لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ ار چنانست كه دست گذارى بمن، لِتَقْتُلَنِي تا مرا كشى، ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ من آن نهام كه دست گذارم بتو، لِأَقْتُلَكَ تا ترا كشم، إِنِّي أَخافُ اللَّهَ من مىترسم از خداى، رَبَّ الْعالَمِينَ (۲۸) خداوند جهانيان.
إِنِّي أُرِيدُ من ميخواهم، أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ كه بآن باز آيى كه گناه مرا برى و گناه خود، فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ تا از دوزخيان باشى از اهل آتش، وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ (۲۹) و پاداش ستمكاران اينست.
فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ، بفرمان آورد و خوشمنش كرد و دلير تن وى او را، قَتْلَ أَخِيهِ كشتن برادر خويش را، فَقَتَلَهُ و بكشت او را، فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِينَ (۳۰) تا از زيانكاران شد.
فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً بينگيخت اللَّه كلاغى را، يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ تا در زمين خاك برمىانگيخت لِيُرِيَهُ، تا در وى نمايد. كَيْفَ يُوارِي كه چون پنهان كند، سَوْأَةَ أَخِيهِ جيفه برادر خويش را. قالَ گفت: يا وَيْلَتى اى واى بر من! أَ عَجَزْتُ ناتوان بودم و كم آمدم، أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ كه من چون اين كلاغ بودمى، فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي و عورت برادر خود پنهان كردمى، فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ (۳۱) از پشيمانان شد.
مِنْ أَجْلِ ذلِكَ از بهر دليرى وى بر خون برادر، كَتَبْنا نوشتيم عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ بر فرزندان اسرائيل: أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً كه هر كس كه تنى كشد، بِغَيْرِ نَفْسٍ بىقصاص تنى، أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ يا بىتباهكارى كه در زمين كرده بود، فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً هم چنان بود كه همه مردمان را بكشته بود، وَ مَنْ أَحْياها و هر كه تنى زنده كند، فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً هم چنان بود كه همه مردمان را زنده كرده بود، وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ و آمد به بنى اسرائيل، رُسُلُنا فرستادگان ما، بِالْبَيِّناتِ به پيغامهاى روشن، ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ پس آن گه فراوان از ايشان، بَعْدَ ذلِكَ پس آن، فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ (۳۲) در زمين بگزاف ميروند و گزاف ميكنند.
إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ پاداش ايشان كه جنگ ميكنند با خداى و رسول وى، وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً و در زمين بتباهى و ناايمن داشتن ميكوشند، أَنْ يُقَتَّلُوا آنست كه ايشان را بكشند، أَوْ يُصَلَّبُوا يا بردار كنند، أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ يا دستهاشان ببرند، وَ أَرْجُلُهُمْ يا پايهاشان، مِنْ خِلافٍ يكى از راست يكى از چپ، أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ يا نفى كنند ايشان را از زمين، ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا آن ايشان را خزى است و رسوايى در اين جهان، وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ و ايشانراست در آن جهان، عَذابٌ عَظِيمٌ (۳۳) عذابى بزرگوار.
إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مگر ايشان كه بازگشتند بتوبه، مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ پيش از آنكه شما قادر شديد بر ايشان، فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۳۴) بدانيد كه خداى آمرزگار است و مهربان.
النوبة الثانية
قوله تعالى و تقدّس: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ اين دو پسر آدم يكى هابيل است و ديگر قابيل، و قيل قاين و هو الاصح و آدم را عليه السلام چهل فرزند بود به بيست بطن بيامده، هر بطنى پسرى و دخترى مگر شيث كه مفرد آمد بىهمبطنى كه با وى بود، و اوّل فرزند كه آمد وى را، قابيل بود، و توأمه وى اقليميا، دوم هابيل، و توأمه وى لوذا، و آخر فرزندان عبد المغيث بود، و توأمه وى امة المغيث.
پس ربّ العالمين در نسل آدم بركت كرد، و بسيار شدند فرزند فرزندان، چنان كه آدم چهل هزار ازيشان بديد، پس از دنيا بيرون شد. و در مولد قابيل و توأمه وى اختلافست علما را، قومى گفتند: در بهشت بود پيش از آنكه بزلّت در افتاد، و حوا در آن ولادت هيچ درد زه و رنج طلق و اثر نفاس نديد، از آنكه در بهشت قاذورات نبود. پس چون بزمين آمد بهابيل و توأمه وى يار گرفت، و بولادت ايشان رنج و نفاس ديد، چنان كه زنان بينند. قومى گفتند: ولادت ايشان در بهشت نبود كه هم در زمين بود، پس از آنكه از بهشت بيرون آمد بصد سال، پس چون بحدّ بلوغ رسيدند، فرمان آمد از حق جلّ جلاله بآدم كه خواهر هابيل بزنى بقابيل ده، و خواهر قابيل بهابيل، و در شرع وى روا بود كه پسر اين بطن، دختر آن بطن ديگر بزنى كردى. يا دختر هر بطنى كه خواستى، مگر توأمه خويش كه هم بطن وى بود، اين يكى روا نبود.
آدم اين پيغام ملك جلّ جلاله با حوا بگفت، و حوّا با هر دو پسر گفت.
هابيل رضا بداد و پيغام خداى را گردن نهاد، و قابيل خشم گرفت، و فرمان نبرد، و گفت: اين آدم ميكند نه خداى ميفرمايد، و من خواهر خود بزنى بهابيل ندهم، كه خواهر من نيكوتر است، و كانت اجمل بنات آدم. من او را خود بزنى كنم، و من بدو سزاترم، كه ولادت ما در بهشت بوده، و ولادت ايشان در زمين، و مرا و خواهرم را بر ايشان فضل و شرف است، و بدان رضا ندهم كه بوى دهند. آدم گفت: حلال نيست كه تو وى را بزنى كنى. خواهر هابيل ترا حلال است، و فرموده خداى است. جواب داد كه: اين راى تو است نه فرموده خداى، و من نشنوم، و فرمان نبرم.
آدم گفت: اكنون هر يكى قربانى كنيد، هر آن كس كه قربانى وى پذيرفته آيد اقليميا زن وى باشد. و هابيل شبان بود، گوسفندان داشت، و قابيل برزيگر بود كشاورزى كردى. هابيل رفت و آن نر ميشى نيكو پسنديده فربه كه در ميان گله معروف بود، و نام وى زريق، اين نر ميش بياورد و پاره روغن و شير چندان كه حاضر بود، و قابيل رفت و از آن خوشهاى ردّى بىمغز چيزى جمع كرد، و آورد. هر دو بر كوه شدند، و آن قربانى خويش بر سر كوه نهادند، و آدم با ايشان بود، و قابيل در دل داشت كه اگر قربانى من پذيرند يا نپذيرند، خواهر خود بزنى بوى ندهم، و هابيل رضا و تسليم در دل داشت. پس آدم دعا كرد تا آتشى سفيد از آسمان فرو آمد، و نخست فراميش هابيل شد، و بوى بوى فرا داشت، آن گاه با قربانى وى گشت و بخورد، و فراميش قابيل شد، و وى را ببوئيد آن گه فرا قربان وى شد، و نخورد، هم چنان بگذاشت تا مرغان و ددان بخوردند، و در آن روزگار نشان قبول قربان اين بود، آتش برين صفت از آسمان فرو آمدى و صاحب قربان را ببوييدى، آن گه با قربان وى گشتى، اگر بخوردى مقبول بودى، و اگر نخوردى مردود بودى، و گفتهاند: آن نر ميش كه هابيل قربان كرد، و پذيرفته آمد، خداى تعالى آن را ببهشت بازداشت روزگار دراز، تا آن روز كه ابراهيم خليل را ذبح فرزند بخواب نمودند، و آن كبش فداى وى شد.
و در اين قصه تزويج بنات آدم مر پسران وى را، هيچ كس از علما خلاف نكرد مگر جعفر صادق (ع) كه گفت: معاذ اللَّه كه آدم دختر خود به پسر خود داد، كه اگر اين روا بودى و آدم كردى مصطفى (ص) همان كردى، و روا داشتى، كه دين هر دو يكسان بود. اما ربّ العزّة جل جلاله چون خواست كه نسل آدم در پيوندد، حورائى از بهشت بزمين فرستاد، بصورت انسى، و در وى رحم آفريد، و با آدم وحى آمد كه اين حورا بزنى بهابيل ده، و دخترى را از اولاد جانّ صورت انسى داد، و آدم را فرمود كه وى را بزنى بقابيل ده، پس قابيل خشم گرفت و با آدم گفت: من پسر مهينم، و هابيل پسر كهين، چرا حورا بوى دادى و من بدو سزاوارتر بودم؟!. آدم گفت: «يا بنى ان الفضل بيد اللَّه»، اين فضل خداست، او را دهد كه خود خواهد. قابيل گفت: اين رأى تو بود نه فرموده خداى. گفت: اكنون قربانى كنيد هر يكى از شما، تا آن كس كه قربان وى پذيرفته بود، فضل و شرف وى را بود، و حورا سزاى وى بود.
پس چون قربان هابيل پذيرفته آمد، و قربان قابيل مردود، قابيل را حسد آمد بر برادر، و بغى كرد با وى، و آن حسد و بغى و كينه در دل ميداشت، تا آن روز كه آدم به مكه ميشد بزيارت خانه كعبه، و آدم (ع) چون خواست بمكّه شود آسمان را گفت: «يا سماء احفظى ولدى» يا آسمان فرزند من گوشدار، و امانت من نگهدار.
آسمان سر وازد، و نپذيرفت، آن گه گفت: «يا ارض احفظى ولدى» زمين هم چنان سر وازد.
آن گه گفت: «يا جبال احفظى ولدى»، كوهها نيز سر وازدند. پس بقابيل سپرد، قابيل درپذيرفت، اينست كه ربّ العالمين گفت: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ» يعنى قابيل، «إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا» حين حمل امانة ابيه، ثم خانه.
پس چون آدم غائب گشت، قابيل بر هابيل شد آنجا كه گله بر چرا داشت، گفت: «لأقتلنك يا هابيل» من آدم تا ترا بكشم يا هابيل، كه قربان من رد كردند و نپذيرفتند، قربان تو پذيرفتند، و خواهر من كه با جمال و حسن است بتو ميدهند، و خواهر تو كه بىجمال است و بىحسن، بمن ميدهند. فردا مردم درين سخن گويند، و فرزند تو بر فرزند من شرف آورد، و فضل جويد. هابيل گفت: من پاكدل بودم بىخيانت و بىحسد، از آنست كه قربان من بپذيرفتند، و ترا اين صفا و پاكى نبود، بلكه حسد و بغى بود، از آن نپذيرفتند، و إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ و خداى كه قربان پذيرد از ايشان پذيرد كه پرهيزگار و پاكدل باشند. پس بدانست كه وى را خواهد كشت. زبان تضرّع و نصيحت بگشاد. عبد اللَّه عمر گفت: نه از آنكه عاجز بود از كوشيدن با وى، كه اين از وى قوىتر بود، لكن پرهيزگارى و پارسايى وى را نگذاشت كه دست بوى باز كند، و با وى بكوشد. گفت: يا برادر از خداى بترس و مرا مكش. مىبينى كه آدم از يك زلّت چه ديد! تو از قتل من خود چه خواهى ديد! اگر مرا بكشى خوار و ذليل شوى در ميان مردم، و از هر كس و هر چيز بترسى. در آثار آوردهاند كه آن ساعت كه وى را بكشت، ندا آمد از آسمان كه: «كن خائفا ابدا يا قابيل، لا ترى احدا الا خفت منه حتّى تراه يقتلك».
آن گه گفت: «لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ» اگر تو دست بمن گذارى تا مرا بكشى، من دست بتو نگذارم، و ترا نكشم، كه من از خداى ترسم نه از آنكه نشكيبم، يا با تو برنيايم، إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ.
اگر كسى گويد چون اللَّه گفت: وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى پس چگونه گناه وى بردارد، و اين مناقض آن مينمايد. جواب آنست كه اين اثم هر دو با كشنده ميشود يعنى بالاثم الّذى من قبلى فى قتلك ايّاى و اثمك الّذى تقدم. ميگويد آن گناه كه پيش ازين قتل كردى، و اين گناه كه بسبب قتل من كردى هر دو با خود ببرى. و آنچه گفت: من ميخواهم، اين نه ارادت تمنّى است، كه اين طلب سلامت است، و از كينه خواستن فرو نشستن، و كار بحق سپردن، و قيل «إِنِّي أُرِيدُ» معناه لا اريد، لقوله «يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا» اى لا تضلّوا.
فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ اى فطاوعته نفسه فى قتل اخيه. نفس وى او را فرمانبردار شد، و بطوع پيش آمد در آن قتل، و هيچ سر وانزد، تا او را بكشت.
گفتهاند كه اوّل راه بقتل نمىبرد، و نميدانست كه چگونه ميبايد كشت. ابليس بيامد، و در وى آموخت كه بگذار تا در خواب شود، چون در خواب شد، سنگى بوى داد كه اين سنگ بر سر وى زن. چنان كرد بفرمان ابليس، و او را بكشت، و هابيل آن روز بيست ساله بود كه كشته شد، و در آن حال زمين خون وى فرو خورد، چنان كه آب فرو خورد. رب العالمين آن زمين بلعنت كرد، و سباخ گردانيد، تا هرگز نبات نرويد پس از آن روز هرگز زمين هيچ خون فرو نخورد، از آنجاست كه امروز خون بر سرزمين ببندد، و هيچ چيز از آن بخاك فرونشود. پس چون وى را كشته بود، ندانست كه با وى چه بايد كرد، و چون دفن بايد كرد؟ وى را بر پشت خويش گرفت، و هشتاد روز با خود ميگردانيد، و بروايتى سه روز، از بيم آنكه ددان بيابان و مرغان او را بخورند. پس از آن رب العالمين دو كلاغ بينگيخت، تا با يكديگر جنگ كردند، و يكى كشته شد.
آن كلاغ ديگر بمنقار و چنگ خويش حفرهاى بكند، و آن كلاغ كشته را در آن حفره زير خاك پنهان كرد، و قابيل در آن مينگرست.
آن گه گفت: «يا وَيْلَتى أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي». آن گه پشيمان شد چنان كه اللَّه گفت فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ. گويند پشيمان نه بدان شد كه چرا او را بكشتم، بدان پشيمان شد كه چرا چندين روز او را داشتم، و در خاك پنهان نكردم، و گويند پشيمانى وى بر فوات برادر بود نه بر گناه خويش، آن ندامت نه توبه بود كه ميكرد، كه آن تحسر بود بر نايافت برادر. و آن پشيمانى كه عين توبت است، و مصطفى (ص) بر آن اشارت كرده كه «الندم توبة» آن خاصه امّت احمد است، و هيچ امت ديگر را نبود.
پس ندا آمد از آسمان كه: «يا قابيل ما فعل اخوك»؟ برادر تو چه كرد؟
و كجاست؟ جواب داد كه: من ندانم، و نه بر وى من رقيب بودم. گفتند: «قتلته لعنك اللَّه»؟ او را بكشتى، رو كه لعنت بر تو باد. قابيل بترسيد از آن آواز، و از ميان خلق بگريخت، و با وحش بيابان بياميخت، و در آن وقت وحش بيابانى با آدمى متأنس بودند، و وحشى نبودند. چون روزى چند برآمد گرسنه شد. طعامى نمىيافت. آهوى بيابانى را بگرفت، و سنگ بر سر وى ميزد تا بكشت آن را، و بخورد. رب العالمين آن روز موقوذه در شرائع حرام كرد، و وحش بيابانى ازو نفرت گرفتند. و پس از آن با بنى آدم انس نگرفتند.
پس قابيل ترسان و لرزان دست خواهر خويش گرفت اقليميا، و او را بزمين عدن برد از ديار يمن. ابليس او را گفت: تو ندانى كه آتش چرا قربان هابيل بخورد، و قربان تو نخورد، از بهر آنكه وى خدمت و عبادت آتش كرد، تو نيز آتشى بساز، تا ترا و جفت ترا معبود بود. آن بيچاره بدبخت فرمان ابليس برد، و آتشگاهى بساخت.
اوّل كسى كه آتشگاه ساخت، و آتش پرستيد، وى بود. ربّ العزّة فرشتهاى بر وى گماشت، تا پاى راست وى با سرين چپ وى بست، و پاى چپ وى با سرين راست بست، و استوار كرد و او را محكم ببست، آن گه او را در آفتاب گرم افكند، و هفت حظيره آتش گرد وى درآورد، و هشتاد سال او را چنين عذاب كرد، پس از آن وحى آمد از حقّ جلّ جلاله، كه: اخسفى به، قابيل را بزمين فرو بر، زمين او را تا بهر دو كعب فروبرد. قابيل فرياد كرد، و رحمت خواست. ربّ العزّة گفت: «ويحك انما اضع رحمتى على كلّ رحيم»، من رحمت بر رحيمان كنم «الراحمون يرحمهم الرحمن، ارحموا من فى الارض يرحمكم من فى السماء». ديگر باره فرمان آمد بزمين كه وى را فرو بر، تا بنيمه تن فرو شد. سديگر فرمان آمد بزمين كه او را فروبر، فرو شد، و تا بقيامت فرو ميشود.
و گفتهاند كه: اين آلات لهو و فسق كه در دنياست چون طبل و ناى و بربط و چنگ و امثال آن، و نيز خمر خوردن و زنا و فاحشها و آتش پرستيدن همه آنست كه اولاد قابيل بديد آوردند، و جهان ازيشان پر از فساد گشت تا بروزگار نوح. پس رب العالمين ايشان را بيك بار بطوفان غرق كرد، و نسل ايشان بريده شد، و نسل شيث پيوسته گشت. مصطفى (ص) گفت: «لا تقتل نفس مسلمة الا كان على ابن آدم كفل من دمه لانّه اوّل من سنّ القتل»، و قال (ص) حين سئل عن يوم الثلاثاء، فقال: «يوم دم».
قالوا: و كيف يا رسول اللَّه؟ قال: «فيه حاضت حوّاء و قتل ابن آدم اخاه».
ابن عباس گفت: چون هابيل بدست قابيل كشته شد، آن روز در درختان خار پديدآمد، و ميوهها بعضى ترش گشت، و طعمها بگرديد، و روى زمين ديگرگون گشت. آدم به مكه بود، گفت: «قد حدث فى الارض حدث» امروز در زمين حادثهاى پديدآمده است، ندانم تا چه بوده؟ بر اثر آن برفت تا آن احوال بديد، و اين چند كلمت بزبان سريانى بگفت، و بعضى فرزندان وى نقل با عربيت كردند:
و پس از آن آدم روزگارى دراز بگريست، و اندوهگن ميبود بر فراق هابيل، و نميخنديد، تا ربّ العزّة وى را گفت: «حيّاك اللَّه و بيّاك» اى اضحكك، پس از آن بخنديد، و دل وى خوش گشت، و از پس قتل هابيل پنجاه سال برآمد، و عمر آدم بصد و سى سال رسيد، شيث آورد و نام وى هبة اللَّه. ربّ العزّة عبادت خلق در ساعت شب و روز وى را در آموخت، و پنجاه صحيفه با وى فرو فرستاد، و وصى آدم بود، و پس از وى خليفه و ولى عهد وى، و نور مصطفى (ص) از حوّا با وى انتقال كرده، و اين خصوصيت از ميان فرزندان يافته، و در آن قصهايست معروف بجاى خود گفته شود ان شاء اللَّه تعالى.
مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ درين «اجل ذلك» مخيرى، خواهى با «نادمين» بر، يعنى پشيمان شد از بهر آن، ورخواهى ابتدا كن.
«مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا» اى من سبب فعل قابيل فرضنا و اوجبنا، «عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ» از بهر آنكه قابيل در خون برادر شد، و او را بكشت، ما بر بنى اسرائيل فرض كرديم. و اين حكم بر همه خلق فرض كرد اما بنى اسرائيل را بذكر مخصوص كرد، كه ايشان اهل توراتند و بيان اين حكم اول در تورات فرو آمد، و بر ديگران كه واجب شد هم بتورات واجب شد. ميگويد: واجب كرديم بر ايشان كه هر كسى كه تنى بكشد، «بِغَيْرِ نَفْسٍ» يعنى بغير قود، «أَوْ فَسادٍ» يعنى بغير فساد «فِي الْأَرْضِ» بىقصاص يا بىانبازى كه در خون كشتهاى داشته بود با كشندهاى، يا پس احصان زنايى كرده بود، يا از دين برگشته بود، «فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» هم چنان بود كه همه مردمان كشته بود، يعنى باستحقاق عقوبت و دورى از مغفرت، نه باندازه عذاب و مقادير عقوبت، كه اندازه آن اللَّه داند، چنان كه خود خواهد بقدر گناه عقوبت كند يا عفو كند.
«يَفْعَلُ ما يَشاءُ» و «يَحْكُمُ ما يُرِيدُ».
وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً و هر كه تنى زنده كند يعنى او را از دست كشندهاى رها كند، يا از غرقى و حرقى و هدمى برهاند، يا از ضلالتى و كفرى بازآرد، هم چنان بود كه همه مردمان زنده كرده بود، يعنى مزد وى چندان باشد كه همه مردمان رهانيده باشد. ابن عباس گفت: «من قتل نبيا او اماما عدلا فكأنما قتل الناس جميعا، و من شد على عضد نبى او امام عدل فكأنما احيا الناس جميعا». فتاده و ضحاك گفتند: «عظم اللَّه اجرها و عظم وزرها، فمعناها من استحلّ قتل مسلم بغير حقه فكأنما قتل الناس جميعا، لأنهم لا يسلمون منه، و من احياها فحرمها، و تورع عن قتلها، فكأنما احيا الناس جميعا، لسلامتهم منه».
قال رسول اللَّه (ص): «من سقى مؤمنا شربة من ماء، و الماء موجود، فكأنما اعتق سبعين، و من سقى فى غير موطنها فكأنما احيا نفسا، وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً».
وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ بما بان لهم صدق ما جاءوهم به، ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ اى مجاوزون حد الحق.
إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ اين آيت در شأن قاطعان است و راهزنان، ايشان كه راهها ببيم دارند و مكابره در خون و مال مسلمانان سعى كنند، و آنچه گفت كه با خدا و رسول بجنگاند، آنست كه در ناايمنى راهها انقطاع حج است و عمره و غزو و زيارت و صلات ارحام و امثال آن. مقاتل گفت و ابن جبير كه: اين در شأن قومى عرينان فرو آمد كه آمدند برسول خدا و بر اسلام بيعت كردند، و در دل نفاق و كفر ميداشتند، پس گفتند: ما در مدينه نميتوانيم بودن، و از وباء مدينه ميترسيم، و آب و هواء آن ما را سازگار نيست. رسول خدا ايشان را بصحرا فرستاد، آنجا كه شتران صدقات ايستاده بودند، گفت: رويد و ابوال و البان آن بكار داريد، و از آن بخوريد، تا صحت يابيد. ايشان رفتند، و رعاة را كشتند، و شتران را جمله براندند، و مرتد گشتند. خبر بمدينه افتاد، و لشكر اسلام تاختن بردند، و ايشان را گرفتند و آوردند. رسول خدا فرمود: تا دستها و پايهاشان ببرند، و داغ بر چشمهاشان بنهند، و ميل دركشند، و در آفتاب گرم بيفكنند ايشان را، تا بميرند. جبرئيل آمد در آن حال، و اين آيت آورد، گفت: يا محمد ملك ميگويد جل جلاله، كه: جزاء ايشان آنست كه ما درين آيت بيان كرديم، نه آن مثلت كه تو فرمودى. پس رسول خدا مثلت نهى كرد، و شرب بول بعد از آن منسوخ گشت.
كلبى گفت: اين در شأن ابو بريدة الاسلمى آمد، و هو هلال بن عويمر، كه با رسول خدا عهد بست كه يارى وى ندهد، و دشمنان را نيز بر وى يارى ندهد، و مسلمانان را از خود ايمن دارد، و مسلمانان نيز از خود ايمن دارند، و هر كس كه بر هلال بگذرد، و قصد مصطفى (ص) و اسلام دارد، هلال او را منع نكند، و راه بوى فرو نگيرد.
پس قومى از بنى كنانه بطمع اسلام قصد رسول خدا كردند. اصحاب هلال بر ايشان افتادند، و هلال خود حاضر نبود، و ايشان را كشتند، و مال بردند. رب العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد، ميگويد كه: جزاء ايشان كه راه زنند، و در زمين تباهكارى كنند، و بناايمن داشتن راهها ميكوشند، أَنْ يُقَتَّلُوا آنست كه: هر كه كشتن كرده بود و مال نستده، او را بكشند، اگر چه ولى دم عفو كند عفو سود ندارد، كه طريق آن طريق حد است نه طريق قصاص، و درست آنست كه تكافؤ درين قتل شرط نيست، أَوْ يُصَلَّبُوا و آنكه كشتن كرده بود و مال ستده، او را بكشند، و بردار كنند، سه روز پيش از قتل يا پس از قتل، چنان كه رأى امام باشد. أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ و آنكه مال ستده بود و كشتن نكرده، دستى و پايى از آن وى ببرند، يكى از راست و يكى از چپ، و بايد كه مال كم از نصاب سرقت نبود. أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ و آنكه كشتن نكرده بود و مال نستده اما با ايشان بود، و ايشان را انبوه دارد و قوى، و ايشان را پشتيوان بود، وى را نفى كنند. نفى آن بود كه او را بترسانند و ميجويند تا ميگريزد، و جايى قرار نگيرد، فاما يتوب او يحصل فى يد الامام، فيقيم عليه الحد.
چون در دست امام افتد حد قطاع طريق بر وى براند. اين مذهب بو حنيفه است، و بنزديك وى بناء اين عقوبات بر محاربت است نه بر مباشرت فعل، قال: و هذا الرديء المعاون محارب معنى و ان لم يكن مباشرا صورة.
اما بمذهب شافعى بر تعزير اقتصار كنند، كه از وى مباشرت فعل نبود، و نه حقيقت محاربت، حضور مجرد و تكثير سواد حدى لازم نكند، بلكه تعزير كفايت باشد. قول حسن و ابن المسيب آنست كه «او» درين آيت بمعنى اباحت است و تخيير، يعنى كه امام درين عقوبات مر قاطع طريق را مخير است، آن يكى كه خواهد ميكند، و معنى نفى حبس است در زندان، كه هر كرا در زندان كردند گويى كه وى را از دنيا بيرون كردند.
ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا اى هوان و فضيحة فى الدنيا، وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ اين عذاب كافران است على الخصوص آن قوم عرينان كه آيت در شأن ايشان فرو آمد، اما مسلمانان چون ازيشان جنايتى آيد، و حد شرعى بر ايشان برانند، آن ايشان را كفارت گناهان باشد، و در آن جهان ايشان را عذاب نبود، و ذلك فى
قوله (ص): «من اصاب ذنبا اقيم عليه حد ذلك الذنب فهو كفارته»، و روى: «من اصاب حدا فعجّل عقوبته فى الدنيا، فاللّه اعدل من ان يثنى عبده العقوبة فى الآخرة، و من اصاب حدا فستره اللَّه عليه، و عفا عنه، فاللّه اكرم من ان يعود فى شىء قد عفا عنه».
إِلَّا الَّذِينَ تابُوا يعنى تابوا من الشّرك، و رجعوا من الكفر، و آمنوا و اصلحوا، مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ فتعاقبوهم، فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ لا سبيل عليهم بشيء من الحدود الّتى ذكرها اللَّه فى هذه الاية، و لا تبعة لاحد قبله فيما اصاب فى حال كفره لا فى مال و لا فى دم. ميگويد: مگر ايشان كه توبت كنند از شرك و كفر، و در اسلام آيند پيش از آنكه در دست شما افتند، و ايشان را عقوبت كنيد، كس را بر ايشان راهى نه، و حدى برايشان لازم نه. اسلام آن همه از ايشان برداشت و مغفرت اللَّه در ايشان رسيد، لقوله تعالى: إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ، و قال النبى (ص): «الاسلام يهدم ما قبله».
اين حكم مشركان است، ايشان كه توبه كنند از محاربت و باسلام درآيند، اما مسلمانان كه از محاربت و راه زدن توبه كنند علما در آن مختلفاند، و احوال در آن مختلف است: اگر پس از آن توبت كند كه در دست امام افتاده باشد، و بر وى ظفر يافته، آن توبت هيچ حكم از احكام شرع از وى بازندارد، و تغيير در آن نيارد، و گر پيش از آن توبت كند، حقوق آدميان چون ضمان اموال و وجوب قصاص، هيچ چيز از وى اسقاط نكند. اما حقوق اللَّه تعالى بر دو ضربست: بعضى از آن بمحاربت مخصوص است، و هو انحتام القتل و الصلب و قطع اليد و الرجل، اين همه بيفتد، و بعضى آنست كه بمحاربت مخصوص نيست چون حد زنا و حد شرب خمر، اين دو قولى باشد: بيك قول بيفتد، و بيك قول نه. سدى گويد: اگر محاربى بزينهار آيد و توبت كند پيش از آنكه امام را برو دستى بود، يا كسى برو ظفر يابد، خود بازآيد و توبت كند، و امان جويد، او را توبت پذيرند، و امان دهند، و بجنايات گذشته او را نگيرند. گفتا: و دليل برين قصه على الاسدى است، مردى محارب بود راهزن، فراوانى از خون و مال مسلمانان در گردن وى، و ائمه و عامه پيوسته در طلب وى بودند، و بر وى ظفر مىنيافتند. آخر روزى كسى را ديد كه اين آيت ميخواند: قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ. آن بر دل وى اثر كرد، و همچون مرغ نيم بسمل بارى چند در خاك بغلطيد، سلاح بيفكند، و برخاست و در مدينه شد اندر ميانه شب، بوقت سحر غسلى برآورد، و بمسجد رسول خدا شد، و با مسلمانان نماز بامداد بجماعت بگزارد، آن گه فرا پيش بو هريره شد، و جماعتى ياران مصطفى (ص) حاضر بودند، گفت: يا باهريره منم فلان مرد گنهكار، جئت تائبا من قبل ان تقدروا علىّ، و اللَّه عز و جل يقول: إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ. بو هريره گفت: راست گفتى، كس را بر تو دست نيست، و كس را بر تو تبعت نيست. پس بو هريره دست وى گرفت، و پيش مروان حكم برد، كه روزگار امارت وى بود، و قصه وى بگفت. مروان او را بنواخت، و گفت: كس را بر تو دست نيست. پس آن مرد بغزا شد، و در بحر روم غرق گشت رحمه اللَّه.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ الاية قصه دو برادر است از يك پدر، يكى صاحب دولت، بر بساط ولايت، در منزل قربت، نسيم مشاهدت يافته، و از ياد خود با ياد حق پرداخته، و آن ديگر برادر از بىدولتى در مغاك وحشت و مذلّت افتاده، و گرد بيگانگى بر رخسار تاريك وى نشسته، و نامش سر جريده اشقيا گشته.
چه توان كرد! كار نه بآنست كه از كسى كسل آيد، وز كسى عمل، كار بآنست كه تا خود چه رفت در ازل! مثال آن دو برادر از يك پدر، دو شاخ است از يك درخت، يكى شيرين و يكى تلخ. تلخ هم از آن آب خورد كه شيرين خورد، و تلخ را جرمى نبوده كه تلخ آمد. شيرين را هنرى نبوده كه شيرين آمد. آن بارادت آمد و اين بمشيت. نه آن را علت بود نه اين را وسيلت.
پير طريقت گفت: «الهى! آن را كه نخواستى چون آيد، و او را كه نخواندى كى آيد. ناخوانده را جواب چيست؟ و ناكشته را از آب چيست؟ تلخ را چه سود گرش آب خوش در جوار است، و خار را چه حاصل از آن كش بوى گل در كنار است. آرى نسب نسب تقوى است، و خويشى خويشى دين». مصطفى (ص) سلمان را نسب تقوى درست كرد، و او را در خود پيوست، گفت: «سلمان منا اهل البيت، من اراد أن ينظر الى عبد نوّر اللَّه قلبه فلينظر الى سلمان»، و بو لهب عم رسول بود، ببين تا از نسب قريش و قرابت رسول او را چه سود بود! تا بدانى كه كار توفيق و عنايت دارد نه نسب و لحمت.
لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ هابيل گفت: مر برادر خويش را كه: اگر تو مرا بكشى، من ترا نكشم، كه ترا حسد دادند، و مرا تقوى.
تقوى مرا نگذارد كه ترا كشم، و حسد ترا بر آن دارد كه مرا كشى. تو مقهورى از روى قدرت و عزت، و من مجبورم از روى لطافت و رحمت:
ممشاد دينورى از بعضى سلف نقل كرده كه: گناه آدم از حرص بود، و گناه پسر وى قابيل از حسد، و گناه ابليس از كبر. حرص حرمان آرد، و حسد خذلان، و كبر اهانت و لعنت. حرمان درماندن است از بهشت، و خذلان بازماندن است از دين، و اهانت راندن از حضرت، و آدم (ع) هر چند كه از بهشت بازماند، و بظاهر آن عقوبتى مينمود، اما از روى حقيقت تمامى كار آدم بود، و سبب كمال معرفت وى، كه از حضرت عزت خطاب آمد كه: يا آدم! ما ميخواهيم كه از تو مردى سازيم. تو چون عروسان برنگ و بوى قناعت كردى. مردان بدين صفت نباشند، و دل در ناز و نعم نبندند: «او من ينشؤ فى الحلية»؟! كار مردان ديگر بود و كار بناز پروردگان ديگر.
كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً اين همچنانست كه مصطفى (ص) گفت: «من سنّ سنّة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بها الى يوم القيامة، و من سنّ سنّة سيئة فعليه وزرها و وزر من عمل بها الى يوم القيامة».
وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً اشارتست كه هر كه بنده را از ظلمت كفر بنور ايمان آرد، يا از ظلمت بدعت بنور سنت آرد، يا از جهل با علم آرد، همچنانست كه وى را زنده گردانيد، و چون وى را زنده گردانيد چنانست كه همه مردمان را زنده گردانيد، و حقيقت زندگانى خود علم است و ايمان و سنت، زيرا كه زندگى زندگى دلست، و دل بروح ايمان و سنت زنده است:
إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ الاية محاربان خدا و رسول ايشانند كه پيوسته با تقدير با جنگاند، در محنت اندر شكايت و در نعمت اندر بطر.
بتن زنده، بدل مرده، بروز بطال، بشب بيكار، و بهمت همه زيانى را خريدار. عمر بر باد، و بزيان بود خود شاد. نه از خصمان باك، و نه گناهان در ياد، عيش چون عيش فرعونان، و ظن چون ظن صديقان، و الحمد للَّه الملك الديان:
پير طريقت جوانمردى را پند ميداد، و نصيحت ميكرد كه: «اى مسكين! تا كى ميروى و رداء مخالفت بر دوش! دير است تا اجل ترا ميخواند يك بار با او نيوش. اى عاشق بر شقاوت خويش، بر خود بفروخته مايه خويش، پيش از ديدار عزرائيل يك روز بيدار گرد، پيش از هول مطلع يك لحظه هشيار گرد. شعر:
۶ النوبة الاولى
قوله تعالى يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، اتَّقُوا اللَّهَ بپرهيزيد از خشم و عذاب خداى، وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ و بوى نزديكى جوييد، وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ و باز كوشيد با دشمن وى از بهر وى، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (۳۵) تا مگر بر راه پيروزى بمانيد.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر شدند، لَوْ أَنَّ لَهُمْ اگر ايشان را بود، ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً هر چه در زمين چيز است همه، وَ مِثْلَهُ مَعَهُ و هم چندان با آن، لِيَفْتَدُوا بِهِ و خواهندى كه خود را بآن باز خريدندى، مِنْ عَذابِ يَوْمِ الْقِيامَةِ از عذاب روز رستاخيز، ما تُقُبِّلَ مِنْهُمْ نپذيرندى از ايشان، وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (۳۶) و ايشانراست عذابى درد نماى.
يُرِيدُونَ ميخواهند، أَنْ يَخْرُجُوا مِنَ النَّارِ كه بيرون آيندى از آتش، وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنْها و ايشان از آتش بيرون آمدنى نهاند، وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِيمٌ (۳۷) و ايشانراست عذابى پاينده.
وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ دزد اگر مرد است و اگر زن، فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما دست ايشان ببريد، جَزاءً بِما كَسَبا پاداش بآن دزدى كه كردند، نَكالًا مِنَ اللَّهِ نكالى است از اللَّه، وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (۳۸) و خدا تواناى است داناى راست دان.
فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ هر كه توبه كند پس از آن دزدى كه كرد، وَ أَصْلَحَ و كار خود راست كند، فَإِنَّ اللَّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ اللَّه وى را توبت دهد و از وى توبت پذيرد، إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۳۹) كه خداى آمرزگار است مهربان.
أَ لَمْ تَعْلَمْ نميدانى، أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كه اللَّه را است پادشاهى آسمان و زمين، يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ عذاب كند او را كه خواهد، وَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ و بيامرزد او را كه خواهد، وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (۴۰) و اللَّه بر همه چيز تواناست.
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ اى پيغامبر! لا يَحْزُنْكَ اندوهگن مكناد ترا، الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ اينان كه ميشتابند بكفر، مِنَ الَّذِينَ قالُوا ازين منافقان كه گفتند بزبان، آمَنَّا بگرويديم، بِأَفْواهِهِمْ اين گفت زبان است بدهنهاى ايشان، وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ و دلهاى ايشان هنوز ناگرويده، وَ مِنَ الَّذِينَ هادُوا و ازينان كه جهود شدند، سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ دروغ شنواناند، و دروغ پذيران، سَمَّاعُونَ جاسوسان و سخنگيران و سخنجويان، لِقَوْمٍ آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ سخن ميبرند با غايبان خويش كه بتو نمىآيند، يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ سخن مىبگردانند، مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ پس آنكه اللَّه نهاد آن را بجاى خود، يَقُولُونَ ميگويند، إِنْ أُوتِيتُمْ هذا اگر شما را درين حكم حد دهند نه رجم، فَخُذُوهُ گيريد و پذيريد آن حكم را، وَ إِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ و اگر چنانست كه شما را حد ندهند فرود از رجم، فَاحْذَرُوا از پذيرفتن آن پرهيزيد، وَ مَنْ يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ و هر كه اللَّه فتنه دل وى خواهد، فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً بدست تو از خداى وى را هيچ چيز نيست، أُولئِكَ الَّذِينَ ايشان آنند، لَمْ يُرِدِ اللَّهُ كه اللَّه مى نخواهد، أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ كه دلهاى ايشان پاك كند، لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ ايشانراست در دنيا رسوايى و فرومايگى، وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ (۴۱) و ايشانراست در آخرت عذابى بزرگوار.
سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ دروغ نيوشان و دروغ پذيرانند از يكديگر، أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ رشوتخواران، فَإِنْ جاؤُكَ اگر بتو آيند، فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ حكم كن ميان ايشان، أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ يا روى گردان از ايشان، وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ و اگر روى گردانى از ايشان، فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئاً نگزايند ترا هيچ چيز، وَ إِنْ حَكَمْتَ و اگر حكم كنى ميان ايشان، فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ حكم كن براستى و داد، إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ (۴۲) كه اللَّه راستكاران و داد دهان دوست دارد.
وَ كَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ و ترا حاكم چون پسندند، وَ عِنْدَهُمُ التَّوْراةُ و كتاب تورات بنزديك ايشان، فِيها حُكْمُ اللَّهِ حكم خدا براستى در آن، ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ و مىبرگردند از كار كردن بآن، وَ ما أُولئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ (۴۳) و هرگز گرويدگان نهاند بآن.
النوبة الثانية
قوله تعالى و تقدس: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ معنى توسل تقرب است، يقال: توسلت الى فلان اى تقربت اليه، و گفتهاند: معنى وسيلت محبت است، ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ اى تحبّبوا الى اللَّه، ميگويد: اى شما كه مؤمنانيد، دوست خدا باشيد، و بوى تقرب كنيد، و نزديكى جوييد باخلاص اعمال، و اجتناب محارم، و احسان با خلق، و گفتهاند: وسيلت درجه عظيم است در بهشت ساخته از بهر مصطفى (ص)، و فى ذلك يقول النبى (ص): «سلوا اللَّه لى الوسيلة، فانها درجة فى الجنة، لا ينالها الا عبد واحد، و أرجو ان اكون انا هو»، و عن على بن ابى طالب (ع)، قال: «ان فى الجنّة لؤلؤتين الى بطنان العرش، واحدة بيضاء، و الأخرى صفراء، فى كل واحدة منهما الف غرفة، فالبيضاء هى الوسيلة لمحمد (ص) و اهل بيته، و الصفراء لابراهيم (ع) و اهل بيته.
و نظير هذه الاية قوله تعالى و تقدس: أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ. يقال: و سل يسل وسيلة، فهو واسل، و جمع الوسيلة وسائل. وسائل آن وسائط است كه ميان رهى و مولى پيوستگى را نشانست، و سبب اتصال بنده بمولى آنست. وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ اى فى طاعته، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ اى تظفرون بعدوّكم و تسعدون فى آخرتكم.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ اى ضعفه معه، لِيَفْتَدُوا بِهِ اى ليفتدوا به انفسهم. مِنْ عَذابِ يَوْمِ الْقِيامَةِ ما تُقُبِّلَ مِنْهُمْ.
قال النبى (ص): «يقال للكافر يوم القيامة: أ رأيت لو كان لك مثل الارض ذهبا لكنت تفتدى به؟ فيقول: نعم. فيقال قد سئلت ايسر من ذلك».
يُرِيدُونَ أَنْ يَخْرُجُوا مِنَ النَّارِ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنْها همانست كه جاى ديگر گفت حكايت از دوزخيان: رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها خداوندگارا! بيرون آر از آتش، و برهان از عقوبت. جواب ايشان دهند پس از هزار سال: اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ.
جاى ديگر گفت: إِنَّكُمْ ماكِثُونَ اين خطاب با كافرانست، و قضيت كفر ايشان كه جاويد در دوزخ بمانند و هرگز بيرون نيايند. و دليل برين ابتداء آيت است كه گفت: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا. اما مؤمنان اهل معصيت اگر چه بگناهان خويش در دوزخ شوند، جاويد در آن نمانند و بيرون آيند، لقول النبى (ص): «ليصيبنّ اقواما سفع من النار بذنوب اصابوها عقوبة، ثم يدخلهم اللَّه الجنة بفضل رحمته فيقال لهم الجهنميون».
و فى رواية اخرى: «يخرج قوم من امتى من النّار بشفاعتى يسمّون الجهنميين»
و روى: «اذا فرغ اللَّه من القضاء بين عباده، و اراد أن يخرج من النّار من اراد ان يخرجه ممّن كان يشهد ان لا اله الا اللَّه، امر الملائكة أن يخرجوا من كان يعبد اللَّه، فيخرجونهم، و يعرفونهم بآثار السجود، و حرم اللَّه على النّار ان تأكل اثر السجود، فكل ابن آدم تأكله النار الا اثر السجود، فيخرجون من النّار قد امتحشوا و عادوا حمما، فيصبّ عليهم ماء الحياة. فينبتون كما تنبت الحبّة فى حميل السيل».
اين اخبار صحاح دليلهاى روشناند كه از مؤمنان هيچ كس در دوزخ نميماند.
گرچه گنهكار و بد كردار بود، چون اصل توحيد و مايه ايمان بر جاى بود اگر چه اندكى باشد، ربّ العالمين چون خواهد كه ايشان را برهاند، و كرم خود بخلق نمايد، قومى را برگمارد ازين مؤمنان مخلصان تا در آن عرصه قيامت جدال درگيرند، و از بهر آن برادران كه در آتشند سخن گويند. در خبر است كه گويند: «ربّنا اخواننا كانوا يصومون معنا و يصلّون و يحجّون، فادخلتهم النّار»! خداوندا برادران ما كه با ما نماز كردند، و روزه داشتند، و حج كردند، اكنون ايشان را بدوزخ فرستادى! ربّ العزّة گويد: رويد، و هر كه را بصورت شناسيد، بيرون آريد كه صورتهاشان برجاست.
آتش صورت ايشان نخورد. ايشان روند، و خلقى بسيار بيرون آرند. پس رب العالمين ايشان را گويد: «ارجعوا» بدين قناعت كنيد، باز گرديد، هر كرا در ديوان وى از خير يك مثقال ببينيد، بيرون آريد. ايشان روند، و بحكم فرمان قومى را بيرون آرند، پس با نيم مثقال آيد، پس با همسنگ يك ذرّه آيد. پس گويند: ربّنا لم نذر فيها خيرا. خداوندا نمىبينيم در دوزخ كسى كه در وى هيچ خير مانده است. پس ربّ العالمين گويد: شفعت الملائكة، و شفع النبيّون، و شفع المؤمنون، و لم يبق الا ارحم الراحمون، فيقبض قبضة من النار، فيخرج منها قوما لم يعلموا خيرا قطّ، قد عادوا حمما، فيلقيهم فى نهر فى افواه الجنّة، يقال له نهر الحياة، فيخرجون كما تخرج الحبة فى حميل السيل، فيخرجون كاللؤلؤ فى رقابهم الخواتيم، فيقول اهل الجنة هؤلاء عتقاء الرحمن، ادخلهم الجنة بغير عمل عملوه.
وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما اين در شأن طعمة بن ابيرق فرو آمد كه آن درع دزديد، و قصه وى در سورة النساء رفت، و رفع آن بر معنى جزاء است، يعنى: من سرق فاقطعوه. و روا باشد كه خبر ابتدايى باشد كه در آن مضمر است، يعنى: فيما فرض عليكم و السارق و السارقة فاقطعوا. ميگويد: در آنكه بر شما فرض كردند حكم دزدان است، و آن حكم آنست كه دستهاى ايشان ببريد، يعنى كه مرد را دست راست ببريد، و زن را دست راست چون دزدى بر ايشان روشن شود، و اين آن گه باشد كه دزد عاقل بود، و بالغ، و باختيار خويش، نه مكره و ملتزم حكم اسلام، نه حربى و نه مستأمن، بيك قول، و آنكه در حرز مسلمان شود يا ذمى ثابت العصمة، و كالايى كه در شرع متقوّم بود، از حرز خويش بيرون آرد: زر و سيم و خزّ و بزّ و امثال آن از اندرونها در خانههاى دربسته، يا حارس بر آن نشسته، و كفن از گور، و بيرون از كفن نه، و چارپاى از اصطبل، و ميوه از خرمنگاه كه گوشوان بر آن نشسته، و گوسفند از گله، و شتر از قطار، چون شبان و جمّال بيدار باشند، و در آن مىنگرند، و آواز ايشان بدان ميرسد، و آن چيز كه بيرون آرد از آن حرز، قيمت آن كم از دانگى و نيم زر باشد بمذهب شافعى، يا ده درم سفيد بمذهب ابو حنيفه، يا سه درم بمذهب مالك.
و حجّت شافعى خبر صحيح است، قال النبى (ص): «لا تقطع يد السارق الا فى ربع دينار فصاعدا»
، و آنكه در آن شبهتى نبود كه نه مال فرزند بود يا فرزند فرزند، و نه مال پدر بود يا اجداد وى، و نه مال هم جفت بود بيك قول، و آنكه يك نصاب بيك بار، تنها، بىشريكى از حرز بيرون آورده، يا دو نصاب بدو كس، چون اين شرايط در وى مجتمع گشت، دست راست وى ببرند، از آنجا كه مفصل كف است. پس اگر باز آيد دوم بار پاى چپ وى ببرند. اگر بازآيد سيوم بار دست چپ وى ببرند. اگر بازآيد چهارم بار پاى راست وى ببرند، لما
روى ابو هريرة أن النبى (ص) قال فى السارق: «ان سرق فاقطعوا يده، ثمّ ان سرق فاقطعوا رجله، ثمّ ان سرق فاقطعوا يده، ثمّ ان سرق فاقطعوا رجله».
پس اگر پنجم بار دزدى كند، درست آنست كه بر وى قتل نيست، و در شرع بر وى جز از تعزير حدّى نيست. پس چون حدّ بر وى راندند تاوان آنچه دزديده است بر وى واجب است، اگر درويش باشد، و اگر توانگر. امّا بمذهب كوفيان تاوان بر وى نباشد مگر كه آنچه دزديده بود خود بر جاى بود كه بخداوند خويش باز دهند، و اگر صاحب مال آن مال بدزد بگذارد بصدقه يا بهبه، بعد از آنكه با امام افتاد، و حدّ واجب شد، آن حدّ بنيوفتند، بدليل خبر صفوان بن اميه كه رداء وى بدزديدند. صفوان دزد را بگرفت، و پيش رسول خدا برد. رسول بفرمود تا دست وى ببرند. صفوان گفت: يا رسول اللَّه او را نه بدين آوردم، آن ردا بصدقه بوى دادم.
رسول خدا گفت: «فهلّا قبل أن تأتينى به»؟
و بعد از آنكه بر بنده حدّ واجب شد اگر قطع باشد و اگر غير آن، روا نباشد كه در آن شفاعت كنند، و با سقاط آن مشغول شوند، لما
روى عن عائشة ان قريشا اهمّهم شأن المرأة المخزوميّة التي سرقت، فقالوا من يكلّم فيها رسول اللَّه (ص)؟ و من يجرى عليه الا اسامة بن زيد، حبّ رسول اللَّه، فكلّم اسامة، فقال رسول اللَّه: «الشفع فى حدّ من حدود اللَّه؟ ثمّ قام فاختطب، ثمّ قال: «انّما اهلك الّذين قبلكم، انّهم كانوا اذا سرق فيهم الشريف تركوه، و اذا سرق فيهم الضعيف اقاموا عليه الحدّ، و ايم اللَّه لو أن فاطمة بنت محمد سرقت لقطعت يدها»، و روى أنّه قال (ص): «من حالت شفاعته دون حدّ من حدود اللَّه، فقد ضادّ اللَّه، و من خاصم فى باطل هو يعلمه، لم يزل فى سخط اللَّه حتى ينزع».
جَزاءً بِما كَسَبا بقول كسايى نصب على الحال است، و بقول زجاج مفعول له، اى لجزاء فعلهما، و بقول قطرب مصدر است، و كذلك اعراب قوله: «نَكالًا مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ». فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللَّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ اين توبه و اصلاح عمل بعد از قطع است و ردّ مال، يعنى كه چون حدّ خداى بر وى براندند، و مال كه برده است باز داد، بآن مخالفت شرع و ارتكاب محظور دين كه از وى بيامده، اگر توبت كند و در خدا زارد. و نيز نكند، و عمل خويش باصلاح آرد، خداى آمرزگار است و توبتپذير و بخشاينده.
و دليل بر اين، خبر ابن عمر است، گفتا: در عهد رسول خدا زنى دزدى كرد، و او را بگرفتند، و بحضرت رسول خدا بردند. رسول بفرمود كه: «اقطعوا يدها» دست وى ببريد. قوم آن زن گفتند: يا رسول اللَّه! او را مىبازخريم به پانصد دينار. رسول خدا بدان التفات نكرد، گفت: «اقطعوا يدها». پس دست ببريدند. آن گه آن زن گفت: يا رسول اللَّه هل لى من توبة؟ مرا توبت هست از آنچه كردم؟ گفت: «نعم»، ترا توبت هست، و تو امروز پاكى از گناهان، چنان كه آن روز كه از مادر زادى. در آن حال اين آيت فرو آمد كه: فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللَّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ.
أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ خزائن السماوات، المطر و الرزق، و خزائن الارض النّبات. يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ من مات منهم على كفره، وَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ من تاب منهم على كفره، و قيل: يعذب من يشاء على الذنب الصغير، و يغفر لمن يشاء الذنب العظيم، و وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ من التعذيب و المغفرة.
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ اى لا يحزنك مسارعتهم فى الكفر، اذ كنت موعود النصر عليهم، ميگويد: يا محمد: نبادا كه شتافتن اين منافقان و جهودان بكفر، ترا اندوهگن كند بعد از آنكه اللَّه تعالى وعده نصرت بر ايشان داد، اين نصرت زود بود. تو اندوهگن مباش، اگر چه پشتى دارند بيكديگر، كه ايشان را كارى از پيش نشود، و قوت نبود. مِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ اين حجت است بر مرجيان كه ميگويند: ايمان قولست و مجرد اقرار، بىتصديق دل.
رب العالمين ايشان را دروغ زن كرد، و ايشان را مسارعان در كفر گفت. چون تصديق دل با گفت زبان نبود.
وَ مِنَ الَّذِينَ هادُوا اين سخن را دو وجه است: يكى آنكه: من الّذين قالوا و من الّذين هادوا، آن گه جهودان را صفت كرد: و هم سماعون. ديگر وجه آنست كه وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ تم الكلام، آن گه گفت: وَ مِنَ الَّذِينَ هادُوا سخنى مستأنف.
سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ يعنى قائلون له، لقوله: سمع اللَّه لمن حمده اى قبل اللَّه حمده و اجاب، و بپارسى گويند: اين سخن از وى مشنو يعنى مپذير، ما سمع فلان كلامى اى ما قبله. ميگويد: اين جهودان دروغ شنوان و دروغ پذيرانند، يعنى از دانشمندان خويش، كه ايشان را ميگويند كه محمد نه رسول است. سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ سفيان عيينه را پرسيدند كه جاسوس را در قرآن ذكرى هست؟ اين آيت را برخواند: سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ. ميگويد: اين جهودان بنى قريظه و نضير بجاسوسى بنزديك تو مىآيند، و سخن ميگيرند، و با غائبان خويش ميبرند، آنان كه بنزديك تو نمىآيند، و ايشان جهودان خيبرند. اين همانست كه جاى ديگر گفت: وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ، وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ.
يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ يعنى يغيرون القرآن من بعد وضع اللَّه اياه مواضعه، اين آنست كه خداى تعالى گواهى دادن محمد را بپيغامبرى در تورات بجاى تصديق بنهاد، و حدود بر جاى تقرير و تنفيذ بنهاد. جهودان آن شهادت بر جاى تكذيب بنهادند، و حدود بر جاى تعطيل و تبديل بنهادند. يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هذا فَخُذُوهُ اين در شأن دو جهود آمد از اشراف خيبر. مردى و زنى زنا كرده بودند، و محصن بودند، و آن زنا بر ايشان درست شده. جهودان خواستند كه حدّ از ايشان بيفكنند، تا مسلمانان شماتت نكنند. در ميان ايشان اختلاف افتاد در آن كار. يكديگر را گفتند: بياييد تا باين پيغامبر عرب شويم، و اين حكم پيش او بريم، اگر او در دين خويش حكم كند در ايشان بحدّ فرود از كشتن، آن را بپذيريم، و آن حدّ كه در تورات است فروگذاريم، و گوئيم كه: بحكم پيغامبر كار كرديم. وَ إِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا و اگر چنانست كه شما را از دين محمد حدّى ندهند فرود از كشتن، از پذيرفتن سخن محمد پرهيزيد. آمدند بر رسول خداى و پرسيدند. رسول (ص) گفت: رجم است ايشان را، سنگسار كردن و كشتن. ايشان گفتند كه: در تورات اين نيست، كه در تورات تحميم است، روسياه كردن و بر شتر بگردانيدن.
رسول خدا گفت ايشان را: فأتوا بالتورية تورات بياريد. تورات بياوردند، و عبد اللَّه بن سلام حاضر بود و ابن صوريا تورات خواندن گرفت، چون بآيت رجم رسيد، دست بر آن نهاد. عبد اللَّه بن سلام گفت كه: دست بر آيت رجم نهاد.
رسول گفت ايشان را: بآن خداى كه به طور سينا، موسى را از خود سخن شنوانيد، و تورات داد، و بآن خداى كه بنى اسرائيل را دريا شكافت، و از فرعون و قبطيان برهانيد، كه شما در تورات زانى محصن را چه مىياويد؟ گفتند كه: رجم. رسول خدا فرمود: تا ايشان را سنگسار كردند، و بسنگ بكشتند، قال و نزل فيه: يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمَّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ.
آن گه ابن صوريا گفت: يا محمد خواهم كه از تو سه چيز بپرسم اگر دستورى دهى؟ رسول خدا وى را دستورى سؤال داد. اول گفت: اخبرنى كيف نومك؟
مرا خبر ده كه خواب تو چونست؟ رسول (ص) گفت: «تنام عينى و قلبى يقظان».
قال:صدقت. اخبرنى عن شبه الولد اباه، ليس فيه من شبه امّه شيء، او شبه امّه ليس فيه من شبه ابيه شيء. مرا خبر ده از فرزند كه گاهى بپدر ماند، و بمادر نماند هيچ چيز، و گاه بود كه بمادر ماند، و شبه وى دارد، و شبه پدر ندارد هيچ چيز. رسول خدا گفت: «ايّهما علا ماؤه ماء صاحبه، كان الشبه له»
هر كه را آب وى ببالا افتد از مرد و زن، فرزند شبه وى گيرد. قال: صدقت، اخبرنى ما للرجل من الولد؟ و ما للمرأة منه؟ مرا خبر ده كه فرزند را از مرد چه بود؟ و از زن چه بود؟ درين يكى توقف كرد يك ساعت. آن گه روى رسول سرخ گشت، و عرق بر پيشانى آورد، و گفت: «اللحم و الظفر و الدّم و الشعر للمرأة، و العظم و العصب و العروق للرجل».
قال: صدقت.
ابن صوريا چون جواب مسائل شنيد، مسلمان گشت، گفت: اشهد أن لا اله الا اللَّه و هذا رسول اللَّه النبى الامّى العربى الّذى بشر به المرسلون. پس جهودان بازگشتند مفتون و مخذول، رب العزة گفت جلّ جلاله: وَ مَنْ يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ اى ضلالته و كفره، فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً لن تدفع عنه عذاب اللَّه. اين بر معتزله و قدريه حجتى روشن است كه رب العزّة ضلالت و كفر ايشان بارادت خود برد. و نفع و ضرر آن در دفع از رسول خود بگردانيد. أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ اى يصلح قلوبهم و يهديهم، لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ للمنافقين بهتك السر، و لليهود بالقتل و النفى، وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ دائم كثير.
سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ يعنى يسمعون منك ليكذبوا عليك، فيقولوا سمعنا منه كذا و كذا لما لم يسمعوا، اين هم صفت جهودانست. أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ حاكمان و دانشمندان ايشانند كه حرامخواران و رشوت خواران بودند، رشوت ميستدند از آن سادة خويش، تا بدان نبوت محمد (ص) از عامه خود پنهان ميداشتند. سحت در لغت عرب استيصالست، و اسحات هم چنان، فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذابٍ بفتح الياء و ضمّه، ازين باب است.
آن رشوت را سحت نام كرد كه آن بترينه ارتشا بود در جهان كه مرتشى خورد. سحت بضمّ حا قراءت مكى و بصرى و على است، باقى بسكون حا خوانند، و معنى هر دو لغت يكسانست. اخفش گفت: «كل كسب لا يحل فهو السحت»، و قال الحسن: «اذا كان لك على رجل دين، فما اكلت فى بيته فهو السحت»، و قال عمر و على و ابن عباس: «السحت خمسة عشر: الرشوة فى الحكم، و مهر البغى، و حلو ان الكاهن، و ثمن الكلب و القردة و الخمر و الخنزير و الميتة و الدم، و عسب الفحل و اجر النّائحة و المغنّية و الساحر، و اجر صور التماثيل، و هدية الشفاعة»، و قال رسول اللَّه (ص): «لعنة اللَّه على الراشى و المرتشى».
فَإِنْ جاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ اين آيت دلالت ميكند كه مصطفى (ص) مخيّر بود در حكم كردن ميان اهل كتاب چون از وى حكم خواستند، و لهذا قال تعالى: وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئاً. علماء دين در حكم اين آيت مختلفاند، يعنى كه حكم تخيير چنان كه مصطفى را بود امروز حاكمان اسلام را ثابت است يا منسوخ، و بيشترين علما بر آنند كه حكم تخيير ثابت است حكام اسلام را، اگر خواهند حكم كنند ميان اهل كتاب و همه اهل ذمت را، و اگر خواهند نكنند، و از آن اعراض نمايند، و اين قول نخعى است و شعبى و عطا و قتاده، اما قول حسن و مجاهد و عكرمه و سدى آنست كه اين تخيير منسوخ گشت، و حكم كردن واجبست، لقوله تعالى: وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ، و آنچه گفت: بِما أَنْزَلَ اللَّهُ دليل است كه حكم اسلام و مسلمانان بر ايشان كنند، هم چنان كه گفت: وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ يعنى بحكم الاسلام.
إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ معنى قسط عدلست. عرب گويند: اقسط اى ازال الجور و عدل. مقسطان دادگرانند، و صح فى الخبر «ان المقسطين عند اللَّه يوم القيامة على منابر من نور عن يمين الرحمن عزّ و جلّ، و كلتا يديه يمين، هم الذين يعدلون فى حكمهم و اهاليهم و ما ولوا.
مصطفى (ص) در غزاء حنين غنيمت قسمت ميكرد. مردى بود نام وى حرقوس بن زهير، گفت: يا رسول اللَّه اعدل فانّك لم تعدل. رسول خدا را چهره مبارك سرخ شد، اثر آن سخن در روى پديد آمد، گفت: «ان لم اعدل فمن الذى يعدل، و جبرئيل عن يمينى، و ميكائيل عن شمالى؟» فقال عمر: يا رسول اللَّه ائذن لى اضرب عنقه. فقال: «دعه فانى لا احب ان يقال ان محمدا يقتل اصحابه».
وَ كَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَ عِنْدَهُمُ التَّوْراةُ سياق اين سخن بر طريق تعجيب است، ميگويد: اين جهودان ترا چگونه حاكم كنند، و حكم تو چون پسندند! وَ عِنْدَهُمُ التَّوْراةُ فِيها حُكْمُ اللَّهِ! و آن گه تورات سخن من بنزديك ايشان، و حكم من در ميان، رجم در آن روشن! و خود ميدانند، و اينك ترا حاكم ميسازند، نه از آنست كه بر تو وثوق دارند، كه آن طلب رخصت است كه ميكنند، نه بينى كه پس از تحكيم از تو برميگردند! و حكم تو بر رجم مىنپذيرند.
اينست كه گفت: ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ. آن گه گفت: وَ ما أُولئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ اين از آنست كه ايشان مؤمن نهاند، و هرگز مؤمن نبودند: «من طلب غير حكم اللَّه من حيث لم يرض به فهو كافر باللّه».
النوبة الثالثة
قوله تعالى و تقدّس: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اينت نداء كرامت، و اينت خطاب با لطافت. اينت نظم بر آفرين، و بر دلها شيرين، آشنايى را سبب، و روشنايى را مدد. ايمن كردن از دورى، و اجابت را دستورى. ميگويد: اى شما كه مؤمنانيد، و رسالت را شنيديد، و گردن نهاديد، و واسطه پسنديديد، اتَّقُوا اللَّهَ بترسيد از خداى، بپرهيزيد از خشم او، و بينديشيد ازو، كه همه ازو: قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ. در عالم بمهربانى و بندهنوازى كه چنو اميد عاصيان بدو، درمان بلاها ازو، فخر كردن نه مگر بنام او، و بر آسودن نه مگر بنشان او، رستگى و پيوستگى نه مگر بهدايت و رعايت او، اينست كه گفت جلّ جلاله: وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وسيلت نزديكيست، و نزديكى سبب پيوستگى و رستگى است. وسيلت آن وسائط است كه ميان بنده و مولى دوستى را نشانست، و سبب اتصال ميان ايشان عيانست. آن چيست كه وصلت و اتصال بآنست؟
بزرگ داشتن امر، و شكوه داشتن نهى، و شفقت بر خلق، و خدمت حق، و كوشيدن در ابواب نوافل، و عمارت كردن جان و دل. كوشيدن در ابواب نوافل بسه چيز توان: يكى نظر اللَّه بياد داشتن، دوم روزگار خود از ضايعى دريغ داشتن، سيوم درويشى خويش در موقف عرض بشناختن. و چون نظر اللَّه ياد دارى از متقيانى. چون روزگار خود را از ضايعى دريغ دارى از عابدانى. چون درويشى خويش در موقف عرض بشناسى از خاشعانى.
عمارت دل بسه چيز توان: بشنيدن علم، و كم آميختن با خلق، و كوتاهى امل. تا در سماع علمى در حلقه فريشتگانى. تا از خلق بركنارى، در شمار معصومانى. تا با كوتاهى املى از جمله صديقانى.
وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ ميگويد: بخداى نزديكى جوييد شما كه عابدانيد بفضائل، شما كه عالمانيد بدلائل، شما كه عارفانيد بترك وسائل، وسيلت عابدان چيست: التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الى آخره. وسيلت عالمان چيست: أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ. وسيلت عارفان چيست: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ. وسيلت عابدان معاملت است. وسيلت عالمان مكاشفت است. وسيلت عارفان معاينت است. وسيلت عابدان راستى است. وسيلت عالمان دوستى است. وسيلت عارفان نيستى است. وسيلت عابدان يادى است بنياز.
وسيلت عالمان يادى است بناز. وسيلت عارفان يادى است نه بنياز نه بناز، و قصه آن دراز.
پير طريقت ازينجا گفت: «الهى! اگر كسى ترا بجستن يافت، من بگريختن يافتم. گر كسى ترا بذكر كردن يافت، من ترا بفراموش كردن يافتم. گر كسى ترا بطلب يافت، من خود طلب از تو يافتم. الهى! وسيلت بتو هم تويى. اول تو بودى و آخر تويى. همه تويى و بس، باقى هوس».
و گفتهاند: وسيلت سبق عنايت است، كه ربّ العزّة گفت: سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى، و رحمت كه در ازل بر خود نبشت: كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ. بىرهى رهى را بنواخته، و سپاه عنايت در پيش داشته، و رحمت بر خود نبشته.
پير طريقت گفت: «الهى! آن روز كجا باز يابم كه تو مرا بودى، و من نبودم.
تا باز بآن روز نرسم ميان آتش و دودم. اگر بدو گيتى آن روز يابم من بر سودم. ور بود تو خود را دريابم، به نبود تو خود خشنودم».
وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ اين خطاب با غازيان است، و آنجا كه گفت: وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ خطاب با عارفان است. جهاد غازيان بتيغ است با دشمن دين. جهاد عارفان بقهر نفس است با خويشتن. ثمره غازيان فردا حور و قصور، و عارف در بحر عيان غرقه نور. جهاد غازيان از سر عبادت رود، و بوقت مشاهدت نظاره ابد كنند، لا جرم ايشان را گفت: لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ يعنى فى الابد، و جهاد عارفان از سر معرفت رود، و بوقت مشاهدت نظاره ازل كنند، تا ربّ العزة در حق ايشان ميگويد: هُوَ اجْتَباكُمْ.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً الاية اليوم يقبل من الاحباب مثقال ذرة وعدا، لا يقبل من الاعداء ملء الارض ذهبا، كذا يكون الامر.
يُرِيدُونَ أَنْ يَخْرُجُوا مِنَ النَّارِ الآية آتشيان دو قسماند: قسمى ايشان كه هرگز از آتش بيرون نيايند، و درشدن ايشان بآتش تعذيب راست نه تطهير را، و اين آيت در شأن ايشان است. قسم ديگر آنست كه در شدن ايشان بآتش تطهير راست نه تعذيب را، و حال ايشان بر تفاوت است: قومى زودتر بيرون آيند، و قومى ديرتر، بر حسب حال، و بر اندازه كردار، و باز پسين كسى كه بيرون آيد، هنّاد است، و قصه وى معروف، و فى ذلك ما
روى ان النبى (ص) قال: «آخر من يخرج من النار رجل اسمه هنّاد، و هو ينادى من قعر جهنم يا حنان يا منان»، گفت باز پسين كسى كه از دوزخ بيرون آيد، مردى بود نام وى هناد. گويند پس از همه خلق به پنج هزار سال بيرون آيد، و بروايتى به پانصد سال. حسن بصرى گفت كاشك من او بودمى در آن قعر دوزخ.
هناد ميگويد: يا حنان يا منان، معنى منان آنست كه اى خداوند منت بسيار، ترا بر من منت فراوان است، و مهربانى تمام. عجبا كارا! مردى كه چندين هزار سال در دوزخ است گويى از نعمت مواصلات در آن دركات بجان او چه مىپيوست كه اين تسبيح ميگفت: يا حنان يا منان. اسرار اين لطائف بمثالى بيرون توان داد. آن طباخه كه تو او را بخانه برى، تا از بهر تو نان پزد، آن خمير خام در تنور گرم كند، و در آن استوار نگيرد، اما دل وى همه بآن قرصكها بود، هر ساعتى رود، و در آن نگرد، كه نبايد كه بسوزد. گويد اين پختن را در تنور آوردم نه سوختن را، كه خام شايسته خوردن نيست، و سوخته سزاى خوان نيست. پس چون روى آن قرصها سرخ گردد، و باطن آن پخته شود، زود فرو گيرد، و بر دست عزيز نهد، و تا خوان ملوك مىبرد، و تحت هذا لطيفة حسنة. پس جمله امم كه اهل سعادت باشند در سراى سعادت حلقه بندند، و انبيا و اوليا همه آرزوى ديدار كنند، و جمله ملائكه در نظاره، و ميگويند: بار خدايا! كريما! مهربانا! وعده ديدار كى است؟
و جلال لم يزل و لا يزال گويد: از امت محمد يك گدا در قعر حبس مالك مانده، تا وى نيايد رؤيت شرط نيست، تا آن گدا هنّاد نيايد ديدار ننمايم. حسن بصرى كه گفت: كاشك من او بودمى، علما در آن مختلفاند كه حسن چرا گفت؟ قومى گفتند كه: هناد را بيرون آمدن يقين است، و حسن ميگويد: آن من يقين نيست. قومى گفتند: حسن بصرى در نگرست، انبيا و اولياء و صديقان را ديد، دست بر مائده عزّت دراز كرده، و در انتظار بداشته، و انتظار هنّاد ميكنند، گفت: بارى بايستى كه من او بودمى تا انتظار من كردندى. پس فرمان آيد از جناب جبروت كه يا جبرئيل! رو در ميان آتش، و هنّاد را بجوى. گفتهاند كه: جبرئيل چهل سال در ميان آتش وى را ميجويد، و نيابد. مالك گويد: كرا ميجويى؟ گويد: هنّاد را. گويد: يا جبرئيل هو هاهنا كالحممة، او اينجايست همچون آلاس سياه. بيا تا او را در آن زاويه با تو نمايم.
جبرئيل آيد، و وى را بيند، سر بزانوى حسرت نهاده.
جبرئيل يك دو بار گويد: يا هنّاد! جوابش ندهد، و با خود ميگويد: اهل غرفهها را گوئيد كه با حور و قصور ممتع باشيد، كه ما را در اين زاويه اندوه با نام دوست خوش است. جبرئيل گويد: يا هنّاد سر از زانو برگير، و از من بشنو كه من پيك ملكام. آخر سر برگيرد و سلام را عليك گويد. آن گه گويد: يا جبرئيل! ديدار نمودند؟
جبرئيل گويد: نه، هنوز ديدار ننمودند. گويد: رو بسلامت. و سر وا زانو نهد، گويد: ما را درين گوشه سراى اندوه با نام او خوش است، و همى گويد: يا حنان يا منان! و هر بار كه از سر سوز خويش اين كلمت گويد، آتش دويست ساله راه ازو بگريزد، و اللَّه المنجى من عذاب الجحيم.
۷ النوبة الاولى
قوله تعالى إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ ما فرو فرستاديم تورات را، فِيها هُدىً وَ نُورٌ در آن راه نمونى است و روشنايى، يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ تا حكم ميكند بآن پيغامبران، الَّذِينَ أَسْلَمُوا ايشان كه گردن نهادهاند خداى را بر دين راست، لِلَّذِينَ هادُوا اينان را كه برگشتند از راه، وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ و ربّانيان و دانشمندان ايشان، بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ بآن كتاب خداى كه فرا ايشان سپرده بودند، وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ و ايشان بر آن گواهان بودند، فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ شما از ايشان مترسيد، وَ اخْشَوْنِ و از من ترسيد، وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا و بسخنان من بهاى اندك مخريد، وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ و هر كه حكم نكند بآنكه اللَّه فرو فرستاد، فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ (۴۴) كافران ايشانند.
وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ و نبشتيم بر ايشان، فِيها در آن تورات، أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ كه در قصاص تن برابر تن است، وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ و چشم بچشم، وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ و بينى بر بينى، وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ و گوش بگوش، وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ و دندان بدندان: وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ و همه خيمها را قصاص هم چنان، فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ هر كه قصاص ببخشد، و عفو كند، فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ آن عفو سترنده است گناهان اين عفو كننده را، وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ و هر كه حكم نكند بآنچه خداى فرستاد، فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (۴۵) ايشان ستمكارانند بر خويشتن.
وَ قَفَّيْنا عَلى آثارِهِمْ و پس ايشان فرا داشتيم بر پيهاى ايشان، بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ و پديد آورديم عيسى مريم، مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ گواهى استوار دار آن را كه پيش روى فرا بود از تورات، وَ آتَيْناهُ الْإِنْجِيلَ و وى را انجيل داديم، فِيهِ هُدىً وَ نُورٌ در آن راهنمونى است و روشنايى، وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ و گواهى استوار دار آن را كه پيش وى فرا بود از تورات، وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ (۴۶) و راه نمونى و پندى پرهيزگاران را.
وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِيلِ و اهل انجيل را گوى تا حكم كنند، بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِ بآنچه اللَّه فرو فرستاد در آن، وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ و هر كه حكم نكند بآنچه خداى فرو فرستاد، فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ (۴۷) فاسقان ايشانند.
وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ و فرستاديم بتو قرآن براستى، مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ گواهى استوار دار آن را كه پيش آن فرا بود از كتاب، وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ و گوشوان و استوار بر سر هر كتاب كه پيش از آن آمد.
فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ حكم كن ميان ايشان، بِما أَنْزَلَ اللَّهُ بآنچه اللَّه فرو فرستاد، وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ و بر پى بايست ايشان مرو، عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ از آنچه بتو آمد از راستى، لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ هر يكى را از شما كرديم و نهاديم، شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً شريعتى ساخته و راهى نموده، وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ و اگر اللَّه خواستى، لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً شما را همه يك گروه كردى، وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ لكن بيازمايد شما را، فِي ما آتاكُمْ در آنچه شما را داد، فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ پس شما بنيكيها شتابيد،، إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً بازگشت همگان با خداست، با وى گرديد، فَيُنَبِّئُكُمْ تا شما را خبر كند، بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (۴۸) بآنچه در آن مختلف بوديد.
وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ و حكم كن ميان اهل كتاب، بِما أَنْزَلَ اللَّهُ بآنچه اللَّه فرو فرستاد وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ و بايست ايشان را پى مبر، وَ احْذَرْهُمْ و از ايشان پرهيز، أَنْ يَفْتِنُوكَ كه ترا تباه نكنند و بنگردانند، عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ از آنكه اللَّه فرو فرستاد بر تو، فَإِنْ تَوَلَّوْا ار پس برگردند، فَاعْلَمْ بدان، أَنَّما يُرِيدُ اللَّهُ كه ميخواهد اللَّه، أَنْ يُصِيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ كه بايشان رساند، و ايشان را بگيرد بگناهان ايشان، وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ و فراوان از مردماناند لَفاسِقُونَ (۴۹) كه از فرمان خداى بيرونند.
أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ حكم اهل جاهليت جويند! وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً كيست از اللَّه نيكو داورىتر، لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (۵۰) گروهانى را كه بر ايمانند بىگمان.
النوبة الثانية
قوله تعالى: إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ يعنى على موسى (ع)، فِيها هُدىً اى بيان الحكم الّذى جاءوا يستفتونك فيه من الرجم، وَ نُورٌ يعنى و بيان انّ امرك حق يا محمد، و حكمك صدق. ميگويد: يا محمد ما تورات بموسى (ع) فرو فرستاديم و حكم رجم كه جهودان از تو ميپرسند، در آن تورات بيان كردهايم، و نيز وانموديم و بيان كرديم كه: فرمان تو و حكم تو در آن مسأله رجم و غير آن حق است و راست.
يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ من لدن موسى الى عيسى، از روزگار موسى تا بروزگار عيسى پيغامبرانى كه بودند همه همان حكم كردند. آن گه صفت آن پيغامبران كرد، گفت: الَّذِينَ أَسْلَمُوا، و اين نه آن اسلام است كه ضد كفر باشد، كه پيغامبران خود باصل مسلمان بودهاند، و حاجت بدان نباشد كه گويند مسلمان گشتند، بلكه اين اسلام بمعنى تسليم و انقياد است، يعنى انقادوا لحكم التوراة، و سلّموا لما فيها من احكام اللَّه، و تركوا تعقيب ذلك بكثرة السؤال، حكمى كه خداى كرد در تورات تسليم كردند، و گردن نهادند. و پذيرفتند، و از آن بنپيچيدند، و پنهان نكردند، و سؤالها نكردند. اين همچنانست كه حكايت كرد از ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام: رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ يعنى مسلمين لامرك، منقادين لحكمك بالنية و العمل. جاى ديگر گفت: أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ يعنى سلّمت لامره، و هم ازين بابست: وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ. و روى ان النّبي (ص) اذا اوى الى فراشه. قال: «اسلمت نفسى اليك».
لِلَّذِينَ هادُوا يعنى تابوا من الكفر، و هم بنو اسرائيل الى زمن عيسى، ميگويد: آن پيغامبران كه صفت ايشان تسليم و انقياد بود همين حكم كردند بنى اسرائيل را كه از كفر توبت كرده بودند، تا بروزگار عيسى (ع). وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ و دانشمندان و عالمان از اولاد هارون كه علم تورات ايشان را درآموختند، و حفظ آن از ايشان درخواستند، و ميدانند كه از نزديك خدا است و بر آن گواهند، همان ميكنند كه پيغامبران ميكنند. ربانيون عامتر است از احبار، كه همه ربّانيان احبارند و نه هر حبرى ربّانى باشد، و در اشتقاق آن قول اختلاف است. قومى گفتند: از حبر گرفتهاند، الّذى يكتب به، و الاحبار كتبة العلم.
قومى گفتند: حبر و حبر بمعنى جمال است و هيئت، و منه
الحديث: «يخرج رجل من النّار، ذهب حبره و سبره»
يعنى حسنه و اثره، فكان الحبر هو المتناهى فى العلم، فهو ردّ على المتعلم احسن العلوم، و يحسن العلم فى عين المتعلم بحسن بيانه، حتى يفرح به قلبه، فيكون محبورا به مسرورا، فسمّى بذلك حبرا. و يقال: حبر بالشيء حبرا فرح به، و منه قوله تعالى: فِي رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ.
فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ اين خطاب با جهودان است. ميگويد: لا تخشوا النّاس فى اظهار صفة محمّد (ص) فى التّوراة، و العمل بالرجم، و اخشونى فى كتمان ذلك، از مردمان مترسيد و نعت و صفت مصطفى و بيان رجم كه در تورات است مپوشيد، و از من كه خدا ام بترسيد اگر بپوشيد. وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي باحكامى و فرائضى، ثَمَناً قَلِيلًا من عرض الدّنيا، وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ اينجا دو قول گفتهاند: يكى آنست كه: خلق را ميگويد بر عموم: هر كه حكمى از احكام خداى كه پيغامبران بدان آمدهاند و بيان كردهاند، و رسول خدا (ص) آن را تقرير كرده، و خلق را بدان خوانده جحود آرد، و رد كند، يا باطل شناسد، وى كافر است و از اسلام بيرون، از بهر آنكه هر كه حكم پيغامبر را رد كند، پيغامبر را دروغ زن گرفت، و هر كه پيغامبر را دروغ زن گرفت كافر است. قول ديگر آنست كه: در شأن بنى اسرائيل آمد، على الخصوص ايشان كه حكم خدا تغيير كردند، و دليل برين خبر مصطفى است كه گفت درين آيت: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ و الظّالمون و الفاسقون، قال فى الكافرون كلّها.
وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها اى فرضنا على بنى اسرائيل فى التّوراة، أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ، ميگويد فرض كرديم اندر تورات بر بنى اسرائيل قصاص اندر تن و اندر اطراف. امّا قصاص اندر تن واجب نشود الّا بچهار ركن: يكى قاتل، و شرط آنست كه مكلّف باشد و مختار، كه بر كودك و بر ديوانه قصاص نيست، و فعل ايشان در قتل حكم خطا دارد بيك قول، پس ديت قتيل بر عاقله ايشان باشد، و همچنين اگر ايشان را شريكى باشد بالغ عاقل در آن قتل بنا بر اين دو قول كنند. امّا سكران و مكره دو قولى است، و مكره كه ديگرى را بزور فرا قتل دارد بر وى قصاص است قولا واحدا، اگر چه سلطان بود. ركن دوم قتيل است، و شرط آنست كه بعصمت اسلام معصوم باشد، يا از اهل ذمّت و عهد بود، اما حربى و مرتد كه نه معصومند، و نه از اهل ذمّت و عهدند قتل ايشان قصاص واجب نكند. ركن سيوم مساوات است ميان قاتل و قتيل در فضائل، و فضائل كه مانع قصاص است در جانب قاتل متغير است نه در جانب قتيل.
اگر مسلمانى كافرى را كشد بر وى قصاص نيست، امّا اگر كافر مسلمان را كشد بر وى قصاص است، و همچنين اگر آزاد بنده كشد بر وى قصاص نيست، و اگر بنده آزاد كشد بر وى قصاص است، و اگر پدر يا جد، و ان علا، يا مادر يا جدّه و ان علت، فرزند را كشند، بر ايشان قصاص نيست، و اگر فرزند ايشان را كشد بر وى قصاص است. ركن چهارم سبب است. هر فعلى كه عمد محض باشد و ازهاق روح كند، قصاص از آن واجب آيد. اگر يكى يكى را بدست دارد استوار، و ديگرى او را بكشد قصاص بر كشنده است نه بردارنده، كه ازهاق روح بفعل وى است نه بفعل دارنده، امّا اگر كسى حلقوم و مرى كسى ببرد، يا حشو وى بيرون كند، آن گه ديگرى سر وى از تن جدا كند قصاص بر آن اوّل است، نه برين كه سر از تن جدا كرد كه ازهاق روح بفعل آن بودست نه بفعل اين. امّا قصاص در اطراف ميان دو كس رود كه قصاص در تن ميان ايشان رود، و شرط آنست كه مساوات در آن نگه دارند، هم در محل، و هم در صفت، و هم در خلقت.
امّا مساوات در محل آنست كه راست براست برند، و چپ بچپ، و انگشت بانگشت برند، وسطى بوسطى برند، و مسبحة بمسبحة، و انامل بانامل، و لب بلب، بالا به بالا، زيرين به زيرين، نه بالا بزيرين برند و نه زيرين به بالا، و همچنين دندان و ديگر اعضا كه آن را مفصلى پيداست. و مساوات در صفت آنست كه صحّت و شلل و عيب و هنر در آن معتبر دارند. دست صحيحه بدست شلّاء نبرند، و نه چشم روشن بچشم پوشيده. و مساوات در خلقت آنست كه دست پنج انگشت بدست چهار انگشت نبرند، و نه شش انگشت به پنج انگشت، كه در خلقت متساوى نهاند، و شرح اين احكام بتمامى از كتب فقه طلب بايد كرد، كه كتب تفسير بيش از اين احتمال نكند.
وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ يعنى تفقأ بها، وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ يعنى يجدع به، وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ تقطع بها، وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ يقلع به. آن گه گفت: وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ يعنى جراحتها در آن قصاص رود، يعنى كه جارح را باندازه جرح وى قصاص كنند. هر چند كه اين لفظ بر عموم گفت، امّا مخصوص است باعضا كه قصاص در آن ممكن بود، و آن را حدى فاصل پيدا بود، چون شفتين و انثيين و دست و پاى و زبان و امثال آن. امّا بريدن گوشت اندام و شكستن استخوان و امثال آن كه اندازه آن نتوان دانست، و آن را حدّى و مفصلى پيدا نه، در آن قصاص نرود، بلكه در آن ارش بود يا حكومت.
وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ و ما بعدها، هر پنج حرف كسايى برفع خواند، و عطف بر موضع نفس باشد، يعنى: و كتبنا عليهم فيها و قلنا لهم النفس بالنفس و العين بالعين، و مثله قوله: أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ رفع على المعنى، و هو اللَّه و رسوله بريئان من المشركين. شامى و مكى و ابو عمر «و الجروح» تنها برفع خوانند، و وجه آن همانست كه گفتيم. باقى قرّاء هر پنج حرف بنصب خوانند يعنى: و انّ العين بالعين و الانف بالانف الى آخره.
فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ اى بالقصاص، فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ يعنى للمجروح و ولىّ القتل، اى من عفا و ترك القصاص كان ذلك كفّارة لذنوب المجروح. ميگويد: هر كس كه وى را دعوى بر كسى بپاى شود درين باب بحدّ آن قصاص ببخشد، فالعفو كفّارة لذنوب العافى.
آن عفو سترنده است گناهان اين عفو كننده را، و قيل كفّارة لجناية هذا الجانى فلا يقتصّ منه، عفو اين مدّعى كفّارتست جنايت اين كشنده را يا زنده را، يعنى درين گيتى.
و در عفو قصاص خبر جابر بن عبد اللَّه است.
قال قال رسول اللَّه (ص): «ثلاث من جاء بهنّ مع ايمان باللّه دخل الجنة من اىّ ابواب الجنّة شاء، و زوّج من الحور العين حيث شاء، من ادّى دينا خفيّا و عفا عن قاتله و قرأ دبر كلّ صلاة مكتوبة عشر مرّات قل هو اللَّه احد»، فقال ابو بكر او احديهنّ يا رسول اللَّه؟ قال: «او احديهن»، و روى: «من تصدّق بدم فما دونه كان كفّارة له من يوم ولد الى يوم تصدّق به»، و روى: «من تصدّق بجسده بشيء كفّر اللَّه عنه بقدره من ذنوبه»، و قال: «ما من مسلم يصاب بشيء بجسده فتصدّق به الا رفع اللَّه عزّ و جلّ به درجة و حطّ به عنه خطيئة»: و روى انّه جيء بقاتل الى رسول اللَّه، فقال «ص» لولىّ المقتول: أ تعفو؟ قال: لا. قال: أ تأخذ الدّية؟ قال: لا. قال: أ تقتل؟ قال: نعم. قال: اذهب. فلمّا ذهب دعاه، فقال له مثله، فأجابه بمثل ما اجاب. ثمّ قال رسول اللَّه: انك ان عفوت عنه فانّه تبوء باثمك و اثم صاحبك. قال: فعفا عنه.
وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فى التوراة من امر الرّجم و القتل و الجراحات، فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ.
وَ قَفَّيْنا عَلى آثارِهِمْ اى جعلناه يقفو آثار النبيّين الّذين اسلموا، يعنى بعثناه بعدهم على اثرهم. ميگويد: عيسى مريم را پس آن پيغامبران فرا داشتيم، مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ يعنى يصدّق احكامها، و يدعو اليها. اين مُصَدِّقاً صفت عيسى است، يعنى كه احكام تورات را تصديق ميكند، و خلق را بر تصديق آن ميدارد و بر آن ميخواند، و آن ديگر كه گفت: وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ آن صفت انجيل است يعنى كه در انجيل ذكر تصديق تورات است، و حكم اين موافق آنست، و برين وجه حكم تكرار ندارد، و در قرآن خود بحمد اللَّه تكرار بىفائده نيست، وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً اى هاديا و واعظا «لِلْمُتَّقِينَ» عن الفواحش و الكبائر.
وَ لْيَحْكُمْ قراءت حمزه بكسر لام است و نصب ميم، و معناه: آتيناه الانجيل فيه هدى و نور لان يحكم اهل الانجيل بما فيه. باقى بجزم خوانند بر معنى امر، يعنى و ليقض اهل الانجيل بما انزل اللَّه فيه، چنانست كه ربّ العالمين حكم رجم و قصاص و بيان نعت مصطفى و توحيد در تورات فرو فرستاد، و اهل تورات را فرمود احبار و ربّانيان ايشان كه آن را قبول كنند، و بدان حكم كنند، و در انجيل فرو فرستاد، و اهل انجيل را فرمود قسّيسين و رهبانان ايشان كه بپذيرند و بدان حكم كنند، و در قرآن بامّت محمّد فرو فرستاد، ايشان را فرمود تا قبول كنند، و از آن حكم كنند. پس گفت: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ ازينان هر كه حكم نكند بآنچه اللَّه فرو فرستاد فاسق است، از فرمان بيرون، و بر خداى عاصى. مؤمنان و مسلمانان امّت محمّد بجان و دل قبول كردند، و گردن نهادند، و پذيرفتند. ربّ العزّة از ايشان باز گفت: وَ إِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ قالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنَّا كُنَّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ.
امّا اهل تورات بدان كافر شدند، كه محمّد را صلّى اللَّه عليه و سلّم دروغ زن گرفتند، و حكم كتاب خداى نپذيرفتند، و از توحيد برگشتند، تا ربّ العزّة ازيشان حكايت باز كرد كه: وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ شعبى گفت: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ اول در مسلمانان است، و ديگر در جهودان، سديگر در ترسايان.
وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ يا محمّد الْكِتابَ يعنى القرآن، بِالْحَقِّ اى بالعدل، مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ يعنى من الكتب، التوراة و الانجيل و الزبور و سائر الكتب. ميگويد: يا محمّد اين قرآن بتو فرستاديم براستى و درستى، موافق تورات و انجيل و زبور و هر كتاب كه از آسمان فرستاديم. وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ يعنى قاضيا و شاهدا و رقيبا و حافظا و أمينا على الكتب الّتى قبله. ميگويد: اين قرآن حاكم است، بر همه كتابها حكم كند، و هيچ كتاب برين حكم نكند، و گوشوان و استوار دار هر كتاب است، و گواه راست و امين بر سر همه، يعنى هر چه اهل كتاب از تورات و انجيل و غير آن خبر دهند بر قرآن عرض دهيد اگر در قرآن يابيد بپذيريد و تصديق كنيد، و اگر نه ايشان را در آن دروغ زن داريد. و اصل مهيمن مؤيمن است، فقلبت الهمزة هاء، كما يقال: ارقت الماء و هرقت. ابن قتيبه گفت: اسمى است مبنى، از امين برگرفته، چنان كه بيطره از بيطار برگرفتهاند، و در بعضى روايات است كه عمر گفت: هيمنوا على دعائى، اى آمنوا. و گفتهاند مرغ كه گرد آشيان خويش برآيد، و فراسر بچه خويش پرد، و او را در زير پر گيرد تا وى را نگه دارد هيمن الطّائر گويند، و ربّ العزة باين معنى مهيمن نام است، يعنى: هو الرقيب الرحيم بعباده و مجيرهم و حافظهم فى جميع احوالهم.
فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ اين دليل است كه اهل كتاب چون از مسلمانان حكم خواهند حكم اسلام و قرآن و شريعت اسلام بر ايشان برانند. وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ اين هم در بيان حكم رجم آمده است، يعنى: لا تأخذ بأهوائهم فى الجلد، «عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ» من العلم يعنى الرجم.
لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً ميگويد: اهل ملّتهاى مختلفه را هر يكى شريعتى است ساخته، و راهى نموده: اهل تورات را شريعتى، و اهل انجيل را شريعتى، و اهل قرآن را شريعتى، كه اندر آن شريعت آنچه خواهد حلال كند، و آنچه خواهد حرام كند. اصل دين يكى است و شرايع مختلفه. و الشريعة و الشرعة فى اللغة هو الطريق الظاهر الّذى يوصل منه الى الماء الّذين فيه الحياة، فقيل الشريعة فى الدين هى الطّريق الذى يوصل الى الحياة فى النعيم، و هى الامور الّتى يعبد اللَّه عزّ و جلّ بها من جهة السّمع، و الاصل فيه الظهور، يقال: شرعت فى الامر شروعا اذا دخلت فيه دخولا ظاهرا، و المنهاج الطريق المستقيم المستمر الواضح يعنى من كثرة ما ديس بان و اتضح.
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً اين مشيت قدرتست. ميگويد: و لو شاء لجمعكم على الحقّ، اگر خداى خواستى همه را بر دين حق جمع آوردى، كه بدان قادر است و توان آن دارد. اين همچنانست كه جاى ديگر گفت: وَ لَوْ شِئْنا لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها، و قيل معناه: و لو شاء اللَّه لجعلكم على ملة واحدة فى دعوة جميع الانبياء، اگر اللَّه خواستى شما را در دعوت همه انبيا يك گروه كردى در يك ملّت، تا دو تن در دين خويش مختلف نبودندى، لكن بيازمايد شما را در آنچه شما را داد از كتاب و سنّت تا مهتدى ضالّ بيند، و صالح فاجر، و عالم جاهل، و شكر كنند بر آنچه خداى تعالى ايشان را داد فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ قياما بشكره، بشتابيد يا امّت محمّد بشكر نعمت، و يافت امن و عافيت، تا نعمت بپايد و بيفزايد، و رنه بگريزد و آسان آسان بازنيايد. امير المؤمنين على (ع) گفت: «احذروا نفار النعم فما كلّ شارد بمردود».
و قال: «اذا وصلت اليكم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقلّة الشكر».
معنى ديگر گفتهاند: فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ بشتابيد يا امّت محمّد بنيكيها و كردارهاى پسنديده، پيش از آنكه فائت شود بمرگ، و اليه
اشار النبى (ص): رحم اللَّه امرءا نظر لنفسه و مهّد لرمسه، ما دام رسنه مرخى، و حبله على غاربه ملقى، قبل أن ينفد اجله، فينقطع عمله.
إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ بازگشت شما كه امّت محمّدايد، و ايشان كه اهل كتاب پيشين و شرايع مختلفه بودند همه با خداى است، با وى گرديد، و شما را خبر كند بآنچه در آن مختلف بوديد و جدا جدا گوى.
وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ اين «ان» معطوف است با سر سخن كه گفت: وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ، يعنى: و أنزلنا اليك ان احكم و أن. نيز فرستاديم بتو فرمان كه حكم كن ميان اهل كتاب بآنچه خداى فرو فرستاد، وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ و بر پى بايست ايشان مرو در آن حكم كه از تو ميخواهند. گفتهاند: سبب نزول اين آيت آن بود كه رؤساء جهودان با يكديگر گفتند كه تا رويم و محمّد را در فتنه افكنيم و از آن دين كه بر آنست برگردانيم. آمدند و گفتند: يا محمّد تو دانى كه اگر ما اتّباع تو كنيم، مردمان همه اتّباع تو كنند، و پس رو تو باشند، اكنون بدان كه ما را خصماناند و ترافع و تحاكم بر تو مىآريم. اگر تو ما را بر خصمان ما حكم كنى ما بتو ايمان آريم.
مصطفى (ص) سر وازد، و از شنيدن سخن ايشان برگشت. رب العالمين در آن حال اين آيت فرستاد كه: يا محمّد ميان اهل كتاب حكم كن بموجب قرآن و شريعت اسلام چنان كه بتو فرو فرستاديم، و مراد ايشان خلاف آنست تو بر پى مراد ايشان مرو، وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ يعنى فى القرآن من القصاص و الرجم، بپرهيز از ايشان، نبايد كه ترا بگردانند از حكم قصاص و رجم كه خداى در قرآن بتو فرو فرستاد. فَإِنْ تَوَلَّوْا اگر برگردند اين جهودان از ايمان و حكم قرآن، پس بدان كه اللَّه ميخواهد كه آن برگشتن ايشان سبب عقوبت ايشان گرداند، أَنْ يُصِيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ بعض اينجا بمعنى كلّ است، يعنى كه در دنيا ايشان را بگناهان ايشان عقوبت كند، و در آخرت جزا دهد، پس عقوبت ايشان در دنيا جلا و نفى بود از خان و مان بيفكندن و آواره كردن، و عذاب آخرت خود برجاست، وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ اى و ان كثيرا من اليهود لكافرون.
أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ يعنى أ يطلبون فى الزانيين حكما لم يأمرهم اللَّه به؟ و هم اهل الكتاب، كما يفعله اهل الجاهليّة، ميگويد: اين جهودان از تو حكمى ميخواهند در حقّ زانيين كه اللَّه آن نفرموده است، و ايشان اهل كتاب خدااند! و كتاب داراناند، يعنى چرا آن كنند كه اهل جاهليت كنند، كه كتاب ندارند، و حكم اهل جاهليت آن بود كه حكم رجم چون بر ضعفاء ايشان واجب گشتى الزام كردندى، و چون بر اقويا واجب گشتى آن حكم بر ايشان نراندندى، و شرفى را كه در نسب داشتند يا توانگرى را يا قوتى را كه در ايشان بود رجم بتحميم بدل ميكردند، روى سياه ميكردند، و پشت با پشت بر ستور مينشاندند، و ايشان را بفضيحت ميگردانيدند، و آن گه آزاد ميكردند. «تبغون» بتا قراءت شامى است، و معنى آنست كه: تو كه رسولى، و شما كه مسلمانانيد جهودان طمع ميدارند كه شما حكم جاهليت جوييد از بهر هواء ايشان، و درين قراءت «تبغون» مخاطبه با مؤمنان است، امّا عتاب با جهودان است و ذمّ ايشانست، يعنى: أن تبغوا حكم الجاهلية من اجلهم. باقى بيا خوانند يعنى داور جاهليت خواهند پسنديد اين جهودان، و آن آن كس بود كه در زمان جاهليت تحميم او نهاده بود. آن گه گفت: وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ اين لام بمعنى «عند» است، يعنى عند قوم يوقنون باللّه و بحكمته و هم أمّة محمّد (ص).
النوبة الثالثة
قوله تعالى: إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ هم مدح است و هم تشريف و هم تعظيم. مدح بسزا، و تعظيم نيكو، و تشريف تمام. مدح جلال الوهيّت، تعظيم كلام احديّت، تشريف بندگان در راه خدمت. مدح با ذات ميگردد، و تعظيم با صفات، تشريف با افعال. جلال خود را خود ستود، و تعظيم صفات خود خود نهاد. دانست بعلم قديم كه نهاد بشريّت و عجز عبوديت هرگز مبادى جلال الوهيّت در نيابد، و بشناخت كمال احديّت نرسد، و عزّت قرآن باين عجز گواهى ميدهد كه: وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ، و مصطفى (ص) كه سيّد خافقين و جمال ثقلين است چون بر بساط قربت بمقام معاينت رسيد، گفت: «لا احصى ثناء عليك، انت كما اثنيت على نفسك»:
آبى و خاكى را نبود، پس بودى را چه زهره آن بود كه حديث لم يزل و لا يزال كند! صفت حدثان بسزاى مدح قدم چون رسد؟! پير طريقت از اينجا گفت: «خدايا نه شناخت ترا توان، نه ثناء ترا زبان، نه درياى جلال و كبرياء ترا كران، پس ترا مدح و ثنا چون توان!» إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ در تورات راهنمونى هست، اما راهبران را، و در تورات روشنايى هست امّا بينندگان را. همانست كه جاى ديگر گفت: وَ ضِياءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ، الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ. بارخواهان را بار است و راه جويان را راهست. يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ خوانندگان تورات بسى بودند لكن روشنايى آن بر دل عبد اللَّه سلام و اصحاب وى تافت. سه چيز را كه در ايشان بود خدمت بر سنّت، معرفت بر مشاهدت، ثنا در حقيقت، و بر سر آن همه عنايت ازليّت، و ديگران را كه اين نبود جز ضلالتشان نيفزود، وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً.
وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ تورات را به بنى اسرائيل سپردند، و حفظ آن بايشان بازگذاشتند، لا جرم حق آن ضايع كردند، و در آن تحريف و تبديل آوردند، چنان كه گفت عزّ جلاله: يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ.
باز امّت احمد را تخصيص دادند بقرآن مجيد، و ايشان را بدان گرامى كردند، و ربّ العزة بجلال و عزّ خود، و تشريف و تخفيف ايشان را، و اظهار عزت كتاب خويش را، حفظ آن در خود گرفت، و بايشان بازنگذاشت، چنان كه گفت: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ، و قال تعالى: وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ. لا جرم پانصد سال گذشت تا اين قرآن در زمين ميان خلق است با چندان خصمان دين كه در هر عصرى بودند، هرگز كس زهره آن نداشت، و قوت نيافت، و راه نبرد بحرفى از آن بگردانيدن، يا بوجهى تغيير و تبديل در آن آوردن. نظيرش آنست كه موسى (ع) آن گه كه به طور ميشد بميعاد حق، هارون را بر بنى اسرائيل خليفه كرد، و ذلك فى قوله: «اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي». چون بازآمد، موسى ايشان را گوسالهپرست ديد. باز مصطفى (ص) در آخر عهد كه ميرفت، يكى از ياران گفت: يا رسول اللَّه چه باشد كه اگر خليفتى گمارى بر سر اين قوم، تا دين خدا بر ايشان تازه دارد، و نظام اين كار نگه دارد. رسول خدا گفت: «اللَّه خليفتى عليكم»
خليفت من بر شما خداست كه نگهبان و مهربان و يكتاست.
لا جرم بنگر پس از پانصد و اند سال ركن دولت شرع محمدى كه چون عامر است! و شاخ ناضر! و عود مثمر! هر روز كه برآيد دين تابندهتر، و اسلام قوىتر، و دينداران برتر.
مصطفى (ص) گفت: «ان اللَّه عزّ و جلّ يبعث لهذه الامّة على رأس كلّ مائة سنة من يجدّد لها دينها»، و قال (ص): «يحمل هذا العلم من كلّ خلف عدوّ له ينفون عنه تحريف الغالين، و انتحال المبطلين، و تأويل الجاهلين».
آن گه در آخر آيت گفت: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ، و در آيت ديگر گفت: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ. اما فى الاول فقال: وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا، ثمّ قال: «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ» يعنى لم يكن جحدا، و الجاحد كافر، دليله قوله: وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا، و امّا فى الثانى فقال تعالى: وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ، ثمّ قال: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ يعنى جاوز حدّ القصاص و اعتبار المماثلة، و تعدّى على خصمه، ثم قال: فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ لانّه ظلم بعضهم على بعض، و فى الثالث قال تعالى: وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِيلِ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ اراد به معصية دون الكفر و دون الجحود.
قوله تعالى: لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً شرعت شريعت است، و منهاج حقيقت.
شرعت آئين شرعست، و منهاج راه بسوى حقّ. شرعت آنست كه مصطفى آورد، و منهاج چراغى است كه حقّ فرا دل داشت. شرعت بر پى شريعت رفتن است، منهاج بنور آن چراغ راه بردن است. شرعت آن پيغام است كه از رسول شنيدى، منهاج آن نور است كه در سر يافتى. شريعت هر كس راست، حقيقت كس كس راست. فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ استباق الزاهدين برفض الدنيا، و استباق العابدين بقطع الهوى، و استباق العارفين بنفى المنى، و استباق الموحّدين بترك الودى، و نسيان الدّنيا و العقبى.
۸ النوبة الاولى
قوله تعالى يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ جهودان و ترسايان را بدوستان مداريد،، بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ ايشان دوستان يكديگرند، وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ و هر كه ايشان را همدل دارد، و بدوستى گيرد از شما، فَإِنَّهُ مِنْهُمْ وى از ايشانست.
إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (۵۱) كه اللَّه راه نماى نيست آن كس را كه كافر است.
فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مىبينى منافقان را كه در دل بيمارى دارند، يُسارِعُونَ فِيهِمْ در صحبت جهودان ميشتابند، يَقُولُونَ نَخْشى ميگويند ميترسيم، أَنْ تُصِيبَنا دائِرَةٌ كه مگر روزى بما دائرهاى رسد، فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ مگر كه اللَّه فتح آرد گشادكار، أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ يا كارى از نزديك خويش، فَيُصْبِحُوا عَلى ما أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ منافقان در آنچه پنهان ميداشتند در نفس خويش، نادِمِينَ (۵۲) پشيمانان گشتند.
وَ يَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا و مؤمنان ميگفتند: أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ اينان آنند كه سوگند ميخوردند بخدا، جَهْدَ أَيْمانِهِمْ بهر سوگند كه دانستند و خواستند و توانستند، إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ كه ايشان با شمااند، حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ باطل شد كردارهاى ايشان فَأَصْبَحُوا خاسِرِينَ (۵۳) و زيانكارانند.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ هر كه از شما برگردد از دين خويش، فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ آرى اللَّه قومى آرد، يُحِبُّهُمْ كه خداى ايشان را دوست دارد، وَ يُحِبُّونَهُ و ايشان اللَّه را دوست دارند، أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ مؤمنان را نرم جانب و خوش باشند، أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ بر كافران سخت و بزور و نابخشاينده، يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بازميكوشند از بهر خدا، وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ و نترسند از زبان زدن ملامت كنندگان، ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ آن فضل خداوند است، يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ آن را دهد كه خود خواهد، وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (۵۴) و اللَّه فراخ توان است دانا.
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ خداوند و كارساز و يار شما و همدم شما اللَّه است و رسول وى، وَ الَّذِينَ آمَنُوا و پس مؤمنان، الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ آنان.
كه نماز بپاى ميدارند، وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ و زكاة مال ميدهند، وَ هُمْ راكِعُونَ (۵۵)، و ايشان پشت خم دادگان.
وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و هر كه خود را خداى گزيند و رسول وى وَ الَّذِينَ آمَنُوا و ايشان كه گرويدهاند، فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ سپاه خدااند كه غالبان ايشاناند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى هر چند كه حكم اين آيت بر عموم است كه البته هيچ مؤمن را نيست كه با جهودان و ترسايان موالات گيرد، چنان كه آنجا گفت: لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ، جاى ديگر گفت: لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ، اما على الخصوص نزول اين آيت را سببى هست، و علما در آن مختلفاند. عطيّة بن سعيد العوفى و زهرى گفتند: سبب آن بود كه روز بدر چون آن هزيمت و شكستگى بر كافران افتاد، جماعتى مسلمانان با قومى جهودان كه نزديكان و دوستان ايشان بودند ميگفتند ايمان آريد، پيش از آنكه شما را روزى ديگر چون روز بدر پيش آيد، و آن گه خود هيچ بر جاى نمانيد. مالك بن الضيف كه از جهودان بود جواب داد كه: شما بدان غره گشتيد كه جمعى از قريش بكشتيد، از آنكه ايشان را در جنگ و تدبير آن علم نبود، و ساز آن كار نداشتند، اگر ما را روزى پيش آيد بينيد كه شما را بر ما دست نبود، و ما به آئيم.
عبادة بن الصامت الخزرجى گفت: يا رسول اللَّه مرا دوستاناند ازين جهودان گروهى كه عدد ايشان فراوان است، و شوكت ايشان و قوت ايشان تمام است، و سلاح ايشان بسيار، اما از ايشان يارى نميخواهم و دوستان نميگيرم، و موالات ايشان نميخواهم، كه يار و دوست من جز خداى و رسول نيست. عبد اللَّه ابى سلول گفت: من بارى موالات جهودان و دست با ايشان يكى داشتن و با ايشان پناهيدن فرو نگذارم، كه از دوائر و نوائب ميترسم، روزگار و حال و دولت گردان است، نبايد كه حال بر ما بگردد و ما را بايشان حاجت بود. رسول خدا گفت: اگر حاجت بود ترا با ايشان حاجت بود نه عباده را، و موالات با ايشان تراست نه وى را. عبد اللَّه منافق گفت: پس من اين مىپذيرم، و روا ميدارم. پس رب العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد.
سدى گفت: نزول اين آيت بعد از واقعه احد بود، قومى مسلمانان از مشركان بترسيدند. يكى گفت: من بر جهودان روم، و از ايشان امان خواهم، تا ايمن گردم.
ديگرى گفت: من بزمين شام شوم. از ايشان زينهار و پيمان ستانم. رب العالمين اين آيت فرستاد، و هر دو را از آن موالات جهودان و ترسايان باز زد، آن گه گفت: بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ اين جهودان و ترسايان و منافقان دوستان يكديگرند، نصرت ميدهند يكديگر را، و بر مخالفت مسلمانان دست يكى ميدارند، بو موسى اشعرى، عمر خطاب را گفت: مرا دبيرى نصرانى است. عمر گفت: قاتلك اللَّه! الا اتخذت حنيفا، اما سمعت قول اللَّه: لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ؟ بو موسى گفت: مرا با دين وى چه كار، مرا دبيرى وى بكار است نه دين وى. عمر گفت: «لا اكرمهم اذ اهانهم اللَّه، و لا أعزهم اذ أذلّهم اللَّه، و لا ادينهم اذ اقصاهم اللَّه».
وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ فى معصية اللَّه و سخطه و عذابه يوم القيامة، هر كه ايشان را گزيند، و يارى دهد، و بدوستى گيرد، فردا در قيامت با ايشان است در سخط و عذاب خدا. إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ هر چه در قرآن از اين لفظ است در ظالم و در فاسق، معنى آنست كه اللَّه سازنده كار ايشان نيست. وجهى ديگر است كه هر چه در آن لا يهدى است معنى آن ظالم و فاسق، و جز از آن كافر است. ميگويد: راهنمايى نيست آن كس را كه در علم اللَّه كافرى راست يعنى: الكافرين فى علمه.
فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مرض ايدر شك است، و نفاق در دين، و در شأن عبد اللَّه ابى سلول است و اصحاب وى. يُسارِعُونَ فِيهِمْ يعنى فى مودّة اهل الكتاب و معاونتهم على المسلمين بالقاء الاخبار اليهم. ميگويد: اين منافقان در صحبت جهودان ميشتابند، و با ايشان موالات ميگيرند، و ميگويند كه: از گردش روزگار ميترسيم كه بر محمد جاى شكستگى افتد، و كار وى بسر نشود، يا خشك سالى و قحطى در پيش آيد، و بنعمت ايشان ما را حاجت بود، يا از دشمنى رنجى رسد كه بمعاونت ايشان محتاج باشيم، پس با ايشان انبوه باشيم و با ايشان پناهيم روز حاجت را. تمّ كلامهم، اينجا سخن ايشان تمام شد.
فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ واجب است از خداى تعالى بر وعدهاى كه مؤمنانرا داده است، كه مسلمانان را بر كافران ظفر دهد و نصرت كند بر مخالفان دين، و فتح آرد يعنى فتح مكه، «او امر من عنده» يا كارى برسازد از نزديك خويش، و آن سه چيز است: تذليل جهودان و كشف منافقان و هزيمت مشركان. فَيُصْبِحُوا عَلى ما أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نادِمِينَ پس چون اللَّه تعالى مؤمنان را فتح و نصرت داد، و جهودان خوار گشتند، آن منافقان از آنچه در دل داشتند كه با ايشان موالات كنند و خبرها بايشان افكنند، پشيمان شدند، و مؤمنان گفتند: «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ» اين جهودان آنند كه سوگند ميخورند با منافقان كه ما با شماايم. حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ آن اميدهاى منافقان و آن پناهيدن ايشان باطل شد. و اگر گويى هؤُلاءِ منافقاناند، و لَمَعَكُمْ كاف و ميم جهوداناند، وجهى دارد، و قول پيشينه به است كه كاف و ميم بر منافقان نهى و هؤلاء بر جهودان. و روا باشد كه هؤلاء منافقان باشند و معكم.
مؤمنان، يعنى كه مؤمنان گفتند آن گه كه سرّ منافقان آشكارا شد كه: اين منافقان ايشانند كه سوگندان ياد كردند بايمان مغلّظه كه ما مؤمنانيم، و يار ايشانيم بر هر كه مخالف ايشان است، رب العالمين گفت: حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ بطل كل خير عملوه بكفرهم، فَأَصْبَحُوا خاسِرِينَ صاروا الى النّار و ورث المؤمنون منازلهم من الجنة.
يَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا بى واو قراءت حجازى و شامى است، باقى همه بواو خوانند، و يقول بنصب لام ابو عمرو خواند، و يقول عطف است بر فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ، يعنى: و عسى ان يقول. باقى برفع لام خوانند بر استيناف، اى: و يقول الّذين امنوا.
قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ مدنى و شامى يرتدد بتخفيف خوانند دال اول بكسر و دال دوم ساكن، باقى بتشديد خوانند بيك دال، و معنى هر دو يكسانست، دو لغت است بيك معنى، تخفيف و اظهار لغت اهل حجاز، و تشديد و ادغام لغت تميم، و مثله قوله: وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ، و قوله وَ مَنْ يُشَاقِّ اللَّهَ.
و اين آيت اشارت فرا اهل ردّت است، ايشان كه پس از وفات مصطفى (ص) مرتد گشتند، و اين دليل است بر اعجاز قرآن و صحّت نبوت مصطفى كه اخبار از غيب است، و چنان كه خبر داد چنان آمد.
و بر جمله اهل ردّت يازده نفر بودند: سه در عهد مصطفى در آخر عمر وى، و هفت در عهد ابو بكر صدّيق، و يكى در عهد عمر خطاب. اما آن سه نفر كه مرتد گشتند بروزگار مصطفى (ص) در آخر عهد وى، بنو مدحج بودند، و رئيس ايشان اسود الكذاب بود، مردى كاهن مشعبذ كه در يمن وطن داشتى، و دعوى پيغامبرى كرد، و عمّال رسول خدا را از يمن بيرون كرد. پس خداى تعالى وى را هلاك كرد بدست فيروز الديلمى، و ذلك انّه بيّته و قتله على فراشه، فقال النبى (ص) و هو بالمدينة قتل الاسود البارحة رجل مبارك.
قيل: و من هو؟ قال: فيروز، و در روايت ديگر گفتند: فاز فيروز، فبشّر صلّى اللَّه عليه و سلم اصحابه بهلاك الاسود. فرقه دوم بنو حنيفه بودند در يمامه و رئيس ايشان مسيلمة بن حبيب ابو المنذر الكذاب الحنفى كه دعوى پيغامبرى كرد اندر يمامه، و برسول خدا نبشت: من مسيلمة رسول اللَّه الى محمد رسول اللَّه، اما بعد فان الارض نصفها لك و نصفها لى. و رسول خدا جواب نبشت: «من محمد رسول اللَّه الى مسيلمة الكذاب، امّا بعد ف إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ».
پس رسول (ص) از دنيا بيرون شد، و كار مسيلمه در يمامه بالا گرفت يك چندى، آن گه در عهد ابو بكر صديق بدست خوّات و وحشى كشته شد، تا وحشى ميگفت پس از آن: قتلت خير الناس فى الجاهلية، و قتلت شرّ النّاس فى الاسلام. و فرقه سيوم بنو اسد بودند و رئيس ايشان طلحة بن خويلد. اين طلعة در حيات مصطفى در آخر عهد وى دعوى پيغامبرى كرد، و پس از وفات مصطفى روزگارى در آن ردّت بماند و ابو بكر صديق خالد وليد را با لشكرى بجنگ وى فرستاد، وى بهزيمت شد، روى به شام نهاد، و در بنى حنيفه گريخت، پس مسلمان گشت و حسن اسلامه. اما آن هفت گروه كه پس از وفات مصطفى در خلافت ابو بكر صدّيق مرتد گشتند يكى قراره بود، رئيس ايشان عيينة بن حصن. دوم غطفان امير ايشان قرة بن سلمه. سيوم بنو سليم سر ايشان العجاه بن عبد ياليل. چهارم بنو يربوع مهتر ايشان مالك بن نويره.
پنجم طائفهاى از بنى تميم و سر ايشان زنى بود كه او را سجاحه بنت المنذر ميگفتند دعوى پيغامبرى كرد و خود را بزنى به مسيلمة الكذّاب داد. ششم فرقه كنده بود رئيس ايشان الاشعث بن قيس. هفتم بنو بكر بن وائل بودند در زمين بحرين، و پيشرو ايشان الحطيم بن زيد بود. امّا آن فرقت كه در عهد عمر خطاب مرتد گشتند جبلة بن ايهم الغسانى بود و اصحاب وى. و اخبار اهل ردّت و قصه ايشان در تواريخ مشهور است، و شرح آن اينجا احتمال نكند.
فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ اين قوم ابو بكر صدّيق است و خالد وليد، و سپاه اسلام و غازيان امّت كه با اهل ردّت جنگ كردند و دين حقّ را نصرت دادند. چون ابو بكر صدّيق بقتال ايشان بيرون آمد، و لشكر جمع كرد، ساز جنگ بساخت، عمر خطاب گفت: كيف تقاتل النّاس و قد قال رسول اللَّه (ص): «امرت ان أقاتل النّاس حتى يقولوا لا اله الا اللَّه، فاذا قالوا عصموا منّى دماءهم و اموالهم الا بحقّها، و حسابهم على اللَّه».
فقال ابو بكر: هذا من حقّها، و اللَّه لأقاتلنّ من فرق بين الصلاة و الزكاة، و الّذى نفسى بيده لو منعونى عقالا او عناقا ممّا كانوا يؤدونها الى رسول اللَّه، لقاتلتهم عليها. قال عمر: فلمّا رأيت اللَّه شرح صدر ابى بكر لقتالهم، عرفت انّه الحقّ. قالوا: و أمّر على النّاس خالد بن الوليد، و قال: اذا غشيتم دارا من دور النّاس، فسمعتم فيها اذانا للصلاة، فأمسكوا عنها، و ان لم تسمعوا اذانا فشنّوا الغارة.
مجاهد گفت: اين قوم اهل يمناند كه مصطفى (ص) ايشان را گفته: «اتاكم اهل اليمن هم الين قلوبا و ارقّ افئدة، و الايمان يمان و الحكمة يمانية».
و گفتهاند كه: رسول خدا را ازين آيت پرسيدند، سلمان ايستاده بود، دست مبارك خود بر دوش وى نهاد، گفت: «هذا و ذووه، و لو كان الدّين معلّقا بالثريا لنا له رجال من ابناء فارس، و فيهم نزلت: و ان يتولّوا يستبدل قوما غيركم ثم لا يكونوا امثالكم».
و من الاخبار الواردة فى المحبّة ما روى انس بن مالك عن النّبي (ص)، قال: «ثلاث من كن فيه وجد طعم الايمان: من كان اللَّه و رسوله احبّ اليه ممّا سواهما، و من كان يحبّ المرء لا يحبّه الا اللَّه، و من كان أن يلقى فى النار احبّ اليه من ان يرجع الى الكفر، بعد اذ أنقذه اللَّه منه».
و قال (ص): «من احبّ لقاء اللَّه احبّ اللَّه لقاءه، و من كره لقاء» اللَّه كره اللَّه لقاءه».
و قال: «انّ اللَّه اذا احبّ عبدا دعا جبرئيل فقال: انّى احبّ فلانا فاحبّه، قال: فيحبّه جبرئيل، ثمّ ينادى فى السّماء فيقول: انّ اللَّه يحبّ فلانا فاحبّوه، فيحبّه اهل السّماء، ثمّ يوضع له القبول فى الارض».
و عن انس انّ رجلا قال يا رسول اللَّه متى السّاعة؟ قال: «ويلك و ما اعددت لها»؟ قال: ما اعددت لها الا انّى احبّ اللَّه و رسوله. قال: «انت مع من احببت»، و قال: «انّ اللَّه عز و جل اذا احبّ عبدا القى حبّه فى الماء، من شرب من ذلك الماء احبّه»، و قال: «اذا احبّ اللَّه عبدا حماه الدّنيا كما يظلّ يحمى احدكم سقيمه الماء، و اذا احبّ اللَّه عبدا استعمله»، قيل: يا رسول اللَّه و كيف يستعمله؟ قال: «يحبّب اليه طاعته و يوفّقه لها».
و فى بعض كتب اللَّه: «عبدى! أنا و حقّك لك محبّ، فبحقّى عليك كن لى محبّا».
قوله: أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ يعنى باللين و الرّحمة، أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ بالغلظة. همانست كه جاى ديگر گفت: أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ. يقال دابّة ذلول بيّنة الذّل (بكسر الذّال)، اذا كان ليّنا سهل القياد، و الذّل بكسر الذّال خلاف الذلّ بالضم، لانّ الاول اللين و الانقياد، و الثّاني الهوان و الاستخفاف. ميگويد: مؤمنانرا متواضعاند فروتن و نرم پهلو و چرب سخن، كقوله تعالى: وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً با مؤمنان چنيناند امّا بر كافران درشتاند و تند و تيز، چنان كه ددان بيابان در فريسه خويش افتند، ايشان در كافران و بىدينان افتند، و با ايشان بكوشند، اينست كه رب العزة گفت: يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ، نه چون منافقاناند كه مراقبت كافران ميكنند و از ملامت ايشان ميترسند.
قال ابو ذر: «اوصانى رسول اللَّه (ص) بسبع: بحبّ المساكين و الدّنوّ منهم، و أن اصل رحمى و ان جفونى، و أن انظر الى من هو دونى و لا انظر الى من هو فوقى، و أن اقول الحق و ان كان مرّا، و ان لا اخاف فى اللَّه لومة لائم، و ان لا اسئل النّاس شيئا، و أن استكثر من قول لا حول و لا قوّة الا باللّه».
ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ اى محبّتهم للَّه و لين جانبهم للمسلمين، و شدتهم على الكافرين تفضّل من اللَّه عليهم...
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ اى انّما واليكم و مواليكم و متوليكم اللَّه و رسوله.
ولى و مولى در لغت عرب هر دو يكيست. يقول تعالى: اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا، و قال فى موضع آخر: ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا، و معناهما واحد، و فى الخبر: من كنت مولاه فعلى مولاه
يعنى فى ولاية الدّين، و هى اجلّ الولايات. گفتهاند: ولايت اينجا بمعنى اتصال است: «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا» و «مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا» لانّه جلّ و عزّ قد وصلهم برحمته و هو يلى امورهم، و يختصّهم بالرّحمة دون غيرهم. ميگويد: مؤمناناند كه برحمت اللَّه مخصوصاند، و با خداى پيوند دوستى دارند، و خداى كارساز و همدل و يار ايشان، و همچنين «من كنت مولاه فعلىّ مولاه».
ميگويد: هر كه مرا در دين و اعتقاد با وى پيوند است و دوستى، على را با وى پيوند است و دوستى، و اين شرف و فضل على (ع) را گفت.
و من فضائل على (ع) ما روى عمران بن حصين انّ النّبي (ص) قال: «انّ عليّا منّى و انا منه، و هو ولىّ كل مؤمن بعدى».
و عن ابن عمر قال: «آخى رسول اللَّه (ص) بين اصحابه، فجاء علىّ تدمع عيناه، هذا على وليّكم، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، فقال آخيت بين اصحابك و لم تؤاخ بينى و بين احد؟ فقال رسول اللَّه (ص): «انت اخى فى الدّنيا و الآخرة»، و قال: «انت منّى بمنزلة هارون من موسى الا انّه، لا نبىّ بعدى».
و روى الرّضا عن آبائه عن على (ع) قال: «قال لى رسول اللَّه (ص): ليس فى القيامة راكب غيرنا، و نحن اربعة، فقام اليه رجل من الانصار فقال فداك ابى و أمى انت و من؟ قال: أنا على البراق، و اخى صالح على ناقة اللَّه الّتى عقرت، و عمّى حمزة على ناقتى العضباء، و اخى على على ناقة من فوق الجنة، و بيده لواء الحمد ينادى: لا اله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه».
و قال (ص): «اذا كان يوم القيامة نوديت من بطنان العرش: نعم الأب ابوك ابراهيم الخليل، و نعم الاخ اخوك على بن ابى طالب»!
و عن ابى سعيد الخدرى قال: نظر رسول اللَّه (ص) فى وجه علىّ بن ابى طالب فقال: «كذب من يزعم انّه يحبّنى و هو يبغضك».
علىّ مرتضى ابن عم مصطفى شوهر خاتون قيامت فاطمه زهرا كه خلافت را حارس بود، و اوليا را صدر و بدر بود چنان كه نبوت بمصطفى ختم كردند خلافت خلفاء راشدين بوى ختم كردند.
خاتمت نبوّت و خاتمت خلافت هر دو بهم از آدم بميراث همى آمد عصرا بعد عصر، تا بعهد دولت مصطفى خاتمت نبوت بميراث بمصطفى رسيد، و خاتمت خلافت بعلى مرتضى رسيد. رقيب عصمت و نبوت بود، عنصر علم و حكمت بود، اخلاص و صدق و يقين و توكل و تقوى و ورع شعار و دثار وى بود، حيدر كرّار بود، صاحب ذو الفقار بود، سيّد مهاجر و انصار بود. روز خيبر مصطفى گفت: «لأعطينّ هذه الراية غدا رجلا يفتح اللَّه على يديه، يحبّ اللَّه و رسوله، و يحبّه اللَّه و رسوله».
فردا اين رايت نصرت اسلام بدست مردى دهم كه خدا و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول او را دوست دارند.
همه شب صحابه در اين انديشه بودند كه فردا علم اسلام و رايت نصرت لا اله الا اللَّه بكدام صديق خواهد سپرد. ديگر روز مصطفى گفت: «اين على بن ابى طالب»؟
گفتند: يا رسول اللَّه هو يشتكى عينيه، چشمش بدرد است. گفت: او را بياريد. بياوردند.
زبان مبارك خويش بچشم او بيرون آورد شفا يافت، و نورى نو در بينايى وى حاصل شد، و رايت نصرت بوى داد. على گفت: «يا رسول اللَّه اقاتلهم حتى يكونوا مثلنا»
ايشان را بتيغ چنان كنم كه يا همچون ما شوند يا همه را هلاك كنم. رسول گفت: يا على آهسته باش، و با ايشان جنگ بر اندازه ناكسى و بىقدرى ايشان كن، نه بر قدر قوت و هيبت خويش، «يا على ادعهم الى الاسلام و أخبرهم بما يجب عليهم من حق اللَّه فيه، فو اللَّه لان يهدى اللَّه بك رجلا واحدا خير لك من أن يكون لك حمر النعم».
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ جابر بن عبد اللَّه گفت: اين آيت در شأن مسلمانان اهل كتاب فرو آمد: عبد اللَّه سلام و اسد و اسيد و ثعلبه، كه رسول خدا ايشان را فرموده بود كه با جهودان و ترسايان موالات مگيريد، و ذلك فى قوله: لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ. پس بنى قريظه و نضير ايشان را دشمن گشتند، و سوگند ياد كردند كه با اهل دين محمد نه نشينيم، و نه سخن گوئيم، و نه مبايعت و مناكحت كنيم.
عبد اللَّه سلام برخاست، و اصحاب وى بمسجد رسول خدا آمدند وقت نماز پيشين، و آن قصّه باز گفتند، و از قوم خويش شكايت كردند كه چنين سوگندان ياد كردند بهجرت ما، و اكنون نه با ايشان مىتوانيم نشست، و نه با ياران تو يا رسول اللَّه، كه خانههاى ما بس دور است از مسجد، و پيوسته اينجا نمىتوانيم بود. اكنون تدبير چيست، كه ما در رنجيم. همان ساعت جبرئيل آمد، و اين آيت آورد. رسول خدا بر ايشان خواند. ايشان گفتند: رضينا باللّه و برسوله و بالمؤمنين اولياء. گفتهاند كه: آن ساعت كه اين آيت فرو آمد، ياران همه در نماز بودند، قومى نماز تمام كرده بودند، قومى در ركوع بودند، قومى در سجود، و در ميانه درويشى را ديد كه در مسجد طواف ميكرد، و سؤال ميكرد. رسول خدا او را بخود خواند، گفت: «هل اعطاك احد شيئا»؟
هيچ كس هيچ چيز بتو داد؟ گفت: آرى آن جوانمرد كه در نماز است انگشترى سيمين بمن داد.
گفت: در چه حال بود آنكه بتو داد. گفت: در ركوع بود، اندر نماز اشارت كرد بانگشت، و انگشترى از انگشت وى بيرون كردم. چون بنگرستند على مرتضى بود.
رسول خدا آيت برخواند، و اشارت بوى كرد: وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ، و برين وجه آيت از روى لفظ اگر چه عام است از روى معنى خاص است، كه مؤمنان را بر عموم گفت، و على بدان مخصوص است، و روا باشد كه بر عموم برانند.
و معنى ركوع نماز تطوع بود يعنى كه: و هم يصلّون من النوافل. اقامت صلاة ياد كرد، و آن گه راكعون جدا كرد شرف تواضع پيدا كردن را. و ركوع در قرآن جايها از ديگر اركان نماز مسمّى است، و در آن دو وجه است: يكى آنست بر مذهب عرب كه جزئى از چيزى ياد كنند، و بآن كل خواهند، كه از ركوع سخن گويد نماز خواهد برين وجه، چنان كه مريم را گفت: وَ ارْكَعِي، و چنان كه گفت: وَ قُومُوا لِلَّهِ قيام ياد كرد، و گفت: وَ اسْجُدُوا لِلَّهِ سجود ياد كرد و مراد نماز است. ديگر وجه آنست كه عرب پيش از اسلام سجود ميكردند و قيام، معبود خويش را، و ركوع نشناختند.
ركوع اسلام در افزود. جايى كه ركوع مجرد ياد كند بر آن وجه است، چنان كه گفت:
وَ ارْكَعُوا، و گفت: وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ ارْكَعُوا، و آنجا كه گفت حكايت از داود: وَ خَرَّ راكِعاً معنى آن ساجد است در تفسير، و از بهر آن راكع خواند كه ساجد پيشتر بركوع شود پس بسجود، و ركوع در لغت عرب انحناء ظهر است.
وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ هر كه پذيرفتارى خود را و دل خود را و نازيدن خود را خداى را گزيند و او را دوست و يار پسندد و رسول را و مؤمنان را، فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ يعنى انصار دين اللَّه هم الغالبون. غالبان ايشانند كه مؤمنانند و انصار دين خدااند، يعنى عبد اللَّه سلام و اصحاب وى، كه ايشان غالب آمدند، و جهودان و ترسايان مغلوب، كه ايشان را كشتند، و گروهى از خان و مان و اوطان آواره كردند.
النوبة الثالثة
قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ جليل و جبار، خداوند بزرگوار، داناى بر كمال، عزيز و ذو الجلال، به نداء كرامت بندگان را ميخواند، و از روى لطافت ايشان را مينوازد، و بنعت رأفت و رحمت روى دل ايشان از اغيار با خود ميگرداند، و ميگويد: بيگانه را بدوست مگيريد، و دشمن را بصحبت خود مپسنديد. دوست كه گيريد، و يار كه گيريد خداى را پسنديد، در كار خدا دوست گيريد، و در دين خدا يار پسنديد. حقائق ايمان كه جوييد از موالات اولياء اللَّه جوييد و معادات اعداء دين. مصطفى (ص) گفت: «اوثق عرى الايمان الحبّ فى اللَّه و البغض فى اللَّه».
و دشمنان دين كه معادات ايشان فرض است يكى شيطان است و ديگر نفس امّاره، و نفس از شيطان صعبتر، كه شيطان در مؤمن طمع ايمان نكند، از وى طمع معصيت دارد، باز نفس وى او را بكفر كشد، و از وى طمع كفر دارد. شيطان بلا حول بگريزد، و نفس نگريزد. يوسف صديق آن همه بلاها بوى رسيد از چاه افكندن، و ببندگى فروختن، و در زندان سالها ماندن، و از آن هيچ بفرياد نيامد، چنان كه از نفس امّاره آمد، گفت: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ»، و مصطفى (ص) گفت: «اعدى عدوّك نفسك الّتى بين جنبيك».
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ درين آيت اشارتى است دانايان را، و بشارتى است مؤمنانرا. اشارت آنست كه اين ملت اسلام و دين حنيفى و شرع محمدى اگوشوان و نگهبان خداست، و پيوسته بر جا است، چه زيان دارد اين دين را اگر قومى برگردند و مرتد شوند. اگر قومى مرتد شوند رب العزة ديگرانى آرد كه آن را بجان و دل باز گيرند، و بناز پرورند، معالم امر و قواعد نهى بايشان محفوظ دارد، و بساط شرع بمكان ايشان مزيّن دارد، رقم محبت برايشان كشيده كه يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ، بخط الهى صفحه دلشان بنگاشته كه كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ، چراغ معرفت در سر ايشان افروخته كه فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ. الهيّت مربى ايشان، و حجر نبوّت مهد ايشان، ازل و ابد در وفاى ايشان، ميدان لطف مستودع نظر ايشان، بساط هيبت مستقر همت ايشان. همانست كه جاى ديگر گفت: «فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ». و مصطفى (ص) گفت: «لا تزال طائفة من امّتى على الحقّ ظاهرين، لا يضرّهم من خالفهم حتى ياتى امر اللَّه».
و بشارت آنست كه هر كه مرتدّ نيست وى در شمار دوستانست، و اهل محبت و ايمان است. هر كه در وهده ردّت نيفتاد، او را بشارتست كه اسم محبّت بر وى افتاد.
يقول اللَّه تعالى: مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ.
نخست محبت خود اثبات كرد و آن گه محبت بندگان، تا بدانى كه تا اللَّه بنده را بدوست نگيرد، بنده بدوست نبود.
واسطى گفت: «بطل جهنم بذكر حبّه لهم بقوله: يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ، و أنّى تقع الصفات المعلولة من الصفات الازلية الأبدية»! ابن عطاء را پرسيدند كه محبت چيست؟ گفت: اغصان تغرس فى القلب فتثمر على قدر العقول. درختى است در سويداء دل بنده نشانده، شاخ بر اوج مهر كشيده، ميوهاى باندازه عقل بيرون داده.
پير طريقت گفت: «نشان يافت اجابت دوستى رضاست. افزاينده آب دوستى وفاست. مايه گنج دوستى همه نور است. بار درخت دوستى همه سرور است. هر كه از دو گيتى جدا ماند، در دوستى معذور است. هر كه از دوست جزاء دوست جويد نسپاس است، دوستى دوستى حق است، و ديگر همه وسواس است. يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ عظيم كارى و شگرف بازارى كه آب و خاك را برآمد، كه قبله دوستى حق گشت، و نشانه سهام وصل، چون كه ننازد رهى! و نزديكتر منزلى بمولى دوستى است! آن درختى كه همه بار سرور آرد دوستى است. آن تربت كه ازو همه نرگس انس رويد دوستى است. آن ابر كه همه نور بارد دوستى است. آن شراب كه زهر آن همه شهد است دوستى است آن راه كه خاك آن همه مشك و عبير است دوستى است. رقم دوستى ازلى است، و داغ دوستى ابدى است».
بنگر دولت دوستى كه تا كجا است! بشنو قصه دوستان كه چه زيبا است! ميدان دوستى يك دل را فراخ است. ملك فردوس بر درخت دوستى يك شاخ است.
آشامنده شراب دوستى از ديدار بر ميعادست. برسد هر كه صادق روزى بآنچه مرادست.
بداود وحى آمد كه: يا داود هر كه مرا بجويد بحق مرا يابد، و آن كس كه ديگرى جويد مرا چون يابد. يا داود زمينيان را گوى: روى بصحبت و مؤانست من آريد، و بذكر من انس گيريد، تا انس دل شما باشم. من طينت دوستان خود از طينت خليل خود آفريدم، و از طينت موسى كليم خود و از طينت محمد حبيب خود. يا داود من دل مشتاقان خود را از نور خود آفريدم و بجلال خود پروردم. مرا بندگانىاند كه من ايشان را دوست دارم، و ايشان مرا دوست دارند: يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ. ايشان مرا ياد كنند و من ايشان را ياد كنم: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ. ايشان از من خشنود و من از ايشان خشنود: رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ. ايشان در وفاء عهد من و من در وفاء عهد ايشان: أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ. ايشان مشتاق من و من مشتاق ايشان: «الا طال شوق الأبرار الى لقايى، و أنا الى لقائهم لاشد شوقا».
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ قال ابو سعيد الخراز رحمه اللَّه: اذا اراد اللَّه ان يوالى عبدا من عبيده فتح عليه بابا من ذكره، فاذا استلذ الذكر فتح عليه باب القرب، ثم رفعه الى مجلس الانس، ثم اجلسه على كرسى التوحيد، ثم رفع عنه الحجب، و أدخله دار الفردانية، و كشف عنه الجلال و العظمة، فاذا وقع بصره على الجلال و العظمة، بقى بلا هو، فحينئذ صار العبد فانيا، فوقع فى حفظه سبحانه، و برىء من دعاوى نفسه».
بو سعيد خراز گفت: چون خداى تعالى خواهد كه بندهاى برگزيند، و از ميان بندگان او را ولى خود گرداند، اول نواختى كه بر وى نهد آن باشد كه وى را بر ذكر خود دارد، تا از كار خود با كار حق پردازد، و از ياد خود با ياد حق پردازد، و از مهر خود با مهر حق آيد. چون با ذكر و مهر حق آرام گرفت، او را بخود نزديك گرداند. نشان نزديكى حلاوت طاعت بود، و كراهيت معصيت، و عزلت از خلق، و لذت خلوت.
پس او را در مجلس خلوت بر بساط انس بر كرسى توحيد نشاند. آزاد از خلق، و شاد بحق، و بىقرار در عشق، حجابها برداشته، و در ميدان فردانيّت فرو آورده، و مكاشف جلال و عظمت گشته، از خود بيگانه، و با حق يگانه، در خود برسيده، و بمولى رسيده، همى گويد بزبان بيخودى: بر خبر همى رفتم جويان يقين ترس يا نه، و اوميد برين مقصود از من نهان، و من كوشنده دين، ناگاه برق تجلى تافت از كمين، از ظن چنان روز بينند، و از دوست چنين بجان. شنو سخن آن پير طريقت كه نيكو گفت: اى مهيمن اكرم! اى مفضل ارحم! اى محتجب بجلال و متجلى بكرم! قسام پيش از لوح و قلم، نماينده سور هدى پس از هزاران ماتم! بادا كه باز رهم روزى از زحمت حوا و آدم! آزاد شوم از بند وجود و عدم. از دل بيرون كنم اين حسرت و ندم. با دوست بر آسايم يك دم. در مجلس انس قدح شادى بر دست نهاده دمادم.
۹ النوبة الاولى
قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند! لا تَتَّخِذُوا مكنيد و بدست مگيريد، الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً ايشان را كه دين شما بافسوس و بازى گرفتند، مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ ازيشان كه كتاب دادند ايشان را پيش از شما، وَ الْكُفَّارَ و آن كافران، أَوْلِياءَ مشماريد ايشان را بدوستان. وَ اتَّقُوا اللَّهَ و پرهيزيد از خشم و عذاب خداى، إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (۵۷) اگر گرويدگانايد.
وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ و چون بنماز خوانيد، اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً بانگ نماز را بافسوس و بازى آرند، ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آن بآنست كه ايشان، قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ (۵۸) قومىاند كه حق درنمىيابند.
قُلْ گوى: يا أَهْلَ الْكِتابِ اى خوانندگان تورات و انجيل! هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا در چه چيز بر ما مىكين داريد و آن را از ما نمىپسنديد، إِلَّا أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ مگر آنكه ما گرويدهايم بخداى، وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا و بآنچه فرو فرستاده آمد بر ما، وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ و آنچه فرو فرستاده آمد از پيش، وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ و بيشتر شما فاسقان و از طاعت بيرون شدگانايد.
قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ گوى شما را خبر كنم؟ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً به بهتر از آن بثواب، عِنْدَ اللَّهِ نزديك خداى، مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ آن كس كه اللَّه لعنت كرد بر وى، وَ غَضِبَ عَلَيْهِ و خشم گرفت بر وى، وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ و ازيشان كبيان كرد و خوكان وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ و طاغوت پرستيدند أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً ايناناند كه بر بترينه جايگاهاند، وَ أَضَلُّ و بى راهتر بر بىراهىاند، عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ (۶۰) از ميانه راه راست.
وَ إِذا جاؤُكُمْ و آن گه كه بشما آيند، قالُوا آمَنَّا گويند كه بگرويديم، وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ و با كفر درآمدند. وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ و با كفر بيرون شدند، وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما كانُوا يَكْتُمُونَ (۶۱) و خداى داناتر است بآنچه نهان ميدارند.
وَ تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ و فراوانى بينى ازيشان، يُسارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ كه مىشتابند در بزه و افزونى جستن، وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ و خوردن رشوت لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۶۲) بدا كه آنست كه ايشان ميكنند!
لَوْ لا يَنْهاهُمُ چرا باز نزند ايشان را الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ رهبان و دانشمندان عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ از گفتن ايشان دروغ، وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ و خوردن ايشان رشوت، لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ (۶۳) بدا كه آنست كه ايشان ميكنند.
وَ قالَتِ الْيَهُودُ جهودان گفتند: يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ دست رازق بسته است، غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ دست ايشان ببستند، وَ لُعِنُوا بِما قالُوا و لعنت كردند بر ايشان بآنچه گفتند، بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ بلكه دو دست او گشاده است، يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ نفقت ميكند چنان كه خواهد وَ لَيَزِيدَنَّ و بخواهد افزود، كَثِيراً مِنْهُمْ فراوانى را ازيشان ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ آنچه فرو فرستاده آمد بر تو از خداوند تو، طُغْياناً وَ كُفْراً ناپاكى و كفر، وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ و بيفكنديم ميان ايشان دشمنى و زشتى إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ تا روز رستاخيز، كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً هر گه كه آتشى افروزند، لِلْحَرْبِ جنگ را أَطْفَأَهَا اللَّهُ خداى آن آتش را فروميكشد وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً و همواره در زمين بتباهى ميشتابند، وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ (۶۴) و اللَّه تباهكاران را دوست ندارد.
النوبة الثانية
قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً اين در شأن دو جهود آمد كه جايى خالى نشسته بودند، بانگ نماز شنيدند، خنده كردند، و بافسوس سخن گفتند. رب العالمين گفت: «ايشان كه دين شما را بافسوس و بازى گرفتند بدوست مگيريد، و با ايشان موالات مكنيد و در جمله سه قوم بودند كه بافسوس سخن ميگفتند، و مسلمانان را ميرنجانيدند: مشركان عرب و منافقان و اهل كتاب رب العالمين حوالت استهزا با مشركان كرد، آنجا كه گفت: إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ، و در صفت منافقان گفت: إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ، و در صفت اهل كتاب گفت: الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِياءَ. و الكفار مجرور قراءت ابو عمر و كسايى است معطوف بر مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ اى: و من الكفار.
باقى بنصب خوانند، معطوف بر الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ اى: و لا تتخذوا الكفار اولياء.
آن گه گفت: وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ پرهيزيد از خشم و عذاب خدا در موالات اين كافران اگر بحقيقت گرويدگانيد و بوعد و وعيد وى ايمان داريد.
وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ يعنى بالاذان و الاقامة. چون مسلمانان بانگ نماز ميگفتند، و بر نماز ميخاستند جهودان ميگفتند: قد قاموا لا قاموا، قد صلّوا لا صلّوا، ركعوا لا ركعوا، سجدوا لا سجدوا. اين سخن بر طريق استهزا ميگفتند و ميخنديدند، تا رب العزة در شأن ايشان اين آيت فرستاد.
سدّى گفت: مردى ترسا در مدينه آواز مؤذن شنيد كه ميگفت: «اشهد انّ محمدا رسول اللَّه». آن ترسا گفت: حرق الكاذب، سوخته باد دروغ زن. رب العزّة اين سخن هم در آن ترسا اجابت كرد. چاكرى داشت، و يك شب آتش برافروخت اندر خانه، و ترسا و كسان وى همه خفته بودند. شررى از آن آتش در جامه افتاد، ترسا و كسان وى هر چه در خانه همه بسوخت. و گفتهاند: كافران چون آواز مؤذّن شنيدند كه بانگ نماز ميگفت حسد بردند برسول خدا و مسلمانان، و آن را عظيم كراهيت داشتند. آمدند برسول خدا و گفتند: تو دعوى نبوت ميكنى، و بدعتى نهادى كه انبيا ننهادند كه پيش از تو بودند، و اگر درين خيرى بودى ايشان بدان سزاوار تر بودندى از كجا برساختى و چرا نهادى اين آواز دادن بدين ناخوشى؟ رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَى اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً يعنى كه اگر كافران اين آواز ناخوش ميدانند بدان اعتبار نيست، كه هيچ گفتار ازين.
نيكوتر و هيچ آواز ازين خوشتر نيست، كه خلق را بر خداى ميخواند، و بحق دعوت ميكند. اتَّخَذُوها اينها و الف بيك وجه با نماز ميشود، از بهر آنكه چون بر بانگ نماز استهزا كنند بر نماز كرده باشند. ديگر وجه آنست كه: اتخذوا الدّعوة هزوا و لعبا. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ ما لهم فى اجابتهم لو اجابوا اليها! و ما عليهم فى استهزائهم بها!
فصل فى بدو الاذان و ذكر فضائله و آدابه
عبد اللَّه بن زيد الانصارى گفت: مسلمانان چون به مدينه آرام گرفتند نماز ميكردند، و بانگ نماز خود نمىشناختند و نمىدانستند. با يكديگر مشورت كردند كه سببى بايد كه ما را فراهم آرد نماز را، و نشانى بود وقت نماز را. قومى گفتند: علمى بر بام مسجد برپاى كنيم بوقت نماز تا مسلمانان چون آن بينند يكديگر را خبر دهند، و بنماز آيند. رسول خدا آن را نپسنديد. قومى گفتند: آتشى برافروزيم، و مسلمانان را بدان آگاهى دهيم. قومى گفتند: قرنى سازيم چنان كه جهودان ساختهاند.
قومى گفتند: ناقوس سازيم چنان كه ترسايان كردهاند. مصطفى (ص) هر دو كراهيت داشت، از آنكه هر دو شعار جهودان و ترسايان بود. عبد اللَّه زيد گفت: آن شب بخفتم. بخواب نمودند مرا مردى كه جامه سبز پوشيده بود، و ناقوسى داشت. گفتم اى بنده خدا! اين ناقوس بمن دهى؟ گفت: تا چه كنى. گفتم تا مردم را باين بر نماز خوانم. گفت: ترا بچيزى به ازين دلالت كنم. گفتم: آن چيست؟ بر بالايى ايستاد و گفت: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر. همى گفت تا بانگ نماز تمام كرد. پس از آن موضع تحول كرد، پارهاى فراتر شد. يك قعده بنشست. آن گه برخاست، و اقامت گفت هر كلمهاى يك بار مگر كلمه اقامت كه دو بار بگفت. (گفتا) چون بيدار شدم، رسول خدا را از آن خواب خويش خبر دادم. گفت: يا عبد اللَّه اين كلمات بلال را درآموز، تا وى بانگ نماز كند، كه آواز وى بلندتر است. بلال در مسجد بانگ نماز گفت. عمر خطاب بشنيد در خانه خويش، برخاست بيرون آمد، گفت: يا رسول اللَّه اين آواز كه بلال داد، و اين بانگ نماز هم بر اين صفت مرا نيز بخواب نمودند. رسول خدا از آن شاد گشت، و خداى را عز و جل حمد گفت.
و بدان كه بانگ نماز سنتى مؤكد است و شعار اسلام، و تعطيل آن روا نيست. و گفتهاند كه: فرض كفايت است و ترجيع در آن سنت، و تثويب در بانگ نماز بامداد سنت، و طهارت در آن سنت، كه مصطفى (ص) گفت: «حقّ و سنة ان لا يؤذّن لكم احد الا هو طاهر»، و قيام در آن سنت، كه رسول خدا بلال را گفت: «قم فناد»، و در اذان ترسل سنت است، يعنى آهستگى و گسستگى، و در اقامت ادراج سنت است، يعنى پيوستگى و سبك گفتن، لقول النّبي (ص) لبلال: «اذا اذّنت فترسّل، و اذا اقمت فاجدر، و اجعل بين اذانك و اقامتك قدر ما يفرغ الاكل من اكله و الشارب من شربه، و المعتصر اذا دخل لقضاء حاجته، و لا تقوموا حتى ترونى».
هر كه بانگ نماز شنود مستحبّ است جواب دادن آن هم چنان كه مؤذن ميگويد وى ميگويد، الا در حيعله، كه بجواب آن گويد: لا حول و لا قوة الا باللّه، و بجواب تثويب گويد: صدقت و بررت، و بجواب لفظ اقامت گويد: اقامها اللَّه و ادامها ما دامت السّماوات و الارض.
و اگر در نماز بود، آن ساعت كه بانگ نماز شنود، چون سلام باز دهد، بقضا باز آرد، و اگر قرآن خواند جواب اذان باز دهد، آن گه بر قرآن خواندن باز شود، و چون از بانگ نماز فارغ شد درود بمصطفى دهد، لقوله (ص): «اذا سمعتم المؤذن فقولوا مثل ما يقول، ثم صلّوا علىّ فانّه من صلى علىّ مرّة صلى اللَّه عليه بها عشرا».
پس گويد هم مؤذن و هم شنونده: «اللّهمّ ربّ هذه الدّعوة التّامة و الصّلاة القائمة آت محمدا الوسيلة و الفضيلة، و ابعثه المقام المحمود الّذى و عدته»، كه مصطفى (ص) گفت: هر كس كه اين بگويد، حلّت له شفاعتى يوم القيامة.
و در ميان بانگ نماز سخن گفتن ناشايست است، و بر داشتن آواز و ايستادن بر جاى عالى و استقبال قبله از شرائط آنست، و انگشت در هر دو گوش نهادن از هيأت آن. و پس از بانگ نماز شام بگويد: «اللّهمّ هذا اقبال ليلك و ادبار نهارك و اصوات دعائك، اغفر لى»، كه رسول خدا امّ سلمه را چنين فرمود. و ميان بانگ نماز و اقامت دعا فرو نگذارد كه مصطفى گفت: «انّ الدّعاء لا يردّ بين الاذان و الاقامة، فادعوا»، و چون نداء الصلاة شنود، گويد: مرحبا بالقائلين عدلا و بالصّلاة مرحبا و اهلا.
و مؤذن بايد كه مردى مسلمان عاقل باشد كه از كافر و ديوانه درست نيايد، كه نه اهل عبادتاند، و زن را كراهيت است مگر اقامت، كه وى را رواست، و مستحبّ و اولىتر آنست كه مؤذّن آزاد باشد و بالغ و عدل و امين، كه در خبر است: «يؤذّن لكم خياركم».
عمر خطاب يكى را گفت: من مؤذّنوكم؟ فقال موالينا او عبيدنا.
قال: انّ ذلك لنقص كبير. و بيشترين علما مؤذّنى كردن فاضلتر داشتهاند از امامى كردن، لقول اللَّه تعالى: وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَى اللَّهِ؟ و لقول النبى (ص): «الأئمة ضمناء، و المؤذّنون امناء، فارشد اللَّه الأئمة و غفر للمؤذّنين»، و معلومست كه حال امين تمامتر است از حال ضمين. و قال (ص): «ثلاثة على كثبان المسك يوم القيامة: عبد ادّى حق اللَّه و حق مولاه، و رجل امّ قوما و هم به راضون، و رجل ينادى بالصّلوات الخمس كل يوم و ليلة»، و قال (ص): «المؤذّن يغفر له مدى صوته، و يشهد له كل رطب و يابس»، و قال: «من اذن سبع سنين محتسبا كتبت له براءة من النّار»، و قال: «تعجب ربّك من راعى غنم فى راس شطيّة للجبل، يؤذن بالصلاة، و يصلى، فيقول اللَّه عز و جل: انظروا الى عبدى هذا يؤذّن و يقيم الصّلاة، يخاف منى، قد غفرت لعبدى، و أدخلته الجنة»، و قال عمر: «لو كنت مؤذّنا لما باليت ان لا أجاهد و لا احجّ و لا اعتمر بعد حجّة الاسلام».
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا ابن عباس گفت: نفرى از جهودان برسول خدا آمدند ابو ياسر بن اخطب و رافع بن ابى رافع و اشيع و امثال ايشان، و پرسيدند از رسول خدا كه از پيغامبران مرسل كداماند كه ايمان به ايشان ميبايد آورد؟ رسول گفت: «آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى». چون نام عيسى شنيدند نبوّت وى را جاحد شدند و انكار نمودند و گفتند: ايمان نياريم بآنكس كه بوى ايمان آرد و سوگند ياد كردند، و گفتند: و اللَّه كه ندانيم بتر ازين دين كه شما داريد. رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا اى هل تكرهون و تنكرون منّا الا ايماننا و فسقكم؟ اين خلاصه سخن است يعنى شما كراهيت ميداريد ايمان ما، و ميدانيد كه ما بر حقّيم، و اين كراهيت شما از آن است كه شما فاسق گشتيد و بر دين باطل بمانديد، بسبب آن رياست كه يافتهايد، و رشوت ميستانيد، و مال بدست مىآريد.
وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ و او زيادت است، معنى آنست: لفسقكم نقمتم علينا الايمان. اگر كسى سؤال كند، گويد: چون تواند بود كسى كه دين حق شناسد، و حقيقت و صدق آن داند، آن گه دين باطل گيرد، و حق بگذارد، اين بعقل چون راست آيد؟ جواب آنست كه مثل اين در مشاهده بسى ديدهايم و شنيده، كسى كه داند بتحقيق كه قتل گناهى صعب است و كبيرهاى بزرگ، مرد را بدوزخ برد و بعقوبت در افكند، و آن گه در آن ميكوشد و مىكند شفاء غيظى را يا سلب مالى را، و همچنين ابليس مهجور دانست كه اللَّه تعالى وى را بآن معصيت كه كرد بگيرد و عقوبت كند، و آن گه همى كرد، و هواء خويش بر طاعت حق ايثار ميكرد، و ازين جنس اگر بر شماريم فراوان است و آن همه بارادت و تقدير خداى جهانست.
قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ اين ذلك اشارتست فرا تصديق مؤمنان و هدى اللَّه ايشان را بنزديك خدا، و اين آيت جواب جهودان است كه گفتند ندانيم دينى بتر از دين شما. رب العالمين گفت: يا محمد ايشان را جواب ده كه: خبر كنم شما را به بتر از آنكه شما مؤمنان را مىپنداريد بپاداش نزديك خدا. مَثُوبَةً نصب على التفسير است. مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ اين من دو وجه دارد: يكى آنكه محل آن خفض است بر بدل شرّ، و بديگر وجه محل آن رفع است بر اضمار هو، يعنى: هو من لعنه اللَّه، و برين وجه معنى آنست كه: چون اين آيت آمد كه: قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ جهودان گفتند: من هم؟ مصطفى (ص) گفت: مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ
يعنى: هو من لعنه اللَّه.
وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ قردة از جهودان است و خنازير از ترسايان، قردة از صيادان شنبهاند به ايله، و خنازير از مكذبانند بمائده، و عَبَدَ الطَّاغُوتَ پرستندگان گوسالهاند. طاغوت اينجا عجل است. حمزه تنها وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ خواند بضمّ با، و طاغوت بخفض بر سبيل اضافت. و عبد بر مثال حذر و فطن بناء مبالغت است بر معنى عابد، يعنى: ذهب فى عبادة الطّاغوت كلّ مذهب. باقى قرّاء عبد بفتح با و دال خوانند، و طاغوت بنصب، و معطوفست بر ما تقدّم، يعنى: مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ و عَبَدَ الطَّاغُوتَ. أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً اى مكانة و منزلة، وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ اى عن قصد السبيل طريق الهدى.
وَ إِذا جاؤُكُمْ قالُوا آمَنَّا در ميان جهودان منافقانى بودند كه در پيش رسول خدا ميشدند و مىگفتند: نحن نعرف صفتك و نعتك، آمنّا بأنّك رسول اللَّه. بزبان اين ميگفتند، و در دل كفر ميداشتند. رب العالمين گفت: دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ اى دخلوا و خرجوا كافرين، و الكفر معهم فى كلتى حالتيهم. وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما كانُوا يَكْتُمُونَ فى قلوبهم من الكفر.
وَ تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ من اليهود، يُسارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ يبادرون الى المعصية و الظلم، وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ يأخذون من الرشاء على كتمان الحق. كَثِيراً مِنْهُمْ از بهر آن گفت كه: نه همه آن بودند كه در اثم و عدوان مسارعت نمودند، قومى آن كردند، و قومى شرم داشتند، و از آن وا ايستادند. رب العزة گفت: لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ بد چيزى است كه ايشان ميكنند كه در حكم رشوت ميستانند، و حرام ميخورند، و ظلم ميكنند. ربّانيان و احبار را عتاب كرد. ربّانيان علماء ترساياناند، و احبار علماء جهودان. ضحّاك گفت: در قرآن صعب تر از اين آيتى در خوف نيست، كه رب العزة آن كس كه منكر پيش گرفت و باك نداشت، و آن كس كه نهى نكرد و باز نزد، هر دو را ذمّ برابر كرد. گناهكاران و مرتكبان منكر را گفت: لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ، و تاركان نهى منكر را گفت: لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ.
و مصطفى (ص) گفت: «و الّذى نفسى بيده ليخرجنّ ناس من امّتى من قبورهم فى صورة القردة و الخنازير بما داهنوا اهل المعاصى و هم يستطيعون».
و أوحى اللَّه تعالى الى يوشع بن نون: انّى مهلك من قومك اربعين الفا من خيارهم، و ستين الفا من شرارهم. قال: يا رب هؤلاء الاشرار، فما بال الاخيار؟ قال: انّهم لم يغضبوا لغضبى، و كانوا يؤاكلونهم و يشاربونهم. و در آثار بيارند كه اللَّه تعالى دو فريشته فرستاد باهل شهرى تا آن قوم را هلاك كنند، و آن شهر را زير و زبر كنند. مردى را ديدند كه در نماز بود، ايشان بآسمان بحضرت عزّت باز شدند، تا اللَّه چه فرمايد. اللَّه گفت: بازگرديد و همه را هلاك كنيد، و آن مرد را نيز با ايشان هلاك كنيد، كه هرگز چون منكرى ديد از بهر ما روى ترش نكرد. و جمعى كودكان در ميان شهرى خروسى را گرفته بودند، و پرهاى وى ميكندند، و آن را تعذيب ميكردند. پيرى را ديدند در كنار ايشان كه آن را ميديد و نهى نميكرد و انكار نمىنمود، تا رب العزة آن قوم را عقوبت كرد، و آن شهر را بزمين فرو برد. اگر كسى پرسد چه فرق است ميان عمل و صنع؟ جواب آنست كه صنع فعلى بود كه در ضمن آرايش و نيكويى بود، و ازينجا گويند: ثوب صنيع، و فلان صنيعة فلان، اذا استخلصه على غيره، و صنع اللَّه لفلان اى احسن اليه.
پس صنع بكمالتر است از عمل، از بهر اين معنى ربّانيان و احبار را يصنعون گفت، و عامه مردم را يعملون، چندان كه ربانيان را بر عامه مردم فضل است صنع را بر عمل فضل است.
وَ قالَتِ الْيَهُودُ اين آيت در شأن جهودان فرو آمد فنحاص بن عازورا و اصحاب او، كه اللَّه ايشان را روزى فراوان و نعمت تمام داده بود. پس چون در اللَّه كافر گشتند، و مصطفى را دروغ زن گرفتند، و در نعمت اللَّه كفران آوردند، و ذلك فى قوله «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً»! ربّ العزة آن نعمت از ايشان واستد، و بروزگار قحط و نياز افتادند. اين فنحاص و اصحاب وى گفتند: «يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ» ممسكة عنّا الرزق، دست رازق بسته است و روزى باز گرفته، و اين كنايه از بخل است، يعنى كه بر ما بخيلى كند، و چنان كه پيش ازين روزى ميداد نمىدهد. اين همچنانست كه جاى ديگر گفت رسول خود را: «وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ» فتنفق دون الحق، «وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ» فوق الحق. و روا باشد كه بر معنى استفهام نهند يعنى: ايد اللَّه مغلولة عنّا حيث قتر الرزق علينا؟
رب العالمين ايشان را جواب داد: غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ اى امسكت عن الخيرات و قبضت عن الانبساط بالعطيّات. دست ايشان است كه از خيرات و عطيات فرو بسته است، كه هرگز ازيشان كسى را نبينى كه نفقه فراخ كند بر خويشتن يا بر كسى مگر اندكى. معنى ديگر غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ يعنى يوم القيامة. «إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ» جزاء اين كلمه كفر ايشان آنست كه فردا در قيامت غل آتشين بر گردن ايشان نهند، و دستهاى ايشان وا گردن بندند، وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بوعدوا من رحمة اللَّه، و عذبوا بالجزية فى الدنيا، و النّار فى العقبى. و اين سخن از جهودان بس عجب نيست پس از آنكه از ايشان حكايت مىباز كنند كه: «قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ»، و قال: إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ الاية. و عن ابن عباس قال: قال النبى (ص): «من لعن شيئا لم يكن للّعنة اهلا رجعت اللعنة على اليهود بلعنة اللَّه ايّاهم».
آن گه گفت جلّ جلاله: بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ اثبت اليد و نفى الغلّ. يد صفت را اثبات كرد و غلّ را نفى كرد، و اين ردّ است بر جهميان كه صفت را منكرند، و تأويل باطل نهادند. علماء سلف و ائمّه اهل سنت گفتند كه: آنچه جهودان گفتند يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ، «يد» راست گفتند، اما مغلولة دروغ گفتند، كه رب العزة ايشان را در غلّ دروغ زن كرد نه در يد، گفت: بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ. اين همچنانست كه قومى را گفت: «وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها». راست گفتند كه: وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا، اما دروغ گفتند كه: و اللَّه امرنا بها، كه رب العزة ايشان را درين دروغ زن كرد نه در آن، گفت: «قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ».
فصل
بدان كه مردم درين مسأله يد بر سه گروهاند: گروهى معتزلهاند و قدريه و اثنا عشريه رافضه. اينان گفتند: يد اللَّه يد قدرة و قوة و نعمة، و گروهى ديگر مجسمهاند كراميه و هشاميه. و هشاميه طائفهاى از رافضياناند، امام ايشان هشام بن الحكم، گفتند كه يد خدا يد جارحه است، و اين سخن روى بكفر دارد كه مصطفى (ص) گفت: «من شبه اللَّه بشيء من المخلوقين فقد كفر».
سيوم گروه علماء سنتاند و قدوه امت نقله اخبار و حمله آثار، گفتند: يد خدا يد صفت است، و يد ذات، ظاهر آن پذيرفته، و باطن تسليم كرده، و حقيقت آن در نايافته، و از راه چگونگى و تصرف و تأويل برخاسته، و تهمت بر خرد خويش نهاده، و اعتقاد كرده، كه از همنامى همسانى نيست، و بخيال گرد آن گشتن روى نيست، معلوم هست اما تخيل نيست، مسموع هست اما معقول نيست.
قومى گفتند يد يد قدرت است و نعمت، و اين محال است و باطل، كه رب العزة گفت: بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ، دو يد گفت باز گسترده و گشاده، و معلوم است كه قدرت يكى است نه دو، و نعمت نه خود يكى است كه بسيار است، لقوله تعالى: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها، و در قصه آدم گفت: ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ.
اگر معنى يد قدرت بودى ابليس را بودى كه گفتى: چنان كه آدم را بقدرت بيافريدى مرا نيز بقدرت بيافريدى، چه شرف دارد بر من؟ چون ابليس بجواب آن تفصيل با سخنى ديگر گشت، و فرق كرد ميان آتش و گل، گفت: أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ. معلوم گشت كه اين تخصيصى بود كه جز آدم را نبود، كه وى را بهر دويد صفت خويش آفريد و يد صفت حق بوى رسيد، و آن دو يد اينست كه گفت: بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ.
اهل تأويل گفتند: بَلْ يَداهُ يعنى رزقاه رزق موسّع و رزق مقتور، رزق حلال و رزق حرام، و اين تأويل محالست و باطل، كه رب العزة گفت: مَبْسُوطَتانِ، و معلومست كه رزق مقتور مبسوط نبود، و نيز گفت تعالى و تقدس: لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ، مقتضى تأويل آنست كه لما خلقت برزقى، و اين محض كفر باشد. و مصطفى (ص) گفته: «انّ المقسطين على منابر من نور عن يمين الرحمن، و كلتا يديه يمين».
هل يجوز أن يقال معناه عن رزق الرحمن، و كلتا رزقيه يمين! اين چنين سخن جز محال و باطل نبود. اگر گويند در لغت عرب سائغ است و روان يد بمعنى نعمت و قوت، گوئيم اين مسلّم است، اما در سياق سخن متكلّم پديد آيد كه معنى آن چيست. اگر گويد: لفلان عندى يد أكافيه، اينجا معلوم شود كه نعمت ميخواهد كه مكافات آن بشكر كنند، و اگر گويد: فلان لى يد و عضد و ناصر، دانيم كه معنى آن نصرت و تقويت و معونت است نه حقيقت يد. اما اگر گويد: ضربنى فلان بيده، و اعطانى الشيء بيده، و كتب لى بيده، هر عاقلى داند و دريابد كه اينجا نه نعمت ميخواهد كه دست ميخواهد، كه بدان نويسند، و بدان عطا دهند، و بدان زنند. و در لغت عرب گويند: بيد فلان امرى و مالى، بيده الطلاق و العتاق و الامر و ما اشبهه.
و هم ازين بابست آنچه در قرآن گفت: تَبارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ، و قوله: بِيَدِكَ الْخَيْرُ، قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ، و معلوم است كه اين طلاق و عتاق و امر و فضل و خير و ملك نه چيزيست كه بر دست نهاده است، امّا عرب در كسى جائز دارند اين كلمات و اين اضافت، كه خداوند دست بود و دست گيرنده در وى روا بود، نه بينى كه روا باشد كه گويند: بيد الساعة كذا، و بيد القرآن كذا، و بيد العذاب كذا، و بيد القرية كذا، از بهر آنكه يد بحقيقت از اينها درست نباشد، امّا لفظ بَيْنَ يَدَيْهِ بر هر دو افتد هم بر خداوندان دست و هم بر چيزها، كه آن را دست نبود، چنان كه گويى: بين يدى الساعة، و بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ، بين يدى كذا و كذا، از بهر آنكه معنى بين يديه امامه و قدامه باشد، اما بيد كذا و كذا الا خداوند دست را نگويند، و قرآن بلغت عرب فرو آمده است، هر چه در لغت عرب سائغ است و جائز، روا باشد كه بر وفق آن تفسير قرآن گويند، و هر چه در لغت عرب محال بود تفسير قرآن در آن روا نبود.
وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ اى من اليهود، ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً بانكارهم و تكذيبهم. كثيرا مفعولست، ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فاعل است، طغيانا و كفرا مفعول ثانى است. ميگويد: اين قرآن طغيان و كفر جهودان ميافزايد، چندان كه قرآن فرود آيد و بدان كافر ميشوند، ايشان را كفر و طغيان ميافزايد. وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ يعنى بين اليهود و النصارى. ميان جهودان و ترسايان عداوت افكنديم، هرگز هيچ جهود ترسايان را دوست ندارد و نه هيچ ترسا جهودان را.
جهود مذهب ترسايان در عبادت مسيح دشمن دارد، و ترسا مذهب جهودان در كافر شدن مسيح دشمن دارد. اين همچنانست كه گفت. «تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى». آن گه گفت: إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ تا روز رستاخيز اين عداوت خواهد بود، و اين دليل است كه مذهب جهودى و ترسايى تا بقيامت پيوسته خواهد بود.
كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ اى كلّما اجمعوا امرهم على حرب رسول اللَّه (ص) فرق اللَّه جمعهم، و أفسد تدبيرهم. اين دليل است كه دين اسلام بر همه دنيا غالب است و قاهر، و كيد دشمن آن باطل، و علم آن هميشه ظاهر، چنان كه جاى ديگر گفت: لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ، وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً يجتهدون فى رفع الاسلام و محو ذكر النبى (ص) من كتبهم، وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ يعنى اليهود.
النوبة الثالثة
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً الاية هر كه مسلمان است بار احكام اسلام بر وى نه گران است. هر كه صاحب دين است شعار دين بر دل وى شيرين است. موحد را نعمت توحيد شاهد دل و ديده و جانست. مؤمن پيوسته بر درگاه خدمت بسته ميان است. هر طينتى را دولتى است، و هر فطرتى را خدمتى است، و هر كسى را منزلتى. عباد الرحمن ديگرند و عبيد الشيطان ديگر. مقبولان حضرت ديگرند و مطرودان قطيعت ديگر. يكى در حضرت راز ببانگ نماز شاد شود، و چون گل بر بار بشكفد، پيوسته منتظر آن نشسته، و از بيم فوت آن بگداخته! درويشى را ديدند بر پاى ايستاده، و سر در انتظار فرو برده، گفتند: اى درويش آن چيست كه در انتظار وى چنين فرو شدهاى؟ گفت: طهارت كردهام و وقت راز درآمده، انتظار بانگ نماز ميكنم.
اين چنين كس را برابر كى بود با آن كس كه از شربت كفر و معصيت چنان مست شده باشد كه فرق نكند ميان بانگ نماز و بانگ رود و ناى، و وصف الحال و قصه ايشان اينكه رب العالمين گفت: وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً.
حكايت كنند كه پيرى جايى ميگذشت. كسى بانگ نماز ميگفت. آن پير جواب وى ميداد كه و الطعنة و اللعنة، پارهاى فراتر شد. سگى بانگ ميكرد، و جواب وى تسبيح و تهليل ميگفت پير را گفتند: اين چيست؟ جواب مؤذن را چنان و جواب سگ چنين؟! پير گفت: آن مؤذّن مبتدع است، اعتقاد وى پاك نيست، و دين وى راست نيست، بانگ نماز و ديگر بانگها را بنزديك وى فرق نيست، ازين جهت او را جواب چنان دادم، و از سگ نه بانگ سگ شنيدم كه تسبيح شنيدم. بحكم اين آيت كه رب العزة گفت: وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ.
و فى قصّة المعراج أن رسول اللَّه (ص) قال: «فلمّا انتهينا الى الحجاب، خرج ملك من وراء الحجاب، فقلت لجبرئيل من هذا الملك؟ فقال: و الذى اكرمك بالنبوة ما رأيته قبل ساعتى هذه. ثمّ قال الملك: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر، فنودى من وراء الحجاب: صدق عبدى انا اللَّه اكبر. فقال الملك: اشهد ان لا اله الا اللَّه، فنودى من وراء الحجاب: صدق عبدى انا اللَّه لا اله الا انا. فقال الملك اشهد أنّ محمدا رسول اللَّه، فنودى: صدق عبدى، انا ارسلت محمدا رسولا. فقال الملك: حىّ على الصلاة، فنودى: صدق عبدى، و دعا الىّ عبادى. فقال الملك: حىّ على الفلاح، فنودى: صدق عبدى، افلح من واظب عليها. فقال رسول اللَّه: فحينئذ اكمل اللَّه تعالى لى الشرف على الاولين و الآخرين.
و روى ابو هريرة انّ النبى (ص) قال: «اذا قال المؤذن: اللَّه اكبر، غلقت ابواب النّيران السبعة، و اذا قال: اشهد ان لا اله الّا اللَّه، فتحت ابواب الجنان الثمانية، و إذا قال: اشهد ان محمدا رسول اللَّه، اشرفت الحور العين، و اذا قال: حىّ على الصلاة تدلّت ثمار الجنة، و اذا قال: حىّ على الفلاح، قالت الملائكة: افلحت و أفلح من اجابك، و اذا قال: اللَّه اكبر، قالت الملائكة: كبرت كبيرا و عظمت عظيما، و اذا قال: لا اله الا اللَّه، قال اللَّه تعالى: بها حرمت بدنك و بدن من اجابك على النار.
و روى ابو سعيد عن النبى (ص) قال: «اذا كان يوم القيامة جىء بكراسىّ من ذهب مشبكة بالدر و الياقوت، ثم ينادى المنادى: اين من كان يشهد فى كل يوم و ليلة خمس مرات ان لا اله الا اللَّه و أنّ محمدا رسول اللَّه، فيقوم المؤذنون و هم اطول الناس اعناقا، فيقولون: نحن هم، فيقال لهم: اجلسوا على الكراسى حتى يفرغ الناس من الحساب، فانّه لا خوف عليكم و لا انتم تحزنون.
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا الاية اى محمد آن بيگانگان را بگو كه بر ما چه عيب مينهيد و چه طعن كنيد، مگر كه عيب ميشمريد آنچه ما بغيب ايمان داديم، و كارها بحق تفويض كرديم، و ناديده و نادر يافته بجان و دل بپذيرفتيم! ما اين كرديم و شما نافرمان گشتيد و سر كشيديد، و خويشتن را از ربقه بندگى بيرون برديد. عيب هم بر شما است، و طعن در شما است، كه بر شما غضب و لعنت خداست، ابعدكم عن نعت التخصيص و أضلّكم و منعكم عن وصف التقريب و طردكم.
لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ بارى ايشان كه ربانياناند و احبار، در ميان شما اخيار، بدانش مخصوصاند و بدريافت موصوف، چرا نادانان را باز نزنند، و بدانش خويش لهيب آتش جهل ايشان به ننشانند. ويل لمن لا يعمل مرّة، و ويل لمن يعلم و لا يعمل الف مرّات.
فائدة علم آنست و طريق عالم چنان است كه بر زبان نصيحت راند، و در دل همت دارد، تا جاهل را از جهل و عاصى را از معصيت باز دارد، و بيراه را براه باز آرد.
چون اين نباشد ثمره علم كجا پيدا آيد، و شرف علم چون پديد آيد! و آنجا كه اين معنى نبود لا جرم ربّ العزة هر دو را در ذمّ فراهم كرد، آن نادان بد كردار و آن داناى خاموش، آن را گفت: لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ، و اين را گفت: لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ.
وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ الآية اگر موحّدان و سنّيان بنادانى يكديگر را روزى غيبت كنند، يا زبان طعن در يكديگر كشند، پس از آنكه در راه توحيد راست روند، و تسليم پيشه كنند، اميد قوى است كه آن را در گذارند و عفو كنند چنان كه آن پير طريقت گفت: «در توحيد تسليم كوش، هر چه از عقل فرو رود باك نيست.
در خدمت سنت كوش، هر چه از معاملت فرو شود باك نيست. در زهد فراغت كوش، اگر گنج قارون در دست تو است باك نيست. از مولى مولى جوى، از هر كه باز مانى باك نيست».
اما صعب و منكر آنست كه در آفريدگار منزه مقدس سخن گويد بناسزا، و آنچه مخلوق را عيب شمرند بر خالق بندد، چنان كه آن بيگانگان گفتند: يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ.
و در اخبار بيارند كه: روز قيامت قومى را از عاصيان امت احمد بدر دوزخ آرند، و ايشان را توقف فرمايند. فريشتگان بر ايشان حلقه كنند و ايشان را ملامت كنند، گويند: اى بيچارگان و اى ناپاكان! چه ظنّ برديد كه در كار دين سستى كرديد، و معصيت آورديد، ما كه فريشتگانيم و بقوت و عظمت جايى رسيديم كه اگر فرمايد هفت آسمان و هفت زمين بيك لقمه فرو بريم، باين همه يك چشم زخم زهره نداشتيم كه نافرمانى كرديم، و شما با ضعف خويش چندان جفا و معصيت كرديد، و تا در اين سخن باشند قومى از كافران در ميان ايشان افتند. عاصيان اهل توحيد چون كافران را بينند، در ايشان افتند، همى زنند، و بدندانشان همى خايند، و ميگويند: اينان خداى را ناسزا گفتند، و بوحدانيت وى اقرار ندادند و سر كشيدند. فرمان آيد از رب العزة بفريشتگان كه دست از اين قوم بداريد، و به بهشت فرستيد، كه هر چند كه عاصياناند، بجان و دل در مهر و دوستى ما مرداناند. اگر كردار بد داشتند مهر و محبت ما بر دل داشتند، جفاء ايشان بوفا بدل كرديم، و قلم عفو بر جريده جريمه ايشان كشيديم.
بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ
عن ابى هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «يد اللَّه ملاى، لا يغيضها نفقه سخاء الليل و النهار، أ رأيتم ما انفق منذ خلق السماوات و الارض فانّه لم ينقص ما فى يديه، و كان عرشه على الماء و بيده الميزان يخفض و يرفع».
و عن ابى موسى الاشعرى قال: قال رسول اللَّه (ص): «انّ اللَّه تعالى باسط يده لمسيئي الليل ليتوب بالنهار، و لمسيئي النهار ليتوب بالليل، حتى تطلع الشمس من مغربها».
و قال (ص): «ينزل اللَّه عز و جل فيقول: من يدعونى فأجيبه؟ ثم يبسط يديه فيقول: من يقرض غير عدوم و لا ظلوم».
۱۰ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتابِ آمَنُوا و اگر خوانندگان تورات بگرويدندى وَ اتَّقَوْا و از خشم و عذاب خدا بپرهيزيدندى لَكَفَّرْنا عَنْهُمْ ما بسترديمى از ايشان و بپوشيديمى سَيِّئاتِهِمْ بدها و گناهان ايشان وَ لَأَدْخَلْناهُمْ و ما درآورديمى ايشان را جَنَّاتِ النَّعِيمِ (۶۵) در بهشتهاى ناز.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ و اگر ايشان تورات بپاى دارندى، وَ الْإِنْجِيلَ و اهل انجيل انجيل را، وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ و آنچه بديشان فرو فرستادند از خداى ايشان لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ از زير خود بخوردندى، وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ و از زير پاى خويش بخوردندى. مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ از ايشان گروهى است ميانه و بچم نه بد، وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ و فراوانى از ايشان، ساءَ ما يَعْمَلُونَ (۶۶) بدا آنچه ايشان ميكنند.
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ اى پيغامبر فرستاده! بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ميرسان آنچه فرو فرستاده آمد بتو از خداوند تو، وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ و اگر نرسانى فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ همچنانست كه هيچ چيز از پيغامهاى وى نرسانده باشى، وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ و اللَّه نگه دارد ترا از مردمان، إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ (۶۷) كه اللَّه راهنماى ايشان نيست كه در علم وى كفر را اند.
قُلْ گوى يا أَهْلَ الْكِتابِ اى كتاب داران من و خوانندگان آن، لَسْتُمْ عَلى شَيْءٍ بر هيچ چيز نيستيد، حَتَّى تُقِيمُوا التَّوْراةَ تا آن گه كه بپاى داريد تورات را، وَ الْإِنْجِيلَ و انجيل را، وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ و شما كه اهل قرآنايد قرآن را وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ و فراوانى را از ايشان بخواهد افزود، ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ آنچه فرو فرستاده آمد بتو از خداوند تو، طُغْياناً وَ كُفْراً گران كارى و كفر، فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ (۶۸) نگر تا اندوهگن نباشى بر گروه ناگرويدگان.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا اينان كه بگرويدند وَ الَّذِينَ هادُوا و ايشان كه جهود شدند، وَ الصَّابِئُونَ و اينان كه ميان دو ديناند، وَ النَّصارى و ترسايان، مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ هر كه از اينان بخداى بگرويد، وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ و بروز رستاخيز، وَ عَمِلَ صالِحاً و كار نيك كرد، فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ بر ايشان بيم نيست،، وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (۶۹) و نه اندوهگن باشند هرگز.
لَقَدْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ پيمان ستديم از بنى اسرائيل، وَ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمْ رُسُلًا و بايشان فرستاديم رسولانى، كُلَّما جاءَهُمْ رَسُولٌ هر گه كه بايشان آمد فرستاده، بِما لا تَهْوى أَنْفُسُهُمْ بچيزى كه ايشان در آن ناكام بودى و با نبايست، فَرِيقاً كَذَّبُوا گروهى را از فرستادگان دروغ زن گرفتند، وَ فَرِيقاً يَقْتُلُونَ (۷۰) و گروهى را ميكشند.
وَ حَسِبُوا و چنان پنداشتند أَلَّا تَكُونَ فِتْنَةٌ كه ايشان را آزمايش نخواهد بود، فَعَمُوا وَ صَمُّوا تا كور شدند و كر شدند، ثُمَّ تابَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ آن گه اللَّه ايشان را با خود خواند، و آگاهى داد و قومى را توبت داد ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا كَثِيرٌ مِنْهُمْ باز كور شدند و كر فراوانى از ايشان وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ (۷۱) و اللَّه بينا است بآنچه مىكنند.
النوبة الثانية
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتابِ آمَنُوا يعنى بمحمد (ص)، وَ اتَّقَوْا اليهودية و النصرانية، ميگويد: اگر جهودان و ترسايان ايمان آوردندى، و رسالت وى را تصديق كردندى، و از جهودى و ترسايى بپرهيزيدندى، ما آن جهودى و ترسايى بسترديمى، و باسلام بپوشيديمى، چنان كه گويى خود هرگز جهود و ترسا نبودهاند. و معنى تكفير همين است يعنى سيّئات بحسنات بپوشند و چنان انگارند كه خود سيّئات نكردند. از اينجا گفت مصطفى (ص): «التّائب من الذنب كمن لا ذنب له،».
آن گه گفت: وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنَّاتِ النَّعِيمِ بآن تكفير قناعت نكنيم كه وى را بجنات النعيم درآريم. جنّات النعيم يك بهشت است از بهشتهاى هفتگانه، كه رب العزة براى مؤمنان آفريده.
روايت كنند از ابن عباس كه گفت: «خلق اللَّه الجنان يوم خلقها فضلى بعضها على بعض، و هى سبع جنان: دار الجلال و دار السّلام و جنّة عدن، و هى قصبة الجنّة و هى مشرفة على الجنان كلها، و جنة المأوى و جنة الخلد و جنة الفردوس و جنّات النعيم. امّا دار الجلال خلقها اللَّه من النور كلها مدائنها و قصورها و بيوتها و ابوابها و جميع اصناف ما فيها من الثّمار المتدلّية و الانهار المطردة و الاشجار النّاضرة و الرّياحين العبقة و الانوار الزّاهرة و الازواج المطهّرة. و خلق دار السلام من الياقوت الاحمر كلها ازواجها و خدمها و آنيتها و اشربتها و قصورها و خيامها و جميع ما فيها. و خلق جنة عدن من زبرجد كلها على هذه الصفة. و خلق جنة المأوى من الذهب الاحمر بجميع ما فيها على هذه الصفة. و خلق جنة الخلد من الفضة البيضاء بجميع ما فيها. و خلق جنّة الفردوس من اللؤلؤ بجميع ما فيها. و خلق جنات النعيم من الزمرّد بجميع ما فيها. و الجنان كلّها مائة درجة، ما بين الدرجتين مسيرة خمس مائة عام».
رب العزة جلّ جلاله اين بهشتها را از بهر مؤمنان آفريده و ساخته و پرداخته، و در بعضى اخبار آوردهاند كه بدوازده ماه بيافريد، و اگر خواستى بيك طرفة العين بيافريدى، و بروايتى روز پنجشنبه آفريد، و بروايتى روز آدينه. و درست آنست كه اين بهشتها بالاى هفت آسماناند، آنجا كه عرش مجيد است در هواى آخرت، و رسول خدا شب معراج در آن شده و بعضى غرفهها و قصرها ديده و نشان داده.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ اين آيت جواب آن تنگى روزى است بر ايشان، و جواب آن حال كه ايشان را در آن قحط بودى. ميگويد: اگر اهل تورات تورات را، و اهل انجيل انجيل را، و اهل قرآن قرآن را بپاى دارندى و بحق كردار آن برسيدندى، لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ يعنى من بركات السّماء و هو المطر، وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وطئوه من امر الدنيا اى ما عجّل لهم. رب العالمين جل جلاله در اين آيت ايمان و تقوى و طاعت اللَّه بر وفق كتاب و سنّت سبب فراخى روزى و توانگرى كرد، و نظيره قوله: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ، و قوله: اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً. يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً الاية. ثمّ استثنى طائفة، فقال: مِنْهُمْ يعنى من اهل الكتاب، أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ اى جماعة مؤمنة عادلة فى القول و العمل. و الاقتصاد هو الاعتدال فى القول و العمل من غير غلوّ و لا تقصير، و اصله القصد.
وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ اى بئس ما يعملون ممّن لم يسلم.
گفتهاند كه: اين امّت مقتصده چهل و هشت كس بودهاند: نجاشى و اصحاب وى، بحيراء راهب و اصحاب وى، سلمان فارسى و اصحاب وى، عبد اللَّه سلام و اصحاب وى و رهطى از شام. ايشاناند كه رب العالمين بر ايشان نواخت خود نهاده و ستوده، و بعدل و راستى صفت كرده. و آن قوم ديگر كه مسلمان نبودند، و ببد كردارى ايشان را ياد كرد و گفت: ساءَ ما يَعْمَلُونَ كعب اشرف بود و كعب اسيد و مالك بن اضيف و ابو ياسر و حيى بن اخطب و اهل روم.
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ مفسّران گفتند كه رسول خدا از غائله مشركان و جهودان ايمن نبود، و از كرد بد و مكر ايشان مىانديشيد و باين سبب عيب دين ايشان و سبّ بتان و طعن كردن در ايشان مجاهره نميكرد، و نيز آيت آمده بود: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ، و اين پيش فتح مكّه و بسط اسلام بود، پس چون فتح مكّه برآمد، و اسلام قوى گشت، و مسلمانان انبوه گشتند، رب العالمين جلّ جلاله بفرمود تا اظهار تبليغ رسالت كند، و معايب بتان هيچ بازنگيرد، و از كافران نترسد، گفت: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ اى اظهر تبليغه، لقوله تعالى: فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ.
پس رسول (ص) گفت: «يا ربّ كيف اصنع و أنا واحد، اخاف ان يجتمعوا علىّ»! فأنزل اللَّه تعالى: وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ.
در اين سخن نوعى تهديد است، ميگويد: مراقبت ايشان بكن، و از آنچه بتو فرو فرستاديم هيچ چيز بازمگير نارسانيده، كه اگر بعضى نرسانى همچنانست كه هيچ نرسانيدى، شيخ طبرسى در تفسير مجمع البيان ذيل همين آيه گويد: بنا بروايات مشهورى كه از ابى جعفر و ابى عبد اللَّه عليهما السلام نقل شده است خداوند بحضرت محمد (ص) امر كرد كه حضرت على (ع) را بولايت نصب كند و بمردم اعلام نمايد، ولى رسول خدا ميترسيد كه مردم او را بجانب دارى از پسر عموى خود متهم كنند و بطعنه برخيزند، پس خداوند آيه يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ... را بوى وحى كرد و او را باعلام ولايت تشجيع نمود، و حضرت روز غدير خم دست على (ع) را گرفت و گفت: «من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه».
كقوله تعالى: نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ. اخبر انّ كفر هم بالبعض محبط للايمان بالبعض. در اين آيت ابطال مذهب گروهى است كه گفتند: رسول خدا در بعضى وحى كتمان كرد از جهت تقيت، و عايشه گفت: من حدّثك ان محمدا (ص) كتم شيئا من الوحى فقد كذب، و اللَّه عز و جل يقول: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ ازال عز و جل التوهّم ان النبى (ص) كتم شيئا من الوحى للتقية.