
ور بخواهی کرامتی به شکوهقصۀ ساریه بخوان بر کوه
بر پسر حد براند از پی دینشد روان پسر به علّیّین
آری این زخم هم ز دین من استورچه فرزند نازنین من است
از عمر عالمی منوّر شدهمه آفاق پر ز منبر شد
روی او مسند عتیق آراسترای او سرو باغ دین پیراست
هست پیدا ز بهر تصحیحشدر تراویح پر مصابیحش
شده از غیرتش فریشم تنزَهرۀ زِهرۀ بریشم‌زن
دِرّه‌وار از پی اقامتِ حددر ره احمد از برای احد
ذره‌ای را برای مستورینزده درّه جز به دستوری
خانۀ می خراب گشته ازوزَهرۀ زُهره آب گشته ازو
ناصراللّٰه در رعایت حقحکم حق کرده در ولایت حق

در عدل وی رضی‌اللّٰه عنه

عدل او بود با قضا همبرحکم او بود تیز رو چو قدر
بیشه بر گور کرد همچو حرمتله بر مرغ کرده همچو ارم
کرده از امر او به دستوریاز همه ناپسندها دوری
کرده از عدل او به دل سوزیگرگ با جان میش خوش پوزی
بر بزرگان چو حکم دین راندیچرخ بر حکمش آفرین خواندی
زَهرۀ او به روز رستاخیزبوده چون زُهره خرّمی انگیز
بوده در زیر نور پیش از نشرعدل او بابت ترازوی حشر
کرده کم بیش شمسی و قمریمتساوی خلافت عمری
عجم و شام را به پاس و ز دادچون دل و دست خویشتن بگشاد
بوده جانش معانی انصافمایه و پایه‌اش نبوده گزاف
حبذّا عدل او و شوکت اوخرّما روزگار دولت او
به صلابت گشاده شام و عجمبستد از روم حمل زرّ و درم
سعد وقاص و عمرو معدی راآن دو آزاده و آن دو هادی را
به عجم هر دو را فرستادهبدل ظلم دادها داده
در نهاوند چون قوی شد حربکفر و اسلام در شده در ضرب
او به فرط کیاست از سرِ دردآنچنان خدعه را به جای آورد
حیلت کافران بدید از دوراز فراست بدان دل پر نور
روز آدینه بر سرِ منبرگفت یا ساریه ز خصم حذر
الجبل الجبل که لشکر کفرحیله کرده‌ست حیله بر درِ کفر
سعدِ وقّاص لفظ او بشنیدوان کمینگاه کفر جمله بدید
کوه بشکافت و سعد و عمرو آوازبشنیدند و فاش گشت آن راز
زان کمینگاهشان شدند آگاهبازگشتند از آن مضیق سپاه
کافران زان سبب شکسته شدندهم به بد کشته زار و بسته شدند
مختصر کردم این مناقب رابهر آن روی و رای ثاقب را
به دو حرف از برای یک ایجازسه سخن گویم از زبان نیاز
به عمر گشت عمر ملک درازبه عمر شد درِ شریعت باز
از عمر یافت دین بها و شرفاینت دین را شده گزیده خلف
پیش دین بود چون سپر عمّربود در شرع راهبر عمّر
روز محشر دو چشم او روشنبه خدا و رسول و عدل و سنن
صد ترحّم زما در این ساعتبر روانش رسان پر از طاعت
ملک را در امان و در ایمانبوده فرزند عدل او عثمان
دین بدو بود شاد و با تمکینوز وفاتش فزود رونق دین
هرچه از لفظ و فضل با عمرستسنّت محض و منّت امر است

ستایش امیرالمؤمنین عثمان رضی‌اللّٰه عنه

ذکر الشهید القتیل المظلوم ابی عمر عثمان‌بن عفان ذی‌النورین المکرم فی‌المنزلین ختن رسول‌اللّٰه صلی‌اللّٰه علیه‌ و سلّم باثنتین ام کلثوم و رقیة المبارکتین الکریمتین جامع القرآن الشاهد یوم‌التقی الجمعان الذی انزل‌اللّٰه سبحانه و تعالی فی شانه: امّن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الآخرة و یرجو رحمة ربّه، و قال النبی صلی‌اللّٰه علیه و سلّم فی حقه: عین‌الایمان عثمان‌بن عفان مجهز جیش‌العسرة، و قال ایضاً صلوات‌اللّٰه و سلامه علیه حکایة عن‌اللّٰه تعالی: استحییت من عثمان‌بن عفان، و قال الحياء من الايمان و عثمان عين الحياء، و قال علیه‌السّلام انا مدینة الحیاء و عثمان بابها.

گاه با عمر کرده نقص پدیدچون به حیدر رسید خود نرسید
آنکه بر جای مصطفی بنشستبر لبش شرم راه خطبه ببست
آن ز لکنت نبود بود از شرمزانکه دانست جانش را آزرم
چه عجب داری ار فگند سپرشرم عثمان ز رعب پیغمبر
زانکه بُد جای احمد مرسلاز پی وعظ و از طریق مثل
گر رسد عقل سر در اندازدور رسد روح مایه دربازد
زانکه پیش وی از مهان جهاننطق چون قطن گشت پنبه دهان
گفت عثمان چو بسته شد راهشبگشاد از میان جان آهش
که مرا بر مقام پیغمبربی وی از عیش مرگ نیکوتر
گشت ایمن ره ممالک از اوسر به بر درکشد ملایک ازو
شرم و حلم و سخا شمایل اوهر سه ظاهر شد از مخایل او
این سه خصلت اصول را بنیادبه دو دختر رسول را داماد
شد اقارب نواز درگه اووآن اقارب عقاربِ ره او
شربت غم چو جان او بچشیدآن ستم از بنی‌امیّه کشید
تخم سدره اگر نورزیدیجبرئیل از حیا بلرزیدی
سیرت داد را چو دد کردندبا چنین نیکمرد بد کردند
راستی از میانه بربودندبی‌کرانه کژی بیفزودند
شامیانی که شوم پی بودنداهل آزرم و شرم کی بودند
شوری اندر جهان پدید آمدقفلشان بسته بی‌کلید آمد
عقل اگر چند صاحب روزیستگفت یارب چه بی‌نمک شوریست
عقل کانجا رسید سر بنهدروح کانجا رسید پر بنهد
عقل کانجا رسد چنان باشدکیست عثمان که با زبان باشد
عین ایمان که بود جز عثمانحجت این کالحیا من‌الایمان
دست مشاطۀ پسندیدهکُحل شرمش کشیده در دیده
دایم از شرم صدر پیغمبرژاله و لاله با رخش همبر
شرم او را خدای کرده قبولشده خشنود ازو خدا و رسول
مدد از خلق جشن عشرت راعدّت از مال جیش عُسرت را
از پی ساز مصطفی شب و روزبوده منفق کف و منافق سوز
به دل و عدل سرو آزادشبه دو چشم و چراغ دامادش
کرده در کار ملک و ملّت و ملکدرّ قران کشیده اندر سلک
دل و جان را عقیدۀ عثمانساخته دُرج مصحف قرآن
سیرت و خلق او مؤکّد حلمخرد و جان او مؤیّدِ علم
علم تنزیل مر ورا حاصلدل او سرِّ وحی را حامل
صورتش خوب و نیّتش کاملقابل صدق و عالم عامل
عاشق ذکر او لئیم و ظریفجود او نکتۀ وضیع و شریف
هم ز اسلاف مهتر آمده اودر کنارِ شرف برآمده او
دل و چشمش ز شوق در محرابچشمۀ آفتاب و چشمۀ آب
در قرائت همه ثنا و ثباتبا قرابت همه حیا و حیات
بذل او پشتِ ملّت نبویشرم او روی دولت اموی
دل او با نبی موافق بودنور جانش چو صبح صادق بود
شرم او کارساز خویشاوندگرچه بد برد ازو رحم پیوند
شوخ چشمی زیان ایمانستشرمِ دیده زبان ایمانست
در دویی عقل راست پیچاپیچچشم ایمان دویی نبیند هیچ
قابل آمد چو آینۀ ایمانپیش او بد همان و نیک همان
عقل جز نقد خیر و شر نکندورنه توحید بد بتر نکند
بد و نیک از درون چو برگیرددیو را چون فرشته بپذیرد
نه ز توحید بل ز شرک و شکیستکه به نزد تو دین و کفر یکیست
چشم افعی چو کرد علّت کورپیش چشمش چه زمرد و چه بلور
ذل همان چاشنی‌شناس که عزّکایچ باطل نکرد حق هرگز
روی آیینه را که نبوَد زنگزنگ نپذیرد و نگیرد رنگ
هیچ کج هیچ راست نپذیردراست کج را به راست برگیرد
فتنه‌ای را که خاست در قصبه‌شاز ذوالارحام بود و از عصبه‌ش
آن نه زو بود فتنه و کینهزشت زنگی بود نه آئینه
خلق را آنچه عالی اندخسندشرم و ایمانش عذرخواه بسند
خلق عالم هرآنکه نیک و بدندهمه در جستن هوای خودند
او همه نیک بود و نیک یافتسوی یاران خویشتن بشتافت
آن جهان را بر این جهان بگزیدزانکه خود نیک بود نیکی دید
وای آنکس که سعی در خونشکرد و این خواست رای ملعونش
زان چنان خون که خصم از وی تاختفسیکفیکهم خلوقی ساخت
سرِ او عمرو عاص داد به بادسرّ او پیش دشمنان بنهاد
او ذوالارحام را گرامی کردطلب مهر و نیکنامی کرد
از دل خود نگه بدیشان کردتکیه بر اصل آب و گِلشان کرد
دل صادق بسان آینه‌ایسترازها بیش او معاینه‌ایست
دشمنان را چو خویشتن پنداشتبی‌غش و بی‌غل از محن پنداشت
بود وی با محمّدِ بوبکرهمچو بوبکر بی‌بد و بی‌مکر
بُد گرامی بسان فرزندشعالیه خویش کرد و پیوندش
آنکه بوبکر را چو جان بودیکی به فرزند او زیان بودی
دشمنان ساختند غایله‌هاتا پدید آورند حایله‌ها
هرکه او بدگرست و بدکار استگرچه زنده‌ست کم ز مردار است
بدگری کار هیچ عاقل نیستدل که پر غایله‌ست آن دل نیست
خالق ما که فرد و قهارستاز حقود و حسود بیزار است
آفرین خدای عزّ و جلباد بر وی به اوّل و آخر
بعد با عمرو حیدر کرّارگشت بر شرع مصطفی سالار
ای سنایی به قوّت ایمانمدح حیدر بگو پس از عثمان
با مدیحش مدایح مطلقزهق الباطل است و جاء الحق

ستایش امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام

ذکر زوج‌البتول و ابن عم الرسول ابی‌الحسن والحسین المبارز الکرّار غیرالفرّار غالب الجیش العرمرم الجرّار سیدالمهاجرین والانصار، قال النّبی من احبّ علیّاً فقد استمسک بالعروة الوثقی الذی انزل‌اللّٰه تعالی فی شأنه: انما ولیکم اللّٰه و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون‌الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون، و قال‌اللّٰه تعالی: و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیراً و قال علیه‌السلام یا علی انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی، و قال صلی‌اللّٰه علیه و سلم: اللهم و الِ من والاه و عادِ من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله: و قال: من کنت مولاه فعلی مولاه، و قال جابربن عبداللّٰه الانصاری رضی‌اللّٰه عنهما: دخلت عایشة رضی‌اللّٰه عنها و هن ابیها علی‌النبی صلی‌اللّٰه علیه و سلم فقال یا عایشة ما تقولین فی‌امیرالمؤمنین علی‌بن ابیطالب صلواة‌اللّٰه علیه فاطرقت ملیاثم رفعت راسها فقالت بیتین:

اذا ما التبر حک علی المحکتبین غشه من غیر شک
و فیناالغش والذهب المصفاعلی بیننا شبه المحک

و قال النبی علیه‌السلام انا مدینة العلم و علی بابها.

آن ز فضل آفت سرای فضولآن علمدار و علم‌دار رسول
آن سرافیل سرفراز از علمملک‌الموت دیو آز از حلم
آن فدا کرده از ره تسلیمهم پدر هم پسر چو ابراهیم
آنکه در شرع تاج دین او بودوآنکه تاراج کفر و کین او بود
حکم تسلیم را خلیل به شرطدرگه شرع را وکیل به شرط
نشنیده ز مصطفی تأویلگشته مکشوف بر دلش تنزیل
مصطفی چشم روشن از رویششاد زهرا چو گشت وی شویش
شرف چرخ تیز گرد او بوددر حدیث و حدید مرد او بود
باغ سنّت به امر نو کردههرچه خود رسته بود خو کرده
هرگز از خشم هیچ سر نبریدجز به فرمان حسام بر نکشید
خیبر از تیغ او خراب شدهسرِ آبش همه سراب شده
هرگز از بهر بدره و بَردهخلق را خصم خویش ناکرده
هر عدو را که درفگند از پایدر زمان مالکش ببرد از جای
وانکه را زد به ضرب دین آراینام بر دستش و زننده خدای
نامش از نام یا مشتق بودهرکجا رفت همرهش حق بود
فخر از آل صخره بربودهرستخیزی بنقد بنموده
خواب و آرام مرّه و عنترکرده در مغز عقل زیر و زبر
از در کفر گل برآرندهدرِ دین را نگاه دارنده
هرکه ناطق نبود قایل اوو آنکه قابل نبود قاتل او
کرده از دشمنان دین چو سحابخامۀ ریگ را به خون سیراب
کنده زورش در جهود کدهدرِ علم و عمل بدو ستده
حس او چون عظیم بود و کبیرگشت مغلوب او سحاب اثیر
به دو تیغ آن هزبردین بی‌میغکرده اسلام را همه یک تیغ
به دو تیغ او به ذوالفقار و زبانکرده یک تیغ همچو تیر جهان
بود تیغی زبان گوهر پاشکه بدو کرده علم عالم فاش
دیگری ذوالفقار برّان بودکافت جان شیر غرّان بود
زان دو تیغ کشیده در عالمشرع را کرده همچو تیر و قلم
نور علمش چشندۀ کوثرناز تیغش کشندۀ کافر
در صف رزم پای او محکموز پی رمز جان او محرم
زور او بت شکن به روز ازلدست او تیغ‌زن بر اوج زحل
هم مبرّز به علم بیم و امیدهم مبارز چو شیر و چون خورشید
کر شده گوش فتنه از کوسشکرده فتح و ظفر زمین بوسش
دل و بازوش ازو ندیده به چشمدست بردی به پایمردی خشم
دست و تیغش چو پای کفر ببستهیبتش گردن عدو بشکست
در مصافی که پای بفشردیآنت دولت که دست او بردی
شب یلدا سراج ازو بودیروز هیجا هیاج ازو بودی
آمد از سدره جبرئیل امینلافتی کرده مر ورا تلقین
ذوالفقاری که از بهشت خدایبفرستاده بود شرک زدای
آوریدش به نزد پیغمبرگفت کاین هست بابتِ حیدر
تا بدو دینت آشکار کندلشکر کفر تار و مار کند
مصطفی داد مرتضی را گفتکه بدین آر دین برون ز نهفت
نه جگر بود داعی مردیشنه ظفر باعث جوانمردیش
آنچنان آختی ز باغی کینکایچ تاوان نبد ورا در دین
چون نه از خشم بود از ایمان بودآز و کافر کشیش یکسان بود
روز او بت شکن ز روز ازلدست او تیغ زن بر اوج زحل
مر نبی را وصی و هم دامادجانِ پیغمبر از جمالش شاد
ای خوارج اگر درونت شکیستکفر و دین نزد تو ز جهل یکیست
کس ندیده به رزم در پشتشمنهزم شرک از یك انگشتش
آل یاسین شرف بدو دیدهایزد او را به علم بگزیده
نائب مصطفی به روز غدیرکرده در شرع مر ورا به امیر
سرِّ قرآن بخوانده بود به دلعلم دو جهان ورا شده حاصل
به فصاحت چو او سخن گفتیمستمع زان حدیث دُر سفتی
لطف او بود لطف پیغمبرعنف او بود شیر شرزۀ نر
هرکه دیدی حسام او مسلولنفی گشتی برو طریق حلول
تو کشیدی ز کافری پندارتیغ بر روی حیدر کرّار
کرده در عقل و دین به تیغ و قلمبا شجاعت سماحت اندر هم
خوانده در دین و ملک مختارشهم دَرِ علم و هم علم‌دارش
جان آزاد مردی و تن دینخسرو سنت و تهمتن دین
شرف شرع و قاضی دین اوصدف دُرِّ آلِ یاسین او
قابل راز حق رزانت اومهبط وحی حق امانت او
نفس نفسش کشندۀ تنزیلجان جانش چشندۀ تاویل
عرضه کرده بر آن جمال و سرشتهفتۀ هفت روز هشت بهشت
چشمها دیده‌ور ز دیدارشسمعها شمعدان ز گفتارش
تیغ او تیرِ چرخ را بنیانبوده در خانۀ وبال کمان
هرکجا آن دل و زبان بودیفطنت تیر چون کمان بودی
سرِ بدعت زده به تیغ زبانروی سنت بشسته ز آب سنان
کرده از لعل و دُر کرامت راپر گهر دامن قیامت را
کرده از بهر جان اهل هنردَرج در یک سخن دو دُرج گهر
مُحرم او بوده کعبۀ جان رامَحرم او بوده سرِّ یزدان را
بوده با آسمان ثناش خلیطبر بسیط زمین چوبحر محیط
در دیار عرب براعت اودر زمین عجم شجاعت او
کرده خورشید و ماه را به دو نیمنور اقلامش اندر آن اقلیم
صدف صدهزار بحر دلششرف صدهزار عرش گلش
این برهنه شده ز زحمت ظرفوآن برون آمده ز پردۀ حرف
تا بدان حد شده مکرّم بودلو کشف مر ورا مسلم بود
مصطفی را مطیع و فرمان‌برهمه بشنیده رمز دین یکسر
بهر او گفته مصطفی به آلهکای خداوند وال من والاه
فضلِ حق پیشوای سیرت اوخلق او عشرتِ عشیرت او
هرکه جستی مخالفت در دینکردی او را به زیر خاک دفین
دیو گرینده در ملاعبتشعقل خندیده در متابعتش
کد خدای زمانه چاکر اوخواجۀ روزگار قنبر او
هرکه تن دشمنست و یزدان دوستداند الرّاسخون فی‌العلم اوست
حرمت دین چو ظرف جانش داشتزحمت حرف پیش او نگذاشت
کاتب نقش‌نامۀ تنزیلخازن گنج‌خانۀ تأویل
علم او را که صخره کردی مومبود چون محرم و عرب محروم
عالم علم بود و بحرِ هنربود چشم و چراغ پیغمبر
بحرِ علم اندرو بجوشیدهچاه را به ز مستمع دیده
رازدار خدای پیغمبررازدار پیمبرش حیدر
حیدری‌کش خدای خواند شیرکی زدی بر معاویه شمشیر
شیر روباه را نیازاردلیک صد گور زنده نگذارد
عقل در آب رویش آغشتهسهو در گِرد دینش ناگشته
کرده از رمزهای عقل‌انگیزطبع و بازار و ذهن و خاطر تیز
لفظ قرآن چو دید درویششخویشتن جلوه کرد در پیشش
عشق را بحر بود و دل را کانشرع را دیده بود و دین را جان
مصطفی از برای جان و تنشنه ز بهر کلاه و پیرهنش
نام او کرده در ولایت علمعلی از علم و بوتراب از حلم
ذاتِ باری از آن ستم دیدهتاش نادیده ناپرستیده
باز دانسته در جهان نویدر دل نقش نفس را ز نُبی
فرشِ توحید جان هستش بودسدِّ اسلام تیغ و دستش بود
کی شود آنکه ماه دین با اوتبع و تابعِ ثریّا او
نه که این عقد پیش از این بودستدر ازل تا ابد قرین بودست
با ثریّا ثَری برابر شدچون علی با نبی برادر شد
مرد را عقل رایزن باشدسغبۀ فال گوی زن باشد
مرتضایی که کرد یزدانشهمره جان مصطفی جانش
در سفر پیش آن قوی ایمانبود چون لاشۀ دبر دبران
هردو یک قبله و خردشان دوهر دو یک روح و کالبدشان دو
هر دو یک در ز یک صدف بودندهر دو پیرایۀّ شرف بودند
دو رونده چو اختر و گردوندو برادر چو موسی و هارون
از پی سائلی به یک دو رغیفسورت هل اتی ورا تشریف
درِّ منظوم پادشا کانشلوح محفوظ مصطفی جانش
سایۀ چاکرانش از رهِ حلمقدوۀ عاشقانش از سر علم
سرّ توحید اندرین گلشنپیش جانِ عزیز او روشن
بادی عدل جوی همچو بهارحاکمی سخت مهر و سست مهار
در ره خدمت رسول خدایاندرین کارگاه دیونمای
با کسی علم دین نگفت استاخزانکه دل تنگ بود و علم فراخ
سایلان را به آشکار و نهفتجز به اندازه سرِّ شرع نگفت
درِ خیبر بکند شوب بتولدرِ دین را بدو سپرد رسول
چون توانست چاه کفر انباشتچاه دین هم نگاه داند داشت
قوّت حسرتش ز فوت نمازداشته چرخ را ز گلشن باز
تا دگرباره برنشاند به زینخسروِ چرخ را تهمتن دین
ماند اندر دل علی هر سویعرش و کرسی چو نیم دانگ و تسوی
زمزم لطف آب خامۀ اوستکعبۀ اهل فضل نامۀ اوست
خامۀ او چو یار شد با دستسمط لؤلؤ زیک نقط پیوست
هریکی غین و صدهزار غُررهریکی دال و صدهزار درر
زانکه غینش ز غیب آگه بوددال با دردِ دینش همره بود
شمتی یاد کن ز یک نامهخام کی باشد آنچنان خامه
آن سخنها که در ضیافت و ضیفبفرستاد سوی سهل حنیف
هریکی لفظ کو ادا کردستسرِ انگشت مصطفی کردست
نه به هنگام کودکی پدرشبرد نزدیک صاحب خبرش
مهتر انگشت بر دهان آوردقطرۀ آب بر زبان آورد
سرِ انگشت خویش را تر کردآنگهی در دهان حیدر کرد
داد مردی و علم و حفظ سخنسرِ انگشتش از بُن ناخن
گشت از بهر سود و سرمایه‌اشسرِ انگشت مصطفی دایه‌اش
لاجرم زان غذا و زان انگشتدین بپرورد و کافران را کشت
سرِ انگشت مه شکاف آمدنطق حیدر چو کوه قاف آمد
همچو خورشید شرع تابندهثابت و استوار و پاینده
گفته او را رسول جبّارشکای خدای از بدان نگه‌دارش
نطقِ شرع از برای سیرتِ اومصطفی خواندش از بصیرت او
علم او از برای یک تعلیمگفته در بیت مال با زر و سیم
چون دو توده بدید از این و از آنگشت حیران ازین دل و زان جان
دیگری را فریب ای رعنانیستی تو سزا و درخورِ ما
ننگرم من سوی دوال شمانشنوم نیز در جوال شما
همتش سغبۀ وجود نبودکار او جز سجود و جود نبود
چرخ را رهنمای حلم او بوددهر را کدخدای علم او بود
حلم را کار بست روز جملعفو کرد از عدو خلاف و جدل
باز با خصم خویش در صفّینبا عدو کار بست رای رزین
تاج حلمش گذشته از پروینتختِ علمش نهاده بر درِ دین
تا بنگشاد علم حیدر درندهد سنّت پیمبر بَر
در سرای فنا و کشور دینحیدر ملک بود و کوثر دین
در قیام و قعود عود او کرددر رکوع و سجود جود او کرد
خاتم اینجا بداد بر درِ رازملک آنجا عوض ستد با ناز
نفس او را چو دیو چاهی بودچرخ او را رسن آلهی بود
تیغ خشمش منیر بود منیربحرِ علمش غدیر بود غدیر
چون نمود او به دشمنان دندانتنگ شد بر عدو جهان چو دهان
او توانست خصم را مالیدلیک خصمش بدو همی نالید
خشم با رای خویش یار نکردجز به دستوری ایچ کار نکرد
گر سری بر زدی ازو به زماناول این سر بریدی آخر آن
گر تهوّر چو جنگیان کردیروم چون موی زنگیان کردی
آمدی در هزاهز از پی بیمدلِ مریخ همچو جان یتیم
زحل اندر محل خود حیرانچشم ناهید سوی مه نگران
به تعجب ز زخم تیرش تیرپشت همچو کمان و رخ چو زریر
نایب کردگار حیدر بودصاحب ذوالفقار حیدر بود
مهر و کینش دلیل منبر و دارحلم و خشمش قسیم جنت و نار
آب رویش ببرده آبِ ملکباد عزمش نشانده تابِ فلک
کرد چون گردِ ناوکش پروازدامنِ کوه را گریبان باز
شیر یزدان چو برگشادی چنگروی گردون شدی چو پشت پلنگ
صخره چون زخم تیغ دستش دیدجان به ساعت ز جسم او برمید
ذوالخمار از نهیب شمشیرشدید بر جان خویشتن چیرش
پیش تیغش به ننگ و نام نبردهمچو مردم گیا نمودی مرد
اندرین عالم و در آن عالماوست با کار علم و یار علَم
دیده چون دید خلق و جود علیمشک خون شد دگر ره از خجلی
هر دو کوتاه داشت و ناشایستاز برون دست و از درون بایست
بر قلیلی ز قُوت قانع بودترس بر حرص و جهد مانع بود
او نبود آن اسد که رنگ خلوقکردی او را در این کهن صندوق
چرخ پیری و خاک ره گذرشعقل زالی و عاشق نظرش
او ز بهر کمال بی‌بندیوز برای جمال خرسندی
خوانده بر گنده پیری و میریسه طلاق و چهار تکبیری
کودک از زرد و سرخ بشکیبدمرد را زرد و سرخ نفریبد
جان حیدر در آز ناویزدشیر از آتش همیشه بگریزد
حکم و عزّ بابت علی باشدشیر را تب ز بددلی باشد
عالمی بود همچو نوح استاخعالمی بود همچو روح فراخ
دل او را چو رای برهان کردچرخ را شرع تنگ میدان کرد
بود پیوسته در عقیله و قیلتاکجا تا به درد چشم عقیل
دل او عالم معانی بودلفظ او آبِ زندگانی بود
عقد او با بتول در سلویبود در زیر سایۀ طوبی
تنگ از آن شد برو جهان سترگکه جهان تنگ بود و مرد بزرگ

صفت جنگ جَمل

در جمل چون معاویه بگریختخون ناحق بسی به خیره بریخت
شد هزیمت به جانب بغدادگشته از فعل زشت خود ناشاد
سرِ احرار حیدر کرّارسرفراز مهاجر و انصار
چون مصاف معاویه بشکستیافت بر لشکر معاویه دست
جملِ آن ستیزه را پی کردبرگ و ساز معاویه فی کرد
هودج زن به خاک تیره فتادوز خجالت نقاب رخ نگشاد
گفت بد کرده‌ام امانم دهوز ترحّم کنون زمانم ده
چون بدیدند زود برگشتنددر خوی و خون ورا نیاغشتند
خواند حیدر برادرش را زودجملۀ حالها روا بنمود
رفت زی او محمّدِ بوبکرآن همه صدق و فارغ از همه مکر
پس برآهیخت تیغ تا بزندگفت حیدر مکن که کس نکند
عفو کن تا به سوی خانه رودبعد از این کارهای بد نکند
برگرفتش محمّد از سرِ راهجمله لشکر شده ز کار آگاه
به سوی مکه زود بفرستاددر تواضع محلّ او بنهاد
با هزاران خجالت و تشویررفت زی مکه جفت گُرم و زحیر
عاقبت هم به دست آن باغیشد شهید و بکشتش آن طاغی
آنکه با جفتِ مصطفی زینسانبد کند مر ورا به مرد مخوان
چون ازاین گشت فارغ آن بدمردقصد جان امیر حیدر کرد
تا برآورد زو به حیله دمارتو مر این شخص را به مرد مدار
پسرِ هند اگر بدو بد کردآن بدی دان که جمله با خود کرد
چه زیان آفتاب را از ابرکی شود جفت با مسلمان گبر

صفت حرب صفّین و کشته شدن عمّار یاسر رضی‌اللّٰه عنه

روز صفّین چو حرب در پیوستگرم شد کارزار دستا دست
زود عمار یاسر آمد پیشکه فدا کرد خواهم این سرِ خویش
آلت و ساز حرب پیش آریدور شوم کشته زنده انگارید
از پی دین جو جان کنم ایثارروز محشر مگر نمانم خوار
سال او درگذشته از صد و پنجتیغ را برکشید زود به رنج
چشم خود را عصابه‌ای بربستبه بسی رنجها بر اسب نشست
در مصاف آمد و بگفت نسبکه منم شیخ دین و پیرِ عرب
کرد جولان و گفت تکبیریسفله مردی بزد ورا تیری
سبک از اسب خود بزیر افتاددر زمان جان به رنج و درد بداد
چون بدیدند مرد را زان‌سانزود برخاست زان میانه فغان
که شنیدیم ما ز قول رسولکه بگفت این سخن به شوی بتول
گفت عمّار بس همایونستقاتلِ او بدان که ملعونست
این زمان کشته شد چه چاره کنیمدل در این درد و رنج پاره کنیم
همه تیغ و سپر بیفگندندخُود و مغفر ز سر بیفگندند
عمر و عاص این حدیث چون بشنیدبه جز از مکر هیچ چاره ندید
گفت ظنّ شما خطاست چنیناین همه گفت و گو چراست چنین
آنکه صدساله را به حرب آردبی‌شک او را به کشته انگارد
پس علی بود قاتل عمّارنیست جای ملامت و گفتار
جمله راضی شدند و بشنيدندرونق کار خود در آن دیدند
آنکه را مکر از این نمط باشدمرد خوانی ورا غلط باشد
با چنین کس علی نیامیزدشاید ار عقل ازو بپرهیزد
خشم او میغ بود و او خورشیدچه محل میغ را برِ خورشید
او ز خصمان چو نام بود از ننگاو ز مردان چو لعل بود از سنگ
زان ازو خصم او فروتر بودکه خرد را امام حیدر بود
مرد را چون ز پس بُوَد خورشیدسایه پیشی کند برو جاوید
او امامی ضیا گزید همیسایه زان پیش او دوید همی
آنکه خوانش همیشه با نان بودهم دعای رسول یزدان بود
او چو خورشید بود خصمش میغمیغ کوتاه کرد از وی تیغ
او ز خصمان سپر نیفکندیحلم را کار بست یک چندی
خصم را روز چند مهلت دادلاجرم خصم پایدام نهاد

قصۀ قتل امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام

پسرِ ملجم آن سگ بد دینآن سزاوار لعنت و نفرین
بر زنی گشت عاشق آن مشئومآن نگونسارتر ز راهب روم
مرد مفلس چو گشت عاشق اوکفر شد در میانه عایق او
بود آن ز آل بوسفیانمنعم و مالدار و خوب و جوان
گشت زین سر معاویه آگاهمر ورا گشت کار جمله تباه
گفت کار تو با کمال شودوین چنین زن ترا حلال شود
گر تو در کار خویش شیر دلیهست کابین حرّه خون علی
گر تو فارغ کنی دلم زین کاربفزودت به نزد من مقدار
زن ترا با هزار زینت و زیبنرساند ترا کسی آسیب
اسب و مرکب ترا دهم پس از آنبزیی در جوار من آسان
مرد مُدبر ز بهر عشق زنیاندر افکند در جهان محنی
آن چنان اصل جهل و منبلییخیره بگزید قتل چون علیی
رفت زی کوفه از پی این کارآن چنان خاکسار بی‌مقدار
این سخن جمله با علی گفتندوین چنین فتنه هیچ ننهفتند
قاتلِ تست مرد را تو بکشدادشان پس جواب مرد بُهش
گفت ویحک به قتلِ قاتل خویشکس نکردست سعی روبندیش
مرد فرصت نگاه داشت به کارکرد بر فعل زشت خود اصرار
شبِ آدینه رفت در مسجدآن چنان بی‌حفاظی از سرِ جد
رفت وقت سحر ز بهر نمازمیر حیدر چو شد بخفته فراز
مرد را خفته دید گفت ای مردگاه روز است برد ازین ره برد
سفله از خواب خوش چو شد بیدارمترصّد نشست از پی کار
میر چون در نماز شد مشغولآن سرافراز مرد جفت بتول
رفت و زخمی چنان زدش بر پشتکه بدان زخم صعب مرد بکشت
مردم از هر سویی فراز رسیدپرده بر مرد بدکُنش بدرید
بگرفتند مر ورا در حالکرد ازو میر زخم خورده سؤال
که که فرمود مر ترا این کارداد بر لفظ خویش مرد اقرار
که مرا این معاویه فرمودکار کردم کنون ندارد سود
جان بداد آن زمان علی در حالخاندان زان سبب گرفت زوال
مثله کردند مر ورا پس از آنرفت حالیش زی جهنّم جان
وانکه فرمود شادمانه بزیستاین‌چه حکمست یارب این‌خود چیست

فی مذمّة اعدائه و حسّاده

خالِ ما بود خصم او حالیلیک از جمله خیرها خالی
خال مشکین نبود بر خورشیدخال بر دیده بود لیک سپید
آنکه مرد دها و تلبیس استآن ته خال و نه عم که ابلیس است
وانکه خوانی کنون معاویه‌اشدان که در هاویه‌ست زاویه‌اش
شیر حق زین جهان بپرهیزدسگ بود کز کلیجه نگریزد
تابش روح خواهد و تفِ صدرروز خود بدر خواهد و شب قدر
آنکه جز ابله و منافق نیستشرم مخلوق و ترس خالق نیست
کرده خصمان او چه بنده چه حرمطبخ اینجا و دوزخ آنجا پر
بهر کردی به زیر چرخ کبودکیسه با کاسه پر تواند بود
چه خطر دارد آل بوسفیانکه برآرند نامشان به زبان
آل مروان و آل سفله زیادکه نرفتند جز به راه عناد
با علی کی بود مخنّ دوستکی زُبیر عوام بابت اوست
در ره دین یک زیاد بدندطاغیان همچو قوم عاد بدند
دور دورند در نهاد و سرشتباغیانش ز باغهای بهشت
دین باغی میان خوف و رجاطمع لقمه دان و بیم قفا
هرکه او برعلی برون آیدروز محشر بگو که چون آید
هرکه باشد خوارج و ملعونواجب آنست کش بریزی خون
پس تو گویی که حزم و حلم و وقاربود با حالتِ معاویه یار
بغی کردن برو حلیمی نیستعلی آزردن از حکیمی نیست
کی بُوَد آن کسی حکیم که اودرِ دکان دماغ شش پهلو
کند از بهر لوت و باد بروتسینه را همچو قلعۀ الموت
از برای دو سیر روغن گاومعده چون آسیا گلو چون ناو
آنکه بر مرتضی برون آیدسوی عاقل امام چون آید
مصطفی گاه رفتن از دنیاچون بسیجید منزل عقبی
جمله اصحاب مر ورا گفتندکه چه بگذاشتی برآشفتند
گفت بگذاشتم کلام‌اللّٰهعترتم را نکو کنید نگاه
باز یاران که نایبان منندهمه چون نورِ دیدگان منند
آنکه ز ابلیس حیله جویدر و غدراو مر ادریس را چه داند قدر
نه علی از خسان زبون بودیشیر با گاو میش چون بودی
صورت ملک را که روح نداشتاز پی مرد صورتی بگذاشت
ملک معنی گرفت و نیک براندآیتِ عزل خویشتن برخواند
دل هرک از محبتش خالیستنه دلست آن که زرق و محتالیست
دل آن کو به مهر او پیوستاز عوانان روزِ حشر برست
نشوی غافل از بنی‌هاشموز یداللّٰه فوق ایدیهم
داد حق شیر این جهان همه راجز فطامش نداد فاطمه را
دور کرد آن دو گبر ناخوش راسیر کرد آن دوگونه آتش را
نه غرض بود داعیۀ مردیشنه عوض باعث جوانمردیش
جانب هرکه با علی نه نکوستهرکه گو باش من ندارم دوست
هرکه او با علیست دین می‌دانورنه چون نقش پارگین می‌دان
خال ما داد بهر دنیا رازهر مر نورِ چشم زهرا را
هرکرا خال از این شمار بودمر ورا با علی چکار بود
گر همی خال بایدت ناچارپور بوبکر را به خال انگار
عایشه به بود ز خواهر اوخال ما به بُوَد برادر او
حفصه و زینب و دویم زینبآنکه او را خُزیمه بودش اب
باز میمونه بود و ریحانهکه شد آراسته بدو خانه
چون فتادی به دخت بوسفیانکه ازو گشت خاندان ویران
این همه جفت مصطفی بودندجملگی مادران ما بودند
هریکی را برادران بودندمصطفی را بسان جان بودند
از چه مخصوص شد به خالی ماابن سفیان زیان حالی ما
ای سنایی سخن دراز مکشکوتهی به ز قصّۀ ناخوش
جای تطویل نیست در گفتاراختصار اندرین سخن پیش آر
بگذر از گفتگوی بیهودهتا شوی سال و ماه آسوده
ای سنایی بگوی خوب سخندر ثنای گزیده میر حسن
قرة‌العین مصطفای گزینشاه اسلام و شرع و خسرو دین

در ستایش امام حسن و امام حسین رضی‌اللّٰه عنهما

فی فضیلة امیرین العادلین والسبطین قرتی العینین سیدا شباب اهل الجنّة الحسن والحسین رضوان‌اللّٰه علیهما، قال النبی صلی‌اللّٰه علیه و سلّم: اولادنا اکبادنا فان عاشوا حزنونا وان ماتوا قتلونا، و قال ایضا صلی‌اللّٰه علیه و آله و سلّم: نعم الراکب و نعم الجمل و ابوهما خیرٌ منهما رضی‌اللّٰه عنهما و عن والدیهما.

در فضیلت امیرالمؤمنین حسن‌بن علی علیه‌السّلام

ذکر الحسن یذهب الحزن

بوعلی آنکه در مشام ولیآید از گیسوانش بوی علی
قرّة‌العین مصطفی او بودسیّدالقوم اصفیا او بود
آن جنان دُر در آن صدف او بودانبیا را به حق خلف او بود
جگر و جان علی و زهرا رادیده و دل حبیب و مولی را
چون بهار است بر وضیع و شریفمنصف و خوب‌رو و پاک و لطیف
فلک جامه کوه زهره دواجقمر تخت مهر پروین تاج
در سیادت شرف مؤیّد اوستدر رسالت رسول و سیّد اوست
نسبش در سیادت از سلطانحسبش در سعادت از یزدان
چون علی در نیابت نبویکوثر داعی و عدو دعی
نامۀ دوست حاکی دل اوستدوست را چیست به ز نامۀ دوست
منهج صدق در دلائل اومهتری زنده در مخایل او
بود مانند جد به خُلق عظیمپاک علق و نفیس عِرق و کریم
فلذه‌ای بود از دلِ زهراجدّۀ او خدیجۀ کبری
زهر قهر عدو هلاکش کردفقد تریاک دردناکش کرد
پاک ناید ز مردم بی‌باکعود ناید ز دود چوب اراک
ماه در چشم او هلال نمودزهر در کام او زلال نمود
زانکه زان واسطه چشیدن زهروان ز دشمن بسی کشیدن قهر
بجهانید جانش از رهِ حلقبرهانیدش از دنائت خلق
روز باطل چو حق شود پنهاناهل حق را تو به ز کور مدان
پای باطل چو دست بر تابددل دانا به مرگ بشتابد
چون جهان حیز را امیر کندزال زر روی چون زریر کند
گرچه این بد به روی او آمدپشتِ اقبال سوی او آمد
بود با این دُژم دلی همه روزهمچو خورشید دهر شهرافروز
آن بهی طلعت بزرگ نسبآن ز علم و ورع چراغ عرب
خواسته چون خرد ز بهر پناهشرف از منصب کریمش جاه
خاطرش همچو بحری اندر شرعراسخ اصل بود و شامخ فرع
مسند و مرقدش بر از افلاکمشرب و منهلش ز عالم پاک
مشرب عِرق و منهل جگرشبود از حوض جدّش و پدرش
مانده آباد از سخای کفشخاندان نبوّت از شرفش

سبب قتل امیرالمؤمنین حسن‌بن علی علیه‌السّلام

کرد خصمان برو جهان فراختنگ همچون درونگه درواخ
بی‌سبب خصم قصد جانش کرداو بدانست و زان امانش کرد
بار دیگر به قصد او برخاستبی‌گناهی ورا بکشتن خواست
پس سیم بار عزم کرد درستشربت زهر همچو بار نخست
راست کرد و بداد آن ناپاککه جهان باد از چنان زن پاک
صد و هفتاد و اَند پاره جگربه در انداخت زان لب چو شکر
جان بداد اندر آن غم و حسرتباد بر جام خصم او لعنت
گفت با او ستوده میر حسینآن مرا اشراف را چو زینت و زین
زهر جان مر ترا که داد بگویگفت غمز از حسن بود نه نکو
جدِّ من مصطفی امان زمانپدرم مرتضی امین جهان
جدِّۀ من خدیجه زَین زمانمادرم فاطمه چراغ جنان
جمله بودند از خیانت و غمزپاک و پاکیزه خاطر و دل و مغز
من هم از بطن و ظَهر ایشانمگرچه جمع از غم پریشانم
نه کنم غمز و نه بُوَم غمّازخود خدا داند آخر و آغاز
هست دانا به باطن و ظاهرچون توانا به اوّل و آخر
آنکه فرمود و آنکه داد رضاخود جزا یابد او به روز جزا
ور مرا روز حشر ایزد باربدهد در جوارِ جنّت بار
نروم در بهشت جز آنگاهکه نهد در کفم کفِ بدخواه
از چه گویم به رمز وصف‌الحالکاندرین شرح نیست جای مقال
حق بگویم من از که اندیشمآنچه باشد یقین شده پیشم
جعدۀ بنت اشعث آن بد زنکه ورا جام زهر داد به فن
که فرستاد مر ورا بر گویبر زمین زن سبوی بر لب جوی
آن که بودش که یافت این فرصتکه برو باد تا ابد لعنت
که پذیرفت ازو درم به الوفزر و گوهر که نیست جای وقوف
لؤلؤ هند و عقدِ مرواریدکه ز میراثهای هند رسید
کین نکو عقد مرا ترا دادمبه تو بخشیدم و فرستادم
گر تو این شغل را تمام کنیخویشتن را تو نیک‌نام کنی
به پسر مر ترا دهم به زنیمر مرا دختری و جان و تنی
تا بکرد آنچه کردنی بودشلیک زان فعل بد نبُد سودش
آنچه پذرفته بود هیچ ندادمر ورا در دهان نار نهاد
چون پدر گفت با پسر که زنتجعده باید که هست رای زنت
گفت، آن زن که با حسن ده بارنخورد بر روان او زنهار
به دروغی دهد سرش بر باداز خدا و رسول نارد یاد
من برو دل بگو چگونه نهمبه زنی‌اش رضا چگونه دهم
با چو او کس چو کژ هوا باشدبا منش راستی کجا باشد
جان بیهوده کرد در سرِ کارتا ابد ماند در جهنّم و نار
رفت و با خود ببرد بدنامیچه بتر در جهان ز خود کامی
صدهزار آفرین بار خدابر حسن باد تا به روز جزا
خبرِ آن دلِ پر آذر اونشنوی جز مه از برادر او

در مناقب امیرالمؤمنین حسین‌بن علی علیهماالسّلام

ذکر الحسین یضئی العینین سلالة الانبیاء و ولدالاصفیا والاولیاء والاوصیاء و شهید الکربلاء و قرّة عین المصطفی، بضعة المرتضی و کبد فاطمة‌الزهراء رضی‌اللّٰه عنه و عن‌والدیه، قال‌اللّٰه سبحانه و تعالی عزّ من قائل فی‌محکم کتابه: ان‌الذین یؤذون‌اللّٰه و رسوله لعنهم اللّٰه فی‌الدنیا والآخرة واعدّ لهم عذاباً مهیناً و اولئک هم‌الخاسرون، و قال النّبی علیه‌السّلام: ترکت کتاب‌اللّٰه و عترتی فاخبر ان و عداللّٰه حق.

پسرِ مرتضی امیر حسینکه چنویی نبود در کونین
منبتِ عزّ نباهتِ شرفشحشمتِ دین نزاهتِ لطفش
مشربِ دین اصالتِ نسبشمنصبِ دین نزاهتِ ادبش
اصل او در زمین علّیّینفرع او اندر آسمان یقین
اصل و فرعش همه وفا و عطاعفو و خشمش همه سکون و رضا
خَلق او همچو خلق پاک پدرخُلق او همچو خُلق پیغمبر
پیش چشمش حقیر بد دنیینزد عقلش وجیه بد عقبی
همّت او ورای قمّۀ عرشنام او گستریده در همه فرش
مصطفی مر ورا کشیده به دوشمرتضی پروریده در آغوش
بر رخش انس یافته زهراکرده بر جانش سال و ماه دعا
باز داند همی بصیرت اوشجرۀ هرکسی ز سیرت او
هم تقی اصل و هم نقی فرعستهم زکی تخم و هم بهی زرعست
نبوی جوهری ز بحرِ جلالیافته از کمالِ صدق جمال
به سر و روی و سینه در دیدارراست مانند احمد مختار
دُرّی از بحرِ مصطفی بودهصدفش پشت مرتضی بوده
اصل او از برای مختصیبوده جان نبی و صُلب وصی
او ز حیدر چو خاتم از جمشیداو ز احمد چو نور از خورشید
در صوان هدی صیانت اودن دُردی دین دیانت او
عقل در بند عهد و پیمانشبوده جبرئیل مهد جنبانش
بوده او سرو جویبار هدیسرو با تاج و با دواج و ردا
اصلها ثابت اشارت حقسوی این سرو گفتمش مطلق
آن مثال نبی و عالم زَینوارث مصطفی امیر حسین
کرده چون مصطفی به اصل و کرمشرف و عِرق و خلق هرسه بهم
عشق او اوّلیست بی‌آخرراز او باطنی است بی‌ظاهر
چون طباشیر وقت تأثیرشجگر گرم را طُبا شیرش
جگر گرم او ز آب زلالمنع کردند اهل بغی و ضلال
خشم از اصل او ندارد چشماز جگر گوشۀ پیامبر و خشم
شده عقل شریف باشرفشسایۀ سایه ز آفتاب کفش
مزرع اصل و فرع او دل و جانمَنبت بذر و زرع او ایمان
شاخی از بیخ باغ مصطفویدرّی از دُرج و حقۀ نبوی
اندرو بیش سرو و پیش گیابوریاوار نیست بوی ریا
بوده بهرام جیش عسرت رابوده ناهید جشن عشرت را
باد بر دوستان او رحمتبابر دشمنان او لعنت

صفت قتل حسین‌بن علی علیه‌السّلام به اشارۀ یزید علیه اللعنة

دشمنان قصد جان او کردندتا دمار از تنش برآوردند
عمروعاص از فساد رایی زدشرع را خیره پشت پایی زد
بر یزید پلید بیعت کردتا که از خاندان برآرد گرد
شرم و آزرم جملگی بگذاشتجمعی از دشمنان بر او بگماشت
تامر او را به نامه و به حیلاز مدینه کشند در منهل
کربلا چون مقام و منزل ساختناگه آل زیاد بر وی تاخت
راه آبِ فرات بربستنددل او زان عنا و غم خستند
عمروعاص و یزید بد اختربه سرِ آب بر فکنده سپر
شمر و عبداللّٰه زیاد لعینروحشان جفت باد با نفرین
برکشیدند تیغ بی‌آزرمنز خدا ترس و نه ز مردم شرم
سرش از تیغ به تیغ ببریدندواندر آن فعل سود می‌دیدند
تنش از تیغ خصم پاره شدهآل مروان برو نظاره شده
به دمشق اندرون یزید پلیدمنتظر بود تا سرش برسید
پیش بنهاد و شادمانی کردتکیه بر دنیی و امانی کرد
بتی از قول خویش املا کردکین دیرینه جسن و اِنها کرد
دست شومش بر آن لب و دندانزد قضیب از نشاط و لب خندان
کینۀ خزرج و حدیث اسلوآن مکافات زشت و دست عمل
کین آبا بتوخته ز حسینخواسته کینه‌های بدر و حُنین
شهربانو و زینب گریانمانده در فعل ناکسان حیران
سربرهنه بر اشتر و پالانپیش ایشان ز درد دل نالان
علی‌الاصغر ایستاده به پایوان سگان ظلم را بداده رضا
عمروعاص و یزید و ابن‌زیادهمچو قوم ثمود و صالح و عاد
بر جفا کرده آن سگان اصراررفته از حقد بر ره انکار
هیچ ناورده در رهِ بیدادمصطفی را و مرتضی را یاد
یکسو انداخته مجامله رازشت کرده ره معامله را
کرده دوزخ برای خویش معدّبوالحکم را گزیده بر احمد
راه آزرم و شرم بربستهعهد و پیمان شرع بشکسته