قرآن کریمبه زبان فارسی

۴ سورة النساء مدنية (بخش ۴)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

الآية. خطيئه سوگند بدروغ است، و اثم بيگناه را آلوده كردن. ميگويد: هر كه سوگند بدروغ خورد، و بيگناهى را آلوده گرداند، بهتانى عظيم، و بزه آشكارا بر گرفت. بهتان دروغى بود، يا بيدادى كه شنونده آن در آن درماند از استنكار و تعجّب. آرى! دو كار صعب است، و سرانجام آن صعب: سوگند بدروغ، و بهتان بر بيگناه، سوگند بدروغ را ميآيد در آثار كه: ربّ العزّة جلّ جلاله لمّا كتب التوراة بيده، قال: بسم اللَّه، هذا كتاب كتبه اللَّه بيده لعبده موسى، ان لا تحلف باسمى كاذبا، فانّى لا ازكّى من حلف باسمى كاذبا. و بهتان را، مصطفى (ص) گفت: «البهتان على البرئ اثقل من السّماوات».

قيل: معناه، و زر الباهت اثقل من السّماوات، و قيل: اجر المبهوت عليه اثقل من السّماوات، يعنى لعظم اجره.

و بروايت جويبر از ضحاك از ابن عباس، اين آيت در شأن عبد اللَّه بن ابى سلول آمد كه عائشه را قذف كرده بود، و از اهل افك شده، و قد هلك فى الهالكين.

قوله: وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ‏

رحمت در قرآن بر يازده وجه است: يكى بمعنى نعمت، چنان كه درين آيت است، و نظير اين در سورة البقرة و در سورة النور است. وجه دوم، رحمت بمعنى دين اسلام است، چنان كه در سورة الدهر گفت: يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فِي رَحْمَتِهِ، يعنى فى دين الاسلام، و در سورة عسق گفت: وَ لكِنْ يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فِي رَحْمَتِهِ. وجه سيوم، رحمت بمعنى جنّت، چنان كه در سورة آل عمران گفت: وَ أَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِي رَحْمَتِ اللَّهِ، يعنى جنّة اللَّه، و در آخر سورة النساء: فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِنْهُ يعنى فى الجنّة، و در آخر سورة الجاثيه: فَيُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِي رَحْمَتِهِ يعنى فى جنّته، و در بنى اسرائيل: وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ يعنى جنّته، و در سورة البقرة: أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ يعنى جنّة اللَّه، و در سورة العنكبوت: أُولئِكَ يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِي يعنى من جنّتى.

وجه چهارم، رحمت بمعنى مطر، چنان كه در سورة الاعراف گفت: وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ يعنى قدام المطر. همانست كه در سورة الفرقان گفت و در عسق: وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ يعنى المطر، و در سورة الروم گفت: فَانْظُرْ إِلى‏ آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ يعنى المطر، و قال: إِذا أَذاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً، وَ لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ يعنى المطر. وجه پنجم، رحمت بمعنى نبوّت، چنان كه در سورة ص گفت: أَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَحْمَةِ رَبِّكَ يعنى مفاتيح النّبوّة. همانست كه در سورة الزخرف گفت: أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ يعنى النّبوّة. وجه ششم، رحمت بمعنى قرآن، چنان كه در يونس گفت: قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ يعنى بالقرآن، و در آل عمران گفت: يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ يعنى بالقرآن، و در سورة يوسف گفت: وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ. وجه هفتم، بمعنى رزق، چنان كه در بنى اسرائيل گفت: قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي يعنى مفاتيح رزق ربّى، و در سورة الكهف گفت: رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً، يعنى رزقا، و قال يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ يعنى من رزقه. و در سورة الملائكة گفت: ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ يعنى من رزق.

وجه هشتم، بمعنى نصرت است، چنان كه در سورة الاحزاب گفت: قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً يعنى خيرا، و هو النّصر و الفتح.

وجه نهم، رحمت بمعنى عافيت، چنان كه در سورة الزمر گفت: أَوْ أَرادَنِي بِرَحْمَةٍ يعنى بعافية، هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ يعنى عافيته. وجه دهم، رحمت بمعنى مودّت، چنان كه در سورة الحديد گفت: وَ جَعَلْنا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً يعنى مودّة، و در سورة الفتح گفت: رُحَماءُ بَيْنَهُمْ يعنى متوادّين. وجه يازدهم، رحمت بمعنى ايمان، چنان كه در سورة هود گفت از قول نوح: أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ آتانِي رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ يعنى: نعمة من عنده، و هو الايمان، و از قول صالح گفت: وَ آتانِي مِنْهُ رَحْمَةً يعنى ايمانا.

قوله: وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ

معنى آنست كه اگر نه آن بودى كه اللَّه تعالى بفضل خود ترا نبوّت داد، و برحمت خود ترا بوحى نصرت داد، در دل گرفته بودند طائفه‏اى يعنى قوم طعمه كه ترا از آنچه حق است بگردانند، تا حكم كه كنى بميل كنى، چنان كه مراد ايشانست. ربّ العالمين گفت: وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ‏

و ايشان بجز اضلال تن خويش نميكنند، و وبال آن جز بايشان باز نگردد، كه ايشانند كه بر بزه كارى و بيدادگرى دروغ و بهتان يكديگر را يارى ميدهند.

وَ ما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْ‏ءٍ

يعنى يا محمد ترا از آن هيچ زيان نيست، كه زيان آن كس را بود كه گواهى بدروغ دهد، و يار ناحق باشد. پس ربّ العزّة منّت نهاد بر مصطفى (ص)، و گفت: وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ

خداى تعالى فرو فرستاد بر تو كتاب، تا حكم كه كنى بر وفق كتاب كنى، و روشن كرد ترا در آن كتاب آنچه حكمت در آن است، و راستى بآن است. و قيل: وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ

يعنى: الحلال و الحرام، وَ عَلَّمَكَ‏

من امر الكتاب، و أمر الدّين، ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ‏

من الشّرائع. وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ‏

بالكتاب و النّبوّة، عَظِيماً.

قولهُ: لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ گفته‏اند: چون قوم طعمه را معلوم گشت و ايشان كه وى را يارى ميدادند، كه طعمه دروغ زن است، و درع وى دزديده، با يكديگر شدند، و رازى در گرفتند، و هر كسى بنوعى سخن ميگفتند. ربّ العزّة در شأن ايشان اين آيت فرستاد: لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ در آن راز ايشان و در آن سخن كه پنهان با يكديگر ميگويند هيچ خير و نيكى نيست، إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ يعنى: الّا فى نجوى من امر بصدقة. مجاهد گفت: اين آيت عامّ است، و جهانيان در آن يكسان‏اند، ميگويد: درين رازها كه مردم كنند با يكديگر، و آن سخنها كه در آن خوض كنند، هيچ خير نيست مگر آنچه از اعمال برّ باشد. پس بيان كرد كه اعمال برّ چيست: إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ يعنى خير در سخن آن كس است كه بصدقه فرمايد، أَوْ مَعْرُوفٍ يا قرضى بكسى دادن، أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ يا ميان مردم صلح افكندن. مصطفى (ص) گفت: «كلام ابن آدم كلّه عليه لاله، الّا امر بمعروف او نهى عن منكر او ذكر اللَّه».

اين حديث پيش سفيان ميخواندند، مردى گفت: سخت است اين حديث، يعنى وعيدى قوى و بيمى تمام است. سفيان گفت: چه سخنى است درين حديث؟ اين همچنانست كه در قرآن ميخوانى: لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً، جاى ديگر: وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا الآية.

وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ ميگويد: هر كه اين صدقه و قرض و اصلاح ميان مردم بجاى آرد، و آن گه باين رضاء اللَّه جويد، و مراد اللَّه خواهد، ربّ العزّة وى را مزد بزرگوار دهد، يعنى بهشت. اين معنى بر قراءت بو عمر و حمزه و يعقوب است كه ايشان «فسوف يؤتيه» بيا خوانند. باقى نُؤْتِيهِ بنون خوانند، يعنى: ما دهيم او را مزد بزرگوار، بهشت باقى، و نعيم جاودانى.

رسول خدا (ص) ابو ايوب انصارى را گفت: خواهى كه ترا راه نمايم بصدقه كه ترا به است از چهارپايان چرنده نيكو؟ يعنى: و اللَّه اعلم، كه ترا به است از آنكه چهارپايان نيكودارى، و بصدقه دهى. آن گه گفت: «تصلح بين الناس اذا تفاسدوا، و تقرب بينهم اذا تباعدوا»، ميان مردم صلح دهى آن گه كه فساد يكديگر جويند، و تباهى در كار يكديگر آرند. و ميان ايشان نزديكى جويى، و با هم آرى چون از يكديگر دور افتند. و روى انس بن مالك (رض) قال: بينما رسول اللَّه (ص) جالس اذ رأيناه ضحك حتّى بدت ثناياه، فقال عمر: ما اضحكك يا رسول اللَّه بأبى و أمّى؟

قال: «رجلان جثوا بين يدى ربّ العزّة جلّ جلاله، فقال احدهما: خذ لي مظلمتى من اخى، فقال اللَّه: اعط اخاك مظلمته. قال: يا ربّ لم يبق من حسناتى شى‏ء. قال اللَّه عزّ و جلّ للطّالب: كيف تصنع بأخيك و لم يبق من حسناته شى‏ء. قال: يا ربّ فيحمل من اوزارى»، ففاضت علينا رسول اللَّه (ص) بالبكاء، ثم قال: «انّ ذلك ليوم عظيم يحتاج فيه النّاس الى ان يحمل عنهم من اوزارهم. فقال اللَّه عزّ و جلّ للطّالب: ارفع بصرك فانظر فى الجنان، فرفع رأسه فقال: ارى مدائن من فضّة و قصورا من ذهب مكلّلة باللؤلؤ، لأىّ نبىّ هذا، لأىّ صديق هذا؟ لأىّ شهيد هذا؟ قال: لمن هو اعطانى الثّمن. قال: يا ربّ! و من يملك ثمن هذا؟ قال: انت تملكه. قال: بم؟ قال: بعفوك عن اخيك. قال: يا ربّ! فقد عفوت عنه. قال: خذ بيد اخيك و ادخله الجنّة. قال رسول اللَّه (ص): فاتّقوا اللَّه و اصلحوا ذات بينكم، فانّ اللَّه يصلح بين المؤمنين يوم القيامة».

قوله: وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ ابن عباس گفت: اين هم در شأن طعمة بن ابيرق آمد، كه چون آيتها در شأن وى آمد، و فعل بد وى پيدا گشت، و قوم وى بدانستند كه وى ظالم و سارق است، و رسول خدا (ص) فرمود تا دست وى ببرند، وى از ميان بگريخت، و به مكه شد و در كافران پيوست، و مرتدّ گشت. چنين گويند كه: بمردى فرو آمد نام وى حجاج بن علاط السلمى، و آن مرد وى را گرامى داشت چنان كه مهمانان را گرامى دارند. پس طعمه گمان برد كه در درون خانه وى زر نهاده است، چون شب در آمد نقب بزد، چون در آن اندرون شد پوست ميش نهاده بودند، از آن پوستهاى خام خشك گشته، پايش بآن پوستها برافتاد، آوازى بر آمد خداوند خانه بآن آواز از خواب درآمد، و در آن خانه شد، طعمه را بگرفت و بيرون آورد. اهل مكه گفتند: او را سنگسار كنيم. حجاج گفت: هر چند بد مرد و دزد است، امّا مهمان است، و مهمان را كشتن روى نيست. پس او را بخوارى از شهر بيرون كردند، به حلّه بنى سليم فرو آمد، و ايشان بت پرست بودند، و با ايشان بت ميپرستيد، تا در شرك فرو شد، و هلاك گشت. پس ربّ العالمين در شأن وى و در مرتدّ گشتن وى اين آيت فرستاد. جويبر گفت از ضحاك از ابن عباس كه: اين آيت در شأن نفرى آمد از قريش كه از مكه به مدينه هجرت كردند، و اسلام در پذيرفتند، و رسول خدا (ص) ايشان را عطا داد. پس شقاء ازلى در ايشان رسيد، به مكه باز گشتند، و مرتدّ شدند. ربّ العالمين ايشان را گفت: وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ. شقاق نامى است خلاف را، شقّ عصاء المسلمين از آن گرفته‏اند، و آن آن باشد كه مأمور در شقّى بود و آمر در شقّى.

مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى‏ اين‏ها در «له» دو وجه دارد: يك وجه آنست كه با مصطفى (ص) شود كه از اللَّه وى را هدى پيدا و وحى درست. ديگر وجه اين من را است كه بر سر آيت گفت، كه امّت را استوارى مصطفى پيداست، و پيغامبرى وى درست.

وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ گفته‏اند: مراد باين اجماع اهل حق است بر حق، در هر عصرى. اوّل آيتى كه شافعى از آن دليل گرفت بر صحّت اجماع، اين آيت بود.

حكايت كنند از شافعى كه هارون الرشيد از من طلب دليل كرد بر درستى اجماع از كتاب خدا، و من مهلت خواستم سه روز. رفتم و سه ختم كردم به روز، و تدبّر و تفكّر در آن تمام بجاى بياوردم. روز سيوم بآن آيت در رسيدم، شاد گشتم، و بدانستم كه روشن‏تر دليلى از كتاب خدا اينست. و وجه دليل آنست كه ربّ العزّة بيم داد و خلاف دين شمرد كسى كه نه بر سبيل مؤمنان پى‏برد، و سبيل مؤمنان آنست كه بر آن متّفق شوند از قولى يا فعلى. چون كافّه علماء عصر فراهم آمدند بچيزى، و بر آن متفق شدند، آن را اجماع گويند. و مذهب اهل حق آنست كه جايز نيست اجتماع اين امّت بر باطل و خطا، بخلاف قول نظام كه وى روا دارد، و بر خلاف قول اماميه و رافضه كه اجماع بنزديك ايشان خود حجّت نيست، و بخلاف قول داود، و جماعتى از اهل ظاهر كه گفتند: اجماع، خود اجماع صحابه است، حجّت آنست و بس. و دليل اهل حق از جهت سنّت آنست كه مصطفى (ص) گفت: «لا تجتمع امّتى على ضلالة»، و روى «على خطأ».

و روى: من فارق الجماعة قيد شبر، فقد خلع ربقة الاسلام من عنقه.

و روى: من فارق الجماعة مات ميتة جاهليّة، و روى: من رأى من اميره شيئا يكرهه فليصبر، فانّه ليس احد يفارق الجماعة شبرا، فيموت، الّا مات ميتة جاهليّة، و روى: عليكم بالسّواد الأعظم. و يد اللَّه على الجماعة.

و من شدّ شدّ فى النّار.

و روى: ما رآه المسلمون حسنا فهو عند اللَّه حسن، و ما رآه المسلمون قبيحا فهو عند اللَّه قبيح.

و از روى معنى اشارتى كنيم: امّتها كه گذشتند، در هر عصر كه بودند چون بر باطلى متّفق شدنديد، و بر تعبير و تبديل اجماع كردنديد، ربّ العزّة پيغامبرى بايشان فرستادى، تا ايشان را با راه حق و صواب آورديد. و معلوم است كه پيغامبر ما (ص) آخر الأنبياء و خاتم ايشانست، و پس از وى پيغامبرى نخواهد بود. پس ربّ العزّة بكمال مهربانى و كرم خويش اين امّت را معصوم كرد. چون بر چيزى متّفق شوند، ربّ العالمين ايشان را در آن پرده عصمت ميدارد، تا اين عصمت‏عوض آن بعثت باشد كه امّتهاى گذشته را بودست، و يقرب من هذا ما

روى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «انّ بنى اسرائيل كانت تسوسهم الأنبياء، فاذا مات نبىّ قام نبىّ مقامه، و ليس بعدى نبىّ». قالوا: فما يكون بعدك يا رسول اللَّه؟ قال: «يكون خلفاء كثيرة». قالوا: فكيف ترى؟ قال: «اوفوا ببيعة الأوّل فالأوّل، و ادّوا اليهم ما لهم، فانّ اللَّه سائلهم عن الذى لكم».

امّا جواب قول داود و اهل ظاهر آنست كه ربّ العزّة گفت: وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ، بر عموم گفت، صحابه و غير ايشان، و آيت بر عموم راندن اوليتر، كه اخبار صحاح كه ياد كرديم همه بر آن دلالت ميكند.

نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ ابو عمرو و حمزه و ابو بكر با سكّان «ها» خوانند، و قالون و يعقوب باختلاس، و باقى باشباع. نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى ميگويد: ندعه و ما اختاره لنفسه، فى الدّنيا، لأنّ اللَّه عزّ و جلّ وعده العذاب فى الآخرة. او را فرو گذاريم درين دنيا بآنچه خود را اختيار كردست و عذاب آخرت خود برجاست.

إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ الآية سبب نزول اين آيت آن بود كه پيرى اعرابى پيش مصطفى (ص) آمد، و گفت: يا نبىّ اللَّه مردى پيرم، بگناهان آلوده، امّا تا خدا را شناخته‏ام هرگز شرك نياورده‏ام، و تا ايمان آورده‏ام بكفر باز نگشته‏ام، و جز اللَّه خود را يارى و مولايى نپسنديده‏ام، و بر نافرمانى هرگز دليرى و مكابره نكرده‏ام، و از كردها پشيمانم، و از گذشتها عذر ميخواهم، و استغفار ميكنم، با اينهمه حال من نزديك اللَّه چون خواهد بود؟ ربّ العزّة آيت فرستاد: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ. وجه دلالت اين آيت بر قول اهل بدعت در آيت پيش رفت، و لا حاجة الى اعادته. روى عن ابن عباس قال: ثلاث من ليس فيه منهنّ شى‏ء فانّ اللَّه يغفر ما دون ذلك لمن يشاء: من مات لا يشرك باللَّه شيئا، و من لم يكن ساحرا يتّبع السّحرة، و من لا يحقد على اخيه شيئا.

وقال النّبيّ (ص) لمعاذ بن جبل: «أ تدرى يا معاذ ما حقّ اللَّه على العباد، و ما حقّ العباد على اللَّه؟» قلت: اللَّه و رسوله اعلم، فقال: «حقه عليهم ان يعبدوه و لا يشركوا به شيئا، و حقهم عليه اذا فعلوا ذلك ان يدخلهم الجنة».

وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً اى: ذهب عن الطّريق و حرّم الخير كلّه.

گفته‏اند كه ضلال در قرآن بر هشت وجه است: يكى بمعنى غىّ، يعنى بيراهى، چنان كه ربّ العزّة گفت حكايت از قول ابليس: وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ يعنى: و لاغوينّهم عن الهدى فيكفروا، و در سورة يس گفت: وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلًّا كَثِيراً يعنى: اغوى ابليس منكم جبلا كثيرا فكفروا، و در صافات گفت: وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ يعنى: غوى قبلهم. وجه دوم ضلال بمعنى زليل است، چنان كه ربّ العزّة گفت: لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ‏

يعنى أن يستزلّوك عن الحقّ. جاى ديگر گفت: وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى‏ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ يعنى فيستزلّ عن طاعة اللَّه فى الحكم من غير كفر.

وجه سيوم ضلال بمعنى خسران، چنان كه در سورة المؤمن گفت: وَ ما كَيْدُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ يعنى فى خسار، و در يس گفت: إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ يعنى خسار بيّن، و در سورة يوسف گفت: إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ يعنى فى خسار بيّن من حبّ يوسف، إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ اى خسران بيّن، إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ يعنى فى خسرانك من حبّ يوسف. وجه چهارم ضلال بمعنى شقاء، چنان كه در سورة الملك گفت: إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِي ضَلالٍ كَبِيرٍ يعنى فى شقاء طويل. جاى ديگر گفت: إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ، إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ. يعنى فى شقاء و عذاب، و در سورة سبأ گفت: بَلِ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِي الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعِيدِ يعنى الشّقاء الطويل. وجه پنجم ضلالست بمعنى بطلان، چنان كه گفت: الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ يعنى ابطل اعمالهم، و قال تعالى: فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمالَهُمْ يعنى فلن يبطل اعمالهم، و در سورة الكهف گفت: ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا اى بطل عملهم. وجه ششم ضلال بمعنى خطا، چنان كه در سورة الفرقان گفت: إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا يعنى اخطأ طريقا، و قال: وَ سَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ الْعَذابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلًا اى اخطأ طريقا، و در سورة الاحزاب گفت: فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً اى اخطأ خطأ ظاهرا، و در نون و القلم گفت: إِنَّا لَضَالُّونَ اى اخطأنا طريق الجنة. وجه هفتم ضلال بمعنى جهالت، چنان كه در سورة الشعراء گفت: فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ اى من الجاهلين. وجه هشتم ضلال بمعنى نسيان است، چنان كه در سورة البقرة گفت: أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما يعنى ان تنسى احديهما الشّهادة.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً الآية ربّ العالمين، خداوند جهانيان، و دارنده همگان، بخشاينده مهربان، درين آيت بر رهيگان توبت عرضه ميكند، و در عفو اميد ميدهد، و تشديدها كه گفته است همه را درمان ميسازد، هم بيگانه را از بيگانگى مى‏باز خواند، هم عاصى را از معصيت، و همه را بكرم خود اميد ميدهد: بيگانه را ميگويد: إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ اگر از كفر باز آيند، و اسلام بجان و دل درپذيرند، در گذشته با ايشان هيچ خطاب نكنم، فانّ الاسلام يهدم ما قبله، و عاصى را ميگويد: ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً

چندان دارد كه عذرى بر زبان آرد، و پشيمانى در دل آرد، پس بجاى هر بدى نيكى بنويسم: فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ. كريم است آن خداوندى كه پيوسته بندگان را با خود ميخواند، و خود را بر ايشان عرضه ميكند، و لطف مينمايد، و عيب ميپوشد،و عطا ميباراند، و از بار ميكاهد، و در برّ ميفزايد. اينهمه بآن ميكند تا مگر آزرم دارند، و اجابت كنند، و بهره‏ور شوند، و نيك خدايى وى دريابند، و از نيك خدايى وى آنست كه بنده را توفيق دهد، تا دريابد، و بنمايد تا ببيند، و بر خواند تا بيايد.

چنان كه با سعد معاذ كرد: چون خداى تعالى خواست كه وى را بعزّ اسلام بيارايد، و بخلعت توحيد بزرگ گرداند، مصطفى (ص) را بر آن داشت كه مصعب عمير را به مدينه فرستاد پيش از هجرت، و مصعب بسراى اسعد بن زرارة فرو آمد، و آن گه در سرايهاى انصاريان و گوشها ميگشت، و اسلام بر يكان يكان عرضه ميكرد، و قرآن بر ايشان ميخواند، بدين اسلام در ميآورد. آخر روزى خبر به سعد معاذ رسيد كه مصعب آمده است، و بتقويت و پشتى دادن اسعد زرارة، چنين كارى از پيش ميبرد، و مردمان را از دين خويش برميگرداند. سعد معاذ خشم گرفت و اسيد حضير را فرمود كه رو اين مرد را از قوم خويش باز دار، و بگو اگر نه حرمت اسعد زراره بودى كه از خويشان ما است، اگر چون تو هزار بودى، همه را از روى زمين برگرفتمى، و باك نداشتمى، و بدست من آسان بودى. اسيد آمد، و ايشان را در باغى يافت از باغهاى بنى النجار، و جماعتى مسلمانان گرد آمده. اسيد سخن درشت درگرفت، و مصعب خاموش نشست، آن گه گفت: يا اسيد اين چه درشتى است؟

يك لحظه بنشين، تا با تو دو سخن بگويم، اگر پذيرفتنى است بپذير، و اگر نه بمراد خود ميرو. اسيد حربه داشت بزمين فرو زد، و آنجا بنشست، و مصعب سخن در گرفت، و اسلام بر وى عرضه ميكرد، و قرآن بر وى ميخواند، اسيد چون آن كلام شنيد، جمال آن سخن در دل وى اثر نمود، و دل او را زير و زبر كرد، و گفت: نيكو سخنى كه اينست! و خوش كلامى كه اينست! كلامى كه آشنايى را سبب است.

و روشنايى را مدد است، كلامى كه از قطيعت امانست، و بى‏قرار را درمانست. چه بايد كرد ما را اى مصعب تا از اهل اين سخن شويم؟ و محرم اين سخن گرديم؟

مصعب گفت: راه آنست كه غسلى بر آرى، و جامه نمازى در پوشى، و كلمه شهادت بگويى، و دو ركعت نماز بكنى. اسيد هم چنان كرد، و بازگشت. چون با سعد معاذ رسيد، سعد در روى وى نگرست، بدانست كه وى را كارى افتادست، وز آن حال بگشته. گفت: چه دارى؟ و چه كردى يا اسيد؟ گفت: ايها سعد! مرا روى سخن نبود، و جاى جنگ نبود، و وجه خلاف نبود، اگر ميپذيرى و اگر نه، خود يكى بر آزماى تا چه بينى و چه آرى؟ سعد هم چنان خشمگين رفت، تا بآن باغ كه ايشان در آنجا بودند. اسعد بن زراره با مصعب ميگويد: مى‏بينى اين مرد را كه آمد، سيّد قبيله و مهتر قوم و سرور ايشانست، اگر وى مسلمان شود پس از آن دو كس زهره ندارند كه با يكديگر خلاف كنند. مصعب با سعد همان سخن گفت كه با اسيد گفته بود، و سعد هزار بار از اسيد عاشق‏تر و واله‏تر شد، هم بر جاى بماند كه: يا مصعب بيفزاى اين سخن را كه دل را آرام است، و جان را پيغام! بيفزاى اين سخن كه تن را زندگى است، و روح را پيوستگى! سعد را درخت اميد ببر آمد، و اشخاص فضل بدر آمد، آفتاب معرفت بر آمد، و ماهروى دولت درآمد.

وصل آمد و از بيم جدايى رستيمبا دلبر خود بكام دل بنشستيم‏

سعد غسلى برآورد، و جامه نمازى كرد، و كلمه شهادت بگفت، و دو ركعت نماز كرد، و از آنجا بيرون آمد بعزّ اسلام افروخته، و بحليت ايمان آراسته. بقوم خود بازگشت، و هم بنو عبد الاشهل ايشان همه گرد وى بر آمدند تا چه فرمايد، گفت: يا قوم! كيف تعلمون رأيى فيكم؟ قالوا: انت خيرنا رأيا، قال: فانّ كلام رجالكم نسائكم علىّ حرام حتّى تؤمنوا باللَّه وحده و تشهدوا انّ محمدا رسول اللَّه و تدخلوا فى دينه، فما امسى ذلك اليوم فى دور بنى عبد الاشهل رجل و لا امرأة الّا اسلم.

وَ مَنْ يَكْسِبْ إِثْماً فَإِنَّما يَكْسِبُهُ عَلى‏ نَفْسِهِ‏

الآية اشارت است كه حق جلّ جلاله بى‏نياز است از طاعت مطيعان، و پاك است از معصيت عاصيان، و نه خداوندى وى را پيوندى مى‏دربايد از طاعت مطيعان، و نه ملك وى را گزندى رسد از معصيت عاصيان. بنده اگر نيكى كند، و طاعت آرد، تاج كرامتست كه بر فرق روزگار خويش مينهد، و اگر معصيت آرد، قيد مذلّتيست كه بر پاى خويش مينهد: مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها.

وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً

الآية هر كه عيب و عار خود بر ديگرى بندد، ربّ العزّة او را على رؤس الأشهاد فضيحت گرداند، و در درجه اين كس بيفزايد.

و اين عيب و هنر نه در توان و فعل آدمى است، كه آن از درگاه قدم رود، كسى كه بنظافت ايمان و طاعت پاك گشت، از آنست كش در ازل پاك كردند: «انما يطهركم تطهيرا»، و او كه بنجاست شرك و معصيت آلوده گشت، هم در ازل آلوده گشت، و اين حكم بر وى راندند كه: أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ.

وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ‏

منّت است كه ربّ العزّة بر مصطفى (ص) مينهد، و فضل خود بر وى اظهار ميكند، و او را در پرده عصمت ميدارد، و دست دشمن از وى كوتاه ميكند، و بخصائص و فضائل ازلى او را ميآرايد، و بعلم خصوصيّت ميستايد كه: وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ‏، قال بعضهم: هو العلم باللَّه و بجلاله، و العلم بعبوديّة نفسه و مقدار حاله فى استحقاق عزّه و كماله، و يقال: علّمتك من مكنون اسرارى ما لم تكن تعلم الّا بى لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ الآية بهينه اعمال بندگان اين سه چيز است كه درين آيت قرين يكديگر است: صدقه، و معروف، و اصلاح بين النّاس. و خيريّت درين آيت آنست كه بيك شخص تنها مخصوص نيست، بلكه نفع آن بديگرى ميرسد، و عجب نه آنست كه خود را درى بر گشايى، عجب آنست و جوانمردى چنانست كه ديگرى را درى بر خود گشايى.

پير بو على سياه قدّس اللَّه روحه گفت: چه آيد از آنكه تو خود خوش شوى؟

كار آن دارد كه كسى بتو خوش شود، و مصطفى (ص) باين اشارت كرده كه: «شرّ النّاس من اكل وحده».

امّا صدقه بر سه قسم است: يكى بمال، و يكى بتن، و يكى بدل. صدقه بمال مواسات درويشان است بانفاق نعمت. صدقه بتن قيام كردنست از بهر ايشان بحقّ خدمت. صدقه بدل وفادارى است بحسن نيّت و توكيد همّت. اينست صدقه كردن بر درويشان. و صدقه ديگر است بر توانگران، و آن آنست كه بر ايشان جود نمايى و نياز خود بر ايشان عرضه نكنى، و اميد از مبرّت ايشان باز گيرى، و طمع در ايشان نبندى. چون اين صدقه، و آن معروف، و آن اصلاح در يكى مجتمع شود، سر تا پاى وى عين حرمت گردد، صدف اسرار ربوبيّت، و مقبول شواهد الهيّت شود. نامش بصدّيقى بيرون دهند، و فردا با صدّيقانش حشر كنند. اينست مزد بزرگوار كه ربّ العزّة وعده داد: فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً.

۲۱ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ نمى‏پرستند فرود از اللَّه، إِلَّا إِناثاً مگر مادگان، وَ إِنْ يَدْعُونَ و نميخوانند، إِلَّا شَيْطاناً مَرِيداً (۱۱۷) مگر از ديو شوخ.

لَعَنَهُ اللَّهُ كه خداى بر وى لعنت كرد، وَ قالَ و گفت آن ديو رانده: لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ لا بد از رهيگان تو خويشتن را گيرم، نَصِيباً مَفْرُوضاً (۱۱۸) بهره‏اى باز بريده.

وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ و گم كنم ايشان را از راه، وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ و امل دراز نمايم ايشان را، وَ لَآمُرَنَّهُمْ و فرمايم ايشان را، فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ تا گوشهاى چهارپايان برند، وَ لَآمُرَنَّهُمْ و فرمايم ايشان را، فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ تا بگردانند آفريده خداى را، وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ و هر كه ديو را گيرد، وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ پسنديده و بايسته و يار، فرود از اللَّه، فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً (۱۱۹) زيانكار گشت او زيانكارى آشكارا.

يَعِدُهُمْ ايشان را وعده دروغ دهد، وَ يُمَنِّيهِمْ و آرزوى ناپسند در ايشان افكند، وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ و وعده ندهد ايشان را ديو، إِلَّا غُرُوراً (۱۲۰) مگر فريب.

أُولئِكَ ايشان آنانند، مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ كه مأواى ايشان دوزخست، وَ لا يَجِدُونَ عَنْها مَحِيصاً (۱۲۱) و نيابند از ايشان هرگز دور شدنگاهى.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا و ايشان كه بگرويدند، وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و نيكيها كردند، سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ در آريم ايشان را در بهشتهايى، تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ كه ميرود زير درختان آن جويهاى روان، خالِدِينَ فِيها أَبَداً جاويدان در آن هميشه‏اى، وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا وعده‏ايست از خداى راست، وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا (۱۲۲) و كيست از اللَّه راستگوى‏تر؟

لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ نه بآرزوهاى شماست، وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ و نه بآرزوهاى اهل كتاب، مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ هر كه بدى كند او را بآن پاداش دهند درين جهان، وَ لا يَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ و نيابد خويشتن را فرود از خداى، وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (۱۲۳) كارسازى و نه يارى.

وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ و هر كه چيزى كند از نيكيها، مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ از مردى يا از زنى، وَ هُوَ مُؤْمِنٌ پس از آنكه گرويده است، فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ ايشان آنند كه مى‏درآرند ايشان را در بهشت، وَ لا يُظْلَمُونَ نَقِيراً (۱۲۴) و از ايشان نه كردار كاهند و نه مزد، بمقدار نقيرى.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً الآية اين حكايت از مشركان مكه است، دعا بمعنى عبادتست. ميگويد: ما يعبدون من دونه الّا اناثا، لات و عزى و منات همه اناث‏اند و اوثان، همه مؤنّث. اوثان بتان بى‏صورت‏اند، و اصنام بتان با صورت. گفته‏اند كه: اين لات و عزى و منات بتان بودند از سنگ تراشيده، و در درون كعبه نهاده، ربّ العزّة جلّ جلاله در درون هر يكى شيطان گماشته تا با كهنه و سدنه خويش سخن ميگفتند، و ايشان از راه ميافتادند.

قول حسن و قتاده و بو عبيده آنست كه اناث بمعنى موات است، يعنى مردگان‏اند كه در ايشان روح نيست، و نفع و ضرّ نيست، از سنگ و چوب و كلوخ و مانند آن. و اين موات همه مؤنّث باشند، و صفت آن بتأنيث كنند. عبد الرحمن زيد گفت: إِلَّا إِناثاً يعنى: بزعمهم، بگفت ايشان اناث‏اند كه ايشان بتان را بنات اللَّه خواندند. وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطاناً مَرِيداً شيطان اينجا ابليس است، و مريد صفت وى، و هو الشّديد العالى الخارج من الطّاعة. يقال مرد الرّجل يمرد مردودا او مرادة، اذا عتا، و خرج من الطّاعة. و أصله من قول العرب: حائط ممرّد اى مملّس لا خشونة فيه، و شجرة مرداء اذا تناثر ورقها و بهذا سمّى من لم تنبت لحيته، امرد، اى املس موضع اللّحية، المريد، الخارج من الطّاعة المتلمس منها. ميگويد: ايشان نميخوانند و نميپرستند الّا ابليس متمرّد عاصى بر خداى عزّ و جلّ، و اللَّه بآن تمرّد و معصيت او را برانده، و بر وى لعنت كرده.

وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً اى: مقطوعا معدودا. اين حكايت از قول ابليس است، و بهره بريده كه نصيب وى است از هزار، نهصد و نود و نه‏اند، چنان كه در خبر است‏

بروايت ابو سعيد خدرى: قال قال النّبيّ (ص): «يقول اللَّه تعالى و تقدّس يوم القيامة يا آدم! فيقول: لبّيك، و سعديك، و الخير فى يديك، فيقول: اخرى بعث النّار. فيقول: و ما بعث النّار؟ فيقول اللَّه تعالى: «من كل الف، تسعمائة و تسعة و تسعون.

فعنده يشيب الصغير، و يضع كل ذات حمل حملها، و ترى الناس سكارى و ما هم بسكارى و لكن عذاب اللَّه شديد». قالوا: يا رسول اللَّه! و ايّنا ذلك الواحد؟ قال: «ابشروا فانّ منكم رجلا، و من ياجوج و ماجوج الفا». ثمّ قال: «و الّذين نفسى بيده ارجو أن تكونوا ربع اهل الجنّة»، فكبّرنا. فقال: ارجو ان تكونوا ثلث اهل الجنّة»، فكبّرنا. فقال: «ارجو ان تكونوا نصف اهل الجنة»، فكبّرنا. فقال: «ما انتم فى النّاس الّا كشعرة سوداء فى جلد ثور ابيض، او كشعرة بيضاء فى جلد ثور اسود».

وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ اين هم از گفت ابليس است. ميگويد: بر گردانم ايشان را از طريق هدى، و گم كنم از راه راستى و دين حق. وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ و ايشان را فرا وايستن بد كنم، تا پيوسته بر آن باشند كه بد ميكنند، و خبر دهم ايشان را كه بهشت نيست، و دوزخ نيست، و بعث نيست. چون اين اعتقاد، آرند در بدى بيشتر كوشند. و يقال: لَأُمَنِّيَنَّهُمْ اى: اجمع لهم مع الاضلال، اوهمهم انّهم ينالون من الآخرة حظّا. ميگويد: ايشان را بيراه كنم، آن گه با بيراهى در دل ايشان افكنم كه ايشان را از آخرت نصيب خواهد بود. اين همچنانست كه جاى ديگر گفت: وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ.

وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ اين بحيرة است كه در سورة المائده گفت، و اين آنست كه عرب گوش بعضى شتران ميشكافتند، و اكنون هر كه گوش جانور بشكافد يا ببرد، ملحق است بآن در كراهيت و معصيت.

وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ بعضى مفسّران گفتند: اين تغيير خلق خدا خصىّ كردن آدميست، و آن فرموده شيطان است، بحكم اين آيت.

و در خصىّ كردن ديگر جانوران ميان علما خلاف است، و هر كه دندان گشايد، يا پوست روى تراشد، يا در موى موى پيوندد، يا پوست آزيند، همه ملحق است بتغيير خلق، و خضاب موى سياه مردان را هم نزديكست باين. و گفته‏اند: تغيير خلق آنست كه اللَّه تعالى چهار پايان را بيافريد از بهر آدميان، تا مركب خويش سازند، و طعمه خويش، و ايشان بر خود حرام كردند، و آفتاب و ماه و سنگها بيافريد، و مردم را نرم و روان كرد، تا بدان منفعت گيرند، و ايشان آن را معبود خود ساختند، و عبادت آن كردند، چون از آن نهاد كه اللَّه فرمود بگردانيدند، و آن معنى كه اللَّه براى آن آفريد بمعنى ديگر بدل كردند، تغيير خلق خدا كردند لا محاله.

و گفته‏اند: خلق اينجا بمعنى دين است، كه جاى ديگر گفت: لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ اى لدين اللَّه، و تغيير دين آنست كه حلال حرام ميكردند، و حرام حلال.

ثمّ قال: وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً زيانكار كسى است كه فرمان شيطان برد، نه فرمان اللَّه. يَعِدُهُمْ ايشان را وعده عمر دراز ميدهد در دنيا، وَ يُمَنِّيهِمْ و يافت مرادها در دل ايشان مى‏افكند، و گفته‏اند: در دل ايشان فقر مى‏افكند، تا از بيم فقر هزينه در كار خير نكنند، و رحم نپيوندند. ربّ العالمين گفت: وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً و شيطان وعده كه دهد جز بفرهيب ندهد، سود نمايد و زيان پيش نهد. أُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ يعنى مصيرهم، وَ لا يَجِدُونَ عَنْها مَحِيصاً اى مفرّا.

اگر كسى گويد كه: ابليس از كجا دانسته بود كه قومى از فرزندان آدم نصيب وى خواهند بود تا ايشان را گمراه كند باين سخن كه گفت: لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً؟ جواب آنست كه ربّ العزّة با وى اين خطاب كرد: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ، و ابليس در آنجا دريافته بود كه از فرزندان آدم گروهى نصيب وى خواهند بود. ديگر جواب آنست كه ابليس بهشت و دوزخ معاينه ديده بود، و دانست كه هر يكى را قومى ساكنان خواهند بود. و نيز گفته‏اند كه ابليس، آدم را وسوسه داد تا بعضى مراد خويش از وى بيافت، امّا همه مراد خويش از وى نيافت، بفرزندان آدم همين طمع كرد، از اضلال همگان نوميد است، امّا ببعضى طمع دارد. اين سخن از آنجا گفته است.

اگر كسى گويد: چه حكمت است كه ابليس را آفريد، و آن گه او را بر خلق مسلّط كرد، تا ايشان را وسوسه ميكند؟ جواب آنست كه تصديق قول خويش را جلّ جلاله كه گفته است: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ، فسلطه على العصاة ليملأ جهنم من متبعيه، فقال لهم: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ، و قال لمتّبعى محمد (ص): وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا. ديگر جواب آنست كه على (ع) گفت، قال: «اراد اللَّه ان يظهر كرامته على المؤمنين، فلو لم يكن ابليس و وسوسته لما هاج من القلب ريح المودّة، و لما اضاء نور المعرفة»، و اگر نه ابليس بودى بوى مودّت و محبّت از دل بنده مؤمن كى دميدى؟ و نور معرفت كى تافتى؟

ابليس را بدان آفريد كه تا وى فعل خود ننمايد، رحمت و مغفرت حق ظاهر نگردد.

هر چه وى خراب كند رحمت وى در آيد، و آبادان گرداند. هر چه وى بغارت برد، تيغ غفران از وى واستاند، و مزيدى بر سر نهد.

مردى پيش مصطفى (ص) آمد، و از وسوسه شيطان بناليد و شكايت كرد.

مصطفى (ص) گفت: «انّ السّارق لا يدخل بيتا ليس فيه شى‏ء، ذاك محض الايمان».

خانه‏اى كه از كالا خالى بود دزد در آنجا نرود، دلى كه از معرفت و ايمان خالى بود، شيطان آنجا چه كار دارد؟ وسوسه شيطان دليل است بر وجود ايمان. نخعى گفته است از اينجا: كلّ صلاة لا وسوسة فيها فانّها لا تقبل، لأنّ اليهود و النصارى لا وسوسة لهم.

و قال على بن ابى طالب (ع): «الفرق بين صلوتنا و صلاة اهل الكتاب الوسوسة، لأنّ الشّيطان فرغ منهم و من عملهم».

ابو بكر وراق گفت: ليس للشّيطان مع الكفّار عمل، لأنّهم وافقوه، و المؤمن يخالفه، و المحاربة تكون مع المخالف.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ الآية مضى تفسيره.

قوله: لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ الأمانىّ، الأكاذيب. معناه: ليس بأكاذيبكم و لا أكاذيب اهل الكتاب، و اين آن بود كه ميان جهودان و ميان قومى از عرب در سخن مباهات رفت. جهودان گفتند: ما بهيم از شما، كتابنا قيل كتابكم، و نبيّنا قبل نبيّكم. اين جواب ايشان را آمد. و يقال: هى من تمنّيت اى اشتهيت. معنى آنست كه نه بآرزوهاى شما است، و نه بآرزوهاى اهل كتاب.

مجاهد گفت كه قريش گفتند: لا نبعث و لا نحاسب، و قالوا: لا جنّة و لا نار، و جهودان گفتند: لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً، و قالوا نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ.

ربّ العالمين بجواب هر دو قوم اين آيت فرستاد.

و اسم ليس مضمر است، المعنى: ليس ثواب اللَّه بأمانيّكم و لا امانىّ اهل الكتاب.

ميگويد: ثواب و نواخت خداى و دخول بهشت نه بآرزوى شما است، و نه بآرزوى اهل كتاب، لكن بايمانست و عمل صالح، چنان كه در آيت پيش گفت: وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً، باز نمود كه كار دين را بنا به آرزو نيست. مصطفى (ص) گفت: «ليس الدّين بالتّمنّى و لا بالتّحلّى».

و قال (ص): «العاجز من اتّبع نفسه هواها و تمنّى على اللَّه».

مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ گفته‏اند: اين جزا درين جهان است، يعنى آن رنجها كه بگناهكار رسد در دنيا. و درين معنى خبرها است از مصطفى (ص): قال ابو بكر الصديق: يا رسول اللَّه كيف الصّلاح بعد هذه الآية؟ فقال النّبيّ (ص): «أيّة آية»؟ فقال: يقول اللَّه عزّ و جلّ: لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ، ما عملنا جزينا به. فقال له النّبيّ (ص): «غفر اللَّه لك يا أبا بكر! أ لست تمرض؟

الست تنصب؟ أ ليس يصيبك الّلأواء» قال: بلى. قال: «فهو ما يجزون به».

و بروايتى ديگر ابو بكر صديق گفت: و ايّنا لم يعمل سوء، و انّا لمجزيّون بكلّ سوء عملنا. فقال النبى (ص): «امّا انت يا أبا بكر و اصحابك المؤمنون فتجزون‏ بذلك فى الدّنيا، حتّى تلقوا اللَّه، و ليست لكم ذنوب، و امّا الآخرون فتجمع ذنوبهم حتّى يجزوا بها يوم القيامة».

عطا گفت: آن روز كه اين آيت فرو آمد ابو بكر گفت: هذه قاصمة الظّهر يا رسول اللَّه. فقال النّبيّ (ص): «انّما هى المصيبات تكون فى الدّنيا».

ابو هريرة گفت: آن روز كه اين آيت فرو آمد جماعتى ياران نشسته بوديم، چون بشنيديم همه بگريستيم، و اندوهگن شديم، گفتيم: يا رسول اللَّه! باقى نگذاشت اين آيت، يعنى از وعيد. رسول خدا گفت: «اما و الّذى نفسى بيده انّها لكما انزلت، و لكن ابشروا و قاربوا و سدّدوا، انّه لا يصيب احدا منكم مصيبة فى الدّنيا الّا كفّر اللَّه بها خطيئته حتّى الشّوكة شاكت احدكم فى قدمه».

حسن گفت: اين آيت در شأن كفّار آمد كه ربّ العالمين مؤمن را به بدكردارى جزا نكند، بلكه وى را بكردار نيكو جزا دهد، و سيّئات وى در گذارد، چنان كه گفت: لِيُكَفِّرَ اللَّهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ الَّذِي عَمِلُوا وَ يَجْزِيَهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ الَّذِي كانُوا يَعْمَلُونَ. جايى ديگر گفت: وَ هَلْ نُجازِي إِلَّا الْكَفُورَ. و دليل برين قول آنست كه در آخر آيت گفت: وَ لا يَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً اگر كسى را نه در قيامت يار باشد و نه دوست، جز كافر نبود، كه ربّ العزّة مؤمنانرا گفته كه ولىّ ايشانم: اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا، و ضمان نصرت كرده در هر دو سراى، و گفته: إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ.

وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ الآية گفته‏اند كه چون آيت آمد كه مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ، اهل كتاب با مؤمنان گفتند كه: ما با شما يكسانيم بحكم اين آيت، و شما را بر ما فضل نيست. ربّ العالمين مؤمنانرا بر ايشان فضل نهاد و گرامى كرد باين آيت ديگر: وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ

مكى و بصرى و ابو بكر يَدْخُلُونَ بضمّ يا و فتح خا خوانند، على اسناد الفعل الى المفعول به، و هو من الادخال، لا من الدّخول، لأنّهم لا يدخلونها حتّى يدخلوها، فلفظ الادخال اولى، و معنى آنست كه در آرند ايشان را در بهشت. باقى بفتح يا و ضمّ خا خوانند، على اسناد الفعل الى الدّاخلين، لأنّهم اذا دخلوها دخلوها، يعنى در شوند ايشان در بهشت.

وَ لا يُظْلَمُونَ نَقِيراً و هى النّقرة الّتى تكون فى ظهر النّواة.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً الآية عزيز است و عظيم، خداى يگانه و كردگار داننده، تاونده با هر كاونده، و بهيچ هست نماننده. بى‏شريك و بى انباز، و بى‏نظير و بى‏نياز. چنو كس نه، و هيچ كس بجاى او بس نه. در كردگارى قدير، و در كاررانى بى‏مشير، در پادشاهى بى‏وزير، و در خدايى بى‏نظير. آفريننده جهانيان، و دارنده همگان، دشمنان و دوستان. احوال بندگان را مدبّر، و كار عالم را مقدّر. نه در تدبير او سهو آيد، نه در تقدير او لغو آيد. هر كسى را بر آنجاست كه وى نشاند، و هر دلى را آن نثار كه وى فشاند. هر يكى بر آن رنگ كه وى رشت، و در هر دل آن رست كه وى كشت. يكى را بآب عنايت شسته، و بميخ قبول وابسته، و چراغ معرفت وى از نور اعظم بر افروخته، و راهش روشن كرده. يكى را بتيغ هجران خسته، و بميخ ردّ وابسته، و نموده شيطان برو آراسته، و بر پى بتان داشته، و از وى اين خبر بازداده كه: إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً، وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطاناً مَرِيداً. لَعَنَهُ اللَّهُ.

عجب كاريست! كسى تراشيده خويش پرستد، يا مصنوع خويش بمعبودى گيرد، اگر بغير اللَّه معبودى روا بودى، كافر معبود بت بايستى، نه بت معبود كافر.

زيرا كه بت مصنوع كافر است، و وى صانع، و صانع معبود بايد نه مصنوع. چون كافر كه صانع بت است، و با عقل و اختيار است، دعوى معبودى نميكند، محال بود بتى را كه نه حيات دارد، و نه سمع، و نه بصر، نه عقل، نه اختيار، كه معبود بود.

در ابتداء اسلام بر كافران هيچ چيزصعب‏تر از آن نبود كه مصطفى (ص) گفتى: خداى عالم يكيست، كردگار جهانيان يكى است. ايشان ميگفتند: أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْ‏ءٌ عُجابٌ. چيزى بس عجب است آنچه محمد (ص) ميگويد، كه خداى يكيست، يك خداى كار همه جهان چگونه راست دارد؟ ما را در مكه سيصد و شصت بت است، و كار مكه تنها راست نميتوانند داشت.

ربّ العزّة ايشان را بحجّت جواب داد، گفت: وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ. او خداوندى است كه شب تاريك آفريد، و روز روشن، و آفتاب درخشنده و ماه تابنده رخشنده، شب يكى تاريكى او همه عالم را بسنده، روز يكى روشنايى او همه عالم را بسنده. آفتاب يكى طباخى او همه عالم را بسنده. ماه يكى صباغى او همه عالم را بسنده. چه عجب اگر خالق يكى و قدرت او همه عالم را بسنده، و علم وى هر جايى رسنده: أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ؟

خواجه‏اى مخلوق كه بنده‏اى دارد، و ملك وى بود، نه روا باشد كه آن ملك وى شود، چنانستى كه ربّ العزّة گفتى: بت ملك من، و زمين ملك من، ملك من در ملك من، چون بود انباز من؟ چندين جايگه در قرآن از عيبهاى بتان برگفته، و بى صفتى در ايشان نشان كرده كه:أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها الآية. كسى كه صفت كمال ندارد خدايى را چون شايد؟ جاى ديگر گفت: إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ. جايى ديگر گفت: إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ. اگر بوقت درماندگى كافر بت را خواند، بت آن دعاء وى نشنود، وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَكُمْ! ور صورت بستى كه بشنيدى، نتوانستى كه اجابت كردى.

حصين خزاعى پدر عمران حصين روزى پيش مصطفى (ص) در آمد، و آن روز هنوز مشرك بود، رسول خدا گفت: يا حصين! كم تعبد اليوم الها؟

امروز چند خداى دارى؟ حصين گفت: هفت دارم، يكى بر آسمان، و شش در زمين. گفت: «فايّهم تعدّه ليوم رغبتك و رهبتك؟

روز رغبت و رهبت را و روز حاجت و ضرورت را كداميكى دارى؟ چون نيازت بود و اندوهت بود كدام يكى را خوانى؟ و كاشف غم و قاضى حاجت كدام يكى را دانى؟ گفت: الّذى فى السّماء، آن يكى كه بر آسمانست.

وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ الآية حوالت اضلال كه بر ابليس آمد از روى سبب آمد، ور نه ابليس را خود ابليس كه بود، بلى وسوسه مينمايد كه پيشه وى اينست، آن گه از پى وسوسه ربّ العزّة ضلالت آفريند. كه ضلالت و هدايت و سعادت و شقاوت از خدا است: مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً.

آن گه عاقبت و سرانجام و مآل و مرجع هر دو فرقت ياد كرد، قسم ضلالت ر گفت: أُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ، و قسم هدايت را گفت: سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً، وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا.

۲۰ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً و كيست نيكو دين‏تر، مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ از آنكه روى خود فرا خدا كرد؟، وَ هُوَ مُحْسِنٌ و آن گه با آن نيكوكار بود، وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ و بر پى ملّت ابراهيم ايستاد، حَنِيفاً آن مسلمان پاك دين، وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا (۱۲۵) و اللَّه ابراهيم را دوست گرفت.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ و خدايراست هر چه در آسمان و زمين چيز است، وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحِيطاً (۱۲۶) و خداى بهمه چيز دانا است داناى هميشه‏اى.

وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ مى‏پاسخ پرسند از تو در كار زنان، قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ گوى كه خداى پاسخ ميكند شما را در كار ايشان، وَ ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ و آنچه بر شما ميخوانند، فِي الْكِتابِ درين نامه، فِي يَتامَى النِّساءِ در كار دختران پدر مردگان، اللَّاتِي لا تُؤْتُونَهُنَّ آنان كه ايشان را نميدهيد، ما كُتِبَ لَهُنَّ آنچه واجب نبشته‏اند ايشان را، وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ و رغبت نميكنيد كه بزنى كنيد ايشان را، وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الْوِلْدانِ و از تو مى‏فتوى پرسند زبون گرفتگان از كودكان، وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتامى‏ بِالْقِسْطِ و ميفرمايد اللَّه شما را كه يتيمان را بداد بپاى ايستيد، وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ و هر چه كنيد از نيكى، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِهِ عَلِيماً (۱۲۷) اللَّه بآن دانا است هميشه‏اى.

وَ إِنِ امْرَأَةٌ و اگر زنى بود، خافَتْ مِنْ بَعْلِها كه از شوى خويش دانسته و ديده باشد، نُشُوزاً باز نشستى، أَوْ إِعْراضاً يا روى گردانيدنى، فَلا جُناحَ عَلَيْهِما نيست بر ايشان تنگيى، أَنْ يُصْلِحا كه با هم آشتى سازند، بَيْنَهُما صُلْحاً ميان يكديگر بر خير، وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ و آشتى به، وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ و حاضر كرده‏اند مردمان را بدريغ داشتن خويشتن را از ناكامى، وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا و اگر بنيكويى در آئيد، از بيداد بپرهيزيد، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (۱۲۸) اللَّه بآنچه شما ميكنيد دانا است آگاه هميشه‏اى.

وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ و نتوانيد كه داد كنيد ميان زنان، وَ لَوْ حَرَصْتُمْ و هر چند كوشيد و خواهيد، فَلا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ لكن همه كششى مكنيد، فَتَذَرُوها كه آن زن را فرو گذاريد، كَالْمُعَلَّقَةِ چون آويخته، وَ إِنْ تُصْلِحُوا و اگر نيك در آئيد و بآشتى گرائيد، وَ تَتَّقُوا و از جور پرهيزيد، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً (۱۲۹) خداى مهربانست و آمرزگار هميشه‏اى.

وَ إِنْ يَتَفَرَّقا ور پس از هم ببرند، يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ بى نياز كند خداى هر دو را از يكديگر از فراخى خويش، وَ كانَ اللَّهُ واسِعاً و خداى بى‏نياز است توانگر، فراخ دار فراخ بخش، حَكِيماً (۱۳۰) دانا است هميشه‏اى.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ و خدايراست هر چه در آسمان و زمين چيز است و كس، وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا و اندرز كرديم، الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ ايشان را كه پيش از شما كتاب دادند، وَ إِيَّاكُمْ و شما را هم اندرز كرديم، أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ كه از خشم و عذاب خداى بپرهيزيد، وَ إِنْ تَكْفُرُوا و اگر كافر شيد، فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ خداى راست هر چه در آسمان و زمين چيز است، وَ كانَ اللَّهُ غَنِيًّا حَمِيداً (۱۳۱) و خداى بى‏نياز است توانگرى ستوده هميشه‏اى.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ و خداى راست هر چه در آسمان و زمين چيز است و كس، وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا (۱۳۲) و نيك بسنده و كارساز كه اوست.

إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ اگر خواهد شما را ببرد اى مردمان! وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ و ديگران آرد، وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ ذلِكَ قَدِيراً (۱۳۳) و اللَّه بر آن توانا است هميشه‏اى.

مَنْ كانَ يُرِيدُ ثَوابَ الدُّنْيا هر كه پاداش اين جهان ميخواهد، فَعِنْدَ اللَّهِ ثَوابُ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ بنزديك خداى است پاداش اين جهانى و پاداش آن جهانى، وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً بَصِيراً (۱۳۴) و اللَّه شنواى است بيناى هميشه‏اى.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، كُونُوا قَوَّامِينَ بر استاد داريد، بپاى ايستيد، بِالْقِسْطِ براستكارى و داد دهى، شُهَداءَ لِلَّهِ و گواهان بودن خداى را براستى، وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ ور همه بر نفس شما بود، أَوِ الْوالِدَيْنِ يا بر پدر و مادر بود، وَ الْأَقْرَبِينَ يا بر خويشان، إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا اگر توانگر بود، أَوْ فَقِيراً يا درويش بود، فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِهِما كه خداى اوليتر بهر دو، فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ بر پى بايست خود مايستيد، أَنْ تَعْدِلُوا كه داد نكنيد، وَ إِنْ تَلْوُوا و اگر در كار شويد، أَوْ تُعْرِضُوا يا روى گردانيد، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (۱۳۵) خداى بآنچه شما ميكنيد دانا است و آگاه هميشه‏اى.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً اى: احكم دينا ممّن اخلص عمله للَّه، و فوّض امره اليه، وَ هُوَ مُحْسِنٌ اى: موحّد للَّه، محسن الى خلقه، وَ اتَّبَعَ دين اللَّه الّذى بعث به محمدا. ميگويد: كيست ديندار و پسنديده‏تر از آن كس كه عمل خود از شرك و ريا پاك كند، و كار خود باللَّه باز گذارد، و اللَّه را كارساز و كار ران خود داند؟ و آن گه با خلق خدا نيكوكار بود و مهربان، بر پى آن دين ايستد كه محمد را بآن دين فرستاد، و آن دين ابراهيم است و ملّت وى. ملّت ابراهيم در ملّت محمد داخل است. هر كه بملّت محمد اقرار دهد، اتّباع ملّت ابراهيم كرد.

ابن عباس گفت: اقرار دادن به كعبه، و نماز كردن بآن، و طواف كردن گرد آن، و سعى ميان صفا و مروه، و رمى جمرات، و حلق رأس، و جمله مناسك از دين ابراهيم است. هر كه نماز سوى كعبه كرد، و باين صفات اقرار داد، اتّباع ملّت ابراهيم كرد. و اين در شأن ابو بكر فرو آمد بقول بعضى مفسّران.

حَنِيفاً حال عن ابراهيم، او عن الضّمير فى وَ اتَّبَعَ، و معناه: مائلا عن جميع الأديان.

وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا ابن عباس گفت: ابراهيم مهماندار بود، خانه بر سر راه داشتى، تا هر كسى كه بر وى گذشتى، وى را مهمان كردى. پس يك سال مردمان را قحط رسيد، از ابراهيم طعام طلب كردند، و ابراهيم را عادت بود كه هر سال بار از مصر آوردى، از نزديك دوستى كه در مصر داشت. غلامان را و شتران را فرستاد نزديك وى، بار خواست، و بار نبود آن سال، كه ايشان را هم قحط رسيده بود. شتران را تهى باز گردانيدند، تا بهامونى رسيدند كه پر از ريگ بود، آن چاكران ابراهيم با خود گفتند: اگر اشترانرا باز گردانيم بى‏بار، نه خوب بود، و دشمن را شماتت بود. درايستادند و غرارها پر از ريگ كردند. چون بر ابراهيم رسيدند قصّه با ابراهيم بگفتند، و ابراهيم دلتنگ شد، كه مردم را اميدوار كرده بود، و دل بر آن نهاده كه اكنون طعام رسد. و ساره در آن حال خفته بود، و ازين قصّه خبر نداشت. پس ابراهيم در خواب شد از دلتنگى، و ساره بيدار گشت، و پرسيد كه غلامان ما رسيدند از مصر؟ و بار آوردند؟ گفتند: آرى رسيدند. ساره سر آن بار بگشاد، آرد سفيد نيكو ديد. خبّازان را بفرمود تا در پختن ايستادند. چون ابراهيم (ع) بيدار گشت، بوى طعام بوى رسيد، گفت: يا سارة من اين هذا الطّعام؟ از كجا آمد اين طعام؟ گفت: اين آنست كه از نزديك خليل تو آن دوست مصرى آوردند. ابراهيم فضل و كرامت خداى بر خود بدانست و گفت: اين از نزديك خليل من اللَّه است، نه از نزديك خليل مصرى. ابن عباس گفت: آن روز ربّ العزّة ابراهيم را دوست خوانده، و او را خليل خود خواند. و گفته‏اند: آن روز كه فريشتگان در پيش ابراهيم شدند، بر صورتهاى غلامان نيكو روى، ابراهيم پنداشت كه ايشان مهمانان‏اند، گوساله فربه بريان كرد، و نزديك ايشان آورد، آن گه گفت: بخوريد بدو شرط: يكى آنكه چون دست بطعام بريد گوئيد: «بسم اللَّه»، و چون از طعام فارغ شويد، گوئيد: «الحمد للَّه». جبرئيل گفت: يا ابراهيم! سزاوارى كه اللَّه ترا دوست خود گيرد، و خليل خود خواند.

گفت آن روز ربّ العزّة او را خليل خود خواند. و گفته‏اند: ملك الموت بصورت جوانى در سراى خليل شد، و خليل او را نشناخت، گفت بدستورى كه درين سراى آمدى؟

ملك الموت گفت: بدستورى خداوند سراى. پس ابراهيم او را بشناخت، آن گه ملك الموت گفت: يا ابراهيم! خداى بنده‏اى را از بندگان خود بدوست گرفت.

ابراهيم گفت: آن كدام بنده است، تا من او را خدمت كنم تا زنده باشم؟

ملك الموت گفت: آن بنده تويى يا ابراهيم. گفت: بچه خصلت مرا دوست گرفت؟

و خليل خواند؟ گفت: بأنّك تعطى و لا تأخذ.

روى عبد اللَّه بن عمر، قال: قال رسول اللَّه (ص): «يا جبرئيل لم اتّخذ اللَّه ابراهيم خليلا؟» قال: «لاطعامه الطّعام يا محمد»، و روى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «اتّخذ اللَّه ابراهيم خليلا، و موسى نجيّا، و اتّخذنى حبيبا، ثمّ قال: و عزّتى لاؤثرنّ حبيبى على خليلى و نجيّى»، و قال (ص): «لو كنت متّخذا خليلا لاتّخذت أبا بكر خليلا، و انّ صاحبكم خليل اللَّه»، يعنى نفسه.

امّا خليل از روى لغت آن دوست است كه در دوستى وى هيچ خلل نبود.

ابراهيم خليل است، يعنى كه اللَّه او را برگزيده و دوست داشت، دوستى تمام، كه در آن هيچ خلل نه، و روا باشد كه معنى خليل، فقير بود، زيرا كه خلّت حاجت و فاقت باشد. يقال: سدّ خلّته‏اى حاجته. قال زهير يمدح هزن بن سنان:

و ان اتاه خليل يوم مسغبةيقول لا غائب مالى و لا حرم‏

خليل اى فقير، و ابراهيم، خليل اللَّه، لأنّه فقير الى اللَّه، محتاج اليه، لا حاجة له الى غيره.

ترسايى از شيخ ابو بكر وراق ترمدى سؤال كرد، گفت: چرا جائز است خداى را جلّ جلاله ابراهيم را دوست گيرد؟ و جائز نميداريد كه عيسى را فرزند گيرد؟

ابو بكر وراق جواب داد كه: فرزند اقتضاء جنسيّت كند، و خداى را جنس نيست، و دوستى اقتضاء جنسيّت نكند. نه‏بينى كه كسى اسبى دوست دارد، يا جوهرى دوست دارد، يا جامه، يا بنائى، وزين هيچ چيز بفرزندى نگيرد، تا بدانى كه فرزند اقتضاء تجانس كند، و لا جنس له جلّ جلاله. ترسا چون اين سخن بشنيد مسلمان گشت، و بدين اسلام در آمد.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ يختار منها ما يشاء و من يشاء، وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحِيطاً احاط علمه بجميع الأشياء.

وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ الآية سبب نزول اين آيت آن بود كه عرب در زمان جاهليّت نه زنان را از ميراث چيزى ميدادند و نه كودكان را، بلكه مردان را ميدادند، مهينان ايشان را. ربّ العزّة درين آيت نصيب زنان و نصيب كودكان از ميراث بايشان الحاق كرد، و بداد فرمود. و نيز دختران يتيم ميبودند با مال و بصورت زشت، كه اولياء ايشان از بهر زشتى صورت نمى‏خواستند كه ايشان را بزنى كنند، و ايشان را بكسى نميدادند، و در خانه ميداشتند از بهر مال كه داشتند، باميد آنكه مگر بميرند، و مال ايشان بميراث بر گيرند.

سدى گفت: اين در شأن جابر عبد اللَّه فرو آمد، كه دختر عمّى داشت، يتيمه و نابينا بود، و بصورت زشت. جابر گفت: يا رسول اللَّه! بآن صفت كه وى است ميراث گيرد؟ رسول خدا گفت: نعم، گيرد. پس ميراث كه وى را بود بوى داد. آن گه او را در خانه ميداشت، و بزنى بكس نميداد، از بيم آنكه شوهر و فرزندان وى مال بميراث برند، و خود بزنى نميكرد كه جمال نداشت، و گوش بر آن نهاده كه تا بميرد، و آنچه هست از مال وى بميراث برگيرد. ربّ العالمين اين آيت فرستاد: وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ اى يستعرفونك. و الفتيا و الفتوى لغتان، و هو تعريفك الأمر، افتانى اى عرّفنى. ميگويد: از تو فتوى ميپرسند و فتوى ميخواهند در كار زنان، قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ وَ ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ‏

موضع «ما» رفع است، المعنى: اللَّه يفتيكم فيهنّ.

وَ ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ ايضا، يفتيكم فيهنّ. ميگويد: اللَّه فتوى ميكند و قرآن فتوى ميكند، و آن آنست كه در اوّل سورة گفت: وَ آتُوا الْيَتامى‏ أَمْوالَهُمْ.

ما كُتِبَ لَهُنَّ يعنى فرض لهنّ من الميراث. وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ يعنى: و ترغبون عن أن تنكحوهنّ لدمامتهنّ.

وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الْوِلْدانِ اين در موضع خفض است، عطف على قوله فِيهِنَّ، يعنى قل اللَّه يفتيكم فيهنّ، و فى المستضعفين من الولدان. و قيل عطف على قوله: فِي يَتامَى النِّساءِ، المعنى: فى يتامى النّساء و فى المستضعفين من الولدان الّذين لا تورثونهم.

وَ أَنْ تَقُومُوا اى: و يفتيكم ان تقوموا لليتامى، بِالْقِسْطِ اى بالعدل فى ميراثهم و مالهم و نكاحهم. قيل: نزّلت فى ام كحة و بناتها على ما سبق شرحه فى صدر السورة.

قال ابن عباس و عائشة: ما كُتِبَ لَهُنَّ، يعنى الصّداق، و المعنى: لا تؤتونهنّ صداقهنّ، و ترغبون فى نكاحهنّ لجمالهنّ و ما لهنّ، و قيل: فى المستضعفين هم العبيد و الاماء، اى أحسنوا اليهم، لا تكلّفوهم ما لا يطيقون.

وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ ممّا امرتم به من قسمة المواريث، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِهِ عَلِيماً فيجزيكم به.

و روايت كنند از براء عازب كه آخرتر آيتى كه از آسمان فرود آمد اين آيت بود، و آخرتر سوره‏اى سورة براءة.

وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً الآية سعيد جبير گفت: مردى زنى داشت، و آن زن پير گشته بود، و از آن مرد فرزندان داشت. مرد خواست كه وى را طلاق دهد، و زنى ديگر از آن نيكوتر بخواهد. آن پير زن گفت: مرا طلاق مده، و با فرزندان بگذار، و قسمت كن مرا اگر خواهى باختيار خويش در كم و بيش، و اگر خواهى قسمت مكن از بهر من، كه روا بود اندى كه در نكاح تو بمانم. مرد گفت: چنين كنم، پيش رسول خدا شد، و اين حال بگفت.

رسول خدا جواب داد كه: اللَّه سخن تو شنيد، و اگر خواهد اجابت كند. پس ربّ العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد. گويند اين مرد رافع بن خديج الانصارى بود، و زن وى خويلة بنت محمد بن مسلمة الانصارى.

وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ اى علمت و رأت، مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً يعنى: يبغضها و يترك مضاجعتها و مباشرتها، و يعرض بوجهه عنها، و يقلّ مجالستها و محادثتها.

ميگويد: اگر زنى از شوهر خويش ميشناسد و ميداند و مى‏بيند كه وى را دشمن ميدارد، و مباشرت و صحبت وى مى‏بگذارد، و روى از وى ميگرداند، و با وى ننشيند و حديث نكند، بر ايشان تنگى نباشد كه با يكديگر صلح كنند در قسمت و در نفقه. و اين چنان باشد كه مرد زن را گويد: تو پير گشتى و روزگار جوانيت بسر رسيد، و من ميخواهم كه ديگر زنى خواهم، و روزگار قسمت وى بيفزايم، در روز و در شب، تازگى و جوانى وى را. اگر تو بدين خشنودى و رضا ميدهى، بر جاى خود و بر حال خود در نكاح من ميباش، و اگر نه ترا بخشنودى گسيل كنم. پس اگر زن بدين حال و بدين صفت رضا دهد نيكوكار بود و پسنديده، و وى را بر آن اجبار نكنند، و اگر نه كه بدون حق خويش رضا ندهد، واجب آيد بر شوهر كه حق وى از مقام و نفقه تمام بدهد، يا بنيكويى و احسان وى را روان كند، و وى را برنج‏ و كراهيت ندارد. و مرد اگر وى را دارد، و حقّ وى با كراهيت صحبت تمام بدهد، محسن باشد و ستوده حق، و اللَّه وى را جزا دهد بر فعل خير. اينست كه اللَّه گفت: وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِهِ عَلِيماً اى يعلمه و يجازيه عليه. امّا بر مباشرت وى را اجبار نكنند، كه آن على الخصوص حق مرد است، چون فرو گذارد بر آن اجبار نرود، بخلاف مقام و نفقه كه حقّ زنست.

و آنچه ربّ العزّة گفت: وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ، آنست كه پير زن را ميدارد بعد از تخيير در نفقه و مقام، بچيزى معلوم صلح كنند. و رسول خدا (ص) با سوده بنت زمعه همين كرد. زنى بود روزگار بوى برآمده و پير گشته، و رسول خواست كه وى را طلاق دهد. سوده گفت: مرا در جمله زنان خود بگذار، تا فردا در قيامت چون مرا حشر كنند، با زنان تو حشر كنند، و من نوبت خويش روز و شب در كار عائشه كردم.

رسول خدا آن از وى بپذيرفت، و چنان كرد.

قرّاء كوفه أَنْ يُصْلِحا خوانند، بضمّ يا و كسر لام بى الف، و هو من الاصلاح.

و در حال تنازع و تشاجر اصلاح استعمال كنند، چنان كه تصالح استعمال كنند، تقول: اصلحت بين المنازعين. قال اللَّه تعالى: إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ. و «صلحا» روا بود كه نصب على المصدر باشد، لأنّ الصّلح اسم للمصدر من اصلحت، كالعطاء من اعطيت، و روا بود كه نصب او بر مفعول به حمل كنى، چنان كه گويى: اصلحت ثوبا. باقى «ان يصالحا» خوانند، بفتح يا و لام و تشديد صاد، و بألف، و أصل آن «ان يتصالحا» است، «تا» در صاد مدغم كردند، لتقاربهما فى المخرج، و درين باب تصالح معروف‏تر است.

وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ گفته‏اند كه شحّ زن آنست كه شوى خودش دريغ آيد از زنى ديگر از مهر او، و شحّ مرد آنست كه خويشتنش دريغ آيد از زن خويشتن از پيرى يا از زشتى بمهر زنى ديگر. و قيل: وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ يعنى الغالب على نفس المرأة الشّح. غالب آن بود كه زن بخيل باشد و بر مال حريص، چون شوهر وى را ببعضى مال خشنود گرداند، وى نصيب خود از شوهر بتواند گذاشت.

پس گفت: وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا يعنى اگر نيكويى كنيد و مفارقت نجوئيد، و از ميل و جور بپرهيزيد، اللَّه تعالى آگاهست، از احسان و جور شما خبر دارد، و جزاء آن چنان كه خود خواهد، دهد.

وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ اى: لن تقدروا ان تسوّوا بينهنّ فى الحبّ، و لو حرصتم على العدل. معنى آنست كه شما اگر چه كوشيد و حريص باشيد، بر آنكه ميان زنان خويش عدل و راستى نگه داريد، در دوستى و مهر نتوانيد، كه در استطاعت شما نبود كه دلها در دوستى راست داريد، امّا اين يكى توانيد كه ميل نكنيد در نفقه و در قسمت. چون دو زن داريد يا بيشتر، همه را در نفقه و در قسمت يكسان داريد، و جوان را بر پير افزونى منهيد، كه اگر افزونى نهيد، آن ديگر را همچون زندانى محبوس فرو گذاريد، آويخته ميان دو حال، نه بى‏شوى و نه با شوى.

حسين فضل گفت، عدل بر دو ضربست: يكى آنست كه در استطاعت بنده آيد، و يكى نه. امّا آنچه در استطاعت آيد آنست كه: بنده را فرمودند، آنجا كه گفت ربّ العزّة: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ. جاى ديگر گفت: قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ. و اين عدل نقيض جور است كه هر دو در توان بنده آيد. امّا آنچه در استطاعت و توان بنده نيايد، راست داشتن دل است در مهر و دوستى با همه زنان. و اين، بنده را نفرموده‏اند، از آنكه در توان وى نيست. مصطفى (ص) قسمت كرد ميان زنان، و عدل و راستى در آن نگه داشت، آن گه گفت: اللهم هذه قسمتى فيما املك فلا تأخذنى فيما لا املك»، و روى انّه قال: «اللهم هذه قسمتى فيما املك و أنت اعلم فيما لا املك».

و از عمر خطاب روايت كنند كه گفت: اللّهمّ امّا قلبى فلا املك، و امّا ما سوى ذلك فارجو ان اعدل. و عن ابى هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «من كانت له امرأتان يميل الى احديهما عن الأخرى، جاء يوم القيامة و أحد شقّيه ساقط».

و قال انس بن مالك: اذا تزوّج البكر اقام عندها سبعا، و اذا تزوّج الثّيّب اقام عندها ثلاثا.

كسى كه بكرى بزنى كند، وى را رسد كه در قسمت وى را هفت شبان روز بر زنان ديگر افزونى نهد، و اگر ثيّب باشد سه شبانروز، آن گه بقسمت و عدل ميان ايشان باز شود.

و زنان ذمّيّات و آزادگان مسلمانان در قسمت يكسان‏اند، و آزاد زن را دو شب است و كنيزك را يك شب. وَ إِنْ تُصْلِحُوا يعنى: بالعدل فى القسمة بينهنّ، و تَتَّقُوا الجور، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً لما ملت الى الّتى تحبّها بقلبك، بعد العدل فى القسمة.

وَ إِنْ يَتَفَرَّقا يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ چون حديث صلح رفته بود، و ذكر اجتماع بر سبيل جواز، از پس آن در فراق سخن گفت، و رخصت داد، تا اگر آن پير زن بصلح سر در نيارد، و جز تسويت طلب نكند، از يكديگر بطلاق جدا شوند، و ربّ العزّة ايشان را وعده داد كه از فضل خويش هر دو را بى‏نياز كند، و روزى دهد: آن زن را از شوى ديگر، و اين مرد را از زنى ديگر.

گويند: مردى پيش مصطفى (ص) آمد، و عزب بود، و از تنگى روزى و معيشت شكايت كرد. مصطفى او را گفت كه: زنى بخواه تا روزيت فراخ شود. يعنى بحكم اين آيت كه اللَّه گفت: إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ. ديگرى آمد كه زن داشت، و از تنگى معيشت و روزى شكايت كرد. مصطفى (ص) گفت او را كه: زن طلاق ده تا روزيت فراخ شود. يعنى بحكم اين آيت كه اللَّه گفت: وَ إِنْ يَتَفَرَّقا يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ.

وَ كانَ اللَّهُ واسِعاً يعنى: لجميع خلقه فى الرّزق و الفضل، حَكِيماً فيما حكم و وعظ.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ الآية ميگويد: خدايراست هر چه در آسمان‏اند از فريشتگان، و هر چه در زمين‏اند از خلقان. وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ امّتهاى گذشته‏اند، و كتابداران پيشينه از تورات و انجيل، و هر چه بود از كتب. وَ إِيَّاكُمْ خطاب امّت محمد است، يعنى ايشان را كه پيش از شما كتاب دادند، ايشان را و شما را اى امّت محمد، اندرز كرديم: ايشان را در كتب ايشان، و شما را در كتاب شما يعنى قرآن، أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ يعنى: وحّدوا اللَّه، كه خداى را يگانه دانيد، و بمعبودى يگانه شناسيد. وَ إِنْ تَكْفُرُوا و اگر نكنيد، و توحيد بپوشيد، و جحود آريد، فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ غَنِيًّا حَمِيداً بحقيقت دانيد كه هر چه در هفت آسمان و هفت زمين است، همه ملك و ملك اوست، همه رهى و بنده وى است، همه ساخته و صنع وى است، و آن گه از طاعت همه بى‏نياز است، وز ستايش همه پاك ستوده خود است و بى‏نياز بجلال خود.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا اى: دافعا و مجيرا حافظا على خلقه شهيدا.

إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ الآية اين خطاب مشركان و منافقان است.

ميگويد: اگر اللَّه خواهد مرگ بر شما گمارد، و همه را نيست گرداند، و باز قومى ديگر آرد از شما مطيع‏تر و بهتر، يعنى مسلمانان و امّت احمد. و همين كرد ربّ العالمين جلّ جلاله، كه در عهد رسول خدا جهان همه كفر و معصيت داشت، پس علم اسلام آشكارا گشت، و كفر با طىّ ادبار خود شد، و جهان همه از نور اسلام روشن گشت.

قال ابو هريرة: لمّا نزلت هذه الآية ضرب رسول اللَّه (ص) ظهر سلمان، فقال: «هم قوم هذا» يعنى: عجم فارس.

مَنْ كانَ يُرِيدُ ثَوابَ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ ثَوابُ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ ميگويد: هر كه بفرائض اعمال، دنيا خواهد، اللَّه تعالى آنچه خواهد از دنيا بوى دهد، يا آنچه خواهد از وى دفع كند در دنيا، امّا در آخرت وى را هيچ ثواب نبود. و هر كه بفرائض اعمال ثواب آخرت خواهد، ربّ العالمين آنچه وى را بكار آيد از دنيا بوى دهد، و آنچه بنده خواهد از جلب منفعت و دفع مضرّت از وى باز نگيرد، و آن گه وى را در آخرت نصيب بود بهشت جاودان و نعمت بيكران، ربّ العالمين بر نيّت آخر، هم دنيا دهد، و هم عقبى، امّا بر نيّت دنيا آخرت ندهد. رسول خدا گفت: «المؤمن نيّته خير من عمله، و عمل المنافق خير من نيّته، و كلّ يعمل على نيّته».

قيل: هذه الآية وعيد للمنافقين، و قيل: حضّ على الجهاد، و ثواب الدّنيا هو الغنيمة بالجهاد.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ مفسّران گفتند: اين آيت در شأن مردى آمد كه بنزديك وى گواهى بود بر پدر وى، و ميترسيد كه اگر آن گواهى بدهد، اجحافى باشد بمال وى، و درويشى وى بيفزايد. و گويند كه: در شأن ابو بكر صدّيق فرو آمد كه كسى را بر پدر وى ابو قحافه حقّى بود، و وى گواه بود. ميگويد: اى شما كه مؤمنان‏ايد! كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ اى: قوّالين بالعدل فى الشّهادة، در گواهى دادن گويندگان بعدل باشيد، راستى نگه داريد، گواهى كه دهيد خداى را دهيد، از بهر صاحب حقّ، و باز مگيريد، اگر چه آن گواهى بر نفس شما باشد، يا بر پدر و مادر، يا بر خويش و پيوند، و بدان منگريد كه آن كس كه بر وى گواهى ميدهيد، توانگرست يا درويش: توانگر را از بهر توانگرى محابا مكنيد، و بر درويش از بهر درويشى نبخشائيد، كار هر دو باللّه فرو گذاريد، كه اللَّه بديشان از شما سزاوارتر، و آنچه اللَّه ايشان را خواهد نيكوتر.

فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ أَنْ تَعْدِلُوا شما بر پى دل خواست خود مرويد، تا جور كنيد و از حق بگرديد. «و ان تلوا» بيك واو و ضمّ لام قراءت شامى و حمزه است، از ولى يلى ولاية، يقال: و ليت الشي‏ء اذا تولّيته، و اقبلت عليه، فولاية الشّى‏ء اقبال عليه، و هو خلاف الاعراض عنه. و المعنى: ان تقبلوا او تعرضوا. باقى قرّاء إِنْ تَلْوُوا خوانند بدو واو و سكون لام، من لوى يلوى ليّا، و هو من لىّ القاضى و اعراضه لأحد الخصمين على الآخر، او من لىّ الشّهادة، و هو تحريفها، او من لىّ الغريم، و هو مدافعته و مماطلته. يقال: لويته حقّه اى دافعته، چون از مدافعت بود معنى آن باشد كه: و ان تدافعوا فى اقامة الشّهادة او تعرضوا عنها فتكتموها.

ميگويد: اگر در گواهى دادن مدافعت كنيد، و روزگار در پيش افكنيد، يا خود انكار كنيد، و پنهان داريد، و از آن اعراض كنيد. معنى ديگر: «و ان تلوا» و اگر بپيچانيد گواهى و سخن، أَوْ تُعْرِضُوا يعنى عن اللَّه، و تقوموا بالشّهادة، يا روگردانيد از پيچ و گواهى بدهيد، هر چون كه كنيد اللَّه بدان دانا است و آگاه، يجازى المحسن باحسانه و المسى‏ء باساءته.

ابن عباس گفت: اين آيت در شأن قاضيان آمد كه پيچ در روى خويش آرند، و از يك خصم اعراض كنند. مصطفى (ص) چون اين آيت فرو آمد، گفت: «من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فليقم شهادته على من كانت، و من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فلا يجحد حقّا هو عليه، و ليؤدّه عفوا و لا يلجئه الى سلطان و خصومته، ليقتطع بها حقّه، و انّما رجل خاصم الىّ فقضيت له على اخيه بحقّ ليس هو له عليه، فلا يأخذه و انّما أقطع له قطعة من جهنّم».

و قيل لعمار بن ياسر: اىّ النّاس احكم؟ قال: الّذى يحكم للنّاس كما يحكم لنفسه، و قال ابن عباس (رض): انّما ابتلى سليمان بن داود بما ابتلى به، لأنّه تقدّم اليه خصمان، فهوى أن يكون الحقّ لاحديهما. و قال عبد اللَّه بن عمر: جاء خصمان الى عمر، فجلسنا اليه، و فى قلبه على احد الخصمين شى‏ء، فأقامهما، ثمّ جلسا مرّة اخرى، فأقامهما، ثمّ جلسا اليه الثّالثة، ففصل بينهما، و قال: انّهما جلسا الىّ و فى قلبى على احد الخصمين شى‏ء، فكرهت ان افضل الحكم على ذلك، فأقمتهما، ثمّ جلسا الثّانية، و قد ذهب بعض ما فى قلبى، فأقمتهما ثمّ جلسا الثّالثة، و لا ابالى لأىّ الخصمين كان، فقضيت.

وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ اگر كسى گويد: شهادت بر خويشتن چونست؟ جواب آنست كه: حق ديگرى بر خود واجب شناسد، و بدان اقرار دهد. ابن عباس گفت: امروا ان يقولوا الحقّ و لو على انفسهم.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ الآية ربّ العالمين خداى جهانيان، و كردگار نهان دان، جلّ جلاله و تقدّست اسماءه و تعالت صفاته، درين آيت مخلصان را ميستايد، و اخلاص در اعمال ميپسندد. و اوّل كسى كه جامه اخلاص در سر كعبه عمل كشيد مصطفى بود كه گفت: «انّما الأعمال بالنّيّات».

اين روش اخلاص در اعمال همچون روش رنگ است در گوهر، چنان كه گوهر، بى‏كسوت رنگ، سنگى باشد بى‏قيمت، عمل بى‏اخلاص جان كندنى است بى‏صواب.

معروف كرخى قدّس اللَّه روحه خويشتن را بتازيانه زدى، و گفتى: يا نفس اخلصى تخلصى، اخلاص كن تا خلاص يابى. گفته‏اند: علم تخم است، و عمل زرع است، و آب آن اخلاص. كار اخلاص دارد، و رستگارى در اخلاص است، و سعادت ابد در اخلاص است، امّا اخلاص خود عزيز است، نه هر جايى فرود آيد، نه بهر كسى روى نمايد.

ربّ العزّة گفت: سرّ من سرّى استودعته قلب من احببت من عبادى.

در بنى اسرائيل عابدى بود، وى را گفتند: در فلان جايگه درختى است كه قومى آن را ميپرستند. آن عابد را از بهر خدا و تعصّب دين خشم گرفت، از جاى برخاست، تبر بر دوش نهاد، و رفت تا آن درخت از بيخ بردارد، و نيست گرداند.

ابليس بصفت پيرى براه وى شد، از وى پرسيد كه كجا ميروى؟ گفت: بفلان جايگه تا آن درخت بر كنم. گفت: رو بعبادت خود مشغول باش، كه اين از دست تو بر نخيزد، با وى بر آويخت، ابليس بافتاد، و عابد بر سينه وى نشست. ابليس گفت: دست از من باز گير، تا ترا يك سخن نيكو بگويم. دست از وى بداشت. ابليس گفت: اى عابد خداى را پيغامبران هستند، اگر اين درخت بر ميبايد كند، پيغامبرى را فرمايد تا بركند، ترا بدين نفرموده‏اند. عابد گفت: نه، كه لا بد است بر كندن اين درخت.

و من ازين كار بازنگردم تا تمام كنم. ديگر باره بهم بر آويختند، و عابد به آمد، و ابليس بيفتاد. ابليس گفت: اى جوانمرد! تو مردى درويشى، و مؤنت تو بر مردمان است، چه باشد كه اين كار در باقى كنى كه بر تو نيست، و ترا بدان نفرموده‏اند، و من هر روز دو دينار در زير بالين تو كنم، هم ترا نيك بود هم عابدان ديگر را، كه بر ايشان نفقه كنى. عابد درين گفت وى بماند. با خود گفت: يك دينار بصدقه دهم، و يك دينار خود بكار برم بهتر از آنكه اين درخت بر كنم، كه مرا بدين نفرموده‏اند، و نه پيغامبرم، تا بر من واجب آيد. پس باين سخن بازگشت. ديگر روز بامداد دو دينار ديد در زير بالين خود. بر گرفت. روز ديگر همچنين تا روز سيوم كه هيچ چيز نديد. خشم گرفت. تبر برداشت، و رفت تا درخت بر كند، ابليس براه وى آمد، و گفت: اى مرد ازين كار برگرد كه اين هرگز از دست تو بر نخيزد. بهم بر آويختند، و عابد بيفتاد، و بدست ابليس عاجز گشت، و ابليس قصد هلاك وى كرد. عابد گفت: مرا رها كن تا باز گردم، لكن با من بگو كه اوّل چرا من به آمدم، و اكنون تو به آمدى؟ گفت: از آنكه در اوّل از بهر خداى برخاستى، و دين خداى را خشم گرفتى، ربّ العزّة مرا مسخّر تو كرد. هر كه براى خدا باخلاص كارى كند، مرا بر وى دست نبود. اكنون از بهر طمع خويش و از بهر دنيا خشم گرفتى، تابع هواى خود شدى، لا جرم بر من برنيامدى، و مقهور من گشتى.

مصطفى (ص) را پرسيدند كه اخلاص چيست؟ گفت: آنكه گويى: ربّى اللَّه، ثم تستقيم كما امرت.

وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ واسطى گفت: و هو محسن، معنى آنست كه: و هو يحسن ان يسلم وجهه للَّه. ميگويد: راه پاك و دين نيكو آن كس راست كه روى خود فرا حق كند، و نيك داند و شناسد اين روزى فرا حق كردن، و اخلاص بجاى آوردن كه نه هر كسى كه بدرگاه سلطان رسد، وى ادب حضرت شناسد.

آن گه گفت: وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً اشارتست بدانكه اين حالت ابراهيم (ع) است كه روى بحق نهاد، و ادب حضرت بجاى آورد، خود را نصيبى نگذاشت. همه درباخت: هم نفس، و هم مال، و هم فرزند. نفس خود درباخت رضاء حق را، فرزند درباخت اتّباع فرمان او را، و مال درباخت شفقت بر خلق او را. لا جرم ربّ العزّة او را بستود، و خليل خود خواند، گفت: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا

روى انّ اللَّه تعالى اوحى اليه: انت خليلى و أنا خليلك، فانظر ان لا اطّلع فى شرك و قد تعلّقت بغيرى، فاقطع خلّتك عنّى.

و گفته‏اند كه: چون ربّ العزّة رقم خلّت بر وى كشيد، و اين ندا در عالم داد كه: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا، فريشتگان آواز بر آوردند كه خداوندا! چه كرد ابراهيم كه با وى اين كرامت كردى؟ و از جهانيان اين تخصيص وى آمد؟ فرمان آمد كه: اى جبرئيل پرهاى طاؤسى فرو گشاى، و از ذروه سدره بقمّه آن كوه رو، و نام ما بسمع او رسان. جبرئيل بيامد، و در پس آن كوه ايستاد، و خليل را سيصد گله گوسفند بود، با هر گله سگى، و قلاده زرين در گردن وى. جبرئيل آواز بر آورد كه: يا قدّوس!. خليل از لذّت آن سماع بيهوش گشت، از پاى درآمد، گفت: اى گوينده، يك بار ديگر باز گوى، و اين گله گوسفند باين سگ و قلاده زرين ترا. جبرئيل يك بار ديگر آواز برآورد كه: يا قدّوس! خليل در خاك تمرّغ ميكرد، و چون مرغ نيم بسمل ميگفت: يك بار ديگر باز گوى و اين گله ديگر ترا، و أنشد:

و حدّثتنى يا سعد عنه فزدتنىجنونا، فزدنى من حديثك يا سعد

همچنين وامى‏خواست، تا سيصد گله همه بداد. آن گه چون همه بداده بود، آن عقدها محكم‏تر گشت، عشق و افلاس بهم پيوست. خليل آواز برآورد كه: يا عبد اللّه! يك بار ديگر باز گوى و جانم ترا.

مال و زر و چيز رايگان بايد باختچون كار بجان رسيد، جان بايد باخت.

جبرئيل را وقت خوش گشت، پرهاى طاوسى فروگشاد، گفت: اگر قصورى هست در ديده ماست، امّا ترا عشق بر كمالست، بحقّ اتّخذك خليلا.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ درين آيات سه جايگه باز گفت: وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ، هر جاى قومى را تنبيه است، و معنى را مخصوص. اوّل تنبيه عامّه مسلمانان است. دوم تنبيه متعبّدان و متّقيان است. سيوم تنبيه صدّيقان و خاصّگيان است. اوّل عامّه مسلمانان را گفت كه: هر چه در آسمان و زمين است همه ملك و ملك من است. همه آفريده و صنع منست. علم من بهمه رسيده، و از همه آگاهم. حقها ميان شما واجب كردم، و فرضها باز بريدم. زنان را و يتيمان را و مستضعفان را حقها بجاى آريد، و فرموده من بكار داريد، و بمواسات و صلح كوشيد. اگر نيك كنيد و اگر بد، اگر صلح كنيد و گر جنگ، بحقيقت دانيد كه من ميدانم و من مى‏بينم، كه همه آفريده و صنع منست، آفريده و صنع من كى پنهان شود بر من: أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ.

در آيت ديگر گفت: وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الآية شما كه عابدان و پرهيزگاران‏ايد، يكبارگى همه بكوى تقوى در آئيد، و تقوى پناه خود سازيد، و از راه شبهت و تهمت برخيزيد. اين بگفت و بفرمود، آن گه گروهى را توفيق داد، و گروهى را در راه خذلان فرو گذاشت، و همه را آگاهى داد كه من بى‏نيازم، نه از طاعت آن موفّق مرا سود، نه از معصيت آن مخذول مرا زيان. هر چه در آسمان و زمين همه ملك و ملك من، همه مقدور و مصنوع من، اگر خواستمى همه موفّق آفريدمى يا همه مخذول. كس را بر من اعتراض نه، و از حكم من اعراض نه.

در آيت سيوم گفت: وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا تنبيه صدّيقان و محبّان است، كه هفت آسمان و هفت زمين و هر چه در آن، همه آن منست، نه بدان آفريدم تا تو روى بدان آرى، و دل بر آن نهى، كه بس بآن بمانى، و از من باز مانى، لكن بدان آفريدم تا بتو نمايم، و بر نفس تو آرايم. آن گه چون همه بگذارى، و روى بمن آرى، همه در خدمت تو آرم، و همه زير دست تو كنم. و اين معنى در خبر است: يا دنيا اخدمى من خدمنى و اتعبى من خدمك و حكايت سهل تسترى معروفست كه: خليفه روزگار مال فراوان بر وى عرضه كرد، هيچ نپذيرفت. يكى پرسيد كه چرا نپذيرفتى؟ سهل دعا كرد تا ربّ العزّة پرده از ديده آن سائل برداشت، در نگرست يك جهان گوهر و مرواريد ديد. آن گه گفت: اى جوانمرد! ما را حاجت بمال خليفه نيست، كه همه جهان بفرمان ماست، و خزائن زمين بر ما عرضه مى‏كنند، لكن ما خود نمى‏خواهيم.

چه مانى بهر مردارى چو زاغان اندرين پستىقفس بشكن چو طاؤسان يكى بر پر برين بالا
بر وى جوهر صفرا همه كفر است و شيطانىگرت سوداء دين دارد قدم بيرون نه از صفرا

۲۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ بگرويد بخدا و برسول وى، وَ الْكِتابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلى‏ رَسُولِهِ و بقرآن كه برسول خود فرو فرستاد، وَ الْكِتابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ و بكتابها كه از پيش فرو فرستاد بر پيغمبران، وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ و هر كه كافر شود بخدا، وَ مَلائِكَتِهِ و فريشتگان وى، وَ كُتُبِهِ و كتابهاى وى، وَ رُسُلِهِ و رسولان وى، وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ و بروز رستاخيز، فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً (۱۳۶) او بيراه گشت بيراهى دور.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ايشان كه بگرويدند، ثُمَّ كَفَرُوا باز كافر شدند، ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً پس در كفر بيفزودند، لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ خداى بر آن نيست كه ايشان را بيامرزد هرگز، وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلًا (۱۳۷) و نه بر آنكه ايشان را راه نمايد هرگز.

بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ خبر كن منافقان را، بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً (۱۳۸) كه ايشانراست عذابى دردنماى.

الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ ايشان كه كافران را بدوستان ميدارند، مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ فرود از مؤمنان، أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ بنزديك كافران مى‏قوّت و عزّت جويند، فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً (۱۳۹) قوّت و عزّت خدايراست بهمگى.

وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ و فرو فرستاده آمد بر شما درين قرآن، أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ هر گاه كه شنويد، آياتِ اللَّهِ آيات و سخنان خدا، يُكْفَرُ بِها كه كافر شوند بآن، وَ يُسْتَهْزَأُ بِها و افسوس ميكنند بدان، فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ بمنشينيد با ايشان، حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ تا آن گه كه سخنى ديگر درگيرند جز زان، إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ كه آن گه چون ايشان بيد، إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ و خداى بهم آورنده كافران و منافقان است.

فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً (۱۴۰) در دوزخ بهم.

الَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ ايشان كه شما را ميكوشند، فَإِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ اگر چنانست كه شما را جاى ظفر بود، قالُوا گويند شما را: أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ نه با شما بوديم؟ وَ إِنْ كانَ لِلْكافِرِينَ نَصِيبٌ و اگر كافران را از شما بهره‏اى بود بظفر يا گزند، قالُوا كافران را گويند أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ نه بر شما دست يافته بوديم؟ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ و شما را از گرويدگان نگاه داشتيم، فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ خداى حكم كند ميان شما روز رستاخيز، وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا (۱۴۱) خداى كافران را بر مؤمنان هيچ سبيل و راه دست نداد.

إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ‏ منافقان با خداى مى‏فرهيب سازند، وَ هُوَ خادِعُهُمْ‏ خداى فرهيونده ايشانست، وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ و چون بر نماز خيزند، قامُوا كُسالى‏ كاهلان برخيزند، يُراؤُنَ النَّاسَ‏ ديدار مردمان مى‏خواهند، وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ‏ و در آن نماز خداى را ياد نكنند، إِلَّا قَلِيلًا (۱۴۲) مگر اندكى.

مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ متردّدان‏اند ميان كفر و ايمان، لا إِلى‏ هؤُلاءِ نه با اينان، وَ لا إِلى‏ هؤُلاءِ و نه با ايشان، وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ و هر كه اللَّه وى را از راه گم كرد، فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا (۱۴۳) وى را حيلتى نيابى.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تَتَّخِذُوا الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ كافران را بدوستان نداريد فرود از مؤمنان، أَ تُرِيدُونَ مى‏خواهيد، أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْكُمْ كه اللَّه را بر خويشتن سازيد، سُلْطاناً مُبِيناً (۱۴۴) حجّتى آشكارا.

إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ منافقان در پايه زيرين‏اند از آتش،وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً (۱۴۵) و ايشان را فريادرسى و يارى نيابى.

إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مگر ايشان كه توبه كنند، وَ أَصْلَحُوا و كار خود باصلاح آرند، وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ و دست باللّه زنند، وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ و دين خويش خداى را پاك كنند، فَأُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ آن گه ايشان با مؤمنان‏اند، وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ و دهد خداى مؤمنانرا، أَجْراً عَظِيماً (۱۴۶) مزدى بزرگوار.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ ابن عباس گفت: سبب نزول اين آيت آن بود كه عبد اللَّه بن سلام و اسد و اسيد پسران كعب، و ثعلبة بن قيس و و يامين بن يامين و برادر زاده عبد اللَّه سلام، سلمه و خواهرزاده وى سلام، اينان مؤمنان اهل كتاب‏اند، پيش مصطفى (ص) شدند، و گفتند: يا رسول اللَّه! ما ايمان ميآريم بتو، و بقرآن كتاب تو، و به موسى و بر تورات كتاب وى، و به عزير، و بيرون ازين هر چه هست از كتاب و رسل ايمان بدان نياريم. مصطفى (ص) گفت: نه، كه ايمان آريد بخدا و برسول وى محمد، و بكتاب وى قرآن، و بهر كتاب كه پيش از قرآن فرو آمد. ايشان گفتند: نكنيم. پس ربّ العالمين اين آيت فرستاد، ميگويد: اى شما كه به محمد و بقرآن و به موسى و به تورات گرويدند، آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ باللّه بگرويد، و برسول وى محمد، و بكتاب وى قرآن، و بهر كتاب كه پيش از وى فرو فرستاده آمد: تورات و انجيل و زبور و جز از آن از كتب و صحف.

پس كفّار اهل كتاب را گفت: ايشان كه ايمان نياوردند، و بخدا كافر شدند و بفريشتگان، يعنى جهودان كه به جبرئيل كافر شدند، و بت پرستان گفتند: الملائكة بنات اللَّه. ربّ العزّة جلّ جلاله ايشان را گفت: وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً.

چون اين آيت فرو آمد، مؤمنان اهل كتاب گفتند: يا رسول اللَّه ما بخداى ايمان آورديم، و برسول وى محمد، و بكتاب وى قرآن، و بر هر رسول و كتابى كه پيش از قرآن فرو آمد، و ايمان آورديم بفريشتگان و روز رستاخيز، لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ كما فعلت اليهود و النصارى، وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ. ضحاك گفت: اين آيت در شأن جهودان و ترسايان آمد، و معنى آنست كه: اى شما كه ايمان آورديد به موسى و تورات و به عيسى و انجيل، به محمد ايمان آريد و بقرآن.

و گفته‏اند كه: على الخصوص در شأن جهودان آمد، و معنى آنست كه اى شما كه ايمان آورديد بآنچه اوّل روز فرو فرستادند، ايمان آريد بآنچه آخر روز فرو فرستادند.

و بيان اين آيت در آن آيت است كه گفت: وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ الآية. و گفته‏اند: اين آيت خطاب مؤمنان است، و تأويل آنست: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا اى اقيموا و اثبتوا على الايمان، كقوله تعالى: فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ اى: اثبت على ما انت عليه. ميگويد: اى شما كه مؤمنان‏ايد! بر ايمان خويش ثبات نمائيد، و استوار باشيد، از آن بمگرديد.

و گفته‏اند كه خطاب منافقان است، ايشان كه بآشكارا تصديق مينمودند و پنهان تكذيب در دل ميداشتند. ميگويد: اى شما كه بآشكارا ايمان آورديد! در خلوت و در سرّ ايمان آريد. قومى گفتند كه: احتمال كند كه اين خطاب بت‏پرستان باشد، و معنى آن بود كه: اى شما كه ايمان به لات و عزى و طاغوت آورديد! بخدا و رسول ايمان آريد، كه چون لا بدّ ايمان بچيزى ميبايد آورد، بخداى سزا بود كه آرند، و برسول وى، و كتابهاى وى، نه بآنكه در وى نه منفعتست، و نه مضرّت، نه آفريند، نه روزى دهد، نه زنده كند، نه ميراند.

وَ الْكِتابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ نزّل و انزل درين آيت، بضمّ نون و الف قراءت مكى و شامى و ابو عمرو است على اسناد الفعل الى المفعول به، مثل قوله: لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ. باقى، نزّل و انزل، بفتح نون و الف خوانند، على اسناد الفعل الى اللَّه تعالى، و المعنى: و الكتاب الّذى نزّله اللَّه تعالى. قومى گفتند از اصحاب حديث كه: ربّ العزّة درين آيت مؤمنانرا گفت: ايمان بياريد تا معلوم شود كه ايمان زيادت ميپذيرد، و زيادت و نقصان در ايمان شود. و اين همچنانست كه معاذ گفت در آن خبر معروف: «تعالوا نؤمن ساعة» و امثال اين در قرآن فراوان است.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا قتاده گويد: اينان جهودان‏اند، يعنى: آمنوا بموسى، ثمّ كفروا حين عبدوا العجل، ثمّ آمنوا بموسى بعد عوده، ثمّ كفروا، ثمّ ازدادوا كفرا بمحمّد (ص). مجاهد گفت: ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً، معنى آنست كه: بر كفر بميرند. كلبى گفت: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا بموسى ثُمَّ كَفَرُوا بموسى.

اين جهودان‏اند كه ايمان آوردند به موسى، پس كافر شدند به موسى، و ايمان آوردند به عزير، پس بعد از عزير كافر شدند بعيسى، و ترسايان‏اند كه به موسى كافر شدند، و به عيسى ايمان آوردند، پس در كفر بيفزودند كه به محمد و قرآن كافر شدند.

ربّ العزّة گفت: لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلًا يعنى: ما اقاموا على ذلك، ما دام تا برين كفر باشند، اللَّه نيامرزد ايشان را هرگز، و راه راست ننمايد.

اكنون بحكم شرع اگر مسلمانى مرتدّ شود، پس مسلمان شود، پس ديگر بار مرتدّ شود، باز مسلمان شود، مذهب اهل حق آنست كه بهر دفعتى كه مسلمان شود بدرستى اسلام وى حكم كنند، و خون و مال وى معصوم شود، و هيچكس از علما درين مسئله خلاف نمى‏كنند، مگر اسحاق راهويه كه ميگويد: بدفعت سيوم چون مرتدّ شود خداى بعد از آن توبت وى نپذيرد، و اين آيت بدليل ميآرد: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا، ميگويد بسيوم دفعت ربّ العزّة گفت: لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ. جواب وى آنست كه چون بدفعت سيوم كافر شود، و بر آن كفر بماند، و در كفر بيفزايد، و باسلام باز نگردد، اللَّه وى را نيامرزد. امّا چون باسلام باز گردد و كفر بگذارد، اللَّه وى را بيامرزد، كه گفت جلّ جلاله بر اطلاق: إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ. و مصطفى (ص) گفت: الاسلام يحبّ ما قبله.

بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً گفته‏اند كه آن روز كه آيت مغفرت از بهر پيغامبر و مؤمنان در سوره الفتح فرو آمد از آسمان، و مؤمنانرا بشارت بود در آن آيت، عبد اللَّه ابى و جماعتى كه با وى بودند گفتند: اين باشرت ماراست كه اين مغفرت از بهر ما است، ربّ العزّة آيت فرستاد كه: بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ يا محمد! ايشان را بگوى كه: شما را بجاى بشارت، عذاب دردناكست. اين چنانست كه گويند: تحيّتك الضّرب و عتابك السّيف. يعنى كه زخم شمشير ترا بجاى تحيّت است.

پس منافقان را صفت كرد و گفت: الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ، اين منافقان، جهودان بدوست ميگيرند تا اگر روزى نفاق ايشان آشكارا گردد، و رسول خدا و مؤمنان بر ايشان خيزند، ايشان آن روز بجهودان پناه برند، و از ايشان قوّت و منعت و غلبه جويند. و اين آن بود كه منافقان با يكديگر ميگفتند كه: اين كار محمد بتمام بسر نشود، بارى با ايشان دست يكى داريم، تا فردا بقوّت ايشان متعزّز گرديم و غلبه كنيم، و نيز مشركان عرب را يارى ميدادند بر قتال رسول خدا، تا بدان متعزّز شوند. ربّ العزّة گفت: أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً عزّت و قوّت از نزديك جهودان و مشركان مى‏طلب كنند، نميدانند كه عزّت بهمگى خداى را است.

وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ نزّل بفتح نون قراءت عاصم و يعقوب است.

ميگويد: اللَّه فرو فرستاد بر شما درين كتاب. باقى قرّاء نزّل خوانند بضمّ نون. ميگويد: فرو فرستاده شد بر شما درين كتاب، يعنى قرآن: أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ، و اين آن بود كه: منافقان استهزا بقرآن ميكردند در مدينه، و پيش از آن در مكه كافران استهزاء ميكردند. و در مكه آن آيت فرو فرستاد كه در سورة الانعام است: وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ. پس ربّ العالمين در مدينه چون منافقان استهزاء ميكردند، و مؤمنان با ايشان مينشستند ايشان را از آن نهى كرد، و آنچه در مكه فرو فرستاده بود با ياد ايشان آورد، گفت: وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ. اللَّه شما را درين قرآن به مكه فرو فرستاد كه: چون شنويد كه بآيات خدا استهزاء ميكنند و بدان كافر شوند شما با ايشان كه آن تكذيب و استهزاء ميكنند منشينيد، كه اگر شما هم چون ايشان باشيد، إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ. سامع شريك قائل است در خير و شرّ، و فى معناه انشدوا:

و سمعك صن عن سماع القبيحكصون اللّسان عن اللّفظ به‏
فانّك عند استماع القبيحشريك لقائله فانتبه‏

إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ من اهل المدينة، وَ الْكافِرِينَ من اهل مكة، فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً. ميگويد: چنان كه امروز مجتمع‏اند اين كافران و منافقان در استهزا بآيات قرآن، فردا در دوزخ در عقوبت مجتمع باشند. الَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ يعنى ينتظرون بكم الدّوائر. اين منافقان گوش ميدارند تا خود حال چون بر شما گردد؟ اگر شما را بر جهودان فتحى و غلبه‏اى بود، خويشتن را غازى شمرند، و نصيب غنيمت خواهند. همانست كه در سورة عنكبوت گفت: وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ.

وَ إِنْ كانَ لِلْكافِرِينَ نَصِيبٌ يعنى دولة و ظهورا على المسلمين كما كان يوم احد، قال المنافقون للكافرين: أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ اى: ا لم نغلب عليكم؟

ا لم نحط بكم من جوانبكم؟ و قيل معناه: ا لم نخبركم بعزيمة محمد و أصحابه؟ و نطلعكم على سرّهم؟ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اى ندفع عنكم صولة المؤمنين.

و اين آن بود كه منافقان با مؤمنان بودند بر معسكر، و بر كافران زور نكردندى، و دستها كشيده داشتندى از كشتن ايشان، اگر چنان بودى كه ظفر مؤمنانرا بودى، مؤمنانرا گفتنديد كه نه ما با شما بوديم؟ و اگر ظفر كافران را بودى ايشان را گفتنديد نه بر شما دست يافته بوديم، و شما را بكوشيديم، و گزند نكرديم، سپاس بر ايشان نهادنديد و با ايشان دست افكندنديد.

فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ خداى ميان مؤمنان و منافقان روز رستاخيز حكم كند. يعنى كه امروز شمشير از ايشان برداشت، و عقوبت ايشان با روز رستاخيز گذاشت. وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا روا باشد كه اين در دنيا بود، و مؤمنان اصحاب رسول خدااند. يعنى كه كافران را بر اصحاب رسول خدا در دنيا دسترس نيست، و ظفر و دولت نيست، و روا باشد كه اين در قيامت بود، كه كافران را بر مؤمنان راهى نبود، و حجّتى نباشد، مؤمنان در ناز و نعيم باشند، و كافران را و منافقان را با ايشان در آن مشاركت نه، چنان كه در دنيا بود. و قيل: وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ اى على جملة المؤمنين، سبيلا، حتّى يستأصلوهم، و لا يعبدون اللَّه.

إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ‏

اين منافقان باللّه فعل مخادعت بدست دارند، چنان كه كسى را فرهيبند، كه ظاهر ديگر مينمايند، و بباطن ديگراند، و ربّ العزّة جزاء خداع ايشان بايشان دهد. هر چند كه اللَّه اضافت خداع با خود كرد، و گفت: وَ هُوَ خادِعُهُمْ‏، امّا عين خداع از اللَّه روا نبود، كه خداع باطل است، و باطل بر وى روا نيست، لكن اين بر سبيل پاداش گفت مخادع را بچيزى كه آن ماننده خداع وى است، امّا عدلست از اللَّه، و عدل حقّ است. و آن پاداش آنست كه ايشان را بر صراط نورى دهد، چنان كه مؤمنانرا دهد، تا بدان نور بروند و ظلمت قيامت.

بدان نور ظلمت قيامت بگذارند، نه بس بر آيد تا آن نور منافقان فرو كشته شود، و منافقان در ظلمت متحيّر بمانند، مؤمنانرا بينند كه در نور ميروند، گويند: انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ. فريشتگان ايشان را جواب دهند: ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً. اين جواب استهزاء و خداع ايشانست، هم چنان كه كافران را گويند: لا تَرْكُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلى‏ ما أُتْرِفْتُمْ فِيهِ. مؤمنان چون آن حال بينند بر نور خويش بترسند، كه اگر كشته شود. ربّ العزّة ايشان را مدد عنايت فرستد، و در دل و زبانشان دهد تا گويند: رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.

وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى‏

بامالت لام قراءت حمزه و كسايى است، و معنى كسالى، متثاقلين است. يعنى گران آيد بر منافقان نماز كردن، از بهر آنكه نه حق بينند بر خود واجب. خبر درست است كه مصطفى (ص) گفت: «ما بال رجال يتخلّفون عن صلاة الصّبح؟ لو يعلمون ما فيهما لاتوها حبوا، و لو دعى‏احدهم الى مرّ مائتين حسنتين او الى كراع لاجاب، و لقد هممت ان آمر فتيانى ان يأتوا بحزم الحطب ثم آمر المنادى فيقيم بالصّلاة فأحرق على بيوت اقوام لا يشهدون الجماعة.

يُراؤُنَ النَّاسَ‏ نماز كه كنند بر ديدار مردم كنند، نه اتّباع امر خداى را عزّ و جلّ. مصطفى (ص) گفت: «من راءى راءى اللَّه به، و من سمّع سمّع اللَّه به، أ سامع خلقه، و حقّره و صغّره».

وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا

اى لشى‏ء قليل، و هو الدّنيا. و قيل: يعنى بالقليل، الرّيا. ابن عباس و حسن گفتند: ذكر منافق از بهر آن اندك خواند كه ريا و سمعت راست نه خداى را، و اگر خداى را بودى آن اندك بسيار بودى. هر چه اللَّه رد كند آن قليل است، اگر چه بر صورت بسيار بود، و آنچه قبول كند بسيار است و فراوان، اگر چه بصورت اندك بود. و در خبر است از مصطفى (ص): «تلك صلاة المنافق، يقعد احدكم حتّى تكون الشّمس بالمغيربان، قام ينقر نقرات كما ينقر الغراب. لا يذكر اللَّه فيهنّ الّا قليلا».

نماز منافق را به عيب بنكوهيد: بتأخير و بمرايات و باستعجال.

مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ اى متردّدين متحيّرين بين الكفر و الايمان، ليسوا بمؤمنين مخلصين، و لا بمشركين مصرّحين بالشّرك، ليسوا من المسلمين فيجب لهم ما يجب للمسلمين، و ليسوا من الكفّار فيؤخذ منهم ما يؤخذ من الكفّار، فلا مع هؤلاء و لا مع هؤلاء. لا إِلى‏ هؤُلاءِ اين «الى» بمعنى «مع» است، چنان كه گفت: مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ؟ اى مع اللَّه. ميگويد: نه با اينان‏اند، و نه با ايشان.

وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا اى دينا و سبيلا الى التّوفيق. روايت كنند كه مصطفى (ص) مثل زد مؤمن را و منافق و كافر را، گفت: مثل ايشان چون سه كس است كه جايى ميروند و جويى پيش آيد ايشان را، و لا بد گذاره ميبايد كرد. مؤمن در پيش ايستد و جوى باز برد و گذاره كند. منافق از پس وى در رود، چون بميان جوى رسد، كافر او را ميخواند كه باز گرد كه بر تو از هلاك ميترسم، و مؤمن او را ميخواند و ميگويد: بشتاب كه دستكارى و راحت ايدر است. آن منافق در ميان هر دو متردّد بماند، نه باز گردد و نه فراتر شود، تا ناگاه خشك رودى در آيد، و وى را ببرد و هلاك كند. اينست مثل منافق، پيوسته در شكّ و شبهت و تهمت است، تا ناگاه مرگ او را فرو گيرد، و در آن شكّ و شبهت بميرد.

وعن ابن عمر انّ رسول اللَّه (ص) قال: «انّما مثل المنافق مثل الشاة الغائرة بين الغنمين، تفرّ الى هذه مرّة و الى هذه مرّة لا تدرى ايّهما تتّبع».

پس ربّ العالمين مؤمنانرا نهى كرد از آنچه منافقان ميكردند از موالات يهود، گفت: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ اين خطاب با انصار است، و اين كافران جهودان قريظه و نضيراند. ميگويد با ايشان موالات مكنيد. أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً مُبِيناً اى: حجّة و عذرا مبينا. اين حجّت آشكارا آنست كه گفت: وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ. هر كه پس از نزول اين آيت با دشمنان خداى موالات گرفت، بر خويشتن درست كرد كه از ايشانم، آن حجّت آشكارا نيست: إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ فى الدّرك بسكون را قراءت كوفى است. باقى بفتح «را» خوانند.

و درك و درك دو لغت است، چون نهر و نهر و قصّ و قصص و سطر و سطر و نشر و نشر. و درك پايه‏اى بود منحدر را، و درجه پايه‏اى بود صاعد را، دوزخ ادراك است و اطباق از حديد، و بهشت درجات است از نور و از جواهر. قال عبد اللَّه بن مسعود فى قوله فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ: اى فى توابيت من حديد مقفلة فى النّار، مطبق عليها. و عن عبد اللَّه بن عمر قال: انّ اشدّ النّاس عذابا يوم القيامة ثلاثة:

المنافقون، و من كفر من اصحاب المائده، و آل فرعون. قال: تصديق ذلك فى كتاب اللَّه عزّ و جلّ. فامّا اصحاب المائدة فقوله عزّ و جلّ: فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ، و أمّا آل فرعون فقوله تعالى: أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ، و امّا المنافقون، فقوله تعالى: إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ.

و قيل لحذيفة: من المنافق؟ قال: الّذى يصف الاسلام و لا يعمل به.

إِلَّا الَّذِينَ تابُوا يعنى: من النّفاق، وَ أَصْلَحُوا العمل للَّه، وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ فَأُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ على دينهم، قيل مع المهاجرين و الانصار. گفته‏اند كه: اين آيت دليل است كه كفر منافقان از همه كفرها صعب‏تر است و سخت‏تر، و شرّ آن بيشتر. نبينى كه چون ايشان را توبت فرمود اين همه شرائط درآورد از اصلاح و اعتصام و اخلاص، آن گه بآخر گفت: فَأُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ، و نگفت: فأولئك هم المؤمنون. و آن گه مزد مؤمنان در تسويف افكند، بسبب آنكه ايشان را در ايشان بست، گفت: وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ الآية ايمان دو قسم‏ است: يكى از روى برهان، يكى از روى عيان. برهانى از راه استدلال است، عيانى يافت روز وصال است. برهانى استعمال دلائل عقول است، عيانى رسيدن بدرجات وصول است. ميگويد از روى اشارت: اى شما كه ايمان برهانى بدست داريد! بكوشيد تا بايمان عيانى رسيد. ايمان عيانى چيست؟ بچشم اجابت فرا مجيب نگرستن، بچشم انفراد فرا فرد نگرستن، بچشم حضور فرا حاضر نگرستن، بدورى از خود نزديكى حق را نزديك بودن، و بغيبت از خود حضور وى را بكرم حاضر بودن. وى جلّ جلاله نه از قاصدان دور است، نه از مريدان غائب: ميگويد عزّ جلاله: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ.

پير طريقت گفت: خداوندا موجود نفسهاى جوانمردانى! حاضر دلهاى ذاكرانى! از نزديك نشانت ميدهند و برتر از آنى! و از دورت ميپندارند و نزديكتر از جانى!

گفتم صنما مگر كه جانان منىاكنون كه همى نگه كنم جان منى‏

و قيل فى معنى الآية: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تصديقا آمنوا تحقيقا. ميگويد: اى شما كه از روى تصديق ايمان آورديد از روى تحقيق ايمان آريد. شريعت پذيرفتيد، حقيقت بپذيريد. شريعت چيست؟ حقيقت چيست؟ شريعت چراغست، حقيقت داغست. شريعت بند است، حقيقت پند است. شريعت نياز است، حقيقت ناز است. شريعت اركان ظاهر است، حقيقت اركان باطنست. شريعت بى‏بديست، حقيقت بى‏خوديست. شريعت خدمت است بر شريطت، حقيقت غربتست بر مشاهدت. شريعت بواسطه است، حقيقت بمكاشفه است. اهل شريعت طاعت دار است و معصيت گداز، اهل حقيقت از خويشتن گريزان است و بيكى نازان. اهل شريعت در آرزوى خلد و نعيم باقى است، اهل حقيقت گستاخ و مشغول بساقى است. ابتداء حقيقت در وى است كه پديد آيد، و حسرتى كه ترا فرو گيرد، جهان فراخ بر تو تنگ كند، اندرون پيراهن بر تو زندان كند. آتشى در جانت زند، عطشى در دل افكند. سوز بينى و سوزنده نه، شور بينى و شوراننده نه. مساعدى نه كه با وى چيزى بگويى، هام دردى نه كه با وى طرفى بنشينى.

فريد من الخلّان فى كلّ بلدةاذا عظم المطلوب قلّ المساعد

اين جوانمرد آخر از آن تحسّر و تحيّر نفسى بر آرد كه: الهى! اين درخت ما بسوخت از تشنگى! آخر بچندين دير كارى بيكبارگى. كريما! رهى زارنده در تو آخر نه كم از جوابى، يك بار برين كشت ماريز آبى! الهى! چون آن را كه طمع ميدارم نيرزم، پس بدلى پركنده مهر چون ورزم؟ چون دست نياز بشاخ اميدم نرسد، بر پاى چون خيزم؟ و اگر مرا بخود راه ندهى، وا تو چون گريزم؟

كريما! بارم ده تا بر درگاه تو ميزارم، و در اميد بيم آميز مينازم، واپذيرم لطيفا! تا وا تو پردازم، يك نظر در من نگر تا دو گيتى بآب اندازم! و جلال ربوبيّت بنعت كرم رهى را مينوازد كه: مترس كه نه در هر گزيدنى زهر است، گزيدن مادر فرزند را از مهر است! إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا الآية نابايستگان ازل‏اند، و خستگان ابد. فرا رفتند، پس بروى در آمدند، پس برخاستند، باز بيفتادند، و آن گه داغ جدايى شان بر نهادند، و در حزب شيطان شدند. اللَّه بر آن نيست كه ايشان را بيامرزد، از آنكه مى‏شان نخواهد.

أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ و عجب آنست كه از چون خودى عزّ ميطلبند، و همه اسير ذلّ‏اند، و بازداشتگان قهر. و در خبر است كه: من اعتزّ بالعبد اذلّة اللَّه، فابتغ العزّ من ربّ العبيد يعزّك اللَّه فى الدّنيا و الآخرة.

إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ‏ الآية وصف الحال منافقان است، و ذكر سيرت و معتقد ايشان، باز در آخر ورد گفت: إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ.

صفت عذاب و عقوبت ايشانست، و ذكر سرانجام بد ايشان، و عجب نيست كسى كه معتقد وى آن باشد اگر سرانجام وى اين بود. آورده‏اند كه آن منافقان را بدوزخ فرستند. در درك اوّل مالك گويد: يا نار خذيهم، اى آتش گير ايشان را. آتش گويد: ولايت ما بر زبان است، و بر زبان وى هر چند كه مجاز بود، كلمه توحيد رفته، و راه بما فرو گرفته. بدرك دوم رسد، همين گويد، تا به هفتم درك. چون به هفتم رسد گويد: ما را ولايت بر دل است نه بر زبان، بيار تا از دل چه نشان دارى؟

و در دل وى جز نشان كفر و شرك نباشد. آتش در وى گيرد، و آن عذاب صعب بدو رسد، اينست كه ربّ العزّة گفت: إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ الآية.

إِلَّا الَّذِينَ تابُوا من النّفاق، وَ أَصْلَحُوا اعمالهم بالاخلاص فى الاعتقاد، وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ. باستدعاء التّوفيق وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ فى انّ نجاتهم بفضل اللَّه و لطفه لا بإتيانهم بهذه الأشياء فى التّحقيق.

۲۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ چه كار دارد و چه كند خداى بعذاب كردن شما، إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ اگر خداى را منعم دانيد و او را استوار گيريد، وَ كانَ اللَّهُ شاكِراً عَلِيماً (۱۴۷) و خداى سپاس دار است داناى هميشه‏اى. لا يُحِبُّ اللَّهُ دوست ندارد خداى، الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ سخن گفتن ببدى، إِلَّا مَنْ ظُلِمَ مگر كسى كه بر وى ستم كنند، وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً عَلِيماً (۱۴۸) و خداى شنواست داناى هميشه‏اى اى.

إِنْ تُبْدُوا خَيْراً هر گه كه نيكى پيدا كنيد، أَوْ تُخْفُوهُ يا نهان داريد آن را در دل، أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ يا فرا گذاريد بدى از بد كردارى، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا قَدِيراً (۱۴۹) اللَّه عفو كننده است و قادر و توانا.

إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ ايشان كه كافر شدند، بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ بخدا و برسولان وى، وَ يُرِيدُونَ و مى‏خواهند، أَنْ يُفَرِّقُوا كه جدا كنند در تصديق، بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ ميان خدا و رسولان وى، وَ يَقُولُونَ و ميگويند، نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ ببعضى از حق بگرويم، وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ و ببعضى نگرويم، وَ يُرِيدُونَ و ميخواهند، أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلًا (۱۵۰) كه ميان استوار گرفتن و نااستوار گرفتن راهى سازند.

أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ ايشانند كافران، حَقًّا براستى و درستى، وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ و ساخته‏ايم ما كافران را، عَذاباً مُهِيناً (۱۵۱) عذابى خوار كننده.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ و ايشان كه گرويدند بخداى و رسولان وى، وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ و جدا نكردند ميان يكى از ايشان با ديگران در تصديق، أُولئِكَ سَوْفَ يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ ايشانند كه دهيم ايشان را مزدهاى ايشان، وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (۱۵۲) و خداى آمرزگار است بخشاينده هميشه‏اى.

يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ ميخواهند اهل تورات از تو، أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كه فرود آرى بايشان، كِتاباً مِنَ السَّماءِ نامه‏اى از آسمان، فَقَدْ سَأَلُوا مُوسى‏ خواستند از موسى پيش از تو، أَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ بزرگتر ازين، فَقالُوا وى را گفتند: أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً خداى را با ما نماى آشكارا، فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ تا ايشان را فرا گرفت بانگ كشنده، «بظلمهم» به بيداد ايشان، ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ بعد از آن باز گوساله را گرفتند، مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ پس آنكه با ايشان آمد نشانهاى روشن، فَعَفَوْنا عَنْ ذلِكَ آن همه فرا گذاشتيم از ايشان، وَ آتَيْنا مُوسى‏ و موسى را داديم، سُلْطاناً مُبِيناً (۱۵۳) دسترسى و قوّتى آشكارا.

وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ و بر سر ايشان طور باز داشتيم، بِمِيثاقِهِمْ.

واخواستن پيمان را، وَ قُلْنا لَهُمُ و ايشان را گفتيم: ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً كه از باب در رويد پشتها خفته، وَ قُلْنا لَهُمُ و ايشان را گفتيم: لا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ كه از فرمان در مگذريد در روز شنبه، وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ و ستديم از ايشان، مِيثاقاً غَلِيظاً (۱۵۴) پيمانى محكم.

فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ بآن شكستن ايشان پيمان را، وَ كُفْرِهِمْ بِآياتِ اللَّهِ و كافر شدن ايشان را بسخنان خداى، وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِياءَ و كشتن ايشان پيغامبران را، بِغَيْرِ حَقٍّ بناسزا، وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ و گفتن ايشان كه دلهاى ما بسته است، بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ بلكه مهر نهاد خداى بر آن دلها بجزاء كفر ايشان، فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا (۱۵۵) ايمان مى‏نارند مگر اندكى.

وَ بِكُفْرِهِمْ و بكافر شدن ايشان، وَ قَوْلِهِمْ عَلى‏ مَرْيَمَ و گفتار ايشان بر مريم، بُهْتاناً عَظِيماً (۱۵۶) آن دروغى بدان بزرگى.

وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ و گفتار ايشان كه ما كشتيم عيسى را پسر مريم، آن رسول خدا، وَ ما قَتَلُوهُ و نكشته‏اند او را، وَ ما صَلَبُوهُ و بردار نكرده‏اند او را، وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ لكن مانند صورت وى بر مردى افكندند و آن مرد را بردار كردند، وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ و اينان كه درو مختلف شده‏اند، لَفِي شَكٍّ مِنْهُ در كار عيسى خود بشكّ‏اند، ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ ايشان را بآن هيچ دانش نيست، إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِّ مگر بر پى پنداشت رفتن، وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً (۱۵۷) او را نكشته‏اند بى‏گمانى.

بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ بلكه خداى وى را بر برد بسوى خود بر، وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً (۱۵۸) و خداى توانا دانا است هميشه‏اى.

النوبة الثانية

قوله تعالى: ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ الآية گفته‏اند اين خطاب منافقان است. ميگويد: شما كه منافقان‏ايد اگر شكر كنيد، و نعمت منعم بر خود بشناسيد، و باحسان و انعام وى معترف شويد، و آن گه خدا و رسول را بآنچه گفتند، استوار داريد، و حقيقت توحيد بجاى آريد، اگر اين كنيد خداى چه كند كه عذاب شما كند؟ يعنى كه نكند. و شكر مقامى است از مقامات روندگان، برتر از صبر و خوف و زهد و امثال اين، كه بنفس خود مقصود نه‏اند، نه بينى كه صبر نه عين صبر را در بنده مى‏دربايد، بلكه قهر هوا را مى‏دربايد، و خوف نه بر نفس خود مقصود است، بلكه تا خائف بوسيلت خود بمقامات مقصود رسد. و زهد ميبايد تا بنده بوى بگريزد از آن علايق كه راه خدا بوى فرو بندد. و شكر چنين نيست، كه شكر بنفس خود مقصود است، نه براى آن ميبايد كه تا وسيلت كارى ديگر باشد. و محبّت و شوق و رضا و توحيد همه ازين بابست. و هر چه مقصود بود در آخرت بماند. نبينى كه چون بنده ببهشت رسد، صبر و خوف و زهد و توبه در بنده نماند؟ و شكر در وى بماند. يقول اللَّه تعالى: وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.

و حقيقت شكر سه چيز است كه تا آن هر سه بهم نيايد شكر نگويند: يكى علم، و ديگر حال، و سديگر عمل. علم اصل است، و حال ثمره علم، و عمل ثمره حال. علم شناخت نعمتست از منعم، و حال شادى دلست بآن نعمت، و عمل بكار داشتن نعمت است بطاعت داشت منعم. و در خبر ميآيد كه روز قيامت ندا آيد: «ليقم الحمّادون». هيچكس بر نخيزد مگر آن كس كه در همه احوال خداى را عزّ و جلّ شكر كرده باشد. و آن روز كه آيت نهى آمد از گنج نهادن، عمر گفت: يا رسول اللَّه! پس چه جمع كنيم از مال؟ گفت: زبانى ذاكر، و دلى شاكر، و زنى مؤمنه. يعنى كه در دنيا به اين سه قناعت كن. زن مؤمنه را گفت كه مرد را فارغ دارد، و بآن فراغت از وى ذكر و شكر حاصل آيد.

وَ كانَ اللَّهُ شاكِراً يعنى: للقليل من اعمالكم، عَلِيماً بنيّاتكم.

قوله: لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ اين آيت رخصت است مظلوم را كه از دست ظالم بنالد، و از وى شكايت كند. يعنى كه وى را در آن تشكّى بزه‏اى نباشد، كه تشفّى خود در آن مى‏بيند. اگر سخن بد گويد آن مظلوم، يا دعائى بد كند بر وى، او را رخصت هست. گفته‏اند: اين بمهمان داشتن فرو آمد.

ميگويد: سخن بد گفتن در گله كردن از هيچكس پسنديده نيست، و خداى دوست ندارد، مگر از كسى كه گله كند از ميزبان بد، كه كسى بمهمان وى شود و او را مهمانى نكند، يا كند و نيكو ندارد.

مصطفى (ص) گفت: «حقّ الضّيف ثلاثة، فما كان بعد ذلك فهو صدقة».

و قال (ص) «: من كان يؤمن باللَّه و اليوم الآخر فليكرم ضيفه».

ميگويد: در عهد رسول خدا مهمانى بقومى فرو آمد، و او را نيك نداشتند، و مهمانى نكردند.

پس آن مرد برفت و از ايشان شكايت كرد. اين آيت بشأن وى و رخصت وى را فرو آمد.

عبد الرحمن زيد گفت: اين در شأن ابو بكر صديق فرو آمد، كه كسى وى را دشنام داد اندر مكه. ابو بكر خاموش ميبود، تا آن مرد فراوان بگفت.

پس ابو بكر يك بار جواب داد. رسول خدا (ص) حاضر بود و برخاست، پس اين آيت فرو آمد كه إِلَّا مَنْ ظُلِمَ. ميگويد كه: كسى كه وى را بدى گويند، وى را رسد كه داد خود طلب كند، و مثل آن باز گويد با وى، و بر وى حرج نباشد.

و سبب برخاستن رسول (ص) آنست كه ابو هريرة گفت: سبّ رجل أبا بكر، و رسول اللَّه جالس، فسكت النّبيّ (ص)، و سكت ابو بكر. فلمّا سكت الرّجل تكلّم ابو بكر. فقام النّبيّ (ص)، فادركه ابو بكر، فقال يا رسول اللَّه سبّنى و سكتّ، فلمّا تكلّمت قمت؟ فقال النّبيّ (ص): «يا أبا بكر! انّ الملك كان يرد عليه، فلمّا تكلّمت وقع الشّيطان، فكرهت ان اقعد. ثمّ قال رسول اللَّه (ص): «ثلاث كلّهن حقّ، ما من عبد يظلم مظلمة فيغضى عليها ابتغاء وجه اللَّه، الّا زاده اللَّه عزّا، و ما فتح عبد باب مسئلة يريد بها كثرة الّا زاده اللَّه».

قوله تعالى: إِلَّا مَنْ ظُلِمَ «الّا» بمعنى لكنّ است، و سخن مستأنف است، كه سخن در بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ تمام شد. ميگويد كه: خداى دوست ندارد كه كسى را بد گويد. همانست كه جاى ديگر گفت: وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً. آن گه گفت: لكن مظلوم اگر شكايت كند از ظالم، او را رسد كه شكايت كند، و آن گه در آن شكايت تعدّى نه روا باشد، كه ربّ العزّة گفت: وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً عَلِيماً يعنى: سميعا لقول المظلوم، عليما بما يضمر. اين چون تهديدى است مظلوم را اگر اندازه در گذارد، و بيش از قدر رخصت گويد. اگر كسى گويد: سخن بد گفتن نه در جهر پسنديده است نه در اسرار. پس تخصيص جهر درين آيت چه معنى دارد؟ جواب آنست كه اين قضيّت حال آن كس است كه آيت بوى فرو آمد، كه بجهر گفت.

اين هم چنان است كه جاى ديگر گفت: إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا. اين تبيّن در سفر و حضر هر دو واجب است، امّا در سفر فرو آمد، ازين جهت بسفر مخصوص كرد، امّا سفر تنبيه ميكند بر حضر، همچنين جهر تنبيه ميكند بر اسرار.

قوله: إِنْ تُبْدُوا خَيْراً ميگويد: اگر عملى از اعمال بر آشكارا كنيد آن را يكى ده نويسند، چنان كه گفت: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها، أَوْ تُخْفُوهُ يا پنهان در دل داريد، يعنى: كه نيّت كنيد، و همّت داريد، امّا بعمل نكنيد، آن را يكى يكى نويسند، أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ يا بدى از برادر مسلمان بتو رسد، و تو از وى درگذارى، و عفو كنى، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا قَدِيراً خداى در گذارنده گناهان بندگانست، و تواناست كه ايشان را ثواب نيكو دهد، يعنى كه اگر تو از برادر مسلمان درگذارى خداى اوليتر و سزاوارتر كه گناهان تو درگذارد. إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ كلبى و مقاتل گفتند: اين در شأن جهودان آمد، و از ايشان عامر بن مخلد است و يزيد بن زيد كه به عيسى كافر شدند، و بكتاب وى انجيل، و همچنين به محمد (ص) كافر شدند و به قرآن. عطا گفت: در شأن بنى قريظه و نضير و بنى قينقاع آمد. ربّ العزّة گفت: مى‏خواهند اينان كه به اللَّه ايمان آرند، و برسولان وى كافر شوند، يا ميخواهند كه ببعضى رسولان ايمان آرند و ببعضى كافر شوند. قتاده گفت: جهودان و ترسايان‏اند، امّا جهودان به موسى ايمان آوردند، و به تورات و به عيسى و كتاب وى انجيل كافر شدند. و ترسايان بعيسى و بانجيل ايمان آوردند، اما به محمد و به قرآن كافر شدند، اللَّه گفت: مى‏خواهند ميان كفر و ميان ايمان راهى نهند، و دينى سازند، و نه چنانست كه ايشان ميگويند، كه ايشان كافرانند بدرستى، و هيچ شك نيست در كفر ايشان، و عذاب دوزخ مآل و مرجع ايشان. فذلك قوله: أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً. آن گه ذكر مؤمنان كرد از امّت محمد، كه بهمه پيغامبران و بهمه كتب ايمان آوردند، گفت: وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ، و بيان اين در آن آيت است كه گفت: قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا الآية. و چنان كه كافران را صفت كرد، و عقوبت ايشان بر پى آن داشت مؤمنانرا صفت كرد، و ثواب ايشان بر عقب گفت: أُولئِكَ سَوْفَ يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ يعنى: بايمانهم. يُؤْتِيهِمْ بيا حفص خواند و يعقوب، بروايت وليد حسان، و اين همچنانست كه گفت: وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً. جاى ديگر گفت: فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ. باقى قرّاء نؤتيهم، بنون خوانند، و اين همچنانست كه گفت: وَ آتَيْناهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيا و فَآتَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ. وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً لذنوبهم، رَحِيماً بهم.

قوله: يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ جهودان‏اند، كعب اشرف و فنحاص بن عازورا كه از رسول خدا درخواستند تا ايشان را على الخصوص بيرون آز قرآن بزبان عبرى كتابى فرو آرد از آسمان، بيك بار، نه پاره پاره و آيت آيت، هم بر مثال تورات كه بيك بار فرو فرستادند به موسى. ربّ العزّة گفت: يا محمد ازين بزرگتر، از موسى درخواستند كه: أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً. اينجا دو قول گفته‏اند: يكى آنست كه: قالوا جهرة: ارنا اللَّه، بآشكارا و صريح گفتند كه خداى را عزّ و جلّ بما نماى. قول ديگر آنست كه اللَّه را و اما نماى، تا آشكارا وى را بينيم، و در وى نگريم. فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ صاعقه صيحه سخت است كه بايشان رسيد، و هم بر جاى بمردند.

گويند: صيحه جبرئيل بود. همانست كه در سورة البقرة گفت: فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ جاى ديگر گفت: صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ. و گفته‏اند كه: صاعقه آتشى بود كه از ميغ بيفتاد، و ايشان را بسوخت. همانست كه گفت: وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ. و در قرآن صعق است بمعنى مرگ، كه در آن عذاب باشد، چنان كه گفت: أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ.

همانست كه آنجا گفت: فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ. و صعق است بمعنى مرگ باجل، كه در آن عذاب نبود. و ذلك فى قوله: وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ. يعنى: فمات من فى السّماوات و من فى الأرض بالآجال عند النّفخة الأولى.

ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ پس گوساله را بخدايى گرفتند، يعنى ايشان كه با هارون بودند پس رفتن موسى بمناجات، مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ پس آنكه‏ فرعون را غرقه كردند بر سر آب، و ملك ازو ستده، و ايشان را داده. و گفته‏اند: بيّنات آن نه چيز است كه قرآن بدان آمده، و هى اليد و العصا و الحجر و البحر و الطّوفان و الجراد و القمّل و الصّفادع و الدّم. و اين هر يكى را شرحى است، بجاى خويش گفته شود ان شاء اللَّه تعالى.

فَعَفَوْنا عَنْ ذلِكَ ميگويد: آن همه عفو كرديم از ايشان، و فرو گذاشتيم.

وَ آتَيْنا مُوسى‏ سُلْطاناً مُبِيناً اى حجّة بيّنة، قوى بها على من ناوأه، و هى اليد و العصا.

وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثاقِهِمْ و بر سر ايشان طور بداشتيم، و آن آن بود كه ايشان شريعت تورات مى‏نپذيرفتند، و از ايشان پيمان گرفته بودند كه هر گه كه كتاب آرند بايشان، بپذيرند، و بآن كار كنند. ربّ العزّة جبرئيل را فرمود تا كوه بر سر ايشان بداشت، تا شريعت تورات قبول كردند و آن پيمان از ايشان واخواستند.

وَ قُلْنا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً اين باب حطه است كه در سورة البقرة شرح آن داديم سُجَّداً يعنى پشت خم داده، چون راكع كه بسجود خواهد شد.

وَ قُلْنا لَهُمْ لا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ اى لا تعتدوا باقتناص السّمك فيه. ورش از نافع: «لا تعدّوا» خوانده، بفتح عين و تشديد دال، و اصل آن لا تعتدوا است. «تا» در دال مدغم كردند، تقارب را، و حركتش نقل با عين كردند، تا مفتوح گشت. و قالون و اسماعيل هر دو از نافع: «لا تعدّوا» خوانند بسكون عين و تشديد دال، و مرادهم لا تعتدوا است، «تا» در دال مدغم كردند، لكن حركتش با عين ندادند، بلكه عين را ساكن بگذاشتند بر اصل خويش، و بيشترين نحويان اين را روا نميدارند، ميگويند: ما قبل مدغم چون ساكن باشد جائز نبود، كه آن گه دو ساكن مجتمع شوند، الّا اگر ساكن الف بود كه حرف مدّ است نحو: دابّة و شابّة و حاقّة و طامّة، زيرا كه مدّ بجاى حركت است. امّا ايشان كه روا داشتند گفتند: اين همچنانست كه ثوب بكر، و حبيب بكر، كه روا بود كه آن را مدغم كنند، گويند: ثوب بكر و حبيب بكر، چون روا است كه واو و يا، گر چه هر دو حرف لين‏اند، با نقصان مدّ كه در ايشانست با الف كه تمام مدّ است درين باب مانند كنند، تا دو ساكن كه اوّل آن نه الف باشد و ثانى آن مدغم بود مجتمع شود. همچنين اين معنى در «تعدّ و» و «يخصّمون» و امثال آن، مع عدم المدّ روا بود. باقى «لا تعدوا» خوانند با سكون عين و تخفيف دال، و اين مشهورتر است چنان كه در سورة الاعراف گفت: إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ، و اين از: عدا يعدو است، و حجّت اين قراءت آنست كه گفت: فَمَنِ ابْتَغى‏ وَراءَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ العادُونَ. و حجّت قراءت ورش و قالون و اسماعيل آنست كه در سورة البقرة گفت: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ.

وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً اى عهدا مؤكّدا فى النّبيّ (ص). فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ اين «ما» صلت است، هم چنان كه: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ اى فبرحمة من اللَّه. و عَمَّا قَلِيلٍ اى عن قليل. فَبِما نَقْضِهِمْ اين بنقضهم ميثاقهم الّذى اخذهم اللَّه عليهم. ميگويد: بشكستن ايشان آن پيمان را كه اللَّه بر ايشان گرفت در تورات، و بكافر شدن ايشان بسخنان حق، يعنى به قرآن و به انجيل، كه جهودان بهر دو كافر شدند، و بكشتن ايشان پيغامبران را بناحق، كه ايشان بروزى در هفتاد پيغامبر بكشتند.

وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ گفته‏اند كه اينجا مضمرى است، و سخن بدان تمام است، و مضمر آنست كه: لعنّاهم. ميگويد: بآن نقض پيمان و بآن كفر و آن قتل و آن قول، ايشان را لعنت كرديم، و از درگاه خود برانديم. و گفته‏اند: تمامى سخن آنجاست كه گفت: حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّباتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ، و روا باشد كه تمامى آنجا است كه گفت: بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ، و معنى آن باشد كه باين فعلها كه كردند خداى تعالى مهر بر دل ايشان نهاد تا هيچ پند نپذيرند، و سخن حق در آن نشود. و گفته‏اند: جهودان بآنچه گفتند: قُلُوبُنا غُلْفٌ، خود را چون عذرى ميساختند، يعنى كه دلهاى ما بسته است، آنچه تو مى‏گويى بآن نميرسد. ربّ العالمين گفت: نه چنانست كه ايشان ميگويند، كه آن پوشش كه بر دل ايشانست نه عذر است ايشان را، و اين سخن آنست كه از ايشان راست است، امّا معذور شمردن خود را بآن ناراست است، هم چنان كه كافران گفتند: ما نَفْقَهُ كَثِيراً مِمَّا تَقُولُ، و اللَّه گفت كافران را: لا يَفْقَهُونَ، و گفتند: فِي آذانِنا وَقْرٌ، و اللَّه گفت: فِي آذانِهِمْ وَقْرٌ، و گفتند: قُلُوبُنا فِي أَكِنَّةٍ... وَ مِنْ بَيْنِنا وَ بَيْنِكَ حِجابٌ، و خداى گفت: جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً، خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ، امّا اللَّه آن بر ايشان از آن ردّ كرد كه ايشان آن خود را عذرى ميدانستند، خداى آن عذر ايشان رد كرد، هم چنان كه گفت: سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا، و اللَّه گفت: لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكُوا. اللَّه آن بر ايشان ردّ كرد از بهر آنكه خود را در آن معذور ميديدند، و هم ازين بابست: أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ؟ و اللَّه گفت: وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ. ايشان خود را در آن بخل مى‏معذور داشتند، اللَّه آن بر ايشان ردّ كرد. اين همچنانست: بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ بلكه اللَّه مهر بر آن دلها نهاد، تا ايمان نيارند مگر اندكى، و آن اندكى عبد اللَّه سلام است و اصحاب وى.

وَ بِكُفْرِهِمْ اين معطوفست بر اوّل آيت يعنى: فبنقضهم و كفرهم، و اين كفر است به عيسى. وَ قَوْلِهِمْ عَلى‏ مَرْيَمَ بُهْتاناً عَظِيماً بهتان عظيم آنست كه بر مريم دروغ گفتند، و وى را قذف كردند به يوسف بن يعقوب بن مانان. و اين يوسف ابن عمّ مريم بود، و او را بزنى ميخواست، ازين جهت او را بوى قذف كردند. گفته‏اند كه عيسى بر قومى رسيد از آن جهودان، و ايشان با يكديگر گفتند: قد جاءكم السّاحر بن السّاحرة. آن سخن بگوش عيسى رسيد، عيسى گفت: اللّهم العن من سبّنى و سبّ والدتى، و در آن حال ربّ العالمين ايشان را مسخ كرد، صورتشان بگردانيد، همه خوكان گشتند.

وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ ايشان عيسى را مسيحا ميخواندند.

عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ، سخن اينجا تمام شد، پس بر سبيل مدح گفت: رَسُولَ اللَّهِ، وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ عيسى كه رسول خداست او را نكشته‏اند و بردار نكرده‏اند.

وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ اى القى شبه عيسى على غيره، حتّى ظنّوا لمّا راوه انّه المسيح.

و سبب آن بود كه چون عيسى آن دعا كرد، تا اللَّه صورت ايشان صورت خوكان كرد، جهودان بترسيدند از دعاء وى، همه بهم آمدند و اتّفاق كردند، و او را در خانه‏اى محبوس كردند، تا وى را بكشند. يك قول آنست كه عيسى اصحاب خود را گفت: كيست كه رضا دهد تا شبه من بر وى افكنند، و او را بكشند، يا بردار كنند، و آن گه در بهشت شود؟ يكى از حواريان گفت: من بدين رضا دادم، و خود را فداء تو كردم. اللَّه تعالى ماننده صورت عيسى بر وى افكند، تا او را بردار كردند، و عيسى را بر آسمان برد. قول ديگر آنست كه: مردى از آن جهودان نام وى ططيانوس، در پيش وى رفت بقصد قتل وى. اللَّه تعالى عيسى را از روزن خانه بآسمان برد، و شبه عيسى بر آن مرد افكند. جهودان در شدند، و وى را ديدند بصورت عيسى، و او را بكشتند. مقاتل گفت: جهودان مردى را بر عيسى گماشته بودند، و وى را رقيب بود، و در همه حال با وى بودى. عيسى بر كوه شد، فريشته آمد، و دو بازوى وى بگرفت، و بآسمان برد. ربّ العالمين شبه عيسى بر آن رقيب افكند، پس جهودان او را ديدند، پنداشتند كه عيسى است، وى ميگفت: من نه عيسى ام، او را براست نداشتند، و بكشتند. پس چون او را كشته بودند صورت وى بر صورت عيسى ديدند، امّا جسد وى نه جسد عيسى بود. ايشان گفتند: الوجه وجه عيسى و الجسد جسد غيره.

پس مختلف شدند. قومى گفتند: اين عيسى است، قومى گفتند: نيست. اينست كه اللَّه گفت: وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ اى من قتله. سدى گفت: اختلاف ايشان در عيسى آنست كه گفتند: ان كان هذا عيسى فاين صاحبنا؟ و ان كان هذا صاحبنا فاين عيسى؟ و گفته‏اند: اين اختلاف اختلاف ترسايان است در وى، كه بسه گروه شدند در عيسى: گروهى گفتند: انباز است. گروهى گفتند: اللَّه است. گروهى گفتند: پسر است. ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ يعنى: ما لهم بعيسى من علم، قتل او لم يقتل. ميگويد: ايشان را بحال عيسى علم نيست، كه او را كشتند يا نكشتند.

إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِّ لكن گمان ميبرند و بر پى گمان خود ايستاده‏اند. وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً معنى آنست كه ايشان يقين نه‏اند كه عيسى است كه وى را كشته‏اند. معنى ديگر گفته‏اند: وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً كار عيسى و ناپيدا شدن وى را از زمين معلوم نكرده‏اند نيك، و بآن نرسيده‏اند به بى‏گمانى، و اين از آن بابست كه گويند: قلت هذا الدّواء فى هذا الماء. پارسى گويان گويند: فلان در كارى شود تا خون از آن بچكد. باين قول: وَ ما قَتَلُوهُ اين «ها» با علم شود. تقول العرب: قتلت الشّى‏ء علما، اذا استقصى النّظر فيه حتّى علم علما تامّا.

قول عطا درين آيت آنست كه: عيسى نزديك پير زنى فرو آمد، و از وى مهمانى خواست. پير زن گفت: پادشاه ما مردى را طلب مى‏كند برين صفت كه تويى، و من ترا مهمانى كنم، امّا ترا از پادشاه پنهان نكنم. عيسى گفت: حال من از پادشاه بپوش، و مرا پنهان دار، تا ترا دعائى كنم بهر چه ترا مراد است، كه ناچار راست آيد. پير زن گفت: مرا پسرى غايب است، از خدا بخواه تا وى را با من رساند. عيسى دعا كرد، و پسر آن ساعت در رسيد. عيسى آن پير زن را گفت كه: پسر را از من خبر مده، و حال من از وى بپوش. پير زن خلاف آن كرد، پسر خويش را گفت: مهمانى بمن فرو آمده است، و با من گفت كه وى را از پادشاه آمن دارم، و نسپارم. پسر گفت: كجا است آن مرد؟ گفت: در خزانه گريخته است. آن پسر در خزانه رفت.

و عيسى را گفت: قم الى الملك، خيز تا بر پادشاه رويم كه ترا ميخواند. عيسى گفت: چنين مكن، و حقّ ضيافت باطل مگردان تا هر چه ترا مراد است بتو دهم.

بسخريّت گفت كه: من ميخواهم كه پادشاه دختر بزنى بمن دهد. عيسى گفت: رو جامه در پوش، و بر پادشاه رو، بگو: آمدم كه دختر بزنى بمن دهى. پسر رفت و همچنين كرد، و او را گرفتند و زدند و مجروح كردند. باز آمد، و عيسى را گفت بخشم كه: مرا فرستادى تا مرا زدند، و مجروح كردند. خيز تا رويم پيش پادشاه. عيسى دست بآن جراحتها فرو آورد همه نيك شد، و بحال صحّت باز آمد.

ديگر باره آن غلام پيش پادشاه شد، پادشاه او را ديد، و آن جراحتها هيچ بر وى نمانده، از آن حال بترسيد، گفت: تو آمده‏اى تا دخترم بزنى بخواهى؟ گفت: آرى. گفت: ترا اين مراد بدهم اگر اين خانه پر از زر كنى. آن غلام رفت، و آن قصه با عيسى بگفت. عيسى دعا كرد، و آن خانه پر از زر شد. پس عيسى از آنجا بيرون شد. غلام بدانست كه آنجا حقيقتى است، همه فرو گذاشت، و از پى وى برفت، گفت: صحبت تو بهيچ چيز بندهم. عيسى گفت: من ترسم كه اين پادشاه بما در رسد، و قصد قتل من كند، هر كس كه رضا دهد بر آنكه هيئت و صورت من بر وى افكنند، تا وى را بكشند، بهشت او راست. غلام گفت: آن كس من باشم، و بر آن رضا دادم. ربّ العزّة شبه عيسى بر آن پسر عجوز افكند، تا وى را بگرفتند، و بردار كردند. و عيسى را بآسمان بردند، بر كوهى از كوه‏هاى بيت المقدس، در ماه رمضان شب قدر، و سنّ وى بسى و سه سال رسيده، و سه سال از مدّت نبوّت وى گذشت. وهب بن منبه گفت: چون وحى بوى آمد سى ساله بود. و گفته‏اند: وى بر آسمان چون فريشتگان پر دارد، و نور دارد، و شهوت طعام و شراب از وى واستده، و با فريشتگان گرد عرش ميپرد، هم انس است و هم ملكى، هم آسمانى و هم زمينى.

وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً اى: منيعا حين منع عيسى من القتل. حَكِيماً فى تدبيره فيما فعل بعبده من النّجاة. قالوا: و ترك عيسى بعد رفعه الى السّماء خفّين و مدرعة و وسادة.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ خداى عالميان، كردگار نهان دان، نوازنده بندگان، جلّ جلاله و تقدّست اسماؤه، درين آيت مى‏شكر خواهد از بندگان، آن شكر ايشان را امن ميدهد از عقوبت جاودان. و شكر آنست كه نعمت از منعم دانى، و بنده وار كمر خدمت بر بندى، و نعمت او در خدمت او بكار دارى، تا شرط بندگى بجاى آرى، و شرط بندگى دو چيز است: پاكى و راستى، پاكى از هر چه آلايش دين است، چون بخل و ريا و حقد و شره و حرص و طمع، و راستى در هر چه آرايش دين است، چون سخا و توكّل و قناعت و صدق و اخلاص. چون پاكى و راستى آمد او را خلعت بندگى پوشند، و پيراسته و آراسته فراپيش مصطفى برند، تا وى را بامّتى قبول كند، و اگر چنان بود كه جمال اين خلعت نبيند، و اثر پاكى و راستى بر وى ظاهر نبود، شكر و ايمان از وى درست نيايد، مردود دين گردد، و او را بأمّتى فرا نپذيرند. بر درگاه دين اسلام كس عزيزتر از آن نيست كه پاك بود و راست. اوّل نواختى كه خداى با وى كند، آن بود كه در فراست بر وى بگشايد، و چراغ معرفت در دلش بر افروزد، تا آنچه ديگران را خبر بود، او را عيان گردد، آنچه ديگران را علم اليقين است، او را عين اليقين شود، در مملكت حادثه‏اى در وجود نيايد كه نه دل وى را از آن خبر دهند. مصطفى (ص) گفت: «و اتّقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور اللَّه».

اين ديده سرّ چون پديد آيد چون ديده سر بود. عمر خطاب در مدينه و ساريه در عراق، عمر در ميان خطبه همى گفت اندر مدينه كه: يا سارية! الجبل الجبل. ساريه در عراق سخن عمر ميشنيد. اين شنيدن از كجا است؟ از آنجا كه دلست، نه از آنجا كه گل است.

و در تحقيق فراست اوليا روايت كنند كه امير المؤمنين على (ع) روزى قدم در ركاب مركب ميكرد تا بغزاة شود، مردى منجّم بيامد، و ركاب او گرفت، گفت: يا على! امروز بحكم نجوم در طالع تو نگاه كردم و ترا روى رفتن نيست، كه ترا نصرت نخواهد بود. على (ع) گويد: دور، اى مرد از بر مركب من.

حيدر كرار بدان قدم در ركاب كرده است تا چون تويى ركاب او گيرد، و باز گرداند، دور باش از بر من كه انديشه سينه من كم از آن اثر نكند كه خورشيد در فلك.

اگر فلك را از بهر كارى در گردش آورده‏اند، ما را نيز هم از بهر كارى در روش آورده‏اند.

كسى را كه دقيقت او حقيقت بود، و ثوانى او سبع مثانى بود، و اصطرلاب او دل او بود، انديشه وى كم از رأى تو بود! من بدين حرف خواهم شد، و جز امروز حرب نخواهم كرد، كه مرا بفراست باطن معلوم شدست كه ازين لشكر من نه كشته شود. و اللَّه كه ده نبود و از لشكر دشمن نه بجهند. و اللَّه كه ده نجهند. چون حيدر بحرب بيرون شد، عزيزى پيش رفت كشته شد، ديگرى و ديگرى، تا عدد نه تمام شد.

آن گه در آمدند گرد لشكر متمرّدان، همه را كشتند، مگر نه تن كه از سر تيغ حيدر بجستند. هر كجا در اطراف عالم متمرّدى، طاغيى، باغيى، كافرى، منافقى مبتدعى بماندست همه از اصل آن نه تن خاستست، تا ترا معلوم گردد كه تأثير دل بنده مؤمن پيش از تأثير فلك است در آسمان. آنچه در آسمان و زمين يابى، در خود يابى، و آنچه در بهشت و دوزخ يابى در خود يابى، و آنچه در خود يابى، نه در آسمان يابى و نه در زمين، نه در بهشت و نه در دوزخ.

لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ سخن ببدى كه خداى تعالى آن را مى‏نپسندد و دوست ندارد آنست كه: در وصف خالق آن گويى كه توقيف‏دار آن نيست، و در وصف مخلوق آن گويى كه در شرع ترا دستورى نيست. آن از بى حرمتى رود، و اين از بى وفايى. آن يكى مايه بدعت است و اين يكى عين معصيت. إِلَّا مَنْ ظُلِمَ سخن مظلوم در حقّ ظالم چون بدستورى شرع بود، آن بدى نيست بحقيقت، امّا نام بدى بر وى افتاد بر سبيل جزا، چنان كه گفت: وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها، امّا چون مرد مردانه بود، و در كوى حقيقت يگانه بود، جزاء بدى نكند، و رخصت در آن نجويد، و داند كه عفو نكوتر، و احتمال تمامتر. يقول اللَّه عزّ و جلّ: فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ.

و آن گه گفت: وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً عَلِيماً خداى شنوا است و دانا. شنوا است كه سخن ظالم ميشنود، اى واى بر وى آن گه كش عقوبت كنند. دانا است كه عفو و احتمال مظلوم ميداند، طوبى مرورا آن گه كه بنواخت و ثواب رسد.

إِنْ تُبْدُوا خَيْراً اشارتست باحكام آداب شريعت، أَوْ تُخْفُوهُ اشارتست بتحقيق احكام حقيقت، أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ اشارتست بتحصيل محاسن الأخلاق.

فَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا قَدِيراً هر كه را آن همه حاصل گشت، اللَّه توانا است كه محبوب و مطلوب او در كنار وى نهد.

يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ الآية چه بيخرد بودند آن قوم، و چه بى حرمت كه ديدار حق ميخواستند، و آن گه گوساله ميپرستيدند. كسى كه گوساله معبود وى بود، كى روا باشد كه حق مشهود وى بود. و بآن سؤال رؤيت كه كردند جز بيگانگى نيفزود ايشان را، و جز خوارى و مذلّت نيامد بر وى ايشان، از آنكه رؤيت حق نه بر وجه تعظيم خواستند، و نه بر موجب تصديق، و نه بر غلبه اشتياق. و ابرار امّت محمد چون در آرزوى ديدار حق بسوختند، و از تعظيم و اجلال حق آنچه در دل داشتند.

بر زبان نياوردند، لا جرم ربّ العزّة مرهم دل ايشان را گفت: الا طال شوق الأبرار الى لقايى و انّى الى لقائهم لأشدّ شوقا.

وَ آتَيْنا مُوسى‏ سُلْطاناً مُبِيناً گفته‏اند: اين سلطان مبين قوّت دل بود، و كمال حال، تا طاقت كلام سماع حق بى‏واسطه داشت. موسى را پرسيدند كه از كجا دانستى كه حق است كه با تو سخن ميگويد؟ گفت: انوار هيبت و جلال الوهيّت و آثار عزّ و جبروت احديّت مرا فرو گرفت، دانستم كه حقّ است كه با من سخن ميگويد. بتأييد ربّانى، و قوّت الهى گفتم: انت الّذى لم يزل و لا يزال، ليس لموسى معك مقام و لا له جرأة فى الكلام الّا ان تبقيه ببقائك و تنعته بنعوتك. چنان كه موسى را درين جهان سلطان مبين داد در سماع كلام حق، امّت احمد را در آن جهان سلطان مبين دهد در ديدار حق. مصطفى (ص) گفت: «انّكم سترون ربّكم عزّ و جلّ، لا تضامّون فى رؤيته كما ترون القمر ليلة البدر، فمن استطاع منكم ان لا يغلب على صلاة قبل طلوع الشمس و قبل غروبها فليفعل.

درين خبر اشكالست، هم از روى لغت، هم از روى معنى، و شرح آن دراز است جز بموضع خويش در اثبات رؤيت نتوان گفت، و اللَّه اعلم.

۲۵ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ از ترسايان هيچ كس نيست، إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ مگر كه بوى بگرود پيش از مرگ وى، وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً (۱۵۹) و روز رستاخيز بر ايشان همه گواه است.

فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِينَ هادُوا ببيدادگرى گروهى از ايشان كه جهود شدند، حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّباتٍ حرام كردم بر ايشان چيزهاى پاك، أُحِلَّتْ لَهُمْ كه حلال بود بر ايشان پيش فا، وَ بِصَدِّهِمْ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ كَثِيراً (۱۶۰) و بباز گردانيدن ايشان از راه خداى فراوانى را.

وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا و ربا ستدن ايشان، وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ و ايشان را باز زده بودند از آن، وَ أَكْلِهِمْ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ و خوردن ايشان مالهاى مردمان بباطل، وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً (۱۶۱) و ساخته‏ايم كافران را از ايشان عذابى دردنماى.

لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ لكن دور درشدگان در علم مِنْهُمْ از ايشان، وَ الْمُؤْمِنُونَ و گرويدگان، يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ميگروند بآنچه بتو فرو فرستاده آمد، وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ و آنچه فرو فرستاده آمد پيش از تو، وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ و بپاى دارندگان نماز، وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ و وادهندگان زكاة، وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ و گرويدگان بخداى و روز رستاخيز، أُولئِكَ ايشان آنند، سَنُؤْتِيهِمْ كه ايشان را دهيم، أَجْراً عَظِيماً (۱۶۲) مزدى بزرگوار.

إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ ما پيغام داديم بتو، كَما أَوْحَيْنا إِلى‏ نُوحٍ چنان كه پيغام داديم به نوح، وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ و پيغامبران از پس او، وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ إِبْراهِيمَ و پيغام داديم به ابراهيم، وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ عِيسى‏ وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَيْمانَ وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً (۱۶۴) و داديم داود را زبور.

وَ رُسُلًا قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ و پيغامبرانى كه قصّه ايشان فرستاديم بتو از پيش فا، وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ و پيغامبرانى كه پيغام ايشان نفرستاديم بتو، وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‏ و سخن گفت خداى با موسى، تَكْلِيماً (۱۶۴) سخن گفتنى.

رُسُلًا مُبَشِّرِينَ پيغامبرانى شادى رسانان، وَ مُنْذِرِينَ و بيم نمايان، لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ آن را تا نماند مردمان را بر خداى، حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ حجّتى پس از فرستادگان، وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً (۱۶۵) و خداى توانا است داناى هميشه‏اى.

لكِنِ اللَّهُ يَشْهَدُ لكن خداى گواهى ميدهد، بِما أَنْزَلَ إِلَيْكَ بآنچه فرو فرستاد بتو، أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ فرو فرستاد آن را بدانش خويش، وَ الْمَلائِكَةُ يَشْهَدُونَ و فريشتگان گواهى ميدهند باين، وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً (۱۶۶) و خداى گواهى بسنده است بگواهى دادن. إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر شدند، وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ و برگردانيدند، مردمان را از راه خدا، قَدْ ضَلُّوا ضَلالًا بَعِيداً (۱۶۷) بيراه شدند بيراهى دور.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر شدند، وَ ظَلَمُوا و بر خود ستم كردند، لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ خداى نيست آن را كه ايشان را بيامرزد، وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقاً (۱۶۸) و نه آن را كه ايشان را راه نمايد براهى.

إِلَّا طَرِيقَ جَهَنَّمَ مگر راه دوزخ، خالِدِينَ فِيها أَبَداً جاويدان هميشه در آن دوزخ‏اند، وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً (۱۶۹) و آن بر خدا آسان است.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ

روى ابو هريرة قال: قال النّبيّ (ص): «لينزلنّ ابن مريم حكما عدلا، و ليقتلنّ الدجال، و ليقتلنّ الخنزير، و ليكسرنّ الصّليب، و تكون السّجدة واحدة للَّه ربّ العالمين». ثمّ قال ابو هريرة: فاقرؤا ان شئتم: وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ الآية.

گفته‏اند كه: كتاب اينجا انجيل است، و اهل كتاب ترسايان‏اند كه در عيسى غلوّ ميكنند، و كافر ميشوند. ميگويد: هيچ ترسا نماند بوقت نزول عيسى از آسمان، كه نه بوى ايمان آرد، و پيش از مرگ عيسى بپيغامبرى و بندگى وى گواهى دهد. و گفته‏اند كه: اهل كتاب جهودان‏اند و ترسايان. و قيل: مَوْتِهِ كنايتست از آحاد ايشان. ميگويد: هيچ نيست از جهودان و ترسايان كه بوقت معاينه چون ميميرند، نه بعيسى ايمان آرند، و گويند پيغامبر است و بنده، لكن ايمان كه بوقت معاينه بود سودى نكند، چنان كه ربّ العزّة گفت: فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا. قال ابن عباس: لا يموت يهودىّ و لا صاحب كتاب حتّى يؤمن بعيسى، و ان احترق او غرق او سقط عليه جدار او اكله السّبع. عكرمه گفت: ابن عباس را امتحان كردند، گفتند: اگر از بالا بزير افتد، و هلاك شود، ايمان چگونه آرد؟ گفت: در هوا آن كلمه بگويد. گفتند: و اگر او را گردن بزنند چون ايمان آرد؟ گفت: زبان بآن ميگرداند چندان كه تواند. محمد بن على بن الحنفية گفت: كسى كه جهود باشد بوقت مرگ وى فريشتگان آيند، و بر روى و بر قفاى وى ميزنند، و ميگويند: اى عدوّ اللَّه! نه عيسى پيغامبر بتو آمد و تو او را دروغ‏زن گرفتى؟ آن جهود گويد: آمنت انّه عبد نبىّ. اين بگويد، لكن سود ندارد، و ايمان باين وقت بكار نيايد. و همچنين ترسا را گويند: اى عدوّ اللَّه! اتاك عيسى نبيّا، فكذبت به، و زعمت انّه اللَّه او ابنه؟ ترسا ايمان آرد و گويد: انّه عبد اللَّه و رسوله، لكن بكار نيايد و سود ندارد. و قيل: «ليؤمننّ به» يعود الى محمد (ص)، و «قبل موته» يعود الى الكتابىّ، و قيل: الأوّل يعود الى اللَّه سبحانه، و الثّاني الى الكتابىّ، و الصّحيح ما سبق، اذ ليس فى الآية الّا ذكر عيسى (ع). وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً على ان قد بلّغ الرّسالة، و اقرّ بالعبوديّة على نفسه.

فَبِظُلْمٍ اى فبظلم طائفة، مِنَ الَّذِينَ هادُوا اين ظلم آن است كه نقض پيمان كردند، و بآيات خداى كافر شدند. ربّ العزّة ايشان را بآن ظلم و بآن بغى عقوبت كرد، و چيزهاى حلال بر ايشان حرام كرد، و اين تحريم آنجا است كه گفت: وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ الآية. و درين آيت تقديم و تأخير است، و نظم آيت اينست: فبظلم من الّذين هادوا و بصدّهم عن سبيل اللَّه و أخذهم الرّبوا و أكلهم اموال النّاس بالباطل حرّمنا عليهم طيّبات احلّت لهم، عقوبة لهم. ميگويد: بآنكه ظلم كردند، و مردمان را از راه مصطفى و از راه خدا و از دين بر گردانيدند، و ربا ستدند، و مال مردم به بى‏حق و باطل خوردند، ما آن حلالها بر ايشان حرام كرديم، عقوبت ايشان را در دنيا، ايشان را اين عقوبت كرديم، و در عقبى ايشان را عذابى دردنماى ساختيم. آن گه مؤمنان ايشان را چون عبد اللَّه سلام و اصحاب وى مستثنى كرد، و گفت: لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ يعنى فى علم كتابهم من اليهود، وَ الْمُؤْمِنُونَ يعنى اصحاب النّبيّ (ص)، يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ يعنى القرآن، وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يعنى التوراة و الانجيل و الزبور.

وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ و در نصب مقيمين گفتند كه نصب على المدح است، تفضيل اقامت صلاة را بر ديگر اعمال. اين فضل و شرف از آن يافت كه ديگر اعمال و احكام بواسطه جبرئيل ثابت گشت، و نماز شب معراج بى‏واسطه جبرئيل، مصطفى از حق گرفت جلّ جلاله. و گفته‏اند كه: مقيمين مجرور است، معطوف بر ها و ميم كه در مِنْهُمْ است، يعنى: منهم و من المقيمين الصّلاة، يعنى الصّلوات الخمس بوضوئها و وقتها و قيامها و قراءة القرآن فيها، و الركوع و السجود و خشوعها و جميع معالمها.

وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ يعنى الزّكاة المفروضة، وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ انّه واحد لا شريك له، وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يعنى البعث الّذى فيه جزاء الأعمال. أُولئِكَ سَنُؤْتِيهِمْ بياء قراءت حمزه، و بنون قراءت باقى، و الوجه فيهما قد سبق. و اجر عظيم بهشت است.

إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ سبب نزول اين آيت آن بود كه ربّ العزّة جلّ جلاله در شأن جهودان اين آيت فرستاد: يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ الآية، و آن عيب و عوار ايشان، و آن فضايح اعمال ايشان درين آيات پيدا كرد. جهودان در خشم شدند، و يك زبان بيرون آمدند كه: و ما انزل اللَّه على بشر من شى‏ء، اللَّه بهيچ بشر چيزى از كتب و صحف نفرستاد. و بعضى گفتند از ايشان كه: پس از موسى بهيچ پيغامبر هيچ كتاب نفرستاد. ربّ العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى‏ نُوحٍ يا محمد ما بتو پيغام داديم، و وحى فرستاديم هم چنان كه پيغامبران گذشته را داديم، سبيل تو در وحى هم سبيل ايشانست، و اين بر جهودان حجّت است، كه ايشان دانسته بودند از تورات كه ربّ العزّة باين پيغامبران وحى فرستاد، و پيغام داد، و چنان كه ايشان را پيغام داد، مصطفى را پيغام داد. و آن گه نوح را فرا پيش همگان داشت اگر چه از وى فاضلتر در انبياء بودند، امّا از بهر آن ذكر وى فرا پيش داشت كه نوح، ابو البشر بود، كما قال عزّ و جلّ: وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ. و اوّل پيغامبر از پيغامبران شريعت نوح بود، و اوّل كسى كه دعوت كرد، و مشركان را بيم داد نوح بود، و اوّل كسى كه امّت وى را عذاب كردند بدعاء وى، نوح بود، و معجزت وى در نفس وى بود، كه وى را هزار سال عمر بود، كه يكتاى موى وى سفيد نگشت، و قوّت وى ساقط نشد، و هيچ پيغامبر در دعوت آن مبالغت ننمود كه نوح نمود، هم در شب دعوت كرد، هم در روز، هم در نهان، هم در آشكارا، و ذلك فى قوله تعالى: قالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَ نَهاراً، و قوله: ثُمَّ إِنِّي دَعَوْتُهُمْ جِهاراً، ثُمَّ إِنِّي أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً. و هيچ كس در رنج خويش آن صبر نكرد كه وى كرد، بروزى در چند بار وى را بزدندى، چنان كه از هوش برفتى، چون بهوش باز آمدى هم چنان دعوت كردى، و در روش خويش مقام شكر داشت، كه برترين مقام است. كما قال تعالى: إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً.

و اوّل كسى كه برستاخيز از خاك برآيد بعد از مصطفى (ص)، نوح باشد، و ربّ العزّة جلّ جلاله در كتاب خويش دو جايگه نوح را ثانى مصطفى كرد: يكى در گرفتن عهد و پيمان، و ذلك فى قوله تعالى: وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ. ديگر در پيغام و وحى، چنان كه گفت: إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى‏ نُوحٍ. يقال: سمّى نوحا لانّه ناح على نفسه. و «ابراهيم» نام عبرى است، و بيان آن در سورة البقرة رفت، و «اسماعيل»، مجاهد گفت: مادر وى آن گه كه وى را بزاد از رنج زادن اين كلمت بگفت: «اسمع يا ربّ». وحى آمد بوى: «قد سمع ايل»، پس وى را ازين كلمه نام نهاد اسماعيل. و گفته‏اند: اسحاق ضحّاك است، و نوح، فرج، و ايوب، سعيد، و يوسف، زياد، و يعقوب، اسرائيل، و اسباط اولاد يعقوب‏اند دوازده: روبيل، و شمعون، و لاوى، و يهوذا، و يشخر، و دان، و ريالون، و تفثالى، و جاد، و اسر، و يوسف، و ابن يامين.

إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى‏ نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ اين همچنانست كه آنجا گفت: قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ. جاى ديگر گفت: ما يُقالُ لَكَ إِلَّا ما قَدْ قِيلَ لِلرُّسُلِ مِنْ قَبْلِكَ.

وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ اى اوحينا اليهم فى صحف ابراهيم. آن گه داود را از جهت آواز خوش بذكر زبور مخصوص كرد، و گفت: آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً. داود هر گه كه زبور خواندى از خوشى آواز وى خلقى جان بدادندى. مصطفى (ص) گفت بو موسى اشعرى را، از آنكه آواز وى خوش بود: «اعطيت مزمارا من مزامير آل داود».

شبى بو موسى قرآن ميخواند، و رسول خدا سماع ميكرد. ديگر روز وى را گفت: «لو رأيتنى البارحة و أنا اسمع لقراءتك»! فقال: اما و اللَّه يا رسول اللَّه! لو علمت انّك تسمع لحبّرته تحبيرا.

بو عثمان نهدى گفت: هرگز آواز هيچ مزمار خوشتر از آواز بو موسى‏نشنيده‏ام، در نماز بامداد ما را امامى ميكرد، و خواستيم كه سورة البقرة خواندى، يا در قراءت بيفزودى، از بس كه خوش ميخواند.

وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً حمزة زبورا بضم «زا» خواند، و اين را دو وجه است: يكى آنكه جمع زبر باشد بمعنى مزبور، مصدرى بجاى اسم نهاده. چنان كه گويند: هذا ضرب الامير، اى مضروبه، و هذا نسج اليمن، اى منسوجها، و چنان كه مكتوب را كتاب گويند، و محسوب را حساب گويند. و روا باشد كه آن را جمع كنند، و گر چه مصدر است، زيرا كه بجاى اسم افتاده، نبينى كه كتاب مصدر است در اصل، لكن چون بمعنى مكتوبست او را بر كتب جمع كنند. همچنين زبر را زبور جمع كنند، لوقوعه موقع الاسم، و هو المزبور، و ان كان فى الأصل مصدرا.

وجه دوم آنكه: احتمال دارد كه زبور بضمّ جمع زبور باشد بفتح، و اين جمعى باشد زوائد از آن حذف كرده، و بر خلاف حركت اقتصار كرده، چنان كه گويند: كروان و كروان، و ورشان و ورشان، و اسد و اسد، و فرس ورد و خيل ورد، و رجل ظريف و رجال ظروف. چون روا بود كه اينها را چنين جمع كردند، همچنين ممتنع نباشد كه زبور را بر زبور جمع كنند.

باقى «زبورا» خوانند، بفتح زا، و وجه اين ظاهر است: فانّ زبور بمعنى مزبور، فعول بمعنى مفعولست، كركوب بمعنى مركوب. و زبور نامى است خاصّه اين كتاب را. و گفته‏اند: زبور صد و پنجاه سورة است كه در آن ذكر حدّ نه، و حكم نه، و فريضه نه، و حلال و حرام نه.

وَ رُسُلًا قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ اين بآن فرو آمد كه جهودان گفتند: ربّ العالمين ذكر پيغامبران كرد، و قصّه ايشان با محمد بگفت، و كار موسى بر ما روشن نكرد، كه اللَّه با وى سخن گفت يا نگفت. ربّ العالمين اين آيت فرستاد: وَ رُسُلًا قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ، ميگويد: ما قصّه پيغامبران بر تو خوانديم پيش ازين، يعنى در مكه در سورة الانعام، كه نزول آن به مكه بود، وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ و پيغامبرانى هستند كه ذكر ايشان نكرديم، و قصّه ايشان بر تو نخوانديم. احتمال كند كه ترك ذكر ايشان از آنست كه نزديك اهل كتاب در كتب ايشان ذكر و قصّه آن پيغامبران نيست، پس در ذكر ايشان رسول را بر ايشان حجّت نباشد.

آن گه گفت: وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‏ تَكْلِيماً و هو ابن اربعين سنة، ليلة النّار مرّة، و مرّة اخرى يوم اعطى التوراة. ميگويد: اللَّه با موسى سخن گفت سخن گفتنى، بمصدر تأكيد كرد، تا دانند كه سخن گفتن با وى بى‏واسطه بود. و تخصيص موسى بتكليم از ميان ديگر پيغامبران، دليل است كه سخن گفتن با وى بر وجهى بود مهتر از آن وجه كه با ديگران بود بواسطه.

روى الزهرى عن انس بن مالك (رض)، قال: قال رسول اللَّه (ص): «كلّم اللَّه اخى موسى بمائة الف كلمة و أربعة و عشرين الف كلمة و ثلاث عشرة كلمة، فكأنّ الكلام من اللَّه، و الاستماع من موسى. فلمّا ان هبط موسى الى الوادى لقيه ابليس، قال له: يا موسى! من اين اقبلت؟ قال: كلّمنى ربّى عزّ و جلّ. قال: يا موسى لا تفرح، فانّ الّذى كلّمك ليس هو اللَّه. قال: فانطلق اللَّه الوادى الّذى كان عليه موسى، و هو يقول: يا موسى! ليطمئنّ قلبك فانّ الّذى كلّمك هو اللَّه.

قال: ثمّ رجع موسى الى مكانه الّذى كان اقبل منه، فعلم اللَّه عزّ و جلّ لمّا رجع، فقال له: لم رجعت يا موسى؟ قال موسى: الهى و سيّدى! انت كلّمتنى ام غيرك فيما بينى و بينك؟ قال اللَّه: يا موسى! أنا كلّمتك فما بينى و بينك ترجمان».

و عن ابى هريرة، قال: قال رسول اللَّه (ص): «لمّا كلّم اللَّه موسى كان يبصر دبيب النّمل على الصّفا فى اللّيلة المظلمة من مسيرة عشرة فراسخ».

و عن ابن مسعود، قال: قال رسول اللَّه (ص): كلّم اللَّه موسى و كانت عليه جبّة صوف، و كساء صوف، و سراويل صوف، و عمامة صوف، و نعلاه جلد حمار غير ذكى.

و بدان كه اوّل كسى كه در اسلام انكار كرد كه اللَّه با موسى سخن گفت، سخن مسموع بى‏واسطه، جعد درهم بود، بروزگار هشام بن عبد الملك بن مروان. هشام علماء وقت را جمع كرد بواسطه، و جعد را حاضر كردند تا خود چه ميگويد. جعد بر آن انكار اصرار نمود، علما همه متّفق شدند كه گوينده اين سخن زنديق است، و معتقد اين بر باطل، كه در آن ردّ قرآن است، و تكذيب شرع. پس هشام بن عبد الملك روز عيد اضحى وى را حاضر كرد، و خلق را پند داد، و قربان فرمود، و گفت: ارجعوا و ضحّوا تقبّل اللَّه منكم، فانّى مضح بالجور من درهم، فانّه زعم انّ اللَّه لم يكلّم موسى تكليما، و لم يتّخذ ابراهيم خليلا. ثمّ نزل، و ذبحه تحت المنبر بمحضر من الخاصّة و العامّة، فاستحسن الكلّ فعله، و قالوا: نفى الغلّ من الاسلام.

امّا كلام در قرآن بر چهار وجه است: يكى آنست كه خداى تعالى بخودى خود با بندگان گويد بى وحى، چنان كه اللَّه ميگويد، و بنده ميشنود، و سخن كه با موسى گفت چنين بود. يقول اللَّه تعالى: وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‏ تَكْلِيماً. نظير اين در سورة البقرة گفت: وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ يعنى: السّبعين الّذين سمعوا كلام اللَّه. وجه دوم كلام خدا است بوحى، چون قرآن به مصطفى (ص) فرود آمده بوحى، و ذلك قوله تعالى: وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ يعنى القرآن. نظير اين در سورة الفتح گفت: يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ يعنى القرآن الّذى اوحى الى محمد. وجه سيوم كلام است بمعنى علم و عجائب، چنان كه گفت تعالى و تقدّس: قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي يعنى لعلم ربّى و عجائبه. همانست كه در سورة لقمان گفت: ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ يعنى علم اللَّه و عجائبه. وجه چهارم كلام خلق است بوقت مرگ ايشان، كلامى كه آدميان نشنوند، و ذلك فى قوله تعالى: كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها، و لا يسمعها بنو آدم، لأنّ الكافر اذا عاين الملائكة آمن و ندم، و لا ينفعه الايمان و النّدم.

رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ اعراب اين همچنانست كه اعراب وَ رُسُلًا قَدْ قَصَصْناهُمْ، هر دو منصوب‏اند بنزع حرف خفض، يعنى اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و الى رسل. و روا باشد كه نصب آن بفعلى مضمر بود يعنى: و ارسلنا رسلا مبشّرين، يعنى بالثّواب على الطّاعة، و منذرين بالعقاب على المعصية. ميگويد: پيغامبران را فرستاديم ببشارت و نذارت، تا فردا نگويند: ما جاءَنا مِنْ بَشِيرٍ وَ لا نَذِيرٍ، لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولًا، و اين الزام بر معقول خلق است، كه ايشان چنان دانند كه گرفتن پيش از آگاه كردن بيداد است، و اللَّه تعالى بر عقول حجّت افكند، و پيش از آنكه آگاه كرد نگرفت، گفت: وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا، جاى ديگر گفت: وَ ما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى‏ حَتَّى يَبْعَثَ فِي أُمِّها رَسُولًا. و بحقيقت حجّت اللَّه راست پيش از ارسال رسل، و پس از آن بحجّت آفريدگارى و خداوندى، كه وى خداوندى است بوجود آرنده از عدم. رهى را از عدم بوجود آرد، بر آنكه با وى آن كند كه خود خواهد، كس را با وى در آن سخن نيست. نه وى را خريد، يا از مالكى يافت، يا از مورثى ميراث برد كه در آن ملك حكمى را يا شرطى را فرا وى راهى بود.

لكِنِ اللَّهُ يَشْهَدُ اين لكن استثنا از آن است كه پيش ازين در قصّه جهودان گفت: وَ كُفْرِهِمْ بِآياتِ اللَّهِ، بآيات خداى كافر شدند، لكن خداى گواهى ميدهد بآنچه فرو فرستاد بتو، يعنى قرآن. و گفته‏اند: سبب نزول اين آيت آن بود كه جهودان را از نبوّت مصطفى (ص) پرسيدند، گفتند كه: ما ندانيم و نشناسيم، و باين گواهى ندهيم. پس جماعتى از آن جهودان در پيش رسول خدا شدند. رسول گفت: اى و اللَّه، شما دانسته‏ايد كه من رسول خدا ام. گفتند: ندانيم و نشناسيم و بدين گواهى ندهيم. خداى تعالى اين آيت فرستاد: لكِنِ اللَّهُ يَشْهَدُ اى يبيّن بنبوّتك، بِما أَنْزَلَ إِلَيْكَ من القرآن و دلايله، لأنّ الشّهادة تبيين. ميگويد: خداى روشن گرداند بنبوّت تو بآنچه فرو فرستاد بتو از قرآن و دلائل آن. أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ اى هو يعلم انّك اهل لانزاله عليك، لقيامك به. فرو فرستاد بتو اين قرآن بآنچه دانست كه تو اهل آنى، و بجاى آنى. معنى ديگر: أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ اى انزل عليك فيه علمه بالخلق، و ما يسرّون و ما يعلنون، و ما لهم فيه من لبيّنات و النّور المبين، و قيل: أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ اى من علمه.

وَ الْمَلائِكَةُ يَشْهَدُونَ ميگويد: فريشتگان گواهى ميدهند بنبوّت تو يا محمد، اگر جهودان گواهى نميدهند باكى نيست، و گواهى فريشتگان بقيام معجزه شناسند، هر كه معجزه وى ظاهر گشت، فريشتگان بصدق وى گواهى دهند. وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً يقول: فلا شاهد افضل من اللَّه. بأنّه انزل عليك القرآن.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يعنى بمحمّد (ص) و القرآن: وَ صَدُّوا النّاس عن الاسلام، قَدْ ضَلُّوا ضَلالًا بَعِيداً اى طويلا.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يعنى اليهود، وَ ظَلَمُوا محمدا (ص) بكتمان نعته، ميگويد: آن جهودان كه به محمد و قرآن كافر شدند، و به محمد ظلم كردند كه نعت و صفت وى بپوشيدند، لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ خداى بر آن نيست كه ايشان را بيامرزد، كه در علم قديم وى چنانست كه ايشان در كفر ميرند. وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقاً

الى الهدى و الاسلام، و بآن نيست كه ايشان را باسلام راه نمايد. بلى راه جهودى كه راه دوزخ است ايشان را نمايد. خالِدِينَ فِيها أَبَداً وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً. اى عذابهم على اللَّه هيّن.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ الآية اى خداوندى كه تقديرت را معارض نيست، و تدبيرت را مناقض نيست، حكمت را مردّ نيست، و فرمانت را ردّ نيست، آنجا كه امان تو نيست، روى ايمان روشن نيست، و جهد بندگى بكار نيست. يكى درنگر، جوانمردا! بحال آن مخذولان درگاه بى‏نيازى، و راندگان قهر ازلى، كه چون امان حق در ايشان نرسيد، و عنايت ازلى ايشان را نگرفت، ايمانشان بكار نيامد، و دريافتشان بوقت معاينه سود نداشت، و در حال حياتشان خود بار نداد، و در نگذاشت.

چه چاره مر مرا بختم چنين استندانم چرخ را با من چه كين است؟

هر چند ظاهر اين آيت قومى را آمد على الخصوص، امّا از روى اشارت حكم آن بر عموم است، و بندگان را تنبيهى تمام است، تا چشم عبرت باز كنند، و ديده فكرت بر گشايند، و از آن وقت معاينه بترسند: آن ساعت كه رزمهاى نفاق باز گشايند، و سرپوشهاى زرّاقى از سر آن باز گيرند، و دلها را منشور نوميدى نويسند، و ديدها را كحل فراق در كشند، و رفته ازلى و سابقه حكمى در رسد، امّا از روى فضل بنواخت و لطف، و از روى عدل بسياست و قهر.

نيكو گفت آن جوانمرد كه: آه از قسمتى كه پيش من رفته! و فغان از گفتارى كه خود رأيى گفته! چه شود اگر شاد زيم يا آشفته؟ ترسانم از آنكه آن قادر در ازل چه گفته.

قوله: فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّباتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ ارتكاب المحظورات يوجب تحريم المباحات. اگر لطافتى و كرامتى بينى در بنده‏اى، از آنست كه ظاهر شريعت نگه‏داشت، و تعظيم آن بجان و دل خواست، تا لا جرم بروح مناجات و لطائف مواصلات رسيد، و اگر بعكس آن سياستى و قهرى بينى، از آنست كه بچشم انكار در حرم شريعت نگريست، و در متابعت نفس امّاره محظورات دين بكار داشت. آرى چنين بود كه هر كه ظاهر شريعت دست بدارد، جمال حقيقت از وى روى بپوشد. هر كه امر و نهى پست دارد، چه عجب اگر ايمان و معرفت از دل وى رخت بردارد.

اگر نز بهر شرعستى در اندر بنددى گردونو گر نز بهر دينستى كمر بگشايدى جوزا

قوله: لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ راسخان در علم ايشانند كه انواع علوم ايشان را حاصل شده: علم شريعت، علم طريقت، علم حقيقت. علم شريعت آموختنى است، علم طريقت معاملتى است، علم حقيقت يافتنى است. علم شريعت را گفت: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ. علم طريقت را گفت: وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ. علم حقيقت را گفت: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً. حوالت علم شريعت را با استاد كرد. حوالت علم طريقت با پير كرد. حوالت علم حقيقت با خود كرد. هر كه پندارد كه در علم شريعت واسطه استاد بكار نيست زنديق است، هر كه چنان نمايد كه علم طريقت بى‏پير ميسّر شود، فتّان است. هر كه گويد علم حقيقت را جز حق معلّم است مغرور است. گفته‏اند: راسخان در علم ايشانند كه علم شريعت بياموختند، و آن گه باخلاص آن را كار بستند، تا علم حقيقت اندر سر بيافتند، چنان كه مصطفى (ص) گفت: «من عمل بما علم ورّثه اللَّه علما لم يعلم».

هر كه علم شريعت را كار بند نبود، آن علم ضايع كرد، و بر وى حجّت گردد، و هر كه مرا آن را كار بند بود، آن علم ظاهر حجّت وى گردد، و علم حقيقت بعطا بيابد.

إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى‏ نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ اساس كونين بعزّ نبوّتست، و ثمره نبوّت جمال شريعتست. شريعت راه راست، و پيغامبران نشان راه‏اند، راهبر تا نشان راه نبيند راه نبرد: أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي.