قرآن کریمبه زبان فارسی

۲ سورة البقره‏ (بخش ۲)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

شعبى را پرسيدند كه هيچ چيز از حكمت خالى نيست در آفرينش آن، در اين پيشه و عنكبوت آفريدن چه حكمت است؟ جواب داد كه حكمت اندر آفرينش آن اگر خود آن بودى كه نمرود طاغى بپشه هلاك كرد و مصطفى را بخانه عنكبوت كه بر در غار ساخت از دشمن برهانيد اگر همين بودى حكمت اندر آفرينش آن كفايت بودى. شافعى پيش هارون الرشيد نشسته بود مگسى بر روى هارون نشست هارون براند ديگر باره باز آمد، هارون گفت «يا ابن ادريس لم خلق اللَّه الذّباب؟» اللَّه مگس را از بهر چه آفريد؟ شافعى گفت: «مذلة للملوك» خوارى و بيچارگى ملوك زمين را قال «فاستحسنه و وصله». اينجا لطيفه نيكو گفته‏اند اللَّه تعالى مگس را ضعيف آفريد و با ضعف وى وقاحت آفريد و شير را قوى آفريد و با قوت وى نفرت آفريد اگر آن وقاحت كه در مگس است در شير بودى در زمين كس از زخم وى نرستى، ليكن بكمال حكمت و نفاذ قدرت هر چيز را سزاى خويش بداد و با ضعف مگس وقاحت سزا بود و با قوت شير نفرت سزا بود، همه چيز بجاى خويش آفريد و بسزاى خويش بداشت. يقول تعالى ادبر عبادى بعلمى انى بعبادى خبير بصير. جهودان مى‏پنداشتند كه هر چه بزرگتر باشد و عظيمتر قدر آن بنزديك اللَّه بيشتر و آفرينش آن عظيمتر، و هر كه كهتر و حقيرتر آفرينش آن سهلتر و قدر آن كمتر. و نيز مى‏پنداشتند كه ربّ العالمين از ذكر چيزهاى حقير شرم دارد چنانك ايشان از آن شرم ميداشتند. اللَّه تعالى ايشان را جواب داد كه من شرم نكنم و مثل زنم به پشه يا كم از پشّه، چون دانم كه مؤمنان را در آن پندست و زيادت بصيرت و بر معاندان دين حجت و دلالت.

بعضى مفسران در تأويل آيت گفته‏اند إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي اى لا يخشى گفتند استحيا بمعنى خشيت آيد چنانك خشيت بمعنى استحيا. و ذلك فى قوله تعالى وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ و اشتقاق حيا از حياة است، و حيا اول منزل عقل است نه بينى كه كودك را اول كه امارت عقل وى پديد آيد حيا بود، پس اول منزل عقل حياست و آخر منزل عقل ايمان و مصطفى ع گفت: «لا ايمان لمن لا حياء له»

يعنى كه چون باول منزل نرسد آخر منزل در حق وى محال بود.

و معنى ضرب اينجا وصف است أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا يعنى ان يصف شبها شبّهه به كما قال ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلًا مِنْ أَنْفُسِكُمْ اى وصف لكم. هر جا كه ضرب مثلست در قرآن و در لغت عرب آن ضرب بمعنى وصف و بيان است و در قرآن ضرب است بمعنى الزام چنانك گفت ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ و ضرب است بمعنى سير چنانك گفت وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ و الضرب بالعصا معروف است چنانك گفت اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ.

مَثَلًا ما بَعُوضَةً اين ما نكرت گويند بمعنى شى‏ء است تقديره. مثلا شيئا بعوضة كقوله تعالى هذا ما لَدَيَّ عَتِيدٌ اى هذا شي‏ء لدىّ عتيد و بَعُوضَةً را نصب است بر بدل يعنى بدل ما و البعوض صغار البقّ واحدة منها بعوضة.

فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ نظير اين در سورة المدثر وَ لا يَرْتابَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ...

الآية ميگويد مؤمنان و گرويدگان راست مى‏شنوند و بسزا مى‏بينند، و بيمار دلان عيب مى‏جويند و نادريافتنى مى‏پرسند، مؤمنان ميدانند كه اين مثلها دلها را چون آئينه است رويها را چنانك در آئينه نگرند هر چه در وى است بينند، دلهاى ايشان درين مثلها نگرد هر چه غيب است و بودنى بچشم دل به بينند، يقين ايشان در غيب پديد آيد و ايمان بيفزايد و بيمار دلان را شور دل بيفزايد. پس ربّ العالمين خبر داد اين دريافت جز دانايان و زيركان را نيست وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ.

و مثل زدن پديد كردن مانند است، و اللَّه را رسد كه مثل زند بندگان را و بندگان را نيست كه مثل زنند اللَّه را. چنانك گفت: فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ اى الاشباه خداى را عزّ و جلّ هامتا مسازيد و انباز مگوييد، و جز آنك اللَّه خويشتن را گفت صفت مكنيد، كه بآن شناخت كه وى خود را شناسد شما وى را نشناسيد.

يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً اين جواب ايشانست كه گفتند اللَّه چه خواست باين مثل كه زد؟ ربّ العالمين گفت اين مثل بدان زد تا گروهى را از رسيدن بعين حكمت آن بيراه كند، و گروهى را راه نمايد بدانستن و رسيدن بعين حكمت آن.

وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ فاسقان ايشانند كه از فرمانبردارى بيرون‏اند، فسوق خروج است از طاعت يقال فسقت الرطبه اذا خرجت عن الكوى، و سميت الفارة فويسقة لخروجها عن جحرها. و قال تعالى فى صفة ابليس ففسق عن امر ربه اى خرج عن طاعته. آن گه ايشان را صفت كرد به نعتهاى مذموم و گفت: الَّذِينَ يَنْقُضُونَ ايشان كه پيمان اللَّه را مى‏شكنند و عهدى كه اللَّه وريشان گرفت در توريت و در زبور بر زبان موسى و داود بوفاء آن باز نيامدند. و عهد آن بود كه «ان يعبدوه و لا يشركوا به شيئا و ان يؤمنوا بمحمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و يخبروا بنعته و صفته و يؤمنوا بجميع الانبياء عليهم السلم» پيمان ستدند ازيشان بتوحيد اللَّه و بتصديق مصطفى ع و قبول بلاغ او ازو، و اللَّه بريشان در آن عهد و پيمان گواه.

«مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ» العهد، و قيل من بعد ميثاق اللَّه. و الميثاق مفعال من الوثوق و اصله موثاق فانقلبت الواو ياء لانكسار ما قبلها كميزان و ميقات. نظير اين در سورة الاعراف أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ و گفته‏اند.

الَّذِينَ يَنْقُضُونَ... اخبار است از جمله كافران و منافقان على العموم و عهد كه بريشان گرفته بودند آنست كه روز ميثاق رب العزة ايشان را از كتف آدم بيرون آورد و گفت: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا بَلى‏ و در قرآن جايها فرمود است كه بعهد وفا كنيد و به پيمانها باز آئيد قال اللَّه تعالى وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ أَوْفُوا بِالْعُقُودِ، وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا

ميگويد اگر عهدى كنيد يا عقدى بنديد با خالق يا با مخلوق بوفاء آن باز آئيد. و عهد با خالق نذر باشد و توبه و سوگندان و با مخلوق شرطها و عقدها كه در معاملات ميان ايشان رود و وعده‏ها كه يكديگر را دهند.

وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ و مى‏برند آنچه اللَّه فرمود كه آن را به پيوندند از تصديق انبياء كه فراهم پيوندند، و تصديق محمد فرا تصديق موسى پيوندند و تعظيم آدينه امروز فرا تعظيم شنبه بروزگار پيوندند، و روى دادن بكعبه امروز فرا روى دادن به بيت المقدس بروزگار پيوندند، و گردن نهادن قرآن را فرا گردن نهادن تورة و انجيل و زبور پيوندند. قتاده گفت «امروا بالقول و العمل فقالوا فلم يعملوا فلم يصلوا القول بالعمل» ايشان را فرمودند كه عمل را فرا قول پيوندند كه ايمان قول و عمل است، و نه پيوستند. و قيل يريد بذلك قطع الرّحم فانّ قريشا قطعوا رحم النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بالمعاداة معه. و گفته‏اند كه ايشان را فرمودند كه پيغامبران را همه براست داريد فآمنوا بالبعض و كفروا بالبعض، و المؤمنون و صلوا، فقالوا لا نفرّق بين احد من رسله.

وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ تباهكارى ايشان آن بود كه عامّه خويش را از اسلام باز ميداشتند، و ضعيفان مسلمانان را در شك مى‏افكندند و دلها را مى‏شورانيدند و راهها به بيم ميكردند و راه ميزدند و سخن چينى ميكردند و ببد گويى مردم را در هم مى‏افكندند.

أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ زيان كاران ايشانند كه نقص و خسران در حظّ خويش آوردند، كه ايشان را هر يكى در بهشت مسكنى بود چنانك در خبر است، و فردا ازيشان فاستانند و بمؤمنان دهند.

كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ كيف استفهام عن حال الشّى‏ء، و لم استفهام عن علة الشي‏ء و ما عن جنس الشي‏ء كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ اين خطاب با جهودان و مشركان عرب است هر چند كه آن مشركان بوجود صانع و آفريدگار معترف بودند چنانك اللَّه گفت وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ و مصطفى ع پدر عمران حصين را پرسيد آن گه كه هنوز مشرك بود

«كم تعبد اليوم الها قال سبعة واحدا فى السّماء و ستة فى الارض قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فايهم تعدّه ليوم رغبتك و رهبتك؟ قال الّذى فى السماء.»

اين خبر دليل است كه ايشان بوجود صانع ايمان داشتند اما نبوت مصطفى را صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم منكر بودند و بوى كافر، و هر كه بفرستاده كافر بود بفرستنده كافر باشد ازين جهت گفت: كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ و اين سخن را دو مخرج است: يكى تعجب و التعجب هو الاخبار عن عظيم فعلهم. يقول ايها المؤمنون تعجبوا من هؤلاء كيف يكفرون اللَّه و قد ثبتت حجة اللَّه عليهم ميگويد شگفت مانيد و تعجب كنيد ازين كافران كه حجت توحيد و ريشان ثابت است و روشن، و نمى گروند، و مخرج ديگر توبيخ است و ملامت، ميگويد اى پيغامبر من واى مؤمنان اين كافران را ملامت كنيد و گوئيد چون است كه باللّه نميگرويد و نشانهاى هستى و يكتايى و دانايى و توانايى وى شما را پيداست آن گه نشانهاى روشن بر شمرد و گفت وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ قومى گفتند اين و او حال است و قد در آن مضمر يعنى كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ و قد كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ. قومى گفتند نه واو حال است كه واو ابتدا است و برين قول تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وقف كنى جائز است، آن گه ابتدا كنى وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً و الاموات جمع الموت. و الموت يكون اسما و مصدرا كالصّوم و العدل و الفطر. وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً اى لم تكونوا شيئا حتى خلقكم. عرب موت بجاى خمول الذكر نهند، و حياة بجاى شهرگى يقال للشّى‏ء الدارس و للامر خامل الذكر هذا شي‏ء ميّت و امر ميّت. و للذكر و الامر المتعالم فى النّاس هذا امر حى. ميگويد شما چيزى ياد كرده و ياد كردنى نبوديد نام و نشان و رسم و طلل شما نبود تا بيافريد شما را و مردمان زنده گردانيد كه شما را مى‏شناسند و ذكر ميكنند. اين موت اول است و احياء اول. پس گفت ثُمَّ يُمِيتُكُمْ يعنى يقبض ارواحكم عند انقضاء آجالكم پس چون روزگار عمر شما برسد مى‏ميراند شما را تا چنان گرداند كه در اول كه نبوديد ثُمَّ يُحْيِيكُمْ يعنى للبعث و القيمة پس آن گه شما را زنده گرداند بعث و نشورا. اينست دو مرگ و دو حياة كه آنجا گفت: أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ. اين قول ابن عباس است و مجاهد. و قال قتاده كُنْتُمْ أَمْواتاً اى نطفا فى الارحام لانها تكون ميّتة بعد مفارقتها الرّجل

لقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «ما ابين من حىّ فهو ميّت »

ميگويد شما نطفه‏هاى مرده بوديد در رحم مادران اول نطفه پس علقه، پس مضغه پس استخوان و گوشت، پس شما را زنده گردانيد بنفخ ارواح. و به‏

قال النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يدخل الملك على النطفة بعد ما تستقرّ فى الرّحم باربعين او بخمس و اربعين، فيقول اى رب اشقى ام سعيد؟ اذكر ام انثى؟ فيقول اللَّه تعالى و يكتبان ثم يكتب عمله و رزقه و اجله و اثره و مصيبته ثم تطوى الصحيفة فلا يزداد فيها و لا ينقص منها».

ثُمَّ يُمِيتُكُمْ آن گه شما را مى‏ميراند بخواب، و زنده ميگرداند به بيدارى وانگه شما را آخر بميراند و فردا شما را زنده گرداند. و قيل وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً يعنى بعد اخذ الميثاق ردّهم الى ظهره فاماتهم فاحياكم بان اخرجكم من بطون امّهاتكم ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ميگويد آن گه شما را با او خواهند گردانيد و سوى او خواهند برد. اين همچنانست كه گفت ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ و اگر تُرْجَعُونَ خوانى بفتح تا بر قراءت يعقوب، معنى آنست كه آن گه وازوشيد «۱» و كردار شما را پاداش دهند و اين كلمه دليل است كه اللَّه تعالى بر جهتى است از جهتهاى عالم و آن جهت بالاست بدليل ده آيت از قرآن يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ و هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ ءامنتم من فى السماء ام امنتم فى السماء إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ يا هامانُ ابْنِ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ أَسْبابَ السَّماواتِ فَأَطَّلِعَ إِلى‏ إِلهِ مُوسى‏ و خبر درست است كه مصطفى ع گفت: «ارحموا من فى الارض ير حكم من فى السّماء

اما معتزلى كه عذاب گور را منكر است دست درين آية ميزند و ميگويد دو زندگى گفت: يكى در دنيا و يكى در قيامت و زندگى در گور و عذاب‏ نگفت. جواب وى آنست كه زندگى قوم موسى پس از صاعقه كه رسيد ايشان را نگفت درين آية و دلالت نكرد كه نيست و ذلك فى قوله تعالى ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ و همچنين امّت حزقيل كه از بنى اسرائيل بمردند به طاعون و رب العالمين ايشان را زنده كرد، آن زندگى ايشان پس از مردن هم نگفت درين آية و دليل نبود و ذلك قوله أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ الآية زندگى در گور و عذاب قبر اگر درين آيت منصوص نيست نفى آن در آيت هم نيست. آن گه در اخبار درست بروايت ثقات و بزرگان صحابه چون عمر خطاب و على بن ابى طالب و عبد اللَّه مسعود و عبد اللَّه بن عباس و عبد اللَّه بن عمر و جرير بن عبد اللَّه و جابر و ابو هريره و ابو سعيد خدرى و ابو ايوب انصارى و انس بن مالك و براء بن عازب بروايت ايشان درست شده است از مصطفى ع حياة و عذاب قبر، و هر كه آن را منكر است ضالّست و مبتدع.

هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مشركان عرب چون حديث مرده زنده گردانيدن و بعث و نشور شنيدند منكر شدند گفتند من يعيدنا اذا متنا و كنا ترابا و عظاما؟ كيست كه ما را برانگيزاند و زنده گرداند پس از آنكه خاك شديم؟

اللَّه گفت بجواب ايشان هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً آن كس كه هر چه در زمين چيز است از آدمى و غير آدمى همه بيافريد، قادر است كه شما را پس آنكه خاك شديد باز آفريند. هُوَ الَّذِي در قرآن بيست جايست و وَ هُوَ الَّذِي با واو نوزده جايست هو اشارة فرا موجود است اگر موجود نبودى هو معنى نداشتى و هُوَ بآن گفت تا شنونده گوش باز دارد و جوينده بآن راه يابد و نگرنده فرا آن بيند.

پس اينكلمه نه نام نه صفت اشارتست فرا هست. «الّذى» كنايتست از هست تا شنونده آشنا گردد و جوينده بينا و خواهنده دانا، و گفته‏اند هُوَ اشارتست به ذات، الَّذِي اشارت به صفت، خَلَقَ اشارت به فعل. خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ميگويد بيافريد هر چه در زمينست‏ از كوه و دريا و هر چه در آنست از جواهر و معادن و چشمها و جويها و نبات و حيوان صامت و ناطق و پرنده و زنده و چرنده و گرما و سرما و نور و ظلمت و سكون و حركت. اين همه نعمت براى شما آفريدم و شما خود شمردن آن طاقت نداريد چنانك فرمود وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها، و اين جمله نعمت و شما را از بهر دو چيز آفريدم يكى آنكه تا به نعمت من دنيا بسر ميبريد و روزگار ميرانيد و منفعت ميگيريد. ديگر آنكه منعم را بآن ميشناسيد و از مصنوعات به وحدانيت صانع دليل ميگيريد.

و گفته‏اند اين آيت ردّ است بر قدريان كه على الاطلاق بى تقييد گفت خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً و كفر و فساد و معاصى در تحت آن شود لا محالة، و نه چنانست كه قدرى گفت آن در اجسام مخصوص است و افعال و اعراض از آن بيرونست كه در آيت تغيير و تخصيص نيست، و مقتضى لفظ اطلاق جز عموم و استغراق نيست بعضى متكلمان گفتند خَلَقَ لَكُمْ دليلست كه حظر نيست و هر چه در دنياست هر كسرا مباح است! جواب آنست كه اين لام نه لام تمليك است و نه اضافت تخصيص بكله اضافت بيان و تعريفست، فكانّه يعرفنا انه خلقها لاجل منافعنا و موقع حاجاتنا، بعضها لانتفاع و بعضها لاعتبار. فكيف كه حظر و منع درين آيت نيست در نصوص اخبار و سنن هست، كه بعد ازين آية نصوص اخبار و آثار بيان كرد و تفصيل داد بعضى حرام كرد و بعضى حلال و گشاده. و سنت را رسد كه بر كتاب حكم كند كقوله تعالى وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ و ليس هذا موضع شرحه. قومى گفتند اين خطاب با مؤمنانست و بحكم اين آيت هر چه كافرانند در زمين و مال ايشان فى مسلمانانست.

ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ استوى در قرآن نه جايست دو از آن به الى پيوسته يكى اينست و يكى در حم السجده. و آن هفت ديگر به على پيوسته يكى در سورة الاعراف، دوم در يونس، سوم در رعد، چهارم در طه، پنجم در فرقان، ششم در الم تنزيل، هفتم در سورة الحديد.

و استوى در لغت سه معنى دارد. و از آن سه معروفتر و مشهورتر استقرار است چنان كه جاى ديگر گفت وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ اى: (استقرّت). و سوار را كه بر پشت ستور آرام گيرد ميگويند «لتستوا على ظهوره» ديگر معنى استوا راست شدنست از كژى و راست ايستادن. سه ديگر معنى علوّ است چنان كه گويند استوى رسول اللَّه على المنبر ثم استوى الى السّماء كه در قرآن است هر دو جايگه بمعنى علو است ميگويد بر شد و آهنگ بالا كرد.

فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ و هر هفت آسمان راست كرد. خليل با يارى از آن خود نزد ابو ربيعه كلابى شدند كه از فصحاء عرب بود از و پرسيد كه: «استوى الى» معنى چيست؟ او را بر بامى يافتند ايشان را ديد كه روى بوى داشتند گفت (استويا الى) يعنى ارتفعا الىّ ايشان باز گشتند گفتند لهذا جئنا؟ فاخذ الخليل هذه الكلمة فوضعها فى تفسير القرآن.

اگر كسى گويد ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ در هر دو آية پس از آفرينش زمين گفت و اين دليل است كه پيشتر زمين آفريد آن گه آسمان پس آنچه گفت وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها چه معنى دارد؟ جواب وى آنست كه: ابن عباس گفت آن گه كه از وى همين مسئله پرسيدند و اين خبر در صحيح است گفت اول زمين را بدو روز بيافريد يعنى يكشنبه و دوشنبه، چنانك گفت قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ پس قصد بالا كرد و آسمانها را راست كرد به دو روز يعنى سه شنبه و چهار شنبه، چنانك گفت فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ پس بزمين نزول كرد و دحى زمين كرد، و دحى آن بود كه گياهزار و مرغزار و كوه و دشت و راهها پيدا كرد و جويها براند پس زمين و هر چه در آنست‏ به چهار روز آفريده باشد اينست كه ميگويد فى اربعة ايام سواء للسّائلين پس آسمانها و زمينها بشش روز آفريد است چنانك گفت فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثم قال فى آخر الآية وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ خود را در قرآن از علم چهار نام گفت: عالم و عليم و علّام و اعلم عليم از عالم مه است و علّام از هر دو مه معنى آنست كه من خداوندم كه هفت طبقه آسمان و هفت طبقه زمين بيافريدم و هر چه در آنست از حركات و سكنات جانوران تا آن مورچه كه در زير هفتم طبقه زمين است و در خود بجنبد همه ميدانم، پس بدانيد كه اعمال و ضمائر شما نيز ميدانم، بطاعت مشغول شويد تا از عقوبت من برهيد.

النوبة الثالثة

قوله تعالى إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا الآية بدانك خداى را عزّ و جلّ نامهاى بزرگوار است. و صفتهاى پاك، نامهاى نيكو و صفتهاى پسنديده، نامهاى ازلى و صفتهاى سرمدى، خود را بآن صفتها بستود و در پيغام و نامه خويش آن صفتها و اخلق نمود. از آنها يكى حياست اللَّه تعالى بآن موصوف و اثبات آن در آيت و در خبر معلوم. آيت آنست كه گفت جلّ جلاله: إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا جاى ديگر گفت وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ و خبر درست است از مصطفى صلع كه روزى نشسته بود با ياران سخن ميرفت در ميان ايشان سه مرد از دور مى‏آمدند روى بوى داده، يكى از آن سه بكران آنجايگه نزديك مردمان رسيد. هم آنجا بنشست، رسول خدا گفت «استحيى فاستحيى اللَّه منه» و هم در خبر است كه‏ «ان اللَّه حيى كريم، يستحيى من عبده اذا مدّ يده» الحديث اين صفت حيا و امثال اين هر چه درست شود بنصوص كتاب و سنت واجب است بر بنده خدا كه چون آن شنود يا خواند بر نام و صفت بيستد و زبان و دل از معنى آن خاموش دارد و از دريافت چگونگى آن نوميد باشد كه خرد را فرا دريافت آن بتكلف و تأويل راه نيست، ميگويد جلّ جلاله: وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً معنى آنست كه خلق بخود و بعقل خود وى را در نيابند، مگر كه وى را بآن صفت كه خود كرد خود را و بآن نام كه خود را برد خود را بشناسد، شناختنى و تصديقى و تسليمى گردن نهاده، و نادر يافته پذيرفته، و تهمت بر عقل خود نهاده، هر كه اين راه رود و بجز اين طريق خود را نپسندد سنّى عقيدت است پاكيزه سيرت پسنديده طريقت از اينجا گشايد چشمه حكمت و صدق فراست و نور معرفت، و اين منزلت كسى را بود كه چون ديگران از خلق شرم دارند و قبول خلق طلبند وى از حق شرم دارد، و قبول حق طلبد، و از حق كسى شرم دارد كه در دل بينايى دارد و در سرّ آشنايى، و داند بهر حال كه باشد كه اللَّه بوى نگرانست و بر كردار وى ديده ور و نگه‏بان. يقول تعالى أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى‏

فى الخبر «اعبد اللَّه كانك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك»

بيچاره آدمى كه كشته غفلت است و گرفته جهالت، از خلق مى شرم دارد و از اللَّه شرم مى ندارد، و ربّ العالمين بكرم و حلم خود اين فاخواست ميكند و ميگويد كه وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ ميگويد از مردم شرم دارى و اللَّه سزاوارتر بآن كه از وى شرم دارى.

يقول اللَّه جلّ جلاله «ما انصفنى عبدى يدعونى فاستحيى ان اردّه و يعصينى و لا يستحيى منى».

در خبرست كه فردا در قيامت چون بنده بصراط باز گذرد نامه در دست وى نهند مهر بر آن نهاده، چون سر آن باز كند در آن نوشته بيند بنده من فعلت ما فعلت و لقد استحييت ان اظهر عليك، فاذهب فانى قد غفرت لك. قال يحيى بن معاذ فى هذا الخبر سبحان من يذنب العبد فيستحيى هو.»

پير طريقت گفت: «شرم حصار دين است و مايه ايمان و نشان كرم. و خلق درين مقام بر سه گروه‏اند: غافلان و عاقلان و عارفان. غافلان از خلق شرم دارند ايشان ظالمان‏اند، عاقلان از فرشته شرم دارند ايشان مقتصدانند، عارفان از حق شرم دارند ايشان سابقان‏اند». و گفته‏اند حيا بر هفت وجه است: حياء جنايت چنانك حياء آدم (ع)، آن گه كه در زلّت افتاد و تاج و حله از وى بربودند، چون متواريان ازين گوشه بدان گوشه مى‏شد. خطاب آمد كه «يا آدم أ فرارا منّا فقال لا، بل حياء منك» دوم حياء تقصير چنانك حياء فرشتگان آن گه گويند سبحانك ما عبدناك حق عبادتك. سوم حياء اجلال چنان كه حياء اسرافيل تسر بل بجناحيه حياء من اللَّه عزّ و جلّ. چهارم حياء كرم چنانك حياء مصطفى (ع) كان يستحيى من الصحابة اذا دخلوا بيته ان يقول لهم اخرجوا، فقال اللَّه عزّ و جلّ «وَ لكِنْ إِذا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ» پنجم حياء حشمت چنانك‏

حياء على عليه السّلام حين سأل المقداد حتى سأل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عن حكم المذى لمكان فاطمة.

ششم حياء استحقار چنانك حياء موسى (ع) حين قال انّه لتعرض لى الحاجة من الدنيا فاستحيى ان اسألك يا ربّ، فقال اللَّه سلنى حتى ملح عجينك و علف شاتك.

هفتم حياء حق است جلّ جلاله و تقدست اسماؤه و تعالت صفاته و قد مضى ذكره.

كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ از روى اشارت ميگويد اى گم كرده سر رشته خويش اى افتاده در چاه بشريت خويش، راه ازين روشنتر خواهى چونك مى نروى؟

ميدان ازين كشيده‏تر خواهى چونك سوارى نكنى؟ شمع ازين افروخته تر خواهى چونك از جاده مى‏بيفتى؟ اى سالها بر تو گذشته و هنوز بويى نايافته، اى بر هزار خوان نشسته و هنوز گرسنه! اى هزاران لباس پوشيده و هنوز برهنه. مسلمانان! ميدان فراخست سواران كجااند؟ ديوان فرو نهادند متظلمان كجااند؟ طبيب حاضر است بيماران كجااند؟ جمال در كشف است عاشقان كجااند؟

وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ميگويد اگر مرده بوديد زنده كردم چون كه ننگريد؟ اگر جاهل بوديد داناتان كردم چون كه در نيابيد؟ راهتان نمودم چرا مى‏نرويد؟

مرد بايد كه بوى داند بردو رنه عالم پر از نسيم صباست‏

پير طريقت گفت «الهى بنده با حكم ازل چون برآيد و آنچه ندارد چه بايد جهد بنده چيست؟ كار خواست تو دارد بنده بجهد خويش نجات خويش كى تواند؟

ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ گفته‏اند مرگ بر سه قسم است: و زندگانى بر سه قسم، مرگ لعنت، و مرگ حسرت، و مرگ كرامت. مرگ لعنت كافرانراست و مرگ حسرت عاصيانراست و مرگ كرامت متقيانراست. و زندگانى سه قسم است: يكى زندگانى بيم، ديگر زندگانى اميد، سوم زندگانى مهر زندگانى بيم در برّ پيدا، زندگانى اميد در خدمت پيدا، زندگانى مهر در ياد پيدا. زنده بيم روز مرگ او را ايمن كنند كه: أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا، زنده اميد را روز پسين فا نوازند كه أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ، زنده مهر را از دوست بر بساط كرم در مجلس انس اين كرامت آيد كه ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً.

پير طريقت گفت «الهى اى سزاى كرم و اى نوازنده عالم! نه با جز تو شاديست نه با ياد تو غم، خصمى و شفيعى و گواهى و حكم. هرگز بينما نفسى با مهر تو بهم، آزاد شده از بند وجود و عدم، باز رسته از زحمت لوح و قلم، در مجلس انس قدح شادى بر دست نهاده دمادم».

جز عشق تو بر ملك دلم شاه مبادوز راز من و تو خلق آگاه مباد
كوته‏بينان نشود عشق توام زين دل ريشدستم ز سر زلف تو كوتاه مباد

هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً جاى ديگر گفت وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ ميگويد هر چه مملكت زمين است همه براى شما آفريده‏ام و مسخر شما كردم، عطاء ما مختصر نبود، كرامت ما در حق سوختگان ما سرسرى نبود، نواخت ما را در حق شما هرگز تراجع نبود، و چنان نيست كه بر مملكت زمين اقتصار كردم كه آسمانها را هم از بهر نظر شما و نزهت بصر شما و خزينه روزى شما راست كردم، بنده من! چون قدم در كوى عهد ما نهى تو ندانى كه آسمانيان را و زمينيان را چه بشارت رسد و يكديگر را چه تهنيت كنند، آن من دانم كه من هر چيز را داننده‏ام و بهر كس رسنده وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ.

در اين آيت لطيفه ايست، نگفت (خلقكم لما فى الارض جميعا) كه گفت خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ يعنى كه هر چه مملكت زمين و آسمانست از بهر تو آفريدم بنده من! و ترا از بهر خود آفريدم، نه بينى كه على الخصوص موسى را گفت. «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي» و على العموم خلق را گفت وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ قدر اين خطاب مصطفى دانست و شكر اين نعمت وى گزارد، كه آن شب قرب و كرامت كه كه وى را بآسمان بردند هر چه آفريس بود و ممالك كونين همه نثار قدم صدق وى كردند، و آن مهتر بگوشه چشم بهيچ باز ننگرست و گفت ما را براى اين نيافريده‏اند ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ نوشش باد! بو يزيد بسطامى كه در راه سنّت مصطفى نيكو رفت و ادب حضرت نيكو بجاى آورد گفت: «لم ازل اقطع المهالك حتى وجدت الممالك، ثم تركت الممالك حتى وصلت الى شواهد الممالك، فقلت الجائزة فقال قد وهبت لك كلّما رأيت، قلت انت المراد قال فانا لك كما انت لى.»

پير طريقت گفت: «الهى! نسيمى دميد از باغ دوستى دل را فدا كرديم بويى يافتيم از خزينه دوستى بپادشاهى بر سر عالم ندا كرديم، برقى تافت از مشرق حقيقت آب و گل كم انگاشتيم و دو گيتى بگذاشتيم، يك نظر كردى در آن نظر بسوختيم و بگداختيم، بيفزاى نظرى و اين سوخته را مرهم ساز و غرق شده را درياب كه «مى زده را هم بمى دارو و مرهم بود» و فى معناه انشد:

تداويت من ليلى بليلى من الهوىكما يتداوى شارب الخمر بالخمر

النوبة الاولى

قوله تعالى وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ نيوش تا گوئيم اى محمد آن گه كه گفت خداوند تو فريشتگان را، إِنِّي جاعِلٌ من كردگار و آفريدگارم فِي الْأَرْضِ اندر زمين خَلِيفَةً از پس شما در رسيده قالُوا گفتند أَ تَجْعَلُ فِيها مى‏خواهى آفريد در زمين مَنْ يُفْسِدُ فِيها كسى را كه در آن تباهكارى كند، وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ و خونها ريزد، وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ و ما بستايش تو ترا مى‏ستائيم وَ نُقَدِّسُ لَكَ و بآفرينهاى نيكو ترا ياد ميكنيم.

قالَ خداوند گفت فريشتگان را إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ من آن دانم كه شما ندانيد.

وَ عَلَّمَ آدَمَ آن گه در آدم آموخت الْأَسْماءَ كُلَّها نامهاى همه چيز، ثُمَّ عَرَضَهُمْ آن گه نمود آن چيزها همه عَلَى الْمَلائِكَةِ فرا فريشتگان. فَقالَ گفت ايشان را أَنْبِئُونِي خبر كنيد مرا بِأَسْماءِ هؤُلاءِ بنامهاى آن چيزها كه چيست إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ اگر مى‏راست گوئيد كه بخلافت شما سزاوارترايد از وى، قالُوا فرشتگان گفتند سُبْحانَكَ پاكى و بيعيبى ترا لا عِلْمَ لَنا ما را دانش نيست إِلَّا ما عَلَّمْتَنا مگر آنچه تو آموختى ما را إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ تويى دانا راست دانش راست كار.

قالَ يا آدَمُ اللَّه گفت أَنْبِئْهُمْ خبر گوى فرشتگان را بِأَسْمائِهِمْ از نامهاى ايشان فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ چون آدم فريشتگان را خبر كرد بِأَسْمائِهِمْ آن نامهاى ايشان قالَ گفت اللَّه فريشتگان را، أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ نگفتم شما را إِنِّي أَعْلَمُ كه من دانم غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ نهانها و پوشيده‏ها در آسمان و زمين، وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ و ميدانم آنچه مى‏نمائيد و پيدا ميكنيد وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ و آنچه نهان ميداشتيد.

النوبة الثانية

قوله تعالى وَ إِذْ قالَ هر جا كه در قرآن وَ إِذْ گفت بجاى آنست كه گويند نيوش تا گويم كه چه بود، و اين اشارت ببدو خلق آدم است يعنى ابتداء آفرينش شما آن بود كه رب العالمين فريشتگان را خبر داد و گفت من آفريدگار خليفتى‏ام در زمين يعنى آدم و اين اظهار شرف آدم را گفت و فضيلت وى كه اللَّه تعالى چون بنده را تشريف دهد پيش از آفرينش وى خبر دهد، چنانك فرشتگان را و انبيا را خبر داد از مصطفى صلع پيش از آفريدن وى و ذلك فى قوله تعالى وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ... الى آخر الآية و عيسى را فرمود تا از وى خبر دهد پيش از آفرينش وى و ذلك فى قوله «إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ» و اصحاب وى را در تورية و انجيل صفت كرد پيش از آفرينش ايشان و ذلك فى قوله تعالى ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ اى صفتهم و ذكرهم. و قيل انما اخبرهم بكونه قبل ايجاده تطبيبا لقلوب الملائكة ، و ان لا ينازعهم بالعزل عن الولاية. كقول ابراهيم انّى ارى فى المنام انّى اذبحك تطبيبا لقلبه ليكون مستعدّا للمأمور به متأهبا.

وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ نام فرشته در عربيت از پيغام گرفته‏اند عرب پيغام را مألَكه گويند و مألِكه گويند و الوك گويند يقال الك لى و الكنى اى ارسلنى. و بر قياس اين اشتقاق مآلكه است نه ملائكة بر وزن مفاعله، لكن الهمزة منقولة من موضعها فقيل ملائكة. مفسّران گفتند اين فرشتگان ايشان بودند كه زمين داشتند پس از جان، و سبب آن بود كه اللَّه تعالى آن گه كه زمين را بيافريد جانّ را و فرزندان وى را از آتش دود آميغ بيافريد چنانك گفت وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ و ايشان را ساكنان زمين كرد و قومى شهوانى بودند و در راه شرع مكلّف، ايشان تباهكارى كردند در زمين و خونها ريختند، ربّ العالمين ابليس را كه خازن بهشت بود آن هنگام با لشكرى از فريشتگان بزمين فرستاد و اولاد جانّ را بجزيره‏هاى دريا راندند و خود بجاى ايشان نشستند و اللَّه را عبادت ميكردند و تسبيح و تهليل مى‏آوردند ابليس عجبى در خود آورد كه من اللَّه را آن همه عبادت كردم هم در آسمان هم در زمين، از من بهتر و مهمتر همانا كه كس نيست. راست كه تكبر و عجب بر خود نهاد او را معزول كردند. ابتداء عزل وى اين بود كه قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً آدم را خليفه نام كرد از بهر آن كه بر جاى ايشان نشست كه پيش از وى بودند در زمين و فرزندانش هر قرن كه آيند خلف و بدل ايشان باشند كه از پيش بودند و به يقول اللَّه لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ و فرق ميان خليفه و ملك آنست كه سلمان گفت آن گه كه از وى پرسيدند: ما الخليفة من الملك فقال الخليفة الّذى يعدل فى الرعيّة و يقسم بينهم بالسّويّة و يشفق عليهم شفقة الرّجل على اهله و يقضى بكتاب اللَّه عزّ و جلّ. و عمر خطاب روزى سلمان را گفت املك انا ام خليفة؟

فقال سلمان ان انت اخذت من ارض المسلمين درهما او اقلّ او اكثر و وضعته فى غير حقّه فانت ملك قال فاستعبر عمر. و كان معاوية يقول على المنبر يا ايّها النّاس انّ الخلافة ليست بجمع المال و لا تفريقه و لكنّ الخلافة العمل بالحقّ و الحكم بالعدل و اخذ النّاس بامر اللَّه عزّ و جلّ. و قال النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «الخلافة بعدى ثلاثون سنة ثمّ يكون ملكا».

قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها فريشتگان گفتند: خداوندا ميخواهى آفريد در زمين كسى را كه تباهكارى كند چنانك بنو الجانّ كردند قاسوا الشاهد على الغائب بعضى مفسران گفتند اينجا ضميرى محذوفست يعنى: أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها ام تجعل فيها من لا يفعل هذا، كقوله تعالى أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ يعنى كمن هو غير قانت. سدى گفت چون رب العالمين ايشان را گفت إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ايشان گفتند و ما يكون من الخليفة و اصحابه؟ از آن خليفه و اصحاب وى چه آيد؟ اللَّه گفت عزّ جلاله يكون منهم سفك الدّماء و الحسد و الفساد ازيشان خون ريختن و حسد و تباهكارى آيد، آن گه ايشان گفتند أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها از بهر آنكه ايشان علم غيب ندانستند تا اللَّه ايشان را از آن خبر ندادى نگفتندى. و به قال عزّ و جلّ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ و قال تعالى يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ و اشارت فساد و خون ريختن هر چند كه از روى لفظ با آدم ميشود اما از روى معنى با فرزندان شود، كه آدم نه خون ريخت و نه تباهكارى كرد بلكه فرزندان كردند. و اين در لغت عرب رواست چنانك گفت هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ لفظ عام است و آدم بآن مخصوص، فانّه خلق من الطّين و الخلق بعده من النّطف.

وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ حسن بصرى گفت سبحان اللَّه و بحمده ميگفتند» بو ذر از مصطفى پرسيد

اىّ الكلام افضل قال ما اصطفاه للملائكة سبحان اللَّه و بحمده

و گفته‏اند تسبيح اينجا نماز است و حمد بمعنى امر اى: (نصلّى لك بامرك) كقوله يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ اى بامره، و گفته‏اند نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ اين بابموضع حال است اى: (نسبّح حامدين لك كما يقال خرج زيد بسلاحه اى متسلّحا.

وَ نُقَدِّسُ اى ننزّهك عمّا لا يليق بك؟ و قيل نطهّر لك قلوبنا من الشرك و ابداننا من المعصية و ذلك بحمدك لا بانفسنا. تسبيح در لغت عرب تنزيه است چيزى را نزه و بى عيب خواندن و تقديس تطهير است پاك داشتن در دانش و پاك گفتن در ياد.

و از بس كه فريشتگان و پيغامبران بزمين مقدسه فرو آمدند و خلق را از ضلالت و معصيت پاك ميكردند و بر خداى عزّ و جلّ ميخواندند آن را بيت المقدس نام كردند.

و تسبيح و تقديس دو نامست خداى را عزّ و جل سبّوح و قدّوس سبّوح در خبر است و قدّوس در قرآن، سبّوح اى تنزيه للَّه و قدّوس اى طهارة للَّه جلّ ثناؤه و قدّوس بنصب قاف و رفع آن هر دو گويند قال رؤبه.

دعوت ربّ العزّة القدوسادعاء من لا يعبد النّاقوسا

وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ. اين سخن از فريشتگان نه اظهار منّت است كه اين غايت تواضع است. چنانك عرب گويد بخدمت در خواستن. أ تستعين بغيرى و انا مجد فى خدمتك؟ و على ذلك قوله وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ.

چون فريشتگان چنين گفتند، اللَّه تعالى ايشان را جواب داد: إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ من آن دانم كه شما ندانيد، از آدم توبه دانست و از ابليس معصيت. و ايشان را باين دو هيچ علم نبود و گفته‏اند انّى اعلم يعنى ميدانم كه از آدم پيغامبران و رسولان و صالحان فرزندان در وجود آيند كه مرا تسبيح و تقديس كنند. و قيل انّى اعلم ما لا تعلمون لانّكم تعلمون فساد جوارحهم و انا اعلم محبّة قلوبهم و محبّة قلوبهم شفيع فساد جوارحهم و فى ذلك يقول القائل:

و اذا الحبيب اتى بذنب واحدجاءت محاسنه بالف شفيع

و يقال انّى اعلم ما لا تعلمون من انكسار قلوبهم و ان ارتكبوا قبيح افعالهم و صولة قلوبكم عند اظهار تسبيحكم و تقديسكم فانتم فى تيه وفاقكم و فى عصمة افعالكم و فى تحمّل تسبيحكم، و هم منكسرون عن شواهدهم متذلّلون بقلوبهم. و انّ لانكسار قلوبهم عندنا ذماما قويّا. قال تعالى لبعض انبيائه أنا عند المنكسرة قلوبهم من اجلى.

وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها. فريشتگان چون اين خطاب بشنيدند كه انّي جاعل في الأرض خليفة با يكديگر گفتند لن يخلق خلقا اعلم منّا هر كس را كه آفريد از ما عالمتر نباشد. پس ربّ العالمين آدم را بيافريد و او را بريشان افزونى داد بعلم و نام هر چيز او را در آموخت فذلك قوله وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها و سمّى آدم لانّه خلق من اديم الارض يدلّ عليه ما

قال النبى انّ اللَّه تعالى خلق الآدم من قبضة قبضها من جميع اديم الارض، فجاءت بنو آدم على قدر الارض، منهم الاحمر و الأبيض و الاسود و بين ذلك، و السّهل و الحزن و الخبيث و الطيب

خبر مصطفى در آفرينش آدم و برداشتن خاك آدم از زمين اينست. اما اثر صحابه آنست كه عبد اللَّه مسعود و جماعتى از صحابه گفتند لمّا فرغ اللَّه من خلق ما احبّ استوى على العرش، و قال للملائكة إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً الى قوله إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ من شأن ابليس فبعث جبريل الى الارض ليأتيه بطين منها فقالت الارض انّى اعوذ باللّه منك أن تنقص منّى او تشينى، فرجع و لم يأخذ. فقال يا ربّ انّها قد عاذت بك فاعذتها. فبعث ميكائيل فقالت مثل ذلك، فرجع. فبعث ملك الموت فعاذت منه. فقال و انا اعوذ باللّه ان ارجع و لم انفذ امره، فاخذ من وجه الارض و خلط، فلم يأخذ من مكان واحد و اخذ من تربة حمراء و بيضاء و سوداء، فلذلك خرج بنو آدم مختلفين، فصعد به فبلّ ترابه حتّى عاد طينا لازبا و اللّازب هو الّذى يلتزق بعضه ببعض، ثم لم يزل حتى انتن و تغيّر.

فذلك حين يقول من حماء مسنون قال منتن. قال للملائكة انّى خالق بشرا من طين فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين فخلقه اللَّه بيديه لكيلا يتكبّر ابليس عليه ليقول اللَّه تكبّر عمّا عملت بيدىّ و لم أ تتكبّر عنه فخلقته بشرا، فكان جسدا من طين اربعين سنة من مقدار يوم الجمعة، فمرّت به الملائكة ففزعوا منه لمّا رأوه، و كان اشدّهم فزعا منه ابليس. فكان يمرّ به و يضر به فيصوّت الجسد كما يصوّت الفخّار.

فتكون له صلصلة فذلك حين يقول من صلصال كالفخّار و يقول لامر ما خلقت، و دخل فى فيه و خرج من دبره. فقال للملائكة لا ترهبوا من هذا فهو اجوف و لئن سلّطت عليه لاهلكنّه. فلمّا بلغ الحين الّذى يريد اللَّه ان ينفخ فيه الروح قال للملائكة اذا نفخت فيه من روحى فاسجدوا له فلمّا نفخ فيه الروح فدخل الروح فى رأسه عطس فقالت له الملائكة قل الحمد للَّه فقال الحمد للَّه. فقال اللَّه عزّ و جلّ رحمك ربك فلمّا دخل الرّوح فى عينيه نظر الى ثمار الجنّة، فلمّا دخل فى جوفه اشتهى من الطّعام، فوثب قبل ان يبلغ الرّوح فى رجليه عجلان الى ثمار الجنّة، فذلك حين يقول خلق الانسان من عجل.

وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها. ابن عباس گفت حتى القصعة و القصيعة و الفسوة و الفسيوة اللَّه در آدم آموخت نامهاى همه چيزها تا كاسه بزرگ و كاسه كوچك و باد كه از جانور رود نرم و نيم نرم. ربيع گفت نامهاى فريشتگان در وى آموخت.

ابن زيد گفت نامهاى ذريّت آدم و لغتها كه در آن سخن ميگويند عربى و پارسى و عبرانى و سريانى و غير آن، هر لغت كه فرزند آدم در آن سخن ميگويند. ضحاك از ابن عباس گفت اسماى اجناس بود چون مردم و پرى و چهار پاى مرغان و ددان بيابان و درختان و زمين و آسمان و مانند آن. مقاتل گفت جانوران و جمادات را همه فرا آدم نمود كه همه آفريده بود در آن شش روز از پيش، و آدم را از پس همه آفريد در آخر روز جمعه، چنانك در خبرست آن گه نام يك يك وى را در آموخت و گفت يا آدم هذا فرس و هذا بغل و هذا حمار الى آخرها عطية بن بشر گفت علّمه الف حرفة ثم قال قل لاولادك ان أردتم الدّنيا فاطلبوها بهذه الحرف و لا تطلبوها بالدّين. اهل اشارت گفتند مقتضى لفظ عموم آنست كه هر چه اسما بود آدم را در آموخت هم اسماء خالق هم اسماء مخلوقات، پس آدم بدانستن اسماء مخلوقات از فرشتگان متميّز شد و متخصّص، و افزونى وى بريشان پيدا شد و علم وى بنامهاى آفريدگار خود سرّى بود و متخصص و افزونى وى بريشان پيدا، و علم وى بنامهاى آفريدگار خود سرّى بود ميان وى و ميان حق كه فريشتگان را بر آن اطلاع نبود، پس ثمره علم نام مخلوق در حق آدم آن بود كه مسجود فريشتگان گشت، و ثمره علم خالق آنك بمشاهده حق رسيد و كلام حق شنيد.

ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ پس آن مسمّيات و اشخاص را فرا فريشتگان نمود و در ميان ايشان عقلا بودند از ملائكة و انس و جن و شياطين از بهر آن گفت: ثُمَّ عَرَضَهُمْ. ابن زيد گفت رب العالمين فرزندان آدم را از پشت آدم بيرون آورد و بفريشتگان گفت: أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ مرا خبر كنيد كه نامهاى ايشان چيست؟

اگر مى‏راست گوئيد إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ كه از شما عالمتر كس نيافريدم. اين امر تعجيز گويند، اللَّه تعالى خواست تا عجز ايشان بريشان پيدا شود در شناخت نامهاى آنچه مى‏بينند بچشم سر، چون عاجز آيد از علم آنچه نديدند و در آنچه غيب است اوليتر كه عاجز باشند. پس فرشتگان بزبان اعتذار و عجز گفتند: سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا پاكى و بيعيبى ترا و كس را بر علم غيب جز از تو اطلاع نيست، و ما را دانش نيست مگر آنچه تو آموختى ما را، دانا بحقيقت تويى، كه بى تعلّم دانايى و در دانش بيهمتايى و خداوندى را سزايى، كه راست دانش و راست كارى، تو دانى كه خلافت را كه سزاست و آن پنداشت ما جمله خطاست.

آن گه آدم را گفت: أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فريشتگان را خبر كن از نامهاى ايشان اين آيت دليل است كه آدم پيغامبرى بود مرسل بفريشتگان و قيل كان رسولا الى ولده. بو امامه باهلى گويد مردى پيش رسول آمد گفت: يا رسول اللَّه ا نبيّا كان آدم؟ قال نعم، مكلم.

پس چون آدم نامهاى ايشان فريشتگان را باز گفت، اللَّه گفت فرشتگان را بر سبيل توبيخ و ملامت فرمود: أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ نه گفتم شما را كه من غيب آسمان و زمين دانم، چنانك اين نامها ندانستيد و اشخاص را نشناختيد و از شما پنهان كردم و آدم را در آموختم. احوال آدم و ذريت و سر خلافت ايشان و معصيت و طاعت ايشان من دانم و شما ندانيد، چرا گفتيد؟ أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها پس گفت: وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ و چنانك غيب آسمانها و زمينها دانم نهان و آشكاراى شما نيز دانم، آنچه آشكارا گفتيد كه أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها دانستم، و آنچه پنهان گفتيد با يكديگر كه لن يخلق خلقا اعلم منا دانستم، و آنچه ابليس با خود انديشيد لئن فضّلت عليه لاهلكنّه و لئن فضّل على لاعمينّه هم دانستم، كه آن گفت و اين انديشه كرد همه آفريده منست، و آفريده من از من پنهان نباشد. درين قصه باز نمود كه فضل علم برتر از فضل عمل است كه فريشتگان بر آدم فضل داشتند بدرازى ايام طاعت و فراوانى طاعت و عبادت بى فترت، و آدم بريشان فضل‏ داشت بيك علم، و آن يك علم از عبادت ايشان بحكم اللَّه مه آمد و فريشتگان با آن همه عبادت فضل آدم بر خود بسبب آن يك علم اسماء بدانستند. و مصطفى گفت‏ «فضل العلم خير من فضل العبادة» و قال النّبي «فقيه واحد اشدّ على الشيطان من الف عابد»، و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «مسئلة واحدة يتعلّمها المؤمن خير له من عبادة سنة و خير له من عتق رقبة من ولد اسماعيل، و انّ طالب العلم و المرأة المطيعة لزوجها و الولد البارّ بوالديه يدخلون الجنّة مع الانبياء بغير حساب»

و گفته‏اند علم بر عمل شرف دارد از چهار وجه: يكى آنست كه مقام علم مقام نبوت است و علما بجاى پيغمبرانند و به‏ قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «العلماء ورثة الانبياء»

و مقام عمل مقام ولايت است و صاحب عمل بر مقام اولياست، چندانك ميان انبياء و اولياء فرق است نيز همچندان ميان عالم و عامل فرق است. وجه ديگر آنست كه عمل لازم است، از عامل فراتر نشود و بديگرى سرايت نكند، و علم متعدى است نفع آن و اثر آن بديگران تعدى كند، راست همچون چراغست كه خود روشن است و ديگران را روشن دارد، روشنايى خود بديگران دهد و از وى چيزى نكاهد، عالم همچنانست. وجه سوم آنست كه عمل بى علم بكار نيايد و عبادت نبود و علم بى عمل بكار آيد و عبادت بود. وجه چهارم آنست كه عمل از ماست و علم از خداست. و روى عن النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انه قال «العلماء مفاتيح الجنّة و خلفاء الانبياء»

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «أ تدرون ما قال لى جبرئيل؟ قال يا محمد لا تحقرنّ عبدا اتاه اللَّه علما و ان اللَّه لم يحقره حين علّمه، انّ اللَّه جامع العلماء فى بقيع واحد فيقول لهم انى لم استودعكم علمى الّا لخير اردته بكم، قد غفرت لكم على ما كان منكم»

و فى رواية اخرى «لم استودعكم حكمتى و انا اريد ان اعذّبكم ادخلوا الجنّة برحمتى».

النوبة الثالثة

قوله تعالى وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً عالمى بود آرميده در هيچ دل آتش عشقى نه، در هيچ سينه تهمت سودايى نه، درياى رحمت بجوش آمده خزائن طاعات پر بر آمده، غبار هيچ فترت بر ناصيه طاعت مطيعان نانشسته، و علم لاف دعوى وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ بعيوق رسانيده، هر چه در عالم جوهرى بود كى آن لطافتى داشت بخود در طمعى افتاده، عرش مجيد بعظمت خود مينگرست و ميگفت مگر رقم اين حديث بما فرو كشند، كرسى در سعت خود مينگريست كه مگر اين خطبه بنام ما كنند، هشت بهشت بجمال خود نظر ميكرد كه مگر اين ولايت بما دهند، طمع همگنان از خاك بريده، و هر يك در تهمتى افتاده، و هر كس در سودايى مانده. ناگاه از حضرت عزت و جلال اين خبر در عالم فريشتگان دادند كه إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً اين نه مشاورت بود با فريشتگان كه اين تمهيد قواعد عزت و عظمت آدم بود، و نه استعانت بود كه نشر بساط توقير آدم بود. گفت حكم قهر ما كارى راند و قلم كرم را فرموديم تا از سر ديوان عالم تا بآخر خطى در كشد، و از منقطع عرش تا منتهى فرش سكان هر دو كون را عزم نامه نويسد، تا صدر ممالك آدم خاكى را مسلم شود، و سينه عزيز وى بنور معرفت روشن، و لطائف كرم و صنايع فضل ما در حق وى آشكارا، زلزله هيبت از عزت اين خطاب در دلهاى مقربان افتاد، گفتند اين چه نهادى تواند بود كه پيش از آفرينش بر سدّه جمال وى عزت قرآن گوش خلافت وى ميكوبد و وى هنوز در بند خلقت نه، و جلال تقدير از مكنونات غيب خبر ميدهد كه گرد ميدان دولت آدم مگرديد كه شما سرّ فطرت وى نشناسيد، عقاب هيچ خاطر بر شاخ دولت آدم نه نشست، ديده هيچ بصيرت جمال خورشيد صفوف آدم در نيافت، اين شرف از چه بود؟ و آن دولت از چه خاست؟ زانك آدم صدف اسرار ربوبيّت بود و خزينه جواهر مملكت.

اى بسا درّ گرانمايه و لؤلؤ شاهوار كه در آن صدف تعبيه بود، و با هر درى شبهى سياه منظوم در رشته كشيد، با جواهر هر يك از انبيا شبهى در برابر ايشان داشت درى چون آدم صفى با وى شبيه چون شيطان شقى. درى چون ابراهيم خليل با وى شبهى چون نمرود طاغى. درى چون موسى عمران با وى شبهى چون فرعون بى عون، درى چون عيسى بن مريم با وى شبهى چون طايفه پر از ضلالت و غىّ. درى چون مصطفى عربى با وى شبهى چون بو جهل پر جهل.

فريشتگان چون اين خطاب هايل بشنيدند قرار و آرام ازيشان برميد و تماسك عقل و صبرشان برسيد. زبان سؤال دراز كردند و جمله آواز برآوردند كه: أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها

خداوندا و پادشاها بزرگوارا و كردگارا! اين آدم خاكى طراز وشى تقريب را بدست عصيان ملطخ گرداند، و سر از ربقه طاعت بيرون كشد، و ما را از قدس و تقديس آفريده، سينه‏هاى ما بتهليل و تسبيح آراسته و اين اسباب ما را ساخته؟ چنين گويند آتشى از مكنونات غيب پديد آمد و قومى فريشتگان را بسوخت، و بنعت عزت اين خطاب برفت كه إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ شما كه نظارگيان ايد نظاره همى كنيد شما را با خزائن اسرار الهيت ما چه كار؟ و در مكنونات غيب ربوبيت ما چه تصرف؟ تعبيه الهيت ما و مكنونات اسرار ربوبيت ما ما دانيم، خواطر مختصر را علوم و عقول جز وى را فهمهاى معلول و بصائر محدث را باسرار الهيت ما چه راه! وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ ما در ازل حكم چنان كرديم كه چراغ حقايق معرفت در سينه آدم خاكى روشن گردانيم، و منشور ولايت خاكى بدست او دهيم، و روايت ممالك زمين در قلب لشكر او نصب كنيم، شما كه مقربان مملكت‏ايد پيش تخت دولت آدم چاكروار سماطين بر كشيد، و او را سجود كنيد، و شما كه گرد عرش ما طواف ميكنيد جنايت ناكرده ذريت آدم را كه هنوز در وجود نيامدند استغفار ميكنيد و روش ايشان را سلامت ميخواهيد، و سلّم و سلّم مى‏گوييد، تا چون در وجود آيند قدم ايشان را بر بساط عبوديت فتورى نباشد. و شما كه نقيبان حجب‏ايد، اهل غفلت را از ذريت آدم ميگرييد تا بسبب گريستن شما معصيت ايشان بمغفرت خود بپوشيم. و شما كه اهل رفرف‏ايد، ازين زلال كه زير عرش ما موج ميزند راويه نور بر گيريد، و روز رستاخير كه ايشان منتظر باشيد تا چون فزع اكبر در قيامت پديد آيد، و دارا دار و گيراگير هيبت و سياست برخيزد، مؤمنان ايشان را از آن فزع امن دهيد و سلام ما بايشان رسانيد. اينهمه بآن فرموديم تا شما كه فريشتگانيد شرف خاكيان بدانيد و بر حكم ما اعتراض نكنيد.

در خبر درست است كه ملا اعلى و مقربان درگاه عزت گفتند خداوندا خاكيان را عالم سفلى دادى عالم علوى بماده، كه ما نيز پرندگان حضرتيم و طاوسان درگاه عزت. ايشان را جواب آمد لا اجعل صالح ذرية من خلقته بيدىّ كمن قلت له كن فكان.

ما مؤنس عشقيم و شما برگذريدوز قصه و حال عاشقان بيخبريد
از زشتى يار من شما غم چه خوريد؟در چشم من آئيد و بدو در نگريد

النوبة الاولى

قوله تعالى وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ و گفتيم فريشتگان را اسْجُدُوا لِآدَمَ سجود كنيد آدم را، فَسَجَدُوا سجود كردند فريشتگان إِلَّا إِبْلِيسَ مگر ابليس «ابى» سر وازد وَ اسْتَكْبَرَ و برترى جست وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ و در علم خدا خود از كافران بود.

وَ قُلْنا يا آدَمُ و گفتيم اى آدم اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ با جفت خويش در بهشت بنشين، وَ كُلا مِنْها و ميخوريد از آن رَغَداً فراخ و بناز و خوش و آسان، حَيْثُ شِئْتُما هر جا كه خواهيد، وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ و نزديك اين يك درخت مگرديد، فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ كه اگر از آن بخوريد از ستمكاران باشيد بر خويش.

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها پس بيوكند ديو ايشان را هر دو از بهشت و بگردانيد از طاعت، فَأَخْرَجَهُما پس ايشان را بيرون آورد مِمَّا كانا فِيهِ از آنچه در آن بودند از شادى و ناز، وَ قُلْنَا اهْبِطُوا و گفتيم فرو رويد بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ يكديگر را دشمن و بر يكديگر گماشته وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ و شما راست در زمين. مُسْتَقَرٌّ آرام گاهى، وَ مَتاعٌ بر خوردارى جاى، إِلى‏ حِينٍ هر كس را تا مرك و خلق را تا رستاخيز.

فَتَلَقَّى آدَمُ فرا گرفت آدم «من ربه» از خداوند خويش كَلِماتٍ سخنانى، فَتابَ عَلَيْهِ توبه داد او را و باز پذيرفت و با خود آورد، إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ كه اوست خداوند توبت پذير عذر نيوش مهربان.

قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها گفتيم فرو رويد همگنان از بهشت، جَمِيعاً همگنان بهم، فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي اگر بشما آيد از من، هُدىً، پيغامى و نشانى، فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ هر كه پى برد بپيغام و نشان من، فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ بيمى نيست و ريشان كه اين كردند، وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ و فردا هيچ اندوهگين نباشند.

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر شدند، وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و سخنان و نشان ما دروغ شمردند، أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ ايشان آتشيانند و دوزخيان، هُمْ فِيها خالِدُونَ ايشان در آنند جاودان.

النوبة الثانية

قوله تعالى وَ إِذْ قُلْنا معطوفست بر آيه پيش، و در موضع نصب است فكانه قال اذكر يا محمد: إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اللَّه تعالى نعمتهاى خويش و منتها بر بندگان مى‏شمارد و در ياد ايشان ميدهد، ايشان كه در عهد رسول خدا بودند و پس از ايشان تا بقيامت. ميگويد من آن خداوندم كه هر چه در زمين از بهر شما آفريدم و منافع و معايش شما در زمين پديد كردم چنانك گفت هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً پس با آدم كه پدر شما بود كرامتها كردم و نواختها افزودم. از آن كرامتها يكى آنست كه از بهر وى با فريشتگان اين خطاب كردم كه إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ديگر آنكه فريشتگان را فرمودم كه وى را سجود كنيد، فذلك قوله وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ. اينجا گفت سجود كنيد آدم را، جاى ديگر گفت فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ او را بسجود افتيد شما كه فريشتگانيد. فسجد الملائكة كلّهم اجمعون فريشتگان همه سجود كردند أَكْلِهِمْ گفت تا خلق دانند كه همگنان سجود كردند نه جوكى ازيشان. و أَجْمَعُونَ گفت و همه بهم، تا دانند كه بيكبار بيك آهنگ بودند نه پراكنده و در هنگامهاى گسسته.

از عمر عبد العزيز آورده‏اند كه اول كسى كه سجود كرد از فريشتگان اسرافيل بود فاثابه اللَّه عزّ و جلّ ان كتب القرآن فى جبهته. و حكمت در سجود فرمودن آن بود تا فضل آدم بر فريشتگان پيدا شود و نافرمانى ابليس آشكارا گردد. مفسران گفتند سجود تعظيم و تحيت بود نه سجود طاعت و عبادت. چنانك برادران يوسف را گفت در پيش تخت يوسف وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً و ذلك انحناء يدل على التواضع پشت خم دادن بود بر سبيل تواضع نه روى بر زمين نهادن. و اين تحيّت بدين صفت رسم و آئين عجم بود در جاهليّت.

و امروز در اسلام نيست بلكه رسم و آئين مسلمانان سلام است مصطفى عليه السّلام گفت: السلام تحيّة لملّتنا و امان لذمّتنا

و روى انّ النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لما سجدت له الشجرة و الجمل الشارد و غير هما قال له اصحابه يا رسول اللَّه نحن اولى بالسجود لك من الشجرة و الجمل فقال انه لا ينبغى السجود الّا للَّه رب العالمين، و قال لا ينبغى لمخلوق ان يسجد لاحد الا اللَّه، و لو جاز أن يسجد احد لاحد الّا اللَّه لامرت المرأة ان تسجد لبعلها لعظيم حقه عليها.

و روى انّ معاذ بن جبل رجع من اليمن، فسجد الرسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، فتغير وجه رسول اللَّه و قال ما هذا؟ فقال رأيت اليهود يسجدون لاحبارهم و النصارى يسجدون لقسيسهم، فقال رسول اللَّه مه يا معاذ كذبت اليهود و النصارى، انما السجود للَّه عز و جل.

قومى مفسران گفتند مقتضى لفظ مطلق آنست كه بر سجود حقيقى نهند. روى بر زمين نهادن دو معنى دارد. يكى آنك آدم قبله بود همچون كعبه و سجود خداى را بود عزّ و جلّ. ديگر آنك آدم خداى را سجود ميكرد و فريشتگان از پس آدم بودند خداى را بمتابعت آدم سجود كردند. و اين يك قول گفت ابن مسعود رض. قتاده گفت كانت الطاعة للَّه و السجود لآدم، و هو الاصح و الى الصواب اقرب.

پس ابليس را از فريشتگان مستثنى كرد گفت إِلَّا إِبْلِيسَ و اين استثنا نه از جنس گويند كه درست آنست كه ابليس نه از جنس فريشتگان بود بلكه از جنّ بود، چنانك گفت جاى ديگر كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ. شعبى گفت ابليس ابو الجنّ كما انّ آدم ابو الانس و قيل ابو الجنّ هو الجان، و ابليس ابو الشياطين فالشياطين اولاد ابليس و كلهم فى النّار الّا شيطان رسول اللَّه فان اللَّه اعانه عليه فاسلم.

و امّا اولاد الجانّ مسلمهم فى الجنّة و كافر هم فى النار، و مع كل جنّى شيطان كما انّ مع كل آدمى شيطان، و الجانّ خلق من خضرة النار و الشيطان من يحمومها و الملائكة من نورها. و معنى ابليس نوميد است يعنى ابلس من رحمة اللَّه و پيش از آنك لعنت بر وى آشكارا شد نام وى عزازيل بود گفته‏اند حارث بود و كنيت وى ابو كردوس بود أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ سؤال كنند كه ابليس از فرمان سر وازد مستحق لائمه و عقوبت گشت و آسمان و زمين از فرمان سر وا زدند، گفت فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها و بقول بعضى مفسران اهل آسمان و زمين سر وا زدند و آن گه درين ابا مستوجب عقوبت نگشتند چه فرقست؟ جواب آنست كه اباء ابليس اباء استكبار و عجب بود و لهذا قال تعالى أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ و مستكبر مذموم بود، و اباء آسمان و زمين و اهل آن اباء اشفاق و ترس بود چنانك گفت وَ أَشْفَقْنَ مِنْها و ترسنده معذور بود.

گفتند آدم را فرمودند كه گرد شجره مگرد فرمانرا خلاف كرد و ابليس را فرمودند كه سجود كن نكرد و فرمانروا خلاف كرد، هر دو نافرمانى كردند پس ابليس مستوجب لعنت گشت و آدم نه، چه حكمت است؟ جواب آنست كه نافرمانى آدم از جهت شهوت بود و نافرمانى ابليس از عجب و تكبر، و تجبر و تكبر مزاحمت ربوبيت و وجب نقمت است. گفتند از آدم يك زلّت آمد در حال وى را از بهشت بيرون كردند، و از فرزندانش هر روز چندين معاصى و زلّات آيد و آن گه عقوبت نميرسد؟ جواب آنست كه آدم بر بساط قربت معصيت آورد و فرزندان بر بساط محنت، و يك زلت بر بساط قرب صعب تر است از هزاران گناه بر بساط محنت، و لهذا قال ابراهيم «يا ربّ لم اخرجت آدم من الجنّة؟» فقال أما علمت ان جفاء الحبيب شديد» و قيل اخرج آدم من الجنّة لأنّ الجنة ليست بدار التوبة فاراد ان يأتى الدنيا فيتوب ثم يردّه الى الجنّة.

روى انّ اللَّه عزّ و جلّ قال يا آدم لو غفرت لك فى الجنّة لغفرت لرجل واحد فكيف يتبيّن كرمى و رحمتى، اخرج الى الدنيا و ائت بالعصاة من ذريتك حتى اغفر لك معهم ليتبيّن كرمى و جودى و رحمتى.

أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ ميگويد نافرمانى كرد ابليس و بر آدم برترى جست كه او را سجود نكرد و گفت انا خير منه ابو العالية گفت لمّا ركب نوح السفينة اذا هو بابليس على كوثلها و هى مؤخّر السفينة. فقال له ويحك قد غرق الناس من اجلك قال فما تأمرنى قال تب قال سل ربّك هل لى من توبة قال فقيل له انّ توبته ان يسجد لقبر آدم، فقال تركته حيّا و اسجد له ميّتا؟ و قال النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اذا قرأ ابن آدم السّجدة فسجد اعتزل الشيطان يبكى يقول يا ويله أمر ابن آدم بالسجود فسجد فله الجنّة، و امرت بالسجود فعصيت فلى النّار

وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ ميگويد در علم خدا پيش از آفرينش وى از جمله كافران بود، و قيل، صار من الكافرين حين ابي السجود و معنى كان در قرآن بر وجوه است بمعنى مستقبل چنانك گفت وَ كانَ يَوْماً عَلَى الْكافِرِينَ عَسِيراً فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ و بمعنى حال چنانك گفت كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا و بمعنى وقوع چنانك گفت وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ و بمعنى صيرورت چنانك گفت فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ. وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ و بمعنى ماضى و حال و مستقبل چنانك گفت وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً عَلِيماً.

وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ اين آيت رد است بر معتزله كه ميگويند بهشت نيافريدند هنوز، و موجود نيست. و وجه دلالت روشن است كه اگر موجود نبودى ربّ العالمين آدم را نگفتى اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ.

يقال للمرأة زوج و زوجة، و الزّوج افصح و هو لغة القرآن، و الزّوج اثنان و واحد قال اللَّه تعالى وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى‏ فجعل كل واحد منهما زوجا.

و الزوج بمعنى الصّنف فى قوله خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها يعنى الاصناف، و فى قوله ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اى ثمانية اصناف و فى قوله كَمْ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ. اى من كل صنف حسن. و الزوج القرين فى قوله تعالى وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها و فى قوله احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ اى قرناءهم، و فى قوله وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ اى قرنت نفوس الكفار بعضها ببعض».

امّا قصه آيت آنست كه مفسّران گفتند آدم در بهشت مونسى هم جنس خويش نداشت مستوحش ميشد، خواب بروى افتاد بخفت. رب العالمين از استخوان پهلوى وى از جانب چپ آن يكى زيرترين كه قصيرى خوانند حوا را بيافريد و آدم از آن هيچ خبر نداشت، و هيچ رنج بوى نرسيد كه اگر رنج رسيدى بوى مهربان نبودى.

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انّ اللَّه تعالى خلق الرجال من التراب فنهمتهم فى التراب يعنى فى العمارة، و خلق النساء من الرجال فنهمتهن فى الرجال.

پس چون آدم بيدار شد زنى را ديد بر بالين وى نشسته سخت با جمال و با نيكويى، او را پرسيد كه تو كيستى؟ گفت من هم جفت توام مرا بدان آفريدند تا ترا مونس باشم و بمن آرام گيرى. گفته‏اند كه نخست آدم فرا حوا خاست و او را پاسيد ازينجاست كه خطبة يعنى زن خواستن از جانب مردانست، و اگر نخست حوا خاستى فرا آدم خطبة از جانب زنان بودى. و گفته‏اند كه حوا از آدم درخواست كه دعا كن تا اللَّه تعالى مرا رفيقى سازد كه مرا انيس و دمساز بود تا با وى برون مى‏آيم و در بهشت ميگردم. قال فجعل معها العنقاء فكانت تخرج فتطوف هى و العنقاء آن گه ملائكه امتحان علم آدم را پرسيدند از وى يا آدم ما هذه؟ اين چيست؟ گفت زنى.

گفتند نام وى چيست؟ گفت حوا گفتند چرا حوا نام است؟ گفت لانّها خلقت من حى گفتند او را دوست دارى؟ گفت آرى. پس حوا را پرسيدند كه تو او را دوست دارى؟ گفت نه و دوستى وى آدم را بيشتر بود و تمامتر، لكن راست نگفت فقالوا لو صدقت امرأة فى حبّها لزوجها لصدقت حواء. و قال النبي ص ان المرأة خلقت من ضلع، لن تستقيم لك على طريقة، فان ذهبت تقيمها كسرتها و ان استمتعت بها استمتعت بها و فيها عوج.

وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما و عيشى فراخ و خوش بى رنج ميكنيد درين بهشت، و هى الفردوس وسط الجنّة و اعلاها، و ميخوريد بى حساب هر چه خواهيد، چنانك خواهيد، هر جا كه خواهيد لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ درختى نمود بايشان گفت گرد اين درخت مگرديد و ازين مخوريد كه آن گه از جمله ظالمان باشيد، يعنى: ان عملتما باعمال الظالمين صرتما منهم و كنتما من الناقصين لانفسكما الضّارّين لها اما آن درخت منهى، ميگويند كه آن درخت علم بود كه از آن بخوردى چيزها بدانستى و ميوه‏هاى گوناگون در آن بود. سعيد بن جبير گفت درخت انگور بود. ابن عباس و جماعتى گويند گندم بود و دانه آن گندم از روغن نرمتر بود و از عسل شيرينتر، معتزله گفتند درخت منهى دليلست كه آن نه بهشت بود بلكه بوستانى بود از بستانهاى دنيا، و اگر بهشت بودى در آن هيچ چيز حرام نبودى. جواب ايشان آنست كه در بهشت ولدان و غلمان هستند و استمتاع بايشان حرامست و اين بمثابت آنست. معتزلى گفت اگر بهشت بودى با آدم در آن تكليف نرفتى كه بهشت جاى تكليف نيست. جواب آنست كه دنيا جاى تكليف است على العموم، و پس قومى را بتكليف از آن بيرون كرد و هم الاطفان و المجانين. همچنين جايز باشد كه بهشت در حق همگنان نه جاى تكليف باشد و در حق آدم على الخصوص فى وقت دون وقت جاى تكليف بود، و اللَّه را رسد كه در ملك و ملك خود آن كند كه خود خواهد هر چند كه تكليف در بهشت مستبعد نيست، كه اجتماع مسلمانان آنست كه اهل بهشت بمعرفت اللَّه همه مأمورند و مكلّف، معتزلى گفت بهشت سراى اندوه و بلا نيست، و آدم اندوه و بلا ديد! گوئيم عجب نيست از قدرت خداوند عزّ و جلّ كه جمع كند ميان دو ضد، چنانك آتش سوزنده است و خليل را نسوخت، و در حق وى چون بستان و ريحان شد. محنت در بهشت در حق آدم چنانست كه نعمت در آتش در حق خليل. و سرّ اين آنست كه تابنده در محنت نوميد نشود و در نعمت ايمن نگردد. معتزلى گفت اگر بهشت بودى آدم بيرون نيامدى كه اللَّه ميگويد و ما هم منها بمخرجين جواب آنست كه هر كه ثواب را در بهشت شود هرگز بيرون نيايد، و آدم كه در بهشت بود نه ثواب اعمال را در بهشت بود همچون رضوان و خازنان بهشت، كه ايشان از بهشت بيرون ميآيند از بهر آنك نه جزاء اعمال و ثواب را در بهشت‏اند.

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ اين همچنانست كه جاى ديگر گفته إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ و ذلك من الزلل الذى هو الخطاء اى طلب زللهم و كسبه لهم. حمزه خواند تنها فازالهما الشيطان اى نحّاهما عنها يعنى عن الجنة، و قيل عن الطاعة، و اضاف الفعل الى الشيطان لانه سبب ذلك، كقوله تعالى رب انهن اضللن كثيرا من النّاس اضاف الاضلال الى الاصنام لانهنّ سبب الضّلالة. ميگويد شيطان ايشان را از بهشت بيوكند و از فرمانبردارى ايشان را بنافرمانى درآورد، يا آنك ايشان را وسوسه كرد، و ذلك فى قوله تعالى فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ ديو در دل ايشان داد، و بر ايستاد كرد بر انديشه ايشان تا ايشان را بآنروز آورد كه پيدا كرد آنچه پوشيده بود از عورتهاى ايشان. گفته‏اند اين وسوسه شيطان از بيرون بهشت بآدم رسيد كه شيطان را پس از آنكه از بهشت بيرون كردند به بهشت باز نرسيد. و گفته‏اند كه از دهان مار با وى سخن گفت. وهب منبه گفت ما را چهار دست و پاى بود بر مثال شتر بختى، و نيكوتر چهار پاى در دنيا آن گه مار بود، و شيطان در شكم وى شد تا چون بر خزنه بهشت گذر كند ايشان ندانند كه يك بار پيش از آن رفته بود و خزنه او را منع كرده بودند، پس در شكم مار شد آن گه در بهشت از شكم وى بيرون آمد، و آن لذت و رايحه كه بهشتيان يابند وى را نبود و نيافت آن گه از آن درخت منهى چيزى گرفت و نخست به حوا داد، گفت مى‏بينى كه چه نيكوست رنگ و بوى و طعم اين ميوه و هر كه ازين ميوه بخورد جاويد در بهشت بماند و شما را نهى از آن كردند تا جاويد در بهشت نمايند. ابن اسحاق گفت ابتداء كيد وى آن بود كه نوحه در گرفت و بر آدم و حوا ميگريست ايشان گفتند چرا مى‏گريى؟

گفت بر شما ميگريم كه بميريد و از چنين ناز و نعيم و از چندين نعمت و كرامت بيفتيد! و آن سخن دريشان اثر كرد، و در دل ايشان افتاد آن گه ابليس گفت يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى‏؟.» گفته‏اند كه آنچه گرفته بود از درخت منهى اول بحوا داد و حوا از آن بخورد آن گه حوّا به آدم داد و گفت من خوردم و زيان نكرد پس چون آدم بخورد بدت لهما سوآتهما عورت ايشان پيدا شد هر دو را عقوبت رسيد. اگر كسى گويد چه حكمت بود چون حوا تنها خورد او را عقوبت نرسيد؟ پس چون آدم بخورد هر دو را عقوبت كردند؟ جواب آنست كه آدم اصل بود و پيش رو و حوا رعيت وى، و ما دام كه پيشرو بر صفت صلاح رود فساد رعيت را اثرى نبود، ببركت صلاح پيش رو. و اليه اشار النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «انّ اللَّه لا يهلك الرعيّة و ان كانت ظالمة اذا كانت الأئمّة هادية».

پس چون عورت ايشان پيدا شد، آدم شرمسار شد، در ميان درختان گريخت.

رب العالمين ندا كرد يا آدم اين انت؟ كجايى اى آدم؟ و خود داناتر بود. آدم گفت انا هذا رب اينك منم خداوندا! در ميان درخت. قال ألا تخرج يا آدم بيرون نيايى؟ قال استحيى منك، گفت از تو شرم دارم خداوندا قال الم انهكما عن تلكما الشّجرة؟ نه شما را گفتم كه ازين درخت مخوريد؟ فقال آدم انّه حلف لى بك و لم اكن اظن ان احدا من خلقك يحلف بك كاذبا، فذلك قوله وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ پس رب العالمين حوا را گفت «انت غررت عبدى، فانك لا تحملين حملا الّا حملته كرها، فاذا اردت ان تضعى ما فى بطنك اشرفت على الموت مرارا. ثم قال للحيّه انت التي دخل الملعون فى جوفك حتى غرّ عبدى، ملعونة انت لا رزق لك الّا التّراب، انت عدو بنى آدم و هم اعداؤك. وهب بن منبه گفت اللَّه تعالى پس از آن كه آدم را در بهشت بنشاند انگشترى بوى داد و گفت يا آدم هذا خاتم العز خلقته لك لا تنس فيه عهدى، فاخلعه. يا آدم اين انگشترى بتو دادم و عزّ تو درين بستم نگر تا عهد من فراموش نكنى، كه اگر عهد من فراموش كنى من اين خاتم عز تو از تو واستانم و بديگرى دهم.

عكرمه گفت مربع بود چهار سوى بر يك جانب نبشته انا اللَّه لم ازل و بر ديگر جانب نبشته انا الحى القيّوم بر سه ديگر جانب نبشته انا اللَّه العزيز لا عزيز غيرى الّا من البسته خاتمى يعزّ بعزّى، بر جانب چهارم نبشته آية الكرسى و بآخر گفته محمد رسول اللَّه خاتم الانبياء پس گرد اين حرفها نبشته لن يستقرّ هذا الخاتم على من عصى الرحمن گفته‏اند چون آدم آن انگشترى در انگشت كرد از انگشت آدم چنان مى‏تافت كه آفتاب در دنيا مى‏تابد درختان و ديوار بهشت از آن روشن شده و زمين بهشت از آن بويا گشته، پس چون آدم عاصى شد طار الخاتم من اصبعه از انگشت وى انگشترى بپريد، گفته‏اند كه در شاخ سدرة المنتهى آويخت و گفته‏اند بر كن عرش در آويخت، گفت الهى هذا آدم قد نقض عهدك، و انك جعلتنى لاهل الطّهارة. فقيل له استقر، فلك الامان و انك تبعث الى ولىّ من اوليائى يقال له سليمان بن داود، لتدخل الدنيا كلها راغمة فى طاعته و لا يملكه بعده احد.

وَ قُلْنَا اهْبِطُوا گفتيم همه فرود رويد. آدم بكوه سرنديب در زمين هند فرو آمد و طعام وى از اين جوز هندى بود و حوا بجده فرود آمد و مار باصفهان و ابليس بابله سوى مشرق. و گفته‏اند كه آدم چون بزمين فرو آمد بالاى وى از زمين تا آسمان بود از بس كه سر بآسمان باز مى‏نهاد پاره موى سر وى باز شد. اين صلع در فرزند آدم از آنست، آدم آواز فريشتگان مى‏شنيد، و طواف فريشتگان گرد عرش مجيد مى‏ديد، و بوى بهشت مى‏يافت و استيناس بآن مى‏گرفت.

روى جابر بن عبد اللَّه انّ آدم (ع) لما اهبط الى الارض هبط با لهند و انّ رأسه كان ينال السّماء، و ان الارض شكت الى ربها ثقل آدم، فوضع الجبار يده على رأسه فانحط منه سبعون ذراعا. فلما اهبط قال ربّ هذا العبد الذى جعلت بينى و بينه الشّيطان عداوة و ان لم تعن عليه لا اقوى عليه. فقال لا يولد لك ولد الا وكّلت به ملكا. قال رب زدنى. قال اجازى بالسّيئة السّيئة و بالحسنة عشرا الا ما ازيد. قال ربّ زدنى قال باب التوبة مفتوح ما دام الرّوح فى الجسد. فقال ابليس يا ربّ هذا العبد الذى اكرمته على ان لم تعنّى عليه لا اقوى عليه، قال لا يولد له ولد الا ولد لك ولد، قال ربّ زدنى، قال تجرى فيه مجرى الدّم و تتّخذ فى صدورهم بيوتا، قال رب زدنى، قال اجلب عليهم بخيلك و رجلك و شاركهم فى الاموال و الاولاد.

قوله تعالى بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ شما دشمن يكديگر و بر يكديگر گماشته، دشمنى ابليس و آدم و فرزندان آنست كه بوى حسد برد او را سجود نكرد و گفت انا خير منه و دشمنى آدم و فرزندان و ابليس از آنست كه ابليس باللّه كافر شد و نافرمانى كرد و دشمن داشتن كافران و مخالفان حق واجبست لقوله تعالى لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ، و قال تعالى لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و دشمنى آدميان و امار آنست كه ابليس را در بهشت برد تا آدم را وسوسه كرد. و سئل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عن قتل الحيّات، فقال «خلقت هى و الانسان كلّ واحد منهما عدو لصاحبه، ان رآها افزعته، و ان لدغته اوجعته، فاقتلها حيث وجدتها»

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «اذا ظهرت الحية فى المسكن، فقولوا لها انا نسألك بعهد نوح و بعهد سليمان بن داود ألّا تؤذينا، فان عادت فاقتلوها»

وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ مستقر و متاع گيتى است، قرارگاه و معيشت. و حِينٍ مرگ است و قيامت، گيتى بخلق سپرد و خلق را بمرگ سپرد، ميگويد شما را در زمين است قرارگاهى و معيشتى، هر كس را تا مرگ و خلق را تا قيامت و اصل متاع منفعت است، چنانك گفت جَعَلْناها تَذْكِرَةً وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِينَ مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ، غير مسكونة فيها متاع لكم و منه متعة المطلقة، و المتاع الآلات ينتفع بها كقوله تعالى ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ و اصل حين هنگام است، چنانك گفت حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ پس آن هنگام باشد كه قيامت بود چنانك درين آيت گفت وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِينٍ. و باشد كه مرگ خواهد، چنانك گفت أَثاثاً وَ مَتاعاً إِلى‏ حِينٍ. بعضى علما گفتند كه اللَّه تعالى آدم را از بهشت آن روز بيرون كرد كه با فريشتگان ميگفت إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً آدم كه در زمين خليفه مى‏بايست كه باشد در بهشت چون بماندى؟ و خبر درست است از مصطفى (ع) كه گفت: التقى آدم و موسى فقال موسى يا آدم «انت ابونا خلقك اللَّه بيده و نفخ فيك من روحه، و اسجد لك ملائكته خيبتنا و اخرجتنا من الجنّة.»

فقال آدم «انت موسى كلمك اللَّه تكليما، و خط لك التورية بيده و اصطفاك برسالته فبكم وجدت فى كتاب اللَّه وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏ قال باربعين سنة. قال أ فتلومني على امر قدره اللَّه على قبل ان يخلقنى باربعين سنة؟ فقال فحجّ آدم موسى (ع)

خلافست ميان علما كه بر انبيا معاصى رود يا نه و مذهب اهل حق درين مسئله آنست كه كباير بريشان البته روا نيست كه ايشان پاكان و گزيدگان حق‏اند. يقول اللَّه تعالى اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ و صاحب الكباير فاسق است، و نسبت پيغامبران با فسق كفرست و الحاد و انكس كه از وى كبيره آيد در دنيا محدود است و در عقبى معذّب، و پيغامبران ازين معصوم‏اند، و رب العالمين خلق را بر طاعت رسول خواند. و فرمان وى بردن، و رسالت وى شنيدن و قبول كردن، واجب كرد و گفت وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ جاى ديگر گفت إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا يعنى لا تقبلوا من الفساق شيئا اين دليل است كه بريشان فسق و كباير نرود، اما نوعى صغاير بريشان روا داشته‏اند بحكم ظاهر قرآن كه چند جايگه دلالت ميكند در حق آدم گفت وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏ و حكايت از وى رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا و در حق يونس گفت سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ و در حق موسى إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي و در حق مصطفى لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ و در حق داود فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ. و در حق يوسف وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ و قال تعالى وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي الى غير ذلك من الآيات الدّالّة على انّ صغائر الذنوب تجرى عليهم. و من استوحش من ذكرها كان ذلك من قصور رأى و ضعف علم، اذ ليس فى تلك الصّغائر للانبياء معاب و لا ينسبون الى سباب، اذ لم يكن ذلك عن اعتقاد متقدّم و لا نية صحيحة، و لا همّة بمعاودة، و لهذا يقال عصى آدم ربّه فغوى و لا يقال هو عاص و غاو و هذا حسن لمن تامّله.

اما وجه حكمت در زلات انبيا گفته‏اند كه تا بخود معجب نشوند و همواره در حالت انكسار بزبان افتقار عذرى ميخواهند و نيازى مى‏نمايند. روى انّ داود (ع) قال يا ربّ لم اوقعتنى فى الذّنب؟ قال لانك قبل الذنب كنت تدخل علىّ كما تدخل الملوك على عبيدهم، و الان تدخل علىّ كدخول العبيد على ملوكهم. و نيز كسى كه هرگز هيچ زلت از وى نيايد و پيوسته بر طهارت و عصمت رود حال عاصيان نداند و ز شكستگى و سوختگى ايشان خبر ندارد، و از بهر ايشان شفاعت نكند، ألا ترى؟ ان داود (ع) كان قبل الذنب يقول اللهم اهلك العصاة فلمّا وقع فى الذّنب قال اللهم اغفر للعصاة و اغفر لداود معهم» اما سهو و غلط اگر كسى پرسد كه در انبيا جايز است يا نه؟ جواب آنست كه هر پيغام كه از اللَّه گزارند و هر چه از وحى حق گويند در ابتدا غلط و سهو بريشان در آن روا نيست در هيچ چيز، كه اگر در يك چيز غلط روا باشد پس در همه محتمل بود اما هر آنچه در دلها و بر زبانها مقرر شد وجوب آن، و ثابت گشت حكم آن، پس از آن اگر ايشان را در آن سهو افتد يا غلطى رود جائز بود، غير انهم لا يقرّون عليه. و الدليل على ذلك‏

حديث ذى اليدين: فانّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اقتصر فى احدى صلوتى النهار على ركعتين فلما ذكر تذكّر فبنى عليها حتى اتمها اربعا لان وجوبها كان متقررا على اربع ركعات، و لم يكن ذلك فى ابتداء ما يبلغ عن اللَّه فجاز له فيه السهو و الغلط.

مسئله اگر كسى گويد كه خوردن آدم از آن شجره بارادت حق بود و ابليس را همان ارادت بود از كجا مستوجب لعنت گشت؟ و ارادت وى مخالف ارادت حق نبود؟

جواب وى از دو وجه است: يكى آنست كه خالق را رسد بحجت آفريدگارى و پادشاهى كه خلق خود را عقوبت كند بى سبب معصيت، يا عقوبت كند بسبب معصيت، اما آن عقوبت كه بى سابقه معصيت است تعذيب اطفال است و بهائم و ديوانگان را كه عقل ندارند ايشان را گاهگاه تعذيب كند بگرسنگى و تشنگى و وبا و بلا و غرق و حرق و امثال اين، و ايشان را سابقه معصيت و مقدمه جرم نيست. و قومى را بسبب معصيت تعذيب كند چنانك در حق قومى گفت فَكُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ فَأَهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ و هر دو وجه از خدا راست است و عدل و در آن بيداد نه، بيداد آن بود كه كسى كارى كند كه وى را آن كار نرسد، يا حقى بر وى لازم است كه آن حق مى‏فرو گذارد، و رب العالمين ازين هر دو پاك است و منزّه، پس لعن و طرد ابليس نه بمقابله جرمى است يا از آنك مراد وى مخالف مراد حق بود يا موافق بود، بلكه بسابقه ازلى است و در ازل حكم كرد بشقاوت وى، و او را برانداز درگاه خود. چنانك خلقى را گفت «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ» و ابليس را على الخصوص گفت وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ و قد قال فى محكم تنزيله لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ جواب ديگر آنست كه ارادت ابليس موافق ارادت حق نبود در كار آدم، كه ارادت آن بود كه آدم از آن درخت بخورد تا مستحق آن شود كه وى را از بهشت بيرون كند، و با چيزى نقل كند از بهشت شريفتر و عاليتر، و آن اصطفائيّت و اجتبائيّت و توبت و رسالت و كمال محبت است. و ارادت ابليس آن بود كه از آن درخت بخورد تا بسخط و غضب حق رسد و كافر شود و بدبخت گردد، پس ابليس بآن مراد خود نرسيد و ملعون و مطرود گشت و آدم بمراد حق رسيد و بعنايت حق بتوبت و رسالت رسيد.

فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ تلقّى و تلقّن يكى است، روى انّ النبى كان يتلقى الوحى من جبريل اى يأخذه و يتقبله. فَتَلَقَّى آدَمُ ميگويد فرا گرفت آدم از تلقين اللَّه سخنانى. ابن كثير خواند: آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ آدم بنصب و كلمات برفع. ابن كثير چنين خوانده است يعنى رسيد بآدم و بر وى آمد از خداوند او سخنانى. علما را اختلافست كه آن سخنان چه بود؟ عكرمه و سعيد جبير و حسن گفتند: رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا تا آخر آيت بود، و اين موافق قرآن است و بحال آدم لايق. عبد اللَّه مسعود گفت «ان احب الكلام الى اللَّه ما قال ابونا حين اقترف الخطيئة سبحانك اللّهم و بحمدك تبارك اسمك و تعالى جدّك، لا اله الّا انت ظلمت نفسى، فاغفر لى انّه لا يغفر الذّنوب الّا أنت » اينست كلمات كه از حق گرفت يقول ابن مسعود. اما قول ابن عباس آنست كه كلمات آن بود كه آدم گفت «يا ربّ الم تخلقنى بيدك؟ قال بلى، قال الم تنفخ فىّ من روحك؟ قال بلى، قال الم تسبق رحمتك لى غضبك؟ قال بلى، قال الم تسكنى جنّتك قال؟ بلى، قال فلم اخرجتنى منها؟

قال فبشؤم معصيتك. قال يا رب أ رأيت ان تبت و اصلحت أراجعى انت الى الجنة؟ قال بلى قال فهذه الكلمات» عبيد بن عمير گفت «قال آدم يا رب ما اتيت أ شي‏ء كتبته علىّ قبل ان تخلقنى او شي‏ء ابتدعته من قبل نفسى؟ قال بل شي‏ء كتبته عليك قبل ان اخلقك قال فكما كتبته علىّ فاغفر لى.» و گفتند آدم بر ساق عرش نبشته ديد لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه» چون در زلت افتاد مصطفى را شفيع گرفت و گفت خداوندا بحق محمد كه مرا بيامرزى! رب العالمين گفت از چه شناختى او را و بمن شفيع آوردى؟ گفت بر ساق عرش نام وى قرين نام تو ديدم، دانستم كه بنده ايست بر تو عزيز، اللَّه گفت رو كت آمرزيدم. ازينجا گفت مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏

«كنت نبيا و آدم مجبول فى طينته، و لقد كنت وسيلته الى ربّى».

و گفته‏اند كلمات كى آدم از حق گرفت حروف تهجى است كه مفردات الفاظ و مقدمات از آن مركب است، و از مفردات و مقدمات ادلّه و اخبار مركب است، و از ادله صحيحه و اخبار صادقه بحقايق علوم رسند، و از حقايق علوم باعمال صالحه رسند، آن گه بمجموع علم و عمل ايمان حاصل شود و محقق گردد؟ و بتحقيق ايمان بنده بحقيقت توبه رسد، و محبوب رب العزه گردد، چنانك گفت إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ اينست كه رب العالمين گفت: فَتابَ عَلَيْهِ توبه پذيرفت خداى عز و جل از آدم و با خود آورد او را، توبه ناميست پسند را و نواخت را، و توّاب ناميست از نامهاى اللَّه و هو الّذى يرجع الى تيسير اسباب التوبة لعباده مرّة بعد اخرى بما يظهر لهم من آياته، و يسوق اليهم من تنبيهاته، و يطلعهم عليه من تخفيفاته و تحذيراته، حتى اذا اطّلعوا بتعريفه على غوائل الذنوب استشعروا الخوف بتخويفه، فرجعوا الى التوبة فرجع اليهم فضل اللَّه بالقبول.

توّاب اوست كه اسباب توبه بندگان را ميسر گرداند و بنده را بر توبه دارد، آن گه بفضل و رحمت خود آن توبه وى قبول كند، تواب اوست كه باز پذيرد باز آيندگان را و نيكو نيوشد عذر خواهان را و بنوازد صلح‏جويان را، آن گه نام «رحيم» در «تواب» پيوست كه آنچه كرد از نواخت بنده و پذيرفتن توبه برحمت و فضل خود كرد، نه باستحقاق بنده، كه بنده را بر خداوند حقى نيست.

روى عن قتاده «انّ اليوم الذى تاب اللَّه فيه على آدم كان يوم عاشوراء».

و منه قول النبي «ان نوحا هبط من السفينة على الجودى فى يوم عاشوراء فصام نوح و امر من معه بالصيام شكر اللَّه عزّ و جلّ، قال و فى يوم عاشوراء تاب اللَّه عز و جل على آدم، و على اهل مدينة يونس، و فيه فلق البحر لبنى اسرائيل، و فيه ولد ابراهيم و عيسى عليهما السلام.

و عن عايشه قال «لما اراد اللَّه تعالى ان يتوب على آدم (ع) طاف سبعا بالبيت و البيت يومئذ ليس بمبنى هى ربوة حمراء، ثم قام و صلّى ركعتين، ثم قال اللهّم انك تعلم سريرتى و علانيتى فاقبل معذرتى، و تعلم حاجتى فاعطنى سؤلى، و تعلم ما فى نفسى فاغفر لى ذنوبى، اللهم انى اسألك ايمانا ثابتا يباشر قلبى، و يقينا صادقا حتى اعلم انه لا يصيبنى الا ما كتبت لى، و الرضا بما قسمت لى فاوحى اللَّه تعالى اليه انى قد غفرت لك و لن يأتينى احد من ذريتك فيدعونى بمثل الذى دعوتنى به الا غفرت له و كشفت غمومه و همومه، و نزعت الفقر من بين عينيه، و انجزت له من وراء كلّ ناجز، و جاءته الدنيا و هى راغمة و ان كانت لا يريدها.»

و قد روى ذلك مرفوعا ايضا الى النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم.

«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً» اين هبوط از بهشت است تا بآسمان. و در آيت اول گفت وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ آن هبوط از آسمان است تا بزمين تا معلوم شود كه هر دو يكسان نيست، و در قرآن تكرار بى فايده نيست. قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً گفتيم فرو رويد همگان بهم آدم و حوا و ابليس و مار فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ ما صلت است و نون مبالغت. صلت سخن فان يأتكم است. ميگويد اگر بشما آيد يعنى چون بشما آيد چنانك فارسى گويان گويند اگر يك بار باد سرد بر خيزد خود بينى، يعنى چون باد سرد برخيزد خود بينى هُدىً پيغامى و بيانى و نشانى پيغام كتابست و بيان حلال و حرام، نشان معجزه. قتاده گفت «هدى» يعنى محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم.

فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ لفظ عام است و معنى خاص، اى من تبع هداى من بنى آدم دون ابليس، فانه خارج منه لانه آيس من رحمة اللَّه عزّ و جلّ. قال اللَّه تعلم وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلى‏ يَوْمِ الدِّينِ، و قال لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ ميگويد هر كس كه پى برد بپيغام و نشان من، و برايستد بر پى راهنمونى من بر زبان فرستاده من.

فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ فلا خوف منصوب بى تنوين قراءة يعقوب است. ميگويد بيمى نيست و ريشان و هيچ اندوهگن نباشند فردا در قيامت چنانك جاى ديگر گفت لا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ. هر چه اصناف خير و عافيت است و ضروب نعمت در تحت اين دو كلمه است. از بهر آنك تا از هر چه آفات است نرهد بى بيم نشود، و تا بهر چه لذات است نرسد اندوه فوت از وى زائل نشود. اگر كسى گويد چونست كه اللَّه تعالى اينجا نفى خوف از دوستان خود كرد و بگردانيد خوف ازيشان از كمال نعمت شمرد و جاى ديگر ايشان را در خوف بستود و گفت يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ. جواب آنست كه: اين لا خوف هر چند در لفظ خبر است امّا بمعنى نهى است، اى لا تخافوا و لا تحزنوا. جواب ديگر آن است كه آن خوف كه ايشان را بستود در دنيا است، اما در عقبى ايشان را همه ام و راحت است چنانك در خبر است من خاف اللَّه فى الدّنيا آمنه اللَّه فى الآخرة و على ذلك قال اللَّه عز و جل حكاية عنهم وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ و قال تعالى لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ.

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا الكفر ضربان: احدهما كفران النعمة، و الثانى تكذيب باللّه عز و جل، كفر بر دو قسم است يكى كفران نعمت چنانك در قصه سليمان پيغامبر گفت لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ ديگر سرباز زدن از توحيد، چنانك كفر كافران، پس يكى از اقرار به يگانگى اللَّه سر باز زد چنانك بت‏پرستان‏اند، و يكى از اقرار به نبوت محمد ع سر باز زد چنانك ترسايان و جهودان‏اند، و يكى از فرمان اللَّه سرباز زد چنانك ابليس است. پس رب العالمين درين آيت همه فراهم گرفت و گفت وَ الَّذِينَ كَفَرُوا اى ستروا نعم اللَّه عنهم وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و آيات اللَّه حججه و ادلّته على وحدانيّته و ما جاءت به الرسل من الاعلام و الشّواهد على ذلك. ميگويد ايشان كه نعمت خداوند خود را ناسپاس آمدند و منت و افضال او بر خود بپوشيدند و سخنان و نشان او دروغ شمردند و رساننده را استوار نداشتند و فرمان نبردند.

أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ اهل آتش ايشان‏اند كه جاويد در آنند، ايشان را هرگز از آن رهايى نه، و زان بيرون آمدن نه. و اين در قرآن نه جاى است جز زانك گفت فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ وَ فِي الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ اين نهايت قصه آدم است و ازينجا قصه بنى اسرائيل در گرفت و سخن در آن رود ان شاء اللَّه تعالى.

النوبة الثالثة

قوله تعالى وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ... الآية جليل است و جبار خداى جهان و جهانيان، كردگار نامدار نهان دان، قديم الاحسان و عظيم الشّان، نه بر دانسته خود منكر نه از بخشيده خود پشيمان، نه بر كرده خود بتاوان. خداوندى كه ناپسنديده خود بر يكى ميآرايد و پسنديده خود بچشم ديگرى زشت مى‏نمايد. ابليس نوميد را از آن آتش بيافريند و در سدرة المنتهى وى را جاى دهد و مقربان حضرت را بطالب علمى پيش وى فرستد، با اين همه منقبت و مرتبت رقم شقاوت بر وى كشد و زنّار لعنت بر ميان وى بندد، و آدم را از خاك تيره بر كشد، و ملا اعلى را حمالان پايه تخت او كند، و كسوت عزت و رو پوشد، و تاج كرامت بر فرق او نهد. و مقربان حضرت را گويد كه اسْجُدُوا لِآدَمَ در آثار بيارند كه آمد را بر تختى نشاندند كه آن را هفتصد پايه بود از پايه تا پايه هفتصد ساله راه. فرمان آمد كه يا جبرئيل و يا ميكائيل شما كه رئيسان فريشتگان‏ايد اين تخت آدم بر گيريد و بآسمانها بگردانيد تا شرف و منزلت وى بدانند، ايشان كه گفتند أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها آن گه آن تخت آدم را برابر عرش مجيد بنهادند و فرمان آمد ملائكه را كه شما همه سوى تخت آدم رويد و آدم را سجود كنيد.

فرشتگان آمدند و در آدم نگريستند همه مست آن جمال گشتند،

رويى كه خداى آسمان آرايدگر دست مشاطه را نه بيند شايد

جمالى ديدند بى نهايت، تاج «خلق اللَّه على صورته» بر سر، حلّه وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي در بر، طراز عنايت يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ بر آستين عصمت،

هر چند غريبيم و دل اندر وائيمما چاكر آن روى جهان آرائيم‏

وهب منبه گفت در صفت خلقت آدم: قال لما خلق اللَّه تعالى آدم خلقه فى احسن صورة و البسه حلى الجنّة، و ختمه فى عشرة اصابع، و خلخله فى ساقه، و البسه الاساور فى ساعديه، و توجّه بالتّاج و الاكليل على رأسه و جبينه، و كنّاه باحب اسمائه اليه و قال له يا أبا محمد در فى الجنّة و انظر هل ترى لك شبها، او خلقت احسن منك خلقا؟ فطاف آدم فى الجنّة و زها و خطر فى الجنّة فاستحسن اللَّه منه ذلك فناداه من فوق عرشه ازه يا آدم، فمثلك من زها، احببت شيئا فخلقته فردا لفرد فنقل اللَّه ذلك الزهو فى ذريته فهو فى الجهّال نخوة، و فى الملوك الكبر، و فى الاولياء الوجد.

جان و جهان با دولت بازى نيست و سعادت بهايى نيست، رنج روزگار و كدّ كار ابليس ديد و ببهشت آدم رسيد. طاعت بى فترت ابليس را بود و خطاب اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ آدم يافت آورده‏اند كه ابليس وقتى بر آدم رسيد گفت بدانك ترا روى سپيد دادند و ما را روى سياه. غره مشو كه مثال ما همچنانست كه باغبانى درخت بادام نشاند در باغ، و بادام ببر آيد آن بادام بدكان بقال برند و بفروشند، يكى را مشترى خداوند شادى باشد و يكى را مشترى خداوند مصيبت آن مرد مصيبت زده آن بادامها را روى سياه كند و بر تابوت آن مرده خويش مى‏پاشد، و خداوند شادى آن را با شكر بر آميزد و هم چنان سپيد روى بر شادى خود نثار كند. يا آدم آن بادام سياه كه بر سر تابوت مى‏ريزند ما أيم، و آنچه بر سر آن شادى نثار ميكنند كار دولت تست، اما دانى كه باغبان يكى است و آب از يك جوى خورده‏ايم، اگر كسى را كار با گل افتد گل بويد و اگر كسى را بخار باغبان افتد خار در ديده زند.

گفتم كه ز عشق همچو مويت باشمهمواره نشسته پيش رويت باشم‏
انديشه غلط كردم و دور افتادممن چاكر پاسبان كويت باشم‏

ذو النون مصرى گفت در باديه بودم ابليس را ديدم كه چهل روز سر از سجود بر نداشت. گفتم يا مسكين بعد از بيزارى و لعنت اين همه عبادت چيست؟ گفت يا ذا النون اگر من از بندگى معزولم او از خداوندى معزول نيست.

شوريده شد اى نگار دهر من و توپر شد ز حديث ما بشهر من و تو
چون قسمت وصل كرده آمد بازلهجر آمد و گفت و گوى بهر من و تو

سهل عبد اللَّه تسترى گفت روزى بر ابليس رسيدم گفتم اعوذ باللّه منك، گفت يا سهل ان كنت تعوذ باللّه منى فانى اعوذ باللّه من اللَّه يا سهل اگر تو مى‏گويى فرياد از دست شيطان، من ميگويم فرياد از دست رحمان، گفتم يا ابليس چرا سجود نكردى آدم را؟ گفت يا سهل بگذار مرا از اين سخنان بيهوده، اگر بحضرت راهى باشد بگوى كه اين بيچاره را نميخواهى بهانه بروى چه نهى؟ يا سهل همين ساعت بر سر خاك آدم بودم هزار بار آنجا سجود بردم و خاك تربت وى بر ديده نهادم، بعاقبت اين ندا شنيدم لا تتعب فلسنا نريدك.

پيش تو رهى چنان تباه افتاده استكز وى همه طاعتى گناه افتاده است
اين قصه نه زان روى چون ماه افتاده استكين رنگ گليم ما سياه افتاده است‏

سهل گفت آن گه نبشته بمن داد كه اين برخوان و من بخواندن آن مشغول شدم و از من غايب گشت در آن نبشته اين بيت بود:

ان كانت اخطات فما اخطا القدران شئت يا سهل فلمنى او فذر ‏

بو يزيد بسطامى گفت كه از اللَّه درخواستم تا ابليس را بمن نمايد، وى را در حرم يافتم او را در سخن آوردم. سخنى زيركانه ميگفت، گفتم يا مسكين با اين زيركى چرا امر حق را دست بداشتى؟ گفت يا با يزيد، آن امر ابتلا بود نه امر ارادت، اگر امر ارادت بودى هرگز دست بنداشتيم. گفتم يا مسكين مخالفت حق است كه ترا باين روز آورد؟ گفت مه يا ابا يزيد، المخالفة تكون من الضدّ على الضد و ليس اللَّه ضد، و الموافقة من المثل للمثل و ليس للَّه مثل، افترى انّ الموافقة لما وافقته كانت منى و المخالفة حين خالفته كانت منى، كلاهما منه، و ليس لاحد عليه قدرة، و انا مع ما كان ارجوا الرحمة فانه قال وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ و انا شى‏ء، فقلت يتبعه شرط التقوى فقال مه الشرط يقع ممن لا يعلم بعواقب الامور و هو رب لا يخفى عليه شى‏ء ثم غاب عنى.

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها اين عجب نگر كه ز اول رهى را بنوازد شغلكهاش بر سازد بآخر غوغا فرستد و ساخته بر اندازد و در خم چوگان عتاب آرد.

پير طريقت گفت «الهى تو دوستان را بخصمان مى‏نمايى، درويشان را بغم و اندوهان ميدهى، بيمار كنى و خود بيمارستان كنى، درمانده كنى و خود درمان كنى، از خاك آدم كنى و با وى چندان احسان كنى، سعادتش بر سر ديوان كنى و بفردوس او را مهمان كنى، مجلسش روضه رضوان كنى، ناخوردن گندم با وى پيمان كنى، و خوردن آن در علم غيب پنهان كنى، آن گه او را بزندان كنى، و سالها گريان كنى، جبّارى تو كار جباران كنى، خداوندى كار خداوندان كنى، تو عتاب و جنگ همه با دوستان كنى» پير طريقت را پرسيدند كه در آدم چگويى در دنيا تمامتر بود يا در بهشت؟

گفت «در دنيا تمامتر بود از بهر آنك در بهشت در تهمت خود بود و در دنيا در تهمت عشق» آن گه گفت «نگر تا ظن تبرى كه از خوارى آدم بود كه او را از بهشت بيرون كردند، نبود كه آن از علو همت آدم بود، متقاضى عشق بدر سينه آدم آمد كه يا آدم جمال معنى كشف كردند و تو به نعمت دار السلام بماندى آدم جمالى ديد بى نهايت، كه جمال هشت بهشت در جنب آن ناچيز بود همت بزرگ وى دامن وى گرفت كه اگر هرگز عشق خواهى باخت بر اين درگه بايد باخت.

گر لا بد جان بعشق بايد پروردبارى غم عشق چون تويى بايد خورد‏

فرمان آمد كه يا آدم اكنون كه قدم در كوى عشق نهادى از بهشت بيرون شو، كه اين سراى راحتست و عاشقان درد را با سلامت دار السلام چه كار؟ همواره حلق عاشقان در حلقه دام بلا باد!

عشقت بدر من آمد و در در زددر باز نكردم آتش اندر در زد‏

آدم نه خود شد كه او را بردند، آدم نه خود خواست كه او را خواستند، فرمان آمد كه مخدره معرفت را كفوى بايد تا نام زد وى شود. هژده هزار عالم بغربال فرو كردند كفوى بدست نيامد كه قرآن مجيد خبر داده بود لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ كرّوبيان و مقرّبان درگاه عزت سر بر آوردند تا مگر اين تاج بر فرق ايشان نهند و مخدّره معرفت را نامزد ايشان كنند، ندا در آمد كه شما معصومان و پاكان حضرت‏ايد، و مسبّحان درگاه عزّت، اگر نامزد شما كنيم گوئيد اين از بهر آنست كه ما را با وى كفايتيست از روى قدس و طهارت. و حاشا كه احديت را كفوى يا شبهى بود لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ عرش با عظمت و بهشت با زينت و آسمان با رفعت هر يكى در طمعى افتادند و هيچ بمقصود نرسيدند. ندا در آمد كه چون كفوى پديد نه آمد مخدّره معرفت را، ما بفضل خود خاك افكنده برداريم و نامزد وى كنيم و الزمهم كلمة التقوى و كانوا احق بها و اهلها.

مثال اين پادشاهى است كه دخترى دارد و در مملكت خود او را كفوى مى‏نيابد، آن پادشاه غلامى از آن خويش بر كشد و او را مملكت و جاه و عزت سازد، و بر لشكر اميرى و سالارى دهد. آن گه دختر خويش بوى دهد تا هم كرم وى در آن پيدا شود و هم شايسته وصلت گردد، و مثال آدم خاكى همين است هم زاول او را نشانه تير خود ساخت، يك تير شرف بود كه از كمان تخصيص بيد صفت بانداخت، نهاد آدم هدف آن تير آمد.

يك تير بنام من ز تركش بر كشوانگه بكمان عشق سخت اندر كش!
گر هيچ نشانه خواهى اينك دل و جاناز تو زدنى سخت و ز من آهى خوش!

پس چون تير بنشانه رسيد خبر داد مصطفى (ع) در عالم حكم كه «خلق اللَّه آدم على صورته و طوله ستون ذراعا»

و خبر درست است كه رب العالمين قبضه خاك برداشت و آدم را از آن بنگاشت، پس از پستاخى و نزديكى بجايى رسيد كه چون وى را از بهشت سفر فرمود تا بزمين، گفت خداوندا مسافران بى زاد نباشند زاد ما درين راه چه خواهى داد؟ رب العالمين سخنان خويش او را بشنوانيد و كلماتى چند او را تلقين كرد، گفت يا آدم ياد كرد ما ترا در آن غريبستان زادست وز پس آن روز معادت را ديدار ما ميعادست. كه رب العالمين گفت فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ آن گه سر بسته گفت و تفصيل بيرون نداد تا اسرار دوستى بيرون نيفتد و قصه دوستى پوشيده بماند. «قد قلت لها قفى فقالت قاف لم يقل وقفت سترا على الرقيب و لم يقل لا اقف مراعاة لقلب الحبيب.

اهل اشارت گفته‏اند. هر چند كه زبان تفسير باين ناطق نيست اما احتمال كند كه دوستان بوقت وداع گويند «اذا خرجت من عندى فلا تنس عهدى، و ان تقاضوا عنك يوما خبرى فاياك ان تؤثر علينا غيرى» يا آدم نگر تا عهد ما فراموش نكنى، و ديگرى بر ما نگزينى. و زبان حال جواب ميدهد.

دلم كو با تو همراهست و همبرچگونه مهر بندد جاى ديگر
دلى كو را تو هم جانى و هم هوشاز آن دل چون شود يادت فراموش‏

النوبة الاولى

قوله تعالى: يا بَنِي إِسْرائِيلَ اى فرزندان يعقوب اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ ياد كنيد نواخت من كه شما را نواختم و آن نيكويى كه با شما كردم، وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي و باز آئيد پيمان مرا أُوفِ بِعَهْدِكُمْ تا باز آئيم شما را به پيمان شما، وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ و از من بترسيد.

وَ آمِنُوا و استوار گيريد بِما أَنْزَلْتُ بآنچه فرو فرستادم از كتاب و پيغام مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ استوار گير و گواه آن كتاب را كه با شماست، وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ و اول كافرى مباشيد بكتاب و فرستاده من، وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا و بفروختن نامه و سخنان من و پيغامهاى من بهاء اندك مخريد و رشوت مستايند تا سخنان من پنهان كنيد وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ و از خشم و عذاب من بپرهيزيد

وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ حق بباطل بياميزيد وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ و آنچه حق است و راست (از نبوت مصطفى) پنهان مكنيد، وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ و شما دانيد (كه او رسول حق است).

وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ و نماز بپاى داريد، وَ آتُوا الزَّكاةَ و زكاة بدهيد، وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ و با نمازكنان نماز كنيد.

أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ مردمان را به نيكى ميفرمائيد وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ و خويش را فرو گذاريد و نفرمائيد، وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ و شما نامه من ميخوانيد، أَ فَلا تَعْقِلُونَ آيا پس در نمى‏يابيد.

وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ يارى خواهيد بشكيبايى و نماز وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ و شكيبايى و نماز كردن بارى گرانست و شغلى بزرگ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ مگر بر فرو شكسته دلان و تيمار داران.

الَّذِينَ يَظُنُّونَ ايشان كه بى‏گمان ميدانند أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ كه ايشان با خداوند خويش هام ديدار خواهند بود و او را خواهند ديد، وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ و بى گمان ميدانند كه ايشان با وى خواهند گشت.

يا بَنِي إِسْرائِيلَ اى فرزندان يعقوب اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ ياد كنيد نواخت و نيكويى من الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ آن نيكويى كه با شما كردم و نواخت كه بر شما نهادم، وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ شما را افزونى و بيشى دادم بر جهانيان روزگار شما.

وَ اتَّقُوا يَوْماً و پرهيز كنيد از بدروزى، لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً كه بسنده نبود و بكار نايد كس كس را بهيچ چيز، وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ و از هيچ تن نپذيرند شفاعت شفيعى، وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ و از هيچ تن فداى نستانند و وى را باز نفروشند، وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ و ايشان را بر اللَّه يارى ندهند.

النوبة الثانية

قوله تعالى يا بَنِي إِسْرائِيلَ ابتداى قصه بنى اسرائيل است و سخن با ايشان پس از هجرت است. در روزگار مقام مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بمدينه. اول منتهاى خود و نواختهاى خود و ريشان ياد كرد آن گه گله‏ها از ايشان در پيوست، و در همه حجت الزام كرد و تاوان بيان كرد، و بتهديد مهر كرد يا بَنِي إِسْرائِيلَ مردان و زنان را ميگويد همچنانك يا بَنِي آدَمَ ذكر پسران و دختران در آن داخل‏اند، و عرب بسيار گويد و اخوانى و بدين مردان و زنان خواهد و اسرائيل نام يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم. است و پنج كس را از پيغمبران در قرآن هر يكى دو نام است محمد و احمد، و الياس و الياسين، و يونس و ذو النون، و عيسى و مسيح، و يعقوب و اسرائيل، و در قرآن شش جاى ايشان را باين ندا باز ميخواند و اصل ايشان دوازده پسر يعقوب‏اند. و رب العالمين ايشان را در قرآن اسباط خوانده است، چنانك عرب را قبايل گفت. و در بنى اسرائيل نبوت در يك سبط بود، و ملك در يك سبط، نبوت، در فرزندان يوسف بود و ملك در فرزندان يهودا. وهب منبه گفت پنج تن از بنى اسرائيل در زير پوست نيم انار مى‏شدند و خوشه انگور كه بر چوب افكنده بودند به بيست و اندكس بر مى‏توانستند گرفت. و اسرائيل نام عبريست و هر نام عبرى كه بدين لفظ آيد چون جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل و شمخائيل صاحب بر آنها نماز است، و حزقيل كه پيغامبرى است از پيغامبران بنى اسرائيل. معنى اين همه عبد اللَّه است. اسر نام بنده و ايل نام خداوند.

يا بَنِي إِسْرائِيلَ ايشان را برخواند آن گه نعمت خود در ياد ايشان داد و گفت اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ جهودان بنى اسرائيل را ميگويد ايشان كه در عهد رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بودند اهل تورية و مقام ايشان بمدينه بود، رب العالمين آن نواختها و نيكوئيها كه و پدران ايشان كرده است در ياد ايشان ميدهد و ميگويد اذْكُرُوا ياد داريد فراموش مكنيد آن نواخت‏ها كه در پدران شما نهادم، هم از ايشان پيغامبران فرستادم بايشان، و ايشان را كتاب دادم و از بهر ايشان دريا شكافتم، تا ايشان را از دشمن برهانيدم، زان پس جويهاى روان ايشان را از سنگ براندم و در تيه از ابر بر سر ايشان سايه افكندم و منّ و سلوى بى رنج ايشان را روزى دادم، و در شب تاريك ايشان را بجاى شمع عمود نور فرستادم تا ايشان را روشنايى دادم، اين همه نعمت و شرف پدران شما را دادم و شرف پدران شرف پسران باشد، اكنون بشكر آن چرا فرستاده من مصطفى را براست نداريد و او را طاعت دارى نكنيد؟ پس از آنك در آن عهد با من كرده‏ايد پيمان واشما بسته‏ام، و ذلك فى قوله تعالى وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ ميگويد رب العالمين از اهل تورية پيمان ستد كه فرستاده مرا محمد براست داريد و استوارى و راستگويى و پيغام رسانى وى مردمان را پيدا كنيد و پنهان مداريد. آن گه بوفاء اين عهد باز آمدن ازيشان درخواست و گفت وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ يقال وفيت بالعهد فانا واف و اوفيت بالعهد فانا موف، و الاختيار اوفيت. و به نزّل القرآن فى مواضع كثيرة ميگويد باز آئيد پيمان مرا تا باز آيم پيمان شما را در آنچه گفتم يؤتكم كفلين من رحمته شما را دو بهره تمام از مزد دهم برحمت خويش، يك مزد بر پذيرفتن كتاب اول و ديگر مزد بر پذيرفتن كتاب آخر. پس هر كس بوفاء عهد باز آمد وى را دو مزد دادند، چنانك گفت أُولئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ و هر كه پيمان شكست و كافر شد دو بار خشم خداوند آمد بر وى، چنانك گفت، فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى‏ غَضَبٍ آن گه ايشان را بر نقض عهد تهديد كرد گفت وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ. گفته‏اند اين اشارت بزاهدانست كه در ترس و رهبت مقام ايشان است.

وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ و ايمان آريد بآنچه فروفرستاديم بمحمد از قرآن كه موافق كتاب شما است، كه آنچه در قرآن است از بيان نعت مصطفى و ثبوت نبوت وى در تورية و انجيل همچنانست. پس اگر قرآن را تكذيب كنيد كتاب خود را تكذيب كرده باشيد، مكنيد اين! وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ يعنى بمحمد و بالقرآن اول كسى مباشيد كه تكذيب كند و نگرود كه آن گه در ضلالت پيشوا باشيد و گناه پس روان بر شما نهند. قال تعالى وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «من سنّ سنة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بها الى يوم القيمة، و من سنّ سنة سيئة فعليه وزرها و وزر من عمل بها الى يوم القيامة

و روا بشد كه أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ باينها كنايت از تورية نهند، پس معنى آن بود كه چون شما ذكر و نعت مصطفى (ع) كه در تورية است بپوشيد و بدان كافر شيد، بجمله تورية كافر گشتيد، همچون كسى كه بيك آيت از قرآن كافر شد بهمه آن كافر شد. يقال هم بنو قريظه و النضير كانوا اوّل كافر به ثم كفر به اهل خيبر و فدك و تتابعت على ذلك اليهود من كل ارض.

وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا اين را سه معنى گفته‏اند: يكى آنست كه از آيات دين خواهد و بثمن قليل دنيا، ميگويد دنيا را بدين مخريد وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى‏

و خداى عز و جل در قرآن جايها ذم كرده است ايشان را كه دنيا بر دين اختيار كردند. فقال تعالى ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ و قال تعالى بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا و قال تعالى أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ الآية. معنى ديگر آنست كه كعب اشرف و اصحاب او كه علماء جهودان بودند نعت مصطفى كه در تورية خوانده بودند پنهان ميداشتند از سفله و عامه ايشان و از مهتران خويش كه جنگ ميكردند با رسول خداى، بدان سبب رشوتها ميستدند و مى‏ترسيدند كه اگر بيان نعت محمد كنند آن رشوتها ازيشان فائت شود، پس اين آيت در شأن ايشان آمد.

سديگر معنى آنست كه ابو العاليه گفت لا تأخذوا عليه اجرا ميگويد چون مسلمانى را دين حق آموزيد بدان مزد مخواهيد. و در توريت است يا ابن آدم علّم مجّانا كما علّمت مجانا و قال تعالى لنبيّه ع قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ.

وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ ميگويد از من ترسيد نه از ديگرى، كه چون از من ترسيد هر چه مخلوقاتست از شما بترسد. مصطفى ع گفت من خاف اللَّه خوّف اللَّه منه كلّ شي‏ء، و من لم يخف اللَّه خوّفه من كل شي‏ء اصل تقوى پرهيزگارى است، و متقيان بر سه قسم‏اند: مهينه و كهينه و ميانه. كهينه آنست كه توحيد خود بشرك و اخلاص خود بنفاق و تعبد خود ببدعت نيالايد و ميانه آنست كه خدمت بريا و قوت بشبهت و حال بتضيّع نيالايد، و مهينه آنست كه نعمت بشكايت نيالايد و جرم خود بحجّت نيارايد، و ز ديدار منت نياسايد، جاى اين متقيان بهشت باقى است و نعيم جاودانى و ذلك فى قوله تعالى تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ كانَ تَقِيًّا وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ گفته‏اند حق اينجا تصديق تورية است و باطل تكذيب قرآن. ميگويد تصديق تورية بتكذيب قرآن تباه مكنيد، و گفته‏اند اين خطاب با منافقانست كه بظاهر كلمه شهادت ميگفتند و آن حق بود، و در دل كفر ميداشتند كه باطل بود، رب العالمين ايشان را گفت اين شهادت ظاهر بكفر باطن بمياميزيد.

و گفته‏اند اين خطاب با جهودان است قومى كه ميگفتند اين محمد فرستاده حق است و راستگوى. اما بقومى ديگر فرستاده‏اند نه بما و بر ما نيست كه بوى ايمان آريم.

اللَّه تعالى گفت اول سخن شما حق است و آخر باطل، آن حق باين باطل بمياميزيد، كه او را بهمه خلق فرستاده‏اند بهر رنگى كه خلق‏اند و لهذا

قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «بعثت الى الاحمر و الاسود و الأبيض».

ابن عباس گفت حق اينجا تورية است و باطل آنچه جهودان در آن آوردند از تحريف و تبديل. قتاده گفت حق دين اسلام است و باطل دين جهودى و ترسايى ميگويد دين حق با بدعت جهودان و آئين ترسايان مياميزيد.

و گفته‏اند حق صدق است و باطل دروغ يعنى كه صدق با دروغ بمياميزيد، مصطفى عليه السّلام گفت «عليكم بالصدق فانه يهدى الى البرّ و هما فى الجنّة، و ايّاكم و الكذب فانّه يهدى الى الفجور و هما فى النّار.»

وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ اى و لا تكتموا الحق، راست گفتن و گواهى دادن و اقرار ببعثت مصطفى و صدق قرآن و پيغام پنهان مكنيد. وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ و خود ميدانيد در كتاب خوانده‏ايد كه پيغام بر راست است و رسول بحق.

و بدانك ذكر حق در قرآن فراوان است و معانى آن جمله بر يازده وجه گفته‏اند: يكى از آن معانى اللَّه است جل جلاله و ذلك فى قوله تعالى وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ و فى قوله تعالى وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ، اى باللّه انه واحد جلّ جلاله. دوم حق بمعنى قرآن است، چنانك اللَّه گفت حَتَّى جاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِينٌ و قال تعالى فَلَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا إِنَّ هذا لَسِحْرٌ مُبِينٌ، و قال تعالى بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ، فَلَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا. سوم حقّ است بمعنى اسلام چنانك گفت وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ و چهارم حق است بمعنى عدل چنانك گفت افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ اى بالعدل، و قال تعالى يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ يعنى حسابهم العدل، وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ اى العدل البيّن. پنجم حق است بمعنى توحيد چنانك گفت بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِينَ، جاى ديگر گفت أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ ششم حق است بمعنى صدق چنانك در سورة يونس گفت وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا اى صدقا فى المرجع اليه وَ يَسْتَنْبِئُونَكَ أَ حَقٌّ هُوَ يعنى أصدق هو همانست كه در سورة الانعام گفت قَوْلُهُ الْحَقُّ يعنى الصدق و له الملك الحق هفتم حق است نقيض باطل چنانك در سورة الحج گفت ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ و غيره من الالهة باطل، همانست كه در سورة يونس و در انعام گفت ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ هشتم حق است بمعنى مال چنانك در سورة البقرة گفت وَ لْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ اى المال. نهم حق است بمعنى اولى چنانك گفت وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ دهم حق است بمعنى حظ چنانك گفت فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ اى حظ مفروض. يازدهم حق است بمعنى نبوت محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ذلك فى قوله تعالى وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ.

وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ ميگويد نماز بپاى داريد كه نماز شعار مسلمانانست و شفاء بيماران، و سبب گشايش كارهاى فرو بسته. حذيفه يمان گفت كان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اذا احزنه امر فزع الى الصّلاة هر گه كه رسول خداى را كارى سخت پيش آمدى در نماز شدى، و آن كار بر وى آسان گشتى. و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بو هريره را ديد كه از درد شكم مى‏ناليد و بر وى در افتاده بود گفت: يا ابا هريره قم فصلّ فانّ فى الصلاة شفاء و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «خيار عباد اللَّه الذين يراعون الشمس و القمر و النجوم و الاظلة بذكر اللَّه عز و جل».

وَ آتُوا الزَّكاةَ زكاة در نماز پيوست و در قرآن هر جاى كه ذكر نماز كرد ذكر زكاة در آن پيوست، چنانك در نماز تقصير روا نيست در زكاة هم روا نيست.

بو بكر صديق گفت آن گه كه قتال اهل رده در گرفت «و اللَّه لا افرق بين ما جمعه اللَّه عز و جل» و اللَّه كه آنچه خداى در هم پيوست من از هم باز نبرم يعنى نماز و زكاة.

اندر نماز عبادت حق است و اندر زكاة خلق با خلق است. معنى زكاة افزودن است و زكاة را بدان نام كردند كه سبب افزودن مال است، هر مالى كه زكاة از آن بيرون كنند بيفزايد، و شرح آن فيما بعد گفته شود ان شاء اللَّه.

وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ بعضى از نماز ياد كرد و همه نماز خواست، چنانك جاى ديگر گفت وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ قيام فرمود و بآن جمله نماز خواست. وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ سجود ياد كرد و مقصود همه نماز است، و گفته‏اند وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ حثّ است بر نماز جماعت، مصطفى ع گفت «يك نماز بجماعت چنانست كه بيست و پنج نماز به تنها» بروايتى بيست و هفت.

صحّ عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انه قال «تفضل صلاة الجميع على صلاة احدكم بخمسة و عشرين جزءا».

و روى «صلاة الجماعة تفضل صلاة الفذّ بسبع و عشرين درجة»، و روى «فضل صلاة الرجل فى جماعته على صلوته فى بيته و صلوته فى سوقه خمس و عشرون درجة»

و قال ع «ان اعظم الناس اجرا فى الصّلاة ابعدهم فابعدهم ممشى و الذى ينتظر الصّلاة حتى يصلّيها مع الامام اعظم اجرا من الذى يصلّيها ثم ينام»

و قيل فى قوله وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ اى كونوا فى امة محمد و منهم. و قيل اقتدوا بآثار السلف فى الاحوال و تجنّبوا سنن الانفراد، فان الشيطان مع الفذّ و عن الاثنين ابعد.

أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ ميگويد مردمان را براست گفتن ميفرمائيد و خود دروغ مى‏گوييد؟ بوفا ميفرمائيد و خود عهد مى‏شكنيد؟ باقرار ميفرمائيد و خود انكار ميكنيد؟ بگواهى دادن ميفرمائيد و خود پنهان ميكنيد؟ بنماز كردن ميفرمائيد و زكاة دادن و خود نمى‏كنيد؟

روى عن النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انه قال «مررت ليلة اسرى بى على قوم تقرض شفاههم بمقاريض من نار، فقلت من هؤلاء يا جبرئيل؟ قال هؤلاء الخطباء من امتك، يأمرون الناس بالبر و ينسون انفسهم وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ

و قال النبي «يطلع قوما من اهل الجنة الى قوم من اهل النار، فيقولون لهم ما ادخلكم النار و انما ادخلنا اللَّه فى الجنة بفضل تاديبكم و تعليمكم، و قالوا انا كنّا نامر بالخير و لا نفعله».

مردى پيش ابن عباس شد گفت خواهم كه امر معروف كنم و نهى منكر بجاى آرم. ابن عباس گفت اگر نترسى كه ترا فضيحت آيد بسه آيت از قرآن اين كار بكن: يكى أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ ديگر لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ سديگر وَ ما أُرِيدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ إِلى‏ ما أَنْهاكُمْ عَنْهُ. و قيل فى معنى الآية أ تبصرون من الخلق مثقال الذر و مقياس الحب و تسامحون لانفسكم امثال الرمال و الجبال و به‏ قال النبى ع «يبصر احدكم القذاة فى عين اخيه و يدع الجذع فى عينه»

و فى معناه انشدوا:

و تبصر فى العين منّى القذىو فى عينك الجذع لا تبصره‏‏

وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ معنى آنست كه شما ديگران را ميفرمائيد كه دين محمد گيريد و بوى ايمان آريد و خود نميكنيد، پس از آنك در تورية نبوت محمد و تنزيل نامه او مى‏يابيد و ميخوانيد. أَ فَلا تَعْقِلُونَ در نمى‏يابيد زشتى اين كار و ناهموارى كه ميكنيد؟ و ذلك ان اليهود كانت تقول لاقربائهم من المسلمين اثبتوا على ما كنتم عليه و هم لا يؤمنون فانزل اللَّه هذه الآية توبيخا لهم.

وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ مجاهد گفت اين صبر بمعنى صوم است و خطاب با جهودان است، و ايشان در بند شره و رياست بودند، ترسيدند كه اگر بيان نعت مصطفى كنند آن رياست و معيشت كه ايشان را از سفله ايشان فايده ميبود بريشان فائت شود، رب العالمين ايشان را بروزه و نماز فرمود. و روزه بدان فرمود تا شره ببرد، و نماز بدان فرمود تا كبر ببرد و خشوع آرد، و هر چند كه نماز و روزه از فروع دين است نه از اصول اما بمذهب شافعى و جماعتى از ائمه دين كافران بفروع دين مخاطب اند، و اين اصل را شرحى است بجاى خويش گفته شود انشاء اللَّه تعالى.

بعضى مفسران گفتند اين خطاب با مسلمانان است، ميگويد شما كه مسلمانان‏ايد و بهشت جاودانه و رضاء حق طلب ميكنيد اسْتَعِينُوا على ذلك بِالصَّبْرِ على الطاعة و الصبر على المعصية، بر اداء طاعت شكيبا باشيد و بر باز ايستادن از معصيت شكيبا، و خطاب شرع امر است بطاعت و نهى از معصيت، طاعت مخالف هواى نفس و معصيت موافق هواى نفس، پس در هر دو صبر مى‏بايد هم بر طاعت كه خلاف نفس است و هم بر باز ايستادن از معصيت كه نفس خواهنده آنست، پس رب العالمين مسلمانان را على العموم ازينجا بصبر و نماز فرمود گفت وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ مصطفى را على الخصوص فرمود، فقال تعالى وَ اصْبِرْ عَلى‏ ما يَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ و روى ان ابن عباس نعى اليه بنت له و هو فى سفر فاسترجع، ثم قال عورة سترها اللَّه، و مؤنة، كفاها اللَّه، و اجر ساقها اللَّه، ثم نزل و صلّى ركعتين، ثم قال صنعنا ما امر اللَّه عزّ و جل.

وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ اين هاء كنايت نماز است خصها بالذكر لانها الاغلب و الافضل و الاعم. ميگويد اين نماز شغلى بزرگ است و كارى گران. إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ اى الخائفين المؤمنين حقا، مگر بر ترسندگان و مؤمنان براستى و درستى. خشوع بيمى است با هشيارى و استكانت، خاطر را از حرمت پر كند و اخلاق را تهذيب كند، و اطراف را ادب كند، و خشوع هم در علانيت است و هم در سرّ، در علانيت ايثار تحمل است و در سر تعظيم و شرم.

الَّذِينَ يَظُنُّونَ ظنّ را دو معنى است هم يقين و هم شك و، در قرآن جايها ظن است بمعنى يقين و ذلك فى قوله تعالى إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ إِنْ ظَنَّا أَنْ يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ و ظن بمعنى شك آنست كه گفت إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ و عرب كه يقين را ظن گويد از بهر آن گويد كه اول دانش پنداره بود تا آن گه كه بى گمان شود. معنى آيت آنست كه نماز بارى گرانست بر آن كس كه برستاخيز ايمان ندارد و بديدار اللَّه اميد ندارد و از رسيدن بر اللَّه بيم نبود، اما قومى كه برستاخيز و ثواب و عقاب و بديدار اللَّه ايمان دارند طاعت و عبادت بريشان گران نيايد، كه گوش بثواب آن ميدارند و بديدار حق اميد ميدارند و از رسيدن بر اللَّه ببيم ميباشند، و بحقيقت بدان كه روز رستاخيز آن آشناى خوانده بر اللَّه رسد و آن بيگانه رانده هم بر اللَّه رسد، و بهر دو حديث صحيح است: امّا بيگانه را مصطفى ع گفت بروايت ابو هريره و بو سعيد

يؤتى بالرجل يوم القيمة فيقول اللَّه الم اجعل لك مالا و ولدا، و سخّرت لك الانعام و الخيل و الإبل، و اذرك ترأس و تربع؟ قال فيقول بلى يا رب قال هل ظننت انك ملاقىّ؟ فيقول لا فيقول اليوم انساك كما نسيتنى»

اين خطاب هيبت است كه اللَّه تعالى با شقى بصفت هيبت سخن گويد و شقى كلام حق بهيبت شنود و حق را بصفت غضب بيند، و يك ديدار حق بصفت غضب صعب‏تر است از هزار ساله عقوبت بآتش دوزخ، نعوذ باللّه من غضب اللَّه و سخطه.

امّا بنده مؤمن اللَّه را بصفت رضا بيند، و سخن اللَّه بلطف و رحمت شنود، ابن عمر گفت سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يقول «يدنو المؤمن من ربّه عزّ و جلّ حتى يضع كنفه عليه، فيقرّره بذنوبه فيقول له أ تعرف كذا و كذا فيقول يا رب نعم فيعرفه ذنوبه. فيقول انى سترتها فى الدّنيا و انا اغفرها لك اليوم.»

يا بَنِي إِسْرائِيلَ شرح اين آية رفت. وَ اتَّقُوا يَوْماً اين همچنانست كه گفت وَ اخْشَوْا يَوْماً لا يَجْزِي والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ ميگويد بترسيد از عذاب روزى كه پدر پسر را بسنده نبود و او را هيچ چيز بكار نيايد، و نه پسر پدر را. جاى ديگر گفت يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ نه خواسته بكار آيد آن روز و نه پسران، و قال تعالى يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ و آن حال از دو بيرون نيست: يا از آن باشد كه هر كسى بكار خويش درمانده بود و از فزع و هول رستاخيز بكس نپردازد، چنانك گفت عز سبحانه لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ يا آنك خويش و پيوند از يكديگر بريده شوند چنانك يكديگر را وا ندانند و ذلك فى قوله له تعالى فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ و قال تعالى تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ‏

و قالت عايشه يا رسول اللَّه «هل تذكرون اهاليكم يوم القيمة»؟ فقال الّا فى ثلاثة مواضع فلا عند الصراط و الحوض و الميزان».

و قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يوما و هى عنده «يبعثون يوم القيمة عراة حفاتا عزلاء» فقالت «و اسوء تاه للنّساء من الرّجال فقال رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «يا عائشة انّ عن ذلك لشغلا»

وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ جهودان ميگفتند. پدران ما پيغامبران بودند ايشان از بهر ما شفاعت كنند، رب العالمين ايشان را نوميد كرد و گفت وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ. تقبل بتاء قراءة مكى و بصرى است ميگويد هيچ تن را شفاعت شفيعى نپذيرد يعنى هيچكس از بهر كافران شفاعت نكند تا بپذيرند و گفته‏اند، وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ معنى آنست كه هيچ شفاعت نپذيرند مگر شفاعتى كه بدستورى حق تعالى بود چنانك گفت مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ و مصطفى را مقام شفاعت است و او را دستورى داده‏اند، گفت

«ليس من نبىّ الّا و قد اعطى دعوة مستجابة و انّي اختبأت دعوتى شفاعة لامّتى»

و قال «شفاعتى لاهل الكباير من امتى»

وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ اى فدية. و منه قوله تعالى وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ اى و ان تفد كل فدية لا يؤخذ منها. و سئل النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عن الصرف و العدل فقال «الصّرف التوبة، و العدل الفدية»

معنى آيت آنست كه هيچ تن را باز نفروشند كه از آن بدلى ستانند يا فدايى پذيرند.

وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ و ايشان را بر اللَّه يارى ندهند، چنانك ايشان را شفيع نيست روز رستخيز ايشان را يارى دهنده نيست.

النوبة الثالثة

قوله تعالى يا بَنِي إِسْرائِيلَ اشارتست بلطف و كرم حق وابندگان و مهربانى وى بريشان، منت مى‏نهد بريشان كه منم خداوند كريم و سپاس دارنده و بر رهى بخشاينده و بهر جفايى ببرّ پيش آينده، و رهى را با همه جرم وامدح خود خواننده، و شكر نعمت خود از وى در خواهنده، اينست كه بنى اسرائيل را گفت اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ اى فرزندان اسرائيل شكر نعمت من بگزاريد و حق نعمت من بر خود بشناسيد، تا مستحق زياده گرديد و نيكنام و بهروز شويد، بسا فرقا كه ميان بنى اسرائيل است و ميان اين امّت ايشان را گفت، اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ و اين امت را گفت فَاذْكُرُونِي ايشان را گفت نعمت من فراموش مكنيد، و اين امت را گفت مرا فراموش مكنيد، ايشان را نعمت داد و اين امّت را صحبت داد، ايشان را بشهود نعمت از خود باز داشت و اينان را بشرط محبت با خود بداشت. و لسان الحال يقول‏

فسرت اليك فى طلب المعالىو سار سواى فى طلب المعاش‏‏

پير طريقت گفت الهى! كار آن دارد كه با تو كارى دارد، يار آن دارد كه چون تو يارى دارد، او كه در دو جهان ترا دارد هرگز كى ترا بگذارد! عجب آنست كه او كه ترا دارد از همه زارتر ميگذارد، او كه نيافت بسبب نايافت مى‏زارد، او كه يافت بارى چرا ميگذارد،

در بر آن را كه چون تو يارى باشدگر ناله كند سياه كارى باشد‏‏

وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ نظير اين در قرآن فراوانست: ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ، فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ بنده من درى بر گشاى تا درى برگشايم، در انابت بر گشاى تا در بشارت بر گشايم، وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرى‏. در انفاق برگشاى تا در خلف برگشايم، وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ، در مجاهدت بر گشاى تا در هدايت برگشايم، وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا، در استغفار برگشاى تا در مغفرت برگشايم، ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً

، در شكر بر گشاى تا در زيادت نعمت برگشايم، و لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ بنده من بعهد من و از آى تا بعهد تو و از آيم.

وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ گفته‏اند كه خداى را وابنده عهدهاى فراوانست و در هر عهدى كه بنده را در آن وفاء است از رب العالمين در مقابله آن وفاء است. اول آنست كه بنده اظهار كلمه شهادت كند از رب العزّة در مقابله آن حقّ دما و اموال است، و ذلك فى‏

قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «من قال لا اله الا اللَّه فقد عصم منى ماله و دمه».

و آخر آنست كه بنده نظر خويش پاك دارد و خاطر خويش را پاس دارد، از رب العزّة در مقابله آن اين كرامت است كه «اعددت لعبادى الصالحين ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر».

و ميان آن بدايت و اين نهايت وسائط فراوانست، از آن عهدها كه اللَّه را با بندگانست از بنده كردار و گفتار و از اللَّه ثواب بيشمار. و منها ما قال بعضهم اوفوا بعهدى بحضور الباب، اوف بعهدكم بجزيل الثواب، اوفوا بعهدى بحفظ اسرارى اوف بعهدكم بجميل مبارّى، اوفوا بعهدى بحسن المجاهدة، اوف بعهدكم بدوام المشاهدة. اوفوا بعهدى بصدق المحبة، اوف بعهدكم بكمال القربة، اوفوا بعهدى فى دار محنتى على بساط خدمتى بحفظ حرمتى، اوف بعهدكم فى دار نعمتى على بساط قربتى بسرور وصلتى، اوفوا بعهدى الذى قبلتم يوم الميثاق، اوف بعهدكم الذى ضمنت لكم يوم التلاق، اوفوا بعهدى بان تقولوا ابدأ ربى، اوف بعهدكم بان اقول لكم عبدى.

وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ همانست كه گفت وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ رهبت و تقوى دو مقام است از مقامات ترسندگان، و در جمله ترسندگان راه دين بر شش قسم‏اند: تايبان‏اند و عابدان و زاهدان و عالمان و عارفان و صديقان تايبان را خوف است چنان كه گفت يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ و عابدان را و جل الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ و زاهدان را رهبت يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً و عالمان را خشيت إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ، و عارفان را اشفاق إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ و صديقان را هيبت وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ. اما خوف ترس تايبان و مبتديان است حصار ايمان و ترياق و سلاح مؤمن، هر كرا اين ترس نيست او را ايمان نيست كه ايمنى را روى نيست، و هر كرا هست بقدر آن ترس ايمانست. و وجل ترس زنده دلان است كه ايشان را از غفلت رهايى دهد و راه اخلاص بريشان گشاده گرداند و امل كوتاه كند، و چنانك و جل از خوف مه است رهبت از وجل مه، اين رهبت عيش مرد ببرد و او را از خلق ببرد، و در جهان از جهان جدا كند اين چنين ترسنده همه نفس خود غرامت بيند همه سخن خود شكايت بيند همه كرد خود جنايت بيند. گهى چون غرق شدگان فرياد خواهد، گهى چون نوحه گران دست بر سر زند، گهى چون بيماران آه كند: و ازين رهبت اشفاق پديد آيد كه ترس عارفان است. ترسى كه نه پيش دعا حجاب گذارد نه پيش فراست بند، نه پيش اميد ديوا، ترسى گدازنده كشنده كه تا نداء «أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا» نشنود نيارامد. اين ترسنده را گهى سوزند و گاه نوازند، گهى خوانند و گاه كشند، نه از سوختن آه كند نه از كشتن بنالد.

كم تقتلونا و كم نحبّكميا عجبا كم نحبّ من قتلا‏‏

از پس اشفاق هيبت است بيم صديقان بيمى كه از عيان خيزد و ديگر بيمها از خبر، چيزى در دل تابد چون برق، نه كالبد آن را تابد نه جان طاقت آن دارد كه با وى بماند، و بيشتر اين در وقت وجد و سماع افتد چنانك كليم را افتاد بطور وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً و تا نگويى كه اين هيبت از تهديد افتد كه اين از اطلاع جبار افتد.

يك ذره اگر كشف شود عين عياننه دل برهد نه جان نه كفر و ايمان‏‏‏

هذا هو المشار اليه‏ بقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «حجابه النور لو كشفها لاحرقت سبحات وجهه كل شي‏ء ادركه بصره».

وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ نگر تا حق و باطل در هم نياميزى، راست و دروغ پسنديده و ناپسنديده در هم نكنى، نگويم باطل را مشناس ببايد شناخت تا از آن بپرهيزى و حق ببايد شناخت تا بر پى آن باشى مصطفى گفت: «اللّهم ارنا الحق حقا و ارزقنا اجتبائه و ارنا الباطل باطلا و ارزقنا اجتنابه»

ارباب حقائق گفته‏اند در معنى وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ حظ نفس و غذاء دل در هم مياميزيد كه با يكديگر در نسازند، خداوند دل بحق حق مبسوط است و بنده نفس بحظ نفس مربوط است، پس بيكديگر كى رسند؟ دنيا خسيس است و عقبى نفيس با يكديگر چون بسازند؟

دوستى خالق سعادت ازلى و ابدى است و دوستى مخلوق وبال نقدى در يك دل چون بهم آيند؟ «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ» خويشتن پرستى و خداپرستى يكديگر را ضداند در يك نهاد چگونه مجتمع شوند؟

مهر خود و يار مهربانت نرسداين خواه گر آن كه اين و آنت نرسد

وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ فرمان آمد يا سيّد امت خويش را بگوى كه در كارها صبر كنيد تا بمراد رسيد كه «الصبر مفتاح الفرج» هر كه صبر مردان ندارد تا گرد ميدان مردان نگردد.

پاى اين مردان ندارى جامه مردان مپوشبرگ بيبرگى ندارى لاف بيخويشى مزن‏

آن مهتر عالم زان پس كه قدم در اين ميدان نهاد يك ساعت او را بى غم و بى اندوه نداشتند، اگر يك ساعت مربع نشست خطاب آمد كه بنده وار نشين، يك بار انگشترى در انگشت بگردانيد تازيانه عتاب فرو گذاشتند كه: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً، يك بار قدم به بستاخى بر زمين نهاد گفتند او را وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً چون كار بغايت رسيد و از هر گوشه بلا بوى روى نهاد، نفسى بر آورد و گفت‏ «ما اوذى نبى قطّ بمثل ما اوذيت»

خطاب آمد از حضرت عزت كه اى مهتر كسى كه شاهد دل و جان وى ما باشيم از بار بلا بنالد، هر چه در خزائن غيب زهر اندوه بود همه را يك قدح گردانيدند و بر دست وى نهادند، وز آنجا كه سرّ است پرده برداشتند كه اى مهتر اين زهرها بر مشاهده جمال ما نوش كن «وَ اصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا» و لسان الحال يقول.

و لو بيد الحبيب سقيت سمّالكان السّمّ من يده يطيب‏
از دستت از آتش بود ما را ز گل مفرش بودهرچ از تو آيد خوش بود خواهى شفا خواهى الم‏‏

وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ خشوع از شرط نماز است و بنده را نشان نياز است، و خاشعان اندر نماز ستودگان حق‏اند و گزيدگان از خلق. قال اللَّه عز و جل قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ و خشوع اندر نماز هم از روى ظاهر است و هم از روى باطن: ظاهر آنست كه جوارح خويش بشرط ادب دارى و براست و چپ ننگرى، اندر حال قيام چشم بموضع سجود دارى، و در حال ركوع بر پشت پاى، و در حال سجود بر سر بينى، و در حال تشهد در كنار خود. رسول خدا گفت باز نگريستن اندر نماز ابليس را نصيب دادن است. و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «ان العبد اذا قام فى الصّلاة فانما هو بين عينى الرحمن عز و جلّ، فاذا التفت يقول اللَّه عز و جل ابن آدم الى من تلتفت الى خير لك منى تلتفت؟ ابن آدم اقبل علىّ فانا خير لك ممن تلتفت اليه.»

و خشوع باطن ترسكارى دلست از ذكرى و فكرى يا از سكرى و شكرى. رسول خدا چون نماز كردى خشوع باطن وى چنان بودى كه جوش دل وى همى شنيدند. چنانك در خبرست و لجوفه ازيز كازيز المرجل من البكاء روزى بمردى برگذشت كه اندر نماز بود و بدست با موى بازى ميكرد، رسول گفت ع‏

«لو تواضعت قلبه لخشعت جوارحه‏، اگر اين مرد را دل ترسكارستى دست وى بنعت خشوع استوارستى.

و در آثار بيارند كه على ع در بعضى از آن حربهاى وى تيرى بوى رسيد چنانك پيكان اندر استخوان وى بماند جهد بسيار كردند جدا نشد گفتند تا گوشت و پوست بر ندارند و استخوان نشكنند اين پيكان جدا نشود، بزرگان و فرزندان وى گفتند اگر چنين است صبر بايد كرد تا در نماز شود، كه ما وى را اندر ورد نماز چنان همى بينيم كه گويى وى را از اين جهان خبر نيست. صبر كردند تا از فرائض و سنن فارغ شد و بنوافل و فضائل نماز ابتدا كرد، مرد معالج آمد و گوشت بر گرفت و استخوان وى بشكست و پيكان بيرون گرفت و على اندر نماز بر حال خود بود. چون سلام نماز باز داد گفت درد من آسان‏تر است. گفتند چنين حالى بر تو رفت و ترا خبر نبود گفت اندر آن ساعت كه من بمناجات اللَّه باشم اگر جهان زير و زبر شود يا تيغ و سنان در من ميزنند مرا از لذت مناجات اللَّه از درد تن خبر نبود. و اين بس عجيب نيست كه تنزيل مجيد خبر ميدهد از زنان مصر كه چون زليخا را بدوستى يوسف ملامت كردند زليخا خواست كه ملامت را بر ايشان غرامت كند ايشان را بخواند و جايگاهى ساخت و ايشان را بترتيب بنشاند و هر يكى را كاردى بدست راست و ترنجى بدست چپ داد، چنانك گفت جل و علا وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً چون آرام گرفتند، يوسف را آراسته آورد و او را گفت بريشان برگذر اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ برون شو بريشان. چون زنان مصر يوسف را با آن جمال و كمال بديدند در چشم ايشان بزرگ آمد فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ، همه دستها ببريدند و از مشاهده جمال و مراقبت كمال يوسف از دست بريدن خود خبر نداشتند.

پس بحقيقت دانيم كه مشاهده دل و سر جان على مر جلال و جمال و عزت و هيبت اللَّه را بيش از مشاهده زنان بيگانه بود مر يوسف مخلوق را پس ايشان چنين بيخود شدند و از درد خود خبر نداشتند اگر على چنان گردد كه گوشت و پوست وى ببرند و از درد آن خبر ندارد عجب نباشد و غريب نبود.

النوبة الاولى

قوله تعالى وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ و رهانيديم شما را مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ از كسان فرعون يَسُومُونَكُمْ مى‏رسانيدند و مى‏جنبانيدند شما را سُوءَ الْعَذابِ رنج عذاب يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ ميكشتند پسران شما وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ و زنده ميگذاشتند زنان شما وَ فِي ذلِكُمْ در آنچه ميبود بشما بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ آزمونى بود از خداوند شما عَظِيمٌ آزمايشى بزرگ.

وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ باز شكافتيم و آب دريا از هم جدا كرديم شما را، فَأَنْجَيْناكُمْ تا رهانيديم شما را، وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ و بآب بكشتيم كسان فرعون را وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ پيش چشم شما و شما مى‏نگرستيد.

وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى‏ و ساختيم و هنگام نهاديم موسى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً چهل شب، ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ پس آن گه شما گوساله بخدايى گرفتيد، مِنْ بَعْدِهِ از پس غائب شدن موسى وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ و شما در آن بر خويشتن ستمكاران بوديد.

ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ پس آن را فرو گذاشتيم بر شما مِنْ بَعْدِ ذلِكَ پس آنك گوساله را بخدايى گرفته بوديد لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ تا مگر از من سپاس داريد و آزادى كنيد

وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى و داديم موسى را، الْكِتابَ نامه وَ الْفُرْقانَ و آنچه بآن حق از باطل جدا شود، لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ تا بحق راه ببريد و فرا صواب بينيد.

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ موسى گفت. قوم خويش را كه گوساله پرست شدند، يا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ اى قوم شماستم كرديد بر خويشتن، بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ بخدايى گرفتن شما گوساله را، فَتُوبُوا اكنون پس بازگرديد إِلى‏ بارِئِكُمْ با خداوند و آفريدگار خويش، فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ خويشتن را بكشيد ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ آن به است شما را عِنْدَ بارِئِكُمْ بنزديك آفريدگار شما، فَتابَ عَلَيْكُمْ چون اين كرديد خداوند شما را باز پذيرفت، إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ كه او خداونديست باز پذيرنده مهربان

وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ و گفتيد اى موسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ استوار نداريم ترا و نگرويم، حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً تا اللَّه را به بينيم آشكارا، فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ پس بگرفت شما را زلزله ببانگ جبرئيل وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ چشمهاتان گشاده نگران از فزع.

ثُمَّ بَعَثْناكُمْ پس آن گه برانگيختيم و زنده كرديم شما را، مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ از پس مردگى شما لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ آن را كرديم تا از من سپاس داريد و آزادى كنيد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ اذ ابتداء سخن را و در گرفتن قصّه را گفت و در قرآن فراوانست ازين اذ و بقول بعضى علما آن را حكمى نيست. ميگويد شما را رهانيديم و پدران ايشان را رهانيده بود و سپاس بر فرزندان نهاد كه حصول فرزندان ببقاء پدران بود. مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ آل فرعون گفت و فرعون در آن داخل يعنى شما را از فرعون و كسان وى برهانيديم و كسان وى قبطيان بودند كه فرعون را كار ميساختند و بنى اسرائيل را سخره مى‏گرفتند. فرعون بقوت ايشان بنى اسرائيل را مى‏رنجانيد و فرعون نامى است ملوك عمالقه را چنان كه ملك روم را قيصر گويند و ملك پارس را كسرى گويند همچنين ملك مصر را از عمالقه فرعون ميگفتند.

و نام فرعون موسى، وليد بن مصعب بن ريان بن ثروان بود، كنيت وى ابو العباس قبطى، و اقداح عباسى كه مقامران دارند بوى باز خوانند. اما فرعون ابراهيم كه بروزگار خليل بود او را نمرود بن كنعان ميگفتند نام وى سنان بود و كنيت وى ابو مالك.

يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ ميگويد شما را مى‏رنجانيدند و عذاب بد مى‏رسانيدند دربار بر نهادن و كار فرمودن و مزد بندادن. ابن اسحاق گفت هر فرقتى را ازيشان كارى پديد كرد قومى را بنا و عمارت، قومى را حراثت و زراعت، قومى چون بردگان در خدمت خود بداشت، و كسى كه صنعتى ندانست و بشغلى مشغول نكرد جزيت بروى نهاد. گفته‏اند تفسير سُوءَ الْعَذابِ آنست كه گفت يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ نود هزار كودكان ايشان بكشت، پسران خرد، و سبب آن بود كه فرعون را بخواب نمودند كه آتشى از جهت بيت المقدس در مصر افتادى و جمله قبطيان و خانه‏هاى ايشان را بسوختى، و بنى اسرائيل را نسوختى، فرعون جاودان و كاهنان را بر خواند و قصه بگفت. ايشان گفتند در بنى اسرائيل غلامى پديد آيد كه زوال ملك تو در دست وى بود. پس فرعون بفرمود تا پسران ايشان را ميكشتند. يكى از جمله علماء گفت فرعون سخت نادان و احمق بود بآنچه فرمود از كشتن كودكان، از بهر آنك آنچه جاودان گفتند خواب يا راست بود يا دروغ اگر دروغ بود چرا قتل ميكرد و خود ميدانست كه گفت ايشان دروغ است؟ و اگر راست بود در كشتن ايشان چه فايده بود؟ كه ملك وى ناچار در زوال بود.

يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ كودكان را ميكشت و پيران ميرفتند، چند سال بر آمد بنى اسرائيل كم ماندند قبطيان با خود گفتند اگر ايشان را همچنين مى‏كشيم ايشان برسند و هيچ نمانند، و خدمتكارى فرعون جمله بما باز افتد اتفاق كردند كه از اين پس يك سال بكشيم و يك سال نه، و در آن سال كه نميكشتند هارون را زادند برادر موسى صلع و ديگر سال كه ميكشتند موسى را زادند و رب العزة او را از دشمن نگه داشت و اين قصه بجاى خويش گفته شود ان شاء اللَّه.

يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ پسران را ميكشتند و زنان را زنده ميگذاشتند و كارهاى صعب بايشان ميفرمودند، و نيز حاجت مردان را ميداشتند.

صد سال در دنيا درين بليّت و محنت بودند. رب العالمين ميگويد وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ اين است عظيم بلائى و فتنه كه بشما بود ازيشان و اگر بلاى نعمت نهى و اين در لغت رواست معنى آنست كه اين است نعمتى عظيم كه از من بر شما است كه شما را ازين فتنه‏ها و بليّتها برهانيدم.

وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ اين منتى ديگرست و نعمتى ديگر كه اللَّه تعالى در ياد ايشان ميدهد. وَ إِذْ فَرَقْنا ابن عباس گفت اوحى اللَّه الى موسى ان اسر بعبادى ليلا انكم متبعون اللَّه تعالى بموسى وحى فرستاد كه يا موسى اين بندگان مرا بشب از مصر بيرون بر كه دشمن بر پى شماست. موسى فرمود تا در خانه‏ها چراغ برافروختند همه شب تا قبطيان را گمان افتاد كه ايشان بخانه‏ها ساكن نشسته‏اند.

موسى بفرمان خداوند عز و علا از مصر بيرون شد و با وى ششصد هزار مرد جنگى و بيست هزار بود كه سنّ ايشان كم از شصت و بيش از بيست بود، چون بيرون آمدند راه نبردند متحير فرو ماندند، تا ايشان را بقبر يوسف نشان دادند در جوف نيل، و صندوق مرمر كه يوسف در آن نهاده بود بيرون بياوردند تا با خود بشام برند، چنانك يوسف از برادران در خواسته بود، و آن نشان پير زنى داد چنانك در خبر است، تا اين نكردند راه بريشان گشاده نشد پس فرعون بدانست كه ايشان از مصر بيرون شدند ندا فرمود تا چون خروه بانك كند جمله قبطيان ساخته باشند تا از پى ايشان بروند.

و رب العزة تقدير چنان كرد كه آن شب هيچ خروه ببانك نيامد، تا بوقت اسفار. پس فرعون و قبطيان بيرون آمدند لشكرى انبوه و جمعى عظيم. گفته‏اند كه هزار هزار و هفتصد هزار بودند و از جمله هفتاد هزار اسب هام گون هام رنگ هم بالا بودند، و هامان در مقدمه ايشان، تا به موسى و بنى اسرائيل نزديك شدند. پس لشكر موسى چون بكناره دريا رسيدند، در پيش دريا ديدند و از پس دشمنان، فرياد برآوردند كه يا موسى أوذينا من قبل ان تأتينا و من بعد ما جئتنا، هذا البحر اما منا، و العدو خلفنا فما الحيلة؟ يا موسى پيش از آمدن تو ما بدست ايشان رنجه و شكسته و كوفته بوديم و پس از آمدن تو هم چنان، خود اين رنج و عذاب ما روزى بسر نيايد و از ما باز نشود اينك دريا در پيش و دشمن از پس؟ موسى گفت «عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فِي الْأَرْضِ» چه دانيد، باشد كه خداوند شما آن دارنده و پروراننده شما دشمن شما را هلاك گرداند، و شما را بجاى ايشان بنشاند. چون دشمن نزديكتر در رسيد و ايشان هم چنان متحير مانده گفتند يا موسى إِنَّا لَمُدْرَكُونَ اينك ما را دريافتند. موسى گفت كَلَّا إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ چون درماندگى بنى اسرائيل بغايت رسيد، اللَّه تعالى وحى فرستاد بموسى كه أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ عصا در دريا زن. موسى عصا در دريا زد يك بار و فرمان نبرد، ديگر باره وحى آمد كه يا موسى دريا را بكنيت بر خوان و عصا درو زن، موسى ديگر باره عصا بر دريا زد و گفت «انفلق يا ابا خالد باذن اللَّه» فانفلق فكان كلّ فرق كالطّود العظيم ابن اسحاق گفت پيشتر وحى رسيد بدريا كه فرمان موسى را منتظر باش و چون عصا بر تو زند شكافته شو، گفت دريا از هيبت خداوند بلرزيد و تلاطم امواج در وى افتاد و پاره پاره خود را بر يكديگر ميزد، تا آن گه كه موسى عصا بر وى زد، دوازده راه در آن بريده شد آشكارا، هر سبطى از اسباط بنى اسرائيل يك راه. پس اللَّه تعالى باد را فرمود و آفتاب را تا بر قعر دريا تافت و خشك كرد. سعيد جبير گفت معويه از ابن عباس رض كه در زمين چه جاى است كه آفتاب يك بار بر آن تافت و نتافت؟ جواب داد كه آن راهها كه در قعر بحر نهادند بنى اسرائيل را. پس چون موسى با لشكر خويش در دريا شد، قومى گفتند موسى را كه اين اصحابنا لا نراهم، قال سيروا فانهم على طريق مثل طريقكم، قالوا لا نرضى حتى نراهم، فقال موسى اللهم اعنّى على اخلاقهم السيئة فاوحى اللَّه اليه ان قل بعصاك هكذا فاذا ضرب موسى عصاه على البحر فصار فيه كوى ينظر بعضهم الى بعض فساروا حتى خرجوا من البحر.

اينست كه رب العالمين گفت وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ پس فرعون را و كسان وى را با آب بكشت.

چنانك گفت وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ گفته‏اند كه چون فرعون بكناره دريا رسيد و آن راهها بريده ديد در قعر بحر، كسان خود را گفت دريا از هيبت من شكافته شد فرو رويد بر پى ايشان. گويند اسب فرعون از دريا باز رميد و در نميشد تا جبرئيل فرود آمد بر ماديانى نشسته و آن ماديان از پيش فرعون بدريا در كشيد اسب فرعون از پى آن در رفت، و جمله لشكر از پى وى در شدند، و ميكائيل بآخر قوم بود ايشان را ميراند تا جمله در دريا شدند پس بفرمان خداوند عزّ و جل دريا بهم باز افتاد و جمله هلاك شدند. فرعون چون سلطان قهر خداوند ديد و مذلت و خذلان خود، گفت «آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ» او را گفتند «آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ» اكنون مى‏گويى، و سركشى كرده پيش ازين و از تباهكاران بودى! اين سخن او را بدان گفتند كه ايمان پس از آن آورد كه بأس و بطش حق بديد. و رب العزة جايى ديگر ميگويد فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا و قال تعالى يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ و ميگويند آن روز، روز عاشوراء بود دهم ماه محرم و موسى و بنى اسرائيل آن روز روزه داشتند شكر نعمت را و دفع بليت را.

وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ قيل اخرجوا لهم بعد ذلك فنظروا اليهم فغرقوهم. پس از آنك غرق شدند اللَّه تعالى دريا را فرمود تا موج زد ايشان را بيرون او كند. و بنى اسرائيل در ايشان مينگريستند و پس از آن دريا هيچ غريق را نپذيرفت هر كه را غرق كرد بر سر افكند.

وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى‏ قراءة ابو جعفر و بصريان «وعدنا» بى الف است، و واعَدْنا بالف قراءة باقى، و معنى هر دو يكسانست. ميگويد وعده نهاديم و هنگام ساختيم موسى را بر كوه طور چهل روز تا شما را تورية بستاند، چهل روز مرادست اما چهل شب گفت از بهر آنك ابتداء ماه از شب در گيرند آن گه كه ماه نو بينند. و گفته‏اند كه اربعين ليلة بآن گفت كه وى را درين چهل روز روزه وصال فرمودند، چنانك در شب افطار نكند و اگر اربعين يوما گفتى روزه معروف از آن مفهوم شدى امساك روز و افطار شب، و اللَّه تعالى وى را درين چهل صوم درين وصال فرمود و اين لفظ بآن نزديكتر است و بمعنى موجزتر، فان معناه وعدناك اربعين يوما لتصومها و لا تفطر فيها ليلا و نهارا، و هذا من جوامع الكلم الذى اختصر له صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اختصارا. ابو بكر نقاش آورده است در شفاء الصدور كه موسى ع بنى اسرائيل را گفته بود آن گه كه در مصر بودند كه اگر از اينجا بيرون شويم شما را كتابى آرم از نزديك خداوند عز و جل، كتابى كه دين شما بر شما روشن كند و كردنى و ناكردنى در آن پيدا گرداند. پس چون از مصر بيرون آمدند دريا را بازگذاشته و دشمن ايشان بآب كشته، موسى را گفتند ما آتينا بكتاب كما وعدتنا كتاب خداوند را كه وعده دادى ما را نياوردى؟ موسى گفت ازين پس تا چهل روز شما را كتاب آرم كه خداوند عز و جل مرا اين وعده نهاد. گويند ماه ذى القعده بود و ده روز از ذى الحجة همانست كه در سوره اعراف گفت وَ واعَدْنا مُوسى‏ ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ. موسى هارون را بجاى خود نشاند و بر بنى اسرائيل گماشت و ذلك فى قوله اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ موسى هارون را گفت خليفه باش مرا و از پس من كارران در قوم من و نيكى كن و مهربان باش و دلها را مراعات كن، و قوم فراهم دار و راه تباه كان را پى مبر. موسى اين بگفت و ايشان را چهل روز وعده داد و بميعاد حق شتافت. بنى اسرائيل وعده خلاف كردند شبانروزى بدو روز مى‏شمردند و پس از غيبت موسى به بيست شبانروز عاصى شدند، و گوساله سامرى را بخدايى گرفتند.

اينست كه رب العالمين گفت: ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ و ذلك تنبيه على انّ كفرهم بمحمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ليس با عجب من كفرهم و عبادتهم العجل فى زمن موسى ع. و عن عكرمة عن ابن عباس رض قال لما هجم فرعون على البحر و هاب ان يقتحم فيه، تمثّل له جبرئيل على فرس انثى، فعرف السامرى جبرئيل، و كان السامرى من قوم موسى من اهل باجر و انشأ من قوم كانوا يعبدون البقر، و هو ابن عم موسى و اسمه موسى بن ظفر. و انما عرف جبريل لان امه حيث خافت ان يذبح جعلته فى غار و اطبقت عليه و كان جبرئيل ياتيه فيغذوه باصابعه، يجد فى احدى اصابعه لبنا و فى الأخرى عسلا و فى الأخرى سمنا، فلم يزل يغذوه حتى نشأ فلما عاينه عرفه، فقبض قبضة من اثر فرسه. و القى فى روع السّامرى انك لا تلقيها على شى‏ء فتقول كن كذا و كذا الا كان، فلم تزل القبضة معه حتى مضى موسى لوعد ربه، و كان مع بنى اسرائيل‏ حلى آل فرعون، قد تعوّروه بعلة العرس، و كانهم تأثموا منه، فاخرجوه و قذفوه فى حفرة لتنزل النّار فتاكله، فلما جمعوه قال السامرى لهارون و كانت القبضة فى يده يا نبىّ اللَّه القى ما فى يدى؟ قال هارون نعم و ظن انه لبعض ما جاء به غيره من ذلك الحلى فقذفه فيها و قال كن عجلا جسدا له خوار فصار عجلا جسدا له خوار اى صوت، قيل كان يخور و يمشى، فقال هذا الهكم و اله موسى، فعكفوا على عبادته.

فذلك قوله ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ اصل الاتخاذ ابتداء عمل الشي‏ء، قال اللَّه تعالى وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ، و قد يكون مدحا و يكون ذمّا، فاذا كان مدحا كان بمعنى الاصطفاء كقوله تعالى وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا، و اذا كان ذما كان بمعنى التصيير كقوله. أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِيًّا.

ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ تركناكم فلم نستأصلكم پس شما را عفو كرديم و در حال عقوبت نفرستاديم تا از شما فرا گذاشتيم. لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ آن را كرديم تا مگر شكر كنيد و نعمت عفو من بر خود بشناسيد و سپاس‏گزارى كنيد.

روى ان موسى ع قال يا رب كيف استطاع آدم ان يؤدّى شكر ما اجريت عليه من نعمك، خلقته بيدك و اسجدت له ملائكتك و اسكنته جنتك، فاوحى اللَّه عز و جل اليه ان آدم علم ان ذلك منى و من عندى فلذلك شكره‏

و عن داود ع قال سبحان من جعل اعتراف العبد بالعجز عن شكره شكرا، كما جعل اعترافه بالعجز عن معرفته معرفة».

وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ و موسى را نامه داديم يعنى تورية وَ الْفُرْقانَ فرقان آن معانى و علم و احكام است كه در تورية بود كه بآن ميان حق و باطل جدايى پيدا شد. و گفته‏اند فرقان اينجا انفلاق البحر است و بر دشمنان نصرت. و روز بدر را از آن يوم الفرقان خواندند كه مؤمنانرا بر كافران نصرت بود.

قطرب گفت فرقان اينجا قرآن است و در آيت ضميرى است محذوف يعنى آتينا موسى الكتاب و محمدا الفرقان. و گفته‏اند فرقان در همه قرآن بر سه وجه آيد و معانى آن سه قسم است: يكى بمعنى نصرت چنانك درين آيت است بقول بعضى مفسران.

نظير اين «وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى‏ وَ هارُونَ الْفُرْقانَ» يعنى يوم النصر فنصر اللَّه موسى و اهلك فرعون جايى ديگر گفت يوم الفرقان يوم التقى الجمعان يعنى يوم النّصر، فنصر اللَّه فيه المسلمين و هزم الكافرين. وجه دوم فرقان آنست كه بنده را از شبهة بيرون آرد تا در يقين وى بيفزايد و ذلك قوله فى الانفال إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً همانست كه در سورة البقرة گفت وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقانِ يعنى المخرج فى الدين من الشبهة و الضلالة. وجه سوم فرقان است بمعنى قرآن و ذلك فى قوله تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى‏ عَبْدِهِ، در آل عمران گفت وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ لعلكم تهتدون هر چند كه اين خطاب با ايشان است كه در عهد مصطفى ع بوده مراد باين اسلاف ايشانند آنان كه در عهد موسى ع بودند و اهتداء ايشان و راهبردن ايشان بحق در تورية بود. و روا باشد كه گويى لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ايشان را خواهد كه در عهد رسول ما بودند، و اهتداء ايشان به تورية از راه توحيد و اصول دين بودند از راه فروع، و در اصول توحيد كتابهاى حق يكسانند و خلق با آن مخاطب.

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ ابن جرير گفت موسى بزبان عبرى موشى گويند و مو آب باشد وشا درخت يعنى او را بنزديك آب و درخت يافتند آن گه كه يافتند در سراى فرعون. و موسى از فرزندان لاوى بن يعقوب بود: موسى بن عمران بن يصير بن ناهث بن لاوى بن يعقوب.

مفسران گفتند كه پرستندگان گوساله پس از آن پشيمان شدند و بدانستند كه از راه حق دور افتاده‏اند، و اليه الاشارة بقوله وَ لَمَّا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ وَ رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا آن گه كه پشيمان شدند و بدانستند كه حق گم كردند قالُوا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا گفتند اگر خداوند ما بر شما نبخشايد و ما را نيامرزد ناچاره از زيان كارانيم.

و موسى ايشان را ميگفت إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ شما بر خويشتن ستم كرديد كه عبادت گوساله كرديد. گفتند يا موسى اكنون حيلت چيست؟ موسى گفت: فَتُوبُوا إِلى‏ بارِئِكُمْ البارئ الخالق و البريّة المخلوقون يقال برأ اللَّه الخلق و يبرأ منهم برأ ميگويد كه راه شما آنست كه توبه كنيد از معصيت، بطاعت بازگرديد و از كرده پشيمان شويد، و از آفريدگار عذرى بازخواهيد.

گفتند يا موسى بمجرد عذر كار ما راست شود يا نه؟ موسى گفت نه كه شما مرتدّ گشتيد بدانك گوساله را معبود گرفتيد و حكم مرتد قتل است: فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ معنى نه آنست كه خود را بدست خويش بكشيد بل كه ميگويد يكديگر بكشيد هذا كقوله تعالى وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ اى لا يقتل بعضكم بعضا، و كقوله ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ اى نظراءكم فى الدين. گفته‏اند ظلمتى و تاريكى دريشان پيچيد چنانك يكديگر را نمى‏ديدند و نمى‏شناختند و هر يكى را تيغى در دست نهادند و فرمان آمد كه يكديگر را بكشيد. ابن عباس گفت موسى ايشان را گفت توبه شما آن گه بپذيرد كه ايشان كه عبادت گوساله نكرده‏اند شما را ميكشند و شما صبر ميكنيد در پس زانو نشسته كه هيچ باز نكوشيد و ننگريد گفتند همه صبر كنيم چنانك فرمانست. پس هارون بيامد و با وى دوازده هزار مرد بود كه گوساله پرستى نكرده بودند و منادى ندا كرد.

«الا انّ هؤلاء اخوانكم قد اتوكم شاهرى السيوف، فاتقوا اللَّه و اصبروا فلعن اللَّه رجلا حلّ حياته او قام من مجلسه، او مدّ طرفه اليهم او اتّقاهم بيد او رجل، فيقولون آمين فيقتلون الى المساء. موسى كه آن قتل فراوان ديد بگريست و زارى در گرفت، «يا رب هلكت بنو اسرائيل» فرزندان يعقوب بسيار هلاك شدند، بقيتى بگذار. رب العالمين دعاء موسى اجابت كرد و فرمان داد تا از قتل باز ايستادند و هفتاد هزار كشته بودند موسى دلتنگ شد بآن حال كه برفت، رب العالمين وحى فرستاد به موسى كه. «اما يرضيك انى ادخل القاتل و المقتول الجنّة، فكان من قتل منهم شهيدا و من بقى منهم مكفّرا عنه ذنوبه» اللَّه تعالى موسى را خشنود كرد به آنك كشتگان را شهيد كرد و باقى كه زنده مانده بودند عفو كرد.

اينست كه رب العزة گفت فَتابَ عَلَيْكُمْ اى فعلتم ما امرتم به فتاب عليكم و تجاوز عنكم. إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ يعود الى العبد بالطافه و بتيسيره التوبة له و برحمته المنجية من عقوبته.

وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ مفسران گفته‏اند آن گه كه موسى از طور باز آمد خشمناك شد بر قوم خويش به پرستيدن گوساله، و از خشم لوحها كه در آن تورات نبشته بود بيوكند، و با برادر و با سامرى سخن درشت گفت، آن گه گوساله را بسوخت و بر روى آب به پراكند، و قصه چنانك رفت تا بآخر، پس موسى بيارميد و خشم وى باز نشست. چنانك رب العالمين گفت وَ لَمَّا سَكَتَ عَنْ مُوسَى الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْواحَ موسى آن لوحها برداشت و راهنمونى و بخشايش حق كه در آن بود ايشان را بيان كرد و گفت من با اللَّه سخن گفتم و از وى سخن شنيدم ايشان گفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فيكلّمنا جهارا و يشهد لك بتكليمه ايّاك استوار نداريم ترا كه اللَّه سخن گفت با تو، تا آن گه كه اللَّه را به بينيم تا گواهى دهد ترا بدانك مى‏گويى موسى ازيشان بحق ناليد گفت خداوندا تو خود داناترى كه چه ميگويند. رب العالمين گفت ادعهم الى الطور ايشان را بطور خواند، فاختار موسى منهم سبعين رجلا موسى هفتاد مرد را برگزيد ازيشان و ايشان را روزه و طهارت و غسل فرمود و پاكى جامه، پس ايشان را بطور برد. گفتند يا موسى نريد ان نسمع كلام ربنا خواهيم تا سخن خداوند خويش بشنويم. موسى گفت بر جاى خود مى‏باشيد تا ميغ در كوه گيرد و نداء حق شنويد آن گه نزديك شويد و بسجود در افتيد، پس موسى بكوه برآمد و حجابى پيدا شد ميان ايشان و ميان موسى تا موسى را نه بينند، كه موسى هر آن گه كه با حق سخن گفتى نورى بر وى تافتى كه هيچكس از آدميان طاقت نداشتى كه در وى نگرستى، چون خداوند عز و جل با موسى سخن در گرفت ايشان بسجود افتادند، و كلام حق بشنودند و امر و نهى بدانستند، و از حق شنيدند كه گفت «انا اللَّه ربكم لا اله الا انا الحى القيوم لا اله الا انا ذو بكة اخرجتكم من ارض مصر، فاعبدونى و لا تعبدوا غيرى» و يروى عن مقاتل انه قال فسمعوا من السحابة صوتا مثل صوت السنّور پس چون موسى از مناجات فارغ شد و با نزديك ايشان آمد، ايشان گفتند يا موسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً تا خداى را عز و جل معاينه نه بينيم بتو ايمان نياريم، در آن حال بگرفت ايشان را صاعقه، چنانك اللَّه گفت: فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ گفته‏اند صاعقة درين آيت بانگ جبرئيل بود كه بريشان زد بفرمان حق زلزله در زمين افتاد و ايشان از آن فزع جان بدادند. گفته‏اند اصل صاعقه بانگ صعب است و آواز سخت و باشد كه با آن مرگ بود و باشد كه آتش افتد از آن، و باشد كه عذاب رسد از آن، و هر سه وجه در قرآن بيايد فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ. فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ اين هر دو مرگ است. «أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ» اين عذاب است وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ اين آتش است و صاعقه و صاقعه متقارب‏اند و فرق آنست كه صاعقه از هوا و سوى آسمان درآيد و صاقعه از اجسام زمين بدر آيد.

وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ميگويد شما در آن عذاب مى‏نگرستيد يعنى وقت نزوله قبيل الموت هذا كقوله وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ يعنى تنظرون الى اوائل الموت و ما يظهر منه اين آيت دليل است كه آفريدگار جل جلاله ديدنى است و رد است بر معتزله كه رؤيت را منكرند و وجه دليل آنست كه از موسى نكيرى پيدا نشد بريشان بآن سؤال، و اگر مستحيل بودى بر موسى انكار آن واجب بودى، كه بر پيغامبران واجب باشد كه چون منكرى به بينند آن را منكر شوند و از آن نهى كنند. اگر معتزلى گويد كه صاعقه كه رسيد ايشان را بآن رسيد كه ديار خواستند و اگر حق بودى ايشان را صاعقه نرسيدى؟ جواب وى آنست كه صاعقه نه بآن رسيد ايشان را كه ديدار خواستند، و مستحيل بود كه موسى هم خواست و وى را صاعقه نرسيد، بلكه اقتراح الآيات بعد الآيات كردند، و هر آن گه كه آيتى از آيات نبوت بر پيغامبر پيدا شود و بنگروند و ديگر آيتى خواهند عذاب واجب شود. و گفته‏اند ايشان را صاعقه بآن رسيد كه رؤيت حق جل جلاله از مقدورات بشر بشمردند بآنچه گفتند أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً و اگر بجاى آن سل اللَّه ان يرينا گفتندى، بودى كه ايشان را صاعقه نرسيدى و اللَّه اعلم. و گفته‏اند درين آيت اثبات نبوت مصطفى است كه بيان قصه پيشينيان و ذكر احوال گذشتگان از علوم اهل كتاب بود نه از علوم عرب، و ايشان ميدانستند كه مصطفى از عرب است، كتاب ايشان ناخوانده و ناآموخته، و آن گه از آنچه در كتاب ايشان بود خبر ميداد و بيان ميكرد تا بدانند كه آن جز از وحى حق نيست، و نبوت وى جز صدق نيست.

ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ موسى چون آن قوم را ديد، فزع زده و جان داده، گريستن در گرفت و زارى ميكرد و ميگفت ما ذا اقول لبنى اسرائيل؟

اذا اتيتهم و قد اهلكت خيارهم لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِيَّايَ خداوند بنى اسرائيل را چه گويم و چون بر ايشان باز شوم، كه بهينه ايشان را هلاك كردى! آن گه از سر ضجرت گفت لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِيَّايَ اگر خواستى تو ايشان را هلاك كردى هم در خانه‏هاشان بميرانيدى و مرا نيز با ايشان بهم، تا كفن يافتندى و جاى دفن، «أَ تُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا» مى هلاك كنى ما را بآنچه نادانى چند كردند از ما يعنى عبادت گوساله پس رب العزة ايشان را يك يك زنده كرد و در يكديگر مى‏نگريستند آن گه كه زنده مى‏شدند. مفسران گفتند مرگ عبرت بود نه مرگ فنا پس از مرگ ديگر باره مكلّف بودند.

اللَّه تعالى منت نهاد بريشان و گفت ثُمَّ بَعَثْناكُمْ پس شما را برانگيختم و زنده كردم و با موسى سپردم تا زندگى و روزى كه شما را مقدر است بتمامى بشما رسد لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ اين را از بهر آن كردم تا از من آزادى كنيد و سپاس داريد. اين آيت حجت است اهل حق را بر منكران بعث، و حجت است بر قومى فلاسفه كه گفتند بعث و نشور ارواح راست نه اجساد و اعيان را، و معلوم است كه رب العالمين اينان را كه بعث كرد اجساد و اعيان ايشان كرد و امثال اين فراوانست در قرآن كه حجت است بريشان. عزيز را گفت فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قوم حزقيل را گفت مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ اصحاب كهف را گفت بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ وجه الاستدلال بهذه الآيات ظاهر لمن تدبره و تأمّل فيه.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ كريم است و مهربان، لطيف است و نگاهبان، خداوند جهان و جهانيان، فرياد رس نوميدان، ذخيره منقطعان، چاره بيچارگان، نوازنده رنجوران، رهاننده بندوران، در نگر بحال پيغمبران و رسولان كه هر يكى را ازيشان رنجى ديگر بود و اندوهى ديگر، منت نهاد بريشان و جهانيان را گفت باز برنده اندوهان و رهاننده ايشان منم. آنك نوح پيغمبر در دست قوم خويش گرفتار شده و درمانده، و شخص عزيز وى نشانه زخم ايشان شده. رب العالمين گفت وَ نَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ آخر او را از دست ايشان رهانيديم، و اندوهان وى را پايان پديد كرديم. و در حق لوط پيغامبر گفت وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ. و در حق ايوب پيغامبر گفت فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ و در حق يونس گفت وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ او را از غم برهانيديم و از ظلمتها بيرون آورديم و درد وى را مرهم پديد كرديم. در حق موسى و بنى اسرائيل همين ميگويد، و منت مى‏نهد وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ در عذاب و رنج فرعون بودند كارهاى دشوار و بار گران بريشان مى‏نهاد و فرزندان ايشان را ميكشت، آخر آن محنت ايشان را پايان پديد كرديم، و آن رنج ازيشان برداشتيم، و آن غمّ و آن همّ از دل ايشان برگرفتيم.

تبارك اللَّه سبحانه ما كل همّ هو بالسرمد

آخر بسوى سعادت آيد را همبيرون جهد از محاق روزى ما هم‏‏‏

وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ الآية بيان ثمره سفر موسى است. موسى را دو سفر بود: يكى سفر طرب ديگر سفر هرب. بيان سفر طرب آنست كه گفت وَ لَمَّا جاءَ مُوسى‏ لِمِيقاتِنا باين سفر مناجات حق يافت و قربت خداوند جل جلاله. و سفر هرب آنست كه گفت وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي باين سفر هلاك دشمن و رستگارى ازيشان يافت، چنانك گفت وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ و چنانك موسى را دو سفر بود نيز مصطفى را دو سفر بود يكى سفر ناز ديگر نياز: سفر نياز از مكه بود تا مدينه بود از دست كفار و كيد اشرار، و سفر ناز از خانه ام هانى بود تا بمسجد اقصى، و از مسجد اقصى تا بآسمان دنيا، و از آسمان دنيا تا بسدره منتهى از سدره منتهى تا بقاب قوسين او ادنى. فرقست ميان سفر كليم و سفر حبيب، كليم بطور رفت تا وى را گفتيد وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا حبيب بحضرت رفت تا از بهر وى گفت دَنا فَتَدَلَّى از قرّبناه تا دنا راه دورست و او كه اين بصر ندارد معذور است.

وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى‏ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً موسى از ميان امت خويش چهل روز بيرون شد، امت وى گوساله پرست شدند و اينك امت محمد پانصد و اند سال گذشت تا مصطفى ع از ميان ايشان بيرون شده، و دين و شريعت او هر روزه تازه‏تر، و مومنان بر راه راست و سنت او هر روز پاينده‏تر، بنگر پس از پانصد سال ركن دولت شرع او عامر، عود ناضر، شاخ مثمر، شرف مستعلى، حكم مستولى. نيست اين مگر عزّ سماوى و فر خدايى، و لطف ازلى و مهر سرمدى، در هر دل از سنت وى چراغى و در هر جان از مهر وى داغى بر هر زبان از ذكر وى نوايى، در هر سر از عشق وى لوائى، من اشد امتى لى حبّا ناس يكونون بعدى يودّ احدهم باهله و ماله نه از گزاف مصطفى ايشان را برادران خواند، و خود را ازيشان شمرد، و ايشان را از خود، فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «اين اخوانى الذين انا منهم و هم منى، ادخل الجنّة و يدخلون معى»

لطيفة اخرى يتعلق بهذه الآية موسى ع كه بميعاد حق پيوست و آن سفر در پيش درگرفت هارون را خليفه خود ساخت و امت را بوى سپرد، گفت اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي لا جرم در فتنه افتادند، و سامرى ايشان را از راه حق برگردانيد. و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بآخر عهد كه طلعت مبارك وى را مركب مرگ فرستادند، و الهيّت بنعت عزت آن طلعت را از مركب مرگ در ربود. و در كنف احديت گرفت، بلال مؤذن در سرّ بوى بگفت‏

«هلّا استخلفت علينا؟» قال «اللَّه خليفتى فيكم»

امت خود باحديت سپرد، احديت ايشان را در قباب حفظ بداشت، لا جرم اگر متمردان عالم و شياطين الانس و الجن‏ گرد آيند. تا يك بنده مؤمن را از راه حق برگردانند نتوانند و از آن درمانند و عاجز آيند.

ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ اگر ايشان را قدرى و خطرى بودى آن چنان جرم عظيم را بدين آسانى و زودى عفو نيامدى. سرعة العفو على عظيم الجرم يدلّ على حقارة قدر المعفوّ عنه با نزديكان و عظيم قدران مضايقه بيش رود. زنان رسول را صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ميگويد