قرآن کریمبه زبان فارسی

۳ سورة آل عمران مدنية (بخش ۳)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

مجاهد گفت: اسلام درين آيت همان سجود است كه در آن آيت ديگر گفت: وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً. ميگويد: مؤمن خداى را بطوع خويش سجود ميكند، و كافر شخص وى نميكند لكن سايه شخص وى ميكند بكره، چنان كه گفت وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ و قال تعالى: يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ.

آن گه گفت: عزّ و علا وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ قراءة حفص و يعقوب بيا است. يعقوب بفتح يا و حفص بضمّ يا، و باقى همه بتاء مضمومه خوانند. و مخرج اين كلمه مخرج وعيد است، يعنى: ايبغون غير دين اللَّه مع انّ مرجعهم الى اللَّه. روى عن ابن عباس: اذا استصعب دابّة احدكم، او كانت شموسا فليقرأ فى آذانها أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ الى آخر الآية.

قوله: قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ الآية... نظير اين آيت در سورة البقرة شرح آن رفت. اما اهل معانى اينجا سؤالها كرده‏اند، گفتند: چه حكمت است كه اين جايگه قُلْ آمَنَّا گفت و در سورة البقرة قُولُوا آمَنَّا؟ جواب آنست كه: اين آيت خطاب با مصطفى (ص) است بر خصوص، و فرمان است كه تا خود اعتقاد كند آن گه تبليغ كند بامّت خويش، و ايشان را بر آن خواند و بر آن دارد. و آنجا كه گفت قُولُوا آمَنَّا خطاب با عموم امّت است كه تا آن را اعتقاد گيرند، و نه فرمان است ايشان را بتبليغ رسالت. ازين جهت در آن سورة أُنْزِلَ إِلَيْنا گفت و درين سورة أُنْزِلَ عَلَيْنا. و معنى أُنْزِلَ عَلَيْهِ آنست كه بر منزّل عليه بود كه با ديگرى رساند. و أُنْزِلَ إِلَيْهِ بر منزّل عليه مخصوص و اليه نهاية الانزال. و على ذلك قال تعالى: أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى‏ عَلَيْهِمْ؟، و قال: وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ، فخصّ هاهنا «بالى» لما كان مخصوصا بالذّكر الّذى هو بيان المنزّل. و قالوا: هذا كلام فى الاولى لا فى الوجوب. ديگر سؤال كرده‏اند كه اسماعيل و اسحاق و يعقوب را كتاب نبود، چه معنى را گفت: وَ ما أُنْزِلَ عَلى‏ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ؟

جواب آنست كه: كتاب ايشان كتاب ابراهيم (ع) است و منزّل بايشان صحف ابراهيم است، كه ايشان در تحت شريعت ابراهيم (ع) بودند. پس بر سبيل توسّع اطلاق انزال بر ايشان روا بود. چنانك گويند: و ما انزل على محمد (ص) و المسلمين. ديگر سؤال كردند كه در آن آيت وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ گفت، و درين آيت وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ؟ جواب آنست كه: در آن آيت خطاب بر لفظ عموم است، و حكم خطاب عموم بسط لفظ است نه ايجاز. و درين آيت خطاب خاصّ است. و حكم خطاب خاص ايجاز لفظ است.

پس درين آيت ايجاز لفظ و اختصار سخن اولى‏تر بود. ديگر سؤال كردند كه چون اين خطاب مصطفى (ص) را خاصّ است پس چون بآخر آيت گفت: وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ و اين اخبارست از عموم؟ و جواب آنست كه: اين بآن گفت تا تنبيهى باشد كه امّت مصطفى (ص) از وى جدا نه‏اند درين اعتقاد، و مكروه نيست ايشان را كه با ديگرى رسانند و بر ديگرى خوانند، چنان كه رسول رسانيد و پيغام گزارد. ديگر سؤال كنند كه وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ مؤمنان را چون تبجّح است در ستايش خويشتن، و اين بعرف و عادت مذموم است؟ جواب آنست كه تبجح مذموم آن بود كه مردم از خويشتن آن نمايد كه بآن رفعت طلب كند و تطاول بر مردمان، امّا چون بر سبيل‏ شكر و سپاس‏دارى بود رواست، كه ربّ العالمين گفت: وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ، و نيز مؤمنان خواستند كه باين اعتراف از كافران جدا مانند و حق از باطل جدا كنند، يقول تعالى: حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ. و گفته‏اند كه مؤمنان باين استسلام قصد اخلاص كرده‏اند كه از جهت شرع بآن مأموراند. قال اللَّه تعالى: وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ يعنى كه ما خداى را مسلمان شديم و گردن نهاديم نه ديگرى را، و على هذا قال عزّ و جلّ: قُلْ إِنَّما أَدْعُوا رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً

النوبة الثالثة

قوله تعالى: ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ الآية... جليل و جبّار، خداوند بزرگوار، كردگار نام‏دار، جلّ جلاله، و عظم شأنه پيش از ايجاد عالم، و پيش از خلق آدم، بعلم قديم خود دانست كه از فرزندان آدم سزاوار نبوت و ولايت كيست؟ و اهل محبت و شايسته رسالت كيست؟ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ.

آن را كه در ازل داغ مهجورى نهاد، و رقم بى‏خبرى كشيد امروز معصوم و راست راه چون شود؟ و آن را كه رايگانى دولت داد و راه صدق و عصمت فرا پيش نهاد امروز بى‏راه و بد حال چون بود؟ پس چه صورت بندد و چون بوهم درآيد؟ و هرگز نبود كه مصطفى (ص) گزيده و عيسى (ع) نواخته بعد از كرامت نبوت، و تأييد عصمت، و قوّت رسالت پاى از رقم برگيرند و خلق را گويند: كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ.

ربّ العالمين يحكم اختيار ازلى و عنايت سرمدى از بهر ايشان جواب داد، و نيابت داشت كه ايشان اين نگويند، و لكن گويند: كُونُوا رَبَّانِيِّينَ اى كونوا من المختصّين باللّه الّذين وصفوا بقوله: و اذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به. ربانيان بر مذاق اهل معرفت ايشانند كه خداى را يگانه شوند در تجريد قصد، هم در صحّت توكل، هم در نسيم انس. قدم از دو گيتى برگرفته، و دست بلطف مهر مولى زده، و چهار تكبير در صفات خويش كرده.

هر كه در ميدان عشق نيكوان گامى نهادچار تكبيرى كند بر ذات او ليل و نهار

نفسى دارند فانى! دلى دارند تشنه! نفسى سوخته! سرّى بعشق افروخته! جانى بآرزو آويخته!

دل زان خواهم كه بر تو نگزيند كسجان زانكه نزد بى‏غم عشق تو نفس‏
تن زان كه بجز مهر تواش نيست هوسچشم از پى آنكه خود ترا بيند و بس!

همّتشان از دنيا مه! مرادشان از بهشت مه! آرامشان از هفت آسمان و از زمين مه! گوش داشته تا آفتاب مهر كى بر آيد؟ و ماه روى دولت كى در آيد! و نسيم سعادت كى دمد! و يادگار ازلى كى بر دهد!

كى باشد كين قفس بپردازمدر باغ الهى آشيان سازم‏

و گفته‏اند كه: ربّانيان ايشانند كه اختصاص دارند به اللَّه كه بآن اختصاص نسبت با وى برند و باوصاف او موصوف شوند، و باخلاق او برآيند، چندان كه بندگى ايشان برتابد، و نهاد ايشان جاى دارد. و اين قول از آن خبر برگرفتند كه مصطفى (ص) گفت: «تخلّقوا باخلاق اللَّه»، و قال عليه السّلام: «انّ اللَّه تعالى كذا خلقا، من تخلّق بواحد منها دخل الجنّة».

اهل علم گفتند: تفسير اين اخلاق معانى نود و نه نام خداست كه بنده را در روش خويش بآن معانى گذر بايد كرد تا بوصال اللَّه رسد، پير خراسان ابو القاسم گرگانى رحمه اللَّه گفت: بنده تا در تحصيل اين معانى و جميع اين اوصاف است هنوز در راه است، بمقصد نارسيده، و در روش خود است كشش حق نايافته، تا در معرفت است از معرفت باز مانده، و تا در طلب محبّت است از محبوب بى‏خبر شده.

بشتاب بعشق و نيز منشين در بندبگذر تو ز عشق و عاشقى گامى چند

بزرگى را پرسيدند كه بنده بمولى كى رسد؟ گفت آن گه كه در خود برسد.

پرسيدند كه در خود چون برسد؟ گفت: طلب در سر مطلوب شود و معرفت در سر معروف. گفت شرحى بيفزاى، گفت: از تن زبان ماند و بس! و از دل نشان ماند و بس! وز جان عيان ماند و بس! سمع برود شنوده ماند و بس، دل برود نموده ماند و بس، جان برود بوده ماند و بس.

محنت همه در نهاد آب و گل ماستپيش از دل و گل چه بود؟ آن حاصل ماست!

و قيل معنى قوله كُونُوا رَبَّانِيِّينَ اى متخصّصين باللّه غير ملتفتين الى الوسائط، كأبى بكر لمّا قال حين مات النّبي (ص) و اضطربت اسرار عامة الناس: «من كان يعبد محمّدا (ص) فانّ محمّدا قد مات، و من كان يعبد اللَّه فانّ اللَّه تعالى حىّ لا يموت».

وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ الآية... در همه قرآن هيچ آيت نيست در بيان فضيلت مصطفى (ص) تمامتر ازين آيت كه وى را خاص است، كس را در آن شركت نه. ربّ العالمين دو عهد گرفت از خلق خويش، و دو پيمان ستد از ايشان: يكى آنكه پيمان ستد از همه خلق بر خدايى و كردگارى خويش. چنان كه گفت: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ الآية.

ديگر آنكه: پيمان ستد از فريشتگان و پيغامبران بر نبوّت محمد (ص) و نصرت دادن وى، چنان كه گفت: وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ... و اين غايت تشريف است و كمال تفضيل كه نامش با نام خويش بزرگ كرد، و قدرش با قدر خود برداشت. پيش از وجود محمد (ص) بچندين هزار سال فرمان آمد كه: يا جبرئيل! من دوستى خواهم آفريد، نام وى محمد (ص)، ستوده و نواخته من، نام او قرين نام من، قدر او برداشته لطف من، طاعت داشت او طاعت من، قول او وحى من، اتّباع او دوستى من.

يا جبرئيل! با من عهد كردى كه بوى ايمان آرى و او را نصرت كنى، اينست كه گفت: لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ. جبرئيل گفت: خداوندا! عهد كردم كه با او دست يكى دارم و نصرت كنم و بوى ايمان آورم. خداى گفت يا جبرئيل! هم برين عهد باشى و خلاف نكنى. گفت: خداوندا! و كرا زهره آن باشد كه ترا خلاف كند؟ آن گه گفت: يا ميكائيل! تو بر عهد جبرئيل گواه باش، و آن گه هم چنان عهد گرفت بر ميكائيل، و جبرئيل را گفت: تو بر عهد مكائيل گواه باش، و با اسرافيل و عزرائيل همين عهد گرفت.

پس كه آدم (ع) را بيافريد همين عهد گرفت بر آدم، و آدم درپذيرفت. و زان پس آدم با شيث بگفت و شيث درپذيرفت، و هلمّ جرّا قرنا بعد قرن. اينت كرامت و فضيلت! و اينت مرتبت و منزلت! كرا باشد فضل بدين تمامى؟ و كار بدين نظامى كرا بود؟

اين عزّ سماوى و فرّ خدايى.

كفر و ايمان را هم اندر تيرگى و هم صفانيست دار الملك جز رخسار و زلف مصطفى‏

۱۶ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً و هر كه جز از اسلام دينى جويد، فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ به نپذيرند از وى، وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ (۸۵) و وى در آن جهان از زيان كارانست.

كَيْفَ يَهْدِي اللَّهُ قَوْماً چون راه نمايد و به راه آرد خداى قومى را، كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ كه كافر شدند پس از ايمان خويش، وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ و پس از آن كه گواهى داده بودند كه رسول حقّ است وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ و با ايشان آمد پيغامها و نشانهاى روشن، وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (۸۶) و اللَّه راه‏نماى قوم بيدادگران نيست.

أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ ايشان آنند كه پاداش ايشان آنست، أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ كه لعنت خداى و راندن او بر ايشان است، وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ (۸۷) و لعنت فريشتگان و مردمان همه.

خالِدِينَ فِيها جاودان در آن آتش‏اند، لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ عذاب از ايشان هيچ سبك نكنند، وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ (۸۸) و نه ببخشائش در ايشان نگرند.

إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مگر ايشان كه باز آمدند و توبه كردند، مِنْ بَعْدِ ذلِكَ پس آنكه از دين برگشته بودند، وَ أَصْلَحُوا و باصلاح آرند تباه خويش و نيك كنند كردار خويش، فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۸۹) كه اللَّه آمرزگارست و مهربان.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ ايشان كه كافر شدند پس از ايمان خويش، ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً و آن گه بر كفر بپائيدند و بيفزودند، لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ توبه ايشان نپذيرند، وَ أُولئِكَ هُمُ الضَّالُّونَ (۹۰) و ايشان بيراهانند و گم‏شدگان از راه.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر شدند، وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ و بمردند بر كفر خويش، فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ نپذيرند فردا از يكى از ايشان، مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً پرى همه روى زمين زر وَ لَوِ افْتَدى‏ بِهِ كه خويشتن بآن از عذاب باز خرد، أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ ايشان آنند كه ايشان راست عذابى دردنماى، وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ (۹۱) و ايشان را هيچ يارى ده و شفاعت كننده نه.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً مفسّران گفتند: سبب نزول اين آيت آن بود كه دوازده مرد از دين اسلام برگشتند و مرتدّ شدند، در جمله ايشان حارث بن سويد انصارى بود و طعمة بن ابيرق و عبد اللَّه بن انس بن خطل و غيرهم از مدينه بيرون شدند و بكفّار مكه پيوستند. ربّ العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد: وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً... اسلام اينجا شريعت مصطفى (ص) است.

و دين اينجا دين حنيفى كه مصطفى (ص) بآن اشاره كرده و گفته: «بعثت بالحنيفيّة السّهلة السّمحة».

معنى آيت آنست كه: هر كه بعد از بعثت محمد (ص) بجز شريعت وى شريعت جويد، و جز دين و سنّت وى دينى ديگر گيرد، و راهى ديگر رود آن از وى نپذيرند، و از راه حق بى‏راه است، و از جمله هالكان و دوزخيان است، كه مصطفى (ص) گفت: «و الّذى نفسى بيده لا يسمع بى رجل من هذه الامّة و لا يهودىٌّ و لا نصرانى ثمّ لم يؤمن بى الّا كان من اهل النّار.

و روى: «ما يسمع بى من هذه الامّة من يهودى او نصرانى يموت و لم يؤمن بالذى ارسلت به الّا كان من اهل النّار».

و قصّه زيد بن عمرو بن نفيل معروف است كه بر مصطفى (ص) رسيد پيش از بعثت وى، مصطفى (ص) وى را گفت: «ما لى ارى قومك قد شنفوا لك؟»

چه بودست كه اين قوم تو بنظر كراهيت بتو مى‏نگرند؟ گفت: از آنكه ايشان بضلالت‏اند، و من نه بر دين ايشانم. آن گه قصّه خويش بگفت كه: بيرون شدم راه راست و دين حق طلب كردم، از دانشمندان و احبار يثرب بر رسيدم، ايشان را بر عبادت اللَّه يافتم. لكن بآن عبادت شرك داشتند. دانستم كه نه دين حقّ است، برگشتم و از احبار خيبر بر رسيدم ايشان را هم چنان بر عبادت اللَّه مشرك يافتم. گفتم اين نه آن دين است كه من ميجويم.

باحبار فدك رفتم ايشان را هم بر شرك ديدم. از احبار ايله بر رسيدم همان ديدم. پس حبرى از احبار شام گفت: اين دين كه تو ميجويى كس را ندانيم كه بر آنست مگر شيخى بجزيره. رفتم و از وى بر رسيدم، و قصه خود با وى بگفتم، و مقصود خويش عرضه كردم. شيخ گفت: آنها كه تو ديدى همه بر ضلالت و بى‏راهى‏اند، و آنچه تو ميجويى دين خداى عزّ و جلّ و راه راست آنست، و دين فريشتگان است، كه اللَّه را بآن ميپرستند، و هم در زمين خويش آن دين يابى. باز گردد و طلب كن كه پيغامبرى بيرون آمد يا خواهد آمد، كه خلق را بآن دين خواند. اگر وى را در يابى در پى او باش، و بوى ايمان آر. مصطفى (ص) آن گه كه اين قصّه از زيد ميشنيد بر راحله بود. پس آن راحله فرو خوابانيد و قصد طواف خانه كرد. زيد گفت من هنوز ندانسته بودم كه پيغمبرست، من نيز با وى طواف كردم. دو بت نهاده بودند كه مشركان در طواف خويش ايشان را مى‏پاسيدند، زيد ايشان را بپاسيد، مصطفى (ص) از آن نهى كرد، گفت: «لا تمسّه»

زيد با خود انديشه كرد كه يك بار ديگر بپاسم تا چه گويد! رسول (ص) با وى نگرست گفت: «الم تنه»

نه ترا نهى كردند و از آن باز داشتند. آن گه زيد گفت: فو الّذى هو اكرمه و انزل عليه الكتاب ما استلم صنما، حتّى اكرمه اللَّه عزّ و جلّ بالّذى اكرمه، و انزل عليه الكتاب». زيد بن عمرو بن نفيل از دنيا بيرون شد و هنوز پيغام و وحى از آسمان بر رسول (ص) نيامده بود و دعوت نكرده. مصطفى (ص) زيد را گفت: «يأتى يوم القيامة امّة وحده»

كَيْفَ يَهْدِي اللَّهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ؟ مجاهد گفت: اين در شأن مردى آمد از بنى عمرو بن عوف كه از دين بر گشت و با روم شد، كيش ترسايى گرفت.

و حكم مرتدّ آنست كه مصطفى (ص) گفت: «لا يحلّ دم امرئ مسلم الّا باحدى ثلاث: رجل كفر بعد اسلامه، او زنى بعد احصانه، او قتل نفسا بغير نفس.»

اين خبر دليل است كه هر مرد كه از دين اسلام برگردد كشتنى است، و زن را همين حكم است. امّا كودك و ديوانه را ردّت ايشان درست نباشد، لقوله عليه السّلام: رفع القلم عن ثلاثة، عن الصّبى حتّى يبلغ، و عن النّائم حتّى يستيقظ، و عن المجنون حتّى يفيق»

و مكره را هم چنين لقوله تعالى: إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ.

و مست را دو طريق است چنان كه در طلاق است. و قتل مرتدّ حقّ خدا است، و سياست شرعى جز امام اعظم را نرسد كه اين سياست كند، اگر آزاد باشد آن مرتدّ يابنده.

و شافعى را دو قول است كه پيش از قتل از مرتدّ توبت خواهند يا نه؟ و درست آنست كه از وى توبت خواهند. اگر در آن ساعت توبت كند، و الّا بكشند. و مال وى بعد از قضاء ديون و حقوق مسلمانان فى‏ء باشد بدرست‏ترين اقوال، و فرزندان وى را حكم بردگان و جزيت داران نيست. امّا چون بالغ شوند احكام و شرائط اسلام از ايشان در خواهند، اگر بآن درست آيند، و الّا ايشان را بكشند. و اگر دو مرد مسلمان بر ردّت كسى گواهى دهند و وى انكار كند، مجرّد انكار وى در حق وى اسلام نيست تا وى را تلقين شهادت نكنند و نگويد: «لا اله الّا اللَّه و محمّد رسول اللَّه». و اگر طائفه‏اى كه ايشان را شوكت و منعت باشد مرتدّ شوند بر امام اعظم واجب است كه بجنگ ايشان شود، يا ايشان را باسلام باز آرد يا از زمين بردارد.

قوله: كَيْفَ يَهْدِي اللَّهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ بعضى مفسّران گفتند: اين در شأن جهودان آمد كه پيش از مبعث مصطفى (ص) بوى ايمان آورده بودند، و بعد مبعث بوى كافر شدند «وَ شَهِدُوا» اى و بعد ان شهدوا انّ محمدا حقّ.

وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ ما بيّن فى التّوراة من نعته و صفته.

وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ همان است كه جاى ديگر گفت: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ظَلَمُوا لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقاً. اگر كسى گويد چونست كه ربّ العالمين اينجا هدايت از كافر نفى كرد، و جاى ديگر گفت وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ؟ جواب آنست كه هدايت بر سه ضرب است: يكى عقل مميّز است ميان خير و شرّ، و راست و دروغ، و راه بردن به بعضى مصالح كار خويش.

و عامّه اهل تكليف از مؤمن و كافر و آشنا و بيگانه درين هدايت يكسانند. و هو المعنى بقوله تعالى: أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ و مثله قوله: إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ. وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ، أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏ اين همه ازين هدايت است كه گفتيم. و هم ازين بابست آنچه بعضى جانوران را داد بر سبيل تسخير، و ذلك فى قوله تعالى: وَ أَوْحى‏ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ. امّا ضرب دوّم از هدايت، تزكيت اعمال و احوال بندگان است، و توفيق خيرات در اكتساب طاعات، و ذلك فى قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمانِهِمْ، و قال تعالى: وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ، و قوله: أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ، و قوله: وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا.

هدايت سوّم راه نمودن است بدار الخلد و مجاورت حق عزّ و جلّ، و ذلك فى قوله عزّ و جلّ سَيَهْدِيهِمْ وَ يُصْلِحُ بالَهُمْ وَ يُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَها لَهُمْ. و قوله تعالى: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا. ربّ العالمين جلّ جلاله اين سه قسم هدايت خود را اثبات كرد و نسبت آن با خويشتن برد، و از مخلوق نفى كرد، چنان كه گفت عزّ جلاله: إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ، و لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ، وَ ما أَنْتَ بِهادِي الْعُمْيِ. قسمى ديگر است از اقسام هدايت كه آن را دعا گويند. اين يك قسم مصطفى (ص) را و جمله پيغامبران را اثبات كرد گفت: وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ. انبياء را گفت: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا قرآن را گفت: إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ. بيرون ازين سه قسم آنست كه اللَّه بآن مستأثر است، كس را با وى در آن مشاركت نه، و او را در آن با كس مشاورت نه.

أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ مثل اين آيت در سورة البقرة شرح آن رفت، و فرق آنست كه: آنجا قطعى بلعنت حكم كرد، گفت: أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ، از بهر آنكه قومى را گفت كه بر كافرى مردند و اميد اسلام و صلاح دريشان نماند،و اينجا گفت: أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ قطعى لعنت نكرد. گفت: جزاء ايشان لعنت است، يعنى كه زندگان‏اند، و تا زندگى مى‏بود اميد اسلام و صلاح در ايشان جاى است.

و گفته‏اند كه: اين هر سه آيت از كَيْفَ يَهْدِي اللَّهُ تا وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ منسوخ‏اند، و ناسخ اين آنست كه بر عقب گفت: إِلَّا الَّذِينَ تابُوا اين آيت در شأن حارث بن سويد بن الصامت الانصارى آمد بر خصوص. امّا حكم آن بر عموم است تا بقيامت. اين حارث بعد از آن كه مرتدّ گشته بود پشيمان شد، باز آمد تا بنزديكى مدينه رسيد. نامه‏اى نبشت ببرادر خويش خلاس بن سويد كه من پشيمان شدم و باز آمدم، از رسول خدا (ص) بپرس كه مرا توبه هست يا نه؟ خلاس رفت و قصّه حارث با رسول (ص) بگفت. در حال جبرئيل آمد و آيت آورد: إِلَّا الَّذِينَ تابُوا الخ حارث را ازين خبر كردند، بيامد و مسلمان شد، و حسن اسلامه.

قوله: إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا در قرآن هر جاى كه ذكر توبت كرد بيشتر آنست كه ذكر اصلاح قرين آن ساخت، از بهر آنكه حقيقت «توبت» دو چيز است: تصنيف اعتقاد و اصلاح اعمال. پس هر دو مجتمع بايد، تا توبت درست آيد. اگر كسى گويد: چون است كه در سورة البقرة إِلَّا الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا گفت و اينجا نگفت وَ بَيَّنُوا؟ جواب آنست كه: در سورة البقرة آيت در شأن احبار جهودان آمد كه نعت و صفت محمد (ص) در تورات از عوام خويش پنهان كرده بودند و پوشيده داشته، و معظم گناه ايشان آن بود، پس تا اظهار آن نكردند و با مردم بيان آن روشن نگفتند توبت ايشان درست نبود. و آن معنى درين قوم كه اين آيت در شأن ايشان آمد نبود، و گناه ايشان جز ردّت نبود. ازين جهت وَ بَيَّنُوا نگفت.

و گفته‏اند: چون هر دو آيت بيان توبت است، چه فرق را در آخر اين آيت گفت: فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ و در سورة البقرة گفت: وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ؟ جواب آنست كه: توّاب و غفور بمعنى، هر دو متقارب‏اند، امّا «توّاب» خاصّ‏تر است و غفور عام‏تر و تمامتر، و گناه آن جهودان صعب‏تر بود و عظيم‏تر كه هم ضلال خودشان بود و هم اضلال ديگران. پس اسم اخصّ بآن اولى‏تر بود. و گناه اين مرتدّ كمتر بود كه اضلال با وى نبود. پس نام غفور اينجا لائق‏تر و موافق‏تر. و در خبر است كه مصطفى (ص) چون آمرزش خواستى اين هر دو نام: هم «توّاب» و هم «غفور» فراهم گرفتى. ابن عمر گفت: ميشمردم كه اندر يك مجلس سيّد (ص) صد بار گفتى: رب اغفر لى و تب على انك انت التواب الغفور.

قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ اين آيت در شأن اصحاب حارث بن سويد آمد كه با حارث مرتدّ گشته بودند. پس كه حارث باسلام باز آمد و توبت كرد، خبر اسلام حارث بايشان رسيد، گفتند: ما نيز در مكه مى‏باشيم و چشم بر روز محمد (ص) نهيم، و بد افتاد جهان در حقّ وى. و ذلك فى قوله عزّ و جلّ: نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ، و هر گه كه خواهيم باز گرديم كه توبت ما بپذيرند، چنان كه توبت حارث پذيرفتند. فانزل اللَّه تعالى هذه الآية.

بعضى مفسّران گفتند: اين آيت منسوخ است كه ربّ العالمين وعده داده است كه توبه هر تائبى بپذيرند، تا آن گه كه آفتاب از مغرب آيد، و ذلك فى‏

قول النّبي (ص): ان بالمغرب بابا فتحه اللَّه عز و جل للتوبة يوم خلق السماوات و الارض، فلا يغلق حتى تطلع الشمس من مغربها

و قومى گفتند: آيت منسوخ نيست، و معنى آيت آنست كه: لن تقبل توبتهم فى حال ضلالتهم. برين قول واو وَ أُولئِكَ واو حال است. ميگويد: توبت ايشان در آن حال كه گمراه باشند نپذيرند، كه توبت و ضلالت ضدّ يكديگرند، بهم جمع نيايند. و گفته‏اند: لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ يعنى عند الموت و المعاينة، نحو قوله تعالى: وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ... الآية.

قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ افْتَدى‏ بِهِ‏. اين «واو» معنى عموم را درآورد. ميگويد: اگر كسى چندان كه يك روى زمين زر از آن او باشد و بقربت و طاعت خرج كرده باشد در دنيا، چون بر كفر ميرد آن وى را هيچ بكار نيايد، و نپذيرند كه آن انفاق از متّقيان پذيرند نه از كافران، و ذلك في قوله تعالى: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ. و روا باشد كه اين بر آخرت حمل كنند، يعنى در قيامت آن كافر كه بر كفر مرده باشد اگر بپرى روى زمين زر دارد و خواهد كه تا خود را از عذاب اللَّه بآن باز خرد، وى را سود ندارد، و از وى نپذيرند. و فى ذلك ما

روى انّ النّبي (ص) قال: يجاء بالكافر يوم القيامة فيقال له أ رأيت لو كان لك ملأ الارض ذهبا لكنت مفتديا به؟ فيقول نعم! فيقال لقد سئلت ما هو ايسر من ذلك.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ الآية... هر دين كه نه اسلام، باطل است. هر عمل كه نه اتّباع سنّت، تخم حسرت است. اسلام درخت است، سنّت آبشخور آن، و ايمان ثمره آن، و حق جلّ شأنه نشاننده آن و پروراننده آن. و اين چشمه سنّت مدد كه ميگيرد از عنايت الهى ميگيرد. اگر العياذ باللّه آن عنايت باز گيرد چشمه خشك شود، و شجره معطّل و عقيم گردد، و نيز ثمره ايمان ندهد، و بر شرف زوال و هلاك بود. اين مثل آن گروه است كه مرتدّ شدند و از اسلام برگشتند، باز چون عنايت ربّانى سابق بود و چشمه سنّت مدد دهد، از كلمه طيّبه آن شجره را فرع سازند، و از عقيده پاكيزه ثمره‏اى سازند، و آن فرع را از آسمان هدايت مصعد سازند، و ثمره آن در حال حياة و مماة مستدام گردانند. تا هرگز منقطع نگردد. اين است كه ربّ العالمين بر طريق مثل گفت: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ، أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها. و گفته‏اند: اسلام بضرب مثل، چراغى است از نور اعظم برافروخته، و از نور سنّت مادّت و پرورش آن پديد كرده، و اليه الاشارة بقوله عزّ و جلّ: أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى‏ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ ميگويد: هر سينه‏اى كه ربّ العزّت چراغ اسلام اندر آن سينه بر افروخت، مدد گاهى از نور سنّت آن را پديد آورد، تا همواره آن سينه آراسته و افروخته بود. پس هر كه را از سنّت شمّه‏اى نيست، وى را در اسلام بهره‏اى نيست.

روايت كنند از شافعى (ره) كه گفت: خداى را عزّ و جلّ در خواب ديدم كه با من گفت: «تمنّ علىّ» از من آرزويى خواه. گفتم: «امتنى على الاسلام»، يعنى مرا كه ميرانى، بر اسلام ميران خداوندا. فقال عزّ و جلّ: «قل و على السّنّة»، يعنى كه: چون اسلام خواهى، با آن سنّت خواه. چنين گوى كه مرا بر اسلام و بر سنّت ميران، كه اسلام بى سنّت نيست، و هر اعتقاد كه نه با سنّت است آن پذيرفته نيست، و هر دين كه مرتبت دار آن سنّت نيست، آن دين حق نيست.

اهل معرفت را در اسلام رمزى ديگر است، گفتند: اسلام حق است و استسلام حقيقت، و لكلّ حقّ حقيقة. اسلام شريعت است و استسلام طريقت. منزل گاه اسلام صدر است، و منزل گاه استسلام دل. اسلام چون تن است و استسلام چون روح. تن بى‏روح مردار است، و روح بى‏تن نه بكار است. اسلام دين را درجه كمينه است: از شرك برستن و بايمان پيوستن، و استسلام درجه مهينه است: از خود برستن و در حق پيوستن. اين است كه اللَّه تبارك و تعالى گفت: إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا هر كه از شرك برست و در اسلام پيوست از جمله تائبان است. هر كه از خود برست و بحق پيوست از جمله صالحانست.

اين هر دو آنند كه اللَّه بر ايشان مهربانست، و آمرزگار ايشان است.

قوله: فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ همانست كه جاى ديگر گفت: إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ الآية... علماء شريعت را اجماع است كه كفر مرتدّ غليظتر است از كفر اصلى، و عقوبت وى سختتر و صعبتر. نه بينى كه از كافر اصلى جزيت پذيرند. و بر كفر خويش بگذارند، و مرتدّ را نگذارند بر كفر، و نه از وى جزيت پذيرند، امّا العود الى الاسلام و امّا القتل. همچنين سالكان طريقت را اتّفاق است كه فترت اهل ارادت صعبتر است از معصيت اهل عادت، و عقوبت بازگشتن رونده از راه حق در نهايت تمامتر است از عقوبت بازماندن وى در بدايت. اين است كه ربّ العالمين گفت: فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ.

و فى معناه ما يحكى عن الشّيخ ابى عبد اللَّه محمد بن حنيف رحمة اللَّه قال: «رأيت فى النّوم كانّى كنت نائما، فجاء رسول اللَّه (ص) فحرّكنى، فنظرت اليه، فقال: يا ابا عبد اللَّه! من عرف طريقا فسلكه، ثمّ رجع عن ذلك الطّريق عذّبه اللَّه بعذاب لم يعذّبه به احدا من العالمين». قال: فانتبهت و انا اقرأ: فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذاباً الآية.

۱۷ النوبة الاولى

قوله تعالى: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ آن نواخت و نيكى كه مى‏پيوسيد بآن نرسيد، حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ تا آن گه كه نفقت كنيد و صدقه دهيد از آنچه مى‏دوست داريد.

وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ‏ءٍ و هر چه نفقت كنيد از هر چه كنيد، فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ (۹۲) خداى بآن دانا است.

كُلُّ الطَّعامِ همه خوردنيها، كانَ حِلًّا لِبَنِي إِسْرائِيلَ حلال و گشاده بود بنى اسرائيل را، إِلَّا ما حَرَّمَ إِسْرائِيلُ عَلى‏ نَفْسِهِ مگر آنچه يعقوب حرام كرد و بسته بر خويشتن مِنْ قَبْلِ أَنْ تُنَزَّلَ التَّوْراةُ پيش از آنكه تورات فرو فرستاده آمد. قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراةِ جهودان را گوى تورات بياريد، فَاتْلُوها إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (۹۴) بر خوانيد اگر مى‏راست گوئيد.

فَمَنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ‏

هر كه دروغ سازد بر خداى پس ازين، فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ‏ (۹۵) ايشان از ستمكارانند بر خويشتن.

قُلْ صَدَقَ اللَّهُ گوى كه راست گفت خداى هر چه گفت، فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ پس بر پى ابراهيم ايستيد، حَنِيفاً آن پاك يكتا گوى يكتا شناس يكتا پرست، وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (۹۶) و از انبازگيران با خداى خويش هرگز نبود.

النوبة الثانية

قوله تعالى: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ مفسّران گفتند: بر اينجا بهشت است و انفاق بيرون كردن زكاة از مال. ميگويد: تا زكاة از مال بيرون نكنيد، و بدرويشان ندهيد، ببهشت نرسيد. اين قول خطاب با توانگران است على الخصوص، و گفته‏اند كه: اين خطاب با عامّه مؤمنانست، توانگران و درويشان هر كسى بر اندازه و توان خويش باين انفاق مخاطب است، و آن از ايشان پسنديده.

چنان كه جاى ديگر ايشان را در هزينه كردن و ايثار نمودن با فقر و فاقه بستود و بپسنديد، و گفت: وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ.

آن روز كه اين آيت آمد: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ زيد بن حارثه آمد و اسپى آورد و گفت: «يا رسول اللَّه هذا ممّا احبّه»

اين اسپ دوست دارم، خواهم كه در راه خداى خرج كنم، از من بپذير. مصطفى (ص) اسامة بن زيد را بخواند و اسپ بوى داد. زيد دلتنگ گشت، گفت: «من اين از بهر صدقه آوردم. مصطفى (ص) گفت: «اما انّ اللَّه قد قبلها منك!»

دل تنگ مكن يا زيد! كه اللَّه آن صدقه از تو پذيرفت. و بو طلحه انصارى را بستانى بود برابر مسجد، در آن نخل فراوان و آب روان. چون اين آيت آمد گفت: يا رسول اللَّه! از مال خويش هيچ چيز دوست‏تر ازين بستان ندارم، و خداى ميگويد: آنچه دوستر داريد خرج كنيد تا بآن نواخت رسيد كه از من مى‏پيوسيد. اكنون اين بستان در راه خدا بصدقه دادم و اميد دارم كه مرا ذخيره‏اى باشد آن جهانى نزديك خداوند عزّ و جلّ.

مصطفى (ص) گفت: «بخٍّ بخٍّ، ذلك مال رابح لك».

نيك آمد نيك آمد، سودمند است اين مال ترا. آن گه گفت: يا ابا طلحه من چنان بينم كه در خويشان خود نفقت كنى و صلة رحم در آن بجاى آرى. بو طلحه همان كرد، بابناى اعمام و نزديكان خويش قسمت كرد و بايشان داد. ابو ذر غفارى را مهمانى رسيد، بآن مهمان گفت كه: اين ساعت مرا عذرى است كه بيرون نتوانم شد. تو بفلان جايگه شو كه شتران من ايستاده‏اند، يكى نيكوتر فربه‏تر بيار، تا خرج كنيم. آن مهمان رفت و يكى ضعيف‏تر نزارتر بياورد. ابو ذر گفت: اين چه بود كه كردى؟ كه آن نزارتر آوردى، و فرمان من نبردى؟ گفت: آن فربه‏تر نيكوتر از آن نياوردم تا روز حاجتت بود كه حاجت ازين مهم‏تر افتد. ابو ذر گفت: «حاجت من اين است كه با من در خاكست، و مهم من اين است كه در گور با من قرين است.» اين چنين است! و بر سر اين آنست كه ربّ العالمين گفت: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ.

در آثار بيارند كه سائلى بر در ربيع خثيم باستاد. ربيع گفت: اطعموه سكّرا، او را شكر دهيد. گفتند: يا ربيع او را شكر چه بكار آيد؟ او را طعام و خوردنى بايد. ربيع گفت: «ويحكم! اطعموه سكرا فانّ الرّبيع يحبّ السّكّر و ربّ العالمين يقول: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ.

و يقال احضر ذات يوم داره مجنونا و امر ان يتّخذ له فالوذجا من السّكر الأبيض. فقيل له: و كيف يدرى هذا المجنون انّه اتّخذ من السّكّر الأبيض؟ فقال: هو لا يدرى و لكن ربّه يدرى. و روى انّ ابن عمر كان يهوى جارية فاشتراها و اعتقها، فقيل له، هويتها فاشتريتها ثمّ اعتقتها قبل ان تصيب منها؟ فقرأ هذه الآية: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ.

آورده‏اند كه زبيده مادر جعفر مصحفى ساخته بود، نود پاره، همه بزر نبشته، آن گه مجلّدها زر كرده مرصّع بجواهر، روزى از آن مصحف ميخواند باين آيت رسيد: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ آن در وى اثر كرد گفت: من از مال و ملك خويش هيچيز دوست‏تر ازين مصحف ندارم، آن گه زرگران و جوهريان را بخواند تا آن برگرفتند و بفروختند و در وجه آن عمارتها نهاد از حوضها و مصنعها كه در باديه فرمود.

لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ اشتقاق بر از بر است، و برّ جاى فراخ است و زمين گشاده، و مؤمنان را بآن ابرار خوانند كه دلهاشان فراخ است و سينه‏ها گشاده، بحكم اين آيت كه گفت: فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ، و كافران را ضدّ اين گفت: وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً. و ازين جا بود كه ابو ذر غفارى (رض) از مصطفى (ص) پرسيد كه بر چيست؟ جواب داد: لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ... الآية. از بهر آنكه درين آيت افعال خير و مكارم اخلاق فراخ بگفت و فراوان برداد، پس معنى برّ توسّع است در افعال خير، و خداى عزّ و جلّ خود را «برّ» خواند و بنده را «برّ» نام نهاد اكنون «بر» بنده با خدا آنست كه وى را مطيع و فرمان بردارست، و برّ خدا با بنده آنست كه بر وى نيكوكار است و نوازنده و روزى گمارست.

گفته‏اند كه برّ بر سه معاملت است: يكى با خدا در معنى عبادت كردن و وى را پرستيدن، و اليه الاشارة

بقوله (ص) «لا يزيد فى العمر الا البر، و ان الرجل ليحرم الرزق بالذنب يصيبه».

ديگر با قرابت و نزديكان خويش در معنى پيوستن بايشان، و شناختن حق ايشان. و اليه الاشارة

بقوله (ص): «دخلت الجنة فسمعت فيها قراءة فقلت من هذا؟

قالوا حارثة بن نعمان، كذلكم البر، كذلكم البر، و كان ابر الناس بامه».

قال: «و ان من ابر البر صلة الرجل اهل ود ابيه بعد ان يولى».

سديگر با اجنبيان در معنى انصاف دادن ايشان، و شفقت اسلام نمودن بر ايشان، و خوش داشتن خلق در صحبت ايشان، و اليه الاشارة

بقوله (ص): «البرّ شى‏ء هيّن، وجه طلق و لسان ليّن».

وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ‏ءٍ يعنى من صدقة فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ عالم بنيّاتكم فيجازيكم عليه.

قوله تعالى: كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلًّا لِبَنِي إِسْرائِيلَ جهودان بر مصطفى (ص) منكر بودند كه گوشت اشتر بحلال داشت و ميخورد. گفتند: اين بر ابراهيم (ع) حرام بود، دين ابراهيم اين بود، و در تورات چنين خوانديم. چونست كه محمد (ص) در تحليل گوشت شتر مخالفت دين ابراهيم ميكند؟ ربّ العالمين آن جهودان را درين آيت دروغ‏زن كرد، و بيان كرد كه گوشت شتر بر ابراهيم و بر فرزندان او حلال بود، تا آن گه يعقوب (ع) بر خود حرام كرد. پس علماء را اختلاف است كه يعقوب چرا بر خود حرام كرد؟ گفته‏اند كه: وى را بيمارى رسيد كه در آن بيمارى گوشت شتر و شير شتر وى را ناسازگار بود. پس دفع مضرّت را بگذاشت خوردن آن، و بر خود حرام كرد نه تحريم شرعى را. ابن عباس و حسن گفتند: يعقوب را علّت عرق النّساء پديد آمد، نذر كرد كه اگر خداى تعالى وى را از آن علّت شفا دهد آن طعامى كه دوست‏تر دارد، خوردن آن بگذارد و بر خود حرام كند تقرّبا الى اللَّه عزّ و جلّ. پس گوشت و شير شتر بر خود حرام كرد وفاء نذر خويش را. ضحاك گفت: سبب اين عارض كه يعقوب را رسيد آن بود كه قصد بيت المقدس داشت نذر كرد كه اگر تندرست، بى‏عيبى و رنجى به‏ بيت المقدس فرود آيد آخرترين فرزندان قربان كند خداى را عزّ و جلّ. پس فريشته‏اى براه وى آمد و از وى مصارعت خواست. يعقوب (ع) اجابت كرد، ساعتى درهم آويختند آن گه فريشته دست بر گوشت ران يعقوب زد از آن علت عرق النّساء پيدا شد.

آن گه گفت با يعقوب: اين بآن كردم تا تو تندرست در بيت المقدس نروى، تا فرزندت قربان نبايد كرد بحكم نذر خويش. پس رفت و در بيت المقدس شد و فراموش كرد آنچه فريشته وى را گفته بود. قصد ذبح فرزند كرد. فريشته‏اى آمد و گفت: يا يعقوب تو از نذر خويش بيرون آمدى و مخرج پيدا شد، لا سبيل لك الى ولدك.

آن گه گفت: «لئن شفانى اللَّه لحرّمت على نفسى لحوم الإبل و البانها». و روى «انّه قال لئن شفاه اللَّه لحرّم على نفسه العروق او طعاما فيه عرق. فجعل بنوه بعد ذلك يتبعون العروق و يخرجونها من اللّحم».

پس جهودان بوى اقتدا كردند، و آنچه يعقوب بر خود حرام كرد ايشان بر خود محرّم داشتند. آن گه دعوى كردند كه اين تحريم در تورات است. ربّ العالمين ايشان را دروغ‏زن كرد، گفت: قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراةِ فَاتْلُوها إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ.

اگر كسى گويد چونست كه در آن آيت پيش إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ گفت، و در اينجاى إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا صفت جهودان و ذمّ ايشان كرد؟ پس آيت لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ كه حديث مؤمنان و ذكر انفاق ايشان است در آن پيوست؟ آن گه ديگر باره بذمّ جهودان بازگشت، بر عقب گفت: كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلًّا لِبَنِي إِسْرائِيلَ. يعنى كه لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ... در ميان اين دو قصّه چه لائق است؟ جواب آنست كه: ربّ العالمين در آن دو آيت ذمّ جهودان كرد، و هزينه ايشان باطل كرد. يعنى كه آن هزينه ايشان با كفر است و طاعت با كفر مقبول نبود. پس خطاب با مؤمنان گردانيد كه انفاق شما نه چون انفاق ايشان است، از شما پذيريم و قبول كنيم، چون باين شرط باشد كه فرموديم. و آنچه بشرط خويش باشد من كه خداوندم خود دانم و جزا دهم. اين است كه گفت: فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ. آن گه باز بترتيب آيت پيش باز شد و تمامى ذمّ جهودان گفت: فَمَنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ‏

اين هم چنانست كه جاى ديگر گفت: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً. و إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ و أَفْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ و وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ. گفته‏اند كه: دروغ بر دو قسم است: يكى آنكه از بر خويش سخنى اختراع كند كه آن را هيچ اصل نبود. ديگر قسم آنست كه: در سخنى زيادت آرد يا از رمّت و قاعده خويش بگرداند، و آن را اصلى باشد. اين هر دو قسم ناپسنديده و نشان نفاق است. مصطفى (ص) گفت: «دروغ بابى است از ابواب نفاق». و فرمود: چنان ديدم كه مردى مرا گفتى: «بر خيز»، برخاستم. دو مرد را ديدم، يكى بر پاى و يكى نشسته. او كه بر پاى بود آهنى كژ در دهن اين نشسته افگنده و يك گوشه دهن وى ميكشيد تا بسر دوش. و ديگر جانب هم چنين، پس هر دو طرف با هم مى‏شد، و ديگر باره قلاب در مى‏افكند. گفتم اين چيست؟ گفتند: اين دروغ زنى است، هم اين عذاب ميكنند وى را در گور تا بقيامت. ميمون بن ابى شبيب مى‏گفتند: نامه‏اى مى‏نبشتم كلمه‏اى فراز آمد كه اگر بنويسم آراسته شود ليكن دروغ بود، عزم كردم كه ننويسم. هاتفى آواز داد كه: «يثبّت اللَّه الّذين آمنوا بالقول الثّابت فى الحياة الدّنيا و فى الآخرة». و صحّ‏

عن النّبي (ص) انّه قال: «ويل لمن يحدّث فيكذب ليضحك به القوم، ويل له! ويل له!»

و قال: «كبرت خيانة ان تحدّث اخاك حديثا، هو لك مصدّق، و انت به كاذب»

اهل معانى گفتند كه دروغ از آن حرام است كه دل از آن مى‏تباه شود و تاريك مى‏گردد، امّا اگر بدروغ حاجت افتد و بر قصد مصلحت گويد، و آن را نيز كاره بود پس حرام نباشد. و از آن در دل هيچ تاريكى و كژى نيايد، نه بينى كه اگر مسلمانى از ظالمى بگريزد نه رواست كه بوى راه نمونى كند، بل كه دروغ اينجا واجب است اگر خلاص مسلمانى در آنست، و رسول (ص) خدا رخصت دادست بدروغ گفتن در سه جايگه: يكى در حرب كه عزم خويش با خصم راست نتوان گفتن، ديگر در صلح دادن ميان دو كس، سديگر كسى كه دو زن دارد، با هر يكى گويد كه ترا دوستر دارم.

و بزرگان دين چون حاجت افتادى بدروغ گفتن مصلحتى را، تا توانستندى از دروغ پرهيز كردندى و سخن با معاريض گردانيدندى. چنان كه مطرف در نزديك اميرى شد، امير گفت: چرا كمتر آيى بنزديك ما؟ جواب داد كه تا از نزديك امير برفتم پهلو از زمين برنگرفته‏ام الّا آنچه خداى نيرو داده است. امير پنداشت كه او بيمار بوده است، و آن سخن در نهاد خويش راست بود. و شعبى كنيزك خويش را گفت: اگر كسى مرا طلب كند تو دائره‏اى مى‏بركش، و دست خويش بران نه و گوى كه درين جا نيست. و معاذ جبل (رض) عامل عمر بود چون از عمل باز آمد عيال او گفت: ما را چه آوردى؟ معاذ گفت: نگهبانى با من بود چيزى نتوانستم آورد، يعنى كه خداوند عزّ و جلّ با من بود. زن او پنداشت كه عمر بر وى مشرفى گماشته بود، پس بخانه عمر شد آن زن و عتاب كرد، و گفت: معاذ امين رسول خدا (ص) بود و امين بو بكر.

چونست كه تو با وى مشرفى فرستادى؟ عمر معاذ (رض) را بخواند و از وى پرسيد كه اين زن چيست كه ميگويد. معاذ معلوم وى كرد آنچه كه گفته بود. آن گه عمر بخنديد و با وى نيكويى كرد.

فَمَنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ‏

يعنى باضافة هذا التحريم الى اللَّه تعالى على ابراهيم فى التورية، مِنْ بَعْدِ ذلِكَ‏

اى من بعد ظهور الحجّة بانّ التّحريم انّما كان من جهة يعقوب، فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ‏.

قوله: قُلْ صَدَقَ اللَّهُ اى اعتقد و اخبر انّ ذلك من قول اللَّه و هو صادق.

ميگويد: يا محمد! اعتقاد كن و قوم را خبر ده كه اين بيان كه رفت از قول خداست،و خدا بهر چه گفت و خبر داد راست گويست، راست دان، پاك دان، همه دان. جاى ديگر گفت: «وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً» و «مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا» آن كيست كه راست سخن‏تر، راست گوى‏تر از خداى است؟

فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً اشتقاق ملّت از امللت الكتاب است. و ملّت و دين دو نام‏اند آن شرع را كه خداى عزّ و جلّ نهاد ميان بندگان بر زبان انبياء، تا بآن شرع بثواب آن جهانى رسند. اهل معانى گفتند: اين شرع را دو طرف است: يك طرف با حق دارد جلّ جلاله، و يك طرف با بنده. امّا آنچه با حق دارد راه نمونى وى است بفرستادن پيغامبران، و دعوت ايشان، و فرو فرستادن كتاب است، و بيان امر و نهى و اثبات حجّت در آن. و آنچه به بنده تعلّق دارد اجابت دعوت پيغامبران است و امتثال اوامر و نواهى. پس آن طرف كه با حق دارد «ملت» گويند، و آن طرف كه با بنده دارد «دين» گويند.

فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اين جواب ايشان است كه بدعوى گفتند كه دين ما دين ابراهيم است. ربّ العالمين گفت كه دين شما دين ابراهيم نيست، كه شما مشركانيد و ابراهيم هرگز مشرك نبود.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ من انفق محبوبه من الدنيا وجد مطلوبه من المولى. و من انفق الدّنيا و العقبى و جد الحقّ تعالى، و شتّان ما بينهما. يكى مال باخت در دنيا ببرّ اللَّه رسيد، يكى ثواب باخت و در عقبى بوصل اللَّه رسيد.

هر كه امروز بمال و جاه بماند فردا از ناز و نعمت درماند، و هر كه فردا با ناز و نعمت بماند، از راز ولى نعمت باز ماند.

بهرچ از راه باز افتى، چه كفر آن حرف و چه ايمانبهرچ از دوست وامانى، چه زشت آن نقش و چه زيبا

حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ «من» تبعيض در سخن آورد. ميگويد: اگر بعضى هزينه كنى از آنچه دوست دارى ببرّ مولى رسى، دليل كند كه اگر همه هزينه كنى بقرب مولى رسى. اى بيچاره چون ميدانى كه ببرّ او مى‏نرسى تا آنچه دوست دارى ندهى، پس چه طمع دارى كه ببارّ رسى با اين همه غوغا و سودا كه در سر دارى؟!

تا تو را دامن گرد گفتار هر تر دامنىسغبه سوداى خويشى جز حجاب ره نه‏اى

گفته‏اند: انفاق بر سه رتبت است: اوّل سخا، ديگر جود، سديگر ايثار. صاحب سخا بعضى دهد و بعضى ندهد، صاحب جود بيشتر دهد و قدرى ضرورت خود را بگذارد، و صاحب ايثار همه بدهد و خود را و عيال را بخدا و رسول سپارد. و اين رتبت صديق اكبرست كه هر چه داشت بداد و در راه حق هزينه كرد، و فى ذلك ما

روى انّ عمر بن الخطاب قال: امرنا رسول اللَّه (ص) ان نتصدق، فوافق ذلك مالا كان عندى، فقلت اليوم اسبق ابا بكر ان سبقته، فجئت بنصف مالى. فقال رسول اللَّه (ص) ما ذا ابقيت لاهلك؟ فقلت مثله. و اتى ابو بكر بكلّ ما عنده. فقال يا أبا بكر ما ذا ابقيت لاهلك؟ فقال: اللَّه و رسوله فقلت لا اسابقك الى شى‏ء ابدا.

آن روز كه مصطفى (ص) ياران را بر صدقه داشت و از ايشان در راه حق انفاق خواست، عمر گفت آن روز مرا مالى جمع شده بود، با خود گفتم اگر من روزى بر ابو بكر پيشى خواهم برد امروز آن روزست كه من بر وى پيشى برم. يك نيمه از آن مال برداشتم و بحضرت نبوى بردم. مصطفى (ص) گفت: عيال و زيردستان را چه گذاشتى يا عمر؟

عمر گفت: چندان كه آوردم ايشان را بگذاشتم. گفت از آن پس بو بكر را ديدم كه هر چه داشت همه آورده بود، و خود را و عيال را هيچيزى بنگذاشته بود، و مصطفى (ص) وى را ميگويد: اهل و عيال را چه بگذاشتى؟ و بو بكر مي‏گويد «خدا و رسول او،» پس عمر گفت: يا ابا بكر! هرگز تا من باشم بتو نرسم.

آورده‏اند كه روزى عمر در خانه بو بكر شد. اهل بيت وى را گفت كه بو بكر بشب چه كند؟ مگر نماز فراوان كند، و تسبيح و تهليل بسيار گويد؟ ايشان گفتند نه كه وى نماز بسيار نكند و آوازى ندهد. لكن همه شب در پس زانو نشسته، چون وقت سحر باشد نفسى بر آرد كه از آن نفس وى همه خانه بوى جگر سوخته بگيرد.

گفتم: چه نهم پيش دو زلف تو نثارگر هيچ بنزد چاكر آيى يك بار
پيشت بنهم اين جگر سوخته زاركايد جگر سوخته با مشك بكار

عمر آهى سرد بركشيد، گفت: اگر نماز بودى كار وى با تسبيح و تهليل فراوان بودى من نيز كردمى، امّا سوختن جگر را درمان ندانم.

وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ‏ءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ يكى هزينه كند چشم بر پاداش و عوض نهاده، يكى دل در دفع مضرّت و بگردانيدن آفت بسته، يكى بآن كند كه اللَّه مى‏داند و مى‏بيند، كه خود مى‏گويد: فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ و انشدوا فى معناه:

يهتزّ للمعروف فى طلب العلىليذكر يوما عند سلمى شمائله‏

كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلًّا لِبَنِي إِسْرائِيلَ الآية... گفته‏اند كه: درين آيت بيان شرف و فضيلت پيغامبر ماست محمد (ص) بر يعقوب (ع)، كه يعقوب طعامى حلال بر خود حرام كرد، و آن حرام بر وى مقرّر كردند و وى را در آن تحريم بگذاشتند. و محمد (ص) ماريه قبطيه را كه بر خود حرام كرد، او را در آن تحريم بنگذاشتند و آن گشاده بر وى بسته نكردند، و تحلّة ايمان وى را پديد كردند، چنان كه گفت عزّ اسمه: «قد فرض اللَّه لكم تحلّة ايمانكم».

وجهى ديگر گفته‏اند كه بنى اسرائيل كارى در خود گرفتند، و التزام نمودند آن را كه در اصل شريعت نه طاعت بود، پس وفاء آن ايشان را لازم آمد، و با ايشان تشديد رفت، تا كار بر ايشان دشخوار شد. و اين در خبر است كه مصطفى (ص) گفت: «انّ بنى اسرائيل شدّدوا على انفسهم فشدّد اللَّه عليهم».

پس نوبت كه باين امّت رسيد آن تشديد بايشان نرفت، و فضيلت و شرف مصطفى (ص) را كار بر ايشان آسان برگرفتند. و آن چنان نذر كه در مباحات رود آن را خود حكمى ننهادند، و وفاء آن الزام نكردند. آن وجه اوّل تفضيل مصطفى (ص) بر يعقوب (ع) است و اين وجه دوم تفضيل امّت محمد (ص) بر بنى اسرائيل.

۱۸ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ، اول خانه‏اى كه بر زمين نهادند مردمان را، لَلَّذِي بِبَكَّةَ اين است كه به مكة، مُبارَكاً بركت كرده در آن، وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ (۹۷) و نشانى ساخته جهانيان را.

فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ در آن خانه نشانهايى است پيدا روشن، مَقامُ إِبْراهِيمَ فرود آمدن‏گاه و نشستنگاه ابراهيم، وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً. و هر كه در آن خانه شد، ايمن گشت. وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ و خدايراست بر مردمان، حِجُّ الْبَيْتِ قصد و زيارت خانه، مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا هر كه تواند كه بآن راهى برد، وَ مَنْ كَفَرَ و هر كه كافر شد، فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ (۹۷) خداى بى‏نياز است از همه جهانيان.

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ بگوى اى خوانندگان تورات، لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ‏ چرا مى كافر شويد بسخنان خداى (كه در تورات مى‏خوانيد)؟ وَ اللَّهُ شَهِيدٌ عَلى‏ ما تَعْمَلُونَ (۹۸) خدا گواه است و دانا بآنچه ميكنيد.

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ بگو: اى خوانندگان تورات، لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ چرا مى‏بازگردانيد از راه خداى؟ مَنْ آمَنَ آن كس كه بگرويد، تَبْغُونَها عِوَجاً عيب و كژى مى‏جوئيد راهى را كه خداى راست نهاد؟ وَ أَنْتُمْ شُهَداءُ و شما خود گواهان كه چنين است، وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (۹۹) و خداى ناآگاه نيست از آنچه ميكنيد!

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً اگر فرمان بريد گروهى را، مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ از خوانندگان اهل تورات، يَرُدُّوكُمْ با پس آرند شما را، بَعْدَ إِيمانِكُمْ پس گرويدن شما، كافِرِينَ (۱۰۰) تا كافران باشيد.

وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ و چون كافر شويد پس ايمان، وَ أَنْتُمْ تُتْلى‏ عَلَيْكُمْ آياتُ اللَّهِ و شما آنيد كه بر شما ميخوانند سخنان خداى، وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ و در ميان شما رسول وى، وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ و هر كه دست در خداى زند، فَقَدْ هُدِيَ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (۱۰۱) اوست كه راه نمودند وى را براه درست راست.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ مجاهد گفت: مسلمانان و جهودان در كار قبله سخن گفتند، و تفاخر كردند هر كس ازيشان بقبله خويش. جهودان گفتند: بيت المقدس فاضلتر و شريفتر، و قبله آن است كه مهاجر انبياست در زمين مقدّسه.

مسلمانان گفتند: قبله كعبه است و كعبه شريفتر و عظيم‏تر و نزديك خدا بزرگوارتر و دوستر از همه روى زمين، فأنزل اللَّه عزّ و جلّ: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ ايشان درين منازعت بودند كه ربّ العالمين تفضيل كعبه را اين آيت فرستاد.

فصل فى فضائل مكة

اكنون پيش از آنكه در تفسير و معانى خوض كنيم، از فضائل مكه و خصائص كعبه طرفى بر گوئيم، هم از كتاب خدا عزّ اسمه، و هم از سنّت مصطفى (ص): قال اللَّه: جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ و وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً و وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ. و طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ و إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَها. و رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً. و وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ. وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ و فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ. و أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ. و إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ و وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا... الى غير ذلك من الآيات الدّالّة على شرفها و فضلها. اين آيات هر يكى بر وجهى دلالت كند بر شرف كعبه و فضيلت آن، و بزرگوارى و كرامت آن نزديك خداوند عزّ و جلّ. آن را عتيق خواند، و عتيق كريم است و از دعوى جبّاران آزاد يعنى كه: بزرگوارست آن خانه بنزديك خداوند عزّ و جلّ، و آزاد است، كه هرگز هيچ جبار سركش دعوى در آن نكرد و قصد آن نكرد. مسجد حرام خواند و شهر حرام و بيت حرام، يعنى كه با آزرم است، و با شكوه، و با وقار. بازگشتن‏گاه جهانيان و جاى امن ايشان، و نزول‏گاه انبياء و مستقرّ دوستان، منبع نبوّت و رسالت و مهبط وحى و قرآن.

و از دلائل سنّت بر شرف آن بقعت آنست كه: مصطفى (ص) گفت آن گه كه بر خروره بيستاد: «و اللَّه انّى لاعلم انّك أحبّ البلاد الى اللَّه و احبّ الارض الى اللَّه، و لو لا انّ المشركين اخرجونى منك ما خرجت.

و قال (ص): «انّ الارض دحيت‏ من مكة، و أوّل من طاف بالبيت الملائكة و ما من نبىّ هرب من قومه الى اللَّه الّا هرب الى الكعبة، يعبد اللَّه فيها حتّى يموت» و «انّ قبر نوح و هود و شعيب و صالح فيما بين زمزم و المقام» و «انّ حول الكعبة لقبور ثلاثمائة نبىّ» و «انّ بين الرّكن اليمانى الى الأسود لقبر سبعين نبيّا، و انّ بين الصّفا و المروة لقبر سبعين الف نبىّ»

و روى: «ان اسماعيل بن ابراهيم (ع) شكا الى ربّه حرّ مكة، فأوحى اللَّه اليه انّى افتح عليك بابا من الجنّة فى الحجر، يجرى عليك الرّيح و الرّوح الى يوم القيامة»، و قال (ص): «انّ ما بين الرّكن اليمانى و الرّكن الأسود روضة من رياض الجنّة، و ما من احد يدعو اللَّه عند الرّكن الأسود و عند الرّكن اليمانى و عند الميزاب الّا استجاب اللَّه له الدّعاء.»

و قال: «من نظر الى البيت ايمانا و احتسابا غفر اللَّه له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر» و «من صلّى خلف المقام ركعتين غفر له، و يحشر فى الآمنين يوم القيامة» و «من صبر على حرّ مكة ساعة من النّهار تباعدت منه النّار مسيرة خمسمائة عام.»

و قال (ص): «الحجون و البقيع يؤخذ باطرافهما و ينثران فى الجنّة و هما مقربا مكة و المدينة».

و قال عليه السلام: «انّ الركن و المقام يأتيان يوم القيامة كلّ واحد منهما مثل ابى قبيس لهما عينان و شفتان يشهدان لمن وافاهما.»

و قال وهب بن منبه: مكتوب فى التّورات انّ اللَّه عزّ و جلّ يبعث يوم القيامة سبعمائة الف ملك من الملائكة المقرّبين بيد كلّ واحد منهم سلسلة من ذهب الى البيت الحرام، فيقال لهم اذهبوا الى البيت الحرام فزمّوه بهذه السلاسل ثمّ قوّدوه الى المحشر، فيأتونه، فيزمونه، بسبعمائة الف سلسلة من ذهب ثمّ يمدّونه، و ملك ينادى: يا كعبة اللَّه سيرى! فتقول لست بسائرة حتى اعطى سؤلى، فينادى ملك من جوّ السّماء: «سلى». فتقول الكعبة: «يا ربّ! شفّعنى فى جيرتى الّذين دفنوا حولى من المؤمنين» فيقول اللَّه سبحانه: قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ قال: فيحشر موتى مكة من قبورهم بيض الوجوه كلّهم محرمين، مجتمعين، يلبّون.

ثم تقول الملائكة: سيرى يا كعبة اللَّه. فتقول: «لست بسائرة حتّى اعطى سؤلى.» فينادى ملك من جوّ السّماء: «سلى، تعطى». فتقول الكعبة: «يا ربّ! عبادك المذنبون الّذين وفدوا الىّ من كلّ فجّ عميق شعثا غبرا قد تركوا الأهلين و الاولاد، و خرجوا شوقا الىّ، زائرين، طائفين، حتى قضوا مناسكهم كما امرتهم، فاسألك ان تؤمنهم من الفزع الاكبر، فتشفّعنى فيهم و تجمعهم حولى.» فينادى الملك: «انّ منهم من ارتكب الذّنوب و اصرّ على الكبائر حتّى وجبت له النّار.» فتقول الكعبة: «انّما اسألك الشّفاعة لأهل الذّنوب العظام!» فيقول اللَّه تعالى: «قد شفعتك فيهم و أعطيتك سؤلك». فينادى مناد من جوّ السّماء الا من زار الكعبة فليعتزل من بين النّاس، فيعتزلون، فيجمعهم اللَّه حول البيت الحرام بيض الوجوه، آمنين من النّار، يطوفون و يلبّون. ثمّ ينادى ملك من جوّ السّماء: «الا يا كعبة اللَّه سيرى!» فتقول الكعبة: «لبّيك، لبّيك! و الخير فى يديك، لبّيك لا شريك لك، لبّيك! انّ الحمد و النعمة لك، و الملك لك، لا شريك لك!» ثمّ يمدّونها الى المحشر.

إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ علماء را اختلاف است در معنى اين آيت. روايت كنند از على عليه السلام كه گفت: «هو اوّل بيت وضع للنّاس مباركا و هدى للعالمين»

ميگويد: اوّل خانه كه در آن بركت كردند و نشانى ساختند جهانيان را، تا آن را زيارت كنند و قبله خود سازند، و خداى را در آن عبادت كنند، آنست كه به «بكة».

ابن عباس، كلبى، و حسن همين تفسير كردند، قالوا: هو اول بيت وضع للناس يحجون اليه و يعبد اللَّه فيه. برين قول «بيت» بمعنى مسجد است كقوله: «أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِكُما بِمِصْرَ بُيُوتاً» اى مساجد. و كقوله تعالى: فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يعنى المساجد.

و ابو ذر از مصطفى (ص) پرسيد كه: اوّل مسجد كه مردمان را نهادند در روى زمين كدام است؟ مصطفى (ص) گفت: «مسجد حرام». ابو ذر گفت: «و بعد از آن كدام؟» مصطفى (ص) گفت: «بعد از آن مسجد اقصى». گفت: ميان آن هر دو چند زمان بود؟ مصطفى (ص) گفت: چهل سال. آن گه گفت:

«حيثما ادركتك الصلاة فصلّ فانّه مسجد.»

قومى گفتند: اعتبار اين اوّليّت بزمان است، نه بشرف و منزلت يعنى: هو اوّل بيت ظهر على وجه الماء عند خلق السّماء و الارض، خلقه اللَّه قبل الأرض بألفى عام، و كان زبدة بيضاء على الماء، فدحيت الارض من تحته.»

و قيل: «هو اوّل بيت بعد الطّوفان» و هو الّذى قال تعالى: وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ. و قيل: هو اوّل بيت بناه آدم و اتّخذه قبلة. و فى ذلك ما

روى: انّ اللَّه عزّ و جلّ انزل من السّماء ياقوتة من يواقيت الجنّة، لها بابان من زمرّد اخضر: باب شرقى و باب غربى، و فيها قناديل من الجنّة فوضعها على موضع البيت، ثمّ قال يا آدم: انّى اهبطت لك بيتا تطوف به كما يطاف حول عرشى، و تصلّى عنده كما يصلّى عند عرشى».

قوله لَلَّذِي بِبَكَّةَ گفته‏اند: بكه نام مسجدست و مكه نام حرم. و گفته‏اند: بكه خانه كعبه است و مكه همه شهر. قريش آن گه كه خانه باز كردند نو كردن را اساس آن بجنبانيدند، سنگى ديدند سياه و عظيم از آن اساس كه خانه بر آن بود، بر آن نبشته بسپيدى هموار: «بكة بكة» از آنست كه بكه نام نهادند. و گفته‏اند كه: مكه و بكه هر دو يكيست، همچون لازم و لازب. و اصل مكه از امتكاك است، يقال مكّ الفصيل ضرع امّه و امتكّه، اذا امتصّه، فكأنّه يجمع اهل الآفاق و يؤلّفهم. و سمّيت بكّة لأنّها تبكّ اعناق الجبابرة اى تقطعها اذا همّوا بها و قيل: لأنّ النّاس يتباكون عليه اى يتزاحمون عليه فى الطّواف.

مُبارَكاً من البركة، و هى ثبوت الخير فى الشّى‏ء ثبوت الماء فى البركة و سمّيت البركة لثبوت الماء فيها.

وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ آن خانه از خداوند عزّ و جلّ راه نمونى‏ست بندگان را سوى حق، و شناخت قبله حق. گفته‏اند كه: كعبه قبله اهل مسجد است و مسجد قبله اهل حرم، و جمله حرم قبله اهل زمين.

روى: أنّ النّبي (ص) قال: من صلّى فى المسجد الحرام ركعتين فكأنّما صلّى فى مسجدى الف ركعة، و من صلّى فى مسجدى صلاة كانت افضل من الف صلاة فيما سواه من البلدان. ثم ما اعلم اليوم على وجه الارض بلدة يرفع فيها من الحسنات بكلّ واحدة منها مائة الف ما يرفع من مكّة، ثم ما اعلم من بلدة على وجه الارض انّه يكتب لمن صلّى فيها ركعتين واحدة بمائة الف صلاة ما يكتب بمكّة، و ما اعلم من بلدة على وجه الارض يتصدّق فيها بدرهم واحد يكتب له الف درهم ما يكتب بمكّة، و ما اعلم على وجه الأرض بلدة فيها شراب الأبرار الّا زمزم و هى بمكّة، و ما اعلم على وجه الارض مصلّى الاخيار الّا بمكّة. و ما اعلم على وجه الارض بلدة ان احد يمشى فيها مشيا يكون مشيته تلك تكفيرا لخطاياه و انحطاطا لذنوبه، كما يحطّ الورق من الشّجرة الا بمكّة.

قوله: فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ. در آن خانه نشانهاى روشن است. آن گه بر عقب آن نشانها را تفسير كرد: مَقامُ إِبْراهِيمَ گفته‏اند كه: همه مسجد هم كعبه و هم جز از آن مقام ابراهيم (ع) است. و در سياق اين آيت اين وجه مستقيم‏تر است. و گفته‏اند: مقام ابراهيم كه درين آيت نامزد است، آن سنگ است كه اكنون هنوز بجاى است، دو قدم درو نشسته، يكى چپ و يكى راست، كه فرا پيش خانه نهاده‏اند برابر مشرق، و پوشيده مى‏دارند در حقّه و غلاف و طيب. و ازين وجه است قراءت آن كس كه خواند: فيه آية بينة على التّوحيد.

و قصّه مقام ابراهيم و بدو كار او آن است كه: از ابن عباس روايت كردند. گفت: ابراهيم، اسماعيل و هاجر را به مكه برد و آن‏جا بنشاند. روزگارى بر آمد، تا جرهميان بايشان فرو آمدند و اسماعيل زن خواست از جرهم، و مادر وى هاجر از دنيا رفته، ابراهيم آن جا كه بود از ساره دستورى خواست تا به مكه شود بزيارت ايشان. ساره شرط كرد و با وى پيمان بست كه زيارت كند و از مركوب فرو نيايد تا باز گردد. ابراهيم (ع) آمد و اسماعيل (ع) بيرون از حرم بصيد بود. ابراهيم گفت: زن اسماعيل را: «اين صاحبك؟» شوهرت كجا است؟ جواب داد: «ليس هاهنا، ذهب يتصيّد.» اين جا نيست، بصيد رفته است. گفت: هيچ طعامى و شرابى هست كه مهمان دارى كنى؟ گفت: نه، بنزديك من نه كس است، نه طعام! ابراهيم گفت: چون شوهرت باز آيد سلام بدو رسان و بگوى عتبه در سراى بگردان. اين سخن بگفت و بازگشت. پس اسماعيل باز آمد و بوى پدر شنيد و آن زن قصّه با وى بگفت و پيغام بگزارد. اسماعيل وى را طلاق داد و زنى ديگر خواست، بعد از روزگارى ابراهيم باز آمد هم بران عهد و پيمان كه با ساره بسته بود. اسماعيل بصيد بود. گفت: «اين صاحبك؟» جواب داد كه اسماعيل بصيد است هم اكنون در رسد ان شاء اللَّه، فرود آى و بياساى كه رحمت خداى بر تو باد. گفت: هيچ توانى كه مهمان دارى كنى؟

گفت: آرى توانم. گوشت آورد، و شير آورد، ابراهيم ايشان را دعا گفت و بركت خواست. آن گه گفت: فرود آى تا ترا موى سر بشويم و راست كنم. ابراهيم فرو نيامد كه با ساره عهد كرده بود كه فرو نيايد. زن اسماعيل رفت و آن سنگ بياورد و سوى راست ابراهيم فرو نهاد، ابراهيم قدم بر آن نهاد و اثر قدم ابراهيم در آن نشست. و يك نيمه سر وى بشست. آن گه سنگ، با سوى چپ برد، و ابراهيم قدم ديگر بر آن نهاد و اثر قدم در آن نشست. و نيمه چپ وى بشست. آن گه گفت: چون شوهرت باز آيد سلام من برسان، و گوى عتبه در سرايت راست بيستاد نگه‏دار.

پس چون اسماعيل باز آمد، قصّه با وى بگفت و اثر هر دو قدم وى باو نمود. اسماعيل گفت: ذاك ابراهيم عليه السّلام.

روى عبد اللَّه بن عمر. قال: سمعت رسول اللَّه يقول: الرّكن و المقام ياقوتتان من ياقوت الجنّة، طمس نورهما و لولا ان طمس نورهما، لاضاء بين المشرق و المغرب.

قوله: وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً اين أمن از دعوت ابراهيم (ع) است كه گفت: رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً ابراهيم دعا كرد تا مكه حرمى بود ايمن، چنان كه هر جايى كه گريزد، ايمن بود كه او را نرنجانند و هر صيد و وحش كه در آن شود ايمن روي، كه او را نگيرند و آهو و سگ هر دو بهم بسازند. ربّ العالمين آن دعاء وى اجابت كرد و در آن منّت بر ابراهيم و بر جهانيان نهاد و گفت: أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ. جاى ديگر گفت: مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً، و وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ. در روزگارى كه مشركان حرم مى‏داشتند، آن را چندان حرمت داشتند كه اگر كسى خونى عظيم كردى و در آن خانه گريختى از ثار آن ايمن گشتى، و اكنون هر كه از حاجّ و از معتمران و زائران باخلاص و با توبه آنجا درشد، از آتش ايمن است.

ابو النجم الصوفى مردى قرشى بود. گفتا: شبى طواف مى‏كردم، گفتم يا سيّدى! تو گفته‏اى وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً هر كه در خانه كعبه شود ايمن است! از چه چيز ايمن است؟ گفتا: هاتفى آواز داد كه: «آمنا من النّار» يعنى از آتش دوزخ ايمن است.

عن انس بن مالك قال: قال رسول اللَّه (ص): من مات فى احد الحرمين بعثه اللَّه من الآمنين.

قوله: وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ حمزة و على و حفص حجّ البيت بكسر «حا» خوانند باقى بفتح خوانند و بكسر لغت تميم است و بفتح لغت اهل حجاز و فرق آن است كه چون بفتح گويى مصدر است و بكسر اسم عمل، و معنى «حجّ» قصد است. وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ اين لام را لام ايجاب و الزام گويند، يعنى كه فرض است و واجب حجّ كردن بر مردمان، يعنى بر آن كس كه مسلمان باشد و عاقل و بالغ و آزاد و مستطيع، اين پنج شرط است هر كه در وى مجتمع گردد حجّ بر وى لازم گردد. و اولى‏تر آنكه با وجود شرائط، تقديم كند و تأخير نيفكند. لقوله تعالى اسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ‏

پس اگر تأخير كند روا باشد، كه فريضه حجّ در سنه خمس فرود آمد، و مصطفى (ص) تا سنه عشر در تأخير نهاد، كه در سينه ستّ بيرون آمد بقصد مكه، تا عمره كند كافران او را بازگردانيدند به حديبيه. و در سنه سبع باز آمد و عمره قضاء كرد و حج نكرد، و در سنه ثمان فتح مكه بود و بى‏عذرى كه بود حج نكرد و به مدينه باز شد، و در سينه تسع بو بكر را امير كرد بر حاجّ و خود نرفت، و در سنه عشر رفت و حجة الوداع كرد. پس معلوم شد كه تأخير در آن رواست.

امّا چون تأخير كند بى‏عذرى، بر خطر آن بود كه بميرد پيش از اداء حجّ. و آنكه عاصى بر اللَّه رسد و حجّ در تركه او واجب شود، اگر چه وصيت نكند، همچون دينها و حقّها كه از آدميان بر وى بود. بريده روايت كرد، گفت: زنى پيش مصطفى (ص) در آمد گفت: يا رسول اللَّه انّ امّى ماتت و لا تحجّ، أ فاحجّ عنها؟ قال: نعم حجّى عن امّك.

و روى ابن عباس انّ امرأة من خثعم أتت النّبي (ص) فقالت: يا رسول اللَّه انّ فريضة اللَّه فى الحجّ على عباده ادركت ابى شيخا كبيرا لا يستطيع ان يستمسك على الرّاحلة، أ فاحجّ عنه؟ قال: نعم. قالت: أ ينفعه ذلك؟ قال: نعم. كما لو كان على ابيك دين فقضيته نفعه.

اين دو خبر دليل‏اند كه نيابت در فرض حجّ رواست در حال حيات و در حال ممات.

امّا در حال حيات شرط آنست كه آن كس كه از بهر وى حجّ كنند زمن باشد، يا پيرى سخت پير چنان كه بر راحله و رامله آرام نتواند گرفت، چنان كه در خبر گفت: لا يستطيع ان يستمسك على الراحلة.

استطاعت و قدرت و طاقت و جهد و وسع بمعنى متقارب‏اند. و اصل الاستطاعة استدعاء الطّاعة، كأنّ النفس بالقدرة تستدعى طاعة الشّى‏ء لها. و آنچه گويند: فلان كس را استطاعت نيست، بر دو معنى باشد: يكى نفى قدرت را كه خود توانايى ندارد و راه‏ بآن نبرد. ديگر نفى خفّت را كه بر وى گران شود و آسان نبود و هو المعنى بقوله: لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً اى لا يستقلّونه، لأنّهم لا يقدرون عليه. و استطاعت عبادت بر قول مجمل سه ضرب است: يكى استطاعت نفسى يعنى كه معرفت دارد بعمل، يا وى را تمكّن معرفت بود. ديگر استطاعت بدنى يعنى كه تندرست بود، و قوّت و قدرت دارد بر اداء عمل. سديگر استطاعت بيرون از تن است، و آن وجود آلت است، يعنى زاد و راحله و مانند آن، كه تحصيل عمل بى‏وجود آلت ممكن نشود. و چون اين هر سه مجتمع شد، استطاعت تمام حاصل گشت. و آنچه مصطفى (ص) گفت: الاستطاعة الزاد و الراحلة

اشارت بآن رتبت سوم كرد كه بيرون از تن است. از بهر آنكه قومى پرسيدند كه ايشان را مسافت دور بود و زاد و راحله نبود، و بشك بودند كه فريضه حج بر ايشان لازم است يا نه؟ و مصطفى (ص) گفت: استطاعت زاد و راحله است، چون زاد و راحله نبود فريضه حج لازم نيايد. و زاد و راحلة آنست كه نفقه خويش بتمامى دارد از رفتن تا باز آمدن، با سر عيال و بقعت خويش، بيرون از نفقت ايشان كه نفقت شان بر وى لازم باشد، و بيرون از مسكن و خادم و قضاء ديون.

و از استطاعت آنست كه راه آسان و ايمن بود بى‏درياى مخطر، و بى‏راهزن، و قصد دشمن، و بى مكس و خفارة و رصد. روى ابو امامة قال قال رسول اللَّه (ص): من لم يمنعه فى الحجّ حاجة او مرض حابس او سلطان جائر فمات، فليمت ان شاء يهوديّا او نصرانيّا.

قوله تعالى: وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ كفر اين جا «جحود» است بقول ابن عباس و جماعتى از مفسّران، و معنى آنست كه هر كه در دين حجّ فريضه نبيند بر توانا و ترك حج معصيت نبيند از توانا، اللَّه غنى است از جهانيان، يعنى كه تا بداند اين جاحد كه بر خود زيان كرد كه جحود آورد نه بر اللَّه، كه اللَّه بى‏نياز است‏ وى را حاجت نيست بطاعت مطيعان و عمل عاملان. بنده اگر عمل كند خود را سود كند كه بثواب و نفع آن رسد و اگر معصيت كند، بر خود زيان كند كه از ثواب درماند.

قوله: قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ الآية... اگر كسى سؤال كند كه چون است كه جهودان و ترسايان اگر بمقتضى كتاب عمل كنند يا نكنند ايشان را اهل كتاب گويند، گاه بر سبيل مدح و گاه بر سبيل ذمّ، و مسلمانان را جز بر طريق مدح اهل قرآن نگويند؟ تا ايمان و عمل نبود اين نام بر ايشان نيوفتد؟

جواب آنست كه: كتاب لفظى مشترك است ميان تورات كه از آسمان فرو آمد و ميان آنچه جهودان در افزودند و نبشتند، چنان كه ربّ العالمين گفت: يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ. پس ايشان را بر سبيل ذمّ بآن دست نبشته خويش باز خواند، يعنى كه يا اهل كتاب مبدّل محرّف! و اين تحريف و تبديل بحمد اللَّه در قرآن نيست. و قرآن جز نام خاص آيات منزّل نيست، ازين جهت جز بر سبيل مدح و بر مقتضى ايمان كسى را از اهل قرآن نگويند.

قوله: قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ اين در شأن جهودان آمد كه نبوت محمد (ص) را منكر بودند، و حجّ كردن را واجب نمى‏ديدند، و آيات كه در وجوب آن فرو آمد در كتب منزّل نمى‏پذيرفتند. آن گه گفت: وَ اللَّهُ شَهِيدٌ عَلى‏ ما تَعْمَلُونَ پوشيده ميداريد بر خداى آنچه بر وى پوشيده نشود؟ ندانيد كه وى عزّ و جلّ حاضر است بعلم هر جاى و دانا بهر جزاى و گواه بهر نهان و پيداى.

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَها عِوَجاً وَ أَنْتُمْ شُهَداءُ الآية... البغية، الطلبة. يقال بغيته كذا، و بغيت له، و ابغنى شيئا اى ابغ لى، تَبْغُونَها عِوَجاً اى تبغون لها عوجا بالشبه الّتى تلبسون بها على سفلتكم. هر كژى كه درك آن بفكرت بود، عوج گويند، بكسر عين. و هر چه درك آن بچشم بود، عوج گويند بفتح عين. اين جا كژى راه دين ميخواهد كه درك آن بفكرت بود. ميگويد: كه شما عيب و كژى ميجوئيد راهى را كه اللَّه راست نهاد، و خود ميدانيد و گواهانيد براستى آن راه. و آن آنست كه در تورات خوانده‏ايد كه: ان الدين عند اللَّه الاسلام و ان محمدا رسول اللَّه و لفظ شهادت دو معنى را استعمال كنند: يكى معرفت عقل، و ديگر عقد زبان. امّا معرفت عقل آنست كه گفت: أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ اى عارف بعقله.

اما عقد زبان آنست كه گفت: فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ. و بر هر دو معنى وَ أَنْتُمْ شُهَداءُ تفسير كرده‏اند: يعنى و انتم عقلاء تعرفون ذلك بعقولكم. و قيل أَنْتُمْ شُهَداءُ اى انتم قد اخذ عليكم العهد بقوله وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ، الآية... و قيل و أنتم شهدتم بنبوّته قبل بعثته.

قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ الاية...

اين در شأن اوس و خزرج فرو آمد كه قومى جهودان ميان ايشان اغرا كردند و قصد آن كردند كه ايشان را در فتنه افكنند، و از دين برگردانند. ربّ العالمين گفت: اگر شما فرمان بريد گروهى را از اهل تورات، و آن گروه عالمان ايشان بودند، و از بهر آن گروه مخصوص كرد كه نه هم چنان بودند. نه بينى كه گفت: مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتْلُونَ آياتِ اللَّهِ، تخصيص از آنست كه تا اين گروه پسنديده در تحت آن خطاب نشوند. ميگويد: اگر شما ايشان را فرمان بريد، شما را از ايمان باز پس آرند. و ايمان را دو طرف است: يكى ابتدا كه بنده در روش آيد و آهنگ ايمان دارد. ديگر كمال ايمان، چنان كه در وصف ايشان گفت: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ الآية و درين آيت كه گفت: يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ كافِرِينَ ابتداء ايمان خواهد نه كمال ايمان، كه آن كس كه بكمال ايمان رسد محال باشد كه وى را باز پس آرند. بزرگان دين ازين جا گفته‏اند: ما رجع من رجع الا من الطريق.

قوله تعالى: وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى‏ عَلَيْكُمْ آياتُ اللَّهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ اين آيت از بزرگترين آيتهاى قرآن است در شأن دين، كه دين بكتاب و سنت رسول وى است، و مرد مخاطب بآنست و محجوج بآن. و ايمان سمعى است. جاى ديگر ميگويد: وَ ما لَكُمْ لا تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّكُمْ.

ثمّ قال: وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ. اعتصام و تفويض و توكّل و استسلام بر ترتيب مقامات روندگان نهادند، اول اعتصام است و آخر استسلام.

اعتصام در منازل اهل بدايت است، و استسلام در مقامات اهل نهايت. اولياء را اعتصام فرمودند، چنان كه گفت: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً. انبياء را استسلام فرمودند، چنان كه گفت: أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ ازين جاست كه اهل تحقيق گفتند: الاعتصام للمحجوبين، فاما اهل الحقائق فهم فى القبضة. و صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ درين آيت همانست كه مؤمنين بدعا خواستند كه: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ. و مصطفى (ص) را فرمان آمد كه: بندگان را بران خوان، و ذلك فى قوله: ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ و مصطفى (ص) بحكم فرمان، خلق خداى را بران خواند، و ذلك فى قوله: وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ‏

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ... كردگار قديم، جبّار نام‏دار، عظيم، خداوند دانا، كريم عزّ جلاله و عظم شأنه درين آيت فضيلت كعبه و شرف او نشر كرد، و بزرگوارى آن فرا جهانيان نمود، گفت جلّ جلاله: نخستين خانه‏اى كه نهاده شد مردمان را آنست كه به مكه. خانه‏اى كه مردمان همه زحام در آن آرند، و جهانيان روى بدان نهند و مؤمنان گرد آن گردند، مجاورت را، و نماز را و دعا را، و صلوات و زيارت را. خانه‏اى با خير و با بركت، با شكوه و با كرامت. كس در آن نشد مگر با نثار رحمت، و كس بازنگشت مگر با تحفه مغفرت.

قال النّبي (ص): «من حجّ حجّة الاسلام يرجع مغفورا له».

خانه‏اى كه نماز بدان تمام، و حج بدان تمام، و قصد بدان نجاة، و دعا آنجا مستجاب، و زندگانى آنجا قربت، و مرگ آنجا شهادت.

قال عليه الصّلاة و السّلام «من مات بمكّة فكأنّما مات فى السّماء الدّنيا، و من مات فى حجّ او عمرة لم يحاسب. و قيل ادخل الجنّة».

خانه‏اى كه هر كه در آن رفت بايمان و حسبت و تعظيم و طلب قربت و تصديق وعد و مراعات حرمت، ايمن است از آتش عقوبت.

قال اللَّه عزّ و جلّ فى بعض ما انزله من الكتب: «انّى انا اللَّه لا اله الّا انا وحدى، الكعبة لى، و البيت بيتى، و الحرم حرمى، من دخل بيتى امن عذابى».

خانه‏اى كه هرگز هيچ جبار مخلوق را چشم در آن نيايد، مگر كه باز شكوهد و رعب زند و فروشكند، و هيچ پرنده‏اى زير او نتواند كه گذرد، و وحش كوه بآن رسد أمن شناسد، آرام گيرد. و اگر همه خلق جهان در آن خانه روند، جاى يابند.

فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ در آن خانه نشانهاى روشن است كه آن حقّ است و حقيقت، يكى از آن نشانها مقام ابراهيم است، از روى ظاهر اثر قدم ابراهيم (ع) است بر سنگ خاره كه روزى بوفاء مخلوقى، آن قدم برداشت، لا جرم ربّ العالمين اثر آن قدم قبله جهانيان ساخت. اشارتى عظيمست كسى را كه يك قدم بوفاء حق از بهر حق بردارد و چه عجب اگر باطن وى قبله نظر حق شود! امّا از روى باطن، گفته‏اند: مقام ابراهيم ايستادن‏گاه اوست در خلّت، و آنكه قدم وى در راه خلّت چنان درست آمد كه هر چه داشت همه درباخت، هم كلّ و هم جزء و هم غير. كلّ نفس اوست، جزء فرزند او، غير مال او، نفس بغير آن داد، و فرزند بقربان داد، و مال بمهمان داد.

امروز كه ماه من مرا مهمان استبخشيدن جان و دل مرا پيمانست‏
دل را خطرى نيست، سخن در جانستجان افشانم كه روز جان افشانست

گفتند: يا ابراهيم! دل از همه برگرفتى، چيست اين كه همه درباختى؟ گفت: آرى! سلطان خلّت سلطانى قاهر است، جاى خالى خواهد با كس بنسازد. إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها.

زحمت غوغا بشهر نيز نبينىچون علم پادشا بشهر درآيد

چون از نهاد و غير خويش پاك بيرون شد، بر منشور خلت وى اين توقيع زدند كه: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا. با اين همه منقبت و مرتبت نفير ميكرد و ميگفت: وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ! عزّت قرآن در نواختنش بيفزود كه وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ. و او مى‏گفت: وَ لا تُخْزِنِي يَوْمَ يُبْعَثُونَ.

اعتقادش در حق خويش بقهر بود. با خود جنگى برآورده بود كه هيچ صلح نميكرد!

با خود ز پى تو جنگها دارم منصد گونه ز عشق رنگها دارم من‏

مقام ابراهيم وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً شرف آن مقام نه آن سنگ راست كه اثر قدم ابراهيم (ع) راست. و لآثار الخليل عند الجليل اثر و خطر عظيم.

انّ الدّيار و ان عفّت، فانّ لهاعهدا باحبابنا اذ عندها نزلوا

آن كوه طور كه قرآن مجيد جلوه‏گاه آنست، و محل سوگند خداى جهانست، نه از خود يافت آن رتبت كه از مجاورت قدم موسى (ع) يافت، كه با حق راز گفت، و درد دل خويش آنجا باز گفت: و للأرض من كأس الكرام نصيب همين است حديث غار تعزّز و تقدّس. و شكوه آن بر دلها و بر ديدها نه از آنست كه غارست، كه در جهان غار فراوان است امّا نه چنان غار كه نزول گاه سيّد انبياء است، و مأواى مهتر اولياء است، يقول اللَّه تبارك و تعالى و تقدّس: «ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ».

كار صدق و معنى بو بكر دارد در جهانو رنه در هر خانه بو بكريست، در هر كوه غار.

قوله: وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا بدانكه اين سفر حج بر مثال سفر آخرت نهادند. و هر چه در سفر آخرت پيش آيد از احوال و اهوال مرگ و رستاخيز نمودگار آن درين سفر پديد كردند، تا دانايان و زيركان چون اين سفر پيش گيرند بهر چه رسند و هر چه كنند منازل و مقامات آن راه آخرت ياد كنند، و عبرت گيرند، و زاد و ساز آن بدست آرند، كه صعب‏تر است و عظيم‏تر. اوّل آنست كه چون اهل و عيال و دوستان را وداع كند بداند كه اين مثال سكرات مرگست، آن ساعت كه بنده در نزع باشد و خويش و پيوند و دوستان گرد وى درآيند، و او را وداع كنند.

سار الفؤاد مع الاحباب اذ ساروايوم الوداع فدمع العين مدرار

و آن گه زاد سفر از همه نوعها ساختن گيرد، و احتياط در آن بجاى آرد، تا هر چه بزودى تباه شود برنگيرد، داند كه آن با وى بنماند، و زاد باديه نشايد. دريابد و بجاى آرد كه طاعت با ريا و با تقصير زاد آخرت را نشايد. و به‏

قال النّبي: «لا يقبل اللَّه تعالى عملا فيه مقدار ذرّة من الرّيا».

و آن گه كه بر راحله نشيند مركب خويش در سفر آخرت كه آن را نعش گويند ياد آرد.

و بعد ركوبه الافراس تيهايهادى بين اعناق الرّجال‏

و چون عقبه‏ها و خطرهاى باديه ببيند از منكر و نكير و حيّات و عقارب در گور كه شرع از آن نشان داده ياد كند، و بحقيقت داند كه از لحد تا حشر باديه‏اى عظيم در پيش است كه بى‏بدرقه طاعت بريدن آن دشخوار است. اگر درين باديه بدين آسانى بدرقه‏اى بكارست، پس در باديه قيامت، بى‏بدرقه طاعت چون رستگارست؟!

راستكارى پيشه‏كن كاندر مصاف رستخيزنيستند از خشم حق جز راستكاران رستگار

و آن گه كه لبّيك گويد بجواب نداء حق تا از نداء قيامت برانديشد كه فردا بگوش وى خواهد رسيد و نداند كه آن نداء سعادت خواهد بود يا نداء شقاوت.

على بن حسين عليهما السلام در وقت احرام او را ديدند، زرد روى و مضطرب! و هيچ سخن نمى‏گفت. گفتند: چه رسيد مهتر دين را كه بوقت احرام لبّيك نمى‏گويد؟

گفت: ترسم كه اگر گويم لبيك جواب دهند: «لا لبّيك و لا سعديك» و آن گه گفت: شنيده‏ام كه هر كه حج از مال شبهت كند، او را گويند: «لا لبّيك، و لا سعديك، حتّى تردّ ما فى يديك».

و چون طواف و سعى كند قصه وى بقومى بيچارگان ماند كه بدرگاه ملوك شوند نيازى را و حاجتى را كه دارند، و گرد سراى ملك مى‏گردند، و اندر ميدان در سراى تردد مى‏كنند، و كسى را مى‏جويند كه از بهر ايشان شفاعت كند، و اميد ميدارند كه مگر ناگاه خود چشم ملك بر ايشان افتد و ببخشايد، و كار ايشان سره شود.

اما وقوف عرفه و آن اجتماع اصناف خلق در آن صحراء عرفات، و آن خروش و تضرّع و آن زارى و گريه ايشان، و آن دعا و ذكر ايشان بزبانهاى مختلف، بعرصات قيامت ماند كه خلائق همه جمع شوند، و هر كس بخود مشغول، در انتظار ردّ و قبول. و در جمله اين مقامات كه برشمرديم، هيچ مقام نيست اميدوارتر و رحمت خدا بآن نزديكتر از آن ساعت كه حجّاج بعرفات بايستند. در آثار بيارند كه: درهاى هفت طارم پيروزه برگشايند آن ساعت، و ايوان فراديس اعلى را درها باز نهند، و جانهاى پيغامبران و شهيدان اندر عليين در طرب آرند. عزيزست آن ساعت! بزرگوارست آن وقت! كه از شعاع انفاس حجّاج و عمّار روز مدد ميخواهد، و از دوست خطاب مى‏آيد كه: «هل من داع؟ هل من سائل؟»

روى انس بن مالك قال قال رسول اللَّه (ص): «امّا عشيّة عرفة، فانّ اللَّه يهبط الى السّماء الدّنيا ثم يباهى بهم الملائكة، فيقول انظروا الى عبادى شعثا غبرا جاءوني من كلّ فجّ عميق يرجون رحمتى و مغفرتى، فلو كانت كعدد الرّمل او كزبد البحر لغفرتها لكم، افيضوا عبادى مغفورا لكم و لمن شفعتم فيه.»

۱۹ النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، اتَّقُوا اللَّهَ بپرهيزيد از خشم و عذاب خداى، حَقَّ تُقاتِهِ بسزا پرهيزيدن از وى، وَ لا تَمُوتُنَّ و نميريد شما، إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (۱۰۲) مگر شما گردن نهادگان و مسلمانان.

وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً دست در زنيد در حبل خداى همگان، وَ لا تَفَرَّقُوا و بمپراكنيد، وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ و ياد كنيد و ياد داريد نعمت خداى بر خود، إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً آن وقت كه يكديگر را دشمنان بوديد، فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ ميان دلهاى شما الفت نهاد و فراهم آورد، فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً تا بكرد نيك وى يكدگر را برادران گشتيد، وَ كُنْتُمْ عَلى‏ شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ و شما بر تيغ كناره آتش بوديد، فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها شما را از آتش باز رهانيد. كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ چنين كه هست شما را پيدا ميكند خداى، سخنان خويش و نشانهاى نيك خدايى خويش، لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (۱۰۳) تا مگر راه بيابيد فرا شناخت منت وى و پيروزى خود.

وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ و از شما گروهى بادا، يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ كه مى‏خوانند با نيكى، وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ و ميفرمايند به نيكوكارى، وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ و باز ميزنند از ناپسند، وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۱۰۴) و ايشانند كه بر پيروزى پايندگانند و نيك آمده جاودانند.

وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا و چون ايشان مبيد كه بپراكندند، وَ اخْتَلَفُوا و دو گروه شدند در كار محمد (ص)، مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ از پس آنكه تورات آمده بود بايشان بآگاه كردن، وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (۱۰۵) و ايشان را عذابى بزرگ است.

يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ در آن روز كه سپيد گردد رويهايى، وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ و سياه گردد رويهايى، فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ اما ايشان كه سياه گشت روهاى ايشان، أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ ايشان را گويند كه: كافر گشتيد پس آنكه گرويده بوديد؟ فَذُوقُوا الْعَذابَ پس بچشيد عذاب، بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ (۱۰۶) بآنچه كافر شديد.

وَ أَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ امّا ايشان كه رويهاى ايشان سپيد بود، فَفِي رَحْمَتِ اللَّهِ ايشانند كه در بخشايش خداى‏اند (و در بهشت وى)، هُمْ فِيها خالِدُونَ (۱۰۷) ايشان در آن جاويدان.

تِلْكَ آياتُ اللَّهِ اين سخنان اللَّه است، نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ ميخوانيم بر شما براستى و درستى، وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعالَمِينَ (۱۰۸) و اللَّه آن كس نيست كه خواهد كه بيداد كند بر جهانيان.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ و خدايراست هر چه در آسمان و هر چه‏ در زمين است، وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (۱۰۹) و با وى گردد كارها همه.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ مقاتل حيان گفت: قصه نزول اين آيت آنست كه: ميان اوس و خزرج در زمانه جاهليت عداوتى و قتالى رفته بود چون مصطفى (ص) به مدينه آمد، ايشان را صلح داد و از سر آن عداوت و كينه برخاسته بودند. روزى ثعلبة بن غنم از اوس و اسعد بن زراره از خزرج بر يكديگر رسيدند و تفاخر كردند. ثعلبه گفت: مائيم كه خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين از ماست، و حنظله غسيل ملائكه از ماست، سعد بن معاذ، الّذى اهتزّ له عرش الرحمن و رضى اللَّه بحكمه فى بنى قريظه از ماست، عاصم بن ثابت بن افلح سالار لشكر اسلام از ماست. اسعد بن زراره جواب داد كه: چهار كس از بزرگان صحابه كه حمله و حفظه قرآن‏اند از مااند. ابى بن كعب، معاذ بن جبل، زيد بن ثابت، و ابو زيد.

و سعد بن عباده كه خطيب و رئيس انصار است، از ما است. آن گه سخن ميان ايشان درشت شد. خزرجى گفت: و اللَّه اگر آن نيستى كه اسلام در پيوست و مصطفى (ص) آن عداوت و خصومت ما برداشت و صلح داد، ما سران و سالاران شما بكشتيمى، و فرزندان را ببردگى ببرديمى، و زنان را بقهر و بى‏كاوين بزنى كرديمى! اوسى گفت: ديديم روزگارى دراز كه اين اسلام و اين صلح نبود و شما اين نتوانستيد، و آن گه شما را زديم و كشتيم و كوفتيم!! ازين جنس سخن ميان ايشان بسيار برفت، و آوازه بهر دو قبيله افتاد. سلاح برداشتند و قصد جنگ كردند. خبر به مصطفى (ص) رسيد، برخاست، و بر مركوبى نشست، و بانجمن ايشان شد، و اين آيات كه در صلح و جنگ ايشان فرود آمده بود، بر ايشان خواند گفت: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى شما كه انصاريد از اوس و خزرج، و گرويده‏ايد اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ اين عظيم آيتى است از عظيمهاى قرآن كه ربّ العالمين بندگان خود را بحقّ خود مطالبت كرد، و سزاء حق خويش از ايشان طلب كرد. چنان كه جاى ديگر گفت: وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ و ازين معنى هم طرفيست در آنچه گفت: وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ.، وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ. بر مسلمانان اين خطاب صعب آمد، گفتند: سزاء حق اللَّه كى تواند؟ و كى بآن رسد؟ پس ربّ العالمين منسوخ كرد و ناسخ آن فرستاد: فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ. قومى گفتند: درين آيت نسخ نيست، و حق تقوى بر حسب استطاعت است، بدليل‏

خبر معاذ (رض) قال: اردفنى رسول اللَّه (ص) و قال: يا معاذ! أ تدرى ما حقّ اللَّه على العباد؟ قلت: اللَّه و رسوله اعلم. فقال: ان يعبدوه، و لا يشركوا به شيئا. ثم قرأ: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ.

و در تفسير گفته‏اند: حَقَّ تُقاتِهِ ان يطاع فلا يعصى، و يذكّر فلا ينسى، و يشكر فلا يكفر. و معلوم است كه فرمان بردارى خداى عزّ و جلّ و ياد كرد و سپاسدارى وى منسوخ نشود. و قال الزجاج: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ اى اتّقوه فيما يحقّ عليكم ان تتّقوه فيه.

و عن انس بن مالك (رض) قال: لا يتقى اللَّه عبد حقّ تقاته حتّى يخزن من لسانه.

ثم قال: وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ اى كونوا على الاسلام حتّى اذا اتاكم الموت صادفكم عليه. ميگويد: بر مسلمانى پاينده باشيد تا چون مرگ در رسد شما بر مسلمانى بيد. پس حقيقت نهى از ترك اسلام است نه از مرگ. اگر كسى گويد: چه فائدت را گفت: إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ و نگفت: «الّا مسلمين»؟ جواب آنست كه: «الّا مسلمين» اقتضاء آن كند كه اسلام در حالت مرگ بود لا متقدما عليه و لا متأخرا عنه نه پيش از آن بود نه پس از آن، و چون گويى إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ظاهر آنست كه اسلام پيش از مرگ بوده باشد، و در وقت پاينده بر استصحاب حال.

وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا الآية... اين هم خطاب‏ به اوس و خزرج است. ميگويد: دست در دين خدا و كتاب و عهد وى زنيد، و سنّت و جماعت بپاى داريد، و چنان كه در جاهليت پراگنده دل و پراگنده روزگار بوديد، اكنون پس از آنكه در اسلام آمديد بمپراكنيد و جوق جوق بمگسليد.

«اعتصام» دست در چيزى زدن بود، و اينجا كنايت از اتّباع و استقامت. و «حبل اللَّه» اينجا قرآن است، كه پيوند رهى به اللَّه بآنست، و پيمان اللَّه با بنده در آن است.

روى عن النّبي (ص) انّه قال: «انّى تارك فيكم كتاب اللَّه هو حبل اللَّه من اتّبعه كان على الهدى و من تركه كان على الضّلالة.

و گفته‏اند كه: بِحَبْلِ اللَّهِ اينجا سنّت و جماعت است.

و فى ذلك ما روى عن ابن مسعود قال: «ايّها النّاس! عليكم بالطّاعة و الجماعة، فانّها حبل اللَّه الّذى امر به، و انّ ما تكرهون فى الجماعة و الطاعة خير ممّا تحبّون فى الفرقة».

و عن النّبي قال: انّ اللَّه عزّ و جلّ رضى لكم ثلاثا و كره لكم ثلاثا: رضى لكم ان تعبدوا اللَّه و لا تشركوا به شيئا، و أن تعتصموا بحبل اللَّه جميعا و لا تفرّقوا، و اسمعوا و اطيعوا لمن ولّاه اللَّه امركم، و كره لكم قيل و قال، و كثرة السّؤال و اضاعة المال.

قوله: وَ لا تَفَرَّقُوا اى لا تتفرقوا كما كنتم فى الجاهلية مقتتلين على غير دين اللَّه، بل تناصروا و اصطلحوا و اجتمعوا على الاسلام اخوانا.

قال النّبي: «لا تقاطعوا و لا تدابروا و لا تحاسدوا و لا تباغضوا و كونوا عباد اللَّه اخوانا».

و قال (ص): لا تجتمع هذه الأمّة على الضّلالة ابدا. و يد اللَّه على الجماعة، فاتّبعوا السّواد الاعظم فانّ من شذّ شذّ فى النّار».

و قال: من يسّره ان يسكن بحبوحة الجنّة فليلزم الجماعة، فانّ الشّيطان مع الفذّ و هو من الاثنين ابعد.

و روى عن النّبي (ص) انّه قال: تفترق هذه الامّة على ثلاث و سبعين فرقة كلّها فى النّار الّا واحدة. قيل و ما تلك الواحدة؟ قال: ما نحن عليه اليوم انا و اصحابى.

اين خبر بچند روايت مختلف آورده‏اند: احدى و سبعين، و اثنتين و سبعين، و ثلاث و سبعين. روايت سعد هفتاد و يك فرقت است، و ما

روى عن النّبي قال: انّ‏ بنى اسرائيل افترقوا احدى و سبعين ملّة، و ليس يذهب اللّيالى و الأيّام حتى تفترق امّتى على مثل ذلك.

و روايت ابو امامة و انس بن مالك هفتاد و دو فرقت است، و ذلك فى‏

قوله (ص): انّ امّتى ستفترق على اثنتين و سبعين فرقة، كلّها فى النّار الّا واحدة و هى الجماعة.

و روايت ابو هريره هفتاد و سه فرقت است، هو قوله عليه السلام تفرّقت اليهود على احدى او اثنتين و سبعين فرقة، و تفرّقت النّصارى على احدى او اثنتين و سبعين فرقة، و تفترق امّتى على ثلاث و سبعين فرقة.

و روى انّه عليه السلام قال انّ اهل الكتابين افترقوا فى دينهم على اثنتين و سبعين ملّة، و انّ هذه الامّة ستفترق على ثلاث و سبعين ملة.

و بر على عليه السّلام موقوف است كه گفت: لتفترقنّ هذه الامّة على ثلاث و سبعين فرقة، كلّها فى النّار الّا واحدة.

يقول اللَّه تعالى: وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ. و ازين اختلاف روايات، هفتاد و سه فرقت معروف‏تر است و بصحّت و قامت اصول نزديكتر، كه بزرگان دين و ائمه سلف تفسير اين هفتاد و سه كرده‏اند، و بچهار اصل از اصول بدعت باز آورده‏اند، و هر يكى بهشتده تقسيم كرده، فرقه‏اى ناجيه از آن بيرون كرده، فقالوا: اصول البدع الخوارج، و الرّوافض، و القدريّة، و المرجئة، كلّ واحدة افترقت على ثمانية عشر فرقة، فذلك اثنتان و سبعون فرقة. و اهل الجماعة الفرقة النّاجيه.

قوله تعالى: وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً اوس و خزرج را ميگويد ياد كنيد آن وقت كه يكديگر را دشمن بوديد يعنى در زمان كفر. آنچه مهاجران بودند با يكديگر متكالب بودند و آنچه انصار بودند، دو گروه بودند و با يكديگر متعصب و يكديگر را متقاطع. ربّ العالمين ميان دلهاى ايشان الفت نهاد، و فراهم آورد، و نعمت دين اسلام بر ايشان روان داشت، و بران منّت نهاد، گفت: فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً شما پس از آن كه در كفر دشمنان يكديگر بوديد باسلام دوستان و برادران يكديگر گشتيد.

قال رسول اللَّه (ص): انّ حول العرش منابر من نور عليها قوم لباسهم نور و وجوههم نور ليسوا بأنبياء و لا شهداء، يغبطهم الأنبياء و الشّهداء. فقالوا يا رسول اللَّه صفهم لنا. فقال: المتحابّون فى اللَّه، و المتزاورون فى اللَّه.

قوله: وَ كُنْتُمْ عَلى‏ شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ ميگويد: شما بر كناره دوزخ بوديد، و ميان شما و ميان آتش بقيه عمر مانده بود، ربّ العالمين شما را دين اسلام كرامت كرد و از آتش باز رهانيد.

كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ اى مثل البيان الّذى يتلى عليكم، يبيّن اللَّه لكم آياته لعلّكم تهتدون.

وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ الآية... اين لام لام امر است، ميگويد: ايدون بادا كه از شما گروهى با نيكى ميخوانند و امر معروف و نهى از منكر بپاى ميدارند. معروف و منكر همانست كه باختلاف عبارات گويند: حق و باطل، صلاح و فساد، نيك و بد.

هر چند كه الفاظ مختلف است امّا بمعنى يكسان‏اند. پارسى «معروف» و «عرف» نيكوكاريست و «عارفه» صنيعت برّ است. يقال فلان كثير العوارف. و معروف بآن معروف خوانند كه هر نفس او را شناسد و پذيرد و ستايد. و منكر ناميست هر مستنكر را، و منكر ضد معروف است، و نكر ضد عرف است. و اين امر معروف و نهى منكر قطبى است از اقطاب دين كه انبياء را باين فرستادند، و باين دعوت كردند، اگر مندرس شود شعاع دين باطل گردد. پس بر هر مسلمان واجب است و فريضه بجاى آوردن آن و بپاى داشتن آن. امّا فرض كفايت است، كه اگر گروهى بآن قيام كنند كفايت بود، و از ديگران بيفتد. اما اگر نكنند همه خلق بزه‏كار شوند. جاى ديگر امر معروف و نهى منكر در نماز و در زكاة بست، و دينداران را بآن موصوف كرد و بستود و گفت: الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ

الآية... و قال تعالى: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ الآية. و قال النّبي (ص): انّ الناس اذا رأوا منكرا فلم يغيّروه يوشك ان يعمّهم اللَّه بعقابه.

و قال: «اذا اعملت الخطيئة فى الأرض، من شهدها فكرهها كان كمن غاب عنها، و من غاب عنها فرضها كان كمن شهدها.»

و قال: «من أمر بالمعروف و نهى عن المنكر فهو خليفة اللَّه فى ارضه و خليفة رسوله و خليفة كتابه».

و قال على بن ابى طالب (ع): افضل الجهاد الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر و شنآن الفاسقين، فمن أمر بالمعروف شدّ ظهر المؤمن، و من نهى عن المنكر ارغم انف المنافق، و من غضب للَّه غضب اللَّه له.

و گفته‏اند كه: نهى منكر از امر معروف عظيم‏تر است و وجوب مؤكدتر، و ترك آن بعقوبت نزديكتر. ازين جا است كه ربّ العالمين ترك نهى منكر بذكر مخصوص كرد آنجا كه گفت: «كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ». و آن گه فعل معروف نه بر هر كس واجب است، و ترك منكر واجب بر همه كس در همه حال. گفته‏اند كه انكار منكر بر سه ضرب است: اول آنست كه بدست تغيير كنند، دوم آنست كه بزبان تغيير كنند، سوم آنست كه بدل انكار كنند. مصطفى (ص) گفت: من رأى منكم منكرا فليغيّره بيده، فان لم يستطع فبلسانه، فان لم يستطع فبقلبه، و ذلك اضعف الايمان.

رتبه اول سلاطين راست، دوم علما راست، و سوم عوام را. اگر كسى گويد چونست كه مسلمان را درين آيت حثّ كرد بر امر معروف، و جاى ديگر گفت: عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ؟ جواب وى از دو وجه است: يكى آنكه «عليكم انفسكم» حثّ است بر تغيير منكر نخست بر خويشتن آن گه بر ديگران.

ازين جاست كه ربّ العالمين به عيسى (ع) وحى فرستاد كه: «يا عيسى عظ نفسك فان اتّعظت فعظ النّاس و الّا فاستحى منّى».

و وجه ديگر آنست كه: ابو ثعلبه خشنى روايت كرد، قال: لقد سألت رسول اللَّه، فقال اتمروا بالمعروف و تناهوا عن المنكر، فاذا رأيت شحّا مطاعا، و هوى متّبعا، و اعجاب كلّ ذى رأى برأيه، فعليك نفسك، و دع امر العوام.

وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ مفسّران گفتند كه: داعيان الى الخير علماءاند و مؤذّنان. يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ علماءاند و نصيحت كنندگان. يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ غازيان‏اند و علماء و سلطان عادل. و گفته‏اند خير درين آيت اسلام است، و «معروف» اتّباع محمد (ص) و «منكر» كافر شدن بوى، اى و لتكن كلّكم كذلك، و دخلت من لتخصيص المخاطبين من غيرهم.

وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ «مفلح» نامى است كسى را كه بنيكى پاينده رسد، و پيروزى هميشه.

قوله: وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا تفرق بر سه ضرب است: يكى بتن، يكى بفعل، سديگر باعتقاد. و «اختلاف» را همين تقسيم است، امّا اختلاف در قول و فعل و اعتقاد بيشتر گويند، و تفرّق بتن بيشتر گويند. ربّ العالمين درين آيت هر دو جمع كرد هم تفرق و هم اختلاف، كه صفت جهودان و ترسايان است. و ايشان هم بتن متفرق بودند، هم بقول و فعل و اعتقاد مختلف. ربّ العالمين مؤمنان را ميگويد كه: شما چون جهودان و ترسايان مباشيد كه جهودان پس از موسى (ع) در دين گروه گروه گشتند، و ترسايان بعد از عيسى (ع) همچنين. ابو امامة اين آيت بر خواند آن گه گفت: «هم الحرورية كانوا مؤمنين فكفروا بعد ايمانهم» آن گه سرانجام اهل تفرق و تعذيب ايشان بگفت، و در منزلت و شرف مؤمنان بست.

گفت ايشان را عذابى بزرگست در آن روز كه مؤمنان سپيد روى باشند.

«يوم» نصب على الظّرف است، قيل: يوم تبيضّ وجوه المهاجرين و الانصار و تسودّ وجوه بنى قريظة و النضير. و قيل: تبيضّ وجوه المخلصين و تسودّ وجوه المنافقين.

و قيل: تبيضّ وجوه اهل السّنة و تسودّ وجوه اهل البدعة. و قيل: تبيض وجوه المؤمنين و تسودّ وجوه الكافرين. آن گه حال ايشان بيان كرد و مآل و مرجع ايشان بگفت: فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ اى يقال لهم: أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ؟ ايشان را گويند: از پس ايمان كافر گشتيد؟ اگر جهودانند و نبوت محمد (ص) در تورات يافته بودند و ايمان داشتند كه تورات راست است، و منتظر وى بودند، پس از بعثت وى كافر گشتند بوى. و اگر منافقان‏اند بزبان اظهار ايمان كردند آن گه بنفاق كه در دل داشتند كافر شدند، و اگر مبتدعان‏اند بر جمله ايمان آوردند و بر تفصيل كافر گشتند. و اگر كافران‏اند بر عموم روز ميثاق كه ايشان را گفتند: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا بَلى‏ اقرار آورده‏اند بربوبيّت و وحدانيّت اللَّه و گفتند: «بلى»، آن گه پس از آن كافر گشتند. ايشان را روز قيامت گويند: فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ، وَ أَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِي رَحْمَتِ اللَّهِ اى فى جنّته. هُمْ فِيها خالِدُونَ لا يموتون. درين آيت گفت: تبيضّ، و ابيضّت، تسودّ و اسودّت، جاى ديگر گفت: تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ و نگفت: وجوههم سود، گفت مسودّة يعنى سياه گشته از بهر آنكه از گور سپيد روى برخاستند، چنان كه از مادر زادند، پس آن رويهاشان سياه كردند. همانست كه جاى ديگر گفت: سِيئَتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُوا، كَأَنَّما أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ، عَلَيْها غَبَرَةٌ تَرْهَقُها قَتَرَةٌ، مِنَ الْمَقْبُوحِينَ، تَغْشى‏ وُجُوهَهُمُ النَّارُ، تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ، لا يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ، نَزَّاعَةً لِلشَّوى‏ اين همه از يك بابست.

قوله تعالى: تِلْكَ آياتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ اى القرآن، نتلوه عليك بالصّدق. اين دليل كه خداى را عزّ و جلّ خواندن است، و ازين باب در قرآن فراوان است: نَتْلُوا، نَقُصُّ، فَإِذا قَرَأْناهُ‏

و امثاله. قوله: وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعالَمِينَ عالمين اينجا جنّ و انس است. ميگويد: اللَّه نه آنست كه بر بندگان ظلم كند و ايشان را بى‏جرم عقوبت كند. جاى ديگر گفت: وَ ما ظَلَمْناهُمْ ما بر ايشان ظلم نكرديم، يعنى كه ما بى‏نيازتر از آنيم كه ظلم كنيم. جاى ديگر گفت: وَ ما ظَلَمُونا و نه ايشان بر ما ظلم كردند، يعنى كه ما عزيزتر از آنيم كه بر ما ظلم كنند.

قوله: وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ اى تصير امور الخلائق اليه فى الآخرة، اشارت ميكند بدو كار عظيم: يكى بفناء عناصر بر خلاف قول طبايعيان كه گويند عناصر فانى نشود. ديگر اشارتست كه باقى ببقاء خويش و اوّليّت خويش و آخريّت خويش حق است جلّ جلاله، و ديگر اعيان و افعال همه فانى‏اند، و نابودن آن در نهايت عجب نيست و از قدرت اللَّه بديع نيست، چنان كه در بدايت نبود. اهل معانى گفتند: وجه اين آيت درين موضع آنست كه در آيت پيش نفى ظلم از خود كرد و عدل خويش بخلق نمود، آن گه درين آيت بيان كرد كه ما خود بى‏نيازيم از ظلم، كه ظلم آن كس كند كه حق ديگرى طلب كند، و آنچه وى را نيست جويد، و هر چه هست در هفت آسمان و هفت زمين همه ملك و ملك اوست، از قدرت وى بر آمد و بحكم وى باز شود. خداوند و پادشاه بحقيقت اوست، و همه صنع اوست، و در صنع خويش تصرف كردن بپنداشتن ظلم در آن خطاست، و اين اعتقاد كردن در دين نه رواست. و اللَّه اعلم.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ هر جاى كه يا أَيُّهَا النَّاسُ گفت اتَّقُوا رَبَّكُمُ در آن پيوست، و هر جاى كه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا گفت اتَّقُوا اللَّهَ در آن پيوست. اتَّقُوا رَبَّكُمُ خطاب عموم است كه تقوى ايشان بر ديدار نعمت است، و همت ايشان پرورش تن براى خدمت حق جلّ شأنه.

و اتَّقُوا اللَّهَ خطاب اهل نواخت و كرامت است، كه تقوى ايشان بر مراقبت منعم است و قصد ايشان روح روح در مشاهدت حق، و شتّان ما بينهما. اتَّقُوا رَبَّكُمُ خطاب مزدوران است و اتَّقُوا اللَّهَ خطاب عارفان. مزدوران در طلب ناز و نعمت‏اند، و عارفان در طلب راز ولى نعمت. مزدوران از اللَّه غير او خواهند، و عارفان خود اللَّه خواهند. احمد بن خضرويه حق تعالى را بخواب ديد گفتا: «يا احمد! كلّ الناس يطلبون منّى الّا ابا يزيد فانّه يطلبنى».

اذا ما تمنّى النّاس روحا و راحةتمنّيت ان القاك يا عزّ خاليا
روزى كه مرا وصل تو در چنگ آيداز حال بهشتيان مرا ننگ آيد

گفته‏اند كه: تقوى بر سه قسم است: يكى تقوى عقوبت اندر صبر كردن از معاصى، چنان كه گفت: وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ. ديگر تقوى اندر شكر نعمت، چنان كه گفت: و اتَّقُوا رَبَّكُمُ. سديگر تقوى برؤيت وحدانيّت بى اعتبار ثواب و عقاب. چنان كه گفت: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ. اوّل تقواى ظالمانست، ديگر تقواى مقتصدانست، سديگر تقواى سابقان.

قوله تعالى: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا اوّل گفت: وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ، و در آخر گفت: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً، و در ميان گفت: اتَّقُوا اللَّهَ سرّ ترتيب اين كلمات آنست كه بنده قصد اعتصام داشت به اللَّه، و راه آن جز تقوى نيست، و حقيقت تقوى تحصيل طاعاتست، و تحصيل طاعات جز بكتاب و رسول نيست كه بِحَبْلِ اللَّهِ عبارت از آنست. ميگويد: دست در بِحَبْلِ اللَّهِ زنيد، تا بتقوى رسيد، و از تقوى باعتصام او رسيد، و از اعتصام بتوكل رسيد، و از توكل باستسلام رسيد، و بنده چون باستسلام رسيد از وسائط مستغنى شد و بحق قائم گشت، فهو الّذى قال اللَّه عزّ و جلّ فيه: «فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به، و بصره الذى يبصر» الحديث...

و گفته‏اند: اعتصام سه ضرب است: ضرب اول دست بتوحيد زدن، چنان كه گفت: فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏. ديگر دست بقرآن زدن و بآن كار كردن، و هو قوله تعالى: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ. سديگر دست بحق زدن، و ذلك فى قوله تعالى: وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ. اين حقّ اعتصام است، و هر حقى را حقيقتى است.

حقيقت اين دست اعتماد بضمان اللَّه زدن است، و دست مهر بلطف مولى زدن.

قوله: وَ لا تَفَرَّقُوا حثّ مسلمانان است بر ألفت و اجتماع كه نظام ايمان به آنست و استقامت كار عالم بسته در آن است، و الفت و اجتماع مسلمانان ادب دينست و زين شريعت، و نظام اسلام، و مايه خير، و ركن هدايت و اصل طاعت، و موجب ثواب، و لهذا قال عزّ و جلّ: لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ. و قال تعالى: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ. و سئل النّبي (ص): «ا يتزاورون اهل الجنّة؟ قال: يزور الاعلى الأسفل، و لا يزور الاسفل الاعلى، الّا الّذين يتحابّون فى الدّنيا فانّهم يأتون فيها حيث شاءوا».

و درين معنى خبر بو هريره است روايت از مصطفى (ص)، گفت: «در بهشت مردى مشتاق ديدار برادر خود شود، آن برادر كه در دنيا او را دوست داشتى از بهر خداى، در راه خداى بى‏نسبى و سببى، گويد: «يا ليت شعرى: ما فعل اخى؟»

يعنى كاشك دانستمى كه آن برادرم چه كرد؟ و كارش بچه رسيد؟ از نواختگانست يا راندگان؟ سوختنى است يا افروختنى؟ در بوستان دوستانست يا در زندان رندان؟

ربّ العالمين آن درد دل وى را در حق برادر خويش مرهمى بر نهد فريشتگان راگويد: «سيروا بعبدى هذا الى اخيه»

اين بنده مرا نزد برادر او بريد. فريشتگان بفرمان خداى آيند، و بايشان نجيب بهشتى با رحل نور. گويند: «قم فاركب و انطلق الى اخيك.»

اى بنده خدا گرت ديدار برادرت آرزوست، خيز تا رويم.

بران نجيب نشيند هزار ساله راه بيك ساعت باز برد. و مصطفى (ص) گفت: چندان كه شما بر نجيب نشينيد و يك فرسنگ برانيد ايشان هزار ساله راه برانند، تا بمنزل آن برادر فرو آيد، سلام كند. آن برادر سلام را عليك گويد، و ترحيب كند، دست بگردن يكديگر در آرند، و شادى خويش با يكديگر گويند.

بس كه من در جستن تو گرد سر بر گشته‏امبى تو اى چشم و چراغم چون چراغى كشته‏ام‏

پس گويد: الحمد للَّه الذى جمع بيننا فى هذه الدرجة، فيجعل اللَّه تلك الدرجة مجلسها فى خيمة مجوفة بالدر و الياقوت.

قوله، وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ هذه اشارة الى اقوام قاموا باللَّه للَّه، لا تاخذهم لومة لائم، و لم يقطعهم عن اللَّه استنامة الى علّة، قصروا انفاسهم و استغرقوا عمرهم على تحصيل رضاء اللَّه، عملوا للَّه، و نصحوا لدين اللَّه، و دعوا خلق اللَّه الى اللَّه فربحت تجارتهم و ما حسرت صفقتهم. صفت قومى است كه باقامت حق قائم‏اند و از حول و قوّت خويش محرّر، وز ارادت و قصد خويش مجرّد، از دائره اعمال و احوال بيرون، و از اسر اختيار و تصرّف آزاد، خدا را دانند، خدا را خوانند، و دين خداى را كوشند، وز خلق و ملامت خلق نينديشند، در دل دوستى مولى دارند، و در ديده كحل تجلّى دارند، هر چيزى چنان كه هست بينند. ديگران از صنع بصانع نگرند ايشان از صانع در صنع نگرند. خاصگيان حضرت‏اند، بداغ گرفتگان مملكت‏اند.

بنده خاص ملك باش كه با داغ ملكروزها ايمنى از شحنه و شبها ز عسس‏

سوخته وصلت‏اند و كشته محبّت، خونشان هدر، و مالشان تلف، امّا دلشان در قبضه، و جانشان در كنف. اين چنانست كه گويند: دلبرى دارى به از جان، غم مخور گو جان مباش من كان فى اللَّه تلفه، كان اللَّه خلفه.

قوله: وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا تفرّق ديگرست و اختلاف ديگر. تفرّق ضدّ اجتماع است، و اختلاف ضدّ اصطلاح. تفرّق پراكندگى اصحاب طريقت است، و اختلاف پراكندگى ارباب شريعت. تفرق آنست كه مراد بنده ديگر بود و مراد حق ديگر، و اجتماع آنست كه مراد بنده و مراد حق يكى شود.

و فى الخبر: «من جعل الهموم همّا واحدا كفاه اللَّه هموم الدّنيا و الآخرة».

و گفته‏اند: تفرّق آنست كه نظاره خلق كند و اسباب بيند لا جرم هرگز از رنج و خصومات خلق بر نياسايد، و اجتماع آنست كه نظاره حق كند، داند كه حق يكتا و كار از يك جا، و حكم ازين يك در. امّا اختلاف ارباب شريعت بر دو ضربست: يكى در اصول دين ديگر در فروع.

اما اختلاف در اصول عظيم است و خطرناك، لا بد يكى از دو بر حق است و يكى بر باطل، كسى را كه مقصدش مغرب است و آن گه راه مشرق گيرد هرگز كى بمقصد رسد! هر چند كه رود از مقصد هر روز دورتر شود، و باز مانده‏تر، و هو المشار اليه بقوله تعالى: وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ.

اما اختلاف امّت در فروع چنانست كه قومى روى نهند بيك مقصد اندر راههاى مختلف، بعضى دور و بعضى نزديك، هر چند كه در روش مختلف باشند اما در مقصد يك جاى فرود آيند، و مجتمع شوند. اين اختلاف عين رحمت است. و اليه‏

اشار النّبي (ص): «الاختلاف فى امّتى رحمة»، يعنى رحمتى بود از خداوند بر خلق اين اختلاف در فروع، تا كار دين بر ايشان تنگ نشود و راه آن دشخوار نگردد.

و ذلك فى قوله تعالى: وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ. و قال تعالى: يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ.

۲۰ النوبة الاولى

كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ بهتر گروهى شمائيد، أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ كه بيرون آوردند مردمان را، تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ بنيكويى مى‏فرمائيد، وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ و از ناپسند مى‏باز زنيد، وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ و بخداى ميگرويد.

وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ اگر خوانندگان كتاب پيشين ايمان آوردندى (و چنان كردندى)، لَكانَ خَيْراً لَهُمْ ايشان را به بودى، مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ از ايشان هست كه گروندگان‏اند وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ (۱۱۰) و بيشتر ايشان آنند كه از طاعت بيرون شدگان‏اند.

لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذىً نگزايند شما را مگر بسخنى ناخوش، وَ إِنْ يُقاتِلُوكُمْ اگر با شما جنگ كنند، يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبارَ پشتها بر شما گردانند، ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ (۱۱۱) وانگه از من خود يارى نيابند، نه از جهانيان از هيچ كس.

ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ بر ايشان خوارى و فرومايگى زده آمد، أَيْنَ ما ثُقِفُوا هر جا كه يابند ايشان را، إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ مگر بآن زينهار كه خداى نهاد، و ذمّت كه ساخت، وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ و بآن زينهار كه سلطان مسلمانان ايشان را دهد (كه گزيت بستاند از ايشان) وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ، و بآنكه خداى بر ايشان خشم گرفت. وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ و بر ايشان زدند چون مهر درويشى و فروماندگى و بيچارگى، ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ آن بآنست كه ايشان مى‏كافر شدند بسخنان خداى، وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ و پيغامبران را كشتند بناحق، ذلِكَ بِما عَصَوْا آن بآن بود كه از حق سركشيدند، وَ كانُوا يَعْتَدُونَ (۱۱۲) و پاى از اندازه در گذاشتند.

لَيْسُوا سَواءً چون هم و يكسان نه‏اند. مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ از خوانندگان تورات أُمَّةٌ قائِمَةٌ گروهى است (بحق گفتن) بپاى ايستاده، يَتْلُونَ آياتِ اللَّهِ ميخوانند سخنان خداى، آناءَ اللَّيْلِ پاس پاس از شب، وَ هُمْ يَسْجُدُونَ (۱۱۳) و نماز ميكنند.

يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ استوار ميگيرند خداى را در سخنان وى، وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ و روز رستاخيز، وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ و به نيكويى ميفرمايند، وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ و از ناپسند مى‏باززنند، وَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ و در نيكيها ميشتابند. وَ أُولئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ (۱۱۴) و ايشانند كه از نيكان و شايستگان‏اند.

وَ ما يَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ و هر چه كنند از نيكى، فَلَنْ يُكْفَرُوهُ در پاداش آن ايشان را ناسپاس نيابند. وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ (۱۱۵) و اللَّه دانا است به پرهيزگاران.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا اينان كه كافر شدند، لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ ايشان را سود ندارد فردا مالهاى ايشان، وَ لا أَوْلادُهُمْ و نه فرزندان ايشان (كه بآن مينازند)، مِنَ اللَّهِ شَيْئاً بنزديك خدا هيچيز، وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ و ايشانند كه دوزخيان‏اند، هُمْ فِيها خالِدُونَ (۱۱۶) و اندر آتش جاويدان‏اند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ الآية... بعضى مفسران گفتند: امّت اينجا صدر اول‏اند، صحابه رسول، مهاجرين و انصار، چراغهاى هدى، و ستارگان رشد، و داورى داران حق، و ترجمانان مصطفى (ص). عمر بن الخطاب اين آيت را خواند و گفت: «هذا لاوّلنا و لو شاء اللَّه لجعل لآخرنا ايضا، فقال كُنْتُمْ فكنّا كلّنا اخيارا».

و يدلّ عليه ما

روى عبد اللَّه بن مسعود قال: جمعنا رسول اللَّه (ص) و نحن اربعون رجلا، فقال: انّكم منصورون، و مفتوح لكم، فمن ادرك ذلك منكم فليأمر بالمعروف و لينه عن المنكر.

قومى از علماء گفتند: اين عامّة امت محمد (ص) راست، پيشينيان و پسينيان، و كذلك‏

قال النّبي (ص): «مثل امّتى مثل المطر لا يدرى اوّله خير ام آخره».

و قال (ص): «اعطيت ما لم يعط احد من انبياء اللَّه» قلنا يا رسول اللَّه ما هو؟ قال: «نصرت بالرّعب، و اعطيت مفاتيح الارض و سمّيت احمد، و جعل لى شراب الارض طهورا، و جعلت امّتى خير الامم».

و قال: «اهل الجنة مائة و عشرون صفّا، منها ثمانون من هذه الامّة.»

و عن انس (رض) قال: اتى رسول اللَّه اسقف فذكر انّه رأى فى منامه الامم كانوا يمضون على الصّراط يتهافتون حتّى اتت امّة محمد (ص) غرّا محجّلين. فقلت: من هؤلاء؟ انبياء؟ فقالوا: لا. فقلت: مرسلون؟ فقالوا: لا. فقلت: ملائكة؟ فقالوا: لا. فقلت من هؤلاء؟ فقالوا: امّة محمد (ص) غرّ محجّلون، عليهم اثر الطهور. فلمّا اصبح الاسقف اسلم.

و قال (ص): «ما من امّة الّا بعضها فى النّار و بعضها فى الجنّة و امّتى كلّها فى الجنّة، انّ الجنّة حرّمت على الانبياء كلّهم حتّى ادخلها أنا، و حرّمت على الأمم حتّى يدخلها امّتي».

و قيل لعيسى بن مريم يا روح اللَّه هل من بعد هذه الأمّة امّة؟ قال: نعم. قيل و ايّة امّة؟ قال: امّة محمد. قيل: يا روح اللَّه و ما امّة احمد؟ قال: علماء، حكماء، حلماء، ابرار، اتقياء كأنّهم من الفقه انبياء، يرضون من اللَّه باليسير من الرّزق، و يرضى اللَّه منهم بالقليل من العمل، يدخلهم اللَّه الجنّة بشهادة أن لا اله الّا اللَّه.

قوله: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ اى انتم خير امّة العرب. «كان» بمعنى «سار» گويند. قال عدى بن زيد: «كأنتم نحن، كنا، و كما كنّا تكونون».

و فى القرآن: فَكانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ اى فصاروا. معنى آنست: كنتم خير امّة اخرجت للنّاس، من الأمّهات. بهتر گروهى مردمان را شمائيد كه بيرون آوردند از مادران درين جهان. اين سخن از آنست كه جهودان و ترسايان خلق را با كفر خواندند، و از تصديق محمد (ص) واپس خواندند، و به موسى (ع) و عيسى (ع) فرمودند، و بر ابراهيم (ع) بكفر دعوى كردند. و اين امّت همه كتابها بپذيرفتند، و همه پيغامبران را استوار گرفتند. و خلق را بدين فرموده‏اند، و گفته‏اند: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ اى فى علم اللَّه و فى اللّوح المحفوظ، شما بهتر گروهى بوديد در علم خدا و در لوح محفوظ. يحيى معاذ گفت: «هذه الآية مدحة لامّة محمد (ص)، و لم يكن ليمدح قوما ثمّ يعذّبهم». گفت: ربّ العالمين امّت محمد (ص) را درين آيت بستود و نه بدان ستود تا پس ايشان را عذاب و عقوبت كند. آن گه مناقب و سيرت ايشان را در گرفت. و قال: تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ گفته‏اند كه: معروف اينجا كلمه شهادت است، فهو اعظم المعروف. و منكر تكذيب رسول است، و هو اعظم المنكر، و قيل: تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ اى باسباغ الوضوء، وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ اى عن الالتفات فى الصلاة. و روا باشد كه امر معروف، و نهى منكر و ايمان باللَّه از شرط خيريّت نهند يعنى كنتم خير أمّة ان امرتم بالمعروف. برين وجه بر «للنّاس» وقف نكنند بلكه وقف بر تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ بود.

وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ الآية... اى لو صدّق اليهود بمحمد (ص) و بما جاء من الحقّ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ من الكفر.

مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ يعنى عبد اللَّه بن سلام و اصحابه.

وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ الكافرون. آن گه مؤمنان را آگاهى داد كه ايشان را از خدا نصرت است و غلبه بر جهودان، و گفت: لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذىً اى الّا ضررا يسيرا باللّسان مثل الوعيد و البهت.

وَ إِنْ يُقاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبارَ منهزمين. ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ. ربّ العالمين اين وعده نصرت كه مؤمنان را داد راست كرد تا هرگز جهودان مدينه با رسول خدا و با مسلمانان جنگ نكردند كه نه هزيمت و شكستگى بر ايشان بود. و روا باشد كه اين آيت بر عموم برانند، يعنى هر چه از كافران بمؤمنان رسد از ناسزا گفتن و جنگ كردن، آن رنجى بود عارض، نه پاينده، كه عاقبت بهر حال مؤمنان را باشد. چنان كه گفت: وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ و وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى‏.

قوله تعالى: ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ گفته‏اند كه: اين مخصوص است در جهودان بنى قريظه كه خوارى و بيچارگى و فروتنى بر ايشان زدند، چنان كه مهر بر دينار زنند. و روا باشد كه اين خبر بمعنى امر بود، يعنى كه جهودان را هميشه خوار داريد، و بخوارى از ايشان جزيت ستانيد، چنان كه جاى ديگر گفت: حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ. اگر كسى گويد كه چونست كه اين مذلت و مسكنت بر ايشان زدند، و بسيار افتد از ايشان كه با مال و جاه باشند؟ جواب آنست كه اعتبار به آحاد اشخاص نيست كه اعتبار بعموم است، و اعتبار باعراض دنيوى و مال و جاه نيست كه اعتبار باحوال شرعى است، و بعزّ و ذلّ دينى، آن عزّت كه اللَّه گفت: وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ.

اگر در بعضى جهودان و ترسايان عزّى دنيوى بود مآل و مرجع آن با ذلّ است، پس حقيقت آن ذلّ است نه عزّ. همچنين مسكنت نه همانست كه بى‏مال بود، بلكه حقيقت مسكنت حرص است و فقر نفس و فقر دين.

قال النّبي (ص): «الغنى غنى النّفس».

حكيمى را گفتند كه: فلان كس توانگر است. آن حكيم جواب داد كه: وى توانگر نيست كثير المال است، توانگرى ديگر بود و فراوانى مال ديگر، و به يقول الشاعر: قد يكثر الحال و الانسان مفتقر أَيْنَما ثُقِفُوا اى: وجدوا و صودفوا.

إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ اين استثناء منقطع است، يعنى لكن يعتصمون بالعهد اذا اعطوه. ميگويد: ايشان هر وقت و بهر جاى خوار باشند، لكن در عهد و زينهار باشند اگر ايشان را بگزيت زينهار دهند. و المراد بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ العهد و الذّمة و الأمان الّذى يأخذونه من المؤمنين باذن اللَّه. و النّاس هاهنا خاصٌ بالمؤمنين. آن گه در سياق آيت گفت: وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ كفر علّت مسكنت و ذلّت نهاد، و معصيت و اعتدا سبب كفر، از بهر آنكه صغائر معاصى اگر بآن اصرار بود بكبائر كشد و كبائر بكفر كشد. و لذلك قال تعالى: ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى‏ أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ.

و قال النّبي (ص): «الذّنب على الذّنب حتّى يسودّ القلب.»

حاصل آيت تنبيه مؤمنانست و تحذير ايشان از معاصى، هم از صغائر و هم از كبائر كه حدّ آن با كفر است و نتيجه آن شرك.

قوله: لَيْسُوا سَواءً استناد اين سخن با مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ است. ميگويد: هرگز يكسان و برابر نباشند مؤمنان با فاسقان. جاى ديگر گفت: أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ. صفت فاسقان لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذىً است، و صفت مؤمنان أُمَّةٌ قائِمَةٌ، پس چون برابر و يكسان باشند؟! ابن مسعود گفت: ليسوا سواء، هم، و امّة قائمة يعنى امت محمد (ص). ميگويد: اهل كتاب و امت محمد (ص) چون هم نه‏اند، نه امروز و نه فردا در قيامت. چون برابر بود كسى كه در قيامت ايمن رود با كسى كه ايمن نبود؟! أَ فَمَنْ يُلْقى‏ فِي النَّارِ خَيْرٌ أَمْ مَنْ يَأْتِي آمِناً يَوْمَ الْقِيامَةِ؟.

مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ اى على الحق. ميگويد: از اهل كتاب گروهى‏اند ايستاده بر حق، بر دين اسلام، با گفت راست، و عمل راست، و اعتقاد راست، و آن عبد اللَّه بن سلام است و ياران او. و عطا گفت چهل مرد از عرب‏اند، از اهل نجران، و سى و دو مرد از حبشه، و هشت مرد از روم، كه بر دين عيسى (ع) بودند و به محمد (ص) ايمان آوردند، و جماعتى از انصار چون اسعد بن زراره، و براء بن معرور، و محمد بن مسلمة، و محمود بن مسلمة و ابو قيس صرفة بن انس بپيش از قدوم مصطفى (ص) توحيد ميگفتند و شرايع حنيفى بپاى ميداشتند، تا مصطفى (ص) در رسيد، او را تصديق كردند و نصرت دادند. و آن گه صفت و سيرت ايشان گفت: يَتْلُونَ آياتِ اللَّهِ آناءَ اللَّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ گفته‏اند كه: مراد باين نماز خفتيدن است كه پيش ازين امت كس را نبوده است. يدلّ عليه ما

روى انّ النبى (ص) اخّر صلاة العشاء ليلة ثم خرج الى المسجد، فاذا الناس ينتظرونه، فقال: انه ليس احد من اهل الاديان يذكر اللَّه عزّ و جلّ فى هذا الوقت غيركم. فانزل اللَّه هذه الآية.

و گفته‏اند: مراد باين نماز است ميان شام و خفتن، و فى ذلك ما

قال النبى (ص): «من صلّى بعد المغرب ستّ ركعات و لم يتكلم فيما بينهنّ بسوء عدلن له بعبادة اثنتي عشرة سنة.»

و قال: «من صلى بعد المغرب عشرين ركعة بنى اللَّه له بيتا فى الجنة.»

قوله تعالى: يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ يعنى بتوحيد اللَّه. وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يعنى بالبعث الذى فيه جزاء الاعمال وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ يعنى بالايمان بمحمد (ص) وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ يعنى عن تكذيبه. وَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ يعنى فى شرائع الاسلام و الاعمال الصالحة وَ أُولئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ.

وَ ما يَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَلَنْ يُكْفَرُوهُ الاية... حمزه و على و حفص هر دو حرف بيا خوانند، سخن بامّة قائمة برند، و اين صفت ايشان كنند. و باقى بتا خوانند. چون‏ بتا خوانى خطاب با همه امّت بود. فَلَنْ يُكْفَرُوهُ هم چنانست كه گفت: فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ. كفران در لغت عرب پاداش نيكى باز گرفتن، و سپاس نداشتن، و نعمت بازنگفتن و باز ننمودن. ميگويد عزّ اسمه: بنزديك من نيكوكاران را ناسپاسى نيست يعنى پاداش باز گرفتن نيست. جاى ديگر ازين گشاده‏تر گفت: وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ و وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ و وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ. خبر مى‏دهد كه عمل نيكوكاران ضايع نيست، و ازيشان ثواب بازگرفتن نيست، نظيره قوله تعالى: إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا و إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ. بخلاف اعمال كفار كه همه حابط است، و ثواب ازيشان دريغ. و هو المشار اليه بقوله تعالى: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا الآية، و بقوله تعالى: وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً الآية وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ اى عليم بما فى القلوب من التقوى، فقد يظهر التقوى من ليس له التقوى.

قوله: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ الآية... مثل اين آيت در اول سوره، شرح آن رفت. اما آوردن اين آيت درين موضع حكمتى در آن است: يعنى كه در آيت پيش گفت هر چه كنيد از نيكى و هزينه پاداش آن به نيكى يابيد، پس درين آيت بيان كرد كه اين حكم نه هر جاى بود و نه هر كسى راست، كه ايمان قرين انفاق بايد تا ثواب يابد. اما اگر كفر قرين آن بود اگر هر چه دارد بدهد از اموال و فرزندان، هيچ بكار نيايد و وى را از آتش نرهاند. و هو المشار اليه بقوله تعالى: ما أَغْنى‏ عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ، و بقوله: ما أَغْنى‏ عَنِّي مالِيَهْ.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ اين آيت از يك روى بيان شرف صحابه مصطفى (ص) است كه اركان خلائق‏اند، و برهان حقائق. عنوان رضاء حق‏اند، و ملوك مقعد صدق. ائمه اهل سعادت‏اند، و انصار نبوت و رسالت، و مستوجب ترحّم امّت، و اخيار حضرت مصطفى (ص)، و بعد از انبياء و رسل بهترين ذريّة آدم ايشانند، و بيمن اقبال ايشان دود شرك واطى ادبار خود شد، و انوار دين و شريعت از مكنونات غيب ظاهر گشت. در آيت جمال لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ، و هيبت جلال مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ بغيرت ايشان در ملأ اعلى بيفروخت.

قال النبى (ص): «اللَّه فى اصحابى! لا تتّخذوهم من بعدى غرضا، فمن احبّهم فيحبّنى احبهم، و من ابغضهم فيبغضنى ابغضهم، و من اذاهم فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللَّه، و من آذى اللَّه فيوشك ان ياخذه، ما من احد من اصحابى يموت بارض الّا بعث قائدا و نورا لهم يوم القيامة.

بعضى از مفسران حكم اين آيت بر عموم راندند، گفتند: حقيقت اين بشرف امت اتباع باز ميگردد از عهد مصطفى (ص) تا بدامن قيامت. و امّت اتباع ديگراند، و امّت اجابت ديگر، و امّت دعوت ديگر. و شرح آن در سورة البقرة رفت. اما امّت اتباع كه اين آيت در شأن ايشان است، و مشتمل بر صفت و سيرت ايشان سعداء ملت‏اند، و امناء درگاه عزت، و اشراف علّيّين، و اعزّه رب العالمين، حمله قرآن و اخبار، و خزنه آثار، فرقة ناجيه و امت مرضيه اهل سنت و جماعت، كه ظاهر ايشان بمتابعت و قدوت مقيد است، و باطن ايشان بمعرفت و فراست مؤيّد. عمر بن الخطاب گفت: فرداى قيامت كه ربّ العزّت ندا كند: «اين رجالنا؟» كس نيارد كه سر برآرد مگر اهل سنت و جماعت گويند: «لبّيك! لبّيك! اللّهمّ لبّيك» ربّ العزّت گويد: «صدقتم عبادى! انتم احبّائى أكرمكم اليوم بما تشتهون لتمسّككم بكتابى و متابعتكم رسولى». آن ساعت بود كه اهل ضلالت گويند: يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا.

قال النبى (ص): «لا يزال طائفة من امّتى امّة قائمة بامر اللَّه، لا يضرهم من خذلهم و لا من خالفهم، حتى يأتى امر اللَّه، و هم على ذلك.»

و قال (ص): «من اشدّ امتى بى حبّا، ناس يكونون بعدى يودّ احدهم لو رآنى باهله و ماله.»

قوله: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ روايت است از ابن عباس و مجاهد كه: خيريت اين امت آنست كه پيغامبر را بقتال فرمودند كه ايشان را بكره ايشان در دين اسلام و عزّ شريعت آر، و آنچه صلاح كار و بهينه حال ايشانست ايشان را الزام كن، و آن گه رب العالمين بر ايشان منت نهاد، گفت: «و الزمهم كلمة التّقوى و كانوا احقّ بها و اهلها». ميگويد: اللَّه در ايشان بست، و ايشان را الزام كرد آن كلمه شهادت، كه نشان دوستى است و شرف دو جهانست، و سبب سعادت جاودانى است. و ايشان خود از در آن بودند و سزاء آن بودند. از دور آدم (ع) تا منتهاى عالم هيچ امت را اين منزلت و رتبت ندادند كه ايشان را بسلسله قهر از ذل كفر بعزّ اسلام آوردند، و طوق سعادت در گردن ايشان كردند، مگر اين امت را چنان كه امروز بسلسله قهر ايشان را در دين آوردند فردا هم ايشان را بسلسله لطف ببهشت برند. مصطفى (ص) گفت: عجب ربك من قوم يقادون الى الجنة بالسلاسل. و تا نگويى كه اين خيريت كه ايشان را بر آمد بوسيلت اعمال و تصفيت احوال برآمد، ليكن عنايت ازلى بر ايشان اقبال كرد و بنواخت، و اختيار روز ميثاق كار ايشان بساخت. اين كرامت و نواخت، و اين منزلت و مرتبت ايشان از آنست كه امت محمد (ص) اند كه مهتر عالم است، و سيد ولد آدم، چون مصطفى (ص) خير الانبياء و الرسل بود لا جرم امت وى خير الامم بودند.

«كز خانه بكدخداى ماند همه چيز» قوله: تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ بزبان اهل اشارت معروف خدمت حق است، و منكر صحبت نفس، معروف روشنايى جمع است و سبب وصلت، و منكر تاريكى وقت است و مايه بدعت. آن نواختگان فضل راست و اين زخم خوردگان عدل راست هرگز كى برابر باشند؟ و چون بهم بسازند؟ خواندگان فضل و راندگان عدل؟ اين است كه رب العالمين گفت: لَيْسُوا سَواءً. چون هم نباشند و راست نيايند دانا و نادان، آشنا و بيگانه، خداپرست و هواپرست. متى استوى الضياء و الظلمة؟ متى استوى اليقين و التهمة؟ متى استوى الوصلة و الفرقة؟ هذا متصف بالولاء، و ذاك منحرف عن الوفاء. هيهات لا يلتقيان و لا يستويان.

ايّها المنكح الثريا سهيلاعمّرك اللَّه كيف يلتقيان!
هى شامية اذا ما استقلّتو سهيل اذا استقلّ يمان‏
كسى كاندر صف مردان، بمى‏خوارى كمر بنددبرابر كى بود، با آن كه دل در خير و شر بندد؟

۲۱ النوبة الاولى

قوله تعالى:ثَلُ ما يُنْفِقُونَ‏ مثل آنچه نفقت ميكنند،ي هذِهِ الْحَياةِ الدُّنْيا درين زندگانى اين جهان،مَثَلِ رِيحٍ‏ چون مثل بادى است،يها صِرٌّ در آن باد سرماى سخت بود،صابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ‏ كه رسد ناگاه بكشته‏زار گروهى،لَمُوا أَنْفُسَهُمْ‏ كه ستم كردند بر خويشتن (و مستحق عقوبت گشتند)،أَهْلَكَتْهُ‏ تا آن بر ايشان تباه كرد، ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ‏ و ستم نكرد اللَّه بر ايشان لكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ‏ (۱۱۷) و لكن ايشان بر خويشتن ستم ميكنند.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مگيريد دوست از دل، مِنْ دُونِكُمْ از بيرون خويشتن لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا كه هيچ در كار شما سستى نكنند بتباهى. وَدُّوا دوست داريد و شاد بيد و خواهيد، ما عَنِتُّمْ آنچه شما در آن بيد از عنت، قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ پيداست زشتى و نابكارى از دهنهاء ايشان، وَ ما تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ و آنچه كه نهان ميدارد دلهاى ايشان مه است از آنچه از زبانها پيداست. قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآياتِ پيدا كرديم شما را سخنان، إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ (۱۱۸) اگر خرد داريد.

ها أَنْتُمْ أُولاءِ آگاه بيد شماها كه اينانيد، تُحِبُّونَهُمْ دوست ميداريد ايشان را، وَ لا يُحِبُّونَكُمْ و ايشان دوست نميدارند شما را، وَ تُؤْمِنُونَ بِالْكِتابِ كُلِّهِ و شما گرويده‏ايد بقرآن و دين همه. وَ إِذا لَقُوكُمْ و چون ايشان شما را بينند قالُوا آمَنَّا گويند: ما گرويده‏ايم وَ إِذا خَلَوْا و چون بى‏شما بر يكديگر رسند، عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنامِلَ مِنَ الْغَيْظِ بر شما انگشتان خايند از خشم و كين.

قُلْ بگوى مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ ميريد بدرد خشم خويش، إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (۱۱۹) خداى دانا است بهر چه در دلهاى است.

إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ اگر بشما رسد نيكويى، تَسُؤْهُمْ ايشان را تا سائين كنند آن نيكويى، وَ إِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ و اگر بشما رسد بدى، يَفْرَحُوا بِها شاد شوند بآن، وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا و اگر شكيبايى كنيد و پرهيز نگه داريد، لا يَضُرُّكُمْ نگزايد شما را، كَيْدُهُمْ شَيْئاً ساز بد ايشان هيچ چيز، إِنَّ اللَّهَ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ (۱۲۰) خداى بآنچه ايشان ميكنند دانا است.

وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ ياد دار كه بيرون شدى از خانه و كسان خويش، تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مى‏ساختى مؤمنان را مَقاعِدَ لِلْقِتالِ نشستگاههاى جنگ را، وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (۱۲۱) و اللَّه شنوا است و دانا.

إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ آن گه كه آهنگ كرد و خواست دو گروه مِنْكُمْ از شما أَنْ تَفْشَلا كه بد دل شوند، وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما و اللَّه خود يار ايشان است وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (۱۲۲) و بر خداى است پشتى داشتن مؤمنان و باوست سپردن كار ايشان.

النوبة الثانية

قوله تعالى:ثَلُ ما يُنْفِقُونَ‏

گفته‏اند: اين نفقات مشركين مكه است در معاداة مصطفى (ص). چنان كه جاى ديگر گفت: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ الآية... ربّ العالمين در آيت پيش باز نمود كه كافران را مال و فرزند هيچ بكار نيايد، و سودمند نبود. و ذلك فى قوله: لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ و درين آيت بيان كرد كه سودمند نيست ايشان را، و زيان كارى نيز هست، هم چنان كه باد سرد كشت‏زار را بزيان آرد، و هلاك كند، آن انفاق مال ايشان را هلاك كند و بعقوبت رساند. مجاهد گفت: اين نفقات ببعضى كفّار و در بعضى احوال مخصوص نيست، بلكه نفقات و صدقات همه كفار است در همه احوال. يعنى هر نفقه كه كافر كند، بهر چه كند وى بآن معاقب است چنان كه مؤمن بهر چه نفقه كند ما دام كه محظور و محرّم نبود وى بآن مثابست. و لهذا

قال النبى (ص): «انّ المؤمن ليؤجر فى كلّ شى‏ء حتّى اللّقمة يضعها فى فىّ امرأته»

و قال لسعد: انّك لتؤجر فى نفقتك كلّها حتّى اللّقمة تضعها فى فىّ امرأتك»

و وجه اين قول آنست كه مؤمن هر چه گيرد و دهد بر جاى خويش بود، و موافق شرع و دين، و كافر بخلاف اين كند. لا جرم حال وى خلاف حال مؤمن بود. و گفتند: انفاق مال اين جايگه مثال اعمال كافرانست در حال كفر و شرك. ميگويد: اعمال ايشان روز حاجت ايشان به بى‏منفعتى و بى‏حاصلى همچون آن كشت زارست سرمازده، كشته سوخته، كه ايشان را بكار نيايد، و منفعت نكند، همانست كه جاى ديگر گفت: مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ، الآية و قال تعالى: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ الآية.

و آنچه گفت:لَمُوا أَنْفُسَهُمْ‏

يعنى زرعوا الحرث فى غير وقته. ميگويد: كشت‏زار نه بوقت خويش كردن لا جرم آن را آفت رسد، همچنين عمل كافر نه بشرط خويش و جاى خويش بود، لا جرم وى را هلاك كند. ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ‏

لانّ ما فعله بخلقه فهو منه عدل. لكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ‏

بالكفر و العصيان.

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ الآية...

معنى «بطانة» خاصه است، بطانى هر كس آن كس است كه با وى آرام دل دارد و آميختن نهانى. آن از بطانة گرفته‏اند آستر جامه كه هم پوست بود با مردم.

لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا يقال: ألوت فى الحاجة اى قصرت، و ألوت فلانا اى اوليته تقصيرا نحو كسبته، اى اوليته كسبا، فقوله لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا، اى: لا يقصّرون فى بذل الخبال لكم. و «خبال» فسادى بود نهانى، و خبل فساد عقل است. و عنت تباهى است و رنجورى و خطر هلاك، يقال: اكمه عنوت و عنود اى صعبة المسلك، و المعانتة و المعاندة يتقاربان.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا از اينجا صفت منافقانست، و پرهيز دادن مؤمنان از صحبت ايشان. ميگويد: ايشان را بدوست مگيريد بيرون از مؤمنان، و در هيچ كار استعانت بايشان مكنيد. عمر بن الخطاب نهى كرد از استعانت بكفّار. آن گه اين آيت بدليل آورد و حجّت خويش ساخت. در خبر مى‏آيد كه: «ما بعث اللَّه من نبىّ و لا استخلف من خليفة الّا كانت له بطانتان: بطانة تأمره بالخير و تحضّه عليه، و بطانة تأمره بالشّرّ و تحضّه عليه».

آن گه ربّ العالمين علّت نهى از مباطنت ايشان بگفت، و از ضمير دل ايشان خبر داد، گفت: لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا هيچ در فساد دين شما و ابطال كار شما سستى نكنند و رنجورى و گمراهى و تباهى شما دوست دارند و خواهند، و آن گه وقيعت و عيب مسلمانان بزبان ميرانند، و آنچه در دل دارند از عداوت و خيانت از آنچه بر زبان ميرانند صعبتر و بزرگتر.

قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآياتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ

روى انس بن مالك قال قال النّبي (ص):لا تستضيئوا بنار اهل الشرك، و لا تنقشوا فى خواتيمكم عربيا. فسئل الحسن عن تفسير هذا الحديث، فقال: معناه لا تشاوروهم فى أموركم فانّ اللَّه تعالى يقول: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ الآية، و قوله: لا تنقشوا على خواتيمكم عربيا يعنى: لا تنقشوا محمد رسول اللَّه. و ابو موسى اشعرى گفت به عمر بن الخطاب كه: نزديك ما مردى نصرانى است، سخت دبير و حافظ و با كفايت. عمر گفت: قاتلك اللَّه اما سمعت قول اللَّه تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ. و قال تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى‏ أَوْلِياءَ هلّا اتّخذت حنيفا؟

ابو موسى گفت: مرا با دين او چه كار؟ وى را دينى و مرا دينى. عمر گفت: لا أكرمهم اذ اهانهم اللَّه، و لا اعزّهم اذ اذلّهم اللَّه. و لا ادنيهم اذ أقصاهم اللَّه.

قوله: ها أَنْتُمْ أُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ هاء تنبيه است. اولاء بمعنى الّذين. ميگويد: آگاه باشيد شما اينانيد كه ايشان را دوست ميداريد بآنچه اظهار ايمان كردند، و احكام اسلام بظاهر در پذيرفتند، هر چند كه بنفاق در دل خلاف آن داشتند.

وَ لا يُحِبُّونَكُمْ و ايشان شما را دوست نميدارند. يعنى آنچه ثمره محبّت است از ارادت خير و محض اسلام بشما نمى‏خواهند و شما بايشان مى‏خواهيد.

وَ تُؤْمِنُونَ بِالْكِتابِ كُلِّهِ «كتاب» اسم جنس است، همه كتب خدا در آن مدرج. ميگويد: شما بكتابهاى خدا همه ايمان داريد، نه چون ايشانيد كه فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ.

وَ إِذا لَقُوكُمْ قالُوا آمَنَّا اين همچنانست كه گفت: يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ، آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ. وَ إِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنامِلَ مِنَ الْغَيْظِ عرب گويند: «فلان يعضّ علىّ الانامل» فلان كس بر من مى‏انگشت خايد، در كين و خشم. و گويند: عضّ على هذا الأمر بالنّواجذ». اى لزمه. و غيظ خشمى است ميان غضب و غم. غضب آن خشم است كه با آن قدرت انتقام بود، و غم آن خشم است كه با وى قدرت انتقام نبود، و غيظ ميان هر دو است، قدرت بر انتقام دارد لكن نه تمام بود. ازين جاست كه غيظ در صفت بارى تعالى نيامده است.

قوله: قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ ميگويد: يا محمد ايشان را اين دعاگوى كه بخشم و درد خويش ميباشيد تا بوقت مرگ، كه اين مراد شما از بد خواست مسلمانان بر نخواهد آمد.

إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ نظير اين در قرآن فراوانست: يَعْلَمُ ما فِي أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ و يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ و يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى‏.

روى عن ابى الجوزاء قال: لأن يجاورنى القردة و الخنازير معى فى دارى احبّ الىّ من ان يجاورنى صاحب بدعة، و لقد دخلوا فى هذه الآية تُحِبُّونَهُمْ وَ لا يُحِبُّونَكُمْ وَ تُؤْمِنُونَ بِالْكِتابِ كُلِّهِ الآية.

قوله تعالى: إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ. اصابت و مسّ دو لغت‏اند كه استعمال كنند هم بخير و هم بشرّ. امّا اصابت بشرّ مخصوص است، اگر چه به خير نيز استعمال ميكنند. و حسنة ايدر غنيمت و نصرت است، و سيّئة شكستگى و هزيمت.

ميگويد: منافقان، چون شما را نصرت و غنيمت پيش آيد، دلتنگ شوند و چون كسر و هزيمت بود، شاد شوند. ربّ العالمين گفت: وَ إِنْ تَصْبِرُوا على ما تسمعون من اذاهم وَ تَتَّقُوا مخالطتهم و مقاربتهم، لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً اگر شما كه مؤمنان‏ايد، بر اذاى ايشان صبر كنيد، و از مخالطت ايشان بپرهيزيد، هرگز كيد ايشان بر شما زيان نكند، كه اين صبر و تقوى مايه احسانست، و خداى مزد محسنان ضايع نكند، و ايشان را بدشمن ندهد. و هو المشار اليه بقوله: إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ.

لا يَضُرُّكُمْ بكسر ضاد و تخفيف راء قراءت حجازى است و بصرى، و اختيار بو حاتم من ضار، يضير، ضيرا و منه قوله تعالى لا ضَيْرَ. و باقى بضمّ ضاد و تشديد راء خوانند، اختيار بو عبيده، من ضرّ، يضرّ، ضرّا. و لا بمعنى ليس قادر و مقدر، يعنى: ان تصبروا و تتّقوا فليس يضرّكم كيدهم شيئا.

إِنَّ اللَّهَ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ معنى «احاطت» رسيدن است بهمگى هر چيز و بغايت هر چيز، و احاطت از دو وجه است: از روى علم و از روى قدرت، و اللَّه بهر دو معنى محيط است. هذا كقوله: ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ و كقوله: لا يَخْفى‏ عَلَيْهِ شَيْ‏ءٌ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ. و كقوله أَحاطَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً.

قوله تعالى: وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ الآية... اين افتتاح قصه وقيعت احد است، مصطفى (ص) از اهل خويش بامداد كرد، و بيرون شد، يعنى روز احد از منزل عائشه بيرون شد، پياده به احد رفت و اصحاب خويش را فرمود تا جنگ را صفها بركشيدند، و راست بايستادند. اين است كه اللَّه گفت: تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ. و اول قصه آنست كه: روز چهار شنبه ابو سفيان با سه هزار مرد پياده و دويست مرد سوار از مشركان مكه بصحراء احد فرود آمدند. رسول خدا (ص) با ياران خويش مشورت كرد. عبد اللَّه بن ابى سلول و جماعتى از انصار گفتند: يا رسول اللَّه! هيچ روى ندارد از مدينه بيرون شدن، و استقبال دشمن كردن، بگذاريم تا اگر به مدينه در آيند در كويهاى مدينه با ايشان جنگ كنيم. و زنان و كودكان از بالاهاى خانها بايشان سنگ اندازند. رسول خدا (ص) اين رأى بپسنديد مگر جماعتى از ياران گفتند، كه روز بدر از ايشان فائت شده بود بعذرها كه در پيش آمده بود، و ميخواستند كه تدارك كنند: يا رسول اللَّه در مدينة نشستن روى ندارد، بعد از آنكه دشمن بساحت ما فرو آمدند، اگر نرويم ميگويند كه: بد دلان و ضعيفان‏ايم، و در جمله ايشان نعمان بن مالك الانصارى بود، گفت: يا رسول اللَّه مرا از بهشت محروم مكن، بآن خداى كه ترا براستى بخلق فرستاد كه من در بهشت شوم. رسول خدا گفت: بچه در بهشت شوى؟ گفت: با آنكه گواهى ميدهم بوحدانيّت و فردانيّت اللَّه آن گه در جنگ دشمن دين برنگردم و پشت بندهم، مصطفى (ص) گفت: صدقت پس نعمان آن روز كشته و شهيد گشت. آن گه مصطفى (ص) گفت: مرا گاوى بخواب نمودند، بر آن تأويل خير نهادم و نمودند كه در ذنابه شمشير من شكستگى بودى، تأويل آن هزيمت نهادم و نمودند كه دست در درعى محكم استوار بردم، تأويل آن نهادم كه با مدينه شوم. و رسول خدا را چنان خوش ميآمد كه بمدينة بايستادى، تا اگر دشمنى آمدى هم در مدينه جنگ كردى. اما چون همت و عزم جماعت ديد، و جدّ ايشان در بيرون شدن، در رفت و سلاح در پوشيد، و عزم رفتن كرد، ياران آن ساعت ازان گفت خويش پشيمان شدند، كه چرا با رسول اللَّه اين سخن گفتيم، و وى خود به از ما داند، و رأى وى قوى‏تر. و مراد وى آن بود كه در مدينه توقف كند. پس بيامدند و همه عذر خواستند و گفتند تا: توقف كنيم. رسول گفت: هيچ پيغامبرى را نيست و سزا نبود كه امت خويش را سلاح در پوشد، تا با اعداء دين جنگ كند، آن گه پيش از جنگ سلاح بنهد. اين روا نباشد، و نكنم. پس مصطفى (ص) روز آدينه بعد از نماز جمعه نيمه شوال سنة ثلاث از هجرت، بيرون شد بحدود احد، سه هزار مرد با وى و گفته‏اند: هزار، و گفته‏اند: نهصد و پنجاه. فذلك قوله تعالى: وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ الآية... وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.

قوله تعالى: إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا اين آيت تعلق بآخر آيت دارد، ميگويد: اللَّه شنوا بود و دانا، آن گه كه همت كرد اين دو گروه از شما و بد دل شدند. و آن دو طائفه از انصار بودند، يكى بنو حارثه، و يكى بنو سلمة. و سبب آن بود كه عبد اللَّه بن ابى روز احد با سيصد مرد برگشت و پشت بداد. و گفت: «علام نقتل انفسنا و اولادنا؟!» بو جابر سلمى از پيش ايشان فرا رفت و گفت: «زينهار غم با خويشتن مخوريد و با پيغامبر خويش، و باز گرديد». عبد اللَّه بن ابى گفت: «لو نعلم قتالا لاتّبعناكم». و آن دو طائفه از انصار همت كردند كه با عبد اللَّه باز گردند. ربّ العالمين عصمت خويش بر ايشان نگه داشت تا برنگشتند.

و با رسول خدا به احد رفتند، اين است كه ربّ العالمين گفت: وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما اى ناصرهما و موال لهما. از اول ذكر انصار در گرفت ماننده ذمّ، پس آن را بمدح بيرون برد. و اين ايشان را شرفى تمام است و نواختى عظيم.

وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ اى فليعتمدنى فى الكفاية المؤمنون.

النوبة الثالثة

قوله تعالى:ثَلُ ما يُنْفِقُونَ فِي هذِهِ الْحَياةِ الدُّنْيا كَمَثَلِ رِيحٍ...

هر چه هزينه كنند جهانيان در كار دنيا، و هر چه بدست آرند از عشق دنيا، مثل آن چون باد است. گيرنده باد در دست چه دارد؟ جوينده دنيا همان دارد!

دردا و دريغا كه از آن خاست و نشستخاكيست مرا بر سر و باديست بدست‏

سليمان پيغامبر (ع) كه باد و ديو و مرغ همه مسخّر او بودند، روزى بر سرير ملك نشسته بود با اولياء مملكت و اركان دولت، و آن سرير بر پشت باد اندر هوا ايستاده، مورچه‏اى براه وى آمد و گفت: يا نبى اللَّه! ما الذى اعطاك اللَّه من الكرامة؟ خداى با تو چه كرامت كرده درين جهان؟ سليمان (ع) جواب داد كه: سخر لى الريح كما ترى باد مسخر من كرد چنان كه مى‏بينى. گفت: يا سليمان خبر دارى كه اين چه اشارتست؟ ميگويد: «ليس بيدك ممّا اعطيت الّا الرّيح» آنچه ترا دادند ازين مملكت دنيوى همچون بادست، از باد در دست چه حاصل بود؟ كار ملك دنيا هم چنان بود.

و هم ازين باب است آنچه مصطفى (ص) گفت: «ما الدّنيا فى الآخرة الّا مثل ما يجعل احدكم اصبعه السّبابة فى اليمّ فلينظر بم يرجع!»

قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ اقتضاء اين آيت آنست كه هر چه در راه بنده آيد كه سر بفسادى بيرون خواهد برد، از آن احتراز كند و دورى جويد. و آن چهار چيز است: يكى دنيا، ديگر خلق، سديگر نفس، چهارم شيطان. دنيا زادست و تو مسافر در كشتى نشسته، اگر زيادت برگيرى كشتى غرق شود و تو هلاك شوى، خواهى كه ازين فتنه دنيا برهى «نجا المخفّون و هلك المثقلون» بر خوان. ميگويد: سبكباران رستند، و گرانباران خستند.

دو ديگر خلق‏اند، و تا رانده‏اى نبود از درگاه حق گرد خلق نگردد، هر كه با خلق آرام گرفت از حق بازماند. دوستى حق و دوستى خلق در يك دل جمع نشوند، ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ.

مهر خود و يار مهربانت نرسداين خواه گر آنكه اين و آنت نرسد
استقبلنى و سيفه مسلولو قال لى واحدنا معزول.
آمد بر من كارد كشيده بر منگفتا كه: درين شهر تو باشى يا من؟!

سوم نفس است كه مايه هر سودايى است و اصل هر غوغايى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ. اگر توفيق رفيق بود و در جهاد نفس ترا دست بود، كارت چنان آيد كه ربّ العالمين گفت: وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.

چهارم شيطان است، كه با وى گفته‏اند: رو همباز ايشان باش در مال و در فرزند: وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ، امّا نه هر دلى خانه شيطان بود، دل باشد كه حرم رحمن بود. شيطان نيارد كه گرد وى گردد كه بسوزد. يكى از بزرگان بدر خانه‏اى بر ميگذشت، شيطان را ديد كه سر بدر فرا ميگيرد، و ازين جانب بآن جانب مينگرست، اين مرد او را گفت: يا لعين چه ميكنى؟ گفت: اينجا مردى خفته است و نامردى نماز ميكند، خواهم كه در روم و او را وسوسه كنم، مگر از تير غمزه آن خفته نمييارم كه در روم.

قوله: ها أَنْتُمْ أُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لا يُحِبُّونَكُمْ مؤمنان كه دلهاى صافى داشتند، و طبع كريم، شفقت و رحمت خويش از بيگانگان باز نگرفتند. ايشان را نيك خواستند و دل در اسلام ايشان بستند، و نجات ايشان خواستند، و رحمت خدا دريغ نداشتند، نه از آشنا و نه از بيگانه. هر گه بخاطر ايشان اين گذرد كه:

بيار حلوا كه هست حبيب القلوبهم خاص را بشايد و هم عام را

اين همان شفقت است كه محمد (ص) در حق بيگانگان بنمود و گفت: اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون. امّا كافران كه نه در دل صفا دارند، و نه در طبع وفا، هرگز مؤمنان را نيك نخواهند، و دوست ندارند، و بنيكى ايشان اندوهگين شوند و ببدى شاد. چنان كه گفت تعالى و تقدّس: إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِها آرى هر كس آن كند كه سزاى اوست، «وز كوزه همان برون تراود كه دروست» مؤمن كريم باشد و مهربان، كه سزاء ايمان كرم است و جوانمردى و كافر لئيم و بد خواه، كه سزاء كفر لؤم است و ناكسى. مؤمن خلق خداى را بر نجات خواند و رستگارى، و كافر بر آتش خواند و گرفتارى. و هو المشار اليه بقوله تعالى و تقدّس: وَ يا قَوْمِ! ما لِي أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنِي إِلَى النَّارِ.

۲۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ بدرستى كه خداى شما را نصرت كرد در غزو بدر، وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ و شما در چشم دشمن سست و خوار بوديد از ناساختگى. فَاتَّقُوا اللَّهَ بپرهيزيد از بد انديشى در خداى و گله كردن از وى، لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (۱۲۳) تا از سپاسداران بيد.

إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ ياد دارى كه ميگفتى مؤمنان را: أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ شما را پسنده نبود أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ كه مدد دهد شما را خداوند شما، بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ بسه هزار از فريشتگان، مُنْزَلِينَ (۱۲۴) فرو فرستاده از آسمان.

بَلى‏ آرى چنين كنم، إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا اگر شكيبايى كنيد و از بد دلى و گريختن از پيش دشمن بپرهيزيد، وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا و دشمن بشما آيند ازين آهنگ و خشم كه دارند اين هن، يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ مدد دهد شما را خداوند شما بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ بپنج هزار از فريشتگان، مُسَوِّمِينَ (۱۲۵) خويشتن را نشان جنگ بر كرده.

وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ و نكرد خداى آن را به ارسال، إِلَّا بُشْرى‏ لَكُمْ مگر شادى شما را، وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ و تا آرام گيرد بآن دلهاى شما، وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ و نبود آن نصرت مگر از نزديك خداى، الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ (۱۲۶) آن تواناى دانا.

لِيَقْطَعَ طَرَفاً تا گوشه‏اى ببرد و جوقى كم كند، مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا از ايشان كه كافر شدند، أَوْ يَكْبِتَهُمْ يا ايشان را بهزيمت نمودن و كم آوردن‏ بر روى افكند، فَيَنْقَلِبُوا خائِبِينَ (۱۲۷) تا برگردند از آنچه پيوسيدند نوميد.

لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ ترا از كار چيزى نيست، أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ يا توبه دهد ايشان را، أَوْ يُعَذِّبَهُمْ يا عذاب كند ايشان را، فَإِنَّهُمْ ظالِمُونَ (۱۲۸) اگر عذاب كند ايشان را ستمكارى آن دارند.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ و خداى راست هر چه در آسمانها و هر چه در زمين است، يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ مى‏آمرزد او را كه خواهد، و عذاب ميكند او را كه خواهد. وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۱۲۹) و خداى آمرزگارست و مهربان.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا مخوريد ربا، أَضْعافاً مُضاعَفَةً افزوده توى بر توى، وَ اتَّقُوا اللَّهَ و بپرهيزيد از خشم و عذاب خداى، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (۱۳۰) تا جاويد بيرون آييد.

وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ (۱۳۱) و بپرهيزيد از آتشى كه ساخته‏اند ناگرويدگان را.

وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ و فرمان بريد خداى را و فرستاده وى را لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (۱۳۲) تا مگر بر شما ببخشايند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ الآية... درين آيت تسليت و تعزيت مسلمانان است از آنچه روز احد بر ايشان رفت، ميگويد: من كه خداوندم شما را روز بدر نصرت كردم با آنكه عدد شما اندك بود، و شما در چشم دشمن خوار و حقير، يعنى گله مكنيد كه اگر امسال بر شما بود، پار شما را بود. تواريخيان گفتند: واقعه احد در شوّال سنه ثلاث از هجرت بود، و جنگ بدر روز آدينه بود هفدهم ماه رمضان. و دوش آن شب قدر بود. و اوّل غزوى كه مصطفى (ص) بتن خويش در آن بيرون رفت، و جنگ كرد و صناديد قريش در آن كشته شدند بدر بود. شعبى گفت: بدر چاهى است از آن مردى كه نام وى بدر بود، آن چاه بنام وى باز خواندند. پس نسبت حرب كه آنجا رفت با آن چاه بردند.

و در خبر است كه مصطفى (ص) روز بدر بر سر چاه بايستاد و گفت: «اى ابا جهل بن هشام و اى عتبة بن ربيعة و اى وليد بن عتبة و واى فلان بن فلان بئس عشيرة النّبيّ كنتم، بئس بنو عمّ النّبي كنتم، هل وجدتم ما وعد ربّكم حقّا؟. قال عمر (رض) بأبى انت و أمّى يا رسول اللَّه، هل يسمعون كلامك السّاعة و قد صاروا جيفا؟

قال و الّذى بعثنى بالحقّ أنّهم يسمعون كما تسمع، و لكن لا يقدرون ان يجيبوا».

اين دليل است كه مرده سخن زندگان شنود و احوال ايشان داند.

فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ اى فاتّقون فانّه شكر نعمتى. خبر داد ربّ العالمين درين آيت كه: روز بدر چون طاعت دار بوديد خداى و رسول را، و صبر كرديد، شما را نصرت داديم بر دشمن هر چند كه شما اندك بوديد و دشمن اضعاف شما بودند. و روز احد كه مخالفت فرمان رسول كرديد، و از حدّ فرمان وى تجاوز نموديد، لا جرم رسيد بشما آنچ رسيد يعنى كه عقوبت مخالفت بود آنچ بشما رسيد.

نگريد تا ديگر باره مخالفت نكنيد، و روى از دشمن بنگردانيد. گفته‏اند كه: روز بدر لشكر مسلمانان سيصد و سيزده بودند، و روز احد سه هزار، و روز حنين دوازده هزار.

روى عمر بن الخطاب. قال: لما نظر رسول اللَّه (ص) الى المشركين يوم بدر، و هم الف او نحو ذلك ثمّ نظر الى اصحابه و هم ثلاثمائة او يزيدون قليلا، مدّ يديه ثمّ‏ استقبل القبلة و جعل يقول: اللّهمّ آتنى ما وعدتنى، اللهمّ ان تهلك هذه العصابة، لن تعبد فى الأرض ابدا، فما زال يدعوا مادّا يديه حتى سقط رداؤه من منكبيه.

قوله: إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ الآية... اين منّتى ديگر است كه خداى تعالى بر ايشان مينهد در نصرت روز بدر، ميگويد: ياددارى. و اين نعمت بر خود ميشناسى كه مؤمنان را گفتى: أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ؟ ميان علماء اختلاف است كه اين كدام روز بوده است: روز بدر، يا روز احد؟ يا روز احزاب؟ و درست آنست كه روز بدر بود كه مؤمنان از خداوند عزّ و جلّ مدد فريشتگان خواستند. ابن عباس گفت: فريشتگان آسمان هرگز جنگ نكرده‏اند مگر روز بدر، بلى حاضر شده‏اند در معركه و در مقام قتال تكثير عدد و مدد را، امّا جنگ خود روز بدر كردند.

و گفته‏اند: اوّل كه فرود آمدند از آسمان هزار بودند، چنان كه آنجا گفت: فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ، پس دو هزار ديگر تمامى سه هزار. چنان كه گفت: بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ.، پس دو هزار ديگر، تمامى پنج هزار چنان كه گفت: بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ. شعبى گفت: روز بدر جز هزار فريشته از آسمان نيامد، چنان كه گفت: فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ بيرون از هزار هيچ نيامدند، از بهر آنكه مصطفى (ص) را گفتند: كرز بن جابر از مشركان مدد ميخواهند بجنگ مسلمانان رسول خدا (ص) و مسلمانان را اين دشخوار و صعب آمد. پس ربّ العالمين تسكين مؤمنانرا آيت فرستاد: أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ الآيتين، پس كرز هزيمت گرفت، و مدد مشركان نياورد، ربّ العالمين نيز مدد پنج هزار نفرستاد.

مُنْزَلِينَ بفتح نون و تشديد زا قراءت شامى است، از آنجا گرفته كه وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ و تا منزّلين مشاكل مسوّمين باشد. و ديگر قرّاء بتخفيف نون و فتح زا خوانند، از آنجا گرفته كه: وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها. و معنى انزال چيزى از بالا بزير آوردن است. يعنى كه فريشتگان را از آسمان بزمين فرو فرستادند، دليل است اين كه فريشتگان را مقام در آسمان است. همانست كه جاى ديگر گفت: إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ آن گه ربّ العالمين تصديق وعد خويش را گفت: بَلى‏ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا يعنى من گفتم كه خداوندم بَلى‏ چنين كنم، اگر شما صبر كنيد در جنگ دشمن و از معصيت خدا و مخالفت فرمان رسول وى بپرهيزيد. وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا اصل «فور» از فارت القدر و التّنّور است. از ابن عباس روايت كردند كه معنى فور اينجا قصد است و شتاب. مجاهد گفت: خشم است. ميگويد: و بشما آيد دشمن بشتاب از سر خشم كه دارند. وجهى ديگر گفته‏اند: وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ وقف است، آن گه گويى هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ، و معنى آنست كه هذا ربّكم يمددكم، آنكه آن خداى شما است كه مدد دهد شما را بپنج هزار فريشتگان.

مُسَوِّمِينَ بكسر واو قراءت مكى و بصرى و عاصم است. و معنى تسويم نشان بر كردن است، و سومة نشان بود يعنى آن فريشتگان خود را و اسپان را بنشان جنگيان نشان كرده بودند. و اين عادت مستمر است ميان مبارزان در جنگها كه نشان جنگ بر خود كنند يا بر اسپ. گفته‏اند: نشان ايشان آن بود كه بر اسپهاى ابلق بودند با عمامه‏هاى زرد، و گفته‏اند: با عمامه‏هاى سپيد سرهاى آن ميان دو كتف فرو گذاشته و موى در گردنها و دنبهاء اسپان افكنده. بعضى علماء گفتند: تسويم اينجا فرو گذاشتن است، يقال سوّمت الإبل و اسمته. شتران را كه فرا علف گذارند سائمة گويند يعنى آن فريشتگان اسپان خود را فرا سر كفار گذاشتند تا ايشان را مقهور و مغلوب كردند.

قوله: وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرى‏ لَكُمْ تا آنجا كه گفت فَإِنَّهُمْ ظالِمُونَ معنى هر سه آيت درهم بسته است، ميگويد: اللَّه نكرد پارسال در جنگ بدر آن نصرت دادن و آن مدد فرستادن مگر شادى شما را، و آرام دل نو مسلمانان را و در واخ گشتن دل بد دلان را، و با جاى آمدن دل بد ايشان را. و نبود آن نصرت مگر از نزديك خداى تا جوقى از كافران مكه ببرد و كم كند، يا ايشان را بشكستگى و هزيمت نمودن بر روى افكند، تا نوميد با مكه شوند، بى ظفرى كه يابند، و بى‏خيرى كه بينند، و تخصيص قطع «طرف» از آنست كه هر كه را اطراف ببريدند وى را خوار و تباه كردند، كه از وى نيز قوّت و غلبه نيايد، و همين معنى را اطراف مخصوص كرد. آنجا كه گفت: نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها. و روا باشد كه «اطراف» اعيان قوم باشند و صناديد ايشان.

قوله: لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ اين مقدار در ميان اين نظام عارض است و نصب باء در يتوب و يعذب بآن لام است كه در لِيَقْطَعَ. ميگويد: يا توبه دهد ايشان را يا عذاب كند، اگر عذاب كند ايشان را ستمكارى آن دارند، و هر چه كند خداى و آنچه خواهد از قطع طرف: ليقطع او يكبت او يتوب او يعذب، لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ ترا از كار چيزى نيست. و گفته‏اند: لَيْسَ لَكَ تعلق بآن دارد كه گفت: وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ. اى ليس لك و لا لغيرك من هذا النّصر شى‏ء اين هم چنان است كه جاى ديگر گفت: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ.

مفسّران را اختلاف اقوال است بنزول اين آيت: لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ ربيع و كلبى و جماعتى گفتند: روز احد فرو آمد كه كافران مصطفى (ص) را برنجانيدند، و دندان مباركش بشكستند، و رسول خدا (ص) همت كرد كه بر ايشان لعنت كند و دعاء بد گويد. ربّ العالمين اين آيت فرو فرستاد كه دانست عزّ جلاله كه از آن قوم كفّار بسيار مؤمن خواهند شد. و فى ذلك ما

روى عن انس بن مالك قال: لمّا كان يوم احد شجّ رسول اللَّه (ص) فى فوق حاجبيه، و كسرت رباعيته، و جرح فى وجهه فجعل يمسح‏ الدّم عن وجهه و سالم مولى ابى حذيفة يغسل عن وجهه الدّمّ، و رسول اللَّه (ص) يقول: «كيف يفلح قوم خضبوا وجه نبيّهم بالدّم و هو يدعوهم الى اللَّه عزّ و جلّ» فانزل اللَّه تعالى: لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ.

شعبى گفت: رسول خدا (ص) روز احد مثلتها ديد كه بر مسلمانان بعد از قتل كرده بودند. هند با جماعتى از زنان بر سر كشتگان ميگشت و گوشها و بينى هاء ايشان ميبريد، و از آن قلاده ساخته و جگر حمزه (رض) بيرون كرده، و همچنين عبد اللَّه بن جحش را ديد گوش و بينى بريده و شكم بركرده. اما در خبر است كه عبد اللَّه بن جحش خود دعا كرده بود آن گه كه به احد ميرفت كه: بار خدايا اگر ما جنگ با كافران كنيم چنان تقدير كن كه عبد اللَّه بن جحش بر دست ايشان كشته شود، و بوى مثلة كنند تا تو گويى در قيامت كه: اين با تو به چه كردند؟ و من گويم: از بهر تو در دين تو. مصطفى (ص) كه آن مثلتها ديد دلتنگ گشت، گفت: اگر ما را نصرتى بود بعد ازين بر كافران، با ايشان همين كنيم كه ايشان با مسلمانان كردند ربّ العالمين آيت فرستاد: لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ.

مقاتل گفت: اين آيت در شأن اهل بئر معونه آمد. هفتاد مرد بودند از درويشان صحابه امير ايشان منذر بن عمرو، رسول خدا (ص) ايشان را به بئر معونه فرستاد تا مسلمانان را آداب دين و قرآن و علم در آموزند، كافران قصد ايشان كردند و همه را بكشتند. رسول خدا (ص) عظيم دلتنگ شد. انس گويد: رسول خداى را هرگز چنان خشم در نگرفت كه بقتل ايشان درگرفت، بعد از آن قنوت كرد يك ماه بعد از ركوع در همه نمازها، و ميگفت: «انّ عصية عصت اللَّه و رسوله. اللّهمّ نجّ الوليد بن الوليد و هشام بن الوليد و عياش بن ابى ربيعة و المستضعفين من المؤمنين. اللّهمّ عليك بأبى جهل بن هشام و الوليد بن المغيرة. اللّهمّ عليك بالملإ من قريش، و اشدد وطأتك على مضر و اجعلها عليهم سنين كسنى يوسف»

پس از يك ماه اين آيت آمد: لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ و مصطفى (ص) قنوت بگذاشت. قوله: وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ الآية... اللَّه باز نمود درين آيت كه پادشاه بحقيقت بر همه كس و بر همه چيز اوست، و رحمت و عذاب همه در مشيّت اوست. آن را كه خواهد آمرزد با گناه عظيم، و آن را كه خواهد عذاب كند با گناه خرد.

قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَةً الآية...

قال رسول اللَّه (ص) «سيأتى على الناس زمان لا يبقى فيه احد الّا أكل الرّبوا، فمن لم يأكله، اصابه من غباره»

و قال مجاهد: درهم ربا اعظم عند اللَّه عزّ و جلّ من ثلاثين زنية و قال عبد اللَّه بن سلام: «الرّبا اثنان و سبعون بابا اصغرها خطيئة مثل الّذى يجامع امّه، فى الاسلام.»

و بيان ابواب ربا و شرح آن در سورة البقرة رفت. امّا آنچه گفت: أَضْعافاً مُضاعَفَةً اين دو لفظ «ضعف» تأكيد را بر هم داشت. بعضى علما گفتند: اين هر دو لفظ يكسان نيند، از بهر آنكه مضاعفه نه از ضعف است، بلكه از ضعف است، و ضعف نقص باشد يعنى آنچه شما زيادتى و افزونى ميدانيد آن نقص و قلّت است. و دليل برين آنست كه جاى ديگر گفت: وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ رِباً لِيَرْبُوَا فِي أَمْوالِ النَّاسِ فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ. و قال تبارك و تعالى: يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ و فى معناه انشد:

زيادة شيب، و هى نقص زيادتىو قوّة جسم، و هى من قوّتى ضعف‏

قوله: وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ اين آيت ردّ معتزله است كه ميگويند: دوزخ نيافريده‏اند. و لفظ «اعدّت» دليل است كه آفريده‏اند و ساخته كافران را و غير كافران را. نه بينى كه خورنده مال يتيم را بظلم، و ربا خوار را و كشنده مسلمانان را و مانند ايشان ازين عاصيان و فاسقان كه در قرآن و در اخبار ظاهر است كه ايشان بدوزخ شوند. پس أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ اقتضاء آن نكند كه غير كافران را نساخته‏اند، و روا باشد كه گويند: دوزخ را دركات است آن دركه كه كافران را ساخته‏اند، عاصيان و فاسقان را نساخته‏اند. و در خبر است كه عاصيان اين امّت را اندر طبقه اوّل فرو آرند، و چندان كه خداى خواهد ايشان را عذاب كنند، آن گه بعاقبت بيرون آرند، كه بمجرّد فسق و معصيت بنده كافر نشود و جاويد در دوزخ نماند.