قرآن کریمبه زبان فارسی

الباب الاوّل — در توحید باری‌تعالی (بخش ۱)

فهرست این بخش (۶۱)فصل معرفت · فصل وحدت و شرح عظمت · فصل تنزیه قِدم · فصل اندر صفا و اخلاص · التمثیل فی شأن من کان فی هذه اعمی فهو فی‌الآخرة اعمی — جماعة العمیان و احوال الفیل · فصل فی ان الاستواء معقول والکیفیة مجهول · التمثیل فی اصحاب تمنّی السوء · فصل اندر درجات · فی‌الحفظ والمراقبة · التمثیل فی قوم یؤتون الزکوة · فی‌الحکمة و سبب رزق الرازق · فی‌الهدایة · فی‌المُجاهدة · فصل اندر تقدیس · داستان باستان · التمثیل لقوم ینظرون بعین الاحوال — «مُناظِرَة الوَلَدِ مَعَ الوالِد» · فی زینة‌الاطفال · فصل اندر صُنع و قدرت · فی تعظیم قدره · فی‌الامثال والمواعظ، الفقر سواد الوجه — والدُّنیا دارالزوال و تغیّرالاحوال و الانتقال · در بی‌نیازی از غیر خدای‌تعالی و دست در وی زدن — از سر حقیقت · اندر تضرّع و عجز · حکایت · اندر ذکر و یاد کردن · حکایت · تمثیل · فی ذکر دارِالبقاء · اندر وجود و عدم · اندر شُکر گوید · اندر شکر و شکایت · فی‌اطّلاعه علی ضمائرالعباد · اندر رزق گوید · تمثیل · حکایت مرغ با گبر · تمثیل در بیداری · اندر حب و محبت · اندر تجرید گوید · فی سلوک طریق الآخرة · التمثیل لابن الغافل والاب العاقل · حکایت · فی‌التوکّل · فی توکل العجوز · ایضاً فی‌التوکّل · التمثّل فی‌الرؤیاء و تعبیره و هو ثمانون رؤیا عجیبة · فی رؤیا الأثواب و الأوانی · فی رؤیا الصنّاعین · فی رؤیا البهائم · فی رؤیاء السّباع · فی رؤیا النّیّرین والکواکب الخمسة السیّارة · فی تناقض الدارین · اندر ایثار · قصۀ قیس‌بن عاصم رضی‌اللّٰه عنه · فی الاتحاد · در اتّصال بدو گوید · من اَمَنَ بطاعته فقد خَسَر خُسراناً مبینا · من زَهَد فی‌الدّنیا وَجَد مُلکا لایبلی · فی صفة‌الزهد و الزّاهد · فی حُبّ الدُّنیا و صفة اهله · قال اَلنبّی صلّی‌اللّٰه عَلَیه وَ سلَم: فرغ‌اللّٰه تعالی عَن‌الخلقِ والخُلق — والاجلِ وَالرزقِ التمثیل فی نَحنُ قَسَمنا · فصل فی شرائط صلوة الخمس والمناجات والتضرّع — والخشوع والوقار والدعاء · المثل فی‌الخشوع و حضورِالقلب فی‌الصّلوة — قصة امیرالمؤمنین علیه‌السّلام

در توحید باری تعالی

ای درون پرور برون آرایوی خردبخش بی‌خرد بخشای
خالق و رازق زمین و زمانحافظ و ناصر مکین و مکان
همه از صنع تو مکان و مکینهمه در امر تو زمان و زمین
آتش و آب و باد و خاک سکونهمه در امر قدرتت بی‌چون
عرش تا فرش جزو مُبدَع تستعقل با روح پیک مسرَع تست
در دهان هر زبان که گردانستاز ثنای تو اندرو جانست
نامهای بزرگ محترمترهبر جود و نعمت و کرمت
هریک افزون ز عرش و فرش و ملککان هزار و یکست و صد کم یک
هریکی زان به حاجتی منسوبلیک نامحرمان از آن محجوب
یارب از فضل و رحمت این دل و جانمحرم دید نام خود گردان
کفر و دین هر دو در رهت پویانوحده لا شریک له گویان
صانع و مکرم و توانا اوستواحد و کامران نه چون ما اوست
حی و قیّوم و عالم و قادررازق خلق و قاهر و غافر
فاعل جنبش است و تسکین استوحده لا شریک له اینست
عجز ما حجّت تمامی اوستقدرتش نائب اسامی اوست
لا و هو زان سرای روز بهیبازگشتند جَیب و کیسه تهی
برتر از وهم و عقل و حسّ و قیاسچیست جز خاطر خدای شناس
هرکجا عارفی است در همه فرشهست چون فرش زیر نعلش عرش
هرزه داند روان بینندهآفرین جز به آفریننده
آنکه داند ز خاک تن کردنباد را دفتر سخن کردن
واهب العقل و مُلهم الالبابمُنشیء النفس و مُبدع الاسباب
همه از صُنع اوست کون و فسادخلق را جمله مبدء است و معاد
همه از او بازگشت بدوخیر و شر جمله سرگذشت بدو
اختیار آفرین نیک و بد اوستباعث نفس و مُبدع خرد اوست
او ز ناچیز چیز کرد تراخوار بودی و عزیز کرد ترا
هیچ دل را به کُنه او ره نیستعقل و جان از کمالش آگه نیست
دل عقل از جلال او خیرهعقل جان با کمال او تیره
عقل اوّل نتیجه از صفتشراه داده ورا به معرفتش
سست جولان ز عزّ ذاتش وهمتنگ میدان ز کُنه وصفش فهم
عقل را پر بسوخت آتش اواز پی رشگ کرد مَفرش او
نفس در موکبش ره آموزیستعقل در مکتبش نو آموزیست
چیست عقل اندرین سپنج سرایجز مزوّر نویس خط خدای
نیست از راه عقل و وهم و حواسجز خدای ایچ کس خدای شناس
عزّ وصفش که روی بنمایدعقل را جان و عقل برباید
عقل را خود کسی نهد تمکیندر مقامی که جبرئیل امین
کم ز گنجشکی آی از هیبتجبرئیلی بدان همه صولت
عقل کانجا رسید سر بنهدمرغ کانجا پرید پر بنهد
هرچ را هست گفتی از بُن و بارگفتی او را شریک هش می‌دار
جز به حسّ رکیک و نفس خبیثنکند در قِدم حدیث حدیث
در ره قهر و عزّت صفتشکُنه تو بس بود به معرفتش
چند از این عقل ترّهات انگیزچند ازین چرخ و طبع رنگ آمیز
عقل را خود به خود چو راه نمودپس به شایستگی ورا بستود
کاول آفریده‌ها عقل استبرتر از برگزیده‌ها عقل است
عقل کل یک سخن ز دفتر اونفس کل یک پیاده بر درِ او
عشق را داد هم به عشق کمالعقل را کرد هم به عقل عقال
عقل مانند ماست سرگرداندر ره کُنه او چو ما حیران
عقل عقل است و جان جانست اوآنکه زین برترست آنست او
با تقاضای عقل و نفس و حواسکی توان بود کردگار شناس
گرنه ایزد ورا نمودی راهاز خدایی کجا شدی آگاه

فصل معرفت

به خودش کس شناخت نتوانستذات او هم بدو توان دانست
عقل حقش بتوخت نیک بتاختعجز در راه او شناخت شناخت
کرمش گفت مر مرا بشناسورنه کِشناسدش به عقل و حواس
به دلیلی حواس کی شايدگوز بر پشت قبّه کی پاید
عقل رهبر ولیک تا درِ اوفضل او مر ترا برد بر او
به دلیلی عقل ره نبریخیره چون دیگران مکن تو خری
فضل او در طریق رهبر ماستصُنع او سوی او دلیل و گواست
ای شده از شناخت خود عاجزکی شناسی خدای را هرگز
چون تو در علم خود زبون باشیعارف کردگار چون باشی
چون ندانی تو سرّ ساختنشچون توهّم کنی شناختنش
وهمها قاصر است ز اوصافشفهمها هرزه می‌زند لافش
هست در وصف او به وقت دلیلنطق تشبیه و خامشی تعطیل
غایت عقل در رهش حیرتمایۀ عقل سوی او غیرت
عقل و جان را مراد و مالک اوستمنتهای مرید و سالک اوست
عقل ما رهنمای هستی اوستهستها زیر پای هستی اوست
فعل او خارج از درون و برونذات او برتر از چگونه و چون
ذات او را نبرده ره ادراکعقل را جان و دل در آن ره چاک
عقل بی‌کُحل آشنایی اوبی‌خبر بوده از خدایی او
چه کنی وهم را به جُستنش حثکی بود با قدم حدیث حدث
انبیا زین حدیث سرگرداناولیا زین صفاتها حیران

فصل وحدت و شرح عظمت

احدست و شمار از او معزولصمدست و نیاز ازو مخذول
آن احد نی که عقل داند و فهمو آن صمد نی که حس شناسد و وهم
نه فراوان نه اندکی باشدیکی اندر یکی یکی باشد
در دویی جز بدو سقط نبوَدهرگز اندر یکی غلط نبوَد
تا ترا در درون شمار و شکیستچه یکی دان چه دو که هردو یکیست
به چراگاه دیو بر ز یقینچه و چند و چرا و چون را هین
نه بزرگیش هست از افزونیذات او بر ز چندی و چونی
از پی بحث طالب عاجزهل و من گفتن اندرو جایز
کس نگفته صفات مبدع هوچند و چون و چرا چه و کی و کو
ید او قدرتست و وجه بقاشآمدن حکمش و نزول عطاش
قدمینش جلال قهر و خطراصبعینش نفاذ حکم و قدر
هستها تحت قدرت اویندهمه با او و او همی جویند
جنبش نور سوی نور بودنور کی ز آفتاب دور بود
با وجودش ازل پریر آمدبه گه آمد ولیک دیر آمد
در ازل بسته کی بود علمشیک غلامست خانه‌زاد ازلش
از ابد دور دار وهم و گمانکه ابد از ازل گرفت نشان
کی مکان باشدش ز بیش و ز کمکه مکان خود مکان ندارد هم
خلق را زین صفت جهانی ساختتا زبهر خود آشیانی ساخت
با مکان آفرین مکان چه کندآسمان گر بر آسمان چه کند
آسمان دی نبود امروز استباز فردا نباشد او نوزست
در نوردد ز پیش ستر دخانیوم نطوی السماء رو برخوان
عارفان چون دم از قدیم زنندها و هو را میان دو نیم زنند
نه به ارکان ثبات اوقاتشنه مکان جای هستی ذاتش
ای که در بند صورت و نقشیبستۀ استوی علی العرشی
صورت از مُحدثات خالی نیستدر خورِ عزّ لایزالی نیست
زانکه نقاش بود و نقش نبوداستوی بود و عرش و فرش نبود
استوی از میان جان می‌خوانذات او بستۀ جهات مدان
کاستوی آیتی ز قرآنستگفتن لامکان ز ایمانست
عرش چون حلقه از برون در استاز صفات خدای بی‌خبر است
در صحیفۀ کلام مسطور استنقش و آواز و شکل ازو دور است
ینزل الله هست در اخبارآمد و شد تو اعتقاد مدار
رقم عرش بهر تشریف استنسبت کعبه بهر تعریفست
لامکان گوی کاصل دین این استسر بجنبان که جای تحسین است
دشمنی حسین از آن جستستکه علی لفظ لامکان گفتست

فصل تنزیه قِدم

دهر بی‌قالب قدیمی اوطبع بی باعث کریمی او
نشود دهر و طبع بی‌قولشهمچو جان از نهاد بی‌طولش
این و آن هردو ناقص و ابتراین و آن هردو ابله و بی‌بر
مادت او زکهنه و نو نیستاوست کز هستها بجز او نیست
بنهایت نه ملک او معروفبه بدایت نه ذات او موصوف
زرق و تلبیس ومخرقه نخردسوی توحید و صدق به نگرد
دیدۀ عقل‌بین گزیند حقدیدۀ رنگ‌بین نبیند حق
باطل است آنچه دیده آرایدحق در اوهام آب و گل ناید
عقل باشد به خلط و وهم محیطهر دوان لیک بر بساط بسیط
خلق را ذات چون نماید اودر کدام آینه درآید او
جای و جان هر دو پیشکار تواندکوتوال و نفس شمار تواند
چون برون آمدی ز جان و ز جایپس ببینی خدای را به خدای
بار توحیر هرکسی نکشدطعم توحید هر خسی نچشد
هست در هر مکان خدا معبودنیست معبود در مکان محدود
مرد جسمی ز راه گمراهستکفر و تشبیه هر دو همراهست
در ره صدق نفس را بگذارخیز و زین نفس شوم دست بدار
از درونت نگاشت صنع آلهنه ز زرد و سپید و سرخ و سیاه
وز برونت نگاشتۀ افلاکاز چه از باد و آب و آتش و خاک
فعل و ذاتش برون ز آلت و سوستبس که هویتش پر از کن و هوست
کن دو حرفست بی‌نوا هر دوهر دو بحر است بی‌هوا هر دو
ذات او سوی عارف و عالمبرتر از اَیْن و کَیف وز هل و لم
دادۀ خود سپهر بستاندنقش اللّٰه جاودان ماند
آنکه بی‌رنگ زد ترا نیرنگباز نستاند از تو هرگز رنگ
نگذارد به تو فلک جاویدرنگ زرد و سیاه و سرخ و سپید
جمع کرد از پی تو بیش از توآنچه اسباب تست پیش از تو
آفریدت ز صنع در تکلیفکرد فضلش ترا به خود تعریف
گفت گنجی بُدم نهانی منخُلق الخلق تا بدانی من
کرده از کاف و نون به درّ ثمیندیده را یک دهان پر از یاسین
زیر گردون به امر و صنع خدایساخته چار خصم بر یک جای
جمع ایشان دلیل قدرت اوستقدرتش نقشبند حکمت اوست
همه اضداد و لیک ز امر آلههمه با یکدگر شده همراه
همه را ابد به امر قدمزده نیرنگ در سرای عدم
چار گوهر به سعی هفت اخترشده بیرنگ را گزارشگر
آنکه بی‌خامه زد ترا نیرنگهم تواند گزاردن بی‌رنگ
نیست گویی جهان ز زشت و نکوجز از او و بدو و بلکه خود او
همه زو یافته نگار و صوَرهم هیولانی اصل و هم پیکر
عنصر و مادۀ هیولانیطبع و الوان چار ارکانی
همه را غایت تناهی داننردبان پایۀ آلهی دان

فصل اندر صفا و اخلاص

پس چو مطلوب نبود اندر جایسوی او کی بود سفرت از پای
سوی حق شاهراه نفس و نَفَسآینۀ دل زدودن آمد و بس
آینۀ دل ز زنگ کفر و نفاقنشود روشن از خلاف و شقاق
صیقل آینه یقین شماستچیست محض صفاء دین شماست
پیش آن کش به دل شکی نبودصورت و آینه یکی نبود
گرچه در آینه به شکل بویآنکه در آینه بود نه توی
دگری تو چو آینه دگرستآینه از صورت تو بی‌خبرست
آینۀ صورت از صفت دور استکان پذیرای صورت از نور است
نور خود زآفتاب نبریده‌ستعیب در آینه است و در دیده‌ست
هرکه اندر حجاب جاویدستمثل او چو بوم و خورشیدست
گر ز خورشید بوم بی‌نیروستاز پی ضعف خود نه از پی اوست
نور خورشید در جهان فاشستآفت از ضعف چشم خفاشست
تو نبینی جز از خیال و حواسچون نه‌ای خط و سطح و نقطه‌شناس
تو در این راه معرفت غلطیسال و مه مانده در حدیث بطی
گوید آنکس درین مقام فضولکه تجلی نداند او ز حلول
گرت باید که بر دهد دیدارآینه کژ مدار و روشن‌دار
کافتابی که نیست نور دریغآبگینت نماید اندر میغ
یوسفی از فرشته نیکوتردیو رویی نماید از خنجر
حق ز باطل معاینه نکندخنجرت کار آینه نکند
صورت خود در آینۀ دل خویشبه توان دید از آن که در گِل خویش
بگسل آن سلسله که پیوستیکه ز گِل دور چون شدی رستی
زانکه گِل مُظلمست و دل روشنگِل تو گاخنست و دل گلشن
هرچه روی دلت مصفاترزو تجلی ترا مهیاتر
نه چو زامت فزونش بود اخلاصگشت بوبکر در تجلّی خاص

التمثیل فی شأن من کان فی هذه اعمی فهو فی‌الآخرة اعمی

جماعة العمیان و احوال الفیل

بود شهری بزرگ در حدِ غورواندر آن شهر مردمان همه کور
پادشاهی در آن مکان بگذشتلشکر آورد و خیمه زد بر دشت
داشت پیلی بزرگ با هیبتاز پی جاه و حشمت و صولت
مردمان را ز بهر دیدن پیلآرزو خاست زانچنان تهویل
چند کور از میان آن کورانبرِ پیل آمدند از آن عوران
تا بدانند شکل و هیآت پیلهریکی تازیان در آن تعجیل
آمدند و به دست می‌سودندزانکه از چشم بی‌بصر بودند
هریکی را به لمس بر عضویاطلاع اوفتاد بر جزوی
هریکی صورت محالی بستدل و جان در پی خیالی بست
چون برِ اهل شهر باز شدندبرشان دیگران فراز شدند
آرزو کرد هریکی زیشانآنچنان گمرهان و بدکیشان
صورت و شکل پیل پرسیدندوآنچه گفتند جمله بشنیدند
آنکه دستش بسوی گوش رسیددیگری حال پیل ازو پرسید
گفت شکلیست سهمناک عظیمپهن و صعب و فراخ همچو گلیم
وانکه دستش رسیدی زی خرطومگفت گشتست مر مرا معلوم
راست چون ناودان میانه تهیستسهمناکست و مایۀ تبهیست
وانکه را بُد ز پیل ملموسشدست و پای سطبر پر بوسش
گفت شکلش چنانکه مضبوط استراست همچون عمود مخروط است
هریکی دیده جزوی از اجزاهمگان را فتاده ظن خطا
هیچ دل را ز کلی آگه نیعلم با هیچ کور همره نی
جملگی را خیالهای محالکرده مانند غتفره به جوال
از خدایی خلایق آگه نیستعقلا را در این سخن ره نیست

فصل فی ان الاستواء معقول والکیفیة مجهول

آن یکی رجل گفته آن یک یدبیهده گفته‌ها ببرده ز حد
وآن دگر اصبعین و نقل و نزولگفته و آمده به راه حلول
وان دگر استواء عرش و سریرکرده در علم خویشتن تقدیر
یکی از جهل گفته قعد و جلسبسته بر گردن از خیال جرس
وجه گفته یکی دگر قدمینکس نگفته ورا که مطلبک این
زین همه گفته قال و قیل آمدحال کوران و حال پیل آمد
جل ذکره منزه از چه و چونانبیا را شده جگرها خون
عقل را زین حدیث پی کردندعلما را علوم طی کردند
همه بر عجز خود شدند مقرّوای آنکو به جهل گشت مُصرّ
متشابه بخوان در او ماویزوز خیالات بیهده بگریز
آنچه نص است جمله آمناوآنچه اخبار نیز سلمنا

التمثیل فی اصحاب تمنّی السوء

راد مردی ز غافلی پرسیدچون ورا سخت جلف و جاهل دید
گفت هرگز تو زغفران دیدییا جز از نام هیچ نشنیدی
گفت با ماست خورده‌ام بسیارصد ره و بیشتر نه خود یکبار
تا ورا گفت راد مرد حکیماینت بیچاره اینت قلب سلیم
تو بصل نیز هم نمی‌دانیبیهده ریش چند جنبانی
آنکه او نفس خویش نشناسدنفس دیگر کسی چه پرماسد
وآنکه او دست و پای را دانداو چگونه خدای را داند
انبیا عاجزاند از این معنیتو چرا هرزه می‌کنی دعوی
چون نمودی بدین سخن برهانپس بدانی مجرّد ایمان
ورنه او از کجا و تو ز کجاخامشی به ترا تو ژاژ مخای
علما جمله هرزه می‌لافنددین نه بر پای هرکسی بافند

فصل اندر درجات

جانت را دوزخ آشیانه مکنخاطرت را محالْ خانه مکن
گرد بیهوده و محال مگردبر در خانۀ خیال مگرد
از خیال محال دست بدارتا بدان بارگه بیابی بار
اندرین بحر بیکرانه چو غوکدست و پایی بزن چه دانم بوک
کان سرای بقا برای تو استوین سرای فنا نه جای تو است
آن سرای بقا تراست مُعدیوم بگذار و جان کن از پی غَد
در جهان زشت و نیکو و چپ و راستناخلف زادگان آدم راست
پایه بسیار سوی بام بلندتو به یک پایه چون شوی خرسند
پایۀ اول اندرو حلم استکو به تحقیق خواجۀ علم است
جمع کردی بر اوّلین پایهخرد و جان و صورت و مایه
تو حقیقت بدان که در عالماز برای نتیجۀ آدم
نیست از بهر آسمان ازلنردبان پایه به ز علم و عمل
بهر بالا و شیب منزل راحکمت جان قوی کند دل را
اندرین راه اگرچه آن نکنیدست و پایی بزن زیان نکنی
هرکه او تخم کاهلی داردکاهلی کافریش بار آرد
هرکه با جهل و کاهلی پیوستپایش از جای رفت و کار از دست
بتر از کاهلی ندانم چیزکاهلی کرد رستمان را حیز
از پی کارت آفریدستندجامۀ خلقتت بریدستند
تو به خلقان چرا شوی قانعچون نگردی بدان حلل طامع
دو دو عالم یکی کند صادقسه سه منزل یکی کند عاشق
ملک و ملک از کجا به دست آریچون مهی شست روز بیکاری
روز بیکاری و شب آسانینرسی بر سریر ساسانس
تاج و تخت ملوک بی‌نم میغدستۀ گرز دان و قبضۀ تیغ
از پی سیم و طعمۀ گردونپیش مشتی خسیس ناکس دون
کیسۀ پر مدوز و پرده مدرکاسه را بر ملیس و عشوه مخر
علم داری به حلم باش چو کوهمشو از نائبات دهر ستوه
علم بی‌حلم شمع بی‌نور استهردو باهم چو شهد زنبور است
شهد بی‌موم رمز احرار استموم بی‌شهد بابت نار است
برگذر زین سرای کون و فساد ببر از مبدأ و برو به معاد
کاندرین خاک تودۀ بی‌آبآتش باد پیکر است سراب

فی‌الحفظ والمراقبة

هرکه را عون حق حصار شودعنکبوتیش پرده‌دار شود
سوسماری ثنای او گویداژدهائی رضای او جوید
نعل او فرق عرش را سایدلعل او زیب فرش را شاید
زهر در کام او شکر گرددسنگ در دست او گهر گردد
هرکه او سر برین ستانه نهدپای بر تارک زمانه نهد
عقل درمانده را بدین درخواندزانکه درماند هرکه زین درماند
ترسم از جاهلی و نادانیناگهان بر صراط درمانی
جاهلی مر ترا به نار دهدتا ترا کوک و کوکنار دهد
لقمه دیدی که مرد می‌خایدگندمی زان میان برون آید
بوده پیش جراد و مرغ و ستوردیده تاب خراس و تف تنور
داشته زیر آسیای تو پایکه نگه داشتش خدای خدای
از پیِ حفظ مال و نفس و نفساو ترا بس تو کرده‌ای زو بس
من بگویم ترا به عقل و به هوشگر ببندی تو پند من در گوش
سگ و زنجیر چون به دست آریآهوی دشت را شکست آری
پس بدین اعتقاد و این اخلاصاز برای معاش و کسب خلاص
اعتماد تو بر سگ و زنجیربیش بینم که بر سمیع و بصیر
نور ایمانت را در این بنیادآهنی و سگی به غارت داد

التمثیل فی قوم یؤتون الزکوة

راد مردی کریم پیش پسرداد چندین هزار بدرۀ زر
پسرش چون بدید بذل پدرتر زبان شد به عیب و عذل پدر
گفت بابا نصیبۀ من کوگفتش ای پور در خزانۀ هو
قسم تو بی وصی و بی‌انبازمن به حق دادم او دهد به تو باز
اوست چون کارساز و مولی مااو نه بس دین ما و دنیی ما
او به جز کارساز جانها نیستنکند با تو ظلم از آنها نیست
هریکی زا عوض دهد هفتادچون در بست بر تو ده بگشاد

فی‌الحکمة و سبب رزق الرازق

آن نبینی که پیشتر ز وجودچون تو را کرد در رحم موجود
روزیت داد نُه مه از خونیکردگار حکیم بی‌چونی
در شکم مادرت همی پروردبعد نُه ماه در وجود آورد
آن درِ رزق بر تو چُست ببستدو در بهترت بداد به دست
بعد از آن اِلف داد با پستانروز و شب پیش تو در چشمه روان
گفت کین هر دو را همی آشامکُل هَنیئاً که نیست بر تو حرام
چون نمودت فطام بعد دو سالشد دگرگون ترا همه احوال
داد رزق تو از دو دست و دو پایزین بگیر و از آن برو هر جای
گر دو ر بر تو بسته کرد رواستعوض دو چهار در برجاست
زین ستان زان ببر به پیروزیگرد عالم همی طلب روزی
چون اجل ناگهان فراز آیدکار دنیا همه مجاز آید
باز ماند دو دست و پای از کاربدل چار بدهت دو چهار
در لحد هر چهار بسته شودهشت جنّت ترا خجسته شود
هشت در بر تو باز بگشایندحور و غلمان ترا به پیش آیند
تا به هر در چنانکه خواهی شادمی‌روی ناوری ز دنیا یاد
مهربان‌تر ز مادر و پدر استمر ترا او به خُلد راهبر است
ای جوانمرد نکته‌ای بشنووز عطای خدا نُمید مشو
چون ترا داد معرفت یزداندر درون دلت نهاد ایمان
خلعتی کان تراست روز جهیزباز نستاندت به رستاخیز
گر ترا دانش و درم نبودکو ترا بود هیچ کم نبود
او به فخر آردت نبینی عاراو عزیزت کند نگردی خوار
آنچه داری تو دل بدو مسپارآنچه او دادت استوار آن دار
تو خزینه نهی نیابی بازچون بدو دادی او دهد به تو باز
زر به آتش دهی خبث سوزدزر صافی ترا بیفروزد
بد که او سوخت نیک داد به تودولت چرخ رخ نهاد به تو
نفع آتش اگر مقیم‌ترستآتش‌آرای ازو کریم‌ترست
تو ندانی نه نیک و نه بد راخازن او به ترا که تو خود را
یار مار است چون زنی تو درشمار یار است چون رمی ز برش
ای صدف جوی جوهرِ الّاجان و جامه بنه به ساحل لا
هست حق جز به نیست نگرایدزاد این راه نیستی باید
تا تو از نیستی کله ننهیروی را در بقا به ره ننهی
چون شوی نیست سوی حق پوییتا بوی هست راه دق جویی
می نخوانی تو از کتاب خدانیست اموات مرد بل احیا
گرت هست زمانه پست کنداحسن‌الخالقینت هست کند

فی‌الهدایة

سبب هدیۀ ایادی اونفس را مهتدی و هادی او
در ره شرع و فرض و سنّت خویشمنّت حق شمر نه منّت خویش
نوربخش یقین و تلقین اوستهم جهان‌بان و هم جهان‌بین اوست
چون پرستد تن گران او راچه شناسد روان و جان او را
سنگ پاره است لعل کان آنجابوالفضولست عقل و جان آنجا
بی‌زبانی ثنا زبان تو بسهرزه‌گویی غم و زیان تو بس
منّت کردگار هادی بینکادمی را زجمله کرد گزین
از پسِ کفر اهل دینمان کردبه سیاهی سپیدبین‌مان کرد
حضرتش را برای ماده و نربی‌نیازی ز پیر و پیغمبر
کرده از بهر رهبری شش میرگربه‌ای را فتی سگی را پیر
تو مر آنرا که رخ به حق ناردبت شمر هرچه داند و دارد
رهبرت لطف او تمام بُوَدچرخ از آن پس ترا غلام بود
روی برتافته ز حضرت حقمن نگویم که مردمست الحق
سگ به از ناکسی که روی بتافتزانکه ناجسته سگ شکار نیافت
سگ کهدانی از چه فربه شدنه ز تازی به کارها به شد
خود ز رخسار صبح و پشت شفقدر ره عشق پیش رو سوی حق
روز کهْ بود که پرده‌در باشدشب که باشد که پرده‌گر باشد
هرکه آمد بدو و گوش آوردخود نیامد که لطف اوش آورد
هم از او دان که جان سجود کندکابر هم ز آفتاب جود کند
هر هدایت که داری ای درویشهدیۀ حق شمر نه کردۀ خویش
آل برمک ز جود کس گشتندبا سخاوت چو همنفس گشتند
نام ایشان چون روح باقی ماندورچه گردون فنای ایشان خواند
قوم این روزگار گرچه خوشندچون مگس شوخ چشم و دیده کشند
به سخن چون شکر همه نوشندبه سخا دل درند و جان جوشند

فی‌المُجاهدة

چون تو از بود خویش گشتی نیستکمر جهد بند و در ره ایست
چون کمر بسته ایستادی توتاج بر فرق دل نهادی تو
تاج اقبال بر سرِ دل نهپای ادبار بر خور و گل نه
گرت باید که سست گردد زهاولا پوستین به گازر ده
گرچه غافل برین عمل خنددلیک عاقل جز این بنپسندد
پوستین باز کن که تا در شاهپوستین در بسی است اندر راه
به نخستین قدم که زد آدمپوستینش درید گرگ ستم
نه چو قابیل تشنه شد به جفاداد هابیل پوستین به فنا
نه چو ادریس پوستین بفکنددرِ فردوس را ندید به بند
چون خلیل از ستاره و مه و خورپوستینها درید بی‌غم خور
شب او همچو روز روشن شدنار نمرود تازه گلشن شد
به سلیمان نگر که از سرِ دادپوستین امل به گازر داد
جن و انس و طیور و مور و ملخدر بُن آب قلزم و سرِ شخ
روی او را همه رفیع شدندرای او را همه مطیع شدند
ز آتش دل چو سوخت آب نهادخاک بر دوش باد چرخ نهاد
چون کلیم کریم غم پروردرخ به مدین نهاد با غم و درد
پوستین را ز روی مزدوریبرکشید از نهاد رنجوری
کرده ده سال چاکری شعیبتا گشادند بر دلش درِ غیب
دست او همچو چشم بینا شدپای او تاج فرق سینا شد
روح چون دم ز بحر روحانیزد و پذ رفت لطف ربانی
پوستین را به اولین منزلبفرستید سوی گازر دل
دل چو او را فر آلهی دادهم به خردیش پادشاهی داد
گشت بی‌او به قدرت ازلیاز ثناء خفی و لطف جلی
تن ابرص از او چو سایۀ فرشچشم اکمه ازو چو پایۀ عرش
هرکه چون او به نام جوید ننگاز یکی خُم برآورد ده رنگ
پشک با او چو مشک شد بویازنده کردار مردگان گویا
گل دل را زلطف جان سر کرددل گل را ز دست جان درکرد
چون دکان را به مهر کرد قضادست تقدیر در نشیب فنا
ماند عالم پر از هوا و هوسگشت بازار پر عوان و عسس
شحنه‌ای را ز بهر دفع ستمبفرستاد اندرین عالم
چون شد از آسمان دل ظاهرهم به جان مست و هم به تن ظاهر
پوستین خود نداشت در ره دینپس چه دادی به گازران زمین
از فنا چون سوی بقا آمدزینت و زیب این فنا آمد
هرکه گشت از برای او خاموشسخن او حیات باشد و نوش
گر نگوید ز کاهلی نبودور بگوید ز جاهلی نبود
دیدی ای خواجۀ سخن فربهکه ترا در دل از سخن فر به
در خموشی نبوده لهو اندیشگاه گفتن نبوده لغو پریش
بسته از جد و جهد و عشق و طلببر گریبان روز دامن شب
روز و شب را به مسطر انصافتسویت داده به ز هرچه گزاف
از درونش چوبوی جان یابندبی‌زبانان همه زبان یابند
تو در این گفت من مدار شکیباز کن دیده بر گمار یکی
در رهش خوانده عاشقان بر جانآیۀ کُلُّ مَن عَلَیها فاَن
آن سفیهان که دزد و طرّارندعقل را بهر ره زدن دارند
صُنع او عدل و حکمتست و جلیملک او قهر و عزتست و خفی
پیکر آب و گل ز قهرش عورلعبت چشم و دل ز کنهش کور
عقل آلوده از پی دیداراَرَنی گوی گشته موسی‌وار
چون برون آمد از تجلی پیکگفت در گوش او که تبت اِلیک
صفت ذات او به علم بداننام پاکش هزار و یک برخوان
وصف او زیر علم نیکو نیستهرچه در گوشت آمد آن او نیست
نقطه و خط و سطح با صفتشهست چون جسم و بُعد و شش جهتش
مُبدع آن سه از ورای مکانخالق این سه از درون زمان
هیچ عاقل درو نبیند عیباو بداند درون عالم غیب
مطّلع بر ضمائر و اسرارنوز ناکرده بر دل تو گذار

فصل اندر تقدیس

کاف و نون نیست جز نبشتۀ ماچیست کُن سرعت نفوذ قضا
نه ز عجز است دیری و زودیشنه ز طبع است خشم و خشنودیش
علتش را نه کفر دان و نه دینصفتش را نه آن شناس و نه این
پاک زانها که غافلان گفتندپاکتر زانکه عاقلان گفتند
وهم و خاطر دلیل نیکو نیستهرکجا وهم و خاطر است او نیست
وهم و خاطر نو آفریدۀ اوستآدم وعقل نورسیدۀ اوست
ذات او فارغست از چونیزشت و نیکو درون و بیرونی
زانک اثبات هست او بر نیستهمچو اثبات مادر اعمیست
داند اعمی که مادری داردلیک چونی به وهم در نارد
در چنین عالمی که رویش دوزشت باشد تو او بوی او تو
گر نگویی بد و نکو نبودور بگویی تو باشی او نبود
گر نگویی ز دین تهی باشیور بگویی مشبّهی باشی
با تو چون رخ در آینۀ مصقولنز ره اتحاد و روی حلول
چون برون از کجا و کی بوَد اوگوشۀ خاطر تو کی شود او
عامه چون نزد حضرتش پویندآنک آنک به هرزه می‌گویند
باز مردان چو فاخته در کویطاق در گردنند کوکو گوی
فاخته غایبست گوید کوتو اگر حاضری چه گویی هو
خواه اومید گیر و خواهی بیمهیچ بر هرزه نافرید حکیم
عالمست او به هرچه کرد و کندتو ندانی بدانت درد کند
به ز تسلیم نیست در علمشتا بدانی حکیمی و حلمش
خلق را داده از حکیمی خویشهرکرا بیش حاجت، آلت بیش
همه را داده آلتی در خوراز پی جرّ نفع و دفع ضرر
در جهان آنچه رفت و آنچ آیدوآنچه هست آن چنان همی باید
تو مگو هیچ در میانه فضولراندۀ او به دیده کن تو قبول

داستان باستان

ابلهی دید اشتری به چراگفت نقشت همه کژست چرا
گفت اشتر که اندرین پیکارعیب نقاش می‌کنی هش‌دار
در کژی‌ام مکن به نقش نگاهتو زمن راه راست رفتن خواه
نقشم از مصلحت چنان آمداز کژی راستی کمان امد
تو فضول از میانه بیرون برگوش خر در خور است با سرِ خر
هست شایسته گرچت آمد خشمطاق ابرو برای جفتی چشم
هرچه او کرده عیب او مکنیدبا بد و نیک جز نکو مکنید
دست عقل از سخت بنیرو شدچشم خورشیدبین ز ابرو شد
زشت و نیکو به نزد اهل خردسخت نیک است از او نیاید بد
به خدایی سزا مر او را دانشب و شبگیر رو مر او را خوان
آن نکوتر که هرچه زو بینیگرچه زشت آن همه نکو بینی
جسم را قسم راحت آمد و رنجروح را راحت است همچون گنج
لیک ماری شکنج بر سر اوستدست و پای خرد برابر اوست

التمثیل لقوم ینظرون بعین الاحوال

«مُناظِرَة الوَلَدِ مَعَ الوالِد»

پسری احوال از پدر پرسیدکای حدیث تو بسته را چو کلید
گفتی احوال یکی دو بیند چونمن نبینم از آنچه هست فزون
احول ار هیچ کژ شمارستیبر فلک مه که دوست چارستی
پس خطا گفت آنکه این گفتستکاحول ار طاق بنگرد جفتست
ترسم اندر طریق شارع دینهمچنانی که احول کژ بین
یا چو ابله که با شتر پیکارکرده بیهوده از پی کردار
روح را از خرد شرف او دادعفو را از گنه علف او داد
نیک داند خدای انابت راحکمتش مانعست اِجابت را
گرچه باشد گه سؤال مجیبندهد گِل به گل خورنده طبیب
گل عمر کسی که گِل خواهدکی دهد گلش اگرچه دل خواهد
کی شود بی‌سبب نمودۀ توبودۀ حق چو عقل پودۀ تو
سخت بسیار کس بود که خوردقدح زهر صرف و زان نَمرد
بلکه او را غذای جان باشدکه ز بحران چو خیزران باشد
همه را از طریق حکمت و دادآنچه بایست بیش از آن همه داد
پیل را پشه گر بدرّد پوستگو بران گوشت پشه‌ران با اوست
شپش ار هست ناخنت هم هستکیک را گوش مال چون برجست
کوه اگر پر ز مار شد مشکوهسنگ و تریاک هست هم در کوه
ور ز گزدم به دل نشان داریکفش و نعل از برای آن داری
درد در عالم از فراوان استهریکی را هزار درمان است
درهم آویخت از پی تصویرکرۀ زمهریر و چرخ اثیر
معتدل بهر جنبش گل راسردی مغز گرمی دل را
جگر و دل ز اکحل و شریانسوی تن باد و آب کرده روان
تا جسد را به واسطۀ دم و خونجان دهد این به جنبش آن به سکون
ملکوتست و ملک در عالمزبر تخت نور و تحت ظلم
کرد بخش این دو مایه را در صُنعچون بگسترد سایه را بر صُنع
ملکوت از شرف روان داردملک از راه لطف جان دارد
تا درون و برون پذیرد قوتتن ز ذی‌الملک و جان ز ذی‌الملکوت
نوش دان هرچه زهر او باشدلطف دان هرچه قهر او باشد
باشد از مادران ما بر ماهم حجامت نکو و هم خرما

فی زینة‌الاطفال

آن نبینی که طفل را دایهگاهِ خُردی به اوّلین پایه
گاه بندد ورا به گهوارهگاه بر بر نهدش همواره
گه زند صعب و گاه بنوازدگاه دورش کند بیندازد
گاه بوسد به مهر رخسارشگاه بنوازد و کشد بارش
مرد بیگانه چون نگاه کندخشم گیرد ز دایه آه کند
گویدش نیست مهربان دایهبرِ او هست طفل کم‌مایه
تو چه دانی که دایه به داندشرط کار آنچنان همی راند
بنده را نیز کردگار به شرطمی‌گذارد به جمله کار به شرط
آنچه باید همی دهد روزیگاه حرمان و گاه پیروزی
گاه بر سر نهد ز گوهر تاجگه به دانگی ورا کند محتاج
تو به حکم خدای راضی شوور نه بخروش و پیش قاضی شو
تا ترا از قضاش برهاندابله آنکس که اینچنین ماند
هرچه هست از بلا و عافیتیخیر محض است و شر عاریتی
بد به جز جلف و بی‌خرد نکندکه نکوکار هیچ بد نکند
سوی تو نام زشت و نام نکوستورنه محض عطاست هرچه ازوست
بد ازو در وجود خود نایدکه خدا را بد از کجا شاید
آنکه آرد جهان به کُن فیکونچون کند بد به خلق عالم چون
خیر و شر نیست در جهانِ سخنلقب خیر و شر به توست و به من
آن زمان کایزد آفرید آفاقهیچ بد نافرید بر اطلاق
مرگ این را هلاک و آنرا برگزهر آن را غذای و این را مرگ
زاینه روی را هنر باشدگرچه پشتش پُر از گهر باشد
آینه گر چو پشت روی سیاهبودیی کس نکردی ایچ نگاه
زاینه روی به بُوَد خورشیدپشت او خواه سیاه و خواه سپید
چون ترا از درون دل بنگاشتآینۀ تو ز پیش دل برداشت

فصل اندر صُنع و قدرت

نقش بند برون گلها اوستنقش‌دان درون دلها اوست
صُنع او را مقدّمست عدمذات او را مسلّم است قدم
تا ترا کبر تیز خشم نکردتا ترا چشم تو به چشم نکرد
پای طاووس اگر چو پر بودیدر شب و روز جلوه‌گر بودی
که تواند نگاشت در آدمنقش‌بند قلم نگار قدم
عقل را کرده قایل سورتمایه را کرده قابل صورت
مبدع هست و آنچ ناهست اوصانع دست و آنچ در دست او
قبلۀ عقل صنع بی‌خللشکعبۀ شوق، ذات بی بدلش
عقل را داده راه بیداریتو همی عقل را چه پنداری
سگ و سنگست گلخنی و رهیتو چو لعل از برون حقّه بهی
سیم بهر هزینه دارد شاهلعل بهر خزینه دارد شاه
سیم زار از نهاد وارونستلعل شاد از درون پرخونست
ساخت دولابی از زبرجد نابکوزه سیمین ببست بر دولاب

فی تعظیم قدره

آتش و باد و آب و خاک و فلکز برش عقل و جان میانه ملک
خرد و جان و صورت مطلقهمه از امر دان و امر از حق
اوست بیرنگ و مایۀ پرگارنعمت و شکر و شکرگوی نگار
کرده در راه ناجوانمرداندر هوا شمع و شمعدان گردان
کرده در شه ره معاش و معادفعل و قوّت قرین کون و فساد
قدرتش کرده در جهان سخنقوّتی را به فعلی آبستن
هرچه آید به فعل پایش راهرچه در قوّتست زایش را

فی‌الامثال والمواعظ، الفقر سواد الوجه

والدُّنیا دارالزوال و تغیّرالاحوال و الانتقال

با سیه باش چونت نگزیردکه سیه هیچ رنگ نپذیرد
با سیه روی خوشدلی بهم استطرب‌انگیز سرخ روی کم است
تبش آتشی که دل جویستطالب سوخته سیه رویست
زنگی زشت در بلا جوییخوش دلی یافت در سیه رویی
طرب او نه از نکویی اوستخوش دلی او ز مشک‌بویی اوست
هست روشن‌تر از ضیاء هلالکشف حال هلال و کفش بلال
راز دل گر همی نخواهی فاشبا سیه رویی دو عالم باش
زآنکه آنرا که آرزو طلب استپرده‌در روز و پرده‌دار شب است
زین هوسهای هرزه دست بدارآرزو زهردان و معده چو مار
افعی آرزوت اگر بگزدبا تو این کارها بسی بپزد
که بدین راه در بدی نیکیستآب حیوان درون تاریکیست
دل ز رنگ سیه چه غم داردزانکه شب روز در شکم دارد
هرچه جز حق هرآنچ باطین استجز طریق حقیقت دین است
زانکه مردان درین کهن خانهنو گرفتند بی‌دم و دانه
چون به باغ خدای بگرازندهرچه تلقین بود بیندازند
بی‌خودی منتهای راز همه‌ستمرجع روح پاک با کلمه‌ست
بگذر از جان و عقل یکباریتا به فرمان حق رسی باری
ای که فرش زمانه ننوشتیوی که از چار و نه بنگذشتی
می‌نبینی از آنکه شب کوریروز چون عقل ابلهان عوری
می بگویم سخن ترا نه به غمزلیکن از راه حق به نکته و رمز
تا ز باطل بنگذری حق نیستکه از این نیمه حق مطلق نیست
جز پی زاد راه عالم حیزور لاخیر دان و زر لاشیئ
هست لاخیر زور زردارانهمچو لا شیئ عقل می خواران

در بی‌نیازی از غیر خدای‌تعالی و دست در وی زدن

از سر حقیقت

از من و از تو کارسازی رابی‌زبانیست بی‌نیازی را
بی‌نیازیش را چه کفر و چه دینبی‌زبانیش را چه شک چه یقین
بی‌نیازی نیاز جوی از توپاس داری سپاس گوی از تو
به حقیقت بدان که هست خدایاز پی حکم و حکمت بسزای
طاعت و معصیت ترا ننگستورنه زی او به رنگ یکرنگست
کی به عقل و به دست و پای رسدبنده خواهد که در خدای رسد
او تو را راعی و تو گرگ پسنداو ترا داعی و تو حاجتمند
گرگ و یوسف بتست خرد و بزرگورنه زی او یکیست یوسف و گرگ
لطف او را چه مانعی و چه عونقهر او را چه موسی و فرعون
نفس و افلاک آفریدۀ اوستخنک آنکس که برگزیدۀ اوست
چه عزیزی ز عقل و برخ او راچه بزرگی ز نفس و چرخ او را
چرخ و آنکس که چرخ گردانستآسیایست و آسیایانست
حکم فرمان و عقل فرمان‌گیرنفس نقاش و طبع نقش‌پذیر
جنبش چرخ بی‌سکون زمینهست چون مور در دم تنّین
مور را اژدها فرو نبردگردش چرخ بی‌خبر گذرد
بی‌خبروار در مشیمۀ لاکرده در کار آسیای بلا
عمر تو دانه‌وار در دم اوسور تو همنشین ماتم او
نزد تست آنکه از پی شو و آیکاسۀ تو چهار دارد پای
جز به فضلش به راه او نرسیورچه در طاعتش قوی نفسی
آنکه در خود به دست و پای رسدکی تواند که در خدای رسد

اندر تضرّع و عجز

از تو زاری نکوست زور بدستعور زنبور خانه شور بدست
زور بگذار و گِرد زاری گردتا ز فرق هوا برآری گرد
زانکه داند خدای از سر حدقکز تو زورست زور و زاری صدق
چون تو دعوی زور و زر داریدیده را کور و گوش کر داری
روی و زر سرخ و جامه رنگارنگنام تو ننگ جوی و صلح تو جنگ
بر درِ حق به گردِ زاری گردکه به زاری شوی درین در فرد
این نه از وام توختن باشدبی‌نیازی فروختن باشد
قدرتش را به چشم عجز مبینخواجه آزاد کن مباش چنین
تا به خود قایمی بپوش و بخورور بدو دایمی بدوزد و مدر
هرچه هست ای عزیز هست از ویبود تو چون بهانه یاوه مگوی
بی تو گِل مسجدست و با تو کنشتبا تو دل دوزخ است و بی تو بهشت
بی تو خود کارها همه کرده‌استبا تو کرّۀ نه پرورده است
تو تویی مهر و کین از آن آمدتو تویی کفر و دین از آن آمد
بنده‌ای باش بی‌نصیبه و چیرکه فرشته نه گرسنه‌ست و نه سیر
از تو بیم و امید دولت راندچون تو رفتی امید و بیم نماند
بوم چون گرد کاخ شه گرددشوم و بدروز و پر گنه گردد
چون قناعت کند به ویران جایپرِ او به بود که فرّ همای
ز آب و آتش زیان پذیرد مُشکنافۀ مشک را چه ترّ و چه خشک
چه مسلمان چه گبر بر درِ اوچه کنشت و چه صومعه برِ او
گبر و ترسا و نیکو و معیوبهمگان طالبند و او مطلوب
نیست علت پذیر ذات خدایتو به علّت کنون چه جویی جای
مهر دین برنیاید از تلقینمه فرو شد چو تافت نور یقین
پارسا گر به است او را بهپادشا گر بدست ما را چه
تو نکوکار باش تا برهیبا قضا و قدر چرا ستهی
اندرین منزلی که یک هفته‌ستبوده تابوده آمده رفته‌ست
لفظ یسعی بخوان که اندر نشرطرقوا گوی مؤمن است به حشر
مصطفی گفت خه از آن مه شددست موسی خلیل اوّه شد
واو اوّه وفای دینش دادرتبت و قربت یقینش داد
پس چو واو از میان اوّه رفتمانده آه مجرّد اینت شگفت
آه ماندست یادگاری ازوملت او نبود کاری ازو
پیش تا صور در دهد آوازخویشتن را بکش به تیغ نیاز
گر پذیرند گشتی آسودهورنه انگار بوده نابوده
بر درِ بی‌نیازی از کِه و مِهگر تو باشی وگرنه او را چه
روز بهر خروس کی پایدچون شود وقت خور برون آید
چه وجودت به نزد او چه عدممثل تو بر درش نیاید کم
چون برون تاخت چشمۀ روشنحاجتی نایدش به مقرعه زن
این همه طمطراق آب و گِلستورنه آنجا که محض جان و دلست
چه کند طرقوی مشتی خسطرقو گوی نور خویشش بس
آن چراغ ترا به تست امیدخود برآید به تافتن خورشید
صرصر این شمع را بننشاندجان او نیم عطسه بستاند
پس دراین کوچه نیست راه شماراه اگر هست هست آه شما
همه از راه بندگی دوریدچون خزان سال و ماه مغرورید
چون تو گه نیک باشی و گه بدترست از خود بود امید به خود
پس چو شد روی عقل و شرم سپیدرو تو یکسان شمار بیم و امید

حکایت

کرد روزی عمر به رهگذریسوی جوقی ز کودکان نظری
همه مشغول گشته در بازیکرده هریک همی سرافرازی
هریکی از پس مصارعتیبنمودی ز خود مسارعتی
برکشیده برای خطّ و ادبجامه از سر برون به رسم عرب
چون عمر سوی کودکان نگریدحشمتش پردۀ طرب بدرید
کودکان زو گریختند به تفتجز که عبدالله زبیر نرفت
گفت عمّر ز پیش من به چه فنتو بنگریختی بگفتا من
چه گریزم ز پیشت ای مُکرمنه تو بیدادگر نه من مُجرم
نزد آنکس که دید جوهر خودچه قبول و چه رد چه نیک و چه بد
میر چون جفت دین و داد بودخلق را دل ز عدل شاد بود
ور بود رای او سوی بیدادملک خود داد سر به سر بر باد
نیک باشی ز دردسر رستیور بدی جمله عهد بشکستی
چون گرفتی ز عدل توشۀ خویشمرکب تو بود دو منزل پیش
آنچنان شو به حیرت آبادشکه دگر یاد ناید از یادش

اندر ذکر و یاد کردن

ذکر بر دوستان و کم سخنانچه شماری بسان پیرزنان
جور با حکم او همه دادستعمر بی‌یاد او همه بادست
آنک گریان ازوست خندان اوستدل که بی‌یاد اوست سندان اوست
شدی ایمن چو نام او بردیدر طریقت قدم بیفشردی
تو به یادش چو گل زبان کن ترتا دهانت کند چو گل پر زر
سیر جان کرد جان بخرد راتشنه دل کرد عاشق خود را
یک زمان از درش مشو غایبتا بود عزم و رای تو صایب
کار نادان کوته‌اندیش استیاد کردن کسی که در پیش است

حکایت

ثوری از بایزید بسطامیاز پی طاعت و نکونامی
کرد نیکو سؤالی و بگریستگفت پیرا بگو که ظالم کیست
پیرِ وی مر ورا جواب بدادشربت وی هم از کتاب بداد
گفت ظالم کسیست بدروزیکه یکی لحظه در شبانروزی
کند از غافلی فراموششنبوَد بنده حلقه در گوشش
گر فراموش کردیش نفسیظالمی هرزه نیست چون تو کسی
ور بوی حاضر و بری نامشنیست کردی ز جرم احکامش
آنچنان یاد کن که از دل و جانبشوی غایب از زمین و زمان

تمثیل

یاد دار این سخن از آن بیدارمرد این راه حیدر کرّار
فَاعبُدِ الرّبَ فی‌الصّلوةِ تَراهور نباشی چنین تو وا غوثاه
آنچنانش پرست در کونینکه همی بینیش به رأی‌العین
گرچه چشمت ورا نمی‌بیندخالق تو ترا همی بیند
ذکر جز در ره مجاهده نیستذکر در مجلس مشاهده نیست
رهبرت اول ارچه یاد بُوَدرسد آنجا که یاد باد بُوَد
زانکه غوّاص از درون بحارآب جوید کُشد هم آبش زار
فاخته غایبست گوید کوتو اگر حاضری چه گویی هو
حاضران را ز هیبت است منالگر ترا حصه غیب است بنال
نالۀ شوق فاخته بشنوحالت و ذوق ساخته به دو جو
کانکه خشنودی احد جویدنور توحید در لحد جوید
لحدش روضۀ بهشت شوددر دو چشمش بهشت زشت شود
حاضر آنگه شوی که در مأمنحاضر دل بوی نه حاضر تن
تا در این خطّۀ تکاپویییا همه پشت یا همه رویی
چون ازاین خطه یک دو خطوط رفتجان طالب عنان عشق گرفت
هرکه شد لحظه‌ای ز خود خشنودسالها بند شد به آتش و دود
کی بدین اصل و منصب ارزانی استجز کسی کس سرِ مسلمانیست
عشق و آهنگ آن جهان کردنشرط نبود حدیث جان کردن
مردگی جهل و زندگی دینستهرچه گفتند مغز آن اینست
آن کسانی که مرد این راهنداز غم جان و دل نه آگاهند
چون گذشتی ز عالم تک و پویچشمۀ زندگانی آنجا جوی

فی ذکر دارِالبقاء

اجل آمد کلیدخانۀ رازدرِ دین بی‌اجل نگردد باز
تا بُوَد این جهان نباشد آنتا تو باشی نباشدت یزدان
حقۀ سر به مُهر دان جانتمُهرۀ مهر نور ایمانت
سابقت نامه‌ای به مُهر آوردوز پی تو به خاتمت بسپرد
تا ز دور زمانه خواهی زیستتو ندانی که اندر آنجا چیست
سحی نامۀ خدای عزّوجلبرنگیرد مگر که دست اجل
تا دَم آدمی ز تو نرمدصبح دینت ز شرق جان ندمد
سرد و گرم زمانه ناخوردهنرسی بر درِ سراپرده
تو نداری خبر ز عالم غیببازنشناسی از هنرها عیب
حال آن جای صورتی نبودچون دگر حال عادتی نبود
جان به حضرت رسد بیاسایدوآنچه کژّ است راست بنماید
چون رسیدی به حضرت فرمانپس از آنجا روانه گردد جان
رخش دین آشنای راغ شودمرغ‌وار از قفص به باغ شود
با حیات تو دین برون نایدشب مرگ تو روز دین زاید
گفت مرد خرد در این معنیکه سخنهای اوست چون فتوی
خفته‌اند آدمی ز حرص و غلومرگ چون رخ نمود فانتَبهوا
خلق عالم همه به خواب درندهمه در عالم خراب درند
آن هوایی که پیش از این باشدرسم و عادت بود نه دین باشد
ورنه دینی کزین حیات بوددین نباشد که تُرّهات بود
دین و دولت درِ عدم زدنستکم شدن از برای کم زدنست
آنکه کم زد وجود عالم راگو ببین مصطفی و آدم را
وانکه او طالبست افزون راگو ببین عاد را و قارون را
این یکی پای در رکیب بماندوآن دگر خستۀ نهیب بماند
پای آنرا قدم عدم کردهدست این را ندم قلم کرده
باد هیبت به عاد مقرونستخاک لعنت سزای قارونست
چه زیان باشد ار ز بیم گزندنیکوان را فدی شوی چو سپند
پیش مردانِ راه رخ مفروزخویشتن را تو چون سپند بسوز
خرد و دین چه سرسری داریگر تو با حق سرِ سَری داری
مرد گرد نهاد خود نتندشیر صندوق خویش خود شکند
ای ز خود سیر گشته جوع آنستوی دوتا از ندم رکوع آنست
کز تن و جان خود بری گردیگرد تنهایی و سَری گردی
هیچ منمای روی شهر افروزگر نمودی برو سپند بسوز
آن جمال تو چیست مستی تووان سپند تو چیست هستی تو
لب چو بر آستان دین باشدعیسی مریم آستین باشد
خویشتن را در این طلب بگدازدر ره صدق جان و تن در باز

اندر وجود و عدم

جهد کن تا زنیست هست شویوز شراب خدای مست شوی
باشد آنرا که دین کند هستشگوی و چوگان دهر در دستش
چون ازاین جرعه گشت جان تو مستبر بلندی هست گردی پست
هرکه آزاد کرد آنجایستحلقه در گوش و بند برپایست
لیکن آن بند به که مرکب بختلیکن آن حلقه به که حلقۀ تخت
بند کو برنهد تو تاج شمرور پلاست دهد دواج شمر
زانکه هم محسنست و هم مُجملزانکه هم مُکرمست و هم مُفضل
چه کنی بهر بی‌نوایی راشادی و زیرک و بهایی را
شاد ازو باش و زیرک از دینشتا بیابی رضا و تمکینش
زیرک آنست کوش برداردشادی آنست کوش نگذارد
نیکبخت آن کسی که بندۀ اوستدر همه کارها بسنده بر اوست
چون از این شاخها شدی بی‌برگدستها در کمر کنی با مرگ
نشوی مرگ را دگر منکریابی از عالم حیات خبر
دست تو چون به شاخ مرگ رسیدپای تو گرد کاخ برگ دوید
پای کز طارم هدی دورستنیست پای آن دماغ مخمورست

اندر شُکر گوید

آدمی سوی حق همی پویدآن نکوتر که شکر او گوید
اوست بی‌شکل و جسم و هفت و چهارایزد فرد و خالق جبّار
شکل و جسم و طبایع و تبدیلآدمی راست ماه و سال عدیل
موضع کفر نیست جز در رنجمرجع شکر نیست جز سرِ گنج
چون شدی بر قضای او صابرخواند آنگاه مر ترا شاکر
شکرگوی از پی زیادت راعالم‌الغیب والشهادة را
شکّر شکر او که داند رُفتگوهر ذکر او که داند سُفت
او ببخشد هم او ثواب دهداو بگوید هم او جواب دهد
هرچه بستد ز نعمت و نازتبه از آن یا همان دهد بازت
گیرم از مویها زبان گرددهر زبان صد هزار جان گردد
تا بدان شکر او فزون گویندشکر توفیق شکر چون گوید
پس سوی شکر نعمتش پویندگر بگویند هم بدو گویند
تن و جان از پی قضا در سکردر ترنّم‌کنان که یارب شکر
ورنه در راه دانش و تدبیراز زن و مرد و از جوان و ز پیر
کورْچشمان عالمِ هوسندعور جسمان چو مور و چو مگسند

اندر شکر و شکایت

شاکر لطف و رحمتش دیندارشاکی قهر و غیرتش کفّار
بینی آنگه که گیرد ایزد خشمآنچه در چشمه باید اندر چشم
قهر و لطفش که در جهان نویستتهمت گبر و شبهت ثنویست
لطف و قهرش نشان منبر و دارشکر و سُکرش مقام مفخر و عار
لطف او راحت است جانها راقهر او آتشی روانها را
لطف او بنده را سرور دهدقهر او مرد را غرور دهد
لام لطفش چوروی بنمایددال دولت دوال برباید
قاف قهرش اگر برون تازدقاف را همچو سیم بگدازد
عالم از قهر و لطف او ترسانصالح و طالح از فزع یکسان
لطف او چون مفرّح آمیزدکفش صوفی به کشف برخیزد
باز قهرش چو آید اندر کارکشف سر در کشد کشف کردار
قهر او نازنین گدازندهلطف او بینوا نوازنده
کفر و دین‌پرور روان تو استاختیار آفرین جان تو اوست
جان جانت ز لطف او زنده استکه روانت به لطف پاینده است
آرد از قهر و لطف سازندهزنده از مرده مرده از زنده
کشف قهرش چو امد اندر چنگباشۀ ملک را به بیشۀ لنگ
باز چون اسب لطف را زین کردلقمۀ کِرم را ملخ‌چین کرد
خود از او نزد عقل و رای رزینکرم سیمین بود ملخ زرین
در عطا چون بلای مُبلی دیدبا بلا در عطا همی خندید
قهر او چون بگستراند دامسگی آرد ز صورت بلعام
لطف او چون درآمد اندر کارسگ اصحاب کهف بر درِ غار
اولیای ورا امین گردددرخور مدح و آفرین گردد
سحره از لطف گفت ان لاضیربا عزازیل قهر کرد انا خیر
با خدای ایچ نیک و بد بس نیستبا که گویم که در جهان کس نیست
چه سوی ناکسان چه سوی کسانقهر و لطفش به هرکه هست رسان
خسروان در رهش کُله بازانگردنان بر درش سراندازان
پادشاهان چو خاک بر درِ اوبرمیده فراعنه از بر او
به یکی ترک غول نو بَردهصد هزاران عَلَم نگون کرده
فرش مشتی گرسنه بنوشتهچاکرش زان یکی دوتا گشته
هرکه در ملک او منی کردهاز ره راست توسنی کرده
گر بگوید به مرده‌ای که برآیمرده آید کفن‌کشان در پای
ور بگوید به زنده‌ای که بمیرمُرَد در حال ور چه باشد میر
خلق مغرور نفس از افضالشهیچ ترسان نبوده از امهالش
گردنان را طعام زهرش بسسرکشان را لگام قهرش بس
گردن گردنان شکسته به قهرضعفا را ز لطف داده دو بهر
سرعت عفوش از ره گفتاربر گرفتست رسم استغفار
عفو او بر گنه سبق بردهسبقت رحمتی عجب خورده
تائب ذنب را بداده پناهپاک کرده صحایفش ز گناه
روح بخش است روح وَر نه چو ماپرده‌دار است و پردهْ در نه چو ما
ناکسان را به لطف خود کس کردصبر و شکری ز بندگان بس کرد
فضل او پیش چشم دانش و داددرِ حس بست و راه جان بگشاد
چون ترا کرد حلم او ساکناز زبان بدان شدی ایمن
رَسته باشد همیشه در صحرامرد کوهی ز نکبتِ نکبا
غیب او عیب خلق دانستهعفو او شستنش توانسته
علم او عیب ما بپوشیدهتو نگفته سر او نیوشیده
آدمی زادۀ ظلوم جهولفضل حق را همی زند به فضول
از پی لطف و غایت کرمشکرده بر لوح قسمت قدمش
پشت پایی همی زند به دو دستعقل هشیار را چو مردم مست
چون نشاند عروس را بر تختآنکه بر وی ببست رخنۀ بخت
خوب کار او و زشتکار شماغیب دان او و غیب دار شما
این عنایت نگر تو از پسِ ریبعالِمِ غیب را به عالَم غیب
گر نبودی ز وی عنایت پاککی شدی تاجدار مشتی خاک
منزل عفو او به دشت گناهلشکر لطف او پذیرۀ آه
آهِ عارف چو راه برگیرددوزخ از بیم او سپر گیرد
عفو او را قبول بهر خطاستکرمش را نزول بهر عطاست
گرچه در دست نقش او بیندخشم صفرائیان بننشیند
تو جفا کرده او وفا با تواو وفادارتر ز ما با تو
بی‌نیاز است و پُرنیازان رادوست دارد نیاز ایشان را
او ترا حافظ و تو خود غافلاینت بی‌عقل ظالم و جاهل
خوی ما او نکو کند در مامهربان‌تر ز ماست او بر ما
آن چنان مهر کو کند پیوندمادران را کجاست بر فرزند
فضل او آوریدت اندر کارورنه بر خاک کی بُد این بازار
هرکه شد نیست باشد او را هستهرکه افتد ز پای گیرد دست
دست گیرست بیکسان را اونپذیرد چو ما خسان را او
زانکه پاکست پاک را خواهدعالم‌الغیب خاک را خواهد

فی‌اطّلاعه علی ضمائرالعباد

دانش او رهی رعایت کنبخشش او مهم کفایت کن
شرب یک یک ز خلق دانستهدادن و ضدّ آن توانسته
اوست مر فطرت ترا فاطردانش او منزّه از خاطر
او ز تو داند آنچه در دل تستزانکه او خالق دل و گِل تست
چون تو دانی که او همی داندخر طبع تو در گِلت ماند
روی از آئین بد بگردانیرای تو پرورد مسلمانی
چون به حلمش غرور خواهی داشتنار در دل نه نور خواهی داشت
چون به علمش نگه نخواهی کردطمع حلم از او مدار ای مرد
علم او عقل را چراغ افروزحلم او طبع را گناه آموز
گرنه حلمش بُدی همیشه پناهبنده کی زَهره داشتی به گناه
مصلحت بین خلق بیش از آزمطّلع بر ضمیر پیش از راز
آنچه در خاطر تو او داندلفظ ناگفته کار می‌راند
هیچ جانی به صبر از او نشکیفتهیچ عقلش به زیرکی نفریفت
مطّلع بر ضمایر است مدامتو بر اندیش و کار گشت تمام
بی‌زبانی برش زبان‌دانی استقوت جانت ز خوان بی‌نانیست
شادی آرست و غمگسار خدایراز دانست و رازدار خدای
آنچه او بهر آدمی آراستآرزوش آنچنان نداند خواست
او کمابیش خلق دانستهدیدن و دادنش توانسته
جای تو در نعیم کرد مُعدتا تو با یوم جفت کردی غد
او نهاد از پی اولوا الالباببیم و امید در نمایش خواب
کرد قائم برای نظم و قواممتقاضی به رحم در ارحام
گردد از حس پای مور آگاهمور و سنگ و شب و زمانه سیاه
سنگ در قعر بحر اگر جنبیددر شب داج علمش آنرا دید
در دلِ سنگ اگر بود کرمیدارد آن کرم ذره‌ای جرمی
صوت تسبیح و راز پنهانشمی بداند به علم یزدانش
بنموده ترا ره آموزیداده در سنگ کرم را روزی
هرکه او نیست هست داند کردهست را نیست هم تواند کرد
هست با قهر و علم یزدانیناتوانی نکو و نادانی
ناتوانی ترا کند داناعاجزی مر ترا دهد بالا
غیب خود زانکه صورت تو نگاشتتو ندانی که غیب نتوان داشت
او ترا بهتر از تو داند حالتو چه گردی به گرد هزل و محال
قایل او پس تو گنگ باش و مگویطالب او پس تو لنگ باش و مپوی
تو مگو دردِ دل که او گویدتو مجو مر ورا که او جوید
گر گناهی همی کنی اکنونآن گناه از دو حال نیست برون
گر ندانی که می بداند حقگویمت اینت کافر مطلق
ور بدانی که می‌بداند و پسمی‌کنی اینت شوخ دیده و خس
خود گرفتم کسیت محرم نیستحق بداند، حق از کسی کم نیست
عفو او گیرم ار بپوشاندنه ز تو علمش آن همی داند
توبه کن زین شنیع کردارتورنه بینی به روز دیدارت
نفس خود را میان حالت خویشغرقه در قلزم خجالت خویش

اندر رزق گوید

جانور را چو خوانش پیش نهادخوردنی از خورنده بیش نهاد
همه را روح و روز و روزی از اوستنیک‌بختی و نیک روزی از اوست
روزی هریکی پدید آورددر انبارخانه مُهر نکرد
کافر و مؤمن و شقی و سعیدهمه را روزی و حیات جدید
حاء حاجت هنوزشان در حلقجیم جودش بداده روزی خلق
جز بنان نیست پرورش ما راجز شره نیست نان خورش ما را
او ز توجیه بندگان نجهدنان خورش داد نان همو بدهد
نان و جان تو در خزینۀ اوستتو نداری خبر دفینۀ اوست
روزی تو اگر به چین باشداسب کسب تو زیر زین باشد
یا ترا نزد او برد به شتابورنه او را برِ تو، تو در خواب
نه ترا گفت رازق تو منمعالمِ سرّ و عالمِ علنم
جان بدادم وجوه نان بدهمهرچه خواهی تو در زمان بدهم
کار روزی چو روز دان بدرستکه ره آورد روز روزی تست
سفله دارد ز بهر روزی بیمنخورد دیگ گرده حکیم
نخورد شیر صید خود تنهاچون شود سیر مانده کرد رها
با تو زانجا که لطف یزدانستگرو نان به دست تو جانست
غم جان خور که آنِ نان خورده استتا لب گور گرده بر گرده است
جان بی‌نان به کس نداد خدایزانکه از نان بماند جان بر جای
این گرو سخت‌دار و نان می‌خورچون گرو رفت قوت جان می‌خور
مر زنان راست کهنه تو بر تومرد را روز نو و روزی نو
روزی تست بر علیم و قدیرتو ز میر و وکیل خشم مگیر
آن زمانی که جان ز تن برمیدبه یقین دان که روزیت برسید
روزیت از درِ خدای بُوَدنه ز دندان و حلق و نای بُوَد
کدخدایی خدایی است برنجخاصه آنرا که نیست حکمت و گنج
کدخدایی همه غم و هوس استکد رها کن ترا خدای بس است
اعتماد تو در همه احوالبر خدا به که بر خراس و جوال
ابر اگر نم نداد یک سالتسخت شوریده بینم احوالت

تمثیل

زالکی کرد سر برون ز نهفتکشتک خویش خشک دید و بگفت
کای هم آنِ نو و هم آنِ کُهنرزق بر تست هرچه خواهی کن
علت رزق تو به خوب و به زشتگریۀ ابر نی و خندۀ کِشت
از هزاران هزار به یک توزانک اندک نباشد اندک تو
شعله‌ای زو و صدهزار اخترقطره‌ای زو و صد هزار اخضر
بی‌سبب رازقی یقین دانمهمه از تست نانم و جانم
مرد نبود کسی که در غمِ خوردر یقین باشد از زنی کمتر

حکایت مرغ با گبر

آن بنشنیده‌ای که بی‌نم ابرمرغ روزی بیافت از درِ گبر
گبر را گفت پس مسلمانیزین هنرپیشه‌ای سخن دانی
کز تو این مکرمت بنپذیرندمرغکان گرچه دانه برگیرند
گبر گفت ار مرا بگزیندآخر این رنج من همی بیند
زانکه او مکرمست و با احساننکند بخل با کرم یکسان
دست در باخت در رهش جعفرداد ایزد به جای دستش پر
داد به فعل و فضول خلق مبنددل در او بند رستی از غم و بند
کار تو جز خدای نگشایدبه خدای ار ز خلق هیچ آید
تا توانی جز او به یار مگیرخلق را هیچ در شمار مگیر
خلق را هیچ تکیه‌گاه مسازجز به درگاه او پناه مساز
کین همه تکیه جایها هوس استتکیه‌گه رحمت خدای بس است
تا بقای شماست نان شماستاِلف آلای او و جان شماست
هردو را در جهان عشق و طلبپارسی باب‌دان و تازی اَب
چون نداری خبر ز راه نیازدر حجابی بسان مغز پیاز
تا جدایی ز نور موسی توروز کوری چو مرغ عیسی تو
اول از بهر عشق دل جویشسر قدم کن چو کلک و می جویش
تا بدانجا رسی بچست درستکه بدانی که می نباید جست

تمثیل در بیداری

نه بپرسید کاهلی ز علیچون شنید از زبان دل گسلی
که بگوی ای امیر جان افروزکه شب تیره به بود یا روز
مرتضی گفت بشنو ای سایلسوی ادبار خود مشو مایل
عاشقان را در این ره جانسوزتبش راز به که تابش روز
هرکه دارد ره تبش در دلدر نماند پیاده در منزل
در جهانی که عشق گوید رازنه تو مانی نه نیز عقل تو باز

اندر حب و محبت

عاشقان سوی حضرتش سرمستعقل در آستین و جان بر دست
تا چو سویش براقِ دل راننددر رکابش همه برافشانند
جان و دل در رهش نثار کنندخویشتن را از آن شمار کنند
عقل و جان را به نزد او چه خطردل و دین را فدا کنند و کفر
پردۀ عاشقان رقیق‌ترستنقش این پرده‌ها دقیق‌ترست
غالب عشق هست مغلوبشخود ترا شرح داد مقلوبش
ابر چون زآفتاب دور شودعالم عشق پر ز نور شود
کابر چون گبر مظلمست و کدرآب در جمله نافعست و مُضر
اندکی زو حیات انسانستباز بسیارش آفت جانست
بس موحّد محب حضرت اوستکه محبت حجاب عزّت اوست
بد نباشد محدّث تلقیننیک باشد محب محنت‌بین
در محبت نگر به تألیفشزان همه محنت است تصحیفش
ای محب جمال حضرت غیبتا نجویی وصال طلعت غیب
نکشی شربت ملاقاتشنچشی لذّت مناجاتش
پیش توحید او نه کهنه نه نوستهمه هیچ‌اند هیچ اوست که اوست
چون یکی دانی و یکی گوییبه دو و سه و چهار چون پویی
چون رهی کرد فخر و عار تراای حدث با قِدم چه کار ترا
با الف هست با و تا همراهبا و تا بت شمر الفـ اللّٰه
دست و پایی همی زن اندر جویچون به دریا رسی ز جوی مگوی
دست یازیست قالت تو هنوزپای دامیست حالت تو هنوز
شو به دریای داد و دین یک دمتن برهنه چو گندم و آدم
تا کند توبۀ تو جمله قبولتا نگردی دگر به گرد فضول
تو هنوز از متابعی شیطانتوبه ناکرده کی بوی انسان
تو حدیثی نفس مزن ز قِدمای ندانسته باز سر ز قَدم
صد هزارت حجاب در راهستهمتت قاصرست و کوتاهست
چون ترا بار داد بر درگاهآرزو زو مخواه او را خواه
چون خدایت به دوستی بگزیدچشم شوخ تو دیدنی همه دید
تویی تو چو رخت برگیردرخت و تخت تو بخت برگیرد
رنگیرد جهان عشق دوییچه حدیث است از منی و تویی
نیست در شرط اتحاد نکودعوی دوستی و پس تو و او
بنده کی گردد آنکه باشد حُرکی توان کرد ظرف پُر را پُر
همه شو بر درش که در عالمهرکه او جز همه بود همه کم
چون رسیدی به بوس غمزۀ یارنوش نیشش شمار و خیری خار
از پی زنگ آینۀ دل حُرلاست ناخن بُرای هستی بُر
مشو از راه ناتوانستنهمچو کشتی به هر دم آبستن
نیک و بد خوب و زشت یکسان گیرهرچه دادت خدای در جان گیر
نه عزازیل چون ز رحمن دیدرحمت و لعنه هر دو یکسان دید
صورت آنکه هست بر درِ میربادبانی به دست و باد پذیر

اندر تجرید گوید

هرکه خواهد ولایت تجریدوآنکه جوید هدایت توحید
از درونش نماید آسایشوز برونش نباشد آرایش
آن ستایش که از نمایش اوستترک آرایش و ستایش اوست
بر درِ شه گدای نان خواهدباز عاشق غذای جان خواهد
عاشقان جان و دل فدا کردندذکر او روز و شب غذا کردند
در طریقت مجرد و چالاکداده بر باد آب و آتش و خاک
زانکه در عرصۀ معالم عصرچه برش جاهلان چه عالم عصر
ای برادر بر آذر تجریدجگر خود کباب دان نه ثرید
سگ دون‌همت استخوان جویدپنجۀ شیر مغز جان جوید
مرد عالی همم نخواهد بندسگ بود سگ به لقمه‌ای خرسند
قصه کم‌گوی و عاجزی پیش آراستخوان را تو با سگان بگذار
تو به گوهر گرفته‌ای رفعتپس چرا چون سگی تو دون همت
هرکه را عالیست همّت اوهر دو عالم شده‌ست نعمت او
وآنکه دون همتست همچون سگهست چون سگ ز بهر نان در تگ
کشف اگر بند گرددت بر تنکشف را کفش‌ساز و بر سر زن
گر همی روح خواهی از تن فردلا چو داراست گِرد او برگرد
کی ز لاهوت خود بیابی بارتات ناسوت بر نشد بردار
با تو و بود تو خرد تیره‌ استچشم غفلت از آن جهان خیره است
زانکه عیسیت را سوی لاهوتهست در راه جمعة‌الصلبوت
نیست کن هرچه راه و رای بودتات دل خانۀ خدا بود
تا ترا بود با تو در ذاتستکعبه با طاعتت خراباتست
ور ز ذات تو بود تو دورستبتکده از تو بیت معمورست
ای خرابات جوی پر آفاتپسر خر تویی و خر آبات
نفس تست آنکه کفر و دین آوردلاجرم چشم رنگ بین آورد
بی‌تو خوش با تو هست بس ناخوشبه در اندازد خواجه گربه ز کش
در قدم کفرها و دینها نیستدر صفاء صفت چنینها نیست

فی سلوک طریق الآخرة

اینهمه علم جسم مختصر استعلم رفتن به راه حق دگرست
علم آن کش نظر ادقّ باشدعلم رفتن به راه حق باشد
سوی آنکس که عقل و دین داردنان و گفتار گندمین دارد
چیست این راه را نشان و دلیلاین نشان از کلیم پرس و خلیل
ور ز من پرسی ای برادر همباز گویم صریح نی مبهم
چیست زاد چنین ره ای غافلحق بدیدن بریدن از باطل
روی سویِ جهان حی کردنعقبۀ جاه زیر پی کردن
جاه و حرمت ز دل رها کردنپشت در خدمتش دوتا کردن
تنقیت کردن نفوس از بدتقویت دادن روان به خرد
رفتن از منزل سخن کوشانبرنشستن به صدر خاموشان
رفتن از فعل حق سوی صفتشوز صفت زی مقام معرفتش
آنگه از معرفت به عالم رازپس رسیدن به آستان نیاز
پس از او حق نیاز بستاندچون نیازش نماند حق ماند
در تن تو چو نفس تو بگداختدل به تدریج کار خویش بساخت
با نیاز آنگهی که گردی یاردل برآرد ز نفس تیره دمار
خان و مانش همه براندازددر ره امتحانش بگدازد
در درون تو نقش دل گرددزان همه کرده‌ها خجل گردد
پس زبانی که راز مطلق گفتبود حلّاج کو اناالحق گفت
راز خود چون ز روی داد به پشتراز جلاد گشت و او را کُشت
روز رازش چو شب‌نمای آمدنطق او گفتۀ خدای آمد
راز او کرد ناگهانی فاشبی‌اجازت میانۀ اوباش
صورت او نصیب دار آمدسیرت او نصیب یار آمد
نه ز بیهوده گفت و نادانیبایزید از بگفت سبحانی
جان جانش چو شد تهی ز آوازخون دل گشت بر نهان غمّاز
راست گفت آنکسی که از سر حالگفت دع نفسک ای پسر و تعال
از تو تا دوست نیست ره بسیارره تویی سر به زیر پای درآر
تا ببینی به دیدۀ لاهوتخط ذی‌الملک و خطّۀ ملکوت
کی بود ما ز ما جدا ماندهمن و تو رفته و خدا مانده
دل شده تا به آستان خدایروح گفته من اینکم تو درآی
چون درآمد به طارم توحیدروح و دل زآستانۀ تجرید
روح با حور همبری سازددل به دیدار دوست می‌نازد
ای ندیده ز آب رز هستیتا کی آخر ز عشق رز مستی
چه کنی لاف مستیی به دروغتات گویند خورده مردک دوغ
تو اگر می‌خوری مده آوازدوغ خواره نگاه دارد راز
چکنی جستجوی چون جان توتو بدان نوش کن چو ایمان تو
تو ندانی به پارسی ما سیچون نخوردیش طعم نشناسی
من بیاموزمت که جام شرابچون کنی نوش در سرای خراب
برمدار از مقام هستی پیسر هم آنجا بنه که خوردی می
تا نخوردی مدارش هیچ حلالچون بخوردی کلوخ بر لب مال
چون بخوردی دو دُرد با صد دَردگویم احسنت اینت مردی مَرد
پیشتر چون شوی که جایت نیستباز پس چون جهی که پایت نیست
پیشتر زین خران بی‌افسارهمه می‌خوارگان دل مردار
می همی عقل و جانشان بخوردرز همی این و آنشان ببرد
اندرین مجمع جوانمرداناز سرِ بددلی چو نامردان
گر نگویی تو صادقی باشیور بگویی منافقی باشی
نیستانی که بر درِ هستندنه کمر بر درش کنون بستند
کز ازل پیش عشق و همت و زورخود کمر بسته زاده‌اند چو مور
جهد کن تا چو مرگ بشتابدبوی جانت به کوی او یابد
کانکه را جای نیست غمخوار استوانکه را پای نیست بیچار است
در گذر زین جهان پر اوباشار بوی ور نه بر درِ او باش
آنکسانی که بنده‌اند او رابه خدایی بسنده‌اند او را
کمرِ بندگیش بسته مدامخواجۀ هفت بام همچو غلام

التمثیل لابن الغافل والاب العاقل

به پسر شیخ گوکانی گفتکه ترا بهر کارهای نهفت
اندرین کوچه خانه‌ای بایدگر کلیدان به چپ بود شاید
ساز پیرایه در ره تجریدهم سر از شرع و هم سر از توحید
اندرین منزل عنا و ضررچون مسافر درآی و زود گذر
بر درِ بوستان الااللّٰهبرکش و نیست کن قبا و کلاه
نیست شود تا همو دهد به صوابلمن‌الملک را سؤال و جواب

حکایت

در مناجات پیر شبلی گفتکه برون آی از حدیث نهفت
گفت گر زانکه نبوَدم دوریبدهدم در حدیث دستوری
لمن‌الملک گوید او به صواببدهم مر ورا به صدق جواب
گویم الیوم مملکت آنراستکه ز دی و پریر می‌آراست
یوم و غد ملکت ای به ما بر چیرهست آنرا که بود دی و پریر
تیغ قهر تو سرافرازان راسر برد پس به سر دهد جان را
نوش دان بهر سود و سودا راحربۀ آفتاب حربا را
هرچه جز حق چو زان گرفتی خشمجبرئیلت نیاید اندر چشم
زانکه از حرف لا همی به آلهکس نداند که چند باشد راه
راه تا با خودی هزاران سالبروی روز و شب یمین و شمال
پس به آخر چو چشم باز کنیکار بر خویشتن دراز کنی
خویشتن بینی از نهاد و قیاسگرد خود گشته همچو گاو خراس
بی‌خود از هیچ آیی اندر کاریابی اندر دو دم بدین در بار
زین مسافت دو دست عقل تهیستوان مسافت خدای داند چیست
ای سکندر در این ره آفاتهمچو خضر نبی درین ظلمات
زیر پای آر گوهر کانتتا به دست آید آب حیوانت
با دل و جان نباشدت یزدانهر دو نبود ترا هم این و هم آن
نفس را سال و ماه کوفته دارمرده انگارش و به جا بگذار
چو تو فارغ شدی ز نفس لئیمبرسیدی به خلد و ناز و نعیم
بیم و امید را به جای بمانچه کنی ننگ مالک و رضوان
نیست را مسجد و کنشت یکیستسایه را دوزخ و بهشت یکیست
پیش آنکس که عشق رهبر اوستفر و دین هر دو پردۀ در اوست
هستی دوست پیش دیدۀ دوستپردۀ بارگاه اویی اوست

فی‌التوکّل

پی منه با نفاق بر درگاهبه توکل روند مردان راه
گر توکّل ترا بروست همیخود بدانی که رزق از اوست همی
پس به کوی توکّل آور رختبعد از آنت پذیره آید بخت
در توکّل یکی سخن بشنوتا نمانی به دست دیو گرو
اندر آموز شرط ره ز زنیکه ازو گشت خوار لاف‌زنی

فی توکل العجوز

حاتم آنگه که کرد عزم حرمآنکه خوانی ورا همی به اصم
کرد عزم حجاز و بیت حرامسوی قبر نبی علیه سلام
مانده بر جای یک گُره ز عیالبی‌قلیل و کثیر و بی‌اموال
زن به تنها به خانه در بگذاشتنفقت هیچ نی و ره برداشت
مر ورا فرد و ممتحن بگذاشتبود و نابود او یکی پنداشت
بر توکّل ز نیش رهبر بودکه ز رزّاق خویش آگه بود
در پسِ پرده داشت انبازیکه ورا بود با خدا رازی
جمع گشتند مردمان برِ زنشاد رفتند جمله تا درِ زن
حال وی سر به سر بپرسیدندچون ورا فرد و ممتحن دیدند
در ره پند و نصحت آموزیجمله گفتند بهر دل سوزی
شوهرت چون برفت زی عرفاتهیچ بگذاشت مر ترا نفقات
گفت بگذاشت راضیم ز خدایآنچ رزق منست ماند به جای
باز گفتند رزق تو چندستکه دلت قانع است و خرسندست
گفت چندانک عمر ماندستمرزق من کرد جمله در دستم
این یکی گفت می‌ندانی تواو چه داند ز زندگانی تو
گفت روزی دِهم همی داندتا بُوَد روح رزق نستاند
باز گفتند بی‌سبب ندهدهرگز از بیدبُن رطب ندهد
نیست دنیا ترا به هیچ سبیلنفرستدت ز آسمان زنبیل
گفت کای رایتان شده تیرهچند گویید هرزه بر خیره
حاجت آنرا بُوَد سوی زنبیلکش نباشد زمین کثیر و قلیل
آسمان و زمین به جمله وراستهرچه خود خواستست حکم او راست
برساند چنانکه خود خواهدگه بیفزاید و گهی کاهد
از توکّل نَفَس تو چند زنیمرد نامی و لیک کم ز زنی
چون نه‌ای راهرو تو چون مردانرو بیاموز رهروی ز زنان
کاهلی پیشه کردی ای تن زنوای آن مرد کو کمست از زن
دل نگهدار و نفس دست بدارکین چو باز است و آن چو بوتیمار
تا بدانجا که ما و تو داندچون همه سوخت او و او ماند
عقل کاندر جهان چنو نرسدبرسد در خود و دور نرسد
گوشِ‌سر دو است و گوشِ عشق یکیستبهرۀ این و آن ز بهر شکیست
بی‌شمار ار چه گوش سر شنودگوش درد از یکی خبر شنود
بر دو سوی سر آن دو گوش چو نیوچه کنی از پی خروش و غریو
کودکی رو ز دیو چشم بپوشتا بننهد سرت میان دو گوش

ایضاً فی‌التوکّل

ربع مسکون چو از طریق شمارشد به فرسنگ بیست و چار هزار
تو اگر واقفی به صرف و صروفبدلش کن به بیست و چار حروف
ساعت شب چو ضم کنی با روزخود بود بیست و چار آدم سوز
قاف قول شهادتین ترابی‌ریا و نفاق و کیف و مِرا
از همه عالمت برون آردنه به آلت به کاف و نون آرد
از ورای خرد سخن زو گووردت این بس که لاهو الّا هو
کلمۀ حق چو در شمار آمدعدد حرف بیست و چار آمد
نیمی از بحر جان دوازده دُرجنیمی از چرخ دین دوازده بُرج
دُرجها پر ز دُرّ امید استبرجها پر ز ماه و خورشید است
درِّ دریای این جهانی نهماه و خورشید آسمانی نه
درِّ دریای عالم جبروتماه و خورشید آسمان سکوت

التمثّل فی‌الرؤیاء و تعبیره و هو ثمانون رؤیا عجیبة

خلق تا در جهانِ اسبابندهمه در کشتی‌اند و در خوابند
تا روانشان چه بیند اندر خوابآنچه پیش آید از ثواب و عقاب
آتشِ تیز تاب خشم بُوَدچشمۀ آب نور چشم بُوَد
نردبازی به خواب یا شطرنجسبب جنگ و غلبه باشد و رنج
آب در خواب روزیست حلالگر بود پاک و عذب و صاف و زلال
ور بُوَد تیره عیش ناخوش دانگرچه آبست عین آتش دان
خاک در خواب مایۀ روزیستبرزگر را دلیل به روزیست
باد اگر گرم یا که سرد بُوَدهردو گنجور رنج و درد بُوَد
باد اگر هست معتدل در پوستانده دشمنست و شادی دوست
چیز دادن به مرده اندر خوابعدم مال باشد و اسباب
گریه در خواب مایۀ شادیستبندگی از مذلّت آزادی است
خنده اندوه باشد و اهوالخامشی بستنِ دل اندر مال
میل آب زیادت از عطشانعلم باشد که نیست سیری ازان
وانکه باشد برهنه اندر خوابشد فضیحت بسان مست خراب
طبل در خواب راز گردد فاشبوق در خواب مایۀ پرخاش
بند و غل توبۀ نصوح بودباغ دیدن غذای روح بود
میوه در خواب روزیست از شاهلیک نندر زمان که اندر گاه
وقت ادراک چون فراز رسدمرد بیننده زو به ناز رسد
دست خود چون دراز بیند مردشود اندر سخا و رادی فرد
ور بود دستهای او کوتاهکشد از بخل گرد خویش سپاه
دست باشد برادر و خواهرآنِ چپ دختر و آنِ راست پسر
باشد انگشت همچو فرزنداننسبت مادر و پدر دندان
دخترانند سینه با پستانچون شکم مال و نعمت پنهان
جگر و دل به خواب گنج بُوَدساق و زانو عنا و رنج بُوَد
مغر مال نهان و پهلو زنپوست چون ستر در کشیده به تن
هست فرزند آلت تولیدنیک و بد زشت و خوش شقی و سعید
دست شستن ز کار نومیدیسترقص کردن وقاحت و شیدیست
مئزر و سطل و آلت تغسیلهمه بر خادمان کنند دلیل
وآنکه بربط زند به خواب اندرزن کند بی‌شک او شتاب اندر
با دگر کس مصارعت کردنغلبه کردنست و آزردن
وآنکه دارو خورد همی در خوابرسته گردد ز رنج و درد و عذاب
طیب باشد دو گونه اندر خواباین یکی راحت آن دگر همه تاب
راحت آن نوع را که در مالندمحنت آن نوع را که برکالند
کز دخان رنج بیشتر باشدراحتش کمتر از ضرر باشد
مرد بیمار و طیب و جامۀ نوبد بود بد ز من نکو بشنو
رقص کردن به خواب در کشتیبیم غرقست و مایۀ زشتی
وآنکه در حبس و بند بسته بُوَدرقص کردن ورا خجسته بُوَد
هرکه بیند ز تن روان شده خوننعمتی باشد از حساب برون
چون نبیند جراحت این باشدور جراحت بود جز این باشد
اندهی صعب یابد از کاریبسته گردد به دست خونخواری
وآن زنی کش ز فرج خون آیدکودکی مرده زو برون آید
گوشتن بیند به خواب ور بیمارکه خورد زود از او طمع بردار
مستی و بیخودی و شرب شرابآنکه تازیست بد بُوَد در خواب
وآنکه او پارسی است روزی دانسرفرازی و نیک روزی دان
شیر در خواب گنج و مال بودروی نیکو و حلال بُوَد

فی رؤیا الأثواب و الأوانی

جامۀ کهنه رنج و اندوه استجامۀ نو ز دولت انبوه است
بهترین جامه‌ای بود هنگفتمر مرا اوستاد چونین گفت
مر زنان راست جامۀ رنگیناصل شادی و راحت و تزیین
جامۀ سرخ مایۀ شادیستسال و مه بخت از او به آزادیست
جامۀ هیبت است رنگ سیاهور بود زرد درد و محنت و آه
جامه‌های کبود اندوهسترنج بر دل فزونتر از کوهست
طیلسان و ردا کمال بُوَدکیسه و صره اصل مال بُوَد
نردبان اصل و مایۀ سفرستلیک زان مرد را همه خطرست
آسیا مردم امین باشدآنکه در خانه به گزین باشد
دام باشد به خواب بستن کارآینه زن بُوَد نکو هُش دار
بستگی آیدت ز قفل پدیدچون گشایش که آیدت ز کلید

فی رؤیا الصنّاعین

مرد طبّاخ نعمت بسیارهمچو قصّاب در تباهی کار
رنج و بیماریست مرد طبیبخاصه آنرا که هست خوار و غریب
درزی آنکس که رنجها و بلاهمه بر دست او شود زیبا
مرد خفاف و نعلی و خرّازاز مواریث آنکه داند راز
مرد بزاز و زرگر و عطارخوبی کار و نعمت بسیار
مرد خمّار و مُطرب و رادیمایۀ شادمانی و شادی
مرد بیطار و رائض و کحّالچون دلیل‌اند بر تباهی حال
هست در خواب دیدن صیّادمایۀ مکر و حیله بر مرصاد
مرد شمشیرگر دلیل عناستهمچو آن تیرگر که تیرآراست
مرد سقّا و گِلگر و حمالهر سه آنرا دلیل دان بر مال

فی رؤیا البهائم

خر بود خادمی ولی کاهلکه به کار اندرون بود مُنبل
اسب زن باشد ای به دانش فردمرد را اسب و زن بود در خورد
استر آنرا که زن بود حاملبد بُوَد بچه نایدش حاصل
شتر آید ترا سفر در خوابسفری سهمناک پر غم و تاب
گاو باشد دلیل سالِ فراخبه برِ پادشا شود گستاخ
گو سپندت بود غنیمت و مالاقتضا زان کند فراخی سال
بز کسی کو دنیّ و بد گوهرپر خروش و به کار در سر شر

فی رؤیاء السّباع

شیر خصمی مسلّط و مغرورکه بُوَد کارش از مجامله دور
پیل شاهیست لیک با هیبتهرکسی ترسناک از آن صولت
کبک باشد به هر سبیل مفیدنیست بر قول اوستاد مزید
آهو از خانۀ زنان تعبیربیشتر دارد ای به دانش پیر
دشمن آید پلنگ بدکردارکه بُوَد در معاملت مکّار
ببر را هم به دشمن انگارندبه کتاب اندرون چنین آرند
خرس خصمیست پر خیانت و دزدکه ز دیدار او نیابی مزد
یوز و کفتار و گرگ با روباهدشمنانند هریکی بدخواه
ور چه روباه حیله‌گر باشدمرده بینی ورا بتر باشد
مار بینی عدوی کینه‌ورستور کند قصد تو ترا بترست
گزدم و غنده و دگر حشراتهمه باشد ز جملۀ آفات
سگ به خواب اندرون عوان باشدلیک بیدار پاسبان باشد

فی رؤیا النّیّرین والکواکب الخمسة السیّارة

دیدن آفتاب را در خوابپادشه گفته‌اند از هر باب
ماه مانند رایزن باشددگری گفت نه که زن باشد
جرم مریخ یا زحل در خوابصاحب محنتست و رنج و عذاب
تیر مانندۀ دبیر آمدمشتری خازن و وزیر آمد
زهره خود هست مایۀ آرامشمایۀ عیش و کام و آرامش
وآن دگر کوکبان برادر دانگاه تعبیرشان برادر خوان
همچو یعقوب کین طریق نهادراز این علم بر پسر تقریر بگشاد
مهر و ماهش پدر بُد و مادرکوکبان چون برادران در خور
بس کن از فال و زجر وز تعبیردر گذر زین که کرده‌ای
کس چو ما دید خیره غمخوارانمی‌گذاریم خواب بیداران
خفته بیدار کردن آسانستغافل و مرده هر دو یکسانست

فی تناقض الدارین

علّت روز و شب خور است و زمینچون گذشتی نه آنت ماند و نه این
ای دو بر زعم تو مراد و مریددویی از عقل دان نه از توحید
در چنین حضرت ار ز من شنویچون همه شد یکی مجوی دویی
که بر این در اگرچه پر شورستزال زر همچو زال بی زورست
در دویی دان مشقت و تمییزدر یکیئی یکیست رستم و حیز
در مصاف صفا و ساحت دلبر فراز روان و تارکِ گل
تیغ تا نفکنی سپر نشویتا بننهی کلاه سر نشوی
تا دلت بندۀ کلاه بودفعل تو سال و مه گناه بود
چون شدی فارغ از کلاه و کمربر سران زمانه گشتی سر
ترک ترکیب رخش توفیق‌ستنفی ترتیب محض تحقیق‌ست
مردنِ دل هلاکِ جان باشدمردنِ جان ورا امان باشد
صُدرۀ صدر پادشاه سخنفارغ آمد ز سوزن و ناخن
اندرین ره به هیچ روی مایستنیست گرد و ز نیست گشتن نیست
گرم رو گرچه فی‌المثل تنهاستنیست یکتن که عالمی برپاست
چون تو برخاستی ز نفس و ز عقلاین جهانت بدان جهان شد نقل
هر سری کز تو رست هم در دمسر بزن چون چراغ و شمع و قلم
زانکه هر سر که دیدنی باشددر طریقت بریدنی باشد
بی‌سری پیش گردنان ادبستزانکه پیوسته سر کله طلبست
بی‌سری مر ترا سر آرد باردُرج پر دُر ز بی‌سریست انار
سرّ کل را کله پناه بُوَدبا چنین سر کله گناه بُوَد
تو بزیر کلاه غش داریلاجرم جسر نار نگذاری
آدمی را ز جاه بهتر چاهکل فضولی شود چو یافت کلاه
جاه یوسف ز چاه پیدا شدنفس دانا ز عقل گویا شد
زانکه در بارگاه ربّانی من بگویم اگر نمیدانی
آن نکوتر که اندرین معراجدست بر سر کنی نیابی تاج
کز پی غیب مرده ره پویدوز پی عیب کل کله جوید
چون سلیمان کمال ره را دادهمچو یوسف جمال چه را داد
تا نشد نقش صورتت چاهینشود نقش سرّت اللّهی
با کلاهت اگر زیان باشدقلب او خود هلاک جان باشد
در طریقت سر و کلاه مدارورنه داری چو شمع دل پر نار
گر همی یوسفیت باید و جاهپیش حق باشگونه پال چو چاه
سر که آن بندۀ کلاه بُوَدهمچو بیژن اسیر چاه بود
ور کله بایدت همی ناچارهمچو شمع آن کلاه از آتش دار
کانکه در عشق شمع ره باشدهمچو شمع آتشین کله باشد
ای ز صورت چنانکه جان از جسمدل ز وحدت چنانکه مرد از اسم
کوشش از تن کشش ز جان خیزدچشش از ترک این و آن خیزد
تا ابد با قدم حدث طفل استوانکه صافی برون ازین ثفل است
تا زمین جای آدمی زایستخیمۀ روزگار برپایست
این زمین میهمان‌سرایی دانآدمی را چو کدخدایی دان

اندر ایثار

هرچه داری برای حق بگذارکز گدایان ظریفتر ایثار
جان و دل بذل کن کز آب و ز گِلبهتر از جودهاست جهد مُقل
سیّد و سرفراز آلِ عبایافت تشریف سورة هل اتی
زان سه قرص جوین بی‌مقداریافت در پیش حق چنین بازار
خیز و بگذار دنیی دون راتا بیابی خدای بیچون را
درمی صدقه از کف درویشاز هزار توانگر آمد بیش
زانکه درویش را دلی ریش استاز دل ریش صدقه زان بیش است
به توانگر تو آن نگر که دلشهست تاریک و تیره همچو گِلش
گل درویش صفوت ازلیستدل او کیمیای لم یزلیست
بشنو تا چه گفت فضل آلهبا که گویم که نیست یک همراه
با شهنشاه و خواجۀ لولاکگفت لا تعد عنهم عیناک
از تن و جان عقل و دل بگذردر ره او دلی به دست آور
صورت و وصف و عین درمانندآن رحم این مشیمه آن فرزند
صورتت پردۀ صفات بودصفتت سدّ عین ذات بود
هرچه آن نقش علم و معرفتستدان که آن کفر عالِم صفتست
این چو مصباح روشن اندر ذاتوان دو همچو زجاجه و مشکات
تا نگشتی در آن گذرگه تنگبا دو روحی و لعبت یکرنگ
تا بُوَد نسل آدمی بر جایهست آراسته ورا دو سرای
تا در این خاکدان نبیند رنجنرسد زان سرای بر سر گنج
این سرای از برای رنج و نیازوان سرای از برای نعمت و ناز
آدمی چون نهاد سر در خوابخیمۀ او شود گسسته طناب
از تو پرسم که علم و حکمت و شرعوارث آیی همی به اصل و به فرع
دین ز صورت همیشه بگریزدتا ز بد مرد را بپرهیزد
یک جوابم بده ز روی صوابگر نه‌ای مرده یا نه‌ای در خواب
چون ترا بر نهاد خود نفس استاز تو او مر ترا عوض نه بس است

قصۀ قیس‌بن عاصم رضی‌اللّٰه عنه

آن زمان کز خدای نزد رسولحکم من ذاالذی نمود نزول
هرکسی آنقدر که دست رسیدپیش مهتر کشید و سر نکشید
گوهر و زر ستور و بنده و مالهرچه در وسع بودشان در حال
قیس عاصم ضعیف حالی بودکه نکردی طلب ز دنیا سود
رفت در خانه با عیال بگفتزانچه بشنید هیچيک ننهفت
کاینچنین آیت آمده است امروزخیز و ما را در انتظار مسوز
آنچه در خانه حاضر است بیارتا کنم پیش سیّد آن ایثار
گفت زن چیز نیست در خانهتو نه‌ای زین سرای بیگانه
گفتش آخر بجوی آن مقدارهرچه یابی سبک به نزد من آر
رفت و خانه بجُست بسیاریتا برآید مگر ورا کاری
یافت در خانه صاعی از خرمادقل و خشک گشته تا بنوا
پیش قیس آورید زن در حالگفت زین بیش نیست مارا مال
قیس خرما به آستین در کردشادمانه برِ رسول آورد
چون درون رفت قیس در مسجدنز سرِ هزل بلکه از سرِ جد
گفت با وی منافقی بدکارتا چه آورده‌ای سبک پیش آر
گوهر است این متاع یا زر و سیمپیش مهتر چه می‌کنی تسلیم
زان سخن قیس گشت خوار و خجلبنگر تا چه آمدش حاصل
رفت و در گوشه‌ای به غم بنشستبر نهاده ز شرم دست به دست
آمد از سِدره جبرئیل امینگفت کای سیّد زمان و زمین
مرد را اندر انتظار مداروآنچه آورده است خوار مدار
مصطفی را ز حال کرد آگاهیلمزون المطوّعین ناگاه
مرد را انتظار چون دارندملکوت آمده به نظّارند
زلزله اوفتاده در ملکوتنیست جای قرار و جای سکوت
حق تعالی چنین همی گویددل او را به لطف می‌جوید
کای سرافراز، وی گزیده رسولاینقدر زود کن ز قیس قبول
که به نزد من این دقل بعیانبهتر از زرّ و گوهر دگران
زو پذیرفتم این متاع قلیلزانکه دستش رسید نیست بخیل
از همه چیزهای بگزیدههست جهدالمقل پسندیده
قیس را زان سبب برآمد کارزان منافق به فعل بد گفتار
گشت رسوا منافق اندر حالقیس را کار گشت از آن به کمال
تا بدانی که هرکه پیش آمدهم برآنسان که بود بیش آمد
با خدای آنکه تو دو دل باشداز همه فعل خود خجل باشد
راستی بهتر از همه کاریخوانده باشی تو اینقدر باری

فی الاتحاد

در جهان یک زیان چو سودِ تو نیستهیچ حبس ابد چو بودِِّ تو نیست
ظهرالنور ذوالمنن باشدبطل الزور جان و تن باشد
غیب خواهی خودی زره بردارعیب را با سرای غیب چه کار
غیب‌گو گرد سرخ یزدان استزردرویی کشوری زانست
تو پر از عیب و قصد عالم غیبنتوان کرد خاصه با شک و ریب
برنخیزد به دست بیخردیتاز دو پای نهاد بند خودیت
بود تو چون ترا حجاب آمدعقل تو با تو در عتاب آمد
گفت رو نفس را بکن بدرودورنه برساز از این دو چشم دورود
روز و شب در فراق عقل بنالبیش با عقل خود بدی مسگال
عقل را زین عقیله باز رهانبعد از آن عیش بر تو گشت آسان
بینی آنگه که یابی از دل قوتملک را از دریچۀ ملکوت

در اتّصال بدو گوید

چند گویی رسیدگی چه بُوَددر ره دین گزیدگی چه بُوَد
تا گزنده بوی گزیده نه‌ایتا درنده بوی رسیده نه‌ای
بند بر خود نهی گزیده شویپای بر سر نهی رسیده شوی
آدمی کی بود گزنده چه تودیو و دد کی بود درنده چه تو
غافلی سال و ماه مغروریدد و دیوی و ز آدمی دوری
سال و مه کینه‌جوی همچو پلنگخلق عالم ز طبع تو دلتنگ
بر سر شاهراه هیچکسیبرسی در خود و درو نرسی
آیتی کرد کوفی از صوفیعشق و رای قریشی و کوفی
صوفی و عشق و در حدیث هنوزسلب و ایجاب ولایجوز و یجوز
صوفیان دستها برآوردهکه بلی را بلا بدل کرده
خاکپاشانِ حجلۀ انسشره‌نشینانِ حجرۀ قدسش
همه بدرایتان پردۀ رشکغرقه از پای تا به سر در اشک
همه ارزانیان حلم شدههمه زندانیان علم شده
خویشتن را فرو نه از گردنتا شوی نازنین هر برزن
دین برون آید ار گنه بنهیسر پدید آید از کُله بنهی
دیدۀ پاک پاک‌دین بینددیده چون پاک شد چنین بیند
خاکسارند باد سارانشتاج دارند تاجدارانش
از سر این دلق هفت رنگ برآرجامه یک رنگ دار عیسی‌وار
تا چو عیسی بر آب راه کنیهمره از آفتاب و ماه کنی
همۀ خود ز خویشتن کم کنوآنگه آن دم حدیث آدم کن
تا بُوَد نفس ذرّه‌ای با تونرسی هیچ‌گونه آنجا تو
نفس را آن هوا نسازد هیچخیز و بی‌نفس راه را بپسیچ

من اَمَنَ بطاعته فقد خَسَر خُسراناً مبینا

روبهی پیر روبهی را گفتکای تو با عقل و رای و دانش جفت
چابکی کن دو صد درم بستاننامۀ ما بدین سگان برسان
گفت اجرت فزون ز دردسر استلیک کاری عظیم با خطر است
زین زیان چونکه جان من فرسوددرمت آنگهم چه دارد سود
ایمنی از قضایت ای اللّٰههست نزدیک عقل عین گناه
ایمنی کرد هر دو را بدنامآن عزازیل و آن دگر بلعام

من زَهَد فی‌الدّنیا وَجَد مُلکا لایبلی

بود پیری به بصره در زاهدکه نبود آن زمان چنو عابد
گفت هر بامداد برخیزمتا از این نفسِ شوم بگریزم
نفس گوید مرا که هان ای پیرچه خوری بامداد کن تدبیر
بازگو مر مرا که تا چه خورممنش گویم که مرگ و در گذرم
گوید آنگاه نفسِ من با منکه چه پوشم بگویمش که کفن
بعد از آن مر مرا سؤال کندآروزهای بس محال کند
که کجا رفت خواهی ای دل کورمنش گویم خموش تا لب گور
تا مگر بر خلاف نفس نَفَسبتوانم زدن ز بیم عسس
بخ بخ آنکس که نفس را داردخوار و در پیش خویش نگذارد

فی صفة‌الزهد و الزّاهد

زاهدی از میان قوم بتاختبه سرِِ کوه رفت و صومعه ساخت
روزی از اتّفاق داناییعالمی پُر خرد توانایی
برگذشت و بدید زاهد راآن چنان پارسای عابد را
گفت ویحک چرا براین بالایساختستی مقام و مسکن و جای
گفت زاهد که اهل دنیا پاکدر طلب کردنش شدند هلاک
بازِ دنیا شده است در پروازدر فکنده به هر دیار آواز
به زبانی فصیح می‌گویددر جهان صیدِِ خویش می‌جوید
هر زمان گوید اهل دنیی راجفت بلوی و فرد مولی را
وای آن کو ز من حذر نکنددر طلب کردنم نظر نکند
تا نگردد چنانکه در فسطاطاندکی مرغ و باز بر افراط

فی حُبّ الدُّنیا و صفة اهله

هست شهری بزرگ در حدِِ رومباز بسیار اندر آن بر و بوم
نام آن شهر شهره فسطاطستساحلش تا به حد دمیاطست
اندرو مرغ خانگی نپردزانکه باز از هوا ورا شکرد
واندران شهر مرغ نگذاردزآنکه در ساعتش بیوبارد
همچو فسطاط شد زمانه کنونعلما همچو مرغ ‌خوار و زبون
من به دست آوریدم این بالاتا شوم ایمن از بدِ دنیا
گفت دانا که با تو اینجا کیستبر سرِ کوهپایه حالت چیست
گفت زاهد که نفس من با منهست روز و شب اندرین مسکن
گفت دانا که پس نکردی هیچبیهده راه زاهدان مپیسیچ
گفت زاهد که نفس دوخته‌انددر من و زی ویم فروخته‌اند
نتوانم ز وی جدا گشتنچکنم چارۀ رها گشتن
گفت با زاهد آن ستوده حکیمنفس افعالِ بد کند تعلیم
گفت زاهد که من بساخته‌امزانکه من نفس را شناخته‌ام
هست بیمار نفس و من چو طبیبمن‌کنم روز و شب ورا ترتیب
به مداوای نفس مشغولمزآنکه گوید همی که معلولم
گه ورا قصد فصد فرمایماکحل از دیدگانش بگشایم
چون تصعد کند فرو باردفصد تسکینی اندرو آرد
گه ورا مُسهلی بفرمایمعلل از جسم او بپالایم
حبّ دنیا و حقد و بغض و حسدغل و غشش برون شود ز جسد
گاه نهیش کنم من از شهواتتا مگر باز ماند از لذّات
از خورش خوی خویش باز کنددرِ شهوت به خود فراز کند
قُوتش از باقلی دودانه کنمخانه بر وی چو گورخانه کنم
ساعتی نفس چون شود در خوابمن کنم یک دو رکعتی بشتاب
پیش از آن کو ز خواب برخیزدهمچو بیمار در من آویزد
یک دو رکعت بی او چو بگذارمبعد از آن نفس گشت بیدارم
مردِ دانا چو این سخن بشنیدجامه بر تن ز وجد آن بدرید
گفت للّه درّک ای زاهدبارک اللّٰه عمرک ای عابد
این سخن جز ترا مسلّم نیستملک تو کم ز ملکت جم نیست
هرچت امروز هست آرایشدان که فردات باشد آلایش
نیست آلوده کز گنه خیزدآن کز اندوه آه و أه خیزد
زن کند بهر میهمانی پاکموی ابرو و موی رخ چالاک
دل بدین‌جا غریب و نادانستتا به بندِ چهار ارکانست
خرد اینجا تهی کند جعبهکه تحرّی بد است در کعبه
پیش کعبه مگر که بوالهوسیبشنود علم سمت قبله بسی
هرکه در کعبه با تحرّی مردزیرۀ تر بسوی کرمان برد
در سه زندان غل و حقد و حسدعقل را بسته‌ای به بندِ جسد
پنج حس کز چهار ارکانندپنج غمّاز این سه زندانند
دل شده محرم خزانۀ رازچکند ننگ مُنهی و غمّاز
بی‌زبانان زبان او گویندبی‌نشانان نشانِ او جویند
هرچه جز دوست آتش اندر زنآنگه از آب عشق سر بر زن
که نه یارند و یار می‌بینیهمه زنهارخوار می‌بینی
گلبن باغ خویشتن بینانشده چون دُلم دُلم بدبینان
نیک معلوم کن که در محشرنشود هیچ حال خلق دگر
پیشش آید هرآنچه بگزیندهرچه زینجا برد همان بیند

قال اَلنبّی صلّی‌اللّٰه عَلَیه وَ سلَم: فرغ‌اللّٰه تعالی عَن‌الخلقِ والخُلق

والاجلِ وَالرزقِ التمثیل فی نَحنُ قَسَمنا

هرچه آن کدخدای دکاندارسوی خانه فرستد از بازار
آنکه باشد به خانه در خویششدر شبانگاه آورد پیشش
هرچه زینجا بری نگه دارنددر قیامت همانت پیش آرند
نیست آنجا تغیّر و تبدیلنشود نیک بد به هیچ سبیل
چیزی آنجا به کس نخواهد داددادنی داد وان دگر همه باد
خیز و برخوان اگر نمیدانیسرِّ این از کلام ربّانی
لن تجد سنّتش ز تبدیلالن تجد ملتش ز تحویلا
نیست بر حکم قاطعش تبدیلنیست بر امر جامعش تحویل
خیز و تر دامنی ز خود کن دورورنه نبوی در آن جهان معذور
آتش اندر غم و زحیر زنیگر کنون نفس را به تیر زنی

فصل فی شرائط صلوة الخمس والمناجات والتضرّع

والخشوع والوقار والدعاء

قال‌الله تعالی: الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلوة، و قال النّبی علیه‌السلام عند نزعه: و ما ملکت ایمانکم، و قال النّبی صلی اللّه علیه و سلم حبب الی من دنیاکم ثلاث: الطبیب والنساء و قرّة عینی فی‌الصلوة، و قال علیه‌السلام: من ترک الصلوة متعمداً فقد کفر و بین‌الاسلام والکفر ترک‌الصلوة، و قال: المصلی یناجی ربه، و قال علیه‌السلام لو علم المصلی من یناجی ما التفت و قال علیه‌السلام کن فی صلوتک خاشعا و قال علیه‌السلام: الصلوة نورالمؤمن، من اقام الصلوة اعطی الجنّة بالصلوة.

بنده تا از حدث برون نایدپردۀ عزّ نماز نگشاید
چون کلید نماز پاکی تستقفل آن دان که عیبناکی تست
پای کی بر نهی به بام فلکباده کی در کشی ز جام ملک
تات چون خر در این سرای خرابشکم از نان پرست و پشت از آب
تا به زیر چهار و پنج و ششیباده جز از خم هوس نچشی
کی ترا حق به لطف برگیردیا نمازت به طوع بپذیرد
چون دوم کرد امر یزدانتچار تکبیر بر سه ارکانت
فوطه‌بافان عالم ازلتبر تو خوانند نکته و غزلت
روی سلطان شرع کی بینیکون در آب و در آسمان بینی
لقمه و خرقه هردو باید پاکورنه گردی میان خاک هلاک
چونت نبود طعام و کسوت پاکچه نمازت بود چه مشتی خاک
به رعونت سوی نماز مپایشرم‌ دار و بترس تو ز خدای
سوی خود هرکه نیست بار خدایدهدش در نماز بار خدای
سگ به دُم جای خود بروبد و بازتو نروبی به آه جای نماز
از پی جاه و خدمت یزداندار پاکیزه جای و جامه و جان
قبلۀ جان ستانۀ صمدستاُحد سینه کعبۀ اَحدست
در اُحد حمزه‌وار جان دربازتا بیابی مزه ز بانگ نماز
هرچه جز حق بسوز و غارت کنهرچه جز دین از آن طهارت کن
با نیازت به لطف برگیرندبی‌نیازت نماز نپذیرند
بی‌نیاز ار غم نماز خوریاز جگر قلیۀ پیاز خوری
باز اگر هست با نماز نیازبرگِرَد دست لطف پردۀ راز
هرکه در بارگاه لطف شتافتدادنی داد و جستنی دریافت
ورنه ابلیس در درون نمازگوش گیرد برونت آرد باز
تو لئیم آمدی نماز کریمتو حدیث آمدی نماز قدیم
هفده رکعت نماز از دل و جانملک هشده هزار عالم دان
پس مگو کین حساب باریکستزآنکه هفده به هشده نزدیکست
هرکه او هفده رکعه بگذاردملک هشده هزار او دارد
حسد و خشم و بخل و شهوت و آزبه خدای از گذاردت به نماز
تا حسد را ز دل برون ننهیاز عملهای زشت او نرهی
چون نبیند ز دین غنیمت تونکند هم نماز قیمت تو
قیمت تو عنان چو برتابدواللّٰه ار جبرئیل دریابد
طالب اوّل ز غسل درگیردکز جُنُب حق نماز نپذیرد
تا ترا غل و غش درون باشدغسل ناکرده‌ای تو چون باشد
غسل ناکرده از صفات ذمیمنپذیرد نماز ربّ عظیم
گرچه پاکست هرچه بابت تستهمه در جنب حق جنابت تست
اصل و فرع نماز غسل و وضوستصحت داء معضل از داروست
تا به جاروب لا نروبی راهنرسی در سرای الّا اللّٰه
چون ترا از تو دل برانگیزدپس نماز از نیاز برخیزد
ندهد سوی حق نماز جوازچون طهارت نکرده‌ای به نیاز
زاری و بی‌خودی طهارت تستکشتن نفس تو کفارت تست
چون بکشتی تو نفس را در راهروی بنمود زود فضل اِله
با نیاز آی تا بیابی بارورنه یابی سبک طلاق سه بار
کان نمازی که در حضور بُوَداز تری آب روی دور بُوَد
تن چو در خاک رفت و جان به فلکروح خود در نماز بین چو مَلَک

المثل فی‌الخشوع و حضورِالقلب فی‌الصّلوة

قصة امیرالمؤمنین علیه‌السّلام

در اُحد میر حیدر کرّاریافت زخمی قوی در آن پیکار
ماند پیکان تیر در پایشاقتضا کرد آن زمان رایش
که برون آرد از قدم پیکانکه همان بود مرورا درمان
زود مرد جرایحی چو بدیدگفت باید به تیغ باز برید
تا که پیکان مگر پدید آیدبستۀ زخم را کلید آید
هیچ طاقت نداشت بادمِ گازگفت بگذار تا بوقت نماز
چون شد اندر نماز حجّامشببرید آن لطیف اندامش
جمله پیکان ازو برون آوردو او شده بی‌خبر ز ناله و درد
چون برون آمد از نماز علیآن مر او را خدای خوانده ولی
گفت کمتر شد آن اَلم چونستوز چه جای نماز پُر خونست
گفت با او جمال عصر حسینآن بر اولاد مصطفی شده زَیْن
گفت چون در نماز رفتی توبرِ ایزد فراز رفتی تو
کرد پیکان برون ز تو حجامباز نا داه از نماز سلام
گفت حیدر به خالق الاکبرکه مرا زین اَلم نبود خبر
ای شده در نماز بس معروفبه عبادت برِ کسان موصوف
این‌چنین کن نماز و شرح بدانورنه برخیز و خیره ریش ملان
چون تو با صدق در نماز آییبا همه کام خویش باز آیی
ور تو بی‌صدق صد سلام کنینیستی پخته کار خام کنی
یک سلامت دو صَد سلام ارزدسجدۀ صدق صد قیام ارزد
کان نمازی که عادتی باشدخاک باشد که باد برپاشد
اندرین ره نماز روحانیآن به آید که خشک جنبانی
جان گدازد نماز بار خدایخشک جنبان بود همیشه گدای
بود از روی جهل و نااهلیچون بجوید طریق بوجهلی
گرت باید که مرد باشی مردخشک بگذار و گردِ دریا گرد
گرت نبوَد ز بحر دُرّ خوشابهم تو دانی که در نمانی از آب
چنگ در راه حق زن ای سرهنگگرت نبود مراد نبود ننگ
مرد کز آب و خاک دارد عاربه هوا بر نشیند آتش‌وار
کله آسمان منه بر سرتا بیابی ز جبرئیل افسر
تاج گردد ترا کلاه مَلَکباشگونه شود کلاه فلک
تا بدانی حق از هوا و هوسکین همه هیچ نیست زی تو و بس
عدمت چون وجود یکسانستهرچه تو خواستی همه آنست