قرآن کریمبه زبان فارسی

۳ سورة آل عمران مدنية (بخش ۴)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

قوله: وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ اى فيما افترض عليكم، لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ لكى ترحموا فلا تعذّبوا.

روى ابو هريرة: قال قال رسول اللَّه (ص) من اطاعنى فقد اطاع اللَّه و من اطاع الامير فقد اطاعنى، و من عصانى فقد عصى اللَّه و من عصى الامير فقد عصانى.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ الآية... اين رقم ذلّت كه بر ايشان كشيد از روى قلّت عدد است و نظر عامّه. امّا از آنجا كه نظر خاصّ است و حقيقت كار است، كسى كه اللَّه وى را يار است او را چون توان گفت كه حقير و خوار است.

پير طريقت در مناجات گفت: خداوندا! بشناخت و زندگانيم، بنصرت تو شادانيم، بكرامت تو نازانيم، بعزّ تو عزيزانيم. خداوندا! كه بتو زنده‏ايم، هرگز كى ميريم؟! كه بتو شادمانيم، هرگز كى اندوهگين بئيم؟ كه بتو نازانيم، بى تو چون بسر آريم؟ كه بتو عزيزيم، هرگز چون ذليل شويم؟! مردى بر هارون رشيد امر بمعروف كرد، هارون خشم گرفت او را با شير در اندرون كرد، و در اندرون استوار بگرفت.

شير بتواضع آن مرد در آمد، و او را نرنجانيد. بعد از آن وى را در ميان بوستان ديدند، شادان و إ تماشاكنان، و آن در اندرون هم چنان استوار برگرفته. هارون را از حال وى خبر كردند. او را بخواند، گفت: «من اخرجك من البيت؟» ترا از آن اندرون كه بيرون آورد؟ جواب داد: آن كس كه مرا ببستان فرو آورد! گفت: ترا كه ببستان فرو آورد؟ گفت: آن كس كه مرا از خانه بدر آورد! هارون بفرمود: تا او را بعزّ و ناز بر نشاندند، و گرد شهر بر آوردند، و منادى در پيش داشته و ميگويد: ألا ان هارون الرشيد اراد أن يذل عبدا اعزه اللَّه فلم يقدر.

إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ اين نصرت دادن بواسطه ملك اكرام مؤمنانست و زيادتى نعمت بر ايشان، و سكون دل ايشان، كه نظر بعضى از ايشان از حاشيه ظاهر بر نگذشته بود. پنداشته بودند كه نصرت همه با عدد است. امّا آنان كه نور يقين در دل ايشان جاى داشت، و سرّ ايشان با وعده اللَّه آرام داشت، نظر خاصّ ايشان آنجا رسيد كه وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ. گفته‏اند: آنجا كه نصرت ملكى بود چه حاجت بعدد ملكى بود؟! همانست كه جاى ديگر گفت: كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ، چون باذن اللَّه گفت چه باك اگر لشكر اندك بود و عدد كم، و ياران ضعيف؟ ضعيف‏تر از لشكر مرغ نبود و قوى‏تر از اصحاب فيل نبود؟! هين تا چه رسيد بايشان از آن مرغان؟! و كهتر و كمتر از پشه نيايد و جبّار طبعى قوى‏تر از نمرود نبود ببين تا چون هلاك شد، و بدست پشه‏اى درماند! تا بدانى كه نصرت و هزيمت همه از خداست، نواخت و سياست همه ازوست، و كارها همه در يد اوست و بمشيّت اوست، همين است كه با سيّد اوّلين و آخرين گفت: لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ اى سيّد! ترا از كار چيزى نيست، آن همه منم كه خداوندم، من بودم و من باشم، كارها خود گزارم، راه خود نمايم، دل خود گشايم، بكس باز نگذارم. و هم ازين بابست آنچه گفت: وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ ملك ملك اوست، امر امر اوست، حكم حكم او، اختيار اختيار او، آن را كه خواهد خواند، آن را كه خواهد راند. فمن شاء عذّبه، و من شاء قرّبه، من شاء هداه و من شاء اغواه.

قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا ربا بر بندگان حرام كرد، يعنى كه: چون يكى قرض دهيد، دو وا مستانيد. و آن گه خود جلّ جلاله از تو قرض خواست، و يكى به ده خواست، لا بل كه به هفتصد خواست. اشارت ميكند كه اين مقتضى كرم است و خلق را اين كرم نرسد كه اين سزاء ربوبيّت است و صفت الهيّت. آن گه گفت: وَ اتَّقُوا اللَّهَ، پس گفت: وَ اتَّقُوا النَّارَ اوّل خطاب با عارفانست و محبّان، و آخر خطاب با مذنبان و عاصيان. با عارفان ميگويد: در من نگريد و با هيبت و رهبت باشيد. و عاصيان را ميگويد: از آتش عقوبت ما بر انديشيد و از آن بترسيد. اين منزلت عوام مسلمانان است و آن رتبت خواصّ مؤمنان، و شتّان ما بينهما. و رونده تا اين منزل عوام باز نگذارد، بآن مقام خواص نرسد. نه بينى كه وَ اتَّقُوا اللَّهَ فرا پيش داشت و ثواب آن فلاح نهاد، كه اعلى الدّرجات در فردوس اعلى آنست و آن گه بيان كرد و باز نمود كه راه اين مقصد منزل وَ اتَّقُوا النَّارَ است، و ثمره وَ اتَّقُوا النَّارَ رحمت خداست، چنان كه گفت: لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ يعنى از عقوبت من بترسيد، تا رحمت من بشما رسد، و آن گه برحمت من بتقوى رسيد، و از تقوى بفلاح رسيد، و هو الرّضوان الأكبر و الفوز الأعظم.

۲۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ سارِعُوا بر يكديگر بشتابيد، إِلى‏ مَغْفِرَةٍ بآمرزشى، مِنْ رَبِّكُمْ از خداوند شما، وَ جَنَّةٍ و بهشتى، عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ كه فراخى آن چند هفت آسمان و (هفت) زمين است. أُعِدَّتْ ساخته گشت، لِلْمُتَّقِينَ (۱۳۳) مر پرهيزگاران را.

الَّذِينَ يُنْفِقُونَ ايشان كه نفقه ميكنند، فِي السَّرَّاءِ در شاديها و نوايها، وَ الضَّرَّاءِ در گزندها و ناكاميها، وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ و فروبرندگان خشم (و بازگيرندگان كين)، وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ و در گذرندگان از مردمان، وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (۱۳۴) و خداى دوست دارد نيكوكاران را.

وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً و ايشان كه چون زشتى كنند، أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ، يا بر خويشتن ستم كنند، ذَكَرُوا اللَّهَ ياد كنند خداى را (و ياد آيد ايشان را كه خدا بر ايشان مطّلع بود)، فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ آمرزش خواهند گناهان خويش را، وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ و آن خود كيست كه گناهان آمرزد مگر خداى؟ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى‏ ما فَعَلُوا و بر گناه بنستيهند، وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (۱۳۵) و ميدانند (كه خداى ميداند).

أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ ايشانند كه پاداش ايشان، مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ آمرزش است از خداوند ايشان، وَ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ و بهشتهايى كه ميرود زير درختان آن جويها، خالِدِينَ فِيها جاويدان در آن وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ (۱۳۶) و نيكا مزد كارگران كه آنست.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ سارِعُوا معطوف است بر وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا. و در مصاحف شاميان و او نيست و قراءت ايشانست سارِعُوا و معنى مسارعت مبادرت است و بكارى شتافتن از بيم فوت، و سرعة و عجله هر دو متقارب‏اند، و فرق آنست كه سرعت بكار شتافتن است بوقت خويش و شرط خويش، چنان كه تأخير آن از آن وقت تقصير گويند ناپسنديده. و عجله سبك در كار جستن است نه بوقت خويش و شرط خويش و تأخير درين يكى پسنديده است كه أناة باشد و سكونت و در كارها سكونت نيكوست.

وَ سارِعُوا ميگويد: بشتابيد بمغفرت خداوند، يعنى بآن كار كه مغفرت واجب كند و سبب مغفرت بود. و مفسّران را اختلاف اقوال است كه اين سبب چيست؟

قومى گفتند: اسلام و سنّت است. قومى گفتند: جمع و جماعتست. قومى گفتند: جهاد و هجرتست. قومى گفتند: اخلاص در طاعت و صدق در معاملت است. قومى گفتند: تكبير اوّل وصف اوّل در نماز بجماعت است.

قال النّبيّ (ص): من صلّى للَّه اربعين يوما فى جماعة يدرك التّكبيرة الأولى كتب له براءتان: براءة من النّار و براءة من النّفاق.

و قال عليه السّلام: انّ اللَّه و ملائكته يصلّون على الصّف الأوّل، و ما من خطوة احبّ الى اللَّه من خطوة يمشيها يصل بها صفّا.

و قال جابر بن سمرة: خرج علينا رسول اللَّه (ص) فرآنا حلقا، فقال: مالى اراكم غرين؟ ثمّ خرج علينا فقال: الا تصفّون كما تصفّ الملائكة عند ربّها؟ فقلنا: يا رسول اللَّه و كيف تصفّ الملائكة عند ربّها؟

قال: يتمّون الصّفوف الأولى، و يتراصّون فى الصّف.

قوله وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ اى كعرض السّماوات و الأرض، كقوله فى سورة الحديد: وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ، «عرض» اينجا دو وجه دارد: يكى آنكه ضد طول است، و مبالغت را ذكر عرض كرد، از بهر آنكه در عرف و عادت طول هر چيز مه از عرض بود، يعنى كه: چون عرض آن چندين است، طول آن خود چند بود؟ زهرى گفت: انّما وصف عرضها، فأمّا طولها فلا يعلمه الّا اللَّه عزّ و جلّ. اين هم چنان است كه لباس بهشتيان را ذكر بطانت كرد بنيكوتر صفتى و تمامتر زينتى، و در غالب عادات ظهارة نيكوتر و نفيس‏تر از بطانت بود، يعنى كه چون بطانت چنين است ظهارة خود چونست؟! وجه ديگر آنست كه: معنى عرض فراخى است نه ضدّ طول، چنان كه گويند: هذه دار عريضة، اى واسعة. ميگويد: بشتابيد.. ببهشتى كه فراخى آن چندانست كه فراخى هفت آسمان و هفت زمين. مردى گفت: يا رسول اللَّه اگر بهشت چندين است بدين فراخى پس دوزخ كجاست؟! مصطفى (ص) گفت: سبحان اللَّه، اذا جاء النّهار فأين اللّيل؟.

انس بن مالك را پرسيدند كه: بهشت كجاست در زمين يا در آسمان؟ جواب داد كه: كدام آسمانست و كدام زمين كه بهشت در آن گنجد؟ گفتند: پس كجاست؟ گفت: بالاء آسمان هفتم زير عرش عظيم. قتاده گفت: بما چنان رسيد كه بهشت بالاء هفت آسمانست و دوزخ زير هفتم طبقه زمين.

أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ همانست كه جاى ديگر گفت: تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ كانَ تَقِيًّا، و قال تعالى: وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ. آن گه صفت متّقيان در گرفت، و ابتداء بسخا كرد كه بهينه اخلاق مؤمنان است، و زينت دين و كمال ايمانست.

قال النّبيّ (ص) حكاية عن اللَّه عزّ و جلّ: هذا دين ارتضيته لنفسى و لن يصلحه الّا السّخاء و حسن الخلق، فأكرموا بهما ما صحبتموه.

الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ ميگويد: متّقيان ايشانند كه نفقه كنند و صدقه دهند در هر حال كه باشند از سرّا و ضرّا و شدّت و رخا و عسر و يسر.

وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ و ايشان كه خشم فرو برند و انتقام نكنند چون توانند، بلكه در آن خشم فرو بردن صبر كنند، و رضاء خدا در آن بجويند.

قال النّبي (ص): ما تجرّع عبد جرعة افضل اجرا من جرعة غيظ كظمها ابتغاء وجه اللَّه عزّ و جلّ، و من كظم غيظا و هو يقدر على انفاذه ملأه اللَّه امنا و ايمانا.

و قال يحيى بن زكريا لعيسى بن مريم (ع): يا روح اللَّه اخبرنى بأشد شى‏ء فى الدّارين جميعا. قال: غضب اللَّه. قال يا روح اللَّه و ما ينجينى من غضب اللَّه؟ قال: ترك الغضب.

روايت كنند كه: ابو بكر صديق روزى با مصطفى (ص) نشسته بود، مردى بيامد و زبان در ابو بكر كشيد و ناسزا گفت. ابو بكر از وى اعراض كرد و از وى در ميگذاشت. پس آن مرد در طعن بيفزود. ابو بكر خشم گرفت، در جواب دادن ايستاد. مصطفى (ص) برخاست، ابو بكر از پى مصطفى (ص) رفت، گفت: يا رسول اللَّه تا آن مرد در ما طعن همى‏كرد نشسته بودى؟ چون من جواب دادم برخاستى، اين چه بود؟ مصطفى (ص) گفت: يا أبا بكر تا تو نميگفتى فريشته‏اى آمده بود و از بهر تو ميگفت و جواب ميداد، چون تو خشم گرفتى و در انتقام ايستادى فريشته برفت و شيطان در آمد، چون شيطان در آمد من برخاستم.

وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ جاى ديگر بعفو فرمود و گفت: وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا، و جاى ديگر عفو و تقوى درهم بست و از بنده بپسنديد و گفت: وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏.

و قال النّبيّ (ص): ينادى مناد يوم القيامة: ألا من كان له على اللَّه اجر فليقم، فيقوم العافون عن الناس، ثمّ تلا: فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ.

كلبى گفت: اينجا عفو بردگان و درم خريدگانست. زيد بن اسلم گفت: عفو آن كس است كه بر تو ظلم كند يا ترا بد گويد، بر وفق آن خبر كه مصطفى (ص) گفت: أ لا ادلّكم على خير اخلاق اهل الدّنيا و الآخرة؟ من وصل من قطعه و عفا عمّن ظلمه، و أعطى من حرمه.

ابراهيم تيمى گفت كه: بخواب نمودند مرا كه بر كنار جويى داشتند مرا، و گفتند: يا ابراهيم خود بياشام، و هر كرا خواهى آب ده، كه تو خشم فرو بردى، و بر آن صبر كردى، و مردمان را بگناه عفو كردى، و از ايشان در گذاشتى.

وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ يعنى آنچه درين آيت گفت از مكارم اخلاق، صفت محسنان است، و اللَّه تعالى محسنان را دوست ميدارد.

روى ثابت البنانى عن انس بن مالك قال: قال رسول اللَّه (ص): «رأيت قصورا مشرفة على الجنّة، قلت يا جبرئيل لمن هذه؟ قال ل الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ.

وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اين و الذين معطوف است بر الَّذِينَ يُنْفِقُونَ و سبب نزول اين آيت آنست كه مؤمنان گفتند: يا رسول اللَّه بنى اسرائيل بر خداى گرامى‏تر از ما بودند، چون گناهى ازيشان در وجود آمدى بامداد كفّارت آن گناه بر عتبه ايشان نبشته بودى كه: «اجدع انفك، اجدع اذنك، افعل كذا»، يعنى: كفّارت ايشان آن بودى كه بينى ببر، گوش ببر و امثال آن تا از آن گناه پاك شدندى.

مصطفى (ص) چون اين سخن ازيشان شنيد، ساعتى خاموش گشت منتظر وحى تا چه آيد ربّ العالمين اين آيت فرستاد. آن گه مصطفى (ص) گفت: بيائيد تا شما را خبر كنم به به از آن كه بنى اسرائيل را دادند، يعنى كه: ايشان را گوش و بينى بريدن فرمودند، و شما را ذكر و استغفار و ترك اصرار فرمودند. بسا فرقا كه ميان دو قوم است! يكى را توبه گوش و بينى بريدن است، و يكى را توبه پشيمانى در دل، و عذر بر زبان.

و پشيمانى آنست كه مصطفى (ص) گفت: الندم توبة

و عذر زبان آنست كه فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ مقاتل گفت: مصطفى (ص) برادرى افكند ميان دو مرد يكى انصارى و ديگر ثقفى. ثقفى بغزايى بيرون شد. انصارى را بر سر عيال خويش بگماشت و خليفه كرد. انصارى از بهر ايشان روزى گوشت خريد، چون بآن زن داد، از پى وى در خانه رفت، و دست وى گرفت و دهن بر دست وى نهاد، آن گه پشيمان شد و بازگشت. زن گفت: و اللَّه كه غيبت برادر خويش نگه نداشتى و بمقصود خود نيز نرسيدى. انصارى روى بصحرا نهاد و خاك بر سر ميكرد. و استغفار ميكرد آن مرد ثقفى در رسيد از سفر، و انصارى را طلب كرد و نديد، اهل وى قصه انصارى با وى بگفت. ثقفى گفت: «لا اكثر اللَّه فى الاخوان مثله». آن گه روزى بطلب وى شد در بيابان و صحرا، وى را ديد كه زارى و تضرّع ميكرد، و از خداى عزّ و جلّ آمرزش و عفو ميخواست. او را پيش ابو بكر آورد تا از آنجا فرجى و راحتى بيند. بو بكر گفت: ويحك! ندانستى كه اللَّه را غيرت بود، غازى را نه چنان غيرت كه مقيم را بود. از آنجا پيش عمر شدند، همين گفت، پيش مصطفى (ص) شدند، همين فرمود. آن مرد درمانده و دلتنگ شد. ربّ العالمين در شأن وى اين آيت فرستاد: وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ابن عباس گفت: فاحشة اينجا زنا است. و ظلم نفس هر چه دون از آنست، چون نظر و قبلة، و لمس. و گفته‏اند: فاحشة گناهى است كه آن را تبعه بود، از جهت مخلوق و ظلم نفس گناه است ميان بنده و ميان حق. و گفته‏اند كه: فاحشة كبائر است، و ظلم نفس صغائر فاحشة كردار ناپسنديده است، و ظلم نفس گفتار ناپسنديده.

اهل معانى گفتند: ظلم نفس را سه روى است: يكى آنكه بر نفس و ذات خويش جنايت كند، چنان كه از وى درنگذرد. ديگر آنكه بر خويشان و نزديكان خويش جنايت كند ايشان كه بمنزلت نفس وى‏اند و برين وجه اگر بر مسلمانى جنايت كند همين باشد، كه مؤمنان همه چون يك تن راست‏اند. المؤمنون كلهم كنفس واحدة. وجه سوم آنست كه ظلم بر ديگرى كند و وبال آن ظلم بوى بازگردد پس آن ظلم خود بر خود كرده است.

قوله: ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ گفته‏اند كه: ذكر اينجا نماز است بحكم آن خبر كه على (ع) روايت كند: كنت رجلا اذا سمعت من رسول اللَّه (ص) شيئا نفعنى اللَّه بما شاء أن ينفعنى فاذا حدّثنى احد من اصحابه استحلفته، فاذا حلف لى صدّقته.

و حدّثنى ابو بكر أنّه قال سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: ما من عبد يذنب ذنبا فيحسن الطّهور، ثمّ يقوم فيصلى ركعتين، ثمّ يستغفر اللَّه الّا غفر اللَّه له، ثم قرأ هذه الآية: وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً الآية.

و گفته‏اند: ذَكَرُوا اللَّهَ ذكر زبان است، آن ساعت كه در معصيت افتد توبه كند، و عذرى باز خواهد، و از خدا آمرزش خواهد.

اين است كه گفت: فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ اين من در موضع ما نفى نهاده است، يعنى: و ما يغفر الذنوب الا اللَّه. ميگويد: نيامرزد گناهان مگر اللَّه. اين سخن عارض است در ميان آيت، معنى آنست كه: فاستغفروا لذنوبهم و لم يصروا. بآمرزش باز گردند و بر گناه نستيهند. سدى گفت: اصرار سكوت است و ترك استغفار.

قال النّبيّ (ص) «ما اصرّ من استغفر، و ان عاد فى اليوم سبعين مرّة».

و روى أنّ رجلا أتى النّبيّ فقال: «أحدنا يذنب ذنبا. قال: يكتب عليه، قال: ثمّ يستغفر منه و يتوب. قال: يغفر له و يتاب عليه. قال: فيعود و يذنب، قال: يكتب عليه، قال ثمّ يستغفر منه و يتوب قال: يغفر له و يتاب عليه، و لا يملّ اللَّه حتّى تملّوا».

و روى أنّ ابليس قال: «يا ربّ! و عزّتك و كبريائك و جلالك لا ازال اغوى بنى آدم ما دامت ارواحهم فى اجسادهم. فقال الرّبّ تبارك و تعالى: و عزتى و جلالى و ارتفاع مكانى لا ازال اغفر لهم ما استغفرونى.

و هم يعلمون، يعنى: يعلمون أنّ الّذى اتوه حرام او معصية. وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‏

در موضع حال است، اى لم يكن منهم اصرار مع العلم. ميگويد: چون بدانستند كه حرام است يا معصيت، بر آن اصرار نكنند، يعنى اگر ندانند معذور باشند. هذا كالرّجل يتزوّج بأخته من الرّضاع او من النّسب، و لا سبيل له الى معرفة ذلك و لم ينبّه عليه، و كالرّجل يجتهد فيخطئ، و كالمستفتى يفتيه المفتى بالخطاء. معنى ديگر گفته‏اند: و هم يعلمون أن لهم ربا يغفر الذنوب. اين از آن خبر برگرفتند كه مصطفى (ص) گفت: من اذنب ذنبا، و علم أن له ربا يغفر الذنوب غفر له و ان لم يستغفر.

و قال (ص): ما انعم اللَّه على عبد من نعمة فعلم أنّها من اللَّه الّا كتب اللَّه له شكرها قبل أن يحمده عليها، و ما من عبد أصاب ذنبا فعلم اللَّه من قلبه النّدامة الّا غفر له قبل أن يستغفر.

قوله: أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ الى قوله: وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ اى ثواب المطيعين.

روى أنّ اللَّه تعالى «أوحى الى موسى (ع): يا موسى! ما اقلّ حياة من يطمع فى جنّتى بغير عمل! يا موسى كيف اجود برحمتى على من يبخل بطاعتى»؟

و عن ثور بن يزيد قال: قرأت فى التّوراة: أنّ الزّناة و السّرّاق اذا سمعوا بثواب اللَّه عزّ و جلّ للأبرار طمعوا أن يكونوا معهم بلا نصب و لا تعب و لا مشقّة على ابدانهم و لا مخالفة لاهوائهم، و هذا ممّا لا يكون.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ سارِعُوا خداوند بزرگوار، جليل و جبّار، كريم و غفّار، كردگار نامدار، حكيم راست‏دان، عليم پاكدان، مهربان كاردان، جلّ جلاله و تقدّست اسماءه، و توالت آلائه، و تعالت صفاته و نعماءه، و عظمت كبرياءه، بندگان را بخطاب كرامت با هزاران لطافت مينوازد، و كارشان ميسازد، و راهشان بسوى خود مينمايد و ميخواند كه: وَ سارِعُوا بشتابيد بندگان من، و بكوشيد رهيگان من، پيشى جوييد دوستان من، كه كار پيشوايان دارند و دست سابقان بردند. وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ، فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ بنده من! هر چه بند است از راه بردار، و با كس پيوند مدار، و نجا المخفون بكاردار، تا بسابقان در رسى، باشد كه روزى سر ببالين أمن باز نهى، و از اندوه فرقت باز رهى. آرى! جليل كارى است و عزيز حالى بسابقان در رسيدن، و در سبكباران پيوستن! و لكن بس طرفه كاريست گنجشك را با باز پريدن، و زمن را با سوار دويدن!

باطن تو كى كند با مركب شاهان سفرتا نگردد راى تو بر مركب همت سوار؟

اى مسكين! همراهى سابقان جويى، و صحبت مردان خواهى، و چشمت بر نام و ننگ و راهت پر از فخر و عار.

پاى بر دنيا نه و بر دوز چشم از نام و ننگدست در عقبى زن و بربند راه فخر و عار
گر چو بو دردات بايد تاجدارى روز حشرباش چون منصور حلاج انتظار تاج دار

وَ سارِعُوا... الآية روندگان و شتابندگان در راه دين مختلف‏اند. يكى بقدم رفت، يكى به ندم، يكى به همم عابد بقدم رفت، بمثوبت رسيد عاصى به ندم رفت، برحمت رسيد عارف به همم رفت، بقربت رسيد.

وَ سارِعُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ الآية اوّل فرمود كه: وَ اتَّقُوا النَّارَ از آتش بپرهيزيد، يعنى: گناه مكنيد تا شما را از آتش برهانم و بيامرزم. آن گه برين اقتصار مكنيد كه بطاعت طلب بهشت كنيد، كه نه هر كه از آتش برست ببهشت رسيد، و نه هر كه ببهشت رسيد، بفردوس اعلى رسيد. مصطفى (ص) روز بدر ياران خويش را گفت: قوموا الى جنة عرضها السماوات و الأرض.

عمير بن الحمام گفت: «بخّ بخّ». مصطفى (ص) گفت: آن چيست كه ترا برين سخن داشت؟. گفت: يا رسول اللَّه! اميد آنكه از اهل فردوس باشم. رسول خدا (ص) گفت: تو از اهل آنى.

و خرما نهاده بود و ميخوردند، گفت: يا رسول اللَّه تا اين خرماها بخوريم مرا زندگى خواهد بود، بس دراز كاريست! پس برخاست و رفت و در راه حق شهيد گشت.

الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ گفته‏اند: مردمان اندرين مقام بر سه گروه‏اند: يكى آنست كه هيچ نفقت نكند نه در سرّاء و نه در ضرّاء، نه در فراخى نعمت، و نه در روز قحط و شدّت. اين را على الاطلاق لئيم گويند، دست در شاخ درخت بخل زده، آن درخت كه اصل و بيخ آن در دوزخ است و شاخ آن در دنيا، بحكم آن خبر كه انس بن مالك گفت: قال قال رسول اللَّه (ص): «السّماح شجرة فى الجنّة، اغصانها فى الدّنيا، من تعلّق بغصن من اغصانها قادته الى الجنّة. و البخل شجرة فى النّار، اغصانها فى الدّنيا، من تعلّق بغصن من اغصانها قادته الى النّار».

ديگر آنست كه: در فراخى نعمت نفقه كند نه در تنگى و شدّت. و معظم خلق خداى‏ازين جهانيان و دنياداران برين مقام‏اند كه در كار دنيا وثيقت دست باز ندارند، و همواره از فقر بر بيم باشند. و اليه الاشارة بقوله تعالى: إِنْ يَسْئَلْكُمُوها فَيُحْفِكُمْ تَبْخَلُوا وَ يُخْرِجْ أَضْغانَكُمْ. سديگر آنست كه در هر دو حال نفقت كند: هم در يسر و هم در عسر. امّا از دو حال بيرون نبود: يا مردى متهوّر باشد ناپاك، نداند كه از كجا گيرد، و يك جا دهد، و از عاقبت نينديشد. اين در عداد اخوان الشّياطين بود.

و ذلك فى قوله تعالى: إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ يا بس مردى باشد كه بكفايت اللَّه و بروزى گمارى وى واثق، سرّ اين خبر بشناخته كه مصطفى (ص) گفت: انّ روح القدس نفث فى روعى أنّه لن يموت عبد حتّى يستكمل رزقه، فاتّقوا اللَّه و اجملوا فى الطّلب، و لا يحملنّكم استبطاء الرّزق على أن تطلبوا شيئا من فضل اللَّه بمعصيته، فانّه لا ينال ما عند اللَّه الّا بطاعته. الا و انّ لكلّ امرئ رزقا هو يأتيه لا محالة، فمن رضى به بورك له فيه فوسّعه، و من لم يرض به لم يبارك له فيه و لم يسعه. انّ الرّزق ليطلب الرّجل كما يطلبه اجله.

اين چنين كس اعتماد بر خزينه خدا دارد، و دل با حق راست دارد، هر چه دارد خرج كند و هيچ باز نگيرد. از جاى خويش بشرط شريعت بدست آرد و بر جاى خويش بر وفق شريعت خرج كند. اين است كه ربّ العالمين انفاق وى ميپسندد و وى را در آن ميستايد و ميگويد: الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ... الآية.

آن گه در صفت ايشان بيفزود: وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ خشم خويش بر كس نرانند، از آنكه گناهها همه سوى خويش نهند، و خلق را مسخّر و مسلّط دانند، و نيز رنجها احتمال كنند لا بل كه بصبر و حلم آن را استقبال كنند بر شاهد آنكه اللَّه ميداند و مى‏بيند.

وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ عفو را دو معنى است: يكى محو، كما قالت العرب: «عفت الرّياح الآثار» اذا ازالتها. ديگر فضل، كما قال اللَّه تعالى: خُذِ الْعَفْوَ يعنى: ما فضل من اموالهم. اشارت ميكند كه: وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ ايشانند كه گناه از مردمان در گذارند و محو كنند، پس بر آن اقتصار نكنند بلكه ايشان را بنوازند، و از فضل مال خويش ايشان را عطا دهند. اين صفت محسنان است، و اللَّه تعالى دوست ايشانست كه ميگويد: وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ.

احسان در معاملت حق آنست كه: ان تعبد اللَّه كأنك تراه، و در معاملت خلق آنست كه: اگر كسى با تو بد بود تو با وى نيك باشى. و آن كس كه ترا نشايد، تو وى را بشائى و بذلك امر اللَّه عزّ و جلّ: خُذِ الْعَفْوَ اى خذ الفضل و المحاسن من الأخلاق، فاعف عمّن ظلمك، وصل من قطعك و احسن الى من يسي‏ء اليك.

وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً الآية... لطيفه اين آيت آنست كه: اللَّه به موسى (ع) وحى فرستاد كه ظالمان را گوى تا ذكر من نكنند كه آن گه من ايشان را بلعنت ياد كنم و ظالمان اين امّت را گفت: أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ.

اينان را در ذكر بستود، آن گه گفت: وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ؟ يعنى كه: شما ذكر من فرو مگذاريد كه گناهان شما من خود آمرزم. فشتّان ما بين امّة و امّة.

ذَكَرُوا اللَّهَ يك قول آنست كه: ذكروا العرض على اللَّه عزّ و جلّ عند المعصية و انّ اللَّه سائلهم عنه. آن گه كه فرا سر گناه شوند، ياد آيد ايشان را ديوان قيامت و عرض اكبر، و مسائلت حق، و با چشم آوردن كردار، و باز نمودن گفتار. آن گه ربّ العالمين با بنده گويد: أ تعرف ذنب كذا؟ أ تعرف ذنب كذا؟ فيقول: نعم يا رب! حتّى قرّره بذنوبه و رأى فى نفسه انّه هلك. قال: سترتها عليك فى الدّنيا و أنا اغفرها لك اليوم. لائق حال بنده آن است كه زبان حالش بنعمت شكر گويد:

سر جمله بدانيد كه در عالم پاداشآنها كه درين راه بداديم بديديم‏
ما را همه مقصود ببخشايش حق بودالمنّة للَّه كه بمقصود رسيديم.

۲۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: قَدْ خَلَتْ گذشت و بود، مِنْ قَبْلِكُمْ پيش از شما، سُنَنٌ نهادهاى روزگار، فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ برويد در زمين و بر رسيد، فَانْظُروا بنگريد و برسيد، كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (۱۳۷) چون بود سرانجام ايشان كه پيغامهاى من دروغ شمردند، و رسانندگان مرا استوار نگرفتند.

هذا بَيانٌ لِلنَّاسِ اين بيان كردن و پيدا آوردنى است مردمان را، وَ هُدىً و راه نمونى، وَ مَوْعِظَةٌ و پندى، لِلْمُتَّقِينَ (۱۳۸) پرهيزگاران را.

وَ لا تَهِنُوا و سست مگرديد، وَ لا تَحْزَنُوا و اندوهگين مبيد، وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ و شما آخر برتريد و غالب آييد، إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (۱۳۹) (چنين كنيد و چنين دانيد) اگر گرويدگانيد.

إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ اگر بشما رسيد امروز خستگى، فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ رسيد بآن قوم، قَرْحٌ مِثْلُهُ خستگى هم چنان كه بشما رسيد، وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ و اين روزگار آنست، نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ كه ميگردانيم آن را ميان مردمان بر دول.

وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا و تا خداى بيند كه مؤمنان براستى و درستى كه‏اند، وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ و تا از شما گروهى شهيدان كند، وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ (۱۴۰) و خداى دوست ندارد كافران و ستمكاران را.

وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا و تا پاك كند و بشويد مؤمنان را بآنچه بايشان رسيد، وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ (۱۴۱) و ناچيز و تباه كند كافران را.

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ پنداشتيد كه در بهشت شويد، وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ و نيز بنديد اللَّه، الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ ايشان را كه باز كوشند بتن و مال با دشمنان وى از شما كه‏اند؟ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ (۱۴۲) و بنديد كه شكيبايان از شما كه‏اند؟

وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ و شما بآرزو ميخواستيد مرگ بر شهادت، مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ پيش از آنچه ديديد در احد، فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ آن گه آنچه ميخواستيد ديديد، وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (۱۴۳). و بچشم خود فرا آرزوى خود مينگريد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ اين افتتاحى ديگر است ذكر قصّه وقعه احد را، و تعزيت است دلهاى مؤمنان را. ميگويد: پيش از شما در جهان سنّتها بود، يعنى: سنن الأيّام فى تداولها، عادتها و خويهاى روزگار در حال گردى و روزگردى ميان جهانيان، بنيك و بد، گاه شادى و گاه اندوه، گاه راحت و گاه محنت، گاه آسانى و گاه شدّت. و اگر خواهى اضافت سنّت به اللَّه برى، يعنى سنن اللَّه فى خلقه. ميگويد: پيش از شما بود در جهان سنّتها و نهادهاى اللَّه در كار راندن ميان جهانيان، گاه آزمودن اهل حق بدولت اهل باطل، و دولت بازگردانيدن از اهل باطل با اهل حق، و آخر بعاقبت پيروزى اهل حق بر اهل باطل.

فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ برويد در زمين و در سرانجام كار بيگانگان نگريد كه ايشان را چون زمان داديم و فرو گذاشتيم! و آن گه بعاقبت چون كشتيم و بيفكنديم! و اهل حق را نصرت داديم. شكستگان روز احد را ميگويد كه: با شماهمان كنيم، كافران را فرو گذاريم تا زمان ايشان برسد. آن گه بعاقبت ايشان را هلاك كنيم و مصطفى (ص) و مؤمنان را نصرت دهيم.

هذا بَيانٌ لِلنَّاسِ ميگويد: اين قصّه كه رفت و اين شرح كه داديم درين آيت عبرت نمودنى است مردمان را و تعزيت كردن، و دلها را آرام دادن، و از عواقب نشان دادن. و اگر خواهى «هذا» اشارت به قرآن نهى. و متّقيان در آخر آيت متّقيان امت محمد (ص) اند على الخصوص. يعنى كه اين قرآن ايشان را روشنايى است و راه نمونى، بيان من العماية، و هدى من الضّلالة، و موعظة من الجهالة لامّة محمّد خاصّة.

وَ لا تَهِنُوا فرا مقاتلان روز احد ميگويد: پشت مدهيد و از دست فرو ميفتيد و از آنچه بر شما رفت از هزيمت و مصيبت اندوهگن مبيد. آن روز هفتاد مرد از انصار كشته شدند و پنج مرد از مهاجرين. يكى حمزة بن عبد المطلب، دوم مصعب بن عمير صاحب رايت رسول خدا (ص)، سوم عبد اللَّه بن جحش ابن عمّة رسول اللَّه، چهارم عثمان بن شماس، پنجم سعد مولى عتبه. و هفتاد مرد ديگر را مجروح كردند، ازيشان يكى على بن ابى طالب (ع) بود. بر وى شصت و اند جراحت بود.

فجعل رسول اللَّه يمسحها و هى تلتئم باذن اللَّه كأن لم تكن. و قتادة بن نعمان را ضربتى بر چشم آمد، چشمش از چشمخانه بيرون افتاد رسول خدا (ص) آن ديده بر جاى خويش نهاد، فعادت كاحسن ما كانت.

ربّ العالمين بر سبيل تسليت و تعزيت ميگويد: اندوهگن مبيد باين قتل و جرح كه بر شما رفت، وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ كه بآخر سرانجام شما داريد، و شما برتر آئيد، و پيروزى شما بينيد. ابن عباس گفت: چون هزيمت بر مسلمانان افتاد، اصحاب رسول (ص) بشعبى گريختند، خالد بن وليد با لشكر مشركان خواست كه بر بالاى ايشان افتد تا بر ايشان غلبت كند، مصطفى (ص) دعا كرد: بار خدايا اينان بر ما مسلط مكن و بر مايارى ايشان مده، ما را جز تو پناه نيست، و بى تو ما را قوّت و داشت نيست. بار خدايا! درين شهر همين گروه‏اند كه ترا به يگانگى گواهى ميدهند و ترا ميپرستند، ايشان را بدست دشمن مده. پس ربّ العالمين دعاء وى اجابت كرد و اين آيت فرو فرستاد: وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ ضعيف و بد دل مشويد و از جنگ دشمن باز پس منشينيد، و خود را عاجز وار ميفكنيد. پس نفرى مسلمانان تيراندازان پيش از مشركان با كوه افتادند بر بالاء كافران تا بريشان غلبه كردند. اين است كه ربّ العالمين گفت: وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ يعنى: اذ كنتم مؤمنين.

قوله: إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ قراءت حمزه و على و بو بكر بضمّ قاف است.

و قرح و قرح دو لغت است چون ضعف و ضعف، شهد و شهد فراء گفت: چون بفتح گويى عين جراحت است و چون بضمّ گويى أ لم جراحت است. و گفته‏اند: بضمّ اسم است، و بفتح مصدر. و معنى قرح در اصل خلوص است، و منه القريحة خالص الطّبيعة. و ماء قراح: خالص من الكدر، و القراح من الأرض: خالص الطّين، و رجل قرحان: اذا لم يصبه جدرىّ و لا حصبة. پس جراحت را بدان قرح گويند، لخلوص الألم الى نفس صاحبها.

إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ اين باز تعزيتى ديگر است مؤمنان را در وقعه احد.

ميگويد: اگر بشما جراحتها رسيد روز احد، كفّار قريش را روز بدر مثل آن رسيد. اگر امسال در احد از شما قومى كشته شدند، پارسال ازيشان هم در بدر قومى كشته شدند. همانست كه جاى ديگر گفت: إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ. و جاى ديگر گفت أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها. اين بآنست كه ربّ العالمين روزگار ميگرداند ميان مردم بر دول: يك روز دولت آن را و يك روز اين را.

فيوم علينا و يوم لنافيوما نساء و يوما نسرّ

فذلك قوله عزّ و جلّ: وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ. ابن عباس گفت: روز احد، ابو سفيان بر سر كوه شد، ساعتى بايستاد و آن گه گفت: اين ابن كبشة؟

اين ابن ابى قحافه؟ اين ابن الخطاب؟ عمر جواب داد و گفت: هذا رسول اللَّه، هذا ابو بكر، و ها أنا ذا عمر. ابو سفيان گفت: «يوم بيوم و انّ الايّام دول و الحرب سجال» عمر گفت: لا سواء، قتلانا فى الجنّة و قتلا كم فى النّار.

وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا علم اينجا بمعنى ديدار است، ليعلم اى ليرى.

قتيبى گفت: خداى را دو علم است: يكى پيش از كار، و ديگرى پس از كار. داند كه چه خواهد بود پيش از بود آن خبر، و داند كه چه بود پس بود آن خبر. و گفت كه: اين علم دوم معنى آن ديدار است، و آن در قرآن جايها است. و عرب از رؤيت بعلم و از علم برؤيت كنايت كنند، چنان كه گفت عزّ و علا: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ و أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا و امثال اين فراوانست.

وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ ميگويد: تا از شما گواهان گيرد خويشتن را، و شما يكديگر را، تا گواه شويد بر آن كس كه جان بذل كرد از بهر خداى و آن كس كه جان خود بذل كرد در خلاف خداى. و گفته‏اند: شهداء اينجا شهيدانند، «سمّوا بذلك لأنّهم عاينوا ثوابهم و شهدوا فى مكانهم،» و اين بآن گفت كه مسلمانان ميگفتند: اگر ما را روزى بود چون روز بدر در آن روز با كافران قتال كنيم، و از خدا شهادت خواهيم. ربّ العالمين گفت: روز احد كه كافران را دولت داديم نه از دوستى ايشان بود وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ اى الكافرين، لكن از بهر آن بود كه مسلمانان شهادت ميخواستند، و نيز خداى خواست كه مؤمنان را بآن رنجها و مصيبت‏ها كه آن روز بايشان رسيد، و صبر كردند، ايشان را از گناهان پاك گرداند و صافى و هنرى‏و قوّت و شوكت كافران را ناچيز و ناپيدا كند و تباه، اين است كه ربّ العالمين گفت: وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ التّمحيص التّنقية و التّخليص، و المحق النّقص و الهلاك.

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ اين «ام» در قرآن جايها است، و در موضع استفهام است. يعنى أ حسبتم؟. و گفته‏اند كه: در موضع «بل» است. و «لَمَّا يَعْلَمِ» بمعنى لم يعلم است. و لمّا بمعنى لم در قرآن فراوان است. و علم درين آيت بهر دو جايگه بمعنى رؤيت است. و اين نصب كه در وَ يَعْلَمَ است، نصب على الصّرف است. ربّ العالمين درين آيت بيان كرد كه مؤمنان در راه خدا مقاسات بلا كشند، و رنجها احتمال كنند. و اين بجواب آن منافقان آمد كه روز احد فرا مؤمنان گفتند: «لم تقتلون انفسكم و تهلكون اموالكم فانّ محمّدا لو كان نبيّا لم يسلّط عليه القتل فقال المؤمنون: بلى! من قتل منّا دخل الجنّة. فقال المنافقون لم تمنّون انفسكم الباطل، فأنزل اللَّه عزّ و جلّ: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ الآية.

وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ سياق اين آيت عتاب مؤمنانست. ميگويد: از پارسال و ازگه كه شرف شهيدان بدر شنيديد همه روز شهادت بآرزو ميخواستيد و ميگفتيد با پيغمبر كه: اگر ما را وقعه‏اى چون وقعه بدر بود، بينى كه ما چون جنگ كنيم تا در راه حق شهيد شويم؟! «فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ» اينك روز احد بديديد، آنچه ميخواستيد.

وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ و بچشم سر در محمد (ص) نگريستيد، و در آن قتل و قتال كه آنجا رفت، و با اين همه بهزيمت شديد، و روى از دشمن بر گردانيديد. اكنون حكم مسلمانان در قتال كفّار آنست كه: چون در صف قتال بايستند روى از دشمن بنگردانند و بهزيمت نشوند و شكستگى بر مسلمانان نيارند كه اين حرام است و از جمله كبائر، ما دام كه لشكر كفّار دو بار چندان كه لشكر مسلمانان، بيش نباشند.

ابن عباس ازين جا گفت: «من فرّ من اثنين فقد فرّ، و من فرّ من ثلاثة لم يفرّ.

و هو المشار اليه بقوله تعالى: إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا. پس اگر عدد دشمن دو بار چندان كه عدد مسلمانان، بيش بود، گريختن و قتال بگذاشتن رواست و ايشان در آن معذور، لقوله تعالى: وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا اى اعتبروا و انظروا كيف فعلنا بمن والى، و كيف انتقمنا ممّن عادى. ميگويد درنگريد بندگان من! عبرت گيريد رهيگان من! پند پذيريد دوستان من! ديده بصائر برگماريد، نظر عبرت و فكرت بكار داريد، تا ببينيد لطف من با دوستان من و قهر من بر دشمنان من. آن لطف اثر فضل ماست، و اين قهر نشان عدل ماست، ار فضل كنيم سزاست، ور عدل كنيم رواست كه خداوندى و پادشاهى بحقيقت ما راست. اثر فضل ما بود كه آدم صفى را بر كشيديم و بنواختيم، و بى سابقه طاعت با وى كرامتها كرديم و علم داديم و مسجود فرشتگان كرديم، و بجوار خود بحظيره قدس رسانيديم آن گه آن زلّت كه از وى برفت ازو درگذاشتيم، و عذر بنهاديم، و رقم اصطفائيّت و اجتبائيّت كشيديم، كه «ثمّ اجتباه ربّه، فتاب عليه و هدى». نشان عدل ما بود كه ابليس نوميد را برانديم، و مهجور مملكت كرديم، و بآن سر فرازى كه كرد و كبر كه آورد عبادت چندين هزار ساله بباد برداديم، و اين رقم كفر بر وى كشيديم كه: وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ. اثر فضل ما بود كه نوح را از دست دشمن و زخم ايشان برهانديم، و از بهر وى كشتى ساختيم، تا از عذاب طوفان ايمن كرديم.

نشان عدل ما بود كه قوم نوح را يكبارگى بآب بكشتيم، و بسيط زمين را از نجاست كفر ايشان بشستيم. اثر فضل ما بود كه ابراهيم را بدوست خود گرفتيم و پدر پيغامبران و پيشواى ملت خود كرديم، و آتش بر وى بوستان چون گلستان كرديم.

و نشان عدل ما بود كه نمرود طاغى را از درگاه خود برانديم، و چون خواست كه قربان كند از بهر ما دست ردّ بسينه وى باز نهاديم و نپذيرفتيم، و بآن سركشى و جبّارى كه بود بدست پشه‏اى هلاك كرديم. اثر فضل ما بود كه موسى كليم را با پشمينه‏اى و عصائى بخود نزديك كرديم، بكوه طور برآورديم و همراز خود كرديم. نشان عدل ما بود كه فرعون بى‏عون را از تخت و تاج در ربوديم و او را و جمله قبطيان را بآب بكشتيم، و خانها و زيورهاى ايشان رايگان به بنى اسرائيل سپرديم. اثر فضل ما بود كه صدر دولت يتيم بو طالب از هفت آسمان برگذاشتيم، و مقام محمود و عرش عظيم منزلگاه وى كرديم، و لقاء و رضاء خود و شفاعت امّت تحفه وى ساختيم. نشان عدل ما بود كه عقبة و عتبة و امية و شيبة و وليد مغيرة و ابو جهل پر جهل را و جمله صناديد قريش را به اسفل السّافلين فرو برديم، و ظلمت كفر ايشان با طىّ ادبار خود برديم، و نقاب تعزّز از چهره جمال اسلام فرو گشاديم، و بسيط زمين بجمال شرع نبوى و رسالت. محمد (ص) عربى بياراستيم و بپرداختيم، و اين ندا در عالم درداديم: وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ.

سائق و قائد صراط الدّينبه ز قرآن مدان و به ز اخبار
جز بدست و دل محمد (ص) نيستحلّ و عقد خزينه اسرار
در طريق رسول دست آويزبر بساط خداى پاى افشار

هذا بَيانٌ لِلنَّاسِ ميگويد: آنچه كرديم از كرامت و اهانت، و آنچه نموديم از نواخت و سياست، بآن كرديم تا بدان مردمان عبرت گيرند، و دانايان پند پذيرند، و زيركان دريابند، و هوشياران در هوشيارى بيفزايند، غافلان از غفلت‏باز گردند، گهى در قهر و عدل اللَّه نگرند، از هلاك متمرّدان و خسران اهل طغيان برانديشند، و از بيم چون نمك در آب بگدازند. گه در فضل و لطف اللَّه نگرند، نواخت پيغامبران و كرامت دوستان ياد كنند، چون گل بر بار بشكفند. خدا را گه چنان پرستند و گه چنين. ربّ العالمين از مؤمنان اين تردّد و اختلاف حال در پرستگارى و طاعت دارى بپسنديد و ايشان را در آن بستود، گفت: يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً جاى ديگر گفت: يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً.

وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ ميگويد، هيچ اندوه مداريد، و هيچ غم مخوريد، و خود را خوار و حقير مشمريد كه برترى و مهترى خود شما را سزد، كه عهد من داريد، و بياد من نازيد، و بضمان من تكيه داريد، و برحمت من آسايش. و زبان حال بنده از سر ناز و دلال اين ترنّم ميكند:

جز خداوند مفرماى كه خوانند مراسزد اين نام كسى را كه غلام تو بود

پير طريقت در مناجات گفت: الهى چه غم دارد او كه ترا دارد؟ كرا شايد او كه ترا نشايد؟ آزاد آن نفس كه بياد تو يازان، و آباد آن دل كه بمهر تو نازان، و شاد آن كس كه با تو در پيمان.

از غير جدا شدن سر ميدانستكار آن دارد كه با تو در پيمانست‏

۲۵ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ الآية... و نيست محمد (ص) مگر فرستاده‏اى از مردمان، قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ پيش ازو فرستادگان فراوان گذشتند، أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ اگر او بمرد يا بكشتند، انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ شما باز ميگرديد به پس باز، وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَيْهِ و هر كه باز گردد بر دو عقب خويش، فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً نگزايد خداى را هيچ چيز، وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ (۱۴۴) و آرى پاداش دهد خداى سپاسداران را.

وَ ما كانَ لِنَفْسٍ و نبود و نيست هيچ تن را و هيچ كس را، أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كه بميرد مگر بخواست خدا و دانش او، كِتاباً مُؤَجَّلًا نبشته‏ايست و انداخته‏اى نامزد كرده كه كى، وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا و هر كه ثواب اين جهانى خواهد، نُؤْتِهِ مِنْها بدهيم او را از آن، وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الْآخِرَةِ و هر كه ثواب آن جهانى خواهد، نُؤْتِهِ مِنْها بدهيم او را از آن. وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ (۱۴۵) و آرى ثواب دهيم سپاسداران را.

وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ اى بسا پيغامبرا، قاتَلَ مَعَهُ كه با وى جنگ كردند، رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ سپاههاى فراوان، فَما وَهَنُوا سست نگشتند و تن بندادند، لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ آن را كه بايشان رسيد در راه خدا، وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا سست و بد دل نشدند و از دست فرو نيفتادند، وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ (۱۴۶) و اللَّه دوست دارد شكيبايان را.

وَ ما كانَ قَوْلَهُمْ إِلَّا أَنْ قالُوا و نبود سخن ايشان مگر آنكه گفتند: رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا خداوند ما! بيامرز ما را گناهان ما، وَ إِسْرافَنا فِي أَمْرِنا و گزاف‏كارى ما در كار ما، وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا و بر جاى دار و محكم بر ايستادن‏گاه ما در سبيل خويش، وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ (۱۴۷) و يارى ده ما را بر گروه ناگرويدگان.

فَآتاهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنْيا بداد خداى ايشان را ثواب اين جهانى، وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ و نيكويى ثواب آن جهانى. وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (۱۴۸) و اللَّه دوست دارد نيكوكاران را.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا اگر فرمان بريد ايشان را كه بمن كافر شدند، يَرُدُّوكُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ برگردانند شما را بپس باز، فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ (۱۴۹) تا برگرديد و زيانكار باشيد.

بَلِ اللَّهُ مَوْلاكُمْ بلكه اللَّه خداى شما و يار شما، وَ هُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ (۱۵۰) و او بهتر يارى دهندگان است.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ. الآية... مفسّران گفتند: سبب نزول اين آيت آن بود كه مصطفى (ص) آن روز كه بغزاء احد بيرون شد چون بمقام رسيد بشعبى از شعبهاى احد فرو آمد، و پنجاه مرد تيرانداز از لشكر خود برگزيد، و عبد اللَّه بن جبير انصارى برادر خوات جبير بر سر ايشان امير كرد، و ايشان را بپايان كوه بر گذرگاه دشمن بداشت، و گفت: اگر بينيد كه ما را نصرت است يا هزيمت، هر چون كه باشد، شما از اينجا مرويد و برمگرديد مبادا كه برگرديد و آن گه دشمن از پس در آيد و ما را دريابد. پس لشكر قريش در رسيد. خالد بن وليد بر ميمنه ايشان، و عكرمة بن ابى جهل بر ميسره ايشان و زنان قريش نيز با ايشان بيرون آمده، دف ميزدند و شعر ميگفتند، چنان كه عادت ايشان بود. مصطفى (ص) و ياران حمله بردند، و كافران را هزيمت كردند، و قومى را بكشتند. از ايشان يكى ابى بن خلف جمحى بود، وقتى رسول خدا (ص) را گفته بود مرا ماديانى است وى را علف ميدهم و نيكو ميدارم تا بر پشت آن ترا كشم. رسول خدا جواب داد كه من ترا كشم انشاء اللَّه. پس روز احد، ابى بن خلف نزديك رسول (ص) درآمد و قصد وى ميكرد، رسول خدا (ص) بگذاشت تا نزديك درآمد، حربه‏اى ستد از حارث بن الصمة و بر گردن وى زد از اسب بيفتاد. چنان كه گاو بانگ ميكرد و ميگفت: «قتلنى محمد.»

قوم وى وى را بر گرفتند، گفتند: مترس، باكى نيست، و ضربت كشنده نيست.

جواب داد كه: چه جاى اينست، اگر محمد خيو بر من افگندى مرا بكشتى، كه از وى شنيدم كه من ترا بكشم. ديگر روز آن بدبخت از آن زخم بمرد. و حسان بن ثابت در وى ميگويد:

لقد ورث الضّلالة عن أبيهابى حين بارزه الرّسول‏

پس چون كافران بهزيمت شدند و مسلمانان در غنيمت در افتادند. آن قوم كه رسول (ص) ايشان را بر مركز بداشته بود چون هزيمت كفّار ديدند، و مسلمانان بغنيمت در افتاده، ايشان بخلاف افتادند. قومى گفتند: فرمان رسول (ص) را خلاف نكنيم، و وصيت وى دست بنداريم، و از جاى نرويم. قومى گفتند: چه جاى درنگ است! كافران همه بهزيمت رفتند، و مسلمانان آنكه غارت ميكنند و غنيمت ميگيرند. پس بيشترين ايشان فرمان رسول خدا (ص) را خلاف كردند، و مركز بگذاشتند، و بغنيمت گرفتن مشغول شدند. خالد بن وليد و عكرمة بن ابى جهل كه سالار لشكر قريش بودند، ديدند كه مسلمانان بغنيمت مشغول شدند. از آن جايگه كه قوم برخاسته بودند تاختن كردند بر مسلمانان، و ايشان را بشكستند، و بهزيمت كردند. در ميانه عبد اللَّه بن قيمية حارثى زخمى بر چهره عزيز رسول خدا (ص) كرد.

چنان كه مجروح شد، و ياران را از وى پراكنده كرد. پس ديگر باره قصد رسول (ص) كرد. مصعب بن عمير فراز آمد تا دفع كند، بدست حارثى كشته شد. حارثى بازگشت و ميگفت: «انّى قتلت محمدا». و آوازدهنده‏اى از ميان لشكر آواز داد: «الا انّ محمدا قد قتل». گويند: آن آواز دهنده ابليس بود لعنة اللَّه. پس مصطفى (ص) با گوشه‏اى شد و ميگفت: «الىّ عباد اللَّه! الىّ عباد اللَّه!».

تا سى مرد با وى افتادند، و او را پاس ميداشتند، و دشمنان را دفع ميكردند. قومى از مسلمانان را ظن افتاد كه رسول (ص) را كشتند، ميگفتند: «ليت لنا رسول الى عبد اللَّه بن ابى فيأخذ لنا أمانان من ابى سفيان»

بعضى منافقان گفتند: اگر محمد (ص) كشته شد بدين اوّل كه داشتيد باز شويد. انس بن نصر عمّ انس بن مالك گفت: يا قوم اگر محمد (ص) كشته شد خداى محمد (ص) زنده پاينده است. شما را چه زندگى بود و چه راحت بعد از رسول خدا؟ اكنون بيائيد تا شمشير زنيم و جنگ كنيم هم بر آن دين كه رسول (ص) جنگ كرد، و بميريم هم بر آنكه وى بمرد. آن گه گفت: «اللّهمّ انّى أعتذر اليك ممّا يقول هؤلاء المسلمون و ابرأ اليك ممّا جاء به هؤلاء المنافقون». پس روى بدشمن نهاد و جنگ كرد تا كشته شد. پس رسول خدا (ص) سوى صخره شد، و مردم را بر خود خواند. اوّل كسى كه رسول (ص) را واشناخت كعب بن مالك بود. گفتا: دو چشم نرگسين وى را بشناختم كه زير مغفر مى‏افروختند.

بآواز بلند گفت: «يا معشر المسلمين ابشروا هذا رسول اللَّه (ص)» رسول (ص) با وى گفت: خاموش باش. پس طائفه‏اى ياران با وى پيوستند. و رسول (ص) ايشان را ملامت كرد كه چرا بگريختيد و پشت بداديد؟ ايشان گفتند: يا رسول اللَّه پدر و مادر ما را فداى تو بادا، آن بيگانگان آوازه قتل تو در ميان لشكر افكندند، دلهاى ما شوريده و كشته گشت، بترسيديم و از آن بيم و ترس برميديم و بگريختيم. پس ربّ العالمين بشأن ايشان و بيان اين قصه كه گفتيم، اين آيت فرستاد: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ محمد و احمد دو نام‏اند مصطفى را صلوات اللَّه عليه، معنى آن ستوده و ستودنى. و محمد در ستايش بليغ‏تر است كه از تحميد است. بناء مبالغت از حمد تمامتر و جامع‏تر. يعنى هو المستغرق لجميع المحامد. و هر چه اسباب ستايش است و خصال آرايش در وى موجود، و او بآن موصوف. ربّ العالمين گرامى كرد مصطفى (ص) را باين دو نام كه هر دو از نام خويش شكافته، و فى معناه أنشد الشّاعر حسان بن ثابت (رض):

و شقّ له من اسمه كى يجلّهفذو العرش محمود و هذا محمّد

فهو صلّى اللَّه عليه و سلّم محمّد و امّته الحمّادون، و لواءه الحمد، و مقامه المحمود.

قال ابن عباس: اسمه (ص) فى التّوراة احمد الضّحوك القتّال. يركب البعير، و يلبس الشملة، و يجتزى بالكسرة، سيفه على عاتقه.

و قال (ص): «انّ لى اسماء، انا محمد و احمد، و انا الماحى الّذى يمحى بى الكفر، و أنا الحاشر الّذى يحشر النّاس على قدمىّ، و أنا العاقب الّذى لا نبىّ بعدى».

و قوله: «و يحشر النّاس على قدمىّ»

معناه: انّه يقدّمهم و هم خلفه فانّه اوّل من ينشقّ عنه القبر، ثمّ الناس يتبعونه.

روى ابو هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): ا لم تروا كيف صرف اللَّه عنى لعن قريش و شتمهم، يشتمون مذمما و انا محمد

و عن على (ع) قال: قال رسول اللَّه (ص): اذا سمّيتم الولد محمّدا فأكرموه، و اوسعوا له فى المجلس، و لا تقبّحوا له وجهه، و ما من قوم كانت لهم مشورة فحضر معهم من اسمه احمد او محمّد، فادخلوه فى مشورتهم، الّا خير لهم، و ما من مائدة وضعت فحضرها من اسمه احمد او محمّد الّا قدّس فى كلّ يوم ذلك المنزل مرّتين.

و قال (ص): تسمّون اولادكم محمّدا ثمّ تلعنونهم؟!

و مصطفى (ص) را در قرآن ده نام است. از آن نامها دو نبوّت و تقريب راست، و دو مدحت و تعظيم را، و دو هيبت و ترهيب را، و دو كنايت‏اند و دو تصريح.

امّا آن دو كه نبوت و تقريب راست: نبىّ است و رسول. و مدحت و تعظيم را: رءوف است و رحيم، و هيبت و ترهيب را: مبشّر است و نذير، و كنايت طه و يس، و صريح محمد و احمد.

قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اى: يموت هو كما ماتت الرّسل.

أَ فَإِنْ ماتَ اى: على فراشه. أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ اى ارتددتم كفّارا بعد ايمانكم. و در نظم اين آيت تقديم و تأخير است كه معنى استفهام بر انقلاب مى‏افتد نه بر موت و قتل، كه انقلاب ازيشان منكر است نه موت. يعنى أ تنقلبون على اعقابكم ان مات محمد أو قتل؟ نظيره قوله: أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ يعنى: «أ فهم الخالدون ان متّ». و گفته‏اند: او قتل از بهر آن گفت كه مصطفى (ص) را هم موت بر فراش بود هم قتل بود، بحكم آن خبر كه گفت: «ما زالت اكلة خيبر تعادّنى فهذا اوان قطعت أبهرى».

وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَيْهِ عقب پى پاشنه است كنايت است از رفتن به پس، و ازو اينجا ردّت خواهد از مسلمانى. ميگويد: هر كه از اسلام با شرك گردد و مرتدّ شود. فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً آن بر اللَّه هيچ زيان نكند، بلكه زيان هم بنفس مرتد باز گردد كه از ايمان و سعادت آخرت درماند. و صحّ‏ فى الخبر أنّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال بينما انا على الحوض اذ مرّ بكم زمرا فتفرّقت بكم الطّرق فناديتكم أ لا هلمّوا الى الطّريق، فنادى مناد من وراءى: انّهم بدّلوا بعدك فأقول: سحقا لمن بدّل بعدى.

و روى انّه قال: انّى على الحوض حتّى انّى انظر الى من يرد علىّ منكم و سيؤخذ ناس دونى. فأقول يا ربّ منّى و من امّتى. فيقال هل شعرت ما عملوا بعدك؟ و اللَّه ما برحوا يرجعون على اعقابهم.

ثم قال اللَّه تعالى: وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ. يعنى المؤمنين الموحّدين للَّه، العارفين بنعم اللَّه عزّ و جلّ و مننه عليهم. و روايت است از نقله اخبار و حمله آثار كه چون مصطفى (ص) از دنيا بيرون شد، عمر بن الخطاب برخاست و گفت كه: منافقان ميگويند كه: رسول خدا (ص) بمرد، و رسول (ص) نمرد، كه وى بحضرت عزّت رفت.

چنان كه موسى (ع) چهل شب از ميان قوم برفت بمناجات، پس باز آمد، مصطفى (ص)همچنين باز آيد. و پس ما اين منافقان كه اين سخن ميگويند دست و پاى بريم، و گردنهاشان زنيم، و بردار كنيم. اين قصّه به بو بكر صديق رسيد، بو بكر بيامد به عمر برگذشت، و عمر همان سخن ميگفت. بو بكر در خانه عايشه شد.

مصطفى (ص) را ديد جامه بسر كشيده، جامه از روى وى باز كرد، وى را ديد كالبد مبارك خالى كرده، بروى وى درافتاد و ميگريست و ميگفت: «فداك أبى و أمّى، ما اطيبك حيّا و ميّتا، مات محمد و ربّ الكعبة»، پس بيرون آمد و آواز داد: «على رسلك يا عمر! انصت»، باش يا عمر، خاموش يا عمر! و عمر سر وا زد و همان سخن ميگفت پس ابو بكر روى بمردم نهاد و سخن درگرفت. مردم همه روى بوى در نهادند و عمر را بگذاشتند. بو بكر اين آيت برخواند كه: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ الآية... پس گفت: فمن كان منكم يعبد محمّدا، فقد مات الهه الّذى كان يعبده، و من كان يعبد اللَّه وحده لا شريك له، فانّ اللَّه حىّ لم يمت.

بعضى صحابه كه حاضر بودند سوگند ياد كردند كه گويى هرگز اين آيت نشنيده بوديم، و از آسمان به مصطفى (ص) فرو نيامده بود تا آن روز كه از بو بكر شنيديم، و دانستيم كه حق است و راست آنچه بو بكر گفت! قوله: وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ تقديره و ما كانت نفس لتموت. إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ اى بقضاء اللَّه و قدره. «كتابا» اى كتب اللَّه فى ذلك كتابا. «مؤجّلا» الى اجله الّذى قدّر له، فرا هزيمتيان روز احد ميگويد كه: اين مرگ بقضاء و قدر و نبشته ما است. آنچه نبشتيم و تقدير كرديم، بنگردد و نه هر كه بهزيمت شود و از جنگ بگريزد در زندگى وى بخواهد افزود. پس چرا هزيمت بر خود افكنديد، و پشت بداديد؟ همانست كه گفت: لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ. و قال النّبيّ: «فرغ اللَّه الى كلّ عبد من خمس: من اجله و عمله و اثره و مضجعه و رزقه، لا يتعدّاهن عبد».

قوله: وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا اى: و من يرد بطاعته و عمله زينة الدّنيا و زخرفها، نُؤْتِهِ مِنْها. ثواب نامى است پاداش كردار را در نيك و در بد، از بهر آنكه آن از سزاى كردار كار كننده با وى گشت. يقال ثاب الى المريض جسمه اى رجع.

و معنى آيت آنست كه: هر كه بطاعت و عمل خويش ثواب دنيوى طلبد، وى را بدهيم و دريغ نداريم. لكن چنان باشد كه در آن آيت ديگر گفت: وَ مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا، نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ.

وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها و هر كه بطاعت و عمل ثواب اخروى خواهد، ويراست آنچه خواست. اين ثواب عمل بر اندازه نيّت و بر وفق همّت بود.

هر كه را در عمل نيّت دنيا بود، وى را دنياست و هر كه را نيّت عقبى بود، وى را عقبى است و اليه‏

اشار النّبي (ص) «انّما الأعمال بالنّيّات. و انّما لامرى ما نوى. من كانت هجرته الى اللَّه و رسوله فهجرته الى اللَّه و رسوله، و من كانت هجرته الى دنيا يصيبها، او امرأة يتزوّجها فهجرته الى ما هاجر اليه.

قوله: وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ الآية قراءت مكّى بمدّ و همز است، بر مثال «كاعن»، باقى بتشديد يا و بى مدّ خوانند بر مثال «كعيّن» و معنى هر دو لغت يكسان است: اى و كم من نبىّ و تقول العرب: «بكايّن هذا الثّوب»، اى بكم هذا الثّواب.

«قتل» بر وزن فعل بر مجهول قراءت حرمى و بصرى است. ديگران قاتل خوانند، و اين كلمات را چهار وجه است: يكى وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ اينجا وقف كنى.

معنى آنست: كه بسا پيغامبران كه كشتند، و در قرآن ازين كشتن انبياء فراوان است، و بر جهودان بآن گواهيها فراوان از خدا. و از آن كشتگان زكريا (ع) و يحيى (ع) شناسند. وجه ديگر وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ وقف است. ميگويد: بسا پيغامبرا كه كشتن كرد و جنگ با دشمنان خدا. و از مقاتلان پيغامبران داود (ع) و سليمان (ع) و يوشع (ع) شناسند. آن دو وجه ديگر «قتل معه» و «قاتل معه» قتل و مقاتلت با سپاه پيغامبران افتد. ميگويد: بسا پيغامبرا كه با وى فراوان از سپاههاى ايشان كشتن كردند، و بسا كه كشته شدند از بهر خدا و در پيدا كردن دين وى.

الربى نامى است سپاه را كه از هزار كم نباشد. ابن مسعود گفت: رِبِّيُّونَ هزارها باشند. از ربا گرفته‏اند: يقال: «ربا الشّى‏ء اذا زاد و كثر».

مفسّران گفتند: اين علماءاند، سمّوا بذلك لزيادة علمهم و الرّبّانى منسوب الى العلم بدين الرّبّ.

قوله: فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ اى: ما ضعفوا عن الجهاد لما نالهم من أ لم الجراح.

وَ مَا اسْتَكانُوا: اى ما خضعوا و ما خشعوا لعدوّهم. اين باز عتابى ديگر است منهزمان احد را، ميگويد: بسا پيغامبران و اصحاب ايشان كه جنگ كردند با دشمنان، و بسا پيغمبران كه كشته شدند، و آن قوم و ياران ايشان بعد از قتل پيغامبران از دين خويش برنگشتند، و دين از دست بندادند، و از جهاد سست و بد دل نگشتند، و آن گه در آن رنج و قتل، انبياء جز اين سخن نگفتند كه: رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ إِسْرافَنا فِي أَمْرِنا وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا اى عند الالتقاء فلا تزول.

وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ يعنى: يا اصحاب محمد! چرا نه آن گفتيد شما كه ايشان گفتند؟ و نه كه آن كرديد كه ايشان كردند؟ تا بثواب رسيديد، چنان كه ايشان رسيدند؟ ثواب ايشان آنست كه گفت: فَآتاهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنْيا يعنى: النّصر على عدوّهم.

وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ جنّة اللَّه و رضوانه، فمن فعل ذلك فقد احسن.

وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ مفسّران گفتند: ثواب دنيا در حق اين امّت هم نصرت است بر دشمن و هم غنيمت، و در حق امّتهاء پيشينه نصرت مجرّد بود بى‏غنيمت، كه ايشان را غنيمت گرفتن و خوردن حلال نبودى بهم آوردندى تا آتشى از آسمان فرود آمدى و آن را بسوختى. و تخصيص و تشريف مصطفى (ص) بر وى و بر امّت وى حلال كردند. و به‏ قال النّبيّ (ص): «احلّت لى المغانم و لم تحلّ لاحد قبلى».

قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا الآية. اين آيت بآن فرود آمد كه در وقعه احد چون هزيمت بر مسلمانان افتاد، منافقان فرا ايشان گفتند كه: بدين اوّل باز گرديد.

و از ابو سفيان امان طلب كنيد. ربّ العالمين گفت: إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا... اگر شما فرمان ايشان بريد و بمشاورت ايشان كار كنيد شما را از دين اسلام بر گردانند، و با ملت كفر برند. مكنيد چنين، و اگر گويند فرمان مبريد.

بَلِ اللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ نه، نه، با كافران موالات مگيريد و از ايشان يارى مجوئيد كه يارى دهنده شما و مولاى شما اللَّه است! بهتر يارى دهندگان، و به آرنده دوستان، و كم آرنده دشمنان.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ... محمد (ص) هر چند ستوده و گزيده از ميان همه مردمان است، و نواخته خداى جهانيانست، قطب جهان و چراغ زمين و آسمان است. صدر و بدر عالم، مقتداى خلق، مهتر كائنات، و خاتم پيغامبرانست، با اين همه بشر است، مرگ بر وى روا، و فنا در وى روان، چندى كه بودند در جهان، ازين پيغامبران همه رفتند. نه حق ناپيدا شد نه اللَّه را زيان.

حق از همه باز مانده و اللَّه بكمال عزّ خويش نگه دارنده.

از روى اشارت خطاب با اهل تحقيق ميرود كه كمال عزّت ما مستغنى است از لم يكن ثم كان. خداوندى ما را از نبود بسى بود پيوندى در نيايد. وحدانيت ما را موجدى در مى‏نبايد. هستى ما را مقوّى درنبايد. كبرياء ما را عزّت ما شناسد، عزّت ما را احديّت ما داند.

و لوجهها من وجهها قمرو لعينها من عينها كحل‏

و صحّ‏ فى الخبر أنّه عزّ جلاله يقول: «يا عبادى لو أن اولكم و آخركم و انسكم و جنكم كانوا على اتقى قلب رجل منكم لم يزد ذلك فى ملكى شيئا! يا عبادى لو أن اولكم و آخركم و انسكم و جنكم كانوا على افجر قلب رجل منكم لم ينقص ذلك من ملكى شيئا».

قوله: أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ الآية. اين آيت دلالت كند بر شرف صديق اكبر كه چون مصطفى (ص) را ازين سراى حكم بيرون بردند، و طلعت نبوت او را مركب مرگ فرستادند. و حضرت الهيّت بنعت عزّت آن طلعت را از مركب مرگ در ربود، و در كنف احديّت گرفت، اهل تفرقت در اضطراب افتادند، و ديدهاشان در حجاب شد. مگر بصيرت صديق اكبر كه مصطفى (ص) نقطه جمع را در صدق وى مسجّل كرده بود، باين خبر كه «خلقت و أخى ابو بكر من طينة واحدة فسبقته بالنبوّة فلم يضرّه، و لو سبقنى بها ما كان يضرّنى».

لا جرم چون عمر تيغ بر كشيد و گفت: هر كه گويد كه: مصطفى (ص) بمرد سرش برگيرم، ابو بكر كه قدم صدق او در دائره جمع مستحكم بود، بمنبر بر آمد و بانگ بر عمر زد و بر ديگران، كه: «من كان يعبد محمدا فانّ محمدا قد مات، و من كان يعبد اله محمد فانّه حىّ لا يموت». عظيما! خدايا! جبارا! كردگارا، كه همه اوست! بود خلقان بداشت او! نابود ايشان بحكم او! بقاء عالميان بارادت او! فناء آدميان بمشيّت او! باقى هميشه و زنده پاينده او! كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ».

قولهُ: وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ الآية. نفسها آنست كه اللَّه شمرد، زندگيها آنست كه وى ساخت. اجلها آنست كه وى نهاد. روزيها آنست كه وى داد. نه افزود و نه كاست! اين است سخن راست! يكى را با دنيا داد، يكى با عقبى يكى با مولى. و هر يك را مراد خود بداد. دنيادار را گفت: وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها. عقبى جوى را گفت: وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها، باز مولى جويان را از هر دو جدا كرد. و ايشان را شاكران خواند و گفت: وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ جزاء ايشان در ارادت ايشان نيست كه ايشان را خود ارادت نيست. ارادت ايشان فداء ارادت حق بود.

به موسى (ع) وحى فرستاد كه: يا موسى! خواهى كه بجايى رسى، مراد خود فداء مراد ازلى ما كن، و ارادت خود در باقى كن. پير طريقت جنيد وقتى در اثناء مناجات از حق درخواستى كرد، بسرّش ندا آمد كه: «يا جنيد خلّ بينى و بينك» ميان من و تو مى‏درآيى؟ من خود دانم كه ترا چه سازد. و چه بكار آيد؟

آنچه فرستم بپذير، و آنچه فرمايم بكن. پس چون بنده را خواستى نبود، ربّ العالمين وى را به از آن دهد كه بنده خواهد، چنان كه در خبر است: «من شغله ذكرى عن مسألتى اعطيته افضل ما اعطى السّائلين».

فَآتاهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ در ثواب آخرت «حسن» گفت: يعنى نيكو است آن ثواب، و در ثواب دنيا آن نگفت. از بهر آنكه ثواب آخرت پاينده است و ثواب دنيا گذرنده، آن بودنى است بر دوام بى‏آفت، و بى‏فتنت. و اين بريدنى است عن قريب، هم با آفت و هم با محنت.

وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ اين محسنان آن شاكرانند كه درين آيت گفت.

و جزا كه آنجا اشارت كرد محبت است كه اين جا بيان كرد. و احسان آنست كه مصطفى (ص) گفت بجواب جبرئيل: «ان تعبد اللَّه كأنّك تراه».

احسان صفت‏مراقبانست، و حال واجدانست، و مقام راضيان است، و نشان دوستان است. محبّت خداى ايشان را شعار، و ياد اللَّه ايشان را دثار، و مهر اللَّه ايشان را نثار، نثارى كه بر روى جان گويى نگار است، و درخت شادى از وى ببارست، و جان را خوش بهار است!

الا اى خوش نسيم نو بهارىتو بوى زلف آن بت روى دارى

۲۶ النوبة الاولى

قوله تعالى: سَنُلْقِي آرى مى‏درافكنيم، فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا در دلهاى ناگرويدگان، الرُّعْبَ بيم و ترس، بِما أَشْرَكُوا بِاللَّهِ بآنچه انباز گرفتند با خداى، ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً چيزى كه اللَّه آن را از آسمان حجّتى نفرستاد، وَ مَأْواهُمُ النَّارُ و بازگشتگاه ايشان فردا آتش است، وَ بِئْسَ مَثْوَى الظَّالِمِينَ (۱۵۱) و آن بد بودن گاهى است كافران را.

وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ راست گفت خداى با شما، و راست كرد وعده خويش كه داده بود، إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ آن گه كه شما ايشان را ميكشتيد بخواست وى، حَتَّى إِذا فَشِلْتُمْ تا آن گه كه بد دل شديد، وَ تَنازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ و با يكديگر مخالف شديد و بر آويختيد، وَ عَصَيْتُمْ و در رسول من نافرمان شديد و سركشيديد، مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ پس آنكه با شما نمود اللَّه آنچه دوست ميداشتيد، مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا كس هست از شما كه اين جهان مى‏خواهد، وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ. و كس هست از شما كه آن جهان مى‏خواهد، ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ پس شما را از كافران برگردانيد، لِيَبْتَلِيَكُمْ تا شما را بيازمايد (بآن محنت كه افتاد)، وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ و درگذاشت از شما آنچه كرديد. وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ (۱۵۲) و اللَّه با فضل است بر مؤمنان.

إِذْ تُصْعِدُونَ كه بالا ميگرفتيد، وَ لا تَلْوُونَ عَلى‏ أَحَدٍ و باز ننگرستيد با كس، وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ و پيغامبر شما را ميخواند، فِي أُخْراكُمْ از پس شما، فَأَثابَكُمْ شما را اللَّه پاداش داد (بآن نافرمانى كه كرده بوديد و دنيا كه جسته بوديد) غَمًّا بِغَمٍّ غمى در غمى پيوسته، لِكَيْلا تَحْزَنُوا تا مگر باز اندوهگن نبيد، عَلى‏ ما فاتَكُمْ بر آنچه از شما درگذرد از دنيا، وَ لا ما أَصابَكُمْ و نه بر آنچه بشما رسد از رنج، وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (۱۵۳) و اللَّه آگاه است بآنچه ميكنيد.

ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ پس فرو فرستاد بشما، مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ از پس آن غم، أَمَنَةً ايمنيى از دشمن، نُعاساً خوابى و آرامى، يَغْشى‏ طائِفَةً مِنْكُمْ كه در گروهى از شما مى‏پيچيد آن خواب، وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ و گروهى بتيمار آورد ايشان را خستگيها در تنهاى ايشان، يَظُنُّونَ بِاللَّهِ ظنها ميبردند بخداى، غَيْرَ الْحَقِّ ظنهاى ناسزا، ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ ظنهاى كافروار يَقُولُونَ (در خويشتن مى‏انديشيدند) و با خود ميگفتند: «هل لنا من الامر من شى‏ء» از كار بما هيچ چيز هست؟ قُلْ جواب ده رسول من: إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ كار همى خداى راست، يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ در دلهاى خويش چيزى نهان مى‏دارند، ما لا يُبْدُونَ لَكَ چيزى كه آن پيدا نمى‏كنند ترا بزبان، يَقُولُونَ ميگويند: لَوْ كانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ اگر ما را از كار چيزى بودى، ما قُتِلْنا هاهُنا ما را ايدر بنكشتندى، قُلْ پيغامبر من بگوى، لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ اگر شما در خانهاى خويش بوديد، لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ بيرون آمدندى آنان كه بر ايشان مرگ نبشته‏اند، و هنگام آمده إِلى‏ مَضاجِعِهِمْ بر افتادن گاههاى ايشان، وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ و تا بيازمايد و بر رسد اللَّه، ما فِي صُدُورِكُمْ بآنچه در دلهاى شماست، وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ و تا پاك‏كند و شبهت ببرد از آنچه در دلهاى شما است، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (۱۵۴) و اللَّه دانا است بآنچه در دلهاى شما است.

إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ ايشان كه برگشتند (بهزيمت) از ميان شما، يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ آن روز احد كه هر دو گروه همديدار گشتند. إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ شيطان ايشان را از جاى ببرد، بِبَعْضِ ما كَسَبُوا بلختى از آنچه كرده بودند از پيش، وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ و بدرستى كه خداى عفو كرد آن گريختن ايشان ازيشان. إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ (۱۵۵) كه خداى آمرزگارست و بردبار.

النوبة الثانية

قوله تعالى: سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ... الآية مفسران گفتند: كه سبب نزول اين آيت آن بود كه روز احد بعد از آن وقعه كه افتاد، كافران قريش سوى مكه بازگشتند براه در با يكديگر گفتند: بد كرديم كه لختى از ايشان زنده بگذاشتيم و همه را نكشتيم! اكنون باز گرديد تا رويم و بيخ ايشان بر آريم! و يكى را از ايشان بر بسيط زمين نگذاريم. تا درين بودند، ربّ العالمين ترسى و بيمى در دل ايشان افكند، تا از آن همت بگشتند، و آن عزم فسخ كردند.

اللَّه بر مسلمانان منت نهاد، بآن ترس كه در دل ايشان افكند و گفت: وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ.

قراءت شامى و على و يعقوب الرُّعْبَ بضمّ عين است، باقى بسكون عين خوانند، دو لغت‏اند هر دو بمعنى خوف.

بِما أَشْرَكُوا بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً معنى سلطان «حجّت» است، و در قرآن سلطان باين معنى فراوان است. يعنى: كافران را بآن بت پرستيدن هيچ حجّت نيست، و خداى ايشان را از آسمان بآن شرك هيچ كتابى نفرستاد، تا ايشان را در آن‏ حجّتى بودى و عذرى، لا جرم مآل و مرجع ايشان آتش دوزخ است.

وَ بِئْسَ مَثْوَى الظَّالِمِينَ و بد جايگاهى كه دوزخ است، جاى مشركان و ستمكاران.

قوله: وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ... الآية. محمد بن كعب القرظى گفت: رسول خدا (ص) چون به مدينه باز رفت، جماعتى از ياران وى گفتند: از كجا بما رسيد اين محنت؟، و چون افتاد اين وقعت؟ و اللَّه تعالى ما را وعده نصرت و ظفر داده بود؟

و ذلك فى قوله تعالى: بَلى‏ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا... الآية. رب العالمين بجواب ايشان اين آيت بفرستاد: وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ. گفته‏اند: اين وعد آن بود كه رسول خدا بخواب ديد كه بر دشمنان ظفر يافتى، و خواب پيغامبران وحى باشد.

از آن آن را «وعد» خواند. و صدق اين وعد آن بود كه باوّل وقعه احد مسلمانان غلبه كردند بر كافران، پس بآخر كافران غلبه كردند. ميگويد: اللَّه با شما راست گفت و راست كرد وعده خويش.

إِذْ تَحُسُّونَهُمْ اى تقتلونهم قتلا، ذريعا، سريعا، شديدا، كه باوّل روز ظفر شما را بود و شما ايشان را بكشتيد بخواست خداى.

حَتَّى إِذا فَشِلْتُمْ حتّى غايت راست، بمعنى: «الى» يعنى تا آنكه بد دل شديد و با يكديگر مخالف شديد. اين مخالف و منازعت آن بود كه تيراندازان بطلب غنيمت درن بگذاشتند و در لشكر گاه افتادند، و سالار ايشان عبد اللَّه بن جبير ميگفت: بمكنيد، و درن بمگذاريد! ايشان با وى منازع شدند و فرمان نبردند، و درهم افتادند. و سالار با تنى چند كم از ده كس از جاى برنخاستند. دشمن درن بگذاشته ديدند، درافتادند، و سالار و آن چند كس را بكشتند، و در مصطفى (ص) و مسلمانان درافتادند.

قوله: وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ اين أَراكُمْ در موضع اعطاكم است. چنان كه آنجا گفت: سَأُرِيكُمْ دارَ الْفاسِقِينَ اى ساعطيكم ارض مصر منّت بر ايشان نهاد بآنچه زمين مصر ايشان را داد. مالك بن انس گفت: «مصر خزانة الارض». عمرو بن عاص گفت: «مصر فردوس الدنيا». و روى عن النبى انّه قال: «ابتغوا خير مصر و لا تتخذوها دارا فانه يساق اليها اقلّ النّاس اعمارا.

أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ ظفر و نصرت مسلمانان بود، در ابتداء روز باد صبا برخاست، مسلمانان شاد گشتند و بر كافران نصرت ديده و علمداران مشركان كشته.

و آن گه بآخر روز حال دگرگون شد، و آن باد صبا با باد دبور گشت، و آن شادى باندوه بدل شد.

قوله: مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا و هم الذين تركوا المركز، و اقبلوا الى النّهب. وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ و هم الّذين ثبتوا فى المركز حتى قتلوا.

قال ابن مسعود: ما شعرت انّ احدا من اصحاب رسول اللَّه (ص) يريد الدنيا و عرضها حتى كان يوم احد و نزلت هذه الآية.

ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ اى بذنوبكم هذه، صرفكم عن قتلهم من بعد أن اظفركم عليهم. لِيَبْتَلِيَكُمْ بما جعل عليكم من الدّبرة فيتبيّن الصابر من الجازع و المخلص من المنافق.

وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ حيث لم تقتلوا جميعا عقوبة بمعصيتكم النبىّ (ص) و الهزيمة.

و اللَّه ذو فضل على المؤمنين.

قوله: إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ اى لا تعرّجون و لا تقيمون عَلى‏ أَحَدٍ «احد» اين جا مصطفى (ص) است كه وى ميگفت: «انا النّبيّ لا كذب، انا ابن عبد المطلب».

وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ اى و من ورائكم يقول: الى عباد اللَّه! فانى رسول اللَّه من يكر فله الجنة. ميگويد: رسول شما را ميخواند و اين خبر ميگفت و شما اجابت نكرديد، و با وى ننگرستيد. يقال: جاء فلان فى آخر النّاس، و آخرة النّاس، و اخرى النّاس و اخرات النّاس، و اخريات النّاس.

فَأَثابَكُمْ اى: جازاكم. و الثواب يكون خيرا و يكون شرا، كالبشارة تكون بخير و بشرّ.

غَمًّا بِغَمٍّ اى: مع «غمّ» و قيل: متصلا بغم، غمى در غمى پيوسته، و دو غم بر سر هم نشسته: يكى غم هزيمت، ديگر غم آنكه از ابليس شنيده بودند كه محمد (ص) را بكشتند.

لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى‏ ما فاتَكُمْ يعنى الفتح و الغنيمة، وَ لا ما أَصابَكُمْ من القتل و الهزيمة.

وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ، ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ اين در شأن هفت كس فرود آمد از ياران مصطفى (ص) ابو بكر صديق، عمر فاروق، على المرتضى و الحارث بن الصمة، و سهيل بن حنيف و دو مرد انصارى. ميگويد: شما را پس از غمّ قتل و هزيمت أمن دادم، خواب بر شما افكندم و خواب نشان أمن است و سكون دل و زوال غم و ترس. «امنة» و «امن» يكى است. و از بهر آن بر «نعاسا» واو نيست كه آن تفسير امنة است.

«تغشى طائفة» كه بتا خوانى بر قراءت كسايى و حمزه فعل «امنة» راست، و كه بيا خوانى بر قراءت باقى فعل «نعاس» راست. ميگويد: خواب در ميپيچيد در گروهى از شما.

وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ و گروهى بودند، يعنى منافقان: معتب بن قشير و اصحاب او كه نه أمن بود ايشان را و نه خواب. ايشان را همه تيمار و غم خويش گرفته بود و همت ايشان همه در كار خويش و در خلاص نفس خويش. قوله: يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ اين طائفه منافقان را ميگويد كه: ظن ناسزا مى‏بردند باللّه، كه محمد (ص) را نصرت نخواهد داد، و كار وى مضمحل است! و دين وى تباه! ربّ العالمين گفت: اين ظنّ ايشان بس كافروار است و بيگانه وار، يعنى ظن ايشان بخداى در كار محمد (ص) هم چون ظن كافران است و اهل جاهليت.

يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْ‏ءٍ اين استفهام بمعنى «جحد» است و امر اينجا بمعنى نصرت و ظفر، يعنى كه ايشان ميگويند: ما را ظفر و نصرت چنان كه وعده داده بودند نيامد، و منافقان اين سخن بر جهت تكذيب گفتند. ربّ العالمين بجواب ايشان گفت: إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ چون لام نصب خوانى بر قراءت بصرى، آن نصب از بهر انّ است، و چون برفع خوانى مستأنف بود. ميگويد: نصرت و ظفر و قضا و قدر و شهادت همى خداى راست. يعنى: چون همه او راست، آن را دهد كه خود خواهد. از ابن عباس روايت كردند كه: اين ظنّ ناسزا كه باللّه مى‏بردند تكذيب قدر است، كه ايشان در قدر سخن ميگفتند، و حوالت كارها با خود ميكردند، و مشيّت خود برابر مشيّت خدا ميداشتند. رب العالمين گفت: قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ.

يا محمد ايشان را بگوى كه: القدر خيره و شرّه من اللَّه. مصطفى (ص) گفت: «يكون فى امّتى خسف و مسخ و ذلك فى المكذّبين فى القدر»

و قال: صنفان من امّتى ليس لهما فى الاسلام نصيب: المرجئة و القدرية.

و روى ان أبا بكر و عمر تكلّما فى القدر، فتابع بعض القوم أبا بكر و تابع بعض القوم عمر فتحا كما الى رسول اللَّه (ص) فاقبل النبى (ص) على ابى بكر فقال كيف قلت: يا ابا بكر؟ فقال الحسنات من اللَّه و السّيّئات من انفسنا. فانقبض رسول اللَّه (ص) بعض الانقباض حتى رؤى ذلك فيه. ثم قال يا عمر كيف قلت؟ قال الحسنات و السّيّئات كلّها من اللَّه. قال فانبسط رسول اللَّه (ص) حتى رؤى ذلك فيه. ثم قال انّ اوّل من تكلم فى القدر لجبرئيل و ميكائيل، قال ميكائيل مثل مقالتك يا ابا بكر، و قال جبرئيل مثل مقالتك يا عمر، فقالا ان يختلف اهل السّماء يختلف اهل الارض، تعال حتى نتحاكم الى اسرافيل، فما قضى بيننا رضينا.

قال: فتحاكما الى اسرافيل فقضى بينهما انّ الخير و الشّرّ كلّه من اللَّه، قال رسول اللَّه (ص): فهذا قضايى بينكما. قال: ثمّ اقبل على ابى بكر فقال: يا أبا بكر انّ اللَّه تعالى لو اراد ان لا يعصى ما خلق ابليس.

يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ يعنى: فى قلوبهم، ما لا يُبْدُونَ لَكَ در دلهاى خويش چيزى پنهان ميدارند كه پيدا نمى‏كنند بزبان. آن گه تفسير بر عقب گفت: يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا، اين «يقولون» همان «يخفون» است، يعنى يخفون قولهم، در دل خويش با نفس خويش ميگويند پنهان، كه اگر ما را خرد بودى با محمد (ص) بيرون نيامديمى تا سران ما را نكشتندى. ربّ العالمين گفت بجواب ايشان: قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى‏ مَضاجِعِهِمْ أي مصارعهم. در اين آيت ردّ قدريه و معتزله است كه ميگويند: قتل بر كس نه نوشته‏اند، و آن كس را كه كشتند نه باجل مرد. و اين مخالفت نصّ قرآنست كه گفت عزّ و علا: لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ. و ازين جاست كه مفسّران گفتند درين آيت مضمر است كه: و حانت آجالهم الى مضاجعهم.

وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ هر لام كه در عربيت آيد كه نه «لام ملك» بود نه «لام امر»، آن را «لام ابتدا» گويند. چنان كه تو كسى را گويى: فرا فلان ايدون و ايدون گوى. او جواب دهد: «تا بينم او را» اين لام در سخن لام ابتداست معلّق بر ضمير يا بر خطاب مخاطب. و «ليبتلى» و «ليمحص» در هر دو كلمه لام ابتداست.

و المحص «التقية» يقال «فرس ممحوص»، اذا لم يكن فى حوافرها رهل.

و معنى الآية: ليبتلى اللَّه ما فى صدوركم ايّها المنافقون فعل ما فعل يوم احد و ليمحص اى ليطهر و يكشف ما فى قلوبكم ايّها المؤمنون من الرّضا بقضاء اللَّه.

وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ اى بما يدور فى الافكار، و يعترض فى النفوس، و بما فى القلوب من النفاق و الايمان.

قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ... الآية اين خطاب با مؤمنانست، ميگويد: ايشان كه پشت بدادند بهزيمت، و از قتال دشمن برگشتند از ميان شما كه مؤمنان‏ايد يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ آن روز كه جمع مؤمنان و جمع كافران همديدار گشتند، و بر هم رسيدند، آن شيطان بود كه در راه ايشان آمد، و ايشان را بر آن ذلّت داشت، و آن كار ايشان را برآراست. و اين در راه آمدن شيطان و ايشان را از ثبات بيفكندن، بشومى آن بود كه فرمان رسول (ص) را خلاف كرده بودند، و مركز بگذاشته. پس رب العالمين ايشان را عذر نهاد و عفو كرد، گفت: وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ. و گفته‏اند كه معصيت ايشان آن بود كه پارسال به بدر رغبت كرده بودند در فداء مشركان، و بازفروختن ايشان، كه ببدر بدست آورده بودند، و بنكشتن ايشان، پس ربّ العالمين عذر ايشان بنهاد و آن معصيت ازيشان در گذاشت و عفو كرد و گفت: لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ. مفسّران گفتند: عثمان بن عفان از ايشان بود، و رافع بن المعلى، و خارجة بن زيد، و حذيفة بن عتبة بن ربيعة، عثمان بن عقبه، و عمرو بن عقبه. مردى از ابن عمر پرسيد كه عثمان به بدر حاضر بود؟ گفت: نه، گفت: ببيعة الرضوان حاضر بود؟ گفت: نه، گفت: از جمله ايشان بود كه يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ؟ گفت: بود. ابن عمر را گفتند كه: اين در عثمان عيب ميجويد باين كه مى‏گويد. ابن عمر گفت: اما بدر فانّ رسول اللَّه (ص) قد ضرب له بسهمه. امّا بيعة الرضوان فقد بايع له رسول اللَّه (ص) و يد رسول اللَّه خير من يد عثمان، و اما الذين تولوا منكم يوم التقى الجمعان فقد عفا اللَّه عنهم ان اللَّه غفور حليم.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ... جليل است و جبّار خداى كردگار نام‏دار، رهى‏دار، كه از كار رهى آگاه است، و رهى را پشت و پناه است. خود دارنده، و خود سازنده، كه خود كردگار و خود پادشاه است، و همه عالم او را سپاه است. سپاهش نه چون سپاه خلقان، كه ملكش نه چون ملك ايشان.

چون ملك او ملك نه، چون سپاه او كس را سپاه نه. سپاه مخلوق را اسپ و سلاح بايد، آلت و زينت بايد، فرهيب و حيلت بايد. سپاه حق بى‏نياز از فرهيب و حيلت، كمر بسته بر درگاه عزّت، تا خود چه آيد از فرمان و حكمت. سپاه او يكى پشه عاجز گماشته بر نمرود گربز، اينت گردن‏كش كزو قوى‏تر نه! و آنت پشّه كزو ضعيف‏تر نه! بنگر كه با وى چه كرد و چون گشت؟! سپاه ديگر لشكر ابابيل فرستاده باصحاب فيل، لشكرى چنان ضعيف بقومى چنان عظيم! بنگر تا چون دمار از ايشان برآورد، و روز ايشان بسر آورد؟! سپاه ديگر باد عقيم فرو گشاده بر عاديان عمالقه و جبابره آن زمان، ايشان را چنان كرد كه كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ، فَهَلْ تَرى‏ لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ؟ سپاه ديگر رعب است بر دل كافران از هيبت محمد (ص) خاتم پيغامبران، هنوز بدو نارسيده، يك ماهه راه ميان شان مانده، و از ترس و بيم جانشان بر لب رسيده! ازين جا گفت مصطفى (ص): «نصرت بالرّعب مسيرة شهر».

و رب العالمين اين منشور درگاه رسالت را از قرآن مجيد توقيع بر زده كه: سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ.

و از آثار هيبت محمد (ص) بر دل كافران و امارات فزع در دل بيگانگان، يكى قصه بو جهل است با آن مرد ثقفى كه شتران داشت و بوى فروخت، و قصه‏آنست كه: على (ع) و ابن عباس (رض) گفتند: شبى جبرئيل امين (ع) ندا در عالم داد كه: «معاشر الناس ما قعودكم و قد بعث اللَّه عزّ و جلّ اليكم نبيّا من ولد لوى بن غالب، يقال له محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف.

گويند: جوانى از قبيله ثقيف آواز جبرئيل بشنيد، برخاست و ده تا شتر در پيش گرفت. و روى به مكه نهاد. چون در مكه شد، جماعتى را ديد از صناديد و سادات قريش. جوان گفت: «ا فيكم محمد؟»

ابو جهل فرا وى جست و گفت كه: اى جوان اين چه سخن است كه مى‏گويى؟ و محمد كه باشد؟ گفت: آن پيغامبر كه بشما فرستادند. گفت: هيچ پيغامبر بما نفرستادند. جوان گفت: من شبى نشسته بودم و از هوا ندايى شنيدم بدين صفت. ابو جهل گفت: آن آواز شيطان بود كه بشما افسوس ميداشت. ثقفى گفت: خواهم كه تو روى وى بمن نمايى، تا ببينم. گفت: ترا روى وى ديدن بكار نيست، كه وى مردى جادوست، ترا فريب دهد. ثقفى گفت: تو در حق وى سخن بس درشت مى‏گويى، مگر ميان شما خشونتى است؟ كسى ديگر بود كه همين گويد كه تو مى‏گويى؟ گفت: آرى عمّ من وليد بن مغيرة. گفت: عمّ تو بر موافقت تو و هواى تو سخن گويد، ديگرى بايد. گفت: عمّ محمد، بو لهب عبد العزى بن عبد المطلب.

پس بر بو لهب شدند. بو لهب همان گفت كه بو جهل گفت. پس ثقفى گفت: «اوّه! ضلّ سعيى! و ذهبت ايّامى!»

اكنون كيست كه شتران من بخرد؟ بو جهل گفت: من بخرم. بچند فروشى؟ گفت: بدويست دينار. گفت: خريدم و بده ديگر. گفت: اين ده چرا افزودى؟ گفت: بشرط آنكه بر محمد (ص) نروى، و سخن وى نشنوى. ثقفى را تهمتى در دل افتاد، شتران را بگذاشت و رفت سوى كعبه، مصطفى (ص) را ديد در نماز بركوع، و نور روى وى بر شراك نعلين افتاده. با خود گفت: ما هذا بوجه ساحر و لا كذّاب! و اللَّه ما انت الّا صادق.

و مصطفى (ص) هم چنان در نماز مى‏بود، و ثقفى بازگشت بطلب شتران خود آمد، تا بغرفه ابو جهل. ابو جهل بر غرفه بود، گفت: يا ابا الحكم يا شتران رد كن يا بها بده. ابو جهل گفت: «هيهات ما لك عندى مال و لا نوق، لانّك نقضت الشّرط»

ثقفى گفت: «كذبت و اللَّه فى امر محمد، ما هو بساحر و لا كذّاب بل هو نبىّ صادق.»

ابو جهل گفت: «و اللّات و العزّى لا اعطينّك شيئا ابدا»

، ثقفى گريان و دلتنگ بازگشت. عبد اللَّه زبعرى بر طريق استهزاء فراز آمد، و نرم نرم گفت: يا ثقفى! خواهى كه با حقّ خود رسى، رو محمد (ص) را با خود بياور، كه او را هيبتى است بر دلها تا حق تو بستاند. ثقفى آمد بحضرت مصطفى (ص) و از هيبت كه بر او تافته بود سخن نمى‏يارست گفت، و لرزه بر اندام وى افتاده.

مصطفى (ص) گفت: اى جوانمرد مترس كه من پيغامبر رحمتم، آن گه گفت: يا غلام آن آواز شنيدى از آسمان كه گفتند: «ما قعودكم و قد بعث فيكم نبىٌّ من لوى بن غالب»؟

گفت: شنيدم، حبيبى!

صوت من كان ذاك؟

گفت: صوت جبرئيل. مصطفى (ص) گفت: ديدى كه عبد اللَّه زبعرى با تو نرم نرم گفت كه: بيار محمد را تا با حق خود رسى؟ ثقفى گفت: اشهد بشعرى و جلدى و بشرى و دمى مخلصا ان لا اله الا اللَّه، وحده، لا شريك له، و انّك محمدا عبده و رسوله.

گفت: اكنون كه ايمان آوردى من با توام تا ترا بحق خود رسانم. آن گه گفت ثقفى را كه: تو از پيش برو بدر سراى بو جهل كه تو در من نرسى. ثقفى از پيش برفت و مصطفى (ص) بر ديدار ابو جهل كه از غرفه مينگرست يك گام از مسجد برداشت و ديگر بدر سراى بو جهل بر زمين نهاد. ثقفى خواست تا گويد: يا ابا الحكم، مصطفى (ص) گفت: چنين مخوان او را، بآن كنيت خوان كه اللَّه او را داد كه «يا ابا جهل». آن گه مصطفى (ص) او را سه بار خواند يا ابا جهل! و جواب مى‏نداد. پس از سه بار جواب داد: لبيك لبيك يا محمد (ص) و سعديك و كرامة لك.

و فرود آمد از غرفه، گونه روى وى بگشته و عقل زائل شده و زبان سست گشته، و بهمه اندام لرزه در افتاده، گفت: چه حاجت دارى يا محمد؟ گفت: حق اين مرد بگزار بتمامى. گفت: نعم يا محمد! على الراس و العين.

آن گه كنيزك را بخواند و كيسه زر و ترازو بخواست، و دويست دينار بركشيد و بوى داد. مصطفى (ص) گفت: ده دينار ديگر چنان كه گفته‏اى. بو جهل ده دينار ديگر بر كشيد و بوى داد و گفت: «هى لممشاك يا محمد! فانه لم يكن فى حسابى».

آن گه ابو جهل گفت: يا محمد! هيچ حاجت ديگر دارى؟ گفت: «نعم، الرّوضة الخضرة و العيش المقيم، ان تقول لا اله الا اللَّه و تقرّ بأنّى رسول اللَّه حقا».

ابو جهل گفت: يا محمد هر چه فرمايى از اهل و مال و فرزند فرمان بردارم. اما اين كلمه را طاقت ندارم كه بگويم. رسول (ص) بازگشت و گفت: يا غلام رو و آن قوم را گوى كه قدر ما نزد صاحب ايشان چندانست، و قدر او نزديك ما چونست؟ ثقفى رفت، و قصه بگفت. ابن الزبعرى با جماعتى برخاستند و گفتند: چونست كه صاحب ما بو الحكم ما را بتكذيب محمد مى‏فرمايد، و بآشكارا وى را ناسزا ميگويد، و پنهان او را تواضع ميكند، و كار وى راست ميدارد؟ خيزيد تا همه در دين محمد (ص) شويم. برين عزم بيرون آمدند، وليد بن مغيره را ديدند، قصه با وى بگفتند. وليد گفت: چندان توقف كنيد تا از وى بپرسيم كه آنچه كرد از بهر چه كرد؟ اگر معذور است او را معذور داريم. آمدند بدر سراى بو جهل، او را خواندند هم بر آن صفت ترسنده و لرزنده بيرون آمد. وليد گفت: اين چه حال است، و چه هيبت كه در دل تو افتاده از محمد؟ گفت: يا عمّ! شتاب مكن و سخن من بشنو، اگر عذرم هست مرا معذور داريد، محمد را ديدم كه از مسجد بيرون آمد، و اوّل گام كه بر گرفت بدر سراى من بر زمين نهاد، آن گه مرا به بو جهل بر خواند، من خشم گرفتم، سنگى عظيم نهاده بود برداشتم تا بر سر وى فرو گذارم، و خلق را از وى باز رهانم. چون اين همت كردم دست من با سنگ در گردن بماند و خشك شد گفتم: اگر آنچه محمد مى‏گويد راست ميگويد دستم گشاده شود. دستم گشاده گشت، و سنگ از دستم بيفتاد، همچون خمير پاره‏اى. ديگر باره مرا به بو جهل برخواند همان همت كردم همان حال ديدم. سوم بار كه مرا برخواند.

سنگ برگرفتم خشخشه‏اى شنيدم از پس خويش. باز نگرستم، شيرى را ديدم سهمناك عظيم، كه آتش از هر دو چشم وى مى‏افروخت، و نيشها داشت چنان كه نيش فيل، و بر يكديگر مى‏زد، و مرا گفت: «الويل لك! اجب محمدا و اقض حاجته و الّا و اله محمد قرصتك بانيابى هذه». فاخرجت رأسى الى محمد، و أجبته عند ذلك. يا عمّ! ان كنت معذورا فاعذرنى، و ان كنت معذولا فاعذلنى. فلما سمعوا ذلك، قالوا بأجمعهم انت معذور اذ كان الأمر كذلك.

قوله: مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ قيمت هر كسى ارادت اوست، و خواست هر كسى رهبر اوست. يكى دنيا خواست، يكى عقبى، و يكى مولى. خواست دنيا همه فرهيب و غرور، خواست عقبى همه شغل است و كار مزدور، و خواست مولى همه سور است و سرور! ار طالب دنيا خسته پندار و غرور است، ور طالب عقبى در بند حور و قصور است، طالب مولى در بحر فردانيت غرقه نور است.

ذو النون مصرى گفت: الهى اگر از دنيا مرا نصيبى است به بيگانگان دادم و اگر از عقبى مرا ذخيره‏اى است بمؤمنان دادم. در دنيا مرا ياد تو بس، و در عقبى مرا ديدار تو بس! دنيا و عقبى دو متاع‏اند بهايى! و ديدار نقدى است عطائى! دلّال دنيا ابليس است، سلعت خود در بازار خذلان بر من يزيد داشته و آن را بر خلق مى‏آرايد. يقول اللَّه تبارك و تعالى اخبارا عنه: لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ. بايع ابليس و مشترى كافر، و بها ترك دين و محض شرك. باز مصطفى (ص) دلّال بهشت در بازار عقبى بر من يزيد عنايت داشته. اللَّه بايع و مؤمن مشترى، و بها كلمه لا اله الا اللَّه.

قال النبى (ص): «ثمن الجنة لا اله الا اللَّه».

پير طريقت گفت: قومى بينم باين جهان ازو مشغول، قومى بآن جهان ازو مشغول، قومى از هر دو جهان بوى مشغول. گوش فرا داشته كه تا نسيم سعادت از جانب قربت كى دمد؟ و آفتاب وصلت از برج عنايت كه تابد؟ بزبان بيخودى و بحكم آرزومندى مى‏زارند و مى‏گويند: «كريما! مشتاق تو بى تو زندگانى چون گذارد؟

آرزومند بتو از دست دوستى تو يك كنار خون دارد!»

بى تو اى آرام جانم زندگانى چون كنمچون نباشى در كنارم شادمانى چون كنم‏

۲۷ النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا چون ايشان مبيد كه كافر شدند، وَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ و قومى را گفتند از برادران و دوستان خويش، إِذا ضَرَبُوا فِي الْأَرْضِ آن گه كه بسفر شدند (از بهر تجارت و در آن سفر بمردند)، أَوْ كانُوا غُزًّى يا بغزا شدند (و در آن غزا كشته شدند)، لَوْ كانُوا عِنْدَنا اگر بنزديك ما بودندى (و بنشدندى)، ما ماتُوا در سفر نمردندى، وَ ما قُتِلُوا و در غزا كشته نشدندى لِيَجْعَلَ اللَّهُ تا كند خداى، ذلِكَ آن سفر و غزاى ايشان (بسخن ايشان)، حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ در بغى و حسرتى در دلهاى كسان آن مردگان و كشتگان، وَ اللَّهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ و اللَّه است كه مى‏زنده كند و مى‏ميراند، وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (۱۵۶) و خداى بآنچه شما مى‏كنيد بيناست و دانا.

وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ و اگر كشتند شما را در راه خدا، أَوْ مُتُّمْ يا بميريد، لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ آمرزشى از خدا و رحمتى كه بشما رسد و شما بآن رسيد، خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (۱۵۷) به است از آنچه شما مى‏گرد كنيد درين جهان.

وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ و اگر بميريد يا بكشند شما را، لَإِلَى اللَّهِ تُحْشَرُونَ (۱۵۸) با خداى مى‏انگيزانند شما را.

فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ بنهمار بخشايشى از خداى لِنْتَ لَهُمْ چنين نرم بودى و خوشخوى امّت را، وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا و اگر تو درشت بودى غَلِيظَ الْقَلْبِ ستبر دل بى‏رحمت، لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ. باز پراكندندى از گرد بر گرد تو، (و حلقه صحبت تو شكسته گشتى)، فَاعْفُ عَنْهُمْ فرا گذار ازيشان، وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ و آمرزش خواه ايشان را، وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ و با ايشان باز گوى در كارى كه پيش آيد، فَإِذا عَزَمْتَ آن گه كه عزم كردى و بر آهنگ كار خاستى، فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ پشت بخداى باز كن، إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ (۱۵۹) كه خداى دوست دارد كار بوى سپارندگان و پشت باو بازكنندگان.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا الآية اين پنديست كه خداى تعالى مؤمنان را ميدهد كه شما چون منافقان مباشيد، و شك و نفاق بدل خود راه مدهيد، و آنچه ايشان گويند مگوييد. و گفت ايشان آن بود كه: عبد اللَّه بن ابى سلول و جماعتى از منافقان كه روز احد بوقعت حاضر نبودند فرا عبد اللَّه بن رباب و اصحاب او گفتند كه اين برادران و پيوستگان ما كه بسفر تجارت شدند و در آن سفر بمردند يا بغزاء احد شدند و در آن غزا كشته شدند، إِذا ضَرَبُوا فِي الْأَرْضِ فماتوا أَوْ كانُوا غُزًّى فقتلوا هر دو كلمه درآيت مضمر است. «غزّى» جمع غازى است، فعّل من الغزو. گفتند اگر ايشان بيرون نشدندى بسفر، نمردندى، و ايشان را در غزو نكشتندى، و اين سخن از ايشان تكذيب قدر است. ربّ العالمين گفت: لِيَجْعَلَ اللَّهُ ذلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ اى ليجعل ظنّهم انّهم: لو لم يحضروا الحرب لا ندفع القتل عنهم، حسرة فى قلوبهم. اين بآن كرد تا ايشان ظن برند كه: اگر بقتال و حرب نشدندى ايشان را نكشتندى، و اين ظن در دل ايشان حسرت و دريغ فرو آورد، و رنجورى بيفزود. اللَّه تعالى مؤمنان را ازين گفت نهى فرمود، تا آن حسرت در دل ايشان نبود چنان كه در دل منافقان. آن گه خبر داد كه: موت و حيات در قدرت اللَّه است و بمشيّت اوست، آن را وقتى است معين. و هنگامى نامزد كرده گفت: وَ اللَّهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ خداى است كه زنده ميدارد نه مقام و زيركى، و اوست كه مى‏ميراند نه سفر و دليرى. چون فراز آيد در سفر و در حضر بنگردد و آن را مردى نبود.

قال النبى (ص): «مثّل للانسان الأجل و الأمل. فمثل الاجل خلفه و الأمل امامه، فبينما هو يؤمّل امامه، اذ أتاه اجله فاختجله».

قوله: وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ اگر بيا خوانى قراءت مكى و حمزه و كسايى است با الذين كفروا شود. و اگر بتا مخاطبه خوانى قراءت باقى است با يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شود.

قوله تعالى: وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ... الى آخر الآيتين نافع و اكثر اهل كوفه «متنا و متم» و هر چه ازين باب آيد بكسر ميم خوانند. و باقى بضم ميم خوانند. ايشان كه بكسر خوانند فعل «مات، يمات، متّ» نهند چنان كه «خاف، يخاف، خفت» و «هاب، يهاب، هبت». و ايشان كه بضم خوانند فعل آن «مات، يموت» نهند چنان كه كان يكون، قال يقول.

قوله مِمَّا يَجْمَعُونَ حفص تنها بيا خواند بر فعل غائب. و ديگران بتاء مخاطبه خوانند. رب العالمين درين دو آيت مؤمنان را بمرگ تهنيت كرد، و مرگ ايشان مرگ كرامت كرد. و على الجمله مرگ بر دو قسم است: يكى در راه خدا، ديگر در راه شيطان. اما آنچه در راه خدا بود يكى مرگ شهيدانست كه در سبيل خدا كشته شوند، چنان كه اينجا گفت: وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ. ديگر مرگ عارفانست كه در رضاء خدا و خوشنودى از وى بميرند، چنان كه گفت: «او متّم» يعنى فى سبيل اللَّه و رضاه من غير قتل. و هم الّذين‏

قال فيهم النبى: «انّ للَّه عبادا يصونهم عن القتل و الزلازل و الاسقام، يطيل اعمارهم فى حسن العمل، و يحسن ارزاقهم، و يحييهم فى عافية، و يقبض ارواحهم فى عافية على الفرش، و يعطيهم منازل الشهداء.»

اين دو گروه ايشانند كه مرگ ايشان را تحفه است، چنان كه مصطفى (ص) گفت: «تحفة المؤمن الموت».

و سر انجام ايشان آنست كه اللَّه گفت: الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ اما آن مرگ كه در راه شيطان بود نيز بر دو قسم است: يكى آنكه بيگانه زادند او را و بيگانه مرد. رب العالمين در وصف ايشان گفت: وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ. ديگر آنست كه: مسلمان زادند او را و كافر مرد. آن مسكين چون در سكرات مرگ افتد روى معرفتش بنكرت سياه شود، جان از تن بر آيد، و ايمان از دل بر آيد، تن ماند بى‏جان، و دل ماند بى‏ايمان. ضربت ملك الموت بر تن آيد و قطيعت ملك بر دل افتد، بيچاره سالها در مسلمانى رفته و بر كفر مرده! مسلمانان بر وى نماز كرده، و وى خود رانده! سرانجام اين دو فرقت آنست كه رب العالمين گفت: لا بُشْرى‏ يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِينَ وَ يَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً. و به‏ قال النبى (ص): «الا انّ بنى آدم خلقوا على طبقات شتّى، فمنهم من يولد مؤمنا، و يحيى مؤمنا، و يموت مؤمنا».

و منهم من يولد كافرا، و يحيى كافرا، و يموت كافرا. و منهم من يولد مؤمنا، و يحيى مؤمنا و يموت كافرا. و منهم من يولد كافرا و يحيى كافرا و يموت مؤمنا.

قوله تعالى: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ. «ما» صله است يعنى فبرحمة من اللَّه لنت لهم يا محمد فى القول، و سهلت اخلاقك لهم، و كثر احتمالك فلم تسرع اليهم بما كان منهم يوم احد.

وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا فى القول غَلِيظَ الْقَلْبِ فى الفعل.

لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ اى لتفرّقوا عنك.

روت عائشة قالت قال رسول اللَّه (ص): «انّ اللَّه امرنى بمداراة الناس كما امرنى باقامة الفرائض».

و قال (ص): «من سرّه ان يقيه اللَّه من فور جهنم يوم القيامة و يجعله فى ظله فلا يكون غليظا على المؤمنين و ليكن بهم رحيما.»

قوله: فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ مشاورت و تشاور، و شورى آنست كه هر كس راى و دانش ديگر كس جويد، و استصواب وى از دل وى بيرون آرد. از «شور» گرفته‏اند و آن استخراج است. و رب العالمين مؤمنان را در مشاورت بستود آنجا كه گفت: وَ أَمْرُهُمْ شُورى‏ بَيْنَهُمْ. و قال النبى (ص): «اذا كان امراءكم خياركم، و اغنياءكم سمحائكم، و امركم شورى بينكم، فظهر الارض خير من بطنها. و اذا كان امرائكم شراركم و اغنياءكم بخلاءكم و لم يكن امركم شورى بينكم، فبطن الارض خير من ظهرها».

و قال (ص): «ما سعد احد برأيه و لا شقى عن مشورة».

عبد الرحمن بن عوف گفت: روز بدر مشاورت كرديم لا جرم نصرت ديديم، و بر كافران شكستگى و هزيمت آمد. و روز احد مشاورت بگذاشتيم تا عتاب آمد، چنان كه ديديم، و رسيديم بآنچه رسيديم. اوزاعى گفت: بيشترين كه هلاك شدند ازين امت بعجب و ترك مشاورت هلاك شدند. و آنچه مصطفى (ص) گفت: «لا تستضيئوا بنار المشركين».

گفته‏اند كه: معنى آنست كه: لا تستشيروا المشركين فى شى‏ء من امركم. پس معنى وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ، و اللَّه اعلم، آنست كه: با مؤمنان مشاورت كن در كارى كه پيش آيد. از ابن عباس روايت كردند كه گفت: وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ قال ابو بكر و عمر: اگر كسى گويد چونست كه مصطفى (ص) را به مشاورت فرمودند، و او را داناترين خلق و زيرك‏ترين جهانيان بود، وحى بوى پيوسته از آسمان، و فرمان وى بر خلق بهر چه فرمايد اگر خواهند و گر نه روان، پس وى را چه حاجت باين مشاورت؟ جواب آنست: كه ايشان قومي از سادات عرب بودند، و از مصطفى (ص) اكرام و استمالت توقع مى‏كردند. رب العالمين بمشاورت فرمود اكرام ايشان را، و برداشت قدر ايشان را. هر چند كه رأى ايشان هم رأى وى بودى، و اعتماد و وثوق همه بر صواب ديد وى بودى، اما اكرام ايشان در آن حاصل شدى و دل ايشان خوش گشتى. و نيز گفته‏اند مشاورت بدان كرد تا سنتى باشد بعد از وى تا بقيامت. و هر كسى كه كارى كند، بمشاورت كند تا بصلاح رسد، و بسداد نزديكتر بود.

آن گه گفت: فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ حقيقة التوكل شهود التقدير و استراحة القلوب عن كل التدبير. يا محمد (ص)! چون از شورى عزم كردى، و قصد را جمع كردى، و كار پيش گرفتى، پشت باللّه باز كن نه بمشاورت با ايشان. يعنى مپندار كه جز باللّه ترا كارى از پيش شود، يا مرادى برآيد. و اليه الاشارة بقوله تعالى: أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ و وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ. و متوكلى چون خليل برنخاست كه گفت: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ. آن گه حقيقت و معنى آن بجاى آورد كه چون جبرئيل در هوا بر وى رسيد و گفت: «ا لك حاجة؟» جواب داد كه: «امّا اليك فلا». اين براى آن گفت تا بگفت «حسبى اللَّه» وفا كند. لا جرم رب العالمين وى را در آن وفا بستود و از وى بپسنديد و گفت: وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى. و به داود وحى آمد كه: يا داود! هيچ بنده نيست كه بر من توكل كند، وز همه جهانيان دست در ما زند. و اگر چه همه آسمان و زمين بمكر و كيد وى برخيزند كه نه وى را از آن خلاص دهم، و از همه اندوه برهانم. سعيد بن جبير گفت: مرا كژدمى درگزيد، مادرم سوگند برنهاد كه دست فرا ده تا افسون كنند، گفتا براى سوگندان مادر، آن ديگر دست كه بسلامت بود فرا افسونگر دادم، و آنكه بر آن رنج و درد بود ندادم، براى آن خبر كه مصطفى (ص) گفته است: متوكل نباشد كسى كه افسون و داغ كند. و اين در آن خبر است كه مصطفى (ص) گفت: «أريت الامم بالموسم فرأيت امّتى قد ملئوا السهل و الجبل، فاعجبنى كثرتهم و هيبتهم، فقيل لى أ رضيت؟ قلت نعم! قال و مع هؤلاء سبعون الفا يدخلون الجنة بغير حساب. لا يكتوون و لا يتطيّرون و لا يسترقون و على ربهم يتوكلون. فقام عكاشة بن محصن فقال: يا رسول اللَّه ادع اللَّه ان يجعلنى منهم، فقال (ص): اللّهمّ اجعله منهم. فقام آخر فقال: ادع اللَّه ان يجعلنى منهم. فقال: سبقك بها عكاشة».

سهل بن عبد اللَّه التسترى گفت: توكل حال رسول خداست و كسب سنت وى است، هر كه بر كسب طعن كرد بر سنت وى طعن كرد، و هر كه بر توكل طعن كرد بر ايمان طعن كرد. آن گه گفت: اگر از حال رسول (ص) درمانى، نگر تا سنت او دست بندارى! گفتند: يا شيخ! آن توكل كه حال وى بود عبارت از آن چه نهيم؟ گفت: «قلب عاش مع اللَّه بلا علاقة». و هو المشار اليه بقوله تعالى: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏.

و قال (ص): «من سرّه ان يكون اقوى النّاس فليتوكّل على اللَّه، و من سرّه ان يكون اسعد النّاس فليتّق اللَّه، و من سرّه ان يكون اغنى النّاس فليكن بما فى يد اللَّه اوثق منه بما فى يده».

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا... الآية هم نواخت است و هم سياست! هم كرامت و هم اهانت. مؤمنان را كرامت است و كافران را اهانت.

دوستان را نواختست و دشمنان را سياست. ميگويد: اى شما كه مؤمنان‏ايد فرمان ما را گردن نهادگان، و دوستى ما را بجان و دل خواهان، چون كافران مباشيد، و خوى ايشان مگيريد، و راه ايشان مرويد! ايشان بيگانگان‏اند و شما آشنايان، ايشان راندگان‏اند و شما خواندگان. ايشان حزب شيطان‏اند و شيطان را مهمان: أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ. شيطان ايشان را مى‏خواند تا بدوزخ كشد و بكام خود كند، إِنَّما يَدْعُوا حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعِيرِ. و شما كه مؤمنان‏ايد حزب خداايد، و خدا را مهمان! امروز از آنجا كه عرفان و فردا در فردوس جاودان! أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. اللَّه شما را ميخواند بدعوت تا بنوازد بمغفرت و رحمت، يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ و شما را رحمت و مغفرت به از جهان و هر چه در جهان. اينست كه رب العالمين گفت: لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ. و اين بس عجب نيست كه مؤمنان را بفضل خود بمغفرت خود رساند. ازين عجب‏تر آنست كه دوستان را بلطف خود به حضرت احديت خود برد. اين است كه گفت تعالى و تقدس: وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اللَّهِ تُحْشَرُونَ. اذا كان المسير الى اللَّه طاب المسير الى اللَّه، طوبى لمن كان مسيره الى اللَّه، و حدثيه فى اللَّه، و جليسه هو اللَّه، و اللَّه لا اله الا اللَّه!

و انّ صباحا نلتقى فى مسائهيكون على قلب الغريب حبيبا
كنون كه با تو بهم صحبت اوفتاد مرادعا كنم كه وصالت خجسته باد مرا

فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ اى سيّد سادات! اى مهتر كائنات! كريم و مهربانى، لطيف و رحيم بر همگانى، همه را بر سنن صواب مى‏رانى، همه را بر مائده عزّت مى‏خوانى، و بسعادت جاودانه ميرسانى. يتيمان را چون پدرى، بيوه زنان را چون شوهرى. آشنا را نوازنده‏اى، و بيگانه را راه نماينده. جهانيان را عين رحمتى، رهيگان را سبب كرامتى. اى سيد! اين همه هست، و نگر تا خود را نه بينى! وز مكتسبات خود ندانى، كان همه مائيم، و ما بوديم، و ما نواختيم، و ما ساختيم، و ترا بران داشتيم، و بخوش خويى بداشتيم. اى مهتر! با مؤمنان و دوستان همچنين ميباش، هم باين مهربانى و هم باين خوشخويى، وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ.

اما با كافران و منافقان لختى درشت‏تر شو، و با ايشان جهاد كن. يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ. بسا فرقا كه ميان حبيب و ميان كليم است! حبيب را بدرشتى فرمود در كافران، و باز خواند از مداهنت، كه در خوى وى همه رفق و لين بود. و كليم را بضدّ اين گفت: فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً بنرمى و رفق فرمود، و باز خواند او را از حدّت و غلظت كه در وى بود.

ثم قال: وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ يا سيّد! اگر تو ياران خود را شراب توحيد صرف، بى‏آميغ حظوظ دهى، بگريزند، و نيز گرد تو نگردند. يا سيد! حوصله ايشان بر نتابد آنچه حوصله تو برتابد. كسى كه شام و چاشتش بحضرت احديت بود ديگران را با وى چه برابرى بود و چه مناسبت؟! سيّد صلوات اللَّه عليه از خود اين خبر داد كه: لست كاحدكم، اظل عند ربى يطعمنى و يسقينى. وقتى ديگر ميگفت: لى مع اللَّه وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل.

مصطفى (ص) خلق را اين ادب دين در آموخت و گفت: «كلّموا الناس على قدر عقولهم».

با هر كسى سخن بقدر عقل وى گوئيد، و آنچه برنتابد بر وى منهيد.

هر كسى را جام او بر جان او همسان كنيدهر كسى را نقل او با عقل او هم برنهيد

فَاعْفُ عَنْهُمْ اى سيد! تقصيرى كه كرده‏اند در حق تو و در كار تو، عفو كن از ايشان، و فرا گذار. و بآنچه تقصير كردند در اداء حقوق ما، تو ايشان را شفيع باش، و از ما آمرزش خواه.

فَاعْفُ عَنْهُمْ اشارت بجمع است از بهر آنكه حكم است و حاكم خداست بحقيقت، و رسول بر تبعيت.

وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ اشارت بتفرقت است كه مقام تذلّل و عبوديت است، اين است سنّت خداوند عزّ كبريائه با انبياء و اولياء، گه ايشان را در جمع دارد گه در تفرقت. جمع بى‏تفرقت كفر است، و تفرقت بى جمع شرك. جمع عين حقيقت است و تفرقت راه عبوديت. آن كس كه اين دو خصلت در وى مجتمع شد بر جاده سنت و جماعت افتاد، و بر طريقت و شريعت مستقيم گشت.

وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ يا سيد! احوال روندگان درين راه مختلف است: يكى مقصّر است ازو عفو كن. يكى تائب است از بهر وى آمرزش خواه. يكى مطيع است با وى مشاورت كن.

فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ عزم را حقيقتى است، و مايه حقيقت آن درستى مراد است. و جمع دل، مايه آن صلابت است در دين، و غيرت بر أمر، و استقامت وقت. و عزم را سه قسم است: يكى عزم توبه، ديگر عزم خدمت، سديگر عزم حقيقت. و بناء همه بر توكل است. و توكل را اصلى است و شرطى و ثمرتى: اصل آن يقين است و شرط آن ايمان، و هو المشار اليه بقوله تعالى: وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ و ثمره آن محبت حق عزّ و جل، و ذلك فى قوله تعالى إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ.

استاد ابو على دقاق گفت: توكل را سه رتبت است: او توكل، پس تسليم، سوم تفويض. توكل بدايت است، تسليم وساطت، و تفويض نهايت. توكل صفت عوام است، تسليم صفت خواص، تفويض صفت خاص الخاص. توكل صفت انبياء است على العموم، تسليم صفت ابراهيم (ع) على الخصوص، و تفويض صفت خاتم النبيين مصطفى (ص) على اخص الخصوص. صاحب توكل گوش بر وعده حق دارد. صاحب تسليم با علم حق آرام دارد. صاحب تفويض بحكم اللَّه رضا دهد. او كه با توكل است طالب عطا است، او كه با تسليم است منتظر لقاء است، و او كه با تفويض است در مجمع روح و ريحان آسوده رضاء است. اين است كه رب العالمين گفت: وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.

۲۸ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ اگر يارى دهد اللَّه شما را، فَلا غالِبَ لَكُمْ باز شكننده‏اى نيست شما را، وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ و اگر خوار كند شما را و فرو گذارد، فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ كيست آنكه يارى دهد شما را؟ مِنْ بَعْدِهِ از پس فرو گذاشتن او، وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (۱۶۰) و ايدون باد كه بخداى سپارند گرويدگان كار خويش را.

وَ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ و نبود هرگز بسزا پيغامبرى را كه خيانت كند در غنيمت بخشيدن ميان غازيان، وَ مَنْ يَغْلُلْ و هر كه خيانت كند بچيزى، يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ آن چيز آرد فردا برستاخيز، ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ پس آن گه بهر تنى گزارند پاداش آنچه كرد، وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (۱۶۱) و هيچ كس را ازيشان از پاداش نيكى چيزى بنكاهند.

أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللَّهِ باش كسى كه بر پى رضوان خدا رود و جستن خوشنودى وى، كَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ هم چون كسى بود كه باز آيد و باز گردد بخشم از خداى، وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ و بازگشتن گاه او دوزخ، وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (۱۶۲) و بد شدن گاهى كه آنست.

هُمْ دَرَجاتٌ ميان اين دو گروه برتريها و فروتريها است، عِنْدَ اللَّهِ نزديك خداى، وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ (۱۶۳) و اللَّه بينا و دانا است بآنچه ميكنند.

لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ بدرستى كه خداى سپاس نهاد، عَلَى الْمُؤْمِنِينَ بر گرويدگان إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ كه فرستاد در ميان ايشان بايشان، رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ فرستاده‏اى هم از ايشان، يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ تا ميخواند بر ايشان سخنان وى، وَ يُزَكِّيهِمْ و ايشان را پاك (و هنر افزاى) ميكند، وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ و در ايشان مى‏آموزد نامه وى، وَ الْحِكْمَةَ و دانش راست خود، وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ و نبودند از پيش فا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (۱۶۴) مگر در گمراهى آشكارا.

أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ باش هر گه كه بشما رسد چيزى كه رسد، قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها از نابايسته‏اى كه شما از دشمن بدو چندان رسيده‏ايد از پيش فا، و بهره يافته‏ايد از ايشان، قُلْتُمْ أَنَّى هذا گفتيد كه اين چونست؟ قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ بگوى آن از نزديك شما است (و شومى كرد شما)، إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (۱۶۵) خداى بر همه چيز توانا است.

وَ ما أَصابَكُمْ و آنچه بشما رسيد، يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ آن روز كه هام ديدار شد هر دو گروه به احد، فَبِإِذْنِ اللَّهِ آن بخواست خداى بود، وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ (۱۶۶) و آن را تا ببيند كه گرويدگان براستى و درستى كه‏اند؟

وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا و تا ببينند ايشان كه منافق شده‏اند، وَ قِيلَ لَهُمْ‏ و منافقان را گفتند: تَعالَوْا قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بيائيد كشتن كنيد از بهر خداى، أَوِ ادْفَعُوا يا از مؤمنان دفع كنيد بر جاى، قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا ايشان گفتند: اگر ما دانيم كه جنگ خواهد بود لَاتَّبَعْناكُمْ ما با شما بيائيم. هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمانِ ايشان آن روز كه آن سخن گفتند بكفر نزديكتر بودند كه بايمان، يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ميگويند بزبانهاى خود ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ چيزى كه در دلهاشان نيست، وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ (۱۶۷) و خداى داناتر (همه دانايان) است بآنچه نهان ميدارند (در دلها از انديشها و نيّتها).

الَّذِينَ قالُوا ايشان كه گفتند، لِإِخْوانِهِمْ برادران خود را كه شهيد شدند، وَ قَعَدُوا و خود بنشستند در خانها، لَوْ أَطاعُونا اگر فرمان ما ببردندى و بنشدندى، ما قُتِلُوا ايشان را نكشتندى، قُلْ پيغامبر من گوى، فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ باز داريد از خويشتن خويش مرگى را، إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (۱۶۸) اگر مى‏راست گوئيد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ... الآية.

روى جابر بن عبد اللَّه أنّ النّبي (ص) قال: ما من امرئ مسلم يخذل امرأ مسلما فى موضع، ينتهك فيه حرمته و ينتقص فيه من عرضه الّا خذله اللَّه تعالى فى موضع يحبّ فيه نصرته. و ما من امرئ ينصر مسلما فى موضع ينتقص من عرضه و ينتهك فيه من حرمته، الّا نصره اللَّه فى موضع يحبّ نصرته.

اهل سنّت را درين خبر و درين آيت حجّت تمام است، و دليل روشن بر قدريه و معتزله، كه ايشان منكرند كه خداى عزّ و جلّ اگر خواهد بنده را خوار كند، و خذلان خود بر وى آرد. و اين مخالفت كتاب و سنت است و خرق اجماع مسلمانان، كه بر زبان خلق بسيار رود كه كسى را كه رنج رساند: خذله اللَّه. چنان كه گويند: «قاتله اللَّه»، «لعنه اللَّه» و اگر جائز نبودى بر زبان عامه خلق اين كلمه روان نبودى.

و معنى آيت آنست كه اگر خداى شما را عزيز كند، و نصرت دهد، كس را نرسد و نبود از مردمان كه شما را باز شكند و خوار كند. و اگر بعكس اين باشد كه اللَّه شما را خوار كند، و سستى در كار و هزيمت از دشمن پيش آرد، فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ اى لا ينصركم احد مِنْ بَعْدِهِ يعنى بعد از خذلان خدا، كس شما را نصرت ندهد و عزيز نكند. و قيل معناه لا تتركوا امرى للنّاس، و ارفضو الناس لأمرى.

و يقرب منه‏

قوله (ص): من التمس رضا اللَّه بسخط النّاس كفاه اللَّه مؤنة النّاس و من التمس رضا النّاس بسخط اللَّه، وكّله اللَّه الى النّاس.

وَ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ قراءت مكى و عاصم و ابو عمرو بفتح «يا» و ضم غين است. و معنى آنست كه: هيچ پيغامبرى را سزا نيست كه خيانت كند در مال غنيمت قسمت كردن. و باقى بضمّ يا و فتح غين خوانند، بر معنى آنكه هرگز روا نبود پيغامبرى را كه با وى خيانت كردندى در غنيمت بخشيدن. سبب نزول اين آيت آن بود كه روز بدر در مال غنيمت، قطيفه‏اى بود سرخ رنگ و باز نيافتند. قومى گفتند: مگر رسول خدا (ص) از ميان برگرفته است. رب العالمين آيت فرستاد و رسول خود بالخصوص و جمله انبياء را بالعموم از خيانت مبرّا كرد. و گفته‏اند كه: جماعتى از اقويا الحاح كردند بر مصطفى (ص) تا مال غنيمت از ديگران باز گيرد و بايشان دهد، رب العالمين آيت فرستاد. يعنى كه: اگر چنان كند خيانت باشد با اصحاب او، و هيچ پيغامبر را سزا نبود كه با اصحاب خويش خيانت كند. بلكه سويّت نگه دارد، و آنچه دهد بانصاف دهد، و عدل كند.

محمد بن اسحاق بن يسار گفت: قومى عرب كراهيت ميداشتند آنچه در قرآن بود از عيب دين ايشان و سبّ بتان، مى درخواستند از رسول (ص) تا آن را پنهان كند.

ربّ العالمين گفت: اگر پنهان كند خيانت باشد و پيغامبر را سزا نبود كه در باب وحى خيانت كند، و چيزى از حق باز گيرد و مداهنت كند. يقال: غلّ، يغلّ، غلولا، و اغلّ يغلّ اغلالا، اذا خان. و أصله من الغلل، و هو دخول الماء فى خلل الشّجر. و منه الغلّ، الحقد لأنّه عداوة فى النّفس، و منه الغليل، حرارة العطش فى النّفس، و منه الغلالة، شعار تحت البدن خاصّة.

قوله: وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ اى حاملا له على ظهره، يَوْمَ الْقِيامَةِ تفسير اين آيت در آن خبر است كه مصطفى (ص) گفت: «لا الفينّ احدكم يجي‏ء يوم القيامة و على رقبته بعير له رغاء، فيقول يا رسول اللَّه اغثنى فأقول لا املك لك شيئا قد أبلغتك. لا الفينّ احدكم يجي‏ء يوم القيامة و على رقبته فرس له جمجمة فيقول: اغثنى! فأقول لا املك لك شيئا قد ابلغتك. لا الفين احدكم يجي‏ء يوم القيامة و على رقبته شاة لها ثغاء يقول يا رسول اللَّه اغثنى فأقول لا املك لك شيئا قد أبلغتك. لا الفينّ احدكم يجي‏ء يوم القيامة و على رقبته صامت فيقول اغثنى يا رسول اللَّه، فأقول لا املك لك شيئا قد أبلغتك.»

هر كه امروز بچيزى خيانت كند، فردا برستاخيز آن چيز آرد و على رؤس الاشهاد وى را بآن فضيحت رسد. رسول خدا (ص) گفت: و اگر همه سوزنى بود يا رشته‏اى. و در خبر است كه مردى برسول خدا (ص) حبلى آورد خلق، كه پيش از قسمت برگرفته و آن را پس از قسمت باز آورده بود، رسول از وى نپذيرفت.

و وى را گفت نگه‏دار تا برستاخيز آن را بيارى! زيد بن خالد الجهنى گفت: روز خيبر مردى از ياران رسول خدا فرمان يافت، رسول خدا (ص) برو نماز نكرد. ياران همه متغيّر و مضطرب شدند كه تا چه بودست رسول (ص) گفت: «انّ صاحبكم غلّ‏ فى سبيل اللَّه»

خيانت كرده است اين مرد در راه خدا، تفحص كردند مهره‏اى بود كه برداشته بود، قيمت آن كم از دو درم. و در خبر است كه: يكى كشته شد، مردمان گفتند: نوشش باد بهشت جاودان! رسول (ص) گفت: «كلّا!» يعنى چنين مگوييد كه وى روز خيبر شمله‏اى از مال غنيمت بخيانت برداشت، فردا آتش در آن گيرد و با وى بهم بسوزد. مردى ديگر يك شراك نعلين برگرفته بود چون اين سخن از رسول (ص) بشنيد آن شراك بياورد. رسول (ص) گفت: شراك من نار.

كلبى گفت: در تفسير وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ: آن چيز كه در آن خيانت كرده باشد در قعر جهنم برابر وى بدارند، آن گه گويند فرو رو باين دركات دوزخ و آن را برگير، وى فرو رود و بردارد راست كه بجاى خويش باز آيد، و ديگر باره از دست وى بيفتد، و هفتاد ساله راه با قعر جهنم افتد. و وى را هم چنان تكليف ميكنند تا ميرود و برميدارد. مصطفى (ص) از اينجا گفت: «ما من عبد يغلّ غلولا الّا كلّف يوم القيامة أن يستخرجه من اسفل درك جهنّم».

و هر كه خيانت كارى را بپوشد وى را هم چندان گناه بود و همان عقوبت. مصطفى (ص) گفت: «من يكتم غالّا فانّه مثله».

قوله ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ «ظلم» در قرآن بر چهار معنى است: يكى معنى نقص است، كاستن چيزى، چنان كه در آن آيت گفت، يعنى از ثواب نيكوكاران هيچ چيز بنكاهند. همانست كه در سورة الكهف گفت: وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً، و در سورة الانبياء گفت: وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً، و در سورة مريم: وَ لا يُظْلَمُونَ شَيْئاً. وجه دوم ظلم مردمان است بر يكديگر در تقويت حقوق ايشان، چنان كه در سورة بنى اسرائيل گفت: وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً، و در سورة النّساء گفت: وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ... يعنى قتل النّفس و أخذ الأموال عُدْواناً وَ ظُلْماً، و قال تعالى: إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى‏ ظُلْماً.

وجه سوم ظلم بنده است بر نفس خويش، در معصيت، بيرون از شرك، چنان كه در سورة البقرة گفت: وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ. و در سورة الطلاق: وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ. و در سورة الملائكة: فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ.

وجه چهارم ظلم است بمعنى شرك، چنان كه در سورة الأنعام گفت: الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ. و در سورة لقمان: إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ.

قوله تعالى: أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللَّهِ يعنى بترك الغلول، كَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ فغلّ؟! سياق اين آيت تعظيم اثم غلول است يعنى كه سخط خداى با غلول است و رضوان خداى با ترك غلول. او كه خيانت نكند خوشنودى و رضاء حق با اوست، و آن كس كه خيانت كند خشم و سخط خدا بروست، و آن كس كه امروز سخط خدا برو، فردا دوزخ جاى او. چنان كه اللَّه تعالى گفت: وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ. و از بهر آنكه از اهل توحيد است هر چند كه گنهكار است و خيانتكار، جاى وى جهنم گفت، اول دركه دوزخ كه در آن آتش نيست، اما حرارت آتش بآن ميرسد، و جاى عاصيان اين امت است. و سمّيت جهنّم، لانّها تتجهّم فى وجوه الخلق. پس چون از جهنّم در گذشت دركه دوم «لظى» است. سوم سقر. چهارم حطمة. پنجم جحيم.

ششم سعير. هفتم هاويه. اين شش دركه جاى كفار است و مشركان در آن جاودان.

آن گه سرانجام اهل رضا و خوشنودى حق بيان كرد، گفت: هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ اى اهل درجات عند اللَّه. اشارتست كه: اهل بهشت همه يكسان نيند، بلكه درجات ايشان متفاوت است، و منازل ايشان مختلف بقدر اعمال و معارف. على الجملة بهشت صد درجه است بحكم آن خبر كه معاذ بن جبل روايت كرد از مصطفى (ص) قال: الجنّة مائة درجة، بين كلّ درجة الى درجة ما بين السّماء و الارض، و انّ اعلاها الفردوس، و أوسطها الفردوس، و أنّ العرش على الفردوس، و منها تفجر انهار الجنّة.

و روى انس بن مالك قال: خرج حارثة بن سراقة يوم بدر نظّارا، لم يخرج لقتال، و كان غلاما فأصابه سهمه فقتله، فجاءت امّه و هى الربيع بنت النضر الى النّبيّ (ص) فقالت: يا رسول اللَّه اين ابنى حارثه؟ فان كان فى الجنّة فاصبر و الّا فترى ما اصنع؟

فقال (ص): يا امّ حارثة انّها ليست بجنّة واحدة، و لكنّها جنان كثيرة، و انّه فى الفردوس الأعلى.

آن گه در آخر آيت گفت: وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ تا مطيع در طاعت بيفزايد، و عاصى از معصيت حذر گيرد.

قوله: لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ معنى «منّت» تفضّل است، و منّان متفضّل است. و منت كه از خدا بود مدح است، لأنّه تفضّل. و چون از مخلوق بود ذمّ است لأنّه تقريع.

عَلَى الْمُؤْمِنِينَ گفته‏اند كه مؤمنان اين جا عرب‏اند، كه هيچ قبيله نيست از قبائل عرب كه نه رسول (ص) را در آن نسبى است مگر بنى تغلب، قومى ترسايان بد كيشان. ربّ العزة رسول خود را از نسب ايشان پاك كرد، و بر عرب منت نهاد كه رسول (ص) هم از نسب شما بشما فرستادم، و كتابى هم از لغت شما بشما فرو فرستادم.

همانست كه جاى ديگر گفت: هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ، و گفته‏اند كه مؤمنان اينجا عامّه مؤمنان‏اند از عرب و عجم. ميگويد: بمؤمنان رسولى فرستادم يكى از ايشان كه كار او شناخته‏اند، و صدق و امانت او آزموده و دانسته، نه فريشته و نه بيرون از فرزند آدم. دليل اين تأويل آنست كه جاى ديگر گفت: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ... الآية.

آن گه ستايش رسول را، صفت وى كرد، و كار وى گفت كه چيست: يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ‏، يعنى القرآن، وَ يُزَكِّيهِمْ يعنى يصلحهم، وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ اى القرآن و الحكمة يعنى المواعظ الّتى فى القرآن من الحلال و الحرام و السّنّة.

وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ اى و قد كانوا قبل بعثته لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ.

قوله تعالى: أَ وَ لَمَّا اين الف و واو، استفهام راست، و عرب استفهام كند بالف مجرّد، و الف و واو، و الف و فا، و بألف ممدود و بهمزه مقصور.

أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها أَصابَتْكُمْ به احد است، و أَصَبْتُمْ به بدر. و اين چنان بود كه روز احد از مسلمانان هفتاد مرد كشته شدند، و روز بدر از كافران هفتاد كشته شده بودند و هفتاد باسيرى برده.

قُلْتُمْ أَنَّى هذا اى: من أين اصابنا هذا القتل و الهزيمة و نحن مسلمون و رسول اللَّه فينا؟ ميگفتند اين قتل و هزيمته بروز احد چونست كه بما رسيد؟ و ما مسلمانانيم! و رسول خدا در ميان ما! ربّ العالمين ايشان را جواب داد: قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ اين كلمت را دو تفسير گفته‏اند: يكى آنست كه: تركتم المركز و طلبتم الغنيمة فمن قبلكم جاءكم الشّرّ. ميگويد: اينكه بشما رسيد از شومى مخالفت شما بود روز احد، آن گه كه مركز بگذاشتيد و طلب غنيمت كرديد. تفسير ديگر آنست كه روز بدر مسلمانان اسيران كفار را باز فروختند و فدا ستدند. رب العالمين جبرئيل را فرستاد كه يا محمد خداى نپسنديد از شما اين فروختن اسيران و فدا ستدن. اكنون قوم خود را مخيّر كن ميان دو چيز، امّا كه اسيران را بكشند و روى زمين را از كفر ايشان پاك كنند، و امّا كه ايشان را باز فروشند و فدا ستانند، امّا بعدد ايشان مسلمانان لا محاله كشته شوند. رسول خدا (ص) اين پيغام كه جبرئيل بياورد با قوم بگفت. ايشان گفتند: اين اسيران همه خويش و پيوند و برادران مااند، ازيشان فدا ستانيم و در وجه و ساز قتال دشمن نهيم، و اگر از ما قومى كشته شوند لا محاله شهيدان باشند. بدان خرسنديم و خوشنود. پس ديگر سال روز احد بعدد آن اسيران از مسلمانان كشته شدند. چون مسلمانان گفتند: أَنَّى هذا؟ رب العالمين گفت: مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ اين بآنست كه فدا ستديد و خود اختيار قتل كرديد.

إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ من النّصر مع طاعتكم نبيّكم، و ترك النّصر مع مخالفتكم ايّاه قَدِيرٌ.

وَ ما أَصابَكُمْ اين خطاب با مؤمنانست، يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ روز احد كه هر دو گروه مسلمانان و كافران بر هم رسيدند.

فَبِإِذْنِ اللَّهِ يعنى بقضاء اللَّه و قدره. اين تسليت مؤمنان است، ميگويد: آنچه رفت بقضا و قدر و خواست خداى رفت.

وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا اين علم بمعنى «رؤيت» است يعنى تا ببيند مؤمنان را و ثبات ايشان را، و رضاء ايشان بقضا و قدر، و صبر ايشان ببلا و شدّت. و منافقان را بيند، با جزع و با تقدير بخصومت. منافق دو دل است و دو راه، و دو سخن، از «نافقا» گرفته اند. روباه و موش خانه خويش را دو در سازند.

يكى معروف و آشكارا كه بر عادت آنجا آمد و شد كنند بروز امن، و آن را «قاصعا» گويند، و درى دارند نهانى، روز گريختن خود را چون بر در معروف بيم بينند، و اين در نهانى «نافقا» گويند.

وَ قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا آن گه كه مؤمنان بغزاء احد ميرفتند فرا منافقان گفتند عبد اللَّه بن ابى و اصحاب او كه: بيائيد كشتن كنيد از بهر خداى يا از مؤمنان دفع كنيد. درين آيت دفع و قتل در يك نظم كرد، سقّا، و ديده‏بان، و پاسبان، و ستوربان، و طبّاخ، و دليل، و آنچه ازين بابست همه غازيان كرد، چون سرّاج و نعال و امثال ايشان هر كه در لشكر گاهست. سدى و فراء و جماعتى گفتند: «دفع» رباط است. و «رباط» آنست كه كسى در ثغر كافر بايستد، و دشمن را از بلاد اسلام باز دارد باقامت حرب، يا باظهار حجت. و فيه‏ قال النبى (ص): «رباط يوم فى سبيل اللَّه خير من الدّنيا و ما عليها». و فى رواية: خير من ألف يوم فيما سواه من المنازل.

قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعْناكُمْ عبد اللَّه بن ابى با سيصد مرد منافق جواب دادند كه: اگر ما دانستيمى كه جنگ خواهد بود با شما بيامديمى، لكن جنگ نخواهد بود. و اين سخن بنفاق گفتند، كه اگر جنگ بودى هم نيامدندى. رب العالمين گفت: هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمانِ آن روز آن سخن گفتند و باز گشتند، كفر را اولى‏تر بودند از آنچه ايمان را. آن گه تفسير كرد و گفت: يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ اى بألسنتهم، ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ.

الَّذِينَ قالُوا يعنى المنافقين، لِإِخْوانِهِمْ يعنى لأمثالهم من اهل النفاق.

و قيل لاخوانهم فى النّسب لا فى الدّين، و هم شهداء احد. وَ قَعَدُوا يعنى عن الجهاد.

الواو للحال.

لَوْ أَطاعُونا يعنى شهداء احد فى الانصراف عن النبى (ص) و القعود ما قُتِلُوا فردّ اللَّه تعالى عليهم و قال: قل لهم يا محمد: فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ. ان الحذر ينفع من القدر.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ هر كرا رقم نصرت از درگاه عزّت بر ناصيه روزگار او كشيدند، يگانه عالم گشت، و قطب مركز سيادت، و نشانه اهل مملكت، و قبله آمال خداوندان حيرت.

وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ و هر كرا صفت خذلان از درگاه بى‏نيازى روى نمايد، بحكم قهر پرده تجمّل از روى كار او بردارند، و رقم مهجورى بر حاشيه وقت او نهند، و مردود همه عالم گردانند تا از سر مهجورى و درد بازماندگى اين نوحه با خود مى‏كند كه:

باىّ نواحى الأرض ابغى وصالكمو أنتم ملوك ما لنحوكم قصد
گفتم كه براز اوج برين شد بختموز ملك نهاده چون سليمان تختم‏
اكنون كه بميزان خرد بر سختماز بنگه دونيان كم آمد رختم‏

به داود (ع) وحى آمد كه: يا داود! ان وضعتك فمن ذا الّذى يرفعك؟ و ان رفعتك فمن ذا الّذى يضعك؟ و ان أعززتك فمن ذا الّذى يذلّك؟ و ان اذللتك فمن ذا الّذى يعزّك؟ و ان نصرتك فمن ذا الّذى يخذلك، و ان خذلتك فمن ذا الّذى ينصرك؟.

حديث نصرت ميرود، و نصرت لا محاله بر دشمن بود. و هيچ دشمن ترا چون هواء نفس تو نيست. و اليه‏

اشار النبى (ص): «اعدى عدوّك نفسك الّتى بين جنبيك».

چون دشمن قوى‏تر نفس بود هر آينه جهاد با وى صعبتر و بزرگتر بود. چنان كه سيّد گفت: «رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الأكبر».

و نشان نصرت بر نفس، آن پير طريقت باز داد كه بدرخت خرما برشد، سيخى بشكمش درشد، از ناف تا بسينه بردريد، بخويشتن نگريست گفت: الحمد للَّه كه نمردم تا ترا بكام خويش بديدم، و بر تو نصرت يافتم! رحمت خدا بر آن جوانمردان باد كه كمر مجاهدت بر ميان بستند، و در ميدان عبوديّت در صف خدمت بيستادند، و قدم بر كلّ مراد خود نهادند. با خلق خدا بصلح و با نفس خود بجنگ.

با خود ز پى تو جنگها دارم منصد گونه ز عشق رنگها دارم من‏
در عشق تو از ملامت بى‏خبرانبر جان و جگر خدنگها دارم من

مصطفى (ص) حرب كردن با نفس خود جهاد بزرگتر و صعب‏تر از آن خواند كه حرب كردن با كافر گاه بود و گه نبود، و حرب كردن با نفس پيوسته بود. و از سلاح كافر بر حذر توان بودن كه ظاهر است و پيدا، و سلاح نفس و وساوس و شهوات نهانى است، از آن حذر كردن دشخوار است و صعب. و نيز اندر حرب كافر اگر نصرت دشمن را بود و مؤمن كشته شود شهادتست و رضوان حق جلّ جلاله، و اندر جهاد نفس اگر نصرت نفس دشمن را بود قطيعت است و عذاب جهنم. آن صفت نيك‏بختانست، و اين حال بدبختان. هرگز چون هم نباشند و برابر نبوند! اين است كه رب العالمين گفت: أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللَّهِ كَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ. همانست كه جاى ديگر گفت: أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ، و نيز: أَ فَمَنْ يُلْقى‏ فِي النَّارِ خَيْرٌ أَمْ مَنْ يَأْتِي آمِناً يَوْمَ الْقِيامَةِ؟، أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلى‏ وَجْهِهِ أَهْدى‏؟ الآية، و هم ازين بابست: قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ، وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى‏ وَ الْبَصِيرُ، وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لَا الْأَمْواتُ.

و اليه الاشارة بقوله تعالى: هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ اى هم اصحاب درجات فى حكم اللَّه فمن سعيد مقرّب، و من شقّى مبعّد.

۲۹ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ لا تَحْسَبَنَّ و مپندار البته، الَّذِينَ قُتِلُوا ايشان را كه بكشتند، فِي سَبِيلِ اللَّهِ (از بهر خدا) در راه خدا، أَمْواتاً كه ايشان مردگان‏اند، بَلْ أَحْياءٌ نيستند كه زندگانند، عِنْدَ رَبِّهِمْ نزديك خداى خويش، يُرْزَقُونَ (۱۶۹) بر ايشان رزق مى‏رانند و نزل ميرسانند.

فَرِحِينَ شادمانان، بِما آتاهُمُ اللَّهُ بآنچه داد اللَّه ايشان را، مِنْ فَضْلِهِ از افزونى نيكويى از آن خويش، وَ يَسْتَبْشِرُونَ و شادى مى‏برند، بِالَّذِينَ بكسان ايشان كه هنوز زنده‏اند، لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ كه نيز بايشان نرسيده‏اند، مِنْ خَلْفِهِمْ از پس ايشان، أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ (شاد مى‏بيند) كه بر ايشان بيم نيست فردا، وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (۱۷۰) و اندوهگن نباشند.

يَسْتَبْشِرُونَ شادى مى‏برند، بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ بنواختى از خداى، وَ فَضْلٍ و افزونى نيكوى از وى، وَ أَنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ و (شاد مى‏بيند) كه خداى ضايع نگذارد، أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ (۱۷۱) مزد گرويدگان.

الَّذِينَ اسْتَجابُوا ايشان كه پاسخ نيكو كردند، لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ خداى را و رسول را، مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ از پس آنكه بايشان رسيد خستگى، لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا ايشان راست كه نيكو در آمدند، مِنْهُمْ از ميان ايشان، وَ اتَّقَوْا و از ابا بپرهيزيدند، أَجْرٌ عَظِيمٌ (۱۷۲) مزدى بزرگوار.

الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ ايشان كه مردمان فرا ايشان گفتند: إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ كه مردمان سپاه گرد كردند شما را، فَاخْشَوْهُمْ بترسيد از ايشان، فَزادَهُمْ إِيماناً و (خبر ايشان) ايشان را ايمان افزود، وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ و گفتند كه بسنده است خداى ما را، وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ (۱۷۳) و نيك كاردان و كاربر پذير كه اوست.

فَانْقَلَبُوا بازگشتند، بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ بنيكويى از خداى، وَ فَضْلٍ و افزونى از تجارت، لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ نرسيد بايشان هيچ بدى، وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ و بر پى راه خوشنودى خداى افتادند، وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ (۱۷۴)و خداى با فضل و بزرگوار است.

إِنَّما ذلِكُمُ الشَّيْطانُ آن ديو مردم بود، يُخَوِّفُ أَوْلِياءَهُ چون خودان را مى‏ترساند، فَلا تَخافُوهُمْ شما مترسيد از ايشان، وَ خافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (۱۷۵) و از من ترسيد اگر گرويدگان‏ايد.

وَ لا يَحْزُنْكَ و اندوهگن منما ياد ترا، الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ ايشان كه در كافرى مى‏شتابند، إِنَّهُمْ لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً كه ايشان خداى را نگزايند هيچ چيز، يُرِيدُ اللَّهُ ميخواهد خداى، أَلَّا يَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِي الْآخِرَةِ كه ايشان را بهره‏اى ندهد در آن جهان، وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (۱۷۶) و ايشان را است عذابى بزرگ.

إِنَّ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْكُفْرَ بِالْإِيْمانِ ايشان كه كفر خريدند و ايمان فروختند، لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً خداى را بر هيچ چيز نگزايند، وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (۱۷۷) و ايشان راست عذابى دردنماى.

وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مپندار ايشان كه كافر شدند، أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ كه آنچه ما ايشان را فرا گذاريم، خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ ايشان را به است، أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ ما ايشان را از بهر آن مى‏فراگذاريم، و مهلت دهيم، لِيَزْدادُوا إِثْماً تا بزه افزايند، وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ (۱۷۸) و ايشان راست عذابى خوار كننده و نوميد گذارنده.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ... الآية. مفسّران گفته‏اند كه: اين آيت در شأن شهداء بدر و احد فرود آمد. شهداء بدر چهارده كس بودند، ازيشان شش كس مهاجراند: مهجع بن عبد اللَّه مولى عمر بن خطاب، و هو اوّل قتيل قتل يوم بدر، و عبيد بن الحرث، و عمير بن ابى وقاص، و ذو الشمالين عبد عمرو بن نضلة، و عقيل بن بكير، و صفوان بن بيضا. و شهداء احد هفتاد كس بودند. ازيشان پنج كس مهاجران: حمزة بن عبد المطلب، مصعب بن عمير، عثمان بن شماس، عبد اللَّه بن جحش، سعد مولى عتبة بن ربيعة. ديگر همه انصار بودند كه در راه خدا، از بهر خدا كشته شدند، و از رب العزة بايشان نواختها رسيد و كرامتها ديدند. ارواح ايشان در شكم مرغان بهشتى تا در مرغزار بهشت پرواز مى‏كنند، و از آن ميوه‏هاى بهشتى مى‏خورند، و آن گه قرارگاه ايشان قنديلهاى زرين در زير عرش ملك. ايشان چون اين نواخت و اين كرامت ديدند و يافتند، قالوا: يا ليت قومنا يعلمون ما نحن فيه من النّعيم. گفتند: اى كاشك كسان ما كه در دنيااند از احوال ما خبر داشتندى، و اين نواخت و كرامت و اين جاى خوش و اين ناز و نعيم كه ما داريم بدانستندى، بودى كه ايشان نيز جهاد كردندى تا باين روز دولت و شادى رسيدندى.

رب العالمين گفت: شما ساكن بويد كه اين خبر من بازرسانم، و از آنچه شما درآنيد ايشان را بياگاهانم. پس اين آيت فرو فرستاد: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً الآية.

و خبر درست است از جابر بن عبد اللَّه، گفت: روز احد پدرم كشته شد، و من دلتنگ و رنجور نشسته بودم، مصطفى (ص) بمن برگذشت، گفت: مالى اراك مكتئبا حزينا؟ قلت: يا رسول اللَّه قتل أبى و عليه دين، و له عيال، فقال: أ لا اخبرك ما كلّم اللَّه احدا قطّ الّا من وراء حجاب، و كلّم اباك كفاحا؟ فقال: يا عبد اللَّه تمنّ علىّ اعطك، فقال: يا ربّ اتمنّى عليك ان تردّنى الى الدّنيا حتّى اقتل فيك الثّانية، فقال: انّه سبق من القول: أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ. قال: يا ربّ! فبلّغ عنّى اصحابى. قال: ففيه نزلت: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا الآية.

قراءت شامى «قتّلوا» مشدّد است بر معنى مبالغت، يعنى: بزارى كشتند ايشان را، و آن حمزه بود كه شكم وى بشكافتند، و جگر بيرون كشيدند.

بَلْ أَحْياءٌ ايشان را «احياء» خواند، كه ارواح ايشان را در شكمهاى مرغان از ميوه بهشت روزى ميرسانند روزى مقدر در وقت معين، هم چنان كه زندگان را باشد. و گفته‏اند كه: ايشان را «احياء» خواند از بهر آنكه ارواح ايشان تا بقيامت هر شب زير عرش مجيد بسجود درآيند، همچون ارواح زندگان مؤمنان آن گه كه بوضو در خواب شوند. و گفته‏اند: شهيدان را تا بقيامت هر سال ثواب غزوى بنويسند از آنكه سنّت جهاد بنهادند، پس ايشان را «احياء» بدان خواند كه هم چنان كه زندگان را در جهاد ثواب نويسند ايشان را نيز مى‏نويسند. و گفته‏اند: ايشان را نشويند و با جامه خويش بگذارند چنان كه زندگان را.

قال (ص): «زمّلوهم بدمائهم و كلومهم، فانّهم يحشرون يوم القيامة بدمائهم، اللّون لون الدّم، و الرّيح ريح المسك.»

و گفته‏اند كه: خاك نخورد ايشان را در گور، چنان كه زندگان را نخورد.

در آثار بيارند كه: چهار كس آنند كه خاك نخورد ايشان را بعد از مرگ: انبياء، علماء، شهداء، و حافظان يعنى حمله قرآن. و درين معنى آوردند كه عمرو بن الجموح و عبد اللَّه بن عمرو بن حزام هر دو روز احد شهيد گشتند، و هر دو را در يك گور نهادند، و گور ايشان بر گذرگاه سيل بود. بعد از چهل و شش سال سر ايشان باز كردند، تا بجاى ديگر نقل كنند از بيم سيل، ايشان را تازه ديدند.

چنان كه گويى يك روز گذشته است تا ايشان را دفن كرده‏اند، و خاك ايشان را ناخورده و تباه ناكرده.

قوله: عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ اى من ثمار الجنّة و تحفها. رزق نامى است چيزى را مقدّر در وقتى معيّن چنان كه جاى ديگر گفت: وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِيًّا. فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فضل خدا اينجا «قتل» است در راه خدا، كه فضل دارد بر مرگ در طاعت بى‏قتل. و گفته‏اند كه: «نعيم» بهشت است و رضا و لقاء حق.

وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ اى بكرامتهم. و شادى ميبرند برادران و كسان ايشان كه هنوز زنده‏اند، و بآن پايگاه كه ايشان رسيده‏اند نرسيده‏اند، امّا بشرف پايگاه، اينان را در ايشان رسانيدند، و هنوز زنده‏اند از پس ايشان.

و فى معناه‏

قول النبى (ص): يشفع الشّهيد فى سبعين من اقاربه.

ثمّ قال: أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ اى: بأن لا خوف على اخوانهم المؤمنين اذا لحقوا بهم. قال السدى: يؤتى الشّهيد بكتاب فيه ما يقدم عليه من اخوانه و اهله، فيقال يقدم عليك فلان يوم كذا و كذا، و يقدم عليك فلان يوم كذا و كذا، فيستبشر حين يقدمون عليه كما يستبشر اهل الغائب بقدومه فى الدّنيا.

يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ اگر كسى گويد فائده اين استبشار در آن جهان چيست چون در دنيا خود دانسته بودند؟ و از فضل و نعمت اللَّه آگاه بودند؟

نه چيزى بينند كه ندانسته بودند، تا بآن شاد شوند؟ جواب آنست كه: در دنيا هر چند دانسته بودند اما از راه خبر و استدلال دانسته بودند، نه از راه كشف و معاينه، و «ليس الخبر كالمعاينة». چون آن خبر عيان گردد، و اميد نقد شود، و اندازه ثواب بحدّ استحقاق و اميد در گذرد، شادى ايشان بيفزايد، و مضاعف شود. و نيز شادى دنيا با خوف خاتمه آميخته شود و شادى عقبى از آميغ خوف و اندوه پذيرفتن پاك باشد، و تا ازين آميغ پاك نشود بحدّ كمال نرسد.

وَ أَنَّ اللَّهَ اى: و بانّ اللَّه، عطف است بر بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ. ميگويد: شادى برندبنعمت و فضل خداى، و بآنكه خداى فضل و نعمت خويش بر ايشان تمام كرد، و از مزد ايشان هيچ چيز باز نگرفت، و نيز بيفزود. قراءت كسايى وَ أَنَّ اللَّهَ بكسر الف است بر معنى استيناف، و ترغيب ديگران بايمان و طلب ثواب آن، فكأنّه قال: و اللَّه لا يضيع اجر المؤمنين. و فى بيان ثواب الشّهداء ما روى على بن موسى الرضا عن ابيه موسى بن جعفر، عن ابيه جعفر بن محمد، عن ابيه محمد بن على، عن ابيه على بن حسين، عن ابيه حسين بن على (ع) قال: بينما على بن ابى طالب (ع) يخطب الناس و يحثّهم على الجهاد، اذ قام اليه شابّ و قال: يا امير المؤمنين اخبرنى عن فضل الغزاة فى سبيل اللَّه. فقال: كنت رديف رسول اللَّه (ص) على ناقة العضباء، و نحن مقفلون من غزوة، فسألته عمّا سألتنى عنه، فقال النّبي (ص): «انّ الغزاة اذا همّوا بالغزو كتب اللَّه لهم براءة من النّار، و اذا تجهّزوا لغزوهم باهى اللَّه بهم الملائكة، و اذا ودّعهم اهلوهم بكت عليهم الحيطان و البيوت، و يخرجون من ذنوبهم كما تخرج الحيّة من سلخها، و يوكّل اللَّه عزّ و جلّ لكلّ رجل منهم اربعين الف ملك يحفظونه، من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و شماله، و لا يعمل حسنة الّا اضعفت له، و يكتب له عبادة الف رجل يعبدون اللَّه عزّ و جلّ الف سنة، كلّ سنة ثلاثمائة و ستّون يوما، و اليوم مثل عمر الدّنيا. و اذا صاروا بحضرة عدوّهم، انقطع علم اهل الدّنيا عن ثواب اللَّه ايّاهم، فاذا برزوا لعدوّهم و اشرعت الا سنّة و فوّقت اسهام، و تقدّم الرّجل الى الرّجل، حفّتهم الملائكة بأجنحتها، و يدعون اللَّه لهم بالنّصر و التّثبيت، و نادى مناد: «الجنّة تحت ظلال السّيوف». فتكون الطعنة و الضّربة على الشّهيد اهون من شرب الماء البارد فى اليوم الصائف، و اذا زال الشهيد عن فرسه بطعنه او ضربة لم يصل الى الأرض حتّى يبعث اللَّه اليه زوجته من الحور العين، فتبشّره‏ بما اعدّ اللَّه له من الكرامة و اذا وصل الى الأرض تقول له الارض: مرحبا بالرّوح الطّيّبة الّتى اخرجت من البدن الطيّب. ابشر فانّ لك ما لا عين رأت، و لا اذن سمعت، و لا خطر على قلب بشر! و يقول اللَّه تعالى: أنا خليفته فى اهله، و من ارضاهم فقد أرضانى، و من اسخطهم فقد اسخطنى. و يجعل اللَّه تعالى روحه فى حواصل طير خضر تسرح فى الجنّة حيث تشاء، و تأكل من ثمارها، و تأوى الى قناديل من ذهب معلّقة بالعرش.

قوله: الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ... الآية مجاهد و مقاتل و عكرمه گفتند: اين آيات در غزوة بدر الصغرى فرو آمد، و قصه آنست كه روز احد بعد از آنكه هزيمت و شكستگى بر مسلمانان افتاد ابو سفيان گفت: يا محمد بيننا و بينك موسم بدر الصّغرى ان شئت. يا محمد (ص)! ازين پس اگر خواهى به بدر صغرى با هم آئيم و جنگ كنيم. و بدر صغرى آبى بود و مرغزارى بنى كنانه را، و در جاهليت بازارگاه ايشان بود هر سال چند روز آنجا رفتندى و بازرگانى كردندى. چون ابو سفيان آن سخن گفت، رسول خدا (ص) جواب داد: آرى چنين كنم، وعده‏گاه ما آنجاست. پس ديگر سال ابو سفيان و اهل مكه بوعده بيرون آمدند تا به مر الظهران رسيدند. رب العالمين رعبى و بيمى در دل ايشان افكند، هم از آنجا ابو سفيان همت كرد كه به مكه باز شود. بر نعيم بن مسعود الاشجعى رسيد كه از مكه مى‏آمد، و قصد مدينه داشت، گفت: يا نعيم وعده دارم با محمد (ص) كه ببدر صغرى جنگ كنيم، و اكنون ساز جنگ و وقت آن ندارم، و مى‏خواهم كه بمكه باز شوم، اما مى‏انديشم كه محمد (ص) بيرون آيد بوعده‏گاه، و ما را نيابد، بر ما دلير شود، و خلف از جهت ما بيند، اگر تو تدبيرى سازى و ايشان را دفع كنى تا از مدينه بيرون نيايند، و خلف از جهت ايشان بود من ترا ده اشتر دهم. و اينك سهيل بن عمرو ضامن است تا بتو رساند. نعيم بن مسعود با ابو سفيان اين قرار بداد، و بتعجيل رفت تا در مدينه شد.

قوم را ديد كه جنگ را تجهيز ميكردند، و ميعاد ابو سفيان را كار ميساختند. نعيم گفت بدرايى كه راى شما است! پارسال ديديد كه بديار و وطن و قرارگاه شما در آمدند و كردند آنچه كردند، اكنون شما بتن خويش ظلم ميكنيد كه بر ايشان مى‏شويد، و خود را در مهلكه مى‏افكنيد. من بو سفيان را ديدم با جمعى انبوه و لشكرى فراوان بيرون آمده، و ساز جنگ و قتل كرده. اصحاب رسول (ص) كه اين خبر شنيدند بسهميدند، و چون امتناعى بنمودند رسول خدا (ص) گفت: و الّذى نفسى بيده لأخرجنّ و لو وحدى.

پس هر چه بد دل و منافق بودند بماندند، و هر چه مسلمانان و دلاور بودند با ساز قتال و صحبت رسول (ص) بيرون شدند، و گفتند: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ. و براه هر كه بر ايشان رسيد از مشركان، ميگفت: «انّ النّاس قد جمعوا لكم فاخشوهم» و مؤمنان مى‏گفتند: «حسبنا اللَّه و نعم الوكيل» تا ببدر الصغرى رسيدند، بو سفيان همان كه رعب در دل اوفتاد به مكه بازرفت. و اهل مكه «جيش السّويق» بر ايشان نهادند، يعنى كه: «انّما خرجتم تشربون السّويق». پس رسول خدا و ياران يك دو روز آنجا بيستادند و تجارت كردند، پس به مدينه باز رفتند با سلامت و غنيمت. و جبرئيل امين از درگاه عزت در آن حال فرو آمد و آيت آورد كه: الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ اى الجراحات لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ بطاعة الرّسول وَ اتَّقَوْا مخالفته «أَجْرٌ عَظِيمٌ» يعنى الجنّة الَّذِينَ يعنى المؤمنين. قالَ لَهُمُ النَّاسُ يعنى نعيم بن مسعود: إِنَّ النَّاسَ يعنى ابا سفيان و اصحابه قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ و لا تأتوهم.

فَزادَهُمْ يعنى ذلك القول إِيماناً اى ثباتا فى دينهم و اقامة على نصرة نبيّهم. فَزادَهُمْ إِيماناً دليل است كه در ايمان زيادت و نقصان آيد، و اين رد مرجئان است كه ايشان گويند: ايمان نيفزايد و نكاهد، كه ايمان بنزديك ايشان گفتى و عقدى مجرد است بى اعمال و بى‏اكتساب طاعات. تا اگر كسى بزبان بگويد و بدل بداند كه اللَّه موجود است، و آن گه هيچ طاعت ديگر نكند و محظورات شرع بكار آرد، ايشان گويند: او مؤمن است، و ولى خدا، و مستوجب بهشت. و آن گه تفاضل و تفاوت در ميان مؤمنان نبينند، و در طاعت و معصيت اثر زيادت و نقصان بر ايمان اعتقاد ندارند.

و منصوصات قرآن و اخبار و آثار و ظواهر آن دلالت ميكند بر بطلان اعتقاد و خبث مقالت ايشان. قال اللَّه عزّ و جلّ: أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏.

و قال تعالى: أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ و لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ... الآية و لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ. الآية. و صحّ فى الخبر: انّ اللَّه عزّ و جلّ يقول يوم القيامة فى باب الشفاعة: اخرجوا من كان فى قلبه وزن دينار من الايمان، ثم من كان فى قلبه وزن نصف دينار، حتى يقول: و من كان فى قلبه وزن ذرة.

و قال (ص): «بينما أنا نائم رأيت النّاس يعرضون علىّ و عليهم قمص، منها ما يبلغ الثّدى، و منها ما يبلغ دون ذلك. و عرض علىّ عمر بن الخطاب و عليه قميص يجرّه، قالوا: «فما ذا اوّلت يا رسول اللَّه؟» قال: «الدّين».

و قال عمر: لو وزن ايمان ابى بكر بايمان اهل الأرض، او قال بايمان هذه الأمّة، لرجح به». اين آيات و اخبار دليل‏اند كه در ايمان تفاوت و تفاضل هست. و بد مردان هرگز بدرجه نيك مردان نباشند.

و عاصى بدرجه مطيع نباشد. و آن كس كه ايمان وى ضعيف باشد هرگز برابر آن كس نبود كه ايمان وى قوى باشد. و اين ضعف و قوت ايمان از طاعت و معصيت خيزد،هر كرا طاعت و اعمال خير تمامتر، ايمان وى قوى‏تر. و هر كرا معصيت بيشتر و بر طاعت غالب‏تر، ايمان وى ضعيف‏تر و كمتر. ابن عمر گفت: از رسول خدا (ص) پرسيدم كه ايمان افزايد و كاهد؟ رسول خدا (ص) جواب داد: «نعم، يزيد حتّى يدخل صاحبه الجنّة، و ينقص حتّى يدخل صاحبه النّار»، و قال على (ع): انّ الايمان يبدو لمظة بيضاء فى القلب، كلّما ازداد الايمان ازدادت بياضا، حتى يبيضّ القلب كلّه و انّ النّفاق يبدو لمظة سوداء فى القلب، كلّما ازداد النّفاق ازدادت سوادا حتّى يسودّ القلب كلّه. و الّذى نفسى بيده لو شققتم عن قلب مؤمن وجدتموه ابيض القلب، و لو شققتم عن قلب منافق وجدتموه اسود القلب.

و سئل على بن عبد اللَّه المدينى عن الايمان فقال: قول و عمل و نيّة. قيل: أ ينتقص و يزداد؟ قال: نعم، يزداد و ينتقص حتى لا يبقى منه شى‏ء. و قيل لبعضهم: ما زيادته و نقصانه؟ قال: اذا ذكرنا ربّنا و خشيناه فذلك زيادته، و اذا اغفلنا و نسينا و ضيّعنا، فذلك نقصانه.

وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ اى الّذى يكفينا امرهم اللَّه. وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ و ذلك امان لكلّ خائف. و قال (ص): «من قال حسبى اللَّه و نعم الوكيل، عليه توكّلت و هو ربّ العرش العظيم، يقول اللَّه تعالى: «لاكفينّ عبدى، صادقا كان او كاذبا».

و قال (ص): آخر ما تكلّم به ابراهيم (ع) حين القى فى النّار: حسبى اللَّه و نعم الوكيل.

فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ... الآية بازگشتند، يعنى رسول خدا (ص) و مؤمنان كه از بدر بازگشتند بعافيت و راحت و افزونى از تجارت، هيچ مشرك ناديده، و هيچ رنج بايشان نارسيده، و آن گه ثواب غزو ايشان را حاصل شده، و بطاعت دارى رسول خدا (ص) برضا و خوشنودى حق رسيده. اين است كه رب العالمين گفت:لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ.

إِنَّما ذلِكُمُ الشَّيْطانُ آن صاحب خبر نعيم بن مسعود كه گفت: بو سفيان با مشركان به بدر رفت، خود ديو مردم است، و آنچه گفت ديو در دهن وى افگنده بود.

يُخَوِّفُ أَوْلِياءَهُ اولياء خود را ترساند، يعنى منافقان كه حقيقت ايمان ندارند و در ضلالت قرين ديواند. و قيل معناه: يخوّف باولياءه، يعنى يخوّف المؤمنين بالكفّار.

فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ: اى مصدّقين بوعدى.

وَ لا يَحْزُنْكَ ميگويد: اندوهگن منمايا ترا. و بر قراءت نافع وَ لا يَحْزُنْكَ بضم يا، و كسر زا. معنى آنست كه اندوهگن مگذار ترا غائب بودن ايشان كه در نصرت كفر مى‏شتابند، و بجنگ احد نيامدند، و شما را فرو گذاشتند، از منافقان و جهودان و مشركان.

إِنَّهُمْ لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً اى لن يضرّوا اولياء اللَّه شيئا، و انّما يعود و بال ذلك عليهم. ايشان از يارى كه اللَّه ترا و مؤمنان را داد هيچ چيز بنكاهند، و وبال آن هم بايشان باز گردد. و قيل: إِنَّهُمْ لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً اى لن ينقصوا اللَّه شيئا من ملكه و سلطانه، انّهم يضرّون انفسهم بذلك.

يُرِيدُ اللَّهُ أَلَّا يَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِي الْآخِرَةِ اين آيت ردّ است بر قدريان كه مى‏گويند: بنده را قدرت است و استطاعت بر فعل پيش از فعل. و معلوم است كه ارادت اللَّه در حرمان ايشان از حظ آخرت، ايشان را از ايمان و طاعت باز داشت، تا نتوانستند و قدرت طاعت نداشتند، و چگونه قدرت آن را دارند و خداى مى‏خواهد كه ندارند. و نظير اين آيت در قرآن فراوان است، منها: قوله تعالى كَرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ، لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ، كَذلِكَ نَسْلُكُهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِهِ‏، وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً، وَ مَنْ يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً، وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ، و صدوا عن السبيل و اللَّه اركسهم بما كسبوا، فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى‏ أَبْصارَهُمْ، إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِي مَنْ تَشاءُ الى غير ذلك من الآيات الدّالة على انّ الهادى و المضلّ هو اللَّه تعالى، و القدرة و المشيئة و الارادة كلّها للَّه تعالى. و فى الخبر أنّ النّبي (ص) قال: «اتّقوا هذا القدر فانّه شعبة من النصرانية».

قال بعضهم: معناه، و اللَّه اعلم، انّ النّصارى تزعم انّ عيسى يملك النّفع و الضّرر مع اللَّه، كما يملكه اللَّه، فكفروا بأن جعلوا مع اللَّه شريكا او شريكين، و القدرية تزعم انّ الخلق كلّهم شركاء للَّه، يملكون الضّر و النّفع، ان شاؤوا ضرّوا انفسهم، و ان شاؤوا نفعوها، و ان شاؤوا استقاموا، و ان شاؤوا اعوجّوا، من غير أن يحتاجون الى توفيق، او يلحقهم خذلان، او سبق بخيرهم و شرّهم كتاب، او تكون فيهم مشيئة تغلب ارادتهم و لا يغلبونها.

قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْكُفْرَ بِالْإِيْمانِ لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً حين باعوا الايمان بالكفر.

انما يضرون انفسهم بذلك وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ.

وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا قراءت حمزه بيا است بر تقدير: و لا يحسبنّ الكفّار انّ املاءنا ايّاهم خير لهم. و ديگران بتا خوانند خطاب با رسول و تسليت مؤمنان و وعيد كافران، يعنى و لا تحسبن يا محمد الذين كفروا... «ان ما» دو كلمه است. نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ. «انما» اين، يك كلمه توان نهاد، و دو توان نهاد نُمْلِي لَهُمْ يعنى نمهلهم ليزدادوا اثما بمعاندتهم الحقّ و خلافهم الرّسول. اين آيت در شأن قومى كافران آمد كه: اللَّه تعالى بعلم قديم خود دانست كه ايشان هرگز ايمان نيارند، و زندگى ايشان ايشان را كفر و شرك افزايد.

سئل النبى (ص): اىّ النّاس خير؟ قال: من طال عمره، و حسن عمله. قيل: فأىّ النّاس شرّ؟ قال من طال عمره، و ساء عمله.

و قال ابن مسعود: ما من نفس برّة و لا فاجرة الّا و الموت خير لها، امّا الفاجر فمستراح منها، و قرأ: وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ الآية، و امّا البرّة فمستريح منها، و قرأ: نُزُلًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ الآية:

يا حياة الرّوح مالى ليس لى علمى بحالىتلك روحى منك ملئى، و سوادى منك خالى‏

الهى زندگى ما با ياد تست، و شادى همه با يافت تست، و جان آنست كه در شناخت تست! پير طريقت گفت: زندگان سه كس‏اند: يكى زنده بجان، يكى زنده بعلم، يكى زنده بحق. او كه بجان زنده است زنده بقوت است و بباد! او كه بعلم زنده است زنده بمهر است و بياد! او كه بحق زنده است زندگانى خود بدو شاد! الهى جان در تن گر از تو محروم ماند مرده زندانيست، و او كه در راه تو باميد وصال تو كشته شود زنده جاودانيست!

گفتى مگذر بكوى ما در مخمورتا كشته نشى كه خصم ما هست غيور
گويم سخنى بتا كه باشم معذوردر كوى تو كشته به كه از روى تو دور!

آرى! دوستان را زخم خوردن در كوى دوست بفال نيكوست! در قمار خانه عشق ايشان را جان باختن عادت و خوست.

مال و زر و چيز رايگان بايد باختچون كار بجان رسيد جان بايد باخت‏

هان، و هان، نگر! تا از هلاك جان در راه دوست انديشى! كه هلاك جان در وفاء دوست حقا كه شرف است، و شرط جان در قيام بحق دوستى تلف است!

الحبّ سكر خماره تلفيحسن فيه الذّبول و الدّنف‏
البسنى الذّلّ فى محبّتهو الذّلّ فى حبّ مثله شرف‏

آن شوريده وقت شبلى رحمه اللَّه گفت: من كان فى اللَّه تلفه كان اللَّه خلفه.

باختن جان در وفاء دوستى دولتى رايگانست! كه دوست او را بجاى جانست! اگر صد هزار جان دارى فداء اين وصل كنى حقا كه هنوز رايگانست.

چون شاد نباشم كه خريدم بتنىوصلى كه هزار جان شيرين ارزد؟!

عاشقى بحقيقت درين راه چون حسين منصور حلاج برنخاست، وصل دوست بازوار به هواى تفريد پران ديد. خواست تا صيد كند، دستش بر نرسيد، بسرّش فرو گفتند: يا حسين! خواهى كه دستت بر رسد سر وا زير پاى نه! حسين سر وا زير پاى نهاد، به هفتم آسمان برگذشت.

گر از ميدان شهوانى سوى ايوان عقل آيىچو كيوان در زمان خود را به هفتم آسمان بينى‏
ور امروز اندرين منزل ترا حالى زيانى بدزهى سرمايه و سودا، كه فردا زين زيان بينى!

نگر! تا اين چنين جوانمردان و جانبازان كه ازين سراى رحيل كنند، تو ايشان را مرده نگويى كه گوهر زندگانى جز دل ايشان را معدن نيامد، و آب حياة جز از چشمه جان ايشان روان نگشت. رب العالمين مى‏گويد: بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ عليهم رداء الهيبة فى ظلال الانس، يبسطهم جماله مرّة، و يستغرقهم جلاله اخرى.

گه ناز چشيدند و گهى راز شنيدندگاهى ز جلالت بجمالت نگريدند

معروف كرخى يكى را مى‏شست آن كس بخنديد! معروف گفت: آه! پس از مردگى زندگى؟! وى جواب داد كه: دوستان او نميرند، «بل ينقلون من دار الى دار». چگونه ميرند، و عزّت قرآن گويد: بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ؟

شادند و خرم، آسوده از اندوه و غم، با فضل و با نعم، در روضه انس بر بساط كرم! قدح شادى بر دست نهاده دمادم! اين است كه رب العالمين گفت: يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ.

الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ ايشان كه فرمان خدا و رسول را گردن نهادند، و از عشق دين، جان عزيز خويش هدف تير دشمن ساختند.

جان بذل كرده، و تن سبيل، و دل فدا، و آن رنج و آن خستگى بجان و دل خريده! سرى سقطى گفت: حق عزّ جلاله در خواب چنان نمود مرا كه گفتى: يا سرى! خلق را بيافريدم، لختى دنيا ديدند در آن آويختند! لختى بلا ديدند در بهشت و عافيت گريختند لختي از بلا نينديشيدند محنت بجان و دل باز گرفتند، و نعمت وصال ما خواستند. فمن انتم؟ شما از كدام گروه‏ايد؟ و چه خواهيد؟ سرى گفت: جواب دادم كه: «و انّك تعلم ما نريد».

چندم پرسى مرا چرا رنجانىحقا كه تو حال من زمن به دانى!

گفت: يا سرى لاصبن عليكم البلاء صبا بجلال قدر ما كه تازيانه بلا بر سر شما فرو گذارم! و آسياى محنت بر سرتان بگردانم. سرى گويد: از سر نور معرفت بالهام ربانى جواب دادم: أ ليس المبلى انت؟ ريزنده نثار بلا بر سرما نه تو خواهى بود؟

نفس المحبّ على الأسقام صابرةلعلّ مسقمها يوما يداويها
چون شفا اى دلربا از خستگى و درد تستخسته را مرهم مساز و درد را درمان مكن‏

۳۰ النوبة الاولى

قوله تعالى: ما كانَ اللَّهُ خداى بران نيست، لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ كه فرو گذارد گرويدگان را، عَلى‏ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ بر آنچه شما بر آنيد، حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ تا جدا كند ناپاك از پاك، وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ و نيست خداى بر آن كه شما را مطلع گرداند بر غيب، وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي لكن خداى ميگزيند، مِنْ رُسُلِهِ از فرستادگان خود، مَنْ يَشاءُ آن را كه خواهد، فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ پس بگرويد بخداى و فرستادگان وى، وَ إِنْ تُؤْمِنُوا و اگر بگرويد، وَ تَتَّقُوا و بپرهيزيد، فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ (۱۷۹) شما راست مزد بزرگوار.

وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ مپندار ايشان را كه دست مى‏فشارند ببخل، بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ بآنچه خداى ايشان را داد از فضل خويش، هُوَ خَيْراً لَهُمْ كه آن به است ايشان را، بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ نيست كه بهتر است ايشان را، سَيُطَوَّقُونَ آرى طوق كنند در گردنهاى ايشان، ما بَخِلُوا بِهِ آنچه دست فرو فشردند بآن، يَوْمَ الْقِيامَةِ روز رستاخيز، وَ لِلَّهِ مِيراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و خدا راست هفت آسمان و هفت زمين بازماندنى از خلق، وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (۱۸۰) و اللَّه بآنچه ميكنيد آگاه است.

لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ بدرستى كه خداى بشنود، قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا سخن ايشان كه گفتند: إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ كه خداى درويش است و ما بى‏نيازان، سَنَكْتُبُ ما قالُوا آرى بنويسيم بر ايشان آنچه گفتند، وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ و كشتن ايشان پيغامبران را، بِغَيْرِ حَقٍّ بناسزا و بى حق، وَ نَقُولُ و گوئيم ايشان را فردا، ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ (۱۸۱) ميچشيد عذاب آتش.

ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ و اين عذاب بآنست كه دست شما پيش فرا فرستاد از كرد، وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ (۱۸۲) و بآنست كه خداى بندگان را ستمكار نيست.

الَّذِينَ قالُوا ايشان كه گفتند: إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَيْنا كه خداى پيمان گرفت بر ما، أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ كه نگرويم هرگز بفرستاده‏اى، حَتَّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تا آن گه كه آن فرستاده قربانى آرد بما، تَأْكُلُهُ النَّارُ كه آتش بپذيرفتارى آن را بخورد، قُلْ گوى، قَدْ جاءَكُمْ آمدند بشما، رُسُلٌ مِنْ قَبْلِي فرستادگان از پيش من، بِالْبَيِّناتِ به پيغامها و نشانهاى درست، وَ بِالَّذِي قُلْتُمْ و آنچه شما گفتيد، فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ چرا كشتيد ايشان را؟ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (۱۸۳) اگر مى‏راست گوئيد.

فَإِنْ كَذَّبُوكَ پس اگر جهودان ترا دروغ‏زن گيرند، فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ دروغ‏زن گرفتند پيش از تو پيغامبران را، جاؤُ بِالْبَيِّناتِ كه‏ پيغامهاى روشن آوردند، وَ الزُّبُرِ و نامها، وَ الْكِتابِ الْمُنِيرِ (۱۸۴) و نامه روشن پيدا.

النوبة الثانية

قوله تعالى: ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ... الآية سبب نزول اين آيت بر قول سدى آنست كه: رسول خدا (ص) گفته بود: «عرضت علىّ امّتى فى صورها فى الطّين كما عرضت على آدم (ع)، و اعلمت من يؤمن بى و من يكفر الحديث بطوله...

گفت: امّت مرا بر من عرض دادند در صورتهاى خويش، اندر ميان گل، هم چنان كه بر آدم (ع) عرضه كردند. و مرا خبر دادند ازيشان كه ايمان آرند و بمن بگروند، و ايشان كه ايمان نيارند و كافر شوند. اين خبر بمنافقان رسيد ايشان باستهزا گفتند: محمد (ص) ميگويد كه: من ميدانم كه مؤمن كه خواهد بود و كافر كه خواهد بود، تا بقيامت، چونست كه از عدم خبر ميدهد؟ و ازيشان كه هنوز در آفرينش نيامدند، و خود را نمى‏شناسند كه با وى ميرويم و مى‏نشينيم؟ برسول خدا رسيد كه منافقان چنين گفتند، برخاست و به منبر برآمد و خداى را عزّ و جلّ ستايش و ثنا كرد، آن گه گفت: «ما بال اقوام جهّلونى و طعنوا فى علمى، لا تسألونى عن شى‏ء فيما بينكم و بين السّاعة الّا انبأتكم به. فقام عبد اللَّه بن حذافة السهمى، فقال: يا رسول اللَّه! من ابى! قال: حذافة. فقام عمر بن الخطاب و قال: يا رسول اللَّه! رضينا باللَّه ربّا، و بالاسلام دينا، و بك نبيّا، و بالقرآن اماما، فاعف، عفا اللَّه عنك. فقال النبى: فهل أنتم منتهون؟ فهل انتم منتهون؟ ثمّ نزل عن المنبر، فأنزل اللَّه: ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى‏ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ.. الآية.

اهل معانى گفتند: اين خطاب با مؤمنانست، يعنى: ما كان اللَّه ليذركم‏ يا معشر المؤمنين، على ما أنتم عليه من التباس المنافق بالمؤمن، و المؤمن بالمنافق، حتّى يميز المنافق من المؤمن. ميگويد: خدا بر آن نيست كه شما كه مؤمنان‏ايد آميخته با منافقان بهم فرو گذارد، تمييز ناكرده يعنى بران است كه تمييز كند، و منافق از مؤمن جدا كند، و اين تمييز آنست كه تكليف جهاد كند، و بنصرت و تقويت دين اسلام فرمايد، تا هر چه منافق بود فاپس نشنيد از رسول خدا (ص)، و جهاد نكند.

و هر چه مؤمن بود با رسول خدا (ص) برخيزد و با اعداء دين بكوشد. رب العالمين اين بگفت و بجاى آورد روز احد، كه منافقان نفاق خويش اظهار كردند آن روز، و از جهاد تخلف نمودند. ابن كيسان گفت: معنى آيت آنست كه خدا بر آن نيست كه شما را باقرار مجرد فروگذارد، و فرائض و واجبات دين بر شما ننهاده، و بجهاد و قتال نفرموده يعنى جهاد فرمايد و فرائض طاعات بر شما نهد تا پيدا گردد كه پاينده بر ايمان و برقرار كيست؟ و باز پس نشنيده از ايمان كيست؟ ضحاك گفت: اين خطاب با منافقان و مشركانست، ميگويد: خدا بر آن نيست كه مؤمنان فرزندان شما در اصلاب مردان و ارحام زنان شما آميخته فروگذارد، بلكه جدايى افكند ميان شما و ميان مؤمنان كه در اصلاب و ارحام زنان شمااند.

حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ قراءت حمزه، و على، و يعقوب بتشديد است و بضم يا، و باقى بتخفيف و نصب يا خوانند، و معنى هر دو لغت يكسان است. يقال مزت الشّى‏ء اميزه ميزا، و ميّزته تمييزا. گفته‏اند كه: «خبيث» اينجا گناه است و «طيّب» مؤمن، يعنى كه ربّ العالمين از مؤمن گناه فرو نهد، بمحنتها و مصيبتها و بليّتها كه در دنيا بوى رساند. ازينجا مصطفى (ص) گفت: «ما يصيب المؤمن و صب، و لا نصب، و لا سقم، و لا اذى، و لا حزن، حتّى الهمّ يهمّه، الّا كفّر اللَّه به خطاياه».

اما وجوه «طيّب» در قرآن چهار است: يكى بمعنى مؤمن، چنان كه درين آيت و در سورة الانفال:لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ. ديگر بمعنى «حلال» چنان كه در سورة النّساء گفت: وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ يعنى الحرام بالحلال. و در سورة المائدة گفت: لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ. جاى ديگر گفت: فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ يعنى ما حلّ لكم من النّساء. سديگر وجه بمعنى «حسن» است، چنان كه در سورة الملائكة گفت: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ اى الكلام الحسن، و هى شهادة ان لا اله الّا اللَّه.