قرآن کریمبه زبان فارسی

۲ سورة البقره‏ (بخش ۶)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم الريح من روح اللَّه تاتى بالرحمة، و تأتى بالعذاب، فلا تسبوها و اسئلوا اللَّه خيرها، و استعيذوا باللّه من شرها

و روى انه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال و الريح مسجّن فى الارض الثانية فلمّا اراد اللَّه ان يهلك عادا. قال يعنى الخازن اى رب! أ ارسل عليهم من الريح قدر منخر الثور، فقال الجبار عز و جل اذا تكفأ الارض و من عليها، و لكن ارسل عليهم من الريح قدر خاتم، فهى التي قال اللَّه عز و جل ما تَذَرُ مِنْ شَيْ‏ءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلَّا جَعَلَتْهُ كَالرَّمِيمِ.

و امير المؤمنين على گفت عليه السّلام بادها چهاراند شمال و جنوب و صبا و دبور، گفتا و حدّ شمال از حد قطب است تا بمغرب آفتاب در روز استواء، يعنى آن روز كه با شب يكسان باشد، و حد دبور ازين مغرب است كه گفتم تا بمطلع سهيل، و حد جنوب از مطلع سهيل است تا بمشرق استواء، و حدّ صبا ازين مشرق است تا بحد قطب. رب العالمين جل جلاله نصرت مصطفى ع در باد صبا بست، و هلاك عاد در باد دبور، و تلقيح اشجار و بركات نبات در جنوب و در شمال، قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نصرت بالصبا و اهلكت عاد بالدبور

و قال العوام بن حوشب تخرج الجنوب من الجنة فتمرّ على جهنم. فغمّها منها و بركاتها من الجنة و تخرج الشمال من جهنم فتمرّ على الجنة فروحها من الجنة و شرها من النار.

آيت ديگر ميغ است با بار گران در هواء لطيف روان چنانك گفت وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ گهى از دريا برخيزد اين ميغ و آب برگيرد، و گاه بر سبيل بخار از كوه‏ها پديد آيد، و گاه از نفس هوا پديد آيد، و قطره‏هاى باران در آن تعبيه، و بخطى مستقيم، بر هر يكى نوشته، و تقدير كرده كه كجا فرو آيد، و كدام حيوان تشنه است تا از آن آب خورد، و كدام نبات خشك است تا تر شود، و كدام ميوه بر سر درخت خشك ميشود تا آب به بيخ آن رسد و بباطن وى در شود، از راه عروق كه هر يكى بباريكى چون موسى است، تا آب بآن ميوه رسيد و تر و تازه گردد. و باشد كه قطره از آن بدريا افتد و رب العزة در قعر دريا حيوانى آفريده كه صدف پوست ويست، وى را الهام دهد تا وقت باران بكناره دريا آيد، و پيوست از هم باز كند و آن قطره باران در در وى افتد. پس پوست فراهم كند و بقعر دريا باز شود، و آن قطره در درون خويش ميدارد چنانك نطفه در رحم و آن را مى‏پرورد و از قوت آن جوهر صدف كه بر صفت مرواريد آفريده است بوى سرايت ميكند، مدتى دراز تا مرواريد شود. پاكا خداوندا! كه از قطرات باران كه در آن ميغ تعبيه است چندين نعمت بر خلق ريزد و چندين كرم و رحمت نمايد! تا بدانى كه وى خداوند قادر بر كمال است، و بر بندگان با فضل و افضال است! و به قال عكرمة رحمه اللَّه «ما انزل اللَّه عز و جل من السماء قطرة الّا انبتت بها فى الارض عشبة. و فى البحر لؤلؤة. و صحّ فى الخبر

ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال بينما رجل بفلاة اذ سمع رعدا فى سحاب، فسمع فيه كلاما، اسق حديقة فلان باسمه، فجاء ذلك السحاب الى جرّة فافرغ فيها من الماء، ثم جاء الى ذناب شرج. فانتهى الى شرجة، فاستوعب الماء، و مشى الرجل مع السحابة حتى انتهى الى رجل قائم فى حديقة يسقيها. فقال يا عبد اللَّه ما اسمك؟ قال و لم تسئل؟ قال انى سمعت فى سحاب هذا ماؤه اسق حديقة فلان باسمك فما تصنع فيها اذا صرمتها؟ قال امّا اذا قلت ذلك فانّى أجعلها ثلاثة اثلاث، اجعل ثلثا لى و لاهلى، و اردّ ثلثا فيها، و اجعل ثلثا فى المساكين و السائلين و ابن السبيل.» ثم قال تعالى: لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ گفت در آنچه نموديم از صنايع حكمت، و لطائف نعمت، و عجائب قدرت، و شواهد فطرت نشانهاست بر كردگارى و يكتايى خداوند، و دليلها بر توانايى و دانايى او گروهى را كه خرد دارند و حق دريابند و با مولى گرايند و دل با وى راست دارند و نظر وى پيش چشم خويش دارند.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ الآية... اين صفت خداوند يگانه، بار خدا و پادشاه يگانه، در بزرگوارى و كاررانى يگانه، در بردبارى و نيكوكارى يگانه، در كريمى و بيهمتايى يگانه، در مهربانى و بنده نوازى يگانه، هر چه كبرياست رداء جلال اوست و بآن يگانه، هر چه عظمت و جبروت است ازار ربوبيت اوست و بآن يگانه، در ذات يگانه، در صفات يگانه، در كرد و نشان يگانه، در وفا و پيمان يگانه، در لطف و نواخت يگانه، در مهر و دوستى يگانه، روز قسمت كه بود جزا و يگانه، پيش از روز قسمت كه بود؟ همان يگانه، پس از روز قسمت كه سپارد آن قسمت؟ همان يگانه، نماينده كيست؟ همان يگانه، آراينده كيست؟ همان يگانه، پيداتر از هر چه در عالم پيداييست و در آن پيدايى يگانه، پنهان‏تر از هر چه در عالم نهانيست و بدان نهانى يگانه.

اى در عالم عيان تر از هر چه عيانپنهان ترى از هر چه نهان‏تر بجهان‏
اى دورتر از هر چه برد بنده گماننزديك ترى به بندگان از رگ جان!

بى وفا آدمى كه قدر اين خطاب نداند! و عز اين رقم اضافت نشناسد! كه ميگويد وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ عجب نه آن است كه اضافت بندگان با خود كرد و ايشان را با خود پيوست و گفت: انّ عبادى ، عجب اين است كه اضافت خود با بندگان كرد و نام خود با ايشان پيوست گفت وَ إِلهُكُمْ.... نه از آن كه خداوندى وى را از بندگى بندگان پيوندى ميبايد، يابنده مستحق آنست، امّا خود در كريمى و در مهربانى يگانه و يكتا، و در بزرگوارى سزاى هر اكرام و هر عطاست.

زانجا كه جمال و حسن آن دلبر ماستما در خور او نه‏ايم او در خور ماست‏

وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ نه عالم بود و نه آدم، نه رسوم و آثار بود، و نه در دار ديّار، كه او كار ساز و خداوند مهر كار بود، رقم دولت بر تو ميكشيد، و بدوستى‏

خود مى‏پسنديد، و تو هنوز در عدم!اى بوده مرا و من ترا نابوده

شب معراج ز اسرار الهى كه با سيد عالم رفت يكى اين بود كه: كن لى كما لم تكن، فاكون لك كما لم ازل بهمگى مرا باش و خود را هيچ مباش چنانك نبودى تا ترا باشم چنانك در ازل بودم.

شيخ الاسلام انصارى رحمة اللَّه در مناجات خويش گفت: الهى شاد بدانيم كه اول تو بودى و ما نبوديم، كار تو در گرفتى و ما نگرفتيم، قيمت خود نهادى و رسول خود فرستادى! الهى هر چه بى طلب بما دادى بسزاوارى ما تباه مكن، و هر چه بجاى ما كردى از نيكى بعيب ما بريده مكن، و هر چه نه بسزاى ما ساختى بناسزايى ما جدا مكن، الهى! آنچه ما خود را كشتيم به بر ميار، و آنچه تو ما را كشتى آفت ما از آن باز دار! لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ جز او خداوند نيست، و جز او كس سزاى معبودى نيست، كه چنو خداوند نوازنده و بخشاينده كس نيست. رحمن است كه چون از وى خواهند بدهد، رحيم است كه چون نخواهند خشم گيرد. و فى الخبر من لم يسأل اللَّه غضب اللَّه عليه

رحمن است كه طاعت بنده قبول كند گر چه خرد بود، رحيم است كه معاصى بيامرزد گر چه بزرگ بود، رحمن است كه ظاهر بيارايد و صورت بنگارد، رحيم است كه باطن آبادان دارد و دلها در قبضه خويش نگه دارد، رحمن است كه لطائف انوار در روى تو پيدا كند، رحيم است كه ودايع اسرار در دل تو وديعت نهد.

إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الآية... خداوند عالم درين آيت عموم خلق را بخود راه مى‏نمايد، تا در عجائب ملوك آسمان و زمين و در صنايع بر و بحر نگرند و صانع را بشناسند، و به يگانگى وى اقرار دهند. قال ابن عطاء «تعرف الى العامّة بخلقه و الى الخاصّ بصفاته و الى الانبياء و خاص الخاص بذاته.» نظر عوام بمصنوعات است نظر خواص بصفات است، نظر انبيا و خاص الخاص بذات است. عامّه مؤمنان بصنع نگرند، را صنع بصانع رسند، خواص مؤمنان صفات بدانند از صفات بموصوف رسند و از اسم بمسمى، چنانك بنى اسرائيل را گفتند تَذْبَحُوا بَقَرَةً فلم يعرفوها فوصفت البقرة لهم فعرفوها و ذبحوها. اما پيغامبران و صدّيقان او را هم باو شناسند نه بغير او، از وى بوى نگرند نه از غير وى باو، اشارت باين حالت آنست كه اللَّه گفت: أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ نگفت بسايه نگر تا صنع ما بينى گفت بما نگر تا صنع ما بينى اى مهتر عالم! آمدن جبرئيل مبين فرستادن ما بين! از ما بوى نگر نه از وى بما! يكى تأمل كن در حال صواحبات يوسف چون عين يوسف مرا ايشان را كشف گشت از خود فانى شدند و از صفات يوسف غائب گشتند، فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ بجاى ترنج دست بريدند، و از خود بى خبر بودند و از اوصاف يوسف غائب بودند، كه بوقت معاينه گفتند ما هذا بَشَراً يوسف را فريشته ديدند و از اوصاف انسى بى خبر بودند، چندان شغل افتاد ايشان را در مشاهده يوسف كه پرداخت صفات نداشتند. چون ذات مخلوقى در دل صواحبات اين اثر كند اگر تجلى ذات خالق در سر خاصگيان از اين زيادت كند چه عجب!!! آن گه در آخر آيت گفت: لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ اين همه هست اما زيركان درمى‏بايند تا بدانند، بينايان مى‏دربايند تا به بينند. از هر جانب بساحت حق راهست رونده مى‏بايد! همه عالم خوان بر خوان و بادرباست خورنده مى‏بايد، جمال حضرت لم يزل در كشف است نگرنده مى‏بايد!

مرد بايد كه بوى داند بردو رنه عالم پر از نسيم صباست

لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ عقل عقال دل است، يعنى كه دل را از غير محبوب در بند آرد، و از هوسهاى ناسزا باز دارد، و عقل بمذهب اهل سنت نور است، و جاى وى دلست نه دماغ، و شرط خطاب است نه موجب خطاب، و در معرفت عين آلت است نه اصل.

و مايه و فايده عقل آنست كه دل بوى زنده گردد لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا اى عاقلا پس هر كه را عقل نيست در شمار زندگان نيست، نه بينى كه با ديوانه خطاب نيست چنانك با مرده نيست، از آنست كه وى را عقل نيست. عقل سه حرفست عين است يعنى عرف الحق من الباطل قاف است يعنى قبل الحق لام است يعنى لزم الخير، اين عقل بنده موهبت الهى است، و عطاء ربانى، و طاعت بنده مكتب است، طاعت بى موهبت راست نيست، و آن موهبت بى توفيق به كار نيست، چنانك در خبرست كه ربّ العزة عقل را بيافريد گفت او را كه برخيز، برخاست، گفت بنشين. بنشست، گفت بيا. بيامد، گفت برو برفت، گفت به بين بديد، آن گه گفت بعزت و جلال من كه از تو شريفتر و گرامى‏تر نيافريدم، بك اعبد و بك اطاع پس عقل را ازين نواخت عجبى پديد آمد در خود، رب العالمين آن از وى در نگذاشت گفت اى عقل باز نگر، تا چه بينى باز نگرست صورتى را ديد از خود نيكوتر و بجمال‏تر گفت تو كيستى؟ گفت من آنم كه تو بى من به كار نيايى من توفيق ام:

اى عقل اگر چند شريفى دون شووى دل ز دلى بگرد و خون شو خون شو
در پرده آن نگار روز افزون شوبى چشم در آ و بى زبان بيرون شو!!

النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ از مردمان كس است كه مى‏گيرد مِنْ دُونِ اللَّهِ فرود از خداى أَنْداداً وى را هامتايان، يُحِبُّونَهُمْ مى‏دوست دارند ايشان را. كَحُبِّ اللَّهِ چنانك اللَّه را مى‏دوست بايد داشت. وَ الَّذِينَ آمَنُوا و ايشان كه ايمان آوردند أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ دوستر مى‏دارند اللَّه را ازيشان بتان را، وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا وانگه كه مى‏بينند ايشان كه بر خويشتن ستم كردند إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ آن گه كه عذاب دوزخ بينند، أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً كه قوت و توان اللَّه راست بهمگى، وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ و اللَّه سخت عذاب است و سخت گير.

إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا آن گه كه بيزار شوند ايشان كه پيشوايان و پيش روان بودند مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا ازيشان كه پس روان و پى بران بودند وَ رَأَوُا الْعَذابَ و هر دو گروه عذاب بينند وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ و گسسته گردد ميان ايشان همه پيوندها كه بود.

وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا و ايشان گويند كه پى بران و پس روان بودند لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً كاشك ما را باز گشتى بودى با جهان پيشين فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ تا ما ازيشان بيزارى كرديمى كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا چنانك ايشان از ما بيزارى كردند امروز، كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ چنان‏هن باز نمايد اللَّه و ازيشان أَعْمالَهُمْ آنچه ميكردند درين جهان حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ كه همه حسرت گشت ور ايشان، وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ و ايشان از آتش جاويد بيرون آمدنى نه‏اند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً سدى گفت باين هامتايان سران و پيش روان ايشان خواهد كه ايشان را در معصيت‏ خالق طاعت ميداشتند، آن گه ايشان را چنان دوست ميداشتند كه مؤمنان اللَّه را دوست تر دارند، و هم مؤمنان خداى را دوست‏تر دارند كه ايشان پيشوايان خود را، ابن كيسان و زجاج گفتند انداد بتان‏اند، و معنى آنست كه يسوون بين الاصنام و بين اللَّه فى المحبة.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ اى اثبت و ادوم حُبًّا لِلَّهِ گفت ايشان بتان را و خداى را عز و جل در دوستى يكسان دارند، چنانك امروز بتى آرايند و پرستند و فردا ديگر بتى، كه در دوستى شان ثبات و دوام نيست، خداى را هم چنان دوست دارند رب العزة گفت وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ و مؤمنان مرا به از آن دوست دارند، كه از ما هرگز برنگردند و بديگرى نگرايند. سعيد جبير ازينجا گفت انّ اللَّه تعالى يأمر يوم القيمة من احرق نفسه فى الدنيا على رؤية الاصنام ان يدخلوا جهنّم مع اصنامهم فيأبون، لعلمهم انّ عذاب جهنم على الدوام، و يقول للمؤمنين بين ايدى الكافرين ان كنتم احبّائى فادخلوا جهنّم فيقتحم المؤمنون النار و ينادى مناد من تحت العرش وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ.

وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ... قراءة بيشترين قرّاء چنين است بفتح الف و درين قراءة لو در جاى اذا است بر موضع هنگام نه در معنى شرط. ميگويد وانگه كه بينند كه ايشان بر خود ستم كردند درين جهان به پرستش بتان آن گه كه عذاب دوزخ بينند كه قوت و توانايى همه خدايراست. و قرئ «و لو ترى الذين ظلموا اذ يرون العذاب ان القوة للَّه جميعا و ان اللَّه شديد العذاب» درين قراءة معنى آنست كه تو بينى ظالمان را آن گه كه عذاب بينند و اين بر سبيل تعظيم و ترقيق و تعجيب گفت، و سخن تمام شد، پس ابتدا كرد و گفت أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً. و قرئ و لو ترى الذين ظلموا اذ يرون العذاب ان القوة ميگويد اگر تو بينيد هم بر سبيل تعجيب و ترقيق اگر تو بينيد ظالمان را آن گه كه و ايشان نمايند در آن عذاب، و بآن عذاب كه قوت خدايراست بهمگى، و خداى آنست كه سخت عذابست. بيان معنى آيت را قراءة قراء درهم بستم. اما بتفصيل آنست كه و لو ترى الذين ظلموا بتاء مخاطبه، مدنى و شامى و يعقوب خوانند باقى قراء بيا خوانند. إِذْ يَرَوْنَ بضم يا شامى خواند باقى بفتح يا خوانند، أَنَّ الْقُوَّةَ و انّ اللَّه بكسر الف قراءة يعقوب است باقى بفتح الف خوانند.

عطا گفت تفسير آيت آنست كه اگر اين ظالمان بينند روز قيامت آن گه كه دوزخ از پانصد ساله راه روى بايشان آرد و چنانك مرغ دانه چيند ايشان را بر چيند، آن گه بدانند كه قوّت و قدرت خداوندى و بزرگوارى و پادشاهى همه اللَّه راست، و سخت عذاب و سخت گير است.

إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا الآية... آن گه كه پيشوايان بيزارى كنند و برگردند از پس روان ايشان، يعنى روز قيامت آن گه كه عذاب خداوند بينند، پيشوايان سران و مهتران مشركان‏اند و پس روان ضعفا و سفله ايشان، كه امروز بر پى آنان ميروند، و بگفت و فعل و اشارت ايشان از راه مى‏افتند، فردا در قيامت آن مهتران ايشان را گويند لم ندعكم الى الضلالة ما شما را بر بيراهى نخوانديم و نه فرموديم، و شياطين همچنين از آدميان بيزارى گيرند و مهتر شياطين گويد «ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ» قوله. وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ الباء هاهنا بمعنى عن كقوله تعالى فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً. اى عنه، اى و تقطّعت عنهم الوصلات الّتى كانت بينهم فى الدنيا من العهود و المواثيق و الارحام و المودّات و الانساب و الاسباب. هر پيوندى كه ميان ايشان بود در دنيا از عهد و پيمان و دوستى و خويشى و نسب و سبب همه بريده گردد.

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كل سبب و نسب منقطع يوم القيمة إلّا سببى و نسبى.

سدى گفت اين اسباب كه بريده ميگردد اعمال كافرانست، كه فرو گذارند و ايشان را در آن ثواب ندهند. همانست كه جاى ديگر گفت الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ و قال تعالى وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ الآية.

وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً لو اينجا بمعنى ليت است پس روان گويند اى كاشك ما را باز گشتى بودى با جهان پيشين، تا چنانك ايشان امروز از ما برگشتند و بيزارى كردند ما نيز ازيشان برگشتيم و بيزارى كرديم. و كافران آن گه كه اعمال خود را ضايع بينند همين گويند يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبَ بِآياتِ رَبِّنا وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ، رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً، رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ رب العزة ايشان را در آنچه گفتند دروغ زن گردانيد گفت وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ و اين آن گه گويند كه بهشت بايشان نمايند و گويند ايشان را كه اگر شما مؤمنان بوديد اين بهشت شما را مسكن و منزل بودى! پس بميراث بمؤمنان دهند! و ايشان دريغ و تحسر ميخورند.

اينست كه رب العالمين گفت: كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ و گفته‏اند اين اعمال كه در آن حسرت و پشيمانى خورند. شرك ايشانست و پرستش بتان بر اميد آنك تقريب است بخداى عز و جل، و ذلك فى قوله ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى‏. پس چون نوميدى و عذاب بينند ايشان را حسرت باشد. و حقيقت حسرت در لغت عرب بريدن است مردى كه در راه منقطع شود او را منحسر گويند يعنى رفتن برو بريده گشت و بازمانده وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ و ايشان هرگز از آتش بيرون نيايند كه نه در شمار مسلمانان‏اند، نه آن تابع و نه آن متبوع

قال النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم يرسل على اهل النار البكاء فيبكون حتى تنقطع الدموع ثم يبكون الدم حتّى يرى فى وجوههم كهيئة الا خدود لو ارسلت فيه السفن لجرت، و انّ الحميم ليصبّ على رؤسهم فينفذ الجمجمة حتّى يخلص الى جوفه فيسيل ما فى جوفه، حتّى يمرق من قدميه و هو الصهر ثم يعاد كما كان.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً اگر مؤمنان و دوستان خداى را در همه قرآن همين آيت بودى ايشان را شرف و كرامت تمام بودى، كه رب العالمين ميگويد ايشان مرا سخت دوستدارند، تمامتر از آنك كافران معبود خود را دوست دارند، نه بينى كه كافران هر يك چندى ديگر صنمى بر آرايند، و ديگر معبودى گيرند، چون درويش باشند بتراشيده از چوب قناعت كنند باز چون دست‏شان رسد آن چو بينه فرو گذارند و از سيم و زر ديگرى سازند، اگر آن دوستى ايشان مر معبود خود را حقيقت است پس چون كه از آن بديگرى ميگرايند؟

گويند كه مردى بر زنى عارفه رسيد، و جمال آن زن در دل آن مرد اثر كرد، گفت كلّى بكلك مشغول اى زن من خويشتن را از دست بدادم در هواى تو زن گفت چرا نه در خواهرم نگرى كه از من با جمال‏تر است و نيكوتر؟ گفت كجاست آن خواهر تو تا به بينم؟ زن گفت برو اى بطال كه عاشقى نه كار توست اگر دعوى دوست مات درست بودى ترا پرواى ديگرى نبودى.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ رب العالمين گفت دوستى مؤمنان ما را نه چون دوستى كافرانست بتان را كه هر يك چندى بديگرى گرايند، بلكه ايشان هرگز از ما برنگردند، و بديگرى نگرايند، كه اگر بر گردند چون مايى هرگز خود نيابند هر چند كه جويند. اى مسكين! خداى را چون تو بنده بسيارست اگر بدى افتد ترا افتد، چون بر گردى كه چون او خداوندى نيابى؟

شبلى گفت تصوف از سگى آموختم كه وقتى بر در سرايى خفته بود، خداوند سراى بيرون آمد و آن سگ را مى‏راند، و سگ ديگر باره باز مى‏آمد، شبلى گفت چه خسيس باشد اين سگ، وى را ميرانند و هم چنان باز مى‏آيد. رب العزة آن سگ را بآواز آورد تا گفت اى شيخ كجا روم كه خداوندم اوست.

از دوست بصد جور و جفا دور نباشمور نيز بيفزايد رنجور نباشم‏
زيرا كه من او را ز همه كس بگزيدمور زو بكسى نالم معذور نباشم!

إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا الآية... كافران را كه دوستى بتان بر وفق هوى و طبع بود نه حقيقت، لا جرم در قيامت چون اوايل عذاب بينند بدانند كه قدم بر جاى ديگر ندارند و از بتان بيزارى گيرند. و مؤمنان كه دوستى ايشان ثمره دوستى حق است چنانك گفت جلّ جلاله يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ لا جرم در عقبها و بليّتها كه ايشان را پيش آيد در دوستى خلل نيارند و از حق برنگردند، از اول سكرات مرگ بينند، و جان پاك در ربايند ازيشان، و سالهاشان در خاك بدارند، وانگه برستاخيز ايشان را در آن مقامات مختلفه بارها بترسانند و عتابها كنند، و بر ايشان قهرها رانند، و در دوزخ هنگامى باز دارند، با اين محنتها و بلاها كه در راه ايشان آيد هر ساعت عاشق تر باشند، و دوستى حقرا بجان و دل خريدارتر، بزبان حال گويند.

شاد از بغم منى غمم بر غم بادعشقى كه بصد جفا كم آيد كم باد

لهذا قال تعالى: وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ.

النوبة الاولی‏

قوله تعالى: يا أَيُّهَا النَّاسُ اى مردمان كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ ميخوريد از هر چه در زمين حَلالًا طَيِّباً آنچه حلال پاك است و خورنده را گشاده، وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ و بر پى گامهاى ديو مايستيد إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ كه ديو شما را دشمنى است آشكارا.

إِنَّما يَأْمُرُكُمْ شما را مى‏فرمايد بِالسُّوءِ ببدى وَ الْفَحْشاءِ و گزاف كارى وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ و آنچه ور اللَّه آن گوئيد كه مى‏ندانيد.

وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ و چون ايشان را گويند اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ بر پى آن ايستيد كه اللَّه فرو فرستاد، قالُوا گويند بَلْ نَتَّبِعُ نه كه بر پى آن ايستيم ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا كه پدران خود را ور آن يافتيم، أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ باش، و اگر پدران ايشان لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً نه چيزى در مى‏يافتند وَ لا يَهْتَدُونَ و نه راست مى‏شناختند.

وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا و سان ايشان كه كافر شدند كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ راست چون سان آن كس است كه مى‏پشايد ِما لا يَسْمَعُ بجانورى كه نمى‏شنود إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً مگر آوازى و بانگى صُمٌّ از شنيدن حق كران‏اند، بُكْمٌ از پاسخ كردن حق گنگان‏اند، عُمْيٌ از ديدن حق نابينايان اند، فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ هيچ نشان براستى در نمى‏ياوند.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ ميخوريد از پاكها كه شما را روزى داديم وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ و آزادى از خذاى كنيد و روزى دهنده وى را دانيد إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ اگر وى را ميپرستيد

إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ وى ببست و حرام كرد بر شما الْمَيْتَةَ مردار وَ الدَّمَ و خون وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ و گوشت خوك، وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ و آنچه بر كشتن آن معبودى جز از خداى نام بردند فَمَنِ اضْطُرَّ هر كه در نايافت بيچاره ماند غَيْرَ باغٍ نه ستمكار وَ لا عادٍ و نه افزونى جوى فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ بروى بزه نيست از آن خوردن، إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ كه خذاى آمرزگارست و بخشاينده.

إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ايشان كه پنهان ميدارند ما أَنْزَلَ اللَّهُ آنچه خداى فرو فرستاده مِنَ الْكِتابِ از نامه و پيغام وَ يَشْتَرُونَ بِهِ و بآن پنهان كردن ميخرند ثَمَناً قَلِيلًا بهايى اندك، أُولئِكَ ايشانند ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ كه نمى‏خورند در شكمهاى خويش إِلَّا النَّارَ جز از آتش، وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ‏ و سخن نگويد خذاى با ايشان يَوْمَ الْقِيامَةِ روز رستاخيز وَ لا يُزَكِّيهِمْ و ايشان را نستايد وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ و ايشانراست عذابى دردنماى درد افزاى.

أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى‏ ايشان آنند كه راست راهى فروختند و گم راهى خريدند، وَ الْعَذابَ بِالْمَغْفِرَةِ و عذاب خريدند و سزاوارى آمرزش فروختند، فَما أَصْبَرَهُمْ چه چيز ايشان را شكيبا كرد عَلَى النَّارِ بر كارى كه پاداش آن كار آتش است‏

ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ آن پاداش بآنست كه خداى نَزَّلَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ نامه كه فرو فرستاد بداد فرستاد و راستى، وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتابِ و ايشان كه مختلف گشتند در آن كتاب لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ در ستيزى‏اند و در خلافى از حق دور.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا النَّاسُ... الآية... اين آيت در شأن مشركان قريش آمد، كنانة، و ثقيف، و خزاعة، و بنى مدلج، و بنى عامر بن صعصعة، و الحرث، و عامر ابنى عبد مناة (؟)، كه ايشان چيزهاى بهوا و خرد خويش مى‏حلال كردند، و چيزهاى مى‏حرام كردند، و نهادهاى بد و بنيادهاى كژ مينهادند.

و اين در قرآن چند جاى است و ذلك فى قوله تعالى: ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ الآية، قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ... الآية، وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ... الآية، قُلْ أَ رَأَيْتُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ لَكُمْ مِنْ رِزْقٍ... الاية، قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ...

الآية، وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ... الآية، يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ... الآية. شرح اين هر يك بجاى خويش گفته شود ان شاء اللَّه.

يا أَيُّهَا النَّاسُ... اى همه مردمان كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ اين من تبعيض راست كه نه هر چه در زمين حلال است و پاك، ميگويد آنچه حلالست و پاك در اين زمين ميخوريد.

آورده‏اند كه شريح قاضى يكى را رد شهادت كرد بسبب آنك گل ميخورد از وى پرسيدند، اين آيت بحجت آورد گفت يقول اللَّه عز و جل كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلالًا طَيِّباً فاباح ما فى الارض و لم يبح الارض قال و لانه اذا اكل الطين الذى ليس بمشتهى و هو ملحق للضرر كان مظنونا ان يقدم على الشهوات المحظورات.

وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ... نافع و عاصم و ابو عمرو و حمزه خطوات بسكون طا خوانند، بضم طا، و بهر دو قراءة جمع خطوة است، و الخطوة ما بين القدمين، و الخطوة بالفتح المصدر من خطا يخطو خطوة و خطوا معنى آنست كه بر پى شيطان مرويد كه شيطان شما را بوسوسه از حلال باز دارد و بحليت در حرام او كند. مفسران گفتند خطوات الشيطان تزيينه و نزغاته و سلبه و آثاره و طاعته فى تحريم الحرث و الانعام، و يقال هى النذور فى المعاصى.

إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ دشمنى آشكار است شما را اين ديو، عداوت وى ظاهر هم با پدر شما آدم كه وى را سجود نكرد، و آنكه او را غرور داد و از بهشت بيرون كرد، و هم با شما كه فرزندان آدم ايد، كه همه روز شما را ببدى و گزاف كارى فرمايد و ذلك قوله: إِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ... الآية هر معصيتى كه شريعت در آن حدى واجب نكند آن را سوء گويند، و هر چه در حدى شرعى واجب شود چون زنا و سرقة و مانند آن آن را فحشاء گويند، ذكره ابن عباس رض، مقاتل گفت فحشا بخل است و زكاة مال باز گرفتن و گفته‏اند فحشا در همه قرآن بمعنى زنا است، مگر آنجا كه گفت الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ كه اينجا بمعنى منع زكاة است.

وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ميگويد و از آن چيزها كه ديو شما را مى‏فرمايد يكى آنست كه بر اللَّه آن گوئيد كه مى‏ندانيد. يعنى كه بحيره و سائبه و جز زان حرام مى‏كنيد و خداى حرام نكرد از آن هيچيز.

وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا الآية... اين‏ها و ميم كنايت از آن ناس است كه ايشان را بر عموم گفت يا أَيُّهَا النَّاسُ، و مراد بدين آن حلال و حرام كنندگان‏اند، يعنى كه چون ايشان را گويند بر پى آن رويد كه اللَّه فرستاد، و آنچه بر خود حرام كرديد حلال داريد و گشاده، ايشان گويند نه! بل كه بر پى آن رويم كه پدران خود را ور آن يافتيم از تحريم و تحليل و دين و طريقت.

پس اللَّه تعالى ايشان را پاسخ كرد گفت: أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ الف استفهام است و لو كلمه جواب يعنى كه ميگويند بر پى آن رويم كه پدران خود را وران يافتيم، باش و گر پدران ايشان چيزى در نمى‏يافتند و راه راست نمى‏شناختند هم، و نظير اين آنست كه از قول شعيب عليه السّلام گفت أَ وَ لَوْ كُنَّا كارِهِينَ چون فرا شعيب گفتند كه از دين خويش و از آى، جواب داد أَ وَ لَوْ كُنَّا كارِهِينَ الف استفهام و لو كلمه جواب، ميگويد و اگر ما ناخواه و ناپسنديم اين را هم، و اين لفظ در پارسى هم بغنّه بايد راند بر جاى استفهام.

گفته‏اند فايده اين دو لفظ كه جمع كرد يعنى لا يَعْقِلُونَ و لا يَهْتَدُونَ آنست كه عقل اضافت با علم و معرفت كنند، و اهتداء اضافت با عمل كنند، ميگويد ايشان را نه علم درست است نه عمل مستقيم. ابن كيسان گفت خداى تعالى درين آيت ذم تقليد كرد، و ايشان را بر نظر خواند، يعنى تقليد پدران خويش مكنيد، بل كه بگفتار و كردار ايشان نظر كنيد، تا بدانيد كه ايشان را نه عقل بود نه هدايت، نه قول راست نه عمل درست.

امّا مسألة تقليد شرح آن درازست، و سخن در آن فراوان، و ما بر سبيل ايجاز آنچه لا بد است بگوئيم، و باصول آن اشارت كنيم. بدانك معنى تقليد آنست كه سخن كسى قبول كنى و حكم وى بى دليل و بى حجت بپذيرى، و صواب و خطا در آن حكم در گردن وى افكنى، و احكام درين باب از سه قسم بيرون نيست: بعضى آنست كه تقليد در آن بهيچ حال روانيست، نه عالم را و نه عامى را. و بعضى آنست كه عامى را رواست و عالم را نه، و بعضى آنست كه علما در آن مختلف‏اند على ما يأتى شرحه. اما آنچه تقليد در آن بهيچ حال روا نيست: اصول توحيد است، و اثبات رسالت و نبوت، و احكام غيبى، چون بعث و نشور و حساب و بهشت و دوزخ و امثال آن، هر چه ازين باب‏اند واجب است بر هر مسلمانى كه بيقين بداند و بشناسد، و بآن ايمان دهد، و تقليد در آن روا ندارد، كه اللَّه تعالى قومى را درين تقليد عيب كرد گفت: وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِيلَنا وَ لْنَحْمِلْ خَطاياكُمْ وَ ما هُمْ بِحامِلِينَ مِنْ خَطاياهُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ الآية، و قال تعالى: إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ... و راه اين روشن است كه اگر اللَّه تعالى توفيق دهد بنده را تا نظر كند در محدثات و مكونات و در عجائب بر و بحر، و آيات و روايات قدرت حق در زمين و آسمان، و در معجزات و خرق عادات كه بر دست انبيا رود معرفت وحدانيت به حق او را حاصل شود، و صدق نبوت و رسالت بداند، پس تقليد را در آن جاى نماند. اما آنچه نقل كرده‏اند از ائمه سلف چون احمد و اوزاعى و جماعتى كه ايشان تقليد در دين روا داشته‏اند، آن نه محض تقليد است كه آن فرمودن اتّباع سلف است در آنچه نقل كرده‏اند از كتاب و سنت، و حذر نمودن از استبداد و بدعت. و كسى كه اتّباع سلف كند به پذيرفتن كتاب و سنت از ايشان آن را تقليد نگويند، كه تقليد پذيرفتن قول است بى دليل، و اين خود پذيرفتن عين دليل است. بلى بوسيلت اتّباع سلف اتّباع دليل ميكند، همچنانك مأموم در صف آخر بوسيلت صفوف كه در پيش دارد اتباع امام مى‏كند نه اتباع صفوف، همچنين كتاب و سنت امام است. صحابه ديدند و پذيرفتند، و پس روان قرنا فقرنا شنيدند و پذيرفتند.

پس معلوم شد كه آن عين اتباع است و پذيرفتن دليل نه محض تقليد. و شافعى از اينجا گفت: لا تقلدونى و اذا بينت الدليل فقبلتم قولى، فانما قبلتم الدليل و اتبعتموه دون قولى و قال اذا وجدتم فى كتابى خلاف‏

قول رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم فدعوا ما قلت و خذوا بالحديث: يعنى لا تقبلوا قول الذى لا دليل عليه فانّ الدليل هو المقبول، و المؤيد بالكتاب و السنة هو المتبوع، اما قسم دوم كه تقليد در آن مختلف فيه است: احكام شرايع دين است چون نماز و روزه و حج و زكاة كه باخبار متواتر ثابت شده، قومى تقليد در آن روا دارند، و قومى نه، و درست آنست كه تقليد در آن روا نيست، كه هر كسرا علم ضرورتى بآن حاصل ميشود، و نيز اين شرايع عين ايمانست، و ايمان بآن همچون ايمان بخداى و رسول است و احكام غيبى، و تقليد در آن هيچ روا نيست.

امّا قسم سوم كه تقليد در آن رواست: آن احكامى است كه باخبار آحاد ثابت گشت از ابواب نكاح و طلاق و خلع و عتاق و حدود و بيوع و امثال آن. عامى را جائز است كه تقليد عالم كند درين ابواب، بدليل اين آيت كه گفت فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ، و قال تعالى وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ، و بحكم آنك طلب علم فرض كفايت است، و اگر بر هر كس واجب بودى تعلّم اين احكام پس فرض عين بودى، و تعطيل صناعات و مكاسب در آن بودى، و سبب مشقت خلق بودى. پس معلوم گشت كه عامى را تقليد عالم درين ابواب جائز است و نيز اين ابواب از فروع دين است، و مجال اجتهاد و قياس است، كه عامى را آلت اجتهاد نيست، بخلاف اصول دين كه طريق آن سمع و ايمان است، و نه مجال اجتهاد و قياس است، لا جرم عالم و عامى در آن يكسانست و تقليد در آن روا نيست. و همچنين عالم اگر آلت اجتهاد دارد و در طلب حجت و دليل توانا بود، وى را تقليد ديگرى روا نيست و بذلك يقول اللَّه تعالى فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ و قال تعالى لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ و قال تعالى وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ، و قال فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ... وجه دليل آنست كه وى را در وقت اختلاف و تنازع با كتاب و سنت خواند نه با كسى ديگر كه تقليد وى كند. و بعضى علما روا داشته‏اند عالم را تقليد كند كسى را كه ازو عالم‏تر بود، يا وقت اجتهاد بر وى تنگ بود از آنك بعبادت وقت مشغول باشد جائزست وى را كه تقليد عالمى ديگر كند.

وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا... الاية.... پارسى مثل سان و صفت است چنانك گفت مَثَلُ الْجَنَّةِ، مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ، وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى‏ و تقدير الآية: مثل واعظ الّذين كفروا كمثل الّذى ينعق اى يصيح بالغنم ميگويد صفت آن كس كه كافر را پند دهد و بر دين حق خواند همچون صفت آن شبانست كه بانگ بر گوسپند ميزند گوسپند از آن بانگ شبان چه فهم كند، و چه منفعت گيرد؟ كافر را با واعظ حق همان مثل است، از آنك رب العزة قفل بيگانگى بر دل وى زده، و مهر شقاوت بدان نهاده، نه پند بشنود نه حق دريابد، همانست كه جاى ديگر گفت: أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ....

وجهى ديگر گفته‏اند در معنى آيت و مثل الذين كفروا فى دعائهم الاصنام كمثل الناعق بغنمه ميگويد مثل كافران كه بت را ميخوانند. و آن را مى‏پرستند همچون شبانست كه گوسپند را ميخواند، گوسپند چه داند! و چه دريابد كه شبان چه ميگويد! و از آن خواندن با شبان چيست جز رنجى و عنائى؟ همين است مثل كافر كه بت را ميخواند، چون بت نشنود و در نيابد در دست وى جز عنائى و بلائى چيست؟ إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ. پس صفت كافران كرد و گفت: صمّ يعنى عن الايمان، بكم عن القرآن، عمى عن معرفة الرحمن و عظمته، فهم لا يعقلون شيئا مما جئت به و لا بما يراد بهم.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ الآية... اين آيت تحريض مومنان است بر طلب حلال و خوردن، و بكار داشتن آن، و در وسوسه‏ها نياويختن، كه اين وساوس از عمل شيطان است، شيطان جهد كند كه بنده مؤمن را بوسوسه از حلال باز دارد، و بحيلت در حرام افكند، و اگر حلال خوردن را تبعة بودى، رب العزة آن را طيّبات نگفتى. و مصطفى عليه السلام بيان اين كرده و گفته

«الحلال بيّن و الحرام بيّن، و بين ذلك امور مشتبهات، لا يدرى كثير من الناس أ من الحلال هى؟ ام من الحرام؟

فمن تركها استبراء لدينه و عرضه فقد سلم، و من واقع شيئا منها، يوشك ان يواقع الحرام، كما انّه من يرعى حول الحمى يوشك ان يواقعه، ألا و ان لكل ملك حمى، الا و انّ حمى اللَّه محارمه»

رسول عليه السّلام درين خبر بيان كرد كه حلال و حرام روشن است و پيدا، و ميان اين هر دو شبهت‏ها است، كه مردم در آن بگمان افتند، كه حلال است يا حرام، پس هر چه شبهاتست پرهيز كردن از آن ورع باشد، و هر چه حرامست پرهيز كردن از آن واجب.و تفصيل اين حلال و حرام و شبهات در سنت و در قرآن جايهاى پراكنده بيايد، چنانك رسيم بآن شرح دهيم ان شاء اللَّه.

و روى ابو هريره ان النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم قال «ان اللَّه طيّب و لا يقبل الّا الطيب، و انّ اللَّه امر المؤمنين بما أمر به المرسلين فقال يا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ ثم ذكر الرجل لطيل السفر اشعث اغبر يمدّ يديه الى السماء بيا ربّ! يا رب! و مطعمه حرام و مشربه و ملبسه حرام، فأنّى يستجاب له؟

و قال سعد بن ابى وقاص لرسول اللَّه «ادع اللَّه ان يستجيب دعائى، فقال «يا سعد اطب طعمتك تستجب دعوتك»: قوله: وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ شكر نعمت است كه خداى از بندگان مى‏درخواهد، ميگويد مرا سپاس دارى كنيد، كه شما را بدين اسلام راه نمودم، و احكام اسلام از حلال و حرام و شبهات بيان كردم، چون مرا خداى خود ميدانيد و ميپرستيد و نعمت هم از من مى‏بينيد، شكر از من كنيد، كه شكر منعم لا محاله بر بندگان واجب است.

آن گه بعضى محرمات ياد كرد و گفت: إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ آنچه اللَّه ببست بر شما و حرام كرد مردار است، و خون، يعنى خون روان كه جاى ديگر تقليد كرد گفت أَوْ دَماً مَسْفُوحاً، و سنت مستثنى كرد از مردار ملخ و ماهى، وز خون جگر و سپرز. مفسران گفتند از منسوخات اين سورة يكى اين آيت است كه سنت بعضى مردار و خون منسوخ كرد تا حلال گشت، و حكم تحريم از آن برخاست و ذلك فى‏

قول النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم «اجلت لنا ميتتان و دمان، فاما الميتتان الحوت و الجراد و امّا الدمان فالكبد و الطحال».

و خون مشك علما بران قياس كرده‏اند، بيشتر بر آنند كه پاكست، و خانه خون گرفته، و خونابه گوشت هم چنان، وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ و حرام كرد گوشت خوك با جمله اجزا و ابعاض او، و خصّ اللحم لانّه المقصود بالاكل. وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ كافران بر كشتن جانور نام معبود خويش مى‏بردند بآواز كه مى‏برداشتند، رب العالمين گفت آن جانور كه بر گشتن آن نام معبودى جز از خداى برند هم حرام است چون مردار، و آن ذبح بكار نيست.

فَمَنِ اضْطُرَّ بكسر نون قراءة عاصم و حمزه و ابو عمرو و يعقوب است باقى بضم نون خوانند فَمَنِ اضْطُرَّ و معنى اضطرّ اى احوج و ألجئ الى ذلك هر كه بيچاره ماند در نايافت و از مرگ ترسد غَيْرَ باغٍ در سفرى يا در حالى كه در آن عاصى نبود در خداى عز و جل وَ لا عادٍ و نه ستمكار بود در آن سفر يا در آن حال بر كس. شافعى ازينجا گفت «العاصى بسفره لا يترخّص برخص المسافرين» معنى ديگر گفته‏اند اين دو كلمه را غير باغ يعنى كه بيش از ضرورت نخورد، و لا عاد و افزون از مسكه‏ى نخورد كه جان وى بر جاى بدارد، و از آن نفروشد، و هنگامى ديگر را بننهد، پس بروى از آن خوردن بزهى نيست، و حقيقت بغى طلب كردن است يعنى كه باغى طالب آنست كه وى را نيست و نميرسد، و عادى آنست كه تجاوز كند يعنى بحد و رسم شرع در گذارد.

إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ خداى پوشنده و آمرزنده است، مهربان و بخشاينده از مغفرت سخن گفت از بهر آنك آنچه وى خورد نه در عين حلالست، كه بعذر مباح است، قومى گفتند اين آيت دليل است كه بعضى محرّمات چون خمر و مانند آن، اگر بر سبيل مداواة در حال ضرورت كه هيچ چيز بجاى آن نه ايستد، و بيم فوت روح باشد، اگر در آن حال بحكم اطبا بجاى دارو استعمال كنند روا باشد. و هم ازين بايست رخصت شرع در شرب بول شتر و شير خر، و آنچ مصطفى عليه السلام گفت: «ان اللَّه عز و جل لم يجعل شفاء كم فيما حرّم عليكم»

گفتند معنى آنست كه انّ قدر ما فيه الشفاء غير محرّم عليكم، هذا ما ذكروه، و العهدة على قائله، و اللَّه اعلم. قوله... إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ الاية... دانشمندان جهودان از مهتران خويش كى با رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم جنگ مى‏كردند رشوت مى‏ستدند، و فراعام خويش ميگفتند كه محمد نه پيغامبر است، كه در تورية ذكر و نشان وى نيست.

رب العالمين گفت بهاى اندك مى‏ستانند، بكتمان نعت محمد در تورية وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا اين هاء با كتمان شود، يعنى بآن پنهان كردن اثبات نبوت محمد ع در تورية، كه مى‏فروشند بهاى اندك مى‏خرند.

أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ايشان آنند كه نمى‏خورند در شكمهاى خويش، اين تأكيد را گفت إِلَّا النَّارَ مگر آتش، يعنى بآنچ امروز ميخورند از رشوتها، فردا آتش خورند بپاداش آن.

وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ و روز رستاخيز خداى با ايشان سخن نگويد كه بخير ايشان باز گردد، يا ايشان را خوش آيد، وَ لا يُزَكِّيهِمْ و ايشان را از آن اعمال خبيثه ايشان پاك نگرداند، و بر ايشان ثنا نگويد، و هر كه خداى بر وى ثنا نگويد معذّب باشد لا محاله، لذلك قال تعالى: وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ.

أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى‏ الاية... اى اليهودية بالايمان، ميگويد اين جهودان ايمان و معرفت فروختند، و دين جهودى خريدند، و عذاب خداوند بر مغفرت وى اختيار كردند. و اگر از دين جهودى برگشتندى، و صفت و نعت محمد چنانك در تورية است بيان كردندى خداى تعالى ايشان را بيامرزيدى.

فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ اى فما الّذى جرأهم على النار چه چيز ايشان را چنين دلير كرد بر كردار اهل آتش؟ و يقال فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ اى ما ابقاهم على النّار، كما يقال ما اصبر فلانا على الحبس اى ما ابقاه فيه. چندكى بمانند ايشان در آتش، و در آن شكيبايى كنند. قال كعب ان الخازن من خزان جهنم مسيرة ما بين منكبيه سنة، و ان مع كل ملك منهم لعمودا له شعبتان من حديد، يدفع به الدفعة فيكبّ فى النّار سبعمائة الف سنة» و قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم: «يرسل على اهل النار البكاء فيبكون حتى تنقطع الدموع، ثم يبكون الدم حتى يرى فى وجوههم كهيئة الاخدود، لو ارسلت فيه السفن لجرت.

ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ اى ذلك العذاب بأن اللَّه نزل الكتاب بالحق فاختلفوا فيه آن پاداش كردن ايشان را و عذاب نمودن بآنست كى خداى تعالى تورية را كه فرستاد و ذكر محمد ع و نعت وى در آن، و قرآن كه به محمد فرستاد بد از فرستاد و راستى و سزا، و ايشان در آن بخلاف افتادند.

آن گه گفت: وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتابِ لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ آنان كه در آن بخلاف افتادند و سخن جدا جدا گفتند، بعضى استوار گرفتند و بعضى نگرفتند، ايشان از حق دور افتادند و در ستيز بماندند، و قال بعضهم ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ نَزَّلَ الْكِتابَ اى فعلهم الذى هو الكفر و الاختلاف و الاجتراء من اجل. انّ اللَّه نزل الكتاب بالحق فآيسهم به عن الايمان و اخبر عنهم بالحرمان، و ذلك فى قوله تعالى إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ الآية، ميگويد اين اختلاف و كفر كه در ان افتادند از آنست كى خداى تعالى به بى راهى و ناگرويدن ايشان حكم كرد و بآن حكم كتاب فرستاد گفت سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ، خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ الآية...

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ... يا حرف ندا است و اىّ منادى و ها تنبيه، ميگويد: بيدار باشيد اى مردمان! چيزى كه خوريد حلال خوريد و پاك، و گرد خيانت و محرمات مگرديد، تا از وساوس شيطان و هواجس نفس برهيد، و گفت و كرد شما پاك شود، و دل روشن! مصطفى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت: دل وى روشن گرداند، و چشمهاى حكمت ازو بگشايد، و دوستى دنيا از دل وى ببرد، هر آفت كى در راه دينست و هر فتنه كه خاست از دوستى دنيا خاست، حب الدنيا رأس كل خطيئة

و اين دوستى دنيا از حرام خوردن پديد آيد، پس هر كه پرهيزگار شود و در محرّمات بر خود ببندد اين دوستى دنيا از دل وى بكاهد، و گفتار و كردار وى پاك شود، و دعاء وى باجابت مقرون گردد.

مصطفى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت: بسيار كس است كه غذا و طعام و جامه وى كه بكار دارد حرامست و در آن احتياط نكند، آن گه دست برداشته و دعا مى‏كند، اين چنين دعا كى مستجاب بود؟

و يكى از بزرگان طريقت گفت: گفتار پاك كه بخداوند پاك رسد آنست كى از حلق پاك برآيد، و حلق پاك آنست كه جز غذاء پاك بخود راه ندهد، و غذاء پاك آنست كه در حال اكتساب يا ذكر و يادداشت حق در آن فرو نگذارد، و فراموش نكند، و شكر ولى نعمت بحكم فرمان در آن بجاى آرد.

چنانك خداى تعالى گفت: كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ و حقيقت شكر آنست كه تا قوت نعمت در باطن مى‏يابد خود را بر طاعت ولى نعمت بظاهر ميدارد.

سرى سقطى، جنيد را پرسيد وقتى كه شكر چيست؟ فقال «ان لا يستعان بشى‏ء من نعم اللَّه على معاصيه» گفت شكر آنست كه نعمت خداوند بر معاصى وى بكار ندارد، كه آن گه همان نعمت سبب هلاك وى باشد، چنانك پادشاهى غلامى را بنوازد و بر كشد و او را كمر شمشير زر دهد، پس آن غلام بر وى عاصى شود. پادشاه بفرمايد تا هم بآن شمشير كى خلعت وى بود سر وى بردارند گويد اين جزاء آنست كى نعمت خداوندگار خود در معصيت وى بكار برد، و گويند سبب آنك ادريس پيغامبر را بآسمان بردند آن بود كه فريشته بيامد و وى را بشارت داد بمغفرت، و ادريس در آن حال دست بدعا برداشته كه بار خدايا در زندگانى ادريس زين پس بيفزاى! گفتند تا چه كنى؟

گفت تا خداى را شكر و سپاس دارى كنم، كه آنچه گذشت در طلب مغفرت بودم، و از اين پس شكر را باشم: قال فبسط الملك جناحه و حمله الى السماء. و قيل التزم الحسن بن على ع الركن فقال الهى انعمتنى فلم تجدنى شاكرا و ابتليتنى فلم تجدنى صابرا، فلا انت سلبت النعمة بترك الشكر، و لا ادمت الشّدة بترك الصبر، الهى ما يكون من الكريم الّا الكرم.

اگر كسى گويد يا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ... از روى ظاهر اين خطاب همان فائده داد كه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ پس فائده اعادت چيست؟ جواب آنست: كه اهل تحقيق گفتند: يا أَيُّهَا النَّاسُ نداء عام است، و بر قدر روش عامّه اين خطاب با ايشان رفت، نبينى كه جمله مباحات فرا پيش ايشان نهاد، و جز از حرام محض ايشان را باز نزد، و اين منزلت عوام است كى از حرام بحلال گريزند، و از محظورات با مباحات كردند، آن گه بر عقب آن از اتّباع شيطان نهى كرد كه ايشان بر شرف فرمان بردارى شيطان‏اند. باز آيت ديگر يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خطاب اهل خصوصست ايشان را فرمود تا در تناول مباحات و بكار داشت محلات توسع نكنند، بلكه از مباحات حلال محض گزينند، و از حلال محض طيّبات رزق گزينند، اين همانست كه روايت كنند از بعضى صحابه كه گفت: ما از ده باب حلال نه باب بگذاشتيم، و يكى بر كار گرفتيم از بيم شبهت.، آن گه بجاى آنكه عوام را از اتباع شيطان احتراز فرمود اينجا بشكر خداى فرمود، آن كس كه خداوند ذوق است داند كه ميان اين دو خطاب چه فرقست آن ابتداء روش مسلمانان است، و اين غايت كشش عارفان، اين همان عدل و احسان است كه گفت: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ هر كس كه از حرام محض پرهيزد، وى را عادل گويند، و هر كه از عين حلال پرهيزد او را محسن گويند، عدالت ظاهر مسلمانى است، و احسان آنست كه مصطفى گفت: «الاحسان ان تعبد اللَّه كانك تراه»

و هو عبارة عن مكاشفة العارفين و نهاية رتبة الصديقين.

النوبة الاولى

قوله تعالى: لَيْسَ الْبِرَّ نيكى و پارسايى نه همه آنست أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ كه رويهاى خويش فرا داريد در نماز، قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ سوى مشرق كه بر آمدن گاه آفتابست و مغرب كه فرو شدن گاه است، وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ و لكن نيك مردى آن كس است كه بگرود بخداى وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ و روز رستاخيز وَ الْمَلائِكَةِ و فريشتگان وَ الْكِتابِ و كتاب خداى وَ النَّبِيِّينَ و پيغامبران وَ آتَى الْمالَ و مال دهد عَلى‏ حُبِّهِ بر دوستى او ذَوِي الْقُرْبى‏ درويشان خويشاوندان را وَ الْيَتامى‏ و نارسيدگان پدر مردگان را وَ الْمَساكِينَ و درويشان تنگ دستان را، وَ ابْنَ السَّبِيلِ و راه گذريان را وَ السَّائِلِينَ و خواهندگان را وَ فِي الرِّقابِ و در آزادى بردگان را، وَ أَقامَ الصَّلاةَ و نماز بپاى دارد بهنگام وَ آتَى الزَّكاةَ و از مال خود زكاة دهد، وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ و باز آمدگان به پيمان خويش با خداى و با خلق إِذا عاهَدُوا هر گه كه پيمان بندند، وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ و شكيبايان در بيمناكيها و در تنگيها، وَ حِينَ الْبَأْسِ و در وقت جنگ، أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا ايشانند كه چون گفتند كه نيكانيم راست گفتند، وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (۱۷۷) و باز پرهيزندگان از خشم و عذاب خداى تعالى ايشانند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ الآية...

حمزه و حفص البرّ بنصب خوانند باقى قراء برفع، او كه برفع خواند الْبِرَّ اسم ليس نهاد و أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ بجاى خبر نهاد، و او كه بنصب خواند أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ بجاى اسم نهاد و الْبِرَّ بجاى خبر، تقديره ليس توليتكم وجوهكم البر كله، كقوله تعالى وَ ما كانَ قَوْلَهُمْ إِلَّا أَنْ قالُوا...

ابن عباس و مجاهد و ضحاك و عطا و سفيان گفتند اين آيت بشأن مؤمنان آمد كه در بدايت اسلام پيش از هجرت و لزوم فرائض هر كس كه كلمه شهادت‏ و توحيد بگفتى و نماز كردى بهر سوى كه خواستى، اگر در آن حال از دنيا مى برفت مردمان از بهر وى مى‏گفتند وجبت له الجنّة بهشت او را واجب شد كه نيكى و پارسايى جمله بجاى آورد. پس چون مصطفى عليه السلام هجرت كرد و آيات فرائض فرو آمد و قبله با كعبه گردانيدند، رب العالمين اين آيت فرو فرستاد تا كسى را گمان نيفتد كه دين دارى و نيكى همه آنست كه نماز كنند، بل كه نماز خصلتى است از خصال برّ و بابى از ابواب آن.

گروهى ديگر گفتند از مفسران: كه سبب نزول اين آيت آن بود كه جهودان در نماز كردن روى سوى مغرب ميكردند، و ترسايان سوى مشرق، و هر گروهى ازيشان ميگفتند كه نيكى و نيك مردى اينست كه ما برانيم، و بدان فرموده‏اند، پس خداى تعالى ايشان را دروغ زن گردانيد گفت: نيكى نه آنست كه ايشان ميگويند لكن آنست كه درين آيت بيان كرديم.

وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ و وَ لكِنَّ الْبِرَّ هر دو خوانده‏اند بتخفيف و رفع قراءة مدنى و شامى است و بتشديد و نصب قراءة باقى. و آنجا كه گفت عز و جل وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى‏ همين خلافست، و معنى آنست كه و لكن البر بر من آمن باللَّه، فاستغنى بالاول عن الثانى، كقولهم الجود حاتم و الشجاعة عنترة. و قيل تقديره و لكن البارّ من آمن باللّه كقوله تعالى وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى‏ اى للمتّقى.

و معنى برّ مهربانيست و نيكو كارى و راستى و خوش خويى، قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم البرّ شى‏ء هيّن و وجه طلق و كلام ليّن

و گفته‏اند كه برّ اينجا ايمان و تقوى است و اين آيت خود عين دليل است كه همه اشارتست بايمان و تقوى.

مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ اول آنست كه ايمان آرد به يگانگى و يكتايى و كردگارى و بزرگوارى خداى. و معنى ايمان تصديق است، و تصديق براست داشتن است و استوار گرفتن، يعنى كه اللَّه را براست دارى بهر چه گفت، و خبر داد از خود در كتاب خود، يا بر زبان رسول خود، كه رسول بهر چه گفت و رسانيد از وحى متهم نيست: و ذلك فى قوله وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ.

وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ و از ابواب برّ يكى ايمان برستخيز است، يعنى يصدّق بالبعث بعد الموت، باز انگيختن و ديگر بار زنده گردانيدن بعد از مرگ براست دارد، و آيات كه بدان ناطق است استوار گيرد، و در قرآن از آن فراوان است: منها قُلِ اللَّهُ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ منها قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً منها وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا، و منها وَ أَنَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْرى‏ و منها ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يقول اللَّه تعالى شتمنى ابن آدم و ما ينبغى له ان يشتمنى و كذبنى، و ما ينبغى له ان يكذبنى، اما شتمه اياى فيقول ان لى ولدا، و اما تكذيبه فيقول لن يعيدنى كما بدأنى.

وَ الْمَلائِكَةِ و از ابواب برّ ايمان دادن است بفريشتگان كه بندگان و رهيكان خدااند، نه فرزندان و دختران چنانك كافران گفتند. و خداى از ايشان شكايت كرد گفت وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ جاى ديگر گفت وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ، اين ردّ است بر آن كافران كه گفتند رحمن فرزند گرفت و فريشتگان دختران اند، خداى گفت سبحانه پاكى و بى عيبى او را، اين فريشتگان نه دختران اند، بلكه بندگان نواختگان‏اند، بى دستورى خداى سخن نگويند، و بفرمان او كار كنند. بعضى در آسمان بحضرت عزت و در حجب هيبت بداشته، سرها در پيش افكنده چون دستورى سخن يابند گويند لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ و بعضى ازيشان از برف و آتش بهم آفريده، يك نيمه ايشان آتش و يك نيمه برف، چون دستورى سخن يابند گويند يا من يؤلف بين الثلج و النار! الف بين قلوب المؤمنين من عبادك و بعضى ازيشان كرّوبيان‏اند ايشان را سروها است، و از زير پاى ايشان تا بكعب پانصد ساله راه، و بعضى ازيشان رسولان اند، و نواختگان‏اند چون جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل، هر يكى بر كارى داشته، و بر شغلى گماشته: جبرئيل بر وحى و بر عذاب، ميكائيل بر باران و روزى و نبات، اسرافيل بر صور و لوح و يك ركن از اركان عرش بر دوش وى، عزرائيل بر قبض ارواح. از شعبى و ضحاك روايت كردند كه از راست عرش جويى روانست از نور، چندانك هر هفت آسمان و هفت زمين و هفت دريا، و جبرئيل هر وقت سحر در آن جوى شود و غسلى بر آرد، و در نور جمالش بيفزايد، و ششصد پر خويش در آن آب زند، تا آب بر گيرد، آن گه بيفشاند، و بعدد هر قطره كه از آن بيفتد رب العالمين چندين هزار فريشته بيافريند كه هفتاد هزار از آن هر روز در بيت المعمور شوند و هفتاد هزار در كعبه، و تا بقيامت نوبت با ايشان نيايد.

وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ و از ابواب برّ است ايمان دادن و پذيرفتن همه كتابهاى خداى عز و جل كه به پيغامبران فرو فرستاد، آنچه خلق دانند و آنچه ندانند، و پيغامبران ايشان را كه دانند و شناسند، و آن را كه نشناسند، كه نه همه را شناسند و لذلك قال تعالى وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ.

وَ آتَى الْمالَ عَلى‏ حُبِّهِ و مال دهد بر دوستى خداى، و كسى كه بر دوستى خداى مال دهد هيچيز بر خود بنگذارد، كه از دوستى خداى در دل وى جاى دوستى مال نماند، و در دلى خود دو دوستى نگنجد، و اين حال صديق اكبر است كه هر چه داشت جمله بداد، و چون از وى پرسيدند كه ما ذا ابقيت لعيالك؟ قال اللَّه و رسوله معنى ديگر گفته‏اند وَ آتَى الْمالَ عَلى‏ حُبِّهِ اى على حب المال و مال دهد بر دوستى مال چنانك ابن مسعود گفت: هو ان تؤتيه و انت صحيح تأمل العيش و تخشى الفقر و لا تمهل حتى اذا بلغت الحلقوم قلت لفلان كذا و لفلان كذا، و فى معناه ما

روى ابو هريرة قال سئل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: اىّ الصدقة افضل؟ قال ان تصدق و انت صحيح شحيح تأمل الغنى و تخاف الفقر، و لا تمهل حتى اذا بلغت الحلقوم، قلت لفلان كذا و لفلان كذا و قد كان لفلان.

و روى بسر بن جحاش قال بصق رسول اللَّه فى كفّه، ثم وضع عليه اصبعه السّبابه ثم قال يقول اللَّه تعالى أنّى تعجزنى يا بن آدم؟ و قد خلقتك من مثل هذه؟ حتى اذا سوّيتك و عدلتك مشيت بين بر دين، و للارض منك وئيد، ثم جمعت و منعت حتّى اذا بلغت نفسك الى هاهنا، و اشار الى حلقه، قلت اتصدّق و انّى او ان الصدقة؟

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مثل الذى يتصدق عند موته او يعتق كالذى يهدى اذا شبع.

و قيل عَلى‏ حُبِّهِ اى على حب الايتاء كقوله تعالى وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ اى على حب الاطعام. آن گه بيان كرد كى مال كرا دهد و مستحق صدقات كيست.

ذَوِي الْقُرْبى‏ خويشاوندان خود را، ايشان كه درويشان باشند و نيازمندان‏

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم صدقتك على المسكين صدقة و على ذى الرحم اثنتين، لانها صدقة و صلة

وَ الْيَتامى‏ و يتيمان اگر خويشاوند باشند و اگر نه، قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم من مسح رأس يتيم عنده لم يمسحه الّا اللَّه، كان له بكل شعرة يمرّ عليها يده حسنات، و من احسن الى يتيمة او يتيم عنده كنت انا و هو فى الجنة كهاتين، و قرن بين اصبعيه، وَ الْمَساكِينَ و درويشان و درماندگان، كه راندگان خلق باشند و نواختگان حق، قال النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم لعلى ع «يا على انك فقير اللَّه فلا تنهر الفقراء و قرّبهم تقربا من اللَّه عز و جل».

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «ليس المسكين بالطواف الذى تردّه الأكلة و الأكلتان و التمرة و التمرتان، و لكنّ المسكين الذى لا يسئل الناس و لا يفطن له فيتصدق عليه».

وَ ابْنَ السَّبِيلِ و راه گذريان و مهمانان كى بتو فرود آيند، قال النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم «من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فليكرم ضيفه»

و در آثار بيارند كه امير المؤمنين على عليه السّلام روزى مى‏گريست او را گفتند اى مهتر دين چرا مى‏گريى؟ گفت چرا نگريم و هفت روز است تا هيچ مهمان بمن فرو نيامد! بر خود مى‏بترسم و از آن مى‏گريم كه اگر خداى بمن اهانتى خواستست كه چندين روز مهمان از من وا گرفت! و انس بن مالك گفت زكاة الدار ان يتخذ فيها بيت للضيافة.

وَ السَّائِلِينَ و خواهندگان، اگر بتعريض خواهند و اگر بتصريح، كه جاى ديگر گفت: وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «للسائل حق و ان جاء على ظهر فرسه»

و عيسى عليه السّلام گفت هر كه سائلى را نوميد باز گرداند يك هفته فريشتگان رحمت در خانه وى نشوند. و سفيان ثورى هر گه كه سائلان را ديدى گفتى «جاء الغسّالون يغسلون ذنوبنا» شويندگان آمدند كه ما را از گناهان مى‏بشويند و پاك كنند. و شافعى گفت بوقت وفات فلان كس را گوئيد تا مرا بشويد آن گه بوقت حاجت آن مرد غائب بود، چون باز آمد وى را گفتند كه شافعى چنين وصيت كرد تو غائب بودى. آن مرد اندوهگن شد، آن گه غريمان شافعى را بخواند و تذكرة دين بخواست هفتاد هزار درم بر وى وام بود كار همه بگزارد، و گردن وى آزاد كرد، آن گه گفت هذا غسلى ايّاه.

وَ فِي الرِّقابِ اى و فى ثمنها، و بردگان كه خود را از سيّد باز خرند، و مكاتب شوند، ايشان را از مال خود نصيب دهد، تا بهاى خويش دهند. و اين صدقه تطوع است اينجايكه نه سهم زكاة فرض، كه در آيت ديگر است. و در معنى وَ فِي الرِّقابِ گفته‏اند كه آزاد كردن بردگان است و فداء اسيران. اعرابيى پيش مصطفى در آمد و گفت «علّمنى عملا يدخلنى الجنة فقال اعتق النسمة و فكّ الرقبة قال أو ليسا واحدا؟

قال لعتق النسمة ان تفرّد بعتقها، و فك الرقبة ان تعين فى ثمنها»

و روى انه قال «من اعتق نفسا مسلمة كانت فديته من جهنم»

وَ أَقامَ الصَّلاةَ اى المفروضة و آتَى الزَّكاةَ الواجبة وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا معطوف است بر اوّل آيت اى و لكن البرّ... المؤمنون و الموفون بعهدهم و اين عهد هم با مخلوق است و هم با خالق، و بوفاء هر دو فرموده‏اند.

عهد مخلوق را گفت أَوْفُوا بِالْعُقُودِ، و عهد خالق را گفت وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا

و هو الذى اخذ عليهم يوم الميثاق و امره اياهم بعهده.

آن گه بر سبيل مدح گفت: وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ آن شكيبايان در فقر و فاقت و در سختى و شدت وَ حِينَ الْبَأْسِ و بهنگام قتال و مجاهدت.

روى ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال «ان اللَّه عز و جل ليبتلى المؤمن بالفقر شوقا الى دعائه»

آن همه بار بلا و درويشى و بى كامى كه رب العالمين بر دوستان خود نهد از آنست كه تا چون صبر كنند و بدان راضى شوند، و در دعا و ذكر و سوز و نياز بيفزايند، آن از ايشان بپسندد، و در درجه ايشان بيفزايد، و اگر بعكس اين كردى كه مال و جاه و نعمت ور ايشان ريختى بودى كه ايشان را در آن بطر گرفتى، و ياد كرد و يادداشت اللَّه فرو گذاشتنديد، فتحقّق فيهم قوله تعالى: نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ و اليه الاشارة

بقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حكاية عن اللَّه تعالى أ يفرح عبدى اذا بسطت له رزقى و صببت عليه الدنيا صبا؟ أما يعلم عبدى ان ذلك له منى قطعا و بعدا، أ يحزن عبدى اذا منعت عنه الدنيا و رزقته قوت الوقت، أما يعلم عبدى ان ذلك له قربا و وصلا؟ و ذلك من غيرتى على عبدى.

أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا ايشان كه برين صفت باشند كه گفتيم و برين سيرت و طريقت روند، اگر گويند كه نيكان و نيك مردان ايم راست گفتند كه راست رفتند، و قيل أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا يعنى ما عاهدوا اللَّه عليه ايشانند كه بوفاء عهد باز آمدند، و دين و امانت كه پذيرفتند، حق آن بگزاردند و در ميان مؤمنان بنام مردى مخصوص گشتند. كما قال تعالى رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ روى انّ ابا ذر رض سئل عن الايمان فقرأ هذه الآية فقال السائل انا سالنا عن الايمان و تخبرنا عن البرّ، فقال جاء رجل الى رسول اللَّه فسأله عن الايمان فقرأ هذه الآية.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ... الآية از روى ظاهر درين آيت آنچه شرط شريعت است بشناختى، اكنون از روى باطن بزبان اشارت آنچه نشان حقيقت است بشناس، كه حقيقت مر شريعت را چون جان است مر تن را، تن بى جان چون بود، شريعت بى حقيقت هم چنان بود. شريعت بيت الخدم است همه خلق درو جمع، و عمارت آن بخدمت و عبادت، و حقيقت بيت الحرم است عارفان درو جمع و عمارت آن بحرمة و مشاهدت، و از خدمت و عبادت تا بحرمت و مشاهدت چندانست كه از آشنايى تا دوست دارى، آشنايى صفت مزدور است و دوستدارى صفت عارف. مزدور همه ابواب برّ كه در آيت بر شمرديم بيارد، آن گه گويد آه اگر باد بر ان جهد يا از آن چيزى بكاهد، كه آن گه از مزد باز مانم، و عارف آن همه بشرط خويش بتمامى بگزارد، آن گه گويد آن اگر از آن ذره بماند كه آن گه از دولت باز مانم

بهرچ از راه باز افتى چه كفر آن حرف و چه ايمانبهر چه از دوست و امانى چه زشت آن نقش و چه زيبا

مزدور گويد نماز من روزه من و زكاة من و صبر من در بلاها و وفاء من در عهد ها، و عارف گويد بزبان تذلل:

من كه باشم كه بتن رخت وفاء تو كشمديده حمّال كنم بار جفاء تو كشم
بوى جان آيدم از لب كه حديث تو كنمشاخ عزّ رويدم از دل كه بلاء تو كشم‏

پير طريقت گفت: من چه دانستم كه مزدور اوست كه بهشت باقى او را حظ است؟ و عارف اوست كه در آرزوى يك لحظ است؟! من چه دانستم كه مزدور در آرزوى حور و قصور است، و عارف در بحر عيان غرقه نور است! بو على رودبارى قدس اللَّه روحه بوقت نزع خواهر خود را ميگفت: يا فاطمة «هذه ابواب السماء قد فتحت، و هذه الجنان قد زينت» اينك درهاى آسمان بگشادند و بهشتها بياراستند و كنيزكان بر كنگره‏ها نشاندند و ميگويند نوشت باداى با على كه اين همه از بهر تو ساختند! و زبان حال بو على جواب ميدهد الهى به بهشت و حورا چه نازم اگر مرا نفسى دهى از آن نفس بهشتى سازم.

و حقك لا نظرت الى سواكابعين مودة حتّى اراكا
بر بندم چشم خويش و نگشايم نيزتا روز زيارت تو اى يار عزيز

لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ برّ بر قول مجمل دو ضرب است: اعتقاد و اعمال، اعتقاد تحقيق اصول است و اعمال تحصيل فروع. و هر آن كس كه اصول بحقيقت مستحكم كرده و فروع بشرط خود بجاى آورده لا محاله از ابرار است، و منزل ابرار دار القرار است. و ذلك فى قوله تعالى إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ.

آن گه رب العالمين در سياق اين آيت بيان كرد همان اعتقاد و همين اعمال گفت مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ تا اينجا بيان اعتقاد است و تمهيد قواعد اصول، و ازينجا ذكر اعمال در گرفت، و آن گه بر دو قسم نهاد يك قسم مراعات مردم است در معاشرت ايشان و نواخت دور و نزديك و مواساة با ايشان، چنانك گفت وَ آتَى الْمالَ عَلى‏ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقابِ اول ابتدا بخويشان كرد كه حق ايشان مقدّم است بر حقوق ديگران، و لهذا

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «لا يقبل اللَّه صدقة و ذو رحم محتاج» پس يتيمان كه ايشان عاجزترين خلق‏اند و بى‏كسان‏اند، پس بدرويشان كه هيچ مال ندارند نه مال حاضر نه مال غائب، پس براه گذرى كه هيچيز در دست ندارد، اما باشد كه وى را مال غائب بود، پس بسائلان كه درويشان هم راست گويان باشند، و هم دروغ زنان، پس به بردگان كه خواجگان دارند كه مراعات ايشان كنند و تيمار برند. رب العالمين ترتيب حاجت و دربايست بريشان نگه داشت، هر كه درمانده تر و حاجت وى بيشتر و صدقه را مستحق تر ذكر وى فرا پيش داشت كه حق وى تمامتر. كريما خداوندا كه هر كسرا بجاى خويش بدارد! و استحقاق هر كس چنانك بايد برساند! يقول تعالى ادبر عبادى بعلمى انى بعبادى خبير بصير . قسمى ديگر از اعمال بمتعبد مخصوص است كه از وى بديگرى تعدى نكند، چون نماز بپاى داشتن و صدق و اخلاص در اعمال بجاى آوردن، و بوفاء عهد باز آمدن، و در بليات صبر كردن.

اينست كه رب العالمين گفت وَ أَقامَ الصَّلاةَ الى قوله وَ حِينَ الْبَأْسِ آن گه گفت أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ اينان‏اند كه در آن يك نيمه برّ كه اعتقاد است صدق بجاى آوردند، و در آن نيمه كه اعمال است تقوى كار فرمودند، و صدق و تقوى كمال ايمانست، و هم الذين قال اللَّه تعالى أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا الآية و تمامتر خبرى از مصطفى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم كه لايق است باين آيت و ابواب برّ درو جمع، هم قسم اعتقاد و هم قسم اعمال و هم مكارم الاخلاق خبر سويد حارث است: قال: و فدت على رسول اللَّه سابع سبعة من قومى فلما دخلنا عليه و كلمناه اعجبه ما راى من سمتنا و زيّنا، فقال ما انتم؟ قلنا مؤمنون، فتبسّم رسول اللَّه و قال لكلّ قول حقيقة فما حقيقة قولكم و ايمانكم؟ قال سويد فقلت خمس عشرة خصلة: خمس منها أمرتنا رسلك ان نؤمن بها، و خمس منها امرتنا رسلك ان نعمل بها و، خمس منها تخلّقنا بها فى الجاهلية، و نحن على ذلك الّا ان تكره منها شيئا. فقال رسول اللَّه فما الخمس الخصال التي أمرتكم رسلى ان تؤمنوا بها؟ قلنا امرتنا رسلك ان نؤمن باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و البعث بعد الموت، قال فما الخمس التي امرتكم ان تعملوا بهن؟ قلنا امرتنا رسلك ان نقول جميعا لا اله الا اللَّه و أنّ محمدا رسول اللَّه و ان نقيم الصلوات و نؤتى الزكاة، و نحج البيت من استطاع اليه سبيلا، و نصوم شهر رمضان، و نحن على ذلك، قال فما الخمس الخصال التي تخلقتم بها؟ قلنا الشكر عند الرخاء، و الصبر عند البلاء و الصدق عند اللقاء، و الرضا بمواقع القضا، و مناجزة الاعداء، فتبسم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و قال ادباء فقهاء عقلاء حكماء، كادوا من فقههم ان يكونوا انبياء، يا لها من خصال! ما اشرفها و ازينها! و اعظم ثوابها! ثم قال رسول اللَّه اوصيكم بخمس خصال لتكمل عشرون خصلة قلنا اوصنا يا رسول اللَّه! فقال ان كنتم كما تقولون، فلا تجمعوا مالا تأكلون، و لا تبنوا ما لا تسكنون، و لا تنافسوا فى شى‏ء عنه تزولون، و ارغبوا فيما عليه تقدمون، و فيه تخلدون، و اتقوا اللَّه الذى اليه ترجعون و عليه تعرضون.»

النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند كُتِبَ عَلَيْكُمُ بر شما نوشتند و واجب كردند الْقِصاصُ بازگشتن بكشتن ناحق، فِي الْقَتْلى‏ در كشتگان مسلمانان بنا حق، الْحُرُّ بِالْحُرِّ آزاد بآزاد وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ و بنده ببنده، وَ الْأُنْثى‏ بِالْأُنْثى‏ وزن بزن فَمَنْ عُفِيَ لَهُ هر كس كه وى را آسان فرا گذارند مِنْ أَخِيهِ شَيْ‏ءٌ از كار برادر وى چيزى فَاتِّباعٌ وى را گويند تا بر پى ديت سپردن رود، بِالْمَعْرُوفِ به نيكويى، و بزودى وَ أَداءٌ إِلَيْهِ و كار گزاردن بوى بِإِحْسانٍ به نيكويى، و زود گزارى، ذلِكَ اين پذيرفتن دين از قاتل و فرا گذاشت قصاص، تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ سبك كردن كارى گران است از خداوند شما، وَ رَحْمَةٌ و بخشودنى آشكارا، فَمَنِ اعْتَدى‏ هر كس كه از اندازه درگذارد و افزونى جويد و باز خون ناحق ريزد، بَعْدَ ذلِكَ پس از آنك يكى ريخت و از وديت ستدند، فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ او راست عذابى درد نماى درد افزاى.

وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ و شما را در قصاص كردن زندگانيست يا أُولِي الْأَلْبابِ اى زيركان خداوندان مزغ و خداوندان خرد لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ تا به پرهيزيد.

كُتِبَ عَلَيْكُمْ نبشته آمد بر شما و واجب كردند إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ چون بيكى از شما مرگ آيد إِنْ تَرَكَ خَيْراً اگر از اين جهانى چيزى بگذارد الْوَصِيَّةُ اندرز كردن لِلْوالِدَيْنِ پدر و مادر خويش را، وَ الْأَقْرَبِينَ و خويشاوندان را بِالْمَعْرُوفِ بچم و انصاف و هموار بى اجحاف، حَقًّا نبشته آمد آن وصيت بسزا و راستى، عَلَى الْمُتَّقِينَ بر پرهيزندگان از شرك.

فَمَنْ بَدَّلَهُ هر كه بگرداند آن را بَعْدَ ما سَمِعَهُ پس آنك بشنيد آن را، فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ بزه‏مندى آن بريشان كه تبديل ميكنند إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ كه اللَّه شنواست دانا.

فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ هر كه ترسد از آن وصيت كننده جَنَفاً بيدادى و كژى، أَوْ إِثْماً يا بزه‏مندى فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ صلح سازد ميان ايشان فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ بر وى بزه‏مندى نيست، إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ كه اللَّه آمرزگارست و بخشاينده.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا... الآية مفسران گفتند اين آيت در شأن دو قبيله عرب فرود آمد يكى شريف و ديگر وضيع، ميگويند اوس و خزرج بودند، و بعضى گفتند قريظه و نضير بودند، با يكديگر جنك كردند و از ايشان كه شريف بودند قومى كشته شدند بدست آنان كه وضيع بودند، و اين در بدايت اسلام بود و بجاهليت قريب العهد بودند، هم بر عادت و حكم جاهليت گفتند لنقتلن بالعبد منّا الحرّ منهم، و بالمرأة منّا الرجل منهم، و بالرجل منا الرجلين منهم و لنضاعفنّ الجروح گفتند به بنده ما آزاد ايشان باز كشيم و بزن ما مرد ايشان و بيك مرد ما دو مرد ازيشان، و قصاص جراحتها مضاعف كنيم، كه ما ازيشان مهتر و شريفتريم، آن گه قصه خويش بحضرت نبوى انها كردند. مصطفى ايشان را براستى و برابرى فرمود، رب العالمين در شأن ايشان آيت فرستاد و رسول خدا بر ايشان خواند، و همه منقاد شدند و بحكم خدا و رسول فرو آمدند.

الْحُرُّ بِالْحُرِّ آزاد بآزاد وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ و بنده به بنده، و در ابتداء اسلام زن بزن كشتنديد و مرد بمرد وَ الْأُنْثى‏ بِالْأُنْثى‏ منسوخ گشت به النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ مستثنى ماند بدلالت سنت.

اكنون حكم آيت على الجملة بدان هر دو شخص كه در دين و در حريت برابر باشند و در حرمت، و يكى از آن ديگر را بكشد بقصد، رواست كه او را باز كشند بوى، پس مسلمان بمسلمان باز كشند، و ذمّى بذمى، و آزاد بآزاد، و بنده به بنده، و مرد بمرد، و زن بزن، و مسلمان را بذمى باز نكشند بمذهب شافعى رض، و نه آزاد به بنده كه ايشان در عصمت برابر نه‏اند. و امير المؤمنين عليه السّلام گفت «من السّنة ان لا يقتل مسلم بكافر و ان لا يقتل حر بعبد»

اما ذمى بمسلمان و بنده بآزاد باز كشند، همچنين فرزند به پدر و فرزند بمادر باز كشند، و پدر را بفرزند و مادر را بفرزند نه، و جماعتى را بيك شخص باز كشند بحكم اجماع، و زن را بمرد باز كشند و مرد را بزن بحكم خبر.

فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ اين هاء در له با قاتل شود، كشته را به برادر كشنده خواند و عصمت اسلام و برادرى ميان قاتل و قتيل بخون ناحق بنبريد، و نيز بقتل اسم ايمان از وى به نيفتاد كه در تحت اين خطاب است كه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا و اين عفو آنست كه اولياء كشته خود به بخشند و بديت صلح كنند. ميگويد هر كس كه وى را از برادر كشته وى قصاص عفو كنند فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ قاتل را گوئيد يعنى تا بر پى ديت سپردن رود، به نيكويى و كارگزاردن بزودى.

معنى ديگر فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ او را گوئيد، يعنى ولّى كشته را، كه باين قاتل ميخواهد كه با وى بديت صلح كند، تو هم پس اين صلح فرا رو، و اين ديت به پذير بى تشديد و تهديد. اگر كسى گويد چه فايده را فَمَنْ عُفِيَ لَهُ بفعل مجهول گفت فمن عفى له اخوه نگفت؟ جواب آنست كه تا معلوم شود كه در شرع فرق نيست ميان آنك صاحب دم يك كس باشد و عفو كند، يا جماعتى باشند و يك كس از جمله ايشان عفو كند، در هر دو حال قصاص بيفتد و با ديت گردد، و ديت مردى مسلمان كه بقصد كشته شود ديت مغلظه است حالى بر قاتل واجب شود صد اشتر به قسم، و آن را مثلثه گويند سى حقه، و سى جذعه، و چهل خلفه، كه بچه در شكم دارند، و اگر بخطا كشته شود يا شبه عمد بود نه عمد محض ديت مخففه واجب شود بر عاقله، و ديت مخففه مؤجّل واجب شود بر پنج قسم آن را مخمسه گويند بيست حقه، و بيست جذعه، و بيست بنت لبون، و بيست ابن لبون، و بيست بنت مخاض، الّا اگر خويشاوندى را كشد يا در ماههاى حرام كشد. ذو القعده و ذو الحجه و محرم و رجب، يا در حرم مكه، كه آن گه ديت مغلظه واجب شود، اگر چه قتل خطا باشد، پس اگر شتر نايافت بود يا ببهاى خويش بدست نيايد، ديت مردى مسلمان هزار دينار زر سرخ باشد، يا دوازده هزار درم سپيد، و ديت جهود و ترسا ثلث ديت مسلمان است بحكم خبر، و ديت مجوس خمس ديت اهل كتاب است، و هشتصد درم بقول عمر خطاب، و ديت زنان از هر جنس نيمه ديت مردان است، و عاقله مرد عصبه وى باشند، آنان كه بعضيّت و جزئيّت در ميان ايشان نباشد يعنى كه پدران و فرزندان در آن نشوند، و اين بمذهب شافعى است، على الخصوص آن گه اين عاقله تحمل ديت مخففه كنند بشرط آنك مكلف باشند، و توانگر و موافق جوانى در دين بمدت سه سال هر سالى ثلث ديت، و آنكه هر توانگرى را هر سال نيم دينار و اگر متوسط باشد دانگ و نيم، و آنچه در بايد از بيت المال مسلمانان بدهند.

ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ اين عفو كردن قصاص و ديت دادن تخفيفى تمام است و رحمتى فراخ از خداوند شما، و ديت اين امت را خاصه، كه هيچكس ديگر را نبود از ولد آدم، در تورية قصاص است يا عفو، و در انجيل امر است بعفو، و در قرآن هم قصاص است و هم عفو و هم ديت.

در خبر مى‏آيد كه مصطفى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت: «ثم انتم يا خزاعه قد قتلتم قتيلا من هذيل و انا و اللَّه عاقله فمن قتل قتيلا بعده فاهله بين خيرتين: ان احبّوا قتلوا، و ان احبّوا اخذ و العقل».

فَمَنِ اعْتَدى‏.... اين را دو تأويل كرده‏اند: يكى آنست كه يك بار از قاتل بنا حق بيش ديت نپذيرند، اگر ديگر كشند لا بد وى را قصاص كنند، هر چند كه ولىّ خون بديت رضا دهد، و اين مذهب قومى است از علما. و ديگر تأويل آنست كه از آن كس كه با خون ناحق گردد پس آنك يك بار ديت ستدند ازو، توبت نپذيرند و لا بد فردا بآتش عذاب كنند او را، و از اعتداست ولىّ خون را كه گويد بديت رضا دادم تا قاتل فرا پيش آيد ايمن، آن گه وى را بكشد.

وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ. الآية... اى و لكم فى القصاص ناه، ميگويد شما را در باز كشتن كشندگان مسلمانان بگزاف زندگانى است و بازداشتن ديگران مردمان را از كشتن بگزاف.

يا أُولِي الْأَلْبابِ اى خداوندان خرد، و اى زيركان، در جاهليت قاتل را باز نمى‏كشتند. ميگفتند يكى كم شد تا ديگرى كم نشود. اين جواب آنست كه اى زيركان آن انبوهى در قصاص است نه در فرو گذاشت.

لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ قصاص كنيد تا بپرهيزيد.

عن عبد اللَّه بن مسعود قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «لا يحلّ دم امرء مسلم يشهد ان لا اله الا اللَّه، و انّى رسول اللَّه الّا باحدى ثلث: النفس بالنفس، و الثيب الزانى، و المارق لدينه، و التارك للجماعة.»

و روى انه قال صلى اللَّه عليه و آله و سلم: «لا يحل دم امره مسلم يشهد ان لا اله الا اللَّه، و انّ محمدا رسول اللَّه الّا باحدى ثلث: زنا بعد احصان فانه يرجم، و رجل خرج محاربا، للَّه و رسوله فانه يقتل او يصلب او ينفى من الارض، او يقتل نفسا فيقتل بها».

قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «كل ذنب عسى اللَّه ان يغفره الا من مات مشركا او مؤمن يقتل مؤمنا متعمدا.»

معنى ديگر گفته‏اند و لكم فى القصاص حياة أراد به فى الآخرة يعنى كه اگر درين جهان قصاص كند در آن جهان از قصاص رستگارى يافت، و گرنه لا بد در آن جهان قصاص خواهند از وى.

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «يجي‏ء المقتول بالقاتل يوم القيمة ناصيته و رأسه بيده و أوداجه تشخب دما، يقول يا رب قتلنى حتّى يدينه من العرش.»

كُتِبَ عَلَيْكُمْ... اى فرض و اوجب عليكم إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ اى اسبابه و مقدماته من الامراض و العلل إِنْ تَرَكَ خَيْراً اى مالا. خير اينجا بمعنى مال است، چنانك در قرآن چند جايگه گفت قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ يعنى من مال، وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ. اى مال، إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ يعنى حبّ المال، وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ يعنى لحب المال. و در قرآن خير آيد بمعنى ايمان چنانك در سورة الانفال گفت: وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ يعنى ايمانا، و قال تعالى إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً اى ايمانا، و در سورة هود گفت: لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً اى ايمانا. و خير بمعنى اسلام آيد: چنانك در سورة البقرة گفت: أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ و در سورة القلم: مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ اى للاسلام، و خير بمعنى عافيت آيد، چنانك در سورة الانعام گفت: وَ إِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ اى بعافية، و در يونس گفت: وَ إِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ، اى بعافية و خير بمعنى اجر آيد: چنانك در سورة الحج خواند: لَكُمْ فِيها خَيْرٌ يعنى فى البدن اجر و خير بمعنى طعام آيد چنانك در سورة القصص گفت: إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ يعنى من طعام فقير. و خير بمعنى ظفر آيد چنانك در سورة الاحزاب گفت: وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً يعنى الظفر فى القتال.

كُتِبَ عَلَيْكُمُ الآية... ميگويد واجب كردند بر شما وصيت كردن مادر و پدر را و خويش و پيوند را آن زمان كه مخايل مرگ بر شما ظاهر شود، و اسباب آن به بينيد، و مال داريد كه در آن وصيت كنيد. و اين آيت پيش آيات مواريث فرو آمده بود، بآن سبب كه ايشان در عادت جاهليت اجنبيان را و بيگانگان را بحكم ريا و سمعة وصيت ميكردند، و خويشاوندان خود را فرو ميگذاشتند، اللَّه تعالى ايشان را ازين عادت بر گردانيد و وصيت از بهر پدر و مادر و جمله خويشان فريضه گردانيد، پس چون آيات مواريث فرو آمد وصيت پدر و مادر و ديگر وارثان منسوخ گشت بگفت مصطفى ع و بيان وى، و ذلك‏

قوله صلى اللَّه عليه و آله و سلّم حين نزلت آية المواريث: «ألا ان اللَّه سبحانه قد اعطى كل ذى حق حقه، ألا لا وصية لوارث»

پس خويشاوندانى را كه وارث نبودند وصيت در حق ايشان فريضه بماند بقول بعضى علما: و هو ابن عباس و الحسن و الضحاك و قتاده و طاوس. قال الضحاك: «من مات و لم يوص لذى قرابة فقد ختم عمله بمعصية» و قول درست آنست: كه فرض وصيت به كلى منسوخ شد هيچكس را واجب نيست نه خويشاوندان را و نه ديگران را، اما مستحبّ است اگر وصيت كند، فضيلت باشد، و اگر نكند، فريضه نيست و عاصى نشود و هو قول على و ابن عمر و عايشه و عكرمه و مجاهد و السدى قال عروة بن الزبير «دخل على ع على رجل يعوده فقال انى أريد أن اوصى فقال، على ان اللَّه تعالى يقول، إِنْ تَرَكَ خَيْراً و انما تدع شيئا يسيرا فدعه لعيالك فانه افضل. «و قال رجل لعايشة: انى اريد ان اوصى قالت كم مالك؟ قال ثلاثة آلاف. قالت و كم عيالك؟ قال اربعة فذكرت له ما ذكر على» و روى انّ ابن عمر لم يوص فقال امّا مالى فاللّه اعلم ما كنت اصنع فيه فى الحياة و اما رياعى فما احب ان يشرك ولدى فيها احد» و قال عروة بن ثابت للربيع بن خيثم اوص لى بمصحفك، قال فنظر الى ابنه و قال وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ.

اكنون اگر كسى وصيت كند بر سبيل استحباب و طلب فضيلت چنان بايد كه درويشان را كند نه توانگران را، و بر ثلث نيفزايد كه رب العالمين گفت: بِالْمَعْرُوفِ معروف آنست كه وصيت هموار و با انصاف بود، و اجحاف نيارد در ميراث وارث.

حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ اى كتبت الوصية حقا نبشته آمد وصيت بر شما نبشتنى بحق و سزا و راستى، كه چنين سزد و چنين بايد، عَلَى الْمُتَّقِينَ اين تقوى توحيد است يعنى پرهيزكاران از شرك با خداى عز و جل.

فَمَنْ بَدَّلَهُ الآية... اى بدّل الايصاء هر كه وصيت بگرداند و در آن تغيير و تبديل آرد از اوليا و اوصيا بزه‏مندى آن تغيير و تبديل بر ايشانست، كه تغيير كنند نه بر موصى، و اللَّه شنوا و دانا است، وصيت از كننده مى‏شنود و تبديل از خلاف كننده ميداند.

فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ الآية... بتشديد و تخفيف خوانده‏اند، حمزه على و يعقوب و ابو بكر بتشديد خوانند، ديگران بتخفيف خوانند، و معنى هر دو يكسانست. اوصى و وصّى لغتان.

فَمَنْ خافَ اين خوف بمعنى علم است اى فمن علم من موص ظلما و عدولا عن الحق هر كس كه بداند كه آن وصيت كننده بيداد كرد در وصيت، فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ آن گه ميان اصحاب تركت و ارباب سهام صلح سازد، و آن جور و ظلم با جاى آرد فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ برين بر جاى آرنده بزه‏مندى نيست، و آن صلح كه وى ساخت از تبديل بزه‏مند نيست. معنى ديگر گفته‏اند هر كس كه بداند كه آن وصيت كننده ظلم خواهد كرد، و قصد حيف و جور دارد بر ورثه، و او را نگذارد در آن حال كه وصيت ميكند، بلكه صلح سازد ميان وى و ميان ورثه و او را بعدل و انصاف فرمايد فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لانه ليس بمبدّل بل هو متوسط مصلح‏

روى عامر بن سعد بن ابى وقاص عن ابيه قال كنت مع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فى حجة للوداع، فمرضت مرضا اشرفت على الموت. فعادنى رسول اللَّه فقلت يا رسول اللَّه انّ لى مالا كثيرا و ليس يرثنى الّا ابنة أ فاوصى بثلثى مالى؟ قال لا قلت فبشطر مالى؟

قال لا قلت بثلث مالى؟ قال نعم، الثلث، و الثلث كثير، انك يا سعد ان تترك ولدك اغنياء خير من ان تتركهم عالة يتكففون الناس.

و روى ابو امامة قال قال رسول اللَّه من خاف فى وصيّته القى فى اللوى، و اللوى واد فى جهنم.

و عن ابى هريرة قال قال رسول اللَّه: «انّ الرجل ليعمل بعمل اهل الخير سبعين سنة فاذا اوصى خاف فى وصيته فيختم له فى شر عمله فيدخل النار، و ان الرجل ليعمل بعمل اهل الشر سبعين سنة فاذا اوصى لم يحف فى وصية فيختم له بخير عمله فيدخل الجنة، ثم قال ابو هريرة اقرؤا ان شئتم تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ الى قوله وَ لَهُ عَذابٌ مُهِينٌ.

آن گه در آخر آيت گفت إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ يعنى كه اگر اين وصيت كننده آن حيف و ظلم بنادانى كرد در وصيت كه حيف در آن نشناخت و ظلم ندانست پس اللَّه آمرزگارست و بخشاينده، او را بيامرزد و ببخشايد.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا الآية... يا نداء كالبد است، و اىّ نداء دل، و ها نداء جان، ميگويد اى همگى بنده اگر طمع دارى كه قدم در كوى دوستى نهى، نخست دل از جان بردار، و معلومى كه دارى از احوال و اعمال همه در باز، كه در شرع دوستى جان بقصاص از تو بستانند، و معلوم بديت، و هنوز چيزى دربايد. اينست شريعت دوستى، اگر مرد كارى در آى و اگر نه از خويشتن دوستى و تردامنى كارى نرود.

از پى مردانگى پاينده ذات آمد چنارو ز پى تر دامنى اندك حياة آمد سمن‏
جان فشان و راه كوب و راد زى و مرد باشتا شوى باقى چو دامن بر فشانى زين دمن‏

آرى! عجب كارى است كار دوستى! و بلعجب شرعى است شرع دوستى! هر كشته را در عالم قصاص است يا ديت بر قاتل واجب، و در شرع دوستى هم قصاص است و هم ديت و هر دو بر مقتول واجب.

پير طريقت گفت «من چه دانستم كه بر كشته دوستى قصاص است، چون بنگرستم اين معامله ترا با خاص است، من چه دانستم كه دوستى قيامت محض است؟ و از كشته دوستى ديت خواستن فرض! سبحان اللَّه اين چه كارست اين چه كار! قومى را بسوخت، قومى را بكشت، نه يك سوخته پشيمان شد و نه يك كشته برگشت!

كم تقتلونا و كم نحبّكميا عجبا كم نحبّ من قتلا
نور چشمم خاك قدمهاى تو بادآرام دلم زلف بخمهاى تو باد
در عشق تو داد من ستمهاى تو باد جانى دارم فداى غمهاى تو باد

يكى سوخته و در بيقرارى بمانده، يكى كشته و در ميدان انفراد سر گشته، يكى در خبر آويخته، يكى در عيان آميخته، آن تخم كه ريخته؟ و اين شور كه برانگيخته؟ يكى در غرقاب، يكى در آرزوى آب، نه غرقه آب سيراب، نه تشنه را خواب.

كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ وصيت خداوندان مال ديگرست و وصيت خداوندان حال ديگر، وصيت توانگران از مال رود، و وصيت درويشان از حال. توانگران بآخر عمر از ثلث مال بيرون آيند، و درويشان از صفاء احوال و صدق اعمال بيرون آيند، چندانك عاصى از كرد بد خويش بر خود بترسد، ده چندان عارف با صدق اعمال و صفاء احوال بر خود بترسد، اما فرق است ميان اين و آن: كه عاصى را ترس عاقبت است و بيم عقوبت، و عارف را ترس اجلال و اطلاع حق است. اين ترس عارف هيبت گويند، و آن ترس عاصى خوف، آن خوف از خبر افتد. و اين هيبت از عيان زايد، هيبت ترسيست كه نه پيش دعا حجاب گذارد، نه پيش فراست بند، نه پيش اميد ديوار، ترسيست گدازنده و كشنده، تا نداء أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا نشنود نيارامد! خداوند اين ترس را كرامت مى‏نمايند، و به بيم زوال آن وى را مى‏سوزانند، و نور مى‏افزايند و فزع تغير در وى مى‏افكنند.

بو سعيد بو الخير را قدس اللَّه روحه اين حال بود بوقت نزع، چون سر عزيز بر بالين مرگ نهاد گفتندش اى شيخ قبله سوختگان بودى، مقتداى مشتاقان، و آفتاب جهان، اكنون كه روى بحضرت عزت نهادى، اين سوختگان را وصيتى كن، كلمه گوى تا يادگارى باشد. شيخ گفت:

پر آب دو ديده و پر آتش جگرمپر باد دو دستم و پر از خاك سرم

بشر حافى را همين حال بود بوقت رفتن، گريستن و زارى در گرفت، گفتند: يا، ابا نصر أ تحبّ الحياة؟ مگر زندگى مى‏دوست دارى؟ و مرگ را كراهيت؟ گفت نه «و لكن القدوم على اللَّه شديد » بر خداى رسيدن كارى بزرگ است و سهمگين. اين حال گروهى است كه بوقت رفتن هيبت و دهشت بر ايشان غالب شود از تجلى جلال و عزت حق، و تا نداء أَلَّا تَخافُوا نشنوند نيارامند. باز قومى ديگرند كه بوقت رفتن ايشان را تجلّى جمال و لطف حق استقبال كند، و برق انس تابد، و آتش شوق زبانه زند، چنانك پير اهل ملامت عبد اللَّه منازل يكى پيش وى در شد، گفت: اى شيخ! مرا در خواب نمودند كه ترا يك سال زندگى مانده است، شيخ يكى بر سر زد گفت آه! كه يك سال ديگر در انتظار مانديم آن گه برخاست و در وجد و جدان خويش بجنبيد، و اضطرابى بنمود از خود بيخود شد. و گفت: آه كى بود كه آفتاب سعادت برآيد، و ماه روى دولت در آيد.

كى باشد كين قفص به پردازمدر باغ الهى آشيان سازم‏

مكحول شامى مردى مردانه بود، و در عصر خويش يگانه، در دو اندوه اين حديث او را فرو گرفته، هرگز نخنديد. و در بيمارى مرگ جماعتى پيش وى در شدند و مى‏خنديد گفتند اى شيخ! تو همواره اندوهگن بودى؟ اين ساعت اندوه بتو لايق‏تر چرا مى‏خندى؟ گفت: «چرا نخندم و آفتاب جدايى بر سر ديوار رسيد، و روز انتظارم برسيد، اينك درهاى آسمان گشاده و فريشتگان بردابرد ميزنند كه مكحول بحضرت مى‏آيد.»

وصل آمد و از بيم جدايى رستيمبا دلبر خود بكام دل بنشستيم‏

النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند كُتِبَ عَلَيْكُمُ نبشته آمد بر شما الصِّيامُ روزه داشتن كَما كُتِبَ همچنانك نبشته آمده بود عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ برايشان كه پيش از شما بودند لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ تا مگر شما باز پرهيزيده آئيد.

أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ روزى چند شمرده، فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً هر كس كه از شما بيمار بود أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ يا در سفرى فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ هام شمار آن در روزگارى ديگر روزه باز دارد، وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ و بريشانست كه توانند كه روزه دارند و خواهند كه ندارند فِدْيَةٌ باز خريدن آن طَعامُ مِسْكِينٍ بطعام دادن درويشى هر روز را مدّى فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً هر كه بر مدّ بيفزايد بطوع دل، فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ آن وى را به است وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ و اگر روزه داريد شما را خود به إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ اگر دانيد

شَهْرُ رَمَضانَ ماه رمضان الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ آن ماه كه قرآن در آن فرو فرستادند هُدىً لِلنَّاسِ راه نمونى مردمان را وَ بَيِّناتٍ و نشانها نمودن ايشان را مِنَ الْهُدى‏ از راه نمونى حق، وَ الْفُرْقانِ و جداى نمودن ميان حق و باطل فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ هر كه حاضر و مقيم بود از شما در ماه رمضان، فَلْيَصُمْهُ گوى روزه دارد، وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ و هر كه بيمار بود يا در سفرى فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ گوى ميخور و هام شمار آن در روزگارى ديگر روزه باز دار يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ اللَّه بشما آسانى ميخواهد وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ و دشوارى نميخواهد، وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ و فرمود تا شمار تمام كنيد وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ و خداوند خويش را به بزرگى بستائيد عَلى‏ ما هَداكُمْ بآنكه شما را راه نمود وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ و مگر تا از وى آزادى كنيد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ الآية... معنى صيام در شريعت باز ايستادنست از طعام و شراب و شهوت راندن با نيت، و در لغت عرب از هر چيز باز ايستادن است، چنانك كسى از گفتن باز ايستد گويند صام عن الكلام و ذلك فى قوله تعالى إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً و كسى كه از نيكى و برّ باز ايستد گويند صام عن المعروف و چهار پاى كه از علف و حركت باز ايستد گويند صامت الدّابة.

كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ سخنى مجمل است، دو وجه احتمال كند: يكى آنست كه بر پيشينيان همين ماه رمضان بقدر و وقت و عدد و روزگار واجب كرده بودند، اما فرق آنست كه اندر شرع ايشان روا نبودى اندر شبهاى ماه روزه جز يك بار باول شب طعام خوردن و شراب و باز اندرين شرع مقدس رب العالمين تيسير ارزانى داشت، و همه شب شراب و طعام و تمتّع مباح كرد. ازينجا گفت مصطفى ع‏ «فضل ما بين صيامنا و صيام اهل الكتاب اكلة السحر».

و ديگر وجه آنك اصل روزه و حدود كيفيت آن واجب كرده بودند اما نه بوقت ماه رمضان، و نه عدد سى روز. اگر وجه اول گوئيم آنست كه حسن بصرى و سدى و جماعتى گفتند كه بر ترسايان پيشينيان ماه رمضان واجب كردند، و بودى كه رمضان بتابستان گرم بودى يا بزمستان سرد، ايشان تغيير كردند و بافصل ربيع گردانيدند، و كفّارت آن تغيير را ده روز در افزودند، و بعد از آن پادشاه ايشان ده روز ديگر در افزود عارضى را كه رسيده بود او را، تا به پنجاه روز قرار گرفت. شعبى گفت اگر همه سال روزه دارم به روز شك ندارم كه اين سنت ترسايان است، كه ماه رمضان بريشان واجب كردند و ايشان باول ماه يك روز در افزودند، و بآخر يك روز، يعنى كه احتياط ميكنيم تا هيچ روز فوت نشود، پس هر قرنى كه آمدند پيش روان خود را متابعت كردند، و باول ماه يك روز مى‏افزودند، و بآخر يك روز تا به پنجاه روز قرار گرفت اينست كه خداى گفت: كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ و مصطفى ع ازينجا گفته كه بر ماه رمضان پيشى مكنيد بروزه داشتن يك روز يا دو روز، روزه داريد چون ماه بينيد، و روزه گشائيد چون ماه به بينيد، اگر ماه پوشيده باشد شعبان سى روز بشمريد پس روزه گيريد اكنون بحكم اين خبر نشايد روز شك روزه داشتن به نيت روزه ماه رمضان، كه اين خود درست نيايد اصلا، و همچنين نشايد به نيت فريضه قضايا نذر يا كفارت روزه داشتن درين روز، كه كراهيت است، اما اگر به نيت تطوّع روزه دارد، اگر پيش از آن رجب و شعبان روزه داشته است، يا وى را عادتى مستمر بوده، بر وفق آن عادت رواست و اگر عادتى نبوده و در اول شعبان روزه نداشته، پس البته روا نيست و معصيت است، لما روى عن عمار بن ياسر رض انه قال من صام اليوم الذى يشك فيه فقد عصى ابا القاسم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم.»

امّا وجه دوم كه احتمال ميكند آنست كه اصل روزه داشتن و حدود آن بشناختن بر شما نبشتند، چنانك بر پيشينيان نبشتند، و بر پيشينيان روزه روز عاشورا و ايام البيض واجب بود. و اول كسى كه روزه داشت آدم بود، قال على بن ابى طالب عليه السّلام لمّا اهبط آدم ع من الجنة الى الارض، احرقته الشمس فاسودّ جسده، فاتاه جبرئيل فقال يا آدم أ تحبّ ان يبيض جسدك؟ قال نعم قال فصم من الشهر ثلاثة ايام ثلاثة عشر و اربعة عشر و خمسة عشر، فصام آدم اول يوم، فابيض ثلث جسده، و صام اليوم الثانى فابيض ثلثا جسده، و صام اليوم الثالث فابيض جسده كله، فسميّت ايام البيض

و مصطفى ع چون در مدينه شد همچنين روزه داشت ايام البيض و روز عاشورا تا هفتده ماه بر آمد، آن گه روزه ماه رمضان واجب كردند باين آيت كه گفت: كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ الى قوله أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ، و هر چند كه اين مجمل بود آيت ديگر مفسّر كرد گفت: شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ الى قوله فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ آنكه بفرمود. تا جمله اين ماه روزه دارند آنجا كه گفت وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ و مصطفى ع بيان كرد و در شرح بيفزود گفت: صوموا الرؤيته و أفطروا الرؤيته فان غم عليكم الهلال فعدوا ثلثين.

معنى ديگر گفته‏اند كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ ميگويد روزه بر شما چنان نبشتند كه بر جهودان و ترسايان و بر اهل ملتها، كه شبهاى روزه چون بخفتنديد بر ايشان طعام و شراب و مباشرت اهل حرام بودى. ميگويد بر شما هم چنان حرام است بعد از نماز خفتن و خواب و اين در ابتداء اسلام بود، پس منسوخ شد بآن آيت كه أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ... الآية.

آن گه گفت: لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ روزه بدان فرمود تا به پرهيزيد از طعام و شراب و مباشرت در حال روزه داشتن، و اين تنبيهى عظيم است خلق را كه چون روزه دار را بحكم روزه از ملك مباح و شهوت راندن حلال مى‏باز دارند از ملك ديگران و حرامها اولى‏تر كه باز ايستند، و از شهوت راندن بآن معنى باز داشتند تا مسالك شيطان در باطن روزه دار بسته شود، و راه بوى فرو گيرد تا وسوسه نكند، و اليه الاشارة

بقول النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «ان الشيطان ليجرى من ابن آدم مجرى الدم فضيقوا مجاريه بالجوع»

و قال صلى اللَّه عليه و آله و سلّم «الصّوم جنّة»

أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ اى كتب عليكم الصيام فى أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ روزه بر شما نبشتند روزى چند شمرده، سى روز يا بيست و نه روز، و اين معدودات صيغتى است تقليل را، عرب چيزى كه در ذكر اندك فرا نمايند گويند معدوده، و در قرآن دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ و أَيَّاماً مَعْدُودَةً بر اين طريق است. ارباب معانى گويند: أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ تخفيفى است كه فرا پى تكليف داشت، چون بندگان را بر روزه تكليف كرد و اين بار حكم بريشان نهاد، اياما معدودات بگفت تا بر بنده آن تكليف گران نيايد، و نظيره قوله تعالى وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ ثم قال بعده: وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ.

فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً هر كه از شما بيمار بود و طاقت روزه ندارد يا در سفرى باشد و روزه بگشايد در آن سفر بر وى است كه هام شمار آن در روزگارى ديگر روزه باز دارد، اگر پيوسته خواهد و اگر گسسته هر دو رواست. وجوه و نظاير مرض در قرآن چهار است: يكى بمعنى شك چنانك در اول سورة البقرة گفت فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ اى شك و در سورة التوبة وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ اى شك، و در سورة محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم رَأَيْتَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ اى شكّ. وجه دوم مرض بمعنى فجور است چنانك در سورة الاحزاب بدو جايگه گفت: فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ اى فجور وجه سيم مرض بمعنى جراحت است چنانك در سورة النساء و در سورة المائدة گفت: وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ اى جرحى، وجه چهارم مرض بيمارى است بعينه، چنانك، درين آيت گفت فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً و در آن آيت ديگر وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً اى من جميع الاوجاع، در سورة النور و در سورة الفتح گفت وَ لا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ و در سورة التوبة لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى‏ يعنى من كان فى شي‏ء من مرض.

وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ قراءة مدنى و ابن ذكوان از شامى مضاف است فدية طعام و قراءة هشام از شامى و نافع با جمع مساكين باقى فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكِينٍ ميگويد و ايشان كه روزه توانند كه دارند و خواهند كه ندارند هر روز درويشى را فديه دهند از طعام باز خريدن را، و اين در ابتداء اسلام بود كه هر كس درين مخير بود، اگر خواستى روزه داشتى، و اگر نه بگشادى و هر روز را مدّى بدرويشى دادى.

آن گه گفت: فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً اگر كسى بطوع خويش برين مدّ بيفزايد نيكوست و پسنديده، و اگر روزه دارد خود بهتر و نيكوتر، و اين حكم پيش از آن بود كه آيت منسوخ شد، پس چون فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ فرو آمد اين حكم منسوخ گشت، و تخيير برخاست، و بر ايشان كه روزه توانند و مقيم باشند واجب گشت، و ثابت، و مسافر را و بيمار را رخصت افطار بماند، و پير ناتوان بى طاقت را افطار و فديه اين يك قول است. و قول ديگر وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ.

خاصه پيرانرا آمد، مردان و زنان را كه طاقت روزه ميداشتند به تكلف و دشخوارى، اللَّه تعالى ايشان را رخصت داد بافطار و فديه فرمود، آن گه منسوخ شد اين حكم بدو سخن: يكى اين كلمت كه وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ، و ديگر فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ، و سديگر قول آنست كه اين آيت جمله محكم است، و هيچيز از آن منسوخ نه بر تقدير و على الذين كانوا يطيقونه فى حال شبابهم و قوتهم ثم عجزوا عن الصوم فدية طعام مسكين ميگويد بر ايشان كه روزه مى‏توانستند داشت و ميداشتند پس عاجز شدند و قوت‏شان ساقط گشت فديه است از طعام دادن بدرويشى، پس اگر برين بيفزايد و بيش از يك درويش طعام دهد، يا بيش از يك مدّ آن به است، و اگر جمع كند ميان روزه و فديه آن بهتر و نيكوتر، و اگر يكى كند پس روزه اولى‏تر.

إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ اگر ميدانيد و مى‏دريابيد.

فصل

بدانك روزه ركنيست از اركان مسلمانى، و سببى ظاهر است اندر تقديس طبيعت. و اندر شرايع انبياء عليهم السلام روزه مشروع بودست از عهد آدم تا روزگار مصطفى. و بمقتضى خبر: روزه چهار يك ايمانست، كه مصطفى ع گفت‏: الصوم نصف الصبر و الصبر نصف الايمان‏ و در روزه پنج چيز فريضه است و پنج چيز سنت:

اما فريضه اول آنست كه ماه رمضان طلب كند تا بداند كه بر بيست و نه روزست يا بر سى روز، و بر قول يك عدل اعتماد كند. اما بآخر رمضان كم از دو عدل نشايد كه گواهى دهند، و اگر بشهرى ديگر ماه نو ديده باشند كه بشازده فرسنگ دورتر باشد روزه برين قوم واجب نيايد. در آثار بيارند كه كريب مولى ابن عباس گفت كه ام الفصل بنت الحارث مرا بشغلى بشام فرستاد پيش معاوية، گفتا: و شب آدينه ماه نو رمضان ديدند، و مردم در روزه شدند، و من روزه داشتم، چون به مدينه باز آمدم ابن عباس از من پرسيد كه ماه نو كى ديدى، گفتم شب آدينه، ابن عباس گفت ما اندر مدينه شب شنبه ديديم گفتم معاويه و اهل شام كه ماه نو ديدند شما را كفايت نباشد؟ و بدان كار نخواهيد كرد؟ گفت نه، كه مصطفى عليه السلام ما را چنين فرموده آن گه كريب را فرمود تا روزه دارد و اقتداء باهل مدينه كند. اين يك وجه است. از اصحاب شافعى. و وجه ديگر آنست كه چون بيك بقعه ماه نو ديدند حكم آن بهمه عالم روانست و همه بقاع در آن يكسانست، و وجه اول درست تر است و اعتماد بر آنست، چنان كه بيان كرديم.

فريضه دوم آنست كه هر شب نيت كند، چنانك بدل بينديشد و بزبان بگويد اصوم غدا صوم رمضان فريضة للَّه تعالى و اگر يك شب نيت فراموش كند بمذهب شافعى روزه وى درست نباشد، و قضا بايد كرد. مصطفى ع گفت: «من لم ينو الصوم من الليل قبل الفجر فلا صوم له»

اين حكم روزه فرض است اما روزه نافله روا باشد، كه بروز نيت كند تا بوقت زوال.

فريضه سوم آنست كه هيچيز بقصد بباطن نرساند و باطن آنست، كه قرارگاه چيزى باشد، چون دماغ و شكم و معده و مثانه، و اگر نه بقصد باشد چون مگس كه در حلق پرد، يا غبار راه يا آب مضمضه كه با كام جهد، يا حجامت كند يا سرمه در چشم كشد، و ميل در گوش برد و پنبه در احليل كند و اين هيچ چيز روزه باطل نكند و روزه باطل نشود.

فريضه چهارم آن است كه مباشرت اهل نكند، چندان كه عسل واجب كند، و اگر بحال نسيان افتد روزه باطل نشود، مصطفى ع گفت: «رفع عن امّتى الخطاء و النسيان و ما استكرهوا عليه»

و اگر بشب مباشرت كند و غسل بعد از صبح كند، روا باشد. و البتّه بهيچ طريق قصد آن نكند كه آب پشت وى جدا شود، كه انزال چون بقصد بود بهر صفت كه باشد روزه باطل كند.

فريضه پنجم آنست كه بقصد و اختيار قى نكند، و اگر بى اختيار قى بوى در افتد، روزه باطل نشود. و خيو منعقد كه از حلق بيرون آيد بسبب زكام روزه باطل نكند، اما چون بر دهن آيد آن گه فرو بر روزه باطل كند.

اما سنتهاى روزه: تأخير سحور است، و تعجيل فطور، و روزه گشادن بخرما يا آب، و سواك دست بداشتن بعد از زوال، و در جمله خيرها كردن چون صدقه دادن و قرآن خواندن، و در مسجد معتكف بودن، و قيام رمضان بپاى داشتن. مصطفى ع گفت: «من صام رمضان و قامه ايمانا و احتسابا غفر له ما تقدّم من ذنبه»

گفت هر كه ماه رمضان روزه دارد و اندر شب وى قيام آرد چنانك روزه فريضه داند و قيام سنّت، خداى عز و جل گناه گذشته وى بيامرزد، و اين قيام رمضان نماز تراويح است: رسول خدا اندر ماه رمضان تراويح گزارد، يك شب، صحابه موافقت كردند، و شب ديگر مردم مدينه رغبت نمودند، چنانك مسجد پر گشت، و رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نماز تراويح گزارد، شب سيم جمع مردم بسيار شد، چنانك مسجد و كوى انبوهى گرفت. و رسول بيرون نيامد بگزاردن تراويح، و گفت همى ترسم كه اين نماز فريضه گردد، و كار بر امّت من دشخوار شود، هر كسى تنها بگزارد، و اين سنّت من است. اللَّه تعالى روزه فريضه كرد و من قيام سنّت نهادم. و اندر روزگار ابو بكر كه عهد صادقان و مخلصان بود، تنها همى گزاردند، چون بعهد عمر رسيد بترسيد كه اندرين سنت تقصير كنند، گفت اين سنت آشكارا آريم و بجمع گزاريم تا زيادت رغبت مؤمنان باشد، و غيظ منافقان، صحابه را جمع كرد و نماز تراويح بجماعت گزاردند، بيست ركعت به پنج امام، هر امامى دو سلام همى گزاردند، و بيشترين شب در نماز بودنديد، كه اندر ميان ترويحات دعا و مناجات آوردند، و باين سبب مساجد روشن داشتنديد، پس بروزگار ديگر خلفا بر آن سنت برفتند. شبى امير المؤمنين على ع اندر كوفه همى گشت در ماه رمضان مسجدها روشن همى ديد گفت خداى عز و جل خوابگاه عمر روشن كناد چنانك مسجدها روشن كرد.

و در فضيلت ماه رمضان على الجملة در خبر مى‏آيد كه مصطفى ع در آخر ماه شعبان خطبه كرد، و گفت: يا ايها الناس قد اظلّكم شهر عظيم، شهر اوّله رحمة و اوسطه مغفرة و آخره عتق من النّار، شهر فيه ليلة خير من الف شهر، من تقرّب الى اللَّه تعالى فيه بخصلة من خصال الخير كان كمن ادّى فريضة فيما سواه (و من ادّى فيه فريضة كان كمن ادى سبعين فريضة فيما سواه، و هو شهر الصبر، و الصبر ثوابه الجنّة، و هو شهر المساواة، و شهر يزداد فيه رزق المؤمن، من فطر صائما كان مغفرة لذنوبه، و كان له اجره من غير ان ينقص من اجره شيئا.» قلنا يا رسول اللَّه ليس كلّنا يجد ما يفطر به الصائم، قال رسول اللَّه «يعطى اللَّه هذا الثواب، من فطر صائما على مذقة لبن او تمرة او شربة ماء، و من اشبع صائما سقاه اللَّه من حوضى شربة لا يظمأ حتى يدخل الجنة و من خفّف عن مملوكه فيه، غفر اللَّه له و اعتقه من النار، فاستكثروا فيه من اربع خصال: خصلتين ترضون بهما ربكم، و خصلتين لا غنى بكم عنهما، فامّا الخصلتان اللتان ترضون بهما ربكم: فشهادة ان لا اله الا اللَّه، و الاستغفار. و امّا اللّتان لا غنى بكم عنهما، فتسألون اللَّه الجنة و تتعوّذون به من النار.»

شَهْرُ رَمَضانَ... الآية... بنصب و رفع هر دو خوانده‏اند. نصب است بر آن معنى كه صوموا شهر رمضان. و رفع است، بر آن معنى كه ميقات صيامكم شهر رمضان آن گه رمضان را به بزرگ تر چيز آئين نهاد گفت: آن ماه كه قرآن در آن فرو فرستادند. اينجا دو قول است: يكى آنك قرآن در ماه رمضان شب هفدهم كه بامداد آن جنگ بدر بود، از حضرت خداى بآسمان دنيا فرو فرستادند، و در خزانه نهادند در بيت العزة، آن گه به بيست و سه سال نجم نجم، سورة سورة و آيت آيت، چنانك لايق حال بود، و در خورد وقت بزمين ميفرستادند همانست كه جاى ديگر گفت إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ، إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ گفته‌اند كه اين شب مبارك شب قدر است، شب بيست و هفتم.

و روى عن واثلة بن الاسقع ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال: «انزلت صحف ابراهيم اول ليلة من رمضان، و انزلت التورية لست مضين من رمضان، و انزل الانجيل لثلث عشرة خلت من رمضان، و انزل الزبور لثمانى عشرة خلت من رمضان، و انزل القرآن لاربع و عشرين خلت من رمضان».

قول ديگر آنست كه انزل فيه القرآن اى انزل القرآن بفرضه و فضله ميگويد ماه رمضان آنست كه قرآن فرستادند بفضل آن، و فريضه گردانيدن آن بر مسلمانان.

و قال داود بن ابى هند: قلت للشعبى شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن امّا كان ينزل عليه فى سائر السنة؟ قال بلى و لكن جبرئيل كان يعارض محمدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فى رمضان ما نزل اللَّه فيحكم اللَّه ما يشاء، و يثبت ما يشاء، و ينسى ما يشاء.

و اشتقاق قرآن از قرء است و معنى قرء با هم آوردن است چيزى متفرق را، يعنى كه قرآن سور و آيات و كلمات با هم آرد، و جمع كند، اين خود از روى ظاهر است اما از روى حقيقت قرآن بدان خواندند كه هر چه مردم را بدان حاجت است از كار اين جهانى و آن جهانى، و ترتيب معاش و معاد ايشان، جمع كند و ايشان را بآن راه نمايد.

اينست كه گفت: هُدىً لِلنَّاسِ اى هاديا للناس، وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ اى و آيات واضحات من الحلال و الحرام و الحدود و الاحكام، اين قرآن سبب آشنايى و روشنايى است، و سبب راه بردن و راه يافتن. اللَّه بحقيقت راهنماى مؤمنانست، و قرآن سبب راه يافتن ايشانست، كه در آن بيان حلال و حرام است، و شرح حدود و احكام است، و جدا كردن ميان حق و باطل. و فايده تكرار لفظ هدى بر مذاق اهل تحقيق آنست كه گفته‏اند هُدىً بر دو ضرب است: يكى هدايت عام بواسطه راه، چنانك گفت ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ ديگر هدايت خاص بى واسطه، كه در ميان آيد چنانك گفت عز جلاله ادْعُوا اللَّهَ، اول اشارت بمنزل است، و آخر اشارت بمقصد، اول نشان راه رفتن است و راه بردن، و آخر نشان رسيدن و بياسودن.

فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ اى من حضر منكم بلده فى الشهر فليصم ما شهد منه، و ان سافر فله الافطار. ميگويد هر كه ماه رمضان بوى درآيد و در شهر خويش مقيم باشد، چندانك مقيم باشد از ماه تا روزه دارد، و اگر در ميانه ماه سفر كند بگشايد كه رواست. تأويل درست اينست و اختيار ابن عباس رض يدل ما

روى ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خرج عام الفتح صائما فى رمضان حتى اقام بالكدية افطر.

آن گه حكم اهل عذر اعادت كرد گفت: وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ از بهر آن كه در آيت پيش مقيم را نيز در عداد اهل عذر آورد و مخير كرد و در اين آيت تخيير مقيم منسوخ كرد و تخيير مسافر و بيمار باز گفت تا معلوم شود كه بيمار و مسافر را در رخصت افطار همان حكم است كه از پيش رفت.

و در افطار مسافر علما را خلاف است كه عزيمت است يا رخصت، جماعتى گفتند عزيمت است و واجب، چنانك اگر كسى در سفر روزه دارد، چون مقيم شود قضا بايد كرد.

و دليل ايشان آنست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت «ليس من البرّ الصيام فى السفر»

، و در آثار صحابه است «الصائم فى السفر كالمفطر فى الحضر»، و بيشترين فقها و اهل علم بر آنند كه رخصت است اگر كسى روزه دارد در سفر فريضه گزارد، و بروى قضا نيست و اگر بگشايد رواست، كه رخصت خداست، و صدقه وى بر بندگان و تخفيف ايشان، و دليل برين خبر جابر است،

قال «كنا مع النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم فى سفر فمنّا الصائم و منا المفطر، فلم يكن بعضنا يعيب على بعض»

و عن عائشة: ان حمزة بن عمرو قال يا رسول اللَّه! انى كنت اسرد الصوم أ فاصوم فى السفر؟ قال ان شئت فصم، و ان شئت فافطر.»

و فى رواية اخرى قال يا رسول اللَّه أجد بى قوة على الصيام فى السفر، فهل علىّ جناح؟ قال هى رخصة من اللَّه، فمن اخذها فحسن، و من احبّ ان يصوم فلا جناح عليه.»

و كسى كه در سفر از روزه داشتن رنجور ميشود در حق وى آن فاضلتر و نيكوتر كه بگشايد، كه رسول بسفرى بوده در ماه رمضان، و ياران همه بروزه بودند، نماز ديگر رسول را گفتند كه ياران همه برنج رسيدند، و بى طاقت شدند، رسول قدحى آب بخواست و بياشاميد، و مردم همه در وى مى‏نگريستند. پس قومى بگشادند و قومى نه، مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت ايشان را كه نگشادند

«اولئك العصاة»

و بروايتى ديگر گفت: «ذهب المفطرون اليوم بالاجر.»

و سئل ابن عمر عن الصوم فى السفر؟ فقال أ رأيت لو تصدقت على رجل بصدقة فردّها عليك الم تغضب؟ قيل نعم. قال فانها صدقة من اللَّه عز و جل تصدّق بها عليكم.» و حد سفر كه افطار در آن مباح است شازده فرسنگ است هر چه كم ازين بود افطار در آن نشايد و مسافر كه در سفر معصيت باشد بمذهب امام مطلبى البته روانيست كه روزه بگشايد، يا رخصتى از رخصتهاى سفر بر كارگيرد.

يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ... اللَّه تعالى بشما آسانى ميخواهد و دژوارى نميخواهد، كه در حال بيمارى و سفر شما را رخصت افطار داد، وانگه از همه سال بيك رمضان رضا داد، و اين محاباها ارزانى داشت.

وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ و فرمود تا شما را تمام كنيد، كه مسلمانى بر پنج چيز بنا كرده‏اند: شهادت و نماز و زكاة و روزه و حج، تا شما را اين پنج ركن تمام كنيد معنى ديگر وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ فرمود تا شمار سى روز رمضان بروزه تمام كنيد يا شب سييم ماه بينيد. سديگر معنى وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ فرمود تا شمار آنچه بعذر بيمارى و سفر روزه گشاديد قضاء آن بوقت خويش تمام كنيد. وَ لِتُكْمِلُوا...

بتشديد و لتكملوا بتخفيف هر دو خوانده‏اند بتشديد قراءة بو بكر و يعقوب است، باقى بتخفيف خوانند، و تشديد در لفظ تأكيد است در معنى وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‏ ما هَداكُمْ اين تكبير شب فطر است كه ماه نو شوال بينند، تا آن گه كه امام در نماز عيد شود. وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ميگويد خداوند خويش را به تكبير در عيد ببزرگى بستائيد، و به بى‏عيبى ياد كنيد، و بر راه نمونى وى و يارى دادن وى از وى آزادى كنيد.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ بزبان اشارت و بيان حكمت ميگويد اى شما كه مؤمنانيد! روزه كه بر شما نبشته شد از آن نبشته شد كه همه مهمان حق خواهيد بود، فردا در بهشت خواهد تا مهمانان گرسنه بمهمانى برد كه كريمان چون كسى را بمهمانى برند دوست دارند كه مهمان گرسنه باشد تا ضيافت بدل مهمانان شيرين‏تر بود. رب العالمين بهشت و هر چه در آنست مؤمنانرا آفريد كه هيچيز از آن وى را بكار نيست و بآن محتاج نيست.

پير صوفيان دعوتى ساخت پس هيچكس نرفت، آن پير دست برداشت گفت بار خدايا اگر بندگان خود را فردا بآتش فرستى آن بهشت و آن نعيم بر كمال چون سفره من باشد! نواى سفره در آنست كه خورنده بر سر آنست. آرى! هر چه خزائن نعمت است رب العالمين همه براى مؤمنان و خورندگان آفريد كه خود نخورد، ازينجا گفت عز جلاله «الصوم لى». قال بعضهم يعنى الصمدية لى لا آكل و لا اشرب صمديت مراست كه نه خورم و نه آشامم، و أنا اجزى به روزه داران را خود پاداش دهم بى حساب، كه ايشان موافقت ما طلب كرده‏اند از روى ناخوردن، و دوستى ما خواسته‏اند، كه اول مقامى در دوستى موافقت است، اكنون ميدان كه چون موافقت تو مر فريشتگان را بآمين گفتن در آخر سورة الحمد حاصل شود، گناه گذشته و آينده تو بيامرزند چنانك در خبر است پس موافقت تو اللَّه را بناخوردن، هر چند كه ناخوردن تو تكلّفى است و وقتى، ناخوردن اللَّه صفتى است و ازلى، ميدان كه از آن چه شرف و كرامت بتو باز گردد در دل و دين.

و گفته‏اند «الصّوم لى» اضافت روزه با خود كرد تا دست خصمان از آن كوتاه كند، فردا در قيامت چون خصمان گرد تو بر آيند، و عبادتهاى تو بآن مظالم كه در گردن دارى بردارند، رب العالمين آن روزه تو در خزينه فضل خود ميدارد، و خصمان ترا مى‏گويد اين آن منست، شما را ور آن دستى نه پس بعاقبت بتو باز دهد، گويد اين اضافت از بهر آن با خود كردم تا از بهر تو نگه دارم.

حكمتى ديگر گفته‏اند روزه‏دار را، يعنى تا خداوندان نعمت حال درويشان و گرسنگى ايشان بدانند و با ايشان مواسات كنند، از اينجا بود كه مصطفى را از اول يتيم كرد تا يتيمان را نيكو دارد، پس غريب كرد تا غريبى خود ياد آورد، و بر غريبان رحمت كند، و بى مال كرد وى را تا درويشان را فراموش نكند.

با تو در فقر و يتيمى ما چه كرديم از كرمتو همان كن اى كريم از خلق خود با خلق ما
مادرى كن مر يتيمان را بپرورشان بلطفخواجگى كن سائلان را طمعشان گردان وفا

روزه عامّه مؤمنان بزبان شريعت شنيدى، اكنون روزه جوانمردان طريقت بزبان اهل حقيقت بشنو، و ثمره و سرانجام آن بدان: چنانك تو تن را بروزه دارى و از طعام و شراب بازدارى، ايشان دل را بروزه درآرند، و از جمله مخلوقات بازدارند. تو از بامداد تا شبانگاه روزه دارى، ايشان از اول عمر تا آخر عمر روزه دارند، ميدان روزه تو يك روز است، ميدان روزه ايشان يك عمر. يكى پيش شبلى در آمد شبلى او را گفت تحسن ان تصوم الابد؟ تو توانى كه روزه ابد دارى؟ گفت اين چون باشد؟ شبلى گفت همه عمر خويش يك روز سازى و بروزه باشى و پس بديدار خداى بگشايى.

خداوندان يافت و جوانمردان طريقت گفته‏اند كه صوموا لرؤيته و افطروا لرؤيته اين‏ها از روى اشارت كنايت از حق است جل جلاله، بسا فرقا كه ميان روزه داران بود، فردا آن كس كه بنفس روزه داشت شراب سلسبيل و زنجبيل بيند از دست فريشتگان و ولدان، چنانك گفت وَ يُسْقَوْنَ فِيها كَأْساً كانَ مِزاجُها زَنْجَبِيلًا. و آن كس كه بدل روزه داشت شراب طهور گيرد، در كأس محبت بر بساط قربت از يد صفت، چنانك گفت وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً. شراب و اىّ شراب. شرابى كه هر كه از آن جرعه چشيد جانش در هواى فرد انيّت بپريد، شرابى كه از آن بوى وصل جانان آيد، گرد و صد جان در سر آن كنى شايد، شرابى كه مهر جانان بر آن مهر نهاده، همه مهرها در آن يك مهر بداده، همه آرزوها در آن آرزو بينداخته، دو جهان و نيز دل و جان باميد آن باخته، پير طريقت گفت: الهى! ما را برين درگاه همه نياز روزى بود كه قطره از آن شراب بر دل ما ريزى؟ تا كى ما را بر آب و آتش بر هم آميزى؟ اى بخت ما! از دوست رستخيزى! شَهْرُ رَمَضانَ... الآية أى أتاكم شهر رمضان ميگويد اينك ماه رمضان اقبال كرد بر دوستان، ماهى كه هم بشويد هم بسوزد: بشويد بآب توبه دلهاى مجرمان، بسوزد بآتش گرسنگى تنهاى بندگان. اشتقاق رمضان از رمضان است يا از رمض اگر از رمضا است آن سنگ گرم باشد كه هر چه بر آن نهند بسوزد، و اگر از رمض است باران باشد كه بهر چه رسد آن را بشويد. مصطفى را پرسيدند كه رمضان چه باشد؟ گفت ارمض اللَّه فيه ذنوب المؤمنين و غفرها لهم انس مالك گفت از رسول خدا شنيدم كه گفت: «هذا رمضان قد جاء، تفتح فيه ابواب الجنة و تغلق فيه ابواب النار، و تغل فيه الشياطين، من ادرك رمضان فلم يغفر له فمتى؟»

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «لو اذن اللَّه للسماوات و الارض ان تتكلّما لبشّرتا صوّام رمضان بالجنة».

اى مسكين كه قدر اين نعمت نمى‏دانى، هر كجا در عالم نواختى است و شرفى در كنار تو نهادند، و تو از آن بى‏خبر، اسلام كه از همه ملتها برتر است و بهتر دين تو آمد، قرآن كه از همه كتابها عزيزتر است كتاب تو. مصطفى كه سيد ولد آدم است و چشم و چراغ مملكت، و پيشرو جهانيان در قيامت رسول تو، كعبه كه شريفترين بقعهاست قبله تو، ماه رمضان كه از همه ماهها فاضلتر است و شريفتر ماه تو و موسم معاملت تو، ماهى كه در آن ماه معاصى مغفور و شياطين مقهور بهشت درو آراسته، و درها گشاده و درهاى دوزخ درو بسته، و بازار مفسدان درو شكسته، و اعمال مطيعان باخلاص پيوسته، و گناهان گذشته و آلودگى نبشته در آن سوخته.

امير المؤمنين على عليه السّلام گفت اگر اللَّه خواستى كه امت احمد را عذاب كند ماه رمضان بايشان ندادى، و نه سورة قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ. خداوندان معرفت را اينجا رمزى ديگر است: گفتند رمضان از آن گفتند كه رب العزة در اين ماه دلهاى عارفان از غير خود بشويد، پس بمهر خود بسوزد، گه در آتش دارد گه در آب، گه تشنه و گه غرقاب، نه غرقه سيراب و نه تشنه را خواب، و زبان حال ايشان ميگويد:

گر بسوزد گو بسوز و ور نوازد گو نوازعاشق آن به كوميان آب و آتش در بود
تا بدان اول بسوزد پس بدين غرقه شودچون ز خود بى خود شود معشوقش اندر بر بود

اينست كه پير طريقت گفت: حين سئل عن الجمعية فقال ان يقع فى قبضة الحق، و من وقع فى قبضة الحق، احترق فيه و الحق خلفه.

در عشق تو بى سريم سرگشته شدهوز دست اميد ما سر رشته شده
مانند يكى شمع بهنگام صبوحبگداخته و سوخته و كشته شده‏

النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ إِذا سَأَلَكَ و چون پرسند ترا عِبادِي عَنِّي رهيكان من از من فَإِنِّي قَرِيبٌ من نزديك ام، أُجِيبُ پاسخ ميكنم دَعْوَةَ الدَّاعِ خواندن خواننده را. «اذا دعاني» هر گه كه مرا خواند، فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي ايدون بادا كه پاسخ كنند رهيكان من چون ايشان را فرمايم، وَ لْيُؤْمِنُوا بِي و بمن بگروند چون ايشان را خوانم. لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (۱۸۶) تا بر راستى و راه راست بمانند.

أُحِلَّ لَكُمْ... حلال كرده آمد شما را لَيْلَةَ الصِّيامِ در آن شب كه ديگر روز آن روزه خواهيد داشت الرَّفَثُ إِلى‏ نِسائِكُمْ رسيدن بزنان خويش هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ ايشان آرام شمااند وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ و شما آرام ايشانيد عَلِمَ اللَّهُ بديد خدا و بدانست و خود دانسته بود أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ كه شما كژ رفتيد در خويشتن فَتابَ عَلَيْكُمْ توبه داد شما را بر آنچ كرديد وَ عَفا عَنْكُمْ و عفو كرد شما را، فَالْآنَ از اكنون بَاشِرُوهُنَّ مى‏رسيد بايشان، وَ ابْتَغُوا و مى‏جوئيد ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ آنچ خداى شما را روزى نبشت، وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا و ميخوريد و مى‏آشاميد حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ تا آن گه كه پيدا شود شما را الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ تيغ روز مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ از دامن شب مِنَ الْفَجْرِ از بام كه شكافد از شب، ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ پس آن گه روزه خويش تمام كنيد تا شب، وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ و بزنان خود مى‏رسيد وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ تا معتكف باشيد در مسجدها، تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ اين اندازهاست كه خداى نهاد در دين خويش فَلا تَقْرَبُوها گرد آن مگرديد بدر گذاشتن كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ چنين پيدا ميكند اللَّه آياتِهِ لِلنَّاسِ نشانهاى پسند خويش مردمان را لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (۱۸۷) تا از خشم و ناپسندى وى باز پرهيزند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي الآية... مفسّران گفتند چون آيت آمد كه وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ياران گفتند يا رسول اللَّه اكنون كه ما را بدعا فرمودند كى خوانيم و چون خوانيم؟ بروز خوانيم يا بشب؟ بآواز بلند خوانيم يا نرم خوانيم؟ نزديك است تا براز خوانيم؟ يا دور است تا بآواز خوانيم؟

رب العزة بجواب ايشان اين آيت فرستاد وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي... آورده‏اند در بعضى كتب كه چون موسى عليه السّلام با حق مناجات كرد گفت بار خدايا! دورى تا ترا بآواز خوانم؟ يا نزديكى تا براز خوانم؟ جواب آمد كه اى موسى! اگر دورى را حدى بنهم هرگز بآن نرسى، و اگر نزديكى را حدّى بنهم طاقت ندارى، و زير بار عظمت و جلال ما پست شوى.

پير طريقت ازينجا گفت: الهى از نزديك نشانت ميدهند و برتر از آنى، وز دورت مى‏پندارند و نزديك‏تر از جانى، موجود نفسهاى جوانمردانى، حاضر دلهاى ذاكرانى. ملكا! تو آنى كه خود گفتى و چنانك گفتى آنى. بشنو لطيفه نيكو درين آيت: گفتند سؤال هر رونده دليل حال او باشد، قومى را همه انديشه مخلوقات و محدثات گرفته بود و ز همت دون چندان در مصنوعات آويختند كه خود پرواى صانع نداشتند، و با حقيقت معرفت او نپرداختند، تا يكى از روح پرسيد، يكى از كوه، يكى از مال غنيمت، يكى از حال يتيمان، يكى از خمر و قمار، يكى از عذر زنان، لا جرم جواب همگنان بواسطه داد چنانك گفت يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ الآية وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ، قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي الآية. وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً.

اى سيد سادات و اى مهتر كائنات! ايشان كه فرمود از ما با ديگرى پرداختند، و بقدر همت خود سؤال كردند، همه را تو اى محمد جواب ده! و مقصودهاشان در كنار نه، باز قومى كه از ما پرسند و از دوستى ما با ديگرى نپردازند، تخصيص و تشريف ايشان را بجواب واسطه از ميان بردارم بخودى خودشان جواب دهم.

فَإِنِّي قَرِيبٌ نگفت قل انّى قريب آن گه در تشريف بيفزود گفت: عِبادِي بندگان من، رهيكان من، اضافت ايشان با خود كرد، اگر كعبه سنگين را بآنچ رقم اضافت بروى كشيد و گفت طَهِّرْ بَيْتِيَ چندان شرف يافت كه مطاف جهانيان و قبله عالميان گشت، و از هر جبّارى كه قصد آن كرد آزاد شد. پس بنده مؤمن با معرفت و توحيد چون اين رقم تخصيص و اضافت بروى كشيد اولى‏تر كه بكرامتها و رتبتها رسد و گفته‏اند كه عبد بر دو قسم است يكى آنست كه اين نام بر وى افتاد از طريق ايجاد و تسخير، و برين معنى گفت اللَّه جل جلاله إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً، و برين اعتبار مؤمن و كافر و صديق و زنديق را عبد گويند.

و قسم ديگر آنست كه اين نام بروى افتاد از طريق تخصيص و تشريك، چنانك گفت وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي الآية... إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ الآية، أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ الآية، و عِبادُ الرَّحْمنِ الآية...، و برين اعتبار اگر فاسقى را گويند يا كافرى را كه وى بنده خدا نيست كه بنده طاغوت است، و بنده هوى و شهوت روا باشد و به قال اللَّه عز و جل وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ و قال النبى «تعس عبد الدرهم».

أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ اين باز كرامتى ديگر است وابندگان، و فضلى ديگر، كه اجابت خود در خواندن و دعا كردن ايشان بست، نه در اخلاص اعمال ايشان. تا اگر مفلسى باشد يا عاصيى كه از سر ندامت و شكستگى بى بضاعت طاعت او را خواند، نوميد نباشد، و خواندن بنده مر خداى را سه روى دارد هر سه دعا گويند: اول آنست كه بروى ثنا گويد و بپا كى بستايد، و بيگانگى وى اقرار دهد، چنانك گويد «انت اللَّه لا اله انت، ربنا لك الحمد» هذا و امثاله، و اليه الاشارة

بقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «و الدعاء هو العبادة».

ديگر وجه آنست كه بنده عفو خواهد و مغفرت و رحمت، گويد «اغفر لى و ارحمنى و اعف عنى و اهدنى.» و من ذلك قوله تعالى اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ. سديگر وجه آنست كه حظّ دنيوى خواهد گويد ارزقنى مالا و ولدا.، اين هر سه قسم را دعا گويند، كه بنده باوّل در همه خداى را خواند و گويد «يا اللَّه! يا رحمن! يا رب!» اما معنى آيت، گفته‏اند: كه خاص است اگر چه بر لفظ عام است ميگويد خواندن خواننده را پاسخ كنم، هر گه كه خواند. يعنى خواندن او بشرط خويش باشد و در اجابت وى خيرت بود. و دليل برين تخصيص آنست كه مصطفى ع گفت.

«ما من مسلم دعا اللَّه عز و جل بدعوة ليس فيها قطيعة رحم و لا اثم الّا اعطاه بها احدى خصال ثلث: امّا ان يعجل دعوته، و امّا ان يدخر له فى الآخرة، و امّا ان يدفع عنه من الشر مثلها، قالوا يا رسول اللَّه اذ انكثر، قال اللَّه اكثر.

و عن ابى هريره، قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: ما قال عبد قطّ يا ربّ ثلاثا الّا قال اللَّه عز و جل لبيك عبدى، سل فيعجّل من ذلك ما شاء و يؤخر ما شاء.

و عن جابر قال قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم يدعو اللَّه بعبده يوم القيمة فيقفه بين يديه، فيقول عبدى! انّى امرتك ان تدعونى، و وعدتك ان استجيب لك فهل كنت تدعونى؟ فيقول نعم يا رب! كنت ادعوك، فيقول كنت ترى لبعض دعائك اجابة و بعضه لا ترى له اجابة، فيقول نعم يا رب! فيقول اما انّك ما دعوتنى بدعوة قطّ الّا استجبتها لك، فاما اكون عجلتها لك فى الدنيا و امّا ذخرتها لك فى الآخرة، أ ليس دعوتنى يوم كذا و كذا فى حاجة اقضيها فقضيتها فيقول نعم يا ربّ! فيقول انى ذخرت لك فى الجنة كذا و كذا. فلا يدعو اللَّه دعوة دعا بها عبده المؤمن فى الدنيا الّا بيّن له ما عجّل له و ما ذخّر، قال فبينا العبد فى ذلك الموقف، يقول يا ليت لم يعجل لى من دعائى شى‏ء.

و شرط دعا آنست، كه بنده در حال دعا شكسته دل باشد و اندهگن، و دعا كه كند بتضرّع و زارى كند با رهبت و خشيت، لقوله تعالى ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً. آنست كه دعا بسرّ كند، و بآهستگى و شكستگى، نه بآواز بلند، كه آواز بلند در دعا اعتداست، و اللَّه تعالى اعتداء در دعا دوست ندارد. يقول تعالى إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ.

و قال ابو موسى الاشعرى: قدمنا مع رسول اللَّه فلما دنونا من المدينة كبّر الناس و رفعوا اصواتهم فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «يا ايها الناس انكم لن تدعو أصم و لا غائبا»

و ازينجاست كه رب العالمين زكريا را بآواز نرم در دعا بستود گفت: إِذْ نادى‏ رَبَّهُ نِداءً خَفِيًّا.

و از آداب دعا آنست كه طاعتى و صدقه فرا پيش دارد، كه مردى از مصطفى ص دعا خواست، رسول گفت: اعنى على كثرة الركوع و السجود، ديگرى آمد و دعا خواست گفت «و هل أتيت بجناح الدعاء؟» يعنى الصدقة .

و از آداب دعا الحاح است‏

فقد قال ص «انّ اللَّه يحب الملحين فى الدعاء»، و كان يقول «يا من لا يبرمه الحاح الملحّين و از آداب دعا تعميم است فانه ص سمع رجلا يقول اللهم اغفر لى!

فقال «عم و لا تخص!»، و عن انس بن مالك قال رسول اللَّه «ان العبد ليدعو اللَّه و هو يحبّه» قال: «فيقول يا جبريل! اقض لعبدى هذا حاجته و اخّرها فانى احب ان لا ازال اسمع صوته و انّ العبد ليدعوا اللَّه و اللَّه يبغضه، فيقول اللَّه عز و جل يا جبريل اقض لعبدى هذا حاجته باخلاصه، و عجّلها فانى اكره ان اسمع صوته» و عن يحيى بن سعيد القطان قال رأيت الحق فى المنام فقلت الهى كم ادعوك و لا تجيبنى! فقال يا يحيى لانى احب ان اسمع صوتك»

و عن ربيعة بن وقاص عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال ثلاث مواطن لا تردّ فيها دعوة العبد: رجل يكون فى برّية حيث لا يراه احد، فيقوم فيصلّى فيقول اللَّه تعالى لملائكته: أرى عبدى هذا يعلم انّ له ربا يغفر الذنوب، فانظروا ما يطلب فتقول الملائكة، اى رب! رضاك و مغفرتك، فيقول: اشهدوا انى قد غفرت له. و رجل يكون معه فيفرّ عنه اصحابه و يثبت هو فى مكانه، فيقول اللَّه للملائكة انظروا ما يطلب عبدى؟ فتقول الملائكة بذل مهجة نفسه لك و يطلب رضاك و مغفرتك، فيقول اشهدوا انّى قد غفرت له. و رجل يقوم من آخر الليل فيقول اللَّه أ ليس قد جعلت الليل سكنا و النوم سباتا، فقام عبدى هذا مصلّى و يعلم ان له ربا، فيقول اللَّه لملائكة انظروا ما يطلب عبدى، فتقول الملائكة رضاك و مغفرتك، فيقول اشهدوا انى قد غفرت له»

و عن جابر قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «و الذى نفسى بيده انّ العبد ليدعو اللَّه و أنّه عليه غضبان، فيعرض عنه ثم يدعوه فيعرض عنه ثم يدعوه، فيقول اللَّه تعالى للملائكة، ان عبدى لن يدعو غيرى فقد استحييت منه، كم يدعونى و اعرض عنه، اشهدكم انى قد استجبت له»

و در خبرست كه مردى در مسجد رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلّم دعا ميكرد و رسول در وى مى نگريست و تبسّم ميكرد، گفتند: يا رسول اللَّه چرا تبسم كردى؟ گفت عجب آمد مرا دعاء اين مرد، يك بار بگفت كه يا ربّ، اللَّه يك بار گفت كه «لبيك» پس دو بار بگفت كه يا رب! اللَّه دو بار بگفت كه لبيك پس سه بار بگفت كه «يا رب!» اللَّه سه بار بگفت كه لبيك.

و عن عبد اللَّه بن عمر قال قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم: «من فتحت له منكم ابواب الدعاء فتحت له ابواب الرحمة، و ما سئل اللَّه شيئا احبّ اليه من ان يسئل العافية، انّ الدعاء ينفع بما نزل، و ممّا لم ينزل، فعليكم عباد اللَّه بالدعاء»

و عن واثلة بن الاسقع قال قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم اربعة لا ترد دعوتهم: امام عادل: و دعوة المريض، و دعوة المرء المسلم لاخيه بالغيب، و دعوة الوالد لولده.

و عن ابى هريرة قال قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم: «ثلاثة لا ترد دعوتهم، الامام العادل و الصائم حين يفطر، و دعوة المظلوم، تحمل على الغمام تفتح لها ابواب السماء، و يقول الرب عز و جل: لا نصرتك و لو بعد حين. و فى رواية الذاكر اللَّه كثيرا، مكان قوله و الصائم حين يفطر.»

أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ خداوندان معانى گفتند: اين تشريف است و تخفيف و آنچه گفت فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي تكليف است و تشديد، چون بعز خويش دانست كه بار حكم و تكليف بر بنده مى‏نهد، نخست او را بشارت داد به اين كرامت و نواخت كه گفت أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ، تا بنده باين بشارت و كرامت آن بار حكم و تكليف بر وى آسان شود. و نظير اين در قران فراوانست: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا و قال تعالى يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ هذا و امثاله.

فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي هر چند كه استجابت و ايمان بمعنى متقارب اند، امّا فرق آنست كه استجابت بحكم استعمال در اعمال جوارح ظاهر رود، و ايمان در اعتقاد دل. و گفته‏اند استجابت بنده قول «لا اله الا اللَّه» است على ما روى فى بعض الكتب ان اللَّه عز و جل قال لملائكته ادعوا لى عبادى، قالوا يا رب كيف و السماوات السبع دونهم و العرض فوق ذلك! قال انهم اذ قالوا لا اله الا اللَّه، فقد استجابوا لى. و قال بعض المفسرين فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي اى فليجيبوا نى اى فى ما افترضت عليهم و تعبدتهم به من الايمان بى و برسولى و الطاعة لى.

اگر كسى گويد اين دو آيت چون اجنبى است در ميان احكام روزه كه پيشين آيت و پسين آيت از احكام روزه است، پس چه فايده را اين در ميان آورد؟ جواب آنست كه اين همه متقارب‏اند و هيچ تجانب نيست، كه اللَّه تعالى در پيشين آيت گفت، وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‏ ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ايشان را بر ذكر خود داشت، و بتكبير و شكر فرمود، آن گه ايشان را بثواب اين تكبير و شكر اميدوار كرد.

يعنى آن كس كه وى را ذكر و شكر مى‏كنيد بشما نزديك است، آواز شما مى‏نيوشد و اجابت دعا ميكند، اين عارضى بود كه در ميان آمد لايق آيت پيشين، و تمامى آن.

پس آن گه باحكام روزه باز گشت كه: أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ... الآية سبب نزول اين آيت آن بود. كه در ابتداء اسلام كه فرمان آمده بود بروزه ماه رمضان، كسى كه افطار كردى طعام و شراب و مباشرت اهل خويش او را حلال بودى و گشاده، تا آن گه كه بخفتى، يا نماز خفتن كردى، پس بعد از آن حرام بودى هم طعام و هم شراب و هم مباشرت. تا ديگر شب. عمر خطاب شبى بعد از آنكه نماز خفتن كرده بود دست بزن خويشتن برد آن گه خود را ملامت كرد، و مى‏گريست، باين مخالفت شرع كه از وى بيامده بود، بحضرت مصطفى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم آمد، و قصه خويش باز گفت، و رخصت طلبيد. رسول خداى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت «ما كنت جديرا بذلك يا عمر!»

اين نه سزاى تو است كه كردى، در آن حال جماعتى برخاستند كه همين واقعه افتاده بود ايشان را، و همه معترف شدند، پس خداى تعالى در شأن ايشان اين آيت فرستاد. عبد الرحمن بن ابى ليلى بطريقى ديگر روايت ميكند، ميگويد عمر خطاب پيش مصطفى آمد گفت: يا رسول اللَّه دوش كام خود از اهل خود طلب كردم گفت كه من خواب كرده‏ام، پنداشتم كه بهانه است، دست بوى بردم و كام خود از وى برداشتم. رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلم گفت يا عمر بدانچه كردى سزاوار نه! پس رب العالمين از بهر عمر اين آيت فرستاد، و مسلمانان را رخصت داد.

أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلى‏ نِسائِكُمْ رفث اينجا كنايت از جماع است و هر چه در قرآن آمد از مباشرت و ملامست و افضا و دخول. قال ابن عباس رض ان اللَّه عز و جل حى كريم يكنّى هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ اى هن سكن لكم و انتم سكن لهن، لباس اينجا كنايت است از رسيدن مرد بزن و زن بمرد بى جامه، همچنانك جاى ديگر گفت وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ و فى الخبر «الولد للفراش»

اهل معانى گفتند: لباس آن جامه است كه فاتن دارد، و شعار گويند پس مرد و زن را بدين معنى لباس خواند كه يكديگر را همچون جامه‏اند مر تن را. و گفته‏اند: ايشان را لباس از بهر آن خواند، كه هر دوستر يكديگرند از آنچه ناپسنديده شرعست، و دليل برين قول آن خبرست كه رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت، «من تزوّج فقد احرز دينه»

عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ اى تظلمون انفسكم بالجماع ليالى رمضان، فَتابَ عَلَيْكُمْ ان عاد عليكم بالترخيص، وَ عَفا عَنْكُمْ ما فعلتم قبل الرخصة، فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ همه امّت را ميگويد بر سبيل اباحت نه بر سبيل ايجاب. چنانك در آن خبر گفت: «تناكحوا تكثروا»

، تناكحوا امر اباحت است نه امر وجوب، بَاشِرُوهُنَّ هم چنان است، ميگويد اكنون مى‏رسيد باهل خويش، مباشرت رسيدن دو بشره بود بهم بى جامه.

وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ مى‏جوئيد آنچه اللَّه شما را نوشت در لوح محفوظ از فرزندى كه باشد شما را.

در خبر مى‏آيد، كه اعمال بنى آدم بمرگ همه منقطع شود و گسسته گردد، مگر صدقة روان، و فرزند پارساى شايسته، كه پدر خويش را دعا گويد بعد از وى. و در خبر مى‏آيد كه: ملك تعالى بنده را بنوازد و بزرگ گرداند، بنده گويد بار خدايا بچه عمل مرا باين رتبت رسانيدى؟ گويد بدعاء ولدك لك.

معاذ جبل گفت وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ يعنى ليلة القدر، حسن خواند وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ بر پى آن فرمان ايستيد كه اللَّه شما را نوشت.

وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا اين در شأن ابو قيس آمد، صرمة بن انس بن صرمة كه همه روز در كار بود بكشاورزى و روزه داشت، چون شب در آمد اهل وى خواست كه طعامكى گرم از بهر وى بسازد، چون آن طعامك بساخت، ابو قيس از ماندگى در خواب شده بود، چون بيدار شد گفت: نخورم كه مخالفت شرع باشد و نافرمانى حق، پس روزه در روزه پيوست و در نيمه روز بى طاقت شد، چنانك بيهوش گشت. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم چون او را چنان رنجور ديد، گفت چه رسيد ترا؟ ابو قيس قصه خويش بگفت، رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم پاره در گرفت، در حال آيت آمد وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا اى اللّيل كله.

حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ الآيه. تفسير اين مصطفى ع عدى حاتم را در آموخت گفت: «صلّ كذا و كذا و صم فاذا غابت الشمس فكل و اشرب حتى يتبيّن لكم الخيط الأبيض من الخيط الاسود، عدى حاتم گفت چون اين از مصطفى بشنيدم فراز گرفتم يك رشته سپيد و ديگرى سياه، و بوقت صبح در آن مينگرستم و هيچ بر من روشن نمى‏شد، آن گه با رسول بگفت كه من چه كردم، رسول بخنديد گفت: «يا ابن حاتم انّك لعريض القفا»

قال ابو سليمان الخطابى هذا يتأوّل على وجهين: احدهما ان يكون كناية عن الغباوة و سلامة الصدر، و الثانى انه اراد انك غليظ الرقبة وافر اللحم، لان من اكل بعد الصبح لم ينهكه الصوم، و لم يبن له اثر فيه، ثم قال: «يا ابن حاتم انما ذاك بياض النهار من سواد الليل» اى پسر حاتم آن رشته سپيد و سياه مثلى است تاريكى شب و روشنايى روز را، نبينى كه در عقب گفت: مِنَ الْفَجْرِ فجر ناميست اول بامداد را كه نفس صبح بشكافد از شب، و در خبر مى‏آيد كه «الفجر فجران: فجر يحرم فيه الطعام و تحلّ فيه الصّلاة، و فجر تحرم فيه الصّلاة، و يحل فيه الطعام»

فجر دواند، فجر صادق، فجر كاذب، اول فجر كاذب پديد آيد سپيدى از مشرق ظاهر شود و ارتفاع گيرد مانند عمودى، و چندانك ربع آسمان طول آن بركشد، و عرب آن را ذنب السرحان گويند، و بقدر دو ساعت كه از شب مانده باشد اين فجر كاذب بپايد، آن گه اندك اندك باز ميشود و در افق تاريكى مى‏افزايد، پس از ميان ظلمت فجر صادق سر بر زند، سرخى باشد كه بعرض افق باز مى‏افتد بتدريج، مصطفى ع ازينجا گفت: «ليس الفجر بالابيض المستطيل و لكنه الاحمر المعترض»

چون اين فجر صادق آغاز كند طعام خوردن بر روزه دار حرام شود، و وقت نماز در آيد، چنانك در خبر گفتيم. و بنده بايد كه در آن وقت بيدار باشد، كه آن وقتى عزيز است و ساعتى بزرگوار، و رب العالمين از شرف آن سوگند بدان ياد كرده و گفته وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ.

ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ الاية پس آن گه روزه خويش تمام كنيد تا بشب، اين إِلى‏ غايت راست كه چون شب در آمد روزه بغايت رسيد، و وقتش سپرى گشت، و روزه دار در حد فطر افتاد اگر طعام خورد و اگر نه، و در بعضى روايات بيايد اكل او لم يأكل و مصطفى ع مواصلت كرد، روز و شب در هم پيوست، و طعام نخورد، جبرئيل آمد و گفت «قبلت مواصلتك و لا تحل لامّتك من بعدك» وصال تو پذيرفتند و امت ترا بعد از تو روا نيست كه وصال كنند.

وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ اين در شأن جماعتى آمد از ياران رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه در مسجد معتكف مى‏نشستند، پس چون ايشان را ضرورتى پيش ميآمد از بهر آن ضرورت بيرون مى‏شدند، و در ميانه باهل خود مى‏رسيدند، آن گه بعد از غسل بمسجد باز مى‏شدند، رب العالمين گفت وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ تا معتكف باشيد در مسجدها بزنان خود مرسيد و نزديكى مكنيد عكوف از روى لغت اقامت است، پائيدن بدرنگ و آرام، قال اللَّه تعالى فَأَتَوْا عَلى‏ قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلى‏ أَصْنامٍ لَهُمْ و از روى شرع پائيدن است در مسجد بر وجه طاعت و قربت نيّت در آن شرطست، كه قربت بى نيّت درست نيايد، و به‏

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «انما الاعمال بالنيّات»

اى صحة الاعمال بالنيات و مسجد در آن شرطست كه گفت وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ و مستحبّ است كه با اعتكاف روزه دارد، پس اگر روزه ندارد اعتكاف درست باشد، بمذهب شافعى، كه در اصل وى روزه از شرط اعتكاف نيست، و لهذا

قال عمر «انى نذرت ان اعتكف ليلة فى الجاهلية» فقال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «أوف بنذرك»

و بدانك معتكف چنان فرا نموده است كه من از جهان گريخته‏ام، و كرده همه سال را درمان ساز آمده‏ام، و درگاه را لزوم گرفته‏ام، و آستانه بالين كرده‏ام و خاك بستر، تا نيامرزى باز نگردم ازين در، لا جرم در خبر مى‏آيد كه چون معتكف بيرون آيد، او را گويند بيرون آرى از گناه خويش چنان كه آن روز كه از مادر زادى. و فى الخبر من اعتكف عشرا فى رمضان كان كحجّتين و عمرتين»

و فى الاثر «من اعتكف يوما فكعدل عشر رقاب، و من اعتكف يومين فعدل عشرين رقبة، و من اعتكف ثلاثة ايام فعدل ثلثين رقبة، و من اكثر فعلى قدر ذلك.»

و فاضلتر آنست كه در دهه آخر ماه رمضان معتكف نشيند، كه مصطفى ع چنين كردى. و هرگز اعتكاف درين دهه دست بنداشتى. و درست است كه يك سال سى روز معتكف نشست، و سال ديگر بيست روز، آن سال كه سى روز نشست، سبب آن بود كه ده روز پيشين معتكف نشست طلب شب قدر را، جبرئيل آمد و گفت آنچه مى‏جويى در پيش است، پس ده روز ميانين نشست، جبرئيل گفت ديگر باره آنچه ميجويى در پيش است. پس ده روز پسين معتكف نشست تمامى سى روز. اما آن سال كه بيست روز معتكف نشست، چنان بود كه پيشين سال بغزا بود با ياران و اعتكاف از وى فائت شد. ديگر سال ده روز سال گذشته را قضا كرد، و ده روز آن سال را كه در آن بود، و يك سال چنان افتاد كه اعتكاف وى در ماه رمضان فائت شد، و در شوال معتكف نشست، و سبب آن بود كه بمسجد آمد و خيمه زد اعتكاف را، زنى از زنان وى دستورى خواست باعتكاف، او را دستورى داد پس ديگر زنان آمدند و بمسجد خيمه زدند، عايشه و حفصه و ديگران، مصطفى نگاه كرد خيمها ديد زده، خشم گرفت گفت باين مى پارسايى خواهيد؟ من امسال معتكف نمى‏نشينم، و بيرون آمد از اعتكاف خويش، پس در ماه شوال آن ده روز قضا كرد.

تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ قيل فرائض اللَّه و شروطه، و قيل ممنوعاته. اين اندازها است كه خداى نهاد در دين خويش، ميان طاعت و معصيت پسند و ناپسند. فَلا تَقْرَبُوها گرد اندازهاى وى مگرديد بسست فرا گرفتن و فرو گذاشتن.

كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي... ميگويد چون بندگان من مرا از تو پرسند، آن بندگانى كه بحلقه حرمت ما در آويختند. و در كوى ما گريختند، هر چه دون ماست گذاشتند، و خدمت ما برداشتند، با ما گرويدند و از اسباب ببريدند، عمامه بلا بر سر پيچيدند و مهر ما بجان و دل خريدند، عاشق در وجود آمدند و با عشق بيرون شدند.

با عشق روان شد از عدم مركب ماروشن ز شراب وصل دائم شب ما
زان مى كه حرام نيست در مذهب ماتا باز عدم خشك نيابى لب ما

اين چنين بندگان، و اين چنين دوستان چون مرا از تو پرسند، و نشان ما از تو طلبند، بدانك من بايشان نزديكم ناخوانده و ناجسته، نزديكم تا پيوسيده و نادريافته نزديكم، باوليت خود، در صفت خود قيوم و قريبم، نه سزاى بنده را كه من بنعت خود نزديكم! اين همانست كه كليم خود را گفت موسى ع، آن شب ديجور در آن پايان طور، «نودى من شاطئ الوادى الايمن» موسى را آواز دادند از كران وادى مبارك از سوى راست.

بزرگوارا موسى! كه از پس آمد كس بگوش سر خويش سخن حق نشنيده بود مگر موسى، خدا ندا داد او را كه يا موسى موسى بيقرار شد طاقتش برسيد و صبرش برميد صبر با مهر كى برآيد، جاويد دست مهر صبر ربايد، موسى از سر سوز و وله و بى طاقتى گفت خواننده را شنوانيدى أين اطلبك؟ كجات جويم؟ ندا آمد كه اى موسى چنانك خواهى مى‏جوى، كه من با توام، نزديك ترم بتو از جان تو در كالبد تو، و از رگ جان تو بتو، و ز سخن تو بدهن تو، الكلام كلامى، و النور نورى، و انا رب العالمين. از روى اشارت چنانستى كه رب العزة گفتى يا موسى بعلم ترا نزديكم، و زو همت دور! اى موسى بهره محبان خودم و بهره رسان مزدور، ياد من عيش است و مهر من سور، شناخت من ملك است و يافت من سرور، صحبت من روح روح است و قرب من نور، دوستان را بجاى جانم و عارفان را رستاخيز بى صور.

گفتم صنما مگر كه جانان منىاكنون كه همى نگه كنم جان منى
بى جان گردم اگر ز من بر گردىاى جان جهان تو كفر و ايمان منى

فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ... ميگويد من به بندگان نزديكم نزديكان را دوست دارم، خوانندگان را پاسخ كنم، جويندگان را بخود راه دهم، متقربان را بپسندم. بنده من! بمن نزديك شو تا بتو نزديك شوم، من تقرب الى شبرا تقربت اليه ذراعا بنده من! تو مرا ميخوانى من اجابت ميكنم، من نيز ترا بر نصرت دين خود ميخوانم، و بر پذيرفتن رسالت رسول خود ميخوانم، اجابت كن. بنده من! درى بر گشاى تا درى بر گشايم، در دعا بر گشاى تا در اجابت برگشايم ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ در انابت بر گشاى تا در بشارت بر گشايم وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرى‏ در هزينه بر گشاى تا در خلف بر گشايم وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ در مجاهدت بر گشاى تا در هدايت بر گشايم وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا در توكل بر گشاى تا در كفايت بر گشايم وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ، در استغفار بر گشاى تا در مغفرت بر گشايم ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً

آن گه گفت: لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ اين بار حكم كه بر تو نهادم مصلحت ترا و ساختن كار ترا نهادم، تا بر راه راست بمانى و بنعيم جاودانه رسى، و از ما بر سود باشى كه ما خلق را نه بدان آفريديم تا بريشان سود كنيم بلكه تا ايشان بر ما سود كنند

«ما خلقت الخلق لاربح عليهم و انما خلقتهم ليربحوا عليّ».

أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ.... الآية هم پيغام است و هم تفضيل و هم تخفيف، پيغام راست، و تفضيل نيكو، و تخفيف بسزا، پيغام خداوند برهيكان، و تفضيل روزه ماه رمضان بر ديگر اعمال بندگان، و تخفيف ايشان در اباحت عشرت با هم جفتان.

گفت: لَيْلَةَ الصِّيامِ شب را در روزه پيوست، و شب طعام را بود نه روزه را، لكن چون از اول شب نيّت كند در عداد روزه داران است، و ثواب روزه از وقت نيّت او را در ديوان است، باين وجه روزه بر همه عبادات فضل دارد، كه در همه عبادات تا نيّت در عمل نه پيوندى ثواب عمل حاصل نشود، و در روزه چون شب در آمد و نيت در دل آمد، عقد روزه بسته شد، هر چند كه تا وقت بام طعام و شراب خورد و عشرت كند او را از جمله روزه داران شمرند، و ثواب وى هيچيز بنكاهند.

كريما! خداوندا! مهربانا! كه بنده طعام و شراب مى‏خورد، و با اهل خود عشرت ميكند و او را در آن ثواب روزه داران ميدهد، ازين عجب‏تر كه او را طعام خوردن فرمايد در وقت سحر، آن گه بنده را از آن سحور خوردن تعبيه‏هاى لطيف از غيب بيرون آرد، و رقم دوستى كشد. آرى مقصود نه نان خوردن است، مقصود آنست تا بنده در كمند دوستى افتد، پس طعام خوردن بهانه است و سحور دام دوستى را دانه است. اين همچنانست كه موسى را ليلة النار آتش نمودند، آتش بهانه بود و كمند لطف در ميان، آن تعبيه بود، ابر سياه بر آمد، و شب تاريك در آمد، و باد عاصف در جستن آمد، بانگ گرگ برخاست و گله در رفتن آمد، و اهل موسى در ناليدن آمد، جهان همه تاريك شده و ظلمت فرو گرفته، موسى بيطاقت شده و ز جان خويش بفرياد آمده كه:

وقتست كنون اگر بخواهى بخشودچون كشته شوم دريغ كى دارد سود

موسى آتشزنه برداشت، سنگ زد بر آن و آتش نديد، آن گه از دور آتشى بديد و آن همه آشوب و شور بهانه بود، و مقصود در ميان آن تعبيه بود. همچنين بنده را در ميانه شب بطعام خوردن فرمايد، بزبان شرع گويد تسحروا فان فى السحور بركة و گويد صلوات اللَّه على المتسحّرين و گويد اللهم بارك لامّتى فى سحورهم، ما انعم اللَّه على عبد من نعمة الّا و هو سائله عنها يوم القيمة الا السحور، استعينوا باكلة السحر على صيام النهار اين همه ترغيب و تحريض كه شرع مصطفى بدان ناطق است نه عين خوردن راست، بلكه كارى ديگر و نواختى ديگر راست چنانستى كه خداى گفتى بنده من! اين سحور خوردن دام وصلت است كه من نهادم، تا تو بر خيزى و در دام دوستى ما افتى! فريشتگان را گوئيم در نگريد بنده من از شب خير انست، بسم اللَّه بر زبان تو برانم گويم بنويسيد كه بنده من از ذاكرانست، عطسه بر تو گمارم تا گويى الحمد للَّه گويم به بينيد بنده من از شاكرانست، سوزى در دلت پديد آرم تا از سر آن سوز گويى آه! گويم بنده من بمهر ما سوزانست. بنده مى‏سوزد و مى‏زارد، و خداى او را مى‏نوازد، و اللَّه در دلش نور معرفت مى‏فزايد، وحقيقت كرم بزبان لطف با بنده ميگويد.

من آن توام تو آن من باش ز دلبستاخى كن چرا نشينى تو خجل
گر جرم همه خلق كنم پاك بحلدر مملكتم چه كم شود؟ مشتى گل!

النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ مال يكديگر مخوريد بَيْنَكُمْ در ميان خويش بِالْباطِلِ بگزاف و بنا شايست وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ و آن را فرا دست حاكمان مگذاريد برشوت، لِتَأْكُلُوا تا خوريد بآن فَرِيقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاسِ، چيزى از خواسته‏هاى مردمان بِالْإِثْمِ به بزه‏مندى وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ و شما دانيد كه چه ميكنيد.

يَسْئَلُونَكَ ترا مى‏پرسند عَنِ الْأَهِلَّةِ از نو ماهها قُلْ بگوى هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ آن هنگامهاى ساخته و نهاده خداى است مردمان را، وَ الْحَجِّ و ساخت حج را، وَ لَيْسَ الْبِرُّ و پارسايى و نيكى آن نيست بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها كه بخانه‏هاى خود از بام درآئيد، وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى‏ لكن پارسايى پارسايى آن كس است كه از خشم اللَّه بپرهيزد، وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها بخانه‏ها كه آئيد از در درآئيد، وَ اتَّقُوا اللَّهَ و از خشم و عذاب اللَّه بپرهيزيد لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ تا مگر با نيكويى جاويد بمانيد.

وَ قاتِلُوا و كشتن كنيد فِي سَبِيلِ اللَّهِ در راه خداى و در آشكارا كردن دين اسلام، الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ بآن كسها كه با شما جنگ ميكنند در سبيل باطل و مه آوردن دين كژ، وَ لا تَعْتَدُوا و اندازه در مگذاريد و افزونى مجوئيد إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ كه اللَّه دوست ندارد اندازه در گذارندگان را.

وَ اقْتُلُوهُمْ و كشيد ايشان را حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ هر جاى كه شان دريابيد وَ أَخْرِجُوهُمْ و ايشان را از مكه بيرون كنيد، مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ چنانك شما را از مكه بيرون كردند، وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ و شرك آوردن ايشان سخت‏ترست به نزديك خدا از كشتن شما ايشان را، وَ لا تُقاتِلُوهُمْ و با ايشان كشتن مكنيد عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ به نزديك مسجد حرام، حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ تا آن گه كه با شما كشتن كنند همان جاى، فَإِنْ قاتَلُوكُمْ ور پس آنجا با شما كشتن كنند، فَاقْتُلُوهُمْ همانجاى كشيد ايشان را كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ چنانست پاداش كافران به نزديك خداى.

فَإِنِ انْتَهَوْا پس اگر باز ايستند از كفر خويش فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ خداى آمرزگارست و بخشاينده.

وَ قاتِلُوهُمْ و با ايشان جنگ مى‏كنيد حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ تا آن گه كه بر زمين كافر نماند كه مسلمانان را رنجاند، وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ و تا آن گه كه بر زمين جز اللَّه را دين نماند، فَإِنِ انْتَهَوْا پس اگر از رنجانيدن مسلمانان باز شوند و گزيت پذيرند فَلا عُدْوانَ افزونى جست و زور نيست إِلَّا عَلَى الظَّالِمِينَ مگر بر افزونى جويان و ستم كاران.

الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ اين ماه حرام بآن ماه حرام وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ و اين شكستن آزرم بآن شكستن آزرم برابر فَمَنِ اعْتَدى‏ عَلَيْكُمْ پس هر كه بر شما افزونى جست و از اندازه در گذشت فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بر وى افزونى جوييد بِمِثْلِ مَا اعْتَدى‏ عَلَيْكُمْ چنانك بر شما افزونى جست و از اندازه در گذاشت، وَ اتَّقُوا اللَّهَ بپرهيزيد و بترسيد از خداى وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ و بدانيد كه اللَّه با پرهيزگارانست بنگه داشت و نيكو داشت.

وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ و نفقه كنيد در سبيل خداى و مه آوردن دين حق وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ و دستهاى خود بنوميدى و بيم درويشى با تباهى ميوكنيد وَ أَحْسِنُوا و ظن بخداوند خويش نيكو داريد، در كار روزى خويش و پاداش كردار خويش، إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ كه اللَّه دوست دارد نيكو كاران را.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ الآية ... اين آيت را دو معنى گفته‏اند يكى آنست كه مال يكديگر بباطل و ناشايست مخوريد، چنانك دزدى و خيانت و غصب، همچنانك جاى ديگر گفت وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ تنهاى خود را مكشيد، يعنى كه يكديگر را مكشيد، و اين در لغت عرب روا و روانست. معنى ديگر آنست كه مال خود را بباطل و اسراف هزينه مكنيد، چنانك زنا و قمار و انواع فسق.

وَ تُدْلُوا بِها اى و لا تدلوا كقوله وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ اى و لا تكتموا و ادلاء فرا نشيب گذاشتن بود در لغت عرب از دلو گرفته‏اند ادلى دلوه آن بود كه دلو فرو گذارد و دلّى دلوه آن بود كه بركشد. ميگويد مال فرا دستهاى حاكمان مگذاريد برشوت، تا ايشان را بعنايت فرا خود گردانيد، و مال مردم بدان ببريد، و بظلم بخوريد، و خود دانيد كه آن شما را حلال و گشاده نيست. مفسران گفتند اين در شأن كسى است كه مالى بر وى باشد، و حقى دادنى، وانگه انكار كند و جحود آرد، و چون صاحب حق مطالبت وى كند، با وى خصمى كند، و به پيچد، و در مجلس حاكم به گواهان دروغ حق وى ببرد. رب العالمين گفت اين خصومت مكنيد، چون ميدانيد كه ظالم ايد، و گواهى بدروغ ميدهيد.

قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم «عدلت شهادة الزور بالاشراك باللّه».

قال اللَّه تعالى «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ»، و فى معناه ما

روى ابو هريرة قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «انّما انا بشر و انتم تختصمون الى و لعلّ بعضكم ان يكون الحن بحجته من بعض فأقضى له على نحو ما اسمع منه، فمن قضيت له بشى‏ء من حق اخيه فانّما اقطع له قطعة من النار.

دو مرد بودند در عهد رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلم يكى امرؤ القيس بن عابس الكندى و ديگر عبدان بن الاشوع، با يكديگر خصومت كردند بضيعتى كه ميان ايشان بود. امرؤ القيس خواست تا سوگند خورد و حق خود بر وى بسوگند درست كند، اللَّه تعالى آيت فرستاد كه إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلًا ميگويد ايشان كه مى‏خرند بفروختن عهد خداى و سوگندان خويش بهاى اندك، ايشان را در آن جهان بهره نيست.

پس چون رسول خدا اين آيت بر وى خواند. سوگند نخورد و خصومت بگذاشت، و آن زمين كه در آن خصومت ميرفت بعبدان باز گذاشت.

پس خداى تعالى در شأن ايشان اين آيت فرستاد: وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ... الى آخرها.

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ... الآية معاذ جبل و ثعلبة بن غنم هر دو از رسول خدا پرسيدند كه اين ماه نو چونست كه مى‏افزايد و مى‏كاهد؟ و بر يك صفت نمى‏پايد؟

رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ... گفت ايشان را جواب ده كه حكمت در زيادت و نقصان ماه نو آنست كه تا هنگامها و وقتها بر مردم روشن شود، و راه برند بمزد مزدوران، و عدت زنان، و مدت باروران، و محل دينها، و تحقيق شرطها، و نيز ماه رمضان، و فطر، و روزگار حج، و ترتيب آن باين روشن ميشود و بر خلق آسان.

قال ابو هريره بلغ رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم ان الناس يتقدمون الشهر بصيام يوم و يومين، فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انّ اللَّه جعل الاهلة مواقيت اذا رأيتموها صوموا، و اذا رأيتموها فافطروا، فان غمّ عليكم فأتموا ثلثين»

گفته‏اند كه هلال اول ماه است تا دو شب بگذرد و بقول بعضى سه شب و بقول بعضى هفت شب، پس قمر گويند تا آخر ماه.

وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها حمزه و كسايى و بو بكر و قالون البيوت بكسر با خوانند باقى قرا بضمّ با، فالكسر لمكان الياء و الضم على الاصل مفسران گفتند كه در جاهليت عادت داشتند كه از حج باز آمد نديد از بام سراى خويش در سراى آمد نديد، نه از در سراى، و بآن تعظيم حج ميخواستند و كراهيت داشتندى پشت بر گردانيدن، از آن رب العالمين ايشان را فرمود تا اين سنت و عادت جاهليت دست باز دارند، و ايشان را خبر كرد كه اين نه نيكى و پارسايى است، اگر نيكى و پارسايى ميخواهيد بآن پس بيان كرد كه پارسايى و نيكى چيست، گفت وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى‏... پارسايى و نيكى آنست كه آزرم اللَّه نگه داريد و از خشم او بپرهيزيد، و قيل معناء و لكنّ البر برّ من اتّقى لكن پارسايى پارسايى آن كس است كه از خشم و عذاب خداى بپرهيزيد.

وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها... و بخانه‏ها كه در آئيد از در درآئيد و آزرم اللَّه نگه داريد، و از خشم او بپرهيزيد تا به نيكى دو جهان رسيد. وَ اتَّقُوا اللَّهَ چون بر اللَّه رسيد لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ به پيروزى و رستگارى و خشنودى بروى رسيد.

ابو عبيده در معنى آيت گفته است ليس البرّ بان تطلبوا المعروف من غير اهله.

وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها اى اطلبوا المعروف من اهله هر معروفى را جايى هست، و هر كارى را رويى و هر برّى را محلى و اهلى، چون نه بجاى خويش و نه از اهل خويش طلب كنى برّ نباشد، برّ آنست كه از اهل خويش طلب كنى. مصطفى ع بر وفق اين گفت «اطلبوا المعروف من اهله» «اطلبوا الخير عند حسان الوجوه»

وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ... الآية... اول آيتى كه فرو آمد در قتال و جهاد با كافران اين آيت بود، و مصطفى ع بر موجب اين آيت جنگ ميكرد، هر كس از كافران كه بجنگ آمدى با وى جنگ كردى، و اگر نه ابتدا نكردى، چنانك گفت وَ لا تَعْتَدُوا اى لا تبدوا و لا تفجأوهم بالقتال، ناگاه ايشان را مكشيد پيش از آن كه باسلام دعوت كنيد، و ابتدا مكنيد مگر كه ايشان ابتدا كنند: إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ پس اين آيت و اين حكم منسوخ شد بآنچه گفت فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ اين قول بعضى مفسران است، اما ابن عباس و مجاهد ميگويند اين آيت از محكمات قرآن است كه از حكم آن هيجيز منسوخ نشد، و فرمانست بقتال كافران. چنانك جايهاى ديگر بآن فرمود فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ و اشباه ذلك، و باين قول معنى وَ لا تَعْتَدُوا آنست كه زنان و كودكان را مكشيد، و چون زينهار خواهند زينهار دهيد، و زينهار مشكنيد، و از عهد باز پس نيائيد، و چون گزيت پذيرند گزيت ازيشان بپذيريد، و اين گزيت پذيرفتن خاصه اهل كتاب راست، بنص قرآن و ذلك فى قوله تعالى قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ الى قوله مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ مجوس را همين حكم است كه، مصطفى ع گفت، «سنّوا بهم سنّة اهل الكتاب»

و على بن ابى طالب ع را پرسيدند كه جزية از مجوس پذيريم؟ گفت «آرى كه ايشان را كتابى بود و برداشتند و ببردند از ميان ايشان» اين دليلى روشن است كه پذيرفتن جزية را اهل كتاب بودن شرط است، پس مشركان و عبده اوثان ازين حكم بيرون‏اند، و البته ازيشان جزيت نه پذيرند، كه نه اهل كتاب‏اند و ربّ العالمين حكم ايشان اين كرد كه وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ. اى قاتلوهم حتّى يسلّموا با ايشان كشتن ميكنيد تا آن گه كه مسلمان شوند، پس جزز اسلام ازيشان قبول نبايد كرد و نيز گفت وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ اى حيث وجدتموهم ايشان را بكشيد هر جا كه بريشان دست يابيد، وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ و ايشان را از مكه بيرون كنيد چنانك شما را بيرون كردند وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ و شما را كه عذاب ميكردند كه از اسلام باز آئيد آن سختتر است در ناپسند اللَّه از كشتن، كه ايشان را كشيد در حرم. معنى ديگر وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ شرك آوردن صعب تر است از كشتن شما ايشان را.

وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ قراءت حمزه و على «و لا تقتلوهم حتى يقتلوكم فيه فان قتلوكم فاقتلوهم» بى الف است در هر سه حرف، و ديگران همه بالف خوانند. آن از قتل است و اين از قتال، آن عين كشتن است و اين جنگ كردن. ميگويد ايشان را مكشيد به نزديك مسجد حرام، يعنى در حرم تا آن گه كه شما را كشند، پس اگر شما را كشند، همانجاى شما نيز كشيد همانجاى ايشان را. ميان مفسران اختلاف است كه اين آيت منسوخ است يا محكم، مجاهد گفت محكم است كه در حرم تا كافران بقتال ابتدا نكنند روا نيست مسلمانان را با ايشان قتال كردن و كشتن، و بقول قتاده و ربيع اين حكم منسوخ است بآيت سيف، و باين آيت ديگر كه گفت وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ ميگويد با ايشان كشتن كنيد تا آن گه كه بر زمين كافر نماند كه مسلمانان را رنجاند، يا بى گزيت ايمن زيد.

وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ و ميكشيد تا آن گه كه بر زمين جز اللَّه را دين نماند. در خبر مى‏آيد كه لا يبقى على ظهر الارض بيت مدر و لا وبر الّا ادخله اللَّه عز و جل كلمة الاسلام امّا بعز عزيزا و بذل ذليل، امّا ان يعزهم اللَّه فيجعلهم من اهله فيعزّوا به، و اما ان يذلّهم فيدينوا له.

فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ اى لا سبيل به و لا حجة، لقوله تعالى ايّما الاجلين قضيت فلا عدوان علىّ اى لا سبيل علىّ، ميگويد اگر از شرك آوردن و افزونى جستن باز ايستند شما را بر ايشان راهى نيست، و حجتى نيست. كه با ايشان در حرم كشتن كنيد إِلَّا عَلَى الظَّالِمِينَ مگر بر ايشان كه ابتدا كنند و با شما در حرم كشتن كنند، قال عكرمه الظالم الذى ابى ان يقول لا اله الا اللَّه.

الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ رسول خدا سرّيه فرستاد در ماه حرام بقومى مشركان، ايشان گفتند كه در ماه حرام جنگ مى‏كنيد؟ اين جواب آنست، ميگويد كه ايشان نيز ترا از مكه در ماه حرام برگردانيدند، يعنى در صلح حديبيه كه رسول خداى را بر گردانيدند و با وى پيمان بستند كه ديگر سال باز آيد، اين بر گردانيدن هم در ماه حرام بود، و مشركان آزرم نداشتند. رب العالمين گفت اين ماه حرام بآن ماه حرام، و اين شكستن آزرم بآن شكستن آزرم.

فَمَنِ اعْتَدى‏ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ... خرج مخرج الجواب و المضاهاة، اين در برابر نام جنايت بيامد بر طريق جزا، چنانك جاى ديگر گفت فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ

و فى الخبر من سب عمارا سبه اللَّه..

وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ اللَّه با پرهيزگارانست ايشان كه از هوى و مراد خود بپرهيزند، و رضا و مراد خويش فداى رضا و مراد حق كنند، و بهر چه شان پيش آيد خداى را در آن قيام كنند، نه خود را، اللَّه تعالى بنصرت بايشان است، چنانك جاى ديگر گفت إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ و فى الخبر من كان اللَّه كان اللَّه له.

وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ... التهلكة الهلاك و المراد بالايدى الانفس فعبّر اللَّه باليد عن النفس، كقوله قَدَّمَتْ يَداكَ.

اين آيت را تأويلها گفته‏اند: يكى آنست كه اگر هزينه نكنيد در راه خداى و در آن نكوشيد و بصفت بخل آلوده گرديد هلاك شويد هم از روى ظاهر و هم از روى باطن، باطن خراب شود بسبب بخل، و ظاهر هلاك گردد بدست دشمن. اين جواب آنست كه چون فرمان آمد بانفاق قوى گفتند اگر ما هزينه كنيم درويش و مفلس بمانيم، و در كار روزى ظن بد بردند بخداى عز و جل. رب العالمين گفت نفقه كنيد و خود را هلاك مكنيد، و تنهاى خويش ببيم درويشى و ترسيدن بر گسستن روزى سوى تباهى ميفكنيد، و احسنوا الظن باللّه فى الثواب و الاخلاف بخداى عز و جل ظن نيكو بريد بپاداش نيكو كردن در آن جهان و درين جهان بدل مال دادن و روزى فراخ، همانست كه گفت وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ.