اول استوار گرفتن خداست و اعتقاد داشتن كه يگانه و يكتاست و معبود بسزاست، بى شريك و انباز است، بى نظير و بى نيازست، موجود بذات، موصوف بصفات، ذات او صمدى، و صفات او سرمدى. دو ديگر استوار گرفتن رسولان وى، پيشروان خلق و گماشتگان حق، و براست داشتن ايشان بپيغام كه آوردند و رسالت كه گزاردند و شريعت كه نهادند. سديگر استوار گرفتن و براست داشتن كتاب خداى كه سخن وى است، و علم وى تا آفريده، فرو فرستاده از نزديك خود در زمين بحقيقت موجود، شنيدنى و خواندنى و نبشتنى و ديدنى. و اعتقاد كردن كه بنده را بحق وسيلت است و ممكن معرفت است و منبع بركات و دائره نجات، مونس گور و شفيع روز حشر و نشر، و نه خود قرآن كلام حق است و بس، كه تورية و انجيل و زبور و صحف ابراهيم و غير آن همه كلام حق است، تعظيم آن فريضه، و حرمت داشتن آن واجب. چهارم استوار گرفتن فريشتگان و اعتقاد داشتن كه ايشان بندگان حقاند و سفيران درگاه عزت برسولان وى، و گماشتگان بر آسمان و زمين و عباد و بلاد وى، هر كسى ازيشان بر كارى داشته و بر مقامى بداشته، و ما منّا الّا له مقام معلوم. پنجم استوار گرفتن روز رستاخيز، روز پاداش و جزا، روز فضل و قضا، يوم تبلى السرائر و ظهرت الضمائر و كشفت الاستار و خشعت الأبصار و سكنت الاصوات فلا تسمع الّا همسا. ششم ايمان آوردن به بعث و نشور و باز انگيختن مردگان و سؤال كردن ازيشان و در مقامات قيامت ايشان را بداشتن و كار ميان ايشان برگزاردن و هر كس را آنچه سزاست دادن. هفتم اعتقاد داشتن و استوار گرفتن بهشت و دوزخ كه هر دو آفريدهاند بندگان را، بهشت جاى ناز دوستان و دوزخ جاى عقوبت بيگانگان، اهل سعادت را بنوازد بفضل خود و ايشان را ببهشت رساند، و اهل شقاوت را براند بعدل خود و ايشان را بدوزخ فرستد، فريق فى الجنة و فريق فى السعير. هشتم براست داشتن قدر، و ايمان آوردن كه خير و شر و نفع و ضرر و كفر و ايمان توفيق و خذلان طاعت و معصيت وفاق و نفاق محبوب و مكروه همه از خداست، بخواست و تقدير و آفرينش او، و خير بارادت و مشيت و قضا و قدر و فرمان و رضا و محبت او، و شر بارادت و مشيت و قضا و قدر او. و هر چه اللَّه كرد و خواست، ببندگان، از وى ستم نيست و در آن با وى كس را سخن نيست، لا يسئل عما يفعل، فللّه الحجة البالغة، هر چه كند وى را حجت تمام است كه آفريدگار است از نيست هست كننده و پديد آورنده و پادشاه بر بنده.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ميگويد ايشان كه در دل اين جمله اعتقاد گرفتند وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و آن گه اعمال جوارح ظاهر بجاى آوردند آنچه فرموديم كردند، و از آنچه نهى كرديم باز ايستادند، پس تفضيل نماز و زكاة را باز جداگانه ياد كرد گفت: وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ كه از عبادات بدنى نماز شريفتر و از عبادات مالى زكاة شريفتر، و معنى زكاة نماست افزودن از بهر آن زكاة نام كرد كه از آن بركت افزايد در مال.
لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ ايشان را كه اين صفت باشد مزد ايشان بنزديك خداوند است، ايشان را بپاداش خود رساند و مزد ايشان ضايع نكند. در تورية موسى است ما ذا عليكم لو صدقتم فى صدقاتكم و صلواتكم و اقبلتم علىّ بطهارة قلوبكم، كان ذلك يضيع لكم عندى و انا الواسع الكريم؟
اكافى المتصدقين و اجزيهم جنات النعيم.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِيَ مِنَ الرِّبا اين آيت در شأن عباس بن عبد المطلب و عثمان بن عفان آمد كه خرما بسلف خريده بودند، چون وقت خرما رسيدن در آمد حق خويش طلب كردند از آن كس كه بر وى داشتند، آن كس گفت اگر آنچه شما را استدنى است بتمامى بدهم عيال من بى برگ مانند و از قوت درمانند، يك نيمه حق خويش بستانيد و ديگر نيمه مضاعف كنم و شما در اجل بيفزائيد، ايشان چنان كردند كه آيت تحريم ربوا هنوز نيامده بود، آن روز كه اجل بسر آمد و ايشان طلب آن زيادت كردند، رب العالمين اين آيت فرستاد و ربوا حرام كرد، گفت اى شما كه مؤمنانايد بپرهيزيد از خشم و عذاب خداى و بگذاريد آنچه زيادت است بر اصل مال إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ اگر شما مومنانايد، حكم مومنان اينست بپذيريد و كاربند آن باشيد، ايشان بحكم خداى و رسول فرو آمدند و فرمانبردارى كردند، طلب اصل مال كردند و زيادتى بر اصل مال بگذاشتند
فصل
چون اللَّه تعالى ربوا بر جمله حرام كرد و آيت تحريم مجمل فرستاد، مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم آن را مفسر كرد و شرح آن بتفصيل باز داد، در آن خبر كه عبادة بن الصامت روايت كرد
قال سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ينهى عن بيع الذهب بالذهب و الفضة بالفضة و التمر بالتمر و البر بالبر و الشعير بالشعير و الملح بالملح الّا سواء بسواء عينا بعين، يدا بيد، و اذا اختلف الجنسان فبيعوا كيف شئتم يدا بيد.»
مفهوم خبر آنست كه ربا هم در نقد رود و هم در طعام، اما در بيع نقد دو چيز حرام است: يكى بنسيه فروختن اگر زر فروشد بزر يا بسيم، يا سيم فروشد بسيم يا بزر، تا هر دو در مجلس عقد حاضر نكنند، و پيش از آن كه بايع و مشترى از يكديگر جدا شوند ميان ايشان تقابض نرود، آن بيع درست نباشد و ربوا بود، و ديگر چون بجنس خويش فرو شد، زر بزر يا سيم بسيم زيادتى حرام بود. نشايد كه دينارى درست بدينارى و حبه قراضه بفروشد، يا دينارى كه صنعت و ضربش نيك بود بدينارى و حبه كه صنعت و ضربش بد بود بفروشد، بل كه نيك و بد، شكسته و درست برابر بايد، پس اگر جامه بدينارى درست بخرد و آن جامه بدينارى و دانگى قراضه هم با وى فرو شد، درست بود و مقصود حاصل شود. و زر هريوه كه در وى نقره باشد نشايد بزر خالص فروختن، و نه بسيم خالص و نه بزر هريوه، بل كه چيزى در ميان بايد كرد، و هر زرينه كه زر وى خالص نبود همچنين. و عقد مرواريد كه در وى زر بود نشايد بزر فروختن و جامه كه بزر بود همچنين، مگر كه زر جامه آن قدر بود كه اگر بر آتش عرضه كنند چيزى از آن بحاصل نيايد كه مقصود بود، اين بيان بيع نقود است و باز نمودن كيفيت ربا در آن، و بيش ازين نگوئيم كه دراز شود اما طعام بطعام نشايد بنسيه فروختن اگر چه دو جنس باشد، بلكه هم در مجلس عقد بايد كه تقابل برود، لكن زيادتى شايد چون دو جنس بود، و اگر يك جنس باشد چنانك گندم بگندم، يا جو بجو يا خرما بخرما، هم بنسيه فروختن نشايد، و نيز زيادتى نشايد، بل كه برابر بايد به پيمانه يا بتر ازو، و برابرى در هر چيز بدان نگاه دارند كه عادت آن بود، و گوسپند بقصاب دادن بگوشت، و گندم بخباز دادن بنان، و كنجيد و كوز مغز بعصار دادن بروغن اين هيچ نشايد و بيع نه بندد. لكن اگر آن بدهد و اين فراستاند و از يكديگر بشرط خود حلالى خواهند وى را مباح بود خوردن، و نشايد مويز بانگور فروختن و نه خرماى خشك برطب و نه انگور بانگور و نه رطب برطب و نه سركه بسركه و نه عسل بعسل و نه كنجيد بروغن و نه گوسپند بگوشت و نه نان بآرد و نه آرد بآرد و نه گندم بآرد، از بهر آنك در بيع اين طعامها مماثلت شرط است و مماثلت ميان آن معلوم مىنشود، و مماثلت برابرى است چون معلوم مىنشود كه برابراند همچون زيادتى باشد در يك جانب، و زيادتى ربوا است، چنانك در خبر گفت «من زاد او استزاد فقد اربى»
و على الجملة كار ربا، كارى دشخوار است محظور و دريافت آن دقيق و پرهيز كردن از آن فريضه. ابن مسعود گفت الربوا سبعون بابا فدعوا ما يريبكم الى ما لا يريبكم و عمر خطاب گفت آخر ما انزل اللَّه عز و جل آيات الربوا، و ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم مات قبل ان يستقصى عليهم، فذروا الربوا و الريبة.
فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا الاية... ممدود و مقطوع قراءت ابو بكر است و حمزه، و معنى آنست كه ار بس نكنيد و ربا بنگذاريد، چنانك فرموديم، يكديگر را آگاه كنيد كه شما جنگيان ايد با خدا و رسول خدا، قراءة باقى فَأْذَنُوا مقصور و موصول بفتح ذال، ميگويد آگاه بيد بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ. ابن عباس گفت روز قيامت ربا خوار را گويند خذ سلاحك للحرب و يقال حرب اللَّه النار و حرب رسوله السيف. وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤُسُ أَمْوالِكُمْ و اگر توبه كنيد از ربا دادن و حكم اللَّه بر خود بپسنديد، شما راست رأس المال خود، آنچه داديد بتمامى واستانيد.
لا تَظْلِمُونَ چنانك نه شما ظلم كنيد كه طلب زيادت كنيد وَ لا تُظْلَمُونَ و نه ايشان بر شما ظلم كنند كه از رأس المال چيزى بكاهند.
وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ نظرة و نظرة بكسر ظا و سكون آن هر دو زمان دادن است، و ميسرة و ميسره بفتح سين و ضم آن توانايى است، قراءة نافع بضم سين است و قراءة باقى بفتح سين، و اين حكم نه خود ربا راست كه همه افام داران را هست على العموم، ميگويد اگر افام دارى افتد با ناتوانى و تنگ دستى او را زمان بايد داد تا بتوان خويش رسد و موسر گردد.
قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «من انظر معسرا او ترك له، كان فى ظل اللَّه و كنفه يوم القيمة»
و روى عنه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «من شدد على امرى فى التقاضى اذا كان معسرا شدد اللَّه عز و جل عليه فى قبره»
و قال «من احب ان تستجاب دعوته و تكشف كربته فلييسر على المعسر»
و قال «من نفس عن مؤمن كربة من كرب الدنيا نفس اللَّه عنه كربة من كرب يوم القيمة، و من يسّر على معسر يسر اللَّه عليه فى الدنيا و الآخرة، و من ستر مسلما ستره اللَّه فى الدنيا و الآخرة، و اللَّه فى عون العبد ما كان العبد فى عون اخيه»
بحكم آنكه رب العزة گفت: وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ رب المال را نرسد كه مطالبت معسر كند بحق خويش، تا آن گه كه او را يسارى پديد آيد و تواند كه كار گزارد، پس چون يسار پديد آمد بر وى لازم بود كه حق صاحب حق باز دهد و اگر تواند كه باز دهد و ندهد، در شمار دزدان بود و بزه وى عظيم، كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت «من ادان دينا و هو ينوى ان لا يؤدّيه فهو سارق» و قال «ما من خطيئة اعظم عند اللَّه بعد الكبائر من ان يموت الرجل و عليه اموال الناس دنيا فى عنقه لا يوجد له قضاء»
و اگر كسى صلاح خود را و نفقه عيال را حاجت افتد با فام گرفتن، و افام گيرد و در دل دارد كه چون تواند باز دهد، ما دام كه آن افام بر وى بود اللَّه تعالى بعنايت و رعايت با وى بود، اينست معنى آن خبر كه مصطفى گفت «ان اللَّه مع الدّائن حتى يقضى دينه ما لم تكن فيما يكره اللَّه عز و جل»
و كان عبد اللَّه بن جعفر راوى هذا الحديث يقول لخازنه: اذهب فخذ لنا بدين فانّى اكره ان ابيت ليلة الّا و اللَّه معى منذ سمعت هذا الحديث من رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، و بدان كه حقوق مردمان بر دو قسم است: يكى آنك واجب شود بعوض مالى، ديگر آن كه واجب شود بى عوض مالى، و حكم هر دو متفاوت است، اما آنچه بعوض واجب شود چنانك افام دهد بكسى يا سلعتى بوى فرو شد، اگر آن كس دعوى اعسار كند از وى نپذيرند، تا آن گه كه بينتى شرعى اقامت كند بر اعسار خود، كه اصل آنست كه وى موسر است بقدر افام كه گرفت، و ان سلعت كه خريد، تا آن گه كه اعسار به بيّنت درست كند، و قسم ديگر آنست كه بى عوضى مالى واجب شود، چنانك مهر زن و ضمان ديگرى كردن بمالى كه بر وى است، اينجا اگر دعوى اعسار كند از وى پذيرند، كه اصل نايافت است و ناتوانى، تا آن گه كه صاحب حق بيّنتى شرعى اقامت كند بر يسار وى.
وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ قراءة عاصم تخفيف صاد است: باقى بتشديد خوانند، و اصل آن تتصدقوا است، تشديد صاد از تا است كه درو نهان شد ادغام را، و آن تاء دوم است و تخفيف صاد از حذف اين تا است. إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ اى ان كنتم تصدقون بثواب اللَّه فى الآخرة، ميگويد اگر آنچه بر آن معسر ناتوان داريد بصدقه بوى بخشيد آن شما را بهتر بود، اگر وعده خداى در ثواب آن جهانى براست ميداريد و ميدانيد كه اللَّه آن بپسندد و پاداش بنيكى دهد.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ جل اللَّه العظيم، و تعالى الواحد الصمد القديم، لا اله الّا هو رب العرش الكريم. بزرگ است و بزرگوار، خداوند كردگار، جبار كامگار، رسنده بهر چيز و دانا بهر كار، پاك از انباز و بى نياز از يار، خود بى يار و همه عالم را يار، دارنده هر كس سازنده هر چيز، كننده هر هست چنان كه سزاوار، نه در پادشاهى او را وزير، نه در كاردانى او را مشير، نه در كردگارى او را نظير، خود پادشاهست و خود داور، گشاينده هر در، آغاز كننده هر سر، دل كه گشايد خود گشايد، بچشمها حق خود آرايد، راه كه نمايد خود نمايد. خطاب آمد بآن مهتر كائنات، نقطه دايره حادثات، زين زمين و سماوات، كه اى مهتر! كلاه دولت بر فرق نبوت تو نهاديم، و عالميان را متابعت تو فرموديم، و كارها همه در پى تو بستيم، و آيين هر دو سراى در كوى تو پيوستيم، مقام محمود جاى تو، لواء معقود نشان شرف تو، حوض مورود وعده گاه نواخت تو، اين همه ترا داديم و دريغ نداشتيم، اما هدايت بندگان و تعريف ايشان نه كار تو است، از تو برداشتيم. لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ تو ايشان را خوانندهاى و من ره نماينده، تو ايشان را بيم دهندهاى و من سزاى ايشان بايشان رساننده! اين هدايت و ضلالت بندگان، و اين سعادت و شقاوت ايشان، كار الهيت ماست، كس را با ما در آن مشاركت نه، و ما را در آن حاجت بمشاورت نه، اگر بمراد تو بودى تا از عمّ قرشى پسر نيامدى به بلال حبشى نرسيدى، اين بلال نواخته ما، و درويشى و بى حسبى وى را زيان نه، و اين ديگر رانده ما و حسب و نسب قريش او را سود نه، آن مهتر عالم و سيد ولد آدم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بر بالين عم خود نشسته بود و ميگفت يا عم چه باشد اگر كلمهى بگويى بحق، تا فردا مرا حجتى بود بنزديك اللَّه و عم ميگفت با محمد من صدق تو ميدانم، لكن در دل خود ازين حديث نفرتى مىبينم چه سود دارد كه بزبان بگويم و دل از آن بى خبر بود. آرى، عروس معرفت نه هر جاى نقاب تعزز فرو گشايد، كه نه هر كس را كفو خودشناسد، نه هر جاى سراى و مسكن اوست، نه هر كويى مخيم جلال اوست، نه هر سرى شايسته وصال اوست،
لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الاية... وصف الحال درويشان صحابه است و بيان سيرت ايشان، و تا بقيامت مرهم دل سوختگان و شكستگان، اول صفت ايشان اينست كه، أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اى وقفوا على حكم اللَّه، فاحصروا نفوسهم على طاعته، و قلوبهم على معرفته، و ارواحهم على محبته، و اسرارهم على رؤيته.
بحكم اللَّه فرو آمدند و بدان رضا دادند و استقبال فرمان كردند، نفس را بر طاعت داشته، و دل با معرفت پرداخته، و روح با محبت آرام گرفته، و سر در انتظار رويت مانده، بحكم آن كه رب العزة گفت لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ چندان شغل افتاد ايشان را بحق كه نه با خلق پرداختند و نه با خود، نه در طلب روزى گام زدند، نه دل بر كسب و تجارت نهادند، همانست كه گفت جل جلاله لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ جوانمردانى كه ياد اللَّه ايشان را شعار و مهر اللَّه ايشان را دثار، بر درگاه خدمت ايشان را آرام و قرار، همت شان منزه از اغيار، جمال فردوس اند و زين دار القرار، لختى مهاجر، لختى انصار يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ گويى بى نيازانند و در شمار توانگرانند، كه با اختلال حال و ضرورت افتقار كه دارند هرگز سؤال نكنند، نه از خلق و نه از حق، سؤال ناكردن از خلق عين توكل است، و توكل مرتبت دار ايشان، و سؤال ناكردن از حق حقيقت رضاست، و ميدان رضا منزلگاه ايشان، همين بود حال خليل، كه او را گفتند از حق سؤال كن، گفت حسبى من سؤالى علمه بحالى و عبد اللَّه مبارك را ديدند كه ميگريست، گفتند چه رسيد مهتر دين را؟ گفت امروز از خداى عز و جل آمرزش خواستم، پس با خود افتادم كه اين چه فضولى است كه من كردم! او خداوندست و من بنده، هر چه خواهد كند با بنده، و آنچه بايد دهد، نه در خواست تا بيدارش كنند، يا از كار غافل تا آگاهى دهند.
جنيد قدس اللَّه روحه گفت وقتى بر زبانم برفت كه اللهم اسقنى، ندايى شنيدم كه تدخل بينى و بينك يا جنيد؟ اين صفت قومى است كه بعالم تحقيق رسيدهاند و از جام وصال شربتى چشيده و از مشغله خلق و نفس باز رسته. اما آن كس كه وى را اين حال نيست، و باين مقام نرسيده، راه وى آنست كه دست در دعا زند و رستگارى خود از حق بخواهد، كه سؤال او را مباح است، و دعا در حق وى عين عبادت.
تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ نه هر ديده ايشان را بيند، نه هر سرى ايشان را شناسد، كسى ايشان را بيند و شناسد كه هم بصر نبوت دارد، و هم بصيرت حقيقت. بصر نبوت از نور احديت است، و بصيرت حقيقت از برق ازليت. مرتعش گفت سيماء ايشان غيرت ايشان است بر فقر خود، و ملازمت ايشان با اضطرار و انكسار خود، گوهر درويشى بحقيقت بشناختند و سر آن بدانستند و بجان و دل باز گرفتند، و يك ذره از آن بدنيا و عقبى بنفروختند.
استاد بو على درويشى را ديد لاينى در دوش گرفته، پاره پاره بر هم نهاده و بر هم بسته، بر سبيل مطايبت گفت اى درويش اين بچند خريدى؟ درويش گفت اين بكل دنيا خريدم و يك رشته از آن بنعيم عقبى ميخواهند و نمىدهم. آرى روشنايى گوهر فقر جز بنور نبوت و روشنايى ولايت نتوان ديد. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بنور نبوت جمال فقر بديد و سرّ آن بشناخت، فقر را بر دنيا و عقبى اختيار كرد، دنيا را گفت: «عرض علىّ ربى ان يجعل لى بطحاء مكة ذهبا، فقلت لا يا رب و لكن اشبع يوما و اجوع يوما»
و از نعيم عقبى دل برداشت و چشم بر آن نه گماشت، تا رب العزة وى را در آن بسود، گفت «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى» و اگر شرف فقر خود آن بودى كه مصطفى را صحبت فقراء فرمودند گفتند، و لا تعد عيناك عنهم، خود تمام بودى. و اينجا تعبيهايست كه آن را سر الاسرار گويند، جز خاطر صديقان بدان راه نبرد، و حقيقت آن سر ازين خبر معلوم شود كه: «من سره ان يجلس مع اللَّه فليجلس مع اهل التصوف».
شيخ الاسلام انصارى قدس اللَّه روحه گفت در هر كس چيزى پيداست، در عالم دين پيداست، در عارف نور مولى پيداست، در محب فناء كون پيداست، در صوفى پيداست آنچه پيداست، باين زبان نشان دادن از آن نايد راست.
وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ اينجا چنين گفت و در آخر آيت اول گفت وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ ارباب حقائق ميان دو آيت لطيفه نيكو ديدهاند گفتند بنده كه در راه خدا هزينه كند، آن انفاق وى را دو وجه است: يكى آنك نظر بمقصود خود دارد، و در تحصيل ثواب خود كوشد، از دوزخ ترسد و طمع ببهشت ميدارد، انفاق وى و ثواب وى آنست كه اللَّه گفت: وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ وجه ديگر آنست كه در آن انفاق نظر بدرويش دارد و آسايش وى جويد و بحق وى كوشد و حظ خود در آن نبيند، اين حال عارف است، چون زحمت ثواب خويش درين انفاق از ميان برگرفت، لا جرم رب العزة نيز تعرض ثواب نكرد و باين نواخت عظيم او را گرامى كرد و گفت وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ من كه خداوندم خود دانم كه اين بنده را چه بايد داد و چه بايد ساخت، و اليه الاشارة
بقوله «اعددت لعبادى الصالحين، مالا عين رأت و لا اذن سمعت، و لا خطر على قلب بشر».
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ الاية... ما دام لهم مال لم يفتروا ساعة من انفاقه ليلا و نهارا، فاذا نفذ المال لم يفتروا من شهوده لحظة ليلا و نهارا، اين چنانست كه گويند.
مال در راه دين بر وفق شريعت خرج كردن كار مؤمنانست، جان در مشاهده جلال و جمال مولى از روى حقيقت بذل كردن كار جوانمردانست، جهد بندگى از بندگان اينست! سزاى خدا و كرم الهى در حق بندگان چيست! إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ الى قوله لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ اى انّ الذين كانوا لنا يكفيهم ما يجدون منا، فانّا لا نضيع اجر من احسن عملا، من التجأ الى سدة كرمنا آويناه الى ظل نعمنا، من وقع عليه غبرة طريقنا لم تقع عليه قترة فراقنا، من خطا خطوة الينا وجد منحة لدينا.
اى هر كه بما پيوست، از شبيخون قطيعت بازرست، اى هر كه دل در كرم ما بست رخت از حجره غمان بربست، اى هر كه ما را ديد، جانش بخنديد، بما رسيد او كه در خود برسيد، و او كه در خود برسيد، چه گويم كه چه ديد و چه شنيد.
پير طريقت گفت الهى اين همه نواخت از تو بهره ماست، كه در هر نفسى چندين سوز و نور عنايت تو پيداست، چون تو مولى كراست، و چون تو دوست كجاست و بآن صفت كه تويى خود جز زين نه رواست، اين همه نشانست، آئين فرد است، اين خود پيغام است و خلعت برجاست، خلعت آنست كه گفت لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ باش تا فردا كه آن اجر كريم و نواخت عظيم كه از بهر تو نزديك خود دارد بيرون دهد، آنت نعمت بيكران و پيروزى جاويدان، در مجمع روح و ريحان و ميقات وصل جانان.
عجب كاريست كار اين درويش! جبرئيل با ششصد پر طاوسى نتوانست كه يك قدم با آن مهتر عالم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم از وراى سدره بر دارد و اين درويش گدا دست از دامن وى بندارد تا با وى پاى بر عرش مجيد ننهد. اما ميدان كه اين بستاخى نه امروزينه است، كه اين ديرينه است، در عهد ازل كه بنياد دوستى مىنهاد، ارواح درويشان در مجلس انس بر بساط انبساط يك جرعه شراب يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ نوش كردند و بدان بستاخ شدند، مقربان ملأ اعلى گفتند اينت عالى همت قومى كه ايشانند! ما بارى ازين شراب هرگز جرعه نچشيديم و نه شمه يافتيم! و هاى و هوى ارواح اين گدايان در عيوق افتاده كه:
النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ اتَّقُوا يَوْماً بپرهيزيد از روزى تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ كه با خداى برند شما را در آن روز ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وانگه بسپارند تمام بهر تنى پاداش آنچه كرد وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (۲۸۱) و از هيچكس مزد نكاهند.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ چون با يكديگر افام دهيد و ستانيد إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى تا زمانى نامزد كرده فَاكْتُبُوهُ آن را بنويسيد وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ و فرمودم تا بنويسد ميان شما كاتِبٌ بِالْعَدْلِ دبيرى بداد و راستى كه در آن چيزى فرو نگذارد وَ لا يَأْبَ كاتِبٌ و سر باز نزند دبير أَنْ يَكْتُبَ كه آن را بنويسد كَما عَلَّمَهُ اللَّهُ چنانك اللَّه وى را در آموخت فَلْيَكْتُبْ تا بنويسد وَ لْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ و فرمودم تا آن كس بر دهد و املا كند بر دبير كه مال بر وى است وَ لْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ و فرمودم تا اين املا كننده از خداوند خويش بترسد وَ لا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئاً و آنچه بروى است چيزى نكاهد در املا كردن، فَإِنْ كانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ اگر آن كس كه مال بروى بود سَفِيهاً أَوْ ضَعِيفاً سست خرد بود يا كودكى يا زنى نادان بود أَوْ لا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ يا كسى بود كه املا نداند كرد يا نتواند كرد فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ فرمودم تا قيم او وى را املا كند براستى و داد وَ اسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجالِكُمْ و گواه بودن خواهيد دو گواه از مردان خويش فَإِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ اگر آن دو گواه مردان نباشند فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ يك مرد و دو زن بايد مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ از آنك بپسنديد از گواهان أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما تا آن گه كه يكى از آن دو زن گواهى فراموش شود بروى فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْرى آن ديگر زن گواهى برو ياد كند وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ و فرمودم تا سرباز نزند گواهان إِذا ما دُعُوا آن گه كه ايشان را با گواهى خوانند وَ لا تَسْئَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ و سيرى مياريد از آنچه آن را بنويسيد، صَغِيراً أَوْ كَبِيراً إِلى أَجَلِهِ اگر خرد بود و اگر بزرگ آن مال تا گه آن ذلِكُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ اين چنين راستتر است بنزديك اللَّه وَ أَقْوَمُ لِلشَّهادَةِ و بپاى كنندهتر بود و دارندهتر گواهى دادن را وَ أَدْنى أَلَّا تَرْتابُوا چون شما كه گواهان باشيد نوشته داريد نزديكتر بود و سزاتر كه در ياد در شك نيفتيد إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجارَةً حاضِرَةً مگر كه بازرگانى بود دست بدست آخريان و بهاى هر دو حاضر تُدِيرُونَها بَيْنَكُمْ كه ميگردانيد آن ستد و داد را در ميان خويش فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَلَّا تَكْتُبُوها نيست بر شما تنگيى كه آن را ننويسيد وَ أَشْهِدُوا إِذا تَبايَعْتُمْ و در ستد و داد كه با يكديگر كنيد بر آن گواه كنيد وَ لا يُضَارَّ كاتِبٌ وَ لا شَهِيدٌ و فرموديم تا دبير را و گواه را نرنجانند و نشتابانند اگر دست در كارى دارند از آن خود، وَ إِنْ تَفْعَلُوا و اگر كنيد بخلاف آنچه فرموديم فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ آن بشما نافرمانى است و بيرون شدن از راستى وَ اتَّقُوا اللَّهَ و بپرهيزيد از خشم خداى وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ و در شما مىآموزد اللَّه، وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (۲۸۲) و خداى بهمه چيز داناست.
وَ إِنْ كُنْتُمْ عَلى سَفَرٍ و اگر در سفرى باشيد وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِباً و نويسنده نيابيد فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ گروگانها بايد ستد فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً اگر كسى از شما كسى را امين كند و امانت بر وى نهد فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ فرمودم تا باز دهد آن كس كه استوار داشتند او را و امين گرفتند أَمانَتَهُ امانت خويش كه ستد و امانت او كه فرا وى داد وَ لْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ و گفتم اين امانت دار را كه از خداوند خويش بترس و از خشم وى بپرهيز وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ و گواهى پنهان مداريد كه شما را گواه كرده باشند و گواهى پنهان دارد وَ مَنْ يَكْتُمْها و هر كه وى را گواه كرده باشند و گواهى پنهان دارد فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ او آن كس است كه بزهمند است دل او وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ (۲۸۳) و خداى بآنچه شما ميكنيد داناست.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ ابو عمرو يعقوب تُرْجَعُونَ بفتح تا و كسر جيم خوانند، معنى آنست كه بترسيد از روزى كه شما در آن روز با اللَّه گرديد. باقى تُرْجَعُونَ بضم تا و فتح جيم خوانند، يعنى كه شما را در آن روز با اللَّه برند: ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ پس هر تنى را پاداش آنچه كرد در دنيا، اگر نيكى كرد و اگر بدى، اگر در صلاح كوشيد و اگر در فساد، پاداش آن بتمامى بوى دهند وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ و از آن هيچ بنكاهند. انس مالك رض روايت كرد از
مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال «ان اللَّه لا يظلم المؤمن حسنة يثاب عليها الرزق فى الدنيا و يجرى بها فى الآخرة، و اما الكافر فيطعم بحسناته فى الدنيا، حتى اذا افضى الى الآخرة لم تكن له حسنة يعطى بها خيرا»
و روى ابن عباس قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «ان اللَّه تعالى كتب الحسنات و السيئات، من همّ بحسنة فلم يعملها كتبت له حسنة، فان عملها كتبت عشرا الى سبعمائة الى اضعاف كثيرة و من هم بسيّئة فلم يعملها كتبت له حسنة، فان عملها كتبت واحدة، او محاها اللَّه عز و جل و لا يهلك على اللَّه تعالى الّا هالك»
مفسران گفتند پسين آيت از آسمان اين آيت آمد، جبرئيل گفت ضعوها على رأس ثمانين.
و مائتين من سورة البقرة و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بعد از آن هفت روز بزيست، و گفتهاند بيست و يك روز پس از آن بزيست، و گفتهاند هشتاد و يك روز. ابن عباس گفت پسين آيات كه از آسمان فرو آمد اين بود و اوائل سورة المائدة الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ و مفسران را خلافست كه آخرتر كدام بود، ابى كعب گفت آخرتر لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ بود. براء عازب گفت «يسفتونك» بود، سدى و ضحاك و جماعتى گفتند «وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ» بود.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى الآية... اين آيت دليل است كه سلم دادن در شرع جايز است، همان سلم كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم شرح داد و بيان كرد و گفت «اسلفوا فى كيل معلوم و وزن معلوم و اجل معلوم».
ابن عباس گفت اشهد ان السلف المضمون الى اجل مسمى قد احلّه اللَّه فى كتابه و اذن فيه، فقال يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى معنى سلم و سلف هر دو يكسانست، و در عقد سلم نه شرط است: اول آنك در وقت عقد گويد اين سيم يا اين زر يا اين جامه بسلم بتو دادم بچندين گندم يا بچندين جو يا بچندين ابريشم، يا آنچه بود و صفت كند آن گندم و جو و ابريشم، و هر صفت كه مقصود بود و قيمت بدان بگردد، و در عادت بآن مسامحت نرود، همه بگويد تا معلوم شود. و آن كس كه سلم بوى ميدهد، گويد فرا پذيرفتم، و اگر بجاى لفظ سلم گويد از تو خريدم چيزى بدين صفت هم روا بود. شرط دوم آنست كه آنچه فرا دهد، بگزاف ندهد، بل كه وزن و مقدار آن معلوم كند. شرط سوم آنك هم در مجلس عقد رأس المال تسليم كند شرط چهارم آنك در چيزى سلم دهد كه بوصف معلوم گردد چون حبوب و پنبه و ابريشم و جامه و ميوه و گوشت و حيوان، اما هر چه معجون بود، يا مركب از چند چيز كه مقدار آن معلوم نشود، چون غاليه و كمان و كفش و موزه و نعلين و مانند آن سلم در آن باطل بود كه وصف نپذيرد. و درست آنست كه سلم در نان رواست اگر چه آميخته است به نمك و آب، كه آن مقدار نمك و آب مقصود نيست و جهالت نيارد. شرط پنجم آنست كه اگر دين مؤجّل بود وقت حلول اجل بايد كه معلوم بود. اگر گويد تا نوروز و نوروز معروف باشد، يا گويد تا جمادى درست بود و بر اول حمل كنند. شرط ششم در چيزى سلم دهد كه در وقت عقد موجود بود، اگر آن دين حال بود، پس اگر دين مؤجل بود بوقت حلول اجل بايد كه موجود بود، و اگر در ميوه سلم دهد تا وقتى كه در آن ميوه نرسيده باشد باطل بود. شرط هفتم آنك جاى تسليم معين كند بشهر يا بروستا، و احتراز كند از هر چه در آن خصومت و خلاف رود. شرط هشتم آنك بهيچ عين اشارت نكند نگويد انگور فلان بستان، يا گندم اين زمين، كه اين باطل بود، اگر گويد از ميوه فلان شهر اين روا باشد. شرط نهم آنست كه سلم در چيزى كه عزيز الوجود و نايافت بود ندهد، چون لؤلؤ نفيس و كنيزك آبستن، و كنيزك نيكو با فرزند بهم، و هر چند بر اين اصول تفريعات بسيارست، اما شرط ما اختصارست. و آنچه در معاملات مهم است بدان اشارتى كرده شد، اگر كسى را زيادتى شرح بايد، بكتب فقه نشان بايد داد.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ تداين و مداينة با يكديگر افام دادن و ستدن است، ادان يدين، افام داد، ادان يدان افام ستد. بعد از آنك تداينتم گفته بود «بدين» در افزود تا گمان نيفتد كه اين تداين بمعنى مجازاة است، بل كه بمعنى معاطات است افام دادن و ستدن. فاكتبوه يعنى الدّين الى ذلك الاجل. خلافست ميان علما كه اين امر وجوب است يا امر تخير و اباحت. قومى گفتند كه امر وجوب است، و اين نبشتن فرض است، و همچنين اشهاد گفتند كه فرض است، چنانك اللَّه گفت: وَ أَشْهِدُوا إِذا تَبايَعْتُمْ و دليل قول وجوب از خبر آنست كه رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت «ثلاثة يدعون اللَّه فلا يستجاب لهم. رجل كان له دين فلم يشهد، و رجل اعطى سفيها مالا و قد قال تعالى: وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ و رجل كانت عنده امرأة سيئة الخلق فلم يطلّقها»
و قول بيشترين مفسران آنست كه اين در ابتداء اسلام فرض بود پس منسوخ شد، بآنچه گفت: فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ اما امروز حكم اين كتابت و اشهاد در انواع بياعات بر استحباب است نه بر وجوب، اگر خواهد كند و اگر خواهد نه.
وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ اى بين البايع و المشترى و المستدين و المدين كاتِبٌ بِالْعَدْلِ اى بالحق و الانصاف، لا يزيد فى المال و الاجل و لا ينقص منهما وَ لا يَأْبَ كاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَما عَلَّمَهُ اللَّهُ ضحاك گفت در ابتداء اسلام بر دبير واجب بود اين نبشتن چون از وى در خواستنديد، و همچنين بر گواه واجب بود، پس منسوخ شد بآنچه گفت وَ لا يُضَارَّ كاتِبٌ وَ لا شَهِيدٌ ميگويد وَ لا يَأْبَ كاتِبٌ مبادا كه سرباز زند دبير از نبشتن، چنانك اللَّه وى را در آموخت و با وى فضل كرد و بر ديگران افزونى داد بدبيرى، پس گفت وَ لْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ املال و املا يكى است، ميگويد تا آن كس كه دين بر وى است املا كند و بزبان اقرار دهد بر خويشتن و از خداى بترسد، و از آنچه بر وى است از مال در املا كردن و اقرار دادن هيچ چيز بنكاهد.
بخس نقص است چنانك گفت «وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ» فَإِنْ كانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهاً سفيه جامه باشد بد بافته و سست، مى گويد اگر آن كس كه بروى مال باشد نادان و نازيرك و سست خرد بود، طفلى بود نا، أَوْ ضَعِيفاً يا جاهلى نادريابنده، أَوْ لا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ يا خود نتواند كه املا كند كه لال بود بى زبان فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ اللَّه ميگويد فرمودم تا قيم ايشان يا ميراث دارايشان، يا آن كس كه بجاى ايشان بود املا كند و بر دبير دهد براستى و انصاف. وَ اسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ اى و اشهدوا شاهدين مِنْ رِجالِكُمْ اى من اهل ملتكم، و دو گواه خواهيد تا بر شما گواه باشند در آن معاملت كه كرديد. آن گه گفت: مِنْ رِجالِكُمْ از مردان شما كه اهل اسلام آيد، يعنى كه تا دانند كه گواه مسلمان بايد.
فَإِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ نگفت فان لم يكن رجلان، كه آن گه تا مرد بودى گواهى زن روا نبودى. گفت: فَإِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ معنى آنست كه اين دو گواه اگر نه مردان باشند كه مردى و دو زن باشد، با وجود مردان هم روا باشد مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ ازين گواهان كه شما بپسنديد بعدالت و ثقت از مردان و زنان. جاى ديگر ازين گشادهتر گفت وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ.
فصل فى الاشهاد
بدانك اشهاد در عقود معاملات است يا در عقود مناكحات، اما در عقود مناكحات: بمذهب شافعى اشهاد فرض است. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت «كل نكاح لم يحضره اربعة فهو سفاح: خاطب و ولى و شاهدان.» و روى انه قال «لا نكاح الّا بولى و شاهدى عدل» و در عقود معاملات مستحبّ است و امر در آن امر ندب و استحباب است، نه امر فرض و ايجاب. و در جمله اهل شهادت ده كساند: اول بالغ كه كودك را شهادت نيست. و ديگر عاقل كه ديوانه را نيست. سديگر آزاد كه بنده را نيست، اگر چه قنّ باشد و اگر مكاتب، يا بعضى آزاد و بعضى بنده، بهيچ وجه ايشان را شهادت نيست. چهارم مسلمان كه كافر را نيست، نه بر كافر و نه بر مسلمان. پنجم دريابنده قوى حفظ كه مغفل را نيست اگر چه عاقل بود. ششم عدل كه فاسق را نيست، و عدل اوست كه از كبائر پرهيز كند، و طاعات وى بر صغائر غلبه دارد. هفتم كسى كه با مروّت بود كه بى مروّت را شهادت نيست. و بى مروّت آنست كه در ميان بازار طعام خورد و باك ندارد، يا نه بر زىّ معتاد خود بيرون آيد. هشتم كسى كه وى را در آن شهادت حظى نبود، نه جذب منفعت نه دفع مضرت، ازين جهت شهادت فرزند پدر را مقبول نيست، و نه شهادت پدر فرزند را، و نه شهادت خصم بر خصم و نه دشمن بر دشمن، و نه در محل تعصب و كينه.
قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «لا يجوز شهادة خائن و لا زان و لا خائنة و لا زانية و لا ذى غمز على اخيه.»
نهم كسى كه بر سنت و جماعت بود، كه شهادت اهل اهواء و بدعت داران مردود است. دهم آنك مرد باشد، كه شهادت زن در بعضى احكام چون حدود و نكاح و طلاق و عتاق و رجعت و وصيت و توكيل و قتل عمد مردود است. اما در بيع و اجارت و رهن و ضمان وهبه و هر چه سر با مال دارد، گواهى زنان با مردان در آن مقبول است. و آنچه مردان را بر آن اطلاع نبود، چون عيب زنان و ولادت و رضاع، شهادت زنان محض در آن مقبول است، چهار زن بجاى دو مرد. و حقوق مردم كه ثابت ميشود در شرع بدو مرد عدل يا بيك مرد و سوگند خصم ثابت شود. و عماد شهادت معرفت است. رسول خداى را پرسيدند كه گواهى چون دهيم
«فقال ترى الشمس؟ قال نعم قال «على مثلها فاشهد او دع»
و فى الخبر «اكرموا الشهود فان اللَّه يستخرج بهم الحقوق و يدفع بهم الظلم».
أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَكِّرَ قراءة حمزه است كسر الف در اول و رفع راء در آخر بر معنى شرط و جزا، ديگران همه بفتح الف خوانند أَنْ تَضِلَّ و نصب راء فَتُذَكِّرَ و قراءة مكى و بصرى فَتُذَكِّرَ مخفف است و قراءة ديگران بتشديد كاف، و در معنى تفاوت نيست كه ذكّر و اذكر هر دو يكسانست چون نزّل و انزل و كرّم و اكرم. و ضلال اينجا بمعنى نسيان و غلط است چنانك آنجا گفت لا يَضِلُّ رَبِّي وَ لا يَنْسى و معنى الآية فرجل و امرأتان كى تذكر احديهما الأخرى ان ضلت ميگويد تا آن گه كه يكى از آن دو زن گواهى فراموش كند، آن ديگر زن با ياد وى دهد. وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا اين هم در تحمل است و هم در ادا، اما در تحمل مخير است و در اداء فرض كفايت، مگر كه در عدد گواهان قلت باشد كه آن گه اداء فرض عين بود. ميگويد فرمودم تا گواهان سرباز نزنند، آن گه كه ايشان را با گواهى خوانند.
روى ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال فى تفسير هذه الآية «لا يأب الشاهد اذا اشهد على شهادة يدعى اليها ان يقوم بها».
ثمّ قال: وَ لا تَسْئَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ اى لا يمنعكم الضجر و الملال ان تكتبوا ما شهدتم عليه من الحق، صغر ام كبر الى اجل الحق ذلِكُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ وَ أَقْوَمُ لِلشَّهادَةِ اى الكتابة اعدل عند اللَّه فى حكمه و ابلغ فى الاستقامة للشهادة، لان الكتاب يذكّر الشهود، فيكون. لشهادتهم اقوم وَ أَدْنى أَلَّا تَرْتابُوا اى اقرب الى ان لا تشكّوا فى مبلغ الحق و الاجل إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجارَةً حاضِرَةً بنصب عاصم خواند از بهر آن كه او كان اينجا ناقصه مينهد كه بخبرش حاجت بود و تِجارَةً بنصب خبر اوست، و حاضِرَةً صفت تجارت باشد، و اعراب صفت چون اعراب موصوف بود، و اسم كان بدين قراءة مضمر است و آن مداينه است يا مبايعه. و تقديرش چنان است كه الّا ان تكون المداينة و المبايعة تجارة حاضرة باقى قراءة تِجارَةً حاضِرَةً برفع خوانند، كه ايشان كان بمعنى وقع مىنهند، و چون چنين بود تامّه باشد و خبر نخواهد، و ما بعد آن بفعل خويش برفع بود تقديره الا ان تقع تجارة و اين همچنانست كه آنجا گفت وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ اى و ان وقع معسر، پس تِجارَةً بدين قراءة مرتفع است بفعل خود و فعلش تقع است و حاضِرَةً صفت اوست.
قوله: وَ أَشْهِدُوا إِذا تَبايَعْتُمْ اين اشهاد كه ميفرمايد منسوخ است بآن آيت كه گفت فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ وَ لا يُضَارَّ كاتِبٌ وَ لا شَهِيدٌ يضارّ بمعنى فاعل بود و بمعنى مفعول بود، بمعنى فاعل آنست كه دبير را فرمودم تا نرنجاند كه او را گويند بنويس، نپيچد و از حق و داد و نصيحت چيزى نكاهد، و بمعنى مفعول وَ لا يُضَارَّ كاتِبٌ فرمودم تا اين دبير را نرنجانند، اگر دست در كارى دارد از آن خود او را نشتابانند، و اگر مزد خواهد مزد از وى باز نگيرند. وَ لا شَهِيدٌ فرمودم گواه را تا نرنجاند و نه گزاياند، كه بگواه بودن خوانند آيد و چون بگواهى دادن خوانند آيد و البته هيچ سر نپيچد، كه بگواه بودن خوانند آمدن وى را تطوّع است، و وى را بر آن مزد و چون بگواهى دادن خوانند آمدن بتعجيل بر وى واجب است و درنگى بر وى و بال، مگر كه وى را شكى افتد كه مىياد آرد، يا ريبتى افتد كه مىبصيرت جويد. ديگر وجه فرمودم تا گواه را نرنجانند، اگر از آن خود كارى دارد، و وى را نشتابانند.
وَ إِنْ تَفْعَلُوا و اگر كنيد كه در دبيرى چيزى در نبشتن از حق بكاهيد، يا آن گه كه قيم باشيد در املاء حق بكاهيد، يا بگواهى دادن خوانند بازنشينيد فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ آن بشما فسق است، بيرون شدن از راستى و نافرمانى. ثم خوّفهم فقال وَ اتَّقُوا اللَّهَ فى الضرار وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ من اعمالكم عَلِيمٌ اين آيت دين صد و سى كلمت است، و در وى چهارده حكم است، و در وى سى و يك ميم است و چهل واو.
وَ إِنْ كُنْتُمْ عَلى سَفَرٍ اين على بمعنى فى است و سفر آن را سفر نام كردهاند لانه يسفر عن طوايا الرجال. معنى آيت آنست كه اگر در سفر باشيد و نويسنده نيابيد فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ آن را مقبوضه گفت كه رهن بى قبض درست نباشد، ازينجا است كه رهن دين درست نباشد، كه قبض ركن رهن است، و قبض جز در عين صورت نبندد. قراءة مكى و ابو عمرو فرهن، و رهن جمع رهان است، كجدار و جدر و كتاب و كتب و حمار و حمر. و گفتهاند رهن بضم راء و حاء، و قراءت باقى فرهان بالف و كسر راء رهان جمع رهن است كحبل و حبال، و بحر و بحار و رهن جمع رهان است كجدار و جدر و كتاب و كتب و خمار و خمر و گفتهاند رهن، جمع رهن است كسقف و سقف. زجاج گفت فعل در جمع فعل اندك است، لكن درست است. ابو عبيد گفت در سخن عرب نيافتيم فعل كه جمع آن فعل است الّا اين دو كلمت، رهن و سقف، يقال رهن و رهن و سقف و سقف. و مرا هنت گروستدن و دادن بود، رهنت گرو دادم، ارتهنت گرو ستدم، و ارهنت بجاى رهنت استعمال كردن فصيح نيست، اگر چه آوردهاند. قال ابن فارس.
يقال رهنت الشيء و لا يقال ارهنته. و ارهان بمعنى اسلاف درست است. يقال ارهنت فى كذا، اى اسلفت فيه. و الرّهن و الرهين و الرهينه گروگان بود، و المرهون گروگان كرده بود. فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً بمعنى ائتمن است، ميگويد اگر كسى از شما كسى را امين كند و امانت پيش وى نهد، فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ روا بود كه ها باز ستاننده شود كه او امين آن امانت است، پس آن امانت اوست باستوارى با وى منسوب است نه بخداوندى، و با خداوند منسوب است بخداوندى وَ لْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ و فرمودم اين امانت دار را كه از خشم و عذاب اللَّه بپرهيز، و امانت بجاى آر، و بى خيانت بازرسان.
قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «آية المنافق ثلاث و ان صام و صلى و زعم انه مسلم، اذا حدث كذب، و اذا وعد اخلف. و اذا اؤتمن خان.»
و روى انه قال «لا ايمان لمن لا امانة له و لا دين لمن لا عهد له»
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «اربع اذا كن فيك لا تبال ما فاتك من الدنيا حفظ امانة و صدق حديث و عفت فى طعمة و حسن خليقة»
و قال «اداء الحقوق و حفظ الامانات دينى و دين النبيين من قبلى.»
پس خطاب با گواهان گردانيد و گفت وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ، ابن عباس در تفسير اين آيت گفت من الكبائر كتمان الشهادة. و فى الخبر «من كتم شهادة اذ دعى كان كمن شهد بالزور»
و قال «عدلت شهادة الزور بالاشراك باللّه ثلاث مرات، ثم قرء: فاجتنبوا الرجس من الاوثان و اجتنبوا قول الزور»
ميگويد گواهى پنهان مداريد اگر صاحب حق نداند كه تو وى را گواهى، پيش از پرسيدن گواهى بايد داد، بحكم خبر كه مصطفى گفت ع
«خير الشهود الذى يأتى بالشهادة قبل ان يسألها»
و اگر صاحب حق داند كه تو وى را گواهى، پس تا از تو گواهى دادن در نخواهد گواهى نبايد داد، بحكم آن خبر كه گفت «خيركم قرنى ثم الذين يلونهم ثم الذين يلونهم، ثم يفشوا الكذب حتى يشهد الرجل قبل ان يستشهد»
وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ قال مجاهد اى كافر قلبه، گفت هر كه گواهى پنهان دارد دل وى كافر شد، وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ من بيان الشهادة و كتمانها.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ الآية...
روزى و چه روزى، كارى و چه كارى، روز بازارى و چه روز بازارى، داوريگاه دنيا بسى ديدهاى، باش تا بداوريگاه قيامت رسى، درگاه پادشاهان بسى ديدهاى باش تا درگاه عزت ذو الجلال بينى، ديوان مظالم سلاطين بسى ديدهاى باش تا ديوان مظالم قيامت بينى، سراپرده هيبت زده، بساط جلال گسترده ايوان كبرياء بر كشيده، ميزان عدل در آويخته، صراط راستى باز كشيده، فراديس جمال آراسته، دوزخ هيبت بر آشفته. رب العالمين گفت بترسيد از چنين روز كه جهانيان را همه از دور آدم تا منتهى عالم از خاك بيرون آرند و بمحشر رانند، فصل و قضا را و ثواب و عقاب را. همانست كه جاى ديگر گفت عُرِضُوا عَلى رَبِّكَ صَفًّا، و مصطفى ع گفت «يعرض الناس يوم القيمة ثلاث عرضات فاما عرضتان فجدال و معاذير، و اما العرضة الثالثة فعند ذلك تطاير الصحف فى الايدى، فآخذ بيمينه و آخذ بشماله»
يكى را بينى از خاك بر آمده و چون خاكستر از ميان آتش، يكى چون در شاهوار از ميان صدف. بزرگان دين گفتهاند كه فردا اين رويها همه رنگ دلها گيرد، هر كرا امروز دل سياه است، فردا روى وى سياه بود وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى، فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى
و هر كرا امروز دل روشن است و بنور معرفت آراسته، فردا آن روشنايى بر ظاهر افتد و رنگ رويش آفتاب وار در عرصه كبرى بتابد، جمال روى بلال در آن عالم چنان تابد كه جمال روى يوسف درين عالم، چه زيان اگر ظاهر سياه مىنمايد، دلى هست چون شمع رخشان و خورشيد تابان، چه باشد اگر كيسه تهى بود و وطن خراب، سرى دارد آبادان، و اللَّه بوى نگران. پيرى را پرسيدند كه فردا درويشان بمحشر چگونه شوند؟ گفت پيشروان باشند. ماندگان لشكر نبينى كه چون كاروان روى فاپس كند هر چه خر لنگ بود همه در پيش افتد.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ اگر در معاملات درى ببست يكى بر گشاد، اگر در ربوا فرو بست چه زيان كه در سلم بر گشاد. چنين است سنت خداوند عز و جل، اگر راهى بر بندد صد ميدان در پيش نهد، اگر از يك لقمه باز زند صد نواله در پيچيد.
نيكبخت اوست كه كار خود با خداى گذارد، و از حول و قوت خويش بيرون آيد تا كار وى بسازد، چنانك بايد بنده خود را نشايد و بكار نيايد، چنانك خداى وى را شايد و بكار آيد، نبينى كه برداشت خصومت را و صلاح معاش بندگان را كيفيت معاملات ايشان را در آموخت، و راه احتياط و استظهار بايشان نمود، و دبيران را و گواهان عدل را بر اثبات حقوق بگماشت، تا خصومت از ميان بندگان منقطع شود و برادروار با يكديگر زندگانى كنند. اين بشارتى عظيم است و اشارت بآنك فردا در قيامت رحمت كند بر بندگان و همين كرم نمايد، و خصومت از ميان ايشان بردارد. و ذلك فيما
روى عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم حكاية عن اللَّه عز و جل «تواهبوا فيما بينكم فقد وهبت منكم مالى عليكم».
النوبة الاولى
قوله تعالى: لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ خداى راست هر چه در آسمانهاست و هر چه در زمين وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ و اگر پيدا كنيد آنچه در دلها داريد و باز نمائيد بكردار، أَوْ تُخْفُوهُ يا نهان داريد در دل و پيدا نكنيد بكرد يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ شمار كند اللَّه با شما بآن فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ تا بيامرزد ان را كه خواهد وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ و عذاب كند آن را كه خواهد وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (۲۸۴) و خداى بر همه چيز تواناست.
آمَنَ الرَّسُولُ استوار گرفت و گرويد پيغامبر بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ بآنچه فرو فرستادند بوى مِنْ رَبِّهِ از خداوند وى وَ الْمُؤْمِنُونَ و گرويدگان همه كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ هر يكى بگرويد بخداى وَ مَلائِكَتِهِ و فريشتگان وى وَ كُتُبِهِ و نامهاى وى وَ رُسُلِهِ و فرستادگان وى لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ جدا نكنيم ميان يكى از پيغامبران وى و ميان ديگران وَ قالُوا و گفت رسول و مؤمنان همه سَمِعْنا وَ أَطَعْنا بشنيديم و فرمانبردار آمديم غُفْرانَكَ رَبَّنا آمرزش تو خواهيم از تو خداوند ما وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ (۲۸۵) و بازگشت با توا است.
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها بر ننهد خداى بر هيچ تن مگر توان آن لَها ما كَسَبَتْ هر تن راست آنچه بكردار كند از نيكى وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ و بر هر تن است از بدى آنچه كند رَبَّنا رسول گفت و مؤمنان خداوند ما لا تُؤاخِذْنا مگير ما را إِنْ نَسِينا اگر فراموش كنيم أَوْ أَخْطَأْنا يا بى قصد خطايى كنيم رَبَّنا خداوند ما وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً بر ما منه گرانبارى در فرمان و در پيمان كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا چنانچه بريشان نهادى كه پيش از ما بودند رَبَّنا خداوند ما وَ لا تُحَمِّلْنا بر ما منه ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ چيزى كه تاوستن نيست ما را و از آن وَ اعْفُ عَنَّا و فراخ فرا گذار از ما وَ اغْفِرْ لَنا و بيامرز ما را وَ ارْحَمْنا و ببخشاى بر ما أَنْتَ مَوْلانا تو خداى مايى يار و مهربانى فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ (۲۸۶) يارى ده ما را بر گروه كافران.
النوبة الثانية
قوله تعالى: لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ در همه قرآن سماوات بلفظ جمع است، و ارض بلفظ وحدان، اما گفت وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ در قرآن همين يك جاى است كه هفت زمين درو مسمّى است. و نيز در همه قرآن سمع بلفظ وحدان است و ابصار بلفظ جمع، همچون ظلمات و نور وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ علماء تفسير مختلفاند كه اين خاص است يا عام، گروهى گفتند خاص است، آن گه در تخصيص آن نيز مختلف شدند. مجاهد گفت اين در اقامت و كتمان شهادت مخصوص است، كه در ابتداء آيت ذكر آن رفته و گفته وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ مقاتل گفت اين آيت خصوصا بدان آمد كه گروهى مؤمنان ميل داشتند بكافران، و دوستى ايشان در دل گرفته، رب العالمين گفت اگر آشكارا كنيد آنچه در دل داريد از دوستى كافران يا پنهان داريد و بيرون ندهيد، اللَّه شما را بآن شمار كند، همانست كه جاى ديگر گفت قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللَّهُ و فى الخبر «ان اللَّه تعالى اخذ الميثاق على كل مؤمن ان يبغض كل منافق، و على كل منافق ان يبغض كل مؤمن» و قال «من احب قوما و الاهم حشر معهم يوم القيمة.»
اما ايشان كه آيت بر عموم راندند: قومى گفتند كه منسوخ است، چون ابن مسعود و ابو هريره و عايشه و روايت سعيد بن جبير از ابن عباس و عطا و قتاده و كلبى، و جماعتى گفتند كه آيت محكم است نه منسوخ، چون حسن و ربيع و قيس بن ابى حازم و روايت ضحاك از ابن عباس. اما ايشان كه منسوخ گفتند ميگويند آن روز كه اين آيت فرو آمد وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ جماعتى از ياران چون ابو بكر و عمر و عبد الرحمن عوف و معاذ جبل، و قومى از انصار بر رسول خدا آمدند گفتند يا رسول اللَّه كلفنا من العمل ما لا نطيق ان احدنا ليحدّث نفسه بما لا يحب ان يثبت فى قلبه فنحن نحاسب بذلك. فقال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «فلعلّكم تقولون كما قالت بنو اسرائيل سمعنا و عصينا قولوا سمعنا و اطعنا» فقالوا سمعنا و اطعنا، فانزل اللَّه سبحانه الفرج بقوله: لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها فنسخت هذه الآية.
معنى خبر آنست كه ياران گفتند يا رسول اللَّه بر ما آن نهادند كه ما را طاقت كشش آن نبود، بسى سخنان در دل ما فراز آيد كه ما نخواهيم كه آن در دل بماند و ثابت شود، اگر ما را در آن حساب خواهد بود كار دشخوار است، رسول گفت شما همان مىگوييد كه بنو اسرائيل گفتند سمعنا و عصينا، شما چنان مگوييد بلكه گوئيد سمعنا و اطعنا، همه بگفتند سمعنا و اطعنا، پس از آن آيت آمد لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها و اين آيت بدان منسوخ شد. و مصطفى ع بر وفق اين آيت گفت «من هم بحسنة فلم يعملها كتبت له حسنة، فان عملها كتبت له عشرة امثالها الى سبع مائة و سبع امثالها، و من هم بسيئة فلم يعملها لم تكتب عليه فان عملها كتبت عليه سيئة واحدة» و قال «ان اللَّه عز و جل قد تجاوز لامتى ما حدثوا به انفسهم ما لم يعلموا او يتكلموا به» رب العالمين دانست كه مسلمانان را وسوسها بود كه در آن بانفس خود بر نيايند ازيشان آن فرو نهاد، و كار با كردار و گفتار افكند. و ايشان كه گفتند آيت محكم است و از آن هيچ چيز منسوخ نه، گفتند معنى محاسبت نه مؤاخذت و معاقبت است كه تعريف حال ايشان است و تقرير گناه برايشان. ميگويند روز قيامت رب العالمين گناه بنده بر بنده مقرر كند و يكى يكى با ياد وى دهد، گفتار زبان و كردار جوارح و انديشه دل، آن گه آن را كه خواهد بيامرزد بفضل خود، و آن را كه خواهد عذاب كند بعدل خود، چنانك گفت فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ همانست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت در خبر صحيح «ان اللَّه يدنى المؤمن فيضع عليه كنفه و يستره و يقول أ تعرف ذنب كذا؟ أ تعرف ذنب كذا؟ فيقول نعم اى ربّ، حتى قرّره بذنوبه و رأى فى نفسه انه هلك، قال سترتها عليك فى الدنيا، و انا اغفرها اليوم فيعطى كتاب حسناته، و اما الكافرون و المنافقون فينادى بهم على رؤس الخلائق، هؤلاء الذين كذبوا على ربهم، الا لعنة اللَّه على الظالمين»
فَيَغْفِرُ و يُعَذِّبُ شامى و عاصم و يعقوب هر دو كلمت برفع خوانند بر معنى ابتدا، اى فهو يغفر و يعذب ديگران بجزم خوانند «فيغفر» و «يعذب» بر نسق و عطف بر اول، اعنى يحاسبكم: سفيان ثورى گفت يغفر لمن يشاء الذنب العظيم و يعذب من يشاء على ذنب الصغير لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون، ثم قال: وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ من المغفرة و العذاب.
آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ الآية... اى من كتابه و دينه، براست داشت و ايمان آورد رسول بآنچه فرو فرستادند بوى از كتاب خدا و دين حق و شرع راست.
وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ و مؤمنان هر يكى ازيشان ايمان آورد بخداى كه يگانه و يكتاست و معبود بيهمتاست، بفرشتگان وى كه همه بندگان و رهيكان ويند، چنانك گفت بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ وَ كُتُبِهِ و بنامهاى وى كه از آسمان بپيغامبران فرو فرستاد. و كِتابَهُ بتوحيد قراءة حمزه و كسايى است، و مراد بدان قرآن است، زيرا كه هر كه بقرآن ايمان آورد بجمله كتب ايمان آورد، كه در قرآن بيان روشن است كه آن همه حق است، و روا باشد كه كتاب اسم جنس بود بمعنى كثرت، چنانك گويند كثر الدرهم و الدينار و اهلك فلانا در همه. و فى الحديث «منعت العراق درهمها و قفيزها» و مراد بدين همه كثرت است. باقى قراء وَ كُتُبِهِ خوانند بجمع، زيرا كه ما قبل آن و ما بعد آن جمع است، تا مشاكل ما قبل و ما بعد باشد و بمعنى تمامتر بود، وَ رُسُلِهِ و بفرستادگان وى كه همه پاكاناند و برگزيدگان و وحى گزارندگان و خوانندگان براه حق. و تمامتر خبرى كه در عدد پيغامبران و رسولان و كتابهاى خداى آمده خبر ابو ذر است: قال ابو ذر رض فى سياق الحديث قلت كم الانبياء؟ قال مائة الف و اربعة و عشرون الفا، قلت كم الرسل؟ قال ثلاثمائة و ثلاثة عشر جمّا غفيرا يعنى كثيرا طيبا، قلت من كان اولهم؟ قال آدم. قلت أ نبيّ مرسل؟ قال نعم، خلقه اللَّه بيده و نفخ فيه من روحه ثم سوّاه قبلا. ثم قال يا ابا ذر اربعة سريانيون: آدم و شيث و ادريس و هو اول من خط بالقلم و نوح، و اربعة من العرب: هود و صالح و شعيب و نبيك، يا ابا ذر اول انبياء بنى اسرائيل موسى و آخرهم عيسى، و اول الرسل آدم و آخرهم محمد، قلت فكم كتابا انزله اللَّه؟ قال مائة كتاب و اربعة كتب انزل اللَّه تعالى على شيث خمسين صحيفة و انزل اللَّه على ادريس ثلثين صحيفه، و انزل اللَّه على ابراهيم عشر صحائف، و على موسى قبل ان ينزل عليه التورية عشر صحائف. و انزل اللَّه التورية و الانجيل و الزبور و الفرقان، و ساق الحديث بطوله. و عن عبد اللَّه بن دينار و كان يقرأ الكتب قال انزلت التورية فى ست مضين من شهر رمضان، و انزل الزبور فى اثنتي عشرة من شهر رمضان بعدها باربع مائة سنة و اثنتين و ثلثين سنة، و انزل الانجيل فى ثمانى عشرة من الشهر بعده بالف عام و خمسة عشر عاما، و انزل القرآن فى اربع و عشرين بعده بثمانى مائة عام. لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ لا نفرق بنون قرائت قراء سبعه است بر اضمار قول، تقديره: قالوا لا نفرق بين احد من رسله بين احد و الآخرين من رسله. گفتند جدا نكنيم ميان يكى از فرستادگان وى و ميان ديگران، چنانك جهودان كردند و ترسايان كه ببعضى ايمان آوردند و ببعضى نه و هو كفرهم بمحمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، و هم يجدونه مكتوبا عندهم فى التورية و الانجيل يعقوب لا يفرق خواند بيا، و اين محمول است بر لفظ كل، و چنانك آمن بلفظ واحد بروى محمول است، كانه قال كلّ لا يفرق بين احد من رسله، همانست كه آنجا گفت لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ جاى ديگر گفت وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ.
وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا اى سمعنا قولك و اطعنا امرك، ميگويد: رسول گفت و مؤمنان همه سمعنا بشنيديم، يعنى بسمع قبول، بگوش پذيرفتارى، چنانك گويند، سمع اللَّه لمن حمده، اى قبّل اللَّه. سماعون للكذب ازين باب است، اى قابلون له، و يقال ما سمع فلان كلامى، اى ما قبله. و در دعا گويند اللهم اسمع و استجب، يعنى اللهم، اقبل. فرق است ميان اين امت و ميان امت موسى، ايشان گفتند سمعنا و عصينا، و اين امت گفتند سمعنا و اطعنا، ميگويد شنيديم آنچه ما را بر آن خواندى و در آنچه شنيديم فرمانبرداريم، بجان پذيرفته و گردن نهاده. غُفْرانَكَ نصب نون بر سؤال است يعنى نسألك غفرانك، از تو آمرزش مىخواهيم خداوند ما. وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ بازگشت پس مرگ با تو است، فتجاوز اللَّه عن ذنوبهم و رحمهم و اعطاهم الذى سألوه.
رب العالمين باين آمرزش كه مؤمنان از وى خواستند، ايشان را بيامرزيد، و بر ايشان رحمت كرد، و مراد ايشان بداد، كه خداوندى كريم است، دوست دارد كه از وى خواهند و بيامرزد آن را كه آمرزش خواهد، و فى هذا المعنى ما
روى ابو هريرة: قال سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم يقول «ان عبدا اصاب ذنبا فقال يا رب اذنبت ذنبا فاغفر لى، فقال ربه عز و جل علم عبدى انّ له ربّا يغفر الذنب و يأخذ به فغفر له، ثم مكث ما شاء اللَّه ثم اذنب ذنبا آخر، فقال اى ربّ! اذنبت ذنبا فاغفر لى، فقال ربّه عز و جل علم عبدى ان له ربا يغفر الذنب و يأخذ به فغفر له ثم مكث ما شاء اللَّه ثم اذنب ذنبا آخر فقال اى ربّ! اذنبت ذنبا فاغفر لى فقال ربه عز و جل علم عبدى ان له ربا يغفر الذنب و يأخذ به قد غفرت لعبدى فليعمل ما شاء
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها كلفت ناتاوست است و تكليف ناتوان بر نهادن و رنج نمودن، قال زهير:
وسع نامى است طوق را و طاقت را، ميگويد بر ننهد خداى بر هيچ كس مگر آن توان كه وى را داد. همانست كه جاى ديگر گفت لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها خداى بر هيچكس بار ننهد مگر آن توان كه وى را داد، ابن عباس گفت هم المؤمنون وسع اللَّه عليهم امر دينهم و لم يكلفهم الّا ما هم له مستطيعون، فقال يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ و قال ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ و قال فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ.
لَها ما كَسَبَتْ همچنانست كه گفت لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى نيست مردم را جز از آن كه كند، يعنى آنچه كند از نيكى وى را در آن مزد است وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ و آنچه كند از بدى بر وى وزر و وبال آن كردار است. لَها دليل است بر خيز و كردار نيكو، و عَلَيْها دليل است بر شر و كردار بد. كسب و اكتسب يكى است كه جاى ديگر گفت كَسَبَ سَيِّئَةً چنانك گفت لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ جاى ديگر جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ و گفتهاند، كسب آنست كه بنفع ديگران مشغول شود، و اكتساب آنست كه بنفع خود كوشد، پس او كه بخود مشغول است، عليه فى ذلك الحساب، و او كه بنفع ديگران مشغول است، له به الثواب و ليس عليه فيه الحساب.
رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا معنى آنست كه رسول و مؤمنان گفتند رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا اين دعا و هر چه درين دعوات است تا آخر سورت مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم خواسته است شب معراج، پس اين امت را بدادند و در آموختند كه چنين گوئيد و چنين خواهيد، لا تُؤاخِذْنا مگير ما را اگر فراموش كنيم يا بى قصد چيزى كنيم، ما را بفراموشكارى و بخطا مگير، مؤاخذت اينجا از يكى است يعنى از اللَّه، همچون لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ يعنى لا يأخذكم اللَّه، و يقال قاتلهم اللَّه اى قتلهم اللَّه. و عرب مفاعلت از يك تن روا دارند، چنانك شاعر گفت:
يريد شتمنى. و اجابت اين دعا از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم روايت كردند، گفت: رفع عن امتى الخطاء و النسيان و ما استكرهوا عليه، و در قرآن است وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ عمر خطاب مردى را ديد كه ميگفت اللهم اغفر لى خطاياى گفت ان الخطاء مغفور و لكن قل اللهم اغفر لى عمدى اخطأ يخطئ بمعنى زلّ و هو ضد اصاب، يعنى كه خطا كرد بى قصد. و خطأ يخطأ خطأ و خطاء در بدى بود همچون اساء. اگر از كسى كارى آيد خطابى قصد، مخطى است، و اگر بدى آيد بقصد خاطى است. قال اللَّه تعالى إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ و قال لا يَأْكُلُهُ إِلَّا الْخاطِؤُنَ.
رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً اين واو عطف است بر لا تُؤاخِذْنا و آنچه پس اين آيد همچنين ميگويد خداى ما! بر ما منه گرانبارى، چنانك بر پيشينيان نهادى، و آن چنانست: كه جهودان را فرمود در عقوبت پرستيدن گوساله كه خويشتن را بكشيد، آن اصر بود. و همچنانك از حواريون عيسى درخواست، تا يك تن ازيشان اجابت كند تا شبه عيسى بر وى افكند تا جهودان وى را بردار كنند. و گفتهاند پنجاه نماز كه بر ايشان بود، و ربع مال در زكاة، و نجاست از جامه بريدن، و هر كس كه بشب گناه كردى، بامداد ظاهر بروى نبشته بودى، آن همه اصر بود. و اجابت آن دعا آنست كه اللَّه گفت «وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ» و پيمان بزرگ گران كه ميان قوم و قبيله باشد عرب آن را آصره خوانند. قال الشاعر:
رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا لا تحمّلنا و لا تحمّل علينا يكسانست، وَ لا تُحَمِّلْنا غايت تر است. ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ الطّاقة و الطوق واحد و هى القوة. ميگويد بر ما منه آنچه تاوستن نيست ما را بآن، يعنى اعمال و احكام گران درين جهان، و عذاب دوزخ در آن جهان. و گفتهاند حديث نفس و وسوسه است، و اجابت اين دعا آنست كه اللَّه گفت لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها. قومى از متكلمان كه تكليف ما لا يطاق جائز دارند، اين آيت گويند، دعا كردن ببازداشت تكليف ما لا يطاق دليل است كه آن متصور است و جائز، كه اگر متصور نبودى اين درخواست محال بودى، خصم ايشان جواب مى دهد كه آنچه ميخواهند نه بازداشت تكليف ما لا يطاق است، و نه تكليف ناممكن، بل كه اعمال و شرايع گران است، كه طاقة آن دارند، لكن برنج و دشخوارى، از اللَّه ميخواهند، تا آن رنج و دشخوارى بر ايشان ننهد، چنانك بر پيشينيان نهاد. اين همچنانست كه كسى گويد ما اطيق كلام فلان، من طاقت سخن فلان ندارم، نه آن خواهد كه در قدرت من نيست شنيدن سخن وى، و لكن معنى آنست كه شنيدن سخن وى بر من گرانست، اين همچنين است. وَ اعْفُ عَنَّا و فراخ گذار از ما، از اينجاست كه گويند فعلى الدنيا العفاء يعنى فراخ فرا گذار تا شود،و فى الخبر: «يا بن جعثم اذا اصبحت آمنا فى سربك، معافا فى بدنك، عندك قوت يومك، فعلى الدنيا العفاء»
و انشدوا:
و عفوّ نامى است از نامهاى خداوند عز و علا، نص قرآن بدان آمده. و در خبر است كه عايشه گفت يا رسول اللَّه اگر شب قدر دريابم و بدانم، چه گويم؟ و از خدا چه خواهم؟ گفت «قولى اللهم انك عفو تحبّ العفو، فاعف عنى»
و معنى عفو درگذارنده گناهان است و سترنده عيب عذر خواهان، و ناپيدا كننده جرم اوّاهان. اجابت اين دعا آنست كه رب العزة گفت «وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ».
وَ اغْفِرْ لَنا اصل غفر ستر است، غفر و مغفرت و غفران آمرزش است، يعنى كه چيزى بر كسى فرا پوشد، غفاره سرپوش است و مغفر خود، جم غفير از آن گويند كه از انبوهى يكديگر را پوشيده ميدارند، غافر و غفور و غفار هر سه نام خداست.
در نصوص كتاب و سنت، غافر آمرزگارست و پوشنده. غفار و غفور بناء مبالغت است يعنى فراخ آمرزنده و فراخ پوشنده، و اجابت اين دعا آنست كه رب العزة گفت إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً و فى الخبر: يقول اللَّه عز و جل «من لقينى بقراب الارض خطيئة لا يشرك بى شيئا لقيته بمثلها مغفرة».
وَ ارْحَمْنا معنى رحمت بخشايش است و مهربانى و مهر نمايى، نه ارادت نعمت، چنانك اهل تأويل گويند: اعتقاد آنست كه رب العالمين مهربانست و بخشاينده درين جهان بر همگان، آشنايان و بيگانگان، و در آن جهان خاصه بر آشنايان و مؤمنان.
و در خبر است كه اللَّه بر بندگان مهربان ترست از مادر بر فرزند، و از مهربانى وى است كه بندگان را بر يكديگر مهربانى فرمود، و مهربانى خود ثمره مهربانى ايشان كرد و در آن بست، چنانك در خبر است
«الراحمون يرحمهم الرّحمن.» «ارحموا من فى الارض يرحمكم من فى السماء»
و اجابت اين دعا آنست كه اللَّه گفت عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ «كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» و يقال وَ اعْفُ عَنَّا من الافعال وَ اغْفِرْ لَنا من الاقوال وَ ارْحَمْنا من العقد و الاضمار، وَ اعْفُ عَنَّا فى سكرات الموت وَ اغْفِرْ لَنا فى ظلمة القبر، وَ ارْحَمْنا فى اهوال القيمة. و گفتهاند حكمت در آن كه اول عفو گفت، پس مغفرت، پس رحمت آنست كه عفو عقوبت ناكردن است بر گناه، هر چند كه گناه ظاهر بود، و مغفرت پوشيده داشتن گناه است و با چشم نياوردن، و رحمت نواختن است و مهربانى نمودن، پس مغفرت بليغتر از عفو است، و رحمت تمام تر از مغفرت، ازين جهت باول عفو گفت و بآخر رحمت.
أَنْتَ مَوْلانا در لغت عرب مولا را معانيست: المولى هو اللَّه، و المولى ابن العم، و المولى هو المعتق و كذلك المعتق، و المولى الناصر، و المولى الزوج، و اصلها كلها من الولى، فهو مفعل من الولى و هو القرب، فالمولى ما لزمك من شيء او لزمته. و منه قوله تعالى مَأْواكُمُ النَّارُ، هِيَ مَوْلاكُمْ و المولى فى اسماء اللَّه تعالى معناه الناصر العاطف القريب و كذلك الولىّ. أَنْتَ مَوْلانا معنى آنست كه تو خداوند و يار مايى، دارنده و باز دارنده و نگه دار مايى، پذيرنده و دستگير و داورى دار مايى. فَانْصُرْنا نصرت و نصر در لغت عرب يارى دادن بود و روزى دادن بود، ارض منصورة اى ممطورة. من كان يظن ان لن ينصره اللَّه اى لن يرزقه اللَّه. و ناصر و نصير يارست و منتصر كينه كش.
فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ ميگويد يارى ده ما را بر گروه كافران.
اجابت دعا آنست كه گفت كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ.
و معنى كفر و كفران ناسپاسى است، و كافر و كفور ناسپاس است، و كافر ضد مسلمان از آن گرفتهاند، نه آن ازين، از بهر آنك كافر ناسپاس نعمت خداى آمد، نعمت از وى يافت و ديگرى را پرستيد، و ناسپاسى بد پاداشى بود، فلا كفران لسعيه، ازين است. اللَّه ميگويد بنزديك من بد پاداشى نيست. جاى ديگر گفت فَلَنْ يُكْفَرُوهُ يعنى با شما در كردار شما بد پاداشى نيست. و اصل كفر ستر است، نعمت بپوشيدن كه از منعم به سپاسدارى بر تو پديد نيايد، و از بهر اين برزگر را كافر خوانند، كه تخم بپوشد در زمين. و عرب شب را كافر خواند، كه جهان بپوشد، و ديه را كفر خواند كه مردم را بپوشد بديوار. و در خبر است «ساكن الكفور كساكن القبور» يعنى ساكن الرساتيق.
آوردهاند كه معاذ جبل رض هر گه اين سورة البقره خواندى، چون بآخر رسيدى كه فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ گفتى آمين! و روى ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال «الآيتان من آخر سورة البقرة من قرأهما فى ليلة كفتاه»
يعنى كفتاه قيام الليل. و روى «لا تقرئان فى دار ثلث ليال فيقربها شيطان»
و قال قتاده ان اللَّه تعالى كتب كتابا قبل ان يخلق السماوات و الارض بالفى عام فوضعه عنده و انزل منه آيتين، ختم بها سورة البقرة فايّما بيت قرئتا فيه لم يدخله شيطان ثلث ليال.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ ملكا و ابداعا، و خلقا و اختراعا، اوجدهم من العدم، فملكهم ملك عزة و اقتدار، لا ملك استفادة و اكتساب، يفعل فيهم ما يشاء و يحكم ما يريد. ميگويد هر چه در آسمانهاست و در زمينها، همه ملك خداى است، ملك ايجاد و عزت، نه ملك اكتساب و وراثت، آن ملك آدميانست كه بحكم بيع و هبت يا باكتساب و وراثت حاصل شد، لا جرم آن حكم كه ملك ايشان را درست كرد، هم آن حكم حق مملوك بر ايشان واجب كرد، و ملك خداى از نيست هست كردن است، و پس نبود آفريدن و از آغاز نوساختن، پس ملك وى بملك كس ماننده نيست، و كس را بروى در آن حكم نيست، و آنچه كند در آفريده خود بحجت خداوندى خود، از وى داد است و ستم نيست. بيداد آن باشد كه كسى كارى كند كه آن كار آن كس را نرسد، و اللَّه را رسد هر چه كند بحجت آفريدگارى و كردگارى و پادشاهى، جل سلطانه و عظم شأنه و عز كبرياؤه و حقت كلمته و علت عن درك العقول حقيقته.
لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ نه بدان گفت كه تو دل بدان بندى و بدان مشغول شوى، لكن تا دل در آفريدگار آن بندى و صانع را بينى، همانست كه گفت «لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَهُنَّ» آسمان و زمين كه آفريد، نظرگاه عامه خلق را آفريد، تا در صنع نگرند و از صنع بصانع رسند. همانست كه گفت «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.» باز اهل خصوص را منزلت برتر نهاد، از نظر عبرت با نظر فكرت خواند، و از صنع با فكرت گردانيد گفت: أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ باز مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم را از درجه خصوص برگذرانيد و بحقيقت افراد راه داد و در نقطه جمع فرو آورد، تا نظر وى از صنع و صفت برتر آمد، با وى گفت «أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ.» اول منزل آگاهانست، دوم رتبت آشنايان، سوم درجه دوستان و نزديكان. از اول برقى تافت از آسمان عزت، رهى در آگاهى آمد» پس نسيمى دميد از باغ لطف رهى آشنايى يافت، پس شربتى يافت از جام دوستى از خودى بيخود شد، همه او را شد. آگاهى حال مزدور است، آشنايى صفت مهمانست، دوستى نشان نزديكانست، مزدوران را مزد است، و مهمانان را نزل، و نزديكان را راز، مزد مزدور در خور مزدور است، و نزل مهمان در خور ميزبان است، و او كه نزديك است خود غرقه عيانست.
وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ شگرف آمد كار آن كس كش سر و كار با اوست! جليل است آن عتاب كه عتاب كننده اوست! بجان خريد بايد آن شمار كه شمار كننده اوست! قدر اين خطاب آن جوانمرد طريقت شبلى دانست كه ميگفت بار خدايا چه باشد گر گناه عالميان جمله بر گردن شبلى نهى؟ تا فردا در آن خلوتگاه در هر گناهى با من شمار كنى و با توام سخن دراز گردد.
اشارت خلوتگاه بآن خبر است كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت «ما منكم من احد الا سيكلّمه ربه، ليس بينه و بينه ترجمان و لا حجاب يحجبه». اعرابيى آمد و از مصطفى پرسيد كه فردا حساب من كه خواهد كرد؟ رسول گفت اللَّه شمار بندگان كند اعرابى برگشت بشادى و ناز، همى گفت پس من رستم، فان الكريم اذا قدر غفر.
يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ گفتهاند اين كلمت تنبيهى عظيم است كسى را كه در دل روشنايى دارد و در سر آشنايى، چون ميداند كه فردا حساب وى خواهند كرد و از آن گفتار و كردار وى فاخواست، كه چرا رفت و چون رفت، امروز با خود حساب خويش برگيرد، حركات و سكنات و گفتار و كردار خويش پاس دارد. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ازينجا گفت «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا و تهيّئوا للعرض الاكبر»
آمَنَ الرَّسُولُ الآية... تعظيم و تشريف رسول را در وقت مشاهدت گفت آمَنَ الرَّسُولُ و نگفت. آمنت، چنين رود خطاب سادات و ملوك كه بر وجه تعظيم بود، همچنانك خود را گفت جل جلاله در ابتداء سورة فاتحة الْحَمْدُ لِلَّهِ و نگفت الحمد لى، تعظيم نفس خود را و اظهار عز و جلال خود را سبحانه ما اعظم شأنه آمَنَ الرَّسُولُ لمّا فرغ عز و جل من ذكر الايمان و البعث و الجنة و النار و الصلاة و الزكاة و القصاص و الصيام و الحج و الجهاد و النكاح و الطلاق و الحيض و العدة و النفقة و الرضاع و الإيلاء و الخلع و الميراث و الصدقات و النذر و البيع و الشرى و الربوا و الدين و الرهن و ذكر قصص الانبياء و آيات قدرته، ختم السورة بذكر تصديق نبيّه ع و المؤمنين بجميع ذلك، فقال: آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ اين مدح و ثناست بر پيغامبر كه اين احكام را بيان كرد، و رسالت گزارد، و بر مؤمنان كه آن همه احكام و حدود و قصص انبياء و نشانهاى قدرت و عظمت اللَّه كه ياد كرديم بشناختند و پذيرفتند و استوار گرفتند، و ازين بزرگوارتر و جليل تر كه اللَّه تعالى گواهى داد مصطفى را بايمان وى، و گواهى داد مؤمنانرا بايمان ايشان، اين از خداى ايشان را گواهيست، و گواهى بآنست كه ايمان عطائيست، آب و خاك كجا بود، و عالم و آدم چه بود، كه جلال احدى بعنايت ازلى بنده را بايمان گواهى داد و تاج دوستى بر فرق وى نهاد؟
پير طريقت گفت: اى خداوندى كه رهى را بى رهى با خود بيعت ميكنى، رهى را بى رهى گواهى بايمان ميدهى، رهى را بى رهى بر خود رحمت مىنويسى، رهى را بى رهى با خود عقد دوستى مىبندى، سزد بنده مؤمن را كه بنازد اكنون كش عقد دوستى با خود به بست كه مايه گنج دوستى همه نور است، و بار درخت دوستى همه سرورست ميدان دوستى يك دل را فراخ است، ملك فردوس بر درخت دوستى يك شاخست.
آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ هر دو ايمان آوردند هم رسول و هم مؤمنان، لكن شتّان ما هما، ايمان مؤمنان از راه استدلال، و ايمان رسول از راه وصال، ايمان ايشان بواسطه برهان، و ايمان رسول بمشاهده و عيان، و ذلك فيما
روى ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال «رأيت ربّى عز و جل بعينى ليلة المعراج، فقال لى ربى يا محمد! آمن الرسول بما انزل اليه من ربه؟ قلت نعم، قال و من؟ قلت و المؤمنون كل آمن باللّه و ملائكة و كتبه و رسله لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ كما فرّقت اليهود و النصارى. قال و قالوا ما ذا قلت و قالوا سمعنا قولك و اطعنا امرك قال صدقت سل تعطه، قلت، «غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ» قال و قد غفرت لك و لامتك، سل تعطه قلت رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا قال لقد رفعت الخطاء و النسيان عنك و عن امتك و ما استكرهتم عليه، قال قلت ربنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا قال ذلك لك و لامّتك، قلت رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ قال قد فعلت ذلك بك و بامتك سل تعطه. قال قلت ربنا وَ اعْفُ عَنَّا من الخسف وَ اغْفِرْ لَنا من القذف وَ ارْحَمْنا من المسخ أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ قال قد فعلت ذلك بك و بامتك.»
و سئل النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ما كانت جائزتك ليلة عرج بك؟ قال «اعطيت فاتحة الكتاب و خواتيم سورة البقرة و كانتا من كنوز عرش الرحمن لم يعطها نبىّ قبلى»