آن گه قصه بنا نهادن كعبه در گرفت گفت: وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الآية...
و قصه آنست كه عبد اللَّه بن عمرو بن العاص السهمى گويد كعبه پيش از آفرينش ديگر زمين بر آب بود، كفى خاك آميز، سرخ رنگ بر روى آب گردان. دو هزار سال، تا آن گه كه رب العالمين زمين را از آن بيرون آورد و باز گسترانيد، ازينجاست كه كعبه را ام القرى خوانند و گويند ما در زمين كه زمين را از آن آفريدهاند، پس چون اللَّه تعالى زمين را راست كرد موضع كعبه در زمين پيدا بود، بالا يكى ريك آميز سرخ رنگ، پس چون رب العالمين آدم را بزمين فرستاد آدم بالايى داشت بمقدار هواء دنيا فرق وى بآسمان رسيده بود، و آدم بآواز فريشتگان مينيوشيدى، و از وحشت دنيا مىآسودى و انس ميگرفتى، اما جانوران جهان از وى مىبترسيدند و مىبگريختند.
و در بعضى اخبار آمده است كه فريشته بوى آمد كارى را و از وى بترسيد، پس اللَّه سبحانه و تعالى او را فرو آورد بيد صنعت خويش تا بالاى وى بشصت گز باز آورد، و آدم ع از شنيدن آواز فريشتگان باز ماند و مستوحش شد، و بخداوند عز و جل ناليد، جبرئيل آمد و گفت اللَّه ميگويد كه مرا در زمين خانه ايست، رو كرد آن طواف كن، چنانك فريشتگان را در آسمان ديدى كه گرد بيت المعمور طواف ميكردند. آدم برخاست از زمين هندوستان كه منزل وى آنجا بود و بدرياى عمان بر آمد بحج، و اين دليل است كه آن گز كه بالاى وى شصت گز بود نه اين گز ما بود، پس چون به مكه رسيد، فرشتگان باستقبال وى آمدند و گفتند يا آدم برّ حجك طف فقد طفنا قبلك بالفى عام. اى آدم نيك باد او پذيرفته بادا حج تو! اى آدم طواف كن كه ما پيش از تو طواف كرديم بدو هزار سال. و گفتهاند كه آدم پنجاه و چند حج كرد. و همه پياده كه در روى زمين بارگيرى نبود كه آدم را بر توانستى داشت. و گفتهاند ميان دو گام وى سه روزه راه بود، هر جا كه پاى بر زمين مىنهاد آنجا شهرى است آبادان، و هر چه ميان دو گام وى بود دشت است و بيابان، چون به مكه آمد فريشتگان از بهر وى خيمه از نور آوردند از بهشت بدو در، و آن را بر موضع كعبه زدند، يك دراز سوى مشرق و يكى از سوى مغرب، و قنديل در آويختند، و كرسى آوردند از بهشت از يك دانه ياقوت سپيد و در ميان خيمه بنهادند، تا آدم بر آن مىنشست. پس چون آدم ع از دنيا بيرون شد آن خيمه را بآسمان بردند كه ياقوت هم چنان نهاده بود درخشان و روشن، جهانيان بوى تبرك ميكردند، و بوى از آفتها و عاهتها و دردها شفا مىجستند، از بس كه دست كافران و حائضان و ناشستگان بوى رسيد سياه شد. پس چون آب گشاد طوفان نوح را خداوند عز و جل نوح را فرمود تا بر گرفت و بر كوه بو قبيس پنهان كرده همانجا مىبود تا روزگار ابراهيم ع. پس اللَّه تعالى خواست كه كعبه را بر دست وى آبادان كند و ابراهيم را بآن گرامى كند، و آيين آن مؤمنانرا تازه كند، فرمود وى را كه مرا خانهايست در زمين رو آن را بنا كن، ابراهيم رفت بر براق و سكينه با وى و جبرئيل با وى، به مكه آمد، اسماعيل را دست باز گرفت، و جبرئيل كار فرماى بود، و سكينه در هوا باز ايستاده بود چون پاره ميغ، چهار سوى و آواز ميداد كه «ابن علىّ » بنا بر من نه ابراهيم بر سايه وى اساس نهاد و بنياد ساخت. اسماعيل سنگ مىآورد
و بدست پدر ميداد، و جبرئيل اشارت ميكرد و ابراهيم بر جامى نهاد.
اينست كه اللَّه گفت جل جلاله: وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ ابراهيم ديوار مىبرآورد و اسماعيل ساخت در دست مىنهاد، چون بجاى ركن رسيد آنجا كه حجر اسود نهاده است، گفت يا اسماعيل اذهب فابغ لى حجرا اضعه هاهنا ليكون علما للنّاس. رو مرا سنگى جوى كه برينجا نهم تا جهانيان را علمى باشد.
اسماعيل شد تا سنگ جويد جبرئيل آمد بكوه بو قبيس و آن سنگ سياه، كه آنجا پنهان كرده بود و ياقوت رخشان بود از اول بياورد، و در دست ابراهيم نهاد. ابراهيم بر آن موضع نهاد، چون اسماعيل باز آمد و سنگ ديد گفت اين از كجا آمد اى پدر؟
گفت جاء به من لم يكلنى الى حجرك اين آن كس آورد كه مرا با سنگ تو نگذاشت.
پس چون فارغ شدند خداى را عز و جل خواندند ابراهيم و اسماعيل و گفتند رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ خداوند ما ما را دو بنده گردن نهاده كن مسلمان، مسلمان كار، مسلمان خوى، مسلمان نهان، وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ و از فرزندان ما امتى بيرون آر، گردن نهاده ترا و فرمان بردار، و ايشان مؤمنان عرباند، من المهاجرين و الانصار و التابعين لهم باحسان. يقال لم يكن نبى الّا قصر بدعائه لنفسه و لامّته و دونه الامم، و انّ ابراهيم دعا لنفسه و لامّته و لمن بعده من هذه الامة. اگر كسى گويد چه حكمت است كه ابراهيم قومى را از فرزندان بدعا مخصوص كرد و گفت وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ و بر عموم دعا نگفت؟ جواب آنست كه حكمت الهى اقتضاء آن كند كه در هر روزگارى و در هر قرنى قومى باشند كه اشتغال ايشان در كار دين و تحصيل علم و عمل باشد، و قومى كه اشتغال ايشان بعمارت دنيا، و اگر نه چنين بودى عالم خراب گشتى، ازينجا گفتند لو لا الحمقى لخربت الدنيا حمقى ايشانند كه بعمارت دنيا مشغول باشند: و خداى عز و جل ايشان را بر آن داشته و گفته: وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها و اين عمارت دنيا به چيز است يكى زراعت و غرس، ديگر حمايت و حرب، سديگر بار كشيدن و كاروان راندن از شهر بشهر. و معلوم است كه پيغامبران خدا و اولياء اين كار را نشايند كه ايشان بكارى ديگر ازين شريفتر و عظيمتر مشغولاند پس خليل كه در دعاء تعميم نكرد ازين جهت بود، و اللَّه اعلم.
وَ أَرِنا مَناسِكَنا بكسر راه و اختلاس آن و اسكان آن هر سه خواندهاند: سكون قراءت مكى و يعقوب است، و اختلاس قراءت ابو عمرو، و كسر راء قراءت باقى، و معنى آنست كه با ما نماى و در ما آموز مناسك حج ما و معالم آن كه چون كنيم، و ترا بآن چون پرستيم، مناسك جمع است و يكى از آن منسك گويند و منسك گويند بفتح سين و كسر سين، چون بفتح گويى عين نسك است احرام گرفتن و وقوف كردن و سعى و طواف كردن و جمار انداختن و بدنه گشتن. «منسك» بكسر سين جايگاه نسك است احرام را ميقات، و وقوف را عرفات، و نحر را منا و سعى را صفا و مروه و طواف را خانه، و رمى جمار را سه جاى بسه عقبه، چون ايشان دعا كردند اللَّه تعالى اجابت كرد دعاى ايشان، و جبرئيل را فرستاد تا مناسك حج ايشان را در آموخت. آن گه رب العالمين جل جلاله ابراهيم را فرمود كه جهانيان را بر زيارت خانه من خوان. فذلك قوله تعالى وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ... ابراهيم گفت خداوندا جهانيان آواز من چگونه شنوند؟ و ايشان از من دورند و آواز من ضعيف. اللَّه گفت عليك النداء و على الاسماع و الإبلاغ يا ابراهيم بر تو آنست كه بر خوانى و بر من آنست كه برسانم و بشنوانم. فعلا ابراهيم جبل ابى قبيس و نادى ايها الناس، الا انّ ربكم قد بنى بيتا فحجّوه فاسمع اللَّه تعالى ذلك فى اصلاب الرجال و ارحام النساء، و ما بين المشرق و المغرب و البر و البحر، ممن سبق فى علم اللَّه سبحانه انه يحجّ الى يوم القيمة، فاجابه لبيّك، اللهم لبّيك گفتهاند كس بود كه يك بار اجابت كرد حكم اللَّه چنانست كه يك بار حج كند در عمر خويش و كس بود كه دو بار اجابت كرد، دو بار حج كند، و كس بود كه سه بار و كس بود كه بيشتر، پس بقدر اجابت و تلبيه خويش هر كس حج كند تا بقيامت، و كس بود كه آن را بتلبية اجابت نكرد حكم خداى عز و جل چنانست كه وى در عمرخويش حج نكند.
و گفتهاند اوّل خانه كه درين جهان بنا نهادند خانه كعبه است، و در ماه ذى الحجه بنا نهادند، و مناسك از جبرئيل هم درين ماه آموختند، و باز خواندن ابراهيم حاج را از اصلاب پدران هم درين ماه بود، و در قصه بيارند كه آن بنا و هيأت كه ابراهيم ساخت فراختر از آن بود كه امروزست، كه شادروان و حجر در خانه بود و دو در داشت يك در از سوى شرق و ديگر در از سوى غرب، پس بروزگار باد آن را مىزد و آفتاب آن را مىسوخت و سنگ از آن مىريخت، تا زمان جرهم، جرهم آن را باز گرفتند و نو بنا ساختند و عمارت كردند، هم بر اساس و هيأت بناء ابراهيم. و هم چنان ميبود تا زمان عمالقه. ملك ايشان باز آن را نو كرد، و تبع آن را باز عمارت كرد، و پرده پوشانيد پس بروزگار دراز باد آن را ميزد و آفتاب آن را ميسوخت، تا زمان قريش. قريش چون ديدند شرف خويش ور سر همه عالم و عزّ خويش بسبب آن خانه، و خانه از كهنگى مىريخت، مشاورت كردند عمارت آن را، و باز نو كردن آن را، قومى صواب ديدند و قومى از آن مىترسيدند و احتراز ميكردند. بيست و پنج سال درين مدت مشاورت و قصد شد، تا مصطفى ع بيست و پنج ساله گشت، آخر اتفاق افتاد ميان ايشان تا خانه باز كردند و بچوب حاجت افتاد كار آن را، كشتى جهودى بازرگان بشكست در درياى جده، چوب آن از آن جهود خواستند چوب كوتاه بود خانه را تنگ كردند، حجر و شادروان بيرون او كندند و خانه با يكدر آوردند، بناز داشتن را، تا گذرگاه نباشد در آن، و درو بند ساختند تا آن را در گذارند كه خود خواهند، چون بر كن رسيد خلاف افتاد ميان ايشان كه حجر اسود كه بر جاى نهد؟ هر قبيله ميگفت ما بنهيم، و بآن سبب جنگى بر ساختند و شمشيرها كشيدند آخر ميان ايشان وفاق افتاد بر آن كه اول كسى كه از در مسجد در آيد، سنگ او بر آنجا نهد. بنگرستند، اول كسى كه درآمد مصطفى بود. گفتند محمد الامين آمد، وى ردا فرو كرد و حجر بر ميان ردا نهاد و از هر قبيله مردى را گفت كه ازين ردا كرانه گير، برداشتند و مىبردند تا آنجا كه اكنون است. پس مصطفى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم دست فرا كرد و حجر را برگرفت، و بر جاى نهاد بر كرامت خويش و رضاء قريش. هم چنان مىبود بر آن بنا تا بروزگار عبد اللَّه بن الزبير بن العوام. عبد اللَّه آن را باز كرد و نو بنا كرد بر رسم و بناء ابراهيم ع فراخ و بلند و بدو در، تا روزگار عبد الملك مروان، حجاج يوسف آن را باز كرد و با رسم و بناء قريش برد بيك در و شادروان حجر بيرون او كند، و آنچه از خانه بسر آمد در زير خانه كرد، و آن را بالا داد.
اكنون بر آن بناست. و عباسيان قصد كردند كه آن را باز كنند و نو كنند، علما گفتند صواب نيست كه پس هر كه آيد آن را مىباز كند و مىفراكند. دست از آن بازداشتند.
و پيش از قيامت حبشى سياه بزرگ اشكم باريك ساق از گوشه برآيد و بيستد ور كعبة تا آن را به تبر باز كند، سنگ سنگ بتمامى، كه هرگز پس آن روز فراجاى نكنند و بعد از آن بر روى زمين خير نبود، و نه در زندگانى شد، و ذلك فيما
روى ابو هريره و ابن عباس عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال يخرّب الكعبة ذو السويقين من الحبشة كانى به اسود افحج يقلعها حجرا حجرا.
قوله تعالى: رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ الآية... تمامى دعاء ابراهيم و اسماعيل است بعد از بناء كعبه، گفتند خداوند ما! در ميان اين امت مسلمة از فرزندان ما و خاصّه از ميان عرب سكان حرم تو، پيغامبرى فرست هم از نژاد ايشان، از فرزندان اسماعيل، يعنى محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم. اللَّه تعالى دعاء ايشان اجابت كرد، و مصطفى را بخلق فرستاد و بريشان منت نهاد و گفت هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ او خداوندى است كه پيغامبرى امّتى فرستاد، نادبير و ناخواننده بقويم عرب نادبيران و ناخوانندگان، تا بريشان خواند سخنان خداوند خويش و در ايشان آموزد قرآن و بيم و سنّت خويش.
و مصطفى بيان كرد كه ابراهيم بدعا او را خواست گفت: «انا دعوة ابى ابراهيم و بشارة اخى عيسى، و رأت امّى فى منامها نورا اضاء لها اعناق الإبل ببصرى.
يعنى بدعوة ابراهيم.
قول: رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا الآية... و كتاب درين آيت قرآن است، و حكمت فهم قرآن و مواعظ آن و بيان احكام حلال و حرام در آن، و هر سخن راست درست كه شنونده را از زشتى باز دارد و بر نيكى دارد آن را حكمت گويند، و گوينده آن حكيم. و اين حكمت بر دل و زبان كسى رود كه خود را فا دنيا ندهد، و آلوده علائق نشود، چنانك مصطفى ع گفت: «من زهد فى الدّنيا اسكن اللَّه الحكمة قلبه و انطق بها لسانه.»
و قال على بن ابى طالب ع. «روّحوا هذه القلوب و اطلبوا لها طرايف الحكمة، فانّها تملّ كما تملّ الأبدان»
و قال الحسين بن منصور: «الحكمة سهام، و قلوب المؤمنين اهدافها، و الرّامى اللَّه، و الخطاء معدوم»، و قيل لحاتم الاصم: «بم اصبت الحكمة؟ فقال بقلّة الاكل و قلّة النّوم و قلّة الكلام، و كلّ ما رزقنى اللَّه لم اكن احبسه. و قيل «الحكمة كالعروس تطلب البيت خاليا، و هى النّور المفرّق بين الالهام و الوسواس. فذلك قوله تعالى إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً و هى الخير الكثير على الجملة، قال اللَّه تعالى وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ يُزَكِّيهِمْ اى يطهّرهم من الشرك و الذّنوب، و قيل يأخذ زكاة اموالهم.
ايشان را پاك گرداند از نجاست كفر و معاصى، و پاك كند از اوضار بخل بانه زكاة مال ازيشان فراستاند. قال اللَّه تعالى خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها فراستان زكاة مال ايشان تا از اوصاف بخل و اخلاق نكوهيده پاك شوند، كه اين زكاة طهور باطن است چنانك آب مطلق طهور ظاهر است، ازينجاست كه صرف زكاة باهل بيت نبوّت روا نيست در شرع، فانها اوساخ الناس. و قد قال تعالى إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. قال ابن كيسان وَ يُزَكِّيهِمْ اى و يشهد لهم يوم القيمة بالعدالة اذا شهدوا للانبياء بالبلاغ، اين چنان است كه در مجلس قضات و حكام عدالت، گواهان بتزكيه عدول و معتمدان درست كنند، فردا بقيامت امت محمد گواهى دهند پيغامبران را بابلاغ و مصطفى ع تزكيه ايشان كند و بعدالت ايشان گواهى دهد، و ذلك فى قوله تعالى لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً.
إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ هو العزيز فى نفسه و المعزّ لغيره، فله العزّة كلّها امّا ملكا و خلقا و امّا وصفا و نعتا، فعز خلقه ملكه و عز نفسه و صفه. فذلك قوله مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً فسبحانه من عزيز ضلّت العقول فى بحار عظمته، و حارت الالباب دون ادراك نعته، و كلّت الالسن عن استيفاء مدح جلاله و وصف جماله، و كلّ من اغرق فى نعته اصبح منسوبا الى العىّ.
قوله تعالى وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ الآية... سبب نزول اين آيت آن بود كه عبد اللَّه سلام دو برادر زاده داشت نام ايشان سلمه و مهاجر. عبد اللَّه ايشان را باسلام دعوت كرد گفت: نيك دانستهايد شما و خواندهايد در تورية كه خداى عز و جل گفت انى باعث من ولد اسماعيل نبيّا اسمه احمد، فمن آمن به فقد اهتدى و رشد، و من لم يؤمن به فهو ملعون. گفت من كه خداوندم از نژاد اسماعيل پيغامبرى فرستم بخلق نام وى احمد، هر كه پيغام وى بنيوشد و او را در آن استوار گيرد و بگرود در راست راه شد، و هدايت يافت، و هر كه نگرود رانده است از درگاه ما نابايسته. پس سلمه مسلمان شد و در دين حق آمد. و مهاجر سر وازد و برگشت و بر كفر خود بپائيد. اللَّه تعالى در شأن وى آيت فرستاد كه وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ اى لا يرغب عنها و لا يتركها. إِلَّا مَنْ سَفِهَ... از كيش ابراهيم و دين و سنّت وى روى نگرداند مگر سفيهى جاهل، نادانى خويشتن ناشناس، كه نه انديشد و تفكر نكند در خود، كه او را از بهر چه آفريدهاند و چه كار را در وجود آوردهاند، و قد قال تعالى وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ.
وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا اخترناه للنبوّة و الرسالة و الذرية الطّيّبة او را برگزيديم و پاك كرديم و هنرى، درين جهان نبوت و رسالت را و تا فرزندان پاك از پشت او بيرون آريم، و در پيونديم ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ اى مع آباده المرسلين فى الجنة و در آن جهان با پدران خويش از پيغامبران و فرستادگان ما در بهشت شود اين همچنانست كه يوسف صديق بدعا خواست تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ گفت خداوندا مرا مسلمان ميران و به پدران خويش از پيغامبران و نواختگان تو در رسان. و قيل فيه تقديم و تأخير تقديره و لقد اصطفيناه في الدنيا و الآخرة و انه لمن الصالحين او را برگزيديم و نواخت خود برو نهاديم هم در دنيا و هم در آخرت، و پيغامبران ما همه خود برگزيدگانند و نواختگان. قال اللَّه تعالى وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيارِ اينجا در عموم ابراهيم را بستود و در آيت ورد بر خصوص هم چنان چون بصفت صلاح ستود، در اين آيت گفت وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ جاى ديگر گفت بر عموم كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً اين دعاء خليل هم از روى ظاهر بود هم از روى باطن: از روى ظاهر آنست كه گفت بار خدايا! هر كه درين شهر باشد وى را ايمن گردان بر تن و بر مال خويش، و دشمن را بر وى مسلط مكن، و از روى باطن گفت بار خدايا! هر كه درين شهر شود او را از عذاب خود ايمن گردان، و بآتش قطيعت مسوزان. رب العالمين دعاء وى از هر دو روى اجابت كرد، و تحقيق آن را گفت وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ و قال تعالى جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ ميگويد سكّان حرم خود را ايمن كردم از آنچه ميترسند، و دست ظالمان و دشمنان ازيشان كوتاه كردم، و تسلط جباران و طمع ايشان چنانك بر ديگر شهرهاست ازين شهر بازداشتم، و جانوران را از يكديگر ايمن گردانيدم تا گرگ و ميش آب بيكديگر خورند، و وحشى با انسى بيكديگر الف گيرند. اين خود امن ظاهرست، و امن باطن را گفت وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً ابو نجم صوفى قرشى گفت شبى از شبها در طواف بودم فرا دلم آمد كه يا سيّدى قلت وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً من اىّ شىء؟ خداوندا تو گفتى هر كه در حرم آيد ايمن شد، از چه چيز ايمن شد؟ گفت هاتف آواز داد كه من النار از آتش ايمن گشت يعنى نسوزيم شخص او را بآتش دوزخ و نه دل او بآتش قطعيت، اين از بهر آنست كه خانه كعبه محل نظر خداوند جهان است هر سال يك بار. و ذلك فيما
روى عن النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم انه قال «انّ اللَّه عز و جل يلحظ الى الكعبة فى كل عام لحظة»
و ذلك فى ليلة النصف من شعبان فعند ذلك تحنّ القلوب اليه و يفد اليه الوافدون» يك نظر كه رب العالمين بكعبة كرد چندان شرف يافت كه مطاف جهانيان گشت، و مأمون خلقان، پس بنده مؤمن كه بشبانروزى سيصد و شصت نظر از حق جل جلاله نصيب وى آيد شرف و امن وى را خود چه نهند؟ و چه اندازه پديد كنند؟
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ در زمين خانه ساختند و مطاف جهانيان كردند، و در آسمان خانه ساختند و مطاف آسمانيان كردند، آن را بيت المعمور گويند و فريشتگان روى بدان دارند و اين يكى را كعبه نام نهادند و آدميان روى بدان دارند. سيد انبيا و رسل صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت شب قربت و رتبت، شب الفت و زلفت، كه ما را درين گلشن روشن خرام دادند، چون بچهارم آسمان رسيدم كه مركز خورشيدست، و منبع شعاع جرم شاه ستارگانست، بزيارت بيت المعمور رفتم چند هزار مقرب ديدم در جانب بيت المعمور همه از شراب خدمت مست و مخدور، از راست مىآمدند و بجانب چپ ميگذشتند و لبيك ميگفتند، گويى عدد ايشان از عدد اختران فزونست، وز شمار برك درختان زيادت، و هم ما شمار ايشان ندانست، فهم ما عدد ايشان در نيافت. گفتم يا اخى جبرئيل كه اند ايشان؟ و از كجا مىآيند؟ گفت يا سيّد و ما يعلم جنود ربك الّا هو پنجاه هزار سال است تا همچنين مىبينم كه يك ساعت آرام نگيرند هزاران ازين جانب مىآيند و ميگذرند، نه آنها كه مىآيند پيش ازين ديدهام نه آنها كه گذشتند ديگر هرگزشان باز بينم. ندانيم از كجا آيند ندانيم كجا شوند، نه بدايت حال ايشان دانيم، نه نهايت كار ايشان شناسيم. يكى شوريده گفته است «آه اين چه حيرت است! زمينيان را روى فراسنگى! آسمانيان را روى فراسنگى! بدست عاشقان بيچاره خود چيست؟ هزار شادى ببقاء ايشان كه جز از روى معشوق قبله نسازند و جز با دوست مهره مهر نبازند!!
كعبه كجا برم چه برم راه باديه؟ كعبه است روى دلبر و ميل است سوى دوست»
جوانمرد آنست كه قصد وى سوى كعبه نه نهاد، احجار راست كه وصل آفريدگار راست!
يحكى انّ عارفا قصد الحجّ و كان له ابن فقال ابنه الى اين تقصد؟ فقال الى بيت ربّى. فظن الغلام انّ من يرى البيت يرى ربّ البيت. فقال يا ابة لم لا تحملنى معك؟
فقال انت لا تصلح لذلك قال فبكى، فحمله معه. فلمّا بلغا الميقات، احرما و لبيّا الى ان دخلا بيت اللَّه. فتحيّر الغلام و قال اين ربّى؟ فقيل له الرّبّ فى السّماء، فخرّ الغلام ميتا فدهش الوالد و قال اين ولدى اين ولدى؟ فنودى من زاوية البيت «انت طلبت البيت فوجدت البيت، و انّه قد طلب ربّ البيت فوجد ربّ البيت قال فرفع الغلام من بينهم، فهتف هاتف انّه ليس فى القبر و لا فى الارض و لا فى الجنة بل هو فى مقعد صدق عند مليك مقتدر. و لقد انشدوا:
رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ تا آخر ورد دو آيت است: يكى در مدح حبيب ديگر در مدح خليل، و هر چند كه هر دو پيغامبراند نواخته و شايسته، و باكرام و افضال ربانى آراسته، امّا فرق است ميان حبيب و خليل. خليل مريد است و حبيب مراد. مريد خواهنده، و مراد خواسته، مريد رونده و مراد ربوده، مريد بر مقام خدمت در روش خود، مراد بر بساط صحبت در كشش حق، او كه در روش خود بود راه او از مكر خالى نباشد، اينجاست كه خليل ع با بزرگى حال او راه وى از مكر خالى نبود تا كوكب مكر بر راه او آمد و گفت هذا رَبِّي و همچنين ربوبيت بواسطه ماه و آفتاب كمينگاه مكر هر ساعت بر مىگشاد، تا عصمة عنان خلّت او گرفت و ز عالم مكر بخود كشيد و گفت إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً و مصطفى ع كه در كشش حق بود، كمين گاه مكر را آن مكنت نبود كه بر راه او عقبه كردى، بل هر چه لم يكن و كان بود آن شب از مكر بوى استعاذت خواستند. و از مكر و تراجع بانوار شرع او مى التجا كردند، و او صلى اللَّه عليه و آله و سلّم در كشش حق چنان مؤيد بود كه در گوشه چشم بآن هيچ ننگرست، «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى» چندانك فرق است ميان رونده و ربوده همان فرق است ميان خليل و حبيب خليل بر صفت خدمتكاران بر درگاه ربوبيت بر قدم ايستاده، كه وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً و حبيب بحضرت احديت در صف نزديكان و همرازان بناز نشسته، كه «التحيات المباركات و الصلوات الطيّبات للَّه» اين نشستن جاى ربودگان، و آن ايستادن مقام روندگان، خليل در روش خود بود كه گفت «وَ الَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ» حبيب در كشش حق بود كه با وى گفتند «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ». خليل گفت «وَ لا تُخْزِنِي يَوْمَ يُبْعَثُونَ» خداوندا روز بعث مرا شرمسار مكن و حبيب را گفتند: «يَوْمَ لا يُخْزِي اللَّهُ النَّبِيَّ» ما خود او را شرمسار نكنيم. خليل گفت «حَسْبِيَ اللَّهُ» حبيب را گفتند «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ». خليل گفت «إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي» حبيب را گفتند «أَسْرى بِعَبْدِهِ» و شتّان ما بينهما! خليل اوست كه عمل كند تا اللَّه ازو راضى شود، حبيب اوست كه اللَّه آن حكم كند كه رضا و مراد او بود. و لذلك يقول تعالى وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى و يشهد لك. قصة تحويل الكعبة الى آخرها.
رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ الآية... اهل معانى گفتهاند در وجه ترتيب كلمات اين آيت كه اول منزلى از منازل نبوت مصطفى ع آنست كه آيات و روايات نبوت خويش بر خلق اظهار كند، و كتاب خداى عز و جل بريشان خواند. ازينجاست كه اول گفت يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ پس بعد از تلاوت كتاب تعليم بايد، يعنى كه حقايق و معانى كتاب در خلق آموزد تا دريابند و بآن عمل كنند، پس بتعليم كتاب ايشان را بحكمت رساند، كه آن كس كه كتاب بر خواند و حقايق آن دريافت و بآن عمل كرد لا محاله علم حكمت او را روى نمايد. پس بعلم حكمت پاك شود و هنرى. و شايسته مجاورت حق، اينست وجه ترتيب آيت كه پيشتر تلاوت گفت پس تعليم پس حكمت پس تزكيت. و اللَّه اعلم.
النوبة الاولى
قوله تعالى: إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ يادگير و ياد كن يا محمد آن گه كه اللَّه ابراهيم را گفت «اسلم» گردن نه و كار بمن سپار و خويشتن فرا من ده قالَ جواب داد ابراهيم و گفت أَسْلَمْتُ گردن نهادم و خويشتن فرا دادم و خود را بيوكندم لِرَبِّ الْعالَمِينَ خداوند جهانيان را.
وَ وَصَّى و اندرز كرد بِها بدين اسلام و باين سخن كه اسلمت، إِبْراهِيمُ بَنِيهِ ابراهيم پسران خود را وَ يَعْقُوبُ و يعقوب همچنين پسران خود را وصيت كرد يا بَنِيَّ گفت اى پسران من إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ اللَّه برگزيد شما را اين دين فَلا تَمُوتُنَّ ميميريد إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ مگر شما مسلمانان گردن نهادگان خويشتن فرمانرا او كندگان.
أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ حاضر بوديد شما إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ آن گه كه مرگ آمد به يعقوب إِذْ قالَ لِبَنِيهِ آن گه كه پسران خود را گفت ما تَعْبُدُونَ بر چهايد كه پرستيد مِنْ بَعْدِي از پس مرگ من قالُوا پسران گفتند نَعْبُدُ إِلهَكَ خداى ترا پرستيم وَ إِلهَ آبائِكَ و خداى پدران تو إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً خداى يكتا بر يگانگى وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ و ما وى را گردن نهادگانيم.
تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ ايشان گروهىاند كه رفتند لَها ما كَسَبَتْ ايشانراست آنچه كردند وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ و شما راست آنچه كنيد وَ لا تُسْئَلُونَ و شما را نپرسند عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ كه ايشان چه كردند.
وَ قالُوا جهودان گفتند كُونُوا هُوداً جهوديت أَوْ نَصارى و ترسايان گفتند كه ترسابيد تَهْتَدُوا تا بر راه راست بيد قُلْ پيغامبر من گوى بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ
نه جهود و نه ترسا بل كه ملت ابراهيم گزينيد «حَنِيفاً» آن پاك موحّد وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ و هرگز با خدا انباز گير نبود.
النوبة الثانية
قوله تعالى: إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ الآية... ابن عباس گفت رب العالمين با ابراهيم اين خطاب آن گه كرد كه از آن سرب بيرون آمد، و در كوكب مىنگرست و طالب حق بود، از بتان و بت پرستان روى بر تافته، وزيشان بيزارى گرفته، و گفته «إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ» من بيزارم از آنچه شما بانبازى ميگيريد با خداى عزّ و جل اللَّه گفت او را در آن حال اسلم يا ابراهيم روى دل خود فرا ماده و كردار خويش و دين خويش پاك دار، و ما را يگانه و يكتا شناس، گفتهاند اين امر استدامت است نه امر ابتدا، يعنى استقم على الاسلام و قل لمتبعيك اسلموا هذا كقوله تعالى للنبى ع فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ اى اثبت على علمك. و قيل معناه: فوّض الامر الىّ و استسلم لقضائى يا ابراهيم كار من با من گذار و خويشتن را بمن سپار.
قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ ابراهيم گفت پس چه كنم نه خداوند جهانيان تويى؟ روى دل خود فرا تو دادم، و بيكتايى تو اقرار آوردم، و بهمگى بتو باز آمدم. اين همچنانست كه در سورة الانعام گفت إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً جاى ديگر گفت رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا خداوندا ما بتو پشت باز داديم و بدل با تو گشتيم، و ترا وكيل و كارساز پسنديديم، و كار خود بتو سپرديم و از توان ديدن خود بيرون آمديم. چون ابراهيم بهمگى بحق باز گشت و كار خود بوى سپرد، رب العالمين دين و دنياء او راست كرد، و جهانيان را از آن خبر داد و گفت وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ داديم او را در دنيا نبوّت و خلّت و كتاب و حكمت، و در پيرى فرزند، و در آن جهان خود از نواختگان است و نزديكان.
اگر كسى گويد چه حكمت است كه ابراهيم را گفتند أَسْلَمَ جواب داد اسلمت، و مصطفى را گفتند «فاعلم» و او نگفت كه علمت؟ جواب آنست: كه اگر مصطفى عليه السّلام خود جواب نداد رب العالمين وى را نيابت داشت، و از بهر وى جواب داد گفت «آمَنَ الرَّسُولُ» و الايمان هو العلم باللّه سبحانه و تعالى و اين تمامتر است از حال ابراهيم كه ابراهيم از عين تفرقت جواب داد از بهر آن خود گفت. و مصطفى عليه السّلام در نقطه جمع بود، در حق برسيده، و خود را در حق گم كرده، لا جرم حق او را نيابت داشته، و آنچه وى را گفتنى است حق از بهر وى گفته. اينست فتواى نبوت كه من كان للَّه كان اللَّه له پير طريقت گفت: «من كان للَّه تلفه كان اللَّه خلفه» و گفتهاند كه از ابراهيم استسلام خواستند، و استسلام از اعمال بنده است، غايت آن پيدا و حدّ آن معلوم، ازين جهت گفت أَسْلَمْتُ باز از مصطفى عليه السّلام علم خواستند و علم از افعال بنده بيرونست، و حد آن نامفهوم است، و غايت آن ناپيدا، باين سبب نگفت كه علمت . جواب سوم آنست كه أَسْلَمْتُ از ابراهيم صورت دعوى داشت، لا جرم برهان آن دعوى از وى طلب كردند. و آن همه بليّات بسر وى فرود آوردند، از امتحان وى بنفس و مال و فرزند.
و مصطفى عليه السّلام از راه دعوى برخاست، و ادب حضرت نگه داشت، تا احديّت او را در حفظ و رعايت خود بداشت، و زان بليّات هيچ بر سر وى نگماشت.
قوله تعالى وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ الآية... وَصَّى و اوصى هر دو خواندهاند بى الف قراءت عامه است و با الف قراءت مدنى و شامى. و هر دو لغت قرآن است و بمعنى يكسان قال اللَّه تعالى وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ، و قال تعالى وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ و الوصية فى اللغة الايصال يعنى انّ الموصى اوصل امره الى الموصى اليه. وَ وَصَّى بِها اين هاء كنايت است از ملّة ابراهيم و ملّة ابراهيم دين اسلام است و كيش پاك، خود را وصيت كرد ابراهيم كه دين حق اسلام است، و خداى عز و جل شما را اين دين برگزيد و به پسنديد، آن را ملازم باشيد، و زان بمگرديد تا زنده باشيد. ابراهيم اين وصيت كرد و در اعقاب و احفاد وى اين وصيت بماند، و هيچ بريده نگشت چنانك اللَّه گفت تعالى و تقدس وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ و يعقوب پسران خود را همين وصيت كرد.
و پسران ابراهيم هشت بودند اسماعيل بود از هاجر، و اسحاق از ساره، و مدين و مداين و يغثان و زمران و يشق و سوح اين هر شش از فطور ابنة يقطن الكنعانيه بودند و فرزندان يعقوب دوازده بودند روبيل، و شمعون، و لاوى، و يهودا، و ريالون و شجر و دان، و يغثالى، و جاد، و اسر، و يوسف، و ابن يامين. اصل همه بنى اسرائيل ايشان بودند. مصطفى عليه السّلام گفت «بعثت على اثر ثمانية آلاف نبىّ اربعة آلاف من بنى اسرائيل».
و آنچه گفت فَلا تَمُوتُنَّ نه نهى از مرگ است كه آن در قدرت و فعل كس نباشد تا با آن مخاطب بود، لكن معنى آنست كه الزموا الاسلام حتى اذا ادرككم الموت صادفكم عليه ميگويد دين اسلام را ملازم باشيد و زان بمگرديد تا چون مرگ در رسد شما را بر اسلام بيند. پس نهى از برگشتن از دين اسلام است، نه از مرگ. فضيل عياض گفت اسلام اينجا بمعنى حسن الظن است اى فلا تموتن الّا و انتم مسلمون اى الّا و انتم محسنون بربّكم الظن، و به قال النبى لا يموتن احدكم الّا و هو يحسن باللّه الظن.
يحيى اكثم را بخواب ديدند گفتند خداى عز و جل با تو چه كرد؟ گفت در موقف سؤال بداشت مرا، و گفت يا شيخ ديدى كه چه كردى؟ گفت عظيم بهراسيدم آن گه گفتم بار خدايا از تو نه اين خبر دادند. گفت چگونه؟ گفتم عبد الرزاق مرا خبر داد از زهرى از انس از رسول از محمد از جبرئيل از تو خداوندا كه گفتى من با بنده آن كنم كه از من چشم دارد و بمن گمان برد، و من گمان بردم كه بر من رحمت كنى اللَّه تعالى گفت جبرئيل راست گفت محمد راست گفت انس راست گفت زهرى راست گفت عبد الرزاق راست گفت، رو كه ترا آمرزيدم و بر تو رحمت كردم، و فى خبر مسند ان رجلا يؤمر به الى النار فاذا بلغ ثلث الطريق التفت، فاذا بلغ نصف الطريق التفت، و اذا بلغ ثلثى الطريق التفت، فيقول اللَّه تعالى ردّوه. ثم يسأله و يقول لم التفت؟
فيقول لمّا بلغت ثلث الطريق تذكّرت قولك رَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ فقلت لعلّك تغفر لى، و لمّا بلغت نصف الطريق ذكرت قولك وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ فقلت لعلّك تغفر لى. فلما بلغت ثلثى الطريق تذكرت قولك قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ
فازددت طمعا، فيقول اللَّه تعالى اذهب فقد غفرت لك.
أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ شهود و حضور بمعنى متقارباند و فرق آنست كه حضور در اغلب استعمال بذات بود و شهود هم در ذات بود و هم در عنايت و هم در گفتار. و سبب نزول اين آيت آن بود كه علماء جهودان گفتند به مصطفى ع كه پدران ما ما را بدين جهودى فرمودند و وصيت كردند تا از آن بنگرديم، و يعقوب پسران خود را همين وصيت كرد، آن گه كه از دنيا بيرون شد. رب العالمين ايشان را دروغ زن كرد باين آيت و گفت: أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ ام در موضع استفهام است ميگويد شما حاضر بوديد آن گه كه بيعقوب مرگ آمد؟ إِذْ قالَ لِبَنِيهِ... و پسران خود را ميگفت كه چه پرستيد پس از من؟! ما تَعْبُدُونَ گفت و من تعبدون نگفت از بهر آنك ما بر هر جوهرى افتد كه نه جانور باشد چون سنگ و درخت و آتش و آفتاب و مانند آن و من بر آن نيفتد و كافران اين چيزها معبود خود ساخته بودند، يعقوب خواست كه بر باطن و معتقد پسران رسد كه ازين چيزها در دل دارند كه پرستند و بلفظ من بر نگفت كه آن گه چون تلقين بودى ايشان را و ايشان خود همه زيركان و موحدان بودند، گفتند نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ خداى ترا پرستيم و خداى پدران تو ابراهيم را اسماعيل و اسحاق. عمّ را پدر خواند كه اسماعيل پدر تازيان است و اسحاق پدر عبرانيان، و اين روايت چنانك خاله را مادر خواند در سورة يوسف فقال «وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ» رسول خدا گفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم
«عمّ الرجل صنو ابيه»
برادر پدر هم شاخ پدر است. إِلهاً واحِداً نصب على الوصف. گويند و حرمت داشت پدر را و بزرگى قدر او را إلهك گفتند و الهنا نگفتند. پس از اسلام خويش نيز خبر باز دادند بر سبيل تبعيّت گفتند وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ و ما مسلمانانايم و او را گردن نهادگان.
تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ الآية... حديث گذشتگان در گرفت و ازيشان خبر باز داد، آن گه به مصطفى گفت ايشان گروهىاند كه برفتند، و قومى كه گذشتند لَها ما كَسَبَتْ ايشانراست آنچه كردند، و آنچه كردند خود را كردند، كرده خود ببردند. وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ و شما راست آنچه كنيد و كرده خويش بريد، شما را بنيكو كارى ايشان نه نوازند چنانك شما را از جرمهاى ايشان نپرسند، و لفظ امّت را در قرآن وجوه مختلف گفتهاند: اگر چه همه متقارباند و معانى همه بيك اصل باز مىگردد و آن اصل جماعت مردم.
است كه بر چيزى گرد آيند. قال اللَّه تعالى كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً اى صنفا واحدا فى الضلال. جاى ديگر گفت إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ اى اصناف مثلكم، يعنى كل صنف من الدّواب و الطير مثل بنى آدم فى المعرفة باللّه و طلب الغذاء و توقى المهالك و التماس الرزق. و شرح اين اصل كه گفتيم آنست كه در قرآن امّت است بمعنى حين چنانك گفت تعالى و تقدس وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ اى بعد حين. و قال تعالى وَ لَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِلى أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ اى سنين معدودة، و اصل آن جماعت مردماند كه در زمان و هنگام موجود بودند، پس چون آن جماعة برسيدند و نماندند آن زمان كه در آن موجود بودند بنام ايشان باز خواندند. و همچنين در قرآن امت است بمعنى امام چنانك گفت إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً اى اماما يقتدى به الناس، يعنى كه امام سبب اجتماع مردم بود كه بر او مردم جمع آيند و بر پى وى روند، يا در وى خصال پسنديده چندان بود كه در يك امت باشد، از اين جهت او را امت خواندند. و در قرآن امت است بمعنى جماعت علما چنانك گفت وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ و امت است بمعنى دين چنانك گفت إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ و اين هم بر طريق مجاورت است يعنى كه خلق درو جمع شوند، و مسلمانان را امت محمد باين معنى گفتند كه در دين اسلام مجتمع شوند، پس اصل اين كلمه جماعة مردم است و صنف ايشان چنانك در اول گفتيم.
قوله تعالى: وَ قالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا الآية... آن جهودان مدينهاند و ترسايان نجران، جهودان بمؤمنان گفتند كه بر دين ما باشيد كه راه راست اينست، ترسايان گفتند نه كه بر دين ما باشيد كه راست راهى درين است، رب العالمين گفت نه آن و نه اين، بل كه دين ابراهيم گزينيد، و پس روى او كنيد: كه وى حنيف است يعنى پاك دين و موحد، ما را يكتا گوى يكتا دان. گفتهاند كه حنيف نامى است موحّد را و حاجى را و ختنه كرده را و قبله دار را. قتاده گفت «من الحنيفية الختان و تحريم نكاح الاخت» و هر چند كه پيغامبران پيش از ابراهيم بر دين اسلام بودند و بر راست راهى اما ابراهيم را على الخصوص باين نام حنيف منسوب كردند كه امام و مقتدا و پيشواى خلق در دين جز وى نبود، و جهانيان را جز باتّباع وى نفرمودند، چنانك جاى ديگر گفت فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ
النوبة الثالثة
قوله تعالى: إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ... الآية... چون خليل در روش آمد از حضرت عزت فرمان آمد كه يا ابراهيم هر كه ما را خواهد جمله بايد كه ما را بود، تا شطبه از مرادات بشرى و معارضات نفسى با تو مانده است از رنج كوشش بآسايش كشش نرسى، المكاتب عبد ما بقى عليه درهم:
خليل گفت خداوندا ابراهيم را نه تدبير مانده است نه اختيار، اينك آمدم بقدم افتقار، بر حالت انكسار، تا چى فرمايى! أَسْلَمْتُ خود را بيوكندم و كار خود بتو سپردم، و بهمگى بتو باز گشتم. فرمان در آمد كه يا ابرهيم دعوايى بس شگرف است، و هر دعوى را معنى بايد و هر حقى را حقيقتى بايد، اكنون امتحان را پاى دار! او را امتحان كردند بغير خويش و جزء خويش و كل خويش: امتحان بغير او آن بود كه مال داشت فراوان، گفتهاند هفتصد هزار سر گوسپند داشت بهفت هزار گله با هر گله سگى كه قلادههاى زرين در گردن داشت، او را فرمودند كه دل از همه بردار و در راه خدا خرج كن خليل همه را در باخت، و هيچيز خود را نگذاشت. در آثار بيارند كه فريشتگان گفتند بار خدايا! تا اين ندا در عالم ملكوت داده كه وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا جانهاى ما در غرقاب است و زهرههاى ما آب گشت. ازين تخصيص، خليل از كجا مستحق اين كرامت گشت؟ ندا آمد كه جبريل پرهاى طاووسى خويش فروگشاى و از ذروه سدره بقمّه آن كوه رو، و خليل را آزمونى كن. جبريل فرود آمد بصورت يكى از بنى آدم، بتقدير و تيسير الهى، آنجا در پس كوه بيستاد، و آواز بر آورد كه يا قدوس خليل از لذت آن سماع بى هوش گشت، از پاى در آمد گفت يا عبد اللَّه يك بار ديگر اين نام باز گوى و اين گله گوسپند ترا، جبريل يك بار ديگر آواز بر آورد كه يا قدوس! خليل در خاك تمرغ ميكرد چون مرغى نيم بسمل، و ميگفت يك بار ديگر بازگوى و گله ديگر ترا.
همچنين وا مىخواست، و هر بار گلهاى گوسپند با آن سگ و قلاده زرين بدو ميداد، تا آن همه بداد و در باخت، چون همه در باخته بود آن عقدها محكم تر گشت، عشق و افلاس بهم پيوست. خليل آواز بر آورد كه يا عبد اللَّه يك بار ديگر نام دوست بر گوى و جانم ترا!
جبريل را وقت خوش گشت، پرهاى طاوسى خويش فرو گشاد و گفت بحق اتخذك خليلا براستيت بدوست گرفت، اگر قصورى هست در ديده ماست، اما ترا عشق بر كمال است. پس چون جبرئيل بر وى آشكار شد گفت يا خليل اين گوسپندان ما را بكار نيست و ما را بآن حاجت نيست. خليل گفت اگر ترا بكار نيست و استدن هم در شرط جوانمردى نيست! جبرئيل گفت اكنون پر كنده كنيم در صحرا و بيابان تا بمراد خود مىچرند. و عالميان تا قيامت بصيد از آن منفعت ميگيرند، اكنون گوسپندان كوهى كه در عالم پر كندهاند همه از نژاد آناند، و هر كه از آن صيد گيرد و خورد تا قيامت مهمان خليل است، و روزيخور خوان احسان حضرت ملك جليل است.
اما امتحان وى بجزء او آن بود كه وى را خواب نمودند بذبح فرزند، و اشارتى از آن رفت و تمامى آن قصه بجاى خويش گفته شود ان شاء اللَّه تعالى. اما امتحان وى به كل وى آن بود كه نمرود طاغى را بر آن داشتند تا آتش افروخت و منجنيق ساخت تا خليل را بآتش او كند و خطاب ربانى بآتش پيوسته كه يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً خليل در آن حال گريستن در گرفت، فريشتگان گمان بردند كه خليل بآن مىگريد كه وى را بآتش مىاوكنند، جبرئيل در آمد و گفت لما ذا تبكى يا خليل؟ چرا مىگريى؟ گفت از آنك سوختن و كوفتن بر منست و نداء حق بآتش پيوسته! يا جبرئيل اگر هزار بارم بسوختى، و اين ندا مرا بودى دوستتر داشتى، يا جبرئيل اين گريستن نه بر فوات روح است و سوختن نفس، كه اين بر فوات لطائف نداء حق است. و گفتهاند جبرئيل براه وى آمد و گفت هل لك من حاجة؟ هيچ حاجت دارى يا خليل؟ جواب داد امّا اليك فلا بتو ندارم حاجتى جبرئيل گفت باللّه دارى لا محاله، از وى بخواه گفت عجبت مىبينم اگر خفته است تا بيدارش كنم يا خبر ندارد تا بياگاهانم، حسبى من سؤالى علمه بحالى! فريشته بحار و طوفان آمده كه يا خليل دستور باشد استوار باش تا بيك چشم زخم اين آتش را به نيست آرم، و بيگانگان را هلاك كنم. خليل گفت همه وى را بندگانند و آفريدگان، اگر خواهد كه ايشان را هلاك كند خود با ايشان تا ود، و در آسمان غلغلى در صفوف فريشتگان افتاده كه بار خدايا در روى زمين خود ابراهيم است كه ترا شناسد و به يگانگى تو اقرار دهد، و تو خود بهتر دانى او را مىبسوزى؟
فرمان آمد از درگاه بى نيازى كه ساكن باشيد و آرام گيريد كه شما از اسرار اين كار خبر نداريد! او خلوت گاه دوستى ميطلبد، خواهد تا يك نفس بى زحمت اغيار در آن خلوتگاه با ما پردازد. ازينجا بود كه خليل را پرسيدند پس از آن كه ترا كدام روز خوشتر بود و سازگارتر؟ گفت آن روز كه در آتش نمرود بودم، وقتم خالى بود و دلم صافى، و بحق نزديك و از خلق معزول.
چون ابراهيم از كوره امتحان خالص بيرون آمد و اندر گفت اسلمت صادقا رب العالمين رقم خلّت بر وى كشيد و جهانيان را اتباع وى فرمود گفت فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ.
النوبة الاولى
قوله تعالى: قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ گوئيد ايمان داريم باللّه وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا و بآنچه فرو فرستاده آمد بما وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ و بآنچه فرو فرستاده آمد به ابراهيم، وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ و به پيغامبران فرزندان يعقوب، وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى و آنچه دادند موسى و عيسى را از نامه و پيغام، وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ و به آنچه دادند همه پيغامبران را از خداوند ايشان، لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ جدا نكنيم يكى را از پيغامبران از ديگران وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ و ما وى را گردن نهادگانيم.
فَإِنْ آمَنُوا اگر جهودان بگروند بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ چنان گرويدن كه شما گرويديد فَقَدِ اهْتَدَوْا وا راه راست آمدند وَ إِنْ تَوَلَّوْا و اگر بر گردند فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ ايشان در جدايى ستيزند: فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ آرى كفايت كند ترا اللَّه شغل ايشان وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ و اوست شنوا و دانا.
صِبْغَةَ اللَّهِ راه نمونى اللَّه دانيد و سپاس وى بينيد و راه وى گزينيد وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً و كيست نيكو رجندهتر از اللَّه وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ و ما وى را پرستگارانيم.
قُلْ رسول من گوى أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ بامامى حجت جوييد و خصومت سازيد در خدا؟ وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ و او خداى ماست و خداى شما، وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ كردار ما ما را و كردار شما شما را، وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ و انگه ما نه چون شماايم كه ما پاك راهان ايم و پاك دلان.
أَمْ تَقُولُونَ يا مىگوئيد إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ كه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط كانُوا هُوداً جهودان بودند أَوْ نَصارى و ترسايان ميگويند كه ايشان ترسايان بودند، قُلْ گوى أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ شما به دانيد يا خدا وَ مَنْ أَظْلَمُ و كيست بيدادگر تر بر خود؟ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ از آن كس كه پنهان كند گواهى كه دارد بنزديك خويش در نبوت محمد مِنَ اللَّهِ از خداوند عز و جل، وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ و خداى ناآگاه نيست از آنچه شما ميكنيد.
تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ ايشان گروهىاند كه رفتند و گذشتند، لَها ما كَسَبَتْ ايشانراست آنچه كردند و جز او كردار خويش ديدند وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ و شما راست آنچه كنيد و جز او كردار خويش بينيد، وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ و شما را نپرسند از آنچه ايشان كردهاند.
سَيَقُولُ السُّفَهاءُ آرى گويد گروهى سبك خردان و كم دانان، مِنَ النَّاسِ ازين مردمان، ما وَلَّاهُمْ چه چيز باز گردانيد ايشان را عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها از آن قبله ايشان كه بر آن بودند، قُلْ گوى لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ خدايراست بر آمدن گاه آفتاب و فرو شدن گاه آفتاب يَهْدِي مَنْ يَشاءُ راه مىنمايد آن را كه خواهد إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ سوى راه راست درست.
النوبة الثانية
قوله تعالى: قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ الآية... ابو هريرة گفت اهل كتاب بزبان عبرى تورية مىخواندند و تفسير آن با مسلمانان ميگفتند بزبان تازى، رسول گفت لا تصدقوهم و لا تكذبوهم و قولوا آمَنَّا بِاللَّهِ گفت ايشان راست گوى مداريد و دروغ زن مگيريد راه ايمان شما آنست كه گوئيد آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا ايمان داريم باللّه و بآنچه فرو فرستادند بما، يعنى قرآن، و بآنچه ابراهيم را دادند.
از صحف و آن ده صحيفه بود بروايت ابو ذر از مصطفى، قال ابو ذر قلت يا نبى اللَّه فما كانت صحف ابراهيم؟ فذكر كلاما ثم قال فيها على العاقل ما لم يكن مغلوبا على عقله ان تكون له ساعة يناجى فيها ربّه و ساعة يتفكر بها فى صنيع اللَّه عز و جل، و ساعة يحاسب فيها نفسه فيما قدّم و اخّر، و ساعة يخلو فيها لحاجته من الحلال فى المطعم و المشرب.
وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ و ايمان داديم بآنچه فرو فرستادند اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان وى را گفتهاند اسباط در فرزندان يعقوب همچون قبائل است در فرزندان اسماعيل، و اسماعيل پدر تازيان بود، و اسحاق پدر عبرانيان، و اسماعيل بجود و سخا معروف بود، ازينجاست كه عرب همه با جود و سخا باشند. و اسحاق بزهد و عبادت معروف بود از اينجاست كه در اهل كتاب زهّاد و رهبان بسيار باشند، و فرزندان يعقوب را اسباط از آن گفتند كه بسيار بودند، و سبط در لغت عرب درختى پر شاخ باشد، يعنى كه ايشان را شاخههاى بسيارست، چنانك عرب را قبائل بسيارست، و آنچه گفت ايشان را كتاب داديم و در عداد كتاب داران آورد، پيغامبران ايشان را خواهد كه در اسباط چهار هزار پيغامبر بودند.
و روا باشد كه اسباط اينجا بر فرزندان صلب نهند از يعقوب، كه همه پيغامبران بودند و كتاب داران.
وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى و آنچه به موسى دادند يعنى تورية و ديگر صحيفهها، و به عيسى دادند از انجيل وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ و آنچه ديگر پيغامبران را دادند چون زبور داود و صحف شيث و مانند ايشان. ميگويد ايمان آريد بهر چه پيغامبران آوردند از هر چه بود و آنچه دانيد و شناسيد و آنچه نشناسيد كه نه همه دانيد و شناسيد. و عن معقل بن يسار: قال قال رسول اللَّه «اعملوا بالقرآن و اقتدوا به و لا تكفروا بشيء منه، و آمنوا بالتورية و الانجيل و الزبور و ما اوتى النّبيّون من ربهم، و يشفيكم القرآن و ما فيه البيان.
ثم قال لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ جدا نكنيم يكى را از پيغامبران از ديگران بنا استوار گرفتن و ناگرويدن، چنانك جهودان و ترسايان كردند.
وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ و ما مسلمانانيم و اللَّه را گردن نهادگانيم. چون اين آيت فرو آمد رسول بر جهودان و ترسايان خواند، جهودان چون حديث عيسى شنيدند منكر شدند او را، و به نبوت وى اقرار ندادند، و ترسايان خود غلو كردند و گفتند كه عيسى بارى نه چون ديگر پيغامبرانست كه او پسر خداست پس رب العالمين اين آية ديگر فرو فرستاد و گفت: فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا گفتهاند كه مثل اينجا صلت است و زيادت يعنى بما آمنتم به، مىگويد اگر ايشان ايمان آرند بآنچه شما ايمان آورديد، و بگروند گرويدنى چنان شما، يعنى شما كه امت محمد ايد بكتاب ايشان ايمان آورديد، اگر ايشان بكتاب شما ايمان آرند راست راهاناند و مسلمانان.
وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ و اگر بر گردند از مسلمانى و از راه حق، بر گوشه افتادند و آنچه گفت بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ دليل است كه ايمان و اسلام هر دو يكسانست كه همان قوم را ميگويد. كه ايشان را گفت فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ.
فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ آرى بسنده كند ترا اللَّه ببازداشت خويش بدايشان را از تو، و شغل ايشان ترا كفايت كند، و هم چنان كرد كه جهودان قريظه و نضير بودند بعضى را ازيشان بكشتند، و بعضى را به بردگى ببردند، و بعضى را از وطن خويش آواره كردند، و ترسايان نجران بودند كه جزيت بريشان نهادند بخوارى و مذلت، وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ او خداوندى شنواست كه گفت همه مىشنود، داناست كه حال همه ميداند.
قوله تعالى صِبْغَةَ اللَّهِ اى اتبعوا صبغة اللَّه ميگويد دين اللَّه و سنت وى گيريد و راه وى جوييد، صبغة رنگ باشد و اين در معارضه آن آمد كه ترسايان فرزند خود را كه مىزادند بآبى زرد مىبرآوردند در شهر عموريه، و ميگفتند. صبغناه نصرانيا او را ترسا رشتيم. اللَّه گفت عزّ جلاله من بتوحيد و اسلام رهى را مسلمان رشتم، و اين صبغة آنست كه قرآن بوى اشارت ميكند كه فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها و مصطفى گفت: «كل مولود يولد على الفطرة»
و عن ابن عباس ان النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم قال «ان بنى اسرائيل قالوا يا موسى هل يصبغ ربك؟ فقال موسى يا رب هل تصبغ؟ قال نعم، أنا اصبغ الالوان الاحمر و الأبيض و الاسود، و الالوان كلها فمن صبغى.»
و عن ابن عباس ايضا قال جاء رجل الى النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم فقال يا رسول اللَّه أ يصبغ ربك؟ قال نعم صبغا لا يصبغ احمر و ابيض و اصفر و اسود.
وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً و كيست نيكو رزنده تر از اللَّه، آن گه اقرار خواست تا گويند كه اللَّه نيكو رزنده تر است، و ما وى را پرستگارانيم، يعنى كيست از ما نيكو رنگ تر و ما وى را بندگانيم. و قال النبى «يؤتى بانعم اهل الدنيا و من اهل النار يوم القيمة فيصبغ فى النار صبغة، ثم يقال له يا بن آدم هل رأيت خيرا قط؟ هل مرّ بك شر قط؟ فيقول لا و اللَّه يا ربّ ما مرّ بى بؤس قط و لا رأيت شدة قط.»
قوله تعالى... قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ الآية... اى أ تخاصموننا فى دين اللَّه مفسران گفتند اين پاسخ جهودانست كه ايشان دعوى آشنايى و دوستى حق ميكردند و خود را به نزديك اللَّه حقى ميديدند، گاهى مىگفتند نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ گاهى گفتند لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى و با مصطفى عليه السّلام و با عرب ميگفتند ما بخداى نزديكتريم و اوليتريم از شما، كه رسول ما پيش از رسول شما بود، و كتاب ما پيش از كتاب شما بود و دين ما پيش از دين شما بود. رب العالمين گفت اى مهتر ايشان را جواب بده و بگوى أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ الحجة ادعاء الحق حجت مى جوييد بر من؟ و دعوى حق مىكنيد و حق سزاى ميجوئيد؟ و بر من غلبه مىپيوسيد؟ بحق در دين خداى، وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ و او خداوندست ما را و شما را هر دو را دارنده و پروراننده، آن كس بوى اوليتر است كه او را طاعت دارست و رسولان وى را استوار گير. آن گه گفت وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ ما را كردارهاست و شما را كردارها، و ما در آن كردار خويش مخلص آمديم، اللَّه را گردن نهاده و بيگانگى وى اقرار داده، و شما مشركان و دو گويانايد، پس چونست كه با ما در دين اللَّه حجت ميگيريد؟ و ما نه چون شماايم. نظير اين آنست كه گفت تعالى و تقدس وَ إِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ لِي عَمَلِي وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ... وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ «أَمْ تَقُولُونَ» الآية.... بيا و تا هر دو خواندهاند، بتاء قراءت شامى و حمزه و كسايى و حفص و رويس از يعقوب، و خطاب با حاضر است. و بيا قراءت باقى، و فعل غائب است. و بهر دو قرائت حكايت از جهودانست. ميگفتند پيغامبران گذشته ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان همه همه بر دين جهودى بودند. و ترسايان ميگفتند نه كه بر دين ترسايى بودند رب العالمين رسول خود را گفت عليه السّلام قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ گوى اين بيگانگان را كه شما به دانيد از كار ايشان و دين ايشان يا اللَّه؟ و بگوى كه اللَّه مرا خبر داد كه ايشان نه جهود بودند نه ترسا، بل كه مؤمنان بودند بر دين اسلام. پس ايشان را بر آن گفتن ملامت كرد، كه ايشان دانسته بودند و از كتاب خوانده كه پيغامبران بر دين اسلام بودند ليكن نهان ميداشتند و ظاهر نمىكردند. گفت وَ مَنْ أَظْلَمُ كيست ستمكار تر بر خويشتن از آن كس كه گواهى دارد دانسته؟ و دادن آن پذيرفته؟ و آن گواهى بنزديك وى باشد از اللَّه كه از كتاب خوانده باشد؟ و بدانسته كه اين پيغامبران بر دين اسلام بودند و نبوت محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم راست است و درست و دين وى حق، و آن گه آن را پنهان دارد؟ كيست ازين كس بيداد گرتر و بر خود ظالمتر؟
وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ اللَّه غافل نيست از آنچه شما ميكنيد، آنچه پنهان ميكنند از كتاب خدا ميداند، و آنچه ظاهر ميكنند از تكذيب ميداند، و فردا بقيامت همه را پاداش دهد، بهمه چيز و هيچ فرو نگذارد قوله تعالى: تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ.... الآية... از بسيارى كه تفاخر مىكردند بپدران و گذشتگان خويش، و دين ايشان مىپسنديدند و راه ايشان ميرفتند و ميگفتند إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ رب العالمين ايشان را باين آيت از آن بازداشت گفت ايشان قومى اند كه رفتند و گذشتند نه شما را از كردار ايشان پرسند، و نه ايشان را از كردار شما، بل كه همه را از كردار خود پرسند و بكردار خود گيرند، همانست كه جايى ديگر گفت وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى و قال تعالى وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى و هر چند كه اين آيت از روى ظاهر يك بار گفت اما از روى معنى در آن تكرار نيست كه امت در آيت پيش پيغامبران را ميخواهد ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب، و درين آيت اسلاف جهودان و ترسايان را ميخواهد، پدران ايشان كه بر ملت ايشان بودند.
سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ اين سفهاء مشركان مكهاند، و جهودان مدينه، و سبب نزول اين آيت آن بود كه مصطفى از اول در مكه روى بكعبه داشت در نماز كردن پس چون هجرت كرد به مدينه او را فرمودند تا روى بقبله جهودان آرد، يعنى بيت المقدس، پس چون روزگارى بر آمد ديگر بار او را فرمودند تا بقبله خود باز آيد، و روى فرا كعبه كند. مشركان گفتند محمد قبله پدران بگذاشته بود و اكنون باز آمد، چنان دانيم كه بدين پدران كه بگذاشته است نيز باز آيد، اللَّه تعالى اين آيت فرو فرستاد كه سَيَقُولُ السُّفَهاءُ آرى اين جاهلان و سبك خردان از مردمان مكه ترا منكر ميشوند باين بر گشتن از قبله بقبله ديگر، تو ايشان را جواب ده و بگوى.
لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ جهان همه خدايراست، هم مشرق كه كعبه سوى آنست، هم مغرب كه بيت المقدس سوى آنست. چنانك فرمايد او را فرمانبردارم و گردن نهادم.
يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ راه نمايد او را كه خواهد براه راست و دين پاك و كيش پسنديده و قبله حق.
فصل
بدانك در قرآن ذكر مشرق و مغرب بر سه وجه آيد: يكى بلفظ واحد چنانك درين سوره گفت بدو جايگه وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ. جاى ديگر گفت رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ. وجه دوم بلفظ تثنيه گفت، چنان كه در سورة الرحمن است رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ. وجه سوم بلفظ جمع است چنانك در سورة المعارج گفت فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ. اما آنچه بلفظ واحد گفت مراد بآن يك سوى جهان است كه آن را مشرق گويند و مغرب سوى ديگر، و آنچه به تثنيه گفت مشرقين يكى مشرق تابستانى است، جاى بر آمدن آفتاب آن روز كه آفتاب بسر حمل شود ديگر مشرق زمستانى جاى بر آمدن آفتاب آن روز كه آفتاب بسر ميزان شود. و مغربين آن دو مغرباند كه در مقابله اين دو مشرق افتادند. و آنچه مصطفى عليه السّلام گفت: «ما بين المشرق و المغرب قبلة» معنى آنست كه چون مغرب تابستانى بر راست خويش گذارى، و مشرق زمستانى بر چپ خويش، روى تو بقبله باشد. و اين اهل مشرق راست على الخصوص. اما آنچه بلفظ جمع گفت و ذلك فى قوله بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ آن صد و هشتاد مشرقاند، نود در تابستان و نود در زمستان، و صد و هشتاد مغرب در مقابله آن. هر روز كه آفتاب مىبرآيد بمشرق برمىآيد و بمغربى كه مقابله آنست مىفرو شود.
و شرح اين از گفتار اهل خبرت درين صنعت آنست كه آفتاب را مشرقهاست و مغربها و اول مشرقها آن مشرق تابستانى است جاى بر آمدن آفتاب، در درازترين روز از سال آن گه كه آفتاب بسرطان شود، و آن نزديك است بمطلع سماك رامح، و آخر مشرقها مشرق زمستانى است جاى بر آمدن آفتاب در كوتاهترين روز از سال، آن گه كه آفتاب بجدى شود. و آن نزديك است بمطلع قلب العقرب و از مشرق تابستانى تا مشرق زمستانى نود درجه است. هر روز آفتاب بدرجه ديگر برآيد. و ميان اين و آن مشرق استوا است آن گه كه آفتاب بحمل شود در بهار، و بميزان شود در مهرگان. و اول مغربها مغرب تابستانى است، جاى فرو شدن سماك رامح، و آخر مغربها مغرب زمستانى است جاى فرو شدن قلب عقرب، و ميان اين و آن مغرب استوار است، حمل و ميزان و آن هم نود درجه است، هر گه كه آفتاب بدرجه سوى جنوب يا شمال ميل كند در طلوع، هم چنان در مغرب ميل كند در غروب، پس كسى كه اول مشرق تابستانى پس پشت خويش دارد و آخر مغرب زمستانى پيش روى خويش روى وى بقبله باشد، و همچنين اول مغرب تابستانى بر دست راست گذارد، و آخر مشرق زمين زمستانى بر چپ روى وى بقبله بود. و اگر اول مشارق براست خويش گذارد و آخر مغارب بر چپ خويش، روى وى بشام باشد.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ... الآية... فرمان خداوند عالم است، خداوندى سازنده، نوازنده داننده دارنده، بخشنده پوشنده، دلگشاى، رهنماى، سر آراى، مهر افزاى، غالب فضل، ظاهر بذل، سابق مهر، دائم ستر، خداوند جهان، داناى آشكارا و نهان، دايم بثناى خود، قائم بسزاى خود، نه افزود و نه كاست، همه آن بود كه وى خواست، فرمان داد بمؤمنان فرمانى لازم و حكمى واجب وصيّتى بسزا، و به حق پيدا، بزبان كرم با خير الامم، كه قُولُوا گوئيد رهيكان من، بندگان من، و چون گوئيد از من گوئيد، و چون خوانيد مرا خوانيد، همه حديث من كنيد، عهد من در جان گيريد، ايمان بمن آريد، مهر من در دل داريد، سخن من گوئيد، كه من نيز در ازل حديث شما كردم، سخن شما گفتم، عطر دوستى شما سرشتم، رحمت خود را از بهر شما نبشتم.
قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ اى پيغامبر كه سيد سادات و سرور كائنات تويى، گزيده عالميان و خاتم پيغامبران تويى، و اى امتى كه بهترين امّتان گذشته شما ايد، ايمان آريد بهر چه پيغامبران گذشته گفتند و رسانيدند از نامه و پيغام ما، و امت ايشان خواندند و بدان گرويدند. تا هر شرفى و كرامتى كه بجملگى ايشان را بود تنها شما را بود. اين امت پيغام حق نيوشيدند و بحكم فرمان برفتند و گردن نهادند، و بهمه ايمان آوردند. رب العالمين ايمان ايشان بپسنديد، و بر جهانيان جلوه كرد و گفت وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ آن گه همه را زير علم مصطفى عليه السّلام در آورد و اتباع وى گردانيد. مصطفى از آن خبر داد گفت: «آدم و من دونه تحت لوائى يوم القيمة»
و امت وى را بر گذشتگان پيشى داد و گفت السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ. و رسول گفت: «نحن الآخرون السابقون يوم القيمة».
فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا الآية... اى سيد خافقين و رسول ثقلين! اين كارها همه در پى تو بستيم، و جهانيان را اتباع تو فرموديم، خادمان ترا عهدنامه محبت نوشتيم، و در محل نظر خود آورديم، و مخالفان ترا در وهده مذلت و مهانت اوكنديم، من خالفك فهو فى شقّ الاعداء، و من خدمك فهو فى شقّ الاولياء، هر كه ترا خواست او را خواستيم و بخود راه داديم، و هر كه برگشت او را سوختيم و بينداختيم، من يطلع الرسول فقد اطاع اللَّه اى مهتر! از برگشتن اين بيگانگان و ناسزا گفتن ايشان دل تنگ مدار، كه ما شغل ايشان ترا كفايت كنيم، و رنج ايشان از تو باز داريم، فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ آن گه قومى آريم برنگ توحيد برآورده، و بصفت دوستى آراسته، و صبغة اللَّه بستر ايشان پيوسته، اين «صبغة اللَّه» رنگ بى رنگى است، هر كه از رنگ رنگ آميزان پاك است بصبغة اللَّه رنگين است.
پس چون كه بصبغة اللَّه رسيد، هر كه بوى باز افتد او را برنگ خود كند. چنانك كيمياء مس را و آهن را برنگ خويش كند، و عزيز گرداند. اگر بيگانه بوى باز افتد آشنا گردد، و گر عاصى باز افتد مطيع شود، و درين باب حكايات مشايخ بسيار است.
منها ما حكى عن ابراهيم الخواص، قال دخلت البادية مرّة فرأيت نصرانيا على وسطه زنّار، فسألنى الصحبة، فمشينا سبعة ايّام. فقال يا راهب الحنيفية! هات ما عندك من الانبساط! فقد جعنا فقلت الهى لا تفضحنى في هذا الكافر، فرأيت طبقا عليه خبز و شواء و رطب و كوز ماء. فاكلنا و شربنا و مشينا سبعة ايّام. ثمّ بادرت و قلت يا راهب النصارى هات ما عندك، فقد انتهت النّوبة اليك، فاتكأ على عصاه و دعا فاذا بطبقين عليهما اضعاف ما كان على طبقى، قال فتحيّرت و تغيّرت و ابيت ان آكل فالحّ علىّ، فلم اجبه فقال كل فانى مبشّرك ببشارتين احديهما اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللَّه، و حلّ الزنار. و الأخرى انى قلت اللهم ان كان لهذا خطر عندك فافتح على بهذا، ففتح. قال فاكلنا و مشينا و حجّ و اقمنا بمكة سنة ثم انّه مات فدفن بالبطحاء رحمه اللَّه.
قوله قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ ميگويد اى پيغامبر ما! اى رسول و فرستاده ما! اى سفير درگاه ما! اى باز مملكت ما! اى دلال شريعت ما! اى شفيع مجرمان، و اى خاتم پيغامبران، آن بيگانگان را گوى أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ چه خصومت سازيد با ما؟
و چه پيكار كنيد با مادر اللَّه؟ و او خداوند ما و شماست خداوندى او همه را لازم، و اقرار دادن بيگانگى و پادشاهى او بر همه واجب، آن گه شما را اين چه سود دارد كه گوئيد، و چه بكار آيد چون نشان بندگى بر خود نه بينيد، و رقم اخلاص بر خود نيابيد، دانيد كه عود چون در مجمر نهند تا آتش در آن نزنيد بوى ندهد، چون بزبان گفتيد رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ آتش اخلاص بايد كه در آن زنيد تا بوى توحيد بيرون دهد.
اى مهتر كائنات! منّت ما بر خود فراموش مكن، و از نواخت و ا كرام ما بر خود ايشان را خبر كن و گوى وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ ما پاك راهانيم و پاك دلان، او را پرستگاران و گردن نهادگان، و بيزار از انباز و انباز گيران. گفتهاند كه جمله شرايع سه چيز است: يكى اقرار بوجود معبود، ديگر عمل كردن از بهر وى، سديگر اخلاص. رب العالمين گفت اى محمد! ايشان را گوى اگر در اقرار و عمل ما را مشاركيد، در اخلاص مشارك نه ايد، و كار اخلاص دارد و بناء دين بر اخلاص است، و رستگارى در اخلاص است، روش اخلاص در اعمال همچون روش رنگ است در گوهر، چنانك گوهر بى كسوت رنگ سنگى بى قيمت باشد، عمل بى اخلاص جان كندن بى ثواب باشد. خداوند عز و جل از بندگان خويش در دين اخلاص درخواسته است. گفت وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ و گوهر اخلاص جز در صدف دل ننهادهاند و در درياى سينه، پس زنده دلى بايد نخست تا آنكه اخلاص از وى درست آيد. يقول تعالى إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ. و قال بعضهم دخلت على سهل بن عبد اللَّه يوم جمعة قبل الصلاة، فرأيت فى البيت حيّة فجعلت اقدّم رجلا و اؤخّر اخرى، فقال ادخل لا يبلغ احد حقيقة الايمان و على وجه الارض شيء يخافه. ثم قال هل لك فى صلاة الجمعة؟
فقلت بيننا و بين المسجد مسيرة يوم و ليلة. فاخذ بيدى فما كان الّا قليلا حتّى رأيت المسجد فدخلنا و صلّينا الجمعة، ثمّ خرجنا فوقف ينظر الى الناس، و هم يخرجون.
فقال اهل لا اله الا اللَّه كثير و المخلصون منهم قليل.
النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ كَذلِكَ همچنين جَعَلْناكُمْ أُمَّةً شما را گروهى كرديم وَسَطاً بهينه گزيده، لِتَكُونُوا شُهَداءَ تا گواهان باشيد پيغامبران را، عَلَى النَّاسِ بر مردمان از امّتان ايشان، وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً و رسول شما بر شما گواه، وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ و نكرديم ترا آن قبله الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها آنك تو اول بر آن بودى إِلَّا لِنَعْلَمَ مگر كه بدانيم و به بينيم مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ آن كيست كه بر پى رسول ميرود مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ از آن كس به پس مىباز گردد و با پاشنه مىنشيند، وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً و آن از قبله بقبله گشتن كارى بزرگ و گران بود إِلَّا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ مگر بريشان كه اللَّه دل ايشان را راه نمود و بر راستى بداشت، وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ و اللَّه تباه كردن ايمان شما را نيست إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ اللَّه بمردمان مهربان است بخشاينده سخت مهربان
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً... گفتهاند اين آيت عطف بر آن است كه گفت وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا اى كما اصطفينا ابراهيم و ذريّته كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً اى خيارا عدلا و تحقيق آنست كه اين كَذلِكَ در جاى آفرين نهادهاند، چنانچه پارسى گويان گويند چيزى ستودنى را كه «چنان است». شما را گروهى كرديم اى امت محمد «وسطا» بهينه و گزيده. و ازين گشادهتر آنست كه گفت كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ و عرب بهينه هر چيز را وسط خوانند، و ميان مرغزار كه آب و گياه بيشتر بود و نيكوتر وسط گويند، و مرد بهينهتر را وسيط خوانند و اوسط خوانند قال اللَّه تعالى قالَ أَوْسَطُهُمْ اى خيرهم و اعدلهم.
لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ چون ايشان را اهل شهادت گردانيد، صفت عدالت در پيش داشت كه عدالت قرين شهادت است. يعنى لتشهدوا على الامم بتبليغ الرسالة يوم القيمة، و يكون الرسول على صدقكم شهيدا، اى معدّلا مزكّيا لكم. گفت از آن شما را عدلا خوانديم و بهينه امت كرديم تا فرداى قيامت پيغامبران را گواهى دهيد بر امتان ايشان، كه ايشان پيغام حق رسانيدند و امت نپذيرفتند و براست نداشتند. پس چون امت محمد پيغامبران را گواهى دهند بتبليغ رسالت آن قوم كه بريشان گواهى دهند گويند بچه دانستيد و شما از ما پس بوديد؟ و ما را نيافتيد و نديديد؟ جواب دهند «باخبار اللَّه ايانا فى كتابه الناطق على لسان رسوله الصادق.» هر چند كه معاينت شما را نديدهايم، اما در كتاب خدا خواندهايم و از رسول حق شنيدهايم، و از سنت وى دانستهايم، كه ايشان پيغام رسانيدند و شما نپذيرفتيد آن گه رسول خدا ايشان را تزكيت كند و بعدالت ايشان گواهى دهد. اين آيت دليل است كه علم عين شهادت است، و اقامت آن بى اقرار مشهود عليه درست است. كه رب العالمين شهادت اين امت بر پيشينيان اثبات كرد بمجرد علم ايشان از كتاب و سنت، و ايشان را ناديده و اقرار ايشان ناشنيده و گفتهاند شهيد اينجا بمعنى رئيس است چنانك جاى ديگر گفت وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ اى رؤسائكم پس معنى آن باشد كه درين گواهى دادن بر شما و مهتر شما مصطفى است، او با شما گواهى دهد فذلك قوله وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً و يشهد لذلك ما
روى عن ابى سعيد الخدرى قال قال رسول اللَّه يدعى نوح يوم القيمة فيقال هل بلّغت؟ فيقول نعم فيدعى قومه، فيقال هل بلّغكم؟ فيقولون ما أتانا من نذير و ما اتانا من احد فيقال له من شهودك؟. فيقول محمد و امّته فيدعون و يشهدون انه قد بلّغ.
قال فذلك قوله وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً و روى جابر عن النبى انه قال أنا و امتى يوم القيمة على كوم مشرفين على الخلائق، ما من الناس احد الّا ردّ انه منا، و ما من نبى كذّبه قومه الّا و نحن شهداؤه انه بلغ رسالات ربه.
قوله تعالى وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها نكرديم ترا آن قبله كه اول بر آن بودى، يعنى صخره بيت المقدس مگر آن را تا آنكه ترا از آن باز گردانيد بقبله ديگر، تا بدانيم و به بينيم كه آن كيست كه بر پى رسول ميرود چنانك او ميرود و حق مىپذيرد چنانك حق ميگردد. و آن كس را باز بينيم. از آن كس كه به پس باز مىگردد. و روا باشد كه باين قبله كعبه خواهد، يعنى كه نكرديم ترا آن قبله كه امروز تو بر آنى، مگر تا به بينيم. علم اينجا در موضع رؤيت است. اهل معانى گفتند اين كلمه تقرير راست نه استفادت را. ميگويد آن را كرديم تا آنچه معلوم ماست شما را مقرر شود، و پيدا گردد، اين چنانست كه كسى گويد آتش هيزم را سوزد، ديگرى گويد نه سوزد، او جواب دهد كه هيزم بيار و آتش در آن زن تا بدانيم كه مىسوزد يا نه. يعنى كه تا آنچه من دانستهام بنزديك تو مقرر شود. معنى ديگر گفتهاند إِلَّا لِنَعْلَمَ يعنى لنعلم محمد من يتبعه مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ فاضاف علمه الى نفسه تفضيلا له و تكريما، كقوله تعالى فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ و كقوله يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و نظائرهما.
قوله تعالى وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلَّا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ رب العالمين گواهى بداد كه ايشان بر پى رسول رفتند و بهر دو قبله نماز كردند، تحويل قبله بريشان گران نيامد، و در كار رسول در حيرت و تردد نيفتادند، گواهى داد اللَّه كه ايشان راست راهاناند و بحق راه بران، و ايشان را اين فضيلتى بزرگوارست و كرامتى تمام.
قوله وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ اى صلواتكم الى القبلة الاولى سبب نزول اين آيت آن بود كه جهودان گفتند اگر قبله حق كعبه است پس ايشان كه نماز بيت المقدس كردند همه بر ضلالتاند، و ايشان كه در آن روزگار فرو شدند چون اسعد بن زرارة و براء بن معرور بضلالت فرو شدند. اللَّه تعالى گفت در جواب ايشان وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ اللَّه تعالى تباه كردن ايمان شما را نيست، كه آنچه كرديد از نماز بيت المقدس حق بود و راست، و به نزديك اللَّه محفوظ و ثواب آن حاصل.
قال اهل المعانى وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ يعنى انصرافكم مع النبى حيث صرفكم ليمحص ايمانكم، فلا يضيّعه اللَّه دون ان يكون محفوظا عنده حتى يجزيكم به گفت اين فرمان بردارى شما و از قبله بقبله باز گشتن، بر متابعت رسول، اللَّه تعالى آن را ضايع نكند بل كه آن را مىپسندد، و بنزديك خويش ميدارد تا فردا كه شما را بآن ثواب دهد، وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ ردّ است بر مرجئان كه گفتند عمل از ايمان نيست. وجه دلالت آنست كه رب العزة اينجا نماز را ايمان خواند، و نماز عمل بنده است، اگر از ايمان نبودى رب العزة آن را ايمان نخواندى، مذهب اهل حق آنست كه ايمان يك اصل است از سه چيز مركب: از قول و عمل و نيت. بر وفق سنت، تا اين سه چيز بهم جمع نشود آن اصل ثابت نگردد، مثال اين نفس آدمى است مركب از سه چيز از سر و جوارح و دل تا اين سه چيز بهم نبود نفس تمام نخوانند، چون يكى از اين سه بيفتاد اسم نفس از وى بيفتاد. قول از ايمان بمنزلت سرست از نفس، و عمل بمنزلت جوارح، و نيت بمنزلت دل. چون اين هر سه خصلت بر موافقت سنت بهم آمد اسم مؤمنى بحقيقت بر وى افتاد. اما چون از وى پرسند كه مؤمنى تو؟ ادب سنت چنانست كه گويد انا مؤمن ان شاء اللَّه، انا مؤمن ارجو و اين استثنا نه از بهر آنست كه در ايمان و توحيد وى شكّ است لكن خوف خاتمت راست، و اتباع سلف صالحين و ائمّة دين را، مصطفى ع گفت «من قال أنا مؤمن حقّا فهو منافق حقا» و عمر خطاب گفت «من قال أنا مؤمن حقّا فهو كافر حقا» سفيان ثورى گفت «الناس عندنا مؤمنون فى الاحكام و المواريث، و لا ندرى ما هم عند اللَّه» و در قرآن و در اخبار صحاح دلائل فراوانست كه اعمال بنده از ايمانست، و در ايمان هم زيادت و هم نقصان است، و استثناء در آن شرط آنست. و مذهب مرجى باطل و طغيان است.
ابو ذر غفارى از رسول خدا پرسيد كه ايمان چيست؟ رسول اين آيت برخواند لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ... الى آخر الآية درين آيت نماز و زكاة و نواخت درويشان و صلت رحم و وفاء عهد و صبر در بأساء و شدت از جمله ايمان شمرد، و جاى ديگر غزا كردن در مال و در نفس ايمان خواند و گفت إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ. جاى ديگر استيذان از رسول خداى از ايمان شمرد، فقال تعالى إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى أَمْرٍ جامِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّى يَسْتَأْذِنُوهُ و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت «الايمان بضع و سبعون بابا، ادناه اماطة الاذى عن الطريق، و ارفعه قول لا اله الا اللَّه»
و قال «الوضوء شطر الايمان»، و قال «انّ من تمام الايمان لحسن الخلق»
و سأله رجل ما الايمان؟، فقال «الصبر و السماحة».
و قال «الايمان نصفان نصف صبر و نصف شكر»
و جاء رجل الى رسول اللَّه بأمة له سوداء فقال يا رسول اللَّه علىّ رقبة مؤمنة تجزى هذه عنّى قال تشهدين ان لا اله الا اللَّه. و انى عبد اللَّه و رسوله و تصلّين الخمس و تصومين شهر رمضان؟ قالت نعم، قال اعتقها فانها تجزى عنك.
درين آيات و اخبار دلالت روشن است كه اعمال بنده عين ايمانست و اجزاء آنست، ايمان خود نه يك جزء است تنها چنانك مرجى گفت، بلكه جزؤهاست و آن را شاخهاست از اعمال و طاعات بنده، چنانك در اعمال مىافزايد ايمان وى مى افزايد، و چنانك معصيت مىافزايد ايمان وى مىكاهد. و مرجى كه گفت ايمان يك جزء است و آن قولست بى عمل، لا جرم گويد ميان خلق در ايمان تفاضل نيست، و گويد ايمان فريشتگان و پيغامبران و ايمان اهل فسق و فساد يكسانست. كه در آن تفاوت نيست، و در آن زيادت و نقصان نيست، و اگر كسى نماز و روزه و زكاة و حج بگذارد و زنا و دزدى كند و خمر خورد، چون كلمه شهادت گفت بزبان، و ايمان بغيب داد بدل، مرجى ميگويد ايمان اين كس تمام است، و اگر گويد انا مؤمن حقا اين سخن از وى راست است. و بدانك اين معتقد بر خلاف قول خدا و رسول است، و مكابره اسلام است و تهاون در دين است. و مرجى بر زبان هفتاد پيغامبر ملعونست و از شفاعت مصطفى محروم است: و بذلك
يقول النبى المرجئة ملعونة على لسان سبعين نبيّا
و قال صنفان من امتى لا تنالهما شفاعتى يوم القيمة المرجئة و القدرية.
و قال سعيد بن جبير المرجئه يهود هذه الملّة.
ثم قال فى آخر الآية إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ حجازى و شامى و حفص رءوف باشباع همزه بر وزن فعول خوانند و به يقول الشاعر:
باقى بتخفيف همز خوانند رءوف و به قال جرير
رءوف و رحيم دو ناماند خداى را عز و جل بمعنى رحمت وى بر آفريدگان و مهربانى وى بريشان، و رءوف بناء مبالغت است و در معنى رحمت بليغتر، يعنى سخت مهربانست و بخشاينده بر بندگان، و معنى رحمت نه ارادت نعمت است چنانك اهل تأويل گفتهاند بل كه ارادت نعمت صفتى ديگر است، و رحمت و مهربانى صفتى ديگر، و اللَّه تعالى بهر دو موصوف و بهر دو صفت باينده. قال النبى «ان اللَّه سبحانه ارحم بعبده من الوالدة بولدها»
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً خداوند حكيم پادشاه عليم، كه حدوث كائنات بقدرت و ايجاد اوست، وجود حادثات بعزت و اظهار اوست، قوام زمين و سماوات، بداشت اوست، محدثات را بيافريد، و از محدثات جانوران را برگزيد و از جانوران آدميان را برگزيد، و از آدميان مؤمنان را برگزيد، و از مؤمنان پيغامبران را برگزيد، و از پيغامبران مصطفى را برگزيد و امت وى را بر امتهاى پيشينه برگزيد. مصطفى ع ازينجا گفت «بعثت من خير قرون بنى آدم قرنا فقرنا حتى كنت من القرن الذى كنت فيه»
و قال صلى اللَّه عليه و آله و سلّم «ان اللَّه عز و جل، اختار اصحابى على جميع العالمين سوى النبيّين و المرسلين. و اختار من اصحابى اربعة فجعلهم خير اصحابى و فى كل اصحابى خير أبا بكر و عمر و عثمان و عليا و اختار امتى على سائر الامم فبعثنى فى خير قرن. ثم الثانى ثم الثالث تترى، ثم الرابع فرادى، مفهوم خبر آنست كه مصطفى ع بهينه آدميان است، و گزيده جهانيان است، و پيش رو خلقان، آرايش جهان، و زين زمان، چراغ زمين و بدر آسمان. پناه عاصيان، و شفيع مجرمان، سيد همه رسولان، و خاتم ايشان. پس از مصطفى بهينه همه خلق ابو بكر صديق است كه رب العالمين مسند امامت او بر تخت شريعت مصطفى نهاد، و اخلاص و صدق مستقر عبوديت او گردانيد، و توكل و يقين مرتبت دار ولايت او ساخت، و پس ازو بهينه خلق عمر خطاب است، كه رب العالمين عنان انخفاض و ارتفاع احكام در كف كفايت او نهاد، و طراز ولايت او بر ناصيه ملت كشيد، و از سياست و هيبت او دود شرك واطى ادبار خود شد. و پس از عمر خطاب بهينه خلق عثمان عفان است، كه رب العالمين بساط توقير و حرمت او بهفت آسمان نشر كرد، و در عهد دولت او انوار اسلام در مشارق و مغارب ارتفاع گرفت، و پس از عثمان بهينه خلق على مرتضى عليه السّلام است كه رب العالمين حقائق شريعت و شواهد طريقت بسيرت و سيرت او مكشوف كرد، و توكل و تقوى شعار و دثار او گردانيد مصطفى هر يكى را ازين سادات و خلفا مرتبتى نهاد، و خاصيتى داد صديق را گفت: «يا ابا بكر اعطاك اللَّه الرضوان الاكبر قيل يا رسول اللَّه و ما الرضوان الاكبر؟ قال يتجلى اللَّه عز و جل يوم القيمة لعباده المؤمنين عامة و يتجلى لابى بكر خاصة»
و فاروق را گفت: «لو كان بعدى نبى لكان عمر بن الخطاب»
و عثمان را گفت: «لكل نبى رفيق و رفيقى فى الجنة عثمان»
و على را گفت عليه السّلام
«انت منّى بمنزلة هارون من موسى الّا انّه لا نبى بعدى»
«انت منّى و انا منك»
و جمله ياران را بر عموم گفت «ما من احد من اصحابى يموت بارض الّا بعث قائدا و نورا لهم يوم القيمة»
و قال «مثل اصحابى فى امتى كالملح فى الطعام لا يصلح الطعام الا الملح»
و قال اللَّه اللَّه فى اصحابى اللَّه اللَّه فى اصحابى! لا تتخذوهم عرضا من بعدى فمن احبّهم فبحبّى احبّهم، و من ابغضهم
فببغضى ابغضهم، و من آذاهم فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللَّه و من آذى اللَّه فيوشك ان يأخذه»
و قال صلى اللَّه عليه و آله و سلّم: «لا تسبّوا اصحابى فو الذى نفسى بيده لو انّ احدكم انفق مثل احد ذهبا ما بلغ مد احدهم و لا نصفا»
اين خود صحابه را گفت على الخصوص، و جمله امت را گفت: «ما من امة الا و بعضها فى النار و بعضها فى الجنة و امّتى كلّها فى الجنّة».
و قال: «الجنة حرمت على الانبياء حتى ادخلها و حرمت على الامم حتى تدخلها امتى»
و قال: «ان امتى امة مرحومة، اذا كان يوم القيمة اعطى اللَّه لكلّ رجل من هذه الامة رجلا من الكفار، فيقول هذا فداؤك من النار»
و عن انس قال «خرجت مع رسول اللَّه فاذا بصوت يجيء من شعب فقال يا انس انطلق فانظر ما هذا الصوت؟ قال فانطلقت فاذا برجل يصلى الى شجرة و يقول اللهم اجعلنى من امة محمد المرحومة المغفور لها، المستجاب لها، المثاب عليها، فانيت رسول اللَّه فاعلمته ذلك، فقال انطلق فقل له ان رسول اللَّه يقرئك السلام و يقول من انت؟ فاتيته فاعلمته ما قال رسول اللَّه. فقال: اقرأ رسول اللَّه منى السلام و قل اخوك الخضر يقول ادع اللَّه ان يجعلنى من امتك المرحومة المغفور لها المستجاب لها، المثاب عليها» «و قيل لعيسى يا روح اللَّه هل بعد هذه الامة امة؟ قال نعم. قيل و اية امة؟ قال امة احمد. قيل: يا روح اللَّه و ما امّة احمد؟ قال علماء حكماء ابرار اتقياء كأنّهم من العلم انبياء، يرضون من اللَّه باليسير من الرزق و يرضى اللَّه منهم باليسير من العمل، يدخلهم الجنة بشهادة ان لا اله الا اللَّه.»
اين شرفها و كرامتها كه رب العزة امت احمد را داد نه از آنست كه ايشان را سابقه طاعتى است يا حق خدمتى، كه ازيشان خود آن خدمت نيايد كه اللَّه را بشايد، و نه نيز خداوندى و پادشاهى اللَّه را از طاعت ايشان پيوندى در مىيابد، هر نواخت كه كرد بفضل خود كرد، هر چه داد بكرم خود داد، هر چه ساخت برحمت و مهربانى خود ساخت، كه او خداوندى است به بنده نوازى معروف، و بمهربانى موصوف اينست كه گفت تعالى و تقدس در آخر آيت، ورد إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ اللَّه بر بندگان بزرگ بخشايش است و هميشه مهربان، بخشايش خلق گاه گاه است و بخشايش حق جاودان، و نشان بخشايش و مهربانى حق آنست كه بنده را توانايى معصيت ندهد و فرا سر گناهش نگذارد، تا بنده مستوجب عقوبت نگردد. و اين در باب رحمت بليغ تر است از غفران معصيت، يا پس بنده را فرا معصيت گذارد و آثار ذلّت در ظاهر وى بگذارد، تا خلق از وى نفرت گيرند آن گه سابقه رحمت در حكمت ازليت در رسد، و او را دست گيرد. و درين معنى حكايت آرند از ايوب سختيانى كه گفت در همسايه من مردى شرير بود آثار زلت و معصيت بر ظاهر وى پيدا، و من از وى بغايت نفور بودم، تا بعاقبت از دنيا بيرون شد. گفتا چون جنازه وى برداشتند من بگوشه باز شدم، نميخواستم كه بروى نماز كنم، پس مردى ديگر آن شرير را بخواب ديد بر حالتى نيكو و بر هيئتى پسنديده، پرسيد كه اللَّه با توجه كرد؟ گفت برحمت خود بيامرزيد، و از من آن ناهمواريها در گذشت. آن گه گفت ايوب عابد را بگو «لو انتم تملكون خزائن رحمة ربى اذا لامسكتم خشية الانفاق» و باشد كه اسباب محنت گرد بنده در آرد، و درهاى راحت و سلوت بر وى فرو بندد، تا بنده را چون نوميدى پديد آيد آن گه در رحمت و رأفت بوى بر گشايد، چنانك رب العزة گفت وَ هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ. و فى هذا المعنى يحكى عن بعض الصالحين قال رأيت بعضهم فى المنام فقلت له ما فعل اللَّه بك؟ فقال وزنت حسناتى و سيآتى فرجحت فحلّت السّيئات على الحسنات، فجاءت صرّة من السماء و سقطت فى كفة الحسنات فرجحت فحلّت الصّرّة فاذا فيها كفّ تراب القيته فى قبر مسلم، سبحانه ما ارأفه بعبده!
النوبة الاولى
قوله تعالى: قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ مىبينيم گشتن روى تو در آسمان فَلَنُوَلِّيَنَّكَ ما ترا گردانيم قِبْلَةً تَرْضاها بآن قبله كه مىخواهى و مىپسندى، فَوَلِّ وَجْهَكَ روى گردان شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ بسوى مسجد حرام وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ و شما كه امت وييد هر جا كه باشيد فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ رويهاى خويش سوى آن مىگردانيد، وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ و اينان كه ايشان را نامه دادند لَيَعْلَمُونَ نيك ميدانند أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ
كه اين قبله گردانيدن حق است و راست از خداوند ايشان وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ و اللَّه ناآگاه نيست از آنچه ايشان ميكنند.
وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ و اگر آرى باينان كه ايشان را كتاب دادند بِكُلِّ آيَةٍ هر معجزه و هر نشانى كه ايشان خواهند ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ ايشان پى نخواهند برد بقبله تو، وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ و نه تو بقبله ايشان پى خواهى برد، وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ و نه جهود بقبله ترسا و نه ترسا بقبله جهود وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ و اگر تو پى برى ببايست و پسند ايشان مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ از پس آنچه بتو آمد از دانش و نامه و پيغام إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ تو آن گه از ستمكاران باشى بر خويشتن.
الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ ايشان كه ايشان را نامه داديم يَعْرِفُونَهُ مىشناسند محمد را (به پيغامبرى) كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ چنانك پسران خويش را مىشناسند وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ و گروهى از دانشمندان ايشان لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ گواهى راست پنهان ميدارند وَ هُمْ يَعْلَمُونَ و ايشان ميدانند.
الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ اين روى بكعبه كردن راست است و درست از خداوند تو فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ نگر تا در گمان افتيدگان نباشيد.
النوبة الثانية
قوله تعالى: قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ الآية...
اين آيت از روى معنى مقدم است بر سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ كه تا قبله با كعبه نگردانيدند ايشان نگفتند ما وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها و سبب نزول اين آيت آن بود كه مصطفى آن گه كه در مكه بود پيش از هجرت نماز به كعبه كردى، پس چون هجرت كرد به مدينه رب العزة وى را فرمود تا نماز بصخره بيت المقدس كند، و آن را قبله گيرد تا جهودان را باسلام و تصديق وى رغبت بيشتر افتد. و گفتهاند كه دو شب از ماه ربيع الاول شده بود كه او را اين نقل فرمودند، پس شانزده ماه بر آن بماند و مصطفى را صلى اللَّه عليه و آله و سلّم آرزو مىبود و مىخواست كه قبله او با كعبه گردانند، دو معنى را: يك آنك كعبه قبله پدر وى ابراهيم بود، ميخواست تا قبله وى همان باشد. ديگر آنك جهودان ميگفتند محمد و ياران وى خود راه بقبله نمىبردند تا ما ايشان را بقبله خود راه ننموديم ندانستند، پس چون جبرئيل ع حاضر شد مصطفى آن آرزو كه در دل داشت با وى بگفت، جبرئيل گفت تو از من بر اللَّه گرامىترى و نواخت تو تمامتر است، از وى بخواه. مصطفى ع ادب كار فرمود بزبان نخواست، دانست كه عالم الاسرار از مطلوب و مقصود وى آگاه است، و از خود گفته كه «من شغله ذكرى عن مسئلتى اعطيته افضل ما اعطى السائلين»
و راه خليل رفت، آن گه كه جبرئيل او را گفت أ لك حاجة؟ فقال امّا اليك فلا. فقال سل ربّك، قال حسبى من سؤالى علمه بحالى.
پس چون جبرئيل سوى آسمان شد مصطفى عليه السّلام از پى وى بر آسمان مىنگرست، و منتظر مىبود تا خود جبرئيل بچه باز گردد و چه فرمان آرد، نه بس دراز شد كه جبرئيل فرو آمد و اين آيت آورد قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ ديدم گشتن روى تو و پيچيدن دل تو و خواست و آرزوى تو بآسمان كه قبله خويش كعبه مىخواستى، فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها بآن سو مىگردانيم ترا كه مىخواهى و مىپسندى فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ روى گردان بسوى مسجد حرام آن مسجد با آزرم با شكوه بزرگ. وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ اين ناسخ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ است.
مفسران گفتند آن نماز كه تحويل قبله با كعبه در آن افتاد نماز پيشين بود روز دو شنبه پنجم ماه رجب هفتده ماه گذشته از مقدم رسول به مدينه، و پس از آن بدو ماه غزاء بدر بود و نصرت اهل اسلام بر كافران. و گفتهاند كه آن موضع كه كعبه ور آنست پيش از عهد آدم قبلة فرشتگان بود، و از عهد نوح تا عهد ابراهيم عليهما السلام قبله بود و بروى بنا نبود. و در خبرست كه از آن موضع، از بالا تا عرش و از نشيب تا ثرى قبله خلق عالم است. و نيز اجماع است كه اگر آن سنگ كه بناء كعبه است مثلا برگيرند، قبله باطل نشود و اگر از آن سنگ جايى ديگر خانه سازند كعبه نگردد.
فصل
بدان كه روى بقبله آوردن شرط درستى نماز است، و بگذاشتن قبله اندر نماز روا نيست مگر در دو حالت يكى در نماز شدت خوف، بهر جهت كه روى كند روا بود چون استقبال قبله متعذر و ناممكن بود. ديگر مسافر در نماز تطوع، بآن جهت كه راه وى بود روى كند روا بود، و بيرون ازين دو حالت روا نيست اندر هيچ نماز قبله بگذاشت. و شافعى را دو قول است: يكى اصابت عين قبله فرض است، يا اصابت جهت و اصابت جهت ظاهرترست و درست تر، كه در آن مشقت و حرج نيست. و بناء دين حنيفى جز بر آسانى و فراخى نيست، و هو المشار اليه بقوله تعالى وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ و يقول النبى «بعثت بالحنيفية السهلة السمحة».
چون اين قاعده متمهّد گشت ناچارست هر مسلمانى را كه نماز كند شناختن دلائل قبله و راه بردن بآن، و دلائل آن يكى حدود مشارق و مغارب است، و چندانك لايق اين موضع است بيان آن رفت.
دليل ديگر معرفت قطب شمالى است در ميان فرقدين وجدى، هر كه خواهد تا قبله بداند اين قطب پس گوش راست خود كند، و گفتهاند بر كران گوش كند، چنانك فرقدين و جدى گرد گوش وى همى گردد. و اين خصوص اهل مشرق راست. عراقين و حلوان و همدان و دينور و رى و قزوين و ديلم و طبرستان و گرگان و بلاد خراسان تا بنهر شاش. و اهل شام اين قطب پس گوش چپ گذارند تا رويشان بقبله باشد.
دليل سيم نسرين است نسر طائر بسوى جنوب، و نسر واقع بسوى شمال، چون هر دو برابر يكديگر رسند در ميان آسمان، نسر واقع بر دست راست كنى و نسر طائر بر دست چپ، رويت بقبله باشد. سفيان ثورى گفت «اذا تحلّق النسران فبينهما قبلة» عبد اللَّه مبارك گفت قبله اهل خراسان ميان دو نسر است يعنى بوقت تحلق، و تحلق آن وقت باشد كه ستارگان عقرب نزديك باشند كه فرو شوند.
دليل چهارم عيّوق است ستاره روشن، سوى راست مجره پيش از ثريا بر آيد. از سوى شمال، چون آن را وقت بر آمدن پس قفاء خود كنى رويت بقبله باشد.
دليل پنجم ستارگان عقرب اند چون فرو ميشوند و زبانيان بر شمال قبله باشد و شوله بر جنوب و قلب برابر قبله فرو مىشود. و همچنين بمجرّه دليل توان گرفت هر گه كه شرطين و بطين مىبرآيند، در آن وقت مجره برابر قبله باشد. و بمنازل قمر هم توان گرفت هر گه كه منزلى از منازل قمر بمغرب فرو ميشود از آن منزل هفت منزل بر و لا برشمرى هفتم آن منزل كه فرو ميشود برابر قبله بود. چنانك اگر شرطين بمغرب فرو شود ذراع بقبله بود، و اين قاعده بر همه منازل راست ميرود مگر در قلب عقرب كه فرو شدن منازل عقرب بهم نزديك بود، حساب آن بر هفت راست نيايد، لكن چون منازل عقرب فرو شود نعائم بقبله آيد، چون نعائم فرو شود بعد از يك ساعت بلده بقبله آيد، پس حساب بهفت باز آيد چنانك گفتيم.
و اين يك قسم است از اقسام علم نجوم كه شناختن آن واجب است. و بر جمله بدانك علم نجوم بر چهار قسم است: يك قسم از آن واجب، و آن علم شناخت اوقات نماز است، و شناخت قبله بدلايل چنانك بيان كرديم. قسم دويم مستحبّ است، و آن شناخت جهات و طرق است رونده را در برو بحر و ذلك فى قوله تعالى وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ. قسم سيم مكروه است، و آن علم طبايع است بكواكب و بروج. قسم چهارم حرام است، و آن علم احكام است بسير كواكب.
و آنچه از آن بابست كه آن را قياس نيست، و آن علم زنادقه است، و اليه
اشار النبى «من اقتبس علما من النجوم اقتبس شعبة من السحر»
و قال ع: «ما انزل اللَّه من السماء من بركة الّا اصبح فريق من الناس بها كافرين ينزل اللَّه الغيث فيقولون بكوكب كذا و كذا»
و قال صلى اللَّه عليه و آله و سلّم «هل تدرون ما ذا قال ربكم؟ قالوا اللَّه و رسوله اعلم، قال اصبح من عبادى كافرا بى و مؤمن بالكواكب اصبح من عبادى مؤمن بى و كافر بالكواكب فامّا من قال مطرنا بفضل اللَّه و برحمته فذلك مؤمن بى و كافر بالكواكب، و امّا من قال بنوء كذا و كذا، فذلك كافر بى و مؤمن بالكواكب».
قوله تعالى: وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ... الآية... چون قبله با كعبه گردانيدند بر جهودان صعب آمد و طعنها كردند و گفتند محمد اين از بر خويش مىنهد و خود مىسازد، يك بار به بيت المقدس نماز كند، و يك بار به كعبه. رب العالمين گفت وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ نيك ميدانند اينان كه تورية دادند ايشان را، كه اين قبله گردانيدن حق است و راست، كه در تورية خواندهاند و دانسته، آن گه ايشان را تهديد كرد گفت: وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ اللَّه غافل نيست از آنچه ايشان ميكنند، همه ميداند، و فردا بقيامت جزاء آن بتمامى بايشان رساند، جاى ديگر گفت: وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ
قال النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «عجبت من غافل و ليس بمغفول عنه»
و فى معناه انشد:
قوله تعالى وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ الآية... فيه معنى اليمين، كانه قال و اللَّه لئن اتيت. ميگويد و اللَّه كه اگر باهل تورية و انجيل آرى هر معجزه و هر نشانى كه خواهند جماعت ايشان بر قبله تو گرد نيايند و قبله خود فرو نگذارند، و نه نيز تو بقبله ايشان پى خواهى برد. پس از آن كه اين آيت آمد ايشان طمع ببريدند و نوميد شند از بازگشت مصطفى بدين و قبله ايشان.
وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ اين جهودان و اين ترسايان هر چند كه در مخالفت تو يكى شدند اما در دين و در قبله خود مختلفاند: قبله جهودان بيت المقدس است جانب مغرب، و قبله ترسايان جانب مشرق، و نه جهود پى برد بقبله ترسا و نه ترسا بقبله جهود.
قوله تعالى وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ الاهواء جمع هوى، و هو ما مالت اليه النفس، فهوت نحوه، هر چند كه اين خطاب با پيغمبرست اما جمله امت را ميخواند. چنانك جاى ديگر گفت يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ.
ميگويد و اگر تو پى برى ببايست و پسند ايشان مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ از پس آنچه بتو آمد از دانش و نامه و پيغام إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ تو آن گه از ستمكاران باشى بر خويشتن. آن گه خبر داد از مؤمنان اهل كتاب چون عبد اللَّه سلام و اصحاب او و گفت: الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ الآية... اينان كه تورية داديم بايشان يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ محمد را بپيغامبرى، و گردانيدن قبله براستى و كتاب كه آورد از خداوند، بدرستى چنان مىشناسند كه پسران خود را كه زادند مىشناسند. و هيچ معرفت بالاى معرفت مادر و پدر بفرزندان نيست، خاصه معرفت مادر كه تمامترست و بى گمانتر. و اين معرفت افزونى دارد بر معرفت نفس خود، از بهر آنك مرد از ابتداء وجود فرزند خبر دارد و با معرفت بود، و از ابتداء وجود خود تا روزگارى كه بر آيد فرا دانش آيد بى خبر بود، قال ابن عباس لما قدم النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم المدينه، قال عمر لعبد اللَّه بن سلام لقد انزل اللَّه على نبى الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ فكيف يا عبد اللَّه هذا المعرفة؟ فقال عبد اللَّه يا عمر، لقد عرفته فيكم حين رأيته كما اعرف ابنى اذا رأيته مع الصبيان يلعب و أنا اشدّ معرفة بمحمد منّى بابنى. فقال عمر و كيف ذلك؟ فقال اشهد انه رسول حق من اللَّه و قد نعته اللَّه فى كتابنا، و لا ادرى ما تصنع النساء، فقال له عمر وفقك اللَّه يا ابن سلام فقد اصبت و صدقت.
وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ و گروهى ازيشان يعنى دانشمندان و خوانندگان ايشان كه بر جهودى ستيهندگاناند، و حق را مكابران و معانداناند، لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ آنچه راست و درست از نعت و نبوت مصطفى عليه السّلام پنهان ميدارند. و از عامه ايشان مىپوشند، وَ هُمْ يَعْلَمُونَ و خود ميدانند، و در تورية ميخوانند كه اتباع دين محمد حق است، و اظهار نعت وى واجب.
قوله تعالى: الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ الآية.... اى ما اخبرتك من امر الدين و القبلة و عناد اليهود و امتناعهم عن الايمان بذلك هو الحق و الصدق. ميگويد آنچه با تو گفتيم از كار دين و بيان قبله راست است و درست، حق اينجا بمعنى صدق است هذا قول حق اى صدق، و فعل حق اى صواب. و آنچه در خبر است كه «العين حق و السحر حق اى كائن موجود و كذلك قوله ص «الجنة حق و النار حق و النبيون حق و الساعة حق» اين همه بمعنى موجود است و «حق» نامى است از نامهاى خداوند عز و جل و ذلك فى قوله وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ معنى حق در نام اللَّه آنست كه براستى خداست و بخدايى سزاست و بقدر خود بجاست.
ثم قال تعالى: فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ اى من الشاكّين الذين كذبوا بذلك و دانوا بخلافه، و هذا ليس بنهى عن الشك، اذ الشك ليس يحصل بقصد من الشاك لكنّه حث على اكتساب المعارف المزيلة للشك كقوله تعالى إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ.... الآية اعلمه انه بمرأى من الحق ليكون متأدّبا بادب الحق، فلمّا استعمل الادب و لم يسأل ما تمنّاه قبله، و لم يزد على النظر الى السماء، اعطاه افضل ما يعطى السائلين چون خداوند كريم باشد و بنده عزيز بنده را بر شرط ادب دارد و راه عمل بوى نمايد، و توفيق دهد، آن گه وى را بآن عمل پاداش دهد، و در آن حرمت داشت بستايد گويد «فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ» «نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ». همچنين مصطفى را خبر داد كه تو بر ديدار مايى، و در مشاهده عزت مايى، نگر تا حرمت حضرت بشناسى و بادب سؤال كنى، لا جرم چون در دل وى حديث قبله بود بحكم ادب اظهار آن نكرد و آن آرزو در دل ميداشت تا از حضرت عزت خطاب آمد فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها آن آرزوى دل تو بدانستيم، و حسن ادب در ترك سؤال از تو بپسنديديم، و آنچه رضاء تو در آنست از كار قبله ترا كرامت كرديم، اى محمد هر چه در عالم بندگانند همه در طلب رضاء مااند و ما در طلب رضاء تو، همه در جست و جوى مااند و ما خواننده تو، همه در آرزوى نواخت مااند و ما نوازنده تو وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى كعبه اكنون قبله نفس خوددان و ما را قبله جان. چون از حضرت احديت آن نواختها روان گشت و آن كرامتها در پيوست زبان حال بحكم اشتياق گفت:
بو بكر شبلى گفت قدس اللَّه روحه: قبله سهاند قبله عام و قبله خاص و قبله خاص الخاص، اما قبله عام كعبه است در ميان جهان، و قبله خاص عرش است بر آسمان، مستوى بر آن خداى جهان، و قبله خاص الخاص دل مريدان و جان عارفان فهم ينظرون بنور قلوبهم الى ربهم بنور دل خويش مىنگرند بخداوند خويش.
گفتهاند مصطفى در بدايت وحى و آغاز رسالت چون دعا كردى بزبان گفتى.
بعبارت صريح، و در حال آن دعاء وى باجابت مقرون بودى، چنانك رب العالمين حكايت كرد از روز بدر كه مصطفى عليه السلام لشكر اسلام را مدد ميخواست فقال تعالى إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ. پس حال وى بجايى رسيد كه از حضرت عزت باشارت مليح وى، و بى عبارت صريح وى، باجابت پيوستى چنانك درين آيت گفت قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ... پس چنان شد كه بى اشارت و بى عبارت بانديشه مجرد اجابت آمدى. چنانك بخاطر وى فراز آمد كه چه بودى اگر اين گناهكاران امتم را بيامرزيدندى! اين آيت آمد بر وفق اين انديشه كه رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا پس كار بدان رسيد كه نه اشارت بايست نه انديشه دل، چنانك وقتى بر دل وى گران آمد نشستن ياران در حجره وى، رب العالمين آيت فرستاد و گفت فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا
النوبة الاولى
قوله تعالى: لِكُلٍّ وِجْهَةٌ و هر گروهى را سوئيست و قبلهاىوَ مُوَلِّيها كه وى روى فرا آن ميدهد،اسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ
در نيكى كردن كوشيد و بر يكديگر شتابيد،يْنَ ما تَكُونُوا هر جا كه باشيد و بر هر قبله كه باشيدأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً اللَّه بعلم و آگاهى بشما ميرسد و فردا شما را از از آنجاى آرد همگاننَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ كه اللَّه بر همه چيز تواناست.
وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ و بهر جا كه شوى و بهر سوى كه بيرون شوى فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ روى خود فرا سوى مسجد حرام ده وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ و آن راست است و درست قبله پسنديده و فرموده از خداوند، وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ و اللَّه تا آگاه نيست از آنچه شما ميكنيد.
وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ و بهر جاى كه شوى و بهر سوى كه بيرون شوى فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ روى خود فرا سوى مسجد حرام ده وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ و شما كه امّت وئيد هر جا كه باشيد رويهاى خويش فرا سوى آن دهيد لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ تا هيچكس را بر شما حجتى نبود از مردمان، إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ مگر كسى كه خود بستمكارى حجت جويد از جمله ايشان، فَلا تَخْشَوْهُمْ مترسيد ازيشان وَ اخْشَوْنِي و از من ترسيد، وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ و تا تمام كنم بر شما نعمت خويش وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ و مگر تا شما بر راه راست بمانيد.
كَما أَرْسَلْنا فِيكُمْ همچنانك فرستاديم در ميان شما كه عربايد رَسُولًا مِنْكُمْ فرستاده هم از شما از نژاد شما يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا ميخواند بر شما آيات و سخنان ما وَ يُزَكِّيكُمْ و شما را هنرى و پاك ميكند، وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ و در شما مى آموزد كتاب من و حكمت خويش وَ يُعَلِّمُكُمُ و در شما مىآموزد ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ آن چيز كه هرگز ندانستيد.
النوبة الثانية
قوله تعالى: لِكُلٍّ وِجْهَةٌ... الآية... اى و لكل اهل دين قبلة و متوجه اليه فى الصلاة. هر گروهى را از دين داران و خدا پرستان قبله است كه روى بآن دارند و نماز بآن دارند و نماز بآن ميكنند. همانست كه جاى ديگر گفت لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً گفت هر يكى را از شما شريعتى داديم ساخته و راهى نموده. آن گه گفت وَ مُوَلِّيها
اين هو خواهى با خداى عز و جل بر كه وى رويهاى ايشان فرا آن گردانيد بقضا و توفيق يا بقضا و خذلان، و اگر خواهى اين هو با كلّ بر بآن معنى كه هر كس را قبله ايست كه خود روى فرا آن ميدهد، و تقديره هو مولّى اليها لأنّ ولّى اليه نقيض ولّى عنه و «مولاها» خواندهاند قراءة شامى است و درين قراءة هو با كلّ شود لا بد. ميگويد هر كسرا قبله ايست كه روى وى فرا آن دادهاند. روى اهل باطل فرا قبله كژ دادهاند بقضاء و خذلان، و روى اهل حق فرا قبله راست دادهاند بقضا و توفيق، و الامر كلّه بيد اللَّه.
سْتَبِقُوا الْخَيْراتِ اى فاستبقوا الى الخيرات قياما بشكره. ميگويد نه در لجاج قبله كوشيد كه در نيكيها كوشيد و بآن شتابيد، بشكر آن كه قبله حق بقضا و توفيق يافتيد. و بدان كه وجوه خيرات كه كوشش در آن مىبايد و تحصيل آن از بنده در ميخواهد فراوانست. بعضى آنست كه خصوصا بنفس بنده مىباز گردد، و بعضى آنست كه از وى بديگرى مى تعدى كند. اما آنچه بنفس بنده لازم است توبه است از معصيت، و صبر بر بلا و شدت، و شكر در نعمت و راحت، و استقامت در سرّ و علانيت و گزاردن فرايض و سنن بر وفق سنت و شرط شريعت، و آنچه از وى مىتعدى كند شفقت بردن است بر خلق خداى: گرسنه را سير كردن، و تشنه را آب دادن، و برهنه را پوشيدن، و اسير را رهايى دادن، و گم شده را براه باز آوردن، و امر معروف و نهى از منكر با خلق خدا بكار داشتن، و با ايشان بخلق نيكو زندگانى كردن، و ايشان را نيك خواستن. و اندرين خصال و معانى كه بر شمرديم اخبار و آثار فراوانست، و از جهت شرع مقدس ترغيب تمام است: منها ما روى عن النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم، انه قال «ايّها الناس توبوا قبل ان تموتوا، و بادروا بالاعمال الصالحة قبل ان تشغلوا، و صلوا الذى بينكم و بين ربكم تسعدوا، و اكثروا الصدقة ترزقوا، و أمروا بالمعروف تحصنوا، و انهوا عن المنكر تنصروا.
و قال صلى اللَّه عليه و آله و سلّم عودوا المريض و اطعموا الجائع و اسقوا الظّمان و فكّوا العانى يعنى الاسير.
و قال «انّ من موجبات المغفرة اطعام المسلم السغبان، من اطعم مؤمنا على جوع اطعمه اللَّه يوم القيمة من ثمار الجنة، يجمع احدكم المال فيتزّوج فلانة بنت فلان، و يدع الحور العين باللقمة و التمرة و الكسرة فانّ مهور الحور العين قبضات التمر و فلق الخبز.
و سئل ابن عباس اىّ الصدقة افضل؟ فقال قال رسول اللَّه «افضل الصدقة الماء، اما رايت اهل النّار ينادون بما استغاثوا اهل الجنة؟ افيضوا علينا من الماء.
و قال سراقة بن مالك بن جعشم سالت رسول اللَّه عن الضّالة من الإبل يعشى حياضى هل لى اجر ان اسقيها؟ قال نعم، فى كل ذات كبد حرىّ اجر و قال بعضهم كنّا مع ابن عباس فى جنازة فرأينا جرّة ماء على ظهر الطريق، فقال اما انّ اللَّه ينظر الى من وضع الماء على ظهر الطريق كل يوم طرفى النهار برحمة منه و رضوان.
و قال النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم «ايّما مسلم كسا مسلما ثوبا كان فى حفظ اللَّه ما بقيت عليه منه خرقة.
أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعا ميگويد هر جا كه باشيد و بر هر قبله كه باشيد شما و اهل كتاب. روز قيامت اللَّه شما را همگنان بجمع آرد شمار و پاداش را، و مپنداريد كه من از انگيختن شما پس از مرگ شما عاجز آيم، كه من همه چيز را توانندهام و بهمه چيز رسنده. جاى ديگر ازين گشادهتر گفت فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ.
قوله تعالى وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الآية... اگر كسى گويد چه حكمت است كه در اين ده آيت سه جايگه گفت فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ؟ جواب آنست كه هر جايى علتى مفرد است، و بيان علت را هر جاى همان حكم باز آورد. اول آنست. كه رب العالمين با پيغامبر اكرام كرد كه قبله پدر وى ابراهيم او را كرامت كرد، و مصطفى عليه السلام خود آن ميخواست و خشنودى و رضاء وى در آن بود چنانك گفت فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ...
ديگر علت آنست كه رب العالمين خبر داد. كه هر صاحب دعوتى را قبله است. كه روى بدان دارد، يعنى كه تو صاحب دعوتى اى محمد و مهتر پيغامبرانى، و كعبه قبله تست روى بقبله خويش آر، و ذلك فى قوله: لِكُلٍّ وِجْهَةٌ...
الى قوله فَوَلِّ وَجْهَكَ. سديگر علت در تغيير قبله قطع جهت معاندانست و دفع خصومت ايشان.
و ذلك فى قوله لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ پس هر جايى فايده مجدّد است و علتى محكم، و ذكر آن علت را ذكر حكم، مكرر شد.
اما آنچه دو جايگه باز آورد فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ... آن لطيفه نيكوست، يعنى كه بنده را در روى فرا قبله كردن دو حالست: يكى آنست كه آسان آسان باختيار و تمكن خويش روى دل و تن هر دو فرا كعبه تواند كرد، اگر دور باشد و اگر نزديك. ديگر حال آنست كه قبله بر وى مشتبه شود يا مسافر باشد كه نماز نافله كند بر راحله، يا در حال روش، يا نماز خوف برابر دشمن در حال مسايفه، بنده درين حال روى دل در كعبه آرد هر چند بظاهر از آن برميگردد. رب العالمين دو جايگه باز گفت فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ تا هر جاى بر يك معنى دلالت كند و مروان را حثّ بود و اللَّه اعلم.
قوله لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ قال المفسرون معنى الحجّة هاهنا الخصومة و الجدل، لا الدليل و البرهان كقوله تعالى قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ، ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فِيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ لِيُحَاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ لا حُجَّةَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ كلّها بمعنى المخاصمة و المجادلة، فسمّاها حجة لان المحتجّ بها يعدها حجة عند نفسه ميگويد تا هيچكس را از مردمان بر شما حجتى نبود. يعنى كه فرماينده من باشم، و فرمان در قرآن، و تو فرمانبردار، كسى را بر تو حجتى نبود.
آن گه گفت إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ اين الّا را دو وجه است: يكى تحقيق كه ميگويد مگر كسى خود بستمكارى حجت جويد بر شما، چنانك كافران قريش و جهودان، كه قريش ميگفتند محمد در دين خويش متحيّر است و در كار خود فرو مانده، از قبله جهودان برگشت و بقبله ما باز آمد، بدانست كه ما بر حقايم، مگر بدين ما نيز باز گردد. و جهودان ميگفتند محمد برأى و هواء خود از قبله ما برگشت و ميگويد كه مرا فرمودهاند. و ديگر وجه آنك إِلَّا بمعنى لكن بود، و در قرآن ازين بسيارست معنى آنست كه ايشان كه بر خويشتن مىستم كنند يعنى جهودان مترسيد ازيشان و از من ترسيد.
وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ معطوف است بر لِئَلَّا يَكُونَ ميگويد كعبه قبله كردم شما را تا تمام كنم بر شما نعمت خويش.
وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ گويد و مگر تا شما بر راه راست مانيد و بر قبله ابراهيم، كه بر جهودان نه نعمت تمام كردم و نه بر راه راست ماندند.
قال النبى لرجل أ تدرى ما تمام النعمة؟ قال و ما تمام النعمة؟ قال «النجاة من النار و دخول الجنة.»
و قال على عليه السّلام تمام النعمة الموت على الاسلام.
و فى رواية اخرى قال على «النعم ستة: الاسلام، و القرآن، و محمد و الستر، و العافية، و الغنى عما فى ايدى الناس»
قوله تعالى كَما أَرْسَلْنا الآية... تقديره و لاتم نعمتى عليكم كارسالى اليكم رسولا همچنانك شما را پيغامبر فرستاديم و آن نعمت بر شما تمام كردم اين نعمت هم تمام كنم كه بر ملة حنيفى و قبله ابراهيم شما را بدارم. و رسول اينجا مصطفى است و آيات قرآن، ميگويد رسول ما قرآن بر شما ميخواند، وَ يُزَكِّيكُمْ و شما را از كفر و شرك پاك ميكند، و بدينى ميخواند كه چون آن دين داريد و بر آن عمل كنيد كنتم از كياء عند اللَّه عز و جل يعنى بنزديك اللَّه پاك باشيد و هنرى و زكى.
اگر كسى گويد چونست كه درين آيت تزكيت فرا پيش كتاب و حكمت داشت؟ و در آن كه رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا تزكيت فا پس كتاب و حكمت داشت؟ جواب آنست كه تزكيت همه از خداست اما بر دو ضرب نهاد يكى گواهى دادن است بنده را بطهارت دل و دين وى و پاكى وى از هر آلايش، و اين كمال ايمانست و غايت معرفت، و ثمره تعلم كتاب و حكمت، و ابراهيم ع كه در دعا تزكيت خواست در آن آيت اين ضرب خواست، از بهر آن از كتاب و حكمت فاپس داشت، كه تا تعلم كتاب نبود اين تزكيت حاصل نشود. ديگر تزكيت بدايت اسلام است از اللَّه بيان احكام شرع، و از بنده پذيرفتن آن و عمل كردن بآن. و رتبت اين تزكيت پيش از معرفت حقايق كتاب و حكمت است، و درين آيت اشارت باين تزكيت است از بهر آن فرا پيش داشت، و اللَّه اعلم.
وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ... كتاب قرآن است و حكمت سنت مصطفى و بيان حلال و حرام و احكام قرآن و مواعظ آن. وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ من فرايضه و شرايعه و ما هو من صلاح دينكم و دنياكم.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها...
الآية... قبلههاى خلق پنج است: يكى عرش، دوم كرسى، سوم بيت المعمور، چهارم بيت المقدس پنجم كعبه، عرش قبله حاملان است، كرسى قبله كروبيان است، بيت المعمور قبله روحانيانست، بيت المقدس قبله پيغامبران است، كعبه قبله مؤمنانست. عرش از نور است، كرسى از زراست، بيت المعمور از ياقوت، بيت المقدس از مرمر، كعبه از سنگ.
اشارتست به بنده مؤمن كه اگر نتوانى كه بعرش آيى و طواف كنى، يا بكرسى شوى و زيارت كنى، يا بيت المعمور شوى و عبادت كنى، يا بيت المقدس رسى و خدمت كنى، بارى بتوانى كه اندر شبانروزى پنج بار روى بدين سنگ آرى كه قبله مؤمنان است تا ثواب آن همه بيابى.
لِكُلٍّ وِجْهَةٌ...
قال بعضهم الاشارة فيه انّ كلّ قوم اشتغلوا عنّا بشيء حال بينهم و بيننا، فكونوا انتم ايّها المؤمنون لنا و بنا از روى اشارت ميگويد هر قومى از ما روى بر تافتند و بدون ما با غيرى الف گرفتند، و فرود از ما خود را دلارامى ساختند، و بدوستى پسنديدند. شما كه جوانمردان طريقتايد، و دعوى دوستى ما كردهايد، ديده خود فرو گيريد از هر چه دون ماست، ور همه فردوس برين باشد تا در متابعت سنت و سيرت مصطفى راست باشيد، و حق اقتدا بآن مهتر عالم بتمامى بگذاريد، كه سيرت وى مهتر انبيا آن بود كه چشم عزيز خود از همه كائنات فرو گرفت، و جز كنف احديت خود را پناهى نديد و تكيه گاهى نپسنديد.
هر كه درين متابعت درست آيد شمع دوستى حق در راه وى بر افروزند، تا هرگز از جاده دوستى نيفتد، و اليه الاشارة بقوله فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ و هر روشى كه بر جاده دوستى مستقيم گشت از آن سويها كه قبله مترسّمان است ايمن شد، يكى شوريده از سر حال خويش گويد:
حسين منصور قدس اللَّه روحه اشارتى كرد بآن قبلههاى مترسمان، و گفت سلّم المريدون الى كلّ ما يريدونه مريدان را بمرادهاى ايشان در رسانيدند، و هر كس را با معشوق خود بنشاندند. و حقيقت اين كار آنست كه همه خلايق دعوى دوستى حق كردند و هيچ كس نبود كه نخواست كه بدرگاه او كسى باشد.
پس چون همه دعوى دوستى حق كردند ايشان را بر محك ابتلا زد تا ايشان را با ايشان نمايد، بدون خود، چيزى دريشان انداخت و آن را قبله ايشان كرد تا روى بآن آوردند، در يكى مالى، در يكى جاهى، در يكى جفتى، در يكى شاهدى، در يكى تفاخرى، در يكى علمى، در يكى زهدى، در يكى عبادتى، در يكى پندارى. اين همه در ايشان انداخت تا خلق بآن مشغول شدند، و هنوز كس حديث او نكرد و راه طلب او از خلق خالى بماند.
ازينجا گفت سلطان طريقت بو يزيد بسطامى قدس اللَّه روحه مررت الى بابه فلم ار ثمّ زحاما، لان اهل الدنيا حجبوا بالدنيا، و اهل الآخرة حجبوا بالآخرة، و المدعين من الصّوفية حجبوا بالاكل و الشرب و الكدية، و من فوقهم منهم حجبوا بالسماع و الشواهد. و ائمة الصّوفية لا يحجبهم شىء من هذه الاشياء، فرأيت هؤلاء حيارى سكارى» بر ذوق اين كلمات پير طريقت گفت: مشرب مىشناسم اما فاخوردن نمىيارم، دل تشنه و در آرزوى قطره مىزارم، سقايه مرا سيرى نكند كه من در طلب دريابم، بهزار چشمه و جوى گذر كردم تا بو كه دريا دريابم، در آتش غريقى ديدى من چنانم، در دريا تشنه ديدى من همانم، راست ماننده متحيرى در بيابانم، همى گويم فرياد رس كه از دست بيدلى بفغانم!
النوبة الاولى
قوله تعالى: فَاذْكُرُونِي مرا ياد كنيد أَذْكُرْكُمْ تا من شما را ياد كنم وَ اشْكُرُوا لِي و سپاس داريد مرا و آزادى كنيد وَ لا تَكْفُرُونِ و در من ناسپاس مبيد.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويديد اسْتَعِينُوا يارى جوييد بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ بشكيبايى و نماز إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ كه اللَّه با شكيبايان است.
وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ مگوييد آن كس را كه كشته شود در راه خداى عز و جل أَمْواتٌ كه ايشان مردگانند بَلْ أَحْياءٌ مردگان نهاند كه ايشان زندگانند وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ و لكن شما نميدانيد
وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ و ناچار شما را بيازمائيم بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ بچيزى از بيم و گرسنگى وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ و به كاستن ازين مالها وَ الْأَنْفُسِ و تنها وَ الثَّمَراتِ و ميوهها وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ و شاد كن شكيبايان را بر فرمان بردارى من.
الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ آن صابران كه چون بايشان رسد رسيدنى كه ايشان را دشوار آيد، قالُوا گويند إِنَّا لِلَّهِ ما آن خداوند خويشيم وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و ما با او شدنىايم و با وى گشتنى.
أُولئِكَ ايشان آنند عَلَيْهِمْ كه بريشانست صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ درودها از خداوند ايشان وَ رَحْمَةٌ و بخشايش او بريشان وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ و ايشانند كه راست راهانند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ... مصطفى گفت در تفسير اين آيت يقول اللَّه عز و جل اذكرونى يا معشر العباد بطاعتى اذكركم بمغفرتى اللَّه ميگويد عزّ جلاله رهيكان من: مرا طاعت دار باشيد و بندگى كنيد تا شما را بيامرزم. از اينجا گفت مصطفى ص هر كه خداى را عز و جل طاعت دارد و بندگى كند، و فرمانهاى وى را پيش شود، از جمله ذاكرانست، اگر چه نماز نوافل و روزه تطوع و تلاوت قرآن كمتر كند. و هر كه نافرمان شود و طاعت ندارد از جمله فراموش كارانست، اگر چه نماز بسيار كند و روزه دارد و قرآن خواند، پس حقيقت ذكر طاعت داريست و حسن كردار، نه آراستن سخن و مجرد گفتار. مفسران در تفسير اين آيت همين معنى گفتهاند در لفظهاى مختلف، باتفاق معانى فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ مرا ياد داريد و ياد كنيد بآزادى كردن نيكو و پرستش پاك، تا ياد كنم شما را بپاداش نيكو، و افزونى نعمت. مرا ياد كنيد در سراى محنت بزبان فاقت، از سر ذلّت، بصدق و ارادت، بر بساط مجاهدت، تا من شما را ياد كنم در سراى قربت، بزبان عنايت از سر رعايت، بصدق هدايت، بر بساط مكاشفت، مرا ياد كنيد بر بساط خدمت، در ايام غربت، در مشاهده منت، بر ترك عادت، ميان شرم و حرمت، تا من شما را ياد كنم بر بساط زلفت، در ايام مشاهدت، ميان انبساط و رؤيت، فاذكرونى بالطاعات اذكركم بالمعافات، فاذكرونى بالموافقات اذكركم بالكرامات، فاذكرونى بالدعاء اذكركم بالعطاء، فاذكرونى فى النعمة و الرخاء اذكركم فى الشدة و البلاء، فاذكرونى بقطع العلائق اذكركم بنعت الحقائق، فاذكرونى من حيث انتم، اذكركم من حيث انا، و لذكر اللَّه اكبر. قال الاصمعى رأيت اعرابيا بالموقف يقول الهى! عجت اليك الاصوات بضروب اللغات، يسئلونك الحاجات، و حاجتى اليك ان تذكرنى عند البلاء اذا نسينى اهل الدنيا. و قال سفيان بن عيينه بلغنا ان اللَّه سبحانه قال اعطيت عبادى مالوا عطيت جبرئيل و ميكائيل كنت قد اجزلت لهما، قلت اذكرونى اذكركم، و قلت لموسى قل للظلمة لا تذكرونى، فانى اذكر من ذكرنى، و ان ذكرى اياهم ان العنهم بموسى وحى آمد كه اى موسى ظالمان را گوى تا مرا ياد نكنند كه اگر ايشان مرا ياد كنند من ايشان را بطرد و لعنت ياد كنم، چنان كه چون مؤمنان مرا ياد كنند من ايشان را برحمت و مغفرت ياد كنم. سدى ازينجا گفت در تفسير آيت ليس من عبدى ذكر اللَّه الّا ذكره لا يذكره مؤمن الّا ذكره بالرحمة و لا يذكره كافر الا ذكره بعذاب. و رسول خداى را پرسيدند كه از كارها چه فاضلتر و از كردارها چه نيكوتر؟ گفت آنك بميرى و زبانت تر باشد بذكر خداى عز و جل، آن گه گفت خبر كنم شما را كه بهترين اعمال شما و پذيرفته و پسنديده ترين آن بنزديك خداوند شما، و آنچه بهتر است از زر و سيم بصدقه دادن، و از جهاد كردن با دشمنان دين چيست؟ گفتند آن چيست يا رسول اللَّه؟ گفت ذكر خداى عزّ و جل و از ذكرها هيچ چيز نيست فاضلتر از قرآن خواندن، خاصه در نماز چنانك مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «قراءة القرآن فى الصّلاة افضل من القراءة بغير الصلاة و قراءة القرآن بغير الصّلاة افضل من الذكر و الذكر افضل من الصدقة و الصدقة افضل من الصيام و الصيام جنّة من النّار، و لا قول الا بعمل، و لا قول و لا عمل الا بنيّة، و لا قول و لا عمل و لا نية، الّا باصابة السّنّة.
ثم قال تعالى: وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ بشكر نعمت فرمود و از كفران نهى كرد، و هر چند كه از روى ظاهر هر دو يكسانست امّا از روى معنى در جمع ميان اين دو كلمه فايدنى نيكوست، و آن آنست كه تا كسى را و هم نيفتد كه شكر نعمت بمقتضى امر مطلق يك بار بيش نيست، بل كه هر ساعتى و هر لحظتى شكر منعم واجب است، كه اگر شكر نكنى كفران باشد و اين منهى است كه ميگويد وَ لا تَكْفُرُونِ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا.... الآية... ميگويد اى گرويدگان: اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ يارى جوييد بر رستن از آتش، و رسيدن به پيروزى بدو چيز بشكيبايى و بنماز كه در نماز شفا است و در شكيبايى فرج، مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: الصّبر مفتاح الفرج، و فى الصّلاة شفاء»
و گفتهاند در معنى آيت (استعينوا بالصبر على الصلوات) يارى جوييد بر تمحيص گناهان خويش، و كفارت آن بصبر كردن در اداء فرائض و خاصه در نماز، كه آن بارى گران است و كارى عظيم، چنانك رب العزة گفت وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ مصطفى ع معاذ جبل را گفت آن گه كه از وى سؤال كرد حدّثنى بعمل يدخلنى الجنة و لا اسألك عن شيء غيره
فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بخ بخ! لقد سألت عن عظيم و انه ليسير على من اراد اللَّه بالخير، ثم قال «تؤمن باللَّه و اليوم الآخر و تقيم الصلاة و تعبد اللَّه وحده لا تشرك به شيئا
پس بيان كرد كه صابران را چه ثواب است ايشان كه بار احكام شرع كشند، و فرائض حق گزارند، فقال.
إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ گفت من كه خداوندم با ايشانم بحفظ و رعايت و عنايت، اصحبهم و احفظهم و أتولّاهم و امتعهم.
وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ الآية... سبب نزول اين آيت آن بود كه روز بدر چهارده مرد مسلمان كشته شدند، شش از مهاجران بودند و هشت از انصار، مردمان ميگفتند ايشان را كه فلان مرد، و فلان مرد، نعيم دنيا از وى بگشت، رب العالمين گفت مگوييد چنين! كه ايشان مردگان نهاند بلكه زندگانند بنزديك خداوند ايشان، شادان و نازان، طعام و شراب بهشت بى حساب بايشان ميرسد و لكن شما نميدانيد. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت «انّ ارواح الشهداء فى اجواف طير خضر تسرح فى ثمار الجنة و تشرب من انهارها، و تأوى بالليل الى قناديل من نور معلّقة بالعرش»
مرّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم يوم احد على مصعب بن عمير و هو مقتول، فوقف عليه و دعا له، ثم قرأ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ. ثم
قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «انّ رسول اللَّه يشهد انّ هؤلاء شهداء عند اللَّه يوم القيمة فاتوهم و زروهم و سلّموا عليهم، فو الّذى نفسى بيده لا يسلّم عليهم احد الى يوم القيمة الا ردّوا عليه يرزقون من ثمار الجنة و تحفها.»
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يعطى الشهيد ست خصال عند اوّل قطرة من دمه، يكفّر عنه كل خطيئة، و يرى مقعده من الجنة، و يزوّج من الحور العين، و يؤمن من الفزع الاكبر و من عذاب القبر، و يحلّى حلية الايمان. و عن انس قال بعث النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سرّية فقتلوا و انّ جبرئيل أتى النبى فاخبره انهم قد لقوا ربهم عز و جل فرضى عنهم و ارضاهم. قال انس كنّا نقرأ آيا بلّغوا قومنا انا قد لقينا ربنا فرضى عنّا و ارضانا
اگر كسى گويد كه اين شهيدان اگر زندگانند و مرتزقان پس چونست كه در جثت ايشان تصرف نيست، و زندگان را تصرف جثت باشد لا محاله؟ جواب آنست كه نه هر كه در جثت وى تصرف نيست مرده بود، نه بينى كه مردم در خواب شود و در جثت وى تصرف نماند و وى مرده نيست؟ و كس باشد كه در خواب چيزى بيند كه از آن اندوهگين شود، و باشد كه از خواب درآيد و هنوز آن بقيت اندوه با وى بود، تا بدانى كه در آن حال زنده است اگر چه متصرف نيست، همچنين ارواح شهدا جائز است كه از اجسام ايشان مفارقت گيرد، و آن گه بنزديك خداوند باشد نه مرده، پس ايشان را از اين جهت مرده نبايد گفت بلكه شهيد بايد گفت، از آنك وى بنزديك خداى زنده است و روزى ميخورد چنانك گفت بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ و بجاى خويش شرح آن بتمامى گفته شود ان شاء اللَّه.
وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ الآية... النون فيه للتأكيد، و اللام جواب قسم محذوف على تقدير و اللَّه لنبلونّكم اى لنعاملنّكم معاملة المختبر، گفت با شما آن معاملت كنيم كه كسى كه آزمايش كند بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ على تقدير، شافعى گفت اين خوف بيم دشمن است در غزا، و اين گرسنگى روزه ماه رمضان است و اين كاست از مال زكاة صامت، و اين كاست از تن آزاد كردن بردگان، و اين كاست از ميوه صدقه خرما و انگور و گفتهاند كه جوع آن قحط است كه اهل مكه را هفت سال رسيده بود. وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ آن بود كه مال و نعمت از دست ايشان بشد. وَ الْأَنْفُسِ بيمارى و پيرى و مرگ است. وَ الثَّمَراتِ مرگ فرزندان كه فرزند را ثمره دل خوانند ذلك
فى قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «اذا مات ولد العبد قال اللَّه لملائكته أ قبضتم ولد عبدى؟
فيقولون نعم. فيقول أ قبضتم ثمرة فؤاده؟ فيقولون نعم فيقول ما ذا قال عبدى؟ فيقولون حمدك و استرجع فيقول ابنوا لعبدى بيتا فى الجنة و سمّوه بيت الحمد.
و ابتلاء ايشان باين چند چيز از بهر آن بود كه تا چون پسينيان شنوند زودتر به پذيرفتن دين و اتباع صحابه درآيند، كه گويند اگر نه اين دين حق بودى و حجت آن روشن ايشان برين بلاها و مصيبتها با اين دين صبر نكردندى، پس آن ايشان را چون برهانى باشد، بدين حق در آيند و اتباع صحابه كنند. آن گه مصطفى را گفت وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا... اى مهتر! اين شكيبايان را بر آن مصيبتها و محنتها بشارت ده، آنان كه چون مصيبتى بايشان رسد گويند: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ انّا للَّه اى نحن و اموالنا للَّه عبيدا و ملكا، يفعل فيها ما يشاء وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ اى مقرون بالبعث بعد الموت فاللّه تعالى قادر عليه. انّا للَّه اقرار است ببعث و نشور و ثواب و عقاب، كه اللَّه بآن قادر است و آن را توانا و بآن دانا.
قال النبى «من استرجع عند المصيبة جبّر اللَّه مصيبته و احسن عقباه و جعل له خلفا صالحا يرضاه»
و قال ما من مسلم و لا مسلمة يصاب بمصيبة فذكر مصيبة و ان قدم عهدها فيحدث لها استرجاعا، الّا احدث اللَّه له و اعطاه مثل ثوابها يوم اصيب بها.
و قال عكرمة طفئ سراج النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم فقال إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ فقيل يا رسول اللَّه أ مصيبة هى؟ قال نعم! كل شيء يؤذى المؤمن فهو له مصيبة.
و قال اربع من كنّ فيه بنى له بيت فى الجنة: المعتصم بلا اله الا اللَّه لا يشك فيها، و من اذا عمل حسنة سرّته و حمد اللَّه عليها، و اذا عمل سيئة ساءته و استغفر اللَّه منها، و اذا اصابته مصيبة قال إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.
پس ايشان را وعده داد كه اگر در مصيبتها صبر كنند و جزع نكنند و استرجاع گويند، بر ايشانست از خداوند ايشان نه يك رحمت بلكه رحمتها، پس يكديگر، ازين جهت صلوات بجمع گفت.
أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ و صلاة رحمت است و ثناء نيكو، و رحمت خداوند بر بندگان فراوانست و وجوه آن بسيار دعاء ايشان اجابت ميكند، و بر طاعت اندك سپاس دارى ميكند، و روزى فراخ بايشان مىرساند، و بركت در معاش و در زندگانى ميكند، و در حال درماندگى و بيچارگى و بيمارى و درويشى فرياد ميرسد، و بر دشمنان نصرت ميدهد، و توفيق طاعت و روشنايى معرفت و هدايت ميدهد. اينست كه رب العزة گفت وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ قيل هم المهتدون اليوم الى الحق و الصواب، و غدا الى الجنة و الثواب عمر خطاب چون اين آيت بر خواندى گفتى نعم العدلان و نعمت العلاوة، عنى بالعدلين اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة، و بالعلاوة قوله وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ
النوبة الثالثة
قوله تعالى: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ... الآية... اينست ياد دوست مهربان، آسايش دل و غذاء جان، يادى كه گوى است و انسش چوگان، مركب او شوق و مهر او ميدان، گل او سوز و معرفت او بوستان، يادى كه حق در آن پيدا، بحقيقت حق پيوسته از بشريت جدا، يادى كه درخت توحيد را آبشخورست دوستى حق مر آن را ميوه و برست. اينست كه رب العالمين گفت لا يزال العبد يذكرنى و اذكره حتى عشقنى و عشقته. اين نه آن ياد زبان است كه تو دانى، كه آن در درون جانست.
بو يزيد روزگارى بر آمد كه ذكر زبان كمتر كردى، چون او را از آن پرسيدند.
گفت عجب دارم ازين ياد زبان، عجبتر ازين كو بيگانه است، بيگانه چكند در ميان، كه ياد اوست خود در ميان جان.
آن عزيز وقت خويش در مناجات گويد: خداوندا! يادت چون كنم كه خود در يادى و رهى را از فراموشى فريادى، يادى و يادگارى، و دريافتن خود يارى، خداوندا هر كه در تو رسيد غمان وى برسيد، هر كه ترا ديد جان وى بخنديد. بنازتر از ذاكران تو در دو گيتى كيست؟ و بنده را اوليتر از شادى تو چيست؟ اى مسكين تو خود ياد كرد و يادداشت وى چه شناسى! سفر نكرده منزل چه دانى! دوست نديده از نام و نشان وى چه خبر دارى؟
اگر بجان خطر كى با خطر شوى، و گر روزى بكوى حقيقت گذر كنى وز انجا كه سرست او را ياد كنى آن بينى كه لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر»
و فى بعض كتب اللَّه عبدى! ستدكرنى اذا جربت غيرى انى خير لك ممن سواى، بنده من چون ديگران را بيازمايى و به بينى آن گه تو قدر ما بدانى، و حق ما بشناسى، يا چون نامهربانى ايشان بينى مهربانى و وفادارى ما دريابى، و بدانى كه ما بر تو از همگان مهربان تريم، و به كار آمده تر. عبدى أ لم اذكرك قبل ان تذكرنى بنده من يك نشان مهربانى ما آنست كه نخست ما ترا ياد كرديم، پس تو ما را ياد كردى، أ لم أحبّك قبل ان تحبّنى نخست من ترا خواستم پس تو مرا خواستى. عبدى! ما استحييت منى اذ اعرضت عنى و اقبلت على غيرى؟ فاين تذهب و بابى لك مفتوح و عطائى لك مبذول اين چنانست كه گويند.
بعزّت عزيز كه اگر يك قدم در راه او بردارى هزار كرم ازو بتو رسد، منك يسير خدمة و منه كثير نعمة، منك قليل طاعة و منه جليل رحمة. و اليه اشار النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم حكاية عن اللَّه و عز و جل من ذكرنى فى نفسه ذكرته فى نفسى، و من ذكرنى فى ملاء ذكرته فى ملاء خير منهم و من تقرب الىّ شبرا تقربت اليه ذراعا، و من اتانى مشيا أتيته هرولة وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ گفتهاند شكرت له شكر باشد بر ديدار نعمت و بر اعتبار افعال، و شكرته شكرست بر ديدار منعم و بر مشاهده ذات، اين شكر اهل نهايت است و آن شكر اصحاب بدايت. رب العالمين دانست كه معظم بندگان طاقت شكر اهل نهايت ندارند كار بريشان آسان كرد و شكر مهين ازيشان فرو نهاد.
نگفت و اشكرونى بل كه گفت: وَ اشْكُرُوا لِي يعنى كه شكر نعمت من بجاى آريد، و حق آن بشناسيد، و انگه از شناخت حق حق من بر مشاهده ذات من نوميد شويد، كه آن نه كار آب و گل است و نه حديث جان و دل است، گل را خود چه خطر و دل را درين حديث چه اثر، هر دو فرا آب ده! و وصل جانان بخود راه ده!
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا... هم نداست و هم شهادت، و هم تهنيت و هم مدحت، ندايى با كرامت، شهادتى با لطافت، تهنيتى بر دوام، مدحتى تمام. اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ بر ذوق علم صبر سه قسم است: بر ترتيب اصبروا و صابروا و رابطوا اصبروا صبر بر بلاست، صابروا صبر از معصيت، رابطوا صبر بر طاعت. صبر بر بلا صبر محبانست، صبر از معصيت صبر خائفانست، صبر بر طاعت صبر راجيانست. محبّان صبر كنند بر بلا تا بنور فراست رسند، خائفان صبر كنند از معصيت تا بنور عصمت رسند، راجيان صبر كنند بر طاعت تا بانس خلوت رسند. على الجمله بنده را بهمه حال صبر به، كه رب العزة ميگويد وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ. و اگر صابران را از علو قدر و كمال شرف همين بودى كه إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ تمام بودى كه اين منزلت مقربانست و رتبت صدّيقان.
وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ... الآية... فاتتهم الحياة الدنيويه لكنهم و صلوا الى الحياة الأبدية. چه زيانست ايشان را كه از ذل دنيا باز رستند؟ چون بعز وصال مولى رسيدند؟
زنده اوست كه بدوست زنده است نه بجان، هر كه بدوست زنده شد اوست زنده جاودان.
پير طريقت گفت: خداوندا هر كه شغل وى تويى شغلش كى بسر شود؟ هر كه بتو زنده است هرگز كى بميرد؟ جان در تن گر از تو محروم ماند چون مرده زندانيست، زنده اوست بحقيقت كش با تو زندگانيست، آفرين خداى بر آن كشتگان باد كه ملك ميگويد زندگانند ايشان.
بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ رداء هيبت بر كتف عزّ ايشان و سايه عرش عظيم تكيه گاه انس ايشان، و حضرت جلال حق آرامگاه جان ايشان، فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ.
وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ... الآية.... سنت خداوند عز و جل چنانست كه هر آيت كه بنده را در آن بيم دهد و سياست نمايد، هم بر عقب آن يا پيش از آن بنده را بنوازد و اميد نمايد، چنانك درين آيت بنده را بذكر آن سياسات و انواع بليات باز شكست، پس آن گه بشارت داد و بنواخت و گفت وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ و در اول آيت گفت إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ
سبحانه ما الطفه! و ارحمه بعباده! وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ... ميگويد بيازمائيم شما را گاه بترس، و گاه به بيم، گاه بدرويشى، و گاه بگرسنگى، گاه بمصيبت ظاهر، و گاه باندوه باطن، آن بلاء ظاهر و آن مصيبت آشكارا خود آسان كارى است كه گاه بود و گاه نه، چنانك بلاء ابراهيم و بلاء ايوب عليه السّلام، بلاء تمام اندوه باطن است كه يك چشم زخم پاى از جاى بر نگيرد، و هر كه او نزديكتر و بدوستى سزاوارتر و وصال را شايستهتر اندوه وى بيشتر. چنانك اندوه مصطفى كه نه بر افق اعلى طاقت داشت و نه بر بسيط زمين قرار، چنانك پروانه در پيش چراغ، نه طاقت آن كه با چراغ بماند و نه چاره آنك از چراغ دور ماند! بزبان حال گويد:
آرى هر كه وصل ما جويد و قرب ما خواهد، ناچار است او را بار محنت كشيدن و شربت اندوه چشيدن، آسيه زن فرعون همسايگى حق طلب كرد و قربت وى خواست گفت ربّ ابن لى عندك بيتا فى الجنّة خداوندا در همسايگى تو حجره خواهم كه در كوى دوست حجره نيكوست، آرى نيكوست و لكن بهاى آن بس گرانست، گر هر چيزى بزر فروشند، اين را بجان و دل فروشند، آسيه گفت باكى نيست و گر بجاى جانى هزار جان بودى دريغ نيست. پس آسيه را چهار ميخ كردند، و در چشم وى ميخ آهنين فرو بردند، و او در آن تعذيب مىخنديد و شادمانى همى كرد. اين چنانست كه گويند.
بشر حافى گفت در بازار بغداد مىگذشتم يكى را هزار تازيانه بزدند كه آه نكرد، آن گه او را بحبس بردند، از پى وى برفتم پرسيدم كه اين زخم از بهر چه بود، گفت. از آنك شيفته عشقم. گفتم چرا زارى نكردى تا تخفيف كردندى؟ گفت از آنك معشوقم بنظاره بود، بمشاهده معشوق چنان مستغرق بودم كه پرواى زاريدن نداشتم گفتم و لو نظرت الى المعشوق الاكبر و گر ديدارت بر ديدار دوست مهين آمدى خود چون بودى؟ قال فزعق زعقة و مات نعره بزد و جان نثار اين سخن كرد. آرى چون عشق درست بود بلا برنگ نعمت شود. دولتى بزرگ است اين، جمال معشوق ترا بخود راه دهد تا در مشاهده وى همه قهرى بلطف بر گيرى، و لكن:
النوبة الاولى
قوله تعالى: إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ صفا و مروه از نشانهاى ملت اللَّه است، فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ هر كه قصد و آهنگ خانه كند أَوِ اعْتَمَرَ يا بزيارت خانه شود، فَلا جُناحَ عَلَيْهِ برو تنگى نيست، أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما كه طواف كند ميان آن هر دو، وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً و هر كه از طوع و خواست دل خويش كارى كند فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ اللَّه سپاس دارست و پاداش ده بكردار خلق، دانا
إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ايشان كه پنهان ميدارند ما أَنْزَلْنا آنچه ما فرو فرستاديم مِنَ الْبَيِّناتِ از پيغامهاى روشن و نشانهاى پيدا وَ الْهُدى و راه نمونى، مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ پس آنك ما آن را پيدا كرديم مردمان را، فِي الْكِتابِ در نامه خويش أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ ايشان آنند كه اللَّه لعنت ميكند بريشان وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ و بايشان ميرسد لعنت لعنت گران.
إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مگر اينان كه توبت كردند، وَ أَصْلَحُوا و تباه كرده راست كردند، وَ بَيَّنُوا و پنهان كرده پيدا كردند، فَأُولئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ ايشان آنند كه ازيشان توبه پذيرم، وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ و منم خداوند توبه پذير بخشاينده مهربان.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر شدند بخداى خويش وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ و بمردند و ايشان بر كفر خويش بودند، أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ ايشانند كه بريشانست لعنت خدا وَ الْمَلائِكَةِ و لعنت فريشتگان وى وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ و لعنت راه راستان مردمان همه، خالِدِينَ فِيها جاويدان در آتش ايشانند لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ سبك نكنند ازيشان عذاب هرگز وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ و نه در ايشان نگرند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ صفا سنك سپيد سخت باشد يعنى صافى كه در آن هيچ خلطى نبود از خاك و گل و غير آن، و مروه سنگى باشد سياه و سست و نرم كه زود شكسته شود. و گفتهاند آدم و حوا چون آنجا رسيدند آدم بكوه صفا فرو آمد و حوا بكوه مروه پس هر دو كوه را بنام ايشان باز خواندند، صفا از آن خواندند كه آدم صفى آنجا فرو آمد، و مروة از آن گفت كه مرأة يعنى جفت آدم آنجا فرو آمد. مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ اى متعبّداته التي اشعرها اللَّه، اى جعلها اعلاما لنا. شعائر اللَّه اعلام دين حق باشد و نشانهاى ملت حنيفى، امّا اينجا مناسك حج ميخواهد، فكانه قال «انّ الطواف بالصفا و المروة من اعلام دين اللَّه و مناسك حجّه» طواف كردن ميان صفا و مروه از مناسك حج است و از اركان آن، و اين طواف آنست كه علما آن را سعى خوانند، مصطفى ع گفت: «انّ اللَّه كتب عليكم السعى كما كتب عليكم الحج»
و قالت عائشة «لعمرى ما حجّ من لم يسع بين الصفا و المروة» لان اللَّه سبحانه يقول إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ و مصطفى ع چون برابر صفا رسيد اين آيت برخواند آن گه گفت ابدأ بما بدأ اللَّه به فبدأ بالصفا و رقى عليه، حتى اذا رأى البيت مشى، حتى اذا تصوبت قدماه فى الوادى سعى.
ابن عباس قومى را ديد كه ميان صفا و مروه طواف ميكردند، گفت اين سنت مادر اسماعيل است كه چون اسماعيل گرسنه و تشنه شد و وى تنها بود و كس از آدميان حاضر نه، و طعام و شراب نه، برخاست و بكوه صفا بر شد و روى در وادى كرد، تا خود هيچكس را بيند، هيچكس را نديد فرو آمد، چون بوادى رسيد گوشه درع بر گرفت و بشتافت، و گرم برفت تا بر مروه رفت، در نگرست كس را نديد، ديگر باره فرو آمد قصد صفا كرد، تا هفت بار چنين بگشت، پس رب العالمين بركات قدم وى را و متابعت سنت وى را آن طواف بر جهانيان فرض كرد تا بقيامت.
فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ... معنى حج و عمره زيارت كردن خانه كعبه را، و قصد آن داشتن. ميگويد هر كه حج كند يا عمره فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما بر وى تنگى نيست كه ميان صفا و مروه سعى كند. تشديد در طاء از اخفاء تاء است در طاء، اصل آن يتطوف است. و اصل قصه آنست كه در زمان جاهليت مردى و زنى در كعبه شدند بفاحشهاى، و نام مرد اساف بن يعلى بود و نام زن نائلة بنت الديك، هر دو را مسخ كردند، پس عرب ايشان را بيرون آوردند، و عبرت را يكى بر صفا نهادند و يكى را بر مروة، تا خلق از اطراف ميآمدند و ايشان را ميديدند. روزگار بريشان دراز شد، و پسينيان با ايشان الف گرفتند، چشمها و دلها از ايشان پر شد، شيطان بايشان آمد و گفت كه پدران شما اينان را مىپرستيدند، و ايشان را بر پرستش آنان داشت. روزگار دراز در زمان فترت و جاهليت، پس چون اللَّه تعالى رسول خود را به پيغام بنواخت، و اسلام در ميان خلق پيدا شد، قومى از مسلمانان كه در جاهليت ديده بودند كه آن دو بت را مىپرستيدند، تحرّج كردند از سعى كردن ميان صفا و مروه، ترسيدند كه در چيزى افتند از آنكه در زمان جاهليت در آن بودند.
اللَّه تعالى اين آيت فرستاد كه سعى كنيد، و آن حرج كه ايشان ميديدند از ايشان بنهاد.
اگر كسى گويد كه چون فرمود كه حجّ و عمره از شعائر اللَّه، ديگر فرمود فلا جناح عليه ان يطوّف بهما؟ مىگوييم كه بر صفا اساف بود و بر مروه نائله و آن دو بت بود، و بعضى گفتهاند كه دو كس بودند مردى و زنى زانيان و اكنون از چهار ركن حج يكى سعى است، بمذهب شافعى و مالك و احمد، و ترك آن روا نيست و هيچ چيز بجاى آن نايستد. اما بمذهب بو حنيفه سعى از واجبات حج است نه از اركان آن، و قربان بجاى آن بيستد. و دليل شافعى خبرى است كه مصطفى ع گفت «اسعوا فانّ اللَّه كتب عليكم السعى».
«و من يطوع خيرا» قراءة حمزة و كسايى «من يطوع» بيا و جزم است اصل آن يتطوّع ميگويد هر كه بيرون از فرائض عملى كند و طاعتى آرد و تقربى نمايد بطواف كردن گرد خانه كعبه يا بنماز نوافل، خداى عز و جل از وى بپسندد و سپاس دارى كند و بدان پاداش دهد.
فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ شاكر نامى است از نامهاى خداوند عز و جل، و معنى اين نام آنست كه از بنده طاعت خرد پذيرد و آن را بزرگ كند و عطاء خود بسيار دهد و آن را اندك شمرد. ازينجا گفتهاند دابّة شكور چارپايى كه علف اندك خورد و زود فربه شود، نه بينى كه خداى عز و جل اين همه نعمت راحت و انواع لذات و شهوات در دنيا بر بندگان خود ريخت، آن گه آن را چيزى اندك خواند و گفت «قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ» و در عقبى آن همه كرامت و نواخت كه در بهشت دوستان را داد آن را غرفه خواند و گفت أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا و طاعات بنده و اعمال وى چون باز گفت اگر چه اندك است و ناچيز آن را بسيار خواند و بر وى ثنا كرد و گفت و الذاكرون اللَّه كثيرا و الذاكرات اينست معنى شاكر در نامهاى خداوند عز و جل گناه بزرگ از بنده در گذارد، و طاعت خرد بزرگ كند، و عطاء بزرگ خود اندك شمرد سبحانه ما اكرمه بعباده و الطفه! إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا... الآية... عموم اين آيت دليل است كه هر آن كس كه علم پنهان كند و از اهل خويش باز گيرد مستوجب عقوبت گردد.
و بهذا قال النبى «من سئل عن علم فكتمه ألجمه اللَّه بلجام من نار» و اين معنى منافى آن خبر نيست كه مصطفى گفت: «واضع العلم فى غير اهله كالمانع اهله»
كه اين مخصوص است بنا اهل، كه در شر استعانت بعلم كند و حق آن بنشناسد، و حرمت آن ندارد، و اين علم به نزديك اللَّه كمتر از دنيا نيست كه مصطفى ع گفت: «عرض حاضر ياكل منها البرّ و الفاجر»
جز آنكه در شرع از سفيه كه انفاق آن نه بر وجه خويش كند منع كنند فذلك فى قوله تعالى وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ... الآية إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ... الآية مفسران گفتند اينان علما و رؤساى جهودان اند چون كعب اشرف و ابن صوريا و كعب اسيد و امثال ايشان. ميگويد ايشان كه پنهان كردند آنچه ما از آسمان فرو فرستاديم مِنَ الْبَيِّناتِ از آنچه روشن كرديم، و در تورية بيان آن فرستاديم از حلال و حرام و حدود و فرائض و رحم.
وَ الْهُدى صفت و نعت مصطفى ع، و اثبات نبوت وى. و يقال البيّنات مشار بها الى الآيات المنزلة، و الهدى الى ما يستدل به من الامارات.
مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ پس از آنك بنى اسرائيل را در كتاب تورية اين همه روشن كرديم ايشان پنهان ميكنند. أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ معنى لعنت راندن است و دور كردن از رحمت و خير خويش، ميگويد بريشان دو لعنت است يكى لعنت حق ديگر لعنت خلق لعنت حق آنست كه ايشان را براند و از رحمت خود دور كند، و لعنت خلق آنست كه از خداى عز و جل خواهند تا ايشان را از بر خويش براند و از رحمت خود دور كند. و لعنت خلق آنست بآنكه گويند اللهم العنهم و خلاف است ميان علما كه اين لاعنان كهاند؟ قومى گفتند فريشتگانند، ابن عباس گفت كلّ شىء الّا الجن و الانس. حسن گفت «عباد اللَّه اجمعون» ضحاك گفت «ان الكافر اذا وضع فى حفرته قيل له من ربك؟ و من نبيك؟ و ما دينك؟ فيقول لا ادرى فيقال لا دريت ثم يضرب ضربة بمطرقة، فيصيح صيحة يسمعها كل شيء الّا الثقلين فلا يسمع صوته شيء الّا لعنه، فذلك قوله وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ و قال ابن مسعود هو الرجل يلعن صاحبه فترتفع اللعنة فى السماء ثم تنحدر فلا تجد صاحبها الذى قيل له اهلا لذلك و لا المتكلم بها اهلا لها، فتنطلق فتقع على اليهود. و قال مجاهد اللاعنون البهائم تلعن عصاة بنى آدم اذا اسنت السنة و امسك المطر، قالت هذا بشوم بنى آدم و انما قال «اللاعنون» لانه وصفها بصفة العقلاء كقوله تعالى وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ إِلَّا الَّذِينَ تابُوا الآية... مگر قومى كه توبه كنند ازين جهودان و از شرك بايمان آيند و از معصيت باطاعت گردند. وَ أَصْلَحُوا و دلهاى كژ كرده و تباه كرده راست كنند، و با راه آورند، و سرهاى خود با حق آبادان دارند وَ بَيَّنُوا و صفت و نعت مصطفى كه پوشيده ميداشتند آشكارا كنند، و بر خلق روشن دارند فَأُولئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ ايشانند كه ايشان را مىباز پذيرم و از گناهشان در گذرم و بيامرزم، و من خداوند باز پذيرنده و مهربانم از من بخشايندهتر و مهربانتر كس نيست بر بندگان.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ الآية... ايشان كه كافر ميرند لعنت خداى بر ايشان است و لعنت فريشتگان، و همه مردمان، اگر كسى گويد اهل دين ايشان لعنت نكنند بر ايشان پس چرا همه مردمان گفت؟ جواب آنست كه اين در قيامت خواهد بود، كه اول خداى عز و جل بر كافران لعنت كند پس فريشتگان پس همه مردمان، و ذلك فى قوله يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً و روا باشد كه تخصيص درين عموم شود و مؤمنانرا خواهد، تا هم در دنيا لعنت كنند بر ايشان و هم در عقبى. و قال السدى لا يتلاعن اثنان مؤمنان و لا كافران فيقول، احدهما لعن اللَّه الظالم، الا وجبت تلك اللعنة على الكافر لانه ظالم. خالِدِينَ فِيها جاويد در آن لعنتاند در ميان آتش يعنى كه هميشه از رحمت و خير دورند و بعذاب نزديك، كه هرگز آن عذاب ازيشان برندارند و سبك نكنند، و مهلت ندهند كه باز آيند عذرى خواهند، و دريشان خود ننگرند و نه خازنان سخن ايشان را جواب كنند و نه فرياد رسند.
النوبة الثالثة
قوله تعالى إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ الآية...
اشارتست بصفوة دل دوستان در مقام معرفت، و مروه اشارتست بمروت عارفان در راه خدمت.
ميگويد آن صفوت و اين مروت در نهاد بشريت و بحر ظلمت از نشانهاى توانايى و دانايى و نيك خدايى اللَّه است. و اليه الاشارة بقوله تعالى يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ پس نه عجب اگر شير صافى از ميان خون بيرون آرد، عجب آنست كه اين درّيتهم در آن بحر ظلمت بدارد، و جوهر معرفت در صدف انسانيت نگه دارد.
حكايت كنند كه ذو النون مصرى مردى را ديد كه ظاهرى شوريده داشت گفت دلم او را ميخواست و بولايت وى گواهى ميداد، اما نفس من او را مىنخواست و مىنپذيرفت، ساعتى درين انديشه بودم ميان خواست دل و ردّ نفس. آخر آن جوانمرد بمن نگرست يا ذو النون الدّر وراء الصدف، گفت صدف انسانيّت را چه بينى؟ آن در بين كه در درون صدف است آرى چنين است و لكن ميدان كه نه در هر صدفى درو گوهر بود، چنانك نه در هر شاخى ميوه و ثمر بود، نه در هر چاهى يوسف دلبر بود، نه بر هر كوهى موسى انور بود، نه در هر غارى احمد پيغامبر بود، نه در هر دلى ياد دوست مهربان بود، نه در هر جانى مهر جانان بود، دلى كه درو ياد اللَّه بود در كنف رعايت و در خدد حمايت معصوم بود، جانى كه درو مهر جانان بود در بحر عيان غرقه نور بود، اينست كه آن عزيز روزگار گفت قلوب المشتاقين منوّرة بنور اللَّه، و اذا تحرك اشتياقهم اضاء النور ما بين السماء و الارض، فيعرضهم اللَّه على الملائكة، فيقول هؤلاء المشتاقون الىّ، اشهدكم انّى اليهم اشوق، و قيل من اشتاق الى اللَّه اشتاق اليه كل شىء. قال بعض المشايخ انا ادخل السّوق و الاشياء تشتاق الىّ و انا عن جميعها حرّ. و اعجب من هذا ما حكى عن محمد بن المبارك الصورى قال كنت مع ابراهيم بن ادهم فى طريق بيت المقدس، فنزلنا وقت القيلولة تحت شجرة رمّانة، فصلينا ركعات فسمعت صوتا من اصل الرمانة يا ابا اسحاق، اكرمنا بان تأكل منا شيئا، فطأطأ ابراهيم رأسه فقال ثلث مرّات. ثم قال يا محمد كن شفيعا اليه ليتناول منّا شيئا، فقلت يا ابا اسحاق لقد سمعت، فقام و اخذ رمّانتين، فاكل واحدة و ناولنى الأخرى، فاكلتها و هى حامضة و كانت شجرة قصيرة. فلمّا رجعنا مررنا بها، فاذا هى شجرة عالية و رمانها حلو و هى تثمر فى كلّ عام مرّتين، و سمّوها رمّان العابدين و يأوى الى ظلّه العابدون.
النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ خداى شما خدائيست يكتا يگانه، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نيست خدا جز او الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ فراخ بخشايش مهربان، إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ در آفرينش آسمانها و زمين وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ و در شد آمد شب و روز، وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ و كشتى كه ميرود در دريا بِما يَنْفَعُ النَّاسَ بآنچه مردمان را بكار آيد و ايشان را در جهان ايشان سود دارد وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ و در آنچه اللَّه مىفرو فرستد از آسمان از آب، فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها تا زنده ميگرداند بآن آب زمين را پس از مردگى آن، وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ و در آنچه بپراكند در زمين از هر جنبنده كه هست، وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ و در گردانيدن بادها از هر سوى، وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ و در ميغ بداشته و روانيده ميان آسمان و زمين، لَآياتٍ نشانهاست روشن پيدا، در آنچه گفتيم لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ آن گروهى را كه خرد دارند در يابند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ... الآية... ابو صالح روايت كرد از ابن عباس، كه اين آيت و سورة الاخلاص بيكبار فرو آمدند.
آن گه كه مشركان قريش از مصطفى درخواستند. تا خداى را عز و جل صفت كند و نسبت وى گويد. گفتند يا محمد انسب لنا ربك، فانزل اللَّه عز و جل سورة الاخلاص و هذه الآية.
كافران را عجب آمد چون اين شنيدند كه ايشان سيصد و شصت بت در كعبه نهاده بودند و ايشان را معبودان خود ساخته، گفتند اين سيصد و شصت معبود كار اين يك شهر راست مىنتوانند داشت، چگونه است اينك محمد ميگويد كه معبود همه جهان و جهانيان خود يكى است، پس گفتند نهمار دروغى كه اينست! و شگفت كارى! رب العالمين جاى ديگر جواب ايشان داد و گفت پيغامبر من اين نه آيين نو است كه تو آوردى يا خود تو گفتى كه خدا يكى است، كه پيغامبران گذشته همين گفتند، و باين آمدند و رفتند، و پيغام گزاردند، كه معبود جهانيان يكى است يگانه و يكتا. و ذلك فى قوله تعالى وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ اهل تفسير در اشتقاق اسم اله و در تفسير آن وجوه فراوان گفتهاند، و ما از آن دو وجه اختيار كردهايم: يكى آنست كه الآله من يوله اليه فى الحوائج، اى يفزع اليه فى النوائب.
آله آنست كه بندگان و رهيكان نيازها بدو بردارند، و حاجتها از وى خواهند، و در بلاها و شدتها پشت با وى دهند و در وى گريزند، و اللَّه بفضل خود شغل همه كفايت كند و كار همه راست گذارد، و دعاء همه بنيوشد. قال بعضهم لو رجعت اليه فى اول الشدائد لا مدّك اللَّه بفنون الفوائد، لكنك رجعت الى اشكالك فزدت فى اشغالك اگر بنده هم از اول كه وى را نكبت رسد بهمگى بوى باز گردد و داروى درد خويش از جاى خود طلب كند، بمراد رسد و شفا يابد. لكن بامثال و اشكال خويش گرايد، و از منبع عجز قوت طلبد، لا جرم در شغل خود بيفزايد، و دردش مضاعف شود.
حكايت كنند كه يكى كنيزكى داشت و بفروخت دلش در بند وى بماند، پشيمان شد شرم داشت كه سرّ خود بر خلق گشايد، حاجت خود بر كف خويش نبشت و بر آسمان داشت گفت بار خدايا! كريما! فرياد رسا! تو خود دانى كه در دلم چيست! هنوز اين سخن تمام ناگفته كه مشترى كنيزك با كنيزك هر دو بدر سراى آمده و ميگويد رأيت فى منامى ان البايع ولىّ من اولياءنا تعلق قلبه بها، فان رددتها عليه بلا ثمن ادخلناك الجنة، قال و انى آثرت الجنة عليها.
قول ديگر آنست كه آله از لاه گرفتهاند، عرب گويد لاهت الشمس اذا علت، آفتاب را الاهه گويند از آنك بالا گيرد و به قال الشاعر: و اعجلنا الالاهة أن تغيبا پس معنى آله آن باشد كه او خداوندى است بر مكان عالى، و قدر او متعالى، و فراوانى از آيات و اخبار كه اشارت بعلو و فوقيت اللَّه دارد برين قول دليل است، و معطل اينجا لعمرى كه خوار و ذليل است.
«لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» مصطفى عليه السلام گفت «لا اله الّا اللَّه» كليد بهشت است، و بنده هر گه كه اين كلمه بگويد درهاى بهشت در درون وى گشايند، تا هر لختى نو كرامتى و ديگر راحتى بجان وى ميرسد. مصطفى ازينجا گفت: «من احبّ ان يرتفع فى رياض الجنة فليكثر ذكر اللَّه»
گفت هر كه خواهد تا امروز نقدى بهشت خداوند عز و جل بچشم دل به بيند و فردا بچشم سر، و در مرغزار آن بخرامد و بديدار آن برآسايد، ايدون بايد كه ذكر خداوند بر زبان خويش بسيار راند. و معلوم است كه سر همه ذكرها كلمه لا اله الا اللَّه است، و مصطفى ع كسى را ديد كه ميگفت
«اشهد ان لا اله الا اللَّه» فقال «خرج من النار»
گفت از آتش رستگارى يافت، و هر كه از آتش برست لا بد به بهشت پيوست، چون رسيدن به بهشت و رستن از آتش در كلمه «لا اله الا اللَّه» بست، پس اين كلمه چون عوضى است آن را، و بهشت را چون بهايى، مصطفى ع ازينجا گفت: «ثمن الجنة لا اله الا اللَّه»
و از فضائل اين كلمت يكى آنست كه مصطفى ع گفت «ما شيء الا بينه و بين اللَّه حجاب الّا قول لا اله الا اللَّه كما ان شفتيك لا يحجبها شيء كذلك لا يحجبها شيء حتى تنتهى الى ربها، فيقول لها اسكنى فتقول يا رب كيف اسكن، و لم تغفر لقائلى؟ فيقول و عزتى و جلالى ما اجريتك على لسان عبدى و انا اريد ان اعذّبه»
و عن انس بن مالك قال قال رسول اللَّه «ان ربى يقول نورى هداى، و لا اله الا هو كلمتى، و انا هو، فمن قالها ادخلته حصنى، و من ادخلته حصنى فقد امن». و روى موقوفا على انس، و زاد فيه و «القرآن كلامى» و منى خرج.
«الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» اسمان رقيقان، احدهما ارق من الآخر، اين هر دو نام بخشايش و مهربانى و رحمت راست، و رحمن بليغتر است و تمامتر، كه همه انواع رحمت در ضمن آنست، چون رأفت و شفقت و حنان و لطف و عطف. ازينجاست كه نام خاص خداوند است و مطلق او را سزاست، و كس را درين نام با وى انبازى نيست، ابن عباس گفت در تفسير هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا ليس احد يسمّى الرحمن غيره جل و علا، و خبر درست است از مصطفى حكايت از خداوند كه گفت «انا الرحمن خلقت الرحم و شققت لها اسما من اسمى.»
اين خبر دليل است كه فعل خداوند عز و جل از نام وى مشتق است، نه اسم از فعل مشتق، چنانك خالق و باعث و امثال آن، اسم بر فعل سابق است نه فعل بر اسم، خالق نام شد كه بيافريد خلق را، بلكه گويند از آن بيافريد كه خالق بود، و مخلوق را خلاف اينست كه اسم وى از فعل مشتق است. تا رحمت نكند او را رحيم نگويند، عن اسماء بنت يزيد عن النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم قال فى هاتين الآيتين. اسم اللَّه الاعظم و الهكم اله واحد لا اله الّا هو الرّحمن الرّحيم، الم، اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ... الآية... ابن عباس گفت چون اين آيت از آسمان فرود آمد كه وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ كافران گفتند ان محمدا يقول و الهكم اله واحد فليأتنا بآية ان كان من الصادقين. محمد ميگويد خدا يكى است اگر چنانست كه ميگويد تا نشانى نمايد ما را و حجتى آرد كه بر راستى وى دلالت كند، پسر رب العالمين اين آيت فرو فرستاد كه «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...»
هر چه درين آيت گفت همه نشانهاى كردگارى و يكتايى خداوندست عز و جل، در هر چيزى نشانيست و در هر نشانى از لطف وى برهانيست، در كرد وى قدرت پيدا، و در نظام آن حكمت پيدا، و در لطافت آن علم پيدا، و در قوام آن كمال و كفايت پيدا. اول در آسمان نگر كه چون برداشت، و بى ستون بر هواء قدرت بداشت رفع سمكها فسوّيها، سمكى بدان بزرگى بر هواء بدان نازكى، ازين عجبتر هوايى بدان لطيفى چون بردارد بارى بدان كثيفى، ازين طرفهتر آن ميغ گرانست كه معلق بر باد بزانست، ميغ بى چشم ميگريد، باد بىپر ميپرد رعد بىجان مىنالد، اينست لطافت و حكمت، اينست زيبايى صنعت و كمال قدرت، آسمانى بباران گريان، بر وى چرخ گردان، باد از وى خيزان، هزاران چراغ در وى درخشان، همه بر پى يكديگر پويان، و بى زبان خالق را تسبيح گويان «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»، گاه پوشيده بخلالى از ميغ، گاه سبز و درخشان چون روى تيغ، دو چراغ ديگر در وى فروزان، يكى سوزان يكى گدازان، عمر نوردان و هنگام سازان، گيتى را شمار، و روزگار را طومار، يكى شب آراى، يكى روز افروز، يكى شتابنده چون هزيمتى، يكى گران رو چون نو آموز. ديگر آيت، زمين است كه هر كس را در آن وطن، و هر چيز را در آن سكن، زنده را مادر، و مرده را چادر، بار زنده ميكشد، و عوراء مرده مىپوشد، شادروانى از گرد كرده، و بر روى آب بداشته، هر دو دشمن يكديگر آن گه هر دو دل بر هم نهاده، و تن فراهم داده، نه گرد را از آب زيانى، نه آب را از گرد نقصانى.
زمين بر روى آب همچون كشتى بر روى دريا، و كشتى را از حشو ناگزيرست تا گران گردد و موج كه زير آن خيزد آن را به نگرداند، همچنين كوههاى بلند در زمين او كند چنانك گفت «وَ جَعَلْنا فِيها رَواسِيَ شامِخاتٍ» تا زمين بوى گران شد، و بر آب آرام گرفت هر كه در عالم بنا كرد از آب نگه داشت، بنا را بآرامش پيوند كرد، كه جنبش بنا اساس را منتقض گرداند، و آب چون بر پى رود بنا را تباه كند، صانع قديم حكيم پس عالم بر آب نهاد، و سقف وى گردان آفريد، تا بدانى كه صنع وى بصنع كس نماند. آيت ديگر تاريكى شب است و روشنايى روز، اين تاريكى از آن روشنايى پديد كرد، و آن روشنايى ازين تاريكى برآورد، و هر دو بر پى يكديگر داشت. چنانك گفت «جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً» آن گه شب تاريك را بماه منور كرد، و روز روشن را بچراغ خورشيد مطهّر و معطر تا آنچه در شب بر بنده فائت شود بروز بجاى آرد، و آنچه در روز فائت شود بشب بجاى آرد، و خداى را عز و جل در آن بستايد و از وى آزادى كند، اينست كه اللَّه گفت: «لِمَنْ أَرادَ أَنْ يَذَّكَّرَ أَوْ أَرادَ شُكُوراً».
آيت ديگر كشتى است بر روى دريا وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ، دريا از بهر آدمى نرم شده و منفعت خلق را رام كرده، تا كشتى بروى آسان رود، و بآب فرو نشود، و ملاح هدايت يافته تا باد راست از كژ بشناخته، و ستاره را آفريده تا وى را راهبر و دليل شده. اگر نه رحمت خداوند بودى و مهربانى وى بر بندگان و ساختن كار و اسباب معيشت، لختى چون فراهم نهاده و در هم بسته در آن موجهاى چون كوه كوه چون برفتى؟ يا خود چون بماندى؟ لكن برحمت خود آن درياها مسخّر كرد و بساخت آدميان را، و زير كشتى روان ساخت تا بفرمان خالق هر جا كه آدمى بخواهد كشتى ميرود و منفعت ميگيرد، اينست كه رب العزة منت نهاد بر بندگان و گفت اللَّهُ الَّذِي سَخَّرَ لَكُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ فِيهِ بِأَمْرِهِ.
آيت ديگر بارانست، كه از آسمان فرود آيد تا زمين مرده بدان زنده شود و نبات بر آرد، چنانك اللَّه گفت: وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قطرههاى باران در ميغ تعبيه كند، و آن ميغ گران بار بر هواء قدرت بدارد، آن گه بادى گرم فرستد تا ميغ از هم برگشايد، و قطرات از آن بريزد، چنانك اللَّه گفت وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً و با هر قطره فريشته، تا چنانك فرمان بود بجاى خود مىرساند، چون باران بزمين رسد آن زمين مرده زنده شود، بجنبد و شكافته گردد، و از آن انواع نبات و اصناف درختان برآيد، نبات رنگارنگ و درختان گوناگون، رنگهاى نيكو، و طعمهاى شيرين و بويهاى خوش، بار لختى حلوا، بار لختى روغن، بار لختى دارو، و لختى ترش، لختى شيرين، لختى خوردن را، لختى پيرايه را، لختى هم ميوه و هم روغن، لختى هم ميوه و هم جامه، لختى غذاء آدميان، لختى غذاء ستوران، لختى غذاء مرغان، عاقل چون در نگرد داند كه اين ساخته را سازندهايست و آراسته را آراينده، و رسته را روياننده، هر يكى بر هستى اللَّه گواه و او را به يگانگى وى نشان، نه گواهى دهنده را خرد، نه نشان دهنده را زبان و لقد قالوا.
آيت ديگر جانورانند ازين چهارپايان و مرغان و حشرات زمين و ددان بيابان يقول تعالى و تقدس وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ هر يكى برنگى و شكلى ديگر، بر صفتى و صورتى ديگر، هر يكى را الهام داده كه غذاء خويش چون بدست آرد، و بچه خويش را چون نگه دارد، و آشيان خويش چون كند، و جفت خويش چون شناسد، و از دشمن چون پرهيزد، و آفريدگار خود را چون ستايد، اگر وى را عقل و زبان بودى از فضل و عنايت آفريدگار خويش چندان شكر كردى كه آدمى در تعجب بمانيد، هر چند كه سر تا پاى وى بزبان حال اين شكر ميكند و تسبيح ميگويد وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ پس بايد كه اين جانوران را بچشم حقارت ننگرى، و آن را خوار ندارى، و بدانى كه خداى را عز و جل در آفرينش آن حكمتهاست و تعبيهها كه آدمى از دريافت آن عاجز آيد.
آيت ديگر فرو گشادن بادهاست و گردانيدن آن از هر سوى، چنانك گفت عز و علا وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ بلفظ جمع قراءت مدنى و شامى و بصرى و عاصم است و بلفظ واحد قراءت باقى. و جمع اشارت بباد رحمت است كه راحت خلق را فرو گشايد، چنانك گفت وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ و قال تعالى: وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ. و بلفظ واحد اشارت بباد عذابست، كه عقوبت قومى را فرو گشايند چنانك جاى ديگر گفت وَ فِي عادٍ إِذْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ. جاى ديگر گفت فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ. عبد اللَّه عمر گفت بادها هشت اند چهار رحمت را و چهار عذاب را، اما آنچه رحمت است ناشرات، و مبشرات، و لواقح، و ذاريات، و آنچه عذاب است صرصر و عقيم اند در برّ، و عاصف و قاصف در بحر، و مصطفى ع هر گه كه باد برآمدى گفتى: اللهم اجعلها رياحا و لا تجعلها ريحا قال مجاهد هاجت الريح على عهد ابن عباس، فجعل بعضهم يسب الريح، فقال لا تسبوا الريح و لكن قولوا اللهم اجعلها رحمة و لا تجعلها عذابا