قرآن کریمبه زبان فارسی

۲ سورة البقره‏ (بخش ۳)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

«من يأت منكنّ بفاحشة مبيّنة يضاعف لها العذاب ضعفين»

اين نه از مذلت و اهانت ايشان بود بلكه اين از تعزّز و كرامت ايشان بود. بنى اسرائيل را چنان گفت، كه بى قدر و بى خطر بودند و اين امت را گفت وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ فهذا العظم قدر هم و ذلك لقلّة خطرهم.

وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ موسويان را فرقان بظاهر داد و محمديان را فرقان در باطن نهاد، فزون از ظاهر و فرقان باطن نور دل دوستانست كه حق از باطل بدان نور جدا كنند، و اليه الاشارة بقوله تعالى إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً و زينجا بود كه مصطفى ع وابصة را گفت‏ «استفت قلبك» و گفت‏ «اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللَّه» و كسى را كه اين فرقان در باطن وى پديد آيد شرب و همت او از غبار اغيار پاك گردانند، مذهب ارادت او از خاشاك رسوم صيانت كنند، ببساط روزگار او را از كدورات بشريت فشانده دارند، ديده وقت او از دست حدثان نگه دارند تا آنچه ديگران را خبر است او را عيان گردد، آنچه علم اليقين است عين اليقين شود، كه در مملكت حادثه در وجود نيايد كه نه دل وى را از آن خبر دهند. مصطفى ع را پرسيدند كه اين را نشانى هست؟ فقال اذا دخل النور القلب انشرح الصدر نشانش آنست كه سينه گشاده شود بنور الهى، چون سينه گشاده شود همت عالى گردد، غمگين آسوده شود، پراكندگى بجمع بدل گردد، بساط بقا بگسترد، فرش فنا در نوردد، زاويه غمان را در ببندد، باغ وصال را در بگشايد، بزبان حال از سر ناز و دلال گويد:

در كوى اميد منزلى دارم خوشدر قصه عشق مشكلى دارم خوش‏
تفصيل دلم چه پرسى اى جان جهان‏‏‏ در جمله همى دان كه دلى دارم خوش‏

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ موسى گفت قوم خويش را نگر تا باين عبادت گوساله كه شما كرديد گمان نبريد كه جلال صمديت را از آن زيانى است، يا پادشاهى و خداوندى وى را نقصانى است. بل كه زيان كارى و بد روزى شمار است، اگر بد افتادى هست شما راست كه از چنو خداوندى باز مانديد. و رنه او چون شما بندگان فراوان دارد. سهل عبد اللَّه گفت اللَّه با موسى سخن گفت بر كوه طور و از عزت كلام بار خدا آن كوه چون عقيق شد. موسى را نظر با خود آمد كه چون من كيست؟ كه خداى جهان و جهانيان با من سخن ميگويد بى واسطه، و قدم گاه من عقيق گشته! اللَّه تعالى از وى در نگذاشت گفت يا موسى يكى براست و چپ خويش نگاه كن تا چه بينى. موسى باز نگريست هزار كوه ديد از عقيق بر مثال كوه طور، بر هر كوهى مردى بصورت موسى چون او گليمى پوشيده، و كلاهى بر سر و عصائى در دست، و با خداوند عالم سخن ميگويد. زبان حال موسى گويد.

پنداشتمت كه تو مرا يك تنهكى دانستم كه آشناى همه‏

درويشى را ديدند كه با خداى رازى داشت، و ميگفت اللهم ارض بى محبّا فان لم ترض بى محبّا فارض بى عبدا، فان لم ترض بى عبدا فارض بى كلبا» گفت خداوندا مرا بدوستى به پسند، اگر اهل دوستى نيم به بندگيم به پسند، ور اهل بندگى نيم بسگيم بپسند تا سگ درگاه تو باشم.

گرمى ندهى بصدر حشمت بارمبارى چو سگان برون در ميدارم‏

فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ از روى باطن اين خطاب با جوانمردان طريقت است كه نفس خود را بشمشير مجاهدت سر بر گيرند تا بمارسند وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا. و نگر تا نگويى كه اين قتل نفس از روى مجاهدت آسان تراست از آن قتل كه در بنى اسرائيل رفت. كه آن قتل ايشان خود يك بار بود، و از آن پس همه آسانى و آرام بود، و اين جوانمردان را هر ساعتى و لحظه قتلى است.

ليس من مات فاستراح بميتانما الميت ميّت الاحياء

و عجب آنست كه هر چند آسيب دهره بلا بيش بينند ايشان هر روز عاشق‏تراند، و بر فتنه خويش چون پروانه شمع هر روز فتنه‏تراند.

نور دلى ار چه جفت نارم دارىتاج سرى ار چه خاكسارم دارى
چون ديده عزيزى ار چه خوارم دارىشادم بتو گرچه سوگوارم دارى‏

چنانستى كه هر ساعت بجان اين عزيزان از درگاه عزت بريد حضرت بنعت الهام پيغام مى‏آرد كه اى جوانمرد آغاز اين كار قتل است و آخر ناز، ظاهر دوستى خطر است و باطن راز. من احبّنى قتلته و من قتلته فاناديته.

گر كشته دست را ديت دينار استمر كشته عشق را ديت ديدار است‏‏

وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً مطالعه ذات بر كمال و تعرض رؤيت ذى الجلال چون نه بنعمت هيبت و شرط مراقبت رود ترك حرمت بود، و ترك حرمت موجب صاعقه باشد لا محالة، از آن بگرفت ايشان را صاعقه كه بزبان جهل و ترك حرمت ديدار خواستند. و موسى هر چند بزبان هيبت و نعت حرمت بر دوام مراقبت ديدار خواست اما بتصريح خواست نه بتعريض، لا جرم جوابش بتصريح دادند كه: لَنْ تَرانِي و بهر درگاه ملوك شرط ادب و مقتضاى حرمت آنست كه سؤال بتعريض كنند، چنانك مصطفى ع تقاضاى رؤيت كرد بر سبيل تعريض، و شمّه از آرزوى دل خويش باز نمود باشارت جبرئيل را ديد و گفت هل رأيت ربك؟ جبريل چون اين سخن بشنيد از هيبت و عزّت آن معنى بر خود بگداخت، پس، چون بحضرت عزّت باز رفت، اللَّه گفت يا جبرئيل تو مقصود آن دوست ما در نيافتى، بآنچه گفت وى را تقاضاى ديدار بود كه ميكرد، يا جبريل رو و او را بيار كه ما نيز بوى مشتاقيم «و انى الى لقائهم لاشدّ شوقا»

النوبة الاولى

قول تعالى: وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ و سايه كرديم بر شما ميغ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ فرو فرستاديم بر شما از ميغ الْمَنَّ وَ السَّلْوى‏ ترنجبين و مرغ سلوى: كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ ميخوريد از پاكيها و خوشيها از آنچه شما را روزى كرديم بى رنج بردن و بى جستن وَ ما ظَلَمُونا و ستم نه بر ما كردند وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ لكن ستم بر خويشتن كردند.

وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا و گفتيم ايشان را كه در رويد هذِهِ الْقَرْيَةَ درين شهر بيت المقدس فَكُلُوا مِنْها ميخوريد از آن حَيْثُ شِئْتُمْ هر جا كه خواهيد رَغَداً آسان و فراخ، وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً و چون در رويد پشت خم داده در رويد، وَ قُولُوا حِطَّةٌ و مى‏گوييد حطّه حطّه فرو نه از ما گناهان نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ تا بيامرزيم شما را گناهان شما وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ و ما نيكو كاران را به نيكويى بيفزائيم.

فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا بدل كردند آن ستمكاران آن سخن كه ايشان را فرموديم قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ بسخنى جز زانك ايشان را گفتند فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فرو فرستاديم بر ايشان كه بر خود ستم كردند رِجْزاً مِنَ السَّماءِ عذابى از آسمان بِما كانُوا يَفْسُقُونَ بآنچه از فرمان بيرون شدند.

وَ إِذِ اسْتَسْقى‏ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ موسى آب خواست قوم خويش را در تيه فَقُلْنَا گفتيم او را اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ عصاى خود بر سنك زن فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ پس از آن بيرون گشاد اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً دوازده چشمه، قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ مردمان همه ميدانستند هر سبطى آبشخور ايشان كُلُوا وَ اشْرَبُوا ايشان را گفتند ميخوريد و مى‏آشاميد مِنْ رِزْقِ اللَّهِ از آنچه روزى داد اللَّه شما را بى رنج و بى جستن، وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ و بگزاف و تباهكارى و خود كامى در زمين مرويد.

وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ موسى را گفتيد لَنْ نَصْبِرَ عَلى‏ طَعامٍ واحِدٍ شكيبايى نميتوانيم كرد بر يك طعام، فَادْعُ لَنا رَبَّكَ خداوند خود را خوان و از وى خواه يُخْرِجْ لَنا تا بيرون آرد ما را مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ از آنچه زمين روياند از خود مِنْ بَقْلِها از تره آن وَ قِثَّائِها و خيار آن وَ فُومِها و گندم آن وَ عَدَسِها و دانچه آن وَ بَصَلِها و پياز آن، قالَ گفت أَ تَسْتَبْدِلُونَ مى بدل جوييد الَّذِي هُوَ أَدْنى‏ آنچه بدتر است بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ از آن چيزى كه بهست، اهْبِطُوا مِصْراً از آن تيه و بيابان فروشيد در شهر فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ كه شما را دهند آنچه ميخواهيد وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ و بريشان زدند خوارى در دلهاى خلق و سستى در چشمها وَ الْمَسْكَنَةُ و فرومايگى و فروتنى وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ و خويشتن بخشم خدا آوردند و بخشم خدا باز گشتند.

ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ آن بدان بود كه بآيات و سخنان خداوند خويش كافر مى‏شدند، وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ و ميكشتند پيغامبران خود را بجور و دليرى نه بحق، ذلِكَ بِما عَصَوْا اين آن بود كه سر كشيدند از پذيرفتن حق وَ كانُوا يَعْتَدُونَ و اندازه مى درگذشتند.

النوبة الثانية

قوله: وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ سدى و جماعت مفسران گفتند پس از آنك رب العالمين آن قوم را بپايان طور زنده گردانيد، و توبه ايشان كه گوساله پرستيدند قبول كرد، ايشان را فرمود كه بزمين مقدسه رويد. و ذلك فى قوله تعالى ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ. و زمين قدس و فلسطين و اريحاست.

گويند اريحا ولايتى است كه در آن هزار پاره ديه است، و در هر دهى هزار پستان، ايشان بفرمان حق آمدند تا بنهر الاردن نزديك اريحا. موسى دوازده مرد ازيشان برگزيد از هر سبطى مردى، و ايشان را باريحا فرستاد تا از آنجا ميوه آرند و استعلام احوال جبّاران كنند. و جباران بقاياء قوم عاد بودند ساكنان زمين قدس، آن دوازده مرد آمدند، و عوج از جباران عمالقه بود بايشان فراز رسيد و همه را زير كش برگرفت با هر چه داشتند، و بنزديك پادشاه ايشان برد گفت اى ملك عجب نيست اين كه چنين قومى ضعيفان بجنگ ما آمدند! فرماى تا ايشان را همه را در زير پاى آرم و خرد كنم! ملك بفرمود كه همچنين كن. اما زن وى گفت كشتن ايشان را روا نيست، باز فرست ايشان را به قوم خويش، تا ايشان را از ما خبر دهند و باز گويند آنچه مى‏بينند كه ايشان خود از ما بهراسند و با ما نكاوند. پس ايشان را رها كردند تا با قوم خويش آمدند و آنچه ديدند باز گفتند. پس قوم موسى گفتند يا مُوسى‏ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ يا موسى مادر آن زمين نرويم هرگز تا آن جبّاران در آن زمين‏اند، تو رو با خداوند خويشتن و كشتن كنيد كه ما اينجا نشستگانيم.

در خبر است كه قومى از ياران رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفتند: يا رسول اللَّه لا نقول كما قالت بنو اسرائيل فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ و لكن اذهب انت و ربك فقاتلا انا معكم مقاتلون فشتّان ما هما. پس موسى بر ايشان خشم گرفت و ضجر شد از سر ضجرت بريشان دعاء بد كرد. رب العالمين ان زمين بريشان حرام ساخت و گفت حرام كردم بر آن زمين كه ايشان را بيرون گذارد تا چهل سال، و ذلك فى قوله تعالى فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ مفسران گفتند آن زمين ميان فلسطين و ايله است، دوازده فرسنگ طول آن و شش فرسنگ عرض آن، رب العالمين ايشان را در آن تيه من و سلوى فرستاد وز ابر سايه ساخت. اينست كه ميگويد عز جلاله: وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ و چون آفتاب بر آمدى بروز تابستان، اللَّه تعالى ميغ فرستادى بر سر ايشان بسايه و انى، ميغى نم دار خنك تا آن گه كه آفتاب فرو شدى.

ميگويند همان ميغ بود كه روز بدر فرشتگان از آن بزير آمدند نصرت مصطفى را و تقويت لشكر اسلام را. پس چون ايشان را در آن آفتاب گرم سايه حاصل شد گفتند: يا موسى هذا الظّل قد حصل فاين الطعام؟ سايه نيكوست و جاى خنك اما طعام از كجا آريم درين بيابان؟ فانزل اللَّه عليهم المنّ، خداى عز و جل بريشان منّ فرو فرستاد از ميغ. مجاهد گفت اين منّ مانند صمغ بود كه بر درختان افتادى، رنگ رنگ صمغ بود و طعم طعم شهد. سدى گفت عسل بود كه بوقت سحر بر درختان افتادى شعبى گفت اين عسل كه مى‏بينى جزويست از هفتاد جزو از آن منّ. و ضحاك گفت ترنجبين است. قتاده گفت از وقت صبح تا بر آمدن آفتاب آن من ايشان را بيفتادى مانند برف. وهب گفت نان حوّارى است. زجاج گفت على الجملة طعامى بود ايشان را بى رنج و بى كدّ. منّ بدان خواند كه اللَّه بريشان منت نهاد بدان. و عن ابى هريرة اوّله العجوة منّ الجنة و فيها شفاء من السّم و الكمأة و قال النبي «الكمأة من المن و ماءها شفاء للعين، يعنى سبيلها سبيل المنّ الذى كان يسقط على بنى اسرائيل لانه لم يكن على احد مؤنة فى سقى و لا بدر»

گويند هر شخصى را هر شب يك صاع مى‏بود. پس گفتند: يا موسى قتلنا هذا بحلاوته، فاطعمنا اللحم فانزل اللَّه عليهم السّلوى گوشت خواستند اللَّه تعالى ايشان را كرجفو فرستاد. مقاتل گفت ابرى بر آمدى و از آن ابر مرغهاى سرخ باريدن گرفتى چندانك ايشان را كفايت بودى، قتاده گفت باد جنوب آوردى آن مرغ سلوى، و روز آدينه دو روزه را مى‏برگرفتند كه روز شنبه نيامدى كه ايشان را روز شنبه عبادت بود.

كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ اى قلنا لهم كلوا، ما ايشان را گفتيم مى‏خوريد از پاكها و خوشها كه شما را روزى كرديم بى رنج و بى جستن در دنيا و بى تبعات در عقبى، و از آن هيچ ادّخار مكنيد و فردا را هيچ چيز بر ميگيريد، ايشان فرمان نبردند و فردا را بر گرفتند، تا آن بر گرفته ايشان تباه شد و خورنده در آن افتاد. مصطفى (ع)‏ گفت لو لا بنو اسرائيل لم يخنز الطعام و لم يخبث اللحم، و لو لا حواء لم تخن انثى زوجها».

وَ ما ظَلَمُونا اى نحن اعز من ان نظلم، و اعدل من ان نظلم. ما از آن عزيزتريم كه بر ما ستم كنند و از آن عادلتريم كه خود ستم كنيم. وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ نه بر ما ستم كردند بآنك فرمان نبردند و ادّخار كردند بل كه بر خود ستم كردند كه از آن روزى بى رنج وهنى بازماندند.

وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ و گفتيم ايشان را در رويد درين شهر يعنى بيت المقدس. بقول مجاهد و قتاده و ربيع و سدى، اما جماعتى ديگر گفتند از مفسران كه اريحا بود. فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً و فراخ ميخوريد و بآسانى هر جا كه خواهيد عيش خوش ميكنيد كه شما را در آن حساب و تبعات نيست. و اين آن گه بود كه از تيه بيرون آمدند فرمود ايشان را تا در شهر روند پشت خم داده، چنانك گفت: ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً يعنى ركعا و كه در رويد پشت خم داده در رويد و گوئيد حِطَّةٌ ابن عباس گفت: هو احد ابواب بيت المقدس يدعى باب الحطّة، و كان له سبعة ابواب » ايشان را گفتند از باب حطّه در رويد. وَ قُولُوا حِطَّةٌ يعنى حطّ عنا ذنوبنا فرو نه از ما گناهان ما، رب العالمين ايشان را استغفار فرمود و توبه از گناهان تلقين كرد، گفت از گناهان توبه كنيد و از ما آمرزش خواهيد نَغْفِرْ لَكُمْ.

نافع «يغفر لكم» بياء مضمومه خواند، و ابن عامر «تغفر» بتاء مضمومه خواند. باقى بنون خوانند. ميگويد شما آمرزش خواهيد تا ما گناهان شما بيامرزيم و نافرمانيها در گذاريم. و قال بعضهم فى قوله تعالى وَ قُولُوا حِطَّةٌ اى نحن نزول تحت امرك و قضائك، منحطّين لامرك، خاضعين غير متكبّرين.

وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ و هر كه در نيكوكارى بيفزايد وى را در نيكويى بيفزائيم، و هر كه در صدق نيت و تعظيم فرمان بيفزايد ويرا در نيكويى پاداش و در بزرگى نواخت بيفزائيم.

فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا تبديل و تغيير متقارب‏اند اما تغيير جايى استعمال كنند بر غالب احوال كه صفات چيزى بگردد و اصل آن چيز بر جاى بود، چنان كه آب سرد هم بر جاى گرم شود. و تبديل بيشتر آنجا استعمال كنند كه چيزى از جايى برگيرند و آن را بدل نهند، و زاهدان را كه ابدال گويند از آنست كه قومى ميروند از دنيا و ديگران بجاى ايشان مى‏نشينند. و گفته‏اند از آنست كه احوال بهيمى باحوال ملكى بدل ميكنند. فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ ميگويد آن ستمكاران بر خويشتن آن سخن كه ايشان را فرموديم بدل كردند نه آن گفتند كه فرموديم بجاى حطّه حنطة گفتند قتيبى گفت حطّا سمقاثا گفتند بر طريق استهزاء، و اين كلمه بر لغت ايشان حنطه حمراء باشد.

و روايت است از مصطفى ع در تفسير اين آيت كه

ادخلوا الباب الّذى امروا ان يدخلوا فيه سجّدا على استاههم و قالوا حنطة فى شعيرة.

قال اللَّه عز و جل: فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ چون اين كلمه بگردانيدند و نافرمانى كردند عذابى از آسمان بيامد و دريشان افتاد، و هفتاد هزار ازيشان هلاك شدند. و گفته‏اند كه طاعون بگرفت ايشان را، يعنى مرگ ساعتى تا در يك ساعت هفتاد هزار بمردند. رِجْزاً مِنَ السَّماءِ از بهر آن گفت كه عذاب بر دو قسم است يكى آنك بر دست آدمى رود يا از جهت مخلوقى بود چون هدم و غرق و، حرق و امثال آن، دفع اين عذاب بوجهى از وجوه صورت مى‏بندد و ممكن ميشود.

و قسمى ديگر عذابى بود آسمانى چون طاعون و صاعقه و مرگ مفاجات و امثال آن، و اين يك قسم آنست كه دفع آن ممكن نشود بقوت آدمى. رب العزة گفت عذاب ايشان از آسمان فرستاديم كه آدمى را بدفع آن هيچ دسترس نيست، آن گه گفت بِما كانُوا يَفْسُقُونَ اين عذاب بريشان بآن فرستاديم كه از فرمان ما بيرون شدند.

وَ إِذِ اسْتَسْقى‏ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ ابن عباس گفت و قتاده، كه امت موسى آن گه كه در زندان تيه بماندند و تشنه شدند، گفتند يا موسى من اين الشراب هاهنا و قد عطشنا؟ يا موسى بيابان بى آب است و ما تشنه تدبير چيست؟ فاوحى اللَّه الى موسى اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ بموسى وحى فرستاد كه عصا بر سنگ زن. گفتند: عصاى موسى شاخى بود از مورد بهشت كه آدم با خود آورده بود، و پس از آدم پيغامبران بميراث مى‏بردند تا به شعيب پيغامبر رسيد و شعيب بموسى داد. و بالاى آن ده گز بود و سر آن دو شاخ بود، بشب تاريك هر دو شاخ مى‏افروختى چنانك دو قنديل، و كارهاى موسى بسى در آن بسته بود و معجزها بر آن ظاهر شد. ابن عباس گفت موسى را بجاى چهار پاى بود آن عصا كه زاد و مطهره و قماشى كه داشتى بر آن نهادى، چون شب در آمدى موسى را پاسبانى كردى، و حشرات زمين چون مار و كژدم و غير آن از وى باز داشتى، اگر گرگ در گله افتادى چون سگى گشتى پيش گرگ باز شدى، اگر موسى را دشمن پديد آمدى چون مرد جنگى با آن دشمن جنگ كردى، چون موسى بسر آب چاه رسيدى با وى دلو و رسن نبودى آن عصا وى را چون دلو و رسن شدى تا آب بدان بيرون كردى، اگر موسى را آرزوى ميوه خاستى عصا بزمين فرو بردى آن ميوه كه آرزوى وى بودى از آن پديد آمدى، ازين عجب تر كه موسى را چون رفيق مونس بودى اندوه و شادى خود با وى بگفتى، سبحان المقدر كيف يشاء سبحانه.

فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ موسى را گفتيم عصاء خويش بر سنگ زن تا چشمه‏هاى آب از آن روان شود. وهب بن منبه گفت سنگى مخصوص نبود كه عصا بر هر سنگ كه زدى آب از آن روان شدى، بنى اسرائيل گفتند اگر موسى عصا گم كند ما از تشنگى بميريم فرمان آمد كه لا تقر عنّ الحجارة و لكن كلّمها تطعك لعلّهم يعتبرون نيز عصا بر سنگ مزن، يا موسى سنگ را فرمان ده تا آب بيرون دهد.

موسى چنين ميكرد. ايشان گفتند كيف بنا لو افضينا الى الرمل و الارض الّتى ليست فيها حجارة اگر بر يك استانى فرود آئيم كه سنگ نبود ما آب از كجا آريم؟ فرمان آمد كه يا موسى اكنون كه چنين ميگويند سنگى با خود ميدار تا آنجا كه فرود آئيد شما را آب دهد. ابن عباس گفت سنگى بود مخصوص و معين كه موسى از طور برگرفته بود و با خود آورده چندان كه سر آدميى يا سر گوسپندى از رخام، در آن گوشه جوالى افكنده، هر گه كه ايشان آب خواستندى بيرون آوردى. و آن سنگ چهار سوى بود چون عصا بر آن زدى از هر سويى سه جوى روان گشتى، هر سبطى را جداگانه جويى تا با يكديگر از بهر آب درنه‏شورند و بر هم نياويزند، اينست كه رب العالمين گفت: فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ هر سبطى ميدانست كه جوى ايشان كدامست، هر روزى ششصد هزار نفر از آن سنگ آب خوردندى. پس از آنك آب خورده بودندى موسى ديگر باره عصا بر سنگ زدى تا خشك شدى و آب در وى پنهان گشتى.

كُلُوا وَ اشْرَبُوا ايشان را گفتند منّ و سلوى ميخوريد و آب خوش مى‏آشاميد، و شكر اين نعمت هنى و روزى بى رنج را مى‏كنيد و اندر زمين تباهكارى مكنيد و گزاف كار مباشيد. زنادقه گفتند بر سبيل طعن كه چه صورت بندد و كدام عقل دريابد كه سنگى بدان كوچكى و وزنش بدان مختصرى باضعاف و زن آن آب بيرون دهد و چند جويها از آن روان شود؟ جواب ايشان آنست كه سبيل اين سبيل معجزات است و معجزات خرق عاداتست، و از قدرت آفريدگار چه عجب است كه اصل سنگ مى‏بيافريند اگر در آن سنگ اضعاف وزن آن آب بيافريند كه نه در قدرت او عجز است نه در علم او نقصان و هم ازين باب است كه مصطفى بغزايى بود و ايشان را آب نرسيد و از سر انگشتان رسول خدا جويهاى آب روان گشت، چندانك هزار و چهار صد كس از آن سيراب گشتند. و در خبرست بروايت جابر بن عبد اللَّه لو كنّا خمسين الفا لكفانا.

وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نَصْبِرَ عَلى‏ طَعامٍ واحِدٍ حسن بصرى گفت قومى برزيگران بودند از اهل گندنا و پياز و حبوب، ايشان را بمن و سلوى فرو گرفتند، نان حوّارى و مرغ بريانى و ترنجبين. بسى برنيامد كه آن طباع ايشان ايشان را بر آن داشت تا آرزوى آن غذاهاى ردى كردند. بو بكر نقاش در تفسير آورده است كه ايشان را در آن روزى كه به ايشان مى‏رسيد همه يكسان بودند، نبات زمين طلب كردند تا ايشان را زراعت و عمارت بايد كرد، لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا تا همه يكسان نباشند و زيردستان را كار سازند و قومى را بچاكرى و بندگى گيرند.

لَنْ نَصْبِرَ عَلى‏ طَعامٍ واحِدٍ گفتند يا موسى بر يك طعام شكيبايى نتوانيم كرد. اگر كسى گويد منّ و سلوى دو چيز است چرا عَلى‏ طَعامٍ واحِدٍ گفت؟ جوابش آنست كه نان و نانخورش بود، و بر عرف نان و نانخورش بيك طعام شمرند.

فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ اى سل لأجلنا ربّك و قل له اخرج. لنا ممّا تنبت الارض من بقلها و قثّائها و فومها و عدسها و بصلها خداوند خود را بخوان و بگوى ازين ترّهاى زمين خيار و سير و گندم و پياز و عدس از بهر ما بيرون آر از زمين. فوم در لغت عرب هم گندم است و هم سير، و فى الخبر عليكم بالعدس فانه مبارك مقدس، و انه يرقّق القلب و يكثّر الدمعة.

پس موسى ع برايشان خشم گرفت و گفت أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنى‏ بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ أَدْنى‏ هم از دنائت است و هم از دنوّ يقول أ تأخذون الذى هو اخسّ بدلا من الذى هو اجلّ و اشرف، او تأخذون الذى هو اقرب تناولا لقلّة قيمته بدلا من الذي هو ارفع قيمته. اهْبِطُوا مِصْراً يعنى بلدة من البلدان، فانّ الذى سألتم لا يكون الّا فى البلدان و الامصار در شهرى فرود آئيد كه آنچه ميخواهيد در شهر يابيد. گفتند كدام شهر يا موسى؟ گفت الارض المقدّسة التي كتب اللَّه لكم.

جماعتى مفسران گفتند ايشان را به مصر فرعون فرستادند. و ذلك فى قوله تعالى كذلك و اورثناها بنى اسرائيل قالوا فلم يكونوا ليرثوها ثم لا ينتفعوا بها.

وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ خوارى و فرومايگى بريشان زدند. گفته‏اند اين خوارى آنست كه چون ازيشان جزيت ستانند ايشان را بر پاى بدارند و گريبان فراز گيرند و سيلى زنند.

وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ بخشمى از اللَّه باز گشتند، اينجا يك خشم گفت و جاى ديگر دو خشم فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى‏ غَضَبٍ. اهل تأويل غضب خداى را بر انتقام و عقوبت مى‏نهند. و تأويل در صفت تعريض است، مذهب اهل حق آنست كه خداى را عز و جل غضب است و در آن غضب از ضجر پاك است نه چون غضب مخلوقان كه با ضجر است.

شافعى گفت لا يقاس بالنّاس نه او را با خلق در قياس مى‏نهند تا غضب او با ضجر دانند چنانك غضب ايشانست، اللَّه را غضب صفت است و خشنودى صفت است و در هر دو قيّوم است و بدين صفت جز وى خداوند نيست و خلق را درين با وى مانندگى نيست.

ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ الّتى انزلت على محمد و موسى و عيسى، لانهم كفروا بالجميع، خشم و لعنت خداوند بريشان بآنست كه پيغامبران را استوار نميگرفتند و حجت توحيد و علامات نبوت كه بر زبان موسى و عيسى و محمد فرستادند قبول نميكردند.

وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ و پيغامبران خود را بنا حق ميكشتند چنانك شعيا و زكريا و يحيى را كشتند. يروى انّ اليهود قتلوا سبعين نبيّا فى اول النّهار و قامت سوق بقلهم من آخر النهار و روايت كرده‏اند كه جهودان هفتاد پيغمبر در اول روز بكشتند و چندين زاهدان برخاستند تا امر معروف كنند و ايشان را از آن قتل باز دارند و در آخر روز ايشان را نيز بكشتند.

ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ اى ذلك الكفر و القتل بشؤم معاصيهم، آن كفر كه مى‏آوردند و آن قتل كه ميكردند از شومى نافرمانى و تباهكارى ايشان بود و از اندازه در گذشتن ايشان.

النوبة الثالثة

قوله تعالى وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ الآية اشارت بلطف و كرم خداونديست، و مهربانى او بر بندگان چنانستى كه رب العالمين ميفرمايد كه اى بيچاره فرزند آدم چرا نه وا من دوستى كنى كه سزاوار دوستى منم؟ چرا نه وا من بازار كنى كه جواد و مفضل منم؟ چرا وا من معاملت درنگيرى كه بخشنده فراخ بخش منم؟ نه رحمت ما تنگ است نه نعمت از كس دريغ، يكى درنگر تا وا بنى اسرائيل چه كردم و چند نعمت بر ايشان ريختم، و چون نواخت خود بريشان نهادم در آن بيابان تيه پس از آن كه پيچيدند و نافرمانى كردند، ايشان را ضايع فرو نگذاشتم، ميغ را فرمان دادم تا بر سر ايشان سايه افكند، باد را فرمودم تا مرغ بريان در دست ايشان نهاد، ابر را فرمودم تا ترنجبين و انگبين بايشان فرو باريد، عمود نور را فرمودم تا در شبى كه مهتاب نبود ايشان را روشنايى ميداد، كودك كه از مادر در وجود آمدى در آن بيابان تيه با دستى جامه كه وى را در بايست بود در وجود آمدى، چنانك كودك مى‏باليدى جامه با وى ميباليدى، نه كهن شدى آن جامه بر وى نه شوخ گرفتى، در حال زندگى زينت وى بودى و در حال مردگى كفن وى بودى، چه نعمت است كه من بريشان نريختم! چه نواخت است كه من بريشان ننهادم! ايشان خود قدر ما ندانستند و شكر نعمت ما نگزاردند. اى بيچاره ترا هيچكس نخواند چنانك ما خوانيم، چون كه بيايى هيچكس ترا چنان نخرد چنان كه ما خريم، چون كه خود را بفروشى ديگران بى عيب خرند و ما با عيب خريم، ديگران با وفا خوانند و ما با جفا خوانيم، اگر به پيرانه سر باز آيى همه مملكت را بحرمت بيارائيم، و اگر بعنفوان شباب حديث ما گويى فردا برستاخيز ترا در پناه خود گيريم.

اناس عصوا دهرا فعادوا بخجلةفقلنا لهم اهلا و سهلا و مرحبا

وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ از روى اشارت قريه اينجا احتمال كند كه حريم علم است، و حجر شريعت، چنانك مصطفى ع از روى اشارت خود را گفت‏ «انا مدينة العلم و على بابها»

ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ ميگويد بحجر شريعت درآئيد و علم و عمل بر وفق شريعت بكار داريد. فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً و در علم و عمل عيشى هنى و نعيم جاودانه بدست آريد، امروز تلخى مجاهدت چشيد تا فردا ميوه بهشت خوريد.

وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً در راه دين بر استقامت رويد و با خضوع و خشوع باشيد، و هر كارى را از در دين خود درآوريد تا بمقصد رسيد، و هو المشار اليه بقوله تعالى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها. آن گه گفت وَ قُولُوا حِطَّةٌ اشارت است باستغفار و تضرع و دعا و گفتن كه بار خدايا حطّ عنا ذنوبنا همانست كه جاى ديگر گفت رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ إِسْرافَنا فِي أَمْرِنا و جاى ديگر گفت فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ.

وَ إِذِ اسْتَسْقى‏ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ الآية چند فرق است ميان موسى و عيسى و محمد مصطفى. موسى قوم خود را آب خواست چنانك گفت وَ إِذِ اسْتَسْقى‏ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ عيسى قوم خود را نان خواست چنانك گفت «أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ» باز مصطفى ع صدر و بدر جهان، چراغ زمين و آسمان، نه آب خواست نه نان، بلكه رحمت خواست و غفران، چنانك اللَّه گفت غُفْرانَكَ رَبَّنا موسى را گفت چه خواهى گفت آب روان از سنگ صفوان، عيسى را گفت چه خواهى؟ گفت خوان بريان فرستاد از آسمان. سيّد كونين را گفت تو چه خواهى؟ گفت رحمت و غفران از خداوند مهربان.

چون موسى آب خواست گفت يا موسى از چون منى آب خواهند؟ آنك سنگ و عصا بر سنگ زن و مراد خود برگير. چون عيسى نان خواست. گفت يا عيسى از چون منى نان خواهند؟ فرمان داد به جبرئيل تا گرده چند و لختى بريان بر خوان نهاد و بايشان فرستاد، گفت يا عيسى مراد خود برگير. چون نوبت بمهتر عالم رسيد، شب قرب و كرامت كه او را حاضر كردند گفت اى دوست ما مهمان آمده دندان مزد چه خواهى؟

گفت غُفْرانَكَ رَبَّنا اللَّه تعالى گفت اى دوست ما حال امّت تو از سه بيرون نيست: يا مطيعان‏اند، يا عاصيان، يا مشتاقان: اگر عاصيانند رحمت من ايشان را، و اگر مطيعانند بهشت من ايشان را، و اگر مشتاقانند ديدار و رضاء من ايشان را، مصطفى گفت ع خداوندا مراد ايشان نقدى بدادى از آن من در توقف نهادى! گفت اى دوست ما ايشان حاجت كه خواستند از بهر امت خود خواستند و امّت ايشان همان بودند كه حاضر بودند مراد خود بيافتند، تو آنچه ميخواهى از بهر امت ميخواهى و امّت تو متفرقند تا قيام الساعة خواهند بود و دعوت و پيغامبرى تو هميشه پيوسته خواهد بود، روز رستاخيز همه را جمع كنم و همه را از دوزخ آزاد كنم، همه را بديدار خود شاد كنم، همه را لباس كرامت پوشانم، همه را بزيور انس بيارايم، كه ايشان بهينه امّت‏اند، يك دل و يك قصد و يك همت اند، وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً نه چون بنى اسرائيل كه از پراكندگى كه بودند هم در دل و هم در قصد و هم در همت، در دين بمعبودى يگانه مى اقتصار نكردند مى‏گفتند اجعل لنا الها كمالهم آلهة و در دنيا بيك طعام قناعت نكردند گفتند يا مُوسى‏ لَنْ نَصْبِرَ عَلى‏ طَعامٍ واحِدٍ. و فى معناه انشد.

هموم رجال فى امور كثيرةو همّى من الدنيا صديق مساعد

و گفته‏اند ذكر عصا در آيت اشارت است بسياست شرعى، كقوله ع لا ترفع عصاك عن اهلك و عرب گويد شقّ فلان العصا اذا خرج عن السياسة المشروعة. و حجر اشارتست به بنى اسرائيل از آنك رب العالمين دلهاى ايشان با سنگ برابر كرد و گفت فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً يعنى كه موسى خواست تا بنى اسرائيل را با هم آرد و ايشان را بر راه استقامت دارد، مداوايى طلب كرد. از بهر ايشان كه بهمگان برسد هم عالم را و هم جاهل را، و ايشان را فايده دهد بر عموم همچنانك باران فايده دهد بر عموم بقعتها را هم آبادان و هم غير آن. رب العالمين موسى را گفت ايشان را بتازيانه شريعت سياست كن و بر علم و عمل دار، آن علم و عمل كه جمله اركان اسلام و ايمان بدان باز گردد، و آن دوازده خصلت است، كه مصطفى ع در آن خبر معروف بيان كرد، شش خصلت از آن بناء اسلامست: يكى اقرار بوحدانيت اللَّه، ديگر اثبات نبوت مصطفى سديگر نماز كردن، چهارم زكاة دادن، پنجم روزه داشتن، ششم حج كردن. و شش خصلت از آن بناء ايمان است: يكى ايمان دادن باللّه جل جلاله، ديگر ايمان بفرشتگان سديگر ايمان بكتابهاى خداوند، چهارم برسولان وى، پنجم بروز قيامت، ششم ايمان بقدر، آن دوازده چشمه كه درين آيت گفت اشارتست باين دوازده ركن كه بناء اسلام و ايمان است و اللَّه اعلم.

النوبة الاولى

قوله تعالى إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ايشان كه بگرويدند و فرستاده را استوار گرفتند وَ الَّذِينَ هادُوا و ايشان كه از راه بگشتند و جهود شدند وَ النَّصارى‏ و ترسايان كه در عيسى غلوّ كردند وَ الصَّابِئِينَ و ايشان كه زبور در دست دارند و ميان دو دين سديگر گزينند، مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ هر كه از همگان بخداى بگرويد وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ و بروز رستاخيز وَ عَمِلَ صالِحاً و كار نيك كرد، فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ ايشانراست مزد ايشان عِنْدَ رَبِّهِمْ بنزديك خداوند ايشان وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ و نيست بريشان بيمى فردا وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ و نه هرگز اندوهگن باشند

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ و چون پيمان ستديم از شما و عهد گرفتيم بر شما وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ و فرموديم تا كوه طور بر سر شما باز داشتند، خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ و شما را گفتند بآواز از بالا گيريد اين كتاب كه شما را داديم بقوت يقين و تصديق و جدّ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ و ياد داريد آنچه در آن شما را وصيت كردند و فرمودند لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ تا مگر از عذاب و خشم خدا پرهيزيده آئيد.

ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ پس از فرمان برگشتيد، فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ اگر نه فضل خدا بودى بر شما و مهربانى او شما را لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ از زيانكاران و نوميدان بوديد شما.

النوبة الثانية

قوله تعالى إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا سدى گفت اين آيت بشان اصحاب سلمان فرود آمد و سلمان مردى بود از جنديسابور بموصل افتاد، ميان احبار ترسايان، و روزگارى دراز با ايشان عبادت كرد فراوان و بر دين عيسى بود از اول، پس به مدينه افتاد و او را به بندگى بفروختند. زنى از جهينه او را بخريد، و از بهر وى شبانى ميكرد، و سلمان از علماء ترسايان شنيده بود كه درين روزگار پيغامبرى بيرون خواهد آمد كه صفت وى آنست كه مهر نبوت ميان دو كتف دارد، و صدقات نستاند، و از هديه‏ها خورد. روزى سلمان در صحراء مدينه گوسپندان بچرا داشت كسى او را گفت كه امروز مردى به مدينه در آمده است و ميگويد كه من پيغامبرم و سلمان روزگارى بود تا درين انتظار بود، گوسپندان را فرو گذاشت، و به مدينه در شد بنزديك مصطفى ع و بوى مى‏نگريست و در وى تأمل ميكرد. مصطفى بفراست نبوى بدانست كه حال وى چيست، جامه خويش از پشت فرو گذاشت تا مهر نبوت بر سلمان آشكارا شد. پس سلمان برفت و طعامى خريد و پيش رسول آورد رسول فرمود اين چيست؟

سلمان گفت اين صدقه، مصطفى گفت‏لا حاجة لى اخرجها فليأكل المسلمون مرا باين صدقه حاجت نيست، رو بر مسلمانان بر تا ايشان بخورند. پس ديگر بار سلمان رفت و طعامى ديگر آورد مصطفى گفت اين چيست؟ سلمان گفت هدية، مصطفى فرمود اكنون بنشين تا بيكديگر بخوريم. و سلمان رض حديث آن قوم خويش كه بر دين عيسى بودند درگرفت. و از عبادت فراوان ايشان و مجاهدت و رياضت بسيار كه ميكردند لختى باز گفت، و عبادت ايشان آن بود كه از روز يكشنبه تا بيكشنبه ديگر هفته روزه ميداشتند، روزه وصال كه افطار ايشان جز در روز يكشنبه نبودى، و سخن گفتن با يكديگر جز درين روز نبودى، يك هفته هر يكى در غارى نشسته و خورد و خواب و سخن بر خود حرام كرده، و زبان با ذكر و دل با فكر پرداخته، و يك لحظه از عمر خويش با كار دنيوى و آسايش تن نداده، سلمان وصف الحال ايشان ميكرد. مصطفى ع گفت «يا سلمان هم من اهل النار»

قال سلمان فاظلمت على الارض سلمان گفت جهان روشن بر چشمم تاريك گشت چون از مصطفى شنودم كه ايشان آتشيانند.

ثم قال يا رسول اللَّه لو ادركوك صدّقوك و اتبعوك. و سلمان بروزگار ازيشان شنيده بود كه مهينه پيغامبران پيغامبر آخر الزمانست و بهينه دينها دين اوست، گفت يا رسول اللَّه اگر ترا دريافتندى ترا پس رو بودندى و استوار داشتندى. آن گه رب العالمين اين آيت فرستاد در شأن ايشان: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا... و مصطفى ع گفت در تفسير اين آيت

«من مات على دين عيسى و من مات على الاسلام قبل ان يسمع بى فهو على خير، و من سمع بى اليوم و لم يؤمن بى فقد هلك.»

گفت هر آن كس كه پيش از بعثت ما بر شريعت و سنّت عيسى بود و ما را در نيافت و در آن شريعت فروشد، كار او همه خير است، و عاقبت او رستگارى، و آن كس كه ما را دريافت يا خبر بعثت ما بدو رسيد و از هر دين كه بر آن بود دست باز نداشت و بر پى ما و سنّت ما نرفت او از جمله هالكانست.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا هادوا از تهوّد است و تهوّد تحرك باشد، جهودان را بدان يهود خوانند لانّهم يتهوّدون عند قرائت التورية چون توريت خوانند تحركى در خود آرند، و يقولون انّ السّماوات و الارض تحركت حين اتى اللَّه موسى التورية قال ابن جريح انّما سميت اليهود من قولهم انا هدنا اليك اى تبنا من عبادة العجل. و گفته‏اند نسبت ايشان با يهودا است ازين جهت ايشان را يهود خوانند و ترسايان را نصارى بدان خوانند كه از ده نصره بودند و نصره آن ديه بود كه عيسى و مادرش بآن ديه فرو آمده بودند، مقاتل و قتاده گويند نام آن ديه ناصره بود فنسبوا اليها. و قيل سمّوا نصارى لقوله تعالى من انصارى الى اللَّه و هم الحواريون.

و صابئان قومى بودند كه مسكن به شام داشتند و ملائكه پرست بودند و نماز به كعبه مى‏بردند و زبور ميخواندند، و گفته‏اند قومى از اهل كتاب بودند و بيرون از جهودى و ترسايى دينى دگر نو نهاده بودند ميان جهودى و ترسايى، و علامت ايشان آن بود كه موى از ميان سر باز ميكردند يعنى دوست ميداشتند كه كشف عورت كنند و بيحجاب باشند و شرم از مردم ندارند و يحبون مذاكيرهم، و شره مردان از خود مى‏بريدند.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا اختلافست ميان علما كه اين آيت محكم است يا منسوخ، جماعتى گفتند منسوخ است و ناسخ آنست كه گفت عزّ و جلاله وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ ابن عباس گفت چنان مى‏نمايد كه عمل صالح از جهودان و ترسايان و صابئان مقبول بود و بهشت ايشان را موعود، بحكم اين آيت كه گفت إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى‏... پس چون آيت وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ فرود آمد اين آيت منسوخ شد و اين حكم بگشت. اما قول مجاهد و ضحاك آنست كه اين آيت محكم است و هيچ چيز از آن منسوخ نيست، و تقديرش آنست كه انّ الذين آمنوا و من آمن من الذين هادوا و در معنى آيت در طريق است: يكى آنست كه إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا مؤمنان بحقيقت ميخواهد هم از اين امت و هم از امتهاى گذشته، ميگويد ايشان كه از دل پاك و اعتقاد درست راست ايمان دارند بغيب ايمانى تصديقى و تسليمى، گردن نهاده و گوش فرا داشته، و رسالت و پيغام پذيرفته، از هر پيغامبر كه آمد بهر هنگام كه بود.

وَ الَّذِينَ هادُوا و على الخصوص قوم موسى كه بر دين موسى درست آمدند و تغيير و تبديل نكردند و در انتظار بعث مصطفى ع نشستند، و بوى ايمان داشتند. و همچنين قوم عيسى كه بر دين عيسى بودند و در عيسى غلو نكردند، و به محمد ايمان بداشتند و برين اعتقاد از دنيا بيرون شدند، و صابئان همچنين در وقت استقامت كار دين خويش.

آن گه گفت.

مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ هر كه از اينان برين اعتقاد و ايمان بماند، و توفيق ثبات و لزوم ايمان يابد، تا بر آن بميرد فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ و روا باشد كه اينجا واوى مضمر نهند، يعنى و من آمن بعدك يا محمد الى يوم القيمة فلهم اجرهم عند ربهم.

طريق ديگر آنست كه إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا از اين امت منافقان اند كه بزبان ايمان آرند و بدل نه، وز امتان گذشته ايشانند كه به پيغامبران گذشته ايمان دادند و به محمد نه، وَ الَّذِينَ هادُوا جهودانند كه بعد از موسى دين مبدل محرف گرفتند، وَ النَّصارى‏ ترسايانند كه بعد از عيسى غلو كردند و از راه راست بگشتند، وَ الصَّابِئِينَ اصناف كفّارند. مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ... يعنى من آمن منهم باللّه، ميگويد ازينان هر كه باللّه ايمان آورد و بروز رستاخيز.

وَ عَمِلَ صالِحاً يعنى بالايمان محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم. و به محمد ايمان آرد و وى را استوار گيرد و بنبوت وى گواهى دهد فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ ايشان بثواب ايمان خويش برسند وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ يوم يخاف الناس، و آن روز كه خلق همه در بيم و هراس باشند ايشان بى بيم و ترس باشند. وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ على ما خلّفوا ورائهم من الدّنيا و عيشها عند معاينتهم ما اعدّ اللَّه لهم من النعيم المقيم و الثواب الجزيل و هيچ اندوه نبود ايشان را از مفارقت دنيا و نعيم اين جهانى پس از آنك نعيم آخرت يافتند.

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ و چون پيمان ستديم و عهد گرفتيم بر شما كه چون شما را كتابى دهيم بپذيريد پس چون توريت فرستاديم گفتيد نه پذيريم. مفسران گفتند آن گه كه موسى از مناجات باز آمد و الواح توريت به بنى اسرائيل آورد، ايشان را فرمود كه احكام توريت و امر و نهى كه در آنست قبول كنيد و آن را كار بند شويد. ايشان شريعتى بس گران ديدند نفرت گرفتند از آن، و قبول نكردند. وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ رب العالمين كوهى را فرمود از كوه‏هاى فلسطين تا از بيخ برآمد و بر سر ايشان بداشت، چندانك لشكر ايشان بود گويند فرسنگى در فرسنگى بود نزديك سر ايشان فرو آمد، و آتشى در پيش چشم ايشان بر افروختند، و دريا از پس بود.

پس ايشان را گفتند خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ اى خذوا ما افترضناه عليكم فى كتابنا من الفرائض و اقبلوه و اعملوا باجتهاد منكم فى ادائه من غير تقصير و لا توان ميگويد گيريد و پذيريد آنچه بر شما فريضه كرديم از احكام دين بجدى و جهدى تمام و آن را كار بند شويد. وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ و آنچه در كتابست از وعد و وعيد و ترغيب و ترهيب بر خوانيد و ياد گيريد و بدان كار كنيد و از آن غافل مباشيد لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ تا مگر از هلاك دنيا و عذاب عقبى برهيد. قوم موسى چون آن كوه ديدند بر سر ايشان و آتش از پيش و دريا از پس بسهميدند و از بيم و ترس قبول كردند و بسجود در افتادند، و در آن حال كه سجود ميكردند در كوه مى‏نگرستند كه بر زبر ايشان بود و سجود ايشان بيك نيمه روى بود، ازينجاست كه جهودان سجود بيك نيمه روى كنند، پس رب العالمين آن كوه از سر ايشان باز برد. ايشان گفتند يا موسى سمعنا و اطعنا و لو لا الجبل ما اطعناك اگر كسى گويد چه ثواب است ايشان را در پذيرفتن كتاب و در آن مضطر بودند و مكره و معلوم است كه به اكراه بثواب نرسند؟ جواب آنست كه در التزام مضطر بودند لا جرم ايشان را در التزام ثواب نيست، امّا بعد از التزام عمل كردند بآن و در عمل مضطر و مكره نبودند، ايشان را ثواب كه هست در عمل است ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ اى اعرضتم عن امر اللَّه و طاعته من بعد الميثاق و رفع الجبل پس از آنكه عهد گرفتيم بر شما كه طاعت دار باشيد و كوه از سر شما باز برديم، ديگر باره فرمان ما بگذاشتيد و نقض عهد كرديد.

فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ اگر نه فضل خداوند بودى كه شما را فرو گذاشت و مهلت داد و بعقوبت نشتافت تا قومى از شما توبه كردند و از آن تولّى و نافرمانى پشيمان گشتند، اگر نه اين فضل و رحمت بودى شما از هالكان و زيان كاران بوديد. مصطفى گفت‏«لا احد اصبر على اذى يسمعه من اللَّه انه يشرك و يدعون له الصاحبة و الولد، و هو يرزقهم و يعافيهم و يدفع عنهم»

و بلال سعد مرا پند دادى و گفتى: عباد الرّحمن اربع خصال جاريات عليكم من الرحمن، مع ظلمكم انفسكم و خطاياكم: امّا رزقه فدار عليكم، و اما رحمته فغير محجوبة عنكم، و اما ستره فسائغ عليكم، و اما عقابه فلم يجعل لكم، ثم انتم على ذلك تجترئون على الهكم! و در قرآن ذكر رحمت فراوان است و جمله آن بده معنى باز گردد: يكى بمعنى اسلام است چنانك رب العالمين گفت وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ و قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ درين دو آيت اسلام را رحمت خواند از بهر آنك بنده باسلام برحمت خداى ميرسد هم در دنيا هم در عقبى. ديگر رحمت است بمعنى رزق چنانك گفت ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ، و نام رحمن جل جلاله ازينجاست يعنى كه روزى دهنده جهانيانست، برّهم و فاجرهم. لا يمنع كافرا لكفره و لا عاصيا لعصيانه. سوم رحمت است بمعنى شفقت كقوله تعالى وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً چهارم بمعنى لطف كقوله تعالى فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ پنجم رحمت بمعنى عفو و مغفرت كقوله تعالى كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ششم رحمت است بمعنى بهشت و ذلك فى قوله وَ أَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِي رَحْمَتِ اللَّهِ. هفتم رحمت گفت و مراد بآن رسول خدا است و ذلك فى قوله وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ هشتم رحمت است بمعنى باران و هو فى قوله هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ. نهم رحمت است بمعنى قرآن و هو قوله شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ. دهم رحمت است بمعنى نعمت چنانك درين آيت گفت فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ اى فلو لا نعمة ربكم لصرتم من المغبونين الذين خسروا الرحمة و استوجبوا العذاب.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا الآية، هر چند كه كوشيدند و رنجها در ديندارى كشيدند آن احبار جهودان و رهبان ترسايان، و چندانك توانستند در راه مجاهدت و رياضت رفتند و نفس خود را از شهوات و مألوفات باز داشتند و از دنيا و دنيا داران يكبارگى عزلت گرفتند، و صومعه‏ها بر خود زندان كردند، با اينهمه كه كردند ضايع است سعى‏هاى ايشان، بل كه حقيقت خود آنست كه تا به محمد ايمان نيارند و او را برسالت و نبوت استوار نگيرند، آن عبادتها ناكرده كرده گير و آن طاعتها ناپذيرفته. روش دينداران و مقامات و احوال دوستان هم بر اين نسق نهادند، تا بقيتى از علايق بريشانست دعوى ايشان دريافت نسيم دوستى هذيانست. المكاتب عبد ما بقى عليه درهم.

تا هست ترا بنزد تو تكيه گهتمغرور دو عالمى و كار تبهت‏

تو تكيه بر پنداشت خود زنى، و سوداها در سر گيرى و غوغاها در دل، و ستور نفس را از راندن هيچ شهوت باز نگيرى، آن گه طمع دارى كه با مردان راه در ميدان حقيقت گوى زنى، هيهات!!

تا تو بر پشت ستورى بار او بر جان تستچون بترك وى بگفتى آتش اندر بار زن‏
ور زچاه جاه خواهى تا بر آيى مردوارچنگ در زنجير گوهر وار عنبر بار زن‏

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ با همه عهد بست و از همه پيمان گرفت و همه اجابت كردند، اما قومى بطوع اجابت كردند و قومى بكره او كه بطوع اجابت كرد عيان او را بار داد و مهر ازل وى را دست گرفت، و او كه بكره اجابت كرد حق بر وى بپوشيد تا در تاريكى و بيگانگى بماند. اين ميثاق بر عموم روز اول و در عهد ازل برفت، كه احديت بر دلها متجلى شد، يكى را تجلى سياست و عزت بود يكى را تجلى لطف و كرامت آنها كه اهل سياست بودند در درياى هيبت بموج دهشت غرق شدند، خردهاشان حيران و دلهاشان تاريك، گرد بيگانگى بر رخسار ايشان نشسته، داغ جدايى بر پيشانى ايشان نهاده، كه أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى‏ أَبْصارَهُمْ. و آنها كه اهل لطف و كرامت بودند ايشان را بزيور انس بيار است و بنور توحيد بيفروخت، و اين رقم تخصيص بر ناصيه دولت ايشان كشيد كه أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ آب آشنايى را در دل ايشان جويى بريده و زرع دوستى را تخم سعادت پر كنده، و ميوه بستاخى را درخت دولت نشانده، و ديدار منت را چراغ معرفت افروخته، و آن گه حوالت همه با فضل و رحمت خود كرده و گفته كه فلو لا فضل اللَّه عليكم و رحمته لكنتم من الخاسرين.

آرى چون درياى فضل بموج آيد جوى معصيت را در تلاطم آن امواج صولت نماند. داود پيغامبر گفت «الهى اتيت اطباء عبادك ليداوونى، فكلهم عليك دلّونى فبؤسا للقانطين من رحمتك» گفت خداوندا گرد همه طبيبان عالم بر آمدم تا درد مرا مرهمى سازند همگان مرا بتو راه نمودند، زيانكار و بينوا آن كس كه از رحمت تو نوميدست. فضيل عياض در روز عرفه در موسم عرفات بآن خلق نگريست و آن سوز و نياز و آن ناز و راز ايشان ديد، هر كسى در موسم عرفات بآن خلق نگريست و آن سوز و نياز و آن ناز و راز ايشان ديد، هر كسى ديگر دعائى و ديگر ثنائى ميگفت، دستها همه سوى آسمان و چشمها گريان و دلها سوزان، فضيل گفت «چه بينيد و چه حكم كنيد؟ اگر اين همه خلق دست نياز سوى مخلوقى دراز كنند و دانگى سيم خواهند ازيشان دريغ دارد يا نه؟ گفتند نه گفت بخدايى خداى كه بندگان را بمغفرت خود نواختن بنزديك حق آسانتر است از آن دانگى سيم آن مخلوق باين جمع فراوان.

النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ و نيك دانسته‏ايد و شناخته الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ ايشان كه از اندازه در گذشتند از شما، فِي السَّبْتِ در صيد كردن روز شنبه فَقُلْنا لَهُمْ گفتيم ما ايشان را كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ كپيان گرديد خوار و خاموش.

فَجَعَلْناها نَكالًا آن را نكالى كرديم لِما بَيْنَ يَدَيْها ايشان را كه فرا پيشند وَ ما خَلْفَها و ايشان كه پسانند، وَ مَوْعِظَةً و پندى كرديم لِلْمُتَّقِينَ ايشان را كه ميخواهند كه از عذاب و خشم خدا پرهيزيده آيند.

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ ياد كن آن زمان كه موسى گفت قوم خويش را إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ اللَّه ميفرمايد شما را أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً كه گاوى ماده بكشيد، قالُوا جواب دادند ايشان و گفتند أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً ما را مى‏افسوس گيرى قالَ گفت موسى أَعُوذُ بِاللَّهِ فرياد خواهم بخداى، أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ كه من از نادانان باشم.

قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ موسى را گفتند خداوند خويش را خوان و ازو خواه يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ تا ما را پيدا كند كه آن گاو چه گاويست. قالَ گفت موسى إِنَّهُ يَقُولُ كه اللَّه ميگويد إِنَّها بَقَرَةٌ آن گاويست لا فارِضٌ نه سوده دندان و نه زاد زده، وَ لا بِكْرٌ و نه خردى نيرو ناگرفته عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ نه پير است و نه نوزاد، ميان اين و آن فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ بكنيد آنچه شما را مى‏فرمايند و مپيچيد.

قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ گفتند خداوند خويش را خوان و ازو خواه يُبَيِّنْ لَنا تا پيدا كند ما را ما لَوْنُها كه رنگ آن گاو چيست، قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ گفت وى ميگويد كه آن گاويست زرد رنگ فاقِعٌ لَوْنُها روشن است رنگ آن تَسُرُّ النَّاظِرِينَ نگرندگان را شاد ميكند از روشنايى.

قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ گفتند خداوند خويش را خوان و از وى خواه يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ تا پيدا كند ما را كه آن گاو چيست، إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا كه جنس گاو بر ما مشتبه شد، وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ و ما اگر خدا خواهد بدان راهبرانيم.

قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ گفت وى ميگويد كه آن گاويست لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ نه كار شكسته است و نرم چنانك زمين شكافد، وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ و نه كشت زار را آب كشد، مُسَلَّمَةٌ از عيبها رهانيده و رسته، لا شِيَةَ فِيها در همه پيوست وى جز زان رنگ زردى رنگى نيست، قالُوا گفتند موسى را الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ اكنون جواب بسزا آوردى، فَذَبَحُوها پس آن گاو را بكشتند وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ و نزديك بودى و خواستندى كه آن را نيابندى و نكشتندى از بس كه پرسيدند و پيچيدند و حجّت ميگرفتند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الآيه، ابن عباس گفت خداى عز و جل جهودان را تعظيم روز آدينه فرمود چنانك مسلمان را فرمود، پس ايشان مخالفت كردند و روز شنبه اختيار كردند و آن را معظّم داشتند و فرمان حق بجاى بگذاشتند، اللَّه تعالى درين روز شنبه كار بريشان سخت فرا گرفت، تا هر چه ايشان را بديگر روزها حلال است از كسب كردن و ساز معيشت ساختن درين روز بريشان حرام كرد، اكنون ايشان تعظيم اين روز بجاى ميآرند و مزد بدان نستانند از جهت عدم تعظيم روز جمعه، و اگر نافرمانى كنند بعقوبت رسند.

در بعضى روايات آورده‏اند كه داود ع مردى را ديد روز شنبه كه هيزم بر پشت داشت بفرمود تا او را بردار كردند. و رب العزة جل جلاله از عهد گرفتن بريشان در تعظيم روز شنبه خبر ميدهد و ميگويد وَ قُلْنا لَهُمْ لا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ ايشان را گفتيم در روز شنبه از اندازه در مگذريد، و كسب مكنيد كه آن بر شما حرام است، و كسب ايشان ماهى گرفتن بود. روز شنبه ماهيان دريا جمله بر روى آب مى‏آمدند، و خرطومهاى خويش بيرون ميكردند و روزهاى ديگر بقعر دريا پنهان مى‏شدند. و ذلك فى قوله تعالى إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتِيهِمْ، پس ايشان حيلت ساختند و گرد دريا حوضها فرو بردند و از دريا جويها بدان گشادند، تا روز شنبه دريا موج زدى و ماهيان را در آن حوض كردى، پس نتوانستندى فابيرون شدن، كه آب اندر حوضها اندك بودى و راه آن بسته، پس روز يكشنبه آن ماهيان بيرون ميكردند.

و گفته‏اند ضصّها نيز در دريا ميگذاشتند تا ماهى در آن افتادى، آنكه هم چنان فرو گذاشته استوار ميكردند تا روز يكشنبه روزگارى در آن بودند، و رب العزة ايشان را فرا ميگذاشت، تا دلهاى ايشان سخت شد و بر نافرمانى دلير شدند. پس رب العالمين ايشان را فرا گرفت و عقوبت فرستاد. و همانست كه مصطفى ع گفت ان اللَّه يمهل الظالم حتى اذا اخذه لم يفلته، ثم قرأ وَ كَذلِكَ أَخْذُ رَبِّكَ إِذا أَخَذَ الْقُرى‏ وَ هِيَ ظالِمَةٌ ابن عباس گفت: جمله اهل آن شهر هفتاد هزار بودند و بسه گروه شدند: گروهى نافرمانى كردند و از تعظيم روز شنبه دست باز داشتند، و فسق و فجور و خرم و زمر درين روز پيش گرفتند، وعيد خود ساختند، و قومى ايشان را نهى ميكردند و بعقوبت مى ترسانيدند و بدان رضا نميدادند، و سه ديگر خاموش بودند، نه خود ميكردند و نه ايشان را مى‏باز زدند. ابن عباس گفت نجى الناهون و هلك المصطادون و لا ادرى ما فعل بالساكتين.

اما مسئله حيلت در شرعيات علما در آن مختلف‏اند. اصحاب رأى على الاطلاق روا دارند ساختن حيلت تا حرامى حلال گردانند، ازينجا گفت ابو يوسف قاضى از اصحاب ايشان كه ما نقموا علينا الا انّا جئنا الى اشياء حرام فاحتلنا حتى صارت حلالا. و مالك و اصحاب وى البته به هيچ وجه حيلت روا ندارند تا محظورى حلال گردانند و مذهب امام احمد همين است و گفت اگر كسى سوگند ياد كند كه با فلان كس سخن نگويم پس با وى نويسد سوگند دروغ كرد، و كفّارت لازم آمد، كه اين نبشتن حيلت آن سخن گفتن است: و حيلت ممنوع است. از عايشه پرسيدند كه چه گويى در محرم كه گوشت صيد در ديگ نهد و از آن طبيخ سازد، پس گويد انا لا آكل اللحم و آكل المرقة فقالت عايشه اما صاحب المرقة فعليه لعنة اللَّه. اما مذهب شافعى و اتباع وى آنست كه بكارى مباح بمباح رسيدن جائز است، و حيلت در آن روا. اما بچيزى محرّم بمباح رسيدن روا نيست و حيلت در آن باطل است، كه عين حرام بحيلت حلال نشود، نه بينى كه بر بنى اسرائيل ماهى گرفتن باصل حرام بود، نه چنان كه بر صفتى حرام بود و بر صفتى حلال. تا بر آن صفت كه حلال بودى حيلت كردندى و بدست آوردندى، بلكه عين آن محرم بود لا جرم هر حيلت كه ساختند آن تحريم بر برنخاست و عقوبت بايشان فرو آمد، كه ايشان بچيزى محرّم مباح طلب ميكردند، و اين چنين حيلت روا نيست.

و به قال الشافعى.

قوله تعالى وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ گفته‏اند اين خطاب با آن جهودان است كه در عهد رسول خدا بودند. ميگويد نيك دانيد شما احوال پدران و اسلاف شما كه نافرمانى كردند و از اندازه در گذشتند، پس از آنك ايشان را گفته بودند لا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ. و اين قصه در عهد داود پيغامبر رفت. و آن قوم اهل ايله بودند پيشين شهرى از شهرهاى شام كه از مدينه مصطفى بشام روند داود دعاء بد كرد بريشان و گفت «اللهم ان عبادك قد خالفوا امرك، و تركوا قولك، فاجعلهم آية و مثلا لخلقك» بار خدايا، اين بندگان تو فرمان تو بر كار نگرفتند، و پيمان تو بشكستند، ايشان را نشانى كن ميان خلق خود بر صفتى كه ديگران بدان عبرت گيرند.

رب العالمين گفت فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ ايشان را گفتيم كپيان گرديد خوار و بى سخن و نوميد و دور از رحمت خداوند عزّ و جل. چنين گويند كه قومى صالحان كه در ميان ايشان بودند و آن را بدل منكر بودند و بزبان نهى ميكردند اما تغيير آن حال نمى‏توانستند كرد كه قوتى و شوكتى نداشتند، اين قوم جدايى گرفتند ازيشان، و ديوارى بر آوردند ميان هر دو گروه، ترسيدند كه اگر عذابى در رسد در همه گيرد. خبر درست است از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏

«ما من قوم يعمل بين ظهرانيهم بمعاصى اللَّه عز و جلّ فلم يغيروا الّا عمّهم اللَّه بعذاب»

و اليه الاشارة بقوله تعالى كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ و قال تعالى لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ. و قال رجل لابى هريرة انّ الظّالم لا يضر الا نفسه، فقال ابو هريرة و الذى نفس ابى هريرة بيده ان الحبارى ليموت فى وكرها و ان الضّبّ يموت فى جحره من ظلم بنى آدم و عن زينب ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم استيقظ يوما من نومه محمرّا وجهه. و هو يقول لا اله الا اللَّه ويل للعرب من شرّ قد اقترب. فتح اليوم من ردم يأجوج و مأجوج مثل هذه، و عقد تسعين، قالت زينب يا رسول اللَّه انهلك و فينا الصالحون. قال نعم اذا كثر الخبث.»

رجعنا الى القصة روزى از روزها آن قوم كه اهل صلاح بودند از خانه‏هاى خويش بيرون آمدند و ايشان كه اهل فساد بودند از جانب خويش دروازه باز ننهاده بودند، و نيز حس و حركت و آواز قوم كه هر روز مى‏شنيدند آن روز نشنيدند. مردى بر سر ديوار كردند نگرست دريشان، همه كپيان را ديد كه در يكديگر مى‏افتادند. گفته‏اند در تفسير كه هر چه جوانان بودند كپيان گشتند و هر چه پيران بودند خنازير شدند. سه روز بر آن صفت بودند و پس از آن هيچ نماندند. عبد اللَّه مسعود گفت از مصطفى پرسيدم كه اين كپيان و خوگان از نسل جهودان‏اند.

فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انّ اللَّه عز و جل لم يلعن قوما قطّ فمسخهم فكان لهم نسل حتى يهلكم، و لكن هذا خلق كان، فلمّا غضب اللَّه على اليهود مسخهم و جعلهم مثلا.

فَجَعَلْناها نَكالًا ميگويد آن عقوبت و مسخ در آن شهر آن قوم را عبرتى كرديم و فضيحتى، تا هر كه آن را شنود يا بيند بسته ماند از چنين كارى كه عقوبتش اينست. نكل بند پاى است، و نكول باز ايستادن است از رفتن در كارى يا سخنى، و باز نشستن از اقرار، إِنَّ لَدَيْنا أَنْكالًا وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلًا از آن است.

لِما بَيْنَ يَدَيْها ميگويد عبرتى كرديم ايشان را كه فرا پيش‏اند يعنى اهل شام وَ ما خَلْفَها و ايشان كه پسانند يعنى اهل يمن. لِما بَيْنَ يَدَيْها اى للامم التي ترى تلك الفرقة الممسوخة يعنى امتى را كه حاضر بودند و ايشان را مى‏ديدند وَ ما خَلْفَها و امتها كه پس ازيشان آيند و قصّه ايشان بشنوند. و قيل عقوبة لما مضى من ذنوبهم و عبرة لمن بعدهم ميگويد آن را كرديم تا گناهان ايشان را عقوبت باشد و پسينان را عبرت باشد.

وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ اى للمؤمنين من هذه الامة، فلا يفعلون مثل فعلهم، و قيل من ساير الامم.

قوله تعالى. وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً مفسران گفتند مردى در بنى اسرائيل درويش بود و عمّه‏زاده توانگر داشت بميراث عمه‏زاده خود شتافت، بشب رفت و وى را بكشت، و بسبطى ديگر بود و در خانه ايشان بيوكند، بامداد آن سبط كشته بيگانه ديدند بر در خويش، و سبط اين كشته مرد خويش را نيافتند، جستند و بر در بيگانگان يافتند كشته، خصومت در گرفتند اينان گفتند كه مرد خويش بر در شما كشته مى‏يابيم، و ايشان گفتند كه كشته خويش بدر سراى ما آورديد و بر ما آلوديد، دست بسلاح زدند، و روى بجنگ آوردند، آخر گفتند كه وحى پيوسته است و پيغامبر بجاى، بروى رويم، بر موسى آمدند و قصه بر وى عرضه كردند.

موسى گفت: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً اللَّه ميفرمايد شما را كه گاوى ماده بكشيد. جواب دادند ايشان أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً از جواب اين خصومت در گاو چيست؟ ما را مى‏افسوس گيرى از جفا كارى كه بودند و غليظ طبعى. چون حكمت در آن فرمان ندانستند اضافت سخريت با پيغامبر كردند، تا پيغامبر گفت.

أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ اين سخريت كار جاهلانست و من فرياد خواهم بخداى كه كار جاهلان كنم. مفسران گفتند اين آن گه بود كه هنوز در مصر بودند دريا ناگذاشته، و غرق فرعون و كسان او ناديده، پس ازين قصه‏ها رفت كه شرح آن بجاى خويش كرديم.

قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ وهب منبه گفت: در بنى اسرائيل جوانى بود مادر داشت و آن مادر را نوازنده بود بر دل و گوش، و بر وى بارّ و مهربان و كسب وى آن بود كه هر روز پشته هيزم بياوردى و ببازار بفروختى، ثلثى از بهاى آن هيزم بصدقه ميدادى، و ثلثى خود بكار مى‏بردى، و ثلثى بمادر ميدادى چون شب در آمدى آن جوان شب را بسه قسم نهادى يك قسم نماز را و يك قسم خواب را و يك قسم بر بالين مادر بنشستى و تسبيح و تكبير و تهليل وى را تلقين ميكردى، كه مادر از قيام شب عاجز بود.

روزگارى برين صفت مى‏بودند. رب العالمين خواست كه آن جوان را بى نياز كند و بركت آن برّ و نيكى فراوى رساند. ابو هارون مدينى گفت البرّ مع الوالدين منساة فى العمر و مثراة فى المال و محبّة فى الاهل. پس آن جوان بنى اسرائيل كه با مادر برين صفت بود در همه جهان گاوى داشت، رب العزة تقدير چنان كرد كه در بنى اسرائيل عاميل را بكشتند و كشنده وى پنهان شد. خداى عز و جل ايشان را فرمود تا اظهار آن سرّ را گاوى زرد رنگ، روشن، نيكو، نه پير، و نه نوزاد، نه فرسوده، نه كار شكسته بكشند و چنين گاو هيچكس را نبود در آن وقت مگر اين جوان را. فرشته بوى آمد در صورت آدمى در دشت و وى را گفت اين گاو از تو بخواهند خواست كشتن را بفرمان آسمانى و پيغام خداى، آن را به مفروش بكم از پرّى پوست وى دينار. گفت چنين كنم. پس ايشان بدل آن گاو نيافتند و از وى بخريدند، و بپرّى پوست آن دينار فراوى دادند. درين قصه دو حكمت نيكوست، يكى بركت برّ بر مادر در حق آن جوان كه پيدا شد. ديگر عقوبت تعنّت جستن بر پيغامبر در حق بنى اسرائيل كه بسيار مى‏پرسيدند و مى‏پيچيدند.

و عن ابى قلابة قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: اياكم و التشديد فانّما هلك من كان قبلكم بالتشديد على انفسهم، فشدّد عليهم، فتلك بقاياهم فى الصوامع و الديار

از اول ايشان را بكشتن گاوى فرمودند هر كدام كه باشد، و ايشان بطريق تعنّت سؤال بسيار ميكردند و رب العالمين بعقوبت آن تعنت كار بريشان سخت كرد.

گفتند يا موسى ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ بپرس از خداوند خويش كه صفت آن گاو چيست؟ يعنى در زاد چونست؟ ايشان را جواب آمد كه ميانه گاوى است در زاد جوانست و تمام، نه نوزادى نا و نه پيرى شكسته. فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ آنچه ميفرمايد شما را بكنيد و بيش ازين مپرسيد و مپيچيد. اگر ايشان برين اقتصار كردندى، و بيش ازين نپرسيدندى كار برايشان آسانتر آمدى، لكن شدّدوا فشدّد اللَّه عليهم. ديگر باره از رنگ آن گاو پرسيدند جواب آمد كه رنگ آن زردست زردى روشن، نيكو، در تندرستى و جوانى، و نيكو رنگى، كسى كه در آن نگرد شاد شود و خواهد كه باز بيند. روايت كردند از ابن عباس كه گفت «من ليس نعلا صفراء لم يزل فى سرور ما دام لابسها» و ذلك قوله صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ و قال ابن الزبير: اياكم و لبس هذه النعال السود فانها تورث الهم و النسيان.

قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا ديگر باره پرسيدند كه چه گاوى است أ سائمة ام عاملة؟ چرنده است يا كار كننده؟ كه اين گاوان بر ما مشتبه شدند وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ قال النبى «لو لم يستثنوا ما بيّنت لهم الى الابد»

قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ ايشان را جواب آمد كه آن گاو كار كننده نيست كه زمين شكافد يا آب كشد و نرم نيست كه زود فرا دست آيد. مُسَلَّمَةٌ دست و پاى درست دارد و خلقت نيكو و آثار عمل بر وى. لا شِيَةَ فِيها قيل لا عيب فيها، و قيل لا بياض فيها، و قيل لا لون فيها يخالف ساير لونها، در آن هيچ عيب نه و بيرون از رنگ زردى هيچ رنگ نه.

قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ ايشان گفتند موسى را اكنون جواب بسزا آوردى و صفت آن بدانستيم و شناختيم، طلب كردند و پيش آن جوان پارسا يافتند و به پرى پوست آن دينار بخريدند، و از آن كه گران بها بود كامستنديد و نزديك بود كه نخريدندى و نه كشتندى. عكرمه گفت بهاى آن دينارى بود لكن خداى عز و جل حكمتى را كه ميدانستند چنان تقدير كرد.

فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ محمد بن كعب القرظى گفت آن روز كه ايشان را بكشتن گاو فرمودند آن گاو نه در شكم مادر بود و نه در صلب پدر. ابن عباس گفت چهل سال مى‏پيچيدند و مى‏پرسيدند و طلب ميكردند پس بيافتند.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ اشارت بقهر خداوند است و بيگانگان، چنانك دوستان را نوازنده است بيگانگان را گيرنده است، و چنانك نواخت وى بنواخت ديگران نماند، گرفتن وى نيز بگرفتن ديگران نماند. و اللَّه اشدّ بأسا و اشد تنكيلا اللَّه سخت‏گيرتر از همه گيرندگانست، فرو برنده جبارانست، دادخواه ستمكارانست، شكننده كامهاى بندگانست، نه از كسى به بيم، نه كرد وى بر وى تاوانست، كه كردگار جهانيانست و هست كننده ايشانست. معاشر المسلمين از بطش وى هراس گيريد و ايمن منشينيد! كه اگر ايشان را مسخ ظاهر عقوبت بودست اين امت را مسخ باطن عقوبت است! و رب العالمين چون بريشان خشم گرفت رنگ ايشان از آنجا كه صورت است بگردانيد، اگر برين امت خشم گيرد و العياذ باللّه رنگ اينان از روى سيرت بگرداند، اگر ايشان را بجرم خويش روى سياه گردانيد اينان را بجرم خويش دل سياه كند. كَلَّا بَلْ رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ و كسى را كه امروز وى دل وى از خود بگرداند بيم است كه فردا چون در گور شود روى وى از قبله بگرداند، فردا روسياه باشد. ابو اسحاق فزارى گفت مردى پيش ما بسيار آمدى و يك نيمه روى وى پوشيده بود. گفتم چرا پوشيده؟ گفت اگر امان دهى بگويم. گفتم ترا امانست. فقال: كنت نباشا فدفنت امرأة فذهبت فنبشتها حتى ضربت بيدى الى اللّفافة فمددت و جعلت تمدّ هي ايضا. فقلت أ تراها تغلبنى. فجثوت على ركبتى فمددت فرفعت يدها فلطمتنى فاذا كشف عن وجهه فاذا اثر خمس اصابع فى وجهه، قال ثم رددت عليها لفافتها و ازارها، ثم رددت اللبن و جعلت على نفسى ان لا انبش ما عشت. قال ابو اسحاق فكتبت الى الاوزاعى بذلك فكتب اليّ ويحك سله عمّن مات من اهل التوحيد و كان يوجّه الى القبلة أ حوّل وجهه ام ترك وجهه الى القبلة. فسألته عن ذلك فقال اكثر ذلك حوّل وجهه عن القبلة قال فكتبت الى الاوزاعى بذلك فكتب الى إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ثلاثة مرات. اما من حوّل وجهه عن القبلة فانه مات على غير السنة، وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً اين قصه گاو بنى اسرائيل و ذكر صفات وى درين آيات از لطائف حكمت و جواهر عزت قرآن است، و قرآن خود بحر محيط است اى بسا لؤلؤ شاهوار و درّ شب افروز كه در قعر اين بحر است اما كسى بايد كه هر چه رب العزة در صفت گاو بنى اسرائيل گفت از روى اشارت در صفات خود بيند، و بآن مقام رسد تا غواصى اين بحر را بشايد. و آن عجائب الذخائر و درر الغيب او را بخود راه دهد، و جمله آن صفات درين سه آيت مبيّن كرد يكى لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ ديگر صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها سديگر لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ اول لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ ميگويد نه پيروى فرو ريخته نه نوزادى نارسيده، يعنى كه قدم اين جوانمردان در دايره طريقت آن گه مستقيم شود كه سكر شباب و شره جوانى ايشان را حجاب نكند و ضعف پيرى معطل ندارد، نه بينى كه مصطفى آن گه وحى بوى پيوست كه نه بحال صبى قريب عهد بود و نه روزگار وى بارذل العمر رسيده بود. اگر تمامتر از اين حالى بودى وحى به سيد در آن حال پيوستى، هر ارادت كه با سكر شباب قرين شود هميشه از راهزنان به بيم بود و كم افتد جوانى نو ارادت كه از راهزنان ايمن شود و اگر افتد در مملكت عزيز باشد مصطفى از اينجا گفت كه‏ «عجب ربكم من شاب ليس له صبوة»

صفت ديگر خوان صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ آن جوانمردان كه در حال كمال بشريت قدم در ميدان طريقت نهادند و بدان مستقيم شدند، احديت ايشان را برنگ دوستى بر آرد، و رنگ دوستى رنگ بيرنگى است. هر چه رنگ رنگ آميزانست ازيشان پاك فرو شويد وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تا همه روح پاك شود، نهاد ايشان و معانى همه يك صفت گيرد. هر چشمى كه دريشان نگرد روشن شود، هر دلى كه در كار ايشان تأمل كند آشنا گردد. سفيان ثورى بيمار شد و دليل وى پيش طبيب ترسا بردند. طبيب در آن مى‏نگريست و تامل ميكرد، پس گفت عجب حالى مى‏بينم اين مردى است كه از ترس خداى عز و جل جگر وى خون شدست و از مجراى آب بيرون آمده است، اين دين كه وى بر آنست جز حق نيست، اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمد رسول اللَّه طبيب ترسا چون در دليل وى نگريست آشنا گشت پس كسى كه در روى دوستان حق نگرد از اعتقاد پاك و در سيرت ايشان تأمل كند، از مهر دل خود چون شود؟ اينست كه ميگويد فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ رنگى كه نگرندگان را شاد كند رنگ آشنايى و دوستى است، امروز ايشان را برنگ آشنايى و دوستى بر آرد، و چه رنگ است ازين نكوتر؟ يقول تعالى وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً و فردا ايشان را بنور خود رنگين كند، كما

قال النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «فيصبغون بنور الرحمن عز و جل»

صفت سوم آنست كه گفت: لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيها پا كند و هنرى و بهروز و نيكو سيرت و روز افزون، نه بعيب رسميان آلوده، نه بمقام دون همتان فرو آمده، نه رقم دوستى اغيار بريشان كشيده، نه داغ اسباب بريشان نهاده، نه سلطان بشريت بريشان دست يافته، نه قاضى شهوات بريشان حكمى رانده، نه باشكال و امثال گرائيده، نه باختيار و احتيال خود تكيه كرده، چنانك معبود يكى شناسند مقصود يكى دانند و مشهود يكى، و موجود يكى،

هموم رجال فى امور كثيرةو همّى من الدنيا صديق مساعد
هر كسى محراب دارد هر سويىباز محراب سنايى كوى او

النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً و شما آنيد كه يكى را بكشتيد، فَادَّارَأْتُمْ فِيها و در آن كشته پيكار در گرفتيد، وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ و اللَّه بيرون آرنده است و آشكارا كننده ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ آنچه شما پنهان ميداريد كه كشنده وى كيست.

فَقُلْنا اضْرِبُوهُ‏

گفتيم بزنيد اين كشته را بِبَعْضِها بچيزى از گوشت آن گاو، كَذلِكَ‏ چنين كه ديديد يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى‏ مردگان را زنده كند، وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ‏ و مى‏نمايد شما را نشانهاى توانايى و نيك خدايى خويش لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‏ تا در يابيد شما.

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ پس سخت گشت دلهاى شما، مِنْ بَعْدِ ذلِكَ پس آن نشانهاى مهربانى و نيك خدايى كه از من ديديد، فَهِيَ كَالْحِجارَةِ تا گويى كه آن دلها از سختى چون سنگ است أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً بل كه سخت‏تر از سنگ وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ و از سنگها سنگ است لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ كه از آن جويها ميرود، وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ از آن سنگ است كه مى‏شكافد، فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ و آب از آن بيرون ميآيد، وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ و از آن هست كه از بالا بهامون مى‏افتد از ترس خداوند، وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ و خدا از كرد شما ناآگاه نيست.

أَ فَتَطْمَعُونَ مى‏پيوسيد و طمع ميداريد، أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ كه شما را استوار گيرند وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ و گروهى ازيشان بودند يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ كه سخن خداى عز و جل مى‏شنيدند ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ پس آن مى‏بگردانيدند، مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ پس از آنك دانسته بودند و شناخته وَ هُمْ يَعْلَمُونَ و ايشان ميدانستند كه بآنچه ميگويند دروغ زنان‏اند و گناهكار.

وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا و چون گرويدگان را بينند قالُوا آمَنَّا گويند ما گرويديم و استوار داشتيم، وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ و آن گه كه با يكديگر افتند بى شما و خالى افتند از شما، قالُوا يكديگر را گويند أَ تُحَدِّثُونَهُمْ ايشان را مى سخن مى‏گوييد (از تورية) و مى‏آگاه كنيد بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ از آنچه اللَّه گشاد بر شما لِيُحَاجُّوكُمْ. بِهِ تا فردا بر شما حجت آرند بآن عِنْدَ رَبِّكُمْ نزديك خداوند شما، أَ فَلا تَعْقِلُونَ مى در نيابيد؟

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَأْتُمْ فِيها هر چند كه اين آيت در نظم قرآن بآخر قصه گفت اما در معنى اول قصه است كه تا آن شخص كشته نشد قصه گاو نرفت. و معنى تدارؤ تدافع است، چنانك قصه در ميان قومى افتد اين سخن آن باز ميدهد و آن سخن اين رد ميكند. وَ إِذْ قَتَلْتُمْ ميگويد شما يكى را بكشتيد. يعنى عاميل و در آن كشته خصومت در گرفتيد و از خلق پنهان ميداشتيد و خداى عز و جل آن سرّ آشكارا كرد و كشنده پيدا، تا امروز در ميان خلق رسوا شد و فردا بعذاب آخرت گرفتار شود.

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «زوال الدنيا اهون عند اللَّه من قتل رجل مؤمن، و من اعان على قتل مؤمن بشطر كلمة جاء يوم القيمة مكتوب بين عينيه آيس من رحمة اللَّه و اول ما يقضى بين النّاس يوم القيمة فى الدماء.»

و سئل النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عن القاتل و الآمر «فقال قسمت النار سبعين جزءا فللآمر تسعة و ستّون و للقاتل جزء و حسبه».

وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ دليل است كه هر كه در سرّ عملى كند خير يا شر طاعت يا معصيت رب العالمين آن عمل آشكارا كند و پنهان فرو نگذارد. از اينجا گفت مصطفى ع: «لو ان احدكم يعمل فى صخرة صمّاء ليس لها باب و لا كوة لخرج عمله للنّاس كائنا ما كان.»

و قال عثمان بن عفان من عمل عملا كساه اللَّه ردائه ان خيرا فخير و ان شرا فشر.

فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها گفتيم اين كشته را بزنيد بلختى از آن گاو، عكرمه و كلبى گفتند از ران گاو لختى بروى زدند. ضحاك گفت. زبان گاو بروى زدند. ابن جبير گفت ضرب بعجب ذنبها، لانه اصل البدن و اساسه عليه، ركب الخلق و منه مدة المضغه طولا و عرضا، لقول النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «كل ابن آدم يبلى الّا عجب الذنب فانّه منه خلق و فيه يركّب».

ابن عباس گفت استخوان اصل گوش بروى زدند كه محل حياة است و محل روح و مقتل آدمى، و قول مختار اينست و تقدير الآية فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها فضرب فحيّى آن بروى زدند و بفرمان خداى عز و جل زنده شد، و فراهم آمد، و عمه‏زاده خود را گفت انت قتلتنى اين بگفت آن گه بيفتاد و بحال مردگى باز شد.

رب العالمين گفت: كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى‏ وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‏ اين آيت حجت است بر مشركان عرب كه اصل بعث را منكر شدند، و حجت است بر قومى فلاسفه كه بعث اجساد و اعيان را منكراند. فان هذا القتيل احيى بعينه يشخب دما. و روى انّ ابا رزين العقيلى سئل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كيف يحيى اللَّه الموتى؟ قال يا ابا رزين، أما مررت بارض مجدبة؟ قال بلى يا رسول اللَّه قال ثم مررت بها مخصبة؟ قال بلى يا رسول اللَّه قال كذلك النشور.

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ اين خطاب با جهودان است. رب العالمين ميگويد پس از آنك آيات و روايات قدرت ما ديديد و لطائف حكمت و عجائب صنعت در مرده زنده گردانيدن و كوه از بيخ بر آوردن و بر زور شما بدانستن و آب از سنگ روانيدن و قومى را صورت بگردانيدن پس از اين عجايب كه ديديد ديگر باره دلهاى شما سخت شد كلبى گفت پس از آنك مرده زنده شد و بگفت كه كيست كشنده من، ايشان قبول نكردند و گفتند ما نكشتيم، رب العالمين گفت سخت است دلهاى شما و سياه و غليظ كه مرده پيش چشم زنده شد و بگفت كه كشنده من كيست و شما مى‏نپذيريد. و قسوة در دل آنست كه رحمت و رقت و تواضع در آن نگيرد، و كارهاى پسنديده را و انواع خير را نرم نشود.

مصطفى ع گفت «لا تكثروا الكلام بغير ذكر اللَّه عز و جل، فان كثرة الكلام بغير ذكر اللَّه قسوة للقلب، و ان ابعد الناس من اللَّه القلب القاسى».

و عن حذيفه قال تعرض الفتن على القلوب عرض الحصير فاى قلب اشربها نكتت فيه نكتة سوداء، و اىّ قلب انكرها نكتت فيه نكتة بيضاء، حتى تكون القلوب على قلبين قلب ابيض مثل الصفا لا تضرّه فتنة، و قلب اسود مربد كالكوز مجخيّا و امال كفّه لا يعرف معروفا و لا ينكر منكرا.» پارسى خبر حذيفه آنست كه فتنه‏ها بر دلها باز گسترانند چنانك حصير گسترانند، هر دل كه بفتنه‏ها مايل باشد و آن را گيرا بود نكته سياه بر آن زنند و هر دل كه بآن فتنه‏ها در نسازد و آن را منكر شود نكته سپيد بر آن زنند پس مى‏داند كه دلها بر دو قسم است يكى همچون سنگ سپيد سخت كه هيچ فتنه در خود نپذيرد، ديگرى سياه خاك آلود همچون كوزه سرنگون چنانك درين كوزه سرنگون آب نماند، در چنين دل خير و طاعت نماند. رب العالمين دلهاى جهودان را اين صفت كرد و گفت ايمان بنوبت مصطفى و صدق وى كه سر همه خيرات است در دل ايشان نمى‏شود پس از آنك صدق وى شناختند و دانستند. اينست معنى قسوت در دلهاى جهودان.

پس دلهاى ايشان با سنگ برابر كرد در سختى و درشتى و گفت فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً آن دلها همچون سنگ است بلكه سخت‏تر كه از سنگ آب آيد و گر چه آب در آن نشود، و از دل سخت نه اجابت آيد و نه پند در آن شود. آن گه سنگ را معذور كرد و دلهاى ايشان نامعذور، و سنگ خاره را فضل داد بر دل سخت و بتفضيل گفت وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ و از سنگ‏ها هست كه از آن جويها ميرود و از كوه‏ها هست كه از آن دجله و فرات و سيحون و جيحون ميرود، و إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ و از آن هست كه مى‏شكافد و آب از آن بيرون مى‏آيد، يعنى آن سنگها كه در جهان پراكنده است و از آن چشمه‏ها ميرود وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ و از آن هست كه از بالا نشيب ميگيرد و بهامون مى‏افتد، همچون آن كوه كه برابر طور بود و رب العزة آن وقت كه با موسى سخن گفت آن كوه منجلى شد، يعنى پيدا شد بقدر يك بند سر انگشت كهين تا بعضى از آن كوه به شام افتاد و يمن و بعضى خرد گشت، چون ريگ و در عالم بپراكند. مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ ميگويد: آن رفتن جويها از آن سنگ و چكيدن آب از آن، و آمدن آن از بالا بهامون، همه از ترس خداوند است جلّ جلاله، يعنى كه سنگها كه با ترس است و دل اين جهودان بى ترس. قومى از اهل تأويل آيت از ظاهر بگردانيدند و بر مجاز حمل كردند و گفتند نسبت خشيت با سنگ بر سبيل تسبّ است نه بر سبيل تحقق، يعنى كه ناظر در آن نگرد قدرت اللَّه بيند، خشيت بوى در آيد، و تسبيح موات و جمادات كه قرآن از آن خبر ميدهد هم برين تأويل براندند و از ظاهر بگردانيدند. و اين تأويل بمذهب اهل سنت باطل است كه در ضمن آن ابطال صيغت كلام حق است و ابطال معجزه رسول ع و تسبيح سنگ ريزه در حضرت مصطفى ع و تسبيح جفنه كه از آن طعام ميخوردند و حنين ستون كه در مسجد رسول خدا شنودند هم ازين باب است و همه در اخبار صحيح است و از معجزات مصطفى است و نشان صحت نبوت وى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم. اگر از ظاهر بگردانيم بر آن تأويل كه ايشان گفتند. هم در آن ابطال صيغت باشد و هم ابطال معجزه رسول، و اين در دين روا نيست و مقتضى ايمان نيست. و هم ازين باب است آنچه در قرآن آيد كه آسمان اللَّه را پاسخ داد كه فرمانبرداريم و ذلك فى قوله أَتَيْنا طائِعِينَ و فردا اندامهاى كافر گواهى ميدهد بر كافر بسخنى گشاده روشن. چنانك اللَّه گفت وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا و دوزخ را خشم اثبات كرد آنجا كه گفت تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ و آتش را سخن گفتن اثبات كرد و گفت وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ اين همه در خرد محال است و همه از دين خداوند ذو الجلال است، دل از آن ميشورد و خرد آن را رد ميكند، و قرآن بدرستى آن گواهى ميدهد. و بيشترين معجزه‏هاى پيغامبران و برهانهاى ايشان آنست كه در خرد محال است، و اللَّه بر آن چيزها قادر بر كمال است، و پذيرفتن آن دين راست است و اعتقاد درست. و طريق اهل سنت آنست كه اين همه كه بر شمرديم اگر چه نادر يافته است پذيرفته دارى و از ظاهر بنگردانى و از تأويل و تصرف در آن بپرهيزى، و از جمله ايشان نباشى كه چون در نيافتند نپذيرفتند، تا اللَّه ايشان را ذم كرد و گفت وَ إِذْ لَمْ يَهْتَدُوا بِهِ فَسَيَقُولُونَ هذا إِفْكٌ قَدِيمٌ و اين مسئله بسطى دارد و شرحى خواهد اما درين موضع بيش ازين احتمال نكند.

وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ اگر بتا خوانى خطاب با جهودان است يعنى كه خداى عز و جل از كردار شما ناآگاه نيست، آنچه پنهان داريد و آنچه آشكارا كنيد همه ميداند و شما را بآن جزا دهد و فرو نگذارد، و اگر بيا خوانى بر قراءة مكى خطاب با مؤمنان است و قدح در جهودان. با مؤمنان ميگويد خداى عز و جل از آنچه اين جهودان ميكنند ناآگاه نيست، آن گه خطاب با مؤمنان گردانيد.

و گفت أَ فَتَطْمَعُونَ طمع ميداريد كه ايمان آرند و شما را استوار گيرند.

و مفسران گفتند اين آن گه بود كه مصطفى در مدينه شد و جهودان مدينه را بر دين اسلام خواند، و طمع در اسلام ايشان بست و همچنين جماعتى از انصار بودند در مدينه كه ايشان را با جهودان نزديكى بود بحكم رضا ع، و طمع در اسلام جهودان بسته بودند، رب العزة بايشان اين آيت فرستاد كه طمع مداريد باسلام ايشان، كه ايشان از نسل قومى‏اند كه در عهد موسى كلام ما بشنيدند در كوه طور، يعنى آن هفتاد مرد كه موسوى ايشان را با خود برده بود تا كلام حق و فرمان وى بشنيدند پس چون با قوم خويش شدند، قومى ازيشان تبديل و تحريف در كلام حق آوردند، و آنچه حق نگفته بود در آن افزودند، و ذلك قولهم سمعنا اللَّه... و فى آخر كلامه يقول ان استطعتم ان تفعلوا هذه الاشياء فافعلوا و الّا فلا تفعلوا و لا بأس رب العالمين گفت كه با سخن و پيغام من چنين كنند شما را استوار كى دارند بعضى مفسران گفته‏اند كه معنى آيت آنست كه خداى عز و جل مصطفى را و مومنان را گفت چرا در ايمان ايشان طمع بسته‏ايد و حال ايشان آنست كه تورية كه كلام ماست بشنيدند، و آنچه در آن بود بدانستند و دريافتند، پس حكم تورية بگردانيدند، و آيت رجم و صفت نعت تو كه رسول مايى از آن برگرفتند و آن را بدل نهادند، و اين ازيشان نه فراموش كارى بود و نه خطا، بلكه عمد محض بود، قصدا ميدانستند و ميكردند. چنانك گفت ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ اين آيت دليل است كه نه مخلوق است و نه حكايت از كلام حق بلكه خود عين كلام حق است، و لفظ ما در آن نه مخلوق. بخلاف قول جهميان كه گفتند لفظ ما در آن مخلوقست. و وجه دلالت آيت آنست كه اگر آنچه ايشان قرآن از رسول مى‏شنيدند حكايت از كلام بودى، يا لفظ و قراءة وى، به قرآن مخلوق گفتن روا بودى، گفتى يسمعون مثل كلام اللَّه او حكاية كلام اللَّه او قراءة كلام اللَّه.

چون گفت يسمعون كلام اللَّه و جاى ديگر گفت فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ، پس بدانستيم كه آنچه ايشان گفتند باطلست، و مقالت جهميان، و اين خلاف از آن افتاد كه جهميان گويند كلام حق علم اوست قائم بذات او نه عبارتى كه بحرف و صوت قائم است، و بنزديك اهل سنت اين اصل باطل است، و خبرهاى درست ايشان را گواهى بدروغ ميدهد، منها قول النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «يحشر اللَّه الناس عراة عزلا بهما»

يعنى ليس معهم شي‏ء، ثم يناديهم بصوت يسمعه من بعد كما يسمعه من قرب انا الملك انا الدّيّان لا ينبغى لاحد من اهل الجنة ان يدخل الجنة و لاحد من اهل النّار عنده مظلمة حتى اقتصّه منه، حتى اللطمة. قيل يعنى لرسول اللَّه و اللَّه اعلم كيف. «و انما ناتى اللَّه عراة عزلا بهما قال بالحسنات و السّيّئات، قال البخارى و فى هذا دليل على انّ صوت اللَّه لا يشبه صوت الخلق بان اللَّه يسمع من بعد كما يسمع من قرب، و انّ الملائكة يصعقون من صوته، و اذا تنادت الملائكة لم يصعقوا، و عن عبد اللَّه بن مسعود قال «قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «اذا تكلم اللَّه بالوحى سمع اهل السّماوات صلصلة كجرّ السلسلة على الصفا، فيصعقون فلا يزالون كذلك، حتى ياتيهم اللَّه جبرئيل فاذا جاء هم جبرئيل ع فزع من قلوبهم، فيقولون يا جبرئيل ما ذا قال ربكم؟ فيقول الحق و هو العلى الكبير»

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «يطّلع اللَّه عز و جل الى اهل الجنّة فيقول يا اهل الجنة، فيقولون صوت ربنا، لبيك و سعديك، قال كم لبثتم فى الارض عدد سنين؟

قالوا ربنا لبثنا يوما او بعض يوم قال لنعم ما انجزتم فى يوم او بعض يوم، رحمتى و رضوانى و جنّتى، امكثوا فيها خالدين مخلّدين، ثم يقبل الى اهل النار، فيقول يا اهل النار فيقولون صوت ربنا لبيك و سعديك، قال كم لبثتم فى الارض عدد سنين؟ قالوا لبثنا يوما او بعض يوم. قال بئس ما انجزتم فى يوم او بعض يوم غضبى و سخطى و نارى، امكثوا فيها خالدين مخلدين.»

وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا چون مؤمنانرا بينند گويند ايمان آورديم وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ و چون با يكديگر رسند گويند كه ايشان را از تورية مى سخن گويند، و اين آن بود كه كس كس از جهودان كه تورية ميدانستند و نه چنان سخت معاند بودند با رسول خدا، و نه باز نهاده بشوخى با مسلمانان قالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّهُ ميگفتند در نهان كه در تورية هست كه محمد پيغامبرست و نعت و صفت او در تورية مذكور است. آن مهينان جهودان كه معاندتر بودند اين ديگران را گفتند كه چرا ايشان را از تورية مى خبر كنيد كه محمد رسول است از آن خبرها كه اللَّه شما را گشاد در تورية. عَلَيْكُمْ لِيُحَاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تا فردا نزديك خداوند شما حجت آرند بدان ور شما.

پس گفت أَ فَلا تَعْقِلُونَ خواهى از قول آن مهينان نه كه كمينان را گفتند، و خواهى خطاب اللَّه گير با آن مهينان جهودان، و سديگر وجه ار خواهى، خطاب مؤمنان نه، ميگويد أَ فَلا تَعْقِلُونَ اذ تطمعون در نمى‏يابيد كه ايشان سخن من تحريف ميكنند و از جاى خود مى‏بگردانند ايشان شما را براست ندارند و استوار نگيرند.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً قتل نفس از دو گونه است يكى از روى صورت و يكى از روى معنى، او كه از روى صورت خود را كشد بعذابى رسد كه عذاب از آن صعبتر نيست و ذلك فى‏

قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «من قتل نفسه بسمّ فسمّه فى يده يتحسّاه فى نار جهنم خالدا مخلّدا فيها ابدا، و من قتل نفسه بحديدة فحديدته فى ديه يجأ بها فى بطنه فى نار جهنم خالدا مخلدا فيها ابدا، و من تردّى من جبل فقتل نفسه فهو يتردّى فى نار جهنم من جبل خالدا مخلدا فيها ابدا»

و آن كس كه خود را بشمشير مجاهدت از روى معنى كشد بناز و نعيم باقى و بهشت جاويدى رسيد. چنانك رب العزة گفت وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى‏ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى‏. قوم موسى را گفتند زنده را بكشيد تا كشته زنده شود، اشارت باهل طريق است كه نفس زنده را بشمشير مجاهدت بكشند بر وفق شريعت تا دل مرده بنور مشاهدت زنده شود، و او كه بنور مشاهدت و روح انس زنده شد بحياة طيبه رسيد آن حياتى كه هرگز مرگى در آن نشود و فنا بآن راه نبرد، و زبان حال بنده اندرين حال ميگويد:

گر من بمرم مرا مگوييد كه مردگو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد

پير طريقت جنيد قدس اللَّه روحه يكى را از دوستان وى كه از دنيا رفته بود ميشست، آن كس انگشت مسبّحه جنيد را بگرفت، جنيد گفت أ حياة بعد الموت؟ جواب داد كه او ما علمت انا لا نموت بل ننقل من دار الى دار «و فى هذا المعنى ما روى عن عبد الملك بن عمير عن ربعى بن محراش قال كنا اخوة ثلاثة، و كان اعبدنا و اصوفنا و افضلنا الاوسط منا فغبت غيبة الى السواد ثم قدمت على اهلى. فقالوا ادرك اخاك فانه فى الموت، قال فخرجت اليه اسعى، فانتهيت اليه و قد قضى و سجى بثوب، فقعدت عند راسه ابكيه، قال فرفع يده فكشف الثوب عن راسه، و قال السلام عليكم قلت اى اخى أ حياة بعد الموت؟ قال نعم انى لقيت اخى فلقنى بروح و ريحان و رب غير غضبان، و انه كسانى ثيابا خضرا من سندس و استبرق، و انى وجدت الامر ايسر مما تحسبون ثلثا، فاعملوا و لا تغيّروا ثلثا و انى لقيت رسول اللَّه فاقسم ان لا يبرح حتى آتيه، فعجّلوا جهازى ثم طفأ فكان اسرع من حصاة لو القيت فى ماء، فبلغ عايشه رض فصدّقته و قالت قد كنا نسمع ان رجلا من هذه الامة سيتكلم بعد موته.

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ قسوت دل در حق جهال نامهربانى و بى رحمتى و از راه حق دورى، و در حق عارفان و ارباب صدق و صفوت قوت دل است و حالت تمكن و كمال معرفت و حالت صفوت، چنانك صديق اكبر از خود نشان داد كه هر گه كسى را ديدى كه مى‏گريستى و در خود مى‏پيچيدى از استماع قرآن، وى گفتى هكذا كنا حتى قست القلوب اشارت است اين قسوت بكمال حال عارفان و جلال رتبت صدّيقان در بدايت كار و عنفوان ارادت، مبتدى را بانگ و خروش و نعره و زارى بود كه هنوز عشق وى ولايت خود بتمامى فرو نگرفته بود، پس چون كار بكمال رسد و صفاء معرفت قوى گردد و سلطان عشق ولايت خود بتمامى فرو گيرد، آن خروش و زارى در باقى شود شادى و طرب در پيوندد، بزبان حال گويد.

ز اول كه مرا عشق نگارم نو بودهمسايه بشب ز ناله من نغنود
كم گشت كنون ناله كه عشقم بفزودآتش چو همه گرفت كم گردد دود

وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ سنگ خاره را بر دل جافى فضل داد و افزونى نهاد، گفت از سنگ آب آيد و نرم شود و از ترس خدا بهامون افتد، و دل جافى در نهاد مرد بيگانه نه از ترس خدا بنالد و نه از حسرت بگريد، نه رحمت و رقت در وى آيد.

در حكايت بيارند كه پيغامبرى از پيغامبران خدا بصحرايى بر گذشت سنگى را ديد كه در نهاد خود كوچك بود و آبى عظيم از وى ميرفت بيش از حد و اندازه آن سنگ پيغامبر بايستاد و در آن تعجب ميكرد كه تا چه حالست آن سنگ را و چه آبست كه از وى روانست، رب العزة آن سنگ را با وى در سخن آورد تا گفت اى پيغامبر حق اين آب كه تو مى‏بينى گريستن منست، كه از آن روز باز كه بمن رسيد از كلام رب العزة كه وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ كه دوزخ را بسنگ گرم كنند من از حسرت و ترس ميگريم. پيغامبر گفت بار خدايا وى را از آتش ايمن گردان وحى آمد بوى، كه او را ايمن كردم از آتش. پيغامبر برفت پس بروزگارى ديگر باز آمد و آن سنگ را ديد كه هم چنان ميگريست، و آب از وى روان، هم در آن تعجب بماند تا رب العزّة ديگر باره آن سنگ را بسخن آورد، گفت اى پيغامبر خدا چه تعجب كنى باين گريستن من، اللَّه تعالى مرا ايمن كرد از آتش اما گريستن اول از حسرت و اندوه بود و اين گريستن از شادى و شكر.

پير طريقت گفت: «در سر گريستنى دارم دراز، ندانم كه از حسرت گريم يا از ناز، گريستن از حسرت بهره يتيم و گريستن شمع بهره ناز، از ناز گريستن چون بود اين قصه‏ايست دراز.»

النوبة الاولى

قوله تعالى: أَ وَ لا يَعْلَمُونَ نميدانند ايشان أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ كه اللَّه ميداند ما يُسِرُّونَ آنچه نهان ميدارند وَ ما يُعْلِنُونَ (۷۷) و آنچه آشكارا ميكنند.

وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ و هست از جهودان قومى كه نويسنده نه‏اند لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ تورية ندانند از نوشته، إِلَّا أَمانِيَّ مگر چيزى خوانند از فراشنيده، وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ (۷۸) و نيستند مگر بر پنداره كه مى‏پندارند و گمان مى‏برند.

فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ ويل ايشان را يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ كه نوشته مى‏نويسند بدست خويش ثُمَّ يَقُولُونَ و آن گه ميگويند هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ اين از نزديك خداست عز و جل لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا تا بفروختن حق به بهاى اندك مى‏خرند، فَوَيْلٌ لَهُمْ ويل ايشان را مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ از آن دروغ كه مى‏نويسند بدست خويش وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ (۷۹) و ويل ايشان را از آنچه ميستانند از رشوت.

وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ و گفتند كه نرسد بكسى از ما آتش دوزخ فردا إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً مگر روزى چند شمرده قُلْ پاسخ كن ايشان را و گوى أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً نزديك اللَّه پيمانى گرفته داريد؟ فَلَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ اگر داريد اللَّه عهد خود را خلاف نكند، أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ يا بر خداى عز و جل چيزى مى‏گوييد كه ندانيد.

بَلى‏ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً آرى هر كه بدى كند وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ و در آيد گرد بر گرد وى گناه وى فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ ايشانند كه دوزخيانند هُمْ فِيها خالِدُونَ (۸۱) ايشان جاويد در آنند.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا و ايشان كه بگرويدند و رساننده را استوار گرفتند وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و نيكيها كردند أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ ايشانند كه بهشتيان‏اند هُمْ فِيها خالِدُونَ (۸۲) ايشان در آن بهشت جاودانند.

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ و عهد گرفتيم و پيمان ستديم از فرزندان يعقوب لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ كه تا نپرستيد جز از اللَّه وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً و پدر و مادر را نوازند و با ايشان نيكويى كنند وَ ذِي الْقُرْبى‏ و با خويشان و نزديكان وَ الْيَتامى‏ و با كودكان پدر مردگان وَ الْمَساكِينِ و با درويشان وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً و مردمان را نيكويى گوئيد، وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ و نماز بهنگام بپاى داريد وَ آتُوا الزَّكاةَ و زكاة مال خويش بدهيد ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ پس از آن وصيت كه شما را كرديم برگشتيد إِلَّا قَلِيلًا مِنْكُمْ مگر اندكى از شما وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ (۸۳) و از وفا روى گردانيديد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ اين خطاب اگر خواهى منافقان را نه و اگر خواهى جهودان را، اگر منافقان را نهى معنى آنست كه اين منافقان كه با مصطفى ع و با مؤمنان سخن ديگر ميگويند و در دل ديگر دارند نميدانند كه اللَّه سر و آشكاراى ايشان ميداند. آن انديشه كه در دل دارند و بزبان جز زان ميگويند يا آن سخن كه با يكديگر ميگويند در خلوت پنهان از مسلمانان، اللَّه ميداند اگر خواهد پيغامبر خود را و مؤمنان را از سرّ ايشان خبر كند، حديث وهب بن عمير ازين باب است با صفوان بن اميه در حجره نشسته بود. وهب گفت «لو لا عيالى و دين علىّ لا حببت أن اكون انا الّذى اقتل محمدا لنفسى» اگر نه عيال بودى و دينى كه بر منست من قصد قتل محمد كردمى و شغل وى شما را كفايت كردمى. صفوان. گفت اين كار را چه حيلت سازى و چون بر دست گيرى؟

گفت من مردى ام دلاور، او را بفريبم ضربتى زنم، آن گه بر گردم و بكوه بر شوم كس بمن در نرسد. صفوان گفت عيالت با عيال من و دين تو بر من، هان تا چه دارى! فخرج فشحذ سيفه و سمّه، ثم خرج الى المدينة، شمشير تيز كرد و زهر آلود كرد و بقصد مدينه از مكه بيرون شد. چون در مدينه شد عمر خطاب وى را بديد انديشه‏ناك شد.

پيش مؤمنان و ياران باز رفت گفت «انى رأيت وهبا قد قدم فرابنى قدومه و هو رجل غادر فاطيفوا بنبيّكم گفت وهب آمد و از آمدن وى در دلم شك افتاد كه وى مردى غدار است، نگر تا مصطفى را خالى نگذاريد و ياران همه پيرامون مصطفى ع در نشستند.

وهب آمد و گفت أنعم صباحا يا محمد. قال قد ابدلنا اللَّه خيرا منها السلام. ما اقدمك؟

مصطفى ع گفت خداى عز و جل ما را ازين بهتر تحيتى و سلامتى داده است، چه آورد ترا اينجا؟ گفت آمدم تا اسيرانرا باز خرم. مصطفى گفت ما بال السيف؟

شمشير چيست كه در بر دارى؟ گفت يا محمد روز بدر نيز داشتيم و ما را در آن بس ظفرى و نجاحى نبود، مصطفى گفت «فما شي‏ء قلت لصفوان و انتما فى الحجر؟» آن چه سخن بود كه در حجر با صفوان ميگفتى كه‏ لو لا عيالى و دين علىّ؟ وهب گفت هاء! كيف قلت؟ فاعاده عليه. قال وهب قد كنت تخبرنا بخبر اهل السّماء فنكذبك، فاراك تحدثنا بخبر اهل الارض. اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّك رسول اللَّه. ثم قال يا رسول اللَّه اعطنى عمامتك، فاعطاه النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عمامته، ثم خرج راجعا الى مكة.

فقال عمر لقد قدم وهب و انه لا بغض الىّ من الخنزير و انه رجع و هو احبّ الى من بعض ولدى.

و اگر جهودان را نهى اين خطاب كه «أَ وَ لا يَعْلَمُونَ» معنى آنست كه نميدانند اين جهودان كه اللَّه ميداند آنچه پنهان ميدارند از عداوت، و آشكارا ميكنند از جحود، در نهان دشمنى ميدارند با مؤمنان و آشكارا مى‏باز نشينند از اقرار، گواهى پنهان ميكنند و آشكارا دروغ زن ميگيرند.

وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ الآية قيل ان الامّى منسوب الى امّه‏اى تربّى معها و لم يفارقها، فيتعلم ما يتعلمه الرجال اى هم كما ولدوا لم يتعلموا. امّى نادبير است كه نداند نبشتن و خواندن. مصطفى گفت انّا امّة اميّة لا نكتب و لا نحسب.

و يقال هو منسوب الى الامّة التي هى الخلقة. يقال فلان طويل الامة اى الخلقة و القامة. در معنى اين آيت دو قول گفته‏اند: يكى آنست كه از جهودان قومى‏اند كه تورية ندانند نوشتن و خواندن آن، مگر چيزى شنوند از مهتران خويش از دروغها كه بر مى‏سازند و ميگويند هذا من عند اللَّه و ايشان را آن معرفت نيست كه بدانند كه آن دروغ است.

وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ و انگه ظنى مى‏برند و يقين نميدانند كه آن حق است و بمجرد آن ظن بر خدا منكر ميشوند. باين قول «امانىّ» بمعنى اكاذيب است. و بقول ديگر «امانىّ» بمعنى تلاوت و قراءة است، يعنى از جهودان قومى‏اند كه از تورية جز تلاوت و قراءة ندانند، احكام شرعى و امور دينى كه در آنست و دانستن آن بريشان لازم است مى‏ندانند و مى‏نشناسند، و حق تلاوت آن از تحليل حلال و تحريم حرام مى‏بنگزارند، وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ آن گه ظن مى‏برند كه بتصديق موسى و قبول تورية با تكذيب محمد و ردّ قرآن رستگارى يابند. يعنى كه اين قوم با ايشان كه حق تلاوت آن بگزارند و احكام آن بشناسند و بدان كار كنند كى برابر باشند؟ اگر كسى گويد امّيّت نعت رسول خداست و آنچه نعت وى باشد ديگران را در آن چه ذم باشد و رب العالمين بر سبيل ذم جهودان را باين صفت ياد كرد؟ جواب آنست كه نه هر چه صفت پيغامبر باشد ديگران را هم بران معنى بود، از براى آنكه اتفاق اسم اتفاق معنى اقتضا نميكند، و نه هر صفتى كه در غير پيغمبر باشد در پيغامبر روا نبود.

نه بينى كه اكل و شرب و نوم و نكاح و امثال اين خصال كه بر عموم مردم رود بر پيغامبر نيز رود، و وى را در آن هيچ عيب نه، و رب العالمين كافران را ذم كرد كه بعثت پيغامبر را با وجود اين صفات انكار كردند و آن را ضلالت شمرد ازيشان، فقال تعالى وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ، الى قوله... فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا پس ميبايد دانست كه امّيّت در صفات پيغامبر از امارات نبوت است و دلائل رسالت، كه با صفت امّيّت وحى حق ميگزارد و بيان علم اولين و آخرين ميكرد، و ز غيب آسمان و زمين خبر ميداد، و خلق را براه حق دعوت ميكرد و بر طريق راست ميداشت، و تعليم فرائض و شرايع و مكارم الاخلاق ميكرد، پس اميّت در حق وى صفت كمال بود، و در حق ديگران نشان نقصان.

فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ مصطفى ع گفت «الويل واد فى جهنّم يهوى فيه الكافر اربعين خريفا قبل ان يبلغ قعره». قيل معناه انّ الذين جعل لهم الويل هم المتبوّؤن لذلك الوادى و قال ابن المسيب لو سيرت فيه جبال الدّنيا لماعت من شدّة حرها، و گفته‏اند كه ويل آواز دادن كافرانست و زارى كردن ايشان در آن عذاب صعب و عقوبت سخت كه بايشان ميرسد.

محمد بن حسان گفت آن چهار كلمه است كه دوزخيان بپارسى گويند «واى از نام واى از ننگ واى از نياز واى از آز!» واى از نام يعنى واى بر من كه در دنيا نام طلب كردم، واى از ننگ كه ميگفتم نار و لا عار واى از نياز يعنى درويشى كه سر همه بلاست، واى از آز يعنى حرص كه قاعده همه شهوات است.

مفسران گفتند كه علماء جهودان از مهتران خويش كه اعداء رسول خدا بودند رشوت مى‏ستدند و عامه خويش را از رسول مى‏برگردانيدند، بآن دروغ كه مى‏برساختند و بآنك صفت و نعمت مصطفى ع مى‏بگردانيدند، كه در تورية صفت مصطفى ع چنان بود كه «حسن الوجه جعد الشعر اكحل العين ربعة» ايشان بگردانيدند گفتند طويل ازرق سبط الشعر» و عامه ايشان كه تورية ندانستند چون اين بشنيدند گفتند پيغامبر نيست كه در وى اين صفتها نيست. گفته‏اند كه قومى از قريش به مدينه آمدند و از علماء جهودان صفت پيغامبر آخر الزمان پرسيدند، جواب همچنين دادند بر خلاف آنك خوانده بودند. رب العالمين گفت فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ ويل ايشان را بآنچه بدست خويش مى‏نويسند از تغيير و تبديل در صفت وى در انكار نبوت و رسالت وى، وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ ديگر باره ويل مر ايشان را از آنچه مى‏ستانند از رشوت.

گفته‏اند كه «يكسبون» بلفظ مستقبل اشارت است كه تا بقيامت هر كس كه بر نهاد و سنت ايشان رود بآنچه نبشتند و گفتند گناه آن بايشان باز گردد. و اليه‏ اشار النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «من سنّ سنّة سيئة فله وزرها و وزر من عمل بها الى يوم القيمة»

سعيد جبير گفت اين آيت دليل است كه علما را در نشر علم بهايى طلب كردن روا نيست، و يشهد لذلك ما روى ابن عباس قال قال رسول اللَّه علماء هذه الامة رجلان: رجل اتاه اللَّه علما فطلب به وجه اللَّه و الدار الآخرة و بذله للناس و لم يأخذ عليه طمعا و لم يشتر به ثمنا قليلا، فذلك يستغفر له ما فى البحور و دواب البرّ و البحر و الطير فى جوّ السماء، و يقدم على اللَّه سيّدا شريفا. و رجل اتاه اللَّه علما فيبخل به على عباد اللَّه و اخذ عليه طمعا و اشترى به ثمنا قليلا، فلذلك يلجم بلجام من نار. و سئل بعضهم «ما الذى يذهب بنور العلم من قلوب العلماء؟ قال الطمع.» قومى بحكم اين آيت مصحف نبشتن بمزد و فروختن آن كراهيت داشتند. قال عبد اللَّه بن شقيق كان اصحاب النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يكرهون بيع المصاحف. قال سعيد بن المسيب «ابتعها و لا تبعها.» و قومى بر عكس اين گفتند و بيع مصاحف بحكم اين آيت روا داشتند، يعنى كه اين وعيد آن كس را گفت كه از بر خويش چيزى نهد و بر كتاب حق بندد و دعوى كند كه اين از نزديك حق است جل جلاله، تا چنانك نبشتن كتاب حق و اكتساب در آن رواست و مباح، اين فراهم نهاده و از بر خويش بگفته نيز روا دارد و مباح كند، پس رب العالمين و عيد فرستاد بآن اختلاف كه مى‏كردند نه بعين اكتساب. و اگر چنان بودى كه اكتساب به بيع تورية و كتب حق محرّم بودى اختلاف اباطيل ايشان در وجوه مكاسب بنزديك ايشان هم محرم بودى، و در آن شروع نكردندى. و نيز دليل است اين آيت كه هر كتابى كه در آن سحر دروغ است و ترهات پيشينيان و اباطيل دروغزنان، و هر چه خلاف حق و راستى است مبايعت در چنين كتب روا نباشد، و بهاى آن جز حرام نبود.

وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً. چونك جهودان را بيم دادند از آتش دوزخ، ايشان گفتند آتش بما نرسد مگر چند روز شمرده. يعنى آن چهل روز كه گوساله پرستيدند كه خداى عز و جل سوگند ياد كرده است كه ايشان را عذاب كند، چون آن چهل روز عذاب كرد سوگند وى راست شد، از آن پس از دوزخ بيرون آئيم و قومى ديگر بجاى ما، و اشارت بمصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ياران كردند يعنى شما بجاى ما نشينيد مصطفى گفت: «بل انتم خالدون فيها مخلّدون لا نخلفكم فيها ان شاء اللَّه ابدا».

پس رب العالمين ايشان را دروغزن كرد، گفت: قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً يا محمد گوى ايشان را كه بآنچه مى‏گوييد پيمانى داريد از حق جل جلاله؟ اگر داريد اللَّه پيمان خود نشكند، پس ايشان را ديگر باره دروغ زن كرد گفت: أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ اين ام در موضع بل است، يعنى شما بر خداى عز و جل چيزى مى‏گوييد كه ندانيد. ابن عباس گفت روز قيامت كه ايشان را در دوزخ چهل سال عذاب كرده باشند هر روزى را از آن چهل روز سالى، خازنان دوزخ گويند: «يا معشر اليهود أما انقضت الايام التي قلتم فى دار الدنيا؟ قالوا ما ندرى. قالت الخزّان فقد عذّبناكم مقدار اربعين سنة، يا معشر الاشقياء، فبم تخرجون منها، قالوا كيف نخرج و انت خازن جهنم، فيقول لهم أ كنتم اتخذتم عند اللَّه عهدا بل كذبتم و انتم فيها خالدون » آن گه ايشان را جواب داد «بَلى‏ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً» اين بلى بمعنى آرى است ميگويد آرى آنچه ايشان ميگويند كه نيست هست. «مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً...» هر كه يدى كند يعنى شرك آرد «وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ» اى أحاط عمله به فمات على كفره و در آن شرك و كفر خويش بميرد. نافع تنها خطيئاته خواند بر لفظ جمع. فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ ايشان در دوزخ شوند و جاويد در آن بمانند. اين همانست كه جايى ديگر گفت «وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ». و مصطفى ع آتش دوزخ را صفت كرده و گفته‏

«لنار بنى آدم الّتى توقدون جزء عن سبعين جزء من نار جهنم، فقال رجل يا رسول اللَّه ان كانت لكافية قال فانّها فضّلت عليها بتسعة و ستّين جزء حرا فحرّا اوقدت الف عام فابيضّت، ثم اوقدت الف عام فاحمرّت، ثم اوقدت الف عام فاسودّت فهى سوداء كالليل المظلم»

و عن ابى سعيد الخدرى قال «يخرج عنق من النار يوم القيمة

يتكلم يقول انى وكّلت بثلثة: بكلّ جبار، و بمن ادّعى مع اللَّه الها آخر، و بمن قتل نفسا بغير نفس، فتنطوى عليهم فتطرحهم فى غمرات جهنم.»

قومى معتزله بظاهر اين آيت تمسك كردند و بر عموم براندند و گفتند اهل كبائر و فسق جاويد در دوزخ بمانند بحكم اين آيت. و جواب اهل حق آنست كه ظاهر آيت عام است اما بمعنى خاص است. كه جاى ديگر ميگويد: وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ اينان كه در تحت مشيّت‏اند اصحاب كبائر و فسق و معاصى‏اند لا محاله، اگر ايشان گويند اينان كه در تحت مشيّت‏اند تائبان‏اند، اين تأويل درست نيست كه تائبان را چنين وعيد نيايد، از بهر آنك ايشان بى گمان رستگارانند. و اگر گويند كه اصحاب صغائرند، هم درست نيست، از بهر آنك صغيره بمذهب ايشان بشرط اجتناب كبائر مغفور است، پس حمل آيت بر آن بعيد است. و اگر گويند كه منافقان‏اند، منافق خود در درك اسفل است، چنانك قرآن از آن خبر ميدهد و صحابه رسول بكفر ايشان گواهى ميدهند. و اگر گويند كه كافران و مشركان‏اند اين كافران على القطع جاويد و در آتش‏اند و آن كس كه جاويد در آتش است نگويند او را كه در تحت مشيّت‏اند، بماند اينجا در تحت آيت اصحاب كبائر و اهل فسق و معاصى كه هم ايمان دارند و هم فسق، ايشانند كه در تحت عدل و فضل حق‏اند اگر بايشان بفضل نگرد ايشان را بفسق و معصيت خويش بآتش فرستد، اما جاويد در آتش بنمانند، كه بشفاعت رسول ايشان را آخر بيرون آرد. و دليل بر آنك بنده بفسق و معاصى از ايمان بيرون نشود آنست كه رب العالمين گفت: فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ كفاره قتل را واجب كرد كه گردنى مؤمنه آزاد كند پس اگر آن گردن فاسقه باشد هم رواست. و كفارت را بجاست و اگر بفسق ايمان نماندى روا نبودى. و گفته‏اند كه اگر بافسق و معصيت ايمان بنماندى با خدمت و طاعت كفرهم نماندى، پس اتفاق است كه بخدمت و طاعت از بنده حكم كفر بر نخيزد، همچنين بفسق و معصيت بايد كه از بنده حكم ايمان بر نخيزد. پس معلوم شد كه آيت مخصوص است و سيّئة و خطيئة درين آيت بمعنى كفر و شرك است چنانك جايى ديگر گفت وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ يعنى انواع الكفر فكذلك هاهنا.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ پس از ذكر كافران و رسيدن ايشان در سرانجام به عقوبت جاويدان، ذكر مؤمنان در گرفت و ناز و نعيم ايشان در آن بهشت جاودان، تابنده مؤمن را ميان هر دو آيت در خوف و رجا بگرداند. چون صفت بيگانگان شنود و خشم و عذاب خدا در حق ايشان، در خوف افتد، گهى زارد گهى نالد، گهى از آتش فرياد ميكند چنانك مصطفى از پس هر نماز بگفتى‏

«اللهمّ انى اعوذ بك من نار جهنّم»

پس چون صفت مؤمنان شنود، و مآل و مرجع ايشان و فضل و كرم خداوند در حق ايشان، حال در وى بگردد صفت خوف بصفت رجا بدل شود آرام در دلش آيد، دست كرم و فضل او را از وهده خوف بيرون آرد، و حال بنده هميشه همچنين بايد كه بود، گهى با ترس و گداز، گهى با انس و ناز، گهى از بيم دوزخ فريادكنان، گهى باميد بهشت شادان و نازان. در اخبار بيارند كه صهيب درم خريده زنى بود، و همه شب بيخواب و بى آرام بودى و از بسيارى سهر نزار و ضعيف شده بود، آن سيده وى او را گفت «افسدت على نفسك.» اى صهيب تو تن خويش بزيان بردى و از خدمت من باز ماندى، اين چيست كه تو بدست دارى؟ صهيب جواب داد كه «انّ اللَّه تعالى جعل الليل سكنا لصهيب، انّ صهيبا اذا ذكر الجنّة طال شوقه و اذا ذكر النار طار نومه.»

وَ الَّذِينَ آمَنُوا يعنى صدّقوا بتوحيد اللَّه و رسوله. وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يعنى الطاعات فيما بينهم و بين ربّهم.

أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ مقيمون فى الجنّة لا يموتون و لا يخرجون منها ابدا.

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ يعنى فى التورية، اى امرناهم بذلك فقبلوه. اين همانست كه در سورة المائده گفت: وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً ميگويد اللَّه ميثاق بست و پيمان ستد از فرزندان يعقوب و دوازده نقيب فرستاديم، از هر سبطى نقيبى، اسباط بسيار بودند فراوان هزاران، پس از هر سبطى نقيب برگزيد موسى با وى بيعت كردى و با وى آن عهد بستى. تا آن نقيب از ديگران بيعت ستدى و با ايشان عهد بستى. اينست كه اللَّه ميگويد وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ...

پيمان ستديم از بنى اسرائيل در تورية، و با ما عهد كردند لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ مكى و حمزه و كسايى بياء خوانند يعنى تا نه پرستند جزز اللَّه باقى بتا خوانند، و معنى آنست كه ايشان را گفتيم در پيمان كه لا تعبدون الا اللَّه تا نه پرستيد مگر اللَّه. معاذ جبل مصطفى را گفت: «يا رسول اللَّه اوصنى. فقال اعبد اللَّه و لا تشرك به شيئا. قال يا رسول اللَّه زدنى، قال اذا اسأت فاحسن، قال يا رسول اللَّه زدنى قال استقم و ليحسن خلقك.»

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «يقول اللَّه تعالى يا ابن آدم، انا بدّك اللازم فاعمل لبدّك، كل الناس كلّ منهم بدّ و ليس لك منى بدّ».

وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً و در پيمان وصيت كرديم ايشان را بنواختن پدر و مادر، نواخت مادر و پدر در توحيد پيوست ايدر و جايهاى ديگر در قرآن. قال اللَّه تعالى وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً. وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً و رضاء خود در رضاء ايشان بست در سنت. چنانك در خبر است: رضاء اللَّه فى رضا الوالدين‏

و عقوق ايشان از كبائر كرد، چنانك مصطفى را از كبائر پرسيدند

فقال الشرك باللَّه و قتل النفس و عقوق الوالدين و قول الزور

و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت: نيكى كردن با مادر و پدر فاضلتر است از نماز و روزه و حج و عمره و غزاء، و گفت چه زيان دارد اگر كسى صدقه دهد و بمزد مادر و پدر دهد تا ايشان را ثواب باشد و از ثواب وى چيزى نكاهند.

و مردى در پيش مصطفى ع شد گفت: يا رسول اللَّه من گناهى عظيم كرده‏ام مرا توبه هست يا نه؟ مصطفى گفت: مادر دارى؟ گفت نه. گفت خواهر مادر دارى؟ گفت دارم گفت شو با وى نيكى كن.

وَ ذِي الْقُرْبى‏ و ايشان را وصيت كرديم بنواختن خويشان و نيكويى كردن با نزديكان. در خبرست كه هر كه عمر دراز خواهد و روزى فراخ با خويشاوندان نيكويى كند و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «لمّا خلق اللَّه تعالى الرحم قامت فاخذت بحق الرحمن، فقال لها مه قالت هذا مقام العائد بك من القطيعة قال الا ترضين ان اصل من وصلك و اقطع من قطعك.»

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حكاية عن اللَّه تعالى انا الرحمن و هى الرحم شققت لها اسما من اسمى، فمن

وصلها وصلته و من قطعها بتته».

وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ و ايشان را وصيّت كرديم در آن پيمان بنواختن يتيمان و درويشان، يتيم پدر مرده است از آدميان يا نابالغ است. مصطفى ع گفت: لا يتم بعد حلم.

و از جانوران يتيم آنست كه مادر ندارد، و ذلك لان كفالة الولد فى النّاس على غالب الامر و فى الحكم الى الأب، و فى البهائم الى الام. و معنى يتيم انفراد است، و منه الدرّة اليتيمة يعنى المنفردة التي لا شبيه لها، و يتامى جمع جمع است يقال يتيم و ايتام و يتامى كأسير و اسرى و اسارى. وَ الْمَساكِينِ و مسكين اوست كه چيزى دارد كم از كفايت قوام عيش، او را چيزى مى‏دربايد.

روى ابو ذر رض قال اوصانى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بحبّ المساكين و الدنّو منهم، و اوصانى ان انظر الى من هو دونى، و لا انظر الى من هو فوقى، و اوصانى ان اقول الحق و ان كان مرّا، و اوصانى ان اصل رحمى و ان ادبرت، و اوصانى ان استكثر من قول لا اله الا اللَّه، و لا حول و لا قوة الا باللّه فانّه من كنوز الجنة.

و سليمان پيغامبر با آن پادشاهى و مملكت چون در مسجد درويشى را ديدى پيش وى بنشستى، گفتى مسكين جالس مسكينا.

وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً و ايشان را وصيت كرديم كه مردمان را سخن نيكو گوئيد. حسنا و حسنا بفتحتين و بتخفيف هر دو خوانده‏اند: بفتحتين قراءة حمزه و كسايى و يعقوب و خلف است، و بضم و تخفيف قراءة باقى. و تقديره: قولوا للنّاس قولا حسنا و قولا ذا حسن ابن عباس گفت و مقاتل «معناه قولوا للناس حقا و صدقا فى شأن محمد فمن سالكم عنه فبيّنوا له صفته و لا تكتموا امره و لا تغيّروا نعته» در كار محمد با مردمان راستى گوئيد و درستى، و صفت وى بمگردانيد و كار وى از پرسنده پنهان مكنيد. سفيان ثورى گفت معناه مروهم بالمعروف و انهوهم عن المنكر

قال النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «مروا بالمعروف و ان لم تعملوا كله، و انهوا عن المنكر و ان لم تنتهوا عنه كله.»

بعضى مفسران گفتند وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً سياق اين هم بر آن وجه است كه وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ. فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا الى غير ذلك من امثاله.

پس اين همه بآيت سيف منسوخ گشت.

وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ و نماز بهنگام بپاى داريد، و شرائط و حقوق آن بجاى آريد و زكاة از مال بيرون كنيد. زكاة را دو معنى گفته‏اند يكى پاكى و پاكيزگى، كه بنده مؤمن مال خود را بزكاة دادن پاكيزه گرداند و تن خود را از وبال مال پاك گرداند، و ديگر معنى زكاة زياد نيست يعنى كه مال چون زكاة وى بدهى زيادت گردد. هر چند ظاهر وى نقصان نمايد، اما در باطن زياد نيست. پس بمعنى پاكيزگى هم چنان است كه چاهى را نجاست اندر افتد چند دلو از آن بر كشى چاه و آب آن پاك شود، همچنين مال را شبهت اندر آيد چون زكاة بدهى باقى مال پاك شود، و پاك بماند، چنانك آنجا آب چاه روان شود حكم پاكى گيرد، و اين مرد كه زكاة بدهد دست وى چشمه جود شود مال وى حكم پاكى گيرد، بجمع كردن مرد باشد بدادن زكاة جوانمرد گردد. و بمعنى ديگر زيادتى و بركت اندر مال پيدا آيد، مانند آن كه درختى را به پيرايند از وى شاخه‏هاى نيم خشك ببرند، بظاهر نقصان نمايد لكن درخت بآن سبب تازه گردد و زيادتى پيدا آيد، هم اندرين جهان ببركت و هم در آن جهان برحمت.

عبد اللَّه مسعود گفت: من اقام الصلاة و لم يؤت الزّكاة فلا صلاة له سلمان فارسى گفت: «انّ الصّلاة مكيال فمن وَفّى وُفّى له و من طفّف فقد علمتم ما قيل فى المطفّفين. و قال عبد العزيز بن عمير الصّلاة تبلغك باب الملك، و الصدقة تدخلك عليه، و كان عمر بن الخطاب يقول اللهم اجعل الفضل عند خيارنا لعلهم يعود و اعلى اولى الحاجة منا.

ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ اين پيمان از بنى اسرائيل گرفتند، و در پيمان اين وصيتها برفت و ايشان در پذيرفتند كه وصيت بجاى آرند و پيمان نشكنند. رب العالمين گفت: بوفاء آن عهد باز نيامدند يعنى پدران بوفا باز نيامدند كه پيمان بشكستند و برگشتند و از وفا روى بگردانيدند. پس گفت: وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ و امروز شما بر پى پدران رفتيد و فرمان تورية بگذاشتيد، چنانك ايشان گذاشتند، مگر اندكى از شما كه فرمان بجاى آورديد و به نبوت مصطفى اقرار داديد، و هم من كان ثابتا على دينه ثم آمن بمحمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏

النوبة الثالثة

قوله تعالى: أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ كلام خداونديست معبود موحدان، پاسخ كننده خوانندگان، عالم بحال بندگان، داننده آشكار و نهان، باز خواننده بر گشتگان. يكى را بعبارت صريح باز خواند و پروردگارى خود بروى عرضه كند گويد وَ أَنِيبُوا إِلى‏ رَبِّكُمْ، يكى را باشارت عزيز خود بخواند و روى دل وى از اغيار بخود گرداند، و خداوندى و پادشاهى خود بروى عرضه كند و گويد: أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ عارفان را اشارتى كفايت باشد، چون رب العالمين گفت من سرها دانم و بر نهانيها مطّلعم ايشان سرّ خويش از غبار اغيار بيفشاندند هيچ پراكندگى در دل خود راه ندادند، و چون گفت من آشكارا دانم، ايشان در معاملت ظاهر با خلق خداى صدق بجاى آوردند، از اينجاست كه اهل اشارت گفته‏اند: يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ امر بالمراقبة بين العبد و بين الحق وَ ما يُعْلِنُونَ امر بالصّدق فى المعاملة و المحاسبة مع الخلق. و در بعضى كتب خدا است ان لم تعلموا اين اراكم فالخلل فى ايمانكم، و ان علمتم انى أراكم فلم جعلتمونى اهون الناظرين اليكم؟ و نظير اين آيت آنست كه رب العزة گفت: يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ اللَّه نگريستن چشمها بخيانت ميداند، و آنچه در دلها پنهان دارند ميداند، و خيانت چشم نگرندگان بتفاوت است از آنك روندگان بتفاوت‏اند. خيانت چشم متعبدان آنست كه در شب تاريك چون وقت مناجات حق باشد در خواب شوند تا انس خلوت بريشان فوت شود.

به داود پيغامبر وحى آمد كه يا داود كذب من ادعى محبتى اذا جنه الليل نام عنى، أ ليس كل حبيب يحب خلوة حبيبه؟. و خليل را باين خصلت بستود گفت: فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ چون شب درآمدى خواب از چشم وى برميدى، و همه نظر وى بآثار صنع ما بودى و تسلى بدان يافتى، و بر مؤمنان ثنا كرد و بشب خاستن ايشان بپسنديد و گفت: تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ بيدارانند و شبخيزان، جهانيان در خواب شوند و ايشان با ما راز كنند و اندوه و شادى خويش بگويند. بدهيم ايشان را هر چه خواهند، و ايمن گردانيم ايشان را از هر چه ترسند. و خيانت چشم عارفان آنست كه در غم نايافت وصل دوست اشك خونين نريزند. مردى دعوى دوستى مخلوقى كرد و ايشان را مفارقتى بيفتاد و آن ساعة كه از يكديگر مى‏برگشتند. يك چشم اين عاشق آب ريخت، و آن چشم ديگر نريخت، هشتاد و چهار سال بر هم نهاد آن يك چشم و برنگرفت. گفت چشمى كه بر فراق دوست نگريد عقوبت آن كم ازين نشايد و فى معناه انشدوا:

بكت عينى غداة البين دمعاو اخرى بالبكا بخلت علينا
فعاقبت الّتى بخلت بدمعبان غمّضتها يوم التقينا
يك چشم من از فراق يارم بگريستو آن چشم دگر بخيل گشت و نگريست‏
چون روز وصال شد جزايش كردمكارى نگرستى و نبايد نگريست

گفته‏اند در فراق دوست چندان گريستن بايد كه و همت چنان افتد كه دوست با اشك آميخته است و با قطرات اشك در كنارت خواهد افتاد.

تا با دل من گرفتى اى جان تو قرارمن ديده خويش كرده‏ام لؤلؤ بار
باشد كه بصحبت سر شكم يك باراز راه دو ديده‏ام در آيى بكنار

و خيانت چشم صديقان آنست كه در كلّ كون چيزى در چشم ايشان نيكو آيد تا بدان نگرند. هر كه دوستى حق او را حقيقت بود چشمش از ديگران دوخته شود، ازينجا گفت محمد «حبّك الشي‏ء يعمى و يصمّ» و لقد قالوا:

يا قرة العين سل عينى هل اكتحلتبمنظر حسن مذ غبت عن عينى

وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ صفت امّيّت درين آيت بيگانه را ذم است و نشان نقصان‏ وى، و در آن آيت كه گفت «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ» مصطفى راع مدح است و نشان كمال وى، اشارت است كه با هام نامى هام سانى نبود، و اتفاق اسامى اقتضاء اتفاق معانى نكند. و مذهب اهل سنّة در اثبات صفات حق جل جلاله برين قاعده بنا نهادند كه از موافقت نام با نام موافقت معانى نيايد. اللَّه را صفت و نعت بسزاى خدايى است و خلق از آن دور، و مخلوق را بصفت مخلوقى است و اللَّه از آن پاك، نبينى؟ كه اللَّه را عزيز نام است، و يوسف را عزيز خواند؟ عزّت اللَّه بر سزاى خويش و عزت مخلوق بر سزاى خويش، و باتفاق مسلمانان و با قرار بيشتر كافران اللَّه موجود است و خلق موجود اما خلق موجود است بايجاد اللَّه، و اللَّه موجود است بقيام خويش و بهستى و بقاء خويش. و باتفاق مسلمانان اللَّه زنده است، و زنده در آفريده فراوانست، اما آفريده بنفس و غذا باندازه و هنگام زنده است، و اللَّه بحياة و بقاء خويش باوّليّت و آخريّت خويش، بى كى و بى چند و بى چون، و همه خصمان اهل سنت ميگويند اللَّه صانع است و مخلوق صانع است، امّا مخلوق صانع است بحليت و آلت و كوشش و اندازه، و اللَّه صانع است بقدرت و حكمت، هر چه خواهد چنانك خواهد هر گه كه خواهد. و نظائر اين در قرآن فراوانست و بر جمله اللَّه داند كه خود چون است چنانك خود گفت چنانست، و بنده دانستن چونى وى را ناتوانست، آنچه اللَّه خود را گفت قبول آن از بن دندانست، و تصديق آن از ميان جانست، و ز هام نامى هام سانى پنداشتن راه بى راهان است و عين طغيانست. و اميد داشتن كه اللَّه را بتوهم و جست و جوى دريابم محال است، و آنچه ازين حاصل آيد و بال است سلامت دين در پيغام پذيرفتن است و رساننده بپسنديدن و گردن نهادن، و جست و جوى بگذاشتن.

هر كه اين اعتقاد گرفت و بر طريق راست رفت سرانجام كار وى آنست كه رب العزة گفت وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ و گفته‏اند كه وَ الَّذِينَ آمَنُوا اشارتست بدرخت ايمان و نشاندن آن در دل مؤمنان، وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ اشارتست بشاخه‏هاى آن درخت و پروردن و باليدن آن، أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ اشارتست ببار آن درخت و رسيدن ميوه آن.

اين آن درخت است كه رب العالمين گفت و جاى ديگر از آن خبر داد كه أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها ثمره اين درخت نه چون ثمره ديگر درختان است كه از سال تا بسال يك بار ميوه آرد، بلكه اين درخت هر ساعتى بلكه هر لحظه نو ميوه آرد، هر يكى برنگى ديگر و بطعمى ديگر و بويى ديگر. حلاوت عابدان از بار اين درخت است، سور دل مريدان از بار اين درخت است، صفاء وقت عارفان از بار اين درخت است. امروز در سراى خدمت بر بساط طاعت ايشانراست بهشت عرفان لا مصروفة عنهم و لا محجوبة، و فردا در سراى وصلت بر بساط ولايت ايشانراست بهشت رضوان لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ.

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ آن عهد و پيمان كه با بنى اسرائيل رفت و در تحصيل اين خصال پسنديده و تعظيم شرائط درين معظم آن در آيت مذكور است.

در شرع ما همان عهد است و با مؤمنان اين امت همان پيمان، و حاصل آن دو كلمه است: التعظيم لامر اللَّه و الشفقة على خلق اللَّه فرمان خداى را تعظيم نهادن، و بر خلق خداى شفقت بردن، وانگه در آن تعظيم صدق بجاى آوردن، و درين شفقت رفق كردن. و حقيقت عبوديت همين است. چنانك گفته‏اند حقيقة العبودية الصدق مع الحق و الرفق مع الخلق مصطفى ع دانست كه اين صدق و آن رفق كارى عظيم است و بارى گران، و آدمى در تحصيل آن نكوشد و رغبت ننمايد مگر كه در آن ثواب بيند و بفلاح و نجات رسد، لا جرم بتفصيل ثواب آن يك يك باز گفت و مؤمنان را بآن ترغيب داد، و ذلك فيما

روى سعيد بن المسيب عن عبد الرحمن بن سمرة قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: لقد رأيت الليلة عجبا، رأيت رجلا من امتى اتاه ملك الموت ليقبض روحه فجاءه برّه بوالديه فدرأه عنه، و رأيت رجلا من امّتى قد استوحشه الشياطين فجاءه ذكر اللَّه عز و جل فخلّصه من بينهم، و رأيت رجلا من امّتى قد بسط عليه عذاب القبر فجاءه وضوئه فاستنقذه منه و رايت رجلا من امّتى قد أخذته الملائكة العذاب فجاءه صلوته فاستنقذته من ايديهم، و رأيت رجلا من امتى يلهث عطشا كلّما أتى حوضا منع، فجاءه صيام شهر رمضان فاخذ بيده فسقاه و ارواه، و رأيت رجلا من امّتى و النبيّون قعود حلقا حلقا، كلّما اتى حلقة طرد منها، فجاءه اغتساله من الجنابة فاخذ بيده فاقعده الى جانبى، و رأيت رجلا من امتى من بين يديه ظلمة و عن يمينه ظلمة و عن شماله ظلمة و من فوقه ظلمة و من تحته ظلمة، فهو متحير فى الظلمات، فجاءته حجّته و عمرته فاستخرجتاه من الظلمة و ادخلتاه فى النّور، و رأيت رجلا من امتى يكلّم المؤمنين و لا يكلّمه المؤمنون، فجاءته صلة الرحم. فقال يا معشر المؤمنين ان هذا وصول لرحمى فكلّمه المؤمنون، و صافحوه و كان معهم، و رأيت رجلا من امتى يتقى وهج النار و شررها بيده و وجهه، فجاءته صدقته فصارت ظلا على رأسه و سترا على وجهه، و رأيت رجلا من امتى قد اخذته الزبانية فجاءه امره بالمعروف و نهيه عن المنكر، فاستخرجاه و سلّماه الى ملائكة الرحمن فكان معهم، و رأيت رجلا من امّتى جاثيا على ركبتيه بيّنه و بين اللَّه حجاب، فجاء، حسن خلقه فاخذه بيده فادخله على اللَّه عز و جل، و رأيت رجلا من امّتى قد هوت صحيفته تلقاء شماله فجاءه خوفه من اللَّه فأخذه صحيفته فجعلها فى يمينه، و رأيت رجلا قائما على شفير جهنم فجاء وجله من اللَّه فاستنقذه من ذلك، و رأيت رجلا من امّتى قد يهوى فى النّار، فجاءه بكاءه و دموعه فاستخرجاه من النار و مضى على الصّراط، و رأيت رجلا من امتى قد خفّت ميزانه، فجاءه افراخه يعنى اولاد الصغار فثقلوا ميزانه، و رأيت رجلا من امتى قائما على الصراط يرتعد كما ترتعد السعفة فى يوم ريح عاصف فجاءه حسن ظنّه باللّه فسكنت روعته و جاوز على الصراط، و رأيت رجلا من امتى على الصراط يرجف احيانا و يجثوا احيانا، فجاءته صلوته علىّ فاقامته على قدميه و مضى على الصّراط، و رأيت رجلا من امتى انتهى الى ابواب الجنة و قد غلقت كلها دونه، فجاءته شهادته ان لا اله الا اللَّه ففتحت له ابواب الجنة، فدخل.»

رواه ابو عبد البر و ابو موسى فى كتاب الترغيب و ابن الجوزى فى الوفاء

النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ و پيمان ستديم از شما لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ كى خونهاى هام دينان خويش نريزيد وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ و هام دينان خويش را از خان و مان بيرون نكنيد: ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ آن گه اقرار داديد بپيمان وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ و شما گواهى ميدهيد.

ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ پس شما كه شماايد تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ هام دينان خويش را ميكشيد، وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ و كس كس از هام دينان خود از خان و مان بيرون ميكنيد به بيداد، تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ يكديگر را يار و هم پشت مى‏بيد بر رنج نمودن مظلومان، بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ ببزه كارى و افزون جويى وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى‏ و گر بشما آيند اسيران، تُفادُوهُمْ ايشان را مى‏باز فروشيد، وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْراجُهُمْ و بر شما حرام كرده‏ام كه ناگرويده از دست رها كنيد زنده، أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ بلختى نامه من گرويديد و بلختى مى‏نگرويد. فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ پس چه گوئيد كه جزاء آن كس كه چنين كند از شما چيست؟ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا مگر بى آبى و فرودى كه ايشان را درين گيتى است وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ و روز رستخيز، يُرَدُّونَ و از برند ايشان را، إِلى‏ أَشَدِّ الْعَذابِ واسخت‏تر عذاب در دوزخ، وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ و اللَّه از آنچه ميكنيد ناآگاه نيست.

أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ ايشان آنند كه دنيا خريدند و آخرت فروختند فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ فردا عذاب دوزخ ازيشان سبك نكنند، وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ و ايشان را كسى يارى ندهد و نه فرياد رسد.

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ داديم موسى را نامه وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ و پس او را فرا داشتيم فرستادگان از پيغامبران، وَ آتَيْنا و داديم عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ عيسى را پسر مريم الْبَيِّناتِ نشانهاى روشن پيدا، وَ أَيَّدْناهُ و نيرو داديم او را بِرُوحِ الْقُدُسِ بجان پاك از دهن جبريل أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ‏

باش هر گه كه بشما آيد رَسُولٌ از فرستادگان يكى، بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُكُمُ بآنچه شما را فرا نيايد و هواى شما نخواهد اسْتَكْبَرْتُمْ گردن كشيد فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ گروهى را دروغ زن داريد وَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ و گروهى را ميكشيد.

وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ گفتند دلهاى ما در غلاف است از اينكه تو مى‏گويى در نمى‏يابيم، بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ بلكه اللَّه بريشان لعنت كرد بآنچه نگرويدند و كافر ماندند، فَقَلِيلًا ما يُؤْمِنُونَ چون اندك ميگروند و استوار ميدارند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ مفسران گفتند كه رب العالمين جل جلاله بنى اسرائيل را بچهار چيز فرمود در تورية و عهد و پيمان گرفت و ريشان كه اين چهار چيز بجاى آرند و خلاف نكنند: يكى قتل ناكردن، ديگر مردمان را از خان و مان خويش بظلم آواره نكردن، سديگر با يكديگر به بيداد گرى هام پشت نبودن، چهارم اسيران بنى اسرائيل را اگر مرد باشند و گر زن باز خريدن و آزاد كردن. پس ايشان چهار خصلت يكى بجاى آوردند و سه بگذاشتند. رب العالمين ايشان را ملامت كرد گفت: وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ اين كلمه دو معنى دارد: يكى آنست كه خون هام دينان خويش مريزيد، چنانك جاى ديگر گفت و لا تقتلوا انفسكم يعنى اهل دينكم، معنى ديگر آنست كه خون خود مريزيد، يعنى كسى را مكشيد كه شما را بقصاص باز كشند پس خون خود بكردار خود ريخته باشيد وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ و برهان دينان خويش ظلم مكنيد تا ايشان را از خان و مان بيفكنيد. ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ يعنى اقررتم انّ العهد حق فقبلتم، پس آنكه اقرار داديد كه آن عهد حق است و قبول كرديد. و گفته‏اند كه آن قوم كه عهد و ميثاق با ايشان رفت فرمان بجاى آوردند پس فرزندان ايشان نافرمانى كردند و پيمان بشكستند و رب العالمين گفت: وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ و شما كه فرزندان ايشانيد دانسته‏ايد از كتاب و گواهى ميدهيد كه پدران شما عهد قبول كردند و بدان اقرار دادند. فرق ميان شهادت و اقرار آنست كه شهادت اقرارى باشد كه با آن اقرار علم و اثبات و يقين بود، و اقرار آن بود كه با آن علم و يقين نبود، ازينجاست كه منافقان گفتند كه «نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ» رب العالمين ايشان را دروغ زن خواند براى آنكه علم و يقين كه شرط شهادت است با آن نبود و اگر بجاى نشهد نقرّ گفتند ايشان را دروغ زن نكردى پس آنكه خبر داد از نقض عهد فرزندان و گفت: ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ يعنى يا هؤلاء فاستغنى عن حرف النداء لدلالة الكلام عليه، پس شما كه فرزندانيد پيمان بشكستيد و هام دينان خود را بكشتيد و به پشتى يكديگر بر مظلومان زور كرديد، و گروهى را از خان و مان خويش آواره گردانيديد.

وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ تَظاهَرُونَ بتخفيف قراءت كوفيان است، و اصل تظاهر از ظهر است و هو ان يجعل كل واحد من الرجلين الآخر له ظهرا لتقوى به و يستند اليه. سدى گفت اين آيت در شأن قريظه و نضير و اوس و خزرج آمد، و جنگ ايشان در حرب سمير گفتا قريظه و نضير جهودان بودند و اوس و خزرج مشركان، پس قريظه با اوس دست يكى داشتند و نضير با خزرج همچنين، و با يكديگر جنگ ميكردند. و هر آن يكى از اين دو فرقه كه بر آن فرقه ديگر غلبه كردى ديار و اوطان ايشان خراب كردى، تا از خان و مان بيفتادندى، و قتل بسيار ميكردندى و اسيران ميگرفتندى پس همه فراهم مى‏شدند و اسيران را فدا ميدادند، و مى باز خريدندى اينست كه رب العالمين گفت: وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى‏ اسارى و اسرى هر دو خوانده‏اند، اسرى بى الف قراءت حمزة است، اسارى قراءت باقى تُفادُوهُمْ با الف قراءت نافع و عاصم و كسايى و يعقوب است و تفدوهم قراءت باقى، اسرى جمع اسير است و اسارى جمع جمع و تفادوهم و تفدوهم بمعنى يكسانست، و الاسر آفة تدخل على الانسان فتمنعه عن اكثر ما يشتهيه كالمرض و نحوه، و معناه و ان يأتوكم ما سورين يطلبون الفداء فديتموهم و تفكّونهم من اسر اعدائكم، وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْراجُهُمْ اينجا تقديم و تأخير است يعنى تظاهرون عليهم بالاثم و العدوان و هو محرّم عليكم اخراجهم، و ان يأتوكم اسارى تفادوهم گفت افزونى ميجوئيد و بيدادگرى ميكنيد كه با يكديگر هم پشت مى‏بيد تا مظلومان را از خانه‏هاى خود بيفكنيد، و حرام است بر شما كه چنين كنيد.

آن گه گفت چون بشما اسيران آيند باز خريد و از اسيرى رهايى دهيد، مجاهد گفت ان وجدته فى يد غيرك فديته و انت تقتله بيدك. و وراء باشد كه و هو محرّم عليكم اخراجهم بر جاى خويش نهند و تقديم نكنند، پس معنى آن باشد كه اگر بشما آيد اسيران را ايشان را مى باز فروشيد، و حرام كرده‏ام بر شما كه كافران را زنده از دست رها كنيد.

أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ بلختى از كتاب ايمان داريد يعنى بفداء اسيران و بلختى كافر مى‏شيد يعنى بقتل و اخراج و تظاهر فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ يا معشر اليهود إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى‏ أَشَدِّ الْعَذابِ ميگويد اى جهودان قريظه و نضير پاداش اين نافرمانى كه كرديد شما را در دنيا نيست مگر خوارى و بى آبى، گزيت از دست، و غل بر گردن و زنّار بر ميان، و فروم بر روى. و پس از آنك قريظه را كشتند و فرزندان ايشان ببردگى بردند، و نضير را از خان و مان خويش آواره كردند، و بشام او كندند و مسلمانان بجاى ايشان نشستند، اين خود عذاب دنياست و عذاب آخرت ازين صعب تر است، همانست كه جاى ديگر گفت لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ ثم قال وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ يعلمون بياء قراءت حجازى و بو بكر و يعقوب است، و هر چند كه خطاب با قريظه و نضير است اما از روى وعيد عام است ميگويد و ما اللَّه بغافل يا معشر المكذّبين بآياته، الجاحدين لرسوله، من اليهود و غيرهم، عما تعلمون فى سركم و علانيتكم و انه تارك لكم حتى يجازيكم على اعمالكم خيرها و شرها أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ ايشان آنند كه دنياء دنى بر آخرت رفيع برگزيدند و خاسر و خاكسار كسى كه دنيا گيرد و عقبى دهد. دنيا دار الغرور است و عقبى دار السرور، عاقل دار الغرور را بر دار السرور اختيار نكند. مصطفى ع گفت «من احبّ دنياه اضرّ بآخرته و من احبّ آخرته اضرّ بدنياه، فآثروا ما يبقى على ما يفنى.

قوله تعالى وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ كتاب اينجا تورية است، جاى ديگر آن را فرقان و ضياء خواند و گفت وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى‏ وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِياءً فرقان گفت كه حق از باطل بدان جدا شد، و ضيا كه دلها بدان روشن گشت، و سرها بدان آشنا. اين همچنانست كه در سورة المائده گفت إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ گفته‏اند كه چون اللَّه تعالى تورية به موسى فرو فرستاد، بيكبار فرستاد جملة واحدة، و موسى را برداشتن و پذيرفتن آن فرمود و كار كردن بدان، موسى طاقت نداشت، رب العالمين با هر آيتى فرشته فرستاد تا بردارند و نتوانستند، پس بهر حرفى فرشته فرستاد، هم نتوانستند كه تيسير ربانى نبود با ايشان، پس اللَّه تعالى بر موسى آسان كرد تا بى رنجى برداشت بار احكام آن و امر و نهى در آن و پذيرفتن آن و كار كردن بدان، اللَّه تعالى ايشان را مثل زد و گفت، مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً گفت ايشان را كه فرمودند تا تورية در پذيرند و بدان كار كنند و نكردند مثل ايشان راست چون مثل خر است كه دفترها دربار دارد ليكن خررازان چه سود كه دانش ندارد، همين است صفت جهودان كه تورية در دست دارند ايشان را از آن چه سود كه دل ايشان در غلاف جهل است و قفل نوميدى بر آن زده.

وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ پس از موسى پيغمبران را فرستاديم فرا پى يكديگر داشته، و از پى ايشان عيسى بن مريم، اين همچنانست كه حاوى ديگر گفت ثُمَّ قَفَّيْنا عَلى‏ آثارِهِمْ بِرُسُلِنا پس از نوح كه پدر همه خلق بود، و ابراهيم كه پدر عرب بود، و عبرانيان، پيغامبران فرستاديم هم از نسل ايشان چون اسماعيل و اسحاق و يعقوب و عيص و ايوب و روبيل و شمعون و يوسف و ابن يامين و اسباط و موسى و هارون و داود و سليمان و زكريا و يحيى.

وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ و از پس ايشان عيسى فرستاديم، و او را داديم نشانهاى روشن و معجزهاى آشكارا، چون مرغ از گل برآوردن، و باد در آن دميدن، تا مرغى مى‏گشت بفرمان خدايى عزّ و جل و هو الخفاش، و نابيناى مادر زاد روشن گردانيدن و علت پيسى بمسح دست ببردن، و زنده گردانيدن مرده. گفته‏اند چهار كس را از فرزندان آدم زنده كرد پس از مردگى ايشان: سام بن نوح و عازر و ابن العجوز و ابنة العاشر. و عن ابن شهاب قال قيل لعيسى بن مريم احى لنا سام بن نوح، قال ارونى قبره، فاروه فقام ع، فقال يا سام بن نوح احى باذن اللَّه عز و جل، فلم يخرج ثم قالها الثانية، فاذا شق راسه و لحيته ابيض، فقال ما هذا؟

قال سمعت النداء الاول فظننت انه من اللَّه عز و جل. فشاب لها شقى، ثم سمعت الثانى فعرفت انه من الدنيا فخرجت، فقال مذ كم سنة متّ؟ قال منذ اربعة آلاف سنة ما ذهب عنى سكرة الموت، وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ اى جبرئيل ابن كثير هر جا كه قدس آيد در قرآن بتخفيف خواند، گفته‏اند كه روح جبرئيل است و سمى به لأنه ينزل بما يحيى به و يستروح بعمله، قدس خداوند عز و جل است، اضافه الى نفسه لانه كان بتكوين اللَّه عز و جل له روحا من غير ولادة والد و والدة، و عيسى را هم باين معنى روح اللَّه خوانند.

شعبى گفت عيسى بر جبرئيل رسيد گفت السلام عليك يا روح القدس جبرئيل گفت و عليك يا روح اللَّه مفسران گفتند اين هر دو نام بيك معنى‏اند، و اين اضافه بر سبيل تخصيص و تكريم است، و گفته‏اند تأييد عيسى به جبرئيل آن بود كه عيسى نيرو گرفت بجان پاك از دهن جبرئيل كه در مريم دميد، تا بآن نيرو گرفت و بى پدر از مادر در وجود آمد، و گفته‏اند كه جبرئيل در همه حال قرين وى بودى در سفر و در حضر و در آسمان. قال يزيد بن ميسرة لم يفارقه ساعة و لم يقرب منه الشيطان لدعوة الجدّة، انى اعيذها بك و ذريتها من الشيطان الرجيم. ابن عباس گفت و جماعتى از مفسران كه معنى وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ آنست كه وى را نام اعظم در آموختيم تا مرده بدان زنده ميگردانيد، و خلق را بدان عجائب معجزات مى‏نمود، پس باين قول روح القدس اسم اعظم است، ابن زيد گفت: روح القدس انجيل است، هم بدانمعنى كه قرآن را بدان روح خواند، و ذلك فى قوله أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا باز خطاب جهودان در گرفت أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ پس از آنك پيغامبران را فرستاديم تا معجزها آشكارا كردند، و نشانهاى روشن نمودند، شما راست راه و راست كار نگشتيد، هر گه كه پيغامبرى آيد بشما نه بر وفق دل خواست و هواء شما، گردن مى‏كشيد و ننگ داريد كه بوى ايمان آريد پس قومى را دروغ زن گيريد چون عيسى و محمد ع، و قومى را ميكشيد چنانك يحيى و زكريا و شعيا و غيرهم. قال عبد اللَّه ابن مسعود كانت بنو اسرائيل تقتل فى اليوم سبعين نبيا و يقوم سوق بقلهم من آخر النهار وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ جهودان گفتند بر طريق استهزاء و انكار كه دلهاى ما در غلاف است از آنچه تو مى‏گويى، جاى ديگر گفت وَ قالُوا قُلُوبُنا فِي أَكِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَيْهِ دلهاى ما در پوشش است. اكنّة و غلف يكى بود، كنان و غلاف هر دو بيك معنى‏اند. مشركان و جهودان اين سخن فراوان گفته‏اند و بدان نوميدان كردن رسول خدا خواسته‏اند، كه ما ترا به پيغامبرى نميدانيم، و فرا آنچه تو آوردى نه مى‏بينيم، و اگر غلف برفع لام خوانى معنى آنست كه قلوبنا اوعية الحكمة دلهاى ما خود پيرايه دانش است و حكمت، و درين قراءت خويشتن را از رسول خدا و قرآن و شريعت اسلام بى‏نياز ميديدند. و معنى ديگر گفته‏اند باين قراءت يعنى كه دلهاى ما پيرايه حكمت است و دانش، هر چه بدان رسد از علم بداند و دريابد و ياد گيرد، چونست كه سخن تو مى‏درنيابد و فهم مى‏نكند، مگر نه راست است؟ كه اگر راست بودى و حق، دلهاى ما آن را دريافتى چون ديگر سخنان.

رب العالمين گفت بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ نه چنانست كه ايشان ميگويند كه ما ايشان را از رحمت خود دور كرده‏ايم و از درگاه خويش رانده‏ايم. جاى ديگر گفت بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ وَ طُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ مهر بر دل ايشان نهاديم تا دانش و حكمت در آن نشود، و جهل و كفر از آن بيرون نيايد از آنست كه نميدانند و در نمى‏يابند. بل حرف عطف است كه در سياق جحد رود و در ظاهر آيت جحد نيست اما در معنى هست، فكانه قال وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ و ليس كذلك بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلًا ما يُؤْمِنُونَ اين را سه معنى گفته‏اند: يكى آنست كه لا يؤمنون منهم الا قليل يعنى اندكى از اين جهودان گرويدند چون عبد اللَّه سلام و اصحاب وى. معنى ديگر فقليل ما يؤمنون ممّا فى ايديهم و يكفرون باكثره باندكى از آنچه ما فرستاديم و فرموديم بگرويدند و بيشتر فرو گذاشتند، و آن اندك آنست كه رب العالمين گفت: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ. سديگر معنى لا يؤمنون قليلا و لا كثيرا، اندك و بسيار هيچ مى‏نگروند بكم و بيش هيچ در دين نمى‏آيند.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ الآية سياق اين آيت تهديد ظالمانست و تخويف ناپاكان كه بر مسلمانان ستم كنند، و در خون و مال ايشان سعى كنند، و بدست و زبان خود ايشان را برنجانند تا از خان و مان بيفتند، نقدى در مسلمانى ايشان خلل است كه مصطفى ع گفت: «المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده»

و در دنيا لعنت خداوند بريشان و در عقبى جاى ايشان آتش سوزان. يقول اللَّه تعالى: أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ تَرَى الظَّالِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا كَسَبُوا وَ هُوَ واقِعٌ بِهِمْ وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى‏ يَدَيْهِ‏

وَ الظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً وَ الظَّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ. و در قرآن فراوان است ازين تهديد ظالمان و انذار مجرمان. روى انّ داود ع نظر الى منجل من نار يهوى بين السماء و الارض، فقال يا رب ما هذا قال هذا لعنتى تدخل بيت كلّ ظالم. و قال سعيد بن المسيب: «لا تملئوا اعينكم من اعوان الظلمة الّا بانكار من قلوبكم، لكيلا تحبط اعمالكم الصالحة. و قال الحسن من دعا الظلم بالبقاء فقد احبّ ان يعصى اللَّه عز و جل، الظالم و المعين على الظلم و المحبّ له سواء.» و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «قال اللَّه تعالى لا تدخلوا بيتا من بيوتى و لاحد من عبادى عند احد منكم ظلامة فانّى العنه ما دام قائما يصلّى حتى يردّ تلك الظلامة الى اهلها.

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لا يقفن احدكم على رجل يقتل ظلما فانّ اللعنة تنزل من اللَّه على من يحضره اذا لم يدفعوا عنه.

و قال ابو الدرداء «اياك و دعوات المظلوم فانهنّ يصعدن الى اللَّه تعالى كانهن شرارات نار.» و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «ايها النّاس اتقوا اللَّه، فلا يظلم مؤمن مؤمنا الّا انتقم اللَّه من الظالم يوم القيامة و ذلك اذا كان عزّ و جل بالمرصاد، و هو القنطرة الاعلى من الصراط، يقول و عزتى لا يمرّ بى اليوم ظلم ظالم.

گفته‏اند اين ظلم ظالم از حرص وى خيزد بر دنيا و راندن شهوات، كه چون همگى وى دوستى دنيا بگرفت و شهوات بروى مستولى شد دل وى تاريك گردد، و رقت و سوز در وى نماند. پس شفقت برخيزد و بر خلق خدا ظلم كند، و اثر اين تاريكى فردا در قيامت پديد آيد، چنانك مصطفى ع گفت: الظلم ظلمات يوم القيامة نه يك ظلمة خواهد بود بل ظلمات بسيار خواهد بود، چنانك امروز نه يك شهوتست بلكه شهوات بسيار است، پس چون سر همه ظلم دوستى دنيا است هر كس كه دوستى دنيا از دل خود بيرون كند شهوات بروى مستولى نشود، و در دل وى رقت و سوز بماند، و بر همه خلق خدا مهربان بود، تا اگر سگى بيند شفقت از وى باز نگيرد، و او را نيازارد بلكه او را بنوازد، چنانك عيسى ع كان يسيح ببعض بلاد الشام اذا اشتد به المطر و الرعد و البرق فجعل يطلب شيئا يلجأ اليه، فرفعت له بخيمة من بعيد، فاتاها فاذا فيها امرأة، فحاد عنها فاذا هو بكهف فى جبل، فاتاه فاذا فى الكهف اسد، ثم قال الهى جعلت لكل شى‏ء مأوى ثم لم تجعل لى مأوى، فاجابه الجليل مأواك عندى فى مستقر رحمتى، لازوّجنّك يوم القيمة مائة حوراء و لأطعمنّك فى عرسك اربعة آلاف عام يوم منها كعمر الدنيا، و لآمرنّ مناديا ينادى اين الزهاد فى دار الدنيا و راوا عرس الزاهد عيسى بن مريم ع ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ اهل معانى درين آيت لطيفه‏هاى نيكو گفته‏اند: يكى آنست كه تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ اشارت ميكند كه شما بعمل ناپسنديده و فعل نكوهيده خود را در گرداب عقوبت مى‏اوكنيد و آن عقوبت شما را بجاى قتل نفس است، يعنى مكنيد چنين و تن خود را بدست خويش مكشيد، همانست كه جاى ديگر گفت وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ.

و آنچه گفت: تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ اشارت ميكند كه شما بعضى قوتها از نهاد خود و از مقتضى آفرينش خويش مى‏بگردانيد، و آن را ضايع ميگذاريد، چنانك مثلا قوت عامله از بهر آن در نهاد آدمى آفريدند تا بدان عمل كند و بجاى خويش استعمال نمايد، پس اگر تقصير كند يا نه بر جاى خويش استعمال كند از محل خويش بگردانيده باشد. راست چنان باشد كه كسى را از سراى خويش بيرون كنند.

و آنچه گفت: وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى‏ تُفادُوهُمْ اشارت ميكند كه ديگران را راه مى‏نمائيد و خود گمراه ميشويد، ديگران را پند ميدهيد و خود پند مى نه پذيريد. چنانك جاى ديگر گفت أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ.

أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ در قرآن نظائر اين فراوانست منها قوله تعالى: وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا ميگويد ايشان كه دنيا خرند و عقبى فروشند و هواء نفس بر رضاء مولى اختيار كنند فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ عذاب ايشان را پايان پديد نكنند، و آن عذاب بريشان سبك نكنند نه در دنيا و نه در عقبى، در دنيا عذاب ايشان جمع مال است و طلب حرمت و جاه و شره و حرص نفس امّاره و هو المشار اليه بقوله إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها فِي الْحَياةِ الدُّنْيا و آن طلب و شره ايشان را غايتى نيست، تا در آن غايت خفتى پديد آيد.

آن گه گفت وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ ايشان را در آن مال نصرتى نيست نه در دنيا نه در عقبى: در دنيا آنست كه صاحب مال بوقت مرگ گويد ما أَغْنى‏ عَنِّي مالِيَهْ و در عقبى آنست كه رب العالمين گفت: مِنْ وَرائِهِمْ جَهَنَّمُ وَ لا يُغْنِي عَنْهُمْ ما كَسَبُوا شَيْئاً.

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ اشارتست بنواخت موسى بن عمران.

ميگويد وى را كتاب تورية داديم كه هم نورست و هم ضياء و هم فرقان، ضياء دل مؤمنان، نور دل دوستان، آرام جان مريدان.

آن گه گفت وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ پيغامبران را فرستاديم پس از وى فرا پى يكديگر داشته و هر يكى را نو تشريفى و ديگر خاصيتى و نواختى داده: آدم را در خلقت كرامت، ادريس را زندگانى تا قيامت، نوح را اجابت دعوت، ابراهيم را خلعت خلت، اسماعيل را فدا كبش بكرامت، داود را آواز بنغمت و ملك و نبوت، سليمان را ملك عظيم و علم و رسالت و سخن گفتن وا مرغان و جن و شياطين و باد را اطاعت، يحيى بن زكريا را عصمت، موسى را مكالمت بى واسطه، پيغامبر ما را سيد اهل زمين و سما را، مهتر و پيش رو انبيا را، هر چه جمله پيغامبران را داد از نواخت و كرامت آن همه مصطفى را ارزانى داشت، وانگه او را بريشان افزونى و برترى داد.

اگر آدم را در خلقت كرامت بود كه يد صنعت اللَّه بوى رسيد، مصطفى را همين نواخت بود و بر آدم فضل داشت، كه آدم هنوز از آب و گل بود، هنوز در و نه فهم بود نه فطنت نه استيناس بود نه مشاهدت كه يد صنعت حق بوى رسيد، باز مصطفى شب معراج با دانش و عقل بود، با مشاهدت و مؤانست بود، كه يد صنعت حق بوى رسيد. چنانك در خبرست: فوضع يده بين كتفى فوجدت بردها بين ثديى و اگر ادريس را مكان عالى داد عالى‏تر از مقام مصطفى نبود، كه اللَّه گفت فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏.

و اگر نوح را بر كشتى نشاند و دشمن را بدعاء وى هلاك گردانيد، مصطفى را بر براق نشاند و از براق بر معراج و از معراج بر رفرف تا بديد عجائب ملكوت عزت و بيافت اجابت دعوت و قبول شفاعت در حق امت، و اگر ابراهيم را ملكوت آسمان و زمين بنمود و نام وى خليل نهاد، مصطفى را جلال و جمال بر كمال خود بنمود، و نام وى حبيب نهاد، و اگر موسى بر طور سخن حق بشنيد، مصطفى بر عرش عظيم با حق هام راز بود و هام گفتار و هام ديدار، خلوت گاهى بود او را كه نه فرشته مقرّب را ور آن اطلاع بود نه پيغامبر مرسل را در آن جاى، چنانك گفت لى مع اللَّه وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل.

مقام لدى سدرة المنتهىلاحمد لا شكّ للمصطفى
فقد كان بالقرب من ربّهعلى قاب قوسين لما دنا
فما مثل احمد فيمن مضىمن الرسل فى سالف من ورى‏

أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ سخن باز بوعيد و تهديد جهودان باز آورد گفت هر چند اين پيغامبران ما نشانهاى روشن نمودند و معجزه‏هاى صادق آشكارا كردند، امّا آن جهودان از خود رائى قدم بيرون ننهادند، بر آنچه دل ايشان خواست قبول كردند و آنچه نخواست بگذاشتند و نه پذيرفتند، لا جرم بد سرانجامى كه سرانجام ايشانست و بد جايگاهى كه مقام ايشانست. مصطفى ع گفت: «اشتدّ غضب اللَّه على من قتل نبيّا و على من قتله نبى»

و قال «كل ذنب عسى اللَّه ان يغفره الا من مات مشركا، او مؤمن يقتل مؤمنا متعمدا»

و قال ع «لزوال الدنيا اهون عند اللَّه من قتل رجل مسلم و لو انّ اهل السّماء و الارض اشتركوا فى دم مؤمن لاكبّهم اللَّه فى النار، يجي‏ء المقتول بالقاتل يوم القيمة ناصيته و رأسه بيده و أوداجه تشخب دما يقول يا رب قتلنى حتى يدنيه من العرش.»

وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ اشارت آيت آنست كه دل بيگانگان در پرده شقاوت است رب العزة چون كسى را مهر شقاوت بر دل نهد، و رقم نابايست بروى كشد، از اول دل وى سخت گرداند. چنانك گفت ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ پس سياه گرداند كَلَّا بَلْ رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ پس غاشيه بى دولتى بسر او در كشد قُلُوبُنا غُلْفٌ پس قفل بيگانگى بر آن زند أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها پس بمهر نوميدى ختم كند، خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ آن گه بسكّه جدايى ضرب كند بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ آن گه بيكبارگى واخودش برگرداند وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ. آن گه ندا در عالم دهد كه ما اين دل را نخواهيم و نمى‏پسنديم أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ نعوذ باللّه من سخطه و نقمته.

النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ و چون بايشان آمد نامه مِنْ عِنْدِ اللَّهِ از نزديك خداوند مُصَدِّقٌ استوار گير و گواه لِما مَعَهُمْ تورية را كه با ايشانست وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ و ايشان جهودان از پيش ما يَسْتَفْتِحُونَ مى نصرت خواستند برسول خدا عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا بر دشمنان خويش كه كافران بودند فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا چون بايشان آمد آنچه شناختند كَفَرُوا بِهِ بوى كافر شدند فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكافِرِينَ پس اكنون لعنت خدا بر كافران.

بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ ببد چيزى خويشتن بفروختند أَنْ يَكْفُرُوا كه كافر ميشوند بِما أَنْزَلَ اللَّهُ بآنچه فرو فرستاده اللَّه، بَغْياً حسد را أَنْ يُنَزِّلَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ مى فرو فرستد از فضل خويش عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ بر آن كه خواهد از رهيگان خويش فَباؤُ بِغَضَبٍ خويشتن را بخشم خداى آوردند و بخشم وى باز گشتند عَلى‏ غَضَبٍ خشمى بر خشمى وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ مُهِينٌ و كافرانراست عذابى خوار كننده.

وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ و چون ايشان را گويند. آمِنُوا بگرويد بِما أَنْزَلَ اللَّهُ بآنچه اللَّه فرو فرستاد قالُوا بجواب گفتند نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا ايمان بدان آريم كه بر ما فرستادند، وَ يَكْفُرُونَ و كافر ميشوند بِما وَراءَهُ بهر چه‏ جز زان است وَ هُوَ الْحَقُّ و آنچه ايشان را و از آن خواندند راست است و درست، مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ استوار گير و گواه آنچه با ايشان است از تورية قُلْ رسول من گوى ايشان را فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ چرا پيغامبران اللَّه را مى‏كشيد؟ مِنْ قَبْلُ از پيش ما إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ اگر بفرستاده من گرويدگانيد.

وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى‏ بدرستى كه آمد بشما موسى بِالْبَيِّناتِ با پيغامهاى روشن و نشانهاى راست، ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ پس آن گه گوساله را بخدايى گرفتيد مِنْ بَعْدِهِ پس غايب شدن موسى و رفتن وى به طور وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ و شماايد بچنان ستم بر خود ستمكاران.

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ و پيمان ستديم از شما وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ و كوه زبر شما برداشتيم، خُذُوا ما آتَيْناكُمْ گفتيم بگيريد آنچه شما را داديم بِقُوَّةٍ بعزم راست و تصديق درست، وَ اسْمَعُوا و پيغام نيوشيد و پذيريد، قالُوا سَمِعْنا گفتند شنيديم وَ عَصَيْنا و نافرمان شديم، وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ و در دلهاى ايشان دارند الْعِجْلَ دوستى گوساله بِكُفْرِهِمْ از كافر دلى ايشان قُلْ رسول من گوى بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمانُكُمْ به بد چيزى ميفرمايد ايمان شما را إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ اگر بفرستاده ما گرويدگانيد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ كتاب اينجا قرآن است ميگويد چون كتاب ما قرآن با محمد بايشان آمد، كتابى كه موافق تورية و انجيل است، از آن روى كه در بيان اصول دين خداوند همه يكسان‏اند و موافق يكديگر. و اليه الاشارة بقوله عز و جل شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً الآية و گفته‏اند مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ معنى آنست كه قرآن راست دارنده و استوار گيرنده تورية است كه در تورية بيان نعت محمد و تحقيق نبوت و رسالت وى بود و قرآن بر وفق آن آمد، پس آن را مصدّق باشد و گواه راست.

وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا حقيقة الفتح النصرة، و هو على ضربين من دينى و دنيوى. فتح. بر دو قسم است: يكى آنست كه اللَّه تعالى بنده را نصرت ميدهد در كار دينى تا در علم و هدايت و راه آسايش بروى گشاده شود، و اليه الاشارة بقوله تعالى إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً و بقوله تعالى فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ. قسمى ديگر فتح دنيوى است كه اللَّه بنده را نصرت ميدهد در كار دنيوى تا در لذت و راه آسايش بروى گشاده شود، و اليه الاشارة بقوله تعالى فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ. اما سبب نزول اين آيت آن بود كه سعيد جبير گفت: در جاهليت جهودان ساكنان مدينه بودند، و كفار عرب بجنگ ايشان بيرون آمدند، و ايشان را در مدينه قلعتها بود استوار كرده و محكم، چون با عرب جنگ در پيوستنديد اگر هزيمت بريشان آمدى به قلعتها پناه گرفتندى و عرب بپايان قلعه نشسته و ايشان را حصار ميدادندى. چون كار بريشان تنگ شدى و ضعف ايشان پيدا گشتى، دستها برداشتندى سوى آسمان و به محمد كه رسول آخر الزمان است نصرت خواستندى و گفتندى اللهم انا نستنصرك بالنبى محمد عبدك و رسولك نزلنا هذا البلد ننتظر زمان الخروج فننصره بار خدايا دانى كه نشسته‏ايم در اين شهر منتظر پيغمبر آخر الزمان محمد عربى، نشسته‏ايم تا بيرون آيد و او را يار باشيم و نصرت دهيم، و پيغامش استوار گيريم، خداوندا بحق وى كه ما را بر دشمنان نصرت دهى، رب العالمين گفت فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ چون بايشان آمد آنچه شناخته بودند و دانسته و از كتاب خوانده كه حق است و راست، اول كسى كه كافر شد ايشان بودند، هم پيغام را و هم رساننده فرمانرا بدروغ داشتند.

سلمة بن سلام از بدريان بود گفت جهودى بنزديك ما بود گفت: «اظلّكم زمان نبىّ الحرم الذى يركب البعير، و يلبس الشملة، يأكل الكسرة، و يقبل الهدية، و لا يأكل الصدقة.» اينك روزگار پيغامبر آخر الزمان در آمد، وقت بيرون آمدن وى در رسيد آن پيغامبر كه ننگ ندارد و بر شتر نشيند و شمله در پوشد، و نان ريزه پيش نهد و بخورد، و هديه قبول كند، و از صدقه هيچ نخورد. و آن گه گفت و ان يكن منكم احد يدركه فهذا. و اشار اليه اگر كسى از شما او را دريابد اين مرد باشد يعنى سلمة، قال سلمة فلم يلبث ان قدم رسول اللَّه ص، قلنا له و اللَّه انّه لهو؟ قال نعم و لكنى لا ادع اليهوديّة سلمة گفت بسى بر نيامد كه رسول خدا بما آمد و پيغام حق آورد، و ما گفتيم آن جهود را كه و اللَّه اين پيغامبر آنست كه تو گفتى و جزوى نيست، جهود گفت آرى هموست كه من گفتم، و لكن من دين جهودى بنگذارم.

صفيه بنت حيى بن اخطب گفت: كه چون مصطفى ع در مدينه آمد پدرم حيى بن اخطب و عمّ من ابو ياسر اخطب هر دو بامداد بغلس بيرون شدند بقصد آن تا بدانند كه محمد پيغامبر هست يا نه. گفت بوقت آنكه آفتاب فرو شد بخانه باز آمدند شكسته و كوفته غمناك و حزين، و ايشان مرا مى‏نواختندى نيك هر بار، آن ساعت كه پيش ايشان رفتم بر عادت خويش و بمن التفات مى‏نكردند، و هيچ مرا نمى نواختند، و از اندوه و دلتنگى پرواى من خود نداشتند. آن گه بو ياسر به پدرم حيى ميگفت أ هو هو؟. گويى او اوست؟ پدرم گفت نعم و اللَّه قال و تعرفه و تغشّه؟

قال نعم، قال فما فى نفسك منه؟ قال عداوته و اللَّه ما بقيت.

رب العالمين ايشان را گفت فلعنة اللَّه على الكافرين لعنت خداى بر كافران، و لعنت راندن باشد و ناپذيرفتن، چون ايشان را در ازل رانده بود آن شناخت و دانش كه ايشان را بود هيچ سود نداشت. «من قعد به جدّه لم ينهض به جدّه» كار جدّ ازلى دارد نه جدّ حالى، آنجا كه عنايتست پيروزى را چه نهايت است، جهودان كه معرفت و دانش داشتند چون عنايت با ايشان نبود آن معرفت ايشان را و بال بود، و سبب عقوبت و نكال بود. لعنت خداوند بريشان و خشم بر سر خشم جزاء ايشان، و صعاليك المهاجرين نادان‏ فرا سر كتاب و سنت شدند، چون عنايت ازلى با ايشان بود كار ايشان بجايى رسيد كه مصطفى ع با ايشان نصرت ميخواست بر دشمن. در خبرست كه كان يستفتح بصعاليك المهاجرين و صعاليك المهاجرين ايشانند كه رسول خدا ايشان را صفت كرده در آن خبر كه ثوبان روايت كرد

قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «حوض ما بين عدن الى عمان شرابه اشدّ بياضا من اللبن و احلى من العسل، من شرب منه شربة لا يظمأ بعدها ابدا و اول من يرده صعاليك المهاجرين. قلنا و منهم يا رسول اللَّه؟ قال الدّنس الثياب الشعث الرؤوس الذين لا تفتح لهم ابواب السدد و لا يزوّجون المنعمات الذين يعطون ما عليهم و لا يعطون ما لهم.»

بِئْسَمَا اشْتَرَوْا الآية بئس يستعمل فى مجموع المذامّ كما انّ نعم يستعمل فى مجموع المحامد، و معناه بئسما باعوا به حظ انفسهم من الثواب بالكفر بالقرآن به بد چيزى خويشتن را بفروختند و ثواب آن از دست بدادند، كه به قرآن كافر شدند.

رب العالمين ميگويد آنچه كردند ببغى كردند و حسد بردند كه ما نبوت بفرزندان اسماعيل داديم نه بفرزندان اسحاق، ذلك فضل اللَّه يؤتيه من يشاء، اين نبوت و رسالت فضل و كرم خداوندست، آن كس را دهد كه خود خواهد. و قال تعالى اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ و معنى بغى حسد است تا در دلست آن را حسد گويند و چون ظاهر شود بغى گويند و اين حسد آفتى عظيم است در راه مؤمنان، آن را كه حسد بيوكند هيچ عبادت و طاعت او را بر ندارند.

الحسد يأكل الحسنات كما تاكل النار الحطب.

ابليس افتاده حسد بود لا جرم عبادت چندين هزار ساله او را از وهده لعنت بيرون نياورد، و زلّت آدم كه از شهوت بود نه از حسد توبه وى لا جرم مقبول گشت، و كار وى آسان شد، انس مالك گفت مصطفى ع با ياران نشسته بود گفت: «يطّلع عليكم الآن رجل من اهل الجنّة»

هم اكنون مردى از اهل بهشت درآيد، مردى انصارى درآمد و نعلين در دست چپ داشت و آب از محاسن وى قطره قطره مى‏افتاد، از تجديد وضوء، آن روز گذشت، ديگر روز مصطفى ع هم چنان گفت و همان مرد در آمد هم بر آن صفت، سديگر روز همين حال برين نسق برفت. عبد اللَّه عمرو عاص گفت من بهانه گرفتم و بخانه آن مرد انصارى رفتم، و سه شب با وى بماندم، و در اعمال وى انديشه ميكردم، نديدم از وى عمل بسيار، اما اندر ميانه شب هر گه كه بيدار شدى ذكرى و تسبيحى بر زبان وى برفتى، و بوقت نماز بامداد برخاستى و وضويى تمام كردى. پس عبد اللَّه گفت چون عبادت فراوان از وى نديدم آنچه شنيده بودم از مصطفى ع با وى راندم و گفتم چه عمل دارى بيرون ازين كه موجب اين ثواب است؟ قال لا اجد فى نفسى غلّا لاحد من المسلمين، و لا احسده على خير اعطاه اللَّه اياه. قال له عبد اللَّه هذا الذى بلغك و هى الّتى لا نطيق.

فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى‏ غَضَبٍ دو خشم خداوند بريشان: يكى بدانك به عيسى كافر شدند، و ديگر آنكه به محمد كافر شدند. سدى گفت يك خشم بدانك عبادت گوساله كردند، ديگر آنك با محمد كافر شدند و قرآن قبول نكردند. و گفته‏اند: يك خشم بدانست كه به محمد كافر شدند، و ديگر بآنك گفتند يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ يد خداوند بسته است، كه روزى بر ما تنگ كرده است، و نبوت از ما باز گرفته، رب العالمين گفت غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ دست ايشان به بستند تا هرگز ازيشان كسى نبينى كه نفقه فراخ كند بر خويشتن يا بر كسى، مگر اندكى، وَ لُعِنُوا بِما قالُوا و لعنت كردند بريشان بآنچه گفتند، آنكه گفت بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ بلكه دو دست خداوند گشاده است، نفقه ميكند چنانك خواهد، يد اثبات كرد و غلّ نفى كرد. و روايت درست است از مصطفى ع كه گفت يد اللَّه ملأى لا تغيضها نفقة سخاء الليل و النّهار. أ رأيتم ما انفق منذ خلق السماوات و الارض؟ فانّه لم ينقص ما فى يمينه، و عرشه على الماء، و بيده الأخرى الميزان يخفض و يرفع. آن گه گفت وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ مُهِينٌ تا بدانى كه عذاب موحّدان تأديب و تطهير است، نه اخزاء و اهانت.

عَذابٌ مُهِينٌ كافرانراست ايشان كه جاويد در دوزخ بمانند، و مؤمنانرا اگر عذابى رسد بر سبيل تمحيص و تكفير بود يك چندى، وانگه از پس آن رحمت ابدى و عزت سرمدى و نعمت جاودانى.

وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا و چون جهودان را گوئيد ايمان آريد به قرآن كه به محمد فرو فرستاديم ايشان گويند ما ايمان بدان آريم كه بما فرو فرستادند بزبان عبرى يعنى تورية.

وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ اى بما سواه، و بهر چه بيرون از تورية است كافر ميشوند. اللَّه تعالى ايشان را باين گفت دروغ زن كرد گفت.

قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ أى ان كنتم معتقدين للايمان فلم رضيتم بقتل الانبياء؟ اگر به تورية ايمان داريد در تورية كجاست كه پيغامبران را كشيد؟ و چرا كشيد ايشان را؟ مفسران گفتند هر چند كه ايشان قتل پيغامبران نكرده بودند لكن پدران ايشان كرده بودند، و ايشان بدان رضا ميدادند و مى‏پسنديدند، و پدران را بدان معنى دشمن مى‏نگرفتند. و لو كانوا مؤمنون باللّه و النبيّ و ما انزل اليه ما اتّخذوهم اولياء، و به قال النبى ع من حضر معصية فكرهها كان كمن غاب عنها، و من غاب عنها فرضيها كان كمن شهدها.

وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى‏ بِالْبَيِّناتِ اين همچنانست كه جاى ديگر گفت قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ موسى گفت: آمدم بشما و پيغام راست و نشانهاى درست آوردم و آن نشانها نه بودند، چنانك در سورة النمل بيان كرد: فِي تِسْعِ آياتٍ إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ و تفصيل آن در سورة الاعراف است و هى العصا و اليد و الطوفان و الجراد و القمّل و الضفادع و الدم و البحر و السنون و نقص الثمرات. اما آنچه در سوره بنى اسرائيل گفت وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى‏ تِسْعَ آياتٍ بَيِّناتٍ آن نه آيت ديگر بود جز از اين كه از پيغام حق به بنى اسرائيل آورد و هى ان لا تشركوا بى و لا تسرقوا، و لا تزنوا، و لا تقتلوا النفس التي حرّم اللَّه الّا بالحقّ، و لا تسحروا، و لا تقربوا مال اليتيم، و لا تسعوا ببرى الى السلطان، و لا تعدوا فى السّبت و لا تأكلوا الربا.