«افعلوا كل شيء الّا الجماع»
اين لفظ خبر است و عن عايشه رض: ان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال ناولينى الخمرة فقلت انى حائض فقال ان حيضتك ليست فى يدك، و سئلت عايشه: هل تأكل المرأة مع زوجها و هى طامت؟ قالت نعم كان رسول اللَّه يدعونى فآكل معه، و انا عارك، و كان يأخذ العرق فيقسم على فيه فاعترق منه، ثم اضعه فيأخذ، فيعترق منه و يضع فمه حيث وضعت فمى من القدح و يدعوا بالشراب فيقسم علىّ فيه قبل ان يشرب منه فآخذه فاشرب منه ثم اضعه فيأخذه فيشرب منه و يضع فمه حيث وضعت فمى من العرق و يدعوا بالشراب فيقسم على فيه قبل ان يشرب منه القدح.
و در خبرست كه: عايشه با رسول خدا در يك جامه خفته بود، ناگاه عايشه از جاى برجست. رسول گفت چه رسيد ترا؟ مگر حيض رسيد؟ گفت آرى رسول گفت: ازار بر بند استوار و به جايگاه خويش باز آى.
وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْنَ الآية... بتشديد طا و ها قراءة ابو بكر و عاصم و حمزه و كسايى است، معنى آنست كه گرد ايشان بمجامعت مگرديد تا آن گه كه غسل كنند از حيض خويش. باقى قراءة بتخفيف طا و ضم ها خوانند حَتَّى يَطْهُرْنَ يعنى با ايشان نزديكى مكنيد تا از رفتن خون حيض پاك كردند، به بريدن خون حيض.
و علما را اختلاف است در مجامعت بعد از آن كه حيض بريده شود، و پيش از غسل، مذهب شافعى آنست و جماعتى عظيم علما بر آنند كه چون حيض بريده شد تا غسل نكنند يا تيمم اگر آب نيابند، حلال نيست رسيدن بوى، پس گفت فَإِذا تَطَهَّرْنَ اى اغتسلن چون پاك گشتند و خويشتن را شستند بغسل.
فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ الآية... بايشان مىرسيد اگر خواهيد از آنجا كه خدا فرمود شما را، يعنى از آنجا كه فرزند رويد، معنى ديگر فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ بايشان مىرسيد، از آن روزى كه اللَّه فرمود شما را، يعنى با عقد نكاح و در زمان طهر، نه در حال فجور و نه در ايام حيض، كه چون وطى در حال حيض رود بيم آن باشد كه فرزند سياه روى آيد، كما
روى ان رجلا و امرأة فى ايام سليمان بن داود اختصما فى ولد لهما اسود فقالت المرأة هو منك و ابى الرجل، فقال سليمان هل جامعتها فى المحيض؟ قال نعم، قال هو لك و انما سوّد اللَّه وجهه عقوبة لفعلكما، قال ابن كيسان فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ الآية... يعنى لا تأتوهن صائمات و لا معتكفات، و لا محرمات، و اقربوهن و غشيانهن لكم حلال.
اگر كسى خواهد كه ادب مباشرت بداند، اول بايد كه بريدى فرا پيش دارد، چنانك در خبر است از معانقه و ملاعبه و دست فرا گرفتن و بر ماسيدن و تقبيل كردن و در حال مباشرت روى از قبله بگرداند، و بسم اللَّه بگويد، و اين دعا بر خواند: «اللهم جنبنا الشيطان و جنب الشيطان ما رزقتنا» و تعجيل نكند كه مصطفى گفت: اذا جامع احدكم امرأته فلا يعجلها، فان لهن حاجة كحاجتكم
و عزل نكند، كه مصطفى را از عزل پرسيدند گفت: ذلك الواد الخفى، و تلا اذا الموؤدة سئلت
مگر كه موطوئه كنيزك وى باشد، يا كنيزك ديگرى بزنى كرده، يا حرّه بود و دستورى عزل داده، و كراهيت است در عورت زن نگرستن، و فرزند را از آن بيم طمس باشد، و بهيچ حال سر خويش با سرّ اهل خود بيرون ندهد، كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: ان اعظم الامانة عند اللَّه يوم القيمة و روى شر الناس عند اللَّه منزلة يوم القيمة، الرجل يفضى الى امرأته و تفضى اليه، ثم ينشر سرّها».
إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ الآية... دوست دارد خداى بازگردانندگان را يعنى ايشان كه از شرك با ايمان گردند و در ايمان از معصيت با طاعت گردند، و در طاعت از ريا با اخلاص كردند، و در اخلاص از خلق با حق كردند، پس مؤمن اگر چه مطيع باشد و مخلص، وى را از توبت چاره نيست. ازينجا گفت رب العالمين: وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ گفتهاند توبت بر سه رتبت است: اول توبت، پس انابت، پس اوبت، هر كه از بيم عقوبت توبه كند او را تائب گويند و هر كه اميد ثواب را توبه كند او را منيب گويند و هر كه فرمان و اجلال حق را توبه كند او را اوّاب گويند توبه صفت مؤمنان است، وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ، انابت صفت مقربانست وَ جاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ اوبت صفت پيغامبران است نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ و يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ ميگويد خداى دوست دارد پاكان را، ايشان كه از نجاسات بپرهيزند، و خود را از خبائث حدث و جنايت طهارت دهند، تا حضرت نماز را بشايند. قال ابو العالية و محمد بن كعب: اما التطهّر بالماء فحسن، و لكن يحب المتطهرين من الذنوب. خبرى جامع كه ببعضى ازين آيت تعلق دارد: روايت كنند كه مصطفى روزى در حجره عايشه بود، زنى آمد و طعامى آورد، كه مردى انصارى فرستاده بود، رسول خدا گفت: هذه حنطة معمولة بلحم تسمّيها الاعاجم هريسة عوّضنيها اللَّه تعالى من الخمر
و مهتران صحابه خلفاء و راشدين و ائمه دين حاضر بودند، رسول خدا دست مبارك فراز كرد، شكسته بر آورد تا تناول كند اين چند كلمت در آن حال بگفت: حببت الى من دنياكم ثلاث: الطيب و النساء و قرة عينى فى الصلاة
ابو بكر صدّيق موافقت مصطفى را شكسته برآورد و گفت: و انا احب منها ثلاثا يا رسول اللَّه: النظر اليك و انفاق المال عليك و تلاوة ما انزل اليك. عمر خطاب همچنين لقمه برداشت گفت: «و انا احب منها ثلاثا امرا بمعروف و نهيا عن منكر و حدا اقيمه اللَّه عز و جل. عثمان عفان نيز شكسته برداشت. و گفت: انا احب منها ثلاثا: اطعام الجوعان و كسوة العريان و الصلاة بالليل و الناس نيام» على مرتضى ع نيز موافقت كرد و لقمه برداشت، گفت: و انا احب ايضا ثلاثا: قرى الضيف، و الصوم فى صميم الصيف، و الضرب بين يدى رسول اللَّه بالسيف.
جبرئيل امين ع، پيك حضرت ربّ العالمين آن ساعت در آمد، و بمساعدت گفت: و انا احب منها ثلثا: غرس الاشجار و قتل الكفار و سقى الأبرار»
جبريل امين بآسمان برشد، هم در ساعة فرود آمد، و پيغام ملك جل جلاله آورد كه
يا رسول اللَّه، اللَّه يقرئك السلام، و يقول: و انا احب منها ثلثا «توبة التائبين، و طهارة المتطهرين و دعوة المضطرين.»
قوله: نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ اين آيت در شأن قومى آمد از اهل مدينه كه هم شهريان ايشان كه جهودان بودند ايشان را گفتند هر كس كه بزن خويش رسد از پس وى در محل حرث، فرزند احول آيد، مسلمانان از بيم آن از آن فعل تحرّج كردند اين آيت آمد أَنَّى شِئْتُمْ الآية... اذا كان فى مأتى واحد يعنى كه چون رسيد بزن آنجا بود كه فرزند رويد چنانك خواهى مىباشد. عن ابن عباس رض قال: «لا يكون الحرث الّا حيث يكون النبات» و عن عمر قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «ان اللَّه لا يستحيى من الحق، لا تأتوا النساء فى ادبار هن»
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم لا ينظر اللَّه عز و جل الى رجل اتى رجلا او امرأة فى دبرها» و قال «ملعون من اتى امرأته فى دبرها»
وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ گفتهاند اين تسميت است و دعا بوقت مباشرت، و ذلك ما
روى عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال «اذا اراد احدكم ان يأتى اهله فليقل: «بسم اللَّه اللهم جنبنا الشيطان و جنّب الشيطان ما رزقنا » فان قدر بينهما ولد لم يضره شيطان»
و گفتهاند معنى وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ طلب فرزند است و ايشان را از پيش فرا فرستادن، چنانك در خبر است
«من قدّم ثلاثة من الولد لم يبلغوا الحنث. لم تمسّه النار الا تحلّة القسم، فقيل يا رسول اللَّه و اثنان؟ قال و اثنان. فظننا انه لو قيل واحد، لقال واحد.
و يقال قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ ان يعمل للَّه سبحانه بما يحبّ و يرضى وَ اتَّقُوا اللَّهَ. فيما امركم به و نهاكم عنه. وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاقُوهُ فيجزيكم باعمالكم وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بالجنة.
وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ الآية.. عرضه آن چيز بود كه ميان تو و ميان كارى در آيد تا ترا از آن كار باز دارد. ميگويد سوگند خوردن بنام من عرضه مسازيد تا خويشتن را باز داريد از نيكوكارى، يعنى سوگند مخوريد بر كارى كردنى كه آن نكنيم، يا بر كارى ناكردنى كه آن كنيم. و اين چنين سوگند خوردن معصيت است، و راست داشتن آن معصيت، و دروغ كردن آن واجب، و كفارت دادن فريضه.
قال النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم «من حلف على يمين فرأى غيرها خيرا منها، فليأت الذى هو خير و ليكفّر عن يمينه.»
كلبى گفت اين آيت در شأن عبد اللَّه بن رواحه آمد كه از داماد خويش بخواهر بشير بن النعمان الانصارى ببريد و سوگند خورد كه با وى سخن نگويم، و در پيش وى نروم، و در صلاح وى نكوشم و او را با خصمان او و با برادران او صلح ندهم، و ببهانه سوگند با وى نمىپيوست. تا رب العالمين اين آيت فرستاد، و مصطفى صلى اللَّه عليه و آله و سلم بر وى خواند، فرجع عما كان عليه. مقاتل حيان گفت ابو بكر صديق سوگند ياد كرد با پسر خويش عبد الرحمن نه پيوندد، و با وى نيكويى نكند تا آن گه كه مسلمان شود. رب العالمين در شأن وى اين آيت فرستاد. و يقال فى قوله تعالى أَنْ تَبَرُّوا. معناه لدفع ان تبرّوا فحذف المضاف، و قيم المضاف اليه مقامه كقوله تعالى وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ و اشباهه.
لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ لغو سوگند ان بود كه نامى از نامهاى خداوند از زبان كسى بسوگند بيرون آيد، بشتاب، يا بر عادت، يا در حال غضب و ضجر، و وى را در آن قصد و عزم سوگند نبود. چنانك عادت است عرب را در نظم سخن كه رانند گويند «لا و اللَّه، بلى و اللَّه». وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ اين كسبت گفت و آن «عَقَّدْتُمُ الْأَيْمانَ» كه در سورة المائدة گفت. و گفتهاند: كه لغو سوگند آن بود كه سوگند ياد كند بر كارى، و چنان داند و پندارد كه در آن راست گوى است، پس بر خلاف آن بود كه پنداشت و دانست. رب العزت گفت شما را نگيرم باين سوگند، و بزه نه بر شما و نه كفارتى، لكن بآن گيرم كه سوگند ياد كنيد بر كارى و دانيد كه دروغ است و قصد آن دروغ داريد در دل، و بر زبان اين چنين سوگند سبب عقوبت است و موجب كفارت. عقوبت آنست كه مصطفى گفت: «من حلف على يمين و هو فاجر ليقطع بها مال امرئ مسلم لقى اللَّه عز و جل و هو عليه غضبان.»
و جاء اعرابى الى النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فقال يا رسول اللَّه ما الكبائر؟ قال الاشراك باللّه، قال ثم ما ذا؟ قال عقوق الوالدين. قال ثم ما ذا؟ قال ثم اليمين الغموس.»
قيل للشعبى ما اليمين الغموس؟ قال اللتى يقتطع بها مال امرئ و هو فيها كاذب.
و روى انه قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «اليمين الفاجره تدع الديار بلاقع»
و كفّارت آنست كه در سورة المائدة گفت: فَكَفَّارَتُهُ إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ الآية... بندهاى آزاد كند، يا ده درويش را طعام دهد هر يكى را مدّى، يا ايشان را جامه كند هر يكى را پيراهنى، يا ازار پايى، يا دستارى، يا كلاهى، و در اعتاق و اطعام و كسوة مخيرست، آن يكى كه خواهد ميدهد، پس اگر درويش بود و مال نداشته باشد سه روز روزه دارد پيوسته يا گسسته چنانك خواهد. و بدان كه سوگند از كسى درست آيد كه مكلف بود و نيز بطوع خويش سوگند ياد كند، و در آن نه مكره بود، كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «ليس على مقهور يمين»
و عقد سوگند كه بسته شود بنامهاى خداى و صفات وى عز جلاله بسته شود، هر چه بيرون از آنست از مخلوقات و محدثات سوگند نه بندد، و كراهيت باشد بآن سوگند ياد كردن. قال الشافعى: و اخشى ان يكون معصية.
روى ابى عمر قال، قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «من كان حالفا فلا يحلف الّا باللّه»
و عن ابى هريره رض قال، قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «لا تحلفوا بآبائكم و لا بالانداد، و لا تحلفوا الّا باللّه، و لا تحلفوا باللّه الّا و انتم صادقون».
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «من حلف انه برىء من الاسلام، فان كان كاذبا فقد قال كفرا، و ان كان صادقا فلن يرجع الى الاسلام سالما»
و بدانك استثنا در سوگند شود همچنانك در طلاق شود و در عتاق، و در نذر و در اقرار. در طلاق چنانست كه زن خود را گويد «انت طالق ان شاء اللَّه» باين استثنا كه در طلاق پيوست طلاق نيفتد. و در عتاق آنست كه بنده خود را گويد «انت حرّ ان شاء اللَّه.» آزاد نشود، و در نذر آنست كه گويد للَّه على كذا ان شاء اللَّه اين نذر منعقد نشود، و در اقرار آنست كه گويد «لفلان على كذا ان شاء اللَّه» باين اقرار چيزى بروى لازم نيايد. همچنين اگر سوگند ياد كند در نفى يا در اثبات، و استثنا در آن پيوندد، چنانك سخنى يا سكوتى دراز در ميان نيفتد گويد و اللَّه لأفعلن كذا ان شاء اللَّه يا گويد «و اللَّه لا افعل كذا ان شاء اللَّه» عقد سوگند بسته نشود.
قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم من حلف على يمين ثم قال ان شاء اللَّه فقد استثنى.
ثم قال فى آخر الآية وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ يؤخر العقوبة عن الكافرين و العصاة، و الحلم من الناس التثبت و الاناة، و من اللَّه الامهال.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذىً الآية كلام خداوند حكيم، ياد آن كردگار عظيم، ما جدى نامدار كريم، يار هر ضعيف مونس هر لهيف، مايه هر درويش، اميد هر نوميد، دليل هر گم راه، درماندگان و عاجزان را نيك پناه، خداوندى كه از مهربانى و نيك خدايى عطاء خود بر خلق ريزان كرد، و هر كس را آنچه صلاح و بهينه آن كس ديد آن كرد، بنگر كه چه كرد از فضل، و چه نمود از كرم باين زنان عاجز رنگ ضعيف نهاد، ملول طبع، چون دانست كه بنيت ايشان با ضعف است، و طبع ايشان با ملالت، و طاقت دوام خدمت ندارند، و در آن خللها آرند، ايشان را عذرى پديد كرد، در بعضى روزگار تا لختى طاعت و گران بارى خدمت ازيشان بيفتاد، بى اختيار ايشان، و ايشان را در آن جرمى نه، باز چون روزگارى برآيد و نشاط بيفزايد، و آرزوى خدمت و طاعت بريشان تازه شود، آن عذر بريده گردد، و خطاب باز متوجه شود. اينت نكو كارى و مهربانى! اينت خداوندى و بنده نوازى! ازين عجبتر كه ايشان را در آن حال كه بازداشت، از خدمت باز داشت نه از مخدوم، تا اگر تن از خدمت باز ماند دل از مخدوم باز نماند، ايشان را دستورى ذكر داد هم در دل هم بر زبان و مرهمى نهاد بآنچه گفت «أنا جليس من ذكرنى» تا نوميد نشوند، و از بساط قرب به نيوفتند، چون از خدمت باز ماندند كه نه هر كه رسيد خود بخدمت و طاعت ظاهر رسيد، اگر علت رسيدن خدمت ظاهر بودى از سحره فرعون چه خدمت آمد؟ و از ابليس مهجور چه بود از خدمت كه نيامد؟
ايشان را بى خدمت بر خواند، و اين را با خدمت براند، اين بود خواست او، و چنين آمد حكم او، نه برخواست او اعتراض! نه از حكم او اعراض، يفعل اللَّه ما يشاء و يحكم ما يريد.
نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ الآية... بنده را نفس است و دل، نفس از عالم سفلى است و اصل آن از آب و خاكست، و دل از عالم علوى است، يعنى آن لطيفه ربانى كه مايه آن نور پاك است، نفس را مقام غيبت آمد، و دل را مقام شهود، و اليه الاشارة بقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «ما من آدميّ الّا و قلبه بين اصبعين من اصابع اللَّه» پس نفس كه در غيبت بماند شرع او را با امثال و اشكال خويش مساكنت داد، و بدان منت بر نهاد گفت: نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ جاى ديگر گفت فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ، جاى ديگر گفت: لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً اين حظوظ يافتن و بامثال و اشكال گرائيدن نصيب نفس است كه در وهده غيرت بماندست، امّا دل كه در مقام مشاهدت است حرام است او را كه بغيرى گرايد، يا خود بمخلوقى فرو آيد، و تا خود را از خلق باز نبرد و سرّ خويش از غير حق طهارت ندهد، در تحت اين كلمت نشود كه يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ. رب العالمين دوست دارد اين چنين پاكان را، و ايشان را مردان خواند آنجا كه گفت: فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ.
و بدانك خبائث درين سراى حكم بر دو قسم است: يكى خبث عين است كه هرگز بشستن پاك نشود، اگر مردارى هزار بار به بحر محيط فرو برى هرگز پاك نشود، كه نجاست او عينى است. ديگر خبث صفت است، و در اصل پاك بود اما نجاستى بدو رسد، كه چون بشويى پاك شود، لكن اين نجاست هم بر دو قسم است: بعضى خفيف كه بيك آب پاك شود، و بعضى غليظ كه شستن بآب و خاك ببايد تا پاك شود. خبائث در اصل دين هم اين تقسيم دارد يكى خبث عين، است كه هرگز زائل نشود، و آن خبث شرك است كه نيامرزد إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ، إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ.
اينك جاويد در دوزخ بمانند، از آنست كه نجاست ايشان نجاست عين است، طهارت پذير نيست، و بهشت جز جاى پاكان نيست، و آن خبث ديگر در دين خبث صفت است و آن خبث معصيت است، طهارت پذيرست، امّا هم بر دو قسم است بعضى صغاير و بعضى كبائر، صغاير خفيف است: بگذرى كه بر دوزخ كند پاك شود: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها» و كبائر غليظ است: بگذرى پاك نشود، بيشتر بماند، اما جاويد بنماند كه عين او نجس نيست و نجاست او طهارت پذيرست، اگر درين سراى بآب توبه و حسرت بشويد، پاك شود، و اگر درين سراى طهارت نيابد طهور آن سراى جزا جز آتش باشد، تا به نسوزدش پاك نشود، و تا پاك نشود بخداوند پاك نرسد. «ان اللَّه تعالى طيّب لا يقبل الا الطيّب» بداود ع وحى آمد كه: «يا داود طهر لى بيتا اسكنه» خانه ما پاك گردان تا خداوند خانه بخانه فرو آيد. گفت خداوندا چگونه پاك گردانم؟ گفت آتش عشق درو زن تا هر چه نسب ما ندارد سوخته شود، پس بجاروب حسرت بروب تا اگر چيزى ماده بود از هواى نفس كه بآتش عشق نسوخته است جاروب حسرتش بروبد كه عروس وصل ما با هواى نفس تو بنسازد.
النوبة الاولى
قوله تعالى: لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ ايشانراست كه سوگند خورند مِنْ نِسائِهِمْ از زنان خويش دور بودن را و باز ايستادن را از رسيدن بايشان، تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ درنگ چهار ماه فَإِنْ فاؤُ اگر باز آيند فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۲۲۶) اللَّه آمرزگارست و بخشاينده.
وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ و اگر عزم كنند طلاق دادن را فَإِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (۲۲۷) خداى شنوا است سوگند را و داناست عزيمت را.
وَ الْمُطَلَّقاتُ زنان طلاق داده يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ درنگ كنند بتن خويش ثَلاثَةَ قُرُوءٍ سه پاكى وَ لا يَحِلُّ لَهُنَّ و نه رواست زنان را أَنْ يَكْتُمْنَ كه از بهر شتافتن را به تزويج پنهان دارند ما خَلَقَ اللَّهُ فِي أَرْحامِهِنَّ فرزندى كه خداى در رحم ايشان آفريد، إِنْ كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ اگر با خداى گروندهاند و بروز رستاخير، وَ بُعُولَتُهُنَّ و شوهران ايشان أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذلِكَ حقتراند و سزاوارتر بايشان از شوى ديگر تا عدّت بنگذرد، إِنْ أَرادُوا إِصْلاحاً اگر خواهند كه آشتى كنند وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ و زنان را بر مردان همچنانست كه مردان را بر زنان از پاك داشتن خويش و خوش داشتن بِالْمَعْرُوفِ بر اندازه توان وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ و مردان را بر زنان در معاملت يك درجه افزونى است وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (۲۲۸) و خداى توانا است دانا.
النوبة الثانية
قوله تعالى: لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ الآية... ايلاء از روى لغت مصدر الى است يقال آلى يولى ايلاء، فهو مول آلى و ايتلى و تألّى همه يكسانست «و لا يأتل اولوا الفضل» ازينست، و ألية نام سوگندست قال الشاعر.
قليل الألايا حافظ ليمينه و ان بدرت منه الالية برّت.
و از روى شرع ايلا آن باشد كه مردى سوگند خورد بنامى از نامهاى خداوند عز و جل كه باهل خود نرسم و نزديكى نكنم زيادت از چهار ماه چندانك تقدير كند، اما اگر سوگند بچهار ماه خورد يا كم از چهار ماه مولى نباشد، و اگر سوگند نه بنام خدا خورد كه بطلاق و عتاق خورد بروزه و بنماز و صدقه كه بر خود واجب كند بقول جديد شافعى رض مولى باشد. پس چون ايلا درست شد چهار ماه مدت تربص وى باشد كه درين مدت از جهت شرع مطالبتى بر وى متوجه نشود. اما اگر در ميانه اين مدت پيش از آنك چهار ماه بر آيد باز آيد و با اهل خويش كند، بر وى جز از كفارت سوگند نيست و اين فيئه هر چند كه نه در محل خويش است اما چون كسى بود كه بروى دينى موجّل باشد و پيش از اجل آن دين باز دهد روا بود. و اگر اين فيئه نكند تا مدت چهار ماه بسر آيد و آن گه بى عذرى هم نزديكى نكند، زنان را رسد كه مطالبت وى كند كه باز آى يا طلاق ده. اختلافست علما را كه باز آمدن بسخن است يا بوطى. قومى گفتند. بسخن است گويد با پس آمدم. و درستتر آنست كه وطى است. پس اگر باز نيايد زن را رسد كه از قاضى در خواهد تا وى را طلاق دهد. و چون باز آمد بعد از مطالبت و نزديكى كرد، اگر سوگند كه خورده بود بنام خداى بود عز و جل كفارت سوگند بروى لازم آيد، بدليل خبر كه گفت «من حلف على يمين فرأى غيرها خير منها فليأت الذى هو خير و ليكفّر عن يمينه»
و بقول قديم شافعى كفارت لازم نيايد، لقوله تعالى فَإِنْ فاؤُ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ علّق المغفرة بالفيئة فدل على انه قد استغنى عن الكفارة. و اگر سوگند بطلاق يا عتاق بود به نفس وطى طلاق در افتد، و عتق حاصل شود. و اگر بر طريق نذر سوگند ياد كرده بود چنانك گويد ان وطأتك فللّه على ان اعتق رقبة او اصوم كذا او اصلى كذا او اتصدق بكذا. اينجا مخير است اگر خواهد بوفاء نذر بازآيد و اگر خواهد كفارت سوگند كند.
وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ اين آيت از دو وجه رد است بر اصحاب رأى كه گفتند چون مدت ايلاء چهار ماه بسر آيد زن از مرد جدا شود بيك طلاق، و حاجت بآن نيست كه شوهر را بفيئه يا طلاق مطالبت كند. گوئيم اگر چنان بودى پس اين عزم كردن بر طلاق معنى نداشتى، كه وقوع طلاق خود حاصل بودى، و در آيت فائده نماندى. وجه ديگر آنست كه گفت: فَإِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ لفظ سماع اقتضاء مسموع كند، و مسموع لفظ طلاقست تا بزبان بنگويد مسموع نباشد.
وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ الآية... تربص اينجا عدت است. و قرء بمذهب شافعى طهر است. و كمينه طهر پانزده روز است، و مهينه آنچ بود كه آن را حدى نيست. در شرع ميگويد: و النساء المطلقات يتربّصن، بتعريض انفسهن للنكاح ثلاثة اطهار.
زن دست باز داشته يعنى آن زن كه ببلوغ رسيد و با شوهر دخول يافت و آبستن نيست درنگ كند در عدت، و باز ايستد از تزويج تا سه پاكى. وعدتها در قرآن پنج است: عدت زن كه بحيض نرسيد سه ماهست. وعدت زن نوميد شده از حيض هم چنان، و ذلك فى قوله تعالى وَ اللَّائِي يَئِسْنَ مِنَ الْمَحِيضِ مِنْ نِسائِكُمْ إِنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أَشْهُرٍ وَ اللَّائِي لَمْ يَحِضْنَ و عدّت باروران زنان تا ببار فرو نهادن است و ذلك فى قوله: وَ أُولاتُ الْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ اگر هم در آن ساعة كه شوى مرد يا طلاق داد بار فرو نهد، هم در ساعة تزويج وى حلال گردد چهارم عدت شوى مرده چهار ماه و ده روز است. و ذلك فى قوله وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً پنجم عدت مطلقات سه پاكى و هو قوله: وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ. و زن دست باز داشته كه بمرد نرسيد خود بروى عدت نيست، و ذلك فى قوله فَما لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَها مگر كه شوهرش بميرد كه هم چهار ماه و ده روز بنشيند، عموم آيت را كه گفت يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً و فرق ننهاد ميان آن زن كه بمرد رسيد و آنك نرسيد، اين بيان عدت آزاد زنان است. اما عدت زنان بردگى نيمه عدت آزاد زنانست، مگر در اطهار كه عدت ايشان در آن دو طهر است. و در حمل همچون آزاد زنان وضع حمل است. اما ابتداء و انتهاء عدت بآن توان دانست كه مرد كه زن را طلاق دهد در حال حيض دهد يا در حال طهر. اگر در حال حيض دهد روزگار آن حيض در شمار نيست تا طهر پديد آيد، آن گه در عدت شود تا سه طهر بگذرد. چون حيض چهارم آغاز كند عدت بسر آمد. و اگر در حال طهر طلاق دهد، اگر همه يك لحظه باشد آن طهر در شمار باشد بعد از آن كه دو طهر ديگر بگذرد چون حيض سوم آغاز كند عدت تمام شد. و درين معنى رجوع با زنان بايد كرد، كه راه معرفت اين احوال گفت ايشانست. هر گه كه كم از سى و دو روز و دو لحظه نگويند كه كم ازين صورت نه بندد و اللَّه اعلم.
وَ لا يَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ يَكْتُمْنَ الآية... و حلال نيست زنان را كه چيزى از حيض يا از بار خويش كه در شكم دارند پنهان كنند، تا حق رجعت مرد بدان باطل كنند.
عكرمه گفت: اين چنان باشد كه زن در عدت شود چون مرد خواهد كه رجعت كند گويد مرا حيض سيم رسيد، و عدت بسر آمد و قصد وى بدان ابطال حق مرد باشد از رجعت آن گه گفت: وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ اى برجعتهن فى ذلك اى فى العدة هم شوهران.
ايشان بايشان سزاوارتراند كه رجعت كنند از ديگران، إِنْ أَرادُوا إِصْلاحاً اگر مقصود ايشان در آن رجعت اصلاح باشد نه اضرار، چنانك قومى ميكردند در ابتداء اسلام كه زن را طلاق رجعى ميداند، چون نزديك آن بود كه عدت بسر آيد رجعت ميكردند، و زن را با خود ميگرفتند باز ديگر باره وى را طلاق رجعى ميدادند، و مقصود ايشان بآن رجعت اضرار و تعذيب ايشان بود نه اصلاح ايشان، مفسران گفتند وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ در حق مردى آمد از اهل طايف كه زن خويش را سه طلاق داد، زن بار داشت و مرد ندانست، و زن از بار خويش وى را آگاهى نداد، پس رب العالمين اين آيت فرستاد، و مرد بحكم آيت مراجعت كرد. و اين حكم ثابت بود ميان ايشان تا هر مرد كه بارور را طلاق دادى هم شوى وى سزاوارتر بودى بوى، و حق رجعت وى را بودى، پس باين آيت ديگر كه الطَّلاقُ مَرَّتانِ اين منسوخ شد، و احكام طلاق دو گانه و سه گانه آنجا روشن شد بعولة جمع بعل است همچون ذكورة و فعوله و عمومة و خؤولة. شوهر را بعل گويند و زن را بعله و اشتقاق آن از مباعله است و المباعلة المجامعة.
وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ الآية... ميگويد حق زنان.
بر مردان همچنانست كه حق مردان بر زنان. بر هر دو واجب است كه يكديگر را چندانك خويشتن را پاك دارند، و خوش دارند، و خوش زندگى كنند، و عشرت و صحبت راساخته باشند. قال ابن عباس رض انى لاحبّ ان اتزيّن للمرأة كما احب ان تتزين لى لان اللَّه تعالى يقول وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ همانست كه جاى ديگر گفت: عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ. و مصطفى ع گفت «خيركم خيركم لاهله».
و عن سعيد بن المسيب قال بلغنى ان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال «انّ المرأة المسلم اذا همّ باتيان اهله كتب اللَّه له عشرين حسنة، و محا عنه عشرين سيئة، فاذا اخذ بيدها كتب اللَّه له اربعين حسنة و محا عنه اربعين سيئة. فاذا قبلها كتب اللَّه له بها ستين حسنة و كفّر عنه ستين سيّئة، فاذا اصابها كتب اللَّه له عشرين و مائة حسنة، ثم اذا قام يغتسل باهى اللَّه تعالى به الملائكة، و يقول انظروا الى عبدى قام فى ليلة باردة يغتسل من الجنابة، يبتغى رضاء ربه، اشهدكم انى قد غفرت له».
وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ الآية... و مردان را بر زنان افزونى است. يعنى بما ساقوا من المهر، و انفقوا من المال. بآنك مهر و نفقت بر ايشانست، ايشان را بر زنان افزونى است، هم بديت كه ديت مردان دو چند ديت زنان است، و هم بميراث كه مردان را دو بهره است، و زنان را يك بهره، و هم بطلاق و رجعت كه در دست مردان است نه در دست زنان، و هم بامامت و امارت و جهاد كه مردان را است و زنان را نه، و هم بعقل و دين كه زنان ناقصات عقل و دين اند، و ذلك فى
قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «ما رأيت من ناقصات عقل و دين اغلب لذى لبّ منكن فقالت امرأة يا رسول اللَّه ما نقصان العقل و الدين؟ قال اما نقصان العقل فشهادة امرأتين بشهادة رجل فهذا نقصان العقل و تمكث احديكن الليالى لا تصوم و تفطر فى رمضان فهذا من نقصان الدين».
روى سعيد بن المسيب عن ابن عباس رض فى قول اللَّه عز و جل وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ الآية... قال اذا كان يوم القيمة جمع اللَّه تعالى الفقهاء و العلماء، فقاموا صفّا، فيجىء رجل متعلق بامرأة و هو يقول يا رب انت الحكم العدل! كنت انا و هذه قبل النكاح حرامين ثم صرنا بالنكاح حلالين و كانت لها من اللّذة مثل مالى فلم اوجبت لها علىّ الصداق و انت الحكم العدل؟ فيقول اللَّه تعالى و قد اخذت منه مهرا؟ فتقول نعم فيقول من امرك بهذا؟ فتؤمى الى الفقهاء فيقول اللَّه جل جلاله للفقهاء انتم امرتم هذه ان تأخذ منه مهرا؟ فيقولون نعم، فيقول من اين قلتم؟ فيقولون يا رب انت قلت فى كتابك وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً فيقول اللَّه عز و جل صدقتم. فيقول الزوج و لم اوجبت لها على الصداق و كنا فى اللذة سواء؟ فيقول اللَّه جل جلاله لانى ابحت لك ان تتلذذ بغيرها، و هى معك و حرمت عليها ان تتلذذ بغيرك ما دامت معك، فلما ابحت لك و حرمت عليها اردت ان اعطيها ما تساويان، فجعلت لها عليك الصداق. فيقول الزوج ثانيا يا رب فلم اوجبت لها علىّ النفقة بعد الصداق؟ فيقول اللَّه جل جلاله لانى فرضت عليها طاعتك ان لا تعصيك اىّ وقت اردتها، و لم افرض عليك طاعتها، فلما فرضت عليها و اسقطت عنك اردت ان اعطيها ما تتساويان، فجعلت لها عليك النفقة بعد الصداق. فيقول الزوج ثالثا يا رب فلم اوجبت علي نفقة الولد و أسقطت عنها و الولد بينى و بينها؟ فيقول اللَّه تعالى لانك حملت الولد فى ظهرك خفا و وضعته شهوة، و حملته ثقلا و وضعته كرها، من هاهنا اسقطت عنها النفقة و اوجبت عليك. فيقول الزوج رابعا فلم اوجبت علىّ نفقة الولد بعد خروجه من الرضاعة و فى الكبر و اسقطت عنها؟ فيقول اللَّه تعالى جعلت ذلك غير انى عوضتك، فيقول بماذا يا رب؟ فيقول اذا مات الولد قسمت ميراثه اثلاثا: للام الثلث، و للاب الثلثان، ثلث بازاء ثلث الام و الثلث الآخر عوضا عن النفقة. فيقول الزوج خامسا فى كتابك انت قلت وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ و قد تساوينا فاين درجتى عليها؟ فيقول اللَّه عزّ و جلّ: درجتك عليها انى جعلت امرها اليك ان شئت طلقتها و ان شئت امسكتها، و ليس اليها ذلك. ثم يقول اللَّه عز و جل للفقهاء و العلماء كيف ترون حكمى و قضايى من قضاء قضاتكم فى دار الدنيا؟ فيقولون يا رب انت الحكم العدل ما رأينا من قضاتنا فى دار الدنيا شيئا من ذلك.
و عن ابى سعيد الخدرى رض قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ان الرجل اذا نظر الى زوجته و نظرت اليه، نظر اللَّه عز و جل اليهما من فوق عرشه نظرة رحمة. فاذا اخذ بكفها و اخذت بكفه تناثرت ذنوبهما من خلال اصابعهما.
فاذا تحللها اكتنفتهما الملائكة من اعالى رؤسهما الى عنان السماء، يستغفرون لهما و يتراحمون عليهما، و كان لهما بكل قبلة و شهوة حسنات امثال جبال تهامة، فاذا دخلا مغتسلهما فاغتسلا خرجا من ذنوبهما كما تخرج الشعرة من العجين، فان هى حملت، كان لها فى ذلك كاجر الصائم المخبت فى سبيل اللَّه عز و جل. فاذا وضعت فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين. قالوا هذا للنساء فما للرجل؟ فقال، و للرجال عليهن درجة و اللَّه عزيز حكيم.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ الآية... از روى اشارت درين آيات موعظتى بليغ است و نصيحتى تمام مراعات حقوق حق را جل جلاله، كه چون حق خلق را چندين وزن و خطر نهاد كه آن را فرمان جزم فرستاد، و از بگذاشت آن بيم داد، پس حق اللَّه سزاوارتر كه نگه دارند، و از بگذاشت آن به بيم باشند. در بعضى اخبار بيايد كه فردا در قيامت جوانى را بيارند كه حقوق اللَّه ضايع كرده باشد در دنيا، رب العزة بنعت هيبت و عزت با وى خطاب كند كه شرم نداشتى و از خشم و سياست من نه ترسيدى؟ كه حق من ضايع كردى؟ و آن را تعظيم و شكوه ننهادى؟ ندانستى كه من ترا در آن تهاون و تغافل مىديدم؟ و كرد تو بر تو مىشمردم؟ خذوه الى الهاوية ببريد او را بدوزخ، كه وى سزاى آتش است و آتش سزاى وى.
و عن ابن عباس رض عن النبى قال قال اللَّه عز و جل «انى لست بناظر فى حق عبدى حتّى ينظر عبدى فى حقى»
و در صحف است كه اللَّه گفت: «انا اكرم من اكرمنى و اهين من هان عليه امرى»
من او را گرامى دارم كه او مرا گرامى دارد، و او را خوار كنم كه او فرمان من خوار دارد. بنگر اين انتقام كه از بنده مىكشد بحق خود، بآنك حق وى را بنا بر مسامحت است، و بيشتر آن باشد كه در گذارد. اما حقوق مخلوق كه در آن هيچ مسامحت نرود انتقام اللَّه لا جرم در آن بيشتر بود، تا بدان حد كه گفتهاند اگر كسى را ثواب هفتاد پيغامبر بود، و يك خصم دارد به نيم دانگ كه بر وى حيف كرده بود، تا آن خصم از وى راضى نشود در بهشت نرود.
پس حقوق خلق نگاه بايد داشت، و در مراعات آن بجدّ بايد كوشيد، خاصه حقوق زنان و هم جفتان كه رب العالمين درين آيت نيابت ايشان مىدارد، و از شوهران در خواست مراعات ايشان ميكند. و مصطفى ع فرمود: «خيركم خيركم لاهله و انا خيركم لاهلى»
و قال «استوصوا بالنساء خيرا فانهنّ عوان عندكم لا تملكن لانفسهن شيئا، و انما اخذتموهن بامانة اللَّه و استحللتم فروجهن بكلمة»
گفت اين زنان زير دستان شمااند و امانت خدااند بنزديك شما، با ايشان نيكويى كنيد و ايشان را خير خواهيد، خاصه كه پارسا باشند و شايسته كه زن پارساى شايسته سبب آسايش مرد باشد، و يار وى در دين.
روزى عمر خطاب گفت يا رسول اللَّه از دنيا چه گيرم و چه برگزينم؟ رسول جواب داد: «ليتخذ احدكم لسانا ذاكرا و قلبا شاكرا و زوجة مؤمنة»
گفت زبانى ذاكر و دلى شاكر و زنى شايسته پارسا. بنگر تا زن شايسته را چه منزلت نهاد كه قرين ذكر و شكر كرد! و معلوم است كه ذكر زبان و شكر دل نه از دنياست بلكه حقيقت دين است، زن پارسا كه قرين آن كرد همچنانست. ابو سليمان دارايى ازينجا گفت: جفت شايسته از دنيا نيست كه از آخرت است، يعنى كه ترا فارغ دارد تا بكار آخرت پردازى، و اگر ترا ملالتى در مواظبت عبادت پديد آيد كه دل در آن كوفته شود وز عبادت بازمانى، ديدار و مشاهده وى انسى و آسايشى در دل آرد، كه آن قوت باز آيد، و رغبت طاعت بر تو تازه گردد امير المؤمنين على عليه السّلام ازينجا گفت: راحت و آسايش يكبارگى از دل باز مگيريد كه دل از آن نابينا شود. رسول خدا ع گاه بودى كه در مكاشفات كارى عظيم بر وى درآمدى، كه قالب وى طاقت آن نداشتنى بعائشه گفتى: «كلّمينى يا عائشة»
باين سخن خواستى كه خود را قوتى دهد تا طاقت كشيدن بار وحى دارد، پس چون وى را فازين عالم دادندى، و آن قوت تمام شدى تشنگى آن كار بر وى غالب شدى، گفتى
«ارحنا يا بلال!».
پس روى بنماز آوردى، و قرة العين خود در نماز باز يافتى، چنانك در خبرست: «جعلت قرّة عينى فى الصّلاة»
عائشة گفت: از آن پس كه روى بنماز آوردى گويى هرگز ما را نشناخت، و ما او را نشناختيم، و بودى كه در تجلى جلال چنان مستغرق شدى كه گفتى
«لى مع اللَّه وقت لا يسعنى غير ربّى».
در عالم تحقيق اين گردش را ستر و تجلى خوانند، اگر نه ستر حق بودى در معارضه جلال تجلى بنده در آن بسوختى، و با سطوات سلطان حقايق پاى نداشتى. و اليه الاشارة بقوله: «لو كشفها لاحرقت سبحات وجهه كل شيء ادركه بصره»
آن مهتر عالم و آن سيد مملكت بنى آدم، كه گاه گاه استغفار كردى آن طلب ستر بود، كه ميكرد فان الغفر هو الستر و الاستغفار طلب الغفر. آن گه ستر وى اين بود كه ساعتى با عايشه پرداختى و با وى عيش كردى. از اينجا گفتهاند در وصف اولياء: كه اذا تجلّى لهم طاشوا و اذ استر عليهم ردّوا الى الحظّ فعاشوا ابو عبد اللَّه حفيف را گفتند كه عبد الرحيم اصطخرى چرا با سگ بانان بدشت مىشود و قبا مىبندد؟ گفت «يتخفف من ثقل ما عليه». ميخواهد كه از بار وجود سبكتر گردد، و دمى برزند، و يقرب منه قول القائل:
ميگويد بهانه جويم كه ترا فراموش كنم تو در ياد آيى بهانه بگريزد و من خيره فرو مانم.
پير طريقت گفت: الهى چون از يافت تو سخن گويند از علم خود بگريزم، بر زهره خود بترسم، در غفلت آويزم، همواره از سلطان عيان در پرده غيب مىآويزم، ته كامم بى لكن خويشتن را در غلطى افكنم تا دمى بر زنم.
النوبة الاولى
قوله تعالى: الطَّلاقُ مَرَّتانِ آن طلاق كه از آن آشتى توان گرفت دواست، فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ و پس از آن دو طلاق نگاه داشتن است بچم.
أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ يا گسيل كردنى است بنيكويى، وَ لا يَحِلُّ لَكُمْ و شما را حلال نيست أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً كه چيزى ازيشان باز ستانيد از آن كاوين كه ايشان را داده باشيد، إِلَّا أَنْ يَخافا مگر كه بدانند و ترسند أَلَّا يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ كه ايشان را با هم بر آورد نخواهد بود، و فرمانهاى خدا و شرطهاى صحبت بپاى نتوانند داشت، فَإِنْ خِفْتُمْ اگر بدانيد و بترسيد أَلَّا يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ كه ايشان را با هم بر آورد نخواهد بود كه حدهاى فرمان اللَّه و اندازه آن در معاملت و صحبت بروزگار با يكديگر نگاه دارند و بپاى دارند فَلا جُناحَ عَلَيْهِما فِيمَا افْتَدَتْ بِهِ تنگى نيست بر ايشان درين كه زن خويشتن بچيزى از كاوين خويش از شوى باز خرد تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَعْتَدُوها اين اندازهااند كه خداى نهاد از آن در مگذريد وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ و هر كه از اندازه خداى در گذرد فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ ايشانند بر خويش ستمكاران.
فَإِنْ طَلَّقَها اگر كه مرد زن را طلاق دهد فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ آن زن وى را بزنى حلال نيست پس از آن، حَتَّى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ تا آن گه كه شويى ديگر كند و آن شوى بوى رسد، فَإِنْ طَلَّقَها اگر اين شوى دوم وى را طلاق دهد فَلا جُناحَ عَلَيْهِما تنگى نيست برين زن و بر شوى پيشين، أَنْ يَتَراجَعا كه با هم آيند «به نكاحى نو» إِنْ ظَنَّا اگر دانند أَنْ يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ كه بپاى خواهند داشت در معاملت و صحبت و حدها و شرطها آنچه فرمان است از خداى وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ و اين اندازهاى خدااند يُبَيِّنُها لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ پيدا ميكند آن را و در مىآموزد دانايان را.
وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ و چون زن را طلاق دهيد فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ و اين زن عدت بكران برد، فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ آن زن را نگاه داريد، و بزنى باز آريد بنيكويى بچم، أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ يا بگشائيد او را و گسيل كنيد بنيكويى و بچم، وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً و با خود مگيريد اگر بستيز گيريد ايشان را و بزيان كارى، لِتَعْتَدُوا تا اندازه خشنودى من در گذاريد و پاى از پسند من فرا نهيد وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ و هر كه آن كند فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ بر خويشتن بيداد كرد وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللَّهِ هُزُواً و سخنان و دين خداى بافسوس مگيريد، وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ و ياد كنيد نيكو كارى خداى بر خود وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ و آنچه فرو فرستاد بر شما مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ از نامه و دانش راست، يَعِظُكُمْ بِهِ كه پند ميدهد شما را بآن وَ اتَّقُوا اللَّهَ و بپرهيزيد از خشم و عذاب خداى وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ و بدانيد كه خداى بهمه چيزها دانا است از كرد و گفت و نيت خلق
وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ و چون زن را طلاق دهيد فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ چون آن زن را عدت بكران آيد فَلا تَعْضُلُوهُنَّ باز مداريد آن زن را أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْواجَهُنَّ كه به نكاح با شوى خويش گردد، إِذا تَراضَوْا بَيْنَهُمْ كه اين زن و آن مرد هامداستان گشتند بباز رسيدن با هم بِالْمَعْرُوفِ به نيكويى و راستى ذلِكَ يُوعَظُ بِهِ اين پند است كه خداى ميدهد مَنْ كانَ مِنْكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ آن كس را كه گرويده است از شما بخدا و روز رستاخيز ذلِكُمْ أَزْكى لَكُمْ وَ أَطْهَرُ كه چنين كنيد شما را بهتر است و هنرى تر و پاكتر وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ و خداى داند و شما ندانيد.
النوبة الثانية
قوله تعالى: الطَّلاقُ مَرَّتانِ الآية... حكم طلاق در روزگار جاهليت و در ابتداء اسلام پيش از نزول اين آيت آن بود كه هر آن كس كه زن خويش را طلاق دادى اگر يكى و بيشتر، طلاق را حصرى و حدى نبود، و مرد را حق رجعت بود در روزگار عدّة، تا آن گه كه زنى آمد بعايشه ناليد از شوى خويش، كه وى را طلاق ميداد بر دوام، و رجعت ميكرد بر سبيل اضرار، و عايشه آن قصه با رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بگفت، و در آن حال اين آيت آمد و حدّ طلاق پيدا شد و به باز آمد. گفتند يا رسول اللَّه الطَّلاقُ مَرَّتانِ و اين الثالثة؟ اين دو طلاق است كه گفت ذكر سيم كجاست؟ گفت: فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ اين تسريح نام سديگر طلاق است. و نامهاى طلاق در قرآن سه است: طلاق و فراق و سراح: «طلقوهن و فارقوهن و سرحوهن».
معنى آيت آنست كه طلاق كه بوى رجعت توان كرد دو است، بعد از آن دو طلاق امساك است با خود گرفتن بلفظ مراجعت، أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ يا گسيل كردن بآنك فرو گذارد تا عدت بسر آيد و بينونت حاصل شود، پس چون عدت بسر آمد و بينونت حاصل شد و خواهد كه وى را با خود گيرد بلفظ مراجعت كار بر نيايد. كه نكاح تازه بايد كرد. اما اگر اين دو طلاق گفت و پيش از آنك عدّت بسر آيد يا نه كه بعد از آنك عدت بسر آيد و نكاح تازه كند وى را طلاق سوّم دهد بينونت كبرى حاصل شود. و تا آن زن بنكاح بشوهرى ديگر نرسد بهيچ وجه وى را با خود نتواند گرفت.
اينست كه اللَّه گفت: فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتَّى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ ثم قال وَ لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً جاى ديگر بشرحتر گفت: وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً إِلَّا أَنْ يَخافا أَلَّا يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ اين خوف بمعنى علم است، ميگويد مگر كه بدانند كه اندازههاى خداى در معاملت و صحبت بپاى نتوانند داشت، آن گه روا باشد كه زن خويشتن را به كاوين خويش از شوى باز خرد، و جدايى جويد.
يعقوب و حمزه يخافا بضم ياء خوانند، و درين قراءت خوف بمعنى ترس باشد لا بد.
ميگويد: مگر شوى زن را به ترساند، و زن شوى را. و ترسانيدن آنست كه از صحبت ملالت نمايد، و از دل و خوى خود نبايست بيرون دهد، اگر چنين بود پس بر زن جناح نيست كه كاوين بوى بگذاشت، و نه بر مرد كه كاوين باز گرفت، چون بر وجه افتد او باز خريدن بود.
مفسران گفتند: اين آيت در شأن ثابت بن قيس بن شماس الانصارى و زن وى جميله نام ام حبيبه بنت عبد اللَّه بن ابى فرود آمد، كه شوهر باغى بمهر بوى داده بود، و زن وى را نخواست و از وى جدايى جست و خويشتن را بآن كاوين از وى باز خريد، و اول خلعى كه در اسلام برفت اين بود. فقهاء اسلام گفتند خلع مكروه است مگر در دو حال: يكى آنك حدود اللَّه بپاى نتوانند داشت، ديگر آنك كسى سوگند ياد كند بسه طلاق كه فلان كار نكند، و آن كار لا بد كردنى باشد، درين حال خلع مكروه نيست. و خلع آنست كه زن را طلاقى بعوض دهد تا بينونت حاصل شود، پس آن كار بكند تا از عهده سوگند بيرون آيد، آن گه بعقد نكاح زن را با خود گيرد، و اگر اين خلع با اجنبى رود چنانك عوض آن طلاق اجنبى دهد نه زن خويش، بمذهب شافعى روا باشد.
فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتَّى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ اگر شوى زن را طلاق سوّم دهد پس وى را بزنى حلال نيست تا شوى ديگر كند، و آن شوى بوى رسد رسيدنى كه هر دو غسل كنند، اينست معنى آن خبر كه مصطفى ع عايشه بنت عبد الرحمن بن عتيك القرظى را گفت چون خواست كه با شوهر نخستين شود و شوهر دومين بوى نرسيده بود گفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلم
«لا، حتى تذوقى عسيلته و تذوق عسيلتك»
و حدّ اصابت كه تحلّل بآن حاصل شود «......» و فرق نيست ميان آنك شوهر دومين بالغ باشد يا نارسيده، يا....... فَإِنْ طَلَّقَها اين شوى دوم است اگر او را طلاق دهد، يعنى باختيار نه باكراه، پس از آنك بيكديگر رسيده باشند و غسل كرده فَلا جُناحَ عَلَيْهِما أَنْ يَتَراجَعا تنگيى نيست بر شوهر نخستين و برين زن كه بنكاح با يكديگر شوند، پس از آنك عدت بداشت از شوهر دومين.
إِنْ ظَنَّا أَنْ يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ قال مجاهد اى ان علما ان نكاحهما على غير الدلسه، و عنى بالدلسة التحليل. مذهب سفيان و احمد و اوزاعى و جماعتى آنست كه نكاح تحليل نكاح فاسد است، و بمذهب شافعى چون در آن شرطى نباشد كه مفسد عقد باشد فاسد نيست، اما مكروه است، كه مصطفى ع گفت: «لعن اللَّه المحلل و المحلّل له»
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «الا ادلكم على التيس المستعار؟ قالوا بلى يا رسول اللَّه، قال هو المحلّل و المحلّل له»
و يقال إِنْ ظَنَّا أَنْ يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ اى ان رجوا ان يقيما ما ثبت من حق احدهما على الآخر ميگويد تنگى نيست بر ايشان كه به نكاح با يكديگر شوند اگر اميد دارند كه حق يكديگر بر خود بشناسند و بجاى آرند، حق مرد بر زن و حق زن بر مرد: اما حق مرد بر زن آنست كه در خانه مرد بنشيند و بى دستورى وى بيرون نيايد و فرا در و بام نشود، و با همسايگان مخالطت و حديث بسيار نكند، و از شوى خويش جز نيكويى باز نگويد، و بستاخى كه در ميان ايشان در عشرت و صحبت بود حكايت نكند، و در مال وى خيانت نكند، و اگر از دوستان و آشنايان شوهر يكى بدر سراى آيد چنان جواب ندهد كه وى را بشناسد، و با شوهر بآنچه بود قناعت كند، و زيادتى نجويد، و حق وى از آن خويشاوندان فرا پيش دارد، و هميشه خود را پاكيزه و آراسته دارد، چنانك صحبت و عشرت را بشايد، و خدمتى كه بدست خويش تواند كرد فرو نگذارد، و با شوهر بجمال خويش فخر نكند، و بر نيكوئيها كه از وى ديده باشد ناسپاسى نكند، كه رسول خداى گفت در دوزخ نگرستم بيشترين زنان را ديدم گفتند: يا رسول اللَّه چرا چنين است؟
گفت از آنك لعنت بسيار كنند، و با شوهر ناسپاسى كنند. و در خبر است كه اگر سجود جز خداى را عز و جل روا بودى زنان را فرمودندى براى شوهر. و عظيمتر آنست كه مصطفى گفت ع: «حق الزوج على المرأة كحقّى عليكم، فمن ضيّع حقى فقد ضيّع حق اللَّه، و من ضيّع حق اللَّه فقد باء بسخط من اللَّه و مأواه جهنم و بئس المصير»
و قال ابن عمر: جاءت امرأة الى النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فقالت يا رسول اللَّه ما حق الزوج على المرأة؟ فقال لا تمنعه نفسها و ان كانت على ظهر قتب، و لا تصوم يوما الا باذنه، الّا رمضان، فان فعلت كان له الاجر و الوزر عليها، و لا تخرج الّا باذنه، فان خرجت لم تقبل لها صلاة، و لعنتها ملائكة الرحمة و ملائكة العذاب، حتى ترجع.»
و قال كعب، اول ما تسئل المرأة يوم القيمة عن صلوتها، ثم عن حق زوجها» و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «المرأة اذا صلّت خمسها و صامت شهرها و احصنت فرجها و اطاعت بعلها فلتدخل من اىّ ابواب الجنة شاءت»
اما حقوق زنان بر مردان: آن است كه مرد با ايشان بخوش خويى زندگانى كند، و ايشان را نرنجاند، بلكه رنج ايشان را احتمال كند، و بر محال گفتن و ناسپاسى ايشان صبر كند، كه ايشان را از ضعف و عورت آفريدهاند، و هيچ كس از زنان چنان احتمال نكردى كه رسول خدا، تا آن حد كه زنى دست بر سينه وى زد بخشم، مادر آن زن با وى درشتى كرد، رسول خدا گفت: بگذار كه ايشان بيشتر ازين كنند و من فرو گذارم. عمر خطاب با درشتى وى در كارها ميگويد: مرد بايد كه با اهل خويش چنان زيد كه با كودكان، و با درجه عقل ايشان آيد، و با ايشان مزاح و طيبت كند، و گرفته نباشد اما مزاح و طيبت بآن حد نرساند كه هيبت و سياست مرد بجملگى بيفتد، و مسخّر ايشان شود، كه رب العزّة گفت: الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ پس بايد كه مرد مستولى باشد بر زن نه زن بر مرد.
و در خبر است كه «تعس عبد الزوجة»
نگونسارست آن مرد كه بنده زنست، و از حقوق زنان آنست كه مرد نفقه كند بر ايشان بمعروف، نه تنگ فرا گيرد و نه اسراف كند، و اعتقاد كند كه ثواب آن نفقه بيشتر از ثواب صدقه است. مصطفى گفت: يك دينار كه مردى در عزا هزينه كند، و يك دينار كه بنده را بدان آزاد كند، و يك دينار كه بدرويشى دهد، و يك دينار كه بر عيال خود نفقه كند، فاضلتر و نيكوتر و در ثواب تمامتر آنست كه بر عيال خود نفقه كرد. و مرد بايد كه با اهل خويش طعام با هم خورد، كه در اثر مىآيد كه خداى و فريشتگان درود دهند بر اهل بيتى كه طعام بهم خورند و تمامتر شفقتى آنست كه آنچه بر عيال نفقة كند از حلال بدست آرد، كه هيچ جنايت و جفا صعب تر از آن نيست كه ايشان را بحرام پرورد، و آنچه داند كه زنان را به كار بايد از علم دين در كار نماز و طهارت و حيض ايشان را در آموزد، و اگر در آن تقصير كند مرد عاصى شود، كه اللَّه گفت: قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً و اگر دو زن دارد يا بيشتر ميان ايشان راستى كند در عطا و در نواخت، و بآنچه در اختيار وى آيد، كه در خبر است: «من كانت له امرأتان فمال الى احداهما جاء يوم القيمة و شقّه مائل»
و در جمله حقوق زنان بر مردان آنست: كه زن معاذ پرسيد از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، گفت: يا رسول اللَّه ما حق الزوجة على زوجها؟ قال ان لا يضرب وجهها، و لا يقبحها، و ان يطعمها مما يأكل، و يلبسها مما يلبس، و لا يهجرها»
و روى انّ رجلا جاء الى عمر رض يشكو زوجته، فلما بلغ بابه سمع امرأته ام كلثوم تطاولت عليه، فقال الرجل انى اريد ان اشكو اليه و له من البلوى مالى، فرجع. فدعاه عمر فقال انى اردت ان اشكو اليك زوجتى فلما سمعت من زوجتك ما سمعت رجعت. فقال عمر انى أتجاوز عنها لحقوقها علىّ، اولها انّها تستر بينى و بين النار، فيسكن قلبى بها عن النار. و الثانى انّها خازنة لى اذا خرجت من منزلى تكون حافظة لمالى، و الثالث انها قصّارة لى تغسل ثيابى، و الرابع ظئر لولدى. و الخامس انها خبّازة طبّاخة. فقال الرجل ان لى مثل ذلك فاتجاوز عنها، قوله: وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ الآية... اى قاربن بلوغ اجلهن، و اشرفن على ان بيّن بانقضاء العدة، فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ ميگويد چون طلاق دهيد زنان را، و نزديك آن باشد كه عدت بسر آيد ايشان را، مراجعت كنيد. و مراجعت بمذهب شافعى بقول است نه بفعل، و اشهاد در آن شرط نيست اما مستحبّ است، و حاجت برضاء زن نيست، و لفظ صريح در رجعت آن است، كه گويد: راجعتها يا گويد: رددتها اگر گويد امسكتها يا گويد امسكتها يا گويد زوّجتها يا نكحتها بيك وجه درست باشد. و هر كه زن را پيش از دخول طلاق دهد يا بعد از دخول طلاق دهد بعوض، وى را حق رجعت نبود، و بينونت حاصل شود، و كسى كه حدود اللَّه در نكاح و در صحبت نگه نتواند داشت، و شرائط آن بجاى نتواند آورد، اولى تر آن باشد كه مراجعت نكند و بگذارد تا عدت بسر آيد. و زن مالك نفس خويش گردد: چنانك رب العزة گفت: أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ.
پس گفت وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً اين خطاب بآن كس است كه خواهد كه زن خود را نه نگه دارد بعدل، و نه بگشايد تا از وى بدل گيرد، وى را طلاق ميدهد، چون عدت بكران رسد كه اين زن بر كار خود پادشاه خواهد گشت وى را با خود آرد، و باز طلاق دهد تا عدت تو فرا سر وى نشاند. گويند ثابت بن يسار الانصارى چنين ميكرد با زن خويش و آيت در شأن وى آمد، و او را تهديد كردند، و از آن باز زدند، هم بكتاب و هم بسنت: كتاب اينست كه گفت: وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا. و سنت آنست كه مصطفى ع گفت: «ملعون من ضار مسلما او ماكره»
آن گه در تهديد بيفزود و گفت: «و من يفعل ذلك فقد ظلم نفسه»
بر خويشتن بيداد كرد آن كس كه مسلمانى را زيانكار كرد يا با مسلمانى ستيز برد. و فى الخبر لا ضرر و لا ضرار فى الاسلام.
وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللَّهِ هُزُواً دين خدا و شريعت مصطفى بافسوس مگيريد، و بتعظيم فرا پيش آن شيد، اين آيت بآن آمد كه قومى كار طلاق و عتاق و نكاح را سست فرا ميگرفتند، بزبان ميگفتند پس از آن باز مىآمدند، و بر بازى مىگرفتند: رب العزة گفت: چنين مكنيد كه حديث شرع بازى نيست، و كار دين مجازى نيست. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم اين آيت بر خواند، و گفت: «من طلّق او حرّر او نكح او انكح فزعم انه لاعب فهو جدّ»
و روى انه قال: «خمس جدّهنّ جدّ و هزلهنّ جدّ: الطلاق و العتاق و النكاح و الرجعة و النذر.»
وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ بالايمان و احفظوا وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ فى القرآن من المواعظ و الحدود و الاحكام يَعِظُكُمْ بِهِ اى بالقرآن عن الضرار فى الطلاق. وَ اتَّقُوا اللَّهَ فلا تعصوه فيهنّ. وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ من اعمالكم عَلِيمٌ فيجازيكم بها. اگر كسى گويد كتاب و حكمت هم از نعمت خداى است بر بندگان، مهينه نعمتهاست، چون بر عموم ذكر نعمت رفت افراد كتاب و حكمت چه معنى دارد؟ جواب آنست: كه نعمت در تعارف مردم مال فراوان است، و جاه، و تن درستى، و زينت دنيا، و جز دانايان و زيركان ندانند كه كتاب و حكمت نعمت مهينه است، پس آنچه باز گفت ارشاد ايشان را باز گفت كه ندانستند. وجهى ديگر گفتهاند: كه تفضيل و تخصيص كتاب و حكمت را باز گفت، و بيان شرف آن را در ميان نعمتهاى ديگر، چنانك جاى ديگر ملائكه را بر عموم ياد كرد آن گه ديگر باره جبرئيل و ميكائيل را بذكر مخصوص كرد، تفضيل ايشان را بر فريشتگان ديگر.
وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ الآية... اين آيت در شأن معقل بن يسار المزنى آمد خواهر خود را بمردى داد آن مرد وى را دست باز داشت، زن در عدت شد، داماد پشيمان گشت، وى را باز خواست، معقل گفت: «اقررت عينك بكريمتى فطلقتها» چشم ترا روشن كردم بخواهر گرامى خويش آن گه وى را طلاق دادى، ثم جئت تسترجعها، بعد از آن آمدى وى را مىباز خواهى! و اللَّه لا رجعت اليك ابدا. بخدا كه هرگز با تو نيايد، اين آيت آمد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بر معقل خواند. معقل گفت رغم انف معقل لامر اللَّه و رسوله، و زوّجها منه و كفّر عن يمينه. عضل منع باشد، و الدّاء العضال هو الدّاء المنيع على المتطبّب.
إِذا تَراضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ يعنى اذا تراضيا بينهما، كه اين زن و اين مرد هر دو رضا دادند بباز رسيدن با هم بِالْمَعْرُوفِ بنكاحى حلال و مهرى جايز، و پذيرفتند كه با يكديگر باقتصادتر روند، و بچشم تر و نيكوتر، شما كه قيّمانيد ايشان را باز مداريد، كه به نكاح باز شوى خويش ميگردند.
ذلِكَ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كانَ مِنْكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ الآية...
اين نهى عضل كه كرديم و راه كه نموديم پندى است كه خداى ميدهد گرويدگان را بخداى و روز رستاخيز. ذلِكُمْ أَزْكى لَكُمْ وَ أَطْهَرُ اين شما را نزديكتر و سزاوارتر، او را كه يكديگر را ديده باشند و پشيمانى چشيده، از شوى نو كه ناديده و نا شناخته و ناآزموده آزموده، وَ أَطْهَرُ و دلها پاكتر بود، از آنك مرد از زن حرام مى انديشد به پشيمانى، و زن بدل از شوهر حرام مىانديشد به پشيمانى، أَطْهَرُ اينجا بمعنى همانست كه در سورة الاحزاب گفت: ذلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ و هر دو طهارت است از ريبت و دنس، و آنجا كه گفت هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ يعنى: احلّ لكم من نكاح الرجال ازوجكموهنّ» و در قرآن وجوه طهارت فراوان است، و بجاى خويش شرح آن گفته شود ان شاء اللَّه.
وَ اللَّهُ يَعْلَمُ و اللَّه ميداند، كه آن زن رجعت را خواهاست و شوى وى را خواها، وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ و شما كه اوليائيد و عضل مىكنيد و زن را از رجعت باز مىداريد نميدانيد. اين آيت دليل شافعى است كه گفت: نكاح بى ولىّ درست نباشد، كه اگر بودى اين خطاب تزويج و نهى عضل با وى نرفتى، و در آن فايدت نبودى، كه زن بر كار خود پادشا بودى. يدل عليه ما
روى عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم انه قال: «لا نكاح الّا بولى مرشد و شاهدى عدل»
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «ايّما امرأة نكحت بغير اذن وليّها فنكاحها باطل، فان مسّها فلها المهر بما استحلّ من فرجها، فان اشتجروا فالسلطان ولى من لا ولى له.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: الطَّلاقُ مَرَّتانِ الآية.... ندب الى تفريق الطلاق لئلا يتنازع الى اتمام الفراق، تفريق طلاق از آن مندوب است كه حقيقت فراق مكروه است. هر چند كه طلاق در شرع مباح است خداى دشمن دارد كه سبب فراق است، و بريدن اسباب الفت و وصال است. رسول خدا گفت «ابغض المباحات الىّ الطلاق»
و عزت قرآن ثنا ميكند بر قومى كه پيوندها نبرند و فراق نجويند و گفت وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ و در ملكوت اعلى فريشتگانى آفريده يك نيمه ايشان برف است و يك نيمه آتش، و بقدرت خود اين هر دو ضد در هم ساخته و بر جاى بداشته، و تسبيح ايشان اينست كه: سبحان من يؤلف بين النار و الثلج الف يا رب بين قلوب المؤمنين من عبادك پير صوفيان گفت: در بيابان ميرفتم شخصى را ديدم منكر، آبى در پيش وى ايستاده، و از آن آب نبات بر آمده، گفتم تو كيستى؟ گفت من ابو مره ام، گفتم اين چه آبست؟ گفت اشك چشم من است، و اين سبزيها و نبات از آب چشم من بر آمده، گفتم چرا مىگريى؟ گفت: ابكى فى ايّام الفراق لايّام الوصال. مهجوران را دندنه وصال در ايّام فراق روح دل باشد، بگذار تا بر خود بگريم كه از من زارتر بجهان كس نيست.
حسن بن على عليهما السلام زنى داشت طلاق داد، او را، پس چهل هزار درم مهر آن زن بود بوى فرستاد تا دلش خوش شود، زن آن مال پيش نهاد و گريستن در گرفت گفت: متاع قليل من حبيب مفارق
مرا خواسته جهان چه بكارست كه كنارم تهى از يارست! و دوست از من بيزار است!
گويند اين سخن با حسن بن على افتاد، در وى اثر كرد، و او را مراجعت كرد.
در آثار بيارند كه امير المؤمنين على عليه السّلام روزى بزيارت بيرون رفت بر سر گور فاطمه، ميگريست ميگفت:
فهتف هاتف:
گفت: چه بودست؟ و دوست را چه رسيدست؟ كه سلام ميكنم و مىپرسم و جواب نميدهد.؟ هاتفى آواز داد كه دوستت ميگويد: چون جواب دهم، كه مهر مرگ بر دهنم نهاده، در ميان سنگ و خاك تنها بمانده، و از خويش و پيوند باز مانده، از من بتو درود باد. آن نظام دوستى و پيوستگى امروز ميان ما از هم فرو ريختست. و قلاده آن از هم بگسستست.
على ع از سر آن رنجورى برخاست و ميرفت و اين بيت ميگفت:
مالك دينار برادرى داشت نام وى ملكان، از دنيا بيرون شد. مالك بر سر خاك وى نشست و ميگفت: يا ملكان، لا تقرّ عينى حتى اعلم اين صرت، و لا اعلم ذلك ما دمت حيّا، آن گه بسيار بگريست، او را گفتند: اى مالك بمرگ وى چندين مىبگريى؟ گفت نه بآن مىگريم كه از دنيا بيرون شد، يا بآنك امروز از وى بازماندم، بآن ميگريم كه اگر فردا برستخيز از وى باز مانم، و او را نه بينم، اين خود تحسر فوات ديدار مخلوق است، ايا تحسر فوات ديدار خالق خود كرا بود؟ و چون بود؟ گويند كه فزع اكبر در قيامت داغ حسرت فرقت بود، كه بر سر دو راه بر جان قومى نهند، و ايشان را از دوستان و برادران باز برند، اين آسان ترست و درد آن كمتر، صعبتر آنست كه اگر داغ فرقت اللَّه بر جان ما نهند و از راه سعادت بگردانند:
گويند فردا در انجمن قيامت يكى را بيارند، ازين شوريده روزگارى، بد عهدى، فرمان در آيد كه او را بدوزخ بريد، كه داغ مهجورى دارد، چون بكناره دوزخ رسد دست فراز كند، و ديده خود بر كشد، بيندازد، گويند اين چيست كه كردى؟ گويد:
پير بزرگ بسيار گفتى: دل رفت و دوست رفت، ندانم كه از پس دوست روم يا از پس دل؟
گفتا بسرّم ندا آمد كه از پس دوست شو، كه عاشق را دل از بهر يافت وصال دوست بايد، چون دوست نبود دل را چه كند.
النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ الْوالِداتُ زايندگان مادران يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ شير دهند فرزندان خود را حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ دو سال تمام، لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ آن كس را كه خواهد كه شير دادن فرزند تمام كند وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ و برين پدرست كه فرزند او را زادند رِزْقُهُنَّ روزى اين زنان كه فرزند زادند، وَ كِسْوَتُهُنَّ و جامه ايشان بِالْمَعْرُوفِ بانصاف و بر اقتصاد، لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَها بر نه نهند بفرمان بر هيچ تن مگر توان آن، لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها مبادا كه ستيز كناد و بر فرزند خويش گزند آراد هيچ مادر، وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ و مبادا كه ستيز كناد و گزند نماياد هيچ پدر بطفل خويش، وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ و بر قيم است از فرمان و حكم در كار طفل همين كه بر پدر و مادر است، فَإِنْ أَرادا فِصالًا پس اگر خواهند از شير باز كردن عَنْ تَراضٍ مِنْهُما از هامداستانى دل هر دو، وَ تَشاوُرٍ و باز گفتن هر دو با يكديگر، فَلا جُناحَ عَلَيْهِما بريشان تنگى نيست در دايه گرفتن وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ و اگر خواهيد كه دايه گيريد شير دادن فرزند را فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ بر شما تنگى نيست إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ كه مزد دايه كه پذيرفته بوديد شير دادن را بسپرديد بانصاف و بچم وَ اتَّقُوا اللَّهَ و به پرهيزيد از خشم و عذاب خداى وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (۲۳۳) و بدانيد كه خداى بآنچه ميكنيد بيناست و دانا.
وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ و ايشان كه بميرند از شما وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً و زنان گذارند يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ درنگ كنند به تن خويش أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً چهار ماه و ده روز فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ پس چون بپايان عدّت خويش رسند. فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ نيست بر شما تنگى فِيما فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ در آنچه كنند در تن خويش از شوى كردن بِالْمَعْرُوفِ بدو گواه و ولىّ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (۲۳۴) و خداى بآنچه شما ميكنيد داناست و از نهان آگاه.
وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ و نيست بر شما تنگى فِيما عَرَّضْتُمْ بِهِ در آنچه بتعريض سخن سر بسته گوئيد، مِنْ خِطْبَةِ النِّساءِ از خواستايى زنان أَوْ أَكْنَنْتُمْ فِي أَنْفُسِكُمْ يا نهان در دل ميداريد سگالش خواستائيى، عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ سَتَذْكُرُونَهُنَّ ميداند اللَّه كه شما بايست و سگالش خواستايى زنان معتدّه در دل ميداريد، وَ لكِنْ لا تُواعِدُوهُنَّ سِرًّا لكن سخن گشاده بزبان در عدت ايشان را وعده خواستايى مدهيد، إِلَّا أَنْ تَقُولُوا قَوْلًا مَعْرُوفاً مگر كه بگوئيد گفتى نيكو و سخنى بچم، وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ و با آن زن سخن روشن و وعده درست بستن نكاح را، و بند تزويج را مگوييد، و وعده منهيد، حَتَّى يَبْلُغَ الْكِتابُ أَجَلَهُ تا آن گه كه بمدّت آن زن بكران آيد، وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي أَنْفُسِكُمْ و بدانيد كه اللَّه ميداند آنچه در دلهاى شما است، فَاحْذَرُوهُ حذر كنيد از او و از آگاهى او وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ (۲۳۵) و بدانيد كه اللَّه آمرزگارست و بردبار.
لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ نيست بر شما تنگى اگر زن را طلاق دهيد ما لَمْ تَمَسُّوهُنَّ تا آن گه كه ايشان را نپاسيده بيد، أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِيضَةً يا آن زن را كاوين مسمّى و مقدّر بر خويشتن فريضه نكرده بيد، وَ مَتِّعُوهُنَّ و ايشان را چيزى دهيد و تهى گسيل مكنيد، عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ بر مرد توانگر باندازه توان وى وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ و بر مرد درويش باندازه توان وى، مَتاعاً بِالْمَعْرُوفِ چيزى فرا دست آن زن، چيزى بچم كه از آن بر دهنده زور نيايد، و آن زن را از آن ننگ نايد، حَقًّا عَلَى الْمُحْسِنِينَ (۲۳۶) اين را سزاى نهاديم بر نيكوكاران.
وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ و اگر آن زن را طلاق دهيد مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ پيش از آن كه بآن زن رسيده باشيد، وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً و آن زن را كاوين نامزد كرده باشيد فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ واجب بر شما نيمى است از آن كاوين كه نامزد كرده باشيد، إِلَّا أَنْ يَعْفُونَ مگر كه آن زن و ولى وى آن نيمه فرا گذارند و ببخشند، أَوْ يَعْفُوَا الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ يا اين شوى باز گرفتن نيمه كاوين فرا گذارد و كاوين بتمامى فرا دهد وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوى و اگر فرا گذاريد نزديكتر است به پرهيزگارى، وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ و فراموش مكنيد در ميان خويش بفضل و نيكوكارى رفتن إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (۲۳۷) كه خداى بآنچه شما ميكنيد بينا است.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ الْوالِداتُ الآية... زنان مطلقات را ميگويد كه فرقت افتد ميان ايشان و شوهران و طفل در ميان، اگر بعد از طلاق زايند و گر پيش از آن، بر مادران است كه شير دهند آن فرزند را، چنانك اللَّه گفت: يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ هر چند بلفظ خبر گفت، معنى امرست امر استحباب نه امر ايجاب.
ميگويد تا شير دهند مادران فرزندان خود را، كه ايشان بآن سزاوارتر و حقتر. آن گه حق رضاع و مدّت آن پديد كرد و گفت: حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ دو سال تمام شير كه درين دو سال دهند، حكم رضاع از تحريم و محرميت واجب كند، و اگر بعد ازين دو سال شير دهنده شير دهد حكم رضاع بآن ثابت نشود، ابن عباس گفت «لا رضاع الا ما كان فى الحولين» و روى يحيى بن سعيد: انّ رجلا قال لابى موسى الاشعرى: انّى مصصت من ثدى امرأتى لبنا فذهب فى بطنى فقال ابو موسى: لا اراها الّا قد حرّمت عليك فقال عبد اللَّه بن مسعود: انظر ما يفتى به الرجل. فقال ابو موسى فما تقول انت؟ قال عبد اللَّه «لا رضاع الّا ما كان فى الحولين» قال ابو موسى لا تسئلوا عن شيء ما دام هذا الحبر بين اظهركم» هر چند كه مدت دو سال مقيد كرد، اما فريضه نيست، اگر بيفزايند در آن يا بكاهند رواست. لكن سرّ اين تقييد آنست تا معلوم شود كه شير دادن در جمله اين مدت حكم تحريم و محرميّت را واجب كند، و بعد از دو سال نكند و بمذهب مالك تا دو سال و يك ماه بگذرد مدت رضاع و ثبوت تحريم برجاست، و بمذهب بو حنيفه تا دو سال و شش ماه.
وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ الآية.... نگفت «على الأب» از بهر آنك سر آيت وَ الْوالِداتُ بود نه امهات، چون الْوالِداتُ بود الْمَوْلُودِ لَهُ نيكوتر و لطيف تر بود. ميگويد دايگى بر ما درست نفقه بر پدر، يعنى نفقه اين زن كه فرزند زاد، همانست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت در بعضى اخبار: و لهن عليكم رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ معروف آنست كه بانصاف باشد و بچم، در خور مرد و بر توان وى، عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ هر كس را چندان بر نهند كه برتابد.
چنانك گفت: لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَها بر مرد توانگر دو مد از طعام و يك دست لباس نفيس در خور وى، و بر درويش يك مد و يك دست لباس كم قيمت، چنانك لايق حال وى باشد. و بر ميانه يك مد و نيم و دستى لباس ميانه. اين همچنانست كه آنجا گفت: لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ.
لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها لا تضارّ بفتح راء قراءت نافع است و شامى و كوفى، از ضرار است و ضرار ستيز بود. ميگويد مبادا كه ستيز كناد و بر فرزند خويش گزند آرد هيچ مادر بآن كه وى را با پدر دهاد در خصومت فراق، تا بر فرزند رنج نهاد، لا تُضَارَّ بضم راء قراءت مكى است، و قراءت بصره و قتيبه از كسايى در لفظ مستقبل است. بمعنى نهى، ميگويد ستيز نكند و گزند نكند هيچ مادر بفرزند خويش، كه وى را شير خواره با پدر دهد، وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ و مبادا كه ستيز كناد و رنج نهاد هيچ پدر بر طفل خويش، بآنك در وقت خصومت او را از مادر باز گيرد و فرا دايه دهد، بستيز با مادر بر فرزند گزند افكند. وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ ميگويد بر قيم همانست در كار طفل كه بر پدر و مادر، وارث نام برد بجاى قيم، از بهر آنك ورثه و اهل بيت قيّمى كنند، يا قيمى فرا كنند، يا از سلطان قيم خواهند. ميگويد اگر چنانست كه پدر طفل بمرده است، اين قيم با مادر طفل ستيزه و بدرايى نكند، و دايه گيرد، بر طفل ستم نكند، و شفقت مادر از وى دريغ ندارد.
قال ابن سيرين اتى عبد اللَّه بن عتبة فى رضاع صبىّ يتيم، و معه وليّه فجعل رضاعه فى ماله و قال لوارثه: لو لم يكن له مال لجعلنا رضاعه فى مالك، أ لا ترى اللَّه عز و جل يقول. وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ قال الضحاك: ان مات ابو الصبى، و للصبى مال اخذ رضاعه من ماله و ان لم يكن له مال اخذ من العصبة فان لم تكن للعصبة مال، اجبرت امّه عليه.
فَإِنْ أَرادا فِصالًا عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما فصال و فصل از شير باز كردن است: فصل يفصل فصلا و فصالا ميگويد: اگر پدر و مادر خواهند كه آن طفل را پيش از تمامى دو سال از شير باز كنند، و هر دو بدان رضا دهند، و به صوابديد و مشاورت يكديگر كنند، ايشان را رسد كه چنين كنند، و بر ايشان تنگى نيست.
ابن عباس گفت اگر فرزند شش ماهه در وجود آيد دو سال تمام كه بيست و چهار ماه باشد وى را شير دهند، و اگر هفت ماه بود بيست و سه ماه شير دهند، و اگر نه ماهه بود بيست و يك ماه تا حمل و فصال سى ماه باشد: چنانك رب العالمين گفت وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً.
وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ الآية.... إِنْ أَرَدْتُمْ گفت و ان احتجتم نگفت تا جائز باشد دايه گرفتن بى حاجت و ضرورت. ميگويد اگر مادر شير ندهد كه عذرى دارد يا عذرى ندارد، و فراغت وى را دايه گيرند، بهر حال بر شما تنگيى نيست كه دايه گيريد. إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ كه مزد دايه بدهيد و نيكو داشت وى بجاى آريد چندانك در خور توان فرزند بود و بر حد منزلت او وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً الآية... ميگويد ايشان كه بميرند از شما و زنان گذارند، بر زنان است كه در خانه شوهر چهار ماه و ده روز درنگ كنند عدّت را، چنانك در خبر است
قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم لامرأة مات زوجها: «اعتدّى فى البيت الذى اتاك فيه وفاة زوجك حتى يبلغ الكتاب اجله، اربعة اشهر و عشرا»
و در آن عدت بيرون نيايند مگر ضرورت را و زينتها بگذارند، جامه رنگين و پيرايه نپوشند، و بوى خوش بكار ندارند، و خضاب نكنند و سرمه در چشم نكشند.
قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «المتوفى عنها زوجها لا تلبس المعصفر من الثياب، و لا الممشق، و لا الحلى، و لا تختضب، و لا تكتحل»
الثوب الممشق الذى يصبغ بالمشق، و هو طين احمر. و روت ام حبيبة انّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال: «لا يحلّ لامرأة تؤمن باللّه و اليوم الآخر ان تحد على ميت فوق ثلاث الّا على زوج اربعة اشهر و عشرا».
قال سعيد بن المسيب «الحكمة فى هذه المدة ان فيها ينفخ الروح فى الولد.» گفتهاند: چون فرزند پسر باشد بعد از سه ماه روح در وى شود و در حركت آيد، و چون دختر بود بچهار ماه در حركت آيد، پس ده روز ديگر در عدّت بر سر گرفتند استظهار را.
وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّساءِ تعريض در سخن آن باشد كه سر بسته گويى، و نيوشنده را بى تصريح بر سر كار دارى، و تفهيم كنى. و خطبة بكسر خاء زن خواستن است، و بضم خاء سخنى باشد كه آن را اول و آخر بود كه در پيش مراد نهى، هر مراد كه باشد و هر حاجت كه افتد، و اكنان آنست كه در دل چيزى پنهان ميدارى، ما تُكِنُّ صُدُورُهُمْ از آنست، يقال: اكننت فى قلبى و كنت فى العيبة و الوعاء و الكم، و ما شبهها فهو مكنون، ميگويد تنگيى نيست بر شما كه مردانيد زنان را در حال عدت بسخن سر بسته خوازائى كنيد، چنانك گوئيد تو از شوى در نمانى، ديگرى يابى، خداى عز و جل كار تو بسازد، تو شايسته و پسنديده چون عدّت بسر آيد مرا خبر كن، مرا بتو حاجت است، مرا در زن خواستن رغبت است، و آنچه بدين ماند.
عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ سَتَذْكُرُونَهُنَّ اى بالتزويج بالمشافهة وَ لكِنْ لا تُواعِدُوهُنَّ سِرًّا قال الكلبى معناه لا تصفوا انفسكم لهن بكثرة الجماع، و السرّ على هذا القول نفس الجماع، و به يقول الاعشى.
الا زعمت بسباسة اليوم اننى ------------ كبرت و ان لا يشهد السرّ امثالى
و قال زيد بن اسلم «لا تُواعِدُوهُنَّ سِرًّا» اى، لا تنكحوهنّ ثم تمسكها حتى اذا حلّت اظهرت ذلك و ادخلتها، باين قول سرّ نكاح است، ميگويد نكاح ايشان مكنيد بپوشيدگى در حال عدت، تا بعد از عدت اظهار آن كنيد، پس استثنا كرد گفت: «إِلَّا أَنْ تَقُولُوا قَوْلًا مَعْرُوفاً» اى تعريضا بالخطبة دون التصريح وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ اى لا تعزموا على عقد النكاح يقول لا تنكحوهن حتى تنقضى عدتهنّ ميگويد تا در عدت باشند، ايشان را بزنى مخواهيد، چون عدت بسر آمد ايشان را بزنى بخواهيد و بيوه فرو مگذاريد. در خير است كه زن بيوه را چون كفو پديد آمد بشوى دهيد و در آن تقصير مكنيد و كار وى در تأخير ميفكنيد. همانست كه رب العالمين گفت فَلا تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْواجَهُنَّ. جاى ديگر گفت وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ.
فصل فى الترغيب فى النكاح
ابو هريره رض قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «اذا تزوج احدكم عجّ شيطانه يا ويله، عصم ابن آدم منى بثلثى دينه»
رسول گفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: چون يكى از شما زن خواهد، شيطان وى بفرياد آيد، گويد اى واى بر من كه پسر آدم را از وسوسه من نگاه داشتند و باين زن كه خواست دو سيك دين او را مسلم شد. همانست كه در خبرى ديگر گفت «من تزوج، فقد حصّن ثلثى دينه، فليتّق اللَّه فى الثلث الباقى» و چنانك سلامت و عصمت دين در نكاح بست، روزى و بى نيازى از خلق در دنيا هم در نكاح بست، بآن خبر كه مصطفى ع گفت: «التمسوا الرزق بالنكاح».
و يكى پيش رسول خدا شد و از درويشى و بى كامى بناليد، رسول او را بر نكاح داشت، يعنى كه اللَّه تعالى ميگويد ايشان را كه زن خواهند إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ و قال ابو هريرة رض لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد، للقيت اللَّه بزوجة، سمعت النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بقول: «شراركم عزابكم»
ابو هريرة گفت اگر از دنيا نماند مگر يك روز، من زنى بخواهم، تا عزب بخداى نرسم، كه شنيدم از رسول خدا كه گفت بدترين شما عزبان شمااند معاذ رض دو زن داشت و هر دو در طاعون فرو شدند، پس گفت مرا زن دهيد پيش از آنك بميرم، كه من نخواهم كه عزب ميرم و عزب بخدا رسم. و يكى را مىآرند از بزرگان دين كه وى فرمان يافت و هر چند كه زنان را بر وى عرضه كردند بهيچ رغبت نكرد، گفت در تنهايى دل را حاضر تر و همت را جمع تر مىبينم. تا شبى در خواب ديد كه درهاى آسمان گشاده بود و گروهى مردمان پياپى فرو مىآمدند و در هوا ميرفتند، چون بر وى رسيدند اول مردى ازيشان گفت اين آن مرد شومست، ديگرى گفت آرى، و ترسيد از هيبت ايشان كه پرسيدى، آخر چون همه بر گذشتند، باز پسين ايشان را گفت كه ايشان كرا ميگويند؟ گفت ترا، كه پيش ازين عبادت تو در جمله اعمال مجاهدان بآسمان مىآوردند، اكنون يك هفته است كه ترا از جمله مجاهدان بيرون كردهاند، ندانم كه چه كرده پس از خواب درآمد با خود انديشه كرد كه از آنست كه تن از نكاح باز دادهام تا از منزلت مجاهدان بيفتادهام، پس زن بخواست و خداى عز و جل را بدان شكر كرد.
عن عطية بن بشر المازنى قال اتى عكافة بن وداعة الهلالى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فقال: يا عكافة أ لك زوجة؟ قال لا يا رسول اللَّه، قال و لا جارية؟ قال لا؟ قال و انت صحيح موسر؟ قال نعم الحمد اللَّه، قال فانك اذا من اخوان الشياطين، اما ان تكون من رهبان النصارى و اما ان تكون مؤمنا، فاصنع كما نصنع فان من سنّتنا النكاح.
و قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «النكاح سنتى فمن رغب عن سنتى فليس منى من احبّ فطرتى فليستنّ بسنّتى، الا و هى النكاح».
قوله تعالى: لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ الآية... اصل جناح از جنوح است، معنى جنوح ميل است. جنح اى مال و جنح نام پارهايست از شب، و هر جا كه لا جُناحَ گفت معنى آنست كه بر آن كس از نام كژى چيزى نيست و بر وى بزهمندى نيست. مفسران گفتند اين آيت بدان آمد كه چون مصطفى تهديد داد و بترسانيد ايشان را كه طلاق بسيار گويند و زن بسيار خواهند، بآنچه گفت: «ان اللَّه يبغض كل مطلاق ذواق»
و گفت: «ابغض الحلال الى اللَّه الطلاق»
و گفت «ما بال قوم يلعبون بحدود اللَّه يقولون طلقتك راجعتك»
مسلمانان چون اين تهديد شنيدند، گمان بردند كه هر آن كس كه زن خود را طلاق دهد بزه كار شود و تنگيى عظيم بر دل ايشان آمد.
بدين معنى رب العالمين گفت: لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ نه چنانست كه شما گمان مىبريد كه بهر حال كه طلاق دهيد، بزه كار شويد، نيست بر شما تنگيى و بزه كارهاى، چون ايشان را طلاق دهيد بوقت حاجت و بر وجه مندوب. و باشد كه خود فراق به بود از امساك، چون سازگارى و مهربانى نبود، و ذلك فى قوله فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ پس گفت: ما لَمْ تَمَسُّوهُنَّ معنى آنست كه تا آن گه كه زن را نپاسيده باشيد، «ما لم تماسوهن» تا آن وقت كه با آن زن هام پوست نبوده باشيد. «تماسوهن» بالف بر بناء مفاعله قراءة حمزه و كسايى است، باقى قراء سبعه تَمَسُّوهُنَّ بى الف خوانند. و مسيس اينجا مجامعت است ميگويد بهر وقت كه خواهيد كه ايشان را بر شما تنگيى نيست، چون بايشان نرسيده باشيد، از بهر آنك پيش از مسيس در طلاق سنت و بدعت نيست، چنانك بعد مسيس است. نه بينى كه بعد مسيس و دخول سنت آنست كه چون طلاق دهند پس از آن دهند كه از حيض پاك شود، و مرد بوى نرسيده، تا عدت بر وى دراز نگردد. و شرح اين آنجاست كه گفت فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ آن گه گفت: وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ بفتح دال قراءت شامى و حمزه و كسايى و حفص است، و اختيار بو عبيد. و ديگران بسكون دال خوانند، و هر دو لغت قرآن است. قال اللَّه تعالى فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها و قال وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ و پارسى هر دو اندازه است، اين آيت در شأن مردى انصارى آمد، كه زنى خواست، از بنى حنيفه، و او را در عقد نكاح مهرى مسمى نكرد، پس وى را طلاق داد، پيش از آنك بوى رسيد، رب العالمين اين آيت فرستاد، و مصطفى ع آن مرد را گفت «متعها و لو بقلنسوة».
مذهب شافعى آنست كه هر كه زنى خواهد، و در عقد نكاح مهر وى مسمى نكند، اگر او را طلاق دهد، پيش از دخول مهر واجب نشود، اما متعت واجب شود، و قدر واجب براى امام مفوض است، تا بر هر كس آن نهد كه لايق حال وى بود عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ ابن عباس گفت اكثر المتعة خادم و اقلّها مقنعة. ابن عمر گفت يمتّعها ثلثين درهما اينست كه اللَّه گفت.
مَتاعاً بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُحْسِنِينَ.
وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ پيش از نزول اين آيت كسى كه زن را طلاق دادى پيش از مسيس، از آن مهر كه وى را مسمى بودى، هيچ چيز بر مرد لازم نيامدى، بلكه متعت واجب بودى، بحكم اين آيت كه در سورة الاحزاب است: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِناتِ... تا آنجا كه گفت فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاً جَمِيلًا پس چون اين آيت آمد، آن حكم متعت منسوخ شد، و نيمه مهر مسمى واجب گشت.
فذلك قوله: وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ اين آن گه باشد كه طلاق دهد پيش از دخول، بر مرد است نيمه مهر مسمى، و بر زن عدت نه، اما اگر مرد بميرد پيش از دخول، مهر مسمى تمام بر مرد واجب آيد، و بر زن عدت وفات لازم آيد.
آن گه گفت إِلَّا أَنْ يَعْفُونَ مگر كه آن زنان اهليت عفو دارند بثيابت و بلوغ و عقل و رشد، عفو كنند، و آن يك نيمه مهر كه ايشانراست بشوهران بگذارند، و نخواهند. أَوْ يَعْفُوَا الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ يا زن بكر و نا باشد و جايز الامر نبود، ولى دارد، پدر يا جد، اين ولى اگر عفو كند و بگذارد، آن نيمه مهر روا باشد، و اين مذهب جماعتى مفسران است، اما درست تر آنست كه أَوْ يَعْفُوَا الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ عفو شوهرست، و إِلَّا أَنْ يَعْفُونَ عفو زن و ولى، ميگويد مگر آن زن و ولى وى آن نيمه كه ايشانراست فرا گذارند، و بشوهر بخشند، و هيچ چيز از وى نخواهند أَوْ يَعْفُوَا الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ يا اين شوهر باز گرفتن نيمه مهر فرا گذارد، و مهر تمام بدهد.
آن گه گفت: وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوى و اگر فرا گذاريد شما كه شوهرانيد نزديك تر است بپرهيز از بيداد، كه از آن زن و ولى آن نيمه ديگر فرا گذارند و چيزى نخواهند، تا اين شوى باز گرفتن نيمه فرا گذارد و كاوين تمام بدهد.
وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ اى، و لا تناسوا در ميان خويش فضل و افزونى يكديگر بشناختن فرو مگذاريد، و تا توانيد بعفو كوشيد: إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ كه اللَّه تعالى آنچه شما ميكنيد از عفو مىبيند و بدان پاداش دهد.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ الآية.... بزرگ است آن خداوند كه در مهربانى يكتاست، و در بنده نوازى بى همتاست، در آزمايش با عطاست، و در ضمانها با وفاست. اگر خوانيمش شنواست، و رنه خوانيم داناست.
كريم و ودود و مهر نماى و مهر افزاست، لطيف و عيب پوش و عذر نيوش و نيك خداست، فضلش زبر همه فضلها، كرمش زبر همه كرمها، رحمتش مه از همه رحمتها، مهرش نه چون مهرها. غايت رحمت كه بدان مثل زنند، رحمت مادرانست و رحمت خدا بر بنده بيش از آنست، و مهر وى نه چون مهر ايشانست. نه بينى، كه مادران را بشير دادن فرزندان تمامى دو سال مىفرمايد و بر پرورش مىدارد، و بداشت ايشان وصيت مىكند، و بر مهر مادران اقتصار نكند و بآن فرو نگذارد؟ تا بدانى كه اللَّه بر بنده مهربانتر است از مادر بر فرزند! مصطفى ع وقتى بزنى بگذشت و آن زن كودكى طفل در برداشت و نان مىپخت، و او را گفته بودند كه رسول خداست كه ميگذرد. فراز آمد و گفت يا رسول اللَّه بما چنين رسيد از تو كه خداى عالميان بر بنده مهربانتر است از مادر بر فرزند. مصطفى ع گفت آرى چنين است. آن زن شادمان شد، و گفت يا رسول اللَّه ان الام لا تلقى ولدها فى هذا التنور مادر نخواهد كه فرزند خود را در اين تنور گرم افكند، تا بسوزد. مصطفى (ع) بگريست و گفت ان اللَّه لا يعذب بالنار الا من أنف ان يقول لا اله الا اللَّه.
كعب عجره گفت رسول خدا روزى ياران را گفت: «ما تقولون فى رجل قتل فى سبيل اللَّه؟» چه گوئيد بمردى كه در راه خدا كشته شود؟ ياران گفتند اللَّه و رسوله اعلم خدا و رسول او داناتر، رسول گفت: «ذلك فى الجنة» آن مرد در بهشت است، ديگر باره گفت: چه گوئيد بمردى كه بميرد و دو مرد عدل گويند لا نعلم منه الا خيرا نشناسيم و ندانيم ازين مرد جز پارسايى و نيك مردى؟ ياران گفتند اللَّه داناتر بحال وى و رسول او، گفت: «ذاك فى الجنة» در بهشت است، سديگر بار گفت، چه گوئيد در مردى كه بميرد و دو گواه عدل گويند كه در وى هيچ خير نبود؟ ياران همه گفتند ذاك فى النار در دوزخ باشد رسول گفت: «بئسما قلتم عبد مذنب و ربّ غفور»
بد سخنى كه گفتيد در حق وى، و بد انديشه كه كرديد و بد گمانى كه برديد، بنده گنه كار و خدايى آمرزگار، بنده جفا كار و خدايى وفادار، «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ» و از كمال رحمت و كرم او با بندگان يكى آنست كه فردا برستاخيز قومى را برانند، و به ترازو گاه و صراط و جسر دوزخ آسان باز گذرانند، تا بدر بهشت رسند، ايشان را وقفت فرمايند، تا نامه در رسد از حضرت عزت نامه كه مهر قديم بر وى عنوان، و سرتاسر آن همه عتاب و جنك دوستان، لايق حال بنده است كه وى را عتاب كند و گويد بنده من نه ترا رايگان بيافريدم و صورت زيبات بنگاشتم، و قد و بالات بر كشيدم؟ كودك بودى راه به پستان مادر نه بردى منت راه نمودم، و از ميان خون شير صافى از بهر غذاء تو من بيرون آوردم، مادر و پدر بر تو من مهربان كردم، و ايشان را بر تربيت تو من داشتم، و از آب و باد و آتش من نگه داشتم، از كودكى بجوانى رسانيدم و از جوانى به پيرى بردم، بفهم و فرهنگ بياراستم، و بعلم و معرفت بپيراستم، بسمع و بصر بنگاشتم، بطاعت و خدمت خودت بداشتم، بدر مرگ نام من بر زبان و معرفت در جان منت نگاه داشتم، و آن گه سر ببالين امنت باز نهادم، من كه لم يزل و يزالم با تو اين همه نيكوئيها كردم تو براى ما چه كردى؟ هرگز در راه ما درمى بگدايى دادى؟ هرگز سگى تشنه را از بهر ما آب دادى؟ هرگز مورچه را بنعت رحمت از راه برگرفتى؟ بنده من فعلت ما فعلت و لقد استحييت أن اعذّبك، كردى آنچه كردى، و مرا شرم كرم آيد كه با تو آن كنم، تو سزاى آنى. من آن كنم كه خود سزاى آنم. اذهب فقد غفرت لك لتعلم انا انا و انت انت! رو كه ترا آمرزيدم، تا بدانى كه من منم و تو تويى، آرى! گدايى بر پادشاهى شود با وى نگويند كه چه آوردى؟ با وى گويند كه چه خواهى؟ الهى از گدا چه آيد كه ترا شايد؟! مگر كه ترا شايد آنچه از گدا آيد.
يكى از پيران طريقت گفته: چون كه ننوازد و اكرم الاكرمين اوست، چون كه نيامرزد و ارحم الراحمين اوست، چون كه عفو نكند و چندين جايگه در قرآن عفو كردن از فرمان اوست: فَاعْفُ عَنْهُمْ، وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا، خُذِ الْعَفْوَ و هم ازين بابست آنچه در آخر آورد گفت: وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوى تقوى در عفو بست و بهشت در تقوى بست، آنجا كه گفت وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ اهل تحقيق گفتند: تقوى را بدايتى و نهايتى است: بدايت آنست كه گفت وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوى، و نهايت آنست كه گفت وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ. بدايت آنست كه حق خود بر برادر شناسى، آن گه عفو كنى، و در گذارى. اين منزل اسلام است، و روش عابدان. و نهايت آنست كه حق وى بر خود شناسى، و او را بر خود فضل نهى، و هر چند كه جفاء جرم از وى بينى، تو از وى عذر خواهى. اين مقام توحيدست، و وصف الحال صديقان، و فى معناه انشد:
و اليه الاشارة بقول النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «أ لا ادلّكم بخير اخلاق اهل الدنيا و الآخرة؟ من وصل من قطعه و عفا عمّن ظلمه و اعطى من حرمه».
النوبة الاولى
قوله تعالى: حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ بر استاد كنيد، و گوشوان باشيد بر هنگام نمازها همه، وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى و خاصه بر نماز ميانين، وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ و خداى را بپاى ايستيد، بفرمانبردارى و پرستگارى. فَإِنْ خِفْتُمْ اگر ترسيد از دشمن، فَرِجالًا أَوْ رُكْباناً پياده نماز ميكنيد، يا سوار در روش و در جنگ، فَإِذا أَمِنْتُمْ و آن گه كه ايمن شويد، فَاذْكُرُوا اللَّهَ نماز كنيد خداى را، كَما عَلَّمَكُمْ هم چنان كه در شما آموخت ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ آنچه ندانستيد.
وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ و ايشان كه بميرند از شما وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً و زنان گذارند، وَصِيَّةً لِأَزْواجِهِمْ وصيت كرد اللَّه زنان ايشان را، مَتاعاً إِلَى الْحَوْلِ داشت ايشان را تا سر يك سال غَيْرَ إِخْراجٍ كه ايشان را هيچ از آن عدّت و از آن جاى عدّت بيرون نيارند، فَإِنْ خَرَجْنَ چون سر سال باشد، كه بيرون آيند فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ بر شما تنگىء نيست كه اولياء ايشانيد فِي ما فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ در آنچه ايشان كنند در تن خويش، مِنْ مَعْرُوفٍ از زناشويى با هم سر خويش وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ و خداى تواناى بى همتاى داناست.
وَ لِلْمُطَلَّقاتِ و زنان دست باز داشته راست مَتاعٌ متعتى جز از كاوين خوش منشى ايشان را بِالْمَعْرُوفِ چيزى بچم به انصاف نه نفيس كه رنج آيد از آن بر مرد، نه خسيس كه ننگ آيد زن را از آن، حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ سزاست كه خداى نهاد بر پرهيزگاران.
كَذلِكَ چنين هن يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ اللَّه پيدا ميكند شما را سخنان خويش، لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ تا مگر دريابيد.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ ندانستهايد قصه ايشان كه از سراهاى خود بيرون رفتند وَ هُمْ أُلُوفٌ و ايشان هزاران بودند فراوان حَذَرَ الْمَوْتِ بپرهيز از طاعون، فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا اللَّه ايشان را گفت كه بر جاى بميريد ثُمَّ أَحْياهُمْ پس ايشان را زنده كرد إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ اللَّه با نيكوكارى و با نواخت است مردمان را وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (۲۴۲) لكن بيشتر مردم آزادى وى نميكنند و چون سپاس داران وى را نمىپرستند.
وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ كشتن كنيد با دشمنان خداى از بهر خداى. در آشكارا كردن راه بخدا وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ و بدانيد كه خداى شنواست و دانا
النوبة الثانية
قوله تعالى: حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ اى واظبوا على الصّلوات المكتوبة بمواقيتها، و حدودها و جميع ما يجب فيها من حقوقها ميگويد: بپاى داريد نمازهاى فريضه، و حقوق و حدود آن بشناسيد، و بوقت خويش بجاى اريد. و آن پنج نماز است به پنج وقت، چنانك مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم آن مرد اعرابى را گفت، كه از اسلام مىپرسيد: «خمس صلوات فى اليوم و الليلة» فقال هل على غيرها؟ فقال «لا، الّا ان تطوع» و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «أ رأيتم؟ لو ان نهرا بباب احدكم يغتسل منه كل يوم خمس مرات هل يبقى عليه من درنه شىء؟» قالوا لا، قال «فذلك مثل الصلوات الخمس يمحو اللَّه بهن الخطايا» و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «الصلوات الخمس و الجمعة الى الجمعة و رمضان الى رمضان مكفّرات لما بينهنّ اذا اجتنبت الكبائر» و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «خمس صلوات افترضهن اللَّه تعالى من احسن وضوءهن و صلّاهنّ لوقتهن و أتمّ ركوعهنّ و خشوعهنّ كان له على اللَّه عهد ان يغفر له و من لم يفعل ليس له على اللَّه عهد ان شاء غفر له و ان شاء عذّبه»
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «صلوا خمسكم و صوموا شهركم و ادّوا زكاة اموالكم و اطيعوا اذا امركم تدخلوا جنة ربكم»
و سئل النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم عن ثواب هذه الصلوات الخمس، فقال: «اما صلاة الظهر، فانّها الساعة التي تسعر جهنم، فما من مؤمن يصلى هذه الصلاة الّا حرّم اللَّه عليه نفحات جهنم يوم القيامة، و اما الصلاة العصر فانها الساعة التي اكل آدم من الشجرة، فما من مؤمن يصلى هذه الصلاة الّا خرج من ذنوبه كيوم ولدته امه، ثم تلا.
حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى و امّا صلاة المغرب فانها الساعة التي تاب اللَّه على آدم فما من مؤمن يصلّى هذه الصلاة محتسبا ثم يسئل اللَّه تعالى شيئا الّا اعطاه ايّاه و امّا الصّلاة العتمة فان القبر ظلمة و يوم القيمة ظلمة فما من قدم مشت فى ظلمة الليل الى صلاة العتمة الّا حرّم اللَّه عليه قيود النار و يعطى نورا يجوز به على الصراط و امّا صلاة الفجر فما من مؤمن يصلّى الفجر اربعين يوما فى جماعة، الّا اعطاه اللَّه براتين براءة من النار و براءة من النفاق».
و اوقات اين نماز پنچ گانه مختلف است و بيان آن هم در قرآن است و هم در سنت قال اللَّه تعالى: فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ وَ لَهُ الْحَمْدُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ عَشِيًّا وَ حِينَ تُظْهِرُونَ حين تمسون وقت نماز شام و خفتن است و حين تصبحون وقت نماز بامداد، و عَشِيًّا نماز ديگر و حِينَ تُظْهِرُونَ نماز پيشين. جاى ديگر گفت فسبّح بحمد ربك قبل طلوع الشمس. وقت نماز بامداد است، و قبل غروبها، نماز ديگر، و من آناء الليل نماز شام و خفتن و اطراف النهار نماز پيشين. اين بيان اوقات نمازست از كتاب خداى عز و جل اما از جهت سنت آنست كه ابن عباس روايت كرد از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال «امّنى جبرئيل عند باب البيت، فصلّى بى الظهر حين زالت الشمس و الفىء مثل الشراك، و صلى بى العصر، حين كان كل شىء بقدر ظلّه، و صلى المغرب حين افطر الصائم، و صلّى العشاء حين غاب الشفق، و صلى الصبح، حين حرم الطعام و الشراب على الصائم، و صلى الظهر فى اليوم الثانى، حين كان كل شيء بقدر ظلّه، وقت العصر بالامس، و صلى العصر حين صار ظل كل شيء مثله، و صلى المغرب للوقت الاول، لم يؤخرها عنه، و صلى العشاء حين ذهب ثلث الليل، و صلى الصبح حين اسفر، ثم التفت الى فقال يا محمد: هذا وقت الانبياء قبلك و الوقت ما بين هذا الوقتين» معنى محافظت بپاى داشتن اين نمازهاست باين وقتهاى معين و حقوق آن بتمامى بجاى آوردن.
مصطفى گفت: كسى كه در نماز تأخير افكند و حقوق آن بجاى نيارد او را منافق نام كرد، فى قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: تلك صلاة المنافق، يجلس يرقب الشمس حتى اذا اصفرت و كانت بين قرنى الشيطان، قام فنقر اربعا لا يذكر اللَّه فيها الّا قليلا» و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم لعلى «يا على، لا تؤخّر الصلاة اذا آنت و الجنازة اذا حضرت و الايم اذا وجدت لها كفوا»
و بدان كه حقوق نماز بعضى شرائط است و بعضى اركان، و بعضى مسنونات و هيآت، اما شرائط آنست كه بيرون از نماز افتد، در مقدمه آن پنج شرط است: طهارت و ستر عورت و ايستادن بر جاى پاك و روى بقبله آوردن و شناختن وقت نماز بيقين يا بقلبه ظن، و اجناس اركان نماز كه بعضى از آن مكرر مىشود يازدهاند: اول نيت است، و نيت قصد دل است. و فرض نيت آنست كه بدل بگويد مقارن تكبير أؤدّي صلاة الظهر فريضة اللَّه عز و جل و گفتهاند آن مقدار بس بود كه داند كه كدام نماز همى گزارد، و اگر پرسند بى انديشه جواب تواند داد.
اما نافله اگر از رواتب باشد يا وتر، لا بد به نيت تعيين كند و اگر تطوع باشد بيرون از رواتب نيت نماز كردن كفايت بود. و مقتدى را لا بد نيت اقتدا بامام بايد كرد صحبت جماعت را و امام نيت امامت بيارد تحصيل تصليت جماعة را. ركن دوم تكبير احرام است و فرض آن مقدارست كه گويد اللَّه اكبر. ركن سوم قيام است بقدر سورة فاتحه. ركن چهارم قراءة فاتحه است ركن پنجم ركوع است پشت خم دادن چندانك دست بزانو رسد ركن ششم سجود است چندانك پيشانى بى حجاب بر سجودگاه نهد با دو دست و دو زانو و دو قدم. ركن هفتم طمأنينه است بيارميدن در اين اركان. هشتم نشستن است در تشهد آخر.
ركن نهم التحيات خواندن در آن فرض است كه التحيات للَّه تا بآخر و اين سه كلمات ديگر المباركات الصلوات الطيبات از جمله سنن نماز است نه از جمله فرائض. ركن دهم درود است بر رسول ع در تشهد آخر، و مقدار فرض آنست كه گويد اللهم صل على محمد و آل محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ركن يازدهم سلام دادن است و مقدار فرض آنست كه گويد السلام عليكم.
هر چه ازين يازده بيرون است، از جمله سنن نمازست. و هيأت و آداب آن اگر بجاى آرد، نماز وى بصفت كمال بود، و اگر چيزى از آن بگذارد، بر وى سجود سهو نيست، مگر در چهار سنت، كه اين چهار بسجود سهو جبر كنند: يكى نشستن در تشهد اول، ديگر التحيات خواندن در آن، سوم درود دادن بر رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در آن، چهارم قنوت، اگر ازين چهار سنت يكى بگذارد يا همه بگذارد سجود سهو بجاى آن بيستد.
و بعضى علماء حصر جمله اركان نماز كردهاند و سنن آن بر شمردهاند، گفتهاند چهارده ركن است و سى و پنج سنت، و شرح اين از كتب فقه طلب بايد كرد كه اينجا بيش ازين احتمال نكند. و بدان كه نماز كردن باذان و اقامت باين ترتيب كه شرع فرموده خاصيت اين امّت است، بحكم آن خبر كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: اعطيتم ما لم يعط احد من الامم، ان اللَّه جعل قربانكم الاستغفار و جعل صلوتكم الخمس بالاذان و الاقامة، و لم تصلها امة قبلكم فحافظوا على صلوتكم، و اىّ عبد صلى صلاة الفريضة ثم استغفر اللَّه عشر مرات، لم يقم من مقامه حتى يغفر له ذنوبه و لو كانت مثل رمل عالج و جبال تهامة»
حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى علما را خلاف است كه صلاة وسطى كدامست. بعضى گفتند نماز بامداد است، بعضى گفتند نماز پيشين است. و درستتر آنست، كه نماز ديگر است، از بهر آن كه دو نماز روز از يك سوى دارد، يكى در تاريكى و يكى در روشنايى، و دو نماز است از يك وى يكى در روشنايى و يكى در تاريكى روز احزاب نماز ديگر از رسول خدا فائت شد از وقت، كافران را گفت «ملأ اللَّه قلوبهم و قبورهم و بيوتهم نارا شغلونا عن صلاة الوسطى» و درست است از مصطفى كه گفت روز ميغ تعجيل كنيد بنماز ديگر، كه هر كس كه هنگام وقت نماز ديگر ازو فائت شد، همچنانست كه وى را بى كس و بى چيز كردند «كانما وتر اهله و ماله» سليمان پيغامبر كه اسبان را كشت، هم بر رنج آن كشت كه او را مشغول كرده بودند از اول وقت نماز ديگر.
و يوشع بن نون در غزائى مشغول بود فتح نزديك آمد، وقت نماز ديگر تنگ در آمد، دعا كرد اللَّه تعالى خورشيد بروى نگه داشت بر جاى، تا وى بر دشمن دست يافت و نماز ديگر كرد. و گفتهاند كه نماز ديگر از بهر آن عصر خوانند از تنگى كه آنست و از كراهت كه در تأخير است. و مرد را كه سوگند دهند بايمان مغلظه در شرع، بعد از نماز ديگر دهند، و ذلك فى قوله تعالى تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ.
و تخصيص نماز ديگر بمحافظه نه از آن است كه در نمازهاى ديگر تضييع رواست، لكن فضل و شرف نماز ديگر را گفت بر همه نمازها، مثال اين آنست كه ماههاى حرام را گفت فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ گفت ماهها دوازده است: چهار از آن ماه حرام است نگر تا ظلم نكنيد بر خويشتن درين ماههاى حرام يعنى كه ظلم بر خويشتن در همه ماهها صعب است و در اين ماههاى حرام صعبتر، از آنك حرمت و شرف اين ماه حرام بيش است از آن ماههاى ديگر، همچنين تضييع نمازها صعب است، اما تضييع نماز ديگر صعب تر از آن، كه رقم تخصيص دارد و نشان تفضيل. قومى گفتند كه اين صلاة وسطى نماز پنج گانه است در ميان پنج ركن مسلمانى. و اين قول بعيد است و اختيار آنست كه از پيش رفت. و ذكر صلاة وسطى رد است بر كوفيان، كه فرائض نماز بشش بردهاند و وتر در آن گرفته، و اگر چنان بودى صلاة وسطى متصور نبودى و اين بر كس پوشيده نشود. و قول النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ان اللَّه زادكم صلاة لم يرد بذلك صلاة سادسة و معناه زادكم فى تطوعكم و نوافلكم وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ اى مطيعين، روى عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم انه قال «كل قنوت فى القرآن فهو طاعة» ميگويد شما كه مؤمنانيد و امت مصطفى ايد خداى را نماز كنيد بفرمان بردارى و پرستگارى، نه چنان كه اهل ملتهاى ديگر ميكنند، كه هر كسى در آن ملت خويش نماز ميكند و با آن نماز نافرمانى و عصيان ميكند. و گفتهاند كه معنى قنوت قيام است در نماز. از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم پرسيدند كه كدام نماز فاضلتر؟
فقال «طول القنوت» گفت آن نماز كه قيام آن درازتر و تمامتر بود، و منه قوله تعالى: أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ اى من هو مصلّ آناء الليل. فسمى الصلوات قنوتا، لانها بالقيام تكون، و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «مثل المجاهد فى سبيل اللَّه كمثل القانت الصائم» يعنى المصلى الصائم، ثم قيل للدعاء قنوت، لانه انما يدعوا به قائما فى الصلوات قبل الركوع او بعده.
فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجالًا أَوْ رُكْباناً اى اذا خفتم فى مطاردة العدو و التحام القتال و غيره، صلّوا مشاة او فرسانا كيف ما امكنكم، مستقبلى القبلة و غير مستقبلها. ميگويد اگر ترسيد از دشمن يا از سبع يا از سيل يا از زخم مار يا از نهيب آتش، نماز فريضه بوقت خويش ميكنيد چنانك توانيد، روى بقبله و پهلو بقبله و پشت بر قبله، ايستاده و تازيان و گردان، يعنى آن گه كه در نماز مىايستد روى ستور بقبله گرداند و ركوع مىنمايد و سجود فروتر از ركوع مىنمايد. و تا تواند روى با پس نكند. و اگر مضطر ماند فرو مىآيد و بر مىنشيند و زخم مىزند. رسول خدا سه بار نماز خوف كرده است از سه گونه: بذات الرقاع و ببطن النخلة و بعسفان هر جاى بر حسب حال ضرورت كه دشمن از پس پشت بود ديگر كرد، و كه دشمن ميان او بود و ميان قبله ديگر كرد، و كه دشمن گردان بود و درهم افتاده ديگر كرد. و شرح اين در سورة النساء بجاى خويش گفته شود ان شاء اللَّه تعالى.
فَإِذا أَمِنْتُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ الآية.... ذكر اينجا نماز است و از بهر آن ذكر خواند كه نماز سر تا سر از ذكر خالى نيست، چنانك گفت وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي يعنى نماز بپاى دار پيوستن ياد مرا، فَإِذا أَمِنْتُمْ ميگويد و آن گه كه ايمن شديد از دشمن، نمازهاى پنجگانه باوقات و شرايط و حقوق آن بپاى داريد.
كَما عَلَّمَكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ همچنانك در شما آموخت آنچه ندانستيد يعنى نماز كردن در حال بيم و ترس از دشمن، اين همچنانست كه آنجا گفت وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ جاى ديگر اين منت على الخصوص بر مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم نهاد، تشريف وى را گفت «و علّمك ما لم تكن تعلم و كان فضل اللَّه عليك عظما».
وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً وَصِيَّةً الآية.... قراءة ابو عمر و ابن عامر و حمزه و حفص وَصِيَّةً بنصب است، اى اوصى اللَّه وصية، ديگران برفع خوانند اى كتبت عليهم وصية. در ابتداء اسلام پيش از آنك آيات مواريث آمد زنان را از شوهران نصيبى از ميراث نبود، اما شوهر چون بمردى بر زن يك سال عدت بودى، و در آن يك سال نفقه وى طعام و كسوت و سكنى بر تركه شوهر بودى، ما دام كه از جاى عدت بطوع بيرون نيامدى، اگر بيرون آمدى نفقه بيفتادى. پس چون آيات مواريث آمد، از نفقه يك سال منسوخ گشت بنصيب ميراث، گاه ربع و گاه ثمن. و يك سال عدت منسوخ شد بچهار ماه و ده روز، و ذلك فى قوله يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً قوله: وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ الآية.... معنى اين آيت همانست كه از پيش رفت، از ذكر متعت و احكام آن. و زيادت بيان درين آيت آنست كه جمله مطلقات را پيش از مسيس متعت واجب كرد. و در آيت پيش خصوصا زنانى را گفت كه ايشان را طلاق پيش از مسيس دهند. و بحكم اين آيت على ع گفت: «لكل مؤمنة مطلقة حرة او امة متعة»
و تلا هذه الآية وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ. ابن زيد گفت چون آيت آمد مَتاعاً بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُحْسِنِينَ مطلّقة را متعت دهيد كه متعت واجب است بر نيكوكاران، مردى گفت از جمله مسلمانان، اگر خواهم كنم و اگر خواهم نكنم، كه اين احسانى است نه بر همه مسلمانان واجب كرده كه بر محسنان واجب كرده، چنانك گفت حَقًّا عَلَى الْمُحْسِنِينَ پس رب العزة گفت درين آيت: حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ اى الذين يتّقون الشرك، اين متعت واجب است بر هر كه مسلمان است، از شرك باز پرهيزنده كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ روايت كنند از على ع كه عقل بر دو ضرب است: مطبوع و مسموع. و كمال بنده در ديندارى وى بآنست كه اين هر دو عقل او را جمع شوند، اول مطبوعى كه بنده بآن مكلف شود، و خطاب شرع بآن متوجه گردد، و آن آنست كه مصطفى گفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «ان اللَّه تعالى لما خلق العقل قال له اقبل فاقبل، ثم قال له ادبر فادبر، ثم قال و عزتى و جلالى ما خلقت خلقا اكرم على منك بك آخذ و بك اعطى».
ديگر عقل مسموعى آنست: كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت «يا على اذا أ تقرب الناس لى الناس الى خالقهم بالصلاة و الصوم فتقرب اليه بانواع العقل، تسبقهم بالدرجات و الزلفى عند الناس فى الدنيا و عند اللَّه فى الآخرة»
و حقيقت اين عقل بايمان و تقوى و اخلاص باز گردد. و آن آنست كه در قرآن جايها گفته أَ فَلا تَعْقِلُونَ؟ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ و هو المشار اليه
بقوله صلى اللَّه عليه و آله و سلم: «قسّم اللَّه العقل على ثلاثة اجزاء فمن كانت فيه كمل عقله و من لم تكن فيه فلا عقل له: حسن المعرفة باللّه، و حسن الطاعة للَّه، و حسن الصبر على امر اللَّه».
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ الآية... يعنى الم تخبر، اين رؤيت دل است كه آن را علم گويند، نه رؤيت چشم كه عيان باشد، مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم آن قوم را بعيان در نيافت، اما برؤيت دل بديد و بدانست، از آنك اللَّه تعالى بوى خبر كرد و آگاهى داد. أَ لَمْ تَرَ ميگويد نبينى ايشان را، ندانستهاى قصه ايشان كه از سرايهاى خود بيرون رفتند به پرهيز از طاعون، گفتهاند كه امت حزقيل اند، مقاتل و كلبى گفتند: هشت هزار بودند، سدى گفت سى و اند هزار بودند، و چهل هزار گفتهاند، و هفتاد هزار گفتهاند. على الجمله عددى بسيار بودند كه اللَّه ميگويد وَ هُمْ أُلُوفٌ. در زمين ايشان طاعون افتاد بيرون رفتند تا از طاعون بگريزند و قصد رود بارى كردند، چون در آن رودبار همه بهم آمدند فريشته بانگ بريشان زد، بر يك جاى همه بمردند، آفتاب بريشان تافت بگنديدند.
قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «اذا سمعتم بهذا الوباء ببلد فلا تقدّموا عليه، و اذا وقع عليه و انتم فيه فلا تخرجوا فرارا منه»
و سألت عائشة النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم عن الطاعون، فقال لها انه كان عذابا يبعثه اللَّه على من يشاء و يجعله رحمة للمؤمنين، فايّما عبد وقع الطاعون فاقام فى بلده صابرا محتسبا و علم انّه لن يصيبه الا ما كتب اللَّه له، فله اجر شهيد.»
پس پيغامبر ايشان حزقيل فرا رسيد و ايشان را چنان ديد، اندوهگن گشت، بگريست و دعا كرد. اللَّه تعالى ايشان را زنده كرد بعد از هشت روز و فرا پيش وى كرد، و آن نتن كه از اثر مرگ بريشان بود، بريشان بماند و هنوز در نسل ايشان از اولاد يهود مانده است. حزقيل پيغامبرى بود از بنى اسرائيل سوم موسى، كه بعد از موسى يوشع بن نون بود، پس كالب بن يوفنا، پس حزقيل. و او را ابن العجوز ميگفتند از آنك مادر وى پير زنى بود نازاينده، از خداى عز و جل اين فرزند بپيرى خواست و او را بداد، مقاتل گفت: حزقيل ذو الكفل است، و انما سمى ذو الكفل لانه تكفل سبعين نبيا، و انجاهم من القتل، فقال لهم اذهبوا فانى ان قتلت كان خيرا من ان تقتلوا جميعا، فلما جاء اليهود و سالوا حزقيل عن الانبياء السبعين، قال انهم ذهبوا و لا ادرى اين هم. و منع اللَّه ذا الكفل من اليهود إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ از روى معنى هر دو ناس يكسان نه اند. اول گفت لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ اين ناس عموم مردماند كه نعمت و فضل اللَّه بر همه روانست. پس گفت وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ اين ناس على الخصوص اهل شكراند و ايشان جز مكلفان نه اند، كه شكر بر اهل تكليف واجب است، فكانه قال و لكن اكثر المكلفين لا يشكرون ازين جهت اكثر الناس گفت و اكثرهم نگفت، ميگويد اى بسا نواخت كه از آفريدگار بر بندگان است، اى بسا نيكو كارى كه از اللَّه بريشانست لكن ايشان سپاسدارى نميكنند، و شكر آن نعمت بجاى نمىآرند. شب معراج چون مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بحضرت عزت رسيد اللَّه تعالى شكايت اين امت با وى كرد گفت «يا محمد لم اكلفهم عمل الغد و هم يطلبون منى رزق غد، يا محمد سميت نفسى معزا و مذلا و هم يطلبون العز من سواى. و يطلبون الحاجة من غيرى، ياكلون رزقى و يشكرون غيرى» پس در عقب قصه امت حزقيل امت محمد را گفت: وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الآية... شما چون ايشان مباشيد كه از مرگ مىبگريختند، جنگ كنيد با دشمن دين و در راه خدا بكوشيد، و در قتال دشمن از بيم مرگ به مگريزيد، كه گريختن از مرگ شما را سود ندارد، چنانك آن قوم را سود نداشت، «قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ.» آوردهاند كه سليمان صلّى اللَّه عليه و آله و سلم روزى نشسته بود و نديمى با وى، ملك الموت در آمد و تيز در روى آن نديم مىنگريست، پس چون بيرون شد آن نديم از سليمان پرسيد كه اين چه كس بود كه چنين تيز در من مىنگرست؟ سليمان گفت ملك الموت بود، نديم بترسيد، از وى درخواست كه باد را فرمايد تا وى را بزمين هندوستان برد سليمان باد را فرمان داد تا وى را بزمين هندوستان برد، پس هم در ساعة ملك الموت باز آمد، سليمان از وى پرسيد كه آن تيز نگرستن تو در آن نديم ما چه بود؟ گفت عجب آمد مرا كه فرموده بودند تا جان وى همين ساعة در زمين هندوستان قبض كنم، و مسافتى عظيم ميديدم ميان اين مرد و ميان آن زمين، پس تعجب ميكردم تا خود چون بود اين حال؟ و چنين افتاد كه ديدى! وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ الآية... بدانيد كه اللَّه شنواست و دانا، در شنوايى يكتا و در دانايى بىهمتا، اگرش بخوانى شنود دعاء تو، و رنه خوانى داند حال تو.
يحكى عن بعضهم انه قال كنت جائعا فقلت لبعض معارفي انى جائع، فلم يفتح لى من قبله شيء، فمضيت فوجدت درهما ملقى فى الطريق، فرفعته فاذا هو مكتوب عليه، أما كان اللَّه عالما بجوعك حتى قلت آنى جائع؟
النوبة الثالثة
قوله تعالى: حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ الآية... بزبان اشارت محافظت اندر نماز آنست كه چون بنده بحضرت نماز در آيد، بهيبت درآيد، و چون بيرون شود بتعظيم بيرون شود، و تا در نماز باشد به نعت ادب بود، تن بر ظاهر خدمت داشته و دل در حقائق وصلت بسته، و سر با روح مناجات آرام گرفته، المصلى يناجى ربه. بو بكر شبلى رحمة اللَّه گفت اگر مرا مخير كنند ميان آنك در نماز شوم يا در بهشت شوم، آن بهشت برين نماز اختيار نكنم، كه آن بهشت اگر چند ناز و نعمت است، اين نماز راز ولى نعمت است، آن نزهت گاه آب و گل است و اين تماشاگاه جان و دل است، آن مرغ بريان است در روضه رضوان، و ابن روح و ريحان در بستان جانان.
تماشا را يكى بخرام در بستان آن جانان ببين در زير پاى خويش جان افشان آن جانان مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم از هيچ مقام آن نشان نداد كه از نماز داد بآنچه گفت: «جعلت قرّة عينى فى الصلاة»
روشنايى چشم من از ميان نواختها و نيكوئيها مشغولى بوى است و راز دارى با وى.
مردى بود او را بو على سياه گفتندى، يگانه عصر خويش بود، هر گه كسى در پيش وى رفتى، گفتى، مردىام فارغ شغلى ندارم، روشنايى چشم من آنست كه از مردان راه وى كسى را بينم يا با كسى حديث وى ميكنم.
عالم طريقت عبد اللَّه انصارى قدس اللَّه روحه گفت: الهى اى مهربان، فريادرس، عزيز آن كس، كش با تو يك نفس. بادا نفسى كه درو نياميزد كس، نفسى كه آن را حجاب نايد از پس، رهى را آن يك نفس در دو جهان بس، اى پيش از هر روز و جدا از هر كس، رهى را درين سور هزار مطرب نه بس.
حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ الآية... محافظت آنست كه شخص در مقام خدمت راست دارد و دل در مقام حرمت، تا هم قيام ظاهر از روى صورت تمام بود، هم قيام باطن از روى صفت بجاى بود. يكى در نماز امامى ميكرد خواست تا صف راست كند، گفت استووا هنوز اين سخن تمام نگفته بود كه بيفتاده بود و بيهوش شده، پس گفتند او را كه چه رسيد ترا در آن حال؟ گفت نوديت فى سرى هل استويت لى قطّ اول ركنى از اركان نماز نيت است و معنى نيت قصد دل است، چون در نماز شود سه چيز اندر سه محل مىبايد تا ابتداء نماز وى بصفت شايستگى بود: اندر دست اشارت، و در زبان عبارت و در دل نيت، چنانستى كه بنده در حال نيت ميگويد درگاه مولى را قصد كردم و دنيا را با پس گذاشتم، پس اگر انديشه دنيا به نگذارد و دل فانماز نه پردازد هم در ركن اول دروغ زن بود. حسن بن على ع چون بدر مسجد رسيدى گفتى: «الهى ضيفك ببابك سائلك ببابك، عبدك ببابك، يا محسن قد اتاك المسيء، و قد امرت المحسن منا ان يتجاوز عن المسىء، فتجاوز قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم».
و آن دست برداشتن در نماز در حال تكبير اشارتست باضطرار و افتقار بنده و شكستگى وى بحضرت مولى، چنانستى كه ميگويد انا غريق فى بحر المعاصى، فخذ بيدى. بار خدايا غريب مملكتم، افتاده در چاه معصيتم، غرق شده در درياى محنتم، درد دارم و دارو نميدانم، يا ميدانم و خوردن نميتوانم، نه روى آنك نوميد شوم، نه زهره آنك فراتر آيم.
گفتهاند اول كسى كه نماز بامداد كرد آدم بود ع. آن خواجه خاكى، آن بديع قدرت و صنيع فطرت و نسيج ارادت، چون از آسمان بزمين آمد بآخر روز بود تا روشنايى روز ميديد، لختى آرام داشت، چون آفتاب نهان شد دل آدم معدن اندهان شد.
آدم هرگز شب نديده و مقاساة تاريكى و اندوه نكشيده بود، ناگاه آن ظلمت ديد كه بهمه عالم برسيد، و خود غريب و رنجور و از جفت خود مهجور، در آن تاريكى كه آه كردى، گه روى فراماه كردى، گه قصد مناجات درگاه كردى.
اصل همه غريبان آدم بود، پيشين همه غمخواران آدم، نخستين همه گريندگان آدم بود، بنياد دوستى در عالم آدم نهاد، آئين بيدارى شب آدم نهاد، نوحه كردن از درد هجران و زاريدن به نيم شبان سنتى است كه آدم نهاد، اندران شب گه نوحه كردى بزارى، گه بناليدى از خوارى، گه فرياد كردى، گه بزارى دوست را ياد كردى.
آخر چون نسيم سحر عاشق وار نفس بر زد و لشكر صبح كمين بر گشاد، و بانگ بر ظلمت شب زد، جبرئيل آمد ببشارت كه يا آدم صبح آمد و صلح آمد، نور آمد و سرور آمد، روشنايى آمد و آشنايى آمد، برخيز اى آدم، و اندرين حال دو ركعت نماز كن، يكى شكر گذشتن شب هجرت و فرقت را، يكى شكر دميدن صبح دولت و وصلت را! زبان حال ميگويد.
و اول كسى كه نماز پيشين كرد ابراهيم خليل بود صلع، آن گه كه او را ذبح فرزند فرمودند، و در آن خواب او را نمودند، ابراهيم خود را فرمانبردار كرده، جان فرزند عزيز خود بحكم فرمان نثار كرده، و ملك العرش بفضل خود ندا كرده، و اسماعيل را فدا كرده، آن ساعة آفتاب از زوال در گذشته بود مراد خليل تحقيق شد و خوابش تصديق شد، خليل در نگرست چهار حال ديد در هر حال رفعتى و خلعتى يافتى، خليل شكر را ميان به بست و بخدمت حضرت پيوست، اين چهار ركعت نماز بگزارد شكر آن چهار خلعت را، يكى شكر توفيق، ديگر شكر تصديق، سديگر شكر ندا، چهارم شكر فدا.
اول كسى كه نماز ديگر گزارد چهار ركعت يونس پيغامبر بود صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: آن بنده نيك پسنديده در شكم ماهى و آن ماهى در شكم آن ديگر ماهى، در قعر آن درياى عميق بفرياد آمده كه لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ».
اينجا نكته شنو: يونس در شكم ماهى بزندان و مؤمن در شكم زمين، در آن لحد بزندان، مبارك باد آن مضجع، خوش باد آن مرقد، مصطفى ميگويد «القبر روضة من رياض الجنة» هر چند كه زندانست اما مؤمن را چون بستانست، و در آن بسى روح و ريحان است. يونس در شكم ماهى در آن تاريكى و سياهى، مؤمن در شكم زمين با نسيم انس و نور الهى، يونس را جگر ماهى آينه گشته تا بصفاء آن حيوانات دريا و عجائب صور ايشان ميديد، مؤمن را درى از بهشت بر لحد وى گشاده تا بنور الهى حوراء و عينا و طوبى و زلفى بود. يونس را فرج آمد، و از فضل الهى وى را مدد آمد، از آن زندان بصحراء جهان آمد. آن ساعت وقت نماز ديگر آمد، يونس خود را ديد از چهار تاريكى رسته، تاريكى زلت، تاريكى شب، تاريكى آب، تاريكى شكم ماهى، شكر گذاشتن اين چهار تاريكى را چهار ركعت نماز كرد. اشارت است به بنده مؤمن كه چهار ظلمت در پيش دارد: ظلمت معصيت، ظلمت لحد، ظلمت قيامت، ظلمت دوزخ، چون اين چهار ركعت نماز بگزارد بهر ركعتى از يك ظلمت برهد. و اول كسى كه نماز شام كرد عيسى مطهّر بود شخص پاك سرشت پاك طينت پاك فطرت كه بى پدر در وجود آمد، و در شكم مادر تورية و انجيل بر خواند، و در گهواره سخن گفت. عجب آمد قومى را از اهل ضلالت، گفتند: فرزند بى پدر متصور نيست، حدوث ولد و وجود نسب بى دو آب متفرق جايز نيست. گفتند آنچه گفتند، و رفتند در راه ضلالت چنانك رفتند! و ثالث ثلاثة رقم كشيدند، جبرئيل آمد كه يا عيسى قوم تو چنين گفتند، زمين ميلرزد از گفت ايشان، خالق زمين و آسمان پاكست از گفت ايشان، آن ساعة وقت نماز شام بود، عيسى برخاست و بخدمت شتافت، و از اللَّه عفو و رحمت خواست، سه ركعت نماز كرد: بيك ركعت دعوى ربوبيت از خود دفع كرد، كه تويى خداوند بزرگوار، منم بنده با جرم بسيار، ديگر ركعت نفى الوهيت بود از مادر، كه تويى خداى جبار و مادرم ترا پرستار، سوم ركعت اقرار بود بوحدانيت كردگار، يگانه يكتاى نامدار.
و اول كسى كه نماز خفتن كرد چهار ركعت موسى كليم بود، نواخته خالق بى عيب، مخصوص تحفه غيب، مزدور شعيب، چون اجلش با شعيب بسر آمد وز مدين بدر آمد، قصد مسكن و انديشه وطن خويش كرد، چون منزل چند برفت شبى آمد. مرا در پيش شبى كه دامن ظلمت در آفاق كشيده، و بادى عاصف برخاسته، و باران و رعد و برق در هم پيوسته، گرگ در گله افتاده و عيالش را درد زه خاسته، همه عالم از بهر وى بخروش آمده، دريا بجوش آمده، در آن شب همه آتشها در سنگ بمانده، و در همه عالم يك چراغ بر افروخته، موسى در آن حال فرو مانده، گه مىخيزد و گه مىنشيند، گه مىخزد و گه مىآرمد، و گه مىگريزد، گه مقبوض و گه مبسوط، گه سر بر زانو نهاده، گه روى بر خاك بزارى، همى گويد:
آرى! در شب افروز را نهنگ جان رباى در پيش نهادند، و كعبه وصل را باديه مردم خوار منزل ساختند، تا بى رنج كسى گنج نديد، و بى غصه محنت كسى بروز دولت نرسيد. آخر نظرى كرد بجانب طور، و بديد آن شعاع نور، و بشنيد نداى خداى غفور، كه إِنِّي أَنَا اللَّهُ موسى را چهار غم بود: غم عيال و فرزند و برادر و دشمن، فرمان آمد كه يا موسى غم مخور و اندوه مبر، كه رهاننده از غمان و باز برنده اندهان منم، موسى برخاست اندر آن ساعت و چهار ركعت نماز كرد، شكر آن چهار نعمت را. اشارتست به بنده مؤمن كه چون اين چهار ركعت نماز بگزارد بشرط وفا و صدق و صفا، شغل عيال و فرزند وى كفايت كند، و بر دشمن ظفر دهد و از غم و اندوهان برهاند.
النوبة الاولى
قوله تعالى: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ كيست آنك خداى را وامى دهد؟ قَرْضاً حَسَناً وامى نيكو فَيُضاعِفَهُ لَهُ تا وى را آن وام توى بر توى كند أَضْعافاً كَثِيرَةً تويهاى فراوان وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ و اللَّه ميگيرد روزى، بر كس كس تنگ مىكند، و ميگشايد روزى، بر كس كس فراخ ميكند، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ و با وى خواهند گردانيد شما را.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ دانسته نهاى و نرسيد علم تو بآن گروه مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ از فرزندان يعقوب مِنْ بَعْدِ مُوسى از پس موسى إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ كه پيغامبرى را گفتند از آن خويش ابْعَثْ لَنا مَلِكاً ما را پادشاهى انگيز از ميان ما نُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ تا با وى بغزا شويم و در راه خدا كشتن كنيم، قالَ هَلْ عَسَيْتُمْ گفت شما هيچ بر آنيد؟ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ اگر بر شما نويسند غزا كردن و شما را بآن فرمايند أَلَّا تُقاتِلُوا كه جنگ نكنيد و باز نشينيد قالُوا وَ ما لَنا گفتند چيست و چه رسيد ما را أَلَّا نُقاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كه كشتن نكنيم در سبيل خدا و از بهر او، وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا و ما را بيرون كردند از سراهاى ما و جدا كردند از پسران ما، فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ چون بريشان نبشتند غزا كردن و ايشان را بآن فرمودند تَوَلَّوْا برگشتند از فرمان بردارى، إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ مگر اندكى ازيشان وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ و اللَّه داناست بستم كاران.
وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ و گفت ايشان را پيغامبر ايشان، إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً اللَّه شما را طالوت بپادشاهى برانگيخت، قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا گفتند طالوت را بر ما ملك چون بود؟ «وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ» و ما سزاوارتريم بملك ازو، كه او نه از سبط نبوت است نه از سبط ملك، وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ و فراخى مال ندادند او را، قالَ جواب داد پيغامبر ايشان را، و گفت: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ اللَّه او را بر شما ملك را برگزيد وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ و وى را افزونى داد در دانش و در قد و بالا، وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ و اللَّه ملك خويش او را دهد كه خود خواهد وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ و خداى فراخ توانست و دانا.
النوبة الثانية
قوله تعالى: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قرض نامى است هر كارى را كه بنده كند كه آن را جزا بود، از اينجاست كه امية بن ابى الصلت گفت.
نيكى و بدى هر دو را قرض خوانند، از بهر آنك هر دو را پاداش است، و آنچه در آيت گفت: قَرْضاً حَسَناً دليل است كه قرضى بود نيك و قرضى بود بد.
روى عن سفيان قال لما نزل قوله تعالى مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «يا رب زد امتى» فنزل قوله مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً
گفت اول از آسمان اين آيت فرو آمد، كه مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها هر نيكى كه بنده كند ده چندان پاداش وى دهيم رسول خدا گفت يا رب بيفزاى امت مرا پس اين آيت فرو آمد مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً هر نيكى كه بنده كند آن را اضعاف مضاعف گردانيم، و او را بآن ثواب فراوان دهيم. سدى گفت جايى كه اللَّه كثير گويد و تضعيف كند، اندازه آن جز اللَّه نداند از عظيمى و فراوانى كه بود. همانست كه گفت وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً جاى ديگر گفت إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ.
اهل معانى گفتهاند درين آيت اختصار است و اضمار، يعنى من ذا الذى يقرض عباد اللَّه فاضافه سبحانه الى نفسه تفضيلا و استعطافا كما روى ان اللَّه تعالى يقول لعبده استطعمتك فلم تطعمنى، و استسقيتك فلم تسقنى، و استكسيتك فلم تكسنى، فيقول العبد و كيف ذاك يا سيدى؟ فيقول مر بك فلان الجائع و فلان العارى، فلم تعط عليه من فضلك، فلا منعتك اليوم من فضلى، كما منعته باين قول معنى آيت آنست كه كيست آنك بندگان خداى را وام دهد؟ چون خواهند و حاجت دارند؟ و معلوم ميشود از راه سنت كه وام دادن مه از صدقه است، كه صدقه بمحتاج و غير محتاج رسد، و وام جز محتاج از سر ضرورت نخواهد. ابو امامه روايت كرد از
مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال: «رأيت على باب الجنة مكتوبا القرض بثمانية عشر، و الصدقة بعشر امثالها، فقلت يا جبرئيل ما بال القرض اعظم اجرا؟ قال لان صاحب القرض لا يأتيك الّا محتاجا، و ربّما وقعت الصدقة فى غير اهلها» و عن ابى هريره و ابن عباس قالا قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «من اقرض اخاه المسلم فله بكل درهم وزن احد و بثير و طور سيناء حسنات»
و عن ابى الدرداء قال «لان اقرض دينارين ثم يرد ان. ثم اقرضهما احب الى من اتصدق بهما» و بحكم شرع قرض ديگرست و دين ديگر، قرض نامؤجل است و دين مؤجل، و شرط قرض آنست كه هيچ منفعت بهيچ وجه فرا سر آن ننشيند، مثلا اگر زر قراضه بقرض دهد، بشرط آنك درست باز دهد، باطل بود. پس اگر بطوع خود درست باز دهد رواست، كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت: «خيركم احسنكم قضاء».
فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً ابن عامر و يعقوب «فيضعفه» خواند به تشديد و نصب فا، ابن كثير بتشديد خواند و رفع فا، ديگران بالف خوانند و تخفيف و رفع فا، مگر عاصم كه او بنصب فا خواند، و تشديد در كثرت مه است و تمامتر، كه تضعيف از باب تكثير است.
وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ الاية.... همانست كه جاى ديگر گفت: يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ يكى را فراخ روزى كند يكى را تنگ روزى، همه بعلم و حكمت اوست، همه بتقدير و قسمت اوست، هر كس را چنانك صلاح ويست دهد، و چنانك سزاى ويست رساند، ابو ذر روايت كند از رسول خدا از جليل و جبار، گفت عز جلاله
«ان من عبادى من لا يصلح ايمانه الا الفقر و لو اغنيته لا فسده ذلك، و انّ من عبادى من لا يصلح ايمانه الّا الغنى، و لو افقرته لافسده ذلك، ادبّر عبادى بعلمى انى بعبادى خبير بصير.»
معنى ديگر گفتهاند. وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ اللَّه صدقه مىفراستاند از بخشنده وانگه ميرساند بستاننده، همانست كه جاى ديگر گفت وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ و درست است خبر از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم كه گفت «ما تصدق امرؤ مسلم بصدقة تمرة او لقمة الا قبضها اللَّه بيمينه فيربّيها فى كفه كما يربى احدكم فلوّه او فصيله حتى تصير مثل احد.»
مفسران گفتند آن روز كه اين آيت فرو آمد، ابو الدحداح گفت يا رسول اللَّه ان اللَّه يستقرضنا و هو غنى عن القرض قال «نعم، يريد ان يدخلكم به الجنة»
گفت يا رسول اللَّه خداوند عز و جل از ما قرض ميخواهد و او بى نياز از قرض رسول گفت آرى، بآن ميخواهد تا شما را در بهشت آرد. ابو الدحداح گفت من خداى را قرض ميدهم تو بايندانى بهشت ميكنى؟ گفت ميكنم بايندانى بهشت هر كس را كه صدقه دهد، ابو الدحداح گفت و هم جفت من ام الدحداح با من در بهشت بود؟ گفت آرى، گفت و دختركانم همچنين؟ گفت آرى، پس دست رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گرفت گفت دو باغ دارم و بجز آن دو باغ چيزى ديگر ندارم، و هر دو بخداى ميدهم، رسول گفت نه يكى خداى را و يكى معيشت تو و عيال ترا، گفت يا رسول اللَّه ترا بر گواه ميگيرم كه آن يكى كه نيكوترست از ملك خويش بيرون كردم و بخداى دادم، رسول گفت لا جرم اللَّه تعالى بهشت ترا پاداش دهد، ابو الدحداح رفت و با هم جفت خويش ام الدحداح اين قصه بگفت، ام الدحداح گفت ربحت بيعك، بارك اللَّه لك فيما اشتريت. و ام الدحداح آن ساعة با دختركان خويش در آن بستان بودند كه تسليم كرده بودند، دست در آستين آن كودكان و دهن ايشان ميكرد و خرما بيرون ميكرد و ميگفت اين نه آن شماست كه اين آن خداست. گويند در آن بستان ششصد بن خرما بود بار آور، نيكو، همه بآسانى و دل خوشى و خشنودى خداى را عز و جل در كار درويشان كرد، تا در حق وى گفتند كم من عذق رداح، و واد فياح فى الجنة لابى الدحداح.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ كانه قال الم ينته علمك الى خبر هؤلاء؟ و الملأ هم الاشراف و الرؤساء، كانهم الذين يملئون العين رواء قصّة آيت آنست كه بعد از موسى بروزگار، كفار بنى اسرائيل بر مؤمنان ايشان مستولى شدند و قهرها راندند برايشان، بعضى را بكشتند و بعضى را به بردگى بردند و قومى را از ديار و اوطان خويش بيفكندند، روزگارى درين بلاء عظيم بودند و ايشان را پادشاهى نه، كه با دشمن جنگ كردى، و مقام دشمن ميان مصر و فلسطين بود در ساحل بحر روم، و قوم جالوت بودند از بقاياء عاد، جبابره روزگار خويش، با بالاهاى عظيم و قوتهاى سخت، و در ميان بنى اسرائيل نه پيغامبرى بود و نه پادشاهى كه آن دشمنان را ازيشان بازداشتى، دعا كردند تا اللَّه تعالى بايشان اشمويل پيغامبر فرستاد، در عربيت نام وى اسماعيل بود. و نام مادر وى حنه، از نژاد هارون بن عمران، بود، برادر موسى عليه السّلام، بنى اسرائيل آمدند و اشمويل را گفتند «ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ» بر انگيز ما را پادشاهى تا با وى جنگ كنيم با اين قوم جالوت كه بر ما مستولى شدهاند و تباه كارى ميكنند، اشمويل گفت «هل عسيتم» بكسر سين قراءت نافع است و لغت قومى از عرب، ديگران بفتح سين خوانند هَلْ عَسَيْتُمْ خوانند، و هى اللّغة الفصحى، اشمويل گفتا هيچ بر آن ايد كه اگر اينچ مىخواهيد، بر شما نويسند و فرض كنند، شما بجاى نياريد و از آن باز نشينيد؟ ايشان گفتند و چرا باز نشينيم و جنگ نكنيم با دشمن كه ما را از سرايهاى خويش بيرون كردند و از خان و مان و پسران جدا كردند؟
رب العالمين گفت: فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ چون بر ايشان نوشتند قتال كه خود مىخواستند، بجاى نياوردند و بر گشتند مگر اندكى، و آن اندك آنست كه گفت فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ. مقاتل گفت كتب در قرآن بر چهار وجه است: يكى بمعنى فرض چنانك اينجا گفت: فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ اى فرض، و هم درين سورة گفت كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ اى فرض. وجه دوم بمعنى قضيت است چنانك در سورة آل عمران گفت لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ اى قضى عليهم، و در سورة التوبة گفت، لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا اى ما قضى اللَّه لنا. و در سورة الحج گفت كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ اى قضى عليه. و در سورة المجادلة گفت كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ اى قضى اللَّه. وجه سوم بمعنى امر است، چنانك ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ اى اللَّه امركم. وجه چهارم بمعنى جعل است، كقوله كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ، اى جعل، و كقوله فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ اى فسأجعلها. پس اشمويل پيغامبر ايشان را گفت اللَّه شما را طالوت بن قيس بپادشاهى برانگيخت.
و ذلك قوله: وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً طالوت مردى بود از فرزندان يعقوب از سبط ابن يامين خروانى كردى و آب فروشى، چنين آوردهاند كه كان ايّابا و ايّاب آب فروش بود، و در سبط ابن يامين نه نبوت بود و نه ملك، كه در فرزندان يعقوب نبوت در سبط لاوى بود و لاوى جدّ موسى بود، و ملك در سبط يهودا بود، و داود از سبط وى بود، و طالوت نه ازين بود نه از آن قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا ايشان گفتند، طالوت را بر ما پادشاهى چون بود؟ كه او مردى درويش است، مال ندارد و نيز نه از سبط نبوت است، نه از سبط ملك اشمويل گفت شما چه پنداريد؟ كه آنچه اللَّه داند شما ندانيد، خداى وى را بر شما برگزيد و وى را فزونى داد در علم و هم در جسم، عالم وقت خويش بود و در بنى اسرائيل كس از و عالمتر نبود، و نيز با جمال بود و با قد و بالا: قيل سمّى طالوت لطوله، رب العالمين باز نمود كه مرد تمام بالا دشمن را در هيبت افكند و باز شكند، و باز نمود كه ملك نه بوراثت است و نه بمال، بل كه عطاء ربانى است و فضل الهى، آن را دهد كه خود خواهد وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ اللَّه دارنده است و داننده، همه را روزى ميدهد از خزينه فراخ بى مؤنت، چنانك همه را بيافريد بقدرت فراخ بى حيلت، بيامرزد فردا بكرم فراخ بى وسيلت، واسع اوست كه برسد بهر چيز بعلم و بهر كار بحكم و بهر بهره بقسم، عليم اوست كه ناآموخته داناست و بدانش بى هماناست و در آموزنده هر داناست.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً خداوند كريم، نامبردار عظيم، مهربان نوازنده بخشنده دارنده، جلت احديته و تقدست صمديته، در اين آيت بندگان را مىنوازد هم توانگران را و هم درويشان را، توانگران را مىنوازد، كه ازيشان قرض ميخواهد و قرض از دوستان خواهند. يحيى معاذ گفت عجبت ممّن يبقى له مال و رب العرش استقرضه. و فى الخبر الصحيح ينزل اللَّه عز و جل، فيقول من يدعونى فاجيبه؟ ثم يبسط يديه، فيقول من يقرض غير عدوم و لا ظلوم؟
چه دانى تو؟ كه اين قرض خواستن چه كرامت و چه نثار است! نثارى كه بر روى جان گويى نگارست، و درخت سرور از وى ببارست، و ديده طرب بوى بيدارست. ميگويد كيست او كه قرض دهد باو كه ظالم نيست تا به برد و درويش نيست كه از باز دادن درماند، و آن كس كه قدر اين خطاب شناسد، فضل از مال جان و دل در پيش نهد گويد:
روزى على مرتضى ع در خانه شد، حسن و حسين پيش فاطمه زهرا مىگريستند، على گفت يا فاطمه چه بودست اين روشنايى چشم و ميوه دل و سرور جان ما را كه ميگريند؟ فاطمه گفت يا على مانا كه گرسنهاند، كه يك روز گذشت تا هيچ چيز نخوردهاند. و ديگى بر سر آتش نهاده بود على گفت آن چيست كه در ديگست؟ فاطمه گفت در ديگ هيچ چيز نيست مگر آب تهى، دل خوشى اين فرزندان را بر سر آتش نهادم، تا پندارند كه چيزى مىپرم، على ع دلتنگ شد عبايى نهاده بود برگرفت و به بازار برد و بشش درم بفروخت و طعامى خريد، ناگاه سائلى آواز داد كه «من يقرض اللَّه يجده مليّا وفيّا» على ع آنچه داشت بوى داد، باز آمد و با فاطمه بگفت. فاطمه گفت: وفقت يا ابا الحسن و لم تزل فى خير
نوشت باد يا ابا الحسن كه توفيق يافتى و نيكو چيزى كردى، و تو خود هميشه با خبر بوده و با توفيق، على بازگشت تا بمسجد رسول شود و نماز كند، اعرابيى را ديد كه شترى ميفروخت، گفت يا ابا الحسن اين شتر را ميفروشم بخر، على گفت نتوانم كه بهاى آن ندارم، اعرابى گفت بتو فروختم تا وقتى كه غنيمتى در رسد يا عطائى از بيت المال بتو درآيد، على آن شتر بشصت درم بخريد و فرا پيش كرد، اعرابى ديگر پيش وى درآمد، گفت يا على اين شتر بمن فروشى گفت فروشم، گفت بچند؟
گفت، بچندانك خواهى، گفت بصد و بيست درم خريدم، على گفت فروختم، صد و بيست درم پذيرفت از وى، و بخانه باز شد، با فاطمه گفت كه ازين شصت درم با بهاى شتر دهم به اعرابى و شصت درم خود به كار بريم، بيرون رفت بطلب اعرابى، مصطفى را ديد گفت يا على تا كجا؟ على قصه خويش باز گفت، رسول خدا شادى نمود و او را بشارت داد و تهنيت كرد، گفت يا على آن اعرابى نبود، آن جبرئيل بود كه فروخت، و ميكائيل بود كه خريد، و آن شتر ناقه بود از ناقههاى بهشت، اين آن قرض بود كه تو باللّه دادى و درويش را بآن بنواختى، و قد قال اللَّه عز و جل مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً اما نواخت درويشان درين آيت آنست كه اللَّه قرض ميخواهد، از بهر ايشان ميخواهد و تا عزيزى نباشد از بهر وى قرض نكند، و نواخت درويش تمامتر و رتبت وى بالاتر از نواخت توانگر، از بهر آنك قرض خواستن هر چند كه بغالب احوال از دوستان خواهند، اما افتد بوقت ضرورت كه نه از دوست خواهند، و آن كس را كه از بهر وى خواهند جز دوست و جز عزيز نباشد، نه بينى كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در حال ضرورت قرض خواست از جهودى، و درع خود بنزديك وى برهن نهاد، تا جو پاره ستد قوت عيال را.
بنگر كه از كه خواست و بنگر كه كرا خواست! هر چند كه اين نادر افتد، و اغلب آنست كه قرض از دوستان خواهند، و روى فرا آشنايان كنند، چندين جايگه در قرآن رب العالمين خطاب ميكند با آشنايان و مؤمنان أَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً، وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً، إِنْ تُقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً با هر يكى حسن بگفت تا بدانى كه آنچه به اللَّه دهند پاك بايد و حلال و نيكو، ان اللَّه تعالى طيّب لا يقبل الّا الطيب، و گفتهاند قرض حسن آن بود كه در آن گوش بپاداش ندارى و در جست عوض آن نباشى و آنچه كنى استحقاق جلال حق را كنى، نه يافت مزد خود را.
آوردهاند كه فرداى قيامت رب العزة با بندهاى عتاب كند كه صحيفه او پر حسنات بود، گويد طاعاتك لرغبتك فى الجنة و تركك المعاصى لرهبتك من النار، فاىّ طاعة فعلتها لى؟
پير طريقت گفت: من چه دانستم كه پاداش بر روى مهر تاش است، من پنداشتم مهينه خلعت پاداش است، من چه دانستم كه مزدورست، او كه بهشت باقى او را حظ است، و عارف اوست كه در آرزوى يك لحظه است.
وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ قبض و بسط در يد خداست، كار او دارد و حكم او راست، يكى را دل از شناخت خود در بند دارد، يكى را در انس با خود بر وى گشايد، يكى در مضيق خوف حيران، يكى در ميدان رجا شادمان، يكى از قهر قبض وى هراسان، يكى بر بسط وى نازان، يكى بفعل خود نگرد در زندان قبض بماند، يكى بفضل حق نگرد بر بساط طرب آرام گيرد. همانست كه پير طريقت گفت: الهى گهى بخود نگرم گويم از من زارتر كيست؟ گهى بتو نگرم گويم از من بزرگوارتر كيست؟!
النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ پيغامبر ايشان ايشان را گفت إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ نشان ملك او بر شما أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ آنست كه تابوت آيد بشما، فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ در آن تابوت سكينة از خداوند شما، وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ چيزى كه مانده از آنچه از آل موسى و از آل هارون باز ماند تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ فريشتگان آن را بردارند و آرند، إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ در آن نشانيست شما را كه ملك طالوت باذن خداست و رضا و اصطفاء او، إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (۲۴۸) اگر گرويدگانيد، دانيد كه چنين است.
فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ چون گسسته گشت طالوت و سپاه از شهر و بهامون آمدند، قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ طالوت گفت اللَّه شما را بخواهد آزمود بجويى، فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي هر كه از آن بياشامد نه از من است وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي و هر كه از آن نچشد از منست إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ مگر آن كس كه بدست خود يك غرفه بر كشد، فَشَرِبُوا مِنْهُ چون بآن جوى رسيدند از آن بياشاميدند إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ مگر اندكى ازيشان، فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ چون بر آن جوى بگذشت او وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ و ايشان كه بگرويدند با وى، قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ گفتند ما را امروز كاوستن نيست با جالوت و سپاههاى وى، قالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ گفتند ايشان كه بى گمان بودند برستخيز و بديدار خداى كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ بسا سپاه اندك غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ كه باز شكستند سپاه فراوان را باذن و يارى خداى، وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ و اللَّه با شكيبايانست بيارى.
وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ و چون بيرون آمدند بروى جالوت و سپاه او قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً گفتند خداوند ما بر ما فراخ فرو ريز شكيبايى، وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا و قدمهاى ما درواخ دار پيش دشمن، وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ و يارى ده ما را بر گروه ناگرويدگان.
فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ طالوت بالشكر خويش بشكستند جالوت و سپاه وى را بتوفيق و خواست اللَّه، وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ و داود جالوت را بكشت، وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ و اللَّه داود را پادشاهى داد و پيغامبرى و دانش، وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشاءُ و در وى آموخت آنچه ندانست، وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ و گر نه باز داشت اللَّه بودى از مردمان بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ از بعضى ببعضى لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ زمين بيران گشتى و جهان تباه شدى، وَ لكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعالَمِينَ (۲۵۱) لكن اللَّه با فضل است و با نواخت و نيكو كارى بر جهانيان.
تِلْكَ آياتُ اللَّهِ اين سخنان خداى است، نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ مىخوانيم آن بر تو بسزا و راستى، وَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ و تو از فرستادگانى بكافّه خلق.
النوبة الثانية
قوله تعالى: قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ الآية.... مفسران گفتند، اصل اين تابوت آنست كه اللَّه تعالى به آدم ع فرو فرستاد و در آن صورت پيغامبران بود، از فرزندان وى، و بعدد هر پيغامبرى خانه بود در آن، و آخرترين همه خانه پيغامبر آخر الزمان بود خاتم النبيين، و رسول رب العالمين خانه از ياقوت سرخ و آساى پيغامبر، محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم اينجا بصورت نماز گزاران ايستاده و بر راست وى مردى كهل ايستاده، بر جاى پيشانى وى نبشته هذا اول من يتبعه من امته ابو بكر و بر چپ وى عمر خطاب ايستاده، بر جاى پيشانى وى نبشته لا تأخذه فى اللَّه لومة لائم و از پس وى ذو النورين بر پيشانى وى نبشته، بارّة من البررة، و در پيش وى على بن ابى طالب عليه السّلام شمشير حمايل كرده و بر پيشانى مبارك وى نبشته هذا اخوه و ابن عمه، و پيرامن وى اعمام و خلفا و نقبا و لشكرى عظيم از مهاجر و انصار در ايستاده، و اندازه تابوت سه گز بود در دو گز، از چوب شمشاد زراندود كرده، و به نزديك آدم مىبود تا آدم از دنيا بيرون مىشد به شيث داد و پس از وى فرزند بفرزند ميداد و بآن وصيت ميكرد. تا بروزگار ابراهيم ع، ابراهيم بمهينه فرزند داد: اسماعيل و اسماعيل بپسر خويش قيدار سپرد، فرزندان اسحاق با وى بخصومت آمدند، گفتند نور محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم با شماست، تابوت بايد كه با ما بود، قيدار سر وازد، امتناع نمود، پس برخاست و به كنعان شد پيش يعقوب ع، و آن تابوت با وى، يعقوب در قيدار نگرست، گفت چه رسيد ترا اى قيدار كه رويت زرد مىبينم و قوت ساقط؟ گفت نور محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم از پشت من نقل كردهاند، يعقوب گفت، بدختران اسحاق؟ گفت نه كه در عرب به غاضره جرهمى. يعقوب گفت «بخ بخ، نيك آمد» اللَّه خواست و حكم كرد كه نور محمد جز در عربيات طاهرات ننهد، يا قيدار بشارت باد ترا كه امشب پسرى آمد. قيدار گفت چه دانستى و از كجا گفتى؟ تو در زمين شام و غاضره در زمين حرم! گفت از آن بدانستم كه امشب درهاى آسمان ديدم كه بر گشادند و فريشتگان گروه گروه از آسمان بزير مىآمدند و نورى عظيم ميان آسمان و زمين ظاهر شده، دانستم كه آن نور محمد است، قيدار برگشت بسوى زمين حرم تا با اهل خويش شود، و آن تابوت بنزديك يعقوب بگذاشت. پس ميان بنى اسرائيل مىبود تا بروزگار موسى ع، پس موسى بوقت مرگ آن را پيش يوشع بن النون بنهاد به بريه، بريه نام جايگاهيست، پس چون در بنى اسرائيل تفرق افتاد و قومى نافرمان شدند و بر پيغامبران جفا كردند و عصيان آوردند، رب العزة دشمن را بر ايشان مسلط كرد، ازين عمالقه و جبابرة از بقاياء قوم عاد تا بر ايشان تاختن آوردند، لختى را بكشتند و لختى را به بردگى ببردند، و آن تابوت از ميان ايشان برداشتند و بزمين خويش بناحيه فلسطين بردند و در چاه طهارت جاى نهادند، هر كس ازيشان كه در آن چاه براز كردى، علت بواسير و قولنج پديد آمدى وى را، پس بجاى آوردند كه اين علت از جهت آن تابوت است كه در چاه نهادهاند، بيرون آوردند و بر گردون نهادند و گردون در گاو بستند و گاو را از زمين خويش براندند بسوى بنى اسرائيل، اللَّه تعالى فريشتگان را بفرستاد تا آن تابوت برداشتند و بخانه طالوت بردند، بنو اسرائيل چون تابوت بخانه و يافتند، بدانستند كه ملك او بحقّ است.
اينست كه رب العالمين گفت: وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ پيغامبر ايشان اشماويل گفت، نشان آنك ملك طالوت حق است آنست كه آن تابوت سكون و آرام دل شما بآنست، و امن شما در آن بسته بشما باز ايد، اينست كه قتاده و كلبى گفتند در معنى سكينه كه سكينه باديست كه صورت دارد، سر وى چون سر گربه و دو پردازد، بنو اسرائيل هر گه كه غزا كردندى، آن تابوت در پيش صف خويش بنهادنديد، چون وقت نصرت بودى، سكينه از آن تابوت بانگ زدى بر دشمن، دشمنان از آن بانك فزع گرفتنديد، و بهزيمت شدنديد. و گفتهاند كه در آن تابوت جامه و كلاه و عصاء موسى بود و جامه و عصاء هارون و پاره از من كه در تيه بريشان مىباريد، و رضراض الواح تورية كه موسى شكسته بود، آن گه كه الواح بر زمين زد، و طشت كه دلهاى پيغامبران در آن شستهاند و اكنون ميگويند آن تابوت در درياى طبريه پنهانست. قال ابن عباس ان التابوت و عصاء موسى فى بحيرة الطبريه، و انهما يخرجان قبل يوم القيمة.
فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ الآية... چون بيرون شد طالوت از شهر بيت المقدس و سپاه وى هشتاد هزار مرد جوان جنگى فارغ، كه هيچ شغل و هيچكس بهيچ حق دامن ايشان ناگرفته، همه جنگ را ساخته و كار آن پرداخته، بيرون آمدند بروز گرما، و ميان ايشان و ميان دشمن آب نايافت، مگر در آن يك نهر اردن و فلسطين.
قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ طالوت گفت اللَّه شما را بخواهد آزمود بآن جوى، يعنى تا وا شما نمايد كه از شما كه مطيع تر و اللَّه خود بآن داناتر.
فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي اى ليس معى على عدوى، كه تشنه آنجا رسيد، هر كه از آن بياشامد نه از منست، يعنى نه با منست بر دشمن من و جنگ كردن با وى. وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ اى لم يشربه، طعم اينجا بمعنى شرب است، چنانك آنجا گفت جُناحٌ فِيما طَعِمُوا اى شربوا، و هر كه از آن نچشد، او از منست يعنى با منست بر دشمن، پس رب العالمين در آن استثنا آورد، لختى فا بيرون كرد.
گفت: إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بفتح غين قراءة ابن كثير و نافع و ابو عمرو است، و بضم غين قراءة باقى، بضم اسم است و بفتح مصدر، بضم پرى دست است و بفتح بر كشيدن آن يك بار، پس چون بآن جوى رسيدند، روز گرم بود و ايشان سخت تشنه، در آب افتادند و دهن بر آب نهادند و فرمانرا خلاف كردند، مگر اندكى ازيشان، و آن اندك سيصد و سيزده بودند، عدد مرسلان از انبياء و عدد مجاهدان روز بدر. براء عازب گفت: قال لنا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم يوم بدر «انتم اليوم على عدد اصحاب طالوت حين عبروا النهر»
رب العالمين آن اندك را قوت دل داد و آرام جان و ايمان تمام، و آن غرفه ايشان را كفايت، بجوى باز گذشتند و با طالوت بجنگ شدند، و آن قوم ديگر كه فرمانرا خلاف كردند، لبهاشان سياه شد و تشنگى بريشان زور كرد، هر چند كه بيش آشاميدند تشنه تر بودند، هم در كنار جوى بماندند، و بقتال دشمن و فتح نرسيدند و گفتند لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ و اصحاب غرفه ميگفتند از مؤمنان و خداى پرستان و فرمان برداران، كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ اى بعون اللَّه و نصرته وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ بالنصرة و التأييد و القوة.
وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ چون طالوت چهار لشكر بساخت تا بقتال جالوت بيرون رود، اشماويل پيغامبر درعى بوى داد و گفت اللَّه تعالى بانگيزد از اصحاب تو مردى كه جالوت بدست وى كشته شود، و نشان اين مرد آنست كه اين درع ببالاى وى راست آيد، نه بيفزايد نه بكاهد، چون بتو رسد آن مرد، با وى عهد و پيمان بند كه يك نيمه ملك خويش و يك نيمه مال بوى دهى، و داود پيغامبر آن گه كودكى بود، شبانى ميكرد پدر خود را ايشا، و كهينه پسران بود، هفتم هفت پسر بود، و قوتى عظيم داشت، كه وقتى شير را بگرفت بنزديك گله خويش، و بدو دست زير و زبر لب او بگرفت و تا بدنبال وى از هم بردريد، خبر بوى رسيد كه طالوت بيرون شد بقتال جالوت، گوسپندان بگذاشت و بيامد تا مطالعه برادران كند كه در لشكر طالوت بودند، براه در كى مىشد سنگى با وى بآواز آمد كه يا داود خذنى، فانا الذى اقتل جالوت الجبار داود آن سنگ بر گرفت و در توبره خويش نهاد و با خود ميداشت تا بر طالوت رسيد، گفت يا طالوت انا قاتل جالوت باذن اللَّه عز و جل، من جالوت را كشتم بتوفيق و خواست اللَّه. طالوت را عجب آمد اين سخن از وى، كه داود مردى كوتاه بالا بود، زرد رنگ چون بيماران بهيئت عاجزان و آساى درويشان، داود گفت: اگر من او را بكشم نيمه ملك و مال خود بمن دهى؟
طالوت گفت آرى دهم، و دختر خويش نيز در حكم تو كنم، اما نشان راستى تو آنست كه اين درع درپوشى، كه اشمويل بمن داد و گفت قاتل جالوت اوست كه اين درع ببالاى وى راست بيايد. داود آن درع در پوشيد و ببالاى وى راست آمد. طالوت بدانست كه جالوت بدست وى كشته شود، رفتند وصف بر كشيدند و داود برابر جالوت بايستاد و نزديك در شد، جالوت گفت چه آورد ترا اى شقى بنزديك من؟ داود گفت بدان آمدم تا ترا بكشم، جالوت را از وى عجب آمد اين سخن، گفت اى عاجز تو مرا چون كشى؟ اگر خيو خود بر تو افكنم ترا غرق كند، و اگر سنان رمح خود بتو باز نهم ترا پست كنم، اينك هشتصد رطل سنان رمح منست. داود گفت من ترا خواهم كشت، تو آنچه خواهى ميگوى. آن گه سنگ كه داشت در مقلاع نهاد و بانداخت، رب العزة جل جلاله باد را بيارى وى فرستاد تا سنگ در هوا بسه پاره شد، يكپاره از آن بر وى جالوت رسيد بر دامن مغفر وى. و بر پيشانى او جوهرى بود، ياقوت سرخ كه مىدرخشيد، آن سنگ ياقوت را و سر او را گذاره كرد و از سر او بيرون گذشت.
جالوت بيفتاد و لشكر وى هزيمت گرفت، مسلمانان بر پى ايشان افتادند، تا سى هزار ازيشان كشته شدند و عدد ايشان هفتاد هزار بود. عمالقه از بقاياء قوم عاد، عبده اوثان و سر ايشان جالوت، اين است كه رب العالمين گفت فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ پس طالوت دختر بوى داد، تحقيق عهد خويش را، اما نيمه ملك و مال بنداد، و بداود حسد برد و قصد كشتن وى كرد، داود از وى بگريخت و بدهى از آن دههاى بنى اسرائيل فرو آمد، پس طالوت پشيمان شد و طلب توبه كرد، زنى بود از قدماء بنى اسرائيل كه نام اعظم دانست، بنزديك وى شد و توبت خواست، آن زن گفت توبت تو آنست كه با اهل مدينه بلقا تنها قتال كنى، اگر آن مدينه بدست تو گشاده شود يا تو كشته شوى، نشان قبول توبه تو باشد. طالوت رفت و با ايشان قتال كرد، بدست ايشان كشته شد. گويند كشنده طالوت خال داود بود كان جبارا من الجبابرة، يبلغ راسه السحاب و قتل طالوت بعد از قتل جالوت بود بهفت سال، پس بنو اسرائيل رو بداود نهادند و بوى مجتمع شدند و ملك بر وى قرار گرفت، و داود را از دختر طالوت اكسالوم زاد كه قصد كرده بود كه ملك از پدر بستاند، و پس از آن داود زن اوريا را بزنى كرد، تا او را سليمان زاد، پس آنكه اوريا كشته گشت، و آتاه اللَّه الملك و الحكمة، اللَّه تعالى داود را ملك داد بر دوازده سبط بنى اسرائيل، و همه بر وى مجتمع شدند كه هيچ پادشاه ديگر را هرگز چنان مجتمع نشده بودند و حكمت داد او را، يعنى پيغامبرى و كتاب خداى زبور. هر گه كه داود زبور خواندى وحوش بيابان و مرغان هوايى سماع ميكردند، و چندان بمردم نزديك مىشدند، كه دست بر گردنهاشان مىنهادند و خبرشان نه، و بسماع قراءت او آب روان بر جاى بايستادى، و باد فرو گشاده ساكن شدى.
وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشاءُ و او را در آموخت زره كردن از آهن، پولاد بدست وى آهن نرم بود، از آن زره بافتى بى آتش. و روايت كردهاند از ابن عباس در تفسير اين كه وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشاءُ گفت داود را سلسله داده بودند، يك طرف آن در آسمان با مجره بسته و ديگر طرف بصومعه داود پيوسته، در هواء، و هيچ حادثه پديد نيامدى كه نه آن سلسله در جنبش افتادى، و سلسله از آن ظاهر گشتى، كه داود آن حادثه بدانستى، و هيچ بيمار و آفت رسيده آن سلسله نپاسيدى، كه نه در حال شفا يافتى. و بعد از داود روزگارى بر جاى بود هيچ دو خصم به نزديك آن سلسله نشدندى، كه نه در حال محق از مبطل پيدا شدى، محق دست در آن زدى و دستش بآن رسيدى. و مبطل خواستى تا دست در آن زند، دستش بآن نرسيدى، پس ظالمان و مكر سازان مكرها ساختند و حيلت نهادند. چنانك آوردهاند: كه يكى از ملوك ايشان بنزديك مردى جوهرى بوديعت نهاد، چون فاخواست، منكر شد، گفت باز دادم. پس هر دو نزديك سلسله شدند و آن مرد كه وديعت داشت مكر ساخته بود و آن جوهر در ميان چوبى تعبيه كرده، چون خواست كه دست در سلسله زند، نخست آن چوب بصاحب جوهر داد، گفت اين بدست ميدار تا من دست در سلسله زنم. آن گه بگفت بار خدايا، اگر ميدانى كه آن جوهر با صاحب خود رسيده است سلسله بمن نزديك كن تا دست در آن زنم سلسله بوى نزديك شد و دست در آن زد، پس چون اين مكر و حيلت ميان ايشان پديد آمد، رب العزة آن سلسله از ميان ايشان برگرفت.
وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ الآية... «دفاع اللَّه» قراءة نافع و يعقوب است، و «دفع اللَّه» قراءة باقى، و دفاع و دفع هر دو يكسان است، ميگويد اگر نه بازداشت اللَّه بودى از مشركان بمؤمنان و از مؤمنان به پيغامبران و از نشستگان بغازيان و از ضعيفان خلق بپادشاهان قوى، ميگويد اگر نه باز داشت اللَّه بودى كه ايشان را از يكديگر مىباز دارد، و بوجود قومى از قومى فتنها و بلاها مىباز گيرد، جهانيان نيست شدنديد و عالم خراب گشتى، و شعار دين باطل.
قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «يدفع اللَّه بمن يصلى من امتى عمن لا يصلى، و بمن يزكى عمن لا يزكى، و بمن يصوم عمن لا يصوم، و بمن يحج عمن لا يحج و بمن يجاهد عمن لا يجاهد، و لو اجتمعوا على ترك هذه الاشياء ما ناظرهم اللَّه طرفة عين»
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «لو لا عباد للَّه ركّع، و صبيان رضع، و بهائم رتّع لصبّ عليكم العذاب صبّا، ثم ترضّ رضّا»
و روى «ان سليمان بن داود ع خرج يستسقى، فمر بنملة مستلقية على ظهرها، رافعة قوائمها الى السماء و هى تقول، اللهم انا خلق من خلقك، ليس بنا غنى عن سقياك و رزقك، فاما ان تسقينا و ترزقنا، و اما ان تهلكنا» فقال سليمان «ارجعوا فقد سقيتم بدعوة غيركم»
و عن جابر بن عبد اللَّه قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «ان اللَّه سبحانه ليصلح بصلاح الرجل المسلم ولده و ولد ولده و اهل دويرته و دويرات حوله، و لا يزالون فى حفظ اللَّه ما دام فيهم.»
و روى عن قتاده فى هذه الآية قال: يبتلى اللَّه المؤمن بالكافر، و يعافى الكافر بالمؤمن.
و عن ابن عمر قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «ان اللَّه ليدفع بالمسلم الصالح عن مائة اهل بيت من جيرانه البلاء».
ثم قرأ ابن عمر وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعالَمِينَ اى فى الدفع عنهم.
تِلْكَ آياتُ اللَّهِ الآية... اى هذه آيات اللَّه، يعنى القرآن نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ اى بصدق الحديث. ميگويد اين آيات و كلمات قرآن سخنان اللَّه است كه براستى بر تو ميخوانيم. جاى ديگر گفت نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى و كلا نقص عليك من انباء الرسل، فاذا قرأناه فاتبع قرآنه اين همه دلائلاند كه خداى را عز و جل خواندن است. و يشهد لذلك
قول النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «كان الناس لم يسمع القرآن حين سمعوه، من فى الرحمن يتلوه عليهم».
وَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ اى الى الخلق كافة، ميگويد تو از فرستادگانى بجهانيان، و جهانيان همه امت تواند، يعنى امت دعوت. و در جمله بدانك امت وى بر سه قسماند: امت دعوت، امت اجابت، و امت اتباع، اما امت دعوت آنست كه اللَّه گفت كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ فِي أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ الى قوله وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ.
درين آيت كافران را همه امت وى خواند، تا معلوم شود كه همه جهانيان از آن روز باز كه جبرئيل بمصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم پيغام آورد تا بروز قيامت از همه اهل كيشها، امت مصطفى اند. امت دعوت، يعنى باز خوانده وى بدين اسلام و حجة خداى فرا سر ايشان نشسته، ازينجا گفت مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «انا حظكم من الانبياء و انتم حظى من الامم».
و قال النبى «ان اللَّه عز و جل بعثنى الى الناس جميعا و امرنى ان انزل الجن و ان اللَّه لقّانى كلامه و انا امّى»
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «فضلت على الانبياء بست: اوتيت جوامع الكلم، و نصرت بالرعب، و احلت لى الغنائم، و جعلت لى الارض مسجدا و طهورا و ختم بى النبيون، و ارسلت الى الناس كافة».
و امت اجابت آنست كه رب العالمين گفت إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً ميگويد اين امت شما يك امت است، پيغامبر يكى و نامه يكى و قبله يكى و شريعت يكى و خدا يكى، و درين امت هم مؤمن است و هم منافق و هم متبع و هم مبتدع و هم صالح و هم فاجر. و امت اتباع آنست كه اللَّه گفت كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ جاى ديگر گفت وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ اين امت رسول را پذيرفتند برسالت، و باخلاص وى را گواهى دادند و بر صدق و يقين او را پيشوا گرفتند و بر سنت وى خداى را پرستيدند و هر چند كه در گزارد حق وى تقصير كردند در دل عقيدت اين داشتند و برين بودند، و آنك مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قومى را از امتى وابيرون كرد، اين امت اتباع خواست چنانك در خبر است
«ان الجعدى و المنانى ليسا من امة محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم و هم الزنادقة».
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ الآية... هر كه بر بساط دولت دين از جام معرفت شربتى يافت، ساقى آن شربت سلطان سكينه بود، و سلطان سكينه را مقرّ عزادار الملك دل آمد، هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ و لطيفه دل منزلگاه صفت قدم امد، «ان القلوب بين اصبعين من اصابع الرحمن» بسا فرقا كه ميان در قوم است، قومى كه سكينه ايشان در تابوت، و تابوت در تصرف بنى اسرائيل، گه اينجا و گه آنجا، گه چنين و گه چنان. و قومى كه سكينه ايشان در دل ايشان، دريد صفت حق، نه آدمى را را بر آن دست نه فريشته را بر آن راه يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ شبلى گفت از آنجا كه حقائق سر است پردهها فرو گشادند و حجابها برداشتند، تا بسى كارهاى غيبى بر سرّ ما كشف كردند، دوزخ را ديدم بسان اژدهايى غرنده و شيرى درنده، كه بخلق مىبازيد و ايشان را بدم در خود مىكشيد، مرا ديد شكوهش كرد، نصيب خود از من خواست، هر چه جوارح و اعضاء ظاهر بود بوى دادم و باك نداشتم از سوختن آن، كه از سوز باطن خودم پرواى سوز ظاهر نبود.
پير طريقت گفت: همه آتشها تن سوزد و آتش دوستى جان، بآتش جانسوز شكيبايى نتوان.
گفت چون نهاد و صورت شبلى بآتش دادم، نوبت بدل رسيد، از من دل خواست، گفتم در بازم و باك ندارم، بسرم ندا آمد كه اى شبلى دل را يله كن كه دل نه از آن تست، و نه در تصرف تو، دل در قبضه ماست كه معدن ديدار ماست، دل در يد ماست كه بستان نظر ماست، دل در يمين ماست كه منزلگاه اطلاع ماست. اى شبلى اگر لا بد دل بخرج مىبايد كرد و مىبايد سوخت، دريغ بود كه باين آتش صورت بسوزى، پس بارى بآتش عشق بسوز.
النوبة الاولى
قوله تعالى: تِلْكَ الرُّسُلُ آنك پيغامبران و فرستادگان، فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ فضل داديم و افزونى بعضى را ازيشان ور بعضى، مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ هست ازيشان آن كس كه اللَّه با او سخن گفت وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ و بعضى را ازيشان برداشت زبر ديگران بدرجها، وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ و داديم عيسى مريم را روشنيها و معجزهاى درست، وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ و نيرو داديم وى را بجان پاك، وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ و اگر خواستى خداى مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مختلف نگشتند مردمان در دين خويش پس پيغامبران خويش، مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ پس آنك بايشان آمد نشانهاى روشن و معجزهاى درست، وَ لكِنِ اخْتَلَفُوا لكن مختلف شدند، فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ ازيشان بود كه بر ايمان بپائيد وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ و بود كه كافر شد وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا و اگر خواستى اللَّه پراكنده و مختلف و بسته راه نگشتندى، وَ لكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُرِيدُ (۲۵۳) لكن اللَّه آن كند كه خود خواهد.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند أَنْفِقُوا نفقت كنيد، مِمَّا رَزَقْناكُمْ از آن چيز كه شما را روزى داديم، مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ پيش از آنكه آيد روزى لا بَيْعٌ فِيهِ كه در آن روز خريد و فروخت نبود، وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ و نه دوستى و نه خواهش گرى مگر بدستورى وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ (۲۵۴) و ظالمان فردا ايشان باشند كه امروز كافرانند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: تِلْكَ الرُّسُلُ الآية... ميگويد آنك آن پيغامبران، آن سخن رسانان و بر رسالت من استواران، ما ايشان را فضل داديم بر يكديگر و افزونى داديم در برترى بچيز چيز از فضائل، همه پيغامبران برتران از همه آدميان، وانگه مرسلان مهينان از ديگران، وانگه اولو العزم ازيشان برتر از ديگران وانگه آدم بكرامت در خلقت، و نوح در اجابت دعوت، و ابراهيم در خلت، و داود در زبور و در آواز و ملك و نبوت، و سليمان در سخن گفتن با مرغ و تسخير با دو جن و شياطين و ملك و علم و رسالت، و موسى در مناجات و مكالمت، و عيسى از مادر بىپدر و زنده در آسمان و كشتن دجال بآخر عهد، و محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بقرآن و بديدار شب معراج و مهر نبوت و فردا بشفاعت.
مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ الآية... ازيشان كس است كه اللَّه با وى سخن گفت يعنى بى واسطه و ترجمان و بى سفير در ميان، و آن آدم است و موسى و محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، اما سخن با آدم آنست كه گفت رب العزة اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ و درست است خبر كه رسول خدا گفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلم
«خلق اللَّه آدم على صورته و طوله ستون ذراعا فلما خلقه، قال اذهب، فسلم على اولئك النفر و هم نفر من الملائكة جلوس، فاسمع ما يجيبونك به، فانه تحيّتك و تحيّة ذريتك، قال فذهب فقال السلام عليكم، فقالوا السلام عليك و رحمة اللَّه، قال فكلّ من يدخل الجنة على صورة آدم طوله ستون ذراعا، فلم يزل الخلق ينقص حتى الآن.»