قرآن کریمبه زبان فارسی

۵ سورة المائدة مدنية (بخش ۱)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

۵- سورة المائدة- مدنية

۱ النوبة الاولى

قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، أَوْفُوا بِالْعُقُودِ تمام بسپاريد و نگه داريد پيمانها كه بنديد با خدايى عز و جل و با خلق. أُحِلَّتْ لَكُمْ حلال كرده آمد شما را و گشاده، بَهِيمَةُ الْأَنْعامِ چهارپايان بسته زبان، إِلَّا ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ مگر آنچه بر شما خوانند غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ نه چنان كه حلال دارنده باشيد صيد را، وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ آن گه محرم باشيد، إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ (۱) اللَّه آن بندد و آن گشايد كه خواهد.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ حلال مداريد و حرمت مشكنيد نشانهاى دين حق را، وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ و نه ماه حرام، وَ لَا الْهَدْيَ و نه قربانى وَ لَا الْقَلائِدَ و نه قلاده‏ها، وَ لَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ و نه قاصدان بيت الحرام را، يَبْتَغُونَ كه ميجويند، فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ فضل خداى ايشان درين جهان، وَ رِضْواناً و خوشنودى وى در آن جهان، وَ إِذا حَلَلْتُمْ و چون از حرام بيرون آييد، فَاصْطادُوا صيد كنيد. وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ و شما را بر آن مداراد و بآن مياراد، شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ دشمنى قوى كه شما را برگردانيدند، عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ از زيارت مسجد حرام، أَنْ تَعْتَدُوا كه اندازه در گذاريد، وَ تَعاوَنُوا و هم پشت و هم دست و يكديگر را يار باشيد، عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ بر نيكى و پرهيزگارى، وَ لا تَعاوَنُوا و يكديگر را يار مباشيد، عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ بر بدكارى و افزونى جويى، وَ اتَّقُوا اللَّهَ و پرهيزيد خداى، إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (۲)، كه اللَّه سخت عقوبت است.

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ حرام كرده آمد بر شما، الْمَيْتَةُ مردار، وَ الدَّمُ و خون، وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ و گوشت خوك، وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ و آن چيز كه در كشتن آن معبودى جز از اللَّه نام برند، وَ الْمُنْخَنِقَةُ و خوه گشته، وَ الْمَوْقُوذَةُ و بسنگ زده، وَ الْمُتَرَدِّيَةُ و از بالايى در افتاده و مرده، وَ النَّطِيحَةُ و بسرو كشته، وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ و آنچه سباع ازو چيزى خورده باشند، إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ مگر آنچه نامرده يابيد و بكشيد، وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ و آنچه بر انصاب كشتند بتان را، وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا و آنچه بچيزى بازى، بِالْأَزْلامِ بر تيرها، ذلِكُمْ فِسْقٌ اين همه بر شما حرامند، الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ امروز كافران نوميد شدند از بازگشتن شما از دين اسلام، فَلا تَخْشَوْهُمْ از فتنه كردن ايشان مترسيد، وَ اخْشَوْنِ و از من ترسيد، الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ امروز روز سپرى كردم شما را دين شما، وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي و بسر بردم شما را نعمت خويش در دين خويش، وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً و پسنديدم شما را اسلام بدينى، فَمَنِ اضْطُرَّ هر كه بيچاره ماند، فِي مَخْمَصَةٍ در گرسنگى و نايافت طعام و بيم مرگ، غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ بى‏آنكه تعرض معصيت كند، فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۳) اللَّه آمرزگار است و مهربان.

النوبة الثانية

اين سورة المائدة صد و بيست آيتست بعدد كوفيان، و دو هزار و هشتصد و چهار كلمه، و يازده هزار و نهصد و سى و سه حرف است. همه در مدينه از آسمان برسول خدا فرو آمد، گفته‏اند مگر يك آيت: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ كه اين در حجة الوداع فرو آمد، كه رسول خدا در عرفات بود بر ناقه عضبا.

و در خبر است كه رسول خدا در خطبه حجة الوداع گفت: «يا ايها الناس ان سورة المائدة من آخر القرآن نزولا، فاحلوا حلالها و حرّموا حرامها».

گفت: اين سورة المائدة در آخر عهد ما فرو آمد، حلال آمد حلال داريد، و حرام آن حرام داريد، و فريضهاى آن بشناسيد. بو ميسره گفت: درين سورة هشتده فريضه است كه در ديگر صورتها نيست: تحريم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما اهل لغير اللَّه به و المنخنقة و الموقوذة و المتردية و النطيحة و ما اكل السبع و ما ذبح على النصب و الاستقسام بالازلام و تحليل طعام الذين اوتوا الكتاب و المحصنات من الذين اوتوا الكتاب و الجوارح مكلبين و تمام الطهور و اذا قمتم الى الصلاة فاغسلوا وجوهكم، و السارق و السارقة فاقطعوا، ما جعل اللَّه من بحيرة و لا سائبة و لا وصيلة و لا حام.

ابو سلمه گفت: رسول خدا (ص) چون از مدينه بازگشت به على (ع) گفت: «يا على! اشعرت انه نزلت علىّ سورة المائدة و نعمت الفائدة؟!».

و روايت ابى كعب است از رسول خدا كه: هر كه سورة المائدة بر خواند وى را بعدد هر جهودى و ترسايى كه در دنيا است ده نيكى بنويسند، و ده بدى از ديوان وى برگيرند، و ده درجه در بهشت وى را بيفزايند. و در اين سورة نه آيت منسوخ است چنان كه رسيم بآن شرح دهيم، و شانزده جايگاه گفت در اين سورة كه: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» روايت است از شعبى و ميمون بن مهران كه در ابتداء اسلام هر چه مى‏نوشتند افتتاح بدين كردند كه «بسمك اللهم»، تا آن گه كه «بسم اللَّه» فرود آمد، پس «بسم اللَّه» مى‏نوشتند، و برين اقتصار مى‏كردند، تا آيت آمد كه: قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ پس همه در هم پيوستند و بنوشتند: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ.

جابر بن عبد اللَّه روايت كند كه مصطفى (ص) بمن گفت: يا جابر! افتتاح بنماز چون كنى؟ گفتم كه: بگويم «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ». گفت: يا جابر! اول بگو: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ». و در خبر است كه عايشه زنى را فرمود كه جامه‏اى بر دوزد چون دوخته بود با وى گفت: «أ ذكرت اللَّه حين بدأت فيه؟» چون آغاز كردى بسم اللَّه گفتى؟ گفت: نه. گفت: باز شكاف، و بنام خدا ابتدا كن. و در خبر است از مصطفى (ص) كه هيچ نبشته كه بر آن نام خدا بود، بر زمين نيفتد كه نه رب العالمين كسى را نينگيزد كه از زمين بردارد، و حرمت آن نگه دارد، پس آن گاه او را باين سبب در بهشت آرد.

قال رسول اللَّه (ص): «اكتبوها فى كتبكم، و اذا كتبتم تكلموا بها»، و قال ابن عباس: «اذا كتبتموها فاقرؤها فانها هى الشافية من كل داء»، و تفسير و معانى و فضائل آيت تسميت بشرح از پيش رفت.

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ابن جريح گفت اين بر خصوص اهل كتاب راست، و معنى آنست كه اى شما كه بكتابهاى پيشين ايمان آورديد، عهدى كه با شما كرده‏ام، و پيمانى كه بسته‏ام در كار محمد (ص) و در نبوت وى، آن عهد و پيمان بجاى آريد، و بوفاء آن باز آئيد، و بيان اين عهد آنست كه رب العالمين گفت: وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ الآية. جمهور مفسران بر آنند كه: اين خطاب بر عموم است، مؤمنان امت محمد را مى‏فرمايد كه عهدها و عقدها كه با خدا و با خلق كنيد وفا كنيد و بسر بريد. اما عهد كه با خدا كنيد نذر است و توبه و سوگند و امثال آن، و عهد با خلق عقدها است و وعدها و شرطها در مبايعات و معاملات و مناكحات، و عهد ذمى و مستأمن هم از اين بابست.

روى انس بن مالك قال: قل ما خطبنا رسول اللَّه (ص) الّا قال: «لا ايمان لمن لا امانة له، و لا دين لمن لا عهد له».

و عن على (ع) قال النبى (ص): «من عامل الناس فلم يظلمهم، و حدثهم فلم يكذبهم، و وعدهم فلم يخلفهم، فهو ممن كملت مروءته، و ظهرت عدالته، و وجبت اخوته، و حرّمت غيبته».

أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعامِ اين باز سخنى ديگر است كه درگرفت. مى‏گويد: خوردن گوشت بهيمة الانعام شما را حلال است و گشاده، و اين از بهر آن گفت كه اهل جاهليت آن را بر خود حرام كرده بودند. جاى ديگر از اين گشاده‏تر گفت: قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ؟. جاى ديگر گفت: وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللَّهُ افْتِراءً عَلَى اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا. و انعام شتر است و گاو و گوسفند، بدليل آنكه گفت: وَ مِنَ الْأَنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً. پس تفصيل آن باين سه بيرون داد، گفت: ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ الى آخر الآيتين. شعبى گفت: بَهِيمَةُ الْأَنْعامِ بچه است در شكم، چون مادر را بكشند و بچه در شكم مرده يابند آن حلال است. مصطفى (ص) گفت: «ذكاة الجنين ذكاة امّه».

ابن عباس ماده گاوى ديد كشته، و بچه داشت در شكم. ابن عباس بآن بچه اشارت كرد، گفت: «هذا من بهيمة الانعام التي احلت لكم». كلبى گفت: «بَهِيمَةُ الْأَنْعامِ» وحش بيابانى‏اند: آهو و خرگور و گاو كوهى، و هر چه صيد آن مباح است. اما تا شتر در آن نبود آن را انعام نگويند، كه نعم باصل ناميست شتر را، و آن ديگر تبع‏اند، و بهيمه بسته زبان بود، يعنى استبهم عليها المنطق و كذلك سميت العجماء، لان المنطق استعجم عليها فلم تفصح به. و بهيمه و انعام هر دو يكسان‏اند اما چون بلفظ مختلف بودند اضافت روا داشتند همچون حق اليقين، و حق هم يقين است، و انما اضيف اليه لاختلاف اللفظين.

إِلَّا ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ يعنى غير ما نهى اللَّه عز و جل عن اكله مما حرم عليكم فى القرآن يقرأ عليكم، و ذلك فى قوله: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ الى قوله وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ، و كذلك فى قوله تعالى و تقدس: وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ. مى‏گويد: بهيمة الانعام شما را حلال است مگر آنچه در قرآن بر شما حرام كردند درين دو آيت كه گفتيم. آن گاه گفت: غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ آن چنان كه در حال احرام چيزى ازين صيد كه گفتيم حلال داريد كه آن هم حلال نيست، محرم را حلال نيست كه صيد بركند، اما صيد بحر رواست، و شرح اين در آخر سورة بيايد بجاى خويش. يقال: رجل حرام و حرم و محرم، و حلال و حل و محل مرد را و زن را حرام گويند. إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ يثبت و يبرم ما يريد، و يمنع و يحرم ما يريد.

مردى بود در روزگار خويش او را كندى گفتندى، راى اهل زندقه داشت. اصحاب وى او را گفتند: اعمل لنا مثل هذا القرآن. مثل اين قرآن از بهر ما بساز. گفت: آرى بسازم چيزى مثل آن. پس روزگارى خود را در حجاب داشت، و عزلت گرفت، و درين انديشه بماند. آخر روزى برون آمد، گفت: من نتوانستم و كس خود طاقت آن ندارد كه مثل قرآن بيارد. من در مصحف نگه كردم، و درين آيت كه در ابتداء سورة المائده است انديشه كردم، و باندازه دو سطر هم امر است بوفا، هم نهى است از دروغ و غدر، و هم تجليل بر عموم، و هم استثنا از جمع، و هم اختيار از قدرت، و هم اثبات حكم. اين معانى در دو سطر جمع كرده، و اين در طاقت هيچ بشر نباشد، كه جمع اين معانى جز در مجلدى نتوان كرد.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ سبب نزول اين آيت آن بود كه: مردى بود او را حطيم مى‏گفتند، نام وى شريح بن ضبيعة بن هند بن شرحيل البكرى، پيش رسول خدا آمد، و گفت: الى ما تدعونا؟ ما را به چه مى‏خوانى يا محمد؟ گفت: «الى شهادة أن لا اله الا اللَّه و اقام الصلاة و ايتاء الزكاة».

جواب داد كه: اين نيكست و لكن مرا در قبيله خود اميرانند و سروران، و بى رأى ايشان كارى نكنم و عقدى نبندم.

اكنون روم و اين حديث برايشان عرض كنم. اگر ايشان مسلمان شوند من با ايشانم و همه را پيش تو آرم. اين بگفت، و بيرون شد، و رسول خدا پيش از آن با ياران گفته بود كه: «يدخل عليكم رجل من ربيعة يتكلم بلسان شيطان»، و آن ساعت كه بيرون شد، رسول (ص) گفت: «لقد دخل بوجه كافر، و خرج بعقبى غادر، و ما الرجل بمسلم».

اين مرد كه درآمد مسلمان نيست. برويى كافرانه درآمد و بپايى غادرانه بيرون شد، و براه در چون مى‏شد بچرندگان اهل مدينه در رسيد، و همه را در پيش گرفت، و به يمامه راند، و براه در اين رجز مى‏گفت: شعر

باتوا نياما و ابن هند لم ينمبات يقاسيها غلام كالزلم‏
خدلج الساقين ممسوح القدمقد لفها الليل بسواق حطم‏
ليس براعى ابل و لا غنمو لا بجزار على ظهر و ضم‏

هذا اوان الشد فاشتدى زيم مسلمانان بر اثر وى برفتند، تا واستانند، نتوانستند، و عاجز بازگشتند. ديگر سال چون رسول خدا و مسلمانان بقصد عمره بيرون آمدند، آواز تلبيه حطيم شنيدند كه از يمامه مى‏آمد در غمار حجاج بكر و ابل، و تجارتى عظيم با وى، و آن سرخ مدينه كه رانده بود هدى خانه كعبه ساخته، و قلائد در گردنهاى آن افكنده. مسلمانان گفتند: يا رسول اللَّه هذا الحطيم خرج حاجا، فخل بيننا و بينه. ما را بدو باز گذار تا داد خود از وى بستانيم. رسول خدا سروا زد، گفت: «انه قلد الهدى».

او قلاده در گردن هدى افكنده است امن خود را. ياران گفتند: اين چيزى است كه ما در روزگار جاهليت ميكرديم و عادت داشتيم. ايشان فاپس ميگفتند، و مصطفى (ص) جواب ايشان ميداد، تا رب العالمين آيت فرستاد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ. در اول چنين فرمود پس بآخر منسوخ گشت. بعضى مفسران گفتند: اين در شأن قريش فرو آمد و خزاعه و بنى كنانه و بنى عامر بن صعصعه كه ايشان در جاهليت در ماه حرام و غير آن غارت و قتل روا ميداشتند، و قومى سعى ميان صفا و مروه نميكردند، و وقوف بعرفات از شعائر دين نميشمردند. پس چون مسلمان شدند رب العالمين ايشان را خبر كرد كه اين همه از شعائر دين حق است، و نشان اسلام است، نگر تا حرمت نشكنيد، و شعائر دين اسلام بجاى آريد، و باين قول شعائر مناسك حج است. قتيبى گفت: «شعائر اللَّه» اى علامات دينه، واحدتها شعيرة، و هى كل شي‏ء جعل علما من اعلام طاعته. عطا گفت: شعائر اللَّه حرمات اللَّه، اتباع طاعته، و اجتناب سخطه. و گفته‏اند: تفسير شعائر خود در آيت مفسر است.

وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لَا الْهَدْيَ وَ لَا الْقَلائِدَ ماه حرام چهارند: ذو القعده، و ذو الحجه و محرم و رجب. معنى آنست كه درين ماههاى حرام قتل و قتال حلال مداريد. جاى ديگر ازين گشاده‏تر گفت: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ. ابن زيد گفت: اين بدان آمد كه كافران در ماه حرام تغيير و تبديل ميكردند، چنان كه رب العزة گفت: يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً، و قصه آنست كه: بو ثمامة جنادة بن عوف بن اميه از بنى كنانه هر سال در سوق عكاظ بايستادى، و گفتى: الا انى قد احللت المحرم و حرمت صفر، احللت كذا و حرمت كذا. آنچه خواستى حلال كردى، و آنچه خواستى حرام كردى، و عرب آن از وى ميگرفتند، و ميپذيرفتند، تا رب العالمين آيت فرستاد كه: إِنَّمَا النَّسِي‏ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ الآية.

وَ لَا الْهَدْيَ هدى و هدى آن بدنه است كه بمنى برند. آن را بدنه نام كردند بدانت آن را و سمن آن را. وَ لَا الْقَلائِدَ اين را دو معنى گفته‏اند، يكى آنست كه: قلائد بمعنى مقلد است يعنى آن هدايا كه قلاده در گردن آن مى‏افكنند، و عادت اهل جاهليت آن بود كه هر كه از حرم بيرون آمدى شاخى از درختان حرم بگرفتى، يا پوست آن باز كردى، و بر گردن شتر خود افكندى تا هر جايى كه رسيدى، ايمن بودى، و كسى تعرض وى نكردى، و هر كه قصد حرم داشتى همچنين چيزى در گردن شتر افگندى ازين موى گوسفند يا پشم شتر. و در خبر است كه مصطفى (ص) نعلين درافگنده بود، يا پس چيزى در كوهان بدنه ميزدند تا خون برآمدى، هر كه ديدى دانستى كه اين هدى است، آن را حرمت داشتى. معنى ديگر آنست كه قلائد عين قلاده است نه مقلدات، و آن شاخ درخت حرم بود كه مى‏گرفتند در جاهليت، و در گردن شتر مى‏افكندند امن خود را.

رب العالمين نهى كرد از آن درخت گرفتن و آن تقليد كردن.

وَ لَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يعنى: و لا قاصدين البيت الحرام. آمين و حاجين و قاصدين بمعنى يكسانند، و اين آن بود كه در عرب چون نه ماه حرام بودى پيوسته جنگ كردندى و حرب ميان ايشان قائم بودى، و از يكديگرشان امن نبودى، مگر كسى كه هدى سوى كعبه راندى، و نشان آن بر خود يا بر شتر كردى از آن قلائد، كه بآن نشان امن يافتى، و كس قصد وى نكردى. پس چون اسلام در پيوست، روزگارى مسلمانان را همان ميفرمودند مصلحت مؤمنان را، پس بآخر منسوخ گشت باين آيت كه رب العزة گفت: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ، و بآن آيت كه گفت: فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا.

اكنون هيچ كافر و مشرك را روا نيست كه حج كند، يا خويشتن را بقلائد و هدى ايمن گرداند.

يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً سياق اين سخن بر وفق عقيده و گفت كافران است، نه از آنكه ايشان را در رضوان حق نصيبى است. يعنى كه ايشان مى‏گويند كه: باين حج، رضاء حق ميخواهيم، و رب العزة از ايشان راضى نه، تا آن گه كه مسلمان شوند، پس طلب رضاء حق. و روا باشد كه يَبْتَغُونَ فَضْلًا بر عموم نهند، و رِضْواناً بر خصوص مؤمنان را باشد، كه مشركان در ابتداء اسلام پيش از نسخ حج ميكردند، و قصد ايشان باين حج طلب روزى دنيا بود، و قصد مسلمانان در حج كردن هم طلب فضل است درين جهان، و هم رضوان حق در آن جهان.

وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا امر اباحت و تخيير است، ميگويند چون از حج و عمره فارغ گشتيد، و حلال شديد، دستورى صيد كردن هست، اگر خواهيد صيد كنيد، و اگر خواهيد مكنيد، هم چنان كه گفت: فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ، كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ، فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها. وطا در اصطياد همچون طا است در اصطبار و اضطجاع و اضطباع و اضطرار.

وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ شنآن بسكون نو قراءت شامى است و بو بكر. باقى بفتح نون خوانند، و فتح قوى‏تر كه اين مصدر است، و مصدر بيشتر بوزن فعلان آيد همچون طيران و لمعان و نزوان، و اختيار بو عبيده و بو حاتم اينست. «ان صدوكم» بكسر الف قراءت مكى و بو عمرو است بر معنى استقبال، يعنى لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ، و قراءت باقى بفتح الف است يعنى لا يحملنكم بغض قوم على الاعداء، لأنهم صدوكم عن المسجد الحرام فيما مضى، لأن الصد كان قد تقدم من المشركين قبل نزول هذه الآية، لانها نزلت بعد عام الحديبية. وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ اى لا يحملنكم، يقال جرمنى فلان على أن صنعت كذا، اى حملنى. ميگويد: بعض اهل مكه بسبب آنكه شما را از مسجد حرام باز داشتند سال حديبيه، شما را بآن مياراد كه اندازه درگذاريد، و بر حجاج يمامه افزونى جوييد، و آنچه محرم است حلال گردانيد.

وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ گفته‏اند: بر و تقوى اينجا اسلام و سنت است، و اثم و عدوان كفر و بدعت، و از مصطفى (ص) پرسيدند كه بر و اثم چيست؟ جواب داد كه: «البرّ ما انشرح له صدرك، و الاثم ما جاءك فى صدرك، و بروايتى ديگر گفت: «البرّ حسن الخلق، و الاثم ما جاءك فى نفسك و كرهت ان يطلع عليه الناس».

و گفته‏اند: هر معروفى كه اللَّه تعالى بر بنده فريضه گردانيده است، يابنده بطوع خود در آن شروع كرده، و بجاى آورده، آن بر است، و هر حدى كه خداى تعالى در شريعت نهاد، و هر اندازه كه پديد كرد چون بنده بر آن اندازه بايستد، و آن حدود بجاى آرد، آن تقوى است. و اثم حدود شرائع از جاى خود بگردانيدنست، و عدوان از حق بيرون شدن و بر خود و بر خلق خدا ستم كردن. پس تحذير كرد و گفت: وَ اتَّقُوا اللَّهَ و لا تستحلوا محرما، إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ اذا عاقب. عقوبت و عقاب آنست كه با جانى گردد بر عقب جنايت او از پاداش بد.

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ اين آيت ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ است كه در اول سورة ياد كرد و شرح اين چند كلمات در سورة البقره رفت، تا آنجا كه گفت: وَ الْمُنْخَنِقَةُ، منخنقه آن شتر يا گاو و يا گوسفند است كه بخوه كشته شود، چنان كه رسن در گردن وى افتد تا بميرد، يا در دام صياد رشته دام در حلق وى افتد و بميرد و بكارد نرسد، و موقوذه آنست كه بچوب ميزنند وى را تا بميرد، يا صياد آن را بسنگ يا بتبر كه آلت جارحه نبود ميزند تا بميرد، و مترديه آنست كه از بالاى بزير افتد، يا در چاهى افتد تا بميرد و بذبح نرسد، و نطيحه آن گوسفند است كه ديگرى او را بسرو مى‏زند تا بميرد.

وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ و هر چه سبعى ناآموخته آن را بكشد، و پاره‏اى از آن بخورد، باقى حرام است. عرب اين همه حرامها حلال ميداشتند، و ميخوردند، رب العالمين مسلمانان را از آن باز زد، و خوردن آن برايشان حرام كرد، آن گه گفت: إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ مگر چيزى كه بدان در رسيد هنوز جان در وى مانده، و بكشى كشتنى تمام، و كشتن تمام آن است كه اوداج ببرد، و خون براند، و مذبوح بچشم بنگرد، و بدست و پاى و دنب تحرك كند. مصطفى (ص) گفت: «ان اللَّه تعالى كتب الاحسان على كل شي‏ء فاذا قتلتم فأحسنوا القتلة، و اذا ذبحتم فاحسنوا الذبح، و ليحدّ احدكم شفرته و ليرح ذبيحته».

و عن عكرمة ان رجلا اضجع شاة و جعل يحد شفرته ليذبحها، فقال النبى (ص): «تريد أن تميتها موتا قبل ان تذبحها».

فصل فى الذكاة

بدان كه حيوان اندرين معنى بر دو ضرب‏اند: يكى مقدور عليه كه دست تو آسان بذكوة آن رسد، و ديگر غير مقدور عليه كه ذبح آن نتوانى، و آسان بدان نرسى. اما آنچه مقدور عليه است شتر است و گاو و گوسفند و مانند آن، ذكاة آن جمله در حلق است و در بر، چنان كه مصطفى (ص) گفت: «الذبح فى الحلق و اللبة لمن قدر، و لا تعجلوا الانفس حتى تزهق».

و كيفيت اين ذكاة آنست كه كارد تيز كند و روى ذبيحه فرا قبله كند، چنان كه حلق ذبيحه و روى كشنده برابر قبله بود، و حلقوم و مرى و ودجين ببرد. اگر بجايى كارد سنگى باشد كه گوشه آن تيز و برنده باشد، يا چوبى تيز يا نى، روا باشد، كه مصطفى (ص) گفت: «ما انهر الدم و ذكر اسم اللَّه عليه فكلوا الا ما كان من سن او ظفر، اما السن فعظم و اما الظفر فمدى الجثة».

اما آنچه غير مقدور عليه باشد بر دو ضربست: يكى وحشى بيابانى چون آهو و خرگوش و مانند آن، ذكاة آن بعقر باشد، هر جاى كه زخم و جرح بر وى توان كرد ذكاة بدان حاصل شود، بشرط آنكه بچيزى محدد آن زخم بر وى آرد كه مصطفى (ص) گفته است در بعضى اخبار: «و اذا اصبت بحده فكل، و اذا اصبت بعرضه فلا تأكل فانه وقيذ»

، و بايد كه بقصد وى بود كه اگر صيدى در احبوله صياد افتد و در آن احبوله كارد بود، و صيد را مجروح كند، و عقر حاصل شود آن صيد حلال نيست، كه فعل قصد در ميان نيست. ضرب دوم حيوانى انسى است كه وحشى شود، و رميده گردد، يا در چاه افتد، و ذكاة آن بحلق نتوان كرد كه دست بدان نرسد، ذكاة آن ضرب همچون ذكاة صيد و وحش بود بهر اندامى كه طعنه بر وى توان زد بر بايد زد، و ذكاة بدان حاصل شود.

وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ گفته‏اند كه: نصب واحد است، و جمع آن انصاب، همچون عنق و اعناق، و گويند كه نصب جمع است، و واحد آن نصاب، و بر جمله نصب عبارت از آن چيز است كه نصب كنند، و مفسران را در اين اختلاف اقوالست. قومى گفتند: سنگها بود بنزديك بتان قربان نهاده، چون از بهر بتان قربان كردندى، خون آن قربانى بر آن سنگها مى‏ريختند، و گوشت بر آن مى‏نهادند تعظيم بتان را، و تقرب كردن بدان.

آن گوشت ميخوردند و بدرويشان ميدادند. قومى گفتند: انصاب خود عين بتان‏اند كه پنداشته بودند، بر نام آن قربان ميكردند. تقدير سخن آنست كه: و ما ذبح على اسم النصب.

ابن زيد گفت: «وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ» و «ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ» هر دو يكسانند. قطرب گفت: على بمعنى لام است يعنى و ما ذبح للنصب، اى لاجل النصب، كقوله: «فَسَلامٌ لَكَ»، اى عليك، «إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها» اى فعليها.

«وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا» ان در محل رفع است، يعنى فحرم عليكم الاستقسام بالازلام، و هو أن يطلب علم ما قسم له من الخير و الشر من الازلام. استقسام آنست كه آن قسمت كه اللَّه كرده در غير از خير و شر وى، علم آن باين ازلام جويد، و اين آن بود كه در جاهليت چوبها ساخته بودند و مانند تيرها در بيت الاصنام نهاده، بر بعضى نوشته كه: امرنى ربى، و بر بعضى: نهانى ربى، و بر بعضى نوشته كه: يسلم، و بر بعضى: لا يسلم، و بر بعضى: يرجع و يغنم، و بر بعضى: لا يرجع و لا يغنم. پس چون يكى را از ايشان كارى پيش آمدى يا قصد سفر داشتى در آن بيت الاصنام شدى و آن تيرها زير جامه پوشيده كرده، يكى بيرون آوردى، و آن نبشته كه برآمدى بر آن حكم كردى از امر و نهى، و گفته‏اند: اين استقسام بالازلام آن بود كه جانورى ميكشتند ميان قومى بقمار، و آن گه چوبى فرا مى‏گرفتند و نامهاى ايشان بر پهلوهاى آن مى‏نوشتند، پس مى‏بگردانيدند بر مثال آن قرعه چوب كه فالگيران بگردانند.

هر نام كه برآمدى از قسمتهاى آن جانور فرا آن كس دادندى، استقسام آن بود، و اين فال كه مردم ميزدند بقرعه چوب از جمله كبائر و فسق است، بايد كه دانى و از آن پرهيز كنى. سعيد جبير گفت: ازلام سنگ‏ريزهاى سپيد بودند كه مى‏بزدند و بر آن حكم ميكردند. مجاهد گفت: ازلام كعاب‏اند كه مقامران و نردبازان دارند. سفيان بن وكيع گفت: شطرنج است، كه اين هم از جمله فسق است.

امير المؤمنين على (ع) بقومى بگذشت كه شطرنج ميباختند، بانگ بر ايشان زد و گفت: «ما هذا التماثيل التي انتم لها عاكفون؟»

گفتند: يا ابا الحسن! اللعب بالشطرنج هو حرام؟ فقال: «نعم هو القمار الاصغر».

و سئل ابو بكر الصديق عن الشطرنج، فنهاه و كرهه و شدد فيه. و سئل عمر بن الخطاب عن الشطرنج، فقال: و أى شي‏ء هو؟ فوصفوا له، فقال: «هو القمار بعينه». و سئل عثمان بن عفان عنه، فقال: «هذا من عمل الجاهلية حرام على المسلمين». و سئل على بن ابى طالب (ع) عنه، فقال: «هو التماثيل و الأباطيل، و هو عمل الجاهلية، و هو حرام حرمها اللَّه و رسوله».

و سئل ابن عباس عنه، فقال: «هو القمار بعينه و هو حرام»، و سئل ابو هريرة عنه، فقال: «تسألنى عن لعب المجوس، الناظر اليها كالزانى». و سئل سعيد بن جبير و الحسن بن ابى الحسن البصرى عنه، فقالا: «الذى يلعب بالشطرنج، هو فاسق، لا يقبل شهادته و لا يسلم عليه». و سئل الاوزاعى عن اللعب بالشطرنج، فقال: «هو خبيث، معه شياطين، و صاحبه ملعون، لانه يشتم الرب و يفترى، و يكذب. و يؤخر الصلاة و يذهب بها نور وجهه، لانه يقول قتلت الشاه، و انما الشاه هو خالقه عز و جل». و سئل سفيان الثورى عنه، فقال: «هو لعب المجوس، و هو اباطيل، لا يشتغل بذلك الاكل عيار شطار و هو لعب كان يلعب به قوم لوط، و من جلس على الشطرنج يلعب به فان الملكين الموكلين به يلعنانه حتى يفرغ منه، فاذا قال قتلت الشاه قالا له: قتلك اللَّه و عذبك».

و سئل احمد بن حنبل عنه، فقال: «هو التماثيل و الأباطيل، ما رأيت احدا من العلماء يلعب به و لا احد من السلف رخص فيه». و قيل لكعب الاحبار: ما تقول فيمن لعب بالشطرنج؟ فقال: «اللعب بالشطرنج حرام، و الذى يلعب بالشطرنج ملعون، و انما الشطرنج هو كيد الشيطان و اول من لعب بالشطرنج كان ابليس، و اول من لعب به من الآدميين نمرود بن كنعان الكافر، ثم لعب به فرعون الذى كان يقول: «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى‏»، قال: و من جلس عند من يلعب بالشطرنج، فقد اشترك مع ابليس و فعله». قيل لكعب: يا ابا اسحاق فما تقول فيمن يلعب بالشطرنج على شبه ادب لا على طريق القمار؟ فقال: «ملعون و رب الكعبة». ثم قال كعب: «الا اخبرك بما هو اعجب من ذلك؟ لقد مر نبى من الانبياء على رجلين يلعبان بالشطرنج، فقال لهما: انكما لو جلستما على عبادة الاوثان كان احب الى مما انتما فيه، لقد كفرتما بقولكما: قاتلت الشاه. اما علمت يا عبد اللَّه ان الشاه هو رب العالمين؟! فمن قال قتلت الشاه فقد كفر باللّه، و من قال مات شاهك فكأنه يستهزئ برب العالمين، فقد نهيتكما عن لعب الشطرنج، فانى اخاف ان ينزل عليكما عذاب من السماء. قال: فلم ينتهيا عن ذلك حتى نزل عليهما عذاب من السماء فاهلكهما و صارا الى النار.»

اين آثار و اخبار كه برشمرديم دلالت ميكند كه شطرنج باختن فسق است، و شطرنج باز فاسق. و مذهب اصحاب حديث و سيرت اهل ورع و ديانت اينست. اما بعضى فقها از متأخران اصحاب شافعى آن را رخصت داده‏اند بسه شرط، گفته‏اند: اذا لم يكن فى الصلاة نسيان، و فى المال خسران، و فى اللسان طغيان، فهو انس بين الخلان. و مذهب راست و دين پسنديده و اختيار علماى اهل سنت و ديانت طريق اصحاب حديث است چنان كه بيان كرديم.

قوله: «ذلِكُمْ فِسْقٌ» اى خروج عن الحلال الى الحرام، و خروج من طاعة اللَّه و و ركوب لمعصيته، و هو حرام لأن الازلام لا تبين شيئا و اللَّه سبحانه علام الغيوب لا الازلام و النجوم.

روى عن ابى الدرداء: قال رسول اللَّه (ص): «من تكهن او استقسم او تطير طيرة ترده عن سفره لم ينظر الى الدرجات العلى من الجنة يوم القيامة».

الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ اين آيت بعد از فتح مكه آمد. ميگويد: كافران اكنون نوميد گشتند از بازگشت شما از دين اسلام، و اين از بهر آن گفت كه كافران مسلمانان را پيش از آن رنج مينمودند و فتنه ميكردند تا از دين اسلام باز گردند.

ميگويد: اكنون كه اسلام فراخ گشت، و مسلمانان انبوه گشتند، و كار آنان بالا گرفت ايشان نوميد شدند از فتنه كردن مسلمانان. فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ شما كه مسلمانانيد در متابعت دين محمد و در نصرت كردن وى از مشركان مترسيد بلكه از من ترسيد كه خداوندم، و ايمن باشيد كه بر دين اسلام پس ازين هيچ دين غالب نبود: لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ‏.

الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ اين آيت روز آدينه فرو آمد، روز عرفه بعد از نماز ديگر مصطفى (ص) در حجة الوداع در شهور سنه عشره بر موقف ايستاده بر ناقه عضبا طارق بن شهاب گفت: مردى جهود فرا عمر خطاب گفت: شما آيتى ميخوانيد در كتاب خويش، كه اگر آن آيت بما فرو آمدى، آن روز كه فروآمدى ما را عيدى عظيم بودى.

عمر گفت: كدام است؟ گفت: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ عمر گفت: من دانم كه اين آيت كدام روز بر چه جايگه فرو آمد. روز جمعه فروآمد روز عرفه، و ما كه ياران بوديم با رسول خدا بعرفات ايستاده بوديم، و بحمد اللَّه اين هر دو روز ما را عيد است و تا بقيامت مسلمانان را عيد خواهد بود. هارون بن عنتره روايت كرد از پدر خويش، گفت: آن روز كه اين آيت فرو آمد عمر خطاب بگريست. رسول خدا گفت: يا عمر چرا ميگريى؟

گفت: يا رسول اللَّه! از آن مى‏گريم كه ما در دين خويش تا امروز بر زيادت بوديم، اكنون آيت آمد كه دين سپرى گشت و تمام شد، و بعد از كمال جز نقصان نبود. رسول خدا گفت: «صدقت يا عمر»، پس از آن رسول خدا هشتاد و يك روز بزيست.

ابن عباس گفت: رسول خدا در حجة الوداع آن گه كه براه در بود، اين آيت بوى فرو آمد: يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلالَةِ، و اين آيت را ايت صيف نام كردند.

پس چون در مكه شد اين آيت فرو آمد كه الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ، پس چون در عرفات بايستاد دست بدعا برداشته اين آيت فرو آمد كه: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ. معنى آنست كه امروز آن روز است كه دين شما تمام كردم، احكام دين و شرايع اسلام بسر بردم. فرائض و سنن، حلال و حرام پيدا كردم، كه پس ازين هيچ آيت حلال و حرام حدود و فرائض و احكام از آسمان فرو نيامد.

روايت كرده‏اند از عايشه كه معراج رسول (ص) پيش از هجرت بود بهجده‏ ماه، و نماز پنجگانه شب معراج فريضه گردانيدند، و پيش از آن چهار ركعت بيش نبود: دو بامداد و دو شبانگاه، وقتى معين بر آن ننهاده، پس از هجرت به مدينه زكاة واجب كردند، و روزه ماه رمضان بعد از هجرت اندر سال دوم واجب كردند اندر شعبان، و فريضه حج در سنه تسع بود، و فيه اختلاف العلماء، و غسل جنابت همچنين. پس چون رسول خدا حجة الوداع كرد، اين آيت فرو آمد: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ، و پس از آن حلال و حرام نيامد. و گفته‏اند: كمال دين آنست كه رب العالمين هر چه پيغامبران و امم پيشينه را داد از علم حكمت، آن همه اين امت را داد، و بر ايشان بيفزود، و شرايع انبيا منسوخ كرد، و شريعت اين امت تا بقيامت بپيوندد، و فسخ و تغيير در آن نشود، و اين امت بهمه انبياء بگرويدند، و تصديق كردند، و تفريق ميان ايشان نيفكندند، چنان كه ديگران كردند، و حسنات اين امت مضاعف گردانيدند، و در ثواب بيفزودند كه با ديگر امم نكردند. اينست معنى كمال دين كه در آيت گفت. ابو حفص حداد گفته: كمال دين در دو چيز است: در معرفت خدا و در اتباع سنت مصطفى (ص).

وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي ميگويد: نعمت خود بر شما تمام كردم، و وعده كه كرده بودم از فتح مكه و قهر كفار و نصرت بر دشمن، وفا كردم، و بسر بردم. ازين پس مشركان را نيست كه با شما حج كنند، «الا لا يحج بعد العام مشرك، و لا يطوفن بالبيت عريان».

و گفته‏اند: كمال دين و تمامى نعمت آنست كه: حج كردن آن روز كه اين آيت آمد با روز عرفه افتاده بود، حكم بمحل خود رسيده، و فريضه بوقت خود بازگشته، همچون آن روز كه رب العزة آسمان و زمين آفريد، و نسي‏ء كه كافران نهادند باطل كرد. و خبر درست است كه مصطفى (ص) آن روز گفت: «ان الزمان قد استدار كهيئة يوم خلق السماوات و الارض.

السنة اثنا عشر شهرا، منها اربعة حرم، ثلاثة متواليات: ذو القعدة و ذو الحجة و المحرم، و رجب، شهر مضر الذى بين جمادى و شعبان».

وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً اى اخترت لكم الاسلام، فليس دين ارضى عند اللَّه عز و جل من الاسلام، يقول اللَّه عز و جل: وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ.

ميگويد: آن دين كه شما را پسنديدم و شما را بدان فزودم اسلام است، و اصل آن پنج چيز است، چنان كه مصطفى (ص) گفت: «بنى الاسلام على خمس: شهادة أن لا اله الا اللَّه، و أن محمدا رسول اللَّه، و اقام الصلاة و ايتاء الزكاة و الحج و صوم رمضان».

روى عمر بن الخطاب، قال: «بينما نحن عند رسول اللَّه (ص) اذ طلع علينا رجل شديد بياض الثياب، شديد سوداء الشعر، لا يرى عليه اثر السفر و لا يعرفه منا احد، حتى جلس الى النبى (ص) و أسند ركبتيه الى ركبتيه، و وضع يده على فخذيه، فقال يا محمد اخبرنى عن الايمان، فقال: «الايمان ان تؤمن باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر، تؤمن بالقدر خيره و شره»، فقال: صدقت فأخبرنى عن الاسلام. قال: «الاسلام أن تشهد أن لا اله الا اللَّه، و أن محمدا رسول اللَّه، و تقيم الصلاة و تؤتى الزكاة، و تصوم رمضان، و تحج البيت ان استطعت اليه سبيلا». قال: صدقت، فأخبرنى عن الاحسان. قال: «الاحسان ان تعبد اللَّه كأنك تراه، فان لم تكن تراه فانه يراك». قال: فأخبرنى عن الساعة. قال: «ما المسؤل عنها بأعلم من السائل».

قال: فأخبرنى عن اماراتها. قال: «ان تلد الامة ربتها، و أن ترى الحفاة العراة الصم البكم ملوك الارض». قال: ثم انطلق، فلبثت مليا، ثم قال لى: «يا عمر أ تدرى من السائل؟» قلت: اللَّه و رسوله اعلم. قال: «فانه جبرئيل اتاكم يعلمكم دينكم».

فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ اين سخن راجع است با اول آيت، چون محرمات ياد كرده بود، و گفته كه: «ذلِكُمْ فِسْقٌ»، بر عقب آن گفت: فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ. اگر كسى باضطرار و بيچارگى بجايى رسد كه از گرسنگى بيم جان بود، او را رخصت است كه مردار خورد، باين شرط كه گفت: غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ. همانست كه جاى ديگر گفت: غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ، بشرط آنكه قدر ضرورت خورد، و بيش از كفايت و بيش از سد رمق نخورد و ننهد، و اگر سگ يابد و مردار يابد، سگ نخورد مردار خورد، اگر سگ مرده يابد و جانور ديگر مرده يابد، سگ نخورد و آن را خورد، و اگر سگ يابد و خوك يابد، سگ خورد و خوك نخورد، و اگر مردم مرده يابد و جز از مردم يابد، مرده مردم نخورد حرمت را، و گفته‏اند: غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ اى غير متعرض لمعصية، و هو أن يكون عاصيا بسفره، أو يأكل فوق الشبع.

آن گه گفت: فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ اينجا مضمريست، يعنى: فأكل فان اللَّه غفور يغفر له ما اكل مما حرم عليه، رحيم باوليائه حيث رخص لهم. ختم آيت برحمت و مغفرت از آن كرد كه آخر اين مضطر حرام خورده است اگر چه بعذر خورده است، پس بحقيقت نه حلال خوار است اما معذور است و نزديك اللَّه مغفور است.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اسم جليل، جلاله كبرياؤه، كبرياؤه سناؤه، و مجده عزه، و كونه ذاته، ازله ابده، و قدمه سرمده. عظيم فى ملكوته، مليك فى جبروته، مهيمن صمدى الذات، متوحد سرمدى الصفات:

مليك فى السماء به افتخارىعزيز القدر ليس له خفاء

نام خداوندى كه بهيچ چيز و هيچ كس نماند، بهيچ كار بهيچ وقت در نماند. دشمن پرور است و دوست نواز، عيب‏پوش است و كارساز. ياد او آئين زبان، و ديدار او زندگى جان، و دريافت او سرور جاودان. پادشاه است بى‏سپاه، و استوار است بى‏گواه، از نهان آگاه، و مضطر را پناه. خداوندى كه بعلم نزديك است، و از وهم دور، جوينده او كشته با جانست، و يافت او رستاخيز بى‏صور، پس نه جوينده مغبون است و نه مزدور معذور.

جوينده در گرداب حسرت و ياونده حيران در موج نور، همى گويند از سر حيرت بزبان دهشت:

قد تحيرت فيك خذ بيدىيا دليلا لمن تحير فيكا

پير طريقت گفت: الهى! همه از حيرت بفريادند، و من بحيرت شادم، بيك لبيك در همه ناكامى بر خود بگشادم. دريغا روزگارى نمى‏دانستم كه لطف ترا دريازم الهى! در آتش حيرت آويختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج تپش ديده، نه دل الم داغ. الهى! در سر آب دارم در دل آتش، در باطن ناز دارم در ظاهر خواهش. در دريايى نشستم كه آن را كران نيست، بجان من دردى است كه آن را درمان نيست، ديده من بر چيزى آمد كه وصف آن را زبان نيست:

خصمان گويند كه اين سخن زيبا نيستخورشيد نه مجرم ار كسى بينا نيست.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا... روايت كنند از جعفر بن محمّد (ع) كه درين كلمات چهار خصلت است كه رب العالمين امت را بدان گرامى كرده، و ايشان را بدان نواخته: يكى آنكه ندانست، ديگر كنايت، سوم اشارت، چهارم شهادت. يا اى نداست، ها كنايت، الذين اشارت، آمنوا شهادت. ندا كرامتست، و كنايت از رحمت، و اشارت بمحبت، و شهادت بمعرفت: «ناداهم قبل ان ابداهم، و سماهم قبل أن رآهم». در كتم عدم بودند كه ايشان را ندا گرامى كرد، در دايره وجود نيامده بودند كه بنام نيكو خواند: «سماكم المسلمين من قبل»، عيب ميديد و با عيب ميپسنديد. جرم ميديد و با جرم ميخريد. پاكان عالم علوى را ميديد، و آلودگان عالم سفلى را ميگزيد، كه «انين المذنبين احب الىّ من زجل المسبحين».

مثال كار آدمى بر درگاه بى‏نيازى با عنايت ازلى، كار آن كودك است كه مادر او را جامه نو دوخت، گفت هان و هان اى كودك! تا اين لباس آرايش از آلايش نگه دارى. كودك از خانه بدر آمد، با كودكان ببازى مشغول شد، جامه آلوده كرد، و با جامه آلوده قصد خانه كرد، و بگوشه‏اى باز ميشد درمانده و حيران، همى گفت مادر را كه مرا خواب ميآيد. مادر دانست كه كودك را ترس عتاب مادر است، گفت: اى جان مادر! بيا كه ما ترا بدر آن گه فرستاديم كه آب و صابون بدست بنهاديم، كه ما دانستيم كه از تو چه آيد. حال آدمى همين است چون آن نقطه دولت و صفى مملكت را از كتم عدم بحيز وجود آوردند، فرياد از جان پاكان و مقدسان برآمد، و تيرهاى انكار در عالم جعليت ميكشيدند كه: أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها؟

قومى را مى‏آفرينى كه لباس الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ بدود معصيت و غبار شرك سياه كنند! و پرده حرمت از جمال چهره ايمان بردارند! خطاب آمد كه: آرى آنچه تعبيه صدف اين اسرار است ما دانيم، كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ، ايشان عزيز كردگان الطاف عزت آمدند، ما ايشان را بلباس عصمت و طيلسان امانت بعالم آلايش وقتى فرستاديم كه آب مغفرت با صابون رحمت بدست نهاده بوديم.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا يا من دخلوا فى امانى، و ما وصلتم الى امانى الا بسابق احيانى، يا من خصصتهم ببرى و مشاهدتى، لا تكونوا كمن اعميتهم عن مشاهدتى و مطالعة برى! بندگان را بنداء كرامت برخواند، آن گه فرمان داد كه: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ بوفاى پيمان باز آييد، و عقدى كه بستيد و عهدى كه كرديد بر سر آن عهد باشيد. بنده من! برابر تو دو پيمانست: يكى اجابت ربوبيت ما، ديگر تحمل امانت ما. در اجابت ربوبيت مخالفت مكن.

در تحمل امانت خيانت مكن. اكنون كه بخدايى ما اقرار دادى، كار بر ديگرى حوالت مكن و در حلال و حرام اشارت جز فرا شريعت مكن.

أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعامِ حيوانات بعضى حلال است و بعضى حرام. بعضى كشتن آن رواست و آن را جرمى نه، بعضى كشتن آن نه رواست و طاعتى در ميان نه، تا بدانى كه صنع او را علت نه، و حكم او را مردّ نه، و دريافت آن بعقل راه نه. إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ حكم كند چنان كه خود خواهد، و آن خواهد كه خود بداند. نه كس را بر علم وى اطلاع، نه برخواست وى اعتراض، نه از حكم وى اعراض:

شهريست بزرگ و من بدو درميرمتا خود زنم و خود كشم و خود گيرم.

و فى بعض الكتب: «عبدى يريد و أريد، و لا يكون الا ما اريد. فان رضيت بما اريد كفيتك ما تريد، و ان لم ترض بما اريد اتعبتك فيما تريد، ثم لا يكون الا ما يريد»، و فى معناه انشدوا:

سيكون الذى قضىسخط العبد ام رضى‏
فدع الهم يافتىكل هم سينقضى.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ معالم شريعت است، و محاسن طريقت، و امارات حقيقت، و دلالات قدرت و حكمت. ميگويد: هر چه نشان ما دارد حرمت داريد، و بتعظيم در آن نگريد، و بفرمانبردارى پيش شويد، تا برخوردار گرديد.

وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا اشارتست كه بنده هميشه در تحت امر حق ما نتواند بود، پيوسته بار وجود ما نتواند كشيد. ساعتى در اداء حق ربوبيت، ساعتى در استجلاب حظ عبوديت. وقتى چنين، وقتى چنان، تابنده بياسايد و زندگى كند ميان اين و آن، از اينجا گفت مصطفى (ص): «حبب الى من دنياكم ثلاث: الطيب و النساء و قرة عينى فى الصلاة».

پير طريقت گفت: اليه! چون از يافت تو سخن گويند، از علم خويش بگريزم، بر زهره خويش بترسم، در غفلت آويزم، نه در شك باشم اما خويشتن در غلطى افكنم، تا دمى بر زنم.

وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ ميگويد: در بر و تقوى همه دست يكى داريد. هم پشت و هم روى باشيد و هر جاى كه مسلمانان در امر و نهى و در بر و تقوى جمع آيند، خود را در ميان جمع و جماعت افكنيد، تا برحمت حق توانگر شويد. مصطفى (ص) گفت: «الجماعة رحمة، و يد اللّه على الجماعة».

عبد اللَّه مبارك گفت: بمشعر حرام رسيدم، خوابى عظيم بر من غالب شد، فريشته‏اى را ديدم كه گفت: اى عبد اللَّه سيصد هزار خلق در موسم‏اند، و حج يك كس پذيرفتند. گفتار بر دلم صعب آمد اين سخن. دلتنگ و اندوهگن شدم. هاتفى آواز داد كه: اى عبد اللَّه دلتنگ مشو كه ديگران را جمله بطفيل وى بيامرزيدند تا بدانى كه بركت جمع عظيم است، آخر يك صاحب دولت برآيد در ميان جمع كه كيمياء هدايت بود، همه را برنگ خود كند.

وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ همه را بر و تقوى ميفرمايد، اما قومى را راه اثم و عدوان در پيش مى‏نهد، و از بر و تقوى برميگرداند، كار نه آن دارد كه بر خواند، كار آن دارد كه كرا در گذارد، و كرا پسندد. مقبولان حضرت ديگرانند، و مطرودان قطيعت ديگر. باردادگان ادْخُلُوها بِسَلامٍ ديگرند، و محرومان اخْسَؤُا فِيها ديگر. ميگويد جل جلاله: أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا. خلقت الخير و قدرته، فطوبى لمن خلقته للخير، و اجريت الشر على يديه. وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ گفته‏اند كه: بر اينجا موافقت شرع است در اميد نجات عقبى، و تقوى مخالفت نفس است در طلب رضاى مولى، و اثم مخالفت شرع است در طلب حطام دنيا، و عدوان موافقت نفس است در معصيت مولى. گفته‏اند: معاونت بر برّ و تقوى آنست كه خود بر جاده دين بر استقامت روى، و سيرت بر طريقت پسنديده دارى، تا ديگران بر تو اقتدا كنند، و بر سنن صواب بر اتباع تو راست روند، و معاونت بر اثم و عدوان آنست كه راه كژ گيرى، و سنّت بد نهى، تا ديگران بر راه تو روند، و خلق بد گيرند.

اينست كه مصطفى (ص) گفت: «من سن سنة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بما الى يوم القيامة، و من سن سنة سيئة فعليه وزرها و وزر من عمل بها الى يوم القيامة».

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ مردار اگر چه خبيث است و محرم، آخر بوقت اضطرار قدرى از آن مباح است، و از مردارها يكى گوشت برادر مسلمان است كه بر وجه غيبت خورند، بهيچ حال آن را رخصت نيست لا اضطرارا و لا اختيارا. پس اين مردار از آن صعب‏تر، و تحريم اين از آن عظيم‏تر، يقول اللَّه تبارك و تعالى: لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ. و گفته‏اند حيوانى كه مأكول اللحم بود وى را دو حالست: يكى آنكه چون بشرط شريعت كشته شود پاك بود، گرفتن آن مباح، و خوردن آن حلال، و چون خود بميرد پليد باشد، و خوردن آن حرام. از روى اشارت ميگويد: اين نفس آدمى چون بشمشير مجاهدت بر طريق رياضت بر وفق شريعت كشته شود، يعنى كه مقهور دين و مأمور شرع گردد، و زير بار طاعت معبّد و مذلّل شود، آن نفس كه برين ضعف باشد پاك بود، قرب او مباح است، و صحبت او حلال، ديدار او روح دل، صحبت او شادى جان، و هر آن نفس كه در ظلمت غفلت خويش بميرد تا در كار دين وى را حس نماند، و در حدود شرع كوشش نكند، اين نفس بمنزلت آن مردار است كه جرم او پليد و قرب او حرام.

وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ در تحت هر كلمه ازين كلمات اشارتى است بر ذوق جوانمردان طريقت، و بر مذهب سالكان راه حقيقت: «منخنقه» اشارتست بكسى كه خود را در بند آرزوها كند، و سلاسل حرص بر دست و پاى خويش نهد، و رسن طمع در گردن خويش افكند، تا كشته حرص و شهوت شود. حرامست بر سالكان و مريدان، راه اين چنين كس رفتن، و متابعت چنين كس كردن. و «موقوذة» اشارتست بآنكس كه در حبس هوا و أسر شيطان بماند، كوفته هواجس نفس و وساوس شيطان گردد، تا دل وى در آن زخم و حبس بميرد، مردار طريقت گردد، و صحبت وى حرام شود. و «متردية» اشارتست بآنكس كه در وادى تفرقت افتد، و هلاك شود، و راه حقيقت گم كند. و «نطيحه» اشارتست بآنكس كه با مثال و اشكال خويش از بهر دنيا مردار منازعت كند، و سرو زند تا خصم وى چيره شود، و زير زخم مردارخوار مردار گردد. و «ما أَكَلَ السَّبُعُ» آنست كه طلّاب دنيا سر فرا آن كنند، آن مردار است و جوينده آن همچون سگ، مردار بجز سگ نخورد.

و ما هى الا جيفة مستحيلةعليها كلاب همّهن اجتذابها.

آن گه گفت: إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ. در شرع ظاهر ميگويد: ازين محرمات كه ياد كرديم هر چه ذكات شرعى در آن حاصل شود، و شرع آن را مباح گرداند مباح است و خوردن آن آن حلال، همچنين در راه طريقت هر چه زاد راه آخرت بود و ضرورت معاش بود از متاع دنيوى، گرفتن و داشتن آن در دين رواست، و طلب آن مباح، و زاد راه دين از راه دين است. يقول اللَّه تعالى: وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى‏.

وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ هر چه بر هواى طمع كنند نه بر وفق شرع، ذبح على النصب آنست، و هواء نفس معبود خود ساختن و بر مراد آن رفتن نه كار دينداران است و نه حال مؤمنان. يقول اللَّه تعالى و تقدّس: أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ.

وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ هر معاملتى و مصاحبتى كه نه بر اذن شرع و موافقت دين رود، و مقصود در آن تحصيل دنيا و مراد نفس بود، آن عين قمار است، صورت آن مكر و خداع، و حاصل آن فسق و فساد، و سرانجام آن عقوبت و عذاب.

الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ الآية جعفر بن محمد (ص) گفت: «اليوم» اشارتست بآن روز كه مصطفى (ص) را بخلق فرستادند و تاج رسالت بر فرق نبوت وى نهادند، و شادروان شرع او گرد عالم دركشيدند، و بساط رحمت بگسترانيدند. دود شرك با طى ادبار خود شده، و رسوم و آثار كفر مندرس و مضمحل گشته، و از چهار گوشه عالم آواز كوس دولت محمد عربى عليه افضل الصلوات برآمده كه: وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ:

صلّى الاله على ابن آمنة الذىجاءت به سبط البنان كريما
قل للذى يرجو شفاعة احمدصلّوا عليه و سلموا تسليما
اى منظر تو نظاره‏گاه همگانپيش تو درافتاده راه همگان
اى زهره شهرها و ماه همگانحسن تو ببرد آب و جاه همگان‏

هنوز شب بشريت را وجود نبود كه آفتاب نبوت او در سماء سمو خود استوار داشت كه: «كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين». اى مهتر! جمال بنماى تا همه وجود آفتاب شود. يا سيّد صدف رحمت بگشا، تا اين مفلسان كنار پر از جوهر كنند:

آن روى چرا به بت‏پرستان نبرىجلوه نكنى كفر ز دلشان نبرى‏

يا سيّد! جمال مجبولى تو جز در ادراج «لعمرك» ياد نكنيم. قبله اولين و آخرين جز حلقه چاكران تو نسازيم. اى سيّد! اگر آن آفتاب كه در دل تو است اراده باز دهيم، نه در روم چليپا ماند نه در عالم كفر و زنّار:

رحمتى كن بر دل خلق و برون آى از حجابتا شود كوته‏بينان ز هفتاد دو ملت داورى.

وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي اين خطاب با صحابه مصطفى است، ميگويد: اتممت عليكم نعمتى، بأن خصصتكم بين عبادى بمشاهدته صلى اللَّه عليه و سلم، و جعلتكم حجة لمن بعدكم من الأمم الى يوم القيامة» و گفته‏اند كه: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ اشارتست بروز اول در عهد ازل، ميگويد: در ازل اين دين بر شما تمام كردم، و كار شما بساختم، و شما را بداغ خود گرفتم، نه چيزى است كه نو ساخته‏ام، كه دير است تا پرداخته‏ام، اما امروز تمام كردم، كه دانسته خود بر شما اظهار كردم، و كرده خود وانمودم. وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي و تمامى كار آنست كه فردا در حظيره قدس رضاء خود ترا كرامت كنم.

وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً و شايسته وصال حضرت خود گردانم، و همسايگى خود بپسندم، و نيز در نواخت بيفزايم، و گويم: «عبدى! رضيت بك جارا فهل رضيت لى جارا؟» و گفته‏اند: كمال دين تحقيق معرفتست در هدايت حال، و اتمام نعمت تحصيل مغفرت است در نهايت كار، منت مينهد بر مؤمنان كه من باول معرفت دهم، و بآخر بيامرزم، و اين خطاب با جماعت مؤمنان است، و شك نيست در مغفرت جماعت مؤمنان، اگر شك است در آحاد و افراد است كه بر ايمان بمانند يا نمانند، اما بر جمله مؤمنان آمرزيده‏اند.

گفته‏اند: اين اسلام پسنديده اللَّه است، و رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً بوى اشارت است بر مثال سرايى است كه راه گذر آن بر چهار درگاه است، و از پس آن در گاهها چهار قنطره است، و پس آن قنطرها درجات و مراتب است، تا درگاهها و قنطرها باز نبرند بدرجات و مراتب نرسند. اول درگاهى كه بر راه گذر آنست اداء فرايض است. دوم اجتناب محارم.

سيوم تكيه كردن بر ضمان اللَّه در كار روزى. چهارم صبر كردن بر بلاها و رنجها. چون بدين درگاهها گذشتى قنطرها پيش آيد: اول قنطره رضا، بحكم اللَّه رضا دادن و آن را گردن نهادن، و از راه اعتراض برخاستن. دوم قنطره توكل است، بر خدا اعتماد داشتن و او را بپناه و پشت خود گرفتن و وكيل خود شناختن. سيوم قنطره شكر است، نعمت اللَّه بر خود بشناختن، و آن نعمت در طاعت وى بكار بردن. چهارم قنطره اخلاص است در اعمال، هم در شهادت، هم در خدمت و هم در معرفت. شهادت در اسلام و خدمت در ايمان و معرفت در حقيقت. چون قنطرها باز بريدى از آن پس درجات است و مراتب، هر كس را چنان كه سزاست، و چنان كه اللَّه او را خواست. اينست كه رب العزّة گفت: لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ.

۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ ميپرسند ترا، ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ كه چه چيز ايشان را حلال و گشاده كردند از صيد، قل بگوى: أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ حلال كردند شما را پاكها، وَ ما عَلَّمْتُمْ و خوردن صيد آن سبع كه صيد كردن در وى آموخته‏ايد، مِنَ الْجَوارِحِ ازين ددان و پرندگان شكارى، مُكَلِّبِينَ در آن حال كه مى‏درآموزيد و آموخته فرا صيد ميگذاريد، تُعَلِّمُونَهُنَّ در آن ددان مى‏آموزيد، مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّهُ از آنچه اللَّه در شما آموخت، فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ ميخوريد از آنچه شما را صيد كنند، وَ اذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهِ و خداى را نام بريد چون آن را فرا صيد گذاريد، وَ اتَّقُوا اللَّهَ و از خشم و عذاب خداى پرهيزيد، إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (۴) اللَّه آسان توان است زود شمار.

الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ امروز حلال كردند شما را اين پاكها از بهيمه انعام، وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كشته و صيد اهل كتاب، أُحِلَّ لَكُمُ شما را حلال است، وَ طَعامُكُمْ و كشته و صيد شما، حِلٌّ لَهُمْ ايشان را حلال است، وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ و داشتگان و كوشيدگان از زنان گرويدگان، وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ و آزاد زنان اهل كتاب تورات و انجيل، إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ آن گه كه ايشان را دهيد أُجُورَهُنَّ كاوينهاى ايشان، مُحْصِنِينَ پاكان در عقد نكاح و خويشتن‏داران، غَيْرَ مُسافِحِينَ نه زانيان و پليدكاران، وَ لا مُتَّخِذِي أَخْدانٍ و نه دوست گيرندگان، وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ و هر كه بايمان كافر شود، فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ بدرستى كه كردار وى تباه گشت و نيست شد، وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ (۵) و او در آن جهان از زيانكاران است.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ چون از خواب بر نماز خيزيد، فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ رويهاى خود بشوئيد، وَ أَيْدِيَكُمْ و دو دست خويش، إِلَى الْمَرافِقِ تا هر دو وارن، وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ و سرهاى خويش را مسح كشيد، وَ أَرْجُلَكُمْ و دو پاى خويش، إِلَى الْكَعْبَيْنِ تا هر دو بژول. وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً و اگر جنابت رسيده باشيد، فَاطَّهَّرُوا غسل كنيد، وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ و اگر بيماران باشيد، أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ يا در سفر باشيد، أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ يا يكى از شما از غايط ميآيد، أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ يا زنان را پاسيد، فَلَمْ تَجِدُوا ماءً و آبى نيابيد، فَتَيَمَّمُوا آهنگ كنيد، صَعِيداً طَيِّباً زمينى و خاكى پاك را، فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ و رويهاى خويش و دستهاى خويش بپاسيد، مِنْهُ از آن خاك، ما يُرِيدُ اللَّهُ نميخواهد خداى، لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ كه بر شما تنگى نهد، وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ لكن ميخواهد كه شما را پاك كند، وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ و نعمت طاعت بر شما تمام كند، لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (۶) تا مگر آزادى كنيد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ الآية ابو رافع روايت كند كه جبرئيل (ع) فرو آمد، بر در سراى پيغامبر (ع) بايستاد و دستورى خواست تا در شود.

رسول (ع) او را دستورى داد. جبرئيل هم چنان ايستاده بود، و توقف هميكرد، تا رسول بيرون آمد، و گفت: يا جبرئيل ترا دستورى داديم، چرا در نيايى؟ جبرئيل گفت: در اين خانه سگ‏بچه‏اى است، و ما كه فرشتگان‏ايم در هيچ خانه نرويم كه در آن سگ باشد يا صورتگرى، و بهذا

روى على بن ابى طالب (ع) أنّ النّبيّ (ص) قال: «الملائكة لا تدخل بيتا فيه صورة و لا كلب و لا جنب».

و روى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «اتانى جبرئيل (ع) فقال اتيتك البارحة فلم يمنعنى ان اكون دخلت الا انّه كان على الباب تماثيل، و كان في البيت قرام ستر فيه تماثيل، و كان فى البيت كلب، فمر برأس التمثال الذى على باب البيت فيقطع فيصير كهيئة الشجرة، و مر بالستر فيقطع فيجعل وسادتين توطئان، و مر بالكلب فيخرج»، ففعل رسول اللَّه (ص).

بو رافع ميگويد: چون جبرئيل اين سخن بگفت، رسول خدا بمن فرمود كه در خانهاى مدينه بگرد، و هر جا كه سگ بينى بكش. گفتا: سگان را چندان كه يافتم كشتم. رسول خدا حرام كرد داشتن آن و فروختن و بهاى آن ستدن، و ذلك‏

فيما روى ابو هريرة، قال: قال رسول اللَّه (ص): «لا يحلّ ثمن الكلب، و لا حلوان الكاهن، و لا مهر البغى».

و روى جابر، قال: «امرنا رسول اللَّه (ص) بقتل الكلاب حتى أن المرأة تقدم من البادية بكلبها، فنقتله».

پس جماعتى آمدند و چنان نمودند كه ايشان را بسگان حاجت است، از بهر صيد و زرع و ماشيه، و بتعريض گفتند: ما ذا يحلّ لنا من هذه الأمّة التي تقتلها؟

رسول خدا ايشان را جواب نداد، انتظار وحى هميكرد، تا جبرئيل فرو آمد و اين آيت آورد: يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ. پس رسول خدا دستورى داد داشتن بعضى سگان را تا مردم انتفاع بدان هميگيرند، و دو نوع از آن بقتل مخصوص كرد يكى كلب عقور، ديگر سياه همرنگ، و ذلك فى‏

قوله (ص): «اقتلوا منها كل اسود بهيم»، و قال: «عليكم بالأسود البهيم ذى النقطتين، فانّه شيطان».

اكنون سگ داشتن از بهر زرع و صيد و ماشيه رواست و بيرون از آن نه رواست، لقول النّبي (ص): «من اتخذ كلبا الّا كلب ماشية او صيد او زرع انتقص من اجره كل يوم قيراط».

و قال (ص): «ما من اهل بيت يرتبطون كلبا الا نقص من عملهم كل يوم قيراط الا كلب صيد او كلب حرث او كلب غنم».

يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ سعيد جبير گفت: اين آيت در شأن عدى بن حاتم و زيد بن المهلهل آمد، كه گفتند: يا رسول اللَّه انا نصيد بالكلاب و البزاة، فمنه ما ندرك ذكاته، و منه ما يقتل، فلا ندرك ذكاته، و قد حرّم اللَّه الميتة، فما ذا يحل لنا؟» گفتند: يا رسول اللَّه! پيوسته شكار كنيم بسگان و بازان، و صيدى كه درافتد، باشد كه زنده يابيم و بدست خويش چنان كه شرع فرموده كشيم، و باشد كه كشته يابيم، و بذكوة نرسد، و معلوم آنست كه رب العزّة مردار حرام كرده، اكنون حلال از آن كدام است، و حرام كدام؟ رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ اى رسول من! ايشان را جواب ده كه هر چه طيبات است شما را حلال است، و طيبات آنست كه تحريم آن در كتاب و سنت نيامده است، و عرب آن را پاك دارد. هر چه بعرف و عادت عرب پاك است، و عرب آن را خورند از طيبات است، و هر چه بعرف و عادت ايشان پاك نيست و نخورند از خبائث است، و رب العزه ميگويد: وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ. شتر و گاو و گوسفند و خرگور و اسب و آهو و گاو دشتى و خرگوش و روباه و كفتار و سوسمار، كه عرب خورند، و يربوع و قنفذ و چرز و ملخ، اين همه از طيبات است كه عرب آن را صيد كنند و خورند، و نصوص بدان آمده است.

وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ يعنى: و صيد ما علمتم من الجوارح، هر چه صيد كند از ددان و پرندگان، آن را جوارح گويند يعنى كواسب، و جوارح آدمى از آن نام كردند كه كواسب وى‏اند، «اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ»

اى اكتسبوها، «وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ» اى اكتسبتم. «مُكَلِّبِينَ» على الخصوص سگ‏داران‏اند كه بسگ صيد كنند، و مراد باين جمله شكاريانند، لكن سگ بذكر مخصوص كرد كه اين عام‏تر است، و صيد بسگ بيشتر كنند.

تُعَلِّمُونَهُنَّ يعنى تؤد بوهن لطلب الصيد، آن شكارى بايد كه آموخته باشد چنان كه صيد كه گيرد نگه دارد صياد را، و از آن نخورد، كشته يا زنده، و چون صياد آن را فرا صيد كند فرا شود، و چون برخواند اجابت كند، و چون باز خواند باز ايستد.

روى عدى بن حاتم قال: قال لى رسول اللَّه (ص): «اذا ارسلت كلبك فاذكر اسم اللَّه، فان امسك عليك فأدركته حيّا فاذبحه، و ان ادركته قد قتل، و لم يأكل منه فكله، و ان اكل فلا تأكل، فانما امسك على نفسه، و ان وجدت مع كلبك كلبا غيره، و قد قتل فلا تأكل، فانك لا تدرى ايهما قتله، و اذا رميت بسهمك فاذكر اسم اللَّه، فان غاب عنك يوما، فلم تجد فيه الا اثر سهمك فكل ان شئت، و ان وجدته غريقا فى الماء فلا تأكل».

و روى أن ابا ثعلبة الخشنى جاء الى النّبي (ص): فقال يا رسول اللَّه ان ارضنا ارض صيد، فأرسل سهمى و اذكر اسم اللَّه، و أرسل كلبى المعلم، و اذكر اسم اللَّه، و أرسل كلبى الذى ليس بمعلم. فقال النّبي (ص): «ما حبس عليك سهمك، و ذكرت اسم اللَّه فكل، و ما حبس عليك كلبك المعلم و ذكرت اسم اللَّه فكل، و ما حبس عليك كلبك الّذى ليس بمعلم، و أدركته ذكاته فكل، و ان لم تدرك ذكاته فلا تأكل».

فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ اى صدن لكم، وَ اذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهِ يعنى عند ارسال الجوارح. خلاف است ميان علما كه كلب معلم چون يك بار اتفاق افتد كه از فريسه خود چيزى بخورد بعد از آنكه بارها صياد را نگه داشته باشد و از آن نخورده، و طبيعت اصلى دست بداشته، اين يك بار كه از آن بخورد باقى حلال است يا حرام؟ يك قول شافعى آنست كه حلالست، و باين يك دفعه كه از آن چيزى خورد حرام نگشت، و معنى امساك از آن برنخاست، و قول ديگر آنست كه حرام است، و اين موافق مذهب ابو حنيفه است و بناء مسأله بر آنست كه ترك اكل بنزديك شافعى نه از شرائط امساك است، و بنزديك بو حنيفه از شرايط امساك است، و هم چنين خلاف است در فريسهاى پيش، بنزديك شافعى همه حلال‏اند قولا واحدا، و بنزديك بو حنيفه همه حرامند، اما فريسه باز اگر چه از آن بخورد حلالست باتفاق.

ثمّ قال: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ» اى فى اوامره و نواهيه، «إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ».

الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ اين يوم آن روز عرفه است كه مصطفى (ص) بموقف بود، و اين طيبات هم بهيمة الانعام است.

وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ ذبائح اهل تورات و انجيل است. «أُحِلَّ لَكُمُ» اى حلال لكم. ميگويد: ذبائح جهودان و ترسايان شما را حلالست كه مسلمانانيد، و همچنين ذبائح هر كس كه در دين ايشان شد پيش از مبعث مصطفى (ص). اما آن كس كه از دينى ديگر وادين ايشان شود بعد از مبعث مصطفى (ص)، ذبيحه وى حلال نيست، و ذبائح ترسايان عرب هم حلال نيست كه مصطفى (ص) گفت: «ما نصارى العرب باهل الكتاب، لا تحلّ لنا ذبائحهم».

امّا اطعمه ايشان بيرون از ذبائح، علما در آن مختلف‏اند. بيشتر بر آنند كه حلالست همچون ذبائح گفتند: طعام لفظى است كه بر همه مأكولات افتد.

اما كتابى كه بوقت ذبح نام ديگر برد، نه نام اللَّه، در آن ذبيحه وى دو قول است: بيك قول حرام است، لما روى ان ابن عمر قال: «لا تأكلوا ذبائح النصارى، فانّهم يقولون باسم المسيح، و انهم لا يستطيعون ان يهدوكم قد أضلوا انفسهم»، و بيشترين علما بر آن قول‏اند كه حلالست. شعبى و عطا گفتند: اذا ذبح النصرانى، و قال باسم المسيح، فانّه لا يحرّم، لان اللَّه تعالى قد أحلّ ذبائحهم، و هو يعلم ما يقولون.

وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ يعنى و حلال لكم ان تطعموهم طعامكم. ميگويد: شما را حلال است و گشاده، كه ايشان را طعام دهيد. و بدان كه طعام در قرآن بر چهار وجه است. يكى از آن مطعوماتست كه مردم آن را پيوسته بكار دارند، و ذلك فى قوله تعالى: أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ، وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ، فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا. وجه دوم طعام است بمعنى شراب، و ذلك فى قوله تعالى: وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي اى من لم يشربه.

وجه سيوم طعامست بمعنى تمليح السّمك. چنان كه گفت: أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ يعنى تمليح السّمك منفعة لكم. وجه چهارم طعام است بمعنى ذبائح، چنان كه درين آيت گفت: وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ.

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ يعنى: و أحل لكم نكاح حرائر المسلمات و حرائر الكتابيات. احصان ايدر بمعنى حرّيت است. ميگويد: شما را حلالست و روا كه آزاد زنان مؤمنان و آزاد زنان اهل كتاب تورات و انجيل بزنى كنيد، مسلمانان را رواست كه آزاد زنان اهل كتاب بزنى كنند، اما نكاح كنيزكان كتابيات روا نيست بمذهب شافعى، كه ربّ العزّة گفت: وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ فَمِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مِنْ فَتَياتِكُمُ الْمُؤْمِناتِ. اين آيت دليل است كه ايمان در نكاح كنيزكان شرط است، و اين مسأله خلاف عراقيان است، كه بنزديك ايشان نكاح كنيزكان كتابيات رواست، و بقول ايشان محصنات درين آيت عفائف‏اند نه حرائر، يعنى كه ناح عفائف رواست، اگر آزادند و اگر كنيزك مؤمناتند يا كتابيات، و نكاح فواجر روا نيست نه از مؤمنات و نه از كتابيّات، نه كنيزك و نه آزاد، و اين قول سدى است و قول اول درست‏تر است، و بيشترين علما و فقها بر آنند.

إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ يعنى مهورهن، «مُحْصِنِينَ» اى متزوّجين كماامر اللَّه، غَيْرَ مُسافِحِينَ محالبين بالزّنا، وَ لا مُتَّخِذِي أَخْدانٍ مسرّين بالزّنا بهن.

چون اللَّه تعالى نكاح زنان اهل كتاب حلال كرد، آن زنان گفتند: اين نكاح را حلال نكرد بر مسلمانان مگر كه اعمال ما نيز پسنديد، و از ما خشنود گشت، رب العالمين اين آيت فرستاد: وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ نه چنان است كه ايشان ميگويند، كه نكاح ايشان ايشان را از كفر بيرون نيارد، و بايشان سود نكند، كه هر كه كافر شود بايمان، عمل وى تباه است. درين كلمت سه وجه گفته‏اند: يكى آنست كه هر كه كافر شود بايمان يعنى كه از ايمان باز برد، چنان كه تصديق كرد تكذيب كند. ديگر وجه آنست كه: و من يكفر بشي‏ء مما يحب به الايمان من صفات اللَّه و اسمائه و كتبه و رسله و ملائكته و اليوم الآخر و القدر كله خيره و شره و ما نطق به الكتاب و السنة الصحيفة من الغيب كالجنّة و النار و العرش و الكرسى و الحجب و الحوض و الميزان و الصراط. سديگر وجه مجاهد گفت: و من يكفر بالايمان يعنى و من يكفر باللّه، «فقد حبط عمله و هو فى الآخرة من الخاسرين» ممّن خسر الثواب.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ الآية علما در حكم اين آيت مختلف‏اند، و ظاهر آيت چنان مينمايد كه در هر نمازى وضو ميبايد كرد، اما قومى گفتند كه: اين آيت اگر چه از روى لفظ عام است بمعنى خاص است، و در قرآن ازين عمومات و مجملات فراوان است كه آن را حاجت بتخصيص و تفسير و بيان است، و سنّت مصطفى مبيّن آنست، كما قال اللَّه تعالى: وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ. يكى از آن عموم كه سنّت آن را مخصوص كرد اينست كه رب العزّة گفت: إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا يعنى اذا قمتم الى الصلاة محدثون، يعنى من النوم او من غيره، و دليل برين تأويل آنست كه از ابن عباس پرسيدند حكم اين آيت، وى جواب داد كه «لا وضوء الا من حدث»، و كذلك‏

روى ابن عمر: «أن النبى (ص) صلّى الظهر و العصر و المغرب و العشاء بوضوء واحد».

قومى گفتند: اين تشديد در ابتداء اسلام بود، اما بعد از آن منسوخ گشت، و بتخفيف بدل كردند، لما

روى عبد اللَّه بن حنظلة: «ان النّبي (ص) امر بالوضوء عند كل صلاة فشق ذلك عليه، فأمر بالسواك، و رفع الوضوء عنه، الا من حدث»، و روى سليمان بن بريدة عن ابيه أن رسول اللَّه (ص) كان يتوضأ لكل صلاة، فلما كان يوم فتح مكة صلى الصلوات كلّها بوضوء واحد، فقال عمر انّك فعلت شيئا لم تكن تفعله، فقال عمدا فعلته يا عمر».

قومى گفتند: سياق اين آيت بر طريق ندب است و استحباب، نه بر طريق حتم و اعجاب، و لهذا

قال عكرمة: «كان على (ع) يتوضّأ لكل صلاة و يقرأ هذه الاية».

و روايت كنند از ابو غضيف الهذلى كه عمر را ديد كه هر نمازى را وضو ميكرد، گفت يا عمر چنين ميبايد كرد؟ هر نمازى را وضو واجب است؟ عمر گفت: نه، كه يكى كفايت باشد ما دام كه حدثى نيفتند، لكن من از بهر آن ميكنم كه از رسول خدا شنيدم: «من توضّأ على ظهر كتب اللَّه له عشر حسنات، ففى ذلك رغبت يا ابن اخى».

قومى گفتند كه: اين آيت از بهر آن آمد كه رسول خدا را عادت بود كه در هر عمل كه كردى، وضو فرا پيش آن داشتى، تا آن حد كه ياران گفتند: چون اراقت كردى بر وى سلام كرديم، جواب نداد، تا آن گه كه وضو كرد، و سخن گفتيم، همچنين جواب نداد تا وضو كرد. و روى حنظلة بن الراهب: «ان رجلا سلم على النبى (ص)، و هو يبول، فلم يردّ عليه حتى تيمم، و قال: انه ما منعنى ان أرد عليك الا انى لم اكن متوضّئا».

پس رب العالمين او را درين آيت دستورى داد كه در وقت حدث ترا اين افعال مباح است، چون بر نماز خيزى وضو كن نه بر كارى ديگر. إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ يعنى اذا اردتم القيام الى الصلاة، كقوله تعالى: فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ، يعنى فاذا اردت ان تقرأ القرآن فاستعذ باللّه. ميگويد: چون خواهيد و عزم كنيد كه بر نماز خيزيد، فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ رويهاى خويش بشوييد. و حدّ روى از قصاص موى سر است تا طرف زنخ، تا با منبت دو گوش. آب مطلق درين موضع محدود براندن در وضو فرض است، و محاسن كشيده كه ازين موضع درگذشته باشد شافعى را در شستن آن دو قول است: بيك قول واجب نيست، و اين موافق مذهب ابو حنيفه است، و بقول ديگر واجب است، و آن قول صحيح است و مذهب اصحاب، مگر مزنى كه اختيار وى قول اول است.

وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ قومى گفتند: مرافق در تحت غسل نشود، كه الى بمعنى حدّ و غايت است، چنان كه آنجا گفت: ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ، و اين درست نيست و فتوى عامه علما بر آن نيست. عامه علما بر آنند كه مرافق در تحت غسل شود، و الى بمعنى مع است، كقوله تعالى: وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلى‏ قُوَّتِكُمْ، اى مع قوتكم، وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى‏ أَمْوالِكُمْ، اى مع اموالكم، فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ، مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ. و روى جابر: «ان النبى (ص) كان اذا توضأ ادار الماء على مرفقيه».

دو دست با هر دو مرفق بشستن در وضو واجب است، از بهر آنكه اقامت مصالح تن بر دو دست ميگردد، و دو دست بدو مرفق ميگردد تا برفق بمصالح خويش برسد.

وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ مذهب مالك و مزنى مسح همه سركشيدن واجبست در وضو، از بهر آنكه اين «با» معنى تعميم نهند، چنان كه جاى ديگر گفت تعالى و تقدس: فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ، و اين مذهب درست نيست، و تعميم باطلست، لما

روى المغيرة بن شعبه: «ان النبى (ص) مسح بناصيته، و على عمامته».

ابو حنيفه گفت: قدر واجب مسح ربع سر است. ابو يوسف گفت: مسح نيمه سر. شافعى گفت: چندان كه اسم مسح بر آن افتد كفايت باشد و فرض گذارده شود. گفتا و اين با باء تبعيض است، چنان كه گويند: مسحت يدى بالمنديل، فانه يسمى ماسحا، و ان كان مسح بعضه.

اما كمال مسح بمذهب شافعى در تكرار است، و مذهب ابو حنيفه در استيعاب، و حجت شافعى آنست كه رسول خدا وضو كرد، و مسح سر سه بار كشيد، بيك روايت آن گه چون فارغ شد گفت: «هذا وضويى، و وضوء الانبياء قبلى، و وضوء خليلى ابراهيم (ع)».

قوله: وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ مكى و ابو عمر و حمزه و ابو بكر و ارجلكم بخفض لام خوانند، باقى بنصب خوانند، آن كس كه بنصب خواند گويد: عطف است بر وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ، و گويد: در آيت تقديم و تأخير است، تقديره: فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق، و ارجلكم الى الكعبين، و امسحوا برءوسكم، و دليل اين تقديم و تأخير، هم از جهت خبر واضح است، هم از جهت نظر، اما خبر آنست كه مصطفى (ص) گفت: «لا يقبل اللَّه صلاة امرى حتى يضع الطهور مواضعه، فيغسل وجهه و يديه و يمسح برأسه، و يغسل رجليه».

و قال جابر: «امرنا رسول اللَّه ان نغسل ارجلنا اذا توضأنا للصلاة».

و روى «ان عثمان توضأ فأفرغ على يديه ثلاثا، فغسلهما ثم مضممض، و استنثر، ثم غسل وجهه ثلاثا، ثمّ غسل يده اليمنى الى المرفق ثلاثا، ثم غسل يده اليسرى الى المرفق ثلاثا، ثمّ مسح برأسه، ثمّ غسل رجله اليمنى ثلاثا، ثم اليسرى ثلاثا، ثم قال رأيت رسول اللَّه (ص) توضأ نحو وضويى هذا، ثمّ قال: من توضأ وضويى هذا ثم يصلى ركعتين لا يحدث نفسه فيهما بشي‏ء غفر له ما تقدم من ذنبه».

و عن عبد اللَّه بن عمر، أن النبى (ص) رأى قوما، و اعقابهم تلوح لم يمسّها الماء، فقال: «ويل للاعقاب من النار، اسبغوا الوضوء».

و روى انس ان رجلا اتى النبى (ص)، و قد توضأ و ترك على قدميه مثل موضع الظفر، فقال رسول اللَّه: «ارجع فأحسن وضوءك».

اما دليل نظرى آنست كه: رب العزة در شستن پاى حدى پديد كرد، گفت: «إِلَى الْكَعْبَيْنِ»، هم چنان كه در شستن دست حدى بنهاد، گفت: «إِلَى الْمَرافِقِ». چون در تحديد هر هر دو يكسان كرد، دليلست كه در حكم هر دو يكسان‏اند، پس حكم دست غسل است، حكم‏ پاى نيز غسل بايد بخلاف مسح، كه در مسح هيچ حد ننهاد، نه در تيمم، كه گفت: «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ»، و نه در وضو، كه گفت: «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ». اگر حكم هر دو پاى مسح بودى نه غسل، پس تحديد در آن نبودى، كه در مسح تحديد نيست، چنان كه بيان كرديم. و نيز در خبر است كه مصطفى (ص) گفت در صفت مؤمنان: «انهم يحشرون فى القيامة غرا محجلين من آثار الوضوء».

فردا در قيامت امّت من ميآيند رويهاى ايشان سپيد و دست و پايشان سپيد از آثار وضوء. غرا سپيدى روى است، محجلين سپيدى دست و پاى، رسول خدا دست و پاى را بهم جمع كرد در ثواب، و هر دو بهم برابر كرد در آن روشنايى و سپيدى كه از آثار وضو باشد. اين دليل است كه امروز در سراى حكم هر دو بحكم برابرند و يكسان.

اما ايشان كه «أَرْجُلَكُمْ» بخفض خوانند، گويند: عطف بر رؤس است، اما مراد باين مسح غسل است، كه مسح در لغت مسح بود و غسل بود. عرب گويند: فلان مسح للصلاة، اى توضأ، و در پارسى گويند كه: مسح كرد يعنى وضو كرد، و اين از بهر آنست كه آن كس كه آبدست كند ناچار آب بر اعضاء خويش ريزد، و دست بدان بمالد تا غسل حاصل شود. پس چون معلوم شد كه مسح هم غسل بود و هم مسح، گوئيم در سر مسح است بعينه، كه تحديد با آن نيست، و در رجلين غسل است، كه تحديد دلالت ميكند بر غسل.

ابو عبيده و اخفش گفتند: «و أرجلكم» خفض است بر طريق جوار نه بحكم عطف، چنان كه جاى ديگر گفت: «فيأتيكم عذاب يوم اليم». موضع اليم رفع است كه صفت عذابست، و خفض آن بر طريق جوار است، همچنين موضع «ارجلكم» نصب است كه عطف بر وجوه است، و خفض آن بر طريق جوار است، و اين چنين در قرآن و در لغت بسيار است، و در اعراب رواست.

اما واوها كه درين آيت است، علما در آن مختلف‏اند كه واو ترتيب‏اند يا واو جمع؟ قومى گفتند: بمعنى ترتيب و تعقيب‏اند، و ازينجا ترتيب در وضو واجب ديدند: اول روى شستن، پس هر دو دست بشستن، پس مسح سر كردن، پس هر دو پاى بشستن.

وضو برين ترتيب واجب ديدند، و خلاف اين باطل دانستند، و اختيار شافعى آنست، و حجت وى آنست كه مصطفى (ص) گفت بر قول خداى عزّ و جلّ: إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ، ابدؤا بما بدأ اللَّه به.

اين دليلست كه واو ترتيب واجب كند، و بدايت بلفظ، بدايت بفعل واجب كند، و كذلك‏

قيل لعبد اللَّه بن زيد بن عاصم: كيف كان رسول اللَّه يتوضأ؟

فدعا بوضوء، فأفرغ على يده اليمنى، فغسل يديه مرّتين، ثمّ مضمض و استنثر ثلاثا، ثمّ غسل وجهه ثلاثا، ثمّ غسل يديه مرّتين مرّتين الى المرفقين، ثمّ مسح رأسه بيديه، فأقبل بهما، و ادبر بدأ بمقدم رأسه، ثمّ ذهب بهما الى قفاء، ثمّ ردهما حتى رجع الى المكان الّذى بدأ منه، ثمّ غسل رجليه.

رسول خدا وضو برين ترتيب كرد، و پس ازين صحابه و تابعين و سلف صالحين الى يومنا هذا، همه چنين كردند، و بخلاف اين هيچ كس نقل نكرد، دليلى روشن است كه اين ترتيب كه در وضو واجب ديده‏اند. و مذهب مالك آنست كه اگر ترتيب بعمد دست بدارد، آن وضو بكار نيست، و اعادت بايد كرد، و اگر بنسيان دست بدارد، بر وى اعادت نيست، و اختيار مزنى اينست.

اما مذهب بو حنيفه و سفيان آنست كه ترتيب در وضو سنّت است نه واجب، اگر بعمد يا بنسيان دست بدارد بر وى اعادت نيست، و بر وفق مذهب ايشان «واو» موجب ترتيب نيست، كه واو بمعنى جمع است، هم چنان كه در آن آيت گفت: إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ الاية. قالوا: لا خلاف أن تقديم بعض اهل السهام على بعض فى الاعطاء جائز، فكذلك هاهنا. امّا ما ورد من الاخبار فى فضل الوضوء

فقد روى عن النبى (ص) انه قال: «من توضأ فأحسن الوضوء خرجت خطاياه من جسده، حتى تخرج من تحت اظفاره»، و قال: «اذا توضأ العبد المؤمن او المسلم، فغسل وجهه، خرج من وجهه كل خطيئة نظر اليها بعينه مع الماء او مع آخر قطر الماء، فاذا غسل يديه خرج من يديه كل خطيئة بطشتها يداه مع الماء او مع اخر قطر الماء حتى يخرج تقيا من الذّنوب»، و قال: «تبلغ الحليّة من المؤمن حيث يبلغ الوضوء»، و قال: «الطّهور شطر الايمان، و الحمد للَّه يملأ الميزان، و سبحان اللَّه و الحمد للَّه يملأن ما بين السماوات و الارض، و الصلاة نور، و الصدقه برهان، و الصبر ضياء، و القرآن حجة لك او عليك».

و عن عبد الرحمن بن سمرة، قال: «خرج علينا رسول اللَّه، و نحن فى مسجد المدينة، فقال لقد رأيت البارحة عجبا، رأيت رجلا من امتى سلط عليه عذاب القبر، فجاءه وضوءه، فاستنقذ من ذلك»، و عن انس قال: قال لى النبى (ص): «يا بنى! اسبغ الوضوء يزد فى عمرك، و يحبك حافظاك. يا بنى! ان استطعت ان لا تزال على وضوء فانه من اتاه الموت، و هو على وضوء، اعطى الشهادة»، و قال (ص): «استقيموا، و لن تحصوا، و اعلموا ان خير اعمالكم الصلاة، و لا يحافظ على الوضوء الا مؤمن.»

وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا اى: اغتسلوا. تطهّر و اطهّر يكى است. روايت كنند از على (ع) كه گفت: ده مرد ازين دانشمندان جهودان بر مصطفى آمدند، و گفتند: يا محمد لماذا امر اللَّه بالغسل من الجنابة؟ و لم يأمر من البول و الغائط، و هما اقذر من النطفة؟

يا محمد! چونست كه اللَّه تعالى جنابت رسيده غسل فرمود و از وى نطفه پاك بيامد، و محدث را نفرمود، و از وى غائط پليد آمد. رسول خدا گفت: از آنكه آدم (ع) چون از آن درخت منهى بخورد، و شهوتى و لذتى بباطن وى رسيد، و در عروق وى روان گشت، فرزند آدم چون صحبت كند از زير هر تايى موى او شهوتى حركت كند. رب العالمين غسل كه واجب كرد تطهير و تكفير آن را واجب كرد. و گفتند: يا محمد چرا از جمله اعضاء چهار عضو مفرد كرد در وضو كردن؟ گفت: از بهر آنكه آدم چون خواست كه از آن درخت بخورد روى بدان آورد و در آن نگرست. رب العالمين روى شستن واجب كرد كفارت آن را، پس بپاى فرا آن رفت، و اول قدمى كه بنافرمانى برداشتند آن بود. رب العزة پاى شستن بفرمود تا كفارت آن باشد. پس دست فرا كرد و بگرفت و بخورد، دست شستن فرمود تطهير آن را.

پس چون تاج و حلل از وى بپريد دست زلّت رسيده بر سر نهاد. خداى تعالى مسح فرمود طهارت آن را. پس چون آدم اين فرمان بجاى آورد، و عضوها را طهارت داد خداى وى را توبت داد، و گناهان وى بيامرزيد، و بر امت من فرض كرد تا كفارت گناهان ايشان باشد از وضو تا بوضو، احبار چون اين از مصطفى شنيدند همه صدق زدند، و مسلمان شدند.

و در فضيلت غسل مصطفى (ص) گفت در آن حديث معروف: «رايت البارحة عجبا، رأيت رجلا من امتى و النبيون قعود حلقا حلقا، كلما دنا الى حلقة طرد، فجاءه اغتساله من الجنابة و أخذ بيده، فأقعده الى جنبى».

و فى حديث انس قال: قال لى رسول اللَّه (ص): «يا بنى! بالغ فى الغسل من الجنابة، فتخرج من مغتسلك و ليس عليك ذنبا و لا خطيئة». قلت بابى و أمى فما المبالغة؟ قال: «تبلّ اصول الشعر، و تتقى البشرة».

وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ اى من الصعيد. شرح اين در سورة النساء رفت.

ما يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ فيما فرض عليكم من الوضوء و الغسل و التيمم، «من حرج» اى ضيق. ميگويد: اللَّه نميخواهد بر شما تنگى در دين، بلكه دين بر شما فراخ كرد، باين رخصتها كه داد، و آسانى فرمود. «و لكن يريد ليطهركم» من الاحداث و الجنابات و الذّنوب و الخطيئات، لكن ميخواهد كه شما را پاك گرداند باين وضو و غسل كه فرمود از حدث و جنابت از روى ظاهر، هم از معصيت از روى باطن، وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ و تا نعمت خود بر شما تمام كند بروشن داشتن راه دين و در آموختن كار دين، و قيل: بانجاءكم من النار، و ادخالكم الجنة، يدل عليه ما

روى ان رجلا سمع النبى (ص) يقول: اللهم انى اسئلك تمام النعمة. فقال: او تدرى ما تمام النعمة؟ قال: لا. قال: «النجاة من النار و دخول الجنة».

و قيل: «وليتم نعمته عليكم» فيما اباح لكم من التيمم عند عدم الماء و سائر نعمه الّتى لا تحصى، لعلكم تشكرون اللَّه عليها.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ الاية تفسير محرّمات و محلّلات از شرع پرسيدند، و تكيه بر فتواى شرع كردند، دانستند كه پاك آنست كه شرع پاك كرد، و پليد آنست كه شرع پليد كرد. راه آنست كه شرع نهاد، چراغ آنست كه شرع افروخت، و تخم آنست كه شرع ريخت. بى‏شرع روشن هيچ كس بكار نيست، بى‏شرع دين هيچ كس پذيرفته نيست.

اگر نز بهر شرعستى در اندر بنددى گردونو گر نز بهر دينستى كمر بگشايدى جوزا

شرع ايشان را جواب داد كه حلال آنست كه پاك است، و پاك آنست كه زبان بر ذكر دارد، و دل در فكر آرد، و جان با مهر پردازد. و بدان كه دل را دو صفت است: يكى صفوت ديگر قسوت. صفوت از خوردن حلال بود، قسوت از خوردن حرام خيزد. مرد كه حرام خورد دلش سخت شود، چنان كه رب العزة حكايت كرد از قومى كه: «قست قلوبهم و زين لهم الشيطان ما كانوا يعملون». پس زنگ بى‏وفايى بر آن نشيند، چنان كه گفت: كَلَّا بَلْ رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ. پس غاشيه بى‏دولتى در سر وى كشيد كه: قُلُوبُنا غُلْفٌ، پس شهره زمين و آسمان گردانيد كه: أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ. و او كه حلال خورد دلش صافى گردد تا از مهر خود با مهر حق پردازد، و از ياد خلق با ياد حق پردازد. همه او را خواند، همه او را داند. اگر بيند بوى بيند، اگر شنود بوى شنود، اگر گيرد بوى گيرد، و اليه‏

اشار النبى (ص) حكاية عن اللَّه عزّ و جلّ: «فاذا احببته، كنت له سمعا يسمع بى، و بصرا يبصر بى، و يدا يبطش بى».

بنده خاص ملك باش كه با داغ ملكروزها ايمنى از شحنه و شبها ز عسس

وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبِينَ آن سگ شكارى بيك مراد خود كه بگذاشت، و طبيعت خود كه دست بازداشت، تا آن صيد خواجه خويش را نگه داشت، لا جرم فريسه وى حلال گشت، و اقتناء وى در شرع جائز، و نجاست و خساست وى در منفعت وى مستغرق، و نيز شايسته قلاده زرين گشت، و پاى تخت ملوك. از روى اشارت هميگويد كه:

آزاد شو از هر چه بكون اندرتا باشى يار غار آن دلبر

سگ خسيس بيك ادب كه بجاى آورد خست وى بعزت بدل گشت، پس چه گويى درين جوهر حرمت اگر ادب حضرت بجاى آرد، و خودپرستى را با حق‏پرستى بدل كند، و مراد خود فداى حكم ازل كند. كمتر نواختى كه از حضرت او را پيش آيد آنست كه در فراغت بر وى بگشايند، تا بلذت خدمت رسد، باز حلاوت قربت تو بيابد، باز سرور معرفت، باز روح مناجات، باز برق محبت، باز كشف مشاهدت، باز شغلى در پيش آيد كه از آن عبارت نتوان، تا آنكه همه زندگانى شود در آن.

پير طريقت گفت: «مسكين او كه عمرى بگذاشت و او را ازين كار بويى نه، ترا از دريا كسان چيست كه ترا جويى نه!» الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ يوسف بن الحسين گفت: الطيبات من الرزق ما يبدو لك من غير تكلف و لا اشراف نفس، طيبات رزق آنست كه از غيب درآيد و برضاى حق آيد، بجان و دل قبول بايد، و زاد راه دين را بشايد، و گفته‏اند: طيبات رزق آنست كه صفت طهارت يافته و عين نظافت گشته. و طهارت دو قسم است: يكى از روى ظاهر يكى از روى باطن، و رموز هر دو قسم درين آيت روان است كه رب العزة گفت: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ الاية طهارت ظاهر سه فصل است: يكى طهارت از نجاست. دوم طهارت از حدث و جنابت، سيوم طهارت از فضولات تن، چون ناخن و موى و شوخ و غير آن، و هر يكى را ازين سه فصل شرحى و بيانى است بجاى ديگر گفته شود ان شاء اللَّه، و طهارت باطن سه وظيفه است: اول طهارت جوارح از معصيت، چون غيبت و دروغ و حرام خوردن و خيانت كردن و در نامحرم نگرستن، چون اين طهارت حاصل شود بنده آراسته فرمان بردارى و حرمت‏دارى گردد، و اين درجه ايمان پارسايان است نشان وى آنست كه همواره ذكر حق او را بر زبان است و ثمره وعده در دل، و تازگى منت در جان، پيوسته در عيادت بيماران، و زيارت گورستان، و بدعاء نيكان شتابان، و فرا بهشت يازان. وظيفه دوم طهارت دل است از اخلاق ناپسنديده چون عجب و حسد و كبر و ريا و حرص و عداوت و رعونت. عجب آئينه دوستى خراب كند.

حسد قيمت مردم ناقص كند. كبر آيينه دل تاريك كند. ريا چشمه طاعت خشك كند.

حرص حرمت مردم نهد. عداوت آب الفت باز بندد. رعونت ميخ صحبت ببرد. بنده چون ازين آلايشها طهارت يافت، در شمار متقيان است. نشان وى آنست كه از رخصت بگريزد، و در شبهت نياويزد، پيوسته ترسان و لرزان و از دوزخ گريزان، بلقمه‏اى و خرقه‏اى راضى، جهان بجهانيان باز گذاشته، و خود را در بوته اندوه بگداخته. ايمان مايه وى، تقوى زاد وى، گور منزل وى، آخرت مقصد وى. با اينهمه پيوسته بزبان تضرع ميزارد، و ميگويد: الهى! هر كس بر چيزى، و من ندانم كه بر چه‏ام، بيمم همه آنست كه كى پديد آيد كه من كه‏ام؟ الهى! پيوسته در گفت و گويم، تاوا ننمايى در جست و جويم، از بيقرارى در ميدان بى‏طاقتى ميپويم، در ميان كارم، اما بويى نميبويم الهى! مركب وا ايستاد، و قدم بفرسود، همراهان برفتند، و اين بيچاره را جز تحير نيفزود:

قد تحيرت فيك خذ بيدىيا دليلا لمن تحير فيكا

وظيفه سيوم طهارت سراست از هر چه دون حق، يقول اللَّه عز و جل: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ. اين طهارت امروز حليت ايشانست كه فردا جام شراب طهور در دست ايشان است. امروز نور اميد در دلشان مى‏تاود و فردا نور عيان در جان. امروز از شوق آب جگر در ديده روان، و فردا آب مشاهدت در جوى ملاطفت روان. امروز صبح شادى از مطلع آزادى برآمده، و فردا آفتاب عنايت در آسمان معاينت ترقى گرفته. نشان اين طهارت آنست كه مهر دنيا بشويد، و رسوم انسانيت محو كند، و حجاب تفرق بسوزد، تا دل در روضه انس بنازد، و جان در خلوت عيان با حق پردازد. نكو گفت آن جوان مرد كه: آخر روزى ازين طبل برآيد آوازى، و از آن كريم باشد واجان محب رازى، عجب كارى و طرفه بازاى! اينست مؤانست من غير مجانست، چون همجنسى نيست اين انس چيست؟ چون هم كفوى نيست اين مهر چيست؟ چون تو او را نديده‏اى اين بى‏طاقتى چيست؟

چون شراب در عنب است اين هستى چيست؟ چون انتظار همه محنت است اين شادى دل چيست؟ چون ديده سر ازو محجوب است اين وجد چون آتش چيست؟ چون اين طريق همه بلاست در ميان بلا اين لذّت چيست؟

هر چند بر آتشم نشاند غم توغمناك شوم گرم نماند غم تو

فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ چنان كه در طهارت ظاهر روى شستن بفرمان شريعت واجب است، در طهارت باطن باشارت حقيقت آب روى خويش نگاه داشتن، و در طلب خسايس پيش دنياداران بنريختن واجبست، و چنان كه در آن طهارت دست شستن واجب است درين طهارت دست از خلايق بشستن و كار بحق سپردن واجبست، و چنان كه مسح سر واجب است سر بگردانيدن از خدمت مخلوق، و از تواضع هر خسى و ناكسى پرهيز كردن واجبست، و چنان كه پاى شستن فرض است، بر كار خير پاى نهادن، و بر طاعت اللَّه رفتن واجبست.

و گفته‏اند: تخصيص اين اعضاء چهارگانه بطهارت از آن جهت است كه آدمى شرف و فضل كه يافت بر ديگر جانوران، باين اعضا يافت. يكى صورت رويست كه ديگران را برين صفت نيست. ربّ العالمين منّت نهاد و گفت: وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ. ديگر هر دو دست‏اند كه آدمى بدان طعام خورد، و همه جانوران ديگر بدهن خورند. ربّ العزّة منّت نهاد و گفت: وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ يعنى باليدين الباطشتين الصّالحتين للاكل و غيره. سيوم سر است كه در آن دماغ است، و در دماغ عقل است، و در عقل شرف دانايى است كه ديگران را نيست. ربّ العالمين منّت نهاد و گفت: لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ. چهارم دو پاى‏اند بر قامت راست زيبا كشيده تا بدان ميروند و ديگران را پاى برين صفت نيست، يقول اللَّه تعالى: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ.

چون اين نعمت بر فرزند آدم تمام كرد طهارت اين جوارح از وى درخواست شكر آن نعمت را. و گفته‏اند: طهارت سبب آسايش است و راحت پس از اندوهان و محنت، چنان كه در قصه مريم است. بوقت ولادت عيسى چون آن چشمه آب پديد آمد طهارت كرد و از اندوه ولادت و وحشت غربت برست. و سبب دفع وساوس شيطان است كه مصطفى گفت: «اذا غضب احدكم فليتوضّأ».

و سبب كشف بلا و محنت است، چنان كه در قصّه ايّوب پيغامبر است. و ذلك فى قوله تعالى: ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ، و گفته‏اند: سر طهارت درين اعضاء چهارگانه بى‏هيچ آلايشى كه در آن است، از دو وجه است: يكى آنكه تا مصطفى (ص) فرداى قيامت امّت خود واشناسند، و از بهر ايشان شفاعت كند، و نشان آن بود كه رويها دارند روشن و افروخته از روى شستن، و همچنين دست و پاى و سر ايشان سپيد و روشن و تازه از آب طهارت، و به‏

يقول النّبي (ص): «ان امّتى يحشرون يوم القيامة غرّا محجلين من آثار الوضوء».

وجه ديگر آنست كه بنده مملوك چون فروشند، عادت چنان رفته كه او را بنخاسى برند، و دست و پاى و روى و سر بر مشترى عرضه كنند، و اگر چه كنيزك باشد شرع دستورى دهد كه بر رويش نگرند، و مويش بينند، و دست و پايش نگرند. فردا مصطفى (ص) نخاس قيامت خواهد بود، و حق جلّ جلاله مشترى، پس بنده را فرمودند تا امروز اين اعضا را نيك بشويد، و تا تواند آب از آن نسترد، و در تجديد طهارت بكوشد، تا فردا در اعضاء وى نور افزايد، و چون او را بنخاس خانه قيامت عرضه كنند، دست و پاى و روى و سر وى روشن بود و پسنديده.

فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً حكمت در آنكه طهارت از آب يا از خاك گردانيد بوقت ضرورت نه با چيزى ديگر، آنست كه رب العالمين آدم را از آب و خاك آفريد تا آدمى پيوسته از آن بر آگهى بود، و شرف خويش در آن بداند، و شكر اين نعمت بجاى آرد، و آدم (ع) ازين جهت بر ابليس شرف يافت كه ابليس از آتش بود، و آدم از خاك، و خاك به از آتش، كه آتش عيب نماى است و خاك عيب پوش. هر چه بآتش دهى عيب آن بنمايد. سيم سره از ناسره پديد آرد. زر مغشوش از خالص پيدا كند. باز خاك عيب پوش است. هر چه بوى دهى بپوشد، عيب ننمايد. و نيز آتش سبب قطع است، و خاك سبب وصل. با آتش بريدن و كشتن است، با خاك پيوستن و داشتن است. ابليس از آتش بود لا جرم بگسست. آدم از خاك بود لا جرم پيوست. و نيز طبع آتش تكبّر است برترى جويد، طبع خاك تواضع است فروترى خواهد. برترى ابليس را بدان آورد كه گفت: «أَنَا خَيْرٌ». فروترى آدم را بدان آورد كه گفت: رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا. ابليس گفت: من و گوهر من، آدم گفت: نه من بلكه خداى من.

حكمتى ديگر گفته‏اند در تخصيص آب و خاك اندر طهارت، گفتند كه: هر جايى كه آتش درافتد زخم آن آتش بآب و خاك بنشانند، و مؤمن را دو آتش در پيش است: يكى آتش شهوت در دنيا، ديگر آتش عقوبت در عقبى. رب العالمين آب و خاك سبب طهارت وى گردانيد، تا امروز آتش شهوت بر وى بنشاند، و فردا آتش عقوبت.

و بدان كه ابتداء طهارت از آن عهد معلوم گشت كه اندر خبر آمده از امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) از رسول خدا (ص) گفت: چون فرشتگان حديث آدم و صفت وى شنيدند، گفتند: أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ؟ بعد از آن ازين گفت پشيمان شدند، و از عقوبت اللَّه بترسيدند، زارى كردند و بگريستند، و از خداى عزّ و جلّ خشنودى خواستند. فرمان آمد از اللَّه كه خواهيد تا از شما درگذارم، و گرانى اين گفتار از شما بردارم، و بر شما رحمت كنم، دريايى آفريده‏ام زير عرش مجيد، و آن را بحر الحيوان نام نهاده‏ام. بدان دريا شويد، و بدان آب رويها و دستها بشوييد و سرها را مسح كنيد، و پايها را بشوييد. فرشتگان فرمان بجاى آوردند. امر آمد كه هر يكى از شما تا بگويد: «سبحانك اللهم و بحمدك، اشهد ان لا اله الا انت، استغفرك و أتوب اليك».

ايشان بگفتند، و فرمان آمد كه توبه‏هاى شما پذيرفتيم، و از شما اندر گذاشتيم. گفتند: خداوندا! اين كرامت ما راست على الخصوص؟ يا ديگران ما را در آن انبازند؟ گفت: شما راست، و آن خليفت را كه خواهم آفريد، و فرزندان وى تا قيام الساعة. هر كه اين چهار اندام را آب رساند چنان كه شما را فرمودم، اگر از زمين تا آسمان گناه دارد از وى درگذارم، و او را خشنودى و رحمت خود كرامت كنم.

و بر وفق اين معنى خبر درست است از على مرتضى (ع)، گفت: هر چه از رسول خدا (ص) بشنودمى اللَّه مرا بدان منفعت دادى. يقين علم و صلاح عمل از آن بدانستمى، و اگر خبرى من نشنوده بودمى، و كسى مرا روايت كردى آن كس را سوگند دادمى. چون سوگند ياد كردى بر وى اعتماد رفتى، و ابو بكر صديق مرا روايت كرد، و راست گفت. او را سوگند ندادم از آنكه وى هميشه راستگوى بود. گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه گفت: هر بنده مؤمن كه گناهى كند، پس از آن گناه آبدست كند، و آب تمام بجاى رساند، و چون فارغ شود دو ركعت نماز كند، اللَّه تعالى آن گناه از وى درگذارد، و از وى عفو كند، و بيان اين خبر در قرآن مجيد است: وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً.

۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ ياد كنيد نعمت خداى و نيكوكارى وى بر خويشتن، و مِيثاقَهُ و پيمان وى، الَّذِي واثَقَكُمْ بِهِ آن پيمان كه با شما بست، إِذْ قُلْتُمْ آن گه كه گفتيد: سَمِعْنا وَ أَطَعْنا شنيديم و فرمانبرداريم، وَ اتَّقُوا اللَّهَ و بپرهيزيد از خشم و عذاب خداى، إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (۷) و بدانى كه خداى دانا است بآنچه در دلهاست.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند. كُونُوا قَوَّامِينَ بحق گفتن بپاى ايستيد، لِلَّهِ خداى را، شُهَداءَ گواهان باشيد، بِالْقِسْطِ بداد و راستى، وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ و شما را بر آن مداراد و بدان مياراد، شَنَآنُ قَوْمٍ دشمنى گروهى، عَلى‏ أَلَّا تَعْدِلُوا بر آنكه راست نرويد و راست نگوييد، اعْدِلُوا راست گوئيد و راست رويد، هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏ اين چنين نزديكتر بود بپرهيزگارى، وَ اتَّقُوا اللَّهَ و بترسيد از خشم خداى، إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (۸) كه اللَّه دانا است بآنچه شما ميكنيد.

وَعَدَ اللَّهُ وعده داد خداى، الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ايشان را كه بگرويدند و كارهاى نيك كردند، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ ايشان را آمرزش است، وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ (۹) و مزد بزرگوار.

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا و ايشان كه كافر شدند، وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و بدروغ داشتند سخنان ما، أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ (۱۰)، ايشانند كه آتشيانند.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ ياد كنيد و ياد داريد نعمت اللَّه بر خويشتن، إِذْ هَمَّ قَوْمٌ آن گه كه آهنگ كرد گروهى، أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ كه دست بگشايند و دست گذارند بشما ببدى، فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ بازداشت اللَّه دستهاى ايشان از شما، وَ اتَّقُوا اللَّهَ و بترسيد از خداى، وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (۱۱) و چنين باد كه با خدا باد كار سپردن و پشتى داشتن گرويدگان.

وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ خداى پيمان ستد از بنى اسرائيل، وَ بَعَثْنا و فرستاديم، مِنْهُمُ از ايشان، اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً دوازده نقيب، وَ قالَ اللَّهُ

و خداى گفت: إِنِّي مَعَكُمْ من با شماام، لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ ار نماز بپاى داريد بهنگام، وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ و زكاة دهيد از مال، وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي و بگرويد بفرستادگان من، وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ و ايشان را شكوه داريد و يارى دهيد، وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ و وام دهيد خداى را، قَرْضاً حَسَناً وامى نيكو، لَأُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ بهمه حال از شما گناهان شما ناپيدا كنم، وَ لَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ و در آرم شما را در بهشتهايى، تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ميرود زير درختان آن جويها، فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ مِنْكُمْ هر كه نعمت پوشد و نسپاس گردد پس آن از شما، فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ (۱۲) گم گشت از ميان راه راست.

فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ بشكستن ايشان پيمان خويش را، لَعَنَّاهُمْ بر ايشان لعنت كرديم، وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً و دلهاى ايشان سخت كرديم، يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ سخنان من در بعثت محمد ميگردانيدند از جاى خويش، وَ نَسُوا حَظًّا و فراموش كردند بهره خويش، مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ از آن پند كه ايشان را داده بودند، وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَةٍ مِنْهُمْ و تو هميشه مطلع باشى بر خيانتى كه از ايشان آيد، إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ مگر اندكى از ايشان، فَاعْفُ عَنْهُمْ در گذار از ايشان، وَ اصْفَحْ و روى گردان، إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (۱۲) كه خداى دوست دارد نيكوكاران را.

وَ مِنَ الَّذِينَ قالُوا و ازينان كه گفتند: إِنَّا نَصارى‏ ما ترسايانيم،، أَخَذْنا مِيثاقَهُمْ از ايشان هم پيمان بستديم، فَنَسُوا حَظًّا بگذاشتند بهره خويش، مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ از آن پند كه ايشان را داده بودند، فَأَغْرَيْنا برآغاليديم و انگيختيم، بَيْنَهُمُ ميان ايشان، الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ دشمنى و بزومندى، إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ تا روز رستاخيز، وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ (۱۴) و خبر كند اللَّه ايشان را فردا كه آن چيست كه ميكنند ايشان امروز.

النوبة الثانية

قوله تعالى و تقدس: وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اين خطاب باصحابه رسول است و با جمله مؤمنان امت تا بقيامت. صحابه با رسول خدا بيعت كردند، و دين و كتاب و سنت در پذيرفتند، از آنكه آيت آمد، بود: فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَ اسْمَعُوا وَ أَطِيعُوا.

ربّ العزة ايشان را درين آيت فرمود كه قرآن و سنت بشنويد، و طاعت‏دار باشيد، و امر و نهى بر كار گيريد، و بآيات و كلمات و صحف و كتب ما ايمان آريد، و رسولان را كه فرستاديم استوار گيريد، و آنچه گفتند و از غيب خبر دادند، از احوال قيامت و بهشت و دوزخ و غير آن، همه قبول كنيد، و بجان و دل آن را تصديق كنيد. مؤمنان آن همه در پذيرفتند، و گفتند: سَمِعْنا وَ أَطَعْنا. رب العالمين از سمع و طاعت ايشان حكايت باز كرد، و گفت: وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا.

اكنون درين آيت ربّ العزة آن نعمت و آن ميثاق و آن قول با ياد ايشان ميدهد و ميگويد: ياد داريد آن نواخت كه من بر شما نهادم، تا نعمت اسلام بر شما تمام كردم.

همان است كه جايها در قرآن منّت بر نهاد و گفت: وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي، وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ، وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ، اين همه نعمت اسلام و ايمانست، كه اللَّه تعالى بر مؤمنان تمام كرده است.

وَ مِيثاقَهُ الَّذِي واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا ياد داريد آن پيمان كه اللَّه با شما بست، و شما گفتيد: سَمِعْنا وَ أَطَعْنا. مجاهد گفت: اين ميثاق آن عهد است كه ربّ العزة روز ميثاق بر فرزند آدم گرفت، آن گه كه ايشان را از صلب آدم بيرون گرفت، و همه بربوبيّت اللَّه اقرار دادند، و سمعا و طاعة گفتند. امروز در سراى حكم هر كه بالغ شود و بر موجب آن اقرار عمل كند. و ايمان آرد مؤمن است و از اهل سعادت و نجات. و هر كه بعد از بلوغ ايمان نيارد و عمل نكند، نقض آن عهد كرد، و در شمار مؤمنان نيست. اما اطفال مشركان كه بلوغ نرسيدند. و زمان عمل درنيافتند، از ابن عباس پرسيدند كه حال ايشان چيست؟ گفت: ايشان بر ميثاق اول‏اند، خداى داند كه عمل ايشان چه بودى اگر روزگار زندگانى دريافتندى.

آن گه گفت: وَ اتَّقُوا اللَّهَ اين تهديد است بر نقض عهد، ميگويد: بترسيد از خشم خدا، و نقض عهد مكنيد، و پس از آنكه بالغ شديد ايمان آريد، و عمل كنيد.

إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ و بحقيقت دانيد كه خداى آگاه است از آنچه در دل شماست از ايمان يا از شك يا از نفاق يا از وفاق. اين كلمتى جامع است، هر چيز را كه در دل بود از سرّ، يا درافتد از ظنّ، يا برگذرد از خاطر، خداى بهمه داناست و از همه آگاه.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ تقومون للَّه بكل حق يلزمكم القيام به.

ميگويد: اى شما كه مؤمنانيد قيام كنيد، بر ايستادگى نمائيد خداى را بهر حقى كه شما را لازم آيد كه بدان قيام كنيد و بپاى ايستيد، و گفته‏اند: كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ اى قوالين للَّه.

سخن كه گوئيد خداى را گوئيد، و بحق گفتن حق را بپاى ايستيد.

شُهَداءَ بِالْقِسْطِ تشهدون بالعدل فى الغضب و الرضا و الفقر و الغنى و الشدة و الرخاء. گواهى كه دهيد بداد و راستى دهيد. نزديك را چون دور و دشمن را چون دوست، در غضب و رضا و فقر و غنا و در دشخوارى و آسانى يكسان.

وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى‏ أَلَّا تَعْدِلُوا مؤمنان را ميگويد: مبادا كه عداوت شما با كفار مكه، و بغض شما مر ايشان را، شما را بر آن دارد كه در گواهى دادن عدل و راستى بگذاريد، و محرمى از ايشان حلال داريد، بلكه دوست و دشمن را، آشنا و بيگانه را، گواهى يكسان دهيد. اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏ اى الى التقوى. وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ. وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ اى قال لهم. لأن الوعد قول، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ اى تغطية على ذنوبهم، وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ اى جزاء على ايمانهم. وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ مضى تفسيره.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ الاية قتاده گفت اين آيت برسول خدا فروآمد، و وى در هفتم غزا بود به بطن نخل فرو آمده، كافران مكر ساختند، و اتفاق كردند كه چون محمد و ياران وى در نماز شوند، و سر بسجود نهند، ما بر ايشان حمله بريم، كه ايشان نماز دوست دارند، و نماز بنگذارند.

درين همت بودند كه ربّ العالمين جبرئيل را فرستاد بنماز خوف، و درين آيت منت بر ايشان نهاد كه دست دشمن از شما كوتاه كردم و شما را از مكر ايشان خبر دادم جابر بن عبد اللَّه گفت كه: رسول خدا (ص) در بعضى سفرها بمنزل فرو آمد، و ياران همه متفرق گشتند، و رسول خدا سلاح كه داشت از خود باز كرد، و از درختى درآويخت، و در سايه آن درخت بنشست. اعرابيى بيامد، و شمشير رسول برگرفت، و روى برسول نهاد، و گفت: من يمنعك منى؟ رسول خدا گفت: «اللَّه يمنعك منى».

سه بار اين سخن باز گفت. پس اعرابى شمشير در نيام كرد. و هراسى بر وى افتاد، و ياران فراهم آمدند، و جبرئيل در آن حال اين آيت آورد.

مجاهد و عكرمه و كلبى و مقاتل گفتند: سبب نزول اين آيت آن بود كه قريظه و نضير با رسول خدا عهد داشتند كه قتال نكنند، و يكديگر را در ديات يارى دهند. رسول ايشان را در ديات ايشان يارى دهد، و ايشان رسول را در ديات مسلمانان يارى دهند. پس دو مرد معاهد از بنى سليم بدست مسلمانان كشته شدند. اولياء مقتول ديت طلب كردند. رسول خدا برخاست و به يهود بنى النضير شد و ابو بكر و عمر و عثمان و على و عبد الرحمن عوف با وى بودند. در پيش كعب اشرف شدند، و بنى النضير آنجا حاضر. رسول خدا با ايشان استعانت كرد بديت دو مرد، بر مقتضاى آن عهد كه از پيش رفته بود. ايشان در پذيرفتند. و رسول خدا و ياران را در خانه بنشاندند، و خود بخلوت باز شدند، و مكر ساختند، گفتند اگر هرگز بر وى ظفر يابيم، امروز وقت آنست. كيست كه اين كار را شايسته است؟ عمرو بن جحاش بن كليب گفت: اين كار منست، و من مرد آنم. آسيا سنگى عظيم بسر وى فرو گذارم، و شما را ازو باز رهانم. رفت با جماعتى و اين مكر ساخته. رب العالمين جبرئيل را فرستاد، و رسول را از آن مكر ايشان خبر كرد. رسول (ص) برخاست و بيرون شد، و على (ع) را بر جاى خود بداشت بر در آن سراى، و خود سوى مدينه رفت، پس ايشان نيز بيرون آمدند، و از پى رسول برفتند. رب العالمين در ميان اين قصه آيت فرستاد. آن گه بر عقب اين آيت خبر داد از بنى اسرائيل: هم چنان كه اين قوم عهد رسول را نقض كردند، و پيمان شكستند، بنى اسرائيل كه پدران ايشان بودند عهدى كه با خدا بسته بودند نقض كردند، و پيمانى كه داشتند بشكستند، و ذلك فى قوله تعالى: وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ يعنى فى التوراة، الّا يشركوا به شيئا، و بالايمان باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و احلال ما احل اللَّه لهم و تحريم ما حرم اللَّه عليهم.

وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً النقيب، الرئيس على القوم لانه ينقب عن امورهم، يبحث عنها، و يستخبرها، و يبين وجوهها. اين دوازده نقيب از دوازده سبط بودند از اولاد يعقوب، از هر سبطى نقيبى، و عدد اسباط فراوان هزاران بودند. موسى چون خواستى كه با بنى اسرائيل بيعتى كند، با ايشان بيعت كردى و عهد با ايشان بستى تا از هر نقيبى از سبط خويش بيعت ستدى و با ايشان عهد بستى. و گفته‏اند اين ميثاق آنست كه اللَّه تعالى وعده داد موسى را كه ديار شام و زمين مقدسه بموسى و قوم وى سپارد، و جباران را كه سكان آن زمين‏اند هلاك كند، پس چون بمصر آرام گرفتند، اللَّه تعالى ايشان را فرمود كه به اريحاى شام رويد، و با جباران جنگ كنيد، كه من خداى شماام، شما را نصرت دهم. و موسى را فرمود تا از دوازده سبط از هر سبطى نقيبى برگزيند، كه پيش رود، وكيل در قوم خويش باشد، و ايشان را بر وفاء عهد و امتثال فرمان داد. موسى آن نقيبان را برگزيد، و چون بزمين كنعان رسيدند، ايشان را بجاسوسى بفرستاد، تا احوال جبابره بازدانند. عوج عنق برايشان رسيد، گويند: اين عوج بالاى عظيم داشت چنان كه دست وى بقعر دريا رسيدى، و ماهى بگرفتى، و بحرارت قرص آفتاب آن را بريان كردى و بخوردى، و گفته‏اند كه: بروزگار طوفان نوح كه همه روى زمين آب گرفت، و بهر كوهى و بالايى كه در زمين بود آب برگذشت، بدو زانوى عوج بيش نرسيد، و نوح او را بر كشتى ننشاند، و گرد عالم ميگشت، و سه هزار سال عمر وى بود، و بروزگار موسى او را هلاك كردند: پس چون آن نقبا بر عوج رسيدند، عوج ايشان را بگرفت، و بخانه برد، و با اهل خويش گفت: اينان‏اند كه بجنگ ما آمده‏اند. چه بينى اگر من ايشان را بيك بار در زير پاى نهم، و خرد كنم. اهل وى گفتند: ايشان را مكش، تا باز گردند، و قوم خود را بگويند كه چه ديدند، و از شما خبر دهند. پس چون از دست عوج رهايى يافتند، با يكديگر گفتند و عهد بستند كه: با بنى اسرائيل قصه عوج نگوئيم

كه ايشان بترسند، و مرتد شوند، و از قتال باز گردند. بلى با موسى و هارون بگوئيم، تا ايشان تدبير كار كنند. پس باز گشتند، آن عهد نقض كردند، و هر نقيبى قوم خود را از قتال نهى كردند و بترسانيدند، مگر كالب بن يوحنا، و يوشع بن نون كالب نقيب سبط يهودا بود و يوشع نقيب سبط يوسف. اين است قصه دوازده نقيب و شكستن پيمان ايشان.

وَ قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ يعنى مع النقبا، و قيل مع بنى اسرائيل فى النصر لكم و الدفع عنكم. اينجا سخن تمام گشت، آن گه گفت: لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ يا معشر بنى اسرائيل بحدودها و فروضها و اوقاتها و معانيها و خشوعها، وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ المفروضة عليكم فى اموالكم، وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي كلهم وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ اى نصرتموهم، و قيل اعنتموهم بالسيف. و التعزير الادب فى غير هذا الموضع، وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً اى صادقا من كل انفسكم، و هى كل نفقة يبتغى فيها وجه اللَّه، من النوافل و الفرائض، لَأُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ لَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ.

ثم قال: فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ مِنْكُمْ اى بعد العهد و الميثاق، فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ اى اخطأ قصد الطريق. گويند از اين دوازده نقيب پنج ملك بخاستند كه خداى را عزّ و جلّ طاعت دار بودند: داود و سليمان و طالوت و حرقيما و پسر وى، و از آن هفت ديگر سى و دو جبار بخاستند كه ملك از اهل حق بقهر بستدند، و تباهكارى كردند، و طاغى گشتند.

فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ «ما» صلت است، توكيد قصه را درافزود، تقديره: فبنقضهم ميثاقهم. اين پيمان شكستن آن بود كه ايشان را گفته بودند وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ مراد بآن محمد بود، ايشان را ايمان دادن بدو و تعزير و نصرت او فرموده بود، و ازيشان پيمان ستده، پيمان شكستند و بوى كافر شدند، لَعَنَّاهُمْ يعنى چون پيمان بشكستند بر ايشان لعنت كرديم، پس آن لعنت كه بر ايشان بود بكافر شدن ايشان بعيسى مريم. و گفته‏اند: اين لعنت جزيت بود كه بر ايشان نهاد، و قومى را ممسوخ كرد. وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً و دلهاشان سخت كرديم، و بقراءت حمزه و على: و جعلنا قلوبهم قسية، دلهايشان بهرج كرديم و نفايه و ناسره.

يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ اى يغيرون كلام اللَّه عن جهته من آية الرجم و نعت النبى و صفته. ابراهيم نخعى گفت: تحريف آن بود كه در سخنان خدا كه بايشان فرو آمده بود، اين كلمات بود: «يا ابناء احبارى، يا ابناء رسلى». ايشان بنوشتند كه يا ابناء ابكارى. و در آثار بيارند كه بنى اسرائيل بكلمه‏اى كافر شدند كه بتصحيف برخواندند: قال اللَّه تعالى لعيسى فى الانجيل: «انت نبيى، و انا ولّدتك»، اى ربيتك، فحرفته النصارى، و قرءوا: انت نبيى و انا ولدتك. وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ اى تركوا نصيبا مما امروا به فى كتابهم من اتباع محمد (ص) و اقامة الحدود. وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَةٍ مِنْهُمْ اى على خيانة منهم، كقوله تعالى: لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ اى كذب، و خيانت اينجا معصيت است بآن نقض عهدها كه كردند، چنان كه كعب اشرف كرد، آن گه كه به مكه، شد و به ابو سفيان برساختند كه بجنگ محمد شوند، و نيز روز احزاب نقض عهد كردند، و مشركان را پشتى دادند در حرب محمد، و آن روز كه به بنى النضير شدند بطلب ديت. نقض عهد كردند، و مكر ساختند.

رب العالمين منّت مينهد بر مصطفى (ص) كه ما پيوسته از اسرار ايشان ترا خبر ميدهيم، و آن نقض عهد كه ميكنند، و بر تو مكر ميسازند، با تو ميگوييم، تا بر اسرار ايشان مطلع ميشوى آن گه گفت: إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ مگر اندكى كه اين نقض عهد نكردند، چون عبد اللَّه سلام و اصحاب وى. فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ اول ايشان را فرمود كه اين نقض عهد ايشان و معصيت ايشان در گذار و عفو كن. پس بعاقبت اين عفو و صفح منسوخ شد بآيت سيف.

وَ مِنَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ أَخَذْنا مِيثاقَهُمْ ميگويد: چنان كه از جهودان در تورات عهد و پيمانى ستديم، از ترسايان در انجيل هم پيمان ستديم باتّباع محمد، و نبوت وى پذيرفتن، و بنعت و صفت وى اقرار دادن، و هم چنان كه جهودان نقض عهد كردند ترسايان هم نقض عهد كردند. رب العالمين گفت: فَأَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ ما عداوت و بغض در ميان جهودان و ترسايان افكنديم. جهود دشمن ترسا و ترسا دشمن جهود تا بقيامت، و گفته‏اند: اين عداوت خود ميان ترسايانست، و «بينهم» ضمير ترسايانست، نطوريه و يعقوبيه و ملكانيه همه دشمن و خصم يكديگرند، در طلب ملك و جاه عداوت يكديگر در دل گرفته، و در خون يكديگر شده. و گفته‏اند: اين عداوت و بغضاء هواهاى مختلف است در ميان ايشان، و جدال در دين، ذكره النخعى رحمه اللَّه.

معوية بن قره گفت: «الخصومات فى الدين تحبط الاعمال»، در دين خصومت كردن، و در جدال آويختن، عمل باطل كند. روايت كنند از على (ع) كه گفت: «اياكم و الخصومات فانها تمحق الدين»، وقال النبى (ص): «اجتنبوا اهل الاهواء فان لهم عرّة كعرّة الجرب»، و قال الحسن: «اياكم و هذه الاهواء المتفرقة المتباعدة من اللَّه، التي جماعتها الضلالة، و مستقرها النار، و قال الفضيل بن عياض: «نظر المؤمن الى المؤمن جلاء للقلب، و نظر الرجل الى صاحب البدعة و الهواء يورث العمى»، و عن الاوزاعى قال: «بلغنى ان اللَّه تعالى اذا اراد بقوم شرا الزمهم الجدل، و منعهم العمل» «وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ» يعنى ينبئهم فى الآخرة بما كانوا يصنعون فى الدنيا من التكذيب‏ بالنبى (ص) و اخفاء نعمته. اين سخن بر طريق تهديد گفته است، چنان كه كسى را گويى: آرى بخبر كنم ترا و آگاه شوى.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ رب العالمين جل جلاله و تقدست اسماؤه، و تعالت صفاته، و توالت آلاؤه و نعماؤه، درين آيت مؤمنان را مينوازد، و دو چيز با ياد ايشان ميدهد: يكى نعمت كه برايشان ريخت، ديگر پيمان كه با ايشان بست.

نعمت چيست؟ و پيمان چيست؟ نعمت دل گشادن است، و هدى دادن، و چراغ آشنايى در دل افروختن، و دل را خلعت معرفت پوشانيدن، و ميان دل و ميان دشمن از عظمت حصار ساختن. ميگويد ربّ العزة جلّ جلاله كه: ياد كنيد اين نعمت كه من بشما دادم. از من آزادى كنيد، و شكر گوئيد، تا مستوجب زيادت نعمت گرديد: لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ، ديگر ميثاق است كه با ياد ايشان ميدهد، ميگويد: ياد داريد پيمان و عهد كه پذيرفتيد، و امر و نهى كه برداشتيد. دانيد كه چه پذيرفته‏ايد، و چه برداشته‏ايد. بارى كه هفت آسمان و هفت زمين و كوه‏ها برنيارستند داشتن، شما دليرى كرديد، و برداشتيد.

آسمانها و زمينها از آن برميدند، از بيم توانى و تقصير بگريختند، و بخداوند خويش زينهار خواستند، شما برداشتيد، و خداوند خويش را بطاعت پاسخ كرديد.

قومى گفتند: اين ميثاق آن پيمان است كه ربّ العزة با تو بست. سود و زيان تو بخريد، و بهشت بعوض بتو داد، و قرآن بر تو حجت كرد، گفت: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ. خداى تعالى بخريد از مؤمنان تنهاى ايشان، تا خدمت كنند، بروز گرم روزه دارند، بشب تاريك نماز كنند، بزمستان سرد آبدست تمام كنند، بجان عزيز و بمال نفيس حج و غزا كنند، بيماران را عيادت كنند، درويش حقير را بپرسند، «و اموالهم» مالهاى ايشان بخريد تا از فراوان اندكى بخشند، و از مايه آن صدقه و زكاة دهند، برهنه را بپوشند، گرسنه را سير كنند، اسير را بازخرند، درمانده را دست گيرند.

چون ايشان اين عهد بجاى آرند ايشان را بر من چه باشد؟ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ تا درين جهان باشند نكو دارم. بدر مرگ يارى دهم. در گور تلقين و بشارت دهم. در قيامت سپيد روى انگيزم. از فزع اكبر ايمن گردانم. عيبها پوشانم، و گناهان اندر گذارم. خصمان خشنود كنم، و از حوض كوثر آب دهم، و بر صراط جواز دهم، و در بهشت جاى دهم. رضوان خود در تو پوشم. حجاب بردارم. ديدار باقى كرامت كنم.

آن گه گفت: وَ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ؟ كيست در هفت آسمان و هفت زمين بوفاى عهد باز آمده‏تر از خداى، وافى تر و كافى‏تر از اللَّه، در قول راست‏تر و در فعل قوى تر از اللَّه، آن گه از بندگان گله كرد كه من بوفاى عهد بازآمدم، و ايشان بوفا باز نيامدند: وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ از بى‏وفايى و بى‏عهدى ايشان گله ميكند، ميگويد: با همه وفا كردم، بيشترين ايشان بى‏وفا يافتم. همه را نعمت دادم، اندكى شاكر يافتم.

همه را پند دادم، اندكى پند پذير يافتم. همه را خواندم، اندكى مجيب يافتم. آن گه ايشان را پند داد و بتقوى فرمود، گفت: وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ پرهيزيد از خشم و عذاب من باز آئيد بوفاى من. دريابيد پند من. بترسيد از بى‏وفايى من.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اين از اللَّه گواى است كه ايمان بنده عطاء است.

كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ از روى اشارت ميگويد: بندگان من! گواهى دهيد از بهر من، تا من نيز گواهى دهم از بهر شما. گواهى دهيد امروز كه آفريدگار و پروردگار شما منم، تا فردا شما را گواهى دهم كه بندگان و گزيدگان من‏ايد، و ذلك فى قوله تعالى: وَ اللَّهُ شَهِيدٌ عَلى‏ ما تَعْمَلُونَ، بوفا و عهد باز آييد، تا بوفا و عهد شما باز آييم، وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ بانابت از بر من باز آييد تا ببشارت از بر شما و از آيم.

وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرى‏ و هو المشار اليه بقوله تعالى: هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ. وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ اين آيت ردّ است بر دو گروه: گروهى كه گفتند: معصيت طاعت باطل كند، و گروهى كه گفتند: عذاب كردن بيگناه در حكمت جائز نيست، و اين هر دو خلاف حق است، و نه طريق سنت است. معصيت طاعت باطل نكند كه رب العزة مؤمنانرا بستود، و بعمل صالح موصوف كرد، آن گه وعده مغفرت داد، و آن كس كه سزاى مغفرت بود بيگناه نباشد. پس با گناه عمل صالح از وى بنيفتاد. و نيز بيان كرد كه: بنده اگر چه با عمل صالح است، محتاج عفو و مغفرت است، و اگر چه پاكدامن است، نيازمند رحمت است، كه نجات در رحمت و مغفرتست نه در طاعات و اعمال. مصطفى (ص) گفت: «لو عذبنى اللَّه و ابن مريم لعذبنا ابدا، و هو غير ظالم».

و قال الحسين بن منصور: «من جوز التخليق من غير علة جوز التعذيب من غير زلة». آن كس كه بخواند بى‏علت، اگر براند بى‏زلّت، كس را بر صنع وى چرا نيست، و در حكم وى چون نيست. خداوندا! در راستى كار تو تهمت نيست، و صنع ترا علت نيست.

درمانديم در مقامى كه راه واپس نيست و از پيش يارا نيست در دريايى كه آن را كران نيست. خداوندا! رهى را درياب، كه رهى را بيش از اين طاقت نيست. بپيوند و ببخشاى كه مقتضاى كرم جز اين نيست. فتح شخرف از اسرافيل مصرى پرسيد استاذ ذو النون كه: هل تعذب الاسرار قبل الزلل؟ اسرافيل سه روز زمان خواست. روز چهارم گفت: مرا جواب دادند بشنو اگر روا بود ثواب بيش از عمل، هم روا بود عذاب بيش از زلل.

اين بگفت و زعقه‏اى زد، و در شوريد، و از دنيا برفت.

پير طريقت گفت: «آن درنگ خواستن زندگانى بود كه اگر بوقت جواب دادى هم بر جاى برفتى».

وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً بو بكر وراق گفت كه: در بنى اسرائيل نقبا بودند پيشروان و گزيدگان ايشان، و در همه حال مرجع قوم با ايشان، و درين امت بدلاءاند اوتاد جهان كه دلهايشان چون دلهاى پيغمبران.

مصطفى (ص) گفته: «يكون فى هذه الامة اربعون على خلق ابراهيم و سبعة على خلق موسى و ثلاثة على خلق عيسى و واحد على خلق محمد».

و بو عثمان مغربى گفته: «البدلاء اربعون و الامناء سبعة و الخلفاء من الأئمة ثلاثة، و الواحد هو القطب، و القطب عارف بهم جميعا، و يشرف عليهم، و لا يعرفه احد، و هو امام الاولياء». خيار خلق‏اند اين قوم، و مصابيح دين و اعلام يقين. ملوك طريقت و امناء شريعت. رب العالمين ايشان را از جهانيان برگزيده، و به ربطه «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ» ببسته. و بقيد «وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى‏» استوار كرده، در وادى عنايت شمع رعايت ايشان را افروخته، در دبيرستان ازل ايشان را ادب صحبت درآموخته. اى جوانمرد! كار نه كرد بنده دارد، كار خواست اللَّه دارد.

بنده بجهد خويش نجات خويش كى تواند؟ چون اللَّه بنده خير خواهد، دل او را بنظر خويش بيارايد، تا حق از باطل وا شناسد. بعلم فراخ كند، تا ديدار قدرت در آن جاى يابد. بينا كند تا بنور منت مى‏بيند. شنوا كند تا پند ازلى مى‏نيوشد. راست دارد تا گمان و شك در آن نياميزد. بعطر وصال خوش كند تا در آن مهر دوست رويد. بنور خويش روشن كند، تا ازو با وى نگرد، بصيقل عنايت بزدايد تا در هر چه نگرد او را بيند:

آن را كه بلطف خويش حق بگزيندبر باطن او گرد جفا ننشيند
نيك و بد اغيار ز دل بر چينددر هر چه كند نظاره حق بيند

۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ اى اهل كتاب، قَدْ جاءَكُمْ آنك آمد بشما، رَسُولُنا فرستاده ما، يُبَيِّنُ لَكُمْ پيدا ميكند شما را، كَثِيراً مِمَّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ فراوانى از آنچه شما مى‏پنهان داشتيد، مِنَ الْكِتابِ از كتاب، وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ و مى فراگذارد و آسان كند فراوانى، قَدْ جاءَكُمْ آمد بشما، مِنَ اللَّهِ از خدا، نُورٌ روشنايى، وَ كِتابٌ مُبِينٌ (۱۵) و نامه پيدا.

يَهْدِي بِهِ اللَّهُ راه نمايد خداى بآن، مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ كسى را كه بر پى خشنودى وى ميرود، سُبُلَ السَّلامِ براههاى سلامت، وَ يُخْرِجُهُمْ و دمى برون آرد ايشان را مِنَ الظُّلُماتِ از تاريكها، إِلَى النُّورِ بروشنايى بِإِذْنِهِ بخواست خويش، وَ يَهْدِيهِمْ و راه مينمايد ايشان را، إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (۱۶) براه راست درست.

لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا كافر شدند ايشان كه گفتند: إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ كه خدا عيسى مريم است، قُلْ گوى: فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً آن كيست كه پادشاه است و بدست وى چيزى است از خواست و كار خداى، إِنْ أَرادَ اگر خداى خواهد، أَنْ يُهْلِكَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ كه عيسى مريم را هلاك كند، وَ أُمَّهُ و مادر وى را، وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً و هر كه در زمين كس است، وَ لِلَّهِ و خدايراست، مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ملك آسمان و زمين، وَ ما بَيْنَهُما و هر چه ميان آن هر دو، يَخْلُقُ ما يَشاءُ مى‏آفريند آنچه خواهد، وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (۱۷) و خداى بر همه چيز قادر است و توانا.

وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى‏ جهودان و ترسايان گفتند: نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ، ما پسران خداييم و دوستان وى، قُلْ بگو: فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ پس چرا شما را مى‏عذاب كند خداى بگناهان شما، بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ بل، كه گروهى مردمانيد، مِمَّنْ خَلَقَ از آنچه او آفريد، يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وى آن را آمرزد كه خود خواهد، وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ و عذاب كند او را كه خود خواهد، وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و خدايراست پادشاهى آسمانها و زمين، وَ ما بَيْنَهُما و هر چه ميان آن هر دو، وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (۱۸) و با وى است بازگشت هر كس.

يا أَهْلَ الْكِتابِ اى اهل كتاب، قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا آمد بشما فرستاده ما، يُبَيِّنُ لَكُمْ پيدا ميكند شما را، عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ بسستى و گسستگى از رسولان، أَنْ تَقُولُوا تا نگوئيد: ما جاءَنا بما نيامد، مِنْ بَشِيرٍ هيچ بشارت دهنده‏اى، وَ لا نَذِيرٍ و نه هيچ بيم نماينده‏اى، فَقَدْ جاءَكُمْ بَشِيرٌ وَ نَذِيرٌ آنك آمد بشما رسولى كه همانست و همين، وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (۱۹) و خداى بر همه چيز تواناست.

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ موسى گفت قوم خويش را: يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اى قوم ياد كنيد و ياد داريد نعمت خداى بر خود، إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ كه در ميان شما پيغامبران فرستاد، وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً و شما را پادشاهان كرد، وَ آتاكُمْ و شما را داد، ما لَمْ يُؤْتِ آنچه نداد هرگز، أَحَداً هيچ كس را مِنَ الْعالَمِينَ (۲۰) از جهانيان.

يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ اى قوم دررويد در زمين مقدس، الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ‏

آنچه خداى شما را نبشت و بهره كرد، وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِكُمْ و از فرمان بردارى برمگرديد به پس باز، فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ (۲۱) كه بازگرديد بروز بترى پس سودمندى زيان‏كاران گرديد.

قالُوا يا مُوسى‏ گفتند: يا موسى! إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ در آن زمين قومى‏اند جباران، وَ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها و ما در آن زمين نشويم، حَتَّى يَخْرُجُوا مِنْها تا آن گه كه ايشان بيرون آيند از آن، فَإِنْ يَخْرُجُوا مِنْها اگر بيرون آيند از آن، فَإِنَّا داخِلُونَ (۲۲) ما پس در شويم.

قالَ رَجُلانِ دو مرد گفتند: مِنَ الَّذِينَ يَخافُونَ از آن خداى ترسان، أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا كه نيكويى كرده بود خداى با ايشان، ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبابَ كه اى قوم از در آن زمين بر اهل آن زمين درشويد، فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ كه چون شما در شويد از در، فَإِنَّكُمْ غالِبُونَ شما ايشان را بازماليد و كم آريد، وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا و پشت بخداى باز كنيد، إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (۲۳) اگر گرويدگانيد.

قالُوا يا مُوسى‏ جواب دادند كه يا موسى إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما در آن زمين نرويم هرگز، ما دامُوا فِيها تا آن جبّاران در آن زمين باشند، فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ تو رو با خداوند خويش، فَقاتِلا و كشتن كنيد با ايشان، إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ (۲۴) كه ما ايدر نشستگانيم.

قالَ رَبِّ موسى گفت خداوند من! إِنِّي لا أَمْلِكُ من پادشاه نه‏ام، إِلَّا نَفْسِي مگر بر خويشتن، وَ أَخِي و برادر خويش، فَافْرُقْ بَيْنَنا جدايى افكن ميان ما، وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ (۲۵) و ميان اين قوم بيرون شدگان از فرمان بردارى.

قالَ گفت خداى: فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ آن زمين بر ايشان حرام ساختم، أَرْبَعِينَ سَنَةً چهل سال، يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ تا سامان گم كرده مى‏باشند و راه نيابند بيرون شدن را، فَلا تَأْسَ، پس تو اندوه مبر، عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ (۲۶) برين گروه كه از طاعت دارى بيرون شدگانند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ اين خطاب با جهودان و ترسايان است. ربّ العزّة ايشان را بايمان و توحيد ميخواند، و پذيرفتن رسالت محمد (ص) و اظهار نعت و اتّباع سنّت وى. ميگويد: رسول ما با شما آمد، تا آنچه شما پنهان ميكنيد از آيت رجم و نعت و صفت محمد كه در تورات و انجيل است وى پيدا و روشن كند بعد از آنكه از بسيارى كه پنهان كرده‏ايد درگذرد، و عفو كند، و شما را بدان نگيرد، و جزا ندهد.

آن گه صفت محمد (ص) كرد و قرآن كه كتاب وى است، گفت: قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ نور اينجا پيغامبر است، چنان كه جاى ديگر گفت: نُورٌ عَلى‏ نُورٍ اى: نبى مرسل بعد نبى، و از بهر آن او را نور نام كرد كه چيزها روشن گرداند، و حقيقت هر كار و هر چيز بهر كس نمايد، چنان كه نور هر جاى كه بود روشنايى دهد، گفتار و كردار دلها را روشنايى افزايد.

و كِتابٌ مُبِينٌ اينجا قرآن است كه در آن بيان حلال و حرام است، و روشنايى دل و جان است، و نجات خلق در پذيرفتن آن و كار كردن بآنست. مصطفى (ص) گفت: «ان هذا القرآن من اللَّه، و هو النّور المبين، و هو الشّفاء النّافع، فيه نبأ من قبلكم، و خبر من بعدكم، و حكم ما بينكم، و هو الفصل ليس بالهزل، من تركه من جبّار قصمه اللَّه، و من ابتغى الهدى فى غيره اضلّه اللَّه، و هو حبل اللَّه المتين، و هو الذكر الحكيم، و هو الصّراط المستقيم، من قال به صدّق، و من عمل به اجر، و من حكم به عدل، و من دعا اليه هدى الى صراط مستقيم».

و قال (ص): «القرآن سبب، طرفه بيد اللَّه عز و جل، و طرفه بأيديكم، فتمسّكوا به فانكم لا تضلون و لا تهلكون ابدا».

و قال ابن عباس: ضمن اللَّه عزّ و جلّ لمن قرأ القرآن ان لا يضلّ فى الدّنيا و لا يشقى فى الآخرة، لقوله تعالى: فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى‏، و قال ابن مسعود: من احبّ ان يعلم انّه يحبّ اللَّه و رسوله فلينظر، فان كان يحبّ القرآن فانه يحبّ اللَّه و رسوله، و قيل لجعفر بن محمد (ع): لم صار الشّعر و الخطب تملّ اذا اعيدت، و القرآن يعاد و لا يملّ؟ قال: «لان القرآن حجة على اهل الدّهر الثانى كما هو على اهل الدهر الاوّل، فلذلك ابدا هو غضّ جديد».

يَهْدِي بِهِ اللَّهُ يعنى يهدى بكتابه المبين من اتّبع ما رضيه اللَّه من تصديق محمد (ص)، «سبل السّلام» اى دين اللَّه عزّ و جلّ، و هو الّذى شرع لعباده، و بعث به رسله. ميگويد: خداى تعالى باين قرآن راه نمايد بنده‏اى را كه بر پى رضاء حق ايستد، و آن كند كه اللَّه پسندد از تصديق محمد (ص) و ايمان آوردن بوى، راه نمايد او را بدين خداوند عزّ و جلّ، آن دينى كه بندگان را بآن فرمود، و پيغامبران را بآن فرستاد، و آن دين حنيفى است و ملّت اسلام و شريعت مصطفى باين قول «سلام» اينجا نام خداوند است عز و جل، و درست است خبر از مصطفى (ص) كه گفت: «اللهم انت السّلام و منك السّلام. تباركت يا ذا الجلال و الاكرام».

و مصطفى (ص) روزى عائشه را گفت: «هذا جبرئيل يقرأ عليك السّلام»، فقالت عائشة: اللَّه السّلام، و منه السلام، و على جبرئيل السّلام. و معنى سلام در نام خداوند عزّ و جلّ بى‏عيب است دور از كاستن و افزودن، و از حال گشتن، و بدريافت وى رسيدن. و روا باشد كه سلام اندرين آيت بمعنى سلامت بود يعنى سبل السّلامة الّتى من سلكها سلّم فى دينه و دنياه، راه نمايد خداى او را راهى كه سلامت دين و دنياى وى در آن باشد.

وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ و او را از ظلمات كفر بنور ايمان درآرد، «باذنه» يعنى بأمره و توفيقه و ارادته، وَ يَهْدِيهِمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ صراط نامى است راه را، ديدنى، و ناديدنى، ديدنى خود محسوس است، و ناديدنى اسلام و سنّت است.

لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ اين در شأن ترسايان نجران فرو آمد، و ايشان فرقه يعقوبيه‏اند گفتند: عيسى پسر خداست: رب العزة گفت جل جلاله: يا محمد ايشان را گوى: «فَمَنْ يَمْلِكُ» اى من يقدر ان يدفع من عذاب اللَّه شيئا اذا قضاه؟ كيست آن كس كه چون خدا بر سر خلق عذابى قضا كند، چيزى از آن عذاب دفع تواند كرد؟ اگر خواهد كه عيسى را و مادر وى را و جمله اهل زمين را عذاب كند، كه تواند كه آن باز دارد؟ پس خدايى را كى شايد آن كس كه عذاب از خود و ديگران دفع نتواند؟ آن گه گفت: وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما يعنى ما بين هذين النوعين من الاشياء. گفته‏اند كه خزائن آسمان باران است، و خزائن زمين نبات. ميگويد: هر دو ملك و ملك ماست، و هر چه ميان هر دو آفريده، از بندگان و غير ايشان. يَخْلُقُ ما يَشاءُ اين دفع آن شبهت است كه ترسايان را افتاد در كار عيسى و آمدن وى از مادر بى‏پدر. ميگويد: آن را كه خواهد آفريند، چنان كه خواهد بر مشيّت و ارادت خويش، اگر خواهد بى‏پدر آفريند چون عيسى، و اگر خواهد بى‏پدر و مادر آفريند چون آدم، وى بر همه چيز قادر است و توانا.

وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ سخن درين آيت متداخل است. ترسايان ابناء گفتند، و جهودان احبّا. ترسايان گفتند كه: عيسى پسر خداست، و مادر وى از ماست، خبر از جماعت بيرون داد هر چند كه مراد بآن عيسى است،و جهودان گفتند: نحن اولياء اللَّه من دون الناس ما خاصّه دوستان خدائيم، بيرون از همه مردمان. ناس اينجا مصطفى (ص) است و عرب، و گفته‏اند كه ترسايان از آنجا گفتند كه نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ، كه عيسى (ع) گفته: اذا صليتم فقولوا يا ابانا الذى فى السماء تقدس اسمك، و اين بمعنى قرب است و برّ و رحمت يعنى اى خداوندى كه با نيكان بندگان بمهربانى و نزديكى چنانى كه پدر مهربان بر فرزند، و آن گه با مسلمانان ميگفتند: و اللَّه ان كتابنا لقبل كتابكم و ان نبيّنا لقبل نبيكم، و لا دين الا ديننا، و لا نبى الا نبينا، و انّا نحن اهل العلم القديم، فليس احد افضل منّا. و روا باشد كه اينجا ضميرى نهند، يعنى نحن ابناء رسله. رسول خدا ايشان را بيم داد و بعقوبت حق بترسانيد، ايشان گفتند: ما پسران پيغامبران اوايم. ما را عذاب نكند.

ربّ العزّة گفت: يا محمد ايشان را گوى: اگر پسران پيغامبران خدائيد، پس چرا پدران شما را كه اصحاب سبت بودند عقوبت كرد، و ايشان را بگناهان خويش فرا گرفت.

بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ نه چنانست كه شما گفتيد، كه شما گروهى مردمانيد چنان كه آفريدگان وى از فرزندان آدم. يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ آن را كه خواهد از آفريدگان خويش بيامرزد. اگر خواهد جهود را از جهودى و ترسا را از ترسايى توبه دهد، و او را بيامرزد. وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ و اگر خواهد او را بر آن كفر بميراند و او را عذاب كند. وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما من الخلق، وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ المرجع فى الآخرة.

يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ يعنى اعلام الهدى و شرائع الدين. عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ از ميلاد عيسى (ع) تا بميلاد محمد (ص) گفته‏اند كه ششصد سال بود، و بروايتى پانصد و شصت سال، و بروايتى چهارصد و سى و اند سال، و تا بروزگار عيسى پيغامبران پيوسته آمدند، پس يكديگر، تا برفع عيسى، پس از آن بريده گشت، و روزگار فترت بود تا بوقت بعثت محمد (ص). قومى گفتند پس عيسى سه پيغامبر ديگر از بنى اسرائيل بودند، و ايشانند كه ربّ العزّة در سورة يس قصه ايشان گفت: إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ.

أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِيرٍ وَ لا نَذِيرٍ يعنى لئلا تقولوا. محمد را كه بشما فرستاديم بآن فرستاديم تا فردا نگوئيد كه بما هيچ بشير و نذير نيامد. آن گه مصطفى (ص) بشما آمد، هم بشير است و هم نذير، بشير بالجنّة نذير من النار، بشير بالمؤمنين و نذير للجاحدين. مصطفى (ص) را در قرآن بيست نام است، بده فائده در دو قرين يكديگر، دو نام تصريح است و آن را اسم علم گويند، و هو محمد و احمد، يقول اللَّه تعالى: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ. و دو نام تعظيم است، و هو الرسول و النبى، يقول اللَّه تعالى: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ، يا أَيُّهَا الرَّسُولُ. و دو نام شفقت است و مهربانى، و هو الرؤف و الرحيم، لقوله تعالى: بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ. و دو نام است بشارت و نذارت را، و هو البشير و النذير، لقوله تعالى: إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً. و دو نام است دعوت و هدايت را، و هو الداعى و الهادى، لقوله تعالى: وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ، وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ. و دو نام است نفع امّت را، و هو النّور و السّراج، لقوله تعالى: قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ، و قال تعالى: وَ سِراجاً مُنِيراً. و دو نام است ظهور حجّت را بر دشمنان و معاندان، و هو البرهان و البيّنة، لقوله تبارك و تعالى: قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ، و قال تعالى: حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ. و دو نام تكريم است خصوصيّت وى را، و هو العبد و الكريم، لقوله تعالى و تقدس: أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ، و قال تعالى: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. و دو نام است بر طريق اشارت از محض معرفت، و هو المزّمّل و المدّثّر، لقوله تبارك و تعالى: يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ، يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ. و دو نام است بر سبيل كنايت در عين مباسطت اظهار عزّت وى را و هو طه و يس.

روى ابو ذر، قال: قلت: يا رسول اللَّه هل سمّاك اللَّه عزّ و جلّ فى شي‏ء من الكتب؟ قال: «نعم يا با ذر! سمّانى اللَّه فى التوراة، يحيد، و فى الزبور، الماحى، و فى الانجيل، احمد، و فى القرآن محمدا». قلت: يا رسول اللَّه لم سمّيت يحيد؟ قال: «لانّى احيد بأمّتى عن النّار»، قلت: لم سمّيت الماحى؟ قال: «محا اللَّه عزّ و جلّ بى الاوثان عن جزيرة العرب». قلت: لم سمّيت احمد؟ قال: «حمدنى الامم كلها». قلت: لم سمّيت محمدا؟ قال: «أنا محمود فى اهل السماوات، و محمود فى اهل الارض».

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً در بنى اسرائيل پيغامبران در سبط لاوى بودند، و ملوك در سبط يهودا. و گفته‏اند: «جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ» آن هفتاد مرد بودند كه موسى ايشان را برگزيد، و با خود بمناجات برد، و ايشان را صاعقه رسيد، پس از آن صاعقه زنده گشتند، و پس از موسى و هارون پيغامبران بودند وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً يعنى تملكون انفسكم بعد تبعيد فرعون ايّاكم. ميگويد: پس از آنكه زيردست فرعون بوديد، و شما را ببندگى گرفته، اكنون شما را آزاد و بر نفس خود پادشاه كرد، و از زيردستى و بندگى وى رهايى داد. و قيل: وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً اى اغنياء، شما را توانگر كرد تا از يكديگر بى‏نياز گشتيد.

مردى فرا عبد اللَّه عمر گفت: السنا من فقراء المهاجرين؟ نه ما از جمله درويشان مهاجرانيم؟ عبد اللَّه گفت ترا هيچ زن هست؟ گفت: هست. گفت: هيچ مسكن دارى كه در آن نشينى؟ گفت: دارم. گفت پس تو از توانگرانى. آن مرد گفت: من خادم نيز دارم. عبد اللَّه گفت: فانت من الملوك، تو از جمله ملوكى، و باين معنى مصطفى (ص) گفت: «من اصبح معافى فى بدنه، آمنا فى سربه عند قوت يومه، فكأنّما حيزت له الدنيا. يكفيك ابن آدم منها ما سدّ جوعتك، و وارى عورتك، فان كان لك بيت يواريك، فذاك، و ان كانت دابّة تركبها فبخ فلق الخبز و ماء الجر و ما فوق الازار حساب عليك».

و عن ابى سعيد الخدرى، عن النبى (ص) قال: «كان بنو اسرائيل اذا كان لاحدهم خادم و امرأة و دابة يكتب ملكا»، و قال ابن عباس و مجاهد و الحسن: من كان له بيت و امرأة و خادم فهو ملك. ضحاك گفت: بنى اسرائيل را ملوك از آن گفت كه خانهاى فراخ داشتند، و آب روان در آن، قال: و من كان مسكنه واسعا، و فيه ماء جار فهو ملك. قتاده گفت: ملك ايشان آن بود كه خدم و حشم ساختند، و از فرزندان آدم اول كسى كه حشم ساخت ايشان بودند. وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً يعنى و جعل فيكم ملوكا، وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ من فلق البحر و المنّ و السّلوى و تظليل الغمام و غير ذلك.

يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ يعنى المطهّرة. سمّيت مقدسة لانّها قدّست من الشرك و جعلت مسكنا للانبياء، و يتقدّس فيها من الذنوب. گفته‏اند: زمين مقدسه زمين شام است سر تا سر آن. مصطفى (ص) گفت: «طوبى للشام». قيل لأى ذلك يا رسول اللَّه؟ قال: «لان ملائكة الرحمن باسطة اجنحتها عليها»، و قال (ص): «اللّهم بارك لنا فى شامنا، اللهم بارك لنا فى يمننا». قالوا: يا رسول اللَّه و فى نجدنا؟ فقال: «هنالك الزلازل و الفتن، و بها يطلع الشيطان»، و قال (ص): «ستخرج نار من حضرموت تحشر الناس». قلنا يا رسول اللَّه ما تأمرنا؟ قال: «عليكم بالشام، سيصير الامر أن تكونوا جنودا مجندة، جند بالشام، و جند باليمن، و جند بالعراق»، فقال رجل: يا رسول اللَّه خر لى ان ادركت ذلك. قال: «عليكم بالشام، فانها خيرة اللَّه من ارضه، يجتبى اليها خيرته من عباده. يا اهل الاسلام عليكم بالشام فان صفوة اللَّه من ارضه الشام، فان اللَّه قد تكفل لى بالشام و اهله».

مجاهد گفت: زمين مقدسه آن بقعه است كه طور بر آن است. كلبى گفت: زمين دمشق و فلسطين و بعضى اردن است، و قال عبد اللَّه بن مسعود: قسم الخير عشرة اجزاء، فجعل منه تسعة بالشام، و واحد بالعراق، و قسم الشر عشرة، فجعل منه تسعة بالعراق و واحد بالشام (قال) و نزل حمص الشام سبع مائة من اصحاب رسول اللَّه (ص)، فيهم سبعون بدريا الّتى كتب اللَّه لكم، يعنى كتب فى اللوح المحفوظ انّها مساكن لكم، و قال السدى: اى امركم اللَّه ان تدخلوها.

گفته‏اند: اين فرمان به بنى اسرائيل پس غرق فرعون بود، كه ايشان را فرمودند كه از زمين مصر بزمين قدس شوند، و زمين قدس آن گه بقيه عمالقه داشت قومى بودند با شخصهاى عظيم، و بالاهاى بلند، و بطشتها و قوتها، و كس ديده‏اند از شان كه پنج تن از بنى اسرائيل در كف دست بگرفته بود، و زمين قدس زمينى بود با نعمت فراخ و ميوه‏هاى نيكو. وهب منبه گفت: انار بود، چنان كه پنج تن از بنى اسرائيل در زير پوست نيم انار ميشدند، و انگور بود، چنان كه يك خوشه به بيست كس بر ميگرفتند، و در آن زمين اريحاست كه هزار ديه دارد، در هر دهى هزار بستان، در آن ميوه‏هاى الوان.

وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِكُمْ اى لا ترجعوا كفارا، فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ.

ميگويد: طاعت داريد و فرمان بريد، و پس از آنكه ايمان آوريد بكفر بازمگرديد، كه زيان‏كاران باشيد. و قيل لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِكُمْ اى لا ترجعوا وراءكم بترككم الدخول. ميگويد: رويد در زمين قدس و نبادا كه به پس باز گرديد، و در نشويد، كه آن گه زيانكار گرديد. كلبى گفت: ابراهيم خليل (ع) بر كوه لبنان شد. وى را گفتند: در نگر يا ابراهيم چنان كه ديده تو بآن رسد، آن زمين مقدس است، و بعد از تو بميراث بفرزندان تو داديم. قالُوا يا مُوسى‏ إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ چون آن دوازده نقيب كه موسى ايشان را بجاسوسى فرستاده بود بازگشتند، و آنچه ديده بودند با موسى بگفتند، موسى ايشان را گفت: اين كار پنهان داريد، آنچه ديديد بر بنى اسرائيل اظهار مكنيد كه ايشان چون آن بشنوند، بد دل شوند و بترسند، و از قتال باز ايستند. ايشان رفتند و بر خلاف قول موسى هر كس باقرين خود بگفتند. بنى اسرائيل چون آن بشنيدند، همه آواز برآوردند، و گريستن در گرفتند، گفتند: يا ليتنا متنا فى ارض مصر و ليتنا نموت فى هذه البرية، و لا يدخلنا اللَّه ارضهم، فيكون نساؤنا و اولادنا و اموالنا غنيمة لهم. پس رفتند، و خود را پيش روى ساختند، تا با زمين مصر روند. اينست كه رب العالمين گفت: قالُوا يا مُوسى‏ إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ وَ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها حَتَّى يَخْرُجُوا مِنْها فَإِنْ يَخْرُجُوا مِنْها فَإِنَّا داخِلُونَ. چون ايشان همت كردند كه باز گردند، موسى و هارون هر دو بسجود در افتادند، و خداى را عز و جل ثنا گفتند، و در وى زاريدند، و آن دو مرد ديگر گفتند كه رب العالمين از ايشان خبر داد: قالَ رَجُلانِ يكى يوشع بن نون ابن افرائيم بن ميشى بن يوسف، و ديگر كالب بن يوفنا داماد موسى بخواهر وى مريم. و گفته‏اند: يوشع از سبط ابن يامين بود، و كالب از سبط يهودا.

مِنَ الَّذِينَ يَخافُونَ اى يخافون اللَّه فى مخالفة امره أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا بالتوفيق و اليقين. اين دو مرد گفتند كه: در رويد از در اين شهر، و باك مداريد، و مترسيد ازين جباران كه ايشان جسمهاى قوى دارند، و دلهاى ضعيف، و پشت بخداوند خويش باز كنيد اگر مؤمنان‏ايد، و يقين دانيد كه خداى تعالى شما را نصرت دهد، كه اللَّه موسى را وعده نصرت داده، و وعده خود با پيغامبران خويش خلاف نكند.

ايشان هم چنان بر سر مخالفت و معصيت خويش ميبودند، و ميگفتند: يا مُوسى‏ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ اى فاذهب انت فقاتل و ربك فى الدفع عنك و النصر لك عليهم، إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ انا لا نستطيع قتال الجبارين. و قال بعضهم: كان هارون اكبر من موسى و كان محبا معظما فى بنى اسرائيل، و كأنهم قالوا فاذهب انت و كبيرك، يعنى هارون، فقاتلا، كقوله تعالى: مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ اى سيدى و كبيرى.

روى ان النبى (ص) قال لاصحابه يوم الحديبية حين صد عن البيت: «انى ذاهب بالهدى، فناحره عند البيت».

فقال المقداد بن اسود: اما و اللَّه لا نقول كما قال قوم موسى: «فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ»، و لكنا نقاتل عن يمينك و شمالك و من بين يديك و من خلفك، و لو خضت بحرا لخضنا معك، و لو تسنّمت جبلا لعلوناه معك، و لو ذهبت بنا الى برك الغماد لتابعناك. فلما سمعها اصحاب رسول اللَّه (ص) بايعوه على ذلك، و رأيت رسول اللَّه اشرق وجهه لذلك و سره. موسى چون آن عصيان ايشان ديد و سر در نهادن در طغيان خويش، دعا كرد، گفت: رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي وَ أَخِي، يعنى و اخى ايضا لا يملك الا نفسه، و قيل معناه: لا املك الا نفسى، و لا املك الا اخى، و اين از بهر آن گفت كه برادر وى مطيع وى بود، و كان يملك طاعته. موضع اخى بر قول اول رفع است و بر قول دوم نصب.

فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ اى باعد بيننا و بين القوم العاصين الّذين عصوا ان يقاتلوا عدوّهم، اى لا تجعلنى و أخى فى جملتهم. پس وحى آمد بموسى كه يا موسى! اكنون كه عصيان نمودند، و تو ايشان را فاسقان نام كردى، ايشان را عذاب فرو گشايم، و همه را هلاك كنم، و دمار بر آرم مگر آن دو بنده فرمانبردار يوشع و كالب. موسى بزاريد در اللَّه، و گفت: خداوندا زينهار ايشان را هلاك مكن، و اين يك بار ديگر ايشان را بمن بخش. بار خدايا! در گذار و عفو كن از ايشان، باشد كه از صلب ايشان فرزندانى آيند كه از فرمانبردارى بنگردند. رب العالمين گفت: يا موسى مرادت بدادم، اما پس ازين ايشان را نيست و نرسد كه در زمين قدس شوند، و اين بيابان برايشان حرم ساختم، و حرام كردم برين زمين كه ايشان را از خود بيرون گذارد تا چهل سال برآيد. گفته‏اند كه شش فرسنگ بود بعرض، و دوازده فرسنگ بطول، و بروايتى نه فرسنگ بعرض و سى فرسنگ بطول، و موضع آن تيه ميان فلسطين و ايله مصر. هر بامداد فرا راه بودند و گرم ميراندند تا شبانگاه، و شبانگاه هم بآن منزل اوّل بودند، و گفته‏اند كه: در روز محبوس بودند، و در شب ميرفتند، از اوّل شب تا بامداد ميرفتند، بامداد هم بمقام اول شب بودند. پس بموسى ناليدند، و موسى دعا كرد تا ربّ العزّة منّ و سلوى بايشان فرو فرستاد، و آن جامها كه بر تن ايشان بود ماند تا آخر عمر، كودك كه ميزاد با جامه ميزاد، چندان كه وى را دربايست بود، و چنان كه كودك ميباليد جامه با وى ميباليد، و چون آب خواستند موسى دعا كرد تا دوازده چشمه از آن سنگ سپيد كه از طور با خود برده بود روان گشت، فذلك قوله: قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ.

نفرى عظيم بودند، ششصد هزار ميگويند كه مرد مقاتل بود در ايشان، و جمله در تيه فرو شدند مگر دو مرد: يوشع بن نون و كالب بن يوفنا، و هارون و موسى هر دو در تيه فرو شدند بيك روايت، و موسى يوشع را خليفه خود كرد بر بنى اسرائيل. چون مدت چهل سال بسر آمد يوشع لشكرى فراهم كرد از بنى اسرائيل از فرزندان ايشان كه معصيت نكرده بودند، و پس ايشان خاسته بودند، به اريحا شده بجنگ جباران، و رب العالمين جل جلاله آن فتح بدست ايشان برآورد، و آن جباران بدست بنى اسرائيل بتأييد و نصرت اللَّه همه كشته شدند. چنين گويند كه روز آدينه جنگ بود. نماز شام درآمد، آفتاب فرو شده كه هنوز قومى از آن جباران مانده بودند، و روز شنبه ايشان را دستورى جنگ نبود، ترسيدند كه اگر فائت شود، آن نفر باقى بمانند، و بدست ايشان عاجز گردند. دست برداشت يوشع و گفت: «اللهم ازدد الشمس علىّ». آن گه گفت: بار خدايا! آفتاب در طاعت تو، و من در طاعت تو، باز آر اين آفتاب، تا تمام بسر برم فرمان بردارى تو. آفتاب بفرمان حق باز آمد، و يك ساعت در آن روز بيفزود، تا آن جباران همه كشته شدند، و زمين شام يك سر بنى اسرائيل را مسلم گشت.

تواريخيان گفتند: عمر موسى صد و بيست سال بود. بيست سال در ملك افريدون، و صد سال در ملك منوچهر، و بروايتى ديگر عمر موسى هشتاد و نه سال بود، و عمر هارون هشتاد و هشت سال، بيك سال هارون پيش از موسى برفت. عمر بن ميمون گفت. هر دو در تيه فرو شدند، و وفات هارون چنان بود كه موسى و هارون هر دو در غارى نشسته بودند، ناگاه فرمان حق بهرون رسيد، كالبد وى از روح خالى گشت.

موسى وى را دفن كرد. آن گه به بنى اسرائيل باز شد، و ايشان را از آن كار خبر كرد.

بنى اسرائيل او را دروغ زن گرفتند، گفتند: هارون را بكشتى كه ما وى را دوست ميداشتيم، و با وى انس داشتيم. موسى در خدا ناليد از آن گفت ايشان. رب العالمين بموسى وحى فرستاد كه ايشان را بر بالين قبر هارون حاضر كن، تا من او را بينگيزم، و جواب دهد. رفتند، و موسى دعا كرد. آن گه گفت: يا هارون بيرون آى از قبر خويش.

هارون از خاك سر بر زد، و خاك از سر خويش مى‏افشاند، آن گه گفت: «يا هارون انا قتلتك؟» قال: «لا، و لكن متّ». قال: «فعد الى مضجعك»، فانصرفوا.

از وجهى ديگر نقل كرده‏اند وفات هارون، و هو الاصح: روى جابر بن عبد اللَّه. قال: قال رسول اللَّه (ص): «خرج موسى و هارون حاجين او معتمرين، فلما كانا بالمدينة مرض هارون فخاف عليه موسى ان يموت بالمدينة فتشتبه اليهود. (قال) فنقله الى احد، فمات باحد، فقبره باحد».

اين خبر دلالت كند بر قول ايشان كه گفتند موسى و هارون هر دو از تيه بيرون شدند، و فتح اريحا و قتل جباران بدست موسى بود، و يدلّ عليه ايضا اجماع العلماء ان عوج بن عنق قتله موسى (ع)، و أما وفاة موسى فالصحيح فى ذلك ما

روى ابو هريرة، قال: قال النّبيّ (ص): «جاء ملك الموت الى موسى ليقبض روحه».

ميگويد: ملك الموت بر موسى رفت تا معالجه قبض روح وى كند بفرمان حق. موسى گفت: «ما جاء بك؟» بچه آمدى؟ چه ترا آورد اينجا بنزديك من اى مريد حضرت؟

گفت: آمده‏ام تا قبض روح تو كنم. (گفتا) لطمه‏اى بر روى وى زد، ديده وى بر افكند. ملك الموت بحضرت احديّت بازگشت. گفتا: بار خدايا خود مى‏بينى كه موسى ديده من چه كرد. وى مرگ مى‏نخواهد، و مرا قبض روح وى مى‏فرمايى. بار خدايا! اگر نه كرامت وى بودى، و آنكه ميدانم كه بنده عزيز است بر درگاه تو، من كارى دشخوار ازين مرگ بسر وى فرو آوردمى. ربّ العزّة آن ديده وى بوى باز داد، آن گه گفت: باز گرد و او را مخيّر كن ميان مرگى و زندگانى، و با وى بگو: دست خويش بر پشت گاو نه، چندان كه عدد مويها است در زير دست تو، ترا زندگى ميدهم اگر ميخواهى. باز آمد، و پيغام خداى بگزارد. موسى گفت: «ثم ما ذا بعد هذا البقاء؟» پس ازين بقا، پس ازين روزگار زندگى چه خواهد بود؟ گفت: مرگ. گفت پس هم اكنون اولى‏تر. آن گه گفت: بار خدايا! اگر ناچار است، بارى بزمين مقدسه خواهم. پس در زمين مقدسه رفت، در صحرايى ميشد، سه كس را ديد كه گورى ميشكافتند، و لحد آن ميپرداختند. موسى آنجا برگذشت، در آن گور نگرست، گفت: اين از بهر كه راست ميكنيد؟ گفتند: از بهر مردى كه قد و بالاى وى همچون قد و بالاى تو است. اگر تو فرو شوى تا اندازه آن بدانيم نيكو بود. موسى فرو شد، و خويشتن را در آن لحد فرو كشيد. بفرمان اللَّه آن گور فراهم شد. مصطفى (ص) گفت: «لو كنت ثمّة لأريتكم قبره الى جنب الطريق بجنب الكثيب الاحمر».

بروايتى ديگر گفته‏اند كه: موسى صومعه‏اى ساخته بود، و از خلق عزلت گرفته، و بعبادت اللَّه مشغول گشته. مادر داشت و عيال و فرزندان، و هر بچهل روز ايشان را زيارت كردى. روزى ملك الموت خود را بوى نمود، سلام كرد، و جواب شنيد.

موسى بدانست كه ملك الموت است، گفت: «جئت تقبض روحى؟» آمدى تا قبض روح ما كنى؟ گفت آرى، ما را فرستادند تا قبض روح تو كنيم اگر خواهى. موسى سر بر زمين نهاد، گفت: خداوندا! چندان زمان ده كه مادر را و عيال را باز بينم، و ايشان را وصيّتى كنم. وى را زمان دادند، و بر مادر آمد و زودتر از آن بود كه هر بار وعده زيارت بودى. گفت: اى جان مادر! چونست كه اين بار زودتر آمدى، و نه بوقت خويش آمدى.

گفت: يا امّاه! باضطرار آمدم نه باختيار. روزگار عمرم برسيد، و اجل در رسيد. اينك بريد مرگ بر پى ما، و راه حيات فرو گرفت بر ما، آمدم تا شما را وداع كنم، كه نيز شما را تا بقيامت نه بينم. مادر گفت: اى پسر! نگر تا بقيامت ما را فراموش نكنى، و با خود ببهشت برى. موسى گفت: بدان شرط كه وصيّت من بر كار گيرى.

خداى را طاعت‏دار باشى، و درويشان را نوازى، و فرزندانم را نيكودارى. اين سخن بگفت، آن گه بگريست، و زار بناليد. فرمان آمد از حضرت عزّت كه اين گريستن از بهر چيست؟ از بهر آمدن است بحضرت ما؟ موسى گفت: بار خدايا! دلم باين ضعيفكان و عيالكان مشغولست. فرمان آمد: يا موسى! عصا بر زمين زن. عصا بر زمين زد.

زمين شكافته شد. سنگى پديد آمد. عصا بر آن سنگ زد. سنگ شكافته شد. از ميان آن سنگ كرمكى بيرون آمد، برگى سبز در دهن داشت. خداى گفت: يا موسى! اين كرمك را درين موضع ضايع نكنم، فرزندان ترا ضايع چون كنم؟ آن گه با ملك الموت در مناظره آمد. گفت: جان من از كدام عضو برخواهى داشت. گفت: از دست. گفت: دستى كه الواح تورات بوى گرفته‏ام! گفت: از پاى. گفت: پايى كه از وى بمناجات حق رفته‏ام! گفت: از زبان. گفت: زبانى كه با اللَّه بدان سخن گفته‏ام! گفت: يا موسى مگر خمر خورده‏اى؟ گفت: نخورده‏ام. گفت: دمى بمن ده تا بدانم. موسى دمى بوى دميد. ربّ العالمين روح پاك وى با آن دم بيرون آورد. كالبد موسى خالى گشت.

فريشتگان آسمان بانگ برآوردند كه: «مات كليم اللَّه».

آورده‏اند كه: يوشع بن نون، موسى را بخواب ديد، گفت: «كيف وجدت الموت؟» گفت: «كشاة سلخت، و هى حيّة». قومى گفتند: موسى و هارون با ايشان در تيه نبودند، كه ايشان در حبس و عذاب بودند، و پيغامبران را در عذاب ندارند، و درست‏تر آنست كه موسى و هارون با ايشان در تيه بودند، اما آن كار بر ايشان آسان و خوش بود، چنان كه آتش كه طبع وى احراق است، بر ابراهيم (ع) خوش بود، و او را در آن رنج نبود.

فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ ظاهر آنست كه اين خطاب با موسى است، و روا باشد كه اين خطاب با محمد (ص) رود، اى: لا تحزن يا محمد على قوم لم يزل شأنهم المعاصى و مخالفة الرسل.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً الى قوله وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ اين آيت وصف رسول خداست، و دليل علم و حلم وى در آن پيداست، فاظهار ما ابدى دليل علمه، و العفو عمّا اخفى برهان حلمه. آنچه از اسرار ايشان اظهار كرد، دليل است بر كمال نبوّت، و صحّت رسالت، و علم بى‏شبهت، و آنچه عفو كرد از آن نفاق كه ايشان در دل داشتند، و بظاهر خلاف آن مينمودند، و رسول خدا از آن خبر داشت، و پرده از روى كار برنداشت، آن دليل بر خلق عظيم و حلم كريم وى. و نشان كمال حلم وى آنست كه روزى در مسجد مدينه نشسته بود، اعرابيى درآمد از قبيله بنى سليم، و در ميان جامه خويش سوسمارى پنهان كرده بود، و با رسول خدا سخن درشت گفت، چنان كه اجلاف عرب گويند بى‏محابا، گفت: يا محمد به لات و عزى كه من هرگز كس از تو دروغ زن‏تر نديده‏ام، نه از مردان نه از زنان. يا محمد بلات و عزّى كه در روى زمين بر من از تو دشمن‏تر كس نيست. عمر خطاب حاضر بود. از آن ناسزاى كه ميشنيد خشم گرفت، برخاست، گفت: يا رسول اللَّه! دستورى ده تا اين دشمن خدا و رسول خدا بتيغ خويش سر بردارم، و پشت زمين از نهاد وى پاك گردانم. يا رسول اللَّه! آرام و سكون در دل عمر كى آيد! و در تو سخن ناسزا از زبان بيگانه ميشنود؟ رسول خدا نرمك فرا عمر گفت كه: يا عمر ساكن باش، و او را يك ساعت بمن فرو گذار. آن گه روى فرا اعرابى كرد، گفت: اى جوانمرد! اين سخن بدين درشتى چرا مى‏گويى؟ نمى‏دانى كه من در آسمان و زمين امينم؟! و پسنديده جهانيانم؟! و دست مؤمنانم؟! و تيمار بر ايشانم؟! مرا زشت مگوى، كه نه خوب بود.

اعرابى از آن درشتى لختى را كم كرد، گفت: يا محمد! مرا ملامت مكن بر آنچه گذشت. بلات و عزّى كه بتو ايمان نيارم، تا اين سوسمار براستى تو گواهى ندهد! رسول خدا در آن سوسمار نگرست. سوسمار بتواضع پيش آمد، و سرك ميجنبانيد كه: چه فرمايى يا محمد؟ رسول گفت: «يا ضبّ من ربّك؟»

اى سوسمار خداى تو كيست؟

سوسمار بزبان فصيح جواب داد كه: خداى من جبّار كائناتست. خالق موجوداتست.

مقدر احيان و اوقاتست. دارنده زمين و سماوات است. فرمان و سلطان وى در آسمان و زمين و برّ و بحر و فضا و هوا روانست. آن گه گفت: «و من انا يا ضب»؟

اى سوسمار! من كه‏ام كه ترا ازين پرسنده‏ام؟ گفت: «انت رسول رب العالمين، و خاتم النبيين، و سيد الاوّلين و الآخرين». تو رسول خدايى بجهانيان، خاتم پيغامبران، سرور و سالار عالميان، و در قيامت شفيع عاصيان، و مايه مفلسان.

اعرابى چون اين سخن بشنيد در شوريد. پشت بداد تا رود، رسول خدا گفت: يا اعرابى! چنان كه آمدى مى‏بازگردى؟ و بدين خرسندى؟! گفت: يا محمد نه چنان كه درآمدم باز ميگردم، كه بدان خداى كه جز وى خداى نيست، كه چون درآمدم بر روى زمين در دلم از تو دشمن‏تر كسى نبود، و اكنون كه همى باز گردم بر وى زمين از تو عزيزتر مرا كس نيست. پس رسول خدا بر وى اسلام عرضه كرد، و مهرى از اسلام بر دل وى نهاد. آن گه گفت: يا اعرابى! معيشت تو از چيست؟ گفت: بوحدانيت اللَّه و نبوت تو يا محمد كه در بنى سليم از من درويش‏تر كس نيست. رسول خدا ياران را گفت: كه دهد وى را شترى تا من او را ضامن باشم بناقه‏اى از ناقه‏هاى بهشت؟

عبد الرحمن عوف بر پاى خاست، گفت: يا رسول اللَّه فداك ابى و امى، بر من است كه وى را دهم ماده شترى، بده ماهه آبستن، از بختى كهتر، و از اعرابى مهتر، سرخ موى آراسته چون عروسى همى آيد خرامان. رسول گفت: تو شتر خويش را صفت كردى، تا من آن را كه ضمان كرده‏ام نيز صفت كنم. شترى است اصل آن از مرواريد، گردنش از ياقوت سرخ، دو بناگوش وى از زمرد سبز، پايهاش از انواع جواهر، پالانش از سندس و استبرق. چون بر وى نشينى ترا همى برد تا بكنار حوض من. پس عبد الرحمن شتر بياورد، و بوى داد. آن گه مصطفى گفت: يا اخا سليم خداى را عزّ و جلّ بر ترا فريضه‏هايى است چون نماز و روزه و زكاة و حج، و نخستين چيزى نماز است، تا ترا چندان بياموزم كه بدان نماز توانى كردن. اعرابى پيش رسول نشست، و سورة الحمد و سورة اخلاص و معوذتين آموخت، رسول بياران نگرست، گفت: چه شيرين است ايمان و مسلمانى! چون با هيبت است اين دين حنيفى! دين پاك و ملت راست، و كيش درست! آن گه اعرابى را برنشانيد، و بازگردانيد، و گفت: نگر تا خداى را بنده باشى، و نعمتهاش را شاكر، و بر بلاها صابر، و بر مؤمنان مشفق و مهربان.

قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ اشارتست كه تا نور توحيد از موهبت الهى در دل بنده نتابد، بجمال شريعت مصطفى (ص) و در بيان كتاب و سنت بينا نگردد، از آنكه نور هم بنور توان ديد، و روشنايى بروشنايى توان يافت. ديده‏اى كه رمص بدعت دارد، نور سنت از كجا بيند! چشم نابينا از روشنايى آب چه بهره دارد!

و ما انتفاع اخى الدنيا بمقلتهاذا استوت عنده الانوار و الظلم.

پير طريقت گفت: «قومى را نور اميد در دل مى‏تاود. قومى را نور عيان در جان ايشان، در ميان نعمت گردان، و ازين جوانمردان عبارت نتوان».

يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ الاية نور كتاب و سنت امروز كسى بيند كه در ازل توتياى توحيد در ديده دل وى كشيدند، و بحليت رضا صفات او بياراستند، تا امروز آن رضوان ازلى او را بمحل رضا رساند، حكمش را پسند كند، و قولش قبول كند، و از راه چون و چرا برخيزد، گويد: بنده‏ام و سزاى بندگى خويشتن بيفكندن «۲» است، و گردن نهادن، و تن فرا دادن، فلذلك قوله عز و جل: وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ.

وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ دور افتادند آن بيحرمتان كه خداى را جلّ جلاله پسر گفتند. كسى كه عدد او را نه سزا باشد، ولد كى او را روا باشد! ولد اقتضاء جنسيت كند، و حق جلّ جلاله پاك است از مجانست، منزّه از مماثلت. ربّ العالمين آن سخن بر ايشان ردّ كرد، گفت: بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ نه چنانست كه شما گفتيد كه ما پسرانيم. پسران نه‏ايد كه آفريدگانيد. دوستان نه‏ايد كه بيگانگانيد. و درين آيت مؤمنانرا كه اهل محبت‏اند بشارتست، و امان از عذاب، بآنچه گفت: فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ، ميگويد اگر دوستانيد پس چراتان بگناهان بگيرد، و عذاب كند. دليل است كه هر كه مؤمن بود و محب، او را بگناهان نگيرد، و عذاب نكند.

يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ الآية اين باز منتى ديگر است كه بر مؤمنان مينهد، و نعمتى عظيم كه با ياد ايشان ميدهد، كه پس از روزگار فترت و پس از آنكه اسلام روى در حجاب بى‏نيازى كشيده بود، و جهان ظلمت كفر و غبار بدعت گرفته، و باطل بنهايت رسيده، رسولى فرستادم بشما كه دلهاى مرده بدو زنده گشت، و راههاى تاريك بوى روشن شد. رحمت جهانيان است و چراغ زمين و آسمان، پدر يتيمان، و دل دهنده بيوه زنان، و نوازنده درويشان، و پناه عاصيان. عائشه صدّيقه گفت: شبى چيزى همى دوختم. چراغ فرو مرد، و سوزن از دستم بيفتاد، و ناپديد گشت. رسول خدا (ص) درآمد، و بنور وى و صورت زيبا و چهره با جمال وى همه خانه روشن گشت، و بدان روشنايى سوزن بازيافتم. عائشه گفت: پس گريستنى بر من افتاد، گفت: يا عائشه: ايدر جاى شاديست نه جاى گريستن.

چرا ميگريى؟ گفتم: يا محمد بدان بيچاره ميگريم كه فردا در قيامت از مشاهده كريم تو باز ماند، و روى نيكوى تو نبيند. آن گه گفت: يا عائشه! دانى كه در قيامت از ديدار من كه بازماند؟ آن كس كه امروز نام من شنود، و بر من درود ندهد، و به موسى كليم وحى آمد كه: يا موسى! بنى اسرائيل را بگوى كه دوسترين خلق من بمن، و نزديكترين ايشان بمن آنست كه محمد را دوست دارد، و وى را راستگوى دارد، اگر او را بيند يا نبيند.

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ فرق است ميان امتى كه ياد نعمت بزبان موسى از ايشان مى درخواهد كه: يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ، و ميان امتى كه ياد خود بيواسطه مخلوق از ايشان مى‏درخواهد كه: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ.

آنان اهل نعمتند، و اينان سزاى محبت. آنان اسيران بهشتند، و اينان اميران بهشت.

آنان اصحاب جودند، و اينان ارباب وجود.

وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً اين خطاب هم با مؤمنان امت است بر عموم و هم با صدّيقان امت بر خصوص. مؤمنان را ميگويد: جعلكم قانعين بما اعطيتم، و القناعة هى الملك الاكبر، و صديقان را ميگويد: جعلكم احرارا من رقّ الكون و ما فيه.

اگر قناعت گوييم معنى ملك بى‏نيازى است، از آنكه پادشاه را بكس حاجت و نياز نباشد، و هر كس را بدو نياز و حاجت بود، همچنين درويشان كه قناعت كنند بكسشان نياز نبود، و هر كس را بدعا و همت و بركت ايشان نياز بود، و تا پادشاه بر جاى بود و ملك وى مستقيم، نظام كار عالم بر جاى بود. چون پادشاه نماند رعيت ضايع شوند، و نظام كار عالم گسسته گردد. همچنين تا اولياء خداى برجاى‏اند، و بركت و دعا و همت ايشان بر جاى بود، خلق خداى در آسايش و راحت باشند. چون دعا و همت ايشان بريده گردد، از آسمان عذاب آيد، و خلق هلاك شوند. و اگر گوئيم معنى ملك آزاديست از رقّ كون، پس اين صفت صدّيقان و نزديكان باشد، كه عالى همت باشند، چنان كه ملوك بهر دونى فرو نيايند، و با كونين خود ننگرند، و جز صحبت و قربت مولى نخواهند.

ملوك تحت اطمار صفت ايشان، سكوت نظار غيّب حضار حليت ايشان، بتن با خلق‏اند و بدل با حلق.

مصطفى (ص) از اينجا گفت: «اظلّ عند ربى يطعمنى و يسقينى».

بتن با خلق‏اند گزاردن شريعت را، و بدل با حق‏اند غلبات محبت را. چون غلبات محبت آمد محبت در محبوب پيوست، كه نيز از وى جدا نگردد. همى بزبان توحيد از حقيقت تفريد اين خبر دهد كه:

عجبت منك و منّىافنيتنى بك عنى
ادنيتنى منك حتىظننت انك و انى.
در قصه تو بتا! بسى مشكلها استمن با تو بهم ميان ما منزلها است!

بو يزيد ازينجا گفت: چهل سالست تا من با خلق سخن نگفته‏ام، هر چه گفته‏ام با حق گفته‏ام، هر چه شنيده‏ام از حق شنيده‏ام. و يقال: جَعَلَكُمْ مُلُوكاً لم يحوجكم الى امثالكم، و لم يحجبكم عن نفسه بأشغالكم، و سهّل سبيلكم اليه فى عموم احوالكم. وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ اتاكم قلوبا سليمة من الغلّ و الغش و اعطاكم سياسة النبوة و آداب الملك.

يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ شتان بين امة و امة! اسرائيليان را گفتند كه: درين زمين مقدسه شويد كه بر شما نوشتيم، و فرض كرديم. ايشان راه آن با صعوبت و شدت ديدند، بترسيدند، و سر وازدند، گفتند: إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها.

باز امت احمد را گفتند: وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ الاية، ما در كتاب اوّل چنان نبشتيم كه شما درين زمين نشينيد، و جهانداران باشيد. پس چون در وجود آمدند، راه زمين بر ايشان گشادند، و آن را نرم و ذلول كردند. چنان كه ربّ العزة گفت: جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا فِي مَناكِبِها وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ، زمين شما را مسخر است، چنان كه خواهيد رويد، و آنچه خواهيد خوريد، كه بر شما تنگى نيست، و نعمت از شما دريغ نيست.

پس از آنكه بنى اسرائيل سر وازدند، موسى بحضرت باز شد، گفت: رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي وَ أَخِي فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ. فرق است ميان وى‏ و ميان مصطفى (ص) كه شب معراج چون بحضرت اعلى رسيد، و آن راز و ناز ديد، و از جناب جبروت سلام و تحيت در پيوست كه: «السلام عليك ايها النبى و رحمة اللَّه و بركاته»، در آن ساعت امّت خود فراموش نكرد، و شفقت برد، و ايشان را از آن نواخت بهره داد، گفت: «السّلام علينا و على عباد اللَّه الصّالحين»، و چون اين ثنا از حق بيافت كه: آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ، امّت را نيز در آن گرفت، گفت: وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ، و در آخر عهد كه ازين سراى حكم نقل كرد، همه سخن وى با جبرئيل حديث امّت بود، و غمّ و همّ وى در كار امّت بود. فردا در قيامت چون سر از خاك برآرد، همه پيغامبران در خويشتن فرو مانند كه «نفسى نفسى» و وى گويد: «امّتى امّتى».

۵ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ بر ايشان خوان: نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ خبر دو پسر آدم، بِالْحَقِّ براستى و پيغام من، إِذْ قَرَّبا قُرْباناً آن گه كه قربان كردند هر دو، فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما بپذيرفتند قربان از يكى از ايشان دو، وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ و نپذيرفتند از آن ديگر، قالَ گفت: لَأَقْتُلَنَّكَ لا بد ترا بكشم، قالَ جواب داد: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (۲۷) اللَّه كه كردار پذيرد، از پرهيزگاران و راستان پذيرد.