قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سوم در مظاهر و مراتب آن و بیان مبداء

مقدمه- شدت ظهور مدرك مانع ادراك بود، به مثابت ظلمتی كه از ادراك قرص آفتاب به دیده رسد: واضله اللّه علی علم.

دیگر- ادراك ادراك جز به واسطۀ امری داخلی و یا خارجی حاصل نشود كه آن آیات آفاق و انفس است: ان فی خلق السموات والارض و اختلاف اللیل و النهار لآیات لاولی الالباب.

دقیقة- نمایندۀ هر روشنی كه غایت روشنی او مانع ادراك بود تا چیزی از آن نموده نپوشاند او را ننماید، اگر به جملگی بنماید نماینده نماند: مثل نوره كمشكات فیها مصباح.

حقیقت- پس شاید كه چیزی تاریك، یعنی عدم مطلق، نمایندۀ روشنی بود یا روشنی یعنی عدم ممكن نماینده روشن​تری گردد، چون آئینه نسبت با قرص آفتاب: سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم.

قاعدة- تقابل میان نماینده و نموده جهت نمایش ضروری است، و مقابل هستی جز نیستی نیست: واللّه الغنی و انتم الفقراء.

حقیقت- نماینده تا به نیستی بعضی ازتعینات خود، كه مسما است به تجلیه و تصفیه،‌ موصوف نگردد، نمایندگی از او نیاید، بلكه به حقیقت نماینده خود آن نیستی است. غایت ما فی الباب آنست كه در بعضی از صور آن نیستی قایم بود به هستی اعتباری كه آن نیز نیستی است و به ضرورت نمایندۀ هستی جز نیستی نبود،‌لیكن نه بر سبیل حلول و اتحاد یا ارتكاز كه این جمله نسبت دو هستی ست با یكدیگر، بلكه بر وجه تقابل و تضاد وجودو عدم: خلقتك من قبل ولم تك شیئا.

تمثیل- ظلمت ضد نور است و تركیب میان دو ضد محال و ظل كه ضوء دوم است از این دو حقیقت حاصل می​شود: الم تر الی ربك كیف مدالظل.

قاعدة- حقیقت صفا اعنی نیستی و تقابل اگرچه نمایندگی را به نسبت با مظهر كافی آمد، لیكن به نسبت با ظاهر، كه ادراك ثانی است مر حقیقت خودش را، از مظهر به واسطۀ تعاكس كدورت میان با پشت آئینه، مثلا همچنان شرط است تا عكس دوم صورت نه بندد، و در این مشهد اسرار ناگفتنی بسیار است: انی خالق بشرا من طین، فاذا سویته ونفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین.

لطیفة- انی خالق اشارت است به شرف علت فاعلی و بشرا به صوری و من طین به مادی فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین به علت غائی؛ و علت شرف هر یكی پوشیده نیست: ذالك ذكری للذاكرین.

حقیقت كلی- نهایت ظهور مراتب كلیات و اختلافات ذاتی بر نوع آخر است یعنی انسان، كه ایجاد بعد از وی جز در اصناف و انواع واقع نمی​شود، و آن به حقیقت اظهار ما بالقوه به فعل است،‌نه مبداء ایجاد بعد از آخر، كه تنزل حقیقت از مقام كلی- بجز ماهیت اعیان ثابته- به جزئی هویت به اتمام رسید. عدم محض بود و بعد از آن ظلمت و كدورت بود. و در صحیح كه بیان ایجاد عالم می​فرماید بدین معنی تصریح فرمود كه: آدم را علیه‌السلام روز جمعه بعد از عصر آفرید و روز شنبه یعنی بعد از او هیچ چیز نیافرید. بدین سبب كه یك وجه او ظلمانی و عدمی بود، انعكاس از او آید، و حامل حقیقت ظهور وجود جز او نشاید: و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا.

حقیقت- امر عام از حیثیت مفهوم اگرچه به كلی نزدیك تر بود، لیكن خاص از حیثیت حقیقت جمع به نمایندگی اولی است كه هرچه عام را هست خاص را هست، و لاینعكس: هوالذی انشاءكم و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة.

حقیقت- ظهور وجود حقایق اسما كه نسب كمال مراتب وجودند در افعال است كه شئون و تجلیات حقایق با مراتب تعینات به حد ظهور كلی می​پیوندد، وباز ظهور جملگی بر جملۀ آن در حقیقت انسان است كه واحد كثیر وفرد جامع جامع است: خلقكم من نفس واحدة‌ و علم آدم الاسماء كلها و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا كثیرا و نسآء.

حقیقت- چون روی آینه را تسویه و تعدیل و تصفیه و تكمیل به اتمام رسد و متوجه وجه باقی شود كه غرض و غایت ایجاد وی است، و كلیت آن بی توهم حلول و اتحاد مستغرق صورت حقیقت بی صورت گردد. كه نفخ روح اشارت بدان به واسطه شود، و در میان غیر و وجه باقی و چشم غیریت از او پشت تیره آید و او را نام خلیفه آید، و محل اعتراض گردد كه: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء.

فایده- چون به قرب مخصوص گردد متوجهات را مسجود آید: فسجد الملائكة كلهم اجمعون.

تمثیل- هوا اگرچه لطیف​تر و عالی​تر از خاك است و نخست شعاع آفتاب بدو می​رسد، لیكن حرارتی كه از شعاع و زمین حاصل می​گردد در او مؤثر است، و برودت ذاتی او در نسیم بواسطۀ آن حرارت به حد اعتدال می​رسد و سبب اظهار آثار علوی و سفلی می​شود. پس از این وجه خاك عالی تر از هوا بود، و این علو مكان است: و لقد كرمنا بنی آدم و حملناهم فی البر و البحر و رزقنا هم من الطیبات و فضلناهم علی كثیر ممن خلقنا تفضیلا.

حقیقت- علم به ذات بسیط به مجرد امور سلبی كه مفهوم تسبیح و تقدیس است حاصل نگردد. بلكه بی انضمام امور اضافی ممتنع است. و مجموع سلب و اضافت جز در مركب صورت نه بندد، كه دانستن امری بی نمونه در نفس داننده محال است: و علم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم علی الملائكة.

اصل- انسانیت عبارت است از حقیقتی كه اجزاء او نفس و بدن و هیأت اجتماعی است نه هر یك از این مجموع: ثم انشأناه خلقا آخر فتبارك اللّه احسن الخالقین.

حقیقت- نمایندۀ شخص نگرنده در آینه به حقیقت صورت عكس او است نه نفس آینه: و فی انفسكم (ای فی حقیقتكم و عینكم) افلا تبصرون.

دقیقة- باز در دیدۀ بینندۀ عكس صورت او عكس آینه بود كه به انسان العین مسما است و باز آن عكس را چشمی است نگرنده، پس خود به خود نگرندۀ خود در خود است: لاتدركه الابصار و هو یدرك الابصار.

خاتمة- آینه و عكس ودیده و مردمك عین یكدیگرند و این شهود احدیت جمع و مقام محمدی (ص) است، كه حقیقت وحدانیت در مظهر فردانیت ظاهر شود: و ما رمیت اذ رمیت و لكن الله رمی.