وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ و ميگويند فرمانبردارى، فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ چون از نزديك تو بيرون شند و با هم افتند، بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ بشب با هم ميگويند گروهى از ايشان، غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ نه آنكه تو مىگويى بايشان، وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ و خداى مينويسد آنچه ايشان بشب ميكنند، و ميگويند، فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ روى گردان از ايشان و فراگذار، وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ و پشت بخدا باز كن، و كار بوى سپار، وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا (۸۱) و خداى كار پذير و كارسازى بسنده است.
النوبة الثانية
قوله تعالى: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ الآية سبب نزول اين آيت آن بود كه قومى از اجلّه صحابه چون عبد الرحمن بن عوف الزهرى و سعد بن ابى وقاص الزهرى و قدامة بن مظعون الجمحى و مقداد بن عمرو الكندى پيش از هجرت در مكه دستورى خواستند از مصطفى (ص) كه: شمشير كشند بر مشركان از رنج و أذى كه از ايشان ميديدند. رسول خدا ايشان را گفت: «كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ» دستها فرا داريد از قتال، كه مرا بقتال نفرمودهاند، نماز بپاى داريد، و زكاة مال بدهيد، كه مرا كنون با اين فرمودهاند. آن قوم رنجور شدند، و دلتنگ گشتند از آن منع. پس چون هجرت كردند به مدينه، و فرمان آمد از اللَّه كه: جهاد كنيد با كافران، و جنگ بدر در پيش بود، ايشان را بقتال فرمودند. گروهى از ايشان از قتال ترسيدند، و باز نشستند. چنين گويند كه طلحة بن عبيد اللَّه بود.و اين بازماندن و از قتال ترسيدن از طبع بشرى بود و از دوستى حيات، نه از كراهيت فرمان حق جلّ جلاله. اين همچنانست كه جاى ديگر گفت: كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ، و اين از ايشان عجب نبود كه پيغامبران مرسل نيز از دوستى حيات از مرگ جزع نمودهاند، و آن بر ايشان عيب نبود. و گفتهاند: اين آيت در شأن قومى مؤمنان آمد كه هنوز در علم راسخ نبودند، و ضعيف دل بودند، و ايمان ايشان كمالى و قوّتى نداشت. و مذهب اهل سنّت آنست كه: اهل ايمان در ايمان متفاوتاند، و مؤمنان در ايمان بر يكديگر افزونى دارند: كس است كه ايمان وى بكمال است، و بغايتى كه طبع بشرى بر وى زور نتواند كرد، بلكه طبع بشرى مغلوب ايمان وى باشد. و كس است كه درجه وى فروتر بود تا در طبع بشرى بماند، و خود را از سختيها و رنجها بگريزاند. اينست راه راست و معتقد درست و جادّه سنّت. و مذهب مرجيان آنست كه ايمان همه يكسانست، و بعد از گفت لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ كبائر و فواحش هيچ زيان نكند بر برنده، و پارساى نيكمرد و فاجر بد مرد، در ايمان و در ثواب، هر دو يكسان دانند، و نعوذ باللَّه ازين گفت شنيع، و معتقد خبيث. ربّ العزّة جلّ جلاله ميگويد: أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ.
جاى ديگر گفت: أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ. أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ؟! نظائر اين در قرآن فراوان است، چنان كه رسيم بآن شرح دهيم.
قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ معناه: قل يا محمد لهم: اجل الدّنيا قريب، و عيشها قليل.
وَ الْآخِرَةُ اى الجنّة خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى الشّرك و معصية الرّسول. اى محمد ايشان را گوى: سر گذشت و فرا سر برد و عيش اين جهان و بر خوردارى درين گيتى اندكست. و كسى كه پرهيزكار بود، و فرمانبردار رسول خدا بود، او را آن جهان به است، سراى امن و نعيم جاودانى، و جوار حضرت ربّانى! و گفتهاند: قليل در قرآن بچند معنى آيد: يكى از آن، ريا و سمعت است، چنان كه در سورة النساء گفت: وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا
اى رياء و سمعة، و در سورة الاحزاب گفت: وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا اى رياء و سمعة. دوم بمعنى لا شىء است، چنان كه در سورة الاعراف گفت: قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ يعنى انّكم لا تشكرون البتّة، و مثله فى سورة الحاقه: قَلِيلًا ما تُؤْمِنُونَ، قَلِيلًا ما تَذَكَّرُونَ، و در سورة الملك گفت: وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ اى لا تشكرون البتّة. سيوم قليل است بمعنى يسير، يعنى اندك. چنان كه در سورة البقرة گفت: لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا اى عرضا من الدّنيا يسيرا. همانست كه درين آيت گفت: قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ. و در قرآن قليل است بمعنى سيصد و سيزده بعدد، چنان كه در سورة البقرة اصحاب طالوت را گفت: فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ يعنى ثلاثمائة و ثلاثة عشر، كعدد اصحاب رسول اللَّه يوم بدر. و قليل است بمعنى هشتاد، چنان كه در سورة هود گفت اصحاب كشتى نوح را: وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ يعنى مع نوح الّا ثمانين نفسا: اربعين رجلا و أربعين امرأة.
وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلًا بر شما ستم نكنند، يعنى كه از شما يك طاعت و شما را بيك معصيت ناكرده نگيرند، و اگر آن طاعت يا آن معصيت فتيلى بود. فتيل آنست كه ميان دو انگشت تهى بر هم مالى، چيزى فراهم آيد. ابن كثير و حمزه و كسايى و ابن عامر بروايت هشام «و لا يظلمون» بيا خوانند على الغيبة، تا موافق باشد ما قبل را، زيرا كه ذكر غيبت متقدّم است، و هو قوله: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ. باقى وَ لا تُظْلَمُونَ بتا خوانند على الخطاب، و مخاطب آن قوماند كه ذكر آن از پيش رفت، و پيغامبر (ص) و مؤمنان را با ايشان ضمّ كرده، و هذا على تغليب الخطاب على الغيبة. و اختيار بو حاتم «تا» است، از بهر آنكه از پيش گفت: قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ. و در عقب گفت: أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ بر خطاب، «ما» اينجا صلت است، معنى آنست كه: اين كنتم، هر جا كه شما باشيد مرگ بشما رسد. و اين سخن متّصل است بآيت پيش، ميگويد: از جهاد چه ترسيد؟
و از مرگ كجا گريزيد؟ چون اجل در رسد، و روزگار شمرده برسد، مرگ در آيد و گرچه در حصارها بيد، آن حصارهاى دور برده و دواخ كرده.
همانست كه جاى ديگر گفت: قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ، فَإِنَّهُ مُلاقِيكُمْ.
و فى معناه انشدوا:
وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ اى حصون محصّنة مطوّلة مرفوعة البناء، من اشاد البناء و شيّده، اذا رفعه. مشيّده آنست كه دور بر آرند اندر هوا، و استوار كنند، چنان كه آدمى بآن نرسد. ميگويد: اگر چه از دورى و استوارى آدمى بدان نرسد، مرگ برسد، كه مرگ از كس در نماند، و از چيز باز نماند. و گفتهاند مشيّده از شيّد است يعنى محكمة بالشّيد اى بالجصّ. و روايت كنند از ابن عباس كه گفت فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ اى فى قصور من حديد، يعنى اگر چه در حصنها وكوشكهاى آهنين باشيد، مرگ بشما رسد. و گفتهاند: اگر همه در برجهاى فلك بيد مرگ هم در رسد. و گفتهاند: درين آيت ردّ قدريان است كه گفتند: كشته نه بوقت خويش مرد، كه اگر او را نكشتنديد تا زمانى بزيستى.
ربّ العزّة درين آيت بيان كرد كه هر كس را روزگارى و اجلى نامزد است، چون اجل در رسد لا بد روح از جسم مفارقت گيرد، اگر بقتل باشد يا بموت. و سخن قدريان بسخن كافران و منافقان ماند كه گفتند بعد از وقعت احد: لَوْ كانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا. جاى ديگر حكايت كرد از منافق كه گفت: قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيداً. ربّ العالمين سخن ايشان ردّ كرد، گفت: أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ.
ثمّ قال تعالى: وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ. سبب نزول اين آيت آن بود كه: قومى از اعراب يكديگر را گفتند: بيائيد تا به محمد شويم بهجرت: اگر چنانست كه ما را و ستوران ما را زمين وى سازد او راستگويست، و دين وى راستست، و اگر نسازد پس نه دين او راستست، و نه او راستگويست. پس چون به مدينه آمدند ايشان را تب گرفت كه مدينه عاهت و وبا داشت، تا پس رسول خدا (ص) دعا كرد كه: «و انقل حمّاها الى الجحفة»
گفت تب آن بر گير، و بر زمين كافران بر.
ربّ العالمين گفت: قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ اى محمد! ايشان را گوى: از محمد چه بينيد! از تقدير و خواست خداى بينيد، كه همه از خدا است خير اين جهانى و شرّ اين جهانى، همه بخواست و تقدير اوست. و هم در شأن ايشان باين معنى آيت آمد: يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا الآية.
فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً؟! يعنى ما لهؤلاء اليهود و المنافقين لا يفقهون قولا الّا التّكذيب بالنّعم؟! اگر خواهى اينجا وقف كن، پس بافتتاح سخن درگير كه: ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ، يعنى ما اصابك يا ابن آدم من فتح و غنيمة فمن تفضّل اللَّه، و ما اصابك من سيّئة اى من جدب و هزيمة و أمر تكرهه، فمن نفسك، اى فذنبك يا ابن آدم، و أنا الّذى قدّرتها عليك. نظير اين آنست كه ربّ العزّة گفت: وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ. جاى ديگر گفت: أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ، الى قوله: قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ اى من استحقاق انفسكم. و اگر خواهى وقف مكن، و سخن در پيوند: لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ، يعنى يقولون: ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ. و معنى آنست كه چه رسيد اينان را، و چه بودست كه در نمىيابند اين سخن كه ميگويند كه: هر چه بتو رسد از نيكى، از خدا است، و هر چه بتو رسد از بدى، از نفس تو است. پس اين سخن حكايت است از ايشان كه بر سبيل انكار باز ميگويد.
ابو صالح خوانده و على بن الحسين و زيد بن على: و ما اصابك من سيّئة فمن نفسك، و أنا قدّرتها عليك. ابن عباس خوانده: فمن نفسك و انّا كتبناها عليك، و در مصحف ابى كعب است: و ما اصابك من سيّئة فبذنبك و أنا قدّرتها عليك، و ابن مسعود خوانده: و ما اصابك من سيّئة فمن عندك»، و بعضى از قراء خواندهاند: و ما اصابك من حسنة فمن اللَّه و من اصابك من سيّئة، پيوسته تا آنجا، و قطع سخن كند، آن گه گويد: فَمِنْ نَفْسِكَ. معنى آنست كه هر چه بتو رسيد از نيك و بد اين جهانى از خدا است. پس از كيست از تو است. و كسايى گويد: شنيدهام در بعضى قراءت: ما اصابك من حسنة فمن اللَّه و ما اصابك من سيّئة، پس آن گه فمن نفسك؟ معنى آنست كه هر چه بتو رسد از نيك و بد اين جهانى از خدا است، تو در ميانه كه اى؟ اين نفس تو كيست؟ و اين قراءت بو جعفر است روايت دختر وى ميمونه. و بدان كه معتزله را و قدريه را درين آيت قوت نيست، و نه ايشان را حجّت است، كه اين نه «ما اصبت» است كه ما أَصابَكَ است، و سخن نه در آن ميرود كه از بنده آيد از نيكى و بدى، سخن در آنست كه ببنده رسد از نيك و بد. و نظير اين در قرآن فراوان است: أَنْ لَوْ نَشاءُ أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ، ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ، ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ الآية، نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ. و سرّ مسأله آنست كه حسنه و سيّئة درين آيت نه از فعل و كسب بنده است، و ازينجا كه ثواب و عقاب در آن نه پيوسته است، و وعد و وعيد در آن نه بسته است. نظير اين در قرآن: إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِها، فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ. اين همه حسنات و سيّئات از اسباب است نه از اكتساب، و آنچه از اكتسابست و ببنده منسوب، بثواب و عقاب پيوسته است، چنان كه گفت: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها الآية، و مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ، وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ.
الحسين بن الفضل را پرسيدند ازين آيت، جواب داد: انّ الحسنات و السّيّئات فى هذه الآية ماسّات لا ممسوسات. قال: و هى النّعماء و الرّخاء و الشّدّة و البلاء. اين همه آنست كه ربّ العزّة بعلم رفته، و قلم سابق، بر بندگان نوشته است، و نه از عمل و از كسب بنده است. و از بهر اين عادت رفته است كه گويند: اصابنى بلاء، اصابنى فرح و محبوب، و كس نگويد:، اصابتنى الصّلاة و الزّكاة و الطّاعة و المعصية ثمّ قال تعالى: وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً و كفى باللَّه، اين باء تأكيد را در افزود، معنى آنست كه: و كفى اللَّه شهيدا. اللَّه بگواهى بسست، كه تو رسول اويى. معنى ديگر گفتهاند كه: اللَّه بگواهى بس است، كه حسنات و سيّآت همه ازوست جلّ جلاله و تقدّست اسماؤه.
مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ اى: من يطع الرّسول فى سنّته، فقد أطاع اللَّه فى فريضته. رسول خدا (ص) چون به مدينه هجرت كرد گفت: «من احبّنى فقد احبّ اللَّه، و من اطاعنى فقد اطاع اللَّه»
و منافقان گفتند مىنه بينيد اين مرد را كه ميخواهد كه او را بخدايى گيريم، چنان كه ترسايان عيسى را بخدايى گرفتند. پس ربّ العالمين تصديق قول رسول خويش را اين آيت فرستاد: مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ.
هر كه رسول را فرمانبردار است خداى را فرمانبردار است.
وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً و هر كه از طاعت برگردد، تو بر ايشان حفيظ نهاى. يعنى كه تو غيب ايشان ندانى، ظاهر ايشان دانى، غيب و سرّ ايشان ما دانيم. دليل برين قول آنست كه در عقب گفت: وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ اين منافقان ميآيند و ميگويند: ما فرمانبرداريم، و طاعتدار، و آن گه در سرّ كافر ميشوند، و نافرمانى ميكنند.
وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ يعنى: منّا طاعة و أمرنا طاعة. و بعضى مفسّران گفتند: وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً منسوخ است بآيت سيف.
فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ اين در شأن قومى منافقانست. گويند در شأن خلاس بن سويد آمد. مردى از متّهمان بنفاق بحضرت رسول (ص) آمدى، و گفتى: سمعا و طاعة، فرمانبردارى، يعنى هر چه فرمايى فرمانبرداريم، ربّ العزّة گفت: فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ پس چون از نزديك تو بيرون شند نه آن گويند كه تو مىگويى بايشان.
وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ اين را دو وجه است: يكى آنكه اندر كتاب فرو فرستد، و ترا از سرّ ايشان خبر دهد. ديگر وجه آنكه حفظه را فرمايد تا بنويسند آنچه ايشان همه شب ميكنند و ميگويند، تا فردا جزا ايشان بايشان رساند. و اين سخن پادشاهانه است! پادشاه گويد: ما كشتيم و ما كرديم و ما كنديم يعنى بسپاه.
فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ اوّل او را اعراض فرمودند از قتل منافقان، پس منسوخ گشت باين آيت: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ.
ثمّ قال: تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا توكّل قنطره يقين است، و عماد ايمان، و محلّ اخلاص. و سرّ توكّل آنست كه بحقيقت دانى كه بديگر كس چيز نيست، و از حيلت سود نيست، عطا و منع كه هست بحكمت است، و قسّام مهربان بى غفلت است. «وكيل» فعيل است بمعنى مفعول، يعنى: وكّل اليه الأمور، اللَّه اوست كه كارها همه بدو گذارند، كه كارران بندگان و نگهبان ايشان اوست، كارساز و بنده نواز اوست جلّ جلاله، و عزّ كبرياءه و عظم شأنه.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ الآية بر ذوق ارباب حكمت و سالكان راه حقيقت از روى اشارت ميگويد: كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ، اى اخرجوا ايديكم عن اموركم، و كلوها الى معبودكم. خويشتن را از كارها بيرون آريد، و يكسر شغلها بمولى سپاريد، و باو بازگذاريد، كه اوست سازنده كار بندگان، مدبّر و مقدّر كارران، و نگهبان، بسر برنده شغل ايشان بىايشان، دل دهنده تائبان،و پذيرنده عذر خواهان. چند كه منّت است او را بر بندگان: از اوّل بنده را رايگان بيافريند، چون در ظهور آرد، از آب و باد و آتش نگه دارد. بسمع و بصر، بفطنت و حكمت بيارايد، ايمان و معرفت بر وى نگه دارد. پس آن گه چون دست بمخلوقى بردارد، خطاب آيد كه: كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ دست از مخلوق فرو دار، و بخالق بردار، كه خداوند با وفا اوست، دهنده عطا و پوشنده خطا اوست، در مهربانى و كريمى بيهمتا اوست.
و گفتهاند: كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ، معنى آنست كه: دست از دنيا باز داريد، و در شهوات بر خود فرو بنديد، و مال و جاه دنيا براندازيد، آنچه حرام است لعنت است، و آنچه حلالست محنت است، و آنچه افزونى است عقوبتست. مصطفى (ص) گفت: «الدّنيا ملعونة، ملعون ما فيها الّا ذكر اللَّه، عالما او متعلما».
گفت: اين دنيا ملعون است، سراى بينوايى و بيدولتى، طبل ميان تهى، و بساط فرومايگى. ربّ العزّة تا دنيا را بيافريد در آن ننگرسته، و آن را لعنت كرده، و دشمن داشته، و هر چه در آن، بلعنت كرده مگر سه چيز: ذكر خداوند جلّ جلاله، كه در دنيا است و نه از دنيا است.
ديگر مرد عالم كه مسلمانان را چون روشن چراغ و بر دل شيطان داغ است. سيوم كسى كه جوينده علم است، و در راه دانش اندر منزل طلب است. مصطفى (ص) از بهر وى گفته:«انّ الملائكة لتضع اجنحتها لطالب العلم»، اين كس هم در دنيا است، و نه از دنيا. چون ازين سه درگذشت، زينهار گرد دنيا مگرد، كه روى معرفت سياه كند، و جامه عصمت چاك گرداند. خبر ندارى كه اين دنياى دنى ديرست تا بر مثال عروسى آراسته، بر طارم نشسته، و از شبكه شكّ بيرون مينگرد، و با تو ميگويد:
على مرتضى (ع) آن هزبر درگاه رسالت و داماد حضرت نبوت، هر گه كه بدنيا بر گذشتى، دامن ديانت خويش فراهم گرفتى ترسان ترسان، و گفتى «غرّى غيرى يا دنيا! فقد تبتّك ثلاثا»
گفتند: اى عجبا، كه روان شير مردان عصر از بيم ذو الفقار تو همه آب گشت، چنين از دنيا مىبترسى؟ گفتا: شما خبر نداريد كه اين دنيا درختى خارآور است، دست هوى و حرص آن را بر كنار جوى عمر تو نشانده، اگر نه باحتراز روى خار آن در دامن عصمت تو افتد، و پاره پاره كند.
نشنيدهاى كه در بدايت كار كه هنوز خار آن قوّت نگرفته بود، دامن درّاعه عصمت آدم چون ميدريد؟ اكنون كه خار آن قوى گشت، و روزگار برآمد با على بو طالب خود چه كند؟ مصطفى (ص) ازينجا گفت: «حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة»،تا دل بر آن كمتر نهند، و حذر كنند، و ربّ العزّة جلّ جلاله گفت: قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى. تا رغبت كمتر نمايند، و از آن پرهيزند.
واسطى گفته: چون ايشان را در دنيا زهد فرمود، بچشم ايشان اندكى ساخت، و در قرآن مجيد «قليل» خواند، تا ترك آن بر ايشان آسان شود، هذا غاية الكرم و الرّحمة. و گفتهاند: ربّ العزّة عارفان را درين آيت از دنيا بربود و بعقبى كشيد، بآنچه گفت: وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى پس از عقبى نيز بربود، و بخود كشيد بآنچه گفت: وَ اللَّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقى.
أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ حكايت كنند از جوانمردى كه هر گه كه اين آيت برخواندى گفتى: آه از مرگ نفس! آه از مرگ دل! آه آه از مرگجان! اگر درين بمانم مرا چه توان؟ و درد را چه درمان؟ چون حال اينست و كار چنين، بى كسا كه منم، بى سر و سامان، خداوندا!
او كه نفسش ميرد از دنيا درماند، او كه دلش ميرد از عقبى درماند، او كه جانش ميرد از مولى درماند، او كه نفسش مرد از اهل و ولد جدا ماند، او كه دلش مرد از انس و طرب باز ماند، او كه جانش مرد از خداى صمد درماند. پس دلهاى عزيزان و صادقان كه از نهيب اين سخن و سياست اين حال خون گشت، كه آيا در ازل براى ما چه رفته؟ و در ابد كار ما چون آمده؟
پير طريقت اينجا گفته: اوليتر بتيمار خوردن از آن كسى نيست كه از ازل خويش او را بى آگهيست! غافل بودن از ابد خويش از نادانى است، ميان بوده و و بودنى اين خواب غفلت چيست؟ آدمى را ميان دو موج از آتش چه جاى بازيست؟! أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ ابو هريره گفت: كه از رسول خدا (ص) شنيدم كه گفت: «انّ الرّوح اذا خرج من جسده، و اتى عليه سبعة ايّام، يقول: يا ربّ ائذن لى حتّى انظر الى جسدى».
گفتا: چون جان پاك از آلايش بشريّت مرغ وار از قفص خاك بيرون آيد، و سوى عالم علوى قصد آشيان عزّت كند، چون بر آن مركز خويش قرار گيرد، و يك هفته بر آيد، از خالق دستورى خواهد تا آن منزل خاصّ خويش را باز بينم، و حال وى باز دانم. دستورى يابد، آن جان پاك بخاك در آيد، و از دور بقالب خويش نگه كند، آن را نه برنگ خود بيند، و نهبر حال خود، آب بيند كه از چشم در ايستاده بجاى روشنايى، و از دهن در ايستاده بجاى گريانى. بزارد و بنالد و بگريد، و باز گردد تا هفته ديگر، پس ديگر بار دستورى خواهد، آيد، و جسد خود را بيند، در آن لحد تاريك، بزارى زار آن آب همه صديد شده، و بوى بگشته، از نخستين بار بيشتر گريد، و زارتر بود.
پس برود و به هفته ديگر باز آيد. خورنده بيند براست و چپ روى وى، و آن جمال و كمال خلقت وى همه ديگرگون گشته. خورنده از چشم بيرون ميآيد، و در بينى ميشود، و از بينى بيرون ميآيد، و در دهن ميشود. آن گه جان بفرياد آيد، و گويد: آه صرت جيفة قذرة! كجا است آن قدّ و بالاى تو كجاست آن جمال و كمال تو؟ كجاست آن صورت زيباى تو؟ كجاست آن محاسن نورانى تو؟ كجاست آن گفت دلرباى تو؟ كجااند عيال و فرزندان تو؟ كه از بهر ايشان بار كشيدى، و رنج بردى، تا به بينند حال و جاى تو، و عبرت گيرند بكار تو. اين املك الطّويل؟
و حرصك الشّديد؟ اين منزلك العمران؟ اين ما جمعت من حلال و حرام؟ اين اخوانك و رفقاؤك؟ اين من كنت تفخر بهم؟ تركوك فى لحدك وحيدا، بين التّراب و الدّود، لو نظروا عليك كما نظرت لتركوا الدّنيا و بكوا على انفسهم ايّام حياتهم! فالويل لى و لك الى يوم القيامة من الملك الجليل، و ديّان يوم الدّين! فعليك السّلام، فليتنى لم ارك و لم ترنى. ثمّ انقلب عنه و مضى. پس راوى خبر گفت و اللَّه اعلم: فهذا احوالنا و مردّنا و مصيرنا، و انّا للَّه و انّا اليه راجعون.
أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ مجاهد گفت: اين آيت در شأن زنى فرو آمد كه دخترى داشت، و اين زن مزدورى داشت از خانه بيرون فرستاد تا آتشپارهاى بخانه آرد. مزدور مردى را ديد بر در خانه ايستاده، و ميگويد: دخترى را زادند درين خانه؟ مزدور گفت: آرى. گفت: آن دختر نميرد، تا آن گه كه قضاءفسق و فجور فراوان بر سر وى برود، و آن گه بعاقبت مزدور او وى را بخواهد، و آن گه مرگ او بعنكبوت بود. مزدور از آن سخن در خشم شد، و كارد برداشت، و شكم آن دخترك بشكافت، و در بحر شد، و خويشتن را ناپديد كرد. آن دخترك را شكم بدوختند، و معالجت كردند، تا بحال صحّت باز آمد. چون بحدّ بلوغ رسيد، سر در نهاد، و آنچه قضا بود از فجور بر سر وى برفت. پس بساحل بحر شد، و آنجا مقام كرد، تا روزى كه آن مزدور از دريا بر آمد، و مالى فراوان با وى. پس دلّاله را برخواند، و گفت: زنى با جمال از بهر من بخواه. دلّاله گفت: اينجا زنى است نيكوترين زنان بجمال، چنان كه ميخواهى، امّا فاجره است، مگر كه تو او را بخواهى دست از فجور باز دارد. آن زن بخواست، و هم چنان كرد، از فجور توبت كرد، و بعقد نكاح در تحت اين مرد آمد. و اين مزدور او را سخت دوست ميداشت. روزى اين مزدور سرگذشت خود باز گفت، و حكايت باز كرد. زن گفت: من آن جاريهام كه تو شكم وى بشكافتى، و اينك نشان شكافتن و دوختن. مزدور گفت: مرگ تو بعنكبوت باشد چنان كه نشان دادهاند، امّا من از بهر تو در ميان صحرا كوشكى بسازم، و چندان بالا دهم كه عنكبوت آنجا نرسد. چنان كردند، و آن زن در قصر مينشست. آخر روزى عنكبوت در ميان قصر پيدا گشت. اين زن بترسيد، و بر آشفت، و انگشت پاى وى بر آن عنكبوت آمد، او را در گزيد. و از آن گزيدن اندامهاى وى سياه گشت، و از دنيا برفت. ربّ العالمين آيت فرستاد در شأن وى كه: أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ از مرگ هيچكس نتواند گريخت، هر جا كه رويد بشما در رسد.
مصطفى (ص) گفت: «احبب من شئت فانّك مفارقه، و عش ما شئت فانّك ميّت، و اعمل ما شئت فانّك ملاقيه».
۱۵ النوبة الاولى
قوله تعالى: أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ در نينديشند درين قرآن ؟ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ و اگر اين قرآن از نزديك جز از اللَّه بودى، لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً (۸۲) درين قرآن اختلافهاى فراوان يافتنديد.
وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ و هر گه كه با ايشان آيد چيزى، مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ از أمن يا از بيم، أَذاعُوا بِهِ آشكارا كنند آن را، و باز گويند، وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ و اگر باز برنديد آن را با رسول خدا، وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ و با فقهاء دين، لَعَلِمَهُ بدانيد آن، الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ مستنبطان علم از ميان ايشان، وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ و اگر نه فضل خدا بودى با شما، وَ رَحْمَتُهُ و بخشايش و مهربانى وى، لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ شما همه بر پى ديو ايستاديد، إِلَّا قَلِيلًا (۸۳) مگر اندكى.
فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ جهاد كن از بهر خدا، لا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ بر تو نيست و نفرمودند ترا مگر بتن تو، وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ و بينگيز و بر آن دار مؤمنان را، عَسَى اللَّهُ أَنْ يَكُفَّ مگر كه اللَّه باز دارد از شما، بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا زور و گزند ايشان كه كافر شدند، وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً و زور گرفتن اللَّه مه است و گزند نمودن وى سختتر، وَ أَشَدُّ تَنْكِيلًا (۸۴) و باز دارندهتراست دشمن را از مؤمنان.
مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً هر كه شفاعت كند شفاعتى نيكو، يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها ويراست از مزد آن بهرهاى، وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً و هر كه شفاعت كند شفاعتى بد، يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها ويراست از وبال آن بهرهاى، وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقِيتاً (۸۵) و اللَّه بر همه چيز پادشاه است و گوشوان و توانا و دهنده باندازه.
النوبة الثانية
قوله تعالى: أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ الآية التدبّر فى اللّغة النّظر فى ادبار الامور. تدبّر آنست كه در آخر كارها نظر كنى، تا اوّل و آخر آن بهم سازى و راست كنى. ربّ العالمين ميگويد درين آيت كه: چرا نشنوند منافقان اين قرآن را؟! و چرا در آن تفكّر و تأمّل نكنند؟! و در اوّل و آخر آن ننگرند؟! تا بدانند كه آيات آن براستى و درستى و پاكى همه بيكديگر ماند، و يكديگر را تصديق ميكند، در آن تناقض و تفاوت نه، و اگر جهانيان همه بهم آيند، و عقلها و علمها همه درهم پيوندند، تا مثل آن بيارند، نتوانند، و عاجز شوند، چنان كه ربّ العزّة گفت: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ الآية. مجاهد گفت: معنى آنست كه چرا نينديشند درين قرآن تا بدانند كه مخلوق نيست، و بسخن مخلوق مانده نيست؟! مصطفى (ص) گفت: «فضل كلام اللَّه على غيره كفضل اللَّه على خلقه».
و روى انّه قال: «انّ فضل القرآن على سائر الكلام كفضل اللَّه على خلقه، و ذلك انّه منه».
عمران بن حصين گفت: عبد اللَّه مسعود را ديدم در كوفه، گفتم: يا عبد الرحمن! از علم تورات بنزديك تو چيز هست؟ گفت: نعم، انّ اوّل ما انزل اللَّه على موسى فى التورية: لا اله الّا اللَّه، محمد رسول اللَّه، القرآن كلام اللَّه. وكيع بن الجراح گفت امام اهل سنّت: من زعم انّ القرآن مخلوق فقد زعم انّ القرآن محدث، و من زعم انّ القرآن محدث، فقد كفره. اسماعيل بن ابى اويس گفت: القرآن كلام اللَّه، و من اللَّه، و علم اللَّه، ليس بمخلوق، و من قال هو مخلوق فهو كافر، و من قال القرآن كلام اللَّه لا ادرى مخلوق هو أم غير مخلوق، فهو كافر، و من قال لفظى بالقرآن مخلوق فهو كافر. روايت كنند از احمد بن حنبل كه جهميان همين سه فرقتاند: قومى كه گفتند: قرآن مخلوقست اينان را جهمى مطلق گويند، و قومى كه گفتند: ندانيم كه مخلوقست يا نه مخلوقست، اينان را واقفه گويند، و شكاك نيز گويند، و قومى كه گفتند: لفظ ما بقرآن مخلوقست، اينان را لفظيه گويند، و هر سه متقارباند، و در كفر و بدعت يكسان. و احمد بن حنبل و يحيى بن منصور گفتند: اللّفظيّة شر من الجهميّة، لأنّ قولهم و كفرهم اغمض. فرقتى ديگراند ازين جهميان كه ميگويند: كلام از متكلّم جدا نيست، و در زمين از آن چيز نيست. و قرآن و سنّت.
ايشان را دروغ زن ميكنند. ربّ العالمين گفت: وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلًا. جاى ديگر گفت: إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ، و جاى ديگر گفت: وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ، و مصطفى (ص) گفت: «ليسرينّ ليلة على القرآن فلا يبقى فى المصاحف و الصّدور منه شىء»، و قال (ص): «لا يقرأ الحائض و لا الجنب شيئا من القرآن».
درين آيت و اخبار دلالت روشن است كه قرآن بحقيقت در زمين موجود است. و در جمله سخن اهل سنت و معتقد ايشان در قرآن آنست كه قرآن از حق بيامد، چنان كه مصطفى (ص) گفت: «منه بدأ و اليه يعود، منه خرج و اليه يعود».
كلام اوست جلّ جلاله، و علم اوست، و صفت اوست، بحقيقت در زمين موجود است، متّصل باو، قائم باو، نه جدا ازو، هر جا كه يابند، بر زبان خوانند، و در گوش شنونده، و در دل دانند، و در لوح نبشته، قائم است بحرف و صوت، يك حرف از آن مخلوق نه، جبرئيل از خدا گرفت و مصطفى (ص) از جبرئيل. گرفت، و امّت از مصطفى (ص) گرفتند، و قرآن خود يكى است، و آن عين كلام حق است، نه عبارت از آنست، چنان كه مبتدعان گويند و نه لفظ خواننده بآن مخلوقست، چنان كه جهميان گويند. و نه خود قرآن، كه همه كتابهاى خدا كه به پيغامبران فرو فرستاد، تورات در دل جهودان نه مخلوق، و انجيل در دل ترسايان نه مخلوق، و زبور در دل صابئان نه مخلوق، همچنين نامهاى خدا هيچ از آن نه مخلوق. اينست عقيده مسلمانان، و طريقت مؤمنان، و سخن اهل سنّت و جماعت. هر كه برين نيست او را در دين هيچ بوى نيست، و بر راه راست نيست، و اين هدايت جز از حق نيست، و بدست بنده هيچ چيز نيست.
مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً، وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً اين اختلاف مردمان است در قرآن، كه هيچ وجه نيست از وجوه علم در قرآن مگر كه خلق در آن مختلف اند، بلكه اين اختلاف كه در قرآن نيست اختلاف قرآن در خويشتن است، و اين اختلاف تعارض است و تناقض. چنان كه سخنى باشد ناهامتا و ناهموار، و يكديگر را مضادّ. چنان كه گفت: إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ اى قول غير مستقيم. اختلاف در قول آنست كه سخنى در جايى خاص بود، و در جاى ديگر همان سخن عام بود. چيزى جايى منفى بود، و جاى ديگر مثبت، و در قرآن اين چنين اختلاف نيست. قرآن همه راست است و پاك است و خوش است و نيكو، در نظم متّسق، و در رسم متناسب، و در معنى مطّرد. مصطفى (ص) گفت: «القرآن افضل من دون اللَّه، فمن وقّر القرآن فقد وقّر اللَّه، و من لم يوقّر القرآن فقد استخفّ بحقّ اللَّه. حرمة القرآن عند اللَّهكحرمة الوالد على ولده. حملة القرآن هم المحفوفون برحمة اللَّه، الملبسون نور اللَّه، المعلّمون كلام اللَّه، فمن والاهم فقد والى اللَّه، و من عاداهم فقد عادى اللَّه. يقول اللَّه تعالى: يا حملة القرآن! استجيبوا للَّه بتوقير كتابه، يزدكم حبّا و يحببكم الى عباده.
يدفع عن مستمع القرآن بلوى الدّنيا، و يدفع عن تالى القرآن شرّ الآخرة، و لتالى آية من كتاب اللَّه افضل ممّا تحت العرش الى اسفل النّجوم، و انّ فى كتاب اللَّه لسورة يدعى صاحبها الشّريف عند اللَّه، تشفع لصاحبها يوم القيامة باكثر من ربيعة و مضر»، قال رسول اللَّه (ص): هى سورة يس.
وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ اى: حديث فيه أمن او هزيمة، أَذاعُوا بِهِ افشوه. ذاع: فشا، و اذاع: افشى. اين آيت در شأن منافقى آمد كه رسول خدا (ص) در نهانى سخنى گفته بود در سگالش بيرون شدن غزا را بروزى از روزها، و مىخواست كه ناگاه بسر دشمن رسد. آن منافق كه آن سگالش شنفته بود، آشكارا كرد، و باز گفت. أَذاعُوا بِهِ سخن اينجا سپرى شد.
وَ لَوْ رَدُّوهُ متدبّراناند در قرآن. ميگويد: اگر چيزى برايشان پوشيده شود، چنان كه بنزديك ايشان باختلاف ماند، آن را بكتاب خدا برنديد، و با رسول وى و با اولى الأمر. گفتهاند: اولى الأمر ابو بكر است و عمر و عثمان و على، و گفتهاند: اميراناند كه بر لشكرها گماشته بودند، و گفتهاند: فقهاء ديناند و علماء اسلام، كه راسخاناند در علم، خطا و صواب شناسند، و مواضع شكر و صبر دانند، و بمكايد حرب راه برند.
لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ استنباط استخراج است، ميگويد كه: مستنبطان علم از ميان ايشان بداننديد. آن گه گفت در آخر آيت: «إِلَّا قَلِيلًا»
يعنى: لعلمه الّذين يستنبطونه منهم الّا قليلا. يعنى مستنبطان تأويل بجاى آورنديد آن را كه بر ايشان پيچيده و پوشيده مانده، مگر اندكى. تأويل آن جز اللَّه كس نداند، از مبهمات قرآن چون حروف هجا در اوائل سور. معنى ديگر، گفتهاند: «لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ» آن منافقان كه تتبّع اسرار از رسول (ص) كردند، و سرّ وى آشكارا كردند، اگر خود را از آن حديث باز داشتنديد، تا آن گه كه از رسول خدا گرفتنديد، يا از اولى الامر، بدانستنديد از رسول خدا و از اولى الامر كه آشكارا ميبايد كرد، يا نمىبايد كرد، و آنچه حق بود ايشان را معلوم گشتيد.
وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فضل خدا اينجا اسلام است، و رحمت قرآن است، اگر نه اسلام و قرآن بودى شما بر پى ديو ايستاديد. إِلَّا قَلِيلًا مگر اندكى كه اسلام و قرآن در نيافتند، و بىكتاب و بىرسول خود راه يافتند، و عبادت بتان بگذاشتند چون زيد بن عمرو بن نفيل و ورقة بن نوفل، و طلاب دين كه پيش از مبعث رسول (ص) بودند. و روا باشد كه إِلَّا قَلِيلًا استثناء از لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ نهند. ميگويد: بر پى ديو رفتيد، مگر اندكى كه بر پى ديو نرفتند، و ايشان صحابه رسول خدااند در ميان خلق. قولى ديگر آنست كه الّا قليلا متّصل است بآنچه گفت: لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ، و بيان اين وجه از پيش رفت.
قوله: فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ اين «فا» در اوّل آيت جواب آنست كه گفت: وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً... فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ.
و گفتهاند متّصل است بآن آيت ديگر: وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ. كلبى گفت: سبب نزول اين آيت آن بود كه بعد از وقعت احد رسول خدا (ص) با ابو سفيانوعده كرد كه بموسم بدر صغرى با هم آيند، و قتال كنند. چون وقت آن ميعاد بود رسول (ص) ايشان را گفت تا بجهاد شويم، و بسر وعده كه دادهايم باز رويم. بعضى را از ايشان كراهيت آمد، و دشخوار گشت برايشان. ربّ العالمين در آن حال اين آيت فرستاد: فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ اى محمد! تو بيرون شو و جهاد كن. لا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ كه اين جز بر نفس تو ننهادهاند. اين نه بر آن معنى است كه ديگران بقتال مأمور نهاند، يعنى كه ترا الزام نمىكنند فعل ديگران، و ترا بآن مؤاخذت نيست. فعل تو است كه تو را الزام ميكنند، و ترا بآن مؤاخذت است. و قيل: لا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ اى الّا فعل نفسك، على معنى انّه لا ضرر عليك فى فعل غيرك.
فلا تهتمّ بتخلّف من تخلّف عن الجهاد. ربّ العزّة وى را بجهاد فرمود، گرچه تنها بود، بىحشم و بىسپاه، از بهر آنكه وى را ضمان كرده بود بنصرت. ابو بكر هم از اينجا گفت در قتال اهل ردّت: لو خالفتنى يمينى لجاهدتها بشمالى.
وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ ميگويد: مؤمنانرا بر جهاددار، و از ثواب جهاد ايشان را سخن گوى، و بزرگى وبال از پيش دشمن گريختن ايشان را باز نماى.
مصطفى (ص) بر وفق اين فرمان برفت، و مؤمنانرا از ثواب جهاد خبر داد، و گفت: جاهدوا فى اللَّه القريب و البعيد، فى الحضر و السّفر، فانّ الجهاد باب من ابواب الجنّة، و انّه ينجى صاحبه من الهمّ و الغمّ»، و قال (ص): «رباط يوم فى سبيل اللَّه خير من قيام شهر و صيامه، و من مات مرابطا فى سبيل اللَّه كان له اجر مجاهد الى يوم القيامة»
و قال (ص): «من غزا غزوة فى سبيل اللَّه ثمّ استشهد فيها حرّم اللَّه جسده على النّار، و ادخله الجنّة بلا حساب و لا عذاب، و يشفع فى اربعين انسانا، كلّهم ممّن وجب له النّار». ثمّ قال: «و الّذى نفسى بيده، الغزوة فى سبيل اللَّه افضل عند اللَّه من الدّنيا و ما فيها، انّ اللَّه اشترى من المؤمنين الآية».
«عسى اللَّه» عسى اينجا نه تشكّك است از اللَّه، يا در علم وى تردّد، و نه بمعنى رجاء در نعمت وى، امّا خواست كه اميد آدمى بنبرد از نصرت و ظفر بر دشمن، اميد در وى افكند تا بر اميد كار كند، كه آدمى بر نوميدى كار نكند، هم چنان كه موسى و هارون را گفت: فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى، موسى و هارون را گفت: كه با فرعون سخن نرم گوئيد، تا مگر پند پذيرد، و حق دريابد. اين «لعلّ» نه تشكّك است از اللَّه، و نه تردّد است در علم وى، كه اميد است كه در موسى و هارون افكند، تا رنج توانند كشيد بر آن اميد.
أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا دو موقع است اين را: يكى آنكه آن غزا كه اين تحريض آن را آمده، بأس آن دشمنان در آن غزا از مسلمانان بازداشت، و ديگر آنست كه عيسى (ع) بزمين آيد، و دجال و سپاه وى را بكشد، و حرب اوزار خويش بنهد، آن وقت است كه بأس كفّار از سر مؤمنان بازداشته آيد. و نيز گفتهاند: مراد باين جهودانند و ترسايان، كه ربّ العزّة بأس ايشان از مؤمنان باز داشت، تا بترك محاربت بگفتند، و بخوارى و فروتنى جزيت در پذيرفتند.
وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلًا تنكيل نامى است بازداشتن را، يعنى كه من بازدارندهترم دشمن را از مؤمنان، از آنچه آدميان دشمنان را از خود، از «نكل» گرفتهاند، و نكل بند است بر پاى، و هم از آنست: إِنَّ لَدَيْنا أَنْكالًا وَ جَحِيماً.
ميگويد: نزديك ما پايهاى دوزخيان را بندها است، و نكال هم از آن گرفتهاند: فَجَعَلْناها نَكالًا. و نكول هم ازين گرفتهاند، كه كسى باز نشيند از پيش قاضى از سوگند خوردن، يا از گواهى دادن، هم چنان كه پاى بسته باز نشيند از رفتن، و باز ماند.
مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها ميگويد: هر كه شفاعت نيكو كند، وى را از مزد آن بهره ايست، آن عفو كننده را مزد است، و اين شفاعت كننده را بهرهايست. و شفاعت نيكو آنست كه رسول (ص) گفت: «من يشفع الى ذى سلطان فى فكاك رقبة، او تيسير عسير ثبّت اللَّه قدمه على الصراط يوم تدحض عليه الأقدام».
ميگويد: هر كس كه شفاعت كند ضعيفى را بخداوند ملكى، اللَّه تعالى قدم او بر صراط نگه دارد، آن روز كه قدمها از صراط در گردد، و بلرزد. و خبر ديگرى است از مصطفى (ص) كه گفت: «اشفعوا توجروا، و يقضى اللَّه على لسان نبيّه ما شاء».
بمن يكديگر را شفيع باشيد، تا مزد يابيد، و اللَّه خود بر زبان رسول خويش از اجابت و اباء آن راند كه خود خواهد.
وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها و هر كه شفاعت بد كند وى راست از وبال آن بهرهاى شفاعت بد. آنست كه رسول خدا گفت: من حالت شفاعته دون حدّ من حدود اللَّه فقد ضادّ اللَّه فى ملكه»،معنى آنست كه هر كه شفاعت وى حدّى از جانى باز دارد كه نزديك سلطان جنايت او درست شده بود، و حدّ بروى واجب شده، اين شفيع با خداى عزّ و جلّ در پادشاهى او برابرى جست. و گفتهاند: شفاعت نيكو آنست كه از بهر مردم سخن نيكو گويد، و در اصلاح ذات البين بكوشد، و شفاعت بد آنست كه در مردمان سخن بد گويد، و ميان ايشان سخن چينى كند، تا ايشان را درهم افكند. و گفتهاند: شفاعت نيكو و شفاعت بد درين آيت آنست كه مصطفى (ص) گفت: «من سنّ سنّة حسنة فله اجرها و أجر من عمل بها، من غير ان ينتقص من اجورهم شىء، و من سنّ سنّة سيّئة فله وزرها و وزر من عمل بها من غير ان ينتقص من اوزارهم شىء».
وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقِيتاً اى: مقتدرا، مجازيا بالحسنة و السّيّئة.
يقال: اقات على الشّىء اذا اقتدر عليه، و قيل: المقيت هو الشّاهد للشىء و الحافظ له، من قتّ فلانا اقوته: اى اعطيته قوّة و حفظته به. وفى الخبر: «كفى بالمرء اثما ان يضيع من يقوت»، و يروى: من يقيت. فالقوت ما به استقلال النّفس، و يكون قواما لها، و سبب بقائها.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ الآية اظهار عزّت قرآن است، و نشر بساط توقير كلام خداى جهانست، كلامى كه دلهاى عارفان را شفا است، اسرار آشنايان را ضيا است، جانهاى دوستان را غذا است، درد درماندگان را درمان و دواست، كلامى كه سناء الهيّت مطلع قدم اوست، قرآنى كه بتيسير ربوبيّت تنزّل اوست، يادگارى كه قبّه حفظ حق مأمن اوست، كلامى كه جانها را تذكرت است، و دلها را عدّتست، امروز وسيلت، و فردا را ذخيرتست. مصطفى (ص) گفت: «لو كان القرآن فى اهاب ما مسّه النّار»، اگر چنان بودى كه اين قرآن در پوستى نهاده بودى، آن را فردا بنسوختندى. پس چون در دل بنده مؤمن يابند با معرفت ايمان، هم اولىتر كه نسوزند. امّا كسى بايد كه بقرآن راه جويد، تا قرآن او را بر راه دارد، كه قرآن راه جويان را راهست، و يار خواهان را يار است، مؤمن كه راه ميجويد، او را ميراند بزمام حق، در راه صدق، و رسن صواب، بر چراغ هدى، و بدرقه مصطفى، روى بنجات، وادى بوادى، منزل بمنزل، تا فرود آرد او را در مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ، و بيگانه كه راه جوى و بارخواه نيست، لا جرم قرآن او را روشنايى و راه نيست، وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً.
محمد بن اسحاق گفت: در خواب نمودند مرا كه قيامت برخاسته بود، و حقرا ديدم در خواب جلّ جلاله كه مرا گفتى: ما تقول فى القرآن؟ گفتم: كلامك يا ربّ العالمين. گفت: ترا كه گفت كه كلام منست؟ گفتم: كه احمد بن حنبل.
ربّ العزّة گفت كه: الحمد للَّه. پس احمد را بخواند و با وى گفت: ما تقول فى القرآن؟ احمد گفت: كلامك يا ربّ العالمين. گفت: از كجا دانستى كه كلام منست؟ احمد دو و رق از هم باز كرد، در يك و رق نبشته بود: شعبه، و در يك و رق عطا عن ابن عباس، شعبه را خواند، و با وى همان گفت، و همان جواب داد، و گفت: شنيدم از عطا بن ابى رباح از ابن عباس، گفت: عطا را نخواندند اما ابن عباس را خواندند، و حق با وى گفت: ما تقول فى القرآن؟ فقال: كلامك يا ربّ العالمين. گفت: از كجا مىگويى؟ گفت: اخبرنا محمد رسول اللَّه، رسول خدا محمد ما را خبر كرد. رسول را بخواندند، و ربّ العزّة با وى گفت: ما تقول فى القرآن؟
گفت: اخبرنا جبرئيل عنك. آن گه گفت ربّ العزّة: «صدقت و صدقوا».
أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ ابو عثمان مغربى گفت: تدبّر سه قسم است: يكى انديشه كردن در نفس خود و حال خود، آن را تدبّر موعظه گويند. دوم انديشه كردن در...، آن را تدبّر... گويند. سه ديگر انديشه كردن در قرآن، آن را تدبّر حقيقت و مكاشفه گويند. اوّل صفت عامّه مسلمانان است، دوم صفت زاهدان است، سوم صفت عارفان است. ايشان را ديده مكاشفه دهند، تا هر حجاب كه بود ميان دل ايشان و ميان حق برداشته شود. همه آرزوهاشان نقد شود. آب مشاهدت شان در جوى ملاطفت روان شود. دل از ذكر پر، و زبان خاموش! سر از نظر پر، و خود را فراموش! وقار فريشتگان ديده، و ثبات ربّانيان يافته، و بسكينه صدّيقان در رسيده و مرد تا اينجا نرسد نشايد او را در بحر جلال قرآن شدن، و استنباط جواهر مكنون آن كردن، لا بل كه هر ساعتى و هر لحظهاى بريدى از هيبت و بىنيازى قرآن دست رد بسينه وى باز نهد، كه اين علم سرّ حقّست، و اين مردان صاحب اسرار. پاسبان را با راز ملك چه كار! اگر از ايشانى، دوست را وفادارى بر دل نگار، و اگر نه از ايشانى، ترا با رفتن با دوستان چه كار؟!
و اگر بتعريف ازلى و توفيق ربّانى بنده بآن مقام رسد كه جلال عزّت قرآن او را بخود راه دهد، و اسرار لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ پرده غموض از روى اشكال فرو گشايد، پس اگر استنباط كند او را رسد كه مصطفى (ص) او را دستورى داده، و فتوى كرده كه: «انّ من العلم كهيئة المكنون، لا يعرفه الّا العلماء باللَّه، فاذا نطقوا به لم ينكره الّا اهل العزّة باللَّه».
۱۶ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ إِذا حُيِّيتُمْ و هر گه كه شما را بنوازند، بِتَحِيَّةٍ بنواختى، فَحَيُّوا باز نوازيد آن نوازنده را، بِأَحْسَنَ مِنْها بنواختى نيكوتر از آن، أَوْ رُدُّوها يا آن نواخت او را راست هم چنان باز دهيد، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيباً (۸۶) اللَّه بر همه چيز گوشوان است، و هر كارى را بسنده.
اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ اللَّه آنست كه خدايى نيست مگر او، لَيَجْمَعَنَّكُمْ شما را فراهم ميآرد، إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ تا بروز رستاخيز، لا رَيْبَ فِيهِ هيچشك نيست در آن، وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً (۸۷) و آن كيست راست سخنتر از خداى؟
فَما لَكُمْ چه بود شما را و چه رسد، فِي الْمُنافِقِينَ در كار منافقان، فِئَتَيْنِ كه دو گروهايد، وَ اللَّهُ أَرْكَسَهُمْ و خداى ايشان را با همان كفر افكنده است، بِما كَسَبُوا بآنچه مىبرزند و ميكنند از بد، أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا ميخواهيد كه راه نمائيد؟ مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ آن كس را كه اللَّه گمراه كرد او را، وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ و هر كه اللَّه او را گمراه كرد، فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا (۸۸) وى را نه چاره يابى و نه راه.
وَدُّوا دوست ميدارند اين منافقان، لَوْ تَكْفُرُونَ اگر شما كافر شويد در نهان، كَما كَفَرُوا چنان كه ايشان كافر شدند، فَتَكُونُونَ سَواءً تا شما با ايشان يكسان بيد، فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِياءَ شما كه مؤمنانايد از ايشان دوستان مگيريد، حَتَّى يُهاجِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ تا هجرت كنند با رسول خدا، فَإِنْ تَوَلَّوْا اگر برگردند، فَخُذُوهُمْ گيريد ايشان را، وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ و بكشيد ايشان را هر جا كه يابيد ايشان را، وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (۸۹) و از ايشان نه دوست گيريد و نه يار.
إِلَّا الَّذِينَ يَصِلُونَ مگر ايشان كه مىپيوندند، إِلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ با قومى كه ميان شما و ميان ايشان پيمانى است، أَوْ جاؤُكُمْ يا بشما آيند، حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ بگرفته دلهاى ايشان، أَنْ يُقاتِلُوكُمْ كه با شما كشتن كنند، أَوْ يُقاتِلُوا قَوْمَهُمْ يا با قوم خود كشتن كنند، وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ و اگر اللَّه خواهد ايشان را بر شما گمارد،فَلَقاتَلُوكُمْ تا چنان كه در دل دارند با شما كشتن كننديد، فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ اگر چنانست كه از شما كران گيرند، فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ و از كشتن با شما باز ايستند، وَ أَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ و سخن آشتى بشما او كنند، فَما جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلًا (۹۰) اللَّه شما را در ايشان نه راه گذاشت و نه دست.
سَتَجِدُونَ آخَرِينَ آرى قومى يابيد ديگران، يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ ازينان كه ميخواهند از شما آمن باشند، وَ يَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ و از قوم خود آمن باشند، كُلَّما رُدُّوا إِلَى الْفِتْنَةِ هر گه كه ايشان را با آزمايش گذارند، و فرا كفر يازند پس اقرار، أُرْكِسُوا فِيها ايشان را با آن مىاوكنند، و با آن مىآلايند و مىآميزند، فَإِنْ لَمْ يَعْتَزِلُوكُمْ پس اگر از جنگ با شما كرانه نگيرند، وَ يُلْقُوا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ و آن سخن آشتى بشما نيوكنند، وَ يَكُفُّوا أَيْدِيَهُمْ و دست از كشتن فرو نگيرند، فَخُذُوهُمْ گيريد ايشان را، وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ و بكشيد ايشان را هر جا كه يابيد، وَ أُولئِكُمْ جَعَلْنا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطاناً مُبِيناً (۹۱) و ايشان آنند كه شما را در ايشان حجّت داديم،.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ الآية تحيّت نامى است نواخت را، سلام از بهر آن تحيّت خواندهاند كه مسلمانان با يكديگر بنواخت ديدار كنند، و تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ازين است. ميگويد آن سلام كه شما را دادم آن نواختى است كه من دادم از نزديك خويش، و التحيات للَّه معنى آنست كه: نواختها اللَّه راست، كس وى را ننوازد، نواختها همه ملك وى است. و معنى حيّاك اللَّه آنست كه خداى ترا نوازد.
و در جايى ديگر تحيّت نام ملك است، و از آن است قول زهير بن جناب الكلى:
اى الّا الملك. و تحيّت مسجد را از بهر آن تحيّت نام كردند كه آن نواختست مسجد را. و عمر خطاب در مسجد برگذشت، يك ركعت كرد، و طلحة بن عبيد اللَّه در مسجد. با سلاح سجده كرد و بر گذشت.
فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها ميگويد: كسى كه شما را بنوازد، آن نوازنده را باز نوازيد بنواختى نيكوتر از آنكه او نواخت، و اين در اسلام است، و در هديّه و در زيارت، و در همه افضالها و برّها، اوردوها يا مكافات كنيد بى تطفيف. ردّ از بهر آن گفت كه چون مكافات كردى، منّت از خود رد كردى، و از مكافات بايد كه هيچ كم نكنى، اگر هديه باشد، يا سخن، يا مخاطبهاى در نامهاى. و ردّ مخاطبه آنست كه از غايت مرتبت سزاى آن مرد كم نكنى، و هو المشار اليه بقوله (ص): «انزلوا الناس على منازلهم»، و چون سلام كنند در جواب بيفزاى، و چون گويد: السّلام عليكم، تو گوى: و عليكم السّلام و رحمة اللَّه. اگر وى گويد: و رحمة اللَّه، تو گوى: و رحمة اللَّه و بركاته. قومى مفسّران گفتند: بِأَحْسَنَ مِنْها با اهل دين اسلام است، كه در نواخت و در اسلام بيفزاى، چنان كه گفتيم، و اوردوها با اهل كتاب و اهل شرك است، كه با ايشان بر عليكم اقتصار كنى و بر آن نيفزايى.
فصل
از احكام شرع آنچه تعلق باين آيت دارد آنست كه اگر هديه بكسى دهى از سه بيرون نيست حال آن كس كه بوى دهى: يا فرود از تو است، يا مثل تو است، يا مه از تو است. اگر فرود از تو است بر وى مكافات و عوض واجب نيست، كه سبيل آن سبيل صدقه است، و اگر مثل تو است هم واجب نيست مكافات آن، كه مقصود در آن هديه اكتساب محمدتست و تأكيد صداقت است، و اين معنى حاصل است، و اگر بالاى تو است در وجوب مكافات دو قول است: شافعى را بيك قول مكافات آن واجب نشود، و بديگر قول واجبست مكافات آن كردن، و عوض آن باز دادن. و در قدر و اندازه آن عوض شافعى را سه قولست: يكى آنكه بقدر قيمت هديّه عوض آن لازم آيد. قول دوم آنست كه هر آنچه در عرف و عادت بپسندند و در مثل آن هديّه لايق بود، لازم آيد. قول سيوم آنست كه رضاء وى حاصل بايد كرد، چندان كه رضاء وى در آنست قدر واجب آنست، بدليل خبر ابن عباس كه گفت: اعرابيى پيش رسول خدا (ص) آمد، و هديّهاى آورد. رسول خدا (ص) از وى قبول كرد، و آن گه وى را عوض داد، و گفت: رضيت؟ اعرابى گفت: لا. رسول خدا در عوض بيفزود، و گفت: رضيت؟ اعرابى گفت: «نعم».
فقال رسول اللَّه (ص): «لقد هممت ان لا اتّهب الّا من قريشىّ او أنصارىّ او ثقفىّ».
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيباً اللَّه نگاهبان هر چيز است تنها، و داننده هر چيز يكتا، و بسنده و فرا بخشنده عطا، و قيل إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيباً اى يعطى كلّ شىء من العلم و الحفظ و الجزاء ما يحسبه، اى يكفيه، و يقال احسب فهو حسيب، مثل انذر فهو نذير، و سمّى الحساب فى المعاملات حسابا لأنّه يعلم به به ما فيه كفاية، ليس فيه زيادة على المقدار و لا نقصان.
اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ اين در شأن قومى فرود آمد كه در بعث و قيامت بگمان بودند، ربّ العالمين سوگند ياد كرد، و گفت: لَيَجْمَعَنَّكُمْ، اين لام لام تحقيق است در موضع قسم، يعنى كه شما را فراهم آرد بروز رستاخيز، و در آن هيچ گمان نيست، و كس راستگوىتر و راست سخنتر از حق نيست.
و معنى قيامت در لغت بر دو ضرب است: يكى آنكه مردم از خاك برخيزند، و برستاخيز شوند، چنان كه ربّ العزّة گفت: يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ كَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ. معنى ديگر آنست كه مردم در آن روز حساب را بر پاى باشند و منتظر، تا خداى چه فرمايد؟ چنان كه گفت تعالى و تقدّس: يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ.
قالوا: و معنى لَيَجْمَعَنَّكُمْ يعنى بالموت فى القبور الى يوم القيامة.
فَما لَكُمْ فِي الْمُنافِقِينَ فِئَتَيْنِ سبب نزول اين آيت آن بود كه عبد اللَّه ابى سلول با جوقى منافقان از مصطفى (ص) برگشتند در راه احد، و باز پس آمدند، و رسول خداى را (ص) فرو گذاشتند. معذوران كه در شهر بودند گفتند: ايشان را بكشيم كه چرا رسول خداى را خذلان كردند، و قومى فرا خون ايشان نيارستند، و آن را بزرگ ديدند. اين آيت آمد كه چرا از كشتن ايشان پرهيزيديد، و ايشان را بنكشتيد. مقاتل گفت: اين در شأن نفرى آمد كه نه كس بودند، از ايشان مخرمة بن نوفل القرشى. جمله هجرت كردند از مكه به مدينه. پس پشيمان گشتند، خواستند كه باز گردند، گفتند كه: ما را مدينه سازگار نيامدست، و از عاهت مدينه برنجيديم. مسلمانان گفتند: شما را چه مراد است كه چه كنيد؟ گفتند:خواهيم كه يك چند بيرون شويم از مدينه، و تنزّه كنيم. مسلمانان ايشان را بآنچه گفتند تصديق كردند. و گفتهاند كه: از رسول خدا نيز دستورى خواستند، پس چون بيرون آمدند، اندك اندك فرا پيشتر ميشدند، تا بقومى مشركان در رسيدند، و با ايشان به مكه رفتند. پس نامه با رسول خدا نوشتند از مكه كه ما هم بر آن دينيم كه بنزديك تو داشتيم، و هم بر آن تصديق، امّا از عاهات مدينه ميترسيديم، و ما را آن زمين سازگار نبود، خواستيم كه يك چندى بزمين خود باز آئيم. پس همان قوم خواستند كه از مكه بتجارت شام روند، اهل مكه بضاعت فراوان بايشان دادند، و گفتند: شما بر دين محمد و اصحاب وىايد، شما را از ايشان باك نيست. پس بمسلمانان رسيد كه ايشان بيرون آمدند بتجارت، مختلف شدند در قتل ايشان.
قومى گفتند: بكشيم ايشان را، كه خون و مال ايشان مباح است از بهر آنكه مرتدّ گشتند. قومى گفتند: ايشان بر دين مااند، تا آن گه كه تبديل دين از ايشان درست شود. و رسول خدا (ص) خاموش ميبود، و هيچ دو فرقت را از گفت خويش نهى نمىكرد تا آيت آمد: فَما لَكُمْ فِي الْمُنافِقِينَ فِئَتَيْنِ اى صرتم فئتين محلّا و محرما.
وَ اللَّهُ أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا اركاس را دو معنى است: يكى اركست فلانا، اى رددته الى خلفه، با پس او كندم او را. و ديگر معنى، اركست فلانا، اى بهرجته، وى را نفايه كردم، و كنبوده، و خوار. عطا گفت: «أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا» اى اضلّهم بما اجترحوا. حسن گفت: «أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا» اى: بما اظهروا لكم من المفارقة و الالتجاء الى اهل حربكم.
أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ مؤمنانرا ميگويد: شما مىخواهيد كه راه نمائيد كسى را كه اللَّه وى را گمراه كرد. وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا اى دينا و طريقا الى الحجّة.
وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً اى شرعا واحدا فى الكفر.
اين صفت منافقان است، هم چنان كه جايى ديگر گفت: وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً. ربّ العالمين فرمود كه: از ايشان بيزارى گيريد، و با ايشان هام دل مبيد، و با ايشان مسازيد، تا هجرت كنند با رسول خدا. و گفتهاند: اين قومىاند كه برسول خدا آمدند بهجرت، از اهل حجاز، پس باز گشتند، و با قومى مشركان بتجارت به يمامه شدند. اللَّه تعالى مؤمنانرا فرمود كه: با ايشان موالات مداريد، تا آن گه كه با رسول خدا آيند بهجرت تو، و بيعت تو در سبيل خداى.
پس گفت: فَإِنْ تَوَلَّوْا اگر برگردند، و با رسول خدا نيايند، ايشان را آزرم نيست، و آن هجرت پيشين بكار نيست. فَخُذُوهُمْ گيريد ايشان را، و اسير بريد، عرب اسير را اخيذ خوانند. آن گه استثنا كرد، گفت: إِلَّا الَّذِينَ يَصِلُونَ اين الّذين قومى انداز آن مردمان كه بازگشتند، از دار الهجرة از تجّار، بضاعتهاى خويش آوردند، و بدست اين قوم نهادند، كه ميان رسول خدا و ميان ايشان پيمان بود، و ايشان قومى بودند از خزاعه و بنى خزيمه و بنى مدلج. و گفتهاند: اين قوم كنايت از يك مرد است، و آن هلال بن عويمى الاسلمى است، ميان وى و ميان مصطفى (ص) مهادنهاى بود. اين قوم كه آن بضاعت بدست هلال نهاده بودند، و با او پيوسته، ايشان را گفت بگيريد و بكشيد، كه اللَّه نمىپسندد كه مصطفى (ص) عهد شكند. و اين پيش از آن بود كه آيت سيف آمد، و عهدها كه ميان رسول خدا (ص)و ميان كافران بود باطل كرد. پس چون آيت سيف آمد إِلَّا الَّذِينَ يَصِلُونَ منسوخ گشت، يقال وصل فلان الى فلان، و اتّصل به، اى انتسب اليه.
أَوْ جاؤُكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ يعنى: قد حصرت صدورهم، اى كرهت و ضاقت. اين باز قومىاند كه به مصطفى (ص) آمدند بهجرت، نه بر نيّت تصديق، خواستند كه وى را از خويش باز دارند، و خويشتن را از وى آمن كنند، و با قوم خويش شند با سر كفر خويش، كه با شما نمىتاوند كه كشتن كنند، و نمىخواهند كه با قوم خويش كشتن كنند. گفتهاند كه بنى مدلجاند و بنى خزيمه كه از رسول خدا (ص) عهد داشتند.
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ اين منّت است كه ربّ العالمين بر مؤمنان مينهد، و ميگويد: آن ضيق صدر ايشان و بازماندن از قتال شما، آن ترسى است كه اللَّه در دل ايشان او كند، تا بأس معاهدان از مسلمانان باز دارد، و اگر اللَّه دل ايشان در قتال شما قوى كرديد»، ايشان با شما كشتن كردنديد».فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ اين اعتزال درين موضع ترك قتال است. ميگويد: اگر از كشتن باز ايستند و طلب آشتى كنند، شما را و ايشان دستى و راهى نه. اين آيت هم منسوخ است بآيت سيف. سبيل در قرآن بر دوازده وجه آيد: يكى بمعنى طاعت چنان كه در سورة البقره است: مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ اى فى طاعة اللَّه. همانست كه جاى ديگر گفت: وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ. جاى ديگر: الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ اى فى طاعة اللَّه. وجه دوم بمعنى بلاغ است، چنان كه در آل عمران گفت: مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا اى بلاغا.
وجه سيوم بمعنى مخرج است، چنان كه در بنى اسرائيل گفت: انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الْأَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا يعنى مخرجا. و مثل اين در سورة الفرقان است و در سورة النساء: أَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبِيلًا يعنى مخرجا من الحبس. وجه چهارم سبيل بمعنى مسلك است، چنان كه در سورة النساء گفت: إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سَبِيلًا اى بئس مسلكا. نظير اين در بنى اسرائيل: وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلًا. وجه پنجم بمعنى علّت است، چنان كه در سورة النساء گفت: فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا. اى علّة. وجه ششم بمعنى دين است، چنان كه در سورة النساء گفت: وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ يعنى غير دين المؤمنين. نظير اين هم درين سورة: وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلًا يعنى دينا، و در سورة النحل گفت: ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ يعنى الى دين ربّك. وجه هفتم سبيل است بمعنى الطّريق الى الهدى، چنان كه در سورة النساء گفت: وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا يعنى الى الهدى: در غسق گفت: وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ سَبِيلٍ يعنى الى الهدى. وجه هشتم بمعنى حجّت است، چنان كه در سورة النساء گفت: وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا يعنى حجّة، جايى ديگر گفت: فَما جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلًا اى حجّة. وجه نهم سبيل بمعنى طريق است، چنان كه در سورة النساء گفت: لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا اى لا يعرفون طريقا الى المدينة، و در سورة القصص گفت: عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ يعنى قصد الطّريق الى مدين. وجه دهم بمعنى عدوان است، چنان كه در سورة غسق گفت: وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِكَ ما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ اى من عدوان. وجه يازدهم بمعنى ملّت است، چنان كه در سورة يوسف گفت: قُلْ هذِهِ سَبِيلِي اى ملّتى. وجه دوازدهم بمعنى اثم است، چنان كه در آل عمران گفت: لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ. اى اثم، و در سورة التوبة گفت: ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ يعنى من اثم فى القعود عن الغزو و بالعذر.سَتَجِدُونَ آخَرِينَ يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ وَ يَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ كُلَّما رُدُّوا إِلَى الْفِتْنَةِ أُرْكِسُوا فِيها فتنة اينجا بمعنى شركست، چنان كه آنجا گفت: وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ يعنى: كلّما دعوا الى الشّرك رجعوا فيها. كلبى گفت: اين در شأن اسد و غطفان آمد كه در مدينه جاى داشتند، و در اسلام سخن ميگفتند، امّا بدل كافران بودند. ربّ العزّة گفت: ايشان مىخواهند كه از شما آمن باشند، و از قوم خود با شما ميسازند، نه از دل. و خويشتن را در شما ميشمارند نه از تصديق، اگر طلب صلح نكنند، و دست از كشتن فرو نگيرند، ايشان را گيريد و كشيد، هر جا كه يابيد، در حلّ و در حرم، يا در ماه حرام. و اين هم از منسوخات قرآن است بآيت سيف. حسن گفت: اين در شأن منافقان است كه ربّ العزّة ميگويد در صفت ايشان: وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا الآية. سدى گفت: در شأن نعيم بن مسعود الاشجعى آمد كه پيش مصطفى (ص) ميآمد، و اخبار مشركان و اسرار ايشان ميگفت، و پيش مشركان ميشد، و اخبار و اسرار مصطفى (ص) و مسلمانان با ايشان ميگفت، و خواست تا از هر دو جانب آمن باشد. پس رسول خدا (ص) بفرمود تا او را از حضرت وى براندند، تا نيز در پيش وى نيايد.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ الآية ليل و جبّار، خداى بزرگوار، كردگار مهربان نيكوكار، جلّ جلاله، و تقدّست اسماؤه، و تعالت صفاته، درين آيت رهيگان خود را مىتعليم كند بآداب عشرت و صحبت، كه هر كه آراسته ادب نباشد شايسته صحبت نباشد. و صحبت سه قسم است: يكى با حق است بادب موافقت، ديگر با خلق است بادب مناصحت، سيوم با نفس است بادب مخالفت. و هر آن كس كه پرورده اين آداب نيست وى را با راه مصطفى (ص) هيچ كار نيست. و در عالم لا اله الّا اللَّه وى را قدر نيست. و ربّ العزّة جلّ جلاله مصطفى (ص) را اوّل آراسته ادب كرد، چنان كه در خبر است: «ادبنى ربى فاحسن تأديبى»
لا جرم شب معراج در آن مقام اعظم، ادب حضرت بجاى آورد، تا ربّ العزّة از وى باز گفت: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى، و با خلق خدا ادب صحبت نگه داشت، تا از وى باز گفت: وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ. و اصول آداب صحبت در معاملت با حق آنست كه: علم در هر معاملت بكار دارى، و شريعت را بزرگدارى، و بگزارد فرمانها از تمنّيها پرهيز كنى، و سنّت و اهل آن گرامى دارى، و از بدعت و اهل آن بپرهيزى، و از جاى تهمت و گمان برخيزى، و در پرستش خداى جلّ جلاله، از وساوس و عادات ريا و جهل و كاهلى دور باشى، و از خويشتن آرايى بتعبّد بر خلاف سنّت پرهيز كنى، و نوافل كردارها پوشيدهدارى، و اللَّه را بر غفلت نام نبرى، و هزل در جدّ نياميزى، و شريعت و دين ببازى ندارى، و بر گفتار و رفتار و ديدار و خوردن و خفتن و حركت و سكون ورع كارفرمايى، و بهيچ وقت از خويشتن راضى نباشى، ور چه بر صدق و صفا روزگار گذارى، بلكه پيوسته از خود ناخشنود باشى، و توبت در همه حال بر خود واجب دانى. رسول (ص) گفته است: «انّه ليغان قلبى، فاستغفر اللَّه فى كلّ يوم مائة مرّة».
و ابو يزيد بسطامى در صفا و صدق خويش چنان از خود ناخشنود بود كه گه تسبيح وى آن بودى كه روى با خود كردى، و بانگشت بخود اشارت كردى كه مدبر روزگارى. و صحابه مصطفى (ص) در صفاء دين خويش چنان از خود ناخشنود بودندى كه روايت كنند از معاذ كه بدر خانها شدى و گفتى: تعالوا نؤمن ساعة.
پير طريقت سخنى گفته، و درين موضع لايق است، گفت: خداوندا! يك دل پر درد دارم، و يك جان پر زجر، عزيز دو گيتى! اين بيچاره را چه تدبير؟ خداوندا! درماندم نه از تو، و لكن درماندم در تو! اگر هيچ غائب باشم گويى كجايى؟ و چون با درگاه آئيم، در را بنگشايى! خداوندا! چون نوميدى در ظاهر اسلام حرمان است، و اميد در عين حقيقت بىشك نقصان است، ميان اين و آن رهى را با تو چه درمان است؟ چون شكيبايى در شريعت از پسنديدگى نشان است، و ناشكيبايى در حقيقت عين فرمان است، ميان اين و آن رهى را با تو چه برهان است؟ خداوندا! هر كس را آتش در دل است، و اين بيچاره را در جان از آنست كه هر كس را سر و سامان است، و اين درويش بى سر و سامان است! امّا اصول آداب صحبت در معاملت با خلق آنست كه نصيحت كردن و شفقت نمودن از هيچ مسلمان باز نگيرى، و خود را از همه كس كمتر دانى، و حق همه كس فرا پيش خويش دارى، و انصاف همه از خود بدهى، بطريق ايثار و مواسات و حسن الخلق، و از خلاف و معارضه برادران و دروغ زن كردن ايشان پرهيزى، و بامر صريح و نهى صريح ازيشان در نخواهى، و ايشان را سخن درشت و جواب ناخوش نگويى.
يوسف حسين رازى گفت: از ذو النون مصرى پرسيدم كه: با كه صحبت دارم؟
فقال: من لا يملك و لا ينكر عليك حالا من احوالك، و لا يتغيّر بتغيّرك، و ان كان عظيما، فانّك احوج ما تكون اشدّ ما كنت تغيّرا، گفت: صحبت با كسى كن كه مر او را ملك نبود، يعنى آنچه دارد بخود ندارد، و آن خويش نداند، كه هر كجا خصومتى است از آنجا افتادست كه تو و من در ميانست. چون تو و من از ميان برخيزد، هيچ خصومت نماند، گفتا: و هيچ حالى را از احوال تو بر تو منكر نگردد، و داند كه نه معصومى، كه عيب بتو راه نبايد، و در دوستى انكار حال دوست خود محال است. دوستى آنجا است كه انكار در ميان نيست.
حكايت كنند كه مردى را زنى بود، و در كارى برفته بود، و يك چشم آن زن سپيد بود، و مرد از آن عيب بيخبر بود بفرط المحبّة. چون آن محبّت كم گشت، زن را گفت: اين سپيدى كى پديد آمد؟ گفت: آن گاه كه محبت ما اندر دل تو نقصان گرفت.
گفت: و لا يتغيّر بتغيّرك، متغيّر نگردد بتغيّر تو، گر چه آن تغيّر بزرگ باشد، از بهر آنكه هر چند كه تو متغيّرتر باشى بدوست محتاجتر باشى. و شايد كه معنى اين سخن آن بود كه صحبت با حق كن، نه با خلق، كه متغيّر گردند چون تو متغيّر گردى، و او كه بتغيّر خلق متغيّر نگردد حق است جلّ جلاله، پس اين راه نمودن ببريدن از خلق است و پيوستن با حق.
اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لا در كلمه شهادت گر چه صورت نفى دارد غايت اثباتست و نهايت تحقيق، اشارت ارباب معرفت آنست كه لا در ابتداء كلمت نفى اغيار است، و الّا اللَّه اثبات جلال الهيّت، يعنى كه تا اغيار بتمامى از دل بيرون نكنى، حقيقت ثبوت جلال الهيّت در دل سكينهوار منزل نكند.
در حكايت بيارند كه مردى فرا شبلى گفت: يا با بكر چرا همه اللَّه گويى و لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ نگويى؟ شبلى گفت: لا يجرى لسانى بكلمة الجحود. كلمت جحود گفتن كار بيخبران است، و فرو بستن دست و بى مروّتى را نشان است. نخواهم كه زبان خويش بدان بيالايم. آن مرد گفت: ازين بلندتر خواهم؟ شبلى گفت: اخشى ان اوخذ فى وحشة الجحد، ترسم كه به وحشت جحد فرو شوم، و بعزّ اثبات نرسم.
گفت: ازين قوىتر خواهم؟ شبلى گفت: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ... آن مرد نعرهاى بركشيد، و كالبد از جان خالى كرد. شبلى گفت: روح حنّت فرنّت فدعيت فاجابت.
لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ جامع نامى است از نامهاى خداوند جلّ جلاله. و معنى جامع در وصف وى آنست كه بهم آرنده آب و آتش است در يك سنگ، نماينده جهان فراخ است در ديده تنگ، و بهم آرنده ضدّها در يك تن، حرارت و برودت و رطوبت و يبوست. و آن گه اجزا و اعضاء مختلف در تركيب آدمى بهم آورده، و همه درهم ساخته، و بندها درهم پيوسته، و چنان كه خود خواست ترتيب آن بداده، يقول تعالى: نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ. باز فردا برستاخيز بهم آرد، و جمع كند آن استخوانها و گوشت و پوست آدمى كه بريزيده، و ذرّه ذرّه در عالم پركنده شده، فذلك قوله عزّ و جلّ: وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ.
كعب احبار گفت: فريشتهاى بر صخره بيت المقدس بايستد، و بفرمان حق گويد: ايها العظام البالية، و الأوصال المتقطّعة، انّ اللَّه عزّ و جلّ يأمر كنّ ان تجتمعن لفصل القضاء،و روى ابو هريرة عن النّبيّ (ص) قال: يقول اللَّه عزّ و جلّ: ليحى حملة عرشى فيحيون، ثمّ يقول: و ليحيى جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل فيحيون، ثمّ يأمر اللَّه عزّ و جلّ بالأرواح، فيؤتى بها، فتتوهّج ارواح المسلمين نورا، و الأخرى ظلمة، فيقبضها جميعا، فيلقيها فى الصّور. ثمّ يقول اللَّه عزّ و جلّ لاسرافيل: انفخ نفخة البعث. فتخرج الأرواح من الصّور كأنّها النّحل قد ملات ما بين السّماء و الأرض، فيقول الجبّار: و عزّتى و جلالى ليرجعنّ كلّ روح الى جسده، فتأتى الأرواح، فتدخل فى الأرض على الأجساد ثمّ تدخل فى الخياشيم، فتمشى فى الأجساد كمشى السّمّ فى اللّديغ».
قوله: فَما لَكُمْ فِي الْمُنافِقِينَ فِئَتَيْنِ ازينجا تا بآخر ورد قصّه منافقان است، ايشان كه ارباب تخليطاند، و احوال سقيم دارند، آرزوهاى محال ميكنند، كه مؤمنان را چون خود مىخواهند، و عصمت خون و مال را از هر جانب امن ميطلبند، و با هر كس روى مىكنند. يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ وَ يَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ ربّ العزّة مؤمنانرا گفت از روى اشارت اندرين آيت كه: افردوا العقد فيهم، انّهم اعدائى لا ينالون منّى فى الدّنيا و العقبى رضايى. ايشان دشمنان مااند، رضاء ما در دنيا و عقبى در دل ايشان منزل نكند، و ايشان را نپسند فباينوهم و خالفوهم، و لا تطابقوهم بحال، و لا تعاشروهم، وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً.
۱۷ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ سزا نيست و حلال نيست مؤمن را، أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً كه هرگز مؤمن كشد، إِلَّا خَطَأً مگر كه خطايى افتد، وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً و اگر خطايى افتد، و مؤمن را بكشد بخطا، فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ كفّارت آن آزاد كردن بنده گرويده است، و دية مسلمة و ديتى تمام سپرده، إِلى أَهْلِهِ بأولياء آن كشته، إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا مگر اولياء خون ببخشند،، فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ اگر چنين است كه اين كشته از قومى است كه دشمناناند شما را، وَ هُوَ مُؤْمِنٌ اما كشته گرويده بود، فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ آزاد كردن برده گرويده بايد، وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ
و اگر اين كشته از قومى است كه ميان شما و ميان ايشان پيمانى است و صلحى، فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ ديتى بايد سپرده، إِلى أَهْلِهِ، باولياء كشته، وَ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ و آزاد كردن برده گرويده، فَمَنْ لَمْ يَجِدْ هر كه برده نيابد، فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ بر وى است روزه دو ماه پيوسته، تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ بازگشت را با خداى، وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً (۹۲) و خداى دانائيست راست دانش هميشه.
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً و هر كه گرويدهاى را كشد بقصد كشتن فرا سر وى شده، فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ ارزانى وى دوزخست، خالِداً فِيها جاودان در آن، وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ، و خشم اللَّه بر وى، وَ لَعَنَهُ و لعنت از اللَّه برو، وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً (۹۳) و ساخت خداى وى را عذابى بزرگ.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ هنگامى كه در سفر بيد، فَتَبَيَّنُوا نيك بر رسيد و نگاه كنيد، وَ لا تَقُولُوا و مگوييد، لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ كسى را كه سلام كرد بر شما،، لَسْتَ مُؤْمِناً تو گرويده نهاى، و آمن كرده نهاى، تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا چيز اين جهانى ميجوئيد كه در دست آيد، فَعِنْدَ اللَّهِ نزديك خدا است شما را، مَغانِمُ كَثِيرَةٌ غنيمتهاى فراوان، كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ شما اوّل هم چنان بودهايد، فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ و اللَّه بر شما سپاس نهاد، فَتَبَيَّنُوا بر جاى خويش بيد و به بر رسيد، إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (۹۴) كه اللَّه تعالى بآنچه شما ميكنيد داناست،.
لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ يكسان نيست نشستگان از جهاد از گرويدگان، غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ مگر نابينايان، وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ، و باز كوشندگان با دشمنان از بهر خدا، بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ بمال خويش و تن خويش، فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ افزونى داد خداى مجاهدان را بمال خويش و تن خويش، عَلَى الْقاعِدِينَ بر نشستگان، «درجة» درجهاى، وَ كُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى و اللَّه وعده داد همگان را ببهشت، وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ و افزونى داد اللَّه مجاهدان را عَلَى الْقاعِدِينَ بر نشستگان أَجْراً عَظِيماً (۹۵) مزدى بزرگوار.
دَرَجاتٍ مِنْهُ آن مزد درجتهاى بهشت است از اللَّه، وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً و آمرزش و بخشايش، وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (۹۶) و اللَّه عيب پوش است مهربان بخشاينده هميشهاى.
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ايشان كه فريشتگان ايشان را مىميرانيدند، ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ و ايشان ستمكاران بر خود، قالُوا گفتند فريشتگان ايشان را، فِيمَ كُنْتُمْ شما در چه بوديد، قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ جواب دادند كه ما درمانده بوديم و بيچاره،، قالُوا فريشتگان گفتند: أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً؟ زمين خدا بر شما فراخ نبود؟ فَتُهاجِرُوا فِيها كه هجرت كرديد شما در سبيل خدا، فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ ايشانند كه مأواى ايشان دوزخ است، وَ ساءَتْ مَصِيراً (۹۷) و بد شدنگاهى است.
إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مگر آن بتافتگان و كوفتگان، مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ از مردان و زنان و كودكان، لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً رستن را حيلتى نميدانند، وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا (۹۸) و راه فرا هجرت نميياوند.
فَأُولئِكَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ ايشانند كه اللَّه بر خويشتن واجب كرد كه ايشان را عفو كند، وَ كانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً (۹۹) و خداى فرا گذارنده ايست آمرزنده.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً الآية سبب نزول اين آيت آن بود كه عياش بن ابى ربيعة المخزومى، برادر هم مادر بو جهل، به مكه مسلمان شد، و از بيم مشركان اظهار اسلام نمىيارست كردن، بگريخت و به مدينه شد، بشعبى از شعبهاى مدينه اندر جاى حصين فرود آمد، مادر وى اسماء بنت مخزمة از آن رفتن وى جزع عظيم كرد، و پسران خود را گفت بو جهل و حارث بنى هشام كه: و اللَّه لا يظلّنى سقف و لا أذوق طعاما حتّى تأتونى به، و اللَّه كه خود را در صحرا بدارم، و بهيچ خانه در نيايم، و هيچ طعام بكار ندارم، تا آن گه كه عياش را بر من باز آريد. ايشان رفتند بطلب وى او را دريافتند به مدينه، گفتند مادرت جزع كرد هر چند صعبتر، و سوگند ياد كرد كه طعام و شراب نخورد، و در خانه نشود، تا تو بر وى باز نشوى. آن گه گفتند: ما عهد كرديم با تو كه بر تو هيچ زور نكنيم، و ترا ازين دين كه اختيار كردهاى بر نگردانيم، و ترا بهيچ گونه نرنجانيم. او را بفريفتند و از آنجا كه بيرون آوردند، و در حال نقص عهد كردند، و او را استوار ببستند، و هر روز صد تازيانه ميزدند، تا او را بر مادر آوردند. مادر او را گفت: و اللَّه كه ترا ازين بند نرهانم، و از آفتاب گرم بسايه باز ننشانم تا ازين دين برنگردى، و بدين خود باز نيايى. عياش آن هنگام بمراد ايشان برفت، و كلمهاى كه ايشان را مراد بود بگفت، و بدين ايشان بازگشت. پس روزى حارث بن يزيد فرا عياش رسيد، و گفت: اى عياش، اگر آن دين كه بر آن بودى هدى بود، پس از راه هدى بازماندى، و گر ضلالت بود بر ضلالت يك چند بودى. عياش خشم گرفت ازين سخنان، فقال: و اللَّه لا القاك خاليا الّا قتلتك، گفت: و اللَّه كه ترا خالى نه بينم كه ترا بكشم.
پس عياش ديگر باره بدين اسلام بحقيقت بازگشت، و به مدينه برسول خدا (ص) هجرت كرد. و زان پس حارث بن يزيد مسلمان گشت و هجرت كرد. عياش از مسلمانى و هجرت حارث بيخبر بود. روزى ناگاه بر وى رسيد بجانب قبا، ضربتى زد، و او را بكشت. پس مردم وى را ملامت كردند كه: ويحك ما ذا صنعت؟ چه كار است اين كه تو كردى؟ وى مسلمان بود و مهاجر! عياش دلتنگ گشت، بر رسول خدا (ص) شد در آن حالت ايد آمد: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً اى «و ما ينبغى لمؤمن ان يقتل مؤمنا بغير حقّ البتّة، الّا انّه قد يخطئ المؤمن بالقتل».
اين سخن صورت استثنا دارد، امّا نه حقيقت استثناست از سخن گذشته، بلكه سخن اندر يَقْتُلَ مُؤْمِناً تمام شد، و منقطع گشت، پس بر سبيل استيناف گفت: إِلَّا خَطَأً يعنى: الا انه قد يخطئ المؤمن بالقتل. و «الّا» باين معنى در قرآن فراوان است، و در وجوه و نظائر بيان آن كرده شود ان شاء اللَّه. اين قول زجاج است كه گفتيم در معنى آيت، و قول بو عبيده همين است در معنى، فقال: ما كان لمؤمن ان يقتل مؤمنا على حال الّا ان يقتله مخطئا، فان قتله خطأ فعليه ما قال اللَّه تعالى.
و گفتهاند: الّا بمعنى لكن است: مؤمن را سزا نيست كه مؤمن كشد، لكن اگر خطايى افتد كفّارت آن آزاد كردن بندهايست گرويده، و ديتى تمام بسپرده، فذلك قوله تعالى: وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ، و رقبه مؤمنه اوست كه خداى را عزّ و جلّ بمعبودى شناسد، و رسول (ص) را بپيغامبرى، و احكام شريعت را ملتزم بود، و صحّ فى الخبر: انّ معاوية بن الحكم السلمى جاء الى رسول اللَّه (ص) فقال: انّ لى جارية ترعى قبل احد، فادركتها، و قد أخذ الذّئب، شاة عن غنمها، و أنا رجل من بنى آدم، آسف كما يأسفون، و أغضب كما يغضبون. لكن صككتها صكّة فى وجهها، قال: فعظم ذلك على رسول اللَّه (ص)، قال: فقلت يا رسول اللَّه أ لا اعتقها؟ قال: ايتنى بها، فاتيته بها. فقال لها: اين اللَّه يا جارية؟ قالت: فى السّماء. قال: و من أنا؟
قالت: انت رسول اللَّه. فقال: اعتقها فانّها مؤمنة.
و بدان كه قتل از سه حال بيرون نيست: يا قتل عمد، يا قتل خطا، يا شبه عمد.
و در هر سه حال بمذهب شافعى كفّارت بر كشنده واجب است. و سبب و مباشرت در وجوب كفّارت يكسان است، تا اگر كسى در راه مردمان را چاهى كند، و كسى در آن چاه افتد و بميرد، يا گواهى دروغ دهد، تا كسى را بسبب آن گواهى بكشند، يا اكراه كند بر كسى تا ديگرى را بكشد، كفّارت بر همه واجب شود. و اگر زنى بارور را ضربتى بر شكم زند تا فرزند بيفكند، كفّارت واجب شود، و اگر دو فرزند بيفكند دو كفّارت واجب شود. و اگر كسى خود را بكشد، يا بنده خود را بكشد، كفّارت واجب شود. و اگر جماعتى هامداستان شوند تا يكى را بكشند، قول درست آنست كه بر هر يكى كفّارتى واجب شود. و فرق نيست ميان آنكه قتيل آزاد باشد يا بنده، كودك يا بالغ، مسلمان يا ذمّى، و همچنين فرق نيست اگر قاتل بالغ باشد يا كودك، عاقل باشد يا ديوانه، آزاد باشد يا بنده، وجوب كفّارت در همه يكساناست. اينست احكام كفّارت.
و كفّارت واجبى است از واجبات قتل.
روى عن واثلة بن الاسقع، قال: اتينا رسول اللَّه (ص) بصاحب لنا قد استوجب النّار بالقتل، فقال: «اعتقوا عنه رقبة يعتق اللَّه بكلّ عضو منها عضوا منه من النّار».
اين خبر حجّت شافعى است بر اصحاب رأى، كه ايشان گفتند: در قتل عمد كفّارت واجب نيست، و درين خبر بيان قتل عمد است كه تا قتل عمد نبود، مرد مستوجب آتش نگردد. واجب دوم از واجبات قتل ديت است، چنان كه ربّ العزّة گفت: وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ، يعنى: و دية كاملة الى اهل القتيل الّذين يرثهم و يرثونه. و ديت بر سه ضربست: ديت مخفّفه مؤجّل بر عاقله، و ديت مغلّظه حال واجب در مال قاتل، و ديت مغلّظه مؤجّل بر عاقله. و اين تقسيم از آنست كه قتل نيز بر سه ضربست: عمد محض، و خطأ محض، و عمد خطأ. عمد محض آنست كه هم در فعل و هم در قصد عمد بود، چنان كه بشمشير يا بكارد يا بچيزى كه غالبا بكشد قصد قتل وى كند. موجب اين قتل قصاص است، يا ديت مغلّظه در مال قاتل، اگر عفو كنند. و تغليظ درين ديت از سه وجه است: در سنّ است چنان كه در خبر بيايد: ثلاثون حقّة، و ثلاثون جذعة، و أربعون خلفة، فى بطونها اولادها. و در حلول است كه وقتى واجب شود بىتأجيل، و در مال قاتل واجب شود كه عاقله تحمّل نكنند. ضرب دوم خطأ محض است كه نه در فعل وى عمد بود و نه در قصد وى، چنان كه تيرى بمرغى اندازد، يا بچيزى ديگر از انواع صيد، يا بنشانه، و بر آدمىاى آيد، و كشته شود. موجب اين قتل ديت مخفّفه است بر عاقله، و از سه وجه درين ديت تخفيف است: در سنّ، و در تأجيل، و در وجوب آن بر عاقله. ضرب سيوم عمد خطا است، كه در فعل وى عمد بود، و در قصد وى خطا، چنان كه كسى را بتازيانهاى بزند و بميرد، در اغلب عادات باين چنين تازيانه هيچ قصد قتل نكند، پس اگر بميرد نادر باشد، و عمد خطا بود. موجب اين قتل ديت مغلّظه است بر عاقله، و از يك وجه درين ديت تغليظ است، و آن آنست كه سنّ مهين واجب شود، و از دو وجه تخفيف كه هم مؤجّل است و هم بر عاقله واجب است.
اين بيان اقسام ديت است، امّا قدر و اندازه ديت بر پنج رتبت است: اوّل ديت مسلمان است صد تا اشتر. دوم ديت جهود و ترسا است ثلث ديت مسلمان. سيوم ديت مجوسى است خمس ديت جهود و ترسا. چهارم قيمت بردگان است چندان كه بود، و اگر چه بر ديت آزادگان بيفزايد. امّا بمذهب اصحاب رأى بر ديت آزادگان نيفزايند، بلكه از آن ده درم واكم كنند. و شافعى گفته است: جراح العبد من قيمة كجراح الحرّ من دية. پنجم رتبت ديت چنين است: غرّة عبد او أمة، چنان كه رسول (ص) حكم كرده، و غرّه خيار باشد، و خيار آنست كه كم از هفت ساله نباشد، پس اگر اين غرّه بدست نيايد پنج تا اشتر واجب شود، كه نصف العشر ديت مسلمان باشد. اينست قول صحيح، و اللَّه اعلم.
إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا يعنى يتصدّقوا، فيعفوا او يتركوا الدّية. اين تشديد كه بر صاد است از بهر آن تاء است كه پنهان است و در آن مدغم، كه در اصل يتصدّقوا است. و گفتهاند: الّا در قرآن بر وجوه است: يكى بمعنى استثناء، چنان كه در سورة الزخرف گفت: الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ، و در سورة الفرقان گفت: وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ، تا آنجا كه گفت: إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ. وجه دوم شبه استثنا است امّا نه حقيقت استثنا است، چنان كه در سورة الاعراف گفت: قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا، اينجا سخن منقطع گشت، پس بر سبيل استيناف گفت: إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ، فانّه يصيبنى ما شاء اللَّه، و نظير اين در سورة يونس است: قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَ لا نَفْعاً إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ، و در سورة الانعام: وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ إِلَّا أَنْ يَشاءَ رَبِّي شَيْئاً. در سورة الاعراف: وَ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَعُودَ فِيها إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّنا، و در سورة الدخان: لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى، و در سورة الغاشية: لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ إِلَّا مَنْ تَوَلَّى وَ كَفَرَ، و امثال اين در قرآن فراوان است. وجه سيوم الّا بمعنى اخبار است، چنان كه در سورة الحجر گفت: وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ. نظير اين: إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا، إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ، إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِي ضَلالٍ كَبِيرٍ.
وجه چهارم بمعنى غير، چنان كه در سورة الانبياء گفت: لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا، يعنى غير اللَّه. و هر جا كه گفت در قرآن: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ معنى آنست كه: لا اله غير اللَّه. فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ يعنى: و ان كان هذا المقتول خطأ من قوم كفّار اهل الحرب، فتحرير رقبة مؤمنة كفّارة للقتل، و لا دية، لأنّ عصبته و أهله كفّار فلا يرثون دية، و ما لهم فىء للمسلمين.
ميگويد: اگر اين كشته بخطا از قومى باشد كه اهل حرب باشند، كفارت قتل واجب باشد بر كشنده، كه آن ميان بنده و ميان حق است جلّ جلاله. امّا ديت واجب نشود كه مصرف ديت عصبه و كسان مقتولاند، و عصبه و كسان وى اينجا حربياناند كه مال ايشان خود فىء مسلمانان است، و ميراثدار اين قتيل نهاند. كلبى گفت: اين در شأن مرداس عمرو آمد كه اسامه زيد بكشت او را بخطا، و قوم وى كافر بودند و حربيان.
وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ و اگر آن كشته مؤمن از گروهى باشد كه عهد دارند با رسول خدا، يعنى كه اهل ذمّت باشند، هم كفّارت واجب شود و هم ديت. و اين ديت بقوم وى دهند كه عاقله وى هم ايشانند.
اگر كسى گويد: چونست كه ديت قتل خطا و شبه عمد بر عاقله واجب كردهاند كه جنايت نكردهاند؟ و آن كس كه جنايت قتل كرده است بر وى چيزى از ديت واجب نيست؟ جواب آنست كه كار خون در شرع بنا بر احتياط تمام است، و در خون آن احتياط كردهاند كه در چيزى ديگر نكردهاند. نه بينى كه قسامت در خون رود، و در هيچ حكم ديگر نرود، و متلفات را در شرع ضمان بيك چيز كنند مگر خون، كه آن را ضمان كنند بدو چيز: كفّارت و ديت، پس بحكم احتياط اين ديت بر عاقله واجب كردند، تا بآن نرسد كه خونها بىبها ماند، و هدر شود.
و وجه اين سخن آنست كه غازيان و سلاحداران را عادت رفته است كه پيوسته آن را استعمال ميكنند، و بسيار افتد كه آزمايش خويشتن را بآن بازى كنند، و بسيار افتد خطا در آن، چنان كه احتراز كردن از آن دشخوار باشد، اگر هر كسى كه خطايى از دست وى بيايد، درين كار بر وى ديتى تمام واجب شدى، اجحافى بودى در حقّ وى، و عاقبت آن بودى كه مال وى بنماندى و خون آن كشته هدر شدى. پس بر عاقله واجب كردند هر يكى را اندكى مال، چنان كه در آن اجحافى نبود، و عاقبت آن اهدار الدّم نباشد و نيز عاقله ورثه قتيلاند، آن گه كه ذووا الفرض نباشند، چون از وى ميراث ميگيرند، روا باشد كه اندر قتل خطا ديت از بهر وى بدهند. معنى ديگر: اگر ديت خطا هم بر قاتل واجب كردندى، بعد از آنكه استعمال آلت حرب لا بدّ است، و احتراز از قتل و جرح دشخوار، غازيان و جنگيان از آن تقاعد نمودنديد، و استعمال نكردنديد، و بوقت حاجت بد دل بودنديد. و آن گه خلل در اسلام راه برديد و مردم از اعزاز دين اسلام و اعلاء كلمه حق باز ماندنديد.
پس ازين جهت ديت خطا و شبه عمد بر عاقله واجب كردند، و اين اجماع امّتست و اتّفاق اهل سنّت، و كس خلاف نكرده است در آن، مگر جماعتى از خوارج كه بر مال قاتل واجب ديدهاند، و آن خرق اجماع مسلمانان است، و مذهب اهل سنّت و دين حق آنست كه بيان كرديم، و اللَّه اعلم.
فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً ميگويد: هر كه را بندهاى نباشد كه آزاد كند، كفّارت قتل را دو ماه پيوسته روزه دارد. اگر روزه بىعذرى بگشايد چندان كه روزه داشته باشد بكار نيست، و از سر بايد گرفت، و اگر زنى را حيض رسد وى را عذر ظاهر است، و از سر نبايد گرفت، و اگر بيمار شود دو قولى است، و اگر بسفرى بيرون شود اصحاب شافعى را در آن دو طريق است، و اگر ماه رمضان پيش آيد يا روز نحر و ايام التشريق، تتابع منقطع شود، كه بروزگار ديگر روزه پيوسته ميتوان داشت وى در آن معذور نيست. و اگر طاقت روزه داشتن ندارد شافعى را دو قولست: كه اطعام بجاى آن نشيند يا نه، و درست آنست كه ننشيند بجاى آن ظاهر قرآن را، و اللَّه اعلم.
قوله: وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً الآية اين آيت در شأن مقيس بن ضبابة الليثى آمد كه برادر خود را هشام بن ضبابه در بنى النجار كشته يافت، مقيس آمد، و با رسول خدا (ص) بگفت. رسول (ص) مردى را از بنى فهر با وى فرستاد، و پيغام داد كه اگر قاتل هشام ميدانيد بدست برادر وى مقيس وا دهيد، تا قصاص كند، و اگر نميدانيد ديت وى بدهيد. فهرى پيغام رسول خدا (ص) با ايشان گزارد، ايشان همه گفتند: سمعا و طاعة للَّه و لرسوله، گفتند: ما كشنده او نميدانيم، امّا ديت بدهيم، صد تا اشتر بودى دادند، پس هر دو بازگشتند تا به مدينه روند. شيطان مقيس را وسوسه كرد كه ديت برادر ميپذيرى، ترا مسبّتى عظيم باشد درين پذيرفتن ديت، چرا اين فهرى را نكشى بجاى برادر، و تشفّى حاصل نكنى؟! وسوسه شيطان او را بر آن داشت كه آن مرد را بكشت، و آن گه اين شعر را بگفت:
مرتدّ شد، و به مكه باز شد، تا روز فتح مكه رسول خدا (ص) او را بكشت. در كفر و در شأن وى از آسمان اين آيت آمد: وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها يعنى: بكفره و ارتداده عن الاسلام.
اختلاف است در ميان علما در حكم اين آيت، قومى گفتند از خوارج و معتزله كه: اين در حق مؤمن آمده است، كه چون مؤمنى را بكشد كافر شود، و جاويد در آتش بماند، و اين مذهب خوارج است كه ايشان بوعيد ابد گويند، و بنده را بگناه كافر دانند. امّا معتزله ميگويند كه: مؤمن بقتل مؤمن كافر نشود، لكن جاويد در دوزخ بماند. اينان بخلود عذاب ميگويند، امّا بتكفير نميگويند.
قومى ديگر از مرجيان گفتند كه: اين آيت در شأن كافر آمده است، كه مؤمنى را بكشد. امّا مؤمن چون مؤمنى را بكشد، خود در آتش نشود، و آن كبيره ايمان وى را زيان ندارد، و اين هر سه مذهب باطل است و خلاف حق، و قول اهل سنّت و اصحاب حديث آنست كه مؤمن چون مؤمنى را بقصد بكشد بآن فعل كه از وى بيايد، تكفير وى نكنند، و او را از ايمان بيرون نيارند، و خلود در دوزخ نگويند، مگر كه خون وى بحلال دارد، كه آن گه خلاف شرع بود. امّا چون نه بر طريق استحلال بود، عاصى شود، و در ايمان وى نقصان آرد، كه مذهب اهل سنّت آنست كه: الايمان يزيد بالطّاعة و ينقص بالمعصية، پس اگر قصاص كنند او را، آن قصاص كفّارت وى باشد، و اگر قصاص نكنند، لكن توبه كند هم كفّارت وى بود، و اگر بىقصاص و بىتوبت از دنيا بيرون شود كار وى با خدا است، اگر خواهد وى را بيامرزد، و خصم وى خشنود كند، و اگر خواهد او را بر فعل وى عذاب كند، آن گه او را باصل ايمان وى خلاص دهد، چنان كه وعده داده است، كه ربّ العالمين وعده خود خلاف نكند، كه خلف وعده بر وى روا نيست. امّا وعيد خلاف كند، كه ترك مجازات بوعيد عين كرم است و غايت فضل، و ربّ العزّة جلّ جلاله موصوف است بكرم و فضل. و دليل بر ابطال قول ايشان كه گفتند: بنده بقتل مؤمن كافر شود، آنست كه: ربّ العزّة گفت در آن آيت كه بيان قصاص كرده است: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى، قاتل و مقتول را درين آيت مؤمن نام كرد، و قصاص در قتل عمد رود لا محاله، و نيز اخوّت ايمان بريده نكرد ميان ايشان، آنجا كه گفت: فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ، و نيز گفت: ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ، و تخفيف و رحمت بكافر نرسد لا محاله. جاى ديگر گفت: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا. معلوم است كه اين اقتتال بر عمد بود نه بر خطا، و دليل از جهت خبر آنست كه رسول (ص) با ياران خود بيعت كرد، بآنكه شرك نيارند، و هيچكس بنا حق بنكشند، پس گفت: «فمن فعل من ذلك شيئا، فأقيم عليه الحد، فهو كفارة له، و من ستر عليه فأمره الى اللَّه، ان شاء غفر له، و ان شاء عذبه.»
وجه دلالت درين خبر روشن است كه اگر بنده بقتل مىكافر شود، پس اين خبر را معنى نباشد.
معتزلى گفت: پس چه معنى دارد اين آيت كه وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها؟ جواب وى از دو وجه است: يكى آنكه اين آيت در شأن كافر آمده است كه مؤمن را بكشد، چنان كه در قصّه مقيس ضبابه گفتيم. ديگر وجه آنست كه اگر چه در حق مؤمن آمده است، فجزاؤه جهنّم گفت، و در خبر است از مصطفى (ص) كه گفت:هو جزاؤه ان جازاه.
و ابن عباس گفت نيز: و هو جزاؤه، ان شاء عذّبه و ان شاء غفر له. ميگويد: پاداش وى اينست، اگر خواهد كه پاداش وى كند. و نه هر جاى كه ربّ العزّة گفت كه جزاء وى اينست، آن بر معنى وجوب باشد، يعنى كه استيفاء آن واجب بود، نبينى كه جاى ديگر گفت: إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ الآية. پس كس باشد از محاربان كه ازين عقوبتها كه ربّ العزّة گفت، بر وى هيچ چيز فرو نيايد، تا از دنيا بيرون شود، و جاى ديگر گفت: وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها، آن گه گفت: فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ.
جزاء سيّئة اثبات كرد، آن گه عفو در آن روا داشت، بلكه بر عفو تحريض كرد، همچنين جزاء قاتل بيان كرد از وعيد و تخليد، لكن روا باشد كه عفو كند، و دليل بر درستى اين سخن آنست كه ربّ العزّة جلّ جلاله چون كفر روا نداشت كه بيامرزد، سخن بر مخرج خبر بيرون داد، نه بر مخرج وعيد، و ذلك فى قوله تعالى: وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ، فَذلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ. و خلف در جز حق جلّ جلاله روا نباشد، و در حق قاتل سخن بر مخرج وعيد بيرون داد نه بر مخرج خبر، گفت: فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ، و خلف وعيد در حق اللَّه جلّ جلاله كرم و فضل باشد.
امّا آنچه گفت: خالِداً فِيها اهل معانى گفتهاند: كه معنى خلود ديگر است، و معنى تأبيد ديگر، نه هر جا كه ذكر خلود است بر معنى تأبيد است. قال اللَّه تعالى: وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ. معلومست كه خلد اينجا بمعنى فنا و زوال است دنيا را، نه بمعنى تأبيد. جاى ديگر گفت: أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ؟
يعنى الى ان تزول الدّنيا و تفنى. پس معلوم گشت كه قول معتزلى باطل است كه گفت: مؤمن بقتل مؤمن جاويد در آتش بماند. امّا قول مرجى كه گفت: مؤمن بقتل مؤمن در آتش نشود، و كبائر وى ايمان وى را زيان ندارد، اين سخن باطل است، و خلاف كتاب خدا است، فانّ اللَّه عزّ و جلّ يقول: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ، مغفرت مطلق نگفت، بلكه با مشيّت خود افكند، تا بدانند كه از گناهان هست كه بيامرزد، و هست كه نيامرزد، تا آن گه كه صاحب آن را عذاب كند، پس او را رهايى دهد از عذاب بسببى از اسباب، تا جاويد در آتش نماند.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا سبب نزول اين آيت آن بود كه جوكى از مسلمانان براه حنين ميرفتند، روز سيوم ماه حرام رسيدند فرا مردى كه گوسفندان بچرا داشت، نشناختند وى را، و با يكديگر گفتند كه فرصت يافتيم، مرد بيگانه و مال با وى. قومى گفتند پرهيزيد كه ماه حرام است، و قومى گفتند كه ما چنين فرصت هر ساعت نيابيم، و نيز مگر دوش ماه نو بود، و امروز نه از ماه حرام است. اين قوم كه اين گفتند قصد كشتن مرد كردند. مرد گفت من از شماام و مسلمانم. اين قوم گفتند كه قصد وى داشتند كه: اين مرد تقيّت را ميگويد، از بيم ميگويد، كه بر تن و مال خود ميترسد، نه از راستى. آخر آن مرد را بكشتند، و گوسفند براندند. اولياء آن كشته آمدند برسول خداى (ص)، و تشنيع كردند، و گفتند ماه حرام و روز حرام و استحلال خون و مال؟! اين آيت آمد، و رسول خدا ديت آن كشته بداد، و گوسفندان با كسان وى رد كرد. بو صالح گويد از ابن عباس كه: اين آيت در شأن مردى آمد از بنى مرة بن عوف بن سعد نام وى مرداس بن نهيك، و از اهل فدك بود، و مسلمان بود، و از قوم وى جز وى مسلمان نبود. رسول خدا (ص) لشكرى بايشان فرستاد، و غالب ليثى را بر ايشان امير كرد. آن قوم چون خبر بداشتند كه لشكر بايشان ميشود، همه بگريختند، و اين مرداس بر جاى بايستاد، كه من مسلمانم، و مرا نبايد گريخت. پس ترسيد كه اگر نه اصحاب رسول خدااند، مرا ازيشان رنج بود، بكوه بر شد، و گوسفندان با خود ميداشت. پس چون لشكر در رسيد، و آواز تكبير شنيد، فرو آمد، و او نيز تكبير ميكرد، و ميگفت: «لا اله الا اللَّه، محمد رسول اللَّه» اسامة بن زيد بن حارثة بر وى رسيد، و او را بكشت، و گوسفند براند. پس اين خبر برسول خدا (ص) افتاد.
رسول (ص) خشم گرفت، و اسامة را ملامت كرد و گفت: «قتلته، و هو يقول: لا اله الّا اللَّه؟!»
اسامة گفت: يا رسول اللَّه! آن كلمه از بيم ميگفت نه از دل و اعتقاد، ميخواست كه تن و مال خويش نگه دارد. رسول (ص) گفت: «فهلا شققت عن قلبه لتنظر اصدق ام لا؟»
چرا دل وى نشكافتى تا ترا معلوم شدى كه راست ميگويد يا دروغ؟
گفت: يا رسول اللَّه چگونه دل وى بشكافتمى؟ و حال دل وى بر من چگونه روشن شدى؟
رسول گفت: پس نه او را بزبان راستگوى داشتى، و نه دل وى شكافتى، اين چيست كه تو كردى؟ اسامه گفت: يا رسول اللَّه استغفر لى، از بهر من آمرزشخواه از خدا.
رسول (ص) سه بار گفت: «فكيف لك بلا اله الّا اللَّه؟»
يعنى چون بود آنكه لا اله الّا اللَّه ترا خصمى كند. پس رسول خدا از بهر وى آمرزش خواست، و وى را فرمود تا گردنى آزاد كند. پس اسامه روزگار ابو بكر و عمر و عثمان و على دريافت. على روزى او را بر قتال خواند. گفت: يا على بر من امروز هيچكس از تو عزيزتر نيست، امّا قتال نكردم، و نكنم، بعد از آنكه رسول خدا (ص) گفت: «فكيف لك بلا اله الّا اللَّه؟».
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ضرب در زمين، جايها است در قرآن، و آن رفتن مسافر است. ميگويد، هنگامى كه در سفر بيد جايى در زمينى، فَتَبَيَّنُوا نيك بر رسيد، و نگاه كنيد. حمزه و كسايى و خلف فتثبّتوا خوانند، بالثّاء و الباء و التاء، من الثّبات، و التّثبّت التّأنّى، و هو ضدّ العجلة. تقول العرب: تثبّت فى امرك اى لا تعجل، و المعنى: ارفقوا و لا تعجلوا. ميگويد: بر جاى خويش باشيد و مشتابيد، و تأنّى فرو مگذاريد. باقى قرّا فَتَبَيَّنُوا خوانند بالباء و الياء و النّون، و هو قريب من الأوّل، و قد جاء: «انّ التّبيّن من اللَّه، و العجلة من الشّيطان» فمقابلة التّبيّن بالعجلة تدلّ على تقاربهما.
اگر كسى گويد: اين تبيّن و تثبّت كه در آيت است هم در سفر واجب است و هم در حضر، و فرق نيست، پس چه معنى را بسفر مخصوص كرد؟ جواب آنست كه اين حادثه در سفر افتاد، ازين جهت در حضر مخصوص كرد، و سفر بر حضر تنبيه ميكند، هم چنان كه ربّ العزّة رهن در سفر مخصوص كرد، گفت: وَ إِنْ كُنْتُمْ عَلى سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِباً فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ، و آن گه سفر تنبيه داد بر حضر، تا حكم رهن در سفر و حضر يكسان گشت. اينجا هم چنانست.
وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ بى الف قرائت مدنى و شامى و حمزه است، و معنى «سلم» استسلام و انقياد است. چنان كه جايى ديگر گفت: وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ، ميگويد: كسى را كه با شما قتال نكند و شما را منقاد شود: لَسْتَ مُؤْمِناً كه تو مؤمن نهاى. باقى قرا السّلام خوانند بالف، و هو التّحيّة.
مراد آنست كه: مگوييد كسى را كه بتحيّت مسلمانان شما را تحيّت كرد، يعنى بر شما سلام كرد، و شما را گفت كه من مسلمانم: لَسْتَ مُؤْمِناً كه تو مؤمن نهاى، و آمن كرده نه اى، آنچه ظاهر كرد از اسلام ازو بپذيريد، و شمشير از وى برداريد.
تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا يعنى: و أنتم تبتغون. عرض اينجا گوسفندان مرداس است كه اسامه براند. فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ اين مغانم هم غنيمتهاى دنيوى است كه از كافران با مسلمانان افتد، و هم ثواب آن جهانى، يعنى نعيم بهشت باقى، و ملك جاودانى. از ابن عباس روايت كنند كه گفت: حرّم اللَّه على المؤمنين أن يقولوا لمن شهد أن لا اله الّا اللَّه، لست مؤمنا، كما حرّم عليهم الميتة، فهو آمن على حاله و دمه، فلا تردّوا عليه قوله.
كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ اين حجت است بر قدريان كه اللَّه تعالى منت نهاد بر مؤمنان از ميان خلق بآن توفيق كه ايشان را داد، تا ايمان آوردند، و راه هدى يافتند. و اگر چنان بودى كه قدريان گفتند كه: اللَّه تعالى همه خلق را از بهر ايمان آفريد، پس چه معنى دارد اختصاص ايشان بمنّت از ميان خلق؟
چون خلق همه يكسان باشند، در همه معانى، تخصيص توفيق و منّت نباشد. لا بلكه اين تخصيص هست، كه ربّ العزّة گفت: فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ منت نهاد اللَّه بر شما كه از ميان خلق شما را برگزيد، و توفيق داد شما را تا ايمان آورديد، و راه حق يافتيد.
لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ اين آيت در فضل مجاهدان است، و افزونى درجات ايشان بر درجات ديگر مسلمانان. و قعود درين آيت تخلف است از جهاد، چنان كه جايى ديگر گفت: وَ قِيلَ اقْعُدُوا، فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ، ذَرْنا نَكُنْ مَعَ الْقاعِدِينَ، وَ قَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ. اين همه تخلّف است از جهاد، نه قعود حقيقى است بر عجز. چون اين آيت آمد، عبد اللَّه بن ام مكتوم بن عمرو مؤذن مصطفى (ص) و عبد اللَّه بن جحش و هر دو نابينا بودند گفتند: يا رسول اللَّه ربّ العزّة فضل مجاهدان بر قاعدان مىنهد، و بندگان را بجهاد ميفرمايد، و حال ما اينست كه مىبينى و ميدانى،و ما را آرزوى جهاد است. در آن حال جبرئيل آمد و عذر ايشان آورد: غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ غير بر نصب، قراءت مدنى و شامى و كسايى است، بر معنى استثناء از قاعدان.
يعنى: لا يستوى القاعدون غير أولى الضرر، و روا باشد كه نصب على الحال باشد.
باقى قرّاء غير برفع خوانند بر صفت قاعدان. و معنى ضرر عمى است، و ضرير اعمى است.
مصطفى (ص) آن ساعت ران خود را بر ران زيد ثابت انصارى داشت، و املا ميكرد اين آيت، تا وى مينوشت بر استخوان كتف. گفتا: جبرئيل بر وى در آمد، و وحى ميگزارد. زيد گفت كه: اثر وحى پاى مباركش پاى مرا خرد كرد از گرانى وحى. تا اين عذر ابن ام مكتوم فرو آورد: و هو قوله غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ، و در ميان هر دو كلمه نهادند. پس ابن ام مكتوم باز نماند، از غرا، و بهر غزاتى بيرون شدى، و گفتى: ادفعوا الىّ اللّواء و اقيمونى بين الصّفّين فانّى لا استطيع ان افرّ. آخر او را بقادسيه در حرب عجم بكشتند و لواى سياه با وى.
فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً اين قاعدان اينجا اصحاب عذراند. هر چند كه در همت و نيت بر قصد جهاداند اما بدرجه مجاهدان نهاند، كه مجاهدان به يك درجه بالاى ايشاناند، ربّ العالمين گفت: اين مجاهدان و اين قاعدان معذوران چون بو لبانه و اوس ربيعه و عبد اللَّه جحش، و جماعتى از انصار، ميگويد: همه را وعده بهشت دادهام، و هو قوله: وَ كُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى. اين حسنى در تفسير مصطفى (ص) بهشت است. آن گه گفت: وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً اين قاعدان نامعذوراناند، ربّ العزّة مجاهدان را بر ايشان افزونى داد، بدرجتها. چنان كه گفت: دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً. ابن جريح گفت: الدّرجة على اولى الضّرر، و الدّرجات على غير اولى الضّرر.
روى ابو هريرة قال: قال النّبيّ: «من آمن باللَّه و رسوله، و اقام الصّلاة، و آتى الزّكاة، و صام رمضان، كان حقّا على اللَّه ان يدخله الجنّة، هاجر فى سبيل اللَّه او جلس حيث ولدته امّه». قالوا: يا رسول اللَّه أ فلا تخبر النّاس؟ قال: «انّ فى الجنّة مائة درجة اعدّها اللَّه للمجاهدين فى سبيله، بين الدّرجتين كما بين السّماء و الأرض، فاذا سألتم اللَّه فسئلوه الفردوس، فهو وسط الجنّة و اعلى الجنة، و فوقه العرش، و منه تفجّر انهار الجنّة».
و گفتهاند: اين درجات اعمالست در دنيا. اسلام درجهايست، و هجرت در اسلام درجهاى، و جهاد در هجرت درجهاى، و قتل در جهاد درجهاى. ربّ العالمين وى را بهر درجهاى فردا در بهشت درجتها دهد. و آن گه آن درجتها كه اللَّه دهد به است و نيكوتر، چنان كه گفت: وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلًا.
قوله: إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ اين آيت در شأن قومى است از مشركان مكه. روز بدر ايشان را بر وى مصطفى (ص) آوردند بجنگ، و ايشان شهادت گفته بودند در نهان از مشركان، و بهجرت نيامدند، و عذر نداشتند در تخلّف، و مشركان در ايشان تهمت داشتند كه شهادت گفتهاند. ايشان را بر غم بجنگ آوردند، كشته شدند در ميان مشركان: قيس بن الوليد بن المغيرة، و الوليد بن عتبة بن ربيعة، و قيس بن الفاكه بن المغيرة، و عمرو بن امية بن سفيان، و العلاء بن امية بن خلف.
ايشانند كه ربّ العالمين حكايت ميگويد از ايشان كه: چون مردم بر هم رسيدند، و قلّت مسلمانان ديدند، گفتند: غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ. ربّ العالمين ايشان را ميگويد: تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ فريشتگان چون ايشان را مىميرانيدند. ملائكه اينجا ملك الموت است تنها، كه وى بر قبض روحها موكّل است، و جاى ديگر ميگويد: قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ، و در لغت عرب خطاب جمع بيايد كه مراد از آن واحد بود، كقوله تعالى: إِنْ نَحْنُ...، و لا نشكّ انّ اللَّه سبحانه واحد لا شريك له. ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ نصب است بر حال، يعنى: توفّيهم الملائكة فى حال ظلمهم و شركهم. قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ فريشته ايشان را گفت شما در چه بوديد؟ اين سؤال توبيخ است و تقريع، و روا باشد كه گويند: معنى آنست كه: فيمن كنتم؟ شما در كدام قوم بوديد؟ در مشركان يا در مسلمانان؟ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ ايشان جواب دادند كه ما در زمين مكه مقهوران و عاجزان بوديم، طاقت اظهار ايمان نداشتيم، و ما را بكراهيت با خود بيرون آوردند بجنگ. فريشتگان گفتند: أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها؟ زمين مدينه فراخ نبود، و آمن نبود، تا بآنجا هجرت كرديد؟! سعيد بن جبير گفت: «أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها»، قال اذا عمل بالمعاصى فاخرج منها. و روى ان النبى قال: «من فرّ بدينه من ارض الى ارض و ان كان شبرا من الأرض استوجب به الجنّة. و كان رفيق ابيه ابراهيم و نبيّه محمد.»
پس ربّ العالمين ايشان را دروغ زن كرد، بآنچه گفتند، و خبر داد پيغامبر خويش را كه: ايشان استطاعت هجرت داشتند و نكردند، لا جرم مأواى ايشان دوزخ است: فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً بد شدنگاهى كه آنست. آن گه معذوران را استثنا كرد گفت: إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ آن كس كه اسلام صبى جائز دارد، اين ذكر ولدان وى را دليل است و حجت. ابن عباس گفت: أنا و امّى من الّذين لا يستطيعون حيلة و لا يهتدون سبيلا. و كنت غلاما صغيرا.
لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً يعنى: فى المال، وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا يعنى: لا يهتدون طريقا الى المدينة، فَأُولئِكَ يعنى اهل هذه الصّفة، عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ اى يتجاوز عنهم، لا يعاقبهم فى اقامتهم عن الهجرة بعذر، وَ كانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً.
اين آيت دليل است بر بطلان قول مرجى كه گفت: ايمان اقرار است و بس، كه اين قوم اقرار آوردند و اظهار آن كردند، اما چون تصديق باطن نبود و سرائر موافق قول نبود، آن اقرار ايشان را بكار نيامد، و مؤمن نبودند و نيز در اسلام هجرت شرط بود، تا آن وقت كه مكه گشاده شد، و اين شرط در آن آيت است كه: وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا الآية، پس چون شرط هجرت با اسلام ايشان نبود، اسلام ايشان پذيرفته نيامد.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً الآية خداوند بزرگوار، جبّار كردگار، كارساز بنده نواز، كارران نگهبان، پوشنده عيب عذر خواهان، درگذارنده جرم اوّاهان، درين آيت اظهار كرم خويش ميكند، و فضل و لطف خود به بندگان مىنمايد، فعل خطا كه بر ايشان رود كار آن آسان فرا ميگيرد، و ايشان را عذر مىنهد، و نيز ايشان را عاقله پذير ميكند، تا اگر جنايتى بر سبيل خطا افتد عاقله از ايشان تحمل كنند، و ايشان را در آن ورطه بنگذارند. و چنان كه در شريعت عاقله هر كس پديد است در حقيقت هر قومى را عاقلهاى است، و مهينه همه خلق و گزيده هر دو كون مصطفى (ص) است كه عاقله مؤمنان است، تيمار بر ايشان، و عذر خواه ايشان، و فردا شفيع ايشان، و به قال اللَّه عزّ و جلّ: النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، و هو المشار اليه
بقوله (ص): «من ترك مالا فلورثته، و من ترك كلا أو دينا فعلىّ و الىّ».
و بعد از مصطفى (ص) چون بمقام اوليا فرود آيى، خاصگيان درگاه و شناسندگان اللَّه عاقله مستضعفان امّت اند، و پيران و مشايخ طريقت عاقله مريداناند، تا عيب ايشان بپوشند، و ثقل ايشان بردارند.
درين معنى حكايت كنند كه بو عمر نجيد در ابتداء ارادت خويش به مجلس بو عثمان مغربى بسيار رفتى، و آن سخن بو عثمان در وى اثر كرد، تا او را بتوبت در آورد، و روزگارى بر سيرت صالحان مىرفت، و خدمت بو عثمان ميكرد. آخر وى را فترتى بيفتاد. و از پيش بو عثمان بگريخت، و از مجلس وى بازماند، و بو عثمان هر وقت در انديشه آن بود كه تا وى را ببيند، و نصيحت كند، و از آن فترت باز رهاند.
آخر روزى بو عثمان بر وى باز آمد، خجل گشت، و روى برگردانيد، و براهى ديگر فرو رفت. بو عثمان هم چنان از پى وى ميرفت تا بوى در رسيد، گفت: اى بيچاره! از من چه گريزى؟ كه من ترا بدخواه نهام، و در چنين روز ترا بكار آيم، صحبت با كسى كن كه داند كه تو معصوم نيى، عيب بپوشد، و بارت بكشد، و شفقت باز نگيرد.
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً الآية هر كه شفقت از برادر مسلمان باز گيرد، و بهمت او را يارى ندهد، و نصيحت نكند، سعى است كه در خون وى ميكند، ناچار بدين نامهربانى مأخوذ گردد، و كمترين عقوبتى كه وى را كنند آنست كه هر آنچه بازگيرد از مريدان و برادران خويش، هرگز برخوردارى آن نيابد. به داود پيغامبر وحى آمد كه يا داود: اذا رأيت لى طالبا فكن له حشوا. اى داود! هر كجا طالبى بينى كه لبّيك عاشقى از ميان جان و دل زده باشد، و رداء تجريد بر افكنده، و ازار تفريد در بسته، و نعلين قصد در قدم همّت كرده، و سر در بيابان اميد ما نهاده، با دلى پر درد، و رخسار پر گرد، غاشيه همت وى بر دوش خود نه، و چاكروار در ركاب طلب او برو، كه او از نزديكان ماست، تقرّبى كن بدو، و جاى ساز در دل او، كه من بر دل چنين كس اطلاع كنم، و هر كرا در دل وى جاى بينم او را بدوست گيرم.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا الآية از روى اشارت ميگويد: چون بسفرى بيرون شويد، بدان شويد كه بدوستى از دوستان خدا در رسيد، تا مونس روزگار و شاهد دل و جان شما بود، و چندان كه رويد هيچ از طلب مياسائيد، و قدم جهد باز پس منهيد، كه ايشان ضنائن «۱» درگاه عزتاند، و مقبول حضرت الهيّتاند، نه هر كسى بيندشان، نه هر ديده دريابدشان. چون يافتيد، گوش داريد، چون ديديد لزوم گيريد، كه روشنايى دل در مشاهدت ايشان است، و سعادت ابد در صحبت ايشان. پير طريقت جنيد را پرسيدند قدّس اللَّه روحه كه دو ركعت نماز تطوّع دوستتر دارى كه بگزارى يا يك ساعت مشاهده درويشان؟ گفت: يك ساعت مشاهدت درويشان، زيرا كه مشاهدت درويشان محبت خداست، كه ميگويد: وجبت محبتى للمتحابين فى و المتزاورين فى. و محبّت خداى بدست آوردن عين فرض است. اين چنين فرض بگذاشتن و نافله برداشتن كار زيركان و سيرت جوانمردان نبود.
لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الآية مدح غازيان است، و جلوهگرى جان جانبازان ايشان، در دو جهان بر عالميان، و ترغيب مؤمنان تا روز جاودان، و نه خود اينست، كه در قرآن بسيار جايگه ذكر غازيان است، و اشارت بفضل ايشان، و ذكر اعمال و احوال و ثواب و درجات ايشان، و بيان ساز و آلات و ضرورات ايشان: اسپ غازى را گفت: وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً الآية، سلاح غازى را گفت: وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ، و نفقه غازى: وَ لا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً، صف غازى: يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا، نماز غازى: وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ، تعب غازى: ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ، نفير غازى: انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا، وعده غازى بنيكويى: قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ، خروج غازى و مرگ غازى: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ، تسليت غازى: إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ، شجاعت غازى: فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ، وفاء نصرت غازى: سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ، توكّل غازى:الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِيماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ، اجابت خداى مر دعاء غازى را: إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ الآية، ادب در آموختن مر غازى را: وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَ اصْبِرُوا، باد كه غازى را نصرت دهد: فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها. خواب كه غازى را نصرت كند: إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ، دفع دشمن از غازى و در حمايت خداى بودن غازى را گفت: لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ الآية.
و از شرف غازى يكى آنست كه چون غازيان صفها بر كشند، و در معارك ابطال بايستند، ربّ العزّة گويد: ملائكتى اطّلعوا فانظروا الى عبيدى قد تركوا المال و الثروة، و أقبلوا الىّ شاهرين اسيافهم على اعناقهم، فهم يقولون لاقوام يأكلون رزقى و يعبدون غيرى: قولوا لا اله الّا اللَّه. امّا و عزّتى و جلالى و عظمتى، لكم عندى ثمارات، كرامات، لاغفرنّ لكم ما اذنبتم، بأوّل قطرة من دمائكم، و لاحلّنّ عليكم حلل الايمان، و لاومننّكم من الفزع الأكبر، و لاجيرنّكم من ضغطة القبر، و من فتنة المحيا و الممات، و لابعثنّكم يوم القيامة شاهرين اسيافكم على اعناقكم، تشخب اوداجكم، فلا تحجبون حتى تقفوا بين يدىّ، اضحك اليكم، انّى اذا ضحكت الى عبد فلا حساب عليه».
و عن على بن ابى طالب (ع) قال: قال رسول اللَّه (ص): «من تكفّل لى بأهل بيت غاز فى سبيل اللَّه عزّ و جلّ، حتّى يغنيهم، و يكفيهم عن النّاس و يتعاهدهم، قال اللَّه له يوم القيامة: مرحبا بمن اطعمنى و سقانى و كسانى و اعطانى. اشهدكم يا ملائكتى انّى قد اوجبت له كرامتى، فما يدخل الجنّة احد الا اغبطه لمنزلته من اللَّه عزّ و جلّ».
۱۸ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ و هر كه هجرت كند در سبيل خدا، يَجِدْ فِي الْأَرْضِ يابد در زمين، مُراغَماً كَثِيراً زيش گاهى و كام گاهى فراوان، وَ سَعَةً و فراخى، وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ و هر كه از خانه خود بيرون آيد، مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ هجرت كننده بخداى و رسول وى، ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ آن گه مرگ وى را دريابد، فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ مزد وى بر خداى افتاد، وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (۱۰۰) و خداى آمرزگار است بخشاينده هميشهاى.
وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ و چون مسافر بيد در زمين، فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ نيست بر شما تنگيى، أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ كه كوتاه كنيد لختى از نماز، إِنْ خِفْتُمْ اگر در بيم بيد و ترسيد، أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا كه كافران بر گزند شما دست يابند، إِنَّ الْكافِرِينَ كانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبِيناً (۱۰۱) كه كافران هميشه شما را دشمن آشكارا بودند.
وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ و هنگامى كه تو در ميان ايشان باشى، فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ و خواهند كه نماز ايشان را بپاى دارى، فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ تا گروهى از ايشان با تو در نماز ايستند، وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ و تا سلاحهاى خويش برگيرند، فَإِذا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرائِكُمْ چون اينان كه در نمازاند يك ركعت كرده باشند، و از هر دو سجود فارغ شده، برابر دشمن شوند، وَ لْتَأْتِ طائِفَةٌ أُخْرى لَمْ يُصَلُّوا و تا گروهى ديگر آيند كه نماز نكردند، فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ نماز كنند با تو، وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ و تا از دشمن بر حذر مىباشند و سلاح برگيرند، وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا دوست مىدارند كافران، لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ اگر شما غافل شيد از سلاح خويش و كالاى خويش، فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً يك گشتن بازى نمودن بگزند يا زيان، وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ و بر شما تنگيى نيست،إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ اگر شما را رنج بود از باران، أَوْ كُنْتُمْ مَرْضى يا بيماران بيد، أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ كه سلاحها بنهيد در نماز، وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ و حذر خويش از دشمن خويش ميگيريد، إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْكافِرِينَ خداى بساخت كافران را، عَذاباً مُهِيناً (۱۰۲) عذابى خوارى نماى.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ الآية يعنى: فى طاعة اللَّه، يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً يعنى: متحوّلا عن الكفر، وَ سَعَةً فى الأرض. و بو عبيده گفت: مراغم و مهاجر هر دو يكسانست، يقال: راغمت قومى و هاجرتهم، و أصل اين آنست كه مرد مسلمان شود، از قوم خويش بخشم بيرون آيد، از ايشان ببرد، و هجرت كند. پس آن بيرون آمدن وى مراغمه گويند، و رفتن برسول خدا هجرت گويند. باين قول راغمت بمعنى عاديت است. و گفتهاند: اصل اين از رغام است، و رغام خاكست، و رغم انفه ازين گرفتهاند، راغمته أي هاجرته فلم ابال، و ان رغم انفه، اى لصق بالتّراب انفه. و گفتهاند: مراغمه زيستن است و گشتن در زمين بكام، رغدا و غدقا و مراغما همه متقارباند، بر جمله معنى آنست كه: هر كه قصد هجرت دارد جاى هجرت يابد، چون بزمينى نتواند بود بزمينى ديگر شود. چون جايى بكام و مراد خويش زندگانى نتواند كرد، فرا جايى شود كه بكام و مراد خويش زندگانى تواند كرد، و لهذا قال بعضهم و انشدوا:
و انشدوا:
وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ، سبب نزول اين آيت گفتهاند كه اكثم بن صيفى بود، حكيم عرب. و گفتهاند: ضمرة بن العيص بود، و گفتهاند، مردى بود از بنى ليث، حبيب بن ضمره. و قيل جندع بن ضمره. اين مرد بيمار شد در مكه، و اثر مرگ بر خود بديد، پسران داشت، ايشان را گفت: مرا بيرون بريد هجرت را.
گفتند: تو بيمارى و عاجز، و بر هلاك مشرف. گفت: رواست تا اگر بميرم بارى مهاجر ميرم. پسران وى او را سريرى ساختند، و او را بر گرفتند، چون به تنعيم رسيد، وى را اجل آمد، دست راست بر دست چپ زد و گفت: اللّهمّ هذه لرسولك، ابايعك على ما بايعك عليه رسولك. اين بگفت و از دنيا بيرون شد. خبر با اصحاب رسول خدا رسيد، گفتند: اگر به مدينه رسيدى مزد وى تمام بودى. ربّ العالمين در شأن وى اين آيت فرستاد: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ يعنى: قبل بلوغه الى مهاجره، فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ اى: وجب ثوابه على اللَّه، بايجابه ذلك على نفسه، فضلا من اللَّه.
وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً يعنى: لما كان منه فى حال الشّرك. رَحِيماً بما كان منه فى الاسلام.
وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ اين من، من تبعيض است، كه قصر از پنج نماز در سه نماز روا است، و روان، يقال: قصر الصّلاة و قصّرها و أقصرها، هر سه بمعنى يكسانند.
إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا اين «خفتم» منسوخ است بسنّت، كه رسول خدا (ص) قصر كرد در امن، عمر خطاب وى را گفت: ما بال القصر و قد آمنّا؟ اين قصر كردن چيست كه آمن گشتيم؟ جواب داد وى را: صدقة تصدّق اللَّه بها عليكم، فاقبلوا صدقته.
فصل
بدان كه قصر جز در سفر روا نيست، و سفر بر چهار ضربست: سفر واجب چون حجّ و عمره و جهاد، و سفر طاعت چون زيارت پدر و مادر، و سفر مباح چون تجارت و نزهت، و سفر معصيت چون راه زدن و دزدى كردن. و قصر در همه جائز است مگر در سفر معصيت، و بمذهب ابو حنيفه در سفر معصيت نيز روا است. و اين آيت كه دليل قصر است، در سفر واجب آمده است، و سفر طاعت و سفر مباح بدان ملحق است، و احكام كه بسفر تعلّق دارد بر سه ضربست: يكى آنست كه بسفر دراز مخصوص است. چون قصر و فطر و مسح بر موزه سه شبان روز، و دوم آنست كه در سفر دراز و كوتاه هر دو روا است، چون نماز نافله بر راحله، و تيمّم و مردار خوردن بوقت ضرورت، و ترك جمعه. حكم سيوم جمع است ميان دو نماز. قول قديم شافعى آنست كه در سفر كوتاه روا است، و بقول جديد جز در سفر دراز روا نيست. و سفر دراز چهار بريد است، هر بريدى چهار فرسنگ، هر فرسنگى سه ميل بهاشمى، هر ميلى دوازده هزار قدم، جمله شانزده فرسنگ باشد، چهل و هشت ميل. و در خبر است از رسول خدا (ص) كه گفت: «يا اهل مكه لا تقصروا فى اقلّ من اربعة برد»، ذلك من مكة الى عسفان او الطائف. «برد» جمع بريد است، يقال بريد و برد، كما يقال سبيل و سبل، و نذير و نذر. و بريدى دوازده ميل باشد چنان كه گفتيم، و بمذهب ثورى و اصحاب راى حدّ مسافت قصر سه مرحله است، بيست و چهار فرسنگ. و بمذهب اوزاعى يك مرحله هشت فرسنگ، و بمذهب داود: قصر و فطر در سفر دراز و كوتاه مباح است. و قصر بمذهب شافعى رخصتى است و نه واجب است، خلافا لاصحاب الراى و مالك. عائشه گفت: «كلّ ذلك قد فعل رسول اللَّه (ص)، قصر ذلك فى السّفر و أتمّ. و دليل بر آنكه واجب نيست قوله تعالى: وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ، و اين حد اباحت و رخصت است، نه حد ايجاب. و هر چند كه واجب نيست، و مسافر در اتمام و قصر مخيّر است، امّا قصر فاضلتر است و پسنديدهتر. اوّل نمازى كه رسول خدا (ص) در آن قصر كرد نماز ديگر بود، بعسفان در غزاة بنى انمار.
و ابتداء قصر آن گه كند كه از بناهاى شهر خويش يا ده خويش بيرون شود، اگر چه از ميان كشتزار و رزان كه بشهر متصل بود بيرون نشده باشد، روا است.
و بدوى كه در باديه نشيند همچون حضرى است كه در شهر نشيند، چنان كه حضرى را در شهر خويش قصر نرواست، بدوى را در حلّه خويش نرواست، اگر از حلّه خويش بيرون شود، بقصد جايى كه مسافت آن شانزده فرسنگ باشد قصر كند. و ابتداء قصر آن گه كند كه از آن حىّ و خيمهاى آن حىّ بيرون شود. و نمازى كه در آن قصر كند بايد كه بوقت خويش بادا، نه بقضا و نيّت قصر كند. و اقتدا بكسى نكند كه نماز تمام كند، اگر كند پس وى را نيز تمام بايد كرد.
وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ يعنى: فى المؤمنين فى غزواتهم و خوفهم، فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ. ابن عباس و جابر عبد اللَّه انصارى گفتند كه: مشركان رسول خدا (ص) و ياران را ديدند كه چون وقت نماز مىدرآمد، همه يك بار بر نماز ميخاستند، و رسول خدا (ص) ايشان را امامى ميكرد، و فترت و تقصير در آن روا نميداشتند. ايشان گفتند: اين نماز بر ايشان گرامىتر از فرزند ايشانست، اكنون چون هنگام نماز در آيد، و بدان مشغول شوند، ما بر ايشان دست يابيم. چون ايشان اين همّت كردند، ربّ العالمين اين آيت فرستاد در بيان نماز خوف: وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ.
و بدان كه نماز خوف بر سه گونه است: از آنكه رسول خدا سه بار نماز خوف كرده، هر بار بوجهى و صفتى ديگر، بر حسب حال ضرورت. اول بار بعسفان، جايى است ميان مكه و مدينه، با كافران جنگ ميكرد، و كافران دويست مرد بودند، و در سمت قبله بودند، و هيچ ساتر نبود ميان فريقين. رسول خدا (ص) مسلمانان را دو صف ساخت، و ايشان هزار و چهار صد مرد بودند، همه در نماز شدند با امام، و ركوع كردند بهم، چون بسجود رسيدند صف دوم سجود كردند، وصف اوّل كه بدشمن نزديكتر بودند ايشان را ميكوشيدند، و پاس ميداشتند. پس چون امام برخاست با صف دوم، آن صف اوّل نيز سجود كردند، و در قيام بامام در رسيدند. بركعت دوم.
همه بهم ركوع كردند، و صف اول با امام در سجود شدند، و صف دوم ايشان را ميكوشيدند، چون امام با صف اول با تشهد آمد، آن صف دوم كه گوشوان بودند، سجود كردند، و بامام در رسيدند در حال تشهد. پس همه بهم سلام باز دادند. اينست معنى خبر ابن عباس در نماز خوف به عسفان. نوع دوم نماز خوف است كه رسول خدا (ص) به ذات الرقاع كرده است، كه دشمن نه بر جهت قبله بود، مسلمانان را دو فرقت ساخت: يك فرقت برابر دشمن فرستاد، تا سلاح بر گرفتند، و پاس ميداشتند، و يك فرقت با امام دور شدند چندان كه تير دشمن بديشان نرسيد. امام يك ركعت نماز كرد با ايشان، چون با قيام شد امام در ركعت دوم، مأمومان نيّت مفارقت كردند، و فاتحه و سورتى كوتاه برخواندند، و آن يك ركعت كه باقى بود زود بگزاردند، و سلام باز دادند، و امام هم چنان در قيام انتظار ميكشيد، تا اينان واپيش دشمن شدند، و آن فرقت كه برابر دشمن بودند باز آمدند، و نماز خود در نماز امام بستند، و آن يك ركعت كه باقى بود امام بايشان بگزارد، و چون بتشهّد رسيد، امام تشهّد دراز در گرفت، و ايشان بىآنكه نيّت مفارقت كردند آن ركعت دوم باز آوردند، و بتشهّد در امام رسيدند، و آن گه همه بهم سلام باز دادند. اينست معنى خبر خواب جبير، كه از پدر روايت كرده از مصطفى (ص) كه به ذات الرقاع نماز خوف چنين كرد.
نوع سيوم نماز خوف كه رسول خدا (ص) به بطن نخله كرد. مسلمانان را دو فرقت كرد، هم چنان كه در ذات الرقاع. پس هر دو ركعت نماز با يك فرقت بگزارد، و سلام باز داد، و اينان را برابر دشمن فرستاد بگوشوانى، و آن فرقت ديگر آمدند، و رسول خدا ديگر باره هر دو ركعت با ايشان بگزارد به تنفّل، چنان كه آن فرقت دوم فريضه ميگزاردند، و رسول خدا نافله. و اگر اين نماز در حضر باشد، امام با فرقت اوّل چهار ركعت بگزارد نيّت فرض، و با فرقت دوم چهار ديگر بگزارد نيّت نافله. اينست معنى خبر بو هريره كه رسول خدا (ص) به بطن نخله نماز خوف چنين كرد.
يك نوع ديگر است نماز خوف كه بو حنيفه اختيار كرده است، و تمسّك بخبر عبد اللَّه عمر كرده است، و آن آنست كه: امام مسلمانان را دو فرقت كند، گروهى با امام در نماز شوند، و آن گروه ديگر اينان را ميكوشند، چون اينان كه در نمازاند يك ركعت كرده باشند، و از هر دو سجود فارغ شده، واپيش دشمن شوند هم چنان در نماز، و هيچ سخن نگويند، و آن طائفه كه گوشوانى ميكردند آيند، با امام باقى نماز بكنند، تا نماز امام تمام شود، و سلام باز دهد. پس اينطائفه هم چنان در نماز و با سلاح بجاى قوم باز شوند، و پاس ميدارند، تا آنان باز آيند، و باقى نماز خويش هم بر آن جاى تنها بگزارند، و باز گردند، و آن طائفه ديگر آيند، و باقى نماز خويش هم چنان گزارند تنها.
امّا برداشتن سلاح در نماز خوف در آن تفصيلى است. گفتهاند كه: سلاح بر پنج ضربست: سلاحى كه برداشتن آن حرام است، و نماز بآن درست نيست، و آن آنست كه نجاستى بآن رسيده باشد از خون يا غير خون، يا تيرى كه پر آن از حيوانى باشد كه نخورند. دوم سلاحى كه برداشتن آن مكروه است، از آنكه مرد را گرانبار كند، و افعال صلاة بتمامى بجاى نتواند آورد، چون جوشن و مغفر و مثل آن. سيوم سلاحى كه برداشتن آن بيك قول مستحبّ است، و بيك قول واجب، كه دشمن را بدان از خود دفع كند، چون شمشير و كارد و امثال آن. چهارم سلاحى است كه دشمن را از ديگران بدان دفع كند، مستحبّ است داشتن آن چون كمان و تير. پنجم سلاحى است كه باندازه جايگه مىتوان داشت، و آن رمح است، اگر بحاشيه صف بود كه مردم را از آن رنج نبود مستحبّ است داشتن آن، و اگر در ميان صف بود كه مردم را از آن رنج بود كراهيت بود داشتن آن.
وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ ابن عباس گفت: رسول خدا (ص) در بطن نخله با بنى انمار جنگ كرد، و ايشان را بهزيمت كرد، و مال ايشان بغنيمت برداشت، و فرزندان ايشان بردگان گرفت، و دشمنان همه بگريختند، و پراكنده گشتند. رسول خدا و ياران آنجا ساكن شدند و بيارميدند، و سلاحها بنهادند.
پس رسول خدا (ص) تنها برخاست، و حاجتى را كه در پيش داشت بگوشهاى باز شد، و وادى باز بريد، و در آن زير درختى فرو آمد. جماعتى مشركان بر كوه شده بودند، و كوه را بپناه خود كرده. در ميان ايشان يكى بود عوف بن الحارث المحاربى، از دور نظر كرد، رسول خدا (ص) را تنها ديد در زير آن درخت. شمشير بر گرفت، و آمد بقصد رسول خدا. رسول (ص) از آمدن عوف آگاهى نداشت، تا ناگاه او را بر سر خود ديد، ايستاده و شمشير كشيده. گفت: يا محمد! آن كيست كه اين ساعت ترا فرياد رسد، و مرا از تو باز دارد؟ رسول (ص) گفت: خدا است كه مرا فرياد رسد، و ترا از من باز دارد، آن گه روى سوى آسمان كرد و گفت: «اللّهمّ اكفنى عوفا!»
بار خدايا كفايت كن اين كار، و عوف را از من بازدار. پس عوف آهنگ آن كرد كه ضربتى زند، ناگاه ميان دو كتف وى زخمى رسيد كه بر وى در افتاد، و شمشير از دست وى بيفتاد، رسول خدا برخاست، و شمشير برگرفت و گفت: يا عوف! آن كيست كه اين ساعت ترا از من نگه دارد؟ و مرا از تو باز دارد؟ عوف گفت: هيچكس نيست مگر كه تو خود نكنى. رسول خدا (ص) گفت: گواهى ميدهى كه خدا يكى است، و من بنده و رسول اوأم، تا اين شمشير بتو بازدهم، گفت: اين يكى نمىتوانم، لكن گواه باش كه بعد ازين هرگز با تو جنگ نكنم، و هيچ دشمنى را بر تو يارى ندهم. رسول خدا (ص) شمشير بوى باز داد، عوف گفت: يا محمد! و اللَّه كه تو از من بهترى و جوانمردترى! رسول (ص) گفت: «اجل، أنا احقّ بذلك منك»
آرى من بدان سزاوارترم كه كنم. پس عوف باصحاب خويش باز گشت، و ايشان او را ملامت كردند، كه چون دست يافتى چرا اين كار تمام نكردى؟ وى قصّه خويش بگفت، و همه خاموش شدند، و رسول خدا (ص) پيش ياران باز آمد و ايشان را از آن خبر كرد، و اين آيت بر ايشان خواند: وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضى أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ قومى گفتند: اين رخصت است در سلاح فرو نهادن اندر نماز خوف، كه بقول بعضى سلاح برداشتن اندر نماز خوف فرض است، و نيز رخصت است بعذر بيمارى و باران، كه سلاح فرو نهند، از آنكه بيمار از برداشتن آن گرانبار و رنجور شود، و سلاح بباران تباه گردد.
آن گه گفت: وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ بر حذر باشيد از دشمن، و هشيار باشيد اندر نماز. نبايد كه اندر نماز ناگاه بسر شما رسند، و شما را غافل گيرند. إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْكافِرِينَ يعنى فى الآخرة، عَذاباً مُهِيناً يهانون فيه.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ الآية ربّ العالمين، خداى جهانيان، و دارنده همگان، و داناى مهربان، درين آيت نشان رحمت از خود ميدهد، و لطف خود با بندگان مينمايد، و مؤمنان را بر هجرت مىخواند، و مهاجران را ميستايد.
و مهاجران سه گروهاند: گروهى از بهر دنيا هجرت كنند، تجارتى در پيش گيرند، يا طلب معيشتى كنند، و هر چند كه اين كار در شرع مباح است، امّا بعاقبت نه پيدا كه سر به چه باز نهد، و حاصل آن بچه باز آيد، كه مصطفى (ص) گفت: «حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة»، و نيز گفته: «لا تتّخذوا الضّيعة فترغبوا فى الدّنيا».
اين مهاجر پيوسته در رنج و عنا است، و بدست دزدان گرفتار، و بر شرف هلاك! بطمع آنكه تا مباحى بدست آرد، فرضى بگذارد، و آن گه سوزد، و مايه هر دو بزيان آرد. يقول اللَّه عزّ و جلّ: تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ. گروهى ديگر زاهداناند كه هجرت ايشان از بهر عقبى بود، و روش ايشان از روى معنى باشد، منازل طاعات برند، و مراحل عبادات بقدم همّت پيمايند، گاه حجّ كنند، و گاه غزا، گه جهاد، و گه زيارت، گه نماز، و گه روزه، گه ذكر نام خدا، گه فكر در آلاء و نعماء خدا. مصطفى (ص) از بهر ايشان گفته: «سيروا سبق المفرّدون». قالوا: يا رسول اللَّه و ما المفرّدون؟ قال «: المهتدون الّذين يهتدون بذكر اللَّه، يضع الذكر عنهم اثقالهم، فيأتون يوم القيامة خفافا».
و ربّ العزّة در حقّ ايشان ميگويد: وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً.
سديگر گروه عارفاناند كه هجرت ايشان از بهر مولى بود، و هجرت ايشان هم در نهاد ايشان بود، در پردههاى نفس هجرت كنند تا بدل رسند، و آن گه در پردههاى دل هجرت كنند تا بجان رسند، و آن گه در پردههاى جان هجرت كنند تا بوصال جانان رسند.
مردى پيش بو يزيد بسطامى شد، گفت: چرا هجرت نكنى؟ و بسفر بيرون نشوى تا خلق را فائده دهى؟ جواب داد كه: دوستم مقيم است، بوى مشغول، بديگرى نميپردازم. آن مرد گفت آب كه دير ماند در جايگاه خود بگندد.
بو يزيد جواب داد كه دريا باش تا هرگز بنگندى. آن گه اين بيت بگفت:
وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ حكم قصر در فرض نماز اندر سفر، هر چند كه عموم خلق را تخفيفى و رخصتى است امّا اهل خصوص را چون قهرى و بعدى است از حضرت، لا جرم ايشان را عوضى باز داد.
هم در سفر اباحت نفل بر راحله يا پياده روى در سفر خود كرده، بى استقبال قبله، تا بدانى كه بر آن درگاه حجاب نيست، و بند نيست، و منع نيست، و دستورى مناجات بر دوام هست، چنان كه خواهى. از روى اشارت ميگويد: بنده من! اگر قرب ميخواهى اينك در گشاده، و بار داده، و منعى نه! و اگر بعد ميخواهى بر سبيل رخصت اينك ترا رخصت، و خشمى نه! اينست غايت كردم، و كمال لطف، حفظ سنّت وفا، و تحقيق معنى و لا.
وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ الآية درين آيت دلالت روشن است كه بنده ما دام كه تا يك نفس از اختيار با وى بود، حكم نماز از وى بر نخيزد، نه در حال امن، نه در حال خوف، نه آن يك ساعت كه سلطان حقيقت بر وى مستولى بود، و وى در نقطه جمع، و نه آن وقت كه غلبات احكام شرع بر وى روان بود، و وى در وصف تفرقت.
مردى در پيش جنيد آمد و گفت: نورى چندين روز است تا در غلبات وجد خويش برفته، و ولهى عظيم او را فرا گرفته، و سلطان حقيقت بر وى مستولى شده، همانا كه بنقطه جمع رسيده. جنيد گفت: كه با اين همه در وقت نماز چونست و چه ميكند؟ گفت چون وقت نماز درآيد تكبير بندد، و نماز بشرط خويش بگزارد، و در آن خللى نيارد. جنيد: گفت الحمد للَّه كه شيطان بدو دست نيافتست، و راه بر وى نزده. آن دقت او عين حقيقت است، و حركت او جمال طريقت است، و نفس او نقطه جمع است.
۱۹ النوبة الاولى
قوله تعالى: فَإِذا قَضَيْتُمُ الصَّلاةَ چون در بيم نماز خوف بگزاريد، فَاذْكُرُوا اللَّهَ، خداى را ياد ميكنيد، قِياماً در بر پاى، وَ قُعُوداً و نشسته، وَ عَلى جُنُوبِكُمْ و بر پهلو، فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ چون آمن گشتيد و آرام يافتيد، فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ نماز بهنگام بپاى داريد، إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كه نماز بر مؤمنان، كِتاباً مَوْقُوتاً (۱۰۳) نبشتهايست واجب بهنگام.
وَ لا تَهِنُوا و سست مگرديد، و فرو مايستيد، فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ در جنگ جستن با دشمنان من، إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ اگر شما از زخم مىدرد يابيد، فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ ايشان هم درد يابند چنان كه شما مىدرد يابيد، وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ و شما از خدا آنچه اميد داريد ياويد، ما لا يَرْجُونَ و ايشان آن نيابند، وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً (۱۰۴) خداى داناى است راستدان هميشهاى.
إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ ما اين نامه بتو فرو فرستاديم، بِالْحَقِّ براستى و درستى، لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ تا داورى كنى ميان مردمان، بِما أَراكَ اللَّهُ بآنچه خداى نمود ترا، وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنِينَ خَصِيماً (۱۰۵) و نگر كه كژان را داورى دار نباشى.
وَ اسْتَغْفِرِ اللَّهَ و آمرزش خواه از خداى، إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً (۱۰۶) كه خداى آمرزگار است مهربان هميشهاى.
وَ لا تُجادِلْ و داورى مدار، عَنِ الَّذِينَ يَخْتانُونَ أَنْفُسَهُمْ ايشان را كه خيانت ميكنند در خويشتن، إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُ كه خداى دوست ندارد، مَنْ كانَ خَوَّاناً أَثِيماً (۱۰۷) آن را كه كژ كار بود بزهمند،يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ پنهان ميدارند از مردمان، وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ و پنهان نميدارند از خداى، وَ هُوَ مَعَهُمْ و او با ايشانست، إِذْ يُبَيِّتُونَ آن گه كه شب بسر ميبرند، ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ بآنچه خداى نپسندد از سخن، وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطاً (۱۰۸) و خداى بآنچه ايشان ميكنند دانا است.
ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ آگاه بيد و گوش داريد شما كه اينانايد هن، جادَلْتُمْ عَنْهُمْ داورى بداشتيد ايشان را، فِي الْحَياةِ الدُّنْيا در زندگانى اين جهان، فَمَنْ يُجادِلُ اللَّهَ عَنْهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ آن كيست كه داورى ايشان دارد روز رستاخيز؟ أَمْ مَنْ يَكُونُ عَلَيْهِمْ وَكِيلًا (۱۰۹) يا كيست كه بر ايشان وكيل بود.
النوبة الثانية
قوله تعالى: فَإِذا قَضَيْتُمُ الصَّلاةَ الآية ميگويد: چون از نماز خوف فارغ گشتيد، و رخصت كه داديم در آن پذيرفتيد، آن گه خداى را عزّ و جلّ نماز كنيد، اگر تندرست باشيد بر پاى ايستاده، و اگر بيمار باشيد نشسته، و اگر خسته باشيد كه نتوانيد نشستن، جنب فرا داده. ذكر اينجا بمعنى نماز است چنان كه آنجا گفت: الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً، و روا باشد كه بمعنى توحيد و تسبيح و شكر باشد، يعنى كه چون از نماز فارغ گشتيد خداى را ياد كنيد بتعظيم و تقديس و تسبيح و شكر. مصطفى (ص) گفت: «ذكر اللَّه علم الايمان، و براءة من النّفاق، و حصن من الشيطان، و حرز من النّيران»، و به موسى (ع) وحى آمد: «يا موسى، اجعلنى منك على بال و لا تنس ذكرى على كل حال، و ليكن همك ذكرى، فان الطريق على».
فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ ميگويد: چون آرام گرفتيد، و از بيم وترس و بيمارى و قتال با دشمن آمن شديد، و بخانههاى خويش بازگشتيد، نماز تمام كنيد، يعنى چهار ركعت. إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً كه نماز فرضى است بر مؤمنان نبشته، و بر ايشان واجب كرده، و وقتهاى آن پيدا كرده.
دو ركعت در سفر، و چهار در حضر. موقوت و موقّت هر دو يكسانست، يقال: وقت اللَّه عليهم و وقّته، اى جعله لأوقات، و منه قوله: وَ إِذَا الرُّسُلُ أُقِّتَتْ، و «وقتت» مشدّد و مخفّف خواندهاند، و تخفيف فصيحتر، بدليل قوله مَوْقُوتاً. زيد اسلم گفت: مَوْقُوتاً اى منجما تؤدّونها فى انجمها، كلّما مضى نجم جاء نجم. قال مجاهد: الموقوت، المفروض.
فصل فى كيفيت الصلاة و ذكر حقوقها
بدان كه نماز بنياد دين است، و عماد مسلمانى، و سيّد همه عبادتها. هر كه اين پنج نماز فريضه بجاى آورد عهدى بسته آمد وى را با حق جلّ جلاله، كه وى را بيامرزد، و در امان و حمايت خود دارد. و هر كه از گناه كبائر دست بداشت اگر صغائر بر وى رود اين پنج نماز كفّارت آن باشد.
پرسيدند از مصطفى (ص) كه از كارها چه فاضلتر؟ گفت: نماز بوقت خويش بپاى داشتن.
امّا كيفيت نماز آنست كه چون خود را طهارت دادى بشرط شريعت، جامه پاك پوشى، و بر جاى پاك بايستى، روى بقبله آورده، و ميان دو قدم مقدار چهار انگشت گشاده، و پشت راست بداشته، و سر در پيش افكنده، و چشم فرا موضعسجود گماشته، و اگر شيطان وسوسهاى فرا پيش آورد، قُلْ أَعُوذُ بر خوانى، و آن گه اگر دانى كه كسى بتو اقتدا ميكند، بانگ نماز گويى بآواز بلند، و اگر نه كه تنها باشى، بر اقامت اقتصار كنى، و نيّت در دل حاصل كنى، و گويى: ادا ميكنم فريضه نماز پيشين خداى را جلّ جلاله، و نيّت در دل و تكبير بر زبان هر دو برابر دارى، و هر دو دست تا بنزديك گوش بردارى، چنان كه سر انگشتان برابر گوش بود، و هر دو كف برابر دوش، و انگشتان گشاده، و اللَّه اكبر بگويى، پس دست چپ بر زير سينه نهى، و دست راست بر زير چپ نهى. و انگشت شهادت و انگشت ميان بپشت ساعد چپ فروگذارى، و ديگر انگشتان بر ساعد حلقه كنى، و دست فرو نگذارى، و آن گه باز بسينه برى، بلكه هم در فرو آوردن بسينه برى، كه درست اينست. و در نماز شدن و تكبير كردن چنان كه مهوّسان و جاهلان مبالغت نمايند و تكلّف كنند، نكنى، و چون دست بر هم نهادى تكبير تمام كنى، و گويى: كبيرا و الحمد للَّه كثيرا، و سبحان اللَّه بكرة و أصيلا. آن گه دعاء استفتاح برخوانى، و أعوذ بگويى، و سورة الحمد برخوانى و تشديدهاى آن بجاى آرى، و اگر توانى فرق ميان ضاد و ظا بجاى آرى، امّا در حروف مبالغت نكنى، چنان كه پشوليده شود، و بآخر آمين بگويى، نه پيوسته بآخر سورة، لكن اندكى بايد گسسته. آن گه سورتى برخوانى. و در نماز بامداد، و در دو ركعت نخستين از نماز شام و خفتيدن، سورة الحمد و سورتى ديگر با بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، بجهر بخوانى، و بقراءت آواز بردارى، اگر امام باشى، و گر تنها، مگر در آن حال كه اقتدا بديگرى كنى. پس ركوع را تكبير كنى چنان كه بآخر سورة پيوسته نباشد، و درين تكبير دست بردارى و تكبير همىگويى، تا آن گه كه بحدّ ركوع رسى، و كف هر دو دست بر دو زانو نهى، انگشتها از همگشاده، و زانو راست بداشته، و هر دو بازو از پهلو دور داشته، مگر كه زن باشد.
آن گه سه بار گويى: سبحان ربى العظيم، و اگر امام نباشى هفت بار يا ده بار نيكوتر بود، پس از ركوع باز آيى دست برداشته و مىگويى: سمع اللَّه لمن حمده تا راست بايستى، و آرام گيرى، چون راست بايستادى گويى: «ربّنا لك الحمد ملء السّماوات و ملء ما شئت من شىء بعد»، پس تكبير كنى، و بسجود شوى، و آنچه بزمين نزديكتر است از اعضا، بايد كه بيشتر بزمين رسد، اوّل زانو، آن گه دست، آن گه پيشانى، آن گه بينى، و دو دست برابر دوش بر زمين نهى، انگشتها بهم باز نهاده. و اگر زن باشد جمله اعضا فراهم دارد. و سبحان ربى الأعلى سه بار بگويى، و اگر تنها باشى بيفزايى، هفت يا ده بار. پس تكبير كنى و از سجود بر آيى، و بر پاى چپ نشينى، و هر دو دست بر دور آن نهى، و گويى: «ربّ اغفر لى و ارحمنى و ارزقنى و اهدنى و اجبر لى و عافنى و اعف عنّى»، و سجود ديگر همچنين كنى. پس از سجود باز نشينى نشستنى سبك، كه آن را جلسة الاستراحة گويند، و تكبير كنى، و بر پاى خيزى. و ديگر ركعت همچون اوّل بگزارى. «اعوذ» بر سر قراءت فرو نگذارى. پس چون از سجود دوم ركعت فارغ شدى، بتشهد نشينى بر پاى چپ، هر دو دست بر ران نهاده، و انگشتان دست چپ گشاده دارى، و انگشتان دست راست فرو گيرى، مگر مسبّحه، چنان كه در عدد پنجاه و سه گيرى، چون بكلمه شهادت رسى آنجا كه گويى: «الّا اللَّه» مسبّحه دست راست بردارى، و بدان اشارت بوحدانيّت كنى. و در تشهّد دوم همچنين، لكن در تشهّد آخر هر دو پاى از زير برون آرى، و بجانب راست پاى چپ بخوابانى، و قدم راست بپاى كنى، انگشتان بقبله، و سرون چپ بر زمين نهى، و در تشهّد اوّل «اللّهمّ صلّ على محمّد و على آلمحمّد» بگويى، و بر پاى خيزى، و در تشهّد دوم تمام بخوانى، و دعاء معروف در افزايى، و سلام باز دهى گويى: «السّلام عليكم و رحمة اللَّه»، و روى از جانب راست كنى، چندان كه از قفا يك نيمه روى تو به بينند، و در سلام دوم روى از جانب چپ كنى همچنين، و در هر دو سلام روى بقبله سلام ابتدا كنى، و در سلام نخستين نيّت بيرون آمدن كنى از نماز، و در سلام دوم نيّت سلام بر حاضران و فريشتگان.
مصطفى (ص) گفت: هر كه نماز بوقت خويش كند، و طهارت نيكو كند، و ركوع و سجود تمام بجاى آرد، و بدل خاشع و متواضع بود، نماز وى ميشود تا بعرش، سپيد و روشن، ميگويد خداى ترا نگه داراد، چنان كه مرا نگه داشتى! و هر كه نماز بوقت خويش نكند، و طهارت نيكو نكند، و ركوع و سجود تمام بجاى نيارد، آن نماز وى ميشود تا بآسمان، سياه و تاريك، و همىگويد: خداى تعالى ترا ضايع كناد، چنان كه مرا ضايع گذاشتى! تا آن گه كه اللَّه خواهد جلّ جلاله، پس آن نماز وى چون جامه كهن درهم پيچند و بر وى وى باز زنند.
و فرائض و سنن نماز و آداب و شرائط آن بتفصيل در سورة البقرة شرح داديم، و فضائل آن بعضى بر شمرديم، و اعادت شرط نيست.
وَ لا تَهِنُوا فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ اى: لا تضعفوا و لا تعجزوا، كقوله: فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ. مقاتل حيان گفت: اين آيت پس از وقعه احد آمد، آن گه كه حمزه و جماعتى مسلمان كشته شدند، و بو سفيان و قوم وى برفته بودند، ربّ العالمين مصطفى (ص) و ياران را فرمود، بعد از آن وقعت بچند روز كه: بر آثار ايشان برويد، و جنگ كنيد. رسول خدا دعوت كرد مؤمنان را بآنچه اللَّه فرمود،ايشان بناليدند از جراحتها كه بر ايشان بود، و درد خويش اظهار كردند. ربّ العالمين آيت فرستاد: إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ، گفت: اگر شما ميناليد، ايشان نيز مينالند، و اگر شما از زخم و جراحت رنجوريد، ايشان نيز از زخم و جراحت رنجوراند. آن گه شما بر ايشان افزونى داريد كه شما از خدا اميد بثواب و شهادت، و نصرت و ظفر، و اظهار اين دين بر همه دينها داريد، و ايشان اين اميد ندارند. مصطفى (ص) گفت: «و الّذى نفسى بيده، لاسيرنّ فى آثارهم و لو بنفسى».
پس هفتاد مرد با وى بيرون شدند. ابو بكر در ايشان بود، و عمر، و على، و زبير، و عبد الرحمن عوف، و ابو عبيده جراح، و جماعتى از انصار، تا به بدر صغرى رسيدند، و ربّ العزّة رعب در دل بو سفيان و اصحاب وى افكند، تا بيرون نيامدند. و اين قصّه در آل عمران بشرح گفتيم.
«إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ سبب نزول اين آيت آن بود كه: مردى از عداد انصار نام وى طعمة بن ابيرق الظفرى، زرهى دزديد از عمّى از آن خود، و آن دزدى را بر جهودى آلود كه در آن سراى ميآمدى، نام وى زيد بن السمين.
آن جهود پيش رسول خدا (ص) آمد، و بانگ كرد به بيگناهى خود. قبيله طعمه آمدند كه وى را معذور كنند بنزديك رسول (ص). رسول خدا بعذر وى، و بيگناهى وى سخن گفت، اين آيت آمد. آن گه طعمه گريخت از مدينه و به مكه آمد، و بمشركان پيوست. و در شأن وى آمد: وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ الآية. بروايتى ديگر گفتهاند اين قصّه، و آن قول مقاتل است، گفت: زيد بن السمين درعى بوديعت نهاد نزديك طعمة بن ابيرق. پس چون باز خواست طعمه جحود آورد، و انكار كرد.
پس زيد با قوم آمدند بدر سراى طعمه بطلب درع، طعمه در سراى ببست، و درع برداشت، و در خانه همسايه خويش ابو هلال انصارى افكند، پس در بگشاد و ايشان در آمدند، و درع طلب كردند، و نيافتند. پس طعمه گفت: من در خانه بو هلال درعى ديدهام، همانا كه درع شما است. درع از آنجا بيرون آوردند، و طعمه نفى تهمت خويش را قوم خود جمع كرد، و آمدند برسول خدا، و طعمه شكايت كرد كه مرا فضيحت كردند، و نسبت دزدى با من كردند، و هر كسى زبان در من نهاد، رسول خدا (ص) همّت كرد كه عذر وى بپذيرد، و آن قوم را كه در خانه وى شدند عتاب كند، ربّ العالمين آيت فرستاد: إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ اى: بالأمر و النّهى و الفصل.
لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ بما علّمك اللَّه فى كتابه، كقوله: وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ اى يعلم. وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنِينَ خَصِيماً خائنين اينجا طعمه است و قوم وى، و خصيم آنست كه از بهر كسى حجّت آرد، و ديگران را از وى دفع كند. بو حاتم گفت: اگر بحق بود خصم گويند، و اگر بباطل بود خصيم گويند.
آن گه ربّ العزّة مصطفى (ص) را استغفار فرمود، گفت: «و استغفر اللَّه». مفسّران گفتند: معنى آنست كه آمرزش خواه از اللَّه، ازين معذور داشتن طعمه، و آن همّت كه كردى كه قومى را از بهر طعمه عتاب كنى. و گفتهاند كه: معنى آنست كه ايشان را استغفار فرماى بآنچه ترا در آن داشتند كه نصرت صاحب ايشان كنى، و طعمه را معذور دارى.
و گفتهاند: وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنِينَ خَصِيماً هر چند بظاهر خطاب با مصطفى (ص) است، امّا مراد باين غير اوست، چنان كه جاى ديگر گفت: فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ، و معلوم كه مصطفى (ص) در آنچه بوى فرو فرستادند بشكّ نبود. و اگر كسى گويد: پس چرا استغفار فرمودند؟ وى را جواب آنست كه استغفار واجب نكند كه آنجا ذنبى است. نه بينى كه در سورة العصر او را باستغفار فرمودند، بى مقدمه گناهى. و در جمله، استغفار انبياء بر سه وجه است: يكى گناهى را كه پيش از نبوت وى رفته باشد. دوم گناهان امّت و قرابت وى را. سيوم ترك مباحى را كه حظر شرعى هنوز در آن نيامده باشد.
وَ لا تُجادِلْ عَنِ الَّذِينَ يَخْتانُونَ أَنْفُسَهُمْ
يعنى: يظلمون انفسهم بالخيانة و السّرقة، و يرمون بها غيرهم. جدال، درشتى و سختى خصومت گرفتن است، و رسنى كه بيخ وى سخت باشد جديل گويند، و چرغ كه صيد آن سخت باشد و قوّت آن تمام، اجدل گويند. و جدال در اصل بر دو ضربست، يكى پسنديده، و قرآن بدان آمده، و آن آنست كه ربّ العزّة گفت: وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ گفتهاند: اين مجادلت نيكو كه رسول را فرمودهاند آنست كه تا كافران را گويد شما بتى چند از چوب تراشيدهايد، و بخدايى مپسنديد، چونست كه مرا برسولى نمىپسنديد؟ و جدال مذموم ناپسنديده آنست كه ربّ العالمين گفت: ما يُجادِلُ فِي آياتِ اللَّهِ إِلَّا الَّذِينَ كَفَرُوا، و مصطفى (ص) بر وفق اين گفته: «الجدال فى القرآن كفر».
و قال (ص): «لعن اللَّه الّذين اتّخذوا دينهم شحنا»
يعنى الجدال فى الدّين.
و قال (ص): «ما ضلّ قوم بعد هدى كانوا عليه الّا اوتوا الجدل، ثمّ قرأ: ما ضربوا لك الّا جدلا، بل هم قوم خصمون».
و قال على بن ابى طالب (ع): «ايّاكم و الخصومة فانّها تمحق الدّين».
گفتهاند: اين مبالغت نمودن در ابطال جدال، و تعظيم نهى از آن، آنست كه مؤمن گاه بود كه مجادلت كند در قرآن، و خصم بر وى غلبه كند، و منافق در قرآن مجادلت كند و بر خصم غلبه كند، آن گه كسى كه ضعيف ايمان باشد در ضلالت افتد، و باين معنى خبر مصطفى (ص) است
بروايت نواس بن سمعان، قال: قال رسول اللَّه (ص): «لا تضربوا كتاب اللَّه بعضه ببعض، و لا تكذّبوا بعضه ببعض فو اللَّه انّ المؤمن ليجادل بالقرآن فيغلب، و انّ المنافق (أو قال الفاجر) ليجادل فى القرآن فيغلب».
إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ خَوَّاناً أَثِيماً
ميگويد: اللَّه دوست ندارد هر خيانتكارى دروغ زن. اثم نامى است از نامهاى دروغ، و اين صفت طعمة بن ابيرق است كه خيانت كرد در درع دزديدن، و دروغ گفت، كه بديگرى وابست، و از خود بيفكند.
يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ
گفتهاند: معنى آنست كه شرم ميدارند اين قوم از مردمان، و خيانت خويش از ايشان پنهان ميكنند، و شرم نمىدارند از خداى، كه نهانهاى ايشان ميداند، و بعلم با ايشانست، و بآنچه در شب مىسگالند با يكديگر، كه چگونه اين دزدى بر ديگرى بنديم، و از رسول خدا درخواهيم تا ما را مبرّا كند، ربّ العزّة اين همه ميداند، و بروى هيچ چيز ازين پوشيده نيست، اينست كه گفت: وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطاً
» قومى از جهميان و معتزله تعلّق كردند باين آيت كه: وَ هُوَ مَعَهُمْ
، گفتند كه: خداى عزّ و جلّ همه جاى هست، و در هر مكانى او را يابند، و عجب آنست كه اين سخن بگفتند، و آن گه خود نقض كردند، و گفتند بر عرش نيست، و لا محاله عرش هم از جمله مكانها است، و از هر مكانى شريفتر و عظيمتر است. چونست كه هر جاى نجاستى و هر شكم سگى را مكان وى ميپسندند، و عرش شريف و عظيم را مىنپسندند. نيست اين سخن ايشان و معتقد ايشان جز باطل، و بيهوده، و محض زندقه و الحاد. و معنى قول خدا جلّ جلاله: وَ هُوَ مَعَهُمْ
آنست كه بعلم با ايشان است، ميداند آنچه ايشان ميگويند، و بر وى هيچ چيز از افعال ايشان پوشيده نه، و اگر اين بمعنى ذات بودى، اين آيت كه: أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ معنى نداشتى.
و اگر كسى گويد كه زيد در فلان جايگاه است، و آن گه اين سخن مقيّد نكند بفعلى يا بچيزى ديگر، در فهمها جز آن نيوفتد، و جز آن نبود كه بذات در آنجا بوده. أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ برين نسق است، جاى ديگر گفت: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ، يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ. خبر داد ربّ العزّة جلّ جلاله، كه تدبير كار خلق كه مىكند، از آسمان ميكند، و سخن كه بر بالا شود، بر وى سخن پاك برشود. اگر ذات بارى جلّ جلاله بهر مكانى و با هر كسى بودى، پس اين دو آيت را معنى نماندى.
ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ
اين خطاب با قوم و قبيله طعمه است، چهار كلمه است پيوسته، ها تنبيه است، انتم، تعريف است، ديگر «ها» تنبيه را تأكيد است، اولاء تعريف را اشارت است. ميگويد: «ها» بيدار باشيد أَنْتُمْ
شما «ها» هان گوش داريد «اولاء» اينان هن»
. خلاصه سخن آنست كه آگاه بيد شما كه اينانايد.
جادَلْتُمْ عَنْهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا
در دنيا براى ايشان خصومت گرفتيد، و مجادلت كرديد. فَمَنْ يُجادِلُ اللَّهَ عَنْهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ
فردا روز رستاخيز كه اللَّه ايشان را بعذاب در كشد، و بدوزخ در آرد، آن كيست كه از بهر ايشان مىخصومت كشد، و مجادلت كند؟ تا عذاب از ايشان باز دارد.
أَمْ مَنْ يَكُونُ عَلَيْهِمْ وَكِيلًا
يا آن كيست كه وكيل در ايشان باشد تا كار ايشان بسازد؟ يعنى كه هيچ كس نباشد وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ.
النوبة الثالثة
«قوله تعالى: فَإِذا قَضَيْتُمُ الصَّلاةَ الآية بدان كه اين نماز رازى استميان بنده و خدا كه درين راز همنياز است، و هم ناز. امروز نياز است، و فردا ناز. امروز رنج است و فردا گنج. امروز بارى گران، فردا روح و ريحان. امروز كدّ و كار، و فردا كام و بازار. امروز ركوع و سجود، و فردا وجود و شهود.
و از شرف نماز است كه ربّ العالمين صد و دو جايگه در قرآن ذكر آن كرده، و آن را سيزده نام نهاده: صلاة، و قنوت، و قرآن، و تسبيح، و كتاب، و ذكر، و ركوع، و سجود، و حمد، و استغفار، و تكبير، و حسنات، و باقيات.
و مصطفى (ص) گفته:«الصّلاة معراج المؤمن»
و گفته: «الصّلاة مأدبة اللَّه فى الأرض»، و علماء سلف گفتهاند: الصّلاة عرس المريدين و نزهة العارفين، و وسيلة المذنبين، و بستان الزّاهدين. و گفتهاند: نماز گزارنده را هفت كرامت است: هدايت و كفايت و كفّارت و رحمت و قربت و درجت و مغفرت. و اوّل قدم از شرك بىنمازى است، كه ربّ العزّة گفت: ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ؟ قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ. و اسم ايمان در صلاة نهاد آنجا كه گفت: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ اى صلوتكم، و وعده روزى بنماز داد آنجا كه گفت: وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ الى قوله... نَحْنُ نَرْزُقُكَ. و عدد نمازهاى فرائض پنج آمد بر وفق اصول شرايع. مصطفى (ص) اصول شرايع را گفت: «بنى الاسلام على خمس»، و اصول فرايض نماز را: «خمس صلوات فى اليوم و اللّيلة». يعنى كه چون بنده اين پنج نماز بشرط و وقت خويش بگزارد، ربّ العزّة وى را ثواب جمله اصول شرايع بدهد. و هيأت نماز چهار است: قيام، ركوع، سجود و قعود. حكمت درين آنست كه: جمله موجودات بر چهار شكلاند: بعضى بر هيأت قائمان راستاند، و آن درختاناند. بعضى بر هيأت راكعان سر فرو افكنده، و آن ستوراناند. بعضى بر هيأت ساجدان روى بخاك نهاده، و آن حشراتاند. بعضى بر زمين نشسته بر هيأت قاعدان، و آن حشيش و نباتست، چنانستى كه ربّ العزّة گفتى: بنده مؤمن! در خدمت ما اين چهار هيأت بجاى آر: قيام و ركوع و سجود و قعود، تا ثواب تسبيح آن همه خلايق بيابى. و آن گه اين نمازها بعضى دو ركعت فرمود چون نماز بامداد، و بعضى سه ركعت چون نماز شام، و بعضى چهار چون پيشين و ديگر و خفتيدن: از آنست كه بنده دو قسم است: يكى روح، ديگر تن. نماز دوگانى يكى شكر روح است و ديگر شكر تن، و در باطن آدمى سه گوهر است عزيز: يكى دل، دوم عقل، سيوم ايمان، نماز سه گانه شكر اين سه خلعت است. و باز تركيب آدمى از چهار طبع است، نماز چهارگانى شكر آن چهار طبع است. از روى اشارت ميگويد: بنده من بنماز دوگانى شكر تن و جان گذار، و بنماز سه گانى شكر ايمان و دل و عقل، و بچهار گانى شكر چهار اركان بقدر وسع و امكان. تا پيدا گردد كه مؤمن از همه مطيعتر است، و كار وى شريفتر، و درجه وى نزديك حق رفيع تر.
و گفتهاند كه اين نماز عقدى است در آن جوهرهاى رنگارنگ، هر رنگى از تحفه عزيزى، و حال پيغامبرى: طهارت فعل ايوب پيغامبر است: ارْكُضْ بِرِجْلِكَ الآية. تكبير ذكر ابراهيم (ع) است: وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ. قيام خدمت زكريا: وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرابِ. ركوع فعل داود: وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ.
سجود حال اسماعيل است: وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ. تشهّد فعل يونس است: إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ.
تسبيح فعل فريشتگان است: يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ. بنده مؤمن دو ركعت نماز با خضوع و خشوع كه كند، ربّ العزّة او را كرامت اين پيغامبران دهد، و بدرجات ايشان رساند.
ازين لطيفتر شنو: هر عبادتى كه بندگان آرند، و هر ذكرى كه فريشتگان كنند، جمله چون تأمّل كنى در دو ركعت نماز جمع است، هم جهاد، و هم حجّ، و هم زكاة، و هم روزه: امّا جهاد آنست كه: هم چنان كه غازيان بحرب كفّار شوند، اوّل صف بركشند، و حرب بسازند، و بمبارزت مبادرت كنند، مرد دلير جوشن درپوشد، در پيش صف شود، و خصم را در ميدان خواند، و با وى جولان كند، آن مرد دلاور در پيش، و ديگران بر قفاش ايستاده، و حشم در وى گماشته، و زبانها بتكبير گشاده، و با دشمن بكارزار درآمده، در نماز جمله اين معانى تعبيه است: مرد مؤمن اوّل غسل كند، آن زره است كه مىدرپوشد، چون وضو كند جوشن است كه مىدربندد، آن گه در صف عبادت و طايفه حرمت بايستد. امام چون مبارزان در پيش شود، و در محراب كه حربگاه شيطان است، با شيطان و با نفس خويش حرب كند، ديگران چشم در وى نهاده، و دل در ظفر وى بسته. اين جهاد از آن جهاد عظيمتر، و بزرگتر. اينست كه مصطفى (ص) گفت: «رجعنا من الجهاد الأصغر الى الجهاد الأكبر».
و در نماز معنى زكاة است: زكاة پاكى مال است، و نماز پاكى تن: خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها، إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ. اين پاكى جان است و آن پاكى مال. اين از آن تمامتر، و شريفتر، و فى معناه
روى انّ رسول اللَّه (ص) رأى رجلا يقول: اللّهمّ اغفر لى و ما اريك تغفر. فقال النّبيّ (ص): «ما اسوأ ظنّك بربّك؟!» فقال: يا رسول اللَّه انّى اذنبت فى الجاهليّة و الاسلام.
فقال (ص): «ما فى الجاهليّة فقد محاه الاسلام، و ما فى الاسلام تمحوه الصّلوات الخمس»، فأنزل اللَّه تعالى: وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ الآية.
و در نماز معنى حجّ است، حجّ احرام و احلال است، و نماز را نيز تحريم و تحليل است. و در نماز معنى حج تمامتر، و شرف وى شاملتر، و اللَّه اعلم.
۲۰ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً و هر كه بدى كند، أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ يا بر خود بيداد كند، ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ آن گه آمرزش خواهد از خداى، يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً (۱۱۰) خداى را آمرزگار يابد، و مهربان.
وَ مَنْ يَكْسِبْ إِثْماً و هر كه بزه كند، فَإِنَّما يَكْسِبُهُ عَلى نَفْسِهِ.
آن بزه بر تن خويش كند، وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً (۱۱۱) و اللَّه دانا است راست دان هميشهاى.
وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً و هر كه بدى كند يا بزه، ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً و آن گه آن را به بيگناهى اندازد، فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً برگرفت از آن كار دروغى و بيدادى وَ إِثْماً مُبِيناً (۱۱۲) و بزه آشكارا.
وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ و اگر نه فضل خدا آيد بر تو و مهربانى او، لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ آهنگ كرد گروهى از ايشان كه ترا از راه داد گم كنند، وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ و گم نكنند مگر خويشتن را، وَ ما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْءٍ
و ترا نگزايند بهيچ چيز، وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ و فرو فرستاد خداى بر تو نامه و دانش راست، وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ و در تو آموخت آنچه ندانستى، وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً (۱۱۳) و فضل خدا بر تو بزرگ بود هميشهاى.
لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ. نيكى نيست در فراوانى از رازها كه ميكنند، إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ مگر در راز كسى كه كسى را بصدقه فرمايد، أَوْ مَعْرُوفٍيا بر نيكوكارى انگيزد، أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ يا آشتى سازد ميان مردمان، وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ و هر كه ازين يكى كند، ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ بجستن خشنودى خداى، فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (۱۱۴) آرى وى را دهيم مزدى بزرگوار.
وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ و هر كه خلاف كند با فرستاده من، مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى پس آنكه وى را راستى پيدا شد، وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ و پى برد جز راه گرويدگان. نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى روى وى فرا آن كنيم كه كرد، وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ و سوختن را رسانيم وى را بدوزخ، وَ ساءَتْ مَصِيراً (۱۱۵) و بد شدن گاهى كه اينست.
إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ خداى نيامرزد كه با وى انباز گيرند، وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ و بيامرزد هر چه فرو از شركست، او را كه خواهد، وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ و هر كه انباز گيرد بخداى، فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً (۱۱۶) وى گم گشت گم گشتنى دور.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ
اين «او» بمعنى واو عطف است يعنى: و يظلم نفسه. و معنى سوء درين آيت گفتهاند كه: فعل طعمه است كه درع دزديد، و معنى ظلم نفس آنست كه گناه خويش بديگرى افكند. و گفتهاند: هر چند سبب خاصّ است امّا لفظ عامّ است، كه «من» از الفاظ عموم است، و سوء و ظلم هر دو در جنس خويش عامّاند. سوء شركست، و ظلم هر چه فرود از شرك از گناهان. و نزديك اهل حق اعتبار بعموم لفظ است نه بخصوص سبب. مقتضى لفظ اينست كه استغفار و توبت هر چه در پيش بود بردارد، و هر مذهبى و مجرمى را سود دارد. مصطفى (ص) گفت: «الا أخبركم بدائكم من دوائكم؟». قالوا: بلى قال: «فانّ داءكم الذّنوب، و دوائكم الاستغفار».
على بن ابى طالب (ع) گفت: «عجبت لمن يقنط و معه النّجاة».
عجب دارم از كسى كه نوميد شود و رستگارى با وى.
گفتند: رستگارى چيست كه با وى است؟ گفت: استغفار. و روايت است از ابن عباس كه گفت: گناهان بر سه قسم است: گناهى كه بيامرزند، و گناهى كه نيامرزند، و يكى كه فرو نگذارند. امّا آنچه بيامرزند، مرد است كه گناه كند، پس پشيمان شود، و عذر خواهد، و استغفار كند. اين آنست كه خداى بيامرزد و بفضل خود درگذارد. و آنچه نيامرزند، و بهيچ حال مغفرت در آن نشود، شركست كه بنده آرد. خداى را انباز و نظير و مثل گويد، تعالى اللَّه عن ذلك. و آن گناه كه فرو نگذارند، ظلم است، كه بنده بر برادر خود كند، لا بد در قيامت جزاء آن بوى رسد، و قصاص كند از وى. ابن عباس اين بگفت، پس اين آيت بر خواند كه: الْيَوْمَ تُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ لا ظُلْمَ الْيَوْمَ. و قال عبد اللَّه بن مسعود: من قرأ الآيتين من سورة النساء: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ الآية، وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ
الآية، ثمّ استغفر، غفر اللَّه له.
وَ مَنْ يَكْسِبْ إِثْماً فَإِنَّما يَكْسِبُهُ عَلى نَفْسِهِ
ربّ العالمين چون آن قوم را بر توبه خواند، خبر داد درين آيت كه اين بر خواندن ما شما را بر توبه، نه از آن است كه ما را از گناه شما گزندى است، يا از شرك شما ضررى، بلكه وبال آن همه بشما بازگردد. وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً اى: عليما بسارق الدّرع حَكِيماً
حكم بالقطع على طعمة. ميگويد: اللَّه خود دانا است كه آن زره كه دزديد؟ و حكيم است، حكم قطع كه بر طعمه كرد براستى و سزا و كمال حكمت كرد. آن روز كه اين آيت آمد قوم طعمه بدانستند كه طعمه ظالم است و دروغ زن، و دزدى وى كرده، گفتند: توبه كن، و از خدا بترس، و براستى بحق باز گرد. طعمه در ايستاد، و سوگند بدروغ ميخورد، كه آن زره بجز جهود ندزديد. ربّ العالمين آيت فرستاد: وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً