قرآن کریمبه زبان فارسی

۴ سورة النساء مدنية (بخش ۱)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

۴- سورة النساء- مدنية

۱ النوبة الاولى

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان، يا أَيُّهَا النَّاسُ اى مردمان اتَّقُوا رَبَّكُمُ بپرهيزيد از خداوند خويش، الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ آن خداوند كه شما را بيافريد از يك تن، وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها و بيافريد از آن يك تن، جفت وى وَ بَثَّ مِنْهُما و از ايشان هر دو پراكند در جهان، رِجالًا كَثِيراً وَ نِساءً مردان و زنان فراوان، وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ و بپرهيزيد از خشم آن خداى كه داد و زينهار از يكديگر بوى ميخواهيد، وَ الْأَرْحامَ و بپرهيزيد از خويشاوندان ببريدن، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً (۱) كه خداى بر شما ديده بان است و گوشوان.

وَ آتُوا الْيَتامى‏ أَمْوالَهُمْ مالهاى يتيمان فرا ايشان دهيد، وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ و مال يتيم كه شما را خبيث است بدل مگيريد از مال خويش كه شما را پاكست، وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى‏ أَمْوالِكُمْ و مال ايشان با مال خويش مخوريد، إِنَّهُ كانَ حُوباً كَبِيراً (۲) كه خوردن مال يتيم بزه بزرگست.

وَ إِنْ خِفْتُمْ و اگر بترسيد، أَلَّا تُقْسِطُوا كه داد نكنيد، فِي الْيَتامى‏ در كار يتيمان، فَانْكِحُوا بزنى كنيد، «ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ آنچه شما را حلال و پاكست از زنان، مَثْنى‏ دوگانه، وَ ثُلاثَ و سه گانه، وَ رُباعَ و چهارگانه، فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا پس اگر ترسيد كه داد نكنيد ميان ايشان، فَواحِدَةً پس يك زن بزنى كنيد، أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ يا سريت همى‏داريد بملكيت، ذلِكَ أَدْنى‏ أَلَّا تَعُولُوا (۳) آن نزديك‏تر بود بآنكه گران مؤنت نبيد.

وَ آتُوا النِّساءَ و بزنان دهيد، صَدُقاتِهِنَّ كاوينهاى ايشان نِحْلَةً فريضه نامزد كرده و خدا بايشان بخشيده، فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ اگر اين زنان خوش منش باشند شما را، عَنْ شَيْ‏ءٍ مِنْهُ نَفْساً بآنكه چيزى از كاوين بشما دهند بخوش دلى، فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً (۴) ميخوريد آن را نوش و گوارنده.

وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ مالهاى خويش فرا بيخردان مدهيد، الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً آن مال كه خداى آن شما را قيام شما كرد، وَ ارْزُقُوهُمْ فِيها يتيمان را و معتوهان را روزى ميدهيد در آن، وَ اكْسُوهُمْ و بپوشيد ايشان را بجامه، وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً (۵) و ايشان را سخن خوش گوئيد سخن نيك پسنديده.

النوبة الثانية

قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

روى عن على بن ابى طالب (ع) قال: «لمّا نزلت بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ضجّت جبال الدّنيا حتّى كنّا نسمع دويّها، و سمعها الكفّار ايضا فقالوا سحر محمد الجبال، فقال النّبيّ (ص) ما من مؤمن موقن يقرءوها الّا سبّحت معه الجبال الّا أنّه لا يسمع».

امير المؤمنين على (ع) گفت: چون آيت تسميت فرو آمد، كوه‏هاى همه عالم آواز برآوردند بتسبيح، چنان كه آواز آن بگوش ما ميرسيد، و كافران نيز بشنيدند، گفتند: جادويى محمد بغايتى رسيد كه در كوه نيز اثر كرد، مصطفى (ص) گفت: هيچ مؤمن نخواند اين آيت مگر كه‏كوه‏هاى عالم با وى بتسبيح درآيد، و خداى را بپاكى و بى‏عيبى بستايد و ثنا گويد، لكن او نشنود.

و در آثار بيارند كه اهل هفت آسمان و كرّوبيان و مقرّبان درگاه عزّت پيوسته اين آيت خوانند، و اوّل كسى كه در زمين بوى فرو آمد آدم (ع) بود، فقال آدم: قد أمن ذرّيّتى العذاب ما داموا على قراءتها، پس از آدم (ع) بآسمان باز بردند تا بروزگار ابراهيم خليل (ع)، آن گه بخليل فرو آمد، و ببركت آن آتش نمرود بر خليل خوش گشت، و بر دشمن خويش ظفر يافت. پس بآسمان باز بردند و به موسى كليم فرو آمد در آن صحف كه اللَّه تعالى بوى داد، و موسى (ع) به بركت اين آيت فرعون و هامان و لشكر وى را مقهور كرد، و نصرت و ظفر ديد، و كار وى راست شد، پس از موسى (ع) با آسمان بردند تا به سليمان پيغامبر (ع) فرو آمد، و ملوك زمين منقاد سليمان شدند، و سر بر خط وى نهادند. و رب العالمين فرمود سليمان را كه در اسباط بنى اسرائيل اين ندا كن: الا من احبّ منكم ان يسمع امان اللَّه عزّ و جلّ، فليحضر الى سليمان فى محراب داود. كس از ايشان بنماند از احبار و زهّاد و عبّاد و عامه ايشان كه نه همه حاضر شدند، و سليمان (ع) بمنبر ابراهيم (ع) بر شد، و اين آيت امان بر ايشان خواند يعنى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. ايشان همه بشنيدند، و شادى كردند، و طرب نمودند، و باتفاق گفتند: «نشهد أنك لرسول اللَّه حقا حقا». پس از سليمان (ع) بآسمان بردند تا به مسيح (ع) فرو آمد، عيسى بن مريم (ع). و اللَّه تعالى منت بر وى نهاد و گفت: يا ابن العذرا أ تدرى ايّ آية انزلت عليك؟ انزلت عليك آية الامان، و هى قوله: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. فاكثر من تلاوتها عند قيامك و قعودك و مضجعك و مجيئك و ذهابك و صعودك و هبوطك، فانّه، من وافى يوم القيامة، و فى صحيفته منها ثمانى مائة مرّة، و كان مؤمنا بى، أعتقته من النّار، و ادخلته الجنّة، فلتكن فى افتتاح قراءتك و صلوتك، فانّه من جعلها فى افتتاح قراءته و صلوته، اذا مات على ذلك لم يرعه منكر و نكير، و اهوّن عليه سكرات الموت و ضغطة القبر، و كان رحمتى عليه، و افسح له فى قبره، و أنوّر له مدّ بصره، و أخرجه من قبره ابيض الجسم و انور الوجه، و احاسبه حسابا يسيرا، و أثقّل ميزانه، و اعطيه النّور التّام على الصّراط حتّى يدخل به الجنّة.

قال عيسى (ع): يا ربّ هذا لى خاصّة؟ قال: لك و لمن اتّبعك و قال بقولك، و هو لأحمد و أمّته من بعدك. قال: فلمّا انقرض الحواريون و من اتّبعهم و جاء الآخرون فضلّوا، و اضلّوا، و بدّلوا، و استبدلوا بالدّين دينا، رفعت عندها آية الأمان من صدور النصارى، و بقيت فى صدور مسلمى اهل الانجيل مثل بحيرا و أمثاله حتى بعث اللَّه عزّ و جلّ النّبيّ محمدا (ص)، فأنزلت عليه، و كان نزولها عليه فتحا كبيرا عظيما. قال: و حلف ربّ العزّة بعزّته لا يسمّى مؤمن على شى‏ء الّا باركت عليه، و لا يقرءوها مؤمن الّا قالت الجنّة: لبّيك! و سعديك! اللّهم ادخل عبدك هذا فىّ ببسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، و اذا دعت الجنّة لعبد فقد استوجب له دخولها.

قال (ص): و انّ امّتى يأتون يوم القيامة و هم يقولون: بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم فتثقّل حسناتهم فى الميزان، فتقول الأمم ما ارجح موازين امّة محمد (ص)؟! فيقول الأنبياء لهم: لأنّ مبتدأ كلامهم، بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم.

يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الآية... اين سوره در مدنيّات شمرند كه همه به مدينه فرو آمد در ابتداء هجرت مصطفى (ص)، و بعدد كوفيان صد و هفتاد و شش آيت است، و سه هزار و هفتصد و چهل و پنج كلمت، و شانزده هزار و سى حرف.

و در فضيلت اين سورة مصطفى (ص) گفت: من قرأ سورة النّساء فكأنّما تصدّق على كلّ من ورث ميراثا، و أعطى من الأجر كمن اشترى محرّرا، و برى‏ء من الشّرك، و كان فى مشيئة اللَّه من الّذين يتجاوز.

قوله: يا أَيُّهَا النَّاسُ اىّ اسمى منفرد است ميان دو تنبيه، و تكرار تنبيه بر سبيل تأكيد است، و تحقيق موعظت. معنى آنست كه هان بيدار باشيد تا گويم، هان نيوشيد پند كه ميدهم، بپذيريد حكم كه ميكنم. خداوندا حكم چيست؟

اتَّقُوا رَبَّكُمُ بپرهيزيد از خشم خدا بطاعت دارى، و فرمان بردارى وى.

گفته‏اند: تقوى سه قسم است: اول از شرك پرهيز كردن، و اين تقوى عام است. پس، از معصيت پرهيز كردن، و اين تقوى خاص است. پس، از شبهت پرهيز كردن، و اين تقوى خاص الخاص است. و مصطفى (ص) را پرسيدند كه آل محمد كيست؟

فقال (ص): «كلّ تقىّ، الا انّ اوليائى منكم المتّقون، و لا فضل لأحدكم على احد الّا بالتّقوى».

و در قرآن تقوى است بمعنى توحيد، چنان كه گفت خداى: وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى‏، و بمعنى طاعت، چنان كه گفت: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ، و بمعنى توبت، چنان كه گفت: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا، و بمعنى اخلاص، چنان كه گفت: وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ و أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى‏، و بمعنى حذر، چنان كه گفت: وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ.

آن گه بخلق خويش بر خود دلالت كرد و گفت: الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ، يعنى آدم، وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها يعنى حوا. مفسّران گفتند: ربّ العزّة آدم (ع) را بيافريد، و آدم خواب بر وى افكند، و از يك استخوان پهلوى وى از جانب چپ حوا را بيافريد، و آدم را از آن هيچ رنج نرسيد، كه اگر رنج رسيدى بر وى مهربان نبودى، و آن مواصلت و مودّت ميان ايشان نپيوستى. و قد قال رب العزّة: وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً، پس چون آدم از خواب بيدار گشت، او را گفتند: اين كيست اى آدم؟ جواب داد كه: «هذه حوّا يعنى خلقت من شى‏ء حىّ»، گفتند: نام جنس او چيست؟ گفت: «المرأة، لأنّها من المرء خلقت»، و صحّ فى الخبر أنّ النّبيّ (ص) قال: لمّا خلق اللَّه عزّ و جلّ آدم انتزع ضلعا من اضلاعه فخلق منه حوا.

وَ بَثَّ اى اظهر و نشر و فرّق، وَ خَلَقَ مِنْها اى من آدم و حوا رِجالًا كَثِيراً وَ نِساءً يقول خلقا كثيرا من رجال و نساء، يقال الف امّة. گفته‏اند درين آيت تقديم و تأخير است يعنى رجالا و نساء كثيرا، كه زنان در جهان از مردان بيش‏اند، و در خبر است از مصطفى (ص) كه در آخر الزّمان زنان چندان باشند كه پنجاه زن را يك قيّم بود. بَثَّ در كثرت گويند چيز فراوان را، يقال بثثتك حديثى، و ابثثتك.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ مخفف و ممدود قراءت كوفى است، اصل ان تتسائلون، تاء دوم را حذف كردند زيرا كه اجتماع دو حرف متقارب گران داشتند.

باقى قرّاء تسّائلون خوانند بتشديد سين. و مراد هم تتسائلون است، لكن آن تا كه كوفيان حذف كردند اينان در سين مدغم كردند، و ادغام تا در سين نيكو است، زيرا كه هر دو از حروف طرف زبان‏اند، و اصول ثنايا، و هر دو مهموس‏اند.

وَ الْأَرْحامَ بخفض ميم قراءت حمزه است، معطوف بر ضمير اسم اللَّه، و آن چنانست كه عرب گويد: اسألك باللَّه و الرحم، و عطف بر مضمر مجرد و بى اعادت جارّ قومى از نحاة كوفه روا داشتند. و برين معنى بيتها انشاد كرده‏اند، و بدان استشهاد نموده، و اين متداول است ميان ايشان، لكن از جهت قياس ضعفى دارد، زيرا كه عرب نگويد مررت به وزيد، بى اعادت جار، لكن گويد مررت به و بريد، مع اعادة الجار، قال اللَّه تعالى: فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ. باقى قراء وَ الْأَرْحامَ بنصب خوانند، عطفا على اسم اللَّه تعالى، يعنى فاتّقوا اللَّه فلا تعصوه، و اتّقوا الأرحام فلا تقطعوها.

و معنى الآية: اتّقوا اللَّه الّذى تتسائلون فيما بينكم حوائجكم و حقوقكم به، فيقول بعضكم لبعض: اسئلك باللَّه، انشدك باللَّه. ميگويد: بپرهيزيد از خشم آن خداى كه شما بندگانيد، سؤالها كه از يكديگر مى‏كنيد، و حقهاى يكديگر كه ميگزاريد، و حاجتها كه راست مى‏كنيد، بوى و بنام وى مى‏كنيد، كه يكديگر را بوقت حاجت مى‏گوئيد. اسألك باللَّه، انشدك باللَّه.

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً اى حفيظا لأعمالكم، يسألكم عنها فيما امركم به، و نهاكم عنه. در قرآن هر جا كه كان است به اللَّه پيوسته، معنى آنست كه لم يزل، هميشه چنان بود كه هست.

وَ آتُوا الْيَتامى‏ أَمْوالَهُمْ اين در شأن مردى از بنى غطفان آمد كه مالى بسيار بنزديك وى بود از آن برادرزاده وى كه يتيم بود، چون آن يتيم بالغ شد مال خويش طلب كرد، اين عمّ كه قيّم وى بود منع كرد، و آن مال بوى باز نمى‏داد.

هر دو رفتند بترافع بحضرت مصطفى (ص) تا ايشان را حكم كند. ربّ العزّة در شأن ايشان اين آيت فرستاد. رسول خدا (ص) بر ايشان خواند. آن عمّ وى گفت «اطعنا اللَّه و اطعنا الرّسول، نعوذ باللَّه من الحوب الكبير»، و آن مال بتمامى بوى باز داد. آن جوان چون مال بوى باز رسيد دست در نهاد، و نهمار در راه خدا هزينه كرد. رسول خدا گفت: ثبت الاجر و بقى الوزر.

گفتند: يا رسول اللَّه ثبوت اجر شناختيم، بقاء وزر چه معنى دارد؟ رسول خدا (ص) گفت: ثبت الأجر للغلام، و بقى الوزر على والده.

وَ آتُوا الْيَتامى‏ أَمْوالَهُمْ اين خطاب با قيّمان يتيمان است، ميگويد: مالهاى يتيمان فرا ايشان دهيد، ايشان را يتيمان خواند آن روز كه مال بايشان ميدهند، و ايشان آن روز يتيم نبودند، كه بعد از بلوغ يتيم نيست، اما از آن وجه راند كه: مال در دست قيّمان بروز يتيمى افتاد. اين همچنانست كه گفت عزّ و علا: فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ ساجِدِينَ و لا سحر مع السجود، و لكن سمّوا بما كانوا عليه قبل السجود، كذلك هاهنا.وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ الآية خبيث و طيّب اينجا حرام و حلالست، چنان كه جايى ديگر گفت: قُلْ لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ. و معنى تبدّل آنست كه قيّم يتيم اگر در مال يتيم چيزى نيكو ديدى از زر و سيم و جامه و چهارپاى، آن را برگرفتى، و بجاى آن بدلى نهادى كه از آن كمتر بودى، و ردى‏تر. رب العالمين ايشان را از آن نهى كرد، گفت: وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ. وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى‏ أَمْوالِكُمْ اى مع اموالكم.

إِنَّهُ كانَ حُوباً كَبِيراً اين كان وقوع راست در حال، و عرب كان گويند ماضى را، و كان گويند حال را، و كان گويند مستقبل را، و اللَّه جلّ جلاله مستقبل را ميگويد: وَ كانَ يَوْماً عَلَى الْكافِرِينَ عَسِيراً. حوب بضم حا اسم است، و حب بفتح، مصدر، حاب يحوب حوبا. و يقال هذا الامر حوب و حوبة و حاب.

وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى‏ الآية معنى آيت آنست كه در زمان اول يتيمان را قيّمان بپاى ميگردند، از آن قيّم بود كه يتيمه‏اى را ديد با مال بى‏جمال، مال وى را مى‏خواست كه او را بزنى كند، و مى‏ترسيد كه وى را بزنى نگاه نتواند داشت از زشتى صورت وى، و در مال وى رغبت مى‏كرد. اين آيت آمد، يعنى كه اگر ميترسيد كه با آن يتيمه بداد نتوانيد زيست يتيمه را گذاريد، و مال وى با وى سپاريد، در وقت بلوغ و ايناس رشد، و رويد و زن خواهيد، خواهيد يكى، خواهيد دو، خواهيد سه، خواهيد چهار، كار بر شما فراخ است. آن يتيمه را و مال وى را آزاد داريد. و برين معنى «خفتم» بمعنى «علمتم» است، خوف و خشيت بمعنى علم رواست، چنان كه جاى ديگر گفت: إِلَّا أَنْ يَخافا، فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا يُقِيما. فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما، إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ اين همه بمعنى علم است.

آن گه حقّ زنان و داد ايشان را فرا پيوست، گفت: فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا اين خوف ايدر حقيقى است. ميگويد اگر ترسى آيد كه ميان ايشان راستى و داد نتوانيد كه كنيد، «فواحدة» يك آزاد زن بزنى كنيد، أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ يا آنچه بملك يد فرادست آيد، از كنيزكان و بردگان. عرب مملوك را ملك يد خوانند.

آن گه نيكو سخنى را آن يد، يمين كردند، امّا قول ابن عباس و سعيد جبير و قتاده و ربيع و ضحاك و سدى در معنى آيت آنست كه: در عهد اول از مال يتيمان پرهيز نكردند و تحرّج مينمودند، و كار آن سخت فرا گرفتند بحكم اين آيت كه: وَ آتُوا الْيَتامى‏ أَمْوالَهُمْ، اما كار زنان سست‏تر فرا دست گرفتند. از ايشان بسيار بزنى ميكردند، و آن گه عدل در آن نگه نمى‏داشتند. رب العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد، يعنى كه: اين زنان در ضعف و عجز همچون يتيمان‏اند، و چنان كه يتيمان را حاجت بقيّم است، زنان را نيز حاجت بقيّم است، و چنان كه در يتيمان عدل و راستى نگه بايد داشت، در زنان هم مى‏نگه بايد داشت. چنان كه آنجا مى‏ترسيد و تحرّج ميكنيد اينجا نيز بترسيد و تحرّج كنيد، چندان بزنى خواهيد كه در ميان ايشان عدل نگهداريد، دو خواهيد يا سه يا چهار، و بر چهار ميفزائيد. و اگر ترسيد كه ميان اين عدد عدل و راستى نگه نتوانيد داشت، پس بر يكى اقتصار كنيد، يك آزاد زن بزنى كنيد، و اگر حق آن يك زن آزاد هم نگه نتوانيد داشت پس آزاد زنان را گذاريد، و بردگان را گيريد، اگر توانيد و يابيد، تا شما را خدمت ميكنند، و بايشان استمتاع ميگيريد، اينست كه ربّ العالمين گفت: فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ.

امروز اجماع امّت آنست كه: آزاد زنان از يكى تا چهار روا است كه بزنى.

كنند، و بيش از چهار نه. امّا خاصّة رسول خدا (ص) بود بيش از چهار خواستن، هم چنان كه وى زن خواستى بى ولى و بى شهود و بى‏مهر، بلفظ نكاح، يا بلفظ هبت چنان كه خواستى، و اگر در منكوحه‏اى رغبت نمودى، بر شوهر آن زن بودى كه وى را طلاق دادى، تا رسول خدا بخواستى، پس بى‏انقضاء عدّت او را خواستى، و هر زن كه صحبت رسول كراهيت داشتى، بر رسول واجب بودى كه وى را طلاق دادى. اين همه خصائص رسول خدا بود در نكاح، و كس را با وى در آن خصائص مشاركت نيست.

قوله: مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ پارسى آنست كه دوان دوان، و سه ان سه ان، و چهاران چهاران، و عرب ثناى گويند تا بعشار، و اين لغت تميم است و آنچه تنوين در آن نيست دو علامت راست: يكى آنكه نكرت است و الف و لام در آن نه، ديگر آنكه معدولست از جهت خويش كه اصل آن اثنين است و ثلاثة و اربعة.

ذلِكَ أَدْنى‏ أَلَّا تَعُولُوا لا تعولوا را دو معنى است: يكى لا تجوروا، معنى «عول» زيادتست، و مسأله عول در سهام فرائض از آنست، و ديگر معنى لا تمونوا است. ميگويد اگر يك زن بر زنى كنيد نزديك‏تر بود با آنكه گران مؤنث نبيد، و منه‏

قوله (ص): «ابدأ بمن تعول»

يعنى بمن تمون، و نام عيال ازين است از بهر آنكه عيال مؤنت مردانند، يقال عال الرّجل و اعال، و فلان معيل يعنى ذو عيال و در اصل «عيال» نام است آن كسى را كه داشت وى را كس نبود بپاى.

و فى الخبر كلكم عيال اللَّه، و أحبكم الى اللَّه احبكم الى عياله.

آن روز كه اين آيت فرو آمد قيس حارث بر مصطفى (ص) آمد، گفت: يا رسول اللَّه هشت آزاد زن در حبالت و نكاح من‏اند چه فرمايى؟ رسول خدا (ص) گفت: از ايشان چهار با خود ميدار و باقى دست از ايشان بدار. قيس بخانه باز شد هر آنچه نازاينده بود او را گفت: «ادبرى»، و او را گسيل كرد و آنچه زاينده بود او را گفت: «اقبلى»، و با خود ميداشت.

وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً صدقه و صداق كاوين است، و نحلة و نحل عطيّه است، و معنى هر دو لفظ بهم بگفتن آنست كه اين كاوين بخشيده اللَّه است، و عطاء وى‏مر اين زنان را، يقال نحلتك كذا، فهو لك نحل و نحلة، اذا ضممت النون اسقطت الهاء. و كاوين زنان هر چند سبكتر و كمتر، آن در شرع پسنديده‏تر و نيكوتر.

مصطفى (ص) گفت: «اعظم النساء بركة اقلّهن مؤنة»

و مستحبّ آنست كه كاوين به پانصد درم سپيد زيادت نكنند، كه كاوين زنان مصطفى (ص) چنين بود. روى عن عائشة انّها قالت: كان صداق رسول اللَّه لازواجه اثنتى عشرة اوقيّة و نشأ تدرون ما النش‏ء؟ نصف اوقيّة.

و در خبر است كه زنى بر مصطفى (ص) آمد، و خود را بر وى عرض كرد، و مى‏خواست كه او را زن كند، گفت: يا رسول اللَّه من تن خويش بتو دادم، و در حكم تو كردم، و راى تو در خود پسنديدم. رسول (ص) در وى رغبت نكرد. مردى آنجا حاضر بود، گفت: يا رسول اللَّه او را بزنى بمن ده. رسول (ص) گفت: هيچ چيز هست ترا كه بكاوين وى كنى؟ گفت: نه! گفت: و لا خاتم من حديد؟ و نه انگشترى از آهن؟ گفت: نه انگشترى از آهن، لكن اين برد كه دارم بدو نيم كنم. نيمه‏اى خود برگيرم، و نيمه‏اى بكاوين بوى دهم. رسول (ص) گفت: هل معك من القرآن شى‏ء؟

با تو از قرآن چيزى هست؟ يعنى از آن هيچ ميدانى؟ گفت: نعم، آرى دانم. رسول (ص) گفت: زوّجتكها بما معك من القرآن، او را بزنى بتو دادم، بآنچه از قرآن ميدانى، يعنى كه تا او را درآموزى. رسول خدا كاوين وى تعليم قرآن كرد. اين خبر دليل است كه كاوين اگر چه اندك بود در عقد نكاح رواست، كه اگر روا نبودى رسول نگفتى: «و لا خاتم من حديد». و نيز دليل است كه بر تعليم قرآن مزد ستدن و معلّم را بمزد گرفتن رواست.

و آنجا كه گفت: وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً دليل است كه اگر كاوين بسيار بود هم رواست. امّا اگر در عقد نكاح كاوين مسمّى نكند عقد درست باشد، اما بدخول، مهر المثل واجب شود، و اعتبار مهر المثل، بزنان عصبات است نه بمادر خويش.

و روى عن النّبي (ص) قال: من أدان دينا و هو مجمع ان لا يؤدّيه لقى اللَّه عزّ و جلّ سارقا، و من اصدق امرأة صداقا و هو مجمع ان لا يوفّيها ذلك، لقى اللَّه عزّ و جلّ زانيا.

و قال (ص): احقّ الشّروط أن يوفّى به ما استحللتم به الفروج.

«فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْ‏ءٍ مِنْهُ نَفْساً» نفس اينجا دلست، و نفسا منصوبست بر قطع، و معناه: ان طابت نفوسهنّ لكم عن شى‏ء من الصّداق فوهبن لكم، فَكُلُوهُ اى فخذوه و اقبلوه هَنِيئاً لا اثم فيه، مَرِيئاً لا داء فيه هنيئا فى الدّنيا لا يقضى به عليكم سلطان مريئا فى الآخرة لا يؤاخذكم اللَّه به. هنى‏ء و مرى‏ء دو نام است طعامى را كه منهضم بود، عاقبت آن پسنديده بى غايلة، و مرى‏ء تابع هنى‏ء است، مرى‏ء نگويند مگر با هنى‏ء، و هنى‏ء گويند بى مرى‏ء يقال: هنّأت الطّعام اهنّئه، و هنأنى الطّعام يهنأنى، و يهنئنى هناء، و هنأنى، و مرأنى يمرأنى. و الهنأ ايضا العطيّة، و الهانى‏ء المعطى، هنأته اهنأه، و اهنئه هنأ اى اعطيته، و هنأت البعير اهنأه و اهنئه هنأ اذا مسحته بالهناء، و هو ضرب من القطران، و الهنأ النّصرة، هنأته اى نصرته، و استهنأته اى استنصرته.

و قال على بن ابى طالب (ع): اذا اشتكى احدكم شيئا فليسأل امرأته ثلاثة دراهم من صداقها. و يشتر به عسلا، و ليشربه بماء السّماء، فيجمع اللَّه له الهني‏ء و المرى‏ء و الشّفاء و الماء المبارك.

و گفته‏اند كه: اين آيت دليلست كه طعام جوانمردان و سخاوتيان گوارنده و سودمند بود، و خورنده را نوش، كه مى‏گويد ايشان چون طعام نهند بخوشدلى و طيب نفس نهند، پس خورنده را هَنِيئاً مَرِيئاً گفت و طعام بخيلان بخلاف اين بود، ناگوار و ناسازگار، كه ايشان آنچه دهند بتكلّف دهند، نه بطيب نفس، پس آن درد باشد نه درمان. مصطفى (ص) از اينجا گفت: «طعام السخىّ دواء و طعام البخيل داء».

قوله تعالى: وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الآية... ابن عباس گفت: سفيهان اينجا زنان و فرزندان‏اند. ميگويد مال خود كه صلاح دنيا و قوام كار و معيشت شما در آن است فردا دست زنان و فرزندان منهيد كه آن گه زير دست و محتاج ايشان شويد، بلكه خود ميداريد و برايشان نفقه ميكنيد، و كسوت و رزق و مؤنت ايشان بپاى ميداريد.

وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً ايشان را سخن پسنديده مى‏گوييد، يعنى كه ببرّ وصلت ايشان را وعده نيكو ميدهيد، كه: ما پس ازين با شما نيكويى كنيم، و عطا دهيم، و نوازيم. و دليل بر آنكه سفها زنان باشند خبر مصطفى (ص) است، قال: الا انّما خلقت النّار للسّفهاء، يقولها ثلاثا، الا و انّ السّفهاء النّساء الّا امرأة اطاعت قيّمها.

و روى: الّا صاحبة القسط و السّراج. القسط الاناء، معناه: الّا المرأة الّتى تقوم على رأس زوجها، بالاناء من الماء، و السّراج توضّئه.

و انس مالك گفت: زنى پيش مصطفى (ص) آمد، گفت: يا رسول اللَّه مادر و پدرم فداى تو باد، يك بار خيرى بگوى مر اين زنان را كه ايشان را سفها نام كردى.

رسول خدا گفت: اللَّه تعالى شما را سفها خواند در كتاب خويش. آن زن گفت: ما را ناقصات خواندى، رسول گفت: نقصان شما آن بس كه در هر ماهى پنج روز كم يا بيش نماز نكنيد. آن گه رسول (ص) دل خوشى ايشان را گفت: شما را از نواخت و كرامت حق آن نه بس است كه چون بفرزند بارور شيد، مزد شما همچون مزد غازى بود در راه حق، و چون بار فرو نهيد ثواب شما چندان بود كه ثواب شهيدان، و چون كودك را شير دهيد هم چنان بود كه از فرزندان اسماعيل گردنى آزاد كنيد. آن گه گفت: اين ثواب عظيم مر آن زنان راست كه مؤمنات باشند با شكستگى و فروتنى و تواضع، و در بلاها و رنجها شكيبا، و شوهران را سپاس دارنده و خدمت كننده.

قومى گفتند: سفها درين آيت يتيمان و معتوهان‏اند كه بر مال ايشان قيّم گماشته‏اند، و آنچه اضافت مال با اولياء كرد با آنكه مال آن سفها است دو معنى را كرد: يكى آنكه جنس مال اضافت با ايشان كرد، و جنس مال آن همه آدميان است كه قوام ايشان بدانست، و معيشت ايشان در آنست، هم چنان كه جاى ديگر گفت: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ اى من جنس الآدميّين. ديگر معنى آنست كه: اولياء قيّمان و مربّيان سفهاءاند، و اموال سفهاء از روى ظاهر در دست و تصرف ايشانست كه اولياءاند، ازين جهت اضافت آن با ايشان كرد. جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً اين يا بدل واو است يعنى «قواما» ميگويد: آن مال كه قوام شماست، يعنى كه بآن بپائيد، و بآن مى‏توانيد بودن. مدنى و شامى «قيما» خوانند بى الف، و قيم و قيام اينجا بمعنى هر دو يكى است. و گفته‏اند: «قيم» جمع قيمتست، و بدين معنى يا هم بدل واوست، لأنّ القيمة اصلها الواو، يقال لها القيمة لأنّها تقوم مقام الشي‏ء، و تقول «قوّمت الشّى‏ء تقويما». و حكى ابو الحسن الاخفش فيه قوما بالواو على الاصل، و معنى آنست كه آن مال كه خداى شما را آن، قيمتهاى همه چيز كرد، و بجاى ايستيد همه چيز را.

وَ ارْزُقُوهُمْ فِيها ميگويد: يتيمان را و معتوهان را روزى ميدهيد در آن اموال، «فيها» گفت نه «منها»، اشارت است فرا تجارت در مال سفها، تا مايه بجاى ماند، اگر منها بودى مال زود بتلف آمدى. و يقرب منه‏

قوله (ص): «من ولّى يتيما و له مال فليتّجر له بماله، و لا يتركه حتّى تأكله الصّدقة».

«و اكسوهم» جدا ياد كرد از بهر آنكه بيشتر رزق در مأكول و معتلف گويند.

وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً ميگويد: ايشان را سخن خوش گوئيد، يعنى كه چون مال خويش باز خواهند بيش از ايناس رشد، ايشان را سخن خوش گوئيد، گوئيد: مال شما است آرى تا هنگام آيد، «معروفا» اى مستحسنا محمودا.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ تاهت القلوب بسماع بسم اللَّه، طابت القلوب بشهود بسم اللَّه، غابت القلوب بظهور بسم اللَّه، طوبى لمن حديثه فى اللَّه، و جليسه هو اللَّه.

و لا جلست الى قوم احدّثهمالّا و أنت حديثى بين جلّاسى‏

نزهة اسرار الموحدين فى الاناخة بعفوة بسم اللَّه. رتع فى حدائق القدس من استروح الى نسيم بسم اللَّه.

نام خداوند كريم مهربان، بزرگ بخشايش بر جهانيان، برحمت فراخ، روزى دهنده آفريدگان، و دارنده همگان، دشمنان و دوستان بلطف درواخ، نوازنده آشنايان و سازنده كار ايشان در دو جهان.

اللَّه اشارتست بكمال قدرت، رحمن اشارتست بعموم رحمت، رحيم اشارتست بخصوص مغفرت. اللَّه است كه بيافريد بقدرت فراخ بى‏حيلت، رحمن است كه روزى داد از خزينه فراخ بى‏مئونت، رحيم است كه عيبها فرا پوشيد بكرم فراخ بى‏شفاعت.

اللَّه است كه بيافريد بنده را، و حق شناس نديد، و از وى ببريد. رحمن است كه نعمت گسترانيد، و از بنده شكر نشنيد، و نعمت باز نگرفت. رحيم است كه عيبها ديد و فرا پوشيد، عذر نشنيد، و پرده ندريد. اللَّه داغ كردنست، رحمن مرهم نهادنست، رحيم در كرم بيفزودنست.

خداوندان معرفت و جوانمردان طريقت گفتند: معنى باء بسم اللَّه آنست كه: «بى فافرحوا و بى فتروّحوا». رهيگان من! بندگان من! بمن شاد باشيد، و از غير من آزاد باشيد. بنام من آرام گيريد. بر ضمان من تكيه كنيد. بياد من آرامش‏كنيد. حق من در دل گيريد. عهد من در جان گيريد. بنده من! هر جا كه راستى است آن راستى بنام ماست. هر جا كه شادى است آن شادى بصحبت ما. هر جا كه عيشى است آن عيش بياد ما. هر جا كه سوزى است آن سوز بذكر ما. هر كس را شاديى، و شادى دوستان بمهر ما، ملك امروز ياد و شناخت ما، ملك فردا ديدار و يافت ما.

زهى سعادت! زهى جلالت! كه بنده را پيش آمد بى‏بهانه و علت!

جلالتى نه تكلف، سعادتى نه گزاف،حقيقتى نه مجاز، و مقالتى نه محال!
در سراى طرب چون بكوفت دست غمانز چرخ و هم فرو شد ستارگان خيال
زمان محو بپوشيد خلعتى ز يقينعيان وصل كشيده برو طراز جمال
ز راه عشق درآمد طلايه اقبالز ابر هجر بتابيد آفتاب وصال‏
سراى پرده حيرت كشيد لشكر دلبطبل دهشت برزد سپاه عشق دوال

‏ يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الآية اى نقطه انسانيت، اى صفات بشريت، تقوى پناه خويش‏گير، آن را ملازم باش، كه حيات بندگان باوست، و رستگارى رهيگان دروست و تقوى آنست كه بنده فرمان شرع را سپر خويش سازد، تأثير نهى بدو نرسد، و آن بر سه رتبت است: اول بپناه كلمه توحيد شود، و از هر چه شرك است بپرهيزد. پس بپناه طاعت شود، و از راه معصيت بر خيزد. پس بپناه احتياط شود و از شبهت بگريزد. هر كه اين منازل تقوى بصدق باز برد لا محاله بمقصد رستگارى رسد، كه قرآن مجيد چنين خبر مى‏دهد:وَ يُنَجِّي اللَّهُ الَّذِينَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لا يَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ، جاى ديگر ميگويد: وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ.

هر كه او دست در تقوى زند راه رستگارى او، از هر چه رنج است برو آسان كنيم، و از آنجا كه نبيوسد روزى فرستيم.

آورده‏اند كه خواهر بشر حافى بر احمد حنبل شد، گفت: اى امام مسلمانان، بر بام خانه دوك ريسم، مشعله طاهريان بگذرد، باشد كه تايى بشعاع آن مشعله در پيوندم روا باشد يا نه؟ احمد گفت: اول بگو كه تو كيستى تا خود در آن قدمگاه هستى كه اين تقوى احتمال كند؟ گفت: من خواهر بشر حافى‏ام، احمد بگريست گفت: اين چنين تقوى جز خاندان بشر حافى را روا نبود. ترا نشايد، زينهار تا نكنى، كه آن گه بشر حافى از تو بطيره شود. اقتدا ببرادر كن، تا مگر چنان شوى، كه اگر خواهى كه در پرتو مشعله طاهريان دوك ريسى، دست ترا طاعت ندارد، كه برادرت باين درجت بود كه هر وقت كه دست بطعامى بردى كه در آن شبهت بودى آن دست او را طاعت‏دار نبودى.

اذا اراد العبد أن يسهو عنّى حلت بينه و بين السّهو عنّى. اين در آن خبر بيايد كه مصطفى (ص) گفت حكاية از كردگار قديم جلّ جلاله: اذا علمت أنّ الغالب على قلب عبدى الاشتغال بى، جعلت شهوة عبدى فى مسألتى و مناجاتى، فاذا كان عبدى كذلك عشقنى عبدى، و عشقته، فاذا كان عبدى كذلك فاراد أن يسهو عنّى حلت بينه و بين السّهو عنّى، اولئك اوليائى حقّا، اولئك الأبطال، اولئك الّذين اذا ارادت اهل الارض بعقوبة زويتها عنهم لأجلهم.

ميگويد: چون بنده من همه مرا خواند، همه مرا داند، همه مرا بود، من نيز روى دل خود با وى گردانم، در همه ارادتها و شهوتها و بايستها برو در بندم، و اغيار را بتمامى از آن دل بيرون كنم. عشق و اما گفتن و ازما شنيدن، بر جان و دلش مسلط كنم، بر بساط عشقش آرام دهم، صمصام غيرت ازل بر سرش بدارم، تا اگر خواهد كه با غيرى نگرد، يا بكسى طمع كند، يا بديگرى بازارى سازد، فرا نگذارم!

شب روز كنم، روز شب اندر كارتبا خلق جهان تبه كنم بازارت‏

آرى، ما چون او را خواهيم، دانيم كه بغارت چون بايد برد، امروز او را بشحنه تقوى سپاريم تا او را در حمايت شرع خويش جاى دهد، و حركات و سكنات او بشرط ادب در آرد، و فردا او را در مقعد صدق بحضرت عنديّت فرود آريم.

نشنيده‏اى كه فردا برستاخيز تقوى را گويند: بيا كه امروز روز بازار تست، هر كه را از تو نصيبى بود، در آن سراى بقدر نصيب وى او را بمنزلى فرود آر، آشنايان خويش را در حضرت عنديّت فرود آر، كه ما در ازل حكم چنين كرديم: فى جنّات و نهر، فى مقعد صدق عند مليك مقتدر.

الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها خداوندى كه هر چه آفريد جفت آفريد هر كس را هام سرى پديد كرد، و مثلى درو پيوست، و شكلى درو بست، كه وحدانيت و فردانيّت صفت خاص اوست! و حق و سزاى او! روى فى بعض الكتب: زوّجت الأشياء ليستدلّ بها على وحدانيّتى.

وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا كَثِيراً وَ نِساءً كمال قدرت و جلال ربوبيّت خود فرا خلق نمود، كه از نسل شخصى راست چندين هزار خلق بيرون آوردم، با طبعها و رنگهاى مختلف، با صورتها و سيرتهاى متفاوت، هر يكى برنگى ديگر، و طبعى ديگر، و صورتى ديگر، و خلقى ديگر، و حالى ديگر، و همّتى ديگر. دو كس را نه بينى هرگز كه بيكديگر مانند بطبع، و رُوا يا بصورت و آسا! فسبحان من لا نهاية لمقدوراته، و لا غاية لمعلوماته.

ثمّ قال فى آخر الآية: «إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً رقيب گوشوان است بر دلها بى بر رسيدن، آگاه از كردها بى‏پرسيدن، بى‏نياز در كوشيدن از آسودن.

اين تنبيهى است مر بنده را، و پندى بليغ رونده را، يعنى كه چون ميدانى كه من گوشوانم بر دلها، و ديده‏بان بر كردها و گفتها، مراقبت بكاردار، و حق ما بجاى آر و مراقبت آنست كه بنده بدل پيوسته با حق مينگرد، و نظر حق پيش چشم خويش ميدارد، و چون داند كه از و غافل نيند، پيوسته بر حذر مى‏باشد. مصطفى (ص) از اينجا گفت: ما كرهت أن يراه النّاس منك فلا تفعله اذا خلوت‏

و انشد فى معناه:

اذا ما خلوت الدّهر يوما فلا تقلخلوت و لكن قل علىّ رقيب‏
يك دم زدن از حال تو غافل نيم اى دوستصاحب خبران دارم آنجا كه تو هستى‏

ابن عمر بغلامى شبان بگذشت كه گوسفندان بچرا داشت، گفت: اى غلام ازين گوسفندان يكى بمن فروش. غلام گفت: اين نه آن منست. ابن عمر گفت: اگر جويند گو كه گرگ بخورد. غلام گفت: فأين اللَّه؟ يعنى پس خدا كو؟ ابن عمر را اين سخن از وى خوش آمد، رفت، و آن غلام را و آن گوسفندان را همه بخريد، و غلام را آزاد كرد، و گوسفندان را بنام وى باز كرد. روزگارى باز ميگفت ابن عمر كه قال ذلك العبد: فأين اللَّه؟.

۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ ابْتَلُوا الْيَتامى‏ و مى‏آزمائيد يتيمان را، حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ تا آن گه كه بنكاح رسند، فَإِنْ آنَسْتُمْ اگر بينيد، مِنْهُمْ از ايشان، رُشْداً راست راهى، فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ بايشان دهيد مالهاى ايشان، وَ لا تَأْكُلُوها و آن را مخوريد، إِسْرافاً بگزاف، وَ بِداراً أَنْ يَكْبَرُوا شتافتن و پيشى كردن بر بلوغ و بر بزرگ شدن ايشان، وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا و هر كه بى‏نياز باد از قيّمان، فَلْيَسْتَعْفِفْ ايدون باد كه دست پاك دارد از مال يتيمان، وَ مَنْ كانَ فَقِيراً، و هر كه درويش باد، فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ ايدون باد كه از مال يتيم باندازه خوراد و بداد، فَإِذا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ چون بايشان دهيد مال ايشان، فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ گواهان گيريد بر اقرار ايشان بقبض مال ايشان، وَ كَفى‏ بِاللَّهِ حَسِيباً (۶) و پسنديده است اللَّه بگواهى و پسنده كارى و آگاهى و شمار خواهى.

لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مردان را بهره‏ايست، مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ از آنچه پدران و مادران و خويشان گذارند، وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ و زنان را هم چنان بهره‏ايست، مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ از آنچه پدران و مادران و خويشان گذارند، مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ از آنچه گذارند اگر كم بود يا بيش، نَصِيباً مَفْرُوضاً (۷) بهره بتقدير بريده و انداخته.

وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ و آن گه كه حاضر آيد بقسمت، أُولُوا الْقُرْبى‏ خويشاوندان، وَ الْيَتامى‏ و يتيمان، وَ الْمَساكِينُ و درويشان، فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ ايشان را چيزى دهيد از ميراث، وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً (۸) و ايشان را سخن نيكو گوئيد و دعاء نيكو كنيد.

وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ و ايدون باد كه بترساد ايشان، لَوْ تَرَكُوا كه اگر بگذارند، مِنْ خَلْفِهِمْ از پس مرگ ايشان، ذُرِّيَّةً ضِعافاً فرزندان ضعيفان، خافُوا عَلَيْهِمْ ترسند برايشان، فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ پس از خداى ترسند، وَ لْيَقُولُوا قَوْلًا سَدِيداً (۹) و سخن بچم گويند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ ابْتَلُوا الْيَتامى‏ الآية... اين آيت در شأن ثابت بن رفاعه و عم وى فرو آمد. رفاعه از دنيا بيرون شد. ثابت يتيم ماند، و عم وى بر وى قيّم بود.

بر مصطفى (ص) شد، گفت: يا رسول اللَّه پسر دارم، يعنى ثابت، كودكى است نارسيده، يتيم در حجر من، چه بوى دهم از مال او؟ و كى دهم؟ ربّ العالمين بجواب وى اين آيت فرستاد: وَ ابْتَلُوا الْيَتامى‏ بيازمائيد يتيمان را هم در عقل، و هم در دين، و هم در حفظ مال، حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ نكاح ايدر جماع است، ميگويد آن گه كه به استطاعت نكاح رسند، پسر بحدّ مردان رسد، و دختر بحدّ زنان، و هر دو نشان بلوغ در خود بينند، و نشان بلوغ آنست كه از پنج سبب كى در خود بينند: احتلام، و سنّ، و انبات، و حيض، و حبل. اما احتلام و سنّ و انبات هم مردان راست و هم زنان را، و حيض و حبل خاصه زنانراست. اما دليل آنكه احتلام سبب بلوغست از كتاب خداى عزّ و جلّ: وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ فَلْيَسْتَأْذِنُوا كَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ، و از قول رسول خدا، معاذ جبل را آن گه كه وى را به يمن ميفرستادند گفت: خذ من كلّ حالم دينارا. و روى عطية القرظى، قال: عرضنا على رسول اللَّه (ص) زمن قريظة، فمن كان محتلما او نبتت عانته قتل. اين دليلهاى روشن است كه احتلام سبب بلوغ است، و الاحتلام انزال الماء فمن انزل فقد بلغ، سواء كان بالجماع او بالاحتلام او غيرهما و سنّ آنست كه كودك پانزده ساله شود، چون باين سنّ رسيد او را حكم به بلوغ كنند بمذهب شافعى. و مذهب ابو حنيفة آنست كه دختر به هفده سال بالغ شود، و پسر بنوزده سال، چون نشان بلوغ نيابند. و بمذهب مالك سنّ خود نشان بلوغ نيست، و داود گفت: اگر چهل ساله شود و احتلام نبيند بالغ نبود. و دليل بر قول شافعى حديث عبد اللَّه عمر است: قال عرضت عليه عام الخندق، و أنا ابن خمس عشرة سنة،فرآنى بلغت و أجازنى. امّا انبات بر آمدن موى خشن است زير جامه، و اصحاب راى آن را حكمى ننهاده‏اند، امّا بمذهب امام مطلبى انبات سبب بلوغ است بيك قول.

و دليل بر آن خبر عطيه قرظى است، قال: كنت فيمن حكم فيهم سعد بن معاذ (رض)، فشكّوا فىّ امن الذّرية انا ام من المقاتلة؟ فقال رسول اللَّه (ص): انظروا فان كان قد أنبت، و الّا فلا تقتلوه، فانظروا، فاذا عانتى لم تنبت، فجعلونى فى الذّريّة، و لم اقتل.

و حيض سبب بلوغ است بدليل آنكه رسول خدا (ص) حيض نشان تكليف كرد، و تكليف نشان بلوغ است. و ذلك فى‏

قوله (ص): لا يقبل اللَّه تعالى صلاة حائض الّا بخمار.

و قال (ص): لاسماء بنت ابى بكر: انّ المرأة اذا بلغت المحيض لا يصلح أن يرى منها الّا هذا، و أشار الى الوجه و الكفّ.

و حبل دليل بلوغست از بهر آنكه حبل بى انزال نبود و انزال نشان بلوغ است. على ما تقدّم شرحه.

فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً ايناس ديدن بود پس نگرستن، و بآن ديدن انس بود و آسايش، چنان كه در حق موسى (ع) گفت: آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً و رشد و رشاد و رشد راست راهى است. يقال رجل رشيد، و امر رشيد، و طريق رشيد.

و كسى كه از نژاد راست بود او را طيّب الرّشده گويند، و چون نه از نژاد راست بود گويند: ليس فلان عن رشدة. و ايناس رشد درين آيت اصلاح دين است، و اصلاح مال. اصلاح دين آنست كه مفسد و فاسق نبود، و اصلاح مال آنست كه تبذير نكند تا از اخوان الشياطين نبود، و تا اين دو شرط در وى موجود نبود او را رشيد نگويند، و حجر از وى برندارند. اينست مذهب شافعى كه هم صلاح دين و هم حفظ مال، معتبر دارد و رشد بر هر دو معنى حمل كنند، امّا اصحاب رأى اعتبار بحفظ مال كنند نه بصلاح دين، و گويند: رشد بلوغ و حفظ مال و عقل است، اگر چه در راه دين مفسد و فاسق بود، چون مال نگه دارد مال بوى تسليم كنند.

و سخن مجمل در آيت آنست كه يتيم تا بالغ نشود، و مصلح و ديندار نبود، و مال خويش بجاى خويش نگه ندارد، مال وى با وى ندهند، كه رب العالمين گفت: فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ. سعيد جبير و مجاهد و شعبى گفتند: مرد اگر چه پير شود تا رشد در وى نبينند مال بوى باز ندهند.

وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً اين خطاب با اوليا و اوصيا است، ميگويد: مال يتيمان بناحق و گزاف مخوريد، وَ بِداراً أَنْ يَكْبَرُوا يقول: لا تبادروا بأكل مالهم كبرهم و رشدهم، حذرا ان يبلغوا فيلزمكم تسليم المال اليهم. ميگويد بخوردن مال ايشان مشتابيد، چنان كه بيش از رشد ايشان و زودتر از بزرگ شدن ايشان در اوفتيد، و ميخوريد.

وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ و هر كه بى‏نياز است ازين اوليا و اوصيا تا عفت كار فرمايد، و از مال يتيم هيچيز نخورد. و هر كه درويش است و مضطر بقدر مزد كار و تيمار داشت آن خورد، افزونى طلب نكند، و اسراف نكند. بعضى گفتند: اين خوردن بمعروف قرض است، ميگويد: از مال يتيم چنان كه ضرورت است تا بقرض برگيرد، پس چون يسار پديد آيد باز دهد، و اگر نه كه يسار پديد نيامد و بران فقر بميرد، هيچيز بر وى نيست، و بى‏تبعت بميرد. و گفته‏اند: اكل بمعروف آنست كه چندان بر گيرد كه گرسنگى بنشاند و عورت بپوشد، و بر وى نيست كه آن باز دهد، امّا اگر برين بيفزايد كه از آن حلّه نيكو پوشد، و زر و سيم گيرد، لا بدّ قضاء آن بر وى لازم بود.

ابن عباس گفت: مردى رسول خدا (ص) را گفت: كه در حجر من يتيمى است، روا باشد كه وى را بزنم؟ رسول (ص) جواب داد كه: چندان زن او را، و چنان زن كه فرزند خود را زنى. گفت: يا رسول اللَّه از مال وى چيزى بخورم؟ گفت:نه چنان كه مالى از آن جمع كنى يا وقايه مال خويش سازى. يعنى كه بقاياء ميوه درختان و نبات زمين و شير چهارپايان و امثال آن روا باشد، و بيش از آن نه. عمر خطاب در ولايت خويش روزى ميگفت: «انزلت نفسى فى هذا المال منزلة ولىّ اليتيم، وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ».

فَإِذا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ فريضه نيست بر اولياء، اين اشهاد كردن، ليكن ادبيست از آداب دين كه دفع تهمت را فرمود و قطع خصومت را، تا اگر روزى اختلافى و خصومتى بود در ردّ امانت، بر ولّى اقامت بيّنت آسان بود.

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ حَسِيباً حسيب نگهبان هر چيز است تنها، و داننده هر چيز يكتا، و بسنده و فراخ بخشنده عطا. و گفته‏اند: حسيب را دو معنى است: يكى كافى، ديگر محاسب. كافى بسنده كار است، و محاسب شمار كننده و جزا دهنده، فمن قال انّه بمعنى الكافى قال: اعطانى احسبنى، اى اعطانى حتى قلت حسبى، فيكون الحسيب بمعنى المحسب، كالأليم بمعنى المؤلم. و من قال انّه بمعنى المحاسب كان فعيلا بمعنى المفاعل، كالأكيل بمعنى المؤاكل، و النّديم بمعنى المنادم.

لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ والدان پدر و مادراند. پدر را والد خوانند كه وى در زادن سبب است، و درين كلمت مادر را والده خواند از بهر آنكه با پدر بهم بود. وَ الْأَقْرَبُونَ قريبون است در اصل، و عرب فاعل را بأفعل گويند و در سخنان ايشان بسيار است. وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ، و هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ ازين است.

مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نهى كرد، كه چيزى اندك از ميراث حقير شمارند، و فرا قيّم نيارند. نَصِيباً نصيب است بر قطع، و قيل على المصدر كقول القائل علىّ حقّ حقّا واجبا. و معنى مفروض مقدر است، چيزى را كه بر كسى بتقدير ببرند «مفروض» گويند و فرضناها مخفّف و مشدّد ازين است.

و سبب نزول اين آيت آن بود كه اوس بن ثابت بن انصارى از دنيا برفت، زنى بازماند از وى، نام آن زن ام كحه، و سه دختر، و دو پسر عمّ كه هر دو وصى اوس بودند نام ايشان قتاده و عرفطه. اين دو پسر عم مال اوس همه برگرفتند، و زن را و دختران را محروم بگذاشتند، و عادت عرب در جاهليت چنين بود كه مادينان را هيچ چيز از ميراث بندادندى و گفتندى شمشير مردان ميزنند، و مؤنث مردان ميكشند، مال هم مردان بايد كه برگيرند. پس آن زن برفت پيش مصطفى (ص)، و قصّه خويش و دختران و آنچه پسران عمّ كردند از بر گرفتن مال و محروم گذاشتن زنان، با مصطفى (ص) بگفت، و در وى زاريد. ربّ العالمين ابطال آن حيف را اين آيت فرستاد، امّا مجمل بود و قدر نصيب پيدا نبود. مصطفى (ص) قتاده و عرفطه را برخواند و گفت: مال اوس را تفرقه مكنيد، و از آن هيچ چيز برمگيريد، كه اين زنان را در آن نصيب است و اين آيت بر ايشان خواند كه: وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ... آن گه گفت فرا گزاريد تا اللَّه بيان كند، و نصيب ايشان هر يكى را پيدا كند. پس ربّ العالمين يُوصِيكُمُ اللَّهُ، تا آخر هر دو آيت فرو فرستاد. رسول خدا (ص) قتاده و عرفطه را برخواند، گفت: از مال اوس دو سيك دختران برگيرند، و ثمنى زن، و باقى شما راست.

وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى‏ أُولُوا مردان را گويند و «اولات» زنان را، و «ذووا» مردان را گويند، و «ذوات» زنان را، و وحدان ذووا و اولوا، ذو است و وحدان ذوات، ذات. و قربى اسم است است قرابت را.

و علماء را در معنى و در نسخ اين آيت اختلاف است. قومى گفتند: آيت منسوخ نيست، و أُولُوا الْقُرْبى‏ آن خويشاوندان‏اند كه اهل حرمان‏اند از ميراث و فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ امر ندب است و استحباب، نه امر حتم و ايجاب. ميگويد چون‏وارثان بهم آيند و قسمت مواريث كنند، قومى از خويشان و يتيمان و درويشان كه حاضر آيند در آن قسمت، و ايشان را از ميراث نصيب نه، ايشان را چيزى دهيد از آن، يعنى «رضخ»، اگر آن مال زر و سيم باشد و امثال آن، كه از آن چيزى بر توان گرفت. پس اگر نه، كه مال ضعيف باشد و برده، كه رضخ از آن دشخوار بود ايشان را قول معروف بايد گفت. يعنى بسخن خوش و مردمى ايشان را باز گردانيد، و وعده نيكو دهيد. و اين قول موافق اين آيت است كه جايى ديگر گفت: وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ.

قومى گفتند از مفسّران كه: آيت منسوخ است، و گفتند: اين در وصيّت بود پيش از نزول آيت مواريث، و فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ امر حتم و ايجابست و أُولُوا الْقُرْبى‏ جمله خويشاوندان‏اند و معنى قسمت وصيّت است. و رضخ بيك قول هم خويشاوندان راست و هم درويشان و هم يتيمان را و بديگر قول رضخ خويشان را است على الخصوص و قول معروف يتيمان و درويشان را. حكم اين آيت برين موجب پيش از نزول آيت مواريث بود، پس چون آيت مواريث فرو آمد، اين آيت منسوخ شد و كار وصيّت از آن پس بگشت.

وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا الآية... گفته‏اند: اين در شأن كسى است كه ببالين بيمار رسد و آن بيمار وصيت ميكند يا وى آن بيمار را بوصيت ميفرمايد، ميگويد: كسى كه فرزند دارد ضعيف، از كوچكى يا از معتوهى يا از زمانت يا عاهتى در تن، و مى‏ترسد كه پس مرگ وى ضايع ماند، و دوست ميدارد كه آن فرزند را از وى نوايى ماند پس مرگ وى، و ميترسد از آن فرزند كه ضايع ماند و بى‏نوا، وى را گوى كه: چون ببالين كسى رسى كه از وى موارثان ضعيف ماند و مال اندك، در وصيت كه ميكند، وى را از افراط با اقتصاد آر، و اگر وى را بوصيت فرمايى، باقتصاد فرماى‏و از افراط فرود آر. و درست است خبر كه سعد بن ابى وقاص، مصطفى (ص) را گفت: كه از من يك دختر مى‏ماند و مال فراوان، وصيت كنم بمال خويش همه؟ گفت: نه.

گفت: دو بهر؟ گفت: نيمه اى؟ گفت: نه، گفت: سيكى؟ گفت: سيكى، و سيكى هم بسيار است، و اختيار احمد حنبل در وصيت چهار يك است از بهر اين حديث كه گفت: «و الثلث كثير».

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ ابْتَلُوا الْيَتامى‏ حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ ايناس رشد از روى شريعت، پرهيزكارى و پارسايى و خويشتن دارى است، اقتصاد در معيشت نگاه داشتن، و از راه اسراف و تبذير برخاستنم، و از روى حقيقت راه بحق بردن است و در هر چه پيش آيد از احوال و قوّت خويش تبرّا كردن، و از تدبير و اختيار خويش بيرون آمدن، و كارها يكسر بحق سپردن.

و اليه الاشارة بقوله عزّ و جلّ: وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ.

اين رشد كه در بنده پديد آيد، از هدايت و ارشاد حق بود كه دلگشاى و رهنماى بندگان است، چنان كه گفت عزّ جلاله: وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ.

آراينده حق بر دلهاى دوستان، و نگارنده ايمان بر سرهاى ايشانست. چنان كه گفت: حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ. راست دارنده دلهاى دانايان، و الهام دهنده در شناخت نيك و بد ايشان است. چنان كه گفت: فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها.

و نشان اين رشد در حق بنده آنست كه بر درگاه، تن بر خدمت دارد، و دل بر معرفت، و سر بر محبت، و آن گه درين مقامات بر طريق ملازمت و استقامت رود. عقدى كه با حق بست فسخ نكند، و عزمى كه كرد نقض نكند و اندرين معنى حكايت ابراهيم ادهم است قدّس اللَّه روحه، كه با يكى هم صحبت بود در راه مكه، بشرط آنكه جز خداى را بكسى ننگرند، و جز حق بر دل خود راه ندهند. گفتا: در طواف كودكى را ديدند كه خلق از جمال وى بفتنه افتاده بودند، و ابراهيم در آن كودك نيكو نظر كرد. اين درويش گفت: اى ابراهيم عهد شكستى، و عقدى كه بستى در آن خلاف و نقص آوردى كه درين غلام زيبا روى چندين نظر كردى. گفت: اى درويش خبر ندارى كه اين كودك پسر منست. درويش گفت: پس چرا آواز نگويى، و دل بدان شاد نكنى؟ گفت: شى‏ء تركته للَّه لا أعود اليه ثمّ قال: مرّ أنت و سلّم عليه، و لا تخبره بشأنى، و لا تدلّه على مكانى. قال: فمررت و سلّمت عليه، فقلت له: من أنت؟

فقال: ابن ابراهيم بن ادهم، قيل لى انّ اباك يحجّ كلّ سنة فجئت لعلّى اراه. قال: ثمّ رجعت الى ابراهيم فسمعته ينشد:

هجرت الخلق طرّا فى هواكاو أيتمت الوليد لكى اراكا
فلو قطّعتنى فى الحبّ اربالما حنّ الفؤاد الى سواكا

لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ الآية... حكم ميراث بعيب و هنر و بطاعت و معصيت نگردد. اگر دو پسر باشند يكى صالح و يكى فاجر، يا يكى نيك عهد و يكى بد عهد، در ميراث مادر و پدر هر دو يكسانند، از آنكه ميراث عطائى است ابتداء آن از قبل حق، نعمتى از خزانه حق بى‏كسب بنده و در شريعت كرم روا نيست كه ببد عهدى بنده نيك عهدى خود بازگيرد، همين است حكم ايمان كه موهبت الهى است و عطاء رايگانى بكرم خود مؤمنان را داد، بى سبب و بى علت، لا جرم ظالم و سابق را در آن از هم باز نكرد، لا بل كه ابتدا خود بظالم كرد فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ الآية.

وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى‏ الآية... ميگويد: چون مستحقان ميراث بوقت قسمت حاضر شوند، و هر كس بهره خويش بردارد، اگر درويشان و يتيمان كه ايشان را در آن ميراث نصيب نبود حاضر آيند، نگر تا ايشان را محروم نگذاريد، و از آن ميراث چيزى رزق ايشان سازيد. پس گفت: وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً اگر همه سخن خوش بود نگر تا از ايشان دريغ نداريد و اگر مستحق ميراث، كودك باشد نا، كس را نيست كه تصرف كند در مال وى، اما ولىّ كودك تا آن درويش را وعده نيكو دهد، گويد كه: چون كودك بالغ شود و تصرف در مال خويش تواند او را گوئيم تا ترا چيزى دهد، و با تو مواسات كند.

لطيفه‏ايست درين آيت سخت نيكو، گنه‏كاران اين امت را، يعنى فردا در آن عرصه عظمى و انجمن كبرى (!) كه مطيعان بثواب اعمال خويش رسند، اميد است كه عاصيان مؤمنانرا نيز از رحمت و مغفرت خويش محروم نكنند.

دست مايه بندگانت كنج خانه فضل تستكيسه اميد از آن دوزد همى اوميدوار

قوله: وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا الآية اشارت آيت آنست كه مرد مسلمان سعادت و بهروزى فرزند و عيال خود بتقوى و سداد خويش حاصل كند نه بجمع مال، از بهر آنكه نگفت: فليجمعوا المال و ليكثروا لهم العقار و الأسباب، بلكه گفت: فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلًا سَدِيداً و يقرب منه‏ قوله (ص): هاجروا تورثوا ابناءكم مجدا.

۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ ايشان كه مى‏خورند، أَمْوالَ الْيَتامى‏ مالهاى يتيمان، ظُلْماً به بيداد بيش از مزد كار، إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً

آن آتش است كه در شكمهاى خويش مى‏خورند، وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً (۱۰) آرى رسند ايشان بآتشى افروخته.

يُوصِيكُمُ اللَّهُ اندرز مى‏كند خداى شما را، فِي أَوْلادِكُمْ در كار فرزندان شما، لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ پسر را چند بهره دو دختر، فَإِنْ كُنَّ نِساءً اگر اين دختران باشند، فَوْقَ اثْنَتَيْنِ دو يا بيش از دو باشند، فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ ايشانراست دو سيك از آنچه مرده گذاشت، وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً و اگر اين دختر يكى باشد، فَلَهَا النِّصْفُ ويراست نيمه مال، وَ لِأَبَوَيْهِ و پدر و مادر راست، لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ هر يكى را از آن شش يك، مِمَّا تَرَكَ از آنچه مرده گذاشت، إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ اگر مرده را فرزندى بود، فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ اگر مرده را فرزندى نبود، وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ و پدر و مادر بود كه از روى ميراث برند، فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ مادر را سيك بود، فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ اگر مرده را برادر است بيش از يكى، فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مادر را شش يك بود، مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ بعد از گزاردن وصيت است، يُوصِي بِها كه مرده آن وصيت كرده بود، أَوْ دَيْنٍ و بعد از گزاردن اوام كه گذاشته بود، آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ پدران شما و پسران شما، لا تَدْرُونَ شما ندانيد، أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً كه از شما كيست شما را نزديك منفعت‏تر و بكار آمده‏تر، فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ اين باز بريده ايست از خداى بر شما، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً (۱۱) كه اللَّه دانايست راست دانش.

وَ لَكُمْ شما راست، نِصْفُ ما تَرَكَ أَزْواجُكُمْ نيمى از آنچه زنان شما گذارند، إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ اگر ايشان را فرزندى نبود، فَإِنْ كانَ لَهُنَّ وَلَدٌ اگر ايشان را فرزندى بود، فَلَكُمُ الرُّبُعُ شما راچهار يك است، مِمَّا تَرَكْنَ از آنچه ايشان گذارند، مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِينَ بِها از پس وصيّتى كه كرده باشند، أَوْ دَيْنٍ يا گزاردن اوامى كه ماند از ايشان، وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ و ايشانراست چهار يك، مِمَّا تَرَكْتُمْ از آنچه شما گذاريد، إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ اگر شما را فرزندى نبود، فَإِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ اگر شما را فرزندى بود، فَلَهُنَّ الثُّمُنُ ايشان را هشت يك، مِمَّا تَرَكْتُمْ از آنچه شما گذاريد، مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِها از پس گزاردن وصيّتى كه كرده باشيد، أَوْ دَيْنٍ يا گزاردن اوامى كه گذاشته باشيد، وَ إِنْ كانَ رَجُلٌ و اگر مردى باشد كه بميرد، يُورَثُ كه از وى ميراث برند، كَلالَةً كه نه پدر بود در آن ورثه و نه فرزند، أَوِ امْرَأَةٌ يا زنى بود وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ و او را برادرى ماند از مادر يا خواهرى از مادر، فَلِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ هر يكى را ازيشان باشد شش يك، فَإِنْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ اگر بيش از يكى باشند اولاد امّ، كه دو باشند يا بيشتر، فَهُمْ شُرَكاءُ فِي الثُّلُثِ در سه يك همه شريك يكديگر باشند، مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى‏ بِها أَوْ دَيْنٍ از پس تنفيذ وصيّت و قضاء دين غَيْرَ مُضَارٍّ نه چنان كه گزاردن وصيت گزند افكند بر ورثه، وَصِيَّةً مِنَ اللَّهِ اين از خداى اندرزى است در فرمان بشما، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَلِيمٌ (۱۲) و اللَّه دانا است بردبار.

تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ اين اندرزهاى خدايست عزّ و جلّ، وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و هر كه فرمان برد خداى را و رسول وى را، يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ در آرد او را در بهشتهايى تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ كه ميرود از زير درختان آن جويهاى روان، خالِدِينَ فِيها جاويدان جاى ايشان، آن وَ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (۱۳) و آنست پيروزى بزرگ.

وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و هر كه نافرمان آيد در خداى و در رسول وى، وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ و درگذرد از اندازه‏هاى وى، يُدْخِلْهُ ناراً در آرد وى را در آتشى خالِداً فِيها جاويدان در آن، وَ لَهُ عَذابٌ مُهِينٌ (۱۴) و او راست عذابى خوار كننده و نوميدى پيش آرنده.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى‏ ظُلْماً الآية... اين آيت در شأن قيّمان مستحلّ فرو آمد، ايشان كه مال يتيمان خورند بناحق و اين آنست كه قيّم بيش از آن مزد كه وى را بود بمعروف. از مال يتيم بر گيرد. مقاتل حيان گفت: مردى بود از قبيله غطفان، او را مرثد بن زيد ميگفتند، پسر برادر وى يتيم بود، و مال آن يتيم در تحت ولايت و تصرّف وى بود. دست در نهاد و از آن مال يتيم آنچه خواست برگرفت و خورد و داشت. رب العالمين در شأن وى اين آيت فرستاد.

إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً يعنى عاقبت و سرانجام خورنده مال يتيم آتش است. اين همچنانست كه مصطفى (ص) گفت كسى را كه از پيرايه زرين يا سيمين آب خورد: انّما يجرجر فى بطنه نار جهنّم، يعنى عاقبت وى آنست كه بآتش رسد. و قال (ص): البحر نار فى نار، اى عاقبته كذلك.

و ذكر بطون در آيت بسط سخن راست، و تعجيل وعيد را، چنان كه گويند: فلان چيز طوق كردند در گردن وى، و طوق خود در گردن بود و چشم وى از چشم خانه بركشند، و چشم خود درچشم خانه بود، و اين از مبسوطهاى قرآن است، چنان كه قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ و يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ و لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ.

وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً بضم يا قراءت شامى و ابو بكر است. ميگويد: ايشان را درآرند بآتش، نظيره قوله: سَأُصْلِيهِ سَقَرَ، سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً. باقى قرّاء بفتح ياء خوانند، يعنى درشوند ايشان بآتش، نظيره قوله: إِلَّا مَنْ هُوَ صالِ الْجَحِيمِ، جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها، لا يَصْلاها إِلَّا الْأَشْقَى. يقال صليت النّار اى دخلتها، و اصليته النّار، اى القيته فيها. سدى گفت: روز قيامت هر قومى را نشانى است كه خلق ايشان را بآن نشان بشناسند و خورندگان مال يتيم را بناحق، نشان آنست كه آتش از دهن ايشان و گوش و بينى و دو چشم ايشان مى‏تابد. هر كس كه در ايشان نگرد، داند كه ايشان مال يتيم بظلم خورده‏اند.

وقال النّبيّ (ص): «رايت ليلة اسرى بى قوما لهم مشافر كمشافر الإبل، قد وكّل بهم من يأخذ بمشافرهم، ثمّ يجعل فى افواههم صخرا من نار يخرج من اسافلهم. قلت يا جبرئيل: من هؤلاء؟ قال: هؤلاء الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى‏ ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً.

سَعِيراً نامى است آتش را كه برافروخته باشند و گرم كرده، گويند: دركه ششم است از دركات دوزخ، يقال استعرت النّار تستعر، و سعرتها فهى مسعورة، و ناقة مسعورة، بها سعر اى جنون، و فلان مسعر حرب اذا كان يشعلها.

قوله تعالى: يُوصِيكُمُ اللَّهُ الآية در صدر اسلام حكم ميراث چنان بود كه باسلام ميراث مى‏بردند، هر كه در دين اسلام آمدى از مسلمانان ميراث بردى، اگر قرابت بودى و گرنه، پس اين حكم بعقد سوگند برادرى با يكديگر گفتن منسوخ گشت و اين آيت فرو آمد: وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ.

مصطفى (ص) ميان مهاجر و انصار برادرى داد، و يكديگر را ميگفتند: دمى دمك و مالى مالك، و ذمّتي، ذمّتك، تنصرنى و انصرك، ترثنى و ارثك. اين عقد ميان ايشان برفتى، و از يكديگر باين عقد ميراث بردندى. پس اين حكم منسوخ گشت بهجرت، و ناسخ اين بود: ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ حَتَّى يُهاجِرُوا. پس هر كه مهاجر بودى ميراث بردى، و اگر چه خويشاوند نبودى، و هر كه مهاجر نبود او را ميراث نبود اگر چه خويشاوند نزديك بود. پس اين حكم نيز منسوخ گشت باين آيت كه: وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ. پس بيان و شرح اين آيت را رب العالمين يُوصِيكُمُ اللَّهُ فرو فرستاد.

بعضى مفسران گفتند: اين آيت على الخصوص در شأن سعد بن الربيع فرو آمد كه روز احد كشته شد. زن وى آمد بر مصطفى (ص)، و گفت: يا رسول اللَّه من زن سعد بن الربيع ام، كه روز احد در معركه با تو بود و شهيد گشت و اينك دو دختر بمن بگذاشت. اگر ايشان را مال نباشد كس ايشان را بزنى نخواهد، و من درمانم، و آن مال پدر ايشان چندان كه بود برادر وى كه عمّ اين دختر كان است بر گرفت.

رسول خدا گفت آن زن را: كه انتظار كن و گوش دار كه اللَّه تعالى در كار شما آيت فرستد و حكم كند. آن زن رفت و ديگر بار باز آمد و ميگريست. تا درين بودند.

جبرئيل آمد و آيت آورد: يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ... رسول خدا آن عمّ ايشان را بر خواند و گفت: از آن مال كه بر گرفتى دو سيك دختران سعد راست، و هشت يك زن وى را، و باقى كه بماند ترا و اول ميراث كه در اسلام قسمت كردند اين بود.

آن گه رسول خدا (ص) گفت: انّ اللَّه تعالى لم يرض بملك مقرّب و لا نبىّ مرسل حتّى تؤتى قسمة التّركات، و اعطى كلّ ذى حقّ حقّه، الا لا وصيّة لوارث.

يُوصِيكُمُ اللَّهُ وصيت كه از جهت اللَّه آيد فرض محكم بود. ميگويد: يفرض اللَّه عليكم فى اولادكم بعد موتكم. ميفرمايد اللَّه تعالى، و بر شما مى فرض كند در كار فرزندان شما پس مرگ شما. لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ درين آيت بيان ميراث پسران و دختران است، و ميراث پدر و مادر. اما پسران كه ميراث برند بطريق تعصيب برند و معنى تعصيب آنست كه چون وارث خودى باشد تنها، مال همه وى را بود، اگر صاحب فرض با وى بود هر چه از سهام ذوى الفرض بسر آيد وى را باشد، و پسر را هرگز از ميراث محروم و محجوب نكنند، الّا اگر مانعى از موانع ميراث چون كفر و رق و قتل در وى موجود بود و تا پسر در جاى بود فرزند پسر را در ميراث نصيب نيست، و چون پسر نماند فرزندان وى بجاى او باشند در ميراث. امّا دختران صاحب فرض باشند و معنى فرضيّت آنست كه ايشان را از ميراث بهره معين نامزد بود. اگر دو دختر بودند يا بيشتر، فرض ايشان دو سيك است، چنان كه اللَّه گفت: فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ، و اگر يكى باشد دختر، فرض وى نيمه مالست، چنان كه گفت: وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ.

نافع «واحدة» برفع خوانده و باين قراءت كان معنى حدوث و وقوع دارد كه آن را خبر نگويند و دختران را اين فرض كه گفتيم نامزد است مگر در آن حال كه با ايشان پسران باشند، كه پس بسبب پسران «عصبه» شوند، و بطريق تعصيب گيرند چنان كه گفت ربّ العالمين: لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ و چنان كه پسران نيوفتند دختران هم نيوفتند، الّا بمانع كفر و رقّ و قتل. اما فرزندان دختران ذو و الارحام، به مذهب شافعى و مالك و داود ذو و الارحام وارثان نباشند و بمذهب احمد و ابو حنيفه، اگر از وارثان عصبه و صاحب فرض هيچ كس نباشد ايشان را در ميراث نصيب بود. امّا پدر گاه عصبه باشد و گاه صاحب فرض، و گاه هم عصبه و هم صاحب فرض: اگر با وى پسر ميّت بود يا پسر پسر ميت، آن گه صاحب فرض بود، فرض وى سدس بود. چنان كه ربّ العالمين گفت: وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ و اگر با وى دختر بود يا دختر پسر، او هم سدس است بفرضيت و هم باقى بتعصيب و اگر با وى هيچ فرزند نبود پس عصبه باشد، و بطريق تعصيب ميراث برد و چنان كه فرزندان را حجب و حرمان نيست الّا بمانع رقّ و كفر و قتل، پدر و مادر هم چنان است. امّا مادر صاحب فرض است، و فرض وى گاه سدس است و گاه ثلث: اگر با وى فرزند ميّت بود يا فرزند پسر ميّت، فرض وى سدس بود، چنان كه اللَّه گفت: وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ، و اگر با وى فرزند ميت و فرزند پسر ميت نباشد پس فرض وى ثلث باشد، چنان كه اللَّه گفت: فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ مگر در دو مسأله و هما زوج و ابوان، و زوجة و ابوان، كه درين دو مسأله، اول نصيب صاحب فرض كه با وى است بيرون كنند، پس ثلث آنچه بماند بمادر دهند، نه ثلث همه مال و اگر با مادر دو برادر يا دو خواهر ميّت بود از هر جهت كه باشد فرض وى سدس باشد چنان كه اللَّه گفت: فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ اين اخوة اينجا هم اخوان است و هم اخوة، كه عرب دو چيز جمع شمارند، چنان كه گفت: قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ، و نگفت طائعين، فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما، و نگفت «قلباكما و المعنى فيه: انّ الجمع انّما سمّى لأنّه يجمع بعضه الى بعض، فاذا جمع انسان الى انسان فهو جمع يدلّ عليه الخبر، و هو قوله (ص): اثنان فما فوقها جماعة.

حمزه و كسايى فلامّه بكسر الف خوانند، از بهر آنكه ضمه ميان دو كسره ثقيل دارند. باقى بضم الف خوانند، رجوعا فيها الى الأصل. مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِها قراءت مكى و شامى و ابو بكر بهر دو جايگه بفتح صاد است بر فعل مجهول، باقى بكسر صاد خوانند، و اختيار بو عبيده و بو حاتم كسر است، از آنكه ذكر ميّت از پيش رفت، و اسناد فعل با وى است. و مؤيّد اين قراءت آن دو حرف ديگر است: يوصين و توصون، و معنى آيت آنست كه اين ميراث پس از آن قسمت كنند كه وصيّتى كه ميّت كرده باشد بجاى آورده باشند، و اوامى كه بر وى بود گزارده باشند.

و ترتيب اين احكام چنانست كه: چون كسى را فرمان حق در رسد، از اصل مال وى ابتدا بتجهيز و تكفين وى كنند بمعروف، چنان كه اسراف نكنند، و بر وارثان اجحافى و ضررى نيارند، پس اگر دينى باشد بر وى، بگذارند، و ذمّت وى از آن برى كنند و اگر دين و تركه هر دو برابر آيند پس نه تنفيذ وصيت بود آنجا، و نه قسمت مواريث كه قضاء ديون و حقوق مردم بر هر دو مقدم است و همچنين حقوق خداى عزّ و جلّ چون زكاة و كفّارت و نذر و حجّ بمذهب شافعى بر وصيت و ميراث مقدّم است. امّا بمذهب مالك و ابو حنيفه اين حقوق خداى عزّ و جلّ اگر در آن وصيّت كند از ثلث مال بيرون كنند، و اگر وصيت نكند خود اصلا بيوفتد، و دليل شافعى (رض) خبر خثعميه است، قالت: يا رسول اللَّه! انّ ابى شيخ كبير لا يستمسك على الرّاحلة، ا فأحجّ عنه؟ قال: أ رأيت لو كان على ابيك دين أ كنت تقضينه؟

قالت: نعم. قال: دين اللَّه احقّ، قالها ثلاثا.

آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً اين ترجيح پدران و مادران است بر ديگر وارثان. ميگويد: شما ندانيد كه از ايشان كيست شما را بهتر و بكار آمده‏تر، يعنى كه ايشان شما را در جدا و منفعت متكافى‏اند، هر دو بكار آمده و نزديك منفعت. معنى ديگر گفته‏اند كه: شما ندانيد كه از ايشان كدام يكى در دنيا شما را بكار آمده‏تر است تا ميراث بوى دهيد، و استحقاق در وى شناسيد، و لكن اللَّه خود اين فرائض بنهاد، و اين قسمتها ياد كرد، و باز بريد بحكمت و دانش خويش، و اگر بشما باز گذاشتى شما ندانستيد كه از ايشان كه سودمندتر است شما را؟ و كار بر شما تباه گشتى، و مال ضايع و گفته‏اند معنى آنست كه: شما ندانيد كه فردادر قيامت از ايشان كدام يكى شما را با نفع‏تر باشد، و بكار آمده‏تر. ابن عباس گفت: اطوعكم للَّه عزّ و جلّ من الآباء و الانبياء ارفعكم درجة يوم القيامة، هر كه امروز در دنيا خداى را فرمان بردارتر، فردا در قيامت درجه وى برتر، و منزلت وى نزديك حق بزرگوارتر. اگر پدر را درجه برتر از درجه فرزند بود، ربّ العالمين وى را شفيع فرزند كند، تا بشفاعت پدر درجه فرزند بدرجه پدر رسد، و اگر فرزند را درجه برتر بود، از بهر پدر شفاعت كند، تا او را بدرجه فرزند رساند. يعنى كه شما امروز ندانيد كه فردا درجه كدام يكى برتر بود، و نفع از كدام يكى طلب بايد كرد.

فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً عليما بالاشياء قبل خلقها، حكيما فيما دبّر من الفرض. فريضة نصب على الحال المؤكّدة من قوله: و لأبويه، اى و لأبويه و لهؤلاء الورثة ما ذكرنا مفروضا، ففريضة مؤكّدة لقوله تعالى: يُوصِيكُمُ اللَّهُ...

وَ لَكُمْ نِصْفُ ما تَرَكَ أَزْواجُكُمْ درين آيت بيان ميراث شوهران است و جفتان ايشان، و ميراث اولاد امّ. امّا شوهر صاحب فرض است، و فرض وى گاه نيمه باشد و گاه چهار يك: اگر با وى فرزند زن نبود و نه فرزند پسرش، فرض وى نيمه باشد، چنان كه اللَّه گفت: وَ لَكُمْ نِصْفُ ما تَرَكَ أَزْواجُكُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ و اگر با وى فرزند بود از وى يا از شوهرى ديگر، يا با وى فرزند پسر زن بود، فرض وى چهار يك باشد، چنان كه گفت: فَإِنْ كانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْنَ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِينَ بِها أَوْ دَيْنٍ.

اما زنان منكوحه اگر يكى باشد تا چهار، فرض ايشان ربع است يا ثمن ميان ايشان بسويّت: اگر با ايشان فرزند شوهر نبود و نه فرزند پسرش، فرض ايشان ربع است يعنى چهار يك. چنان كه اللَّه گفت: وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ و اگر با زن فرزند شوهر باشد، از وى، يا از زنى ديگر، يا فرزند پسرش، فرض وى ثمن باشد يعنى هشت يك، چنان كه گفت: فَإِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَكْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِها أَوْ دَيْنٍ.

وَ إِنْ كانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً أَوِ امْرَأَةٌ الآية تقدير آيت آنست كه: و ان كان رجل او امرأة يورث. كلالة. هر وارث كه نه پدر باشد و نه فرزند او را كلاله گويند، و هر مورث كه از وى نه پدر ماند و نه فرزند او را كلاله گويند. پس كلاله نامى است هم وارث و هم مورث را. اگر گوئيم كه مورث است اشتقاق آن از كلّ نسبه است، و هو اذا لم يبق من قطب نسبه احد. و اگر گوئيم كه وارث است اشتقاق آن از اكليل است، و هو الّذى يتكلّل بالرّأس، اى يحيط به، فكأنّ الكلالة تكلّلوا بالميّت من جوانبه و حواليه، و الولد خارج من ذلك و كذلك الوالد. و درين آيت كلاله ميّت است مورث، و منصوبست بر حال.

معنى آنست كه: اگر مردى يا زنى بميرد كه از وى ميراث برند در حال كلاله، كه ازو نه پدر ماند و نه فرزند وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ و او را برادرى بود يا خواهرى، يعنى از مادر.

اجماع امّت آنست كه اين برادر و خواهر هر دو از جهت مادراند، و دليل برين قراءت سعد بن ابى وقاص است: و له اخ او أخت من امّ، فَلِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ هر يكى ازين برادر و خواهر هم مادر شش يك مال است. فَإِنْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ فَهُمْ شُرَكاءُ فِي الثُّلُثِ اگر دو باشند اين اولاد امّ، يا بيشتر از دو، چندان كه باشند نصيب ايشان سه يك باشد، قسمت كنند ميان ايشان اين سه يك، بسويّت، نرينه و مادينه يكسان و اگر با اولاد امّ پدر ميّت باشد يا پدر پدر، يا فرزند ميت، يا فرزند پسرش، پس ايشان را ميراث نبود و بيوفتند.

مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى‏ بِها أَوْ دَيْنٍ

قال على بن ابى طالب (ع): «انّكم تقرّون الوصيّة قبل الدّين و بدأ رسول اللَّه بالدّين قبل الوصيّة»، هر چند كه اللَّه تعالى ابتدا بوصيت كرد آن گه دين گفت، امّا رسول خدا كه مبيّن احكام شريعت بود، و امين درگاه عزّت ابتدا بدين كرد در مال ميّت، آن گه بوصيت. يعنى كه آيت اقتضاء جمع ميكند نه اقتضاء ترتيب. و اجماع علما و فقها آنست كه در تركت نخست قضاء دين است، پس تنفيذ وصيّت، پس تقويم سهام و قسمت مواريث.

غَيْرَ مُضَارٍّ يعنى من غير ادخال الضّرر على الورثه بالوصيّة. ميگويد آن وصيّت كه موصى كنى نبايد كه گزند افكند بر ورثه، يا زيانى آرد كه ميراث در ايشان لاغر و تنگ كندو مفسّران گفتند: اين ضرر آنست كه وصيت كند بدينى كه برو نيست، يا اقرار دهد از بهر كسى كه هيچ چيز از وى برو نباشد، و مقصود وى در آن اقرار وصيّت، اضرار ورثه بود. مصطفى (ص) گفت: «لا ضرر و لا اضرار فى الاسلام».

من قطع ميراثا فرضه اللَّه قطع اللَّه ميراثه من الجنّة.

وَصِيَّةً مِنَ اللَّهِ اين استقصا است و تشديد عظيم، و از اللَّه تأكيد بر مسلمانان ميان دو وصيّت، باوّل گفت: يُوصِيكُمُ اللَّهُ، و بآخر گفت: وَصِيَّةً مِنَ اللَّهِ.

وَ اللَّهُ عَلِيمٌ فيما دبّر من هذه الفرائض. حَلِيمٌ عمّن عصاه بتأخير عقوبته.

تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ الآية... اين تعيين سهام و قطع انصبا و اندازها است از خداى عزّ و جلّ. آن گه وعده‏دار ايشان را كه فرمان خدا و رسول بجاى آرند، و از اندازهاى وى درنگذرند، ببهشت باقى و ناز نعيم جاودانى.

گفت: وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ يدخله بيا، و ندخله بنون هر دو خوانده‏اند. بنون در هر دو آيت قراءت مدنى و شامى است على خطاب الملوك، و اين اخبار بنون، مع تقدّم ذكر اللَّه همچنانست كه جاى ديگر گفت: بَلِ اللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ سَنُلْقِي. باقى قرّا در هر دو آيت بيا خوانند بلفظ غيبت، زيرا كه ذكر اللَّه متقدّم است و المعنى: يدخله اللَّه. ميگويد: در آريم ايشان را در آن بهشتها، با ناز و نعيم، و فوز عظيم، كه هر بهشتى را در ده انگشت انگشترى بود. نقش نگين آن انگشتريها يكى آنست كه: سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ. دوم ادْخُلُوها بِسَلامٍ ذلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ. سيوم أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. چهارم رفعت عنكم الهموم و الأحزان. پنجم البسناكم الحلل و الحلّى. ششم زوّجناكم الحور العين. هفتم لكم فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ. هشتم رافقتم النبيّين و الصّدّيقين. نهم صرتم شبّانا لا تهرمون. دهم سكنتم فى جوارى لا يوذى الجيران. اين سرانجام ايشانست كه خدا و رسول را طاعت دارند، و اندازهاى شرع بجاى آرند.

و سرانجام ايشان كه نافرمان آيند، و از اندازها گذارند، آنست كه بسخط و نقمت حق رسند، چنان كه گفت: جلّ جلاله: وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فِيها وَ لَهُ عَذابٌ مُهِينٌ، عذاب مهين عذاب خوار كننده است، و آن خوارى نوميدى است. در ميان سلاسل و انكال و زقّوم و غسلين چنان بمانند كه يكبارگى نوميد شوند، نعوذ باللَّه من سوء القضاء و درك الشّقاء.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى‏ ظُلْماً الآية جليل و جبّار، خداوند بزرگوار، رهى‏دار، نام‏دار، كريم بردبار، وفادار، عظيم، كه هر كس را خداوند است، و هر چيز را پيش برند است، و ضعيفان را دستگير و مهر پيوند است. درين آيت ضعيفان را مينوازد، و يتيمان را مهر مينمايد، و آن ظالمان كه از جگر يتيمان كباب ميكنند، وز خون مفلسان شراب ميخورند، ايشان را بيم ميدهد، و بعقوبت خوفشان ميترساند، و درماندگان را نيابت ميدارد، و با ظالمان از بهر ايشان خصمى ميكند، از آنكه يار ضعيفانست، و فريادرس نوميدانست، و مجيب دعاء مضطرّانست،و نيوشنده آواز لهيفانست. دوست دارد بنده‏اى را كه از سرشكستگى و عجز و مفلس نفسى سرد برآرد، و اشكى گرم فروبارد، و دو دست تهى بوى بردارد، و عذرى باز خواهد.

در آثار بيارند كه مردى ميگفت: يا ربّ يا ربّ! انت كتبت و أنت قدّرت و أنت قضيت، بار خدايا كه هر چه بود و هست و خواهد بود همه تو ميخواهى، و تو ميرانى، و بر خلق تو مينويسى. از تقدير تو، بار خدايا، بيرون نيست، و بى قضاء تو هيچ نيست.

گفتا بسرّ وى ندا آمد كه: هذا التّوحيد، فأين العبوديّة، آنچه گفتى عين توحيد است، و سزاى خدايى ماست. نشان بندگى خويش بيار تا چيست؟ فقال الرّجل يا ربّ يا ربّ، انا عصيت، انا اذنبت، انا سألت. بار خدايا از من آن آيد كه از من سزد! بار خدايا بد عهد و بيوفاء و جفاكار و هر چه بتر هستيم.

قصّه چكنم حيلت و رنگيم همهوز رفتن راه راست لنگيم همه‏
از آز در آويخته چنگيم همهبا قسمت قسّام بجنگيم همه‏

إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى‏ ظُلْماً صعب است مال يتيمان خوردن، و درخواسته ايشان طمع بيهوده كردن. آورده‏اند از آن اعجوبه مملكت عيسى پاك (ع) كه وقتى بگورستانى بگذشت، گفت: بار خدايا! يكى را ازين بندگان خود زنده كن. در حال پاره خاك فروشد، و شخصى بلند بالا ازين خاك بر آمد و بايستاد، عيسى (ع) ازو بسهميد، گفت: ايّها الفتى من انت؟ قال: انا ابن تغلب. قال: متى متّ؟ قال: الفين و سبعمائة عام، چند است تا بدين خاك فرو رفتى؟ گفت: دو هزار و هفتصد سال. گفت: بگو تا مرگ را چگونه يافتى؟ گفت: از آن وقت باز كه باين خاك فرو رفته‏ام تا اكنون هنوز تلخى مرگ با منست. گفت: بگو تا خدا با تو چه كرد؟ گفت: يا روح اللَّه از دو هزار و هفتصد سال باز هنوز در مطالبت حساب نيم دانك سيم‏ام كه يتيمى را در گردن من بوده است، و هنوز ازين مطالبت فارغ نگشته‏ام، اين بگفت و بخاك فروشد.

يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ ربّ العالمين استحقاق ورثه در ميراث از دو روى پديد كرد، و فرمود: يكى از روى فرض، و ديگر از روى تعصيب و استحقاق. از جهت تعصيب قوى‏تر است از آنكه از جهت فرض، نه‏بينى كه غايت ميراث عصبه استغراق مال است بكليّت، و غايت فرض تا دو سه يك بيش نيست؟

آن گه شرع ميفرمايد كه: در حال قسمت ابتدا بر فرض كنيد كه اصحاب قروض در استحقاق ضعيف‏ترند. و ذلك فى‏

قوله (ص): «ما ابقت الفرائض فلأولى عصبة ذكر».

اينست سنّت خداوند جلّ جلاله در آن آيت كه گفت: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا. كتاب و دين خويش كه بنده‏اى را داد بلفظ ميراث گفت، از آنكه ميراث عطيّتى الهى باشد بى‏رنج و كسب بنده، پس «ظالم» فرا پيش «سابق» داشت، و ظالم لا محاله از سابق ضعيف‏تر است و بى‏مايه‏تر، امّا شكسته دل است و نوميد رنگ، وقت وى مدافعت بر نميدارد، و كرم ربوبيّت اقتضاء ضعيف نواختن و بى وى كار وى ساختن ميكند، سبحانه ما ارأفه بعبده.

امّا آنچه گفت: لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ، اشارت ميكند كه اين كار نه بقياس بندگان است، و نه حدّ اوهام و افهام ايشان است، كه اگر قياس بودى حظّ مادينه دو چند نرينه بودى كه عجز و ضعف و انوثت از روى قياس اقتضاء تفضيل ميكند، لكن حكم او جلّ جلاله نه علّت را در آن جاى است، و نه چون و چرا را در آن راه. نه كس را بر آن اعتراض، و نه خلق را از آن اعراض.

شهريست بزرگ و من بدو در ميرمتا خود زنم و خود كشم و خود گيرم‏

لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ.

آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ اين چنانست كه كسى دو برادر دارد، هر دو مشفق و مهربان، هر دو او را بكار آمده، و هر دو بكارى برخاسته، و هر دو او را شايسته. خواهد تا ايشان را بستايد و آزادى كند، گويد: خود ندانم كه از ايشان كدام يكى بهتر و كدام مهربان‏تر است! يعنى كه هر دو بغايت اشفاق و مهربانى رسيده‏اند، پدران و فرزندان همچنان‏اند. اگر پدران‏اند بخدمت فرزندان منتفع‏اند، و اگر فرزندان‏اند بحرمت پدران منتفع‏اند. اگر پدران‏اند در بدايت عمر تو در ضعف طفوليّت ترا بكار آيند، و گر فرزندان‏اند در نهايت عمر تو در ضعف پيرى ترا بكار آيند. اين خود نفع اين جهانى است، و نفع آن جهانى آنست كه مصطفى (ص) گفت: مردى را در بهشت بدرجات على رسانند، و هرگز خود را بآن مثابت ندانسته بود، و نه عملى كرده كه مستحقّ آن شده بود، گويد: بار خدايا از كجا يافتم اين منزلت و اين مرتبت؟ او را گويند، بدعاء ولدك لك.

و هم ازين بابست‏

خبر انس مالك (رض) قال قال رسول اللَّه (ص): اذا كان يوم القيامة نودى فى اطفال المسلمين ان اخرجوا من قبوركم، فيخرجون من قبورهم، فينادى فيهم ان امضوا الى الجنّة زمرا، فيقولون: يا ربّنا و والدونا معنا؟ فيبسم الرّبّ تعالى، فيقول: و والدوكم معكم فيثب كلّ طفل الى ابويه، فيأخذون بايديهم و يدخلونهم الجنّة، فهم اعرف بآبائهم و أمّهاتهم يومئذ من اولادكم الّذين فى بيوتكم.

وَ لَكُمْ نِصْفُ ما تَرَكَ أَزْواجُكُمْ الآية ثبوت ميراث و استحقاق آن يا از جهت سبب است يا بحكم نسب، سبب نكاح است و نسب قرابت، و نكاح سبب مودّت است، چنان كه اللَّه تعالى گفت: وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً، و نسب استظهار است و قوّت، چنان كه در خبر است: المرء كثير بأخيه، پس كسى را كه ازين خويشان نسبى يا نزديكان سببى يكى بميرد آن داغى باشد بر دل وى، و دردى بر جان وى.

ربّ العالمين آن درد را مرهمى بر نهاد، و از پس آن مقاسات مواساتى فرمود در مال آن گذشته، تا چون درد از فوت وى بود، مرهم هم از مال وى بود. اينست سنّت خداوند جلّ جلاله با دوستان خويش. اگر بر ايشان رنجى نهد بحكم تكليف از پس آن رنج، گنجى پديد كند بنعت تخفيف.

شيخ الاسلام انصارى قدّس اللَّه روحه گفت: «من چه دانستم كه مادر شادى رنج است، و در زير يك ناكامى هزار گنج است؟ من چه دانستم كه آرزو بريد وصالست و زير ابر جود، نوميدى محالست؟! من چه دانستم كه آن مهربان چنان بردبار است كه لطف و مهربانى او گنهكار را بيشمار است؟! من چه دانستم كه آن ذو الجلال چنان بنده نواز است، و دوستان را برو چندين ناز است؟! من چه دانستم كه آنچه من ميجويم ميان روح است، و عزّ وصال تو مرا فتوح است؟!.

اندر همه عمر من شبى وقت صبوحآمد بر من خيال آن راحت و روح
پرسيد ز من كه چون شدى اى مجروح؟گفتم كه ز عشق تو همين بود فتوح‏

۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ اللَّاتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ و آنان كه فاحشه كنند و نابكار،مِنْ نِسائِكُمْ ازين زنان شما، فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ گواه كنيد بر ايشان چهار مرد از شما، فَإِنْ شَهِدُوا و اگر گواهى دهند، فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ ايشان را در خانها باز داريد و نگه ميداريد، حَتَّى يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ تا آن وقت كه بميراند ايشان را مرگ، أَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبِيلًا (۱۵) يا راهى سازد اللَّه ايشان را.

وَ الَّذانِ يَأْتِيانِها و آن مرد و زن كه آن كند، مِنْكُمْ از شما فَآذُوهُما برنجانيد ايشان را، فَإِنْ تابا وَ أَصْلَحا اگر توبه كنند و باصلاح آيند، فَأَعْرِضُوا عَنْهُما روى گردانيد از ايشان و درگذاريد، إِنَّ اللَّهَ كانَ تَوَّاباً رَحِيماً (۱۶) كه خداى توبه پذير است مهربان هميشه.

إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ باز پذيرفتن رهى بر خداى است، لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ايشان را كه بدى ميكنند بنادانى، ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ پس مى‏باز گردند از نزديك، فَأُولئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ايشان آنند كه توبه دهد اللَّه ايشان را و باز پذيرد، وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً (۱۷) و خداى داناى راست دانش است هميشه.

وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ و توبه پذير نيست، لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ ايشان را كه شرك آرند و بديها كنند، حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ تا آن گه كه حاضر آيد بيكى از ايشان مرگى، قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ آن گه گويد: من باز گشتم اكنون، وَ لَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفَّارٌ و نه ايشان را كه توبه كنند آن گاه كه ميميرند بر كافرى، أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً (۱۸) ايشانند كه ساختيم ايشان را عذابى دردنماى.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ اللَّاتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ الآية در ابتداء اسلام مرد و زن كه بفعل زنا فراهم شدندى، و هر دو ثيّب بودندى و محصن، حكم ايشان آن بود كه ايشان را از يكديگر جدا كردندى، و بزندان باز داشتندى، چنان كه درين آيت گفت: فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ و اگر هر دو بكر بودندى، در حال زنا حكم ايشان ايذا بود، چنان كه در آيت ديگر گفت: فَآذُوهُما و ايذاء آن بود كه ايشان را در آن زنا مى‏سرزنش كردند و مى‏زجر گفتند: انتهكتما حرمات اللَّه، و عصيتماه، و استوجبتما عقابه. پس هر دو آيت منسوخ شد، آيت اول بجلد و رجم، و آيت دوم بجلد و تغريب و ناسخ اين بود كه مصطفى (ص) گفت: خذوا عنّى، قد جعل اللَّه لهنّ سبيلا، البكر بالبكر جلد مائة و تغريب عام، و الثّيّب بالثّيّب جلد مائة و الرّجم.

پس در حق ثيّب ديگر بار جلد منسوخ گشت، و رجم ثابت شد و ناسخ اين بود كه مصطفى (ص) گفت: در آن خبر معروف: «و أمّا انت يا انيس! فاغد على امرأة هذا، فان اعترفت فارجمها»

، بعد از اعتراف رجم فرمود و جلد نفرمود.

و نيز آيتى است از قرآن كه خطّ آن منسوخ است، و حكم آن ثابت، و هو قوله تعالى: الشيخ و الشيخة اذا زنيا فارجموهما البتة نكالا من اللَّه و اللَّه عزيز حكيم.

امّا ناسخ آيت دوم همين است: «البكر بالبكر جلد مائة و تغريب عام»، و هم اين آيت كه اللَّه گفت: الزَّانِيَةُ وَ الزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ.، و على الجمله سخن درين آيت و در بيان حكم زنا آنست كه: اگر بالغى عاقل باختيار خويش و از تحريم زنا آگاه، زنا كند، و بر وى درست شود، از اقرار و اعتراف وى، يا از گواهى چهار مرد عدول، گواهى بيك صورت، اگر مرد و زن هر دو محصن باشد هر دو را رجم كنند، لقول عمر: «انّ اللَّه بعث محمدا بالحقّ و انزل عليه الكتاب، و كان ممّا انزل اللَّه آية الرّجم، و رجم رسول اللَّه (ص)، و رجمنا بعده، و الرّجم فى الكتاب اللَّه حقّ على من زنى اذا احصن من الرّجال و النّساء، اذا قامت البيّنة، او كان الحبل او الاعتراف، و اگر يكى محصن باشد و يكى نه، بر محصن رجم است و بر غير محصن جلد و تغريب، و شرط احصان بلوغ است، و عقل، و حرّيّت، و اصابت در نكاحى درست و كيفيّت رجم آنست كه سنگ در وى مى‏اندازند تا هلاك شود، و اگر در ميانه بگريزد، و حدّ وى باقرار واجب شده است نه به بيّنه، از پس وى نبايد رفت و فرو بايد گذاشت، كه در خبر است كه يكى را سنگسار ميكردند در عهد رسول (ص).

چون سنگ بوى رسيد بگريخت. از پس وى برفتند و او را ميزدند تا هلاك شد.

رسول خدا گفت: هلّا تركتموه لعلّه يتوب فيتوب اللَّه عليه؟! و اگر كسى اقرار دهد بزنا، پس از آن اقرار خويش باز آيد، آن رجوع از وى مقبولست، و حدّ از وى بيفتد و اگر زنى حامل باشد كه مستوجب رجم بود تا بار ننهد او را رجم نكنند، لما

روى انّ امرأة من غامد من الأزد جاءت الى رسول اللَّه (ص)، فقالت: يا رسول اللَّه طهّرنى، فقال: ويحك! ارجعى فاستغفرى اللَّه و توبى اليه، فقالت: تريد ان تردّدنى كما رددت ماعز بن مالك؟ انّما حبلى من الزّنا. فقال: زنيت؟ قالت: نعم. قال لها: حتّى تضعى ما فى بطنك. قال: فكفّلها رجل من الانصار حتّى وضعت. فاتى النّبيّ (ص)، فقال: قد وضعت الغامديّة. فقال: اذا لا نرجمها و ندع ولدها صغيرا! ليس له من يرضعها (!). فقام رجل من الانصار، فقال: الىّ رضاعه يا نبىّ اللَّه. فرجمها.

و اگر زانى يا زانيه نه محصن باشد، حدّ وى، اگر آزاد باشد صد تازيانه است، و اگر بنده بود يا كنيزك پنجاه تازيانه. و بر روى وى نزنند، و بر جايى كه مقتل بود نزنند، امّا بر سر زنند كه جاى شيطان سر است، و قهر شيطان در آن است، كذلك قال ابو بكرو يك سال او را از وطن خويش بيرون كنند، اگر آزاد باشد و اگر بنده، و اگر مرد باشد يا زن، الى مسافة تقصر فيها الصّلاة. و بمذهب ابو حنيفة (رض) تغريب نيست و چون حدّى از حدود شرع واجب شود بر كسى، البتّه روا نباشد كه در آن شفاعت كنند، كه مصطفى (ص) گفت: من حالت شفاعته دون حدّ من حدود اللَّه فقد ضادّ اللَّه.

امّا پيش از آنكه بيّنت درست شود، و ظاهر گردد، مستحبّ است ستر كردن و از سر آن فراگذاشتن، لقوله (ص): «تعافوا الحدود فيما بينكم، فما بلغتم من حدّ فقد وجب»

، وقال: «ادرؤوا الحدود عن المسلمين ما استطعتم، فان كان مخرج فخلّوا سبيله».

قوله تعالى: إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ الآية يعنى انّما التّوبة الّتى اوجب اللَّه على نفسه بفضله قبولها، لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ ميگويد: آن توبه كه اللَّه تعالى بفضل خويش پذيرفتن آن بر خود واجب كرده است، توبت ايشانست كه بنادانى فرا سر گناه شوند، پس عن قريب توبه كنند. اين مِنْ قَرِيبٍ آنست كه جايى ديگر گفت: وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى‏ ما فَعَلُوا يعنى كه از گناه زود باز گردند و بر آن مصرّ نباشند.

گفته‏اند: بِجَهالَةٍ درين آيت كلمه مذمّت است نه كلمه معذرت. از هيچكس بدى نيايد مگر كه آن بدى او از نادانى بود، كه معصيتها همه نادانى است، هر كه بخدا عاصى شود آن معصيت وى جهل است اگر چه مرد مميّز و عاقل بود و اين جهل بحقيقت بدو چيز باز ميگردد: يكى آنكه قدر اللَّه كه بوى عاصى ميشود نميداند.

ديگر آنكه قدر عقوبت بر آن فعل معصيت نميداند. زجاج گفت: اين جهالت اختيار لذت فانى است بر لذت باقى.

ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ يعنى قبل الموت و لو بفواق ناقة، و يقال: قبل معاينة ملك الموت.

و روى أنّه اجتمع اربعة من اصحاب رسول اللَّه (ص)، فقال احدهم: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «انّ اللَّه يقبل توبة العبد قبل ان يموت بيوم». فقال الثانى: و أنا سمعت رسول اللَّه يقول: «انّ اللَّه يقبل توبة العبد قبل ان يموت بنصف يوم». فقال الثالث: و أنا سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «انّ اللَّه يقبل توبة العبد قبل ان يموت بضحوة». فقال الرابع: و أنا سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «انّ اللَّه يقبل توبة العبد ما لم يغرغر».

و روى انّه (ص) قال: من تاب قبل موته بسنة تاب اللَّه عليه، و فى رواية: قبل اللَّه توبته. ثمّ قال: انّ السنة لكثيرة، من تاب قبل موته بشهر تاب اللَّه عليه، ثمّ قال: انّ الشهر لكثير، من تاب قبل موته بجمعة، تاب اللَّه عليه، ثمّ قال: انّ الجمعة لكثيرة، من تاب قبل موته بساعة، تاب اللَّه عليه، ثمّ قال: انّ السّاعة لكثيرة، من تاب قبل ان يغرغر، تاب اللَّه عليه، ثمّ تلا هذه الآية: إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ. فقال: كلّ ما كان قبل الموت فهو قريب.

و روى انّه (ص) قال: لمّا هبط ابليس قال: و عزّتك و عظمتك لا افارق ابن آدم حتى يفارق روحه جسده. فقال اللَّه: بعزّتى و جلالى، لا احجب التّوبة عن عبدى حتّى يغرغر.

وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ يعنى المشركين و المنافقين. حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ، و وقع فى النّزع. اين نزديك مطلع است بوقت معاينه، كه چيزى از غيب وى را ديده‏ور شود. گفته‏اند معاينه ملك الموت در وقت مرگ از امارات قيامت است و نشان آخرت، و در آخرت توبه بنده نپذيرند، و ايمان در آن ساعت قبول نكنند، كه آن نه ايمان بغيب است، و ربّ العالمين ميگويد: الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ مؤمنان ايشانند كه ايمان بغيب آرند، و ايمان كه پذيرند ايمان بغيب است.

أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً اعتداد ساختن است، و العتاد ساز، و العتيدة طبل عروس.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ اللَّاتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِكُمْ الآية كردگار نهان دان، خداوند مهربان، و بخشاينده بر همگنان، درين آيت خبر داد از رحمت و فضل خود بر بندگان، و اسبال ستر خويش بر عيب ايشان، تا همه خود داند فعل بد ايشان، و آب رويشان نبرد نزديك خلقان. هر چند رهى شوخ‏تر، وى جلّ جلاله كريم‏تر، هر چند رهى گيرنده‏تر، اللَّه او را باز خواننده‏تر.

روى فى بعض الكتب المنزلة: «عبدى! انت العوّاد الى الذّنوب، و انا العوّاد الى المغفرة، لتعلم أنا أنا و انت انت». داود (ع) زبور خواندى، هر گه كه بآيتى رسيدى كه در آن ذكر گناهكاران بودى گفتى: اللّهمّ لا تغفر للخطّائين! ملكا بر گنه‏كاران رحمت مكن، و تقدير انگشت تهديد در وى ميگزيد كه: اى داود! باش تا ترا كار افتد، آن گه ازين گفته استغفار كنى! پس چون آن واقعه بيفتاد، و آن تير تقدير در حلق او نشست در خاك ندم مى‏غلطيد و ميگفت: «ربّ اغفر لى»، و تقدير ميگفت: اى داود نه تو ميگفتى كه گنه كاران را ميامرز؟ گفت: بار خدايا ندانسته بودم. هنوز بكر بودم. مقرع سهام قدر نگشته بودم. بار خدايا! از آن گفت توبه ميكنم. تو آن كن كه سزاى آنى. تو احوال بندگان به دانى. مطّلع بر سرّ ايشانى. عزيز و سلطانى.

كريم و مهربانى.

از مهربانى وى نكته‏اى بشنو، بنگر درين آيت، و تأمّل كن درين حالت، كه شهادت چهار گواه عدول در ثبوت فاحشه معتبر كرد، بر وجهى و تحقيقى كه اقامت بيّنت بر آن صفت دشخوار صورت بندد. اين همه از آن كرد تا آن فاحشه بر بنده درست نشود، و او را فضيحت نرسد. مصطفى (ص) اين خلق كرم از درگاه عزّت گرفت، و اين ادب بياموخت، تا چون ماعز بن مالك بر وى آمد، و اقرار داد بفاحشه، رسول خدا بهانه‏ها فرا پيش ميآورد، و او را از سر آن فرا ميداشت. و در خبر است كه اول ماعز گفت: يا رسول اللَّه طهّرنى، مرا پاك گردان. رسول گفت: برو اى ماعز استغفار و توبه كن. ماعز ساعتى رفت، باز آمد، و همان سخن گفت. رسول همان جواب داد. تا سه بار برفت. چهارم بار كه باز آمد، رسول خدا گفت: ترا از چه پاك كنم؟ ماعز گفت: از زنا. ديگر بار رسول (ص) واسر بهانه شد، گفت: مگر ديوانه است اين مرد؟ گفتند: يا رسول اللَّه ديوانه نيست. گفت: مگر خمر خورده است، و مست شده؟ يكى را گفت: بنگر تا خود از وى بوى خمر آيد يا نه؟ گفتند: نه.

آن گه رسول گفت: يا ماعز زنا كردى؟ ماعز گفت: آرى. رسول گفت: بنگر مگر كه نظرى كردى، يا بدست پاسيده‏اى، يا دهن داده‏اى؟ گفت: نه، يا رسول اللَّه.

پس ديگر بار بزنا اقرار داد. پس رسول خدا بفرمود تا وى را رجم كردند. آن گه ياران را گفت: استغفروا لماعز بن مالك لقد تاب توبة لو قسمت بين امّة لوسعتهم.

با اينهمه آورده‏اند كه: بار خداى عالم آن سوخته را در سرّ بشنوانيد كه يا ماعز! ندانسته بودى كه ما رسول، تنفيذ احكام شرع را فرستاديم، و حاكم مملكت كرديم، چون نزديك وى شدى وى اندر حكم كردن و حدّ راندن تقصير نكند، كه قلم شرع بدو داده‏ايم. آن گه بدرگاه او شدى ترا رجم كرد، چرا بدرگاه من نيامدى تا توبت تو پذيرفتمى، و گناهت در گذاشتمى؟! فانّى أنا الغفور الرّءوف! إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ الآية توبت نشان راه است، و سالار بار، و كليد گنج، و شفيع وصال، و سر همه شادى، و مايه آزادى.

اول پشيمانى در دل است، پس عذر بر زبان، پس بريدن از بدى و بدان! در خبر مى‏آيد كه ره كه توبه كند و رفيقان بد بنگذارد، تائب نيست. هر كه توبه كند وطعام و شراب بنگذارد تائب نيست. هر كه توبه كند و جامه خواب بنگذارد، و خواب از ديده بيرون نكند، تائب نيست. هر كه توبه كند و از مال وى آنچه از قوت بسر آيد انفاق نكند تائب نيست. شرط توبه آنست كه از همه موجودات دل بر گيرد، و روى در حق آرد. هر خون و گوشت كه بر هفت اندام دارد برياضت فرو گذارد.

توبه مقدّمه آتش است كه از قعر دوزخ آمده، تا آنچه فردا آتش با تو خواهد كرد، تو امروز بآب ديده با خود بكنى! توبه اشخاص حضرت است، بر تو فرستادند كه: اى جوانمرد اين جنگ تا كى؟ و اين بد عهدى تا چند؟ و از آى و صلحى بكن!

اى باز هوا گرفته باز آى و مروكز رشته تو سرى در انگشت منست‏

اى آزاد مرد! چند گه در خوابى؟ بيدار شو كه وقت صباح است! و در سر شور شراب شوق دارى؟ همين كه هنگام صبوح است! تا كى شكسته دل و عهدى؟ بيا كه وقت قبول نصيحت و توبه نصوح است.

وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ الآية بزبان علم توبه پيش از مرگ بايد، و گر همه يك لحظه بود و بزبان معاملت پيش از عادت نفس بايد در خويشتن ديدن، و خود پرستيدن، هر كه خويشتن را پسنديد و بعادت در خود نگريد، در توبه بر وى فرو بستند، و آب فلاح از وى باز گرفتند.

دور شو از صحبت خود بر در عادت پرستبوسه بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن

نه هر كه در راه شريعت توبه كرد بعفو و مغفرت رسيد، از روى حقيقت بصدق محبت رسيد! روزگارى داود پيغامبر (ع) ميگريست و تضرّع ميكرد. آخر او را گفتند: يا داود لم تبكى و قد غفرت لك، و أرضيت خصمك، و قبلت توبتك؟! چرا مى‏گريى و ترا آمرزيدم، و خصمت خشنود كردم، و توبت تو قبول كردم، و عذرت بپذيرفتم؟! گفت: بار خدايا! ميدانم، لكن آن وقت خوش كه داشتم در صحبت، و آن نفس كه مرا با تو بود در خلوت، باز ده. گفت: يا داود! هيهات! ذاك ودّ قد مضى.

فخلّ سبيل العين بعدك بالبكافليس لايّام الصّفاء رجوع
دردا و دريغا كه از آن خاست و نشستخاكيست مرا بر سر و باديست بدست‏

۵ النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا يَحِلُّ لَكُمْ شما را حلال نيست، أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كه زنان يكديگر بميراث بريد كَرْهاً بر نبايست ايشان، وَ لا تَعْضُلُوهُنَّ و ايشان را از نكاح باز مداريد، لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما آتَيْتُمُوهُنَّ تا از آنچه فرا ايشان ميبايد داد چيزى بريد، إِلَّا أَنْ يَأْتِينَ بِفاحِشَةٍ مگر كه فاحشه‏اى كنند، مُبَيِّنَةٍ فاحشه‏اى به بيّنت روشن كرده و محكم، وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ و با ايشان بنيكويى زندگانى گزاريد،، فَإِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ اگر ايشان را نخواهيد و خوش نيايد شما را، فَعَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً مگر كه شما را ناخوش آيد چيزى، وَ يَجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيْراً كَثِيراً (۱۹) و خداى در آن شما را نيكويى فراوان دارد و سازد.

وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ و اگر خواهيد بدل گرفتن زنى، مَكانَ زَوْجٍ دست باز داشتن زنى، و بجاى وى ديگرى بزنى كردن، وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً و آن زن را داده باشيد قنطارى از مال، فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً چيزى از آنچه وى را داديد باز مستانيد. أَ تَأْخُذُونَهُ مى‏بازستانيد از آن كاوين كه وى را داديد، بُهْتاناً بيدادى بزرگ، وَ إِثْماً مُبِيناً (۲۰) و بزه آشكارا؟!

وَ كَيْفَ تَأْخُذُونَهُ و خود چون باز ستانيد؟ وَ قَدْ أَفْضى‏ بَعْضُكُمْ إِلى‏ بَعْضٍ پس آن گه بيكديگر رسيده و هام پوست زيسته باشيد، وَ أَخَذْنَ مِنْكُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً (۲۱) و ايشان از شما بستده‏اند پيمانى بزرگ.

وَ لا تَنْكِحُوا و بزنى مكنيد، ما نَكَحَ آباؤُكُمْ مِنَ النِّساءِ آن زن كه پدران شما بزنى كرده باشند، إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ مگر آنچه در جاهليّت بود و گذشت، إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً آن زنا است، وَ مَقْتاً و زشتى است، وَ ساءَ سَبِيلًا (۲۲) و بد راهى و سنّتى كه آنست.

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ حرام كرده آمد بر شما، أُمَّهاتُكُمْ بزنى كردن مادران شما، وَ بَناتُكُمْ و دختران شما، وَ أَخَواتُكُمْ و خواهران شما، وَ عَمَّاتُكُمْ و خواهران پدران شما، وَ خالاتُكُمْ و خواهران مادران شما، وَ بَناتُ الْأَخِ و دختران برادران شما، وَ بَناتُ الْأُخْتِ و دختران خواهران شما، وَ أُمَّهاتُكُمُ اللَّاتِي أَرْضَعْنَكُمْ و مادران شما كه دايگان شمااند بشير، وَ أَخَواتُكُمْ مِنَ الرَّضاعَةِ و هام شيران شما كه خواهران شمااند بشير، وَ أُمَّهاتُ نِسائِكُمْ و خورسوان شما يعنى مادران زنان شما، وَ رَبائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُمْ و دختر ندران شما كه در كنارهاى شمااند، مِنْ نِسائِكُمُ اللَّاتِي دَخَلْتُمْ بِهِنَّ از آن زنان شما كه با ايشان بوده‏ايد و دخول كرده‏ايد، فَإِنْ لَمْ تَكُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ اگر با ايشان بوده‏نبيد و دخول نكرديد، فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ بر شما تنگى نيست، وَ حَلائِلُ أَبْنائِكُمُ و زنان پسران شما، الَّذِينَ مِنْ أَصْلابِكُمْ ايشان كه از پشت شما آيند، وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ و حرام است بر شما بزنى داشتن دو خواهر بيك جاى، إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ مگر آنچه در جاهليّت بود و گذشت. إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً (۲۳) خداى آمرزگار است مهربان هميشه.

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ و حرامست بر شما زنان شوى‏مند، إِلَّا ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مگر چيزى كه ملك شما بود، كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اين نبشته خدا است بر شما،، وَ أُحِلَّ لَكُمْ و شما را حلال كرد و گشاده ما وَراءَ ذلِكُمْ هر چه گذارنده آنست كه بر شمرديم، أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِكُمْ بشرط آنكه زن كه بزنى كنيد بكاوين كنيد از مال خويش، مُحْصِنِينَ بنكاح پاك زن كرده، غَيْرَ مُسافِحِينَ نه بزنا با وى گرد آمده، فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ هر كه بنكاح متعت بزنى گرفته‏ايد از ايشان، فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ اجرهاى ايشان بايشان گزاريد، فَرِيضَةً آن بر شما واجب و بريده است. وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ و بر شما تنگى نيست، فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ در آنچه با يكديگر مرد و زن همداستان شديد در كميّت كاوين، مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ پس آنكه عقد بر كاوين بسته بيد، و بر خود واجب كرده، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً (۲۴) كه خداى داناى است راست دانش هميشه‏اى.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً درين آيت دو حكم است: يكى آنست كه زن را بى‏نكاح بميراث بردن حرامست، و اين از نكاحهاى جاهليّت يكى است. ديگر حكم آنست كه زن را بزنى كردن بر كراهين آن زن نشايد، از بهر آنكه بميراث بردن زن بى‏نكاح بطوع زن هم نرواست، و ايشان بى‏رضاء زن و بى‏طوع زن آن زن را مى‏حق وارث ديدند. اللَّه تعالى آن را باطل كرد، و آن كس كه اين آيت در شأن وى فرو آمد قيس بن ابى قيس الانصارى بود، و كبيشه بنت معن الانصارية زن پدرش: چون ابو قيس از دنيا بيرون شد و كبيشه از وى بازماند، قيس پيش از آنكه كبيشه بخانه پدر باز شد، جامه بر وى افكند، و گفت: انّما ارثك لأنّى ولىّ زوجك و أنا احقّ بك، و عادت ايشان در وراثت زنان همين بود كه عصبه شوهر جامه بر آن زن افكندى، پيش از آنكه باهل خويش باز شدى، و اگر باهل باز شدى، و جامه بر وى نيفكنده، و از وراثت خبر نداده، اين حقيّت آن عصبه را نبودى. پس چون قيس، كبيشه را ميراث برد، وى را فرو گذاشت بى‏مراعات و بى‏نفقه، نه او را مراعات ميكرد، و نه از حبالت خويش رهايى ميداد، بطبع آنكه تا مگر خويشتن را بمال باز خرد. كبيشه برخاست و پيش رسول خدا رفت، و قصّه خويش باز گفت. رسول (ص) گفت: رو بخانه بنشين تا اللَّه تعالى در حقّ تو فرمان دهد، و حكم كند. جماعتى از زنان مدينه چون حال كبيشه شنيدند همه برخاستند و گفتند: يا رسول اللَّه حال ما هم حال كبيشه است، امّا كبيشه را پسر شوهر واخواست، و ما را ابناء اعمام شوهر. پس ربّ العالمين اين آيت فرستاد، و آن حكم باطل كرد.

أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً بضمّ كاف قراءت حمزه و كسايى است، و بفتح كاف قراءت باقى، و هما لغتان: كالفقر و الفقر، و الضّعف و الضّعف، و الدّفّ و الدّفّ.

و الشّهد و الشّهد. ابو عمرو شيبانى ميگويد: هر چيزى كه تو آن را بدل كراهيت دارى، آن كره است بفتح، و هر چه مشقّت آن بر تن است آن كره بضمّ. و ابو عبيد و جماعتى گفته‏اند: كره بفتح مصدر است و كره بضمّ اسم است، اى اسم ما كرهته. و گفته‏اند: بفتح از اكراه ديگرى است و بضمّ از كراهيّت نفس خويش، و جز ازين گفته‏اند، و الصّحيح أنّهما لغتان قاله ابو على الفسوى.

وَ لا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما آتَيْتُمُوهُنَّ ابن عباس گفت: اين در شأن كسى است كه زن خويش را بقهر ميدارد بى‏نصيبى و حظّى كه زن را بود از داشت وى، و كراهيت ميدارد صحبت اين زن، و در آن داشتن وى را باز دارد از شوى ديگر كردن، تا آنكه زن خويشتن را از وى باز خرد بكاوين، كه بر وى دارد. ربّ العالمين ايشان را از آن نهى كرد، پس استثنا كرد و گفت: إِلَّا أَنْ يَأْتِينَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ مگر اين زنان فاحشه‏اى كنند. فاحشه اينجا زنا است، و گفته‏اند كه: عصيان و نشوز است، يعنى درين دو حال ضرار زنان روا بود، تا خويشتن را باز خرند، و فديت دهند.

روى جابر بن عبد اللَّه، قال قال النّبيّ (ص): اتّقوا اللَّه فى النّساء، فانّكم اخذتموهنّ بأمانة اللَّه، و استحللتم فروجهنّ بكلمة اللَّه، و لكم عليهنّ أن لا يوطين فرشكم احدا تكرهون، فان فعلن فاضربوهنّ ضربا غير مبرّح، و لهنّ عليكم رزقهنّ و كسوتهنّ بالمعروف.

بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ بفتح يا قراءت مكى است و ابو بكر از عاصم، على بناء الفعل للمفعول به، بيّنت فهى مبيّنة، اى فاحشة مظهرة مثبتة بالشّهادة. ميگويد: مگر فاحشه‏اى كنند بچهار گواه، هام سخن، بر وى روشن و محكم كرده. و يقال بفاحشة قد بيّن فحشها، فهى مبيّنة. باقى قرّاء بكسر يا خوانند: مبيّنة، على بناء الفعل للفاعل، اى بفاحشة مبيّنة ظاهرة. ميگويد: مگر فاحشه‏اى كنند پيدا و روشن. و قيل المعنى بفاحشة تبيّن فحشها و بيّن برين قراءت لازم است، و بر قراءت اوّل متعدّى است، و گفته‏اند برين قراءت هم متعدّى است، و المعنى بفاحشة مظهرة للحدّ عليها.

ميگويد: مگر فاحشه‏اى كنند كه حدّ بر ايشان پيدا و روشن كند بآن، و تبيّن لازم است، يقال بان الأمر و تبيّن اذا ظهر، امّا ابان و بيّن و استبان هم لازم است و هم متعدّى. قال سيبويه: ابان الامر و بيّن و استبان، ابنته و بيّنته و استبنته.

وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ يعنى: قبل أن يأتين بالفاحشة. ميگويد: چون اين زنان فاحشه‏اى نكنند، و نشوز و نافرمانى از جهت ايشان نبود، با ايشان خوش زندگانى كنيد، و در عشرت آداب شريعت بجاى آريد، و خلق نيكوكار فرمائيد، و رنجها از ايشان احتمال كنيد، و بر محال گفتن و ناسپاسى ايشان صبر كنيد، و با ايشان گرفته و تاريك مباشيد، و بقدر عقل ايشان با ايشان زندگانى كنيد. مصطفى (ص) گفت: «خيركم خيركم لأهله، و أنا خيركم لأهلى».

بهتر شما آنست كه با اهل خويش بهتر است، و خوشخوى‏تر، و خوش زندگانى‏تر، و من با اهل خويش از همه بهترم. و آخر سخنى كه مصطفى (ص) در آخر عهد خويش گفت، آن بود كه: نماز بپاى داريد، و بردگان را نيكو داريد، و بر شما باد كه حقّ زنان بجاى آريد كه اسيرانند در دست شما، با ايشان زندگانى نيكو كنيد. و كان النّبيّ (ص) من النّاس مع نسائه.

فَإِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيْراً كَثِيراً ميگويد: اگر شما ايشان را نخواهيد و صحبت ايشان كراهيت داريد، باشد كه شما رااز شان رزق و منفعت بود، يا فرزندى صالح پديد آيد، كه شما را دعاى نيكو كند. و گفته‏اند: معنى آنست كه اگر شما صحبت ايشان كراهيت مى‏داريد، و ايشان را طلاق ميدهيد، باشد كه شوى ديگر كنند، و خداى تعالى آن شوى را از وى روزى فراوان دهد و فرزند نيكو.

وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً الآية اگر كسى زن خويشتن را طلاق دهد، و ديگرى بجاى وى كند، و آن زن را كه طلاق داده است قنطارى زر بمهر بوى داده بود. قنطار پرى پوست گاوى از زر بود يا از درم، و گفته‏اند: هزار دينار بود، و گفته‏اند: پانصد، على الجمله مالى فراوان باشد. ميگويد: اگر يك قنطار زر بوى بمهر داده بيد هيچيز وامستانيد.

اين دليل است كه چون از آن زن، فاحشه‏اى نيايد، و نشوزى نبود، ضرار وى نمودن بطمع فدا حرامست. و نيز رخصت است در مغالات مهر، و دليل برين رخصت آنست كه عمر خطاب، ام كلثوم را بخواست دختر على (ع) كه از فاطمه بنت رسول اللَّه (ص) بود. على (ع) گفت: آن دختر كوچكست. عمر گفت: انّى سمعت رسول اللَّه يقول: انّ كلّ نسب و صهر ينقطع يوم القيمة الّا نسبى و صهرى، فلذلك رغبت فى هذى، فقال: انّى مرسلها اليك حتّى تنظر الى صغرها. فأرسلها اليه، فجاءته، فقالت: ابى يقول لك: هل رضيت الحلّة؟ فقال: قد رضيتها. قال: فأنكحه على، فاصدقها عمر اربعين الف درهم.

عمر خطاب دختر على (ع) را چهل هزار درهم كاوين كرد.

آن گه خود روزى بر منبر خطبه ميكرد و ميگفت: الا لا تغالوا فى صدق النّساء، فانّها لو كانت مكرمة فى الدّنيا او تقوى عند اللَّه، لكان اولاكم به النّبيّ (ص)، ما اصدق امرأة من نسائه فوق اثنتى عشرة اوقيّة.

و سخن مجمل درين باب آنست كه اگر مرد اگر زن بمال فراوان و مهرگران، رواست، و رخصت هست، كه عمر خطاب چهل هزار درم مهر زن خويش كرد، و رسول خدا (ص) ام حبيبه بزنى خواست، و نجاشى از بهر رسول خدا چهارصد دينار بمهرى بوى داد، و ابن عمر دختر خويش را كاوين ده هزار درم كرد، امّا چنان نيكوتر است و پسنديده‏تر كه مهر زنان سبك باشد و آسان، نه فراوان و گران، بدليل آن خبر كه مصطفى (ص) گفت: الا لا تغالوا فى صدق النّساء.

و در خبر است كه رسول خدا (ص) يكى را گفت كه زن را مى‏خواست: رو بطلب كاوين، و اگر همه يك انگشترى آهنين بود. و نيز مصطفى (ص) گفت: من اعطى فى صداق مل‏ء كفّ من برّ او سويق او تمر، فقد استحلّ، يعنى فى النّكاح.

هر چند كه اين تقليل در مهر رواست، و شرع بدان آمده، امّا اختيار آنست كه بعضى علماء از سلف نقل كرده‏اند كه: انّهم كانوا يكرهون ان يكون مهر الحرائر مثل اجور البغايا، الدّرهم و الدّرهمين، و يحبّون أن يكون عشرين درهما. گفتا: سلف كراهيت ميداشتند كه مهر آزاد زنان همچون اجرت پليد كاران باشد يك درم و دو درم و مانند آن، بلى دوست داشته‏اند كه بيست درم بود يا صد درم، يا رطلى درم، يا زيادت از آن چندان كه در آن مغالات نباشد.

أَ تَأْخُذُونَهُ استفهام نهى و توبيخ است، بُهْتاناً يعنى ظلما بغير حقّ، و البهتان الباطل الّذى تتحيّر من بطلانه. وَ إِثْماً مُبِيناً اى بيّنا، انتصابهما على أنّهما مصدران موضوعان فى موضع الحال، و المعنى: أ تأخذونه باهتين و آثمين؟ و كيف تأخذونه؟ اين بر سبيل استفهام گفت. چنان كه جاى ديگر گفت: كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ ميگويد: و خود چون واستانيد آن مهر كه با ايشان داديد، يا چيزى از آن مهر پس افضا؟! و «افضا» از نامهايى است كه آن كنايات‏اند در قرآن از جماع، و أصله الغشيان.

وَ أَخَذْنَ مِنْكُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً اين ميثاق آنست كه: امساك بمعروف او تسريح باحسان، از تسريح باحسان يكى آنست كه از حق آن زن چيزى كاسته نيايد.

مجاهد گفت: ميثاق كلمه نكاح است كه استحلال بآن حاصل شود. عكرمه و ربيع گفتند: هو قوله: «اخذتموهنّ بأمانة اللَّه، و استحللتم فروجهنّ بكلمة اللَّه.»

وَ لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ آباؤُكُمْ مِنَ النِّساءِ. الآية اين در شأن قومى آمد از عرب كه زن پدر خويش بعد از پدر مى‏باز خواستند، و از ايشان صفوان بن اميه بود و اسود بن خلف و ابو نفيل العدوى و قيس بن ابى قيس. ربّ العالمين اين آيت فرستاد، و آن برايشان حرام كرد، و اين تحريم بنفس عقد حاصل شود، و پدر نسبى و رضاع هر دو در آن يكسانند. آن گه گفت: إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ يعنى آنچه در جاهليّت بود گذشت، اكنون در اسلام آن حلال نيست. بر عازب گفت: خال خود را ديدم، گفتم كجا ميروى؟ گفت: رسول خدا مرا فرستاد بكسى كه زن پدر خويش بعد از پدر باز خواسته است، ميروم كه وى را گردن زنم. إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ مَقْتاً اى فاحشة عند اللَّه و معصية، تورث بغض اللَّه. وَ ساءَ سَبِيلًا اى قبح هذا الفعل طريقا.

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ ربّ العالمين درين آيت نكاح چهارده زن حرام كرد: هفت از روى نسب، و هفت از روى سبب، امّا ايشان كه از روى نسب حرامند: مادران‏اند. هر آن زن كه نسب تو با وى شود اگر دور است و اگر نزديك، آن مادر تو است، و بر تو حرام است. مادران كه مادرت را زادند، مادران كه پدرت را زادند، همه در تحت اين حدّ مندرج‏اند. ديگر دختران‏اند. هر زن كه نسب وى از روى ولادت با تو آيد، اگر دور بود و اگر نزديك، آن دختر تو است، و بر تو حرام است.

دختران فرزندان و فرزندان فرزندان همه در تحت اين شوند. سيوم خواهران‏اند، كه هام شاخ تواند از هر جهت كه باشد. چهارم خواهران پدراند، كه هام شاخ پدر باشند. پنجم خواهران مادر، كه هام شاخ مادر باشند. ششم دختران برادرند، از هر جهت كه برادر بود، از يك طرف بود يا از هر دو طرف. هفتم دختران خواهراند، از هر جهت كه خواهر باشد.

امّا ايشان كه از روى سبب حرامند: اوّل دايه است، كه ترا شير دهد، هر كه ترا شير داد يا پدرت را، يا مادرت را شير داد، وى مادر تو است، يعنى از روى حرمت نه از روى نسب و وراثت. و از اينجا است كه دختران مصطفى (ص) را بنات امّهات المؤمنين گويند، نه اخوات المؤمنين. دوم خواهران هام شيرانند، چنان كه گفت: وَ أَخَواتُكُمْ مِنَ الرَّضاعَةِ، و ايشان سه‏اند همچون خواهران نسبى، و هر چند كه در قرآن اين دو نفرند كه مخصوص‏اند، يعنى مادران و خواهران كه از جهت رضاع محرّم‏اند، امّا سنّت جماعتى ديگر در افزود به آنچه گفت: «يحرم من الرّضاع ما يحرم من النّسب»، و روى انّه قال (ص): «ما حرّمته الولادة حرّمه الرّضاع».

اگر زنى كنيزك شوهر خويش را كه طفله باشد شير دهد، آن كنيزك بر شوهرش حرام شود، و قيمتش بيوفتد، كه اكنون دختر وى است از جهت رضاع و اگر زنى پسرى دارد، آن گه دخترى بيگانه را شير دهد، آن دختر خواهر اين پسر شود، و نشايد كه اين پسر آن دختر را بزنى كند. امّا اگر آن دختر خواهرى دارد مر اين پسر را رسد كه آن خواهر را بزنى كند، و اگر چه خواهر خواهرش باشد. و صورت اين در نسب آنست كه اگر مردى را پسرى بود و آن گه زنى خواهد كه آن زن را دخترى بود از شوهرى ديگر، اكنون دخترى آرد ازين زن، اين دختر خواهر آن پسر است هام پدر، و خواهر آن دختر است هام مادر. اكنون پسر را رواست كه آن دختر را بخواهد كه از شويى ديگر است، و اگر چه خواهر خواهر وى است، و در جمله هر مرد كه بزنى رسد بنكاح درست يا بوطى شبهت، يا بملك يمين، و از وى فرزندى در وجود آيد، شير وى هم حقّ مرد است و هم حق زن، چون اين زن كودكى بيگانه را شير دهد، آن كودك مر ايشان را چون فرزند نسبى بود، فرزندان وى و فرزند فرزند چندان كه بود بر ايشان حرام شدند. امّا برادران و خواهران اين كودك، و پدران و مادران وى، و اعمام و عمّات وى، هيچ بر ايشان حرام نشوند، و تحريم بايشان تعلّق ندارد، كه آنجا نه نسب است و نه رضاع.

و بدان كه حرمت رضاع بدو شرط ثابت شود: يكى آنست كه چون شير خورد اين طفل، وى را كم از دو سال بود، يا دو سال. اگر بيش بود رضاع را اثرى نبود، كه مصطفى (ص) گفت: «لا رضاع بعد الحولين».

ديگر شرط آنست كه هيچ رضعت كم نخورد، بحكم خبر عائشه، قالت: كان فيما انزل من القرآن عشر رضعات يحرمن، ثمّ نسخ بخمس معلومات.

وَ أُمَّهاتُ نِسائِكُمْ و مادران زنان شما بر شما حرامند. اين تحريم بنفس عقد حاصل شود، اگر بزن خويش رسيد يا نرسيد، دخول افتاد يا نيفتاد، بعد از عقد نكاح مادر زن حرام است، حرامى مؤبد، تا آن حدّ كه اگر دختركى طفله بزنى بخواهد، و عقد نكاح بندد، پس وى را طلاق دهد، پس آن گه زنى اجنبيّه آن طفله را شير دهد، آن اجنبيه بر وى حرام گشت، از بهر آنكه مادر دخترى است كه آن دختر روزى زن وى بود بنكاحى صحيح.

وَ رَبائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُمْ مِنْ نِسائِكُمُ اللَّاتِي دَخَلْتُمْ بِهِنَّ و دختران زنان شما بر شما حرام اند، يعنى پس از آنكه بمادران ايشان رسيديد، و دخول كرديد. ۵۸ اگر مردى زنى بخواهد و دخول كند، آن گه آن زن را طلاق دهد، پس بعد از طلاق، اين زن دخترى طفله را شير دهد، آن دختر برين مرد حرام شود، از بهر آنكه دختر زنى است كه روزى زن اين مرد بود و بوى رسيده. امّا اگر بوى نرسيده باشد، و او را طلاق دهد، يا بميرد، دختر وى بزنى تواند كرد، كه ربّ العالمين گفت: فَإِنْ لَمْ تَكُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ اى فى نكاح بناتهنّ، و به‏

قال النّبيّ (ص): اذا نكح الرّجل المرأة فلا يحلّ له أن يتزوّج بأمّها، دخل بالبنت او لم يدخل. و اذا تزوّج الأمّ و لم يدخل بها، ثمّ طلّقها، فان شاء تزوّج البنت.

و در خبر است كه ام حبيبه بنت ابى سفيان گفت: يا رسول اللَّه خواهر من بنت ابى سفيان بزنى بخواه.

رسول (ص) گفت: تو مى‏دوست دارى كه من چنين كنم؟ گفت: آرى دوست دارم، و خواهر خود را نيك‏بختى و نيك جهانى مى‏خواهم. رسول (ص) گفت كه: او مرا حلال نيست، و روا نباشد كه وى را بزنى كنم. ام حبيبه گفت: يا رسول اللَّه ما چنان دانستيم، و در آن حديث كرديم كه تو دختر بو سلمه مى‏خواهى كه بزنى كنى، گفت: دختر بو سلمه كه مادرش ام سلمه است كه زن منست؟ گفت: آرى. رسول (ص) گفت: او ربيبه منست. در حجر من پرورده، و اگر نيز ربيبه نبودى، هم حلال نبودى مرا، كه وى دختر برادرم است از جهت رضاع كنيزكى نوبى بود كه مرا و بو سلمه را بيكديگر شير داد. آن گه رسول خدا گفت: دختران و خواهران خود را بر ما عرضه مكنيد.

وَ حَلائِلُ أَبْنائِكُمُ تسمّى المرأة حليلة، و الرّجل حليلا، لأنّ كلّ واحد منهما حلال لصاحبه، و قيل لأنّ كلّ واحد منهما يحلّ صاحبه، من الحلول، و قيل لأنّ كلّ واحد منهما يحلّ ازار صاحبه، من حلّ العقد. ميگويد: حرام است بر شما كه زنان پسران شما بزنى كنيد، چون زن در عقد نكاح پسر باشد، بر پدر حرام گشت بنفس عقد، اگر پسر از جهت نسب باشد يا از جهت رضاع هر دو درين حكم يكسانند، امّا پسر خوانده در تحت اين نشود. عطا گفت: اين در شأن سيد (ص) فرو آمد، كه زينب بنت جحش را بزنى خواست، و زينب زن زيد حارثه بوده بود، و زيد پسر خوانده مصطفى (ص) بود.

وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ و حرام است بر شما كه جمع كنيد ميان دو خواهر بزنى كردن، از بهر آنكه دو خواهر ضرّة يكديگر شوند، و بقطيعت رحم كشد. إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ عطا و سدى گفتند: الّا ما كان من يعقوب (ع) فانّه جمع بين ليا ام يهودا و بين راحيل ام يوسف، و كانتا اختين. امّا امروز اگر كسى بنادانى خواهر زن خويش بخواهد، فرقت بايد افكندن ميان ايشان، و اين خواهر كه بر زن خويش بخواسته بود او را صداق نباشد، مگر كه دخول كند، كه آن گه مهر المثل واجب شود.

لقوله (ص): «فله المهر بما استحلّ من فرجها»

، و تا عدّت اين خواهر بسر نيايد نه روا باشد كه مباشرت آن خواهر كند كه زن اصلى بود، و چنان كه جمع كردن ميان دو خواهر بنكاح روا نيست، جمع كردن ميان زنى و خواهر پدر او، و ميان زنى و خواهر مادر او هم روا نيست. بدليل خبر، و هو ما

روى انّ النّبيّ قال: «لا تنكح المرأة على عمّتها، و لا على ابنة اخيها، و لا على خالتها، و لا على ابنة اختها».

إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً يعنى لما كان فى الجاهليّة «رحيما» لما كان فى الاسلام.

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ الآية اين هفتم زن است از محرّمات كه از روى سبب حرام گشته‏اند، و محصنات در قرآن بر سه وجه‏اند: يكى ذوات الأرحام، چنان كه درين آيت گفت. ديگر محصنات حرائرند از آزاد زنان، چنان كه آنجا گفت: وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ، و جايى ديگر گفت: فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ. سيوم محصنات عفائف‏اند، پرهيزكاران و پارسايان، چنان كه گفت: إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ. و ذوات الازواج را محصنات بآن گويند كه حصانت ايشان از جهت شوهران است، فانّ الازواج احصنوهنّ، و منّعوا منهنّ. و أصل الاحصان المنع. امّا حرائر و عفائف، حصانت ايشان از جهت حرّيت و عفّت است. قال اللَّه تعالى: وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها اى عفّت.

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ ميگويد: زنانى كه ايشان را شوهران‏اند بر غير شوهران حرامند. إِلَّا ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ يعنى بالسّبى من دار الحرب فانّها يحلّ لمالكها بعد الاستبراء بحيضة، و ان كان لهنّ ازواج من المشركين فى دار الحرب.

ابو سعيد خدرى گفت كه: رسول خدا (ص) روز حنين لشكرى را به اوطاس فرستاد، و ايشان را نصرت و غنيمت بود، و بردگان آوردند، و در جمله بردگان زنان بودند كه شوهران مشرك داشتند. مسلمانان از صحبت ايشان مى‏تحرّج نمودند، يعنى كه ايشان شوهران مشرك دارند. ربّ العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد.

و قيل: معناه، حرام عليكم المحصنات من النّساء، فوق الأربع، الّا ما ملكت ايمانكم، فانّه لا عدّة عليكم فيهنّ.

كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ نصب است بر مصدر، توكيد را و اين محمولست بر معنى، لانّ معنى قوله عزّ و جلّ: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ، كتب اللَّه عليكم كتابا و هذا كما قال الشّاعر: «و رضت فذلّت صعبة اىّ اذلال»، لأنّ معنى رضت، اذللت. و قيل نصب على الاغراء، اى الزموا كتاب اللَّه بتحريم ما ذكرنا من النّساء عليكم.

وَ أُحِلَّ لَكُمْ بضمّ الف قراءت حمزه و كسايى است و حفص، از عاصم‏ على بناء الفعل للمفعول به، عطفا على قوله حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ، و الفعل فيه بنى للمفعول به ليشاكل المعطوف المعطوف عليه. باقى قرّا وَ أُحِلَّ لَكُمْ خوانند بفتح الف، على بناء الفعل للفاعل، حملا على ما يليه من قوله: كِتابَ اللَّهِ لأنّ المعنى كتب اللَّه عليكم كتابا وَ أُحِلَّ لَكُمْ ما وَراءَ ذلِكُمْ اى ما سوى ذلكم من النّساء.

أَنْ تَبْتَغُوا موضع آن نصب است على نزع الخافض، يعنى لأن تبتغوا، اى تطلبوا بأموالكم. ميگويد: هر چه بيرون ازين محرّمات است كه بر شمرديم از زنان، اللَّه شما را حلال كرد بشرط آنكه بمال خويش ايشان را طلب كنيد، بنكاح و صداق، يا بملك و بها.

مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسافِحِينَ يعنى ناكحين غير زانين، بشرط آنكه عقد درست و راست و پاك بود، ايجاب و قبول بلفظ نكاح، و گواه و ولى.

قال النّبيّ (ص): «كلّ نكاح لم يحضره اربعة فهو سفاح: خاطب و ولىّ و شاهدا عدل».

فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ اختلاف است ميان علما كه اين آيت محكم است يا منسوخ. قول حسن و مجاهد آنست كه: آيت محكم است، و معنى آنست كه: فما انتفعتم و تلذّذتم به من النّساء بالنّكاح الصّحيح.

فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ اى مهورهنّ كاملا بعد الدّخول، و نصفا قبل الدّخول. ميگويد: چون بنكاح صحيح بيكديگر رسيد ايشان را مهر تمام دهيد، و پيش از دخول و مسيس نيمه مهر. و بمذهب ابن عباس آيت محكم است، رخصت نكاح متعت است و نكاح متعت آنست كه زنى خواهد بولىّ و دو گواه تا زمانى نام كرده، بأجرى معلوم. پس چون آن مدّت بسر آيد، زن مالك نفس خويش باشد. آن گه اگر خواهد با وى ميباشد، و اگر نه، وى را رسد كه از وى مفارقت كند و عدّت وى آنست كه يك قرء باز برد، اگر از ذوات الأقراء باشد، و اگر نه از ذوات الاقرا بود، يك ماه است عدّت وى، تا استبراء رحم حاصل شود و ميان ايشان توارث نباشد، و اگر فرزندى آيد بپدر ملحق بود.

اين شرح نكاح متعت است، و ابن عباس و طائفه‏اى از اهل بيت اين رخصت داده‏اند، و دليل ايشان قراءت ابى و سعيد بن جبير است: «فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى فآتوهن اجورهن». امّا معظم علما و فقها از صحابه و تابعين و سلف صالحين بر آنند كه: اين نكاح متعت در ابتدا. اسلام بود پس منسوخ گشت، و متعت زنان در شريعت امروز حرام است. مصطفى (ص) گفت در بعضى از خطب: يا ايّها النّاس انّى كنت امرتكم بالاستمتاع من هذه النّساء، ألا انّ اللَّه سبحانه حرّم ذلك الى يوم القيمة.»

و قال عمر بن الخطاب: ما بال رجال ينكحون هذه المتعة، و قد نهى رسول اللَّه (ص) عنها، لا أجد رجلا نكحها الّا رجمته بالحجارة. و قال ابن عمر: المتعة سفاح و قال عطا: المتعة حرام مثل الميتة و الدّم و لحم الخنزير. قال ابو اسحاق الزجاج: هذه آية قد غلط فيها قوم غلطا عظيما جدّا، لجهلهم باللّغة، و ذلك انّهم ذهبوا الى انّ قوله عزّ و جلّ: فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ من المتعة الّتى قد أجمع اهل الفقه انّه حرام و انّما معنى فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فما نكحتموه منهنّ على الشّرائط الّتى جرت فى الآية، آية الاحصان. أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِكُمْ مُحْصِنِينَ اى عاقدين التّزويج، فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ على عقد التّزويج الّذى جرى ذكره، فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً اى مهورهنّ، فان استمتع بالدّخول بها آتى المهر تامّا، و ان استمتع بعقد النّكاح آتى نصف المهر و المتاع فى اللّغة كلّ ما ينتفع به و قوله عزّ و جلّ: وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ، ليس معناه زوّجوهنّ المتع، انّما معناه: اعطوهنّ ما يستمتعن به و كذلك وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ. و من زعم انّ ما استمتعتم به منهنّ، المتعة الّتى هى الشّرط فى التّمتع الّذى تفعله الرّافضة، فقد أخطأ خطأ عظيما. لأنّ الآية بيّنة واضحة.

فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً اجر اينجا مهر است، و سمّى اجرا لأنّه اجر الاستمتاع، و لهذا يتأكّد بالخلوة و الدّخول. و بمذهب شافعى مهر را حدّى نيست، اگر اندك بود و اگر بسيار، رواست، كه در شرع مقدّر نيست و بمذهب بو حنيفه مقدّر است، و كمينه آن ده درم سپيد است و دليل شافعى آنست كه مصطفى (ص) گفت: «الصّداق جائز قليله و كثيره»، و قال: «من اعطى فى صداق امرأته مل‏ء كفّيه سويقا او تمرا فقد استحلّ».

و اگر زنى را بزنى كند بى‏مهر، عقد درست است. امّا شافعى را دو قول است: كه مهر المثل او كى واجب شود؟ يك قول آنست كه بنفس عقد واجب شود، و هو الموافق لمذهب ابى حنيفة، و قول دوم آنست كه بوطى و دخول واجب شود، و هو الصحيح و المنصور فى الخلاف.

وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ بقول ايشان كه نكاح متعت روا دارند معنى آنست كه: اگر بعد از انقضاء مدّت و پيش از استبراء رحم برضاء يكديگر خواهند كه در مدّت و در اجر بيفزايند، ايشان را روا باشد و بقول عامّه فقها و جمهور اهل علم معنى آنست كه: وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ يعنى من حطّ من المهر و ابراء من بعض الصّداق او كلّه، اى لا اثم عليكم فى أن تهب المرأة للرّجل مهرها، او يهب الرّجل للمرأة ان لم يدخل بها نصف المهر الّذى لا يجب لها الّا بالدخول و قيل لا بأس أن ترضى المرأة من النّفقه بدون نفقة مثلها.

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً بما يصلح امر العباد، «حَكِيماً» فيما بيّن لهم من عقد النّكاح الّذى به حفظت الاموال و الأنساب.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً الآية هم نداست و هم تنبيه، هم اشارتست و هم شهادت، و هم حكم يا نداست: «ايّها» تنبيه است، الَّذِينَ اشارت است، آمَنُوا شهادت است، لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً حكم است، و بيان حكم آنست كه اين زنان مستضعفان‏اند، و در تحت قهر شما اسيرانند. نگر تا ايشان را نرنجانيد، و از راه تلبيس و تدليس بر ايشان حكم نكنيد، و قهر نرانيد، و آنچه شرع نپسندد از ايشان در نخواهيد، بلكه با ايشان بمعروف زندگانى كنيد. وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ اى بتعليم الدّين و التّأدّب باخلاق المسلمين. راه دين و ديانت بايشان نمائيد، و آداب مسلمانى و شريعت ايشان را در آموزيد، و ايشان را از آتش بپرهيزيد، چنان كه جاى ديگر گفت: قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً. آداب صحبت در معاشرت با ايشان نگه داريد، و رنج ايشان احتمال كنيد، و بار خدمت و رنج خويش بر ايشان منهيد. هر چند كه از روى ظاهر على الخصوص زنان را ميگويد، امّا از روى اشارت على العموم همه مسلمانان را ميگويد.

نگريد تا خويشتن را بهيچ وقت بر هيچ مسلمان حقّ و فضل واجب نبينيد، و از مهينان خويش خدمت نخواهيد، و بر كمينان زور نكنيد. و بر اهل ضعف صولت ننمائيد، بلكه در مراعات و مواسات ايشان بكوشيد، و بايشان تقرّب كنيد.

به داود (ع) وحى آمد كه: اى داود اگر شكسته‏اى بينى در راه ما، يا دل شده‏اى در كار ما، نگر تا او را خدمت كنى، بلقمه‏اى نان، بشربتى آب بدو تقرّب جويى، و در بر آفتاب نور دلش بنشينى. اى داود دل آن درويش درد زده مشرقه آفتاب نور ماست! آفتاب نور جلال ما پيوسته در غرفه دل او مى‏تابد.

پير طريقت گفت: اى مسكين اگر نتوانى كه باو تقرّب جويى، بارى بدل اولياش تقرّب جوى، كه بر دل ايشان اطّلاع كند، هر كه را در دل ايشان بيند، وى را بدوست گيرد. نبينى كه مصطفى (ص) با ضعفاء مهاجرين بنشستى، و خود را در ايشان شمردى، و گفتى: الحمد للَّه الّذى جعل فى أمّتى من امرت ان اصبر نفسى معهم، و ذلك‏ فى حديث ابى سعيد الخدرى (رض) قال: كنت فى عصابة، فيها ضعفاء المهاجرين، و انّ بعضهم يستر بعضا من العرى، و قارئ يقرأ علينا، و نحن نستمع الى قراءته، فجاء النّبيّ (ص)، حتّى قام علينا، فلمّا رآه القارى سكت فسلّم، فقال: ما كنتم تصنعون؟

قلنا: يا رسول اللَّه قارئ يقرأ علينا، و نحن نستمع الى قراءته، فقال رسول اللَّه (ص). «الحمد للَّه الّذى جعل فى امّتى من امرت ان اصبر نفسى معهم» ثمّ جلس وسطنا ليعدّ نفسه فينا.

ثمّ قال بيده هكذا، فحلق القوم و نوّرت وجوههم، فلم يعرف رسول اللَّه (ص) احد، قال: و كانوا ضعفاء المهاجرين، فقال النّبي (ص): «ابشروا صعاليك المهاجرين بالنّور التّام يوم القيمة، تدخلون الجنّة قبل اغنياء المؤمنين بنصف يوم مقدار خمسمائة عام».

فَإِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيْراً كَثِيراً هر چه آن بر نفست امروز صعب‏تر، فردا آن بر دلت خوشتر. هر چه امروز در سراى حكم صورت رنج دارد، فردا در سراى وصل مايه گنج بود. بيمرادى و بيكامى امروز بر نفس سوار است، لكن زهى مراد و كام كه فردا در ضمن اين كار است.

گر امروز اندرين منزل ترا حالى زيان باشدزهى سرمايه و سودا كه فردا زين زيان بينى‏

قوله: وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً تحقيق كرم است در مذهب دوستى، و تمهيد قاعده جوانمردى، ميگويد: جفوت فرقت و استرداد معيشت بهم جمع مكنيد، كه اين نه كار كريمانست، ۵۹ و نه سزاى جوانمردان! چون داغ فرقت بر دل آن مسكينه نهادى، نگر تا دست خرج او نيز بر بند نيارى، بآنكه داده واستانى، و داغش بر داغ نهى.

حسن بن على (ع) زنى داشت. وى را طلاق داد. آن گه مال فراوان بوى فرستاد، و گفت او را: محنت فراق ما بس است، نيز رنج دست تنگى بر وى نبايد نهاد.

گويند آن مال چهل هزار درم بود. زن آن مال پيش خويش بخاك فرو ريخت و ميگفت: «متاع قليل من حبيب مفارق».

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ. الآية اشارت اين آيت آنست كه بناء شرع بر تعبّد است نه بر تكلّف، و قانون دين منقول است نه معقول، و مايه سنّت تسليم است نه تعليل. تسليم راهيست آسان، منزل آن آبادان، مقصد آن رضاء رحمن. تكلّف و تصرّف راهيست دشخوار، منزل آن خراب، مقصد آن ناگوار. هان! از راه تكلّف خيز، و در تسليم آويز، وز تصرّف و تعليل بپرهيز. آنچه شرع حرام كرد محرّم دان بى‏علّت، حوالت آن بر ارادت، بناء آن بر مشيّت. بجاى محرّم گر محلّل بودى همان بودى، و سائغ در شرع مقدّس بودى، و بى‏علّت و بى‏شبهت بودى، فهو الحقّ جلّ جلاله، يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد، من يحرّم ما يشاء على من يشاء، و يبيح ما يشاء لمن يشاء، لا علّة لصنعه و لا معترض على حكمه.

۶ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ و هر كه نتواند از شما، طَوْلًا از پى طولى، أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ كه بزنى كند آزاد زنان گرويدگان را، فَمِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ وى را حلالست كه كنيزكى بزنى كند، مِنْ فَتَياتِكُمُ الْمُؤْمِناتِ ازين كنيزكان شما كه گرويدگان‏اند، وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِكُمْ و خداى داناتر دانايى است بايمان شما، بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ شما همه از يكديگرايد در عقد دين بهم، فَانْكِحُوهُنَّ كنيزكان را بزنى كنيد، بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ بدستورى خداوند ايشان. وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ و بايشان دهيد كاوينهاى ايشان، بِالْمَعْرُوفِ بداد و در خور، الْمُحْصَناتِ كنيزكان پاك بنكاح پاك، غَيْرَ مُسافِحاتٍ نه نابكاران پليدكاران، وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ و نه بر هواى دل بى‏نكاح دوست گيران، فَإِذا أُحْصِنَّ چون آن كنيزكان شوى كردند، فَإِنْ أَتَيْنَ بِفاحِشَةٍ اگر زنا كنند، فَعَلَيْهِنَّ بر ايشانست، نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ نيمه آن حدّ كه بر آزاد زنانست، ذلِكَ اين نكاح كنيزك، لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ آن كس را حلالست كه از آفت عزبى و تباهى دين ترسد، وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ و اگر صبر كنيد شما را آن بهتر و نيكوتر، وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۲۵) و خداى آمرزگار است و مهربان.

يُرِيدُ اللَّهُ ميخواهد خداى، لِيُبَيِّنَ لَكُمْ كه پيدا كند شما را راه پسنديده از ناپسنديده، وَ يَهْدِيَكُمْ و شما را نمايد، سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ راههاى نيكان كه پيش از شما بودند، وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ و شما را از ناپسند توبه دهد، و از شما توبه پذيرد، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (۲۶) و اللَّه داناست راست دانش.

وَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ و خداى ميخواهد كه شما را با خود آرد، وَ يُرِيدُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ و ايشان كه درين جهان گرد بايستهاى ناپسنديده ميگردند، ميخواهند، أَنْ تَمِيلُوا مَيْلًا عَظِيماً (۲۷) كه شما از راه راستى بگرديد بگشتنى بزرگ.

يُرِيدُ اللَّهُ ميخواهند خداى، أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ كه بار از شما سبك كند، وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً (۲۸) و آدمى را ضعيف آفريدند

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ‏

مالهاى يكديگر در ميان يكديگر بناشايست مخوريد، إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجارَةً مگر كه بازرگانى بود، عَنْ تَراضٍ مِنْكُمْ از هم داستانى دلهاى شما. وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ و خويشتن را بمكشيد، و در خون خود مبيد إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً (۲۹) خداى بشما مهربانست.

وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ و هر كه در خون خويش شود. عُدْواناً وَ ظُلْماً بشوخى و افزونى جستن و ستمكارى، فَسَوْفَ نُصْلِيهِ ناراً او را بآتش رسانيم سوختن را، وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً (۳۰) و آن بر خداى آسان است.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا الآية طول اينجا غنى است و بى‏نيازى و كام، يعنى بى‏نيازى كه پيدا بود بر مرد و در زىّ وى، تقول العرب: ما بفلان طائل و لا طول. معنى آيت آنست كه: من لم يستطع منكم قدرة و غنى ان ينكح المحصنات، هر كه توانايى و بى‏نيازى ندارد، و نتواند كه آزاد زنان را بزنى كند، او را حلال است كه كنيزك ديگرى بزنى كند، بشرط آنكه كنيزك همدين اين مرد آزاد بود. كسايى محصنات بكسر صاد خواند در همه قرآن، مگر آنجا كه گفت: وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ إِلَّا ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ كه اين يكى بفتح صاد خواند. باقى قرّا بفتح صاد خوانند در همه قرآن. امّا من كسر الصّاد فانّه بناه على احصنت بناء الفعل للفاعل و المراد احصنت نفسها بالعفّة و التّزوج. و من فتح الصّاد بناه على احصنت فهى محصنة بناء الفعل للمفعول به، اى احصنها غيرها، امّا الزّوج، و امّا الاسلام، و امّا التّعفف و امّا الولىّ بتزويجها.

اين آيت دليل شافعى است (رض) كه گفت: مرد آزاد مسلمان نشايد كه كنيزك را بزنى كند مگر بسه شرط: يكى آنكه كنيزك مسلمان بود. ديگر آنكه مهر آزاد زن نيابد. سوم آنكه از آفت عزوبت ترسد. تا اين سه شرط جمع نشوند روا نيست كه كنيزك را بزنى كند. ابن عباس گفت: من ملك ثلاثمائة درهم وجب عليه الحجّ، و حرّم عليه نكاح الاماء و هر كه آزاد زنى بزنى دارد، بهيچ حال روا نيست كه كنيزك را بزنى كند و اينجا كه رخصت است بيش از يك كنيزك روا نيست كه بزنى كند.

وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِكُمْ اى اعملوا على الظاهر فى الايمان فانّكم متعبّدون بما ظهر، و اللَّه تعالى يتولّى السّرائر. بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ فى النّسب، اى كلّكم ولد آدم و يجوز أن يكون بعضكم من بعض، اى دينكم واحد، و أنتم متساوون من هذه الجهة، فمتى وقع لأحدكم الضّرورة جاز له تزوّج الأمة.

آن گه شرائط نكاح كنيزك معلوم كرد، گفت: فَانْكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ، ولايت مقيّد كرد كه ولىّ بايد. وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ كاوين مقيّد و فريضه كرد كه كاوين بايد «بِالْمَعْرُوفِ» يعنى من غير مطل و ضرار. «الْمُحْصَناتِ» يعنى عفائف، «غَيْرَ مُسافِحاتٍ» اى غير زانيات علانية، «وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ» يعنى و غير زانيات سرّا. ميگويد: كنيزكى بايد پرهيزكار و پارسا و خويشتن‏دار، نه زناكار نهان، نه پليد كار آشكارا، كنيزكى كه نكاح گيرد بشرايط اسلام نه دوستگان گيرد، چنان كه عادت اهل جاهليت بود كه مرد زن را خدن ميگرفت، و زن مرد را بر هواى دل، بى‏نكاح، و بى‏قصد تحليل و تطييب.

فَإِذا أُحْصِنَّ بفتح الف و صاد قراءت كسايى است و حمزه و ابو بكر از عاصم. و المعنى احصنّ انفسهنّ بالتّزوّج. باقى قرّا «احصنّ» خوانند، بضم الف و كسرصاد، المعنى: احصنهنّ الأزواج، و قد تقدّم بيان ذلك. بفتح الف معنى آنست كه چون آن كنيزكان شوى كردند. و بضم الف معنى آنست كه چون ايشان را بشوى دادند.

فَإِنْ أَتَيْنَ بِفاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ محصنات اينجا حرائرند، و عذاب حدّ زناست، كه شرع آن را مقدّر كرد. ميگويد: اگر اين كنيزكان پس از آنكه ايشان را بشوى دادند زنا كنند، بر ايشان است نيمه حدّ آزاد زنان و نيمه حدّ آزاد زنان بمذهب شافعى پنجاه زخم چوبست و شش ماه نفى بيك قول. و بمذهب شافعى سيّد را رسد كه مملوك خويش را حد زند و بمذهب ابو حنيفه نرسد او را، بلكه حد زدن بامام مفوّض است، و دليل شافعى خبر

مصطفى (ص) قال: «اقيموا الحدود على ما ملكت ايمانكم»

و قال (ص): «اذا زنت امة احدكم فتبيّن زناها فليجلدها الحدّ و لا يثرّب عليها، ثمّ ان زنت فليجلدها الحدّ و لا يثرّب عليها، ثمّ ان زنت الثّالثة فتبيّن زناها فليبعها، و لو بحبل من شعر».

ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ يعنى نكاح الأمة لمن خاف بليّة العزوبة منكم، ميگويد: اين نكاح كنيزك آن كس را حلالست از شما كه از عزبى ترسد كه در بلائى افتد، كه دين وى در آن تباه گردد و قيل معناه لمن خاف ان يحمله شدّة الغلمة على الزّنا، فيلقى العنت و هو الحدّ فى الدّنيا او العذاب فى الآخرة.

آن گه گفت: وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ و اگر آزاد مرد صبر كند و خويشتن را در عزوبت نگه دارد، و كنيزك را بزنى نكند او را به بود، تا فرزندش بنده كسى نباشد. يونس بن مرداس گفت خادم انس مالك كه: پيش انس و ابو هريره نشسته بودم. انس گفت: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «من احبّ ان يلقى اللَّه عزّ و جلّ طاهرا مطهّرا فليتزوّج الحرائر»، و ابو هريره گفت: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «الحرائر اصلاح البيت و الاماء هلاك البيت».

وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ يعنى بالعبد حين رخّص له فى نكاح الامة، اذا لم يجد طول الحرّة و خاف العنت.

يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ كوفيان اين لام را لام كى گويند و بصريان لام خفض گويند، و معناه لأن بيّين لكم شرائع دينكم و مصالح امركم. ميگويد: اللَّه ميخواهد كه شرايع دين شما، و مصالح كار شما، بر شما روشن كند، و فرا نمايد، كه صبر كردن و خود را در عزوبت نگه‏داشتن به است از نكاح كنيزك. وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ و ميخواهد كه شما را بدين ابراهيم و اسماعيل راه نمايد، و بآن دين حنيفى كه پيشينيان داشتند در تحريم مادران و خواهران و دختران يعنى كه اين زنان محرّمات كه درين آيات بيان كرديم بر دينداران پيش هم چنان محرّم بودند.

وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ و ميخواهد كه شما را از معصيت بطاعت باز آرد، و شما را باز پذيرد. وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ و اللَّه دانايست راست‏دان، ميداند كه صلاح دين بندگان در چيست؟ و فرمان بردار و نافرمان ازيشان كيست؟

وَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ اى يخرجكم من كلّ ما يكره و يأبى، الى ما يحبّ و يرضى. وَ يُرِيدُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ گفته‏اند: اينان گبران‏اند كه نكاح خواهران و دختران برادر و خواهر روا داشتند، و مسلمانان را گفتند: شما دختر خاله و عمّه بزنى ميكنيد چرا دختر برادر و خواهر بزنى نكنيد؟ و همه يكسانند؟

ربّ العالمين گفت: ايشان بر پى شهوتهاى خويش ميروند، و ميخواهند كه شما را نيز از راه راستى بگردانند. مجاهد گفت: اين زانيان‏اند كه ديگران را همچون خود ميخواهند. چنان كه در زنا دين خويش تباه ميكنند، ميخواهند كه دين ديگران تباه كنند. مصطفى (ص) گفت: بر شما باد كه زنا نكنيد و در اباحت آن معتقد نباشيد، كه در آن شش خصلت است: سه در دنيا و سه در عقبى. اما در دنيا آبروى ببرد، و درويشى بر دوام پيش آرد، و عمر كوتاه كند و در عقبى بسخط خداى رسد، و شمار بد بيند، و جاويد در آتش بماند. آن گه مصطفى (ص) اين آيت بر خواند: «أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ فِي الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ». معنى خبر آنست كه هر كه زنا كند، و مباح بيند، جاويد در آتش بماند، امّا اگر مباح نبيند پس عاصى بود نه جاحد و عاصى جاويد در دوزخ بنماند و اگر از معصيت توبه كند ايمان بوى باز آيد، و او را نسوزاند بآتش. مصطفى (ص) گفت: «اذا زنى العبد نزع منه سر بال الايمان، فان تاب ردّ عليه و كان ابن عباس يقول لغلمانه: تزوّجوا انّ الرّجل اذا زنى نزع عنه نور الايمان، فان شاء اللَّه اعطاه بعد و ان شاء منعه».

و قال النّبيّ (ص): «لا يجتمع الزّنا و الغنى فى بيت، و لا الفقر و قراءة القرآن فى بيت».

و قال: «ثلاث لا تكون فى بيت الّا نزع اللَّه منه البركة: الزّنا و الخيانة و السّرف، و هو النفقة فى المعصية».

و قال (ص): «الا من فعل فعل به، الا من زنى زنى به»، فقيل لابن عباس: أ رأيت من زنى و ليست له امرأة! قال: «يزنى بأمّه او بأخته او ابنته او دوابّه، فان لم يكن له شى‏ء من ذلك، فبداره»، و انّما اراد ابن عباس بهذه المقالة انّ داره تخرب لشؤم ارتكابه الزّنا، فيبول فيها النّاس و فى قصّة المعراج انّه قال (ص): «نظرت فاذا أنا بقوم على مائدة عليها لحم مشوىّ كأحسن ما رايت من اللّحم، فاذا حوله جيف فجعلوا يقبلون على الجيف، يأكلون منها، و يدعون اللّحم. فقلت: من هؤلاء يا جبرئيل؟ قال: هؤلاء الزّناة، عمدوا الى ما حرّم اللَّه عليهم، و تركوا ما احلّ اللَّه لهم. ثمّ نظرت فاذا أنا بنساء معلّقات بثديهنّ، منكسات بارجلهنّ. قلت: من هؤلاء يا جبرئيل؟ قال: هؤلاء اللّاتى يزنين و يقتلن اولادهنّ».

و قال على (ع): «يرسل على النّاس يوم القيامة ريح منتنة يتأذّى بها كلّ برٍّ و فاجر، فتأخذ بأنفاس النّاس».

قال: «فيناديهم مناد: هذه ريح فروج الزّناة، العنوهم، لعنهم اللَّه! فلا يبقى برّ و لا فاجر الّا قال: اللّهمّ العن الزّناة، ثمّ يصرف وجوههم الى النّار».

يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ اين باز در تحليل نكاح كنيزك است، و معنى تخفيف اينجا رخصت است كه شرع داد در نكاح كنيزك، چون از طول حرّه درمانده.

وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً يسبى: يضعف عن الصّبر عن النّساء. قال سعيد بن المسيب: «ما ايس الشيطان من ابن آدم الّا اتاه من قبل النّساء، و قد أتى علىّ ثمانون سنة و ذهبت احدى عينىّ، و أنا اعشى بالأخرى، و انّ اخوف ما اخاف علىّ فتنة النّساء». و قال ابن عباس: ثمانى آيات فى سورة النّساء هنّ خير لهذه الأمّة ممّا طلعت عليه الشّمس و غربت: ۱ يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ... ۲ وَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ... ۳ يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ... ۴ إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ... ۵ إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ... ۶ إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ... ۷ وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ... ۸ ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ.... يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ اى بالحرام، كالرّبا، و القمار، و القطع، و الغصب، و السّرقة، و الخيانة و قيل هو الرّجل يجحد حقّ اخيه المسلم او يقتطعه بيمينه. إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجارَةً اين استثناء منقطع است، يعنى: لكن ان كانت تجارة. عَنْ تَراضٍ مِنْكُمْ برضى السّبيعين، فهو حلال. قراءت اهل كوفه تجارة بنصب است، و كان درين قراءت ناقصه باشد، و اسم و خبر خواهد، و اسم درو مضمر است، يعنى الّا أن تكون الأموال تجارة اى اموال تجارة، فحذف المضاف و أقيم المضاف اليه مقامه. باقى برفع خوانند: إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجارَةً، و كان درين قراءت تامّه باشد بمعنى وقع، و خبر نخواهد و المعنى الّا ان تقع تجارة. ميگويد: اگر تجارتى رود ميان شما، و خريد و فروختى بود برضاء يكديگر، آن حلال بود.

قال النّبيّ (ص): «البيع ۶۰ عن تراض و الخيار بعد الصّفقه و لا يحلّ لمسلم ان يغشّ مسلما.

قوله تعالى: وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ اين آيت نه در شأن غازى است كه يگانه حمله برد بروى صد هزار دشمن، چون بو محجن كه در حرب دشمن يگانه بر وى شست هزار سوار شد، و ايشان را هزيمت كرد اين در شأن كيست كه مار افساى كند، و شير گيرد، و مشت زند، و بگروگان طعام فراوان خورد، و بى‏آنكه شنا داند در آب شود، اين همه در خون خود شدن است و خبر درست است از مصطفى (ص) كه: هر كس كه زهر خورد آن زهر فردا در دوزخ در دست اوست، تا ميآشامد جاويدى جاويدان، و هر كه آهنى در خويشتن زند تا خويشتن را بكشد، آن آهن در دست وى است در دوزخ تا در خود ميزند جاويدى جاويدان و هر كه خويشتن را از بالايى در اوگند، يا از كوهى، وى را از آن بالا مى‏درافكنند در دوزخ جاويدى جاويدان، و قال النّبيّ (ص): «انّ رجلا ممّن كان قبلكم، اخذته قرحة بيده فقطعها فما رقأ دمها حتّى مات فقال ربّكم تعالى: بادرنى ابن آدم بنفسه فقتلها، فقد حرمت عليه الجنة.

و روى عن جابر بن سمرة انّه قال: «انّ رجلا قتل نفسه فلم يصلّ عليه النّبيّ».

و گفته‏اند: معنى لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ آنست كه همدينان خود را مكشيد، فانّكم اهل دين واحد و منه قوله تعالى: وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً، و قوله (ص): المؤمنون تتكافأ دماؤهم.

إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً اذ نهى عن ذلك.

ثمّ قال: وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ... اى اكل المال بالباطل، و قتل النّفس، «عُدْواناً» يعدو ما امر به، و «ظُلْماً» على اخيه، فَسَوْفَ نُصْلِيهِ ناراً اى ندخله نارا فى الآخرة. وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً اى هيّنا فانّه قادر عليه، و اللَّه اعلم.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا الآية... جليل است و جبّار خداى جهانيان، كريم و غفّار، نام‏دار، رهى‏دار، مهربان، واحد و احد در نام و نشان، بكرم خويش نوازنده بندگان، بفضل خويش سازنده كار ايشان، پيدا كننده نور عنايت خويش بر دوستان، و آراينده دوستان خويش بلباس احسان. خداوندى بخشاينده، و بر بخشودن پاينده، و هر كس را بر خويش نماينده، هر كس را چنان كه سزاى اوست، و بقدر و اندازه و روش اوست، و از هر كس آن درخواهد كه در وسع و توان اوست. نه‏بينى كه مستضعفان راه شريعت را چون رخصت نمود بنكاح كنيزك، گفت: اگر از طول حرّه درمانيد، و آرزوى نكاح پديد آيد، كنيزك را بزنى كنيد، و شهوت خويش را مدافعت مكنيد، چون نميتوانيد و سنّت ايشان را مدد ميدهد كه: «الدّنيا متاع، و خير متاع الدّنيا المرأة الصّالحة»، و «تزوّجوا الودود الولود، فانّى مكاثر بكم الأمم»، «وعليكم بالأبكار فانّهنّ اعذب افواها، و انتق ارحاما، و ارضى باليسير.»

نتق الرّحم كثرة الولد. يقال: امرأة ناتق، اذا كانت كثيرة الولد.

اين خود راه رخصت جويان است كه مستضعفان‏اند، و با خود برنتاوانند. امّا جوانمردان طريقت و مجاهدان راه حقيقت، عمل ايشان رنگى ديگر دارد، و عشق ايشان ذوقى ديگر، نه عذر رخصت ايشان را فريبد، نه سلطان شهوت با ايشان برتاود، گويى در شأن ايشان اين خبر آمد كه: «يا داود! حذر و أنذر قومك قضاء الشهوات فان القلوب المعلقة بشهوات الدنيا، عقولها عنى محجوبة»، و مقام حارثه اينجا رسيد كه گفت: «عرفت نفسى عن الدّنيا فأسهرت ليلى و أظمأت نهارى، الحديث. «و اللَّه اعلم بايمانكم بعضكم من بعض» اين تعريض است از كفاءت دينى، و اشارت است فرا تقديس خداى از جفتى مريم (ع)، كه بندگان خود را عار داشت از نكاح كنيزك، جز بوقت ضرورت، يعنى كه تا خداى را عزّ و جلّ منزّه و مقدّس دانند از مناكحت پرستار وى، آخر اين مضطرّ را بنكاح كنيزك دل خرسند كرد، و گفت: همه از آدم و حواءند، و در عقده دين با هم، همه هم شكل يكديگر و جنس يكديگر، شكل بشكل شود، و جنس بجنس گرايد، پس جفت داشتن، و بجفت گرائيدن ايشان را سزد بلكه خود مى‏دربايد، و جز چنين نشايد و معبود قديم، كردگار عظيم جلّ جلاله، و عظم شأنه، كه وى را شكل و شبه نيست، و جنس و مثل نيست، جفت داشتن او را سزا نيست كه او را كفؤ و همسر نيست، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ.

آن گه در آخر اين آيت گفت: وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ، اگر گرد رخصت نگرديد، و نكاح كنيزك در باقى كنيد، و در قهر نفس شكيبا باشيد، شما را بهتر بود و راه جوانمردان اينست، و دوستان خود اين كنند و با اينهمه استمالت بنده فرو نگذاشت، و بفرمان جزم نگفت: اصبروا، بلكه گفت: وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ اگر صبر كنيد و برخصت فرو نيائيد، و مردانه در راه احتياط رويد، شما را جاى نواخت هست، و اگر صبر نكنيد و رخصت جوييد، و آسانى طلب كنيد، عذر هست، از آنكه شما ضعيفان‏ايد! و با خود برنتاوان! بارى لاف مردان چه زنيد؟ و جاى مردان چه گيريد؟.

برگ بى‏برگى ندارى لاف درويشى مزنرخ چو عياران ندارى جان چنان مردان مكن!

يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ. بيان شرف امّت محمد (ص) است، و اظهار عزّ ايشان، و منّت خداوند عزّ و جلّ بر ايشان، آن منّت و كرامت كه بر ديگران نبود. از رفتگان و پيشينيان، بلكه معاملت با ايشان مكافات بود كه در ايشان رسيد، چنان كه اللَّه گفت: وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ، وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الْأَرْضَ، وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنا.

چون اين امّت حال ايشان بشنيدند، و داستان ايشان برخواندند، منتظر بودند تا در حق ايشان فرمان چه آيد. گفت: وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ، وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ، با شما آن نكنيم كه با ايشان كرديم، ايشان را خسف و مسخ و اغراق بود، و شما را توبت و رحمت و مغفرت.

يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ يعنى يخفّف عنكم ثقل الأوزار بمواترة الواردات الى قلوبكم، يُخَفِّفَ عَنْكُمْ كلف الأمانة بحملها عنكم. يخفّف عنكم مقاساة المجاهدات بما يلج لقلوبكم من انوار المشاهدات يخفّف عنكم تعب المطالبات بروح المواصلات.

وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً در قرآن هر جا كه نام انسان است صفت ناپسنديده‏اى بپيوند آنست، چنان كه گفت: إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ، إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى‏، إِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ، إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ. از آنكه انسانيّت از خاكست، و خاك مايه كثافت، و أصل كدورت. امّا اميد رهى بآنست كه آن روز كه مى‏آفريد، عيب ميديد، و آن گه با عيب ميخريد.

با عيب خريده‏اى مرا روز نخست پير طريقت گفت: خداوندا! تو ما را جاهل خواندى، از جاهل جز از جفا چه آيد؟! تو ما را ضعيف خواندى، از ضعيف جز از خطا چه آيد؟! خداوندا! بر نتاوستن ما با نفس خود از آن ضعف انگار، و دليرى و شوخى ما از آن جهل انگار. خداوندا! تومان برگرفتى و كس نگفت كه بردار، اكنون كه برگرفتى بمگذار، و در سايه لطف خود ميدار!

گر آب دهى نهال خود كاشته‏اىور پست كنى بنا خود افراشته‏اى‏
من بنده همانم كه تو پنداشته‏اىاز دست ميفكنم چو برداشته‏اى‏

۷ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِنْ تَجْتَنِبُوا اگر پرهيزيد، كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ از بزرگهاى آن گناهان كه شما را از آن مى‏باز زنند، نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ ناپيدا كنيم و بستريم از شما گناهان شما، وَ نُدْخِلْكُمْ و شما را درآريم، مُدْخَلًا كَرِيماً (۳۱) درآوردنى نيكو.

وَ لا تَتَمَنَّوْا و آرزو مكنيد، ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى‏ بَعْضٍ آن چيز كه اللَّه تعالى شما را بآن بيكديگر افزونى و فضل داد، لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا مردان را بهره‏ايست از آنچه كنند، وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ و زنان را بهره‏ايست از آنچه كنند، وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ و از خداى ميخواهيد از فضل وى، إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً (۳۲) كه خداى بهمه چيز دانا است.

وَ لِكُلٍّ جَعَلْنا و هر كس را از مردان و زنان پديد كرديم، مَوالِيَ عصبه‏اى كه ازو ميراث برد، مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ از آنچه گذاشت پدران و مادران و خويشان، وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ و ايشان كه بند بست بايشان، أَيْمانُكُمْ سوگندان شما، فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ نصيب ايشان از ميراث بايشان دهيد، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيداً (۳۳) كه اللَّه بر همه چيز گواه است هميشه‏اى.

الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ مردان بر سر زنان كدخدايان‏اند و كارداران و براست دارندگان، بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ با آنچه خداى ايشان را بر يكديگر فضل داد، وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ و بآنچه نفقه ميكنند مردان بر زنان از مالهاى خويش، فَالصَّالِحاتُ نيك زنان‏اند، قانِتاتٌ كه خداى را و شويان خويش را فرمان بردارانند، حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ زير جامه خويش را نگه‏داران‏اند، بِما حَفِظَ اللَّهُ بآنچه خداى نگه‏داشت. وَ اللَّاتِي تَخافُونَ و آن زمان كه مى‏ترسيد، نُشُوزَهُنَّ از بيرون نشستن ايشان، فَعِظُوهُنَّ پند دهيد ايشان را، وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ و جامهاى خواب از ايشان جدا كنيد، وَ اضْرِبُوهُنَّ و ايشان را زنيد، فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ اگر فرمان برند شما را، فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا بر ايشان بهانه ديگر مگيريد، و بيداد را راهى مجوئيد، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً (۳۴) كه اللَّه خداونديست برتر و مهتر هميشه‏اى.

وَ إِنْ خِفْتُمْ و اگر دانيد، شِقاقَ بَيْنِهِما ناساختن و خلاف ميان مرد و زن، فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ بينگيزانيد داورى از كسان مرد، وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها و داورى از كسان زن، إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً اگر در دل صلاحى دارند و آشتى بيوسند، يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما خداى ميان ايشان بر آمد سازد و با هم ساختن پديد آرد، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خَبِيراً (۳۵) كه خداى دانايى است آگاه هميشه‏اى.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ الآية معنى آنست كه اگر از گناهان كبائر بپرهيزيد گناهان صغائر از ديوان شما برگيريم، و ناپيدا كنيم بنماز پنجگانه، و ذلك فى‏قوله (ص): «الصّلوات الخمس كفّارة لما بينهنّ، ما اجتنب الكبائر».

و در كبائر علماء سلف مختلف‏اند، هم در اعداد آن، و هم در اعيان آن. از ابن عباس روايت كنند كه هر چه در قرآن در آن عقوبتى نامزد است، چنان كه ختم آن گناه بلعنت است، يا بغضب، يا بآتش دوزخ، يا بعذاب مطلق، آن همه كبائراند. قومى گفتند: كبائر آنند كه در آن حدّى است مسمّى، چنان كه زنا، و دزدى، و قتل بناحق، و شرب خمر، و قذف محصنات و قومى بضدّ اين گفته‏اند، گفتند: كبائر آن گناهان‏اند كه درين جهان از آن تطهير نيست، چون تضييع نماز، و سوگند بدروغ، و كبر، و عجب، و سخن چينى، و استهزاء بمردم كردن، و قمار باختن، و خيانت كردن، و فضله آب خويش از آشامنده باز گرفتن، و در حكم رشوت ستدن، و عقوق پدر و مادر و امثال آن.

امّا اختلاف اعداد آنست كه قومى گفتند: كبائر سيزده‏اند، قومى گفتند: نه‏اند، قومى گفتند: هفت‏اند، قومى گفتند: چهاراند، قومى گفتند: بيست‏اند.

على الجمله متفق‏اند بر زنا، و سوگند بدروغ، و دزدى، و خون ناحق، و شرب خمر، و سحر، و قذف محصنات. قومى گفتند: بزرگتر گناهى پس از شرك نوميدى است از رحمت خدا، و ايمنى از مكر خدا، و طمع بريدن از فرج فرستادن خداى. قال سعيد بن جبير: عن ابن عباس (رض) «كلّ شى‏ء عصى اللَّه عزّ و جلّ فيه، فهو كبيرة، فمن عمل منهما شيئا فليستغفر، فانّ اللَّه لا يخلّد فى النّار من هذه الامّة الّا راجعا عن الاسلام، او جاحدا فرضه، او مكذّبا بقدره.»، و در تورات است كه: «امّهات الخطايا ثلاث و هنّ: الكبر، و هو اوّل ذنب عصى اللَّه به، و كان ذلك لابليس و الحرص، و كان لآدم (ع)، و الحسد، و كان لقابيل حين قتل هابيل،» مالك بن مغول گفت: كبائر درين آيت گناه اهل بدعت است، و سيّآت گناه اهل سنّت است.

و روايت كنند از ابن عباس كه گفت: هر چه اللَّه تعالى از آن نهى كرده است آن كبيره است، و اگر چه يك نظر بود و بهذا قال انس بن مالك: «انّكم تعملون اعمالا هى ادقّ فى انفسكم من الشّعر، كنّا نعدّها على عهد رسول اللَّه من الكبائر.»

وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً مدخلا بفتح ميم قراءت مدنى است، و احتمال دو وجه كند: يا مصدر باشد بمعنى دخول، يا مكان دخول باشد، همچون مخرج كه بمعنى خروج باشد، يا بمعنى مكان خروج. اگر بر مصدر حمل كنى لا بدّ فعلى اضمار بايد كرد كه بر آن دلالت كند، و انتصاب او بدان فعل مضمر باشد، و تقدير چنان بود كه: و ندخلكم فتدخلون مدخلا كريما، اى دخولا كريما. ميگويد: درآريم شما را تا درشويد درشدنى نيكو و اگر بر مكان حمل كنى، حاجت باضمار فعلى ديگر نباشد، و انتصاب او باين فعل بود كه مذكور است، اى و ندخلكم مكان دخول زيرا كه چون تو گويى: ادخلتك مكانا، اين «مكانا» به «ادخلتك» بنصب كنى، و اين بر خلاف حرف جرّ باشد. و التقدير، ادخلتك فى مكان. ميگويد: در آريم شما را بجاى نيكو يعنى بهشت.

باقى قرّاء مدخلا خوانند بضمّ ميم، و اين نيز همان دو وجه را كه گفتيم محتمل باشد: يا مصدر «ادخل» باشد، بمعنى الادخال، اى و ندخلكم ادخالا كريما، در آريم شما را درآوردنى نيكو. يا مفعول «ادخل» باشد بمعنى مكان الادخال، اى و ندخلكم مكان ادخال كريما، درآريم شما را در جايى نيكو و اگر بر مصدر حمل كنى، در هر دو قراءت مفعول به محذوف باشد. تقدير چنان بود كه: و ندخلكم الجنّة ادخالا، او فتدخلونها دخولا. نيكوتر آنست كه بر مكان حمل كنند، زيرا كه به «كرم» آن را صفت ميكند، چنان كه در سورة الدخان مكان را بكرم صفت كرد، گفت: كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ. ۶۱

روى انّ النّبيّ (ص) قال: «ما من عبد يأتى الصّلوات الخمس، و يصوم رمضان، و يجتنب الكبائر الّا فتحت له ابواب الجنّة يوم القيامة، حتّى انّها لتصطفق ثم تلا: إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ، وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً.

كريم ايدر بمعنى شريف است، يعنى بهشت بر ديگر جايها شرف و فضل دارد، همانست كه عرش را گفت: رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ، اى الشّريف الفاضل و نامه سليمان را گفت: إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ اى شريف بشرف كاتبه و قيل شريف بالختم، كما جاء فى الحديث: كرم الكتاب ختمه و در قرآن كريم بمعنى شرف و فضل فراوان است: إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ، اى أفضلكم و اشرفكم، وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ، اى شرّفناهم و فضّلناهم، أَ رَأَيْتَكَ هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ؟

اى فضّلت، فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ اى فضّله و كريم بمعنى صفوح است، آنجا كه گفت: فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ، اى صفوح، ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ اى الصّفوح و كريم بمعنى كثير است آنجا كه گفت: لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ اى كثير و كريم است بمعنى حسن، آنجا كه گفت: كَمْ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ اى حسن، وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً اى حسنا. هر چند كه عبارات مختلف است امّا حقيقت كرم در همه بشرف و فضل باز گردد.

وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى‏ بَعْضٍ مجاهد گفت در تفسير اين آيت كه: ام سلمه گفت: يا رسول اللَّه مردان را در راه خدا جهاد است و زنان را نيست، تا لا جرم زنان را در ميراث نيمه مردان است، كاشك ما نيز مردان بودمانى، تا ما را نيز مزد جهاد بودى، و ميراث تمام. ربّ العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد كه دريغ مداريد، و خويشتن را اين آرزو مكنيد. لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا من الجهاد، وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ من حفظ فروجهنّ، و طاعة ازواجهنّ.

چنان كه مردان را ثواب است در جهاد، زنان را ثواب است در پارسايى، و خويشتن دارى، و شوهران را فرمان بردارى. قول سدى آنست كه: چون مردان را در ميراث دو بهر آمد، و زنان را يك بهر، مردان گفتند: چنان كه امروز در ميراث ما را بر زنان فضل دادند، اميد داريم كه فردا قيامت در ثواب اعمال، ما را بر ايشان فضل بود، اين بود آرزوى مردان. و زنان نيز آرزو كردند، گفتند: چنان كه امروز ما را ميراث نيمه مردان است اميد داريم كه فردا در قيامت گناهان ما نيمه گناه مردان بود. ربّ العالمين اين آيت فرستاد، يعنى كه اين آرزو مكنيد كه فردا ثواب و عقاب باندازه كردار بود، هم مردان را و هم زنان را. كلبى گفت: اين تمنّى كه ايشان را از آن نهى كردند شبه حسد بود بر ايشان كه مال داشتند، و زن و فرزند بر مراد، و چاكران و چهارپايان نيكو. ايشان مى‏حسد بردند و دريغ ميداشتند، و خود را آن ميخواستند. ربّ العالمين گفت: اين آرزو مكنيد، و گر حاجت بمال داريد از فضل خداى خواهيد.

اينست كه گفت جلّ جلاله: وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ، بفتح سين بى همزه قراءت مكى و كسايى است، و وجه اين قراءت آنست كه همزه را حذف كردند تخفيف را، و حركت وى با سين دادند. باقى قرّاء وَ سْئَلُوا اللَّهَ خوانند، با ثبات همزه بر اصل خويش، زيرا كه همزه عين فعل است، و كلمه امر مخاطبه است، بمنزلت اقطعوا و فضل اينجا بمعنى رزق است، ميگويد: حسد مبريد، و روزى از خدا خواهيد.

قال رسول اللَّه (ص): «سلوا اللَّه من فضله، فانّه يحبّ ان يسأل، و انّ من افضل العبادة انتظار الفرج.

و قال: «من لم يسل اللَّه من فضله غضب عليه»

و قالت عائشة: «سلوا ربّكم حتّى الشّسع، فانّه ان لم ييسّره اللَّه عزّ و جلّ لم يتيسّر»، و قال سفيان بن عيينة: «لم يأمر بالمسألة الّا ليعطى».

وَ لِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِيَ الآية اين آيت را دو تأويل گفته‏اند: يكى آنست كه‏هر كس را عصبه ايست كه آن عصبه ازو مى‏ميراث برند، آن ميراث كه پدران و مادران و خويشان وى او را گذاشته‏اند. والدان و اقربون برين تأويل موروثان‏اند نه وارثان. تأويل ديگر آنست كه: و لكلّ شخص جعلنا موالى ممّن تركهم، و هم الوالدان و الأقربون، ميگويد: هر شخصى را عصبه‏ايست كه از وى مى‏بازمانند، و ميراث برند، آن عصبه پدران و مادران و خويشاوندان‏اند. برين تأويل «ما» بمعنى «من» است و والدان و اقربون وارثان‏اند.

و الّذين عاقدت و عقدت، هر دو خوانده‏اند: بى الف قراءت كوفى است، و بالف قراءت باقى. و معاقدت و معاهدت هر دو يكسانند، و ايمان جمع يمين است، و قسم را بدان يمين نام كردند كه آن عقدى است و عهدى كه ميان دو كس يا ميان جماعتى ميرود، و آن ساعت كه عهد ميدهند دست در دست يكديگر نهند، و سوگند ياد كنند. مفسّران گفتند: معنى معاقدت درين آيت آنست كه در جاهليّت دو كس فراهم ميشدند، و ميگفتند: دمى دمك، و حربى حربك، و سلمى سلمك، ترثنى و ارثك، و ايشان را حليف يكديگر ميگفتند. چون اسلام پديد آمد از يكديگر ميراث ميبردند، بحكم اين آيت كه اللَّه گفته بود: فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ، و آن نصيب ايشان سدس بود. روزگارى در بدو اسلام چنين بود. پس اين آيت منسوخ گشت، و ناسخ اين بود كه: وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ. ابو روق گفت: اين آيت در شأن ابو بكر صديق فرو آمد، كه وى سوگند ياد كرد كه بر فرزند وى عبد الرحمن هيچ نفقه نكند، و وى را از ميراث محروم كند. پس چون عبد الرحمن مسلمان شد، او را فرمودند تا از مال خويش وى را نصيبى داد. اينست كه اللَّه گفت: فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ.

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ من اعمالكم، «شَهِيداً» ان اعطيتموهم أ و لم تعطوهم. الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ الآية مقاتل گفت: اين آيت در شأن سعد بن الربيع بن عمرو الانصارى فرو آمد. زن وى حبيبة بنت زيد بن ابى زهير الانصارية نافرمانى كرد، و نشوز نمود. سعد لطمه‏اى بر وى زد. حبيبه بخشم برفت، بخانه پدر بار شد. پدرش پيش مصطفى (ص) شد، و شكايت كرد از سعد، و گفت: افرشته كريمتى فلطمها، دختر گرامى خويش را فراش وى ساختم، و او را بزد.

رسول خدا (ص) گفت: او را بر شوهر قصاص است. حبيبه رفت تا قصاص خواهد.

رسول (ص) او را باز خواند و گفت: توقّف كن تا جبرئيل فرود آيد، و از آسمان حكم آرد. آن ساعت جبرئيل فرو آمد، و آيت آورد: الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ.

فقال النّبيّ (ص): «اراد اللَّه امرا و اردنا امرا، و الّذى اراده اللَّه خير».

معنى آيت آنست كه مردان بر زنان مسلّطاند، و بر سر ايشان بداشته، تا ايشان را تأديب و تعليم ميكنند، و آنچه صلاح ايشانست بايشان مينمايند، و فرا آن ميدارند، و ميان ايشان قصاص نيست مگر در نفس و در جرح. و مردان را بر زنان فضل است با فزونى عقل، و دين، و يقين، و قوّت عبادت، و كمال شهادت، و استحقاق نبوّت و خلافت، و امارت، و ديت و ميراث دو چندان زنان، و طلاق در دست مردان، و زنان را يك شوى، و مردان را چهار زن و زنان را در خانه نشستن آئين، كه اللَّه تعالى گفت: وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ، و مردان را بيرون شدن و جهاد كردن كه اللَّه گفت: انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ.

قال رسول اللَّه (ص): «المرأة مسكينة ما لم يكن لها زوج.» قيل يا رسول اللَّه: و ان كان لها مال؟ قال: «و ان كان لها مال» و قال: «خير النّساء امرأة ان نظرت اليها سرتك، و ان امرتها اطاعتك، و اذا غبت عنها حفظتك فى مالها و نفسها»، ثمّ تلا (ص): «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ»

يعنى: و فضّلوا بما ساقوا اليهنّ من المهر و الانفاق عليهنّ.

فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ الغيب هاهنا الفرج، و قيل يحفظن فروجهن اذا غاب ازواجهنّ. ميگويد: نيك زنان ايشانند كه خداى را فرمان بردارند، و آن گه در غيبت شوى خويشتن، خويش و سرّ خويش نگه دارند. بِما حَفِظَ اللَّهُ بآنچه اللَّه نگه داشت، يعنى نكاح حلال، ايشان تن خويش بآن نگه دارند. ابو جعفر در شواذّ خوانده: «بما حفظ اللَّه» بنصب ها، يعنى ايشان خود را نگه ميدارند بآنچه اللَّه را نگاه ميدارد، يعنى حدود و فرمان وى را، و آن تقوى است. و اين هم چنان است كه مصطفى (ص) گفت فرا ابن عباس: «احفظ اللَّه يحفظك»، خداى را نگه‏دار تا خدا ترا نگه دارد.