قرآن کریمبه زبان فارسی

در پرده​های اسرار نی فرماید

جوهر الذات (دفتر اول و دوم) — فریدالدین عطار نیشابوری
چه میگوئی همی گوید که بشتاببرون از نه فلک اسرار دریاب
چو من نُه زخم دارم در حقیقتگذشتستم ز نه پرده حقیقت
ده و دو پرده اینجا مینوازمدل عشّاق در پرده نوازم
ده و دو پرده دارم در درون منشدم عشاق کل را رهنمون من
ده و دو پرده دارم بر دریدهعیان اینجا منم خود راز دیده
ده و دو پرده در یک پرده دارماز آن من پرده​ها گم کرده دارم
بگاهی کاندر آیم من بآوازکنم من پرده​ها اینجایگه باز
چو اندر پرده سازم پرده سازینمایم در درون پرده رازی
چو آیم در خروش اینجا نهانیکنم من پرده​ها پاره عیانی
دل عشّاق از پرده برآرمدرون را با برونش شاد دارم
دل عشّاق را اندر نوایمحقیقت سرّ ربانی نمایم
دل عشّاق از من ناز بیندعیانِ رازِ من او باز بیند
دل عشّاق از من یافت اسرارکه میگوئیم اینجا قصّۀ یار
زبان بیزبانی یافتم مننشان بی نشان یافتم من
زبانم بیزبان اسرار گویدهمه اینجایگه از یار گوید
کسی گوید که ساز من شناسدپس آنگه دید را از من شناسد
کسی باید که دریابد در آن دمکه من زاری کنم اینجادمادم
ز درد من خبر یابد زمانیز من او گوش دارد داستانی
ز درد خود بداند درد خود اواگر این سرّ بدانی هست نیکو
ز درد من خبر دریاب از جانکه بنمایم ترا اسرار پنهان
ز درد من خبر داری در اینجاکه از بهرچه دارم شور و غوغا
دمی ز آندم عیانی یافتم منوز آندم کُل معانی یافتم من
دمی ز آندم مرا دردم نمودنداز آندم مرهم دردم نمودند
دمی ز آندم مرا اندر دم آمدتو گوئی زخم ما را مرهم آمد
دمی دارم از آندم درخروشموز آندم اینچنین در عین جوشم
دمی دارم از آندم یافته منکه درد عشقِ آدم یافته من
دمی دارم از آندم یافته رازهمی نالم که هستم سخت افگار
دمی دارم از آندم در نمودماز آن زاری در آنجاگه نمودم
دمی دارم من اندر دم شده جاناز آن می​گویمت اسرار پنهان
از آن دم یافتم این دمدمه منکنم اندر دم تو زمزمه من
چو من بگشایم آندم ازدم توشوم در جان و در دل همدم تو
چو من بگشایم اندر زار زاریکنم فریادها در بیقراری
اگر مردی چو من پیوسته می زارکه تو هم زخمها داری ز دلدار
چو من گر ناله و فریاد داریوز آن دم اندر این دم یار داری
چو من اینجا بدانی تو دمادمکه مر چون اوفتاد اسرار آدم
در آندم آدم آمد قصّۀ اوکه آمد اندر اینجا غصّه او
در آندم چون درون جنّت افتادز شیطان ناگهی در محنت افتاد
دریغا این همه اعزاز و رفعتدریغا آن همه اعیان و قربت
که از ابلیس دون افتاد بر باداز آن می​آیدم اندر نفس یاد