قرآن کریمبه زبان فارسی

۳ سورة آل عمران مدنية (بخش ۱)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

۳- سورة آل عمران- مدنية

۱ النوبة الاولى

بنام خداوند بخشاينده مهربان‏

الم، اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ آن خدايى است كه نيست خدايى جز او الْحَيُّ الْقَيُّومُ (۲) زنده پاينده، نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ فرو فرستاد بر تو اين نامه، بِالْحَقِّ براستى و درستى، مُصَدِّقاً گواهى استوارگير، لِما بَيْنَ يَدَيْهِ آن نامها را كه پيش ازين فرو فرستاد، وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ مِنْ قَبْلُ و فرو فرستاد توريت موسى و انجيل عيسى‏ از پيش، هُدىً لِلنَّاسِ اين كتاب و آن توريت و انجيل هر سه راه نمونى را فرو فرستاد مردمان را، وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ (۳) و فرو فرستاد نامه كه جدايى پيدا كند ميان حق و باطل.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر شدند، بِآياتِ اللَّهِ بسخنان خداى، لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ ايشانراست عذابى سخت، وَ اللَّهُ عَزِيزٌ و خداى قوى است سخت گير، ذُو انْتِقامٍ (۴) با كين كشى.

إِنَّ اللَّهَ لا يَخْفى‏ عَلَيْهِ شَيْ‏ءٌ خداى آنست كه چيزى پوشيده نماند بر وى فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ (۵) نه در زمين و نه در آسمان.

هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ او آنست كه شما را مى‏نگارد، فِي الْأَرْحامِ در رحمهاى مادران كَيْفَ يَشاءُ چنان كه خود خواهد.

لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نيست خداى جز وى الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (۶) آن تواناى دانا.

النوبة الثانية

اين سوره آل عمران گفته‏اند دويست آيت است، و سه هزار و چهارصد و هشتاد كلمه، و چهارده هزار و پانصد و بيست و پنج حرف. جمله بمدينه فرود آمد از آسمان عزّت، از نزديك خداوند جلّ ثناؤه، بمصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سعيد جبير گفت: «اوّل آيت ازين سوره كه فرو آمد اين بود هذا بَيانٌ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» و مصطفى در بيان فضيلت اين سوره گفت: هر آن كس كه برخواند روز آدينه خداى عزّ و جلّ و فريشتگان او بر وى ثنا گويند، و درود فرستند، تا آن گه آفتاب فرو شود. و بروايتى ديگر مى‏آيد كه اگر شب آدينه بر خواند روز قيامت وى را دو پر دهند تا بدان دو پر اندر صراط بآسانى باز گردد. و بروايتى ديگر اگر بر اطلاق در عموم احوال و اوقات برخواند بهر آيتى وى را امانى دهند و زينهارى، فرداى قيامت اندران جسر دوزخ. اين مسعود گفت: «من قرأ آل عمران فهو غني» توانگر بحقيقت آن كس است كه آل عمران داند و خواند.

امّا سبب نزول آيات كه در صدر اين سورتست بر قول كلبى و بيع و انس و جماعتى مفسّران آنست كه ترسايان نجران آمدند بر مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شصت مرد سواران، چهارده از ايشان سران و سالاران و اشراف ايشان، و درين چهارده سه كس بودند كه مدار كار ايشان باين سه كس بود، و بر همه مقدّم و فرمان ده بودند يكى عاقب امير قوم بود، و صاحب مشورت ايشان، كه همه گوش باشارت و راى وى داشتند، نام وى عبد المسيح بود. ديگر سيّد بود ثمال ايشان، و صاحب رحل ايشان، نام وى ايهم. سديگر ابو حارثة بن علقمه قاضى و امام و صاحب مدار. پس ايشان آمدند و در مسجد رسول خدا شدند، بعد از نماز ديگر با جامهاى نيكو، و هيئت آراسته، تا آن حدّ كه يكى از صحابه گفت: مانند اين قوم ما هرگز نديده‏ايم.

وقت نماز ايشان در آمد، برخاستند و هم اندر مسجد نماز خويش بگزاردند رو سوى مشرق، و رسول خدا گفت بگذاريدشان تا نماز خويش بكنند. پس سيّد و عاقب هر دو در سخن آمدند و با رسول سخن درگرفتند. رسول خدا گفت: مسلمان شويد ايشان گفتند ما مسلمان شديم پيش ازين. رسول گفت دروغ گفتيد كه شما مسلمان نه‏ايد، نه آنكه خداى را فرزند مى‏گوييد؟ و صليب مى‏پرستيد؟ و گوشت خوك مى‏خوريد؟ ايشان گفتند: إن لم يكن ولدا للَّه فمن أبوه؟ اگر عيسى فرزند اللَّه نبود پس پدر وى كه بود؟ و مخاصمتى در گرفتند در كار عيسى، پس مصطفى (ص) گفت: نه شما مى‏دانيد و مى‏شناسيد كه فرزند بپدر ماند لا محاله؟ كه جنسيّت ميان پدر و فرزند اين اقتضا كند. گفتند بلى چنين است. رسول گفت پس خداوند ما عزّ و جلّ زنده است كه مرگ را بوى راه نه، هميشه بود، و هست، و باشد. و عيسى نبود پس بود است. آن گه مرگ و فنا را بوى راهست! و نيز خداى ما نگهبان هر چيزست، و روزى گمار هر كس، و در عيسى ازين هيچ چيز نيست! و خداوند ما آنست كه لا يخفى عليه شي‏ء فى الارض و لا فى السماء نه در زمين و نه در آسمان چيزى از وى پوشيده، و عيسى نداند مگر آنچ او را درآموختند! و خداوند ما عيسى را در رحم مادر نگاشت، چنان كه خود خواست، تا مادر بوى بارور شده و او را فرو نهاد، چنان كه مادر فرزند نهد، پس او را بپرورد چنان كه كودك خرد را پرورند بطعام و شراب، و خداوند ما ازين همه پاكست و منزّه، نه خورد، نه آشامد، نه هيچ عيب و رنج بوى در آيد، «تعالي و تقدس عما يقول الظالمون علوا كبيرا. اين سخن در ايشان گرفت و خاموش شدند. تا مخاصمت منقطع گشت، و ربّ العالمين درين حال اين آيات فرستاد از اوّل سوره.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ عكرمه گفت: پيش از موجودات و مكوّنات خدا بود، دگر هيچ چيز نبود، نورى بيافريد و از آن نور لوح و قلم بيافريد، آن گه اوّل چيز كه بر لوح نوشت بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بود. عثمان عفان از مصطفى (ص) پرسيد كه در اين «آيت تسميت» چه گويى؟ مصطفى گفت: «نامى از نامهاى خداوند است جلّ جلاله، با نام اعظم نزديك، و هم بر چنان كه سياهى چشم سپيدى را نزديك است. و هم بر جعفر بن محمد گفت: بسم اللَّه كتاب خداى را همچون كليد است درها را، پس بهيچ در خانه در نتوان شدن بى كليد، همچنين دستورى نيست كه بحضرت قرآن شوند بى بسم اللَّه. آن گه اين بيت بر گفت جعفر: شعر

«بسم اللَّه مفتتح الكلام.و بسم اللَّه شافية السقام».

ابو سعيد خدرى روايت كند از مصطفى گفت ميان عورات بنى آدم و ميان ديو پرده بسم اللَّه است، كسى كه بخلوت جاى شود قضاء حاجت را، تا بسم اللَّه نگويد كه ديده ديو از آن دربند حجاب نشود. و ديو از هيچ چيز چنان كوفته و كشته نشود كه از بسم اللَّه شود، نبينى كه مردى بحضرت مصطفى گفت «تعس الشّيطان» مصطفى گفت: چنين مگوى كه ديو ازين بزرگى بر خود نهد و گويد

«بعزّتي صغّرتك! فإذا قلت بسم اللَّه تصاغر حتّى يصير مثل الذّباب.»

و عن عبد اللَّه بن مسعود، قال: «من أراد ان ينجيه اللَّه من الزّبانية التسعة عشر فليقرأ بسم اللَّه الرحمن الرحيم فانّها تسعة عسر حرفا ليجعل اللَّه تعالى كلّ حرف منها جنّة من واحد منهم» و شرح اين آيت تسميت بالطائف و نكت كه بآن تعلّق دارد در سوره بقره از پيش رفت.

قوله تعالى: الم روايت كردند از ابن عباس در تفسير الم كه الف اشارتست باللّه، و لام بجبريل. و ميم بمحمّد (ص) اين تفسير دلالت كند كه مبدأ قرآن از خداست و واسطه جبرئيل و منتهى محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم. و مخرج الف كه بدايت مخارج حروفست دلالت ميكند بدان كه مبدأ قرآن از خداست، و مخرج لام كه اوسط المخارجست بر جبرئيل كه واسطه است، و مخرج ميم كه منتهى مخارج است بر مصطفى كه منتهاى قرآنست، چنانستى كه ربّ العالمين گفت: ازين حروف كه دلالت ميكند بر اسباب سگانه كتاب قرآن حاصل شد: آن كتابى كه شما با فصاحت و براعت از مثل آن گفتن درمانديد، و عاجز گشتيد. و گفته‏اند «الف» از احديّت است، و «لام» از لطف، و «ميم» از ملك. معنى آنست كه: «الاحد اللّطيف الملك.

قوله: اللَّه لا اله الّا هو».

«اللَّه» بعضى از مفسّران در معنى اللَّه و در اشتقاق آن گفتند: «هو الّذي يحقّ له العبادة، و الّذي يؤل الاشياء اليه» «اللَّه» آن خداونديست كه عبادت كردن و گردن نهادن وى را سزاست، و بازگشت هر چيز و هر كار اعلم اوست و با حكم او.

و گفته‏اند كه اللَّه الف اشارتست بآلاء خدا، و لام اشارتست به لطف خدا و لام ديگر به لقاء خدا و ها تنبيه است. ميگويد كه بيدار باشيد و بدانيد كه هر كه بديدار اللَّه رسيد هم بنعمت و لطف اللَّه رسيد اگر نه لطف او بودى بنده بلقاء او نرسيدى.

معتقد اهل سنت برين قاعده بنا نهادند: تا گفتند خدا را هم بخدا شناسيم، يعنى كه تا رب العزّة خود را با دل بنده تعريف نكند، و شواهد صفات قديم در دلِ وى ثبت نكند، بنده به معرفت او راه نبرد، اينست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت: «و اللَّه لو لا اللَّه ما اهتدينا و لا تصدّقنا و لا صلّينا»

و مصداق اين خبر از قرآن مجيد آنست كه گفت حكايت از اهل بهشت: وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ.

آن گه تنزيه و تقديس خود را گفت: لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، و بجواب آن كافران كه مى‏گفتند: جملة الاشياء سه چيزست عابدى كه نه معبود بود يعنى بنده، و معبودى كه نه عابد بود يعنى خداى عزّ و جلّ، و معبودى عابد يعنى عيسى. ربّ العالمين بيان كرد كه مستحقّ عبادت بر اطلاق جز اللّه نيست آن خداوندى كه جز او معبود نيست لا إِلهَ إِلَّا هُوَ.

آنكه تأكيد را گفت: الْحَيُّ الْقَيُّومُ زنده پاينده، كه بر وى مرگ روانه، و فنا بوى راه نه، و زندگى همه زندگان بدست وى و بقدرة اوست، و القيوم هو القائم بحفظ كلّ شي‏ء و المعطى له ما به قوامه. همانست كه جاى ديگر گفت: أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏. أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى‏ كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ و تمامى شرح اين كلمات در سورة البقره رفت.

نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ كتاب اينجا قرآنست، «و إنّما سمّي كتابا لكتب الحروف بعضها الى بعض، اى ضمّها» و تنزيل بناء مبالغت و كثرت است، يعنى كه نه بيكبار فرود آمد اين، بلكه اندر سالها، نجم نجم، آيت آيت، بقدر حاجت و ضرورت، بدفعات و كرّات فرو آمد، تا گرفتن آن بتلقّف و يادداشت آن بدل آسان‏تر بود، و پاينده‏تر.

چنان كه جاى ديگر گفت: كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلًا جاى ديگر گفت وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلى‏ مُكْثٍ نه چون توريت موسى كه بيكبار از آسمان فرود آمد. گويند هفتاد شتروار بود، و يك جزو از آن بيكسال بر مى خواندند، و در همه بنى اسرائيل هيچ كس همه توريت برنخواند، مگر چهار كس: موسى عمران و يوشع بن نون، و عزيز و عيسى عليهم السلام. پس از اين جهت توريت و انجيل را أنزّل، گفت و نزّل، نگفت. معنى ديگر گفته‏اند كه. نزّل، قرآن را گفت از بهر آنكه اين بناء مبالغت است و حكم قرآن مؤبّد است تا لا جرم باين لفظ مخصوص گشت، و حكم توريت و انجيل مؤبّد نيست، ازين جهت ببناء مبالغه نگفت.

نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ الاية اى بالعدل، لم ينزله باطلا عبثا بغير شي‏ء كقوله: لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ. ميگويد اين قرآن كه فرو فرستاد، بعدل فرستاد، و براستى و درستى، نه بباطل، كه باطل را در آن گنجايى نه! و بازى و محال را در آن جاى نه! و قيل: بِالْحَقِّ اى بما حقّ في كتبه من إنزاله عليك» گفت فرو فرستاد بر تو قرآن بدان كه درست گشته بود در كتب پيشينه كه اين كتاب بتو خواهيم داد.

مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ. اى موافقا لما تقدّم الخبر به في سائر الكتب، معنى همان است. و قيل موافقا لما كان قبله من التّوراة و الانجيل و الزّبور فى التوحيد و النبوّات و بعض الشرائع، ميگويد اين قرآن موافق توريت و انجيل و زبور است

در بيان توحيد و اثبات نبوّات و ذكر بعضى شرائع.

آن گه تشريف توريت و انجيل را ديگر باره بذكر صريح مخصوص كرد گفت: «وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ مِنْ قَبْلُ» اى من قبل هذا القرآن. هُدىً لِلنَّاسِ صفت توريت و انجيل است، و ناس بنى اسرائيل‏اند. اي هما هدى لبني اسرائيل من الضّلالة.

وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ روا باشد كه اين فرقان بقرآن مخصوص بود كه جاى ديگر گفت: وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقانِ و روا باشد كه بر عموم برانند و همه كتابهاى خدا در آن مندرج بود، كه همه آنند كه حق از باطل جدا ميكنند، و حقيقت از شبهت، و هدايت از ضلالت پيدا كنند.

و اشتقاق توريت از «توريه» است، و توريه روشن كردن بود و نمودن، يعنى كه توريت همه روشنايى است، و سبب نور دل و هدايت. چنان كه گفت: وَ ضِياءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ و اشتقاق انجيل از «نجل» است و نجل اصل بود يعنى كه انجيل دين را و علم را اصل است. و اللَّه اعلم.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا الاية... يعنى بالقرآن و بدين اللَّه عزّ و جلّ، لهم عذاب شديد في الآخرة ايشان كه كافر شدند بسخنان خداى كه بدان ايمان ندادند و نپذيرفتند، و رسالت رسول و نبوت وى را منكر شدند، و سخنان خداى را اساطير الاولين گفتند، و نيز آيات و علامات كه بر وحدانيت اللَّه دلالت ميكند، و بر صدق نبوت گواهى ميدهد، از اين دلائل عقلى و سمعى آن را مكابر شدند، ايشانراست عذابى سخت در آن جهان. و خداى را هست كه عذاب كند و كين كشد آن را كه خواهد، و كس را نيست و نرسد كه وى را منع كند از آن كه وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ وى عزيز است و قوى و قادر بر همه غلبه دارد و با همه تاود و سزاى همه داند و تواند.

إِنَّ اللَّهَ لا يَخْفى‏ عَلَيْهِ شَيْ‏ءٌ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ الآية... كلبى گفت: در زمين هيچيز از خداى پوشيده نيست، يعنى وفد نجران و كيد ايشان با رسول خداى و در آسمان هيچيز پوشيده نيست، يعنى اعمال بندگان. و تخصيص آسمان و زمين بذكر از آنست كه ذكر آسمان و زمين باضافت با مخلوقان هائل‏ترست و عظيم‏تر، و در دلها اثر بيشتر دارد، آن گه هر چه هست بيرون از آسمان و زمين خود بر آن دلالت مى‏كند.

قوله: هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ الايه... جاى ديگر گفت بلفظ ماضى: هو الذي يصوركم فاحسن صوركم آنچه ماضى است بر سبيل تقدير است و فعل خداى عزّ و جلّ لا محاله بودنى است. و از روى حكم چنانست كه از آن پرداختند چنان كه گفت: أتى أمر اللَّه. أمّا آنچه بر لفظ مستقبل گفت: يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ اين بر حسب حال مخلوقان است، چنان كه بعزّت خود جلّ جلاله، حالا فحالا اظهار مى‏كند فعل خود، و مى‏آفريند، و از آن خبر ميدهد كه: يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ گفت: او خداوندى است دارنده، و نگارنده، هم مصور و هم مدبّر، خلق را مصور است و عالم را مدبّر و درست است از مصطفى (ص) كه گفت: «إذا أراد اللَّه عزّ و جلّ خلق عبد فجامع الرّجل المرأة طار ماؤه في كلّ عرق و عضو، فاذا كان يوم السابع جمعه اللَّه تعالى ثمّ أخضره كل عرق له في ايّ صورة ما شاء ركبه».

حاصل خبر آنست كه ربّ العالمين چون خواهد كه بنده بيافريند مرد و زن فرا صحبت دارد، تا آن گه آب وى پراكنده شود، پس روز هفتم همه با هم آرد آن آب و آن عروق، و چنان كه خواهد صورت وى مى‏نگارد، ترتيب اعضا مى‏دهد، و برهم مى‏نشاند، يكى كوتاه، يكى دراز، يكى نرينه، يكى مادينه. يكى نيكو صورت و يكى منكر صورت، يكى را خلق ظاهر تمام، يكى ناقص، يكى سياه، يكى سپيد. پس مصور بحقيقت خداى است كه قدرتش بى‏نهايت، و خود بى‏همتا است. و كس را نسزاست و نه رواست از مخلوقان كه صورت گرى كند. مصطفى (ص) از آن نهى كرده و گفت: «من صوّر صورة كلف يوم القيمة أن ينفخ فيها الرّوح و ليس بنافخ.»

و قال «إنّ أصحاب هذه الصّور يعذون يوم القيمة و يقال لهم أحيوا ما خلقتم»

و قال» إنّ البيت الّذى فيه تصاوير لا تدخله الملائكة.»

قيل يعنى ملائكة الرحمة فان ملائكه العذاب تدخله لا محالة. و رأى النّبي ص سترا فيه تمثال فهتكه، و لم يدخل البيت الذي كان معلقا عليه.

ثم قال تعالى لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ كلمه «لا إله إلّا اللَّه» بآخر آيت اعادت كردن بدان معنى است، كه چون بدلائل روشن و برهان صادق درين آيات معلوم شد كه عيسى مخلوق است. و اللَّه خالق عيسى، يعنى پس مى‏دانيد كه معبود بجز اللَّه نيست، و سزاى خدائي جز او نيست، عزيز است كه او را همتا و مانند نيست، و كس را با وى تابستن نيست، حكيم است در كار خويش، كه او را حاجت بانباز و فرزند نيست، و شركت و ولادت در حكمت خود مقتضى ربوبيت نيست.

و درست است خبر از مصطفى ص گفت: إنّ اللَّه عزّ و جلّ يصدّق العبد بخمس يقولهن إذا قال لا إله إلا اللَّه له الملك و له الحمد» قال صدق عبدى، و اذا قال «لا إله إلا اللَّه و الحمد للَّه» قال صدق عبدى. و اذا قال «لا إله إلّا اللَّه و اللَّه اكبر» قال صدق عبدى. و اذا قال «لا اله الا اللَّه وحده لا شريك له» قال صدق عبدى.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اشتقاق «اسم» از سموّ است. و معنى سموّ ارتفاع است، يعنى كه نام سماء نامورست و نشان ارتفاع او. و خداوند ما را عزّ و جلّ نامهاست در كتاب و در سنّت و بدان نامها نامور است، آن نامست كه هست و آن هست كه نام هرگز چنو نامور بدين صفت. كدام مخلوق را شير نام كنند و بد دل آيد؟ و دريا نام كنند و بخيل بود؟ و ماه نام كنند و زشت آيد؟ خالق جل ثناؤه بر خلاف اينست كه خداوندى بى عيب و بر صفت كمالست. با عزت و با جلالست با لطف و با جمالست. با فضل و با نوالست. وجود او دلها را كرامت است! شهود او جانها را ولايت است! نادر يافته در عيان، و شيرين در حكايت است! يك نظر بعنايت اگر كند همه را كفايتست.

اگر روزى بيندازد كمند از برج ايوانشبسا دلها كه اندر حضرت او در شكار آرد

آن پير طريقت گفت: «خداوندا! نثار دل من اميد ديدار تست، بهار جان من در مرغزار وصال تست.» آن همان آرزوست كه آن مخدّره كرد «ربّ ابن لى عندك بيتا فى الجنة».

يحيى معاذ همين گفت «الهى! أخلى العطايا فى قلبى رجاؤك، و أحبّ الساعات إليّ ساعة فيها لقاؤك» آن چه جايى بود كه وعده ديدار فراموش كند؟، و آن چه دلى بود كه نسيم معارف از گلزار وصال نبويد؟، و آن چه زبانى بود كه جز نام دوست بخود راه دهد؟ كز نام دوست بوى دوست آيد، و از حديث دوست راحت جان فزايد!

روى ما شادست تا تو حاضرى با روى توجان ما خوش باد چون غائب شوى با ياد تو
اى بسا در حقّه جان غيورانت كه هستنعرهاى سر بمهر از درد بى فرياد تو

قوله: الم، اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الم رمز دوستى است، خطابى سربسته با عاشقان كار افتاده. اللَّه توحيد عارفانست، اسباب و اشكال و اغيار فراموش كرده، و زبانشان با نفى اين‏ها ناپرداخته، هم از اول بر سر نكته اثبات حق افتاده. «لا إله إلّا هو». توحيد عامه مؤمنانست، از در نفى درآمده و از تاريكى بيگانگى و پراكندگى باز رسته، و بعاقبت بنور توحيد بر افروخته!

چو لا از صدر انسانى فكندت در ره حيرتپس از نور إلهيت باللّه آى از إلّا

اول راز با عاشقانست، آخر نياز آشنايانست، ميانه ناز عارفانست و راز عاشقى تا نياز آشنايى هزار منزلست آشنايان را فرود آرند «فى جنّات و نهر» عارفان را فرود آرند «فى مقعد صدق» عاشقان را فرود آرند در حضرت عنديّت «عند مليك مقتدر». چندان كه ميان آشنايى و عاشقى است همچندان ميان جنات و نهر و ميان عند مليك مقتدر است، هر كس را بقدر همت و اندازه معرفت خويش.

خطاب آشنايان از جبّار عالم آنست كه مصطفى (ص) گفت: ان شئتم انبأتكم ما اوّل ما يقول اللَّه عزّ و جلّ للمؤمنين و اول ما يقولون له؟ قلنا نعم يا رسول اللَّه. قال: انّ اللَّه يقول للمؤمنين هل احببتم لقايى؟ فيقولون نعم. فيقول: لم؟ فيقولون: رجاء عفوك و مغفرتك فيقول: وجبت لكم مغفرتى»

حاصل كار آشنايان آنست كه از خدا مغفرت و عفو خواهند، و حاصل كار عاشقان آنست كه با مصطفى ص گفت شب معراج: «كن لى كما لم تكن فاكون لك كما لم ازل».

من آن توأم تو آن من باش ز دلبستاخى كن چرا نشينى تو خجل‏

آن گه خطاب با مواجهت گردانيد و منّت بر آن مهتر عالم نهاد و گفت: «نزّل عليك الكتاب بالحق» اى مهتر! ترا چه زيان گر باديه غيبت روز كى چند نصيب خلق را در پيش كعبه وصالت نهادم؟ تو آن بين كه يك ساعت ترا از فراموش كردگان نكردم، نه پيغام و نامه از تو باز گرفتم. عاشق را همه تسلى در نامه دوست بود، غريب را همه راحت از نامه خويش بگشايد.

«ورد الكتاب بما اقرّ الاعيناو شفى النفوس فنلن غايات المنى‏

مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ اى مهتر! انبياء پيشينه را و امّت گذشته را گفته بودم در آن نامها كه بايشان دادم كه مرا دوستى عزيز است و حبيبى كريم، بمؤمنان رحيم، با درويشان چرب سخن و مهربان، و با خلق عظيم، بساط شرع او در آخر الزمان گسترانيم تا همه شرعها نسخ كند، و همه عقدها فسخ كند. اين نامه كه بتو فرستادم اى مهتر! تحقيق آن وعده موعودست كه وعده ما بازى نبود و سخن ما مجازى نبود. وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ مِنْ قَبْلُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ اى مهتر نگر تا غيريّت در راه نبوت نيايد. بدانكه انبيا را نامه‏ها فرستادم پيش از تو، كه مضمون آن نامه‏ها حديث تو بود و ترتيب كار تو و كرامت تو،

«فعندى لاخوانى الغائبينصحائف ذكرى عنوانها».

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ اى مهتر! تا كى حق خويش فداء اين رميدگان كنى و هزيمت ايشان از سياست قطيعت ماست، لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ. تا كى گرد دلهاى زنگار گرفته ايشان برائى؟ و خرابى آن دلها از صولت عزّت ماست بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ.

تا كى تدبير كشاندن آن قفلها كنى؟ و نقش آن مهر از خزينه عدل ماست، أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها تا كى وعد و وعيد و ناز و نعيم بسمع بو طالب و بو جهل فرو خوانى؟

و ريزنده آن ارزير بسمع ايشان قهر ماست! إنّك لا تهدى من أحببت. تا كى ماه بدو نيم كنى؟ و معجزات عرضه كنى؟ آن هيچ گه در چشمشان نيايد كه پوشش آن بصيرت و نجاست آن نهاد ايشان از حكم ماست. أولئك الّذين لم يرد اللَّه أن يطهّر قلوبهم. نعوذ باللّه من عذابه و نقمته.

إِنَّ اللَّهَ لا يَخْفى‏ عَلَيْهِ شَيْ‏ءٌ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ اى خداوند داناى پاك دان، نيك دان، همه دان، دوربين نزديك دان، تويى از نهان آگاه و آگاه بهر گاه تويى.

از راز دلم جملگى آگاه تويىاندر دل من بگاه و بيگاه تويى

ترا چه بانك بلند چه راز باريك، چه روز روشن چه شب تاريك، اى شنوايى كه همه آوازها شنوى، اى دانايى كه بهمه رازها رسى، اى بينايى كه همه دورها بينى.

وسع الذى تحت النجوم سمائهمن فوق عرش ثابت الاركان
ابصر به و الذّرّ يخطو فى الثّرىتريانه من ربك العينان‏
هر ان چيزى كه شد پنهان نبيند ديده ما آنبهر چيزى كه شد پنهان بود يزدان ما بينا
كرا باشد بصر زين سان كه هر يك ذره زين عالمنگردد زو كم از وادى نپوشد زو شب يلدا

هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ الآيه... سخن درين از دو وجه است: يكى در اثبات صورت آفريدگار جل جلاله و عز شانه، ديگر در بيان قدرت وى و اظهار نعمت و بر نهاد منت در تقدير و تصوير خلق. اما در اثبات صورت خالق خبر درست است از مصطفى ص: «خلق آدم على صورته و طوله ستون ذراعا.»

و روى «على صورة وجهه».

اهل تأويل كه مايه دين ايشان تمويه و تأويل و نفى است اضافت «ها» از حق جل جلاله بگردانيدند و از ظاهر برگشتند. و اهل سنت كه مايه دين ايشان سمع و قبول و تسليم است تأويل بگذاشتند و بر ظاهر برفتند و گفتند اضافت «ها» دين خبر با خداست و بحث و تفكر و تأويل نرواست، و بتشبيه پنداشتن خطاست، كه حق جل جلاله در همه صفات بى‏همتاست.

و در باب رؤيت خبرها فراوانست، كه حق را جل جلاله، صورة و وجه تابانست ابن عباس روايت كند كه مصطفى ص گفت «رأيت ربى فى احسن صورة»

و بروايت ابو امامة باهلى مصطفى گفت «تراءا لى ربى فى احسن صورة فقال يا محمد! فقلت لبّيك و سعديك! فقال فيم اختصم الملأ الاعلى؟...»

و اين خبر بسطى دارد و بجاى خويش گفته شود انشاء اللَّه و روايت جابر ابن سمره آنست كه «إن اللَّه تبارك و تعالى تجلّى لى فى احسن صورة»

و بروايت انس‏

«اتانى ربى فى احسن صورة».

و هم انس ميگويد (موقوف بروى): إن فيما يمن اللَّه عز و جل به على آدم يوم القيامة ان يقول له: «الم انحلك صورتى».

و عن ابن عباس قال: «سخط موسى على بنى اسرائيل فلما نزل بالحجر قال اشربوا يا حمير! فاوحى اللَّه تعالى اليه «مثّلت خلقا خلقتهم على صورتى بالحمر».

و در خبر قيامت معروفست كه مصطفى ص گفت «فياتيهم اللَّه عز و جل فى غير الصورة اللتى يعرفون، فيقول انا ربكم، فيقولون ربّنا، فيتبعونه»

و عن عكرمه عن ابن عباس قال النبى: «الصورة الرأس فاذا أقطع فلا صورة»

درين خبرها خداوندان دل را بيان روشن است و برهان صادق كه آفريدگار را صورت است و لفظ محترز متبع آنست كه گويند «له صورة» يا گويند «هو ذو صورة،» نگوئيم او را كه مصوّر است، كه ائمه سلف اين نگفته‏اند و نپسنديده بلكه گفته‏اند كه او را صورة است و وجه است، و خود عز جلاله بعلم آن مستأثر، و خلق از دريافت كيف و كنه آن عاجز، چنان كه خود بخلق نماند صورة و وجه وى بصورة و وجه خلق نماند. صورة خلق ريزد و ناچيز شود و فانى گردد، و صورة خداوند با جلال و اكرامست و با سبحات نور و برقهاى درخشان، اگر حجاب از آن بردارد از سبحات و روشنايى و درخشانى وى آسمان و زمين بسوزد و بريزد. و اين در خبر است: «لو كشفها لأحرقت سبحات وجهه كلّ شي‏ء ادركه بصره.»

گر يك نظرت چنان كه هستى نگرىنه بت ماند نه بت پرست و نه پرى‏

اما سخن از روى تصوير آنست كه رب العالمين منت بر آدميان نهاد باين صورة بر كمال و چهره باجمال كه ايشان را داد گفت: «وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ».

جاى ديگر گفت: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» و اين تخصيص آدميان است از ميان جانوران، و بجز ايشان كس را اين منزلت نداد و بدين مثابت نرسانيد ور همه فريشته مقرب است. در آثار بيارند كه يا عجبا، فريشته را بيافريد نام وى جبرئيل، وى را ششصد پر طاوسى داد مرصّع بجواهر، با جلجله‏هاى زرّين، آگنده بمشك بويا چون بر خود بجنبد از هر جلجلى آوازى خوش بيرون آيد و نغمتى كه بدان ديگر نماند. و آن فريشته ديگر اسرافيل كه يك پايه عرش بر دوش ويست هر گه كه تسبيح درگيرد همه فريشتگان آسمان خاموش شوند و تسبيح خويش در باقى نهند از آن صوت نيكو و نغمت خوش كه اسرافيل بيرون مى‏دهد. و زينجا فراگذر عرش عظيم، كه مستوى بر وى خداى جهانست، و او را كنگره‏هاست كه در وهم آدمى نيايد، و قدر آن كس نداند، و نور آفتاب در جنب نور عرش ناپديدست و ناچيز.

اين همه مخلوقات برين صفت بيافريد و هيچيز را نگفت كه نيكوش صورتى دادم يا نيكوش آفريدم، مگر آدمى را كه از خاك تيره بر كشيد و وى را بدان منزلت رسانيد كه در آفرينش وى گاه خود را ستود و گاه وى را: خود را، گفت «فتبارك اللَّه أحسن الخالقين،» و وى را گفت «اولئك هم الراشدون» «اولئك خير البرية» سبحانه سبحانه هذا هو الفضل الكبير و الفوز العظيم. يقول تعالى فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.

۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ. او آنست كه فرو فرستاد بر تو اين نامه، مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ ازوست آيتهاى استوار داشته و تمام كرده هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ معظم قرآن و مايه دين داران و علم جويان آنست. وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ و آيتهاى ديگر است كه بهم مانند در ظاهر، و جز از يكديگرند در حقيقت فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ اما ايشان كه در دل ايشان كژى و چفتگى است‏.

فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ بر پى آن متشابه ايستاده‏اند از اين كتاب «ابتغاء الفتنة» جستن شور دل را و آشفتگى دين را، وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ و جستن تأويل آن، كه تا حقيقت مراد خداى از آن چيز بدانند وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ و نداند تأويل آن مگر خداى وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ، يَقُولُونَ و تمام دانشان كه در علم پاى بر استوارى دادند مى‏گويند آمَنَّا بِهِ بگرويديم بآنچ خداى فرو فرستاد كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا همه از نزديك خداى ماست... وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ (۷) و حق در نيابد و پند نپذيرد مگر خداوندان مغز.

رَبَّنا خداوند ما! لا تُزِغْ قُلُوبَنا مجسبان دلهاى ما را بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا پس آنكه راه نمودى ما را وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً و ما را از نزديك خود رحمتى بخش إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ (۸) تويى كه تويى خداوند فراح بخش نيكو دار.

رَبَّنا! خداوند ما، إِنَّكَ جامِعُ النَّاسِ تويى فراهم آرنده مردمان لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ روزى را كه در بودن آن روز گمان نيست، إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ (۹) كه خداى خلاف نكند هنگامى كه نامزد كند يا وعده كه دهد.

النوبة الثانية

قوله تعالى هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ يعنى: القرآن مِنْهُ اى من القرآن آياتٌ مُحْكَماتٌ اى متقنات مبينات مفصّلات لا اشكال فى لفظهن و ظاهرهن، يعمل بهنّ ميگويد: اين قرآن بعضى محكمات است و بعضى متشابهات.

محكمات آنست كه در لفظ و معنى آن هيچ اشكال نبود، نسخ از آن باز گرفته‏اند و معارضه از آن باز گردانيده، و اختلاف را در آن حاجت بتكلف نظر نباشد، از آنك روشن و پيدا و ظاهر بود و آن فرائض و حدود است، امر و نهى، و حلال و حرام. و معظم قرآن و اصل قرآن آنست، چنان كه گفت هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ أمّ هر چيز معظم آنست كه قوام آن چيز بدانست و از سر جانور أمّ آنست كه زندگانى آدمى در بقاء آنست و گفته‏اند: هنّ أمّ الكتاب اى: أم كل كتاب أنزله اللَّه على كل نبي فيهن كل ما احل و كل ما حرم ميگويد اين آيات محكمات كه درين قرآن بتو فرو فرستاديم اصل همه كتاب خداى‏اند كه پيغامبران را داد، يعنى كه همه را بيان حلال و حرام و فروض و حدود كرديم و روشن گفتيم. ابن عباس گفت: آنست كه در سورة الانعام بسه آيت بيان كرد: قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ الى آخر الآيات الثلاث و نظير آن در سوره بنى اسرائيل است وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ الآيات وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ أخر جمع أخرى است ميگويد: متشابهات است درين قرآن. و متشابهات آنست كه بچيزى ماند در ظاهر و كه جز از آن باشد در حقيقت، چنان كه ميگويد وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها (فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ) فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً.

و در آيتى ديگر گفت: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى‏ وَ يَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ ظاهر اين هر دو بدان ماند كه آن جا بفسق مى‏فرمايد و اين جا نهى از آن مى‏كند، تا آن گه كه عالم بيان كند و گويد معنى آيت آنست كه: امرناهم بالطاعة فخالفوا و فسقوا.

قتاده و ربيع و ضحاك و سدى گفتند: محكمات ناسخات است كه موجب عمل است، و متشابهات منسوخات است كه ايمان آوردن بدان واجب است، اما عمل بدان نيست. ابن زيد گفت: محكمات قصص انبياء است، كه رب العالمين آن را مفصل و مبين كرده در قرآن، قصه نوح در بيست و چهار آيت، قصه هود در ده آيت، قصه صالح در هشت آيت، قصه لوط در هشت آيت، قصه شعيب در سيزده آيت، قصه موسى در آيات فراوان، و ذكر پيغامبر ما (ص) در بيست و چهار آيت باز گفته، و فضل و شرف وى در آن مبين كرده. و متشابهات آنست كه درين قصه‏ها مكرر مى‏شود.

چنان كه در قصه نوح گفت قُلْنَا احْمِلْ جاى ديگر گفت فَاسْلُكْ فِيها و عصاء موسى را گفت فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى‏ جاى ديگر گفت فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ.

و گفته‏اند كه محكمات آنست كه علما را دريافت معنى آن هست و بر تأويل آن رسند، و متشابهات آنست كه علم آن جز اللَّه نداند، چنان كه وقت خروج دجال و نزول عيسى، و آفتاب از مغرب برآمدن، و قيامت برخواستن، و مانند اين كه اللَّه بدانستن آن متأثر است، و خلق را بران اطلاع نه، و جز ايمان آوردن بدان كس را در آن نصيب نه.

و بروايتى ديگر از ابن عباس متشابهات آنست كه تشابهت على اليهود، و هى حروف التهجى فى اوائل السّور. و اصل اين قصه آنست كه قومى جهودان چون كعب اشرف و حيى اخطب و همسران ايشان آمدند بنزديك رسول ص و گفتند «بما رسيد كه در جمله آن چه بر تو فرو فرستادند الم است، و اگر اين حق است پس ما مدت ملك امت تو مى‏دانيم كه چند خواهد بود و تا كى خواهد بود، بيش از هفتاد و يك سال نخواهد بود» و اين تأويل كه نهادند از شمار جمل بر گرفتند، يعنى كه الف يكى، لام سى، و ميم چهل. مصطفى ص گفت پس ازين بيشتر هست المص. ايشان گفتند «ص» نود باشد پس صد و شصت و يك سال خواهد بود. ايشان گفتند: مانند اين ديگر هست؟ مصطفى ص گفت: الر. ايشان گفتند: اكنون دويست و سى و يكسان خواهد بود مصطفى گفت ازين بيشتر هست المر. ايشان گفتند: اين بسيار بيفزود دويست و هفتاد و يكى باشد و اين بر ما مشتبه شد ندانيم آن بيشتر گيريم يا كمتر؟ ما خود بتو ايمان نخواهيم آوردن. پس رب العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد: هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ يعنى اشتبه على اليهود بما أولو الحروف على حساب الجمل.

اگر كسى گويد چه فايدت راست متشابه در قرآن آوردن و چه حكمت است در آن كه همه محكمات نبود؟ جواب آنست كه تشريف و تخصيص علما را، تا بمنقاش فهم معانى دقيق از آيات استخراج ميكنند، و بدان معنى از عامه خلق متميز ميشوند، و نيز مستحق ثواب اخروى ميگردند، بآن كه در آن استنباط خاطر و فكرت خويش را مى‏رنجانند، و اگر همه محكمات بودى حاجت بتكلف نظر و اتعاب فكرت نبودى، و آن ثواب حاصل نيامدى. معنى ديگر آنست كه دانايان چون در متشابهات تأمل كنند و از دريافت معانى آن عاجز شوند نقص خويش ببينند و عجز خويش بشناسند و آن گه در راه بندگى راست‏تر روند، كه بندگى عجز خود شناختن است و بدرماندگى خود اقرار كردن.

فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ معنى زيغ آنست كه از راه استقامت با يك سويى چسبد. يقال «زاغ القلب، و زاغت الشمس من كبد السّماء» و منه قوله: «فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ». ميگويد ايشان كه در دل زيغ دارند همواره بر پى متشابهات باشند، يعنى كافران و منافقان و جهودان كه طلب مدت ملك اين امت از حساب جمل استخراج ميكنند.

و جماعتى از مفسران گفتند مراد باين همه مبتدعان‏اند كه عائشه گفت: رسول خدا هر گه كه اين آيت برخواندى گفتى: «اذا رأيتم الذين يجادلون فيه فهم الذين عنى اللَّه عز و جل فاحذروهم و لا تجالسوهم.»

فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ اى تشابه لفظه، و اشكل معناه و هو صحيح فى نظمه و تأليفه. پس خبر داد كه چه معنى را بر پى متشابه باشند و گفت: ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ اى ابتغاء التكذيب و قيل ابتغاء ابتغاء الشّبهات و اللبس ليضلّوا بها جهالهم. ميگويد آن را متشابه جويند تا بدروغ دارند، يا جهال را اندران در شبهت افكنند، و دين بر ضعيفان بشورانند. وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ و تأويلى بر آن متشابه نهند تا حقيقت و مراد اللَّه از ان بدانند، و هرگز ندانند كه اللَّه گفت: وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ. تأويل بر لفظ تفعيل است، و مراد بآن متأوّل است، هم چنان كه تنزيل در صدر سورة الزمر مراد بآن منزّل است نه بينى كه جاى ديگر گفت يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ اى يأتى متأوّله و مآله يعنى آنچ عاقبت معنى در آخر با آن آيد.

و فرق ميان تفسير و تأويل آنست كه تفسير علم نزول و شأن و قصه آيت است و اين جز بتوقيف و سماع درست نيايد، و نتوان گفت الّا بنقل و اثر و تأويل حمل آيت است بر معنى كه احتمال كند، و استنباط اين معنى بر علما محظور نيست بعد از آن كه موافق كتاب و سنت باشد.

استعمال تفسير يا در الفاظ غريب باشد چنان كه بحيره و سائبه و وصيله، يا در سخن موجز باشد كه حاجت بشرح دارد چون أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ يا سخنى كه قصه در آن تعبيه باشد و تا آن قصه بندانند آن سخن متصور نشوند چنان كه گفت: إِنَّمَا النَّسِي‏ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ.

اما استعمال «تأويل» گاه بر سبيل عموم بود، گاه بر سبيل خصوص. چنان كه «كفر» گاه در جحود مطلق كار فرمايند و گاه در جحود بارى جل ثنائه على الخصوص، و چون «ايمان» كه گاه در تصديق مطلق كار فرمايند و گاه در تصديق دين حق على الخصوص.

و هم از تأويل است لفظى مشترك ميان معنيهاى مختلف، چنان كه لفظ «وجد» كار فرمايند هم در «جدة» و هم در «وجد» و هم در «وجود». هم از تأويل است آنچه رب العالمين گفت: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ ميان علما اختلاف است كه اين بصر عين است يا بصر قلب.

وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ. اين ابتداء سخن است، كه بر إِلَّا اللَّهُ وقفى تمام است. ميگويد كه راسخان در علم از دانش تأويل نوميدند. و دليل بر آن قرائت ابى كعب است و در مصحف انس و بو صالح. و ابتغاء تأويله و ما لهم بتأويله من علم إن تاويله إلا عند اللَّه. عمر عبد العزيز هر گاه كه اين آيت بر خواندى گفتى: انتهى علم الراسخين فى الغلم بتأويل القرآن الى ان قالوا «آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا».

ابن عباس گفت رسوخ ايشان و ثبوت ايشان در علم آنست كه گفتند آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا همانست كه عائشه گفت «من رسوخ علمهم الايمان بمحكمه و متشابهه و ان لم يعلموا تأويله» از مصطفى (ص) پرسيدند كه راسخان در علم كدام‏اند؟ گفت «من برّت يمينه و صدق لسانه، و استقام قلبه و عفّ بطنه و فرجه، فذلك الراسخ فى العلم».

و گفته‏اند تقوى بايد با حق و تواضع با خلق، و زهد با دنيا، و مجاهدت با نفس تا از راسخان در علم باشى. اين راسخان درين آيت هم ايشان‏اند كه در آن آيت گفت: لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ. پس معنى هر دو آيت آنست كه راسخان در علم ميگويند: ما بگرويديم بآنچه اللَّه فرو فرستاد، كلّ من عند ربنا دريافته و نادريافته ما، همه پاكست و راست، و از نزديك خداوند ما جلّ جلاله.

مذهب اهل سنت و تسليم، و راسخان در علم، و ثابتان در ايمان، و جمهور اهل اثبات و جماعت آنست كه نامعقول قبول كردن بتسليم درست آيد و اهل تكلف و كلام ميگويند كه معقول بقبول درست آيد.

وَ ما يَذَّكَّرُ اى و ما يتذكر و ما يتعظ بالقرآن الّا اولو اللّبّ و الحجى.

ميگويد جز خردمندان پند نپذيرند باين قرآن.

آن گه درآموخت رهيگان خود را تا گويند رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا اين آيت رد قدريانست. و وجه دليل اهل سنت و ردّ ايشان در آن روشنست و ظاهر، كه اضافت ازاغت و هدايت بكليت با خداست، و خلق در آن مجبورند و مقهور. ميگويد خداوند ما! دلهاى ما از دين حق، و راه استقامت، و سنن صواب بمگردان، چنان كه دل جهودان، و ترسايان، و مبتدعان كه در دل زيغ دارند بگردانيدى. مصطفى (ص) اين دعا بسيار كردى كه: «يا مقلّب القلوب! ثبت قلبى على دينك»

ياران گفتند يا رسول اللَّه مى‏بترسى بر ما و بر دين ما؟ پس از آنكه ايمان آورديم بتو، و ترا استوار گرفتيم بدانچه گفتى و رسانيدى از كتاب و دين و شريعت؟ مصطفى ايشان را جواب داد كه «إنّ قلوب بنى آدم كلها بين اصبعين من اصابع الرحمن، يقيمه إن شاء و يزيغه إن شاء، و الميزان بيد الرحمن يرفع أقواما و يضع آخرين الى يوم القيامة».

و روى انه قال (ص): انّ قلب ابن آدم مثل العصفور يتقلب فى اليوم سبع مرات

و عن ابى موسى قال: إنّما سمّي القلب لتقلبه، و انما مثل القلب مثل ريشة بفلاة من الارض.

و گفته‏اند در معنى رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا اى لا تفعل بنا من الاكرام ما يودى إلى الزيغ فكان الازاغة اعطاء الخيرات الدنيويّة المثبطة عن الخيرات الأخروية المشار اليه بقوله: وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ. و لهذا

قال على عليه السلام: من وسّع عليه دنياه و لم يعلم انّه مكر به فهو مخدوع عن عقله.

وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً: رحمت ايدر ثباتست بر صواب، و عصمت از ريبت. و فائده مِنْ لَدُنْكَ آنست كه عطاء بر دو قسم است يكى عوض طاعات و اعمال، و يكى بى عوض بتبرع و تفضّل. اين كلمه تنبيه است مر بنده را تا بداند كه عطاء إلهى نه بر سبيل جزا و عوض اعمال است، بلكه همه فضل و رحمت اوست مصطفى (ص) گفت: «سدّدوا و قاربوا و ابشروا فإنّه لن يدخل الجنّة احدا عمله» قالوا و لا انت؟ يا رسول اللَّه؟ قال «و لا أنا إلّا أن يتغمّدنى اللَّه منه برحمته»

روايت است از عائشه كه گفت مصطفى (ص) هر گه كه از خواب بيدار شدى در شب اين چند كلمه بگفتى: «لا إله إلا أنت إنّى استغفرك لذنبى، و اسألك رحمتك، اللّهمّ فزدنى علما، و لا تزغ قلبى بعد إذ هديتنى، و هب لى من لدنك رحمة، انّك انت الوهاب».

رَبَّنا إِنَّكَ جامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ يعنى يوم القيامة بحشرهم و نشرهم و حسابهم و جزائهم جامع ناميست از نامهاى خداوند عز و جل، اين جا بمعنى حشر و تشر و قيامت است يعنى كه آن روز خلق را با هم آرد، و حساب كند، و جزاء كردار دهد اين معنى را فريشته گفت ببعضى آدميان: «خلقتم لأمر عظيم» اين آفرينش شما مردمان نه از گزاف و بازى است أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً؟ بلكه كارى عظيم راست، و آن حشر و نشر و ثواب و عقاب است و اين وعده حق راست است و بودنى چنان كه گفت عز و جل: إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً، وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا و ازان گفته و وعده كه داده باز پس نيايد و خلاف نكند كه گفت إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ.

النوبة الثالثة

«قوله هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ. هو نه نام است نه صفت اما اشارتست فرا هست، يعنى كه خداوند ما هست و بودنى و بوده، بر مكان عالى و در صفات متعالى، شريح عابد گفت: درويشى را ديدم در مسجد حرام كه خداى را عز و جل مى‏خواند كه «يا من هو هو! يا من لا هو إلّا هو! اغفر لى» گفتا: هاتفى آواز داد كه اى درويش بآن يك بار كه نخست گفتى ترا چندان ثوابست كه فريشتگان تا بقيامت مى‏نويسند.

هو دو حرف است «ها» و «واو» و مخرج «ها» آخر حلق است و مخرج «واو» اول حلق. اشارت ميكند كه در آمد اين حروف باول از اوست! و بازگشت آن در آخر باوست! منه بدأ و اليه يعود. و گفته‏اند كه اشارت بمخلوقات و مكونات است، كه در آمد هر چيز در بدايت از قدرت اوست، و بازگشت همه در نهايت با حكم اوست.

درويشى را در حال وله پرسيدند كه «ما اسمك؟» جواب داد كه «هو» گفتند از كجا مى‏آيى؟ گفت «هو» گفتند چه مى‏خواهى؟ گفت «هو» گفتند لعلك تريد اللَّه؟ مگر بآنچه مى‏گويى اللَّه را ميخواهى؟ درويش كه نام اللَّه شنيد جان خويش نثار اين نام كرد، و از دنيا بيرون شد.

نام تو بصد معنى نقّاش نگارندبر ياد تو و نام تو مى جان بسپارند
بر بوى وصال تو همى جان بفشانندوز وصف تو در دست بجز عجز ندارند

قوله تعالى. مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ دو قسم عظيم است از اقسام قرآن: يكى ظاهر روشن، يكى غامض مشكل، آن ظاهر، جلال شريعت راست، و اين مشكل جمال حقيقت راست، آن ظاهر بآنست تا عامه خلق بدريافت آن و عمل بدان بناز و نعمت رسند. و اين مشكل بآنست تا خواص خلق بتسليم آن و اقرار بآن براز ولى نعمت رسند. و از آنجا كه نعمت و ناز است تا آنجا كه انس و راز است بسا نشيب و فراز است، و از عزت آن حال و شرف آن كار پرده غموض و تشابه از آن برنگرفت، تا هر نامحرمى درين كوى قدم ننهد، كه نه هر كسى شايسته دانستن اسرار ملوك بود.

رو گرد سراپرده اسرار مگردكوشش چه كنى كه نيستى مرد نبرد
مردى بايد زهر دو عالم شده فردكو جرعه درد دوستان داند خورد

قوله: رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا... الايه حين صدقوا فى حسن الاستغاثه أمدّوا بانوار الكفاية. با دل صافى، و وقت خالى، و زبان بذكر حق جارى، تير دعا سوى نشانه اجابت شود لا محاله، لكن كار در آنست كه تا اين صفا و وفا و دعا كى مجتمع شوند، و چون برهم رسند! معنى آيت اين دعاست كه: بار خدايا شور دل و زيغ از دلهاى ما دور دار، و ما را بر بساط خدمت بر شرط سنت پاينده‏دار. وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً و آنچه دهى خداوندا بفضل و رحمت خويش ده، نه جزاء اعمال و عوض طاعات را! كه اعمال و طاعات ما شايسته حضرت جلال تو نيست! و آن را جز محو كردن و با چشم نياوردن روى نيست.

پيرى گفت از پيران طريقت كه: زهره‏هاى رهروان و اصحاب طاعات آب گشت از بيم اين آيت، كه: وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً. و مرا از همه قرآن با اين آيت خوش افتادى هست، گفتند: اين چه معنى دارد؟ گفت: تا از اين اعمال ناپسنديده و طاعات ناشايسته باز رهيم، و يكبارگى دل در فضل و رحمت او بنديم.

قوله تعالى: رَبَّنا إِنَّكَ جامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ جمع كننده خلق و با هم آرنده اوست، يكى امروز، يكى فردا، امروز دوستان خود را جمع مى‏كند بر بساط ولايت و معرفت، و فردا همه خلق را جمع كند بر بساط سياست و هيبت.

امروز جمع اسرار است مكاشفه جلال و جمال را، و فردا جمع ابشارست مقاسات احوال و اهوال رستاخيز را. نص صريح بهر دو ناطق است. اما جمع اسرار را درين سراى حكم مصطفى (ص) گفت: يا معشر الانصار أ لم آتكم و انتم ضلال فهداكم اللَّه بى؟

قالوا بلى يا رسول اللَّه. قال أ لم آتكم و انتم اعداء فالف اللَّه بين قلوبكم بى؟ قالوا بلى يا رسول اللَّه، قال أ لم أتاكم و انتم متفرقون فجمعكم اللَّه بى؟ قالوا بلى يا رسول اللَّه.

و جمع اشباح و ابشار در قيامت آنست كه مصطفى (ص) گفت باسناد درست: «يجمع اللَّه الاولين و الآخرين لميقات يوم معلوم اربعين سنة شاخصة ابصارهم الى السّماء و ينتظرون فضل القضاء، قال: و ينزل اللَّه تعالى فى ظل من الغمام من العرش الى الكرسى ثمّ ينادى مناد: ايها النّاس! أ لم ترضوا من ربّكم الّذي خلقكم و رزقكم و أصركم ان تعبدوه و لا تشركوا به شيئا ان يولّى كلّ انسان ما كان يتولّى و يعيد فى الدنيا؟ أ ليس ذلك عدلا من ربكم؟ قالوا بلى. فينطلقون فيمثل لهم أشياء ما كانوا يعبدون، فمنهم من ينطق الى الشمس و منهم من ينطلق إلى القمر و إلى الاوثان من الحجارة، و اشباه ما كانوا يعبدون.

و يمثل لمن كان يعبد عيسى شيطان عيسى و يمثل لمن كان يعبد عزير شيطان عزير، و يبقى محمد و امته. قال فيمثل الرب عز و جلّ فيأتيهم، فيقول: ما لكم لا تنطلقون كما انطلق الناس؟ فيقولون: بيننا و بينه علامة فاذا رايناه عرفناه. فيقول: ما هى؟ فيقولون يكشف عن ساقه فعند ذلك يكشف عن ساقه...»

و ذكر الحديث بطوله.

۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا.... ايشان كه كافر شدند (و نعمت خداى بر خود بپوشيدند) لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً بكار نيايد و سود ندارد ايشان را مالهاى ايشان و نه فرزندان ايشان بنزديك خدا هيچيز، وَ أُولئِكَ هُمْ وَقُودُ النَّارِ (۱۰) و ايشان آنند كه بايشان آتش افروزند (فردا).

كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ همچون عادت و شأن آل فرعون وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ و ايشان كه پيش از ايشان بودند، كَذَّبُوا بِآياتِنا دروغ گرفتند سخنان ما، فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ تا پس فرا گرفت خداى ايشان را بگناهان ايشان، وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ (۱۱) و خداى سخت عقوبتست (و سخت گير.)

قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا (جهودان و مشركان) را گوى سَتُغْلَبُونَ آرى باز مالند شما را ايدر (و باز شكنند) وَ تُحْشَرُونَ إِلى‏ جَهَنَّمَ و فردا شما را بسوى دوزخ انگيزانند وَ بِئْسَ الْمِهادُ (۱۲) و بد آرامگاههايى است (دوزخ دوزخيان را.)

قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ شما را شگفتى بود (سخت نيكو،) فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتا دو گروه كه هم روى شدند و هم ديدار، فِئَةٌ تُقاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يك گروه كشتن مى‏كردند در پيدا كردن راه بخداى. وَ أُخْرى‏ كافِرَةٌ و ديگر گروه كافران بخدا، يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ (اين گروه مسلمانان گروه كافران را) مى‏ديدند بشمار دو بار چند خويشتن، رَأْيَ الْعَيْنِ بر ديدار چشم آشكارا وَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ و خداى نيرو ميدهد او را كه خواهد بيارى دادن خود، إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ (۱۳) در آنچه شما ديديد عبرتى است بينايان (و خردمندان) را.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا الآيه... مشركان قريش و جهودان قريظه و نضير در رسول خدا بدرويشى و بى‏فرزندى بغمز مى‏ديدند، و بمال و فرزندان خويش مى‏نازيدند، و در آن با وى مكاثرت مى‏ساختند، اين جواب ايشانست، ميگويد لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ أى عند اللَّه، شيئا. و قيل: من عذاب اللَّه شيئا. فردا ايشان را آن مال و فرزند بكار نيايد بنزديك خدا، و عذاب خدا از ايشان از هيچيز باز ندارد، وَ أُولئِكَ هُمْ وَقُودُ النَّارِ، اين همچنانست كه گفت: وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ. وقود بنصب واو آن چيز است كه بآن آتش افروزند، از هيزم و جز آن، و وقود بضم واو و وقد افروختن آتش است همچون ايقاد. كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ دأب نامى است عادت را، مراد بآن‏سان و صفت است، يعنى همچون سان و صفت آل فرعون». و اين كاف را سه وجه است: يكى آنست كه هُم وَقُود النار كداب آل فرعون، اين داب با نار پيوسته، و اين آل فرعون مضاف با هم، ميگويد اين مشركان قريش و جهودان هيزم دوزخند چون آل فرعون. آن گه ابتدا كرد و گفت: وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ اين هم مشركان قريش‏اند و هم آل فرعون، ميگويد: و ايشان كه پيش از ايشان بودند، و آن قوم نوح‏اند و عاد و ثمود. كَذَّبُوا بِآياتِنا. ديگر وجه هُمْ وَقُودُ النَّارِ كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ميگويد ايشان هيزم دوزخ‏اند چون آل فرعون و چون ايشان كه پيش از ايشان بودند تا آنجا كه سخن پيوسته. آن گه آل فرعون را گفت و ايشان كه پيش از ايشان بودند كَذَّبُوا بِآياتِنا وجه سديگر: بر نار وقف است آن گه ابتدا كرد كداب آل فرعون و سخن پيوسته تا بذنوبهم. مى‏گويد: چون آل فرعون و ايشان كه پيش از ايشان بودند دروغ شمردند سخنان ما تا اللَّه ايشان را فرا گرفت. همانست كه جاى ديگر گفت و كلّا أخذنا بذنبه و ذنب و جرم متقاربند، لكن جرم چون نتيجه و ثمره اكتابست از اجترام ثمره گرفته‏اند و ذنب چون عاقبت و آخر فعل است كه بوى مى‏بازگردد از ذنب گرفته‏اند همچنين عقوبت از ان عقوبت نام كرده‏اند كه آن عاقبت بد كارست بر عقب بد كردن او، و تعقيب بر پى كارى يا كسى رفتن و ايستادن بود. لَهُ مُعَقِّباتٌ از آنست. و تعقيب نيز چيزى بپس باز بردن بود لا معقّب لحكمه از آنست، يعنى كه باز پس برنده نيست حكم اللَّه را، و از آنست كه مرتد را گفت انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ كه از سوى عقب باز مى‏گردد. و عقاب و معاقبه هر دو مصدراند عقوبت كردن را، وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ يعنى. إذا عاقب، ميگويد خداى سخت عقوبتست هر گه كه عقوبت كند، و سخت گير است اگر گيرد.

قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا... اين كافران مشركان مكه‏اند و جهودان مدينه، سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلى‏ جَهَنَّمَ حمزه و كسايى هر دو كلمه را بيا خوانند، باقى همه بتاء مخاطبه خوانند. ايشان كه بتاء مخاطبه خوانند معنى خود ظاهر است و ايشان كه بيا خوانند آن را دو وجه است: يكى آنست كه الذين كفروا سيغلبون و يحشرون فقل لهم مى‏گويد ايشان كه كافر شدند ايشان را اينجا باز شكنند و فردا بدوزخ رانند، و فرا ايشان گو كه چنين خواهد بود. وجه ديگر قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا

يعنى اليهود. سيغلبون يعنى كفار مكه، فرا كافران اهل توريت گوى: كه اين مشركان قريش كه دشمنان منند ايشان را بازخواهند شكست امروزه در دنيا، و بدوزخ خواهند راند فردا بقيامت. و اين شكستن روز بدر است كه مسلمانان كافران را بكشند و بهزيمت كردند. مصطفى ص آن روز كه اين آيت آمد كافران را گفت: إن اللَّه غالبكم و حاشركم إلى جهنم

و اين آيت دليلى روشنست بر صدق نبوت مصطفى و صدق سخن وى كه پيش از آن خبر باز داد كه مسلمانان را غلبه و قوت خواهد بود بر كافران يعنى روز بدر، و هم چنان بود كه وى گفته بود و خبر داده.

قول ابن عباس آنست كه قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا اين كافران جهودان مدينه‏اند و قصه آنست كه چون مشركان قريش ابو سفيان بن حرب و اصحاب او روز بدر بهزيمت شدند و شكسته گشتند و مسلمانان را قوت و نصرت بود جهودان مدينه گفتند: «هذا و اللَّه النّبيّ الامّى الذى نجده فى كتابنا التورية بنعته و صفته و مبعثه و انه لا تردّ له راية» گفتند و اللَّه كه آن پيغامبرست كه ما نام و صفت و مبعث وى در كتاب خويش يافته‏ايم، و دانسته كه وى را بر همكنان غلبه و قوتست، و علم نبوت وى آشكارا. و بران بودند كه اتباع وى كنند و بوى ايمان آرند، پس قومى ازيشان گفتند: اين چه تعجيل است؟ بگذاريد تا وقعه ديگر بيفتد ميان وى و ميان دشمنان وى، اگر او را دست بود و به آيد در آن وقعه، پس همه بوى ايمان آريم، نه بس برآمد تا وقعه احد بيفتاد، و مسلمانان بهزيمت شدند چنان كه قصه است. آن جهودان باز بشك افتادند. شقاء ازلى و حكم إلهى بكفر ايشان در رسيد، و ايشان را از آن گفت و همّت باز پس آورد و هيچكس از ايشان مسلمان نشد، و عهدى نيز كه داشتند با رسول خدا آن عهد بشكستند، و كعب اشرف كه سر ايشان بود و با شصت سوار سوى مكه شد و با كافران مكه در عداوت مصطفى راست شد و برين اتفاق كردند كه كلمه‏شان يكسان باشد، و در مخالفت موافقتى نمودند و عهدى بستند، و بمدينه باز آمدند. پس رب العالمين در شان آن جهودان آيت فرستاد: قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلى‏ جَهَنَّمَ. وَ بِئْسَ الْمِهادُ. أي و بئس الفراش من النار. يقول بئس ما مهّدوا لانفسهم، بد آرامگاهى كه خود را ساختند و توختند دوزخ جاودان و آتش سوزان.

قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ اى بيان و عبرة و دلالة على صدق ما قلت لكم ستغلبون. مى‏گويد: ايشان را گوى كه نشان و بيان و دليل صدق آنچه من گفتم كه ستغلبون آنست كه دو فرقت بر هم رسند روز بدر جنگ را و كوشش را، يك فرقت مسلمانان و يك فرقت كافران. مسلمانان سيصد و سيزده بودند از ايشان هفتاد و هفت مهاجران، دويست و سى و شش انصار صاحب رايت رسول خدا و مهاجران على بن ابى طالب ع بود. و صاحب راية انصار سعد بن عباده، و هفتاد شتر در لشكر مسلمانان بودند و دو اسب، يكى آن مقداد بن عمرو و يكى آنِ مرثدن بابى مرثد. و شش درع با ايشان بود، و هشت شمشير، و از مسلمانان آن روز بيست و دو مرد شهيد گشتند، چهارده از مهاجر و هشت از انصار. و فرقت ديگر كافران مكه بودند، رئيس ايشان عتبة بن ربيعة بن عبد شمس، و در لشكر ايشان صد تا اسب بود، و نهصد و پنجاه مرد جنگى، سه چندان عدد مسلمانان بودند. امّا رب العالمين گفت: يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ اين گروه مسلمانان كافران را بشمار دو بار چند خويشتن ديدند چون چشم بر ايشان افكندند. يعنى كه اللَّه ايشان را چنين نمود تا بر ايشان چيره شوند و باز نشكنند، و مسلمانان را آن آيت ديگر: فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ معلوم شده بود كه مردى ازيشان با دو مرد كافر برآيد و غلبه كند.

پس رب العزة كافران را اگر چه سه بار چند مسلمانان بودند دو بار چند ايشان نمود و مسلمانان نيز بچشم كافران اندك نمود چنان كه آنجا گفت: وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ اين بآن كرد تا دلهاى مسلمانان قوى باشد و گوش بغلبه و نصرت دارند، و كلمه حق را بكوشند، و چنان كردند و رب العالمين مسلمانان را آن روز بر كافران نصرت داد.

يَرَوْنَهُمْ بتا قرائت نافع و يعقوب است، باقى بيا خوانند، و قرائت يا ظاهرترست و معنى آن روشن‏تر، و چون بتا خوانى با لكم شود. ميگويد ايشان را مى‏ديدند يعنى كافران را دو بار چند ايشان. اى مثليهم. در هر دو قرائت كه ترونهم خوانى يا يرونهم اين‏ها و ميم مثليهم با مسلمانان شود. «رأى العين» نامى است عيان را، و برأى العين و مرتأى العين هم چنان، وَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ نصرت مؤمنان را از جهت خداوند عز و جل بر دو وجه است: يكى نصرت دادن از روى حجت و قد فعل، و اين نصرت بحمد اللَّه ظاهرست و آشكارا، و حجت بر اعداء دين روشن است و لازم. وجه ديگر نصرت مداولت و غلبه است، آن مداولت كه رب العالمين گفت: وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ اين نصرت است كه مسلمانان از اللَّه مى‏خواهند كه فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ.

و اين نصرت است كه خداى، تعالى مومنان را وعده داد گفت: كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ‏

جاى ديگر گفت: أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ. نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ.

وَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ. همان نصرت مداولت است. امير المؤمنين على (ع) گفت: «إنّ للباطل جولة ثم يضمحل»

اوفتد گاه گاه كه كافران بر مسلمانان غلبه كنند و ايشان را برنجانند، اما يك جوله بيش نباشد، كه باطل پاينده نبود و بعاقبت غلبه و نصرت هم مسلمانان و اهل حق را باشد. چنان كه گفت، بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ،... وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا. مصطفى ص اين نصرت در دعاء ضعفاء امّت و اخلاص ايشان بست گفت: «انّما ينصر اللَّه هذه الامّة لضعفائهم بدعائهم و اخلاصهم و صلوتهم. و قال هل تنصرون و ترزقون الّا بضعفائكم.»

آن گه گفت: إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ در آنچه ديدند از نصرت مومنان با ملت ايشان و هزيمت كافران با كثرت ايشان، عبرتيست خداوندان زيركى و خرد را. عبرت اعتبار غائب بود در حاضر: چيزى حاضر معلوم كنى در هنگام، و جاى وصفت، آن گه بر قياس آن حاضر چيزى غائب معلوم كنى در هنگام و جاى و صفت.

و در قرآن جايها عبرت ياد كرده است، و هر جاى با آن اولوا الأبصار گفت، از بهر آنكه قياس كار بصيرانست، و اين ابصار اينجا عقول است. و يقال العبرة ما يعبر به من الجهل الى العلم، اين عبرت چون معبرست: يعنى كه بدان از جهل با علم ميروند و اصل آن از عبور نهر است، و منه. العبارة لانّها جعلت كالمعبر لتأدية المعنى من نفس القائل الى نفس السامع.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ الآيه... جليلا! خدايا! كريما! مهربانا! كه در وعيد كافران مومنان را وعده مى‏دهد! و در ذم ايشان اينان را مى‏نوازد، ميگويد: كافران را فرداى قيامت مال و فرزند بكار نيايد، و ايشان را سود ندارد، يعنى كه مؤمنانرا بكار آيد هر گه كه حقوق آن بجاى آرند، و آن را دام دين خويش سازند، و سعادت ابدى بدان جويند. مصطفى ص گفت: «نعم المال الصالح للرجل الصالح، نعم العون على تقوى اللَّه المال»

همانست كه رب العالمين گفت: وَ ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ مى‏گويد: در آنچه ترا داد ازين جهان آن جهان بدست آر! و سعادت آخرت طلب كن! و اين سعادت آخرت در معرفت خداى است، و معرفت از نور دلست، و نور دل از چراغ توحيد، و اصل اين چراغ موهبت الهى است امّا مادّت آن از اعمال و طاعات تن است، و طاعات از قوه نفس است، و قوه نفس از طعام و شراب و كسوتست، و طعام و شراب و كسوة عين مالست. پس مال بدين تدريج سبب سعادت ابدى است. اما بايد كه بقدر كفايت برنگذرد، كه آن گه سبب طغيان شود، چنان كه گفت: إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى‏ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى‏ وز بهر اين رسول خدا دعا كرد گفت: بار خدايا! قوت آل محمد قدر كفايت كن! اين قدر كفايت چون براى فراغت عبادت بود خود عين عبادتست كه زاد راه است و زاد راه هم از راهست.

شيخ ابو القاسم گرگانى را ضيعتى بود حلال، كه از آن كفايت وى در آمدى، يك روز غله آن ضيعة آورده بودند. شيخ يك كف از آن بر گرفت و گفت: «اين با توكل همه متوكلان عوض نكنم» و سر اين كسى شناسد كه بمراقبت دل مشغول بود، و داند كه فراغت از كفايت چه مدد دهد رفتن راه راه..

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ الاية... اگر هر چه خزائن زمين است و اموال دفين است كافران را باشد و جمله فداى تن خويش كنند تا خود را بآن باز خرند، و از عذاب اللَّه برهند، ازيشان نپذيرند و آن انفاق مال ايشان را سود ندارد و بكار نيايد، خواه تا در مواساة درويشان بود، خواه تا در مصالح عموم خلق از بهر آنكه عبادت مالى در مراتب طاعت رتبت سوّم است: نخست اعتقاد صافى بايد، پس عبادت بدنى، پس عبادت مالى. و كافران را نه اعتقادست، و نه عبادت بدنى پس عبادت مالى ايشان را بچه كار آيد و چه سود دارد؟ باز بنده مومن دلى دارد معتقد، زبانى دارد موحّد، اركانى دارد متعبّد، پس اگر سر اعتقاد دل و ذكر زبان و تعبّد اركان صدقه دهد، يا بوجهي از وجوه خيرات خرجى كند، اگر چه شبهت را در آن مدخل بود اميدست كه چون بدرقه اعتقاد با آن همراه بود، آن را ردّ نكنند. ازين عجبتر كه با صفاى اعتقاد احكام اصول سنت اگر از اعمال خيزد ز ديوان وى چيزى بر نيايد هم اميد رستگارى هست. بحكم آن خبر كه مصطفى ص گفت: «يقول اللَّه تعالى قد شفع النبيون و الملائكه و المؤمنون و بقى ارحم الراحمين.» قال: فيقبض قبضة او قبضتين من النار فيخرج خلقا كثيرا لم يعملوا خيرا.

۴ النوبة الاولى

قوله تعالى زُيِّنَ لِلنَّاسِ برا راستند مردمان را حُبُّ الشَّهَواتِ. دوستى آرزوها (و بايستها) مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ از زنان و پسران وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ و قنطارهاى گرد كرده، مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ از زر و سيم، وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ و اسبان بانگاشت (و رنگ نيكو) وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ و چهارپايان و كشت‏زار ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا اينست برخوردارى اين جهانى وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ، (۱۴) و بنزديك اللَّه است مومنان را نيكويى بازگشتن‏گاه.

قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ بگو شما را خبر كنم بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ ببه از آنچه بهره كافرانست ايدر لِلَّذِينَ اتَّقَوْا ايشان راست كه بپرهيزند از شرك عِنْدَ رَبِّهِمْ بنزديك خداوند ايشان جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ بهشتها كه مى‏رود زير آن جويهاى روان، خالِدِينَ فِيها جاودان در آن وَ أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ و جفتان پاك داشته (و پاك كرده) وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ و خشنودى و پسند از خدا، وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ (۱۵)، و خداى بينا (و دانا) ست ببندگان خود (كه هر كس بچه سزاست.)

النوبة الثانية

قوله تعالى. زُيِّنَ لِلنَّاسِ اين ناس كافرانند، و اين تزيين بر آراستن دنياست در چشم ايشان، و دريافت آن بحسّ باشد نه بعقل، از اينجاست كه در قرآن تزيين همه در اوصاف دنيا آمده است نه در اوصاف آخرت، و آن گه همه در حق كافران گفته كه مدرك ايشان از محسوسات در نگذرد، و ذلك فى قوله تعالى زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا و جاى ديگر گفت إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ، جايى ديگر اضافت تزيين با شيطان كرد گفت: وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ نه از آن كه از حقيقت تزيين و گم‏راهى ايشان در شيطان چيزى هست، لكن شيطان سبب گمراهى و آراستگى عمل بد بر ايشان بود، پس بر سبيل تسبّب اضافت تزيين با شيطان شد، چنان كه جاى ديگر اضافت اضلال با اصنام كرد رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ‏

و معلوم است كه اضلال در بتان نيست، فانّ الهادى و المضل هو اللَّه عزّ و جل، لكن اصنام سبب ضلالت ايشان بودند پس بر سبيل تسبب اضلال با نام ايشان كرده، اينجا همچنانست زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ. معني آنست: زين للناس الشهوات و حببت اليهم. شهوات آرزوى نفس است، و لذت راندن، و بر پى هواى خود ايستادن، آن گه شهوات را تفسير كرد و ابتدا بزنان كرد. فانّهن حبائل الشيطان و اقرب الى الافتنان. كه اين زنان دام شيطانند، و مرد بهيچ چيز چنان زود فتنه نگردد كه برين زنان. مصطفى ص گفت: «ما تركت بعدى فتنة أضرّ على الرجال من النساء».

و عجب آنست كه اين زنان را دام خواند و شيطان را دام نهنده، پس كيد دام نهنده را ضعيف گفت، إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً و كيد دام عظيم خواند: إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ، از بهر آنكه كيد شيطان چون با رحمت خداى مقابل كنى ضعيف باشد، و كيد زنان چون با شهوت مردان و ميل ايشان مقابل كنى قوى باشد و عظيم.

وَ الْبَنِينَ و از شهوات دنيا كه مردم آن را سخن دوست دارند پسرانند، مصطفى ص گفت انّهم لثمرة القلوب و قرّة الاعين، و انهم مع ذلك لمجبنة منجلة محزنة.

و روى: ما من اهل بيت يولد فيهم ولد ذكر إلّا و اصبح فيهم عز لم يكن.

وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ قناطير جمع قنطارست، و در لغت عرب قطعى نيست بر كميت و حدّ ان. جايى كه گذرگاه مردم بود آن را قنطره گويند و قنطار مالى باشد كه گذرگاه زندگى تو بود، پس باحوال مردم بگردد همچون بى‏نيازى و توانگرى، يكى باندك مال خود را بى‏نياز و مستغنى بيند، يكى تا مال بسيار جمع نكند خود را بى‏نياز و مستغنى نداند، و جماعتى از مفسران در قنطار سخن گفته‏اند و آن را حدّى پديد كرده گفتند: هزار دينار، و گفتند: كه پانصد، و گفتند كه نصاب زكاة، آن كه زكاة در آن واجب شود. و گفته‏اند كه پرى پوست گاو دينار يا درم، و گفته‏اند: دوازده هزار درم ديت مردى مسلمان. و المقنطرة المجموعة قنطارا قنطارا آنچه قنطار قنطار با هم آرى و گرد كنى. گويند مقنطره همچون دراهم مدرهمه و دنانير مدنّرة. و قيل: المقنطرة المحكمة، يقال قنطرت الشي‏ء اذا احكمته و منه سميت القنطره وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ اسبان را خيل خواند لما فيه من الخيلاء هيچ كس بر پشت اسب سوار نشود كه نه در خود خيلاء و كبر نبيند و اصل ذلك من خيلت الشي‏ء و هو ظن يقرب من الكذب، و منه الخيال ميگويد و از شهوات دنيا اسبان مسوّم‏اند: «مسوّم» را دو معنى است يكى: المطيّة المعلمة فى الحرب، يعنى اسبان با سومه نيكو نگاشت» آن نيكو، رنگ آن نيكو. سومه نشانى باشد كه متوسّم عيب و هنر و نژاد اسب بآن بجاى آرد. ديگر معنى و الخيل المسومه اى المرسلة فى الرعى اسبان سائمه كرده كلها بصحرا گذاشته. يقال سامت الخيل فسوم سوما. فهن سائمة اذا رعت، و اسمتها أنا اسامة فهى مسامة، و سوّمتها تسويما فهى مسوّمة. و منه قوله تعالى فِيهِ تُسِيمُونَ‏

روى على ابن ابى طالب ع قال رسول اللَّه ص: لما اراد اللَّه عز و جلّ ان يخلق الخيل قال لريح الجنوب انى خالق منك خلقا اخلقه عزّا لاوليائى، و مذلة لاعدائى، و جمالا لاهل طاعتى. قالت الريح اخلق. فقبض منها قبضة فقال خلقتك فرسا. و جعلتك عزيزا و جعلت الخير معقودا بناصيتك و الغنائم محتازة على ظهرك، و انت بغيتى، آثرتك فسحة من الرزق. و آثرتك على غيرك من الدواب.

و اعطيت عليك صاحبك، و جعلتك تطير بلا جناح، و انت المطلب و انت المهرب، و ساجعل على ظهرك رجالا يسبحوننى و يحمدوننى و يهلّلوننى و يكبّروننى، فسبّحى اذا سبحوا و هلّلى اذا هلّلوا و مجدّى اذا مجّدوا و كبّرى اذا كبّروا. فقال رسول اللَّه ص ما من تسبيحة و تحميدة و تمجيدة و تكبيرة يكبر بها صاحبها، فتسمعه الّا فتجيبه بمثلها. قال: فلمّا ان سمعت الملائكه الصفة و خلق الفرس. قالت: يا رب نحن ملائكتك نسبحك و نحمدك، فما ذا لنا؟ قال: فحلق لها خيلا بلغا لها اعناق كاعناق البخت تمرّ بهم الى من يشاء من انبيائه و رسله. قال على ع و البراق منهن. قال فارسل الفرس فى الارض فلمّا استوت قدماه فى الارض صهل. فمسح الرحمن تعالى بيده على عرفه و ظهره فقال بوركت ما احسنك! فلما ان عرض اللَّه عز و جل على آدم من كل شي‏ء مما خلق اللَّه، قال له: اختر من خلقى ما شئت فاختار الفرس فقال له. اخترت عزّك و عز ولدك خالدا باقيا ما بقوا بركتى عليك و عليهم، ما خلقت خلقا احب الى منك و منهم.

و عن انس قال لم يكن شي‏ء احبّ الى رسول اللَّه ص بعد النساء من الخيل. و عن ابى ذر قال قال رسول اللَّه ص ما من فرس عربى الّا يوذن له عند كل فجر بدعوة: اللهم من حولتنى من بنى آدم و جعلتنى له، فاجعلنى احب اهله و ماله اليه.

و عن خباب قال: قال رسول اللَّه ص، «الخيل ثلاثة: فرس للرحمن و فرس للشيطان و فرس للانسان: فامّا فرس الرحمن فما اتخذ فى سبيل اللَّه و قوتل عليه اعداء اللَّه، و امّا فرس الانسان فما استطرق عليه، و اما فرس الشيطان فما روهن عليه و قومر عليه.»

وَ الْأَنْعامِ و ز شهوات دنيا كه مردم را بر آراستند چهارپايانند يعنى شتر و گاو و گوسفند. وَ الْحَرْثِ و كشته‏زار. فرق ميان حرث و زرع آنست كه حرث زمين ساختن و خويش كردن و تخم در آن ريختن است، و زرع بعد از آن رويانيدن و پروريدن است. ازينجا كه رب العالمين اضافت حرث را با خلق كرد بيرون از زرع قال تعالى: أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا آنچه گفتيم ازين شهوات و لذات چندان بجايست كه دنيا بجايست، بر خوردارى ناپاينده پيدايى آن چندان ماند كه دنيا ماند. اهل معانى گفتند: حياة بر دو قسم است: حياة دانيه دنيه، و هى الحياة الدنيا حياتى نزديك يعنى اين جهان با دنائت و خساست. و دنائت و خسّت وى آنست كه رب العالمين آن را لعب و لهو خواند، و ذلك فى قوله: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ الى قوله ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً قسم دوم حياة آن جهانى است، با راحت و آسانى، با شرف و شادى، و شرف وى آنست كه رب العالمين آن را حياة طيبه خواند و حقيقت زندگى آن نهاد بآن كه گفت: وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ. كافران و بيگانگان حياة همان قسم اول دانند، و بآن راه برند، و قسم دوم خود نشناسند و در نيابند، لا جرم آن را منكر شدند گفتند: لا تَأْتِينَا السَّاعَةُ، إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا و مومنان بنور معرفت و تأييد الهى اين حياة آن جهانى بشناختند، و دريافتند، و بآن ايمان آوردند. رب العالمين آن ايمان ايشان بپسنديد، و ايشان را در آن بستود و گفت.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها، وَ يَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ آنكه در آخر آيت گفت: وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ اى حسن المرجع، و هى الجنة. آنچه گفت درين آيت كه رفت وصف كافرانست و بهره ايشان. اكنون وصف مؤمنان در گرفت، و آنچه از بهر ايشان ساخت گفت: قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ. روى عن عمر رضى اللَّه عنه لمّا سمع هذه الآيات، قال: «ربنا انك زيّنت و بينّت هذه انّ ما بعدها خير منها فاجعل لعمر و آل عمر الّذي هو خير منها. معنى آيت آنست كه يا محمد: گوى شما را خبر كنم به از آنچه نصيب كافرانست. اينجا سخن تمام شد.

پس ابتداء كرد و گفت: لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ گفته‏اند: كه تقوى سه منزلست: منزل اول ترك الكفر و الشرك، از شرك پرهيز كردن و از كفر دور بودن، منزل دوم ترك المحارم الّتى تحظرها الشريعة حرامها، كه شريعت آن را بسته است و حرام كرده و از آن پرهيز كردن، سوم منزل حفظ الخواطر و النيات، خاطر و نيت خويش را پاس داشتن وز پراكندگى نگاه داشتن. اول منزل مسلمانانست، دوم منزل مؤمنانست، سوم منزل عارفانست. ميگويد: ايشان كه از شرك بپرهيزيدند و از محظورات شرع باز ايستادند، و خاطر و نيّت خويش را پاس داشتند. تا در توحيد درست آمدند و راست رفتند، ايشان راست بنزديك خداوند ايشان بهشتهاى.

جَنَّاتٌ بلفظ جمع گفت از بهر آنكه نه يك بهشت است، كه هفت بهشت‏اند چنان كه ابن عباس گفت: جنة (۱) الماوى و جنة (۲) النعيم و دار الخلد (۳) و دار السلام (۴) و جنة (۵) الفردوس و جنة (۶) عدن، و علّيون (۷). و اشتقاق جنّت از جنّ است، و معنى جنّ پوشش است، يعنى كه از حسّ بصر پوشيده‏اند، كه ايشان را نه‏بينند. و دل را جنان گويند كه از چشمها پوشيده است همچنين جنّات را بآن خوانند كه امروز در دنيا از چشمها پوشيده است و لذلك قال تعالى فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ.

آن گه صفت بهشت كرد تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ. در همه قرآن اين ها و الف با اشجار شود مگر آنجا كه من تحتهم است، و معنى همانست كه ميگويد: ميرود زير ايشان جويهاى روان يعنى زير درختها و نشستگاههاى ايشان.

خالِدِينَ فِيها جاودان در آن بهشت‏اند با ناز و نعيم، جاى ديگر فرمود وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ. از آن ناز و نعيم‏شان هرگز بيرون نيارند، و از عزّ وصال با ذلّ اخراج نگردانند، وَ أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ و ايشان راست در آن بهشت جفتان پاكيزه، و گزيده از قاذورات و تغيّر، لا يبلن و لا يتغوّطن و لا يحضن و لا يشبنّ.

روى انّ يهوديّا سأل النبى ص «أ تزعم انّ فى الجنة نكاحا و اكلا و شربا» و من اكل و شرب كانت له عذرة. فقال النبى ص: و الذى نفسي بيده انّ فيها اكلا و شربا و نكاحا و يخرج منهم عرق اطيب من ريح المسك. فقال رجل: صدق رسول اللَّه خلق اللَّه دودا ياكل مما تاكلون و يشرب مما تشربون فيخلف عسلا سائغا، فقال عليه الصلاة و السلام هذا مثل طعام الجنة.»

وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ بو بكر از عاصم «رضوان» در همه قرآن بضم رآ خواند، و اين لغت تميم و قيس است. باقى بكسر را خوانند بر لغت اهل حجاز. يقال رضى يرضي رضى و مرضاة و رضوانا و رضوانا موسى گفت: خدايا! «دلّنى على عمل اذا عملته، رضيت عنى»: مرا كارى درآموز و بعملى راه‏نماى كه چون آن بجاى آرم تو از من راضى شوى. رب العالمين گفت: يا موسى طاقت ندارى و آنچه ميخواهى بر نتاوى! موسى بسجود در افتاد و تضرع كرد، آن گه رب العالمين گفت: يا بن عمران رضايى فى رضاك بقضايى: رضاء من در آنست كه بحكم من راضى شوى. مصطفى ص اين دعا بسيار كردى: «اللّهمّ، انّى اسألك الرضاء بعد القضاء و برد العيش بعد الموت، و اسألك لذة النظر الى وجهك»

شيخ ابو عثمان حيرى را پرسيدند: چه معنى را رضا بعد القضاء خواست؟ گفت: رضا پيش از قضاء عزم باشد بر رضا نه عين رضاء، و بعد از قضاء حقيقت رضا آن بود.

وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ اى بصير باعمال العباد، فيجازيهم عليها و قيل بصير بالعباد اى عليهم بما يصيرون اليه من العدى و التولى.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ. آن مهتر عالم و سيد ولد آدم مصطفى ص خبر داد از كردگار قديم جل جلاله و عزّ كبرياء گفت: آن گه كه بهشت بيافريد رب العالمين بجبريل گفت «يا جبريل اذهب فانظر اليها»

رو درين بهشت نظاره كن و آنچه من ساخته‏ام و آفريده‏ام بندگان و دوستان خود را يكى ببين، جبرئيل رفت و آن بهشتهاى آراسته با ناز و نعيم بى‏نهايت ديد، و آن طرب‏گاه در آن منزلگاه در جوار حضرت اللَّه ساخته و پرداخته عزيزان راه را و دوستان اللَّه را. جبرئيل چون آن ديد گفت: «بار خدايا!

«و عزّتك لا يسمع بها احد الّا دخلها»

بعزّت و خداوندى تو كه هيچكس صفت اين بهشتها نشنود كه نه بآن قصد دارد و طاعت‏دار بود تا در آن شود. پس رب العالمين هر چه دشوارى و رنج بود ازين نابايستها و بى‏مراديها گرد آن بهشت در گرفت، و راهش را پل بلوى ساخت تا هر كه قصد مولى دارد نخست پل بلوى باز گذارد.

شيخ الاسلام انصارى رحمة اللَّه گفت: من چه دانستم كه مادر شادى رنج است، و زير يك ناكامى هزار گنج است! من چه دانستم كه اين باب چه بابست و قصه دوستى را چه جوابست! من چه دانستم كه صحبت تو مهينه قيامت است، و عز وصال تو در ذل حيرتست! جان و جهان كعبه جايى خوش است و معشش اولياست و مستقرّ صديقانست اما باديه مردم خوار در پيش دارد، ميل در ميل و منزل در منزل، تا خود كرا جست آن بود كه آن ميلها و منزلها باز برد و بكعبه معظم رسد!

عالمى در باديه مهر تو سرگردان شدندتا كه يابد بر در كعبه قبولت بردبار

(سنايى) پس چون راه بهشت بر بى‏مرادى و ناكامى نهاد فرمان در آمد كه: يا جبريل! اكنون بازنگر تا چه بينى؟ جبريل آن راه پر خطر ديد، و آن ميلهاى مجاهدت، و منزلهاى با رياضت ديد كه بر راهگذار بهشت نهاده، و عزت قرآن خبر مى‏دهد كه تا آن ميلهاى مجاهدت باز نبرى راه بحضرت ما نيابى وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا. جبرئيل كه چنان ديد گفت: «بار خدايا! نپندارم كه ازيشان يك كس در بهشت شود.» مصطفى ص گفت پس رب العالمين دوزخ را بيافريد با انكال و سلاسل و با زقوم و حميم. جبرئيل را فرمود: كه يا جبرئيل يكى در رو درين زندان، تا اثر غضب ما بينى، و صفت عقوبت ما بدانى. جبرئيل رفت و دوزخ را ديد با آن دركات و انواع عقوبات گفت: بار خدايا!

«و عزّتك لا يسمع بها احد فيدخلها»

بعزت تو خداوندا كه كسى صفت اين دوزخ نشنود و آن گه كارى كند كه بأن كار در دوزخ شود. پس رب العالمين هر چه از شهوات دنيا بود از آنچ درين آيت بشمرد مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ اين همه گرد دوزخ در گرفت و راه آن بر مراد و هواء نفس نهاد تا هر كه بر پى مراد و هواء نفس خود رود بعاقبت سر بدوزخ باز نهد آن گه گفت: يا جبرئيل! اكنون بازنگر اين دوزخ را يعنى كه تا راه آن به بينى.

جبرئيل چون آن ديد گفت: بار خدايا! ترسم كه هيچ كس نماند از ايشان كه نه در دوزخ شود. پس مصطفى از راه هر دو سراى خبر داد گفت: «حفّت الجنة بالمكاره و حفت النار بالشهوات».

روندگان در نابايست قدم در بهشت نهند، و اندكا كه ايشان خواهند بود! و روندگان در شهوت قدم در دوزخ نهند، و فراوانا كه ايشان خواهند بود! آن راه بهشت پر بلاست و بانشيب و بالاست، و آن راه دوزخ آسانست و بر نفسها نه گران است! ألا انّ عمل الجنة حزن بربوة، الا ان عمل النار سهلة بشهوة.

قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ الآية. حديث دشمنان و صفت زندگانى و غايت مقصور ايشان باز نمود و بيان كرد، باز درين آيت ديگر قصه دوستان در گرفت آنان كه امروز تقوى شعار ايشان و فردا بهشت و رضوان سرانجام كار ايشان، گفت لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ هم چنان كه تقوى را مراتب است بهشت را درجاتست: اول درجه جنة المأوى است، و اول رتبه در تقوى از حرام و هواء نفس پرهيز كردن است. قرآن مجيد هر دو درهم بست و گفت: وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى‏ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى‏. و اعلى درجات جنة عدن است، و به از جنة عدن رضوان اكبر است پس غايت مقصد بهشتيان رضوان اكبرست. چنان كه رب العالمين گفت: «وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ» و اين رضوان اكبر كسى را بود كه بنهايت تقوى رسد و نهايت تقوى اين است كه هر چه داغ حدوث و نشان آفرينش دارد همه را دشمن خود داند، چنان كه خليل گفت «فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعالَمِينَ» و از همه روى بر گرداند تا بدلى فارغ با غم عشق حقيقت پردازد، و يقين داند كه با غم عشق او زحمت اغيار در نگنجد، وز همه دل و جان خود بُرد.

«دل باغ تو شد پاك ببر زان كه درين دليا زحمت ما گنجد و يا نقش خيالت
جان نيز بنزد تو فرستيم بدين شكرصد جان نكند آنچه كند بوى وصالت»

فردا هر كسى را بغايت مقصد و همت خويش رسانند، يكى در آرزوى جنة الماوى او را گويند از حرام محض بگريز تا عادل باشي، وز تو دريغ نيست. يكى در آرزوى دار الخلد، او را گويند از شبهت بپرهيز، تا زاهد باشى و از تو دريغ نيست. يكى در آرزوى فردوس است، او را گويند از حلال محض دور باش در دنيا تا عارف باشى، و از تو دريغ نيست. قومى بمانند كه ايشان را خود آرزويى نبود و مرادى نباشد، مراد ايشان مُراد دوست و اختيار ايشان اختيار دوست! بهشت‏ها بر ايشان عرض كنند، و از بهر ايشان كنيزكان و ولدان بر كنگره‏ها نشانند با نثارهاى عزيز و ايشان از همه فارغ، روى خويش از ايشان بگردانند، و گويند: اگر لا بد دل بكسى بايد داد بارى بكسى دهيم كه كرا كند.

ناگاه بدان لاله رخان دادم دلاو بود سزاى دل از آن دادم دل

اكنون رضوان اكبر گوئيم و آيت بأن ختم كنيم: روى انس بن مالك قال ابطأ علينا رسول اللَّه ص يوما فلما خرج قلنا له لقد احتبست، فقال ذلك ان جبرئيل اتانى كهيئة المرأة البيضاء فيها نكتة سوداء، فقال ان هذه الجمعة فيها ساعة خير لك و لامتك. و قد ارادها اليهود و النصارى فاخطأوها» قلت يا جبرئيل ما هذه النكتة السوداء؟ فقال هذه الساعة الّتى فى يوم الجمعة، لا يرافقها مسلم يسأل اللَّه فيها خيرا الّا اعطاه ايّاه، او ذخر له مثله يوم القيامة، او صرف عنه مثله من السّوء، و انّه خير الايام عند اللَّه، و انّ اهل الجنة يسمّونه، يوم المزيد فقلت يا جبرئيل و ما يوم المزيد؟ فقال ان فى الجنة اوديا افيح فيه مسك ابيض، ينزل اللَّه كل يوم الجمعة فيه فيضع كرسيّه، ثم يجاء بمنابر من نور فتوضع خلفه، فتحفّ به الملائكة ثم يجاء بكراسىّ من ذهب فتوضع، و يجىّ بالنبيّين و الصديقين و الشهداء و المؤمنين اهل الغرف فيجلسون ثم يبتسم اللَّه فيقول: اى عبادى! سلوا. فيقولون: نسألك رضوانك: فيقول: قد رضيت عنكم.

۵ النوبة الاولى

قوله تعالى الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا ايشان كه ميگويند خداوند ما إِنَّنا آمَنَّا ما كه مائيم بگرويديم فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا بيامرز ما را گناهان ما وَ قِنا عَذابَ النَّارِ (۱۶) و باز دار از ما عذاب آتش

الصَّابِرِينَ شكيبايانند وَ الصَّادِقِينَ و راست‏گويان وَ الْقانِتِينَ و فرمان برداران وَ الْمُنْفِقِينَ و نفقه كنندگان وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ (۱۷) و آمرزش خواهان (و خاصه) بسحرگاهان.

شَهِدَ اللَّهُ گواهى داد خداى أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ كه نيست خدايى جز او وَ الْمَلائِكَةُ و فرشتگان او وَ أُولُوا الْعِلْمِ و خداوندان دانش (از آفريدگان او) قائِماً بِالْقِسْطِ ايستاده بداد، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نيست خدايى جزو، الْعَزِيزُ قادر قوي الْحَكِيمُ (۱۸) دانا بهمه كار.

إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ دين نزديك خداوند اسلام است وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ و دو گروه نشدند ايشان كه كتاب دادند ايشان را إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ مگر پس آن كه قرآن بايشان آمد بَغْياً بَيْنَهُمْ بحسدى كه ميان ايشان بود، وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللَّهِ و هر كه بسخنان خداى كافر شود فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (۱۹) اللَّه زود شمارست، (زودتوان، زودپاداش.)

فَإِنْ حَاجُّوكَ پس اگر با تو حجت جويند، (و پيكار آرند) فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ گويى من فرا دادم (فرا سپردم) همگى خود خداى را، وَ مَنِ اتَّبَعَنِ و هر كه بر پى من ايستاد (همين كرد كه من كردم،) وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ گوى ايشان را كه كتاب دادند وَ الْأُمِّيِّينَ و اميان عرب أَ أَسْلَمْتُمْ خويشتن بيوكنيد؟ فَإِنْ أَسْلَمُوا پس اگر خويشتن بيوكنند (و مسلمان شوند) فَقَدِ اهْتَدَوْا بر راه راست آمدند وَ إِنْ تَوَلَّوْا و اگر برگردند فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ بر تو كه هست پيغام رسانيدن است وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ (۲۰) و اللَّه بيناست به بندگان خود.

النوبة الثانية

قوله تعالى الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا اين الذين همان گروهند كه لِلَّذِينَ اتَّقَوْا در آيت اول اشارت به ايشانست ميگويد گفتار ايشان اينست كه رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا و كردار ايشان الصَّابِرِينَ وَ الصَّادِقِينَ اين آيت بيان گفت ايشان و آن آيت نعت كرد ايشان گفتار بجاى اساس است و كردار بجاى بنا، و اساس بى‏بنا بكار نيايد و بناى بى‏اساس پاى ندارد. يعنى كه تا هر دو خصلت سر درهم ندهند بنده بدرجه ايمان نرسد، و انّنا آمنّا در حق وى محقق نشود.

فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا ميگويد خداوند ما! بيامرز گناهان ما. وَ قِنا عَذابَ النَّارِ اى احفظنا من الشهوات و الذنوب المودّية الى النار: و مگذار ما را فرا كارى و گفتى كه سرانجام آن آتش بود.

الصَّابِرِينَ مكسور است بآن لام كه در لِلَّذِينَ اتَّقَوْا است. و صبر در لغت عرب حبس است. و مصبوره كه مصطفى از خوردن گوشت او نهى كرده است، آن جانور است كه در جاهليت او را در جايى بيافتند و وى را مى‏زدند تا مردار گشت هم موقوده است و هم مصبوره. پس معنى الصَّابِرِينَ آنست كه گله و نالش فرو خود گيرند و بيرون ندهند. مفسران گفتند الصَّابِرِينَ اي على ما امر اللَّه عز و جل و فرائضه، و الصابرين على دينهم و على ما اصابهم. يعنى كه شكيبايان‏اند بر گذاردن فرمان اللَّه، و بجاى آوردن فرائض و لوازم. و شكيبايان‏اند بهر چه بايشان رسد از رنجها و مصيبتها و بى‏كاميها.

وَ الصَّادِقِينَ يعنى فى الاعتقاد و القول و العمل، و ذلك غاية الايمان، راست گويان و راست روان و راست كاران، در دل با صدق اعتقادند، و در زبان با صدق گفتارند، و در اركان با صدق كردارند. وَ الْقانِتِينَ اى المطيعين للَّه، و الدائمى العبادة فى السرّ و الجهر خداى را فرمان برداران‏اند، و هميشه وى را پرستندگان چه در نهان و چه در آشكارا در همه حال چنانند. وَ الْمُنْفِقِينَ يعنى من الحلال فى طاعة اللَّه، هزينه كنندگان و صدقه دهندگانند، و آنچه دهند حلال دهند، و در راه خدا دهند، نعمت اللَّه در طاعت اللَّه خرج كننده وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ.

يعنى المصلّين من آخر الليل، نماز كنندگان‏اند در سه يك بازپسين از شب. جماعتى از مفسران بر آنند كه اين مستغفران ايشان‏اند كه نماز بامداد بجماعت گذارند و ذكر استغفار در قرآن سى و سه جايست. و معنى استغفار آمرزش خواستن است و آنچه بنده گويد «استغفر اللَّه و اتوب اليه» عزم است بر استغفار نه حقيقت استغفار.

ربيع خثيم كسى را ديد كه ميگفت: استغفر اللَّه و اتوب اليه. گفت: اى جوانمرد تو مى‏گويى كه من از اللَّه آمرزش ميخواهم وز معصيت با طاعت وى ميگردم، نى اگر نكنى دروغ باشد اين سخن و گناهي ديگر. آن مرد گفت: يا ربيع! اكنون چون گويم؟ گفت بگو «اللّهمّ اغفر لى و تب على» شهر حوشب گفت: اين معنى در خبر است كه مصطفى ص كسى را ديد كه همان سخن ميگفت، جواب وى همين داد كه ربيع خثيم داد.

وهب ابن منبه گفت كه در زبور داود خوانده‏ام كه «يا داود! بشنو از من كه من حق‏ام، و حق ميگويم، اگر بنده از بندگان من بپرى دنيا گناه دارد پس پشيمان شود باندازه يك دوشش پستان، و از من كه خدايم آمرزش خواهد يك بار، راست، و من دانم از دل وى كه آن صدق است، و نمى‏خواهد كه با سر گناه رود، يا داود! من آن گناهان از وى زودتر از آن بيفكنم كه قطرات باران كه از هوا بزمين افتد.

و عن عبد الرحمن ابن دلهم: ان رجلا قال يا رسول اللَّه علمنى عملا ادخل به الجنة، قال: «لا تغضب و لك الجنة»، قال: يا رسول اللَّه زدنى: قال «لا تسأل الناس شيئا و لك الجنة» قال زدنى، قال استغفر اللَّه فى اليوم سبعين مرة يغفر لك ذنب سبعين عاما. قال يا رسول اللَّه ليس لى ذنب سبعين عاما، قال فلامّك، قال ليس لامّى، قال فلابيك قال و ليس لابى قال فلاهل بيتك، قال ليس لاهل بيتى، قال فلجيرانك.

و عن ابن عباس قال: قال رسول اللَّه رأس الاستغفار كل يوم الف مره.

اين سه خبر كه گفتيم در استغفار اشارة است بسه مقام از مقامات راه دين بر ترتيب: اول مقام سابقانست، ايشان را يك بار استغفار فرمود كه گفتشان با كمال صدقست و حقيقت اخلاص. و در خبر است كه «اخلص العمل يجزك منه القليل»

، دوم مقام مقتصدانست، از اللَّه بهشت خواستند ايشان را هفتاد بار استغفار فرمود. سوم مقام ظالمانست، معيشت دنيا و روزى فراخ خواستند، ايشان را هزار بار فرمود. و كليد روزى فراخ استغفار بسيار ساخت. مصطفى گفت: «من استبطأ رزقه، فليكثر من الاستغفار.»

در آثار بيارند كه يكى از فرزندان عباس نام وى ابو جعفر از بنى مروان بگريخت كه قصد وى ميكردند، باعرابى فرود آمد، و روزگارى در توارى با آن اعرابى بماند. پس كه اعرابى بيامد، وى را گفت: اگر شنوى كه خلافت ما را راست شد و بر ما قرار گرفت قصد حضرت ما كن تا با تو نيكويى كنيم. اعرابى بعد از روزگارى بيامد بحضرت او، و خلافت بر وى راست شده و از وى طلب معيشت كرد ابو جعفر گفت: من ترا چيزى بياموزم اگر بكاردارى پيش از يك سال اللَّه ترا مستغنى گرداند. اعرابى گفت آن چيست؟ گفت هر روز هزار بار استغفار كن. و عيال خود را هم چنين بفرماى تا هزار بار استغفار كند. اعرابى رفت و وصيت امير المؤمنين بر كار گرفت، نه بسى بر آمد كه بمال دفين در افتاد، عاملان امير المؤمنين از وى خمس خواستند برخاست و بحضرت خلافت باز آمد و گفت: يا امير المؤمنين! من وصيت تو بر كار گرفتم، و بمال فراوان دفين در افتادم، اكنون عاملان تو خمس ميخواهند، امير المؤمنين گفت: مال چند باشد؟ گفت سى و شش هزار درهم امير المؤمنين ساعتى سر در پيش افگند، آن گه گفت يا اعرابى رو كه آن مال همه آن تو است، و كس را نيست كه از تو خمس خواهد. پس آن گه از ابو جعفر پرسيدند كه اين از كجا گفتى؟

گفت از قول خداوند عز و جل اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً الى قوله وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً ميگويد استغفار كنيد تا روزى شما فراخ و روان شود، مصطفى ص گفت «رأس الاستغفار كل يوم الف مرة»

دانستم كه هر كه بحكم اين خبر و بر وفق اين آيت استغفار كند روزى وى فراخ شود، كه اللَّه تعالى و عده خود خلاف نكند.

«وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ» جعفر بن محمد ع گفت: «من صلى من الليل ثم استغفر فى آخره سبعين مرة كتب من المستغفرين بالاسحار»

ابن عمر نماز شب كردى تا بوقت سحر و بعد از سحر استغفار كردى تا بوقت صبح. و اين تخصيص بوقت سحر بآنست كه عبادت در آن وقت بر تن دشوارتر بود و وقت صافى‏تر و دل حاضرتر و رقيق‏تر . داود عليه السلام از جبرئيل پرسيد كه در شب كدام ساعت فاضلتر؟ گفت: اين ندانم و لكن هر شب بوقت سحر عرش عظيم در اهتزاز و جنبش مى‏آيد.

روى عن النبى ص قال: «انّ ثلاثة اصوات يجيبهم اللَّه: صوت الديك، و صوت الّذي يقرأ القرآن، و صوت المستغفرين بالاسحار.»

و عن معاذ بن جبل قال: قال اللَّه تبارك و تعالى حقت محبتى بعبادى الذين يعمّرون مساجدى، و يكثّرون ذكرى، و يستغفرون بالاسحار، اولئك الذين اذا اردت نقمةً بعبادى خففت بهم نقمتى من عبادى.

شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الاية، مصطفى ص گفت هر كه اين آيت برخواند آن ساعت كه در خواب ميشود تا آنجا كه گفت لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ وَ أَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ رب العالمين هفتاد هزار فرشته بر وى گمارد تا از بهر وى استغفار ميكنند تا بقيامت. و بخبرى ديگر مى‏آيد هر كه اين آيت برخواند و بآخر گويد

«و انا اشهد بما شهد اللَّه و استودع اللَّه هذه الشهادة، فهي لى عند اللَّه وديعةٌ.»

روز قيامت اين خواننده را بيارند و ربّ العالمين گويد: انّ لعبدى هذا عهداً و انا احقّ من وافى بالعهد، ادخلوا عبدى الجنة

: گويد اين بنده را با من عهديست و كيست از من سزاوارتر بوفاء عهد، فرود آريد بنده مرا ببهشت.

زبير ابن العوام گفت عشيه عرفه نزديك مصطفى فرا رفتم تا بدانم كه چه ميخواند گفتا شَهِدَ اللَّهُ مى‏خواند تا بآخر، آن گه ميگفت و انا على ذلك من الشاهدين هم چنان باز پس ميخواند تا بوقت افاضت. حكايت كنند كه مردى شهد اللَّه برخواند، آن گه گفت بار خدايا وديعت منست بنزديك تو تا روز حاجتم باز دهى، پس بوقت وفات آن مرد گويند زبانش گشاده گشت و ميخواند شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ تا باين كلمه شهادت فروشد و در آن حال هاتفى آواز داد كه «هذه وديعتك رددناها اليك». كلبى گفت سبب نزول اين آيت آن است كه، دو حبر از احبار شام آمدند نزديك مصطفى ص چون چشم ايشان بر مدينه افتاد، يكديگر را گفتند چه نيكو ماند اين مدينه بمدينة آن پيغامبر كه در آخر الزمان بيرون آيد. پس چون مصطفى را ديدند، او را بآن صفت و نعت ديدند كه خوانده بودند و دانسته، گفتند: «انت محمد؟» تو محمدى؟ جواب داد كه: آرى من محمدم، گفتند «تو احمدى؟» گفت «آرى من احمدم» گفتند ترا از شهادتى پرسيم اگر ما را از آن خبر دهى و بيان كنى ناچار بتو ايمان آريم و بگرويم، رسول خدا گفت: بپرسيد آنچه خواهيد.

گفتند: «اخبرنا عن اعظم شهادة فى كتاب اللَّه عز و جل» ما را بخبر كن كه كدام شهادة است بزرگوارتر و عظيم‏تر در كتاب خداى، جبرئيل آمد و آيت آورد شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ..

قرائت بو جعفر: شهداء اللَّه است ممدود و منصوب بر صفت يا بر حال، و چون اين قرائت خوانى پيوسته بايد خواند بِالْأَسْحارِ و بانه. اما قرّاء ثمانية همه فعل خوانند شَهِدَ اللَّهُ، ميگويد گواهى داد اللَّه كه جز او هيچ خدا نيست، گواهى داد خود را بخود پيش از گواهى خلق او را، بى‏نياز بگواهى خود از گواهى جز از خود، بسزاء حق خويش بيش از پيدايى خلق خويش.

قال المفسرون شَهِدَ اللَّهُ اى بيّن و اظهر بما نصب من الادلّة على توحيده.

مفسران گفتند: معنى شهادت بيان كردن است و بيرون دادن آنچه نهفته بود، يعنى كه دلائل توحيد بر عالميان روشن كرد تا هر كه نظر كرد بآن هيكل علوى، و درين مركز سفلى، و درين آيات و روايات قدرت وى، و در زمين، و در سماوات، در برّ و در بحر، در هواء و در فضا، دليل گرفت بر صانع با جلال و قادر بر كمال عز جلاله و عظم شانه.

حاصل معنى آنست: كه «لا تستوحش من تكذيب الكافرين لك فقد اظهرك اللَّه من الآيات ما ينبى انه تعالى شاهد لك بصدق دعواك.» وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ اى و شهدت الملائكة گفته‏اند: كه شهادت اللَّه اخبار و اعلام است، و شهادت فرشتگان و اولوا العلم اقرار است، چنان كه گفت‏هِدْنا عَلى‏ أَنْفُسِنا

اى اقررنا. و اين شهادة ايشان كه معطوف است بر شهادت اللَّه نه از روى معنى است كه از روى لفظ است، چنان كه جاى ديگر گفت انّ اللَّه و ملائكته يصلّون على النبى ص و شهادت علماء كه در شهادة خود بست و در شهادت فرشتگان دليل است بر فضل علماء و شرف ايشان مصطفى ص گفت «ساعةٌ من عالم يتكئُ على فراشه ينظر فى علمه خيرٌ من عبادة العابد سبعين عاما».

و روى انه قال: خيار امتى علمائها و خيار علمائها رحمائها، الا و ان اللَّه تعالى يغفر للعالم اربعين ذنبا قبل ان يغفر للجاهل ذنبا واحدا، ألا و ان العالم الرحيم يجي‏ء يوم القيامة و ان نوره أضاء ما بين المشرق و المغرب.

قائِماً بِالْقِسْطِ. ترتيب آيت آنست كه شهد اللَّه قائما بالقسط نصب است بر حال، يعنى كه ايستاده بعدل. قائم و قيّوم و قيّام و قيّم همه نامهاى خداوند عز و جل‏اند، و معنى آن پائنده بر حال بيك نعت، نه حال گردد و نه نعت تغيير پذيرد.

و گفته‏اند كه معنى قائِماً بِالْقِسْطِ آنست كه مدبّر رازق، مجاز بالاعمال. يقال فلان قائم بامر فلان اى مدبّر له متعهد لاسبابه، و قائم بحق فلان اى مجاز له.. قسط ناميست داد را، و اقساط مصدرست و قسوط مصدر قاسط است، يقال معنى قسط اى اخذ قسط غيره و هو جور، و اقسط اى اعطي غيره قسطه، و ذلك عدل.

لا إِلهَ إِلَّا هُوَ اول اين كلمه شهادت است و آخر آيت همان كلمت، يعنى كه اول بجاى دعوى و شهادتست و آخر بجاى حكم جعفر ابن محمد ع گفت: اول وصف و توحيد است و آخر رسم و تعليم. و گفته‏اند: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ در آخر آيت از آن باز آورد كه الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ از پس آن بود، و مخلوق را باين هر دو نام خوانند، يعنى كه عزت او نه چون عزّ مخلوقاتست و حكمت او نه همچون حكمت ايشان، هر چند كه هم نامى هست هم‏سانى نيست، كه هيچ خدا جز ازو نيست تا هم سانى ميان ايشان باشد. لا إِلهَ إِلَّا هُوَ در پيش داشت تا اين معنى را تنبيه كند.

الْعَزِيزُ عزيز در اصل شديد است و عزّت شدّت است و غلبه. پارسى عزت زور است عرب گويد عز على اى شقّ علي. عزيز عليه ما عنتّم اى شديد شاق.

و عزني فى الخطاب اى غلبنى و شادنى

يعزّ علىّ فراقى لكمو ان كان سهلا عليكم يسيرا

و اصل حكيم زيركست و حكمت به است از علم، حكمت ناميست علم محكم درواخ را كه اختلاف نپذيرد و بران تهمت نبود و در آن گمان نياميزد.

إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ. الاية... كسايى خوانده است تنها إِنَّ الدِّينَ بنصب الف معطوف در آن كه شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ، و إِنَّ الدِّينَ و كسانى آن از كس نشنيده است و بر كس نخوانده، جز زان كه قرائت ابن عباس است. معنى آنست كه دين معروف كه آن را ملّت و كيش خوانند. آن نزديك خدا اسلام است، و اگر تفصيل آن خواهى كه بدانى، قول و عمل و نيت است، و اگر روشن‏تر و گشاده‏تر خواهى پنج چيز است: يكى قرآن و حكم آن، ديگر رسول و سنت وى، سديگر اجماع علماء اهل سنت، چهارم آثار پيشينيان، پنجم قياس سمعى. اين همان دينست كه رب العالمين گفت وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً. و بعضى مفسران گفته‏اند كه اين جواب مشركان است، كه هر كسى ازيشان بآنچه داشت از ملت و كيش فخر مى‏آورد، و ميگفت لا دين الا ديننا و هو دين اللَّه. پس ربّ العالمين ايشان را دروغ زن كرد باين آيت و گفت: نه چنان است كه ايشان مى‏گويند، انّ الدين عند اللَّه السلام الذى جاء به محمد ص. و دين را چند معنى است: فرمان دارى، و ولايت‏دارى، و پاداش، و شمار، و عادت و اين همه در دين ملت داخل‏اند.

و اصل اسلام خويشتن فرادست دادن است، و فرماينده را خويشتن بيفكندن است، و اختيار خود برگرفتن، و كسى در دست كسى دهند كه او را چنانك خواهى ميكن او را، گويند او را مسلّم در دست وى نهادند و اسلام و استسلام هر دو يكسان است:

فالآن قد جئت مستسلما فما شئت فافعل بمستسلم‏

قوله: وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ايشان كه مختلف شدند جهودان‏اند، و كتاب توريت است، و علم اينجا قرآن است. و گفته‏اند كه محمد است. و از بهر آن او را علم نام نهادند كه معلوم ايشان بود بنعت و صفت وى بيش از بعثت وى. ميگويد تا نيامده بود يك گروه بودند بيك قول كه او آمدنى است و بودنى براستى، و چون بيامد دو گروه شدند: قومى گفتند كه استوارست، قومى گفتند كه نيست. آن گه گفت بَغْياً بَيْنَهُمْ يعنى اين اختلاف كه افتاد بحسدى بود كه در ميان ايشان بوده. حسد آنست كه در دلست، چون بگفت و كرد آيد بغى است.

وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللَّهِ قيل: يعنى بمحمد و القرآن فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ اى سريع التعريف للعامل عمله.

فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ ميگويد: اگر اين جهودان با تو خصومت كنند، در كار دين. تو بگوى من قرار دادم و سپردم خودى خود و كردار خود و دل خود و نيت خود از براى خداى وَ مَنِ اتَّبَعَنِي و مهاجر و انصار كه بر پى من ايستاده‏اند، همين كردند كه من كردم. و آنچه گفت: أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ مراد وجه مفرد نيست كه همه تن و جمله جوارح مرادست. اما وجه با آن مخصوص كرد كه شريف ترين جوارح است و عظيم‏تر همه، چون وجه بخضوع درآيد همه جوارح تبع وى بود، وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ و گو جهودان و ترسايان را كه توريت و انجيل ايشان را دادند وَ الْأُمِّيِّينَ و اميان عرب يعنى مشركان، ايشان كه كتاب نداشتند. أَ أَسْلَمْتُمْ؟: لفظ استفهام است و معنى امر، چنان كه جاى ديگر گفت فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؟ و جاى ديگر فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ؟ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ؟ أَ أَسْلَمْتُمْ خود را بيوكنيد.

فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا مصطفى ص اين آيت بريشان خواند يعنى بر اهل كتاب ايشان گفتند «اسلمنا» ما مسلمان شديم. رسول خدا گفت: جهودان را

«أ تشهدون انّ عيسى كلمة من اللَّه و عبده و رسوله؟»

ايشان گفتند: معاذ اللَّه كه عيسى بنده باشد. اين است كه رب العالمين گفت: وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ. بلاغ اسم است و تبليغ مصدر. ميگويد: اگر ايشان از اسلام و دين برگردند، بر تو جز تبليغ رسالت نيست، و راه نمودن كار تو نيست: ليس عليك هداهم» و اين آيت پيش از نزول آيت قتال فرود آمد، پس چون آيت قتال فرود آمد اين آيت منسوخ گشت.

وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ يعنى بصير بمن آمن بك و صدّقك و بمن كفر بك و كذّبك. مومن و كافر را مى‏بيند، و اعمال همه مى‏داند، و فردا همه را پاداش مى‏دهد، هر كسى را سزاء خويش و جزاء خويش، چنان كه گفت «و وفيّت كل نفس ما عملت و هو اعلم بما يفعلون.»

النوبة الثالثة

قوله تعالى: الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا رب العالمين جل جلاله و تقدست اسمائه و لا اله غيره، درين آيت دوستان خود را مى‏نوازد، و روش ايشان باز مى‏گويد و گفتار و كردار ايشان مى‏ستايد، و مى‏پسندد. آفرين خدا بر آن جوانمردان باد كه در هر چه گويند و هر چه خواهند و هر قاعده كه نهند از اول نام دوست برند، و ازو گويند، و باو گويند، كه با او خو كرده‏اند و بآن آسوده‏اند.

با هر كه سخن گويم گر خواهم و گر نهز اول سخن نام توام در دهن آيد

آن گه در هر چه شنوند و خوانند گويند: «آمنّا» در گفته اللَّه گويند «آمنّا» در گفته رسول گويند «آمنا» از ذات صمدى و صفات سرمدى شنوند گويند «آمنّا» بهشت و دوزخ و ترازو و صراط شنوند گويند «آمنّا» امروز ناديده در غيبت «آمنّا» فردا در قيامت با مشاهدت «آمنّا» جلال رؤيت ذو الجلال، و رضوان اكبر، هم در قيامت هم در بهشت ثمره «آمنّا.»

بهرچ از اوليا گويند ارزقنا و دفّقنابهرچ از انبيا گفتند: آمنّا و صدّقنا

اگر نياز نمودند و آمرزش خواستند فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا خداوندا! خط كرم بر گناهان ما كش، و اين نهادهاى ضعيف را مسوز بآتش. خداوندا! بحرمت اين دلهاى با وصال تو خوش، كه نسوزى ما را بآتش! فرياد ازو كه باو بد گمانست، از گمان بدت او را چه زيان است! وَ قِنا عَذابَ النَّارِ خداوندا! ما را از آتش دوزخ پرهيز ده! و از عقوبت خويش ما را گريز ده! اين جا نكته عزيز گفته‏اند: آتش هر چند قوى‏تر و سوزان‏تر بود چون آب بآن رسد نيست شود، يا ببايد كشته گردد، آن ساعت كه تو خلوتى را دست آرى، و در پس زانو نشينى، و قطره چند آب از چشم فروبارى، فرشته را گويند اين آب نگه‏دار. نفسى سرد از سر حسرت و درد بر آرى، فرشته ديگر را گوينداين بردار. تا فردا كه آتش دوزخ تاختن آرد، از يك سو آب آيد و از يك سو باد، و آن آتش هزيمت گيرد، بنده گويد بار خدايا! اين چيست؟ گويند او را: اين آب ديده تو و آن آه سينه تو.

الصَّابِرِينَ اى بقلوبهم، الصَّادِقِينَ بارواحهم، الْقانِتِينَ بنفوسهم، الْمُنْفِقِينَ بميسورهم، الْمُسْتَغْفِرِينَ بالسنتهم. آن جوانمردانى كه گفتارشان آنست، كردارشان اينست كه بدل شكيبايانند بر فرمان حق، بروح راست روانند در عهد حق، بتن فرمان بردارانند در حق حق، بمال هزينه كنندگانند در راه حق، بزبان آمرزش خواهانند و جويندگانند از كرم حق.

الصَّابِرِينَ اى صبروا على البلوى، و رفضوا الشكوى حتى و صلوا الى المولى، و لم يقطعهم شي‏ء من الدنيا و العقبى. بهر بلوى صبر كردند، و شكوى بگذاشتند، از دنيا و عقبى روى برتافتند تا بمولى رسيدند. وَ الصَّادِقِينَ اى صدقوا فى الطلب فقصدوا، ثم صدقوا حتى شهدوا، ثم صدقوا حتى وجدوا، ثم وجدوا حتى قعدوا فى مقعد صدق عند مليك مقتدر. راست گفتند تا در روش آمدند، پس راست رفتند تا منزل بريدند، راست انديشيدند تا بمقصد رسيدند، پس شاهد صدق بگذاشتند و خود را فرا آب دادند تا بساحل امن و مقعد صدق رسيدند، عند مليك مقتدر.

الْقانِتِينَ اى بملازمة الباب، و تجرّع الاكتئاب، و ترك المحاب، و رفض الاصحاب، الى ان تحققوا بالاقتراب، جامه فقر بپوشيدند، و بر در سراى كرم دست نياز برداشتند، كه تا نگشايى نرويم، و تا ننوازى برنگرديم، ساجدا و قائما يحذر الآخرة و يرجو رحمة ربه. گه در سجود و گه در قيام، گه با بيم و گه با اميد. از حضرت عزّت اين نواخت مى‏آيد كه ميدان راه دوستى افرادست، آشامنده شراب آن از ديدار بر ميعاد است. برسد هر كه صادق است روزى بآنچه مرادست.

بخت از در خان ما در آيد روزىخورشيد نشاط ما بر آيد روزى‏
و از تو بسوى ما نظر آيد روزىو اين انده ما هم بسر آيد روزى

وَ الْمُنْفِقِينَ اى جادوا بميسورهم من الاموال، ثم بنفوسهم من حيث الاعمال، ثم بقلوبهم من صدق الاحوال. گه مال بازند و گه حال، گه تن بازند و گه جان. مال در راه دوست، و حال در كار دوست، تن در جستن دوست، و جان در ديدار دوست.

ما را همه هر چه هست ايثار تراستگوش از قبل سماع گفتار تراست
ديده نظر جمال بسيار تراستجان و دل و دين نثار ديدار تراست‏

وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ اى يستغفرون عن جميع ذلك اذا رجعوا الى الصّحو عند ظهور الاسفار من فجر القلوب، لا من فجر يظهر فى الاقطار. تا در روش باشند اين سان و صفت ايشان و نعت و سيرت ايشان! باز كه بكشش رسند و صبح يگانگى از افق تجلى اسفار دهد، از آن شواهد خوف و رجا و صدق و صبر استغفار كنند. مصطفى ص ازين جا گفت: انّه ليغان على قلبى لانّى لاستغفر اللَّه فى اليوم سبعين مرة

از معرفت فرا گذرند تا بمعرفت رسند، و از دوستى برتر شوند تا دوست بينند، دوستان را دوستى منزل است و دوست وطن، با شناخته آرام گير نه با شناختن! اين است كه ربّ العزت گفت: وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الْمُنْتَهى‏.

شيخ الاسلام انصارى رحمه اللَّه بجمله اين معانى اشاره كرده است و گفت: نشان حوادث در ازليت كوم، سيل كه بدريا رسيد از آن سيل چه معلوم؟ همه هستيها نيستند در آن اول قيّوم! اى رستاخيز شواهد و استهلاك رسوم، عارف به نيستى خود زنده است، اى ماجد قيوم! جهان از روز پر و نابينا محروم! ظاهر شدى سخن شدم سخن نماند، پيدا شدى ديده شدم ديده نماند!

ديديم نهان گيتى و اصل جهانوز علت و عار برگذشتيم آسان‏
آن نور سيه ز لا نقط برتر دانزان نيز گذشتيم نه اين ماند و نه آن

قوله: شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ شهد الحقّ للحقّ بانّه الحقّ، خود را خود ستود! و خود را خود گواهى داد، بسزاى خويش، از صفت خويش، در كلام خويش خبر داد از وجود خويش، و صمديت خويش، و قيّوميت خويش، و ديموميت خويش، شهد سبحانه بجلال قدره و كمال عزّه حين لا جحد و لا جهل و لا عرفان لمخلوق، و لا عقل و لا وفاق و لا نفاق و لا حدثان و لا سماء و لا فضاء و لا ظلام و لا ضياء. نه عالم بود و نه آدم، نه هوا و نه فضا، نه بر و نه بحر، نه نور و نه ظلمت، نه فهم و نه فرهنگ، نه وفاق و نه نفاق. كه ربّ العالمين بجلال قدر خويش و كمال عز خويش سخن گفت و گواهى داد بيكتايى و بى‏همتايى خويش، و خبر داد از صفات و ذات خويش! امروز همانست كه بود، و جاويد همان! هرگز نبود كه نبوده و هرگز نباشد كه نباشد! اولست و آخر، ظاهر و باطن! اول كه هميشه هست، و بود و نبودها دانست! آخر كه هميشه باشد، و ميداند آنچه دانست. ظاهر بكردگارى، و غالب هر كس بجبّارى، و برتر از هر چيز به بزرگوارى! باطن از دريافت چون، و از قياس وهمها بيرون! و پاك از گمان و پندار و ايدون.

در ذات لطيف تو حيران شده فكرتهابر علم قديم تو پيدا شده پنهانها

وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ بزرگست شرف فرشتگان و انبياء و علما، و شگرف بر آمد كار ايشان، كه اللَّه شهادت ايشان با شهادت خود پيوند داد، نه از آن كه شهادت وى را بوحدانيت خود پيوندى مى‏دريابد از شهادت مخلوقان! نى‏نى كه عزت وى وى شناسد و عزت وى احديت وى داند، از نبود پس بود پيوند نيابد، و وحدانيت او را موحّدى مى‏درنيابد، و هستى وى را مقرّى مى درنيابد، و دوام ملك وى را آسمان و آسمانيان و زمين و زمينيان مى‏درنيابد، و كمال الوهيت وى را دنيا و آخرت، بهشت و دوزخ مى‏درنيابد، كبرياء وى عزت وى شناسد و عزت وى احديت وى داند!

فلوجهها من وجهها قمرو لعينها من عينها كحلّ‏

ترا كه داند كه ترا تو دانى و تو، ترا نه داند كس، ترا تو دانى بس!، بلى سعادت فرشتگان و انبياء و علما بود و تشريف و اكرام ايشان و تخصيص ايشان از ميان خلقان كه خود خواست و خود كرد و خود نواخت، و بمعرفت خودشان راه داد. و اللَّه يختص برحمته من يشاء.

إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ دين پسنديده كه خداى را ببندگى بآن برزنند و بر حكم آن وى را پرستند، و رضاى وى بآن جويند، و بآن بوى باز گردند دين اسلام است. و اسلام را سه منزل است: اول منزل اعتراف حقن دماء و اموال است، شمشير از گردن بردارد، و مال وى بر وى نگه دارد، اگر موافق باشند يا منافق، متّبع يا مبتدع. منزل ديگر اعتراف است با اعتقاد درست، و اتباع سنت، و وفاء عمل. سوم منزل اسلام استسلام است: و اين غايت كار است، و پسنديده اللَّه است، و معرفت را پناه است. خود را بر درگاه عزّت حق بيفكندن و وى را منقاد بودن، و بحكم وى راضى شدن. و بآن اعتراض نياوردن، و از آن اعراض نكردن و آن را تعظيم نهادن، و شكوه داشتن! و آنچه ابراهيم دعا كرد خود را و اسماعيل را مسلمان خواست غايت اين منزل سوم بود و گفت: رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ همانست كه گفتند او را أَسْلِمْ فقال أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ و هو المشار اليه بقوله تعالى حكاية عن يوسف عليه الصلاة و السلام تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ.

۶ النوبة الاولى

قوله، تعالى: إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ ايشان كه كافر مى‏شوند و نمى گروند بِآياتِ اللَّهِ بسخنان خداى وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ و پيغامبران را ميكشند بناحق وَ يَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ و ميكشند ايشان را كه بداد و راستى فرمايند. مِنَ النَّاسِ از مردمان، فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ (۲۱) بشارت ده ايشان را بعذابى دردنماى.

أُولئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ ايشان‏اند كه تباه گشت (و نيست شد) كردار هاى ايشان، فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ هم درين جهان (ببى نامى) و هم در آن جهان (ببى پاداشى.) وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ (۲۲) و نه ايشان راست هيچ يارى ده.

أَ لَمْ تَرَ؟ نمى‏بينى و ننگرى إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ بايشان كه ايشان را بهره‏اى دادند از كتاب (آسمانى) يُدْعَوْنَ إِلى‏ كِتابِ اللَّهِ مى‏باز خوانند ايشان را با نامه خدا لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ تا حكم كند كتاب خدا ميان ايشان ثُمَّ يَتَوَلَّى آن گه بر مى‏گردد. فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (۲۳) گروهى ازيشان روى گردانيده (باك نداشته، و فرو گذاشته.)

ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا آن (دليرى ايشان) بآنست كه ايشان گفتند، لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ فردا آتش بكسى از ما نرسد مگر روزى چند شمرده، وَ غَرَّهُمْ فِي دِينِهِمْ و ايشان را فريفته كرد در دين ايشان ما كانُوا يَفْتَرُونَ (۲۴) آنچه خود مى‏ساختند از دروغ.

فَكَيْفَ إِذا جَمَعْناهُمْ تا چون بود حال ايشان آن گه كه فراهم آريم ايشان را، لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ روزى را كه در بودن آن روز گمان نيست وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (۲۵) و سپرده آيد بهر تنى آنچ كرد، و بر هيچ كس از ايشان بيداد نيابد.

النوبة الثانية

قوله تعالى. إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ الآية... آيات اين جا قرآن و دين است بقول بعضى مفسران، و بقول بعضى: آيات اللَّه حجتهاى روشن است و برهان صادق بر وحدانيت و فردانيت خداى در كتابهاى وى، و بيرون از كتاب دلائل روشن در آفاق و در انفس بر اثبات نبوّات و شرائع، كه خلق باعتبار آن محثوث‏اند و مامور، و اليه الاشارة بقوله: وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها ربّ العزّة گفت: جهودان و ترسايان بآيات ما كافر شوند وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ و پيغامبران را بجور و دليرى و بنا حق ميكشند. ابو عبيده جراح گفت: يا رسول اللَّه! من اشد عذابا يوم القيامة؟» ازين مردمان كرا عذاب سخت‏تر و صعب‏تر باشد بروز رستخيز؟ رسول خدا جواب داد: «من قتل نبيّا او رجلا امر بمعروف او نهى عن منكر»

گفت عذاب صعب كسى را باشد كه پيغامبرى را كشت يا آن مرد كه امر بالمعروف و نهى عن المنكر فرمايد، پس مصطفى (ص) اين آيت برخواند و آن گه گفت: يا ابا عبيده! بنى اسرائيل چهل و سه پيغامبر را بيك ساعت از اول روز بكشتند، پس صد و دوازده مرد از نيك مردان و عابدين بنى اسرائيل برخواستند، تا بر ايشان امر بمعروف رانند و نهى منكر كنند، ايشان آن صد و دوازده مرد را در آخر روز بكشتند، مفسران گفتند اين ملوك بنى اسرائيل بودند از آن جهودان كه بعد از موسى برخاستند، و اين آيت در شان ايشان فرود آمد.

و يقاتلون الذين الايه... قرائت حمزه است و نصير از كسانى. و مقاتلت اين جا بمعنى قتل باشد، و مفاعله بر معنى فعل در لغت هست، چنان كه گويند «عافاه اللَّه» «قاتله اللَّه!». و در خبرست: «بئس القوم قوم يقتتلون الّذين يأمرون بالقسط من الناس، بئس القوم قوم لا يأمرون بالمعروف و لا ينهون عن المنكر، بئس القوم قوم يمشى المؤمن بينهم بالتقية و الكتمان.

آن گه گفت: فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ. در قرآن جايها بشارت گفت بمعنى نذارت، اين از آن است. و عذاب اسم است و تعذيب مصدر و اصله من قولهم «ماء عذب» فالتعذيب ازالة ذلك العذب، كقولهم مرّضته، و قذّيته، في ازالة المرض و القذى. و فرق ميان عذاب و عقاب اين است كه عقاب بر سبيل مجازاة باشد، يعنى كه بر عقب جرم متقدّم ميرود، و عذاب همه جاى كار فرمايند در مجازاة و غير آن. هر چند كه جهودان در روزگار رسول اللَّه قتل نكردند بلكه اسلاف ايشان كردند، اما بحكم آنكه متّبع اسلاف خويش بودند، و بر فعل ايشان و قتل ايشان رضا دادند، و آن مى‏پسنديدند، مستوجب عذاب گشتند هم ايشان و هم اسلام ايشان. ميگويد ايشان را خبر ده كه هم ايشان را عذاب است و هم اسلاف ايشان را، هر چند كه اين متاخران جهودان اگر ايشان را بر مصطفى و بر مؤمنان دست رس بودى هم قتل كردندى چرا كه ايشان هم بر اعتقاد اسلاف خود بودند، نبينى كه در بعضى جنگها و حربها كه ايشان را با رسول (ص) بود همت قتل كردند، اما رب العالمين وى را از ايشان نگه داشت، و ايشان را از وى باز داشت، و هو المشار اليه بقوله وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ. در بعضى اخبار بيارند كه هيچ مسلمان با جهود همراه نشود كه جهود همت قتل مسلمان كند اگر تواند يا از پيش شود، پس ايشان را بحكم اين اعتقاد گفت: فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ..

قوله: أُولئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ... الايه. اما فى الدنيا فلانهم لم يحقن دماءهم و اموالهم، و لم يحصلوا منها محمدة، و اما فى الآخرة فلانهم لم يستحقوا بها ثوابا. و اعمال جهودان آنست كه بدعوى مى‏گفتند كه ما پذيرنده توراتيم و بر شريعت موسى ايستاده، ربّ العالمين گفت: اين اعمال كه دعوى ميكنند باطل است و تباه، كه نه درين جهان ايشان را نيك نامى داد، نه در آن جهان پاداش.

قوله: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ... الآية اين رؤيت حقيقى است، ميگويد نمى‏بينى و ننگرى باين جهودان كه ايشان را نصيب دادند از آسمان يعنى كتاب توريت يُدْعَوْنَ إِلى‏ كِتابِ اللَّهِ اين كتاب دوم قرآن است و احكام آن، بقول قتاده. ميگويد: آن جهودان را با كتاب قرآن و حكم آن و اتباع محمد (ص) خواندند، نپذيرفتند، و از آن برگشتند و روى بر گردانيدند، با آنكه وى را مى‏شناختند بنام و صفت و نعت. فانهم يجدونه مكتوبا عندهم فى التورية و الانجيل، و بيك روايت از ابن عباس يُدْعَوْنَ إِلى‏ كِتابِ اللَّهِ مراد از اين كتاب هم تورات است و آن را قصه است، ميگويند: مردى و زنى از اهل خيبر از اشراف ايشان زنا كردند، و بحكم كتاب تورات مستوجب رجم شدند، امّا كراهيت مى‏داشتند رجم ايشان را، كه از اشراف و مهتران بودند، بر مصطفى (ص) آمدند تا از وى رخصتى يابند در كار ايشان، رسول خدا ايشان را حكم رجم كرد نعمان بن ابى اوفى و يحيى ابن عمرو از سران جهودان بودند، گفتند: يا محمد! بيداد ميكنى بر ايشان، كه بر ايشان رجم نيست» مصطفى گفت: «بينى و بينكم التوراة».

ميان من و شما توراة است يعنى بحكم تورات فرود آئيم، ايشان باين رضا دادند، پس رسول خدا گفت از شما كه داناتر است بتورات؟ گفتند مردى است اعور از دانشمندان فدك او را ابن صوريا گويند، و او را بخواندند، رسول گفت: تويى ابن صوريا؟ گفت آرى! گفت تو عالم جهودانى؟ گفت چنين ميگويند. آن گه رسول خدا توريت بعضى بخواست كه در آن ذكر رجم بود، ابن صوريا در گرفت و ميخواند تا بآيت رجم در گذشت. آن گه دست بر آن نهاده و پوشيده داشت. پس عبد اللَّه ابن سلمان دست وى بگرفت و آن آيت رجم بهر رسول اللَّه و بهر جهودان خواند، نبشته بود: «المحصن و المحصنة اذا زنيا، و قامت عليهما البينة، رجما و ان كانت المراة حبلى، تتربص بها حتى تضع ما فى بطنها» پس رسول خدا فرمود: تا آن هر دو جهودان را كه زنا كرده بودند رجم كنند جهودان از آن در خشم شدند و بيرون رفتند، رب العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد. ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ ميگويد: گروهى از ايشان برگشتند و روى گردانيدند از حق، يعنى علما و رؤساء ايشان بعد از آنكه دانستند كه رجم حق است و حكم تورات است.

و بهر آن گروهى باعراض مخصوص كرد، نه همه كه لختى از علماى ايشان چون عبد اللَّه بن سلام و اصحاب او مسلمان شده بودند و ايمان آورده.

و گفته‏اند كه فرق ميان تولّي و اعراض آنست كه: تولى آنست كه حاجتى را برگردد بر عقد و نيّت آن كه باز آيد، و اعراض آنست كه بدل و همت برگردد و روى برگرداند يعنى يترك المنهج و ياخذ فى عرض الطريق متخبّطا. گفته‏اند تولى آنست كه دوستى و هواخواهى بگذارد، اما بتن برنگردد. و اعراض آنست كه دوستى بگذارد و بتن نيز برگردد.

ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا اى ذلك الاعراض عن حكمك بسبب اغترارهم، حيث قالوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ اين ايام معدودات آن چهل روز خواهند كه در آن گوساله مى‏پرستيدند يعنى بعدد آن روزها كه گوساله پرستيديم ما را عذاب خواهد بود. رب العالمين گفت: اين دروغ ايشان را فرهيفته كرد، خود دروغ‏ فرا مى‏سازند و خود بدان فرهيفته مى‏گردند. و دروغ آنست كه گفتند لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ و گفته‏اند آن دروغ كه ايشان را فرهيفته كرد آنست كه گفتند «نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ».

قوله: فَكَيْفَ إِذا جَمَعْناهُمْ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ گفته‏اند: كه معنى يوم وقت است و آنچه گفت «فى ستة ايام، فى اربعة ايام، فى يومين» معنى همه وقت است، كه اين روز و شب بر اختلاف نزديك ما است، و اللَّه تعالى ليس عنده ليل و نهار عبد اللَّه بن مسعود گفت. «انّ ربّكم ليس عنده ليل و لا نهار، نوّر السماوات من نور وجهه.»

فَكَيْفَ إِذا جَمَعْناهُمْ الاية... ميگويد: كه تا چون بود حال و قصه ايشان كه ما ايشان را با هم آريم لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ روزى را كه در بودن آن روز گمانى نيست و نه شور دل را جايى. اگر كسى گويد چگونه شك از آن نفى كرد، و بسيار كس هست از مردمان يعنى كافران كه در آن بشك‏اند، چنان كه ربّ العزت حكايت كرد از قومى: إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ جواب آنست كه: اين آية لا ريب بمعنى نهى است چنان كه گفت فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ اى لا ترفثوا و لا تفسقوا. دليل برين آنست كه جاى ديگر نهى صريح كرد: فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ، فَلا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ اگر گويند اين شك در قصد و اختيار مردم نيايد، چگونه نهى ميكند چيزى كه در آن اختيار نيايد؟ جواب آنست كه: هر چند چنين گفت اما معنى آن حثّ است بر تدبر و تفكر، يعنى كه تفكر كنيد و نيك بينديشيد و باز دانيد. و اين تدبّر و تفكّر در قصد و اختيار آيد، و گمان و شور دل باز برد. و روى ابو هريرة قال: قال النبى ص يجمع اللَّه الخلق يوم القيامة فى صعيد و احد ثمّ يطلع عليهم ربّ العالمين، فيقول: يتبع كل انسان ما كان يعبد، و يبقى المسلمون فيطلع عليهم و يعرفهم بنفسه، ثم يقول انا ربكم فاتبعونى، و قال النبى ثم تنشق الارض عنكم فتخرجون منها شابا كلكم على سن ثلاثين، و لسان يومئذ سريانى، فتخرجون عراتا حفاة غلفا غزلا الى ربكم تنسلون، و انا اول من تنشق عنه الارض.»

وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ: اى جزاء ما كسبت وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ بنقصان حسناتهم و زيادة سيّئاتهم. قال الضحاك عن ابن عباس: فاول راية ترفع لاهل الموقف ذلك اليوم من رايات الكفار راية اليهود، فيفضحهم اللَّه على رؤس الاشهاد ثمّ يأمر بهم الى النار.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ الايه... اى الّذين ربطناهم بالخذلان و وسمناهم بوصف الحرمان، اخبرهم انا سوف ننقلهم عن دار الهوان و من الخذلان و الحرمان الى العقوبة و النيران، كسى كه در ازل خسته تيغ شقاوت شد، در ابد كمند سعادت او را نگيرد، و آن را داغ خذلان بر جان نهادند، نى! روزبه و دولت يار او نباشد، آن را كه نواختند آن روز نواختند، و آن را كه راندند آن روز راندند.

عباس را كه كمند سعادت از مكنون غيب بينداخته بودند، در كعبه شد و سر پيش بر سجود نهاد و مى‏گفت يا لات! يا هبل! بار خداى عالم ميگفت: لبيك عبدي لبيك!» غلغل در فرشتگان افتاد كه بار خدايا! او لات و هبل ميخواند و تو بعزّت خويش جواب ميدهى! گفت اى فرشتگان! آرام گيريد، كه شما را بر مكنونات غيب ما اطلاع نيست، اگر او را در بندگى سهو و غلط افتاد ما را در خداوندى سهو و غلط نيفتاد، و شما نظارگيان آئيد نظاره كنيد، تا تقدير ما در حق وى و فرزندان وى تا بقيامت چه اعجوبه بيرون دهد! و آنكه آن مير پيغامبران نوح پيشانى خويش بدان درگاه در خاك ماليد و گفت: بار خدايا! در دل پدران در حق فرزندان تو به دانى، تواند بود كه برين ضعف و پيرى ما رحمت كنى، و اين پسر را دين اسلام كرامت كنى. از جبار عالم خطاب آمد كه: إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ يا نوح! حكم ما چنان رفت در ازل كه سر فرزند تو كلاه توحيد را نشايد، و حكم ما را مرد نه، و بر آن مزيد نه! تا بدانى كه اين كاريست رفته و بوده! آن را كه خواندند آن روز خواندند، و وسيلت نه، و آن را كه راندند آن روز راندند، و علت در ميان نه! آن كشته قضا چندين سال بساط عبادت پيمود بر اميد وصل، چون پنداشت كه ديده املش گشاده شود، يا نفحه وصال در دلش وزد، از سماء سمو بر خاك مذلّت افتاد اخلد الى الارض سياه افتاد است.

پيش تو رهى چنان تباه افتادستكز وى همه طاعتى گناه افتادست‏
اين قصه كز آن روى چو ماه افتادستاين رنگ گليم ما سياه افتادست.

قوله: فَكَيْفَ إِذا جَمَعْناهُمْ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ. آيا تا چون بود حال ما روز رستخيز؟ كه جهانيان را از اول موجودات تا آخر دور مخلوقات بيك نفخه اسرافيلى از خاك جهان برانگيزند، و بيك لمحه در عرصات قيامت حاضر كنند، وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً

باش تا از صدمه صور سرافيلى شودصورت خوبت نهان و سيرت زشت آشكار.

باش تا اظهار عزت و رياست كوه‏ها فرا رفتن آيد، دست و پاى و پشت و پهلو فرا گرفتن آيد، و آن عيبها پوشيده و سرها آلوده فرا ديدن آيد، و با تو گويند.

فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ. پرده از روى كارت بر گرفتيم، يعنى كه خود را چه توخته و چه ساخته؟ همان بينى كه خود فرستاده! همان خورى كه خود پخته، همان دروى كه خود كشته؟ اينست كه رب العالمين گفت هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ، هر چه تو امروز به پناه او شوى فردا از تو برگردد، و ترا بگذارد، مگر تقوى كه درين سراى و در آن سراى ترا ضايع نگذارد. همه حسبها را آن روز داغ كنند، و همه نسبها را پى كنند، تقوى را گويند بيا كه امروز روز بازار تست، هر كرا از تو نصيبى بود در آن سراى امروز در سراى جزا او را بر قدر نصيب او بمنزلى فرود آر، آشنايان خويش را در مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ فرود آر: عاشقان خويش را در حضرت رضا و رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ فرود آر، آشنايان تقوى ديگرند و عاشقان تقوى ديگر، آشنايان او كسانى‏اند كه از حرام و شبهات بپرهيزند، و حركات و سكنات و اقوال و افعال ايشان بدستورى تقوى باشد، و عاشقان تقوى كسانى‏اند كه از طاعات و حسنات خويش از روى ناديدن چنان بپرهيزند كه ديگران از معاصى و سيئات بپرهيزند. ابو القاسم نصير آبادى رحمه اللَّه از خواص متقيان بود، او را گفتند: تقوى چيست؟ از حالت خويش از تقوى خبر داد و گفت: ان يتقى العبد ما سوى اللَّه تقوى آنست كه از هر چه جز اللَّه است پرهيزى. هر آينه اين كس برابر نبود با آن كس كه از حرام تنها بپرهيزد. اشارت قرآن چنان است كه إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ فردا كه روز رستخيز باشد، و روز نواخت و سياست هر كس كه بمراتب تقوى برتر، او بحضرت آلهيت نزديكتر و گرامى‏تر!. همانست كه رب العالمين گفت: وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ.

۷ النوبة الاولى

قوله تعالى: قُلِ اللَّهُمَّ گوى بار خدايا، مالِكَ الْمُلْكِ دارنده و خداونده پادشاهى، تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ دهى پادشاهى او را كه خود خواهى، وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ و ميكشى پادشاهى از دست هر كه خواهى، وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ و عزيز ميكنى او را كه مى‏خواهى، وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ و خوار ميكنى او را كه مى‏خواهى، بِيَدِكَ الْخَيْرُ بدست تست همه نيكى إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (۲۶) تو بر همه چيز توانايى.

تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ مى‏درآرى شب و روز وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ و مى‏درآرى روز و شب وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ و زنده از مرده مى‏بيرون آرى وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ و مرده از زنده مى‏بيرون آرى. وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (۲۷) و روزى دهى او را كه خواهى بفراخ بخشى (بى‏تقتير.)

لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مبادا كه گيرند گرويدگان ناگرويدگان را بدوستى، مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ بيرون از گرويدگان. وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ و هر كه آن كند (كه موالات گيرد از مومنان با كافران) فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْ‏ءٍ او از خدا در هيچ چيز نيست إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً مگر آنكه بپرهيزيد از ايشان، وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ و حذر مى‏نمايد خداى شما را از خويشتن وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ (۲۸) و با خداست بازگشت.

قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ گوى اگر پنهان داريد آنچه در دلها داريد أَوْ تُبْدُوهُ يا (بگفت و كرد) آن را پيدا كنيد، يَعْلَمْهُ اللَّهُ در هر دو حال خداى آن را مى‏داند وَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ و مى‏داند هر چه در آسمانهاست و هر چه در زمين است. وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (۲۹) و خداى بر همه چيز تواناست.

يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ آن روز كه بيابد هر تنى ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً آنچه كرد از نيكى حاضر كرده پيش وى، وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ و هر چه كرد از بدى تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ، دوست دارد و خواهد كه ميان او و ميان آن بدى، أَمَداً بَعِيداً اندازه بودى دور (كه نه او آن بيند و نه آن باو رسد) وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ و حذر مى‏نمايد خداى شما را از خويشتن، وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ (۳۰) و اللَّه سخت مهربانست به بندگان.

النوبة الثانية

قوله تعالى: قُلِ اللَّهُمَّ، مالِكَ الْمُلْكِ... ابن عباس گفت: معاذ بن جبل از مسجد رسول بازماند و نمى‏شد، رسول او را ديد، گفت: يا معاذ! چرا از مسجد باز ماندى و نمى‏آيى؟ گفت يا رسول اللَّه يوحناى جهود را بر من دينى است، و بر راهم مترصد نشسته و چيزى ندارم كه اين دين بگذارم، ترسم كه اگر بيرون آيم مرا بمسجد نگذارد، و از حضرت تو باز دارد. رسول گفت: يا معاذ! خواهى كه اللَّه گردن تو ازين دين آزاد كند، و كار فروبسته بگشايد، بر خوان قُلِ اللَّهُمَّ.. تا آخر هر دو آيت. معاذ گفت، خواندم و اللَّه تعالى آن كار بر من آسان كرد، و دين گذارده شد. و بروايتى ديگر اين قصه دين با على ع رفت. رسول اللَّه ص على را گفت: قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ بر خوان آن گه بآخر گوى‏

«يا رحمن الدنيا و الآخرة و رحيمهما تعطى منها ما تشاء و تمسك منها ما تشاء اقض عنّى الدّين و اغننى عن العيلة»، ابن عباس گفت: كه از مصطفى ص شنيدم كه نام اعظم خداى در سوره آل عمران است در آيت: قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ.

اما سبب نزول اين آيت: مفسران گفتند كه: مصطفى ص را فتح مكه برآمد، و امت خود را وعده داد بملك پارس و روم. منافقان و جهودان را اين سخن بس دور آمد و مستبعد داشتند و گفتند، كجا صورت بندد كه ملك فارس و روم باين امت قرار گيرد!! محمد را مكه و مدينه نه بس است؟ تا نيز به فارس و روم طمع دارد! رب العالمين آيت فرستاد: قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ.... و گفته‏اند كه وعده دادن مصطفى امّت خود را بملك پارس و روم آنست كه روز خندق بر ياران قسمت كرد كه هر ده كس را چهل گز خندق مى‏بايد كند، و سلمان مردى با قوت بود، مهاجران گفتند از ماست، انصار گفتند از ماست، مصطفى ص گفت و نواخت سلمان را: «سلمان منّا اهل البيت»

عمرو بن عوف گفت من بودم و سلمان و حذيفه نعمان و شش كس ديگر از انصار و چهل گز نصيب ما، چنان كه رسول خدا در آن خط كشيده بود، گفت ما را سنگى سخت پيش آمد كه آلات ما همه در آن شكسته شد، و از آن درمانديم و از آن جا برگشتن و خط بگذاشتن روى نبود. سلمان را بحضرت مصطفى ص فرستاديم تا وى را ازين حال خبر دهد. مصطفى بيامد، و تبر از دست سلمان فرا گرفت، و يكى بر آن سنگ زد، پاره شكافته شد و از آن زخم تبر وى نورى بتافت، كه چهار گوشه مدينه از آن روشن گشت، ماننده چراغ روشن در شب تاريك. مصطفى ص تكبيرى گفت، مسلمانان همچنين تكبير گفتند. يكى ديگر بزد، هم برين صفت، و هم بران سان روشنايى بتافت. سوم بار هم چنان بر آن نسق، و آن سنگ شكسته گشت و پاره پاره شد. سلمان گفت: يا رسول اللَّه! عجب چيزى ديدم كه هرگز مانند آن نديده بودم! رسول خدا با قوم نگريست و گفت: شما همان ديديد كه سلمان ديد؟ گفتند: آرى، ديديم! رسول گفت باول ضرب كه آن نور پيدا شد كوشكهاى حيره و مدائن كسرى جمله بديدم، و جبرئيل آمد و مرا خبر كرد كه: امت تو بر آنچه ديدى غلبه كنند، و پادشاهى آن ديار و اقطار ايشان را باشد، و ضربت دوم كه نور پيدا شد كوشكهاى حمير از زمين روم بمن آشكارا شد، و جبرئيل آمد و همان گفت و بضربت سوم كوشكهاى صنعاء آشكارا بديدم جبرئيل همان گفت: آن گه مصطفى ص ايشان را بشارت داد، مومنان همه شاد شدند، گفتند الحمد للَّه كه ما را وعده نصرت و قوت داد. منافقان گفتند: عجب نيست اين سخن كه محمد ميگويد، و وعده باطل كه مى‏دهد؟ از مدينه او قصور حيره و مدائن كسرى چون بينند؟ و ايشان را امروز چندان ترس است از دشمنان كه حاجت بآن است كه خندق پى امن مدينه فرو برند، كى توانند كه بيرون آيند و بملك صنعاء و روم و حمير رسند؟ رب العالمين در شان آن منافقان گفت: وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً. و تسكين دل مومنان را و تصديق وعده مصطفى را اين آيت فرستاد: قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ.. الاية.

و معنى آنست كه: يا محمد! بگوى، اى خداوند پادشاهان! پادشاهى آن را دهى كه خودخواهى او را كه خواهى بپادشاهى عزيز كنى و بنوازى و گرامى دارى، چون محمد مصطفى مهتر عالميان، و گزيده جهانيان، و امّت وى بهينه امتان، و نزديك خدا پسنديدگان، او را كه خواهى خوار دارى و بيوكنى چون دشمنان وى منافقان و جهودان و مشركان. بدانكه اين ملك كارى عظيم است و صفتى بزرگ.

رب العالمين در قرآن با كتاب و نبوّت قرين كرد و گفت: فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً و قال تعالى: إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً. و گفته‏اند: «الدّين بالملك يقوى، و الملك بالدين يبقى» جاى ديگر اضافت ملك با خود كرد تخصيص و تعظيم ملك را: وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ اين اشارت بملك مطلق است آن ملك حقيقى كه در آن جور و غصب و بى‏ديانتى نباشد، و چهار معنى قرين آن بود: علم، و قدرت، و سياست، و عدد، بالعلم يدبّر، و بالقدرة ينفّذ، و بالسياسة ينظم، و بالجمع يحفظ، ملك حقيقى اين است، نه آن تسلط و غصب كه بر سبيل مجاز ملك گويند. و على ذلك قوله، وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً سمّاه ملكا مع كونه عاصيا. و هم از اين باب است آنچه مصطفى گفت «اغيظ رجل عند اللَّه عز و جل يوم القيامة و اخبشه رجلٌ يسمّى ملك الاملاك، لا ملك الّا للَّه.»

قُلِ اللَّهُمَّ... اين ميم مشدد در افزود بجاى ياء ندا كه از سر بيفكنده بود.

اصل آنست كه «يا اللَّه» و ضمه هاء بر جاى گذاشت كه نداء مفرد بود. بو رجاء عطاردى گفت: هفتاد نام از نامهاى خداوند عز و جل درين ميم اللّهمّ تعبيه است، نصر ابن شميل گفت: هر آن كس كه بگفت: «اللّهمّ» خداى را بهمه نامهاى وى خواند پس ثواب وى چندان است كه خداى را بهمه نامهاى وى ياد كند و برخواند ابو الدرداء روايت كرد از مصطفى‏

قال: «ان اللَّه عز و جل يقول انا اللَّه لا اله الّا انا، مالك الملوك و ملك الملوك، قلوب الملوك بيدى، و ان العباد اذا اطاعونى حوّلت قلوب ملوكهم عليهم بالرأفة و الرحمة، و ان عصونى حوّلت قلوب ملوكهم عليهم بالسخطه و النّقمة، فساموهم سواء العذاب، فلا تشغلوا انفسكم بالذّل على الملوك، و لكن اشغلوا انفسكم بالذكر و التضرع الى اكفيكم ملوككم»

قوله: تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ ميگويد: پادشاهى او را دهى كه خود خواهى، يعنى مصطفى ص و اصحاب وى كه ايشان را فتح مكه داد و نصرت بر كافران، با ده هزار مرد مسلمان در مكه شد، و كافران را مقهور و مخذول كرد، و شرك را با طى ادبار خويش برد. وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ و او را كه خواهى خواردارى و مقهور دارى، يعنى ابو جهل و اصحاب وى كه سرهاى ايشان بريدند و در قليب بدر افكندند و گفته‏اند: تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ يعنى آدم و فرزندان وى، وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ يعنى ابليس و پس رو آن وى. تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ گويند: ملك داود است چنان كه گفت وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ. و تَنْزِعُ الْمُلْكَ ملك طالوت است كه از وى با داود شده، و گفته‏اند كه: مراد باين ملك عافيت و قناعت است چنان كه مصطفى ص گفت «من اصبح آمنا فى شربه، معافى فى بدنه، و عنده قوت يومه فكأنّما حيزت له الدنيا بحذافيرها.»

و گفته‏اند كه ملك بهشت است كه رب العالمين از آن خبر داد بقوله: ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً عبد العزيز بن يحيى گفت: تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ يعنى الملك على ابليس و قهر الشيطان:، كما

قال رسول اللَّه فى حق عمر بن الخطّاب «ان الشيطان ليفرق من جيش عمر، و ما سلك عمر فجّا الّا سلك الشيطان فجّا آخر.»

وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ حتى يغلبه الشيطان، كما

قال عليه السلام «انّ الشيطان يجرى من ابن آدم مجري الدم»

ابن المبارك سفيان ثورى را گفت: «اخبرنى ما النّاس؟» مرا خبر كن كه مردمان كه‏اند؟ يعنى ايشان كه اوصاف مردمى و خصال ستوده در ايشان است و بآن مستحق ثنا و مدح گشته‏اند؟ جواب داد، كه: دانشمندان و زيركان. گفت ملوك كه‏اند؟ گفت زاهدان. گفت اشراف كه‏اند؟ گفت پرهيزگاران. گفت سفله كه‏اند گفت ظالمان. گفت اغويا كه‏اند؟ گفت: «الّذين يكتبون الاحاديث ليستا كلوا به اموال الناس.»

وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ گفته‏اند كه: اين اشارتست به كمال قدرت خداى كه قادر بر كمال آن باشد كه جمع كند ميان هر چيزى با ضد وى، چنان كه هر دو داند و هر دو تواند: اگر خواهد عزيز كند و بران قادر، و اگر خواهد خوار كند و بران قادر. و برين صفت جز خداوند ذو الجلال و قادر بر كمال نيست.

بِيَدِكَ الْخَيْرُ اى النصر، و الغنيمة، و عزّ الدنيا و الآخرة. ميگويد: بدست تست خدايا! عز دنيا و آخرت، و نصرت بر دشمنان، و نيكى كردن با دوستان. إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ من العزّ و الذّل قَدِيرٌ همه تو دادى و بر همه توانايى، خواهى عزيز كنى، خواهى خوار دارى، خواهى بخوانى و بنوازى، خواهى برانى و بيندازى، همه تويى، كار تو دارى كريم و مهربانى، رحيم و رحمانى، عزيز و سلطانى، اگر كسى گويد: چون خير و شر همه دريد اوست و بخواست او، پس چرا خير مفرد گفت: و اين تخصيص خير بذكر از كجاست؟ جواب آنست كه: اين تخصيص از آن است كه خلق كه ازو همه چيز مى‏خواهند و خير ميجويند و رغبت بخير دارند پس آنچه رغبت بآنست و خواست و همت خلق بآنست بر زبان در دعا و ذكر، همان گفتند اگر چه باعتقاد داشتند كه خير و شر همه ازوست، و آفريده اوست، و بارادت و مشيت اوست.

تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ ينقص من احدهما و يزيد فى الآخر. و معنى اين درآورد آنست كه روز پانزده ساعت است در اطول الايام، و شب نه ساعت، از روز مى‏كاهد و در شب مى‏افزايد، تا شب به پانزده ساعت شود، و روزها نه ساعت آيد در اقصر الايام. هر چه ازين كاهد در آن افزايد، و هر چه از آن بكاهد درين بيفزايد. قال بعض العلماء: ان اللَّه تعالى احبّ ان يريكم عزته، فأراكم الليل و احبّ ان يريكم من رحمته، فاراكم النهار، فالليل يذكّر النّار و ما فيها، و النهار يذكّر الجنة و ما فيها.

وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ: ميت و ميّت بتشديد و تخفيف در لغت است از دو گروه عرب معنى هر دو يكسانست، اما بتشديد قراءت نافع است و حمزه و كسايى و حفص. باقى بتخفيف خوانند، ميگويد: زنده از مرده بيرون مى‏آرى و مرده از زنده. اين مرده نطفه است، و خايه مرغ، و تخم نبات، و شب تاريك. و اين زنده جانور است، و نبات، و روز روشن. اين از آن بيرون مى‏آرد و آن ازين.

وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ بغير تضييق و تقتير. و شرح اين در سوره البقره رفت.

قوله لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ اين در شأن قومى آمد از مومنان كه پنهان دوستى داشتند با جهودان. رب العالمين ايشان را از آن باز زد و نهى كرد و گفت: مبادا كه مؤمن كافر را بدوستى گيرد. همانست كه گفت: لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ. و جاى ديگر گفت: وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ.

مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ اى من غير المؤمنين و سواهم. ميگويد: بيرون از مؤمنان كسى را بدوست مگيريد، اين استحثاث مؤمنان است از ربّ العالمين بدوستى گرفتن يكديگر را، و پسند آن بنزديك خداى. و اليه الاشارة بقوله: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ. ولىّ دوست بود از دل، مدار او مداجات، و آميختن بظاهر نه اولياء باشند.

وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ الاتخاذ. فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْ‏ءٍ اى فارق دينه و برئ اللَّه منه. و ميگويد: هر مومن كه موالات گيرد با كافران اللَّه ازو بيزارست يعنى از تولّاى وى بيزارست، نپذيرد خداى طاعت وى، و نپسندد.

إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً و تقاة و تقيّة و اتقاء و توقى يكى است، و جمع تقاة تقى است. و يعقوب تنها تقيّة خواند. و معنى همه پرهيزيدن است، ميگويد: مگر كه از ايشان ترسيد و ازيشان پرهيزيد، كه پس رخصت است شما را كه مومنانيد موالات ايشان بزبان نه بدل، چنان كه جاى ديگر گفت: إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ.

مفسران گفتند: معنى آيت آنست كه مؤمنان را روا نيست مداهنت كافران و موالات با ايشان، مگر كه كافران بر مسلمانان غلبه كنند، يا مردى مسلمان تنها در ميان كافران افتد، وزيشان ترسد، آن گه او را رخصت باشد كه خويشتن را باظهار كلمه حق در دست ايشان ننهد و خود را هلاك نكند، بلكه مداهنت كند و بزبان موالات كند، چندان كه در آن استحلال خون مسلمانان و اضاعت مال ايشان نباشد.

آن گه اين را تقيّة گويند. تقيه در اسلام رواست بدو شرط: بيم سَر، و سلامت دل. در خبر است كه مسيلمه كذاب دو مرد را از ياران رسول خدا بگرفت، با يكى گفت كه گواهى ميدهى كه من رسول خداام؟ گفت آرى گواهى ميدهم، دست از وى باز گرفت و رهايى يافت. آن ديگر سرباز زد و نگفت آنچه مراد مسيلمه بود، و او را بكشت. اين قصه با مصطفى بگفتند مصطفى عليه السلام گفت: «امّا المقتول فمضى على صدقه و يقينه و اخذ بالفضل، و امّا الآخر فاخذ برخصة اللَّه و اللَّه يغفر له»

و قال صعصعة بن صوحان لاسامة بن زيد: خالص المؤمن و خالق الكافر، فان الكافر يرضى منك بالخلق الحسن، و يحق عليك ان تخالص المؤمن» اين در حال تقيه است و مذهب جماعت مفسران است. امام مذهب معاذ بن جبل و مجاهد و جماعتى از علما آنست كه: اين تقيه در ابتداء اسلام بود و پيش از آنكه دين اسلام مستحكم شود و قوت گيرد، اما امروز تقيه در دار الحرب است نه در دار الاسلام كه بحمد اللَّه ركن اسلام قوى است، و رايت اسلام ظاهر وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا.

آن گه مسلمانان را بترسانيد، و حذر نمود از خشم خويش اگر با كافران دوستى گيرند گفت: وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ اى عذاب نفسه وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ ميگويد: بازگشت همه با اللَّه است يعنى آنچه در دنيا بندگان را داده بود. از ملك و ملك و تصرفات آن همه ازيشان در قيامت واستانند، و با اللَّه شود، و همانست كه جايها در قرآن گفت: إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ.

آن گه تمامى تحذير را گفت: قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ گوى اگر پنهان كنيد آنچه در دل داريد از موالات كفّار، يا از نااستوار گرفتن رسول و بگذاشتن حق او أَوْ تُبْدُوهُ يا آنچه در دل داريد بكردار پيدا كنيد كه با رسول بحرب و قتلا بيرون آئيد، يَعْلَمْهُ اللَّهُ فيجازيكم عليه، خداى ميداند هر دو حال از شما، و شما را بآن پاداش دهد، چنان كه سزاى شما و كردار شما بود.

آن گه گفت يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ، وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ او خداونديست كه هر چه در آسمانها و هر چه در زمين است مى‏داند، و جزاء هر كس از مغفرت و عذاب تواند، پس بدانيد كه ضمائر دل شما هم داند و آن كس كه همه داند و جزاء همه تواند سزاست كه از وى بترسند، و از عذاب و خشم وى بر حذر باشند.

اهل معانى گفته‏اند تُخْفُوا فرا پيش تبدوا داشت تا تنبيهى باشد كه اللَّه عمل و نيت ما مى‏داند پيش از اظهار آن. و على هذا قوله، سَواءٌ مِنْكُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ و قال تعالى: يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ در هر دو آيت سرّ فرا پيش جهر داشت. آن معنى را كه بيان كرديم. جاى ديگر بر عكس اين گفت: إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ تبدوا فرا پيش داشت تا تنبيهى باشد كه علم هر دو او را يكسانست، او را آشكارا چه نهان است، نه از آن نهان او را در علم نقصان است. نه ازين آشكارا زيادتى كه در هر دو حال داناى گمانست.

يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً تقديره و يحذركم اللَّه نفسه، يوم تجد، اگر خواهى ابتداء اين آيت با يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ، پيوند، و معنى آن باشد كه اللَّه شما را حذر مى‏نمايد از عذاب خود در آن روز قيامت كه هر كس بجزاء كردار خود رسند، نيكان بثواب، و بدان بعذاب. و اگر خواهى به، وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ پيوند، و معنى آن باشد كه خداى روز رستخيز بر همه چيز قادر است از عذاب و ثواب نواخت و سياست و رحمت و نقمت يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً همانست كه جاى ديگر گفت: يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا احصاه اللَّه و نسوه.

وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ يعني القبيح من العمل، يقرأ من كتابه تَوَدُّ اى تمنّى النفس عند ذلك لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً من المشرق الى المغرب.

آن گه تاكيد را و استظهار بر ايشان كلمه تحذير اعادت كرد و گفت: وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ و نيز رأفت و رحمت و مهربانى در تحذير بست گفت: وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ و معنى آنست كه من بر شما سخت مهربانم و بخشاينده، كه تعجيل عقوبت نكردم، و شما را بايد كردارى فرانگذاشتم، بلكه از عاقبت كار و سرانجام كردار خبر دادم و حذر نمودم، تا بيدار و هشيار باشيد، و بعاقبت رستگار شويد.

النوبة الثالثة

قوله تعالى قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ. بزرگست و بزرگوار، خداوند كردگار، مهربان وفادار، بار خداى همه بار خدايان، و پادشاه همه پادشاهان، نوازنده رهيگان، راه‏نماى ايشان. دانست كه ايشان بسزاء ثناى او نرسند و حق او نشناسند، و قدر عظمت او ندانند، بمهربانى و كرم خود ايشان را گرامى كرد و بنواخت، و بآن ثناء خود خود كرد آن گه با نام ايشان كرد، و ايشان را در آن بستود و نيك مردان كرد، و گفت: اى بندگان و رهيگان! مرا همان گوئيد كه من خود را گفتم، گوئيد يا مالك الملك! اى پادشاه بر پادشاهى و پادشاهان! اى آفريننده جهان!، اى يگانه يكتا از ازل تا جاودان! اى يگانه يكتا در نام و نشان! اى سازنده كار كارسازندگان! اى بسر برنده كار بندگان بى‏بندگان! خداوندا، ستوده خودى بى ستاينده! خداوندا تمام قدرى نه كاهنده نه افزاينده! خداوندا، بزرگ عزتى بى‏پرستش بنده! پادشاهى ترا انداز نيست، و كس با تو در پادشاهى انباز نيست! كه خود بكست نياز نيست: تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ يكى را بركشى و بنوازى، و يكى را بكشى و بيندازى، يكى را بانس خود آرام دهى و او را غم عشق خود سرمايه دهى، تا بى‏غم عشق تو آسايش دل و آرام جانش نبود،

تا جان دارم غم ترا غمخوارمبى‏جان غم عشق تو بكس نسپارم‏

يكى با رضوان در ناز و نعم جنت، يكى با مالك در زندان وحشت و نقمت، يكى بر بساط بسط بر تخت ولايت منتظر رؤيت، يكى در چاه بشريّت با خوارى و با مذلت. آن صاحب ولايت بزبان شادى از دولت وصال خود خبر ميدهد:

كنون كه با تو بهم صحبت اوفتاد مرادعا كنم كه وصالت خجسته باد مرا

و آن بيچاره كشته مذلت بزبان مهجورى از سر حرمان خويش اين ترنم ميكند:

باىّ نواحى الارض ابغى وصالكمو انتم ملوك ما لمقصدكم نحو
حال دل خود ترا نموديم و شديمبر درد دل اندوه فزوديم و شديم‏

ابو بكر وراق گفت: تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ اين ملك قهر نفس است، و هواء خود زيردست خود داشتن، همان ملك است كه سليمان پيغمبر خواست. بقول بعضى از علماء، گويند كه: هر روز چندين گاو و گوسفند قربان ميكرد و چندين گونه الوان اطعمه در مهمان خانه او بودى، و خود نان جوين خوردى و مرقّع پوشيدى، و خشوع وى بآن اندازه بود كه چهل سال بر آسمان ننگرست هيبت و اجلال خداى را راه در مسجد شدى درويشى را ديدى در جنب او نشستى و گفتى: «مسكين جالس مسكينا.»

وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ آن كس كه اين سياست و پادشاهى بر نفس امّاره از وى دريغ دارند، سلطان هوا بر وى مستولى شود، راست حال وى چنان باشد كه رب العالمين گفت: أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ، هَواهُ آن را كه پادشاهى ظاهر بوى دهند و آن گه اسير هوى و شهوت خويش شود، او را از پادشاهى بحقيقت چه نصيب بود؟ امير المؤمنين على عليه السلام بجماعتى درويشان گذر كرد آن هيبت ديدار ايشان بر وى تافت، گفت: «ملوك تحت الخمار».

اگر هيچكس بحقيقت درين دنيا پادشاه است، جز اين درويشان نباشند كه هواء نفس خود زير قدم آوردند، تا از همه فتنها بر آسودند. آن پادشاهان ظاهر كه اسير هواء خودند هر كجا پى‏زنند از آن جا گرد برآرند. إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً. و اين پادشاهان طريقت هر كجا گذر كنند سنگ ريز آن مرواريد شود و خاك آن مشك و عبير گردد.

خاكى كه بران پاى نهى مشك و عبيرستتختى كه برو تكيه كنى عود مطرّاست‏

آن را كه در لباس خلقان مقامش دار الملك عزّت بود، و اعلى علّيّين، او را از خلقان چه زيان؟ و آن را كه از تخت ملك بربايند و بسجين رانند أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً او را از آن مملكت چه سود؟ سفيان ثورى امام عصر بود، روزى جامه‏اى كه بر تن او بود قيمت كردند، درمى و چهار دانگ بر آمد. او را گفتند: اين چيست؟ گفت:

ما ضرّ من كانت الفردوس منزلهما ذا تجرّع من بؤس و أقتاد

تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ اى خداوندى كه شب محنت بروز شادى در آرى، تا أمن بنده بردارى كه ايمنى نيست در راه تو! و روز شادى بر شب محنت درآرى، تا نوميديى بنده باز برى كه نااميدى نيست در دين تو!، لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ.

وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ اى خداوندى كه از بيگانه آشنا بيرون آرى! چنان كه محمد ص از آمنه و ابراهيم ع از آذر، و از آشنا بيگانه بيرون آرى! چون قابيل از آدم ع و كنعان از نوح ع. و مصطفى ص روزى در حجره عايشه شد، و زنى بنزديك عايشه بود كه هيئتى نيكو داشت و صالحه بود. رسول ص پرسيد: كه اين كيست؟ عايشه گفت كه: اين خالده دختر اسود بن عبد يغوث مصطفى ص گفت: سبحان الذى يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى‏

و اين بهر آن گفت كه او مؤمنه بود و صالحه و پدرش كافر بود.

لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ حقيقت ايمان بنده و غايت روش وى در راه توحيد سر بدوستى خداى باز نهد. و حقيقت دوستى موافقت است، يعنى كه با دوست وى دوست باش، و با دشمن وى دشمن. اشارت صاحب شرع اين است «اوثق عرى الايمان الحبّ فى اللَّه و البغض فى اللَّه.» در آثار بيارند كه: رب العالمين به پيغامبرى از پيغامبران پيشينه وحى فرستاد كه بندگانم را بگوى كه درين دنيا زهد پيش گرفتيد، تا راحت خويش تعجيل كنيد و از رنج دنيا بر آسائيد. و بيرون از زهد طاعتى و عبادتى كه كرديد، بآن عزّ خود و نيكنامى خويش جستيد، اكنون بنگريد كه براى من چه كرديد؟ هرگز دوستان مرا دوست داشتيد؟ يا با دشمنان من دشمنى گرفتيد؟ همانست كه با عيسى ع گفت: يا عيسى اگر عبادت آسمانيان و زمينيان در راه دين با تو همراه باشد و آن گه در آن دوستى دوستان من، و دشمنى با دشمنان من نبود، آن عبادت ترا بكار نيايد و هيچ سود ندارد.

در خبر است كه: بو ادريس خولانى فرا معاذ گفت كه: من ترا در راه خدا دوست دارم. معاذ رض گفت: بشارت باد كه از رسول خدا شنيدم كه روز قيامت كرسيها بنهند پيرامن عرش مجيد، گروهى را كه رويهاى ايشان چون ماه شب چهاردهم باشد، همه از هيبت رستاخيز در هراس باشند و ايشان ايمن. همه با بيم باشند و ايشان ساكن. گفتند: يا رسول اللَّه! اين قوم كه باشند؟ گفت: «المتحابّون فى اللَّه.»

و روى ان اللَّه عزّ و جلّ يقول: «وجبت محبتى للمتحابّين في، و المتجالسين فىّ، و المتزاورين في، و المتباذلين فيّ».

مجاهد گفت: دوستان خدا چون در روى يكدگر خندند، گناهان از ايشان فرو ريزد، هم چنان كه برگ از درختان تا آنكه پاك بخداى رسند، و برستاخيز ايشان را با پناه خود گيرد و ايمن كند. بزرگان دين گفتند: هر كه امروز بر حذر نباشد، فردا باين امن نرسد. كه امن بعد از حذر باشد لا محالة، و حذر بنده ثمره تحذير حقّ است عزّ و علا كه در دو جايگه گفت: وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ و اين خطاب نه با عامه مؤمنانست، بلكه با خواص اهل معرفت است. ايشان را بخود ترسانيد بى‏واسطه‏اى كه در ميان آورد. باز كه خطاب با عامه مؤمنان كرد، ايشان را بروز قيامت و آتش دوزخ ترسانيد. گفت وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِي، و اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ هر كه صاحب بصيرت است، داند كه در ميان هر دو خطاب چه فرقست! آن گه گفت: وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ تابنده در گردش احوال افتد گه در خوف، گه در رجا گه در قبض، گه در بسط گه در سياست، گه در كرامت. قهر و سياست وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ بنده را در دهشت و حيرت افگند، تا از خود بى‏خود شود آن گه نواخت: وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ او را بر كشتى لطف نشاند، و از غرقاب دهشت بساحل انس رساند. پيرى از بزرگان دين گفت: گويى! هرگز بادا كه ما از غرقاب خود با كشتى خلاص افتيم! هرگز بادا كه دست عطف ما را از موج امانى دست گيرد! هرگز بادا كه برهان وحدانيت حجاب تفرقت از پيش ما بردارد! هرگز بادا كه اين دل از بار اين تن بر آسايد!

صد هزاران كيسه سودائيان در راه حرصاز پى اين كيمياء خالى شد از زرّ عيار

۸ النوبة الاولى

قوله تعالى: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ يا محمد ص فرا جهودان و ترسايان گوى: اگر دوست ميداريد اللَّه را، فَاتَّبِعُونِي بر پى من ايستيد، يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ تا دوست دارد خداى شما را، وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ و بيامرزد شما را گناهان شما، وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۳۱) و خدا آمرزگارست و عيب‏پوش و بخشاينده.

قُلْ گوى أَطِيعُوا اللَّهَ فرمان بريد خداى را بتوحيد، وَ الرَّسُولَ و پيغامبر را بتصديق. فَإِنْ تَوَلَّوْا پس اگر برگرديد، فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ (۳۲) خداى دوست ندارد كافران را.

إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ خداى برگزيد آدم ع را وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ و نوح را برگزيد و ابراهيم و كسان وى را برگزيد وَ آلَ عِمْرانَ و برگزيد مريم دختر عمران و پسر وى عيسى، عَلَى الْعالَمِينَ (۳۳) بر جهانيان روزگار ايشان.

ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ ايشان را فرزندان و نجاد ساخت از يكديگر نيكان از نيكان، وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (۳۴) و اللَّه شنوائيست دانا.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ الاية... سبب نزول اين آيت آن بود كه مصطفى ص، كعب اشرف و اصحاب او را از جهودان با دين اسلام دعوت كرد، و سيد و عاقب را از ترسايى با اسلام خواند. ايشان گفتند: نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ سخن ترسايانست، و أَحِبَّاؤُهُ سخن جهودان گفتند: ما خود پسران و دوستان اللَّه‏ايم بوى نزديكتر از آنيم كه تو ما را بآن ميخوانى! رسول خدا و مؤمنان گفتند: اگر آنك شما پسران و دوستانيد، چرا بر شما غضب و لعنت است ازو؟ گفتند: اين چنان است كه پدر بر پسر خشم گيرد، يكبارگى ازو نبرد و دوستى برنخيزد. پس رب العالمين آيت فرستاد: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي. معنى آنست كه: يا محمد ص! ايشان را گوى كه اگر اللَّه را دوست ميداريد، چنان كه مى‏گوئيد پس مرا دوست داريد كه نسبت وى دارم از روى نبوت و رسالت و محبت و بر پى من باشيد كه من بر طاعت و عبادت وى ميخوانم، و دوستى شما مر او را لا محالة از آنست كه او نيز شما را دوست ميدارد و آن گه شما را دوست دارد كه وى را طاعت دار و فرمان بردار باشيد. پس واجب است بر شما كه اتّباع من كنيد در طاعت او، تا شما را دوست دارد. درين آيت نشان دوستى و محبت اتّباع رسول ساخت جاى ديگر آرزوى مرگ نشان دوستى كرد. إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ ميگويد: اگر راست مى‏گوئيد كه اللَّه را دوست مى‏داريد، آرزوى مرگ كنيد كه دوستى داعيه شوق است، و شوق‏زده را همان مراد وى ديدار دوست بود. و آن كس كه همه مراد وى ديدار دوست بود، هميشه آرزوى آن باشد كه بر دوست برسد و راه رسيدن بر دوست جز مرگ نيست. پس چرا كراهيّت مى‏داريد مرگ را؟ و مرگ سبب وصال دوست است! اما گفتند: كه اين مرگ قومى را راحت است، و قومى را آفت. آن را كه راحت است، از آن است كه: «من احبّ لقاء اللَّه احبّ اللَّه لقائه».

و آن را كه آفت است، از آن است كه: «من كره لقاء اللَّه كره اللَّه لقائه»

زاهدى را گفتند كه: مرگ را دوست دارى؟ توقف كرد. پس پرسنده گفت: اگر زهد تو با صدق تو بودى از مرگ كراهيت نبودى! سديگر نشان در صدق محبت آنست كه: همواره ذكر محبوب بر دل و بر زبان محبّ تازه بود. چنان كه غفلت و نسيان بوى راه نبرد. و على هذا

قال النبى ص «من احبّ شيئا اكثر ذكره».

چهارم نشان در وفاء دوستى آنست كه: هر چه با محبوب نسبتى دارد، آن را دوست دارد.

چنان كه قرآن كلام وى، كعبه خانه وى، مصطفى ص رسول وى، مؤمنان دوستان وى.

مصطفى ص گفت: «احبّوا اللَّه لما يغذوكم به من نعمة، و احبّونى لحبّ اللَّه ايّاى، و احبّوا اهل بيتى لحبّى»

آن گه گفت: وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ. درين تنبيه است كه محبّت نه معلول است، نه باكتساب بنده تا بتحصيل طاعت يا از اجتناب معصيت فرا دست آيد. يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ. پس آنچه گفت: يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ كه بنده باشد كه گناهان دارد، آن گه خدا را دوست دارد و اللَّه وى را دوست دارد. هم ازين بابست خبر نعمان كه وى را بخمر خوردن چند بار حدّ زدند. پس يكى وى را لعنت كرد، رسول خدا گفت: لعنت مكن كه وى خدا و رسول او را دوست ميدارد. مفسران گفتند: چون اين آيت فرو آمد، عبد اللَّه بن ابى سر منافقان با اصحاب خويش گفت: محمد طاعت خود در طاعت خدا بست، ميخواهد تا چنان كه خداى را طاعت داريم، وى را نيز طاعت داريم و ميفرمايد تا وى را دوست داريم، چنانك ترسايان عيسى ع را دوست داشتند.

رب العالمين در جواب ايشان اين آيت فرستاد، يعنى من كه خدايم بطاعت دارى ميفرمايم.

قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ بگوى ايشان را كه، فرمان بردار باشيد، و او را يگانه و يكتا دانيد، و بخداوندى و معبودى وى اقرار بدهيد، و رسول وى را فرمان‏بردار باشيد، و او را بنبوت و رسالت استوار داريد و در آيت اوّل اتّباع وى فرمود، و درين آيت طاعت وى فرمود، از بهر آنكه افتد طاعت دارى كه اتّباع سيرت و افعال و اخلاق با آن نبود. و اين جا هم طاعت دارى بايد و هم اتّباع، تا بنده بر راه حق افتد و بر سنن صواب. آن راه كه بنده در آن بكمال سعادت خويش رسد و قرآن مجيد بآن اشارت ميكند: قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ، عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي بزرگان دين گفتند: اين راه بر سه منزل نهادند: منزل اول: شناخت احكام ظاهر شرع است و بآن كار كردن و شرط آن بجا آوردن. منزل دوم: شناخت علم و زهد و ورع است كه حاصل آن شناختن عيب خويش است، و قمع شهوات، و مجاهدت نفس. و منزل سوم: شناخت خواطر است كه آن توقيعات سلطان ربوبيت است. و خاطرى كه توقيع ربوبيّت باشد، خطا در آن راه نبرد، و بلكه همه شكستگيها بوى درست شود. مصطفى ص گفت: «اتّقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور اللَّه».

اين سه منزل كه گفتيم، رسول بسه كلمه باز آورده و راه تحصيل آن باز نموده گفت: «سائل العلماء و خالط الحكماء و جالس الكبراء».

آن گه گفت: فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ. اگر برگردند از طاعت خدا و رسول وى، خداى ايشان را دوست ندارد هر چند كه ايشان مى‏گويند، وى را دوست داريم آن گفت ايشان بى‏حاصل است، و آن دعوى ايشان باطل.

قوله: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ الاية... صفوت از هر چيز بهينه آنست. ميگويد اللَّه برگزيد آدم ع را بمحبّت و ولايت و نبوّت، او را رسول كرد بفرزندان خويش و بفرشتگان. و لهذا قال تعالى: أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ. در خبر است كه مردى گفت: «يا رسول اللَّه! أ نبيّا كان آدم؟ قال: نعم، مكلّم»

و برگزيد نوح ع را و ابراهيم ع را، و آل وى اسماعيل و اسحاق و لوط و يعقوب و انبياء فرزندان او. ابراهيم را خلّت داد و امام ملّت كرد، و ايشان را كه برشمرديم از خاندان وى اهل رسالت كرد، و بريشان درود پيوست تا جاويد. آل مرد كسان وى باشند از نزديكان و خاصگان قبيله و عشيره و موافقان در دين. پس هر كه در دين موافق نباشد و در اتّباع درست نيايد، او را آل نگويند اگر چه نسب دارد. و با موافقت و اتّباع در دين آل گويند، اگر چه نسب ندارد. و اليه الاشارة بقوله: «فمن تبعنى فانّه منّى»

و قال تعالى: وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ. و پسر نوح كه نه موافق نوح ع بود در دين، از آل وى نشمرد و گفت: إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ. و آل فرعون را گفت: أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ كه در ملت كفر همه يكسان بودند و بر پى يكدگر رفتند.

مصطفى (ص) خويشان كافر را گفت: «انّ آل ابى ليسوا لى باولياء، انّما وليّى اللَّه و صالح المؤمنين، و لكن لهم رحم ابلّها ببلالها».

روى أنّ النبى (ص) مرض فاتى اهل قبا يعودونه و قالوا: يا رسول اللَّه لم نعلم بمرضك الّا الآن، فجئنا فادعوا اللَّه لنا.

فقال سوف ادعولكم و لآل محمد. قالوا: يا رسول اللَّه و من آل محمد؟ قال: سألتمونى عن شي‏ء ما سألنى عنه احد غيركم، المسلمون، آل محمد ص كلّ مؤمن تقىّ‏

و گفته‏اند كه: اهل دين كه نسبت ايشان با رسول خداست بر دو قسم‏اند: گروهى خاصيگان وى‏اند. و متبعان وى، بعلم متقن و عمل محكم شرائط شرع او بجا آورند و براه دين وى راست روند. ايشان را «آل» گويند. قسم ديگر گروهى‏اند كه با وى نسبت دارند و عمل ايشان بر سبيل تقليد باشد و با تقصير و تفريط بود، نه ايشان را علم متقن است نه عمل محكم ايشان را امّت گويند نه آل. پس آل پيغامبر همه امّت اواند، نه همه امّت او آل اواند. اينجاست كه جعفر بن محمد (ع) را گفتند: چه گويى باين مردمان كه مى‏گويند مسلمانان همه آل محمداند؟ جواب داد كه: كذبوا و صدقوا. گفتند: اين چه معنى دارد، دروغ و راست هر دو جمع كردن؟ گفت: دروغ است آنچه ميگويند كه مردمان با اين همه تقصير در دين آل محمداند، و راست است چون شرائط شريعت او بجاى آرند و براه اتّباع او تمام روند، و راست روند.

وَ آلَ عِمْرانَ و برگزيد آل عمران يعنى موسى ع و هارون ع. مقاتل گفت: اين عمران پدر موسى و هارون است. هو عمران بن يصهر بن قاهث بن لاوى بن يعقوب ع.

و گفته‏اند: آل عمران مريم است و پسر وى عيسى ع و آن عمران بن ماثان است النّجار، نيك مردى بود از نيك مردان زمين مقدس.

عَلَى الْعالَمِينَ اى عالمى زمانهم. گفته‏اند: كه: عالم نامى است از هر چه در موجودات است، از زمين و آسمان، و هوا و فضا، و برّ و بحر و حيوانات و جمادات. و چون عقلاء از آدميان و فريشتگان در جمله آن بودند، جمع بنام ايشان باز كرد كه در آفرينش ايشان اصل‏اند، و ديگر چيزها تبع ايشانست. و گفته‏اند كه: هر جنسى از موجودات كه هست، آن را عالمى گويند. چنان كه جنس آدميان، و جنس فريشتگان، و جنس پريان، و جنس مرغان، و غير ايشان. و گفته‏اند كه: اهل هر عصرى را عالمى گويند. اهل تحقيق گفتند: عالم دو است: عالم كبير و عالم صغير.

كبير آنست كه گفتيم، و صغير هر آدمى بنفس خويش عالميست و هر چه در عالم كبير است نمودگار آن در عالم صغير است، از زمين و كوه و نبات و جوى روان و باد و آب و آتش و سرما و گرما و پيشه‏وران و فريشتگان و چهارپايان و غير آن. ازين جاست كه ربّ العالمين در نفس آدميان همان نظر فرمود كه در عالم كبير فرمود و گفت: وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ؟. و در آيت ديگر هر دو در هم بست، گفت: سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ. مصطفى (ص) گفت: اعلمكم بنفسه، اعلمكم بربه

و جاى ديگر گفت: وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ تنبيها، على انهم لو تفكروا فى انفسهم لما خفى معرفته عليهم.

ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ذرّية نصب است بر حال، و گفته‏اند بر بدل و گفته‏اند بر تكرير. اى: اصطفى ذريّة و اشتقاق ذريّت از «أذرأ اللَّه الخلق» است، فتركت همزته، كبريّة و نبى. و گفته‏اند: هى فعلية من الذرّ و چنان كه نسل را ذرّيت گويند، اصل را نيز گويند، و ذلك فى قوله: وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ اى آباءهم. و زنان را ذرارى گويند. مصطفى (ص) گفت: حجوا بالذرارى و لا تأكلوا مالها و تذروا ارباقها فى اعناقها

باين ذرارى زنان خواهد بود نه كودكان، كه كودكان را در شرع حج كردن درست نيايد.

بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ اى من ولد بعض، فكلهم من ذرية آدم ع ثم ذرية نوح ع ثم ذرية ابراهيم ع و قيل بعضهم من بعض يعنى فى الموالاة الدينيه لقوله تعالى: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ و قوله تعالى: الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ اهل معانى گفتند: تعلق اين آيت كه إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ الخ بآيت پيش از دو وجه است: يكى آنكه: ايشان همه مقرّ بودند كه اتّباع اين پيغامبران كه بر شمرديم واجب است ميگويد: چرا اتّباع محمد ص نميكنيد و ايشان همه يكسانند؟

آنچه اتّباع اين پيغامبران واجب كرد، نبوت و رسالت است و آن در محمد ص موجود است، پس او را متبع باشيد. وجه ديگر آنست كه: اصطفائيّت اين پيغامبران از آنست كه خداى را فرمان‏بردار شدند تا مستحق محبت او گشتند، يعنى شما نيز اين طاعت بجاى آريد تا بآن محبت رسيد.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي. اين آيت از روى حقيقت رمزى ديگر دارد و ذوقى ديگر. ميگويد: هر كرا ازين حديث سودايى در سينه مى‏بود، بگوى بر پى ما بيرون آى كه كارها همه در قدم ما تعبيه كردند. دل خود را بعقل در مبند كه عقل پاسبانيست، راهبر نيست، تا عنان باو دهى و راه نيست، تا روى در وى آرى. آنچه طلب كنى از عقل طلب مكن از نبوّت طلب كن. عقل غاشيه كش احكام دين است، عزت و كبرياء دين در ميزان عقل نگنجد، و در حيّز جوهر و عرض نيايد. دين ما همان دين است كه صد هزار و بيست و چهار هزار انبياء و رسل را بوده است، و شهادت عزّت قرآن برين سخن شامل است كه ميگويد: شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً الاية مرتبت‏دار دين ما دو چيز است: قال اللَّه و قال رسول اللَّه و گر آنچه مايه دين اهل بدعت است از جواهر و اعراض و فصول متكلمان و تصرفات عقول ايشان در آفرينش يك بار نيست گردد و متلاشى شود، و با كتم عدم رود. يك ذرّه نقصان در آستانه عزّت دين و سدّه عظمت سنّت نيايد. تا از رب العزّت بحكم اقبال بأهل سنت اين خطاب مى‏آيد كه: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً اينجا نه كلام متكلمان در گنجد، نه فصول متفلسفان، نه بيان عرض و جوهر ايشان.