قرآن کریمبه زبان فارسی

۳ سورة آل عمران مدنية (بخش ۲)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی
طريق الكلام طريق الظلامو شرّ الظلام ظلام الكلام‏
عليك بمنهاج اهل الحديثو ناهيك بالمصطفى من امام‏
دع الخبط، فالدين دين العجوزعليكم بذاك و دين الغلام‏

قوله: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي پيش از وجود عالم و خاك آدم ع بهزاران سال، ارواح خلائق جمع كرديم و عهدى بر ارواح انبياء و رسل گرفتيم كه: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي هر كه خدمت در گاه آن صدر مملكت و نقطه دولت ميخواهد، از امروزينه بخدمت او كمر بندد و بچاكرى وى اقرار دهد. اينست كه ربّ العالمين ازيشان حكايت كرد: «قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا» پس همه را بيكبار بكتم عدم برديم، تا در ميدان قدرت و قضاء ربوبيت يك چند نفسى بر زدند، پس يك يك را ازيشان سر باين عالم در داديم آدم ع آمد و رفت، ابراهيم ع آمد و رفت، موسى ع آمد و رفت، عيسى ع آمد و رفت و على هذا چندين هزاران پيغامبران بخاك فرو شدند. پس ندا كرديم كه يا محمد ص اكنون ميدان خالى است. و وقت وقت تست.

سيد قدم در مملكت بنهاد، چهارده كنگره از قصر كسرى بيفتاد و در كعبه سيصد و شصت بت بود، همه در روى در افتادند. و از چهار گوشه عالم بانگ برآمد كه: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ. گوهر نبوت بر بساط عزّت قرار گرفت، و سرا پرده رسالت بر عرصه زمين زدند، و اطناب آن از شرق عالم تا غرب عالم برسيد: نقاب از چهره جمال برگرفته شد، جهان از نثار لفظ شيرين پر درّ و جوهر گشت و از مكارم اخلاق كريم آراسته و پيراسته گشت. و على هذا

قوله، (ص) «بعثت بجوامع الكلم، و لأتمم مكارم الاخلاق».

تا نقاب از چهره جان مقدّس برگرفتهر كه صاحب ديده بود آنجا دل از جان در گرفت‏
مهره كس را نديد اندر همه درياى مهريك صدف بگشاد و درياها همه گوهر گرفت‏

قوله: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ ابتداء اين آيت بزبان اهل طريقت بجمع و تفرقت باز مى‏گردد تُحِبُّونَ اللَّهَ تفرقت است، يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ جمع است. تُحِبُّونَ اللَّهَ خدمت شريعتست، يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ كرامت حقيقت است خدمت از بنده بخداى بر شود، و اليه الاشارة بقوله: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ. كرامت از خداى به بنده فرو آيد، و هو المشار اليه بقوله: وَ رَبَطْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ. هر چه از بنده شود تفرقت است بفرض معلول، بپراكندگى موصول. هر چه از خداى آيد جمع است، پاك باشد بى‏غرض، آزاد باشد از هر علت. نظير اين آيت و معناى جمع و تفرقت آنست كه رب العالمين گفت: وَ لَمَّا جاءَ مُوسى‏ لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ جاءَ مُوسى‏ عين تفرقت است و كَلَّمَهُ رَبُّهُ حقيقت جمع. تفرقت صفت اهل تكوين است، و جمع صفت اهل تمكين. موسى ع در مقام تكوين بود. نه‏بينى كه چون خداى با وى سخن گفت از حال بحال گشت، و تغيّر و تلوّن در وى آمد؟! تا كس در روى وى نتوانست نگرستن! و مصطفى (ص) اهل تمكين بود، و در عين جمع لا جرم بوقت رؤيت و مكالمت در حال استقامت و تمكن بماند، و يك موى بر اندام وى متغير نگشت. ثمره روش موسى ع با تفرقت اين بود كه: وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا. ثمره كشش مصطفى ص در عين جمع اين بود كه: «دنى فتدلى» اى دنا منه الجبّار ربّ العزّة فتدلّى هكذا فسّره رسول اللَّه.

قوله تعالى: فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ بسا فرقا ميان اين كلمه كه حبيب ص گفت، و ميان آن كلمه كه خليل ع گفت: فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي. چندان كه ميان محبت و خلّت است، همچندان ميان كلمتين است. خليل ع گفت: هر كه بر پى ماست، او از ماست.

حبيب ع گفت: هر كه بر پي ماست، دوست خداست. و برتر از حال دوستى حالى نيست، خوشتر از ايام دوستى روزگارى نيست.

دوستى سه منزل است: هوى صفت تن، محبت صفت دل، عشق صفت جان.

هوى بنفس قائم، محبت بدل قائم، عشق بجان قائم. نفس از هوى خالى نه، و دل از محبت خالى نه، و جان از عشق خالى نه عشق مأواى عاشق است، و عاشق مأواى بلاست.

عشق عذاب عاشق است و عاشق عذاب بلا.

در عشق تو، گبر ناب من دانم بود!دل سوخته، جان كباب، من دانم بود!
در آتش تيز و آب من دانم بود!روز و شب در عذاب من دانم بود!

اين عشق كه صفت جان آمد، نيز بر سه قسم است: اول راستى، ميانه مستى، آخر نيستى. راستى عارفانراست، مستى والهان راست، نيستى بى‏خردانراست.

راستى آنست كه آنچه گويى كنى و آنچه نمايى دارى و آنجا كه آواز دهي باشى.

مستى بى‏قرارى و وله‏زدگى است. گه نظر مولى دائم گردد، دل هاؤم گردد گه عطا بزرگ گردد، از طاقت يافت برگذرد.

مستى هم نفس راست، هم دل را، هم جان را. چون شراب بر عقل زور كند، نفس مست گردد. چون آشنايى بر آگاهى زور كند، دل مست شود. چون كشف بر انس زور گيرد، جان مست شود. چون ساقى خود متجلّى گردد، هستى آغاز كند و مستى صحو شود.

من نيستم اى نگار، تو هستم كنيك جرعه شراب وصل بر دستم كن‏
با من بنشين بخلوت و مستم كنگر سير شوى بنكته‏اى پستم كن‏

اما نيستى آنست كه در سر دوستى شوى، نه بدين جهان با ديد آيى، نه در آن جهان. دو گيتى در سر دوستى شد و دوستى در سر دوست، اكنون نمى‏يارم گفت كه منم، نمى‏يارم گفت كه اوست!

از ديده و دوست، فرق كردن نه نكوستيا اوست بجاى ديده، يا ديده خود اوست‏

آن پير طريقت گفت: خداوندا! يافته ميجويم، با ديده‏ور ميگويم: كه دارم چه جويم؟ كه بينم چه گويم؟ شيفته اين جست و جويم، گرفتار اين گفتگويم. خداوندا! خود كردم و خود خريدم، آتش بر خود خود افروزانيدم! از دوستى آواز دادم، دل و جان فرا ناز دادم. مهربانا! اكنون كه در غرقابم، دستم گير كه گرم افتادم:

زين بيش مزن تو اى سنايى غم عشقكآواره چو تو بسند، در عالم عشق‏
بپذير تو پند و گير يك ره كم عشقكز آب روان گرد برآرد غم عشق

آرى! مشتاق كشته دوستى است، هر چند كه سر ببالين است. نيكوتر آنست كه كشته دوستى به از كشته شمشير است، نه از كشته دوستى خون آيد و نه از سوخته آن دود! كشته بكشتن راضى، و سوخته بسوختن خشنود!

كم تقتلونا و كم نحبّكميا عجبا لم نحبّ من قتلا
هر چند بر آتشم نشاند غم توغمناك شوم، گرم نماند غم تو

۹ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ گفت: زن عمران در دعاء خويش: رَبِّ خداوند من! إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ من نذر كردم ترا ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً اين كه در شكم من است، آزاد داشته بود از همه كار اين جهانى. فَتَقَبَّلْ مِنِّي فرا پذير از من. إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (۳۵) كه تويى شنوا و دانا.

فَلَمَّا وَضَعَتْها چون آن فرزند را بنهاد. قالَتْ رَبِّ! گفت: خداوند من! إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى‏ من اين فرزند كه نهادم، دختر زادم... وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ و خدا خود داناتر بآنچه زاد و نهاد. وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏ و پسر نه چون دختر است. وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ و من او را نام مريم نهادم. وَ إِنِّي أُعِيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها و من وى را و او كه از وى زايد، بزنهار بتو ميسپارم مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ (۳۶) از ديو رانده.

فَتَقَبَّلَها رَبُّها بپذيرفت آن را خداوند آن. بِقَبُولٍ حَسَنٍ بپذيرفتنى نيكو.

وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً و برويانيد و برآورد او را به نبات نيكو.. وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا و اللَّه او را بداشتن فرا ذكريا ع سپرد. كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ هر گه كه در شدى زكريا بر مريم در محراب. وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً بنزديك وى روزى يافتى. قالَ يا مَرْيَمُ گفت: اى مريم! أَنَّى لَكِ هذا اين ترا از كجاست؟ قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ گفتى: آن از نزديك خداست. إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (۳۷) خداى روزى ميدهد او را كه خواهد، بى‏قياس و بى‏حساب.

هُنالِكَ دَعا زَكَرِيَّا رَبَّهُ آن گه بر آنجا زكريا ع خواند خداوند خويش را، قالَ رَبِّ گفت: خداوند من! هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ بخش مرا از نزديك خود ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً فرزندى پاك و نيك‏بخت، إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاءِ (۳۸) كه تو شنونده دعائى.

فَنادَتْهُ، الْمَلائِكَةُ فريشتگان آواز دادند زكريا را وَ هُوَ قائِمٌ و وى بر پاى بود يُصَلِّي فِي الْمِحْرابِ نماز ميكرد در محراب، أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ كه خداى ترا بشارت ميدهد بِيَحْيى‏ بپسرى نام او يحيى مُصَدِّقاً استوار گير و گواه بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ بسخنى از خدا وَ سَيِّداً و مهترى زيرك و بردبار وَ حَصُوراً و نه خواهنده زنان، پاك از بايست جماع وَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ (۳۹) و پيغامبرى از شايستگان.

قالَ رَبِّ! گفت: خداوند من! أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ مرا پسرى چون بود؟ وَ قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ و پيرى بمن رسيد وَ امْرَأَتِي عاقِرٌ و زن من نازاينده قالَ گفت فريشته‏اى از پيغام خدا: كَذلِكَ اللَّهُ يَفْعَلُ ما يَشاءُ (۴۰) چنين است خدا، آن كند كه خود خواهد.

قالَ رَبِّ! زكريا (ع) گفت: خداوند من! اجْعَلْ لِي آيَةً نشانى بخش مرا قالَ آيَتُكَ جواب داد وى را كه: نشانى تو آنست أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ كه سخن نگويى با مردمان سه روز، إِلَّا رَمْزاً مگر نمونى و اشارتى. وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً و ياد كن خداوند خويش را فراوان، وَ سَبِّحْ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ (۴۱) و وى را بپاكى بستاى بشبانگاه و بامداد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ... الاية اذ در اول اين آيت تعلق بآخر آيت گذشته دارد، يعنى: سَمِيعٌ عَلِيمٌ إِذْ قالَتِ ميگويد: اللَّه شنوا و دانا است بحال و گفتار آن زن عمران كه گفت: رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ و گفته‏اند كه تعلق باصطفائيت دارد، يعنى «و اصطفى امرأة عمران اذ قالت». و گفته‏اند: تقدير آنست كه اذكر يا محمد بنيوش تا گويم از آنچه زن عمران گفت. بو عبيده گويد: اين اذ را حكمى نيست و بهيچ چيز تعلق ندارد. و ازين جنس فراوان آيد در قرآن در ابتداء آيات و قصص. إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ معنى آنست كه زن عمران بن ماثان گفت، نام وى حنه، و به مريم بارور بود: لان نجانى اللَّه و وضعت ما فى بطنى لاجعلنه محررا اگر خداوند عز و جلّ مرا ازين عقبه برهاند، و اين فرزند كه در شكم دارم بسلامت از من جدا شود، بر خود واجب كردم كه وى را آزاد دارم از كارهاء اين جهانى، تا خداى را پرستد، و خدمت بيت المقدس كند. و ايشان بزرگ مى‏داشتند خدمت مسجد قدس، و فرزندان بآن ميدادند تقرّب را بخداى عزّ و جل.

و در شرع ايشان بر فرزندان فريضه بود طاعت داشتن، و گردن نهادن، و خود را بسپردن در چنين نذر كه بايشان رفتى و اين در حال كودكى بودى تا ببلوغ، و بعد از بلوغ اختيار ايشان را بودى از خدمت مسجد كردن و تيمار داشتن هم چنان بر عادت تا آخر عمر. يا بگذاشتن آن و بيرون شدن. اما معنى «محرر» خالص است، چنان كه بهيچ چيز تعلق ندارد و هيچ چيز در وى نگيرد و يقال «رجل حرّ» اى خالص من العيوب «و طين حرّ» اى خالص من الرّمل و الحصاة، و الحرّ هو الذى صار للَّه تعالى فى الحقيقة عبدا.

آن گه دعا كرد مادر مريم تا آن نذر از وى پذيرفته شود. گفت: فَتَقَبَّلْ مِنِّي إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ از آنكه آن فرزند را هديه‏اى ساخته بود در راه حق و در كار خير، و نه هر هديه بمحل قبول افتد و لهذا قال اللَّه تعالى: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ قوله: فَلَمَّا وَضَعَتْها الاية... اى وضعت حملها اشارت بمعنى كرد از آن جهت بلفظ تأنيث گفت. قالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى‏ عادت انبياء و علماء ايشان چنان بود كه هر كسى ازيشان فرزندى بخدمت مسجد قدس دادى تقرّب را بخداى عزّ و جلّ و پسر دادى نه دختر، كه دختر عورت باشد و ناقص عقل و دين. و نيز زنان را عذر باشد گاه‏گاه، پس دختر شايستگى تحرير ندارد. مادر مريم گمان برد كه پسر زايد، نذر از آن جهت كرد، پس كه دختر بود، اين سخن بر سبيل اعتذار برون داد و گفت: رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى‏ خداوندا، من دختر زادم، و دختر چون پسر نبود و شايستگى تحرير ندارد. و آن گه گفت: وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ اى اعلم بمآلها و حقيقة احوالها. گفت: خدا داناتر است كه عاقبت كار وى بچه باز آيد و حقيقت حال وى چه بود.

قراءة شامى و عاصم برواية بو بكر عياش و يعقوب بِما وَضَعَتْ بضم تا است. و اين از قول مادر مريم است . و روا بود برين قراءة كه وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏ عارض بود نه از قول مادر مريم و بر قراءة ديگران كه وَضَعَتْ باسكان تا خوانند، لا بدّ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ عارض بود، نه از قول مادر مريم. وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏ برين قراءة هر دو وجه پذيرد. وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ بزبان رومى «مريم» امة اللَّه است. حنة گفت: من اين دختر را مريم نام نهادم، و كذلك اسمها عند اللَّه عزّ و جلّ. مصطفى (ص) گفت: «حسبك من نساء العالمين اربع: مريم بنت عمران و آسية امرأة فرعون و خديجة بنت خويلد، و فاطمة بنت محمد».

وَ إِنِّي أُعِيذُها بِكَ اى امنعها و اجيرها بك و ذريّتها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ الملعون المطرود.

عن النبى (ص) انه قال: «ما من مولود الّا و الشيطان ينال منه طعنة و لها يستهل الصّبىّ الّا ما كان من مريم و ابنها فانها لما وضعتها قالت: انى اعيذها بك و ذرّيتها من الشيطان الرجيم فضرب من دونها، حجاب»

ذرّية زايندگانند كه ذرّيت از ايشان بود و نيز فرزندان باشند كه زادگانند، از ذرو گرفته‏اند. يعنى از خلق خدا كه بر زمين پراكنده‏اند. ذرا يذرو و تَذْرُوهُ الرِّياحُ ازينست و رواست كه از ذَرَأَ بود، و قد تقدم ذكره . شيطان ناميست از جن و انس هر ناپاك را. و در خبر است كه از خلفاء راشدين يكى مردى را ديد در پى كبوتر، گفت: شيطان يتبع شيطانة ، تأنيث روا داشت در شيطان. و اللَّه در قرآن از جن و انس شياطين گفت. و عرب كسى را كه داهى بود، شيطان گويند. و بآن ذم نخواهند. و شيطان را دو وجه است از روى معنى. يكى آنكه از «شاط بدمه» است، يعنى كه: او در خون ولد آدم شده است. برين تأويل نون نه اصلى است و بر وزن فعلان است چون عطشان. ديگر وجه اشتقاق آن از «شطون» است. عرب گويند: «نوى شطون» اى بعيدة و برين تأويل نون اصلى است و بر وزن «فيعال».

و «رجم» در قرآن بر وجوه است، يكى كشتن، يكى دور كردن، يكى بيرون كردن، يكى بگمان گفتن، يكى نكوهيدن و رجيم اين جا از دو وجه است: يكى از بيرون كردن است كه گفتند او را: فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ. و ديگر از نكوهيدن است و لعنت شنوانيدن و بد نام كردن كه گفت وى را: مَذْمُوماً و الذّم العيب اين رجم كه عيب است، زبان زدن است. چنان كه در احكام اسلام «رجم» سنگ زدن است و كشتن.

فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ الاية... اين اجابت دعاء مادر مريم است، تا آنجا كه گفت: «حسنا» ميگويد: بپذيرفت آن را خداوند آن پذيرفتنى نيكو، و برويانيد او را به نبات نيكو. يعنى بر صلاح و سداد و معرفت و طاعت خداى.

قبول مصدر است بر وزن فعول چنان كه وضوء و طهور و ولوع و وقود. و انبات سخنى روانست در ميان عرب در كار پروردن فرزند. وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا قراءة كوفي مشدّد است و زكريا مقصور، اى و كفلها اللَّه زكريا ميگويد: وى را بداشتن فرا زكريا (ع) سپرد، و باقى بتخفيف خوانند و زكرياء ممدود، و معنى آنست كه زكريا مريم را بداشتن بپذيرفت و صحّ فى الخبر «انا و كافل اليتيم فى الجنة كهاتين و اشار باصبعيه»

و زكريا پيغامبرى بود از خداوند عزّ و جلّ باهل شام در آن زمان، و از فرزندان سليمان بن داود (ع) بود. كلبى گفت: چون مريم از مادر جدا شد، مادر او را در خرقه‏اى پيچيد و بمسجد بيت المقدس فرستاد، پيش احبار و دانشمندان ايشان، و رئيس و مهتر احبار زكريا بود. گفت: من او را برگيرم، و من بداشت او اولى‏ترم كه خواهر او نزديك من است بزنى. احبار گفتند: اگر او را بخويشان و قرابت باز مى گذاشتندى، هيچكس بوى نزديكتر از مادر وى نبود، بوى بگذاشتندى. پس باتفاق قرعه بزدند و سهم زكريا بقرعه بيرون آمد، بوى تسليم كردند. زكريا رفت و از بهر وى غرفه‏اى بساخت چنان كه بنردبان پايه بر آن غرفه ميشدند، و او را در آن غرفه بنشاند. اين است كه رب العالمين گفت: كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ.

محراب ناميست شريف‏تر جاى را و گرامى‏تر چون غرفها، و كوشكها. إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ. اين محراب كوشك داود است و محاريب مقاصير است. و گفته‏اند كه: محراب مسجد است. و مسجد و نمازگاه از بهر آن محراب گويند، لكونه موضع محاربة النفس و الشيطان.

كُلَّما دَخَلَ ميگويد: هر گه كه زكريا بر مريم در شدى، در آن محراب وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً. بنزديك وى روزيى يافتى. در تفسير آورده‏اند كه در تابستان ميوه زمستانى تازه يافتى، و در زمستان ميوه تابستانى تازه. قالَ يا مَرْيَمُ! گفت: اى مريم! أَنَّى لَكِ هذا اين ترا از كجاست؟ انّى در لغت عرب دو چيز بود: بمعنى كيف بود، چنان كه گفت: أَنَّى يُحْيِي. و بمعنى من أين چنان كه اين جا گفت: أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مريم گفت: اين از نزديك خداست.

گفته‏اند كه: جبرئيل مى‏آورد از آسمان. آن گه گفت: إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ. محتمل است كه اين هم از قول مريم بود. معنى آنست كه: درين هيچ شگفتى نيست كه ما را از غيب روزى ميرسد كه خداى دارنده و روزى گمارست، آن را كه خواهد روزى ميدهد از خزانه فراخ بكرم فراخ، بى‏مئونت و بى‏قياس.

روى عن جابر بن عبد اللَّه: «ان رسول اللَّه (ص) اقام اياما لم يطعم طعاما، حتّى شقّ ذلك عليه، فطاف فى منازل ازواجه فلم يجد عند واحدة منهن شيئا، فاتى فاطمة فقال: يا بنيّة! هل عندك شيئا آكله فانى جائع. فقالت: لا و اللَّه بابى انت و امى، فلما خرج من عندها رسول اللَّه ص بعثت إليها جارة رغيفين و بضعة لحم، فاخذته منها فوضعته، فى جفنة لها و غطت عندها و قالت و اللَّه لاؤثرنّ بها رسول اللَّه (ص) على نفسى و من عندى، و كانوا جميعا محتاجين الى شبعة طعام، فبعثت حسنا او حسينا الى رسول اللَّه فرجع اليها، فقالت بابى انت و امى، قد اتانا اللَّه بشى‏ء فخبأته لك، فكشفت عن الجفنة فاذا هى مملوءة خبزا و لحما، فلما نظرت اليها عرفت انها بركة من اللَّه عزّ و جلّ. فحمدت اللَّه و صلّت على نبيّه ص. فقال عليه السلام: من اين لك يا بنية! فقالت هو من عند اللَّه إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ. فحمد اللَّه و قال: الحمد للَّه الذى جعلك شبيهة سيدة نساء بنى اسرائيل، فانها كانت اذا رزقها اللَّه شيئا فسئلت عنها قالت هو من عند اللَّه ان اللَّه يرزق... و بعث رسول اللَّه الى على (ع) ثم اكل رسول اللَّه (ص) و فاطمة و على و الحسن و الحسين و جميع ازواج النبى (ص) و اهل بيته جميعا حتى شبعوا قالت فاطمة و بقيت الجفنة كما هى و اوسعت منها على جميع جيرانى، و جعل اللَّه‏ عزّ و جلّ فيها بركة و خيرا.

قوله: هُنالِكَ دَعا زَكَرِيَّا رَبَّهُ هنالك بلام و كاف هناك بكاف و بى‏لام، و هنا بى‏لام و بى‏كاف هر سه بمعنى ثمّ است. عرب آن را بيشتر در موضع حين نهند. ميگويد: هم بر آن جاى و هم در آن هنگام كه زكريا ع ميوه تازه ديد نه در هنگام خويش و دانست كه آن از قدرت فراخ خداوندست و نه از هنگام طبع، طمع افتاد او را بفرزند، و زن او عاقر بود كه نه زائيد. با خود گفت: كه او كه ميوه تواند آفريد بى‏هنگام، فرزند تواند آورد از عاقر. در آن هنگام زكريا ع خداوند خويش را خواند گفت: رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ... لدّ، و لدى و لدن هر سه بمعنى عند است.

ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً اى نسلا مباركا، تقيا، رضيا، همانست كه جاى ديگر گفت: وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاءِ اى مجيب الدعاء. كقوله تعالى: إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ اى فاجيبونى و كقولهم سمع اللَّه لمن حمده اى اجاب.

روى ان النبى (ص) قال: ايما رجل مات و ترك ذرّية طيبة اجرى اللَّه عليه مثل اجر عملهم لا ينقص من اجورهم شيئا.

فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ حمزه و كسايى فناديه بياء خوانند بر تقديم فعل و ملائكة هر چند كه جمع است، اين جا جبرئيل خواهد. عرب روا دارند كسى را كه رئيس و مهتر قوم باشد كه از وى خبر بلفظ جمع باز دهند. چنانك رب العالمين گفت: الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ در تفسير است كه باين ناس ابو سفيان بن حرب خواهد بود. فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرابِ ميگويد: جبرئيل آواز داد زكريا (ع) را، و او بر پاى بود، نماز ميكرد در محراب. اين محراب مسجد بيت المقدس است.«ان اللَّه» بكسر الف قراءة شامى و حمزه. يُبَشِّرُكَ بتخفيف قراءة حمزه و كسايى ميگويد: خدا ترا شاد ميكند به پسرى نام وى يحيى (ع). و در سوره مريم است كه هرگز پيش از وى يحيى نيافريديم. مفسران گفتند: «سمّى يحيى لانّ اللَّه احيا قلبه بالايمان و النبوة» يحيى از حياة است، و حياة حقيقى حياة دل است، و حياة دل بنبوت و ايمان است. و يحيى را هم نبوت بود و هم ايمان. و گفته‏اند كه: يحيى نام كردند او را كه اللَّه بعلم قديم خود دانست كه از دنيا شهيد بيرون شود، و رب العالمين شهيدان را زندگان خواند: بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ.

روى ان النبى (ص) قال من هوان الدنيا على اللَّه ان يحيى بن زكريا قتلته امرأة.

و قيل سمّى يحيى لانّ اللَّه تعالى احيا به عقر امّه. و قيل لانّه، احياه بالطاعة حتى لم يعص قطّ و لم يهمّ بمعصية.

قال رسول اللَّه (ص) ما من احد الا يلقى اللَّه عزّ و جلّ قد همّ بخطيئة او عملها الّا يحيى بن زكريا فانه لم يهمّ و لم يعملها.

مُصَدِّقاً نصب على الوصف، او الحال «بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ» و اين بكلمه را سه معنى است: يكى آنست كه يبشرك بيحيى بكلمة من اللَّه يعنى كه اين بشارت سخنى است از خداوند عزّ و جلّ. ديگر وجه آنست كه: خداى ترا بشارت ميدهد به پسرى از زن عاقر بكلمه كن سديگر معنى آنست كه: مصدقا بعيسى بن مريم انّه ابن مريم من غير أب و انه عبد اللَّه و رسوله. گويند: اول كسى كه بعيسى بن مريم ايمان آورد و بنبوت و رسالت وى اقرار داد، يحيى بود. يحيى بسه سال مه از عيسى بود، و هر دو پسر خاله يكديگر بودند. عيسى از مريم بنت عمران زاد و يحيى از حنة بنت عمران. و گفته‏اند: مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ معنى آنست كه: يحيى از عاقر زاده قدرت خداى را گواهست. عيسى عن را از مادر بى‏پدر زاده.

روى: انّ امرأة زكريّا أتت مريم ليلة تزورها، فلما فتحت الباب التزمتها. فقالت امرأة زكريا يا مريم اشعرت انّى حبلى: قالت مريم. اشعرت انّى ايضا حامل قالت امرأة زكريا فانى وجدت ما فى بطنى سجد لما فى بطنك و ذلك قوله: مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَيِّداً

در نعت يحيى (ع) ميگويد: بار خداى مهترى است كريم‏تر خداى عزّ و جلّ گفته‏اند: كه سه چيز شرط سيادت است: علم و حلم و تقوى. تا اين سه خصلت بهم نيايند در يك شخص، استحقاق سيادت مرو را ثابت نشود و قيل السّيّد السّائس لسواد النّاس اى معظمهم و لهذا يقال سيد العبد و لا يقال سيد الثوب. وَ حَصُوراً حصور آنست كه بزنان نرسد و گرد ايشان نگردد، و فعول است بمعنى فاعل، يعنى حصر نفسه، عن الشهوات، و گفته‏اند: فعول است بمعنى مفعول كانه، محصور عنهن اى ممنوع محبوس عنهنّ من قبل اللَّه عزّ و جلّ.

وَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ اين صالح در قرآن پيغامبران را جايهاست. پارسى آن «شايسته» است. چنانك گويى: فلان يصلح لهذا الامر

روى ابو هريرة قال: سمعت رسول اللَّه (ص): كل بنى آدم يلقى اللَّه بذنب قد اذنبه يعذّبه اللَّه ان شاء او يرحمه، الّا يحيى بن زكريا فانه كان سيدا و حصورا و نبيّا من الصالحين.

قالَ رَبِّ الاية... مفسران گفتند: زكريا (ع) اين خطاب با جبرئيل كرد و گفت: يا سيدى! أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ مرا فرزند چون بود؟

و پيرى بمن رسيد و پوستم بر استخوان خشك شده از پيرى. گويند: صد و بيست سالش از عمر گذشته بود، و زن او را نود و هشت سال. و اين سخن نه بر سبيل انكار گفت، بل چون رب العالمين در آفرينش خلق حكم چنان كرده است بر عموم، و عادت چنان رانده كه از مرد پير و زن عاقر فرزند نيايد، زكريا (ع) خواست تا بداند كه اين فرزند ايشان را چون در وجود خواهد آمد هم در حال پيرى و ضعف؟ يا ايشان را بجوانى و قوت شباب باز برد و فرزند آرد، يا از زنى ديگر خواهد بود؟ يا بر طريقى ديگر بيرون از عادت آفرينش عموم خواهد بود؟! پس اين سؤال از كيفيت وجود فرزند رفت، نه از اصل وجود. بعضى علماء گفتند: اين سخن كه از وى رفت، نه سؤال بود بلكه استعظام نعمت خداى عزّ و جلّ بود، چنان كه عرب گويند، چون شغلى عظيم و نعمتى بزرگ پديد آيد: «من لى بكذا، و من أين لى كذا؟» يعنى من ازين كه باشم؟

و چه باشم؟ و از كجا اهل اين نعمت شوم؟ پس جبرئيل از پيغام خداى وى را جواب داد: كَذلِكَ اللَّهُ يَفْعَلُ ما يَشاءُ. معنى آنست كه: اين فرزند ترا هم در حال ضعف و پيرى دهد، و از كمال قدرت وى دور نيست كه آفرينش خداى اين فرزند را همچون آفرينش اللَّه است آن را كه خواهد و هر چه خواهد. يعنى كه اگر تعجب ميكنى درين كار پس تعجب كن در همه اختراعات و ابداعات اللَّه كه آن همه بر يك نسق است از روى قدرت.

قوله: قالَ رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً زكريا (ع) از آن پس نشان خواست كه وقت حمل اين فرزند كى بود؟ و چه نشان دارد؟ تا در شكر و سپاس دارى و عبادت بيفزايم قالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ إِلَّا رَمْزاً اين رمز همان وحى است كه جاى ديگر گفت: فَأَوْحى‏ إِلَيْهِمْ. و معنى هر دو درين قصه اشارتست او را.

گفتند: شرط آنست كه با اهل خود مباشرت كنى در حال طهر و نشان حمل آنست كه سه روز سخن با مردم نتوانى گفتن، مگر اشارتى بدست يا بسر و زبان، هم چنان بجاى بى‏خرس و بى‏مرض. بعضى علماء گفتند: آن زبان بستن وى از سخن با مردمان عقوبتى بود كه رب العالمين بوى خواست كه بعد از آنكه بمشافهه با فرشته سخن گفته بود آيت و علامت ميخواست. قومى ديگر بعكس اين گفته‏اند و آن آنست كه: زكريا (ع) از رب العزت قربتى و عبادتى خواست تا آن بجاى آرد شكر نعمت اجابت دعا را، رب العزّت وى را فرمود كه جملگى خويش سه روز در كار عبادت و تسبيح و ذكر ما كن، و با مردم سخن مگوى، آن ترا شكر نعمت است و پذيرفته ما.

وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً اين دليل است كه زبان وى از تسبيح نماز و ذكر خدا بسته نبود. وَ سَبِّحْ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ تسبيح نامى است همه سخنان را كه بآن خداى ستايند، هر چند كه استعمال آن بيشتر در سُبْحانَ اللَّهِ رود. و سبّوح پاك بى‏عيب است مصطفى (ص) گفت: هيچ روز نبود، كه نه منادى ندا كند: «ايها الخلائق سبّحوا الملك القدوس» عايشه گفت: مصطفى (ص) در سجود گفتى: «سبوح، قدوس، رب الملائكة و الروح».

روايت است از عبد العزيز بن ابى داود، گفت: روزى مصطفى (ص) در مدينه با ياران نشسته بود، ياران بكوهى نگريستند و گفتند: يا رسول اللَّه «ما اعظم هذا الجبل!» چه عظيم است اين كوه! رسول (ص) گفت: هيچكس از شما در بهشت نشود، تا چندان كه اين كوه است وى را عمل نبود. ياران همه دلتنگ شدند و سر در پيش افكندند، و از آن گفت خويش پشيمان شدند كه ما چرا آن گفتيم تا اين شنيديم؟ رسول خدا گفت: «مالى أراكم محزونين؟»

چه بودست مرا كه شما را دلتنگ مى‏بينم؟ ايشان گفتند: كاشكى ما را اين نظر و اين گفت نبودى! يعنى كه اين دشخوار كاريست عمل فراوان بايد تا چندانك باين كوه برآيد. رسول (ص) گفت: دلتنگى مكنيد، اين آسان‏تر از آنست كه شما پنداريد.

نه شما مى‏گوئيد: «سبحان اللَّه»! اين گفت شما از آن عظيم‏تر است و تمام‏تر! در روزگار عمر (رض) مردى را حدّ مى‏خوردن مى‏زدند. آن مرد در ميانه ضرب گفت: «سبحان اللَّه» عمر (رض) فرا جلاد گفت: «دعه، فان التسبيح لا يستقرّ الّا فى قلب مؤمن». و روى ان عليا (ع) قال: «سبحان اللَّه كلمة احبّها اللَّه و رضيها و قالها لنفسه و احبّ ان يقال له، و لم تقل الّا لربنا و اليها يفزع الخلائق،» بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ ابكار در بامداد شدن است و اين جا بمعنى بكرة است، مصدر بجاى اسم نهاد، چنانك گفت: فالِقُ الْإِصْباحِ. اصباح بمعنى صبح است، مصدر بجاى اسم گفت، اينجا همچنانست. عرب از وقت آفتاب برآمدن تا بچاشتگاه بكرة گويند، و از وقت آفتاب فرو شدن تا پاره‏اى از شب بگذرد، عشى گويند.

و مراد باين دو كلمه نه آنست كه: تا زكريا (ع) در تسبيح و نماز بهر دو طرف روز اختصار كند، بلكه دوام ذكر و عبادت خواهد، در همه اوقات شبانروز باين سه روز مخصوص.

روى عن ابى الدرداء (رض) قال: «يا ايها الناس! اذكروا للَّه يذكركم، ما من عبد يقول لا اله الا اللَّه الّا قال اللَّه تعالى صدق عبدى لا اله إلّا انا وحدى. و ما من عبد يقول: الحمد للَّه، الّا قال اللَّه تعالى صدق عبدى، منّى بدأ الحمد و الىّ يعود و انا احقّ به. و ما من عبد يقول: اللَّه اكبر الّا قال اللَّه تعالى صدق عبدى انا اكبر كل شى‏ء، و لا شى‏ء اكبر منى. و ما من عبد يقول سبحان اللَّه و بحمده الّا قال اللَّه تعالى صدق عبدى سبحانى و بحمدى، منى بدأ التسبيح و الىّ يعود. و هى لى خالصا. و ما من عبد يقول لا حول و لا قوّة الا باللَّه، الا قال اللَّه. صدق عبدى، لا حول و لا قوة الّا بى. سل عبدى تؤت.»

روى انّ يحيى بن زكريا (ع) مرّ على قبر دانيال النبى (ع) فسمعه، و هو فى القبر، يقول: «سبحان الّذى تعزّز بالقدرة و البقاء، قهّر العباد بالموت و الفناء، قال فسمع ثم مضى.

فنادى به مناد من السماء: يا يحيى! انا الّذى تعززت بالقدرة و قهّرت العباد بالموت، استغفرت له السماوات و الارض و من فيهنّ. و روى ان النبى (ص) قال: أ لا ادلّكم على كلمات هنّ افضل الكلام الّا القرآن؟ و هنّ من القرآن خفاف على اللسان، ثقال فى الميزان، يرضين الرحمن و يطردن الشيطان، سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر.

و عن ابى ذر قال: قال رسول اللَّه (ص): «على كلّ نفس كلّ يوم طلعت فيه الشمس صدقة منه على نفسه». قلت: يا رسول اللَّه! من اين نتصدق و ليس لنا اموال؟ قال: «و ان من ابواب الصدقة الصلاة و التكبير و التحميد للَّه، و سبحان اللَّه، و لا اله الّا اللَّه، و اللَّه اكبر و استغفر اللَّه» قال: «و قبض عليهنّ ملك فجعلهنّ تحت جناحه و صعد بهنّ. فلا تمرّ على جمع من الملائكة الّا استغفروا لقائلهنّ حتّى تجي‏ء بها وجه الرحمن عزّ و جل.»

النوبة الثالثة

قوله عزّ و جلّ: إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً در ذوق ارباب معرفت محرّر آنست كه در ازل آزال آزاد ابد شد. نه دنيا دامن او گرفت، نه عقبى او را فريفت نه با شواهد و رسوم بماند، نه با پاداش درآويخت.

پير طريقت گفت: «پاداش بر روى مهرتاش است! باز خواستن خود را از دوست، پرخاش است! همه يافتها دريافت آزادى لاش است!

آزاد شو از هر چه بكون اندرتا باشى يار غار آن دلبر!

نشان آزادى آنست كه: از آن فريد عصر خويش بو بكر قحطبى حكايت كنند كه: او را پسرى بود سر به بى‏رسميها برآورده، و از شوخى و ناپاكى با جوانان فساق درآميخته. يكى از پيران طريقت باين پسر برگذشت و وى با اقران خويش در مجلس ملاهى نشسته، و آن بى‏رسميها بر دست گرفته، و مردم از غيبت وى در دندنه‏اى افتاده، آن پير را رحمت آمد بر بو بكر قحطبى كه تا اين مقاسات چون ميكشد؟ و با اين گفتگوى مردم در حق پسر وى، چون روزگار بسر مى‏برد؟! هم چنان ميرفت تا بر در قحطبى شد. او را بصفتى ديد، از خود بيخود شده، و از آن قصه و آن احوال بى‏خبر! لا بل كه از خويش و بيگانه بى‏خبر! لا بل كه از دنيا و دنياويان بى‏خبر! اين شيخ از حال وى در تعجب شد، گفت: «فديت من لا يؤثّر فيه الجبال الرّواسى»! قحطبى بفراست بدانست كه او تعجب ميكند. گفت: «انّا قد حرّرنا عن رقّ الاشياء فى الازل».

إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ گفته‏اند كه: چون آن مخدّره مريم بنت عمران در وجود آمد، مادر وى دلتنگ شد و خجل گشت. گفت: من پنداشتم كه اين فرزند پسر خواهد بود و در راه خدا آزادش كردم، اكنون دختر آمد و دختر اين معنى را چون شايد؟ از سر دلتنگى گفت: «رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى‏»:، گفتند: اين چه خطاب است كه ميكنى؟ خداى خود ميداند و مى‏بيند؟ گفت: آرى دانم كه مى‏داند، لكن تا مرهمى بر نهد! پس مرهم دل وى اين بود كه وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ نظير اين آنست كه: مصطفى (ص) را از كفار قريش و اعداء دين رنجها رسيد و از كرد و گفت ايشان محنتها كشيد، تا تسكين دل وى را اين فرمان آمد كه: وَ اصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ سيّد (ص) بحكم فرمان صبر مى‏كرد و در دل آن اندوه مى‏داشت، چون تقاضايى از درون دل وى پديد آمدى كه اگر نواختى بودى اين رنج كشيدن بر شاهد آن نواخت آسان بودى. ربّ العزّت تسكين و تسليت وى را آيت فرستاد: وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ. ترا آن نواخت نه بس كه ما در دل تو نظر ميكنيم؟ و هر چه بر تو مى‏رود مى‏بينيم و مى‏دانيم؟ مادر مريم را همچنين نواخت آمد كه: وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ. ترا آن نه بس كه ما ميدانيم فرزند كه نهادى و بآن كه دختر بود خجل گشتى؟ آرى بمقصود آن زن تحرير دو چيز بود: يكى نواختى كه از حق بوى رسيد، ديگرى قبول آن فرزند. و هر دو مقصود در كنارش نهادند، پس او را چه زيان كه دختر آمد! نواخت اينست كه: وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ و قبول اينست كه: فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ. آن گه بقبول مجدد اقتصار نكرد كه حسن فرا آن پيوست و گفت: بِقَبُولٍ حَسَنٍ. نيكوش قبول كرد كه وى را بنعمت عصمت بپرورد، و به نبات نيكو برآورد، و بلباس طاعت بداشت، و بشريفترين بقعتها فروآورد، و پيغامبرى چون زكريا (ع) بر وى قيّم گماشت. اين همچنانست كه به داود (ع) وحى فرستاد: «اذا رأيت لى طالبا فكن له خادما.»

و آن گه وى را به زكريا (ع) باز نگذاشت كه از غيب روزى او روان كرد، كه رب العالمين گفت: كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً تا عالميان بدانند كه خداى تعالى دوستان خود را خود دارد، و ايشان را بكس بازنگذارد. اين جا لطيفه‏ايست يعنى كه: تا خادمان كه فقرا را خدمت ميكنند، و توانگران كه اولياء را تعهد ميكنند، بدانند كه ايشان در رفق اولياء و فقرااند، و اولياء و فقراء در رفق و نواخت حق‏اند. و آنچه زكريا (ع) از مريم بپرسيد: «أَنَّى لَكِ هذا»، از آن بود كه ترسيد اگر ديگرى بر زكريا (ع) سبق برد بتعهد وى، خود ندانسته بود و نشناخته، آن قربت و منزلت مريم بنزديك خداوند عزّ و جلّ. از آنكه كودك بود نه سابقه طاعتى، نه وسيله عبادتى از وى ديده، و نه وقت آن دريافته. مريم بتأييد الهى و عنايت ازلى از عين توحيد او را جواب داد و گفت: هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ، يعنى اللَّه روزى كه دهد و نواخت كه فرستد، نه بسابقه طاعت دهد، نه بوسيله عبادت بلكه از نزديك خود فرستد و بمشيت خويش دهد. نه‏بينى كه درين آيت روزى دادن در مشيّت خويش بست، نه در طاعت و عبادت بندگان؟ فقال تعالى: إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ.

زكريا (ع) از آن پس چنان ادب گرفت كه در محل طاعت و عبادت لا بلكه در مقام نبوت و رسالت استحقاق يك اجابت دعوت خود نديد. الّا از فضل محض و مشيت حق. و آن در قصه فرزند خواستن است. چون او را بشارت داد بفرزند، گفت: «أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ». يك قول آنست كه «باى استحقاق منى تكون لى هذه الاجابة؟ لو لا مشيتك و فضلك؟». يك قول ديگر آنست كه: زكريا (ع) گفت خداوندا اين فرزند هم ازين زن باشد، كه روزگارى به پيرى با من بسر آورد يا از زن ديگر؟ جواب دادند او را كه هم ازين زن باشد، از بهر آنكه چون با وحشت انفراد هر دو بهم بودندى، امروز كه روز شادى و بشارت فرزند است، با ديگرى شرط نباشد. و درين اشارتى است، و در آن اشارت بشارتى. فرداى قيامت كه رب العالمين تجلى كند و بندگان را بكرامت ديدار باز رساند، همين ديده باز دهد كه امروز است، اين ديده كه امروز در راه خداى گريست و وحشت فراق كشيد، هر آينه همان بعزّ وصال رسد و بتجلى ذو الجلال بر آسايد.

قالَ رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً زكريا (ع) نشان وجود فرزند خواست، او را گفتند: نشان آنست كه سه روز زبان تو از سخن با مردم باز برم، تا همه رازت با ما بود، و بر زبانت همه حديث ما رود. از روى اشارت ميگويد: ترا فرزندى دهم كه وى را از دنيا و خلائق باز برم، و روى دل وى فرا خود گردانم، تا قبله خود جز حضرت ما نداند و جز با حديث ما نيارامد.

جز نام و خيال و عشقت اى جان جهانبر لفظ و دل و ديده مرا نيست عيان‏

زكريا (ع) را بر خصوص همين فرمود: وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ و مؤمنان را بر عموم همين فرمود: وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً. ميگويد: خداى را ياد كنيد، و در طاعت و خدمت وى روزگار سر آيد، همه او را باشيد و در همه حال و همه كار او را خوانيد، و او را دانيد. اگر آسائيد، با ذكر و پيغام او آسائيد و گر نازيد، بنام و نشان وى نازيد:

در سراى مرا گه گهى تو حلقه بزنصواب نيست كه بيگانه‏وار برگذرى‏
و گر حديث كنى، جز حديث ما نكنى!و گر شراب خورى، جز بياد ما نخورى!

وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً گفته‏اند: كه ذكر خدا را سه درجه است: اول ذكر ظاهر بزبان از ثنا و دعا، و هو قوله تعالى وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً. ديگر ذكر خفى بدل. و ذلك فى قوله تعالى أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً و قول النبى (ص) «خير الذكر الخفى و خير الرزق ما يكفى».

سديگر ذكر حقيقى است، و آن شهود ذكر حق است ترا: و ذلك قوله: وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ اى نسيت نفسك فى ذكرك، ثم نسيت ذكرك فى ذكرك، ثم نسيت فى ذكر الحقّ ايّاك كل ذكر.

پير طريقت گفت: «الهى! چه باد كنم كه خود همه يادم، من خرمن نشان خود فرا باد دادم. ياد كردن كسب است و فراموش نكردن زندگانى، زندگانى وراء دو گيتى است، و كسب چنانك دانى. الهى! يك چندى بكسب ياد تو ورزيدم، باز يك چندى بياد خود ترا نازيدم ديده بر تو آمد، با نظاره پردازيدم اكنون كه ياد بشناختم خاموشى گزيدم چون من كيست كه اين مرتبت را سزيدم؟ فرياد از ياد باندازه، و ديدار بهنگام، وز آشنايى بنشان، و دوستى به پيغام».

۱۰ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ فريشتگان گفتند: اى مريم! إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ خداى ترا بگزيد. وَ طَهَّرَكِ و پاك گزيد هو اصْطَفاكِ عَلى‏ نِساءِ الْعالَمِينَ (۴۲) و برگزيد ترا بر زنان جهانيان.

يا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ اى مريم فرمان بردار زى، و باش خداوند خويش را. وَ اسْجُدِي وَ ارْكَعِي و سجود كن و ركوع كن مَعَ الرَّاكِعِينَ (۴۳) با نماز كنندگان.

ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ اين از خبرهاى غيب است، نُوحِيهِ إِلَيْكَ پيغام مى‏دهيم آن را بتو، وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ و تو نبودى نزديك ايشان، إِذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ كه قرعه‏ها زدند أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ و بقرعه مى‏جستند كه كيست آنكه مريم را بردارد و بپرورد، وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ و نبودى نزديك ايشان، إِذْ يَخْتَصِمُونَ (۴۴) كه ايشان از بهر مريم با يكدگر خصومت ميكردند.

إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ فريشتگان گفتند: اى مريم! إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ خداى بشارت مى‏دهد ترا بكلمتى ازو اسْمُهُ، الْمَسِيحُ نام او مسيح عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ عيسى پسر مريم وَجِيهاً روى‏شناس با آب روى، فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ هم درين جهان هم در آن جهان، وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ (۴۵) و او از نزديك كردگانست.

وَ يُكَلِّمُ النَّاسَ و سخن گويد با مردمان، فِي الْمَهْدِ در گهواره، وَ كَهْلًا و بهنگام كهلى وَ مِنَ الصَّالِحِينَ (۴۶) و مرديست از شايستگان.

قالَتْ رَبِّ مريم گفت: خداوند من! أَنَّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ چون بود مرا فرزندى؟ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ و نپاسيدست مرا هيچ بشر! قالَ جبرئيل وى را جواب داد و گفت: كَذلِكِ اكنون چنين است اللَّهُ يَخْلُقُ ما يَشاءُ خدا مي‏آفريند آنچه ميخواهد، إِذا قَضى‏ أَمْراً كه كارى را ندو فرمانى گزارد، فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ آنست كه گويد آن را: كُنْ فَيَكُونُ (۴۷) باش تا مى‏بود.

وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ (۴۸) و در وى آموزد خداى نامه و دين و حكمت و تورات و انجيل.

وَ رَسُولًا إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ و پيغامبرى به بنى اسرائيل. أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ كه من بشما آمدم و نشانى آوردم از خداى شما أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ‏

كه شما را آفرينم از گل كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ چون سان مرغ.

فَأَنْفُخُ فِيهِ آن گه دمم در آن، فَيَكُونُ طَيْراً تا مرغى بود. بِإِذْنِ اللَّهِ بخواست خدا و فرمان وى بمرغ و دستورى او مرا. وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ و بى‏عيب كنم اكمه و پيس را وَ أُحْيِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ و زنده كنم مردگان را بدستورى خدا وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ و شما را خبر كنم كه بخانه چه خورده‏ايد وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ و در خانه خويش چه باز نهاده‏ايد إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ درين نشانيست شما را بر راستى و استوارى من إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (۴۹) اگر گرويدگانيد.

وَ مُصَدِّقاً و استوار دارنده‏اى‏ام و گواهى لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ آن توريت كه پيش از من فرا آمد. وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ و فرستادند مرا نيز تا شما را حلال كنم و گشاده بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ لختى از آنچه حرام كرده‏اند و بسته‏اند بر شما وَ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ و بشما آوردم نشانى از خداوند شما، فَاتَّقُوا اللَّهَ و بپرهيزيد از انباز گفتن و فرزند گفتن خداى را، وَ أَطِيعُونِ (۵۰) و فرمان بريد مرا.

إِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ اللَّه خداوند منست و خداوند شما فَاعْبُدُوهُ وى را بنده باشيد و پرستيد هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ (۵۱) اينست راه راست درست.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ الآية... ملائكة اين جا جبرئيل است تنها، و در قرآن ازين فراوانست و در عربيّت روا و روان. هم ازين بابست كه اللَّه در قرآن خود را انا گفت، و نحن گفت، و خلقنا و جعلنا نحيى و نميت، مجيبون، ماهدون ازين اخوات فراوان است.

وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ مريم در محراب بود، جبرئيل آمد و با وى اين خطاب كرد و گفت: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ اللَّه ترا برگزيد و از همه فاحشه و اثم پاك كرد. سدى گويد: تطهير وى آن بود كه هرگز هيچ مرد بوى نرسيد و حيض زنان نديد. وَ اصْطَفاكِ عَلى‏ نِساءِ الْعالَمِينَ گزين اول عام است كه وى را بگزيد، چنانك همه زنان پاكان نيك زنان را گزيد، پسين گزين خاص است كه وى را بگزيد تا فريشته ديد و روح پاك يافت از نفخه پاك جبرئيل و بى‏شوى پسر زاد نساء و نسوة نامى است جمع زنان را كه از آن لفظ وحدان نيست يكى را گويند: «امرأة»، و جماعت «نسوة، و نسوان» و تصغير «نسيّان».

يا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ معنى قنوت طاعت داشتن است و عبادت كردن بر دوام، اگر در نماز باشد و گر بيرون از نماز. وَ اسْجُدِي وَ ارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِينَ مفسران در معنى اين سجود و ركوع دو قول گفته‏اند: يكى آنكه آن دو ركن معروف خواهد از اركان نماز. و آن گه فرا پيش داشتن سجود را از ركوع دو وجه است: يكى آنكه در شريعت ايشان چنان بود، سجود فرا پيش ركوع مى‏داشتند. ديگر وجه آنكه اين تنبيه بر آنك واو ترتيب واجب نكند، هر چند كه از روى لفظ سجود فرا پيش داشت، اما از روى معنى و شرط نماز ركوع در پيش است. قول ديگر در معنى وَ اسْجُدِي وَ ارْكَعِي آنست كه: سجود اصل نمازست، چنانك گفت: وَ أَدْبارَ السُّجُودِ و ركوع حقيقت شكر است. چنانك گفت: وَ خَرَّ راكِعاً اى شاكرا رب العالمين باين دو كلمه مريم را نماز فرمود و شكر فرمود. آنچه گفت: مَعَ الرَّاكِعِينَ معنى آنست كه: مع الراكعين الساجدين. لكن دانست كه در وَ اسْجُدِي ساجدين خود معلوم شود و مَعَ الرَّاكِعِينَ اشارتست فرا آن كه زن را با مردان نماز كردن بجماعت رواست، و دليل است بر آن كه نماز بجماعت مؤكد است و بآن فرمان شرع است، و بمذهب بوثور و جماعتى از اهل ظاهر خود فريضه است.

اگر كسى گويد: چونست كه در ابتداء اين آيات قصه مريم در گرفت آن گه قصه زكريا در ميان آورد، باز بقصه مريم باز رفت؟ اگر هم ز اول قصه مريم تمام بگفتى و آن گه قصه زكريا در آن پيوستى سخن با نظام‏تر بودى؟ جواب وى آنست كه: قصه ايشان هر دو، بر دو وجه مشتمل است: يكى بيان آيت ولايت و نبوت، ديگر بيان طاعت و عبادت. اول در ابتداء قصه مريم بيان آيت ولايت او در گرفت و تمامى آن بپايان برد. سپس بيان آيت نبوت زكريا در آن پيوست كه آيت بر پى آيت لائق‏تر بوده پس عبادت زكريا درگرفت تا قصه وى تمام شد، آن گه عبادت مريم در آن پيوست كه ذكر عبادت بر پى ذكر عبادت لائق‏تر بود. پس معلوم شد كه اين سخن بر نظام خويش است و بر ترتيب خويش.

ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ اى ذلك الذى ذكر فى هذه الآيات من حديث الغيب نوحيه اليك كه ما وحى كرديم آن را بتو، لم تشهده يا محمد! ميگويد آنچه گفتيم درين قصّه‏ها آنست كه از تو غيب بود يا محمد! وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ و تو نبودى نزديك ايشان كه اهل مسجد مقدس بودند، و نيكان آن شهر در آن زمان، كه هر كس مى‏گفت: مريم مرا بايد داد تا من بدارم و پرورم.

إِذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ انبياء اقلام داشتند، و اهل جاهليت از لام. و درين آيت ردّ ايشانست كه قرعه از قمار محرّم شمرند و دليل بر اباحت قرعه آنست كه اللَّه تعالى گفت: فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ‏

و مصطفى (ص) چون سفر كردى ميان زنان قرعه زدى، آن كس كه قرعه بر وى برآمدى با خود بسفر بردى. اين دليل‏ها روشن است كه قرعه مباح است، و نه از شمار قمار است.

وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ تخاصم و اختصام و مخاصمة جنگ كردن است با يكديگر، و آن از خصم گرفته و خصم جانب است. يعنى كه اين از يك سو سخن ميگويد، و آن از يك سوى ديگر مى‏گويد.

إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ، الآية... كلمه اين جا نام عيسى (ع) است از بهر آن او را كلمه خوانده و مصطفى (ص) هم او را كلمه خواند، كه او حاصل گشت و موجود بى‏پدر بكلمة اللَّه كه گفت: كُنْ اسْمُهُ الْمَسِيحُ اختلاف است ميان علماء كه چرا مسيح نام كردند وى را. قيل: لانه مسح بالبركة و جعل مباركا اينما كان. وى را ببركت بپاسيده بودند كه بهر عاهت كه رسيد بسلامت گشت. و قيل: لانّه كان ممسوحا بالدّهن لمّا ولد. و قيل: لانه كان ممسوح القدمين لا اخمص لهما. و قيل لانه كان ممسوحا بالجمال، يعنى الجمال النفسىّ و البدنىّ من الاخلاق الجميلة و الفضائل الكثيرة، نحو قول النبى (ص) فى جرير: «عليه مسحة ملك»

و قيل مسحه جبرئيل بجناحه من الشيطان الرجيم. حتى لم يكن للشيطان عليه سبيل فى وقت ولادته، و فى ذلك ما روى عن وهب بن منبه قال: لما ولد عيسى اتت الشياطين ابليس فقالوا له اصبحت الاصنام منكّسة! فقال هذا الحادث حدث، و قال مكانكم، فطار حتى جاء خافقى الارض فلم يجد شيئا، ثم جاء البحار فلم يجد شيئا ثم طار ايضا فوجد عيسى ولد، و اذ الملائكة قد حفّت حوله فلم يصل اليه ابليس، فرجع اليهم فقال ان نبيا ولد البارحة ما حملت انثى قطّ و لا وضعت الّا انا بحضرتها الّا هذه، فايأسوا ان تعبد الاصنام بعد هذه الليلة، و لكن ائتوا بنى آدم من قبل الخفة و العجلة، باين قولها كه گفته شد، مسيح فعيل است بمعنى مفعول و روا باشد كه بر معنى فاعل نهند، چنانك كلبى گفت: «سمّى مسيحا لانّه كان يمسح الاكمه و الأبرص فيبرء و يمسح عين الاعمى فيبصر، و قيل: لانّه كان ماسحا للارض بسياحته فيها» باين هر دو قول مسيح بمعنى ماسح است. و دجال را مسيح گويند هم بر معنى مفعول، هم بر معنى فاعل. اما بر معنى مفعول آنست كه: «كان ممسوح احدى العينين كأنها عنبة طافية يعنى ناتئة. و فى ذلك ما

روى ان النبى (ص) قال: أنذركم المسيح! هو رجل ممسوح. فاعلموا ان اللَّه ليس باعور، ليس اللَّه باعور ليس اللَّه باعور!

و روى ابن عمر قال: قام رسول اللَّه (ص) فذكر المسيح الدجال، فقال انّ اللَّه تعالى ليس باعور الا ان المسيح الدجال اعور عين اليمنى كأن عينه، عنبة طافية.

و قيل كان ممسوحا باللعنة. اما بر معنى فاعل آنست كه: يمسح الارض كلها الا مكة و مدينة و بيت المقدس، و على هذا سمّى دجّالا لطوفه البلاد و قطعه الارضين، يقال دجل فى الارض اى ضرب فيها و طافها. و قيل من التلبيس و التمويه، يقال: دجّل اذا لبس و موّه». و قيل المسيح الذى يطبق الموضع فعيسى عليه السلام طبق الارض بالعدل و الدجال طبق الارض بالجور. ازين قولها كه گفتيم اختيار آنست كه بو عبيده گفت: دجال را مسيح نام كردند كه ممسوح العين است، و در حق عيسى عليه السلام مسيح «مشيحا» است. بزبان عبرى و لغت روميان، پس عرب آن را معرب كردند و شين منقوطه بسين بدل كردند چنان كه موسى بزبان ايشان «موشا» است چون عرب با زبان خود گردانيدند، شين را با سين كردند. «اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ» گفته‏اند كه: مسيح لقب است و عيسى نام و عيسى بزبان روميان «ايشوع» است.

آن گه صفت عيسى (ع) بيان كرد: «وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ». وجيها نصب على الوصف و الحال است، اى مكينا، شريفا، ذا قدر و جاه، ميگويد: روشناس است، و تمام قدر، با جاه و منزلت و كرامت، با پايگاه و جايگاه نزديك خداى عزّ و جل، هم در دنيا و هم در آخرت.

وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ تقرب وى آنست كه وى را به آسمان بردند، و همانست كه گفت: وَ رافِعُكَ إِلَيَّ اين الىّ بمعنى تقريب است چون رفعه اللَّه اليه.

وَ يُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلًا اين مهد اشارة است فرا هنگام كه نه همه در گهواره سخن ميگفت اما در آن هنگام كه اهل گهواره بودى سخن مى‏گفت سخنان بزرگان. و اين سخنان كه در مهد گفت آن است كه: إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا... الاية قال مجاهد: قالت مريم كنت اذا خلوت انا و عيسى حدّثنى و حدّثته،. فاذا شغلنى عنه انسان سبّح فى بطنى و انا اسمع. وَ كَهْلًا اى و يكلّمهم كهلا نصب است بر حال و فائده ذكر كهل آنست كه: وى را جوان بآسمان برده‏اند، و باز خواهد آمد با زمين، و بهنگام كهلى مردمان را سخن گويد و او را ببينند.

و كهل، بنزديك عرب اوست كه جواني وى تمام شد و بجاى آن رسيد كه خرد وى مكثر گردد و جوانى وى آرميده و محكم، اگر در موى سفيدى بود يانى. و گفته‏اند كه: از سى و دو سال تا به پنجاه و دو سال كهل است، و از پنجاه و دو سال تا بآخر عمر شيخ . و قيل يكلم الناس فى المهد صبيا، و كهلا نبيا اين بشارت مريم است بنبوت عيسى (ع) و بزندگانى وى تا بايام كهولت.

وَ مِنَ الصَّالِحِينَ يعنى المذكورين فى قوله وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ مثل موسى و اسرائيل و اسحاق و ابراهيم عليهم السلام.

قالَتْ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ اين خطاب مريم با جبرئيل است، گفت: يا سيدى! چون بود مرا فرزند؟ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ، و نپاسيدست مرا هيچ بشر.

مسيس اين جا جماع است، و بشر مردم است. بشر نام كردند از مباشرت كه بديدار و حس باو توان رسيد نه چون فرشته و پرى، و لذلك يقول اللَّه: ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ قالَ كَذلِكِ اللَّهُ يَخْلُقُ ما يَشاءُ . اين جا يَخْلُقُ ما يَشاءُ گفت و در قصه زكريا يَفْعَلُ ما يَشاءُ. فرق آنست كه زكريا را فرزند داد بر نسق عادت كه ميان خلق روانست در آفرينش، پس لفظ فعل لائق‏تر بود در آن كه عام است، و مريم را فرزند داد نه بر عادت توالد و تناسل بلكه بر ابداع محض، و خلق مخصوص، پس لفظ خلق در آن لائق‏تر بود كه خاص‏تر است از لفظ فعل.

إِذا قَضى‏ أَمْراً معنى قضا بر گزاردن كارى بود و تمام كردن آن از روى گفتار يا از روى كردار اما از روى گفتار آنست كه ربّ العالمين گفت: وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ و قَضَيْنا إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ. و از روى كردار آنست كه گفت: فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ. و هم از باب فعل است قضى فلان دينه، و قضى نحبه و اين جا هر دو وجه احتمال كند.

فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ گفته‏اند كه: اين خطاب تكوين مخاطب را در حال تكوّن صورت بندد، لا قبله و لا بعده. و گرنه اين خطاب درست نيايد. و درست آنست كه اين خطاب بآنست كه در علم حق موجودست اگر چه معدوم الذات است و هر چه معلوم حق بود، در حكم موجود بود پس خطاب آن درست آيد.

شامى خواند يگانه فَيَكُونُ بنصب نون بر جواب امر، و جواب امر بفا عرب بنصب گويند و برفع گويند، اما برفع بيشتر گويند وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ بيا قراءة نافع و عاصم و يعقوب است، اختيار ابو حاتم، و معطوف بر پاى يَخْلُقُ. و ايشان كه بنون خوانند گويند: معطوف است بر نُوحِيهِ إِلَيْكَ. و يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ اى الكتابة و الخطّ بيده بعد ما بلغ اشده، و قيل فى طفوليته. و در وى آموزد اللَّه نبشتن و دبيرى. وَ الْحِكْمَةَ: يعنى علم حلال و حرام و سنت و گفته‏اند كه: كتاب اينجا جمله كتب منزل است و توريت و انجيل در عموم آن شود، اما تخصيص آن هر دو بذكر، تفضيل و شرف آن راست، چنانك جبرئيل و ميكائيل تخصيص كرد بعد از ذكر عموم تفضيل و شرف ايشان را.

وَ رَسُولًا عطف است بر وجيها و قيل تقديره: و يجعله رسولا. و قيل منصوب على الحال، يعنى: و يعلمه الكتاب و هو رسول الى بنى اسرائيل. گفته‏اند: آخر پيغامبران بنى اسرائيل عيسى (ع) بود و اول ايشان يوسف (ع).

روى انّ النبى (ص) قال بعثت على اثر ثمانية آلاف نبىّ، اربعة آلاف من بنى اسرائيل.

قوله أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ يعنى كه وى را برسولى.

ببنى اسرائيل فرستاد تا گفت كه: من آمدم بشما و علامتى آوردم از خداى بشما كه گواهى ميدهد بر نبوت و رسالت من، گفتند: آن چه علامت است؟ جواب داد، أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ بكسر الف قراءة نافع بر اضمار قول و ايشان كه أنّى بنصب الف خوانند معنى آنست كه: الآية انّى اخلق لكم من الطين معنى خلق بحقيقت ابداع است و اختراع اعيان. و لا خالق الا اللَّه عزّ و جل، اما عيسى بر سبيل توسع گفت: أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ اى اجعل لكم من الطين ميگويد: كنم و سازم شما را از گل چون سان مرغ، فَأَنْفُخُ فِيهِ النّفخ جعل الريح فى الشي‏ء و منه النفخة.

فَيَكُونُ طَيْراً قراءة عامه است بياء، ميگويد باد در آن دهم تا مرغى بود. فيكون طائرا قراءة مدنى و يعقوب است. يعنى كه تا پرنده بود گفته‏اند كه: خفاش بود، طرفه‏ترين مرغها، بگوشت مى‏پرد و بى‏خايه زه كند. و شير دهد كه پستان دارد و دندان دارد و حيض بيند.

آن گه گفت: بِإِذْنِ اللَّهِ اهل معانى گفتند: اين بِإِذْنِ اللَّهِ فصل است ميان فعل خدا و فعل عيسى در خلق، و در نفخ نگفت باذن اللَّه و همچنين در أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ، و در أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ نگفت باذن اللَّه كه اين همه از افعال عيسى است اما بودن مرغ و زنده كردن وى و احياء مردگان باذن اللَّه در آن پيوست كه آن خبر فعل خدايى است و مخلوق را در آن هيچ راه نيست.

قوله وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ گفته‏اند كه: اكمه شب كورست، و گفته‏اند: نابيناى مادر زاد است، و ابرص پيس است. و اين دو عيب از ميان عيبها و علتها مخصوص كرد كه مردم را بمداوات آن هيچ راه نيست، تا عيسى را معجزه باشد.

و روزگار ايشان روزگار طبّ بود: زيركان و حكيمان بودند در ميان ايشان، و آنچه در وسع آدمى آيد از نوع مداومت و فنون معالجات ايشان بجاى مى‏آوردند و در آن ماهر بودند. پس رب العالمين معجزه عيسى هم از آن جنس ساخت كه ايشان در آن ماهر بودند. تا در ايشان اثر بيشتر كند. وهب بن منبه گفت كه: روز بودى كه پنجاه هزار كس مداوات كردى، ازين بيماران و اسيران و نابينايان و ديوانگان، هر كس كه طاقت داشتى بر عيسى رفتى، و آن گه نتوانستى رفتن عيسى برو خود رفتى. و آن گه مداوات وى آن بودى كه آن بيمار را دعا گفتى و دست بوى فرو آوردى بر شرط ايمان. گفته‏اند كه: اين دعا گفتى: «اللّهمّ! انت اله من فى السماء و اله من فى الارض، لا اله فيهما غيرك، و انت جبّار من فى السماء و جبار من فى الارض لا جبّار فيهما غيرك، و انت حكم من فى السماء و حكم من فى الارض، لا حكم فيهما غيرك، قدرتك فى الارض كقدرتك فى السماء، و سلطانك فى الارض كسلطانك فى السّماء، اسألك باسمك الكبير و وجهك المنير و ملكك القديم، انك على كل شى‏ء قدير.

وَ أُحْيِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ گفته‏اند كه: مسيح مرده زنده نكرد مگر كه جبرئيل در آن حال حاضر بود و چهار كس معروفند كه زنده كرد ايشان را: يكى عاذر دوستى بود از دوستان عيسى (ع)، بيمار شد خواهر خويش بنزديك عيسى فرستاد تا وى را خبر دهد. و ميان ايشان سه روزه راه بود، چون عيسى و اصحاب او آمدند، عاذر از دنيا رفته بود، بسر خاك وى شد، عيسى، و اين دعا بگفت اللّهم ربّ السماوات السبع، و الارضين السبع انّك ارسلتنى الى بنى اسرائيل، ادعوهم الى دينك و اخبرهم انى احيى الموتى باذنك، فاحى العاذر» اين دعا بگفت، و عاذر سر از خاك بر زد زنده، و با عيسى بيامد، و روزگارى ديگر بزيست، و وى را بعد از آن فرزند آمد.

ديگر ابن العجوز، مرده بود و بر جنازه نهاده مى‏بردند، عيسى دعا كرد و در آن حال زنده شد، از جنازه فرود آمد و جامه در پوشيد، و با اهل خويش شد، و بعد از آن فرزند زاد. سديگر ابنة العاشر، عيسى (ع) را گفتند كه: اين زن ديروز فرمان يافت عيسى دعا كرد زنده شد، و بعد از آن روزگارى بماند و فرزند زاد، چهارم سام بن نوح (ع) عيسى بسر خاك وى شد دعا كرد زنده شد، و از گور بر آمد، موى يك نيمه سر وى سفيد شده بود و در آن روزگار سپيدى در موى نبودى. گفته‏اند كه سام بن نوح پانصد سال از عمرش گذشته بود همه در جوانى و سياه مويى، پس آن روز كه زنده شد از هيبت و ترس قيامت نيمه سر وى سپيد شد. پس آن گه كه از خاك بر آمد گفت: قيامت برخاست؟ عيسى گفت: قيامت بر برنخاست، اما من ترا برخواندم بنام اعظم تا زنده شدى. آن گه عيسى گفت: هم بر جاى بمير! سام گفت: بشرط آنكه دعا كنى تا اللَّه تعالى مرگ بر من آسان كند و از سكرات موت زينهار دهد و ايمن كند! عيسى دعا كرد چنان كه وى خواست و بخاك فرو شد. كلبى گفت: دعاء عيسى كه بآن مرده زنده كردى اين بود كه: «يا حىّ يا قيوم!».

قوله: وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ مفسران گفتند: چون عيسى (ع) مرده زنده كرد، و اكمه و ابرص را بى‏عيب كرد، قوم وى گفتند: اين سحر است، بجادويى و استادى كردى! و ما نگرويم تا آنكه ما را خبر دهى از آن چه در خانهاى خويش ميخوريم و مى‏نهيم! پس عيسى ايشان را خبر دارد كه بامداد بخانه‏هاى خويش چه خوردند و باقى روز را چه نهادند. سدى گفت: عيسى در كتّاب بود، و با كودكان گفتى كه: پدران و مادران شما فلان طعام خوردند و از بهر شما كه كودكانيد چندين بر گرفتند و نهادند.

كودكان با خانها شدندى و گريستن در گرفتندى كه شما اين خورديد و آن خورديد و چندين نهاديد. ايشان گفتندى: شما را كه خبر داد از حال و قصه ما؟ كودكان ميگفتند كه عيسى ما را از آن خبر داد. پس كودكان را همه از كتّاب باز گرفتند و در خانه‏اى جمع كردند و گفتند: «لا تلعبوا مع هذا السّاحر»! با اين جادوگر بازى مكنيد و با وى مياميزيد! عيسى بطلب ايشان رفت، پدران گفتند: ايشان اين جا حاضر نه‏اند.

عيسى دانست كه ايشان در كدام خانه‏اند. گفت: پس درين خانه كه‏اند؟ پدران گفتند: «خنازير» عيسى گفت «كذلك يكونون» همچنين باشند! پس پدران چون ايشان بازديدند، همه خنازير بودند، چنان كه خود گفته بودند. پس اين قصه در بنى اسرائيل آشكارا شد، همه قصد عيسى كردند، مادر عيسى وى را بر گرفت و بر مركوبى نشاند و از آن دشمنان بگريختند و بمصر شدند.

إِنَّ فِي ذلِكَ اى فيما ذكرت لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ. وَ مُصَدِّقاً نصب على الحال و الوصف. لِما بَيْنَ يَدَيَّ من التوراة اى الكتاب الذى انزل قبلى، و قيل معناه. احقق ما اتى به مِنَ التَّوْراةِ اى بالتوراة فيكون ذلك معدودا من جملة معجزاته. وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ مفسران گفتند: در شريعت موسى (ع) گوشت شتر و بعضى مرغان و ماهيان حرام بود بر بنى اسرائيل. چنانك آنجا گفت: فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّباتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ. رب العالمين آن بريشان حلال كرد بر زبان عيسى وَ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ ميگويد: آوردم بشما نشانى از خداوند شما، اين نشان جمله معجزاتست و عجائب كار وى كه دلالت كرد بر درستى رسالت و نبوت وى. اما بر لفظ وحدان گفت كه از روى دلالت همه يك جنس است.

فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ اى وحّدوا اللَّه و اطيعونى فيما امرتكم به من النصيحة.

إِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ اين سخن اينجا و در سوره مريم بيزارى است از آنچه ترسايان دعوى كردند در وى. يعنى اگر من از افعال الهى چون مرده زنده كردن و مرغ زنده ساختن و غير آن چيزى نمودم بر طريق معجزات و بيان دلالت بر صحت رسالت، خداى را عزّ و جلّ بنده‏ام و آفريده او، و اللَّه است كه خداى منست و خداى شما، او را پرستيد و او را بنده باشيد، و بيگانگى و يكتايى وى اقرار دهيد، راه راست اينست. هر كه ازين برگشت بر راه راست نيست و دين وى بصفت استقامت نيست.

النوبة الثالثة

قوله تعالى وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ الاية... خداى عالميان كردگار جهانيان، روزى گمار بندگان، بخشاينده و مهربان، نوازنده دوستان درين آيت مريم را بنواخت، و با وى كرامتها كرد. و بآن كرامتها بر زنان جهانيان تفضيل داد و از همه جدا كرد. اوّل آنست كه او را بنداء كرامت برخواند كه يا مَرْيَمُ عزيزست اين خطاب! عزيز است اين ندا! كه هزاران هزار انبياء و اولياء رفتند يا در روح يافت آن رفتند، يا در حسرت و آرزوى آن رفتند! اى جان جهان اگر هزار بار تو او را برخوانى گويى «ربّى ربّى!» چنان نبود كه او يك بار ترا بر خواند كه «عبدى عبدى!» اگر چند او را بخداوندى پذيرى، سودت ندارد، كه خداوندى او خود ترا لازم است كار آن دارد كه او يك بار ترا ببندگى پذيرد.

بو يزيد بسطامى قدّس سرّه گفت: اوقفنى الحق سبحانه بين يديه الف موقف يعرض علىّ المملكة فاقول لا اريدها. فقال لى فى آخر الموقف يا با يزيد! ما تريد؟ قلت: اريد ان لا اريد اى اريد ما تريد. فقال تعالى عز اسمه: اتت عبدى حقا. هر چند ترا زهره آن نيست كه با حق بو يزيد و از سخن گويى. آخر كم از آن نباشد كه نيازى عرضه كنى، و سوزى و آرزوئي بنمايى گويى: خداوندا! بنامى و نشانى بسنده كرده‏ام آمدى كه از درگاه خود مرا نامى نهى هر نام كه خواهى، تا بود. مردى به بازار رفته بود تا غلامى خرد، غلامان عرضه كردند، يكى اختيار كرد تا بخرد، گفت: اى غلام چه نامى؟ گفت: اول بخر تا ترا باشم پس بهر نام كه خواهى مى‏خوان! چون بنده او باشى بهر نام كه خواهد ترا خواند و بهر صفت كه خواهد تا دارد.

استاد بو على گفت: پيرى را ديدم ازين ديوار بآن ديوار مى‏شتافت درمانده و سراسيمه گشته. گفت: از سر جوانى خود از وى سؤال كردم كه يا شيخ اندرين وقت چه شربت خورده‏اى؟ گفت: ما را خود آن نه بس كه بار خداى عالم ما را بياگاهاند كه شما را من آفريدم، و من خداوند شمايم. و ديگر چيزى در مى‏بايد؟

از عشق تو اين بس نبود حاصل من؟كآراسته وصل تو باشد دل من؟

نواخت ديگر مريم را آنست كه، رب العالمين او را رقم اصطفائيت كشيد بدو جايگه در اول آيت و آخر آيت. گفت: اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ، وَ اصْطَفاكِ عَلى‏ نِساءِ الْعالَمِينَ كرا بود از زنان جهانيان اين كرامت كه وى را بود؟ از دنيا و جهانيان آزاد بود، چنانك گفت: ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً و آنكه در آن آزادى پذيرفته و پسنديده خداى بود فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ. جاى و نشستگاه وى مسجد و محراب بود، و در آن جايگه روزى وى روان از درگاه خداى بود وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً. و آن گه پرهيزگار و خدا را فرمان بردار بود وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتِينَ. و در بزرگى و صديقى خداى وى را گواه بود وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ. و ازين عجبتر كه فرزندش بى‏پدر آمد و «رَوْحِ اللَّهِ» بود و ذلك فى قوله إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى‏ مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ رب العالمين درين آيت عيسى (ع) را چهار نام گفت: مسيح، عيسى كلمة و روح. يعنى كه عيسى رسول خداست، و موجود آورده سخن وى كان سخن را بمريم او كند، و جانى است ازو بعطاء بخشيده.

و درين آيت گفت: بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ روشناس و نيك نام در دنيا و در آخرت، و كريم بود بر خداى عزّ و جلّ، وى را كرامتها و معجزتها بود، يكى آن كه از مادر بى‏پدر در وجود آمد. ديگر آنكه از نفخ جبرئيل حاصل گشت. سديگر آنكه بكلمة، ناآفريده پيدا شد، چهارم آنكه وى را در كودكى حكمت و دانش داد و ذلك فى قوله تعالى. وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ تا آخر آيت همه معجزات وى است. و بحكم آنكه در علم خدا بود كه ترسايان در حق او غلو كنند، رب العالمين رد آن ترسايان را وى را در گهواره بحال طفوليت در سخن آورد تا گفت: إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ يعنى نه چنانست كه ترسايان گويند، بلكه من بنده خدايم آفريده اويم و وى خداوند من. و نيز رد ايشانست كه در مادر وى طعن زدند كه: يا أُخْتَ هارُونَ ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ! رب العالمين براءة ساحت مريم را، و روشنايى چشم وى را آن سخن در حال طفوليت بر زبان وى براند.

اين جا نكته‏اى عزيز است: چون در علم خدا بود كه مريم از عيسى روشنايى چشم و سرور دل خواهد بود در دنيا و در عقبى، رب العالمين بار و رنج عيسى در وقت ولادت بر وى نهاد و ذلك فى قوله تعالى: فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ إِلى‏ جِذْعِ النَّخْلَةِ تا حق وى واجب شد. آن گه در مقابله آن رنج و شدت نعمت و راحت بوى رسيد. و حال مصطفى (ص) با مادر وى بعكس اين بود، چون در علم خدا بود كه مادر را از وى نصيب نخواهد بود، نه در دنيا نه در آخرت، بار مصطفى (ص) بر وى ننهاد، و در وقت ولادت هيچ رنج بوى نرسيد، تا حقى واجب نگشت. نظير اين قصه نوح (ع) است با امت خويش، و قصه مصطفى (ص) است با امت خويش. نوح را گفتند: رنج امّت بر خويشتن منه و بار بلاء ايشان مكش، كه هرگز ترا از ايشان روشنايى چشم و سرور دل نخواهد بود، لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ پس بر مقتضى اين خطاب دعا كرد: رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً، ففعل اللَّه ذلك، و مصطفى (ص) را گفتند: يا سيد! رنج امت خويش احتمال كن، و بر ايشان صابر باش فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ و اگر ازيشان زشتى بينى از آن درگذر و عفو كن: خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ كه ترا از ايمان ايشان روشنايى چشم و سرور دل خواهد بود.

اينجا لطيفه‏اى گفته‏اند چنانستي كه: رب العالمين گفتى: بنده من هر چه بلا و محنت و شدت است از بيمارى و گرسنگى و تشنگى و غم روزى و بيم عاقبت، اين همه از فريشتگان برداشتيم و بريشان نهاديم كه نعيم باقى و بهشت جاودانى و وعده ديدار و رضاء ذو الجلال همه نه ايشان را ساخته‏ايم نه ايشان را بآن وعده‏اى داده‏ايم، بنده من ترا كه اين همه بلا دادم و محنت و مصيبت بر تو ريختم از آنست كه نعيم خلد و بهشت باقى هم ترا ساختم و بتو دادم، قسمت ما چنين است، آنجا كه گنج است ره گذر آن بر رنج است، و آنجا كه بلاست ثمره آن شفا و عطا است.

۱۱ النوبة الاولى

قوله تعالى: فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسى‏ مِنْهُمُ الْكُفْرَ آن گه كه دريافت و بدانست عيسى (ع) از كافرى آن قوم، قالَ گفت: مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ؟ ياران من از شما كيست با آنك خداى خود يار است مرا؟ قالَ الْحَوارِيُّونَ حواريون گفتند: نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ ما يارانيم خداى را، آمَنَّا بِاللَّهِ بگرويديم بخداى كه يگانه است وَ اشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (۵۲). پس گواه باش تو كه رسول خدايى كه ما گردن نهادگانيم.

رَبَّنا آمَنَّا بِما أَنْزَلْتَ خداوندا، ما بگرويديم بآنچه فرو فرستادى، وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ و بر پى فرستاده تو ايستاديم، فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ (۵۳) ما را نام نويس با گواهان خويش كه گواهى ميدهند بتوحيد و تصديق.

وَ مَكَرُوا و مكر ساختند آن جهودان، وَ مَكَرَ اللَّهُ و مكر ساخت خداى وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ (۵۴) و اللَّه بهتر همه ماكران است. مكر او مه و ساز او به.

إِذْ قالَ اللَّهُ اللَّه گفت: يا عِيسى‏. إِنِّي مُتَوَفِّيكَ من روزى ترا اكنون از زمين سپرى خواهم كرد، وَ رافِعُكَ إِلَيَّ و ترا بسوى خود بر خواهم آورد، وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا و ترا از كافران باز خواهم رهانيد. وَ جاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوكَ و خواهم كرد ايشان را كه پى برند بتو در توحيد، فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا زبر دشمنان تو كه بمن كافراند، إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ تا روز رستاخيز، ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ آن گه بازگشت شما همه با من است. فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ داورى برم ميان شما. فِيما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (۵۵) در آنچه شما در آن مختلف گشتيد.

فَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا امّا ايشان كه كافر شدند فَأُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِيداً عذاب كنم ايشان را عذابى سخت فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ هم درين جهان و هم در آن جهان، وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ (۵۶) و ايشان را يارى ده نيست.

وَ أَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و اما ايشان كه بگرويدند و كارهاى نيك كردند. فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ با ايشان گزاريم مزدهاى ايشان تمام، وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ (۵۷) و خداى دوست ندارد آن كافران كه بر خويشتن بكفر ستمكارانند.

ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ اين كه ميخوانيم بر تو از قصه مريم و عيسى (ع). مِنَ الْآياتِ از سخنان خداست وَ الذِّكْرِ الْحَكِيمِ (۵۸) و قرآن پاك محكم و راست.

النوبة الثانية

قوله تعالى: فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسى‏ مِنْهُمُ الْكُفْرَ الاية... معنى احساس دانستن است و يافتن بخرد، و ديدن بحاسه بصر، ميگويد كه: چون عيسى (ع) بدانست و دريافت كه جهودان بر كفر محكم ايستاده‏اند، و اصرار ايشان بر كفر ديد و قصد قتل عيسى (ع) ميكردند و ساز بد كه پنهان مى‏ساختند، عيسى (ع) در آن حال از ايشان برگشت و راه گريز گرفت، تا بقومى حواريان در افتاد. يعنى گازران كه جامها مى‏شستند و سپيد ميكردند. از ايشان نصرت خواست بر جهودان و گفت: مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ؟ انصار جمع نصير است چنان كه اشهاد جمع شهيد، و الى بمعنى مع است، چنان كه گفت آنجا: وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى‏ أَمْوالِكُمْ يعنى مع اموالكم و عرب گويند: «الذّود الى الذود ابل» يعنى مع الذود. و معناه «من يضيف نصرته اياى الى نصرة اللَّه؟» آن كيست از شما كه مرا نصرت كند با آنكه اللَّه مرا نصرت ميدهد.

گفته‏اند اين نصرت زبان است و اثبات حجت كه ميطلبيد، نه نصرت شمشير.

قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ حواريون گفتند كه ما يارانيم خداى را و اين بر فراخى مجال عرب است در سخن ايشان، مراد بآن نصرت دين است، چنان كه گفت: إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ يعنى: ان تنصروا دين اللَّه. جاى ديگر گفت: وَ يَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ اى و ينصرون دين اللَّه و رسوله.

امّا حواريون، خلافست ميان علما كه اين نام ايشان را از بهر چه نهادند؟ قومى گفتند: از بهر آنكه جامهاى سپيد داشتند، عيسى (ع) بايشان در رسيد و ايشان همه سپيد جامه بودند، صيد ماهى ميكردند. و درست آنست كه گازران بودند: «كانوا يحوّرون الثّياب اى يبيّضونها» و زن را حوراء گويند به آن معنى كه سياهه چشم وى سياه باشد و سپيده سخت سپيد و خالص. رسول خدا (ص) گفت: «هر پيغامبرى را حوارى است، حوارى ما زبير بن العوام است. اين خبر دليل است كه حوارى ناميست خاصگيان هر پيغامبرى را. ازين جاست كه قتاده گفت: انّ الحواريين كلهم من قريش: ابو بكر، و عمر، و على، و حمزة، و جعفر، و ابو عبيدة بن الجراح، و عثمان بن مظعون، و عبد الرحمن ابن عوف، و سعد بن ابى وقاص، و عثمان ابن عفان، و طلحه ابن عبيد اللَّه و الزبير ابن العوام و در قصه اين آيت گفته‏اند كه مريم عيسى (ع) را با حرفت صبّاغى داد پيش مهتر صبّاغان، چون آن حرفت بدانسته بود و دريافته، آن مهتر صباغان جامهاى بسيار بوى داد، و بر هر جامه نشان كرد بر آن رنگ كه ميخواست. آن گه به عيسى گفت: اين جامها رنگارنگ مى‏بايد هر يكى چنان كه نشان كرده‏ام به رنگ ميكن، اين بگفت و به سفرى بيرون شد و جامها بعيسى سپرد. عيسى رفت و آن جامها همه در يك خنب نهاد بر يك رنگ راست، و گفت: «كونى باذن اللَّه على ما اريد منك» پس آن گه مهتر صباغان زود از سفر باز آمد و آن جامها ديد، در يك خنب نهاده، و بيك رنگ داده، دل‏تنگ شد، گفت: اين جامها تباه كردى! عيسى گفت: جامها چون خواهى؟ و بر چه رنگ خواهى؟ تا چنانك تو خواهى از خنب بيرون آرم، چنان كرد. يكى سبز آمد، يكى زرد، يكى سرخ چنانك مراد بود. آن مرد از كار وى عجب درماند و دانست كه بجز صنع الهى نيست، بوى ايمان آورد و اصحاب وى همه ايمان آوردند. و نصرت دين وى كردند.

اين است كه رب العالمين گفت: قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ كلبى گفت: حواريون دوازده مرد بودند و از خاصگيان عيسى كه بر راه اتّباع وى راست رفتند و درست آمدند، هميشه با وى بودند، و هرگز از وى جدا نگشتند، هر گه كه گرسنه شدندى گفتندى: «يا روح اللَّه جعنا» عيسى دست بر زمين زدى و هر يكى را دو رغيف بيرون آوردى. و در حال تشنگى ميگفتند: «عطشنا يا روح اللَّه!» عيسى دست در زمين زدى، آب بر آمدى، تا ايشان بياشاميدندى. پس ايشان گفتند: يا روح اللَّه! كيست از ما فاضلتر كه بتو ايمان آورديم، و بر پى تو ايستاديم، چون گرسنه شويم ما را طعام دهى، و در تشنگى آب دهى؟ عيسى گفت: از شما فاضلتر آنست كه بدست خويش كار كند، و از كسب خويش خورد! ايشان چون اين سخن بشنيدند حرفت گازرى بياموختند، و از كسب خويش خوردند ايشانند كه رب العالمين نام ايشان حواريان نهاد، و از ايشان حكايت كرد كه گفتند: آمَنَّا بِاللَّهِ وَ اشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ: رَبَّنا آمَنَّا هم از قول حواريان است، ميگويد: خداوند ما! ما ايمان داريم و بگرويديم بِما أَنْزَلْتَ بآنچه فرو فرستادى از آسمان يعنى كتاب انجيل: وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ و بر پى رسول ايستاديم يعنى عيسى (ع). فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ اى مع محمد (ص) و امته، و هم الذين ذكرهم اللَّه فى قوله لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً.

وَ مَكَرُوا يعنى الذين احسّ عيسى منهم الكفر. ايشان كه عيسى ازيشان كفر معلوم كرده بود، مكر ساختند. و مكر ايشان آن بود كه چون عيسى و مادر از ميان ايشان بيرون شدند و پس با حواريان بايشان باز آمد و دعوت كرد، ايشان قصد عيسى كردند، و دار زدند، تا وى را بردار كنند، رب العالمين گفت: وَ مَكَرَ اللَّهُ ايشان ساز نهانى ساختند، و اللَّه ساز نهانى ساخت، گفتند كه: مكر، سازى بود پوشيده.

و باشد كه مفسدت را كنند، و باشد كه مصلحت را. و مكر اللَّه جز مصلحت را نباشد، و غدر با آن نبود كه اللَّه تعالى پاك است و منزه از غدر كردن. اين هم چنان است كه خود را جل جلاله كيد گفت و آن گه در آن كيد از غرور پاك و منزه است. بخلاف مخلوق كه كيد او با غرور است و مكر او با غدر. پس مكر خالق بمكر مخلوق نماند، هم نامى هست، لكن هم‏سانى نيست، و درين آيت رد جهميان ظاهر است و اهل سنت را بحمد اللَّه در آن حجت قاهر.

وَ مَكَرَ اللَّهُ گفته‏اند كه: مكر اللَّه اينجا آنست كه: پيغام داد به عيسى تا فرا حواريان گفت كه: آن كيست از شما كه رضا دهد تا شبه من بر وى افكنند، و وى را ببدل من بردار كنند و بهشت او را بود؟ يكى از ايشان اجابت كرد، آنست كه اللَّه تعالى گفت: شُبِّهَ لَهُمْ وهب ابن منبه گفت در بيان اين قصه: كه عيسى شبى نشسته بود با حواريان، و ايشان را وصيتها ميكرد، و نصيحتها ميگفت، آن گه گفت: يكى از شما امشب بمن كافر شود، و مرا بچند درم بفروشد. پيش از آنكه خروه بانگ كند و روشنايى روز پديد آيد، تا درين سخن بودند، جهودان بيامدند و عيسى (ع) را در آن ميانه شب ببردند، و دار زده بودند تا وى را بردار كنند. اللَّه تعالى آن شب فرمان داد تا جهان تاريك گشت، تاريكى عظيم كه ايشان يكدگر را نمى‏ديدند. فريشتگان آمدند در آن ساعت و عيسى (ع) را رهانيدند از دست ايشان. آن مرد كه عيسى (ع) او را نام زد كرده بود بكفر و بيگانگى، نام وى يهودا بود. بجهودان گفت: مرا چه دهيد اگر من شما را بعيسى دلالت كنم؟ سى درم بوى دادند. وى بيامد و عيسى در خانه بود كه روزن به بيرون داشت. چون در خانه شد اللَّه تعالى شبه عيسى بر وى افكند و جبرئيل آمد عيسى را از آن روزن به آسمان برد. جهودان از پس آن مرد در رفتند و آن مرد را بر صورت عيسى ديدند، وى را بگرفتند و بردار كردند. و بعد از آن مادر عيسى و زنى ديگر آمدند بپاى دار و ميگريستند. رب العالمين فرمان داد تا عيسى بيامد و ايشان را گفت چرا مى‏گرييد؟ ايشان گفتند: بتو ميگرييم. عيسى گفت: شما دلتنگ نباشيد كه اللَّه تعالى مرا بآسمان برد و با من نيكوئيها كرد و جز خير و راحت پيشم نيامد، و اين مرد را كه بردار كردند اللَّه تعالى شبه من بر وى افكند، تا جهودان پنداشتند كه آن من بودم. اين است كه رب العالمين گفت: وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ جهودان پنداشتند كه ايشان دست بردند بآن مكر كه ساختند و مكر اللَّه به است و ساز او مه.

تواريخيان گفتند كه: عيسى سى و سه ساله بود كه او را بآسمان بردند از بيت المقدس شب قدر از ماه رمضان و سى ساله بود كه از آسمان بوى وحى آمد.

چنان كه مدت نبوّت و ابلاغ وى سه سال بر آمد، آن گه او را بآسمان بردند. و مريم آن گه كه بوى بار گرفت سيزده ساله بود، و بعد از رفع عيسى (ع) شش سال بزيست. و ولادت عيسى بعد از ملك اشكانيان بود به پنجاه و يك سال و بعد از غلبه اسكندر بزمين بابل بشصت و پنج سال. و عيسى به بيت لحم زاد كه منزلى است از منازل مسجد اقصى.

مصطفى (ص) شب معراج آنجا فرود آمد و نماز كرد.

قوله: إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسى‏ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ در معنى مُتَوَفِّيكَ دو قول گفته‏اند: يكى آنست كه اللَّه گفت يا عيسى من ترا ستاننده‏ام و گيرنده و از دنيا بسوى خود بر آورنده بى‏مرگ. همانست كه جاى ديگر گفت: فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي اى قبضتنى الى السّماء و أنا حىّ. اين قول كعب است و حسن و كلبى و مطر وراق، و ابن جريج و ابن زيد، و برين قول توفى را دو تأويل است: يكى آنكه: رافعك الى وافيا اى تاما لم ينالوا منك شيئا. چيزى كه بتمامى از كسى بستانى گويى: توفيت كذا و استوفيته يعنى كه: من ترا به آسمان بر آرم با شخص تمام كه اين دشمنان از تو هيچ چيز نكاهند و نگيرند. ديگر آنست كه: «انّى متوفيك، اى متسلّمك»، يقال «توفيت منه، اى تسلّمته» يعنى كه: من ترا با خود پذيرم و سوى خويش برآرم. قول ديگر آنست: كه از ابن عباس روايت كرده‏اند: «انى متوفيك اى مميتك» توفّى برين قول مرگ است و آن را دو تأويل است: يكى آنكه وهب گفت: «توفّى اللَّه عيسى ثلاث ساعات من النّهار ثمّ رفعه اليه». تأويل ديگر آنست كه ضحاك گفت بر تقديم و تأخير «انّى رافعك الىّ و مطهّرك من الّذين كفروا و متوفيك بعد انزالك من السّماء».

ميگويد: ترا بسوى خويش برآرم و از كافران برهانم و آن گه بعاقبت ترا بدنيا فرستم و بميرانم.

روى ان النّبي (ص) قال انا اولى بعيسى بن مريم لانه لم يكن بينى و بينه نبى، و انّه نازل على امّتى و خليفتى عليهم، فاذا رأيتموه فاعرفوه، فانه رجل مربوع الحلق، الى الحمرة و البياض، سبط الشعر، يهلك اللَّه فى زمانه مسيح الضّلالة الكذّاب الدّجال، و يلبث فى الارض اربعين سنة. و فى رواية كعب اربعا و عشرين سنة، ثم يتزوّج و يولد له، يتوّفى و يصلّى المسلمون عليه و يدفنونه فى حجرة النبى (ص).

و روى ان النّبي (ص) قال كيف يهلك امّة أنا فى اوّلها و عيسى فى آخرها و المهدى من اهل بيتى فى وسطها.

قال ابن عباس ما لبس موسى الّا الصّوف حتى قبض، و ما ليس عيسى الّا الشعر حتى رفع.

و قال ابن عمر رأينا النبى (ص) يبتسم و هو فى الطواف. فقيل له فى ذلك، فقال استقبلنى عيسى فى الطواف و معه ملكان.

وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا تطهيره من الكافرين: اخراجه من بينهم.

و قيل تخليصه من قتلهم لانّ ذلك نجس طهّره منه.

وَ جاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ ابن زيد گفت: اين ترسايان‏اند كه در هر شهرى كه باشند مه از جهودان باشند، نه بينى كه ترسايان را در دنيا مملكت و عزّت و منعت است، و جهودان را جز خوارى و مهانت و فرومايگى نيست. و برين قول معنى اتباع دعوى محبت است نه اتباع دين و ملت. و قول درست آنست كه: اتّباع جز اتّباع دين و ملّت نيست، و اين كاف اتَّبَعُوكَ با مصطفى (ص) ميشود و معنى آنست كه: ايشان كه بر پى تو رفتند يا محمد. در توحيد و تصديق هم ايشانند كه اتّباع دين عيسى (ع) و ملت وى كردند براستى و درستى، و او را ببندگى اللَّه و رسالت وى اقرار دادند. يا محمد! اينان برتر جهودان و ترسايانند، امروز در برهان و حجت تا بقيامت و فردا در درجات بهشت با نعمت و كرامت. آن جهودان و ترسايان در اسفل السافلين، و اين مؤمنان در اعلى عليين.

ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فِيما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ اين مختلفان درين آيت پنج قوم‏اند، يكى مسلمانان‏اند كه مى‏گويند كه: اللَّه يكى و موسى (ع) و عيسى (ع) و محمد (ص) رسولان او، و ديگر جهودان‏اند كه ميگويند: موسى رسول او و عيسى و محمد (ص) نه. و سديگر گروه ترسايان‏اند. يك گروه مى‏گويند كه: عيسى (ع) خداست! و يك گروه مى‏گويند كه: فرزند است و مادر وى زن، و محمد (ص) پيغامبر نه. آن گه خبر داد از سرانجام اين چهار گروه كه كافرند و آن يك گروه كه مسلمان‏اند: فَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا الآية... اما اين چهار گروه كه كافران‏اند فَأُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِيداً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ ايشان را عذاب كنم عذابى سخت در دنيا بشمشير و گزيت و در آخرت آتش جاويد.

وَ أَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ اما آن يك گروه كه مسلمان‏اند كه ايشان را ايمان است و عمل صالح. ايمان فعلى باشد از بنده كه مقتضى آن امن بود از عذاب خدا، و عمل صالح فعلى بود كه مقتضى آن صلح باشد ميان بنده و ميان خدا.

فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ ميگويد: جزاء كردار ايشان و ثواب طاعات ايشان بتمامى بايشان رسانيم، و از مزد كار ايشان هيچ چيز ضائع نكنيم و نكاهيم. همانست كه جاى ديگر گفت: إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا.

آن گه گفت: وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ اللَّه ظلم نه پسندد و ظالمان را دوست ندارد. يعنى كه چون ظلم دوست ندارم بدانيد كه خود نكنم و با خلق خود پيش نگيرم، كه آن كس كه چيزى دشمن دارد، خود نكند خاصه كه از آن مستغنى و بى‏نياز باشد.

ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ حقيقت تلاوت اتّباع است، يعنى كه خواننده لفظ بر پى لفظ مى‏دارد و «حق تلاوت» چنان كه آنجا گفت يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ آنست كه تدبر و تتبع معنى بر پى لفظ دارد، و بمقتضى آن كار كند، و خداى عزّ و جل در قرآن جايها اضافت تلاوت و قراءة با خود كرد از آن در قرآن فراوان است. و ظاهر آن همه رد جهميان است، و گفت مصطفى (ص) شاهد آنست: كأن الناس لم يسمعوا القرآن حين سمعوه من الرحمن يتلوه عليهم.

ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الْآياتِ معنى آنست كه: اين قصه عيسى و مريم كه ما بر تو خوانديم از علامات رسالت و برهان نبوت تو است يا محمد، كه آن خبرها غيب است كه نه بمشاهدت ديده و نه از كتابى برخوانده‏اى، بلكه ما ترا از آن خبر داديم و از ذكر حكيم «يعنى لوح محفوظ» با تو بگفتيم: «و اللّوح المحفوظ معلّق بالعرش من درّة بيضاء» و گفته‏اند كه: «ذكر حكيم» قرآن است، فانه المحكم من الباطل و هو المشار اليه بقوله تعالى: كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسى‏ مِنْهُمُ الْكُفْرَ قالَ مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ؟ بزرگ است و بزرگوار، جليل است و جبّار، خداوند جهانيان و دارنده آفريدگان، و دادستان از گردنكشان، و كين‏خواه از برگشتگان، باز دارنده عدل خود از دوستان بازدارنده شر بدان از نيكان، نگه دارنده آبروى دوستان خويش در آفريدگان.

بنگر كه چه فضل كرد و چه كرم نمود با عيسى بنده و رهى خويش! و چه ساخت از ساز نهانى بر آن دشمنان! آرى، دوستان خويش بدشمنان نمايد، اما بايشان ندهد و نسپارد اگر عيسى را بدشمنى مى‏بگذاشتى در بدايت وجود در حال طفوليت شيطان را فرا پيش وى گذاشتى، چنانستى كه عيسى (ع) گويد: من آن روز دانستم كه در پرده عنايت احديت و در پناه عصمت ربوبيت‏ام كه در حال طفوليت و ضعف كودكى مهتر شياطين از من بازداشت، و مرا در حفظ و عصمت خود نگه داشت. گويند كه: آن روز ابليس فرياد برآورد و گفت: بار خدايا اگر گرد عيسى نتوانم گشت كه گفته‏اى: إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ بعزّت تو خداوندا كه باز نگردم تا هر كه بدو نگرست زنّارى بر نه بندد، و سنب خرى نپرستد، رشك و غيرت آنكه عيسى را بنواختى و روشناس و مقرّب كردى! وز حضرت عزّت فرمان مى‏آيد كه: أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ اگر در ايشان خيرى بود يا سعادتى در راه ايشان بودى، از تو هم چون عيسى (ع) معصوم بودندى. لكن حكم ما ايشان را در ازل به بيگانگى رفت، و صولت قهر ما ايشان را از درگاه ما براند، و داغ نوميدى بر جان ايشان نهاد. ايشان را بر فتراك خويش بند كه ايشان سزاى تواند و تو سزاى ايشان.

پيش تو رهى چنان تباه افتادستكز وى همه طاعتى گناه افتادست‏
اين قصه نه زان روى چون ماه افتادستكين رنگ گليم ما سياه افتادست‏

وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ ابن عباس گفت: مكر اللَّه آن بود كه چون ايشان بكفر و گناه بيفزودند، در نعمت بيفزود تا ايشان را بيكبارگى در نعمت بطر گرفت.

كفر نهمار آوردند، و در طغيان و ضلالت سر در نهادند، آن گه ايشان را فرا گرفت پاره پاره از آنجا كه ندانستند.

در آثار بيارند: كه يكى ابو الدرداء را رنجانيد. ابو الدرداء گفت: بار خدايا تن درست و عمر دراز و مال بسيار وى را ارزانى بدار! عاقل كه درين سخن تامل كند داند كه: بدترين دعاهاست، كه هر كه را اين دادند بطر و غفلت وى را از كار آخرت غافل گرداند تا هلاك شود.

إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسى‏ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ الآية... بو بكر واسطى گفت: «متوفّيك عن شهواتك و حظوظ نفسك» اللَّه گفت: يا عيسى من ترا از شهوات و لذات و حظوظ نفس خويش فرا خواهم گرفت، تا نيز حظوظ خود نطلبى، و مراد نفس را نكوشى.

رب العالمين اين بگفت و چنان كرد، او را به آسمان برد و بمنزل فريشتگان فرود آورد، و او را بصفت ايشان بر آورد اكنون عيسى (ع) بآسمان است. و مصطفى (ص) گفت: شب معراج عيسى را بآسمان دوم ديدم. و بآخر عهد اين امّت بمحراب بيت المقدس فرود آيد، و دجال را هلاك كند و صليب بشكند و خنزير بكشد، و نصرت دين محمد كند، و بيان اين قصه در آن خبر است كه: ابو امامة باهلى روايت كرد از مصطفى (ص): «قال انه لم تكن فتنة فى الارض منذ ذرأ اللَّه ذرية آدم اعظم من فتنة الدجّال، و ان اللَّه لم يبعث نبيا الا قد حذّر امته الدجال، و انا آخر الانبياء و انتم آخر الامم و هو خارج فيكم لا محالة».

گفت: از روزگار آدم تا بقيامت هيچ فتنه‏اى صعب‏تر و عظيم‏تر از فتنه دجال نيست و پيغامبران كه بودند همه آن بودند كه امت خود را از فتنه دجال بيم دادند، و بترسانيدند.

و من پيغامبر آخر الزمان ام و شما امت آخر الزمان، و در روزگار اين امت لا محالة بيرون آيد. آن گه مصطفى (ص) گفت: اگر من زنده باشم شغل او كفايت كنم شما را، و اگر بعد از من بيرون آيد، فاللَّه خليفتى على كل مسلم.

آن گه بيان كرد كه از كجا بيرون آيد؟ گفت: از ميان شام و عراق پديد آيد، و چنان كه مى‏رود در سوى راست و سوى چپ، تباه‏كارى ميكند در زمين. و اوّل سخن كه گويد آنست: كه «انا نبىّ» دعوى پيغامبرى كند! مصطفى (ص) گفت: «و لا نبىّ بعدى»

يعنى: بدانيد كه پس از من هيچ پيغامبرى نباشد. نگر تا بدروغ وى فريفته نشويد! آن گه پاى برتر نهد و سخن برتر گويد، و دعوى خدايى كند: انا ربكم گويد! مصطفى (ص) گفت: «و لن تروا ربكم حتّى تموتوا»

و شما تا نميريد خداى را نه بينيد!

«و انّه اعور و اللَّه ربّكم ليس باعور»

گفت: و نشان وى آنست كه اعور بود، و خداى شما اعور نيست، و ميان دو چشم دجال نام كافر نوشته چنانك دبير و نادبير ميخواند. و با وى بهشتى است و دوزخى. مصطفى (ص) گفت: آن دوزخ وى بهشت است و آن بهشت دوزخ. كسى كه با آن دوزخ و آتش وى گرفتار شود، بايد ابتداء سورة الكهف درگيرد و ميخواند، تا خداى تعالى آن آتش بر وى سرد كند.

چنان كه بر ابراهيم (ع) سرد كرد. آن گه اعرابى را گويد: چه بينى، اگر من پدر و مادرت زنده كنم، گواهى دهى كه من خداى توام؟ اعرابى گويد چنين كنم! پس دو شيطان بر صورت مادر و پدر وى بيايند و گويند: «يا بنىّ اتّبعه فانّه ربّك»

گفتا: و از فتنه دجال يكى آنست كه: او را مسلط كنند بر شخصى تا وى را بكشد و پاره‏پاره بكند. آن گه گويد: «انظروا الى عبدى هذا فاننى ابعثه الآن، ثم يزعم ان له ربّا غيرى»

گويد: نگريد باين بنده من كه هم اكنون او را زنده كنم، و گويد: كه مرا خداى ديگر است نه تو، پس رب العالمين آن بنده را زنده كند تا دجال وى را پرسد كه: «من ربّك؟»

بنده گويد: «ربّى اللَّه و انت عدوّ اللَّه انت الدجال، و اللَّه ما كنت قطّ اشد بصيرة فيك منّى الآن.»

و از فتنه وى آنست كه: آسمان را فرمايد تا باران ببارد، و زمين را فرمايد تا نبات برآرد، و چرندگان و مواشى در احياء عرب همه فربه شوند و پر شير. آن گه بهمه زمين فرا رسد مگر بمكه و مدينه كه رب العالمين فريشتگان را فرستد با شمشيرهاى كشيده تا وى را از مكه و مدينه باز دارند. آن گه بنزديكى مدينه فرود آيد و بفرمان خداى عزّ و جلّ سه بار مدينه بلرزد و بجنبد تا هر چه منافقان باشند از مردان و زنان از مدينه به دجال اوفتند. و مدينه از كافران و منافقان و بدان پاك شود. مصطفى (ص) گفت: آن روز را روز اخلاص گويند كه نيكان مدينه از بدان پاك شوند و خالص گردند.

ام شريك بنت ابى العسكر گفت: يا رسول اللَّه عرب آن روز كجا باشند؟

رسول (ص) گفت عرب آن روز اندك باشند به بيت المقدس فرود آمده و امام ايشان مردى صالح، نماز بامداد را مؤذن اقامت گويد در مسجد بيت المقدس و امام فرا پيش شود. و تكبير احرام بندد، ناگاه عيسى (ع) فرو آيد، و آن امام قدم باز پس مى‏نهد، يعنى كه: تا عيسى فرا پيش شود. عيسى دست ميان كتف وى فرانهد: «تقدم فصلّ فانها لك اقيمت».

گويد: پس چون نماز گزارده باشند، عيسى گويد: در بگشائيد، در بگشايند دجال را بينند با هفتاد هزار جهود بهر يكى طيلسانى برافگنده و شمشيرى حمائل كرده، دجال چون در عيسى نگرد بگدازد، چنانك نمك در آب بگدازد، و برگردد تا بگريزد، و عيسى گويد: «انّ لى فيك ضربة لن تسبقنى بها»

مرا ضربتى بر تو زدنى است كه از آن فراپيش نتوانى شدن، آن گه بوى در رسد و او را بكشد، جهودان همه بهزيمت شوند. هر درختى و خارى و سنگى كه جهودى در پس وى گريزد، رب العزت آن را بسخن آرد تا جهود را بسپارد مگر درخت غرقد كه از درخت ايشان است. آن گه مصطفى (ص) گفت: روزگار دجال چهل سالست هر يك سال چون يك ماه، و يك ماه چون يك هفته از آدينه تا بآدينه. و آخرترين روز وى چون شراره‏اى بود! گفتند: يا رسول اللَّه در آن روزهاى كوتاه نماز چون كنند؟ رسول گفت: نمازها بوقت خويش توانند كرد چنان كه درين روزها. آن گه مصطفى (ص) گفت: عيسى بن مريم در امّت من حكمى دادگر باشد، و پيش روى استوار است، او صليب را بشكند، و خوك بكشد، و كفر بردارد، و كين و عداوت و بغض و حقد در هيچ دل نماند، گزندگان بى‏زهر شوند و ددان با مردم نرم و رام شوند، كودكان دست در دهن مار كنند و ايشان را گزندى نرسد، و دست در گردن شير افكنند و نترسند، و گرگ در ميان گوسفندان شوند چنان كه سگان، و هيچ نرمند، و نبات زمين چنان شود كه در عهد آدم (ع) بود، جماعتى از خوشه‏اى انگور سير شوند. و يك انار نفرى را بتمامى برسد، و گاوان كشت‏زارى گران‏بها شوند، از آنكه همه جهان كشت‏زار و جاى نبات بود، و اسبان غازيان ارزان باشند. از آنكه حرب و قتال نباشد كه كافران و بد دينان هيچ نمانند، و جهانيان همه بر كلمه حق و عبادت اللَّه گرد آيند، و جز خداى عزّ و جلّ نپرستند.

۱۲ النوبة الاولى

قوله تعالى إِنَّ مَثَلَ عِيسى‏ عِنْدَ اللَّهِ مثل عيسى بنزديك خدا كَمَثَلِ آدَمَ هم چون مثل آدم است خَلَقَهُ، مِنْ تُرابٍ بيافريد آدم را از خاك، ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (۵۹) آن گه وى را گفت كه باش و مى‏بود.

الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ اين سخن راست است و پاك بسزا از خداوند تو.

فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (۶۰) تو كه رسول منى از گمان افتادگان مباش.

فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ هر كه با تو حجت آرد در كار عيسى مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ پس ازين كه بتو آمد از پيغام و دانش. فَقُلْ تَعالَوْا گوى بياييد، نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ تا بخوانيم پسران خويش، و شما پسران خويش وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ و زنان خويش و شما زنان خويش. وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ و ما خود بخويشتن و شما خود بخويشتن. ثُمَّ نَبْتَهِلْ پس مباهلت كنيم، فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ (۶۱) لعنت خدا كنيم بر دروغ زنان. إِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ اين نامه قصه‏هايى است راست چنان كه بود، وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا اللَّهُ و نيست هيچ خدا جز اللَّه. إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (۶۲) و خدايست كه براستى اوست كه توانا و دانا است.

فَإِنْ تَوَلَّوْا اگر برگردند از مباهلت، و باز ايستند از تصديق فَإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ (۶۳) خداى داناست با آن مفسدان و تباهكاران.

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ بگو اى اهل كتاب! تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ باز آييد بسخنى كه آن سخن يكسان است بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ ميان ما و ميان شما، أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ كه نپرستيم جز اين خداى وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً و با وى هيچ انباز نگيريم، وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً و كسى از ما، كسى را بخدايى نگيرد و خدا نخواند، مِنْ دُونِ اللَّهِ فرود از خداى، فَإِنْ تَوَلَّوْا پس اگر از پذيرفتن اين باز گردند، فَقُولُوا پس شما بگوئيد اشْهَدُوا گواه باشيد، گواهى دهيد، بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (۶۴) بآنكه ما بارى گردن نهادگانيم.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنَّ مَثَلَ عِيسى‏ عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ سبب نزول اين آيت آنست كه: ترسايان نجران، سيد و عاقب و اسقف و اصحاب ايشان آمدند بر مصطفى (ص) و گفتند: «ما لك تشتم صاحبنا» چه بودست ترا كه صاحب ما را ناسزا مى‏گويى، يعنى عيسى (ع). رسول گفت: آن چه ناسزاست كه من وى را گفتم؟ گفتند: مى‏گويى كه وى بنده است. گفت: «اجل هو عبد اللَّه و رسوله و كلمته القاها الى مريم العذراء البتول.»

ايشان چون اين سخن شنيدند همه در خشم شدند و كراهيت نمودند، گفتند: «هل رأيت انسانا قط من غير اب؟» هرگز هيچ مردم ديدى كه بى‏پدر باشد؟

اگر چنين است كه تو مى‏گويى مثال اين با ما نماى! رب العالمين بجواب ايشان و حجت بر ايشان اين آيت فرستاد، گفت: قياس خلق عيسى (ع) بى‏پدر همچون قياس خلق آدم بى‏پدر و بى‏مادر است.

إِنَّ مَثَلَ عِيسى‏ عِنْدَ اللَّهِ ميگويد سان و صفت عيسى بنزديك خدا و در حكم وى همچون سان و صفت آدم است. آدم را از خاك بيافريد و قالب وى بساخت، و روزگارى آن جسد بى‏روح ميان مكّه و طائف چنان كه در خبر است بگذاشت، آن گه آن جسد را گفت كه: اى آدم باش بشرى زنده گويا، نه پدر بود نه مادر، همچنين باد را گفت: عيسى باش، پدر نه بود و مادر بود، يعنى در تخليق بنزديك اللَّه در قدرت او هر دو يكى‏اند. چنان كه آفرينش آدم بى‏پدر و مادر بر وى دشخوار نبود، آفرينش عيسى (ع) بى‏پدر دشخوار نبود.

الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ ميگويد: آنچه با تو گفتيم از قصه و خبر عيسى درست است و راست، و پيغام از خداوند تو، و حق اينست و راست كه خدا گفت، نه آن كه ترسايان گفتند در كار عيسى. و روا باشد كه الْحَقُّ ابتدا نهند و مِنْ رَبِّكَ خبر ابتدا، و معنى آن باشد كه: الحق فى ذلك بل فى الامور كلها ما يكون مصدره من اللَّه عز و جل.

فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرِينَ هر چند كه ظاهر اين خطاب با مصطفى (ص) است، اما مقصد اين خطاب عموم امّت است، يعنى شما كه امّت محمدايد بشك مباشيد كه مثل عيسى هم چون مثل آدم است و در گمان ميفتيد، چنان كه ترسايان در گمان افتادند و اين مثل نپذيرفتند.

فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ معنى محاجّه و محاقّه حجت آوردن است و خويشتن را حق نمودن. ميگويد: هر كه با تو حجت آرد در كار عيسى، و آنچه اللَّه گفت و بيان كرد نپذيرد، مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ پس از آنكه از خدا بتو پيغام آمد، و بدانستى كه عيسى بنده خدا بود و رسول وى. فَقُلْ تَعالَوْا ايشان را گوى، يعنى ترسايان نجران و مهتران ايشان سيّد و عاقب كه با تو خصومت ميكردند، تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ بيائيد تا خوانيم ما پسران خويش و شما پسران خويش، و ما زنان خويش و شما زنان خويش، و ما خود بخويشتن و شما خود بخويشتن، آن گه مباهلت كنيم. مباهلت آن بود كه دو تن يا دو قوم بكوشش مستقصى يكديگر را بنفرينند، و از خداى عزّ و جلّ لعنت خواهند از دو قوم بر آنكه دروغزنان‏اند. و بهلة ناميست لعنت را، مباهلت و تباهل و ابتهال در لغت يكى‏اند. و تفسير ابتهال خود در عقب لفظ بگفت. فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ. گفته‏اند كه: روز مباهلت روز بيست و يكم از ماه ذى الحجّه بود.

مصطفى (ص) بصحرا شد. آن روز دست حسن (ع) گرفته و حسين (ع) را در بر نشانده، و فاطمه (ع) از پس ميرفت، و على (ع) از پس ايشان. و مصطفى (ص) ايشان را گفت: چون من دعا كنم شما آمين گوئيد. دانشمندان و مهتران ترسايان چون ايشان را بصحرا ديدند بر آن صفت، بترسيدند، و عام را نصيحت كردند و گفتند: يا قوم! انّا نرى وجوها لو سألوا اللَّه عزّ و جلّ ان يزيل جبلا من مكانه لازاله، فلا تبتهلوا فتهلكوا و لا يبقى على وجه الارض نصرانى الى يوم القيامة.» ترسايان آن سخنان از مهتران خويش بشنيدند همه بترسيدند، و از مباهلت باز ايستادند و طلب صلح كردند و جزيت بپذيرفتند، بآنكه هر سال دو هزار حلّه بدهند، هزار در ماه صفر و هزار در ماه رجب. مصطفى (ص) با ايشان در آن صلح بست. آن گه رسول خدا گفت: و الذى نفسى بيده لو تلاعنوا لمسخوا قردة و خنازير، و لاضطرم عليهم الوادى نارا، و لاستأصل اللَّه نجران و اهله حتى الطير على الشجر، و لما حال الحول على النصارى كلهم حتى هلكوا.

قوله: إِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ، وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا اللَّهُ اى انّ الّذى اوحينا اليك لهو الخبر الحقّ، و انّ المستحقّ للعبادة هو اللَّه عزّ و جلّ لا غير، و لا عزّ و لا حكم الّا له». ميگويد: اين پيغام كه بتو فرستاديم از قصه عيسى (ع) و آدم (ع) راست است و درست، و گفت ترسايان در عيسى باطل، كه معبود جز خدايى عزّ و جلّ نيست، و عزّت جز عزّت او نيست، و حكم جز حكم او نيست، آن گه تعظيم را نام اللَّه اعادت كرد و گفت: وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ خداى است كه كس با وى نتاود، و خدايى را او بشايد، و فرزند و انباز ندارد. حكيم است كه كارها بحكمت كند و عدل و راستى در آن نگه دارد.

فَإِنْ تَوَلَّوْا اگر برگردند از مباهلت و نپذيرند كلمه حق و بيان راست، فَإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ آن برگشتن ايشان بر خداى پوشيده نيست، ميداند از خلق خويش كه تباه كار و بد كردار كيست، و فردا جزاء وى دهد بسزاء وى.

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ اين خطاب هم بترسايان نجران است. قتاده و ربيع گفتند كه: اهل كتاب اينجا جهودان مدينه و ترسايان نجران بهم‏اند كه جايى ديگر ايشان را در ذمّ فراهم گرفت، گفت: اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ... الآية.

قوله: تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ اين كلمه سواء، كلمه «لا اله الا اللَّه» است، يعنى كه مردم بايد كه در آن يكسان باشند در عابدى. مفسران گفتند: اين آيت بجواب آن جهودان آمد كه گفتند: يا محمد (ص) تو از ما آن ميخواهى كه ما ترا بخدايى گيريم چنان كه ترسايان عيسى (ع) را گرفتند و بجواب آن ترسايان گفتند: يا محمد (ص) از ما آن ميخواهى كه در تو آن گوئيم كه جهودان در عزير گفتند.

رب العالمين گفت: ايشان را گوى تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ بيائيد كه جز خداى را نپرستيم، و جز او را عبادت نكنيم.

روى انّ النّبي (ص) قال: لا تطرؤنى كما اطرأت النّصارى ابن مريم فانّما انا عبد، فقولوا: عبد اللَّه و رسوله». و انطلقت وفد بنى عامر الى النبى (ص) فقالوا انت سيدنا فقال: السيد اللَّه فقالوا افضلنا و اعظمنا طولا. فقال: «قولوا قولكم او بعض قولكم و لا يستجرينّكم الشّيطان»

وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً اين كلمه همان فائده داد كه أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ داد، و زيادة فائده درين كلمه آنست كه عبادت خدا صورت بندد با بعضى شرك. چنان كه رب العالمين جاى ديگر گفت: وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ.

و مصطفى (ص) گفت: الشّرك اخفى فيكم من دبيب النّمل على الصّخرة الصّمّاء فى اللّيلة الظّلماء»، پس أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ اشارت بتوحيد دارد، وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً اشارت باخلاص.

وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ اين هم تفسير كلمه سَواءٍ است، يعنى كه هيچ كس از ما كسى را بخدايى نگيرد، و خداى نخواند، نه اهل تورات عزير را و نه اهل انجيل، عيسى را. و نه كس باطل از مبطل بپذيرد. و گفته‏اند: در معنى لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ اى لا نطيع فى معصية اللَّه احدا، يعنى در معصيت خدا هيچ كس را فرمان نبريم، كه هر كه در معصيت خدا مخلوقى را فرمان برد همچنانست كه جز خداى را كسى را سجده برد و او را بخدايى گرفت. مصطفى (ص) گفت: «من اطاع مخلوقا فكأنّما سجد سجدة لغير اللَّه».

فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا... الآية اين خطاب با مصطفى (ص) است و با امت وى. ميگويد: «اگر ايشان از اجابت برگردند شما گوئيد كه ما مسلمانانيم و خداى را يكتا و بى‏همتا گويانيم. اگر كسى گويد: اين آيت بر سبيل حجت آورد بر ايشان، و درين چه حجت است كه گفت: فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا...؟ جواب آنست كه رب العالمين ما را درين آيت ادب محاجّت در آموخت، و بيان كرد كه معاند را بعد از آنكه حجّت بر وى لازم گشت و حق بر وى ظاهر شد، و هم چنان عناد مينمايد، راه آنست كه از وى برگردند و ملاجّت در محاجّت وى بگذارند.

و فى الخبر انّ النبى (ص) كتب كتابا الى قيصر و دعاه الى الاسلام، فقال: «من محمد رسول اللَّه الى هرقل عظيم الروم سلام على من اتّبع الهدى. امّا بعد، فانّا ادعوك الى الاسلام اسلم تسلم، اسلم يؤتك اللَّه اجرك مرّتين فان تولّيت فانّ عليك اثم الاريسيّين. يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم..

الى آخر الآية».

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنَّ مَثَلَ عِيسى‏ عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ... اين آيت از يك روى اشارت بقدرت خداى دارد، و از يك روى اشارت بتخصيص و تشريف عيسى (ع) و آدم (ع). اما تخصيص ايشان ظاهر است. و بيان قدرت آنست كه: در آفرينش عيسى و آدم باز نمود كه خداى قادر بهر كمالست، و قدرت او بى‏كسب و بى‏احتيال است.

توانايى او بى‏عجز و بى‏زوال است، و پايندگى او در عزّت و قدرت بى‏گشتن حال است.

نه خود در وصف قدرت بلكه در همه اوصاف قيّوم و متعال است. هر چه خواهد كند، و توان آن دارد كه از نطفه مرده گاه آدمى زنده كند، وز بيگانه مرده گه آشنا زنده كند. ازين عجب‏تر كه از خاك مرده آدم صفى آرد، و از مريم بى‏پدر عيسى (ع) پيدا كند، ميان اين و آن خدايى خود پيدا مى‏كند و قدرت خود بخلق مينمايد. آن چيست كه در عقل محالست كه نه در تحت قدرت ذو الجلال است؟ آن چيست از معدوم كه نه اللَّه بر آن قادر بر كمالست؟ مخلوق را قادر گويند لكن بر سبيل مجاز قدرت او كسبى، بعضى تواند و بعضى نه، و خداى بهر چيز قادر است: در معدوم چنان كه در موجود، در مستحيل چنان كه در معقول، در خير و در شر، و در طاعت و در عصيان.

قال اللَّه تبارك و تعالى وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً.يكى از بزرگان دين خداى را عزّ و جلّ ثنا كرد و گفت: يا من يقدر و لكنه يغفر، يا من يعلم و لكنه يحلم، يا من يبصر و لكنه يصبر. اين ثنا از آن خبر برگرفت كه: «انّ حملة العرش ثمانية. اربعة تسبيحهم: سبحان اللَّه عدد حلمه بعد علمه، و اربعة تسبيحهم سبحان اللَّه عدد عفوه بعد قدرته.

قوله: الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرِينَ يا محمد (ص) نگر تا در گمان نيفتى كه ما را در قدرت ايجاد شريك و انباز نيست، و ما را در آن بكس حاجت و نياز نيست، و جز ما كس را قدرت ايجاد و اختراع سزا نيست.

يكى از پيران طريقت در مناجات گفت: خداوندا! كار آن كس كند كه تواند و عطا آن كس بخشد كه دارد، پس رهى چه دارد و چه تواند؟ چون توانايى تو كرا توانست؟ و در ثناء تو كرا زبانست؟ و بى مهر تو كرا سرور جان است؟

بى نسيم مهر دلبر راحت گلزار نيستبى فروغ آن رخ گلرنگ نور و نار نيست‏

قوله: فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ اى مهتر! اين بيگانگان با نهاد خراب، و جهل بى‏اندازه، و عقل مدخول، ايشان را چه سيرى كند اين آيت اعتبار و قياس كه برايشان خواندى از راه اعجاز؟ اين آيت مباهلة بر ايشان خوان، و پس بر ايشان قهر و سياست ما گوش دار. مصطفى (ص) گفت: آتش آمده بر هوا ايستاده اگر ايشان مباهلت كردندى در همه روى زمين از ايشان يكى نماندى. و اصحاب مباهله پنج كس بودند مصطفى (ص) و زهرا (ع) و مرتضى (ع) و حسن (ع) و حسين (ع). آن ساعت كه بصحرا شدند رسول ايشان را با پناه خود گرفت، و گليم بر ايشان پوشانيد، و گفت: «اللّهمّ! انّ هؤلاء اهلى»

جبرئيل آمد و گفت: «يا محمد! و انا من اهلكم»

، چه باشد يا محمد اگر مرا بپذيرى و در شمار اهل بيت خويش آرى؟، رسول (ص) گفت: «يا جبرئيل و انت منّا»، آن گه جبرئيل بازگشت و در آسمانها مينازيد و فخر ميكرد و ميگفت: «من مثلى؟ و انا فى السّماء طاؤس الملائكة و فى الارض من اهل بيت محمد (ص)» يعنى چون من كيست؟ كه در آسمان رئيس فريشتگانم، و در زمين از اهل بيت محمد (ص) خاتم پيغامبرانم.

اين آب نه بس مرا كه خوانندمخاك سر كوى آشناى تو؟!

قوله تعالى: إِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ اين قرآن سخنى پاك است، و كلامى راست و درست، كلام بار خداى عزيز، سخن آفريدگار حكيم عزيز. و كلامش عزيز، و رسولش عزيز. عزّت خود را گفت: وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. عزّت كلام را گفت: وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ و عزّت رسول را گفت: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ مى‏گويد: بنده من ار كتابم عزيز است امام تو است، و رسولم عزيز است شفيع تو است، ور خود عزيزم خداى توام. چندين هزار سال است تا بندگان را ميآفرينم، ايشان در من عاصى و كافر مى‏شوند، مرا زن و فرزند ميگويند، و از گفت ناسزاى ايشان در عزّت وحدانيّت ما نقصانى نيامد. يا محمد (ص) تا ترا برسالت بخلق فرستادم، چندين هزار كافران بر حسد تو بيرون آمدند، و ترا ساحر و شاعر خواندند، و مجنون و كاهن خواندند، و در عزّت رسالت تو هيچ نقصان نيامد. و تا اين قرآن بتو فرستادم چندان ملحدان و زنادقه قصد كردند كه در آن طعنى كنند و عيبى آرند، هم ايشان مطعون گشتند، و در عزّت كلام ما عيب نيامد. مؤمنان عزيز كردگان من‏اند كه گفته‏ام: وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ. شياطين قصد ايمان ايشان كردند تا بربايند نتوانستند، هر چند كه وسوسه كردند لكن بتعبيه ايمان راه نبردند، اين همه بدان كردم كه خود عزيزم و ايشان را عزيز كردم: عزتى فى الولاية، و عزة رسولى فى الكفاية، و عزة كلامى فى الاعجاز و الحجة، و عزة المؤمنين فى الرعاية و النصرة.

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ از روى تحقيق اين خطاب با اهل توحيد است و مريدان راه حقيقت. ميگويد: شما كه امروز سالكان منهج صدق‏ايد اگر خواهيد كه فردا ساكنان مقعد صدق باشيد، نگر تا مذهب ارادت خويش از خاشاك رسوم صيانت كنيد، و بساط وقت خويش از كدورات بشريّت فشانده داريد، و مشرب همّت از غبار اغيار پاك گردانيد. يك دل، يك ارادت و يك همّت باشيد من اصبح و له هم واحد كفاه اللَّه هموم الدنيا و الآخرة.

اينست كه گفت: وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ با هر پراكنده دلى بهر كويى فرو مشويد. نفس امّاره را فرمان مبريد، هواء مذمومه را مپرستيد و لا تَتَّخِذُوا إِلهَيْنِ اثْنَيْنِ، إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ.

تا ترا دامن گرد گفتار هر تر دامنىبنده پندار خويشى بنده اللَّه نيى‏

۱۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ اى اهل تورات و انجيل لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ چرا حجت ميسازيد خود را در ابراهيم (ع) وَ ما أُنْزِلَتِ التَّوْراةُ وَ الْإِنْجِيلُ إِلَّا مِنْ بَعْدِهِ و خود نفرستادند نه تورات و نه انجيل، مگر پس ابراهيم، أَ فَلا تَعْقِلُونَ (۶۵) هيچ مى درنياوريد؟

ها بيدار بيد و گوش داريد أَنْتُمْ هؤُلاءِ شما كه اينان‏ايد.

حاجَجْتُمْ حجّت مى‏آريد فِيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ در آنچه شما را بآن علم است.

فَلِمَ تُحَاجُّونَ چرا حجّت مى‏آريد؟ فِيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ در آن چيز كه شما را در آن علم نيست و نه از آن آگاهى؟ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (۶۶). و خدا داند و شما ندانيد.

ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا ابراهيم هرگز جهود نبود وَ لا نَصْرانِيًّا و نه ترسا بود وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً لكن حنيفى بود، مسلمان. وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (۶۷) و هرگز از انبازگيران و انباز خوانان با خداى نبود.

إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ اولى‏تر مردمان به ابراهيم لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ ايشان‏اند كه بر پى اواند وَ هذَا النَّبِيُّ و اين پيغامبر وَ الَّذِينَ آمَنُوا و ايشان كه بگرويدند وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ (۶۸) و خداى يار مؤمنان است و در نصرت و معونت نزديك بايشان است.

وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ دوست ميدارند گروهى از جهودان، لَوْ يُضِلُّونَكُمْ اگر شما را بيراه توانند كرد و از حق شما را بتوانند فريفت، وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ و بيراه نميكنند مگر خويشتن را، وَ ما يَشْعُرُونَ (۶۹) و نميدانند.

يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ اى اهل كتاب چرا كافر ميشويد بسخنان خداى وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (۷۰) و شما گواهى ميدهيد كه تورات حقّ است.

يا أَهْلَ الْكِتابِ اى اهل كتاب لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ چرا مى‏آميزيد راستى را بكژى وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ و پنهان ميداريد چيزى كه راست است و درست، وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (۷۱) و شما ميدانيد راستى آن.

وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ، و گروهى گفت از دانشمندان اهل كتاب قوم خويش را: آمِنُوا بگرويد بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا بآنچه فرو فرستادند بر مؤمنان، وَجْهَ النَّهارِ باوّل روز بگرويد وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ و بآخر روز از آن اقرار و ايمان باز آئيد لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (۷۲) تا مگر ايشان كه به محمد (ص) گرويده‏اند از تصديق او باز پس آيند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ الاية... مفسّران گفته‏اند: اين آيت بآن فرود آمد كه دانشمندان جهودان و ترسايان نجران خصومت كردند در كار ابراهيم (ع). جهودان ميگفتند ابراهيم از ما بود و بر دين ما، و بما سزاوارتر، و ترسايان دعوى ميگردند كه از ما بود و بر دين ما. رب العالمين دعواى هر دو باطل كرد گفت: لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ اى لم تدّعون؟ دعوى درين آيت حجّت خواند، از بهر آنكه هر كه دعوى كند حجّت آرد. آن گه بيان كرد كه اين نسبت جهودان و ترسايان در حقّ وى محال است، كه ابراهيم متقدّم بود و اين هر دو علّت متاخّر. يعنى كه اين ملّت جهودان و ترسايان بعد از نزول تورات و انجيل فرا ديده آمد، و تورات و انجيل بعد از وفات ابراهيم فرود آمدند بعمرهاء دراز.

گفته‏اند كه ميان ابراهيم و موسى هزار سال بود و ميان موسى و عيسى دو هزار سال. أَ فَلا تَعْقِلُونَ مى‏درنيابيد كه اين دعواى شما باطل است و حجّت شما تباه؟

ها أَنْتُمْ قرّاء مدينة بى‏همزه و بى‏مدّ خوانند، و قرّاء مكه مهموز و مقصور خوانند بر وزن معنتم. و اهل كوفه بمدّ و همزه، و باقى بمد بى‏همزه. و اصل كلمه انتم است و ها تنبيه. و همچنين هؤلاء اصل كلمه اولاء است، و ها تنبيه، اى التّنبيه عما يضلّ عنه الانسان او يغفل. و نهاد اين كلمه تقريب راست. چنان كه كسى ترا گويد «اين انت» تو او را جواب دهى «ها انا ذا» يعنى «انا قريب منك».

ها أَنْتُمْ ميگويد: بيدار باشيد و گوش داريد كه شما جهودان و ترسايان‏ايد، هؤُلاءِ يعنى يا هؤلاء اى شما هر كه اينانيد، گرفتم كه خصومت گيريد و حجّت آريد در كار محمد (ص) كه نعت و صفت وى در كتاب تورات و انجيل خوانده‏ايد هر چند كه در آن محاجّت بر باطل آيد. فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ بارى در ابراهيم (ع) چرا حجّت گيريد و دعوى كنيد، و شما را در كار وى علم و دانش نه، كه در كتاب شما نيست كه ابراهيم يهودى بود يا ترسا بود. وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ و خداى داند شأن و قصه ابراهيم، و شما ندانيد. آن گه تفسير كرد و گفت: ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا ابراهيم هرگز جهود نبود و نه ترسا، نه گفته با خداى هيچ انباز، لكن مسلمانى بود يكتا گوى مخلص.

اهل تفسير گفته‏اند كه: حنيف موحّد است و مخلص. و گفته‏اند كه ابراهيم را بآن حنيف خواندند كه حاجّ بود. و گفته‏اند از بهر آن كه مختتن بود.

آن گه گفت: وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ تا تنبيهى باشد كه آن جهودان و ترسايان در آن دعوى كه ميكردند مشرك بودند، و ربّ العالمين ابراهيم را از آن شرك مبرّا كرد و بدين اسلام منسوب كرد، آن دين كه اللَّه از آن خبر داد كه: إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ و حسن بصرى گفت: «و اجعل ديننا الاسلام القديم».

و از عهد آدم (ع) تا بمنتهاى عالم هر پاك دينى و صاحب حقّى بآن دين مخصوص است و بآن منسوب. و اليه‏

اشار النبى (ص): بعثت بالحنيفيّة السهلة المسحة.

إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ قصّه نزول اين آيت آنست كه روايت كرده‏اند از جماعتى ياران رسول (ص) كه گفتند: چون مصطفى (ص) بمدينة هجرت كرد و جعفر بن ابى طالب به حبشه، و وقعه بدر افتاده بود و بر كافران و مشركان قريش آن قهر و قتل رفته. جمع قريش در دار الندوة حاضر شدند و اتفاق كردند كه مالى فراوان جمع كنند و بنجاشى فرستند، تا جعفر و اصحاب وى كه بنزديك وى بودند بدست ايشان باز دهد، تا بجاى كشتگان بدر از ايشان كين خواهند، اين اتّفاق كردند و عمرو بن عاص و عمارة بن ابى معيط بآن كار نامزد كردند و فرستادند. ايشان رفتند بزمين حبشه و در پيش نجاشى شدند، و وى را سجود كردند چنان كه عادت ايشان بود. و گفتند: ما كه آمديم بآن آمديم تا ترا شكر گوئيم و نصيحت كنيم، و ترا خبر دهيم از قصّه و حال اين قوم كه نزديك تو آمدند، و دشمنى ايشان و بدخواهى ايشان مر ترا، كه ايشان از نزديك مردى بيامدند دروغ‏زن، جادوگر. ميگويد بدعوى كه من رسول خداام و فرستاده او بخلق! و آن گه وى را در آن دعوى كس متابع نيست، مگر ازين سفهاء و نازيركان و با پس افتادگان چند كس كه با وى برخاسته‏اند و او را نصرت ميكنند، و ما كه قريش‏ايم و سران و سروران عرب‏ايم ايشان را در پيچانيديم و با شعبى رانديم از زمين خويش، كه كس در ايشان نشود و بيرون نيايد مگر گرسنگان و برهنگان و با گوشه‏اى افتادگان.

و اكنون كه كار بر ايشان دشخوار، و جاى بر ايشان ناخوش گشت، ابن عمّ خويش بنزديك تو فرستاد تا دين تو بر تو بزيان آرد، و ملك تو بتو بتباه برد، و رعيّت تو بشوراند، و نظام كار تو بهم بركند. اكنون ما آمديم تا ايشان را بدست ما بازدهى، تا شر ايشان از تو باز داريم و كفايت كنيم. و نشان درستى اين حال آنست كه ايشان چون بنزديك تو آيند سجود نكنند و خدمت و تحيّت تو چنان كه مردمان كنند ايشان نكنند. پس نجاشى كس فرستاد و جعفر و اصحاب او را بخواند. چون بدر سراى نجاشى رسيدند جعفر هم از برون آواز داد كه: «يستأذن عليك حزب اللَّه». نجاشى گفت: «فليدخلوا بامان اللَّه و ذمّته». پس در آمدند و سجود نكردند و تحيّتى كه ايشان را عادت بود نكردند، چنان كه عمرو بن عاص گفته بود. نجاشى گفت چون است كه سجود نكرديد؟ و مرا تحيّت نگفتيد چنان كه ديگران كنند كه بنزديك من در آيند؟ مؤمنان جواب دادند: نسجد اللَّه الذى خلقك و ملكك سجود آن كسى را كنيم كه ترا بيافريد و ملك بتو داد. و آن تحيّت كه تو ميخواهى آن هنگام كرديم كه بت‏پرست بوديم. اكنون خداى عزّ و جلّ پيغامبرى راست‏گوى بما فرستاد، و ما را بسلام و تحيّت اهل بهشت فرمود، و نهى كرد از آن تحيّت كه در جاهليّت بر آن بوديم. نجاشى از كتاب خدا تورات و انجيل شناخته بود كه آنچه ايشان گفتند حقّ است، هيچ چيز نگفت، و از آن در گذشت. آن گه گفت: ايكم الهاتف: يستأذن عليك حزب اللَّه؟ كه بود از شما كه آواز داد و دستورى در آمدن خواست؟ جعفر گفت: «آن من بودم.». نجاشى گفت: اكنون تو سخن گوى. جعفر گفت تو پادشاهى از پادشاهان زمينى، و از اهل كتاب خدايى، در حضرت تو سخن فراوان نگويم كه ترك ادب باشد، مختصر گويم: اين دو مرد را بپرس يعنى عمرو بن عاص و عمارة بن ابى معيط كه ما آزادگان يا بندگانيم؟ اگر بندگانيم كه از خداوندان خويش گريخته‏ايم ما را با ايشان فرست، و به ايشان باز ده. نجاشى گفت: يا عمرو! چه كسانيند ايشان؟ آزادان‏اند يا بندگان؟ عمرو گفت: «بل احرار كرام» آزادانند و كريمانند، جعفر گفت: بپرس ازيشان كه ما هرگز خون بناحق ريختيم تا از ما قصاص خواهند؟ عمرو گفت: «لا و لا قطرة» جعفر گفت: بپرس تا هرگز مال مردم بغصب و بى‏حق گرفتيم؟ تا باز دهيم. نجاشى گفت: اى عمرو! اگر قنطارى برده‏اند مال مردم بغصب، من باز دهم. عمرو گفت: «لا و لا قيراطا منه» نه قنطار برده‏اند و نه يك قيراط. نجاشى گفت: پس چه خواهيد از ايشان؟ عمرو گفت: ما همه بر يك دين بوديم، آن دين كه آباء و اجداد ما بر آن بودند و بر آن رفتند، اكنون ايشان آن دين بگذاشتند، و ديگرى بر دست گرفتند، و ما همه بر آن دين خويش مانده‏ايم. نجاشى گفت: يا جعفر آن چه دين بود كه داشتيد و بگذاشتيد؟ و اكنون چيست كه داريد؟ جعفر گفت: ما اوّل بر دين شيطان بوديم، بت پرستى و كافرى بخداى عزّ و جلّ و فرمان بردارى شيطان، و اكنون خداى ما را دين اسلام كرامت كرد، رسول (ص) آمد بما از خدا و كتاب آورد چون كتاب عيسى (ع)، موافق كتاب و دين او بود. نجاشى آن ساعت بفرمود تا ناقوس بزدند و هر قسّيسى و راهبى كه بودند حاضر شدند، و نجاشى بر ايشان سوگند نهاد كه بآن خداى كه انجيل بعيسى فرو فرستاد، هيچ يافتيد در كتاب خويش كه ميان‏عيسى و قيامت پيغامبرى مرسل خواهد بود؟ ايشان گفتند: خواهد بود، كه عيسى ما را بآن بشارت داده و گفته: «من آمن به فقد آمن بى و من كفر به فقد كفر بى».

آن گه نجاشى گفت: يا جعفر چه فرمايد بشما آن مرد از كار دين؟ جواب داد كه كتاب خدا خواند بر ما، و امر معروف كند، و نهى منكر كند، نيكويى با همسايگان و خويشاوندان، و نواختن يتيمان، و ما را بعبادت يك خداى خواند، آن خداى كه يگانه و يكتاست، بى‏شريك و بى‏نظير و بى‏همتاست. نجاشى گفت: از آن كتاب كه بر شما ميخواند چيزى بخوان. جعفر سورة العنكبوت و سورة الروم بر خواند. نجاشى و اصحاب او بسيار بگريستند چون آن شنيدند و گفتند يا جعفر: «زدنا من هذا الحديث الطّيب» جعفر بر ايشان سورة الكهف خواند. عمرو بن عاص چون آن حال و آن كار بر آن نسق ديد خواست تا نجاشى را بخشم آرد. گفت «انّهم يشتمون عيسى و امّه» ايشان در عيسى و مادر او ناسزا گويند. نجاشى گفت: در عيسى و مادر چه گوئيد؟

جعفر سورة مريم بر خواند. نجاشى مانند سر خلالى برداشت و گفت: و اللَّه كه عيسى بر آنچه ايشان گفتند باين قدر افزونى نگفت. آن گه جعفر و اصحاب وى را گفت: بزمين من ايمن رويد كه كس را نيست و نرسد كه شما را ناسزا گويد و رنجاند، كه شما حزب ابراهيم‏ايد. عمرو گفت: يا نجاشى و من حزب ابراهيم؟ فقال هؤلاء الرهط و صاحبكم الذى جاءوا من عنده و من اتبعهم گفت: حزب ابراهيم اين گروه‏اند، و آن كس كه ايشان از نزديك وى بيامدند، و آن كس كه پس رو ايشان باشد. مشركان را اين سخن راست نيامد و بآن منكر شدند، و در ابراهيم دعوى كردند كه وى از ما بود، و ما اوليترين بابراهيم و بدين وى. پس رب العالمين در شأن ايشان و آن خصومت كه در ابراهيم ميگرفتند و دعوى كه ميكردند اين آيت بمدينة فرو فرستاد بر وفق قول نجاشى.

إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ الآية، روى انّ النّبي (ص) قال: «لكلّ نبىّ ولاة من المؤمنين و انّ وليّى منهم ابى و خليل ربى ثمّ قرأ انّ اولى النّاس بابراهيم... الآية.

اولى از «ولى» است و ولى قرب است بنزديك عرب، و ولىّ، قريب. يقال هو ولىّ منه اى قريب منه. و معنى آيت آنست كه نزديكتر مردمان به ابراهيم آنانند كه بر پى او بودند، يعنى در روزگار او. و اين پيغامبر يعنى محمد (ص) وَ الَّذِينَ آمَنُوا و ايشان كه به محمد (ص) ايمان آوردند، يعنى ايشان را سزاست و رسد كه گويند: ما بر دين ابراهيم‏ايم.

اين يك معنى است كه درين آيت گفتند، و معنى ديگر گفته‏اند: هو انّ اصدق النّاس، موالاة لابراهيم من تبعه فى اعتقاده و افعاله و هذا النّبي و الّذين آمنوا هم المتّبعون له فاذا هم احقّ به. برين معنى «هذا النّبي» ابتدا است نه عطف، و خبر آن محذوف است.

آن گه گفت: وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ موالات خداى در ايمان بنده بست تا بحكم اين خطاب هر كه با ايمان بود بهر وقت كه بود بموالات اللَّه رسد، و كافران كه از ايمان بى‏نصيب‏اند. ازين نواخت محروم‏اند، و موالات ايشان با شيطان باشد چنان كه گفت: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ.

قوله: وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مودت در دو جاى استعمال كنند: در محبّت و در تمنّى. و فرق آنست كه چون در تمنّى استعمال كنند «لو» در آن آيد و با معنى محبّت «لو» استعمال نكنند. و طائفة جمع طائف است و هو الذى يطوف بالبيت او فى الاسفار، پس بر سبيل توسّع هر جمعى را طائفة گويند، اگر طواف كنند و اگر نه. هم چنان كه رفقه گويند ترافقوا او لم يترافقوا. معنى آيت آنست كه: جهودان آرزوى ميكنند كه شما را بى راه كردندى يا بفريفتندى. و جز آن نيست كه خود را بى‏راه ميكنند و مى‏فريبند، كه مؤمنان آن گفتار ايشان مى‏نپذيرند.

پس وبال و بزه آن از روى اضلال بايشان باز گردد، و خود نميدانند كه آن زيان بخود ميكنند، نه بمؤمنان و خود را گمراه مى‏كنند، نه مؤمنان را. و معنى ديگر: وَ ما يَشْعُرُونَ انّ اللَّه عزّ و جلّ يطلعكم على سرائرهم. مفسّران گفتند كه: اين قوم جهودان بودند كه عمار بن ياسر را و حذيفة بن يمان را با دين جهودى ميخواندند، و اين قصّه در سورة البقر رفت.

يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ اهل كتاب اينجا جهودان و ترسايان‏اند. و «آيات اللَّه» قرآن است و بيان نعت محمد (ص). ميگويد: شما كه جهودان و ترسايان‏ايد چرا بر قرآن كه منزل است بر محمد (ص) مى‏كافريد؟ و شما گواهى ميدهيد و ميدانيد كه تورات حقّ است و اثبات نبوّت محمد (ص) در تورات است.

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ حقّ دين اسلام است و باطل جهودى و ترسايى. ابن زيد گويد: حقّ تورات است كه بموسى (ع) فرو فرستادند، و باطل تحريف و تبديل ايشان كه در تورات آوردند. و گفته‏اند حق تصديق ايشان است ببعضى تورات، و باطل تكذيب ايشان ببعضى، يعنى كه: ببعضى نعت محمد (ص) كه در تورات است اقرار ميدهند و بعضى بدروغ ميدارند. وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ نعت و صفت محمد (ص) است كه بپوشيدند بعد از آن كه اشارت تورات و انجيل بر آن دلالت كرد. و مصطفى (ص) نهى كرد از آنكه كسى علمى دارد و از خلق بپوشد و باز گيرد بعد از آنكه اظهار آن واجب بود، و ذلك فى‏

قوله (ص): «من سئل عن علم فكتمه الجم يوم القيامة بلجام من النّار».

ثمّ قال وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ اى تعرفون الحقّ الّذى تكتمون و التّلبيس الّذى تأتون. اگر كسى گويد: چونست كه ايشان را درين آيت علم اثبات كرد و در آن آيت پيش علم از ايشان نفى كرد و گفت: وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ؟ جواب آنست كه: آنچه از ايشان نفى كرد آنست كه در ابراهيم (ع) دعوى كردند كه جهود بود يا ترسا، و آن نه در كتاب ايشان بود، نه ايشان را در آن هيچ علم بود، و آنچه ايشان را درين آيت اثبات كرد از علم بيان صفت نعت محمد (ص) كه در تورات و انجيل خوانده بودند و دانسته، و آن گه بپوشيده بودند و انكار كرده، و اين غايت ذمّ است كه آنچه دانند انكار كنند، و آنچه ندانند بآن دعوى كنند.

قوله تعالى: وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ الآية... قول سدى و حسن آنست كه: اين جهودان خيبر بودند، دوازده مرد از احبار ايشان كه با يكدگر گفتند: راه اينست كه در اوّل روز در دين محمد (ص) شويد و آشكارا باو گرويد و اقرار دهيد بزبان بيرون، از اعتقاد و دل، و آن گه شبانگاه باز شويد و گوئيد: ما با تورات باز رسيديم و از نشانهاى پيغامبر آخر الزّمان در تو چيزى نمى‏بينيم، و آن پيغامبر تو نه‏اى، ما از اقرار خود باز آمديم.

لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ اين «ها و ميم» با مؤمنان شود، يعنى كه ايشان با همدگر گفتند كه: چنين كنيد مگر اصحاب محمد (ص) و ايشان كه بوى گرويده‏اند چون شما را كه اهل كتاب‏ايد و دانايان در كار محمد (ص)، چنين بينند ايشان در شكّ افتند، و از تصديق او باز گردند، و بدين ما درآيند. مجاهد و مقاتل و كلبى گفته‏اند: اين آيت در شأن قبله آمد كه چون با كعبه گردانيدند بر جهودان دشخوار آمد، كعب بن الاشرف و مالك بن الضيف با اصحاب خود گفتند كه: بامداد با محمد (ص) نماز بكعبه كنيد و تصديق وى كنيد، و در آخر روز بوى كافر شويد و با صخره گرويد كه قبله شما است. ربّ العزّت مصطفى را و مؤمنان را از مكر ايشان خبر كرد و سرّ ايشان آشكارا كرد، و اين آيت فرو فرستاد: وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا اين كه گفتند بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا، بر حسب گفت و اعتقاد مسلمانان گفتند، نه بر حسب اقرار و اعتقاد خويش. وَجْهَ النَّهارِ اوّل روز است بحكم آنكه اوّل چيزى از مردم كه استقبال تو كند در مواجهت، روى وى باشد. اوّل روز را بآن باز خوانند، و بسبب آنكه شريف‏ترين جوارح روى است، در چيزهاى شريف نيكو استعمال كنند، گويند: «هذا وجه الثّوب و غيره».

در معنى اين آيت وجهى ديگر گفته‏اند و آن آنست كه: جهودان پيش از بعثت مصطفى (ص) از وى خبر دادند و نعت و صفت وى گفتند، پس چون ديدند كه رياست ايشان بوى باطل خواهد شد، پشيمان گشتند. با يكدگر گفتند كه: ما از عوام و سفله خويش از محمد (ص) خبر داديم و گفتيم آنچه گفتيم، و اكنون اگر بيك دفعه او را دروغ زن داريم متّهم شويم. راه آنست كه ببعضى ايمان آريم و ببعضى نه. يعنى اوّل چنان نمائيم كه ما او را راست گوى مى‏پنداريم، پس او را دروغ‏زن گيريم. و آن گه ايشان يك بار اظهار ايمان كردند و يك بار اظهار كفر. ربّ العالمين گفت: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً الآية.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ الآية... از روى حقيقت اين آيت اشارتست بلطف خداى با بندگان، و پسنديدن طاعت ايشان، و جزاء آن دادن به اضعاف كردار ايشان. خليل اللَّه (ع) كه در راه توحيد منزل داشت و در حقيقت تفريد هر چيز جز اللَّه بگذاشت، و همه درباخت، مال بمهمان داد، و فرزند بقربان داد، و خود را بنيران. ربّ العالمين آن از وى بپسنديد، و حكايت كرد از وى، و گفت: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعالَمِينَ ابراهيم (ع) آنست كه هر چه دون ماست همه را بدشمن گرفت، و دوستى ما بر همه اختيار كرد، بزبان حال گويد:

امروز كه ماه من مرا مهمان استبخشيدن جان و دل مرا پيمانست‏
دل را خطرى نيست، سخن در جانستجان افشانم كه روز جان افشانست‏

لا جرم ربّ العزّة نقاب ضنّت بر روى خلّت وى فرو گذاشت و حجاب غيرت در ميان وى و خلق نگه‏داشت. همه در دعوى كردند كه وى ماراست، ربّ العزّت گفت: نى، كه او خدا راست، وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا. جهودان و ترسايان و مشركان هر كسى در وى دعوى كردند، ربّ العزّت او را از همه برى كرد و بخود قريب كرد.

ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً نظير اين، قصّه سلمان است بروز خندق، هر كس درو دعوى كردند. مهاجران گفتند: از ماست، انصار گفتند: از ماست، مصطفى (ص) گفت: «نه آن و نه اين، بلكه از ماست، سلمان منّا اهل البيت».

سلمان در جستن دين حق و راه مصطفى (ص) چندان رياضت بر خود نهاد تا خود را تسليم كرد تا او را به بندگى بفروختند. چنان كه در قصّه وى بيايد، كه بدايت كار كه طالب حق بود و در جست‏وجوى مصطفى (ص) و دين وى بود، در ديار حجاز زنى از جهينه او را بخريد و او را شبانى فرمود و زبان حالش ميگويد:

گردان گردان به بندگيت افتادمآن دولت شد كه گفتمى آزادم‏

لا جرم چون آزادى خويش در آرزوى مشاهده مصطفى (ص) خرج كرد، مصطفى (ص) با وى اين كرامت كرد كه از همه باز بريد و با پناه عصمت خويش گرفت.

من رفع خطوة الينا وجد نعمة لدينا و من وقع عليه غبار موكبنا ظهرت عليه آثار نعمنا.

و فى الخبر: من تقرّب الىّ شبرا تقرّبت اليه ذراعا، و من تقرّب الىّ ذراعا تقرّبت اليه باعا و من اتانى مشيا اتيته هرولة!

بعزّت عزيز كه اگر يك قدم در راه خدمت حق بردارى هزاران نواله نعمت از مائده لطفش بردارى! منك يسير خدمة و منه كثير نعمة، منك قليل طاعة و منه جليل رحمة، منك قدم واحد و منه كرم وافر.

خليل (ع) قدمى چند برداشت در راه حق چنان كه گفت: «انّى ذاهب الى ربّى» ربّ العزّت آن قدم از وى بپسنديد، و جهانيان را بر اتّباع او خواند فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً. ابراهيم روى بما نهاد و هر كه ما را ميخواهد تا بر پى وى روان باشد. فرمان آمد كه: يا محمد (ص)! يا مهتر عالم، يا سيّد ولد آدم! ابراهيم را فرزند نجيب تويى، و قرّة العين مملكت تويى، تو سزاوارترى كه اتّباع وى كنى كه قدر اميران اميران دانند، و آن گه امّت تو كه بهترين امم ايشانند. اين است كه ربّ العالمين گفت: إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا آن گه تابع و متبوع همه فراهم گرفت، و تاج ولايت و محبت بر فرق ايمان ايشان نهاد و گفت: و اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا خداى يار و دوست مؤمنان است و بايشان نزديك، و لطيف و مهربان است، و مهربانى وى نه امروزينه كه از ازل تا جاودان است.

۱۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ لا تُؤْمِنُوا استوار مگيريد إِلَّا لِمَنْ تَبِعَ دِينَكُمْ مگر هم‏دينان خويش را، قُلْ إِنَّ الْهُدى‏ هُدَى اللَّهِ گوى يا محمد (ص) كه: دين دين خدايست، و راه نمونى راه نمونى وى، أَنْ يُؤْتى‏ أَحَدٌ مِثْلَ ما أُوتِيتُمْ استوار مگيريد كه هيچكس را آن دهند كه شما را دادند أَوْ يُحاجُّوكُمْ عِنْدَ رَبِّكُمْ و استوار مگيريد كه ايشان فردا بنزديك خداوند شما حجّت آرند بر شما قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ گوى يا محمد (ص) كه اين افزونى و برترى خلق را بر يكديگر بدست خداست، يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ ميدهد او را كه خود خواهد، وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (۷۳) و خداى فراخ‏دار، فراخ‏بخش، فراخ‏توان است، بسزايها دانا.

يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ ميگزيند و شايسته ميسازد او را كه خود خواهد، وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (۷۴) و اللَّه با فضل بزرگوارست.

وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ و از اهل كتاب كسى است كه اگر وى را استوار گيرى بقنطارى از مال، يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ با تو دهد آن را، وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ و ازيشان كس است كه اگر او را استوار بگيرى بيكدينار، لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ با تو ندهد آن را، إِلَّا ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً مگر بپاى بر ايستادن بر وى، ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا آن بآنست كه ايشان گفتند: لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ در عرب و در كار عرب بر ما ملامت نيست و بزه و عتاب نيست، وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ و بر خداى مى‏دروغ گويند وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (۷۵) و ميدانند كه دروغ ميگويند.

بَلى‏ چنين است كه من ميگويم، و چنان است كه مسلمانان ميگويند، مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ هر كه باز سپارد پيمان خود را و راست باز آيد آن را، وَ اتَّقى‏ و بپرهيزد از كژى در آن و شكستن آن، فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ (۷۶) خداى دوست دارد پرهيزگاران را.

إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ ايشان كه ميخرند، بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمانِهِمْ بفروختن پيمان خداى و سوگندان خويش، ثَمَناً قَلِيلًا بهاى اندك أُولئِكَ ايشانند، لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ كه ايشان را هيچ بهره نيك نيست در آن جهان وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ و سخن نگويد خداى فردا با ايشان، وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ و با ايشان ننگرد روز رستاخيز. وَ لا يُزَكِّيهِمْ و ايشان را از يك گناه بى گناه نكند، وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (۷۷) و ايشان راست عذابى دردنماى.

وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً و از ايشان گروهى‏اند يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ كه زبان خويش مى‏برگردانند بسخن گفتن بزبان تورات، لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتابِ تا شما پنداريد كه آن از تورات است كه ايشان ميگويند، وَ ما هُوَ مِنَ الْكِتابِ و آن نه از تورات است، بر زبان تورات دروغ ميسازند. وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ و ميگويند كه: اين از نزديك خدا است، وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ و آن نه از نزديك خداست، وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ و بر خداى مى‏دروغ گويند، وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (۷۸) و ميدانند كه مى دروغ گويند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ لا تُؤْمِنُوا إِلَّا لِمَنْ تَبِعَ دِينَكُمْ الآية... اين آيت هم در شأن جهودان است، و حكايت از قول ايشان كه يكديگر را وصيّت كردند و گفتند: وَ لا تُؤْمِنُوا اى لا تصدّقوا و لا تفرّقوا ب أَنْ يُؤْتى‏ أَحَدٌ مِثْلَ ما أُوتِيتُمْ من العلم و الكتاب و الحكمة و الحجّة و المنّ و السّلوى و الفضائل و الكرامات، إِلَّا لِمَنْ تَبِعَ دِينَكُمْ اليهوديّة، و قام بشرائعه، و صلّى الى قبلتكم. ميگويد: اقرار مدهيد و استوار مداريد كه كسى را آن فضائل و كرامات و علم و حكمت دهند كه شما را دادند، مگر كسى كه هم دين و هم كيش شما باشد. ابن كثير أَنْ يُؤْتى‏ أَحَدٌ ممدود خواند بر معنى استفهام. يعنى كه: هرگز بود كه او را آن دهند كه شما را دادند؟ و از شواذّ قراءة است «ان يؤت احد» بكسر الف، و معنى آنست كه: هيچ كس را جز از هم دينان خويش استوار مگيريد، اگر كسى را چنان دهند كه شما را دادند. و درين همه وجوه اين «احد» محمد (ص) است و اين «ما» تورات، است و آن «مثل» قرآن، و آنچه گفت: قُلْ إِنَّ الْهُدى‏ هُدَى اللَّهِ عارض است در ميان گفت جهودان، و معنى آن ردّ جهودانست، و تكذيب گفت ايشان. يعنى كه آن علم و حكمت و دين و هدايت كه دعوى ميكنيد، نه آن شما است كه آن خداست و عطاء وى است، آن را دهد كه خود خواهد.

أَوْ يُحاجُّوكُمْ عِنْدَ رَبِّكُمْ اين هم از سخن جهودان است، يعنى: و لا تؤمنوا بان يحاجّوكم عند ربّكم، لانّكم اصحّ دينا منهم، فلا يكون لهم الحجّة عليكم. ميگويد: استوار مداريد كه ايشان فردا بنزديك خدا با شما حجّت گيرند، از بهر آنكه دين شما راست ترست، و حجّت شما قوى‏تر، و ايشان را بر شما حجّت نه. ابن جريح گفت: معنى آيت آنست كه جهودان سفله خويش را ميگفتند كه جز هم دينان خويش را تصديق مكنيد و استوار مگيريد. نبايد كه كسى ديگر را آن دهند كه شما را دادند، پس چه فضل بود شما را بر ايشان، چون ايشان آن دانند كه شما دانيد؟ و آن گه فردا بنزديك خدا با شما حجّت گيرند و گويند: دين ما شناختيد و بدرستى آن اقرار داديد، مكنيد ايشان را تصديق تا امروز بعلم چون شما نباشند، و فردا بنزديك خدا بر شما حجّت نيارند. پس ربّ العالمين بجواب ايشان گفت ردّا عليهم و تكذيبا لهم. قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ. اى محمد (ص)، گوى ايشان را كه افزونى در علم و حكمت، و اين فضل و كرامت در يد خدا است، آن كس را دهد كه خود خواهد.

يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ رحمت اينجا قرآن و اسلام است بر قول ابن عباس، و نبوّت است بر قول ربيع و حسن و مجاهد. و گفته‏اند كه: «حسنى» است در آن آيت كه گفت: إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى‏. و گفته‏اند كه: اين رحمت كه قومى را مخصوص است آنست كه خواصّ بندگان خود را بحقائق و لطائف سخن خود راه نمود، تا بتوقير و تعظيم فرا سر آن شدند، و همگى خويش فرا آن دادند، و بسمع حقيقت نيوشيدند. ربّ العزّت ايشان را در آن بستود و بپسنديد، گفت: وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ، و الى هذا المعنى‏

اشار النبى (ص): انّ من العلم كهيئة المكنون لا يعرفه الّا العلماء باللَّه عزّ و جلّ فاذا نطقوا به لم ينكره الّا اهل العزّة باللَّه عزّ و جلّ.

وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ يعنى على المؤمنين. اين فضل همان احسان است كه در آن آيت گفت: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ عدل آنست كه عطا بقدر استحقاق بنده دهد، و فضل آنست كه بقدر استحقاق بر افزايد، و بكرم خود فراخ بنوازد.

وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ الآية... اين آيت در ذمّ قومى آمده از اهل كتاب كه ايشان با مسلمانان در معاملت بدسازى ميكردند و فام دير باز ميدادند، و امانت دير باز ميگزاردند، و با ايشان خيانت و معاملت بد روا ميداشتند، و ميگفتند: ما در كار عرب نه مخاطب‏ايم نه معاتب. و در نمودن اذى ايشان بزه‏اى نميديدند. ربّ العالمين اين آيت فرو فرستاد بجواب ايشان: وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ ميگويد: از اهل تورات كس است كه اگر قنطارى مال بامانت نزديك وى نهى آن مال با تو دهد، و اين عبد اللَّه بن سلام است كه هزار و دويست اوقيه زر بامانت بوى دادند آن امانت بشرط خويش و ذمّت خويش باز گزارد.

وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ اين يكى فنحاص بن عازورا است، يك دينار بوديعت باو دادند در آن خيانت كرد. يؤده و لا يؤده بجزم هاء قراءة ابو عمرو و حمزه و ابو بكر است. فراء گفت: اين مذهب بعضى عرب است كه جزم در «ها» روا دارند چون ما قبل آن متحرّك باشد.

إِلَّا ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً يعنى بالتّقاضى و المطالبة و بالاجتماع معه، فان انظره و اخّره انكره. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ اى ذلك الاستحلال و الخيانة بانّهم يقولون: لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ امّيّان در قرآن عرب‏اند كه ايشان قومى بودند بى‏كتاب. ميگويد: آن استحلال و خيانت ايشان بآنست كه ميگويند: در كار عرب بر ما ملامت و عتاب نيست، و اموال ايشان ما را مباح است، كه نه هم دين مااند و نه كتاب ما ايشان را حرمتى اثبات كرده، ربّ العالمين ايشان را دروغ‏زن كرد بآنچه دعوى كردند كه در كتاب ما مال عرب ما را مباح است و بازگرفتن امانت ايشان ما را رواست.

گفت: وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ بر خداى مى دروغ گويند اين جهودان، كه امانت در همه ملّتها و شريعتها بازدادنى و گزاردنى است. آن روز كه اين آيت فرو آمد مصطفى (ص) گفت: «كذب اعداء اللَّه، ما من شى‏ء فى الجاهلية الّا و هو تحت قدمى الّا الامانة فانّها مؤدّاة الى البرّ و الفاجر».

و قال على بن ابى طالب (ع) «ادّوا الامانة و لو الى قاتل اولاد الانبياء»

و مردى از ابن عباس پرسيد كه: ما را در غزاها كه پيش آيد با اهل كتاب و اهل ذمّت بگذريم، و باشد كه از ايشان طعام بستانيم و مرغ خانه گيريم، فتوى چه دهى؟ ابن عباس گفت: روا نباشد بعد از اداء جزيه الّا بطيب نفس منهم، مگر كه برضاء و خوش دلى ايشان باشد. آن گه اين آيت بر خواند: ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ، وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ.

پس ربّ العالمين آنچه گفتند: لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ بر ايشان رد كرد و گفت: بَلى‏ يعنى بلى عليهم سبيل فى ذلك. بلى وقف است وقفى تمام.

آن گه بر سبيل ابتدا گفت: مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ، اوفى لغت حجاز است و وفى لغت نجد، و معنى هر دو يكى است. ميگويد: هر كه بوفاء عهد باز آيد آن عهد كه بر او گرفتند در تورات از ايمان آوردن به محمد (ص) و استوار گرفتن قرآن، و گزاردن امانت، و اتَّقى‏... آن گه از كفر و خيانت و شكستن عهد بپرهيزيد، هر كه اين كند از متّقيان باشد. فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ خداى متّقيان را دوست دارد، درين آيت اشارتست كه ربّ العزّت جهودان را بهيچ وجه دوست ندارد، كه ايشان بوفاء عهد باز نيامدند، وز محارم پرهيز نكردند، پس ايشان را از تقوى نصيب نيست، و آن كس كه متّقى نيست بحكم اين آيت، اللَّه دوست وى نيست. قوله: إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلًا كلبى و عكرمه گفتند: اين آيت هم در شأن جهودان آمد، علماء و احبار ايشان كه از رؤساء و مهتران خويش چون كعب اشرف و حيى اخطب رشوت ميستدند، تا كار رسول خدا (ص) مى‏پوشيده داشتند بر علم خويش، و تبديل و تحريف در نعت و صفت وى آوردند، و سوگندان بدروغ در آن ياد ميكردند، كه اين تورات است و از نزديك خدا است. ربّ العالمين گفت: أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ الآية... ابن جريح گفت: سبب نزول اين آيت آن بود كه اشعث بن قيس ضيعتى داشت و ديگرى بر وى دعوى كرد بآن ضيعت. مصطفى (ص) از وى بيّنت خواست، گواهان نداشت. بر اشعث سوگندان عرض كرد. اشعث همّت كرد كه سوگند خورد. ربّ العالمين اين آيت فرو فرستاد. مصطفى (ص) بر وى خواند. اشعث نكول كرد از سوگند و گفت: «اشهد اللَّه و اشهدكم انّ خصمى صادق» آن ضيعت بخصم خويش تسليم كرد، و نيز از زمين خويش در آن افزود.

آن گه مصطفى (ص) گفت: «من اقتطع حقّ امرئ مسلم بيمينه فقد اوجب اللَّه له النّار و حرّم عليه الجنّة». فقال له رجل و ان كان شيئا يسيرا، فقال: «و ان كان قضيبا من اراك».

و عن ابى هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «ثلاثة لا يكلّمهم اللَّه يوم القيامة و لا يزكّيهم و لهم عذاب اليم: رجل بايع اماما لا يبايعه الّا للدنيا، ان اعطاه منها ما يريد و فى له و الّا لم يف له، و رجل بايع رجلا سلعة بعد العصر فحلف باللَّه لقد اعطى بها كذا و كذا فصدّقه فاخذها و لم يعط بها، قال و رجل على فضل ماء بالطريق يمنعه ابن السبيل».

و روى: ثلاثة لا يكلّمهم اللَّه يوم القيامة و لا ينظر اليهم و لا يزكيهم و لهم عذاب اليم، قيل يا رسول اللَّه من هم خابوا و خسروا؟ فقال: المسبل و المنّان و المنفق سلعته بالحلف كاذبا.

و روى: ثلاثة لا يكلمهم اللَّه يوم القيامة و لا يزكّيهم و لهم عذاب اليم: شيخ زان، و ملك كذّاب، و عامل مستكبر.

مفسران گفتند، در معنى و لا يكلّمهم اللَّه يعنى بكلام يسرّهم، و لا ينظر اليهم نظر الرّحمة. ميگويد: اللَّه با ايشان سخن نگويد، سخنى كه بآن شاد شوند، و بايشان ننگرد بنظر رحمت، اما بنظر سخط نگرد، و با ايشان سخنى كه غمناك شوند و ببدى افتند گويد، كه جاى ديگر گفته است: فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ و در خبر است كه با يكى گويد: «اليوم انساك كما نسيتنى»

وَ لا يُزَكِّيهِمْ و ايشان را تزكيه نكنند نه در دنيا نه در عقبى. تزكية دنيا آن باشد كه بنده را توفيق طاعت دهد، و در آنچه صلاح وى در آنست و بصيرت وى بآن افزايد، ارشاد كند. و تزكية عقبى آنست كه وى را ثواب دهد، و بسعادت ابد رساند. و اين همه از كافران ممنوع است.

آن گه گفت: وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ يعنى كه عقوبت ايشان نه خود اينست كه اين كرامتها از ايشان ممنوع است كه با آن عذاب دردناك است.

وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ اين هم در شأن جهودان است و ذمّ ايشان. در آيت اوّل ذمّ ايشان كرد ببى وفايى و شكستن پيمان اللَّه، و درين آيت ذمّ كرد ايشان را بدروغ گفتن بر اللَّه. ميگويد: از ايشان گروهى‏اند كه زبان خويش از راه صواب بر ميگردانند، و از بر خويش چيزى مى‏نهند، و نبشته‏اى ميسازند، تا شما پنداريد كه آن از تورات است.

يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ كتاب اينجا فرا ساخته و نبشته ايشان است نه تورات، همان كه جاى ديگر گفت: فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ. امّا آن ديگر كتاب كه گفت: لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتابِ اين يكى تورات است.

ربّ العالمين گفت: وَ ما هُوَ مِنَ الْكِتابِ آن كتاب اول نه اين كتاب ثانى است.

يعنى كه آن دروغ بر ساخته ايشان، نه تورات منزلست.

تا اينجا بتعريض گفتند و بتعريض جواب شنيدند، آن گه بآشكارا و تصريح گفتند: هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ. ربّ العالمين بتصريح جواب ايشان داد: «و ما هو من عند اللَّه»، تا معلوم گردد كه ايشان هم بتعريض و هم بتصريح بر خداى دروغ ميگفتند.

و درين سخن دلالت است كه دروغ گفتن بتعريض هم چون دروغ گفتن بتصريح است، هر دو ناپسنديده و نكوهيده.

آن گه گفت: «وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» يعنى كه نه خود اين دروغ گفتند كه درين آيت است كه ايشان در عموم احوال و اوقات بر خداى دروغ ميگويند، و خود ميدانند كه دروغ زنان‏اند. پس در آن دروغ نه معذورانند كه نه از گمانست بلكه بقصد و تعمّد ايشانست. و قد قال اللَّه تعالى فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَبَ عَلَى اللَّهِ وَ كَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جاءَهُ و قال النّبيّ (ص): «من كذب علىّ متعمّدا فليتبوّأ مقعده من النّار».

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ لا تُؤْمِنُوا إِلَّا لِمَنْ تَبِعَ دِينَكُمْ بعضى مفسّران گفتند: اين خطاب خداى با مسلمانان است، و نواخت اهل معرفت و ايمانست، و منّت نهادن خداى در دين اسلام بر ايشان است. و آن گه اين خطاب را دو طريق است: از يك روى خطابست با عامّه مؤمنان اين امّت، و از يك روى خطاب عارفانست و خواصّ اهل طريقت. وجه اوّل آنست كه: يا معشر المسلمين گمان مبريد و استوار مداريد كه كسى را آن دهند كه شما را دادند، چون دين اسلام دينى نه، و شما را دادند. چون قرآن كتابى نه، و شما را دادند. چون محمد (ص) پيغامبرى نه، و شما راست. چون كعبه قبله‏اى نه، و شما راست. چون ماه رمضان ماهى نه، و شما راست. چون روز آدينه روزى نه، و شما راست. همه شرعها منسوخ شرع شما و همه عقدها منسوخ عقد شما، همه كمال دين و شريعت و جمال حقيقت و طريقت در عهد شما. و ذلك فى قوله تعالى: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً.

اكنون شكر اين نعمت بجا آريد، و معبود خود را سپاس دارى كنيد و فرمان بريد. فرمان اينست كه: وَ لا تُؤْمِنُوا إِلَّا لِمَنْ تَبِعَ دِينَكُمْ. جز با هم دينان خويش موالات مگيريد، و جز با مؤمنان برادرى مكنيد، و از بيدينان و بيگانگان كرانه گيريد. همانست كه گفت: وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ و قال تعالى: لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و آن گه اين نعمت و كرامت همه از معبود خود بينيد، و او را منّت داريد، و با او سببى در ميان مياريد، و شرك مگوييد كه اين هدايت و غوايت و اين برترى و فروترى همه از فضل و عدل اوست، همه بارادت و حكم اوست. قُلْ إِنَّ الْهُدى‏ هُدَى اللَّهِ. قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ.

وجه ديگر آنست كه: اين خطاب عارفانست، و نواخت محبّان است، ميگويد: «لا تفشوا اسرار الحقّ الى غير اهله». راز دوستى با كس مگوييد، و سرّ درويشى بر نااهلان اظهار مكنيد، و چهره جمال حقيقت را برقع تعزّز فرو گذاريد، تا هر ديده نامحرم بدو ننگرد:

چون خورى مى، با حريف محرم پر درد خورچون زنى كم، با نديم زيرك هشيار زن‏

شبلى را با حق رازى بود در ميان، گفت: بار خدايا! چون بود كه حسين منصور را از ميان ما بر گرفتى؟ گفت: رازى بوى دادم و سرّى با وى نمودم بنااهلان بيرون داد، بوى آن فرود آوردم كه ديدى.

فرمان در آمد كه: يا محمد (ص) وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ.

تو پندارى كه عتبه و شيبه و وليد بن مغيرة و بو جهل ترا مى‏بينند؟ كلّا و لمّا! ايشان ديده نامحرم دارند شايسته شواهد جمال تو نيند! بگذار تا شوند. گوشه دل خويش بايشان مشغول مدار، يكى را بلال و سلمان و صهيب پرداز كه مقبول شواهد مملكت و مرفوع درگاه احديت ايشان‏اند. يا محمد (ص) تو تصرّف از ميان بردار، حكم ما را قابل باش، و نعمت ما را شاكر. اين تخصيص هدايت و موهبت معرفت، كار الهيّت ما است، و خاصيّت ربوبيّت ما. اين است كه ربّ العالمين گفت: يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ، اى بنعمته يختصّ من يشاء، فقوم اختصّهم الارزاق، و قوم اختصهم بنعمة الاخلاق، و قوم اختصّهم بنعمة العبادة، و آخرين بنعمة الارادة و آخرين بتوفيق الظّاهر، و آخرين بتحقيق السّرائر، و آخرين بعطاء الأبشار، و آخرين بلقاء الاسرار.

يقول اللَّه تعالى و قوله الحقّ: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها، و يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ.

مبهم فراهم گرفت و كس را معيّن نكرد، تا اميد داران در اميد بيفزايند، و ترسندگان در ترس بمانند كه بنده را در مقام عبادت و طاعت به از اوميد و ترس حالى نه بينى، كه ربّ العالمين بندگان را درين دو حال بستود گفت: «يرجون رحمته و يخافون عقابه».

و نيز تنبيه ميكند كه بنده اگر چه در طاعت بغايت كوشش رسد، و شرط بندگى بتمامى بجاى آرد، آخر الامر آن بود كه رحمة اللَّه او را رهاند. و فى ذلك ما

روى عن النّبي (ص): «لا يدخل الجنة احد بعمله، قيل و لا انت يا رسول اللَّه؟ قال: و لا أنا الّا ان يتغمدنى اللَّه برحمته.»

۱۵ النوبة الاولى

قوله تعالى: ما كانَ لِبَشَرٍ هرگز روا نباشد مردمى را، أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ كه خداى او را نامه دهد، وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ و علم راست و پيغامبرى دهد، ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ پس آن گه فرا مردمان گويد: كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ مرا بندگان باشيد و مرا بخدايى گيريد فرود از اللَّه، وَ لكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ لكن چنين گفتند پيغامبران امّت خويش را كه بندگان خدا بيد، بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ بآنچه كتاب من ميدانيد، وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ (۷۹) و بآنچه ميخوانيد از آن.

وَ لا يَأْمُرَكُمْ و نفرمايد شما را خداى و نه هيچ بشرى از پيغامبران، أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً كه فريشتگان و پيغامبران را بخدايى گيريد، أَ يَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بكفر ميفرمايد شما را؟ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (۸۰) پس آنكه شما مسلمانان باشيد و گردن نهادگان.

وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ پيمان گرفت اللَّه از پيغامبران، لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ كه هر چه دهم، هر گه كه دهم شما را از نامه و دانش راست و پيغام محكم، ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ پس آن گه بشما آيد رسولى، مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ استوار دار و گواه آن را كه با شما است، لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ بگرويد باو و يارى دهيد او را، قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ خداى گفت: اقرار داديد بپيذيرفتن اين پيمان از من؟ وَ أَخَذْتُمْ عَلى‏ ذلِكُمْ إِصْرِي و اين پيمان بزرگ گران از من بستديد.

قالُوا أَقْرَرْنا پيغامبران يك يك جواب دادند كه اقرار داديم، قالَ فَاشْهَدُوا خداى گفت: بر يكديگر گواه بيد، وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ (۸۱) و من با شماام از گواهان يكى.

فَمَنْ تَوَلَّى بَعْدَ ذلِكَ هر كه بر گردد پس از آن، فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ (۸۲) او از فاسقانست و از بيرون شدگان از پيمان.

أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ بجز دين خداى و تصديق محمد (ص) دينى خواهند جست؟

وَ لَهُ أَسْلَمَ و خداى را گردن نهاد، مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ هر كه در آسمانها و زمين كس است، طَوْعاً وَ كَرْهاً بعضى از ميان جان و بعضى از بن دندان، وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ (۸۳) و همه را با وى خواهند برد.

قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ بگوى ايمان آورديم بخداى، وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا و هر چه فرو فرستاده آمد بر ما، وَ ما أُنْزِلَ عَلى‏ إِبْراهِيمَ و هر چه فرو فرستاده آمد بر ابراهيم وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ و پيغامبران كه از فرزندان يعقوب بودند، وَ ما أُوتِيَ مُوسى‏ وَ عِيسى‏ و هر چه موسى را دادند و عيسى را، وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ و هر چه ديگر پيغامبران را دادند، از خداوند ايشان، لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ يكى را از پيغامبران جدا نكنيم در تصديق بتكذيب، وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (۸۴) و ما وى را گردن نهادگانيم و خويشتن فرا دادگان.

النوبة الثانية

قوله تعالى: ما كانَ لِبَشَرٍ الآية... مقاتل گفت: «بشر» اينجا عيسى (ع) است و «كتاب» انجيل، و آيت در شأن ترسايان نجران آمد، كه در عيسى دعوى باطل كردند و غلوّ نمودند. ميگويد: روا نبود و سزا نباشد و هرگز خود نبود عيسى را كه خداى او را پيغامبرى و كتاب انجيل دهد پس آن گه بمردم گويد: مرا بندگان باشيد! و مرا بخدايى گيريد فرود از خداى. ابن عباس و عطا گفتند: بشر اينجا محمد (ص) و كتاب قرآن. و سبب نزول آن بود كه بو رافع جهود و رئيس ترسايان نجران گفتند: يا محمد (ص) تو ميخواهى كه ما ترا بنده باشيم و ترا بخدايى گيريم! رسول اللَّه گفت: معاذ اللَّه كه من اين گويم يا فرمايم، «ما بذلك بعثنى و بذلك امرنى»

خداى كه مرا به پيغامبرى فرستاد نه باين فرستاد كه شما مى‏گوييد و نه باين فرمود. ربّ العالمين بر وفق قول او اين آيت فرستاد. حسن گفت: مردى از مصطفى (ص) در خواست كه تا ترا سجود كنم، فضل از اين سلام كه بر يكديگر ميكنيم. رسول او را از آن نهى كرد، و آيت در شأن وى آمد.

ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ اگر برفع خوانى بر استيناف است، و اگر بنصب خوانى بر عطف، اى لا يجتمع له الأمران: ايتاء النبوة و قوله: كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ.

ميگويد: هرگز نبود بشرى را كه پيغامبرى و علم و حكمت دهند آن گه اين سخن گويد: كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ. آن گه بيان كرد كه پيغامبر چه ميگويد: وَ لكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ اى و لكن يقول كونوا ربّانيّين پيغامبر بامّت خويش اين گويد: كه راستان و استواران و نيك خواهان باشيد و بمهربانى در آموزندگان بيد. اصل ربّانىّ در معنى آنست كه: كسى بعلم خلق خداى را مى‏پروراند، ابتدا بكمينه علم آن درآموزد، پس آن گه مهينه علم و طاقت هر متعلّم مى‏نگرد، و فهم هر طالب ميكوشد، و ترتيب هر چه مى‏درآموزد نگاه ميدارد. قال الزّجاج هو منسوب الى الرّبّ، فزيد فيه الالف و النّون للمبالغة فى النسبة. و قيل هو منسوب الى الرّبّان و هو فعلان من ربّ يربّ. و معناه المتخصص بالعلم الّذى يربّه باستفادته و افادته. آن روز كه ابن عباس را در طائف بخاك.

كردند، ابن الحنفيه محمد بن على بن ابى طالب گفت: «مات اليوم ربّانىّ هذه الامّة».

قومى گفتند: ربّانىّ عالمى بود خدايى. و گفته‏اند «ربّانىّ» كسى بود كه در وى هم فقه بود هم حكمت و هم ولايت، و آن گه خلق را دين خداى درمى‏آموزد و ايشان را بر آن ميدارد.

بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ حجازى و بصرى بتخفيف خوانند، و اين اختيار بو عبيده است و باقى قرّاء بتثقيل خوانند، و اين اختيار بو حاتم است. اگر بتخفيف خوانى اشارت بفضيلت متعلّمانست، و اگر بتثقيل خوانى تفضيل و نواخت معلّمانست.

وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ اى تقرؤن، كما قال اللَّه: وَ دَرَسُوا ما فِيهِ.

روى عن ابن عباس قال: قال رسول اللَّه (ص): «ما من مؤمن ذكر او أنثى، حرّ أو مملوك الّا و للَّه عليه حق واجب ان يتعلّم من القرآن و يتفقّه فيه»

ثم قرأ هذه الآية: وَ لكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ. درين آيت هم تنبيه متعلّمانست و هم تنبيه معلّمان، متعلّمان را ميگويد: كونوا حكماء عاملين بما علمتم، فان الحكيم فى الحقيقة من عمل بما علم، و كان محكما لعمله احكامه لعلمه. حكيم نه آنست كه در علم بكوشد و روايت و درايت آن بجاى آرد و بس. حكيم اوست كه علم را بعمل زيور بركند، و كردار فرا گفتار پيوندد. جماعتى از ياران رسول خدا (ص) در مسجد قبا فراهم شدند، و مذاكره‏اى ميكردند. مصطفى (ص) بر ايشان درشد گفت: «تعلّموا ما شئتم آن تعلّموا، فلن يأجركم اللَّه حتّى تعملوا»

چندان كه خواهيد علم بياموزيد و برخوانيد، امّا تا عمل فرا علم نه پيونديد و بر آنچه دانيد كار نكنيد هرگز بثواب آن جهانى و نواخت الهى نرسيد. و عن ابى الدرداء (رض): ويل لمن لا يعلم مرّة، و ويل لمن يعلم و لا يعمل سبع مرّات. و كان يحيى بن معاذ يقول: يا اصحاب العلم قصوركم قيصريّة و بيوتكم كسرويّة و ابوابكم طاهريّة و مراكبكم قارونيّة و مذاهبكم شيطانيّة. فاين المحمديّة؟

امّا تنبيه معلمان از روى اشارت آنست كه: چون ديگران را راه سعادت مينمائيد، و بر علم و عمل ميخوانيد، نگريد تا خود را فراموش نكنيد: أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ. حاتم اصم ميگويد: ليس فى القيامة اشدّ حسرة من رجل علّم النّاس علما، فعملوا به، و لم يعمل هو به، ففازوا بسببه و هلك. و فى معناه انشد:

يا واعظ النّاس قد اصبحت متّهمااذ عبت منهم امورا انت تأتيها

و قال تعالى لعيسى عليه السّلام: «يا ابن مريم عظ نفسك فان اتّعظت فعظ النّاس و الّا فاستحى منّى.

قوله: وَ لا يَأْمُرَكُمْ... الآية شامى و حمزه و عاصم و يعقوب بنصب خوانند معطوف بر أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ و معنى آنست كه: و لا ان يأمركم ان تتّخذوا الملائكة. و ايشان كه برفع خوانند ميگويند: اين از آيت اوّل منقطع است بر سبيل استيناف و ابتدا. گفت: وَ لا يَأْمُرَكُمْ يعنى و لا يأمركم اللَّه. و قيل: لا يأمركم محمد (ص). ميگويد: خداى عزّ و جلّ شما را نفرمايد كه فريشتگان را و پيغامبران را بخدايى گيريد. فريشتگان را در ميان آورد در قصّه، از بهر آنكه جهودان عزير را پسر گفتند، ترسايان عيسى (ع) را پسر گفتند، و عرب فريشتگان را دختران گفتند.

أَ يَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ؟ استفهام است بمعنى انكار، اى لا يفعل ذلك بعد اسلامكم، اى لا يأمر بعبادة الملائكة و النّبيّين بعد أن كنتم على دين ابراهيم و تبعتم محمدا فيما (ص) دعاكم اليه.

قوله: وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ الاية... اين ميثاق و عهد نه بر پيغامبران تنها گرفتند، كه هم در پيغامبران و هم در امّت ايشان گرفتند. امّا پيغامبران سران بودند و مهتران، و امّت تبع ايشان بودند. پس پيغامبران بذكر مخصوص‏اند كه اصل ايشانند، و خطاب با اصل كنند، و مراد هم اصل باشد و هم تبع. چنان كه ربّ العالمين گفت: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ. و كيفيّت اين عهد گرفتن و پيمان ستدن آنست كه اللَّه تعالى با پيغامبران گفت و ايشان را فرمود كه: يكدگر را تصديق كنيد و نصرت دهيد. پيشينه را گفت كه پسينه را مبشّر باش و پسينه را گفت كه پيشينه را مصدّق باش، و آن گه همه را گفت و از همه پيمان ستد كه شما و امّتان شما به محمد (ص) ايمان آريد كه خاتم النّبيّين و رسول ربّ العالمين است، و گزيده جهانيان است.

قال علىّ بن ابى طالب (ع): لم يبعث اللَّه نبيا آدم و من بعده الا اخذ عليه العهد فى محمد و امره، و أخذ العهد على قومه ليؤمنن، و لئن بعث و هم احياء لينصرنه.

لَما آتَيْتُكُمْ اين لام در «لما» لام تأكيد است، و جواب آن بلام قسم باز دهند، چنان كه گفت: وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ. اين هم چنانست: «لما آتيتكم لتؤمنن» و معنى «ما» اىّ شى‏ء است، يعنى اىّ شى‏ء اتيتكم لتومننّ. ميگويد: هر چه شما را دهند از كتاب و حكمت، بآن بگرويد و تصديق كنيد. حمزه خواند بكسر لام: لما اتيتكم، يعنى لاجل ما اتيتكم. و بتشديد ميم قراءة شاذّ است، يعنى مهما اتيتكم، و حين آتيتكم. قراءة نافع لما اتيناكم است بر سبيل تعظيم، گفت: دهيم شما را از كتاب و حكمت.

ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ محمد (ص) را ميگويد. مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ اين لام جزاست، جالب اين لام آن لام كه در لَما آتَيْتُكُمْ.

قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى‏ ذلِكُمْ إِصْرِي اى قبلتم عهدى. خداى گفت يك يك پيغامبران را: اقرار داديد و عهد من پذيرفتيد چنان كه بوفاء آن باز آئيد؟

پيغمبران همه جواب دادند كه اقرار داديم. خداى گفت: فَاشْهَدُوا گفته‏اند كه: شهادت را دو طرف است: يكى تحمّل و يكى اقامت. در وقت تحمّل علم است، و در وقت اقامت اخبار. پس اينجا تحمّل است يعنى فاعلموا، و هو تفسير ابن عباس. سعيد بن مسيب گفت: خداى با فريشتگان گفت: فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ گواه باشيد شما كه فريشتگانيد بر پيغامبران و اتباع ايشان، باين اقرار كه دادند.

آن گه گفت: وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ خود را جلّ جلاله شاهد گفت، و معنى شاهد حاضر است، يعنى كه بعلم حاضر است با همه كس، و رؤيت وى و قدرت وى بر همه روان: لا يخفى عليه خافية. و گفته‏اند كه: شاهد در وصف او جلّ جلاله آنست كه دلائل پيدا كند و حجّتها روشن بنمايد، و ميان خلق كار برگزارد، و گواه را بآن شاهد گويند كه بشهادت وى حكم مشهود عليه روشن شود.

قوله تعالى: فَمَنْ تَوَلَّى بَعْدَ ذلِكَ... الآية اى بعد اخذ الميثاق و ظهور آيات النّبي (ص) فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ اصل فسق از طاعت و فرمان اللَّه بيرون آمدن است، و فسق را كمينه و مهينه است. كمينه آنست كه: در راه دين گناهى صغيره كند.

چنانك گفت: وَ إِنْ تَفْعَلُوا فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ. و مهينه آنست كه كفر و شرك آرد چنان كه گفت: أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً. جاى ديگر گفت: وَ أَمَّا الَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النَّارُ، و اينجا گفت: فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ كافرانند، كه هر كه از عهد و پيمان خدا بيرون آيد، و به محمد (ص) ايمان نيارد كافر بود لا محالة.

قوله تعالى: أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ... الآية بيا قراءة بصرى و حفص است، باقى بتا خوانند. اگر بتا خوانى خطاب با انبياء است و با جهودان، و اگر بيا خوانى خطاب با جهودان است. ميگويد: اين جهودان بجز دين خداى دينى ميجويند، و دين خدا آن دين اسلام است كه اللَّه بپسنديد و بندگان را بآن خواند: وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً و إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ هر دو اشارت بآنست، و دين پاك و كيش درست پسنديده بنزديك اللَّه آنست.

وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً اسلام اينجا گفته‏اند كه استسلام است و اعتقاد دل، و اقرار زبان، و التزام احكام. و اقوال مفسّران درين آيت مختلف است: اوّل آنست كه روايت كرده‏اند از

مصطفى (ص) قال: الملائكة اطاعوه فى السّماء، و الانصار و عبد القيس فى الارض.

و روى انّه قال: لا تسبّوا اصحابى فانّ اصحابى اسلموا من خوف اللَّه، و اسلم النّاس من خوف السّيوف.

و گفته‏اند اهل آسمان فرمان برداران و منقادانند بطوع، و اهل زمين بكره، يعنى كه علم آسمانيان بوحدانيّت اللَّه ضرورى است نه استدلالى، و علم اهل زمين استدلالى است نه ضرورى، فانّ الحجّة اكرهتم و الجأتهم على ذلك. و اين كره نه كره مذموم است بلكه پسنديده است، و بنده را در آن ثواب. و گفته‏اند: اسلم المؤمنون له طوعا، و الكافرون كرها اذ لم يقدروا على ان يمتنعوا عليه ممّا يريده بهم، و يقضيه عليهم، مؤمنان تن در دادند بطوع و كافران بكره. يعنى كه ارادت و قضاء اللَّه بر كافران روان است، نتوانند كه از آن بگريزند، نه قدرت آن كه دفع كنند. قتاده گفت: اسلم المؤمنون له طوعا فى حال الصّحة و الامن، و الكافرون له كرها عند الخوف و الموت. «فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ» گفت: مؤمنان فرمانبردارند در حال صحّت و در امن، لا جرم اسلام و ايمان ايشان را سود داشت و بكار آمد، و كافران بوقت ترس و بيم مرگ، آن گه كه معاينه عذاب ديدند لا جرم اسلام و ايمان ايشان بكار نيامد: «فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا» و على ذلك قوله تعالى فى قصّة فرعون: آلان و قد عصيت قبل؟ ضحاك گفت كه: اين عهد و پيمان روز ميثاق است كه ربّ العالمين با فرزندان آدم گفت: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ بعضى بَلى‏ بطوع گفتند از ميان جان، و قومى بكره گفتند از بن دندان.