قرآن کریمبه زبان فارسی

۲ سورة البقره‏ (بخش ۴)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى‏ بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ‏

موسى پيغام حق بگزارد و نشانهاى روشن باز نمود و وعده‏اى را كه اللَّه تعالى او را داده بود، از ميان ايشان بيرون شد پس چون باز آمد ايشان گوساله پرست بودند. رب العالمين گفت اگر آن گفت شما راست كه نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا پس چرا گوساله پرست شديد و در كتاب تورية شما را از شرك نهى كرده‏ام و بتوحيد فرموده، اينست ستم عظيم و بيدادگرى كه شما بر خود ميكنيد.

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ اين عهد و پيمان آخرست نه پيمان اول، و با هر قومى از فرزندان آدم دو پيمان رفته است و دو عهد بريشان گرفته‏اند يكى روز ميثاق خداوند عز و جل ايشان را از كتف آدم بيرون آورد و عهد گرفت بريشان كه أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏؟ آن عهد اول است. و عهد آخر كه هر پيغمبرى با قوم خويش پيمان بست و عهد گرفت بريشان كه اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً و عهد موسى با قوم خود آن بود كه من شما را كتاب آوردم بپذيريد و بآن كار كنيد. پس چون كتاب آورد نپذيرفتند، رب العالمين، كوهى را فرمود تا از بيخ برآورد و بر زبر ايشان معلق بيستاد.

و گفتند ايشان را كه اسْمَعُوا اى افهموا، و قيل اعقلوا و اعملوا به معنى آنست كه پيغام ما بنيوشيد و دريابيد، و بآن كار كنيد. ارباب معانى گفتند سخن كه شنيدنى بود اول بسمع بنده فرو آيد، آن گه بمنزل فهم رسد تا بداند، آن گه بمركز عقل رسد تا دريابد، پس اگر اقتضاء عمل كند بنده بدان عمل آرد، پس رتبت اول سماع است و رتبت آخر عمل. آن كس كه تفسير اسْمَعُوا اعملوا بكرد بآخر مراتب نگرست و آن كس كه افهموا معنى نهاد يا اعقلوا ببعضى وسائط نظر كرد.

قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا چون ايشان را گفتند دريابيد و بآن كار كنيد ايشان جواب دادند كه سَمِعْنا وَ عَصَيْنا يعنى كه بزبان گفتند سَمِعْنا امّا بدل گفتند عَصَيْنا. وهب منبه گفت: در تورية خوانده‏ام كه رب العالمين گفت يا عبادى المذنبين الخاطئين الغافلين، كم الى كم؟ كم و كم اقيل عثراتكم عثرة بعد عثرة؟ و كم اعفو عن فضائحكم و سوآتكم؟ فضيحة بعد فضيحة و سوأة بعد سوأة؟ و كم و كم امهلتكم و امهلكم و ادعوكم الى ما هو خير لكم؟ و لا اسلبكم نعمايى و لا اهتك عنكم استارى؟ ثم قال سبحانى ما ارأفنى بخلقى!» وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ اى اشربوا حبّ العجل فى قلوبهم. سعيد جبير گفت دوستى گوساله چنان در دل ايشان نهاده بودند كه آن گوساله را بسوهان بسودند آن گه در دريا بپراكندند، ايشان در آن آب افتادند و نهمار از آن ميخوردند تا آن رويهاشان زرد گشت بِكُفْرِهِمْ اى فعل اللَّه ذلك بهم عقوبة لكفرهم، كقوله بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ يكى از بزرگان دين گفت: عجل بنى اسرائيل معلوم است و عبادت آن شرك مهين، و عجل اين امت دنياء شوم است و دوستى آن شرك كهين.

قُلْ بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ اين تكذيب جهودان است بآنچه گفتند: نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا ميگويد پيغامبر من ايشان را گوى بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمانُكُمْ شما مى‏گوييد به تورية و به موسى ايمان آورديم آن ايمان شما به تورية و به موسى ببد چيزى ميفرمايد كه كافر شديد به قرآن و به محمد، إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ يعنى لو كنتم مؤمنين ما عبد تم العجل و انما يعنى بذلك آباءهم، فانهم عبدوا العجل، يقول اللَّه تعالى كذلك معاشر اليهود و المخاطبين لو كنتم مؤمنين بما انزل عليكم ما كذّبتم محمدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ آمد بايشان نامه و چه نامه كه يادگار خداوندست بنزديك دوستان، نامه كه مهر قديم است بروى عنوان نامه كه قصه دوستى و دوستان است مضمون آن، نامه كه از قطيعت امان است،و بى‏قرار را درمان است، شفاء دل بيماران است، و آسايش جان اندوهگنان، رحمتى بود از خداى جهانيان بر مصطفى مهتر عالميان، اين نامه بوى داد تا او را يادگار بود و غمگسار، اندوه دل خويش بآن بسر آوردى و از رنج بيگانگان بآن آسايش يافتى!

و كتبت حولى لا تفارق مضجعىو فيها شفاء للّذى انا كاتم‏‏

اگر جهودان بودند تغيير و تبديل در نام و صفت وى آوردند، و خصمى وى را ميان در بسته ناسزا ميگفتند، پس از آنكه وى را شناخته بودند و دانسته، و بوى نصرت خواسته. و اگر كافران قريش و مشركان مكه بودند از آن پيش كه علم نبوت بدست وى دادند در ميان ايشان مكرم و عزيز و محترم بود، امانتها بنزديك وى مى‏نهادند و در محافل او را در صدر مى‏نشاندند، پس چون قصه نبوت خواندن گرفت و حديث دل و دل آرام پيش آورد، آن كار ديگر گون گشت، دوست برنگ دشمن شد تير ملامت در وى انداختند، ساحر و شاعرش نام نهادند، ديوانه و سرگشته‏اش خواندند.

اشاعوا لنا فى الحىّ اشنع قصّةو كانوا لنا سلما فصاروا لنا حربا

چه زيان دارد او را چون اجير و فقير خوانند، و رب العالمين او را بشير و نذير خواند! چه زيان داشت او را چون گفتند ضالّ است و غبى، و رب العالمين گفت رسول است و نبىّ!

هذا و ان اصبح فى اطمارو كان فى فقر من اليسار

آثر عندى من اخى و جارى‏

دوست دوست پسند بايد نه شهر پسند، و عجب نيست اگر مشتى بيگانگان آن مهتر عالم را نشناختند و ندانستند، كه ايشان را خود ديده آن نباشد كه او را بينند و شناسند. و عجب آنست كه چندين هزار پيغامبر بخاك فرو شدند در درد و حسرت آنكه تا مر ايشان را بر اسرار فطرت آن مهتر اطلاع بودى و هرگز نبود و نيافتند، و كيف لا و القرآن يقول فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏

آن خزينه اسرار فطرت محمد مرسل را مهرى بر نهاديم و طمعها از دريافت آن نوميد گردانيديم وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ حسين منصور كه شمه از دور بديد فرياد بر آورد كه سراج من نور الغيب بدا و غار و جاوز السراج و سار.

اى ماه برآمدى و تابان گشتىگرد فلك خويش خرامان گشتى‏
چون دانستى برابر جان گشتىناگاه فرو شدى و پنهان گشتى

لم يزل كان مذكورا قبل القبل و بعد البعد و الجواهر و الالوان جوهره صفوىّ، كلامه نبويّ، حكمه علوى، عبارته عربىّ، و لا مشرقى و لا مغربى، حسبه ابوى، رفيقه ربوى، صاحبه اموى، ما خرج من ميم محمد، و ما دخل فى حائه احد.

آفرينش همه در ميم محمد متلاشى، هر كجا در عالم دردى است و سوزى در مقابل سوز عشق وى ناچيز، انبياء و اولياء و شهداء و صديقان چندانك توانستند از اوّل عمر تا آخر برفتند و بعاقبت باول قدم وى رسيدند، آن مقام كه زبر خلايق آمد زير قدم خود نپسنديد، بسدره منتهى و جنات مأوى و طوبى و زلفى كه غايت رتبت صديقان است خود ننگريد، كه ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ زهى كرامت و رتبت! زهى شرف و فضيلت! زهى علو و رفعت! كرا بود جز از وى فضل تمام و كار بنظام؟ عز سماوى و فر خدايى؟ پس از پانصد سال بنگر ركن دولت شرع او عامر و شاخ شجره دولت او ناضر، شرف او مستعلى، و حكم او مستولى، درين گيتى نواى وى، در هفت آسمان آواى وى، در هر دلى از وى چراغى، بر هر زبانى از وى داغى، در هر سرى از وى نوايى در هر سينه از وى لوائى، در هر دلى وى را جايى، راهش پر نور، و گفت و كردش با نور، و خلق و خويش از نور، و خود نور على نور.

كفر و ايمان را هم اندر تيرگى هم در صفانيست دار الملك جز رخسار و زلف مصطفى‏
روى و مويش‏گر بصحرا ناوريدى قهر و لطفكافرى بى برك ماندستى و ايمان بينوا

وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى‏ بِالْبَيِّناتِ الآية، چون موسى ع بر بساط انبساط پرورده شد، و خلعت كرامت يافت، و به نبوت و رسالت مخصوص گشت، وحى آمد بوى كه يا موسى تو آن باز سپيدى كه خلقى را بتو صيد خواهيم كرد، پيغام ما به بنى اسرائيل رسان، و نعمت و منت ما در ياد ايشان ده رب العالمين آن فرستادن و رفتن وى بر جهانيان جلوه كرد و گفت وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى‏ بِالْبَيِّناتِ موسى گفت: خداوندا ايشان را چه گويم؟ وهب منبه گفت در بعضى كتب خوانده‏ام كه پيغام حق آن بود كه «يا بن عمران! قل لبنى آدم من كان شفيعكم الى اذ خلقتكم فاحسنت صوركم؟ و من كان شفيعكم الىّ اذ مننت عليكم بالاسلام. أمّن اخرجكم من اصلاب آبائكم بالرفق الى بطون امهاتكم؟ أمّن اخرجكم بالرفق من ارحام امهاتكم؟ امّن فتق القلب فجعل فيه نورا تهتدون به؟ امّن وهب لكم السمع تسمعون به؟ هذه منتّى عليكم قديمة تعصوننى بالنّهار، و متمرّدون علىّ و انا بعلمى احفظكم فى ظلم الليالى، و ان الملائكة لتنادى يا حليم! ما احلمك عن الظالمين! يا موسى ينقلبون فى نعمايى و يعصوننى، ثم يقولون انى غفور رحيم. يا موسى كم يشكو كرام الحفظة الى عبدى فآمرهم بالصبر و اقول لهم لعلّه يرجع و يتوب؟ يا بن عمران! يمرّون بالجيفة فيسدّون مناخرهم، و ذنوبهم عندى انتن من الجيفة. يا بن عمران! عند الشدائد يدعوننى و ينسوننى عند الرخاء، يا بنى آدم! خذوا من الدنيا بقدر ما تطيقون، و اكتسبوا من الذنوب بقدر ما تحتملون العقوبة، و اطلبوا من النّعم بقدر ما تؤدّون شكره، ستعلمون اذا رجعتم الىّ انّى انّما امهلت الظالمون لهوانهم علىّ.

النوبة الاولى

قوله تعالى: قُلْ رسول من گوى إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ اگر سراى پسين و پيروزى در آن شما راست عِنْدَ اللَّهِ نزديك خداوند، خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ خاصّه شما را از غير ديگران، فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ پس مرگ خواهيد بآرزوى إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ اگر مى‏راست گوئيد.

وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ و بآرزو نخواهند آن را، أَبَداً هرگز بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ بآنچه ميدانند كه پيش فرا فرستادند از كرديد، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ و اللَّه داناست بآن ستمكاران بر خويشتن.

وَ لَتَجِدَنَّهُمْ و ايشان را يابيد أَحْرَصَ النَّاسِ حريصتر مردمان عَلى‏ حَياةٍ بر زندگانى، وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا و گبركان هم يَوَدُّ أَحَدُهُمْ دوست دارد يكى از آن گبران لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ اگر او را هزار سال عمر دراز دهندى وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ و رهاننده نيست آدمى را از عذاب أَنْ يُعَمَّرَ كه او را عمر دراز دهند وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ و اللَّه بينا است بآنچه ميكنند.

قُلْ رسول من گوى، مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ هر كه دشمن است جبرئيل را، فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِكَ خداست كه فرستاد او را بر دل تو نه خود آمد بِإِذْنِ اللَّهِ بدستورى اللَّه آمد، مُصَدِّقاً استوار گير و گواه لِما بَيْنَ يَدَيْهِ هر كتاب را كه پيش او فرود آمد وَ هُدىً و راهنمونى وَ بُشْرى‏ لِلْمُؤْمِنِينَ و شادمانه كردن گرويدگان را.

مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ هر كه دشمنست خداى را وَ مَلائِكَتِهِ و فريشتگان وى را وَ رُسُلِهِ و فرستادگان وى را، وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ و جبرئيل و ميكائيل را فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ اللَّه دشمنست آن كافران را كه دشمن ايشانند.

وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ و ما فرستاديم بر تو آياتٍ بَيِّناتٍ سخنهاى روشن هويدا و راست، وَ ما يَكْفُرُ بِها و كافر نشوند بآن إِلَّا الْفاسِقُونَ مگر فاسقان كه از پذيرفتن حق بيرون شده‏اند.

أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً باش هر گه كه پيمانى ببندند، نَبَذَهُ بيوكنند و بشكنند آن پيمان را فَرِيقٌ مِنْهُمْ گروهى ازيشان بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ...

بلكه بيشتر ايشان ناگرويدگانند.

وَ لَمَّا جاءَهُمْ و آن گه كه آمد بايشان رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فرستاده از نزديك خداوند مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ استوار گير و گواه آن كتاب را كه با ايشانست نَبَذَ بيوكند فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ گروهى ازيشان كه تورية دادند ايشان را، كِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كتاب خداى تورية پس پشت انداختند كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ مانند آنك نميدانند كه تورية سخن خدا است.

وَ اتَّبَعُوا وانگه پس روى كردند ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ آن چيز را كه شياطين خواندند عَلى‏ بر عهد مُلْكِ سُلَيْمانَ و در زمان او وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ و هرگز سليمان كافر نبود وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا و لكن شياطين كافر شدند، يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ جادوى در مردمان ميآموزند. وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ و نيز پس روى كردند آن چيز را كه فرستاده آمد بر آن دو فريشته، بِبابِلَ شهر بابل هارُوتَ وَ مارُوتَ نام آن دو فرشته هاروت و ماروت، وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ و ايشان جادوى در هيچكس نياموزند، حَتَّى يَقُولا تا آن گاه كه بيشتر گويند إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ ما آزمون خلق ايم از خداى، فَلا تَكْفُرْ كافر مشو بپذيرفتن باطل فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما و مى‏آموزند از آن دو فريشته، ما يُفَرِّقُونَ بِهِ چيزى كه با آن جدايى كنند بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ ميانه مرد و جفت وى، وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ و نمى‏گزايند كس را، بآن و جدايى نمى‏اوكنند إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ مگر بخواست خداى وَ يَتَعَلَّمُونَ و مى‏آموزند ما يَضُرُّهُمْ چيزى كه ايشان را در اين گزند نمايد، وَ لا يَنْفَعُهُمْ و ايشان را در دين بكار نيايد، وَ لَقَدْ عَلِمُوا و نيك دانسته‏اند لَمَنِ اشْتَراهُ كه هر كه سحر را خرد و پسندد ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ‏

او را در آن جهان نيست از هيچ نيكويى بهره، وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ و ببد چيزى خويشتن را بفروختند، لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ اگر داننديد.

وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا و اگر ايشان ايمان آوردندى وَ اتَّقَوْا و از خشم خداى بپرهيزيدندى، لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ پاداش ايشان از نزديك خداوند خَيْرٌ به بودى لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ اگر داننديد.

النوبة الثانية

قوله تعالى قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ مفسران گفتند اين آيت بسبب آن فرو آمد كه جهودان ميگفتند لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏ در بهشت جز جهودان و ترسايان نشوند، اللَّه تعالى گفت تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ اينست دروغهاى ساخته و آرزوهاى ايشان، اى رسول من گوى ايشان را كه حجت خويش باز نمائيد و بياريد اگر مى‏راست گوئيد. ايشان گفتند نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ ما پسران اوئيم و دوستان او، و دوستان و پسران را لا محاله ببهشت خود فرو آرد. رب العالمين گفت پيغامبر من ايشان را گوى اگر چنانست كه شما مى‏گوييد كه پيروزى در آن و بهشت جاودان شما راست نى دگران، و كس را با شما انبازى نيست در آن پس اگر چنين است مرگ خواهيد بآرزو، تا باين ناز و نعيم و نواخت مقيم در رسيد.

اللَّه تعالى گفت: وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ و هرگز تا جهودان باشند اين آرزو نكنند كه ايشان ميدانند كه چه فرا پيش خويش داشته‏اند از كردار بد و گفتار بيهوده در كار محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، و پوشيدن نعت و صفت وى.

قال النبى «لو تمنّوا الموت لغص كل انسان منهم بريقة و ما بقى يهودى على وجه الارض الّا مات».

معنى ديگر گفته‏اند از ابن عباس فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ اى ادعوا بالموت على اكذب الفريقين جهودان را ميگويد اگر چنانست كه شما مى‏گوييد پس دعا كنيد تا از هر دو فريق آن يكى كه دروغ زن است وى را مرگ برسد فابوا ذلك نكردند و سروا زدند كه دروغ زنان ايشان بودند و خود ميدانستند.

پس رب العالمين ايشان را تهديد كرد گفت: وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ اللَّه دانا است بظالمان، و چنانچه بظالمان داناست بديگران داناست، اما فائده تخصيص آنست كه سخن بر مخرج تهدّد است، چنانك مردم مجرم را گويى انا عارف بك، آرى من ترا مى‏شناسم يعنى عاقبتك مى‏نمايد باين سخن كه وى را عقوبت كند.

روى ابو ذر رض قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «لا تقوم الساعة حتى تروا من البلاء حتى يرى الحىّ الميت على اعواده فيقول ليتنى كنت مكان هذا، و يقول القائل و هل تدرى على ما يقدم؟

فيقول كائن ما كان.»

ميگويد چون رستخيز نزديك گردد بلاها و فتنه‏ها بينيد كه روى بشما نهد، چنانك زنده مرده را بر جنازه بيند گويد اى كاشك بجاى او من بودمى ديگرى گويد چه دانى كه بر چه ميرود بر سعادت يا بر شقاوت! جواب دهد كه بهر چه ميرود بهر صفت كه هست! اين از آن گويد كه بلاها و فتنه‏ها و بى رسميها روى بخلق نهد، و آن بيند و شنود كه نتواند ديد و شنيد، و دل و دين وى را زبان دارد، و با اين همه مرد تمام اوست كه بر بلاها صبر كند و مرگ بآرزو نخواهد اتباع سنة مصطفى را كه گفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «لا يتمن احدكم الموت لضرّ نزل به و لكن ليقل اللّهم احينى ما كانت الحياة خيرا لى، و توفّنى اذا كانت الوفاة خيرا لى.

وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى‏ حَياةٍ ابن عباس گفت اين كنايت از جهودان وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا... كنايت از گبران، ميگويد جهودان از همه مردمان بر زندگانى حريص‏تراند و از گبران هم حريص‏اند، و هيچكس نيست كه زندگانى دوست تر دارد ازين گبران، و زينجاست كه تحيّت ايشان با يكديگر آنست كه گويند «زه هزار سال!» پس هر كه اين تحيّت گويد بر آئين و رسم گبران است اما تحيت مسلمانان تحيت اهل بهشت است و آن سلام كردن است. مصطفى ع گفت «السّلام تحية لملّتنا و امان لذمّتنا»

و سنت چنانست كه سوار بر پياده سلام كند،و رونده بر نشسته، و كهينه بر مهينه، و نفر اندك بر جمع بسيار، و اگر يكى از جماعت سلام كند از همه كفايت باشد. همچنين اگر از گروهى يك تن جواب دهد از همه كفايت بود. و بر اهل و عيال خويش سلام كردن سنت است كه در خبر است

«اذا دخلت على اهلك فسلم، ليكون بركة عليك و على اهل بيتك».

و مسلمان چون بر برادر مسلمان رسد هر گه كه رسد، چندانك رسد، سلام باز نگيرد كه مصطفى ع گفت: «اذا لقى احدكم اخاه فليسلّم عليه فان حالت بينهما شجرة او جدار او حجر ثم لقيه فليسلّم عليه.»

و همچنانك در جمع مسلمانان شود سلام ميكند نيز چون از نزديك ايشان بر خيزد سلام كند. كه لفظ خبر است‏

ليست الاولى باحق من الآخرة

و جهد كند كه بابتدا سلام كند كه مصطفى ع گفت «انّ اولى النّاس باللّه من بدأ بالسلام»

و سلام آشكارا كند كه مصطفى ع گفت: «اعبدوا الرحمن و اطعموا الطّعام و أفشوا السّلام تدخلوا الجنة بسلام».

و سلام تمام كند چنانك گويد سلام عليكم و جواب تمامتر دهد گويد «و عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته» مگر جواب سلام اهل كتاب كه گويد عليكم و برين نيفزايد. و يكى بر مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سلام كرد و گفت عليك السلام يا رسول اللَّه رسول خدا گفت چنين مگوى كه اين تحيت مردگان است. و چون سلام كند بدست و انگشتان اشارت نكند كه مصطفى ع گفت «ليس منّا من تشبّه بغيرنا، لا تشبّهوا باليهود و لا بالنصارى، فان تسليم اليهود الاشارة بالاصابع و تسليم النّصارى الاشارة بالاكفّ»

اما ثواب سلام كردن بر مسلمانان آنست كه مصطفى گفت: «ما من مسلمين يسلّم احد هما على صاحبه فياخذه بيده و يضحك فى وجه، لا يأخذ بيده الّا اللَّه فيفترقان حتى يغفر لهما.»

و عن عمران بن حصين «انّ رجلا جاء النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فقال السلام عليكم فردّ عليه ثم جلس فقال النبى ع عشر ثم جاء آخر فقال السّلام عليكم و رحمة اللَّه، فرد عليه فجلس فقال عشرون ثم جاء آخر فقال السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته فرد عليه فجلس فقال ثلاثون و فى رواية اخرى ثم اتى آخر فقال السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته و مغفرته، فقال اربعون هكذا يكون الفضائل.

يَوَدُّ أَحَدُهُمْ ضمير با گبران است، ميگويد يكى ازين گبران دوست داردى كه او را هزار سال عمر بودى، و ذلك لأنّه لا يرجو بعثا بعد الموت فهو يحب طول الحياة، و كذا اليهود لانهم عرفوا ما لهم فى الآخرة من الخزى لتضييع ما عندهم من العلم.» هر چند كه حرص برد رازى عمر در نهاد و سرشت آدميست، و زينجا گفت مصطفى (ع‏)

«يهرم ابن آدم و يشبّ منه اثنان الحرص على المال و الحرص على العمر»

اما مؤمن كه برستاخيز ايمان دارد و بديدار خداى و نعيم جاودانه اميد دارد امل دراز در پيش نگيرد، و هميشه مرگ را مستعد بود، چنانك مصطفى ع عبد اللَّه بن عمر را گفت «كن فى الدنيا كانك غريب او عابر سبيل و عدّ نفسك فى اهل القبور، اذا اصبحت فلا تحدّث نفسك بالمساء و اذا امسيت فلا تحدّث نفسك بالصباح، و خذ من حياتك لموتك و من صحتك لسقمك، فانك يا عبد اللَّه لا تدرى ما اسمك غدا.»

و قال يحيى بن معاذ: «أطع ربك و لا تفرق من الموت و لا تستوحش لفراق الاحبّة، فليس من تفارق من الاحباء اعز عليك ممن تقدم عليهم» و قال لقمن لابنه، يا بنى امر لا تدرى متى يلقاك فاستعد له قبل ان يفجأك و فى معناه انشد:

يا راقد اللّيل مسرورا باولهانّ الحوادث قد يطرقن اسحارا‏
افنى القرون الّتى كانت منعّمةكرّ اللّيالى اقبالا و ادبارا

ثم قال تعالى: وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ اى و ما احدهم بمبعده من العذاب تعميره. وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ. قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ ابن عباس گفت رض دانشمندى از جهودان فدك كه او را عبد اللَّه بن صوريا مى‏گفتند با جماعتى رؤساء يهودان نزديك مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آن گه كه بمدينه فرود آمدند گفتند

يا ابا القاسم، حدثنا عن خلال نسألك عنهنّ، لا يعلمهن الا نبى قال سلونى عمّا شئتم فقال ابن صوريا كيف نومك؟ فقد اخبرنا عن نوم النبى الّذى يأتى فى آخر الزمان؟ فقال تنام عيناى و قلبى يقظان. قال صدقت يا محمد، اخبرنا يا محمد الولد من الرجل يكون او من المرأة؟ فقال النبى اما العظام و العروق فمن الرجل، و اما اللحم و الدم و الظفر و الشعر فمن المرأة. قال صدقت يا محمد، قال فما بال الوالد يشبه اعمامه ليس فيه من شبه اخواله شى‏ء؟ و يشبه اخواله ليس فيه من شبه اعمامه شي‏ء؟ فقال النبى ايهما على ماؤه كان الشّبه له قال صدقت يا محمد، قال فاخبرنى عمّن يولد له و عمّن لا يولد له؟ فقال اذا كانت مغبّرة غبرت يعنى احمرّت النطفة لم يولد له و اذا كانت صافية ولد له، قال فاخبرنى عن ربك ما هو؟

فانزل اللَّه تعالى قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ الى آخر السّورة: قال ابن صوريا خصلة ان أنت قلتها آمنت بك و اتبعتك، اى ملك يأتيك بما يقول اللَّه؟ قال جبريل و لم يبعث اللَّه نبيّا قط الا و هو وليّه. قال ابن صوريا ذاك عدونا من الملائكة، و لو كان ميكائيل مكانه لآمنّا بك، انّ جبريل كان ينزل بالعذاب على اسلافنا، و انه عادانا مرارا كثيرة، و كان اشد ذلك علينا، ان اللَّه تعالى انزل على نبينا ان بيت المقدس سيخرب على يدى رجل يقال له بخت نصر و اخبرنا بالحين الذى يخرب فيه، فلما كان وقته بعثنا رجلا من اقوياء بنى اسرائيل فى طلبه ليقتله، فلقيه ببابل غلاما مسكنا، فاخذه ليقتله فدفع عنه جبريل. و قال لصاحبنا ان كان ربكم هو الذى أذن فى هلاككم فلن تسلّط عليه، و ان لم يكن هذا فعلى اىّ حق تقتله؟ و فصدّقه صاحبنا فرجع، فقوى بخت نصر و غزانا و خرّب بيت المقدس، فلهذا نتخذه عدوا فانزل اللَّه تعالى هذه الآية.

قتاده و عكرمه و سدى و شعبى گفتند عمر خطاب در مدارس جهودان شد آنجا كه درس گويند و كتاب خوانند و با ايشان بسخن درآمد، و عمر گاه گاه رفتى و در كتاب ايشان نظر كردى. جهودان گفتند يا عمر از اصحاب محمد ما ترا دوست داريم، كه ديگران ما را مى‏برنجانند و تو مى‏نرنجانى، و نيز بتو طمع داريم كه در كتاب ما مى‏نگرى، گويى ترا نيك آمد اين كتاب ما و دين ما. عمر گفت و اللَّه لا آتيكم لحبّكم و لا اسألكم لانّى شاكّ فى دينى، و انما ادخل اليكم لازدياد بصيرة فى امر محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، و ارى آثاره فى كتابكم. عمر گفت و اللَّه كه من نه دوستى شما مى‏آيم، يا آنچه پرسم از آن پرسم كه در دين خود بشكم، لكن آثار مصطفى ع در كتاب شما مى‏بينم، هر چند كه مى‏نگرم در آن مرا بصيرت و روشنايى در كار محمد ميافزايد، پس روزى عمر خطاب سوگند برايشان نهاد بآفريدگار و بكتاب ايشان تورية، كه راست گوئيد. هيچ ميدانيد كه محمد رسول حق است؟ ايشان گفتند: اكنون كه سوگند بر نهادى راست گوئيم، مى‏دانيم كه محمد رسول حق است، هيچ شك مى‏نيفتد ما را در صدق رسالت وى. عمر گفت فاذا هلكتم پس شما از هالكانيد كه ميدانيد صدق وى و مى‏نگرويد و برسالت وى ايمان مى‏نياريد. پس عمر گفت ما يمنعكم من اتباعه؟ آخر چيست آنك شما را مى‏باز دارد از اتباع وى. ايشان گفتند صاحب وى جبريل است و جبريل ما را دشمن است، محمد را بر سر ما ميدارد، و پدران ما را عذاب و صواعق رسانيد، و جبريل خود همه بكشتن و جنگ و عداوت آيد، دوست ما ميكائيل است خازن رحمت و باران و نبات و نعمت، همه بشادى و فراخى و آسانى آيد، اگر صاحب محمد ميكائيل بودى ما بوى ايمان آورد مانى. عمر گفت خبر كنيد مرا از منزلت جبريل و ميكائيل بنزديك خداوند عز و جل؟ ايشان گفتند «جبريل عن يمينه و ميكائيل عن يساره و ميكائيل عدوّ لجبريل.» عمر گفت اكنون كه ايشان را در حضرت عزت اين چنين منزلت و قربت است چگونه يكديگر را دشمن باشند؟ يا چون شما را دشمن باشند؟ اشهد ان من كان عدوا لجبريل فانّه عدو لميكائيل و من كان عدوا لميكائيل فهو عدوّ لجبريل، و من كان عدوا لهما فان اللَّه عدو له. عمر اين سخن بگفت و پيش مصطفى ع آمد تا آنچه رفت باز گويد. رب العالمين پيش از آمدن عمر بر وفق قول عمر آيت فرستاد: قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِكَ اين آيت از روى معنى اشكالى دارد، و مقصود ذم جهودانست، ميگويد چونست كه وى را دشمن ميگيرند و او نزديك ما بجايى است كه وحى پاك بدل پيغامبر بواسطه وى مى فرستيم. معنى ديگر گفته‏اند جبريل را دشمن‏اند بسبب آنك وحى مى‏آرد و نه او وحى از ذات خويش بمراد خويش مى‏آرد تا با وى دشمنى گيرند او بنده مأمور است، بفرمان خالق پيغام مى‏آرد بر دل تو كه سيّدى، فذلك قوله وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ. سديگر معنى گفته‏اند كه اين ردّ جهودانست بآنچه گفتند جبريل همه بجنك و عذاب و سختى آيد. رب العزة گفت اگر عذاب و عقوبت را آيد كافران را آيد، و گرنه مصطفى ع را و مؤمنانرا بروح و راحت و بشرى و كرامت آيد، بمصطفى ع قرآن آورد كه روح روح است و آرام جان، و مؤمنانرا بشارت دهد ببهشت جاودان و ناز و نعيم بيكران چنان كه گفت مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُؤْمِنِينَ.

مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ. ديگر باره درين آيت نام ايشان ياد كرد تشريف و تخصيص ايشان را، كه ايشان در ميان ملائكة سران و سروران اند و بهينه فرشتگان چهاراند: جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل و بهينه اين چهار جبريل است، ششصد پر دارد هر پرى هفتاد هزار ريشه، و عليه تهاويل الدّر و الياقوت. مصطفى ع او را ديد بصورت خويش، و كان قد سدّ الافق. در بعضى اخبار است كه مصطفى ع را غشى رسيد آن گه كه او را بصورت خويش بديد، پس گفت: سبحان اللَّه ما كنت ادرى ان شيئا من الخلق هكذا. و قال جبريل فكيف لو رأيت اسرافيل؟ انّ له لاثنى عشر جناحا جناح منها بالمشرق و جناح بالمغرب، و انّ العرش لعلى كاهله و انه ليتضاءل لعظمة اللَّه عز و جل، حتى يعود مثل الرضع.

و عن ابن عباس قال بينا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و معه جبريل ينادى اذا انشق افق السماء، فاقبل جبريل يدخل بعضه فى بعض فيتضاءل، فاذا ملك قد مثّل بين يدى النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فقال يا محمد ان اللَّه عز و جل يأمرك ان تختار بين نبى عبد او ملك نبى، فاشار الى جبرئيل بيده ان تواضع فعرفت انه لى ناصح فقلت عبدا نبيّا، فعرج ذلك الملك الى السماء. فقلت يا جبريل قد كنت اردت ان اسألك عن هذا، فرأيت من حالك ما شغلنى عن المسئلة فمن هذا يا جبريل؟ قال هذا اسرافيل خلقه اللَّه يوم خلقه بين يديه صافّا قدميه لا يرفع طرفه، بينه و بين الرّب عز و جل سبعون نورا ما منها نور يدنو منه الّا احترق، فاذا اذن اللَّه عز و جل فى شى‏ء من السّماء و الارض ارتفع ذلك اللّوح حتى يضرب جبينه فينظر فيه، فان كان من عملى امرنى به و ان كان من عمل ميكائيل امره به، و ان كان من عمل ملك الموت امره به. فقلت يا جبرئيل و على اى شى‏ء انت؟ قال على الريح و الجنود. قلت و على اى شى‏ء ميكائيل؟ قال على النبات و المطر؟ قلت و على اى شى‏ء ملك الموت؟ قال على قبض الانفس، و ما ظننت انه هبط الّا لقيام الساعة، و ما الذى رأيت منى إلّا خوفا من قيام الساعة.

جبرئيل نامى است عبرانى يا سريانى و معنى آن عبد اللَّه است، جبر بنده است و ايل نام خداوند است عز و جل. همچنين ميكائيل و اسرافيل: ميكا و اسراف نام بنده است، و ايل نام خدا يعنى بنده خداوند عز و جل.

و وجه تأويل آيت آنست كه هر كه جبرئيل را دشمن است ميكائيل را هم دشمن است، كه هر دو مأمورند و هر كه ايشان را دشمن است همه فريشتگان را دشمن است، و كه هر دو مأمورند و هر كه پيغام رساننده را دشمن است پيغام را هم دشمن است، و هر كه پيغام را دشمن است پيغام ده را دشمن است، پس ايشان كه چنين‏اند كافران اند لا محاله، و خداى عز و جل دشمن است آن كافران را كه چنين‏اند.

امّا اختلاف قرّاء در لفظ جبرئيل و ميكائيل آنست: كه مكى «جبريل» بفتح جيم بى همزه خواند، و مدنى و شامى و بصرى و حفص بكسر جيم بى همز خوانند. ابو بكر بفتح جيم و همزه بر وزن جبرعل خواند، حمزه و كسايى و حماد بر وزن جبرعيل خوانند. و ميكال بى همزه بوزن قيفال. بصرى و حفص نيز هم چنين خوانند، نافع بهمزه بر وزن ميكاعل، باقى ميكائيل بر وزن ميكاعيل.

وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ آياتٍ بَيِّناتٍ وَ ما يَكْفُرُ بِها إِلَّا الْفاسِقُونَ اين آيه بجواب ابن صوريا آمد كه گفته بود ما انزل عليك من آية بيّنة فنتبعك لها نفرستادند بر تو نشانى روشن كه بر درستى كار تو دلالت كند تا ترا پس روى كنيم و ايمان آريم رب العالمين گفت: وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا بدرستى كه فرستاديم بتو نشانهاى روشن راست، و كافر نشود بآن مگر جهودان كه از شريعت موسى بيرون شدند، بسبب آنكه به محمد كافر شدند، از بهر آنك ايمان آوردن به محمد ع و پذيرفتن دين وى از شرايع موسى بود پس چون نپذيرفتند لا محاله از شريعت موسى بيرون شدند.

معنى فسق بيرون شدن است از پذيرفتن حق. يقال فسقت الرطبة عن قشرها و الفارة عن جحرها.

أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً الآية... ابن عباس گفت سبب نزول اين آيت آن بود كه مصطفى ع جهودان را گفت كه خداى عز و جل پيمان ستد از شما كه مرا استوار گيريد، و آنچه آوردم از كتاب و پيغام قبول كنيد، و شرع حنيفى و دين اسلام و صفت من كه پيغمبرم پنهان نكنيد، و ذلك فى قوله تعالى وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ پس مالك بن الضيف آن را منكر شد و گفت و اللَّه ما عهد الينا فى محمد عهد و لا ميثاق بر ما هيچ عهد نگرفتند و هيچ پيمان نستدند در كار محمد. پس رب العالمين آيت فرستاد.

أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ هر گه كه عهدى كنند و پيمانى بندند گروهى ازين جهودان آيند و آن پيمان بشكنند بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ عهد بشكستن نه ارزانى است بلكه ايشان ناگرويدگان‏اند. بَلْ أَكْثَرُهُمْ از آن گفت كه قومى ازيشان و گرچه اندك بودند بگرويدند و بوفاء عهد باز آمدند، چنانك جاى ديگر گفت فَقَلِيلًا ما يُؤْمِنُونَ‏

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «من مات ناكثا عهده جاء يوم القيمة لا حجة له».

و قال ع «اربع خصال من كان فيه كان منافقا: اذا حدّث كذب، و اذا وعد اخلف، و اذا عاهد غدر، و اذا خاصم فجر، و ما من غادر الّا و له لواء يوم القيمة يعرف به و صائح يصيح هذا غادر بنى فلان مسود وجهه مزروقة عيناه، مصفوفة يداه، معقولة رجلاه، على رقبته مثل الطود العظيم من ذنوبه.»

وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ قال ابن عباس انّ معاذا و بشين بن البراء يقولان لليهود «يا معشر اليهود اتقوا اللَّه و اسلموا، فقد كنتم تستفتحون علينا بمحمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، و نحن اهل شرك و تخبروننا انه مبعوث، و تصفونه لنا بصفته. فقال سلام بن مسلم اخو بنى النضير ما جاءنا بشي‏ء نعرفه، و ما هو بالّذي كنّا نذكر لكم، فانزل اللَّه تعالى.

وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ الآية... علماء جهودان‏اند اينان كه تورية را پس پشت انداختند، و بآن كار نكردند و به مصطفى و قرآن كافر شدند. شعبى گفت هو بين ايديهم يقرءونه و لكنهم نبذوا العمل به قال ابن عيينه ادرجوه فى الحرير و الديباج و حلّوه بالذهب و الفضّة، و لم يحلّوا حلاله و لم يحرّموا حرامه، فذلك النبذ. بو سعيد خدرى گفت لا تكونوا كاليهود اذا وضعوا التورية مادوا لها و اذا قاموا عنها نبذوها و راء ظهورهم.

رب العالمين درين آيت خبر داد كه جهودان كتاب حق بگذاشتند، و پس روى شياطين كردند و جادويى آموختند و آن خواندند.

فذلك فى قوله: وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ اى فى عهده و زمان ملكه، جهودان دعوى كردند كه اين جادويى و نيز نجات كه ما ميخوانيم و بدان كار ميكنيم على سليمان پيغمبر است و نام اعظم كه پادشاهى بدان ميراند و فرمان بدان ميداد، و ديو و باد را بدان مسخر خويش ميكرد. مفسران گفتند كتابى بود كه شياطين در آن سحر و نيز نجات نبشته بودند و زير تخت سليمان دفن كردند آن گه كه سليمان معزول بود از ملك خويش پس چون سليمان را وفات رسيد بيرون آوردند و فرا مردمان نمودند كه اين علم سليمان است و كتاب وى، و پادشاهى كه ميراند بدين ميراند.

هر چه نيك مردان بنى اسرائيل بودند آن از شياطين قبول نكردند و از آن بپرهيزيدند و هر چه بد مردان بودند و مفسدان قبول كردند و بياموختند و بدان كار كردند. رب العالمين سليمان را از آن سحر و نيز نجات مبرا كرد و عذرى بر زبان مصطفى ع بنهاد و گفت: وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا الآية... سليمان هرگز كافر نبود و آن سخنان كه شياطين خواندند سخنان سليمان نبود، و از آنچه بر وى گفتند و ساختند و فرا پيش آوردند از نير نجات و شعبده هرگز ساز او نبود، و اباطيل هرگز كار او نبود و سحر از افعال او نبود، و عزائم بابت وى نبود، و تولّه و نشره و اخذه و تفريقه از سنت و سيرت وى نبود. و انّما قال وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ و ليس فى صدر الآية انهم كفّروه، حتى يبرّاه اللَّه تعالى من ذلك، و لكن لمّا نسبوا اليه السحر و السحر كفر برأه اللَّه من الكفر فقال و ما كفر سليمان و روى ان رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم قال ليس منا من سحر و لا من سحر له، و لا من تكهّن، و لا من تكهّن له و لا من تطيّر و لا من تطيّر له. و قيل مكتوب فى التورية ليس منى و ليدع غيرى من تطيّر او تطيّر له، او من سحر او سحر له، او تكهّن او تكهّن له.

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم من اتى كاهنا لم يقبل له صلاة اربعين ليلة.

و قال عبد اللَّه بن مسعود «من اتى ساحرا او كاهنا او عرّافا فصدّقه بما يقول فقد كفر بما انزل على محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم.»

و كتب عمر بن الخطاب الى بعض اصحابه ان اقتل كل ساحر و ساحرة قال فقتلنا ثلث سواحر و قال ابو الاسود لم يزل السحار يقتلون عندنا بالمدينة. و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حدّ الساحر ضربة بالسيف.

وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا حمزه و كسايى و لكن بتخفيف و الشياطين برفع خوانند كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ ميگويد سليمان كافر نبود و جادويى كار وى نبود، لكن شياطين كافر بودند و جهودان را جادويى مى‏آموزانيدند.

وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ الآية... اين ما بر دو وجهست يكى بمعنى نفى يعنى كه هرگز بر آن دو فريشته جادويى نفرستادند از آسمان. و بمعنى ديگر نفى نيست و تعلق باول آيت دارد. ميگويد كتاب خدا پس پشت انداختند وانگه پس روى كردند دو چيز را يكى ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ و ديگر وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ يكى آنچه شياطين خواندند ديگر آنچه در بابل به هاروت و ماروت فرو آمد، و آن سحرست ميكنند، و در آن تعزيم و تعويد مى‏آرند در تسخير جن بنامهايى از نامهاى خداى عز و جل كه از آسمان فرود آمد.

و علما را خلافست كه بابل در ديار كوفه است يا در ديار مغرب، يا بكوه دماوند، و بابل از آن گفتند كه تبلبلت الالسن بها، قبل انّ اللَّه عز و جل حين اراد ان يخالف بين السنة بنى آدم بعث ريحا فحشرتهم من كل افق الى بابل فبلبل اللَّه عز و جل السنتهم، فلم يدر احد ما يقول الآخر ثم فرّقتهم الريح فى البلاد.

هاروت و ماروت اسمان سريانيان. قال اهل التفسير و نقلة الحديث انهما كانا ملكين اسمهما عزا و عزائيل و انّ الملائكة تعجبت من ظلم بنى آدم و استحلالهم المحارم و سفكهم الدماء و قد جاءتهم رسلهم بالبيّنات، فعز و اذلك عليهم، و خاطبوا اللَّه عز و جل فى معناهم، و قالوا هؤلاء الذين جعلتهم فى الارض و اخترتهم، فهم يعصونك... القصّة الى آخرها مفسران و اصحاب حديث و نقله آثار گفتند فريشتگان آسمان تعجب كردند از ظلم بنى آدم و بى رسميها و پرده در بدن و خون ريختن ايشان، گفتند خداوندا اين زمين داران و خاكيان را بر گزيدى و ايشان ترا نافرمانند. رب العالمين گفت اگر آن شهوت كه دريشان مركب است در شما بودى حال شما همچون حال ايشان بودى همه گفتند. «سبحانك ما ينبغى لنا ان نعصيك» پاكى ترا و بى عيبى ترا، نيايد از ما كه در تو عاصى شويم، و نسزد كه فرمان ترا خلاف كنيم. رب العالمين گفت اكنون دو فريشته اختيار كنيد از همه فريشتگان تا ايشان را بصفت بنى آدم بر آريم و شهوت دريشان مركب كنيم. هاروت و ماروت را بر گزيدند كه از همه عابد تر و خاشع تر بودند. خداوند عز و جل ايشان را بزمين فرستاد تا حكم كنند و كار گزارند ميان خلق. و شهوت در ايشان آفريد چنانك در فرزندان آدم، و ايشان را گفت شرك مياريد و زنا مكنيد و خمر مخوريد و خون بناحق مريزيد و گوشت خوك مخوريد و در حكم و قضا ميل و محابا مكنيد و جور و جفا مپسنديد. ايشان بيامدند و بروز حكم مى‏كردند و كار خلق ميگزاردند، و بشب بر آسمان ميشدند بمتعبد خويش. آخر روزى زنى آمد پيش ايشان بمجلس حكم، با خصمى كه داشت و نام آن زن زهره بود نيكو روى كه جمال وى بغايت كمال بود و گفته‏اند كه پادشاه زاده بود از ديار فارس، و در دل ايشان هواء آن زن افتاد بيكديگر باز گفتند، آن گه ترافع و حكم آن زن در تأخير نهادند، تا وى را بخانه خواندند و كام خود از وى طلب كردند. آن زن سر وا زد آن گه گفت. اگر شما را مرادى است از من بت پرست بايد شدن چنانك آن زن، و قتل كردن و خمر خوردن. ايشان گفتند اين نه كار ماست كه ما را از اين نهى كرده‏اند و پرهيز فرموده. آن روز رفت ديگر روز همين حديث بود و جواب همان. سديگر روز هوى بغايت رسيد و صبرشان برميد، گفتند از آنچه فرمودى خمر خوردن آسانتر است. ندانستند كه خمر خود مجمع جنايت است، و اصل گناهان

قال النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم «الخمر امّ الخبائث».

پس خمر خوردند تا مست شدند و كام خود از آن زن بر گرفتند و در آن حال كسى بايشان فرا رسيد، ترسيدند كه باز گويد او را بكشتند، تا هم قتل و هم زنا و هم شرب خمر ازيشان در وجود آمد. و خداوند عز و جل در آن حال ملائكه آسمان را بر حال ايشان اطلاع داد، تا ايشان را بدان صفت بديدند. و من ذلك اليوم يستغفرون لاهل الارض. و گفته‏اند نام اعظم آن زن را در آموختند تا قصد آسمان كرد پس حرّاس آسمان و گوشوانان او را منع كردند و خداى عز و جل صورت وى بگردانيد تا كوكبى گشت. اكنون آن ستاره سرخ است: نام وى بزبان عرب زهره و بزبان عجم اناهيد و بزبان بنطى بيدخت ابن عباس و ابن عمر، آن را لعنت ميكردند و ميگفتند لا مرحبا بها و لا اهلا لقيا الملكان منها ما لقيا. و عن على ع قال كان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اذا رأى سهيلا قال لعن اللَّه سهيلا انّه كان عشّارا باليمن، و لعن اللَّه الزهره فانها فتنت ملكين.

و روى ان النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم سئل عن المسوخ؟ فقال هم ثلاثة عشر: الفيل، و الدّب، و الخنزير، و القرد، و الجريث، و الضبّ، و الوطواط، و العقرب، و الدعموص، و الارنب و سهيل، و الزهرة، و العنكبوت. فقيل يا رسول اللَّه ما كان سبب مسخهم؟ قال اما الفيل فكان جبّارا لوطيا لا يدع رطبا و لا يابسا، و اما الدّب فكان يدع الناس الى نفسه، و اما الخنازير فقوم نصارى سألوا ربهم نزول المائدة فلما نزلت عليهم كانوا اشدّ تكذيبا و اشدّ كفرا و اما القردة فقوم يهود اعتدوا فى السبت، و اما الضّب فكان اعرابيا يسوق الحاج بمحجنه، و اما الوطواط فكان رجلا يسرق الثمار من رؤس النخل، و اما العقرب فكان رجلا لدّاغا لا يسلم‏ من لسانه احد، و اما الدعموص فكان رجلا نمّاما يفرّق بين الاحبة، و اما العنكبوت فامرأة سحرت زوجها، و اما الارنب كانت لا تطهر من حيض و لا من غير ذلك و اما سهيل فكان عشّارا باليمن، و اما الزهرة فكانت نصرانية بنتا لبعض ملوك بنى اسرائيل فتن بها هاروت و ماروت. قال الراوى و لم يذكر سبب مسخ الجريث.

و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم چون دانست كه مخالطت زنان آفت دين است و تخم فتنه، از آن حذر نمود گفت: لا يخلون رجل بامرأة فان ثالثهما الشيطان.

و قال ع «النساء حبائل الشيطان»

و قال الحسن بن صالح سمعت ان الشيطان قال للمرأة «انت نصف جندى و انت سهمى الذى ارمى به فلا اخطى و انت موضع سرى و انت رسولى فى حاجتى». و عن ابى امامة عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انّ ابليس لمّا نزل الى الارض قال يا ربّ انزلتنى الى الارض و جعلتنى رجيما، فاجعل لى بيتا، قال الحمام، قال فاجعل لى مجلسا، قال الاسواق و مجامع الطرق، قال فاجعل لى طعاما قال ما لم يذكر اسم اللَّه عليه، قال اجعل لى شرابا قال كل مسكر قال اجعل لى مؤذنا قال المزامير، قال اجعل لى قرآنا قال الشعر، قال اجعل لى كتابا قال الوشم، قال اجعل لى حديثا قال الكذب، قال اجعل لى رسلا قال الكهنة، قال اجعل لى مصايد قال النساء.

تمامى قصه آنست كه هاروت و ماروت پس از آنك معصيت كردند خواستند كه بآسمان بمعتد خويش باز شوند نتوانستند و پرهاشان مطاوع نيامد پس در كار خويش بديدند و ز آن كرده پشيمان شدند، و رفتند پيش ادريس پيغامبر و گفتند استشفع لنا الى ربك و ادع لنا ادريس دعا كرد ايشان را، خداوند عز و جل ايشان را مخير كرد ميان عذاب دنيوى و عذاب عقبى، و عذاب دنيوى اختيار كردند و در زمين بابل پس ايشان را سرنگون بچاهى در آويختند تا بقيامت. مجاهد گفت در آن چاه آتش است و ايشان در ميان آتش معذب اند پايها در قيد و سلسله بر هفت اندام. و گفته‏اند كه در آن چاه آب است و ايشان از تشنگى زبان بيرون كرده‏اند، و چهار انگشت است از ميان ايشان تا بآب و بآب مى‏نرسند. و در روزگار پيشين مردى پيش ايشان رفت تا جادويى آموزد گفت چون ايشان را بدان صفت ديدم بترسيدم و از آن حال بسهميدم گفتم لا اله الّا اللَّه ايشان چون سخن ميشنيدند گفتند از كدام امتى تو؟ جواب دادم از امت محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم. ايشان گفتند «و قد بعث محمد؟ قلت نعم قالا الحمد للَّه فانه نبى آخر الزمان و عما قريب ينقطع العذاب عنا».

وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ و جادويى به هيچ كس كه بايشان شود نياموزند تا پيشتر گويند إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ ما فتنه خلقيم و آزمودن ايشان، بخداى عز و جل كافر مشو بآموختن جادويى و كار كردن بآن كه هلاك شوى. پس اگر نصيحت نپذيرد و بآموختن آن رغبت نمايد او را گويند روبول در آن تنور كن. چون بول در آن تنور كند نورى از وى جدا شود و مانند دودى در آيد و بينى وى باز شود، آن نور گفته اند. معرفت خداوند است عزّ و جلّ، و آن دود غضب وى جلّ جلاله.

بعضى علما گفته‏اند علم سحر شناخت شر نيست كه كردار شر است و شناخت ديگر است و كردار ديگر. همچنانك شناخت كفر ديگر است و كافر شدن ديگر و شناخت زنا ديگر است و زنا كردن ديگر، هيچكس بشناخت كفر كافر نگردد تا عمل نكنند همچنين بشناخت سحر كافر نشود تا عمل نكند. و آنچه فريشتگان گفتند فَلا تَكْفُرْ معنى آنست كه مياموز كه چون آموختى بر خود ايمن نباشى كه عمل كنى. و پس بعمل كافر شوى، و تعليم فريشتگان بمعنى اعلام است. فقهاء از اينجا گفتند اگر كسى اقرار دهد كه من سحر نيك دانم و شناسم اما ميدانم كه حرام است و باباحت آن معتقد نيستم و كس را نياموختم، گفتند بر وى هيچ چيز نيست. پس اگر گويد من آموخته‏ام و مباح است آموختن آن و اعتقاد داشتن باباحت آن رواست، اگر چنين گويد كافر شود يستتاب فان تاب و الّا قتل و همچنين اگر گويد من آموخته ام و تعليم آن بى كفر صورت نبندد بكفر خود اقرار دارد، يستتاب فان تاب و الّا قتل.

فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ چيزى مى‏آموزند كه بآن ميان مرد و زن جدايى او كنند و اين جادوان نتوانند كه كس را گزند نمايند مگر بخواست اللَّه.

وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ آن مى‏آموزند كه در دنيا و آخرت ايشان را بكار نيايد و سود نكند. وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ و جهودان نيك دانستند كه هر كه سحر خرد و پسندد و آموزد و كند و كار بندد امروز بيدين است و فردا از خير آن جهانى بى بهره.

وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ اى بئس شيئا باعوا به حظ انفسهم حيث اختاروا السحر و نبذوا كتاب اللَّه وراء ظهورهم، ببد چيزى خط خود از آن جهان فروختند، كه كتاب خداى عز و جل بگذاشتند و اختيار سحر كردند.

لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ ايشان را نيك آيد اگر دانند و لكن ندانند هذا كقولك لصاحبك ما ادعوك اليه خير لك لو كنت تعقل، و تنظر ما فى العواقب و هو يعقل و لعلّه كثير النظر فى العواقب الّا انّه لا يعلم ما يوجب ذلك وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا اى بمحمد و القرآن وَ اتَّقَوْا اليهودية و السحر. و اگر ايشان محمد را به پيغامبرى استوار گيرند و قرآن را براستى به پذيرند، و از دين جهودى و جادويى بپرهيزند لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ اين هر سه لام «لمن اشتراه، و لبئسما و لمثوبة» هر سه لام تحقيق اند و تأكيد بجاى قسم، ميگويد اگر ايشان ايمان آوردندى پاداش آن ايشان را از نزديك خداى عز و جل بودى از آن رشوت كه ستدند پنهان كردن نبوت رسول مرا از عامّة خويش و از آنچه بجادويى و شعبه فرا دست آوردند لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ اگر دانستندى و لكن نميدانند.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ... الآية از روى طريقت و راه حقيقت رموز اين آيت اثرى ديگر دارد، ارباب القلوب گفتند من علامات الاشتياق تمنّى الموت على بساط العوافى عجب نيست كسى را كه در مغاك مذلت باشد و در زندان وحشت اگر از سر بينوايى و ناكامى وى را آرزوى مرگ باشد، عجب كار آن جوانمردى است كه بر بساط عافيت آرام دارد، و كارهاش بر نظام، و دولتش تمام، و روزش فرخنده در ايام، و با اينهمه نعمت و راحت چون كسى است بر آتش سوزان، گرداگرد وى خارستان و دشمن جان ستان، دل در آن بسته كه تا خود كى از اين محنت برهد و خرمن جدايى آتش در زند، نوبت اندوه بسر آيد، و اشخاص پيروزى بدر آيد، بزبان شوق گويد.

كى باشد كين قفس بپردازمدر باغ الهى آشيان سازم‏

آرى! من احبّ لقاء اللَّه احبّ اللَّه لقاءه، به داود وحى آمد كه يا داود قل لشبّان بنى اسرائيل لم تشغلون انفسكم بغيرى؟ و انا مشتاق اليكم، ما هذا الجفاء؟ احمد الاسود پيش عبد اللَّه مبارك آمد گفت رأيت فى المنام انّك تموت الى سنة فان استعددت للخروج گفت مرا در خواب چنان نمودند كه تا يك سال تو مى فرو شوى نگر تا رفتن را ساخته باشى. عبد اللَّه جواب داد احلتنى على امد بعيد روزگارى دراز در پيش ما نهادى، يك سال ديگر ما را اندوه هجران مى‏بايد كشيد و تلخى فراق مى‏بايد چشيد، آن گه گفت غذاء جان ما تا امروز درين بيت بود.

يا من شكى شوقه من طول فرقتهصبرا لعلّك تلقى من تحبّ غدا

عنس غفارى قومى را ديد كه از طاعون مى‏گريختند، گفت يا طاعون خذنى اى طاعون تو گرد آنان گردى كه ترا مى‏نخواهند چرا بر ما نيايى كه ترا بجان خريداريم؟

بشر حارث از اينجا گفت ما لنا نكره الموت و لا يكره الموت الّا مريب. چرا بريد مرگ را دشمن داريم؟ كه نه در دل شور داريم يا از دوست پرهيز ميكنيم! شور دلست كه بريد مرگ را دشمن است. اين كراهيت قومى را از آن خواست كه ساز اين راه نداشتند و طعم وصل دوست نچشيدند.

ازينجا گفتند مرگ راحت قومى است و آفت قومى قومى را روز دولت است، و قومى را رنج و محنت، قومى را عنا، و قومى را عطا، قومى را بلا و قيامت، و قومى را شفا و سلامت، قومى را نهايت مدت اشتياق، و قومى را بدايت روز فراق. ملك الموت بر رابعه عدوى رسيد، رابعه گفت تو كيستى؟ گفت من هادم اللّذاتم موتم الاطفالم مرمّل الأزواجم رابعه گفت: اى جوانمرد چرا از خود همه خصلتهاى بد نشان ميدهى و از آن خصلتهاى نيك هيچ نگويى؟ گفت آن چيست؟ رابعة گفت و انت موصل الحبيب الى الحبيب سفيان ثورى هر گه كه مسافرى را ديدى و آن مسافر گفتى شغلى بفرماى، سفيان گفتى اگر جايى بمرگ رسى درود ما بدو برسان و بگوى‏

گر جان باشارتى بخواهى زرهىدر حال فرستم و توقف نكنم

بلال حبشى در نزع بود عيال وى ميگفت وا حزناه! بلال گفت چنين مگوى لكن ميگوى وا طرباه! غدا نلقى الاحبة محمدا و حزبه. عبد اللَّه مبارك در وقت نزع ميگفت و مى‏خنديد لمثل هذا فليعمل العاملون شلبى را مى‏آرند كه در سكرات مرگ اين بيت ميگفت:

كلّ بيت انت ساكنهغير محتاج الى السّرج‏
وجهك المأمول حجتنايوم يأتى النّاس بالحجج‏
آن شب كه رخ تو شمع كاشانه ماستخورشيد جهان فروز پروانه ماست‏

بو العباس دينورى مجلس ميداشت و در عشق سخن ميگفت، پير زنى عارفه حاضر بود، آن سخن بروى تافت وقتش خوش گشت، برخاست و در وجد آمد. بو العباس گفت موتى جان در باز اى پير زن، گفت.

جا نيست نهاده‏ايم فرمانى رادر عشق كجا خطر بود جانى را‏

اين بگفت و نعره بزد و جان بداد.

قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ بزرگوار و نيكوست آن قرآن كه جبريل فرود آورد از رحمن، كه هم روح روح دوستان است، و هم شفاء دل بيماران، و هم رحمت مؤمنان، اينست كه گفت جل جلاله فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِكَ جاى ديگر گفت نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى‏ قَلْبِكَ. و جبرئيل ع چون وحى پاك گزاردى گاهى بصورت بشر آمدى گاهى بصورت ملك، هر گه كه آيت حلال و حرام و بيان شرايع و احكام آوردى بصورت بشر بودى، و حديث دل در ميان نه. چنانك گفت هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ باز چون حديث محبت و صفت عشق و و رموز دوستى بودى بصورت ملك آمدى، روحانى و لطيف، و بدل مصطفى پيوستى قرآن وحى بگزاردى سرّا بسرّ، و كس را برو اطلاع نه، پس چون باز شدى و از ديار دل او برگشتى، مصطفى گفتى فيفصم عنّى و قد وعيته. و قيل لمّا كان صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بالمشاهدة مستغرقا بهذا الحديث، نزل الوحى بقلبه اولا فقال له نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِكَ ثم انصرف من قلبه الى فهمه و سمعه، و تنزل من ذروة الصحبة إلى حضيض الخدمة لحظوظ الخلق و هو رتبة اهل الخصوص. و قد ينزل الوحى على سمع قوم اولا ثم على فهمهم ثم على قلبهم ترقيا من سفل المجاهدة الى علوّ المشاهدة و ذلك رتبة اهل السلوك و المريدين فشتان ما هما.

مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ الآية چه زيان دارد جبرئيل و ميكائيل را عداوت كفار، و رب الارباب بعز عز خود ايشان را نيابت ميدارد و مى‏نوازد و رقم تخصيص ميكشد و ميگويد هر كه ايشان را دشمن است ما او را دشمن‏ايم در در حق اوليا همين گفت «من اذى وليّا من اوليائى فقد بار زنى بالمحاربة».

وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ الآية چند كه رب العالمين شكايت مى‏كند از آن بيگانگان جهودان، و چند كه عالميان را خبر ميدهد از شوخى و ستيز ايشان در كار محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، از اوّل كافران مكه را ميگفتند قد اظلّكم زمان نبى الحرم الذى يخرج بمكة و يصدّق بما فى كتابنا ميگفتند وقت آنست كه بيرون آيد پيغامبر مكى، رسول امّى، گزيده عالم سيد ولد آدم، استوارگير كتاب ما، و يارى دهنده ما بر شما. و در تضاعيف روزگار همين دعا مى‏گفتند: خداوندا بينگيز ما را اين پيغامبر كه در تورية نام وى ميخوانيم و صفت وى ميدانيم، و دشمن خود را بوى مى‏ترسانيم، بيرون آر خداوندا وى را تا ميان ما و ميان مردمان كار برگزارد و حكم كند، و كافران عرب را از ما باز دارد، چنين ميشناختند او را و اين ميگفتند، پس چون ديدند او را بوى كافر شدند، و تورية كه در آن صفت و نعت وى بود و موافق قرآن بود بگذاشتند و پس پشت انداختند و شعبده و جادويى خواندند، و نير نجات ديوان و فرا ساخته ايشان بر دست گرفتند. رب العالمين آسمان و زمين را خبر ميدهد از كرد بد ايشان، و شكايت ميكند از ناهموارى و بى رسمى ايشان و ذلك فى اثر عكرمه رض قال انّ اللَّه عزّ و جلّ يريد ان يذّكر شأن ناس من بنى اسرائيل فقال يا سماء انصتى، و يا ارض اسمعى انّى عهدت الى عباد من عبادى، ربّيتهم فى نعمتى و اصطفيتهم لنفسى، فردّوا علىّ كرامتى و رغبوا عن طاعتى و اخلفوا وعدى، يعرف البقر اوطانها و الحمر ربّها فتنزع اليها! فويل لهؤلاء القوم الّذين عظمت خطاياهم و قست قلوبهم فتركوا الأمر الّذى عليهم، نالوا كرامتى و سمّوا احبّائى، و نبذوا احكامى، و عملوا بمعصيتى و هم يتلون كتابى، و يتفقّهون فى دينى. لغير مرضاتى يقرّبون بى القربان، و قد ابغضتهم ممن كلّ نفسى، و يذبحون لى الذبايح الّتي غصبوا عليها خلقى، يصلّون فلا تصعد الىّ صلواتهم، و يدعون فلا يعرج الىّ دعاؤهم، و هم يخرجون الى المسجد و فى ثيابهم الغول، و لو انّهم انصفوا المظلوم و عدلوا لليتيم و يتطهروا من الخطايا و تركوا المعاصى، ثمّ سألونى لاعطينّهم ما سألوا، و جعلت جنّتى لهم منزلا، و لكنّ كذبوا علىّ و ظلموا عبادى فاكل ولىّ الامانة امانته، و اكل وليّ اليتيم ماله، و جحدوا الحق، ويل لهؤلاء القوم! لو قد جاء وعدى لو كانوا فى الحجارة لتشققت عنهم بكلمتى، و لو قبروا فى التّراب للقطّهم بطاعتى، انّما اكرمت ابراهيم و موسى و داود بطاعتى و لو عصونى لانزلتهم منزلة اهل المعاصى.

النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويديد و پيغام نيوشيديد لا تَقُولُوا راعِنا مگوييد رسول مرا راعنا وَ قُولُوا انْظُرْنا و بجاى راعنا انظرنا گوئيد، وَ اسْمَعُوا و بنيوشيد، وَ لِلْكافِرِينَ و ناگرويدگانراست عَذابٌ أَلِيمٌ عذابى دردنماى. ما يَوَدُّ خوش مى‏نيايد و دوست مى‏ندارد الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر شدند مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ از اهل تورية وَ لَا الْمُشْرِكِينَ و نه مشركان نه گبران أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ كه بر شما از آسمان پيغام آيد مِنْ خَيْرٍ ازين نيكويى و پيغام گزارى مِنْ رَبِّكُمْ از خداوند شما، وَ اللَّهُ يَخْتَصُّ و اللَّه ميگزيند و شايسته ميسازد و سزا ميكند. بِرَحْمَتِهِ بمهربانى خود، مَنْ يَشاءُ آن را كه خواهد، وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ و اللَّه با فضل و نواخت بزرگوارست.

ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ هر چه منسوخ كنيم در قرآن از آيتى أَوْ نُنْسِها يا آن را فراموش كنيم بر تو، نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها ديگرى آريم به از آن أَوْ مِثْلِها يا هم چنان، أَ لَمْ تَعْلَمْ نميدانى اى آدمى أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ كه اللَّه بر همه چيز تواناست.

أَ لَمْ تَعْلَمْ و نميدانى اى آدمى! أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كه اللَّه راست پادشاهى آسمانها و زمين وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ و نيست شما را جز از اللَّه مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ يارى و نه كارسازى و خداوندى.

أَمْ تُرِيدُونَ يا ميخواهيد أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ كه از رسول خويش محمد چيزى خواهيد كَما سُئِلَ مُوسى‏ مِنْ قَبْلُ چنانك از موسى خواستند پيش فا وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ و هر كس كه بدل پسندد و گيرد كفر از ايمان فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ او آنست كه گم گشت از ميان راه راست.

وَدَّ مى‏دوست دارد و مى‏خواهد كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ فراوانى از اهل كتاب ازين دانشمندان جهودان لَوْ يَرُدُّونَكُمْ اگر توانستندى كه شما را برگردانيدندى مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ از پس استوار داشت شما خداى و رسول را، كُفَّاراً باز برندى شما را تا كافر شويد حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ از حسدى كه در دلهاى ايشان است. مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ پس آنك پيدا شد ايشان را در تورية كه محمد استوارست و پيغام باو حق، فَاعْفُوا در گذاريد وَ اصْفَحُوا و از جواب ايشان بسزا روى گردانيد حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ تا اللَّه آرد فرمان خويش إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ بدرستى كه اللَّه بر همه چيز قادر است و هر كار را توانا

وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ و نماز بپاى داريد وَ آتُوا الزَّكاةَ و زكاة مال بدهيد وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ و هر چه خود را پيش فرا فرستيد از خيرى تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ نزديك اللَّه بازيابيد آن را، إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ اللَّه بآنچه شما ميكنيد بيناست.

وَ قالُوا و جهودان گفتند لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ در بهشت نرود إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً مگر جهودان أَوْ نَصارى‏ و ترسايان همين گفتند خود را تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ آن دروغهاى ساخته ايشانست، قُلْ رسول من گوى هاتُوا بُرْهانَكُمْ حجت خويش باز نمائيد و بياريد إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ اگر مى‏راست گوئيد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا... الآية مفسران گفتند هر چه در قرآن يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آيد خطاب اهل مدينه است، چنانك يا أَيُّهَا النَّاسُ خطاب اهل مكه است. و اين نداء كرامت بمؤمنان مدينه آن گه پيوست كه اسلام بالا گرفته بود و كار دين مستحكم شده، و هيچ امت را در هيچ كتاب باين نام كرامت باز نخواندند مگر اين امت را، و بنى اسرائيل را در تورية بجاى اين ندا يا ايّها المساكين گفته‏اند.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ميگويد اى شما كه مؤمنان‏ايد لا تَقُولُوا راعِنا رسول مرا مگوييد راعنا و آن آن بود كه مسلمانان عادت داشتند آن گه كه در پيش مصطفى ع مى‏شدند كه ميگفتند راعنا يا رسول اللَّه و باين آن ميخواستند كه نگاه كن در ما و بما نيوش. و جهودان مى‏آمدند و همان ميگفتند و در زبان ايشان اين كلمه قدحى عظيم بود و سقطى بزرگ و قيل هو من الرّعونة فى لسانهم و قيل معناه اسمع لا سمعت جهودان چون اين از مسلمانان شنيدند شاد شدند و با خود ميگفتند اكنون وى را سبّ مى‏گوييم بزبان خويش و ايشان نميدانند. سعد معاذ رض زبان عبرى دانست بر قصد و نيت ايشان افتاد گفت عليكم لعنة اللَّه و الذى نفسى بيده لئن سمعتها من رجل منكم لاضربنّ عنقه. فقالوا أ و لستم تقولونها؟ فنهى اللَّه المؤمنين عن ذلك، فقال تعالى لا تَقُولُوا راعِنا گفت شما كه مؤمنانيد اين كلمه خويش مگوييد، تا ايشان آن كلمه خويش به پشتى شما نگويند، و بجاى آن گوئيد انْظُرْنا يعنى كه درمانگر جاى ديگر ازين گشاده‏تر گفت وَ راعِنا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ آن گاه در آن تأكيد كرد بر مؤمنان و گفت وَ اسْمَعُوا بنيوشيد و بپذيريد و چنين گوئيد، و آن گه تهديد داد جهودان را و منافقان را كه پشتى ايشان ميدادند گفت: وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ ايشانراست عذابى خوار كننده او كننده، عذابى دردناك و سهمناك عذابى كه هرگز بآخر نرسد و هر روز بيفزايد. ابن السماك گفت لو كان عذاب الآخرة مثل عذاب الدنيا كان ايسره و لكن يضرب الملك بالمقمعه راس المعذّب فلا يسكّن وجعها ابدا و يضربه الثانية فلا يسكّن و جمع الاولى و لا الثانية، و يضربها الثالثة فلا وجع الاوليين يسكّن و لا الثالثة فاوّل العذاب لا ينقطع و آخره لا ينفد. و در عهد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مردى همه شب همى گفت وا غوثاه من النّار! رسول ع بامداد او را گفت: لقد ابكيت البارحة اعين ملاء من الملائكة.

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لجبرئيل مالى ارى ميكائيل ضاحكا قال ما ضحك منذ خلق اللَّه النار

و عن محمد بن المنكدر قال لمّا خلقت النّار فزعت الملائكة فزعا شديدا طارت له افئدتهم، فلم يزالوا كذلك حتى خلق آدم فرجعت اليهم افئدتهم و سكن عنهم الذى كانوا يجدون.

ما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ قومى از مسلمانان انصار با جهودان صحبت داشتند و نشست و خاست و تحالف ميان ايشان رفته بود و حليف يكديگر شده از عهد جاهليت باز، و اين مسلمانان انصار حلفاء خود را گفتند از آن جهودان، كه ايمان آريد به قرآن، و مصطفى ع را استوار گيريد كه بهروزى و فلاح شما در اين است.

ايشان جواب دادند كه ما نمى‏بينيم درين دين شما چيزى كه دوست داريم و خوش آيد ما را، اگر در آن چيزى بودى ما نيز در آن بر پى شما رفتمانى رب العالمين ايشان را بآنچه گفتند دروغ زن كرد و گفت: ما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ دوست ندارند و خوش نيايد اين جهودان را كه بر شما از آسمان پيغام آيد وَ لَا الْمُشْرِكِينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ باين خير وحى ميخواهد ميگويد وحى كه فرستاديم بشما و پيغام كه داديم ايشان را خوش نيامد، وَ اللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ باين رحمت نبوت ميخواهد، و گفته‏اند كه دين اسلام ميخواهد، يعنى كه اللَّه مى‏گزيند آن را كه خواهد به نبوّت و رسالت خويش، اللَّه سزا و شايسته ميكند دين اسلام را آن را كه خواهد، اين بآن كند تا اهل كتاب بدانند كه ايشان بر هيچ چيز پادشاه نيستند. از فضل خداوند چنانك گفت جلّ جلاله لِئَلَّا يَعْلَمَ أَهْلُ الْكِتابِ أَلَّا يَقْدِرُونَ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ أَنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ و پادشاهى نيكو بيد خداوند است آن را دهد كه خود خواهد. جاى ديگر گفت قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ. و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «انّما مثلنا و مثل الّذين اوتوا الكتاب من قبلنا مثل رجل استأجر اجراء فقال من يعمل لى الى آخر النهار على قيراط قيراط فعمل قوم ثم تركوا العمل نصف النهار، ثم قال من يعمل لى من نصف النهار الى آخر النهار على قيراط قيراط، فعمل قوم الى العصر على قيراط قيراط ثم تركوا العمل، ثم قال من يعمل لى الى الليل على قيراطين قيراطين، فقال الطائفتان الاوّليان ما لنا اكثر عملا و اقل اجرا؟ فقال هل نقصتكم من حقكم شيئا؟ قالوا لا قال ذلك فضلى اوتيه من اشاء».

و مما يدلّ على سعة رحمة اللَّه و فضله ما

روى انّ عائشة قالت فقدت النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ذات ليلة فاتبعته، فاذا هو فى مشربة يصلّى فرأيت على رأسه انوارا ثلاثة، فلمّا قضى صلوته قال مهيم يعنى ما الخبر؟ من هذه؟ قلت أنا عائشة يا رسول اللَّه قال رأيت الانوار الثلاثة؟ قلت نعم يا رسول اللَّه، فقال، انّ آتيا أتانى من ربّى فبشّرنى انّ اللَّه عزّ و جل يدخل من امّتى مكان كل واحد سبعين الفا بغير حساب و لا عذاب. ثم آتانى فى النّور الثّاني آت من ربّى فبشّرنى انّ اللَّه يدخل من امّتى مكان كلّ واحد من السّبعين الفا بعير حساب لا عذاب ثمّ اتانى فى النّور الثالث آت من ربّى فبشّرنى انّ اللَّه عز و جل يدخل من امّتى مكان كل واحد من السبعين الفا للمضاعفة سبعين الفا بغير حساب و لا عذاب، فقلت يا رسول اللَّه لا تبلغ هذا امتك، قال يكلّمون لكم من الاعراب من لا يصوم و لا يصلى و روى انه قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اول ما خط اللَّه فى الكتاب الاول انا اللَّه لا اله الا انا سبقت رحمتى غضبى، فمن شهد ان لا اله الا اللَّه و انّ محمدا عبده و رسوله فله الجنة.

ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ الآية سبب نزول اين آيت آن بود كه جهودان و مشركان اعتراض كردند و عيب گفتند و طعن زدند در نسخ قرآن، گفتند اگر فرمان پيشين حق بود و پسنديده پس نسخ چرا بود و اگر باطل بود و ناپسنديده آن روز خلق را بر آن داشتن چه معنى داشت؟ اين سخن نيست مگر فرا ساخته محمد، و كارى كه از بر خويشتن نهاده بر مراد و برگ خويش روزاروز، چون كافران اين سخن گفتند رب العالمين آيت فرستاد كه ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ. جاى ديگر ازين گشاده‏تر گفت وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ هر گه كه بدل فرستيم آيتى از قرآن بجايگه آيتى كه منسوخ كنيم دشمنان گويند إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ اين تغيير و تبديل در سخن از آنست كه خود مى‏نهى و دروغى است كه خود ميسازى، روز بفرمايى و زان پس از گفته خويش بازآيى، اين بر مراد و هواء خويش مى‏نهى.

رب العالمين گفت بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ نه چنانست كه ميگويند بيشتر ايشان نادانند، اين نسخ ما مى‏فرمائيم و هر چه منسوخ كنيم از آن كنيم تا ديگرى به از آن آريم، يا بارى هم چنان بسزاى هنگام يا بسزاى جاى يا بسزاى مرد. مذهب اهل حق آنست كه نسخ در قرآن و در سنت هر دو روان است و روا كه قرآن به قرآن منسوخ گردد و همچنين قرآن بسنّت و سنّت بسنّت منسوخ گردد، و سنت به قرآن، اين همه حق است و شرع بدان آمده، و جهودان با مسلمانان خلاف كردند گفتند نسخ نه رواست، كه نسخ آنست كه پوشيده بداند و نادانسته دريابد، و آنچه دانست و از پيش فاحكم كرد بر دارد، تا آنچه بهتر است و اكنون دريافته و دانسته بجاى آن نهد، و اين بر آفريدگار روا نيست. جواب اهل حق آنست كه بر آفريدگار هيچيز پوشيده نيست و هرگز نبود، و چون پوشيده شود و همه آفريده اوست! و چون نداند و همه صنع اوست! أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ پس معنى نسخ آنست كه رب العالمين فرمان ميدهد بنده را، و خود داند كه آن فرمان و آن حكم پس از روزگارى از بنده بردارد، هر چند كه بنده نداند، و آن را بدلى نهد كه مصلحت بنده در آن بود، و استقامت كار وى در آن بسته، پس آن كند كه خود دانست كه چنان كند، و باشد كه از تخفيف بتشديد برد، و باشد كه از تشديد بتخفيف، چنانك لايق حال بنده بود و سزاى وقت.

و در عهد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مسلمانان را حاجت بنسخ قرآن از آن وجه بود كه ايام ايشان مختلف بود، از حال بحال ميگشت، يكى حكم بسزاى وقت بود و بار ديگر بسزاى وقتى ديگر، آن را ميگردانيد بسزاى وقتها و لايق حالها. و بدانك نسخ در قرآن از سه گونه است: يكى آنك هم خط منسوخ است و هم حكم، دوم آنك خط منسوخ است و حكم نه، سوم آنك حكم منسوخ است و خط نه. اما آنك خط و حكم هر دو منسوخ است آنست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت دوش سورتى از قرآن ميخواندم چند آيت از آن بر من فراموش كردند، بدانستم كه آن را برگرفتند از زمين، و كذلك‏

روى عن انس بن مالك قال: كنا نقرأ على عهد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سورة فعدلها بسورة التوبة، ما احفظ منها غير آية واحدة و هى «لو انّ لابن آدم واديين من ذهب لابتغى اليهما ثالثا، و لو انّ له ثالثا لابتغى اليه رابعا، و لا يملأ جوف ابن آدم الّا التراب و يتوب اللَّه على من تاب.»

و كذلك‏

روى عن ابن مسعود قال اقر انى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آية فحفظتها و و اثبتها فى مصحفى، فلما كان الليل رجعت الى حفظى فلم اجد منها شيئا، و عدوت على مصحفى فاذا الورقة بيضاء، فاخبرت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بذلك، فقال لى يا ابن مسعود تلك رفعت البارحة.»

اما آنچه از قرآن خط آن برگرفتند و حكم آن برنگرفتند آنست كه اول ميخواندند در رجم زانى محصن كه «الشيخ و الشيخة اذا زنيا فارجموهما البته نكالا من اللَّه و اللَّه عزيز حكيم» معنى آنست كه مرد زن‏دار و زن شودار چون زنا كنند ايشان را بسنگ بكشيد ناچار بازداشت ديگران را از زنا كردن، اين از نزديك خداوندست و اللَّه داناست و توانا. اين آيت از مصاحف و از زبان خوانندگان برگرفت حكم آن از امت بر نگرفت.

اما وجه سوم از وجوه نسخ آنست كه حكم برگرفت ببدلى كه نهاد، و آيت آن حكم بر نگرفت. چنانك آيت عدّت زن شوى مرده يك سال تمام از مصحف بر نگرفت كه گفته بود «متاعا الى الحول» و حكم آن برگرفت ببدل فرمان بعدّت چهار ماه و ده روز أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً و ازين نسخ، در قرآن فراوانست. چنانك رسيم بآن شرح دهيم ان شاء اللَّه.

ما ننسخ من آية و ما ننسها هر دو خواننده‏اند، قراءة عامه «ما ننسخ» بفتح نون و سين است، و قراءة شامى ما ننسخ بضم نون و كسر سين، و بر قراءة شامى انساخ را دو معنى است يكى بر ضد معنى نسخ و يكى موافق معنى نسخ.

اما آنچه بر ضد آنست ميگويد، هر چه ترا نسخت دهيم از آيتى از قرآن، و بتو فرستيم و ترا دهيم. و آنچه موافق معنى نسخ است ميگويد در منسوخات آريم و آن را بگردانيم و بدل نهيم. همچنين أَوْ نُنْسِها او «ننسأها» هر دو خوانده‏اند بفتح نون و همز، قراءت مكّى و ابو عمرو است و بضم نون و كسر سين قراءت باقى. و معنى هر دو بحقيقت يكسان است ننسها معنى آنست كه فراموش كنيم، و ننساها معنى آنست كه با پس بريم، و آن باز پس بردن از حفظ است، پس هر دو يكى است در حقيقت و در آيت تقديم و تأخير است، تقديره ما ننسخ من آية نأت بخير منها او مثلها ميگويد هر چه منسوخ كنيم از آيتى و برگيريم بجاى آن ديگرى آريم از آن بهتر يعنى از آن سهلتر و آسانتر و مزد آن بيشتر، چنانك عدّت زن شوى مرده از يك سال با چهار ماه و ده روز آورد. يكى را از غازيان در جنگ دشمن با ده كس مصابرت فرمود پس تخفيف كرد با دو كس مصابرت فرمود، «أَوْ مِثْلِها» يا ديگرى آريم هم چنان در مصلحت و منفعت و مثوبت، چنانك تحويل قبله با كعبه و مانند آن، آن گه گفت أَوْ نُنْسِها يا خود فروگذاريم و آن را بدل ننهيم يعنى نأمر المسلمين بتركها من غير آية تنزل ناسخة لها.

أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ نميدانى آدمى كه خداوند عز و جل بر همه چيز از آوردن و بردن و امر و نهى و محو و اثبات و تبديل و تغيير قادر است و توانا بر كمال.

أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ نميدانى كه پادشاهى آسمان و زمين او راست، پس هر چه خواهد تواند، و حكمى كه خواهد راند، و تغيير و تبديل و نسخ آيات و احكام چنانك خواهد كند، و كس را بروى اعتراض نه.

وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ و فرمود از خداوند عز و جل شما را هيچ خداوندى نه و يارى نه، و انما جمع بينهما لانه قد يكون وليّا و لا نصرة معه لضعفه، و قد يكون نصيرا و لا ولاية له من نسب. جايى ديگر گفت وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَلِيًّا، وَ كَفى‏ بِاللَّهِ نَصِيراً اللَّه بنده را بخداوندى و يارى بس است، و بكار سازى و كار را نى بسنده، هر كه ضعيف‏تر نظر حق بوى تمامتر، و نواخت حق او را بيشتر، يحكى ان اللَّه تعالى اوحى الى يعقوب ع و قال له «تدرى لم فرقت بينك و بين يوسف كذا سنة؟ لانك اشتريت جارية لها ولد ففرّقت بينهما بالبيع، فما لم يصل ولدها اليها لم اوصل اليك يوسف» بين بهذا ان تلك المملوكة مع عجزها و ضعفها نظر لها الحق سبحانه، و ان كان الحكم على نبيّ من الانبياء و لهذا قيل احذروا من لا ناصر له غير اللَّه أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ الآية يا ميخواهيد كه سؤال تعنت كنيد از رسول من، چنانك جهودان از موسى سؤال ميكردند به تعنت، و ذلك فى قوله تعالى يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ و آن آن بود كه جهودان از مصطفى ع خواستند كه ما را كتابى آر بزبان عبرانى چنانك عرب را كتابى آوردى بزبان عربى رب العالمين جواب داد فَقَدْ سَأَلُوا مُوسى‏ أَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ يا محمد از موسى هم خواستند و مه ازين خواستند كه گفتند أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً و قيل انّها نزلت فى عبد اللَّه بن امية المخزومى و رهط من قريش قالوا يا محمد اجعل لنا الصفا ذهبا و وسع لنا ارض مكة و فجر الانهار خلالها تفجيرا نؤمن بك.

فانزل اللَّه تعالى.

أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ الآية آن گه گفت وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ جهودان را ميگويد هر كه كفر بدل ايمان گيرد و خود پسندد، وى گمراه است. يعنى هر كه اقتراح كند بر پيغامبر و سؤال تعنّت كند پس از آنك دلائل نبوت وى آشكارا شد كافر است، هر رشته خويش گم كرده و از راه راستى بيفتاده.

وَدَّ كَثِيرٌ... الآية اين آيت در شأن قومى جهودان آمد فنحاص بن عازورا و زيد بن قيس كه حذيفة يمان و عمار. ياسر را گفتند پس از وقعه احد الم تريا الى ما اصابكم، لو كنتم على الحق ما هزمتم فارجعوا الى ديننا فهو خير لكم و افضل و نحن اهدى منكم سبيلا گفتند ميبينيد كه چه رسيد شما را درين وقعه احد و چگونه شما را بهزيمت كرديم و شكستيم اگر دين شما حق بودى بر شما اين احوال نرفتى، پس بارى بدين ما باز گرديد كه شما را اين بهتر است و سزاتر، عمار ايشان را جواب داد كه شكستن پيمان چون بينيد شما را در دين خويش، گفتند عذرى سخت و كارى مشكل عمار گفت پس من با محمد عهد بسته‏ام كه از دين وى بر نگردم تا زنده ام، ايشان گفتند امّا هذا فقد صبأ اين عمار صابى گشت كه دين پدران و كيش اسلاف خود بگذاشت و ديگرى اختيار كرد، از وى چيزى نگشايد، تو كه حذيفه‏اى چه مى‏گويى؟

حذيفه گفت «امّا انا قد رضيت باللّه ربا و بمحمد نبيّا و بالاسلام دينا و بالقرآن اماما و بالكعبة قبله و بالمؤمنين اخوانا» جهودان چون از ايشان اين شنيدند نوميد شدند گفتند و اله موسى لقد اشرب قلبهما حب محمد بخداى موسى كه دوستى محمد نهمار در دل ايشانست. پس حذيفه و عمار پيش مصطفى باز آمدند و آنچه رفت باز گفتند، مصطفى گفت: اصبتما الخير و افلحتما پيروز آمديد و بنيكى رسيديد آن گه رب العالمين در شأن ايشان آيت فرستاد: وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ الآية... آرزوى جهودان و خواست ايشان آنست كه شما را از ايمان باز گردانندى و بكفر باز برندى، اين از آنست كه بشما حسد مى‏برند حسدى كه ايشان را بدان نفرمودند بل كه از دل خويش و نهاد و طبع خويش بر آوردند. گفته‏اند كه تا در دل بود حسد است چون آشكارا شد بغى است. و مصطفى ع گفت: «اذ حسدتم فلا تبغوا»

و قال: «الحسد من الشيطان و انّه ليس بضار عبدا ما لم يعده بلسانه و لا بيده فمن وجد شيئا من ذلك فليغمّه»

و روى انه قال ع: «ثلث لا ينجو منهنّ احد الظن و الحسد و الطّيرة» قيل يا رسول اللَّه «و هل ينجى منهنّ شى‏ء؟» قال «نعم، اذا حسدت فلا تبغ و اذا ظننت فلا تحقق و اذا تطيرت فامض و لا ترجع».

و قال عطية بن قيس: لمّا ولد عيسى ع أتى ابليس رئيس شياطينه من المشرق فقال اتيتك و لم يبق فى ناجيتى الليلة صنم الامال، ثم اتيه رئيس شياطينه من المغرب فقال له مثل ذلك، فامرهم ان يخرجوا و يلتمسوا فى الهواء و الاودية فانصرفوا اليه، فقالوا ما حسدنا شيئا فخرج، فاذا الملائكة قد حفّت بالمحراب الى السّماء فانصرف الى شياطينه فقال انّ الأمر قد وقع فى الارض و انّ عيسى قد ولد و قد بدا اى عيسى اللَّه فى عباده ان يعبد و لكن انطلقوا فافشوا بين النّاس البغى و الحسد فانهما عدل الشرك.

فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا اين از منسوخات قرآن است، اخوات و نظائر اين در قرآن فراوانند در عفو و صبر و صفح و ارتقاب و تربض، آيت سيف آن همه را منسوخ كرد حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ مى‏فرو گذاريد تا اللَّه فرمان خويش آرد، و فرمان آن بود كه گفت عز و جل قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ الآية و گفته‏اند كه امر اينجا حكم است بعضى را حكم كرد باسلام و بعضى را بسبى و جزية، و قيل اراد به القيمة فيجازيهم باعمالهم إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ رب العالمين جل جلاله در قرآن ذكر نماز گران مؤمنان فراوان كرد، وانگه نماز ايشان بلفظ اقامت مخصوص كرد، چنانك گفت: أَقِمِ الصَّلاةَ، و أَقِيمُوا الصَّلاةَ و يُقِيمُونَ الصَّلاةَ، و الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ مگر آنجا كه ذكر منافقان كرد گفت فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ لفظ اقامت از آن باز گرفت تا تنبيهى باشد مؤمنانرا، كه ثواب در معنى اقامت است نه در مجرّد صورت نماز. بزرگان دين از اينجا گفته‏اند كه نمازكنان فراوانند اما مقيمان نماز اندك‏اند. و هم ازين باب است كه عمر خطاب گفت «الحاجّ قليل و الركب كثير» و معنى اقامت در نماز روى دل خويش فرا حق كردن است، و همگى خويش در نماز دادن، و شرط راز دارى بجاى آوردن، و از انديشه‏ها و فكرتها بر آسودن، و اليه الاشارة

بقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «من صلّى ركعتين مقبلا على اللَّه خرج من ذنوبه كيوم ولدته امّة»

اين اقبال دل كه درين خبر بيان كرد همان اقامت است كه در قرآن جايها فراوان گفت، وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ اما بزبان تفسير معنى اقامت نماز بپاى داشتن است بوقت اول چنانك اختيار شافعى مطلبى است. و در خبرست كه مصطفى ع در سفرى بود و نماز بامداد را بطهارت بيرون شد، ديرتر باز آمد، ياران انتظار نكردند، عبد الرحمن بن عوف را فرا پيش كردند، پس از يك ركعت در رسيد ياران همه متفكر شدند تا خود مصطفى ع چه گويد، مصطفى ع چون آن ركعت فائت باز آورد گفت: احسنتم هكذا فافعلوا

قوله: وَ آتُوا الزَّكاةَ ميگويد زكاة از مال خويش بيرون كنيد و مستحقان زكاة باز جوييد و بايشان دهيد و ايشان هفت صنف‏اند چنانك در آن آيت گفت: إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ... الى آخر الآية. و شرح آن بجاى خويش گفته شود ان شاء اللَّه. و كسى كه زكاة ندهد مال وى بر شرف هلاك بود، و كار وى بر خطر. مصطفى ع گفت «ما من عبد له مال لا يؤدّى زكاته الّا صفح له يوم القيمة صفائح يحمى عليه فى نار جهنم فيكوى بها جنبه و ظهره كلّما ردّت اعيدت له حتى يقضى اللَّه عز و جل بين عباده فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة مما تعدّون، ثم يرى سبيله امّا الى جنة و امّا الى نار و ما من صاحب ابل لا يؤدّى زكاتها الّا يجاء بها يوم القيمة بابله كاحسن ما كانت عليه، ثم يبطح له بقاع قرقر كلّما مرّت اخريها ردّت عليه اولاها. حتى يقضى اللَّه بين عباده فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة مما تعدّون، ثم يرى سبيله امّا الى الجنّة امّا الى النار. و ما من صاحب غنم لا يؤدّى زكاتها الا يجاء به يوم القيمة فغنمه كآثر ما كانت، فتنطح له بقاع قرقر فتطؤه باخفافها و تنطحه بقرونها ليس فيها غضباء و لا جدعاء كلّما مضت عليه اخريها ردت عليه اوليها، حتى يقضى اللَّه بين عباده فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة مما تعدّون، ثم يرى سبيله امّا الى الجنّة امّا الى النّار»

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «ما تلف مال فى البر و البحر الا بمنع الزكاة، فاحرزوا اموالكم بالزكاة، و داووا مرضاكم بالصّدقة، و ادفعوا عنكم طوارق البلاء بالدعاء، فانّ الدعاء يردّ البلاء ما نزل و لم ينزل، فما نزل يكشفه، و ما لم ينزل يحبسه‏

وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ الآية... خير اينجا نامى است مال را، يعنى چيزى كه نفقه كنيد و بصدقه دهيد از مال ثواب آن فردا بنزديك اللَّه بيابيد، قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «ما تصدّق احد بصدقة الّا اخذها الرحمن بيده فيربيها كما يربّى احدكم فلوه و فصيله فتربوا فى كفّ الرحمن حتى تكون اعظم من الجبل»

وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ همچنانست كه جاى ديگر گفت يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً و در خبر است كه چون بنده از دنيا بيرون شود مردمان گويند ما خلّف؟ چه واپس گذاشت؟ فريشتگان گويند ما قدم؟ چه فرا پيش داشت؟ و امير المؤمنين على ع بگورستان بيرون شد گفت: «السلام عليكم يا اهل القبور اموالكم قسمت و دوركم سكنت و نساءكم نكحت فهذا خبر ما عندنا، فكيف خبر ما عندكم، فهتف هاتف «و عليكم السلام ما اكلنا ربحناه و ما قدّمنا وجدناه و ما خلّفنا خسرناه».

وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً يعنى يهودا فحذفت الياء الزائدة. و قيل هو جمع هائد كحائل و حول. جهودان گفتند در بهشت نرود مگر جهودان و چون دين جهودى دينى نيست، و ترسايان گفتند چون ترسايى دينى نيست و در بهشت نرود مگر ترسايان، رب العالمين گفت تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ اى اكاذيبهم، آنست دروغهاى ساخته ايشان. و قراءة ابو جعفر تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ بتخفيف است يعنى آن آرزوهاى ايشان آنست.

قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ رسول من گوى بياريد حجت خويش و باز نمائيد اگر آنچه مى‏گوييد راست مى‏گوييد.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا... الآية.... هم نداست و هم گواهى، آنچه نداست نشان آشنايى، و گواهى آنست كه ايمان بنده عطائى. ميگويد جلّ جلاله و تقدست اسماؤه و تعالت صفاته و توالت آلاؤه و نعماؤه و عظم كبرياؤه و علا شأنه و عزّ سلطانه، اى شما كه مؤمنانيد و گرويدگانيد، حق پذيرفتيد و رسالت كه شنيديد بشناختيد، بنشان كه ديديد باسزا آمديد و از ناسزا ببريديد، گردن نهاديد و واسطه پسنديديد، دنيا گذاشتيد و بعقبى باز گرديديد، و از عقبى در مولى گريختيد.

آرى هر كس را ميخواند تا خود كرا راه نمايد، و ايشان را كه راه نمايد تا خود كرا در روش آرد و بمقصد رساند، و ايشان را كه بمقصد رساند تا خود كرا قبول كند و بنوازد!

عالمى در باديه مهر تو سر گردان شدندتا كه يابد بر در كعبه قبولت پر و بال‏

آن گه فرمان داد كه: لا تَقُولُوا راعِنا الاية عين حكم است و بار تكليف، رب العزّة چون خواست كه مؤمنانرا تكليف كند بحكمى از احكام شرع، و رنج و كلفت آن بريشان نهد، نخست ايشان را بنداء كرامت بنواخت، و بايمان ايشان گواهى داد گفت يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آن گه حكم و فرمان در آن پيوست، تا بنده بشاهد آن نواخت اين بار تكليف بر وى آسان شود، همين است سنت خداوند جل جلاله، هر جا كه بار تكليف بر نهد راه تخفيف فرا پيش وى نهد، كه راه دشخوار و بار گران بهم نپسندد، نه بينى؟ آنجا كه بتقوى فرمود استطاعت در آن پيوست گفت فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ، و بمجاهده فرمود اجتبا در آن بست گفت وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ و امثال اين در قرآن فراوان است، و بر لطف اللَّه دليل و برهانست.

ثم قال تعالى وَ اسْمَعُوا فرمان داد آن گه گفت بنيوشيد و بجان و دل قبول كنيد و بچشم تعظيم و صفاى دل در آن نگريد، تا حقيقت سماع و طعم وجود بجان شما برسد، آن كافران و بيگانگان ديدهاى شوخ وا كرده بودند، و دلها تاريك، لا جرم طنطنه حروف بسمع ايشان مى‏رسيد اما حقيقت سماع و لذت وجود هرگز بجان ايشان نرسيد. ميگويد عزّ جلاله أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ جاى ديگر گفت وَ نَطْبَعُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ در ذوق حقيقت شنيدن ديگرست و سماع ديگر، بو جهل ميشنيد اما سماع ابو بكر را افتاد. بو جهل و امثال وى را گفت وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً بو بكر و اتباع وى را گفت وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ.... الآية...

آن گه سر انجام هر دو فرقت درين هر دو آيت بيان كرد و كافران را گفت: وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ دوستان و مؤمنان را گفت وَ اللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ قوله: ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ يقول بطريق الاشارة ما نرقّيك عن محلّ العبودية الّا احللناك بساحات الحرّيّة، و ما رفعناك عنك شيئا من صفات البشرية الّا اقمناك بشاهد من شواهد الالوهيّة. از روى اشارت ميگويد اى مهتر خافقين، و اى رسول ثقلين، اى خلاصه تقدير، و اى بدر منير، اى كل كمال، و اى قبله اقبال، اى مايه افضال و اى نمود نمودگار لطف و جلال، اى شاخ وصل تو نازان و كوكب عزّ تو هميشه رخشان، اى دولت تو از ميغ هستى اطلاع بر گرفته و بشواهد ربوبيّت و تأييد آلهيّت مخصوص شده، تا لحظه فلحظه كار دولت تو در ترقى است، و آنچه ديگران را تاج است ترا نعلين‏

نعلى كه بينداخت همى مركبت از پاىتاج سر سلطان شد و تا باد چنين باد

اى مهتر، آن مقامات كه ترا ازان ترقى ميدهيم هر چند كه حسنات همه اوليا و اصفياست سيئات تو است، چندانك و از آن بمانى، چون بر گذرى از آن استغفار مى‏كن، مصطفى ع گفت روزى هفتاد بار از آن استغفار مى‏كنم انه ليغان على قلبى فاستغفر اللَّه فى اليوم سبعين مرّة. قال الصديق ليتنى شهدت ما استغفر منه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم.

و قيل فى قوله تعالى: ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ... الآية اى ما نقل العبد من حال الّا اتى ما هى فوقها و اعلى منها، فلا ننسخ من آثار العبادة شيئا الّا ابدلنا منها اشياء من انوار العبودية، شيئا الا اقمنا مكانها اشياء من اقمار الحرمة و هلم جرّا، تنقله من الادنى الى الاعلى، حتى يقع فى جذبة من جذبات الحق، و جذبة من الحق توازى عمل الثقلين.

هر كه مرفوع درگاه ربوبيت است و مقبول شواهد الهيت، احديت بنعت محبت او را در قباب عزّت بپروراند، او را از آن حال بحال ميگرداند، و اين مقام بآن مقام مى‏رساند تا در جذبه حق افتد و از آن پس كه رونده باشد ربوده گردد، آن گه هر چه در همه عمر خويش در حال روش رفته بود او را در حال كشتن باول قدم از آن در گذرانند كه جذبة من الحق نوازى عمل الثقلين. آرى چنانك خود بكس نماند كشش او بروش خلق هم نماند. ارباب روش را گويند امر و نهى نگه داريد، و امر و نهى را گويند كه ارباب كشش را نگه داريد، كه ايشان آنند كه نسب آدم در عالم حقايق بايشان زنده است، و منهج صدق بثبات قدم ايشان معمور، در عالم حقايق ايشان را نزّاع القبائل خوانند، چنانك بلال از حبش و صهيب از روم و سلمان از پارس و اويس از قرن نيكو گفت آن جوانمرد كه گفت:

ازين مشتى رياست جوى رعنا هيچ نگشايدمسلمانى ز سلمان جوى و درد دين ز بو دردا

قدر شريعت مصطفى ايشان دانستند، و حق سنّت او ايشان شناختند، صفاء سرّ اين چنين صديقان بر هر خارى كه تابد عبهر دين شود، اگر بر مطيع تابد مقبول گردد و اگر بر عاصى تابد مغفور گردد، اگر بر فاسق تابد صاحب ولايت شود.

چنانك در حكايت بيارند از حاتم اصمّ و شقيق بلخى كه هر دو بسفرى بيرون شدند پيرى فاسق مطرب بهام راهى ايشان افتاد، و در عموم اوقات آلات فساد و ساز فسق بكار ميداشت، و حاتم هر وقتى منتظر آن ميبود كه شقيق وى را منع كند و زجرى نمايد، نميكرد تا آن سفر بآخر رسيد. در وقت مفارقت آن پير فاسق ايشان را گفت چه مردمانى باشيد شما كه از شما گران‏تر مردمان نديدم! نه يك بار سماع كرديد نه دستى و از ديد؟

حاتم گفت معذور دار كه من حاتمم و او شقيق. آن پير چون نام ايشان شنيد بپاى ايشان در افتاد و توبه كرد و بشاگردى ايشان برخاست تا از جمله اولياء گشت، پس شقيق حاتم را گفت «رأيت صبر الرجال و صدت صيد الرجال».

وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ... الآية... من خسرت صفقته ودّ أن لم تربح لاحد تجارته، خرمن سوخته خواهد هر كس را خرمن سوخته، جهودان كه در وهده مذلت و مهانت افتاده‏اند و غبار نوميدى بر چهره تاريك ايشان نشسته مى‏دوست دارند مسلمانان را بساز خود ديدن، و از عزّ اسلام بمذلت جهودى افتادن، لكن تا بر منبر ازل خطبه سعادت و پيروزى خود بنام كه كردند؟ جهودان اين ميخواهند و رب العالمين ميگويد خواست خواست ماست نه خواست جهودان، و مراد مراد ماست نه مراد ايشان! و ربّك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة، فمن اين للطّينة الاختيار و الحقّ مستحقة بنعت العز و الجلال، و ما للمختار و الاختيار، و ما للمملوك و الملك و ما للعبيد و التصدّر فى دست الملوك. قال اللَّه تعالى ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ حسين بن على را عليهما السلام گفتند بو ذر ميگويد من درويشى بر توانگرى اختيار كرده‏ام، بيمارى بر تندرستى بر گزيده‏ام.

حسين ع گفت رحمت خدا بر بو ذر باد او را چه جاى اختيار است؟ و بنده را خود با اختيار چه كار است؟ پيروز آن كس است كه اختيار و مراد خود فداى اختيار و مراد حق كند.

موسى را گفتند يا موسى خواهى كه همه آن بود كه مراد تو بود؟ مراد خود فداى مراد ازلى ما كن، و ارادت خود در باقى كن، تو بنده و بنده را اختيار و مراد نيست، كه بحكم مراد خود بودن بترك بندگى گفتند است. برادران يوسف بحكم مراد خود بودند مراد ايشان ذلّ يوسف بود و عزّ خويش، چون نيك نگه كردند ذل خود ديدند و عزّ يوسف، نه پنداشتند كه چون از پدر جدا گشتند او را خوار گردانيدند، بسى برنيامد كه خود را ديدند زير تخت وى صف بركشيده و كمر خدمت بر ميان بسته چاكروار و غريب وار ميگفتند يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ و روى فى بعض الاخبار: عبدى تريد و اريد، و لا يكون الا ما اريد، فان رضيت بما اريد كفيتك ما تريد و ان لم ترض بما اريد اتعبتك فيما تريد، ثمّ لا يكون الّا ما اريد.

النوبة الاولى

قوله تعالى: بَلى‏ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ آرى در بهشت شود هر كه روى خويش فرا داد و فرمان اللَّه را منقاد شد، وَ هُوَ مُحْسِنٌ و وى نيكو كار است فَلَهُ أَجْرُهُ او راست دست مزد او عِنْدَ رَبِّهِ نزديك خداوند وى وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ و نيست فردا بريشان بيمى وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ و نه هيچ اندوهگن شوند.

وَ قالَتِ الْيَهُودُ و جهودان گفتند لَيْسَتِ النَّصارى‏ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ ترسايان بر هيچ چيز نبند، وَ قالَتِ النَّصارى‏ و ترسايان گفتند لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ جهودان بر هيچ چيز نبند، وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ و ايشان نامه ميخوانند كَذلِكَ همچنين قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ گفتند ايشان كه نادان محض‏اند و بى كتاب اند مِثْلَ قَوْلِهِمْ گفتنى همچون گفت ايشان فَاللَّهُ يَحْكُمُ اللَّه داورى برد

بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ميان ايشان روز رستخيز فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ در آنچه ايشان در آن گفت و گوى جذاجذ ميگويند و رايهاى مختلف مى‏بينند.

وَ مَنْ أَظْلَمُ و كيست بيدادگرتر مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ از آنك باز دارد از مسجدهاى خداى أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ ايشان را كه خواهند كه اللَّه را در آن ياد كنند، وَ سَعى‏ فِي خَرابِها و در ويران كردن آن كوشند، أُولئِكَ ايشان آنند ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها كه هرگز در آن مسجد نشد پس آن إِلَّا خائِفِينَ مگر با بيم و ترس. لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ ايشانراست درين جهان رسوايى و ننگ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ و ايشانراست در آن جهان عذابى بزرگ.

وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ و خدايراست برآمد نگاه آفتاب و فروشد نگاه آفتاب فَأَيْنَما تُوَلُّوا هر جا كه روى داريد فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ آنجا بسوى روى نمازگران إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلِيمٌ كه اللَّه فراخ توانست و دانا.

النوبة الثانية

قوله تعالى: بَلى‏ مَنْ أَسْلَمَ الآية... بلى اقرارى است بجواب كه در آن جحد بود، چنانك رب العالمين گفت حكايت از قول دوزخيان و بجواب خطاب خطابى عذاب سازان أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ؟ قالُوا بَلى‏ قَدْ جاءَنا نَذِيرٌ فَكَذَّبْنا و نعم جواب استفهامى است كه در آن جحد نبود چنانك آتشيان بجواب خطاب بهشتيان گفتند فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قالُوا نَعَمْ و بلى در اصل بل بوده است و يا در افزودند تا با حرف نسق مشكل نشود، چون جهودان گفتند. در بهشت نشود مگر جهودان، و ترسايان گفتند در بهشت نشود مگر ترسايان، رب العالمين جواب داد كه نه آن و نه‏ اين هيچ دو در بهشت نشوند، بلى مؤمنان درشوند آن گه صفت مؤمن در گرفت.

گفت: مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ هر كه روى خويش فرا داد، و كردار و دل خويش پاك داشت، و آهنگ خويش راست كرد. مقاتل گفت اسلام بمعنى اخلاص است و وجه بمعنى عمل اى من اخلص عمله ميگويد در بهشت آن كس شود كه اخلاص در اعمال بجاى آورد و اخلاص بر سه قسم است: اخلاص شهادت در اسلام، و اخلاص خدمت در ايمان، و اخلاص معرفت در حقيقت. و قرآن بهر سه قسم اشارت ميكند، اخلاص شهادت را گفت أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ و اخلاص خدمت را گفت وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ و اخلاص معرفت را گفت إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ.

و در اخلاص اعمال حكايتى بيارند از سفيان عيينه كه او را رفيقى بود و با وى برادرى گرفته بود، و آن رفيق را يسارى بود و نعمتى كه درويشان را بدان نواختى و صدقه‏ها دادى، و نيز متعبّد بود، از دنيا بيرون شد. مردى آمد از شام و دعوى كرد كه مرا بنزديك وى امانتى بود قدر هزار دينار. وارثان گفتند ما ندانيم سفيان عيينه آن مرد را گفت كه ترا شب نيمه شعبان بچاه زمزم بايد شد، و او را از آن جايگاه بر خواندن تا ترا خبر كند كه امانت كجا نهاده است، كه در خبر مصطفى آمده است كه ارواح مؤمنان و شهيدان و صالحان آن شب در چاه زمزم حاضر آيند، آن مرد برفت و او را از چاه زمزم خواند، جواب نيافت بر سفيان باز آمد، گفت خواندم و جواب نشنيدم، سفيان گفت «آه عدل اللَّه به الى برهوت» مگر او را بگردانيدند ازين چاه بچاه برهوت اندر حضرموت، آنجا كه ارواح اشقياهم درين شب مجتمع شوند آن مرد ديگر سال حضرموت، شد، و شب نيمه شعبان او را از آن چاه برخواند جواب داد، و نشان جاى امانت ازو درخواست، و امانت بوى باز رسيد. و سفيان او را گفته بود كه بپرس از حال و قصه وى، و بما عدل اللَّه به الى هناك مع عبادته و صومه و صدقاته.

فقال بلّغ سفيان منى السلام، و قل له الرياء الرياء عدل بى الى هاهنا، قال فاتيت سفيان و اخبرته به، فبكى بكاء شديدا، ثم قال ان اللَّه تعالى لا يقبل الّا ما كان خالصا لوجهه.

و گفته‏اند كه اسلام درين آيت بمعنى تفويض است و وجه بمعنى امر اى من فوّض امره الى اللَّه، معنى آنست كه در بهشت آن كس شود كه كار با خداوندگار گذارد.

و قال على بن عيسى من اسلم وجهه للَّه معناه: من سلّم جميع بدنه لطاعة اللَّه فقد يقال لجملة الشي‏ء وجهه فجعل اشرف الاعضاء عبارة للجميع.

وَ هُوَ مُحْسِنٌ و نيكو درآيد در كردار و گفتار خود، و زندگانى و روزگار خود، و چنان داند در حال عبادت، و چنان انگارد كه در خداى خود مى‏نگرد.

عمر خطاب گفت كه جبرئيل ع پرسيد از رسول خداى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه ما الاحسان؟ احسان چيست؟ رسول جواب داد

«ان تعبد اللَّه كانك تراه فان لم تكن تراه فانه يريك»

گفت احسان آنست كه خداى را پرستى چنانك گويى كه وى را مى‏بينى، اگر تو وى را نمى‏بينى وى ترا مى‏بيند. اين اشارت است فرا نهايت مقام سالكان، و تحقيق اين سخن آنست كه هر رونده را در هر مقام كه باشد بدايتى است و وساطتى و نهايتى: بدايت آنست كه آغاز سفر كند از خود و در روش آيد، و وساطت آنست كه بصفت غريبان شود و غريب وار زندگانى كند، و نهايت آنست كه بكعبه مشاهدت رسد. مصطفى سه رتبت اشارت كرده، حالت روش را گفت: «سيروا سبق المفردون»

و حالت غربت را گفت: «طلب الحق غربة»

و حالت مشاهدت را گفت: «اعبد اللَّه كانك تراه فان لم تكن تراه فانّه يريك»

آن گه ثمره اخلاص بنده و ثواب احسان وى پديد كرد و گفت: فله اجره عند ربّه»

و هو الجنّة، وى را نزديك خود به بهشت فرود آورد، آن بهشت كه مصطفى صفت وى كرده كه

«نور يتلألأ و ريحانة تهتزّ و نهر يطّرد و زوجة حسناء جميلة فى نضرة و نعمة و سلامة، فى اقامة ابدا»

نورى تابان، بانواع رياحين بويان، و جوى روان، و هم جفت جوان، و شادى و ناز جاودان، هر چه بخاطر بنده فراز آيد و خواهد در بهشت او راست همان و هم چنان.

عبد الرحمن بن ساعده گفت: يا رسول اللَّه انه يعجبنى الخيل فهل فى الجنة خيل فقال له النبى ص «يا بن ساعدة، ان ادخلك اللَّه الجنّة كان فيها فرس من ياقوت احمر، يطربك حيث شئت من الجنة»

و عن ابى هريرة قال قال رسول اللَّه يوما و هو يحدّث فيمن عنده رجل من اهل البادية، انّ رجلا من اهل الجنة استأذن ربّه فى الزرع، فقال له ربه او ليست فيما شئت، قال بلى و لكن احبّ ان ازرع فيقول اللَّه له ازرع فيبذر حبّة، فيبادر الطرف نباته و استواءه و استحصاده و نثره. امثال الجبال، فيقول اللَّه عز و جل دونك بنىّ آدم فانه لا يشبعك شى‏ء. فقال الاعرابى و اللَّه يا رسول اللَّه لا يجد هذا الّا قرشيا او انصاريا فانهم اصحاب الزرع فامّا نحن فلسنا باصحاب زرع، فضحك رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم.

«وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ».

وَ قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى‏ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ الآية... آنچه جهودانند ميگويند كه ترسايان بر هيچ چيز نه‏اند از دين بار خداى، و آنچه ترسايان‏اند ميگويند جهودان بر هيچ چيز نه‏اند از دين، «وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ» و جهودان از تورية ميدانند كه ترسايان بر باطل‏اند كه خداى را زن و فرزندى گويند، و ترسايان از انجيل ميدانند كه جهودان بر هيچ چيز نه‏اند كه به عيسى نمى‏گروند، و در قبله يكديگر را مخالف‏اند.

كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ... اين الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ گبرانند كه بى كتاب‏اند و بى علم نادانان محض، يعنى كه اين گبران ميگويند جهودان و ترسايان خود بر هيچ چيز نه‏اند. سفيان ثورى چون اين آيت برخواندى گفتى «صدقوا جميعا و اللَّه» مقاتل گفت «الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ» مشركان عرب‏اند كه پيغامبر را همان گفتند كه جهودان و ترسايان يكديگر را گفتند. و گفته‏اند كه جهودان و ترسايان كه درين آيت مذكورند جهودان مدينه اند و ترسايان فجران كه پيش مصطفى در مناظره آمدند و يكديگر را اين گفتند.

فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ اللَّه داورى كند و كار برگزارد ميان ايشان روز رستاخيز، و بايشان نمايد كه بهشتى كدامست و دوزخى كدام، فرقه حق كدام‏اند، و مآل و مرجع ايشان چيست، و فرقه ضلالت كدام‏اند و حاصل و فيصل ايشان چيست.

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ الآية... سبب نزول اين آيت آن بود كه طوس بن اسيسيانوس الرومى بجنگ بنى اسرائيل شد، و مهتران و جنگيان ايشان را بكشت و كهتران را ببردگى براند، و بيت المقدس را خراب كرد، و مسجد در دست گرفت و در آن پليديها و مردار بيوكند. رب العالمين گفت كيست كافرتر و شوخ‏تر از آن كس كه اين كار كند، بندگان خداى را از مسجد باز دارد، و نگذارد كه در آن شند، و خداى را پرستند و وى را ياد كنند، و كار كه كند و قصد كه دارد در تخريب مسجد دارد و بآن كوشد، قتاده و سدى گفتند آن كس بخت‏نصر بود كه ترسايان روم با وى برخاستند، و بجنگ جهودان شدند، و بيت المقدس را خراب كردند، و تا بروزگار عمر بيت المقدس خراب بود، آن گه مسلمانان ديگر باره بنا نهادند و مسجد باز كردند.

أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلَّا خائِفِينَ زان پس كه مسلمانان آن را عمارت كردند ترسايان روم را نيست كه در آن مسجد شوند مگر بدستورى مسلمانان، دل ايشان پر از بيم مسلمانان و ترس از هلاك جان، اكنون از ترسايان كس در آن نشود الا بعهد و امان، يا پس بدزدى و متنكروار چنانك او را ندانند كه اگر بدانند او را بكشند.

لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ ترسايانراست درين جهان رسوايى و خوارى و ننگ.

اگر ذمّى بود گزيت، و اگر حربى بود قتل، و در آن جهان عذاب مهين جاودان در آتش، مقاتل و كلبى گفتند لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ فتح قسطنطنيه و عموريه و روميه است، حصارها و نشستگاه ايشان كه در فتح آن استيصال ايشان است و تبتّر نظام دولت ايشان، مصطفى ع گفت الملحمة العظمى فتح قسطنطنية و خروج الدجال فى سبعة اشهر. سدى گفت خزى ايشان در دنيا آنست كه مهدى بيرون آيد و قسطنطنيه بگشايد. و جاى ايشان خراب كند و قومى را بكشد، و قومى را ببردگى ببرد، و مهدى آنست كه مصطفى ع گفت: «لو لم يبق من الدّنيا الّا يوم لطوّل اللَّه ذلك اليوم حتّى يبعث فيه رجلا منّى او من اهل بيتى يواطئ اسمه اسمى، و اسم ابيه اسم ابى، يملأ الارض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا».

عطا و عبد الرحمن بن زيد گفتند اين آيت بشأن مشركان مكه آمد، و بمساجد اللَّه مسجد حرام مى‏خواهد، مشركان مصطفى را از حج و عبادت در آن مسجد بازداشتند، و مسجد را چون متعبد از آن باز دارند و در آن ذكر اللَّه نرود خراب گويند، باين معنى گفت «و سعى فى خرابها» پس چون مكه گشاده شد و كافران مقهور، رب العالمين گفت: أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلَّا خائِفِينَ كافران را نيست كه در آن شوند از ترس مسلمانان و بيم قتل، و مصطفى ع روز فتح منادى را فرمود تا ندا كرد كه «الا لا يحجن بعد هذا العام مشرك و لا يطوفن بالبيت عريان.».

قوله تعالى وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ الآية...

ابن عباس گفت جماعتى از ياران رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بسفرى بودند، و ميغ برآمد و قبله بريشان مشتبه شد، هر كس باجتهاد روى بجانبى فرا داد و نماز كرد پس چون ميغ باز شد بدانستند كه هيچ يك روى بقبله نداشتند، پيش رسول خداى آمدند و قصه باز گفتند، در حال اين آيت آمد، و اين پيش از آن بود كه آيت تحويل قبله با كعبه آمد، و پس از آنكه آيت تحويل آمد اين منسوخ شد. عكرمه گفت اين آيت خود در تحويل قبله است ميگويد هر جا كه روى فرا دهيد نماز را در سفر و در حضر روى بآن جانب دهيد كه اللَّه شما را بر آن گردانيد يعنى كعبه «فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» اى جهة الّتى وجّهكم اليها.

ابن عمر گفت اين آيت نماز تطوع را آمده است در سفر، يصلّى حيث ما توجهت به راحلته و گفته‏اند اين جواب عيبگويان است قبله حق را، و طعنه گويان در مسلمانان در گردانيدن روى از قبله شامى بقبله تهامى، كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و مسلمانان چون در مدينه آمدند شانزده ماه نماز به بيت المقدس ميكردند روى بمغرب داشتند بسوى شام، و كعبه از پس پشت، و رسول خداى در دل ميداشت آرزوى آنك روى بكعبه داشتى، قبله ابراهيم. چون رب العالمين پس از شانزده ماه روى وى بكعبه گردانيد، بر جهودان سخت آمد و بزرگ، و سخنان در گرفتند فراوان از اعتراض و انكار و طعن در رسول خدا و در اسلام و مؤمنان. آن گه كه نماز بيت المقدس ميكردند روى بمغرب داشتند و پشت بر مشرق، چون روى به كعبه گردانيدند روى بمشرق كردند و پشت بر مغرب ايشان گفتند اگر استقبال مغرب حق بود استدبار آن باطل است و اگر استقبال مشرق حق است استدبار آن باطل، رب العالمين از آن جوابها داد كه يكى اينست كه وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ و تمامى جواب ايشان آنست كه گفت: وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها و شرح آن بجاى خويش گفته شود انشاء اللَّه. و وجه درين آيت بمعنى جهت است و جهت قبله است، و تخصيص را اضافت با خود كرد چنانك گفت بيت اللَّه و ناقة اللَّه إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلِيمٌ قيل واسع الشريعة، و قيل واسع المغفرة، و واسع العطاء واسع الشريعة فراخ شريعت است، دين وى آسان و راه بوى روشن و نزديك.

چنانك مصطفى ع گفت «بعثت بالحنيفية السهلة السمحة واسع المغفرة فراخ آمرزش است فراخ بخشايش، لقوله تعالى وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حكاية عن اللَّه عز و جل لو اتيتنى بقراب الارض ذنوبا اتيتك بقراب الارض مغفرة و لا ابالى، واسع العطاء فراخ بخش است و فراخ نعمت، قال اللَّه تعالى وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها، و قيل واسع اى فضله يسعكم، و نعمته تشملكم، عليم باعمالكم و نيّاتكم حيثما صلّيتم و دعوتم. قال بعض السلف دخلت ديرا فجاء وقت الصّلاة فقلت لبعض من فى الدير من النصارى دلّنى على بقعة طاهرة اصلّى فيها، فقال لى طهّر قلبك عمّن سواه وقف حيث شئت قال فخجلت منه.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: بَلى‏ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ... الآية... كار كار مخلصانست، و دولت دولت صادقان، و سيرت سيرت پاكان، و نقد آن نقد كه در دستارچه ايشان، امروز بر بساط خدمت با نور معرفت، فردا بر بساط صحبت با سرور وصلت، إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ميگويد پاكشان گردانيم و از كوره امتحان خالص بيرون آريم، تا حضرت را بشايند. كه حضرت پاك جز پاكان را بخود راه ندهد ان اللَّه تعالى طيّب. لا يقبل الا الطيّب. بحضرت پاك جز عمل پاك و گفت پاك بكار نيايد، آن گه از آن عمل پاك چنان پاك بايد شد كه نه در دنيا بازجويى آن را و نه در عقبى، تا بخداوند پاك رسى. وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى‏ وَ حُسْنَ مَآبٍ.

سرّ اين سخن آنست كه بو بكر زقاق گفت نقصان كلّ مخلص فى اخلاصه رؤية اخلاصه، فاذا اراد اللَّه ان يخلص اخلاصه اسقط عن اخلاصه رؤية لاخلاصه، فيكون مخلصا لا مخلصا ميگويد اخلاص تو آن گه خالص باشد كه از ديدن تو پاك باشد، و بدانى كه آن اخلاص نه در دست تست و نه بقوت و داشت تست، بل كه سريست ربانى و نهادى است سبحانى، كس را بر آن اطلاع نه و غيرى را بر آن راه نه. احديت ميگويد سر من سرّى استودعته قلب من احببت من عبادى گفت بنده را بر گزينم و بدوستى خود بپسندم، آن گه در سويداء دلش آن وديعت خود بنهم، نه شيطان بدان راه برد تا تباه كند، نه هواء نفس آن را بيند تا بگرداند، نه فريشته بدان رسد تا بنويسد.

جنيد ازينجا گفت الاخلاص سر بين اللَّه و بين العبد، لا يعلمه ملك فيكتبه و لا شيطان فيفسده و لا هوى فيميله» ذو النون مصرى گفت كسى كه اين وديعت بنزديك وى نهادند نشان وى آنست كه مدح كسان و ذم ايشان پيش وى بيك نرخ باشد، آفرين و نفرين ايشان يك رنگ بيند، نه از آن شاد شود نه ازين فراهم آيد، چنانك مصطفى ع شب قرب و كرامت همه آفرينش منشور سلطنت او ميخواندند، و او بگوشه چشم بهيچ نگرست و ميگفت شما كه مقربان حضرت‏ايد مى‏گوييد السلام على النبى الصالح الذى هو خير من فى السماء و الارض. و ما منتظريم تا ما را بآستانه جفاء بو جهل باز فرستند تا گويد اى ساحر، اى كذاب، تا چنانك در خير من فى السماء و الارض خود را بر سنگ نقد زديم در ساحر و كذاب نيز بر زنيم، اگر هر دو ما را بيك نرخ نباشد پس اين كلاه دعوى از سر فرو نهيم.

رو كه در بند صفاتى عاشق خويشى هنوزگر بر تو عزّ منبر خوش تراست از ذل دار

اين چنين كس را مخلص خوانند نه مخلص چنانك بو بكر زقاق گفت فيكون مخلصا لا مخلصا مخلص در درياى خطر در غرقابست، نهنگان جان رباى در چپ و راست وى در آمده، دريا مى‏برّد و مى‏ترسد، تا خود بساحل امن چون رسد و كى رسد از اينجاست كه بزرگان سلف گفتند «و المخلصون على خطر عظيم» و مخلص آنست كه بساحل امن رسيد، رب العالمين موسى را بهر دو حالت نشان كرد گفت إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا هم مُخْلَصاً بكسر لام و هم مُخْلَصاً بفتح لام خوانده‏اند اگر بكسر خوانى بدايت كار اوست، و اگر بفتح خوانى نهايت كار اوست، مخلص آن گاه بود كه كار نبوت وى در پيوست و نواخت احديت بوى روى نهاد، و مخلص آن گاه شد كه كار نبوت بالا گرفت، و بحضرت عزت بستاخ شد، اين خود حال كسى است كه از اول او را روش بود، و زان پس بكشش حق رسد و شتّان بينه و بين نبيّنا محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم چند كه فرق است ميان موسى و ميان مصطفى عليهما السلام، كه پيش از دور گل آدم بكمند كشش حق معتصم گشت، چنانك گفت: «كنت نبيّا و آدم مجبول فى طينته»

شبلى ازينجا گفت در قيامت هر كسى را خصمى خواهد بود، و خصم آدم منم كه بر راه من عقبه كرد تا در گلزار وى بماندم.

شيخ الاسلام انصارى رحمة اللَّه از اينجا گفت دانى كه محقق كى بحق رسد؟ چون سيل ربوبيت در رسد، و گرد بشريت برخيزد حقيقت بيفزايد، بهانه بكاهد، نه كالبد ماند نه دل، نه جان ماند صافى رسته از آب و گل، نه نور در خاك آميخته نه خاك در نور، خاك با خاك شود و نور با نور، زبان در سر ذكر شود و ذكر در سر مذكور، دل در سر مهر شود و مهر در سر نور، جان در سر عيان شود و عيان از بيان دور، اگر ترا اين روز آرزوست از خود برون آى، چنانك مار از پوست، بترك خود بگوى كه نسبت با خود نه نيكوست همانست كه آن جوانمرد گفت:

نيست عشق لايزالى را در آن دل هيچ كاركو هنوز اندر صفات خويش ماندست استوار
هيچكس را نامده است از دوستان در راه عشقبى زوال ملك صورت ملك معنى در كنار

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ... الآية... از روى اشارت ميگويد كيست ستمكارتر از آن كس كه وطن عبادت بشهوت خراب كند؟ كيست ستمكارتر از آنك وطن معرفت بعلاقت خراب كند؟ كيست ستمكارتر از آنك وطن مشاهدت بملاحظت اغيار خراب كند؟ وطن عبادت نفس زاهدان است، وطن معرفت دل عارفانست، وطن مشاهدت سر دوستانست. او كه نفس خويش از شهوات بازداشت وطن عبادت او آبادان است، و نامش در جريده زاهدانست چنانك مالك دينار مكث بالبصرة اربعين سنة فلم يصحّ له ان يأكل من تمر البصرة و لا من رطبها، حتى مات و لم يذقه فقيل له فى ذلك فقال صاحب الشهوة محجوب من ربه و آن كس كه دل خويش از علاقه پاك داشت وطن معرفت او آبادان است، و خود در زمره عارفان، چنانك ابراهيم ادهم رحمه اللَّه، يحكى عن بعضهم قال كنت مع ابراهيم بن ادهم فى السفر و قد اصابنا الجوع، فاخرج جزئيّات كانت معه بعد ما نزلنا فى مسجد، و قال لى مروا رهن هذه الجزئيان و جئنا بشى‏ء ناكله فقد مسّنا الجوع. قال فخرجت فاستقبلنى انسان بين يديه بغلة موقّرة و كان يقول الذين اطلبه اشقر يقال له ابراهيم بن ادهم قلت أيش تريد منه فقال انا غلام ابيه هذه الاشياء له، قال فدلّلته عليه قال فدخل المسجد و اكب على رأسه و يديه و يقبّله، فقال له ابراهيم من انت؟ فقال غلام ابيك، و قد مات ابوك و معى اربعون الف دينار ميراثا لك من ابيك، و انا عبدك فمر بما شئت. فقال ابراهيم ان كنت صادقا فانت حر لوجه اللَّه و الذين معك كله و هبته لك، انصرف عنى. فلما خرج قال يا ربّ كلّمتك فى رغيف فصببت علىّ الدّنيا صبّا، فو حقّك لئن امتّنى من الجوع لم اتعرّض بعده بطلب شي‏ء و آن كس كه سر خويش از ملاحظت اغيار پاك داشت وطن مشاهدت او آبادان است، و او خود از جمله دوستان است، چنانك بو يزيد بسطامى قدس اللَّه روحه كه چشم همت از اغيار بيكبار فرو گرفت، و گوش كوشش بيا كند، و زبان زيان در كام ناكامى كشيد، و زحمت نفس امّاره از ميان برداشت، و خود را در منجنيق فكرت نهاد و بهمه واديها در انداخت، و بآتش غيرت تن را در همه بوتها بگداخت، و اسب طلب در فضاى هر، صحرايى بتاخت، و بزبان تفريد گفت:

اذا ما تمنّى الناس روحا و راحةتمنّيت ان القاك يا عز خاليا
هر كسى محراب دارد هر سويىباز محراب سنايى كوى تو

گفت چون اين دعوى از نهاد من برآمد احديت مرا زخم غيرت چشانيد، و سؤال هيبت كرد تا با من نمايد كه از كوره امتحان چون بيرون آمدم، گفت لمن الملك؟ گفتم ترا اى بار خدا، گفت لمن الحكم؟ گفتم ترا خداوندا، گفت لمن الاختيار؟ گفتم ترا خدايا، گفتا چون ضعف من و نياز من بديد و خود دانا شد مطلع شد كه صفات من در صفات وى برسيد گفت يا بايزيد اكنون كه بى همه گشتى يا همه‏اى و چون بى‏زبان و بى‏روان گشتى هم با زبان و هم با روانى.

ما را بجز اين زبان زبانى دگر استجز دوزخ و فردوس مكانى دگر است
آزاده نسب زنده بجانى دگرستو آن گوهر پاكشان ز كانى دگر است‏

گفت آن گه مرا زبانى داد از لطف صمدانى، و دلى داد از نور ربانى، و چشمى از صنع يزدانى، تا اگر گويم بمدد او گويم و بقوت او پويم، بضياء او بينم، بقدرت او گيرم، در مجلس انس او نشينم، «كنت له سمعا يسمع بى و بصرا يبصر بى» چون كه بدين مقام رسيدم زبانم زبان توحيد شد و روانم روان تجريد، نه از خود ميگويم يا بخود بر بيايم، گوينده بحقيقت اوست و من در ميانه ترجمانم اينست كه احديت گفت وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‏ نه تو انداختى آن گه كه مى‏انداختى، و يدا يبطش بى اينست گر بشناختى.

بيرون ز همه كون درون دل ماستو ز خلق جهان بيك قدم منزل ماست‏
محنت همه در نهاد آب و گل ماستپيش از دل و گل چه بود، آن حاصل ماست‏‏

النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً گفتند كه اللَّه فرزندى گرفت سُبْحانَهُ پاكى و بى‏عيبى وى را، بَلْ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ نيست فرزند بل كه رهى است و بنده اوست هر چه در آسمانها و زمين كس است و چيز كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ همه وى را پرستگاراند و به بندگى مقر.

بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ نو كارست و نو ساز و نو آرنده آسمان و زمين را از نيست، وَ إِذا قَضى‏ أَمْراً و چون كارى خواهد كه راند فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ آن بود كه گويدش. باش تامى بود.

وَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ و گفتند ايشان كه خداى را نميدانند لَوْ لا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ چرا خدا با ما سخن نميگويد أَوْ تَأْتِينا آيَةٌ يا بر يكى از ما بزبان ما پيغامى نمى‏آيد؟ كَذلِكَ قالَ همچنين گفتند الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ايشان كه نادانان پيشين بودند، مِثْلَ قَوْلِهِمْ گفتنى همچون گفت ايشان تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ دل بدل مانست تا گفت بگفت مانست. قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ پيدا كرديم نشانهاى خويش و روشن فرستاديم سخنان خويش لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ قومى را كه بى‏گمانانند.

إِنَّا أَرْسَلْناكَ ما ترا فرستاديم بِالْحَقِّ بر سزاوارى و براستى بَشِيراً وَ نَذِيراً شاد كننده و بيم نماينده، وَ لا تُسْئَلُ عَنْ أَصْحابِ الْجَحِيمِ و مپرس از حال دوزخيان از سختى و زارى و رسوايى.

وَ لَنْ تَرْضى‏ عَنْكَ الْيَهُودُ و خشنود نگردند از تو جهودان وَ لَا النَّصارى‏ و نه ترسايان حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ تا آن گه كه پس كيش ايشان شوى، قُلْ گوى إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى‏ راه نمونى اللَّه راه نمونى آنست وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ و اگر بخوش آمد ايشان پى برى و بر پسند ايشان روى بَعْدَ الَّذِي جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ پس آن دانش و پيغام كه از خداى آمد بتو ما لَكَ ترا نيست از خداى پس آن مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ نه رهاننده و نه بروى يارى دهنده.

الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ ايشان كه نامه داديم ايشان را يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ‏

پى مى‏برند بآن پى بردن بسزا، أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ ايشانند كه گرويده‏اند بنامه خويش، وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ هر كه كافر گردد بآن فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ ايشانند كه زيان كارانند و نوميدان.

يا بَنِي إِسْرائِيلَ اى فرزندان يعقوب اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ ياد كنيد و ياد داريد نعمت من الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ آن نيكو كارى و نواخت كه من بر شما كردم وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ و شما را افزونى دادم و بهترى بر جهانيان روزگار شما.

وَ اتَّقُوا يَوْماً و به پرهيزيد از روزى لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً كه بسنده نبود و به كار نيايد كس كس را وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ و از وى باز خريدى نه پذيرند، وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ و بكار نيايد وى را كه كسى آيد و وى را خواهش گرى كند، وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ و نه ايشان را كسى فرياد رسد يا يارى دهد.

النوبة الثانية

قوله تعالى ، وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً... الآية... جهودان مدينه را ميخواهد كه گفتند عزيز ابن اللَّه و ترسايان نجران كه گفتند المسيح ابن اللَّه، و مشركان عرب كه گفتند الملائكة بنات اللَّه. جاى ديگر گفت تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ نزديك بيد آسمانها كه بشكافيد و پاره پاره درهم افتيد كه ايشان خداى را فرزند گفتند و فريشتگان را فرزند وى خواندند، آن گه ايشان را جوابها داد و گفت فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ پرس ازيشان كه فريشتگان ما را دختران مى‏گوييد و خداوند را دختران مى‏پسنديد و خود را پسران؟ أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى‏ شما خود را پسر نهيد و او را دختر؟ تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى‏ اينست قسمتى كژ و ستمكارانه، جاى ديگر گفت فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ چه رسيد شما را؟ چيست اين حكم كه ميكند؟ أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً، وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما يَشْتَهُونَ، وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً و در حكايت از جهودان و ترسايان گفت وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى‏ الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ رب العالمين ايشان را جواب داد ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ آن چيزيست كه بزبان ميگويند، يعنى كه در آنچه ميگويند هيچ علم نيست ايشان را، و هيچ اصل ندارد كه اللَّه از آن پاكست و منزه. و مصطفى ع گفت حكايت از خداوند جل جلاله تنزيه و تقديس خويش را

«كذبنى ابن آدم و لم يكن له ذلك و شتمنى و لم يكن له ذلك، فاما تكذيبه اياى فقوله: لن يعيدنى كما بدأنى و ليس اول الخلق باهون علىّ من اعادته، و اما شتمه اياى فقوله «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» و أنا الاحد الصمد لم ألد و لم اولد و لم يكن لى كفوا احد».

چون كافران او را فرزند گفتند تنزيه خود بخلق باز نگذاشت و گفت «سُبْحانَهُ» پاكى و بيعيبى او را، بل نه چنانست كه ايشان ميگويند. لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ هر چه در آسمانها و زمين كس است و چيز همه ملك و ملك اوست، همه بنده و رهى اوست.

كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ مطيعون مقرّون، بالعبودية داعون، همه او را پرستگارند و فرمانبردار، به بندگى وى مقرر، و او را خواننده و خواهنده. كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ هر چند كه لفظ عامست اما بمعنى خاصّ است كه مراد بآن عزيز است و مسيح و ملائكة و مؤمنان از اهل طاعت، و اگر بر عموم خلق نهى رواست، دوست و دشمن آشنا و بيگانه بآن معنى كه سايه هر شخصى خداى را مى‏سجود كند و ذلك فى قوله «يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ» يابس بقيامت باشد چنانك رب العزة گفت «وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ» فقها اين آيت بدليل كردند كه ملك و ولادت هر دو بهم جمع نشوند كسى كه پدر را بخرد چون بخريد بروى آزاد گشت، از بهر آنك رب العالمين با ثبوت ملك نفى ولادت كرد از خود جل جلاله و هو ظاهر بيّن لمن تأمّله.

بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ميگويد نو كننده آسمانها و زمين اللَّه است بى قالبى و بى مثالى، و بى عيارى، از پيش، و بدعت ازينجا گرفته‏اند، هر سخنى يا كردى كه نوآرند در دين، و از پيش فانگفته باشند و نه كرده، آن را بدعت گويند و گوينده و نهنده آن مبتدع، پس بدعت بر دو قسم است چنانك شافعى گفت بدعتى پسنديده و بدعتى نكوهيده، اما آنچه پسنديده است آنست كه عمر خطاب گفت قيام رمضان را و افروختن قنديلها را در مسجد انّها لبدعة حسنة و مصنفات علما و ادبا و كلمات مذكّران و ترتيب واعظان و ساختن مئذنه‏هاى مؤذّنان و رباط و خانقاه صوفيان بدان ملحق است، كه اين همه از ابواب بر است و يقول اللَّه تعالى وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏، اما بدعت نكوهيده آنست كه در ذات و صفات خداوند عز و جل سخن گويى از فضول متكلمان و دقائق فلاسفه و منجمان، و آن گويى كه كس نگفت از صحابه و تابعين و سلف صالحين، نه كتاب و سنت بدان ناطق، نه سيرت سلف آن را موافق.

عبد اللَّه مسعود گفت انّ احسن الحديث كتاب اللَّه و احسن الهدى هدى محمد، و شرا الامور محدثاتها و كل محدثة بدعة، و كل بدعة ضلالة و قال ابن عباس عليكم بالاستقامة اتّبعوا و لا تبتدعوا و عن مكحول قال قال على ع. «ما احداث يا رسول اللَّه؟» فقال كلّ شى‏ء يخالف القرآن و يخالف سنّتى اذا عملوا بالرّأى فى الدّين، و ليس الرأى فى الدين، انما الدّين امر الرب تبارك و تعالى و نهيه، و هلك المحدثون فى دين اللَّه‏

و قال النبى ع «تعمل هذه الامّة برهة بكتاب اللَّه، ثم تعمل بسنة رسول اللَّه، ثم تعمل برهة بعد ذلك بالرأى، فاذا عملوا بالرأى فقد ضلّوا.

و قال ابو جعفر الترمذى رأيت النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فى ما يرى النائم و إنه بمدينة الرسول فى مسجده، فقلت يا رسول اللَّه ما تقول فى راى ابى حنيفه؟ قال لا و لا حرفا، قلت ما تقول فى رأى مالك فقال اكتب منه ما ما وافق حديثى او سنّتى. قلت ما تقول فى رأى الشافعى؟ فطأطأ رأسه شبه الغضبان، و قال امّا انه ليس برأى و لكنّه اتباع سنّتى أو رد على من خالف سنّتى.

قوله تعالى: وَ إِذا قَضى‏ أَمْراً... اى قدّره ولدا و خلقه، و چون چيزى خواهد كه آفريند يا خواستى خواهد كه گزارد يا مرادى خواهد كه پيش برد، يخاطبه بكن ثم يكوّنه بقدرته فيكون على ما اراد. آن را گويد كه باش تامى بود چنانك خواهد. قال الزجاج يقول له و ان لم يكن حاضرا: «كن» لانّ ما هو معلوم عنده بمنزلة الحاضر.

روى فى بعض الاخبار ان الحق جلّ جلاله يقول انّى جواد ماجد عطائى كلام و عذابى كلام و اذا اردت امرا فانما اقول له كن فيكون‏

و گفته‏اند كه معنى قضا در قرآن بر ده وجهست بمعنى وصيت چنانك گفت وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ و بمعنى اخبار چنانك گفت «وَ قَضَيْنا إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ» و بمعنى فراغ چنانك گفت «فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ»، «فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ» و بمعنى فعل چنانك گفت «فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ و بمعنى وجوب چنانك گفت وَ قُضِيَ الْأَمْرُ اى وجب العذاب. جاى ديگر گفت قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ و بمعنى كتابت چنانك گفت وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيًّا اى مكتوبا فى اللوح المحفوظ، و بمعنى اتمام چنانك گفت فَلَمَّا قَضى‏ مُوسَى الْأَجَلَ اى أتمّه و بمعنى فصل چنانك گفت وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ و بمعنى خلق چنانك گفت فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ و بمعنى احكام و اتقان فعل چنانك گفت وَ إِذا قَضى‏ أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ.

قوله تعالى وَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ الاية... مشركان عرب گفتند ايشان كه خداى را نمى‏دانند و از رسيدن بر وى مى‏ترسند كه ما ايمان نياريم و محمد را استوار نگيريم، تا آن گه كه اللَّه با ما سخن گويد بخودى خود، و از وى بشنويم كه محمد پيغامبرست آن گه بوى ايمان آريم. جاى ديگر گفت حكاية هم ازيشان وَ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ أَوْ نَرى‏ رَبَّنا و نيز آيات خواستند و اقتراح كردند گفتند أَوْ تَأْتِينا آيَةٌ يا پس نشانى روشن بايد كه بما رسد و بر صدق نبوت تو دلالت كند، و شرح اين كه خواستند و اقتراح كه كردند در سورة بنى اسرائيل است آنجا كه گفت قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً الى آخر آيات الاربع.

كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ كافران پيشين و جهودان همچنين سؤال تعنت كردند از پيغامبران، و مسئله محال كردند تا بآن كافر شدند. تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ دل بدل مانست بكفر و قسوت، يا گفت بگفت مانست بسؤال تعنت و اقتراح محال.

قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ هر كه بر پى حق است و جوينده روشنايى و بيگمانى قرآن وى را بس است بروشنايى و راهنمونى. قال الواسطى فى هذه الآية: قد كلّمتكم حيث انزلت عليكم خطابى و أيّة آية اشرف من محمد ص و قد اظهرت لكم.

ذلك قوله إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ اى لم نرسلك عبثا بل ارسلناك بالحقّ ميگويد نه بازى‏گرى بود اين فرستادن ما ترا يا محمد، بلكه كارى را بود كه حق است و بودنى، اين همچنانست كه جاى ديگر گفت: وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِّ جاى ديگر گفت. أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً، أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ اين همه از يك بابست و سياق آن بر يك معنى. و گفته‏اند إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ اى مع الحق، و الحق هو القرآن كقوله بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ و قيل هو دين الاسلام كقوله وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ و قيل معناه الصدق كقوله و يستنبئونك أحق هو معنى آنست كه ترا با قرآن و با دين اسلام و براستى فرستاديم.

بَشِيراً وَ نَذِيراً اى بشيرا بالجنّة لمن اطاع اللَّه، و نذيرا بالنّار لمن عصاه.

آشنايان و دوستان را بشارت ميدهد به بهشت جاويد و نعيم باقى، و كافران و بيگانگان را بيم مى‏نمايد بآتش سوزان و عقوبت جاودان.

وَ لا تُسْئَلُ عَنْ أَصْحابِ الْجَحِيمِ و لا تسئل قراءت نافع است و يعقوب، ميگويد مپرس از حال دوزخيان از سختى و زارى ايشان،... در خبرست كه آن شب كه سيد را بمعراج بردند، زنى را ازين زانيه شوريده دام دريده كه در دنيا جز بمعصيت مشغول نبودى در فردوس اعلى بنام آن زن درجات ديد، گفت خداوندا بچه خدمت باين پايگه رسيد؟ گفت روزى سگى را ديد تشنه بر كنار چاهى بيفتاده و چاه را نه دلو بود و نه رسن، موزه خويش از پاى بكند، و چادر در آن بست، و آب بر كشيد و آن سگ را سيراب كرد. ما آن حال بر وى بگردانيديم و بنام وى در علّيين درجات بر آراستيم. رسول ع بازگشت و بر كناره دوزخ گذر كرد ناله زار شنيد كه همى گفت يا محمد ادركنى اى محمد زينهار مرا درياب...

جبرئيل ع گفت يا سيد نه جاى سخن است اين درد بدل همى دار و هيچ مگوى وَ لا تُسْئَلُ عَنْ أَصْحابِ الْجَحِيمِ.

و اگر بضمتين خوانى بر قراءة باقى، معنى آنست كه ترا نخواهند پرسيد فردا از ناگرويدگان كه ايشان را از بهر آتش آفريده‏اند، و سبب آن بود كه رسول خدا گفت: لو انزل اللَّه بأسه باليهود لآمنوا

اگر خداى عز و جل جهودان را عذاب فرستادى ايشان ايمان آوردندى، رب العزة گفت. ايشان از بهر آتش آفريده‏ام و فردا ترا نپرسم كه ايشان چرا ايمان نياوردند، و چرا گناه كردند. و نظائر اين در قرآن فراوانست: لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ، ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ وَ ما عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّى، فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ.

قوله تعالى وَ لَنْ تَرْضى‏ عَنْكَ الْيَهُودُ الآية... اين آيت پس از آن آمد كه قبله با كعبه گردانيدند، كه جهودان پيش از آن اميد ميداشتند كه رسول بدين ايشان بازگردد، و همچنين ترسايان اميد ميداشتند، پس چون قبله بگردانيدند يكبارگى نوميد شدند، و سخت آمد ايشان را تحويل قبله. رب العالمين اين آيت فرستاد و گفت ايشان هرگز از تو خشنود نباشند زان پس كه قبله بگردانيديم مگر كه تو پس كيش ايشان شوى، و نماز بقبله ايشان كنى. اشتقاق ملت از املال است يقال امللت الكتاب و امليته، و ملت و دين دو نام اند كه راه پرستيدن اللَّه و شريعت پاك باين هر دو نام باز خوانند. و فرق آنست كه ملت بر آن افتد كه از حق جل جلاله به بنده پيوندد، چون فرستادن كتاب و رسالت، و بنده را بر طاعت خواندن و فرمودن، و دين بر آن افتد كه از بنده بحق شود چون كتاب پذيرفتن و پيغام نيوشيدن، و خداى را عز و جل پرستيدن و فرمان بردن.

آن گه گفت: قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى‏ يعنى كه اگر ايشان كيش خويش ستايند و شما را بآن خوانند يا در دين شما طعن زنند و شما را از آن باز خوانند كه تو رسولى بگوى ان هدى اللَّه هو الهدى راه راست آنست كه اللَّه نمايد، و راهنمونى راهنمونى ويست وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ هوى نتيجه شهوت و داعى ضلالت، ازينجاست كه رب العزة هوى را به اله الكفار باز خواند. فقال تعالى أ فرأيت من اتخذ الهه هواه.

و مصطفى ع گفت «ما تحت ضل السماء اله يعبد من دون اللَّه ابغض الى اللَّه ممن اتخذ الهه هواه»

و سمّى بذلك لانه يهوى بصاحبه فى الدنيا الى كل داهية و فى الآخرة الى الهاوية.

و در قرآن فراوانست كه رب العالمين بندگان را از اتباع هوى باز ميدارد و تحذير ميكند فقال تعالى وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ قُلْ لا أَتَّبِعُ أَهْواءَكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ، وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى‏ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ و مصطفى عليه السّلام گفت: «جانبوا الاهواء كلها، فان أوّلها و اخرها باطل، اجتنبوا اهل الاهواء فان لهم عرة كعرّة الجرب.»

مردى گفت ابن عباس را كه من بر هواء شما ام كه اهل بيت‏ايد ابن عباس جواب داد كه هواها همه در آتش است، آن مرد گفت من از شيعه شما ام ابن عباس گفت اللَّه ما را مسلمان نام نهاد و هر نام كه نه اسلام است نه از ماست و نه از دين ما، آن گه گفت اللَّه ربنا و الاسلام ديننا و القرآن امامنا و محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نبينا و الكعبة قبلتنا فمن كان على غير هذا فليس منّا.

وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذِي جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ اگر تو بر پسند ايشان و خوش آمد ايشان پى برى، پس از آنكه پيغام و دانش بتو آمد كه دين اسلام حق است، و ايشان بر ضلالت‏اند، ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ ترا بر اللَّه يارى دهنده نيست و نه از وى رهاننده.

قوله تعالى الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ الآية گفته‏اند كه عبد اللَّه سلام است و مؤمنان اهل كتاب بر خصوص، و گفته‏اند كه جمله مؤمنان خواهد بر عموم اصحاب رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و غير ايشان، و حق تلاوت آنست كه در آن تغيير و تبديل نيارند و حلال آن حلال دانند و حرام آن حرام دانند، و محكم و متشابه آن بجاى خويش بشناسند، و بآن ايمان آرند، عمر خطاب گفت حق تلاوته آنست كه چون كتاب خدا خواند بصفت بهشت رسد از خداى عز و جل بهشت خواهد و چون صفت دوزخ خواند از خداى عز و جل زينهار خواهد، أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مؤمنان بكتاب ايشانند كه اين شرطها، بجاى آرند، و هر كه بر جهودى بستيهد و حق تلاوت بنگزارد و شرط آن بجاى نيارد فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ زيان كاران و نوميدان ايشانند.

قوله تعالى: يا بَنِي إِسْرائِيلَ... الآية. شرح اين دو آيت از پيش رفت و فايده تكرار آنست كه تا در انذار و وعظ بيفزايد كه چون فرمان بزرگ بود تعظيم آن را باز گفتن شرط بود.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ پاكست و بى عيب و منزه خداوند يگانه، يگانه در حلم يگانه در وفا يگانه در مهر، در آزار از رهى نبرد كه در حلم يگانه است، اگر رهى بديگرى گرايد وى نگرايد كه در وفا يگانه است، اگر رهى عهد بشكند او نشكند كه در مهر يگانه است، يگانه در ذات يگانه در صفات، برى از علّات، مقدس از آفات، منزه از مداجات، ستوده بهر عبارات، زيبا در هر اشارات، خالق هنگام و ساعات، مقدّر احيان و اوقات، نه در صنع او خلل، نه در تقدير او حيل، نه در وصف او مثل، مقدّرى لم يزل.

قدير عالم حىّ مريدسميع مبصر لبس الجلالا‏
تقدّس ان يكون له نظيرتعالى ان يظنّ و ان يقالا
اى ذات كمالى كه ز تو كاسته نيستجز از كف تو فيض كرم خاسته نيست ‏

خداوندى بى شريك و بى انباز، پادشاهى بى نظير و بى نياز، نه وعد او كذب نه نام او مجاز، در منع ببسته و در جود او و از، گناه آمرز است و معيوب نواز، داناى بى علت تواناى بى حيلت، تنهاى بى قلت، گستراننده ملت، خارج از عدد، صانع بى‏كمد، قيوم تا ابد، قدوس از حسد، نامش لطيف و قيّوم و صمد، لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد.

اندر دل من بدين عيانى كه تويىوز ديده من بدين نهانى كه تويى‏‏
وصّاف ترا وصف نداند كردنتو خود بصفات خود چنانى كه تويى!

خداوندى رهى دار نامدار، كه گوشها گشاده بنام او، دلها اسير پيغام او، موحّد افتاده در دام او، مشتاق مست مهر از جام او. مهربانى كه در عالم بمهربانى خود كه چنو، اميد عاصيان و مفلسان بدو، درويشان را شادى ببقاء جلال او، منزلشان بر درگاه او نشستنشان بر اميد وصال او، بودنشان در بند وفاء او، راحتشان با نام و نشان و ياد او.

دو صد عالم كه روحانى است آن از فرّ فضل اودو صد گيتى كه نورانيست از نور جمال او

شيخ الاسلام انصارى گفت رحمه اللَّه: «الهى يك چندى بياد تو نازيدم آخر خود را رستخيز گزيدم، چون من كيست كه اين كار را سزيدم؟ اينم بس كه صحبت تو ارزيدم! الهى نه جز از ياد تو دلست نه جز از يافت تو جان، پس بى دل و بى جان زندگى چون توان؟ الهى جدا ماندم از جهانيان، بآنك چشمم از تو تهى و تو مرا عيان!

خالى نه از من و نه بينم رويتجانى تو كه با منى و ديدار نه!

اى دولت دل و زندگانى جان، نادر يافته يافته و ناديده عيان! ياد تو ميان دل و زبانست و مهر تو ميان سر و جان. يافت تو روزست كه خود برآيد ناگاهان! يابنده تو نه بشادى پردازد نه باندهان! خداوندا بسر بر مرا كارى كه از آن عبارت نتوان.

تمام كن بر ما كارى با خود كه از دو گيتى نهان». ارباب حكمت راست كه درين آيت كه اللَّه گفت وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ رمزى عجب است كه گفته‏اند و لطيفه نيكو، و آن لطيفه آنست كه درين عالم هر چه راه آن بفناست اللَّه آن را تخمى پديد كرد و خلفى نهاد، تا نوع آن در جهان بماند و يكبارگى نيست نشود. اينست غرض كلى از وجود فرزند تا نوع وى بماند، و پدر را خلف شود و نسل منقطع نگردد. نه بينى اجرام سماوى چون شمس و قمر و كواكب و امثال آن كه در تضاعيف روزگار تا قيامت راه آن بفنا نيست لا جرم آن را تخم نساخت و خلف ننهاد، و بر خلاف آن انواع نبات و ضروب حيوانست كه چون فنا بروزگار در آن روانست لا جرم تخم و خلف از ضرورت آنست. ازينجا معلوم شود كه خداى را عز و جل فرزند گرفتن سزا نيست و خلف او را بكار نيست، كه وى زنده ايست باقى و كردگارى دائم، نقص فنا را بوى راه نه و آفت و زوال را در جلال وى جاى نه، و عيب نقصان در كمال وى گنجاى نه، هميشه بود و هميشه باشد، پس او را فرزند چه دربايد يا چون سزد؟ تعالى اللَّه عن ذلك علوّا كبيرا.

آن گه در حجت بيفزود گفت: بَلْ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ فرزند كه مى‏دربايد خدمت پدر را مى‏دربايد، و پشتى دادن و يارى كردن وى را، چنانك رب العزة گفت وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَنِينَ وَ حَفَدَةً، و نيز پدر به نفس خود كامل نيست و از ياران مستغنى نيست، حاجت بديگرى دارد تا فقر و ضعف خود بوى جبر كند. پس رب العالمين چه حاجت بفرزند دارد؟ كه نه وى را فقرست تا بكسى جبر كند، و نه عجزست تا بديگرى يارى گيرد، و آن گه با بى نيازى او آسمان و زمين و هر چه دروست همه ملك و ملك اوست، همه بنده و رهى اوست، همه خدمتكار و طاعت دار اوست، امّا طوعا او كرها، و هو المشار اليه بقوله عز و جل: وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً.

قوله تعالى إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ... الآية... در روزگار فترت ميان رفع عيسى و بعثت مصطفى عليهما السّلام ششصد سال و بيست سال بگذشت كه هيچ پيغامبر بخلق نيامد، جهان همه كفر گرفته و ظلمت بدعت و غبار فتنه در عالم پيچيده و درياى ضلالت بموج آمده، در هر كنجى صنمى، در هر سينه از شرك رقمى، در هر ميان زنّارى، در هر خانه بيت النّارى، هر كسى خود را ساخته معبودى، يكى آويخته حجرى، يكى پرستنده شجرى، يكى بمعبود گرفته شمسى و قمرى. كس ندانست كه بيع و نكاح چيست، نه زكاة و نه صدقات، و نه جهاد و نه غزوات، نه حج و صوم و صلاة، همه با فساد و سفاح الف گرفته، بر ريا و نفاق جمع شده، فعل ايشان بحيره و سايبه، حج ايشان مكا و تصدية، قرآن ايشان شعر، اخبار ايشان سحر، عادت ايشان در خاك كردن دختران و ببريدن نسب از پسران. اندر روى زمين كس نبود كه از يگانگى آفريدگار آگاه بود، يا از صنع وى با خبر بود، يا از دين وى بر اثر بود. پادشاه بزرگوار بنده نواز كارساز بفضل و لطف خود نظر رحمت بعالم كرد، كه بخشاينده بر بندگانست و مهربان بريشان است، از همه عالم حيوان برگزيد، و از حيوان آديمان برگزيد، و از آدميان عاقلان برگزيد، و از عاقلان مؤمنان برگزيد، و از مؤمنان پيغامبران برگزيد و از پيغامبران مصطفى ص برگزيد كه سيد پيغامبرانست، و خاتم ايشان، قطب جهان، ماه تابان، زين زمين و چراغ آسمان، قرشى تبار، و خرّم روزگار، سليمانى جلال، يوسفى جمال نگاشته و نواخته ذو الجلال، برگزيد اين مهتر را و برسولى بخلق فرستاد و رحمت جهانيان را و نواخت بندگان را، و باين بعثت منت بر وى نهاد و گفت: إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً و خبر درست است از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم كه گفت: «ان اللَّه اصطفى كنانة من ولد اسماعيل، و اصطفى قريشا من كنانة، و اصطفى من قريش بنى هاشم و اصطفانى من بنى هاشم»

و قال بعثت من خير قرون بنى آدم قرنا فقرنا، حتى كنت من القرن الذى كنت منه.

و عن ابن عباس قال جلس اناس من اصحاب رسول اللَّه فخرج سمعهم يتذاكرون، و قال بعضهم انّ اللَّه اتخذ ابراهيم خليلا، و قال آخر موسى كلمه اللَّه تكليما، و قال آخر فعيسى كلمة اللَّه و روحه، و قال آخر آدم اصطفاه اللَّه فخرج صلّى اللَّه عليه و آله و سلم و قال «قد سمعت كلامكم و عنجبكم ان ابراهيم خليل اللَّه و هو كذلك، و موسى نجى اللَّه و هو كذلك، و عيسى روحه و كلمته و هو كذلك، و آدم اصطفاه اللَّه و هو كذلك، الّا و انا حبيب اللَّه و لا فخر و انا حامل لواء الحمد يوم القيمة تحته آدم فمن دونه و لا فخر، و انا اوّل شافع و اوّل مشفع يوم القيمة و لا فخر، و انا اول من يحرّك حلق الجنة فيفتح اللَّه لى، فيدخلنيها و معى فقراء المؤمنين و لا فخر، و انا اكرم الاولين و الآخرين على اللَّه و لا فخر، و انا اول الناس خروجا اذا بعثوا، و انا قائدهم اذا وفدوا و انا خطيبهم اذا انصتوا، و انا شفيعهم اذا حبسوا، و انا مبشّرهم اذا أئسوا الكرامة، و المفاتيح يومئذ بيدى فاكسى حلة من حلل الجنة، ثم أقوم عن يمين العرش ليس احد من الخلائق يقوم ذلك المقام غيرى.»

بحكم آنك اين خصلتها جمله موهبت الهى است و عطاء ربانى، و هيچ چيز از آن كسب بشر نه. مصطفى ع گفت: و لا فخر

يعنى كه نه از روى مفاخرت ميگويم كه آن همه موهبت الهى است و هيچ از آن مكتسب من نيست. و فخر كه كنند بچيزى كنند كه مكتسب خود بود نه موهبت محض.

قوله تعالى الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ حق تلاوت آنست كه قرآن خوانى بسوز و نياز و صفاء دل و اعتقاد پاك، بزبان ذاكر و بدل معتقد، و بجان صافى، زبان در ذكر و دل در حزن و جان با مهر، زبان باوفا و دل باصفا و جان با حيا، زبان در كار و دل در راز و جان در ناز.

پير طريقت گفت: «بنده در ذكر بجايى رسد كه زبان در دل برسد، و دل در جان برسد و جان در سرّ برسد و سر در نور برسد، دل فا زبان گويد خاموش جان فا دل گويد خاموش سر فا جان گويد خاموش! اللَّه فارهى گويد بنده من دير بود تا تو ميگفتى اكنون من ميگويم و تو مى‏نيوش!».

النوبة الاولى

قوله تعالى وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ بياموزد ابراهيم را رَبُّهُ خداوند او بِكَلِماتٍ بسخنانى چند و فرمانى چند فَأَتَمَّهُنَّ آن را بسر برد و فرونگذاشت، قالَ گفت خداى عز و جل إِنِّي جاعِلُكَ من ترا خواهم كرد لِلنَّاسِ مر مردمان را إِماماً پيشوايى در دين قالَ گفت وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي‏

و از فرزندان من هم قالَ گفت خداوند لا يَنالُ نرسد عَهْدِي الظَّالِمِينَ پسند من و نيكبختى در دين من به بيگانگان.

وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ و كرديم اين خانه را مَثابَةً لِلنَّاسِ باز گشتن گاهى مردمان را وَ أَمْناً و جاى امن ايشان، وَ اتَّخِذُوا و اللَّه فرمود كه گيريد مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ ايستادن گاه ابراهيم و خانگه وى مُصَلًّى قبله و نمازگاه وَ عَهِدْنا إِلى‏ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ و فرموديم ابراهيم و اسماعيل را أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ كه پاك داريد و بزرگ خانه من لِلطَّائِفِينَ طواف كنندگان را گرد آن، وَ الْعاكِفِينَ و نشينندگان در آن وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ و نمازگران بسوى آن.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ الآية...

اختلافست ميان علما كه آن سخنان و فرمان حق چه بود و چند بود كه رب العالمين ابراهيم را بآن بيازمود، ابن عباس گفت بروايت طاوس ازو كه: اللَّه تعالى فرمان داد وى را بده چيز از تطهير و تأديب، پنج در تن و پنج در سر، اما آن پنج كه در سرست: آب در دهن كردن و در بينى كردن و مسواك كردن و شارب گرفتن و موى سر بدو شاخ كردن، و آن پنج كه در تن است: ختنه كردن و ناخن بريدن و موى زير دست كندن و زير ازار ستردن و بآب استنجا كردن. و گفته‏اند كه پنجم آب دراز ارزدن است. و خداى عز و جل امّت مصطفى را باين آداب و سنن فرمود و گفت «فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً پس كيش ابراهيم رويد و سنت وى بجاى آريد. و مصطفى آن را تقرير كرد و گفت: «الفطرة عشرة المضمضة و الاستنشاق و السّواك و قصّ الشارب و تقليم الاظفار و غسل البراجم يعنى وسط الاصابع، و نتف الإبط و الانتضاح بالماء و الختان و الاستحداد قال سعيد بن المسيّب اختتن ابراهيم بعد مائة و عشرين سنة بالقدوم و هى قرية بالشام، ثمّ عاش بعد ذلك ثمانين سنة. قال و كان ابراهيم اوّل من اضاف الضّيف، و اوّل من اختتن، و اوّل من قصّ الشارب، و اوّل من قلّم الظّفر، و اوّل من استحد، و اول من رأى الشيب، فقال يا ربّ ما هذا قيل له هذا وقار قال يا ربّ زدنى وقارا.

قولى ديگر از ابن عباس آورده‏اند بروايت عكرمه ازو كه آن كلمات سى سهم است از شرايع الاسلام و اصول دين و مايه ايمان و ده سهم از آن در سورة التوبة گفت التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ... الى آخر الآية. و ده سهم در سورة الاحزاب إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ... الى آخرها. و ده سهم در ابتداء سورة، قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ، و در اثناء المعارج. و هيچ كس را از مسلمانان اين جمله خصال نيازمودند در دين كه چنان بجاى آورد، و بآن درست آمد كه ابراهيم ع و اللَّه تعالى او را بدان بستود. گفت «فَأَتَمَّهُنَّ» هيچ از آن فرو نگذاشت و بتمامى بگزارد. و قيل ان اللَّه تعالى ابتلاه فى ماله و نفسه و ولده و قلبه فسلّم ماله الى الضيفان، و ولده الى القربان، و نفسه الى النيران، و قلبه الى الرحمن فاتّخذه خليلا و اثنى عليه، فقال «وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى» او را در مال بيازمود و در نفس و فرزند و دل مال بمهمان داد و فرزند بقربان و تن بآتش نمرود و دل با حق پرداخت و رب العالمين گفت وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى ابراهيم تقصير نكرد، بندگى بجاى آورد و شرائط آن بتمامى بگزارد من او را بدوست خود گرفتم، فذلك فى قوله وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا.

ابراهيم نامى است سريانى و معناه اب رحيم فحولت الحاء هاء كما قيل فى مدحته و مدحته و قيل معناه برى‏ء من الاصنام و هام الى ربّه لقوله تعالى إِنِّي ذاهِبٌ إِلى‏ رَبِّي قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً اللَّه گفت من ترا پيشروى گردانم كه جمله نيك مردان و شايستگان بتو اقتدا كنند، آن گه اين خبر را تحقيق كرد و اين وعده وفا گردانيد و گفت مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ اى اتبعوا ملّته فى التوحيد اى شما كه خلائق‏ايد تا بقيامت بر پى پدر خويش رويد ابراهيم، در توحيد او را پس روى كنيد.

إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اقتدا كنيد بوى كه وى پيشروى بود خداپرست، يكتا گوى، فرمان بردار، پاك سيرت، و هرگز از جمله مشركان نبود.

قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي ابراهيم گفت خداوندا و از فرزندان من همچنين پيش روان و امامان كن تا خلق بايشان اقتدا كنند، ندانست ابراهيم كه از پشت وى ناگرويدگان خواهند زاد، او را آگاه كردند و گفتند لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ شرف شايستگى پيشوايى در راه بردن بمن به بيگانگان نرسد، و ناگرويدگان را در نيابد يعنى از فرزندان تو هر كه ظالم بود امامى را شايسته نباشد. اين عهد بمعنى نبوت است بقول سدى، و بقول عطا رحمت است و بقول مجاهد طاعت يعنى ليس لظالم ان يطاع فى ظلمه. و قال النبى فى قوله.

لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ لا طاعة الّا فى المعروف، و ظالمان‏

اينجا مشركان‏اند چنانك جاى ديگر گفت أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ، وَ الظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً و در قرآن ظالم است بمعنى سارق و ذلك فى قوله تعالى كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ. و قال تعالى فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ اى من بعد سرقته. و ظالم است بمعنى جاحد كقوله تعالى بِما كانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ يعنى بالقرآن يجحدون، و قال تعالى «و ظلموا بها» اى جحدوا. و ظالم است بمعنى آنكه بر ديگران ظلم كند كقوله تعالى إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ. و ظالم است. بمعنى آنك بر خود ظلم كند بمعصيتى كه از وى در وجود آيد بى آنك شريك آرد كقوله تعالى فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ و كقوله إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ. رافضيان اينجا سؤال ميكنند كه بو بكر و عمر استحقاق ولايت از كجا يافتند؟ بعد از آنك صنم پرستيده بودند؟ و رب العالمين ميگويد لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ؟ جواب آنست كه ايشان را استحقاق ولايت بعد از اسلام پديد آمد و بعد از اسلام كفر را اثر نماند، كه اللَّه تعالى گفت قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم الاسلام يهدم ما قبله.

و قوله تعالى وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ الآية... صفت كعبه ميكند ميگويد اين خانه را باز گشتن گاه خلق كرديم كه مى‏آيند بآن و باز ميآيند، هر چند كه بيش آيند بيش خواهند كه آيند،

مثاب لافناء القبائل كلّهاتخبّ اليها اليعملات الطلائع‏

اين از آنست كه كعبه مستروح دوستانست، و آرام گاه مشتاقان، و خداى را عز و جل در زمين چهار چيز است كه سلوت و سكون دوستان وى بآن چهار چيز است: الكعبة و عليها طلاوة الوقار، و القران و عليه بهاؤه، و السلطان و عليه ظله، و المؤمن و فيه نوره.

وَ أَمْناً و ايمن كرديم آن خانه عرب را تا ايشان بوى آزرم ميدارند و از جهانيان بوى مخصوص باشند، و كان يؤخذ الرجل منهم فيقول انا حرمى فيلى عنه اين همانست كه گفت وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ جاى ديگر گفت أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ. و گفته‏اند وَ أَمْناً بمعنى آنست كه جاى امن است كه در آن صيد نگيرند و قتل نكنند خداوند عز و جل چون حرمت آن بقعه بفرمود و جاى امن ساخت، اندر طبايع عرب هيبت وى بنهاد تا جمله عرب آن را حرمت داشتند و اندر آن قتل و قتال نكردند، اگر كسى كشنده پدر يا كشنده برادر اندر حرم بيافتى هيچ نگفتى و او را نيازردى، و حرب كردن در آن به هيچ وجه روا نداشته‏اند، اما امروز اگر تقديرا اهل مكه باغى شوند خلافست ميان علما كه حكم ايشان چه باشد: قومى گفتند نشايد با ايشان حرب كردن لكن جوانب ايشان بگيرند، و ازيشان مواد طعام منع كنند، تا بضرورت رجوع كنند. باز بعضى گفتند روا باشد با اهل حرم چون باغى شوند حرب كردن، و ايشان را بحق و عدل باز آوردن جبرا و قهرا، امّا حدّ زدن اندر حرم بمذهب شافعى روا بود، و بر مذهب بو حنيفه اگر جنايت اندر حرم آرد روا بود حد زدن اندر حرم، و اگر جنايت اندر حلّ بود لكن بگريزد و پناه فاحرم برد روا نباشد اندر حرم حد زدن، لكن كار بر وى تنگ كنند تا بضرورت بيرون آيد. و چنانك اندر طبايع عرب هيبت حرم بنهاد رب العزة اندر طبايع حيوان نيز اثرى بنهاد، تا اگر گرگى از پى آهويى دود چون آهو اندر حرم رود گرگ قصد وى نكند، و باز گردد، چنانك قتل و قتال نشايد اندر حرم صيد كردن هم نشايد، و درخت و گياه حرم بر كندن و درودن هم نشايد، هر آنچه تازه و تر بود و خود رست بود مگر گياهى كه آن را اذخر گويند كه آهنگران و زرگرانرا به كار آيد، اما آنچه خشك شده باشد از درخت و گياه روا باشد بر كندن آن و منفعت گرفتن از آن، يا خود رست نباشد كه آدمى كشته بود و پرورده يا جنس آن باشد كه آدميان بكارند، و پرورند، اين حرام نباشد اگر چه خود رسته بود. و مثال اين حيوان است حيوان اهلى چون گاو و گوسپند و شتر اندر حرم و احرام شايد گشت، باز حيوان وحشى صيد باشد و اندر حرم و احرام نشايد كشت، و درخت هم برين مثال باشد و آنچه حرام باشد از درخت و گياه چون بر كنند ضمان واجب آيد، و ضمان چنان باشد كه قيمت كنند پس اگر خواهد بقيمت وى طعام خرد و بدرويشان دهد، درويشى را نيم صاع، و اگر خواهد قربانى خرد و اندر حرم قربان كند، و اصل اين تحريم آن خبرست كه مصطفى ع گفت روز فتح مكه

«يا ايّها النّاس، انّ اللَّه سبحانه و تعالى حرّم مكة يوم خلق السماوات و الارض فهى حرام الى يوم القيمة، لا يحلّ لامرئ يؤمن باللّه و اليوم الآخر ان يسفك فيها دما، او يعضد بها شجرا، و انّها لا تحلّ لاحد بعدى، و لا تحل لى الى هذه الساعة غضبا على اهلها، ألا و هى قد رجعت على حالها بالامس ألا ليبلغ الشاهد الغائب فمن قال ان رسول اللَّه قد قتل بها فقولوا ان اللَّه تعالى قد احلّها لرسول اللَّه و لم يحلّها لك»

بحكم اين خبر اندر اصل آفرينش اين موضوع حرم محترم بودست: و بعضى گفته‏اند بروزگار ابراهيم خليل ع حرم پيدا شدست بدعاء وى، و بعضى گفتند خانه كعبه اندر اول ياقوتى روشن بود از بهر آدم از بهشت آورده، چنانك از جوانب روشنايى آن خانه بتافته است حرم گشتست. و گفته‏اند چون آدم ع اندر فناء كعبه بنشستى، فريشتگان بر جوانب وى بخدمت بامر خداى عز و جل بيستادندى و موضع ايستادن ايشان حد حرم بود. اما در مقدار حرم و بيان حد وى اختلافست ميان علما ائمه حديث گفتند حدّ حرم از راه مدينه بر سه ميل است و از راه عراق هفت ميل، و از راه جعرانه نه ميل، و از راه طائف هفت ميل، و از راه جده ده ميل.

و از امام جعفر (ع) روايت كردند كه مقدار حرم از سوى مشرق شش ميل است و از جانب ديگر دوازده، و از جانب سديگر هشتده ميل، و از جانب چهارم بيست و چهار ميل، هر چه اندر ضمن اين مواضع است حرم است، و بحكم شرع محترم است، و جاى امن خلق است، چنانك رب العزة گفت مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً آن گه نمازگزاران بسوى آن خانه بستود و گفت وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى از مقام ابراهيم جاى نماز گرفتند يعنى كه آن خانه كه ابراهيم كرد قبله گرفتند. و اين بر قراءة نافع است و شامى وَ اتَّخِذُوا بر لفظ خبر. اما قراءت باقى وَ اتَّخِذُوا بر لفظ امر معنى آنست كه اللَّه فرمود كه مقام ابراهيم را قبله گيريد، و نماز بسوى آن كنيد، يعنى آن خانه كه وى بنا كرد.

و روى انّ رسول اللَّه اخذ بيد عمر فلما اتى على المقام. قال له عمر هذا مقام أبينا ابراهيم؟ قال نعم، قال أ فلا نتخذه مصلّى؟ فانزل اللَّه تعالى.

وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى و گفته‏اند مقام ابراهيم آن سنگ معروفست كه ابراهيم قدم بر آن نهاد و آنچه گفت نماز گاه سازيد يعنى دو ركعت نماز سنت خلف المقام بجاى آريد آن گه كه حج ميكنيد.

وَ عَهِدْنا اينجا بمعنى امر است ميگويد ابراهيم و اسماعيل را فرموديم كه خانه من پاك داريد از بتان و افعال مشركان. قال بعضهم النجاسة على قسمين نجاسة ذات و نجاسة فعل، فما كان من نجاسة ذات لم يطهّره الّا الماء و ازالة عينه به و ما كان من نجاسة فعل المشركين و احضار اصنامهم فيه و حوله فامر و اللَّه اعلم بابعادها عنه، و تطهيره بالصّلاة و الزكاة. و گفته‏اند تطهير خانه آنست كه بناء آن بر تقوى نهند يعنى كه تقوى را و رضاء خداى را بنا نهند، چنانك اللَّه گفت تعالى و تقدس أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى‏ تَقْوى‏ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ لِلطَّائِفِينَ ايشانند كه از اقطار عالم روى بدان دارند تا گرد آن طواف كنند، وَ الْعاكِفِينَ اهل مكه‏اند و مجاوران حرم كه آنجا مسكن دارند. وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ نماز كنندگانند كه در نماز هم ركوع است و هم سجود، نماز كننده هم راكع است و هم ساجد.

روى عن ابن عباس قال قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم انّ اللَّه تعالى فى كل يوم عشرين و مائة رحمة ينزل على هذا البيت ستون للطّائفين و اربعون للمصلّين و عشرون للناظرين.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ روى عن الحسن رض قال ابتلاه اللَّه بالكواكب و القمر و الشمس فاحسن القول فى ذلك، اذ علم ان ربّه دائم لا يزول، و ابتلاه بذبح الولد فصبر عليه و لم يقصّر. گفت بر آراستند كوكب تابان و آفتاب درخشان و خليل را آزمونى كردند و ذلك لعلم المبتلى لا لجهل المبتلى يعنى كه تا با وى نمايند كه از و چه آيد و در راه بندگى چون رود، خليل خود سخت هنرى و روز به و سعادتمند برخاسته بود، گفت هذا رَبِّي قيل فيه اضمار يعنى يقولون هذا ربى ميگويند اين بيگانگان كه اين خداى منست! نيست كه اين از زيرينان است و نشيب گرفتگان، و من زيرينان و نشيب گرفتگان را دوست ندارم، زهى خليل! كه نكته سنّيت گفت از زير جست و دانست كه خداوندى بر زبرست فوق عباده، باز كه نشيب گرفت از و برگشت، و گفت زيرينان را دوست ندارم، كه ايشان خدايى را نشايند. خداوندان تحقيق به اينجا رمزى ديگر گفته‏اند و لطيفه ديگر ديده‏اند، گفتند ز اوّل خاك خليل را بآب خلّت بياميختند، و سرّش بآتش عشق بسوختند، و جانش بمهر سرمديّت بيفروختند، و درياى عشق در باطن وى بر موج انگيختند، آن گه سحرگاهان در آن وقت صبوح عاشقان، و هاى و هوى مستان، و عربده بيدلان چشم باز كرد از سر خمار شراب خلّت و مستى عشق گفت هذا رَبِّي اين چنانست كه گويند:

از بس كه درين ديده خيالت دارمدر هر چه نگه كنم تويى پندارم‏

اين مستى و عشق هر دو منهاج بلااند و مايه فتنه، نه بينى كه عشق تنها يوسف كنعانى را كجا او كند، و مستى تنها كه با موسى عمران چه كرد، و در خليل هر دو جمع آمدند پس چه عجب اگر از سرمستى و عربده ببدلى در ماه و ستاره نگرست و گفت هذا رَبِّي اين آنست كه گويند مست چه داند كه چه گويد و گر خود بدانستى پس مست كى بودى؟

گفتى مستم، بجان من گر هستىمست آن باشد كه او نداند مستى!‏

اما ابتلاء خليل بذبح فرزند آن بود، كه يك بار خليل در جمال اسماعيل نظاره كرد التفاتيش پديد آمد آن تيغ جمال او دل خليل را مجروح كرد، فرمان آمد كه يا خليل ما ترا از آزر و بتان آزرى نگاه داشتيم تا نظاره روى اسماعيل كنى؟ رقم خلّت ما و ملاحظه اغيار بهم جمع نيابد ما را چه نظاره تراشيده آزرى و چه نظاره روى اسمعيلى‏

بهرچ از راه باز افتى چه كفر آن حرف و چه ايمان

بهرچ از دوست و امانى چه زشت آن نقش و چه زيبا

بسى بر نيامد كه تيغش در دست نهادند گفتند اسماعيل را قربان كن كه در يك دل دو دوست نگنجد.

با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راستيا رضاء دوست بايد يا هواى خويشتن‏

از روى ظاهر قصه ذبح معلوم است و معروف، و از روى باطن بلسان اشارت مر او را گفتند: «به تيغ صدق دل خود را از فرزند ببر» الصدق سيف اللَّه فى ارضه ما وضع على شي‏ء الّا قطعه خليل فرمان بشنيد، به تيغ صدق دل خود را از فرزند ببريد، مهر اسمعيلى از دل خود جدا كرد. ندا آمد كه يا ابراهيم «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا» و لسان الحال يقول:

هجرت الخلق طرّا فى هواكاو ايتمت الوليد لكى اراكا‏

وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ الاية... ميگويد مردمان را خانه ساختم خانه و چه خانه! بيت خلقته من الحجر، لكن اضافته الى الازل، بيگانه در نگرد جز حجرى و مدرى نبيند، كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا، دوست در نگرد وراء سنگ رقم تخصيص و اضافت بيند، دل بدهد جان در بازد.

انّ آثارنا تدلّ علينافانظروا بعدنا الى الآثار

آرى! هر كه آثار دوست ديد نه عجب اگر از خويشتن و پيوند ببريد، و لهذا قيل بيت من رآه نسى مزاره و هجرد ياره و استبدل بآثاره آثاره، بيت من طاف حوله طافت اللطائف بقلبه، فطوفة بطوفة و شوطة بشوطة. هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ بيت من وقع شعاع انواره تسلى عن شموسه و اقماره، بيت كما قيل.

انّ الدّيار فان صمّت فانّ لهاعهدا باحبابنا اذ عندها نزلوا

درويش را ديدند بر سر باديه ميان در بسته، و عصا و ركوه در دست، چون والهان و بيدلان سرمست، و بيخود سر بباديه در نهاده مى‏خراميد، و با خود اين ترنم ميكرد:

خون صديقان بيالودند و زان ره ساختندجز بجان رفتن درين ره يك قدم را باز نيست‏‏

گفتند اى درويش از كجا بيامدى و چندست كه درين راهى؟ گفت هفت سال است تا از وطن خود بيامدم، جوان بودم پيرگشتم درين راه، و هنوز بمقصد نرسيدم، آن گه بخنديد و اين بيت بر گفت.

زر من هويت و ان شطّت بك الدّارو حال من دونه حجب و استار
لا يمنعنّك بعد من زيارتهانّ المحبّ لمن يهواه زوّار

اى مسكين! يكى تأمل كن در آن خانه كه نسبت وى دارد و رقم اضافت، چون خواهى كه بوى رسى چندت بار بلا بايد كشيد و جرعه محنت نوش بايد كرد، و جان بر كف بايد نهاد، آن گه باشد كه رسى و باشد كه نرسى! پس طمع دارى كه و ازين بضاعت مزجاة كه تو دارى، آسان آسان بحضرت جلال و مشهد وصال لم يزل و لا يزال رسى؟ هيهات!!

نتوان گفتن حديث خوبان آسانآسان آسان حديث ايشان نتوان

يحكى عن محمد بن حفيف عن ابى الحسين الدراج، قال: كنت احجّ فيصحبنى جماعة فكنت احتاج الى القيام معهم و الاشتغال بهم، فذهبت سنة من السّنين و خرجت الى القادسيّة، فدخلت المسجد فاذا رجل فى المحراب مجذوم عليه من البلاء شي‏ء عظيم فلمّا رآنى سلّم علىّ، و قال لى يا ابا الحسين عزمت الحجّ؟ قلت نعم، على غيظ منى و كراهيّة له، قال فقال لى الصّحبة. فقلت فى نفسى انا هربت من الاصحّاء اقع فى يدى مجذوم. قلت لا، قال لى افعل، قلت لا و اللَّه لا افعل، فقال لى يا ابا الحسين يصنع اللَّه للضعيف حتّى يتعجب منه القوىّ فقلت نعم على الانكار عليه، قال فتركته فلمّا صلّيت العصر مشيت الى ناحية المغيثه، فبلغت فى الغد ضحوة فلمّا دخلت اذا انا بالشيخ، فسلّم علىّ و قال لى يا ابا الحسين يصنع اللَّه للضّعيف حتى يتعجّب منه القوى، قال فاخذنى شبه الوسواس فى امره، قال فلم احسّ حتّى بلغت القرعا على العدو، فبلغت مع الصّبح، فدخلت المسجد، فاذا انا بالشيخ قاعد، و قال يا ابا الحسين يصنع اللَّه للضّعيف حتى يتعجّب منه القوىّ. قال فبادرت اليه، فوقعت بين يديه على وجهى، فقلت المعذرة الى اللَّه و اليك قال لى مالك؟ قلت اخطأت قال و ما هو؟ قلت الصحبة قال أ ليس حلفت؟ و انّا نكره ان نحنّثك، قال قلت فاراك فى كلّ منزل؟ قال لك ذلك، قال فذهب عنّى الجوع و التّعب فى كلّ منزل ليس لى همّ الا الدخول الى المنزل فاراه الى ان بلغت المدينة فغاب عنّى فلم اره. فلمّا قدمت مكة حضرت أبا بكر الكتانى و ابا الحسين المزين فذكرت لهم، فقالوا لى يا احمق ذاك ابو جعفر المجذوم و نحن نسأل اللَّه ان نراه، و قالوا ان لقيته فتعلّق به لعلّنا نراه. قلت نعم، قال فلمّا خرجنا الى منى و عرفات لم القه، فلمّا كان يوم الجمرة رميت الجمار فجذبنى انسان، و قال لى يا ابا الحسين السّلام عليك، فلمّا رأيته لحقنى اىّ حالة عظيمة من رؤيته، فصحت و غشى علىّ، و ذهب عنى و جئت الى مسجد الخيف، فاخبرت اصحابنا. فلمّا كان يوم الوداع صلّيت خلف المقام ركعتين، و رفعت يدى. فاذا انسان جذبنى خلفى، فقال يا ابا الحسين عزمت ان تصيح قلت لا اسألك ان تدعوا لى، فقال سل ما شئت، فسالت اللَّه تعالى ثلث دعوات فامّن على دعائى، فغاب عنّى فلم اره، فسألته عن الادعية فقال امّا احدها فقلت يا رب حبّب الى الفقر فليس فى الدّنيا شي‏ء احب الى منه، الثانى قلت اللّهم لا تجعلنى ممن ابيت ليلة ولى شي‏ء ادّخره لغد، و انا منذ كذا و كذا سنة مالى شي‏ء ادّخره، و الثالث قلت اللّهمّ اذا اذنت لاوليائك ان ينظروا اليك فاجعلنى منهم و انا ارجو ذلك. قال السلمى ابو جعفر المجذوم بغدادى و كان شديد العزلة و الانفراد و هو من اقران ابى العباس بن عطاء و يحكى عنه كرامات.

النوبة الاولى

قوله تعالى وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ گفت ابراهيم رَبِّ خداوند من اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً اين جاى را شهرى كن بى بيم، وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ و روزى ده كسان آن را از ميوه‏ها، مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ

هر كه استوار گيرد ترا بيكتايى و رستاخيز را به بودنى، قالَ وَ مَنْ كَفَرَ گفت و ناگرويده را هم، فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا او را برخوردار كنم اينجا درنگى اندك، ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى‏ عَذابِ النَّارِ پس وى را فرا نپاوم تا ناچاره رسد بعذاب آتش، وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ و بد جايگاهست و شدن گاه.

وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ و مى‏برآورد ابراهيم الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ بناهاى خانه را وَ إِسْماعِيلُ و فرزند وى اسماعيل رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا مى‏گفتند خداوند ما فرا پذير از ما إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ كه تويى شنوا و دانا

رَبَّنا خداوند ما وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ ما را هر دو مسلمان گردن نهاده كن ترا وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ و از فرزندان ما گروهى كن مسلمانان گردن نهادگان ترا وَ أَرِنا مَناسِكَنا و رد ما آموز و با ما نماى مناسك حج ما وَ تُبْ عَلَيْنا و باز پذير ما را و با خود ميدار إِنَّكَ أَنْتَ كه تو كه تويى التَّوَّابُ الرَّحِيمُ توبه ده و باز پذيرى بخشاينده و مهربان.

رَبَّنا خداوند ما وَ ابْعَثْ فِيهِمْ بفرست در ميان ايشان رَسُولًا مِنْهُمْ رسولى هم ازيشان، يَتْلُوا عَلَيْهِمْ تا بريشان خواند آياتِكَ سخنان تو وَ يُعَلِّمُهُمُ و در ايشان آموزد الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ نامه و دانش كتاب تو و حكمت خود، وَ يُزَكِّيهِمْ و ايشان را روز به و هنرى افزاى و پاك كند إِنَّكَ أَنْتَ كه تو كه تويى الْعَزِيزُ تاونده و تواننده بهيچ هست نماننده. الْحَكِيمُ داناى راست دان نيكو دان.

وَ مَنْ يَرْغَبُ آن كيست كه باز گرايد و باز نشيند عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ از كيش ابراهيم و دين وى إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ مگر در خويشتن سبك خردى نادان خويشتن ناشناس، وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا و خود بر گزيديم وى را و پاك كرديم پيشوايى دين را درين جهان، وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ و وى در آن جهان از نيكان شايستگانست.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ... الآية... اين آن وقت بود كه ابراهيم كودك خود را اسماعيل و مادر وى را هاجر برد و بفرمان حق ايشان را در آن وادى بى زرع بنشاند، آنجا كه اكنون خانه كعبه است، پس ازيشان باز گشت تا آنجا كه خواست كه از ديدار چشم ايشان غائب گردد، خداى را عز و جل خواند و گفت رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً همانست كه در آن سورة ديگر گفت رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ خداوند ما بنشاندم فرزند خود را بهامونى بى بر نزديك خانه تو، خانه با آزرم با شكوه و بزرگ داشته، خداوندا تا نماز بپاى دارند، و آن خانه نماز را قبله گيرند. آن گه ايشان را روزى فراوان خواست و همسايگان خواست كه وادى بى زرع و بى نبات بود، و بيابانى بى اهل و بى كسان بود، گفت فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ خداوندا دل قومى را از مردمان چنان كن كه مى‏شتابد باين خانه و بايشان وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ و ايشان را از ميوه‏هاى آن جهان روزى كن. خداى عز و جل دعاء وى اجابت كرد فما مسلم الّا و يحب الحجّ هيچ مسلمان نبود كه نه دوست دارد حج كردن و زيارت خانه، و در هيچ ديار چنان ميوه كه آنجا برند به نيكويى و لطيفى و بسيارى نيست. قال اللَّه تعالى يُجْبى‏ إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا و ابراهيم در آنچه خواست از روزى مؤمنانرا از ديگران جدا كرد و مستثنى، و گفت مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ از بهر آنك در باب هدايت فرزندان را بر عموم دعا كرده بود، و گفته كه: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي و او را از تعميم با تخصيص آوردند و گفتند لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ پس چون اين دعا كرد تخصيص نگه داشت، و مؤمنانرا از كافران جدا كرد، رب العالمين آن تخصيص وى با تعميم برد و كافران را نيز در آورد، گفت وَ مَنْ كَفَرَ نعمت دنيا از كس دريغ نيست آشنا و بيگانه همه را از آن نصيب است، عرض حاضر ياكله البرّ و الفاجر كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً پس در آخر آيت كافر از مؤمن باز بريد بنواخت دنيا و عطاء آن جهانى گفت فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى‏ عَذابِ النَّارِ او را بر خوردار كنم زمانى اندك كه اين گيتى‏اند كست برسيدنى. و برسيدنى اندك بود و آمدنى نزديك، و بعاقبت او را ناچاره بعذاب رسانيم، وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ و بد جايگاهى كه دوزخ است، شدن گاه كافران. شامى فَأُمَتِّعُهُ خواند بجزم ميم و تخفيف تا، باقى بفتح ميم و تشديد تا و هر دو قراءت بمعنى يكسانند.