قرآن کریمبه زبان فارسی

۳ سورة آل عمران مدنية (بخش ۵)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ يعنى و به يقبل العمل الصّالح. همانست كه در سورة ابراهيم گفت: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً... اى كلمة حسنة، و هى شهادة أن لا اله الّا اللَّه. وجه چهارم بمعنى «طاهر» است چنان كه گفت عزّ و علا: فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً اى طاهرا.

وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ اين ردّ است بر اماميان كه امام را دعوى علم غيب ميكنند. ربّ العالمين نفى كرد علم غيب از خلق خويش على العموم، بى استثناء، مگر پيغامبرى را كه بوحى پاك وى را علم غيب دهد. پس هر كه نه پيغامبر و صاحب وحى بود وى را علم غيب نبود، و اگر چه امام بود. همانست كه رب العالمين گفت: عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ و وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ ميگويد: خدا بر آن نيست كه شما را ديدار دهد تا فرا علم و حكم پوشيده وى ببينيد، يعنى كه شما مؤمن و منافق از هم باز نشناسيد پيش از آنكه ما تمييز كنيم، و پوشيده بيرون آريم.

و لكن اللَّه يجتبى من رسوله من يشاء اى و لكنّ اللَّه يختار لمعرفة ذلك من يشاء من الرّسل. و كان محمد (ص) ممّن اصطفاه اللَّه لهذا العلم.

فآمنوا باللَّه و رسوله و ان تؤمنوا و تتقوا فلكم اجر عظيم تا اينجا همه در غزاء احد است. پس ازين، چهار آيت عارض است در شان جهودان و پس از آن‏ چهار آيت، دو آيت ديگر: كُلُّ نَفْسٍ... و لَتُبْلَوُنَّ... هم در غزاء احد است و تمامى آن قصّه، چنان كه شرح آن كرده آيد ان شاء اللَّه.

قوله: وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ... ابن عباس گفت: اين آيت در شأن احبار جهودان آمد، كه صفت و نعت نبوت مصطفى (ص) را بپوشيدند. و معنى «بخل» اينجا كتمان علم است كه اللَّه ايشان را داده بود و ايشان بپوشيدند و بگردانيدند.

و نظير اين آنست كه در سورة النّساء گفت: الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ. و برين قول معنى «سيطوّقون» آنست كه: يحملون ائمه و وزره، كقوله يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى‏ ظُهُورِهِمْ.

و بيشترين مفسران گويند كه: اين آيت در شأن ايشان آمد كه زكاة از مال بيرون نكنند. و فضل اينجا نصاب زكاة است از ضروب اموال. و بخل باز گرفتن زكاة.

«و لا تحسبن» بتا قراءت حمزه است، يعنى: و لا تحسبنّ يا محمد! بخل الّذين يبخلون هو خير لهم. و باقى بيا خوانند، يعنى: و لا يحسبنّ الباخلون بما آتاهم اللَّه، البخل خير لهم، بل هو شرّ لهم، لأنّهم يستحقّون بذلك العذاب.

سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ فرداى قيامت ربّ العالمين آن مال كه از آن زكاة بيرون نكنند مارى گرداند در گردن صاحب مال آويخته، و از فرق سر او تا بقدم مى‏گزايد، و مى‏رنجاند، و با وى ميگويد: من آن مال توام، من آن كنز توام باين صفت وى را مى‏برند تا بدوزخ.

روى ابو هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): ما من رجل يكون له مال، فيمنعه من حقّه، و يضعه فى غير حقه، الّا مثل يوم القيامة شجاعا اقرع منتن الرّيح، لا يمرّ بأحد الّا استعاذ منه. فيجى‏ء حتّى يدنو من صاحبه فاذا رآه استعاذ منه. فيقول: ما تستعيذ منّى! و أنا مالك الّذى كنت تدّخرنى فى الدّنيا. فيطوّقه فى عنقه، فلا يزال فى عنقه حتّى يدخل معه جهنّم. قال: و تصديق ذلك فى كتاب اللَّه عزّ و جلّ: سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ.

ابراهيم نخعى گفت: «سيطوّقون» معنى آنست كه: روز قيامت طوق آتشين در گردن آن كس كنند كه زكاة ندهد، تا هم چنان كه طوق از گردن خالى نبود آتش از وى خالى نبود. مصطفى (ص) گفت: «مانع الزّكاة فى النّار»و قال: «لا تخالط الصدقة مالا الّا اهلكته»،و قال: «ما حبس قوم الزّكاة الّا حبس عنهم القطر»، وقال «لا يقبل اللَّه الايمان و لا الصّلاة الّا بالزّكاة».

وَ لِلَّهِ مِيراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ همانست كه جاى ديگر گفت: إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْها يعنى يفنى اهلها، و تبقى الأموال و الأملاك، و لا مالك الّا اللَّه عزّ و جلّ.

وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ مكى و بصرى بيا خوانند. خطاب با ايشان كه سَيُطَوَّقُونَ صفت ايشانست. و باقى بتا مخاطبه خوانند، حملا على قوله وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا....

قوله تعالى: لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ...

اين جهودان‏اند كه چون اللَّه تعالى سخن از قرض گفت در قرآن، و ذلك فى قوله: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً ايشان گفتند: پس درويش است و ما بى‏نيازانيم! ربّ العالمين بر سبيل تهدّد بگفت: سَنَكْتُبُ ما قالُوا آرى بر ايشان نويسيم آنچه گفتند. يعنى حفظه را فرمائيم تا بنويسند، آن گه ايشان را بآن عقوبت كنيم.

وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ اينجا مضمر است كه: و علم و رأى قتل الأنبياء بغير حق. يعنى: قول ايشان را شنيد و كشتن انبياء را بديد و بدانست.

وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ يعنى خزنة جهنم فردا با ايشان گويند: ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ اين كلمه با كسى گويند كه وى را از عفو نوميد كنند، گويند: ذق ما أنت فيه اى لست بمتخلص عنه.

قراءت حمزه «سيكتب» بياء مضمومه است، «و قتلهم» بضم لام. و «يقول ذوقوا» بيا.

ذلِكَ اى ذلك العذاب بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ من الكفر و التكذيب فى دار الدّنيا. وَ أَنَّ اللَّهَ اى: و بانّ اللَّه لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ فيعاقبهم من غير جرم.

آن گه حال ايشان را شرح افزود، گفت: الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَيْنا يعنى: و سمع اللَّه قول الّذين قالوا، و هم اليهود: كعب بن اشرف، مالك بن الضيف و اصحابهما.

گفتند: اى محمد! تو مى‏گويى كه پيغامبرم، و اللَّه ما را فرموده در كتاب خويش تورات كه: هيچ پيغامبر را تصديق نكنيم بآنچه گويد، تا نخست قربانى بيارد كه آتش آن را بخورد.

اگر بيارى قربانى كه آتش آن را بخورد، ناچار ترا تصديق كنيم. مفسران گفتند كه: اين عهد با بنى اسرائيل در تورات رفت. اما جهودان تمام بنگفتند. و تمامى آنست كه: حتى يأتيكم المسيح و محمد. فاذا اتياكم فآمنوا بهما فانهما يأتيان بغير قربان.

و شرح اين آنست كه: بنى اسرائيل را قربان و مال غنيمت حلال نبودى قربان و مال غنيمت بنهادندى، و نشان قبولش آن بودى كه آتشى سپيد بى‏دود از آسمان بيامدى. آن را برخوانى و آوازى سخت بودى، در آن افتادى تا بسوختى. و اگر آن قربانى مقبول نبودى، آتش نيامدى و آن بر حال خويش بماندى. و گفته‏اند كه: علامت نبوت و بعثت پيغامبران در آن زمان آن بود كه پيغامبر گوشت قربانى بر دست نهادى، آتش از آسمان بيامدى و آن گوشت را بر دست وى بسوختى و دستش نسوختى. و اين آتش آمدن و قربان خوردن تا بروزگار عيسى (ع) بود. رب العالمين بنى اسرائيل را فرمود كه: عيسى (ع) و محمد (ص) را كه فرستيم، بى‏قربان فرستيم، بايشان ايمان آريد و بگرويد. پس جهودان دروغ زن گشتند بآنچه گفتند: إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَيْنا أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النَّارُ. آن گه اقامت حجت را بر ايشان گفت: قُلْ يا محمد قد جاءكم رسل من قبلى بالبيّنات و بالّذى قلتم فلم قتلتموهم ان كنتم صادقين؟ پيش از من رسولان بشما آمدند با حجتها و معجزتهاى روشن، و باين قربان كه شما گفتيد، پس چرا كشتيد ايشان را اگر راست گوئيد؟ و مراد باين خطاب، اسلاف ايشان‏اند، كه ايشان بودند كه پيغامبران را كشتند، چون زكريا (ع) و يحيى (ع) و غيرهما. اما جهودان كه بظاهر اين خطاب با ايشان است، بفعل اسلاف خويش مى‏رضا دادند، و آن قتل كردن ايشان مى‏پسنديدند. و آن كس كه ببدى رضا داد، همچون آن كس است كه بدى كرد. ازين جهت اضافت قتل با ايشان كرد.

آن گه تسليت مصطفى (ص) را و آرام دل وى را گفت: فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ. يا محمد! اگر ترا دروغ زن گرفتند. دل تنگ مكن! كه پيش تو بسا پيغامبران را دروغ‏زن گرفتند. جاى ديگر گفت: وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى‏ ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا. يعنى: چنان كه ايشان صبر كردند، تو نيز صبر كن، تا نصرت ما در رسد.

جاؤُ بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ اى: الكتب المزبورة، و هى المكتوبة، يقال زبور و زبر كرسول و رسل، بقراءت شامى. و در مصاحف شاميان «با» در افزودند. وَ بِالزُّبُرِ معنى همانست، اما تأكيد در سخن افزود.

وَ الْكِتابِ الْمُنِيرِ اى الهادى الى الحق.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى‏ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ اين كار چنين مبهم فرو نگذارند! و اين قصه سربسته روزى برگشايند! و اين دامن فراهم كرده آخر بيفشانند! و اين سر و پاى درهم كردگان صافيان و جافيان آخر بينى كه از هم باز كنند! فَرِيقاً هَدى‏ وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ و هر كس را بمأوى و منزل خويش فرود آرند، فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ يكى در حزب شيطان، كشته حرمان، و اندوه جاودان أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ. يكى نواخته رحمن، در زمره دوستان، بمهر ازل شادان، برو داغ وَ عِبادُ الرَّحْمنِ. امروز تو چند بينى و چه دريابى كه درهاى اسرار فرو بسته، و مسمار غيب بر در خانه توحيد و شرك زده، و كليد آن بخود سپرده كه: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ همين است كه گفت عزّ و علا: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ، و تا نپندارى كه آنچه ديده تو بآن نرسد ديده انبياء نيز نرسد! نمى‏خوانى كه: وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ. ميفرمايد كه: ايمان بياريد، و استوار گيريد اللَّه را، كه غيب‏دان است و نهان بين، و فرو فرستادگان پيغامبران را كه بوحى پاك ايشان را بر غيب همى دارد، و پوشيده مينمايد، و چون نمايد چندان نمايد كه خود خواهد، نه چندان كه بنده خواهد، كما قال عزّ و جلّ: وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ. خداى داند كه بنده چه برتابد، و وى را چه شايد، و دانستن چيست كه وى را بكار آيد! مدبّر كار بندگان اوست! كارساز و كارران و نگهبان اوست! صحّ الخبر انّه عزّ و جلّ يقول: ادبر عبادى بعلمى، انى بعبادى خبير بصير.

وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ... الآية «بخل» بر زبان علم و مقتضى شريعت منع واجب است و واجب از مال اندكى است از فراوان، درويش را اندك دهد، و خود را فراوان بگذارد. باز بزبان طريقت و اهل اشارت بخل آنست كه: خود را اندكى بگذارد، ذرّه‏اى از مال، يا نفسى از حال، و المكاتب عبد ما بقى عليه درهم.

مال و حال در راه اين جوانمردان صورت سگ دارد، و عشق در عالم خويش صورت فريشته، و شرع مصطفى (ص) خبر ميدهد كه فريشته با سگ بد سازد، در هيچ منزل با وى فرو نيايد.

لا يدخل الملائكة بيتا فيه كلب او تصاوير.

كى در آيد فرشته تا نكنىسگ ز در دور و صورت از ديوار
كى در احمد رسد و در صديقعنكبوتى تننده بر در غار
پرده بردار تا فرود آرندهودج كبريا بصفّه بار

لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا كريما! خدايا! كه شنواست، و در شنوايى بى‏همتا، شنونده آوازها، و رسنده بشنوايى خود برازها، و پاسخ كننده نيازها. با موسى و هارون (ع) گفت: لا تَخافا إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى‏، ميگويد: بر فرعون شويد و از وى مترسيد، كه من بيارى و نگهداشت با شماام، مى‏شنوم و مى‏بينم! و عايشه صدّيقه در قصه مجادلة گفت: الحمد للَّه الّذى وسع سمعه الاصوات.

لقد جاءت المجادلة الى رسول اللَّه (ص). تكلّمه فى جانب البيت ما اسمع ما تقول، فأنزل اللَّه عزّ و جلّ: قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها الآية. و عن ابى موسى انّ النّبيّ (ص) لمّا دنا من المدينة كبّر اصحابه، فقال: يا ايها الناس انكم لا تدعون اصم و لا غائبا، ان الذى تدعونه بينكم و هو بين اعناق ركابكم، و فى رواية اربعوا على انفسكم فانكم لا تدعون اصم و لا غائبا و انما تدعون سميعا قريبا.

قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ اين سخن شبه شكوى دارد، با دوست مى‏راند كه دشمن چه ميگويد تا دوست بنازد، و باشد كه دشمن از آن باز گردد.

و عجب آنست كه نعمت هم چنان به ادرار بدشمن مى‏رساند، و بآن ناسزا كه مى‏شنود نعمت وانستاند، سبحانه ما ارأفه بخلقه! و در بعضى اخبار است: ما احد اصبر على اذى يسمعه من اللَّه، يدعون له ولدا و هو يرزقهم و يعافيهم. از روى اشارت ميگويد: شما كه بندگان و رهيگان‏ايد، از خصمان خويش در گذاريد، و تا توانيد عفو كنيد، و نعمت و رفق خويش از دوست و دشمن باز مگيريد، و خلق نيكو با دوست و دشمن، آشنا و بيگانه كار فرمائيد و به‏ قال النّبيّ (ص): انّ اللَّه عزّ و جلّ اوحى الى ابراهيم (ع): انّك خليلى حسّن خلقك و لو مع الكفّار، تدخل مداخل الأبرار، فانّ كلمتى سبقت لمن حسّن خلقه، ان اظلّه تحت عرشى، و اسكنه حظيرة قدسى، و ادنيه من جوارى.

۳۱ النوبة الاولى

قوله تعالى: كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ هر تنى چشنده مرگست، وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ و مزدهاى شما بتمامى بشما سپارند، يَوْمَ الْقِيامَةِ و اين مزد شما را روز رستاخيز دهند، فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ هر كه را دور كنند از آتش، وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ و در بهشت در آرند، فَقَدْ فازَ پيروز آمد و رست، وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا و نيست زندگانى اين جهانى، إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ (۱۸۵) مگر بر خوردارى بفرهيب.

لَتُبْلَوُنَّ ميخواهند آزمود شما را، فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ در مالهاى شما و در تنهاى شما، وَ لَتَسْمَعُنَّ و ميخواهيد شنيد، مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ از جهودان كه كتاب دادند ايشان را پيش از شما، وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا و ازيشان كه انباز گرفتند با خداى، أَذىً كَثِيراً ناخوشيهاى فراوان، وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا اگر شكيبايى كنيد بپرهيزگارى، فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (۱۸۶) آن از استوارى كارهاى دين است و درستى نشانهاى آن.

وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ خداى گرفت پيمان ازيشان كه تورات دادند ايشان را، لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ كه لا بد پيدا كنند مردمان را شأن محمد، وَ لا تَكْتُمُونَهُ و آن را پنهان نكنند، فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ پس آن را انداختند با پس پشت ايشان، وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا و بفروختن پيمان خداى بهاى اندك خريدند، فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ (۱۸۷) بد چيزى كه ميخرند.

لا تَحْسَبَنَّ مپندار، الَّذِينَ يَفْرَحُونَ ايشان كه شاد مى‏شوند، بِما أَتَوْا بآنچه كردند، وَ يُحِبُّونَ و دوست ميدارند، أَنْ يُحْمَدُوا كه ايشان را بستايند.

بِما لَمْ يَفْعَلُوا بآنچه نمى‏كنند، فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ مپندار ايشان را، بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ كه اهل رستن‏اند و بجاى رستن‏اند از عذاب، وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (۱۸۸) و ايشان راست عذابى دردنماى.

وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و خدا راست پادشاهى آسمان و زمين، وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (۱۸۹) و اللَّه بر همه چيز توانا است.

النوبة الثانية

قوله تعالى: كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ اى كلّ نفس منفوسة تعالج غصص الموت. ميگويد: هر نفسى منفوسه بر ممرّ انفاس بگذشته مرگ بچشد، و سكرات مرگ ببيند، يعنى اهل زمين. فانّ من فى الجنّة و النّار لا يموتون، خزنه بهشت و حور و غلمان و خزنه دوزخ نميرند چنان كه جاى ديگر گفت: فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ و هم من فى الجنّة و النّار من الخزنة. فريشتگان آسمان نيز طمع كردند كه نميرند كه از حضرت عزّت اين آيت آمده بود: كلّ من عليها فان هر چه بر زمين است بسر آمدنى است و مردنى، ايشان گفتند: ما نميريم كه ما آسمانيانيم نه زمينيان. ربّ العالمين آيت فرستاد: كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ يقين شد ايشان را كه مردنى‏اند. و فى ذلك ما

روى عن النبىّ (ص) قال: «عش ما شئت فانّك ميّت، و احبب من احببت فانّك مفارقه، و اعمل ما شئت فانّك مجزىّ به.

و قال: كن فى الدنيا كأنك غريب او عابر سبيل، و عد نفسك من اصحاب القبور.

و قال (ص) فى بعض خطبه: ايّها النّاس انّ اكيسكم اكثركم للموت ذكرا، و احزمكم احسنكم له استعدادا. الا و انّ من علامات العقل التّجافى عن دار الغرور، و الانابة الى دار الخلود، و التّزوّد لسكنى القبور، و التّأهّب ليوم النّشور.

و عن ابن عمر قال: اذا قبض ملك الموت روح العبد، قام على عتبة الباب، و لأهل البيت الضّجّة، فمنهم الصّاكّة وجهها، و منهم النّاشرة شعرها، و منهم الدّاعية ويلها، فيقول ملك الموت فيم الجزع؟ فو اللَّه ما انتقصت لأحد منكم عمرا، و لا اذهبت لكم رزقا، و لا ظلمت احدا منكم شيئا. فان كانت شكايتكم و سخطكم علىّ فانّى و اللَّه مأمور، و ان كان ذلك على ميّتكم فهو فى ذلك مقهور و ان كان ذلك على ربّكم فأنتم به كفرة، و انّ لى فيكم عودة ثم عودة. قال: فلو أنّهم يرون مكانه و يسمعون كلامه، لذهلوا عن ميّتهم، و لبكوا على انفسهم.

وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ اين تهنيت مؤمنانست بمرگ، ميگويد: آن روز رستاخيز است كه مؤمنان بمراد خويش رسند و مزد كردار خويش بينند. پس مرگ تحفه مؤمن است، و سبب رسيدن وى بسعادت و كرامت خويش است.

مصطفى (ص) از اينجا گفت: «تحفه المؤمن الموت».

و جماعتى بزرگان سلف آرزوى مرگ كرده‏اند، چنان كه حذيفه (رض) بوقت مرگ گفت: دوست آمد و بر وقت حاجت آمد، و گفت: بار خدايا اگر دانى كه درويشى دوستتر دارم از توانگرى، و بيمارى دوستتر دارم از تندرستى، و مرگ دوستتر دارم از زندگانى، مرگ بر من آسان كن، تا بديدار تو بر آسايم. «فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ»، يعنى: ظفر بالخير، و نجا من الشّر، قال رسول اللَّه (ص): «من سرّه ان يزحزح عن النّار و ان يدخل الجنّة فليأته منيّته و هو يشهد أن لا اله الّا اللَّه، و أنّ محمّدا رسول اللَّه، و يأت الى النّاس ما يحبّ ان يؤتى اليه»، و قال (ص): «موضغ سوط فى الجنّة خير من الدّنيا و ما فيها، فاقرءوا ان شئتم: «فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ

الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ، وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ» لأنّه يغرّ الانسان بما يمنّيه من طول البقاء، و هو ينقطع عن قريب. مى‏گويد: نيست زندگانى درين دنياى فانى الّا متاع الغرور كه مردم فرهيب ميدهد، يعنى امل دراز در پيش مى‏نهد، تا اوميد در عمر دراز مى‏بندد، و آن گه ناگاه مرگ در رسد و اميد بريده گردد. مصطفى (ص) گفت: امل كوتاه كنيد و مرگ پيوسته در پيش چشم خويش داريد، و از خدا شرم داريد، چنان كه حق و سزاى ويست، و گفت: نترسم بر شما از هيچيز چنان كه از دو خصلت ترسم: يكى بر هواى خويش ايستادن، و دوم اميد عمر دراز در پيش داشتن. بآن خداى كه جانم دريد اوست كه هرگز چشم خويش بر هم نزده‏ام كه نپنداشتم پيش از آن كه از هم بر گيرم بريد مرگ در آيد، كه چشم از هم بر نگرفتم كه نپنداشتم پيش از آنكه بر هم نهم مرگ در رسد. عبد اللَّه مسعود گفت: رسول خدا (ص) خطى مربع بر كشيد، و آن گه در ميان آن مربع خطى راست، و از هر دو جانب آن خطهاى خرد بر كشيد. پس بيرون مربع خطى ديگر كشيد، گفت: آن خط راست در درون مربع آدمى است، و آن مربع أجل وى، گرد وى در آمده، كه از آن راه ببيرون نه، و آن خطهاى خرد از هر دو جانب آفات و عاهاتست، و انواع بليّات براه وى در آمده، ناچار آن همه بوى رسد يا بعضى رسد، تا آن گه كه سر ببالين مرگ باز نهد. و آن خط كه بيرون مربع كشيد خود امل دراز است كه فرا پيش گرفته، و دل در زندگانى بسته! هميشه انديشه كارى كند كه در علم خداوند سبحانه چنانست كه آن كار پس از أجل وى خواهد بود.

لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ اين آيت در شأن مهاجران فرود آمد كه مشركان دست در مال ايشان بردند، و ضياع ايشان بفروختند، و چون ايشان را مى‏دريافتند، بانواع تعذيب تنهاى ايشان ميرنجانيدند، و گفته‏اند: آزمون ايشان در اموال بخسران است و نقصان از جائحه سماوى، و آزمون ايشان در تنها به بيمارى است و مرگ خويشان.

قال النّبي (ص): «يقول اللَّه تعالى: اذا وجّهت الى عبد من عبيدى مصيبة فى بدنه او ماله او ولده، ثمّ استقبل ذلك بصبر جميل، استحييت له يوم القيامة ان أنصب له ميزانا او انشر له ديوانا».

و عن ثوبان قال قال رسول اللَّه (ص): «ما اصاب عبدا مصيبة الّا باحدى خلّتين: امّا بذنب لم يكن اللَّه ليغفر له الّا بتلك المصيبة، او بدرجة لم يكن اللَّه ليبلّغه ايّاها الّا بتلك المصيبة».

و قال: «ما من مصيبة يصاب بها المؤمن الّا كفّر بها عنه حتّى الشّوكة يشاكّها».

و قال (ص): يقول اللَّه تعالى: اذا ابتليت عبدى ببلاء فصبر، و لم يشكنى الى عوّاده، أبدلته لحما خيرا من لحمه، و دما خيرا من دمه. فان ابرأته ابرأته، و لا ذنب له، و ان توفّيته فالى رحمتى.

گفته‏اند: آزمايش در مال و نفس فرائض طاعاتست كه بريشان نهادند، از نماز و روزه و زكاة و حج و جهاد.

قوله تعالى: وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ جهودان و ترسايان‏اند، وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا مشركان عرب‏اند، أَذىً كَثِيراً ميگويد: ازيشان رنج و ناخوشى فراوان خواهيد شنيد و ديد، هم از گفتار و هم از كردار، اذاى جهودان آن گفت ايشانست كه: إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ، و نيز گفتند: «عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ» و اذاى ترسايان از آنست كه گفتند: إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ و انّ عيسى هو اللَّه و ابن اللَّه، «تعالى اللَّه عن ذلك علوّا كبيرا» و اذاى مشركان آن بود كه رسول خدا را (ص) سب ميكردند و هجو ميگفتند و قتال و حرب با وى ميساختند. و قومى از ايشان ملائكه را بنات اللَّه مى‏گفتند، و قومى بت مى‏پرستيدند.

ربّ العزّة گفت: وَ إِنْ تَصْبِرُوا يعنى على الأذى، اگر شكيبايى كنيد باين رنج و ناخوشى كه بشما ميرسد، و تَتَّقُوا اى تتّقوا معاصيه، از معصيت او بپرهيزيد، فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ اين صبر و اين تقوى از حقائق ايمانست و از كارهاى محكم كه اللَّه فرمود. و قيل معناه: انّ ذلك من اخلاق المؤمن الصّادق الايمان المتين اليقين. عزم الامور ما لا يشوبه شبهة و لا يدافعه ريبة، و أصله الجدّ. يقال: عزمت عليك اى امرتك امرا جدّا، و عزمت على الأمر اذا اجتمعت عليه جدّك، و صدق له قصدك، و العزيمة و الصّريمة الرّأى الجدّ. قال اللَّه عزّ و جلّ: فَإِذا عَزَمَ الْأَمْرُ اى جدّ الامر. و منه‏

قوله (ص): عزمة من عزمات ربّى.

و قال (ص): من صلّى قبل العصر أربعا غفر اللَّه له مغفرة عزما، اى هذا الوعد صادق عظيم وثيق.

و فى دعائه (ص): اسئلك عزائم مغفرتك، اى اسئلك أن توفّقنى للأعمال الّتى تغفر لصاحبها لا محالة.

وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ جهودان را ميگويد، و اين كتاب تورات است. «لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ» بيا قراءت مكى و بو عمرو و عاصم است، و اينها با شأن نبوت محمد (ص) شود، و لام لام عزم است در موضع قسم تحقيق را در آورد يعنى كه اللَّه پيمان گرفت از ايشان كه لا بد پيدا كنند مردمان را شأن و نعت و صفت محمد (ص)، و آن را پنهان نكنند.

فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ پس آن را پس پشت انداختند، يعنى فرا پيش نگرفتند و در آن نگاه نكردند، و منه قوله تعالى: وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَراءَكُمْ ظِهْرِيًّا تقول العرب: جعل فلان حاجتى بظهر يعنى لم يقضها، و لم يلتفت اليها. قتاده گفت: اين آيت در شأن اهل علم آمد كه اللَّه پيمان ستد از ايشان تا علم پنهان ندارند، و از اهل خويش دريغ ندارند، و باز نگيرند. و به‏

قال النبى (ص). العلم لا يحل منعه.

و قال: من كتم علما عن اهله الجم يوم القيامة بلجام من نار.

و قال على بن ابى طالب (ع): ما أخذ اللَّه على اهل الجهل أن يتعلّموا حتّى اخذ على اهل العلم أن يعلّموا لانّ العلم كان قبل الجهل.

و قال محمد بن كعب: لا يحلّ لعالم ان يسكت على علمه، فانّ اللَّه تعالى يقول: وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ‏

الآية. و لا يحلّ لجاهل ان يسكت على جهله فانّ اللَّه تعالى يقول: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ.

لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ... فرح در قرآن بر سه قسم است: يكى حرام، ديگر مكروه، سديگر واجب. آنچه حرام است فرح بمعصيت است، و آن آنست كه رب العالمين گفت: لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ. جاى ديگر گفت: إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ. و آنچه مكروه است بدنيا شاد بودن است، و آن آنست كه اللَّه گفت تعالى و تقدّس: وَ فَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا. جاى ديگر گفت: وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ و آنچه واجبست شادى بحقّ است، و ذلك فى قوله تعالى: فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا و قال تعالى: فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ.

لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِما أَتَوْا بيان اختلاف قراءت و وجوه آن درين آيت همان است كه در وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ و شرح آن رفت. وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا، اينجا سخن تمام شد و جواب مضمر است. يعنى: لا تحسبن أنهم ينجون من النار. قتاده و مقاتل گفتند: اين آيت در شأن جهودان فرو آمد كه بر مصطفى (ص) شدند و گفتند: «نحن نعرفك و نصدّقك» اين بزبان ميگفتند و در دل خلاف آن داشتند چون از نزديك مصطفى (ص) بيرون آمدند، مسلمانان ايشان را پرسيدند كه چه كرديد؟ ايشان گفتند: شناختيم وى را و تصديق كرديم، مسلمانان اين گفت از ايشان بپسنديدند و دعا گفتند و سپاس دارى كردند و ندانستند كه ايشان با اين گفت در دل كفر دارند، و ايشان در آنچه ميكردند شاد مى‏بودند، رب العالمين گفت: يا محمد مپندار كه اين شادى ايشان بآنچه كردند از اظهار ايمان و اعتقاد كفر، ايشان را از آتش برهاند، و آن ثنا و حمد مؤمنان كه دوست ميدارند بآنچه نكردند يعنى بتصديق كه گفتند كرديم و نكرده بودند، مپندار كه ايشان باين از آتش و عذاب برهند. اينست كه رب العالمين گفت: فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ اى منجاة من العذاب، مفازة نجات بود و موضع نجات بود، همچون مرحمت. و سمّيت المفازة مفازة لأنّ من قطعها فاز.

وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ اى: خزائن السّماوات و الأرض، و هى المطر و النّبات و ما بينهما من الخلق عبيده و فى ملكه. و اللَّه على كلّ شى‏ء قدير.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ اى خداوندى كه بندگانت همه فانى‏اند و تو باقى! اى خداوندى كه رهيگانت همه برسيدنى‏اند و تو بودنى! بودى تو و كس نبود! بمانى تو و كس نماند! همه مقهوراند و تو قهار! همه مأموراند و تو جبّار! همه مصنوع‏اند تو كردگار! همه مردنى‏اند و تو زنده پاينده! همه رفتنى‏اند و تو خداوندى گمارنده، و با همه تاونده.

اى قوم ازين سراى حوادث گذر كنيدخيزيد و سوى عالم علوى سفر كنيد

معاشر المسلمين! اين سراى فانى منزل‏گاه است و گذرگاه! نگريد تا دل در آن نبنديد، و آرام‏گاه نسازيد، بريد مرگ را بجان و دل استقبال كنيد، و حيات آن جهانى و نعيم جاودانى طلب كنيد، وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ. تو امروز بچشم بيدارى در كار و حال خود ننگرى! و ساز رفتن بدست نيارى؟ تا آن ساعت كه آب حسرت و دريغ گرد ديدت در آيد! و غبار مرگ بر عذار مشكينت نشيند! و آن روى ارغوانى زعفرانى شود!

سر زلف عروسان را چو برگ نسترن يابىرخ گلبرگ شاهان را چو شاخ زعفران بينى‏

قال النبى (ص): «انّ العبد ليعالج كرب الموت و سكرات الموت، و انّ مفاصله يسلّم بعضها الى بعض، يقول: عليك السّلام تفارقنى و افارقك الى يوم القيامة»!

مسكين آدمى كه هميشه خويشتن را نظارگى ديده است! پندارد كه هميشه همچنين خواهد بود كه نظاره مرگ ديگران مى‏كند، و خود نميرد. مصطفى (ص) از اينجا گفت: كأنّ الموت على غيرنا كتب، و كأنّ الحقّ فيها على غيرنا وجب، و كأنّ الّذين نشيّع من الأموات سفر عمّا قليل الينا راجعون، نبوّئهم أجداثهم، و نأكل تراثهم، كأنّا مخلّدون بعدهم!

اگر خود را مى‏دريابى و تدبير كار خويش ميكنى راهت آنست كه در احوال گذشتگان و سيرت رفتگان ازين جهانيان و جهان داران كه بودند انديشه كنى، و امروز در سرانجام كار ايشان نگرى، آنان كه كبر پلنگان داشتند، آن يكى قصر قيصرى ميساخت، و آن ديگرى ملك سليمان مى‏جست، و آن ظالمى از جگر يتيمان كباب مى‏كرد، و آن ديگرى كه از خون مفلسان شراب مى‏خورد، گلى بودند در شورستان دنيا شكفته، ناگاه زمهرير مرگ از مهبّ برآمد و عارض رخشان ايشان را تاريك گردانيد. پس از آنكه چون گل بشكفتند از بار بريختند، و در گل بخفتند.

سر الب ارسلان ديدى ز رفعت رفته بر گردونبه مرو آتا كنون در گل تن الب ارسلان بينى‏

و به‏ قال النبى (ص): أ ما رأيت المأخوذين على العزّة! و المزعجين بعد الطمأنينة، الّذين اقاموا على الشّبهات، و جنحوا الى الشّهوات، حتّى اتتهم رسل ربّهم، فلا ما كانوا امّلوا ادركوا، و لا الى ما فاتهم رجعوا، قدموا على ما عجلوا، و نذموا على ما خلفوا، و لم يعن النّدم، و قد جفّت القلم،اگر كسى را در دنيا از مرگ ايمنى بودى، آن كس رسول خدا بودى كه از ذريت آدم هيچ كس را آن قربت و زلفت بدرگاه احديت نبود كه وى را بود. با اين

همه رب العالمين گفت: وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ و مصطفى (ص) گفت: اذا اشتدّ حزن احدكم على هالك فليذكرنى و ليعلم انّى قد هلكت.

و خبر درست است از ابن عمر گفت: رسول خدا (ص) خواست كه كسى را به يمن فرستد گفت: يا معشر المهاجرين و الانصار! ايّكم ينتدب الى اليمن؟

ابو بكر صديق برخاست. گفت: أنا يا رسول اللَّه. رسول خداوندى اجابت نكرد، ديگر باره همان سخن گفت. عمر برخاست، هم اجابت نيافت، سديگر بار باز گفت آن سخن، معاذ جبل برخاست، تا رسول (ص) گفت: انت لها يا معاذ! و هى لك‏، آن گه عمامه خويش بخواست، و بر سر وى نهاد و فرا راه كرد، رسول و جماعتى از مهاجر و انصار بتشييع با وى بيرون شدند، معاذ راكب بود و رسول (ص) پياده ميرفت، و معاذ را وصيت ميكرد، معاذ گفت: يا رسول اللَّه چون است اينكه تو پياده روى و من سوار باشم؟

فقال: يا معاذ! انّما أحتسب خطاياى هذه فى سبيل اللَّه،آن گه او را وصيت كرد بتقوى و صدق، و اداء امانت، و ترك خيانت، و امر معروف، و نهى منكر، و مراعات همسايه و يتيم و بيوه‏زن، و مجالست فقرا، و نواخت ضعفا. و امثال اين سخنان فراوان برگفت، و نصيحت كرد. آن گه گفت: يا معاذ! چنان دان كه تا بروز رستاخيز ما بر هم نرسيم، و يكديگر را نه بينيم. اين بگفت آن گه وداع كرد و بازگشت.

تمتّع من حبيبك بالوداعفما بعد الوداع من اجتماع‏

معاذ رفت تا به صنعاء يمن، چهارده ماه آنجا بود. شبى خفته بود، ناگاه هاتفى آواز داد كه: يا معاذ كيف يهنئك العيش و محمد فى سكرات الموت! معاذ گفت: ترسان و لرزان با وحشت و حيرت از خواب درآمدم، پنداشتم قيامت برخاست و عالم زير و زبر گشت، گفت آخر دل خود را تسكين كردم گفتم اين نموده شيطان است، كلمه اعوذ بگفتم. شب ديگر ندايى شنيدم از آن قوى‏تر و عظيم‏تر كه: يا معاذ! كيف يهنئك العيش و محمد بين اطباق التراب؟! معاذ را يقين شد كه مصطفى (ص) شربت مرگ چشيد. دست بر سر نهاد، و بانگ برآورد كه «يا محمداه» پس بران مركوبى كه داشت نشست و روز در شب و شب در روز پيوست در رفتن، تا آنجا رسيد كه سه مرحله به مدينه بود. در ميانه شب از چپ راه آوازى شنيد كسى ميگفت: يا اله محمّد اعلم معاذا بأنّ محمّدا قد ذاق الموت، و فارق الدّنيا.

معاذ گفت: «يا ايّها الهاتف فى هذه اللّيل! من انت رحمك اللَّه؟ قال: أنا عمار بن ياسر، و هذا كتاب ابى بكر الى معاذ باليمن، ليعلمه بأنّ محمّدا قد ذاق الموت، و فارق الدّنيا.

معاذ گفت: يا عمار اگر محمد (ص) از ميان رفت پس كارساز و غمگسار ضعيفان و يتيمان و بيوه زنان كيست؟ يا عمار! بحق محمد (ص) كه بگوى اصحاب محمد (ص) را چون گذاشتى؟ و چون‏اند پس از وى؟ عمار جواب ميدهد: «تركتهم كأنّهم لا راعى لها». يا عمار! بحق محمد (ص) كه بگوى تا مدينه را بى وى بر چه صفت بگذاشتى؟

عمار جواب داد: «تركتها و هى اضيق على اهلها من الخاتم». چون بنزديكى مدينه رسيدند پير زنى را ديدند با چند سر گوسپند كه بچرا داشت، و آن گريستن معاذ ديد و ذكر محمد (ص) كه بسيار ميكرد، پير زن گفت: يا عبد اللَّه! امّا محمّدا فلم اره، و لكن رأيت ابنته فاطمة (ع) تبكى و تقول: «يا ابتاه الى جبرئيل تنعاه! انقطعت عنّا اخبار السّماء! يا ابتاه لا ينزل الوحى الينا من عند اللَّه ابدا! و رأيت عليا يبكى، و يقول: يا رسول اللَّه. و رأيت الحسن و الحسين (ع) يبكيان و يقولان: و اجدّاه، و اجدّاه.

معاذ هم چنان ميرفت بميانه شب در مدينه شد بدر حجره عايشه و در ميزد.

عايشه گفت: كيست كه بر در ماست در ميانه شب؟ معاذ گفت: أنا خادم رسول اللَّه (ص).

عايشه گفت: يا عفوة! افتحى لخادم رسول اللَّه. چون در بگشاد، و يكديگر را تعزيت دادند، معاذ گفت يا عايشه! كيف وجدت رسول اللَّه عند شدّة وجعه؟ عايشه گفت: رو از فاطمه بپرس كه من طاقت گفتن ندارم! معاذ بدر حجره فاطمه رفت، و گفت: أنا معاذ خادم رسول اللَّه (ص)، چون فاطمه خواست كه در بگشايد حسن (ع) گفت: «يا امّاه خذينى معك حتّى اعزّى معاذا بوفاة جدّى».

پس فاطمه (ع) قصّه در گرفت و وفات وى گفت. و فى ذلك حديث مشهور يذكر فى غير هذا الموضع ان شاء اللَّه تعالى.

۳۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ در آفرينش آسمانها و زمين، وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ و آمد و شد شب و روز، لَآياتٍ نشانهايى است، لِأُولِي الْأَلْبابِ (۱۹۰) خردمندان و زيركان را.

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ. ايشان كه ياد ميكنند خداى را، قِياماً ايستادگان، وَ قُعُوداً نشستگان، وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ و بر پهلوهاى خويش خفتگان، وَ يَتَفَكَّرُونَ و مى‏انديشند، فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ در آفرينش آسمان و زمين كه مينگرند در آن، رَبَّنا خداوند ما، ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا اين بگزاف و باطل نيافريدى، سُبْحانَكَ پاكى و بى‏عيبى ترا، فَقِنا پس بازدار از ما، عَذابَ النَّارِ (۱۹۱) عذاب آتش.

رَبَّنا خداوند ما، إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ تو هر كه را در آتش كردى، فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وى را رسوا كردى، وَ ما لِلظَّالِمِينَ و نيست ستمكاران را، مِنْ أَنْصارٍ (۱۹۲) از يارانى هيچ كس.

رَبَّنا خداوند ما، إِنَّنا سَمِعْنا ما شنيديم، مُنادِياً آواز دهنده‏اى يُنادِي لِلْإِيمانِ كه آواز ميداد استوار گرفتن و گرويدن را، أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ‏

كه استوار گيريد و بگرويد، فَآمَنَّا استوار گرفتيم و بگرويديم، رَبَّنا خداوند ما، فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا پس بيامرز ما را گناهان ما، وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا و ناپيدا كن از ما بديهاى ما، وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ (۱۹۳) و بميران ما را با نيكان، رَبَّنا خداوند ما، وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا ما را ده آنچه ما را وعده داده‏اى، عَلى‏ رُسُلِكَ بر زبانهاى فرستادگان خويش، وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ و ما را رسوا مكن روز رستاخيز، إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ (۱۹۴) بدرستى كه تو وعده خويش بنگردانى، و خلاف نكنى.

فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ پاسخ نيكو كرد خداى ايشان را، أَنِّي لا أُضِيعُ كه من ضايع نگذارم، عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ كردار هيچ كارگرى از شما، مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏، از مردى يا از زنى، بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ همه از يكديگرايد، فَالَّذِينَ هاجَرُوا ايشان كه هجرت كردند از خان و مان خود ببريدند، وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ و بيرون كردند ايشان را از سرايهاى ايشان، وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي و رنجانيدند ايشان را در راه دين من، وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا و جنگ كردند تا ايشان را بكشتند، لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ تا پيدا كنم ازيشان بديهاى ايشان، وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ و در آرم ايشان را در بهشتهايى كه ميرود زير درختان آن جويها، ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ بپاداشى از نزديك خداى، وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ (۱۹۵) و خداى آنست كه بنزديك اوست نيكويى ثواب.

لا يَغُرَّنَّكَ ترا مفرهيباد، تَقَلُّبُ الَّذِينَ كَفَرُوا گشتن و گرديدن ايشان كه كافر شدند، فِي الْبِلادِ (۱۹۶) در شهرها، مَتاعٌ قَلِيلٌ آن برخوردارى اندكست، ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ پس بازگشتنگاه ايشان دوزخ است، وَ بِئْسَ الْمِهادُ (۱۹۷) و بد آرامگاهها كه آنست.

لكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لكن ايشان كه بپرهيزيدند از شرك آوردن با خداى خويش، لَهُمْ جَنَّاتٌ ايشان راست بهشتهايى، تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ميرود زير درختان آن جويها، خالِدِينَ فِيها جاويدان در آن نُزُلًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ نزلى از نزديك خداى، وَ ما عِنْدَ اللَّهِ و آنچه نزديك خداى است، خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ (۱۹۸) به است نيكان را.

وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ و از اهل تورات، لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ كس است كه استوار ميگيرد و ميگرود بخداى، وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ و آنچه فرو فرستاده آمد بشما از قرآن، وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ و آنچه فرو فرستاده آمد بايشان از تورات خاشِعِينَ لِلَّهِ فرو داشتان‏اند خداى را، لا يَشْتَرُونَ نمى‏خرند، بِآياتِ اللَّهِ بسخنان خداى، ثَمَناً قَلِيلًا بهاى اندك، أُولئِكَ ايشانند، لَهُمْ أَجْرُهُمْ كه ايشان راست مزد ايشان، عِنْدَ رَبِّهِمْ بنزديك خداوند ايشان، إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (۱۹۹) خداى سبك شمار است زود توان.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، اصْبِرُوا شكيبايى كنيد، وَ صابِرُوا و با كاويد (۱) وَ رابِطُوا و بحرب و حجت دين بپاى داريد، وَ اتَّقُوا اللَّهَ و بپرهيزيد از خداى، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (۲۰۰) تا جاويد پيروز آئيد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ابن عمر در پيش عايشه صدّيقه شد گفت: يا عايشه! از آن كارها و سرگذشتهاى رسول (ص) كه مردم را شگفت آيد و خيره سر كند يكى با من بگوى. عايشه گفت: يا ابن عمر! كارهاى رسول (ص) همه آنست كه مردم را شگفت آيد، و از آن درماند چون بشنود. در حجره و نوبت من بود، شبى در جامه خواب خفته بمن گفت: يا عايشه! اوفتد كه مرا دستورى دهى امشب تا خداى را عبادت كنم و با ذكر وى پردازم. گفتم: يا رسول اللَّه هر چند قرب تو و هواى تو دوست دارم، اما ترا بآنچه مى‏گويى دستورى دادم. پس برخاست و وضوى برآورد و در نماز شد، آن گه قرآن خواندن گرفت، و گريستن بر وى افتاد، چندان بگريست كه خاك زمين از اشك وى تر شد، تا بوقت صبح برين صفت بود. پس بلال آمد تا او را از نماز بامداد آگاهى دهد، وى را ديد كه نهمار ميگريست. گفت: يا رسول اللَّه اين همه گريستن چراست؟ نه گناهانت گذشته و آينده آمرزيده‏اند؟

گفت: يا بلال! أ فلا اكون عبدا شكورا؟ پس بنده سپاس‏دار نيم؟ يا بلال! چرا نگريم؟ و امشب اين آيت بمن فرو فرستادند: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ... الى آخر الآيات يا بلال ويل لمن قرأها و لم يتفكّر فيها! على بن ابى طالب (ع) گفت: رسول خدا (ص) چون نماز شب را برخاستى در آسمان نگرستى اين آيت بر خواندى: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ تا آنجا كه گفت: فَقِنا عَذابَ النَّارِ. و بخبرى ديگر مى‏آيد كه: اشدّ آية فى القرآن على الجنّ هذه الآية إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ. ميگويد: در آفرينش آسمان و زمين، و شد آمد شب و روز از پس يكديگر، اين بجاى آن و آن بجاى اين، نشانهايى است و عبرتهايى خداوندان خرد را، همانست كه جاى ديگر گفت: يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ، گفته‏اند كه: شب فرا پيش روز داشتن در ذكر از بهر آنست كه شب اصل است، و روز از آن بيرون آورده، و فرا پى آن داشته، بحكم آن آيت كه گفت عزّ جلاله: وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ اى ننزع و نخرج منه‏ النّهار. ابن عباس گفت: قريش پيش جهودان شدند، گفتند: موسى (ع) بشما چه نشان آورد بر دلالت وحدانيت اللَّه و نبوت خويش؟ گفتند: عصا و يد بيضا. بپيش ترسايان شدند گفتند: با عيسى (ع) چه بود از دلائل نبوت؟ ايشان جواب دادند كه: كان يبرئ الأكمه و الأبرص و يحيى الموتى. پس بر مصطفى (ص) آمدند. گفتند: يا محمد! ما را نيز نشانى بايد، و نشان آن خواهيم كه رب العالمين اين كوه صفا بازر كند! اللَّه بجواب ايشان اين آيت فرستاد: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الآية.

روايت كرده‏اند از ابن عباس در آفرينش آسمان و زمين، كه ربّ العزّة جلّ جلاله اول نورى بيافريد پس ظلمتى، و آن گه از آن نور جوهرى سبز بيافريد چندان كه هفت آسمان و هفت زمين، آن گه آن جوهر را بر خود خواند، جوهر از هيبت و سياست نداء حق بر خود بگداخت، آبى گشت مضطرب و لرزنده، و تا بقيامت هم چنان مضطرب خواهد بود. اين آب كه تو مى‏بينى كه در روش خود مى‏لرزد و مى‏جنبد از هيبت و سياست آن نداء حق است. پس رب العالمين باد را بيافريد و آب بر پشت باد بقدرت بداشت، پس عرش عظيم بيافريد و بر آب نهاد، فذلك قوله عزّ و جلّ: وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ. پس از آب آتش پديد آورد، تا آب بر جوشيد و از آن دخانى بر آمد و كفى بر سر آورد. ربّ العزّة از آن دخان آسمان بيافريد و از آن كف زمين بيافريد. اختلاف است ميان علما كه اول كدام آفريد؟ و درست‏تر آنست كه اول جوهر زمين آفريد، پس قصد آسمان كرد، و آسمانها را بيافريد. چنان كه گفت عزّ و علا: ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ. پس از آن زمين را دحى كرد، چنان كه در قرآن است: وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها. و در خبر ابن عباس است: ثمّ نزل ببطن وجٍّ فدحيها، اى بسطها، و تمامى اين خبر در سورة البقرة بياورده‏ايم. و آسمانها كه آفريد هفت آفريد، و زمين هفت، چنان كه آنجا گفت: اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَ‏

همه زبر يكديگر آفريد، بر هيأت صنوبر، هر چه بالاتر فراختر، و هر چه زيرتر تنگتر، آسمان هفتم فراختر است كه برتر از همه آسمانهاست، و زمين هفتم تنگتر است كه زير همه زمينهاست. و گفته‏اند: آسمان هفتم بر رنگ زمرّد است سبز، نام آن عاليه، و تسبيح سكّان آن: سبحان ربى الأعلى. و آسمان ششم بر رنگ ياقوت سرخ، نام آن عرش، و تسبيح سكّان آن: سبحان الذى لا يبقى الا وجهه. آسمان پنجم برنگ زر و نام آن حيقوم، و تسبيح اهل آن: «سبحان ربنا العظيم». آسمان چهارم برنگ سيم سپيد، نام آن ازيلون و تسبيح اهل آن: «سبّوح قدّوس ربّنا الرّحمن لا اله الّا هو». آسمان سيوم برنگ شبه، نام آن ماعون، و تسبيح اهل آن: «سبحان الحىّ الّذى لا يموت». آسمان دوم برنگ مس نام آن قدوم و بروايتى قيدوم، و تسبيح اهل آن: «سبحان ذى الملك و الملكوت». بعضى علما گفته‏اند: زير آسمان دنيا هفت فلك است، فلك اول قمر راست، قمر از آنجا تابد، برجى بدو روز و سيك روزى گذارد. فلك دوم زهره راست برجى به هفده روز گذارد. فلك سيوم عطارد راست برجى به بيست و شش روز گذارد. فلك چهارم آفتاب راست برجى بسى روز گذارد. فلك پنجم مريخ راست برجى بچهل و پنج روز گذارد. فلك ششم مشترى راست برجى بسالى گذارد. فلك هفتم فراخ ترين افلاك است و زير آسمان دنياست، زحل از آنجا تابد، و زحل گران رواست، هر روز دو دقيقه رود، برجى بدو سال و نيم گذارد، فلك بسى سال برد (؟). و اين خلاف قول منجمان است كه ميگويند: هفت آسمان‏اند، گويند وراء اين هفت فلك، فلك هشتم است كه آن را فلك الافلاك گويند، و اين نزديك اهل حق عرش عظيم است، و بالاء اين يكى ديگر ميگويند و آن را فلك الاثير ميخوانند، و ميگويند محرّك افلاك است، و بنزديك اهل حق آنكه ايشان فلك الاثير ميخوانند خداست جلّ جلاله، و عزّ كبرياؤه، و عظم شأنه.

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً روايت كنند از على بن ابى طالب و از ابن عباس كه: ذكر اينجا نماز است، و معنى آنست كه ايشان كه نماز كنند بپاى ايستاده، پس اگر نتوانند عذرى را، نماز كنند نشسته، پس اگر نتوانند بپهلو خفته، اينست كه ربّ العالمين گفت: قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ، و بر وفق اين تفسير مصطفى (ص) گفت عمران حصين را: «صلّ قائما و ان لم تستطع فقاعدا، فان لم تستطع فعلى جنب».

ديگر مفسران بر آنند كه: اين ذكر زبان است و صفت ايشان است كه پيوسته بر مداومت خداى را ياد كنند، كه آدمى ازين سه حال خالى نيست، يا بر پاى است يا نشسته يا خفته، يعنى بهمه حال و همه وقت ذاكر است، و ذكر فراوان كليد سعادت بندگان است، و سبب پيروزى جاودان، كما قال اللَّه عزّ و جلّ وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.

و عن معاذ بن جبل قال قال رسول اللَّه (ص): اكثروا من ذكر اللَّه على كلّ حال فانّه ليس من عمل احبّ الى اللَّه و لا أنجى للعبد من كلّ سيّئة فى الدّنيا و الآخرة من ذكر اللَّه. قالوا: و لا القتال فى سبيل اللَّه؟ فقال: لولا ذكر اللَّه لم يؤمر بالقتال فى سبيل اللَّه، و لو اجتمع النّاس على ما امروا من ذكر اللَّه ما كتب اللَّه القتال على النّاس، و ذكر اللَّه لا يمنعكم من القتال، بل هو عون لكم على ذلك، فقولوا: لا اله الّا اللَّه، فقولوا: اللَّه اكبر، و قولوا: سبحان اللَّه، و قولوا: الحمد للَّه، و قولوا: تبارك اللَّه، و انّهنّ خمس لا يعدلهنّ شى‏ء، و قال: طوبى لاقوام يحسبهم النّاس مجانين لكثرة ذكر اللَّه، و قال: من عجز منكم عن اللّيل ان يكابده، و بخل بالمال أن ينفقه، و جبن عن العدوّ أن يجاهده، فليكثر ذكر اللَّه، و قال: الغفلة فى ثلاث: الغفلة عن ذكر اللَّه، و الغفلة فيما بين طلوع الفجر الى طلوع الشّمس، و الغفلة عن أن يغفل الرّجل حتّى يركبه الدّين، و قال: من صلّى الغداة ثم قعد يذكر اللَّه حتّى تطلع الشّمس جعل اللَّه بينه و بين النّار سترا. و قال: يقول اللَّه عزّ و جلّ: يا ابن آدم! اذكرنى بعد صلاة الفجر ساعة، و بعد صلاة العصر ساعة، اكفك ما بين ذلك.

وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مقداد اسود گفت: در پيش بو هريره شدم، شنيدم از وى كه رسول خدا (ص) گفت: «تفكّر ساعة خير من عبادة سنة».

گفتا: و در پيش ابن عباس شدم شنيدم از وى كه گفت: رسول خدا (ص) گفت: «تفكّر ساعة خير من عبادة سبع سنين».

گفتا: پس در پيش ابو بكر صديق شدم، شنيدم از وى كه ميگفت: سمعت رسول اللَّه يقول: تفكّر ساعة خير من عبادة سبعين سنة.

مقداد گفت: اين بر من مشكل شد. پيش مصطفى (ص) شدم، و قصه با وى گفتم. مصطفى (ص) گفت: صدقوا فيما قالوا، آن گه خواست كه تحقيق آن با من نمايد، ابو هريره را بخواند، گفت: يا باهريرة فيما ذا تتفكّر؟ فقال: فى خلق السّماوات و الأرض و اختلاف اللّيل و النّهار. فقال رسول اللَّه: تفكّرك خير من عبادة سنة.

آن گه ابن عباس را بخواند، گفت: يا ابن عباس فيما ذا تتفكّر؟ قال: فى الموت و هول المطّلع. قال: تفكّرك خير من عبادة سبع سنين.

آن گه بو بكر را بخواند، گفت: يا ابا بكر تو تفكّر بچه كنى؟

گفت: يا رسول اللَّه چون از احوال و اهوال قيامت بر انديشم، و آن سياست و انواع عقوبت كه اللَّه تعالى عاصيان و مجرمان را ساخته است با خود انديشه كنم، كه چه بودى اگر اللَّه تعالى مرا شخصى عظيم دادى در قيامت، چنان كه دوزخ را بمن پر كردى، تا وعده وى راست شدى! و اين بيچارگان بدبختان را از آتش و عقوبت برهانيدى! رسول خدا گفت: يا ابا بكر تفكّرك خير من عبادة سبعين سنة.

رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا اينجا مضمرى است، يعنى: و يقولون ربّنا ما خلقت هذا باطلا، اى خلقا باطلا، يعنى خلقته دليلا على حكمتك و كمال قدرتك.

سُبْحانَكَ اى تنزيها لك من أن تكون خلقتهما بالباطل.

فَقِنا اى اصرف عنّا عذاب النّار. جايى ديگر گفت: رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذابَ جَهَنَّمَ. اين دعاهايى است كه ربّ العزّة مؤمنانرا مى‏درآموزد، و ميگويد: مرا چنين خوانيد، و بمن تقرب چنين كنيد. رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ از «خزى» است و خزى رسوايى است و خوارى، و گفته‏اند از «خزايت» است، و خزايت شرمسارى است، يعنى كه مؤمن عاصى را شرمسار كند و كافر را رسوا و خوار كند. سعيد مسيب گفت: اين خصوصا كافرانراست كه هرگز از دوزخ بيرون نيايند، معناه انّك من تخلد النّار فقد اخزيته اى اهلكته، وَ ما لِلظَّالِمِينَ يعنى الكفّار «مِنْ أَنْصارٍ يمنعونهم من عذاب اللَّه.

رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً.. يعنى محمدا (ص)، و قيل هو القرآن يدعو الى الايمان، و ذلك شهادة أن لا اله الّا اللَّه، و أنّ محمدا عبده و رسوله. قتاده گفت كه: اللَّه تعالى خبر داد از مؤمنان انس و مؤمنان جنّ كه چه گفتند؟ مؤمنان جنّ را گفت: فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ. انس را گفت: رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا اى: و استر عنّا ذنوبنا بقبول الطّاعات حتّى تكون كفّارة لها.

وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ و هم الأنبياء و الأولياء، يعنى: توفّنا فى جملتهم حتّى تحشرنا معهم و فى زمرتهم.

رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى‏ رُسُلِكَ اى على السنتهم من النّصر لنا، و الخذلان بعدوّنا. ميگويد: بار خدايا آنچه ما را وعده دادى بر زبان پيغامبران كه مؤمنانرا نصرت دهم، و كافران را مقهور و مخذول كنم، و قرآن بدان ناطق كه إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا. جايى ديگر گفت: كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ‏

، خداوندا! اين وعده نصرت كه ما را دادى منجز كن، و اعلاء كلمه حق را اعداء دين مقهور و مخذول كن.

آن گه گفت: إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ خداوندا! دانم كه تو وعده خلاف نكنى، لكن ما را صبر نيست، هر چه كنى زود كن. پس ربّ العالمين اين بى‏صبرى مؤمنانرا عذر بنهاد، گفت: آدمى را شتابنده آفريدم، از آنست كه مى‏صبر نكند، كما قال عزّ و جلّ: وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا، خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِيكُمْ آياتِي فَلا تَسْتَعْجِلُونِ.

روى انس بن مالك قال قال رسول اللَّه (ص): «من وعده اللَّه عزّ و جلّ على عمل ثوابا فهو منجزه له، و من وعده على عمل عقابا فهو بالخيار».

يكى از ابو عمرو علا پرسيد كه: اللَّه تعالى وعده خلاف كند؟ جواب داد كه نكند خلاف وعده، پرسيد كه: وعيد خلاف كند؟ جواب داد كه: كند. گفت: چه معنى را چنين است؟ گفت: خلاف وعده نشان عيب است، و اللَّه از عيب پاكست و منزّه، و خلاف وعيد اظهار كرم است، و اللَّه تعالى از همه كريمان كريم‏تر، و از همه بخشايندگان بخشاينده‏تر، و فى معناه انشد:

و انّى و ان اوعدته او وعدتهلمخلف ايعادى و منجر موعدى‏

فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ قال الحسن (ع): ما زالوا يقولون ربّنا! ربّنا! حتّى استجاب لهم ربّهم.

و روى عن جعفر الصادق (ع) قال: من حزنه امر فقال خمس مرّات ربّنا، نجاه اللَّه ممّا يخاف و أعطاه ما اراد. قيل له: و كيف؟ فقرأ: الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً الى قوله، إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ.

قال عثمان بن عفان: من قرأ فى ليلة: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الى آخرها، كتبت له بمنزلة قيام ليلة.

فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ اين «فا» فاء جوابست، و اين استجابت جواب آن قول مضمر است كه: يقولون ربّنا... أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ اين نصب همزه از بهر آنست كه تفسير اجابت است. ميگويد: پاسخ كرد ايشان را خداوند ايشان، كه من ضايع نكنم كردار هيچ كارگر را، يعنى چون كردار نيكو بود بصفت شايستگى.

چنان كه جاى ديگر گفت: إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا. ضياع و ضلال در لغت يكى است. مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ سبب نزول اين آيت آن بود كه ام سلمه گفت: يا رسول اللَّه چونست كه اللَّه تعالى همه ذكر مردان ميكند در هجرت، و ذكر زنان نمى‏كند؟ ربّ العالمين اين آيت بجواب وى فرستاد كه: مزد هيچ كارگر ضايع نكنم از مردان و از زنان شما كه مؤمنان‏ايد، و معنى بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ آنست كه: شما همه از يكديگرايد، يكديگر را برادران و خواهران، و يكديگر را همدينان، و يكديگر را خويشان. يعنى خويشى در دين، و در نصرت، و در موالات، چنان كه جايى ديگر گفت: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ. و گفته‏اند: معنى آنست كه: حكم همگان در ثواب يكسان است.

فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ اين مصطفى (ص) است و مهاجرة الأولى آنان كه مشركان ايشان را از مكه بيرون كردند.

وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي يعنى فى طاعتى و دينى، اين سابقان مسلمانان‏اند.

وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا اين عامّه مهاجران‏اند. قراءة حمزة و الكسائى «و قتلوا و قاتلوا» يعنى قتل بعضهم و قاتل من بقى منهم. و قيل: فيه اضمار «قد»، اى: و قتلوا و قد قاتلوا. مكى و شامى وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا مشدّد خوانند، يعنى: انّهم قطعوا فى المعركة. باقى وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا بتخفيف خوانند، اى: قاتلوا حتى قتلوا.

لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ الآية، روى عبد اللَّه بن عمير، قال: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: انّ اللَّه عزّ و جلّ يدعو يوم القيامة بالجنّة، فتأتى بزخرفها و زينتها، فيقول الرّبّ: اين عبادى الّذين قاتلوا فى سبيل اللَّه، و اوذوا فى سبيلى، و جاهدوا فى سبيلى؟

ادخلوا الجنّة بغير حساب و لا عذاب. فتأتى الملائكة فيسجدون و يقولون: نحن نسبّح اللّيل و النّهار، و نقدّس لك، من هؤلاء الّذين آثرتهم علينا؟ فيقول الرّبّ: هؤلاء عبادى الّذين اوذوا فى سبيلى. فتدخل عليهم الملائكة و تقول: سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ.

لا يَغُرَّنَّكَ مخفف. قراءت رويس است از يعقوب، لا يَغُرَّنَّكَ قراءت عامّه قرّاء است، و هر چند كه خطاب با پيغامبر است امّا مراد باين امت است، اى: «لا يغرنكم ايها المؤمنون»، مؤمنان امّت را ميگويد: نگر تا شما فريفته نشويد بآنكه كافران در شهرها ميگردند بايمنى و برخوردارى! اين بآن گفت كه بعضى مؤمنان مشركان عرب را ديدند با تنعّم و تفرج كه در شهرها ميگشتند و بازرگانى ميكردند، و خوش مى‏زيستند بآسانى و فراخى و راحت، گفتند: چونست كه دشمنان خدا و رسول (ص) چنين‏اند؟ و ما كه مؤمنانيم به بى‏كامى و بى‏مرادى روزگار بسر ميبريم؟

رب العالمين آرام دل ايشان را اين آيت فرو فرستاد، و همانست كه جاى ديگر گفت: فَلا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ.

آن گه گفت: مَتاعٌ قَلِيلٌ اينجا ضميرى است، اى ما يتقلّبون فيه متاع قليل و مثله قوله عزّ و جلّ: قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ، و قال النّبي (ص): ما الدّنيا فى الآخرة الّا مثل ما يجعل احدكم اصبعه فى اليمّ فلينظر بم يرجع؟!

و قال (ص): ما الدّنيا فى ما مضى منها الّا كمثل ثوب شقّ باثنين، و بقى خيطه، الا فكان ذلك الخيط قد انقطع.

ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ. اى بئس المستقرّ الّذى يمهدون اليه.

لكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ الآية «لكن» كلمتى است در موضع استثناء، در آن موضع است كه پارسى گويد بارى.

لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها نُزُلًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ نزل نامى است پيشين چيزى كه در منزل نازل را حاضر كنند.

ثم قال: وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ يعنى: خير لهم من متاع الكفّار، همانست كه آنجا گفت: وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً، ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ‏، وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ، وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى‏، وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا أَ فَلا تَعْقِلُونَ.

قال عمر دخلت على رسول اللَّه (ص) فاذا هو مضطجع على رمال حصير ليس بينه و بينه فراش قد اثر الرّمال بجنبه، متّكئا على وسادة من ادم، حشوها ليف. قلت: يا رسول اللَّه ادع اللَّه فليوسّع على امّتك، فانّ فارس و الروم قد وسّع عليهم و هم لا يعبدون و اللَّه، فقال: أوفى هذا انت يا ابن الخطاب؟! اولئك قوم عجّلت لهم طيّباتهم فى الحياة الدّنيا. و فى رواية أخرى. «أما ترضى أن تكون لهم الدنيا و لنا الآخرة».

وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ الآية ابن عباس و جابر و انس و قتاده گفتند: اين آيت در شأن نجاشى فرود آمد ملك حبشه. جبرئيل آمد مصطفى (ص) را از مرگ وى خبر كرد، رسول (ص) بگورستان بقيع بيرون شد، با ياران وى، رب العالمين حجاب از پيش ديده مصطفى (ص) برداشت، تا از مدينه بزمين حبشه نگرست، و آن سرير كه هيكل نجاشى بر آن بود بديد، بر وى نماز كرد بچهار تكبير، آن گه از بهر وى آمرزش خواست، و ياران را گفت كه از بهر وى آمرزش خواهيد. منافقان گفتند اين چيست كه بر علجى حبشى نصرانى كه نه بر دين ويست نماز ميكند؟ پس رب العالمين اين آيت فرستاد در شأن وى، و گواهى داد بايمان وى. عطا گفت: چهل مرد از اهل نجران از بنى الحرث بن كعب و سى و دو مرد از زمين حبشه و هشت مرد از روم بر دين عيسى (ع) بودند. پس به مصطفى (ص) ايمان آوردند، رب العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد. ابن جريح و ابن زيد گفتند: در شأن عبد اللَّه خزرجى آمد ابو يوسف امام بنى اسرائيل و گواه اللَّه كه رب العالمين در حق وى گفت: قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ، و كم كسى را در قرآن چندان آيتهاى مديح است مكشوف و مبيّن، كه ويراست.

وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ يعنى القرآن وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ يعنى التورية و الانجيل، «خاشعين» اى متواضعين للَّه عزّ و جلّ، لا يَشْتَرُونَ بِآياتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا اى عرضا يسيرا من الدّنيا، كفعل اليهود ممّا اصابوا من سفلتهم، من المآكل، من الطّعام و الثّمار عند الحصاد.

أُولئِكَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ فيه ثلاثة اقوال: احدها اذا حاسب حاسب حسابا يسيرا، و الثّاني سريع الخبر يجازى بحساب العمل، و الثّالث حافظ اعمال العباد، لا يدخل عليه فى ذلك ما يدخل على المحاسب من التّذكير و الغلط، جلّ اللَّه عن ذلك.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا... اين صبر است بر گزاردن احكام شرع، و فرمانهاى حق، و بر مقاسات انواع بلا كه باراده و تقدير حق ببنده رسد، و حقيقت آن ترك شكوى است، و صدق رضا، و قبول قضا بجان و دل، و منه‏

قوله (ص) حكاية عن اللَّه عزّ و جلّ: «من لم يصبر على بلائى، و لم يشكر نعمايى، و لم يرض بقضايى، فليطلب ربا سواى».

وَ صابِرُوا اين صبر است در قتال مشركان، و كوشيدن در دين حق، و نصرت مسلمانان. وَ رابِطُوا معنى «مرابطه» آنست كه لشكر مسلمانان در ثغرهاى كفّار اسپان ساخته دارند، بر آخرها بسته، تا اذاى كفار از مسلمانان باز دارند و نصرت دين اسلام را بكوشند. از ربط گرفته‏اند و معنى «ربط» بستن است و استوار كردن، وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ ازين است. پس هر كسى كه در ثغر نشيند و دين اسلام بپاى دارد، باقامت حرب يا باظهار حجّت، او را «مرابط» گويند اگر چه مركب و خيل ندارد.

قال رسول اللَّه (ص): «من رابط يوما فى سبيل اللَّه جعل اللَّه بينه و بين النّار سبع خنادق، كلّ خندق منها سبع سماوات و سبع ارضين.

و قال (ص): رباط يوم و ليلة خير من صيام شهر و قيامه، و ان مات جرى عليه عمله الّذى كان يعمله، و اجرى عليه رزقه.

و گفته‏اند: معنى «مرابطه» مراقبة است و انتظار، يعنى انتظار الصّلاة بعد الصّلاة. و دليل برين قول خبر مصطفى (ص) است.

قال (ص): أ لا اخبركم بما يمحو اللَّه به الخطايا، و يرفع به الدّرجات؟ قالوا بلى يا رسول اللَّه! قال: اسباغ الوضوء على المكاره، و كثرة الخطأ الى المساجد، و انتظار الصّلاة بعد الصّلاة، فذلكم الرّباط.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ اى: فى كلّ ما امركم به، و نهاكم عنه، فمن فعل فقد أفلح، فذلك قوله لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.

روى ابو هريرة عنه: انّ رسول اللَّه (ص) كان يقرأ عشر آيات من آخر آل عمران كلّ ليلة.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الآية كلام خداوندى كه جز وى خداوند نيست، و آسمان و زمين را جز قدرت و قهر وى عماد و پيوند نيست، خداوندى كه فلك آفريد، و بر ذروه فلك ملك آفريد، آسمان آفريد، داغى از قدرت بر وى نهاد، و زمين آفريد، سمتى از قهر بر وى نهاد، آسمان بأمر وى گردان! و اين زمين بجبر و قهر وى بساط و ميدان! جنبش اندر آسمان بامر و جبر اوست. آرام اندر زمين بامر و قهر اوست. جنبش اندر آسمان و آرام اندر زمين هر دو اندر يكدگر بسته، و بهم پيوسته، اگر فلك آرام گيرد اجزاء زمين پست شود، و گر زمين از مركز خود دور شود نظام بروج فلك منبتر گردد. پاكست آن خداوندى كه جنبش را علت آرامش كرد، و آرامش را علت جنبش. از ضدى ضدى بر آورد، و ضدى را سبب قوام ضدى كرد، تا يقين گردد كه وى خداوندى است كه از نيست هست كند، و آن هست را هم وى نيست كند.

آن گه گفت: لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ، در آسمان و زمين و اختلاف شب و روز كردگارى و يكتايى خداى را نشانها است، در هر نشانى از لطف وى برهانها است.

چشم باز كن و بر نگر تا ببينى اين جرم را هر ساعت بلونى ديگر، گاه بسان درياى سيماب، گاه بسان طيلسان، گاه بسان بوستان. اين گردش و تلوّن بيان راه توحيد است، و كردگارى و دانايى خدا را دليل است.

اگر مردى در صحرايى گذر كند، قاعا صفصفا بيند، پس از آن بمدتى گذر كند قبّه‏اى بيند بر كشيده و آراسته، عقل وى فتوى كند كه اين قبه اندرين صحرا بى بنّايى نباشد، و يا اين سراى اندرين صحرا بى كدخدايى نبوده است، پس مؤمن چون تأمل كند و نشان حدوث بيند، سرّش فتوى كند كه: چون روا نباشد قبّه و سرايى اندر صحرا بى بنّايى و كدخدايى، روا نبود چنين هوايى و سمائى اندر چنين فضايى بى قدرت خدايى.

باز بينديش و نظر كن، اندر شب ديجور بيرون آى، و اندر آسمان نظاره كن، تا آسمان بينى بسان لشكرگاه، ستارگان بسان سپاه، و ماه بر مثال شاه، اين نمودار روز رستاخيز است، ظلمت شب نشان قيامت، ستارگان نشان رخسار مؤمنان، مجرّة نشان نهر كوثر، جمال ماه نشان محمد رسول اللَّه (ص). چنان كه شب تاريك بود چون ماه رخسار بنمايد عالم روشن شود، و فلك گلشن گردد، خلق قيامت در ظلمت و زحمت باشند، چون جمال اين مهتر پيدا آيد، اهل ايمان را سعادت و امان پيدا آيد.

چنان كه ماه اندر فلك بستارگان گذر كند، آن مهتر عالم آن روز بمؤمنان گذر همى‏كند، و برخسار ايشان نظر ميكند، و اهل ايمان بشفاعت همى‏درآرد، اين مثال بحكم تقريبى رفت اندرين تقرير، و گر نه جمال و كمال آن سيّد بيش از آنست كه بمهتاب برابر كنند يا بآفتاب مثل زنند.

ماه را آن جاه نبود كو ترا گويد كه چون؟زهره را آن زهره نبود كو ترا گويد چرا؟
نى خدا از چاه جاه حاسدان از روى فضلبر كشيد و بر نشاندت بر بساط كبريا؟

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ ذاكران سه كس‏اند: يكى اللَّه را بزبان ياد كرد، و بدل غافل بود، اين ذكر «ظالم» است كه نه از ذكر خبر دارد نه از مذكور. ديگرى او را بزبان ياد كرد بدل حاضر بود، اين ذكر «مقتصد» است و حال مزدور، در طلب ثوابست و در آن طلب معذور. سيوم او را بدل ياد كرد، دل ازو پر، و زبان از ذكر خاموش، من عرف اللَّه كلّ لسانه، اين ذكر سابق است، كه زبانش در سر ذكر شد و ذكر در سر مذكور، دل در سر مهر شد و مهر در سر نور، جان در سر عيان شد و عيان از بيان دور! ذكر دام نهاد و غيرت دانه ريخت، مزدور دام ديد بگريخت، عارف دانه ديد بر دام آويخت.

پير طريقت گفت: ذكر نه همه آنست كه بر زبان دارى، ذكر حقيقى آنست كه در ميان جان دارى. توحيد نه همه آنست كه او را يگانه دانى، توحيد حقيقى آنست كه او را يگانه باشى و ز غير او بيگانه باشى.

وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بو على دقاق از بو عبد الرحمن سلمى پرسيد كه ذكر تمامتر است يا فكر؟ بو عبد الرحمن جواب داد كه: ذكر تمامتر است از فكر، از بهر آنكه ذكر صفت حق است عزّ جلاله، و فكر صفت خلق، و ما وصف به الحقّ اتمّ ممّا اختصّ به الخلق، اين تفكّر دل را هم چنان است كه بوئيدن نفس را، و تفكّر در كردار و گفتار خويش واجب، و در صنايع صانع مستحبّ، و در ذات صانع جل جلاله حرام، كه در خبر است: «لا تتفكروا فى اللَّه فانكم لا تقدرون قدره». ميگويد: در ذات اللَّه تفكر نكنيد كه شما بقدر او نرسيد، و او را بسزاى او نشناسيد، و مبادى جلال و عظمت او در نيابيد، نه از آنكه جلال او پوشيده است بر خلق، لا بل از آنكه بس ظاهر و روشن است، و بصيرت آدمى بس ضعيف و عاجز، طاقت دريافت آن ندارد بلكه در آن مدهوش و متحير و سرگردان شود، همچون خفّاش كه بروز بيرون نيايد از آنكه چشم وى ضعيف است، طاقت نور آفتاب ندارد، اين خود درجه عوام است، امّا بزرگان و صدّيقان را قوّت اين نظر باشد گاه‏گاه امّا بر دوام نه، همچون مردم كه در قرص آفتاب يك نظر تواند امّا بيش از يك نظر نه، كه اگر مداومت كند بيم نابينايى بود. پس اگر خواهد كه تفكر كند، در عجائب صنع وى ميكند، كه هر چه در وجود است همه نورى است از انوار قدرت و عظمت حق جلّ جلاله، و اگر طاقت ديدن قرص آفتاب بر دوام ندارد طاقت شعاع نورى كه بر زمين است دارد، و از آن جز روشنايى و دانايى نيفزايد.

رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ... الآية خداوندا! شرمسار و رسوا كردى كسى را كش بآتش عقوبت بسوختى، و ازين صعب‏تر كار آن كس كش براندى، و گفتى: أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ.

رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً الآية خداوندا! منادى سنّت بر سر وادى شريعت ما را خواند كه: وَ أَنِيبُوا إِلى‏ رَبِّكُمْ. خداوندا! بجان و دل شنيديم آن منادى در آن وادى، و بازگشتيم و گردن نهاديم، چه بود كه يك بار خود خوانى، و اين دل مرده زنده كنى؟ كه خود گفتى: دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ.

گر كافرم اى دوست مسلمانم كن!مهجور توام بخوان و درمانم كن!
گر در خور آن نيم كه رويت بينمبارى بسر كوى تو قربانم كن!

رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا... الآية خداوندا! عيب پوش بندگانى، و عذر نيوش معيوبانى، و دستگير درماندگانى خداوندا! منتظر است اين درويش دل ريش، نيوشان بهفت اندام از پس و پيش، تا كى آواز آيد كه بيامرزيديم منديش! رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى‏ رُسُلِكَ... الآية خداوندا! وعده‏اى كه خود دادى بسر آر، و درختى كه خود نشاندى ببر آر، چراغى كه خود افروختى روشن دار، مهرى كه بفضل خود دادى آفت ما از آن باز دار، خداوندا شاد بدانيم كه تو بودى و ما نبوديم، كار تو درگرفتى و ما نگرفتيم، قيمت خود نهادى، رسول خود فرستادى.

خداوندا! تومان برگرفتى و كس نگفت كه بردار، اكنون كه برگرفتى بمگذار! و در سايه لطف مان مى‏دار! جز بفضل خودمان مسپار!

گر آب دهى نهال خود كاشتهور پست كنى بنا خود افراشته‏
من بنده همانم كه تو پنداشتهاز دست ميفكنم چو برداشته

فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ وفاء وعده است كه مؤمنانرا داده بود كه: ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ، و تحقيق اين وفاء وعده آنست كه: داعى را اجابت داد، سائل را عطيّت داد، مجتهد را معونت داد، شاكر را زيادت داد، صابر را بصيرت داد، مطيع را مثوبت داد، عاصى را اقالت داد، نادم را رحمت داد، محبّت را كرامت داد، مشتاق را ديدار داد. فرمان آمد كه يا محمد (ص) نوميدى را روى نيست، و كار رهى در پيروزى از سه خصلت بيرون نيست: گر مطيع است ثواب او آن گه بجا، گر عاصى است شفاعت تو آن گه بجا، و هر چه باز ماند رحمت من او را بجا.

گر جرم همه خلق كنم پاك بحلدر مملكتم چه كم شود مشتى گل‏

فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا صفت دوستانست، آئين مشتاقان است، قصّه جانبازان است، سرانجام كار عاشقان است، دل بداده، و جان درباخته، خسته تير بلا گشته، تيغ قضا جاه و حشمت برانداخته، وز خان و مان آواره.

يكسر همه محواند بدرياء تفكربر خوانده بخود بر همه «لا خان و لا مان»

گهى سوزند و گدازند! گهى زارند و نالند! سوز بينند و سوزنده نه! شور بينند و شورنده نه! درد بينند و درمان نه! وزين عجب‏تر كه بدرد خويش شادند، و از پى دردى بفريادند.

جانان ندهم ز دست تا جان ندهممن جان بدهم ز دست و جانان ندهم!
اكنون بارى بنقد دردى دارمكان درد بصد هزار درمان ندهم!

پير طريقت گفت: الهى هر كه ترا جويد او را بنقد رستخيزى بايد، يا بتيغ ناكامى او را خون ريزى بايد، عزيز دو گيتى! هر كه قصد درگاه تو كند، روزش چنين است يا بهره اين درويش خود چنين است؟! لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ چنان دردى ببايد تا چنين مرهمى پديد آيد! طوبى و حسنى و وصل مولى، در جنات مأوى. قومى را طوبى و نعيم بهشت نوش! قومى را ديدار و رضاى مولى دست در آغوش! زبان حال بنده از سر ناز و دلال ميگويد: الهى محنت من بودى، دولت من شدى، اندوه من بودى، راحت من شدى، داغ من بودى، چراغ من شدى، جراحت من بودى، مرهم من شدى.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا اين باز مرهمى ديگر است و نواختى ديگر! نداء فضيلت، و خطاب كرامت، و رهى را گواهى دادن بايمان و طاعت. اصْبِرُوا خطاب با نفس است، صابِرُوا با دل است، «رابطوا» با جان است. نفس را ميگويد: بر طاعت و خدمت صبر كن. دل را ميگويد: بر بلا و شدّت صبر كن. جان را ميگويد: با سوز شوق و درد مهر صبر كن، و اللَّه هو الصّبور.

ازين زندان اگر خواهى كه چون يوسف برون آيىبدرد دورى يوسف صبورى چون زليخا كن‏

و قيل اصبروا فى اللَّه، و صابروا باللَّه، و رابطوا مع اللَّه. الصّبر فى اللَّه صبر عابدان است در مقام خدمت بر اميد ثواب. الصّبر باللَّه صبر عارفان است در مقام حرمت بر آرزوى وصال. الصّبر مع اللَّه صبر محبّان است در حال مشاهدت در وقت تجلّى، ديده در نظاره نگران، و دل در ديده حيران، و جان از دست مهر بفغان.

پير طريقت گفت: الهى! همگان در فراق ميسوزند، و محبّ در ديدار! چون دوست ديده‏ور گشت محبّ را با صبر و قرار چه كار؟! وَ اتَّقُوا اللَّهَ تقوى درختيست كه بيخ آن در زمين وفا، شاخ آن بر هواء رضا، آب آن از چشمه صفا، نه گرماى پشيمانى بآن رسد نه سرماى سيرى، نه باد دورى، نه آفت پراكندگى! ميوه آرد ميوه پيروزى، فلاح ابدى، و صلاح سرمدى، نعيم باقى، و ملك جاودانى. اينست كه ربّ العالمين گفت: وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.

قال النّبي (ص): عليك بتقوى اللَّه فانّه جماع كلّ خير، و عليك بالجهاد فانّه رهبانيّة المسلم، و عليك بذكر اللَّه، فانّه نور لك.