۲- سورة البقره
النوبة الاولى
قوله تعالى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.
الم (۱) سرّ خداوندست در قرآن
ذلِكَ الْكِتابُ اين آن نامه است. لا رَيْبَ فِيهِ كه در آن شك نيست. هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (۲) راه نمونى پرهيزگاران را.
الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ ايشان كه بنا ديده و پوشيده ميگروند. وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ و نماز بپاى ميدارند بهنگام خويش. وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (۳) و زانچه ايشان را روزى داديم هزينه ميكنند.
وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ و ايشان كه ميگروند بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ بآنچه فرو فرستاده آمد بر تو از قرآن، و جز زان هر چه بود از پيغام و فرمان وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ و هر چه فرو فرستاده آمد پيش از تو از سخن و كتب و صحف. وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (۴) و بسراى آن جهانى بى گمان ميگروند.
أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ ايشان كه بدين صفتاند بر راه نمونى و نشان راست انداز خداوند ايشان.
وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۵) و ايشانند كه بر پيروزى و نيكى بمانند جاودان.
النوبة الثانية
الم بدانك اين سورة البقره را فسطاط القرآن گويند از بسيارى احكام و امثال كه در آنست، و در زمان وحى هر كه اين سورة و آل عمران خوانده بودى او را حبر ميگفتند، و در ميان قوم محترم و مكرّم بود و در چشمها بزرگ.
مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لشكرى بجايى ميفرستاد و در ميان ايشان پيران و مهتران بودند، يكى كه ازيشان بسن. كمتر و كهتر بود بريشان امير كرد بسبب آنك سورة البقرة دانست.
گفتند: «يا رسول اللَّه هو احدثنا سنّا. قال معه سورة البقره»
و در خبرست از مصطفى ع كه ثواب خواندن آن هر دو سوره فردا آيد در صورت دو ميغ و بر سر خواننده آن سايه مىدارند. و گفت هر خانه كه در آن سورة البقره برخوانند سه شبان روز شيطان از آن خانه بگريزد. عبد اللَّه بن مسعود گفت شيطان بر عمر خطاب رسيد در كويى از كويهاى مدينه و با وى برآويخت عمر او را بر زمين زد، شيطان گفت دعنى حتى اخبرك بشيء يعجبك، عمر دست از وى بازگرفت، آنكه گفت يا عمر بدانك شيطان هر گه كه از سورة البقرة چيزى بشنود بگدازد از شنيدن آن و بگريزد. و له خبج كخبج الحمار.
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم تعلّموا البقرة فانّ اخذها بركة، و تركها حسرة و لن تستطيعها البطلة، قيل يا رسول اللَّه و ما البطلة؟ قال السحرة.
و عن وهب بن منبه قال من قرأ فى ليلة الجمعة سورة البقره و آل عمران كان له نور ما بين عجيبا و غريبا. قال وهب عجيبا اسفل الارضين و غريبا العرش: ابو اليمان الهوزنى گفت: در عهد ما مردى بود تازه جوان، شبى بخفت، بامداد كه برخاست موى سرو محاسن وى همه سپيد بود. گفتيم چه رسيد ترا در خواب؟ گفت قيامت نمودند ما را در خواب، و وادى عظيم ديدم از آتش و بر سر آن جسرى باريك بر حدّ تيغ شمشير، و مردم را بنامهاى ايشان ميخواندند و بر آن جسر ميگذرانيدند، يكى مى رست و ديگرى مىخست، يكى ميگذشت و يكى در آتش مىافتاد، آن گه مرا خواندند بنام خود رفتم بر آن جسر و ميلرزيدم و براست و چپ ميچسبيدم، آخر دو مرغ سفيد را ديدم يكى براست و يكى بچپ و مرا راست ميداشتند و از آتش نگاه ميداشتند، تا آخر بآن جسر باز گذشتم. آن گه آن مرغان را گفتم كه شما چه باشيد و كىايد؟ گفتند. ما سورة البقره و آل عمران كه اللَّه تعالى ترا بما خلاص داد كه ما را بسيار خواندهاى.
بو ذر غفارى از مصطفى پرسيد كه از قرآن كدام سوره مه؟ جواب داد كه سورة البقره. پرسيد كه از اين سوره كدام آيت بزرگوارتر؟ گفت: آنچه در آن كرسى ياد كرده است يعنى آية الكرسى كه پنجاه كلمه است همه تقديس خداوند عزّ و جل.
و در سورة البقرة پانزده مثل است، و صد و سى حكم، و خود در آية دين بآخرپسورة چهارده حكم است، و جمله سوره دويست و هشتاد و شش آيت است بعدد كوفيان.
و شش هزار و صد و يازده كلمت است، و بيست و پنج هزار و پانصد حرف، و در مدنى شمرند اين سورة را كه از اوّل تا آخر بمدينه فرو آمد، مگر آيت وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ كه اين آيت بكوه منا فرود آمد روز عيد اضحى و مصطفى در آخر خطبه عيد بود و اين آيت هم در مدنى شمرند كه مصطفى آن گه مقام بمدينه داشت. و هر چه از قرآن در آن ده سال يا سيزده سال آمد كه مصطفى بمكه بود پيش از هجرت آن همه مكى است و هر چه در آن ده سال آمد كه مصطفى بمكه بود آن همه مدنى است، هر چند كه بمدينه بودى مقيم يا از مدينه مسافر. چنانك قرآن آمد به تبوك و بدر و طائف آن همه مدنى شمرند، كه آن گه مقام بمدينه داشت، نه بينى كه شب معراج بشام قرآن برو فرو آمد. و بآسمان او را قرآن دادند و آن همه مكّى شمرند كه او را از مكه بشام و آسمان برده بودند.
و درين سورة بيست و شش جاى منسوخ است مع اختلاف العلماء فيه و چنانك بآن رسيم و شرح دهيم ان شاء اللَّه.
اكنون تفسير گوئيم: بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم الم: علما را اختلاف است باين حروف هجا كه در ابتداء سورتهاست، محققان علما بر آنند كه اين از متشابهات قرآن است، كه علوم خلق از آن قاصر است و اللَّه بدانستن آن مستأثر. ميگويد وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ. اللَّه داند كه چرا اين حروف از ديگر حروف اولىتر بود بيان كردن، سرّ اين بجز اللَّه نداند. بو بكر صديق ازينجا گفت «اللَّه را در هر كتاب سرّيست و سرّ او در قرآن اين حروف است» بعضى از مفسّران گفتند كه اين نام سوره است بدلالت اين خبر كه مصطفى عليه السّلام گفت: «انّ اللَّه تعالى قرأ طه و يس قبل ان يخلق السماوات و الارض بالف عام».
اللَّه تعالى طه و يس برخواند پيش از آفرينش آسمان و زمين بهزار سال، معنى آنست. كه سوره طه و يس جمله برخواند پس دليل است اينكه طه و يس نام سوره است. ابن عباس گفت: سوگندهاست كه اللَّه تعالى ياد ميكند بحروف هجا كه مدار نامهاى نيكو و صفتهاى بزرگوار خداوند عزّ و جل باين حروف است.
و مراد باين سه حرف جمله حروف تهجّى است، و در لغت عرب رواست كه جمله را ببعض عبارت نهند چنانك گفت اذا قيل لهم اركعوا لا يركعون ركوع گفت و مراد بآن جمله نمازست و قال تعالى وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ يريد به الصلاة و قال تعالى بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ يعنى به جميع الأبدان. فكذلك عبّر اللَّه تعالى بهذه الحروف عن جملة الحروف.
و هم از ابن عباس روايت كنند كه گفت: الم اى انا اللَّه اعلم چنانست كه الف اشارت است بانا و لام اشارت است با علم. هر حرفى بجاى خويش معنى ميدهد برّ خويش. و گفتهاند الم معنى آنست كه الم بك جبرئيل أى نزّل به عليكم. يعنى اين آن حروف است كه جبرئيل از آسمان فرود آورد بشما.
و گفتهاند كه رسول خدا در صدر اسلام در نمازها قراءت آشكارا خواندى، مشركان بر در مسجد بايستادند و گفتند لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه. يكى صفيرى ميكرد و يكى دست ميزد يعنى كه تا كسى از رسول خدا قرآن نشنود، كه رسول خدا هر گه كه قرآن خواندى هر كس كه شنيدى همگى دل خويش بوى دادى و بآن مشغوف گشتى، مشركان چنان ميكردند تا مردم را از سماع وى باز دارند. رسول خدا چون ديد كه ايشان چنين ميكنند در نماز پيشين و ديگر جهر بگذاشت و قراءت نرم خواند.
اما در نمازهاى ديگر هم چنان بآواز ميخواند، و مشركان هم چنان آمدند و تصفير و تصفيق ميكردند، و رسول خدا بآن دلتنگ و رنجور ميشد پس ربّ العالمين ان حروف تهجّى فرو فرستاد بيرون از عادت و بر خلاف سخن ايشان تا ايشان چون آن بشنيدند، ايذاء رسول بگذاشتند، و از تعجّب بآن سخن باستماع آن و ما بعد آن مشغول شدند و اين قول ابو روق است و اختيار قطرب.
قومى گفتند اين حروف در ابتداء سورتها اظهار اعجاز قرآنست و تنبيه عرب بر صدق نبوت و رسالت مصطفى، كه چون كافران گفتند إِنْ هَذا إِلَّا إِفْكٌ افْتَراهُ اين قرآن سخنيست كه محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از ذات خويش ميگويد و از بر خويش مينهد، «لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا.» اگر خواهيم ما نيز هم چنان بگوئيم. ربّ العالمين گفت: اگر چنانست كه شما مىگوييد فأتوا بسورة من مثله، شما نيز از بر خويش سوره چنان بنهيد، كه اين كتاب از اين حروف تهجّى است كه لغت شما و زبان شما و كلام شما بنا برين حروف است. پس چون نتوانستند و از آن درماندند معلوم شد كه قرآن معجز است.
و اهل سنت گفتهاند اين حروف گواهى بداد و بيان كرد كه قرآن را حروف است و بحروف قايم است، و هر كه جز اين گويد حقّ را مكابر است و معاند، و در آن ملحد.
و بدانك مردم درين حروف سه گروهاند: قومى از اهل بدعت گويند مخلوقست هم در كلام خالق هم در كلام مخلوق، قومى گويند در قرآن نامخلوقست و در غير قرآن مخلوق، و اين هر دو فرقه بر باطلند. و از حق دور بآنچه گفتند، و فرقه سوم اهل سنّتاند كه گفتند: حروف هر جاى كه هست على الاطلاق نامخلوقست بى آنك در آن تفصيل آرند يا تمييز كنند، و دليل بر قول اهل سنة از قرآن آنست كه ميگويد آن را كه آفريند كُنْ فَيَكُونُ اگر اين كاف و نون مخلوقست پس كافى و نونى ديگر بايد تا اين «كن» با آن دو حرف بآفريند. و اگر آن دو حرف نيز مخلوقست پس دو حرف ديگر بايد خلق آن را، و اين هرگز به نرسد معلوم شد كه حرف باصل نه مخلوقست. و از جهت سنّة امير المؤمنين على ع گفت مصطفى را پرسيدم از ابجد هوّز حطّى، فقال «يا على ويل لعالم لا يعرف تفسير ابى جاد: الالف من اللَّه و الباء من البارئ و الجيم من الجليل»
رسول خدا خبر داد كه اين حروف در كلام آدميان هم از نام خداى عزّ و جل است و نامهاى خدا باجماع قديم است، ازينجا گفت عيسى ع در بعضى از اخبار كه بنامهاى اللَّه سخن ميگويند اينان انگه بوى عاصى ميشوند. و يكى پيش احمد بن حنبل نشسته بود گفت فلان كس ميگويد. كه اللَّه چون حرف را بيافريد اضطجعت اللام و انتصبت الالف فقالت لا اسجد حتى اؤمر.» امام احمد گفت اين سخن كفر است و گوينده اين كافر، من قال انّ حروف التهجّى محدثة فهو كافر، قد جعل القرآن مخلوقا.
و شافعى گفت «لا تقولوا بحدث الحروف فانّ اليهود اوّل من هلكت بهذا و من قال بحدث حرف من الحروف فقد قال بحدث القرآن.»
ذلك الكتاب: ذلك بمعنى هذا ميگويد اين نامه و معلوم است در لغت عرب كه هذا آن اشارتست كه فرا چيز موجود توان گفت دليل است اين و نظاير اين هر جاى كه «هذَا الْقُرْآنُ» گفت كه قرآن بزمين است و موجود، و حاصل بحقيقت، و خلق بموجود محجوجاند نه بمعدوم.
الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ: الف و لام تعريف است، پارسى آنست كه اين آن نامه است كه در آن هيچ شك نيست و روا باشد كه گويى اين آن نامه است كه از اللَّه بيايد هيچ شك نيست، منه بدأ و اليه يعود. و اگر بر لا ريب وقف كنى نيكوست معنى آن بود كه نامه اين است بى هيچ شك چنانك گويى «دار فلان هى الدّار، خطّ فلان هو الخط» سراى فلان كس سراى چنان بود، خط فلان كس خط چنان بود آن گه ابتدا كن فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ در آن نامه هدى است متقيان را و اگر خواهى به پيوند ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ اين آن نامه است كه شور دل را جاى نيست در آن، پس هدى در موضع نصب باشد بر نعت يا بر مدح اى نزّل هدى يا انزلناه هدى.
ريب شور دل بود و آميغ راى
قال النبي: يذهب الصالحون اسلافا و يبقى اهل الريب.»
قال بعضهم «اهل الريب من لا يأمر بالمعروف و لا ينهى عن المنكر».
اگر كسى گويد لا ريب فيه اقتضاء آن ميكند كه كس را در قرآن شك نباشد و در گمان نبود، و معلوم است كه ايشان كه باين مخاطب بودند در آن بشك بودند كه يكى از ايشان ميگفت إِنَّ هذا لَسِحْرٌ مُبِينٌ يكى ميگفت أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ يكى ميگفت إِنْ هَذا إِلَّا إِفْكٌ افْتَراهُ. جواب آنست كه لا ريب اگر چه بلفظ نفى است بمعنى نهى است يعنى لا ترتابوا فيه، چنانك جاى ديگر گفت: فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ و قد ترى من الحاج من يرفث و يفسق و يجادل، فمعناه اذا لا ترفثوا و لا تفسقوا و لا تجادلوا. و محتمل آن بود كه نفى ريب با هدى شود يعنى لا ريب فيه، انّه هدى للمتّقين.
و «هدى» در قرآن بر دو وجه است يكى بمعنى دعا، و بيان ديگر بمعنى هدايت و توفيق. امّا انك بمعنى دعا است آنست كه گفت جلّ جلاله و انك لتهدى الى صراط مستقيم. اينجا دعا و بيان خواهد كه از هدايت در مصطفى جز دعا نبود چنانك گفت «انّك لا تهدى من احببت و لكن اللَّه يهدى من يشاء و تهدى من تشاء انت وليّنا. و كذلك قوله و أمّا ثمود فهديناهم اينهم بمعنى دعاست كه ثمود را هدايت نبود. وجه ديگر هدى بمعنى توفيق و تعريف است كه اللَّه بآن مستأثر است، و در قرآن دويست و سى و شش جاى ذكر هدى است و حقيقت معانى آن همه باين دو اصل باز گردد كه گفتيم.
لِلْمُتَّقِينَ يعنى الذين يتّقون الشرك. متّقى اينجا موحّد است، و تقوى از شرك، و دليل برين آيت آنست كه بر عقب مىآيد و مصطفى ع گفت: جماع التّقوى فى قول اللَّه عزّ و جل انّ اللَّه يأمر بالعدل و الاحسان.»
الآية. و حقيقت تقوى پرهيزگارى است يعنى كه بطاعت خدا بپرهيزد از خشم و عذاب خدا، يقال اتّقى فلان بترسه اذا تحرّز به. و اصل آن پرهيزگارى از شرك است و هو المعنى بقوله تعالى وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ، وَ إِيَّاكُمْ أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ. و بقوله يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ پس پرهيزگارى از معاصى و هو المراد بقوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ پس پرهيزگارى از شبهات و فضولات و هو المشار اليه بقوله: امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى و بقوله إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ.
اما وجه تخصيص متّقيان بهدايت قرآن درين آيت پس از آنك جاى ديگر خلق را بر عموم گفت «هُدىً لِلنَّاسِ» آنست كه همه خلق بآن محجوجاند و بران خوانده، و متقيان على الخصوص بآن منتفع اند و بآن راه راست يافته. اين همچنانست كه بر عموم گفت «أَنْ أَنْذِرِ النَّاسَ» پس جاى ديگر تخصيص كرد و گفت «إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ» يعنى انّما ينفع بالانذار من اتّبع الذّكر كما انّ القرآن هدى للنّاس على العموم و المتقون ينتفعون بالهدى. و به قال بعضهم «القرآن هدى للمتّقين و شفاء لما فى صدور المؤمنين، و وقر فى آذان المكذّبين و عمى لابصار الجاحدين، و حجّة بالغة على الكافرين فالمؤمن به مهتد و الكافر به محجوج.».
الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ يعنى يؤمنون باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر و الجنّة و النّار و لقاء اللَّه و الحياة بعد الموت و البعث فهذا غيب كلّه هر چه وراء ديوار است از تو غيب است خداى را ناديده مىدوست دارى و بيكتايى وى مى اقرار دهى ايمانست بغيب، مصطفى را ناديده مى استوار گيرى و برسالت و نبوت وى گواهى دهى ايمان است بغيب. حارث قيس از تابعين بود روزى ميگفت فرا عبد اللَّه مسعود كه يا اصحاب محمد نوشتان باد ديدار مصطفى و مجالست و صحبت وى كه يافتيد عبد اللَّه گفت انّ امر محمد كان نبيا لمن رآه و الّذى لا اله غيره ما آمن مؤمن افضل من ايمان بغيب. يعنى شما كه او را نديديد ايمان شما فاضلتر است كه ايمان بغيب است، ثمّ قرأ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ. برين تفسير باء كه متصل بغيب است باء حال گويند نه باء تعديه فكانّه قال الّذين يؤمنون بى وهم غائبون، لم يأتوا بعده، و يشهد لذلك ما روى ابن عباس قال قال النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «اىّ الخلق اعجب ايمانا قالوا الملائكة. قال و كيف لا تؤمن الملائكة و هم يرون ما يرون، قالوا الانبياء قال و كيف لا يؤمن الانبياء و هم يرون الملائكة تنزيل عليهم؟ قالوا فمن هم يا رسول اللَّه؟ قال قوم يأتون من بعدكم يؤمنون بى و لم يرونى، و يصدّقوننى و لم يرونى.
و روى فى بعض الاخبار انّهم قالوا يا رسول اللَّه هل من قوم اعظم منّا اجرا آمنّا بك و اتّبعناك؟ فقال ما يمنعكم من ذلك و رسول اللَّه بين اظهر كم ياتيكم بالوحى من السّماء، بل قوم يأتون من بعدى يأتيهم كتاب بين لوحين فيؤمنون به و يعملون بما فيه، اولئك اعظم اجرا منكم
ابن جريج گفت: الّذين يؤمنون بالغيب يعنى بالوحى نظيره قوله وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ اى على الوحى. و قوله عنده علم الغيب اى علم الوحى و قوله عالم الغيب فلا يظهر على غيبه أي على وحيه و قيل معناه يؤمنون بالقدر.
شيخ الاسلام انصارى گفت: غيب بر سه گونه است: غيبى هم از چشم و هم از خرد، و غيبى از خرد نه از چشم، و غيبى از چشم نه از خرد. امّا آن يكى كه از چشم غيب است نه از خرد آخرت است سراى آن جهانى و فريشتگان روحانى، و جنيان از چشم پوشيدهاند اما علم را حاصلند و در عقول معلوم. و آنچه از عقل غيب است نه از چشم لونها است و صوتها، چشم را و حس را حاصلاند و از عقول غيب. و او كه از عقل غيب است و از چشم امروز اللَّه تعالى است در دنيا از چشم و خرد هر دو غيب است. و فردا در آخرت از عقل غيب است، مؤمنان باين همه گرويدهاند در تصديق خبر بنور تعريف. و قال الاصمعى سألتنى اعرابيّة عن الغيب، فقلت الجنة و النّار فقالت هيهات اشرف الغيب على الغيب اى اشرف اللَّه على القلوب الغائبة، فآمنت به سرّا.
وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ. و نماز بپاى ميدارند اين نماز فريضه است و اين اقامت نگه داشت وقت آنست. و هر چه در قرآن از اقامت است، اقيموا الصّلاة و اقاموا الصلاة و يقيمون الصلاة همه بپاى داشتن و نگه داشتن وقت اوّل است آن گه فرمان متوجه گردد و حجّت لازم، و خطاب واقع، و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت: اول الوقت رضوان اللَّه و آخره عفو اللَّه.
اينست اختيار. شافعى گفت. رضاء اللَّه دوستتر دارم از عفو او. و رضا برتر از عفو است هر كس كه رضا يافت عفو يافت، و نه هر كس كه عفو يافت رضا يافت.
و بدانك از اركان دين پس از توحيد هيچ ركن شريفتر از نماز نيست، در قرآن جايها ذكر توحيد و ذكر نماز در يك نظام آورد، چنانك گفت لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي. وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ. مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ، وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ، وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ.
و مصطفى گفت نماز عماد دين است
من تركها فقد هدم الدين.
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم العهد الّذى بيننا و بينهم الصلاة فمن تركها فقد كفر.
و عزّت قرآن تهديد ميكند كسانى را كه در نماز تقصير كنند و حقوق آن فرو گذارند و گفت: فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلاة و اتّبعوا الشهوات فسوف يلقون غيّا
و اندر قرآن هزار جاى ذكر نماز است بامر و بخبر و بيان ثواب فعل آن، و نشان عقاب ترك آن بتعريض و تصريح از بهر تصحيح اعتقاد اهل ايمان را. و عاقل چون در وضع و شرع نماز تأمّل كند و چونى نهاد وى بداند، و حكمت ترتيب وى بشناسد، و مناسبت افعال و اقوال و اعمال و احوال نماز به بيند، يقين شود او را كه نماز سرمايه سعادت است و پيرايه شهادت. و بدانك هيچ عبادت مانند نماز نيست، و هر كه بگذارد دليل است كه وى را اندر دل نياز نيست، و اندر جان با آفريدگار راز نيست. مصطفى گفت: لو يعلم المصلّى من يناجى ما التفت.
و در ابتداء اسلام مصطفى را اول بنماز شب فرمودند باين آيت كه يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ هذه كناية عن النّائم كانّه يقول ايّها النّائم اللّيل كله قم فصلّ. مصطفى و ياران يك سال نماز شب گزاردند و كارى عظيم پيش گرفتند و رنجى بسيار بر خود نهادند تا پايهاى ايشان آماس گرفت، و همه شب نماز ميكردند هر چند كه واجب بريشان نيمه شب بود يا سه يك و يا دو سه يك بر تخيير، اما مىترسيدند كه ازيشان چيزى فائت شود از آن همه شب در نماز مىبودند و البته نمىخفتند. چون يك سال بر آمد ناسخ اين آمد كه عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ. و اول نسخى در شريعت در ابتداء اسلام اين بود ميگويد ما ميدانيم كه شما طاقت نداريد كه تا آخر عمر همه شب نماز كنيد فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ. اى صلّوا ما تيسّر من الصلاة آن چندان كه توانيد نماز كنيد بى تقديرى، قيل فى التفسير و لو قدر حلب شاة پس يك سال برين تخفيف بودند آن گه ناسخ اين آمد وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ و اين مجمل بود كس ندانست كه چندست مصطفى اين مجمل را مفسر كرد و گفت خمس صلوات فى اليوم و اللّيلة پس اين نماز پنجگانه همه دو ركعت بودند آن گه ديگر باره در نماز پيشين و ديگر شام و خفتن بيفزودند و نماز بامداد و نماز مسافر باصل خويش بگذاشتند اينست اختلاف احوال نماز در ابتداء اسلام.
و اندر خبر آمده است كه در ابتداء اسلام چون كسى اندر رسيدى و رسول اندر نماز بودى آن كس سلام گفتى رسول جواب دادى، پس عبد اللَّه مسعود غائب شد مدتى و در حال غيبت وى سخن گفتن در نماز منسوخ گشت. چون عبد اللَّه باز آمد رسول آن ساعت در نماز بود عبد اللَّه سلام گفت. رسول جواب نداد، عبد اللَّه غمگين گشت و متحير نشست. چون رسول خدا سلام نماز باز داد وى را گفت چه رسيد ترا يا عبد اللَّه؟ گفت فرياد همى خواهم از خشم خداى و رسول خداى رسول گفت چيست اين سخن؟ عبد اللَّه گفت سلام مرا جواب ندادى مصطفى گفت: انّ فى الصلاة لشغلا عن السلام
اندر نماز چندان مشغولى هست كه بسلام خلق نپردازم. پس معلوم گشت عبد اللَّه را كه سخن گفتن در نماز منسوخ شد. و بروايتى ديگر مصطفى عليه السّلام گفت: انّ صلوتنا هذه لا يصلح فيها شيء من كلام الناس، انّما هى قراءة و تسبيح و دعاء.
وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ رزق اينجا گفتهاند كه نصابهاى زكاة است نصاب شتر و گاو و گوسپند و غله و خرما و انگور و مال تجارت و زر و سيم و صاع فطر و نفقه اينجا زكاة است پس آن گه صدقات خداوندان كفاف و ايثار درويشان بآن ملحق است. سدى گفت اين نفقه مرد است بر عيال و زيردستان خويش كه پيش از فرايض زكاة اين آيت فرود آمد، و حقيقت رزق آنست كه آدمى را ساختند تا بوى ارتفاق و انتفاع گيرد، چون طعام و لباس و مسكن از وجه حلال يا از وجه حرام همه رزق است، اللَّه اينهمه آفريده و به بنده رسانيده يكى را حلال روزى و بآن رستگار، يكى را حرام روزى و بآن گرفتار.
روى عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انّه قال انّ روح القدس نفث فى روعى انّ نفسا لن تموت حتى تستكمل رزقها، فاتقوا اللَّه و اجملوا فى الطّلب، خذوا ما حلّ و دعوا ما حرّم.
قومى گفتند رزق تمليك است و ممّا رزقناهم اى ملّكناهم و اين باطل است كه مرغان هوا و ددان صحرا را از اللَّه روزى ميرسد و ايشان را ملك نيست. و داود عليه السّلام اين دعا بسيار گفتى: يا رازق النّعاب فى عشّه و جابر العظم الكسير المهيض اى خداوندى كه بچّه مرغ را در آشيان روزى دهى گويند اين بچّه غراب را ميگويد و ذلك انّه يقال اذا تفقّأت عنه البيضه خرج ابيض كالشحمة فاذا راه الغراب انكره لبياضه فتركه، فيسوق اللَّه تعالى البق عليه فتقع عليه لزهومة ريحه فيلقطها و يعيش بها الى ان يحمّم ريشه.
و يسوّد، فيعاوده الغراب و يألفه و يلقّمه الحبّ.
وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ قول عبد اللَّه مسعود و روايت ضحاك از ابن عباس آنست كه اين آيت در شأن مؤمنان اهل كتاب فرو آمد. عبد اللَّه سلام و اصحاب وى كه بتورات و انجيل و زبور ايمان دادند و بپذيرفتند و بقرآن تمسّككردند. كلبى و سدى و جماعت مفسّران گفتند مؤمنان اين امّتاند كه ايشان بهرچه از آسمان فرو آمد از كتب و صحف ايمان آوردند، ربّ العالمين ايشان را در آن بستود و گفت يؤمنون بما انزل اليك ميگروند ايشان بهر چه فرو آمد بر تو از قرآن. و جز از ان كه نه خود تنها قرآن بوى فرو آمد كه هر چه سنت مصطفى است تا جبريل بوى فرو نه آمد نگفت و ننهاد. و به قال تعالى وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. و در خبر است، كه «نزل على جبريل فلقننى السنة كما لقننى القرآن.»
و درست است كه جهودان از مصطفى پرسيدند كه بهترين جاى كدامست و بدترين كدام؟ مصطفى گفت.
ما المسؤل باعلم من السائل حتى اسأل
جبريل از جبرئيل پرسيد و همين گفت: حتّى اسأل ربّ العزّة ثم نزل جبريل. فقال لقد دنوت من اللَّه عزّ و جلّ دنوّا ما دنوت مثله حتى كان بينى و بين اللَّه عزّ و جل سبعون الف حجاب من نور فسألته عن خير البقاع و شرها فقال «خير البقاع المساجد و شر البقاع الاسواق.»
مذهب اهل سنّت و جماعة آنست كه هر چه برين نسق بروايت ثقات از مصطفى درست شود كه اللَّه گفت يا جبريل گويد كه اللَّه گفت چنانك در خبر است: قسمت الصلاة بينى و بين عبدى نصفين، جاى ديگر گفت اعددت لعبادى الصّالحين ما لا عين رأت، جاى ديگر گفت أنا اغنى الشركاء عن الشرك حرّمت الظّلم على نفسى الصّوم لى و انا اجزى به انا عند ظنّ عبدى بى
هر چه از اين نمط آيد حكم آن حكم كتب منزل است، نامخلوق و نامجعول، هر كه آن را مخلوق گويد يا لفظ و حروف آن مخلوق گويد ضالّ است و ملحد، و حقّ را مكابر.
وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يعنى تورية موسى و انجيل عيسى و زبور داود و صحف شيث و ادريس و ابراهيم. و فى حديث ابى ذر عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال نزلت على ابراهيم عشر صحائف و على موسى قبل التورية عشر صحائف.
و روى انّه قال انزل على شيث خمسين صحيفة و انزل على اخنوخ و هو ادريس ثلثين صحيفة و انزل على ابراهيم عشر صحائف و على موسى قبل التورية عشر صحائف.
وَ بِالْآخِرَةِ يعنى و بالنشأة الآخرة، و قيل بالدّار الآخرة. سمّيت آخرة لتأخرها عن الدنيا، و قيل لتأخرها عن اعين الخلق.
هُمْ يُوقِنُونَ اليقين ضرب من العلم، يحصل بعد النّظر و الاستدلال. و بعد ارتفاع الشّك، و لذلك لا يوصف به البارئ جلّ جلاله. ربّ العالمين درين آيت و در صدر سوره لقمان نماز و زكاة و ايمان برستاخيز بىگمان در يك نظام كرد قراين يكديگر، از بهر آن كه آن قوم به رستاخيز يقين نبودند ميگرويدند گرويدنى گمان آميغ ميگفتند ما ندرى ما الساعة؟ ان نظنّ الّا ظنّا و ما نحن بمستيقنين گفتند ما ندانيم كه اين رستاخيز چيست و حال آن چونست، ظن مىبريم و بيقين نميدانيم. اللَّه تعالى بى گمان برين شرط كرد و با نماز و زكاة قرينه كرد.
اهل معانى و خداوندان تحقيق گفتند بناء ترتيب اين هر دو آيت بر تقسيم ايمانست از بهر آنك ايمان دو قسم است اول شناختن راه دين و اسباب روش در آن بشناختن و طلب وسيلت حق كردن و هو المشار اليه بقوله تعالى ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ و بقوله وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ. قسم ديگر از خود برخاستن است، و در راه دين برفتن، و رسيدن را بكوشيدن و هو المشار اليه بقوله وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ و بقوله هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ.
قسم اول صفت آن مؤمنان است كه در آيت اوّل ذكر ايشان رفت يعنى كه بشهادت زبان و عبادت اركان راه دين بشناختند و طلب وسيلت كردند. قسم دوم صفت ايشانست كه در آيت دوم وصف الحال ايمان ايشان كرد كه حقايق آيات تنزيل بدانستند، و ذوق آن بيافتند تا در روش آمدند و بمقصد رسيدند. همانست كه رب العالمين در وصف ايشان گفت وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ و جايى ديگر گفت فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ. كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ. همانست كه ايشان را وعده كرامت و ثواب داد گفت «وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً».
ثمّ قال تعالى أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ اى صواب و حق و حجّة است.
وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ اى الباقون فى النّعيم المقيم، ادركوا ما طلبوا، و نجوا من شرّ ما منه هربوا.
فلح و فلاح كنايت است از بقا و بيرون آمدن، و بكامه رسيدن، و پاينده ماندن، ميگويد ايشان كه باين صفتاند براست راهىاند، و بر روشنايى، و آن صنف اولاند كه از ايمان در قسم اول اند وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ صنف ثانى اند كه پيروز آمدند و از هر چه ميترسيدند ايمن گشتند، و بناز و نعيم جاويدان رسيدند.
اين خطبه كتاب است و آفرين بر گرويدگان، و صفت ايمان ايشان، و خبر دادن از سرانجام كار ايشان در آن جهان.
النوبة الثالثة
«الم» التّخاطب بالحروف المفردة سنّة الاحباب فى سنن المحارب فهو سرّ الحبيب مع الحبيب، بحيث لا يطّلع عليه الرّقيب.
در صحيفه دوستى نقش خطّى است كه جز عاشقان ترجمه آن نخوانند، در خلوت خانه دوستى ميان دوستان رازى است كه جز عارفان دندنه آن ندانند، در نگارخانه دوستى رنگى است از بىرنگى كه جز والهان از بى چشمى نه بينند:
تا با موسى هزاران كلمه بهزاران لغت برفت با محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در خلوت او ادنى بر بساط انبساط اين راز برفت. كه الف قلت لها قفى فقالت قاف آن هزاران كلمه با موسى برفت و حجاب در ميان، و اين راز با محمّد مىبرفت در وقت عيان. موسى سخن شنيد گوينده نديد، محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم راز شنيد و در راز دار مينگريد. موسى بطلب نازيد كه در طلب بود، محمد بدوست نازيد كه در حضرت بود. موسى لذّت مشاهدت نيافته بود ذوق آن ندانسته بود، از سمع و ذكر فراتر نشده بود، همه روح وى در شنيدن بود از آن با وى فراوان گفت، باز محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از حدّ سمع بنقطه جمع رفته بود، غيرت مذكور او را با ذكر نگذاشته بود، موج نور او را از مهر بر گذاشته بود، تا ذكر در سر مذكور شد و مهر در سر نور، جان در سر عيان شد، و عيان از بيان دور، پس دل كه در قبضه نازد غرقه عيان خبر را چكند؟ جان كه در كنف آسايد با ذكر فراوان چه پردازد؟
گفتهاند الم نواختى است بزبان اشارت كه با مهتر عالم رفت، يعنى افرد سرّك لى، و ليّن جوارحك لخدمتى، و اقم معى يمحور سومك تقرب منّى، اى سيّد از پرده واسطه جبريل يك زمان در گذر تا صفت عشق نقاب تعزّز فرو گشايد و آن عجائب الذخائر و درر الغيب كه ترا ساخته است با تو نمايد.
اى مهمتر، يك قدم از خاك بيرون نه تا چون عيان بار دهد ساخته باشى و از اغيار پرداخته، اى مهتر، آنچه آن جوانمردان بسيصد و نه سال در خواب نوش كردند تو در يك نفس در بيدارى نوش كن كه خانه خالى است و دوست تراست.
و گفتهاند الف اشارت كه أنا، لام لى، ميم منى أنا منم كه خداوندم، رهى را مهر پيوندم، نور نام و نور پيغامم دلها را روح و ريحانم، جانها را انس و آرامم.
لى هر چه بود و هست و خواهد بود همه ملك و ملك من، محكوم تكليف و مقهور تصريف من. غالب در ان امر من، نافذ در آن مشيّت من، بود آن بداشت من، حفظ آن بعون من. منّى هر چه آمد از قدرت من آمد، هر چه رفت از علم من رفت، هر چه بود از حكم من بود. اين تنبيه است بندگان را كه شما عقل و دانش خويش معزول كنيد تا برخوريد. كار با من گذاريد تا بهره بريد، خدمت صافى داريد تا بار يابيد، حرمت رفيق گيريد تا پيشگاه را بشائيد، بر مركب مهر نشينيد تا زود بحضرت رسيد، همّت يگانه داريد تا اول ديده در دوست بينيد.
پير طريقت و جمال اهل حقيقت شيخ الاسلام انصارى سخنى نغز گفته در كشف اسرار الف و پرده غموض از آن برگرفته. گفت: «الف امام حروف است، در ميان حروف معروف است، الف بديگر حروف پيوند ندارد، ديگر حروف بالف پيوند دارد الف از همه حروف بىنياز است، همه حروف را بالف نياز است. الف راست است، اول يكى و آخر يكى، يك رنگ، و سخنها رنگارنگ. الف علت شناخت از راستى علت نپذيرفت، تا آنجا كه او جاى گرفت هيچ حرف جاى نگرفت. مقام هر حرفى در لوح پيداست، در حقيقت جمع در نظاره جداست. در هر مقامى از مقامات يكى نازل، همه يكىاند دوگانگى باطل.»
و گفتهاند هر حرفى چراغى است از نور اعظم افروخته، آفتابى است از مشرق حقيقت طالع گشته، و بآسمان غيرت ترقى گرفته، هر چه صفات خلق است و كدورات بشر حجاب آن نور است و تا حجاب برجاست يافتن آن را طمع داشتن خطا است.
ذلِكَ الْكِتابُ گفتهاند اين كتاب اشارت است بآنك اللَّه تعالى بر خود نبشت از بهر امّت محمد (ع) كه انّ رحمتى سبقت غضبى
و ذلك فى قوله عزّ و جلّ كتب ربكم على نفسه الرحمة. و گفتهاند اشارت بآن است كه اللَّه بر دل مؤمنان نبشت از ايمان و معرفت و ذلك قوله «كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ» چنانستى كه اللَّه گفت بنده من؟ نقش ايمان در دلت من نبشتم، عطر دوستى من سرشتم، فردوس از بهر تو من نگاشتم، دلت بنور معرفت من آراستم، شمع وصل من افروختم، مهر مهر بر آن دل من نهادم، رقم عشق در ضميرت من زدم، كتب فى قلوبهم الايمان لوح نبشتم لكن همه وصف تو نبشتم، دلت نبشتم همه وصف خود نبشتم، وصف تو كه در لوح نبشتم بجبرئيل ننمودم، وصف خود كه در دلت نبشتم بدشمن كى نمايم، در لوح نبشتم جفا و وفاء تو، در دلت نبشتم ثنا و و معرفت. نبشته تو از آنچه نبشتم بنگشت، نبشته خود از آنچه نبشتم كى بگردد؟
موسى تخته از كوه كند، چون بر وى تورية نبشتم زبرجد گشت، دل عارف از سنگ جفوت بود چون بر وى نام خود نبشتم دفتر عزّت گشت.
هُدىً لِلْمُتَّقِينَ جاى ديگر گفت: هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ، گفت اين قرآن متقيان را هدى است، مؤمنانرا شفاست، آشنايى را سبب است، روشنايى را مدد است، كليد گوشها، آينه چشمها، چراغ دلها، شفاء دردها، نور ديده آشنايان، بهار جان دوستان، موعظت خائفان، رحمت مؤمنان. قرآنى كه سناء آلهيّت مطلع قدم اوست، نامه كه به تيسير ربوبيّت تنزّل اوست، كتابى كه عزّة احديّت بحكم غيرت حافظ و حارس اوست، در سراى حكم موجود و در پرده حفظ حق محفوظ، يقول اللَّه عزّ و جلّ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ.
چون دانى كه قرآن متّقيان را هدى است پس نسب تقوى درست كن تا ترا در پرده عصمت خويش گيرد ميگويد جلّ جلاله إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ. فردا برستاخيز همه نسبها بريده شود مگر نسب تقوى. هر كه امروز بپناه تقوى شود فردا بجوار مولى رسد. خبر چنين است كه «يحشر النّاس يوم القيمة ثمّ يقول اللَّه عزّ و جلّ لهم طالما كنتم تكلّمون و انا ساكت فاسكتوا اليوم حتّى اتكلّم، انّى رفعت نسبا و ابيتم الّا انسابكم، قلت انّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ و ابيتم انتم، فقلتم فلان بن فلان فرفعتم انسابكم و وضعتم نسبى فاليوم ارفع نسبى و وضعت انسابكم، سيعلم اهل الجمع من اصحاب الكرم و اين المتّقون.».
عمر خطاب كعب الاحبار را گفت كه از تقوى با من سخنى گوى. گفت يا عمر بخارستان هيچ بار گذر كردى؟ گفت كردم. گفتا چه كردى و چون رفتى در آن خارستان؟ گفتا متشمّر فراهم آمدم و جامه با خود گرفتم و خويشتن را از خار بپرهيزيدم گفت يا عمر آنست تقوى و فى معناه انشدوا:
لا تحقرنّ صغيرة انّ الجبال من الحصى آن گه صفت متّقيان و حليت ايشان در گرفت گفت: الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ خداى را ناديده دوست دارند و بيگانگى وى اقرار دهند و بيكتايى وى در ذات و صفات بگروند و پيغامبر وى را ناديده استوار گيرند و رسالت وى قبول كنند و براه سنّت وى راست روند و پس از پانصد سال سياهى بر سپيدى بينند بجان و دل قبول كنند. و پيغام كه گزارد و خبر كه داد از عالم ملكوت و سدره منتهى و جنّات مأوى و عرش مولى و عاقبت اين دنيا، بدرستى آن گواهى دهند. و بهمه بگروند. ايشانند كه مصطفى (ع) ايشان را برادران خواند و گفت: واشوقاه الى لقاء اخوانى!
وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ نماز كنند كه گويى در اللَّه مىنگرند و با وى راز ميكنند، تصديقا
لقوله عليه السّلام: اعبد اللَّه كانّك تراه فان لم تكن تراه فانّه يراك
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «انّ العبد و اقام فى الصّلاة فانّما هى بين عينى الرّحمن جلّ و عزّ، فاذا التفت يقول اللَّه عزّ و جل: ابن آدم الى من تلتفت الى خير لك منّى تلتفت ابن آدم، اقبل علىّ فانا خير لك ممّن تلتفت اليه.»
كوش تا آن ساعة كه بنماز در آيى انديشه با نماز دارى و دل با راز پردازى و بادب باشى و دل از نعمت برگردانى و قدر راز ولى نعمت بدانى، كه دون همت و مختصر كسى باشد كه راز ولى نعمت يافت و دل بنعمت مشغول داشت.
وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ در صفت متقيان بيفروزد گفت نواختى كه برايشان نهاديم و نعمتى كه ايشان را داديم بشكر آن نعمت قيام كنند، بفرمان شرع درويشان را نوازند و با ايشان مواساة كنند، و نايبان حق دانند در فراگرفتن صدقات، و اين خود راه عموم مسلمانانست كه فريضه گزارند يا اندكى به تبرّع بيفزايند. امّا راه اهل حقيقت درين باب ديگرست كه ايشان هر چه دارند بذل كنند و نيز خود را مقصّر دانند. يكى پيش شبلى آمد گفت در دويست درم چند زكاة واجب شود؟ گفت از آن خود ميرسى يا از آن من؟ گفت تا اين غايت ندانستم كه زكاة من ديگرست و زكاة شما ديگر؟
اين را بيان كن. گفت اگر تو دهى پنج درم واجب شود و اگر من دهم جمله دويست درم و پنج درم شكرانه بر سر عامه امت كه فريضه زكاة گزارند. حاصل كار ايشان آنست كه گويند بار خدايا بآنچه داديم از ما راضى و خشنود هستى و اهل خصوص كه جمله مال بذل كنند ثمره عمل ايشان آنست كه اللَّه گويد بنده من بآنچه كردى از من راضى و خشنود هستى و شتّان ما بينهما وصف الحال صديق اكبر گواهى ميدهند كه چنين است پس از آنكه جمله مال خويش بذل كرد روزى بيامد بحضرت نبوّت گليمى سپيد در پوشيده و خلالى از خرما پيش گليم بيرون زده، قال فنزل جبريل و قال يا محمد انّ اللَّه يقرئك السّلام و يقول ما لابى بكر فى عبائه قد خلّها بخلال؟ فقال يا جبريل انفق عليه ماله قبل الفتح. قال فانّ اللَّه عزّ و جلّ يقول اقرئه السّلام و قل له انّ اللَّه عزّ و جلّ يقول أ راض انت عنّى فى فقرك هذا ام ساخط؟ فقال أسخط على ربّى؟ انا عن ربى راض.
و گفتهاند قوام بنده و استقامت احوال وى بسه چيز است يكى دل، ديگر تن و ديگر مال. تا ايمان بغيب ندهد دل وى در راه دين مستقيم نشود و روشنايى آشنايى در وى پديد نيايد، و تا فرايض نماز نگزارد سلامت و استقامت تن وى بر دوام راست نشود، و تا زكاة از مال جدا نكند آن مال با وى قرار نگيرد.
وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ. اين آيت هم صفت متقيان است و اثبات ايمان ايشان بقرآن و غير آن هر چه فرو آمد از آسمان از پيغام و نشان بزبان پيغامبران، رب العالمين ايشان را در آن بستود و به پسنديد و ايمان ايشان قبول كرد، و هر شرفى و كرامتى كه امّتان گذشته را بود اينان را داد و بر آن بيفزود و هر گران بارى و سختى كه بريشان بود ازينان فرو نهاد. ايشان را روزگار عمل درازتر بود و اين امت را ثواب طاعت بيشتر، ايشان را نوبت وقتى بود و عقوبت ساعتى، و گناهان اين امت را مجال نوبت تا وقت نزع و عقوبت در مشيت. و انگه ربّ العالمين منت نهاد بر مصطفى (ع) و گفت «و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا»
اى مهتر تو آنجا نبودى حاضر بر آن گوشه طور كه ما با موسى سخن تو گفتيم و سخن امّت تو؟
موسى گفت بار خدايا من در تورية ذكر امّتى ميخوانم سخت آراسته و پيراسته و پسنديده، سيرتها نيكو دارند و سريرتها آبادان، كه اندايشان؟ فقال اللَّه تعالى فتلك امّة محمد. موسى مشتاق اين امت شد گفت بار خدايا روى آن دارد كه ايشان را با من نمايى؟ گفت نه كه ايشان را وقت بيرون آمدن نيست. اگر خواهى آواز ايشان بگوش تو رسانم. پس اللَّه بخودى خود ندا در عالم داد كه «يا امّة احمد»
هر چه تا قيام الساعة امّت وى خواهند بود همه گفتند لبّيك ربّنا و سعديك چون ايشان را برخوانده بود بى تحفه بازنگردانيد، گفت: اعطيتكم قبل ان تسألونى و غفرت لكم قبل ان تستغفرونى.
عجب نيست كه موسى كليم ص پس از آنك در وجود آمده بود و شرف نبوّت و رسالت يافته و مناجات حق را بپايان كوه طور شده اللَّه او را بندا برخواند. عجبتر اينست كه قومى بيچارگان و مشتى آلودگان ناآفريده هنوز در كتم عدم بعلم اللَّه موجود، ايشان را بندا ميخواند و ببندگى مىنوازد.
وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ و برستاخيز و احوال غيبى چنان بى گمان باشند كه حارثه آن گه كه مصطفى پرسيد از وى كه:كيف اصبحت يا حارثه؟ قال اصبحت مؤمنا باللّه حقّا و كانّى باهل الجنّة يتزاورون و كانّى باهل النار يتعاوون كأنّى انظر الى عرش ربّى بارزا مصطفى ص او را گفت عرفت فالزم. هذا عامر بن عبد القيس يقول لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا.
أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ. اينت پيروزى بزرگوار و مدح بسزا، اينت دولت بىنهايت و كرامت بىغايت، در فراست بريشان گشاده و نظر عنايت بدل ايشان روان داشته، و چراغ هدى در دل ايشان افروخته تا آنچه ديگران را غيب است ايشان را آشكارا، و آنچه ديگران را خبر است ايشان را عيان، انس مالك در پيش عثمان عفان شد قال و كنت رأيت فى الطّريق امرأة فامّلت محاسنها فقال عثمان يدخل علىّ احدكم و آثار الزّناء ظاهرة على عينيه فقلت اوحى بعد رسول اللَّه فقال لا و لكن تبصرة و برهان و فراسة صادقة. و قد قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بور اللَّه
پيرى را پرسيدند كه اين فراسة چيست؟ جواب داد كه ارواح تتقلّب بالملكوت فتشرف على معانى الغيوب، فتنطق عن اسرار الحق نطق مشاهدة لا نطق ظن و حسبان. و في معناه انشدوا.
سرى سقطى استاد جنيد بود رحمهما اللَّه، روزى فرا جنيد گفت كه مردمان را سخن گوى و ايشان را پند ده كه ترا وقت است كه سخن گويى جنيد گفت خود را باين مثابت نميدانستم و استحقاق آن در خود نميديدم آخر شبى مصطفى را بخواب ديدم و كان ليلة جمعة فقال لى تكلّم على النّاس مصطفى وى را گفت كه سخن گوى مردمان را جنيد گفت من همان شب برخاستم پيش از صبح و بدر سراى سرى رفتم فدققت عليه الباب فقال السرى لم تصدّقنا حتّى قيل لك. روز ديگر بجامع بنشست و خبر در شهر افتاد كه جنيد سخن ميگويد. غلامى نصرانى بيامد متنكّروا گفت يا شيخ ما معنى قول رسول اللَّه اتّقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور اللَّه؟
فاطرق الجنيد ثم رفع اليه رأسه فقال أسلم فقد حان وقت اسلامك. فاسلم الغلام. نگر تا اعتراض نيارى بر احوال ايشان و منكر نشوى فراسة ايشان را كه اين گوهر آدمى بر مثال آئينه ايست زنگ گرفته تا آن زنگ بر روى دارد هيچ صورت در وى پديد نيايد چون صيقل دادى همه صورتها در آن پيدا شود، اين دل بنده مؤمن تا كدورات معصيت بر آنست هيچ چيز در آن پيدا نشود از اسرار ملكوت، چون زنگ معاصى از آن باز شود اسرار ملكوت و احوال غيبى در آن نمودن گيرد، اين خود مكاشفه دلست، و چنانك دل را مكاشفه است جان را معاينه است. مكاشفه برخاستن عوايق است ميان دل و ميان حق، و معاينههام ديداريست تا با دلست هنوز با خبرست چون بجان رسيد بعيان رسيد.
عالم طريقت و پيشواى اهل حقيقت شيخ الاسلام انصارى قدّس اللَّه روحه بر زبان كشف اين رمز برون داده و مهر غيرت از آن برگرفته، گفت «روز اول در عهد ازل قصّه رفت ميان جان و دل، نه آدم و حوا بود نه آب و گل، حق بود حاضر و حقيقت حاصل، و كنّا لحكمهم شاهدين. قصه كه كس نشنيد بآن شگفتى، دل سايل بود و جان مفتى، دل را واسطه در ميان بود و جان را خبر عيان بود هزار مسئله پرسيد دل از جان همه متلاشى، در يك حرف جان همه را جواب داد. در يك طرف نه دل از سؤال سير آمد نه جان از جواب نه سؤال از عمل بود نه جواب از ثواب، هر چه دل از خبر پرسيد جان از عيان جواب داد تا دل باعيان بازگشت و خبر فرا آب داد. گر طاقت نيوشيدن دارى مينيوش و گرنه به انكار مشتاب و خاموش، دل از جان پرسيد كه وفا چيست؟ و فنا چيست؟ و بقا چيست؟ جان جواب داد كه وفا عهد دوستى را ميان در بستن است و فنا از خودى خود برستن است و بقا بحقيقت حق پيوستن است. دل از جان پرسيد كه بيگانه كيست؟ و مزدور كيست؟ و آشنا كيست؟
جان جواب داد كه بيگانه رانده است، و مزدور بر راه مانده، و آشنا خوانده. دل از جان پرسيد كه عيان چيست؟ و مهر چيست؟ و ناز چيست؟ جان جواب داد كه عيان رستاخيز است و مهر آتش خون آميز است، ناز نياز را دست آويز است. دل گفت بيفزاى، جان جواب داد كه عيان با بيان بدساز است، و مهر با غيرت انباز است، و آنجا كه ناز است قصّه درازست. دل گفت بيفزاى، جان جواب داد كه عيان شرح نپذيرد، و مهر خفته را براز گيرد، و نازنده بدوست هرگز نميرد. دل از جان پرسيد كه كس بخود باين روز رسيد؟
جان جواب داد كه من اين از حق پرسيدم حق گفت يافت من بعنايت است، و پنداشتن كه بخود بمن توان رسيد جنايت است. دل گفت دستورى هست يك نظر، كه بماندم از ترجمان و خبر؟ جان جواب داد كه ايدر خفته را آب رود و انگشت در گوش آواز كوثر شنود؟ اين قصّه ميان جان و دل منقطع شد، حق سخن در گرفت و جان و دل مستمع شد قصه ميرفت تا سخن عالى شد و مكان از نيوشنده خالى شد، اكنون نه دل از ناز مىبياسايد نه جان از لطف. دل در قبضه كرم است و جان در كنف حرم، نه از دل نشان پيدا نه از جان اثر، در هست نيست كر مست و در عيان خبر، سرتاسر قصّه توحيد همين است، كنت له سمعا يسمع له. گواهى بداد كه چنين است».
النوبة الاولى
قوله تعالى إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر شدند سَواءٌ عَلَيْهِمْ يكسانست بريشان. أَ أَنْذَرْتَهُمْ ايشان را بيم نمايى و آگاه كنى أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ يا بيم ننمايى و آگاه نكنى لا يُؤْمِنُونَ نخواهند گرويد.
خَتَمَ اللَّهُ مهر نهاد اللَّه عَلى قُلُوبِهِمْ بر دلهاى ايشان وَ عَلى سَمْعِهِمْ و بر گوش ايشان، وَ عَلى أَبْصارِهِمْ و بر چشمهاى ايشان غِشاوَةٌ پردهايست وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ و ايشانراست عذابى بزرگ.
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ از مردمان كس است كه ميگويد آمَنَّا بِاللَّهِ بگرويديم بخداى وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ و بروز رستاخيز وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ (۸) و ايشان گرويده نيستند
يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا چنان مىپندارند كه خداى را مىفريبند و مؤمنانرا وَ ما يَخْدَعُونَ و فريب نميسازند.
إِلَّا أَنْفُسَهُمْ مگر با تنهاى خويش وَ ما يَشْعُرُونَ (۹) و نميدانند كه اين فرهيب است كه در آنند.
فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ در دلهاى ايشان بيمارى و گمان است فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً ايشان را بيمارى دل افزود وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ و ايشانراست عذابى درد نماى درد افزاى بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (۱۰) بآنچه دروغ گفتند كه رسول و پيغام دروغ است
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ و چون كه ايشان را گويند لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ تباهى مكنيد در زمين قالُوا جواب دهند گويند إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ (۱۱) ما نيك كنندگانيم و با سامان آورندگان
«الا» آگاه بيد إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ بدرستى كه ايشان آنند كه تباه كاراناند وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ (۱۲) و لكن نميدانند كه غايت آن فساد چيست.
النوبة الثانية
قوله تعالى إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا حقيقت كفر در لغت عرب بپوشيدن است، و بيگانه را بآن كافر گويند كه نعمتهاى خداوند عزّ و جلّ بر خود بپوشد.
و نعمتهاى اللَّه سه قسم است يكى نعمت بيرونى چون مال و جاه، ديگر نعمت بدنى چون صحت و قوت، سديگر نعمت نفسى چون عقل و فطنت. و نعمت نفسى تمامتر است و عظيمتر، فيها يتوصّل الى الطّاعات و الخيرات و استحقاق الثّواب. و بر حسب اين تقسيم شكر و كفر نهادند. پس كفر عظيم آنست كه مقابل نعمت نفسى است، و كافر مطلق بروى افتد كه نعمت نفسى را كفران آرد كه حاصل وى بجحود وجدانيّت و نبوت و شرايع باز ميگردد، و اين آيت هر چند كه از روى ظاهر لفظ عامّ است اما معنى و مراد بآن خاصّ است كه نه همگان كافران را حكم ازلى در شقاوت ايشان سابق بود و از انذار رسول خدا بى فايده ماندند، كه بعد از نزول اين آيت بسى كافران مسلمان گشتند و بانذار رسول منتفع شدند. بس معلوم گشت كه اين آيت قومى مخصوص را فرود آمد ضحاك گفت ابو جهل بود و پنج كس از اهل بيت وى. ابن عباس گفت قومى جهودان بودند كه در عهد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در نواحى مدينه مقام داشتند و پس از آن كه به نبوت مصطفى معرفت داشتند بوى كافر شدند. ربيع انس گفت مشركان عرب بودند كه روز بدر همه كشته شدند بدست مسلمانان و در شأن ايشان اين آيت آمده بود كه أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً..
ثم قال سَواءٌ عَلَيْهِمْ اى متساويا عندهم الانذار و تركه. خداى را عزّ و جل صفت انذار گويند كه جاى ديگر گفت انّا انذرناكم عذابا قريبا و معنى انذار مركب است از دو صفت كه خداوند قديم جلّ جلاله بهر دو صفت موصوف است يكى اعلام و ديگر تخويف. و به قال تعالى ذلك يخوّف اللَّه به عباده. و سواء لفظ واحد آن است و سواسيه جمع آن، و هو جمع على المعنى دون اللفظ.
أَنْذَرْتَهُمْ بمدّ و تليين همزه ثانى قراءة ابو عمرو و نافع و ابن كثير است و لغت اهل حجاز است و تحقيق همزتين بى مدّ قراءة باقى و اختلاف قرءات از اختلاف لغات عرب است و بمعنى همه يكسان و ظاهر كلمه استخبار است اما بمعنى اخبار است.
كأنّه قال سواء عليهم الانذار و ترك الانذار.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ميگويد ايشان كه حق بپوشيدند و بوحدانيت اللَّه اقرار ندادند و مصطفى را براست نداشتند و استوار نگرفتند و فرمان شرع ما را گردن ننهادند اگر بيم نمايى و آگاه كنى ايشان را يا نكنى يكسان است برايشان، نگروند و گردن ننهند، كه ايشان را رقم شقاوت كشيدهايم در ازل، و حكم ما بحرمان ايشان سابق است.
عَلَيْهِمْ از بهر آن درآورد كه ايشان در حكم محروماند و پس ببلا محجوج.
فايده انذار بمصطفى ع باز ميگردد از جهت استحقاق ثواب كه كافران را بحكم حرمان ازلى از آن انذار فايده نيست و از اينجاست كه سَواءٌ عَلَيْهِمْ گفت و عليك نگفت تا مصطفى را فضل انذار و ابلاغ مىبود و بر كافران حكم حرمان خود روان نهاد.
آدم هنوز آب و گل بود كه اين رقم بيگانگى و حرمان در علم خدا و ايشان بود. خبر درست است. كه سلمان فارسى گفت يا عبد اللَّه مسعود انّ اللَّه تعالى خمرّ طين آدم اربعين يوما فضرب بيديه، فخرج فى يمينه كلّ طيّب و خرج فى يده الأخرى كلّ خبيث.»
آن روز كه اين قسمت ميكرد حكم خداوند چنين بود كه اين بيگانه از قسم خبيث باشد.
از اينجا گفت لا يُؤْمِنُونَ اين همچنانست كه نوح پيغمبر را گفت انّه لن يؤمن من قومك الّا من قد آمن پس چون حكم شقاوت در حق ايشان برفت درهاى سعادت بريشان بسته شد و مهر بر دل ايشان نهاد تا نور هدى و روشنايى آشنايى بآن نرسد.
گفت خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ درين آيت رد قدريان روشن است و دليل اهل سنة در اثبات قدر و نفى استطاعت قوى بحمد اللَّه و منّه. ميگويد اول دلهاى ايشان را در كنّ بپوشيد آن گه مهر كرد، و اين مهر كه نهند از بهر آن نهند تا از بيرون هيچ چيز درو نشود و از اندرون هيچ چيز بيرون نيايد. مهر بر دل كافران نهاد تا توحيد و آشنايى در آن نشود و شرك و نفاق از آن بيرون نيايد. و نظير اين در قرآن فراوان است: و طبع على قلوبهم فهم لا يفقهون، و طبع اللَّه على قلوبهم فهم لا يعلمون، بل طبع اللَّه عليها بكفرهم فلا يؤمنون الّا قليلا، و نطبع على قلوبهم فهم لا يسمعون و چنانك مهر بر دل نهاد تا حق در نيافتند نيز بر گوش نهاد تا حق نشنوند، چنانك گفت: ام تحسب انّ اكثرهم يسمعون او يعقلون، ان هم الّا كالانعام، و لو علم اللَّه فيهم خيرا لاسمعهم، انّك لا تسمع الموتى و لا تسمع الصمّ الدّعاء و كانوا لا يستطيعون سمعا، كمثل الذي ينعق بما لا يسمع لو كنّا نسمع او نعقل و فى آذاننا وقرا أ فأنت تسمع الصّمّ، اولئك ينادون من مكان بعبد. و چنانك مهر بر دل و بر گوش ايشان نهاد تا حق درنيافتند و نشنودند، ديده ايشان نيز در حجاب غفلت و پوشش كفر برد تا حق به نديدند چنانك گفت وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ «أ فانت تهدى العمى فعميت عليكم و هو عليهم عمى» فعموا و صمّوا حجابا مستورا و من بيننا و بينك حجاب. اين همه بستن راه آشنا ايست بريشان و برگردانيدن دلها از شناخت حق و بر گماشتن شياطين بر ايشان و اسپر گذاشتن ايشان در دست هوا و پسند ايشان، و كژ گردانيدن دلها، و كژ نمودن راستيها، و دريغ داشتن آشنايى ازيشان. اعمش گفت «صفت آن ختم مجاهد ما را بحسّ بنمود گفتا كف دست خويش برگشاد و گفت اين مثال دل آدمى است چون گناهى كند يك گوشه آن دل فرو گيرند و انگشت كهين خود فروگرفت بهم، گفت پس چون ديگر باره گناه كند پاره ديگر فرو گيرند، و يك انگشت ديگر در جنب آن فرو گرفت، همچنين ميگفت تا آنكه ختم كرد بانگشت آخر و همه فرو گرفت. گفتا و آن گه مهرى بر آن نهند تا ايمان در آن نشود و كفر از آنجا بيرون نيايد. و مصداق اين خبر مصطفى ص است
قال اذا ذنب المؤمن ذنبا كانت نكتة سوداء فى قلبه، فان تاب صقلت و ان زاد زادت حتى تغلق قلبه، فذلك الرّين الّذى قال اللَّه تعالى كلّا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون.
و عن ابى سعيد رضى اللَّه عنه قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «القلوب اربعة فقلب اجرد فيه مثل السّراج يزهر، و قلب اغلف مربوط بغلافه و قلب منكوس و قلب مصفّح فامّا القلب الاجرد فقلب المؤمن و سراجه فيه نوره، و امّا القلب الاغلف فقلب الكافر، و امّا القلب المنكوس فقلب المنافق. عرف ثم انكر، و امّا القلب المصفّح فقلب فيه ايمان و نفاق، فمثل الايمان فيه كمثل البقله يمدّها الماء الطّيب، و مثل النّفاق فيه كمثل القرحة يمدّها القيح و الدّم، فاىّ المدّتين غلبت الأخرى غلبت عليه.»
مصطفى ع گفت دلها چهار است يكى برهنه يعنى از علايق در ان دل مانند چراغى افروخته، اين دل مؤمن است از كفر و معاصى پاك و نور حق اندر وى تابان. ديگر دلى است پوشيده گرد وى غلافى در آورده تا ايمان و توحيد در آن نشود، اين دل كافر است. سديگر دلى سرنگون اول در آن بود معرفت عاريتى پس از معرفت خالى شد و نكرت بجاى معرفت نشست، اين دل منافقاست. چهارم كه درو هم ايمانست و هم نفاق، مثل ايمان در وى مثل سبزى است كه آب خوش آن را مدد ميدهد تا مىبالد و افزونى ميگيرد و مثل نفاق در وى مثل جراحت است كه خونابه آن را مدد ميدهد و زان مىافزايد هر كدام كه مدد وى غالبتر جانب وى قوىتر و بوى پايندهتر. معروف كرخى اين دعا بسيار كردى: «اللّهمّ قلوبنا بيدك لم تملّكنا منها شيئا، فاذ قد فعلت بها ذلك فكن انت وليّها و اهدها الى سواء السّبيل.»
و عن ابى ذرّ رض قال قال رسول اللَّه «انّ قلوب بنى آدم بين اصبعين من اصابع الرّحمن فاذا شاء صرفها و اذا شاء نكسها، و لم يعط اللَّه احدا من الناس شيئا هو خير من ان يسلك فى قلبه اليقين، و عند اللَّه مفاتح القلوب فاذا اراد اللَّه بعبد خيرا فتح له قفل قلبه، و جعل قلبه وعاء واعيا لما يسلك فيه، و جعل قلبه سليما و لسانه صادقا و خليقته مستقيمة. و جعل اذنه سميعة و عينه بصيرة و لم يؤت احد من النّاس شيئا، هو شر من ان يسلك اللَّه فى قلبه الشكّ لدينه، و غلّق اللَّه الكفر على قلبه، و جعله ضيقا حرجا كانّما يصعّد فى السّماء».
اگر كسى از طاعنان گويد كه اللَّه بر دل ايشان مهر نهاد تا ايمان در آن نشود، و نيز جاى ديگر گفت لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها ايشان را چون عذرى است اگر نگروند؟ جواب آن از دو وجه است يكى آنك ربّ العزة اين ختم بر دل ايشان بر سبيل جزا نهاد، يعنى كه چون كافر شدند و از پذيرفتن حق سروا زدند اللَّه بر دل ايشان مهر نهاد و چشم و گوش حقيقى واستد، تا پس خود ايمان نتوانند آورد. جواب ديگر آنست كه اين در علم اللَّه سابق بود كه ايشان هرگز در ايمان نيايند و نگروند پس حكم كرد بحرمان ايشان بآنك خود دانسته بود كه ايمان نيارند.
وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ بنصب تا قرائت عاصم است بروايت مفضل بر اضمار فعل. چنانك جاى ديگر گفت و جعل على بصره غشاوة اگر كسى گويد چه معنى را قلب و سمع بختم مخصوص است و بصر بغشاوة؟ جواب آنست: كه فعل خاصّ دل دريافتن است و فعل خاص گوش سماع و اين دريافت دل و سماع گوش بيك جهت مخصوص نيست بلكه جهتها همه در آن متساوىاند پس در منع دل و سمع از فعل خاصّ خويش لفظى بايست كه از همه جهت منع كند و بيك جهت مخصوص نبود و آن جز لفظ ختم نيست.
امّا ديدار چشم بيك جهت مخصوص است و آن جهت مقابل است، و در منع بصر از ديدار كه فعل خاصّ وى است لفظ غشاوة اولىتر كه هم مخصوص است بجهت مقابله تا توازن لفظ و تناسب معنى در آيت مجتمع شود.
وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ در قرآن پنج جايست اينجا و در آل عمران يريد اللَّه الّا يجعل لهم حظّا فى الآخرة و لهم عذاب عظيم اين هر دو منافقان راست. و در سوره نحل فعليهم غضب من اللَّه و لهم عذاب عظيم مشركان قريش راست، و در سورة نور لعنوا فى الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم قذفه عايشه صدّيقه را است، و در سورة الجاثية هم كافران قريش راست. و مفسّران گفتند عذاب عظيم قتل و اسر است در دنيا و عذاب جاويد در عقبى قال الخليل: العذاب ما يمنع الانسان من مراده و منه الماء العذب لأنّه يمنع من العطش، و قيل العذاب كلّ ما يعنّى الانسان و يشقّ عليه، و منه عذبة السّوط لما فيها من وجود الالم.
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ... در شأن منافقان فرو آمد عبد اللَّه بن ابى بن سلول و معتب بن قشير، و جد بن قيس و اصحاب ايشان و بيشترين منافقان جهودان بودند.
ابن سيرين گفت منافقان از هيچ آيت چنان نترسيدند كه ازين آيت كه پرده ايشان باين آيت برگرفته شد و سرّ ايشان آشكارا. و اللَّه تعالى گواهى بداد كه اين آن كلمت شهادت كه به زبان ميگويند ايشان را در عداد مؤمنان نيارد، و بگفت مجرّد ايمان ايشان درست نشود.
گفت وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ بآنچه گويند بسر زبان كه آمنّا كار بر نيايد و مؤمن نشوند تا دل با زبان راست نبود چنانك گفت ربّ العزّه جاى ديگر الّذين قالوا آمنّا بافواههم و لم تؤمن قلوبهم جاى ديگر گفت و يقولون آمنّا باللّه و بالرّسول و اطعنا ثم يتولّى فريق منهم من بعد ذلك و ما اولئك بالمؤمنين يعنى كه منافقان ميگفتند بگرويديم بخدا و به پيغامبران و فرمان برداريم، آن گه برگردند گروهى ازيشان از فرمان بردارى پس آن طاعت كه بردند، آن گه گفت و ما اولئك بالمؤمنين اين منافقان هرگز گرويده نباشند، آن گه در صفت ايشان بيفزود و اذا دعوا الى اللَّه و رسوله تا آنجا كه گفت و اقسموا باللّه جهد ايمانهم لئن امرتهم ليخرجنّ. منافقان سوگند ياد ميكردند و مىگفتند مصطفى را اينما كنت نحن معك ان اقمت اقمنا و ان خرجت خرجنا و ان امرتنا بالجهاد جاهدنا. پس اللَّه تعالى ديگر باره ايشان را فضيحت كرد و باطن ايشان را آشكار گردانيد گفت قل لا تقسموا طاعة معروفة اى هذه طاعة بالقول و اللّسان دون الاعتقاد فهى معروفة منكم بالكذب. همانست كه جايى ديگر گفت و يحلفون باللّه أنّهم لمنكم و ما هم منكم معوية الهذلى صحابى بود گفت «ان المنافق ليصلّى فيكذّبه اللَّه و يصوم فيكذّبه اللَّه و يتصدّق فيكذّبه اللَّه و يجاهد فيكذّبه اللَّه و يقاتل فيقتل فيجعل فى النّار» و عاقبت كار منافقان و ثمره طاعت ايشان در آن جهان آنست كه مصطفى گفت: اذا كان يوم القيمة امر باقوام الى الجنّة حتّى اذا نظروا الى نعيمها، و ما اعدّ اللَّه عزّ و جلّ فيها، نودوا ان اصرفوهم عنها فلا حقّ لهم فيها، فيقولون ربنا لو ادخلتنا النّار قبل أن ترينا الجنّة و ما اعددت فيها كان اهون علينا، فيقول هبتم الناس و لم تهابونى، اجللتم الناس و لم تجلّونى، تركتم للنّاس و لم تتركوا الى، فاليوم اذيقكم اليم عذابى مع ما احرمكم من جزيل ثوابى.
وَ مِنَ النَّاسِ در قرآن ده جايست چهار منافقان را و پنج كافران را و يكى مؤمنانرا: امّا منافقان را يكى اينست، و ديگر و من النّاس من يعجبك در شأن اخنس منافق آمد حليف بنى زهرة شيرين سخن بود و منظرى نيكو داشت روز بدر سيصد مرد از بنى زهره بفريفت تا از جنگ دشمن باز پس ايستادند. او را اخنس باين خوانند يعنى خنس بهم يوم بدر. سديگر در سورة الحج و من النّاس من يعبد اللَّه على حرف هو المنافق يعبد اللَّه بلسانه دون قلبه. چهارم در سوره العنكبوت و من النّاس من يقول آمنّا باللّه و آن پنج كه مشركان راست: يكى در سورة البقره و من يتخذ ديگر در سورة لقمان و من النّاس من يشترى لهوا الحديث و سه جايگاه و من النّاس من يجادل في اللَّه بغير علم دو در حج و يكى در لقمان در شأن نضر بن الحارث فرود آمد اين سه و كان كثير الجدال، فكان يقول الملائكة بنات اللَّه، و القرآن اساطير الاوّلين، و يزعم انّ اللَّه غير قادر على احياء من عاد ترابا رميما. و آن يكى كه مؤمنانراست در سورة البقره در شان صهيب بن سنان الرومى من النّاس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللَّه.
النَّاسِ جمع انسانست. و مردم را انسان بآن نام كردند كه فراموش كارست لقوله تعالى و لقد عهدنا الى آدم من قبل فنسى اللَّه تعالى آدم را فراموش كار خواند و اين عيب در سرشت آدم و فرزندان نهاد، و از خود جلّ جلاله نفى كرد و گفت و ما كان ربّك نسيّا. و گفتهاند انسان بآنست كه انس ايشان بمشاهدت يكديگر بود چنانك آدم را بيافريد و آدم مستوحش ميشد از وحدت، حوا را بيافريد تا بوى مستانس شد و قيل سمّى بذلك لظهوره و ادراك البصر ايّاه من قولك انست كذا اى ابصرت.
وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ روز رستاخيز را روز پسين خواند از بهر آن كه آن روز را نه كرانست و نه شب.
وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ پيدا كرد كه اقرار بتصديق محتاج است از دل و از كردار اين آيت ردّ است بر مرجيان كه ميگويند ايمان اقرارست مجرّد بى تصديق، و ردّ است بريشان كه ميگويند ايمان قول است بىعمل كه منافقان را قول و اقرار بود بى تصديق و بى عمل و اللَّه تعالى ايشان را مؤمن نخواند. و در جمله ببايد دانست كه مردم درين مسئله بر چهار گروهاند سه بر باطل و يكى بر حق: امّا آن سه گروه كه بر باطلاند يكى جهميان اند كه ميگويند ايمان معرفت است بى اقرار و بى عمل و اگر چنين بودى جهودان همه مؤمنان بودندى كه ايشان را معرفت بود لهذا قال تعالى يعرفونه كما يعرفون ابناءهم . گروه ديگر مرجياناند كه ميگويند ايمان اقرارست و تصديق بى عمل و اين مذهب اصحاب راى است، و اول كسى كه اين گفت جماد بن ابى سليمان الكوفى بود، و اگر چنين بودى ابليس مؤمن بودى كه وى را هم اقرار بود و هم تصديق لكن چون عمل نبود مؤمن نبود.
سوّم گروه جماعتى اند هم از مرجيان كه ميگويند ايمان اقرار مجرّد است بى تصديق و بى عمل و اگر چنان بودى منافقان مؤمن بودندى. و ربّ العالمين ايشان را ميگويد ما هم بمؤمنين چهارم گروه اهل سنت اند كه ميگويند ايمان اقرارست و تصديق و عمل بر وفق سنّت، يزيد بالطّاعة و ينقص بالمعصيته جماعتى از مصطفى ص پرسيدند كه «اىّ الاعمال افضل؟ قال ايمان باللّه قيل ثم ما ذا؟ قال ثم الجهاد فى سبيل اللَّه قيل ثم ما ذا؟
قال ثمّ حج مبرور»
از عمل پرسيدند و جواب داد كه ايمان باللّه اين دليل است كه ايمان عين عمل است.
و عن انس بن مالك قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «لا يقبل قول الّا بعمل و لا يقبل قول و عمل الّا بنيّة و لا يقبل قول و عمل و نيّة الّا باصابة السنّة»
و عن على بن ابى طالب ع قال «سألت النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عن الايمان ما هو؟ قال معرفة بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالاركان.»
ازينجا بعضى علما گفتند ايمان خصلتى است بسه قسم كرده يكى شهادت دوم عقيدت سيم عمل در شهادت حقن دماء و عصمت اموال است، و در عمل ثبوت عدالت، و در عقيدت حصول معرفت. اما شهادت و عمل ظاهراند و احكام ان ظاهر و عقيدت غيبى است و حكم آن در آخرت، ترك عقيدت نفاق است، و ترك عمل فسق، و ترك شهادت كفر.
يُخادِعُونَ اللَّهَ معنى آن از دو وجه: است يكى آنست كه قصد آن دارند و بآن ميكوشند كه اللَّه را فرهيبند. جايى ديگر گفت إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يعنى قصد آن دارند و بآن ميكوشند كه اللَّه را اذى نمايند و نه بفريب او رسند و نه اذى او توانند كه اللَّه تعالى از درك هر دو پاك است. معنى ديگر تعظيم رسول را نام خويش در پيش نهاد ميگويد رسول مرا مىفريبند و مؤمنانرا، و هر كه فرهيب رسول ميجويد فرهيب من جويد و نرسد، و انجا كه گفت يؤذون اللَّه و رسوله ميگويد رسول مرا اذى مىنمايند و هر كه رسول مرا اذى نمايد چنانست كه مرا اذى نمايد. و در خبرست كه من اذى وليا من اوليائى فقد بارزنى بالمحاربة
اين همچنانست كه گفت فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ و قال تعالى إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و در خبر مىآيد كه عبدى مرضت فلم تعدنى اى مرض عبدى، همه از يك باب است.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا و مؤمنانرا مىفرهيبند يعنى ميگويند با مؤمنان كه انّا معكم و على دينكم.
اللَّه گفت وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ و فرهيب نمىسازند مگر با خويشتن يعنى اذا كانوا غدا على الصّراط حيث يصيرون فى ظلمة، و يطلبون من المؤمنين النّور، فيقولون انظرونا نقتبس من نوركم فقد كنّا معكم، فتردّ عليهم الملائكة المؤمنون ارجعوا وراءكم فالتمسوا نورا بما خدعتم فى دار الدّنيا المؤمنين. و ما يخدعون و ما يخادعون هر دو خواندهاند بالف قرائت حجازى و بو عمرو ست، و بى الف قراءة باقى. و آن كس كه بالف خواند گويد اصل اين يخدعون است لكن در معرض يخادعون افتاد كه در پيش است.
وَ ما يَشْعُرُونَ و نميدانند كه آن فرهيب است كه در آنند و جز با خويشتن نميكنند و گفتهاند منافقان از بهر آن نفاق ميكردند با مسلمانان و خود را بريشان مىآراستند تا اسرار مسلمانان بدانند و با كافران يكى شوند در بد خواست مسلمانان، اللَّه تعالى وبال آن بايشان در رسانيد و مؤمنانرا خبر داد در ضمير ايشان تا نعمت دنيا و صحبت مؤمنان بريشان منغّص شد، و در عقبى با عذاب جاويد بماندند. و حقيقت مخادعت در لغت عرب آنست كه بزبان آن گويد كه در دل ندارد و بعمل مىنمايد آنچه قصد بخلاف آن دارد. مصطفى ص را پرسيدند درست كارى در چيست؟ گفت در آنك باللّه مخادعت نكنى گفتند يا رسول اللَّه مخادعت باللّه چون بود؟ گفت: ان تعمل بما امر اللَّه تريد به غير اللَّه
يعنى آن كين كه اللَّه فرمود لكن نه آن خواهى بآن عمل كه اللَّه از تو خواست.
و عن ابى الدرداء قال قال رسول اللَّه ص اوحى اللَّه الى بعض انبيائه قل للّذين يتفقّهون لغير دين و يتعلّمون لغير العمل و يطلبون الدنيا بعمل الآخرة و يلبسون مسوك الضّأن، قلوبهم كقلوب الذّئاب، السنتهم احلى من العسل، و قلوبهم امرّ من الصبر، ايّاى يخادعون ام بى يستهزءون؟ فبى حلفت لامتحن لهم فتنة تدع الحكيم حيران.»
فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ در دلهاى ايشان بيمارى است يعنى شك و نفاق. شك را بيمارى خواند كه نه قبول محض است و نه رد محض، همچنانك بيمار نه مرده است و نه زنده تمام.
فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً اللَّه بيمارى در دل ايشان بيفزود بما انزل اللَّه من كتابه و ما فيه من الحدود، چندان كه ميديدند كه كتاب و وحى از آسمان بمصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روانست و حدود شرع در افزونى، ايشان را بيمارى دل مىافزود. و در سورة توبه گشادهتر كرد و گفت: وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً... الى قوله فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ و در سورة المائدة گفت وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً معنى ديگر فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ در دلهاى ايشان بيمارى است كه كار مصطفى مىبينند روى در اقبال و مسلمانان در افزونى، و اسلام هر روز آشكاراتر و قوىتر فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً اين بيمارى دل ايشان بيفزود بزيادت نصرت و قوت مسلمانان، تا هر روز كه برآمد اسلام در افزونى بود و كلمه حق عالىتر و كفر نگونسارتر. اين آيت بر اهل قدر و اعتزال ردّ است كه ايشان منكر نهاند كه اين مرض نه مرض اوجاع است بل كه مرض كفر و نفاق است. و قد قال اللَّه تعالى فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ. يبلغ ألمه الى القلب.
بِما كانُوا يَكْذِبُونَ. بتخفيف و تثقيل هر دو خواندهاند، تخفيف قرائت كوفى است و تثقيل قرائت باقى. بتخفيف دو معنى دارد: يكى آنست كه ايشان را عذابى دردنماى است بآنچه دروغ گفتند كه رسول و پيغام حق دروغ است. معنى ديگر بآن دروغ كه ميگفتند با مؤمنان كه ما گرويدگانيم و در باطن خلاف آن داشتند. و بتثقيل معنى آنست كه ايشان را عذاب است بآنچه رسول را دروغ زن گرفتند و قرآن را بدروغ داشتند. و گفتهاند «من كذب على اللَّه فهو كفر و من كذب على النبىّ فهو كفر و من كذب على النّاس فهو خديعة و مكر» و قال النبيّ (ص). «ايّاكم و الكذب مجانب الايمان.»
و قال: «اذا كذب العبد كذبة تباعد منه الملك ميلا من نتن ما جاء به.»
و قال «برّ الوالدين يزيد فى العمر و الكذب ينقص الرّزق، و الدعاء يرد القضاء.»
و قيل فى قوله تعالى بِما كانُوا يَكْذِبُونَ يعنى يكذّبون بالقدر و فى ذلك ما روى عن النبي ص إنّه قال ثلثه لا يقبل اللَّه منهم صرفا و لا عدلا عاق و منّان و مكذّب بقدر»
و قال «يكون فى امّتى و فى آخر الزّمان رجال يكذّبون بمقادير الرّحمن عزّ و جلّ، يكونون كذّابين، ثمّ يعودون مجوس هذه الامّة و هم كلاب اهل النّار.».
و عن عائشة قالت قال رسول اللَّه ص «ستّة لعنتهم و لعنهم اللَّه و كلّ نبيّ مجاب. الزّائد فى كتاب اللَّه، و المكذّب بقدر اللَّه، و المتسلّط على امّتى بالجبروت ليذلّ من اعزّه اللَّه و يعزّ من اذلّه اللَّه، و المستحلّ محارم اللَّه، و التّارك لسنّتى و المستحل من عترتى ما حرم اللَّه.»
وَ إِذا قِيلَ قرائت كسايى و يعقوب اشمام ضمّ است در فاء الفعل يعنى كه تا دلالت كند بر واو منقلبه و بر اصل كلمه كه اصل آن قول بوده است، و نيز فاصل بود ميان صدر و مصدر وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ يعنى لهؤلاء المنافقين و قيل لليهود. ميگويد چون مؤمنان منافقان اوس و خزرج را گويند تباه كارى مكنيد در زمين و تباه كارى ايشان آن بود كه دلهاى ضعيف ايمانان در مىشورانيدند و طعنها در رسول و در دين در سخنان خويش مىتعبيه كردند، و مردمان را از غزا دل ميگردانيدند و از سخاوت مىفروداشتند، و چون ايشان را گويند اين فساد مكنيد جواب دهند كه ما مصلحانيم يعنى ميخواهيم كه صلح دهيم مؤمنانرا و اهل كتاب را.
و قيل: إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ اى الّذى نحن عليه صلاح عند انفسنا و ذلك لانّ الشّيطان زيّن لهم سوء اعمالهم كقوله تعالى أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً. چون ايشان گفتند ما مصلحانيم و در طلب صلاح ميكوشيم ربّ العالمين باطن ايشان را آشكارا كرد و مؤمنانرا از ضمير ايشان آگاه گردانيد گفت: أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ الا حرف تنبيه است و اصله لا دخل عليه الف الاستفهام فاخرجته الى معنى التحقيق. ميگويد آگاه بيداى مسلمانان كه ايشانند مفسدان و تباه كاران وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ لكن نميدانند كه رسول و مؤمنان از سرّ ايشان و تباهكارى ايشان خبر دارند. معنى ديگر لكن نميدانند كه غايب آن فساد چيست و آن عذاب كه ايشان را ساختهاند چونست. و گفتهاند فساد درين آيت بمعنى معصيت است و صلاح بمعنى طاعت چنانك در سورة الاعراف گفت وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها و در سورة النّمل گفت يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ. يعنى يعلمون بالمعصية فى الارض و لا يطيعون اللَّه فيها. و در قرآن فساد است بمعنى هلاك چنانك گفت لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا اى لهلكتا. و فساد است بمعنى قتل چنانك گفت: أَ تَذَرُ مُوسى وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ و فسادست بمعنى خراب چنانك گفت: إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ و بمعنى سحر إِنَّ اللَّهَ لا يُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِينَ و بمعنى قحط باران ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ، و فساد بمعنى تضييع در خبرست و ذلك فى قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «بدأ الاسلام غريبا و سيعود غريبا كما بدأ، فطوبى للغرباء، قيل يا رسول اللَّه و من الغرباء؟ قال الّذين يصلحون ما افسد الناس بعدى من سنتى.
النوبة الثالثة
قوله تعالى إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا الآية. از اول سورة تا اينجا اشارت است بفضل و لطف خداوند عزّ و جل با آشنايان و دوستان و اين آيت اشارت است بقهر و عدل او با بيگانگان و دشمنان. و خداى را عزّ و جلّ هم فضل است و هم عدل، اگر عدل كند رواست ور فضل كند از وى سزاست، و نه هر چه در عدل رواست از فضل سزاست كه هر چه از فضل سزاست در عدل رواست. يكى را بفضل بخواند و حكم او راست، يكى را بعدل براند و خواست او راست. نيك آنست كه فضل بر عدل سالارست و عدل در دست فضل گرفتارست، عدل پيش فضل خاموش و فضل را حلقه وصال در گوش.
نه بينى كه عدل او را هام راه است و شاد آن كس كه فضل او را پناه است. ثمره فضل سعادت و پيروزى است، و نتيجه عدل شقاوت و بيگانگى. هر دو كارى است رفته و بوده جفّ القلم بما هو كائن الى يوم القيمة. حكمى است ازلى و كارى انداخته و از آن پرداخته من قعد به جدّه لم ينهض به جدّه.
پير طريقت گفت: الهى از آنچه نخواستى چه آيد؟ و آن را كه نخواندى كى آيد؟ تا كشته را از آب چيست؟ و نابايسته را جواب چيست؟ تلخ را چه سود گرش آب خوش در جوارست؟ و خار را چه حاصل از آن كش بوى گل در كنارست؟ قسمى رفته نفزوده و نكاسته توان كرد، قاضى اكبر چنين خواسته، شيطان در افق اعلى زيسته، و هزاران عبادت برزيده چه سود داشت كه نبود بايسته. اذا كان الرضا و الغضب صفة ازلية فما تنفع الاكمام المقصرة و الاقدام المؤدية. عمر خطاب روزى بر ابليس رسيد گريبان وى بگرفت گفت دير است تا من در طلب توام ترا بخانه برم تا كودكان بر تو بازى كنند. ابليس گفت اى عمر پيرانرا حرمت دار در هفت آسمان خداى را عبادت كردهام بهر آسمان صد هزار سال همى بالا گرفتم پنداشتم كه آن بالا گرفتن من كرامتى است و نواختى چون نيك نگه كردم معنى آن بود كه تا هر چند بالا بيش چون بيفتم سختتر و صعبتر افتم، اى عمر تو هفصد هزار ساله عبادت من نديده و من ترا پيش بت بسجود ديدهام. عمر دست از وى بداشت و زبان حال ابليس از سر مهجورى ميگويد:
خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ يكى را مهر بيگانگى بر دل نهادند تا در كفر بماند، يكى را مهر سرگردانى بر دل نهادند تا در فترت بماند، آن بيگانه است رانده و سر راه گم كرده، و اين بيچاره در راه بمانده و بغير دوست از دوست باز مانده.
بهرچ از راه باز افتى چه كفر آن حرف و چه ايمان
بهرچ از دوست و امانى چه زشت آن نقش و چه زيبا
نه هر كه از كفر برست او بحق پيوست كه وى از خود برست، او كه از كفر برست بآشنايى رسيد و او كه از خود برست بدوستى رسيد، و از آشنايى تا دوستى هزار منزل است و از دوستى تا بدوست هزار وادى.
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ اين قصّه منافقانست و سرّ نفاق منافقان بشرف مصطفى باز ميگردد از دو وجه يكى از روى غيرت ديگر از روى رحمت. چون مصطفى محبوب حق بود و جمال و كمال از حدود افهام و اوهام او در گذشته اللَّه تعالى او را بحكم غيرت در پرده عصمت خويش گرفت، و نفاق منافقان نقاب جمال وى ساخت، وز عالميان در حجاب شد تا كس او را بحقيقت بنشناخت و چنانك بود او را بكس ننمود، وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ اگر نه نفاق منافقان نقاب آن طلعت بودى خلايق همه خاك در نور غيب انداختندى. آن چنان آفتابى و نورى و ضيائى را چنين نفاقى كه نفاق عبد اللَّه ابى سلول و مانند او بود بكار بايد، و اگر نه شعاع آن جمال بآدميان بيش از آن كردى كه جمال عيسى كرد تا گفتند المسيح ابن اللَّه.
و اين را بمثالى بتوان گفت: اين قرص آفتاب كه شعاع وى از آسمان چهارم ميتابد روى در آسمان پنجم دارد و اللَّه تعالى فريشتگان آفريده و بر وى موكّل كرده و در پيش آن فریشتگان بيابانهاى پر برف مىآفريند، و ايشان از آن برف چندانك كوه كوه بر ميدارند و در قرص آفتاب ميزنند تا حرارت آن شكسته ميشود و اگر نه از تبش و حرارت وى عالم بسوختى هم چنان نفاق منافقان در حضرت آن آفتاب دولت انداختند و گرنه خلايق همه زنّار شرك بستندى. و لكن آن مهتر عالم همه لطف و رحمت بود چنانك گفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم
«انا رحمة مهداة»
و قال تعالى وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا. خود كردند و خون خود بدست خود ريختند و داغ حسرت بر جان خود نهادند، كه قصد فرهيب حق داشتند. و سرانجام آن كار نشناختند. شوخى آمدى را چه پايانست، و بى شرمى وى را چه كرانست. تقصير را روى بود و شوخى را روى نه، تقصير از ضعف است و ضعف در خلقت آدمى، و شوخى ستيزست و ستيز نشان بيگانگى.
فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً اينت بيمارى كه آن را كران نه، و اينت دردى كه آن را درمان نه، و اينت شبى كه آن را بام نه، بزارتر از روز منافق روز كيست؟ كه از ازل تا ابد در بيگانگى زيست، امروز در عذاب نهانى، و فردا در حسرت جاودانى. وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ اذا راوا اشكالهم الّذين صدّقوا كيف و صلوا، و راوا انفسهم كيف خسروا.
النوبة الاولى
قوله تعالى وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ... و چون كه مؤمنان ايشان را گويند آمِنُوا بگرويد. كَما آمَنَ النَّاسُ چنانك مردمان گرويدهاند.
قالُوا جواب دهند و گويند أَ نُؤْمِنُ با شما بگرويم كَما آمَنَ السُّفَهاءُ چنانك سبكساران و سبك خردان گرويدند. أَلا آگاه بيد إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ بدرستى كه ايشان نازيركان و سبكسارانند وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ. و لكن نميدانند كه سزاى نام سفه ايشانند
وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا چون كه مؤمنانرا ببينند قالُوا آمَنَّا
گويند ما گرويدهايم وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ و چون كه واسالاران خويش رسند و از گرويدگان خالى شوند. قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ گويند ما با شماايم إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ (۱۴) ما بر مؤمنان افسونگرانيم
اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ اللَّه برايشان مىافسوس كند. وَ يَمُدُّهُمْ و مىفرا گذارد ايشان را فِي طُغْيانِهِمْ در گزاف ايشان يَعْمَهُونَ (۱۵) تا متحيّر مىباشند.
أُولئِكَ الَّذِينَ ايشان آنند اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى كه گمراهى را بخريدند و راست راهى بفروختند.
فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ سودمند نيامد بازرگانى ايشان وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ (۱۶) و راست راه نيامدند.
مَثَلُهُمْ صفت ايشان كَمَثَلِ الَّذِي راست چون صفت مردى است اسْتَوْقَدَ ناراً كه آتشى افروخت در هامون فَلَمَّا أَضاءَتْ چون روشن كرد آتش ما حَوْلَهُ گرد بر گرد وى ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ اللَّه آن روشنايى ايشان ببرد وَ تَرَكَهُمْ و ايشان را گذاشت فِي ظُلُماتٍ در تاريكيها لا يُبْصِرُونَ. (۱۷) كه هيچ نمىبينند
صُمٌّ كراناند بُكْمٌ گنگاناند عُمْيٌ نابيناياناند فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ پس ايشان از كفر باز نيايند.
أَوْ كَصَيِّبٍ يا چون بارانى سخت مِنَ السَّماءِ از آسمان فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ كه در آن باران هم تاريكيها بود و هم رعد و هم برق. يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ انگشتهاى خود در گوشهاى خود ميكنند مِنَ الصَّواعِقِ از بيم آن كه صاعقه رسد بايشان حَذَرَ الْمَوْتِ از بيم مرگ وَ اللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ.(۱۹) و اللَّه پادشاه است بر ناگرويدگان و تاونده با ايشان.
يَكادُ الْبَرْقُ خواهد آن برق درخشنده يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كه ديدههاى ايشان بربايد كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ چون ايشان را جاى روشن كند مَشَوْا فِيهِ در آن بروند وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ و چون و از تاريك گردد ور ايشان قامُوا بر پاى بمانند. وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ و اگر خواهد اللَّه لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ هم شنوايى ايشان برد و هم ديدههاى ايشان إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. (۲۰) بدرستى كه اللَّه همه چيز را قادر است و همه كار را توانا.
النوبة الثانية
قوله تعالى وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا پيش از آنك معنى آيت گوئيم بدانك اين آيت اشارت بدو گروه است از آن قوم كه رسول را ديدند: يك گروه از ايشان اهل صدق و وفاقاند، و ديگر گروه اهل شك و نفاق، و ما وصف و سيرت هر دو گروه بگوئيم آن گه بمعنى آيت باز آئيم ان شاء اللَّه. اما گروه اول كه اهل صدق و وفاقاند صحابه رسولاند، خيار خلق و مصابيح هدى، اعلام دين و صيارفه حق، سادات دنيا و شفعاء آخرت رسول خداى را بپذيرفتند و باخلاص دل وى را گواهى دادند و بر تصديق يقين وى را پيشوا گزيدند و بتعظيم و مهر بوى پى بردند و بر سنّت وى خداى را پرستيدند. ايشانند كه اللَّه گفت ايشان را كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً شما ايد امّت گزيده پسنديده.
بهينه زمينيان. جابر بن عبد اللَّه گفت روز حديبيه هزار و چهار صد مرد بوديم رسول خدا در ما نگرست گفت: «انتم خير اهل الارض».
و قال عبد اللَّه بن مسعود ان اللَّه اطّلع فى قلوب العباد فوجد قلب محمّد خير قلوب العباد فاصطفاه لنفسه و بعثه برسالته. ثم نظر فى قلوب العباد بعد قلب محمّد فوجد قلوب اصحابه خير قلوب العباد فجعلهم وزراء نبيّه يقاتلون عن دينه فما رآه المسلمون حسنا فهو عند اللَّه حسن، و ما رآه المسلمون سيّئا فهو عند اللَّه سيّئ، و قال ابن عمر «لمقام احدهم مع رسول اللَّه مغبّرا وجهه خير من عبادة احدكم عمره.» ابن عمر فراقوم خويش گفت يك بار كه در حضرت مصطفى ياران در مقام جهاد و معارك ابطال شمشير زدند و مبارزى كردند آن خاك كه بر چهره ايشان نشست آن ساعت فاضلتر از جمله عبادت شماست در عمر شما. خبر درست است كه گفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: خير هذه الامّة اربعة قرون القرن الّذى انا فيهم، ثم الّذين يلونهم ثم الّذين يلونهم، و واحد فرد. اشار صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بهذا الى المتمسّكين بالدّين فى آخر الزّمان، الذين ورد فيهم الاخبار بالثّناء عليهم، منها
قوله ص «من اشدّ امّتى لى حبّا ناس يكونون بعدى يردّ احدهم لو رآنى باهله و ماله.»
امّا گروه دوم اهل شك و نفاق بر سه فرقهاند: از بهر آنكه نفاق بر سه رتبت است نفاق مهين و كهين و ميانه. مهين آنست كه در دل شك و نفاق بود و ريب چنانك گفت فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ و بغض مصطفى در دل گيرد و دشمنان وى را دوست دارد.
و نفاق ميانه آنست كه نماز بكسلانى كند و عمل با ريا و صدقه بكراهيت دهد. و نفاق كهين در نماز بجماعت تقصير كردن است و در عهد غدر كردن و در امانت خيانت، و سوگند بدروغ ياد كردن و ميان مردم سخنچينى كردن و با مردم دو زبان و دو روى بودن امّا نفاق مهين كفر است و عين الحاد. كسى كه آن نفاق بروى دست شود او را از مسلمانان نشمرند و بر كفر وى گواهى دهند و ترحم نكنند. چنانك در عهد رسول خدا عبد اللَّه ابى سلول بود و اصحاب وى و ايشان كه مسجد ضرار را بنا كردند و ايشان كه در عقبه همت كردند كه رسول را بيوكنند رسول خدا بنفاق ايشان مطلق گواهى داد و تعيين كرد. و فى ذلك ما روى حذيفة رضى اللَّه عنه قال «كنت اسوق برسول اللَّه على العقبة و عمار يقود به فجاء اثنى عشر راكبا لينفروا بالنبى فجعلت اضرب وجوههم و ادفعهم عنّا فقال النبيّ هذا فلان و فلان فسمّى باسمائهم كلّهم و قال هم المنافقون فى الدّنيا و الآخرة، فقلت يا رسول اللَّه الا تبعثنا اليهم فنأتيك برءوسهم قال انى اكره ان يقول النّاس قاتل بهم حتى اذا ظفر بهم فقتلهم و لكنّهم ذرهم يكفيهم اللَّه بالدّبيلة قلت و ما الدبيله؟ قال نار توضع على نياط قلب احدهم فتقتله.»
امّا نفاق ميانه و نفاق كهين بيش از فسق و معصيت نيست و على الاطلاق اسم نفاق بريشان نهادن روا نيست. و در عهد رسول خدا اسم صحبت ازيشان بنيفتاد و ترحّم باز نگرفتند. و ازين بابست آنچه مصطفى گفت: «اربع من كنّ فيه كان منافقا خالصا اذا حدّث كذب و اذا وعد خلف و اذا عاهد غدر و اذا خاصم فجر، و من كانت فيه خصلة منهنّ كانت فيه خصلة من النّفاق حتّى يدعها.»
و قال «تجد من شرار النّاس ذا الوجهين الّذى يأتى هؤلاء بوجه و من كان ذا اللسانين فى الدّنيا جعل اللَّه عزّ و جلّ له يوم القيمة لسانين من نار.»
و روى انّ عبد اللَّه بن عمر لمّا حضرته الوفاة، قال انظروا فلانا لرجل من قريش فانى كنت قلت له فى ابنتى قولا كشبه العدّة و ما احبّ ان القى اللَّه بثلث النّفاق و انى اشهدكم انّى قد زوّجته.
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم من لم يغر و لم يحدّث نفسه بالغزو مات على شعبة من النّفاق.»
اين همه از يك بابست و امثال اين فراوانست برين اقتصار كنيم.
قوله تعالى وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ معنى آنست كه چون مؤمنان فرا منافقان گويند كه پيغمبر را و پيغام را براست داريد و استوار گيريد و بگرويد چنانك صدّيقان صحابه و مؤمنان اهل كتاب گرويدهاند. قالُوا يعنى فيما بينهم ايشان با هام سران و هام نشينان خويش گويند أَ نُؤْمِنُ؟ استفهام است بمعنى انكار و جحد يعنى لا نؤمن ما نگرويم چنانك بى خردان و سبكساران گرويدند، ايشان اين با قوم خويش گفتند و اللَّه بر مؤمنان آشكارا كرد و ايشان را جواب داد و گفت (أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ) آگاه بيد و بدانيد كه بى خردان و سفيهان ايشانند و لكن نمىدانند كه جاهلان و سفيهان ايشانند كه حق نپذيرفتند و نافرمانى كردند. سفه و سفاه و سفاهة نازيركيست و تهى سارى بود، تسفّه بىخردى كردن و گفتن بود. و منافقان هم از آنجا مصدّقان را سفها خوانند كه هذا من حشويّات المشبّهة متكلمان مثبتان را حشويان خوانند گفتند ايشان سخن ميشنوند و مىپذيرند و بر معقول خويش عرضه نميكنند، و آن را در خرد باز نمىجويند سفيهان و سبكساراناند. منافقان مخلصان را همين گفتند و اللَّه تعالى جواب ايشان براستى باز داد و آن گفته ايشان بريشان ردّ كرد و اهل حق را نصرت داد، ميگويد جلّ جلالهَ كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ».
مفسران گفتند «نسا» درين آيت صحابه رسولاند و مؤمنان اهل كتاب. و آنجا كه گفت: «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ» جمله اهل شركاند از هر امّت كه بودند، و آنجا كه گفت: «لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ» اهل مصراند. و آنجا كه گفت: وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ اهل مكهاند. و آنجا كه گفت: كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً اهل كشتى نوحاند. و آنجا كه گفت: أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ بنى اسرائيلاند.
مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ اهل يمناند. يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ همه مردماند و در قرآن ناس بيايد كه معنى يك مرد باشد چنانك گفت: أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ اينجا مصطفى است جاى ديگر گفت: الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ اينجا نعيم بن مسعود الثقفى است انّ النّاس قد جمعوا لكم بو سفيان حرب است.
وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا اين آيت در شان عبد اللَّه ابى سلول الخزرجى و اصحاب وى فرود آمد
خرجوا ذات يوم فاستقبلهم نفر من اصحاب رسول اللَّه فقال لاصحابه انظروا كيف اردّ هؤلاء السفهاء عنكم، فاخذ بيد ابى بكر فقال مرحبا بالصديق سيد بنى تيم و شيخ الاسلام و ثانى رسول اللَّه فى الغار الباذل نفسه و ماله لرسول اللَّه، ثم اخذ بيد عمر فقال مرحبا للسيّد بنى عدى بن كعب، الفاروق، القوىّ فى دين اللَّه، الباذل نفسه و ماله لرسول اللَّه. ثم اخذ بيد على فقال مرحبا بابن عمّ رسول اللَّه و ختنه، سيّد بنى هاشم ما خلا رسول اللَّه. فقال له على يا عبد اللَّه اتّق اللَّه و لا تنافق فانّ المنافقين شرّ خليقة اللَّه. فقال له عبد اللَّه يا ابا الحسن الىّ تقول هذا و اللَّه انّ ايماننا كايمانكم و تصديقنا كتصديقكم.
ثم افترقوا فقال لاصحابه كيف رأيتمونى فعلت فاذا رايتموهم فافعلوا كما فعلت فاثنوا عليه خيرا و قالوا لا تزال بخير ما عشت. فرجع المسلمون الى رسول اللَّه و اخبروه بذلك.
فانزل اللَّه تعالى هذه الآية وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا.
جاى ديگر گفت: وَ إِذا لَقُوكُمْ قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا يعنى من المؤمنين و انصرفوا إِلى شَياطِينِهِمْ اى مردتهم و كهنتم و هم خمسة نفر من اليهود و لا يكون كاهن الّا و معه شيطان تابع له كعب بن الاشرف بالمدينة و ابو برزة الاسلمى فى بنى اسلم و عبد الدار فى بنى جهينه و عوف بن مالك فى بنى اسد و عبد اللَّه بن السوداء بالشام. ميگويد منافقان چون مؤمنانرا بينند گويند ما بگرويديم و چون از مؤمنان خالى باشند و با سالاران و سران خويش رسند گويند إِنَّا مَعَكُمْ و على دينكم ما با شماايم و بر مؤمنان استهزا ميكنيم. شياطين اينجا ماردان و معانداناند. جاى ديگر گفت شياطين الانس و الجنّ از آدميان و پريان هر كس از حق شطون گرفت و دورى شيطانست. برين معنى اصل شيطان از شطون است نون در آن اصلى، بر وزن فيعال و قيل هو فعلان من شاط يشيط اذا هلك. مالك دينار گفت در زبور داود خواند طوبى لمن لم يسلك سبيل الأئمة و لم يجالس الخطائين و لم يدخل فى هزؤ المستهزئين، طوبى للرحماء اولئك يكون عليهم الرحمة و ويل للمستهزءين كيف يحرقون بالنار.
اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ پارسى آنست كه اللَّه بريشان مىافسون كند، و معنى آنست كه اللَّه ايشان را بر آن افسوس مىپاداش كند. چنانك در خبرست من سب عمارا سبه اللَّه هر كه عمّار را دشنام دهد اللَّه او را دشنام دهد يعنى اللَّه آن كس را پاداش دهد جاى ديگر گفت فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ و هم از اين بابست نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ منافقان اللَّه را فراموش كردند تا اللَّه ايشان را فراموش كرد، و اللَّه فراموش كار نيست كه گفت عزّ و علا وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا. اين سخن در مخرج معارضه بيرون آمد و مراد بآن خبر است يعنى فرو گذارد ايشان را. چون فراموش كاران. و فى الخبر انّ اللَّه تعالى يقول للشقىّ يوم القيمة هل ظننت انك تلقانى يومك هذا فيقول لا، فيقول اليوم انساك، كما نسيتنى»
و در قرآن ازين باب بسيار وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ انّهم يَكِيدُونَ كَيْداً وَ أَكِيدُ كَيْداً شيخ الاسلام انصارى رحمه اللَّه گفت اين مكر و كيد و استهزاء و سخريّت اللَّه تعالى جايها در قرآن بخود منسوب كرد و هر چند كه اين خصلتها از جز اللَّه ناراست آيد و نانيكون و بجور آميخته و بعيب آلوده امّا از اللَّه راست آيد و نيكو و تدبير بحق و عدل و از عيب و عار و جور پاك. از هر چيز كه ازو آيد و او كند ازو راست است و پاك بحجّت خداوندى و سزاى آفريدگارى فللّه الحجة البالغة لا يسئل عمّا يفعل. از پاداش استهزاست كه كافر را گفت: «لا تَرْكُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلى ما أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَ مَساكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ ميگويد چون بايشان رسيد روز گرفتن من پاى در جنبانيدن گيرند، ايشان را گوئيد پاى مجنبانيد و و از گرديد واجاى تنعّم و ناز و توانگرى خويش و با خانه و پيشگاه خويش تا بخدمت شما آيند و شما را پرسند. و ديگر جاى گفت كه دوزخى را در دوزخ گويند ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ بچش كه تو آن عزيزى و كريمى، على حال آن خواجه و كد خداى، ابن عباس گفت در معنى آيت ان اللَّه تعالى يطلع المؤمنين و هم فى الجنّة على المنافقين و هم فى النّار فيقولون لهم أ تحبّون ان ندخل الجنّة فيقولون نعم فيفتح لهم باب من الجنّة و يقال لهم ادخلوا فيسبّحون و يتقلّبون فى النّار: فاذا انتهوا الى الباب سدّ عنهم و ردّوا الى النّار و يضحك المؤمنون و ذلك قوله إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ. الى قوله فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ.
وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ مدّ در عذاب گويند و امدّ در نعمت، قال اللَّه وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذابِ مَدًّا و قال تعالى وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ و الطغيان مجاوزة الحدّ و العمة التحيّر معنى آنست كه ايشان را متحيّر و گزاف كار و گم راه روزگارى دراز فرو گذارد تا حجت بريشان لازمتر بود و عقوبت ايشان صعبتر. قال محمد بن كعب القرظى لما قال فرعون لقومه ما علمت لكم من اله غيرى، نشر جبرئيل اجنحة العذاب غضبا للَّه تعالى، فاوحى اللَّه تعالى اليه مه يا جبرئيل انما يعجل العقوبة من يخاف الفوت، فامهله اللَّه بعد هذه المقالة اربعين عاما. و اوحى اللَّه الى عيسى بن مريم يا عيسى كم اطيل النسئة و احسن الطلب و القوم فى غفلة.
أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى ايشانند كه گم راهى براستراهى خريدند جهودان بودند كه پيش از مبعث رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر هدى بودند كه بوى ايمان داشتند پس از مبعث بتكذيب و جحود بدل كردند. هذا قول قتاده و مقاتل.
و لفظ اشتراء بر سبيل توسّع گفت، كه آنجا بيع و شرى نيست امّا استدلال و اختيار هست يعنى استبدلوا الكفر بالايمان و اخذوا الضّلالة و تركوا الهدى، و ذلك لانّ كلّ واحد من البيّعين ياخذ ما فى يدى صاحبه و يختاره على ما فى يديه. كسى كه دنيا بر عقبى اختيار كند او را بر طريق توسّع گويند عقبى بدنيا بفروخت اگر چه آنجا خريد و فروخت نيست، اين همچنانست و گفتهاند حق بندگان خدا و سزاى ايشان آنست كه خداى را عبادت كنند و معرفت وى حاصل كنند كه ايشان را براى آن آفريدهاند. چنانك اللَّه گفت وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ. و راه راست و دين پاك اين دانند و باين راه روند. پس كسى كه اختيار كفر و ضلالت كند و بر راه كژ و طريق شيطان رود و اين ضلالت بآن هدايت بدل پسندد راست آن باشد كه اللَّه گفت اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى و اصل ضلالت حيرت است و بگشتن از راه راست يقال ضللت المكان اذا تحيّرت فيه و لم تهتد اليه، و اضللت الشيء اذا ذهب عنك. و در قرآن ضلالت بر وجوه است: بمعنى غىّ و كفر چنانك درين آيت و در آن آيت كه گفت وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ و بمعنى خطا قوله إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ و بمعنى ابطال قوله وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ. و بمعنى نسيان قوله فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ و قوله أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما. و بمعنى هلاك و بطلان قوله أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ و بمعنى محبّت قوله إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ.
فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ اى ما ربحوا فى تجارتهم ميگويند باين بازرگانى كه كردند و اين بدل كه پسنديدند و پيروز نيامدند و سودى نكردند. پس گفت وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ.
يعنى نه بازرگانى ايشان سودمند آمد و نه راه بآن يافتند، كه بسيار بازرگان بود كه سود نكند لكن راه آن داند و شناسد، اللَّه تعالى ميگويد ايشان نه سود كردند و نه راه بآن دانستند. سفيان ثورى گفت: كلكم تاجر فلينظر امرؤ ما تجارته هر كس از شما مىبازرگانى كند، يكى ور نگريد تا خود بچه بازرگانى ميكنيد و خود چه در دست داريد، عزت قرآن ترا ببازرگانى سودمند راه مىنمايد و ميگويد هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ، تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ...
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً چون حقيقت حال ايشان فرمود تعقيب كرد بضرب مثل از جهت زيادتى توضيح و تقرير، زيرا كه آن اوقع است و امقع، در دل واقع است از حجت خصم الد. و مثل در اصل بمعنى نظير است يقال مِثلٌ و مَثلٌ و مثيلٌ كشِبه و شَبه و شبيه. و معنى آن است كه حال عجيبه ايشان همچون حال آن كس است كه بيفروزد آتشى. و الَّذِي بمعنى الّذين است كما فى قوله تعالى وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا. اگر چنانچه مرجع در بنورهم بايشان باشد. و الاستيقاد طلب الوقود و السعى فى تحصيله و هو سطوع النار و ارتفاع لهبها و اشتقاق النار من نار ينور نورا اذا نفر لانّ فيها حركة و اضطرابا.
فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ اى النار حول المستوقد ان جعلتها متعدية و الا ممكن است كه مسند باشد به لفظة ما. و تأنيث أضاءت از جهت آن است كه ما حول آن اشياء و اماكن است. معنى آن است كه چون روشن گردانيد آتش پيرامون مستوقد را ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ جواب لمّا و ضمير هم راجع است به الّذى و جمع ضمير حمل بر معنى است، و بنورهم گفت و بنارهم نگفت زيرا كه مراد افروختن آتش است يا استينافى است كه جواب معترض است، گوئيا ميگويد حال ايشان چيست كه حال ايشان تشبيه كردهاند بحال مستوقدى كه آتش او منطفى شده؟ و اسناد اذهاب به اللَّه تعالى است از بهر آنكه همه افعال راجع است باو تعالى، يقال ذهب السلطان بماله اذا اخذه و ما اخذه و امسكه فلا مرسل له. و عدول كرد از ضوء بنور، پس اگر گفتنى ذهب اللَّه بضوئهم احتمال ذهاب بودى با زيادتى كه در ضوء است.
وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ. پس ذكر تاريكى كرد كه آن عدم نور است و طمس نور بكلى، و جمع تنكير ظلمات و وصف آن كرد بظلمتى خالصه كه هيچ شبح آن را نبيند، و ترك بمعنى طرح و حلى است، و ترك يك مفعول ميخواهد پس صيرورت در او تضمير كرد و او را جارى مجراى افعال قلوب گردانيد و فرمود وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ هم چنان كه شاعر گفته:
و الظلمة مأخوذ من قولهم ما ظلمك ان تفعل كذا اى ما منعك لانها تسد البصر و تمنع الرؤية.
قول ابن عباس و قتاده و ضحاك و مقاتل و سدى آن است كه اين آيت در شأن منافقان فرود آمد و مَثَلُهُمْ ضمير ايشانست سعيد بن جبير و محمّد بن كعب القرظى و عطا ميگويند در شأن جهودان است وَ مِثْلَهُمْ ضمير ايشانست، گفتند چون نبوّت بنى اسرائيل منقطع شد و با عرب افتاد جهودان قريظه و نضير و بنى قينقاع در تورية خواندند كه پيغامبر آخر الزمان محمد خواهد بود و امت وى خيار خلقاند، و گزين عالم و ميراث دار پيغامبران، از شام برخاستند و آمدند تا بمدينه مصطفى كه مهبط وحى است، و محل رسالت، و حرم مصطفى، و هجرت گاه دوستان حق. مردى بود با اين جهودان او را عبد اللَّه بن اهبان ميگفتند ابو الهيبان و ايشان را پند دادى و نصيحت كردى، و نعت مصطفى و سيرت و اخلاق وى چنانك در تورية ديده بود بريشان خواندى، و گفتى اميد دارم كه بروزگار وى در رسم و او را دريابم و بوى ايمان آرم اگر اين طمع راست شود، و الّا زينهار كه قدر وى بدانيد و خطر وى بشناسيد و رسالت وى بجان و دل قبول كنيد، و قدم از جاده شريعت وى بنگردانيد تا سعيد ابد گرديد. جهودان اين نصيحت قبول كردند و تصديق مصطفى در دل ميداشتند، و در اميد اين روشنايى روزگارى بودند تا بوقت بعثت مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و تحقيق نبوت و رسالت وى. پس جهودان چون بعيان بديدند آنچه مىشنيدند و از كتب ميخواندند بوى كافر شدند و در ظلمت كفر بماندند. پس رب العالمين ايشان را اين مثل زد.
اين قول سعيد جبير. اما قول ابن عباس و مقاتل و جماعتى آنست كه اين صفت منافقانست و مثل ايشان، ميگويد مثل اين منافقان در شهادت گفتن و كفر نهانى در دل داشتن راست چون مثل مردى است يعنى قومى و اين در لغت عرب رواست، و لهذا قال فى الآخر الآية ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ قومى در شب تاريك در بيابانى بى مهتاب و بى چراغ كه هيچ فراجاى خويش و راه خويش نمىبينند، و از ددان و دشمنان ميترسند، و در آن تاريكى لختى خار و گياه فراهم نهند و آتش در آن زنند. چندانك آتش برافروزد ايشان فرا راه بينند و جاى خويش بشناسند و از ددان و دشمنان ايمن شوند. پس چون آتش فرو ميرد ايشان در تاريكى و حيرت فرو مانند و در ترس و هراس افتند. آن شب مثل كفر منافقان است و آن آتش مثل شهادت ايشان، چون شهادت گويند در اسلام آيند و چون با شياطين خويش رسند. و گويند إِنَّا مَعَكُمْ از آن روشنايى شهادت بيفتند، و در كفر خويش فرو مانند، كه هيچ فرا حق نبينند. معنى ديگر اين كه منافقان تا زندهاند در ميان مسلمانان بروشنايى كلمه شهادت ميروند و ايمن مىنشينند و با مسلمانان يكىاند در احكام شرع، پس چون بميرند بظلم و حيرت باز شوند و در عذاب جاويد بمانند و گفتهاند تشبيه منافقان بايشان كه آتش افروختند در شب تاريك از بهر آنست كه آن كس كه از روشنايى در تاريكى شود ظلمت وى صعبتر و حال وى دشوارتر از آنست كه از ابتدا خود در ظلمت باشد. و اين تاريكيها يكى تاريكى شب است، و ديگر تاريكى فرو مردن آتش، سديگر تاريكى گور در حق منافق.
سؤال كنند كه هر كه در تاريكيها باشد خود هيچ نبيند پس چه معنى را گفت لا يُبْصِرُونَ؟ پس از آنكه فى ظلمات گفته بود؟ جواب آنست كه بعضى حيوانات در ظلمت بينند و تاريكى ايشان را از ديدن منع نكند، اللَّه تعالى بينايى و روشنايى بيكبار ازيشان نفى كرد كه ايشان چون آن حيوانان و چهار پايان نيستند بلكه از آن بتراند و نادانتر اولئك كالانعام بل هم اضلّ و در قرآن ظلماتست بمعنى كفر و شرك چنانك گفت يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ. و بمعنى سياهى شب چنانك گفت وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ. بمعنى اهوال چنانك گفت قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ.
آن گه منافقان را صفت كرد گفت صُمٌّ كراناند، يعنى از سماع قرآن بُكْمٌ گنگاناند، يعنى از خواندن قرآن عُمْيٌ نابينايانند، يعنى از دين رسول و معجزات و دلائل نبوّت وى، هر چند كه بگوش ظاهر ميشنوند و بزبان ظاهر ميگويند و بچشم ظاهر مىبينند چنانك رب العالمين گفت فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ اما چون اعتقاد دل و بصيرت سر با آن نبود وجود و عدم آن يكسان بود. و قيل صم عن سماع المدح و الثناء
عن النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم، بكم عن ان يتكلموا بالمدح و الثناء على النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم، عمى عن رؤية الخير و ما ينفع النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم و اصحابه.
و گفتهاند صمّ كراناند كه هيچ حق نشنوند، بكم گنگاناند كه بر شهادت گفتن قوّت نيابند، عمى نابيناياناند كه نشان حق نبينند.
فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ. پس ايشان از كفر باز نيايند اين حكم است بر شقاوت منافقان و حرمان ايشان از ايمان چنانك أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ حكم است بر حرمان مشركان قريش. ميگويد اين منافقان هرگز از كفر توبه نكنند و ايشان را برستاخيز بانفاق انگيزند. و ذلك فى
قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «يبعث كلّ عبد يوم القيمة على ما مات عليه. المؤمن على ايمانه و المنافق على نفاقه.
و چگونه از كفر باز آيند و رب العالمين بشقاوت ايشان حكم كرده و گفته إِنَّ الَّذِينَ حَقَّتْ عَلَيْهِمْ كَلِمَتُ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ.
و لو جاءتهم كلّ آية و قضاء القاضى لا يفسخ.
آن گه مثلى ديگر زد هم ايشان را گفت أَوْ كَصَيِّبٍ يعنى او كاصحاب صيّب اين أو اباحت راست نه شكّ را، كه بر اللَّه شك روانيست و در صفات وى سزا نيست، و معنى آنست كه مثل منافقان با آن قوم زنند كه آتش افروختند يا باين قوم كه ايشان را باران سختى رسيد بهر كدام كه مثل زنند راست است و مباح و در خور كَصَيِّبٍ باران سخت است، و هو فعيل من صاب يصوب اذا نزل و انحدر، فهو المطر الشديد الّذى له صوت. و السَّماءِ اسم جنس است يكى از آن سماوة گويند و اصله سما و لأنّه من سما بسمو فقلبت الواو همزه. قومى گفتند سما اينجا سحاب است فِيهِ يعنى فى ذلك السّحاب و قيل فى الصّيّب ظلمات فى ظلمة السّحاب و ظلمة الليل و ظلمة المطر. فقد قالوا انّ المطر ظلمة اذا نزل بالعذاب وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ اصل الرّعد من الحركة و الصّوت و البرق من البريق و هو الضّوء. رَعْدٌ بقول بعضى مفسران فريشته است كه اللَّه را تسبيح ميكند. و در خبرست كه جهودان از رسول ص پرسيدند كه اين رعد چيست؟ فقال مُلْكِ من الملائكة موكّل بالسّحاب معه مخاريق يسوق بها السحاب حيث يشاء اللَّه گفت فريشته ايست بر ميغ موكّل، آن را ميراند بمخراق نور و هو شبه السّوط. تا آنجا راند كه فرمانست، و مخراق آن برق است كه مىدرخشد.
گفتند يا محمد ص آن آواز چيست كه ميشنويم؟ گفت كه بانگ آن فريشته است كه بر ميغ مىزند. چنانك شبان بانگ بر گوسپند زند.
آوردهاند از رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه گفت در مدينه آواز رعد آمد آوازى بلند و دراز بر كشيد، گفتا جبريل را پرسيدم كه چه ميگويند؟ جبريل گفت من از ميغ پرسيدم كه كجات فرمودهاند كه باران ريزى؟ ميغ گفت زمينى در حضرموت آن را بيميم خوانند فرمودهاند مرا كه آنجا باران ريزم. شهر حوشب گفت: «الرّعد ملك موكل بالسحاب يسوقه كما يسوق الحادى ابله فاذا خالفت سحابة صاح بها، فاذا اشتدّ غضبه تناثرت من فيه الشّر و هى الصّواعق التي رأيتم.» عن وهب بن منبه قال «ثلاثة ما اظنّ احدا يعلمها إلّا اللَّه: الرعد، و البرق، و الغيث.» و قال ابو الدرداء، «الرّعد للتسبيح، و البرق للخوف و الطمع، و البرد عقوبة و الصّواعق بالخطيئة، و الجراد رزق لقوم و رجز لآخرين، و البحر بكمال و الجبال بميزان.» رسول گفت هر كه كه بانك رعد شنود خداى را ياد كنند كه ذاكران را از آن گزند نرسد. و گفتى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هر گه كه آواز رعد شنيدى: «اللّهم لا تقتلنا بغضبك، و لا تهلكنا بعذابك، و عافنا قبل ذلك.»
حسن بصرى گفت «سبحان الّذين يسبّح الرّعد بحمده، و الملائكة من خيفته، سبحان اللَّه و بحمده، سبحان اللَّه العظيم.» ابن عباس گفتى «سبحان الّذي سبّحت له» كعب احبار گفت هر كه آواز رعد شنود سه بار بگويد: سبحان من يسبح الرعد بحمده و الملائكة من خيفته وى را از آن رعد هيچ گزند نرسد و گر در آن نقمتى باشد وى از آن معاف باشد.
الصَّواعِقِ جمع صاعقه است و صاعقة آتش است كه از ابر بيفتد و گفتهاند صيحه عذاب است يقال ان دون العرش بحورا من نار تقع منها الصواعق و لا تصيب ذاكر اللَّه.
يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ الضمير لا صحاب الصّيب، و اگر چه لفظ اصحاب محذوفست ليكن معنى او باقيست، پس جائز است كه مقول عليه باشد كقول حسّان:
كه تذكير ضمير كرده از براى آنكه معنى ماء بردى است و جمله استينافيه است، كانّه ياد كردى چيزى كه مؤذن بهول و شدّت بود گوئيا. كسى گفت حال ايشان باين نوع چيست؟ جواب دادند كه يجعلون اصابعهم، و چرا اطلاق اصابع كرد در محل انامل؟ از جهت مبالغه مِنَ الصَّواعِقِ يجعلون اى من اجلها يجعلون، كقولهم سقاه من العتمه و الصّاعقة، فتصفه رعد هائل معها نار لا تمرّ بشىء الّا انت عليه من الصّعق و هو شدة الصّوت و التاء فيها للمبالغة كالعافية و الكاذبة.
حَذَرَ الْمَوْتِ منصوبست براى آنكه مفعول له است چنان كه شاعر گفته و اغفر عوراء الكريم ادخاره.
و الموت زوال الحيات و گفتهاند عرض فرمود بضد آن چنان كه خلق الموت و الحيات.
وَ اللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ احاطت هم از روى علم باشد هم از روى قدرت، حاصل كردن چيزى بعلم و قدرت خويش و رسيدن بهمگى آن احاطت گويند و گفتهاند معنى احاطت اهلاك است كقوله تعالى إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ اى تهلكون جميعا.
مفسران ازينجا گفتند محيط بالكافرين اى مهلكهم و جامعهم فى النار. ميگويند اللَّه پادشاه است برنا گرويدگان، و تاونده بايشان، و رسيده بايشان، و آخر هلاك كننده ايشان.
أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ معنى آن است كه مثل منافقان بقومى ماند كه گرفتار شوند ببارانى سخت در شبى تاريك. باران چنان سخت و شب چنان تاريك و رعد چنان بزور و برق چنان روشن كه ميترسند ايشان در آن هامون كه ازين سختيها ايشان را صاعقه رسد و بميرند. باران مثل قرآن است لانه يحيى القلوب كما يحيى المطر الموات، و ظلمات مثل كفر ايشان است كه در آن درماندهاند. و رعد مثل آن آيات است در قرآن كه در آن بيم ايشان و تخويف ايشان است، و برق مثل شهادت ايشان است. يعنى كه چون برق تاود مقدارى فرا راه بينند در آن تاريكى و باران. و چون برق فرو ايستد، باز مانند اين منافقان، همچناناند چون شهادت گويند، فرا مسلمانى پيوندند. پس چون واشياطين خود رسند شهادت خود را انكار كنند و با تاريكى كفر افتند، و چنانك برق دائم نباشد و درمانده را در تاريكى از آن نفعى حقيقى نه، منافق را از آن شهادت هم نفعى نه، كه آن شهادت را حقيقى نه. و چنانك آن درماندگان در تاريكى انگشت در گوش ميكنند تا صيحه عذاب و صاعقه بايشان نرسد كه از آن بيم مرگ باشد منافقان همچنين انگشت در گوش ميكنند تا آيات قرآن و وحى و تنزيل كه در آن اظهار سرّ ايشانست بگوش ايشان نرسد از بيم آنكه دل ايشان بآن ميل كند و ايشان را باسلام و ايمان در آرد چنان بر كفر خود حريص بودند كه مىترسيدند كه اگر از آن بيفتند. با سلام رسند.
حَذَرَ الْمَوْتِ يعنى حذر الاسلام، و ايشان اسلام كفر مىشمرند و كفر مرگ باشد، چنانك آنجا گفت أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ اى كافرا فهديناه سدى گفت دو مرد منافق از مصطفى ص بگريختند و بيرون شدند و ايشان را اين حال صعب پيش آمد شب تاريك باران سخت و آواز رعد و برق و صاعقه، انگشت در گوش نهادند در آن حال از بيم هلاك و ترس و جان، چون برق درخشنده فرا راه ديدند و پارهء برفتند باز چون تاريكى روز گرفت هم چنان بر پاى بودند و هيچ فرا راه نميديدند. درين حال با يكديگر گفتند: «ليتنا اصبحنا فنأتى محمدا فنضع ايدينا فى يده فرجعا و حسن اسلامهما» ربّ العالمين گفت منافقان در مدينه باين دو مرد منافق مانند كه از پيش رسول برفتند به بين تا چه رسيد ايشان را مثل منافقان مثل ايشانست، چون بحضرت مصطفى آيند و قرآن شنوند و وعد و وعيد و احوال و قصّه پيشينيان انگشت در گوش نهند، ترسند كه اگر آيتى آيد در شأن ايشان و اظهار سرّ ايشان و فرمودن بقتل ايشان، از بيم قتل و مرگ انگشت در گوش نهند چنانك آن دو مرد از بيم صاعقه در آن بيابان انگشت در گوش نهادند.
اينست كه گفت: يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ و چون مال و پسران و غنيمتها و فتحها روى بايشان دارد و اقبال دنيا بينند گويند نيكو دينى است اين دين محمد ص، همچون آن دو مرد كه چون برق درخشنده فرا راه ديدند در آن برفتند و ايشان را خوش آمد اينست كه گفت: كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ اى اضاء لهم البرق الطّريق فحذف الطّريق للعلم به و چون بلاها و مصيبتها روى بايشان نهد، و دختران زايند، و اموال و املاك ايشان نيست شود، متحير مىنشينند و ميگويند بد دينى است و نا اين دين محمد، همچون آن دو مرد كه چون تاريكى روز گرفت متحير بر پاى بماندند اينست كه گفت: وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا و قيل: كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ اى كلّما انقطع الوحى و تركوا و ما يخفون و سكت الرسول عن حديثهم ارتاحوا و فرحوا وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا اى و اذا تكلّم فيهم و صرّح بهم تبلّدوا و تحيّروا.
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ و اگر اللَّه خواستى آن شهادت كه منافق بزبان ميگويد بى دل، و آن سخن كه از رسول ميشنود بى اعتقاد، اين نيوشيدن و آن گفتن هر دو از وى باز ستدى. چنانك از كافران باز ستد. و گفتهاند معنى آنست كه اگر اللَّه خواستى ايشان را يكبارگى هلاك كردى تا مستأصل شدندى و نام و نشان ايشان نماندى. سمع و بصر از جمله تن اينجا بذكر مخصوص كرد از بهر آن كه در آيت پيش ذكر بصر رفته است اينجا كه گفت: فِي آذانِهِمْ و در آيت ديگر يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ تا اين سخن مجانس آن باشد پس گفت: إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ اللَّه بر همه چيز قادر است و بر همه كار توانا تا منافقان از سطوت و بأس حق بهراسند، ميگويد بپرهيزيد از مخادعت رسول و ياران و مؤمنان، و فرهيب ايشان مجوئيد و بترسيد از عقوبت و نقمت من كه خداوندم، كه من هر چيز را توانندهام و با هر كاونده تاونده.
يَكادُ الْبَرْقُ استيناف ثانى است گوئيا جواب كيست كه ميگويد ما حالهم مع تلك الصّواعق؟ و كاد گردانيدن از افعال مقاربه است، كه وضع كردهاند از براى نزديك گردانيدن.
چيز از وجود از جهت عارض شدن از سبب او ليكن موجود نباشد، يا از جهت فقد شرط يا از جهت وجود مانع، و عسى موضع است از براى رجا، پس آن خبر محض است. و الخطف الاخذ بسرعة و قرئ يخطف بكسر الطّاء و يخطّف على انه يختطف فنقلت التاء الى الخاء ثم ادغمت فى الطّاء و يخطّف بكسر الخاء لالتقاء السّاكنين و اتباع الياء لها.
كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ استيناف ثالث است گوئيا كه گفتند كه چه ميكنند ايشان با آن ربودن رعد و برق و گوش گرفتن؟ در جواب گويند كلّما اضاء لهم الى الآخر و اضاء اگر متعدّيست مفعولش محذوفست، يعنى كلّما نوّر لهم ممشى اخذوه.
و اگر لازم است معنى آنست كه كلّما لمع لهم مشوا فيه فى مطرح نون، و اظلم نيز هم چنان متعدى آمده است، منقول از ظلم اللّيل و قراءت ظلم بر بناء مفعول شاهد آنست. »
النوبة الثالثة
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا الآية اى خداوند كريم، اى كردگار نامدار حكيم، اى در وعد راست و در عدل پاك، و در فضل تمام، و در مهر قديم، آنچه ميخواهى مىنمايى و چنانك خواهى مىآرايى. هر يك را نامى و در دل هر يك از تو نشانى رقم شايستگى بر قومى، و داغ نبايستگى بر قومى، شايسته از راه فضل درآورده بر مركب رضا ببدرقه لطف در هنگام اكرام در نوبت تقريب. و ناشايسته در كوى عدل رانده بر مركب غضب ببدرقه خذلان در نوبت حرمان. اين حرمان و آن تقريب نه از آب آمد و نه از خاك، كه آن روز كه اين هر دو رقم زد نه آب بود و نه خاك، فضل و لطف ازلى بود و قهر و عدل سرمدى، آن يكى نصيب مخلصان و اين يكى بهره منافقان.
پير طريقت گفت: «آه از قسمى پيش از من رفته! فغان از گفتارى كه خودرائى گفته! چه سود ارشاد بوم يا آشفته؟ ترسان از آنم كه آن قادر در ازل چه گفته!» منافقان كه در زير هدم عدل افتادند خويشتن را خود پسنديدند، و نيكنامى بر خود نهادند. و مخلصان و صدّيقان و صحابه رسول را سفها گفتند. رب العالمين بكرم خود اين نيابت بداشت و ايشان را جواب داد كه سفيهان نه ايشانند سفيهان آنند كه ايشان را سفيهان گويند. آرى هر كه خويشتن را نبود اللَّه وى را بود، هر كه فرمانبردارى اللَّه را كمر بست اللَّه بوى پيوست، من كان للَّه كان اللَّه له.
كافران فرا مصطفى را گفتند كه تو مجنونى يا ايّها الّذى نزّل عليه الذّكر انّك لمجنون اللَّه گفت يا محمد اينان ترا ديوانه ميگويند و تو ديوانه نه «ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ» تو دوست مايى پسنديده مايى! ترا چه زيان كه ايشان ترا نپسندند، ترا آن بايد كه منت پسندم. دوست دوست پسند بايد نه شهر پسند.
وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا منافقان خواستند كه جمع كنند ميان صحبت مسلمانان و عشرت كافران، اللَّه تعالى ميگويد يريدون ان يأمنوكم و يأمنوا قومهم خواهند كه هم از شما ايمن باشند هم ازيشان، اكنون نه از شما ايمناند نه ازيشان، مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء.
ارادت و عادت با يكديگر نسازند تاريكى شب و روشنايى روز هر دو در يك حال مجتمع نشوند در يك دل دو دوستى نگنجد.
منافقان كه بر مؤمنان استهزاء ميكردند و جز زانك در دل داشتند بزبان ميگفتند وا شياطين سران خود يكى شدند تا بر مؤمنان كيدها ساختند و عذاب ايشان را در حال مىنگرفت، آن نه از نتوانستن اللَّه بود با ايشان يا از فرو گذاشتن ايشان كلّا! و حاشا! فإنّ اللَّه تعالى يمهل و لا يهمل. اللَّه زودگير و شتابنده نيست، كه شتابنده بعذاب كسى باشد كه از فوت ترسد و اللَّه تعالى بر همه چيز بهمه وقت قادر بر كمال است، و تاونده با هر كاونده. بوى هيچ چيز در نگذرد و از وى فائت نشود. فرعون چهار صد سال دعوى خدايى كرد و سر از ربقه بندگى بيرون برد و اللَّه تعالى وى را در آن شوخى و طغيان فرا گذاشت و عذاب نفرستاد. نه از آنك با وى مى نتاوست يا در مملكت مىدربايست، و لكن خداوندى بزرگوارست و بردبار و صبور، از بزرگوارى و بردبارى وى بود كه او را زود نگرفت، و بزبان موسى كليم بوى پيغام فرستاد و گفت: «يا موسى، انطلق برسالاتى فانّك بعينى و سمعى و معك ايدى و نصرى، الى خلق ضعيف من خلقى بطر نعمتى و امن مكرى، و غرّته الدّنيا حتى جحد حقّى و انكر ربوبيّتى، و عبد دونى، و زعم انّه لا يعرفنى و انّى اقسم بعزّتى لو لا العذر و الحجّة اللّذان وضعت بينى و بين خلقى لبطشت به بطشة جبّار بغضب يغضبه السّماوات و الارض و الجبال و البحار، فان امرت السّماء حصبته، و ان امرت الارض ابتلعته، و ان امرت الجبال دمّرته، و ان امرت البحار غرقته، و لكنّه هان علىّ و سقط من عينى، و وسعة حلمى، فاستغنيت عن عبيدى. و حقّ لى أنّى انا الغنىّ لا غنىّ غيرى، فبلّغه رسالتى و اعده الى عبادتى، و ذكّره بايّامى، و حذّره نقمتى و بأسى، و اخبره انّى انا اللَّه الى العفو و المغفرة اسرع منى الى الغضب و العقوبة، و قل له اجب ربّك، فانّه واسع المغفرة. فانّه قد امهلك اربع مائة سنة و هو يمطر عليك السّماء و ينبت لكن الارض و لم تسقم و لم تهرم و لم تفتقر و لم تغلب. و لو شاء ان يجعل ذلك بك فعل و لكنّه ذو أناة و حلم عظيم».
ذكره وهب بن منبه. قال قال اللَّه عزّ و جل لموسى عليه السّلام و ذكر الحديث بطوله.
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً اين مثل كسى است كه بدايتى نيكو دارد حالى پسنديده، و وقتى آرميده، تن بر خدمت داشته، و دل با صحبت پرداخته روزى چند درين روشنايى رفته، و عمرى بسر آورده ناگاه دست قدر از كمين گاه غيب در آيد و او را از سر وقت خود در ربايد، و آن روشنايى ارادت به ظلمت حرص بدل شود، و طبع جافى بر جاى وقت صافى نشيند. در بند علاقت چنان شود كه نيز از آن رهايى نيابد. آن گه روزگارى در طلب حطام دنيا و زينت آن بسر آرد، و از حلال و حرام جمع كند، و آلوده تبعات و خطرات شود. پس چون كار دنيا و اسباب آن راست كرد و دل بر آن نهاد بريد مرگ كمين گاه مكر بر گشاد! كه هين رخت بردار كه نه جاى نشستن است و نه وقت آرميدن! آن مسكين آه سرد ميكشد و اشك گرم از ديده مىبارد، و بروزگار خود تحسّر ميخورد، و بزبان حسرت اين نوحه ميكند كه:
اينست اشارت آيت كه ربّ العالمين گفت: فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ. و لكن صاحبدلى بايد كه اسرار قدم قرآن بگوش دل بشنود و بداند و بديده سرّ حقايق آن به بيند و بشناسد. اما ايشان كه صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ صفت ايشان و حكم حرمان رقم بيدولتى ايشان، نه گوش دل دارند تا حق شنوند نه زبان حال تا با حق مناجات كنند، نه ديده سرّ تا حقيقت حق بينند، لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها. وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ اگر اللَّه خواستى شنوايى و بينايى ازيشان دريغ داشتى چنانك روشنايى دانايى دريغ داشت، و اگر خواستى برق اسلام فرا دل ايشان گذاشتى تا بخود ربودى و به اسلام درآوردى، و اگر خواستى آن را تواننده بودى كه وى خداونديست هر كار را تواننده و بهر چيز رسنده و بهيچ هست نماننده!
النوبة الاولی
قوله تعالى: يا أَيُّهَا النَّاسُ اى مردمان، اعْبُدُوا رَبَّكُمُ خداوند خويش را پرستيد و او را بندگى كنيد، الَّذِي خَلَقَكُمْ آن خداوند كه شما را او آفريد وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ و ايشان را كه پيش از شما بودند لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ تا مگر از خشم و عذاب او پرهيزيدهايد.
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ. آن خداوند كه شما را اين زمين كرد فِراشاً بساطى باز گسترده، وَ السَّماءَ بِناءً، و آسمان كارى برداشته، وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً، و فرو فرستاد از آسمان آبى، فَأَخْرَجَ بِهِ تا بيرون آورد به آن آب مِنَ الثَّمَراتِ از ميوههاى گوناگون رِزْقاً لَكُمْ شما را روزى ساخته انداخته بهنگام، فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً خداى را پس همتايان مگوييد وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ كه ميدانيد كه آسمان و زمين او آفريد و او ساخت روزى وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ و اگر شما در شور دل و گمان ميباشيد، مِمَّا نَزَّلْنا از آنچه فرو فرستاديم، عَلى عَبْدِنا بر رهى و بنده خويش از پيغام، فَأْتُوا بياريد بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ يك سورة هم چون قرآن، وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ وانگه پس اين معبودان كه داريد ايشان را خدا ميخوانيد مِنْ دُونِ اللَّهِ فرود از خدا إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ اگر اين كه از شما خواستند توانيد و در توان نمودن راست گوئيد.
فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا ار پس نكنيد كه نتوانيد، وَ لَنْ تَفْعَلُوا و خود نتوانيد، فَاتَّقُوا النَّارَ، پس از آتش بپرهيزيد، الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ آن آتش كه هيزم آن مردم است و سنگ، أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ بساختند آن آتش ناگرويدگان را.
وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا و شاد كن ايشان را كه بگرويدند، وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و كارهاى نيك كردند، أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ كه ايشانراست بآخرت بهشتها تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ميرود زير درختان آن جويهاى روان.
كُلَّما رُزِقُوا هر گه كه ايشان را روزى دهند، مِنْها از آن درختها، مِنْ ثَمَرَةٍ ميوه رِزْقاً روزى ساخته، قالُوا گويند، هذَا الَّذِي رُزِقْنا اين آن ميوه است كه ما را روزى داده بودند، مِنْ قَبْلُ، پيش از ما در دنيا، وَ أُتُوا بِهِ و آرند پيش ايشان آن ميوه بهشت، مُتَشابِهاً مانند ميوه دنيا. بنام، وَ لَهُمْ فِيها و ايشانراست در آن بهشت، أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ هم جفتهاى پاك كرده، وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ و ايشان در آن سراى جاويدانند.
النوبة الثانية
يا أَيُّهَا النَّاسُ علقمة بن مرثد شاگرد عبد اللَّه بن مسعود از ائمّة و ثقات تابعين است ميگويد هر چه در قرآن يا أَيُّهَا النَّاسُ است خطاب اهل مكه است، و يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خطاب اهل مدينه، از بهر آن كه آن وقت مكه دار الشرك بود و مدينه دار الايمان، و مدينه سراى ايمان پيش از مكه شد. و لهذا قال اللَّه عزّ و جلّ وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ. ابن عباس گفت: يا أَيُّهَا النَّاسُ اينجا خطاب فريقين است، مؤمنان و كافران: مؤمنانرا ميگويند بر ايمان و طاعت دارى پاينده باشيد، و قدم بر جادّه اسلام و سنّت استوار داريد، و از آن بميگرديد.
و كافران را ميگويد اللَّه را پرستيد و به يگانگى وى اقرار دهيد و او را طاعت دار باشيد، و بدان كه ربّ العالمين اين امّت را در قرآن بپنج ندا باز خواند: از آن سه عامّ اند و دو خاصّ اين سه كه عام اند يكى يا أَيُّهَا النَّاسُ است ديگر يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ سديگر يا بنى آدم اين سه ندا از كرامت و نواخت خالىاند، بر عموم مىخواند هم دوست و هم دشمن، هم آشنا و هم بيگانه. و آن دو كه خاصاند يكى يا عبادى است و ديگر يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا و يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا در قرآن هشتاد و هشت جاى است همه نداى قبول و نواخت و كرامت، و بنده را گواهى داد بايمان و طاعت و عبوديّت. و هشتاد و نهم ايّها المؤمنون است و اين از آن همه تمامتر و بنده را نيكوتر، كه اين نام نهادن است و آن حكايت فعل. و تغيير و تبديل در فعل گنجد و در نام نگنجد. و در قرآن شانزده جايگه يا أَيُّهَا النَّاسُ است. و در سورة البقرة و فاتحه سورة النساء، و يكى پس آن، و دو در يونس و فاتحه سورة الحج، و دو پس آن، و يكى در نمل، و يكى در لقمان، و يكى در سورة الملائكة و يكى در حجرات، و قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ چهاراند يكى در اعراف، و دو در يونس، و يكى در سوره الحجّ، آنكه گفت: اعْبُدُوا رَبَّكُمُ چون بر خواند فرمان داد گفت خداوند خود را پرستيد و او را گردن نهيد و طاعت داريد كه مستحق عبادت و طاعت اوست. از دو وجه: يكى آنك آفريدگار است و خداوند، و عبادت آفريدگار واجب باشد، ديگر آنك دارنده و روزى دهنده است و ولى نعمت، و شكر ولى نعمت واجب باشد.
الَّذِي خَلَقَكُمْ يعنى و لم تكونوا شيئا نبوديد و شما را بيافريد. او خداوندى است از نبود بود آرد و از نيست هست كند. جاى ديگر گفت: هل اتى على الانسان حسن من الدّهر لم يكن شيئا مذكورا برآمد بر مردم زمانى و هنگامى كه وى چيزى ياد كرده و ياد كردنى نبود. معنى خلق آفريدن است و از عدم در وجود آوردن، چنانك خواهد نه فعل خلاف خواست بود و نه خواست جدا از فعل، و مخلوق را افتد كه فعل چون خواست نيايد و خواست چون فعل نبود.
وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ و ايشان را آفريد كه پيش از شما بودند از قوم قوم و گروه گروه، جهانداران و جهانيان، و خود اقرار ميدهيد و ميدانيد كه آفريننده همه اوست. وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ ميگويد اگر ازين كافران پرسى كه آفريننده ايشان كيست گويند كه اللَّه ربّ العالمين. حجت آورد بريشان و گفت چون ميدانيد و اقرار ميدهيد كه آفريدگار شما و پيشينيان ما ايم پس چرا بتان مىپرستيد؟ و ايشان نه آفرينند و نتوانند! أ فمن يخلق كمن لا يخلق سؤال كنند كه كافران چون دانسته بودند كه آفريدگار ايشان اللَّه است دانستند كه آفريدگار پيشينيان هم اوست پس وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ اينجا چه فايده دهد؟ جواب آنست كه اين پندى بليغ است كه بر سبيل تذكير و تنبيه گفت، تا ايشان بدانند كه آفريدگار و ميراننده و هلاك كننده اوست، چنانك گذشتگان را هلاك كرد ايشان را نيز هلاك كند، و اين انديشه سود دارد ايشان را و بايمان در آرد اگر توفيق با آن رود.
لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ لعلّ حرف ترجّ و طمع، معناه «اعبدوا الّذى خلقكم على حالة الرّجاء و الخوف» ميگويد خداوند خود را پرستيد و بوى اميد ميداريد و از عقوبت وى مىترسيد چنانك موسى و هارون را گفت فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى فرعون را سخن نرم گوئيد و بكنيت خوانيد و اميد ميداريد و طمع كنيد بايمان وى، و ما خود دانا ايم بكار فرعون و سرانجام وى كه چون خواهد بود. و گفتهاند لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ يعنى لكى تكونوا متّقين فتنجوا من العذاب مرا پرستيد تا متّقيان شويد و آن گه از عذاب من پرهيزيد. ابن عباس گفت لعلّ در همه قرآن بمعنى لكى است. الّا در سورة الشعراء. و ذلك فى قوله تعالى وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ اى كانّكم تخلدون. و لعلّ در لغت عرب سه معنى را گويند: بمعنى استفهام چنانك گويى لعلّك خارج، و بمعنى تمنّى چنانك گويى لعلّ اللَّه ان يرزقنى، و بمعنى شك چنانك كسى خبر كند تو گويى لعلّ ذلك، اى اظنّ ذلك.
پس آن گه صنع و قدرت و نعمت خويش باز نمود كه چيست گفت: الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً جعل فعلى است كه در قرآن بچهار معنى آيد يكى بمعنى خلق چنانك اللَّه گفت: وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ و يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ جَعَلْنا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً. دوم بمعنى تسمية چنانك گفت: وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً اى سمّوهم اناثا لانّه قال فى موضع آخر لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى سيم بمعنى القاء چنانك گفت وَ يَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلى بَعْضٍ اى يلقى بعضه على بعض، يدل عليه قوله «فَيَرْكُمَهُ جَمِيعاً». چهارم جعل بمعنى صيّر چنانك گفت إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا اى صيّرناه و قال تعالى الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً اين هم از قسم چهارم است. فِراشاً. اى مهادا او وطاء لم يجعلها حزنة غليظة لا يمكن الاستقرار عليها. ميگويند او خداوندى است كه شما را اين زمين پهن باز گرفت و مستقر و آرامگاه شما ساخت، تا در آن مىنشينيد گاهى و گاهى بر آن ميرويد و منفعت ميگيريد، چنانك گفت: فَامْشُوا فِي مَناكِبِها وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ درين گوشهها و كنارهاى زمين برويد و روزى خوريد و اعتقاد كنيد، كه بر دارنده و پروراننده شما ما ايم و ذلك فى قوله وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ و لفظ فراش ردّ است بر اهل تنجيم كه ميگويند اين زمين همچون گويى است مدوّر، كه اگر مدوّر بودى فراش نگفتى كه فراش باز گسترده باشد پهن، و دليل برين دريا است كه از كنارها آن راست است و آب در آن راست قرار گرفته، كه اگر مدوّر بودى بر يك گوشه آن آب بودى و كنارها با نشيب و فراز بودى، و اليه اشار ابن مسعود: فقال: «بنى السماء على الارض كهيأة القبة فهى سقف على الارض». و قال تعالى وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً و فراشا نه آن را گفت كه اين زمين هامون است و راست كه در زمين هم كوه است و هم تلّ، و هم دريا و هم بيابان و شكسته، و اين همه بكار است آدميان را و منفعت ايشان را، پس معنى آنست كه آرامگاه و ايستادن گاه شما است و معايش و مصالح شما در آنست، و اين تمامتر كه آدم را چون مادر است و فرزندان را چون جدّه. قال اللَّه تعالى وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً و قال تعالى هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ و قال تعالى خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ يعنى آدم ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ يعنى ذرّيّته. و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «ما من مولود إلّا و قد ذرّ على نطفته من تربة حفرته»
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «تراب ارضنا شفاء سقمنا.»
ميگويد خاك زمين ما شفاء بيمارى ماست و اين از بهر آن گفت كه اللَّه تعالى زمين را مبارك خوانده يعنى بركت در آن كرده: هم در جمله و هم بتفصيل در جمله ميگويد وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فِيها و در تفصيل جاى كعبه را مبارك خواند، و صخره بيت المقدس و وادى مدين جاى شجره موسى مبارك خواند. امّا نظير اين آيت و ردّ در قرآن جايها است: أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفاتاً ميگويد ما اين زمين را چون بسترى باز گسترده و آرامگاه شما بكرديم ما اين زمين را پنهان دارنده بكرديم كه تا هم زندگان را مىپوشد هم مردگان را. زندگان را مادرست و مردگان را چادرست. ما اين زمين را پاره پاره زنده و مرده نكرديم، پاره اغبران پاره آبادان، پاره صحرا و بيابان پاره گلزار و درختستان؟
جاى ديگر گفت وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ اين زمين ما باز گسترديم و نيك گستردگان كه مائيم و كان الحسن يقول فى خلق الارض و السّماء: انّه لم يكن خلق غير العرش و الماء فخلق اللَّه عزّ و جلّ طينة كالفهر، ثم خلق فوق الطينة دخانا فكان لازقا بالطينة، ففتق الدّخان عن الطّينة فاصعد الدّخان فصار سماء، فذلك قوله كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما و دحا الارض بعد ما اصعد الدّخان، و ذلك قوله وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها.
يقول الحسن قال اللَّه عزّ و جلّ للطّينة اذهبى هكذا فذهبت، ثم قال اذهبى هكذا فذهبت حتّى بسطها على ما اراد. و روى عن النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انّه قال: «لما اراد اللَّه تعالى دحى الارض نزل ببطن وج (؟) فدحيها، و دحيها ان اجرى فيها الانهار و خلق فيها الاشجار و ارسى فيها الجبال و هو قوله وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها، أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها، وَ الْجِبالَ أَرْساها ثم صعد فى الصّخرة.
و قال ابو هريره اخذ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بيدى فعقد فيها اصابعى و قال «خلق اللَّه التّربة يوم السّبت، و خلق الجبال يوم الاحد، و خلق الانهار و الاشجار يوم الاثنين، و خلق المكروه يوم الثلاثاء، و خلق النور يوم الاربعاء و بثّ فيها الدواب يوم الخميس و خلق آدم يوم الجمعة، فيما بين العصر الى الليل».
وَ السَّماءَ بِناءً و آسمان بيافريدكارى بر باد بداشته، و بى ستون نگاه داشته و بقدرت بداشته، و بستارگان و اختران فروزندگان نگاشته. جاى ديگر گفت: رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها كاز آن بالا داد و آن را راست كرده كه در آن فطورى و شقوقى نه. جاى ديگر گفت وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً از زبر شما بيوراشتيم هفت آسمان، نخست آسمان دنيا موج مكفوف آسمان دوم سنگ، سيم آهن، چهارم مس، پنجم سيم، ششم زر هفتم ياقوت. اين آسمانها جمله گرانبار است از بس كه در آن فريشتگان است. مصطفى عليه السّلام گفت أطّت السماء و حق لها ان تئطّ، ما فيها موضع اربع اصابع الّا عليها ملك راكع او ساجد.»
اهل آسمان دنيا بر مقام تائبان اند، خداى را عزّ و جل بحيا و خجل پرستند كه از آن فريشتگانند كه گفتند: أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها و در بسيط زمين تائبان امّت بمقام ايشانند.
اهل آسمان دوم خداى را عزّ و جلّ بر خوف و وجل پرستند. زاهدان و ترسندگان امّت بمقام ايشانند. اهل آسمان سوم خداى را عزّ و جل بر جا و حسن الظّن پرستند، ابرار و صالحان امّت بمقام ايشانند. و از آسمان چهارم تا به هفتم خداى را عزّ و جل به استحقاق جلال وى پرستند نه خوف و طمع خود را و نه رغبت و رهبت را، عارفان و صدّيقان امّت بمقام ايشانند. اهل آسمان دنيا از آن روز باز كه ربّ العالمين ايشان را آفريد بر سر انگشتان پاى نشستهاند و اللَّه را عبادت ميكنند، كه يك لحظه دريشان فترت نه لا يعصون اللَّه ما امرهم، و اهل آسمان دوم در ركوعاند و اهل آسمان سيم در سجود، و اهل آسمان چهارم در تشهد، و اهل آسمان پنجم در تسبيح، و اهل آسمان ششم در تهليل، و اهل آسمان هفتم در تكبير. روز رستخيز با اين همه عبادت چون عظمت و جلال و كبرياء خداوند جلّ جلاله بينند گويند سبحانك ما عبدناك حق عبادتك و بالاى اين هفت آسمان دريايى است كه از قعر آن تا بروى آن پانصد ساله راهست آن هشت و عل است، و عل گوسپند كوهى بود كه از سنب ايشان تا بزانو پانصد ساله را هست، و بالاى ايشان عرش عظيم ربّ العالمين است جلّ جلاله و تعالت صفاته و اسماؤه. بيان ذلك فى الحديث الصحيح الذى رواه العباس بن عبد المطلب رض قال «كنت جالسا فى عصابة و رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم جالس اذ مرّت سحابة عليهم فنظروا اليها فقال رسول اللَّه هل تدرون ما اسم هذه؟ قالوا نعم هذه السّحاب فقال رسول اللَّه و المزن قالوا و المزن فقال رسول اللَّه و العنان، قالوا و العنان فقال رسول اللَّه كم بعد ما بين السماء و الارض؟ قالوا و اللَّه ما تدرى قال فانّ بعد ما بينهما امّا واحدة و امّا اثنتان و امّا ثلث و سبعون سنة.
و فى رواية ابى هريرة: «خمس مائة سنة قال و السّماء الثانية فوقها حتى عدّ سبع سماوات، ثم قال و فوق السّابعة بحر ما بين اعلاه الى اسفله كما بين سماء الى سماء، و فوق ذلك ثمانية او عال ما بين اظلافهنّ الى ركبهنّ كما بين سماء الى سماء، و فوق ذلك العرش و اللَّه تعالى فوق العرش.»
وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً و فرو فرستاد از آسمان باران تا زمين مرده بوى زنده گشت، بجنبيد و انواع نبات بر آورد. جاى ديگر گفت: وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ جاى ديگر گفت وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتَّى ميگويد بيرون آورديم بباران همتاها از نبات زمين پر كنده رنگارنگ و بويابوى.
رِزْقاً لَكُمْ اى طعاما لكم و علفا لدوابكم، اين همه كه آفريديم شما را آفريديم و روزى شما ساختيم خود ميخوريد و ستوران و چهار پايان را علف ميدهيد، و ميكوشيد كه همانست كه گفت «كُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَكُمْ» آن گه شكر اين نعمت درخواست و گفت: «كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشْكُرُوا لَهُ» پس چون گفت آفريننده منم و پروراننده منم و روزى رساننده منم چرا بتان عاجز كه نه آفرينند و نه روزى گمارند پرستيد و ايشان را خدايان خوانيد، مكنيد چنين فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ هم كافر را ميگويد هم مؤمنانرا: كافران را ميگويد مرا هامتايان مگوييد، و انبازان مگيريد، و فرود از من بتان را مپرستيد و خود ميدانيد كه آفريننده منم نه ايشان. و مؤمنانرا ميگويد از شرك خفى بپرهيزيد. مگوييد «لو لا كلبنا لدخل اللصّ دارنا» و خود ميدانيد كه نگه دارنده منم نه سگ. عبد اللَّه مسعود گفت «يا رسول اللَّه اىّ ذنب اعظم» قال «ان تجعل للَّه اندادا و هو خلقك.»
و عن ابن عباس قال «قال رجل للنبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ما شاء اللَّه و شئت فقال أ جعلت للَّه ندّا ما شاء اللَّه وحده».
ابن مسعود گفت: «فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً» اى اكفاء من الرّجال تطيعونهم في معصية اللَّه.
سؤال كنند كه مشركان را درين آيت علم اثبات كرد كه گفت: وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ و در آيت ديگر گفت أَ فَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ أَيُّهَا الْجاهِلُونَ جهل اثبات كرد وجه جمع ميان هر دو آيت چيست؟ جواب آنست كه اثبات اين علم آن جهل ازيشان زائل نگرداند، كه معنى اينعلم آنست كه شما ميدانيد كه آفريدگار آسمان و زمين و روزى دهنده خلقان خداست و كافر و مؤمن به اين علم مشتركاند، و لهذا قال تعالى وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ و ميدانستند كافران كه بتان آفريننده و صانع نيستند و آن كس را كه اين علم باشد و آن گه باين علوم خالق را عبادت نكند اسم آن جهل از وى بنيفتد كه آن علم كه ضد آن جهل است آنست كه اللَّه گفت إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ و آن علم در كافر نيست پس معلوم گشت كه ميان هر دو آيت بحمد اللَّه تناقض نيست.
وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ چون كافران گفتند «وَ إِنَّنا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونا إِلَيْهِ مُرِيبٍ. «إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ » ما در گمان و در شور دليم از آنچه ما را با آن ميخوانى. رب العالمين اين آيت فرستاد بجواب ايشان وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ ان بمعنى اذ است ميگويد اكنون مىگوييد ما در شور دلىايم و در گمان، هر چند كه نه جاى گمان است و نه جاى شوردلى، «مِمَّا نَزَّلْنا» از آنچه بر بنده خويش فرو فرستاديم از آيات و سور قرآن نجم نجم و پاره پاره چنانك لايق بود و در حور. نزّلنا دليل است بر تكرار انزال كه بناء مبالغت و تكثير است يعنى به بيست و سه سال فروفرستاديم اين قرآن سورة سورة و آيت آيت. لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ تا دل تو بوى بر جاى بداريم و نيرو ميدهيم. كان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم امّيّا لا يكتب فلو انزل عليه القرآن جملة واحدة ليشق عليه اخذه حفظا. و قيل معناه لنقوّى و نشجّع به قلبك فى اذى قومك، بما نقصّ عليك من تحمّل الانبياء قبلك. نظيره قوله وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلى مُكْثٍ ميگويد اين قرآن پراكنده فرستاديم نه چون توراة موسى كه يك بار فرو فرستاديم لا جرم حوصله بنى اسرائيل طاقت كشش آن نداشت، چنان كه طفل را لقمه بزرگ در دهان نهى طاقت ندارد بيفكند ايشان نيز طاقت آن نداشتند و قدر آن ندانستند ببهايى اندك بفروختند، چنانك اللَّه گفت لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا.
فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ من اينجا زيادتست كه جاى ديگر گفت قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ ميگويد اكنون كه در گمان افتاديد و دعوى ميكنيد كه ما نميدانيم كه اين كلام آفريدگار است، شما كه اهل براعت و فصاحت و زيركىايد، مانند اين قرآن بياريد و ذلك فى قوله فَأْتُوا بِكِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ پس واكم كرد و گفت اگر نتوانيد كتابى آريد ده سوره بياريد فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ، ديگر باره واكم كرد و گفت اگر ده سورة نتوانيد يك سورة بياريد فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ، آن گه گفت اگر يك سورة نتوانيد حديثى مانند اين بياريد فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ، و اگر خود توانايى نداريد.
وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ اى استعينوا بكبرائكم و اماثلكم بيارى گيريد اين سران و مهتران شما كه پناه وا ايشان دادهايد، و در مجامع و محافل شوند و شما را در تكذيب خدا و رسول معاونت ميدهند دست در ايشان زنيد تا شما را يارى دهند بچنين سورتى آوردن و از بر خويش نهادن، اگر راست مىگوييد كه اين قرآن محمد از بر خويش نهاد.
معنى ديگر فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ ميگويد سورتى چون قرآن بياريد از بر خويش اگر ميتوانيد وانگه كه اين توانايى داريد آن خدايان را كه بمعبودى گرفتهايد مىگوييد كه فردا ما را گواهان و شفيعاناند ايشان را خدايان ميخوانيد و مىپرستيد.
إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ اگر در توان نمودن راست گوئيد توان خويش وانمائيد باين قول، معنى دعا عبادتست و بآن قول اول استعانت و دعا در قرآن بر وجوه است يكى بمعنى عبادت چنانك گفت وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ.
قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ. يكى بمعنى قول چنانك بهشتيان را ميگويد وَ آخِرُ دَعْواهُمْ
يكى بمعنى سؤال چنان كه گفت ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ. يكى بمعنى ندا چنان كه گفت يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ يكى بمعنى استعانت كقوله وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ و نظير الآية قوله تعالى قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ. الاية.
سؤال كنند كه قرآن را مثل نيست چه معنى را گفت فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ؟ جواب آنست كه سورتى مثل قرآن بياريد بزعم شما كه مىگوييد اين قرآن را مثل است كه دروغ است و اساطير الاولين. جوابى ديگر گفتهاند يعنى كه سورتى مثل قرآن بياريد در بيان و اعجاز، نه در حرف و كلمات كه از آنجا كه حروفست كلام عرب بيكديگر ماند و او را مثل است. و از هامسانى در حروف عربيّت هامسانى در بيان و نظم و اعجاز نيايد، و هذا قرع باب عظيم فى اثبات الصّفات للَّه عزّ و جلّ و ليس هذا موضع شرحه.
و گفتهاند مِنْ مِثْلِهِ اشارتها با عبد است يعنى با محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ميگويد سورتى از مردى كه مثل محمد باشد بياريد اگر چنانست كه شما مىگوييد كه محمد اين سخن از بر خويش نهاده و ساخته است پس وى بشرى همچون شماست يكى را مثل او بياريد كه در صدق و امانت چون او بود، وانگه نويسنده و دبير نباشد تا سورتى چنان بيارد. گفتهاند كه در اين سخن تنبيه است كه مثل محمد بياوردن خود در طوق بشر نيست، قالوا و هذا امر تعجيز لانه علم عجز العباد عنه و لكنّه اراهم ذلك فى انفسهم. و برين قول من تبعيض راست و بر قول اول ابتدا را.
فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا اگر در گذشته نكرديد وَ لَنْ تَفْعَلُوا و در آينده نتوانيد، فَاتَّقُوا النَّارَ معنى آنست كه چون عجز شما با فصاحت و عبارت كه داريد ظاهر شد و توانايى نداريد كه سورتى از بر خويش بنهيد و بدانستيد كه كلام ربّ العالمين منزل از آسمان، چرا بدروغ ميداريد و معاندت ميكنيد؟ مكنيد چنين، و از آتش دوزخ بپرهيزيد، آن آتش كه هيزم آن مردم است و سنگ كبريت يعنى كه سنگ كبريت حرارت آن صعب تر است و تيزتر. «وقود» هيزم باشد كه آتش بدان افروزند و در دوزخ بجاى هيزم مردم است و سنگ. مردم آنست كه مصطفى ع گفت: «و انّ امّتى من يعظّمه اللَّه للنّار حتى يكون بعض زواياها
و سنگ آنست كه ابن عباس گفت «هى حجارة من كبريت اسود يعذّبون بها مع النّار.» عبد اللَّه مسعود گفت سنگهاى كبريت است كه اللَّه تعالى آن روز كه آسمان و زمين آفريد آن سنگها بيافريد در آسمان دنيا تا فردا از گردنهاى كافران در آويزند تا آتش در آن گيرد و حرارت آن برويها و سرهاى ايشان ميرسد و ايشان را بآن عذاب ميكنند. و گفتهاند اين سنگها بتاناند كه از سنگ ساختهاند فردا همان بتان و هم بتپرستان هيزم دوزخ خواهند بود، و ذلك فى قوله تعالى إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ. و قيل انّ اهل النّار اذا عيل صبرهم بكوا و شكوا، فتنشأ سحابة سوداء مظلمة، فيرجون الفرج و يرفعون رأسهم اليها، فتمطر هم حجارة عظاما كحجارة الرّحى، فتزداد النّار اتّقادا و التهابا كنار الدّنيا اذا ازيد حطبها ازداد لهبها. و عن ابى هريرة قال «قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم تحسبون ناركم هذه مثل نار جهنّم؟ انها لا شدّ سوادا من القار».
و در بعضى كتب آوردهاند كه اللَّه تعالى با موسى گفت كه در دوزخ وادى است كه در آن وادى سنگهاست كه از آن روز باز كه من بر عرش خود مستوى شدم آتش بر آن مىافروزند و آن سنگها را گرم ميكنند «اعدّت لكل جبّار عنيد لمن حلف باسمى كاذبا» اى موسى ساخته شد آن سنگها هر گردنى را ستيزه كش كه بنام من سوگند بدروغ ياد كند، موسى گفت يا رب آن سنگها چيست؟ گفت «كبريت فى النّار عليها مستقرّ قدمى فرعون، و عزّتى لو قطرت منها قطرة فى بحور الدنيا لأجمدت كلّ بحر، و لهدّت كل جبل، و لتشقّت الارضون السّبع من حرّها. و روى انّ النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال «اشتكت النّار الى ربّها فاذن لها فى نفسين فشدّة الحرّ من حرّها و شدّة البرد من زمهريرها.»
أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ اين رد است بر معتزله كه گفتند دوزخ هنوز نيافريدهاند و موجود نيست و معلومست كه لفظ أُعِدَّتْ جز موجود نگويند اگر آفريده نبودى اعدّت نگفتى، يشهد له قوله تعالى أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً. اگر كسى گويد كه در دوزخ جز كافران نشوند كه ميگويد أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ؟ جواب آنست كه اين آيت دلالت ميكند كه كافران در دوزخ شوند امّا دلالت نميكند كه غير كافران در آن نشوند. اين همچنانست كه بهشت را گفت أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ آن گه اطفال و مجانين و فسّاق امّت كه از اهل توحيدند اندر بهشت شوند و از تقوى در ايشان چيزى نيست، همچنين اصحاب كبائر در دوزخ شوند هر چند كه نه از كفّاراند كه جايى ديگر گفت إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً جاى ديگر گفت وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ عُدْواناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِيهِ ناراً.
وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا بشارت هم دوستان را گويند هم دشمنان را دوستان را بر سبيل اعزاز و كرامت و اميد دادن برحمت، و دشمنان را بر سبيل اهانت و مذلّت و اخبار از عقوبت. چنانك گفت بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً ميگويد منافقان را خبر ده كه شما را بجاى بشارت عذابى دردناكست سهمناك، و معنى بشارت آنست كه ايشان را خبر كن كه اثر آن خبر بر بشره ايشان پيدا شود، اگر خير باشد و اگر شر هر دو را گويند، اما غلبه خير دارد و بر جانب شادى بيشتر گويند وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا ميگويد شاد كن ايشان را كه ايمان آوردند و حق پذيرفتند و رسالت كه شنيدند بشناختند و گردن نهادند و بمولى يار گرديدند.
وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و كارهاى نيك كردند، نمازهاى فريضه گزاردند، و روزه ماه رمضان داشتند، و زكاة از مال بيرون كردند، و نوافل عبادات چندانك توانستند بجاى آوردند. عثمان عفان گفت «عمل صالح اخلاص است در اعمال بدليل قوله «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً» اى خالصا و المنافق المرائى لا يكون عمله صالحا و گفتهاند اداء امانت است بدليل قوله «وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً» اى امينا. و گفتهاند لزوم توبه است بدليل قوله وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ اى تائبين و گفتهاند اداء نماز فريضه است كه گفت وَ أَقامُوا الصَّلاةَ إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ اى المصلّين معاذ جبل گفت عمل صالح آنست كه چهار چيز در وى موجود بود علم، و نيت، و صبر، و اخلاص. سهل تسترى گفت عمل صالح آنست كه موافق سنت است و اعمال مبتدعان در تحت آيت نشود كه آن موافق سنت نيست.
أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ جنّه ببستان باشد و بستان خرماستان بود، پس اگر در آن انگور بود آن را فردوس گويند. و در بهشت درجات و طبقاتست درجه برترين فردوس است، و بالاى فردوس عرش مجيد است. مصطفى ع گفت بروايت ابو امامه
«سلو اللَّه عز و جل الفردوس فانّها سرّة الجنة، و انّ اهل الفردوس يسمعون اطيط العرش»
و بروايت ابو هريرة مصطفى گفت «انّ فى الجنّة مائة درجة اعدّها اللَّه للجاهدين فى سبيله، بين كلّ درجتين كما بين السّماء و الارض، فاذا سألتموا اللَّه، فاسألوها الفردوس فانّه وسط الجنّة و اعلى الجنة و فوقه عرش الرحمن و منه تفجّر انهار الجنّة»
و مصطفى را پرسيدند
«كيف بناء الجنة؟ قال «لبنة من ذهب و لبنة من فضّة، ملاطها مسك اذفر و حصباؤها اللؤلؤ و الياقوت، و ترابها الزعفران».
آن گه صفت آن بستانها كرد گفت تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ زير درختان آن بر روى زمين جويهاى روان است، آب و شير و مى و انگبين هر جا كه بهشتيى بود بر بام كوشكها و منظرهها جويهاى روان پيش خويش بيند، چون برخيزد جوى روان بر جاى خويش بيند نه در كندى باشد نه جامه بوى آلوده شود.
كُلَّما رُزِقُوا مِنْها يعنى من الاشجار. مِنْ ثَمَرَةٍ من للتّبيين، و قيل للتبعيض رِزْقاً نصب لانه مفعول ثان قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ معنى آنست كه هر گه كه بهشتيان را از آن بهشتها و درختها ميوه دهند گويند اين آن ميوه است كه ما را يك بار دادند، از بهر آنك برنگ و صورت يكسان باشند و بطعم مختلف، بهشتى يك سيب از درخت بچيند برنگ سيب بود، چون در دهان نهد طعم همه ميوهها دارد و اين نهايت لطف است و غايت حكمت. قال يحيى بن ابى كثير «يؤتى احدهم بالصّحفة فيأكل منها ثم يؤتى باخرى فيقول هذا الّذى آتينا به من قبل، فيقول الملك كل فاللون واحد و الطعم مختلف». و گفتهاند هذا الذى رزقنا من قبل اى هذا الذى وعدنا نبيّنا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فى الدنيا ان نرزق فى الجنة» و قيل هذا ثواب عملنا الّذى عملناه فى الدنيا. و قيل هذا الرّمان الذى كان فى الدّنيا على جهة التعجب من فضله على ما كان فى الدنيا، كما ترى الرجل فى حال تستعظمها، و قد كان قبل ذلك صغيرا، فتقول هذا فلان الذى كان بالامس، اى اليوم له زيادة على ما مضى.
وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً و آن ميوهها كه پيش وى آرند همه بيكديگر مانند بنيكويى و پاكى و بى عيبى، نه چنانك بعضى نيكو بود و بعضى بد چنانك ميوههاى دنيا. معنى ديگر: وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً و آن ميوه بهشت كه پيش ايشان آرند مانند ميوه دنيا آرند، بنام هام نام آن باشد، چندانك ايشان بجاى هم نام آرند كه كدام ميوه است امّا بحقيقت نه چنان بود كه ميوه بهشت از درخت رسيده بيرون آيد، هر رنگى كه خواهى در آن ميوه بينى و هر طعمى و بويى كه خواهى در آن يابى، رنگها همه نيكو و بويها همه خوش و طعمها همه شيرين، وانگه هر ميوه صورتى نيكو دارد و آوازى خوش و نغمه لطيف از وى روان، و شكوفه بر سر و نورى از وى تابان، و چنانك در دنيا از ميوه تخم بيرون آيد از آن حورا بيرون آيد و غلام، كه پياده كه سواره چون ميوه بچيند هم در آن حال ديگرى از درخت بيرون آيد از آن پيشين نيكوتر و خوشبوتر.
در بعضى آثار است كه بهشتى را خوانچه فرستند از ياقوت سرخ، دستار خوانى بر سر آن فرو گرفته از مرواريد سپيد مهر بر آن نهاده. چون سر آن باز كند سيبهاى گوناگون بيند، در هر سيبى حورا چون لعبتى آراسته و عروسى نگاشته. حورا از آن سيب بيرون آيد بهشتى سيب در دهان گيرد طعمى يابد شيرينتر و لذيذتر از هر چه در بهشت خورد.
آن گه قوتى عظيم در وى پديد آيد آن لعبت دوشيزه را بپاسد لذتى يابد كه از ديگر جفتان چنان لذت نيافت، و هر بار كه پيش وى باز شود او را دوشيزه يابد از اول بار نيكوتر و بكمالتر. پس آن لعبتها هر ساعتى برنگى باشند و ديگر جمالى نمايند، و همچنين سيبها ديگرگون شوند. بهشتى با خود گويد اين لعبت نه آنست و اين سيب نه آن! گمانش افتد كه طعمش نيز بگشت چون طعم آن باز گيرد بداند كه بطعم همانست و برنگ نه آن، اينست كه ميگويد: وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ و ايشانراست در آن بهشت زنان آدمى، هر مردى را دو زن و حورا بر آن عدد كه اللَّه داند. مصطفى ع گفت در بهشت عزب نيست و لكلّ رجل منهم زوجتان اثنتان يرى مخّ سوقهما من وراء الثياب.
مُطَهَّرَةٌ پاك كرده از عيبها و آفتها كه در زنان دنيا موجود باشد از حيض و نفاس و قضاء حاجت و فضولهاى تن و بيمارى و پيرى و بدخويى و مرگ. ابو هريره گفت از مصطفى ع پرسيدند كه در بهشت با زنان صحبت باشد مصطفى گفت: «نعم و الّذى نفسى بيده انّ المؤمنين ليفضى فى اليوم الواحد الى الف عذراء» قال «و ما من غدوة من غدوات الجنّة و كلّ الجنّة غدوات الّا انه تزفّ الى ولىّ اللَّه فيها زوجة من الحور العين ادنا هنّ الّتى خلقت من زعفران».
و قال عبد اللَّه بن وهب انّ فى الجنّة غرفة يقال لها العالية فيها حوراء يقال لها الغنجه اذا اراد ولىّ اللَّه ان ياتيها اتيها جبرئيل فآذنها، فقامت على اطرافها معها اربعة آلاف وصيفة يجمعن اذيالها و ذوائبها و يبخّرنها بمجامر بلا نار.» جهودى از مصطفى پرسيد كه تو مىگويى در بهشت نكاح باشد و خوردن و آشاميدن، و هر كه خورد و آشاميد از وى فضولها رود و بهشت چگونه جاى فضول بود؟ مصطفى گفت «و الذى نفسى بيده انّ فيها لاكلا و شربا و نكاحا يخرج من بطونهم عرق اطيب من ريح المسك» فقال رجل من القوم صدق رسول اللَّه خلق اللَّه خلقا يأكل ممّا نأكل و يشرب ممّا نشرب و منه يخرج من بطونها عسل سائغ فقال رسول اللَّه وفّقت، هذا مثل طعام اهل الجنة».
وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ. اى دائمون، و الخلود الدّوام و ليس من شرطه التابيد، بل يجوز ان يكون مؤبّدا او غير مؤبّد، و الدّليل عليه انه قيّد بابد، و اللَّه عزّ و جل يوصف بالقدم و لا يجوز ان يوصف بالخلود لعدم التوقيف، و لان القدم لا ابتداء له و الخلود له ابتداء، و هو جلّ جلاله اول بلا ابتداء وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ.
معنى آنست كه ايشان در آن بهشت جاويد شوند كه نعمت آن گه غنى باشد و تمام كه بريده نشود و با آن بمانند. مصطفى ع گفت «من يدخل الجنّة يحيى لا يموت و ينعم لا يبوس لا يبلى ثيابه و لا يفنى شبابه».
النوبة الثالثة
قوله تعالى يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ اينت خطاب خطير و نظام بى نظير، سخنى پر آفرين و بر دلها شيرين، جان را پيغام است و دل را انس، و زبان را آئين. فرمان بزرگوار از خداى نامدار ميگويد بلطف خويش بسزاى كرم خويش: اعْبُدُوا رَبَّكُمُ بندگان من مرا پرستيد و مرا خوانيد و مرا دانيد، كه آفريدگار منم، كردگار نامدار بنده نواز آمرزگار منم، مرا پرستيد كه جز من معبود نيست، مرا خوانيد كه جز من مجيب نيست، آفريننده منم چرا ديگران را مىپرستيد بخشنده منم چونست كه از ديگران مىبينيد؟!
يقول جلّ جلاله آنا و الملأ فى بناء عظيم، اخلق فيعبد غيرى و انعم فيشكر غيرى. و قال جلّ و عزّ «يا ابن آدم انا بدّك اللازم فاعمل لبدّك، كل الناس لك منهم بد و ليس منى بدّ»
و روى انّ اسعد بن زرارة اقام ليلة العقبة فقال «يا رسول اشترط لربك و اشترط لنفسك و اشترط لاصحابك» فقال امّا شرطى لربى فان تعبدوه و لا تشركوا به شيئا، و اما شرطى لنفسى فان تمنعونى ممّا تمنعون منه انفسكم و اولادكم، و اما شرطى لاصحابى فالمواساة فى ذات ايديكم» قالوا فاى شىء لنا اذا فعلنا ذلك قال «لكم الجنّة قال ابسط يديك ابايعك.
اعْبُدُوا رَبَّكُمُ گفتهاند كه اين خطاب عوام است كه عبادت ايشان بر ديدار نعمت بود و بواسطه تربيت، و آنجا كه گفت «اعْبُدُوا اللَّهَ» خطاب با اهل تخصيص است كه عبادت ايشان بر ديدار منعم بود بى واسطه تربيت و بى حظ بشريّت. همانست كه جاى ديگر گفت يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ، جاى ديگر گفت يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ با خطاب تعميم اتَّقُوا رَبَّكُمُ گفت و با خطاب تخصيص اتَّقُوا اللَّهَ. آن بهشتيانراست و اين حضرتيان را. جنيد از اينجا گفت آن روز كه در جمع عوام نگريست كه از جامع المنصور بيرون ميآمدند هؤلاء حشو الجنة و للحضرة قوم آخرون.
و در آخر آيت گفت لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ اين تنبيه است كه عبادت اللَّه بنده را بنهايت تقوى رساند، و از نهايت تقوى بنده به بدايت دوستى حق و پيروزى جاودانه رسد. چنانك جاى ديگر گفت وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ و هم ازين بابست «اعبدوا ربكم و افعلوا الخير لعلكم تفلحون».
پس آن گه راه شناخت خويش باز نمود گفت: الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً آن گه عجايب قدرت و بدايع حكمت در زمين و در آسمان دليل است بر خداوندى و آفريدگارى و گواهست بر يكتايى و دانايى و توانايى او آن هفت قبه خضرا از بر يكديگر بى عمادى و پيوندى بر بد بداشته. نشان قدرت او اين هفت كلّه اغبر بر سر آب داشته، بيان حكمت او آن يكى را گفته وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ و اين يكى را «فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ»، وانگه اين مثال دو كبوتر سياه و سپيد بين كه در فضاء گنبد ازرق بيرون آمده، بر جناح يكى رقم فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ و بر آن ديگر وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً اين سياه از آن سپيد زاده و آن سپيد ازين سياه پديد آمده، يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ، يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ، پاكى و بى عيبى خداى را كه روشنايى روز از شب ديجور بر آورد و تاريكى شب ديجور از روشنايى روز پديد كرد. از اين عجبتر كه روشنايى دانايى در نقطه خون سياه دل نهاد، و روشنايى بينايى در نقطه سياهى چشم نهاد تا بدانى كه قادر با كمال بخشنده با فضل و افضال، اين روز روشن نشان عهد دولت است، و آن شب تاريك مثال روزگار محنت، ميگويد. اى كسانى كه اندر روشنايى روز دولت آرام داريد ايمن مباشيد كه تاريكى شب محنت بر اثر است، و اى كسانى كه اندر شب محنت بى آرام بودهايد نوميد مباشيد كه روز روشن بر اثر است. همين است احوال دل گهى شب قبض و گاه روز بسط: اندر شب قبض هيبت و دهشت و با روز بسط انس و رحمت، در حال قبض بنده را همه زاريدن است و خواهش از دل ريش، و در حال بسط همه نازيدن است و رامش در پيش.
پير طريقت گفت: «الهى گر زارم در تو زاريدن خوشست، ور نازم بتو نازيدن خوشست. الهى شاد بدانم كه بر درگاه تو ميزارم، بر اميد آنك روزى در ميدان فضل بتو نازم، تو من فا پذيرى و من فاتو پردازم، يك نظر در من نگرى و دو گيتى بآب اندازم.» ارباب حقايق اين آيت را تفسيرى ديگر كردهاند و رمزى ديگر ديدهاند گفتهاند كه اين مثلهاست كه اللَّه زد درين آيت، زمين مثل تن است و آسمان مثل عقل و آب كه از آسمان فرو آيد مثل علم است كه بواسطه عقل حاصل شود و ثمرات مثل كردار نيكوست كه بنده كند بمقتضاى علم، اشارت ميكند كه اللَّه آن خداونديست كه شما را شخص و صورت و تن آفريد و آن تن بجمال عقل بياراست، وانگه بواسطه عقل علم داد و زيركى و دانش، تا از آن علم ثمرهاى بزرگوار خاست، آن ثمرتها كردار نيكوست كه غذاء جان شما و حياة طيّبة شما در آنست. آن خداوندى كه مهربانى وى و رحمت وى بر شما اينست چرا در عبادت وى شرك مىآريد و ديگرى را با وى انباز ميگيريد؟ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ مكنيد، و با وى انباز مگيريد وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا آية اول در اثبات توحيد حجت است بر مشركان عرب و اين در اثبات نبوّت حجت است بر اهل كتاب و ذمّت. و كلمه شهادت مشتمل است بر هر دو طرف باثبات توحيد و اثبات نبوت، تا بهر دو معترف و معتقد نشود و بر موجب هر دو عمل نكند بنده در دايره اسلام در نيايد. و اثبات نبوت آنست كه مصطفى را صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گزيده حق و بهينه خلق دانى، و نبوت و رسالت وى بجان و دل قبول كنى، و گفتار و كردار و سنن و سير وى پيشرو و رهبر خود گيرى و بحقيقت دانى كه قول او وحى حق است و بيان او راه حق است و حكم او دين حق است، و نفس و بلاغ او در حال حياة و ممات حجت حقّ است. آدم هنوز در پرده آب و گل بود كه سرّ فطرت محمد بر درگاه عزت كمر بسته بود و نظر لطف حق بجان وى پيوسته.
و هو المشار اليه بقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «كنت نبيا و آدم بين الماء و الطّين».
فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ نشر بساط عزت قرآنست از طى قدس خويش تا نامحرم را دست رد بسينه باز نهد و سوخته عشق را نقاب جمال فرو گشايد.
وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا اين آيت نواخت دوستانست و اميد دادن ايشان بناز و نعيم جاودان، و ترغيب مؤمنان و حث ايشان بر طاعت و طلب زيادت نعمت. و آيت پيش تحذير بيگانگانست از شور دل و شرك زبان، و بيم دادن ايشان از آتش عقوبت و سياست قطيعت حق، مؤمن آنست كه چون آيت اول شنود بترسد و بى آرام شود، و از عذاب دوزخ بانديشد و چون آيت دوم شنود شاد شود و دل در بندد و اميد قوى كند و آرام در دل آرد. رب العالمين هر دو كسرا بستود، آن ترسنده و اين آرميده ترسنده را ميگويد إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ و آرميده را ميگويد.
الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ و سنت خداوند كريم جل جلاله آنست كه هر جا كه آيت خوف فرستد و بندگان را بآن بترساند از پى آن آيت رجا و رحمت فرو فرستد و دل ايشان را آرام دهد تا نوميد نشوند.
وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا هر كه امروز در ميدان خدمت است بشارتش باد كه فردا در مجمع روح و ريحان است، و نه هر كه ببهشت رضوان، بكرامت روح و ريحان رسيد. بهشت رضوان غايت نزهت متعبدان است، و روح و ريحان قبله جان محبانست بهشت رضوان علّيين و دار الاسلام است، و روح و ريحان در حضرت عنديّة تحفه جان عاشقانست، هر كه حركات را پاس دارد ببهشت رضوان رسد هر كه انفاس را پاس دارد بروح و ريحان رسد. اين روح و ريحان كه تواند شرح آن و چه نهند عبارت از آن، چيزى كه نيايد در زبان شرح آن چون توان، بادى درآيد از عالم غيب كه آن را باد فضل گويند ميغى فراهم آرد كه آن را ميغ برّ گويند، بارانى ببارد كه آن را باران لطف گويند سيلى آيد از آن باران كه آن را سيل مهر گويند
آن سيل مهر بر نهاد آب و خاك گمارند تا نه از آب نشان ماند نه از خاك خبر، نه از بشريت نام ماند نه از انسانيت اثر هر شغل كه خاست از آب و گل خاست، هر شور كه آمد از بشريت و انسانيت آمد. هر دو بگذار تا بنيستى رسى و از نيستى بر گذر تا بروح و ريحان رسى.
النوبة الاولی
قوله تعالى إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي اللَّه تعالى شرم نكند أَنْ يَضْرِبَ كه زند مَثَلًا ما مثلى هر چه بود بَعُوضَةً به پشه فَما فَوْقَها يا چيزى كه فزون از آن بود فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا اما ايشان كه گرويدگانند فَيَعْلَمُونَ ميدانند أَنَّهُ الْحَقُّ كه آن مثل راست است و نيكو و بر عيار حكمت مِنْ رَبِّهِمْ از خداوند ايشان. وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا و اما ايشان كه كافرانند فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ چه خواست اللَّه؟ بِهذا مَثَلًا باين مثل كه زد يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً بآن مثل كه ميزند فراوانى را بى راه ميكند از رسيدن بمعنى حكمت آن وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً و فراوانى را بآن راه مينمايد. وَ ما يُضِلُّ بِهِ و بى راه نكند بآن إِلَّا الْفاسِقِينَ مگر ايشان را كه از فرمانبردارى بيرون شدهاند.
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ ايشان كه مىشكنند عَهْدَ اللَّهِ پيمان خدا كه و ريشان گرفت، مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ از پس محكم بستن پيمان او وَ يَقْطَعُونَ و مىبرند ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ آنچه اللَّه فرمود كه آن را به پيوندند وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ و در زمين تباهى ميكنند أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ ايشانند كه زيان كارانند.
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ چونست كه كافر ميمانيد بخداى. وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً و شما نطفههاى مرده بوديد فَأَحْياكُمْ پس شما را مردمان زنده كرد، ثُمَّ يُمِيتُكُمْ آن گه بميراند شما را ثُمَّ يُحْيِيكُمْ پس زنده ميگرداند شما را ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ آن گه شما را فا او خواهند گردانيد.
هُوَ الَّذِي او آن خداوندست خَلَقَ لَكُمْ كه بيافريد شما را ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً هر چه در زمين چيز است همه، ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ آن گه آهنگ بالا كرد فَسَوَّاهُنَّ راست كرد و راغ آن آسمانها را سَبْعَ سَماواتٍ هر هفت آسمان وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ، و او خداوند بهر چيز داناست.
النوبة الثانية
قوله تعالى إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي اقوال مفسّران مختلف است در سبب نزول اين آيت، بعضى گفتند چون رب العالمين منافقان را مثل زد كه مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً و گفت أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ منافقان گفتند اين نه سخن خداست كه اللَّه تعالى از آن بزرگوارتر است كه چنين مثل زند فانزل اللَّه هذه الآية. و گفتهاند سبب نزول آنست كه جهودان در قرآن ذكر عنكبوت و مگس شنيدند و ذلك فى قوله تعالى مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ...
الآية و قال تعالى إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً... جهودان چون ذكر مگس و تننده درين هر دو آيت شنيدند بطريق استهزاء گفتند اين چه سخن است! و چه مثل! و خداى را عزّ و جلّ چه حاجت بذكر مگس و عنكبوت؟ پس ايشان را اين جواب آمد كه: إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما اللَّه شرم نكند اگر مثل به پشّه زند يا كم از پشّه. اينست كه گفت بَعُوضَةً فَما فَوْقَها اى فما فوقها فى الصّغر كما تقول فلان صغير فتقول و فوق ذلك اى هو اصغر مما ترى. گفتهاند كه ربّ العالمين اين مثل به پشه از بهر آن زد كه از عجائب و لطائف در پشه بدان كوچكى وضعيتى بيش از آنست كه در پيل بدان بزرگى و عظيمى. و تفاوت در جسم و اعضاء پشه بيش از آنست كه در جسم و اعضاء پيل، و پيل را چندان رنگ نيست كه پشّه را كه بر همه رنگهاى دنيا بسته است، و و از آنكه عمرش اندك است دنيا هميشه از و پر است، و هر چه پيل را هست از قوايم و خرطوم و ديگر اعضاء همه پشه را هست و زيادت، كه پشه بينى كه دو دنب دارد و دو پر و باشد كه چهار دارد و دست و پاى بسيار، و پيل و شير و نهنگ و مار و كژدم ازو گريزان و بر حذر. و او را متورّع آوردهاند كه در نجاست نيفتد چنانك مگس افتد، و غذاء وى در پوست آدمى نهادهاند خرطومى دارد سر آن تيز بپوست آدمى فرو برد و خون بر كشد و تا گرسنه است زندگى مىيابد چون سير شود در حال بميرد. يقال «اذا جاعت البعوضة قويت فطارت و اذا شبعت تشققت و تلفت كذلك الانسان ليطغى ان رآه استغنى».