قرآن کریمبه زبان فارسی

الباب الثانی — فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام

فهرست این بخش (۱۱)ذکر جلال قرآن · در سرِّ قرآن · در اعجاز قرآن · ذکر هدایت قرآن · فی عزّة‌القرآن انّها لیست بالاعشار والاخماس · ذکر حجّت قرآن · ذکر تلاوة قرآن · ذکر سماع قرآن · در وجد و حال · التمثیل فی خلقة آدم و عیسی‌بن مریم علیهماالسلام · در فترت و جهالت گوید و ستایش پیغمبران علیهم‌السلام کند — ذکرالانبیاء خیر من حدیث الجهلاء

قال‌اللّٰه تعالی قل لئن اجتمعت‌الانس والجن علی ان یأتوا به مثل هذاالقرآن لایأتون به مثله ولو کان بعضهم لبعض ظهیراً، و قال عزّ من قائل. ولاحبة فی ظلمات‌الارض ولا رطب ولا یابس الّا فی کتاب مبین، و قال النبی علیه‌السلام: القرآن غنی لافقر بعده و لاغنی دونه، و قال علیه‌السلام: القرآن هوالدواء من کل دواء الّا الموت. و قال ایضا: اهل القرآن هم اهل‌اللّٰه و خاصته، و قال ایضا صلوات‌اللّٰه وسلامه علیه اصدق الحدیث کتاب‌اللّٰه، و قال احمدبن حنبل: القرآن کلام‌اللّٰه غیر مخلوق و من قال مخلوق فهو کافرباللّٰه العظیم.

سخنش را ز بس لطافت و ظرفصدمت صوت نی و زحمت حرف
صفتش را حدوث کی سنجدسخنش در حروف کی گنجد
وهم حیران ز شکل صورتهاشعقل واله ز سِرّ سورتهاش
مغز و نغز است حرف و سورت اودلبر و دلپذیر صورت او
زان گرفته مقیم قوّت و قوتزادۀ ملک و دادۀ ملکوت
سرّ او بهر حلّ مشکلهاروح جانها و راحت دلها
دل مجروح را شفا قرآندل پر درد را دوا قرآن
تو کلام خدای را بی‌شکگر نئی طوطی و حمار و اِشَک
اصل ایمان و رکن تقوی دانکان یاقوت و گنج معنی دان
هست قانون حکمت حکماهست معیار عادت علما
نزهت جانها ستایش اوستسلوت عقلها نمایش اوست
آیت او شفای جان تقیرایتش درد و اندهان شقی
عقل و نفس از نهاد او حاجزفصحا از طریق آن عاجز
عقل کل را فکنده در شدّتنفس کل را نشانده در عدّت

ذکر جلال قرآن

هم جلیلست با حجاب جلالهم دلیلست با نقاب دلال
سخن اوست واضح و واثقحجّت اوست لایح و لایق
دُر جان را حروف او دُرجستچرخ دین را هدایتش بُرجست
روضۀ انس عارفانست اوجنة الاعلی روانست او
ای ترا از قرائتِ قرآناز سرِ غفلت و ره عصیان
بر زبان از حروف ذوقی نهدر جنان از وقوف شوقی نه
از کمال جلالت و سلطانهست قرآن به حجّت و برهان
بر زبان طرف حرف و ذوقی نهغافل از معنیش که از پی چه
از درون شمع منهج اسلاموز برون حارسِ عقیدۀ عام
عاقلان را حلاوتی در جانغافلان را تلاوتی به زبان
دیده روح و حروف قرآن راچشم جسم این و چشم جان آنرا
زحمت این ببرده چشم ز گوشنعمت آن بخورده روح ز هوش
زآسمان تفضّل و احسانهر نقط زو چو طرّۀ یاران
ز ابر برّش جدا شده به لطفعقد دُر بسته در دهان صدف
بهر نامحرمان به پیش جمالبسته از مشک پرده‌های جلال
پرده و پرده‌دار را از شاهنبود دل ز کار او آگاه
داند آنکس که وی بصر داردپرده از شاه کی خبر دارد
نشد از دور طارم ازرقعرق او سُست و تازگیش خَلَق
نقش و حرف و قرائتش به یقیناز زمین هست تا سرِ پروین
تو هنوز از کفایت شب و روزقشر اول چشیده‌ای از گوز
تو ز قرآن نقاب او دیدیحرف او را حجاب او دیدی
پیش نااهل چهره نگشادستنقش او پیش او بر استادست
گر ترا هیچ اهل آن دیدیآن نقاب رقیق بدریدی
مر ترا روی خویش بنمودیتا روانت بدو بیاسودی
اولین پوست زفت و تلخ بُوَددومین چون ز ماه سلخ بُوَد
سیمین از حریر زرد تُنُکچارمین مغز آبدار خنک
پنجمینت منزل است خانۀ توسنّت انبیا ستانۀ تو
چون ز پنجم روان بیاراییپس باوّل چرا فرود آیی
دل مجروح را شفا زویستجان محروم را دوا زویست
تن چشد طعم ثفلش از پی زیستجان شناسد که طعم روغن چیست
حس چه بیند مگر که صورت نغزمغز داند که چیست آنرا مغز
صورت سورتش همی خوانیصفت سیرتش نمی‌دانی
کم ز مهمان سرای عَدْن مدانخوانِ قرآن به پیش قرآن خوان
حرف را زان نقاب خود کردستکه ز نامحرمی تو در پردست
تو همان دیده‌ای ز سورت آنکاهل صورت ز صورت سلطان
صورت از عین روح بیخبرستتن دگر دان که روح خود دگرست
چه شماری حروف را قرآنچه حدیث حدث کنی با آن
که نبینند همچو بیدارانذات او خفتگان و طرّاران
حرف با او اگرچه هم خوابه استبی‌خبر همچو نقش گرمابه است

در سرِّ قرآن

سرِّ قرآن قران نکو داندزو شنو زانکه خود همو داند
چون نباشد ز محرمان بنهفتسرِّ قرآن زبان چه داند گفت
کی بنشناخت جز به دیدۀ جانحرف پیمای را ز قرآن خوان
من نگویم اگرچه عثمانیکه تو قرآن همی نکو دانی
هست دنیا مثال تابستانخلق در وی بسان سرمستان
در بیابان غفلتند همهمرگ همچون شبان و خلق رمه
اندرین بادیۀ هوا و هوانریگ گرم است همچو آب روان
هست قرآن چو آب سرد فراتتو چو عاصی تشنه در عرصات
حرف و قرآن تو ظرف و آب شمرآب می‌خور به ظرف در منگر
کان کین زان نمایدت اوطانکه تموز است و مهر در سرطان
زان بماندت نهاد بی‌روزهکآب سرد است و کوزه پیروزه
سرِّ قرآن پاک با دل پاکدرد گوید به صوت اندُهناک
عقل کی شرح و بسط او داندذوق سر سرِّ او نکو داند
گرچه نقش سخن نه از سخنستبوی یوسف درون پیرهنست
بود در مصر مانده یوسف خوببو به کنعان رسیده زی یعقوب
حرف قرآن ز معنی قرآنهمچنانست کز لباس تو جان
حرف را بر زبان توان راندنجان قرآن به جان توان خواندن
صدف آمد حروف و قرآن دُرنشود مایل صدف دل حُر
حرف او گرچه خوب و منقوشستکوه از او همچو عهن منفوش است
از درون کن سماع موسی‌وارنز برون سو چو زیر موسیقار
جان چو آن خواند لقمه چرب کنددل که بشنود خرقه ضرب کند
لفظ و آواز و حرف در آیاتچون سه چوبک ز کاسهای نبات
پوست ار چه نه خوب و نغز بُوَدپوستت پرده‌دار مغز بُوَد
حکمت از خبث تو سرود آیدنُبی از جهل تو فرود آید
تا در این تربتی که ترتیب استتا بر این مرکزی که ترکیب است
به بصر بید بین به دل طوبیبه زبان حرف خوان به دل معنی
بکن از بهرِ حرمتِ قرآنعقل را پیش نطق او قربان
عقل نبود دلیل اسرارشعقل عاجز شدست در کارش
تا درین عالمی که پر صید استتا براین مرکبی که پُر کیدست
تو کنون ناحفاظ و غمّازیکی سزاوار پردۀ رازی
تو نگشتی بسرِّ او واقفنرسیدی هنوز در موقف
تا هوا خواهی و هوا داریکودکی کن نه مرد این کاری
چون جهان هوا خرد بگرفتنیکی محض جای بد بگرفت
دیو بگریخت هم به دوزخ آزیافت انگشتری سلیمان باز
آنگهی بو که صبح دین بدمدشب وهم و خیال و حس برمد
چون ببینند مر ترا بی‌عیبروی پوشیدگان عالم غیب
مر ترا در سرای عیب آرندپرده از پیش روی بردارند
سرِّ قرآن ترا چو بنمایندپرده‌های حروف بگشایند
خاکی اجزای خاک را بیندپاک باید که پاک را بیند
شد هزیمت ز سرِّ او شیطانچه عجب گر رمید از قرآن
در دماغی که دیو کبر دمدفهم قرآن از آن دماغ رمد
ز استماع قرآن بتابد گوشوز پی سرِّ سوره نازد هوش
سوی سرِّ نُبی نیارد هوشجز دل و جانت از زبان خموش
هوش اگر گوشمال حق یابدسرِّ قرآن ز سوره دریابد

در اعجاز قرآن

ای ز دریا به کف کف آوردهوز مَلک صورت صف آورده
مغز و در زان به دست ناوردیکه به گردِ صدف همی گردی
زین صدفهای تیره دست بداردُرِّ صافی ز قعر بحر در آر
گوهر بی‌صدف درون دلستصدف بی‌گهر درون گِلست
قیمت دُرّ نه از صدف باشدتیر را قیمت از هدف باشد
آنکه داند به دیده فهر از قعربشناسد ز درِّ دریا بعر
وآنکه بر شط و شطر این دریاستنه سزاوار لؤلؤ لالاست
سطر قرآن چو شطر ایمانست که ازو راحت دل و جانست
صفت لطف و عزّت قرآنهست بحر محیط عالم جان
قعر او پر ز درّ و پُر گوهرساحلش پُر ز عود و پُر عنبر
زوست از بهرِ باطن و ظاهرمنشعب علم اوّل و آخر
پاک شو تا معانی مکنونآید از پنجرۀ حروف برون
تا برون ناید از حدث انسانکی برون آید از حروف قرآن
تا تو باشی ز نفس خود محجوببا تو وعقل تو چه زشت و چه خوب
نکند خیره دوری و دیریآب در خواب تشنه را سیری
نشود دل ز حرف قرآن بهنشود بز به پچپچی فربه
تو که در بند کلک و اَنقاسیچهره را از نقاب چه شناسی
نبود خاصه در جهان سخنرنگ و بوی سخن چو جان سخن
گر همی گنج دلت باید و جانشو به دریای فسّروا القرآن
تا دُر و گوهرِ یقین یابیتا درو کیمیای دین یابی
چون قدم در نهی در آن اقلیمکندت ابجدِ وفا تعلیم
چون بخوانی او ابجدِ دین رااب و جد دان تو شمس و پروین را
سیرتِ صادقان چنین باشدابجدِ عاشقان همین باشد
پردۀ روی روز تاریک استنظم این نکته سخت باریک است
تا بیابی تو دُرج دُرّ یتیمتا بدانی تو زرِّ ناب ز سیم
در جهان چیست سرِّ ربّانیدر میان چیست رمز روحانی
تا نماید به تو چو مهر و چو ماهروی خوب خود از نقاب سیاه
چون عروسی که از نقاب تُنُکبه در آید لطیف روح و سبک

ذکر هدایت قرآن

رهبر است او و عاشقان راهیرسن است او و غافلان چاهی
در بُن چاه جانت را وطن استنور قرآن به سوی او رسن است
خیز و خود را رسن به چنگ آورتا بیابی نجات بوک و مگر
ورنه گشتی به قعر چاه هلاکآب و بادت دهد به آتش و خاک
تو چو یوسف به چاهی از شیطانخردت بشری و رسن قرآن
گر همی یوسفیت باید و جاهچنگ در وی زن و برآی ز چاه
تو چو یوسف به شاهی ارزانیگردی آنگه که سرِّ او دانی
رادمردان رسن بدان دارندتا بدان آب جان به دست آرند
تو رسن را ز بهر آن سازیتا کنی بهر نان رسن بازی
کس نداند دو حرف از قرآنبا چنین دیده در هزار قران
دست عقلت چو چرخ گردانستپای بند دلت تن و جان است
گر ترا تاج و تخت باید و جاهچه نشینی مقیم در بُن چاه
یوسف تو به چاه درماندستدل تو سورۀ سفه خواندست
رسن از درد ساز و دلو از آهیوسف خویش را بر آر از چاه

فی عزّة‌القرآن انّها لیست بالاعشار والاخماس

بهر یک مشت کودک از وسواسنامش اعشار کرده‌ای و اخماس
کرده منسوخ حکم هر ناسخنشده در علوم آن راسخ
متشابه ترا شده محکمکرده بر محکمش معوّل کم
تو رها کرده نور قرآن راوز پی عامه صورت آنرا
ساخته دست موزۀ سالوس بهر یک من جو و دو کاسه سبوس
گه سرودش کنی و گاه مثلگاه سازی ازو سلاح جدل
گه زنی در همش به بی‌ادبیگه شمارش کنی به بوالعجبی
گه ز پایان به سر بری به خیالگه درونش برون کنی به محال
گه کنی بر قیاس خود تأویلگه کنی حکم را برین تحویل
گه به رای خودش کنی تفسیرگه به علم خودش کنی تقریر
می نگردی مگر به بیغارهگرد صندوقهای سی پاره
گاه گویی رفیق جاهل رایا نه کرباس‌باف کاهل را
که نویسم ترا یکی تعویذپاک‌دار ای جوان مدار پلیذ
لیک هدیه پگاه می‌بایدخون مرغ سیاه می‌باید
این همه حیله بهر یک دو درمشام تا چاشتی ز بهر شکم
عمر بر داده‌ای به خیره به بادمن چه گویم برو که شرمت باد
در یکی مسجدی خزی به هوسحلق پر بانگ همچو نای و جرس
زین هوس شرم شرع و دینت بادیا خرد یا اجل قرینت باد
با چنین خود و فضل و فرهنگتشرم بادا که نیست خود ننگت

ذکر حجّت قرآن

باش تا روز عرض بر یزدانگلۀ جان تو کند قرآن
گوید این ماحل مصدّق توچند باطل کشید بر حق تو
گوید ای کردگار می‌دانیآشکارا چنانکه پنهانی
شب و روزم بخواند با فریادداد یک حرف من به صدق نداد
حق نحو و معانی و اعرابزو ندیدم به صدق در محراب
حنجره در سرود نیک آیدجامۀ غم کبود نیک آید
به جز از گفت و گوی دمدمه‌اینیست گوشی نصیب زمزمه‌ای
گه بخواندی مرا به راه مجازخیره بگشاده چون خران آواز
که بسی لاف زد به دعوی ماپس ندانست قدر معنی ما
سوی میدان خاص اسب بتاختروی ما از نقاب ما نشناخت
بر سرِ کوی ما ز زشت و نکوسگی آمد کسی نیامد ازو
عقل و جان را به حکم من نسپردسوی رای و هوای خویشم برد
گه به تیغ هوا بخست مراگاه بر دام نفس بست مرا
گه به سوی شراب راند مراگه به راه سرود خواند مرا
گه شکستی چوچوب را سکنهسر و روی حروفم از شکنه
گه چو قوّال کرده از نغمهمتفرّق حروفم از زخمه
ای مدبّر ز مُدبری چونینخواهم انصاف تو به یوم‌الدین
در سرای مجاز از سر نازگه به بازار و گه به بانگ نماز
جلوه کردی برای اعجازیگه به حرفی و گه به آوازی

ذکر تلاوة قرآن

کی چشی طعم و لذّت قرآنچون زبان بردی و نبردی جان
از درِ تن به منظر جان آیبه تماشای باغ قرآن آی
تا به جان تو جلوه بنمایدآنچه بود آنچه هست وانچ آید
تر و خشک جهان درون و برونآنچه موجود شد به کن فیکون
حکمهایی که گشت ازو محکومهمه گردد ترا ازو معلوم
بشنواند ترا صفات حدایگشته پیشت به صدق قصّه سرای
مستمع چون کند سماع کلامگیردش نطق موی بر اندام
تا ببینی به دیدۀ اخلاصچون بخوانی تو سورۀ اخلاص
صورتی همچو سرو غاتفرینظم او چون بنفشۀ طبری
نصب و رفعش چو عرش و چون کرسیگر تو از مرشد خرد پرسی
جرّ و جزم وی از طریق قدملوح محفوظ و سرِّ سیر قلم
حرفها بال روح و پردۀ نورنقطه‌ها خال مُشک بر رخ حور
این چنین درنگر به صورت اوچون بخوانی تو سرِّ سورت او
تا الفـ را درون رای آردبا و تا را به زیر پای آرد
تا فروشد به جای جان و خردصورت خوب را به هشدۀ بد
زانکه در کوی عشق و حدّت هنگبیش از این قیمتی نیارد رنگ
بوتۀ شهوت امتحانش کندپس از آن همچو زرّ کانش کند
پس دگرباره بوته‌ای سازدتا درو غِشّ و خشم بگذارد
پس چو نرمش کند فرو سایدتا بدو تاج را بیاراید
هرکرا ملک عقل و دین باشدافسر و تاج او چنین باشد
سخنی کز تو گشت آلودهگرچه نیکوست هست بیهوده
باد اگرچه خوش آمد و دلکشبر حدث بگذرد نماند خوش

ذکر سماع قرآن

مر جُنُب را به امر یزدانشپس نه مهجور کرد قرآنش
پسِ زانوی حیرتش بنشاندلایمسّه چو بر دو دستش خواند
مُقری زاهدی از پی یک دانگهمچو قمری دو مغزه دارد بانگ
قول بازی شنو هم از باریکه حجابست صنعت قاری
مرد عارف سخن ز حق شنودلاجرم ز اشتیاق کم غنود
با خیال لطیف گوید رازشکن و پیچ ورقه در آواز
در دل نفس نِه نه بر رخِ خالکه جمالت نشان دهد از حال
طبعِ قوّال را زبون باشدعشق را مطرب از درون باشد
هرچه آواز و نقش آوازه‌ستخانه‌شان از برون دروازه‌ست
هیچ معنیستی اگر در بانگبلبلی بنده نیستی به دو دانگ
عدّتی دان در این سرای مجازچشم را رنگ و گوش را آواز
دل ز معنی طلب ز حرف مجویکه نیابی ز نقش نرگس بوی
مجلس روح جای بی‌گوشیستاندر آنجا سماع خاموشیست
کت سوی عشق دیدنی باشدلذّتی کان چشیدنی باشد
طبع را از غنا مگردان شادکه غنا جز زنا نیارد یاد
یار کو بر سر پل آید یارتو مر او را از آب دور مدار
یا به آتش فرو بر از سرِ کینیا به خاکش سپار و خوش بنشین
هرچه در عشق نیک و هرچه بدستبار حکمش کشیدن از خردست
هرچه صورت دهد به آبش دهنالۀ زار در دل خوش نه
چون برون ناله آید از دل خوشپای او گیر و سوی دوزخ کش
می نداری خبر تو ای نسناسکه به صد بند و حیلت و ریواس
زان همی دیوِ نفس در تو دمَدتا زتو عقل و هوش تو برمد
راه دین صنعت و عبارت نیستنحو و تصریف و استعارت نیست
این صفات از کلام حق دورستضمن قرآن چو درّ منثورست
تو در این بادیه پر از بیدادغمز را مغز خوانده شرمت باد
ناگهی باشد ای مسلمانانکه شود سوی آسمان قرآن
گرچه ماندست سوی ما نامشنیست مانده شروع و احکامش

در وجد و حال

در طریقی که شرط جان سپریستنعرۀ بیهده خری و تریست
مردِ دانا به جان سماع کندحرف و ظرفش همه وداع کند
جان ازو حظِّ خویش برگیردکارها جملگی ز سر گیرد
با مرید جوان سرود و شفقهمچنان دان که مردِ عاشق و دق
حال کان از مراد و زرق بُوَدهمچو فرعون و بانگ غرق بُوَد
بانگ او حال غرق سود نکردآتش آشتیش دود نکرد
الامان ای مخنّث ملعونبهر میویز باد دادی کون
هرکه در مجلسی سه بانگ کنددان کز اندیشۀ دو دانگ کند
ور نه آه مرید عشق‌الفنجهمچو ماریست خفته بر سر گنج
اژدها کو ز گنج برخیزدمُهرۀ کامش آتش انگیزد
کخ کخ اندر فقر چیست خریچک چک اندر چراغ چیست تری
آب و روغن چو درهم آمیزدنور در صفو روغن آویزد
تف چو روغن ز پیش برگیردنم بیگانه بانگ درگیرد
آه رعنایی طبیعت تستراه بینایی شریعت تست
آینه روشنست راه شماپردۀ آینه است آه شما

التمثیل فی خلقة آدم و عیسی‌بن مریم علیهماالسلام

پدر آدم اندرین عالمهست از آن دم که زادۀ مریم
تن که تن شد ز رنگ آدم شدجان که جان شد ز بوی آن دم شد
هرکرا آن دمست آدم اوستهرکرا نیست نقش عالم اوست
آدم آن دم که از قدر دریافتدل خبر یافت سوی جان بشتافت
که از این دم خبر چگونه دهیگفت هستم ز جام و جامه تهی
جامه و جام ما تهی زانستکین گرانمایه سخت ارزانست
همه خواهی که باشی او را باشبرِ او سوی خویش هیچ مباش
بر پریده ز دام ناسوتیدر خزیده به دام لاهوتی
دیده خطهای خطّۀ ملکوتهمچو عیسی به دیدۀ لاهوت
آنکه در بند این جهان آویختسود کرد ار ز لشکرش بگریخت
کاین جهانیست مایۀ غم و رنجخوانده عاقل ورا سرای سپنج
رهبرت باد بهر صورت و جاناین جهان عقل و آن جهان ایمان
خنک آنکس که عقل رهبر اوستهر دو عالم به طوع چاکر اوست
خنک آنکس که نقش خویش بشستنه کس او را نه او کسی را جست
همچو نقش زیاد سوی بسیچنبود جز یکی و آن یک هیچ
خویشتن را یکی مخوان در دهکان یکی نیست هیچ از آن یک به
تو یکیی ولیک هم ز اعدادنام داری و بس چو نقش زیاد
چون درآمد وصال را حالهسرد شد گفت و گوی دلّاله
گرچه دلّاله مُنبی کار استگاه خلوت ترا گرانبار است
زانکه باشد ز روی عقل و نظردو هزیمت بوقت خود سه ظفر
پس تو ای بوالفضول بلغاریچون در این رود بر پل و غاری

در فترت و جهالت گوید و ستایش پیغمبران علیهم‌السلام کند

ذکرالانبیاء خیر من حدیث الجهلاء

انبیا راستانِ دین بودندخلق را راه راست بنمودند
چون به غرب فنا فرو رفتندباز خود کامگان برآشفتند
پرده‌ها بست ظلمت از شب شرکبوسها داد کفر بر لب شرک
این چلیپا چو شاخ گل در دستوآن چو نیلوفر آفتاب‌پرست
این صنم کرده سال و مه معبودوآن جدا مانده از همه مقصود
این شمرده ز جهل بی‌برهانبدی از دیو و نیکی از یزدان
خاک پاشانِ آتش آشامانآبْ کوبان بادْ پیمایان
این چو باده ز مغز عقل زدایوان چو نکبا ز سر عمامه‌ربای
این وثن را خدای خود خواندهوآن شمن‌وار دین برافشانده
این یکی سحر آن دگر تنجیماین یکی در امید وان در بیم
همه ناخوبْ سیرتان بودندهمه اعمی بصیرتان بودند
عام قانع شده به ریمن دینخاص مشغول در نشیمن دین
دین حق روی خود نهان کردههریکی دین بد عیان کرده
بدعت و شرک پر برآوردهرندقه جمله سر برآورده
این به تلقین هرزه‌ای در بندوآن به تخییل بیهده خرسند
گوش سرشان هوس شنوده ز ریوهذیانشان هدی نموده ز دیو
شده نزدیک عام و دانشمندسفه و غیبت و فضولی پند
خاص در بند لذّت و شهواتعام در بند هزل و تراهات
مندرس گشته علم دین خدایهمگان ژاژخای و یافهْ درای
عِزّ خود جسته در بهانۀ علمعقل پوشیده در میانۀ علم
راستیها ز بیم بند و طلسمروی پوشیده چون الفـ در بسم
خاصگان چون به خانه باز شدندعامه هم با سرِ مجاز شدند
آن یکی رفته بر ره موسیوآن دگر مقتدای او عیسی
کیشِ زردشت آشکار شدهپردۀ رحم پاره پاره شده
ملک توران و ملکت ایرانشده از جور یکدگر ویران
حبشه تاخته سوی یثربفیل با ابرهه ز مرغ هرب
خانۀ کعبه گشته بتخانهبگرفته به غصب بیگانه
عتبه و شیبه و لعین بوجهلیک جهان پر ز ناکس و نااهل
عالمی پر سباع و دیو و ستورصد هزاران ره و چه و همه کور
بر چپ و راست غول و پیش نهنگراهبر گشته کور و همره لنگ
خفتۀ جهل را ز پر خوابیگزدم حمق کرده ذبابی
پُر ضلالت جهان و پُر نیرنگبر خردمند راه دین شده تنگ
بانگ برداشته سحرگاهانسگ و خر در جهان گمراهان
ای سنایی چو بر گرفتی کلکدرّ معنی کشیدی اندر سلک
چون بگفتی ثنای حق اوّلپس بگو نعت احمدِ مرسل
چون ز توحید گفته شد طرفیگفت خواهم ز انبیا شرفی
خاصه نعت رسولِ بازپسینآن ز پیغمبران بهین و گزین