قرآن کریمبه زبان فارسی

۴ سورة النساء مدنية (بخش ۲)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

يعنى ازو بترس، و حدود وى را نگه‏دار، تا او ترا نگاه دارد. پس حدود اينجا مقدّر است، اى احفظ حدود اللَّه، فحذف المضاف و أقام المضاف اليه مقامه. يدلّ عليه قوله: وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ.

وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ اللّاتى جمع الّتى است، و اللّائى و اللّاء و اللّواتى و اللّوات همچنين. وَ اللَّاتِي تَخافُونَ اى تعلمون نشوزهنّ. نشوز زن آنست كه عصيان نمايد شوهر خويش را، و طاعت دارى نكند. چون امارات نشوز بر زن ظاهر گشت بر شوهر وى است كه نخست او را پند دهد، و بخداى عزّ و جلّ بترساند، و آنچه شرع او را فرموده از طاعت دارى شوهر بر وى خواند، و با وى گويد: اتّقى اللَّه و ارجعى الى فراشى. اگر بوعظ مجرّد از عصيان باطاعت دارى نيايد هجرت بايد جست از وى، هم در كلام و هم در جامه خواب. امّا هجرت در كلام بيش از سه روز روا نباشد، كه مصطفى (ص) گفت: «لا يحلّ لمسلم أن يهجر اخاه فوق ثلاثة ايّام».

و هجرت در فراش آنست كه ابن عباس گفت: لا تضاجعها فى فراشك. پس اگر بهجرت كار بر نيايد، زخم كردن رواست، زخمى كه نه بر مقتل بود، و نه بر روى، و نه از جاى بخيزانند، و به‏

قال النّبيّ (ص): «اتّقوا اللَّه فى النّساء فانّكم اخذتموهنّ بكتاب اللَّه، و استحللتم فروجهنّ بكلمة اللَّه، و انّ لكم عليهن أن لا يوطئن فراشكم احدا تكرهونه، فان فعلن ذلك فاضربوهنّ ضربا غير مبرح»

، وقال (ص): «علّق السّوط حيث يراه اهل البيت»، و عن اسماء بنت ابى بكر، قالت: كنت رابعة اربع نسوة عند الزبير بن العوام، فاذا غضب على احدينا ضربها بعود المشجب حتّى يكسره عليها.

فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ طاعت ايدر جماع است، ميگويد: اگر طاعت دارند شما را فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا بر ايشان بهانه مجوئيد. و قيل: لا تكلّفها من الحبّ لك ما لا تطيق.

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا اى رفيعا فوق خلقه، «كَبِيراً» ليس شى‏ء اكبر و لا اعظم منه.

قوله تعالى: وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما الآية يعنى: و ان علمتم خلاف بينهما، ميگويد: اگر دانيد كه مرد و زن را بهم سازگارى نبود، و بسر نتوانند برد، و هر دو را بر يكديگر دعواى نشوز كنند، بر حاكم مسلمانان است كه دو حكم بر ايشان گمارد، يعنى دو مرد عدل: يكى از قبيله مرد و يكى از قبيله زن، تا در كار ايشان نظر كنند، و با صلح و آشتى خوانند، اگر ممكن شود، و الّا فرقت افكنند ميان ايشان، چنان كه راى ايشان اقتضا كند در كار ايشان. و قول درست آنست كه: رضاء زوجين در جمع و تفريق از جهت حكمين معتبر نيست، بدليل خبر على (ع)، و هو انّ رجلا و امرأة أتيا عليا (ع)، مع كلّ واحد منهما قيام من النّاس، فقال على (ع): «ما شأن هذين؟» قالوا: وقع بينهما شقاق، قال على (ع): «فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها». فقال على للحكمين: «هل تدريان ما عليكما؟ انّ عليكما ان رأيتما أن تجمعا جمعتما، و ان رأيتما أن تفرقا فرقتما». فقالت المرأة: رضيت بكتاب اللَّه عزّ و جلّ‏بما علىّ فيه. فقال الرّجل: امّا الفرقة فلا. فقال على (ع): «كذبت و اللَّه لا تنقلب منّى حتّى تقرّ بمثل ما اقرّت به».

ثمّ قال عزّ و جلّ: إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يعنى ان اراد الحكمان اصلاحا، يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما اى بين المرأة و الزّوج بالصّلاح.

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خَبِيراً بما فى قلوب الزّوجين و الحكمين.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ الآية كبائر اهل خدمت در راه شريعت اينست كه شنيدى، كبائر اهل صحبت در كوى طريقت بزبان اشارت نوعى ديگر است، و ذوقى ديگر دارد. از آنكه اهل خدمت ديگراند و اهل صحبت ديگر. خدمتيان مزدوران‏اند، و صحبتيان مقرّبان طاعت خدمتيان كبائر مقرّبانست.

چنين مى‏آيد در آثار كه: «حسنات الأبرار سيّآت المقرّبين»، و هم ازين بابست سخن آن پير طريقت كه گفت: «رياء العارفين خير من اخلاص المريدين».

و مستند اين قاعده آنست كه مصطفى (ص) از نكته غين خبر داد، و از آن استغفار كرد، گفت: «انّه ليغان على قلبى فاستغفر اللَّه فى اليوم سبعين مرّة»

ابو بكر صديق گفت: ليتنى شهدت ما استغفر منه رسول اللَّه.

و نشان كبائر ايشان آنست كه در عالم روش خويش ايشان را گاه‏گاهى فترتى بيفتد كه فطرت ايشان مغلوب اوصاف بشريّت شود، و حيات ايشان در معرض رسوم و عادات افتد، و حقائق ايمان ايشان بشوائب اغراض و شواهد حظوظ خويش ممزوج گردد. اگر در آن حال ايشان را بريدى از صحّت ارادت و صدق افتقار و سرور وجد استقبال نكند، و دست نگيرد از چاه خودى خود بيرون نيايند.

گر ز چاه جاه خواهى تا بر آيى مردوارچنگ در زنجير گوهر دار عنبر بار زن‏

بزرگان دين گفتند: كه مرد تا بسر اين خطرگاه نرسد، و اين مقام فترت باز نگذارد، پير طريقت نشود، و مريد گرفتن را نشايد. مردى بايد كه هزار بار راه گم كرده بود و براه بازآمده، تا كسى را از بيراهى براه بازآرد، كه اوّل راه براه بايد، آن گه راه بايد. آن كس كه همه بر راه باشد راه داند، امّا راه براه نداند و سرّ زلّت انبياء و وقوع فترت ايشان اينست، و اللَّه اعلم و هو قرع باب عظيم طوبى لمن فتح عليه، و هدى اليه.

وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى‏ بَعْضٍ الآية ابو بكر كتانى گفت: من ظنّ انّه بغير بذل الجهود يصل، فهو متمنٍّ، و من ظنّ انّه ببذل الجهود يصل فمتعنٍّ. هر كه پنداشت كه رنج نابرده بمقصود ميرسد متمنّى است، و العاجز من اتّبع هواها و تمنّى على اللَّه، و او كه پنداشت كه برنج و طلب بمطلوب ميرسد متعنّى است.

شيخ الاسلام انصارى قدّس اللَّه روحه گفت: او را بطلب نياوند. امّا طالب ياود، و تاش نياود طلب نكند. هر چه بطلب يافتنى بود فرومايه است، يافت حق رهى را پيش از طلب. امّا طلب او را پيشين پايه است. عارف طلب از يافتن يافت، نه يافتن از طلب. چنان كه مطيع طاعت از اخلاص يافت نه اخلاص از طاعت، و سبب از معنى يافت، نه معنى از سبب. الهى چون يافت تو پيش از طلب و طالب است، پس رهى از آن در طلب است كه بى‏قرارى برو غالب است، طالب در طلب و مطلوب‏حاصل پيش از طلب، اينت كاريست بس عجب! عجب‏تر آنست كه يافت نقد شد و طلب برنخاست، حق ديده‏ور شد و پرده عزّت بجاست!.

درياى ملاحتى و موج حسناتقانونه مكرّماتى و ذات حيات‏
اندر طلب تو عاشقان در حسراتچون ذو القرنين و جستن آب حيات‏

و قيل فى معنى الآية: تتمنّوا مقام السّادة دون أن تسلكوا سنّتهم، و تلازموا سيرتهم، و تعملوا عملهم. حال بزرگان خواهى، و راه بزرگان نارفته! كعبه مواصلت جويى، با ديده مجاهدت نابريده! نهايت دولت دوستان بينى، محنت ايشان ناديده. تعنى من ان تمنى ان يكون كمن تعنى. تو پندارى قلم عهد بر جان عاشقان آسان كشيدند! يا رقم دوستى بر دل ايشان رايگان زدند! ايشان بهر چشم زدن زخمى بر جان و دل خورده‏اند، و شربتى زهرآلوده چشيده‏اند!

اى بسا شب كز براى ديدن ديدار تواز سگ كوى تو بر سر زخم سيلى خورده‏ايم

و لكن نه هر كسى سزاى زخم اوست، و نه هر جانى شايسته غم خوردن اوست.

رحمت خدا بر آن جوانمردان باد كه جان خويش هدف تير بلاء او ساخته‏اند، و بار غم او را دل خويش محمل شناخته‏اند، و آن گه در آن بلا و اندوه اين ترنّم ميكنند:

گر بود غم خوردنت شايسته جان رهىاين نصيب از دولت عشق تو بس باشد مرا

آرى، زخم هر كسى بر اندازه ايمان او، و بار هر كس بر قدر قوّت او، هر كه‏را قوّت تمام‏تر، با روى گران‏تر. اينست سرّ آن آيت كه گفت: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ» مردان را بر زنان افزونى داد كه بار، همه بر ايشانست، از آنكه كمال قوّت و شرف همّت ايشان را است، و بار بقدر قوّت كشند، يا بقدر همّت. على قدر اهل العزم تأتى العزائم.

۸ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ اعْبُدُوا اللَّهَ خداى را پرستيد، وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً و انباز مگيريد با وى هيچ چيز، وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً و با پدر و مادر نيكويى كنيد، وَ بِذِي الْقُرْبى‏ و با خويشاوندان، وَ الْيَتامى‏ و با يتيمان، وَ الْمَساكِينِ و با درويشان، وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى‏ و با همسايه خويشاوند، وَ الْجارِ الْجُنُبِ و با همسايه بيگانه، وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ و با همراه در سفر، وَ ابْنِ السَّبِيلِ و با راه گذرى، وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ و با بردگان شما، إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ خداى دوست ندارد، مَنْ كانَ مُخْتالًا فَخُوراً (۳۶) هر كشنده نازنده خود ستاينده.

الَّذِينَ يَبْخَلُونَ ايشان كه بآنچه دارند بخيلى كنند، وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ و مردمان را ببخل فرمايند، وَ يَكْتُمُونَ و پنهان دارند، ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ آنچه اللَّه ايشان را داد از فضل خويش، وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ و ما ساختيم كافران را، عَذاباً مُهِيناً (۳۷) عذابى خواركننده.

وَ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ و ايشان را نيز كه نفقه ميكنند مالهاى خويش، رِئاءَ النَّاسِ بر ديدار مردمان، بطلب ستايش ايشان، وَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ و نميگروند بخدا، وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ و نه بروز رستاخيز، وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ لَهُ قَرِيناً

و هر كه ديو او را هام تا و هام‏ساز است، فَساءَ قَرِيناً (۳۸) بدهام تاى و هام‏سازى كه اوست.

وَ ما ذا عَلَيْهِمْ و چه زيان دارد ايشان را؟ لَوْ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ اگر ايمان آرند بخدا و بروز رستاخيز، وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ و نفقت كنند از آنچه خداى ايشان را روزى داد، وَ كانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِيماً (۳۹) و خداى بايشان دانا است.

إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ خداى بيداد نكند، مِثْقالَ ذَرَّةٍ هام‏سنگ يك ذرّه، وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً و گر نيكى بود، يُضاعِفْها توى بر توى نهد، و ضعف بر ضعف افزايد، وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً (۴۰) و از نزديك خود بآن مزدى دهد بزرگوار.

النوبة الثانية

قوله: وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً الآية اى: وحّدوا اللَّه و لا تعبدوا معه غيره. ميگويد: خداى را پرستيد، و با وى ديگرى را مپرستيد، او را يكتا دانيد بى‏شريك و بى‏انباز، بى نظير و بى‏نياز. همان است كه جاى ديگر گفت: وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ فرمان داد و وصيّت كرد اللَّه كه جز وى را نپرستيد، فرمان بريد، و وصيت نيوشيد. و بر وفق اين، مصطفى (ص) گفت: «ايّها النّاس انّه لا نبىّ بعدى و لا امّة بعدكم، الا فاعبدوا ربّكم، و صلّوا خمسكم، و صوموا شهركم، و ادّوا زكاة اموالكم، طيّبة بها انفسكم، و أطيعوا ولاة امركم تدخلوا جنّة ربّكم.»

ميگويد: اى مردمان پس از من پيغامبرى نيست، و پس از شما امّت نيست، من خاتم‏پيغامبرانم، و شما خاتم امّتان. هان! بيدار باشيد، و پند نيوشيد. خداى را يكى گوئيد، و او را يگانه و يكتا و بى‏همتا دانيد. فرمان وى را خويشتن بيوكنيد، و نماز پنجگانه بوقت خويش بگزاريد، و ماه رمضان روزه داريد، و زكاة از مال بيرون كنيد، و در آن خوشدل و خوش‏تن باشيد، و واليان خود را طاعت‏دار فرمانبردار باشيد، تا در بهشت شويد، و بديدار و رضاء مولى رسيد.

وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ و فرمود كه با پدر و مادر و خويشان و يتيمان و درويشان نكوكار باشيد، و مواسات كنيد.

ابو هريره روايت كرد كه مردى آمد بر مصطفى (ص)، و از سختى دل خويش بناليد، و از حضرت نبوّت مرهم جست، و مداومت خواست. رسول خدا (ص) گفت: ان اردت أن يلين قلبك، فاطعم المسكين، و امسح برأس اليتيم، و أطعمه.

وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى‏ همسايه خويشاوند است، وَ الْجارِ الْجُنُبِ بفتح جيم و سكون نون عاصم خواند بروايت مفضل، و اين بر حذف مضاف است، و التقدير: و الجار ذى الجنب، اى ذى النّاحية، و العرب تقول للغريب اذا اجرته: جار جنب.

باقى «و الجار الجنب» خوانند بضمتين، و هو صفة للجار، مثل قولهم: ناقة اجد و مشية سجح، و المراد بالجنب الغريب المتباعد عن اهله. جنب اينجا بمعنى اجنبى است، و بيگانه را باين نام كردند از بهر آنكه از تو بر جانبى بود، نه از خاندان، و تجنّب ازين گرفته‏اند پرهيزيدن، و جنابت ازين گرفته‏اند كه مرد در آن از قرآن و از نماز دور بود، و جنابت رسيده را ازين معنى جنب گويند.

على الجمله حقوق همسايه بسيار است، و هر كه بسراى تو نزديك‏تر، ببرّ تو اولى‏تر.

قال رسول اللَّه (ص): «التمس الجار قبل الدّار، و الرّفيق قبل الطّريق. من آذى جاره فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللَّه، و من حارب جاره فقد حار بنى، و من حاربنى فقد حارب اللَّه».

و قال (ص): «انّ خير الأصحاب عند اللَّه خيرهم لصاحبه، و خير الجيران عند اللَّه خيرهم لجاره».

و عن معاذ بن جبل قال قال رسول اللَّه (ص): «من اغلق دون جاره، مخافة على اهله و ماله، فليس جاره ذلك بمؤمن، و ليس بمؤمن من لم يأمن جاره بوائقه». قال: يا رسول اللَّه ما حقّ الجار؟ قال: «ان استقرضك اقرضته، و ان مرض عدته، و ان مات شيّعته، و ان دعاك اجبته، و ان استعان بك اعنته، و ان اصابه خير سرّك و هنّأته، و ان اصابته مصيبة ساءك و عزّيته، و لا تطل البناء عليه فتسدّ عنه الرّيح، و تشرّف عليه، الّا باذنه، و لا تؤذه بقتار قدرك، الّا ان تغرف له منها، و اذا اشتريت فاكهة فلا تخرج منها شيئا، و ما زال جبرئيل يوصينى بالجار، حتّى ظننت انّه سيورّثه. الجيران ثلاثة: جار له ثلاثة حقوق، و جار له حقّان، و جار له حقّ. فأمّا الّذى له حقوق ثلاثة، فحقّ الاسلام و حقّ القرابة و حقّ الجوار، و أمّا الّذى له حقّان، فحقّ الاسلام و حقّ الجوار، و أمّا الّذى له حق واحد، فالّذى له حقّ الجوار». قالوا: يا رسول اللَّه! أ نطعم المشركين من نسكنا؟ قال: «لا تطعموا المشركين من نسككم».

وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ هام راه است در سفر، يا هام دكان، يا هام دبيرستان، و گفته‏اند: «الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ» كسى است كه پيوسته با تو بود در خدمت و صحبت تو، بر امّيد خير و نفع تو. قال ابن عباس (رض): «انّى لأستحيى أن يطأ الرّجل بساطى ثلاث مرّات لا يرى عليه اثر من برّى». وَ ابْنِ السَّبِيلِ ابن السّبيل راه گذارى است، اگر توانگر باشد و اگر درويش، بحكم مهمانى بتو فرو آيد، او را بر تو سه روز حقّ مهمانى است، پس چون بسه روز بر گذشت صدقه باشد. مصطفى (ص)گفت: «لكلّ شى‏ء زكاة، و زكاة الدّار بيت الضّيافة».

وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ بردگان و زيردستان‏اند. على بن ابى طالب (ع) گفت: «كان آخر كلام رسول اللَّه (ص) الصّلاة، و اتّقوا اللَّه فيما ملكت ايمانكم».

و دفع رسول اللَّه (ص) الى ابى ذر غلاما، فقال: «يا ابا ذر اطعمه ممّا تأكل، و البسه ممّا تلبس».

و قال (ص): «الغنم بركة، و الإبل عزٌّ لأهلها، و الخيل معقود فى نواصيها الخير الى يوم القيامة، و العبد اخوك، فان عجز فاعنه».

إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالًا فَخُوراً ميگويد: اللَّه دوست ندارد هر خرامنده بكبر، لاف زن، خويشتن ستاى. فخور در اشتر همچون مصرّاة است در گوسفند، و اين آنست كه شير جمع كنند در پستان وى، تا مشترى پندارد كه آن معتاد است و اصلى، و در آن رغبت نمايد، پس بخلاف آن بود. همچنين فخور از مردم آن بود كه از خويشتن حالى نيكو بنمايد بدعوى، و پس بى‏معنى بود.

و گفته‏اند: مختال آنست كه خود را عظيم داند، و برترى نمايد، و از كبر تحقير مردم كند، و بحقوق اللَّه قيام نكند و فخور آنست كه او را در نعمت بطر بگيرد، و خويشتن را در آن بستايد، و خداى را عزّ و جلّ در آن شكر نكند و اين دو كلمه در آخر اين آيت از آن گفت تا اگر خويشاوند و همسايه درويش دارى از ايشان ننگ ندارى، و با ايشان پيوندى.

الَّذِينَ يَبْخَلُونَ الآية معنى بخل از روى شرع منع واجب است از مال، و بعرف و عادت عرب منع فضل مال از محتاج، و بزبان اشارت: ترك الايثار فى زمان الاضطرار.

وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ بفتح با و خا قراءت حمزه و كسايى است، و همچنين در سورة الحديد. باقى بالبخل خوانند بضمّ با و سكون خا در هر دو سورة، و هما لغتان. و درين لغتى ديگر حكايت كرده‏اند: و هى البخل بسكون الخاء و فتح الباء، قال سيبويه: و لم يقرأ بهذه اللّغة.

الَّذِينَ يَبْخَلُونَ جهودانند كه بخيلى كنند در مالهاى خويش، و در طاعت خدا هزينه نكنند. وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ، انصار را ميفرمودند كه شما بر رسول خدا نفقت مكنيد كه درويش شويد.

وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ و صفت و نعمت مصطفى (ص) در تورات ميپوشيدند و پنهان ميداشتند. آن گه خبر داد از سرانجام كار ايشان در آخرت، و گفت: وَ أَعْتَدْنا يا محمد، لِلْكافِرِينَ يعنى لليهود، عَذاباً مُهِيناً.

قوله: وَ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ رِئاءَ النَّاسِ الآية عطف است بر الَّذِينَ يَبْخَلُونَ. سدى گفت: اين در شأن منافقان است و قومى از مشركان مكه، كه بر عداوت رسول خدا هزينه ميكردند.

وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ لَهُ قَرِيناً معنى آنست كه: هر كه چنان بود قرين وى شيطان بود، فَساءَ قَرِيناً و بدقرينى كه اوست. فردا برستاخيز با وى گويد: يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ.

وَ ما ذا عَلَيْهِمْ يعنى على اليهود و المنافقين، لَوْ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يعنى البعث بعد الموت.

وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ. من الأموال فى الايمان و المعرفة، وَ كانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِيماً انّهم لن يؤمنوا.

قوله: إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ معنى آنست كه: اللَّه بنگيرد بمثقال يك ذرّه گناه ناكرده و بى‏ثواب نگذارد مثقال يك ذرّه طاعت بنده. اگر مؤمن بود، او رارزق دهد در دنيا، و مزد بزرگوار در آخرت، و اگر كافر بود او را روزى دهد در دنيا، و پاداش آن در آخرت نه. و به‏

قال النّبيّ (ص): «انّ اللَّه لا يظلم المؤمن حسنة، يثاب عليها الرّزق فى الدّنيا، و يجزى بها فى الآخرة، و أمّا الكافر فيطعم بها فى الدّنيا، فاذا كان يوم القيامة، لم يكن له حسنة.

«مثقال» مفعال من الثّقل، اى ما كان وزنه وزن الذّرّة.

خلاف است ميان علما كه ذرّه چيست. ابن عباس گفت: هى النّملة الصّغيرة، آن مورچه كه از آن خردتر و كوچكتر مور نيست آن را ذرّه گويند. قومى گفتند: يكى از آن حشر هوا آن ساعت كه آفتاب به روزن درافتد، آن ذرّه است. يحيى عمار گفت: يك دانه جو چهار ارز است، و يك ارز چهار سمسمه است، و يك سمسمه چهار خردل است، و يك خردل چهار و رق نخاله است، و يك و رق نخاله چهار ذرّه است.

روى ابو سعيد الخدرى قال قال رسول اللَّه (ص): «اذا خلص المؤمنون يوم القيامة من النّار و امنوا، فما مجادلة احدكم صاحبه فى الحقّ يكون له فى الدّنيا بأشدّ مجادلة له من المؤمنين لربّهم فى اخوانهم الّذين ادخلوا النّار، فيقولون: ربّنا اخواننا كانوا يصلّون معنا، و يصومون معنا، و يحجّون معنا، فأدخلتهم النّار! فيقول عزّ و جلّ: اذهبوا فاخرجوا من عرفتم، فيأتونهم و يعرفونهم بصورهم، لا تاكل النّار صورهم، فمنهم من اخذته النّار الى انصاف ساقيه، و منهم من اخذته الى كعبيه، فيخرجونهم، فيقولون: ربّنا اخرجنا من امرتنا. ثمّ يقول اللَّه تعالى: اخرجوا من كان فى قلبه وزن دينار من الايمان، ثم من كان فى قلبه وزن نصف دينار، حتى يقول: من كان فى قلبه ذرة.

قال ابو سعيد الخدرى: فمن لم يصدّق هذا فليقرأ: إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ الآية. فيقولون: ربّنا قد اخرجنا من امرتنا، فلم يبق فى النّار احد فيه خير، ثمّ يقول اللَّه عزّ و جلّ: شفعت الملائكة، و شفعت الأنبياء، و شفع المؤمنون، و بقى ارحم الرّاحمين. قال: فيقبض قبضة من النّار او قبضتين، لم يعملوا للَّه عزّ و جلّ خيرا قطّ، قد احترقوا حتّى صاروا حمما. قال: فيؤتى بهم الى ماء يقال له ماء الحياة، فيصبّ عليهم، فينبتون كما تنبت الجنّة فى جميل السّيل، فيخرجون كاللّؤلؤ، فى رقابهم الخواتيم، يعرفهم اهل الجنّة، هؤلاء عتقاء اللَّه عزّ و جلّ، الّذين أدخلهم الجنّة بغير عمل عملوه، و لا خير قدّموه، فيقال لهم: ادخلوا الجنّة، فما رايتموه فهو لكم، فيقولون: ربّنا اعطيتنا ما لم تعط احدا عنهم. فيقول: لكم عندى افضل من هذا. فيقولون: اىّ شى‏ء افضل من هذا؟ فيقول: رضاى عنكم، فلا اسخط عليكم ابدا».

وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً برفع قراءت مكى است و مدنى، يعنى: و ان تقع حسنة او تحدث حسنة، اگر يك نيكى بود از بنده مؤمن، آن مضاعف كند. باقى بنصب خوانند، يعنى: و ان تكن الذّرّة حسنة، اگر آن ذرّه نيكى بود مضاعف كند.

«يضعّفها» بتشديد قراءت مكى و شامى و يعقوب است، و «يضاعفها» بالف قراءت باقى است، و هما نعتان. ضاعف و ضعّف بمعنى واحد، و بعضى اهل لغت گفته‏اند: ضعّف بتشديد از ضاعف بالف مه است در معنى. يضاعفها اى يجعلها ضعفين، يضعّفها يجعلها اضعافا كثيرة و درست آنست كه هر دو يكى است، دليل بر اين آنكه گفت: فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً، و فى الخبر: «اذا كان يوم القيامة، نادى مناد على رءوس الأوّلين و الآخرين: هذا فلان بن فلان، من كان له عليه حقٌّ فليأته الى حقّه، فيأتونه. ثمّ‏ يقال له: هؤلاء حقوقهم. فيقول: يا ربّ! من اين! و قد ذهبت الدّنيا. فيقول اللَّه عزّ و جلّ للملائكة: انظروا فى اعماله الصّالحة فاعطوهم منها. فينظرون فيها، فيعطونهم منها، فيبقى مثقال ذرّة من حسنة، فيقول الملائكة: يا ربّنا! و هو اعلم بذلك منهم، اعطينا كلّ ذى حقّ حقّه، و بقى له مثقال ذرّة من حسنة. فيقول للملائكة: ضعّفوها لعبدى، و ادخلوه بفضل رحمتى الجنّة»، فذلك قوله تعالى: وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً الآية ابتداء آيت ذكر توحيد است، و توحيد اصل علوم است، و سرّ معارف، و مايه دين، و بناء مسلمانى، و حاجز ميان دشمن و دوست. هر طاعت كه با آن توحيد نيست آن را ورجى و وزنى نيست، و سرانجام آن جز تاريكى و گرفتارى نيست، و هر معصيت كه با آن توحيد است حاصل آن جز آشنايى و روشنايى نيست. توحيد آنست كه خداى را يكتا گويى، و او را يكتا باشى. يكتا گفتن توحيد مسلمانان است، يكتا بودن مايه توحيد عارفان. توحيد مسلمانان ديو راند، گناه شويد، دل گشايد. توحيد عارفان علايق برد، خلائق شويد، و حقايق آرد. توحيد مسلمانان پند برگرفت، در بگشاد، بار داد. توحيد عارفان رسوم انسانيّت محو كرد، حجاب بشريّت بسوخت، تا نسيم انس دميد، و يادگار ازلى رسيد، و دوست بدوست نگريد. توحيد مسلمانان آنست كه گواهى دهى خداى را بيكتايى در ذات، و پاكى در صفات، و ازليّت در نام و در نشان. خدايى كه جز او خدا نه، و آسمان و زمين را جز او كردگار نه، و چنو در همه عالم وفادار نه. خدايى كه بقدر از همه بر است. بذات و صفات زبر است. از ازل تا ابد خداوند اكبر است. هر چه در عقل محالست اللَّه بر آن قادر بر كمالست، و در قدرت بى‏احتيالست، و در قيّوميّت بى‏گشتن حالست، و در ملك آمن از زوالست، و در ذات و صفات متعالست. كس نه‏بينى از مخلوقان كه نه در وى نقصان است، يا از عيب نشانست، و كردگار قديم از نقصان پاك، و از عيب منزّه، و از آفات برى. نه خورنده و نه خواب گير، نه محلّ حوادث نه حال گرد، نه نو صفت، نه تغيّر پذير. پيش از كى قائم، پيش از كرد جاعل، پيش از خلق خالق، پيش از صنايع قدير.

فبذاته و صفاته و كمالهقد كان كهو الان كلّ اوان‏

شيخ الاسلام انصارى قدّس اللَّه روحه گفت: توحيد مسلمانان ميان سه حرفست: اثبات صفت بى‏افراط، و نفى تشبيه بى‏تعطيل، و بر ظاهر برفتن بى‏تخليط. حقيقت اثبات آنست كه: هر چه خدا گفت كه از خود بر بيان است، و مصطفى (ص) گفت كه از حق بر عيان است، تصديق و تسليم در آن پيش‏گيرى، و بر ظاهر آن ميستى، و آن را مثل نزنى، و از ضيغت بنگردانى، و بخيال گرد آن نگردى، كه اللَّه در علم آيد، در خيال نيايد، و از تفكّر در چگونگى آن بپرهيزى، و تكلّف و تأويل در آن نجويى، و از گفتن و شنيدن آن نپيچى، و بحقيقت دانى كه معلوم از صفات اللَّه خلق را، نام آنست، و ادراك بآن قبول آنست، و شرط در آن تسليم آنست، و تفسير آن ياد كردن آنست. ذات اللَّه بقدر اللَّه دان، نه بمعقول خلق. صفات او بسزاء او دان، نه بفكرت خلق. توان او بقدر او دان، نه بحيلت خلق. او هستى است يكتا، از اوهام جدا، وز تكييف بر تا. هر چه خواهد كند، نه بحاجت، كه وى را به هيچ چيز حاجت نيست، بلكه بخواست راست كند، و علم پاك، و حكمت سابق، و قدرت نافذ. سخن وى حق، و وعده وى راست، و رسول وى امين، و سخن وى بحقيقت موجود در زمين، باو پيوسته دائم، و حجّت وى بآن قائم، قضاء او مبرم، و امر و نهى وى محكم، أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ. اينست توحيد سمعى، و شناخت خبرى. باين توحيد ببهشت رسند، وز دوزخ برهند، وز خشم حق آزاد شوند. و ضدّ اين توحيد شرك مهين است، هر كه ازين توحيد سمعى باز ماند، در شرك مهين بماند، وز مغفرت اللَّه درماند. امّا توحيد ديگر: توحيد عارفان است، و حليت صدّيقان.

سخن درين توحيد نه كار آب و گل است، و نه جاى زبان و دل است. موحّد ايدر بزبان چه گويد، كه حالش خود زبان است! عبارت چون كند از آن توحيد، كه عبارت از آن عين بهتان است! اين توحيد نه از خلق است، كه آن از حق نشان است. از آنست كه رستاخيز دل، و غارت جان است.

ما وحّد الواحد من واحداذ كلّ من وحّده جاحد
توحيد من ينطق عن نعتهعارية ابطلها الواحد
توحيده ايّاه توحيدهو نعت من ينعته لاحد

پير طريقت گفت: الهى! عارف ترا بنور تو ميداند. از شعاع وجود عبارت نميتواند. موحّد ترا بنور قرب ميشناسد. در آتش مهر ميسوزد. از ناز باز نميپردازد.

خداوندا يافت ترا دريافت ميجويد. از غرقى در حيرت، طلب از يافت باز نميداند.

مسكين او كه او را بصنايع شناخت. درويش او كه او را بدلائل جست. از صنايع آن بايد جست كه در آن گنجد. از دلايل آن بايد خواست كه از آن زيبد. حقيقت توحيد بر زبان خبر كى آويزد. اين نه آن توحيد است كه استدلال و اجتهاد بآن پيوندد، يا شواهد و صنايع بر آن دلالت كند، يا بوسيلتى از وسائل مستحقّ گردد.

آن يافتى است در غفلت، ناخواسته در آمده، و رهى با خود پرداخته، در مشاهده قريب و مطالعه جمع افروخته، مهر ازل سود كرده، و دو گيتى بزيان برده!

زيان جان گر از ديدارت آيدزيان جان بجان بايد خريدن‏

پير طريقت گفت: الهى! نشان اين كار ما را بى‏جهان كرد، تا از تن نشان ما را هم نهان كرد. ديده ورى تو رهى را بى‏جان كرد. مهر تو سود كرد، و دو گيتى زيان كرد. الهى دانى بچه شادم؟ بآنكه نه بخويشتن بتو افتادم. تو خواستى نه من خواستم، دوست بر بالين ديدم چون از خواب برخاستم.

اتانى هواها قبل أن اعرف الهوىفصادف قلبا فارغا فتمكّنا

موسى بطلب آتش ميشد كه اصطناع يافت. او بى‏خبر بود كه آفتاب دولت برو تافت. محمد (ص) در خواب بود كه مبشّر آمد كه: بيا تا مرا بينى. من خريدار توام. تو بى‏من چند نشينى؟ نه موسى (ع) بگفتار طمع داشته بود، و نه محمد (ص) بديدار. پس يافت در غفلت است جزين مپندار. الهى! بهاء عزّت تو جاى اشارت نگذاشت، جلال وحدانيّت تو راه اضافت برداشت، تا گم كرد رهى هر چه در دست داشت، و ناچيز گشت هر چه رهى پنداشت. الهى! از آن تو ميفزود، و از آن ميكاست، تا آخر همان ماند كه اول بود راست!

محنت همه در نهاد آب و گل ماستپيش از گل و دل چه بود آن حاصل ماست

بنده بآن توحيد اوّل از دوزخ برست، و ببهشت رسيد، و باين توحيد برست بدوست رسيد.

وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً شرك بزبان شريعت آنست كه باعتقاد معبودى ديگر گيرى، و بوحدانيّت اللَّه اقرار ندهى، و بزبان طريقت شرك آنست كه در كاينات موجودى ديگر بجز اللَّه بينى، و با اسباب بمانى.

شيخ الاسلام انصارى گفت: سبب نديدن جهل است، امّا با سبب بماندن شرك است.

آن گه در سياق آيت ذكر همسايگان كرد، و مراعات حقوق ايشان فرمود، گفت: وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى‏ وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ، و همسايگان بسياراند، و حقوق ايشان بر اندازه قرب ايشان: همسايه سراى است، و همسايه نفس، و همسايه دل، و همسايه جان. و همسايه سراى آدميست، و همسايه نفس فريشته است، و همسايه دل سكينه معرفت، و همسايه جان حق جلّ جلاله. همسايه سراى را گفت: وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى‏، و همسايه نفس را گفت: وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ، و همسايه دل را گفت: أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ، و همسايه جان را گفت: و هو معكم اينما كنتم.

امّا حق همسايه سراى آنست كه مراعات وى بنگذارى، و بمواسات خويش هر وقت او را از خود شاكر و آسوده دارى. و حق همسايه نفس آنست كه او را بطاعت خويش شاد دارى، و از معاصى خويش او را رنجور نكنى، تا چون از تو بر گردد، خشنود و شاكر بر گردد. و حق همسايه دل آنست كه معرفت خويش از شوائب بدعت و آلايش فتنه و حيرت پاك دارى، و بلباس سنّت و پيرايه حكمت آراسته كنى. و حق همسايه جان آنست كه اخلاق را تهذيب كنى، و اطراف را ادب كنى، و خاطر پر از حرمت دارى، و قدم از دو گيتى برگرفته، و از خود باز رسته، و حق را يكتا شده.

در اخبار بيارند كه اللَّه گفت: «يا محمد، كن بى كما لم تكن، فأكون لك كما لم ازل».

تا با خودى از چه همنشينى با مناى بس دورى كه از تو باشد تا من‏
در من نرسى تا نشوى يكتايىكاندر ره عشق يا تو گنجى يا من!

۹ النوبة الاولى

قوله تعالى: فَكَيْفَ إِذا جِئْنا چون بزرگوار روزى بود آنكه ما آريم، مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ از هر گروهى، بِشَهِيدٍ پيغامبرى بگواهى، وَ جِئْنا بِكَ و آريم ترا، عَلى‏ هؤُلاءِ شَهِيداً (۴۱) بر اينان بگواهى.

يَوْمَئِذٍ آن روزهن يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا دوست دارد و خواهد ايشان كه كافر بودند درين جهان، وَ عَصَوُا الرَّسُولَ و سر كشيدند از استوار داشتن رسول، لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ اگر زمين با ايشان هموار كنندى، وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً (۴۲) و از خداى هيچ سخن پنهان ندارند.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ گرد نماز مگرديد آن گه كه مستان بيد، حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ تا آن گه كه چنان بيد كه دانيد كه چه ميخوانيد، وَ لا جُنُباً و گرد نماز مگرديد آن گه كه جنب باشيد. إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ مگر در راه رفتن و در مسجد گذشتن، حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا تا آن گه كه پيشتر غسل كنيد، وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ و اگر بيمار بيد كه آب فرا خويش نياريد برد، أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ يا در سفرى بيد و آب نيابيد، أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ يا يكى از شما از حاجت آدمى آمده بود، أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ يا بپوست خود پوست زنان پاسيده بيد، فَلَمْ تَجِدُوا ماءً و آب نيابيد، فَتَيَمَّمُوا آهنگ كنيد، صَعِيداً طَيِّباً خاكى پاك، فَامْسَحُوا بپاسيد بآن خاك، بِوُجُوهِكُمْ رويهاى خويش، وَ أَيْدِيكُمْ و دو دست خويش همه، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً (۴۳)كه اللَّه در گذارنده است آمرزگار هميشه.

أَ لَمْ تَرَ نه‏بينى، ننگرى؟ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا بايشان كه ايشان را دادند، نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ بهره‏اى از كتاب آسمانى، يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ گمراهى ميخرند، وَ يُرِيدُونَ و نيز ميخواهند، أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ (۴۴) كه شما راه گم كنيد.

وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِكُمْ و اللَّه داناتر دانائيست بدشمنان شما، وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَلِيًّا و خداى يارى بسنده است، وَ كَفى‏ بِاللَّهِ نَصِيراً (۴۵) و داورى دارى بسنده.

مِنَ الَّذِينَ هادُوا از ايشان كه جهود شدند قومى هستند، يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ سخنان اللَّه مى‏بگردانند، عَنْ مَواضِعِهِ از آن جايهاى خويش، وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا و بزبان ميگويند كه شنيديم، وَ عَصَيْنا و فرمان بردار نه‏ايم، وَ اسْمَعْ بما نيوش، غَيْرَ مُسْمَعٍ، شنواينده مباد، وَ راعِنا و بزبان ميگويند ترا كه راعِنا، لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ اين گردانيدن زبان عربى است بزبان عبرى در سخن وَ طَعْناً فِي الدِّينِ و طعن جستن است در دين، وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا و اگر ايشان گوينديدسَمِعْنا وَ أَطَعْنا شنيديم و فرمان برديم، وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا و نيوش و در ما نگاه كن، لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ ايشان را به باشد و راست‏تر باشد، وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ، لكن خداى بر ايشان لعنت كرد بكافر شدن ايشان، فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا (۴۶) تا بنگروند مگر اندكى.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ اى ايشان كه ايشان را تورات دادند، آمِنُوا بِما نَزَّلْنا بگرويد بقرآن كه فرو فرستاديم، مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ استوار دار و گواه آن تورات را كه با شماست، مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً پيش از آنكه صورت رويها بستريم، فَنَرُدَّها عَلى‏ أَدْبارِها و آن رويهاى صورت سترده با پسها گردانيم، أَوْ نَلْعَنَهُمْ يا ايشان را لعنت كنيم كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ چنان كه لعنت كرديم خداوندان شنبه را، وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا (۴۷) و فرمان كه خداى دهد بآن كار كردنى است.

النوبة الثانية

قوله تعالى: فَكَيْفَ إِذا جِئْنا الآية اين كلمه تعظيم است، بلفظ تعجّب ميگويد، و در ضمن آن توبيخ منافقان و جهودان است كه صفت ايشان از پيش رفت.

ميگويد: چون بود حال آن جهودان و منافقان در آن روز رستاخيز؟ و روا بود كه اين كلمه تعجّب تعظيم روز رستاخيز را بود، يعنى كه چون بزرگوار و چه عظيم روزيست آن روز رستاخيز! كه از هر امّتى در هر دورى كه بودند پيغامبر ايشان بياريم، تا بر امّت خويش گواهى دهند، نيكان را بر نيكى و بدان را بر بدى، و گواهى دهند قومى را كه رسالت پذيرفتند، و استقبال فرمان حق كردند، و گواهى دهند بر قومى كه رسالت نپذيرفتند، و از حق سر كشيدند.

آن گه گفت: وَ جِئْنا بِكَ و ترا نيز بياريم اى محمد، عَلى‏ هؤُلاءِ شَهِيداً تا برين كافران مكه و منافقان مدينه گواهى دهى، كه چه كردند از نابكار؟ و چه گفتند از ناسزا؟ عبد اللَّه مسعود گفت: رسول خدا (ص) مرا فرمود كه: از قرآن چيزى بر خوان، سورة النساء بر خواندم، تا اينجا رسيدم كه فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ، گريستن برسول (ص) درافتاد، آن گه گفت: بس كه خواندى.

يَوْمَئِذٍ يعنى: فى ذلك اليوم، يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا يعنى كفّار امّة محمد (ص)، وَ عَصَوُا الرَّسُولَ و هو نبيّنا محمد (ص) لَوْ تُسَوَّى بفتح تا و تشديد سين، بى امالت، مدنى و شامى خوانند، على بناء الفعل للفاعل، و اين از باب تفعّل است مطاوع سوّى، يقال: سوّيته فتسّوّى، و اصل، تتسوّى است مضارع تسوّى. تاء دوم در سين مدغم كردند تسوّى شد. حمزه و كسايى تسوّى خوانند بفتح تا و تخفيف سين بامالت، و اصل هم تتسوّى است، تاء دوم كه ايشان مدغم كردند اينان حذف كردند، و امالت اين فعل نيكوست، كه الفش در تثنيه ياء ميگردد و درين هر دو قراءت فعل مسند است با زمين و اين بر سبيل اتّساع و مجاز است، و معناه: لو تسوّوا بالأرض فيصيرون مثلها ترابا، كما قال تعالى: يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً.

اين همچنانست كه گويى: ادخلت الخاتم فى الاصبع. باقى لَوْ تُسَوَّى خوانند بضمّ تاء و تخفيف سين بى‏امالت، على بناء الفعل للمفعول به، و اين از باب تفعيل است، مضارع سوّيت، يقال: سوّيت بفلان الأرض، اذا دفنته فيها فتسوّت به الأرض، و معناه: و يجعلون و الأرض سواء. ميگويد: در آن روز منافقان و مشركان كه از استوار داشتن رسول (ص) و پذيرفتن رسالت وى سركشيدند، خواهند و آرزو كنند كه: اگر زمين را با ايشان هموار كننديد، يعنى دوست دارند كه ايشان را با زمين يكسان كنند، و ايشان را خاك گردانند. و چون بفتح تاء خوانى معنى آنست كه: خواهند و آرزو كنند كه اگر زمين با ايشان هموار شدى، يعنى دوست دارند كه خاك شدندى و مانند زمين گشتندى، و با آن يكى شدندى. و تفسير اين آيت آنجا است كه گفت: يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً، و اين آن گه گويند كه ربّ العالمين بهايم‏را و جمله طيور و سباع را گويد: كونى ترابا فتصير ترابا.

تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً اين كلمه از مشكل قرآن است كه جايى ديگر گفت حكايت از مشركان: وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ، و جايى ديگر: بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً، ايشان در قيامت خواهند گفت كه: ما هرگز مشرك نبوديم، و جز از خداى نپرستيديم، و اين پنهان داشتن كفر و شرك است، و اينجا ميگويد: وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً هيچ سخن از اللَّه پنهان ندارند.

معنى آنست كه: لا يستطيعون ان يكتموا اللَّه حديثا. ابن عباس گفت: ايشان در قيامت چون بينند كه اللَّه گناهان اهل اسلام ميآمرزد، و شرك نميآمرزد، گويند: ما نيز اهل گناهان بوديم نه اهل شرك. ربّ العزّة با ايشان گويد: أَيْنَ شُرَكاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ؟ كجااند آن انبازان شما با من كه ميگفتيد بدروغ؟ ايشان گويند: وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ باللّه خداوند ما كه ما هرگز از انباز گيران نبوديم با خداى آن گه مهر بر دهنهاى ايشان نهند، و دستها و پايهاى ايشان گويا كنند، تا كردهاى ايشان همه باز گويند. آن گه باشد كه ايشان آرزو كنند كه با زمين هموار شدندى، و اين كتمان نكردندى، كه بر اللَّه هيچ چيز پوشيده نشود.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ قرب يقرب بر وزن فعل يفعل، قرب وقوع است، و قرب يقرب على فعل يفعل قرب لزوم است، قرب يعنى گرد چيزى گشت و نزديك آن گشت، و قرب نزديك شد، و امّا قرب يقرب فهو من قرب الماء اذا اورده. و سكر مأخوذ است از سكر، و سكر بستن بود، يقال: سكرت الماء اى حبسته، و مستى را از آن سكر گويند كه فهم فرو بندد بر صاحب خود، و عقل محتبس شود. ميگويد: اى ايشان كه بگرويدند گرد نماز مگرديد در حالت مستى، يعنى گرد جاى نماز مگرديد نماز كردن را، و اين آيت پيش از آيت تحريم خمر آمده، و شرح اين قصّه در سورة البقره رفت. ضحاك بن مزاحم گفت: اين نه سكر خمر است، كه اين سكر خوابست، يعنى كه با غلبه خواب و اضطراب عقل، نماز مكنيد. و بر وفق اين تفسير خبر مصطفى (ص) است: «اذا نعس الرّجل و هو يصلّى فلينصرف، لعلّه يدعو على نفسه و هو لا يدرى»، و يقرب منه‏

قوله (ص): «اذا قام احدكم من اللّيل، فاستعجم القرآن على لسانه، فلم يدر ما يقول فليضطجع».

و روايت كنند از عبيدة السلمانى كه گفت: اين آيت در شأن كسى است كه حاقن بود، و آن خبر بدليل آرد كه مصطفى (ص) گفت: «لا يصلّينّ احدكم و هو يدافع الأخبثين».

و قول درست آنست كه: سكر خمر است، و اعتماد بر آنست.

وَ لا جُنُباً نصب على الحال است، يعنى: لا تقربوا الصّلاة و أنتم جنب.

ميگويد: گرد جاى نماز مگرديد در حال جنابت. اگر گوئيم لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ ميگويد: گرد جاى نماز مگرديد، تقدير چنان باشد كه: لا تقربوا موضع الصّلاة و هو المسجد، فحذف المضاف و أقام المضاف اليه مقامه. جنب نامى است مرد را و زن را، و وحدان را و جمع را، يقال: رجل جنب و امرأة جنب و رجال جنب و نساء جنب. جنابت بايلاج حاصل شود يعنى: بتغييب الحشفة فى اىّ فرج كان، اگر چه انزال با آن نبود، يا بانزال حاصل شود اگر چه ايلاج با آن نبود، و مرد و زن در آن يكسان است.

آن گه گفت: إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ ميگويد در حال جنابت گرد مسجد مگرديد، مگر در راه رفتن و آنجا بگذشتن، كه راهى ديگر نباشد، و ضرورت بود، يا در مسجد خفته بود و جنابتش رسد بيرون رفتن او را ضرورت بود، يا آب كه در آن غسل ميكند، در مسجد بود، بكناره آب رفتن ضرورت بود. يزيد بن ابى حبيب گفت: جماعتى بودند از انصار كه درهاى سراى ايشان در مسجد بود، و چون بيرون مى‏آمدند در حال جنابت ممرّ ايشان در مسجد ميبود، و ايشان را از آن كراهيت ميآمد. ربّ العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد، و ايشان را در مسجد گذشتن در حال جنابت رخصت داد. امّا على و ابن عباس و ابن جبير و ابن زيد و مجاهد و جماعتى ميگويند كه: إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ معنى آنست كه: الّا ان تكونوا مسافرين، و لا تجدون الماء فتيمّموا، و بقول اينان صلاة عين نماز است، نه جاى نماز، و در آن حذف مضاف نيست. ميگويد در حال جنابت نماز مكنيد، تا آن گه كه غسل كنيد، مگر كه مسافران باشيد، و آب نيابيد، تيمّم كنيد در آن حال، و نماز كنيد كه روا است.

حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا يعنى: من الجنابة. و غسلهاى واجب چهاراند: غسل جنابت، و غسل حيض، و غسل نفاس، و غسل دادن مرده. بعد از اين چهار غسلها همه مسنون است و آن دوازده‏اند: غسل آدينه، و غسل هر دو عيد، و غسل آفتاب و ماه گرفتن، و غسل استسقا، و غسل كافر كه مسلمان شود، و غسل ديوانه كه باهوش آيد، و غسل كردن از شستن مرده، و غسل احرام، و غسل در مكّه رفتن، و غسل وقوف، و غسل رمى، و غسل طواف.

و فرض غسل آنست كه همه تن بشويد، و آب بأصل مويها برساند، و نيّت رفع جنابت كند. و كمال غسل آنست كه در خبر عائشه است، قالت: «كان رسول اللَّه (ص) اذا اغتسل من الجنابة بدأ فغسل يديه، ثمّ يتوضّأ كما يتوضّأ للصّلوة، ثمّ يدخل اصابعه فى الماء، ثمّ يخلّل بها اصول الشّعر، ثمّ يصبّ على رأسه ثلاث غرفات من ماء، ثمّ يفيض الماء على جلده كلّه».

وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ و اگر بيماران باشيد، يعنى بيمارى كه رسيدن آب بوى زيان دارد، چنان كه بر تن جراحتى دارد، يا شكستگى عضوى از اعضاء، يا آبله و مانند آن، وى را درين بيمارى رخصت هست كه آب بگذارد، و تيمّم كند، بدليل خبر جابر عبد اللَّه، گفتا: در سفرى بوديم و يكى را از رفقاء ما سر بشكستند، و او را احتلام رسيد. از ياران خود پرسيد كه مرا هيچ رخصتى بود آب بگذاشتن و تيمّم كردن؟ ايشان گفتند: ترا هيچ رخصت ندانيم در تيمّم با قدرت آب. آن گه غسل كرد، و فرمان يافت. رسول خدا را از آن خبر كردند، گفت: «قتلوه قتلهم اللَّه، ألا سألوا اذا لم يعلموا؟ فانّما شفاء العىّ السّؤال، انّما كان يكفيه أن يتيمّم، و يعصب على جرحه خرقة، ثم يمسح عليها، و يغسل سائر جسده».

أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ يا در سفرى باشد، اگر دراز بود آن سفر يا كوتاه، چون آب نيابد، يا افزونى از آب خوردنى نيابد، و وقت نماز درآيد، تيمّم كند. امّا اگر عذر بيمارى و سفر نبود، و آب نيابد بمذهب شافعى (رض) آنست كه تيمّم كند، و نماز كند، پس چون بآب در رسد آن نماز قضا كند. و مالك و اوزاعى و ابو يوسف ميگويند بتيمّم نماز كند، و بر وى قضاء نماز نبود. ابو حنيفه گفت: نه تيمّم كند و نه نماز، تا آن گه كه بآب در رسد و بوضو نماز كند.

أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ غائط گو است در زمين، و اينجا كنايت از قضاء حاجت آدمى. و اين نام غائط از آن افتاد كه عرب را كنف نبود در جدران، در زمان اوّل بصحرا ميشدند، و گوها ميجستند نشست را.

أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ بى الف اينجا و در سورة المائده قراءت حمزه و كسايى است، از لمس يلمس، و اين لمس هم بدست بود، و هم بديگر جوارح. و بلفظ فعل از آنست كه فعل در باب مباشرت و مباضعت مضاف با مرد است، و مثل اين در قرآن آمده است بر لفظ فعل، چنان كه گفت: لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ، لَمْ يَطْمِثْهُنَّ.

باقى لامَسْتُمُ بألف خوانند در هر دو سورة. و روا باشد كه فعل هم از يكى باشد، و گر چه تلفظ فاعل است چون عاقبت اللّصّ، و طارقت النّعل، و عافاك اللَّه.

و روا بود كه فعل از هر دو بود، كالمجامعة و المباضعة و المباشرة، لاشتراكهما فى ذلك. و در معنى لمس و ملامسة علما مختلف‏اند. على بن ابى طالب (ع) و عبد اللَّه بن عباس و ابو موسى و حسن و مجاهد و قتاده گفتند: بمعنى مجامعت است اى جامعتم. و ابو حنيفه و اصحاب او برين‏اند، و كان ابن عباس يقول: اراد اللَّه به الجماع و كنّى عنه لأنّه كريم. و عمرو بن عبد اللَّه مسعود، و عبد اللَّه عمر، و عمار ياسر و شعبى، و نخعى، و ابو عبيده گفتند: التقاء بشرتين است: بشره به بشره رسيدن، و اهل مدينه و اهل حجاز و شام برين‏اند، و مقوّى اين قول دلالت لفظ است بر آن، و حمل المعنى على اللفظ اولى من حمله على الكناية عنه من غير ضرورة دعت اليه.

و در حكم آيت فقها مختلف‏اند: مذهب شافعى آنست كه اگر مرد زن را پاسد، يا زن مرد را پاسد بدست يا بغير دست، چنان كه بى‏حائلى بشره ببشره رسد، طهارت پاسنده باطل گشت، و در طهارت پاسيده دو قول است: و مذهب اوزاعى آنست كه اگر بدست پاسد طهارت باطل شود، و بغير دست باطل نشود همچون مسّ فرج، و مذهب مالك و احمد و اسحاق و ليث سعد آنست كه: اگر بشهوت پاسد طهارت منتقض شود، و اگر بى‏شهوت بود منتقض نشود. و مذهب ابو حنيفه و ابو يوسف آنست كه: اگر پاسيدن تمام باشد بغايتى كه از آن انتشار پديد آيد، طهارت باطل كند، و اگر چنين نبود باطل نكند. و اگر طفله‏اى باشد كه در محلّ شهوت نباشد از صغر، يا زنى از ذوات الرّحم كه نكاح وى او را حلال نباشد، شافعى را درين دو قول است. و در پاسيدن موى و ناخن و دندان خلافست، و جماعتى از اصحاب وى بر آنند كه بپاسيدن اين هر سه، طهارت منتقض نشود قولا واحدا.

أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً ميگويد: اگر زنان را پاسيده باشيد، و آبدست بايد كرد، يا بزن رسيده باشيد، و غسل بايد كرد، و آب نيابيد تيمّم كنيد. معنى تيمّم قصد است، يقال يمّم و تيمّم اى قصد، و الصعيد التّراب، سمّى صعيدا لأنّه يصعد من باطن الأرض. ميگويد: آهنگ خاك پاك كنيد، خاكى خشك، آزاد از آميغ، مگر از ريك. صعيد روى زمين است، و «طيّب» آنست كه نه پليد باشد نه آميخته با چيزى، نه از جنس زمين. و تيمّم از خصائص اين امّت است، هرگز هيچ امّت را نبودست پيش ازين امّت. مصطفى (ص) گفت: «فضّلنا على النّاس بثلاث: جعلت الأرض كلّها لنا مسجدا، و جعلت تربتها لنا طهورا، اذا لم نجد الماء، و جعلت صفوفنا كصفوف الملائكة»

و بدو تيمّم آنست كه عائشه روايت كند، و اين خبر در صحيح است، گفت: يا رسول خدا (ص) در بعضى از سفرها بيرون شديم، چون به ذات الجيش رسيديم، عقد من گم شد، و آنجا قطره‏اى آب نبود با كس، و دشتى مجدب بى‏نبات و بى‏آب بود. مصطفى (ص) آنجا بيستاد، و مردمان برجستن آن برخاستند. مردمان ابو بكر را گفتند: بينى كه عائشه چه كرد؟ رسول خدا و ياران را اينجا موقوف كرد، و با هيچ كس قطره‏اى آب نه، در دشتى خشك.

ابو بكر آمد نزديك مصطفى (ص)، و مصطفى سر در كنار من نهاده بود، و در خواب شده، و مرا گفت كه: رسول خدا را اينجا در زمينى خشك بى‏آب بداشتى، و با كس قطره‏اى آب نه، و با من عتاب ميكرد، و آنچه اللَّه خواست ميگفت، و سر دست در پهلوى من ميزد. مصطفى (ص) سر بر كنار من داشت در خواب، و من نميتوانستم جنبيدن كه نبايد كه بيدار شود. آنجا بوديم چون بامداد شد قطره‏اى آب نبود جبرئيل آمد، و فرمان آورد بتيمّم. سيد بن حضير گفت: ما هى بأوّل بركتكم يا آل ابى بكر؟ و چون شتر بر كرديم بر گرفتن را، عقد من از زير پهلوى شتر بيرون آمد. ۶۵ امّا كيفيّت تيمّم آنست كه: چون وقت نماز درآيد اوّل آب طلب كند، اگر آب نيابد، يا چندان يابد كه خوردن وى را، و رفيقان وى را چيزى بسر نيايد، يا در راه آب دزدى باشد، يا كسى يا چيزى كه از وى ترسد، يا آب ملك ديگرى بود، و بوى نفروشد مگر بزيادت قيمت آن، يا جراحتى دارد، يا بيمارى كه اگر آب بكار دارد هالك شود، يا خطر آن بود كه بيمارى دراز شود، چون اين عذرها ظاهر بود، و وقت نماز درآمده باشد، جايى كه خاك پاك باشد طلب كند، چنان كه در آن هيچ نجاستى نبود، و مستعمل نباشد، و بيرون از خاك جوهرى ديگر چون زرنيخ، و گچ، و آهك، و سرمه، در آن نبود، و نه آميغ زعفران و مشك، و ذريره، و امثال آن. آن گه هر دو دست بر آن زند، چنان كه گرد برخيزد، و انگشتان بهم باز نهد، و نيّت استباحت نماز كند نه نيّت رفع حدث، و جمله روى خويش بآن مسح كند، و بر وى نيست كه بتكلّف خاك بميان مويها رساند، پس اگر انگشترى دارد بيرون كند، و ديگر باره دو دست بر خاك زند، انگشتها از يكديگر گشاده، و باطن انگشتهاء چپ بر پشت انگشتان راست نهد، و بر پشت كف براند، چون بكوع رسد سر انگشتان در خود گيرد، و بر كناره ساعد نهد، پس اين باطن انگشتان دست چپ برين صفت بر پشت ساعد راست براند تا بمرفق. آن گه باطن كف چپ بر باطن ساعد راست نهد، و ابهام بردارد و براند تا بكوع، چون بكوع رسد باطن ابهام جهت پشت ابهام راست براند.

پس دست راست بر دست چپ همچنين كند كه گفتيم، و براند، و بدين صفت كه بيان كرديم آن را مسح كند. آن گه كف هر دو دست بهم درمالد، و انگشتان بميان يكديگر برآرد، و بمالد. و اگر زيادت ازين كند چندان كه غبار بجمله دست رسد روا باشد. و آن گه باين يك تيمّم يك فريضه نماز بيش نگزارد، و نوافل چندان كه‏ خواهد. و چون فريضه ديگر خواهد كرد، ديگر بار تيمّم كند. اين شرح و بيان مذهب شافعى است. و ابو حنيفه در بعضى ازين مسائل مى‏خلاف كند، گفت: وقت نماز درآمدن در تيمّم شرط نيست، و طلب آب كردن پيش از تيمم واجب نيست، و گفت: بيك تيمّم بيش از يك فريضه گزاردن رواست. هم چنان كه بيك طهارت چندان كه خواهد فرائض نماز گزارد، تيمّم همچنانست. و گفت: در تيمّم اعتبار بخاك نيست، بلكه اگر دست بر سنگ سخت زند، و مسح كند رواست، و هر چه از جنس زمين بود چون كحل و زرنيخ و گچ و سنگ و مثل آن تيمّم بر آن روا بيند. و بمذهب مالك اعتبار بزمين است و هر چه بزمين متّصل، چون درخت و نبات. اگر دست بر درخت زند و مسح كند روا بيند. و ثورى و اوزاعى درين بيفزودند، و گفتند: اعتبار بزمين و هر چه بر زمين است اگر چه متصل نباشد، تا آن حدّ كه اگر بر زمين برف و تگرگ بود دست بر برف و تگرگ زند و مسح كند، روا دارند. امّا شافعى گفت: اعتبار بخاكست، كه مصطفى (ص) خاك مخصوص كرد، گفت: «و جعل ترابها لنا طهورا».

و طلب آب واجب است كه اللَّه گفت: فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا، و تا طلب در پيش نبود، فلم تجدوا معنى ندهد و قصد كردن بزمين نقل خاك را واجب است، كه اللَّه گفت: فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً.

گفته‏اند كه: طيّب آن زمين و آن خاكست كه نبات بيرون دهد، هر چه نبات از آن نرويد طيّب نبود، يدلّ عليه قوله تعالى: وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ.

روى عمران بن حصين: انّ رسول اللَّه (ص) رأى رجلا معتزلا لم يصلّ مع القوم، فقال: «يا فلان! ما منعك انّ تصلّى مع القوم؟» فقال: يا رسول اللَّه اصابتنى جنابة و لا ماء.

قال: «عليك بالصّعيد، فانّه يكفيك».

قال: عمرانى: صلّيت خلف رسول اللَّه (ص)، و كان فينا رجل جنب، فأمره النّبيّ (ص) أن يتيمّم و يصلّى، فلمّا وجد الماء امره النّبيّ (ص) أن يغتسل، و لم يأمره ان يعيد الصّلاة.

و عن ابى ذر (رض) قال: قال رسول اللَّه (ص): «الصّعيد الطّيّب وضوء المسلم و لو لم يجد الماء عشر سنين».

فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً و در دعاء پيغامبر است: «اللّهمّ انّك عفوٌّ تحبّ العفو فاعف عنّى، اللّهمّ انّى ظلمت نفسى ظلما كثيرا، و لا يغفر الذّنوب الّا انت، فاغفر لى مغفرة من عندك، و ارحمنى انّك انت الغفور الرّحيم».

هر دو نام بمعنى نام متقارب‏اند، «عفو» محو است، و «غفر» تغطيه، يعنى: يمحو آثار الاجرام بجميل المغفرة.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ الآية كتاب اينجا تورات است، و آيت در شأن جهودان است. يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ يعنى يختارونها على الهدى بتكذيب محمد (ص).

وَ يُرِيدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ ان تخطئوا طريق الهدى، كما انّهم اخطؤوها.

ميگويد: آن جهودان كه پيش از بعثت محمد، بوى ايمان داشتند، اكنون آن ايمان كه بوى داشتند بتكذيب وى بفروختند، و ضلالت بر هدى اختيار كردند، و تحريف و تبديل در صفت وى آوردند، و ميخواهند كه شما نيز كه مؤمنان‏ايد راه راست گم كنيد، و تحريف و تبديل ايشان بخريد. از ايشان نصيحت مخواهيد و مپذيريد، كه ايشان دشمنان شمااند، و اللَّه تعالى دشمنان شما از شما به شناسد.

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَلِيًّا وَ كَفى‏ بِاللَّهِ نَصِيراً اى: و كفى اللَّه وليّا و كفى اللَّه نصيرا.

و «باء»، تأكيد را درآورد، و بمعنى امر است، اى اكتفوا باللّه عزّ و جلّ.

مِنَ الَّذِينَ هادُوا خواهى بآيت پيش در رسان، يعنى: اوتوا نصيبا من الكتاب من الّذين هادوا، تا تفسير آن باشد، و خواهى از آن بريده كن، يعنى: من الّذين هادوا قوم يحرّفون الكلم. كلم سخنان خدا است در نبوّت محمد (ص) در كتاب تورات.

وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا بظاهر ميگفتند كه فرمان برداريم، امّا در دل ميداشتند كه فرمان نبريم و سركشيم. وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ اين چنان است كه گويند: اسمع لا سمعت، بشنو كه مشنوايا. «و راعنا» بزبان عربى ميگفتند، يعنى: ارعنا سمعك، و اين بزبان عرب از طريق مراعات است، امّا بزبان عبرى هجو است و سبّ، از رعونت برگرفته‏اند.

لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ اصل ليّا، لويا است، امّا «واو» در «يا» مدغم كردند.

وَ طَعْناً فِي الدِّينِ اى وقيعة فى دين الاسلام. يعنى كه ايشان بطعن ميگويند كه: دين آنست كه ما درآنيم، نه دين محمد. و گفته‏اند كه: دين اينجا محمد (ص) است او را دين خواند از آنكه معقل دين است و مايه دين.

ربّ العالمين گفت: وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا اگر آن جهودان بجاى عصينا، اطعنا گفتنديد، و بجاى راعنا، اسمع و انظرنا گفتنديد، لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ، ايشان را آن به بودى، و بعدل و صوابتر بودى، از تحريف كه آوردند، و طعن كه كردند.

وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فلذلك لا يقولون ما هو خير لهم. ميگويد: اللَّه بر ايشان لعنت كرد، و از بر خود براند، آنست كه آنچه ايشان را به است نميگويند.

فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا ميگويد: آنچه ايشان بآن ايمان آوردند در جنب آنچه بآن كافر شدند اندكيست، و آن آنست كه ميگفتند: اللَّه خداى ماست، و بهشت و دوزخ حقّ است. ميگويد: اين با تكذيب محمد (ص) و كافر شدن به قرآن هيچ چيز نيست، و ايشان را از عذاب نرهاند.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ ابن عباس گفت: رسول خدا (ص) با دانشمندان جهودان سخن گفت، عبد اللَّه صوريا و كعب اسيد و مالك ضيف، گفت: يا معشر اليهود! از خدا بترسيد، و مسلمان شويد كه شما ميدانيد كه من راست ميگويم، و آنچه آوردم حق است و راست. ايشان منكر شدند، و بر كفر خويش اصرار نمودند. ربّ العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد كه اى اهل تورات! ايمان آريد به محمد، و به قرآن كه فرو فرستاديم، استوار گير و گواه آن تورات كه با شما است.

مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى‏ أَدْبارِها طمس آنست كه چشم و بينى و دهن و حاجب همه از آن محو كنند، و رويها همچون پايهاى شتر كنند، و همچون قفاهاى ايشان كنند. أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ اى نجعلهم قردة و خنازير كما فعلنا بأوائلهم. اگر كسى پرسد چون كه ايشان را بيم داد بعقوبت طمس اگر ايمان نيارند، پس ايمان نياوردند و عقوبت طمس بر ايشان هم نرفت؟

جواب آنست بقول مبرد كه: اين وعيد در حقّ جهودان باقى است و منتظر، كه پيش از قيامت بايشان در رسد لا محالة تحقيق اين وعيد را. و گفته‏اند اين وعيد بشرط آن بود كه اگر از ايشان هيچكس مسلمان نشود، ايشان را روى بگردانند، پس عبد اللَّه سلام و اصحاب وى و كعب احبار مسلمان شدند، و اين عقوبت از باقى برداشتند. آن روز كه اين آيت فرو آمد عبد اللَّه سلام اين وعيد بشنيد، پيش از آنكه باهل خود بازگشت، آمد بر رسول خدا گفت: يا رسول اللَّه از آن پس كه آن وعيد بشنيدم ترسيدم كه اگر مرا روى باز پس گردانند پيش از آنكه بتو رسم، و عمر خطاب اين آيت بر كعب احبار خواند. كعب از بيم آنكه اين عقوبت درو رسد گفت: يا ربّ! آمنت، يا ربّ اسلمت.

قول حسن و مجاهد و سعيد جبير درين سؤال آنست كه: طمس ايشان ارتداد ايشان بود، يعنى كه جهودان پيش از مبعث مصطفى (ص) بوى ايمان داشتند، و پس از مبعث وى بوى كافر شدند، روى دل ايشان از آن هدى و بصيرت كه در آن بودند برگردانيدند، و در كفر و ضلالت بماندند. و قال ابن زيد: طمسهم محو آثارهم من وجوههم و نواحيهم الّتى هم بها.

فَنَرُدَّها عَلى‏ أَدْبارِها حتّى يعودوا الى حيث جاءوا منه بديا، و هو الشام، ذلك فى اجلاء بنى النضير الى الشام قصة طويلة.

وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا لا رادّ لحكمه، و لا ناقض لأمره. ميگويد: كارى كه اللَّه گويد كه كنم، آن در حكم وى كردنى است. معنى ديگر: فرمانى كه اللَّه دهد بآن كار كردنى است. ابو مسلم خليلى را گفتند استاد كعب احبار كه: چه چيز ترا بر مسلمان شدن داشت؟ كه در روزگار رسول خدا و در روز ابو بكر مسلمان نشدى؟! گفت: آواز قرآن خوانى شنيدم از لشكرگاه سپاه عمر خطاب در شام، كه اين آيت ميخواند، همه شب بر روى خود ميترسيدم كه نبايد كه صورت من مطموس شود. بامداد پگاه آمدم و مسلمان شدم.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ بدان كه در عالم قيامت و ميدان رستاخيز و مجمع سياست و هيبت، بندگان خداى را كارهاى عظيم در پيش است، و مقامهاى مختلف: اوّل مقام دهشت و حيرت. دوم مقام سؤال و اظهار حجّت، و درخواست شهادت و بيّنت. سيوم مقام حساب و مناقشت. چهارم مقام تميز و مفاصلت.

مقام اوّل را گفت: يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ. دوم را گفت: فَكَيْفَ إِذاجِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ

سيوم را گفت: وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ.

چهارم را گفت: فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ. امّا مقام سياست و هيبت آنست كه در بدو محشر ربّ العالمين خلق اوّلين و آخرين را از ابتداء آفرينش تا منتهى عالم، بيك نفخه اسرافيلى همه را در بسيط قيامت حاضر كند، سر و پاى برهنه، تشنه و گرسنه، سر در پيش افكنده، بكار خود درمانده، آفتاب گرم زير سر فرو آمده، و نفس گرم و سوز دل در آن پيوسته، و آتش خجل و تشوير در جان افتاده، از زير هر تار موى چشمه عرق روان شده. مصطفى (ص) گفت: كس بود كه تا بدو زانو در عرق نشيند، كس بود كه تا كمرگاه، كس بود كه تا برابر گوش، و نزديك آن بود كه در عرق غرق شود. در آثار بيارند كه بيم و اندوه بجايى رسد كه يكى گويد: بار خدايا! برهان ما را ازين بيم، و ازين اندوه، خواه ببهشت خواه بدوزخ. سيصد سال بدين صفت در آن عرصات بمانند، نه طاقت خاموشى، نه زهره سخن گفتن، نه روى گريختن، نه جاى آرميدن!

مؤمنان و كافران استاده مدهوش و حزيندستها در كش زده، وز جامها عريان شده!
بانگ بردابرد و گيرا گير باشد در قفابينى از پيشت جحيم و دوزخى غرّان شده!

آن گه گريستن بر خلق افتد، و چندان بگريند كه بجاى اشك خون ريزند، و گويند: من يشفع لنا الى ربّنا حتّى يقضى بيننا؟ كيست كه از بهر ما شفاعت كند بحضرت ذو الجلال تا حكم كند ميان ما و كار برگزارد؟ رسول خدا گفت: آن ساعت خلق روى به آدم نهند، و گويند: اى آدم! تو آنى كه اللَّه تعالى ترا بيد صنعت خويش بيافريد، و با تو برابر سخن گفت، و ترا در بهشت بنشاند، و مسجود فريشتگان كرد.

چه بود كه براى فرزندان شفاعت كنى باللّه، تا كار ميان بندگان برگزارد؟! آدم گويد: من نه مرد اين كارم، كه من بخود درمانده‏ام، رويد بر نوح تا وى شفاعت كند. بر نوح روند جواب همان شنوند. بر ابراهيم روند جواب همان شنوند.

موسى و عيسى همان گويند. مصطفى (ص) گفت: آن گه بر من آيند، من برخيزم پيش عرش ملك بسجود درآيم، آن گه فرمان آيد از حضرت عزّت كه: يا محمد چه كار دارى؟ و چه خواهى؟ و خود عزّ جلاله داناتر بر آنچه من خواهم. گويم: بار خدايا ما را وعده شفاعت داده‏اى در خلق خويش، اكنون ميخواهم كه ايشان را ازين انتظار و حيرت برهانى، و كار برگزارى و حكم كنى. ربّ العالمين گويد: قد شفعتك انا، آتيكم اقضى بينكم.

قال رسول اللَّه (ص): «فارجع، فأقف مع النّاس، فبينا نحن وقوف اذ سمعنا حسّا من السّماء شديدا».

و فى الحديث طول ذكرنا سياقه فى سورة البقرة.

امّا مقام مسائلت و اقامت بيّنت بر بندگان آنست كه ربّ العالمين در آن عرصه عظمى و انجمن كبرى، اوّل خطابى كه با بندگان كند سؤال از ايشان كند، و اوّل سؤال از پيغامبران كند، و اوّل پيغامبرى كه از وى سؤال كند نوح بود.

قال رسول اللَّه (ص): «اوّل من يدعى يوم القيامة نوح. فيقال له: هل بلّغت؟ فيقول: نعم يا ربّ انت اعلم. فيقال لقومه: هل بلّغكم نوح؟ فيقولون: ما اتانا من احد، و ما اتانا من نذير. فيقول اللَّه تعالى له: يا نوح من يشهد لك؟ فيقول: يشهد لى محمد و امّته، فتأتون فتشهدون انّ نوحا قد بلّغ».

و آن گه هر پيغامبرى را كه بقومى فرستاده بودند از وى اين سؤال كنند، و امّت وى همان جواب دهند كه امّت نوح دادند، و از پيغامبران كس باشد كه ميآيد، و از امّت وى ده كس با وى باشند كه بوى ايمان آورده بودند، و كس بود كه پنج، كس بود كه دو، و كس بود كه يكى. لوط ميآيد و با وى دو دخترك وى باشند. پس آن گه ربّ العالمين پيغامبران را گويد: پيغام ۶۶رسانيديد؟ ايشان گويند رسانيديم، و امّت ايشان انكار كنند. ربّ العالمين گواه خواهد. پيغامبران گويند: امّت محمد (ص) گواهان مااند بتبليغ رسالت. آن گه فرمان آيد كه اى جبرئيل امّت محمد را حاضر كن، تا گواهى دهند كه ما داور دادگرانيم، حكمى كه كنيم بعد از ظهور حجّت و ثبوت شهادت كنيم. امّت محمد بيايند تا گواهى دهند. كافران گويند: شما پسينان بوديد، از قصّه و داستان ما چه خبر داشتيد كه ما را نديديد؟ ايشان گويند: ما در محكم تنزيل قرآن مجيد خوانديم و دانستيم: كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ، كَذَّبَتْ عادٌ الْمُرْسَلِينَ، كَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِينَ، كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلِينَ، كَذَّبَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ الْمُرْسَلِينَ، وَ كَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ. آن گه كافران تزكيت ايشان خواهند.

فرمان آيد كه: اى جبرئيل! محمد را حاضر كن تا اينان را تزكيت كند. جبرئيل برود و ميكائيل و اسرافيل با وى، مصطفى (ص) را بر براق نشانند، با لواء كرامت، و تاج ولايت، ابو بكر بر راست او، و عمر بر چپ او، و عثمان از پس، و على (ع) از پيش. منبرى نهاده از ياقوت سرخ برابر عرش مجيد. مصطفى (ص) بمنبر برآيد از حضرت عزّت ندا آيد كه: اى محمد! انبياء دعوى كردند كه ما رسالت رسانيديم، و پيغام گزارديم، بيگانگان منكر شدند. امّت تو پيغامبران را گواهى دادند. اكنون تزكيت گواهان ميخواهند. رسول (ص) ايشان را تزكيت كند، گويد: بار خدايا راستگويانند، و نيك مردانند، و تو خود گفته‏اى بار خدايا كه: بهينه امّت ايشان‏اند: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ، جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً. ربّ العالمين گويد: گواهى‏شان قبول كردم، و حكم كردم بيگانگان را سياست و عقوبت، و دوستان را مثوبت و رحمت. آن گه پيغامبران گويند: بار خدايا امّت احمد را بر ما حقّى واجب‏گشت كه بتبليغ رسالت ما گواهى دادند. بار خدايا! اگر در ميان ايشان گناهكاريست، آن معصيت وى در كار ما كن، و بفضل خود او را بيامرز. ربّ العالمين گويد: بيك شهادت كه از بهر شما دادند مستوجب شفاعت شما گشتند، و حقّ ايشان بر شما واجب گشت، پس من خود چه سازم ايشان را از كرامت و نواخت؟ كه هفتاد سال از بهر من در سراى بلا غم خوردند، و بار بلاء ما كشيدند، و به يگانگى ما گواهى دادند، جز بر راستى و دوستى نرفتند.

راست كارى پيشه كن كاندر مصاف رستخيزنيستند از خشم حق جز راستكاران رستگار
اين عزيزانى كه اينجا گلبنان دولت‏اندتا ندارىّ و ندانى شان بدينجا خوار و خار!

امّا مقام محاسبت در پيش ترازو بود، و خلق عالم درين مقام بر سه قسم‏اند: قسمى آنند كه در ديوان ايشان حسنتى نيابند، و بنام ايشان خيرى بر نيايد كه كرده باشند. ايشان را بى‏حساب و بى‏كتاب، يك سر بدوزخ رانند. و قومى بر عكس اين باشند، كه در نامه ايشان جز حسنات و فنون طاعات نبود، ايشان را بى‏حساب و بى كتاب يكسر ببهشت فرستند. قومى بمانند در ميان، كه در جريده ايشان هم نيكى بود، و هم بدى، هم طاعت، و هم معصيت، خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً. اعمال ايشان بترازوى عدل درآرند اگر كفّه طاعت رجحان دارد كليد سعادت و پيروزى جاودان در دست ايشان نهند كه: فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.

و اگر نه، كه كفّه معصيت راجح شود، «لا يفلح» به پيشانى وى باز بندند، و گويند: فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ.

قال داود الطائى رحمة اللَّه عليه: «قطع نياط العارفين ذكر احد الخلودين»، و ذلك فى قوله تعالى فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ سكر مستى است، و مستى بر تفاوت است، و مستان مختلف‏اند. يكى از شراب خمر مست است، يكى از شراب غفلت، يكى از حبّ دنيا، يكى از رعونت نفس و خويشتن دوستى. و اين از همه صعبتر است كه خويشتن دوستى مايه گبركى است، و تخم بيگانگى، و ستر بى دولتى، و اصل همه تاريكى!

اگر صد بار در روزى شهيد راه حق گردىهم از گبران يكى باشى چو خود را در ميان بينى‏
تو خود كى مرد آن باشى كه دل را بى هوا خواهىتو خود كى درد آن دارى كه تن را بى‏هوان بينى؟

او كه از خمر مست است و در آن ترسان، و از بيم عقوبت لرزان، غايت كار او حرقتست در آتش عقوبت، گرش نيامرزد، و باشد كه خود بيامرزد كه گفته است: إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً. امّا آن كس كه مستى او از نخوت نفس است و كبر و خويشتن پرستى، كار او بر خطر است، و مايه وى زيان، و عمل وى بر وى تاوان، در خطر استدراج و مكر و بيم فرقت جاودان.

وَ لا جُنُباً إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا اگر دين بقياس بودى غسل در اراقت بول واجب بودى، و آبدست در خروج منى. آن بول نجس است و اين منى پاك، در بول نجس طهارت كهين واجب، و در منى پاك طهارت مهين، تا بدانى كه بناء دين بر منقول است نه بر معقول، و بر كتابست نه بر قياس، و بر تعبّد است نه بر تكلّف.و اصل غسل جنابت از عهد آدم (ع) است. آدم چون از بهشت بدنيا آمد او را با حوا صحبت افتاد. جبرئيل آمد، گفت: اى آدم غسل كن كه اللَّه ترا چنين ميفرمايد. آدم فرمان بجاى آورد. آن گه گفت: اى جبرئيل اين غسل را ثواب چيست؟ جبرئيل گفت: بهر مويى كه بر اندام تست ثواب يك ساله ترا در ديوان بنويسند، و بهر قطره آب كه بر اندام تو گذشت، اللَّه تعالى فريشته‏اى آفريد كه تا بروز قيامت طاعت و عبادت همى آرد، و ثواب آن ترا همى‏بخشد. گفت: اى جبرئيل اين مراست على الخصوص؟ يا مرا و فرزندانم را على العموم؟ جبرئيل گفت: تراست و مؤمنان و فرزندان ترا تا بقيامت. پس غسل جنابت اندر همه شرايع انبياء واجب بوده است، از عهد آدم تا وقت سيد عالم صلوات اللَّه و سلامه عليهم اجمعين، تا بعضى از ائمه گفتند: آن امانت كه آدم برداشت كه اللَّه آن را گفت: وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ آن امانت غسل جنابتست.

ثمّ قال فى آخر الآية: إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً خداى در گذارنده گناهان است، و سترنده عيبهاى عذر خواهان است، و ناپيدا كننده جرم اوّاهان. اين دو نام از عفو و مغفرت درين موضع نهادن، معنى آنست كه هر چه تا امروز كردى، پيش از آنكه امر و نهى فرستادم همه برداشتم، و از تو درگذاشتم. بنده من! هرگز جنايت كسى با عنايت من نتاود، و فضل من كه يابد، مگر آنكه آفتاب عنايت برو تابد! بنده من! اگر قصد درست كنى، ترا بر سر راهم، اگر از من آمرزش خواهى، از انديشه دل تو آگاهم! جرم ترا آمرزگار، و ترا نيكخواهم. هر كجا خراب عمرى است، مفلس روزگارى، من خريدار اوأم! هر كجا درويشى است خسته جرمى، درمانده در دست خصمى، من مولاى اوام! هر كجا زارنده‏اى است از خجلى، سر فروگذارنده‏اى از بيكسى، من برهان اوام. هر كجا سوخته‏ايست از بيدلى، دردمندى از بى‏خودى، من شادى جان اوام!

كن اين شئت من البلاءد و أنت من ذكرى قريب‏

۱۰ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ خداى نيامرزد كه انباز گيرند با وى، وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ و ميآمرزد هر چه فرود از آنست، لِمَنْ يَشاءُ آن را كه خواهد، وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ و هر كه انباز گيرد با خداى، فَقَدِ افْتَرى‏ إِثْماً عَظِيماً (۴۸) او دروغى ساخت و بر خود بزه‏اى نهاد بزرگ.

أَ لَمْ تَرَ نبينى و ننگرى؟ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ بايشان كه خود را بى‏عيب و پاك مينمايند، بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ بلكه خداى من بى‏عيب كند، و بى‏عيبى باز نمايد آن را كه خواهد، وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا (۴۹) و ايشان را بفتيلى از جرم كس بنگيرند.

انْظُرْ در نگر، كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ كه چون دروغ مينهند و ميسازند بر خداى! وَ كَفى‏ بِهِ إِثْماً مُبِيناً (۵۰) و دروغ ساختن بر خداى، بسنده بزه‏ايست و آشكارا.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نبينى و ننگرى بايشان كه دادند ايشان را؟

نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ بهره‏اى از تورات، يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ ميگروند به جبت و طاغوت، وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا و ميگويند ايشان را كه كافر شدند، هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا (۵۱) كه اينان براه‏تراند و راست حكم‏تراند از گرويدگان.

أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ ايشانند كه اللَّه لعنت كرد بر ايشان، وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ و هر كه خداى بر وى لعنت كرد، فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً (۵۲) وى را هرگز يارى نيابى.

أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ يا ايشان را بهره‏ايست از پادشاهى، فَإِذاً اگر بودى ايشان را پادشاهى، لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً (۵۳) مردمان را نقيرى ندهنديد از حق خويش.

أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ يا مى‏حسد برند بر مردمان، عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ بر آنچه خداى داد ايشان را از فضل خود، فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ پيش از وى آل ابراهيم را داديم، الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ نامه و دانش و پيغام، وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً (۵۴) و ايشان را ملكى عظيم داديم.

فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ كس بود از ايشان كه ايمان آورد بوى، وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ و كس بود از ايشان كه برگشت از وى، وَ كَفى‏ بِجَهَنَّمَ سَعِيراً (۵۵) و دوزخ ناگرويدگان را بسنده است.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا ايشان كه كافر شدند بسخنان ما، سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً ايشان را برسانيم بآتش، كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ هر گه كه بپزد پوستهاى ايشان در آن، بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها ديگر دهيم ايشان را پوستهايى جز از آن، لِيَذُوقُوا الْعَذابَ تا جاويد بپوستهاى نو عذابهاى نو ميچشند، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً حَكِيماً (۵۶) كه اللَّه تواناييست دانا هميشه‏اى.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و ايشان كه بگرويدند و نيكيها كردند، سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ در آريم ايشان را در بهشتهايى، تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ كه ميرود زير درختان آن جويهاى روان، خالِدِينَ فِيها أَبَداً جاويدان در آن هميشه‏اى، لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ ايشان را است در آن جفتانى از زنان، مُطَهَّرَةٌ زنانى پاك كرده بى‏عوار و بى‏عيب، وَ نُدْخِلُهُمْ و در آريم ايشان را، ظِلًّا ظَلِيلًا (۵۷) در سايه خنك.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ الآية كلبى گفت: اين آيت در شأن وحشى بن حرب و اصحاب وى فرو آمد. چون حمزه را بكشتند، و به مكه بازگشتند، پشيمان شدند بآنچه كردند. فراهم آمدند، و نامه‏اى نبشتند بر رسول خدا (ص) كه: چنين كارى بدست ما رفت، و ما از آن پشيمان شديم، و خواستيم كه در اسلام آئيم، لكن از تو شنيده بوديم به مكه، كه اين آيت ميخواندى: وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ، اگر مسلمان كسى است كه شرك و قتل و زنا در بار وى نبود، پس ما اين همه دربار داريم و كرده‏ايم، اگر نه اين آيت بودى ما اتّباع تو كردمانى و باسلام در آمديمى. پس اين آيت فرو آمد كه: إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً. رسول خدا اين آيت به وحشى و اصحاب وى فرستاد، تا برخواندند. ايشان گفتند: اين شرط دشخوار است كه اللَّه گفت: وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً. ترسيم كه عمل صالح از ما نيايد، آن گه از اهل اين آيت نباشيم. ربّ العالمين در تخفيف بيفزود، و اين آيت فرستاد: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ. رسول خدا (ص) اين آيت بايشان فرستاد، و بر خواندند و گفتند: ترسيم كه از اهل مشيّت نباشيم، يعنى كه اللَّه ميگويد فرود از شرك، گناه آن كس آمرزيم كه خود خواهيم. ترسيم كه ما از ايشان نباشيم كه اللَّه خواهد كه ايشان را بيامرزد. ربّ العالمين در كرم بيفزود و اين آيت اميدوار بايشان فرو فرستاد: قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً. وحشى و اصحاب وى چون اين آيت برخواندند، برسول خدا شدند، و مسلمان گشتند. رسول خدا (ص) اسلام از ايشان بپذيرفت.

آن گه گفت: «يا وحشى! أخبرنى كيف قتلت حمزة»؟

وحشى قتل حمزه با وى بگفت. رسول خدا دلتنگ شد، گفت: «غيّب وجهك عنّى»

روى از من بپوش، و با من منشين. وحشى بعد از آن به شام رفت، و آنجا ميبود تا از دنيا بيرون شد.

ابن عمر گفت: در عهد رسول خدا (ص) چون يكى از دنيا برفتى از ياران وى بر كبيره، ما گواهى ميداديم كه وى از اهل آتش است تا آن روز كه اين آيت آمد: وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ. زان پس كه اين آيت فرو آمد آن نگفتيم، و كس را بر كبيره گواهى بآتش نداديم. و فى ذلك ما

روى جابر بن عبد اللَّه قال قال رسول اللَّه (ص): «لا تزال المغفرة تحلّ بالعبد ما لم يقع الحجاب». قيل: يا رسول اللَّه و ما وقوع الحجاب؟

قال: «الا شراك باللَّه عزّ و جلّ»، ثمّ قرأ: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ الآية.

و فى رواية ابن عمر. قال قال رسول اللَّه (ص): «من لقى اللَّه عزّ و جلّ لا يشرك به شيئا دخل الجنّة و لم تضرّه معه خطيئة، كما لو لقيه يشرك به شيئا دخل النّار و لم تنفعه حسنة».

على (ع) گفت: در همه قرآن آيتى ازين اميدوارتر نيست كه إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ الآية. معنى آنست كه اللَّه تعالى شرك نيامرزد، يعنى كسى را نيامرزد كه كه در شرك و كفر بميرد، امّا كسى كه از شرك توبه كند، و در اسلام بميرد، در تحت اين آيت نشود، كه جاى ديگر گفت: قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ..

و معنى يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ آنست كه: فرود از شرك، گناهان اهل توحيد هر چه خواهد آن را كه خواهد بيامرزد، پيش از توبت. امّا كسى كه توبت كند از گناهان، و بر توبت بميرد، خود در تحت اين آيت نشود، كه جايى ديگر از بهر وى گفته است: وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً. و گفته‏اند: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ ردّ است بر معتزله، و بر قومى خوارج كه ميگويند: هر كه بر كبائر بميرد توبه ناكرده، جاويد در آتش بماند، و ميگويند ميان ايمان و شرك منزلى ديگر نيست، و ضدّ ايمان شرك ميپندارد، يعنى كه هر چه نه ايمان، همه شركست نه گناه، تا آن حدّ كه قومى از ايشان صغائر و كبائر همه كفر شمرند، و بنده را بگناه صغيره كافر دانند. ربّ العالمين در اين آيت بر ايشان ردّ ميكند، و دروغ زن ميگرداند، كه فرق ميكند ميان شرك و ميان گناه. مغفرت در شرك مى‏نيارد، و در گناه ميآرد. اگر آنست كه گناهها همه شرك و كفر است، پس در إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ سخن بريده گشت، و همه نافرمانيها در زير اين شد، وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ بر چه حمل كنند؟ كه هيچ محمل نماند! معلوم گشت كه سخن ايشان فاسد است، معتقد ايشان باطل.

وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى‏ إِثْماً عَظِيماً اى اختلق ذنبا غير مغفور.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ اين آيات تا كانَ عَزِيزاً حَكِيماً همه در شأن جهودان است. و تزكيت نفس كه ميكردند آن بود كه گاهى مى‏گفتند: نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ، و گاه طفلكان خويش را بر مصطفى (ص) ميبردند و ميگفتند: اى محمد ايشان را هيچ گناهى هست؟ رسول خدا (ص) گفتى: نه، پس ايشان ميگفتند: ما نيز همچون ايشانيم. هر آن گناه كه بروز كنيم اندر شب ما را آن گناه بيامرزند، و هر گناه كه اندر شب كنيم اندر روز بيامرزند. ربّ العالمين گفت: يا محمد ننگرى اين جهودان كه خود را بى‏عيب و پاك مينمايند، يعنى بدروغ. بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ

نه چنانست كه ايشان ميگويند، كه اللَّه بى‏عيب كند، و بى‏عيبى باز نمايد آن كس را كه خواهد. آن گه گفت: وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا يعنى كه اگر خويشتن را به بى‏عيبى نستايند گناه كسى ايشان را نيالايد، و ايشان را باندازه فتيلى از جرم كس نگيرند. فتيل، النّواة، هو القشرة الرّقيقة الّتى حولها، و قيل هو ما فتلته بين اصبعيك من وسخ و عرق. آن گه گفت يا محمد! انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ در نگر كه چون دروغ بر اللَّه ميسازند، بآنكه ميگويند: گناه ما آمرزيده است، و ما پسران و دوستان اللَّه‏ايم. و گفته‏اند: دروغ كه بر اللَّه ميساختند آن بود كه دروغها ميگفتند، و آن را از تورات مى‏حكايت كردند. وَ كَفى‏ بِهِ إِثْماً مُبِيناً اى كفى بما قالوا اثما مبينا.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ اقوال مفسّران مختلف است در معنى جبت و طاغوت. عكرمة گفت: نام دو صنم‏اند كه در ميان مشركان معروف بودند، و آن را عبادت ميكردند، ضحاك گفت: جبت اينجا حيى اخطب است و طاغوت كعب اشرف. هر دو حاكمان جهودان بودند و سران ايشان. قومى گفتند: جبت نام بتان است و طاغوت نام سدنه بتان. و سدنه خدمتكاران و تيمارداران باشند. و گفته‏اند: جبت نامى است كهانت را، و طاغوت نامى است هر چه را بپرستند جز از خدا. و گفته‏اند هر چه اللَّه تعالى آن را حرام كرد آن را جبت گويند، و به‏

قال النّبيّ (ص): «العيافة و الطّرق و الطّيرة من الجبت».

العيافة زجر الطّير، و الطّرق الضّرب بالحصى، و هو ضرب من الكهانة. قال الشاعر:

لعمرك ما تدرى الطّوارق بالحصىو لا زاجرات الطّير ما اللَّه صانع‏

امّا سبب نزول اين آيت آن بود كه: كعب اشرف بعد از واقعه احد به مكه شد، با هفتاد سوار از جهودان بقصد آنكه تا با مشركان قريش دست يكى دارد، و قتال رسول خداى را تدبير سازند. كعب چون در مكه شد بخانه بو سفيان فرو آمد.

بو سفيان او را گرامى داشت، و ترحيب و تقريب كرد، و آن جهودان كه با وى بودند هر يكى را بسرايى فرو آورد. آن گه بو سفيان را گفت كه: سى مرد از ما و سى مرد از شما بايد تا بخانه كعبه رويم، و آنجا عهد كنيم، و پيمان گيريم، كه در قتال محمد بكوشيم چندان كه توانيم، و فترتى در خود نياريم تا وى را برداريم.

بو سفيان و اصحاب وى كعب اشرف را گفتند و حيى اخطب با وى كه: ما بر شما آمن نباشيم بآنچه مى‏گوييد؟ نبايد كه اين مكر ميسازيد بر ما؟ اگر ميخواهيد كه شما را بآنچه گفتيد استوار داريم، اين دو بت را سجود بريد، و بايشان ايمان آريد، و آن دو بت جبت و طاغوت بودند. ايشان مر آن بتان را سجود بردند، و ايشان را پرستيدند. اينست كه ربّ العالمين گفت: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ. ميگويد: نه بينى اى محمد اين علما و حاكمان جهودان را كه به جبت و طاغوت ايمان ميآرند؟ و ايشان را سجود ميبرند؟

پس بو سفيان، كعب را گفت كه: تو مردى از اهل كتاب خدايى، و تورات خوانده‏اى و دانسته‏اى، و ما امّيان عرب‏ايم، چون مى‏بينى كار محمد؟ دين وى بهتر است يا دين ما؟ راه وى بحق نزديك‏تر است يا راه ما؟ كعب گفت: با من بگوئيد كه دين شما و راه شما چيست؟ بو سفيان گفت: ما قومى مهمان داران و مهمان دوستانيم، بروز مهمانى شتران فربه كشيم، و مهمان را گرامى داريم، و حاجيان را سقّايى كنيم، و اسيران را باز خريم، و رحم بپيونديم، و خانه كعبه را عمارت كنيم، و گرد آن طواف كنيم، و اهل حرم خدا مائيم، و بر دين پدران خويش بمانده‏ايم، و محمددين پدران خويش بگذاشته است، و دين نو آورده است، حرم بگذاشته است، و ما را ميفرمايد كه بر پى من رويد. كعب گفت: انتم و اللَّه اهدى سبيلا ممّا عليه محمد، و اللَّه كه شما بر راه تريد از محمد، و دين شما نيكوتر است از دين وى. اينست كه اللَّه گفت: وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا يعنى لأبى سفيان و اصحابه، هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا بمحمّد، و هم اصحابه.

أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ يعنى كعبا و اصحابه. ميگويد: كعب و اصحاب وى كه اين سخن ميگويند، اللَّه بر ايشان لعنت كرد. وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً اى: من يباعد اللَّه من رحمته فهو مخذول فى دعواه، و مغلوب فى حجّته.

و اليهود ابين خذلانا فى أنّهم غلبوا من جميع سائر الاديان، لأنّهم كانوا اكثر عنادا لأهل الاسلام، و انّهم كتموا الحقّ و هم يعلمونه. پس چون آن عهد و ميثاق ميان كعب اشرف و ابو سفيان برفت، و بر وقت آن كار وعده‏اى نهادند، كعب به مدينه باز رفت، و در سراى خويش آرام گرفت. رسول خدا محمد بن مسلمة الانصارى و ثابت بن معاذ و جماعتى بفرستاد پنهان تا كعب اشرف را بكشتند. محمد بن مسلمه گفت: يا رسول اللَّه دستورى باشد تا در پيش وى هر چه خواهيم گوئيم؟ يعنى بر سبيل خدعت؟

رسول ايشان را دستورى داد. ايشان رفتند تا پيش كعب، و ضجرى نمودند از رسول خدا، گفتند: چند بلا كه ما كشيديم از دست محمد! و ضجر گشتيم! و از معيشت خويش بازمانديم! چه بود كه تو ما را چند وسق خرما با وام دهى؟ تا ما از محمد بگريزيم، و طلب معيشت خويش كنيم. كعب بخنديد، گفت: اكنون او را بشناختيد، و دروغ وى بدانستيد! آن گه گفت: شما اگر از من چيزى ميخواهيد زنان و پسران را پيش من بگرو بنشانيد. ايشان گفتند ما شرم داريم كه زنان را بگرو بنشانيم، و و نيز مردى بس با شكوه و وقارى، و زشت بود ترا كه زنان را بگو گيرى، و پسران را نيز نتوانيم بگرو كردن، كه آن گه عرب زبان در ايشان نهند، كه شما را بوسقى خرما بگرو كردند، و ايشان را از آن تشوير بود. كعب گفت: اكنون هر چه خواهيد بگرو بنهيد. ايشان گفتند: شمشيرهاى خويش بنهيم، و بروز نتوانيم آوردن، كه اصحاب محمد بدانند، بشب آريم. چون شب در آمد ايشان شمشيرها برداشتند، و بردند. كعب بر آن غرفه بخلوتگاه نشسته بود، و دختر عمّ خويش را نو بزنى كرده بود، و عروس بود، و آن دختر عمّ كاهنه بود. چون كعب برخاست تا بزير شود، آن كاهنه زن وى گفت: زينهار مشو كه من بوى خون از تو ميشنوم. كعب گفت: دور از بر من! بازگير دست از دامن من! كيست كه مرا خواهد كشت؟

اينان كه آمده‏اند محمد مسلمه برادر همشير منست، و ثابت معاذ همسايه و دوست من! اگر خفته باشم مرا بيدار نكنند. از آن غرفه بزير آمد، و بوى مشك بيالوده، كه از بر عروس برخاسته بود. مسلمانان چون آن بوى خوش شنيدند، گفتند: واها لهذه الرّيح الطّيبة، دير است تا ما در آرزوى چنين بوئيم، فراز آى تا حظّى بر گيريم، و دستى بسرت فرو آريم. وى فراز شد، و ايشان در وى آويختند، و شمشير زدند، و آن دشمن خدا و رسول را بكشتند، و رسول خدا (ص) با ايشان گفته بود كه: چون او را كشته باشيد تكبير كنيد چنان كه من بشنوم، تا من نيز با شما تكبير كنم. رسول خدا (ص) آن شب با جماعتى از ياران از مسجد بگورستان بقيع ميشد، و از بقيع تا مسجد ميآيد، و بآسمان نظر ميكرد كه تا خود آواز تكبير شنود، و ياران كه با وى بودند از آن قصه بى‏خبر بودند، تا آن ساعت كه تكبير شنيدند، و رسول خدا (ص) تكبير كرد، پس معلوم گشت ايشان را كه كعب را كشتند. و آن ساعت كه زخم كردند سر شمشير بپاى ثابت معاذ رسيد، و گوشت و استخوان همه بريده گشت.

رسول خداى كه آن بديد، با هم نهاد، و دعا كرد خداى تعالى وى را شفا داد، و بحال صحّت باز شد.

چون كعب را كشته بودند، ديگر روز بامداد رسول خدا (ص) فرمود تا ياران همه سلاح در پوشيدند، و بجنگ جهودان شدند. و ايشان جمعى عظيم بودند از قبيله نضير، و ايشان را در آن خانها حصار ميدادند. پس جهودان چون دانستند كه ايشان را از مدينه بيرون خواهند كرد، خانهاى خويش بدست خويش خراب ميكردند، يعنى كه تا مسلمانان در آن ننشينند، و مالهاى خويش بفنا ميبردند، و درختان خرما ميبريدند، كه تا مسلمانان را نبود. آخر ايشان را بيرون كرد و به شام فرستاد، و ذلك فى قوله تعالى: هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ الآيات.

أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ ميم صلت است، و تقدير سخن آنست كه أ لهم نصيب من الملك، و اين بر جهت انكار گفت. معنى آنست كه: جهودان را از ملك نصيبى نيست، و اين را دو تفسير گفته‏اند: يكى آنكه ملك، نبوّت است و شرف دين، و جهودان را از آن بهره نيست. ديگر تفسير آنست كه ايشان را هرگز در زمين پادشاهى و فرمانروايى نبوده است. فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً ميگويد: اگر ايشان را در زمين پادشاهى و فرمانروايى بودى از بيت المال هيچ خداوند حق را از مردمان، مقدار نقيرى بندادندى! و اين ذمّ ايشانست در بخل و حسد و قلّة الخير كه در ايشانست.

نقير آن گواست كه بر پشت استه خرما است، و درخت خرما از آن رويد.

أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ناس اينجا مصطفى (ص) است و نژاد وى. از اسماعيل و آل ابراهيم درين آيت فرزندان يعقوب و نژاد اسحاق را ميخواهد. اين جهودان حسد ميبردند بر رسول خدا (ص) و نژاد اسماعيل، بآنچه اللَّه ايشان را داد از كتاب و نبوّت. ربّ العزّة گفت: ايشان باين حسد ميبرند.

و فرزندان يعقوب و نژاد اسحاق را همه نامه داديم، و دانش و پيغامبرى، و ايشان را ملكى عظيم داديم، ملك بزرگوار، با دين و علم، و مدّت دراز: در سبط لاوى نبوّت، و در سبط يهودا ملك. و گفته‏اند: جهودان بر مصطفى (ص) حسد بردند بآنچه اللَّه تعالى وى را مباح كرده بود از زنان، گفتند: اگر پيغامبرى بودى رغبت بزنان نكردى، و از ايشان بسيار نخواستى. ربّ العزّة بجواب ايشان گفت كه: وى از آل ابراهيم است، و شما خود اقرار ميدهيد كه در آل ابراهيم پيغامبران بودند كه ايشان زنان بسيار داشتند. داود را نود و نه بود، و سليمان را هفتصد حرّه بود و سيصد سريّت.

پس چرا حسد بريد بآنچه بوى داديم؟ و بطعن مى‏بازگوئيد؟ و آنچه سليمان و داود را داديم از ملك عظيم و زنان بسيار مى‏باز نگوئيد؟ و انكار مى‏ننمائيد؟ يعنى كه اين جز از حسد نيست كه شما را برين سخن ميدارد.

فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ اين «ها» با اللَّه ميشود، و با ابراهيم ميشود، و با محمد ميشود. وَ كَفى‏ بِجَهَنَّمَ سَعِيراً اى: كفى بسعير جهنّم عذابا لمن لا يؤمن.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً اين باز در شأن جهودانست، در بيان مستقرّ ايشان در آن جهان، و رسيدن ايشان بعذاب جاودان. كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ عمر خطاب گفت: شنيدم از رسول خدا (ص) كه ميگفت: در ساعتى صد بار تبديل كنند. حسن گفت: هر روز هفتاد بار سوخته شوند، يعنى كه هر بار كه سوخته شوند فرمان آيد كه: چنان كه بودى بآن باز شو، تا ديگر باره ميسوزى! پوست نو ميشود پياپى، تا عذاب نو ميشود پياپى.

و صحّ فى الخبر: انّ غلظ جلد الكافر اثنان و اربعون ذراعا، و انّ ضر سه مثل احد، و انّ مجلسه من جهنّم ما بين مكة و المدينة، و ما بين منكبى الكافر فى النّار مسيرة ثلاثة ايّام للرّاكب.

اگر كسى گويد بر تعنّت كه: آن پوست نو كه ميآفريند عاصى نيست، چونست كه وى را عذاب ميكنند؟ جواب وى آنست كه همان پوست سوخته مى نو كند، و باز آرد نه پوستى ديگر، چون قادر است كه آن پوست كه در خاك مى‏بريزد، پس همان نو ميكند، و باز مى‏آفريند، قادر است كه آن پوست در آتش بسوزد، پس بقدرت همان نو كند، و بازآفريند. پس نه تبدّل در اصل آمد، كه تغيّر در حال آمد. و بناء اين قاعده بر آنست كه غير بر دو معنى استعمال كنند: بر معنى تضادّ و تنافى، و بر معنى تغيّر و تبدّل. و معنى تضاد و تنافى آنست كه گويند: اللّيل غير النهار و الذّكر غير الأنثى. و معنى تغيّر و تبدّل آنست كه ربّ العزّة گفت: يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ، و هى تلك الأرض بعينها، غير انّها بدّلت جبالها و أنهارها و أشجارها. و بعرف و عادت كسى را بينى تندرست، پس او را بينى نزار و ضعيف. چون از وى پرسى گويد: انا غير الّذى عهدت، من نه آنم كه تو ديدى! و او همانست، لكن حالش متغيّر گشت و فى معناه انشد:

فما النّاس بالنّاس الّذى قد عهدتهمو لا الدّار بالدّار الّتى كنت اعرف

سدى گفت: تأويل اين آيت آنست كه چون پوست كافر سوخته شود، و عذاب آن بچشد، هم از آن گوشت كافر كه عصيان در آن رفته باشد، پوستى ديگر بيرون آرد تا ميسوزد. پس هر پوست كه سوزد از آن بود كه عصيان در آن رفته باشد.

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً اى قويّا، لا يغلبه شى‏ء حَكِيماً فيما دبّر و قدّر.

ثمّ اخبر بمستقرّ المؤمنين، فقال: وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ يعنى البساتين، تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً لا يموتون، و ما هم منها بمخرجين، لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ لا يبلن و لا يتغوّطن و لا يمتخطن و لا يبصقن و لا يحضن و لا يشبن و لا يلدن و لا يمنين. معنى آيت آنست كه مؤمنان و دوستان خدا كه در دنيا كارهاى نيك كردند، و ايمان بپايان بردند، درآريم ايشان را فردا در آن بهشتهاى جاودان، و آن ناز و نعيم بيكران، با جفتهاى پاكيزه از هر فضول و هر آلايش، برنگ مرواريد، و صفاء ياقوت آفريده، گيسوان دارند بمشك اذفر بيالوده، و بجواهر بياراسته، بنغمتى خوش اين آواز بر داده كه: نحن الخالدات فلا نموت ابدا، نحن الجوارى الحسان، ازواج اقوام كرام، طوبى لمن كنّا له و كان لنا. قال يحيى بن كثير: اذا سبّحت المرأة من الحور العين لم تبق فى الجنّة شجرة الا ورّدت. و در خبر است كه يكى از حور گويد شوهر خويش را كه: يا ولىّ اللَّه! در آن مجلسهاى ذكر، و مجمعهاى خير كه تو نشستى در دنيا، و مرا از اللَّه مى‏بخواستى، من بر تو مشرف بودم، و از آن خواستن تو در ناز و طرب بودم، كه من از تو مشتاق‏تر بودم. بخدايى كه مرا بتو گرامى كرد، و ترا بمن گرامى كرد، كه هر بار كه تو مرا از حق بخواستى هفتاد بار من ترا ازو بخواستم، فالحمد للَّه الّذى اكرمنى بك، و أكرمك بى. آن گه در روى خويش خندد، وز آن خنديدن وى نورى تابد، كه روشنايى آن بهمه غرفه بهشت برسد.

وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلًّا ظَلِيلًا بعضى مفسّران گفتند كه: اين ظلّ ظليل در موقف عرصات قيامت است. و بعضى گفتند: ظلّ ممدود است در بهشت. اگر گوئيم در موقف است احتمال كند كه مصطفى (ص) اشارت بآن كرده و گفته: «سبعة يظلّهم اللَّه تحت ظلّه يوم لا ظلّ الّا ظلّه: امام عادل، او حكم عدل، و فتى نشأ فى عبادة اللَّه تعالى، و رجل طلبته امرأة ذات جمال و حسب، فقال: انّى اخاف اللَّه، و رجل قلبه فى المسجد اذا خرج منه، حتّى يرجع اليه، و رجل ذكر اللَّه خاليا، ففاضت عيناه من خشية اللَّه عزّ و جلّ، و رجل تصدّق بصدقة فكان يخفيها عن شماله، و رجلان تحابّا، فاجتمعا على حبّ اللَّه تعالى، و تفرّقا على حبّه».

و اگر گوئيم در بهشت است، آنست كه ربّ العزّة گفت: وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ سايه كشيده، نه تابستانى، نه زمستانى، نه باد گرم، نه باد سرد، نه آفتاب، نه زمهرير، راست چون روز نو بهار، همه بنفشه‏زار و گلزار، نسيم خوش، و جفت نيكو و تندرست، و مرد جوان، و جان شاد و دل خرم.

روى ابو هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): «اوّل زمرة تدخل من امّتى الجنّة، على صورة القمر ليلة البدر، ثمّ الّذين يلونهم على اشدّ نجم فى السّماء اضاءة. ثمّ هم بعد ذلك على منازل لا يتغوّطون و لا يبولون و لا يمتخطون و لا يبزقون».

و روى: «اذا دخل اهل الجنّة الجنّة نادى مناد: يا اهل الجنّة انّ لكم ان تحيوا، فلا تموتوا ابدا، و انّ لكم ان تشبّوا فلا تهرموا ابدا، و انّ لكم أن تصحّوا فلا تسقموا ابدا، و انّ لكم ان تنعموا فلا تبؤسوا ابدا».

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ شرك عام ديگر است، و شرك خاص ديگر. شرك عام شرك اكبر است، و شرك خاص شرك اصغر.

شرك اكبر آنست كه كردگار عظيم و صانع قديم را جلّ جلاله شريك و انباز گويند، يا او را نظير و همتا دانند، يا بچيزى از خلق وى ماننده كنند، هر كه اين گويد نه خداى را پرستنده است، كه او بت را خواننده است! و بحقيقت از دين هدى بازمانده! اعتقاد درست و دين پاك آنست كه خداى جهانيان، و آفريدگار همگان را پاك و منزّه دانى از جفت و فرزند و انباز، نه خود زاد، و نه كس او را زاد، از حدوث و تغيّر و ولادت آزاد، مقدّس از عيب و عجز و نياز، در صفت پاك، و در صنع زيبا، و در گفت شيرين، و در مهر تمام. در صفت از عيب پاك، و در كرد از لغو پاك، و در گفت از سهو پاك، و در مهر از ريب پاك. خدايى كه از اوهام بيرون، و كس نداند كه چون! خدايى را سزا، و بخدا كارى دانا، وز عيبها جدا، در ذات و صفات بيهمتا. هر كه اين اعتقاد گرفت از شرك اكبر برست، و با اصل ايمان پيوست.

امّا شرك اصغر دو قسم است دو گروه را: مؤمنان را ريا است در عمل، و ترك اخلاص در آن، و عارفان را التفاتست با عمل و طلب خلاص بآن. امّا اثر آن در مؤمنان آنست كه از ايمان ايشان بكاهد، و در يقين ايشان خلل آرد، و در روشنايى بايشان فرو بندد. مصطفى (ص) گفت: سخت ميترسيم بر امّت خويش از شرك كهن.

گفتند: يا رسول اللَّه شرك كهن كدام است؟ گفت: آنكه عمل كند، و در عمل وى ريا بود. شداد اوس گفت: رسول خداى را ديدم كه ميگريست. گفتم: يا رسول اللَّه چرا ميگريى؟ گفت: ميترسم از امّت خويش اگر شرك آرند، نه آن كه بت پرستند، يا آفتاب و ماه پرستند، لكن عبادت بريا كنند، و خلق را با حق در آن عمل انباز كنند، و اللَّه ميگويد: أنا اغنى الشركاء عن الشرك، فمن عمل عملا اشرك فيه غيرى فأنا عنه برى‏ء، و هو الذى اشرك.

ميگويد: هر كه عملى كرد و ديگرى را با من از آن انباز گرفت، من از انبازان همه بى‏نيازترم، جمله آن عمل بآن انباز دادم.

امير المؤمنين على (ع) مردى را ديد سر در پيش افكنده، يعنى كه پارساام.

گفت: اى جوانمرد اين پيچ كه در گردن دارى در دل آر، كه خداى در دل مينگرد.

گفت: روز قيامت فرا قرّاء مرائى گويند: نه شما آنيد كه متاع دنيا بشما ارزان‏تر فروختند؟ نه آنيد كه مردمان بر در سراى شما ايستادند؟ نه آنيد كه ابتداء بر شما سلام ميكردند؟ از جزاء اعمال شما بود كه بشما رسانيديم. امروز شما را حقى نماند. از اينجا است كه بعضى بزرگان دين، باضطرار و افتقار، رفق دوستان مى‏نپذيرفتند، چنان كه سفيان ثورى رحمة اللَّه عليه چند روز بگذشت كه در خانه وى هيچ طعام نبود. آخر روز مردى دو بدره آورد بنزديك وى، گفت: دانى كه پدرم ترا دوست بود، و در معيشت متورّع بود، اين ميراثى است كه از وى بازماند، و چنان دانم كه حلالست، و در آن هيچ شبهتى نه، چه باشد اگر قبول كنى و مرا بدان شاد كنى؟ سفيان گفت: خداى ترا بدين همّت نيكو ثواب دهد، امّا من قبول نكنم كه آن دوستى ما با پدرت براى خدا بوده است. روا ندارم كه در مقابله آن عوضى ستانم. اين خود درجه متورّعان است، و طريق پارسايان، و برتر ازين درجه عارفان است. و شرك اصغر در حق ايشان آنست كه بعد از اخلاص در طاعت، و صدق در عمل، اگر چشمشان در آن عمل خالص آيد، يا طلب ثواب آن بخاطرشان فراز آيد، يا رستگاى خويش در آن عمل بينند، آن همه در راه دين خويش شرك شمرند، وز آن توبه كنند.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ خود را نستايند، و تزكيت مردم نپسندند، و در عمل خويش ننگرند، و روش خويش را وزنى ننهند، و از هر دونى خود را فروتر دانند.

پرسيد مرا دوست كه آن قوم كه بودندكز خلق جهان گوى حقيقت بربودند
گفتم: چه نشان پرسى زان قوم كه ايشانخود را بخود از روى نمودن ننمودند
بر حاشيه دعوى هرگز نگذشتنددر دائره معنى هرگز نغنودند
زين نيز عجب‏تر كه ز بى قدرى و خوارىنزديك همه خلق چو ترسا و جهودند.

آرى بر درگاه كريم هر چند خود را ذليل‏تر دارى، عزيزتر شوى! آن ذلّ تو از دوست نه نوميدى است، كه آن گواه راستى و درستى است.

پير طريقت گفت: الهى! فرياد ازين خوارى خود، كه كس را نديدم بزارى خود! فرياد ازين سوز كه از فوت تو در جان ما، در عالم كس نيست كه ببخشايد بروز و زمان ما. الهى! از حسرت چندان اشك باريدم، كه بآب چشم خويش تخم درد بكاريدم. اگر سعادت ازلى دريابم، اين همه درد پسنديدم، ور ديده من بيكبار بر تو آيد، در آن ديده خود را ناديدم.

بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ هر كه تزكيت خداى درو رسد نشان وى آنست كه از صحبت آن پراكنده دلان كه در راه جبت و طاغوت فرو شدند باز رهد، و نيز ايشان را بخود راه ندهد، و تا نپندارى كه پرستنده جبت و طاغوت آن بت‏پرستان بودند و بس! هر كه او با هواء نفس خويش بياراميد، و در بند مراد نفس بماند، او مرد طاغوتست و بنده جبت.

در خرابات نهاد خود بر آسودست خلقغمزه بر هم زن يكى تا خلق را بر هم زنى‏

پاى بر نفس خود نهادن، و هواء خود را در تحت قهر خود آوردن، بزبان اهل اشارت آن ملك عظيم است كه اللَّه گفت: وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً، و يقال: الملك العظيم هو الاطلاع على اسرار الخلق، و الاشراف على اسرار المملكة، حتى لا يخفى عليه شى‏ء.

ابو عثمان مغربى از اينجا گفت: هر كه حق را اجابت كرد، مملكت وى را اجابت كرد. يعنى كه چون در مملكت چيزى فرا ديد آيد، وى را از آن خبر دهند.

ابن البرقى از بزرگان مشايخ مصر بود، و صاحب فراست بود، وقتى بيمار شد شربتى آب دادند او را. گفت: نخورم كه در مملكت حادثه افتاده است، تا بجاى نيارم كه چه افتاده است نياشامم. سيزده روز نخورد تا خبر آمد كه قرامطه در حرم افتادند، و خلقى را بكشتند، و بسى خرابى كردند.

شيخ الاسلام انصارى گفت: عبوديّت بيش ازين بر نتابد كه بعضى داند و بعضى نه، كه اللَّه ميگويد: فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ.

وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ همه اللَّه داند و بس. و گفته‏اند: ملك عظيم معرفت ملك عظيم است. كسى كه او را شناخت ملك دو جهان يافت.

پير طريقت گفت: الهى! چون من كيست كه اين كار را سزيدم؟ اينم بس كه صحبت ترا ارزيدم.

جز خداوند مفرماى كه خوانند مراسزد اين نام كسى را كه غلام تو بود.

۱۱ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ خداى ميفرمايد شما را، أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها كه امانتها با خداوندان دهيد، وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ و چون حكم كنيد، ميان مردمان، أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ كه براستى و داد حكم كنيد، إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ بس نيك آمد آنچه خداى شما را بآن فرمود، إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً (۵۸) اللَّه شنوا است بينا هميشه.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، أَطِيعُوا اللَّهَ فرمان بريد خداى را، وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ و فرمان بريد رسول را، وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ و فرمان بريد اولى الامر را از شما، فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ اگر در چيزى از دين مختلف شويد، فَرُدُّوهُ باز بريد آن چيز كه در آن اختلاف بود، إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ با خدا و با رسول، إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ اگر گرويده‏ايد بخداى و بروز رستاخيز، ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا (۵۹) آن بهشت شما را، و سرانجام آن نيكوتر.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ نبينى ايشان را كه ميگويند و راست نميگويند، أَنَّهُمْ آمَنُوا كه ايشان گرويده‏اند، بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ بآنچه فرو فرستادند بتو، وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ و بآنچه فرو فرستادند پيش از تو، يُرِيدُونَ ميخواهند.

أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ كه حكم جويند و حكم خواهند از طاغوت، وَ قَدْ أُمِرُوا و فرموده‏اند مردمان را، أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ كه كافر شند بطاغوت، وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ و ديو ميخواهد و ميجويد، أَنْ يُضِلَّهُمْ كه ايشان را بيراه كند، ضَلالًا بَعِيداً (۶۰) بيراهى از حق دور،وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ و چون ايشان را گويند، تَعالَوْا بيايند، إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بحكم قرآن كه خداى فرو فرستاد، وَ إِلَى الرَّسُولِ و بحكم رسول خداى، رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ بينى آن منافقان را، يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً (۶۱) كه مى‏برگردند از تو برگشتنى.

فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ چون بود آن گه كه بايشان رسد، مُصِيبَةٌ رسيدنى بد، بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ بآنچه دستهاى ايشان پيش فرا فرستاد؟ ثُمَّ جاؤُكَ آن گه آيند بتو، يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ سوگند ميخورند بخدا، إِنْ أَرَدْنا كه‏ مى‏نخواستيم، إِلَّا إِحْساناً مگر نيكويى، وَ تَوْفِيقاً (۶۲) و وفاق داشتن و نمودن ميان دل و زبان.

أُولئِكَ الَّذِينَ ايشان آنند، يَعْلَمُ اللَّهُ كه خداى ميداند، ما فِي قُلُوبِهِمْ آنچه در دلهاى ايشان است، فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ روى گردان از ايشان، و فرا گذار از ايشان، وَ عِظْهُمْ و پند ده ايشان را، وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً (۶۳) و ايشان را سخنى بليغ گوى بتهديد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها سبب نزول اين آيت آن بود كه عباس بن عبد المطلب عمّ رسول خدا صاحب سقايه زمزم بود، ميراث برده از پدر عبد المطلب. چون روز فتح مكه بود رسول خدا (ص) بر منبر خطبه فتح ميكرد. عباس وى را گفت: يا رسول اللَّه بايد كه تو سدانت، يعنى خدمت و كليد دارى كعبه با سقايه زمزم ما را بهم كنى. رسول خدا عثمان طلحه حجبى را بخواند، و كليد از وى خواست. عثمان شد، و كليد از مادر بستد، و برسول خدا داد. رسول خدا (ص) قصد كرد كه كليد فرا عباس دهد، جبرئيل آمد و آيت آورد: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها. رسول خدا (ص) عثمان طلحه را برخواند، و كليد بوى باز داد، و گفت: «هاك خالدة تالدة لا ينزعها منكم الّا ظالم».

پس عثمان هجرت كرد، و كليد ببرادر خود سپرد، اكنون در دست فرزندان وى است. و اين آيت على الخصوص در شأن ايشان فرو آمد، امّا حكم آن عام است كه همه مسلمانان را باداء امانت ميفرمايد. و فى ذلك‏

يقول النّبيّ (ص): «ادّ الأمانة الى من ائتمنك، و لا تخن من خانك».

اداء نام باز دادن چيزى است با كسى، امانتى يا افامى، و تأديت مصدر است بحقيقت، و اداء اسم است نه مصدر، امّا آن را بجاى مصدر نهند، و ادا يأدو، اذا ختل، يقال: ادوت للصّيد، اذا ختلته لتصيده، و أدى السّقاء يأدى، اذا امكن من مخضه.

وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ كان من العدل انّ اللَّه عزّ و جلّ دفع السّقاية الى العباس بن عبد المطلب، و الحجابة الى عثمان بن طلحة، لأنّهما كانا اهلهما فى الجاهليّة.

إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ نعمّا بكسر نون و عين، قراءت مكى و ورش و حفص و يعقوب است، و نعما بكسر نون و اسكان عين، قراءت ابو عمرو و قالون و اسماعيل و ابو بكر است. باقى بفتح نون و كسر عين خوانند، و در تشديد ميم هيچ خلاف نيست، و معنى همه يكسانست، و «ما» اينجا نكره است بمعنى شى‏ء، و در موضع نصب است، و اين را نصب على التفسير گويند، المعنى نعم شيئا هى! و اگر خواهى ماء صلت نهى، يعنى فنعم هى. ميگويد: نيكا چيزى كه اللَّه شما را بآن پند ميدهد، و بر راه ميدارد، و آن قرآن است كلام خداوند عزّ و جلّ.

إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً لمقالتكم فى الأمانة و الحكم، بَصِيراً بما تعملون فيهما.

و صحّ فى الخبر أنّ ابا هريرة كان يقرأ هذه الآية، فوضع ابهامه على أذنه، و الّتى تليها على عينيه، و قال: هكذا سمعت رسول اللَّه (ص) يقرءوها، و يضع اصبعيه عليهما. و فى هذه الخبر اثبات السّمع و البصر للَّه عزّ و جلّ على ما لا يخفى على احد.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ اين آيت در شأن خالد وليد فرو آمد كه رسول خدا (ص) او را بر لشكرى امير كرد، و ايشان را بقبيله‏اى از قبائل عرب فرستاد، و در آن لشكر عمار ياسر بود، چون نزديك آن قبيله رسيدند، ايشان خبر بداشتند، و همه بگريختند، مگر يك مرد كه برخاست، و بلشكرگاه خالد آمد، بر عمار ياسر رسيد، گفت: يا ابا اليقظان خبر رسيدن شما بقوم رسيد، يكسر بگريختند، من ماندم از ايشان كه نگريختم، و مسلمان شدم، اگر مرا ازين اسلام نفع و أمن خواهد بود تا بر جاى باشم؟ و الّا تا من نيز چون ديگران بگريزم؟ عمار او را امان داد، و در حمايت خويش گرفت.

ديگر روز بامداد كه مسلمانان آنجا رسيدند، خالد بفرمود تا غارت كردند، و آن مرد را نيز بگرفتند كه امان از عمار يافته بود، و مال از وى بستدند. عمار گفت: دست ازين مرد بازداريد كه وى مسلمانست، و من او را امن كرده‏ام. خالد خشم گرفت، گفت: امير من باشم تو چرا امان ميدهى؟ عمار وى را جواب درشت داد، و خالد نيز درشت گفت. پس چون به مدينه بازگشتند، و قصّه با مصطفى (ص) بگفتند، رسول خدا امان عمار را اجازت داد، امّا وى را گفت كه: بى‏دستورى امير ديگر باره نگر تا امان ندهى. خالد گفت: يا نبىّ اللَّه سبّنى هذا العبد الأجدع، و كان عمار مولى لهشام بن المغيرة. و خالد بحضرت مصطفى (ص) عمار را سبّ كرد، و بسخن برنجانيد. رسول گفت: «يا خالد لا تسبّ عمارا فمن سبّ عمارا، سبّه اللَّه، و من ابغض عمارا ابغضه اللَّه».

عمار برخاست تا برود، رسول خدا گفت: الى خالد! عذرى از وى بخواه، و دل وى بدست آر. خالد فرا پيش رفت، و از وى عذر خواست.

عمار چون اعراضى ميكرد آن گه هم راضى شد از وى. پس ربّ العالمين آيت فرستاد كه: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ اى شما كه مؤمنان‏ايد، فرمان خدا و رسول و اولى الأمر بجاى آريد. اولى الامر خالد وليد است، كه رسول خدا او را بر لشكر اسلام امير كرده بود. ميگويد اميران را و واليان را طاعت دار باشيد. مصطفى (ص) گفت: «من اطاعنى فقد أطاع اللَّه و من عصانى فقد عصى اللَّه، و من يطع الأمير فقد أطاعنى، و من يعص الأمير فقد عصانى»، وقال (ص): لمعاذ: «يا معاذ! اطع كلّ امير، و صلّ خلف كلّ امام».

و روى: «اسمعوا لهم، و اطيعوا فى كلّ ما وافق الحقّ، و صلّوا وراءهم، فان احسنوا فلكم و لهم، و ان اساؤا فلكم و عليهم».

و گفته‏اند: اولوا الأمر ابو بكر و عمراند. و گفته‏اند: خلفاء راشدين‏اند: ابو بكر و عمر و عثمان و على. و گفته‏اند: «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ، وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ» اينان همه اولوا الامرند.

و روى أنّ النّبيّ (ص) لمّا بنى المسجد جاء ابو بكر بحجر فوضعه، ثم جاء عمر بحجر فوضعه، ثمّ جاء عثمان بحجر فوضعه، فقال: «هؤلاء ولاة الأمر من بعدى».

و گفته‏اند: اولوا الأمر درين آيت دو گروه‏اند: سلطانان دادگراند بحق فرماى، واجب است بر مسلمانان كه ايشان را گردن نهند، و بزرگ دارند، و با دشمنان ايشان موافقت نسازند، و خيانت با ايشان روا ندارند، و اگر بيدادگر باشند آشكارا بر ايشان بيرون نيايند، و دست از طاعت ايشان بيرون نكشند، و دعاء بد بر ايشان نكنند، و ايشان را از اللَّه توبت خواهند، و با ايشان غزا كنند، و حجّ و نماز آدينه. و در خبر است كه بعد از شرك هيچ گناه صعب‏تر از بيرون آمدن بر سلطان نيست.

گروه ديگر علماء اهل سنّت‏اند و فقهاء دين، كه بفتوى خلق را با حق ميخوانند، و بر صواب ميدارند.

فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ منازعت مجادلت و اختلاف است، يعنى ينتزع كلّ واحد منهما الحجّة، يعنى ان اختلفتم فى شى‏ء من الحلال و الحرام او أمر من امور الدّين، اگر در كارى از كارهاى دين يا در حكمى از احكام شرع مختلف شويد، چنان كه هر كس را در آن قولى بود مخالف قول ديگران، فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ يعنى الى القرآن و الى سنّة النّبيّ (ص)، بكتاب خدا و سنّت رسول باز شويد، اگر روشن شود بر شما، و الّا گوئيد: اللَّه و رسوله اعلم. و اين تنازع و اختلاف در دين آنست كه مصطفى (ص) از آن نهى كرده، و از آن حذر نموده، بمبالغتى تمام، در آن خبر كه ابو الدرداء و ابو أمامة و واثلة بن الاسقع و انس بن مالك روايت كردند، گفتند: ما در چيزى از كار دين مى‏خلاف كرديم، و هر كسى از ما بر طريق منازعت در آن سخن ميگفت. رسول خدا (ص) در آمد، ما را بر سر آن مجادله و گفت و گوى ديد، خشم گرفت، چنان كه هرگز مانند آن خشم نگرفته بود. آن گه ما را از آن باز زد، گفت: «يا امّة محمد لا تهيّجوا على انفسكم وهج النّار»!

آتش بر خود ميفروزيد! شما را باين نفرمودند! شما را ازين باز زدند! نميدانيد كه آنان كه هلاك شدند از أمتان گذشته بمجادلت و خصومت و جدا جدا گفتن در سخن هلاك شدند!؟ مكنيد چنين.

خلاف مكنيد كه در خلاف خير نيست، و نفع نيست. خلاف عداوت انگيزد ميان برادران. خلاف فتنه افكند ميان برادران. خلاف شكّ و گمان و تاريكى آرد در دل مؤمنان. خلاف باطل كند عمل مسلمانان. مؤمن كه ديندار بود جنگجوى و فتنه انگيز نبود، «ذروا المراء فانّ الممارى لا اشفع له يوم القيامة. ذروا المراء فانّ اوّل ما نهانى ربّى عزّ و جلّ عنه بعد عبادة الأوثان و شرب الخمر المراء. ذروا المراء فانّ الشّيطان قد ايس أن يعبد، و لكنّه قد رضى منكم بالتّحريش، و هو المراء فى الدّين. ذروا المراء فانّ بنى اسرائيل افترقوا على احدى و سبعين فرقه، و النصارى على اثنين و سبعين فرقة، و انّ أمّتى ستفترق على ثلاث و سبعين فرقة كلّهم على الضّلالة الا السّواد الأعظم». قالوا: يا رسول اللَّه و ما السّواد الأعظم؟ قال: «من كان على ما أنا عليه و أصحابى، من لم يمار فى دين اللَّه، و من لم يكفّر احدا من اهل التّوحيد بذنب».

آن گه گفت در آخر آيت: ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا يعنى آنچه در آن بخلاف افتاديد، بكتاب و سنّت باز بريد، و جنگ و اختلاف بگذاريد، كه شما را آن به بود، و عاقبت پسنديده‏تر بود. أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ الآية اين در شأن بشر منافق فرو آمد، كه وى را با جهودى خصومت بود، جهود گفت: بيا تا اين خصومت بر محمد بريم تا ميان ما حكم كند، كه دانست كه رسول خدا بجور حكم نكند. منافق گفت: نه كه بر كعب اشرف رويم، و كعب جهود بود، و حاكم ايشان بود، و كاهن بود، و كاهن بود. جهود سر وا زد، گفت: نه، كه حكم ما محمد كند. آمدند، و رسول خدا حكم كرد، و حق جهود را بود بر منافق. چون بيرون آمدند منافق گفت: بيا تا بر عمر شويم، اگر عمر ترا حكم كند پس ترا حق است. برفتند پيش عمر. جهود گفت: يا عمر ما بر محمد رفتيم، و حكم كرد، و او بدان حكم راضى نيست، ميگويد: اگر عمر حكم كند بدان راضى شوم. عمر گفت: شما بر جاى ميباشيد تا من باز آيم. عمر رفت و شمشير برگرفت، و آن منافق را بكشت، آن گه گفت: «هكذا اقضى على من لم يرض بقضاء اللَّه و قضاء رسوله». پس ربّ العالمين اين آيت فرستاد: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ يعنى القرآن، وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ من الكتب على الأنبياء عليهم السلام.

يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ و هو كعب بن الاشرف، و كان يتكهنّ، وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ يعنى ان يتبرّءوا من الكهنة.

و فى الخبر: «من اتى كاهنا او عرّافا فصدقه بما يقول، فقد برئ ممّا انزل على محمد».

و روى: «من اتى عرّافا فسأله عن شى‏ء لم تقبل له صلاة اربعين ليلة».

و روى: «انّ الملائكة تنزل فى العنان، و هو السّحاب، فتذكر الأمر قضى فى السّماء، فتسترق الشّياطين السّمع، فتسمعه، فتوحيه الى الكهّان، فيكذبون معها مائة كذبة من عند انفسهم».

وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ يعنى عن الهدى، ضَلالًا بَعِيداً لا يرجعون عنه الى دين اللَّه ابدا. مفسّران گفتند: سياق اين آيت بر سبيل تعجّب است، كه اى محمد! عجب نيايد ترا از اينان كه ميگويند: ايمان داريم بخدا و رسول، آن گه جهل ايشان بجايى رسيده كه از حكم خدا و رسول با حكم طاغوت ميگردند، و چون ايشان را گويند: تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ بيائيد بحكم قرآن و بحكم رسول خدا، رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً تو آن منافقان را بينى كه عداوت دين را از تو بر ميگردند، و بديگرى ميشوند.

فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ اين كلمه تعظيم بر لفظ تعجب، تهديد و وعيد را گفت. ميگويد: چون باشد حال آن منافقان آن گه كه پاداش كردار ايشان بايشان رسد، و عقوبت آن برگشتن از رسول خدا بينند. بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ يعنى بما فعلوا.

جايهاى ديگر گفت: قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ و قَدَّمَتْ يَداكَ و كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ و كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ. اينچنين الفاظ ميان عرب رواست، كه در كردار بد نام برند.

بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ اينجا سخن تمام شد.

پس ابتدا كرد، گفت: ثُمَّ جاؤُكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ اين عطف بر سخن پيش است، يعنى تحاكموا الى الطّاغوت و صدّوا عنك، ثمّ جاءوك يحلفون باللَّه. ميگويد: منافقان تحاكم بر طاغوت بردند، و از تو برگشتند، پس آن گه آمدند، و سوگند باللَّه ميخوردند كه ما بآن محاكمت جز خير و صواب و تأليف ميان خصمان نخواستيم، و ذلك قوله: إِنْ أَرَدْنا إِلَّا إِحْساناً وَ تَوْفِيقاً. گفته‏اند كه: معنى توفيق موافقت افكندنست ميان قضاء خداوند جلّ جلاله، و ميان ارادت بنده، و اين هم در شرّ بود و هم در خير، امّا بحكم عادت و عرف عبارتى خاصّ گشته است از جمع كردن ميان ارادت بنده و ميان قضايى كه خير و خيرت بنده در آن بود، و اين بچهار چيز تمام شود: هدايت و رشد و تسديد و تأييد هدايت راه نمودن حق است، و رشد تقاضاى رفتن در وى پديد آوردن، و تسديد حركات اعضاء وى بر صواب و سداد داشتن، و تأييد مدد نور الهى از غيب در پيوستن.

و گفته‏اند: يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ اينجا همانست كه در سورة التوبة گفت: وَ لَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا الْحُسْنى‏، و اين آن بود كه مسجد ضرار بنا كردند بستيز و كفر، و آن گه سوگند ميخوردند كه ما با اين بنا جز خير و صواب نخواستيم.

خداى تعالى بهر دو جاى ايشان را دروغ زن كرد، آنجا گفت: وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ يعنى فيما حلفوا، و اينجا گفت: أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ يعنى من النّفاق. فائده اين آيت آنست كه اللَّه ما را خبر كرد از نفاق ايشان، و بر ضمير ايشان داشت، تا دانيم كه منافقان‏اند.

فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ يعنى اصفح عنهم، وَ عِظْهُمْ بلسانك. اين اعراض و وعظ در ابتداء اسلام بود پس بآيت سيف منسوخ گشت.

وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً اينجا تقديم و تأخير در سخن است يعنى: و قل لهم قولا بليغا فى انفسهم. ميگويد: ايشان را سخنى گوى كه آن سخن در دلهاى ايشان ژرف آيد، و كار كند، و بجاى رسد. يقال: قول بليغ، و رجل بليغ، بيّن البلاغة، اى فصيح اللّسان فسيح البيان، و تقول العرب: فلان احمق بلغ اى يبلغ حاجته مع حمقه.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها خداوند مهربان، كريم راست‏دان، كارساز بندگان جلّ جلاله، و عظم شأنه، و عزّ سلطانه ميفرمايد درين آيت بندگان خود را باداء امانت، ميگويد: امانتها بذمّت خويش باز رسانيد بأهل خويش، يعنى در آن تصرّف مكنيد، و از خيانت بپرهيزيد، كه بعد از ايمان و معرفت بنده را صفتى بزرگتر از امانت نيست، و بعد از كفر صفتى زشتتر از خيانت نيست. طاعت بنده از امانت رود، و معصيت از خيانت بود. خيانت مايه فساد است، و سر همه بى‏دولتى، و قاعده نافرمانى. و امانت ركن دين است، كمال توحيد، و صفت پيغامبران و فريشتگان. ربّ العالمين در محكم تنزيل اندر وصف جبرئيل گفت: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ. جاى ديگر گفت: مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ، و خبر داد از دختر شعيب كه پدر را گفت در حق موسى كليم: يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ، و اندر وصف يوسف صديق گفت حكايت از ملك مصر: إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ.

و امانتها كه كتاب و سنّت بدان ناطق است سه چيز است: يكى طاعت و دين كه ربّ العالمين آن را امانت خواند، گفت: إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ. ديگر زنان نزديك مردان امانت‏اند، كه مصطفى (ص) گفت: «اخذتموهن بأمانة اللَّه، و استحللتم فروجهنّ بكلمة اللَّه».

سديگر مالى كه نزديك وى بنهى، يا سرى كه با وى بگويى، آن امانت است. ربّ العالمين گفت: فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ. مصطفى (ص) گفت: «ادّ الأمانة الى من ائتمنك»، و نيز گفت: «اذا حدّث الرّجل بحديث فالتفت فهو امانته»، و گفت: «انّما تجالسون بالأمانة»

يعنى كه نشستن شما با خلق خداى بايد كه بشرط امانت بود، هر چه شنويد در دل نگه‏داريد، و آنچه ناگفتنى بود باز مگوييد. ربّ العالمين گوش آدمى گشاده آفريد، بى‏بند، اگر خواهد و گر نه گوش بشنود، و دل بداند، لا جرم او را در شنيدن و دانستن بدل مواخذت نيست، كه بنده را در آن اختيار نيست. امّا چشم و زبان هر دو با بند آفريد است، تواند كه نانگرستنى ننگرد، و ناگفتنى نگويد، و شرط امانت در ديدار و گفتار بجاى آرد، و امانت اللَّه درين هر دو بگذارد. از اينجا گفت مصطفى (ص): «المجالس بالأمانة».

و اوّل چيزى كه در آخر عهد اسلام از دين حنيفى بكاهد، و روى در حجاب بى‏نيازى كشد، امانت بود. رسول خدا گفت: «اوّل ما تفقدون من دينكم الأمانة، و آخر ما تفقدونه الصّلاة».

اين شرح كه داديم از روى شرع ظاهر است، امّا از روى اشارت و بر مذاق جوانمردان طريقت، امانتها يكى اسلام است، در صدر بنده نهاده. ديگر ايمان در فؤاد بنده تعبيه كرده. سيوم معرفت در قلب نهاده. چهارم محبت در سر پنهان كرده. و هر يكى را ازين امانت خيانتى در آن گنجد. در صدر وسوسه گنجد، از جهت ديو، در فؤاد شبهت شود از جهت نفس، در قلب زيغ شود از جهت هوا، در سر فريشته شود، و ديدار فريشته در تعبيه سر خيانت است در امانت محبّت. جنيد ازينجا گفت، چون او را از تعبيه سر پرسيدند، گفت: «سرّ بين اللَّه و بين العبد لا يعلمه ملك فيكتبه، و لا شيطان فيفسده، و لا هوى فيميله». دست ديو از صدر كوتاه كن بذكر حق، كه ميگويد عزّ جلاله: إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ. دست نفس از فؤاد كوتاه كن بسلاح مجاهدت، كه ميگويد: وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا. دست هوا كوتاه كن از قلب بتسليم، كه گفت: آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا. دست فريشته كوتاه كن از سرّ بغيرت، كه غيرت شرط دوستى است، چنان كه مهر ركن دوستى است. گهى مهر پرده بردارد تا رهى در شادى و رامش آيد، گهى غيرت پرده فرو گذارد تا رهى در خواهش آيد. گهى مهر در بگشايد تا رهى بعيان مينازد. گهى غيرت در دربندد تا رهى در آرزوى عيان ميزارد.

كسى كو را عيان بايد، خبر پيشش محال آيدچو سازد با عيان خلوت، كجا دل در خبر آيد

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ اولوا الامر بر زبان علم سلطانان دنيااند، و بر زبان معرفت سلطانان دين، و سلطانان دين پيران طريقت‏اند كه در هر عصرى از ايشان يكى باشد، و او را «غوث» گويند.

يكى از بزرگان دين گفت: خضر (ع) را ديدم، و از وى پرسيدم كه تو دوستان خداى را شناسى؟ جواب داد كه: قومى معدود را شناسم. آن گه قصّه ايشان درگرفت، و گفت: چون رسول خدا (ص) از دنيا بيرون شد، زمين بخداى ناليد كه نيز بر من پيغامبرى نرود تا بقيامت. اللَّه جلّ جلاله گفت كه: من ازين امّت مردانى پديد آرم كه دلهاى ايشان بر دلهاى انبيا بود. آن گه گفت سيصد كس از ايشان اوليااند، و چهل كس ابدال‏اند، و هفت كس اوتاداند، و پنج كس نقبااند، و سه كس مختارند، و يكى غوث است. چون غوث از دنيا بيرون رود يكى را از آن سه بمرتبت وى برسانند، و بجاى وى بنشانند، و يكى را از پنج با سه آرند، و يكى را از هفت با پنج آرند، و يكى را از چهل با هفت آرند، و يكى را از سيصد با چهل آرند، و يكى را از جمله اهل زمين با سيصد آرند. و شرح اين در خبر مصطفى (ص) است، بروايت عبد اللَّه مسعود، قال: قال رسول اللَّه (ص): «انّ للَّه فى الأرض ثلاثمائة، قلوبهم على قلب آدم، و للَّه فى الخلق اربعون، قلوبهم على قلب موسى، و للَّه فى الخلق سبعة، قلوبهم على قلب ابراهيم، و للَّه فى الخلق خمسة، قلوبهم على قلب جبرئيل، و للَّه فى الخلق ثلاثة، قلوبهم على قلب ميكائيل، و للَّه فى الخلق واحد، قلبه على قلب اسرافيل. فاذا مات الواحد، ابدل اللَّه مكانه من الثلاثة، و اذا مات من الثلاثة ابدل اللَّه مكانه من الخمسة، و اذا مات من الخمسة ابدل اللَّه مكانه من السّبعة، و اذا مات من السّبعة ابدل اللَّه مكانه من الأربعين و اذا مات من الأربعين ابدل اللَّه مكانه من الثّلاثمائة، و اذا مات من الثّلاثمائة ابدل اللَّه مكانه من العامّة. فبهم يحيى و يميت و يمطر و ينبت و يدفع البلاء».

قيل لعبد اللَّه بن مسعود: كيف بهم يحيى و يميت؟ قال: لأنّهم يسألون اللَّه اكثار الأمم فيكثرون، و يدعون على الجبابرة فيقصمون، و يستسقون فيسقون، و يسألون فتنبت لهم الأرض، و يدعون فيدفع بهم انواع البلاء. اولوا الامر اينان‏اند كه ملوك دنيا و آخرت بحقيقت ايشان‏اند. مصطفى (ص) ايشان را گفت: «ملوك تحت اطمار».

ابو العباس قصاب رحمة اللَّه عليه از دنيا بيرون ميرفت، پيش از آن بده روز خادم را گفت: رو به خرقان شو. مردى است آنجا مخمول الذّكر، مجهول العين، او را بو الحسن خرقانى گويند. سلام ما باو رسان، و با او بگو كه: اين طبل و علم باذن اللَّه تعالى و فرمان او بحضرت تو فرستادم، و اهل زمين را بتو سپردم، و من رفتم.

فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ الى اللَّه اشارت فرا كتاب خدا است، و الرّسول اشارت فرا سنّت مصطفى (ص). اين دو چيز است كه دين را عماد است، و اصل اعتقاد است، و ربّ العالمين هر دو در آن آيت جمع كرده: وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ. حقيقت دين آنست كه كتاب و سنّت قانون گيرى، و خداى را بدان بندگى كنى، و صواب ديد خرد خويش را سخره آن كنى، و پس رو آن سازى. آن دين كه جبرئيل بآن آمد، و مصطفى (ص) با آن خواند، و بهشت بآن يافتند، و ناجيان بآن رستند، كتاب و سنّت است. آن كار كه اللَّه بدان راضى، و بنده بدان پيروز، و گيتى بدان روشن، اتّباع كتاب و سنّت است. اهل سنّت و جماعت راهبران‏اند ميان كتاب و سنّت، ايمان ايشان سمعى، و دين ايشان نقلى، نادريافته پذيرفته و استوار گرفته، و آن را گردن نهاده، و از راه انديشه و تفكّر و بحث و تكلّف برخاسته. و به قال عمر بن الخطاب: «نهينا عن التّكلّف». اهل تأويل كه معنيها جستند، و ادراك حقيقتها پيوستند، و دانسته اللَّه در فرموده و كرده وى خواستند كه بدانند و دريابند، و كوشيدند كه بدان رسند، فروماندند و نتوانستند، چنان كه اللَّه گفت: بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ. جايى ديگر گفت: وَ إِذْ لَمْ يَهْتَدُوا بِهِ فَسَيَقُولُونَ هذا إِفْكٌ قَدِيمٌ. چون راه نيافتند بدريافت آن، و واقف نگشتند در حراى آن، و نتاوست عقل ايشان فا غايت و غور آن، گفتند: اين خود دروغى است از دروغ پيشيان. آن را محال نام كردند، و عقل كوتاه خويش ور آن حجت گرفتند، و اصل متّهم كردند، تا كار بريشان شوريده گشت، و راه كژ، و دل تاريك. امّا دوستان خدا و اهل سنّت كه چراغ داعى حق ايشان را در پيش است، ار چه درنيافتند، بنور هدى بپذيرفتند، و بسكينه ايمان بپسنديدند، و بقوّت اخلاص بياراميدند، و آن را دين دانستند، و تهمت از سوى خود نهادند، و عقل را عاجز ديدند. اينان‏اند كه قرآن، حجّت ايشان، و سنّت محجّت ايشان، و تسليم طريقت ايشان، نادريافته پذيرفتن دين و ملّت ايشان، نور معرفت چراغ ايشان، كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ داغ ايشان، عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏ بجان قبول كرده ايشان، وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ اعتقاد گرفته ايشان، وَ جاءَ رَبُّكَ حقيقت شناخته و پذيرفته ايشان، يُنَزِّلَ اللَّهُ معهد ايشان، لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ مفخر ايشان، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ معتقد ايشان، ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ منتظر ايشان، وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ، إِلى‏ رَبِّها ناظِرَةٌ خلعت ايشان، آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا برهان ايشان. دوستان خدااند و حزب حق ايشان، أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.

۱۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ نفرستاديم هيچ فرستاده‏اى را إِلَّا لِيُطاعَ مگر آن را كه تا فرمان برند وى را، بِإِذْنِ اللَّهِ بفرمان خداى، وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ و اگر ايشان كه بر تن خود ستم كننديد، جاؤُكَ آينديد بتو، فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ و آمرزش خواهنديد از خدا، وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ، و آمرزش خواهيد ايشان را رسول او، لَوَجَدُوا اللَّهَ يافتنديد خداى را بر حقيقت، تَوَّاباً رَحِيماً (۶۴) توبه پذيرى مهربان.

فَلا وَ رَبِّكَ نه بخداى تو نه، لا يُؤْمِنُونَ نگرويده‏اند ايشان بحقيقت، حَتَّى يُحَكِّمُوكَ تا آن گه كه ترا حكم كنند و حاكم پسنديد، فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ در آنچه ميان ايشان اختلاف افتد، ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً و آن گه در دلهاى خويش حرج و تنگى نيابند،. مِمَّا قَضَيْتَ از آن حكم كه تو بريدى و برگزاردى. وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (۶۵) و باطن آن بسپارند و آن را گردن نهند گردن نهادنى.

وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ و اگر ما بر ايشان فريضه نبشتيمى، أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ كه خويشتن را بكشيد، أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ يا از خان و مان خود بيرون شيد، ما فَعَلُوهُ نكردنديد آن، إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ مگر اندك كس از ايشان، وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا و اگر ايشان كننديد، ما يُوعَظُونَ بِهِ بآنچه مى‏پنددهند ايشان را، لَكانَ خَيْراً لَهُمْ به آيد ايشان را، وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً (۶۶)و سخت‏تر بر جاى بمانيد، و محكم‏تر بپائيد.

وَ إِذاً لَآتَيْناهُمْ و اگر چنان كننديد ما ايشان را داديمى، مِنْ لَدُنَّا از نزديك خود، أَجْراً عَظِيماً (۶۷) مزدى بزرگوار.

وَ لَهَدَيْناهُمْ و ما ايشان را راه نمائيم، صِراطاً مُسْتَقِيماً (۶۸) براه راست درست.

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ و هر كه فرمان برد خداى را و رسول وى را، فَأُولئِكَ ايشان آنند، مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ كه فردا با نواختگان حق‏اند، كه خداى نيكويى كرد با ايشان، مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ از پيغامبران و راستگويان، وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ و شهيدان و نيكان، وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً (۶۹) و نيك رفيقان و هام‏نشينان كه اينان‏اند.

ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ آن فضل است از خداى، وَ كَفى‏ بِاللَّهِ عَلِيماً (۷۰) و نيك بسنده و دانا كه اللَّه است.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ الآية من زيادت توكيد را در نظم سخن آورد، و دلالت را بر معنى جنس. ميگويد: هيچ رسولى نفرستاديم بهيچ گروه مگر كه تا آن گروه رسول را فرمانبردار باشند، بهر چه فرمايد، و هر حكم كه كند، و هر كار كه برگزارد، نه بدان فرستاديم تا بوى عاصى شوند، و حكم از ديگرى طلب كنند، چنان كه بشر منافق با آن جهود كه حكم از كعب اشرف طلب كرد، و ذكر و قصّه ايشان از پيش رفت. و آنچه گفت: بِإِذْنِ اللَّهِ يعنى كه اين طاعت دارى و حكم پذيرفتن رسول بفرمان خدا است، و باذن وى، و ذلك فى قوله: ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا، و به‏

قال النّبيّ (ص): «امرت امّتى أن يطيعوا امرى، و يأخذوا بقولى، و يتّبعوا سنّتى، فمن رضى بحديثى، فقد رضى بالقرآن، و من استهزأ بحديثى فقد استهزأ بالقرآن، فقال اللَّه تعالى: ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا.

و عن عائشة قالت: دخل علىّ رسول اللَّه (ص) و هو غضبان، فقلت من اغضبك يا رسول اللَّه ادخله اللَّه النّار؟. قال: «اما شعرت انّى امرت النّاس بأمر، فاذا هم يتردّدون».

ثمّ قال تعالى: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ يعنى المنافقين بالتّحاكم الى الكفّار. ميگويد: اگر آن منافقان كه حكم تو نپسنديدند، و حكم خود بر كافران بردند بتو آمدنديد، و استغفار كردنديد، و تو از بهر ايشان استغفار كرديد، اللَّه توبت ايشان بپذيرفتيد. مفسّران گفتند: اين در ابتداء اسلام بود، پس منسوخ شد بآن آيت كه اللَّه گفت: اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ. چون آيت آمد مصطفى (ص) گفت: «لازيدنّ على السّبعين»، فأنزل اللَّه: سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ. فصارت ناسخة لما قبلها.

فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ اين آيت در شأن زبير بن العوام بن خويلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى القرشى فرو آمد، حوارى رسول خدا (ص) و عمّه زاده وى پسر صفيه بنت عبد المطلب. مصطفى (ص) در حق وى گفت: «انّ لكلّ نبىّ حواريّا و حواريّى الزبير».

خصومت افتاد ميان وى و ميان خاطب بن ابى بلتعه حليف انصار، در آب دادن زمين. پيش رسول خدا (ص) شدند. و رسول حكم زبير را كرد،كه زمين وى بالاى زمين خاطب بود، گفت: «يا زبير اسق ثمّ ارسل الماء الى جارك».

خاطب خشم گرفت، بازگشت از پيش وى، و فرا مقداد اسود گفت كه: حكم براى عمّه زاده خود كرد، رسول خدا آن سخن بشنيد متغيّر گشت. آن گه گفت: «يا زبير اسق ثمّ احبس الماء حتّى يرجع الى الجدر، و استوف حقّك، ثمّ ارسل الماء الى جارك».

رسول خدا در سخن اول زبير را فرمود تا با خصم مجامله نگه دارد، و طريق افضال فرونگذارد، پس چون آن خصم رسول را بخشم آورد، حكم صريح كرد، و حق زبير تمام بداد، و كان رسول اللَّه (ص) لا يظلم فى الرّضا و الغضب. پس جبرئيل آمد، و اين آيت آورد: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ الآية لاء اوّل بساط لاء دوم است، و لاء دوم بدل لاء اوّل. معنى آنست كه: نه بخداى تو كه نگرويده‏اند ايشان، تا آن گه كه ترا حاكم كنند، و حكم تو بپذيرند در آن چيز كه در آن اختلاف افتاد ميان ايشان، و بر قضيّت تو به هيچ گونه معارضت نيارند، و در گمان نباشند، و دل خويش از آن بتنگ نيارند، و براستى گردن نهند، و بحقيقت تسليم كنند.

و تسليم بر زبان شريعت و حقيقت سه قسم است: تسليم توحيد، و تسليم تعظيم، و تسليم اقسام. تسليم توحيد آنست كه خداى را ناديده شناسى، و نادريافته پذيرى. و تسليم تعظيم آنست كه سعى خود در هدايت حق نبينى، و جهد خود در معونت وى نبينى، و نشان خود در فضل وى نبينى. و تسليم اقسام آنست كه بر وكيلى حق اعتماد دارى، و بظنّ نيكو تحكّم وى پذيرى، و كوشش در حظّ نفس خود بگذارى. مفسّران گفتند: چون اين اختلاف و مشاجرت ميان زبير و خاطب برفت، جهودى گفت: چه قوم‏اند اينان كه بنبوّت و رسالت پيغامبر خويش گواهى ميدهند، و تنها خويش و مالهاى خويش فداى وى مى‏كنند، و آن گه او را در حكم و قضيّت متّهم ميدارند! ما كه قوم موسى‏ايم بيك گناه كه از ما بيامد، موسى فرمود و حكم كرد تا يكديگر را بكشيم. هفتاد هزار بدست يكديگر كشته شدند بدان تا خداى از ما راضى شود، ما چنين كرديم، و حكم و قضيّت پيغامبر خويش را منقاد گشتيم، و تن فدا كرديم، نپنداريم كه كسى آن تواند كرد كه ما كرديم.

ثابت بن قيس بن شماس الانصارى اين سخن بشنيد، سوگند ياد كرد كه اللَّه تعالى دانا و آگاه است كه اگر ما را فرمودى كه تنهاى خود بكشيد، ما را فرمانبردار يافتى، ما تنهاى خود بكشتيمى. ربّ العالمين بر وفق قول ثابت اين آيت فرستاد: وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ. مفسّران گفتند: از آن قليل كه اللَّه تعالى مستثنى كرد، يكى عمار ياسر است، ديگر عبد اللَّه مسعود سيوم ثابت قيس، و اين از آن گفتند كه چون آيت فرو آمد مصطفى (ص) گفت: «لكان عمار بن ياسر و عبد اللَّه بن مسعود و ثابت بن قيس من اولئك القليل».

اين سخن به عمر خطاب رسيد، عمر گفت: و اللَّه لو فعل ربّنا لفعلنا، و الحمد للَّه الّذى لم يفعل ذلك بنا. گفت: و اللَّه كه اگر ربّ العزّة بما فرمودى، يعنى قتل نفس خويش، ما فرمان برديمى، و الحمد للَّه كه نفرمود، و اين بار بر ما ننهاد. رسول خدا گفت بجواب عمر: «و الّذى نفسى بيده، الايمان اثبت فى قلوب المؤمنين من الجبال الرّواسى فى الأرض»، بآن خدايى كه جان من بيد اوست كه ايمان در دلهاى مؤمنان محكم‏تر است و نشسته‏تر از كوه‏هاى عظيم در زمين.

ابو بكر صديق گفت: يا رسول اللَّه لو علينا انزلت لبدأت بنفسى و اهل بيتى. فقال رسول اللَّه (ص): «ذلك لفضل يقينك على يقين النّاس، و ايمانك على ايمان النّاس».

و گفته‏اند: «وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ» ضمير منافقان است، ميگويد: اگر ما برين منافقان فرض كرديمى كه خود را بكشند، چنان كه بر بنى اسرائيل فرض كرديم‏كه خود را بكشند، يا از خان و مان بيرون شند، چنان كه بر مهاجران فرض كرديم، نكردندى آن منافقان، و فرمان ما بجاى نياوردندى مگر اندكى از ايشان. حسن گفت: ربّ العزّة خبر داد از علم خويش كه در ايشان برفت از ازل، كه ايشان ايمان نيارند، هم چنان كه خبر داد از قوم نوح: أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ.

پس گفت: وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ اگر ايشان پند قرآن بشنيدندى، و احكام قرآن درپذيرفتندى، و فرمان حق بجاى آوردندى، لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً ايشان را به بودى، هم در معاش اين جهانى، و هم در ثواب آن جهانى، و دين ايشان پاينده‏تر بودى، و تصديق ايشان امر خداى را محكم‏تر بودى.

وَ إِذاً لَآتَيْناهُمْ و آن گه اگر چنان كنندى، ما ايشان را مزد عظيم داديمى از نزديك خود، يعنى آنچه كس قادر نيست بر آن مگر ما، و آن بهشت باقى است، و نعيم جاودانى در آن جهان، و راه نمودن براه راست، و دين حنيفى درين جهان.

ابن كثير و نافع و ابن عامر و كسايى أَنِ اقْتُلُوا بضمّ نون خوانند، و همچنين أَوِ اخْرُجُوا بضمّ واو، و اين اختيار ابو عبيد است. و عاصم و حمزه نون و واو هر دو بكسر خوانند. و اين اختيار بو حاتم است. امّا ابو عمرو و يعقوب أَنِ اقْتُلُوا بكسر نون خوانند، أَوِ اخْرُجُوا بضمّ واو، و ايشان كه نون و واو هر دو بضمّ خواندند منفصل را چون متصل نهادند، چون همزه اقتلوا و اخرجوا كه بفعل متّصل‏اند هر دو مضمومند، نون و واو را نيز اگر چه منفصل‏اند از فعل، مضموم كردند، و هذا على اجراء المنفصل مجرى المتّصل. و ايشان كه هر دو بكسر خواندند، نون و واو را كه منفصل‏اند از فعل، چون همزه كه بدان متّصل است ننهادند. و هر دو را مكسور كردند على اصل التقاء السّاكنين. و ابو عمرو و يعقوب كه فصل كردند ميان واو و نون، و در نون كسر اختيار كردند، و در واو ضمّ، از آنست كه در واو ضمّ نيكوتر است، از آنجا كه مانندگى دارد بواو ضمير، و اجماع در واو ضمير واقع است بر ضمّ، كقوله تعالى: وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ، و در نون اين مشابهت نيست، فاختار لها الكسر لالتقاء السّاكنين، و لم يجريا المنفصل مجرى المتّصل.

قوله تعالى: ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ عامّه قرّا قليل برفع خوانند، مگر ابن عامر كه بنصب خواند. ايشان كه قليل خوانند برفع، بدل نهند از ضمير كه در فعلوه است، چنان كه گويى: ما جاءنى احد الّا زيد، زيد بدل است از احد، زيرا كه ما جاءنى احد الّا زيد، و ما جاءنى الّا زيد، بمعنى هر دو يكيست، اختيار در استثناء منفى رفع است. امّا وجه قراءت ابن عامر كه قليلا بنصب خواند، آنست كه او نفى را بمنزلت ايجاب كرده است، و بتمامى سخن مينگرد، زيرا كه ما فَعَلُوهُ و مانند آن در نفى سخنى تمام است، چنان كه: جاءنى القوم و مانند آن در ايجاب سخنى تمام است. چون سخن پيش از إِلَّا تمام بود مستثنى را در نفى بنصب كرد، چنان كه در ايجاب بنصب كنند، و نصب اصل است در باب استثناء، چون سخن پيش از إِلَّا تمام شود.

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ اين آيت در شأن عبد اللَّه بن زيد بن عبد ربه الانصارى الخزرجى آمد، صاحب الأذان. او را بانگ نماز در خواب نموده بودند.

بر رسول خدا (ص) آمد، گفت: يا رسول اللَّه ما را از تو بجز ديدار اين جهانى نيست.

و در كار مصطفى (ص) چنان فتنه بود كه گفت: يا رسول اللَّه! بخدا كه وقت بود كه گرسنه باشم دست بطعام برم، تو در ياد من آيى، نتوانم كه آن طعام خورم، آن را گذارم، و آيم بر تو، و در تو نگرم، آن گه بطعام خوردن باز روم، و همچنين گفت: در آشاميدن آب بوقت تشنگى، و در مباشرت اهل در وقت توقان نفس. گفتا: چون توام ياد آيى همه بگذارم، و فراموش كنم. آن گه گفت: فردا كه ترا در درجه برترين فرود آرند در بهشت، ما ترا كى بينيم؟ اين آيت بجواب وى فرو آمد، و مصطفى (ص) گفت: «و الّذى نفسى بيده لا يؤمن عبد حتّى اكون احبّ اليه من نفسه و أبويه و أهله و ولده و النّاس اجمعين».

گويند آن روز كه مصطفى (ص) از دنياى فانى بسراى باقى رحيل كرد، خبر به عبد اللَّه بن زيد رسيد. وى در باغ بود، هم بر جاى گفت: اللّهمّ اعمنى فلا ارى شيئا بعد حبيبى ابدا. بار خدايا! بعد از دوست خود نخواهم كه چيزى بينم در دنيا، بينايى از من واستان اين سخن بگفت: و هم بر جاى نابينا گشت.

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ يعنى فى الفرائض، وَ الرَّسُولَ يعنى فى السّنن. ميگويد: هر كه فرمان خداى برد، يعنى فرائض كه فرموده است، و بر بنده واجب كرده بجاى آرد، و از آن هيچ بنگذارد، و هر كه فرمان رسول (ص) برد يعنى سنّتهايى كه وى نهاده بپاى دارد، و راه و سيرت وى رود، و خلق وى گيرد، و آنچه گفت و كرد و فرمود، بجان و دل قبول كند، فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ اينان كه طاعت خدا و رسول دارند، فردا برستاخيز در بهشت با پيغامبران و با صديقان و با شهيدان و با نيكان خواهد بود. چنان كه پيوسته در ديدار ايشان، و در زيارت ايشان باشند، آنجا كه ايشان را فرود آرند، اينان را نيز فرود آرند. صدّيق ناميست كسى را كه‏ راستگوى، راست ظنّ، راستكار، راست پيمان بود، كه جز راست نگويد، و جز راست نرود، اگر چه در آن راستى وى را خطر عظيم بر وى آيد. بعضى مفسّران گفتند: مِنَ النَّبِيِّينَ اينجا مصطفى (ص) است، وَ الصِّدِّيقِينَ ابو بكر صدّيق، وَ الشُّهَداءِ عمر، وَ الصَّالِحِينَ عثمان و على. و گفته‏اند: وَ الشُّهَداءِ عمر و عثمان و على است، وَ الصَّالِحِينَ همه صحابه رسول‏اند رضى اللَّه عنهم.

وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً يعنى رفقاء، سمّى الصّاحب رفيقا لأنّ صاحبه يرتفق به، و يعتمد عليه، و سمّى مرفق اليد مرفقا، لاعتماد الرّجل و اتّكائه عليه.

روى ابن عباس، قال: وقف رسول اللَّه (ص) يوما على اصحاب الصّفّة، فرأى فقرهم و جهدهم و طيب قلوبهم، فقال: «ابشروا يا اصحاب الصّفة! فمن بقى منكم على النّعت الّذى هو اليوم، راضيا بما فيه، فانّه من رفقايى يوم القيامة».

و درين آيت دلالت روشن است در ثبوت خلافت ابو بكر صديق، از بهر آنكه ربّ العزّة مرتبت صدّيقان فرا پس انبياء داشت، تا معلوم شود كه بهينه خلق انبياءاند، كه اللَّه فرا پيش داشت. پس صدّيقان‏اند كه فرا پس آن داشت، و در پيغامبران رسول مطلق مصطفى (ص) است، و روا نباشد كه در پيش وى كسى بود. همچنين در صدّيقان صدّيق مطلق ابو بكر است، و روا نباشد كه در پيش وى كسى بود. ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ ميگويد: اين مرافقت، انبياء و صدّيقان و شهيدان و صالحان كه يافتند، بفضل اللَّه يافتند، نه بكردار خويش اين ردّى روشن است بر معتزله كه گفتند: بنده بعمل خويش بثواب آن جهانى ميرسد، و ربّ العزّة معتقد ايشان باطل كرد، و منّت بر خلق نهاد بآنچه گفت: ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ، ثمّ قال: وَ كَفى‏ بِاللَّهِ عَلِيماً، داناى پاك‏دان همه‏دان خداى است، دانايى كه بوى هيچ چيز فرو نشود، اعمال بندگان همه ميداند، و اسرار همگان‏ ميشناسد، و بآخرت همه را بثواب خويش رساند، و فضل خويش ايشان را كرامت كند.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ از اوّل ورد تا آخر همه اشارت است ببزرگوارى منزلت مصطفى (ص) نزديك حق جلّ جلاله، و خلعتى است از خلعتهاى كرامت كه اللَّه تعالى بوى داد، كه واسطه از ميان برداشت، و حكم وى با حكم خود برابر كرد، تا چنان كه رضا دادن بقضاء حق جلّ جلاله سبب يقين موحّدانست، رضا دادن بحكم رسول (ص) سبب ايمان مؤمنان است. تا جهانيان بدانند كه طاعت داشت رسول طاعت داشت حق است، و نافرمانى رسول نافرمانى حق است، و قول رسول وحى حق است، و بيان رسول راه حق است، و فعل رسول حجّت حق است، و شريعت رسول ملّت حق است، و حكم رسول دين حق است، و متابعت رسول دوستى حق است. چنان كه گفت: جلّ جلاله: فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ، گفت: اى سيّد سادات، و اى مهمتر كائنات، و اى نقطه دائره حادثات، بندگانم را بگو: اگر خواهيد كه اللَّه شما را بدوستى خود راه دهد، و ببندگى بپسندد، بر پى ما رويد كه رسول اوئيم، و كمر متابعت ما بر ميان بنديد، و حكم ما بى معارضت بجان و دل قبول كنيد، تن فرا داده، و گردن نهاده، و خويشتن را در آن حكم بيفكنده، و هيچ حرجى و تنگى بخود راه نداده، اينست كه گفت جلّ جلاله: «ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»، نمى‏دانيد كه كارها همه در پى ما بستند، و اين هر دو سراى در كوى ما پيوستند، زهى رتبت و دولت! زهى كرامت و فضيلت! كرا بود از عهد آدم تا امروز چنين فضل تمام و كار بنظام؟ عزّ سماوى و فرّ خدايى؟

پس از پانصد و اند سال ركن دولت شرع او عامر، و شاخ ناضر، و عود مثمر، شرف مستعلى، و حكم مستولى! درين گيتى نواى وى، در آن گيتى آواى وى! در هر دل از وى چراغى، بر هر زبان از وى داغى، در هر دل از وى نوايى، در هر سر از وى آوايى، در هر جان او را جايى!

از تو پندارى ترا لطف خدايى نيست، هستبر سر خوبان عالم پادشاهى نيست، هست‏
ور چنين دانى كه جان نيك مردان را بعشقبا جمال خاك پايت آشنايى نيست، هست‏
ور برانديشى كه چون بردارى از رخ زلف رااز تو قنديل فلك را روشنايى نيست، هست‏

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ الآية قول ابن عباس (رض) آنست كه اين آيت در شأن ثوبان آمد كه از محبّت رسول خدا (ص) نزار و ضعيف گشته بود، پشت خم گشته، و روى زرد شده. رسول خدا (ص) روزى مر او را گفت: اى ثوبان! ترا چه ميبود، مگر در شب بيدار باشى، كه زرد روى گشته‏اى؟ گفت: يا رسول اللَّه! بعضى و بعضى، چنان كه دانى. گفت: اى ثوبان مگر رنج بسيار بر خود مينهى از انواع رياضات، كه چنين ضعيف گشته‏اى، و پشتت دو تا شده؟! ثوبان گفت: آرى يا رسول اللَّه! ميبود هر چيزى. رسول (ص) گفت: اى ثوبان! مگر آرزومند ميباشى؟ هر دو چشم ثوبان پر آب گشت، چون حديث آرزومندى شنيد.

چندم پرسى مرا چرا رنجانىحقّا كه تو حال من زمن به دانى!

يا رسول اللَّه! ندانم كه شب چون گذرد! تا يك بار كه روز گردد، و من ترا ببينم.

روز از هوست پرده بيكارى ماستشبها زغمت حجره بيدارى ماست
هجران تو پيرايه غمخوارى ماستسوداى تو سرمايه هشيارى ماست‏

يا رسول اللَّه! اندوه صعب آنست كه در آخرت تو در اعلى علّيّين باشى، و ما از ديدار تو بازمانيم. تا درين بودند جبرئيل (ع) آمد، پيك حضرت، بريد رحمت، و آيت آورده: وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ الآية. رسول خداى بر وى خواند، و دل وى خوش كرد، و خستگى وى را مرهم بر نهاد. آرى چنين دردى ببايد، تا چنين مرهمى پديد آيد! تا سوزى نبرى، سازى نيارى، تا در بحر ذكر غرقه فَاذْكُرُونِي نشوى، از ساحل امن دستگير أَذْكُرْكُمْ نيابى.

مرد بيحاصل نيابد يار با تحصيل راسوز ابراهيم بايد درد اسماعيل را

۱۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، خُذُوا حِذْرَكُمْ پرهيز خود گيريد، فَانْفِرُوا بيرون رويد بنفير، ثُباتٍ جوك جوك، أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً (۷۱) يا بيرون رويد بهم.

وَ إِنَّ مِنْكُمْ و از شما كس است، لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ كه مى‏مردمان را گران كند در كار غزا، و ايشان را باز پس مينشاند، فَإِنْ أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ ار چنان بود كه در غزا بشما مصيبتى رسد، قالَ گويد قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَ خداى نيكويى كرد با من، إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيداً (۷۲) كه با ايشان حاضر نبودم در روز مصيبت.

وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ و گر چنان بود كه بشما رسد فضلى از اللَّه در نصرت، فتحى يا غنيمتى، لَيَقُولَنَّ وى ميگويد، كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ چنان كه گويى ميان شما و ميان وى هيچ دوستى نبود، يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ كاشكى كه من با ايشان بودمى، فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً (۷۳) تا پيروز آمدمى پيروزى بزرگوار و بكام خويش رسيدمى.

فَلْيُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ايدون بادا كه كشتن كناد، و باز كوشا با دشمنان خداى، الَّذِينَ يَشْرُونَ ايشان كه ميفروشند، الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ زندگانى اين جهان بآن جهان، وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ و هر كه كشتن كند در راه خدا با دشمنان خدا، فَيُقْتَلْ تا او را بكشند، أَوْ يَغْلِبْ يا وى پيروز آيد و دست يابد، فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ آرى دهيم ما او را، أَجْراً عَظِيماً (۷۴) مزدى بزرگوار.

وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ چيست و چه رسيد شما را كه جهاد نكنيد از بهر خدا؟ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ و از بهر آن بيچاره گرفتگان كه در دست مشركان مكه‏اند، مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ از مردان و از زنان و از كودكان، الَّذِينَ يَقُولُونَ ايشان كه ميگويند، رَبَّنا خداوند ما! أَخْرِجْنا بيرون آر ما را، مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ ازين شهر الظَّالِمِ أَهْلُها كه اهل آن همه كافراند، وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا و از نزديك خويش ما را دسترسى ساز، وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً (۷۵) و از نزديك خويش ما را يارى ساز.

الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ايشان كه گرويدگان‏اند مى‏كشتن كنند از بهر خدا، وَ الَّذِينَ كَفَرُوا و ايشان كه كافر شدند،يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ مى‏كشتن كنند از بهر ديو و بر مهربت، فَقاتِلُوا شما جهاد كنيد، أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ با نيك خواهان ديو، إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً (۷۶) كه ساز ديو كه وى سازد سست است تا بود.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ خداوند عالم، جليل و جبّار درين آيت مؤمنان را فرمود تا خويشتن را در تهلكه نيفكنند، و در جنگ دشمن ساز و عدّت تمام بردارند، و سلاح در پوشند، و از دشمن حذر كنند، و فرمود تا حق جهاد بجاى آورند و در آن سستى نكنند. جوك جوك بيرون شوند بجنگ دشمن، يا پس همه بهم بيرون شوند. مفسّران گفتند: اين بفرمود، آن گه منسوخ كرد بآنچه گفت: وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً. عبد الرحمن بن زيد بن اسلم گفت: «فانفروا ثبات» معنى آنست كه گروه گروه پراكنده از پس يكديگر ميرويد چون رسول خدا با شما نباشد، أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً پس اگر رسول (ص) بيرون شود و شما با وى باشيد همه بهم باشيد. جماعتى پراكنده كه از هم بيفتاده باشند ايشان را ثبات گويند. يكى از آن ثبة گويند، و جمع را ثبون و ثبين گويند، همچون عضين و عزين.

اگر كسى گويد كه: كارها همه بتقدير الهى است و بهيچ حال بتقدير در نتوان گذشت، پس چرا حذر فرموده است؟ و چه فايده در آنست؟ جواب آنست كه حذر فرمودن آرام دل بنده راست، و طمأنينت نفس وى، نه براى آن تا دفع قدر كند.

اين همچنانست كه اعرابى را گفت حين قال له انّى خلّفت ناقتى بالعراء و توكّلت‏على اللَّه، فقال رسول اللَّه: «اعقلها و توكّل»، و نيز تا بنده خود را در تهلكه نيفكند.

و براى اين گفت ربّ العزّة: وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ. و معلومست كه بيرون از آنچه تقدير كرد، بنده هيچيز نتواند كرد، و اللَّه تعالى كه بنده را بحذر فرمود اين هم از جمله قدر است، و بيرون از تقدير او نيست، پس حذر كردن بنده بقدر است، و آنچه ببنده رسد از نيك و بد بقدر است، و خداى را عزّ و جلّ رسد بحجّت خداوندى و كردگارى هر چه ببنده خواهد، و هر چه با وى كند، و بنده را جز كار كردن و بندگى نمودن و اعتراض ناكردن هيچ روى نيست. خبر درست است كه عمر خطاب گفت: يا رسول اللَّه أ نعمل فى امر مستأنف ام فى امر قد فزع منه. قال: «بل فى امر قد فزع منه». قال: «ففيم العمل»؟ قال: اعملوا فكل ميسر لما خلق له. و كان رسول اللَّه (ص) اذا مرّ بصدف مائل اسرع المشى. فقيل: يا رسول اللَّه أ تفرّ من قضاء اللَّه؟ فقال: «افرّ من قضائه الى قضائه».

وَ إِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ اصل كلمه، لمن يبطّئ است، و اين لام كه بر سر كلمت است، و نون مشدّد كه بآخر است تحقيق مبالغت را است، يعنى كه خواهد بود اين لا بدّ. اين آيت در شأن عبد اللَّه ابى آمد، سر منافقان، و او را در جمع مؤمنان گرفت بآنچه گفت: وَ إِنَّ مِنْكُمْ، از بهر آنكه اظهار كلمه اسلام كرد، اگر چه نفاق در باطن داشت، و در تحت حكم مسلمانان شد در ظاهر. و نيز گفته‏اند كه: اين خطاب از جهت نسب و جنسيّت با وى رفت، نه از جهت ايمان، كه وى از روى نسب و جنسيّت از ايشان بود، و از روى ايمان نه از ايشان بود.

فَإِنْ أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ ميگويد: اگر در غزا بشما بلائى و سختى و بيكامى رسد، يا از دشمن گزندى رسد، اين مبطى گويد: «قد انعم اللَّه علىّ اذ لم اكن معهم‏شهيدا»، با من نيكويى كرد كه با ايشان در آن غزا نبودم حاضر. وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ و اگر فتحى يا غنيمتى بشما رسد وى گويد: كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بتاء تأنيث قراءت مكى و حفص و اويس است، زيرا كه بظاهر لفظ مودّت نگرند، و مؤنث است، و فعل مسند است با وى، و چون فاعل مؤنث بود علامت تأنيث بفعل آن الحاق كنند، اعلاما بأنّ الفعل مؤنث. باقى بيا خوانند زيرا كه نه تاء تأنيث حقيقى است، و نيز فصل ميان فعل و فاعل واقع است، و چون فصل ميان ايشان واقع شود، ترك علامت تأنيث نيكو باشد.

«كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ» عارضى است كه در ميان سخن در آمد.

اللَّه گفت: گويى خود ميان شما و ميان آن منافق هيچ معرفت نبوده است، و هيچ عقد با شما نبسته است بدانكه جهاد كند با شما، باين سخن كه وى ميگويد كه: «يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً». و فضل در قرآن بهفت معنى آيد: يكى اسلام است، چنان كه در سورة آل عمران گفت: قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ.

همانست كه در سوره يونس گفت: قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ. دوم فضل است بمعنى نبوّت، چنان كه در سورة النساء گفت: وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً

يعنى النّبوّة و الكتاب. همانست كه در سوره بنى اسرائيل گفت: إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْكَ كَبِيراً.

سيوم فضل است بمعنى خلف، چنان كه در سورة البقرة گفت: وَ اللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلًا يعنى الخلف للمال عند الصّدقة. چهارم فضل است بمعنى منّت، چنان كه جايها است در قرآن: وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ. پنجم فضل بهشت است، چنان كه در سورة الاحزاب گفت: وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا كَبِيراً يعنى الجنّة. ششم فضل رزق است در بهشت، چنان كه گفت: يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ يعنى الرّزق فى الجنّة. هفتم فضل است بمعنى رزق در دنيا، چنان كه در سورة الجمعة گفت: فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ، و در سورة المزمل گفت: يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ. يعنى الرّزق فى التجارة، و درين آيت ورد گفت: وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ يعنى الرّزق فى الغنيمة، و نظائر اين در قرآن فراوان است.

فَلْيُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ اين مؤمن كه منافق وى را مى‏بازنشاند از غزا، ايدون بادا كه ننشيناد، يعنى كه اللَّه ميفرمايد وى را كه جهاد كند، و باز كوشد با ايشان كه ميخرند اين جهان بآن جهان. باين قول «شرى» بمعنى اشترى است.

معنى ديگر: ميفرمايد كه جهاد كنند و باز كوشند با دشمنان خداى، كه ايشان اين جهان ميفروشند، و بآن بهشت و نعيم باقى مى‏خرند، باين قول «شرى» بمعنى باع است. و روا باشد كه اين خطاب منافقان نهند، ايشان كه روز احد تخلّف كردند، و از غزا باز پس نشستند، و آن گه معنى آن باشد: آمنوا ثمّ قاتلوا، نخست ايمان آريد پس جهاد كنيد، كه كافر پيش از آنكه ايمان آرد مأمور نبود. و باين قول «شرى» بمعنى اشترى است، يعنى: يشترون الحياة الدّنيا و يختارونها على الآخرة.

وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ اى: فيستشهد، أَوْ يَغْلِبْ اى يظفر، فكلاهما سواء، و هو معنى قوله: فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً يعنى: الجنّة. پس مؤمنان را تحريض كرد بر جهاد در راه دين، و از بهر حق، و از بهر رهانيدن آن ضعيفان مسلمانان كه در دست مشركان مكه بودند، از مردان چون حبيب و ابو ذر و غير ايشان، و از زنان چون مادر اسامة و دختر عقبة بن ابى معيط و غير ايشان، و كودكان چون اسامة و غير ايشان، در دست كافران مكه بودند محبوس و معذّب،و دعا ميكردند و ميگفتند: بار خدايا! ما را ازين شهر مكه كه جاى كافران و مشركانست بيرون آر، و به دار الهجرة ما را فرود آر. ربّ العالمين گفت درين آيت: چرا نرويد بغزا؟ و ايشان را نرهانيد؟ و گفته‏اند: قومى زمنان و ضعيفان مؤمنان در مكه مانده بودند، و كافران پيوسته ايشان را اذى مينمودند. پس ايشان دعا كردند و گفتند: اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا. معنى آنست كه: ولّ علينا رجلا من المؤمنين يوالينا، بار خدايا! بر گمار بر ما، و والى كن بر ما، مردى از مؤمنان كه ما را در خود گيرد، و از رنج كافران برهاند. وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً ينصرنا على عدوّك. ربّ العالمين دعاء ايشان اجابت كرد، چون مكه گشاده شد، مصطفى (ص) را بر ايشان گماشت، و مصطفى (ص)، عتاب بن اسيد را بر سر ايشان عامل كرد، تا انصاف بداد، و ضعيفان را قوّت داد، و مظلومان را از دست ظالمان برهانيد، تا پس از آنكه ضعيفان بودند همه عزيزان و مهتران گشتند.

الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ اى فى طاعته، وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يعنى المشركين و اليهود، يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ يعنى فى سبيل الشيطان. درين آيت تسليت مؤمنان است، و قوّت دادن ايشان در جهاد، و وعده دادن بنصرت.

ميگويد: مؤمنان از بهر خدا و بفرمان خدا جنگ ميكنند، و كافران و بيگانگان از بهر ديو و بفرمان ديو جنگ ميكنند. آن گه گفت: اى مؤمنان، شما با اين فرمانبرداران شيطان و پس روان شيطان ازين بت پرستان و بيگانگان، جنگ كنيد، و از كيد شيطان مترسيد كه كيد شيطان تا بود ضعيف بود. او را و پس روان او را خوار داريم، و هلاك كنيم، چنان كه روز بدر كرديم، خوار داشتيم و هلاك كرديم.

اگر كسى گويد: چونست كه كيد شيطان ضعيف خواند، و كيد زنان عظيم خواند؟ و ذلك فى قوله: إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ، و معلومست كه شيطان بجاى صيّاد است و دام نهنده، و زنان بجاى دام‏اند، بحكم آن خبر كه مصطفى (ص) گفت: «النّساء حبائل الشيطان».

و آن گه صيّاد پنهان، و دام پيدا، و از پيدا حذر كردن بهتر توان از آنچه پنهان. پس چه حكمت است كه كيد زنان عظيم خواند و كيد شيطان ضعيف؟ جواب آنست كه كيد زنان «عظيم» خواند، زيرا كه كيد زنان در تو اثر كند بى‏تو، بى مراد تو، چنان كه ترا ارادتى نبود. امّا شيطان تا از تو ارادتى نبود، كيد وى بكار نيايد، و وسوسه نتواند كرد. نه‏بينى كه هرگز تو اندر نماز نانديشى كه من جيحون را پلى كنم، زيرا كه بيرون از نماز ترا اين ارادت نبوده است. لا جرم شيطان مر ترا اندر نماز اين وسوسه نتواند كرد، لكن تو اندر نماز انديشى كه مرا بساط چنين ميبايد، زن چنين ميبايد، كدخدايى چنين بايد، زيرا كه بيرون از نماز ارادت تو همين باشد. پس شيطان بر اين ارادت تو آلت سازد، و دست افزار كند، و ترا اندر نماز بوسوسه افكند. همين است قصّه آدم (ع) كه در بهشت آن همه نعمت و راحت ميديد، امّا در دلش افتاد كه چه بودى اگر من هميشه اينجا بماندمى! چون ابليس از وى اين ارادت بدانست، با وى هم از در ارادت وى در آمد، و آدم را گفت: هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى‏؟ مقصود آنست كه تا از آدم ارادت جاودانه ماندن در بهشت نبود، ابليس چيزى نتوانست كرد. چون كيد شيطان را با تو دست افزارى بايست از تو، و آن ارادت تست، لا جرم كيد او «ضعيف» خواند، و كيد زنان را اين آلت نبايد كه آن خود مؤثّر است بى‏ارادت تو، از بهر آن «عظيم» خواند.

ديگر جواب آنست كه شيطان بلا حول بگريزد، از آن كيد وى ضعيف خواند، و از زنان بلا حول ايمن نگردى، پس كيد ايشان عظيم خواند. ديگر ترا ازشيطان جز خيالى و وسوسه مجرّد نيست، كه تو او را مى‏نبينى، بيش از آن نيست كه اندر دل وسوسه‏اى مى‏كند، ازين جهت كيد وى ضعيف خواند، و كيد زنان عظيم خواند از آنكه در آن هم ديدار است، و هم خيال. ديگر گفته‏اند: كيد شيطان ضعيف است چون با رحمت و عصمت اللَّه مقابل كنى، و كيد زنان، عظيم است چون با شهوت مردان و ميل ايشان با زنان مقابل كنى.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً از روى اشارت، بر ذوق جوانمردان طريقت اين آيت اشارت بفرار است، و فرار با مولى گريختن است، و در تفرّق بر خود ببستن، و از دو جهان رهايى جستن است و گفته‏اند: فرار دو قسم است: يكى از خلق بگريختن، و ديگر قسم با حق گريختن. امّا از خلق بگريختن آسان كارى است، كه اين صفت عابدان و قاصدان است. كار آن دارد كه با حق گريزد، و نه هر كسى با حق تواند گريخت، مگر كسى كه عيان او را بار دهد، و مهر او را پرده بردارد، و احديّت او را در كنف عزّت جاى دهد، چنان كه آن جوانمرد كه بر بو يزيد بسطامى شد، و از وى پرسيد كه: ما سهام اللَّه؟

گفت: آن سهام حق كه دلهاى درويشان نشانه آنست چيست؟ آن جوانمرد اين بگفت، و سر در جنبانيد. بو يزيد گفت: اين سؤال تو نيست، و تو اهل اين سؤال نه اى، گفت: چرا؟ گفت: از آنكه اين سؤال حضرتيان است، و من بحضرت بودم و ترا بر آن درگاه نديدم. آن جوانمرد گفت: نهمار در غلطى اى با يزيد، من بدرگاه بودم، عيان مرا بارداد، مهر پرده برداشت، احديّت مرا در كنف عزّت جاى داد،پس غيرت پرده فرو گذاشت، تو بر در بماندى، از حال من چه خبر دارى! گفت: اين را نشانى هست؟ گفت: نشانش آنست كه اينك بدرگاه ميشوم، بيار اگر شغلى دارى، تا ترا پايمردى كنم. اين بگفت و كالبد خالى كرد. بو يزيد گفت: آه كه غوث جهان بود، امّا در پرده غيرت بود، من ندانستم. و زبان حال بو يزيد بنعت تحسّر ميگويد:

آوه كه دلارام دلم برد و گريخت!پيمان بشكست و اسپ هجران انگيخت
تا دلبر و دل باز بچنگ آرم منبس خون كه زديدگان فرو بايد ريخت‏

گفته‏اند: نشان كسى كه با مولى گريخت آنست كه همّت يگانه دارد، و از تدبير خود بيرون شود، و حكم را باستسلام گردن نهد. و اين وصف آن جوانمردان است كه ربّ العالمين ايشان را مستضعفان خواند، كه در دست مشركان مكه گرفتار بودند. همّت خود يگانه كرده بودند، از همه كس دل برداشته، و دل در حق بسته، و تدبيرها همه در باقى كرده، و بتقدير حق راضى شده، و از راه تحكّم برخاسته، و حكم حق بجان و دل در گرفته، و بدان راضى شده و تن در داده. لا جرم ربّ العزّة ايشان را نيابت داشت، و مصطفى (ص) و مؤمنان را فرمود كه: ايشان را دريابيد، و از أذاى دشمن باز رهانيد. شما در راه خلاص ايشان كوشيد، كه ايشان در راه رضاء ما ميكوشند. آرى، بر خداى هيچكس زيان نكند.

كس درين كار ما زيان نكندكس ما كار ناكسان نكند

هر كه روزى گامى براى خدا برداشت آن گام وى را روزى فريادرس سازد،و آن مزد وى را ضايع نكند، و بفضل خود برحمت بيفزايد.

و بدين معنى حكايتى است كه بعضى مفسّران آورده‏اند در تفسير اين آيت: رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها. گفتند: مردى از شهرى كه اهل آن ظالمان و بيگانگان بودند بيرون آمد، و روى نهاد بشهرى كه اهل آن صالحان بودند.

بنيمه راه فرمان حق بوى در رسيد، و چون مخائل مرگ بر وى پيدا شد، بزانو بخيزيد، تا پاره‏اى فراتر شود بنزديك شهر صالحان. پس ربّ العزّة ملائكه رحمت و ملائكه عذاب را بفرستاد، و ايشان را فرمود كه بپيمائيد، و اندازه برگيريد كه بكدام شهر نزديكتر است، بنيك مردان يا ببدمردان. پس بپيمودند و بيك بدست بشهر صالحان نزديكتر بود. ربّ العالمين ملائكه عذاب را باز خواند، و ملائكه رحمت را فرمود كه: شما روع وى برداريد، و او را ببهشت بريد كه ما را رحمت از كس دريغ نيست، و آن كس كه با وى عنايت ماست پيروزى وى را نهايت نيست.

النوبة الاولى

قوله تعالى: أَ لَمْ تَرَ نبينى، ننگرى، إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ بايشان كه ايشان را گفتند: كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ دستها فرا داريد، وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ و نماز بپاى داريد، وَ آتُوا الزَّكاةَ و زكاة از مال بدهيد، فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ چون بر ايشان واجب نوشتند غزا كردن، إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ گروهى از ايشان، يَخْشَوْنَ النَّاسَ از جنگ مشركان بترسيدند، كَخَشْيَةِ اللَّهِ چنان ترسيدند كه از خدا بايد ترسيد، أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً يا نيز سختتر، وَ قالُوا و چنين گفتند، رَبَّنا خداوند ما! لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ چرا بر ما جهاد كردن نبشتى؟ لَوْ لا أَخَّرْتَنا چرا ما را باز نگذاشتى، إِلى‏ أَجَلٍ قَرِيبٍ تا اجلى كه خود نزديكست. قُلْ اى پيغامبر من گوى، مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ برخوردارى درين گيتى‏اند كست، وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ و آن جهان به است، لِمَنِ اتَّقى‏ او را كه درين جهان پرهيزكار است، وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلًا (۷۷) و بر شما ستم نيايد باندازه فتيلى.

أَيْنَما تَكُونُوا هر جا كه باشيد، يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ بشما رسد مرگ، وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ و هر چند در حصارها باشيد استوار و محكم كرده، وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ و اگر بايشان رسد نيكى اين جهانى، يَقُولُوا گويند: هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ اين از نزديك خدا است، وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ و اگر بايشان رسد بدى اين جهانى، يَقُولُوا گويند: هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ اين از نزديك تو است، قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ايشان را بگو كه خير اين جهانى و شرّ اين جهانى همه از خدا است، بخواست و تقدير وى، فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ چه رسيد اين قوم را، لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً (۷۸) خواهنديد كه هيچ سخن در نيابنديد؟

ما أَصابَكَ هر چه بتو رسد، مِنْ حَسَنَةٍ از نيك اين جهانى، فَمِنَ اللَّهِ آن از خدا است، بارادت و تقدير او، وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ و هر چه بتو رسد از بد اين جهانى، فَمِنْ نَفْسِكَ آن از ارزانى بودن تو است و از استحقاق تو، وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا و ترا كه فرستاديم پيغامبرى فرستاديم، وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً (۷۹) و خداى گواه كافى است.

مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ هر كه فرمان برد رسول را، فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ خداى را فرمان برد، وَ مَنْ تَوَلَّى و هر كه بر گردد، فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً (۸۰) ما ترادر ايشان گوشوان نفرستاديم.