ز من مگذر که من جانم ز صورتنمایم هر دمی اینجا حضورت
ز من مگذر بمن بنگر یقین توکه من هستم درونت پیش بین تو
ز من دان هرچه دانی اندر اینجانمودم مر ترا ای مالک اینجا
کنون تا قدر من بشناسی از جانمرو جائی دگر خود را مرنجان
تو قدر من بدان تا در یقینتنمایم جاودان عین الیقینت
در اینجا منزلت آن شه نمایمدر آخر مر ترا آن مه نمایم
در اینجا منزلت در خود فنا کنپس آنگاهی ز من خود را بقا کن
در اینجا منزلست و من منازلترا گردانم اندر عشق واصل
در اینجا منزلست و من حقیقتکنم پاکت در اینجا از طبیعت
در اینجا منزلست ای مرد سالکنظر میکن تو در عین مناسک
همه در تست و من از تو پدیداریقین در من شو اینجا ناپدیدار
همه در تست اگر از من بیابیحقیقت در درون از من بیابی
منت واصل کنم چون خویش اینجاهمه حاصل کنم چون خویش اینجا
حقیقت چون وصالت آخر کارز جان میآید اینجاگه پدیدار
ز جان واصل شوی اینجا حقیقتنماید جان د رآخر دید دیدت
تو جان و اصل شوی چون باز بینیز جان مر راز بیچون بازبینی
ز جان و اصل شوی در جزو و کل توز جان یابی حقیقت عین کل تو
ز پیر جانت کردم آگه اینجااگر هستی چو سالک در ره اینجا
در این معنی اگر ره باز یابیز پیر خویشتن شهباز یابی
ترا پیریست جان و زار دیدستهمه در خویشتن او باز دیدست
ترا جان پیرتن اینجا روانستجمال جان ترا عین العیان است
جمال او اگر یابی چو احمدشوی آنگه چو منصور و مؤیّد
جمال جان نظر از اندرونتکه جانست اندر اینجا رهنمونت
جمال جان نظر کن در نهان توکز او یابی در آخر جان جان تو
جمال جان بخود پیوسته داریاز آن نور یقین پیوسته داری
جمال جان چو مردان باز دیدندحقیقت آن عیان شهباز دیدند
جمال جان اگر رویت نمایدیکی بینی ز هر سویت نماید
همه جانست و تن جانست اینجاعیان تن جان پنهانست اینجا
همه جانست و تن از جان پدیدارز تن مرجانست اینجا ناپدیدار
حقیقت جان ز تن باشد نهانیبتن میگوید او راز نهانی
ز تن هرگز کسی واصل نبودستمراد کس ز تن حاصل نبودست
ز تن جز رنج و درد سر نیایدهمان از تن غم و اندوه فزاید
همه رنج از تن است و شادی از جانکه همچون جان شود در خویش پنهان
خبر کن تو تن از سرّ حقیقیکه با جان دائما در دل رفیقی
خبر کن تن که خواهی شد فنا بازبیابی در فنا بیشک بقا باز
خبر کن تن که اینجا راز داریسزد گر فکر از خود باز داری
خبر کن بین که اندر آخر منتو خواهی بود عین ظاهر من
خبر کن باز تا فارغ شود اوحقیقت در جهان بالغ شود او
خبر کن تا یقین کل بیابدحقیقت جزو سوی کل شتابد
چو سالک واصل جان گشت اینجایکی باشد حقیقت در همه جا
ز پیرجان اگر بوئی بری تودر این میدان یقین گوئی بری تو
ز پیرت آگهی دادست عطّارکنون سالک ز پیر جان خبردار
خبرداری که جانان پیر راهستکنون اندر مکان اعیان شاهست
حقیقت واصل است این پیر دانابهرمعنی بود اینجا توانا
حقیقت واصل است این پیر جملههمی جوید یقین تدبیر جمله
اگر سالک بر پیر حقیقتبسازد از عیان دل طریقت
کند پیرش چو خود اینجا عیان اودر آخر در رسد در جان جان او
کسی کو ره برد اینجا سوی پیرنباشد خود مر او را مکر و تزویر
در این ره هرچه بازد پاک بازدز دید پیر آخر سرفرازد
ز دید پیر یابد جان جان بازاگر آخر شود اینجای جانباز
یقین منصور پیر کل عیان دیدنظر کرد و جمال او عیان دید
ز پیرش رهنمائی بود اوّلدر آخر مر خدائی بُد چو اوّل
چنان در پیر خود اینجا رسید اوکه پیر پرده را زاینجا بدید او
بر پیر آمد و بنمود رازشحجاب انداخت اینجاگاه بازش
بیک ره چون حجاب از وی جدا کردز خود کردش گم آنگاهی خدا کرد
اگر تو واصلی مانند منصورمشو یک دم ز پیر خویشتن دور
اگر تو واصلی از پیر مگذروصال پیر یاب از پیر برخور
وصال از پیر جوی و بی نشان شوچو پیر آمد درون خود نهان شو
وصال از پیر جوی و باز بین رازحجاب از روی پیر اینجا برانداز
وصال از پیر جوی و در فنا شودر آن عین فنا از حق بقا شو
دریغا زین معانی اندر اینجاکه بیشک ره نمیدانی در اینجا
نمیدانی ره و غافل بماندهعجب درخویش بیحاصل بمانده
چنین در خوابی و بیدار جانتهمی گویم دمادم در نهانت
که هان از خواب شو بیچاره بیدارزمانی تو ز دیدارم خبردار
چنین تا کی بخفته اندر این راهنباشی یک نفس ازدوست آگاه
که ناگاهی که جانت واصل آمدورا اعیان کلّی حاصل آمد
دمادم میکند شر خواب بیدارتو هستی خفته اندر خواب پندار
تمامت رهروان در کل رسیدندجمال جاودانی باز دیدند
ره جان کن که اندر آخر ای دوستبدانی کین وجود تو هم از اوست
ره جان کن که گردی واصل اینجاشوی دردیدن جانان تو یکتا
حقیقت جان و دل پیوند جانانستدر آخر هر دو اندر بند جانانست
چو در بندست جانت در جدائیدر آخر زین سخن یابد رهائی
از این زندان چو بیرون آیدت جانبیابی مر ورا خورشید تابان
چو خورشیدست جان تو بصورتبرون آمد زمیغ تن ضرورت
به یک ره لشکر حرص و حسد رانهد او تیغشان اندر جسد را
چو وقت رفتن سالک بصورتبود نشو معانی از حضورت
حقیقت در فنا یابد بقا اوبیابد اندر آخر کل لقا او
برون آید چو خورشیدی از این میغکشد مر نور خود در جمله چون تیغ
بیک ره جمله را از خویشتن دورکند تا جاودان ماند یقین نور
چرا کاینجا بود از عشق سالکهنوز از عشق گردد عین مالک
چو سالک جان دهد در آخر کارندیده اندر اینجا نقد دیدار
نتابد نور جان در بود جسمشبرافتد اندر اینجا عین اسمش
پشیمان باشد اندر آخر کارندیده اندر اینجا عین دلدار
در اینجا نقد دیدارت بیابدکه تا در اندر آخر برگشاید
در اینجا نقد دیدار ار بیابیدر آخر چون سوی جانان شتابی
در اینجا نقد دیدار است بنگرهمی گویم که هان یار است برخَور
ز جان برخور که جانت دیده جانانستدرون جان ببین بیشک که جانانست
چونقد جانت اینجاگاه پیداچرا هرجا همی گردد ز سودا
همه جان بین که جان دیدار شاهستحقیقت دان که جان نور الهست
از این نقد حقیقت بر خور اینجاچودیدت جانست از جان بگذر اینجا
همه جان بین که جانت رهنمونستچرا اینجا دل تو پر ز خونست
که جان را یک دمی نادیدۀ تویقین بنگر اگر با دیدۀ تو
نَفَخْتُ فیهِ مِن روح است جانتز ذات کل شده عین العیانت
نفخت فیه من روح است اینجاحقیقت کشتی نوح است اینجا
چو جان نوح است و صورت هست کشتیچرا از نوح جان اندر گذشتی
چو تو کشتی نوحی راز دیدهیقین بحر حقیقت باز دیده
تو در کشتی نوحی فارغ ای دلترا بحر حقیقت هست حاصل
در این بحر حقیقت در طوافینظر کن در درون بحر صافی
تو با نوحی وآگاهی نداریکه دریای حقیقت میگذاری
تو دریا و ابا نوحی ندانیکه کشتی زینچنین دریا برانی
ز دریای حقیقت کن گذارهمر آن جوهر کن اینجاگه نظاره
نبینی بر سر دریا تو جوهرمگر در قعر یابی جوهرت بر
ترا زین بحر جوهر بایدت یارکه آید ازدرون او پدیدار
ترا زین بحر اگر جوهر برآیدحقیقت ذات دریا آن نماید
تو هستی بر سر طوفان نشستهبگرد بحر میگردی تو جسته
درون بحر جوهر میندانیدر این معنی تو ره بر تا بدانی
حقیقت جوهرت از اصل بنگردر این دریا تو بود وصل بنگر
در این دریای بی پایان بسی رازحقیقت یافتم از جوهرم باز
مرا این جوهر و این بحر دیدمولی در بحر کلّی ناپدیدم
در این بحر حقیقت شد مرا فاشمر آن جوهر بدیدم عین نقّاش
چو ملّاحم در اینجاگه در این بحرروم از ناگهان اندر بُنِ قعر
برآرم جوهری من از معانیکنم زان جوهر اینجا دُرفشانی
ندارد از یقین عطّار اینجافشاند جوهر اسرار اینجا
ندارد زر بجز از کان جوهرچه جوهر هست جوهر بهتر از زر
مرا آن جوهر دیدست تحقیقکه اندر عین اعیانست توفیق
در این بحر فنا آن جوهر عشقمرا آمد نصیب از اختر عشق
چنان از عشق جوهر یافتستمکه اندر خانه من دریافتستم
در این خانه است یارت ار بدانیدرون خانۀ ار میتوانی
درون خانۀ تو بحر بنگرمرا آن جوهر اندر قعر بنگر
مرا اندر درون خانه دریا استدر آن بحرم یکی جوهر هویداست
درون خانه بحر کل که دیداستمر این معنی کسی از کس شنیده است
کسی داند که این معنی چگونستکه جانش در بُنِ دریای خونست
کسی داند که اندرخانۀ دلحققت بحر کل کردست حاصل
کسی داند که این بحر گُهَرباردمادم میشود زو ناپدیدار
بسی در بحر جان خوردند غوطهکه تا پیدا شدند با دلق و فوطه
نیاید هیچکس زین بحر بیرونشدند غرقه در این دریای پرخون
در این دریای پر خون جان بدادنددرون بحر جان پنهان بدادند
درون بحر جان دادند و کس نیستچگویم کاندر او فریادرس نیست
نیامد هیچکس زین بحر بر دربدادند جان همه از بهر جوهر
همه از بهر جوهر جان بدادندیقین جان بر سر جوهر نهادند
یکی دریای پر خونست بنگرنمیگویم که تا چونست بنگر
گهی دریای پر خونست و پر رازاگر از عاشقانی جان در او باز
یکی دریای پر خونست تحقیقکسی کو جان در او بازید توفیق
ز جوهر یافت اندر آخر کاردرون بحر جوهر دید با یار
حقیقت میزند موج پر از خوندر اینجا هیچ راهی نیست بیرون
حقیقت میزند موج دمادمکسی باید که یابد اندر او دم
نگه کن تا در این دریا شود بازبیابد جوهر اندر عزّ و اعزاز
در این دریا چو آخر باز بیندحقیقت جوهر جان باز بیند
درون بحر جان بنگر زمانیکه جوهر یابی اینجا در عیانی
دم خود اندر این دریا نگهدارنباید تا شوی تو ناپدیدار
در این بحر معانی غوطۀ خورفرو رو تا بیابی باز جوهر
چو اندر جوهر الاّ رسیدیتو نور جوهر الّا بدیدی
در آن جوهر یکی نور است مطلقدر آن نور حقیقت بازبین حق
در آن نور حقیقت بنگری بازدر او پیداست هم انجام و آغاز
در آن نورست پیدا هرچه بینیدر آن نوراست اگر صاحب یقینی
حقیقت شمس و ماه و چرخ و انجمشدند در نور جوهر جملگی گم
در آن نور است پیدا هر چه بینیشده پیدا در آن نور یقینی
همه از نور جوهر تابناکندشده پیدا در آن دیدار خاکند
حقیقت نور جوهر یاب در خاککه خاک آمد خود صانع پاک
حقیقت بحر در خاکست پیدااز آن پیوسته اندر شور و غوغا
اگر واصل شوی مانند منصورتو باشی در عیان آن جوهر نور
تو باشی جوهر و خود را ندانیهمی گویم دمادم در معانی
بهر معنی که میگویم ترا بازنمییابی ز خود انجام و آغاز
بهر معنی که گویم در گمانیاز آن زین سرّ رمزی می ندانی
یکی حرفست و چندینی کتاب استیکی نور است و چندینی حجابست
یکی فعلست و چندینی صفاتستیکی بحر است و اسمش عین ذاتست
یکی ذاتست و چندینی عجائبصفات و فعل میبینم غرائب
یقین جسمست پیوسته در این دلز دل جانست مر مقصود حاصل
ز جان ذاتست مقصود ار بدانیولیکن چون بیابی بی نشانی
ندارد نور اینجا رنگ بیشکندارم نیز هوش و هنگ بیشک
که تا برگویم این سر تا چگونستدلم افتاده در دریای خونست
همه ذرّات من جویای اویندحقیقت هم بدو گویای اویند
همه ذرّات من جویای ذاتندشده حیران درآن عین صفاتند
تمامت دیده دیدستند در خویشحجابی نیست ایشان را در این پیش
بجز خود مر حجاب خود نباشدهمی خواهد که ایشان خود نباشد
چنان خواهد که در جانان شود گمکه ایشان قطره اند و یار قلزم
فنای خویش میخواهند اینجاکه کلّی در فنا یابند اینجا
فنای خویش میخواهند بیشککه کلی در فنا یابند آن یک
فناشان آرزو و در فنااندکنون افتاده در دید بقااند
ولیکن فرقی از هستی و ثانی استیکی جویند کاینجا خود دو تا نیست
دو نبود جز یکی اینجا نبیندکه در یکی حقیقت همنشینند
دو نبود ذات بیشک جمله ذاتندکه میخواهند بود خود که بازند
همی خواهند تا اندر فنا رازنیابند و شوندش جمله جانباز
ترا مر ذرّۀ جان نیست بنگرز مر پیدات پنهان نیست بنگر
حقیقت چون فنااند اوّل آخربرانداز از میان این نقش ظاهر
برانداز از میان این نقش صورتهمه ظلمت شود در سوی نورت
برانداز از میان این صورت خویشکه ذات جاودان بینی تو در پیش
اگر این نقش اینجاگه ببازیبنزد انبیا سر برفرازی
اگر این نقش گردد ناپدیدارجمال بی نشان آید پدیدار
اگر این نقش پنهانی کنی پاکنماند نار و ریح و ماه با خاک
بمانده جاودان جان تو پر نورشود در جزو و کل یکی چو منصور
حقیقت آخر کار و سرانجامبخواهی خورد همچون دیگران جام
ترا جام فنا باید چشیدندر آن خلعت فراق جان بدیدن
ترا جام فنا باید بخوردنبصروت از همه اشیا بمردن
ترا جام فنا خواهند دادنیکی داغی ترا اینجا نهادن
ترا جام فنا در آخر کاربباید خورد اینجاگه بناچار
ترا جام فنا مانند مردانفرو باید کشیدن تا شود جان
ترا جام فنا مانند منصوربباید خورد تاگردی بکل نور
ترا جام فنا اینجا چو آدمبباید خورد و شد در قرب آن دم
ترا جام فنا اینجا شادمانهکه تا یابی حیات جاودانه
فروکش جام را در عزّت و نازکه خواهی یافت در آن دم توکل باز
فروکش جام و خندان شو تو چون گلکه خواهی یافت در آن دم یقین کل
فروکش جام جانان تا شوی پاکحقیقت از نمودخاک و افلاک
در آن دم چون خوری این جام اینجاببین هم اوّل و انجام اینجا
بباید کردنت مر نوش آن جامکه خواهی گشت ذات کل سرانجام
بباید خوردنت بی تلخی رویمگردان روی خود را از دگر سوی
چنان باش اندر آن دم راز دیدهکه باشی جزو و کل را باز دیده
چنان باش اندر آن و در وصالشکه راحت یابی از عین وبالش
چنان باش اندر آن دم همچو عشاقکه باشی در خودی و بی خودی طاق
چنان باش اندر آن دم همچو مردانکه یکی یابی اندر ذات و در جان
چنان کن خویش را آنگه تو تسلیمکه بد در آتش سوزان براهیم
چنان کن خویش را تسلیم جانانکه اسمعیل خود میکرد قربان
چنان کن خویش را تسلیم مشتاقکه سر ببرید اندر عشق اسحاق
چنان کن خویش را تسلیم آن دیدکه در یکی یکی یابی ز توحید
چنان کن در یکی تسلیم جانتکه ذات حق شود کلّی عیانت
چنان تسلیم کردن جان و دل توکه در آن دم نمانی مر خجل تو
چنان تسلیم کن جان در بر دوستکه بیرون آورد یکباره از پوست
چنان تسلیم کن جان در بر یارکه تا پیدا شوی تو کل پدیدار
چنان تسلیم کن جانا دل از جانکه درجان یابی آن خورشید تابان
چنان تسلیم کن جان اندر آن ذاتکه نور قدس گردد جمله ذرّات
چنان تسلیم کن جان در جلالشکه یابی در نمود جان وصالش
چنان تسلیم شو مانند مردانکه تا یابی در آن دم جمله جانان
در آن دم گر تو کل تسلیم گردیبساط جسم و جان رادرنوردی
از این دم سوی آن دم رفت خواهیشوی درجزو و کل نور الهی
از این دم سوی آن دم میشوی بازحقیقت نزد جانان تو باعزاز
در آن دم باش حاضر تا حقیقتنمودار میکند در دید دیدت
در آن دم باش حاضر از دل و جانکه بنماید حقیقت روی جانان
مشو غافل دمی جانان در آن دمکه بنماید رخت جانان هماندم
همه مردان در آندم راز دیدندجمال دوست آن دم باز دیدند
حقیقت آخر آن دم وصال استدر آن دم عاشقان دید جمال است
حقیقت آخر آن دم شوی ذاتشود جان مر حقیقت جمله ذرات
نظر کن اندر آن دم بی وجودتکه پیدا آید آن دم بود بودت
نظر کن اندر آن دم از نهانیکه در جانان شوی کلّی تو فانی
چو جانان رخ نماید اندر آن دمخیالی بینی اینجا جمله عالم
چو جانان رخ نماید اندر آن رازحجاب از روی خود اندازد او باز
چوجانان رخ نماید آخر از دیدتو گردی ذات قرب از عین توحید
چو جانان رخ نماید آخر کاربرافتد این حجاب آخر بیکبار
تو جانان گردی و او در تو موجودشود آن دم بیابی عین مقصود
تو جانان گردی و ویندم شود پوستنماند جان و ماند جاودان دوست
تو جانان گردی و مر دل بماندتنت در خاک زیرِ گل بماند
تو جانان گردی و پیوسته باشیاَزَل را با اَبَد پیوسته باشی
تو جانان گردی از عین وصالتدر آن دم عاشقان دید جمالت
تو جانان گردی از دید وصالتیکی بینی همه اندر جلالت
نماند جان بجز جانان نماندتن اندر خاکدان پنهان نماند
شود تن خاک اندر آخر کارشود در خاک و خون او ناپدیدار
شود جانان ز بعد مدّتی تننباید گفت مر عطّار تن زن
خوشا آن دم که جان گردد در این خاکچون جان بیشک نهان گردد در این خاک
خوشا آن دم که چون جان باز گردددرون جزو و کلّی راز گردد
در آخر دوست خواهد بود تحقیقبباید از نمود دوست توفیق
دلا در لا یکی یک لحظه اینجاشده در عین الّا اللّه یکتا
دلا در راز الّا اللّه عیانیولیکن مانده در روی جهانی
نخواهی رفت زین منزل سوی لاحقیقت بود خواهد شد در الّا
نخواهی رفت از این منزل حقیقترها خواهی تو کردن این طبیعت
دلا جای تو در خاکست بنگردرون رو تو ز دید دوست برخور
در این معنی مجال دم زدن نیستاز این منزل ره باز آمدن نیست
همه رفتند و کس نامد پدیدارهمه آنجا شدندش ناپدیدار
همه رفتند در دیدار بیچونیقین دریافتند اسرار بیچون
همه رفتند مر در شیب این گِلحقیقت گشتشان مقصود حاصل
همه رفتند اندر جوهر دوسترها کردند اینجاجملگی پوست
همه رفتند برسودا دماغیبمردند اندر اینجا چون چراغی
همه رفتند و نامد هیچکس بازنیامد هیچکس می باز پس باز
همه رفتند در سوی خداوندحقیقت با ازل کردند پیوند
همه رفتند در صحرای عقبیشدند اینجایگه یکتای مولی
همه رفتند پنهان در سوی یاردر اینجا می نه بینی لیس فی الدّار
همه رفتند اندر جوهر ذاترها کردند اینجا جسم ذرّات
همه رفتند و اعیان باز دیدندبسوی ذات کلّی راز دیدند
همه رفتند اندر عین اللّهشدند از راز جانان جمله آگاه
همه رفتند و در جانان شدند گمچو یک قطره سوی دریای قلزم
همه رفتند ودر عین الیقینندز ذات کلّ و اینجا پیش بینند
همه رفتند از اینجا باز رستندحقیقت نیست گشته عین هستند
همه رفتند اندر عین الّاحقیقت باز دیدند جوهرِ لا
همه رفتند و میآیند دیگردگر خواهد شد اینجا راز بنگر
همه واصل شدند اینجا ز دیداردر اینجا بیشکی کل ناپدیدار
در این معنی که من گفتم شکی نیستکه در عین الیقین غیر از یکی نیست
در آن حضرت چو رفتی باز نائیحقیقت آن زمان عین خدائی
در این سر ره بری دانای اسراربمیر از جسم خود وز عین پندار
بمیر از جسم پیش از مرگ اینجابکن عین بدی را ترک اینجا
تو اینجا ترک خود کن در حقیقتبمیر از نقش این نفس و طبیعت
درون پرده پرشور است بنگربآخر منزلت گورست بنگر
دمادم میرود زان هر معانیکه تا باشد که یک شمّه بدانی
همه خواهیم رفتن در سوی خاکنماند جاودان دوران افلاک
نماند جاودان کس سوی دنیابباید رفتنت از کوی دنیا
نماند جاودان کس سوی این جسمنخواهد ماند جان و نیز مر اسم
همه خواهیم رفتن سوی حضرتدر آن سر تا کرا بخشند قربت
در آن سر تا که را خواهند دادنبهشت جاودان یا غل نهادن
یقین حال از دو نیست اینجاحقیقت نار یا جنّات حَورا
کسانی را که نیکی کرده باشندنه همچون دیگران آزرده باشند
بطاعت جان خود کرده مصفّابهشت جاودان یابند فردا
بهشت جاودان جای نکوکاربود فردا مر این سر را نگهدار
کسانی کین بهشت جاودانیطلبکارند اندر زندگانی
طلبکار بهشت جاودانندحققت مر طلبکار جنانند
بتقوی و کم آزاری و طاعتبسر بردند در عین سعادت
شب تاریک اندر فکر بودندحقیقت روز و شب در ذکر بودند
نه شب خواب و نه شان در روز آرامطلبکار بهشتاند و دلارام
ز بهر جنّت اینجا در وبالنددر اینجاگه طلبکار وصالند
در آن سر باز یابند این حقیقتبهشت جاودانی بی طبیعت
بهشت آرزو هست ای برادربطاعت خوی کن بیخواب و بیخور
شود اجسام از شوقش بسوزانچنین کردند اینجا نیک روزان
چنان مرخوی کن در طاعت حقکه باشد مر ترا جنّات مطلق
در اینجا جنّت و حور قصور استبظاهر حالت ذوق و حضور است
بظاهر اندر اینجا هست جناتحقیقت هم لقا و جوهر ذات
ولی بر قدریابی تو ز دیدتکه مر نورست مر گفت و شنیدت
تو بشنفتی ولی نادیدۀ تونظر کن سر اگر بادیدۀتو
تو از قول کلام این سر شنیدیولی جنّات حورا را ندیدی
ترا گویند در اسرار اینجاز نار و جنّت ودیدار اینجا
تو اندر مجلس عالی نشینییقین بشنو اگر صاحب یقینی
حقیقت گفتن و وعد و وعیدستولی اسرارشان هر کس ندیدست
ز بهر آنکه تا راهت نماینددل و جان سوی درگاهت نمایند
در این درگاه راهی باز یابیبود کاینجا همه اعزاز یابی
ولی چندان ترا اینجا خیال استکجا یابی که آنجاگه وصالست
بقدر عقل از تو باز گویندترابر هر صفت آن باز گویند
بقدر عقل خود یابی یقینتاگر باشد دلِ اسرار بینت
بقدر عقل خود گر رهبری توره شرع از حقیقت بسپری تو
بقدر عقل خود در عین تقویبیابی در عیان دیدار مولی
بقدر عقل خود در جوهر دلشور در راه حق یک ذرّه واصل
بقدر عقل در جنّات بینیدر آنجاگه نفس راحات بینی
بقدر عقل خود بینی تو دیداراگر باشی ز دیدت ناپدیدار
بقدر عقل خود در جستجوئیاز آن پیوسته اندر گفتگوئی
بقدر عقل خود از حق زنی دمهمی گوئی از او هر دم دمادم
بقدر عقل آدم میشناسیولی آدم کجا زان دم شناسی
بقدر خود یقین دانستۀ توچگویم چونکه نتوانستۀ تو
بقدر عقل خوددر جوهر جاننظر کن بیش ازاین خود را مرنجان
بقدر عقل خود در جوهر دلنظر کن تا کنی مقصود حاصل
بقدر عقل خوددریاب آن رازکه تا یابی ز حق انجام و آغاز
بقدر عقل خود دم زن تو ازدوستکه میگوئی تو دایم جملگی اوست
بقدر عقل اینجا راه یابیدرون خویش را آن شاه یابی
بقدر عقل ره میبردۀ توولیکن همچنان در پردۀ تو
بقدر عقل اینجاگاه لافیولی اینجا نگشتستی توصافی
بقدر عقل اینجا در یقینیولیکن داد کلّی مینبینی
بقدر عقل خود گوئی ز دیدارولی دانم نه مستی و نه هشیار
بقدر عقل اینجاگه سخن گویچو نتوانی تو بردن در سخن گوی
بقدر عقل میگوئی که یارتدرونم لیک جان ناپایدارت
بقدر خود توانی راه بردنمر این راه بایدت ازجان سپردن
بقدر خود توانی دوست دیدنچنان کاینجا جمال اوست دیدن
بقدر خود تو ره بردی جلالشکه تا بوئی بیابی ازوصالش
بقدر خود تو ره بردی دل و جانکه تا بنمایدت مر روی جانان
بقدر خود نظر کن سوی پردهکه خود هستی تو اینجا راه برده
بقدر منزلت معنی ندیدیحقیقت را تو از دعوی بدیدی
بقدر اندر چنین منزل نظر کندل خود را تو از خود هم خبر کن
خبر کن بیخبر خود از حقیقتکه اعیانست اینجا دید دیدت
خبر کن بیخبر خود را تو ازدلکه مقصود تو اینجا هست حاصل
خبر کن بیخبر خود را تو از جانکه اینجا میتوانی یافت جانان
خبر کن بیخبر خود را ز معنیکه اینجا میتوانی یافت مولی
خبر کن بیخبر خود را تو از دوستز فرقم تا قدم مر جوهر دوست
خبر کن بیخبر خود را تو از یارمگو این گر بدانی می نگهدار
خبر کن بیخبر خود را حقیقتبدان کاینجای صورت دید دیدت
خبر کن بیخبر خود را تو از دیدکه معنیّ توئی تو هست توحید
خبر کن بیخبر تا خود بدانیهمی گویم بتو کلّی تو دانی
خبر کن بیخبر خود را و بشناسمر این معنی بدان از عشق و مهراس
خبر کن بیخبر خود را از آن دیدیکی بین جمله را در سرّ توحید
خبر کن بیخبر خود را از آن ذاتکه اینجا نقش گردد جمله ذرّات
خبر کن بیخبر خود را از آن نورکه اینجا در دلش افتاد منصور
خبر کن بیخبر خود را از آن یارکه این سِرّ کرد اینجا او پدیدار
خبر کن خویش را تا باز یابیعیانی خویش از وی راز یابی
خبر کن خویش را زان راز دیدهکه خود را بود اینجا باز دیده
خبر کن خویش زان پاکیزه گوهرکه نزدش ارزنی آمد سراسر
خبر کن خویش زان اسرار جُملهکه او دیدست اینجا یار جمله
خبر کن خویش را زان شاه درگاهکه دیده بود در اینجا گهت شاه
خبر کن خویش از آن پاکیزه ذرّاتکه دیده بود اینجا جوهر ذات
خبر کن خویش از او این راز مطلقکه زد اینجا اناالحق او ابر حق
خبر کن خویش از او تا راز یابیمگر اسرارش اینجاب از یابی
خبر کن خویش از او و راز بنگردرون خویشتن را باز بنگر
خبر کن خویش از او و یاب اعیانهم اندر او شو اینجاگاه پنهان
خبر کن خویش از او دیدار دریابدرونت اوست دید یار دُرّ یاب
از او بشناس اینجا در وجودتحقیقت عشق بنگر بود بودت
از او بشناس عشق اینجا ضرورترهاکن همچو او اینجا تو صورت
از او بشناس عشق و راه بشناسحقیقت از عیانش شاه بشناس
از او بشناس عشق و راهبر شوچو اویی جسم و بی خوف و خطر شو
از او بشناس عشق و دل نگهدارکه میبنمایدت اینجا رخ یار
از او بشناس عشق و جان یقین کنهمه ذرّات اینجا پیش بین کن
از او بشناس اینجا عشقبازیسزد گر جان و دل چون او ببازی
از او بشناس عشق و جان براندازدل خود همچو شمع از شوق بگداز
از او بشناس عشق و در فنا شوحقیقت محو کن خود کل خدا شو
از او بشناس عشق و خود تو در بازچو او اینجایگه سر را برافراز
از او بشناس چون گشتی فنا تورسی در عزّت و قرب و بقا تو
اگر چون او تو جان و سر ببازیبرآرد مر ترا این عشقبازی
اگر چون او تو جان در بازی اینجاحقیقت صاحب رازی در اینجا
اگر چون او ترا این درگشایدترا اسرار همچون او نماید
دم سرّ اناالحق را زنی توحقیقت پنج از بن بر کنی تو
اناالحق گر تو خواهی زد چو منصورحقیقت باش هان از جسم و جان دور
اناالحق گر تو خواهی زد در این دمبلا آید ابر جانت دمادم
اناالحق گر تو خواهی زد در آن دیدیکی باید بدیدن عین توحید
اناالحق گر تو خواهی زد در این رازاز اوّل صورت و معنی برانداز
اناالحق گر تو خواهی زد در این راهمشو غافل چو اللّه باش آگاه
اناالحق گر تو خواهی زد در اسرارحقیقت جای بینی بر سر دار
اناالحق گر تو خواهی زد چو حلاجکند از تیر پرتابیت آماج
در این سر چون کنی گرراز دانیبباید رفتنت از زندگانی
نیابند این معانی اهل صورتحقیقت خاصه مر اهل کدورت
دلی باید که جمله دوست باشدهمه مغز یقین و پوست باشد
دلی باید که جمله راز بیندهمه در جوهر خود باز بیند
دلی باید که در اسرار معنیرود بر دار او مانند عیسی
دلی باید که بیند راز مطلقپس آنگاهی زند دم از اناالحق
دلی باید که دید دید بیندحقیقت ذات در توحید بیند
دلی باید که کلّی یار گرددبجز حق از خود او بیزار گردد
مر این دم چون زند در عشق بازیبسوزد پاک بیند سرفرازی
مر این دم چون زند کل یار باشدیقین از جسم و جان بیزار باشد
مر این دم چون زند از عشق اوّلحقیقت کل بود از اصل اوّل
مر این دم چون زند اینجا یقین اوحقیقت کل بود عین الیقین او
مر این دم چون زند او در عیانییکی بیند همه در بی نشانی
مر این دم چون زند بر دار آیدز دید عشق برخوردار آید
مر این دم چون زند سر را ببازدبجسم و جان در اینجاگه ننازد
مر این دم چون زند خود را بسوزدچو شمعی بود خود را برفروزد
فنا گردد زجسم و جانِ پیداشود در بحر عرفان مانده شیدا
بمانده در حقیقت یادگار اوحقیقت مر چنین گفتست یار او
اگر ره میبری در سرّ اسرارز جسم و جانت باید گفت بیزار
وگر خود دوستداری زین مزن دمکه این سرّ کس نیابد جز که محرم
حقیقت داند این اسرار معنیکه کلّی دیده بود انوار معنی
حقیقت جمله را او دیده بد رازنگردد از نمود خویشتن باز
چنان در سیر قربت در یکی اوبود کاینجا نباشد مر شکی او
در آن حضرت بود از جان خبردارز دل باشد حقیقت صاحب اسرار
در آن حضرت نگردد باز اینجایقین شد او عیان شهباز اینجا
چنان در لا بود اللّه دیدهکه خود باشد جمال شاه دیده
نگردد باز اینجا لا بود اوحقیقت در همه لاشیی بود او
نگردد باز تایکی شود بازحقیقت او بود در عشق جانباز
ز لا مردان کلّی در یکی اویکی بیند خدا را بیشکی او
تو گر این راز بشناسی در اینجایقین از جان تو بهراسی در اینجا
نهنگ لا چو در خونت کند گمتو باشی آن زمان در عین قلزم
دم از دریا زنی دریا شوی توز بود جانت ناپروا شوی تو
ز لا در بود الاّ اللّه رسی دوستبیابی و بدانی جزو و کل اوست
حقیقت شرح او هرگونه گویمبجز دیدار بیچون را نجویم
هنر دیدست منصور از حقیقتتو هم زو در نگر در دید دیدت
از او بنگر کز او این راز گفتماز او بشنیدهام زو باز گفتم
مرا این سر از او موجود آمدکه ذاتم جملگی معبود آمد
مرا این سر مسلّم شد ز منصورهمین دم میزنم تا نفخۀ صور
همین دم میزنم تا جان ببازمسر و جان بررخ جانان ببارم
همین دم میزنم کارام با اوستحقیقت هم می و هم جام با اوست
همین دم میزنم تا دم برافتدوجود عالم و آدم برافتد
همین دم میزنم وز کس نترسمچو اعیان یافتم از کس نپرسم
همین دم میزنم در پاکبازیکه دارم در حقیقت بی نیازی
همین دم میزنم مینگذرم مناز این دم تا که جان را بسپرم من
همین دم میزنم در شرع و تقویشدم در شرع و تقوی ذات مولی
همین دم میزنم اینجا یقینمشدست از ذات کل در خویش بینم
همین دم میزنم زین برنگردمکه تا معنی و صورت برنگردم
همین دم میزنم تا کشته آیممیان خاک و خون آغشته آیم
همین دم میزنم بی دید تقلیدکه جانانم یقین در سرّ توحید
همین دم میزنم مانند حلاّجکه بنهادست جانان بر سرم تاج
همین دم میزنم گر راست دیدمز وی در ذات وی بیشک رسیدم
دم او میزنم اینجا نهانیکه بنمودست رویم کل عیانی
دم او میزنم کز اوست دیدمز وی در ذات وی بیشک رسیدم
دم او میزنم اینجا که یارمکند مانند او بر عین دارم
دم او میزنم کین دم دم اوستیقین عطّار اینجا همدم اوست
مرا زو ایندم اینجا گشت موجودیقین ذات من اینجا در ازل بود
مرا عطّار اکنون پیش از این گفتاگرچه اوست در عین الیقین گفت
مگو عطّار با هر کس تو این سرنگهدار این معانی را ز ظاهر
وجودت رفت خواهد در سوی خونحقیقت وصل دیدستی ز بیرون
حقیقت اندرون هم وصل داریدم از آن میزنی کین اصل داری
ترا از وصل اصل آمد بدیدارکه ذات کل ز وصل آمد پدیدار
حقیقت وصل خواهد در رسیدندل و جانت بجانا آرمیدن
بخواهی رفت اندر جوهر ذاتحقیقت محو خواهی کرد ذرّات
سخن این باز ز اعیانست تحقیقنه تقلیدست بیشک هست توفیق
سخن این بار اندر درد آمداز آن جانان بجانت فرد آمد
سخن این بار بی تقلید گفتیز اعیان و ز دید دید گفتی
سخن این بار از درد حضورستاز آن هر حرف گوئی جمله نورست
سخن این بار در درد وصالستاز آن اینجات اعیان جلالست
سخن این بار از دردست ودرماناز این دردست خوش میگوی و میخوان
سخن این بار از دردست پیداحقیقت جوهرت فردست اینجا
سخن این بار از دردست و رازستاز آن این در حقیقت بر تو بازست
سخن این بار از دردست جاناناز آن بنموده است اسرار اعیان
سخن این بار از دردست و شوقستترا زان ازحقیقت جمله ذوقست
چنانت درد عشق آمد در این دلکه کردی عاقبت مقصود حاصل
چنانت درد عشق آمد پدیدارکه جانت شد در اعیان ناپدیدار
سخن کز درد میآید وصال استدر آن پیدا تجلّی جلالست
سخن کز درد میآید عیانستدر آن مرنکته صد راز نهان است
سخن کز درد میآید یقین استکسی باید که در عین الیقین است
سخن کز درد آید درگشایدترا اسرار کلّی وا نماید
سخن کز درد آید در معانیبود اینجا نشان بی نشانی
سخن کز درد آید دل بسوزدحقیقت جان و دل هم کل بسوزد
سخن کز درد آمد در دل و جانحقیقت کل نماید راز پنهان
سخن کز درد گفتی اندر اینجابسی دُرها که سفتی اندر اینجا
سخن باقیست آخرگه بخواندوگر خواند که اینجا بازداند
سخن باقیست جسمت نیست باقیدمادم جام مینوشی ز ساقی
سخن باقیست کاینجا راز دیدینمود اینجا تو از من باز دیدی
سخن باقیست آن بایدت گفتنبهر دم جوهری بایدت سفتن
سخن باقیست میکش جام اینجاکه دیدستی عیان فرجام اینجا
سخن باقیست هم با اهل دل گوینمودِ رازِ اوّل ز اهل دل جوی
سخن باقیست میگوی از حقیقتدوای درد میجوی از شریعت
سخن باقیست اندر شرع میگویحقیقت گوی نی از فرع میگوی
سخن باقیست چندانی که گوئینه بد پیداست میگوئی نگوئی
سخن باقیست اکنون در تو بگشایحقیقت گنج کل اینجا تو بنمای
سخن باقیست از اسرار گفتیحقیقت جملگی از یار گفتی
سخن باقیست میکش جام اسرارکه آغازی تو در انجام اسرار
سخن باقیست جام عشق مینوشکه بردستی راه اندر چشمۀ نوش
سخن باقیست یارت نیز باقی استچه غم داری چو دلدار تو ساقی است
چودلدارست ساقی جام می خَورز دید عشق یک دم هان تو مگذر
چو دلدارست ساقی غم نداریاز آن هشیار اندر پیش یاری
چو دلدارست ساقی راز میگویابا ساقی حقیقت باز میگوی
چو دلدارست ساقی زو تو برخورتو هستی ذرّه چشمت دار و برخور
حقیقت چونکه دلدارست ساقیسخن آخر ندارد هیچ باقی
سخن از وصل گوی و اصل دریابدرون خویش آخر وصل دریاب
سخن در وصل میگوئی که اصلیاز آن اینجایگه در عین وصلی
سخن در وصل میگوئی که جانیاز آن اینجایگه راز نهانی
سخن در وصل میگوئی که یاریاز آن از جان جان پاسخ گذاری
سخن از وصل میگوئی بتحقیقکه بردستی ز جانان گوی توفیق
سخن از وصل میگوئی و جانانازینجا مینمائی راز پنهان
سخن از وصل میگوئی و دیداروجود خویشتن کرده پدیدار
سخن از وصل میگوئی و اعیاندر آن هرنکتۀ صد راز پنهان
سخن از وصل میگوئی و منصوراز آن گشتی تو در اسرار مشهور
سخن از وصل او گفتی حقیقتنمود اینجایگه او دید دیدت
سخن در وصل او گفتی در اسراربرون آوردت او از عین پندار
سخن از وصل او میگوی اینجاکه از وصلش ببردی گوی اینجا
سخن از وصل او میگوی ای دلکه مقصود تو شد زو جمله حاصل
سخن از وصل او میگوی در رازکه دیدستی از او انجام و آغاز
سخن از وصل او میگوی الحقکز او دم میزند جانت اناالحق
سخن از وصل او میگوی و خوشباشکه دیدی در وصالش عشق نقّاش
وصل عشق چون در دل درآیدحقیقت جزو و کل یکی نماید
وصال عشق بنماید یکی بازحقیقت را زجانان بیشکی باز
وصال عشق هر کو یافت اینجا حقیقت شد عیانش جمله اشیا
وصال عشق هر کو یافت از دیدعیانش شد حقیقت سرّ توحید
وصال دوست چون در عاشقانستهر آن کز خود گذشته عاشق آنست
وصال عشق چون در جان درآیدز هر یک ذرّه صد طوفان برآید
وصال عشق در اینجاست بنگرنه پنهانست بس پیداست بنگر
وصال عشق در دست اوّلِ کاربآخر درد گردد ناپدیدار
وصال عشق اگر خواهی حقیقتفنا باید شدت در جان رسیدت
وصال عشق اگر بشناختی توحقیقت جسم و جان در باختی تو
وصال عشق اینجا رایگان استببین کاینجا حقیقت در عیان است
وصال عشق خواهی خود بسوزانحقیقت بود نیک و بد بسوزان
وصال عشق خواهی خویش در بازکه تاگردد ترا تحقیق در باز
وصال عشق خواهی همچو منصوربیک ره شو ز دید خویشتن دور
وصال عشق خواهی در اناالحقدم منصور زن اینجا تو بر حق
وصال عشق خواهی آخر کارز بود خود بحق شو ناپدیدار
وصال عشق رخ بنمود در جاناز آن منصور دم زد کل ز جانان
وصال عشق او را کرد پیدااناالحق اندر اینجا گشت شیدا
وصال عشق چون پرده برانداختچو شمعی در میان جمع بگداخت
وصال عشق او را تا فنا شدحقیقت خالق ارض و سما شد
وصال عشق عاشق گشت کل ذاتحقیقت ذات شد اعیان ذرّات
حقیقت وصل عشق اندر یکی بُداز آنش بی گمان در حق یکی شد
وصالش عشق او را در یقین کردز بودش جزو و کل عین الیقین کرد
یقین بُد ذات اینجاگه یکی بودخدا در جان او کل بیشکی بود
اگرچه وصل از او او با فراقستولیکن عاشقان را اشتیاق است
فراق و صبر چون کردند مردانحقیقت رخ نماید وصل جانان
کسی باید که در یابد فراق اوبسوزد در عیان اشتیاق او
چنان سوزان بود ماننده شمعکه یکی بیند و مر خویش با جمع
نداند راز او جز خویش هر کسنگوید سرّ خود در پیش هر کس
ازاوّل در سلوک و سیر باشددر آخر در یکی بی غیر باشد
از اوّل عاشق و بیمار گرددز نفس خویشتن بیزار گردد
چنان در عشق باشد مبتلا اوکه هر دم پیشش آید صد بلا او
کنندش سرزنش بسیار در راهنباشد از درونش هیچ آگاه
کسی الاّ بجز جانان جانشکه خود داند یقین راز نهانش
چنان در درد و شوق و صبر باشدکه همچون مردۀ در قبر باشد
حقیقت مرده باشد در بر خلقبیندازد ز خود زنّار با دلق
ابا دیوار گوید راز اینجاز کل پرسد حقیقت بازاینجا
مر او را خلق چون دیوانه خوانندز عقل خویشتن بیگانه خوانند
بطبعش هر زمانی صد قفاپیشزنند و او تحمّل میکند پیش
تحمّل میکند در عشق فارغکه تا گردد ز دید دوست بالغ
تحمّل میکند از جمله اینجانیندیشد وی از فریاد وغوغا
اگر شمشیر بر فرقش درآیداز آن شمشیر جانش کل سرآید
نگرداند رخ از شمشیر جاناندر این بیشه بود او شیر جانان
ز سنگ و چوب و طعن هرزه گویاننباشد هیچ غم او را یقین دان
حقیقت از بلای دوست بیندکه تا آخر لقای دوست بیند
بلای دوست از جان میکشد اوحقیقت زهر درمان میچشد او
بلای عین و رسوائی دلداردر اینجا باید اندر اوّل کار
بلا عشقست و رسوائی جانانحققت کش تو چون منصور از جان
بلای عشقست و رسوائی در اینجابکش تا بازیابی سرّ یکتا
بلا عشقست هر کو یافت این دویکی بیند حقیقت چه من و تو
بلا عشقست اگر اینجا کشیدیجمال دوست زین سر باز دیدی
چو عاشق در بلا آمد گرفتاربرون آید ز عجب و کبر و پندار
چو عاشق در بلا و صبر آیددر آخر رخ ورا جانان نماید
چو عاشق در بلا دارد تحمّلشود آخر چو خورشید از تجمّل
چو عاشق در بلا اوّل قدم زدحقیقت هر چه آمد او رقم زد
چوعاشق نیک و بد بیند یکی اوحقیقت یک یکی بیند یکی او
چو عاشق در بلا اینجایگه دیددر اعیانِ تجّلی یافت توحید
در آن عین بلا چون دید جانانبلایش باشد اینجا راحت جان
طلبکار بلا باشد در آخربوی بگشاده گردد این در آخر
درش بگشاده باشد از یقین بازحقیقت باشد و انجام و آغاز
حقیقت قربتش موجود باشدعیان در ذات او معبود باشد
دوئی برداشته یکتا شده بازحقیقت باشد از انجام و آغاز
بلای قرب دید و با لقایشنموداری شده اندر فنایش
فنایش را بقا شد راز دیدهدر آن عین بلا کل باز دیده
کمال عقل را برداشته پاکبلا دیده حقیقت داشته خاک
بَرِ خود نقطه با پرگار اینجاابا ایشان زخود بیزار اینجا
از آتش آتشی در خود فکندهز گردن دل ز نیک و بد فکنده
حقیقت خاک برداده چو بر بادجهان جاودان راکرده آباد
یقین چون آب در عین وصالششده آیینۀ جان در جمالش
عیان خاک دیده راز آخراز آن انجام این آغاز آخر
چو گوئی پایداری کرده اینجاچو دریا هر زمان در شور و غوغا
حقیقت جوهر جان طلبکاراگرچه وصل یابد لیس فی الدّار
حقیقت اصل ذاتی باز جویددر آن اسرار راز راز گوید
در آن اصل ارچه باشد میندانددم عین العیان او کی تواند
زدن تا پردۀ کل برنیفتدمیان خاک و خون آخر نخفتد
حقیقت سالک این معنی نداندکه تا آخر وصال کل بداند
چو این معنی بداند آخر کارز بود جسم گردد ناپدیدار
وصالش رخ نماید با حقیقتبرون آید چو مغزی از طبیعت
چو مغز از پوست بیرون رفت اینجاحقیقت مغز کل یابد مصفّا
اگر با مغز باشد مغز بیندهر آن چیزی که بیند نغز بیند
نبیند پوست الاّ مغز جانانحقیقت باز یابد سرّ پنهان
تن اندر عشق ده وز عشق برخورجمال بود معشوقت تو بنگر
تن اندر عشق ده گر مرد کاریتو همچون عاشقان بردباری
تن اندر عشق ده تا جاودانتکند بیخویش ازنام و نشانت
تن اندر عشق ده تا در فنایتبماند جاودان دید بقایت
تن اندر عشق ده وز وصل او بینبجز او هیچ اینجا کل نکو بین
تن اندر عشق ده تا راز یابیحقیقت روی جانان باز یابی
تن اندر عشق ده چون انبیا تومثال انبیا میکش بلا تو
تن اندر عشق ده تا آخر کاربرافتد پردۀ جسمت بیکبار
تن اندر عشق ده صاحب دلانهکه تا یابی بقای جاودانه
تن اندر عشق ده وز خویش بگذراگر مرد رهی در خویش منگر
تن اندر عشق ده وین جسم در بازحقیقت جسم را با اسم در باز
تن اندر عشق ده تا گردی آزادفنا شو تا کنی مر جانت آباد
تن اندر عشق ده تا اصل یابیکه از عشق حقیقی وصل یابی
تن اندر عشق ده تا جان شوی تودرون جزو و کل جانان شوی تو
تن اندر عشق ده پس بی نشان شودرون خویش کلّی جان جان شو
تن اندر عشق ده وز بی نشانیبیاب آخر حقیقت رایگانی
تن اندر عشق ده وز عشق میگویجمال بی نشان در عشق میجوی
تن اندر عشق ده تا راز اوّلبیابی ونمانی تو معطّل
اگر مرد رهی از عشق مگریزحقیقت از بلای او مپرهیز
بلای عشق کش تا ذات بینیچنین کن تو اگر صاحب یقینی
بلای عشق کش ای زنده دل توممان چندینی اندر آب و گل تو
حقیقت هر که اینجاگه بلا دیدیقین او آخر کارش لقا دید
حقیقت هر که او مجروح یار استمر او را رازهای بیشمار است
حقیقت هر که اینجا جان و سر باختسر خود چون عَلَم اینجا برافراخت
حقیقت هر که اینجا جان ببازیدعیان دریافت چون مردید توحید
اگرچه مرد عاشق در بلایستچه غم چون عاقبت عین لقایست
لقا اندر بلا بنهاد جانانکسی کاینجای خود را راز جانان
لقا اندر بلایست ار بدانیبلاکش تا ترا باشد نهانی
حقیقت رازها مانند منصورشوی از عشق خود از جزو او دور
دلا عطّار با تست و تو اوئیچرا چندین تو اندر گفتگوئی
نیامد آخر کار تو آغازندیدی همچنان سر رشتهات باز
نیامد مر ترا مقصودحاصلنگشتستی تو اندر عشق واصل
نیامد مر ترا آغاز و انجامحقیقت میندیدی تو سرانجام
چرا چندین تو اندر گفتگوئینکردستی تو گم در جستجوئی
نکردی هیچ گم چون اصل داریدر اینجاگه تو بود وصل داری
نیامد وقت خاموشی ترا هانکه داری خویش را در نصّ و برهان
نیامد وقت خاموشیت آخرچو مقصود تو شد در عشق ظاهر
نیامد وقت خاموشی کنونتهنوز اینجا نداری تو سکونت
نیامد وقت خاموشی زمانیکه پردازی بهردم داستانی
نیامد وقت خاموشی بدیدارکه تا گردی بکلّی ناپدیدار
نیامد وقت خاموشی چو منصورچو گشتی در همه آفاق مشهور
نیامد وقت خاموشی چون مردانکه گفتی سر حقیقت تن زنی زان
ترا چون رازهست اینجای سربازمگو تو بیش از این چندین و سرباز
ترا چون هست اصل و وصل گوئیبگو تا بعد از این دیگر چه جوئی
ترا چون هست اعیان آخر کاربگو تا چند خواهی گفت از یار
نماندت عقل و جانت رفت از دستدلت ماندست و آنت رفت از دست
کمالت ای دل بیچاره حاصلشدت در آخر کار تو واصل
کمالت یافتی در آخر کاربرافتادست مر پرده بیکبار
کمالت یافتی اینجا شدی کلحقیقت تو یقین دیدی بسی ذل
کمالت یافتی بیصورت اینجارخت بنموده است منصورت اینجا
کمالت بی نشانی بود و دیدیحقیقت در سوی جانان رسیدی
کمالت بی نشانی بود از آغازکه اندر بی نشان او یافتی باز
کمالت بی نشانی بود اینجااز آن بودی تو بود بود اینجا
کمالت بی نشانی سوی حق بوداز آن صورت نشانی گوی حق بود
کمالت بی نشانی بود از دوستاز آن بیرون شدی چون مغز از پوست
کمالت بی نشانی بود از آن یاراز آن دیدی حقیقت روی دلدار
کمالت بی نشانی بود و دیدمکنون اندر جلالت من رسیدم
کمالت بی نشانی در نشان شداز آن اسرار پیدا و نهان بُد
کمالت بی نشان شد اندر اینجاچنان کز بی نشان بُد اندر اینجا
کمالت عاشقانِ راز دیدهدر اینجا آمده کل باز دیده
کمالت عارفان دیدند اینجااز آن در دیدن دیدند بینا
گمان خویشتن هم خود بدیدییقین خود در کمال خود رسیدی
چنان بگشادۀ در اصل آغازکه بگشاده نیامد هیچکس راز
درت باز است و نادان ره نداندمر این جز مر دل آگه نداند
درت باز است آنکس راز بیندکه او اندر درون شهباز بیند
درت باز است آنکو دید در بازحقیقت بر در درگشت سرباز
درت باز است شهبازان عالمدرون آیندت و بینند دردم
درت باز است ای جان جهان تونه بگذاری کسی را رایگان تو
درون خلوت خود هیچکس رانرانی عاقبت شان بازپس را
مگر آنکو سر خود را ببازیدترادرخلوت ای گل رایگان دید
نبیند روی تو جز سر بریدهحقیقت گشته و عشق تو دیده
نبیند هیچکس روی تو اینجامگر گمگشتۀ سوی تو اینجا
نبیند روی تو جز صاحب دردکه آید کشتۀ تو او بود فرد
نبیند روی تو جز ناتوانیکه خواری دیده باشد هر زمانی
نبیند روی تو جز دل شده بازکه بنمائی ورا انجام و آغاز
نبیند روی تو جز در بلاکشکه باشد در یقین او در بلا خوش
کسی دیدست رویت اندر آفاقکه چون منصور شد از جسم و جان طاق
کسی دیدست رویت در حقیقتشده او کشته در کویت حقیقت
کسی دیدست روی تو ز پردهکه باشد خون دل در عشق خورده
کسی دیدست رویت ای شه کلکه آمد در بر تو آگه کل
کسی دیدست رویت در عنایتکه بخشیدی ورا اینجا هدایت
کسی دیدست رویت در درونشکه هم تو کردۀ مر رهنمونش
کسی دیدست جانان دید دیدتکه خود را پیش پا او سر بریدت
کسی دیدست رویت از تجلّیکه چون منصور شد در عین الّا
همه در حسرت این راز باشنداگر اینجایگه سرباز باشند
همه در حسرتند و گفتگویندتوئی در اندرون در جستجویند
نداند راه جز ره کرده در تودرون جسم و جان در پرده در تو
هر آنکو آمد اندر پردهات بازبدید او سرّ خود در پردهات باز
از این پرده که اینجا بازبستیحقیقت خویش را در راز بستی
ترا این پرده اینجا شد مسلّمکه بستی بیشکیش در دید آدم
طلب کردند اندر پرده اینجاز هر سوئی بسی گم کرده اینجا
نشان از پرده اینجا میدهد بازولی کی باز بینندت باعزاز
درون پردۀ یا در برونیولی دانم که اندر پرده چونی
نه بیرونی ولیکن از درون تودرون بگرفتۀ و رهنمون تو
یقین کاندر درون می راز جوئیز بیرونت درون را باز جوئی
چو خورشیدی ز بیرون در درونمبنور خود یقین شد اندرونم
که بر تو هم درون و هم برونستاز اعیان یقین بیچه و چونست
وصالت در درونم می درآیداگرچه از برونم مینماید
بسی دادست اینجا گوشمالمیقین هجران تو اندر وصالم
بسی خوردم غم و خون جگر مننبردم راه از کویت بدر من
ره از کوی تو بیرون نیست دانمکه هر دو در یقین یکیست دانم
ره از کوی تو چون بر در نباشدحقیقت جز یکی رهبر نباشد
بسی در کوی تو زحمت کشیدمگهی در خاک و گه در خون طپیدم
بسی در کوی تو بردم غم توندیدم هیچکس راهمدم تو
بسی در کوی تو از ناتوانیحقیقت بردهام جانا تو دانی
بسی بردم در این کوی تو خواریز هر ناکس بسی فریاد و خواری
تو میدانی که عطّارست خستهدر این کوی تو جانا دل شکسته
دل او هم تو بشکستی در اینجااگرچه بر خودش بستی در اینجا
نظر اندر دل بشکسته داریاز آنش با خود او پیوسته داری
از آن پیوسته با تو در نمودتکه بُد پیوسته اندر بود بودت
از آن پیوسته شد در نور پاکتکه او پیوسته بُد در دید خاکت
از آن پیوسته شد اندر جلالتاز آن پیوسته او اندر کمالت
از آن پیوسته شد در قربتِ توکه از تو یافت جانان عزّت تو
از آن پیوسته شد در دید الّاکه هم از تو زد اینجاگه تولّا
از آن پیوسته شد در حضرت توکه یکی دید اندر قدرت تو
همه دیدار تو دید از یقین استیقین دان او یمین اوّلین است
همه دیدار تو دید از یقین اوکه بود اندر عنایت پیش بین او
وصالت را نیابد جز وصالتجلالت مینبیند جز جلالت
تو هم تو خویشتن بنموده بازحقیقت بود خود بربودۀ باز
بهردم کسوتی دیگر برآریمن اندر دید آنم پایداری
مرا جز دیدن تو هیچ نبوداز اول هیچ آخر هیچ نبود
از این جاگه کمالی یافتستماز آن بُد گر وصالی یافتستم
حقیقت گر چه گفت آمد پدیداردرون پرده کلّی خود خریدار
درون پرده بیرونم گرفتییقین در خاک و در خونم گرفتی
درون پردۀ در پردۀ توحقیقت خویشتن گم کردۀ تو
درون پردۀ در عزّ و اعزازهمی خواهم که اندازی مراین باز
براندازی مر این پرده درآخرکنی دیدار خود را جمله ظاهر
کنی دیدار مر بیچارگانتکه میجویند در پرده نهانت
تو اظهاری و نی در هفت پردهحقیقت ره بسوی شاه برده
منم این پرده از هم بر دریدهبه بیشرمی وصالت باز دیده
ولی چون هر نفس در پرده یابیحقیقت پردۀ دیگر بیابی
ولی چون من چنین در رازم ای جانتو خود مگشای پرده بازم ای جان
حقیقت جان و هم این پرده بگشایمرا رخ از درون پرده بنمای
درون پرده را عشاق گشتیمکن بر بی دلان خود درشتی
اسیران را کشی اینجا تو در نازهمه کشته شدند و بس تو درناز
روا باشد که عاشق را کشی توکنی با عاشقانت سر کشی تو
همه ازوصل تو پوئی طلبکاردر این میدان همه گوئی طلبکار
در این میدان بخون آلودگانتفتادستند مر بیچارگانت
در این میدان بسی کشتی بزاریحقیقت هم تو خود رحمی نداری
در این میدان چه جای گفتگویستگرم گردان کنی سر همچو گویست
در این میدان تو من گفتهام رازسرم از تن تو چون گوئی بینداز
در این میدان تو من راز گفتمابا جمله حقیقت باز گفتم
در این میدان زدم من گوی شوقتسخن گفتم یقین از روی ذوقت
در این میدان زنم گوی دمادمکه بردستم حقیقت گویت این دم
در این میدان زنم من گوی دیدتشوم در عین میدان ناپدیدت
در این میدان عشقت پایدارمزنم گوی حقیقت جای دارم
در این میدان منم چون گوی خستهفتاده عاقبت چوگان شکسته
در این میدان اگر درتک و تازمدگرگوئی دمی از عشق بازم
مکن عطّار از این برگوی بازیبگو تا چند خواهی گوی بازی
مکن عطّار در میدان دلدارچو گوئی باش سرگردان دلدار
مکن عطّار در گوئی تو از رازدر این میدان سرت چون گوی انداز
چو گوئی سر در این میدان بیفکنز دست خویشتن چوگان بیفکن
بیفکن گوی و چوگان هر دو ازدستکه دیدت این زمان با یار پیوست
وصال دوست چوگانست و تو گویسخن از وصل آن چوگان همی گوی
سخن از وصل گوی و زلف چوگانکه دلدارست زلفش، همچو چوگان
دلت در زلف چون چوگان چو گویستاز آن پیوسته اندر گفتگویست
از آن چوگان زلفش گوی دلهادر این میدان خاک افتاده غوغا
از این میدان خاک افتاده چون گویدل عشاق اندر جستن و جوی
دل تو همچو گوئی اوفتادستعجائب سر در این میدان نهادست
در این میدان بسی دلهاست خستهچو گوی اندر خم چوگان شکسته
بسی دلها در این میدان فتادستچو گوی اندر خم چوگان فتادست
در این میدان وحدت رازدارمچو گوئی درخم چوگان یارم
در این میدان وحدت راز جویمکه مر چوگان آن دلدار گویم
سر خود همچو گوئی باختم مندر این میدان عشق انداختم من
سر خود همچو گوی انداختم بازدر این میدان تو من باختم باز
بخواهم باخت سر مانند گوئیکه تا عشاق از آن مانند گوئی
چو میدانم که خواهی کشتنم زارهمی گویم مر این معنی بناچار
دراین میدان تو منصور دارمتو چون منصور کن بر سوی دارم
نه چندانست وصف یار و میدانکه بتوان گفت اندر گوی و چوگان
معانی بیش از اندازه است در دلکه در این سر توانم کرد حاصل
معانی بیش از اندازه است در جانکه گنجد اندر این اجسام جانان
نمیگنجد حقیقت راز در دلاگرچه من شدم از دوست واصل
نمیگنجد حقیقت ذات اینجاهمی پنهان کنم ذرّات اینجا
رسیدست وقت کشتن چند گویمتوئی با من حقیقت چند جویم
توئی با ما و ما طاقت نداریمدر این جان و در این راحت نداریم
توئی با ما و ما ازتو پدیداربسر گشتیم عشقت را خریدار
ز وصلت ما اگر بسیار گفتیمدُرِ اسرار بسیاری بسُفتیم
مرا زین صورت اینجاگه برون کنتنم اینجایگه پر موج خون کن
من این صورت نمیخواهم در اینجامر تا چند باشد شور و غوغا
دلم پر خون شده از بیهوده گفتننمییارد دگر جانم شنفتن
چنان جانم شده است از خویشتن پاککه میخواهد که باشد خاک در خاک
چنان جانم ز خود بیزار گشته استکه در یکی حقیقت بازگفتست
برو ای خاک شوی خاک خوش شوتو از عطّار این اسرار بشنو
برو ای خاک در سوی مکانتکه اینجاگه بیابی جان جانت
برو ای خاک و کلّی در فنا باشبسوی مسکنت عین بقا باش
برو ای خاک و واصل شو تو در وصلکه اندر خویش خواهی یافتن وصل
برو ای خاک اندر اصل دیدارهم اندر خویشتن شو ناپدیدار
برو ای خاک درعین الیقینتهم اندر خویشتن بین اوّلینت
برو ای خاک اندر جوهر خودحقیقت بازبین از خود تو در خود
برو ای خاک در کوی جانانفنا شو بیشکی در کوی جانان
برو ای خاک اندر معدن کلکه بسیاری کشیدی رنج با ذل
برو ای خاک اندر مسکن دیدکه خواهی شد یکی در عین توحید
برو ای خاک و بشنو راز خویشتز خود بین مر عیان آغاز خویشت
برو ای خاک و کلّی شو ز خود پاککه تا گردی حقیقت تو زخود پاک
فنا شو خاک آنگاهی لقا بیننمود خویش بیچون و چرا بین
فنا شو خاک اندر سوی منزلکه مقصود تو خواهد گشت حاصل
فنا شو خاک اندر حضرت دوستکه خواهی گشت مغز ارچه توئی پوست
فنا شو خاک تا جانان ببینیتوئی راز خودت پنهان ببینی
فنا شو خاک تا یابی تو اسرارکه گردانم ترا از خود خبردار
فنا شو خاک تا گردی حقیقتتو چون جانان شوی پاک از طبیعت
فنا شو خاک در اسرار بیچونکه تا جانان بیابی بیچه و چون
فنا شو خاک و لا شو تا ز الاّبیابی سرّ و کل گردی هویدا
فنا شو خاک چون دیدار گفتیمترا هر سر در این اسرار گفتیم
فنا شو خاک و اینجا باد بگذارببادش پرده و بادیش پندار
فنا شو خاک اندر باد منگرکه تا بادست اینجاگه سراسر
فنا شو خاک و باد از خود بیندازیقین در دید جانان سر برافراز
فنا شو خاک و باد اینجا ببین تودرون خویشتن را راز بین تو
فنا شو خاک و باد اینجا روانهکن از خود تا تو باشی جاودانه
فنا شو خاک و باد اینجا درونتبیفکن ازخود و خود کن برونت
فنا شو خاک و باد از پیش بردارکه تو اندر فنائی صاحب اسرار
فنا شو خاک و آب اینجا خبر کنکه با او بودۀ هم او نظر کن
فنا شو خاک و او را ده وصالشچو خود اندر تجلّی جلالش
فنا شو خاک و آتش را بسوزانحقیقت آب در آتش فروزان
فنا شو خاک و آتش را رها کنحقیقت آب و آتش هم فنا کن
فنا شو تا یکی بینی تو در چاریکی اصلست آخر این بناچار
زیک اصلید اینجا بازماندیدابا همدیگرش دمساز ماندید
فنا خواهید شد هر چار دوستکه با مغزت نخواهد ماند چون پوست
فنا خواهید شد هر چار در یارحقیقت لاشوید و لیس فی الدّار
فنا خواهید شد هر چار در دیدیکی خواهید شد در سرّ توحید
فنا خواهید شد هر چار در اسمکه پیدا هم نماند صورت و جسم
فنا خواهید شد هر چار تحقیقکه آخر مر شما را هست توفیق
فنا خواهید شد هر چار اینجاحقیقت آن زمان گردید یکتا
فنا خواهید شد هر چار در ذاتیکی خواهید بودن عین آیات
فنا گردید و آنگه راز بینیدوصال جاودانی باز بینید
فنا گردید و آنگه جان نمائیدچو خورشید یقین رخشان نمائید
فنا گردید پیش از آن در اینجاکه گردانندتان اینجا هویدا
فنا گردید از دید زمانهکه تا گردید ذات جاودانه
فنا گردید همچون اصل اوّلکه خواهد بودتان اینجا مبدّل
فنا گردید اندر ذات بیچونکه تا گردید اعیان بیچه و چون
حقیقت چون شما را رفت بایدچنین اینجا بماندن را نشاید
فنا گردید اینجا ای دل و جانکه تا یابید در خود جان جانان
حقیقت چون شما را آخر کارحقیقت مر فنا آمد پدیدار
حقیقت چون زیک اصلید و جوهربمعنی هر یکی در هفت کشور
وجود آدم از بود شما شدحقیقت از شما اینجا فنا شد
فنا شد از شما آدم در اینجاحقیقت رفت سوی دوست یکتا
شما نیز این زمان عین فنائیدکه اینجاگاه نقشی مینمائید
خبر دادم شما را از شما راکه خواهد بودتان آخر فنا را
خبر دادم شما را راز بینیدچنی فارغ یقین تا کی نشینید
خبر دادم شما را از خداوندکه کلّیتان برون آرد از این بند
خبر دادم شما را بیچه و چونکه خواهید این زمان بودن دگرگون
شما را تا خبر باشد فنایستحقیقت آخر این عین لقایست
در آخر هر چهار از هم جدائیداز این صورت طلبکار بقائید
در این صورت نخواهید از معانینمائید اندر اینجا جاودانی
در این صورت نمی مانید جاویدبباید رفتتان در عین خورشید
بباید رفتتان در چارۀ نیستچه غم دارید آخر چون یکی زیست
نمود بودتان در آخر کاریکی خواهد بدن در عین دیدار
نمود بودتان در جمله اشیاءز پنهانی شود آن لحظه پیدا
نمود بودتان در جزو و کل دیدشود یکی عیان در عین توحید
نمود بودتان آخر یکی استاگرچه اندر اینجا بیشکی است
یکی خواهید شد در سرّ جوهرز باطن آنگهی آئید ظاهر
یکی خواهید بودن همچو خورشیدنباشدتان ز اوّل هست جاوید
شوید آنگه عیان گردید در یارخبرتان میدهد در عشق عطّار
شوید آنگه عیان و دوست گردیددر آخر همچو دید ذات فردید
حقیقت یار خواهی در ره خویشحجاب اینجا براندازید از پیش
حجاب اینجا براندازید از رخکه حقتان میدهد اینجای پاسخ
حجاب اینجا براندازید از دلکه مقصودست اندر دید حاصل
حجاب اینجا براندازید از جانکه جان تحقیق آمد دید جانان
حجاب اینجا براندازید از ذاتیکی گردید عین جمله ذرّات
حجاب اینجا براندازید لائیدحقیقت اندر آن لاکل خدائید
حجاب اینجا نخواهد ماند بیشکشو ای خاکِ مبارک در عیان یک
حجاب اینجا نخواهد ماند در ذاتشو از تحقیق نادان عین آیات
حجاب اینجا نماند آتش خوشتو هم سوی وصال کل علم کش
سوی مسکن شو ای آتش یقین توکه محوی اندر آتش همچنین تو
سوی مسکن شو ای باد همایونکه گفتم سر کُلتان بیچه و چون
جدا خواهید شد تا خوش بدانیدکنون زین منزل ناخوش برانید
از این منزل برانید از دل پاکحقیقت نار و ریح و آب با خاک
دل آن منزل وصال کل شما راستکنون گفتم حقیقت با شما راست
در آن منزل وصال کل عیانستشما را بیشکی راز نهانست
در آن منزل یکی خواهید بودنبسی سر در یکی باید نمودن
شما را اوّل و آخر نبودستحقیقت بودتان از بود بودست
شما را اوّل و آخر عیانستدر اوّل نقش آخر بی نشانست
شما را اوّل و آخر هویداستحقیقت بودتان پنهان و پیداست
شما را اوّل و آخر یکی بودز ذات اعیان صفاتت اندکی بود
عجب اول در آن حضرت که بودیداز آن حضرت سوی فطرت فزودید
از آن حضرت گذر کردید بیشکسوی دید صفات عقل در یک
از آن حضرت جدا گشتید بی دیدنه خارج بود الاّ عین توحید
از آن حضرت که بد اعیان ذاتشگذرکردند در سوی صفاتش
حقیقت آتش از اینجا بُد آنجاره بود فنا کردی هویدا
سوی بادی در اینجاگه سوی آبکند گردی در اینجاگه باشتاب
سوی خاک آمدی و خاک هستیحقیقت نور نور پاک هستی
سوی خاک آمدی بس خرّم و خَوشولی آخر شدی در عشق سرکش
سوی خاک آمدی و بود معبودکه تقدیر تو ازوی همچنین بود
سوی خاک آمدی از حضرت ذاتوطن کردی عجب در عین ذرّات
سوی خاک آمدی از منزل جانترا آمد حقیقت جان جانان
سوی خاک آمدی و جان شدی توز پیدائی خود پنهان شدی تو
سوی خاک آمدی و کل شدی رازعجب دیدی ز خود انجام و آغاز
سوی خاک آمدی اوّل ز افلاکوطنگاه تو شد این کرۀ خاک
سوی خاک آمدی یال الثرابیچو از اینجا بدانجا میشتابی
سوی خاک آمدی و نقش بستیبآخر عهد در اینجا شکستی
سوی خاک آمدی و باد گشتیتو زین نقش فنا آباد گشتی
سوی خاک آمدی جان ودلی توامید جان و دید حاصلی تو
سوی خاک آمدستی از تجلّیدگر خواهی شدن در عین الاّ
سوی خاک آمدی عین العیانتشد از خاک نهان پیدا عیانت
سوی خاکی و باد آباد کردهز اوّل خیوش را کل یاد کرده
سوی خاکی و جان در وی رسیدیکه از نور تجلّی کل پدیدی
سوی خاکی و جان از تست مشهورحقیقت دانمت نورٌ علی نور
سوی خاکی وز خاکت عیانستترا اینجا نمود جسم و جانست
سوی خاکی عیان بین ذات اینجاکه خواهی دید در ذرّات اینجا
سوی خاکی و اسرار وجودیعیانِ ذات را سرّی نمودی
سوی خاکی و سرّ لایزالیزماضی سوی مستقبل تو حالی
سوی خاکی و نور افروز کردهز نور خویش طین فیروز کرده
سوی خاکی و هر سه از تو معروفتوئی عین العیان و ذات موصوف
سوی خاکی و نور در تجلّیندیده این زمان اسرار مولی
تو نوری این زمان در عین ناریفتاده اندر این نقش وغباری
تو نوری این زمان در خاک بودهز باد و آب مر نقشی نموده
تو نوری این زمان نار یقینیدر این هر سه بکل در پیش بینی
تو نوری این زمان دیدی سرانجامدر اینجاگاه هم آغاز و انجام
تو نوری و در این دریا فتادهبهر دل شعلۀ بر دل گشاده
تو نوری و در این دریای اسرارعیان پرتو ز خود کردست اظهار
تو نوری و در این دریای جانیکنون اسرار پیدا و نهانی
تو نوری ودر این دریای ذاتیکنون اعیان و پنهان صفاتی
تو نوری این زمان زاندم نزادهدرون جسم این در را گشاده
تو نوری این دم و آن دم بدیدهوجودعالم و آدم بدیده
تو نوری این دم و آن دم بدیدهدرون جان و دل آدم بدیده
تو نوری تو نوری این دم و آن نور دیدیدر این دم کل بدان دم در رسیدی
تو نوری این دم و آن دم نظر کنجمال خویش در آدم نظر کن
تو نوری این دم و آن دم ببین توبنور خویشتن عالم ببین تو
ز نور تست اینجا آدم از گِلز نورت مر ورا مقصود حاصل
ز نور تست آدم در هویداز گرمیّ تو شد آدم مصفّا
ز نور تست گفت و گوی آدمکه میگوئی حقیقت راز آدم
ز نورتست تابان جوهر دلز نورت جان شده اینجای واصل
ز نورتست تابان جوهر جانچنین خاکست چون خورشید تابان
ز نورتست پیدا جوهر تندم کل میزنی در ما و در من
ز نورتست پیدا آسمانهاتوئی اعیان یقین در جمله جانها
ز نورتست پیدا نور خورشیدکه در وی محو خواهی ماند جاوید
ز نور تست پیدا جوهر ماهز دید تو گُدازد ماه هر ماه
ز نور تست پیدا جمله انجمتوئی در خاک و انجم در تو شد گم
ز نورتست پیدا عرش و کرسیکه پیوسته توئی در نور قدسی
ز نور تست پیدا لوح بیشکقلم کرده ترا اینجا از آن یک
ز نور تست پیدا جنّت و حورتو کردی جنّت اینجاگاه مشهور
ز نور تست پیدا جمله دوزخفسرده میشود اندر تو چون یخ
ز نورتست بحر و کان و گوهرحقیقت برتری از هفت اخضر
حقیقت آتشی و عشق سرکشترا دانند اینجا عشق آتش
عجب نوری که در گردون فتادهندانم تا در اینجا چون فتاده
در اینجا شورش و غوغا هم از تستکه این دم گرمی و سودا هم از تست
در اینجا چون نمودار صفاتیولی آخر عجائب بی ثباتی
در اینجا در رگ و پی ناب داریدر آن حضرت عجب اشتاب داری
در اینجا آمده از علو در سِفلشدی بالغ ولی ماندی عجب طفل
مکن گرمی و سودا را برون کنحقیقت ذات خود را رهنمون کن
مکن گرمی که عشّاق جهانتهمی دانند اسرار نهانت
مکن گرمی دو روزی باش فارغکه خواهی گشت در آخر تو بالغ
مکن گرمی و سودا را مینگیزکنون با عاشق شوریده پرهیز
مکن گرمی که این گرمی نماندحقیت خشکی و تری نماند
اگرچه تو حقیقت نور جسمیفتاده این زمان در چار قسمی
ز یک اصلی همان کن مر طلب تودو روزی باش با جان در ادب تو
که این با تو حقیقت انس داردابا تو بود خود را میگذارد
اگر آبتس هم از تست جوشاندرونِ دیگِ سودا در خروشان
اگر بادست دارد گرمی ازتوحقیقت هست او در نرمی از تو
اگر خاکست اندر تست حیراندو روزی هم ز تو ماندست تابان
اگر جانست و دل تاب تو داردنظر کردن سوی تو می نیارد
نخواهی رفت میدانند آخرترا میبنگرند اینجای آخر
دو روزی خوش بیاسا و مرو تودمی بنشین و پس چندین بدو تو
بسردانم دوئی تا جوهر ذاتبلای تو کشیدند جمله ذرّات
اگرچه سالکانت راه کردنددل خود را ز تو آگاه کردند
تو آگاهی و آگاهی نداریکه اینجا آنچه میخواهی نداری
نظر کن جوهر جان را تو بنگروزین جوهر سوی هر چیز مگذر
نظر کن جوهر جان و تو بشناسبسر چندین مرو جانا و بشناس
نظر کن تا زجانت راز بینیتو ازجانی مرو تا باز بینی
نظر کن تا زجان مکشوف گردیکه اندر جان کنون اعیان و فردی
نظر کن تا زجان یابی تو مر بودکه در جان یابیت دیدار معبود
نظر کن تا زجان کامل شوی توحقیقت هم از او واصل شوی تو
ازو واصل شوی و بازیابیسزد گر در سوی کلّی شتابی
ز جان واصل شو ای آتش بتحقیقکه ازجان باز خواهی یافت توفیق
ز جانواصل شو ای آتش عیانیکه تو در وی نشان بی نشانی
ز جان واصل شو اینجا باز بین رازدرون جان خویشي میسوز و میساز
خوشی میسوز اندر شمع جان توکه دیدی این زمان خود در عیان تو
تو از جانی و تو ازجان خبردارتو نیز از جان در اینجاگه خبردار
تو از جانی و جان از عین دیدستدمادم با تو در گفت و شنید است
تو از جانی و جان از تو عیانستحقیقت بود جوهر جان جانست
ز خود هر دو ز یک ذاتند اینجاکنون در بود ذرّاتند اینجا
نه از هر دو یکی پیدا شدستیدچرا اینجایگه پیدا شدستید
نه هر دو از یکی گشتید موجودحقیقت اصلتان از ذات کل بود
نه هر دو از یکی در جسم هستیدبصورت در دوئی اسم هستید
ز یک ذات آمدید و بود بودیددر آب و خاک روی خود نمودید
طلبکاراست باد وآب اینجاشما را لیک خاک آید مصفّا
شما را خاک دیدست ازنهانیشما در خاک موجود عیانی
شما را خاک دیدست از یکی بازحقیقت او زبودش بیشکی باز
شما را خاک دید و گشت واصلزدیدار عیانش هست واصل
شما را خاک دید و گشت روشنحقیقت هست روحانی چو گلشن
شما را خاک دید ودر نموداربرون آمد زجهل و عُجب و پندار
شما را خاک دید و ذات بیچونشما را بوداینجا بیچه و چون
حقیقت خاک واصل از شما شدورا مقصود حاصل از شما شد
حقیقت خاک واصل از شمایستاز آن پیوسته در نور ولقایست
حقیقت خاک واصل شد ز جانبازز نور و نار دید اینجا نهان باز
یقین نورست جان آتش ز نارستاز این تا آن تفاوت بیشمار است
ولی چون اصل هر دو جوهر آمداز آن ناچار اینجا برتر آمد
که جان نوریست کلّی ذات دیدهاز آن منزل بدین منزل رسیده
یقین نوریست جاناز ذات مولینمود خویش کرده راز دنیا
یقین نوریست جان اندر خداگمیکی پیوسته باشد نی جداگم
چو جان نوریست آتش عین نارستاز آن آتش در این ناپایدارست
چو جان نوریست نار افتاده در خاکاز آن آتش نهاده بر سر افلاک
که تا از علو جان کلّی ز ذاتستبمعنی دان که معبود جهانست
حقیقت نار از عین صفاتستاگرچه اصل او از نور ذاتست
نمیبینی تو آب اینجا روانهنهاده سر ز عشق او بشانه
نمیبینی تو باد بی سر و پایکه میگردد یقین از جای بر جای
طلبکارند هر سه آتِش جانروان گشته بهرجائی ببین هان
طلبکارند و طالب در میانهبهر جانب شده آب روانه
طلبکارند و مطلوبست در جاننمیدانند که محبوبست درجان
چو مطلوبست حاصل مینداننداز آن چون سالکان در ره روانند
چو محبوبست اندر عین دیدارنمیدانید از آن هستند ناچار
چو محبوبست اینجا می چه جوئیدچرا در جان عیان خود نجوئید
چرا جوئید چون مقصود حاصلنمیگردید اندر عشق واصل
چو محبوبست اینجا در میانهنموده روی خود او جاودانه
چو محبوبست کل بنموده دیدارچرا او را همی جوئید دریار
حقیقت نور بیچونست بی مرکه بنماید بخود بیحدّ و بی مرّ
هزاران نقش از خاکست بستهدرون جان ز حضرت باز بسته
هزاران نقش خاک اینجا ظهورستحقیقت جان در آن اعیان نورست
هزاران نقش از خاکست موجودچه گویم اندر او دیدار معبود
هزاران نقش در خاکست نقاشنموده روی خود اینجایگه فاش
هزاران نقش در خاکست پیدانموده رخ در آن جانان هویدا
هزاران نقش در خاکست بنگربجز جانان در اینجاگاه منگر
هزاران نقش در خاکست دیداردر او جانان نموده رخ در اسرار
حقیقت خاک نقش جان پاکستبدان این سر که جمله دید پاکست
حقیقت نقش خاک از لامکانستکه اندر وی نهان راز جهان است
چهارند درک تن پیدا نمودنددر این دیگر ز بالا برگشودند
دو از بالا دو از شیبند پیدادو از ذات و دو اندر عشق شیدا
دو از بالا حقیقت آتش و باددوئی دیگر ز شیبش کرده آباد
یکی آتش دوم بادست بنگرکز آن این هر دو آبادست بنگر
یکی آتش که موجود صفاتستدوم باد است کز اعیان ذاتست
سوم آبست و چارم خاک آمدکه درهر چار روح پاک آمد
یکی آتش که آمد سرکش عشقکه میخوانند او را آتش عشق
دوم باد است کاندر دم دم آمداز آن دم این دم اینجا همدم آمد
سوم آبست ز اصل نور زادهچنین حیران چنان در ره فتاده
چهارم خاک اصل هر سه پیداستکه اندر خاک از ایشان شور و غوغاست
حقیقت وصف آتش چون شنفتییقینِ سرِّ آدم باز گفتی
دم باد از عیان لامکانستکه اندر جسم و جان راز نهانست
از آن دم باز بنگر تا بدانیکه یاد آمد یقین سرّ نهانی
از آن دم باز بنگر سوی صورتفکنده دمدمه در جزو کویت
از آن دم آمد اینجا باد بیشکشد ازوی جان ودل آباد بیشک
از آن دم آمد اینجا باز دیدیحقیقت جز دمت او را ندیدی
از آن دم آمده راز نهانستنفخت فیه من روحی عیانست
نفخت فیه من روحست در بادکه ذرّات جهان را میدهد داد
نفخت فیه من روحست زاندمکه اینجا میدهد بر کل دمادم
نفخت فیه من روحست زان ذاتکه اینجا میدهد بر جمله ذرّات
نفخت فیه من روحست از اصلکه اینجا میدهد بر جسم و جان اصل
نفخت فیه من روحست روحستکه عالم را ازو فتح و فتوحست
نفخت فیه من روحست ازحقکه باقی میزند دم در اناالحق
نفخت فیه من روحست از رازاز آنجا سوی اینجا میدمد باز
نفخت فیه من روحست دمدممصفّا میکند آدم ز عالم
از آن ذاتست اینجا دم دمیدهدم خود در دم آدم دمیده
از آن ذاتست وصل از اوست بنگرحقیقت جزو و کل از اوست بنگر
از آن ذاتست زان پنهان نمایدجمال خویشتن در جان نماید
از آن ذاتست و پنهانست در جانکه دارد نفخه اندر ذات جانان
از او جسمست اینجا راز دیدهاز او خود را حقیقت باز دیده
از او دل یافتست این روشنائیکه دارد یاد اسرار خدائی
از اودل یافتست اینجای آرامکه در دل آمد او اینجا دلارام
از او دل یافتست اسرار اینجاکه خود را میکند اظهار اینجا
از آن دل یافتست اسرار بیچوننموده روی خود در هفت گردون
از او دل یافت راحت اندر اینجااز او بیند سعادت اندر اینجا
از او دل یافت راحت هر زمانیز شوقش میکند هر دم بیانی
از او دل یافت آگاهی و جان شدچو او دل در حقیقت کل نهان شد
از او دل یافت آگاهی که حق دیدیکی شد همچو او در عین توحید
از او دل یافت وصل وآشنائینمیجوید دمی از وی جدائی
از او دل یافت سرّ لامکانیکه او داند یقین راز نهانی
دل از بادست روحانی حقیقتاز او آرایشی دارد طبیعت
دل از بادست زان اینجا خبردارکه اندر وی شد اینجا ناپدیدار
حقیقت دل چو از بادست زندهشدست از جان دلش اینجای بنده
دل بیچاره زو آرام دیدستاز او آغاز و هم انجام دیدست
اگرچه پیر گشت امّا بخون باربود پیوسته او در رنج و تیمار
همان بادی شما را دل چو او دیدنظر کرد و درونش تو بتو دید
حقیقت زو خبردارست تحقیقوز او دیده در اینجا سرّ توفیق
دل و جان هردو اندر خدمتت بادهمی دارد یقین ذرّات آباد
دل و جان را کند خدمت در اینجااز آن دریافتست قربت در اینجا
دل و جان را کند خدمت که بادستوی اندر سرّ جانان داد داد است
حقیقت جوهری بی منتهایستدل و جان و وجود از وی صفایست
حقیقت جوهری از دید یار استدر او اسرارهای بیشمار است
حقیقت جوهری از لااله استنفخت فیه من از روح اله است
حقیقت دارد اینجا گه فنائیفنا اندر فنا و در بقائی
زهی سرّ نفخت فیه دیدهاز آن منزل بدین منزل رسیده
کمال بی نشانی در تو پیداتوئی در راه جانان کل مصفّا
کمال بی نشانی در تو موجودتوئی اینجا حقیقت اصل این بود
کمال بی نشانی داری اینجااز آن در عشق برخورداری اینجا
دمادم میدمی در بی نشانیاز آن در عشق روح انس و جانی
دمادم میدمی از نفخۀ ذاتحقیت زنده گردد جمله ذرات
دمادم میدمی در آن عیان تودرون جان و دل داری عیان تو
دمادم میدمی اندر درونمشدستی اندر اینجا رهنمونم
دمادم میدمی از هفت گردوندرون جان و دلها بیچه و چون
دمادم میدمی وز آندمی توحقیقت بود ذات آدمی تو
از آن دم دمدمه انداختستیدرون جان و دل بشناختستی
کمال خود از آن دم اندر این دمکه کلّی در دمیدی سوی آدم
حقیقت آدم از تو یافت اشیادم تو اندر او آمد هویدا
تو بادی مر ترا نی باد دانمترا از عین آن آباد دانم
تو از ذاتی و ذات اندر تو موجوداز آن پنهان شدستی تو زمقصود
همه ذرّات عالم زنده از تستدر اینجاگه حقیقت بنده از تست
از آن دم میدمی کز بی نشانیحقیقت لامکان اندر مکانی
از آن دم میدمی در جمله جانهااز آن جانست اصل تو هویدا
از آن حضرت خبرداری تو از رهفتادستی از آن گشتی تو آگه
بسی گردیدۀ تو شیب و بالاکه تا این دم شدی در عشق یکتا
بی گردیدۀ تا راز بینیدر این منزل عیانت باز بینی
تو با جان هر دو جانان تو در یکیکی بینند ز آب و خاک بیشک
تو با ایشان بساز و سر میفرازاگرچه در یقین هستی سرافراز
تو با ایشان بساز و راز بنگردرون جان شهت را باز بنگر
درون جانی و خود را خبر کنشه اندر جانت در رویش نظر کن
درون جان نظر کن شاه آفاقبخود بنگر که هستی تو از آن طاق
درون جان تو با او هم جلیسیمصفّائی نه چون نفس خسیسی
درون جان تو با یاری و او نیزترا بنموده اینجاگه همه چیز
درون جان و یارت در درونستترا در هردمی او رهنمونست
درون جانی و تحقیق دریابز جانان سوی جان توفیق دریاب
نه جان اندر رخ جانان نگاهیکن آخر هان ز ماهت تا بماهی
همه از تست و تو از جان پدیدارترا شد جان در اینجاگه خریدار
خریدارست جانت نیز هم دلکه تو بودی حقیقت راز مشکل
همه از تست پیدا و نهانییقین کاینجا حیات جاودانی
حقیقت زندگی اندر دم تستکه ریش قلبها را مرهم از تست
حقیقت زندگی در دل تو داریکه بود جاودان حاصل تو داری
حقیقت زندگی جمله شی آیهمه دانم که کل از نفخ حی آی
حقیقت نور حیّ لایموتیکه در جانها حقیقت هم تو قوتی
غذای روحی و معنیّ جُملهدر این جامی و هم فتوی جُمله
عیانی لیک پنهانی ز دیدهکسی رنگ تو در اینجا ندیده
نداری رنگ آمیزی در اینجادمادم فیض میریزی در اینجا
ز نور فیض تو عالم پر از نورشد و اندر جهان گشتی تو مشهور
ترا خوانند جان چون در نهانیولی از جان یقین عین العیانی
ترا خوانند جان مر اهل معنیکه هر دم مینمائی راز مولی
ترا خوانند جان اینجا حکیمانکجا دانندت اینجاگه لئیمان
بنورتست اشیا در حقیقتکه بیرون و درونی در طبیعت
ز بالا در درون نفخه دمیدیدرون جان تو در گفت و شنیدی
ابا تو دارم اینجا رازها منکه دیدم ازتو سر آوازها من
تونطقی درهمه گویا شدستیدرون اندر همه جویا شدستی
تو نطقی در زبان و راز گوئیتو بشنیدی ز جانان بازگوئی
تو نطقی در زبان و عین گفتارحقیقت رازها آری پدیدار
بگرد خاک میگردی تو دائمبتو پیداست خاک و گشته قائم
بگرد خاک میگردی ز اسرارولی از چشم گشته ناپدیدار
بگرد خاک میگردی همی تودرونش میدمی هر دم دمی تو
چنانت یافتم در خاک بیچونکه اوّل آمدی در هفت گردون
ز سوی ذات در عین صفاتیحقیقت این زمان دیدار ذاتی
مگردان رخ ز خاک و روح اعیانکه میدانم ترا اسرار پنهان
زلائی این زمان در عین الّاحقیقت اسم دیده در مسّما
مسمّائی ولیکن جسم بودهاز اوّل بیشکی بی اسم بوده
همه اسم از تو موجود و تو بیجانهمه پیدای تو هستی تو در جهان
از آن دم چونکه یارت این دم آورداز این دم آمدی ز اعیان خود فرد
ترا برتر ز آتش بینم اینجااز آنت سخت من خوش بینم اینجا
که از بالا دمادم میدمی بازحقیقت اندر اینجاگه باعزاز
دلا مر باد را بشناس در خودمکن او رادمی مر دور از خود
از آن دم تو او را اندر اینجاکز آن دم کرد جان تو مصفّا
از آن دم دان تو اینجا اصل بودشهمین جاگه بدان مر وصل بودش
فنا شو همچو باد از آن دم ای دوستکه این دم نفخه است و همدم اوست
ز اصل هر چهار اینجا عیانیبگفتی سرّ کل را تو نهانی
ز اصل این چهار آگاه گشتیبدین سیر دگر زینها گذشتی
یقین هم وصل آب اینجا بیان کننمود راز او سرّ عیان کن
حقیقت آب را عین العیان بیناز او مرجمله اسرار نهان بین
اگرچه هر چهار از اصل یارنددر این مسکن بجانان پایدارند
از آنجا آمده هر چار اینجاز بهر دلبر عیّار اینجا
ولی زابست اینجاگه جمالشکه اعیان آمد از نور جلالش
از آن حضرت بد اینجا بی بهانهدر آمد گشت اینجاگه روانه
از آن دریای بیچون آمدست اودر این درگاه در کلّی نشست او
حقیقت آب اینجا زندگانی استدر او بسیار اسرار معانی است
فتاده در ره جان او خوش و ترحقیقت میرود هر لحظه خوشتر
خوش و تر میرود چون باد در جانکند دل را و جسم آباد در جان
خوش و تر میرود درکوی معشوقبامید وصال روی معشوق
خوش و تر میرود در شی روانهکه تا بخشدت حیات جاودانه
خوش و تر میرود در جمله پیداحقیقت میکند هر لحظه غوغا
خوش و تر میرود در کوی دلدارشود هر نقش از او اینجا پدیدار
درون باغ و بستان شادمانهشود در سوی صحراها روانه
درون باغ و بستان خرّم و کشرود در باد و خاک و عین آتش
کند ره در سوی هر سه بتحقیقیکی گردد وی اندر عزّ و توفیق
گهی بر صورت گندم برآیدگهی در صورت او جو نماید
گهی بر صورت و عین حشایشکند او در بهار اینجا گشایش
گهی بر صورت انگور باشددرون میوهها پرنور باشد
گهی جان بخشد اندر عین بستانکه شیر شوق آرد سوی بستان
ز جان کن فهم تا این سر بدانیکه در آبست اسرار معانی
پس آنگه از بهار میوه الوانشود مر نطفه در انسان وحیوان
شود مر نطفه و بنماید اسرارز حیوان میکند انسان پدیدار
از آن هر سه وزین یک چون چهارستحقیقت دید مولی آشکاراست
نظر کن نطفه را در اصل آغازکه آبی بود وز آبست این باز
حقیقت بود او چون گشت نطفهکه تا پیدا کند همچون تو تحفه
ترا چون اصل از آب منی استاز آنت این همه کبر و منی است
کجا یک نطفه با دریا برآیدکجا یک ذرّه با الاّ برآید
حقیقت همچو آبی و تو در آبنظر کن تا ببینی تابش و تاب
نظر کن آب را نورِ حقیقتکه انسان داد منشور طبیعت
همه آبست اگر تو باز بینینظر کن سوی او تا راز بینی
همه آبست و آب آید جمالشکه اینجا مینماید هر کمالش
همه آبست وز آبیم زندهچنین آمد بنزد جان بنده
همه آبست و آب از جوهر ذاتشتابان میرود در جان ذرّات
همه آبست و آب از جوهر کلروانه درتو است و تو یقین کل
همه آبست او و در شیب و بالاحقیقت راه دارد سوی الّا
ز شیب هر شجر بالا شود اوحقیقت در سوی الّا شود او
نمیبینی و آن را تا نخوانیاز آن ماء طهور اینجا ندانی
خوشی از آن اینجا زنده باشدمر او را جمله ذرّه بنده باشد
نمیخوانی از آنش ره ندانیکه سرّ آب در خود باز دانی
از آن حضرت زمستان را نظر کندل و جانت دگر زین سر خبر کن
نه باران آید از آن حضرتِ پاکزمستان اندر اینجا بر سر خاک
حقیقت آب آن دریای بود استکه در اینجا حقیقت رخ نمود است
از آن حضرت بدین منزل کند راشود در کوه و یخ در کوه پیدا
حقیقت سرّ بیچون در بهار استکه رنگارنگ صنع بیشمار است
حقیقت در بهار این سر بدانیکه موجود است در تو این معانی
نظر کن تو بدین هرچار بیچونکه بنماید در او نقش دگرگون
هزاران رنگها بیرون برآردگل و شمشاد بر سنگ او نگارد
هزاران رنگ گوناگون الوانز خاک مرده پیدا میکند جان
هزاران رنگ گوناگون بصحراکند از صنع خود در آب پیدا
هزاران رنگ گوناگون اَبَرکوهبرون آرد بهار و گل به انبوه
هزاران رنگ گوناگون سوی باغبر آرد او ز صنع خود ابر راغ
همه حمد و ثنایش بر دل و جانهمی گویند اندر پرده پنهان
ز خود اظهار میکرد اندر اینجامنقّش سرخ و زرد آسوده آسا
بهر رنگی که بنماید عیان اوبیاید سوی خورشید جهان او
همه در آفتاب عالم افروزشوند اندر بهاران شاد و فیروز
چو قرص خور سوی برج حمل راروانه کرد حیّ لَمْ یَزَلْ را
بود خورشید نور افروز جملهاز آن خواهد ورا نور و نه جمله
حقیقت چونکه خورشید حقیقیکند نورش ابا جمله رفیقی
سه ماه اندر جهان فصل بهار استبدان این سرّ که از من یادگارست
در این سه ماه عالم شاد باشدز خورشید این جهان آباد باشد
در این سه ماه عالم نور گیردجهان از نور خود منشور گیرد
جهان از نور خورتابان نمایددرون هر شجر صد جان نماید
جهان از نور خور تابنده باشدشجرها چون مه تابنده باشد
جهان چشم و چراغی باز بیندکه سالی اندر این سر راز بیند
چو شش مه بگذرد بر گندم و جوفکنده باشد او بر جمله پرتو
شود پخته ز نور تاب خورشیددگر سوی دگر دارند امیّد
رساند جمله را در آخر کارفرو ریزد همه گلها بیکبار
حقیقت گوسپند و گاو و اشترز حیوانهاگیاهان میخورند پر
همه در سوی نطفه باز گردندز سرّ عشق صاحب راز گردند
ز سرّ عشق هر یک در مکانیحقیقت زندگی یابند وجانی
ز سرّ عشق در دریای بیچوننماید هر یکی نقش دگرگون
ز سرّ عشق در دید تجلّیشوند پیدا بسی در دار دنیی
در این معنی که من گفتم شکی نیستکه پیدائی و پنهان جز یکی نیست
همه از او شود پیدا و در آبنماید صورت هر چیز دریاب
از او پیدا شود در نوبهارانحقیقت میوه اندر باغ و بستان
از اوّل باغ پر نقش و نگارستنه از یک لون اینجا بیشمار است
دگر اینجا فرو ریزد بآخرکند مر میوههای خوب ظاهر
از آن ناپختگی چون پخته آردبمعیار خرد آن سخته آرد
همه لذّات انسانست دریابیکی اصل دگرسانست دریاب
همه اندر خورش آن را کند اکلز دیدت این بیان بشنو از این نقل
ز دیده میکند تقریر قرآنو اَنْبَتْنا فها حبّاً تو برخوان
همه از قدرت کل آشکار استبهر لونی از این کل آشکار است
همه اندر نبات اینجا یقین استکسی داند که کلّی دوست بین است
همه از آب موجودست دریابکه پیدا میشود این جمله در آب
همه از آب موجودست میدانمِنَ المأ را زِ سرّ دوست برخوان
از آن چون میندانی اصلت اینجاکجا دریابد این سرّ گوشت اینجا
بچشم این دیدنی کلّی بدانیببینی نیز گر کلّی بدانی
دل پاکیزه باید کین بداندوگرنه هر کسی این را نخواند
همی خوانند قرآن جمله اینجاهمی دانند یک اسرار اینجا
همه خوانند قرآن و نداننداز آن سرّ قرآن ناتوانند
همه خوانند قرآن در شریعتره او میندانند از حقیقت
همه خوانند قرآن و چه سود استکه کس آگه از او اینجا نبود است
همه خوانند قرآن در بر دوستکسی باید که باشد رهبر دوست
همه خوانند قرآن از پی رازنمییابند از اسرار کل باز
همه خوانند قرآن را در اسرارولیکن سرّ قرآن کی پدیدار
بود کین جان ترا زین سر حقیقتدرون پیدا شود از دید دیدت
حقیقت گر بقرآن بنگری توبسی خوانی در این سر رهبری تو
ترا اوّل بباید خواند تفسیرنه بحث نفس الّا در بر پیر
بر پیر حقیقت خوان تو قرآنبَرِ او یاب کلّی نصّ و برهان
بر او خوان و معنی باز دان توبَرِ پیر حقیقت راز خوان تو
بر او خوان تو قرآن از حقیقتکه او پیدا کند مر دید دیدت
بر او خوان تو قرآن و زو یابکمال جمله اشیا را از او یاب
که قرآنست اصل شیئی و لاشییحقیقت ذات پاک بیشک حی
همه معنی اوّل تا بآخریقین در سرّ قرآنست ظاهر
همه معنی اوّل و آخرِ کارز قرآنت شود اینجا پدیدار
همه معنی ز قرآن باز یابیز قرآن بیشکی این راز یابی
ز قرآن این همه شرح و بیانستکه در وی آشکارا ونهان است
کسی نایافت اینجا سرّ او بازمگر اینجا حقیقت صاحب راز
کجا در پیش او دریافت تحقیقوز او دریافت اینجاگاه توفیق
هر آنکو طالب قرآن شود اوبذات پاک قرآن بگْرَوَدْ او
ز قرآنش همه روشن شود پاکحقیقت اندر اینجا جمله در خاک
ز قرآنش همه پیدا نمایددَرِ جانش ز قرآن برگشاد
ز قرآنش نماید آنچه گفتمحقیقت دُرّ این معنی که سُفتم
نظر میکن ز قرآن سه عنصرز من بشنو دگر معنیّ چون دُر
زناراللّه چندی جای بنگربخوان اسرار آن وزوی تو مگذر
بریحٍ صرصرٍ چون جمله باداستولی هر یک زیک معنی فتادست
دگر الماء کلُّ شیئ تو برخوانهمی مال التّراث از نصّ قرآن
حقیقت نقش ما از آب و خاکستکه آب و خاک از اسرار پاکست
دگر آتش ابا باد نهانیاز آنجا میدهد اینجا نشانی
دو از بالا دو از شیب و چهارندکه اینجا در حقیقت پایدارند
یقین چون باد با آتش به پیوستحقیقت آب و خاک این نقشها بست
یقین جانست اندر کل هویدانداند این سخن جز مرد دانا
یقین است اینکه نقش هر چهار اوستز نور قدس گشته آشکار اوست
ز نور قدس اظهار است جانتدر او پیداحقیقت بر نهانت
ولیکن چون در اینها سرّ بدانیحقیقت این بیان ظاهر بدانی
که موجود است سرّ ذات در کلّحقیقت اوست مر ذرّات را کلّ
برون آید بهر نوعی پدیدارمر او را میشناسد صاحب اسرار
زهر نوعی که اینجا رخ نمایدمر او را صاحب دل جان فزاید
همه ذرّات در راهند پویانکمال عشق را در شوق جویان
همه ذرّات جویانند اینجانموده نقش از هر گونه پیدا
همه طالب ز مطلوب حقیقتنظر بگشای اندر دید دیدت
خدا در جملۀ ذرّات دیدماز آتش اندر اینجا ذات دیدم
یقین چون آتش و بادست در آبحقیقت آب را هم جمله دریاب
سوم صنع است ار این می ندانیکه میبخشد حیات جاودانی
حقیقت آینه دانم جمالشهمی یابم در او عکس خیالش
یکی آیینه است آب ار بدانیدر او پیداست سرّ لامکانی
یکی آیینه است از جوهر ذاتکه میبخشد حیات جمله ذرّات
یکی آیینه پنهانست و پیداستچو جان عاشقان اینجا مصفّاست
یکی آیینۀ پر نور دیدستاز آن پنهان کلّی زو پدیدست
حقیقت مغز آب و خاک اینستاز این مگذر که این عین الیقین است
یقین از آب اینجاگه توان یافتکسی از آب او راز نهان یافت
نه از آبی چنان کاوّل بگفتمدُرِ اسرار در اوّل بسُفتم
حقیقت هر چهار از آن یکی شدکه دل اینجا حقیقت در یکی بُد
دل وجان بستۀ این هر چهارندولی ایشان عجب ناپایدارند
بقای صورتی اینجا زوالستتو جان بشناس کآخر آن وصالست
وصال هر چهار از جان بدانیبوقتی کین جهان را برفشانی
منزه کردی از ایشان بیکبارکنی هر چار اینجا ناپدیدار
چو منصور این نمودِ اوِلین دیدحقیقت خویش در عین یقین دید
از اوّل آتشی درخویشتن زدپس آنگه باد بیرون کرد از خود
یقین مر خاک خود برداد بر بادبسوی آب اناالحق کرد او یاد
چو آخر سوی آب او باز گردیدبسا عنصر اینجا در نور دید
بسوی آب خاک خود در انداختعین در آب عکسی بود بشناخت
بسوی آب شد خاکش روانهاناالحق زد در اینجا بی بهانه
یکی کرد از بزرگی بر سؤال اینکه چون وجه است برگوی حال این
گر اوّل زد اناالحق آخر کاربآتش خویشتن راکرد افکار
بآخر خاک خود بر باد داد اوحقیقت عشق جانان داد داد او
پس آنگه خاک خود را آب انداختاناالحق میزد و وین جای میتاخت
چراخاموش شد در آب جانشبگو با من کنون سرّ نهانش
جوابش داد کای پاکیزه جوهرنمود او چنین پاکیزه بنگر
از آن شد سوی آبش حاصل اولبآتش کرد اینجاگه مبدّل
دگر مر خاک را زان داد بر بادکه جز جانان ندارد هیچ بنیاد
بسوی آب آخر زان درون شدکه آب او در اینجا رهنمون شد
یقین خویشتن در آب دریافتاز آن در سوی او پاکیزه بشتافت
همه آلودگی در آب پالودکه آب روی او از آب و گِل بود
حقیقت خامشی در آب باشدکسی کز بحر در غرقاب باشد
درون بحر هر کو در فتاد استمر او را گفتن اینجا کی دهد دست
کسی کاندربحار عشق گم شداگرچه اصل فطرت هم از آن بد
فنای قطره اندر عین دریاستاز آن خاموشی اینجاگاه پیداست
اگر صد چشمه وصل رود آیدسوی دریا شود قطره نماید
چنان یابش که اندر چشمه بانگستهزاران چشمه پیشش نیم دانگست
حقیقت قطره بد منصور ازین بحربصورت زو نهان شد در بن قعر
نهان شد قطره و صورت نهان شداز آن مر بحر بیخویش و فغان شد
نهان شد قطرۀ در بحر لاهوتگهر شد ناگهان در قعر لاهوت
از آن دریا که جانها میشود گممن او را قطرهام در عین قلزم
جزیره دانم این دنیا از آن بحرکه افتادست اینجا بر سر قفر
همه اندر جزیره چون درآئیمیکی نقشی از این دنیا نمائیم
دو روزی اندر این بیغوله باشیمدمی شادان دمی بیغوله باشیم
نهنگ جانستان ناگه درآیداز این بیغوله ما آخر رباید
نمیدانم در این بیغوله ره یافتکه بیرون آیم از بیغوله دریافت
در این بیغوله جانم رفت از تنچنان کاینجا نماند حبّه ازمن
تو ای عطّار زین بحر حقیقتمرو بیرون تو از حدّ شریعت
ابی کشتی ندانی راه کردنغم بیهوده اینجاگاه خوردن
دمادم در جنون تا چند گوئیدرون بحری و پیوند جوئی
بیک ره خویش در دریا درافکنکه تا بیرون جهی از ما و از من
بیک ره خویش در دریا دراندازوجود خویتشن در غم تو مگداز
سلوکت بیحد و اندازه افتادکه تا در قعر بحر آوازه افتاد
تو ماندستی در این بیغوله تنهااسیر ودردمند وخوار و شیدا
تمامت ماهیان آهنگ کردندز بهر جان تو اندر نبردند
بخواهندت بخوردن آخر کارطمع بگسل ز خود اینجا بیکبار
شهیدانی که اندر بحر مردندحقیقت دان که ایشان گوی بردند
در این بحر فنا آخر مر ایشانحقیقت یافتندش جوهر جان
ز ترکیب طبایع باز رستندچوجوهر در بُنِ دریا نشستند
وصال جوهر ایشان را حقیقتمسلّم گشت بی نقش طبیعت
کنون چون هر چهار اینجا یقین شددلت در جوهر جان پیش بین شد
دلت درجوهر جانست ساکنولی زین چار عنصر نیست ایمن
برانداز این چهار و راه خود گیرکه پیش از این نباشد هیچ تدبیر
دمی در سرّ وحدت راز گوئیابا ایشان وز ایشان بازجوئی
برانداز این چهار برگزیدهکه در جان و دلی کلّی رسیده
تو از جان و دلی واقف بدین چارفتاده در کف اینجا بناچار
بسی گفتی و بهبودی نداردابا ایشان ز کل سودی ندارد
ندارد و سود با ایشان نشستنچنین بهتر کز ایشان باز رستن
ترا چون آخر کار اینچنین استدلت آخر چرا در بند این است
ولیکن حق شناسی در حقیقتکز ایشان گشت پیدا دید دیدت
از ایشان وصل دنیا دست دادستچرا آخر دلت زینسان فتادست
دو روزی شاد باش و اصل او بیناز این فَرعان حقیقت اصل میبین
وصال یار از اینسان آشکارستترا با قربت ایشان چکار است
وصال یار چون زیشان پدید استترا زیشان همه گفت و شنیدست
وصال یار ایشان نیز بنمایدری بر رویشان هر لحظه بگشای
وصال یار شان بنمای در دیدیکی کن بودشان در سرّ توحید
وصال یارشان بنمای هر دمهمیگو رازشان اینجا دمادم
مرنجانشان که آخر در زوالندکه همچون تو یقین در قیل و قالند
تو زیشان وصل جانان یافتستیحقیقت کلّ اعیان یافتستی
دمی در شرع میگوئی از ایشانکه تا زیشان کنی پیوند جانان
همه پیوند بود و بود جاننددر اینجا با تو ایشان همرهانند
در اینجا با تو همراهند و همرازکرم کن نازشان از خود بینداز
جفا زیشان مبین کایشان اسیرنداسیرانت کجای دست گیرند
جفا زیشان مبین کایشان حقیقتز دید خود اسیرند در طبیعت
بخود اینجا نه خود پیدا شدستندکه ایشان نیز از او شیدا شدستند
چنان اینجا گرفتار و اسیرنداسیرانت کجا دست تو گیرند
ز خود کاخر فنائی هست از ایشانتو نیز اینجا فنائی دست ایشان
دلا بنواز مر هر چار اینجاتو خوش میدارشان ناچار اینجا
تو خوش میدار ایشان را دو روزیکه ایشانند هر ساعت بسوزی
نبودِ جوهری دیدند در توحقیقت عین توحیدند در تو
نه خوئی تو بدیشان کردۀ بازچو ایشان دردرون پردۀ راز
دلا خوش باش با ایشان بهردمکه ایشانند اندر پرده همدم
حقیقت همدم جانند اینجااز آن پیدا و پنهانند اینجا
در آتش سرکشی دیدی ز اوّلولی این دم شدت اینجا مبدّل
حقیقت نور او با نار پیوستز گبری این زمان زنّار بگسست
مسلمان شد یکی کن درنمودشبفرما اندر اینجاگه سجودش
سجودش را بفرما از یقین توحقیقت مر ورا کن پیش بین تو
دگر مر باد را آزاد گرداناز این بیداد او را کن مسلمان
بفرما سجدهاش در بندگی بازکه تا آخر کند مر بندگی باز
دگر مر آب را اینجا یقینشده و اینجا بکن مر پیش بینش
مسلمانش کن و فرمای طاعتبر خاک از یقینِ استطاعت
حقیقت خاک اینجا خود مسلمانستکه بیشک مر خود او اسرار جانانست
اگرچه هر چهار از اوّل کاربسی کردند نافرمانی یار
کنون چون با تو یک دل دریقینندبجز تو هیچ در عالم نبینند
کنون چون همدم عطّار گشتیدز خوی نفس بدبیزار گشتید
چو کافر شد مسلمان آخر کارمسلمان بایدش کردن بگفتار
کنون این هر چهار و یک صفاتییکی باشند در پاکیزه ذاتی
کنون چون این چهار ای راز دیدهز جان اسرار جانان بازدیده
کنون این هر چهار اندر یکی یارز بیهوده شوند اینجای بیزار
کنون هر چهار اندر یکی دیدیکی بینند اندر عین توحید
چنان کاوّل شما را درستایشز دید ذات کردم آزمایش
شما را در یکی اصلی نمودمبهر معنی شما را در فزودم
شما را در یکیتان راه دادمدر اینجاگه دلی آگاه دادم
شما را در یکی دیدار کردمحقیقت صاحب اسرار کردم
شما را در یکی سرّ معانیبگفتم جمله اسرار نهانی
شما را در یکی بنمودهام رازحقیقت بیشکی انجام و آغاز
شما را در یکی بنمودهام ذاتعیان اینجایگه از سرّ آیات
شما را میکنم واصل در آخرکنم مقصودتان حاصل در آخر
شما را میکنم واصل ز اوّلکه تا اینجا نمایندش معطّل
شما را میکنم واصل از آن دیدکه تا کلّی یکی گردید توحید
شما را میکنم واصل چنان مننمایم اندر آخر جانِ جان من
شما را میکنم واصل ز دیداردر آخرتان کنم من ناپدیدار
شما را میکنم واصل زحضرتکه تا چون من عیان یابند قربت
شما را میکنم واصل ز اشیاکه بودِ دوست از آنست پیدا
شما را میکنم واصل ز خورشیدکه از نور تجلّی هست جاوید
شما را میکنم واصل من از ماهکه او نوریست هم از حضرت شاه
شما را میکنم واصل زافلاککه گردانست او در حضرت پاک
شما را میکنم واصل هر چارز میکائیل کوشد صاحب اسرار
شما را میکنم واصل ز جبریلز عزرائیل آنگاهی سرافیل
شما را میکنم واصل ز هر نورکه در ذاتند بیشک جمله مشهور
شما را میکنم واصل من از لوحشما را میدهم هر لحظه صد روح
شما را میکنم واصل قلم راندانید و زنید از خود رقم را
شما را میکنم واصل من از عرشحقیقت در شما دیدار هم فرش
شما را میکنم واصل ز کرسیز موجودیت اندر روح قدسی
شما را میکنم واصل ز جنّتکه تا افتند اندر عین قربت
شما را میکنم واصل ز اعیانکه اصل اینست اینجاگاه جانان
حقیقت هر چهار از دید دیدستمر این اسرارها از من شنیدست
حقیقت هر چهار از بود جانستبدان گفتم که این سرها بدانست
حقیقت هر چهار از راز بیچوننمودست از جهان بی چه و چون
حقیقت هر چهار از بود اللّهدر اینجاگه شوید از راز آگاه
حقیقت هر چهار از دید دیدارز خود گردید اینجاگاه بیزار
حقیقت هر چهار از اصل بودشکه اینجا اند در گفت و شنودش
یکی بینند اینجا همچو منصورکه تاگردید سر تا پای کل نور
یکی بینید و جز یکی ندانیدوگرنه عاقبت حیران بمانید
یکی بینید در اصل حقیقتبیابی جمله در عین شریعت
یکی بینید چه اوّل چه آخرکه کردم من شما را راز ظاهر
یکی بینید کل اسرار جانانکه آخر هستشان دیدار جانان
یکی بینید اینجا جوهر خویشکه اینجا گاه داری رهبر خویش
چو من یکتا شوید اینجا حقیقتکه تا پیدا شودتان در شریعت
در این معنی که میگویم شما راحقیقت مینمایمتان خدا را
در این معنی که من میگویم از اصلحقیقت مینمایمتان یقین وصل
در این معنی که میگویم ز تحقیقشما را میدهم در عزّ و توفیق
در این معنی که میگویم در اسرارشما را میکنم از کل خبردار
در این معنی که میگویم عیانیشما را مینمایم جان جانی
اگر در راه حق پاکیزه گردیددر آخر بیشکی از عشق مَر دید
شما را واصلان خوانیم آخراگر تقوی شما را گشت ظاهر
یکی بینید در تقوایِ جانانحقیقت بیشکی معنای جانان
کنون چون آشنا گشتید با ماحقیقت همچو ما گردید یکتا
تو ای عطّار دمزن در خدائیکه آمد این زمانت روشنائی
یکی کردی ابا خود چار انبازکنون هستند در دید تو دمساز
یکی کردی ابا خود بود ایشاننمودی در یقین معبود ایشان
یکی کردی مر ایشان را ابا خودکه تا نیکو شود نزد تو هر بد
حقیقت در یکی شان راه دادیاشارتشان بنزد شاه دادی
حقیقت در یکی شان کل نمودیز هر معنی دَرِ ایشان گشودی
زهر معنی بدیشان راز میگویهمه از ذات مولی باز میگوی
ز هر معنی که میگوئی یقین استکه جان تو در ایشان پیش بین است
ز یکی گوی با ایشان تو در رازحجاب از پیششان کلّی برانداز
ز یکی گوی با ایشان در اینجاکه یکی خواهند شد در جوهر لا
فنا خواهند شد آخر از آن دیدیکی خواهند بُد در عین توحید
حقیقت اندر اینجا آخر کارز تو خواهند گشتن ناپدیدار
حقیقت راهشان بنموده باشیدَرِ ایشان همی بگشوده باشی
حقیقت از تو چون گردید واصلبود مقصودشان در اصل حاصل
در ایشان مر مر ایشان را حقیقتنموده باشی اینجا دید دیدت
یقین مر تیغ ایشان بهر ایشانستیقین مر نوش آخر قهر ایشانست
فراق اینجایگه خواهند دیدندر آخر تیغ کل خواهد چشیدن
وصال اندر فراقش باز یابنددر آن دم با تو اینجا راز یابند
حقیقت تیغ جانان راحت جانستکه آخر در حقیقت دید جانانست
دم آخر زوال جسم و جانستچه غم چون عاقبت عین عیانست
دم آخر بدانید رخ نمایانکه آن دم رخ نماید جان جانان
حقیقت وصلتان آن دم یقینستکه آندمتان یقین عین الیقین است
وصالست اندر آندم تا بدانیبخود اینجایگه در شک بمانی
وصالست اندر آن دم در یکی بازیقین یابند آندم بیشکی باز
حقیقت وصلتان آندم میسّرشود کز خود برون آئید بردر
حقیقت وصلتان آندم فنایستدر آن عین فنا بیشک بقایست
حقیقت وصلتان در ذات باشدشما را بیشکی آیات باشد
در آندم باز بیند آن نظر پاکنباشد این زمان هم آب و هم خاک
نه آتش نامتان باشد نه خود بادحقیقت جان جان باشید آباد
حقیقت جان جان آندم بیابنددرون کل در آن لحظه شتابند
حقیقت جان جان یابید در دیدفنا گردید اندر قرب توحید
حقیقت جان جان گردید در کلنباشد بعد از آنتان رنج و هم ذل
حقیقت جان جان کردند در بودکه در عین ازل تقدیر این بود
قلم بنوشته بر لوح این بیانهاحقیقت در ازل هر جان جانها
قلم بنوشت بر لوح آنچه او گفتچنین بود و چنین کرد و چنین گفت
قلم بنوشت اینجا باز بینیدکسانی کاندر اینجا راز بینید
قلم بنوشت اینجا سرّ اسرارکه تا خود می چه آید زان پدیدار
قلم بنوشت بر ذرّات عالماز آن بنماید او سرّ دمادم
قلم بنوشت اندر اصل فطرتیکی در بُعد و دیگر عین قُربت
قلم بنوشت و غافل مینداندکه هم لوح و قلم این سرّ بخواند
قلم رفتست هر کس را از آن دیدیکی اندر بقا یک عین تقلید
قلم رفتست و میآید دمادمقضا بر جان فرزندان آدم
دمادم مینماید سرّ بیچوندر این دنیا حقیقت بیچه و چون
دمادم مینماید راز ما یاردر این دنیا همی آید پدیدار
دمادم مینماید آنچه خواهدقضای رفته را بیشک نکاهد
دمادم مینماید سرّ اسرارنمیداند کسی کل آخر کار
قضای رفته را تدبیر مرگستدر آخر تا بدانی زانکه ترکست
قضای رفته را گردن نهادیمز سر از عشق ما و من نهادیم
قضای رفته را تسلیم گشتیماز آن بی ترسو خوف و بیم گشتیم
قضای رفته را تدبیر اینستکه عطّار از حقیقت پیش بینست
قضای رفتست و اکنون چاره آنستکه تسلیمیم و جان اندر عیانست
قضا رفتست و ما تسلیم یاریمفتاده این زمان در پای داریم
قضا رفتست و من از پیش دیدمز بی خویشی همان در خویش دیدم
قضا رفتست و اکنون بر سرم بازکه هستم در حقیقت صاحب راز
قضا رفتست و کشتن خواهد آن دوستبرون آور مرا زین نقش در پوست
چو تسلیم قضایم هم تو دانیمرا بنمودۀ راز نهانی
چو تسلیم قضای تو شدستمدر آخر هم تو گیر ای دوست دستم
بکش عطّار را تا چند گویمتوئی پیوند و من در گفتگویم
حقیقت از تو دارم زندگانیمرا بخشیدۀ تو رایگانی
منم منصور تو در سرّ اسرارز هر نوعی ز ذات تو خبردار
خبر دارم ز بود و رفتۀ بودمرا عشق تو اینجاگاه بنمود
مرا عشق تو گفت این راز اینجاکه ای عطّار سر درباز اینجا
مرا عشق تو گفت و من شنیدمحقیقت آن یقین از پیش دیدم
مرا عشق تو اینجا دستگیر استاگر نه دل در این صورت اسیراست
مرا عشق تو عقل اینجا برانداختحقیقت آب را بر آذر انداخت
مرا عشق تو اینجا کرد آبادکه خاکم داد اینجاگاه بر باد
مرا عشق تو این هرچار یک کردکز این هر چار اینجا گشتهام فرد
یکی میبینم از عشق تو هر چارچو من ایشان شده در تو گرفتار
یکی میبینم از عشقت عیانستکه این هر چار در ذاتت نهانست
یکی میبینم و هر چار رفتستحقیقت جسم وجان این بار رفتست
یکی میبینم از عشقت سراسرکه خواهد رفت در عشقت مرا سر
ز عشقت آنچنان واصل شدستمکه ذات تو عیان حاصل شدستم
منم این لحظه فارغ دل نشستهمیان عاشقان فارغ نشسته
همه اندر طلب من دید مطلوبعیان دارم ترا ای جان محبوب
همه اندر طلب من عاشق تودر این سرّ فنا من لایق تو
همه اندر طلب من کل رسیدهحجاب بی نشانت را بدیده
همه اندر طلب من دیده رازتز شیب افتاه اینجا از فرازت
همه اندر طلب ای جان جُملهتوئی جان و یقین جانان جمله
همه اندر طلب در عشق پویانترا اینجایگه در عشق جویان
تو معشوقی و جمله عاشق توولی تا خود که باشد عاشق تو
تو معشوقی و کس کامی ندیدهدر اینجاگه سرانجامی ندیده
تو معشوقی و جلمه در طلب دوستتوئی اینجایگه بیشک سبب دوست
تو معشوقی و جویان تو عشّاقهمه گردند کلّی گِردِ آفاق
تو معشوقی و سالک در ره توکه تا ناگه رسد بر درگه تو
تو معشوقی و محبوب جهانیمیان جان و دل اینجا عیانی
تو معشوقی و عاشق در غم و رنجندیده مر ترا در اندرون گنج
تو معشوقی و عاشق بر تو سوداترا اینجا همی جوید بهر جا
تو معشوقی و عاشق در فنایستهمی جوید یقین دید بقایست
تو معشوقی و عاشق مانده خستهدر اینجا تن نزار و دل شکسته
تو معشوقی و عاشق خوار و مجروحتوئی در جسم ودر دل قوّت روح
تو معشوقی و عشّاقت طلبکارشده گردان تو درعین پرگار
تو معشوقی و عاشق رهنمائیدرونِ خانۀ و درگشائی
تو معشوقی و بنمائی ره ای دوستکنی عشّاق را سرّ آگه ای دوست
تو معشوقی که بنمائی حقیقتهر آنکس را که خواهی دید دیدت
تو معشوقی که کلّی را بسوزیدر آن دم کآتش عشقت فروزی
کسی کو طالب راز تو باشددر این سر دوست و سرباز تو باشد
کسی کو طالب راز تو گشتستدودیده همچو تیراز خویش گشتست
کسی کو طالبت آمد در این رازنمودی مر ورا انجام و آغاز
منم اینجا ترا ای راز دیدهدر این جایم ترا من باز دیده
چنان در جان من بنمودۀ رازکه میگوئی ز عشقم خویش را باز
چو عیسی من کنون در پای دارمچو منصورت در این سرّ پایدارم
یقین سوی فلک امّید داردمقام چارمین خورشید دارد
چنان در چارمین حیران بماندستکه کلّی دست از خود برفشاندست
سمای چارمش چون منزل آمدز خورشید رخت او واصل آمد
اگرچه بود عیسی روح پاکتخدا مانده ز آب و دید خاکت
نهانش بودش و نی بیشکی بادحقیقت روح خود را کرده آباد
ز بود تو چنان نابود بودهکه با تو گفته و وز تو شنوده
حقیقت کرده اینجا پایداریدر آن منزل فرماند بزاری
بیک سوزن که کردی آن حسابشحقیقت بود آن سوزن حجابش
بیک سوزن بماند اندر ره تونشسته همچنان بر درگه تو
بیک سوزن مر او را داشتی بازندیده همچنانت سرّ آغاز
بیک سوزن مر او را خسته کردیدرش از بهر این بربسته کردی
چو یک سوزن حجابست اندر این راهکه یارد گشت از عشق تو آگاه
چو یک سوزن حجابست اندر این سِرّکه یارد یافت دیدار توظاهر
چو یک سوزن حجاب سالکان استحقیقت دید تو سرّ نهانست
چو یک سوزن بود اینجا حجابیکه یارد کرد اینجاگه عتابی
مگر آنکو بجان و سر نماندبیک سوزن در این ره درنماند
بیک سوزن اگر مانی تو در راهکجا آنجا رسی در حضرت شاه
بیک سوزن اگر مانی تو در رازنیابی روی جانان را دگر باز
در این ره من بجان و تن نماندمچو عیسی من بیک سوزن نماندم
در این ره سوزنی بدجان حقیقتفنا گردم در این دریای دیدت
شکستم سوزن خود را در این بحرفرو انداختستم اندر این قهر
شکستم سوزن خود تا بدانمچو عیسی سوی چارم می ندانم
شکستم سوزن و رشته گسستمحقیقت نیست گشتم تا که هستم
شکستم سوزن اندر عشقبازیکه دانستم نباشد عشق بازی
شکستم سوزن و آزاد ماندمز دید دید تو آباد ماندم
شکستم سوزن و فارغ شدم مندر این اسرارها بالغ شدم من
چو موسی سوی طورم هر نفس بازروم در حضرت اینجا از قبس باز
چو موسی صاحب اسرار عشقماز آن پیوسته در تکرار عشقم
چو موسی صاحب اسرار جانمکه دایم در دم عین العیانم
چو موسی من در اینجا راز دیدمبطور عشق جانان باز دیدم
چو موسی دم زدم در نزد عشّاقفکندم دمدمه در کلّ آفاق
چو موسی دم زدم از دید دلدارشدم در دید عشقش ناپدیدار
چو موسی دم زدم اینجا یقین منکه چون موسی بدم کل پیش بین من
چو موسی دم زدم زان سرّ بیچونخدا را دیدم اینجاگاه بیچون
چو موسی دم زدم در دید وحدتمرا بخشید جانان عین قربت
چو موسی یافتم سرّ نهانیهمه مکشوف کردم در معانی
چو موسی یافتم اسرار عشّاقبدیدم در عیان دیدار عشّاق
چو موسی صاحب سرّ نهانماز آن پیوسته در عین العیانم
چو موسی صاحب اسرار طورماز آن پیوسته چون او غرق نورم
مرا نور حقیقت پیش بین شددل و جانم از آن کلّی یقین شد
مرا نور حقیقت راه بنموددرونم دید روی شاه بنمود
مرا نور حقیقت هست در جاناز آنم گفته مر اسرار پنهان
مرا نور حقیقت راهبر شددل و جانم از آن کل باخبر شد
مرا نور حقیقت روی بنمودحقیقت جان ودل دیدم که او بود
مرا نور حقیقت در درونستبسوی کائناتم رهنمونست
مرا نور حقیقت راز گفتستهمه اسرارهایم باز گفتست
مرا نور حقیقت هست در دلاز آنم در همه مشهور حاصل
مرا نور حقیقت در نهادستدر گنجینۀ معنی گشادست
که اینجاگه شدم بیشک عیان یارمرا نور حقیقت کرد اسرار
مرا نور حقیقت کرد واصلکه تا یکی شد اینجا جان و هم دل
مرا پیر حقیقت پیش بین کردکه تا ظلمت برفت و ماندهام فرد
مرا نور حقیقت گفت سربازهمه اسرار گفت و سرّ من باز
مرا نور حقیقت محو آوردکه تا ظلمت برفت و ماندهام فرد
کنون در نور عشقم وز الهینمیگنجد برم لهو و مناهی
کنون در نور عشقم فرد ماندهدر آخر شادم و بی درد مانده
کنون در نور عشقم سالک کلکه خواهم گشت آخر هالک کل
کنون در نور عشقم سرّ بیچونفکنده خود منم در هفت گردون
کنون در نور عشقم در یکی ذاتیکی را کردهام در نورذرّات
کنون در نور عشقم سر بُریدهکه خواهم گشت در کل سر بریده
کنون در نور عشقم در فنا منز نورش دیدهام بیشک بقا من
کنون در نور عشقم ذات جملهکه هستم بیشکی ذرّات جمله
کنون در نور یارم دید کردهبرافکنده حجاب هفت پرده
مرا در نور اینجا کرد واصلکه شد نور حقیقت جان و هم دل
دل و جان نور شد تا راز او یافتهمی انجام را آغاز او یافت
دل و جان نور شد در انبیا کلکزیشان دید اینجا او بقا کل
دل و جان نور شد در ذات پیوستاز آنش این زمان در ذات دل هست
دل و جان نور معنی در گرفتستحقیقت شیب و بام و در گرفتست
دل و جان نور ذات لایزالستاز آن اندر تجلّی جلالست
دل و جان نور در تجلّی نور دارداز آن ایندم دم منصور دارد
دل و جان نور در تجلّی واصل اوستکه میدانند کاینجا جملگی اوست
دل و جان نور در تجلّی ناپدیدندکه در نور حقیقت کل رسیدند
دل و جان نور در تجلّی یافت اعیاندلم جان گشت و جانم گشت جانان
دل و جان نور در تجلّی وصالستحقیقت در یکی دیدار حالست
دل و جان نور راز میجویند مَردَماز آن نور تجلّی را دَمادَم
دل و جان راز میگویند در خویشکه دیدستند سرها مر دو از پیش
دل و جان راز میگویند از دیدکه بیچونست و در یکیست توحید
دل و جان راز میگویند از یاروصال خویش میجویند از یار
دل و جان رازها گفتند سربازاز آن عطّار اینجا گشت سرباز
دل و جان هردو با عطّار یارندز دیدار حقیقی بیقرارند
دل و جان هردودیدارست تحقیقکه اندر سرّ اسرارست تحقیق
دل و جان در فنا کل بود گشتندکسی دیدند از آن معبود گشتند
دل و جان در فنا دیدند اعیاناز آن اندر فنا گشتند جانان
دل و جان هر دو جانند و کس نیستیکی اندر یکی و پیش و پس نیست
یکی اندر یکی دیدند اینجاشدند اندر یکی ذرّات شیدا
حقیقت جان و دل در سّر جانانندانستند خود را راز پنهان
دل و جان هر یکی معشوق دیدندچو پیر عشق در جانان رسیدند
چو جانان رخ نمود و آشنا کردمر ایشان را در اینجاگه فنا کرد
چو جانان رخ نمود و دید بنمودیکی دیدار در توحید بنمود
چو جانان در یک بد جان و دل دویکی گشتند اینجاگاه هر دو
دوئی برداشتندش از میانهیکی گشتند ازوی جاودانه
یکی شد بود اشیا ازعیانیز پرده رخ نمود اینجا نهانی
ز پرده رخ نمود و راز برداشتنمیدانست جان او را ببرداشت
ز پرده رخ نمود اوّل عیان اواگر در پرده شد اینجا عیان او
ز پرده رخ نمود و راز برگفتهمه با عاشق سرباز برگفت
ز پرده رخ نمود اندر نهانیدگر تا در نهان گوید معانی
ز پرده رخ نماید او دمادمنهد بر ریش مر بیچاره مرهم
دوای دردمندان را شفا شدنمیدانم که در پرده چرا شد
دمادم آنچنان عطّار رخ رانماید در عیان عشق او را
دمادم رخ نماید بیچه و چوندگر از پرده کل آید به بیرون
نه اندردست عشّاقست آن ماهکه رخ را مینماید گاه بیگاه
کسی کاندر سلوک راه باشدیقین از ماه خود آگاه باشد
کسی کان ماه دید اینجا یقین بازشد اینجا در یقین او پیش بین باز
کسی کان ماه دید اندر دل و جانیقین دریافت رهبر در دل و جان
دمی غائب مشو از پردۀ دلکه ناگه بینی آن گم کردۀ دل
چو بردارد ز رخ می پرده خورشیدکه مر ذرّات را او نور جاوید
کند در خود کشد چون قطره دریاکند اسرارها او را هویدا