قرآن کریمبه زبان فارسی

۲ سورة البقره‏ (بخش ۷)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

قال رسول اللَّه «من ارسل نفقة فى سبيل اللَّه و اقام فى بيته فله بكل درهم سبعمائة درهم، و من غزا بنفسه فى سبيل اللَّه و انفق فى وجهه ذلك فله بكل درهم يوم القيمة سبعمائة الف درهم ثم تلا هذه الآية وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ»

زيد اسلم گفت اين در شأن قومى آمد، كه با غازيان بيرون مى‏شدند، بى برگ و بى‏ساز، و توانايى آن نداشتند پس براه در منقطع مى‏شدند، پس و بال و عيال ديگران مى‏بودند. رب العزة فرمود كه در راه خدا بر خود نفقه كنيد، و اگر چيزى نداريد خود بيرون مشويد، و خود را در تهلكة ميفكنيد، و تهلكه آن بود كه به گرسنگى و تشنگى يا از ماندگى در رفتن هلاك مى‏شدند، آن گه ديگران را گفت كه توانايى داشتند وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ و قيل التهلكة عذاب، يقول اللَّه عز و جل و لا تتركوا الجهاد فتعذبوا.

ميگويد جهاد فرومگذاريد كه اگر بگذاريد بعذاب خدا رسيد همانست كه جاى ديگر گفت إِلَّا تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً. و قيل التهلكة القنوط من رحمة اللَّه.

قال ابو قلابه هو الرجل يصيب الذنب فيقول ليست لى توبة. فييأس من رحمة اللَّه و ينهمك فى المعاصى، اين در شأن كسيست كه بگناه در افتد، آن گه با خود گويد كه مرا آب روى نيست، و جاى توبه نيست كه توبه من بجاى قبول نيست و از رحمت خدا نوميد شود و در گناه بيفزايد. رب العالمين گفت خود را هلاك مكنيد بانك از رحمت من نوميد شويد، و بمن ظن بد بريد. آن گه گفت وَ أَحْسِنُوا بمن ظن نيكو داريد كه من آنجا ام كه ظن بنده منست، انا عند ظن عبدى فليظن بى ما شاء و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «ظنّوا بربّكم ان سيغفر لكم ظنّوا بربكم ان سيتوب عليكم، ان حسن الظن من العبادة»

و قال صلى اللَّه عليه و آله و سلّم «لا يموتنّ احدكم الّا و هو يحسن الظن باللّه، فان حسن الظّن باللّه ثمن الجنة.»

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ اشارت آيت آنست كه كردگار قديم و داور حكيم مطلع است بر اسرار بندگان، و عالم بحال ايشان، هر چند كه داور زمين و حاكم مخلوق بظاهر حكم كند، داور آسمان بباطن نگرد، و نهانيها داند. نگر تا راستى در باطن بكار دارى، و صدق در معاملت پيشه گيرى و از خداوند نهان دان شرم دارى، كه جز حق خود طلب كنى، كه امروز آب رويت نزديك خلق ببرد، و فردا بتازيانه عتاب ادب طلب كند. و گويد اى بى شرم فرزند آدم! أ لم تعلم انّى انا الرب الذى اعلم غيب السماوات و الارض، و ما انا بغافل عما يعمل الظالمون؟

بداود ع وحى آمد يا داود طهّر ثيابك الباطنة، فان الظاهرة لا تنفعك عندى، و انا بكل شى‏ء محيط، يا داود مر بنى اسرائيل الّا يجمع المال من الحرام، فتؤذيهم النار و لا ارفع صلاة لاكلة الحرام، و لا اقبل بوجهى على اكلة الحرام، اهجر اياك ان اكل الحرام، و لا توال اخاك ان اكل الحرام.

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ... زيادت و نقصان قمر و افزودن و كاستن آن اشارتست بقبض و بسط عارفان، و هيبت و انس محبان. و قبض و بسط مر خواص را چنانست كه خوف و رجا مر عوام راست. چندان كه قبض و بسط از خوف و رجا برتر آمد هيبت و انس از قبض و بسط برتر آمد. خوف و رجا عوام راست و قبض و بسط خواص را، هيبت و انس خاص الخاص را. اول مقام ظالمان است، ديگر مقام مقتصدان، سديگر مقام سابقان، و غايت همه انس محبان است. و مرد در حالت انس بغايتى رسد كه اگر در ميان آتش شود از آتش خبر ندارد، و حرارت آتش روح انس او را هيچ اثر نكند. چنانك بو حفص حداد رحمه اللَّه آهنگر بود و آتشى بغايت تيزى بر افروخته و آهن در آن نهاده، چنانك عادت آهنگران باشد، كسى بگذشت و آيتى از قرآن بر خواند، شيخ را بآن آيت وقت خوش گشت، و حالت انس بر وى غالب شد دست در كوره برد و آهن گرم بدست بيرون آورد، و هم چنان ميداشت تا شاگرد در وى نگرست و گفت يا شيخ اين چيست كه آهن گرم بر دست نهاده؟ شيخ از سر آن برخاست، و حرف بگذاشت، گفت چندين بار ما حرفت بگذاشتيم باز ديگر باره بسر آن باز شديم تا اين بار كه حرفت ما را بگذاشت.

وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الآية... بزبان عارفان و طريق جوانمردان اين قتل و قتال منزلى ديگرست ره روان را و حالتى ديگر است محبان را، اما تا بشمشير مجاهدت در راه شريعت كشته نشوى، و بآتش محبت سوخته نگردى، مسلّم نيست كه درين باب شروع كنى. و نگر تا اعتقاد نكنى كه آتش همين چراغست كه تو دانى و بس، يا كشتن خود اين حالت كه تو شناسى، كه كشتگان حق ديگرانند و كشتگان حلق ديگر، و سوختن بآتش عقوبت ديگر است، و سوختن بآتش محبّت ديگر. چنانك آن پير بزرگوار گفت: من چه دانستم كه اين دود آتش داغ است! من پنداشتم كه هر جا كه آتشى است چراغ است! من چه دانستم كه در دوستى كشته را گناهست! و قاضى خصم را پناهست! من چه دانستم كه حيرت بوصال تو طريق است! و ترا او بيش جويد كه در تو غريق است! شبلى رحمه اللَّه روزى بصحرا بيرون شد، چهل كس را ديد از والهان و عاشقان، كه درد اين حديث ايشان را فرو گرفته بود، و در آن صحرا همه افتاده هر يكى خشتى در زير سر نهاده، و جان بچنبر گردن رسيده، رقت جنسيت در سينه وى پديد آمد گفت الهى ازيشان چه ميخواهى! بار درد بر دلشان نهادى، آتش عشق در خرمن شان زدى، بعاقبت ايشان را بتيغ غيرت مى‏بكشى؟ خطاب آمد بسرّ شبلى كه ايشان را بكشم، چون كشته باشم ديت‏شان بدهم! شبلى گفت ديت ايشان چه باشد؟

خطاب آمد كه من كان قتيل سيف جلالنا فديته لقيا جمالنا هر كه كشته تيغ جلال ما باشد ديت او ديدار جمال ما باشد.

با لشكر عشق تو مرا پيكارستتا كشته شوم كه كشته را مقدار است
گر كشته دست را ديت دينارستمر كشته عشق را ديت ديدار است

وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ... الآية... قتال كنيد اى مسلمانان در راه دين، كه اللَّه جنگيان و غازيان را دوست دارد إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا دوست دارد خداى آن مردان مبارزان خون ريزان، در مقام جهاد و قتال، و در معارك ابطال ايستاده، جان بذل كرده، و تن سبيل، و دل فدا، از بهر اعزاز دين و اعلاء كلمه حق، و حفظ بيضه جماعت، و ذبّ از حريم شرع مقدس، روى بمعاندان دين آورده، و روى عزيز نشانه تير كرده، و سينه منور بنور اسلام سپر ساخته.

شراب از خون و جام از كاسه سربجاى بانگ رود آواز اسبان
بجاى دسته گل دسته تيغبجاى قرطه بر تن درع و خفتان

وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ... توانگران مال از كيسه بيرون كنند و درويشان توانگران از دل بيرون كنند، و موحّدان جمله خلايق از سر بيرون كنند، و اليه الاشارة بقوله عزّ و جل قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ... كيسه از مال وا پردازند، ثواب آن جهانى را دل از توانگران وا پردازند دين ربانى را، سر از خلق وا پردازند ديدار سبحانى را، توانگران از مال هزينه كنند بزكاة و صدقات تا از دوزخ برهند، عابدان از نفس هزينه كنند بوظائف عبادات تا به بهشت رسند، عارفان از جان و دل هزينه كنند بحقائق شهود تا بوصال حق رسند.

وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت «الاحسان ان تعبد اللَّه كانك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك»

احسان آنست كه خداى را در بيدارى و هشيارى پرستى، چنانك گويى در وى مى‏نگرى، و خدمت كه كنى چنان كنى كه وى را مى‏بينى. اين حديث اشارت است بملاقات دل با حق، و معارضه سرّ با غيب، و مشاهده جان با مولى، و حث كردن بر اخلاص عمل، و كوتاهى امل، و وفا كردن به پذيرفته روز اوّل، پذيرفته روز اول چيست؟ شنيدن أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ و گفتن بَلى‏! وفاء آن پذيرفته چيست؟ خدمت مولى! كوتاهى امل در چيست؟ در «كانك تراه،» اخلاص عمل در چيست؟ در «فانه يراك»! آن ديده كه او را ديد بملاحظه اغيار كى پردازد؟ و آن جان كه با وى صحبت يافت با آب و خاك چند سازد؟ از آنست كه خطاب ارجعى با روح پاك است. كه منزل او در قالب آب و خاك است، خو كرده در آن حضرت مذلت حجاب چند برتابد، والى بر شهر خويش در غربت عمر چون بسر آرد؟

جان در صفت بقاست، و آب و خاك فانى، او كه بحق زنده نه چون زنده اين جهانى.

از سر حق محقق آگاهست، حق ديدنى است و كانك تراه در خبر برين گواه است‏

النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ تمام كنيد حج و عمره خداى را فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ اگر شما را باز دارند به بيمى يا بيماريى فَمَا اسْتَيْسَرَ برين باز داشته است چيزى آسان مِنَ الْهَدْيِ از قربان وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ و موى سر خويش بمستريد حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ تا آن وقت كه قربان رسد مَحِلَّهُ بجاى كشتن آن فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً هر كه از شما بيمار بود أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ يا در سر وى جمنده يا درد سر بود و خواهد كه موى سترد، فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ خويشتن از حرج باز خرد بسه روز روزه أَوْ صَدَقَةٍ يا فرقى از طعام كه بدرويشان دهد، أَوْ نُسُكٍ يا ريختن خون گوسپندى، فَإِذا أَمِنْتُمْ و چون ايمن شويد فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ هر كه احرام گرفته بود عمره را إِلَى الْحَجِّ و خواهد كه حج را بعمره در آرد فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ تا گوسپندى بكشد فَمَنْ لَمْ يَجِدْ هر كه گوسپندى نيابد فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ تا سه روز روزه دارد فِي الْحَجِّ در آن روزها كه حج ميكند وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ و هفت روز پس آنك باز آئيد. تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ آن ده باشد تمام، ذلِكَ اين شرع لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ نه مكّيان اهل حرم راست وَ اتَّقُوا اللَّهَ و از خشم خداى بپرهيزيد وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ و بدانيد كه اللَّه در عقوبت سخت گيرست.

الْحَجُّ ساختن حج را و بر خود فريضه كردن را أَشْهُرٌ ماههايست مَعْلُوماتٌ شناخته و دانسته، فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ هر كه در آن ماهها باحرام گرفتن بر خويشتن حج فريضه كرد فَلا رَفَثَ نه مباشرت كردن شايد و نه از آن گفتن وَ لا فُسُوقَ و نه از ناشايست هيچيز وَ لا جِدالَ و نه با مسلمانان و با زينهاريان جنگ شايد، فِي الْحَجِّ در حج كردن وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ و هر چه كنيد از نيكى يَعْلَمْهُ اللَّهُ ميداند خداى آن را، وَ تَزَوَّدُوا و زاد برگيريد فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى‏ و بهتر زاد آزرم داشتن است از من و پرهيزيدن از خشم من، وَ اتَّقُونِ و به پرهيزيد از خشم من يا أُولِي الْأَلْبابِ (۱۹۷) اى خداوندان خردها.

لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ بر شما تنگى نيست أَنْ تَبْتَغُوا كه جوييد فَضْلًا روزى مِنْ رَبِّكُمْ از خداوند خويش، فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ چون باز گرديد از عرفات فَاذْكُرُوا اللَّهَ ياد كنيد خداى را عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ نزديك مشعر حرام وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ و ياد كنيد وى را چنانك شما را راه نمود، وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ (۱۹۸) و پيش از آن نبوديد مگر از گمراهان.

ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ پس باز گرديد از آن راه كه مردمان مى بازگردند وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ و آمرزش خواهيد إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۱۹۹) كه خداى آمرزگارست و بخشاينده.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ و روى انّ النبى قال تابعوا بين الحج و العمرة، فانهما ينفيان الفقر و الذنوب، كما ينفى الكير خبث الحديد و الذهب و الفضة، و ليس للحج المبرور ثواب دون الجنة

گفت: حج و عمره هر دو بر پى يكديگر داريد و شرط آن بتمامى بجاى آريد، كه هم چنان كه آتش زر و سيم و آهن باخلاص برد، و فضلها كه بكار نيايد بسوزاند، حج و عمره فقر ناپسنديده و گناهان نكوهيده را از بنده هم چنان فرو ريزاند، و صفاء دل و طهارت نفس در بنده پديد كند. و در بعضى اخبار بيايد: كه بسيارى گناه است بنده را كه كفارت آن نيست مگر ايستادن بعرفات، و هيچ وقت نيست كه شيطان را بينند درمانده‏تر و زرد روتر از آن وقت كه حاجيان در عرفات بيستند، از بس كه بيند رحمت و فضل خداى بر سر ايشان باران و ريزان! و از گناه كباير يكى آنست كه بنده در آن روز بخداوند عز و جل بد گمان بود، وز رحمت وى نوميد، و عن جابر رض قال قال رسول اللَّه «اذا كان يوم عرفة ينزل اللَّه تعالى الى سماء الدنيا فيباهى بهم الملائكة، فيقول انظروا الى عبادى اتونى شعثا غبرا من كل فج عميق، اشهدكم انى قد غفرت لهم، فتقول الملائكة يا رب! فلان مرهق فيقول قد غفرت لهم، فما من يوم اكثر عتيقا من النار من يوم عرفه»

و روى العباس بن مرداس: ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دعا عشية عرفة لامّته بالمغفرة و الرحمة، و اكثر الدعاء فاجابه انى قد فعلت الّا ظلم بعضهم بعضا، فاما ذنوبهم فيما بينى و بينهم فقد غفرتها، فقال اى ربّ! انك قادر ان تثيب هذا المظلوم خيرا من مظلمته و تغفر لهذا الظالم، فلم يجيبه تلك العشية، فلما كان غداة المزدلفة اعاد الدعاء، فاجابه اللَّه انى قد غفرت لهم، فتبسم رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم فقال له بعض اصحابه يا رسول اللَّه تبسمت فى ساعة ما كنت تبسّم فيها؟ قال تبسّمت من عدوّ اللَّه ابليس انّه لما علم انّ اللَّه عز و جل قد استجاب لى فى امتى، اهوى يدعو بالويل و الثبور، و يحثو التراب على رأسه. و عن ابن عمر قال لا يبقى يوم عرفة احد فى قلبه مثقال ذرة من الايمان الّا غفر له، فقال له رجل لاهل عرفات خاصة ام للناس عامة؟

فقال ابن عمر: كنت عند النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فسمعته يقول ذلك، فساله سائل للناس عامة او لاهل عرفات فقال بل للناس عامة.

وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ الآية... خلافست ميان علماء دين كه عمره واجب است يا سنت، و قول جديد شافعى آنست، و بيشتر علما بر آنند كه واجب است همچون حج، از بهر آن كه لفظ امر بر هر دو مطلق است و مقتضى امر وجوب است، يدلّ عليه ما روى زيد بن ثابت مرفوعا ان الحج و العمرة فريضتان لا يضرك بايهما بدأت. و فى الكتاب الذى كتبه النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لعمرو بن حزم انّ العمرة هى الحج الاصغر و قال ابن عباس: و اللَّه ان العمرة لقرينة الحج فى كتاب اللَّه.

وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ الآية... ميگويد تمام كنيد حج و عمره را يعنى مناسك و حدود و شرائط و فرائض و سنن آن بتمامى بجاى آريد، و اگر تمامتر خواهيد، از خانه خويش چون بيرون آئيد احرام گرفته بيرون آئيد، و بمال حلال بى شبهت حج كنيد، كه چون مال حرام بود بيم آن باشد كه حج نامقبول بود. و در حج بجز حج و زيارت كارى و مقصودى ديگر در پيش مگيريد، و حج خود بميالائيد

قال رسول اللَّه: يأتى على الناس زمان يحج اغنياء الناس للنزهة و اوساطهم للتجارة و قرّاؤهم للرياء و السمعة و فقراؤهم للمسألة».

و در لغت عرب عمره زيارت است و حج آهنگ اگر كسى پرسيد چرا حج و عمره را گفت اللَّه و نماز و زكاة را نگفت: و اقيموا الصلاة و آتوا الزكاة للَّه؟ جواب آنست كه حج و عمره در جاهليت كارى معروف و مشهور بود، و مشركان حج و طواف كه ميكردند و تلبيه كه ميگفتند بتان را در آن مى‏گرفتند و ميگفتند: اينان انبازان خداى‏اند، تعالى اللَّه عن ذلك. پس رب العالمين مسلمانان را فرمود كه شما خالصا اللَّه حج كنيد، و كس را با من در آن انباز مگيريد، تا مشركان را تنبيهى باشد، و براه توحيد راه نمونى كنيد، نظير اين آنست كه گفت وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً، جهودان و ترسايان كليسياها و كنيسها ميساختند، و ميگفتند اين خدايراست، آن گه خداى را عز و جل به يگانگى و بى همتايى در آن نمى‏پرستيدند، و بدان اقرار نمى‏دادند. رب العالمين مسلمانان را گفت شما مرا در آن باخلاص پرستيد، و ديگرى را با من در آن مخوانيد، تا ايشان بدانند كه در گمراهى‏اند و براه باز آيند.

فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ احصار منع است و حصر حبس، جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً اى محبسا و هدى و هدّى هر دو يكى است، چون ميت و ميّت، و لين و ليّن، و آن را هدى نام كردند از بهر آن كه آن را به منا برند و آنجا بكشند، و بدرويشان دهند، و بخداى عز و جل بدان تقرب كنند، همچنانك كسى هديه برد بدوستى و در آن بوى تقرب كند. و خلافست ميان علما در معنى احصار كه آن سبب تحلّل است. قومى گفتند هر مانعى كه پديد آيد و او را از اعمال حج باز دارد، چون بيمارى و ماندگى و ترس و بيم دشمن، و نرسيدن نفقه، و گم شدن شتر و مانند اين، هر چه ازين عذرها بود چون پديد آيد بر جاى بيستد محرم، و گوسپندى بمنا فرستد تا بكشد، آن گه از احرام بيرون آيد و حلال شود. و جماعتى از محققان گفتند كه آن احصار كه مبيح تحلّل است منع است از جهت دشمن، يا از جهت سلطان قاهر. چنانك مصطفى را بيفتاد در حديبيه، و ديگر عذرها چون بيمارى و جز آن سبب تحلّل نيست. پس چون باز داشته شد از جهت دشمن يا سلطان قاهر، گوسپندى بكشد همانجاى كه محصر شود، اگر در حل باشد يا در حرم، آن گه از احرام بيرون آيد، و بر وى قضا نه. الا اگر نسك واجب باشد.

اينست كه رب العالمين گفت: فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ الايه اى فواجب عليكم ما تيسّر من الهدى و ادناه شاة و اعلاه بدنة، و اوسطه بقرة، و الاحسن هو الشاة لانه اقرب الى اليسر. و اللَّه تعالى سمّى الشاة هديا، فى قوله هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ.

وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ ميگويد موى سرباز مكنيد تا آن گه كه گوسپند بكشند، و بمحل انتفاع رسد. و تناول، اگر در حلّ باشد يا در حرم، اين بر قول ايشانست كه احصار احصار دشمن نهند و محل محل انتفاع و اكل و تناول نهند، و مثال اين آنست كه مصطفى گفت: در آن گوشت كه بريره را دادند بصدقه، قال «قرّبوه فقد بلغ محله» اى بلغ محل طيبه و حلاله بالهدية الينا بعد أن كانت صدقة على بريرة.

فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ الآية اين در شأن كعب بن عجرة الانصارى فرو آمد. ديگ مى‏پخت و مصطفى ع بروى بگذشت وى را ديد! جمنده از سروى مى فرو ريخت گفت اى كعب جمنده سرت را مى‏رنجاند؟ گفت آرى گفت گوسپندى بكش و درويشان را بخوران، يا سه روز روزه‏دار، يا فرقى طعام بشش درويش ده، و موسى بستر، اين فرق به نزديك اهل حجاز سه صاع باشد هر درويشى را دو مدّ فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ الآية بدانك گزاردن حج و عمره را سه وجه است: يكى افراد و ديگر قران و سديگر تمتع. بمذهب شافعى افراد فاضل‏تر، و بمذهب بو حنيفه قران فاضلتر، و بمذهب مالك تمتع فاضل‏تر، و اين خلاف از آن افتاد كه در حجة الوداع كه رسول خدا بآخر عمره كرد، نيز مختلف شدند. مالك گفت تمتع بود، بو حنيفه گفت قران بود، شافعى گفت افراد بود. و حجت شافعى درين آنست كه جابر بن زيد گفت: سمعت رسول اللَّه فى حجة الوداع يقول: لبيّك بحجة مفردة.»

و بروايتى ديگر گفت: «افردوا بالحج فانه اتمّ لحجّتكم و عمرتكم».

افراد آنست كه حج و عمره از يكديگر باز برد، اول حج كند بوقت خويش و شرائط آن بتمامى بجاى آرد، پس چون تمام شود و از احرام بيرون آيد، به جعرانه شود، يا به تنعيم يا بحديبيه، و عمره را احرام گيرد و باعمال آن مشغول شود. و قران آنست كه هر دو درهم پيوندد و در احرام گويد لبيك بحجة و عمرة معا» پس بر اعمال حج اقتصار كند، كه عمره خود در وى مندرج شود، چنانك وضو در غسل. و تمتع آنست كه چون بميقات رسد بوقت حج، اوّل احرام بعمره گيرد، پس چون در مكه شود و از اعمال عمره فارغ گردد، و از احرام بيرون آيد، و متحلّل شود، و بمحظورات متمتع، آن گه از جوف مكه احرام گيرد بحج، و بدان مشغول شود اين كس را متمتع گويند و بر وى گوسپندى واجب شود، آن گه كه از عمره فارغ شده باشد، و باعمال حج شروع كرده، پس اگر روز نحر ذبح كند و بدرويشان دهد شايد.

اينست كه رب العالمين گفت: فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ پس اگر گوسپند نيابد فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ سه روز روزه دارد پيش از روز نحر، و اگر پيوسته دارد يا گسسته هر دو شايد. اما در روز نحر البته روا نيست كه متمتع روزه دارد، و در ايام التشريق رخصت هست. قالت عايشه: رخص رسول اللَّه للمتمتع اذا لم يجد الهدى، و لم يصم الثلاثة فى العشران يصوم ايام التشريق وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ پس چون از حج بوطن خويش باز شود هفت روز ديگر روزه دارد تا تمامى ده روز باشد. اينست كه گفت تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ اين عشرة كامله بسطى است، در سخن مانند تأكيد هر چند كه از آن بى نيازيست، چنانك جاى ديگر گفت «وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ» و نبشتن خود بدست راست بود، و كذلك قوله ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ و سخن خود بدهن بود، و قال تعالى يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً و خوردن در شكم بود. آن گه بيان كرد كه اين حكم نه هر كسى راست، كه قومى را مخصوص است: يعنى ايشان كه نه مكيان باشند، و نه ايشان كه از مكه فرود از مسافت قطع نشينند، بلكه غريبانراست از اهل آفاق كه آنجا فرود آيند.

ثمّ حذرهم شدة عذابه لو ضيّعوا ما امرهم و تركوا ما فرض عليهم فقال سبحانه: وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ.

الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ الآية... اى وقت الحج اشهر معروفات، ميگويد وقت حج ماههايى است معروف، و آن شوال است و ذو القعده و نه روز از ذى الحجه و شب نحر تا بوقت بام، اين مذهب شافعى است، و بمذهب بو حنيفه ده روز است از ذو الحجة كه روز نحر در شمار آرد، و بمذهب مالك ماه ذى الحجة تا بآخر از اشهر الحج است، و هر كه بيرون ازين روزگار احرام گيرد آن احرام عمره را باشد نه حج را بمذهب شافعى و احمد و اسحاق و اوزاعى، و بمذهب مالك و بو حنيفه بحج منعقد شود، اما مكروه دارند.

فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فرض در قرآن بر چهار وجه است: بمعنى بيان چنانك اللَّه گفت: قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ يعنى قد بين لكم كفارة ايمانكم، جاى ديگر گفت سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها يعنى و بينّاها. وجه دوم فرض بمعنى احلّ و ذلك فى قوله: ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ اى احلّ اللَّه له. وجه سيم فرض بمعنى انزل و ذلك فى قوله: إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ اى انزله. وجه چهارم فرض بمعنى اوجب و ذلك فى قوله: فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ اى اوجبتم على انفسكم، جاى ديگر گفت: قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْناعَلَيْهِمْ‏

اى اوجبنا عليهم و كذلك قوله تعالى فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ اى اوجب فيهن الحج فاحرم به. ميگويد: هر كه درين ماهها حج بر خود فريضه گرداند، يعنى باحرام و تلبيه، و احرام آن باشد كه چون بميقات رسد غسل كند، آن گه از ارى سپيد در بندد، و ردائى سپيد بر افكند، و نعلين در پوشد، و بوى خوش بكار دارد، و دو ركعت نماز كند. آن گه در دل نيت حج كند، و حقيقت احرام اين نيّت است، پس اگر راكب باشد بر نشيند، و چون اشتر برخيزد و رفتن را راست بيستد، تلبيه كند و گويد لبّيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك، ان الحمد و النعمة لك، و الملك، لا شريك لك » و ازين جمله خود احرام فريضه است آن ديگر همه سنن و هيأت است.

و على الجملة، فرائض و اركان حج پنج چيز است: احرام، و طواف، و سعى بعد از طواف، و وقوف بعرفات، و موى سر ستردن بيك قول، اگر يكى ازين اركان بگذارد حج درست نيايد و اركان عمره همين است الا وقوف بعرفات كه آن در عمره نيست. و واجبات حج شش چيز است: احرام گرفتن در ميقات، و بعرفات بيستادن تا فرو شدن آفتاب، و بشب مقام كردن در مزدلفه، و همچنين در منا مقام كردن بشب و طواف وداع، و سنگ انداختن. اگر يكى ازين شش بگذارد حج باطل نشود اما گوسپندى لازم آيد كه بقربان كند. و محظورات حج كه محرم را از آن پرهيز بايد كرد هم شش چيز است: جامه پوشيدن چون پيراهن و ازار پاى و موزه و دستار، دوم بوى خوش بكار داشتن، سيم موى سر و ناخن باز كردن، چهارم با اهل خويش مباشرت كردن، پنجم مقدمات مباشرت چون لمس و تقبيل و مانند آن، و همچنين نكاح نشايد نه خود را و نه ديگرى را، اگر كند درست نباشد، ششم صيد برّ نشايد محرم را، اگر كند جزا لازم آيد، ماننده آن صيد كه كشته بود از شتر و گاو و گوسپند.

فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ هر كه درين ماههاى حج احرام گرفت و حج بر خود فريضه كرد.

فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ علما را اختلاف است در معنى اين هر سه كلمت: قومى گفتند رفث عين جماع است، قومى گفتند حديث جماع است بتعريض نزديك زنان، قومى گفتند سخن نافرزام است و كلمات نكوهيده و فسوق انواع معاصيست بجملگى، قومى گفتند لقب دادن است، كه رب العزه جاى ديگر گفت: وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ، قومى گفتند: فسوق همانست كه در سورة الانعام گفت وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ، و هو الذبح للاصنام.

روى ابو هريرة عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال «من حجّ هذا البيت فلم يرفث و لم يفسق، خرج من ذنوبه كيوم ولدته امه» و عن وهيب بن الورد قال «كنت اطوف أنا و سفيان الثورى ليلا، فانقلب سفيان و بقيت فى الطواف، قد خلت الحجر فصليت تحت الميزاب، فبينما انا ساجد اذ سمعت كلاما بين استار البيت و الحجارة» و هو يقول يا جبرئيل اشكو الى اللَّه ثم اليك ما يفعل هؤلاء الطائفون حولى من تفكّههم فى الحديث و لغطهم و سومهم. قال وهيب فاوّلت انّ البيت يشكو الى جبرئيل.»

ابن عمر گفت: فسوق درين آيت به كار داشتن محظورات حج است در حال احرام، چون قتل صيد، و موى سر و ناخن گرفتن، و مانند آن. و جدال آنست كه قريش با يكديگر در منا خصومت مى‏گرفتند، و خود را بر يكديگر به مى‏آوردند اين ميگفت حج من بهتر و نيكوتر، و آن ميگفت حج من تمامتر و بكار آمده تر، و نيز در مواقف مختلف شدند، هر قومى را موقفى بود، و ميگفتند كه اين موقف ابراهيم است، پس رب العالمين ايشان را ازين مجادلت باز زد، و پيغامبر خود را خبر كرد از موقف ابراهيم، و مشاعر، و مناسك حج، و پيغامبر ايشان را بيان كرد و باز نمود، و گفت «خذوا عنّى مناسككم و لا تجادلوا».

و آن كس كه فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ بر قراءة مكى و بصرى خواند جِدالَ از نظم اول آيت جدا كند، و معنى آنست كه لا شكّ فى الحج انه فى ذى الحجة شك نيست در حج كه آن در ذى الحجة است، و موقف عرفات، و نسى‏ء باطل، و به قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فى حجة الوداع: «ان الزمان قد استدار كهيئة يوم خلق اللَّه السماوات و الارض، السنة اثنى عشر شهرا: منها اربعة حرم ثلاثة متواليات ذو القعدة و ذو الحجة و المحرم و رجب شهر مضر الذى بين جمادى و شعبان.»

وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ اين لفظيست از الفاظ وعده، چنانك گويند گويد اگر مرا ايدون كنى بدانم آن از تو، يعنى پاداش كنم وَ تَزَوَّدُوا و قومى از عرب يمن بحج مى‏آمدند بى زاد و تكيه ايشان بر صدقات حاج بود، رب العالمين ايشان را گفت وَ تَزَوَّدُوا زاد بر گيريد، تا بر دل مردمان گران نباشيد، و وبال ايشان نگرديد، آن گه سفر آخرت با ياد ايشان داد، و زاد آن سفر بر زاد اين سفر دنيا افزونى نهاد، و شرف داد و گفت: فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى‏ بهتر زادى زاد سفر آخرت است يعنى تقوى قال سهل بن عبد اللَّه لا معين الا اللَّه، و لا دليل الّا رسول اللَّه، و لا زاد الّا التقوى.» بو مطيع بلخى حاتم اصم را گفت كه بما چنان رسيد كه تو بى زاد باديه باز مى‏برى؟ جواب داد: كه من در باديه بى زاد نباشم، اما زاد من چهار چيز است: اول آنست كه همه دنيا ملك و ملك اللَّه دانم، ديگر همه خلق را بندگان و رهيكان اللَّه دانم، سديگر هر چه مخلوقات و محدثات است همه در يد اللَّه دانم، چهارم قضاء اللَّه در همه زمين روان دانم. بو مطيع گفت نيكو زادى كه زادتست! باديه قيامت باين زاد توان بريدن.

لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ قومى از اعراب بحج مى‏آمدند و براه در تجارت روا نمى‏داشتند، گفتند حج خويش بمنفعت دنيوى نياميزيم، در دهه ذى الحجة دست از بيع و شرى باز گرفتند، و در بازار و معاملت بخود در بستند، رب العالمين آن بر ايشان فراخ كرد، و رخصت تجارت بداد، و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ايشان را بمغفرت اميد داد، و خبر كرد فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «اذا كان يوم عرفة غفر اللَّه للحاج الخلّص و اذا كان ليلة عرفه غفر اللَّه للتجّار، و اذا كان يوم منا غفر اللَّه للجمالين، و اذا كان عند جمرة العقبة غفر اللَّه للسّؤال، و لا يشهد ذلك الموقف خلق ممن قال «لا اله الا اللَّه» الّا غفر له» فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ خلافست ميان علما كه موقف چه معنى را عرفات گويند؟ و آن روز چرا عرفه گويند؟ قومى گفتند از بهر آنك ترويه ابراهيم را نمودند در خواب كه فرزند را قربان كن، پس همه روز در ترويه و تفكر بود، تا اين خواب از حق است يا از شيطان... ازين جهت است كه آن روز را ترويه گويند، و ترويه تفكر باشد. پس شب عرفه ديگر باره او را نمودند.، و روز عرفه بشناخت كه آن خواب نموده حق است نه نموده شيطان. ازين جهت آن روز را عرفه نام نهادند و آن بقعه را عرفات. و گفته‏اند كه ترويه از آب دادن است، يعنى كه رب العزة روز تروية چشمه زمزم پديد كرد، و اسماعيل از آن سيراب شد، فسمّى التروية لذلك و عرفات از آنست كه جبرئيل فرو آمد و ابراهيم را مناسك و مشاعر مى‏نمود، و ابراهيم پذيرفت. و ميگفت «قد عرفت قد عرفت» پس بدين معنى عرفات خواندند. ضحاك گفت آدم كه بزمين آمد بهندوستان فرو آمد و حوا بجده، و هر دو يكديگر را مى‏جستند تا بعرفات بر يكديگر رسيدند، و يكديگر را وا شناختند، ازين جهت او را عرفات گويند. و گفته‏اند كه اعتراف آدم بگناه خويش درين روز بود اندر آن بقعه، و از خداوند عز و جل مغفرت خواست بآن كه گفت رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا و مردم نيز كه بآن موقف رسند اتباع سنت آدم را همه بگناه خويش معترف شوند، و مى تضرع و زارى كنند، پس عرفه و عرفات از اعتراف گرفته‏اند يعنى كه گناهكاران در آن موقف ايستاده بگناه خويش معترف شوند. و گفته‏اند كه عرفات از آنست كه دوستان خداى آن روز در آن موسم بر يكديگر رسند و يكديگر را بشناسند. پير بزرگ بو على سياه قدس اللَّه روحه گفت: در موسم ايستاده بودم و مردمان را ديدم كه اندر عرفات كارى از پيش نمى‏بردند، برگشتم و روى بكوه نهادم، چندان بر شدم كه گفتم مگر اينجا هرگز كس نرسيدست، گفتا چون بر سر ان كوه شدم عالم خود بر آنجا ديدم، چنانك صحرا سر كوه بود، همه جوانان ديدم موسى سرشان تا سفتشان فرو آمده و چنان مراقب حق بودند كه اگرشان بجنبانيدندى آگاهيشان نبودى، و آفتاب صورت را هيچ شعاع نمانده بود از شعاع آفتاب معرفت ايشان. كسى سؤال كرد از پير بزرگ كه اى شيخ هر كه بر آن كوه شود ايشان را بيند؟ گفت اگر بديدنديشان فرود آرنديشان، نه هر چشمى ايشان را بيند، و نه هر كسى بايشان رسد. گفت چون آفتاب فرو شد مؤذن بانگ نماز گفت، و امام در پيش شد، و من با ايشان بيستادم در نماز، گفت اندر ميانه نماز بر باطن من بگذشت كه اهل عرفات خود از كدام سو شدند، آن يك انديشه مخالف بريشان فرو نشد. چون سلام باز دادند، امام از آنجا كه بود بمن باز نگرست، و اشارت كرد كه بازگرد. با خود گفتم كه اين آن جماعت نيستند.

كه پشت بريشان شايد كرد، هم چنان روى سوى ايشان باز پس آمدم، از كرامت ايشان همان ساعت چون باز نگرستم بزمين عرفات رسيده بودم، و كرامتى ديگر ديدم، آن گه بر من پوشيده بود كه قوم بكدام سو شده‏اند، همى از گزاف سر در نهادم، و زود بقوم در افتادم، و نخست قطارى كه ديدم شتران رهيان خود ديدم، و از ايشان هيچكس نگفت كه بو على تو كجا بودى؟ بدانستم كه رب العزه مرا از چشم و ديدار ايشان غايب نگردانيده بود.

روايت كنند از ابو ذر غفارى رض كه گفت: ترويه از آب دادنست، و عرفه نام زمين سيم گفتا نام زمين اول دمكا است، و دوم خلده، سيم عرفه، چهارم جردا، پنجم ملثا، ششم سجين، هفتم عجيبا. و هم بو ذر گويد كه فضل روز عرفه از مصطفى پرسيدم فقال «صيامه كفارة سنتين و من ادخل فيه سرورا على اهله ادخل الجنة، و من صلّى فى يوم العرفة اربع ركعات قبل العصر بفاتحة الكتاب، و خمس مرات قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ شارك فى ثواب من وقف بعرفات، و من طلب علما يوم عرفة خاض فى رحمة اللَّه و أدخل الجنة بغير حساب، و استغفر له الكرسى و الشمس و القمر و الكواكب الدرّى، و من اضاف مؤمنا عشيّة عرفة كتب اللَّه له اجر سبعين شهيدا، و للَّه عز و جل فى يوم عرفة ثلاثمائة و ستون نظرة الى خلقه.» و كان النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم يقرأ كل صبيحة عرفة ثلاث آيات من سورة الانعام: اولها و خمسين مرة قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ و آية الكرسى و يس، فالاعمال صاعدة فيها. على بن ابى طالب ع روايت كرد از مصطفى كه گفت «روز عرفه اندر عرفات جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و خضر حاضر آيند. جبرئيل گويد ما شاء اللَّه لا قوة الا باللّه» ميكائيل گويد «ما شاء اللَّه كل نعمة من اللَّه» اسرافيل گويد «ما شاء اللَّه الخير كلّه بيد اللَّه» خضر گويد «ما شاء اللَّه لا يدفع السوء الا اللَّه» رسول خدا گفت هر آن كس كه روز عرفه بعد از نماز ديگر اين چهار كلمه صد بار بگويد، بهر رحمتى و برّى و كرامتى كه رب العزة باهل منا و عرفات فرو فرستد و بجمله بندگان كه در شرق و غرب‏اند، وى با ايشان در آن انبازست، گفتا و چون مردم از عرفات سوى منا روند رب العزة به جبرئيل فرمايد تا ندا كند كه «الا انّ المغفرة لكل واقف بعرفات، و الرحمة لكل مذنب تائب.»

گفتا: و در وقت افاضت اللَّه گويد اشهدكم ملائكتى قد غفرت لهم التبعات و اعوّض اهلها، افيضوا على بركة اللَّه.

فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ميگويد چون از عرفات بر گرديد بعد از فرو شدن آفتاب، روز عرفه و رو بمنا نهاده خداى را ياد كنيد بنزديك مشعر الحرام، آنجا كه قرح گويند، يعنى كه بعد از صبح كه نماز گزارده باشيد، و از مبيت بمزدلفه فارغ شده و سنگها بر گرفته وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ و ياد كنيد خداى را چنانك شما را راه نمود بحج راست، و شريعت پاك و ملت ابراهيم.

وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ اى و ما كنتم من قبله الّا من الضّالّين.

اين ها خواه با هدى بر و خواه با رسول، فيكون كناية عن غير مذكور ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ الآية... قريش را ميگويد كه ايشان در افاضت از عرفات راهى ديگر مى‏گزيدند، كه ما خاصه اهل شهريم و سكّان حرم، و بر زنان خانه، تا نه باد ديگران هام راه باشيم. و از مشعر حرام از راه مى‏بگشتند، ايشان را از آن باز زد، آن گه ايشان را فرمود كه با اين مخالفت كه كرديد در افاضت از خداى آمرزش خواهيد، كه وى آمرزگارست و بخشاينده، قال رسول اللَّه «الحجاج و العمّار وفد اللَّه عز و جل، ان دعوه اجابهم و ان استغفروه غفر لهم» و قال «اللّهم اغفر الحاج و لمن استغفر له الحاج.»

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ الآية... روى عن وهب بن منبه قال: اوحى اللَّه عز و جل الى آدم ع أنا اللَّه ذو بكة اهلها جيرتى، و زوارها و فدى و اضيافى و فى كنفى، اعمّره باهل السماء و اهل الارض، يأتونه افواجا شعثا غبرا، يعجّون بالتكبير عجيجا، و يضجّون بالتلبية ضجيجا، و شجون الدماء شجا، فمن اعتمره لا يريد غيره، فقد زارنى و ضافنى و وفد الىّ، و نزل بى، و حق لى ان اتحفه بكرامتى، اجعل ذلك البيت و شرفه و ذكره و سناه و مجده لنبى من ولدك يقال له ابراهيم ارفع به قواعده، و اقضى على يديه عمارته، و انبط له سقايته، و اريه حلّه و حرمه، و اعلمه مشاعره، ثم يعمّره الامم من بعده حتى ينتهى الى نبىّ من ولدك يقال له محمد، هو خاتم النبيين فاجعله من سكّانه و ولاته و حجّابه و سقاته، فمن سأل عنّى يومئذ فانا مع الشعث الغبر الموفين بنذورهم، المقبلين الى ربهم.» معنى حديث آنست كه خداوند بزرگوار كردگار نامبردار بآدم صفى وحى فرستاد، كه اى آدم منم خداوند جهان و جهانيان، آفريدگار همگان، پادشاه كامران، منم خداوند بكة، نشينندگان در آن همسايگان منند، و زوّار آن وفد من‏اند، و مهمانان من اند، و در پناه من اند، باهل آسمان و زمين آبادان دارم و بزرگ گردانم اين بقعه، تا از هر سويى و هر قطرى جوك جوك مى‏آيند مويهاشان از هم بر كرده، و رويها گرد گرفته از رنج راه، تكبير گويان و لبيك زنان، روى بدان صحراى مبارك نهاده، و بخون قربان زمين آن رنگين كرده، اى آدم! هر كه اين خانه را زيارت كند، و در آن مخلص بود، وى مهمان منست، و از كسان منست، و از نزديكان بمن است. سزاى جلال من آنست كه وى را گرامى كنم، و با تحفه رحمت و عطاء مغفرت باز گردانم، اى آدم! در فرزندان تو پيغامبريست نام وى ابراهيم، خليل من و گزيده من، بدست وى بنياد اين خانه بر آرم، و عمارت فرمايم، و شرف آن پيدا كنم، و سقايه آن پديد آرم، و حرم آن را نشان كنم، و پرستش خود در آن وى را بياموزم. پس از وى جهانيان را فرا عمارت آن دارم، و توقير و تعظيم آن در دلشان نهم، تا نوبت به محمد عربى رسد، خاتم پيغامبران، و چراغ زمين و آسمان، مولد و منشأ وى گردانم، مهبط وحى منزل كرامت وى كنم، سقاية و نقابة و ولايت آن بدست وى مقرر كنم، وانگه مؤمنانرا از اطراف عالم عشق آن در دل نهم، تا سر و پاى برهنه، ضياع و اسباب بگذاشته، جان بر كف دست نهاده، مويها از هم بر كرده، رويها گرد گرفته، همى روند و گرد آن خانه طواف ميكنند، و از ما آمرزش ميخواهند. اى آدم! هر كه ترا پرسد از ما كه تا با ايشان چكنم؟ گوى كه من بعلم با ايشانم، موجود نفس و حاضر دل ايشانم، و آن درد ايشان را درمانم، از ديده‏هاشان نهانم، اما جانهاى ايشان را عيانم.

اندر دل من بدين عيانى كه تويىوز ديده من بدين نهانى كه تويى!

وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ الآية... حج عوام ديگرست، و حج خواص ديگر، حجّ عوام قصد كوى دوست است، و حج خواص قصد روى دوست، آن رفتن بسراى دوست، و اين رفتن براى دوست!

در دم نه ز كعبه بود كز روى تو بودمستى نه ز باده بود كز بوى تو بود.

عوام بنفس رفتند در و ديوار ديدند، خواص بجان رفتند گفتار و ديدار يافتند، روش خاصگيان درين راه چنانست كه آن جوانمرد گفته:

خون صدّيقان بپالودند و زان ره ساختندجز بجان رفتن درين ره يك قدم را بار نيست

او كه بنفس رود رنج يابد و بار كشد، تا گرد كعبه بر آيد، و اين كه بجان رود بيارامد و بياسايد، و كعبه خود گرد سرايش برآيد. و اندرين معنى حكايت ابراهيم خواص است قدس اللَّه روحه، گفتا: «وقتى از سر محرومى خود بروم افتادم، گردان گردان، چنانك افتاده‏اند بهر جاى مردان، متحير و سرگشته، بيچاره‏وار گم كرده سر رشته!

مردان جهان شدند سرگشته تومى‏باز نيابند سر رشته تو

خبر در روم افتاد كه ملك روم را دخترى ديوانه گشته، و پدر مر آن دختر را به بند ديوانگان بسته، و اطباء بجملگى از علاج آن بيمار درمانده، زمان تا زمان نفس سرد مى‏آرد، و اشك گرم مى‏بارد، گهى گريد و گهى خندد! بجاى آوردم كه آنجا تعبيه ايست، رفتم بدر سراى ملك و گفتم بعلاج بيمار آمدم. چون ديده ملك بر من افتاد گفت «مانا كه بعلاج دخترم آمده؟ و گمان برم كه طبيبى؟» گفتم آرى خداوندى دارم طبيب، من آمده‏ام تا دخترت را علاج كنم گفتا بر كنگره‏هاى قصر ما نگر تا چه بينى؟ گفت بر نگرستم سرها ديدم بريده، و بر آن كنگره‏ها نهاده! گفت هر كه او را علاج نكند مكافاتش اينست كه مى‏بينى! گفتم باكى نيست!

گويند مرا كه خويشتن كرد هلاكعاشق ز هلاك خويش كى دارد باك‏

ملك چون ديد كه من آن سرها بر آن كنگره ديدم و نانديشيدم، خانه باشارت بمن نمود، و دختر در آن خانه بود. گفتا در رفتم، هنوز قدم در خانه ننهاده كه اين آواز شنيدم قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ همانجا بماندم، سر سيمه وقت وى گشتم، و متحير حال وى شدم، ديگر باره آواز آمد كه اى پسر خواص شراب لا يزيد الّا العطش، و طعام لا يزيد الّا الدهش! از پس پرده گفتم يا امة اللَّه! اين چه حال است و اين چه وجه؟ گفت «اى شيخ وقتى در ميان ناز و نعمت نشسته بودم با كنيزكان و خاصگيان خويش، ناگاه دردى بدلم فرو آمد، و اندوهى بجانم رسيد، از خود فانى گشتم و واله شدم. هنوز بخانه فرو ناآمده تمام كه آن درد مستحكم شد و آن كار تمام!

اى راه ترا دليل دردىفردى تو و آشنات فردى
از جام تو دانه و عصرىوز جام تو قطره و مردى!

گفتا: چون از آن وجد و وله آسوده تر شدم، خود را در بند و زنجير يافتم، حكمش را پسند كردم، و بقضاش رضا دادم، دانستم كه وى دوستان خود را بد نخواهد تا خود سرانجام اين كار بچه رسد. گفتم چه گويى اگر تدبير كنيم و حيلت سازيم تا بدار الاسلام شويم؟ و اسلام را تربيت كنيم كه دريغ آيد مرا چون تو عزيزى را بدار الكفر بگذاشتن! گفت يا ابن الخواص چه مردى بود بدار الاسلام اسلام را پرورش دادن، مرد آنست كه بدار الكفر اسلام را در بر گيرد! و بجان و دل به پرورد، و در دار الاسلام چيست كه اينجا نيست؟ گفتم كعبه مشرف معظم مكرم كه مقصد زائرانست و مشهد مشتاقان! گفت كعبه را زيارت كرده؟ گفتم زيارت كرده‏ام آن را هفتاد بار. گفت بر نگر! برنگرستم، كعبه را ديدم بر سر سراى وى ايستاده! آن گه گفت اى پسر خواص! هر كه بپاى رود كعبه را زيارت كند، و هر كه بدل رود كعبه بزيارت وى شود! گفتم بآن خداى كه ترا بعز اسلام عزيز گردانيد. كه سرّ اين با من بگوى! اين منزلت بچه يافتى؟ گفت نكرده‏ام كارى كه آن حضرت را بشايد، اما حكمش را پسند كردم و بقضاء وى رضا دادم! گفتم اكنون مرا تدبير چيست كه ازينجا بيرون شوم گفت چنانك ايستاده روى فرا راه كن و مى‏رو تا بمقصد خود رسى! گفتا بكرامت وى راهى پديد آمد كه در آن هيچ حجاب و منع نبود و كس را بر من اطلاع نه، تا از سراى وى بيرون آمدم و از دار الكفر بدار السلام باز آمدم.»

قوله تعالى: الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ الآية... حاء اشارتست بحلم خداوند با رهيكان خود، جيم اشارتست بجرم بندگان و آلودگى ايشان، چنانستى كه اللَّه گفتى «بنده من! اكنون كه جرم كردى بارى دست در حبل حلم من زن و مغفرت خواه تا بيامرزم، كه هر كس آن كند كه سزاى وى باشد، سزاى تو نابكارى و سزاى من آمرزگارى! قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ بنده من! گر زانك عذرخواهى، عذر از تو و عفو از من، جرم از تو و ستر از من، ضعف از تو و برّ از من، عجز از تو و لطف از من، جهد از تو و عون از من، قصد از تو و حلم از من. بنده من! چندان دارد كه عذرى بر زبان آرى، و هراسى در دل، و قطره آب گرديده بگردانى، پس كار وا من گذار، بنده من! وعده كه دادم راست كردن بر من، كار كه پيوستم تمام كردن بر من، بنا كه نهادم داشتن بر من، تخم كه پر كندم به برآوردن بر من، چراغ كه افروختم روشن داشتن بر من، در كه گشادم بار دادن بر من، اكنون كه فرا گذاشتم در گذاشتن بر من، اكنون كه بدعا فرمودم نيوشيدن بر من، اكنون كه بسؤال فرمودم بخشيدن بر من! هر چه كردم كردم، هر چه نكردم باقى بر من! قال رسول اللَّه «مرّ رجل من بنى اسرائيل بجمجمة، فوقع ساجدا فقال اللهم انت انت و انا انا، انا العوّاد بالذنوب، و انت العواد بالمغفرة، فسمع صوتا من ناحية السماء: ارفع رأسك فان اللَّه عز و جل قد استجاب لك.» و يحكى عن بشر و كان رجلا قد حج كثيرا، و كان عارفا بالطرق و المواقف و المشاهد، قال فاتنى سنة من السنين الوقوف بعرفة مع الامام، فلما ادركت كان الناس قد انصرفوا الى المزدلفة، و كنت اعرف الطريق و صرت الى الموقف، فلما وقفت بالموقف كان الموقف كله عذرات و قذرات فقلت «انا للَّه اليه راجعون» فاتنى الحج لان الموقف يكون نظيفا، و هذا ليس هو الموقف، قال فجلست كثيبا حزينا لفوت الحج، و غلبنى النوم، فسمعت هاتفا يقول هذا الذى انت فيه هو الموقف، و لكن هذه ذنوب الناس تركوها هاهنا! و مرّوا، قال فجلست حتى أصبحت و كنت بالموقف و لم اكن ارى من ذلك شيئا.

النوبة الاولى

قوله تعالى: فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ چون فارغ شويد از مناسك حج خويش فَاذْكُرُوا اللَّهَ ياد كنيد و بستائيد خداى را كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ چنانك پدران خود را مى‏ستائيد و ياد ميكنيد، أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً و در افزونى و نيكويى ذكر سخت تر از آن، فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ از مردمان كس است كه ميگويد رَبَّنا خداوند ما آتِنا فِي الدُّنْيا ما را از دنيا چيزى بخش در دنيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ... و او را در خير آن جهان هيچ نصيب نه.

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ و ازيشان كس است كه ميگويد رَبَّنا خداوند ما آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً ما را درين جهان نيكويى ده، وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً و در آن جهان هم نيكويى ده، وَ قِنا عَذابَ النَّارِ و از ما باز دار عذاب آتش‏

أُولئِكَ ايشانند لَهُمْ نَصِيبٌ كه ايشانراست بهره مِمَّا كَسَبُوا از هر چه خواستند هم اين جهانى و هم آن جهانى وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ و خداى زود شمارست و آسان توان.

وَ اذْكُرُوا اللَّهَ ياد كنيد خداى را به بزرگوارى و پاكى و برترى فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ در روزهاى شمرده، فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ هر كه بشتابد ببازگشت با خانه خود در نفر اول فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ برو بزه نيست. وَ مَنْ تَأَخَّرَ و هر كه تمام كند مقام خود آن سه شب بمنا فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ بر وى از گناهان گذشته وى هيچ باقى نيست، لِمَنِ اتَّقى‏ آن كس را كه در باقى عمر خود از خشم خداى به پرهيزد، وَ اتَّقُوا اللَّهَ و از خشم و عذاب خداى به پرهيزيد وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (۲۰۳) و بدانيد كه شما را بر خواهند انگيخت و بهم خواهند كرد و پيش وى خواهند برد.

وَ مِنَ النَّاسِ و از مردمان كس است مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ كه ترا مى خوش آيد سخن او فِي الْحَياةِ الدُّنْيا در زندگانى اين جهان، وَ يُشْهِدُ اللَّهَ و خداى را گواه ميدارد عَلى‏ ما فِي قَلْبِهِ بر آن بد كه در دل دارد وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ (۲۰۴) و او پيچانتن است جنگ جوى ستيزه‏كش.

وَ إِذا تَوَلَّى و چون از پيش تو برگردد سَعى‏ فِي الْأَرْضِ در زمين بنهيب بد برود لِيُفْسِدَ فِيها تا تباهى كند در آن، وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ و تباه كند كشته و جانور وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ (۲۰۵) خداى تباهى دوست ندارد.

وَ إِذا قِيلَ لَهُ چون وى را گويند اتَّقِ اللَّهَ از خداى به ترس و از خشم وى به پرهيز أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ زور كافرى وى را بگيرد فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ بسنده است وى را دوزخ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ (۲۰۶) و بد آرام گاه كه آنست.

النوبة الثانية

قوله تعالى: فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ الآية... سبب نزول اين آيت آن بود كه عرب چون از حج و مناسك فارغ مى‏شدند، هر كسى بر در كعبه بيستادى و مناقب و مآثر پدر خويش در گرفتى، اين يكى گفتى پدرم مهمان دار بود و درويش نواز، و آن يكى گفتى پدرم مبارز بود و جنگها مردانه بكردمى، و گفتى چون خاندان ما بجوانمردى و نيكوكارى و سرافرازى هيچ خاندانى نيست، هر كسى بنوعى تفاخر ميكرد، و مناقب اسلاف خود مى‏خواند، رب العالمين ايشان را از آن برگردانيد و بذكر خود فرمود گفت: چنانك پدران خود را ياد مى‏كنيد مرا ياد كنيد و مرا ستائيد، كه آن همه نيكويى بپدران شما من كردم، و من خواستم، و من بر آن داشتم، پس شكر همه مراست، و منت مرا! «أنا و الملأ فى بناء عظيم اخلق فيعبد غيرى و انعم فيشكر غيرى» ابن عباس گفت معنى آيت آنست: كه چون پدر ترا بدى ميگويند و در حق وى ناسزا شنوى خشم گيرى و از آن فراهم آيى، چون كه از مبتدعان و بى دينان در حق ما ناسزاها مى‏شنوى و گزافها مى‏بينى بدان خشم نگيرى، و چشم از آن برهم نهى، چنين مكن! فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً ياد كرد اللَّه بخشم گرفتن در ناسزا كه بحق وى ميشنوى بيشتر كن از ياد كرد پدران بخشم گرفتن در بدايشان شنيدن. و هم ازين باب آنست آنچه رب العالمين گفت «لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ» و به‏

قال النبى: «اوثق عرى الايمان الحبّ فى اللَّه و البغض فى اللَّه.»

قومى گفتند «فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ» خطيب را ميگويد بمنا در ايام منا، كه مرا ستائيد و مرا ياد كنيد چنانك بروزگار گذشته پدران خود را مى‏ستوديد، و مى‏ياد كرديد، بل كه بيشتر. و اگر ايشان را حق تربيت است ما را حق كردگارى و روزى گمارى است. اينجا نكته است بآنچه حق پدر گفت نه حق مادر، يعنى كه پدر را بحرمة و هيبت ياد كنيد، و مادر را بشفقت و رحمت و اللَّه تعالى هو الذى يرحم و لا يرحم.

فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا الآية... اين قومى راست كه همّت ايشان دنيا بود، مال و زر و سيم و غلام و كنيزك وضعيت و ماشيه، اللَّه ميگويد وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ كسى كه از ما همه اين خواهد وى را از خير آن جهانى هيچ نصيب نه. همانست كه گفت: وَ مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ‏

فى بعض الاخبار من بدأ بنصيبه من الدنيا فانه نصيبه من الآخرة و لا يدرك منهما ما يريد، و من بدأ بنصيبه من الآخرة وصل اليه نصيبه من الدنيا و ادرك من الآخرة ما يريده.

آن گه صفت پيغامبران و مؤمنان در گرفت، و باز نمود كه ايشان چه خواهند و مقصود ايشان چه بود، گفت وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ مفسران را قولهاست در حسنه اين جهانى و حسنه آن جهانى. على بن ابى طالب (ع) گفت: حسنه اين جهانى هم جفت شايسته است، و آن جهانى حوراء بهشتى، و عذاب آتش كه از آن مى‏پرهيز خواهند هم جفت بد است در دنيا يدلّ عليه ما

روى ابو الدرداء انّ رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم قال «من اوتى فى الدنيا قلبا شاكرا و لسانا ذاكرا و زوجة مؤمنة تعينه على امر دنياه و آخرته، فقد اوتى فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة»

قتاده گفت حسنة دو جهانى عافيت است: و دليل برين تأويل آنست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بعبادت بيمارى شد، و آن بيمار را چون بچه مرغ بى بال ديد، فقال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم «هل كنت تدعوا اللَّه بشي‏ء او تسأله شيئا ايّاه؟ قال كنت أقول اللهم ما كنت معاقبى به فى الآخرة فعجّله لى فى الدنيا، فقال سبحان اللَّه اذا لا تستطيعه او لا تطيقه، هل لا قلت «اللهم ربنا آتنا فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و قنا عذاب النار فدعا اللَّه بها فشفاه.

و قيل من اتاه اللَّه الاسلام و القرآن و اهلا و مالا و ولدا فقد اوتى فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة. وَ قِنا عَذابَ النَّارِ ابن عباس قال: «عند ركن اليمانى ملك قائم منذ خلق اللَّه السماوات و الارض يقول آمين، فقولوا رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ.

رب العالمين گفت ايشان كه اين دعا كنند و خير دنيا و آخرت از من خواهند ايشانراست هر چه از من خواهند، فذلك قوله أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا اى سألوا ابن عباس گفت مردى آمد پيش رسول خدا و گفت: «مات ابى و لم يحجّ أ فأحجّ عنه؟ فقال النبى «لو كان على ابيك دين فقضيته اما كان ذلك يجزى؟ قال بلى قال فدين اللَّه احق ان يقضى. قال فهل لى من اجر؟ فانزل اللَّه هذه الآية يعنى من حج عن ميت كان الاجر بينه و بين الميّت.

و عن انس، قال رسول اللَّه: فى رجل اوصى بحجّة كعب له اربع حجات: حجة للذى كتبها، و حجة للذى نفذها، و حجة للذى اخذها، و حجّة للذى امر بها.

وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ الآية...

قال النبى ان اللَّه تعالى يحاسب الخلق فى قدر حلب شاة

ميگويد اللَّه زود شمارست كه چون يكى را شمار كرد همه خلق را شمار كرد، چندان كه كسى يك چشم زخم بيرون نكرد وى شمار همه خلقان همه بكند، كه نه حاجت بشمار كردن دارد، نه در آن تأمل و تفكر كردن، از دور آدم تا منتهى عالم لا بل كه از ابتداء آفرينش تا آخر كه قيامت پديد آيد، اعمال بندگان و حركت آفريدگان و دم زدن ايشان همه داند و شمردن آن تواند، و خرد و بزرگ آن بيند، و بنده را از آن خبر دهد، و جزا كند، اينست كه گفت عز و علا: يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا، أَحْصاهُ اللَّهُ وَ نَسُوهُ وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ الآية... ايام معدودات ايام تشريق است، و آن يازدهم ذى الحجة است و دوازدهم و سيزدهم. يازدهم را يوم القر گويند، لان الناس يقرون فيه بمنا، و يفرغون من معظم النسك. و دوازدهم يوم النفر الاول گويند، و سيزدهم يوم النفر الثانى گويند، در خبرست كه انّها ايام اكل و شرب و ذكر اللَّه عز و جل و شب چهاردهم ليلة الحصبا گويند، لان الناس ينزلون فيها بالمحصب و دهم ذى الحجة روز نحر است و نهم روز عرفة و هشتم روز ترويه و جمله دهه ذى الحجة ايام معلومات گويند، بمذهب شافعى. و شرف اين روزها را مصطفى گفت: «ما من ايام افضل عند اللَّه، و لا العمل فيهن احبّ الى اللَّه، من هذه الايام العشر.

فاكثروا فيهن من التهليل و التكبير، فانها ايام تهليل و تكبير و ذكر اللَّه عز و جل، و انّ صيام يوم منها يعدل بصيام سنة، و قيام كل ليلة منها كقيام ليلة القدر، و العمل فيهن يضاعف بتسع مائة ضعف.

و قال صلى اللَّه عليه و آله و سلّم: «سيّد الشهور شهر رمضان و اعظمها ذو الحجة»

و از فضل و شرف ايام معلومات آنست كه ابراهيم خليل را در آن خواب نمودند بذبح فرزند، و آن قصه برفت، و تشريف بيافت. و موسى كليم در آن وعده مناجات يافت، گويند كه آن سى روز كه وى را وعده دادند ماه ذى القعده بود و ده روز كه بر افزودند از اول ماه ذى الحجة بود. فذلك قوله تعالى وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ و مصطفى را درين ده روز بشارت دادند باتمام نعمت، و اكمال دين و شريعت، و بر دشمن ظفر، و نصرت و خشنودى خداوند عز و جل، و ذلك فى قوله تعالى الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ الآية...

و فى ذلك ما روى عن ابن عباس قال: كل بيعة الرضوان فى عشر ذى الحجة، و بناء الكعبة فى عشر ذى الحجة، و كمال الدين كان فيه، و فيه وقعت التوبة لادم، و فيه وقع النداء و الاجابة بالحج. قال تعالى وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ، و فيه وقع التقرب و التكليم لموسى بن عمران، و فيه وقع الفداء بالذبح لاسماعيل، و قال «و ابتنى على بفاطمة عليهما السلام فى ذى الحجة من اثنين و عشرين من الشهر.»

و فى رواية اخرى عن ميمون بن مهران عن عبد اللَّه بن عباس قال قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم: «ان اول يوم من ايام العشر هو اليوم الذى تاب اللَّه على آدم و غفر له، فمن صام ذلك اليوم غفر اللَّه له ذنوبه و تاب عليه. و اليوم الثانى نجى اللَّه فيه يونس من بطن الحوت، فمن صام ذلك اليوم كان كمن عبد اللَّه الف سنة لم يعصه فيه و نجاه من كل غمّ و كرب و اليوم الثالث، استجاب اللَّه فيه لزكريا، فمن صام ذلك اليوم استجاب اللَّه له كل دعوة دعا بها لدنياه و آخرته. و اليوم الرابع ولد فيه عيسى بن مريم، فمن صام ذلك اليوم نفى اللَّه البؤس و الفقر من بين عينيّه و يكون يوم القيمة مع السفرة الكرام البررة، و اليوم الخامس، ولد فيه موسى بن عمران فمن صام ذلك اليوم برى من النفاق، و اليوم السادس فتح اللَّه خيبر على النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، فمن صام ذلك اليوم نظر اللَّه اليه، و من نظر اليه لم يعذّبه ابدا، و اليوم السابع تغلق فيه ابواب جهنم السبعة، و اليوم الثامن و هو يوم الترويه يفتح اللَّه فيه ابواب الجنان الثمانية، و اليوم التاسع و هو اليوم المشهود و هو يوم عرفة و هو يوم الحج الاكبر، فمن صام ذلك اليوم كتب له صيام سنتين، سنة قبلها و سنة بعدها يباهى اللَّه به ملائكته، و غفر له ذنوبه كلها، و اليوم العاشر و هو يوم النحر فمن اهرق فيه دما غفر اللَّه له باول قطرة تقطر من دم اضحيته، و غفر له ذنوبه، و ذنوب عياله كلهم، و من اطعم من نسكه و تصدّق به بعث يوم القيمة آمنا و تكون تلك الاضحية فى ميزانه اثقل من جبل احد، و تطفئ عنه اضحيته حر جهنم.

وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ الآية.... ذكر اينجا تكبير است، و علما را اختلاف است در وقت آن و قدر آن، و اجمع اقاويل آنست كه روز عرفه نماز بامداد در گيرد تا آخر ايام تشريق نماز ديگر كرده از پس نمازها، و در مجمعها ميگويد «اللَّه اكبر اللَّه اكبر اللَّه اكبر لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر، و للَّه الحمد على ما هدانا.» و اصل اين تكبير از عهد ابراهيم خليل است اندر آن حال كه خواست فرزند را قربان كند، چون صدق عهد از وى ظاهر گشت، و فرمانبردارى را ميان ببست اللَّه تعالى ندا داد جبرئيل اندر هوا ندا كرد، و گوسفند فدا را همى آورد و همى گفت «اللَّه اكبر، اللَّه اكبر، لا اله الا اللَّه، اللَّه اكبر و للَّه الحمد» ابراهيم بر نگرست بديد آواز برداشت و گفت كه «لا اله الا اللَّه، اللَّه اكبر» اسماعيل آگاه گشت و آواز برداشت گفت.

«اللَّه اكبر و للَّه الحمد» اللَّه تعالى اين ذكر اندرين امّت مشروع كرد، تا اندرين ايام همى گويند و از آن حال ياد همى آرند. و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «زيّنوا اعيادكم بالتكبير»

و يروى «زينوا العيدين بالتهليل و التقديس و التحميد و التكبير»

و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم روز عيد چون بيرون شدى اين دعا گفتى: «اللهم بحق السائلين اليك، و بحق مخرجى هذا، لم اخرج اشرا، و لا بطرا، و لا رياء و لا سمعة. خرجت اتقاء سخطك و ابتغاء مرضاتك، فعافنى اللهم بعافيتك من النار.»

فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ الآية... هر كه تعجيل نمايد و از منا برود در نفر اول، و سه شب از ايام تشريق بمنا بنپايد، او را رخصت هست و بر وى هيچ بزه نيست، پس اگر شب سيم آفتاب فرو شده نرفته باشد پس روا نيست كه تعجيل كند تا روز سيم كه سنگ افكند، آن گه با مردم برود. و قيل فى معناه فمن تعجل فى يومين فهو مغفور له لا اثم عليه، و لا ذنب و من تأخر فكذلك. قال سعيد بن المسيب «توفى رجل بمنا فى آخر فى ايام التشريق، فقيل لعمر أ فلا تشهد دفنه؟ قال عمر و ما يمنعنى ان ادفن رجلا لم يذنب منذ غفر له.»

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ الآية... اين در شأن مردى آمد از قريش، ازين منافقى، نيكو سخنى، بد فعلى، كه منظرى شيرين داشت و سخنى نرم و زبانى خوش اما كافر دل بود، و سوگند خوار و سخت خصومت و بد سيرت. آمد بر مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم و سوگند ياد كرد كه من ترا دوست دارم و بر دين توام. و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم او را بدين بنواخت و نزديك خود كرد، و سخنش خوش آمد. گويند كه اخنس بن شريق بود و گويند كه ثعلبه بود.

وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى‏ ما فِي قَلْبِهِ و آن گه خداى را مر گواه گرفتى كه آنچه ميگويم راست است و دروغ بود و يُشْهِدُ اللَّهَ خوانده‏اند بفتح يا و رفع هاء اللَّه و معنى آنست كه خداى گواه است پنهان بد او در دل او.

وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ قال شديد القسوة فى معصية اللَّه، جدل بالباطل، عالم اللسان، جاهل للعلم، يتكلم بالحكمة و يعمل بالخطيئة.

قال النبى: «انّ ابغض الرجال الى اللَّه الالدّ الخصم».

وَ إِذا تَوَلَّى سَعى‏ فِي الْأَرْضِ الآية... دو معنى گفته‏اند اين را، يكى آنست كه چون بر گردد از تو اين منافق در زمين تباه كارى كند، كه جايى بگذشت و كشت زارى را ديد، و آتش در آن زد، و چهار پاى را بكشت. معنى ديگر آنست كه اين منافق چون والى شود و او را ولايتى و عملى بود بيداد كند و فساد جويد تا اللَّه تعالى بشومى وى باران باز گيرد، تا چهار پايان نيست شوند و كشت زار خشك گردد و تباه شود.

وَ إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ... اين عزت حميّت است و اين اثم كفر، يعنى چون او را گويند كه از خدا بترس، حميت جاهليت و قوت كفر او را بر آن دارد كه فساد و معصيت كند. قال عبد اللَّه بن مسعود انّ من اكبر الذنب عند اللَّه عز و جل ان يقال للعبد اتق اللَّه، فيقول عليك بنفسك.» ضحاك گفت كافران قريش مكر ساختند و كسى را به مدينه فرستادند، كه ما مسلمان شديم، و جماعتى را از ياران درخواستند تا ازيشان دين حق بياموزند. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قومى را بفرستاد، نام ايشان خبيب بن عدى الانصارى و مرثد بن ابى مرثد الغنوى، و عبد اللَّه بن طارق، و خالد بن بكير، و زيد بن الدثنه، و عاصم بن ثابت امير ايشان بود، بيامدند از مدينه و هفتاد مرد از كافران براه ايشان آمدند، و مرثد و خالد و عبد اللَّه كشته شدند، و عاصم هفت تا تير داشت، بهر تايى مردى را از عظماء مشركان بكشت، آن گه گفت «اللهم انى حميت دينك صدر النهار فاحم لى آخر النهار» پس كافران گرد وى درآمدند و او را بكشتند، خواستند تا سر او از تن جدا كنند و به مكه برند، رب العالمين لشكر زنبور بفرستاد تا كافران را از وى باز داشتند، كه عاصم را با خداى عهدى بود كه هيچ كافر را هرگز بر وى غلبه نباشد، و دست هيچ كافر بود نرسد، و او را نپاسد پس گفتند بگذاريد تا زنبوران از وى باز گردند آن گه سرش از تن جدا كنيم، پس بارانى عظيم بباريد و سيلى در آمد، و عاصم را برگرفت. چنين آورده‏اند كه عاصم را برگرفت و به بهشت برد، و كافران را برگرفت و بدوزخ برد. پس خيب بن عدى را با سيرى بردند، و بنو الحارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف او را بخريدند تا به پدر خويش باز كشند، كه پدر ايشان حارث روز احد بدست خبيب كشته شد دختران حارث گفتند هرگز هيچ اسير چون خبيب نديديم، كه در مكه هيچ ميوه نبود، و هر وقت بدست وى خوشه انگور ميديديم، پس او را از حرم بيرون بردند تا بردار كنند و در آن حال اين شعر بگفت:

فلست ابالى حين اقتل مسلماعلى اى شق كان فى اللَّه مصرعى‏
و ذلك فى ذات الاله و ان يشأيبارك فى اوصال شلو ممزّع‏

آن گه گفت «اللهم انك تعلم انه ليس احد حولى يبلّغ رسولك سلامى، فابلغه سلامى» پس مردى از مشركان نيزه بر سينه وى نهاد، خبيب گفت «اتّق اللَّه» آن كافر خشم گرفت و در طعنه بيفزود و گذاره كرد، رب العالمين اين آيت در شأن وى فرستاد وَ إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ الآية... ابتداء مناسك حج و عمره نيّت است، و اول ركنى از اركان آن احرام است، و احرام از جامه بيرون آمدن است، از روى اشارت ميگويد هر كه بتن زيارت خانه ما كند از جامه بيرون آيد، پس هر كه بدل قصد حضرت ما كند اولى تر كه از مرادات بشرى بيرون آيد «المكاتب عبد ما بقى عليه درهم» ربّ العالمين رعايت دل درويش را فرمود كه چون بدرگاه من آئيد! بصفت درويشان و عاجزان آئيد! سر و پاى برهنه، و از اسباب راحت و لذت بازمانده، نه جامه نيكو، نه بوى خوش، نه صحبت هم جفت، تا درويشان چون پادشاهان و جهانداران بصفت درويشى همچون خودشان بينند، بر درگاه عزت دل ايشان بنماند، و قدر درويشى بدانند، و خطر آن بشناسند. آرى، هر كه گوهر درويشى شناسد، آسان آسان از دست بندهد، سيرت درويشان در روش راه دين چنان بايد كه سيرت حاجيان در اعمال حج، كه هر چه نابكار و ناشايست است چشم و زبان و دل خويش از آن نگه دارد، و ذلك فى قوله فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ الآية... روش دين داران هم برين سان نهادند، چشم خويش از ملاحظت اغيار فرو گيرند، و دل خويش همچون كاروان سراى گدايان منزل گاه هر بيهده نگردانند، و گر حاسدان و جاهلان جمله متفق شوند، و دل و ديده ايشان نشانه طعن خويش سازند، ايشان آزاد وار بر گذرند، و مكافات نكنند، هم روى با خود كنند و بر نفس خود با خصم خود برخيزند يقول اللَّه تعالى وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً.

با خود ز پى تو جنگها دارم منصد گونه ز عشق رنگها دارم من
در عشق تو از ملامت بى خبرانبر جان و جگر خدنگها دارم من‏

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً الآية... گفته‏اند كه حسنه اين جهانى كه مؤمنان ميخواهند علم و عبادت است، و حسنه آن جهانى بهشت و رؤيت. اين جهانى شهود اسرار است و آن جهانى رؤيت ابصار، اين جهانى توفيق خدمت و آن جهانى تحقيق وصلت، اين جهانى اخلاص در طاعت و آن جهانى خلاص از حرقت و فرقت، اين جهانى سنت و جماعت آن جهانى لقا و رؤيت، اين جهانى ثبات الايمان آن جهانى روح و ريحان، اين جهانى حلاوت طاعت آن جهانى لذت مشاهدت، اين جهانى را عمل بايد در طاعت آن جهانى را درد بايد اندر معرفت، و از عمل تا درد راه دورست او كه بدين بصر ندارد و معذورست، حاصل آن عمل حور و قصور است، و صاحب اين درد در بحر عيان غرقه نورست.

اى راه ترا دليل دردىفردى تو و آشنات فردى‏

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا الآية... درين آيت لطيفه است آن كس كه دنيا خواست از ثواب عقبى لا محاله درماند، كه اللَّه گفت وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «من احبّ دنياه اضرّ بآخرته و من احب آخرته اضر بدنياه، فآثروا ما يبقى على ما يفنى»

و آن كس كه هم دنيا و هم عقبى خواست رب العزة از وى دريغ نداشت، و او را داد آنچه خواست، ففى الخبر «ان اللَّه ليستحيى من العبد ان يرفع اليه يديه فيردّهما خائبتين»

و روى «ان اللَّه ليستحيى من ذى الشيبة اذا كان مسددا لزوما للسنة ان يسأله فلا يعطيه»

بماند اينجا قومى ديگر كه حقيقت رضا بشناختند، و بحكم خداى تن در دادند، و تقدير وى پسنديدند، و از ثناء اللَّه باز سؤال از وى نپرداختند، نه تعرض دنيا كردند و نه عقبى خواستند، رب العالمين در حق ايشان ميگويد «من شغله ذكرى عن مسئلتى اعطيته افضل ما اعطى السائلين» وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ الآية... ذكر سه قسم است: ذكر عادت و ذكر حسبت و ذكر صحبت. ذكر عادت بى قيمت است، از بهر آنك از سر غفلت است، ذكر حسبت بى زينت است كه سرانجام آن طلب اجرت است، ذكر صحبت وديعت است از بهر آنك زبان ذاكر در ميان عاريت است. ذكر، خائف از بيم قطيعت است، ذكر راجى بر اميد يافت طلبت است، ذكر محب از رقت حرقت است. خائف بگوش ترس نداء و عيد شنيد در دعا آويخت، راجى بگوش رجا نداء وعد شنيد در ثنا آويخت، محب بگوش مهر ندا فراتر شنيد با بهانه نياميخت، عارف را ذكر ازل در رسيد از جهد در بخت گريخت.

وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ الاية...

اين صفت او را آخر نسك است، و عاقبت اعمال حج، وقت است اكنون كه سخنى جامع برود مشتمل بر جمله مشاعر و مناسك، مقرون باشارات و لطائف.

بدان كه حرم دواند: حرم ظاهر و حرم باطن، گرد بر گرد بكه حرم ظاهرست و گرد دل مؤمنان حرم باطن. در ميان حرم ظاهر كعبه است قبله مؤمنان، و در ميان حرم باطن كعبه ايست نشانه نظر رحمن، آن مقصد زوار و اين محلّ انوار «فَهُوَ عَلى‏ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ»، آن آزادست از دست اشرار و كفار، و اين آزادست از چشم و انديشه اغيار، در حرم ظاهر اگر لقطه يابند هم بر جاى بگذارند تا خداوندش پديد آيد، و بسر آن رسد، و درين حرم باطن اگر لقطه بود هم گرد آن گشتن روى نيست، و آن جز سرّ اللَّه نيست. خداى را عز و جل در هر دلى سرى است، و كس را بآن سرّ راه نيست، ميگويد جل جلاله: استودعته قلب من احببت من عبادى سرّ ما مجوى! كه هر كه سرّ ما جويد خويشتن را در غرقاب بلا افكند، بنده را با سرّ ربوبيت چه كار! و لم يكن ثم كان بلم يزل و لا يزال چه راه؟

پير طريقت گفت: اين علم سر حق است، و اين مردمان صاحب اسرار، پاسبان را بار از ملوك چه كار؟ در پيش آن كعبه ظاهر باديه مردم خوار، و در پيش اين كعبه باطن باديه اندوه و تيمار!

عالمى در باديه عشق تو سر گردان شدندتا كه يابد بر در كعبه قبولت بر و بار

آن كعبه قبله معاملت است، و اين كعبه قبله مشاهدات، آن موجب مكاشف، و اين مقتضى معاينت، آن درگاه عزت و عظمت، و اين پيشگاه لطف و مباسطت!

گر نباشد قبله عالم مراقبله من كوى معشوقست و بس

در زيارت آن كعبه ازار وردا معلومست، در زيارت اين كعبه ازار تفريد و رداء تجريد است، احرام آن لبيك زبان است، و احرام اين بيزارى از هر دو جهانست!

لبيك عاشقان به از احرام حاجيانكينست سوى كعبه و آن است سوى دوست‏
كعبه كجا برم چه برم راه باديهكعبه است كوى دلبر و قبله است روى دوست‏

جزاء آن حجّ حور و قصور است و نعيم و راحت بهشت، جزاء اين حجّ آنست كه در قبه غيرت بنشاند بر بساط عز، بر تخت قرب، و تكيه گاه انس، فيكاشفه بصفاته و يشاهده بذاته، گه در جلال مكاشفت و گه در لطف مشاهدت، فى مقعد صدق عند مليك مقتدر.

النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ مِنَ النَّاسِ و از مردمان كسست مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ كه خويشتن را مى خرد و دنيا مى‏فروشد ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ اسلام را و جستن خشنودى خداى را وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ و اللَّه سخت مهربان بخشاينده است بر رهيكان.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند و پيغام‏رسان را استوار گرفتند ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ در صلح شيد كَافَّةً همگان بيكبار وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ و بر پى گامهاى ديو مرويد و خلاف مجوئيد إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ كه شيطان شما را دشمنى است آشكارا.

فَإِنْ زَلَلْتُمْ و اگر شما را بر جاى زلت افتد كه پاى از جاى بشود مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْكُمُ الْبَيِّناتُ پس پيغامهاى روشن كه بشما رسيد فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ بدانيد كه خداى با هر كس تا و دو هر چيز داند.

هَلْ يَنْظُرُونَ چشم نميدارند اين مشركان كه از تصديق مى‏باز ايستند إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ مگر خداى آيد بايشان روز رستخيز فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ در ظلّها از ميغ، وَ الْمَلائِكَةُ و فريشتگان آيند وَ قُضِيَ الْأَمْرُ و كار برگزارند وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ و همه كارها باز گردد با خواست خداى.

سَلْ بَنِي إِسْرائِيلَ پرس از پسران اسرائيل كَمْ آتَيْناهُمْ چند داديم ايشان را مِنْ آيَةٍ بَيِّنَةٍ از نشانهاى روشن وَ مَنْ يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللَّهِ و هر كه نعمة خداى بدل كند و بگرداند مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ پس آنك بوى آيد فَإِنَّ اللَّهَ پس خداى شَدِيدُ الْعِقابِ سخت عقوبت است سخت گير

زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بر آراستند بر ناگرويدگان الْحَياةُ الدُّنْيا زندگانى اين جهان وَ يَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا و افسوس ميآيد ايشان را و خنده از گرويدگان وَ الَّذِينَ اتَّقَوْا و گرويدگان كه باز پرهيزند از شرك فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ زبر ايشانند و برتر ازيشانند فردا برستخيز، وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ و اللَّه روزى ميدهد او را كه خواهد بى شمار.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ الاية... اين آيت در شأن صهيب بن سنان الرومى آمده است. مردى بود از جمله صحابه از عرب ابن نمر بن قاسط كنيت وى ابو يحيى دو پسر بود او را يكى حمزه نام، و يكى يحيى، و مصطفى او را باين كنيت خواند، بكودكى در غارت بدست روم افتاد، در ميان ايشان باليد، وى را بدان رومى خواندند. عمر خطاب وصيت كرد تا وى بر او نماز كرد رسول خدا وى را دوست داشت و از وى راضى مرد، آن گه كه بر رسول خدا مى‏آمد بهجرت، مشركان وى را در راه بگرفتند، قصد كردند كه وى را بكشند يا باز گردانند، آنچه از مال دنيا با خود داشت فرا ايشان داد، و آنچه بخانه داشت نشان فرا داد تا بستدند، و خويشتن را ازيشان باز خريد اسلام را، و هجرت را برسول خدا آمد بوى. در خبر آورده‏اند كه چون پيش وى آمد مصطفى او را گفت: «صهيب ربح البيع ربح البيع»، و گفته‏اند كه مشركان او را روزگارى در مكه تعذيب كردند، گفت «انى شيخ كبير فهل لكم ان تأخذوا مالى و تذرونى و دينى، ففعلوا، ثم خرج الى المدينة، فتلقاه ابو بكر و عمر فى رجال، فقال له ابو بكر ربح بيعك ابا يحيى و قرأ عليه هذه الآية. يشرى و يشترى و يبيع و يبتاع همه يكى است خريد را و فروخت را عرب هر چهار گويند. ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ طلبا لمرضاته، مشركان صهيب را عذاب ميكردند تا مرتد شود، گفت: من پير مرديم، اگر من با شما باشم هيچ نفعى بشما عايد نگردد و هيچ مضرتى نرسد، مرا بگذاريد و مالم فرا گيريد، پس مال ازو بستدند و او مراجعت بمدينه كرد.

وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ اين عباد جماعتى مسلمانان بودند در مكه، كافران ايشان را تعذيب ميكردند و رنج مى‏نمودند، تا بعضى را بكشتند و بعضى را باز فروختند عمار ياسر بود و مادر وى سميه، و پدر وى ياسر، و بلال و خباب بن الارت، ميگويند اول كسى را از مسلمانان كه كشتند در اسلام مادر و پدر عمار ياسر بودند، قيل ربطت ام عمار بين بعيرين ثم وجئى قبلها بالرمح مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بوى بر گذشت و او را بر آن صفت ديد، گفت صبرا، آل ياسر، فان موعدكم الجنة.

و گفته‏اند، كه اين آيت در شأن امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) آمد آن گه كه مصطفى هجرت كرد، و على را بر جاى خواب خود خوابانيد، و ذلك ان اللَّه تعالى اوحى الى جبرئيل و ميكائيل، انى آخيت بينكما و جعلت عمر احد كما اطول من عمر الآخر، فايكما يؤثر صاحبه بالحياة، فاختار كلاهما الحياة، فاوحى اللَّه اليهما أ فلا كنتما مثل على بن ابى طالب، آخيت بينه و بين نبى محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فبات على فراشه يفديه بنفسه، و يؤثره بالحياة. اهبطا الى الارض فاحفظاه من عدوّه، فنزلا، و كان جبرئيل عند رأس على، و ميكائيل عند رجليه، و جبرئيل ينادى «بخ بخ من مثلك يا بن ابى طالب، يباهى اللَّه عز و جل بك الملائكة.» فانزل اللَّه عز و جل على رسوله و هو متوجّه الى المدينة فى شأن على: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ... الآية.

قوله تعالى يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً الآية... بفتح سين قراءت حجازى و كسايى است، و بكسر سين قرائت باقى، اگر بفتح خوانى صلح است و اگر بكسر خوانى اسلام. و معنى هر دو متداخل اند كه هر كه در اسلام آمد در صلح مسلمانان آمد، و هر كه در صلح مسلمانان آمد در بعضى معانى اسلام و شرايع آن پيوست. گفته‏اند كه آيت در شأن مؤمنان اهل كتاب آمد عبد اللَّه بن سلام، و ثعلبة بن سلام، و ابن يامين و اسد و اسيد ابنى كعب، و شعبة بن عمرو، و بحير الراهب كه روز شنبه را بزرگ ميداشتند و گوشت و شير شتر خوردن بر خود حرام ميشناختند چنانك حكم جاهليت بود پيش از اسلام، و نيز ميگفتند يا رسول اللَّه تورية هم كتاب خدا است اگر دستورى باشد تا برخوانيم و بدان قيام كنيم. اللَّه تعالى با ايشان خطاب كرد كه ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً جمله بشرايع دين محمد در آئيد، و احكام اسلام همه در پذيريد، و دين جهودى بيكبارگى دست بداريد. روى جابر بن عبد اللَّه انّ عمر بن الخطاب اتى رسول اللَّه فقال انّا نسمع احاديث من يهود، فتعجبنا، أ فترى ان نكتب بعضها؟ فقال أ متهوكون انتم كما تهوّكت اليهود و النصارى؟ لقد جئتكم بها بيضا نقية، و لو كان موسى حيّا ما وسعه الّا اتباعى و گفته‏اند كه اين خطاب جمله مؤمنانست ميگويد: بر اسلام پاينده باشيد، و حدود سهام آن بجاى آريد.

عن على (ع) قال قال رسول اللَّه «الاسلام ثمانية اسهام: الاسلام سهم، و الصلوات سهم، و الزكاة سهم، و صوم رمضان سهم و الحج سهم، و الجهاد سهم، و الامر بالمعروف سهم و النهى عن المنكر سهم، و قد خاب من لا سهم له».

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «كما لا تحسن الشجرة و لا تصلح الّا بالورق الاخضر، كذلك لا يصلح الاسلام الّا بالكفّ عن محارم اللَّه و الاعمال الصالحة»

وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ الآية... بر گامهاى شيطان مرويد و خلاف مجوئيد و از صلح سر مكشيد، و از راه سنت و جماعت بمگرديد، و با امير خويش و با جماعة خويش خلاف مياريد، قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «الجماعة رحمة و الفرقة عذاب، و يد اللَّه على الجماعة، فاتبعوا السواد الاعظم فان من شذّ شدّ فى النار.»

فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْكُمُ الْبَيِّناتُ الآية... آن قوم را ميگويد كه بدين جهودى ميل داشتند پس اسلام. ميگويد اگر شما از شرايع اسلام بگرديد و پاى از جاده شرع محمد و احكام قرآن برگيريد، و چيزى را از شرايع منسوخ پيش گيريد، و دل فاز آن دهيد، از تعظيم روز شنبه و تحريم گوشت شتر بعد از آنك اسلام و قرآن بشما آمد، و حلال و حرام بر شما روشن گشت.

فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ اگر چنان كنيد، پس بدانيد كه خداى تواناست و دانا و عقوبت كردن را توان دارد، آنچه از آن باز زند بدانش باز زند، و آنچه فرمايد بدانش فرمايد.

آورده‏اند كه كعب الاحبار در ابتداء اسلام وى سورة البقرة مى‏آموخت، چون باين آيت رسيد، معلم او را گفت: «فاعلموا ان اللَّه غفور رحيم» كعب گفت: اين نه بر وجه است و قرآن چنين نتواند بود، غفور رحيم» گفتن اينجايگه لايق نيست، پس بمصحف بازگشتند در مصحف نبشته بود كه فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ گفت «اجل هكذا هى» اكنون قرآن است براستى، و نظم قرآن بدرستى، گفتند از چه بدانستى؟ گفت «علمت ان الحكيم لا يتوعد ثم يقول غفور رحيم.»

هَلْ يَنْظُرُونَ الآية... عكرمه روايت كند از ابن عباس رض قال «ياتى اللَّه فى ظلل من السخاب، و قد قطعت طاقات» و فى رواية عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال من الغمام طاقات ياتى اللَّه عز و جل فيها محفوفة بالملائكة و ذلك قوله الّا ان يأتيهم اللَّه فى ظلل من الغمام.

ظلل جمع ظله، و ظلّه سايه‏بان است، و غمام ابرى باشد سپيد رقيق همانست كه در سورة الفرقان گفت: وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ اى عن الغمام، ميگويد آن روز كه باز شكافد آسمان از ابر سپيد نزول خداى را عز و جل حين ينزل فى ظلل من الغمام.

آن گه گفت وَ الْمَلائِكَةُ يعنى كه اللَّه آيد و جوكى فريشتگان با وى.

قال ابن عباس مع الكروبيين، لها قرون، لهم كعوب ككعوب القنا ما بين اخمص احدهم و كعبه مسيرة خمسمائة عام.» مذهب اهل سنت و اصحاب حديث در چنين اخبار و آيات صفات، بظاهر برفتن است و باطن تسليم كردن، و از تفكر در معانى آن دور بودن، و تأويل نه نهادن، كه تأويل راه بى راهان است، و تسليم شعار اهل سنة و ايمانست. و بر وفق اين آيت بروايت بو هريره مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «فبينا نحن وقوف يعنى يوم القيمة اذ سمعنا حسّا من السماء شديدا، فهالنا ثم ينزل اهل السماء الدنيا بمثلى من فى الارض من الجن و الانس، حتى اذا دنوا من الارض، اشرقت الارض لنورهم، و اخذوا مصافهم فقلنا لهم فيكم ربنا عز و علا؟ قالوا لا و هو آت. ثم ينزل اهل السماء الثانية بمثلى من نزل من الملائكة من اهل السماء الدنيا و بمثلى من فيها من الجن و الانس، حتى اذا دنوا من الارض اشرقت الارض لنورهم و اخذوا مصافهم، قلنا لهم فيكم ربنا؟ قالوا لا و هو آت، ثم ينزلون على قدر ذلك من التضعيف، حتى ينزل الجبّار تبارك و تعالى فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ و يحمل عرشه يومئذ ثمانية، و هم اليوم اربعة اقدامهم على تخوم الارض السفلى و السماوات الى حجزهم، و العرش على مناكبهم، لهم زجل من التسبيح، يقولون: «سبحان ذى العز و الجبروت، سبحان ذى الملك و الملكوت، سبحان الذى لا يموت، سبحان الذى يميت الخلائق و لا يموت، سبوح قدوس، رب الملائكة و الروح، سبحان ربنا الاعلى الذى يميت الخلائق و لا يموت.» فيضع اللَّه تبارك و تعالى كرسيه حيث شاء من ارضه، ثم يهتف بصوته فيقول يا معشر الجن و الانس انى قد انصت لكم، منذ خلقتكم الى يومكم هذا، اسمع قولكم و ابصر اعمالكم، فانصتوا الى، فانما هى اعمالكم و صحفكم، تقرء عليكم منذ خلقتكم، فمن وجد خيرا فليحمد اللَّه، و من وجد غير ذلك فلا يلومنّ الّا نفسه.

وَ قُضِيَ الْأَمْرُ و پاداش گرويدگان بسپارند، و در سراى پاداش فرو آرند و پاداش ناگرويدگان بسازند.

وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ و بازگشت هر كار با خواست خداست، و بازگشت هر چيز با علم وى، و هر بودنى با حكم وى. تُرْجَعُ بضم تاء قراءة حجازى و بو عمر و عاصم است، و بفتح تا قراءت باقى، و در معنى متقارب اند و متداخل، لان الامور كلها ترجع الى اللَّه، اذا رجعها اللَّه اى امرها بالرجوع اليه. بعضى مفسران گفتند در معنى تُرْجَعُ الْأُمُورُ كه اين تصرف بندگانست و ملكت ايشان در اموال و اسباب دنيا، و نفاذ فرمان بعضى بر بعضى در قيامت، آن همه باطل گردد، و فرمان و حكم جز خداى را عز و جل بر خلق نبود، چنانك گفت وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ و گفته‏اند امور اينجا ارواح است، كه جاى ديگر روح را «امر» نام كرد: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي باز نمود كه روحها همه بوى باز گردد، چنانك جاى ديگر گفت اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها و قال تعالى كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ.

قوله تعالى: سَلْ بَنِي إِسْرائِيلَ الآية... بنى اسرائيل اينجايگه مؤمنان و گرويدگان اهل توراتند، و گفته‏اند كه جهودان مدينه‏اند، كه ميگويد بپرس ازيشان يعنى بر سبيل تنبيه و تقريع، كه چند داديم پدران ايشان را، و گذشتگان ايشان را، ازين نشانهاى روشن، و پيغامهاى نيكو، و معجزات پيدا، و كرامتهاى آشكارا، چون عصا، و يد بيضا، و شكافت دريا، و رهانيدن ايشان از كيد اعدا، و از آن پس در تيه منّ و سلوى.

وَ مَنْ يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللَّهِ الآية... و هر كه كتاب خداى بگرداند، و در آن تغيير و تبديل آرد، و آن نعمت كه اللَّه تعالى بر ايشان ريخت و در كتاب بايشان داد در كار محمد و بيان نعت وى بپوشد، و در باطل بكوشد فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ بدرستى كه خداى سخت عقوبت است، عذاب كند اين پوشنده نعمت را، و جدا كننده كلمت را، و گفته‏اند كه نعمت ايدر مصطفى است، ميگويد هر كه اين نعمت كه محمد است بدل كند، پس از آنك بوى آمد، كه استوار بايد گرفت نااستوار گيرد و تصديق بتكذيب بدل كند، خداى او را عقوبت كند و سخت گيرد.

زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا الآية... جاى ديگر ازين گشاده‏تر گفت: وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ شيطان بر ايشان آراست و بچشم ايشان نيكو نمود اين زندگانى دنيا، كه جز بساط لهو و لعب نيست، و جز متاع الغرور نيست روزى فراروزى بردن بفرهيب و برخوردارى اندك، و بر آراست بر ايشان كردار بد ايشان، تا بر مؤمنان و بر درويشان سخريت و افسوس ميدارند، و مى‏خندند. كافران قريش بودند كه بر درويشان صحابه چون بلال، و سلمان، و ابو الدرداء، و عبد اللَّه مسعود، و عمار ياسر، و خباب، و صهيب و ابن ام مكتوم مى‏خنديدند، و بر طريق سخريّت ميگفتند يكديگر را: كه در نگريد در كار محمد! كه ميگويد باين درويشان و گدايان كه من كار جهان راست كنم، و عرب را بر شكنم، و قاعده دين نو نهم! آن گه گفتند اگر دين وى حق بودى سادات و اشراف قريش و برادران پس رو بودى، نه اين گدايان و بى كسان!.

اللَّه تعالى گفت وَ الَّذِينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ الآية... فردا اين گدايان و بى‏كسان بالاى ايشان باشند، اينان در فردوس برين و درجه عليا، و ايشان در قعر جهنم در دركه سفلى.

روى على عليه السّلام قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «من استذل مؤمنا او مؤمنة او حقّره لفقره، و قلة ذات يده، شهره اللَّه تعالى يوم القيمة ثم يفضحه، و من بهت مؤمنا او مؤمنة او قال فيه ما ليس فيه، اقامه اللَّه على نار من نار جهنم، حتى يخرج مما قاله فيه، و ان المؤمن اعظم عند اللَّه عز و جل، و اكرم عليه من ملك مقرب.

و ليس شي‏ء احبّ الى اللَّه عز و جل من مؤمن تائب او مؤمن تائبه. و انّ المؤمن يعرف فى السماء كما يعرف الرجل اهله و ولده».

و قال ابو بكر الصديق: لا تحقرن احدا من المسلمين فان صغير المسلمين عند اللَّه كبير و قال يحيى بن معاذ بئس القوم قوم ان استغنى بينهم المؤمن حسدوه و ان افتقر بينهم استذّلوه.

ثم قال وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ خداى او را كه خواهد روزى ميدهد بى اندازه، يعنى بى تبعه در دنيا، و بى شمار و واخواست در عقبى، و گفته‏اند كه معنى اين آنست كه روزى دهد چنانك خود خواهد، بى آنك كسى بر وى اعتراضى كند، يا شمار كند كه اين را چند دادى؟ و او را چون دادى؟ از آنك بى شريك و بى منازع است، و بى‏نظير و بى قسيم و بى معانداست، سديگر معنى آنست كه روزى دهد بى شمار، كه نه خزينه وى مى‏برسد تا بشمار دهد، يا از اجحاف مى‏ترسد تا باندازه دهد، و اين كسى را باشد كه امروز در سراى خدمت و طاعت حساب از ميان برگيرد، و چندانك تواند و طاقت دارد عبادت كند، و چشم از آن بيفكند، و بر حق نشمرد، تا فردا در سراى جزا و نعمت، در ثواب دادن حساب از ميان بر گيرد، و بى شمار نعيم خلد بر وى ريزد.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ الآية... آنجا كه عنايت است پيروزى را چه نهايت است، فضل خدا نهانى نيست، و بر فعل وى چون و چرايى نيست و معرفت وى جز عطائى نيست، بو جهل قرشى و بو طالب هاشمى در آتش قطعيت سوختند، و ذره معرفت ازيشان دريغ داشتند، و طليعت آن دولت باستقبال صهيب و بلال به روم و حبشه فرستادند، و قرآن مجيد جلوه‏گاه ايشان كردند كه وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ. دو قوم را دو آيت بهم ياد كردند، يكى را سوخته آتش قطعيت كرد، يكى را افروخته شمع محبت: آن يكى را گفت: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ اين يكى را گفت وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ، سرانجام يكى را گفت وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ بد جايگاهى كه جايگاه ايشانست، عذاب آتش و فرقت جاودان! و نواخت اين يكى را گفت وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ مهربانست بر بندگان، خداى جهان و جهانيان. آرى با دولت بازى نيست! و نواخت الهى مجازى نيست! و از رأفت و رحمت احديت بر ايشان آنست كه غيرت عزت ايشان را متوارى دارد، در حفظ خويش بداشت و بنعت محبت در خلوت وَ هُوَ مَعَكُمْ به پرورد، و قدر شريعت مصطفى ايشان دانستند، و حق سنت ايشان گزاردند، و نسبت آدم در عالم حقائق بايشان زنده شد،و منهج صدق به ثبات قدم ايشان معمور گشت، دلها بذكر سير ايشان شاد و خرم، و روى زمين بچراغ علم ايشان روشن: «اصحابى كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم».

روزى مصطفى از حجره مبارك خويش بيرون آمد، بر جماعتى ازيشان گذر كرد، جوان مردانى را ديد همه صدف اسرار ربوبيّت، همه مقبول شواهد الهيت، همه انصار نبوت و رسالت. هر يكى را سوزى و نيازى! هر يكى را دردى و گدازى! هر يكى كان حسرت شده، و اندوه دين بجان و دل باز گرفته، و با درويشى و بينوايى در ساخته، بظاهر شوريده و بباطن آسوده! قلاده معيشت و نعمت از هم بگسسته! و راز ولى نعمت بدل ايشان پيوسته!

ازين مشتى رياست جوى رعنا هيچ نگشايدمسلمانى ز سلمان جوى و درد دين ز بو دردا

مصطفى چون حال ايشان چنان ديد، و آن نياز و گداز و آن راز و ناز ايشان ديد، گفت: ابشروا يا اصحاب الصّفة! فمن بقى منكم على النعت الذى انتم عليه اليوم، راضيا بما فيه، فان من رفقايى يوم القيمة»

قوله تعالى: هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ اين آيت جاى ناز عارفانست، و چراغ دل موحدانست و روشنايى چشم سنيّان است، و خس در ديده مبتدعانست. سنّيى را كه راه مى‏جويد راه است، وى را مى‏راند، بزمام حق، در راه صدق، در سنن صواب، بر چراغ هدى، و بدرقه مصطفى، روى بنجات نهاده، وادى بوادى منزل بمنزل، تا فرود آرد او را در مقعد صدق عند مليك مقتدر. و مبتدع كه راه تسليم گم كرد، و در وهده تأويل افتاد، وى را با اين آيت آشنايى نه، كه در دل وى از سنّت هيچ روشنايى نه! وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً. خبر ندارد آن مسكين كه تأويل مى‏نهد و از تسليم مى‏گريزد، كه درك تسليم را ضامن خدا است، و درك تأويل را ضامن رأى هر چه از تأويل آيد بر ماست، هر چه از تسليم آيد بر خداست، تسليم راهيست آسان، به بهشت نزديك، منازل آن آبادان، تأويل راهيست دشوار، بضلالت نزديك، منازل آن ويران، تأويل بر پى رائى رفتن است: و بر پى راى رفتن شوم‏تر از آنك بر پى شك رفتن، تسليم از پى رسول رفتن است و سنت او را نگاه داشتن، و او را در آن استوار گرفتن، ظاهر آن پذيرفتن، و باطل بحق سپردن!

سنت ز هواى بدعت آراى توبه!لفظ نبوى ز لفظ بد راى توبه!

من از سخن رسول گويم تو ز رأى، آخر سخن رسول از راى توبه! برو! در پى تسليم باش كه سلامت در تسليم است، و راه تسليم بى هراس و بيم است، فرّ اهل سنت دانى هر روز چرا بيش است؟ كه چراغ تسليم ايشان را در پيش است.

هر كه راه تسليم گرفت از خود برست و بمولى پيوست. آن دين كه جبرئيل بآن آمد و مصطفى با آن خواند، و قرآن بآن آمد، و بهشت بآن يافتند، و ناجيان بآن رستند، تسليمست! آن كار كه اللَّه بدان راضى، و بنده بآن پيروز، و گيتى بدان روشن، تسليم است! راه تسليم! راه تسليم! زينهار تا بمانى بر دين قديم! چون اللَّه خود را فعل ذات گفت نزول و اتيان بعرصات روز حشر، اظهار هيبت و عزت را و نزول بآسمان دنيا، هر شب اظهار لطف و كرم را بجان و دل قبول كن، ظاهر آن پذيرفته و شناخته، شناختنى تصديقى، و تسليمى گردن نهاده، و گوش فرا داشته، و تهمت بر خرد خود نهاده، و زبان و دل از معنى آن خاموش داشته، و از دريافت چگونگى آن نوميد شده، كه خرد را فرا دريافت آن به تكلف راه نيست، و پيچيدن را روى نيست: مصطفى از جبرئيل نام و نشان شنيد، و سخن شنيد، برو نه پيچيد كه حقيقت و غايت و كيف در عقل وى نگنجيد آنچه چهل سال در تيه بنى اسرائيل آمد از يك پيچ آمد آنچه بر اصحاب سبت باريد از يك حيلت باريد، آنچه ابليس ديد از يك لجاج ديد، آنچه بلعم آزمود از يك قصد آزمود، تقصير را روى هست و پيچيدن را روى نيست، تقصير از بيچارگيست و پيچيدن از شوخى! بيچارگى صفت آدميست و شوخى نشان بيگانگى!

دع الخبط فالدين دين العجوزعليك بذلك و دين الغلام‏

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «من احب سنّتى فقد احبّنى، و من احبّنى فهو معى فى الجنة، من تمسك بسنتى عند فساد امتى فله اجر مائة شهيد، من تمسك بسنتى عند اختلاف امتى كالقابض على الجمر، من رغب عن سنتى صرفت الملائكة وجهه عن حوضى، من رغب عن سنتى فليس منى، من خالف سنتى فقد كفر»

و قال ع «يجي‏ء قوم يميتون السنة و يدغلون فى الدين فعلى اولئك لعنة اللَّه و لعنة اللاعنين من الملائكة و الناس اجمعين‏

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: ستة لعنتهم و لعنهم اللَّه و كلّ نبىّ مجاب: الزايد فى كتاب اللَّه، و المكذب بقدر اللَّه، و المتسلط بالجبروت، يذل بذلك من اعز اللَّه، و يعزّ به من اذل اللَّه، و المستحلّ لحرم اللَّه و المستحل من عترتى ما حرّم اللَّه و التارك لسنتى.

قوله: سَلْ بَنِي إِسْرائِيلَ كَمْ آتَيْناهُمْ مِنْ آيَةٍ بَيِّنَةٍ الآية... چندان كه داديم و نموديم ايشان را ازين نشانهاى روشن! لختى آثار رحمت، لختى آيات و روايات قدرت، لختى بدايع و عجائب و حكمت، لختى دلائل و امارات نبوت، لكن چه سود كه ديده ادراك ايشان در حجاب است! و سلطان بصائر در بند! «و ما تغنى الآيات و النذر عن قوم لا يؤمنون»

و ما انتفاع اخى الدنيا بمقلتهاذا استوت عنده الانوار و الظلم

اگر خواستى آن بند مذلت ازيشان برداشتى، تا در عالم حقائق روان شدنديد لكن لم يرد اللَّه ان يطهّر قلوبهم». آن سر اشقيا را گفتند: چه خواستى كه فرمان نه بردى؟ و سجود نه كردى؟ گفت: فرمان ديگرست و نهاد ديگر، فرمان بر من بود و نهاد در من، و من تغيير نهاد را درمانى ندانم.

دانى كه سر كوى تو بد معدن مندانى كه بنا كام بد اين رفتن من

زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا الآية... مشتى بيگانگان ناخواستگان بى علت كه دنيا بر ايشان آراستند، و شيطان بر ايشان گماشتند، تا بهر ناسزاى پيوستند وز راه وفا بر گشتند، زبان طعن بر مؤمنان دراز كردند، هر ساعت تيز سخريت در دل و ديده ايشان زدند، و ايشان خود در شهود جلال و كشف جمال حق چنان مستغرق بودند كه پرواى زخم و طعن ايشان نداشتند، و با جواب ايشان نه پرداختند. لا جرم ربوبيت ايشان را نيابت داشت و جواب داد كه: وَ الَّذِينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ الآية... اين آنست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «من كان للَّه كان اللَّه له»

آن گه خبر داد كه استقاء منهل ايشان از كدام مشرب است؟ فقال تعالى: وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ...

يكى از بزرگان طريقت گفت: اين رزق بى حساب نه رزق اشباح است، و حظوظ نفس، كه هر چند بسيار بود آخر سر بغايتى باز نهد، و حصر پذيرد، بل كه آن رزق ارواح است، و غذاء اسرار، كه مؤمنانرا بر دوام است، و با درار ايشان را روانست، و آن دو چيز است: استغراق دل از ذكر حق، و امتلاء سرّ از نظر حق و ذلك فى حقّهم دائم غير منقطع و منه قول بعضهم: لو حجبت عنه ساعة لمت‏

النوبة الاولى

قوله تعالى كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً مردمان همه يك گروه بودند بر يك ملت فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ فرستاد خداى پيغامبران را مُبَشِّرِينَ مؤمنانرا بشارت دهندگان وَ مُنْذِرِينَ و كافران را بيم كنندگان، وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ و با ايشان نامه فرستاد بِالْحَقِّ براستى و درستى و پاكى لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ تا حكم كند خداى بكتاب و رسول ميان خلق فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ در آنچه ايشان بخلاف افتادند در آن وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ و در خلاف نيفتادند و دو گروه نگشتند در آن كتاب إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ مگر هم ايشان كه كتاب دادند ايشان را مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ پس از آنك پيغامهاى درست نيكوى پاك بايشان آمد بَغْياً بَيْنَهُمْ بحسد كه در ميان ايشان پديد آمد فَهَدَى اللَّهُ تا خداى راه نمود الَّذِينَ آمَنُوا ايشان را كه در علم وى اهل ايمان بودند لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ تا بگرويدند بآنچ ديگران مختلف و دو گروه بودند در آن مِنَ الْحَقِّ از پيغام راست و دين پاك بِإِذْنِهِ بتوفيق و خواست وى وَ اللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ و خداى راه نمايد آن را كه خواهد إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ براه راست درست.

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ مى‏پنداريد كه در بهشت رويد وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ و آن نيز نيامد و نرسيد بشما مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ صفت آنچه گذشتند پيش از شما مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ بايشان رسيد بيمناكيها و زورها وَ الضَّرَّاءُ و تنگيها و نيازها وَ زُلْزِلُوا و ايشان را از جاى بجنبانيدند ببلاها حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ تا آن گه كه رسول ايشان گفت وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ و ايشان كه گرويدگان بودند با وى مَتى‏ نَصْرُ اللَّهِ اين يارى كه از اللَّه وعده است هنگام آن كى؟ أَلا آگاه بيد إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ كه هنگام يارى دادن خداى نزديك است.

النوبة الثانية

قوله تعالى: كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً الآية... اى على ملة واحدة. خلافست ميان علما كه اين ملت كفر است با ملة اسلام، قومى گفتند ملت كفر است، ميگويد مردمان همه بر ملت كفر بودند، يعنى در سه روزگار در آن زمان كه نوح عليه السلام پيغام آورد بخلق، و در آن زمان كه ابراهيم ع پيغام آورد، و در آن زمان كه محمد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم پيغام آورد، مردمان همه درين سه وقت يك گروه بودند، بر يك كيش، در هر كنجى صنمى، در هر سينه از كفر و شرك رقمى، در هر ميان زنارى، در هر خانه بيت النارى، هر چند در انواع كفر مختلف بودند اما در جنس يكى بودند فالكفر كلّه ملة واحدة. اما بقول ايشان كه گفتند ملت اسلام است، معنى آنست كه مردمان همه بر ملت اسلام بودند، يعنى از عهد آدم تا مبعث نوح، و ميان ايشان ده قرن بودند، همه بر ملت اسلام و دين حق و كيش پاك پس در روزگار نوح مختلف شدند، و روزگار عمر نوح بقول عكرمة هزار و هفصد سال بود، از آن جمله هزار كم پنجاه سال مدت بلاغ و دعوت بود.

روى فى الخبر انه كانوا يضربونه كل يوم عشر مرات حتى يغشى عليه‏

كلبى گفت: كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً اهل سفينه نوح بودند يك گروه راست بر ملت اسلام و دين حنيفى، پس مختلف شدند بعد از وفات نوح، و اللَّه تعالى بايشان پيغامبران فرستاد. ابى كعب گفت «كان النّاس امّة واحدة» يعنى روز ميثاق كه رب العالمين فرزندان آدم را همه از پشت آدم بيرون كرد، و همه را فا آدم نمود، و نام هر يكى آدم را بگفت كه چيست، و عمر هر يكى چند است، آن گه با ايشان عهد بست و پيمان بستد ازيشان بر خداى خويش، و بندگى ايشان، و همه را بر يكديگر گواه كرد، آن روز مردم همه بر يك ملت بودند و بر يك فطرت، پس بعد از آدم در اختلاف افتادند فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ و اللَّه بايشان پيغامبران و كتاب فرستاد، و پيغامبران خداى چه از آدميان و چه از فريشتگان صد هزار و بيست و چهار هزارند. سيصد و سيزده ازيشان مرسل.

و در قرآن ازيشان بيست و هشت نام برده‏اند، و زين پيغامبران كس بود كه صوتى شنيد بآن پيغامبر گشت، و كس بود كه خوابى ديد بآن خواب پيغامبر گشت، و خواب پيغامبران وحى باشد، و كس بود ازيشان كه در دل وى افكندند كه پيغامبر است. على الجمله چنانك امروز بر بسيط زمين اوليا اند در آن عهد پيشين انبيا بودند، اما پيغامبران مرسل فريشته را بميان ديدند بصورت مرد، و بايشان سخن گفت، و فى ذلك ما

روى عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال «من الانبياء من يسمع الصوت فيكون بذاك نبيا، و كان منهم من ينفث فى اذنه و قلبه فيكون بذلك نبيا، و ان جبريل ع يأتينى فيكلّمنى كما يكلم احدكم صاحبه»

و بر هر مسلمان واجب است كه جمله پيغامبران را دوست دارد، و بهمه ايمان آرد، و جدا نكند ميان يكى از ايشان با ديگران در تصديق، و همه را درود فرستد.

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «صلّوا على انبياء اللَّه و رسله، فان اللَّه بعثهم كما بعثنى»

وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ اى بالعدل و الصدق لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ حاكم اينجا خداست: جل جلاله، كه احكم الحاكمين بحقيقت اوست و رسول كه فرستاده اوست، و كتاب كه نامه اوست. و چون بكتاب حكم كنند روا باشد، كه بر سبيل توسع كتاب را حاكم گويند، نظيره قوله هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ ثم قال: فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ اين‏ها با كتاب شود، إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ جهودان و ترسايانند، كه كتاب بايشان دادند و در آن مختلف و دو گروه شدند. و اين اختلاف ايشان بر دو وجه بود: يكى آنك ببعضى كتاب مؤمن و ببعضى كافر مى‏شدند، چنانك اللَّه گفت: وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ. وجه ديگر آنست كه در كتاب تحريف و تبديل آوردند، و صفت و نعت محمد بگردانيدند، چنانك گفت: يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ يا خود بر گرفتند و پنهان داشتند چنانك اللَّه گفت: إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتابِ كعب احبار گفت: از راهبى پرسيدم كه آن آيتها كه جهودان در تورية بپوشيدند كدامند؟

گفت: شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الاية وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً الآية و الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ الى قوله الْإِسْلامِ دِيناً الآية وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ و مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ الآية هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ الآية ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ بَغْياً بَيْنَهُمْ... و آن اختلاف ايشان و كتمان ايشان جز حسد را نبود، كه در توريت دانسته بودند كه نبوت محمد حق است و راست، چون او را از عرب يافتند حسد آمد ايشان را، و بحسد در كار وى مختلف شدند، پس هر كس كه اللَّه تعالى بفضل خود او را هدايت داد، و در علم وى از مؤمنان بود حقيقت اين اختلاف بشناخت، و بتوفيق و ارادت حق بدين حق راه يافت، و بر سنن صواب راه برد.

اينست كه رب العالمين گفت فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا الى آخر الآية ابن زيد در تفسير اين آيت گفت: اختلفوا فى الصلاة، فمنهم من يصلّى الى المشرق و منهم من يصلى الى المغرب، و منهم من يصلى الى بيت المقدس، فهدانا اللَّه للكعبة و اختلفوا فى الصيام: فمنهم من يصوم بعض يوم و منهم من يصوم بالليل، فهدانا اللَّه فيه الى الحق و هو شهر رمضان. و اختلفوا فى الجمعة: فاخذت اليهود السبت و النصارى الاحد، فهدانا اللَّه للجمعة، و اختلفوا فى ابراهيم: فقالت اليهود كان يهوديا، و قالت النصارى كان نصرانيا فهدانا اللَّه فيه الى الحقّ. بِإِذْنِهِ الاذن الامر، و العلم، و الارادة جميعا.

وَ اللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ الآية... قال عطاء لمّا دخل رسول اللَّه و اصحابه المدينة اشتد الضرّ عليهم، لانهم خرجوا بالامال و تركوا اموالهم و ديارهم فى ايدى المشركين، فانزل اللَّه تطبيبا لقلوبهم أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ الميم صلة، معناه أ ظننتم يا معشر المؤمنين ان تدخلوا الجنة من غير بلاء و لا مكروه؟ ميگويد شما كه مؤمنانيد مى‏پنداريد كه بى رنجى و بلائى كه بشما رسد در بهشت شديد؟ جاى ديگر گفت أَ يَطْمَعُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍ؟ كَلَّا! هر كس پندارد و طمع دارد كه در بهشت شود رنج نابرده و بار بلانا كشيده كلا! نه چنانست كه مى‏پندارند و طمع دارند، همانست كه در خبر مى‏آيد

«الاحمق من اتبع نفسه هواها و تمنى على اللَّه وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ الآية... مضوا من قبلكم.

اى و لم يصبكم مثل الذى اصابهم، فتصبروا كما صبروا، ميگويد پنداريد كه در بهشت شويد و هنوز بشما نرسيد آنچه بگروه پيشينيان رسيد، و در صبر بر بلاها رنجها نه كشيديد چنانك ايشان كشيدند. و انگه تفسير كرد كه ايشان را چه رسد.

مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ بايشان رسيد درويشى و ناكامى و سختى وَ الضَّرَّاءُ و بيمارى و شكستگى اندام و گرسنگى گفته‏اند كه بأساء رنج تن بود، و ضراء زيان مال، وهب منبه گفت: وجدوا فيما بين مكة و الطائف سبعين نبيا ميتين، كان سبب موتهم الجوع و القمّل. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت حكايت از كردگار قديم جل جلاله: أ يفرح عبدى اذا بسطت له رزقى؟ و صببت عليه الدنيا صبا؟ أما يعلم عبدى انّ ذلك له منّى قطعا و بعدا؟ أ يحزن عبدى اذا منعت عنه الدنيا و رزقته قوت الوقت؟ اما يعلم عبدى ان ذلك له قربا و وصلا؟ و ذلك من غيرتى على عبدى.»

خواص گفته كه اين بلاوبى كامى و درويشى و بى‏نوايى در دنيا لبسه مؤمنان است، و حيلت پيغامبران، و زينت عارفان، و رأس المال صدّيقان، فرعونى كه مطرود مملكت بود او را چهار صد سال عمر بود، كه هرگز او را تبى نگرفت، و رنجى نرسيد و بى‏كامى نديد، و در آن تمرد و طغيان خود ميگفت «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى‏»، «ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي» حال آن دشمن چنين بود، و حال مصطفى بر خلاف اين بود! عايشه صديقه ميگويد هرگز روزى فراشب نشدى كه مصطفى را از كافران جفايى نرسيدى! يا او را تبى نگرفتى يا به نوعى رنجى در او نگرفتى، گفتند يا رسول اللَّه اين همه رنج و بلا از كجا روى بتو نهاده است؟

گفت نميدانيد كه اين رنج و بلا باندازه ايمان بود، هر كرا ايمان تمامتر، بلاء وى بيشتر، چون ايمان ما بر ايمان عالميان بيفزود، لا جرم بلاء ما نيز بر بلاء عالميان بيفزود. و روى فى بعض الاخبار «ان اللَّه عز و جل ليبتلى المؤمن بالفقر شوقا الى دعائه».

وَ زُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ برفع لام قراءة مدنى است، و برين وجه مستقبل بمعنى ماضى بود اى حتى قال الرسول ميگويد، ايشان را از جاى بجنبانيدند از پس مصيبتها كه بايشان رسيد، و بلاها كه بر ايشان ريختند، تا آن گه كه رسول ايشان گفت و مؤمنان كه با وى بودند مَتى‏ نَصْرُ اللَّهِ اين فتح ما را كى برآيد؟ و اللَّه ما را بر دشمن كى نصرت دهد؟ و گزند از ما كى باز برد؟ رب العالمين گفت أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ جواب داديم آن گروه را در عهد خويش همان جواب كه مى‏دهم شما را اى مهاجر و انصار و ياران رسول من، آگاه بيد كه هنگام يارى دادن اللَّه نزديك است.

عسى الكرب الّذى امسيت فيهيكون وراءه فرج قريب‏

اين آيت در شأن فقراء مهاجرين آمد، آن درويشان و شكستگان و اندوهگنان كه روى ايشان از هيبت خداى بر سوخته، وز تعظيم دين اسلام خويشتن را در بوته رياضت فرو گداخته، بترك خان و مان و ديار وطن بگفته، بر ناكاميها و دشواريها صبر كرده، و طلب رضاء خدا و صحبت رسول وى بر همه اختيار كرده، چون رنج ايشان بغايت رسيد، و جان بچنبر گردن رسيد، و منافقان از پس وقعه احد زبان طعن دراز كرده كه «الى متى تقتلون انفسكم؟» رب العالمين تسكين دل ايشان را اين آيت فرستاد.

و روى مصعب بن سعد عن ابيه: قال قلت يا رسول اللَّه اى النّاس اشد بلاء؟ قال الانبياء ثم الامثل فالامثل، حتى يبتلى الرجل على قدر دينه، فان كان صلب الدين اشتد بلاؤه، و ان كان فى دينه رقة ابتلى على قدر ذلك، فما يبرح البلايا بالعبد حتى يمشى على الارض و ما عليه خطيئة.»

و عن خباب بن الارث قال شكونا الى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم و هو يتوسد بردة له فى ظلّ الكعبة، فقلنا ألا تدعوا اللَّه؟ ألا تستنصر اللَّه لنا؟ فجلس يحمارّ لونه او وجهه، فقال لنا لقد كان من قبلكم يؤخذ الرجل فيحفر له فى الارض، ثم يجاء بالمنشار فيجعل فوق رأسه ثم يجعل بفريقين، ما يصرفه عن دينه، او يمشط با مشاط الحديد ما دون عظمه من لحم و عصب، ما يصرفه عن دينه، و لينصر اللَّه هذا الامر حتى يصير الراكب منكم من صنعاء الى حضرموت، لا يخشى الا اللَّه عز و جل، و الذئب على غنمه لكنكم تستعجلون.»

و عن عبد الرحمن بن زيد قال: كان وزيرى لعيسى ع ركب يوما فاخذه السبع، فاكله قال عيسى يا رب وزيرى فى دينك و عونى على بنى اسرائيل، و خليفتى فيهم، سلّطت عليه كلبك فاكله قال نعم كانت له عندى منزلة رفيعة لم اجد عمله بلغها فابتليته بذلك لا بلّغه تلك المنزله.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً الآية... از روى اشارت بر ذوق جوانمردان طريقت اين آيت رمزى ديگر دارد، و معنى ديگر، ميگويد پادشاه عالم دارنده جهان، و داناى نهان، اول كه خلق را بيافريد در غشاوه ستر خلقيت آفريد، ابتدا كه نهاد چنين نهاد، ظلمات صفات خلقيت محفوف گشت، برين خلقت همه در پرده عما يك گروه بودند، همه در ظلمت غيبت مجتمع، همه در اسر نهاد خود مانده، اين چنان است كه آن جوانمرد گفت:

در خرابات نهاد خود بر آسودست خلق،غمزه برهم زن يكى تا خلق را بر هم زنى!

پس بريدى از آن عالم بى‏نهايت بمختصرى ايشان آمد، مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم از آن بريد اين خبر داد كه «خلق اللَّه الخلق فى ظلمة فألقى عليهم من نوره، فمن اصابه من ذلك النور اهتدى، و من اخطاه ضلّ» چون اين رسول از بى‏نهايتى بمختصرى ايشان رو نهاد، همه در آگاهى آمدند، اسير ارادت، مقهور مشيت، جريح حكمت، گوش بر جدّ و بخت خويش نهاده: كه تا چون آيد؟ و بريشان چه حكم راند؟ آن گه دست تقدير ايشان را بدو صنف كرد: نيك‏بختان و بدبختان، نيك‏بختان را گفت «هؤلاء للجنة و لا ابالى!» و بد بدبختان را گفت: «هؤلاء للنار و لا ابالى» يعنى از ملامت كنندگان باك نيست، و رسد ما را هر چه كنيم! و در آن پشيمانى نيست! لختى اهل سعادت بى هيچ موافقت، لختى اهل شقاوت بى هيچ مخالفت. هؤلاء للجنة و لا ابالى بجفائهم! و هؤلاء للنار و لا ابالى بوفائهم! نه باين وفا ما را سودست! نه بآن جفا ما را زيان، هر كه ايمان آورد خود را سود كرد من همانم كه بودم، بى نظير و بى‏نياز! هر كه كفر آورد خود را زيان كرد، من همانم كه بودم بى شريك و بى انباز! «يا عبادى!، لو انّ اولكم و آخركم، و نسكم و جنّكم، و حيّكم و ميتكم، كانوا على اتقى قلب رجل منكم لم يزد ذلك فى ملكى شيئا، يا عبادى! لو انّ اولكم و آخركم و انسكم و جنّكم و حيكم و ميتكم كانوا على افجر قلب رجل منكم لم ينقص ذلك من ملكى شيئا.» و از لطيفها كه باين آيت تعلق دارد: يكى آنست كه مثل خلق عالم كه در نهاد آدم مجتمع بودند كافر و مؤمن و صديق و زنديق، همچون مثل بازرگانى است كه مشك دارد، و آن مشك كه دارد از بيم راه زن در ميان انجدان تعبيه كند، مشك بوى انجدان بخود كشد، و انجدان نيز بوى مشك بخود كشد، چون بازرگان بمقصد رسد و ايمن شود بساطى فرو كند، مشك و انجدان بر آن نهد باد بر آن جهد، هر دو به بوى اصلى خويش باز شوند و عاريتى دست بدارند. همچنين در نهاد آدم، رايحه مؤمن به كافر رسيد، و رايحه كافر بمؤمن رسيد. و آن حسنات كه در دنيا از كافر در وجود آيد همه از آن رائحه مؤمن است كه بوى رسيد، و آن سيئات و معاصى كه در دنيا از مؤمن بيايد، آن از رائحه كفر كافر است، فردا در قيامت بساط عدل بگسترانند، و باد عنايت فرو گشايند، حسنات كافر با مؤمن شود و سيئات مؤمن با كافر شود، حكم اولى و قضاء ازلى در رسد، عاريت واستاند، اصل فا اصل دهد، پاك با پاك شود، و خبيث با خبيث، ليميز اللَّه الخبيث من الطيب! أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ الآية... اين چنانست كه گويند:

نتوان گفتن حديث خوبان آسانآسان آسان حديث ايشان نتوان

من احتشم ركوب الاهوال نفى عن درك الآمال! خبر ندارى كه پيوستن در گسستن است، و زندگانى در مردن، و مراد ها در بى مرادى! پروانه شمع را وصال در وقت سوختن است و شمع را زندگى در سر بريدن است!

درد دين خود بو العجب درديست كاندر وى چو شمعچون شوى بيمار بهتر گردى از گردن زدن

خوش باغى و راغى است فردوس برين، لكن راه آن دشخوار است و گلبنى پر خارست. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: حفت الجنة بالمكاره‏

تا هر ناكسى و نااهلى دعوى آشنايى نكند. هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ مثال اين قاعده درياى است كه آن دريا مقر جواهر گرانمايه، و درّ شب افروز ساختند و آن گه نهنگان و ماهيان عظيم حجاب آن جواهر و در ساختند. دو تن برخيزند كه عشق آن در ايشان را در ميدان طلب كشد. بكناره آن دريا شوند صعوبت آن بينند، و از فرات آن نهنگان هراس در ايشان پديد آيد. از آن دو مرد يكى چون آن اهوال و احوال با صعوبت بيند بترسد، و از آن طلب قدم باز نهد و از گفتار خويش تبرا كند. اين يكى صاحب آرزوى بود، در صفت رجوليت تمام نبود. پنداشت كه اين كار بآرزوى مجرد مى‏برآيد، و بى رنج بسر گنج مى‏رسد و عزت شرع او را جواب ميدهد كه ليس الدين بالتمنى و لا بالتحلى.

با مات همى نهفته رازى بايدوز مات همى بخود نيازى بايد
الحق تو نگو مرغى اى زاغ سياه كت جفت همى سپيد بازى بايد!

و آن ديگر مرد، كه خداوند ارادت بود عشق جمال آن گوهر شب افروز ديده عقل وى از اهوال آن دريا بر دوزد، تا از آن معانى هيچ بخود راه ندهد، و آن جمال هر ساعتى و هر لحظتى بر وى جلوه ميكند، تا وى شيفته‏تر و عاشق‏تر ميشود! سرنگون بدريا شود! اگر سعادت مساعدت نمايد و توفيق رفيق بود در شب افروز در قبض طلب وى آيد، و اگر بعكس اين بود جانش نهنگان بغارت برند، و نامش در جريده لا ابالى ثبت دارند و زبان حال گويد:

چون من دو هزار عاشق اندر ماهىمى‏كشته شوند و بر نيايد آهى!

النوبة الاولى

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ ترا مى‏پرسند ما ذا يُنْفِقُونَ كه چه هزينه كنند قُلْ بگوى ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ هر چه نفقه كنيد از مال فَلِلْوالِدَيْنِ بر پدر و مادر كنيد وَ الْأَقْرَبِينَ و بر خويشاوندان وَ الْيَتامى و نارسيدان پدر مردگان وَ الْمَساكِينِ و درويشان وَ ابْنِ السَّبِيلِ و راه گذريان و مهمانان، وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ و هر چه نفقه كنيد از مال فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ خداى بآن دانا است.

كُتِبَ عَلَيْكُمُ واجب نبشته آمد بر شما الْقِتالُ كشتن كردن با دشمنان دين وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ و شما را آن دشوار آمد وَ عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ و مگر كه دشوار آيد شما را چيزى و آن بهتر بود شما را وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ، و مگر دوست داريد چيزى و آن بدتر بود شما را، وَ اللَّهُ يَعْلَمُ و خداى داند كه بخلق چه خواهد و ايشان را چه راند و ايشان را بهى در چه بود وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ و شما ندانيد

يَسْئَلُونَكَ مى‏پرسند ترا عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ از ماه حرام و كشتن كردن در آن قُلْ بگوى قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ كشتن كردن در ماه حرام كارى بزرگ است وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ و باز داشتن است راه گذرى را از راه بردن و حاج را از حج كردن وَ كُفْرٌ بِهِ و كافر شدنست بآزرم ماه حرام وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ و كافر شدنست بحق مسجد حرام وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ و بيرون كردن شما از مكه كه اهل آن بوديد و آن خانه شما بود أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ آن مه است نزد خداى از آن مشرك كه شما گشتيد وَ الْفِتْنَةُ و آن كه شما را فتنه ميكردند و عذاب مى‏كردند كه از مسلمانى باز پس آئيد و بمحمد كافر شيد، أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ آن مه بود از كشتن كه شما مشركى كشتيد وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ و هميشه با شما كشتن خواهند كرد هر گاه كه دست يابند حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ تا شما را از دين خود بر گردانند إِنِ اسْتَطاعُوا اگر توانند، وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ و هر كه بر گردد از شما از دين خويش فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ و بميرد و او كافر بود، فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ ايشان آنند كه حابط گشت و باطل و تباه كردارهاى ايشان، و از پاداش آن در ماندند فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ هم در اين جهان و هم در آن جهان، وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ و ايشانند آتشيان جاويدان در آن.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ايشان كه بگرويدند وَ الَّذِينَ هاجَرُوا و ايشان كه از خان و مان خويش ببريدند وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ و از بهر خدا در راه وى جهاد كردند، و با دشمنان او باز كوشيدند أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ ايشان بخشايش اللَّه مى‏پيوسند وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ و خداى آمرزگارست مهربان‏

النوبة الثانية

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ الآية... فرمان آمد در قرآن چند جايگه كه أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ و أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ نفقت كنيد، و از آنچه شما را روزى كرديم چيزى بيرون دهيد، پرسيدند كه چه دهيم؟ و چند دهيم؟ و فرا كه دهيم؟ و اين پرسنده گويند كه عمرو بن الجموح بوده درين آيت جواب آمد كه فرا كه دهيد: گفت هر چه نفقت كنيد از مال خير اينجا بمعنى مال است، فَلِلْوالِدَيْنِ يعنى على الوالدين، ابتدا به پدر و مادر كنيد، و اين يكى در نفقات واجب منسوخ گشت، اكنون نفقه پدر و مادر بر فرزندان واجب است، و زكاة و صدقه و وصيّت ايشان را حرام. دليل قرآن بر وجوب نفقه پدر و مادر آنست كه گفت: وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً و من الاحسان الانفاق عليهما.

و دليل سنت آنست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «ان اطيب ما يأكل الرجل من كسبه و انّ ولده من كسبه.

وَ الْأَقْرَبِينَ و خويشاوندان يعنى ايشان كه نه وارثان اند، و فاضلتر آنست، كه احسان با پيوستگى خويش كند، و صدقه بايشان دهد، اگر چه با ايشان بخصومت بود، كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «افضل الصدقة على ذى الرحم الكاشح».

و ميمونة بنت الحارث گفت: «يا رسول اللَّه اعتقت جارية لى فقال صلى اللَّه عليه و آله و سلم آجرك اللَّه اما انّك لو اعطيتها اخوالك كان اعظم لاجرك. و قال صلى اللَّه عليه و آله و سلم لزينب امرأة عبد اللَّه بن مسعود: زوجك و ولدك احق من تصدقت عليهم.

وَ الْيَتامى‏ و پدر مردگان نا.

قال النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم: «اذا بكى اليتيم اهتز عرش الرحمن لبكائه» فقال اللَّه عز و جل للملائكة من ابكى عبدى و انا قبضت اباه و واريته فى التراب؟ قال فتقول الملائكة اى رب! لا علم لنا، فيقول اللَّه لملائكته اشهدكم انه من ارضاه ارضيته»

و قال صلى اللَّه عليه و آله و سلم «كافل اليتيم له او لغيره، انا و هو كهاتين فى الجنّة يعنى السبابة و الوسطى»

وَ الْمَساكِينِ و درويشان و مسكين آنست كه خرج مهم وى از دخل بيش بود، و كفايت يك ساله تمام ندارد، هر چند كه سراى و جامه ضرورت و فرش و خنور خانه دارد و بدان محتاج است، هم مسكين بود.

ابو سعيد خدرى گفت: احبّوا المساكين فانى سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم يقول «اللهمّ احينى مسكينا! و امتنى مسكينا! و احشرنى فى زمرة المساكين!»

وَ ابْنِ السَّبِيلِ مهمان است اگر سفرى باشد و اگر حضرى، و حق مهمان دارى سه روز است، چون ازين سه روز بر گذشت معروف باشد، و كل معروف صدقة وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ و هر چه هزينه كنيد در وجوه برّ، و مصالح، و احسان با مردمان، خداى بداند آن از شما، يعنى كه بر شمارد و بآن پاداش دهد، همچنانست كه گفت: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ اى يرى المجازاة عليه. قال ابو جعفر يريد ابن القعقاع «نسخت الزكاة كل صدقة فى كتاب اللَّه تعالى، و نسخ شهر رمضان كل صوم، و نسخ ذباحة الاضحى كل ذبح.

كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ الآية... مسلمانان را ده سال بمكه و روزگارى‏ بمدينه باعراض و صفح ميفرمودند، آخر فرمان آمد بقتال، اول فرمان آمد و فريضه كرد كه يك مسلمان با ده كافر باز كارد، و بجنگ بيستد، و پشت ندهد بهزيمت، آن بر مسلمانان دشوار آمد كه ثواب قتال نيز نشنيده بودند و با زندگانى و دوستى جان گرائيدند، اين آيت آمد كه: كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ قومى مفسران گفتند اين حكم صحابه رسول راست على الخصوص، دون غيرهم، از اينجاست كه ابن جريح عطا را گفت، كه بحكم اين آيت غزو بر همه مسلمانان واجب است؟ قال لا، كتب على اولئك حينئذ» و قومى ظاهر آيت بر كار گرفتند و غزو بر همه مسلمانان واجب ديدند، الى قيام الساعة و ما

روى عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم يدل عليه، قال: ثلاث من اصل الايمان: الكف عمن قال لا اله الا اللَّه، لا نكفره بذنب و لا نخرجه من الاسلام بعمل، و الجهاد ماض منذ بعثنى اللَّه عز و جل الى ان يقاتل آخر امتى الدجال لا يبطله جور و لا عدل و الايمان بالاقدار، و قال من لم يغزو لم يحدّث نفسه بالغزو، مات على شعبة من النفاق.

و قول صحيح و مذهب مشهور آنست كه جهاد و غزو فرض كفايت است نه فرض عين، اذا قام به من فئة كفاية، سقط الفرض عن الباقى، كحضور الجنازة و رد السلام و تشميت العاطس.

اهل معانى گفتند: وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ اين كراهيت نه آنست كه فرمان خداى را عز و جل كاره بودند، يا بظاهر كراهيتى نمودند، لكن در طبع خود نفورى ميديدند از آنك هم بر مال مؤنت ميديدند، و هم بر نفس مشقت، و هم بر روح خطر، پس بعاقبت كه ثواب جهاد و فوائد آن از رسول خدا شنيدند آن كراهيت برخاست. عكرمه گفت انهم كرهوه ثم احبوه و يشهد لذلك قصة عمّ انس بن مالك، قال انس غاب عمّى انس بن النصر عن قتال بدر، فشق عليه لما قدم، و قال غبت عن اول مشهد شهده رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، لئن اشهدنى اللَّه قتالا ليرين اللَّه بما اصنع، فلما كان يوم احد مشى بسيفه، فلقيه سعد بن معاذ، فقال اى سعد، و الذى نفسى بيده انى لاجد ريح الجنة دون احد. فقال سعد، فما استطعت يا رسول اللَّه ما صنع قال انس. فوجدناه بين القتلى، به بضع و ثمانون جراحة، من بين ضربة بسيف و طعنة برمح و رمية بسهم، و قد مثلوا به فما عرفناه حتى عرفته اخته بثيابه. و صح فى الخبر ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال: «و الذى نفسى بيده لوددت انى اقتل فى سبيل اللَّه ثم احيى، ثم اقتل، ثم احيى ثم اقتل.»

مصطفى بتخاصيص قربت و بصيرت نبوت بديد آنچه رب العزة شهيدان را ساخته است در غيب، از لطائف كرامات و شرائف درجات، تا لاجرم نقدى درين سراى فانى اين آرزويش بخواست كه «وددت انى اقتل فى سبيل اللَّه ثم احيى ثم اقتل» باز ديگران كه باين مثابت نرسيدند، و اين ديده غيب بين نداشتند، لعمرى كه همين آرزو كنند، اما نه امروز لكن فردا در فردوس كه آن احوال براى العين بينند. مصداق اين آن خبرست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «ما احد يدخل الجنة يحب ان يرجع الى الدنيا و له ما فى الارض من شي‏ء الّا الشهيد يتمنّى ان يرجع الى الدنيا فيقتل عشر مرات، لما يرى من الكرامة.»

و روى ان اللَّه عز و جل اطّلع عليهم اطلاعة فقال: هل تشتهون شيئا؟ قال اىّ شى‏ء نشتهى. و نحن نسرح من الجنة حيث شئنا، ففعل ذلك بهم ثلث مرات فلما رأوا انهم لن يتركوا من ان يسألوا، قالوا يا رب نريد ان ترد ارواحنا فى اجسادنا حتى نقتل فى سبيلك مرة اخرى. فلما رأى ان ليس لهم حاجة تركوا.

عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ الآية... و مگر كه شما را چيزى كراهيت آيد و آن خود شما را به بود، يعنى كه غزو كردن كراهيت ميداريد و در آن از دو نيكى يكى هست: امّا الظفر و الغنيمة، و امّا الشهادة و الجنة.

وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ الآية... و مگر كه چيزى دوست داريد شما و آن خود بتر است شما را، يعنى باز ماندن و با پس نشستن از غزو كه در آن هم ذل فقر است، و هم حرمان غنيمت و شهادت.

قال ابن عباس كنت رديف النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فقال يا ابن عباس ارض عن اللَّه بما قدّر و ان كان بخلاف هواك، انه لمثبت فى كتاب اللَّه عز و جل. قلت يا رسول اللَّه اين و قد قرأت القرآن؟ قال وَ عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ‏

و فى معناه انشدوا.

ربّ امر تتقيه خير امر ترتضيهخفى المحبوب منه و بد المكروه فيه

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ الآية... اين آيت در شأن قومى آمد از ياران رسول خدا كه در سفرى بودند، در پسين روز محرم، روز سى ام رسيدند فرامردى از مشركان، و گله گوسپند با وى و آن مشرك تنها و جاى خالى، و آن مرد خويشتن را مى ايمن شمرد كه ماه حرام است ازين جوك مسلمانان لختى قصد كشتن آن مرد كردند و گفتند كه مرد مشرك است، و در گوسپند رغبت كردند و گفتند مگر دوش ماه نو بوده است، و امروز صفر است، و لختى از مسلمانان گفتند نه! كه ماه حرام است آن قوم كه در گوسپند رغبت كردند، آن مشرك را بكشتند. اولياء كشته برسول خدا آمدند و دعوى خون كردند، و تشنيع كردند كه ماه حرام بود، رسول خدا ديت آن كشته باز پذيرفت، و اين آيت آمد: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ... يعنى يسئلونك عن قتال فى الشهر الحرام، قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ اى عظيم العقوبة فيه. پيش از نزول اين آيت در ماههاى حرام هيچكس كشتن نكردى تعظيم آن را تا اين واقعه بيفتاد و اين قصه برفت، و مشركان ملامت و تعيير در گرفتند كه در ماه حرام كشتن چون كنند؟ و آزرم آن چرا بگذارند؟.

گويند كه عبد اللَّه جحش نامه نوشت بمؤمنان اهل مكه: اذا عيركم المشركون بالقتال فى الشهر الحرام فعيّروهم انتم بالكفر و اخراج رسول اللَّه و منعهم عن البيت. گفت چون كافران شما را تعيير كنند كه در ماه حرام قتال كرديد، شما ايشان را تعيير كنيد كه شما نيز كفر آوريد، و رسول خدا و ياران را از مكه و مسجد حرام باز داشتيد، پس اين حكم خود منسوخ گشت بآيت سيف: قال اللَّه تعالى: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ اى فى الحلّ و الحرم. اجماع مسلمانان امروز آنست كه قتال با كافران در همه ماهها حلال آن و حرام آن رواست. پس اين قوم كه آن مشرك را كشته بودند گفتند يا رسول اللَّه چه بينى؟ اگر ما آن مرد مشرك را كه در ماه حرام كشتيم ما را ثواب جهاد در سبيل خداى بود؟ اين آيت آمد كه إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ميگويد ايشان كه بگرويدند، و رسالت تو پذيرفتند، و پيغام ما بجان و دل باز گرفتند وَ الَّذِينَ هاجَرُوا و ايشان كه خان و مان و اوطان خويش بدرود كردند، و از اسباب و علائق و از خويش و پيوند خود ببريدند و صحبت رسول و موافقت وى بر همه اختيار كردند، و بحكم اين فرمان برفتند كه «هاجروا تورثوا ابناءكم مجدا» وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ و از بهر خدا در راه خدا با اعداء دين بكوشيدند، و جان بذل و تن سبيل، و دل فدا، و بخوش دلى استقبال اين فرمان شرع مقدس كرده، كه «اغزوا بسم اللَّه و في سبيل اللَّه، قاتلوا من كفر باللّه» و تسكين دل ايشان را و تحقيق اميد ايشان را مصطفى عليه السلام ميگويد: «من قاتل فى سبيل اللَّه فواق ناقة وجبت له الجنة، من أنفق نفقة فى سبيل اللَّه كتب له سبعمائة ضعف رباط، يوم فى سبيل اللَّه خير من الدنيا و ما فيها.»

أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ بر فرمى مشكل شود رجا و تمنى، و آن را فرقى نه نهند و فرق آنست: كه اگر با رجا غفلت بود، و در طاعت فترت، آن را تمنى گويند و تمنى آرزوست، و آرزو در راه دين معلول است و حال صاحب رجا بعكس اينست، و در راه دين محمول است. رب العزة درين آيت عين معاملت و حقيقت طاعت از ايمان و هجرت و مجاهدت در پيش داشت، آن گه رجاء ايشان پس اجتهاد و طاعة به پسنديد، و ايشان را در آن بستود گفت: أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ جاى ديگر گفت يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ ابن خبيق گفت: اميدواران سه مرداند: يكى نيكو كردار اميد ميدارد كه كردارش قبول كنند، و وى را در آن پاداش دهند. ديگر مردى بد كردار كه توبه كرد و از بدى بازگشت، و دل در عفو و مغفرت بست، اميد ميدارد كه عفو كنند و وى را بيامرزند. سديگر مردى است سر بگناهان در نهاده، و ناپاكيها بر دست گرفته، آن گه ميگويد اميد دارم كه بيامرزد: اين يكى صاحب تمنى است و آن دو ديگر صاحب رجاء

روى ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم دخل على اصحابه من باب بنى شيبه فرآهم يضحكون فقال أ تضحكون؟ لو تعلمون ما أعلم، لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا. ثم مرّ ثم رجع القهقرى، و قال نزل علىّ جبرئيل، و اتى بقوله تعالى نَبِّئْ عِبادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ‏

و عن ابن مسعود رض قال «الكبائر: الاشراك باللّه، و الامن من مكر اللَّه، و القنوط من رحمة اللَّه، و اليأس من روح اللَّه عز و جل.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ الآية... مال باختن در راه شريعت نيكوست، لكن نه چون جان باختن در ميدان حقيقت، بوقت مشاهدت از غير جدا شدن، و بشرط وفا بودن نيكوست، لكن نه چنان كه از خويشتن جدا شدن و قدم بر بساط صفا نهادن.

از غير جدا شدن سر ميدانستكار آن دارد كه در خم چوگانست‏

يكى ميپرسد كه از مال چه دهيم؟ و چون خرج كنيم؟ شريعت او را جواب ميدهد از دويست درم پنجدرم و از بيست دينار نيم دينار. ديگرى مى‏پرسد و حقيقت او را جواب ميدهد كه با تو بجان و تن هم قناعت نكنند. آرى حديث مزدوران ديگرست و داستان عارفان ديگر، معرفت مزدور تا جان شناختن است، و معرفت عارف تا جان باختن‏

مال و زر و چيز رايگان بايد باختچون كار بجان رسيد جان بايد باخت

آن دولتيان صحابه نه بآن مى‏پرسيدند از كيفيت انفاق كه راه بدرويشى نمى بردند، لكن باميد آنك تا از حضرت عزت اين نواخت بايشان رسد كه: وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ هر چه شما داديد و ميدهيد من كه خداوندم ميدانم، و بدان آگاهم. اين چنانست كه موسى را آن شب ديجور در بيابان طور بر خواندند كه يا مُوسى‏! موسى از لذت اين خطاب سوخته اين ندا شد، از سر سوز و اشتياق گفت من الذى يكلمنى؟ كيست اين كه با من سخن ميگويد؟ ميدانست، لكن موسى در بحر اشتياق ديدار حق غرق شده بود، دستگيرى طلب ميكرد گفت: درين يك ندا بسوختم باشد كه يك بار ديگرم بر خواند مگر بر افروزم، فرمان آمد كه يا موسى! نميدانى كه ترا كه ميخواند؟ گفت «دانم! لكن منتظر آنم كه خواننده گويد انّى انا اللَّه رب العالمين.

لبيّك عبدى و انت فى كنفىفكلّما قلت قد علمناه!
سلنى بلا حشمة و لا رهبو لا تخف، اننى أنا اللَّه!

دو آيت است: يكى در اول و رد اشارتست بانفاق عابدان از مال خويش تا بمعرفت رسند. ديگر آيت بآخر ورد اشارتست. بانفاق عارفان از جان خويش بحكم جهاد تا بمعروف رسند. و ذلك قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بعد از ايمان حديث هجرت كرد، و هجرت بر دو قسم است يكى ظاهر، و ديگر باطن. اما هجرت ظاهر دو طرف دارد: يكى آنك از ديار و اوطان و اسباب خويش هجرت كند، و بطلب علم شود، و طرف ديگر آنست كه بطلب معلوم شود، و هر آن روش كه ازين دو طرف بيرونست آن را خطرى و وزنى نيست.

و اليه الاشارة

بقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «الناس عالم او متعلم و سائر الناس همج»

و تا نگويى كه طالب علم و طالب معلوم هر دو بر يك رتبه‏اند، كه طالب علم در روش خود است، و طالب معلوم در كشش حق. و آن كس كه در روش خود بود در رنج و ماندگى و گرسنگى بماند. چنانك موسى در آن سفر كه طالب علم بود گفت آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً باز وقتى ديگر كه بطلب معلوم مى‏شد، چنان مؤيد بود بتأييد عصمت و كشش حق، كه سى روز در انتظار سماع كلام حق بماند، كه نه از ماندگى خبر داشت نه از گرسنگى استاد بو على دقاق گفت برحمة اللَّه: نواخت طلبه علم بجايى رسيد كه فردا چون از خاك برآيند، مركب ايشان پرهاى فريشتگان بود، لقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «ان الملائكة لتضع اجنحتها لطالب العلم رضا بما يصنع»

گفتا: چون مركب طلبه علم پر فريشتگان بود مركب طلبه معلوم خود در وهم چه آيد كه چون بود؟

لو علمنا ان الزيارة حقلفرشنا الخدود ارضا لترضى‏
رفتار بتان خوب بر خاك حراممن ديده زمين كنم تو بر ديده خرام

اين خود بيان هجرت ظاهرست. و هجرت باطن آنست كه از نفس بدل رود و از دل بسر رود، و از سر بجان رود، و از جان بحق رود. نفس منزل اسلام است، و دل منزل ايمان، و سر منزل معرفت، و جان منزل توحيد. در روش سالكان از اسلام بايمان هجرت بايد، و از ايمان بمعرفت، و از معرفت بتوحيد، نه آن توحيد عام ميگويم كه بشواهد درست گردد، و بناء اسلام و ايمان بر آنست، بل كه اين توحيد از آب و خاك پاكست، و از آدم و حوا صافست، علايق از آن منقطع، و اسباب مضمحل، و رسوم باطل، و حدود متلاشى، و اشارات متناهى، و عبارات منتفى، و تاريخ مستحيل! استاد امام بو على قدس اللَّه روحه روزى غريق درياى محبت شده بود و در توحيد سخن ميگفت كه: اگر از جواهر حرمت يكى را بينى كه قدم در كوى دعوى نهد و حديث توحيد كند، نگر تا فريفته نشوى، و از آب و خاك آن معنى پاك دانى، كه آن جمال احديت بود كه در ميدان ازل بنظاره جلال صمديت شد، و با خود بنعت تعزز رازى گفت آن راز را توحيد نام نهادند، كه روستم را هم رخش روستم كشد! شيخ الاسلام انصارى قدس اللَّه روحه باين توحيد اشارت كرده و گفته:

ما وحد الواحد من واحداذ كلّ من وحّده جاحد
توحيد من ينطق عن نعتهعارية أبطلها الواحد
توحيده اياه توحيدهو نعت من ينعته لاحد!

النوبة الاولى

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ ترا مى‏پرسند عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ از مى و قمار قُلْ بگوى فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ در مى و قمار بزه بزرگ است وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ و مردمان را در آن منفعتهاست، وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما اما بزه‏مندى آن مهتر است از منفعت آن، وَ يَسْئَلُونَكَ و ترا مى‏پرسند ما ذا يُنْفِقُونَ كه چند نفقه كنيم قُلِ الْعَفْوَ بگوى آنچه بسر آيد از شما و ازيشان كه داشت ايشان واجب است بر شما، كَذلِكَ چنين هن يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ پيدا ميكند خداى شما را سخنان خويش، و نشانهاى مهربانى خويش.

لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ تا مگر در انديشيد در آن منتها كه وى را بر شماست.

فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ در آن نيكويها كه با شما كرد در اين جهان و وعده دادن در آن جهان، وَ يَسْئَلُونَكَ و ترا مى‏پرسند عَنِ الْيَتامى‏ از يتيمان و گرد مال ايشان گشتن؟ قُلْ بگوى إِصْلاحٌ لَهُمْ خَيْرٌ اگر مال ايشان را بصلاح آريد و بحسبت نگاه داريد، و رايگان در آن تجارت كنيد، و خود را سود مجوئيد آن به است. وَ إِنْ تُخالِطُوهُمْ و اگر در ايشان آميزيد فَإِخْوانُكُمْ على حال برادران شمااند در دين، وَ اللَّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ و خداى باز داند تباه كار از نيكو كار در كار ايشان، وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَعْنَتَكُمْ و اگر خداى خواهد كارى دشوار ناتاوست بآن فرا سر شما نشانيد، إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ كه خداى توانا است بى همتاى دانا.

وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ و بزنى مكنيد زنان مشركان را حَتَّى يُؤْمِنَّ تا آن گه كه بگروند وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ و كنيزكى گرويده خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ به از آزاد زنى ناگرويده، وَ لَوْ أَعْجَبَتْكُمْ و هر چند كه شما را خوش آيد آن زن مشركه بصورت يا بمال يا به نسب، وَ لا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِينَ و زن مسلمان بمرد مشرك مدهيد حَتَّى يُؤْمِنُوا تا آن گه كه بگروند وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ و بنده گرويده خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ به از آزاد مردى ناگرويده، وَ لَوْ أَعْجَبَكُمْ هر چند كه شما را خوش آيد از آن آزاد مشرك بصورت و مال و نسب. أُولئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ اين مشركان كه با مؤمنان در صحبت آميزند ايشان را با شرك ميخوانند، با آتش، وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ و اللَّه رهيكان خود را فرا بهشت مى‏خواند و با آمرزش، بِإِذْنِهِ بخواست و توفيق و فضل خويش، وَ يُبَيِّنُ آياتِهِ لِلنَّاسِ و پيدا ميكند سخنان خويش و نشانهاى مهربانى خويش، لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ تا مگر ايشان پند پذيرند و حق دريابند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ الآية... اين اول آيت است كه در كار مى‏آمد، كه هنوز در تحريم آن از آسمان پيغام نيامده بود و قومى از مسلمانان كراهيت ميداشتند مى‏خوردن، از آنچه در آن ميديدند از هتك حرمت، و خرق مروت، و عيب زوال عقل و زيان مال و عداوت و عربده كه در آن مى‏ديدند. همواره از رسول خدا مى‏پرسيدند كه در كار مى هيچ چيز نيامد؟ و آن پرسنده عمر خطاب بود، جواب آمد، اين آيت: قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ منفعت در آن آن بود، كه در مجلس مى شتران مى‏كشتند، و درويشان را در جنب آن مى‏رفق بود. رب العالمين گفت: بزه كارى و بزه‏مندى آن مه است از منفعت آن. مردمان چون اين بشنيدند، قومى از مى باز ايستادند و قومى نه. تا آن روز كه عبد الرحمن عوف ميزبانى كرد جماعتى را از ياران رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، و در ميان ايشان خمر بود، مى خوردند تا مست شدند، وقت نماز شام در آمد، يكى فرا پيش شد بامامى، و سورة قل يا ايها الكافرون در گرفت و نه بر وجه برخواند، كه بر جاى «لا اعبد ما تعبدون» اعبد گفت تا بآخر سورة، گفت: لكم دينكم الشرك ولى دينى الاسلام پس رب العالمين اين آيت فرستاد: كه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ گرد مسجد مگرديد كه مست باشيد، تا آن گه كه بهوش باز آئيد و دانيد كه مى چه خوانيد و چه مى‏گوييد. قومى باز از مسلمانان گفتند كه خير نيست در چيزى كه از مسجد باز دارد و از مى‏خوردن باز ايستادند، و قومى هم چنان ميخوردند و اوقات نماز در آن نگه ميداشتند، تا آن گه كه قومى از انصار در خانه يكى ازيشان مهمان بودند و با ايشان مى بود. و حمزة بن عبد المطلب حاضر بود. حمزه بيرون آمد و شراب در وى كار كرده، و دو شتر ديد از آن برادر زاده خود على بن ابى طالب. كه بر آن اذخر ميآورند، شمشير بر كشيد و قصد شتران كرد وى را گفتند كه اين آن على‏اند. وى گفت «هل انتم الّا عبيد لابى» جواب داد كه شما كه ايد مگر بندگان پدر من عبد المطلب؟ و ايشان را هر دو پى زد و شكم بشكافت، و جگر بيرون كشيد، و بر آتش افكند. على، در رسيد، و آن حال ديد گريستن بر وى افتاد، بر رسول خدا شد، و آن قصه باز گفت. جبرئيل آمد و آيت آورد.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ تا آنجا كه گفت فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ؟ رسول خدا بر منبر شد، و اين آيت بر خواند، و مى حرام كرد. مسلمانان برخاستند، و با خانهاى خود شدند، و ميها مى‏ريختند. تا مى در كويهاى مدينه برفت و جايهاى آن مى كس بود كه مى شكست، و كس بود كه بآب و گل مى شست بعضى مفسران گفتند كه موضع تحريم آنست كه گفت: فَاجْتَنِبُوهُ اى فاتركوه. و قومى گفتند.

فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ؟ اى انتهوا كما قال فى سورة الفرقان: أَ تَصْبِرُونَ و المعنى اصبروا و لهذا قال عمر عند نزول الآية: ا «نتهينا يا رب!»

فصل

مذهب شافعى آنست: كه هر شرابى كه جنس آن مستى آرد، اگر خمر بود و اگر نبيذ مطبوخ يا خام، از خرما، يا از مويز، يا از گندم، يا از گاورس، يا از عسل، اندك و بسيار آن حرامست، و آشامنده آن مستوجب حدّ، اگر مست شود و اگر نه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «كل مسكر خمر، و كل خمر حرام انّ من التمر خمرا و ان من البر خمرا و ان من الشعير خمرا و ان من العسل خمرا»

و روى انه قال: «انهاكم عن قليل ما اسكر كثيره»

و عن عبد اللَّه بن عمر قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «من‏ شرب الخمر لم يقبل اللَّه له صلاة اربعين صباحا، فان تاب تاب اللَّه عليه، فان عاد لم يقبل اللَّه له صلاة اربعين صباحا، فان تاب تاب اللَّه عليه فان عاد لم يقبل اللَّه له صلاة اربعين صباحا فان تاب تاب اللَّه عليه فان عاد الرّابعة لم يقبل اللَّه له صلاة اربعين صباحا فان تاب لم يتب اللَّه عليه و سقاه من نهر الخبال. قال و من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فلا يجلس على مائدة يدار عليها الخمر، قال: و الذى بعثنى بالحق، انّ شارب الخمر يجي‏ء يوم القيمة مسودا وجهه يسيل لعابه على قدمه، يقذره كل من رآه. قال: و من كان فى قلبه آية من كتاب اللَّه و يصبّ عليه الخمر يجي‏ء كل حرف من تلك الآية يأخذ بناصيته حتى يقيمه عند الرب، فيخاصمه، و من خاصمه القرآن خصم»

گفته‏اند كه اين خمر معجون لعنت است، آن جوش آواز دست شيطان است، چون دست درو كند بجوشد، پس آب دهن درو اندازد تا تلخ گردد، پس بول درو كند تا بگندد. آن مسكين كه خمر ميخورد بول شيطان ميخورد، و معجون لعنت است كه بكار ميدارد، اين خمر زهر دين است، چنانك تن را با زهر بقا نيست؟ دين را با خمر بقا نيست. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «شارب الخمر كعابد الوثن»

اين بمعنى خوف عاقبت گفت، يعنى كه بسيار افتد مى خواره را كه بعاقبت از ايمان درماند، و بعبادت وثن كشد. چنانك يكى مى خواره را بوقت مرگ گفتند بگو «لا اله الا اللَّه» وى ميگفت شاد باش و نوش خور. بوقت مرگ بر بنده آن غالب شود، كه جمله روزگار خويش بآن بسر برده باشد. و به‏ قال النبى يموت الرجل على ما عاش عليه.

عايشه گفت: اگر قطره مى در چاهى افتد و آن چاه انباشته شود، پس از آنجا گياه برآيد، و گوسپند بخورد من كراهيت دارم كه گوشت آن گوسپند خوردم. مى خواره را هم سقوط عدالت است، و هم زوال ولايت، و هم وجوب لعنت، و هم فساد عاقبت، و هم خوف خاتمت. اما سقوط عدالت آنست كه باجماع امت شهادت وى مقبول نيست، و بقول بعضى علما وى را ولايت بر دختر نيست، و وجوب لعنت آنست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «ان اللَّه لعن الخمر و عاصرها و معتصرها و شاربها و ساقيها و حاملها و المحمولة اليه و بايعها و مشتريها و آكل ثمنها.»

و خوف خاتمت آنست كه در آثار بيارند كه پنج چيز نشان بدبختان است، و در وقت مرگ بيم زوال ايمان در آنست: ترك الصلاة، و اكل الربوا، و الاصرار على الزنا، و عقوق الوالدين، و الادمان على شرب الخمر. و فساد عاقبت آنست كه مى خواره فرداى قيامت ناچار بدوزخ رسد، و حميم جهنم خورد، چنانك در خبر است: و الذى بعثنى بالحق من شرب من مسكر ثلث شربات كان حقا على اللَّه ان يسقيه من طينة الخبال، يقال طينة الخبال ما ذاب من حراقة اجساد اهل النار

درين خبر سه شربت گفت، و در خبر ديگر يك جرعة گفت و ذلك فى‏

قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «ان اللَّه بعثنى رحمة و هدى للعالمين و اقسم ربى بعزته لا يشرب عبد من عبيدى جرعة من خمر الّا سقيته مكانه من حميم جهنم، معذبا كان او مغفورا له، و لا يسقيها صبيا صغيرا الا سقيته مكانه من حميم جهنم، معذبا كان او مغفورا له. و لا يدعها عبد من عبيدى من مخافتى الا سقيتها اياه فى حظيرة القدس.

اما حد مى خواره اگر آزاد باشد و عاقل و بالغ و مختار نه مكره، چهل تازيانه است و اگر بنده باشد بيست تازيانه، و اگر راى امام چنان بود كه آزاد را هشتاد زند و بنده را چهل روا باشد، كه در عهد رسول خدا و روزگار خلفا اين اختلاف بوده است، و همه نقل كرده‏اند، و اگر بجاى تازيانه دست زنند و نعلين و چوب و جامه تا بداده رواست كه بو هريره گفت يكى را حاضر كردند كه مى خورده بود، رسول خدا گفت: بزنيد او را، كس بود كه طپانچه مى‏زد، و كس بود كه نعلين، و كس بود كه چوب، و كس بود كه گوشه جامه يعنى جامه تا بداده سخت كرده، گفتا بعاقبت كسى او را گفت: اخزاك اللَّه، رسول خدا گفت لا تقولوا هكذا، و لا تعينوا عليه الشيطان و لكن قولوا اللهم اغفر له اللهم ارحمه.

و كسى را كه حد شرعى زدند، در كبيره كه از وى در وجود آيد، آن حد كفارت گناه وى باشد. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: من اصاب ذنبا فاقيم عليه حد ذلك الذنب فهو كفارته.

و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: من اصاب حدا فعجّل عقوبته فى الدنيا فاللّه اعدل من ان يثنى على عبده العقوبة فى الآخرة، و من اصاب حدا فستره اللَّه عليه و عفا عنه، فاللّه اكرم من ان يعود فى شى‏ء قد عفا عنه.

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ الآية... مى را خمر نام كرد لانها تخامر العقل، از بهر آنك در خرد آميزد و آن را بپوشد. و ميسر قمار است و از كسب عرب بود، و قومى از عجم. رب العالمين آن را با مى حرام كرد. و مفسران گفتند كل شى‏ء فيه قمار فهو من الميسر حتى لعب الصبيان بالجوز و الكعاب و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «اياكم و هاتين الكعبتين المشؤمتين فانهما من ميسر العجم و قال القاسم بن محمد كل شى‏ء الهى عن ذكر اللَّه و عن الصلاة فهو ميسر.

قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ بنا قراءت حمزة و على است ديگران ببا خوانند و بمعنى متقارب‏اند، كه در خمر و قمار هم عظيمى گناهست و هم بسيارى گناه چنانك در آيت ديگر بر شمرد: إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ الى آخر الاية...

وَ يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ الآية... برفع و او قراءت بو عمر است اى الذى تنفقونه العفو ديگران بنصب و او خوانند. على معنى تنفقون العفو اى ما عفى، يعنى ما فضل من اموالكم، يقال صميم مالى لفلان و عفوه لفلان اى فضله.

اين هم جواب سؤال عمر و جموح است كه گفت: يا رسول اللَّه دانستيم كه صدقات به كه ميبايد داد يعنى فى قوله ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوالِدَيْنِ الآية، اكنون خواهيم تا بدانيم كه چند دهيم و چه دهيم؟ آيت آمد قُلِ الْعَفْوَ بگوى آنچه بسر آيد يعنى از نفقه خود و عيال خود.

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «افضل الصدقة ما كان عن ظهر غنى و ابدأ بمن تعول»

و روى ابو هريرة ان رجلا قال يا رسول اللَّه عندى دينار. قال انفقه على نفسك فقال عندى آخر. فقال انفقه على ولدك، قال عندى آخر، قال انفقه على اهلك، قال عندى آخر، قال انفقه على خادمك، قال عندى آخر قال انت اعلم.

پس هر كه خداوند مال و ضياع و املاك بود يك ساله نفقه خود و عيال در كسوة و در طعام و در شراب بنهادى، و باقى بصدقه دادى و هر كه را نفقه خود و عيال از مزد و كار و كسب نقدى بودى يك روزه بنهادى و باقى صدقه دادى، پس كار دشوار شد بر ايشان، تا خداى تعالى اين آيت فرستاد: خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها قالوا يا رسول اللَّه كم ناخذ؟ فبينت السنة اعيان الزكاة من الورق و الذهب و الماشية و الزرع.

فصارت هذه الآية اعنى قوله تعالى: خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ ناسخة لقوله تعالى قل العفو.

قوله كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ.... چنانك احكام مى و قمار و انفاق بيان كرد و روشن، خداى شما را بيان ميكند و پديد ميآرد نشانهاى كردگارى و مهربانى خويش. لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تا شما تفكر كنيد در كار دنيا و آخرت و بدانيد كه اين دنيا سراى بلا و فنا است، و آخرت سراى جزا و بقا.

روى انس بن مالك قال قال رسول اللَّه: «ايها الناس اتقوا اللَّه حق تقاته و اسعوا فى مرضاته، و ايقنوا من الدنيا بالفناء، و من الآخرة بالبقاء، و اعملوا لما بعد الموت، فكانكم بالدنيا لم تكن، و بالآخرة لم تزل. ايها الناس! ان من فى الدنيا ضيف و ما فى يده عارية، و ان الضيف مرتحل، و العارية مردودة، ألا! و ان الدنيا عرض حاضر ياكل منها البرّ و الفاجر، و الآخر وعد صادق يحكم فيها ملك قادر، فرحم اللَّه امرأ نظر لنفسه و مهد لرمسه ما دام رسنه مرخى و حبله على غاربه ملقى، قبل ان ينفد أجله و ينقطع عمله‏

وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى‏.... اين آيت در شأن قومى آمد كه قيمان يتيمان بودند در مال ايشان، و شنيدند كه خداى تعالى در قرآن در صدر صورة النساء چه تشديد كرد در خوردن مال يتيمان، بترسيدند و قصد كردند كه گريزند از قيام كردن بامر يتيمان، و مال يتيمان مى ضايع خواست ماند، اين آيت آمد: قُلْ إِصْلاحٌ لَهُمْ خَيْرٌ بگوى اين قيمان يتيمان را، اگر در مال يتيمان تجارت كنيد، و بى مزد ايشان را نگه داريد، آن بهتر است و نيكوتر.

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «من ولى يتيما له مال فليتجر فيه و لا يتركه حتى يأكله الصدقه»

وَ إِنْ تُخالِطُوهُمْ الآية... و اگر با ايشان در آميزيد، و مال ايشان با مال خود درهم نهيد، و آميخته داريد، آن گه مزدى معروف بر گيريد بچم، بى اسراف و بى شطط، و بگذاريد ايشان را تا در جاى شما نشينند، و شما در جاى ايشان نشينيد ايشان بر فرش شما نشينند، و شما بر فرش ايشان نشينيد، ايشان با شما ميخورند از آن شما، و شما با ايشان ميخوريد از آن ايشان، اگر چنين كنيد فَإِخْوانُكُمْ على حال ايشان برادران شمااند در دين، و برادران در دين با يكديگر چنين بايد كه زندگانى كنند. و اليه الاشارة

بقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «لا تحاسدوا و لا تباغضوا و لا تدابروا و لا تقاطعوا و كونوا عباد اللَّه اخوانا».

وَ اللَّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ الآية... و اللَّه باز داند مفسد را از مصلح، آن كس كه در آميزد پوشيدن مال خويش بمال ايشان، از آن كس كه در آميزد و از ايشان دريغ ندارد مال خويش ازيشان، مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «خير بيت المسلمين بيت فيه يتيم مكرم»

و فيه رواية

«يحسن اليه و شر بيت المسلمين بيت فيه يتيم يساء اليه»

وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ الآية... اين در شأن مرثد بن ابى مرثد الغنوى آمد، مردى بود قوى دلاور، رسول خدا وى را بمكه فرستاد، تا قومى از مسلمانان كه آنجا بودند نهان از كافران بيرون آرد. چون بمكه رسيد، زنى مشركه آمد نام آن زن عناق و در جاهليت آن زن با مرثد سرو كارى داشت. مرثد را بخود دعوت كرد، مرثد سر وازد گفت: ويحك يا عناق! ان الاسلام حال بيننا و بين ذلك» گفت: مرا بزنى كن مرثد جواب داد كه تا از رسول خدا پرسم، پس آن زن آواز برآورد، و فرياد خواست تا قومى آمدند، و مرثد را بزدند. چون با مدينه آمد اين قصه با رسول خدا بگفت و دستورى خواست تا وى را بزنى كند. رب العالمين آيت فرستاد وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ الآية... زنان مشركات را بزنى مكنيد، و گرد ايشان مگرديد، تا مشرك باشند، اكنون حرام است بر مسلمانان كه زنان بت پرستان و گبران و همه طواغيت پرستان بزنى خواهند. مگر حراير اهل كتابين كه قرآن ايشان را مستثنى كرد: فقال تعالى وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ. اگر كسى گويد كه حراير اهل كتابين هم از كافران اند و نكاح سبب مودت، لقوله تعالى وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً، و مودت با كافران منهى است باين آيت كه اللَّه گفت لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ...؟ جواب آنست كه ان مودت كه منهى است مودت دينى است، و مودت نكاح مودت نفعى و شهوانى است پس در تحت آن نهى نشود.

وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ الآية... اين در شأن عبد اللَّه رواحه آمد، كه كنيزكى سياه داشت، روزى بر وى خشم گرفت و طپانچه بر وى زد. آن گه برسول خدا شد و آن حال باز گفت، رسول گفت «و ما هى؟»؟

چيست آن كنيزك؟ قال هى تشهد أن لا اله الا اللَّه، و انك رسوله، و تصوم شهر رمضان، و تحسن الوضوء، و تصلى. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم چون وصف وى شنيد گفت: «هذه مؤمنة».

اين كنيزك مؤمنه است. عبد اللَّه گفت بآن خداى كه ترا براستى بخلق فرستاد كه وى را آزاد كنم، پس او را بزنى خواهم، چنان كرد. پس مردمان وى را طعن كردند كه كنيزكى سياه بزنى خواست، و آزاد زنى مشركه با مال و جمال با وى عرضه ميكردند و نخواست! رب العالمين گفت: آن كنيزك سياه مؤمنه به از آن آزاد زن مشركه، با مال و جمال. و گفته‏اند اين در شأن خنساء فرو آمد، كنيزكى بود از آن حذيفه يمان، حذيفه او را گفت: يا خنساء قد ذكرت فى الملأ الاعلى مع سوادك و دمامتك پس وى را آزاد كرد و بزنى خواست.

وَ لا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ وَ لَوْ أَعْجَبَكُمْ الآية.... ميگويد زن مسلمان را بمرد مشرك مدهيد، نه رواست بهيچ حال كه مرد كافر زن مسلمان خواهد، كه اين نكاح استدلال است، و نوعى اقتهار، و رب العزت نخواست كه زن مسلمان زيردست و مقهور مرد كافر گردد، و لن يجعل اللَّه للكافرين على المؤمنين سبيلا، أُولئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ اين همچنانست كه گفت: يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ جاى ديگر گفت: وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ چون خلق را بر روش راه دين، و رنج بردن و بار كشيدن در مسلمانى ميخواند، بواسطه باز گذاشت گفت: ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ باز چون دعوت دار السلام و مغفرت و رحمت بودى واسطه ايشان را خود خواند گفت وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ و اللَّه اعلم‏

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ الآية... شراب اهل غفلت را و سر انجام و صفت اينست كه گفتيم، بار خداى را عز و جل بر روى زمين بندگانى‏اند كه آشامنده شراب معرفت‏اند، و مست از جام محبت. هر چند كه از حقيقت آن شراب در دنيا جز بويى نه، و از حقيقت آن مستى جز نمايشى نه، زانك دنيا زندان است، زندان چند بر تابد؟ امروز چندانست، باش تا فردا كه مجمع روح و ريحان بود، و معركه وصال جانان، و رهى در حق نگران.

اميد وصال تو مرا عمر بيفزودخود وصل چه چيزست چو اميد چنين است

شوريده بكلبه خمار شد، در مى داشت بوى داد. گفت: باين يك درم مرا شراب ده! خمار گفت: مرا شراب نماند. آن شوريده گفت: من خود مردى شوريده‏ام، طاقت حقيقت شراب ندارم! قطره بنماى تا از آن بويى بمن رسد، بينى كه از آن چند مستى كنم! و چه شور انگيزم! سبحان اللَّه! اين چه برقيست كه از ازل تابيد، دو گيتى بسوخت. و هيچ نپائيد؟ يكى را شراب حيرت از كاس هيبت داد، مست حيرت شد گفت.

قد تحيرت فيك خذ بيدىيا دليلا لمن تحيّر فيكا
كار دشخوارست آسان چون كنم؟درد بى داروست درمان چون كنم؟
از صداع قيل و قال ايمن شدمچاره دستان مستان چون كنم؟

يكى را شراب معرفت از خمخانه رجا داد بر سر كوى شوق بر اميد وصل همى گويد:

بخت از درخان ما درآيد روزى،خورشيد نشاط ما برآيد روزى،
و ز تو بسوى ما نظر آيد روزى،وين انده ما هم بسر آيد روزى!

يكى را شراب وصلت از جام محبت داد بر بساط انبساطش راه داد، بر تكيه‏گاه انسش جاى داد، از سر ناز و دلال گفت:

بر شاخ طرب هزار دستان توايم،دل بسته بدان نغمه و دستان توايم!
از دست مده كه زير دستان توايم،بگذار گناه ما كه مستان توايم!

يكى را خود از ديدار ساقى چندان شغل افتاد، كه با شراب نپرداخت!

سقيتنى كأسا فاسكرتنىفمنك سكرى لا من الكاس‏

آنان زنان مصر كه راعيل را ملامت ميكردند در عشق يوسف، چون بمشاهده يوسف رسيدند چنان بيخود شدند كه دست ببريدند و جامه دريدند، و آن مستى مشاهده يوسف بر ايشان چندان غلبه داشت كه نه از دست بريدن خبر داشتند نه از جامه دريدن. همين بود حال يعقوب غلبات شوق ديدار يوسف وى را بر آن داشت كه بهر چه نگرست يوسف ديد، و هر چه گفت از يوسف گفت.

با هر كه سخن گويم اگر خواهم و گرنهز اوّل سخن نام توام در دهن آيد

تا روزى كه جبرئيل آمد و گفت: نيز نام يوسف بر زبان مران، كه فرمان چنين است! پس يعقوب بهر كه رسيدى گفتى نام تو چيست؟ بودى كه در ميانه يوسف نامى برآمدى، و وى را بدان تسلى بودى!

دل زان خواهم كه بر تو نگزيند كس،جان زان كه نزد بى غم عشق تو نفس،
تن زان كه بجز مهر تواش نيست هوس،چشم از پى آنك خود ترا بيند و بس‏

وَ يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ الآية... ارباب معانى گفتند سؤال بر سه ضرب است: يكى سؤال تقرير و تعريف، چنانك، رب العزة گفت: فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ و هو المشار اليه‏

بقول النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم لا يزول قدما عبد يوم القيمة حتى يسئل عن اربع: عن شبابه فيما ابلاه، و عن عمره فيما افناه، و عن ماله من اين جمعه، و فيما ذا انفقه، و ما ذا عمل بما علم.»

ديگر سؤال تعنّت است، چنان كه بيگانگان از مصطفى پرسيدند كه قيامت كى خواهد بود؟ و بقيامت خود ايمان نداشتند، و به تعنت مى‏پرسيدند، و ذلك قوله: يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْساها، و كذلك قوله: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ الآية. سديگر سؤال استفهام است و طلب ارشاد، چنانك درين آيات گفت! يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ، وَ يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ، وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى‏، وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ اين همه سؤال استر شاداند و مردم درين سؤال مختلف‏اند. يكى از احوال مى‏پرسيد، بزبان واسطه جواب مى‏شنيد و او كه از محول احوال ميپرسيد بى واسطه از حضرت عزت بنعت كرم جواب مى‏شنود كه «انى قريب»! پير طريقت گفت: خواهندگان ازو بر در او بسياراند، و خواهندگان او كم! گويندگان از درد بى درد او بسيارند، و صاحب درد كم. و در تفسير آورده‏اند كه رب العالمين گفت: منكم من يريد الدنيا و منكم من يريد الآخرة، فأين من يريدنى؟

وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى‏ الآية... چندان كه توانى يتيمان را بنواز و و در مراعات و مواساة ايشان بكوش، كه ايشان درماندگان و اندوهگنان خلقند، نواختگان و نزديكان حقند. ان اللَّه يحب كل قلب حزين، فرمان در آمد كه اى مهتر عالميان! و چراغ جهانيان! يتيمان را واپناه خود گير، كه سراپرده حسرت جز بفناء دل ايشان نزدند، و حسرتيان را بنزديك ما مقدار است. اى مهتر! ترا كه يتيم كرديم از آن كرديم تا درد دل ايشان بدانى، ايشان را نيكودارى.

با تو در فقر و يتيمى ما چه كرديم از كرمتو همان كن اى كريم از خلق خود بر خلق ما
اى يتيمى ديده اكنون با يتيمان لطف كناى غريبى كرده اكنون با غريبان كن سخا

انس مالك گفت: روزى مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در شاهراه مدينه ميرفت، يتيمى را ديد كه كودكان بر وى جمع آمده بودند و او را خوار و خجل كرده، و هر يكى بروى تطاولى جسته، آن يكى ميگفت پدر من به از پدر تو. ديگرى ميگفت: مادر من به از مادر تو، سديگرى ميگفت: كسان و پيوستگان ما به از كسان و پيوستگان تو، و آن يتيم مى‏گريست، و در خاك مى‏غلتيد. رسول خدا چون آن كودك را چنان ديد، بر وى ببخشود، و بر وى بيستاد، گفت: اى غلام كيستى تو؟ و چه رسيد ترا كه چنين درمانده؟ گفت: من پسر رفاعه انصارى‏ام، پدرم روز احد كشته شد، و خواهرى داشتم فرمان يافت، و مادرم شوهر باز كرد، و مرا براند، اكنون منم درمانده، بى كس! و بى‏نوا! و ازين صعب‏تر مرا سرزنش اين كودكان است! مصطفى از آن سخن وى در گرفت، و آن درد در دل وى بدو كار كرد، و بگريست! پس گفت اى غلام اندوه مدار، و ساكن باش، كه اگر پدرت را بكشتند من كه محمدم پدر توام، و فاطمه خواهر تو، و عايشه مادر تو. كودك شاد شد و برخاست، و آواز برآورد كه اى كودكان، اكنون مرا سرزنش مكنيد و جواب خود شنويد «ان ابى خير من آبائكم! و امّى خير من امهاتكم! و اختى خير من اخواتكم؟» آن گه مصطفى دست وى گرفت، و بخانه فاطمه برد، گفت يا فاطمه! اين فرزند ما است و برادر تو، فاطمه برخاست، و او را بنواخت و خرما پيش وى بنهاد، و روغن در سر وى ماليد، و جامه در وى پوشيد، و همچنين وى را بحجره‏هاى مادران مؤمنان بگردانيد. فكان يعيش بين ازواجه حتى قبض النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، فوضع التراب على رأسه، و نادى «وا ابتاه! اليوم بقيت يتيما» فابكى عيون المهاجرين و الانصار، فاخذه ابو بكر. و هو يقول يا بنىّ مصيبة دخلت على المسلمين اذا اختلس محمد من بين اظهرهم، انا ابوك يا بنى! فكان مع ابى بكر حتى قبضه اللَّه عز و جل‏

النوبة الاولی‏

قوله تعالى: وَ يَسْئَلُونَكَ ترا مى‏پرسند عَنِ الْمَحِيضِ از حيض زنان، قُلْ هُوَ أَذىً بگوى آن مكروهى است و خونى قذر، فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ دور باشيد از زنان فِي الْمَحِيضِ در درنگ حيض، وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ و گرد ايشان مگرديد بمجامعت حَتَّى يَطْهُرْنَ تا از رفتن خون حيض پاك گردند فَإِذا تَطَهَّرْنَ كه پاك گشتند و غسل كردند فَأْتُوهُنَّ بايشان ميرسيد مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ از جايى كه خداى فرمود شما را إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ دوست دارد خداى باز گردندگان بوى، وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ و دوست دارد پاكيزگان و خويشتن كوشندگان.

نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ زنان شما كشت زار شمااند كه در آن فرزند ميكاريد فَأْتُوا حَرْثَكُمْ مى‏رسيد بكشتزار خويش أَنَّى شِئْتُمْ چنانك خواهيد وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ و خويشتن را پيش فرا فرستيد. وَ اتَّقُوا اللَّهَ و بپرهيزيد از خشم و عذاب خدا وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاقُوهُ و بدانيد كه شما فردا با وى هم ديدار بودنى‏ايد، وى را خواهيد ديد، وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ (۲۲۲) و گرويدگان را شاد كن از من.

وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ نام خداى را عرضه مسازيد سوگندان خويش را أَنْ تَبَرُّوا كه با كس نيكويى كنيد، وَ تَتَّقُوا و از بخل بپرهيزيد وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ و ميان مردمان آشتى سازيد، وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (۲۲۴) خداى شنواست سوگندان شما را دانا است بقصد و نيت شما در آن سوگند.

لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ نگيرد خداى شما را بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ بلغو سوگندان شما، وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ لكن شما را كه گيرد بآن گيرد كه دل شما آهنگ سوگند كرد و در آن سوگند كه بزبان گفت در دل عزيمت و عقد داشت وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ و خداى آمرزگار و بردبارست.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ مردى آمد بر رسول خدا نام وى ثابت بن الدحداح گفت يا رسول اللَّه! زنان را در حال حيض نزديكى كنيم و پاسيم يا نه؟ كه بگذاريم ايشان را در وقت حيض و نپاسيم؟ آيت آمد وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذىً، فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِي الْمَحِيضِ حيض و محيض يكى است، همچون كيل و مكيل و عيش و معيش. و معنى حيض رفتن خون است، يعنى آن دم معروف سياه رنگ، بحرانى كه از قعر رحم برآمد، كمينه آن يك شبانروزست و مهينه پانزده شبانروز، و غالب آن شش يا هفت روز است، و هر چه نه از قعر رحم بيامد و نه سياه رنگ بود آن را دم استحاضه گويند. و احكام حيض در آن نرود.

روى ان فاطمة بنت ابى حبيش قالت لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «انى مستحاض أ فأدع الصلاة؟ فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: ان دم الحيض اسود يعرف، فاذا كان كذلك فامسكى عن الصلاة، و اذا كان الآخر فتوضئ و صلى فانما هو عرق.»

فاطمة بنت ابى حبيش گفت يا رسول اللَّه من زنى مستحاضه‏ام نماز بگذارم در حال استحاضه يا نه؟ رسول خدا گفت دم حيض دم سياه است معروف‏ كه در آن نماز نگذارند، چون آن باشد نماز مگذار، و اما چون دم استحاضه باشد وضو كن و نماز كن، كه آن رگى است كه روان ميشود، و نماز منافى آن نيست ابن عباس گفت آن رگ در ادنى الرحم است نه در قعر رحم، و حكم مستحاضه آنست كه خويشتن را بشويد و استوار به بندد، و هر نماز فريضه را بعد از دخول وقت وضو كند، و بعد از وضو البته در نماز تأخير نكند. چون اين حدود بجاى آرد اگر چه قطرات خون از وى ميرود نماز وى درست بود، و كسى را كه ادرار البول باشد يا سلس المذى بود، حكم وى همين باشد.

اما احكام حيض آنست كه بر زن حرام بود در حال حيض خواندن قرآن، كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: لا يقرأ الجنب و لا الحائض شيئا من القرآن»

و حرام است بر وى پاسيدن قرآن لقوله تعالى لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ، و حرام است بر وى در مسجد درنگ كردن‏

لقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «لا يحل المسجد لجنب و لا لحائض»

، و حرام است بر وى طواف كردن كه مصطفى عايشه را گفت: «اصنعى ما يصنع الحاج غير ان لا تطوفى»

يعنى فى حال الحيض، و حرامست بر وى نماز كردن و روزه داشتن، اما روزه را قضا بايد كردن و نماز نه، كه زنى از عايشه پرسيد ما بال الحائض تقضى الصوم و لا تقضى الصلاة؟ فقالت لها أحرورية انت قالت لست بحرورية، و لكنّى اسأل. فقالت كان يصيبنا ذلك على عهد رسول اللَّه فتؤمر بقضاء الصوم و لا نؤمر بقضاء الصلاة. و حرامست بر مرد رسيدن بحائض و مباشرت با وى كه مصطفى گفت: «من وطى‏ء امرأته و هى حائض فقضى بينهما ولد فاصابه جذام، فلا يلومنّ الّا نفسه، و من احتجم يوم السبت و الاربعاء فاصابه وضح فلا يلومنّ الا نفسه.»

پس اگر مباشرت كند در حال حيض حدّى واجب نشود، اما كفّارت بر وى لازم آيد، اگر در ابتداء حيض باشد يك دينار بصدقه دهد، و اگر در آخر بود نيم دينار، چنانك در خبرست: و اين قول قديم شافعى است. اما بقول جديد بر وى هيچ چيز لازم نيايد از كفارت، اما بزه كار شود، همچنانك مباشرت بموضع مكروه نه بمحل حرث كه حرام است و موجب كفارت نيست، اينجا همچنانست.

و زن حائض را روا باشد كه ذكر خدا كند، و حيض ايشان را كفّارت گناهان است و ذلك فيما

روى عن عائشة قالت قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «ما من امرأة تحيض الا كان حيضها كفارة لما مضى من ذنوبها، و ان قالت اول يوم حاضت الحمد اللَّه على كل حال و استغفر اللَّه من كل ذنب كتب اللَّه لها براءة من النار و جوازا على الصراط و أمانا من العذاب»

فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِي الْمَحِيضِ... الآية. چون اين آية آمد زنان را در زمان حيض از خانها بيرون كردند، جماعتى آمدند از اعراب مدينه گفتند يا رسول اللَّه سرما سخت است، و جامه اندك، و زنان حائض از خانه بيرون كرده‏ايم اگر جامه بايشان دهيم ما سرما يابيم، و اگر ندهيم ايشان برنج آيند، چكنيم كه درمانديم؟ مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت شما را نفرمودند كه ايشان را از خانها بدر كنيد، شما را فرمودند كه مجامعت ايشان مكنيد، و سبب آن بود كه جهودان و گبران از زنان خويش در حال حيض پرهيز ميكردند و فرا هيچ كار نمى‏گذاشتند، و ترسايان بر عكس اين مجامعت ميكردند و از حيض نمى‏انديشيدند، رب العالمين اين امت را راه ميانه برگزيد. و خير الامور اوساطها گفت چنانك گبران و جهودان كنند نبايد كرد، و چنانك ترسايان كنند هم نه.