دلا خورشید جان از دست مگذاردمادم سوی روی او نظر دار
دلا خورشید جان میبین دمادمکه نور اوست با نور تو همدم
دلا خورشید جان را گوش میدارمشو بی عشق دل با هوش میدار
دلا خورشید جان خواهی حقیقتز نور او خبرداری حقیقت
دلا خورشید جان داری درونتکه نور او شد اینجا رهنمونت
دلا خورشید جان داری بدیدارهم اندر نور او شد ناپدیدار
دلا خورشید جان داری تو در برحقیقت اوست سوی ذات رهبر
دلا خورشید جان داری یقینستکه او اندر درونت یاربین است
دلا خورشید جان داری در اسراردمی او را یقین ازدست مگذار
ترا خورشید جان چون هست حاصلازو یک لحظه دل پیوند بگسل
ترا خورشید جان چون ره نمودستترا از جان جان آگه نمودست
دمی غافل مباش ازنور او توازو میگوی و غیر او مجو تو
دمی غافل مباش از دید جانتکه او آمد درون راز نهانت
یقین جان تو خورشیدست ای دلکز او مقصودها کردی بحاصل
از او مقصود حاصل کردۀ تووگر چه در درون پردۀ تو
همت خورشید گِردِ پرده آمدطلبکار تو ای گم کرده آمده
تو او گم کرده بودی بازدیدیاز آن هر دم هزاران راز دیدی
بنور او بدیدی نور او راکه نور اوست مر بین نور او را
از او مگذر وز او بین سرّ اسرارکه تا هر دو یکی باشند در اسرار
دلا داری وصال اکنون چه گوئیکه جان با تست جانان تو مجوئی
حقیقت نور جانت از ذات بنگرکه درد تست او درمانت بنگر
حقیقت نور او بنگردمادمکه از کل میدمد در عین این دم
وصال اینجاست منگر از وصالتکه بهر اینست اینجا قیل و قالت
وصال اینجاست آنکو باز بیندز جان و دل حقیقت راز بیند
یکی وصلست و چندینی طلبکارحقیقت نیست چیزی جز رخ یار
یکی وصلست اینجا رخ نمودهنمییابند کلّی درگشوده
یکی وصلست اگر داری تو دیدهدلا در وصل جانان در رسیده
دلا در وصل جانانی بماندهچرا در وصل حیرانی بمانده
چرا در وصل حیرانی نکوئیکه در وصل حقیقت بود اوئی
چرا در وصل با او برنیائیکه این در را بیک ره برگشائی
وصالت دمبدم اینجا فراقستاز آن پیوستهات در اشتیاقست
وصالت هست اینجاگاه اعیانمشوبر هر صفت اینجا دگر سان
طبایع را خبر کردم ز اسرارتو نیز اینجایگه کردم خبردار
خبر دادم شما را دمبدم منیکی کردم شما را در عدم من
شما را آنچنان واصل بکردمکه نقش اینجا شما نقّاش کردم
چو نقاش ازلتان رخ نمودستشما را مر دمی پاسخ نمودست
شما را رخ نمود اینجای نقاشهمی گوید شما را رازها فاش
شما را رخ نمود اینجای جانانبگفت اسرارهاتان جمله اعیان
نه چندین رازهاتان گفت سربازنمود اینجا بیان انجام وآغاز
شما در وصل اینجا اصل دیدهز دید او بکام دل رسیده
ز دیدش مگذرید و راز بینیدرخ دلدار در خود باز بینید
ز دیدش مگذر ای جان تا بدانیکه دید اوست در تو زان عیانی
حقیقت نور تو از نور ذاتستطبایع مر ترا عین صفاتست
طبایع پردۀ گِردِ تو بستهکه ایشانند شاگرِدِ تو بسته
حقیقت هر چهارت هست شاگردببسته پرده بنگر گِرد برگِرد
ز شاگردان خود آگاه میباشولیکن از درون با شاه میباش
ز شاگردان نظر کن راز بیچونکه ایشانند نور هفت گردون
ز شاگردان نظر کن خویش بنگرترا بنهاده سر در پیش بنگر
ز شاگردان نظر کن تا بدانیکه از ایشان حقیقت بازدانی
ز شاگردان نظر کن راز بنگرهمی انجام وهم آغاز بنگر
ز شاگردان نظر کن هفت گردونحقیقت بعد از آن مر راز بیچون
ز شاگردان نظر کن نُه فلک تونظر کن بعد از آن را یک بیک تو
ز شاگردان نظر کن تا چه بینیتو ایشان بین اگر صاحب یقینی
ز شاگردان نظر کن ذات اللّهکه از ایشان بری در ذات حق راه
ز شاگردان نظر کن نور خورشیدکه آن نوری تو هم پیوسته جاوید
ز شاگردان نظر کن نور مه توکه تا بینی در اینجا نور شه تو
ز شاگردان نظر کن مشتری هانز هر کوکب که یابی بگذری هان
ز شاگردان نظر کن عرش و انجمکه هفت افلاک نزد عرش شد گم
ز شاگردان نظر کن فرش بنگرتو فرش اینجا بزیر عرش بنگر
ز شاگردان نظر کن بعد از آن لوحکه تا سر یابی اینجاگاه و صد روح
ز شاگردان نظر کن در قلم بازقلم زن هرچه میخواهی رقم باز
ز شاگردان نظر کن نور و جنّتز کرسی یاب بیشک عین قربت
ز شاگردان نظر کن سوی بالانظر کن بعد از آن در دید الّا
ز شاگردان نظر کن جبرئیلتکه از حضرت همین آرد دلیلت
ز شاگردان نظر کن سرّ یزدانز میکائیل وجه رزق بستان
ز شاگردان نظر کن سرّ آن نورکه اسرافیل در تو میدمد صور
ز شاگردان نظر کن نور پاکتکه عزرائیل گرداند هلاکت
در آخر قربت بیچون بیابیبگویم مر ترا که چون بیابی
دلا مگذر ز خود این لحظه در خویشنظر کن بی حجاب این جمله در پیش
همه در پیش تست و تو ندانیز من اکنون همه سرباز دانی
کنونت میکنم واصل که جانمکه راز جملگی از دوست دانم
کنونت میکنم واصل ز دیداردلا اکنون قلم در سر نگهدار
نیم جان باتو میگویم کنون رازکه بستم در تو مر این پرده را باز
منت این پرده بستم تا بدانیکه آخر مر مرا اینجا بدانی
حقیقت رازدان و کرد کل دمچو تو من نیز اندر پنج و چارم
از آن حضرت منم اینجا نمودارحقیقت یافتستم سرّ اسرار
از آن حضرت بسوی تو رسیدهجمال خویشتن در تو بدیده
دلا من باتو اینجا همدمم هانکه میگویم ابا تو راز و برهان
دلا من با تو کلّی راز گویمنمود سر با تو باز گویم
بمن کن هر زمانی تو نظر بازز من دریاب اینجاگه خبرباز
ز من بین راز بیچون و چگویمگه میگویم ترا و رهنمونم
همه در خویش میکن سیر ای دلکه مقصود تو اینجا هست حاصل
همه مقصود تو اینجاست دریابنه پنهانی یقین پیداست دریاب
تو مقصود خود از من کن بحاصلکه من دیدارم و همراز مشکل
از این پرده که در گرد تو بستستبسی ذرّات اینجا از تو مستست
زهستی گرد تو یک پرده بستمابا تو اندر این خلوت نشستم
ابا تو اندر این خلوت ندیممنمیبینی که با تو هم مقیمم
زمانی از تو فارغ من نبودمابا تو گفتم و وز تو شنودم
منم با تو دمادم راز پردازمنم انجامِ تو وَ انجام وآغاز
نظر کن دل که تو بود منی پاکولیکن پرده بستم تا کنم خاک
توئی آیینۀ بیچون اسرارجمال بی نشان از تو پدیدار
توئی آیینۀ لطف الهیگرفته نورت ازمه تا بماهی
توئی آیینۀ خورشید جانهاهمه اندر تو پیدا گشته اینجا
توئی آیینۀ افلاک و انجمهمه در تست اینجاگه دلاگم
توئی آیینۀ صنع ازنموداربتو پیدا شده اینجایگه یار
ز اصلکل توئی آیینۀ ذاتبگردت بسته نزد جُمله ذرّات
ز اصل کل تو موجودی همیشهکه اندر ذات کل بودی همیشه
حدیث دوست دارم دل در اینجاکه بود من توئی حاصل در اینجا
کنون راهت نمودم تا بدانیدگر در ذرّهها حیران بمانی
مشو حیران ز شاگردان صورتکه ایشانت همه باید ضرورت
حقیقت راه یچون کرده ایشانزده بر گردت اینجا پرده ایشان
بگردت پردۀ عزّت ببستهبنزد تو ابا عزّت نشسته
از آن عزّت سوی تو آمده بازدر آخر پیش بر کردند جانباز
در این پرده توانی یافت دیدارکه ایشانند اندر پرده اسرار
درین پرده نمائی ره سوی مابه بیرون گر شوی در پرده یکتا
در این پرده نمایم رازها مندهم زین پرده هم آوازها من
در این پرده هزاران پرده دارمترا هم پرده و هم پرده دارم
در این پرده بسی کردم تماشاکه بنمودم عیان اینجایگه لا
در این پرده که میبینی مبین پیشچو من داری حقیقت بیشکی خویش
منت همراه اینجا رهنمایممنت این پرده از رخ برگشایم
درون پردۀ ما را طلبکارکنونت آمدم اینجا پدیدار
درون پردهام من با تو بنگرز دید من دلا اینجا تو برخور
درون پردهام من سرّ جانانترا بنمودهام بنگر کنون هان
درون پرده در تو بی نشانمچنانم سرّ معنی میفشانم
درون پردۀ ای دل در اینجاکه تا یکی شوی در دیدن ما
منم جان از نمودار تجلّیکه با تو همدمم در عین دنیی
منم جان و همه در من بدیدندز من گویند هم از من شنیدند
منم جان نفخۀ ذات و بدان توبجز من در دو عالم می ندان تو
منم جان جوهری بندم در اسرارعجائب جوهریام ناپدیدار
منم جان پرتو ذات ار بدانیدرونت گفتهام راز نهانی
منم جان در همه آفاق گشتهبدید تو چنین مشتاق گشته
منم جان عاشق تو گشته ایدلکه تا همچون خودت اینجای واصل
منم جان و کنم ای دل ترا منیقین واصل ابی چون و چرا من
منم بر تو شده عاشق در اینجاز بهرتست ای دل شور و غوغا
ز بهر تست ای دل این همه رازکه میگویم ترا اینجایگه باز
منم بر تو شده عاشق دمادماز آن حضرت دهم پرتو دمادم
منم عاشق توئی معشوق در دیدز تو دیده خود اندر عین توحید
منم عاشق توئی معشوق اسرارز تو شد مرمرا اینجا رخ یار
منم عاشق توئی معشوق بیچونمنم با تو نهان در هفت گردون
منم عاشق توئی جان ودل منشده از هر دو عالم حاصل من
دو عالم در تو بنهاد است دریابیقین ای دل دمادم هم خبر یاب
دو عالم در تو پنهانست آخراز آن این پرده اینجاگشته ظاهر
دو عالم شد طفیلت درحقیقتاز آن بنمودهام دیدار دیدت
دوعالم در تو موجودست تحقیقتو یاری مر جمال یار توفیق
منم یار تو تو یارمنی دوستحقیقت هر دو بی مغزیم و یک پوست
حقیقت اصل ما از کردگارستکه ما را در درون پروردگارست
دو روزی کاندر این منزل فتادیمحقیقت اندر این منزل فتادیم
دو روزی کاندر این منزل مقیمیمدر این پرده ابا هم ما ندیمیم
دو روزی کاندر این منزلگه یارسزد گر هر دو باشیم آگه یار
دو روزی کاندر این منزل نهانیمز دید ذاتِ بیچون در عیانیم
در این منزل حقیقت یار باشیمز وصل دوست بر خوردار باشیم
در این منزل حقیقت یار بینیمدمادم اندر این خلوت گزینیم
در این منزل منم تو تو منی منمن و تو هردو از دیدار روشن
در این منزل وصال یار داریمدو روزی کاندر این دِهْ کار داریم
در این منزل وصال جان جانهاستحقیقت بر من و تو هر دو پیداست
در این منزل در آخر چون فنائیمحقیقت هر دو در بود خدائیم
دو همرازیم از آن حضرت رسیدهجمال دوست هرگه او شنیده
دو همرازیم از آن حضرت در اینجارسیده باز دیده جال مولای
دو همرازیم ما در قرب اعزازوصال دوست را درهمدگر باز
بدیده زان نمود خویش هر دویکی هستیم اینجا هم من و تو
کسی اینجا از آن حضرت ندیدستهمه جانها در اینجا ناپدیدست
من و تو در یکی این دم وصالیمز ماضی درگذشته عین حالیم
من و تو هردو از نور تجلّیحقیقت مستقیم و عین دینی
در این دنیا که مائیم این زمان دوستیقین دانیم کاینجاگه همه اوست
من و تو این زمان در حضرت یاررسیدستیم اندر قربت یار
کنون اصل دگر ماندست ای دلکه تا مقصود کل آید بحاصل
کنون اصل دگر اینجاست ما راکز آن اصلست این درخواست ما را
من و تو هر دو در اصلیم تحقیقبیا تا هر دو زان یابیم توفیق
چو چیزی نیست جز این اصل اینجابیا تا هر دو خود زان وصل اینجا
منوّر خود کنیم از بود احمد(ص)که تا گردیم منصور و مؤیّد
اگرچه من که جانم در بَرِ توحقیقت هستیم ای دل رهبر تو
یکی را دیدم اینجا هست روشننمایم مر ترا دل بشنو از من
ز سر تا پای اکنون گوش کن زودمر این حلقه تو اندر گوش کن زود
وصالی دارم و دل از همه بِهْبخواهم تا نمایم مر ترا خِهْ
وصال مصطفی اینجاست ای دلترا و من همه پیداست ای دل
وصال مصطفی ماراست دیدارشدیم آخر حقیقت ناپدیدار
وصال مصطفی ماراست دریاببیا تا نگذریمش ما از این باب
وصال مصطفی دیدار دیدستز وصلش مر مرا دیدار دیداست
حقیقت من که جانم بشنو ای دلوصال او از آنم گشته حاصل
حقیقت من که جان اوّلینمحقیقت دیده و سر پیش بینم
بگشتم در همه کون و مکان بازنظر کردم عیان انجام و آغاز
همه کون و مکان گردیدهام منکه صاحب درد و صاحب دیدهام من
همه کون و مکانم زیر پایستمرا در لامکان پیوسته جایست
مکان و لامکانم هست روشنکه باشم دائما در هفت گلشن
مکان و لامکانم آشکاراستبهرجائی مرا دیدار یار است
بهرجائی که بینی من بُوَم آنحقیقت کرد ما را ماه تابان
همه جائی است عکس پرتوِ منکه هر خانه ز من گشتست روشن
همه جائی منم اینجا نهانییقین یکیام اندر کامرانی
حقیقت جسم بسیارست و هر یکدر او اَمْ جملۀ جانهایِ بیشک
یکیام جمله اندر بود من هستدرون نقشها باشم ز پیوست
از آن حضرت چو در آدم رسیدمدم خود در دم آدم دمیدم
از آن حضرت شدمدرجسم آدمکه آن دم دارم اینجاگه در این دم
دمِ آدم ز من روشن نمودستاز آنش جان من از من نمودست
دم آدم ز من تحقیق جان یافتحقیقت از من اینجاگه نشان یافت
نبد پندار آدم تا من از ویشدم اجسامش اندر هر رگ و پی
چواندر آدم ای دل راه دیدمترا اینجایگه ناگاه دیدم
تو ره دیدی نشانش کرده بودیحقیقت منزل و در پرده بودی
در این منزل رسیده بودی اینجادرون پرده بودی باز تنها
نه جانت بود نی اسم حقیقتدرون پرده دیدی در طبیعت
ترا این چار طبع اینجا بناچاردر اینجا کرده بودندت گرفتار
گرفتار بلا بودی یقین تونبودی اندر اینجا پیش بین تو
نمیدانستی اینجاگه چپ از راستبدین تاریکنا بودی تو در خواست
نه ره میبینی اندر چه فتادهدر این دامِ بلا ناگه فتاده
چو من در تو رسیدم نزد آدمترا دیدم در آنجاگاه محرم
تراکردم نظر ای دل در اینجافروماندم از این مشکل در اینجا
حقیقت جسم آدم بود از گِلفتاده همچو او در عزّ و در ذلّ
فتاه دیدم آدم زار و مسکینمیان مکّه و طایف دگر بین
من از آن حضرتِ بیچونِ اللّهچو آدم یافتم اینجا بناگاه
همی فرمان از آن حضرت درآمدمرا از لامکان این مژده آمد
که هان ای روح گردنده در افلاککنون شو این زمان در صورت پاک
کنون شو این زمان در سوی صورتکز این صورت بیابی تو حضورت
کنون شو این زمان نزدیک ای دلکه مقصود تو شد اینجای حاصل
کنون شو این زمان تا جان نمائیدرون پرده تو پنهان نمائی
مقام تست این صورت درون شوحقیقت روح امشب راز بین شو
مقام تست این خاک اندر اینجادرون رو زود و روح پاک بنما
مقام تست اینجاگه جمالتکه اینجاگاه خواهد بُد وصالت
مقام تست اینجا کن قرارییقین درجزو خود میکن نظاری
مقام تست اینجا باش شاداندر اینجا یاب هم پیدا و پنهان
مقام تست این صورت حقیقتنظر کن هم نما این دید دیدت
مقام تست این صورت ز اسراردر اینجاگه شوی از دل خبردار
مقام تست جان اندر مقامیدرون رو زانکه اینجاگه تمامی
در این صورت فرو شو تا تو باشیپس آنگاهی بما یکتا بباشی
در این صورت ابا تو راز گویمحقیقت سرّ خود را بازگویم
در این صورت ترا اعزاز بخشمز بود خویش عزّ و ناز بخشم
در این صورت ترا اینجاست کاریدر این صورت مرایابی تو باری
در این صورت کنم روشن ترا رازببینی تو بما انجام و آغاز
در این آیینۀ ما کن نظر توکه خواهی یافتم از ما خبر تو
ز من بشنو که من آمرزگارمترا اینجایگه پروردگارم
منم پروردگار تو که روحیدهم اینجا ترا فتح و فتوحی
کنون در صورت آدم لقا شودر این صورت کنون دیدار ما شو
کنون در صورت آدم یکی باشدوئی منگر در این جاگه یکی باش
شکست بردار وین پرده میندیشنظر میکن در اینجاگاه از خویش
منم در تو توئی از من حقیقتشده در جسم او روشن حقیقت
یقینت اندر اینجا هست نوریکز آن نورت رسد هر دم حضوری
حقیقت نور ما بشناس ای جاندرون دل ببین آن نور تابان
بدان آن نور و در وی پیش بین شودرون پرده در عین یقین شو
درون پرده بنگر راز ما راهمی دون در یقین آغاز ما را
من ای دل دادم آدم را حقیقتشدم در جسم او سوی طبیعت
یکی نوری در آن موجود دیدمکه آن نور از حقیقت بود دیدم
یکی نوری بُد از اسرار اعیانکه میتابید از پیدا و پنهان
حقیقت بود نوری از سوی ذاتفروزان گشته اندر جمله ذرّات
حقیقت نور سرّ لامکان بودکه در آدم رهش از من نهان بود
حقیقت نور ذات ای دل بدیدمدرون آدم اینجا آرمیدم
تودر اینجا بُدی ای دل یقین هانترا دیدم درون پرده مرجان
بهم پیوسته گشتیم از نمودارترا دیدم شدی از خواب بیدار
شدی بیداردل ازخواب غفلتکه بردی از نفس غرقاب غفلت
شدی بیدار از من در سوی نوربمن نزدیک گشتی ای ز دل زود
مرادیدی و میبشناختی رازز من دیدی حقیقت عزّت و ناز
منم اعیان ذات و راز دیدمترا بشناختم چون باز دیدم
تو بودی آینه من نور در توحقیقت در یکی نه نور در تو
تو چون بیدار گشتی ازعیانیمنت بودم همه راز نهانی
منت اینجایگه آگاه کردمحقیقت این دمت کل شاه کردم
مرا بسیار سردادست داداردلا بشنو که تا گردی خبردار
چو از حضرت در اینجا دیدهام توز ذرّات جهان بگزیدهام تو
ترا بگزیدهام در کلّ دنیاترا دیدم عیان سر هویدا
نظر دارد بمن جانان که جانمکنون اندر تو من عین العیانم
نظر در هر دو دارد تا بدانیحقیقت آن نظر از لامکانی
بود ما را دلا بشنو تو قصّهبرون آر این زمان از خویش غصّه
برون کن غصّه از خود تا بیابیبهرجانب چرا چندین شتابی
توئی دل من ترا دارم در اینجاحقیقت بین که دلدارم در اینجا
توئی و من کنون هستمت دلدارز من این دم ز جانان شو خبردار
چو من گفتم در این اسرار رازتبهر نوعی بخواهم گفت بازت
یکی اصلم از آن حضرت در اینجابگویم با تو زان قربت دراینجا
تو سالک هم منم اینجای سالکحقیقت زندهام اندر ممالک
تو سالک من ترا سالک شدم بیشکنون واصل شدم ازتو شدم پیش
تو این دم سالکی در پرده ماندهابا صورت کنون افسرده مانده
تو این دم سالکی و راز دیدهجمال من در اینجا باز دیده
تو این دم سالکی در راه جاناننۀ کلّی همی آگاه جانان
تو این دم سالکی در پردۀ رازندیدستی حقیقت سرّ کل باز
تو این دم سالکی تادر یقینتببینی باز سرّ اوّلینت
تو این دم سالکی واصل شوی کلمراد جاودان حاصل کنی کل
توئی سالک کنون با من سفر کنز بود من کنون در من سفر کن
توئی سالک بمن بین سرّبیچونکه بنمایم ترا کل بیچه و چون
توئی سالک بگویم با تو آخرحقیقت ذات رحمانست ظاهر
توئی سالک منت در بود آدمحقیقت در بر مقصود آدم
توئی سالک حقیقت اصل یابیز من در عاقبت تو وصل یابی
وصال یار اینجاگه نه بازیستکه هر لحظه هزاران عشقبازیست
وصال یار پیداست و ره نیستحقیقت می ز کویش هیچ ره نیست
بدو یکیست وصل جاودانیکسی کو یافت اصل زندگانی
کسی کاندر وصال امّید داردحقیقت او دلی جاوید دارد
چو خورشیدش همی روشن بود دلشود مقصود او در عشق حاصل
حقیقت اندر اینجا آخر کاروصال دوست میآید پدیدار
وصال دوست از جان میتوان یافتز جان اینجای جانان میتوان یافت
اگر جانان طلبکاری ز جان یافتز جان پرسید آنگه جان جان یافت
ز جان پرس و ز جان بین راز بشنوبدین گفتار پر معنی تو بگرو
ز جان پرس و ز جان واصل شو اینجاکه جان کردست جانان حاصل اینجا
ز جان پرس از حقیقت تا بگویددوای دل حقیقت جان بجوید
ز جان بشنو که تا آخر ز جان استمرا مقصود جان عین العیان است
ز جان بشنو که جان آمد خبرداردلا میگویمت از جان خبردار
حقیقت قصّۀ جان بس درازاستبشیب افتاده از زیر فرازاست
حقیقت قصّۀ جان بس عزیز استیقین در وی همی بسیار چیز است
کنون از جان و دل گفتار باقیستکه خواهم گفت از آن اسرار باقیست
کنون از جان و دل خواهی شنودنتو آخر جان و دل مر ذات بودن
سخن از جان و دل میگویمت بازکه جان ودل یقین شد صاحب راز
سخن از جان ودل چون می برآیدحقیقت مر دل وجانها رباید
سخن از جان ودل عطار بشنفتدر اینجا عاقبت با سالکان گفت
سخن از جان و دل گوید حقیقتاز آن شد جان و دل بیشک طبیعت
سخن از جان و دل گویم دمادمکه این دم یافتیمت بود آدم
سخن از جان ودل بیرون نهادمحقیقت در بر بیچون نهادم
سخن از جان ودل میگویمت بازکه از جان دل آمد سرّ این راز
سخن چون جان کند تقریر با دلمراد اندر حقیقت جمله حاصل
سخن چون جان بگوید با دل اینجاشود مقصود کلّی حاصل اینجا
سخن جان گفت و چندی دل شنیدستولیکن دل حقیقت آن ندیدست
سخن جان گفت هم چندی بگویددوای دل همین جاگه بگوید
سخن جان گوید و دل بشنود بازدر این گفتار بیچون بگرود باز
سخن جان گوید از دیدار گویدحقیقت بادل بیدار گوید
دل بیدار دارد گوش با جانحقیقت زآنکه دارد سرّ جانان
دل بیدار هرگز مینمیردکه ازجان این بیانها یاد گیرد
دل بیدار کی غافل شود زینکه امّیدش یقین حاصل شود زین
دل بیدار جان با دیده یار استمر او را اندر اینجا دید یار است
دل بیدار اینجا راز جانشهمی گوید حقیقت در نهانش
دل بیدار جان میگویدش بازدرون پرده زان میگویدش راز
دل بیدار از جان میستاندهمی منشور عشقش باز خواند
ابا ذرّات تا ایشان بدانندحقیقت سرّ عشق از جان بدانند
حقیقت جان خبردارست از دلدل از جان میکند مقصود حاصل
حقیقت جان خبردارست از آن رازاز آن بادل دهد اینجا خبرباز
کجا گشتست اندر گرد آفاقحقیقت جانست اندر جملگی طاق
همه جانست و دل گر باز بینییکی اصلست اگراین راز بینی
همه جان و دلست اندر حقیقتیکی پرده است بسته این طبیعت
همه جان و دل است ار می بدانینمیداند کس این راز نهانی
همه جانست و دل اندر بدیداردر آخر جان شده ازدل خبردار
همه جانست و جانان سرّ جانستحقیقت دوست اندر جان عیانست
همه جانست و جانان واقف جانحقیقت اوست اینجا واصف جان
همه جانست و جانان راز گویدابا جان دل ز جان می راز جوید
همه جانست و جانان آفتابستحقیقت جان برش چون ماهتابست
همه جانست و جانان رخ نمودهحقیقت نور جان هر دم فزوده
همه جانست وجانان آشکارستحقیقت جان یقین دیدار یارست
همه جانست و جانان در بر جانستدر اینجاگاه او مر رهبر جانست
ز جانان گشت مشتق جان طبیعتوطن گاه عیانش شد حقیقت
ز جانان گر خبرداری توجان بیندرون جان تو جانان را عیان بین
سخن ازجان شنو اکنون تو ای دلکه تا می باز دانی راز مشکل
سخن ازجان شنو کو باز گویدترا اسرار کلّی راز جوید
ز جان هر کو خبردار است اینجاچو دل در راز بیدار است اینجا
بسی جان دادگان در دل رسیدندکمال جان جانان میندیدند
طلب کردند اوّل دل در اینجاکه تا یابند راز مشکل اینجا
طلب کردند دل تا باز جویندحقیقت از دل اینجا راز جویند
چو اندر قربت دل راه بردندز دل در جان رهی ناگاه بردند
ز دل در جان نظر کردند آخرکه جان پنهان شد و دل گشت ظاهر
ز ظاهر میتوان دیدن یقین چیزولیکن مینداند هر کسی نیز
که ازجان وصل جانان میتوان یافتیقین منصور از این راز نهان یافت
کسی کز جان حقیقت جست اسرارحقیقت رخ نمودش بیشکی باز
خب راز جان بپرس و زو یقین بینتو جان را دید راز اوّلین بین
قل الرّوح است مِنْ اَمْر از سوی ذاتدمیده نفخه اندر جمله ذرّات
قل الرّوحست ازدیدار بیچوننموده روی در دل بیچه و چون
قل الرّوح است سرّ ذات دیدهحقیقت عین مر آیات دیده
قل الرّوحست عاشق داند این رازکه اودیدست این معنی سرباز
قل الرّوح ار در این جا باز بینیحقیقت جان تو هر راز بینی
قل الرّوح از بدانی آخر کارحجابت او براندازد بیکبار
قل الرّوح ار بدانی وصل یابیکه او اصل است هم زو وصل یابی
قل الرّوح ار بدانی زنده گردیدرون جزوو کل تابنده گردی
قل الرّوح ار بدانی دید یارستکه بنموده رخ اینجا پنج و چارست
قل الرّوح از بیابی در درونتحقیقت او کند مر رهنمونت
قل الرّوح ار بیابی در جهان تویکی گرداندت اندر مکان تو
قل الرّوح ار بدانی در همه جاکند در آخر کارت چو یکتا
قل الرّوح ار بدانی مر توانیکه میگوید ترا کلّ معانی
قل الرّوحست اینجا در دمیدهدر این دم در دم واصل رسیده
قل الرّوح است در دل آشکارهحقیقت خود بخود در حق نظاره
کسی کین سر بداند جان شود اواگر راز نهان مینشنود او
حقیقت جانست اینجا نفخۀ ذاتمزیّن کرده اینجا جمله ذرّات
حقیقت پردۀ او جسم آمدخدا بود و در اینجا اسم آمد
در این بیت ار توانی راه بردنرهی زینجا بسوی شاه بردن
ولیکن ظاهرست احکام صورتز دل وز جان بباید گفت نورت
کز اینجا میبتابد روشنائیرسیم آنگاه در عین خدائی
سخن بسیار گفتیم از حقیقتولیکن راز بیچون در شریعت
توان دانست تا یکی شود دیدحقیقت جسم و جان در سرّ توحید
سخن قانون عقل آمد در این راهچنین پرداخت اینجا بیشکی شاه
نمود جملگی در جسم آمدهمه بیدار دید اسم آمد
یکایک را همی تقریر کردنز شرع و دید جان تفسیر کردن
سخن ز اندازه گر بسیار گفتیمحقیقت بیشکی با یار گفتیم
سخن چون جملگی از دید یار استولیکن از معانی بیشمار است
بصبر اینجا شود مقصود حاصلحقیقت دل شود از روح واصل
دگر جسم از دلش امّید یابدکه تا جان دید دید دید یابد
دل و جان آشنای کردگارستبنزد عاشقان دیدار یارست
کنون تن دل کن و دل کن یقین جانکز این معنی بیابی سرّ جانان
دلت آیینۀ سرّ جلالستولیکن جان یقین عین وصالست
دلت آیینه شد تا جان نمایدز جان آنکه رخ جانان نماید
دلت آیینه شد از دید صورتمیاور سوی او دیگر کدورت
دلت آیینۀ سرّ تجلّی استکز این آیینهات امروز پیداست
دلت را داد زنده همچو عیسیکه تا گردد حقیقت آن مصفّا
ترا عیسی درون دل نشستهبتقوی از طبیعت باز رسته
ترا عیسیّ جان در آسمانستبچارم در چنین شرح و بیانست
ترا عیسی جان باید نظر داشتکه او اینجا و آنجا را خبر داشت
دمادم گوش کن در عیسی جانکه خواهد کردن او را ذات و برهان
ز عیسی بشنوی اسرار آن دیدکه در جام حقیقت جان جان دید
چهارم آسمان دل مصفّاستحقیقت منزل و مأوای عیسی است
در اینجا عینِ جانِ بازماندستکه اندر شوق صاحب راز ماندست
از آن ره سوی عیسی بردۀ توحققت زنده ور نه مردۀ تو
اگر در محنت عیسی رسیدیحقیقت ذات در چارم بدیدی
از آن عیسی بچارم باز ماندستکه اندر شوق صاحب راز ماندست
یقین در چار طبع خود تو بنگرکه چارم آسمانست ودو منگر
در این چارم سما در سوزن جسمبمانده لاجرم در صورت اسم
ولی چون رازدار آمد چه باکستکه عیّسی مصفّا ذات پاکست
نه او از باب پیدا شد حقیقتکه مریم بکر بود و بی طبیعت
در این معنی بسی شرح است بسیارولیکن میرود کآرد پدیدار
سخن تا آخری آید سرانجامبیابد در یقین آغاز و انجام
خبرداری که عیسی جمله دیدستابا تو گفته و سر ناپدیدست
حقیقت عزلتی جسته ز دنیاچو روح القدس او رسته ز دنیا
از آن دنیا رها کردست از دیدکه اینجا یافتست او سرّ توحید
از آن دنیا رها کردست آن ماهکه مکشوفست او را حضرت شاه
از آن دنیا رها کرده ز عزلتکه اینجا دید بیشک سرّ قربت
در آن منزل که او آگاه او شدحقیقت جمله او رادید و او بُد
در آن منزل چو روح اللّه بنشستحقیقت روح شد اللّه پیوست
در آن منزل وصالش روی بنمودتو پنداری حجابش سوزنی بود
درآن منزل که عیسی دارد اکنونبَرِ آن برگ کاهی هست گردون
در آن منزل وصال عاشقانستکسی کین یافت اینجا عاشق آنست
در آن منزل اگر ره بردۀ بازبرو زینجا و این پرده برانداز
در آن منزل وصال اندر وصالستحقیقت کل تجلّی جلالست
در آن منزل هر آنکس کو خبر یافتچو عطّار اندر اینجا در نظر یافت
نظر کن باز تا منزل ببینیز جان بنگر یقین تا دل ببینی
نظر کن باز اندر منزل جانکه دل خوانند او را جمله مردان
نظر کن دل که دل مأوای عیسی استحقیقت عیسی جانت در آنجاست
نظر کن در دل و عیسی تو بنگرز عیسی جوی ذات و زو تو مگذر
نظر کن در دل عیسی یقین بینمر او را اندر اینجا پیش بین بین
نظر کن در دل و عیسی تو بشناسکه عیسی جانست جان اینجا تو بشناس
بمنزلگاه دل دارد وطن اوحقیقت دید جان خویشتن او
چنان واصل بود در منزل دلکه یکسانست او را راه و منزل
در اینجا راز اشیا بازدیدستحقیقت ذات یکتا بازدیدست
در اینجا ذات کل او را عیانستز چارم مر ورا سرّ نهانست
حقیقت سالک اینجاگه بیندیشکه عیسی داری اینجاگاه در پیش
ترا عیسی حقیقت بیش باشدکه در هر کار پیش اندیش باشد
ز عیسی غافلی ای بیوفا تواز آن اینجا نداری این صفا تو
ز عیسی غافلی تو در شب و روزاز آن از وی نمیگردی تو پیروز
بچشم اول جمال او نظر کنهمه ذرّات از عیسی خبر کن
ز عیسی غافلی او را ندیدهکنون بگشای اینجا گاه دیده
بچشم دل توانی دید عیسیکه تا یابی تو دیدِ دید عیسی
همه ذرّات با عیسی اَبَررازولی عیسی در اینجاگاه میتاز
نمییابند از آن غافل بماندندچنین اینجای بیحاصل بماندند
دل اینجا این زمان اسرار عیسیحقیقت مر ورا گشته است پیدا
وصال جان بخواهد یافت تحقیقکه تا جانست جان را هست توفیق
چو عیسی در درون پرده باشدچرا ذرّات او گم کرده باشد
چو عیسی همچو خورشید است تاباندرونِ پردۀ چارم شده جان
حقیقت با دل اینجاگه سخن گفتدل آن اسرار دیگر باز بشنفت
رها کردیم اوّل قصۀ جانکه بادل رازها میگفت پنهان
کنون بر سوی آن سرباز کردیمدر آن اسرار صاحب راز کردیم
حقیقت قصّۀ جان سرّ جان بودکه میگفت او ابا دل باز بشنود
توئی جان و توئی دل تا بدانیاباتست این همه راز نهانی
حقیقت قصّۀ دل گوش کن تواز این معنی دلت بیهوش کن تو
از آن دم گفت جان بادل یقین بازحقیقت سرّ خود را در یقین باز
که من چون سوی آدم آمدم بازحقیقت دیدم او را صاحبِ راز
تو بودی در درون من از برونتنظر کردم شدم سوی درونت
چودیدم دل یکی نوری ترا منکه دیدم نور را سوی لقا من
حقیقت نور پاک مصطفی بودکه نورش بیشکی نور خدا بود
نظر کردم و درآن نور حقیقتکه میتابید در تو در طبیعت
منور بودپرده از جمالتسوی پرده فکنده اتّصالت
منوّر گشته دیدم چشمت ای دلترا آن نور اینجاهست حاصل
نظر کن نور احمد در درونتدلا تا هست اینجا رهنمونت
بدان نور محمد(ص) راز دریابهمی انجام با آغاز دریاب
چونور مصطفایت رهنمونستترا این دم کنون عزت فزونست
از آن حضرت بپرسیدم چنین بازکه نور کیست با این عزّ و اعزاز
نمیدانستم اوّل نور جانانکه تا آمد مرا منشور جانان
حقیقت جان تو هم این نور داریاز او این عزّ و این منشور داری
تو داری نور اندر دل یقین استکه نور رحمةٌ للعالمین است
از آن حضرت بپرسیدم چنین بازکه نور چیست با این عزت و ناز
ندا آمد که نور احمدِ ماستکه اندر دل ترا این لحظه پیداست
تو داری نور احمد جان و دل همنظر کن اندر این نورت دمادم
که نور ماست لیکن اسم دریافتحقیقت هم دل و هم جسم دریافت
حقیقت دل ابا تن گفت این رازترا این یافت از دل عاقبت باز
حقیقت نور احمد در دل و جانستدرون جمله چون خورشید رخشانست
دلا اکنون از این پندار گشتیز نور دوست برخوردار گشتی
ظهورت تا بطون این نور داردحقیقت در ره این منشور دارد
همه ذرّات اکنون راز دیدندکه مر نور محمّد باز دیدند
که ای ذرات ای دل گوش کردندچو تو این دم از این می نوش کردند
حقیقت جملگی دریافته اینگمانشان شد یقین اینجایگه زین
دل وجان مر دو نور مصطفایستاز آن این پرتو عزّ و بقایست
ولکین ای دل اکنون راز دیدییقین نور محمّد باز دیدی
کنون گر واصل این نور گشتیحقیقت همدم منصور گشتی
نظر یک دم مگردان هان از این نورکه واصل شد یقین زین نور منصور
همه ذرات عالم نوراو شداز آن هر مدبر شرعش نکو شد
حقیقت هر که اندر شرع آمدز نورش در یقین بی فرع آمد
حقیقت هر که شرع او بیابدهمه اسرارها نیکو بیابد
حقیقت شرع او شد راحت جاناز آن دل یافت اینجا ذوق جانان
جوابی داد جان بادل چنین گفتحقیقت او ابا جان در یقین گفت
که ای جان خوب گفتی این بیان بازبدانستم ز تو من این یقین باز
من و تو این زمان هر دو یکیایمیقین دیدار جانان بیشکیایم
من و تو این زمانیم از نمودارحقیقت هر دو گشته صاحب اسرار
من و تو این زمان دیدار یاریمدر این خلوت حقیقت پایداریم
من و تو این زمان هستیم تا یارحقیقت نقطهایم و عین پرگار
تو زان حضرت برِ ما چون رسیدیجمال خویشتن در من بدیدی
مرا دیدی و در من بی نشانیتو درمن این زمان راز نهانی
توئی جان من این دم سوی جانانکه اندر خلوتی در کوی جانان
توئی این دم از آندم آمده بازحقیقت مر مرائی صاحب راز
توئی این دم مرا بیچون نمودهکمال من در اینجاگه فزوده
توئی ایندم از آندم کل خبردارمرا کردی یقین از خواب بیدار
مرا بیدار کردی این زمان تونمودی رازم اینجاگاه جان تو
مرا بیدار کردستی ز دیدتمنم این لحظه کل اعیان دیدت
مرا بیدار کردستی تو از خوابوگر بودم من اندر بحر غرقاب
مرا بیدار کردستی ز صورتکه تا دریافتم عین حضورت
مرا بیدار کردستی کنون توندارم هیچکس جز رهنمون تو
مرا بیدار کردستی تو از دوستوگرنه مبتلا بودم در این پوست
مرا بیدار کردستی تو از دیدوگرنه بودم اندر عین تقلید
مرا بیدار کردی آخر کاروگرنه بودم اینجاگه گرفتار
مرا بیدار کردی از دم خویشمرا بنهادۀ کل مرهم خویش
در اینجاگه یقین افتاده بودمیقین دیوانه ودل ساده بودم
در اینجا من بدست چار انبازبُدَم اینجایگه در سوز و در ساز
در اینجاگه بُدم من چون بزندانتوام زینجا رهائی ده هم از جان
چو مرغی اندر این دام بلا منبدم اینجا گرفتار قضا من
در اینجاگه شب و روز از غم دوستبُدم سوزان حقیقت در سوی پوست
در اینجاگه یقین من دور بودمز نور عشق من مهجور بودم
چو مرغی در قفس محبوس ماندهدرون پردهام مدروس مانده
چو مرغی مانده اینجا زار و مسکیننبودم اندر اینجا هیچ ره بین
چنان در غم بُدم در سال و در ماهنمیبردم یقین در وصل تو راه
چنان در غم بُدم مسیکن و حیراننمیدانستم این ره سویت ای جان
چنان در غم بدم در دست این چارفرومانده اسیر اینجا بناچار
چنان در غم بدم از دست ایشانکه دائم بود اندر غم پریشان
چنان محبوس بودم جان در این تنولیکن هم یقین میدیدهام من
حقیقت نور احمد در درونمکه او بُد اندر اینجا رهنمونم
وگر نور تو میدیدم بتحقیقکه آخر یافتم هم از تو توفیق
ولیکن قصّه میگویم برت بازکه هستی بیشکی تو صاحبِ راز
من بیچاره در زندان صورتدمادم میرسید از تو حضورت
چرا لیکن نمیگفتی مرا بازحقیقت تا شوم من صاحب راز
طلب میکردمت اینجا یقین منگهی در عشق و گه در کفر و دین من
تو میدانی که بر من می چه رفتستکه تاگوشت کنون رزت نهفتست
تو میدانی که هستی صاحبِ رازکه دیدستم رخت اینجایگه باز
تو میدانی مرا درد نهانینمیداند کسی باری تو دانی
تو میدانی که من دیدم بلایتکه تادیدم در آخر من لقایت
تو میدانی مرا تامن که چونمفتاده اندر این دریای خونم
از آن حضرت خبردارم کنون منبدین منزل رسیدم باز چون من
خبردارم کنون زان حضرت پاککه اینجا آمدم اندر سوی خاک
از آن حضرت مرا چون ذات بیچونحقیقت ره نمود از هفت گردون
ره سیر فنا کردم از اینجارسیدم بار دیگر من در اینجا
ره سیر فنا کردم از آن دیدجدا ماندم نهان از عین توحید
ره سیر فنا کردم ز دیدارفتادم ناگهان اندر ره یار
ره سیر فنا کردم در این دورفتادم ناگهان اندر ره دور
ره سیر فنا کردم زحضرتجداگشتم یقین از سیر قربت
ره سیر فنا کردم از آن ذاترسیدم من در اینجا سوی ذرّات
ره سیر فنا کردم حقیقترسیدم ناگهان سوی طبیعت
جدا ماندم یقین از حضرت پاکرسیدم در یقین تا منزل خاک
سوی خاک آمدم این لحظه دانمکه پیدا میشود راز نهانم
سوی خاک آمدم از سوی افلاکبدیدم صورتی در حقۀ خاک
سوی خاک آمدم تا راز بینموطن گاه فنا را باز بینم
سوی خاک آمدم من نور مطلقروان گشته من از حضرتِ حق
سوی خاک آمدم اینجا بتحقیقکه تا یارم چه خواهد داد توفیق
نظر کردم من اندر منزل خاکدر اینجا باز دیدم حضرت پاک
از آن منزل بدین منزل رسیدمدر اینجا گرد جانان ناپدیدم
نبود بود گشتم من در اسرارنهان بودم ولی در عین اظهار
حقیقت محو بودم اندر اینجافنا گشته از آن نور مصفّا
طلبکار عیان یار بودماز آن حضرت ندائی میشنوم
از آن حضرت ندا آمد بگوشمکه حیران گشت اینجا عقل و هوشم
ندا آمد بر من از سوی ذاتکه هان شو این زمان در سوی ذرّات
ندا آمد بر من از سوی دوستکه ای مغز این زمان شو در سوی پوست
ندا آمد که ای دل در سوی دلدرون شو تا شود راز تو حاصل
نظر کردم در آن دم راز دیدمخود اندر سوی صورت باز دیدم
نهان دیدم خود اندر قالبی منبنور من شده اینجای روشن
بنور خویش اینجا یافتم خویشولیکن چون حجابی یافتم بیش
حجابی یافتم چون پرده بر دردرون او هزاران انجم و خور
عجب جائی بدیدم خوب و دلکشیکی در خاک و باد وآب و آتش
چنانش جذب کردم آندم اینجاهمه ذرّات دیدم پر ز غوغا
حجاب آمد برم زینجا حقیقتگرفتار آمدم من در طبیعت
در اینجا سالها در انتظارمضعیف و خسته و مجروح و زارم
چنان در قید بودم مانده اینجاغریب و بی نوا و زار و تنها
خبردارم که نور پاک دیدمعیان خویش در خاک دیدم
عیان خویتشن دیدم در اینجامیان دمدمه در شور و غوغا
یکی نوری درون خویش دیدمکزان من جملگی در پیش دیدم
نظر کردم درون و هم برونمبدیدم خویش را دیدار چونم
ندیدم هیچ جز چارم طبایعفروماندم در این صنع و صنایع
اگرچه منزلت خوش بود و ناخوششدم ازخاک و باد و آب وآتش
نه هم جنسم بدید و سرکشانیدبهر جائیم سرگردان دوانید
دمی در شیب و یک دم سوی بالاشوم چون باز بینم جای بر جای
دمی در صومعه در راز باشمدمی از عشق در پرواز باشم
دمی اندر خراباتم نشستهدمی اندر مناجاتم شکسته
دمی گریانم از شوق وصالشکه میبینم برون نور جمالش
در این خلوتسرای و منزل خاکفروماندستم از دیدار افلاک
مرا چون عقل اینجا یار آمدتماشایم در این پرگار آمد
در این پرگار گردانم عجائبتماشا میکنم نفس غرائب
در این پرگار در اندوه ودردمبمانده اندر این پرگارم فردم
در این پرگار گردانم چو پرگارطلبکارم بهرجائی رخ یار
در این پرگار گردانم بسر برنمییابم کسی را یار و رهبر
تماشا میکنم از هر کناریهمی جویم ز بهر خویش یاری
تماشا میکنم در بود و نابودمگر جائی بیابم عین مقصود
تماشا میکنم چرخ فلک رانظاره میکنم آن یک بیک را
تماشا کردم اینجا هر چه دیدمچو سودی زان چو مقصودی ندیدم
تماشا کردم اندر تنگنائیبهردم یافتم آنجا بلائی
بسی اندیشۀ بیهوده کردمبسی زانجا رسید از خویش دردم
بی کردم بهر سوئی نگاهیکه باشم تا توانم برد راهی
بسی در خاک و خون آغشته گشتمچو شیب و عین بالا در نوشتم
نبردم هیچ ره در سوی جانانکه تا این دم ترا من یافتم جان
چنین بد قصّۀ من تابدانیدوای درد من اینجا تو دانی
دوائی کو کنون و ره نمایمدر این پرده حقیقت در گشایم
از این پرده مرا بیرون فکن تنکه تا بیرون جهم از ما و از من
از این پرده چنانم زار ماندهحقیقت عاشق و بی یار مانده
از این پرده چنانم در بلا منکه میخواهی دگر باره فنا من
فنا میخوانم از صورت حقیقتکه بیرون آیم از عین طبیعت
فنا میخواهم از این زندگانیمراد من بر آوردن تو دانی
فنا میخواهم و کل کن فنایمتو جانا باز خر در این بلایم
فنا میخواهم و بیرونم آورتو جانا اندر این حالت غمم خور
تو غم خور زانکه غمخواری ندارمبجز تو هیچکس یاری ندارم
تو غمخور زانکه دردم را دوائیدر این منزل مرا تو آشنائی
تو غم خور زانکه اینجایم گرفتارمرا جانا از این صورت برون آر
تو غم خور تا مرا اینجا رسانیکه ره در سوی آن منزل تو دانی
تو دانی راه بردن ماه اینجاکه دیدستی حقیقت شاه اینجا
تو میدانی ره و کوی حقیقتاگرچه ماندۀ سوی طبیعت
تو اینجاگه حقیقت دید یاریمرا اینجایگه چون غمگساری
بتو شادم که تو اسرار یاریدر اینجاگه مرا شادان تو داری
بتو شادم حقیقت جان در آخرکه مقصودم کنی اینجا تو ظاهر
کنون زین تنگنای حادثاتمبرون کن تا رسانی سوی ذاتم
نه چندانم در اینجا فکر و یارستکه اندیشه دمادم بیشمارست
از اوّل تا بآخر اندر اینجایمرادر کل بُد ای جان مانده در پای
نظر در سوی اشیا کردم از سیرعجب گردانست کردم این همه دیر
در این دیرم مثال بت پرستانبمانده من نه کافر نی مسلمان
بی جستم ز مردم دوستداریندیدم از کسی امّیدواری
چودیدم دشمنم بودند ایشانحقیقت هم طبیعت گرچه خویشان
بود اینجا که با ایشان مقیمموزایشان این زمان در خوف و بیمم
بسی کردم طلب از هر کسی بازشنفتم من ز هر کس خود بسی راز
همه تقلید بود و هیچ تحقیقندید از هیچکس الاّ که توفیق
در آخر گر مرا اینجا نمائیغم از من بیشکی اینجا ربائی
نظر چون میکنم در خویش اینجاچو میبینم یقین در پیش اینجا
هدایت مر مرا زین سرّ نور استکه دائم مر مرا از وی حضورست
از این نورم حقیقت روشنائیستکه مر تحقیق این نور خدائی است
براه شرع این نورم هدایتاز اوّل بود بسیاری سعادت
در آخر نیز هم دانستهام منکز این نورم شود اسرار روشن
اگر خورشید میبینم از این نوریکی در تست از او افتاده تن دور
اگرخود ماه میبینم از این استکه گردان اندر این چرخ برین است
همه کوکب از این نورست دائمکه در آفاق مشهورست دائم
وگر عرش است و کرسی هم بود اینحقیقت هم قلم با لوح شد این
مزیّن چه بهشت و کرسی و عرشملایک هرچه اعیانست در فرش
از این نورند من تحقیق دیدمحقیقت من از این توفیق دیدم
کنون این نور پاک مصطفایستکه ما را اندر اینجا رهنمایست
ولی ای جان مرا اسرار برگویحقیقت قصّۀ از یار برگوی
رهائی باشدت اینجا مراهانبگو با من حقیقت شرع و برهان
جوابش داد جان آن لحظه کایدلترا مقصود خواهد بود حاصل
کنون چون دید نور مصطفائیحقیقت بیشکی اندر لقائی
از این نورت رهائی باشد اینجاترا عین خدائی باشد اینجا
از این نورت همه کامی برآیدترا این تنگنا آخر سرآید
از این نورت بود در آخر کارحقیقت بیشکی دیدار اسرار
از این نورت رهائی باشد از غمترا شادی رساند او دمادم
از این نورت لقای جاودانستکه مر این برتر از کون و مکانست
از این نورت بسی شادی رسد دوستبرون آرد ترا و هم من از پوست
از این نورست ما را هردو امیّدلقا زین نور خواهد بود جاوید
ازاین نورست بیشک هر چه بینیدلا اکنون تو در عین الیقینی
از این نورست بیشک آسمانهاحقیقت تا بدانی جسم و جانها
از این نورست ماه و چرخ و انجمهمه در نور اینجاگه شده گم
از این نورست عرش و فرش و کرسیحقیقت اینست پیش از نور قدسی
از این نورست بیشک انبیا بیندرون خویش ایشان مصطفی بین
از این نورست بیشک هرچه باشدبجز این نور مر چیزی نباشد
از این نور است آدم تا بدانیاز این نورست هر شرح و معانی
از این نورست نوح و پور آذرتو از این نور یک لحظه بمگذر
از این نورست اسحق گزیدههم اسمیعیل و یعقوب این بدیده
از این نورست موسی بر سر طورحقیقت مانده واله او از این نور
از این نورست مر ایّوب و یونسکه این نورست در هر چیز مونس
از این نورست بیشک مر سلیمانحقیقت انبیا را مر چنین دان
دلاگر راز گویم شرح اینستکه این نورت عیان عین الیقین است
حقیقت این بود رهبردر اینجادلا اکنون تو می ره بر در اینجا
بیابی کام خود زین نور مطلقکه این نور است ذات جاودان حق
تمامت انبیا زین نور بودنداز آن اندر جهان مشهور بودند
از این مقصود حاصل میشود بازکه این نور است هم انجام وآغاز
حقیقت نور الّا اللّه باشددگر هر کس کز این آگاه باشد
دلا زین نور اینجا ره بر اینجاکه این نورست کین جا جمله پیدا
دلا این نور عین لامکان استکه با ما این زمان اندر مکان است
دلا این نور اینجا دید شاه استهمه ذرّات را پشت و پناه است
دلا این نور اندر آخر کارحجاب از پیش بردارد بیکبار
دلا این نور بنماید یقین ذاتکند روشن چو خود مر عین ذرّات
همه ذرّات از این آید منوّرحقیقت جان شوند اینجای یکسر
همه جانها ازاین نورست تابانکه در آفاق مشهورست میدان
همه جانها از این اندر خروش استکه این دریا حقیقت چشم و گوش است
همه جانها بدین باشد سرافرازحقیقت اوست اینجا صاحب راز
از این مقصود ما حاصل شد اینجاکه این نورست اندر کلّ اشیا
ره ما آخر کارست از او راستکه اندر ره حقیقت روشنی خاست
مزیّن شد ره ما آخر کاراز او یابیم هر دو عین دیدار
وطنگاه ازل زین نور یابیمدر آخر چون سوی منزل شتابیم
دگر ای دل ره دور و درازستگهی شیبست و گه گاهی فرازست
بسی رفتند و در ره باز ماندندنه در بالا که در چه باز ماندند
بسی رفتند و در اینجا رسیدندجمال یار آخر باز دیدند
بسی رفتند در راه حقیقتشدند از نور آگاه شریعت
نه بازی باشد این ره تا بدانیکه تا خود را بمنزل در رسانی
ببازی نیست راه عشق کردنکسی باید که داند راه بردن
ببازی نیست راه عشق جانانکسی باید که بیشک پی بَرَد آن
ببازی نیست هان این ره ببازینیابی دوست تا خود در نبازی
رهی دور است و منزل ناپدیدستکه آخر کارت ای دل ناپدیدست
رهی دور است و راه عاشقانستکسی کاینجا فنا شد عاشق آنست
رهی دور است پر خوف و خطر بینگهی خود زیر و گاهی بر زبر بین
در این ره صد هزاران جان چو کاهستدر آخر نیست غم چون جان تباه است
در این ره عاشقی باید یگانهکه در یکی بود او جاودانه
در این ره عاشقی باید سرافرازکه در یکی شوند انجام و آغاز
در این ره عاشقی باید صفائیکه یکی گردد اینجا درخدائی
در این ره عاشقی باید صفاکشکه یکی بیند اینجا پنج با شش
در این ره عاشقی باید پر اسرارکه در یکی بیابد او رخ یار
در این ره عاشقی باید که در دیدیکی بیند همه در سرّ توحید
در این ره عاشقی باید که در ذاتیکی گردند اینجا جمله ذرّات
در آخر دل یکی دیدار یابیهمه اینجایگه مر یار یابی
در آخردل همه دیدار جانانستهمه اینجایگه انوار جانانست
در آخر دل همه عین الیقین استیکی هم آسمانها و زمین است
در آخر در حقیقت جمله اللّهبود بیشک بیابی حضرت شاه
در آخر دل من و تو باز کردیمز یکی اندر اینجا راز کردیم
ز یکی لاشوم در دید الّادر اول بازدان این راز یکتا
مرو بیرون هم اندر اندرون یابتوقف کن تو اینجاگاه و مشتاب
در اینجا آن حقیقت دان عیانستهم اینجا و هم آنجابی نشانست
در اینجا راز اینجا گشت حاصلچنین بین تا تو باشی جملگی دل
در اینجا سرّ آنجا آشکارستدر آنجا دید یکتا آشکارست
دلا در پرده بین این سرّ پنهانکه در اینجاست این شرح و بیان هان
از آنت کردم آگاه حقیقتکه جز حق نیست در راه حقیقت
بجز حق نیست اینجا جملگی اوستیکی بین دل در این چه مغز و چه پوست
بجز یکی نیابی آخر کارحجاب این پردهات از پیش بردار
حجاب این پردهات از خود برافکنکه تا اسرارت آید جمله روشن
بجز حق نیست چه آخر چه اوّلمباش اینجا دلا آخر معطّل
منت گفتم کنون خود چشم کن بازکه اندرتست هم انجام و آغاز
بتو پیداست جسم من هم اینجاکه شد اسرار کلّت روشن اینجا
بتو پیداست اشیا و ملایکاگرچه واصلی میباش سالک
هر آنکس کز نمود من شد آگاههمین جا باز بیند او رخ شاه
دلا مستقبل حالن تو آنستکه دیدار بقا در آن جهانست
ولی اینجا درون پرده پیداستجمال بی نشانی هم هویداست
جمال یار پیدا هست اینجابنقد اینجا مده از دست او را
بنقد اینجا وصال دوست دریابحقیقت مغز خود در پوست دریاب
بنقد اینجا مده دلدار از دستچو وصلت بیشکی اینجایگه هست
بنقد او را غنیمت دان تو جاناندرون پرده او را بین تو پنهان
بنقد او را مده ازدست زنهاردرون پرده میبین روی دلدار
بنقد اینجا غنیمت دان تو امروزکه دیدی در درون دیدار پیروز
بنقد او را غنیمت دان تو اکنونمرو از خویشتن یک لحظه بیرون
مرو بیرون غنیمت دان تو این ذاتکه نورش روشنائی یافت ذرّات
مرو بیرون و او را بین دمادمکه پیوستست با من اندر این دم
کنون چون هر دو در عین وصالیمز وصل دوست اندر اتّصالیم
کنون چون دیده در دیدار هستیمحقیقت صاحب اسرار هستیم
کنون چون هر دو دیدستیم اعیاندر اینجاگاه بیشک روی جانان
کنون چون هر دوباره باز دیدیمدر اینجا صاحب هر راز دیدیم
در این خلوتسرای لامکانیبهم باشیم اینجاگه عیانی
از اینجا وصلت اعیانست اعیاندر این خلوت همی یابیم پنهان
در اینجا وصل جانانست دیداربهم بینیم اینجاگه نمودار
دلا اکنون چو وصل اینجاست پیدابباید رفتنت در سوی دریا
دلا اکنون قراری گیر در خودتو چون رسته شدی از نیک و از بد
وصال اینجاست تا آنجا روی بازسزد گر می دگر این بشنوی باز
وصال اینجاست بر خور از وصالشنظر کن در درون نور جلالش
وصال اینجاست وز انسان بدیدستکه اینجا بیشکی جانان بدیدست
کسانی در پی فردا نشستهدر اینجاگه دل اندر وصل بسته
بامّیدی که فردا یار یابندحقیقت بیشکی دلدار یابند
کجا فردا که امروز است حاصلجز امروزش نبیند مرد واصل
دل اندر بند فردا چند داریچوامروزت یقین دلدار داری
دل اندر بند فردابستۀ تواز آن نادان همیشه خستۀ تو
دل اندر بند فردا میندانیکه فردا بیشکی حیران بمانی
برو اصل یقین امروز فرداستکه جانان سر بسر کلّی هویداست
ز فردا بگذر و امروز بنگرز وصل دوست تو امروز برخور
ز فردا بگذر و امروز او بینچو جمله اوست مر جمله نکو بین
ز فردا بگذر و امروز دریابتوقّف کن دمی در عشق مشتاب
ز فردا چند گوئی وصل امروزترا دادست اینجا خویش میسوز
ز فردا چند گوئی آخر ای دلکه امروز است هر مقصود حاصل
ز فردا چند گوئی زانکه فرداهنوزت نیست پخته دیگ سودا
ز فردا چند گوئی دل حقیقتکه امروزست پیدا دید دیدت
ز فردا چند گوئی دل یقین یابتو مر امروز درخود پیش بین یاب
ز فردا چند گوئی دل ببین رازدرون خویشتن عین الیقین ساز
منه دل سوی فردا زانکه اینجانه بندد دل حقیقت سوی فردا
کسی کو واصل هر دو جهان استورا امروز کل عین العیان است
اگر امروز یابی وصل جانانهمی فردا تو باشی بیشکی آن
اگر امروز وصلت میدهد دستنباید دل سوی فردا ترا بست
اگر امروز وصل یار یابیچرا ای دل سوی فردا شتابی
در این وصل اربیابی دید جانانیکی گردی تو در توحید جانان
در این وصل اربیابی روی آن ماهز نی بالای نُه قبّه تو خرگاه
حقیقت اندر اینجا آشنائیستیقین مر سالکان را روشنائیست
حقیقت اندر اینجا دید دیدستعیان چون یار در گفت و شنیدست
تو بر امیّد فردائی زهی ریشکه اندر خود فکندستی تو تشویش
تو بر امّید فردائی که بینیهمی ترسم که مر چیزی نبینی
ترا امروز باید وصل دیدنحقیقت اندر اینجا اصل دیدن
ترا تا سوی فرداهست امّیدحقیقت همچو خواهی ماند جاوید
گرت امروز وصل آید بدیدارشوی از بود کل خود ناپدیدار
یقین اینست چندانی که گویمجز اینجا وصل خود چیزی نجویم
اگرچه گفتگو آخر رسیدستمرا آخر وصال اینجا بدیداست
مر امروز امّید وصالستدل من در تجلّی جمالست
مرا امروز چون جانان بدیدستهمیشه جان و دل اندر مزید است
مرا امروز چون جانان هویداستبنقدم شاد چون فردا نه پیداست
مرا امروز چون جان رخ نمودستزیانم جملگی امّید سوداست
به نقد امروز دارم دلستانمبنقد اکون مراد دل ستانم
بنقد امروز با جانان برآیمچه از آن بیشکی کز جان برآیم
هر آنکو نقد را کز دست نگذاشتدر اینجاگه وصال او خبر داشت
هرآنکو نقد خود اینجا بیابدهمان بیشک یقین فردا بیابد
بنقد امروز دستی برفشانیمکه نقد امروز در روی جهانیم
بنقد امروز کام اینجاست پیداجمال جان جان در دل هویدا
بنقد امروز از او آسوده گردیمچه از آن کاندر این کل سوده گردیم
بنقد امروز میبینیم دلداربحمداللّه ز وصل او خبردار
بنقد امروز کامی زو ستانیمز وصلش دمبدم کامی برانیم
ز وصلش جان و دل در شادمانی استوصال ما کنون در زندگانی است
ز وصلش این زمان عطّار او شدکه بیشک اندر این عالم خود او بُد
ز وصلش این زمان اندر یکیامحقیقت مر جمالش بیشکیام
زهی اسرار ما اسراردان کیستکه دریابد که اینجا جان جان کیست
زهی اسرار ما ننموده هر کسجمال خویشتن خود یافت می بس
زهی اسرار ما اعیان عشّاقفکنده دمدمه در کلّ آفاق
زهی اسرار ما اسرار منصوردرون جان ما دیدار منصور
زهی اسرار ما از وی بدیداربجان و سرشدم او را خریدار
زهی اسرار ما اعیان نمودهدر ذرّات عالم برگشوده
درون سالکان زو گشته پرنوررسیده هر کسی را سرّ منصور
درون ساکان زین گشته آبادبآخر ذرّهها زین گشته دلشاد
درون سالکان کین راز بیندحقیقت یار خود را باز بیند
حقیقت اینکه با آخر رسیده استدر اواعیان کل اینجا بدیدست
حقیقت ختم برمنصور باشدسراسر بیشکی پر نور باشد
حقیقت گفتگو اینجا بسی شداگرچه اصل از نکته یکی بُد
حقیقت عقل و عشق آمیزش آمدحقیقت عشق آخر داد بستد
حقیقت عشق آخر جان جان یافتیقین مر عقل را راز نهان یافت
حقیقت عشق اینجاگه یکی دیدولیکن عقل بیشک اندکی دید
بهمّت عقل اگرچه بس بلند استهمیشه گفت او در چون و چند است
سخن پیوسته از تقلید گویدولیکن عشق کل از دید گوید
سخن از عقل دائم نقل باشدولیکن این بیان از عقل باشد
بیان ما همه از عشق یار استدر آن اسرارهائی بیشمار است
بیان ما همه از عشق جانانستحقیقت در یکی اسرار اعیانست
بیان ما یقین عاقل نداندوگر داند بکل حیران بماند
بیان ما همه از لامکانستیقین در وی حقیقت جان جانست
یقین ما نداند جز که عاشقکه باشد در بیان عشق صادق
بیان ما نداند مر کسی بازمگر آنکس که دارد چشم جان باز
بیان ما نداند جز یکی بینکه باشد در یکیاش کفر یا دین
اگر کافر شوی در عشق دلدارحقیقت باز یابی سرّ اسرار
اگر کافر شوی در عشق جانانببینی جان جان اینجا تو اعیان
اگر کافر شوی این سرّ بیابیباخر جان جان ظاهر بیابی
اگر کافر شوی در عشق آن ماهبیابی ناگهان آن ماه خرگاه
اگر کافر شوی از عشق محبوباگرچه طالبی گردی تو مطلوب
اگر کافر شوی در آخرکاربراندازی حجاب از خود بیکبار
اگر کافر شوی باشی مُسلمانچو گر این سر نمییابی تو نادان
اگر کافر شوی آخر بدانیولیکن در یقین حیران بمانی
اگر کافر شوی مانند منصوربشرع اینجا شوی در کفر مشهور
اگر کافر شوی چون او یکی توخدا در بُت ببینی بیشکی تو
اگر کافر شوی در عین مستیتو چندی اندر اینجا بت پرستی
اگر کافر شوی اینجا زتحقیقبیابی آخر کارت تو توفیق
اگر کافر شوی چو شیخ صنعانتو گردی عاقبت درکل مسلمان
اگر کافر شوی اسرار بینیاگرچه با بُتی زنّار بینی
توئی کافر ولیکن بیخبر تونمیبینی بُتِ خود در نظر تو
توئی کافر بتی داری تودر چیننظر بگشا بُتِ خود در نظر بین
بت خود بین اگرچه کافری توکه بیشک در ره و هم رهبری تو
بت خود بین که گر خود بازیابیبسوی بت پرستِ خود شتابی
بت خود بین و بنگر بت پرستتچرادر دیر دل غافل شدستت
بت خود بین که او را سجده کردیچوحکم از تست این لا بت پرستی
بتی داری تو اندر دیر ماندهز بهر این بُت اندر سیر مانده
بتی داری و بت را سجده میکنکه پیدا نیست این بت را سر و بن
چنان این سر بیان گفته خوانیمکه بیشک بت پرست عشقشانیم
بُتِ ما زادۀ دیرست و گردونکه از دور فنا رخ کرد بیرون
بت ما زادۀ دیر فنایستکه با ما اندر اینجا آشنایست
بت ما زادۀ پنج و چهار استمر او را در جهان دیدار یار است
بت تو صورتست و عین معنیکه بنمودست رخ در جمله دنیی
بت ما سرّ عشق لایزالستکه اینجاگاه در عین وصالست
بت ما جملگی اسرار دیدستدر اینجاگه عیان یار دیدست
بُتِ ما نی چو آن بتها بیجانستکه هم جان دارد و هم دید جانانست
بُتِ ما جان جان اینجا بدیدستابا او در عیان گفت و شنیدست
بُتِ ما یافت جان جان حقیقتبرون شد بیشک از عین طبیعت
بُتِ ما یافت جانان اندر اینجاابا او شد در آخر عین یکتا
بُتِ ما یافت اینجا سرّ بیچونز دلدار خود او کل بیچه و چون
بُت ِ ما یافت اینجا کامرانیحقیقت دید سرّ لامکانی
بت ما یافت در آخر هدایتز یار خویشتن عین سعادت
بت ما با دلست و عین جانستحقیقت دیده اینجا جان بیانست
بت ما در نمودار یقین استکه او رادر عیان عین الیقین است
بت ما در یقین دم از یقین زدز کفر خود رقم بر عین دین زد
بت ما در فنا آغاز و انجامیکی دیدست اینجاگه سرانجام
بت ما در فناء لامکانستورا اسرار جانان کل عیانست
بت ما در فنا توحید داردیکی ذاتست و او آن دید دارد
بت ما شاه را بشناخت آخریقین خود در فناانداخت آخر
بت ما در حقیقت راه دارددر آن عین فنا مر شاه دارد
بت ما دیر خود بر جای بگذاشتببام دیر شد کز خود خبر داشت
بت ما این زمان در لا هویداستبنزد عاشقان پنهان و پیداست
بت ما در یقین جانست و جاناناز آن چون جانست او پیدا و پنهان
بُتِ ما این زمان در عین لاهوستاگرچه در بیان گفت یا گوست
درونِ جزو و کل بیشک چو همراهحقیقت بود کل با حضرت شاه
ببام دیر او در سیر افتاداز آن اینجایگه بی غیر افتاد
ببام دیر شد بهر تماشارمر او را سر درآنجا گشت پیدا
ببام دیر شد تا بام بینددر اینجاگاه از خود کام بیند
ببام دیر چون او منکشف شددگر آن راز در کل متّصف شد
ببام دیر شد دریافت او رازحقیقت در عیان انجام و آغاز
ببام دیر شد بالای گردوننظر کردست کل در بیچه و چون
ببام دیر خود را کل فنا دیدوصال شاه در عین بقا دید
ببام دیر اکنون در وصال استکه کلّی در تجلّی جلال است
ببام دیر اکنون راز دیدستکه وصل شاه اینجا باز دیدست
ببام دیر اکنون بیجهاتستز یکّی در یکی اعیان ذاتست
ببام دیر در اشیا نظر کردهمه اشیا چو خود را راهبر کرد
ببام دیر در اشیا یکی دیدخدا را در همه او بیشکی دید
ببام دیر از حق گشت واصلهمه مقصودش اینجا گشت حاصل
ببام دیر در نور تجلّاستکه ذاتش در درون جمله پیداست
ببام دیر اعیانش کماهی استکه بیشکی این زمان سرّ الهی است
گمان برداشت کاینجاگه بقا یافتکه خود اینجایگه سرّ خدا یافت
گمان برداشت چون اندر یکی دیدحقیقت جملگی بُد سرّ توحید
گمان برداشت چون خود را نهان داشتدر اینجا بود خود را جان جان یافت
گمان برداشت اندر بیگمانینظر کرد اندر او سرّ معانی
گمان برداشت اندر آخر کارمعانی محو کرد اینجا بیکبار
گمان برداشت کلّی در فنا شددر آن حضرت بکلّی در بقا شد
گمان برداشت او در ذات بیچونبرش چون ارزنی شد هفت گردون
گمان برداشت تا خود را فنا یافتاز آنجا بیشکی خود را خدا یافت
حقیقت وصل جانان اندر اینجاستیکی دان کز یکی جمله هویداست
چو اندر بیخودی در نیک و بد شددرآن عین فنا کلّی اَحَد شد
احد شد بیزمان و بی مکان اویقین شد بیشکی کل جان جان او
احد شد تا ز یک آگاه آمدحقیقت نور الّا اللّه آمد
فنا شد تا بیان اندر فنا شدمرا اسرارها در خود بقا شد
فنا شد تا بیان اندر فنا یافتهمه اسرارها در خود بقا یافت
فنا شد در یقین مانند منصوریکی خود دید او در جملگی نور
فنا شد تا عیانش ذات آمدحقیقت درعیان آیات آمد
یکی شد تا یکی اندر خدائیحقیقت یافت او اندر جدائی
یکی دید اندر اینجا عین پرگارهمه از وی بدید او ناپدیدار
یکی دید اندر اینجا جان و دل دیدحقیقت ریح و ماء و آب و گل دید
همه اندر یکی یکّی نمودارهمه عین یکی در عین پرگار
همه اندر یکی یکّی نمودهیکی را از یکی یکّی فزوده
همه اندر یکی اسرار رفتههمه در دید کلّی یار رفته
همه اندر یکی چه آب و آتشحقیقت باد و آب اینجا شده خوش
حقیقت هر چهار اینجا شده یارحقیقت هم نهان و هم پدیدار
حقیقت هر چهار اینجا فنا بوددر آن عین فنا دید بقا بود
حقیقت بود حق نابود کی شدبوقتی کین همه دیدار حی شد
حقیقت بود حق پنهان نماندمر این معنی بجز واصل نداند
حقیقت بود حق اینجا هویداستاگر مرد رهی پنهان و پیداست
حقیقت چیست بود بود دیدتیقین را جان و دل معبود دیدت
حقیقت چیست اینجا دوست دریافتیقین آن مغز اندر پوست دریافت
حقیقت چیست اینجا جان جان دیددرون خویشتن آنجا عیان دید
حقیقت چیست سالک اندر آخرکه او دلدار بیند عین ظاهر
حقیقت چیست سالک اندر این راهکه درخود بیند اینجاگاه او شاه
حقیقت چیست سالک را در این دیدکه در خود بیند او اسرار توحید
حقیقت چیست سالک را در این رازکه بیند در درون انجام وآغاز
حقیقت چیست سالک در همه چیزکه درخود یابد اینجاگه همه نیز
حقیقت چیست سالک را در این اصلکه هم پیش از فنا در یابد این وصل
در این دیر فنا سالک حقیقتیکی بیند در آن یکی طبیعت
در این بودفنا کل بود گرددبآخر در عیان معبود گردد
حقیقت جملگی در تک و تابندکه تا این سر بآخر باز یابند
حقیقت جملگی در گفت وگویندکه تا این سر بآخر باز جویند
حقیقت جملگی در دید دیدندولی این سر بکلّی مرندیدند
یقین میدان که هر کو آخر کارمر این رازش نیاید آخر کار
سخن اندر یقین میگفت خواهمدُرِ اسرار اینجا سُفت خواهم
سخن اندر حقیقت دست دادستکه دلدارم براندر بر نهادست
سخن اندر حقیقت کل عیانستکه در هر بیت صد راز نهانست
سخن اندر حقیقت میرود دوستکه تا بینی یقین هم مغز و هم پوست
سخن اندر حقیقت میرود یارکه تا کلّی یقین آید پدیدار
سخن اندر حقیقت میرود جانکه تا پیدا نماید جمله جانان
سخن اندر حقیقت میرود دلکه تا منصور آن آید بحاصل
سخن اندر حقیقت رفت صورتدر آن نور تجلّی حضورت
سخن اندر حقیقت رفت اینجاکه اینجا هست و آنجا نیز پیدا
سخن اندر حقیقت رفت در بُتز صورت تا یکی بینی تولابت
سخن اندر حقیقت رفت دیدارکه تا یکی شود اندر نمودار
سخن اندر حقیقت رفت اعیانکه تا یکّی شوی در عین جانان
سخن اندر یکی خواهم نمودنحقیقت تا بآخر آن تو بودن
سخن اندر یکی میگویمت بازحقیقت اندر اینجا جمله را باز
سخن اندر یکی میگویمت کلکه تا آخر شوی بیرون تو از ذل
سخن اندر یکی گفتند مردانولیکن با حقیقت دان تو نادان
سخن اندر یکی گفتست منصورازآن جاوید شد در عشق مشهور
سخن اندر یکی گفت و نهان شددر آن عین نهانی جان جان شد
سخن اندر یکی گفت او ابر دارکه در یکی خدا بودش خبردار
سخن اندر یکی گفت از ازل بازابی غیر اندر اینجا بی خلل باز
سخن اندر یکی گفت از حقیقتکه یکی بود با عین طبیعت
سخن اندر یکی تا جاودان گفتحقیقت خویشتن را جان جان گفت
سخن اندر یکی دیدار داردکسی کو همچو خود او یار دارد
سخن او گفت در سرّ اناالحقحقیقت او خبردار است از حق
سخن او گفت با ذرّات عالماز او گویند خود مردان دمادم
سخن از دید حق گفتست بیشککه او دیدست در خود بیشکی یک
یکی بُد تا سخن گفت آشکارهاگرچه بود او کردند پاره
یکی بُد تا سخن گفت و سرافراختنمودِ صورت او از چه برافراخت
یکی بُد تا سخن گفت و لقا دیدفنا اندر بقا دید و خدا دید
سخن گفت و نشانش بی نشان شداز آن در بی نشانی کل عیان شد
سخن اندر یکی گفت و یکی یافتحقیقت خویش جانان بیشکی یافت
در این سر بت پرست آمد زاوّلبآخر کرد بُت اینجامبدّل
بت خود اوّل آمد دوست دار اوبآخر کرد بت بر سوی دار او
بت خود را در اوّل سجده میکردبآخر گشت اینجا در عیان فرد
بت خود را حقیقت کرد بردارز سرّ کل یقین بهر نمودار
بت خود را بریدش دست و پا اوهمه ذرّات کردش رهنما او
بت خود را بسوزانید در نارکه تا صورت نماید عین پرگار
بت خود اندر آخر او فنا کردحقیقت در فنا بُت را بقا کرد
حقیقت بت پرستی را برانداختاز آن این بت در اینجاگه برانداخت
که سّری بود بهر عاشقان راکه در بازند مهر جسم و جان را
بت او عاشق کون و مکان بودنه چون بتهای دیگر جانِ جان بود
بت او عاشق دیدار او شدابا او عاقبت بر دار او شد
بت او عاشق دلدار آمداز آن او با عیان بردار آمد
بت او رهنمای عاشقانستاز آتش سجده کردن بهر آنست
بت او سرّ دیگر داشت بیچونکه محو کل شد اینجا بیچه و چون
حقیقت این سخن با عاشقانستکه بت سوزی ز سرّ رهروانست
ز بهر تست ای زندیق این راهنگشتی یک نفس صدّیق این راه
دمادم وصل اینجا مینمایمبهر تحقیقت اینجا میفزایم
نمیگویم بت خود دوست میدارولیکن اندر او بنگر تودلدار
سخن بسیار گفتم از عیانتدمی اندر نشان بی نشانت
حقیقت چون سر این سر نداریکه میدانم که این بت دوستداری
کجا باشی تو چون منصور حلاجکه گردی بر سر حلّاج جان تاج
کجا باشی تو چون او در حقیقتکه از جان دوست میداری طبیعت
کجا چون او توانی خویش در باختکه همچون او کسی این راز بشناخت
کجا چون او توانی یافت بیچونکه افتادستی اندر این چه و چون
حقیقت تا چه و چونست در تویقین این راز بیرونست در تو
حقیقت تا چه و چونست در دلنگردد مر ترا مقصود حاصل
حقیقت تا چه و چونست در جاننخواهی دید اینجا روی جانان
حقیقت تا چه و چونست در رازثواب آن نیندازد ز تو باز
ولیکن زین معانی هر نفس منکه در تکرار گردانَمْت روشن
حقیقت این بیان خویش گویمنه از کس جز که این از خویش گویم
مرا این سرابا خویش است نه باکسکه من کشتن همی خواهم مرا بس
در این سر من یقین هستم خبردارکه میخواهم که چون منصور بردار
کشد معشوقم اینجا در بر خلقکه سوزانم یقین زنّار با دلق
حقیقت بت پرست عشقم اینجاکه افتادستم اندر شور و غوغا
حقیقت آنچه میگویم که هستمکنون در آخرش بت میپرستم
حقیقت بت پرست آشنایمکه میدانم که در آخر فنایم
حقیقت بت پرست لاابالمکه میدانم که در عین وصالم
حقیقت بت پرست عاشقانمدر اینجا رهنمائی رهروانم
حقیقت بت پرست دیر مینامنم اینجایگه درعین بینا
حقیقت بت پرستم در شریعتدر اینجا میزنم دم درحقیقت
حقیقت بت پرستم در خراباترها کردم بیکباره خرافات
حقیقت بت پرستم در جهان مندو روزی کاندر این منزل عیان من
حقیقت در بت و زنّار باشمز زهد و زرق من بیزار باشم
حقیقت من ز زهد خویش بیزارشدستم بسته همچو پیر زنّار
حقیقت پیر ما ترساست آخرغم چون بت پرست ما است آخر
حقیقت پیر ما ترسای عشقستدر این سر فتنۀ غوغای عشقست
حقیقت پیر ما ترسای دیر استدر این منزل که اینجا عین سیر است
حقیقت پیر ما ترسا شد از دینکه اندر دیر شد در عشق سّر بین
حقیقت پیر ما ترسا شد از جاندر او بت روی بنمودست پنهان
حقیقت عین جانان بت پرستستز عشق بت عیان در بُت نشستست
حقیقت دوست میدارد بُت اینجاکه در بُت میکند او شور وغوغا
حقیقت دوست میدارد بت از دلکه در بُت یافت او مقصود حاصل
حقیقت دوست میدار بُت از جاندر او بت روی بنمودست اعیان
حقیقت دوست میدارد بت از دوستکه بُت چون بازبینی صورت اوست
حقیقت دوست دارد بت حقیقتکه در بت مینماید او شریعت
حقیقت دوست دارد بُت در اینجاکه اندر شرع دارد او مصفّا
حقیقت دوست دارد بت ز اعیانکه اندر شرع کردش سجدۀ آن
حقیقت دوست دارد بُت که در رازبُت خود سجده اینجا کرد او باز
چو شاه بت پرستان جهانستحقیقت سجدهاش در بت از آنست
چو شاه بت پرستانست دلداراز آن بُت سجده را کردست مر یار
که بت را یافت اینجاگاه بیچونحقیقت در نمود اینجایگه چون
مر او را گشت روشن سرّ خویششکه جز بت نیست چیزی پنج یا شش
حقیقت او ز بت پیدا نمودستز بت او را همه گفت و شنودست
همه صاحبدلان راز دیدهکه این سر را بداینجا باز دیده
حقیقت یافتندش سرّ دلداراز این اسرار ایشانند خبردار
از این اسرار کلّت دید اینجاحقیقت میکنندش فاش او را
حقیقت سجده در پیش خداونداز آن کردند کین بُت بود پیوند
بدین بت میتوان دیدن جمالشکه این بت هست عین اتّصالش
بدین بت میتوان دیدن رخ یارکز او پیداست اینجا پاسخ یار
بدین بت میتوانی یافت جانانکه اندر بت شدست از عشق پنهان
بدین بت میتوانی زو خبر یافتبدین بت مییقین اندر نظر یافت
بدین بت میتوان معشوق دیدنکه اینجا در وصال او رسیدن
بدین بت میتوان دیدار او دیداز آن بُت جملگی اسرار او دید
از این بت روشنست آفاق بنگردرون او حقیقت طاق بنگر
از آن بت روشن آمد آفرینشاز این بت یاب بیشک نور بینش
از این بت سالکان راز پردازحقیقت راه کل کردند در باز
از این بت هر که واصل شد در اینجایقین مقصود حاصل شد در اینجا
از این بت هر که اعیان دید ناگاهدر اینجاگاه بیشک او رخ شاه
در این بت دید اینجا سجده آورددرونِ او مصفّا دید از فرد
در این بت هر که اینجا راز یابددر این بت روی جانان باز یابد
در این بت روی جانانست پیدایقین خورید تابانست پیدا
در این بت ماه چرخ لامکانستنه تنهائی که کل عین العیانست
در این بت آفتابی رخ نمودستکه با ذرّات در گفت و شنودست
در این بت آفتابی کل هویداستکز او این آفرینش جمله پیداست
در این بت آفتابی دلستانستز بت پیدا شده اندر جهانست
در این بت آفتاب لایزالستکسی کو یافت در عین وصالست
کسی کو یافت بیشک سجدهاش کردبآخر همچو او شد در جهان فرد
حقیقت سجده کرد و روی او دیدچو خود را در وصال روی او دید
وصال روی او هرگز نیابدمگر آنکو سوی سجده شتابد
وصال روی او دریاب اینجادمادم سجدل میکن مر او را
اگر سجده کنی در پیش رویشیکی نه پیش غیری نیست سویش
اگر سجده کنی مانند عطّارببینی بت پرست خویش دیدار
ببینی بُت پرستی خویش اینجاتو برداری حجاب از پیش اینجا
ببینی بُت پرست خویش در خویشحجاب این جات او بردارد از پیش
ببینی بت پرست مر وجودیکنی او را دمادم تو سجودی
سجود بت پرست خویشتن کننمی گویم تو سجده جان و تن کن
سجود بت پرست لامکانیبکن اینجا که تو او را بدانی
سجود بت پرست اینجاست دریابحقیقت دید او پیداست دریاب
سجود او کن و دریاب اصلشدر اینجاگاه کل دریاب وصلش
سجود او کن و دیدار او بینوجود خویشتن اسرار او بین
توئی بت او حقیقت بُت پرستستچو امروز اودرون خویش مستست
توئی بت سجده کن او را دمادمکه بنمودست رخ در عین عالم
سجود او کن از راه شریعتکه بنمودست اینجاگاه دیدت
سجود او کن اویت ره نمایدجمال خویش کل ناگه نماید
سجود او کن اندر زندگانیکه اندر زندگی او را بدانی
چه به باشد ترا دیدن از این رازکه بنماید دراو اینجا نظر باز
اگر بنمایدت ناگه جمالشتو خود یابی حقیقت اتصالش
تو و او هر دو یکی در یک آمدحقیقت در یکی کل بیشک آمد
تو و او در جلال لایزالیحقیقت تو از او اندر جلالی
مرا او را سجده کن در شرع تحقیقکه از وی بازیابی عزّ و توفیق
مر او را سجده کن در شرع بیشککه او اصلست و تو خود فرع بیشک
تو این دم صورتی او جان جان استکه در تو راز پیدا و نهانست
چنان کن سجده اندر پیش رویشکه یکی بینی اینجا جمله سویش
چنان کن سجده در دیدار جانانکه او را بیشکی یابی تو اعیان
چنان کن سجده پیش روی دلدارکه در یکی شوی با او نمودار
چنان کن سجده پیش روی آن ماهکه بینی در یکی مر جملگی شاه
چنان کن سجده پیش روی خورشیدکه دریکی توئی تا عین جاوید
ببازی نیست اینجا دیدن یارکسی کاینجا بود از وی خبردار
نبیند غیر او در هیچ بابیحقیقت نشنود جزوی خطابی
نبیند غیر او در هیچ دیدارببازی نیست اینجا دیدن یار
نبیند غیر او در هیچ دیدارکه جمله اوست بیشک در نمودار
نبیند غیر او در کلّ دنیایکی بیند همه دیدارمولی
همه دیدار جانانست دریابدرون خویش خورشید جهانتاب
جهان از نور رویش پر ضیایستحقیقت نور با نور آشنایست
جهان از نور رویش روشن آمدحقیقت سرّ او در گلشن آمد
در این صورت نمودارست جانانحقیقت چون مه و خورشید تابان
در این صورت نمودارست دریافتکه خود در خود حقیقت خود خبر یافت
در این صورت همه مردان آفاقاز او در وی یقین گشتند مشتاق
در این صورت همه رویش بدیدنداگرچه جمله در وی ناپدیدند
در این صورت چو بنماید جمالتحقیقت در جهان نور جلالست
در این صورت تو دیدارش بیابیمگو ور نه تو بردارش بیابی
نمود صورتِ او بیشکی رازکند از خویشتن در خویش پرواز
نمیشاید بگفتن راز جانانبجز با صاحب دردی به پنهان
اگر تو صاحب درد و بقائیدر اینجاگاه باید آشنائی
در اینجاگاه سرّ کار بنگرنظر کن دیدِ دیدِ یار بنگر
مگو با هیچکس تو راز پنهانوگرنه بر سرت چون گوی و چوگان
کند گردان در این میدان افلاکبزاری آنگهی در زیر اینخاک
کند پنهان چون عطّار خدا بینمگو ورنه سرت از تن جدا بین
حقیقت من در اینجا صاحب اسرارشدم اینجا ز دید او خبردار
چو دانستم که اینجا آشنائی استمرا این روشنی دید خدائی است
دم سرّ اناالحق را زدم مناز او مر کام جانم بستدم من
مرا گفتست رازم فاش کردیتو نقشی دید خود نقاش کردی
تو از دیدارمائی صورتی فاشکجا هرگز توانی گشت نقّاش
مرا از عقل اینجا کرد افگارکه تاگشتم ابر او عاشق زار
بسی در عقل اوّل راز دیدمکه با او عاقبت را باز دیدم
چو عشق آمد بشد عقل از تنم بازبدیدم راز کلّی روشنم باز
حقیقت راز جانان فاش دیدمیقین نقش خود نقّاش دیدم
حقیقت نقش خود دیدم عیان فاشدرون خویشتن مر دید نقاش
حقیقت فاش کردم روی جانانهمه ذرّات را در کوی جانان
حقیقت سرّ بیچون هر که گفتتچو من او بیشک از جانان شنفتت
دمی کآندم بگوید با همه رازچو من گردد یقین در دوست سرباز
حقیقت فاش کردم دید دیدارهمه ذرّات را کردم خبردار
حقیقت فاش کردم تا بدانندنوشتم تا همه عالم بخوانند
چنین نیکو بود امّا بتقلیدحقیقت از حقیقت کی توان دید
کسی بیند که این سرّ فاش گفتستحقیقت خویشتن نقّاش گفتست
کسانی کاندر این راهند زحمتکنندش از نمود خویش لعنت
کنندش لعنت اینجاگاه از یارچو منصورش در اینجاگاه بردار
کنندش لعنت اندر زندگانیدهندش زحمت اندر زندگانی
کنندش لعنت اینجاگه دمادمیکی بیند نه بنید هیچ محرم
چو بشناسد حقیقت سرّ این راهکه لعنت میکند او را عیان شاه
حقیقت لعنت دلدار نیکوستاگر باشد در این پندار نیکوست
حقیقت چون کند دلدار لعنتحقیقت به بود بیشک ز زحمت
اگر مر لعنت جانان کنی نوشکنی رحمت بیکباره فراموش