قرآن کریمبه زبان فارسی

باب چهارم دروجوب وحدت

حقیقت- ذات هستی اقتضای یگانگی مطلق می​كند كه غیرهستی جز نیستی نبود: شهد اللّه لااله الا هو.

حقیقت- هستی دیگر كه غیر هستی است بر هستی مقدم نیست كه: تقدم الشیئی علی نفسه لازم می​آید. پس هستی واجب یگانه بود. لا اله الاهو فی الاخرة والاولی.

دیگر- با هستی نیستی در نسازد كه ضدین​اند، و نه نیست و نه هست، یعنی امكان، اعتباری است، حقیقتی در خارج ندارد، آنچنانكه گفته شد: ءآله مع اللّه.

دیگر- ممكن دروقت هستی واجب الوجود است و بر حقیقت اعتباری عدمی خود باقی است،‌ واگر نه قلب حقایق لازم آید، و وجوبیت به سبب ظهور وجود اعتباری دیگر است او را، و همچنان واجب دایما بر وجوب ذاتی خود باقی است كه به هیچ وجه اعتبار تغییر و تبدیل در او نیاید. و هو الآن علی ما علیه كان. پس با وی وجودی دیگر نیست: ان اللّه لغنی عن العالمین.

لازمة- وجود عین خیراست وعدم عین شر و شر از اعتبارات و نسب خیزد: ما خلقنا هما الابالحق.

قاعدة- یگانگی ذاتی كه ذات لذاته اقتضای انتفای غیر كند، جز هست حقیقی را نیست، و این یگانگی مسما است به احدیت، كه یگانگی مجرد بود، از نسبت و اضافات، تا غایتی كه منزه بود از مفهوم این الفاظ و از نفی مفهوم این الفاظ، و از جملۀ مفهومات و یگانگی صفاتی كه ذات در صفات الوهیت نفی ممائل و مشارك كند مسما است به واحدیت، همچنان مخصوص است به هستی و در حقیقت مغایرت میان آن هر دو مرتبه نیست، ولیكن به نسبت با مفهوم فرمود: و الهكم اله واحد، واللّه احد.

تأویل- احدیت من حیث المفهوم از قبیل اسم ظاهر است كه غیر نیستی است و از غلبۀ ظهور او است كه غیر با اللّه درنگنجد. قل اللّه ثم ذرهم و باز صمدیت من حیث المفهوم الذی لاجوف له، از قبیل اسم باطن است و از غلبۀ بطون اوست كه هیچ گونه كثرت در مسمای اللّه درنگنجد، و چون ظاهر و باطن در آن جناب متحدند، هر دو اسم صفت لفظ اللّه​اند و تكرار لفظ مفید عدم تقدم و تأخر و اثبات اتحاد هر دو صفت آید. و مسمای اللّه مفهوم هو است یعنی غیب مطلق كه كل بی جزء این مجموع است، و چون احدیت از ظاهر مقتضی نفی غیر متأخر است و صمدیت از باطن مقتضی نفی غیر متقدم و جمعیت هر دو در اللّه مقتضی نفی معیت غیر، تفسیر فرمود: لم یلد و لم یولد و لم یكن له كفوا احد.

دیگر- تعین اول از هویت مطلق كه در نظر عارف آید عدم استناد است بغیر و استناد غیر بدو كه مفهوم الهیت خاص است، كه مسما است به اللّه، و چون از این كثرت اعتباری خیزد و تغایر و كثرت یا ذاتی بود به حسب اجزاءو یا به حسب تغایر وجود و ماهیت، و یا صفاتی بود به حسب جنس و یا نوع و یا شخص، ذاتی را به احد و صمد نفی فرمود، و صفاتی را به لم یلد و لم یولد ولم یكن له كفوا احد.

حقیقت- وجوب وجود وحدت واجب را ذاتی است، كه قلب حقایق ممتنع است و تغییر وتبدیل را به هیچ وجه و اعتبار به حضرت مقدس او راه نیست: و هوالآن علی ما علیه كان. و همچنان امكان اعتباری كه عدم است ممكن را دایماً لازم ذاتی است، و وجوبیت بالغیر به سبب ظهور وجود است واعتباری دیگر است از اعتبارات كه هرگز حقیقت او را كه نیستی است مبدل نگرداند: كل شیئی هالك الاوجهه.

حقیقت- وجود اگرچه دائماً واحد است بر حقیقت حقیقی خودی خود بلاتغییر و تبدیل باقی است، و عدم همچنان دایما بر عدمیت خود است، لیكن از ظهور وجود درعدم كه ضد است و بضدها تتبین الاشیاء موجودی دیگر یعنی ممكن موجود نموده می​شود، به مثابت عكس آینه، چه كه نموده در مظهر از وجه نمود عین نموده نیست من حیث هو، چنانكه گفته شد، و از كثرت نمود به حسب امر خارجی كثرت در بود لازم نیاید كه نمودی كه غیر بود است عین بود نیست: ان بعض الظن اثم.

خاتمة- ظهور مرتبۀ وحدانیت در اعداد در فردانیت است، یعنی كه مرتبۀ عدد ثلاثه كه جامع زوجیت و وحدانیت است، و در این مقام بحث​های شریف است كه شمه​ای از آن نموده می​شود: و ما رمیت اذ رمیت ولكن اللّه رمی.