قرآن کریمبه زبان فارسی

الباب الاوّل — در توحید باری‌تعالی (بخش ۲)

فهرست این بخش (۲۲)فی‌الصّلوة والرغبة · التمثیل فی تقصیرالصلوة · فی‌الحمد والثناء · فی‌الافتقار والتحیّرِ فی صفاته · فی تأدیب صببان المکتب و صفة الجنّة والنّار · در مناجات گوید · فی کرمه و فضله · فی الانابه · فی‌الاخلاص والمخلصون علی خطر عظیم · فی قضائه و قدره و امره و صنعه · حکایت · فی الشّوق · فی نفی صفات المذمومِة عن‌اللّٰه تعالی · التمثیل فی‌الذی هو یُطعمنی و یَسقین · التمثیل فی معنی اولئک کالانعام بل هم اضل · فی الرضاء والتَّسلیم · فی الحذر عن‌القدر · فی الرضا والتسلیم بحکمه و قضائه · فی الکرامة · فی‌العبودیّة · التمثیل فی قصّة ابراهیم الخلیل علیه‌السّلام · فی‌الامتحان

فی‌الصّلوة والرغبة

بارگی را بساز آلت و زیناز پی بارگاه علّیّین
با دعا یار کن انابتِ حقتا قبولت کند اجابتِ حق
گه گه آیی ز بهر فرض نمازاز حقیقت جدا قرین مجاز
بی‌دعا و تضرّع و زارییک دو رکعت بغفله بگزاری
ظن چنان آیدت که هست نمازبه خدای ار دهندت ایچ جواز
بی‌تو باشد به پاک برگیردکز تو آلوده گشت نپذیرد
نامه‌ای کز زبان درد روَدآن رسول از جهان مرد روَد
چون ز نزد نیاز باشد پیکاز تو یارب بُوَد وزو لبیک
نه جوانی که حرفش آلایدبل جوانی که جان بیاساید
کرده در ره دعای ما برجایصد هزاران عوان صوتْ سرای
راه از این و از آن چه باید جستدرد تو رهنمای مقصد تست
با رعونت شوی به نزد خدایجامۀ کبریا کشان در پای
همچو خواجه که در خرام شودبه برِ بنده و غلام شود
بار منّت نهی همی بر ویکه منم دوستدار عزّ علی
دوست دانی نه بنده مر خود رااین بود رسم مرد بخرد را
این چنین طاعت ای پسر آن بهکه نیاری برش بر و مسته
بی‌هُدی آدمی کم از دده استهرکه او بی‌هُدیست بیهده است
توبه زین طاعت تو ای نادانخویشتن را دگر تو بنده مخوان
گر ترا در زمانه بودی عونکم نبودی به فعل از فرعون
که وی از غایت پریشانیوز کمال غرور و نادانی
چون سرِ بندگی و عجز نداشتپرده از روی کار خود برداشت
گفت من برتر از خدایانمدر جهان از بلند رایانم
همه را این غرور و نخوت هستلفظ فرعون بهر جبلت هست
لیکن از بیم سر نیارد گفتدارد آن راز خویشتن بنهفت

التمثیل فی تقصیرالصلوة

بوشعیب الاُبی امامی بودکه ورا هرکسی همی بستود
قائم‌الیل و صائم‌الدّهرییافت از زهد در زمان بهری
برده از شهر صومعه برِ کوهجَسته بیرون ز زحمت انبوه
زنی از اتّفاق رغبت کردگفت شیخا زنت بود در خورد
گر بخواهی ترا حلال شومبه قناعت ترا عیال شوم
به قناعت زیم به کم راضینکنم یادِ نعمت ماضی
گفت بخ بخ رواست بپسندمگر قناعت کنی تو خرسندم
با عفاف و کفاف و خلق حسانغایتِ حسن و آیتِ احسان
بودش این زن عفیفه جوهره نامیافته از حسن و زیب بهره تمام
شهر بگذاشت و عزم صومعه کردقانع از حکم چرخ گردا گرد
بوریا پاره‌ای فکنده بدیدجوهره بوریا سبک برچید
مر ورا بوشعیب زاهد گفتکای شده مر مرا گرامی جفت
از برای چه برگرفتی فرشکه بود خاک تیره موضع کفش
گفت بهر صلاح برچیدمکه من این معنی از تو بشنیدم
که بود بهترینِ هر طاعتکه نباشد حجابش آن ساعت
جبهت بنده را ز عین تراببوریا بود در میانه حجاب
بود هر شب دو قرص راتبِ اوبه وظیفه که بُد معاتب او
به دو قرص جوین گه افطاربود قانع همیشه آن دیندار
بوشعیب از قیام شب یکروزگشت رنجور و بود وی معذور
آن شب از ضعف حال آن سره مردفرض و سنت نماز قاعد کرد
زن یکی قرص پیش شیخ نهادقطره‌ای سرکه داد و بیش نداد
شیخ گفت ای زن این وظیفۀ منبیش از این‌ست کم چرا شد زن
گفت زیرا نماز قاعد رامزد یک نیمه است عابد را
تو نماز ار نشسته کردستینیمه‌ای از وظیفه خوردستی
بیش یک نیمه از وظیفه مخواهاز من ای شیخ کردمت آگاه
که نماز نشسته را نیمیمزد استاده است تقسیمی
چون تو نیمی عباده بگذاریجمله را مزد چشم چون داری
جمله بگذار و مزد جمله بخواهورنه این طاعتست عین گناه
ای تو در راه صدق کم ز زنیباز بستر ز همچو خویشتنی
مر ترا زین نماز نز سر دلنیست جان کندنی مگر حاصل
طاعتی کان ز دل ندارد روحکس ندارد وجود آن به فتوح
زآنکه در اصل خود نیاید نغزبر سر کاسه استخوان بی‌مغز
هر نمازی که با خلل باشددان‌که در حشر بی‌محل باشد
از خشوع دلست مغز نمازور نباشد خشوع نیست نیاز
آنکه در بند روزه ماند و نمازبر درِ جانش ماند قفل نیاز
زان در این عالم فریب و هوسواندرین صدهزار ساله قفس
دست موزه‌ات کلاه جاه آمدکه سرت برتر از کلاه آمد
هرکرا در نماز عُدّه نکوستغار مغرب سزای سجدۀ اوست
رو قضا کن نماز بی‌دمِ آزکه نمازت تبه شد از نمِ آز
شد ز ننگ نماز و روزۀ توکفش پای تو دست موزۀ تو
مرد باید که در نماز آیدخسته با درد و با نیاز آید
ور نباشد خشوع و دمسازیدیو با سبلتش کند بازی
لحن خوش دار چون به کوه آییکوه را بانگ خر چه فرمایی
کرده‌ای در ره دعا برپایصد هزاران عوان صوت سرای
لاجرم حرف آن ز کوه مجازچون صدا هم به دمت آید باز

فی‌الحمد والثناء

در دهان هر زبان که گویا شداز ثنایت چو مُشک بویا شد
دل و جان را به بُعد و قربت توهست در امر و در مشیّت تو
دولت سرمدی و نحس ردیملک بی‌هلک و عزّت ابدی
بندگانت به روز و شب پویانهمه از تو ترا شده جویان
دولت و ملک و عزّ هر دو جهانپیش عاقل به آشکار و نهان
هست معلوم بی هوا و هوسکان همه هیچ نیست بی تو و بس
در ثنای تو هر که گُربزترگرچه قادرترست عاجزتر
دین طلب کن گرت غم بدنستزانکه کابین دین طلاق تنست
پیک عقلش ممیّز راهستکه فسادش صلاح را جاهست
نیست در امر تو به کن فیکونزَهره‌ کس‌را که این چه یا آن چون
بنده را در ره معاش و معادنیست کس ناصر از صلاح و فساد
روزی آخر ز خلق سیر شویلیک دوری هنوز و دیر شوی
آنگه آگه شوی ز نرخ پیازکه نیابی به راه راست جواز
مرد ایمان همیشه در کار استزانکه ایمان نماز بیمار است
تا نداری سرِ سراندازیتو چه دانی که چیست جانبازی
چون سرانداز وصف جود شدیبر درِ روم در سجود شدی
کعبۀ دل ز حق شده منظورهمّت سگ بر استخوان مقصور
پیش شرعش ز شعر جستن بهبیت را همچو بت شکستن به
شرع از اشعار سخت بیگانه‌ستگرچه با او کنون هم از خانه‌ست
هرچه ما را مباح، محظورستبرکسی کو ازین و آن دورست
فرق حَظر و اباحت او داندکانچه راحت جراحت او داند
دل و همّت مده به صحبت خلقببر از خلق تا نبرد حلق
نیکویی با عدوت از خردستکه خرد نام تو ز نیک و بد است

فی‌الافتقار والتحیّرِ فی صفاته

مستمع نغمت نیاز از دلمطلع بر طلوع راز از دل
چون درِ دل نیاز بگشایدآنچه خواهد به پیش باز آید
یاربش را ز شه ره اقبالکرده لبّیک دوست استقبال
زآتشی کان بودت گوناگونتکیه بر آب روی چون فرعون
نقل جان ساز هرچه زو شد نقلکه به ایمان رسی به حق نه به عقل
عقل در کُنه وصف او نادانذوق با طوق شوق او شادان
عقل و جان ملک پادشاهی اوستملک او در خورِ آلهی اوست
یاربی از تو زو دو صد لبیکیک سلام از تو زو هزار علیک
سایه‌بانیست عقل بر درِ اوخیلتاشیست جان ز لشکر او
از بد و نیک خلق پیوستهرحمت و نعمتش بنگسسته
درگهش را نیاز پیرایهتو نیاز آر سود و سرمایه
درپذیرد غم دراز ترابی‌نیازی او نیاز ترا
دوست بودش بلال بر درگاهپوست بر تن چو زلف یار سیاه
جامۀ ظاهرش ز بهر دلالگشت بر روی حور مشکین خال
از پی تازگی ز دشمن و دوستدر دو عالم بدل کنندۀ پوست
از پی دین و ملک پروردننکند هیچ سر برو گردن
ای صف‌آرای جمع درویشانوی نگهدار دردِ دل ریشان
آنکه شد چون بهی بهش گردانوانکه شد چون کمان زهش گردان
نیک درمانده‌ام به دست نیازکارم ای کارساز خلق بساز
متفرّد به خطّۀ ملکوتمتوحّد به عزّت جبروت
آیتِ علم را بدایت نیستغایتِ شوق را نهایت نیست
تو ندانی ز حال عالم رازاز بلا عافیت ندانی باز
تو حقیقت نه مرد این راهیطفل راهی ز ره نه آگاهی
کودکی رو به گِرد بازی گردبه برِ کبر و بی‌نیازی گرد
بس بود کبر و ناز یار ترابا خدای ای پسر چه کار ترا
چکنی جنّت و نعیم ابدکرده عقبی ز بهر دنیا رد
او ز تو حسبتِ تو می‌داندچون تویی را به خود همی خواند
می‌کند بر تو عرضه حور و قصورتو به دنیا و زینتش مغرور

فی تأدیب صببان المکتب و صفة الجنّة والنّار

از پی راه حق کم از کودکنتوان بودن ای کم از یک یک
گر در آموختن کند تقصیرهرچه خواهد سبک زوی بپذیر
به تلطّف بدار و بنوازشخیره در انتظار مگدازش
در کنارش نه آن زمان کاکاتا شود راضی و مکنش جفا
در نمازش نه آن زمان کانجاتا شود سرخ چهره‌اش چو لکا
ور نخواند بخواه زود دوالگوشهایش بگیر و سخت بمال
به معلم نمای تهدیدشتا بود گوشمال تمهیدش
بند و حبسش کند به خانۀ موشمیر موشان کند فشرده گلوش
در ره آخرت ز بهر شنودکمتر از کودکی نشاید بود
خلد کاکای تست هان بشتاببه دو رکعت بهشت را دریاب
ورنه شد موشخانه دوزخِ تودر ره آن سرای برزخِ تو
رو به کتّاب انبیا یک چندبر خود این جهل و این ستم مپسند
لوحی از شرح انبیا برخوانچون ندانی برو بخوان و بدان
تا مگر یار انبیا گردیزین جهالت مگر جدا گردی
در جهان خراب پر ز ضرراز جهالت مدان تو هیچ بتر

در مناجات گوید

ای روان همه تنومندانآرزو بخش آرزومندان
تو کنی فعل من نکو در منمهربان‌تر ز من تویی بر من
رحمتت را کرانه پیدا نیستنعمتت را میانه پیدا نیست
آنچه بدهی به بنده دینی دهبا رضای خودش قرینی ده
دلم از یاد قدس دین خوش کننسبت باد و خاکم آتش کن
از تو بخشودنست و بخشیدنوز من افتادنست و شخشیدن
من نیم هوشیار مستم گیرمن بلخشیده‌ام تو دستم گیر
از تو دانم یقین که مستورمپرده‌پوشیت کرده مغرورم
راندۀ سابقت ندانم چیستخواندۀ خاتمت ندانم کیست
عاجزم من ز خشم و خوشنودیتنکند نیز لابه‌ام سودیت
دل گمراه گشت انابت جویمردم دیده شد جنابت شوی
دل گمراه را رهی بنمایمردم دیده را دری بگشای
که ننازد ز کارسازی توکه بترسد ز بی‌نیازی تو
ای به رحمت شبان این رمه توچه حدیثست ای تو ای همه تو
ای یکی خدمت ستانه‌ت راگرگ و یوسف نگارخانه‌ت را
تو ببخشای بر گِل و دل ماکه بکاهد غم دل از گِل ما
تو نوازم که دیگران زُفتندتو پذیرم که دیگران گفتند
چه کنم با جز از تو هم نفسیمرده ایشان مرا تو یار بسی
چه کنم زحمت تویی و دوییچون یقین شد که من منم تو تویی
چه کنم با تو تفّ و دود همهچون تو هستی باد بود همه
باد نعمای تست بود جهانای زیان تو به که سود جهان
من ندانم که آن چه کس باشدکز تو او را بخیره بس باشد
کس بود زنده بی‌عنایت تویا توان زیست بی‌رعایت تو
آنکه با تست سوزکی داردوآنکه بی‌تست روزکی دارد
آنچه گفتی مخور بخوردم منوآنچه گفتی مکن بکردم من
با تو باشم درست شش دانگمبی‌تو باشم ز آسیا بانگم
از غمِ مرگ در زحیرم منجان من باش تا نمیرم من
چه فرستی حدیث و تیغ به منمن کیم از تو ای دریغ به من
با قبول تو ای ز علّت پاکچبود خوب و زشت مشتی خاک
خاک را خود محل آن باشدکز ثنای تواش زبان باشد
عزّ تو ذلّ خاک را برداشتخاک را تا به عرش سربفراشت
گر ندادی کلام دستوریکه برد نامت از سرِ دوری
خلق را هیچ زهره آن بودیکه ترا بر مجاز بستودی
چه گشاید ز عقل و مستی ماکه مه ما و مه بود و هستی ما
به خودی‌مان کن از بدیها پاکچه بود پیش پاک مُشتی خاک
بیش حکمت خود ار خرد باشممن که باشم که نیک و بد باشم
بد ما نیک شد چو پذرفتیبد شود نیک ما چو نگرفتی
بدو نیکم همه تویی یاربوز تو خود بد نیاید اینت عجب
آن کسی بد کند که بدکارستاز تو نیکی همه سزاوارست
نیک خواهی به بندگان یکسربندگان را خود از تو نیست خبر
اندرین پردۀ هوا و هوسجهل ما عذرخواه علم تو بس
گر سگی کرده‌ایم اندر کارنه تو شیری گرفته‌ای بگذار
بر درِ فضل و حضرت جودتبهر انجاز لطف موعودت
آنچه نسبت به تست توفیرستوآنچه از فعل ماست تقصیر است

فی کرمه و فضله

ای خداوند قایم و قدّوسملک تو نامماس و نامحسوس
از تو چیریم و بر تو چیر نه‌ایمبه تو سیریم و از تو سیر نه‌ایم
سوی ما گرچه هیچکس کس نیستکرم تو نُویدگر بس نیست
دین‌مان داده‌ای یقین‌مان دهگرچه این هست بیش از این‌مان ده
گرچه بر نطع نفس شهماتیمتشنۀ وادی سماواتیم
کسی از بد همی نداند بهآنچه دانی که آن بهست آن ده
ای مراد امل نگاران تووی امید امیدواران تو
ای نهان‌دان آشکارا بینتو رسانی امید ما به یقین
همه امید من به رحمت تستجان و روزی همه ز نعمت تست
جگر تشنه‌مان ز کوثر دینشربتی‌بخش پر ز نور یقین
نیست نز دانشی و نز هنریجز تو سوی توام وکیل دری
هرچه بر من قضای تو بنوشتهمه نیکو بود نباشد زشت
هستم از هرکه هست جمله گریزناگزیرم تویی مرا بپذیر
بلبل عشق را ز گلبن جستدر ترنّم نوای این همه تست
باز ناز من از طریق نیازبر سر سدره می‌کند پرواز
ملکها راند هرکه سوی تو راندباز درماند هرکه زین درماند
که رساند به من سخن جز توکه رهاند مرا ز من جز تو
نخری بوی رنگ و دمدمه توزین همه وارهانم ای همه تو
عجز و بیچارگی و ضعف خرینخری سستی و خری و تری
رنج بر درگه تو آسانیستبی‌زبانی همه زبان‌دانی است
همه را کُش تو از برای همهپس قبول تو خونبهای همه
از تو برتافتن عنان اَمَلچیست جز آیت و نشان زلل
صورت قهر در دلش رویدهر که جز مهر حضرتت جوید
سیرت ما ز صورت اشراروا رهان ای مهیمن اسرار

فی الانابه

ای جهان آفرین جان آرایوی خرد را به صدق راه‌نمای
در بهشت فلک همه خاماندر بهشت تو دوزخ آشامان
بر درت خوب و زشت را چکنمچون تو هستی بهشت را چکنم
که نماید در آینۀ تزویرغرض نکتۀ علیم و قدیر
خون دل چون جگر کند سوراخچه جهنم چه جمرۀ طبّاخ
دوزخ از بیم او بهشت شودخاک بی‌کالبد چو خشت شود
خنده گریند عاشقان از توگریه خندند عارفان از تو
در جحیم تو جنّت آرامانبی تو راضی به حورعین عامان
گر به دوزخ فرستی از درِ خویشمیروم نی به پای بر سر خویش
وانکه امر ترا خلاف آرددل خود از غفلتش غلاف آرد
همه را گاه و کار و بار از تویار مار است و مار یار از تو
نه به لاتأمن از تو سیر شومنه به لاتقنطوا دلیر شوم
گر کنی زهر با روانم جفتاز شکر تلخ‌تر نیارم گفت
ایمن از مکر تو کسی باشدکه فرومایۀ خسی باشد
امن و مکر تو هر دو یکسانستعاقل از مکر تو هراسانست
ایمن از مکرِ تو نشاید بودطاعت و معصیت ندارد سود
ایمن آنکس بُوَد که وی آگاهنبود از مکر تو به فعل گناه

فی‌الاخلاص والمخلصون علی خطر عظیم

چون ز درگاهِ تست گو می‌مالخواب را زیر پای خیل خیال
همچو شمع آنکه را نماند منیدر تو خندد چو گردنش بزنی
با تو با جاه و عقل و زر چکنمدین و دنیا تویی دگر چکنم
تو مرا دل ده و دلیری بینرو به خویش خوان و شیرین بین
گر ز تیر تو پُر کنم ترکشکمر کوه قاف گیرم کش
یار آنی که بی‌خرد نبوَدوان آنی که آنِ خود نبوَد
من چو درمانده‌ام درم بگشایره چو گم کرده‌ام رهم بنمای
هیچ خودبین خدای بین نبودمرد خود دیده مرد دین نبود
گر تو مرد شریعت و دینییک زمان دور شو ز خود بینی
ای خداوند کردگار غفوربنده را از درت مگردان دور
بستۀ خویش کن ببُر خوابمتشنۀ خویش کن مده آبم
دل از این و از آن چه باید جستدرد خود رهنمای مقصد تست
عمر ضایع همی کنی در کارهمچو خر پیش سبزه بی‌افسار
گرد هر شهر هرزه می‌گردیخر در آن ره طلب که گم کردی
خر اگر در عراق دزدیدندپس ترا چون به یزد و ری دیدند
پُل بود پیش تا نگردی کلچون شدی کل ترا چه بحر و چه پُل
اندرین ره ز داد و دانش خویشبار ساز و ز هیچ پل مندیش
قصد کشتی مکن که پر خطرستمرد کشتی ز بحر بی‌خبرست
گرچه نو خیز و نو گرفت بودبط کشتی طلب شگفت بود
بچۀ بط اگر چه دینه بودآب دریاش تا به سینه بود
تو چو بط باش و دنیی آب روانایمن از قعر بحر بی‌پایان
بچۀ بط مین بحر عمانخربطی باز گشته کشتی‌بان
یارب این خربطان عالم راکم کن از بهر عزّ آدم را
قدم ار در ره قِدم داریقُلزمی را ز دست نگذاری
قدمی را که با قِدم بقل‌ستسطح بیرونی محیط پل‌ست

فی قضائه و قدره و امره و صنعه

داده از حکم تو تمنّی راامر دین را و عقل دنیی را
آنچه زاید ز عالم از امرستوآنچه گوید نبی هم از امرست
کفر و دین خوب و زشت و کهنه و نویرجع الامر کلّه زی او
هرچه در زیر امر جبّارندهمه بر وفق امر بر کارند
همه مقهور و قدرتش قاهرصنع او بر ظهورشان ظاهر
همه موقوف قدرت و حلمشهمه محبوس سابق علمش
آنکه عامی و آنکه از علماستآنکه محکوم و آنکه از حکماست
همه را بازگشت حضرت اوستهرکرا مُنّتی است مِنت اوست
عقل را نقل کرده اسبابشنفس را پی بریده انسابش
نسب نفس سوی عالم جانهمچو کورست و گوهر عمان

حکایت

کور را گوهری نمود کسیزین هوس پیشه مرد بوالهوسی
که ازین مُهره چند می‌خواهیگفت یک گرده و دو تا ماهی
نشناسد کسی چه داری خشملعل و گوهر مگر به گوهر چشم
پس چو این گوهر نداد خدایاین گهر را ببر تو ژاژ مخای
گرنخواهی که بر تو خندد خرنزد گوهرشناس بر گوهر
دست گوهرشناس به داندچون کف پای بر صدف راند
نیک دانی که در فضای ازلدستِ صُنع خدای عزّوجل
گر نبشت ابجدی ز دفتر خویشنتواند کزو کشد سرِ خویش
کرده امر خدای در هر فنقوّتی را به فعلی آبستن
تا چو راه مشیمه بگشایندزآنچه کشتند حاملان زایند
آنکه او را عدم برد فرمانکی وجود آرد اندرو عصیان
کرده یک امر جمله را بیدارهمگان آمدند در پرگار
هرچه استاد برنبشت و براندطفل در مکتب آن تواند خواند
عقل شد خامه، نفس شد دفترمایه صورت‌پذیر و جسم صوَر
عشق را گفت جز زمن مهراسعقل را گفت خویشتن بشناس
عقل دایم رعیّت عشق استجان سپاری حمیّت عشق است
عشق را گفت پادشایی کنطبع را گفت کدخدایی کن
از عنا طعنه ساز ارکان راپس به کف کن تو آب حیوان را
تا چو زو نطق مایه‌ای سازددر ره روح قدس در بازد
روح قدسی به نفس باز شودنفس چون عقل پاکباز شود
همچنین از بدایت ارکانروش اوست تا نهایت جان
همه زی اوست بازگشت دهوردر نُبی خوانده‌ای تصیرالامور
آنکه مختار زیر پردۀ اوستوآنکه مجبور بند کردۀ اوست
همه از امر اوست زیر و زبرغافلند آدمی ز خیر و ز شر
هرچه بودست و هرچه خواهد بودآن توانند کرد کو فرمود
داند آنکس که خرده‌دان باشدهرچه او کرد خیرت آن باشد
نام نیکو و زشت از من و تستکار ایزد نکو بود بدرست
هست عالِم خدای عزّوجلکه ترا چیست پایگاه و محل
نیک داند خدای سرّ دلتزانکه اول خود او سرشت گلت
کی شود عقل تو بدو مُدرکچه نماید ترا بجز بد و شک
هرچه ز ایزد بود همه نیکوستهرچه از تست سر به سر آهوست

فی الشّوق

از پس این براق شوق بُوَدشوق در گردنش چو طوق بُوَد
آفرینش چو گشت زندانشپس خلاصی طلب کند جانش
آتشیش از درون برافروزندکه ازو عقل و جان و تن سوزند
تا که خود یار عشق خودبین استبوتۀ توبه از پی این است
هرکه را کوی عشق او تازه‌ستتوبه‌ای از کلید دروازه‌ست
شوق بی‌یار خود سرور بُوَدیار خود از خدای دور بُوَد
شوق ذوقت به دوزخ اندازدشوق شوقت چو حور بنوازد
چون برون رفت جان ز دروازهدلِ کهنه ازو شود تازه
صورت از بندِ طبع باز رهددل ودیعت به روح باز دهد
افتد از سیر جان بی‌اندازهاز زمین تا به عرش آوازه
کرد کز باد شوق و درد رودبر زن ار بگذرد چو مرد رود
هرچه در راه فتنه انگیزدهمه‌اش از پیش راه برخیزد
از پی پایتابه‌ای بشکوهپشم رنگین شود به پیشش کوه
آتش او ز بهرِ بالا راببرد آب روی دریا را
چون مر او را ازو برانگیزنداختران پیش او فرو ریزند
دیدۀ او چو نورِ ره بیندشمس در جنب او سیه بیند
بد و نیک اندر آن جهان نبودخاک و خورشید و اختران نبود
هرکه را عشق کوی او باشددر دلش جست و جوی او باشد
آسمانی دگرش گردانندبر زمینی دگرش بنشانند
هر دمش نقش کفر دین گرددهر نفس آسمان زمین گردد
هر زمان شوید از پی تگ و پویجبرئیلش به آب حیوان روی
خرد از نعرۀ دلش کالیوهیزم برق نعل اسبش دیو
آدمی سوز گشته از پی راهمالک درد او به آتشِ آه
سرِّ آهش ندارد ایچ صبورپی او در نیابد ایچ غیور
نعل اسبش چو گرد بندازدجبرئیلش حنوط جان سازد
او روان گشته سوی عالم نیستباد فریاد کن که یک دم بیست
مصطفی ایستاده بر ره اویاز سرِ لطف ربّ سَلّم گوی
اندر آویزد از پی اِشرافاز درونش ترازوی اِنصاف
آب در راه او خلیل زندمقرعش جان جبرئیل زند
همه را باز خود رساند به خودکایچ یک را ازو نیامد بُد
همه هستند و از همه همه دوردر نُبی خوانده‌ای تصیرالامور
زو بد و نیک قوّت و حولستامر او ما یبدّل القول است
امر او را تغیّری نبودخلق را جز تحیّری نبود
بغض و حقد از صفات او دورستغضب آن را بود که مقدورست
اوست قادر به هرچه خواهد خواستهرچه خواهد کند که حکم او راست

فی نفی صفات المذمومِة عن‌اللّٰه تعالی

در حق حقّ غضب روا نبودزانکه صاحب غضب خدا نبود
غضب و حقد هر دو مجبورندوین صفت هردو از خدا دورند
غضب و خشم و کین و حقد و حسدنیست اندر صفات فرد اَحد
همه رحمت بود ز خالق بارهست بر بندگان خود ستّار
می‌دهد مر ترا به رحمت پند به خودت می‌کشد به لطف کمند
گر نیایی بخواندت سوی خویشبه تلطّف بهشت آرد پیش
زانکه هستی بدین سرای دریغتو گرفته ز جهل راه گُریغ
دُرّ توحید را تویی چو صدفآدم تازه را شدی تو خلف
گر کنی ضایع آن در توحیدشوی از مفلسی ز مایه فرید
ور تو آن درّ را نگهداریسر ز هفت و چهار بگذاری
به سرور ابد رسی پس از آننرسد مر ترا ز خلق زیان
در زمانه تو سرفراز شویدر فضای ازل چو باز شوی
دست شاهان ترا شود منزلهر دو پایت برآید از بُن گِل

التمثیل فی‌الذی هو یُطعمنی و یَسقین

باز را چون ز بیشه صید کنندگردن و هردو پاش قید کنند
هر دو چشمش سبک فرو دوزندصید کردن ورا بیاموزند
خو ز اغیار و عاده باز کندچشم از آن دیگران فراز کند
اندکی طعمه را شود راضییاد نارد ز طعمۀ ماضی
باز دارش ز خود پیاده کندگوشۀ چشم او گشاده کند
تا همه بازدار را بیندخلق بر بازدار نگزیند
زو ستاند همه طعام و شرابنرود ساعتی بی‌او در خواب
بعد آن برگشایدش یک چشمدر رضا بنگرد درو نه به خشم
از سرِِ رسم و عاده برخیزدبا دگر کس به طبع نامیزد
بزم و دستِ ملوک را شایدصیدگه را بدو بیاراید
چون ریاضت نیافت وحشی ماندهرکه دیدش ز پیش خویش براند
بی‌ریاضت نیافت کس مقصودتا نسوزی ترا چه بید و چه عود
فرخ آنکو همه طعام و شراباز مسبّب ستد نه از اسباب
رو ریاضت‌کش ارت باید بازورنه راه جحیم را می‌ساز
دیگران غافلند تو هُش‌دارواندرین ره زبانت خامش‌دار

التمثیل فی معنی اولئک کالانعام بل هم اضل

کرهّ‌ای را که شد سه سال تمامرائضش درکشد به زخم لگام
مر ورا در هنر بفرهنجدتوسنی از تنش بیاهنجد
کرّه را بر لگام رام کندنام او اسب خوش لگام کند
بارگیر ملوک را شایدبه زر و زیورش بیاراید
چون نیابد ریاضتی در خورباشد آن کرّه از خری کمتر
بابت بارِ آسیا باشددایم از بار در عنا باشد
گاه بارِ جهود و گه ترسامی‌کشد در عنا و رنج و بلا
آدمی نیز کش ریاضت نیستپیش دانا ورا افاضت نیست
علف دوزخ است و ترسانستبا حجر در جحیم یکسانست
مر ورا هست جای خوف و هراسخوانده در نص هم وقودالناس
نفس فرمان‌پذیر و فرماندهعقل ایمان‌شناس و ایمان‌ده
عکس خور زاب بر جدار شودسقف از نقش او نگار شود
آنهم از عکسِ آفتاب شمارآن دوم عکس آب بر دیوار
جان نروبد ز بیم مهجوریخاک درگاه جز به دستوری
آنِ اویند در مکان و زماناز کُن امر تا دریچۀ جان
گفته از بهر خدمتِ درگاهامر با عقلها اطیعواللّٰه
نفس روینده تا به گویندههمه چون بنده‌اند جوینده
سوی آن کفر زشت و دین نیکوستکه ز دین نقش بیند از خر پوست
گرچه بی‌اوت قصد و نیرو نهکار دین بی تو نی و بی‌او نه
کار دین خود نه سرسری کاریستدینِ حق را همیشه بازاریست
دین حق تاج و افسر مردستتاج نامرد را چه در خوردست
دین نگهدار تا به ملک رسیورنه بی‌دین بدان که هیچ کسی
راه دین رو که راهِ دین چو رویهمچو شاخ از برهنگی ننوی
ای خوشا راه دین و امر خدایاز گِل تیره رو برآر دو پای
در ره جبر و اختیار خدایبی تو و با تو نیست کار خدای
همه از کار کرد اللّٰه استنیکبخت آن کسی که آگاه است
اندرین ره ز داد و دانش خویشره رو و رهبری کن و مندیش

فی الرضاء والتَّسلیم

هست حق را ز بهر جان شریفاندر اثناء حکم صنع لطیف
داند آنکس که خُرده‌دان باشدکانچه او کرد خیرت آن باشد
نیک نز میل و بد نه ز اسبابستبد نه از فصد لیک جلّابست
نام نیکو و زشت از من و تستکار ایزد نیکو بُوَد به درست
گرچه باشد به ظاهر آن همه خوبلیک باطن بود همه معیوب
کی بسازد به حکم مطلق توباد با بادبان زورق تو
خیر و شر نیست در جهان اصلانیست چیزی ازو نهان اصلا
مرگ اگر چند بد نکوست ترامال و میراثها ازوست ترا
هرچه در خلق سوزی و سازیستاندر آن مر خدای را رازیست
ای بسا شیر کان ترا آهوستوی بسا درد کان ترا داروست

فی الحذر عن‌القدر

بندگان را که از قدر حذر استآن نه زیشان که آن هم از قدر است
قدر و تقدیر او نهاد چو چنگکه شناسد همی ز نام و ز ننگ
زان چو بربط به هر خیال همیخفته نالد ز گوشمال همی
پیش دیوانِ حکم او جز مردشکر سیلی حق که داند کرد
سنگ خواران حکم چو سنداننزنند از برای جان دندان
که کند با قضای او آهیجز فرومایه‌ای و گمراهی
آه تو با قضای او باد استبا قضایش دل تو ناشاد است
با قضا مر ترا چو نیست رضانشناسی خدای را به خدای
کو در این راه کردنی کردنکه تواند قفای او خوردن
کردنی بایدت عزازیلیتا زند دست لعنتش سیلی
سیلی کز دو دست دوست خوریهمچو بادام بی دو پوست خوری
گردنانی که با خدای خوشندحکم را بُختیان بارکشند
چون چراغند اگرچه در بندندزانکه جان می‌کنند و می‌خندند
هر بلایی که دل نماید از اوگر یکی ور هزار شاید از او
حکم و تقدیر او بلا نبوَدهرچه آید به جز عطا نبوَد

فی الرضا والتسلیم بحکمه و قضائه

ابلقی را که رخ به خانۀ اوستتازگی جان ز تازیانۀ اوست
وآنکه از تیر او شرف دارددیدگان از پی هدف دارد
ای بر آتش نهاده خرمن خویشباد بر داده سقف گلشن خویش
اگر ترا تیغ تن زند اه کنور ترا زخم حق زند خه کن
بی‌رضای حق آنچه راحت تستآن نه راحت که آن جراحت تست
تلخ و شیرین چو هر دو زو باشدزشت نبوَد همه نکو باشد
دلشان بر فراق مال و عیالخنک و خوش چو در بهار شمال
تا در این عالم فسرده درندلگد اشتران چو گرده خورند
خویشتن چون ز عشق گرم کنندگردنِ روزگار نرم کنند
پیش رفتن به رغبت از دنییشود آماده نزدشان عقبی
چون سرِ عشق آن جهان دارندهمچو شمع‌اند سوزِ جان دارند
پیششان روزگار چون بندهدهر از انفاسشان فزاینده
کمترین بنده‌شان زمانه بُوَدز آرزو دل چو گورخانه بُوَد
زانکشان تا امید نبوَد و بیمجانشان تن خورد چو شمع مقیم
دل ز تلخیش همچو می خوش‌دارهمچنو دل پر آب و آتش دار
جان به عهد و وفاش بسپردهدر کنف زنده در کفن مرده
پیش امرش چو کلک برجستهجان کمروار بر میان بسته
از برای وفات تخم نفاقنقد خوارزم کم برد به عراق
از برای دو دانگ سیم دغلنکند با خدای کیسه بدل
همچنان بُختی کمر کوهانسبلت حرص کم زند سوهان
در رضای خدای خویش بکوشبه نه چیزش چو بندگان مفروش
باش در حکم صولجانش گویهم سمعنا و هم اطعنا گوی
چونت گوید نماز کن بگزارچونت گوید مکن برو مگذار
چونت گوید ببخش هیچ منهچونت گوید نگاه‌دار مده
نه ز روی مجاز کز تحقیقبر همه برنهاد بی‌تصدیق
اندر آمد گلیم پوشیدهصفو و دردی دُرد نوشیده
پرِ جبرئیل بر موافقتشگشت همچون کلیم منقبتش
رخصتش هدیه‌دان کزو برهیتو ازو رخصتش چه باز دهی
نه تویی تو ز تست بر کاریتو کئی اندرین میان باری
هرکجا ذکر او بُوَد تو که‌ایجمله تسلیم کن بدو تو چه‌ای
آنِ اویی تو کم ستیز بر اویگر گریزی ازو گریز در اوی
جان و تن را به کردگار سپارتا درون سرای یابی بار
کانکه سد پاسبان خانه و سرچون کلیدان بماند در پسِ در
جان و اسباب ازو عطا داریپس دریغش ازو چرا داری
جان و اسباب در رهش در بازبر ره سیل و رود خانه مساز
وقف کن جسم و مال را بر غیبتا بوَی چون کلیدش اندر جیب
جبر را مارمیتَ کن از برباز دان از رمیت سرِّ قدر

فی الکرامة

از درونش چوبوی جان یابندبی‌زبانان همه زبان یابند
دلش از بند ملک بربایندملکوت جهانش بنمایند
تا کند عقلش از پی رازیگرد میدان عشق پروازی
دل و جانش نهفته شد حق جویشد زبانش به حق اناالحق گوی
راه دین صنعت و عبارت نیستجز خرابی در او عمارت نیست
چون تو گشتی خموش منطیقیور بگویی بسان بطریقی
مرد باید که چون خلیل بُوَدتا ز حق ظّلِ او ظلیل بُوَد
زَهره دارد زمانه از بیمشیک نفس بر زند به تعلیمش
موسئی را که خفتۀ کونستفرّ عونش هلاک فرعونست
عرش چون فرش زیر پای آردجغد باشد ولی همای آرد
خواجۀ این و آن سرای شودبندۀ مخلص خدای شود
مر ورا عقل روی بنمایدتنش از نور خود بیاراید
لطف حق سایه‌ش افکند بر دلبس بگوید که کیف مدالظل
چون ز ظل جان او بیابد لمسروی بنمایدش جعلنا الشمس
هرکرا توبه زین شراب دهندبوی و رنگش به باد و آب دهند
بیش بنمایدش به حِس زبونفلک و طبع و رنگ بوقلمون
راه دور از دل درنگی تستکفر و دین از پی دو رنگی توست
لقب رنگها مجازی کنخور ز دریای بی‌نیازی کن
تا از آن نعره‌ها به گوش نویوحده لا شریک له شنوی
بیش سودای رنگها نپزیگر کند عیسی تو رنگ‌رزی
هرچه خواهی ز رنگ برداریدر یکی خم زنی برون آری
به حقیقت شنو نه از سرِ جهلنیست این نکته بابت نااهل
کین همه رنگهای پر نیرنگخم وحدت کند همه یک رنگ
پس چو یک رنگ شد همه او شدرشته باریک شد چو یک تو شد

فی‌العبودیّة

چند پرسی که بندگی چه بُوَدبندگی جز فکندگی چه بُوَد
بند او دار تا بوی بندهورنه هستی تو از درِ خنده
نیستانی که بر درش هستندنه کمر بر درش کنون بستند
بلکه از مادرِ سنین و شهورخود کمر بسته زاده‌اند چو مور
جمله اعضات را به بند درآرمال و اسباب جملگی بسپار
بند او دار بر همه اعضاتا نگردی ز بند خیره جدا
بندگی نیست جز ره تسلیمور ندانی بخوان تو قلب سلیم
مده از دستش از برای نهادهمه را هیچ‌کس به هیچ نداد
هرکرا نیست چشم عبرت کورنبود همچو مرغ و وحش و ستور
سوی آن کز رضا حکیم بُوَدجنبش اختران عقیم بُوَد
بندگی در سرای مُبدع کلعجز و ضعف است و استهانت و ذل
دور دور است در بلا خوردنبنده بودن ز بنده پروردن
چون شود حکمت قدم ساقیتو کنی اختیار در باقی
هست در دین هزار و یک درگاهکمترش آنکه بی‌تو دارد راه
گر چو زنبور خانه خواهی تنپیش تیرِ قضا سپر بفکن
هرکرا خسته کرد تیرِ قضانپذیرد ورا جریحه دوا
زخم تیر قضا سپر شکنستهیچکس خود ز خم او نبرست
نرهی ای فضولی رعناجز به بی‌دست و پایی از دریا
آنکه دلهای آشنا دارنددل ز چون و چرا جدا دارند
پیش آسیب تیر احکامشهمچو صیداند مانده در دامش
که نبشتست بر تو سود و زیانامر قل لن یصیبنا برخوان
کز پی جانت حکم یزدانیشب نبشت آنچه روز می‌خوانی
از پی جیم جهل و عقل سقیمدلِ تو تنگ شد چو حلقۀ میم
مخبر باطنست ظاهر حکمحاکی اوّلست آخر حکم
خویشتن را به آب ده که ز مانشود علم آشنا دریا
چون ز بالا بلا نهد به تو رویرو تو اللّٰه گوی و آه مگوی
حکم حق چون سوی تو کرد نگاههان و هان زود بسته کن ره آه
تا نداردت آه سرگردانآه را هم ز راه واگردان
با قضا سود کی کند حذرتخون مگردان به بیهده جگرت
دست و لب زیر حکم مبدع کلپنجۀ سرو ساز و غنچۀ گل
سوزیان باش کدخدایش رااستخوان باش مر همایش را
هرچه جز حق بود تو آن مپذیردل ز اغیار جملگی برگیر
روی چون شمع پیش او خوش دارکمر از آب و تاج از آتش دار
تو چراغی به پیشِ مهرِ بلندجان همی ده چنو و خوش می‌خند
جان به رغبت سپار کز انکارنیست جان را در آن سرای شمار
کانکه دَم با سرِ بریده کشدبارِ حکمش به نورِ دیده کشد
سرنپیچیده ز حکم و امر خدایبنشیند خموش بر یک جای
آتشی را همی کند تسلیمداغ نمرود و باغ ابراهیم
تا نگشتی به سوی خویش گداینبود سوی تو خدای خدای
هدف تیر حکم او جان کنصدف درّ عشقش ایمان کن
شرع مقلوب را مکان گوییعرش مقلوب را کجا جویی
زانکه داند خدای رمز سَخُنغمز او غمزه‌ها تقاضا کن

التمثیل فی قصّة ابراهیم الخلیل علیه‌السّلام

آن شنیدی که تا خلیل چه گفتوقت آتش به جبرئیل نهفت
کرد بیرون سر از دریچۀ جانکای برادر تو دور شو ز میان
گفت با جبرئیل اندر سرّربّ یسّر کنان در امر عسر
گشته از منجنیق حکم رهاگرد گردان چو گوی گردِ هوا
گفت پس من دلیل راهِ توامجبرئیلم که نیکخواه توام
در چنان حال با نهیب خلیلاز سرِ اعتماد و حفظ وکیل
گفت هرچند پایم ای دلبندهست بر گردن ضعیف ببند
دور کن یک زمان ز خویشتنمتا بر او بی تو یک نفس بزنم
عصمتِ او دلیل من نه بس استعلم او جبرئیل من نه بس است
بی تو بر درگهش تو حاضر شوچشم بر دوز و پس تو ناظر شو
یکسو اندر حظّ خود ز میانتا بیابی تو لذّت ایمان
چون به عشق از چنارت آتش جستآتش از آتشی بدارد دست
چون خلیل آنِ خویشتن بگذاشتآتش از فعل خویش دست بداشت
گرچه نمرود آتشی افروختآتشش چون علف نیافت نسوخت
چون عنان را به دست حکم سپردآتش سی و هشت روزه بمرد
بر دمید از میان آتش و دودچون صدای ندای حق بشنود
عبهرِ عهد و سوسنِ تحقیقسنبل سنت و گل توفیق
آری آری چو دوست آن باشدنار نمرود بوستان باشد

فی‌الامتحان

آن زمان کاین حجاب برگیرندکارها جملگی ز سر گیرند
بد و نیک تو بر تو بوتۀ اوستتا بدانی که دشمنی یا دوست
تا در این بوته زرّ پخته شویراست چون سیم خام سخته شوی
خَبث خُبث تو بسوزد پاکبگذرد خاک پایت از افلاک
فلک‌المستقیم جای تو شدچون خدای تو رهنمای تو شد
کاین که نه چرخ و چار ارکانستآزمایش‌ سرای یزدانست
نیک و بد را که آن به پرده درستآزمون پرده‌ساز و جلوه‌گر است
چیست به زین که نزد دشمن و دوستبوته و کوره و ترازو اوست
آزمایش جدا کند پس و پیشکَه و دانه بدو سره کم و بیش
در خیال ار فزون و کاست بودآزمایش گواه راست بود
آدمی را که بر سقر گذرستجلوه‌گر کفر و دین و خیر و شرست
تا چو در بوتۀ هلاک شودزانچه آلوده گشت پاک شود
شد هلاک ار دلش نباشد پاکور بود باک از این سفرش چه باک
پاک رو زین سرای پر شر و شورورنه گردی به زیر پای ستور
آنکه او پاک رفت زین منزلگشت زادِ رهش همه حاصل
وانکه او بدگرست و آلودهگشت در رنج راه فرسوده
درشکن بام و بوم قلب سلیمبه کلام آی و درگذر ز کلیم