قرآن کریمبه زبان فارسی

۵ سورة المائدة مدنية (بخش ۳)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

قومى گفتند: اين آيت در معنى جهاد و قتال مشركان آمد كه رسول خدا در بعضى اوقات حثّ بر جهاد كمتر ميكرد، بسبب آنكه گروهى منافقان در آن كراهيت مينمودند، و كسلانى ميكردند، رب العزة در قصه ايشان گفت: فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ وَ ذُكِرَ فِيهَا الْقِتالُ الاية. پس چون رسول اللَّه در حثّ جهاد سستى نمود خداى تعالى آيت فرستاد كه: بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ يعنى فى امر الجهاد، وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ. قومى گفتند اين در قصه تخيير زنان مصطفى فرو آمد كه چون آيت تخيير آمد رسول خدا بر زنان عرضه نميكرد از بيم آنكه ايشان دنيا اختيار كنند و ندانند. پس رب العالمين آيت فرستاد كه: بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فى تخييرهن، و قيل: نزلت فى امر زينب بنت جحش و نكاحها، و قيل: نزلت فى قصة اليهود، اى: بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ من الرجم و القصاص، و قيل: نزلت فى على بن ابى طالب اى: بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فى فضل على بن ابى طالب.

چون اين آيت فرو آمد براء عازب ميگويد كه از حجّة الوداع باز گشته بوديم. رسول خدا و ياران در موضعى فرو آمدند كه آن را غدير خم ميگفتند. آنجا بزير درخت فرو آمدند، و رسول بفرمود تا ندا كردند كه: الصلاة جامعة، و رسول خدا دست على (ع) گرفت، و گفت: «ا لست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟» فقالوا: بلى يا رسول اللَّه.

قال: «الست اولى بكلّ مؤمن من نفسه؟» قالوا: بلى. قال: «هذا مولى من انا مولاه.

اللّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه». قال: فلقيه عمر فقال هنيئا لك يا ابن ابى طالب اصبحت و امسيت مولى كل مؤمن و مؤمنة.

نافع و ابن عامر و عاصم بروايت ابو بكر «رسالاته» بلفظ جمع خوانند. باقى قرّا «رسالته» خوانند بلفظ واحد.

وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ انس مالك گفت: رسول خدا را روزگارى پاسبانى ميكردند، گفتا و از عائشه شنيدم كه: شبى با رسول بودم، و رسول را خواب نمى‏گرفت، گفتم يا رسول اللَّه ما شأنك؟ چه رسيد ترا كه نمى‏خسبى؟ گفت: «الا رجل صالح يحرسنى الليلة»؟

مردى صالح نباشد كه امشب مرا پاسبانى كند؟

گفتا در آن سخن بوديم كه آواز سلاح شنيديم. رسول گفت: «من هذا»؟

كيستند اينان كه سلاح دارند؟ جواب دادند كه ماايم سعد بن ابى وقاص و حذيفه، آمده‏ايم تا ترا پاسبانى كنيم. پس رسول خدا بخفت چنان كه غطيط وى مى‏شنيديم، گفتا: و در آن حال اين آيت فرو آمد: وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ. رسول خدا در آن خيمه بود از اديم ساخته، سر بدر فرا كرد، و گفت: «انصرفوا ايها الناس! فقد عصمنى اللَّه، فلا ابالى من نصرنى و من خذلنى».

و روايت كنند از ابو هريره كه گفت: رسول خدا ببعضى غزاها بمنزلى فرو آمد در سايه درختى، و شمشير كه داشت از شاخ آن درخت بياويخت. اعرابيى جلف فرا رسيد. رسول را خالى ديد، و شمشير از درخت آويخته. شمشير برداشت و قصد رسول خدا كرد، و رسول خفته. چون فرا نزديك وى شد رسول از خواب درآمد. اعرابى گفت: من يمنعك منّى؟ آن كيست كه اين ساعت ترا حمايت كند و مرا از تو باز دارد؟

رسول گفت: خدا مرا از تو نگه دارد. دست اعرابى ناگاه بلرزه افتاد، و شمشير از دست‏ وى بيفتاد، و سر خويش بر آن درخت همى زد تا دماغ وى همه بيرون افتاد، و هلاك گشت. رب العالمين بر وفق آن آيت فرستاد كه: وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ.

اگر كسى گويد كه كافران رسول خدا را مى‏رنجانيدند پيوسته، كه دندان رباعيه وى مى‏شكستند، و پيشانى وى مجروح ميكردند، و اين منافى عصمت است.

جواب آنست كه اين همه پيش از آن بوده كه اين آيت آمد. رب العزة خواست كه بدايت كار مصطفى با رنج و بلا و اذى دشمن بود، چنان كه ديگر پيغامبران را بوده، و مصطفى در آن صبر كند، چنان كه ايشان كرده‏اند، پس از آنكه اين آيت آمد: وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ اللَّه او را معصوم داشت از دشمنان، و كرامت و شرف وى پيدا كرد، و كس را از ايشان بر وى دست نبود، و هيچ اذى از ايشان بوى نرسيد. إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ اى لا يهديهم الرشد و هم كافرون، و قيل لا يجعلهم مهتدين و قد كتب عليهم انّهم كافرون.

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ حَتَّى تُقِيمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ گفته‏اند كه: در قرآن هيچ آيت نيست صعب‏تر از اينكه ميگويد: شما بر هيچ چيز نيستيد از كار دين، و هيچ بدست نداريد، تا آن گه كه عمل كنيد در آنچه در تورات است شما كه اهل تورات‏يد، و عمل كنيد در آنچه در انجيل است شما كه اهل انجيل‏ايد، و عمل كنيد در آنچه در قرآنست شما كه اهل قرآن‏ايد. وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ يعنى كفار هم، ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً، يقول: اذا لم يؤمنوا زادهم كفرهم بما انزل اليك من ربك طغيانا الى طغيانهم، و كفرا الى كفرهم. فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ اين نه نهى است از حزن، كه اين در قدرت آدمى خود نيايد، ليكن تسليت مصطفى و نهى از تعرض حزن.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ وَ النَّصارى‏ سبق تفسيره.

مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً آمن اليهود من يهوديته، و النصرانى من نصرانيته و الصابئ من صابئيته، و المنافق من نفاقه، فآمنوا بالبعث من بعد الموت، فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ حين يخاف اهل النار، وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ حين يحزن اهل النار.

اگر كسى گويد: چه فرق است ميان فعل و عمل؟ جواب آنست كه اين فعل احداث چيزى است و در وجود آوردن پس از آنكه نبود، و عمل آنست كه در آن چيز حادثى فرا ديد آرد كه بآن متغير گردد. اگر كسى گويد: فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ چون متصور بود و اهوال رستاخيز ناچار بايشان گذر كند؟ جواب آنست كه هر چند هول قيامت بايشان گذرد امّا عارض بود نه پاينده، كه عاقبت آن نجات و نعيم ابد بود، و ازينجاست كه گفت: «لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ» فزع اكبر عذاب قطيعت است؟

حزن دائم، و ايشان را آن نبود.

لَقَدْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ كلّ نبى بعثه اللَّه الى قوم فآمنوا فذلك اخذ ميثاقهم، وَ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمْ رُسُلًا يعنى الى اليهود، كُلَّما جاءَهُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ اهواءهم التي هم عليها فَرِيقاً كَذَّبُوا مثل عيسى و محمّد عليهما السلام، وَ فَرِيقاً يَقْتُلُونَ مثل زكريا و يحيى: تكذيب، جهودان و ترسايان هر دو كردند، و قتل جز فعل جهودان نبود. ابن كيسان گفت: پيغامبران مرسل دو گروه بودند: گروهى اصحاب كتب و شرايع، چون نوح و ابراهيم و داود و سليمان و عيسى و محمّد، هرگز هيچ بيگانه را بر قتل و أسر ايشان دست نبود، و گروه ديگر نه اصحاب كتب و شرايع بودند، بلكه امر معروف و نهى منكر كردند. دشمنان را بر قتل ايشان دست بود همچون يحيى و زكريا و امثال ايشان، كه در عهد ايشان بيك روز هفتاد پيغامبر كشته شدند بدست جهودان، و در خبر است كه «ثم يقوم سوق بقلهم من آخر النّهار».

وَ حَسِبُوا أَلَّا تَكُونَ فِتْنَةٌ قرأ اهل البصرة و حمزة و الكسائى: «الا تكون» بضم النون، على معنى انه لا تكون فتنة. الفتنة الابتلاء و الاختبار، يقول: ظنّوا ان لا يبتلوا و لا يعذبهم اللَّه. جهودان پس مرگ موسى (ع) در زمانى متطاول كه پيغامبرى ديگر نيامده بود چنان دانستند و پنداشتند كه ايشان را فرو گذاشتند، و به پيغامبرى ديگر ايشان را بنخواهند آزمود تا استوار گيرند يا نه. پس اللَّه تعالى عيسى را بايشان فرستاد. قومى بعيسى باز كافر شدند، و كور و كر گشتند، يعنى بآنچه شنيدند عمل نكردند تا هم چنان بود كه نشنيدند و نديدند چون كوران و كران. پس چون عيسى را بآسمان بردند، تابَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ اى ارسل اليهم محمدا (ص) يعلّمهم ان اللَّه قد تاب عليهم ان آمنوا و صدّقوا. مصطفى را پس از آن بايشان فرستادند، و ايشان را خبر داد كه اگر ايمان آريد و تصديق كنيد اللَّه شما را توبت داد و باز پذيرفت. ايشان هم تصديق نكردند، و فراوانى از ايشان كافر شدند، و باز كور و كر شدند، عَمُوا وَ صَمُّوا اذ كفروا بعيسى، ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا اذ كفروا بمحمّد (ص)، وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ فى تعاميهم و تصاممهم.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا الآية اين آيت از روى اشارت بيان فضيلت امت محمد است و شرف ايشان بر اهل كتاب، از بهر آنكه رب العالمين مغفرت ايشان بر تقوى بست، و تقوى در مغفرت و رحمت شرط كرد. مقتضى دليل خطاب آنست كه هر كرا تقوى نيست وى را مغفرت نيست. باز در حق امت گفت: «هُوَ أَهْلُ التَّقْوى‏ وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ» يعنى اهل ان يتقى، فان تركتم التقوى فهو اهل لان يغفر. ميگويد: اوست جل جلاله سزاى آنكه از وى ترسند، و در بندگى او تقوى پيش گيرند. پس اگر تقوى نبود او سزاى آنست كه بيامرزد بفضل خويش و رحمت خويش. اينست سزاى خداوندى و مهربانى و بنده نوازى. آنچه كند بسزاى خود كند نه باستحقاق بنده.

در بعضى كتب خداست: «عبدى! انت العوّاد الى الذنوب، و أنا العواد الى المغفرة، لتعلم انا انا و انت انت، «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ»، و نيز جاى ديگر در حق اين امت گفت: «فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ» ظالم را كه تقوى نيست و سابق كه در عين تقوى است هر دو در يك نظام آورد، و بابتداء آيت رقم اصطفائيت كشيد كه: اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا، و در آخر آيت جَنَّاتِ عَدْنٍ كرامت كرد، گفت: جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها تا بدانى كه خداى را در حق امت محمد چه عنايت است، و ايشان را بنزديك وى چه كرامت! وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ الاية لو سلكوا سبيل الطاعة لوسّعنا عليهم اسباب المعيشة حتى لو ضربوا يمنة ما لقوا غير اليمن، و ان ذهبوا يسرة ما وجدوا الا اليسر. عجب آنست كه عالميان پيوسته در بند روزى فراخ‏اند، و در آرزوى حظوظ دنيا، و آن گه راه تحصيل آن نمى‏دانند، و بتهيئت اسباب آن راه نمى‏برند، و رب العالمين درين آيت ارشاد ميكند، و راه آن مى‏نمايد، ميگويد: اگر ميخواهى كه نواخت و نعمت ما روزى فراخ از بالا و نشيب و از راست و چپ روى بتو نهد تو روى بطاعت ما آر، و تقوى پيشه كن. تو روى در كار و فرمان ما آر، تا ما كار تو راست كنيم: «من كان للَّه كان اللَّه له، من انقطع الى اللَّه كفاه اللَّه كل مؤنة، و رزقه من حيث لا يحتسب.»

همانست كه رب العزة گفت جل جلاله: وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ، جاى ديگر گفت: وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ.

يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ از ندائهاى مصطفى در قرآن اين شريف‏تر است، كه بنام رسالت باز خواند، و درجه نام رسالت در شرف مه از نام نبوت است. رسالت قومى راست على الخصوص در ميان انبيا. هيچ رسول نيست كه نه نبى است اما بسى نبى باشد كه وى رسول نبود، چنان كه انبيا را بر اوليا شرف است رسولان را بر انبيا شرف است. نبوّت آنست كه وحى حق جل جلاله بوى پيوست.

رسالت آنست كه آن وحى پاك بخلق گزارد. پس آن وحى دو قسم گشت: يكى بيان احكام شريعت و حلال و حرام، ديگر ذكر اسرار محبّت و حديث دل و دل آرام.

جبرئيل هر گه كه بيان شريعت را آمدى بصورت بشر آمدى، و حديث دل در ميان نبودى، گفت: هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ، أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى‏ عَلَيْهِمْ؟! يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ يا محمّد احكام شرايع دين بخلق رسان، و هيچ وامگير، كه آن نصيب ايشان است، اما حقائق رسالت و اسرار محبت نه بر اندازه طاقت ايشان است، كه آن مشرب خاص تو است، ما چنان كه بدل تو بايد رسانيد خود رسانيم، پس جبرئيل فرو آمدى روحانى نه بر صورت بشر، همى بدل پيوستى، و آن راز و ناز با دل وى بگفتى، فذلك قوله تعالى: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى‏ قَلْبِكَ»، و براى اين گفت: «اوتيت القرآن و مثله معه». چندان كه از عالم نبوّت بزبان رسالت با شما بگفتيم، از عالم حقيقت بزبان وحى با ما بگفتند، و بودى كه از وراء عالم رسالت بى‏واسطه جبرئيل سر وى از غيب شربتى يافتى، مست آن شربت گشتى، گفتى: «لى مع اللَّه وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل». از خود قدمى فراتر نهادى، گفتى: «لست كأحدكم، اظل عند ربى و يطعمنى و يسقينى». او سيد صلوات اللَّه و سلامه عليه همه دل بود، و آن دل همه سر بود، و آن سر همه وحى بود، و كس را بر آن اطلاع نبود، و چنان كه وى بود حق او را بكس ننمود.

اى ماه برآمدى و تابان گشتىگرد فلك خويش خرامان گشتى
چون دانستى برابر جان گشتىناگاه فرو شدى و پنهان گشتى.

يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ انى اغفر للعصاة و لا ابالى، و اردّ المطيعين من شئت و لا ابالى. وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ مردى بود از بنى هاشم نام وى ركام، و در عرب از وى جاهل‏تر و در قتل و قتال مردانه‏تر كس نبود. رسول خدا را صعب دشمن داشتى، و او را بد گفتى، و مسكن وى در بعضى از آن واديهاى مدينه بود. گوسفندان داشت و شبانى كردى. رسول خدا روزى از خانه عائشه بيرون آمد. روى بصحرا نهاد، و تنها ميرفت، تا بآن وادى رسيد كه ركام در آن مسكن داشت. ركام چون مصطفى را ديد با خود گفت: ظفر يافتم و همين ساعت خلق را ازو باز رهانم. فرا پيش آمد و گفت: يا محمد آن تويى كه لات و عزى را دشنام دهى، و دعوت بديگر خداى ميكنى؟ رسول گفت: آرى من ميگويم كه لات و عزى باطل است، و معبود خلق خداى آسمانست. و اين ركام مردى بود كه در همه عرب هيچ كس بمصارعت دست وى نداشتى، و با وى برنيامدى. گفت: يا محمّد بيا تا دستى بر آزمائيم در مصارعت. من لات و عزى بيارى گيرم و تو اله عزيز خود بيارى گير، تا خود كرا دست بود. پس اگر تو مرا بيفكنى ده سر گوسفند از اين خيار گله خويش بتو دادم. اين عهد بستند. رسول خدا بسرّ در اللَّه زاريد كه: خداوندا! مرا برين دشمن نصرت ده. دست فراهم دادند، و رسول خدا ركام را بيفكند، و بر سينه وى نشست. ركام گفت: يا محمد اين نه تو كردى كه اله عزيز تو كرد، كه او را خواندى و بيارى گرفتى، و لات و عزى مرا خوار كردند و يارى ندادند. رسول خدا از سينه وى برخاست. ديگر باره گفت: اى محمّد يك بار ديگر برآزمائيم. اگر مرا بيفكنى ده گوسفند ديگر بتو دهم. رسول او را گرفت و بر زمين زد از اول بار صعب‏تر و قوى‏تر.

ركام گفت: يا محمّد در عرب هرگز كس نبود كه مرا بر زمين زد. اين نه كار تو است كه از جايى ديگر است. سوم بار باز آمد و درخواست كرد، و هم چنان بر زمين افتاد.

ركام بدانست كه با وى برنيايد، تن بعجز فرا داد، و گفت: يا محمّد اكنون گوسفندان را اختيار كن كه عهد همانست كه كردم. رسول گفت: يا ركام مرا گوسفند بكار نيست، اما اگر باسلام درآيى، و خويشتن را از آتش برهانى، ترا به آيد، اسلم تسلم. ركام گفت: اگر آيتى بنمايى مسلمان شوم. رسول گفت: خدا بر تو گواه است كه اگر من آيتى نمايم تو مسلمان شوى؟ گفت: آرى مسلمان شوم. درختى بود بنزديك ايشان، رسول خدا بآن درخت اشارت كرد درخت شكافته شد بدو نيم فرا پيش مصطفى آمد، و تواضع كرد. ركام گفت: اگر بفرمايى تا اين درخت بجاى خويش باز شود، چنان كه بود ايمان آرم. رسول بفرمود تا درخت بجاى خويش باز شد. پس گفت: «يا ركام اسلم تسلم» اى مسكين مسلمان شو تا برهى. ركام گفت: يا محمد نخواهم كه زنان و كودكان مدينه عجز و ضعف من باز گويند، و بر من عيب كنند، و گويند: محمّد او را بيفكند، از وى بترسيد، و در دين وى شد. چندان كه خواهى ازين گوسفندان اختيار كن و باز گرد از من، كه ايمان نيارم. رسول خدا از وى هيچ چيز نپذيرفت و بازگشت.

ابو بكر و عمر مگر آن ساعت در خانه عايشه رفته بودند، و رسول را طلب كردند.

عائشه گفت: رسول بآن صحرا بيرون شد، روى بوادى ركام نهاد، ايشان جلافت و عداوت وى با مصطفى (ص) شناختند. از پى رسول بيرون آمدند. چون رسول بازگشت، ايشان را ديد كه ميشتافتند. گفتند: يا رسول اللَّه چرا تنها باين وادى آمدى، پس از آنكه دانستى كه جاى ركام كافر است، و پيوسته در قصد تو است. رسول خدا بخنديد، گفت: «يا ابا بكر أ ليس يقول اللَّه عز و جل: وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»؟

تا در عصمت و حفظ اللَّه باشم كس را بر من دست نبود. آن گه رسول قصه‏اى كه رفته بود بازگفت، و ايشان تعجب همى كردند، و ميگفتند: اصرعت ركاما يا رسول اللَّه؟ و الذى بعثك بالحق ما نعلم انّه وضع جنبه انسان قطّ.

فقال النبى (ص): «انى دعوت ربى عز و جل فأعاننى عليه، و ان ربى اعاننى ببضع عشر ملكا و بقوة عشرة».

۱۱ النوبة الاولى

قوله تعالى: لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا كافر شدند ايشان كه گفتند: إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ كه خداى عيسى مريم است، وَ قالَ الْمَسِيحُ و گفت عيسى: يا بَنِي إِسْرائِيلَ اى فرزندان يعقوب، اعْبُدُوا اللَّهَ خداى را پرستيد، رَبِّي وَ رَبَّكُمْ خداوند من و خداوند شما، إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ هر كه انباز گيرد با خداى، فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ اللَّه حرام كرد بر وى بهشت، وَ مَأْواهُ النَّارُ و جاى وى آتش، وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ (۷۲) و ستمكاران را هيچ ياران نيست.

لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا كافر شدند ايشان كه گفتند: إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ كه اللَّه سديگر سه است، وَ ما مِنْ إِلهٍ و نيست خداى، إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ مگر يك خداى يكتا، وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا و اگر باز نه ايستند، عَمَّا يَقُولُونَ از اينكه ميگويند، لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ بايشان رسد كه بر كفر خويش بپائيدند از ايشان، عَذابٌ أَلِيمٌ (۷۳) عذابى درد نماى.

أَ فَلا يَتُوبُونَ باز نگردند، إِلَى اللَّهِ با خداى، وَ يَسْتَغْفِرُونَهُ و از وى آمرزش نجويند؟ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۷۴) و اللَّه آمرزگار است و بخشاينده.

مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ نيست پسر مريم، إِلَّا رَسُولٌ مگر فرستاده، قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ كه گذشت پيش از وى فرستادگان فراوان، وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ و مادر وى زنى بود پارسا، كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ دو طعام خواره بودند، انْظُرْ در نگر، كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآياتِ چون دشمنان خود را سخنان روشن پيدا ميكنيم ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ (۷۵) پس درنگر چون ايشان را مى‏برگردانند!

قُلْ گوى أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مى‏پرستيد فرود از خداى، ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً چيزى كه بدست وى نه گزند است و نه سود، وَ اللَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (۷۶) و خداى اوست كه شنواست و دانا.

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ ترسايان را گوى كه اى خوانندگان انجيل! لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ مبالغه مكنيد در دين خويش، غَيْرَ الْحَقِّ در مخالفت حق، وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ و بر پى هوا و خوش آمد قومى مرويد، قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ كه بيراه شدند پيش از اين، وَ أَضَلُّوا كَثِيراً و بيراه كردند فراوانى مردمان را، وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ (۷۷) و بيراه شدند از شاهراه راست.

لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا لعنت كردند بر ايشان كه كافر شدند، مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ از فرزندان يعقوب، عَلى‏ لِسانِ داوُدَ بر زبان داود، وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ و بر زبان عيسى، ذلِكَ بِما عَصَوْا آن بآن بود كه سر كشيدند و نافرمانى كردند، وَ كانُوا يَعْتَدُونَ (۷۸) و در مراد خويش اندازه‏ها در مى‏بگذاشتند.

كانُوا لا يَتَناهَوْنَ يكديگر را بازنمى‏زدند عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ از ناپسندى كه ميكردند لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ (۷۹) بد چيزى و بدكارى كه ميكردند!

تَرى‏ كَثِيراً مِنْهُمْ از ايشان فراوان بينى يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا كه با كافران همساز و همدل ميباشند، لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ بد چيزى كه ايشان تنهاى ايشان را پيش فرا فرستادند، أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ كه از كرد ايشان آن آمد كه خشم گرفت اللَّه بر ايشان، وَ فِي الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ (۸۰) و در عذاب اواند جاودان.

وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبِيِّ و اگر گرويده بودندى بخداى و رسول، وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ و بآنچه فرو فرستاده آمد بوى، مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ ايشان را به دوستان نداشتندى و همدل بنگرفتندى، وَ لكِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ فاسِقُونَ (۸۱) لكن فراوانى از ايشان فاسق بودند و از طاعت بيرون.

لَتَجِدَنَّ تو يابى، أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً صعب‏ترين مردمان بعداوت، لِلَّذِينَ آمَنُوا ايشان را كه مؤمنان‏اند، الْيَهُودَ اين جهودان، وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا و پس آن كوران، وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً و يابى نزديكتر ايشان بدوستى، لِلَّذِينَ آمَنُوا ايشان را كه مؤمنان‏اند، الَّذِينَ قالُوا ايشان كه گفتند: إِنَّا نَصارى‏ كه ما ترسايانيم، ذلِكَ آن، بِأَنَّ مِنْهُمْ بآنست كه از ايشان قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً قسيسان و رهبان است، وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ (۸۲) و بآنكه ترسايان بر خلق گردن نكشند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ كلبى گفت: اين آيت در شأن ترسايان نجران آمد: سيد و عاقب و اصحاب ايشان از فرقه يعقوب كه گفتند: المسيح ابن مريم هو اللَّه، و اصل سخن ايشان همانست كه مثلّثه گفتند، و در آيت ديگر آن را شرح دهيم. مسيح از بهر آن نام كردند كه: دست بهيچ آفت و عاهت رسيده نبودى كه نه در حال آن آفت زائل گشتى، و بصحت بدل شدى. ابراهيم نخعى گفت: مسيح صدّيق باشد، و قيل: لانه كان امسح الرجل لا خمس له، و شرح اين در سورة آل عمران رفت.

إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ اين سخن جائز است كه از كلام عرب بود، و جائز است كه ابتدايى باشد از كلام حق. ميگويد: هر كه شرك آرد در عبادت خداى خويش، و آن گه توبه نكند، و بر شرك ميرد، اللَّه بهشت بر وى حرام كرد، و از بهشت باز داشت. اين شرك اكبر است كه ضد توحيد و ايمانست، و معنى اين شرك الحاق شريك است بمعبود بى‏همتا، وى را بچيزى از خلق خويش ماننده كردن، يابنده را بيش از فعل استطاعت دانستن، چنان كه اعتقاد قدريان است، و اين محض شرك اكبر است، و عين مذهب كوران. هر كه ازين شرك برست از آتش دوزخ ايمن گشت.

مصطفى (ص) معاذ را گفت: «يا معاذ! هل تدرى ما حق اللَّه على عباده و ما حق العباد على اللَّه»؟

هيچ دانى كه حق خدا بر بندگان چيست و حق بندگان بر خدا چيست؟ معاذ گفت: خدا داناتر باين و بس. رسول بوى گفت: يا معاذ حق اللَّه على العباد ان يعبدوه، و لا يشركوا به شيئا، و حق العباد على اللَّه ان لا يعذب من لا يشرك به شيئا».

و عن عبادة عن النبى (ص)، قال: «من شهد ان لا اله الا اللَّه، وحده لا شريك له، و أن محمدا عبده و رسوله، و ان عيسى عبد اللَّه و رسوله و ابن امته، و كلمة القاها الى مريم و روح منه، و الجنّة و النّار حق، ادخله اللَّه الجنّة على ما كان من العمل».

لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ جمهور ترسايان از ملكائيه و نسطوريه و يعقوبيه به تثليث هميگويند، و تثليث آنست كه گويند: الالهية مشتركة بين اللَّه و مريم و عيسى، و كل واحد من هؤلاء اله، و اللَّه احد ثلاثة آلهة. يبيّن هذا قوله تعالى للمسيح: أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ؟! و لا بد أن يكون فى هذه الاية اضمار و اختصار، لان المعنى: انهم قالوا ان اللَّه ثالث ثلاثة آلهة، فخذف ذكر الالهة، لان المعنى مفهوم، و لا يكفر من يقول ان اللَّه ثالث ثلاثة اذا لم يرد الالهة لانه ما من اثنين الا و اللَّه ثالثهما بالعلم، كقوله: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ»، و قال النبى (ص) لابى بكر: «ما ظنّك باثنين اللَّه ثالثهما»؟ و الّذى يبين انهم ارادوا بالثلاثة الالهة قوله فى الردّ عليهم: وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ.

هيچ كس اللَّه را جفت نگفت مگر ترسايان، و فرزند سه طائفه گفتند: قومى از جهودان كه عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ گفتند، و قومى از كفره عرب كه فريشتگان را دختران گفتند، و ترسايان عيسى گفتند، و نيز مادر او را جفت گفتند، و فرق انباز گويان فراوان‏اند، و فى الخبر: «ما احد اصبر على اذى يسمعه من اللَّه، يدعون له الولد، ثمّ يعافيهم و يرزقهم».

وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ و اين «من» تحقيق توكيد است يعنى ما اله الا اله واحد، وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا يعنى ان لم يتوبوا عن مقالتهم، لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا اى ثبتوا على كفرهم. مسّ و لمس هر دو بمعنى متقاربند، و فرق آنست كه لمس ملاصقه است كه با وى احساس بود ناچار، و مس جائز است كه با وى احساس بود و جائز است كه نبود. اما درين موضع ناچار احساس است كه عذاب چون بحيوان رسد لا بد حس آن بيابد، و در وى اثر كند. ثم دعاهم الى التوبة، فقال: أَ فَلا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ من النصرانية؟

و يَسْتَغْفِرُونَهُ من اليهودية؟ هذا امر بلفظ الاستفهام، كقوله: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» اى انتهوا. وَ اللَّهُ غَفُورٌ، للذنوب، رَحِيمٌ بهم حين قبل منهم التوبة. استغفار درين آيت بمعنى توحيد است، كقوله: اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ، لان من وحّده فقد باء بمغفرته، هر كه اللَّه را يكتا دانست خويشتن را بآمرزش آورد.

مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ رسالت و نبوت عيسى نه چيزى بديع است و نه بيشينه كارى، بلكه پيش از وى رسولان بودند و گذشتند، و در منزلت و معجزت عيسى و رسولان همه يكسان بودند. هر كه عيسى را دعوى الهيت كند، چنانست كه همه را دعوى الهيت كرد، پس چنان كه ايشان رسولان بودند نه خدايان، عيسى هم رسول است نه خدا. «وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ» جاى ديگر گفت: «وَ صَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبِّها وَ كُتُبِهِ». كلبى گفت: صدّيقى وى آن بود كه چون جبرئيل آمد و گفت: «إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا»

صدّقت جبرئيل و صدّقت بعيسى انه رسول اللَّه.

كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ اى كانا يعيشان بالطعام و الغذاء كسائر الآدميين، و كيف يكون الها من لا يقيمه الا اكل الطعام؟! و قيل: كانا يأكلان الطعام، كنى عن الذرق بالذوق، يأكلان إشارة إلى ما يرميان به. اين كنايت است از قضاء حاجت آدمى، و هو من احسن الكنايات و ادقها، لان من اكل الطعام كان منه الحدث و البول، فكنى عن ذلك بألطف كناية بالاختصار و النهاية.

انْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآياتِ اى: كيف نظهر ما فى الانسان من العلامات الدالة على انه ليس باله. ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ من اين يكذبون بعد البيان؟ يقال لكل مصروف عن شى‏ء مأفوك عنه، و قد افكت فلانا عن كذا، اى: صرفته عنه، و قد أفكت الارض اذا صرف عنها المطر، و الافك الكذب لانه صرف الخبر عن وجهه، و المؤتفكات المنقلبات من الرياح و غيرها، لانها صرفت بقلبها عن وجهها. أَنَّى يُؤْفَكُونَ يعنى يصرفون عن وجه البيان، و يعمون عن الدلالة.

قُلْ يا محمد للنصارى: أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً؟ يعنى المسيح. ترسايان را ميگويد كه: چه پرستيد عيسى را! كه در وى ضرر و نفع نيست، نه در دنيا و نه در آخرت، اگر نپرستيد شما را گزندى نتواند، و اگر پرستيد سودى بر شما نتواند، وَ اللَّهُ هُوَ السَّمِيعُ لمقالتهم فى عيسى و أمّه، الْعَلِيمُ بفعالهم.

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غلو در دين آنست كه از اقتصار در گذرند، ما بين طرفى القصد مذموم. افراط چون تفريط است هر دو نكوهيده. غَيْرَ الْحَقِّ معنى آنست كه لا تسلكوا غير القصد، در راه ميانجى رويد نه از سزا دون و نه از اندازه افزون. غاليان در دين سه قوم‏اند: ترسايان در كار عيسى (ع)، و رافضيان در كار على (ع)، و خوارج در كار تشديد. رافضيان در غلو ملحق‏اند بترسايان، و موسوسان در طهارت و در نماز در نمطى‏اند از سيرت خوارج. وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ الاهواء هى المذاهب التي تدعوا اليها الشهوة دون الحجة، و در قرآن چند جايگه ذكر اتباع اهواء است هم بر سبيل ذمّ، و ذلك فى قوله تعالى: وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى‏ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ، وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدى‏، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏.

وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ قوم اينجا پدران و اسلاف ايشان‏اند، ميگويد: بر پى هواء پدران خويش مرويد، كه بيراه شدند، و ديگران را بيراه كردند، و اين پدران و اسلاف ايشان سه فرقت بودند از ترسايان نسطوريان و يعقوبيان و ملكائيان. قومى گفتند كه: عيسى اوست. قومى گفتند كه: پسر اوست.

قومى گفتند كه: انباز اوست، و هر چند كه همه كافران در ضلالت و گمراهى‏اند، امّا ترسايان را على الخصوص دو ضلالت گفت: قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ‏، پيشين آنست كه به موسى كافر بودند، و پسين آنست كه عيسى را پسر خواندند. وجهى ديگر است پيشين ضَلُّوا آنست كه عيسى را پسر خواندند و پسين آنست كه مصطفى را دروغ زن خواندند.

لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا اين آيت در تغليظ است در ترك امر معروف و نهى منكر و تشديد بر علما، تا خلق را پند دهند، و باز زنند، و در حق گفتن از خلق باك ندارند، و فرا ظالم گويند كه مكن و معنى لعنت، راندن است و دور كردن از رحمت اللَّه، و لعنت بر زبان داود آن بود كه اصحاب السبت ماهى گرفتند روز شنبه در مخالفت فرمان، داود گفت: «اللهم انّ عبادا قد خالفوا امرك و تركوا قولك فالعنهم و اجعلهم آية و مثلا لخلقك، فمسخهم اللَّه قردة»، و لعنت بر زبان عيسى آن بود كه قومى كه مائده خوردند ايمان نياوردند، و در كفر بيفزودند، تا عيسى گفت: «اللهم انك انت وعدتنى من كفر منهم بعد ما يأكل المائدة ان تعذبه عذابا لا تعذبه احدا من العالمين. اللهم العنهم كما لعنت اصحاب السّبت». پنج هزار مرد بودند كه در ميان ايشان زنى و كودكى نه، بدعاء عيسى همه خنازير گشتند. و گفته‏اند: داود بقومى برگذشت كه بر منكرى جمع آمده بودند، داود ايشان را نهى كرد. ايشان گفتند: نحن قرود ما نفقه. داود گفت: «كُونُوا قِرَدَةً» فمسخهم اللَّه قردة. و ان قوما كانوا يجتمعون على عيسى يسبّونه فى امّه، قال اللَّه ان يجعلهم خنازير، فذلك لعنهم على لسان داود و عيسى بن مريم.

و عن عبد اللَّه بن مسعود قال: قال رسول اللَّه (ص): «لما وقعت بنو اسرائيل فى المعاصى، نهتهم علماؤهم فلم ينتهوا، فجالسوهم فى مجالسهم و واكلوهم و شاربوهم فضرب اللَّه قلوب بعضهم ببعض، فلعنهم على لسان داود و عيسى بن مريم ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ»، ثمّ قال (ص): «كلّا و الذى نفسى بيده حتى تأخذوا على يد الظالم فتأطروه على الحق اطرا» قوله تأطروه اى: تعطفوه.

كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ

قال النبى (ص): «ان اللَّه لا يعذب العامة بعمل الخاصة حتى يروا المنكر بين ظهرانيهم، و هم قادرون على ان ينكروه و لا ينكروه، فاذا فعلوا ذلك عذب اللَّه العامة و الخاصة».

و فى رواية اخرى: «ان الناس اذا رأوا منكرا فلم يغيروه يوشك ان يعمّهم اللَّه بعقابه».

و قال (ص): «اذا عملت خطيئة فى الارض، من شهدها فكرهها كان كمن غاب عنها، و من غاب عنها فرضيها، كان كمن شهدها»، و قال: «مثل المداهن فى حدود اللَّه و الواقع فيها مثل قوم استهموا سفينة فصار بعضهم فى اسفلها و صار بعضهم فى اعلاها، و كان الذى فى اسفلها يمرّ بالماء على الذين فى اعلاها، فتأذّوا به فأخذ فأسا، فجعل ينقر اسفل السفينة، فأتوه فقالوا: مالك؟ فقال: تأذيتم بى و لا بد لى من الماء فان اخذوا على يديه انجوه و نجّوا انفسهم، و ان تركوه اهلكوه و اهلكوا انفسهم».

و قال: «يجاء بالرجل فيلقى فى النار فتندلق اقتابه فى النار، فيطحن فيها، فيجتمع اهل النّار عليه، فيقولون اى فلان! ما شأنك؟ أ ليس كنت تأمرنا بالمعروف و تنهانا عن المنكر؟! قال كنت آمركم بالمعروف و لا آتيه، و أنهاكم عن المنكر و آتيه».

تَرى‏ كَثِيراً مِنْهُمْ يعنى من اليهود، يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا من مشركى العرب من قريش. اين در شأن كعب اشرف فرو آمد كه به مكه شد با شصت مرد راكب بر بو سفيان و مشركان عرب بر دشمنى رسول خدا، و شرح اين قصه از پيش رفت. لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ اى بئس ما قدموا من العمل لمعادهم فى الآخرة.

سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ و خلودهم فى النّار. و درين آيت آميختن با اهل باطل و خوش زيستن با ايشان و از ايشان نابريدن و روى بر ايشان گران ناداشتن كفر شمرد.

چنان كه جاى ديگر گفت: إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ. در خبر است: «القوا الفسّاق بوجوه مكفهرة». وَ لَوْ كانُوا يعنى اليهود يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ انّه واحد لا شريك له وَ النَّبِيِ‏ محمّد (ص) وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ من القرآن مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ يعنى مشركى قريش، وَ لكِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ يعنى من اليهود فاسِقُونَ.

لَتَجِدَنَّ يا محمّد أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ اين جهودان قريظه و نضير و فدك و خيبراند، و ديگر جهودان بايشان ملحق‏اند كه راه ايشان رفتند و اقتدا بعمل ايشان كردند. ميگويد: هيچ كس را با مؤمنان آن عداوت نيست كه جهودان را. و از اينجاست كه مصطفى (ص) گفت: «ما خلا يهوديان بمسلم الا همّا بقتله.

«وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا» مشركان مكه‏اند، و ديگر مشركان عرب كه بر منهاج و سنت ايشان رفتند، و اقتدا بعمل ايشان كردند.

وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ اين همه ترسايان را ميگويد، كه بعضى را ميگويد كه برسول خدا ايمان آوردند و با جعفر بن ابى طالب از زمين حبشه و شام بر رسول خدا آمدند. و قصّه آنست كه در بدايت اسلام كه اسلام هنوز قوى نگشته بود، و مسلمانان اندك بودند، و با كافران مى‏برنيامدند، و كافران قصد مسلمانان ميكردند، و ايشان را در فتنه مى‏افكندند، رسول خدا قومى را فرمود تا هجرت كردند بزمين حبشه، و گفت: «ان بها ملكا صالحا لا يظلم و لا يظلم عنده احد، فاخرجوا اليه حتّى يجعل اللَّه للمسلمين فرجا».

نجاشى نامى است ملوك ايشان را همچون كسرى و قيصر ملوك عجم و روم را، پس يازده مرد برفتند و چهار زن يكى عثمان عفان و اهل وى، رقيه بنت رسول اللَّه، و الزبير بن العوام و عبد اللَّه بن مسعود، و عبد الرحمن بن عوف و ابو حذيفة بن عتبه و اهل وى سهلة بنت سهيل بن عمرو و مصعب بن عمير و ابو سلمة بن عبد الاسد و اهل وى ام سلمة بنت ابى اميّه، و عثمان بن مظعون، و عامر بن ربيعه و اهل وى ليلى بنت ابى حثمه، و حاطب بن‏ عمرو، و سهيل بن بيضاء. اين جماعت سوى بحر شدند، و كشتى بمزد گرفتند، و بزمين حبشه شدند، و در ماه رجب بود پنجم سال از مبعث رسول (ص) و اين هجرت را هجرة الاولى ميگفتند.

پس جعفر بن ابى طالب از پس ايشان شد با جماعتى مسلمانان، و جمله مهاجران زمين حبشه هشتاد و دو مرد بودند بيرون از زنان و كودكان. چون قريش را خبر شد كه ايشان بزمين حبشه شدند، عمرو عاص را با يكى ديگر پيش نجاشى فرستادند با تحفهاى نيكو، تا آن مسلمانان را بچشم نجاشى زشت كنند. رب العالمين آن كيد و فعل ايشان بر ايشان شكست، و مسلمانان را از ايشان معصوم داشت، و خائبا خاسرا هر دو از ايشان بازگشتند، و تمامى اين قصّه در سورة آل عمران روشن گفته‏ايم.

پس مسلمانان آنجا مقام كردند روزگارى دراز، و نجاشى ايشان را گرامى داشت تا رسول خدا از مكّه به مدينه هجرت كرد، و شش سال از هجرت بگذشت. پس رسول نامه نبشت بنجاشى بر دست عمرو بن امية الضمرى كه ام حبيبه بنت ابى سفيان از بهر من بخواه، و امّ حبيبه با شوهر خويش هجرت كرده بود بحبشه، و شوهرش فرمان يافته. نجاشى كنيزك خويش ابرهه را بر امّ حبيبه فرستاد، و وى را خبر داد از خطبه رسول خدا. ام حبيبه شاد شد، و پيرايه زرينه و سيمينه كه بر خود داشت به ابرهه داد و خالد بن سعيد بن العاص را وكيل خود كرد، تا او را بزنى برسول خدا دهد، و نجاشى از بهر رسول خدا نكاح مى‏پذيرفت، و نجاشى او را بخواست بمهر چهارصد دينار، و از مال خويش وزن كرد، و بوى فرستاد بدست ابرهه. ام حبيبه پنجاه دينار بابرهه داد، ابرهه نپذيرفت، گفت ملك مرا فرمودست كه هيچ مستان، و آنچه ستده‏ام نيز رد مى‏كنم.

آن گه ابرهه گفت: يا ام حبيبه مرا خود زر و سيم فراوان است، و حاجت بدين نيست.

چون بر رسول خدا رسى سلام من بدو رسان. و نجاشى زنان خويش را فرمود تا عود و عنبر فراوان بامّ حبيبه فرستادند.

پس نجاشى امّ حبيبه را و جعفر را و مسلمانان را باكرامى تمام باز گردانيد.

چون باز مدينه آمدند، رسول خدا به خيبر بود، و فتح خيبر برآمده، چون بمدينه باز گشت در پيش امّ حبيبه شد. امّ حبيبه سلام آن كنيزك ابرهه برسانيد. رسول جواب داد، آن گه گفت: «لا ادرى أ بفتح خيبر أسرّ أم بقدوم جعفر»، فأنزل اللَّه تعالى: عَسَى اللَّهُ أَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الَّذِينَ عادَيْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً يعنى ابا سفيان بتزويج امّ حبيبه.

و پس از قدوم جعفر، نجاشى پسر خويش با شصت مرد بر مصطفى (ص) فرستاد، و بوى نامه نبشت كه: يا رسول اللَّه اشهد انك رسول اللَّه صادقا مصدّقا، و قد بايعتك و بايعت ابن عمك و أسلمت للَّه رب العالمين، و قد بعثت اليك ابنى، و ان شئت آتيك بنفسى، و السلام عليك يا رسول اللَّه. و جمله مسلمانان كه وفد نجاشى بودند، و از زمين حبشه و شام آمده بودند با جعفر و غير وى هفتاد مرد بودند، و بروايتى هشتاد، و بروايتى چهل: سى و دو از حبشه و هشت رهبان اهل شام. چون بمدينه آمدند رسول خدا سورة يس تا بآخر بر ايشان خواند. ايشان خوش بگريستند، رب العالمين در شأن ايشان آيت فرستاد.

وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً

روى سلمان ان النبى (ص) قرأ ذلك «بأن منهم صدّيقين و رهبانا».

سريانيان دانشمندان خويش را كشيش خوانند، قسيس تعريب اوست. قومى از اهل عربيت گفته‏اند كه آن از تقسّس گرفته‏اند از تتبع علم و طلب آن، و رهبان جمع راهب است، و رهبانية اعتزالست از تزويج و تنعم. وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ يعنى عن الايمان بمحمّد (ص) و القرآن. قال عروة بن الزبير ضيّعت النصارى الانجيل، و أدخلوا فيه ما ليس منه، و كان الذى غيّر ذلك اربعة نفر لوقاس و مرقوس و بلحيس و مينوس و بقى قسيسا على الحق و الاستقامة و الاقتصاد، فمن كان على هديه و دينه فهو قسيس.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ سموم قهر بود كه از ميدان جلال در عالم عدل بر نهاد. آن بى‏حرمتان بى سرمايگان تافت، و ايشان را در قيد شقاوت كشيد، تا دل ايشان نهبه شيطان گشت، و بزبان بيگانگى گفتند: المسيح بن مريم. باز تاريكى كفر و حيرت و ظلمت شقاوت بيفزود، قدم برتر نهادند در كفر، و گفتند: ثالِثُ ثَلاثَةٍ آرى چه توان كرد منادى عدل بود كه در ازل بانگ بيزارى بر ايشان زد، و در وهده نبايست ايشان را داغ قطيعت نهاد، و بصائر ايشان معلول و مدخول كرد تا ديده تمييز نداشتند و فرق ندانستند ميان ربوبيت و عبوديت.

لاهوت بناسوت فرو آوردند، و جلال قدم با صفت عدم برابر نهادند، و اين مايه ندانستند كه: «لم يكن ثم كان» ديگر است و «لم يزل و لا يزال» ديگر. عيسى نابوده دى، بيچاره امروز، نايافته فردا، جوان دى، كهل امروز، پير فردا، مرده پس فردا چگونه برابر بود با خداى بى‏همتا، معبود يكتا، خدايى را سزا، نه متعاور اسباب، نه متعاطى طلاب، نه محتاج خورد و خواب، هرگز ماننده كى بود كرده بكردگار، آفريده بآفريدگار، عيسى نبوده و پس ببوده، و آنكه محتاج طعامى و شرابى و خوابى و قضاء حاجتى گشته، با اين عيب و عار چگونه توان گفت كه خداست.

و نيز گفت: لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً نه در دست او جلب نفع، نه در توان او دفع ضرّ، نه كسى را سود تواند، نه گزند از كسى بازدارد. اين چنين كس خدايى را چون شايد! خدا اوست كه خالق همه اوست، سود و زيان، بند و گشاد، نيك و بد، امر و نهى همه در توان اوست. نافذ در همه مشيت اوست، روان بر همه امر اوست. بود همه بارادت و علم اوست. مخلوق نبود و وى در ازل خالق بود، مرزوق نبود و وى راز بود، نه بمرسومات مسمى است كه خود در ازل متسمى است. در آسمان و زمين خود اوست كه چنان كه در اوّل آخر است، در آخر اوّل است، نه متخائل در ظنون نه محاط در افهام، نه منقسم در عقول، نه مدرك در اوهام. شناخته است اما بصفت و نام همه ازو بر نشانند، بر اين علم بنور معرفت و كتاب و سنت و الهام، طوبى آن كس كه از در تصديق درآيد كه وى را از سه شربت يكى دهند: يا شربتى دهند كه دل بمعرفت زنده شود، يا زهرى دهند كه بآن نفس اماره كشته شود، يا شرابى دهند كه جان از وجود مست و سرگشته شود. يا هذا! عقل معزول كن تا بر خورى، خدمت صافى دار تا بهره برى. شرم همراه دار تا بار يابى، بر مركب مهرنشين تا زود بحضرت رسى، همت يگانه دار تا اول ديده ور دوست بينى. مسكين او كه عمرى بگذاشت و او را ازين كار بويى نه! ترا از ديار كسان چيست كه ترا جويى نه! قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غلو در دين آنست كه در صواب بيفزايند، و تقصير آنست كه چيزى دربايد، نه آن و نه اين، نه افراط نه تفريط، چنان كه شيطان در تفريط ظفر يابد، در افراط هم ظفر يابد. جاده سنت راه ميانه است. راه كه سوى حق ميشود راه ميانه است: «وَ عَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبِيلِ»، «وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلًا».

راه ميانه از تعطيل پاك است، و از تشبيه دور، راه تشبيه بكفر دارد چنان كه راه تعطيل، هر كه اللَّه را ماننده خويش گفت، او اللَّه را هزار انباز بيش گفت، و هر كه صفات اللَّه را تعطيل كرد، او خود را در دو گيتى ذليل كرد. راه ميانه و طريق پسنديده آنست كه گويى از صفات اللَّه نام دانيم، چونى ندانيم. در كوشيم كه دريابيم نتوانيم، ور بعقل گرد آن گرديم از سنت درمانيم، هر چه خدا و رسول گفت بر پى آنيم، فهم و وهم خود گم كرديم، و صواب ديد خود معزول كرديم، و باذعان گردن نهاديم، و بسمع قبول كرديم، راه تسليم سپرديم، و دست درين حجت زديم كه: «وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ»، و بزبان تضرع بنعت تسليم همى‏گوييم: «رَبَّنا آمَنَّا بِما أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ».

وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ الاية ميگويد: بر حذر باشيد از آن قوم كه بر پى هوى و دل خواست خويش‏اند كه ايشان را نه نور بصيرت است، نه چراغ معرفت، نه اعتقاد بر بصيرت، نه سخن بر بيّنت، نه طريق كتاب و سنت. اللَّه ايشان را داور، و خصم ايشان پيغامبر، و منزل ايشان سقر. راى ابليس راى ايشان، و دوزخ سراى ايشان، «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ» در شأن ايشان.

مصطفى (ص) گفت: «جانبوا الاهواء كلها، فان اولها و آخرها باطل. اجتنبوا اهل الاهواء فان لهم عرة كعرة الجرب».

و عن ابى بكر الصديق قال: قال رسول اللَّه (ص): «قال ابليس: اهلكت النّاس بالذنوب، أهلكونى بلا اله الا اللَّه و الاستغفار، فلما رأيت ذلك اهلكتهم بالاهواء، و هم يحسبون انهم مهتدون».

عن سعيد بن المسيب، قال: صعد عمر بن الخطاب المنبر، فحمد اللَّه و أثنى عليه، ثم قال: «ايها الناس اسمعوا من مقالتى، و عوا ما اقول لكم، ارفعوا ابصاركم الىّ، الا ان اصحاب الراى اعداء السنن، اعيت عليهم الاحاديث ان يحفظوها، و تفلتت منهم فلم يعوها، فاستحيوا اذ ساء لهم ان يقولوا لا ندرى، فعاندوا السنن برأيهم، فضلوا و أضلوا عن سواء السبيل، و اللَّه ما قبض اللَّه نبيه، و لا رفع الوحى عن خلقه حتى بين لهم سنن نبيهم (ص)، و حتى اغناهم عن الراى، و لو كان الدين يؤخذ بالرأى لكان باطن الخفّ احق لمسح من ظاهرها، و اياكم و اياهم فانهم قد ضلوا و اضلوا عن سواء السبيل».

لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ كافران را بزبان پيغامبران بلعنت ياد كرد، و مؤمنان را بى‏واسطه پيغامبران برحمت و ثناء خود ياد كرد، هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ، ور نيز عتاب و قهر بودى، و سياست و جنگ بودى، چون خود گويد همه خوش بود، همه فضل و شرف بود، فكيف كه خود گفت، و همه ثناء و رحمت گفت، و لقد قال قائلهم:

لئن ساءنى ان نلتنى بمساءةفقد سرّنى انّى خطرت ببالك‏
ار دستت از آتش بودما را ز گل مفرش بود
هر چه از تو آيد خوش بودخواهى شفا خواهى الم‏

۱۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ إِذا سَمِعُوا و چون شنوند، ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ آنچه برسول فرو فرستادند، تَرى‏ أَعْيُنَهُمْ تو بينى چشمهاى ايشان تَفِيضُ كه آب مى‏ريزد مِنَ الدَّمْعِ از اشك، مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ از آنچه بشناختند از حق، يَقُولُونَ همى گويند: رَبَّنا خداوند ما! آمَنَّا ما بگرويديم، فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ (۸۳) ما را در گواهان خويش نويس. وَ ما لَنا و چه رسيد ما را، لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ كه بنگرويم بخداى وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ و بآنچه بما آمد از راستى، وَ نَطْمَعُ و اميد ميداريم أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا كه در آرد ما را خداوند ما، مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ (۸۴) با گروه نيكان.

فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بايشان داد خداى، بِما قالُوا بآنچه گفتند جَنَّاتٍ بهشتهايى، تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ميرود زير درختان آن جويهاى روان، خالِدِينَ فِيها جاويدان در آن وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ (۸۵) و آنست پاداش نيكوكاران.

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا و ايشان كه بپائيدند بر كفر خود وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و دروغ زن گرفتند رساننده سخنان ما، أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ (۸۶) ايشان‏اند دوزخيان و كسان آتش.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تُحَرِّمُوا حرام مكنيد، طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ اين پاكها كه اللَّه شما را حلال كرد، وَ لا تَعْتَدُوا و از اندازه در مگذاريد، إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (۷۸) كه اللَّه دوست ندارد از اندازه در گذرندگان.

وَ كُلُوا و ميخوريد مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ از آنچه اللَّه شما را روزى كرد، حَلالًا طَيِّباً گشاده پاك وَ اتَّقُوا اللَّهَ و پرهيزيد از خشم و عذاب خداى الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ (۸۸)، آن خداى كه باو گرويده‏ايد.

لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ خداى شما را نگيريد، بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ بلغو كه در ميان سوگندان شماست وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ لكن شما را كه گيرد، بِما عَقَّدْتُمُ الْأَيْمانَ بآن گيرد كه بزبان سوگند خوريد و بدل در آن آهنگ سوگند داريد، فَكَفَّارَتُهُ كفارت آن سوگند و سترنده لائمه از سوگند خواره، إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ طعام دادن ده درويش است، مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ از ميانه آن طعام كه اهل خويش را ميدهيد، أَوْ كِسْوَتُهُمْ يا پوشيدن ده درويش، أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ يا آزاد كردن گردنى برده مسلمان فَمَنْ لَمْ يَجِدْ هر كه ازين سه هيچيز نيابد، فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ سه روز روزه دارد، ذلِكَ اين چهار آنچه كرديد كَفَّارَةُ أَيْمانِكُمْ كفّارت سوگندان شما است إِذا حَلَفْتُمْ كه سوگند خوريد، وَ احْفَظُوا أَيْمانَكُمْ و سوگندان خويش را ميكوشيد، كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ چنين كه هست پيدا ميكند خداى شما را سخنان خويش و نشانهاى پسند خويش، لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (۹۸) تا مگر آزادى كنيد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ الاية اين آيت در شأن نجاشى است نام وى اصحمه، و هو بالحبشية عطية، ملك حبشه بود والى زمين مهاجرة الاولى.

و نجاشى اول ترسا بود، پس مسلمان شد، و اين آيت در شأن اوست و قوم او كه مسلمان شدند از اهل ولايت او، چون قرآن بشنيدند چشم ايشان ديدند كه آب مى‏ريخت از شادى و بيدارى آنچه بشناخته بودند از حق، كه از قرآن آن شنيدند راست كه در انجيل خوانده بودند، و گفته‏اند كه اين در شأن وفد يمن آمد كه بر ابو بكر صديق آمدند، و گفتند: اقرأ علينا القرآن، قرآن بر ما خوان. ابو بكر چيزى از قرآن بر ايشان خواند. ايشان از سر صفاء وقت و سوز دل خوش بزاريدند و بگريستند. ابو بكر صديق كه ايشان را چنان ديد، او را خوش آمد، گفت: هكذا كنا، فقست القلوب. پس رب العالمين در شأن ايشان آيت فرستاد. وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ يعنى القرآن تَرى‏ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ. و مصطفى (ص) ايشان را گفته: «ارق الناس اهل اليمن».

يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ يعنى مع امّة محمّد (ص) الذين يشهدون بالحق همى گويند خداوندا ما ايمان آورديم، ما را در اين امّت محمد نويس، ايشان كه گواهى بسزا و راستى دهند. همانست كه جاى ديگر گفت: «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ». معنى ديگر فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ يعنى مع من شهد من انبيائك و صالحى عبادك بأنه لا اله الا انت. ما را در جمله آن پيغامبران و نيكمردان نويس كه گواهى ميدهند بخداوندى و يكتايى تو.

وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ قوم نجاشى كه مسلمان شدند چون بازگشتند با ديار و وطن خويش، كافران ايشان را ملامت كردند، و زبان در ايشان نهادند كه: تركتم ملة عيسى و دين آبائكم! دين پدران خويش و ملت عيسى بگذاشتيد! ايشان جواب دادند كه: وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ اين ما لَنا در لغت عرب در جاى «لم» نهادند. ميگويد: چرا ايمان نياريم و چه رسيد ما را كه بنگرويم بخدا و بآنچه بما آمد از رسول و قرآن؟! وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ اى مع امة محمّد (ص). اين قوم صالحان امت محمداند كه جاى ديگر ميگويد: «أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ»، فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا الاية. رب العالمين جزاء ايشان بهشتها داد بآنچه گفتند كه: فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ، و نيز گفتند: وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ، و بآن گفتار ايشان اخلاص پيوسته بود، كه بآخر گفت: وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ اى المخلصين. اين دليل است كه اخلاص قرين قول و عمل مى‏بايد تا مستحق ثواب گردد. آن گه صفت كافران و مآل و مرجع ايشان نيز بگفت: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ الجحيم النّار الشّديدة الوقود. يقال: جحم النّار اذا زاد فى ايقادها، و جاحم الحرب اشدّ مواضعها.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ اين آيت در شأن عثمان بن مظعون آمد كه رهبانيت بر دست گرفته بود و در سراى خود سرب ساخته بود، و در آن مى‏بود. بروز چيزى نمى‏خورد، و بشب خواب نميكرد، و گوشت نمى‏خورد، و با اهل خود نمى‏بود، و اين عثمان بن مظعون الجمحى از مهينان و بهينان صحابه بود. رسول خدا وى را برادر خواند، و چون از دنيا بيرون شد، مصطفى (ص) بخانه وى شد، وى را مرده ديد، او را بوسه داد. چون عثمان اين رهبانيت بر دست گرفت، قومى از صحابه را از وى آرزوى آمد، و بوى پيوستند در خانه وى، و در موافقت سيرت وى. ابو بكر صدّيق از ايشان بود و عمر و على و عبد اللَّه بن مسعود و المقداد بن الاسود الكندى و سالم مولى ابى حذيفة بن عتبه و سلمان الفارسى و ابو ذر و عمار، اين جماعت در خانه وى در آن سرب مى‏بودند، بروز روزه مى‏داشتند، و بشب قيام ميكردند، و بر جامه خواب نمى‏خفتيدند، و گوشت و چربش نمى‏خوردند، و گرد زنان نمى‏گشتند، و بوى خوش بكار نمى‏داشتند، و پلاس مى‏پوشيدند، و يكبارگى از دنيا و لذّات دنيا اعراض كردند، و همّت كردند كه در زمين سيّاحى كنند، و رهبانيت بر دست گيرند، و تنهاى خود را خصى گردانند.

روزى زن عثمان مظعون نام وى خوله در حجره عائشه شد، و رسول خدا حاضر بود، از عائشه پرسيد كه: آن زن كيست؟ عائشه وى را خبر كرد، گفت: «ما لي اراها باذّ الهيئة»؟ چونست كه وى را ناساخته و ناآراسته مى‏بينم و پژمرده؟ خوله قصّه عثمان و آن جماعت مصطفى را باز گفت: رسول خدا خشم گرفت، برخاست، و بدر سراى عثمان شد، و ايشان را از آن نهى كرد، و گفت: «انى لم اومر بذلك، ان لأنفسكم عليكم حقا، فصوموا و أفطروا و قوموا و ناموا، فانى اقوم و انام و اصوم و أفطر و آكل اللحم و الدسم و آتى النساء، و من رغب عن سنتى فليس منّى».

پس رسول خدا مردمان را جمع كرد، و ايشان را خطبه خواند و گفت: «ما بال اقوام حرموا النساء و الطعام و الطيب و النوم و شهوات الدنيا؟ اما انى لست آمركم ان تكونوا قسيسين و رهبانا، فانه ليس فى دينى ترك اللحم و النساء و لا اتخاذ الصوامع، و ان سياحة امتى الصوم و رهبانيتهم الجهاد.

اعبدوا اللَّه و لا تشركوا به شيئا و حجّوا و اعتمروا و أقيموا الصّلاة و آتوا الزكاة و صوموا رمضان و استقيموا يستقم لكم، و انّما هلك من كان قبلكم بالتشديد، شدّدوا على انفسهم فشدّد اللَّه عليهم، فأولئك بقاياهم فى الديارات و الصوامع».

رسول خدا ايشان را از آن نهى كرد، و بر وفق آن آيت آمد كه: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ.

زيد بن اسلم روايت كند از پدر خويش كه: عبد اللَّه بن رواحه را مهمانى رسيد، و شغلى را از خانه بيرون شد. اهل وى طعام پيش مهمان ننهاد، و انتظار عبد اللَّه كرد. چون باز آمد، گفت: چرا طعام بمهمان ندادى و از بهر من او را باز داشتى؟ گفت: طعام اندك بود ميخواستم كه تو نيز در رسى، و با يكديگر بخوريم.

عبد اللَّه گفت: اكنون كه چنين كردى، آن طعام بر خود حرام كردم. اهل وى گفت: اگر تو نخورى من نيز بر خود حرام كردم. مهمان گفت: اگر شما نخوريد بر من نيز حرام گشت. عبد اللَّه گفت: يا فلانه دانى چه كنى؟ طعام بيار تا با يكديگر موافقت كنيم، و بنام خدا دست فرا كنيم، و بكار بريم. بامداد عبد اللَّه رفت، و با رسول خدا گفت كه: ما شب چنين كرديم. رسول گفت: «احسنت يا عبد اللَّه» در آن حال جبرئيل آمد، و اين آيت در شأن وى فرو آورد.

و روايت كنند از ابن عباس كه مردى گفت: يا رسول اللَّه انى اصبت من اللحم فانتشرت، و أخذتنى شهوة فحرمت اللحم. فانزل اللَّه هذه الآية: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ. يعنى اللذات التي تشتهيها النفوس و تميل اليها القلوب، ممّا احل لكم من المطاعم الطيبة و المشارب اللذيذة، وَ لا تَعْتَدُوا لا تجاوزوا الحلال الى الحرام. و گفته‏اند: اعتدا اينجا خصى كردن است خويشتن را و قطع آلت تناسل.

رب العالمين گفت: مكنيد كه اين اعتداست، از حدود و اندازه شرع درگذشتن، و اللَّه تعالى ايشان را كه اين كنند دوست ندارد.

و فى الخبر ان عثمان بن مظعون اتى النبى (ص) فقال: ائذن لى فى الاختصاء، فقال رسول اللَّه (ص): «ليس منا من خصى، و لا اختصى، ان خصاء امتى الصيام». فقال: يا رسول اللَّه ائذن لنا فى السياحة، فقال: «ان سياحة امتى الجهاد فى سبيل اللَّه». قال: يا رسول اللَّه ائذن لنا فى الترهب، فقال: «ان ترهب امتى الجلوس فى المساجد انتظار الصلاة».

وَ كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً عبد اللَّه مبارك گفت: الحلال ما اخذته من وجهه، و الطيب ما غذى و نما، فاما الجوامد و الطين و التراب و ما لا يغذى فمكروه الا على جهة التداوى. وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ

روى عن عائشة و ابى موسى الاشعرى ان النبى (ص) كان يأكل الدجاج و الفالوذ، و كان يعجبه الحلواء و العسل، و قال: «ان المؤمن حلو يحبّ الحلاوة، و قال: فى بطن المؤمن زاوية لا يملأها الا الحلواء»، و روى: ان الحسن كان يأكل الفالوذ، فدخل عليه فرقد السبخى، فقال: «يا فرقد! ما تقول فى هذا»؟ فقال: لا آكله و لا احب اكله، فأقبل الحسن على غيره كالمتعجب، و قال: «لعاب النحل بلباب البرّ مع سمن البقر، هل يعيه مسلم»؟ و جاء رجل الى الحسن، فقال: ان لى جارا لا يأكل الفالوذ. قال: فلم؟ قال: يقول سمن البقر لا نؤدّى شكره، فقال الحسن: فيشرب الماء البارد. قال: نعم. قال: «ان جارك جاهل ان نعمة اللَّه عليه فى الماء البارد اكثر من نعمته عليه فى الفالوذ».

قوله: لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ ابن عباس گفت: چون اين آيت فرو آمد كه لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ ايشان گفتند: يا رسول اللَّه ما سوگند خورده بوديم بر آن كار كه پيش داشتيم، اكنون كفّارت سوگندان ما چيست؟

رب العالمين كفارت آن پديد كرد: إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ الى آخره، اما نخست بيان سوگندان كرد، و لغو و تحقيق از هم جدا كرد، گفت: لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ.

لغو يمين بر جمله آنست كه در زبان گوينده ميرود از سوگندان بى‏عزيمت بر عقد سوگند خوردن، عرب به آن بس گوينده‏اند: لا و اللَّه بلى و اللَّه، و در سورة البقرة بشرح ترازين گفته آمد.

وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما عَقَّدْتُمُ الْأَيْمانَ ابن كثير و نافع و ابو عمرو و حفص عن عاصم عقّدتم بتشديد خوانند بمعنى مبالغت بى ارادت تكثير. حمزه و كسايى و ابو بكر عن عاصم بتخفيف خوانند و هو الاصل. ابن عامر بالف خواند عاقدتم، و هو ايضا للواحد، كقوله: عافاه اللَّه، و عاقبت اللص. بِما عَقَّدْتُمُ الْأَيْمانَ اى قصدتم و تعمدتم و أردتم، و نويتم، كقوله: «بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ. «فَكَفَّارَتُهُ» يعنى فكفارة ما عقدتم من الايمان اذا حنثتم، اطعام عشرة مساكين. كفارت آن سوگند كه دروغ كنند طعام دادن ده درويش است هر درويشى را يك مدّ، و المدّ رطل و ثلث، اين مذهب شافعى است، و مذهب ابو حنيفه آنست كه اگر گندم دهد هر درويشى را نيم صاع بدهد، و اگر جو دهد يا خرما يا مويز يك صاع تمام بدهد، و مذهب شافعى لا بد حبوب دهد نه قيمت آن دهد و نه آرد و نه نان و نه تغديت و نه تعشيت، كه بنزديك وى اعتبار بنص است، و از نصّ تجاوز نكند، اما ابو حنيفه قيمت آن روا دارد و همچنين بجاى حبوب آرد و نان ما تغديت و تعشيت جائز دارد، كه بنزديك وى اعتبار بمنفعت و مصلحت است، و بقول شافعى كفارت الا بآزاد مسلمان محتاج نبايد داد، و بقول بو حنيفه كفارت على الخصوص بيرون از زكاة باهل ذمّت روا باشد كه دهند. و دليل شافعى قول خداست جل جلاله: وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ، قال: و الكفر من اسفه السفه، يقول اللَّه تعالى: أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ. و دليل ابو حنيفه آنست كه گفت جلّ و عزّ: وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً، قال: و الاسير لا يكون الا من الكافرين.

مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ ميگويد: از ميانه آن طعام كه اهل خويش را ميدهيد، نه نفيس‏تر طعام توانگران، و نه خسيس تر آن، نه بهينه طعام توانگران، و نه بترينه طعام درويشان. و قيل: «مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ» يعنى المد لان هذا القدر وسط فى الشبع. أَوْ كِسْوَتُهُمْ شافعى گفت: هر چه نام كسوت بر آن افتد چون ازار و ردا و پيراهن روا باشد. ابو حنيفه گفت: جامه‏اى بايد جامع كه كسوت را بشايد، و عمامه روا نباشد كه كسوت را نشايد.

أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ برده‏اى بايد مؤمن، كه جاى ديگر مقيد گفت: «فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ»، و شافعى اين بر اصل خود بنا كرد كه: يحمل المطلق على المقيد، و نيز در خبر است: «اعتقها فانها مؤمنة» و بو حنيفه رقبه كافره روا بيند مگر در كفارت قتل، و رقبه خرد و بزرگ و نرينه و مادينه در آن يكسانست، اما اگر عيبى دارد كه وى را از عمل باز دارد، چون نابينايى در چشم و گنگى در زبان و شلل در اعضا روا نباشد، و اگر عيبى بود كه وى را از عمل مقصود باز ندارد، چنان كه اعور بود يا يك انگشت ندارد و امثال اين جائز باشد.

و سوگند خواره كه كفّارت ميكند درين هر سه مخير است، كه رب العالمين بلفظ تخيير گفت، اما فاضلتر آنست كه نفع مردم بيشتر در آن است، اگر در روزگار قحط و جدوبت باشد كه مردم را حاجت بقوت و طعام بيشتر بود طعام اولى‏تر و نيكوتر، كه قوام حيات درين طعام است، و مردم را بدان حاجت است، و اگر روزگار خصب بود و فراخى، و مردم از قوت و طعام در نمانند اعتاق و كسوت فاضل‏تر. پس اگر ازين سه درماند و درويش باشد، چنان كه از قوت خود و عيال وى در يك شبانروز هيچ چيز بسر مى‏نيايد، روزه دارد سه روز پيوسته يا گسسته، و پيوسته تمامتر و نيكوتر، و بيك قول شافعى واجب.

فذلك قوله: فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ.

ذلِكَ اى الّذى ذكرت كَفَّارَةُ أَيْمانِكُمْ إِذا حَلَفْتُمْ على يمين، فرأيتم غيرها خيرا منها. چون سوگند خوريد كارى را كه كنيد و ناكردن به، يا نكنيد و كردن به، از سوگند خود بازآئيد، و آن كنيد كه بهتر است و نيكوتر، پس آن گه آن سوگند را كفارت كنيد.

روى عبد اللَّه بن سمرة قال: قال رسول اللَّه (ص): يا عبد الرحمن بن سمرة لا تسأل الامارة فانّك ان اوتيتها عن مسئلة وكلت اليها، و ان اوتيتها عن غير مسئلة اعنت عليها، و اذا حلفت على يمين فرأيت غيرها خيرا منها فكفّر عن يمينك، و آت الّذى هو خير.

وَ احْفَظُوا أَيْمانَكُمْ و سوگندان خويش را ميكوشيد، بگزاف و بيداد مخوريد، و نام اللَّه عرضه مسازيد، مانع از خير وصلة ارحام، و چون خورديد ياد داريد و نگه داريد، و آن را آزرم داريد، و جور را سوگند خوردن گناه است، و راست داشتن آن گناه، و از آن بازآمدن واجب، و كفارت فريضه، و جز بنام خدا و صفات وى و سخنان وى سوگند نيست. قال الشافعى: من حلف بغير اللَّه فهو يمين مكروهة، و أخشى ان تكون معصية.

قال النبى (ص): «لا تحلفوا بآبائكم و لا بالانداد»، و قال: «من حلف بغير اللَّه فقد أشرك»، و روى: «فقد كفر».

قوله: كفر، تأويله انّه اذا حلف بغير اللَّه، و هو يعتقد تعظيم ما حلف به كتعظيم اللَّه فقد كفر بذلك. كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ الاية درين آيت اشارتست كه ايمان شنيدنى است و ديدنى و شناختنى و گفتنى و كردنى. سمعوا دليل است كه شنيدنى است، تَرى‏ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ دليل است كه ديدنى است، مِمَّا عَرَفُوا دليل است كه شناختنى است، يَقُولُونَ دليل است كه گفتنى است. آن گه در آخر آيت گفت: وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ اين محسنين دليل است كه عمل در آن كردنى است اما ابتدا بسماع كرد كه نخست سماع است، بنده حق بشنود، او را خوش آيد، درپذيرد، و بكار درآيد و عمل كند. رب العالمين قومى را مى‏پسندد كه جمله اين خصال در ايشان موجود است. گفته‏اند كه: سه چيز نشان معرفتست، و هر سه ايشان را بكمال بود: بكا و دعا و رضا. بكا بر جفا و دعا بر عطا و رضا بقضا. هر آن كس كه دعوى معرفت كند، و اين سه خصلت در وى نيست، وى در دعوى صادق نيست، و در شمار عارفان نيست، و در ميان جوانمردان و دينداران او را نوايى نيست.

پير طريقت گفت: «معرفت دو است: معرفت عام و معرفت خاص. معرفت عام سمعى است و معرفت خاص عيانى. معرفت عام از عين جود است، و معرفت خاص محض موجود. معرفت عام را گفت: «وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ». معرفت خاص را گفت: «سَيُرِيكُمْ آياتِهِ فَتَعْرِفُونَها». «وَ إِذا سَمِعُوا» اهل شريعت را مدحت است، «سَيُرِيكُمْ آياتِهِ» اهل حقيقت را تهنيت است. هر كه از شريعت گويد، گر هيچ با پس نگرد ملحد گردد. هر كه از حقيقت گويد، گر هيچ با خود نگرد مشرك گردد.

وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ اين جوانمردانى را بيامد كه جانهاى ايشان محمل اندوه است، و دلهاشان منزل درد. سرير اسرار عزّت دين در ازل در پرده اطوار طينت ايشان نهادند، و آفتاب معرفت از شرفات مجد دولت ايشان بتافت.

گفتند: پس از آنكه جمال عزت قرآن بر دلهاى ما تجلى نمود، چون كه ننازيم! و در راه عشق او جان چرا نبازيم! عجب دانى چيست؟ عجب آنست كه هر كه گرفتار اين حديث است شاد بدان است كه روزى در سرا نيست:

ما را غم آن غمزه غماز خوش استوز چون توبتى كشيدن ناز خوش است.

در هر دورى و در هر قرنى اين بار درد و اندوه دين را حمالى برخاست، و در هيچ دور اندر طبقه اوليا طرفه‏تر از آن جوان خراباتى برنخاست كه در روزگار جنيد و شبلى بود. پير زنى را فرزندى بود و او را ناخلف مى‏شمردند و از اعجوبهاى تقدير خود خبر نداشتند، ندانستند كه اين خلف و ناخلف نقدى است كه بدست تقدير در دار الضرب ازل زده‏اند، و كس را بر آن اطلاع نداده‏اند. آن پسر را همه روز در خرابات مى‏ديدند دام دريده و آشفته روزگار، و آن مادر وى شب و روز دست بدعا برداشته، و در خداى مى‏زارد و مى‏نالد كه: بار خدايا! هيچ روى آن دارد كه اين جگر گوشه ما را ازين گرداب معصيت بيرون آرى، و از جام بيدارى او را شربتى دهى! تا دل ما فارغ گردد.

گفتا: هاتفى آواز داد كه: اى پير زن خوش باش، كه ما اين پسر را در كار دل پردرد تو كرديم، و آن گه دانه شوق بر دام محبّت براى صيد او بستيم. تا پير زن درين انديشه بود، جوان از خواب درآمد آشفته و سرگردان نعره همى كشيد و همى گفت: اين ربى اين ربى؟ كجات جويم اى ماه دلستان، از كجا خوانم اى دلرباى دوستان. اين ربّى اين ربى؟ اى مادر خداى من كو؟ دلگشاى و رهنماى من كو؟ مرهم خستگى من كو؟ داروى درماندگى من كو؟ آه! كجا بدست آيد امروز اين چنين خراباتى، تا بغبار نعل قدم او تبرك گيريم، و آن را كحل ديده خويش سازيم! نيكو گفت آن جوانمرد كه گفت:

در زواياى خرابات از چنين مستان هنوزچند گويى مرد هست و مرد هست آن مرد كو؟
بر درختى كين چنين مرغان همى دستان زنندزان درخت امروز اصل و بيخ و شاخ و ورد كو؟
از براى انس جان اندر ميان انس و جانيك رفيق هم سرشت هم دم هم درد كو؟

هم چنان همى بود تا ديگر روز، هر ساعتى سوخته‏تر و واله‏تر. ديگر روز مادر او را پيش مشايخ شهر برد، گفت: اين پسرم را درمان بسازيد، و اين درد را دارو پديد كنيد. ايشان درماندند، گفتند: اين دردى بس محكم است و جايگير، تدبير آنست كه او را به بغداد برى پيش پيران طريقت جنيد و شبلى، كه اوتاد جهان ايشانند. آن پير زن به بس رنج و تعب او را در پيش گرفت، و به بغداد برد پيش مشايخ طريقت. جنيد درو نگرست، قابل نظر ربوبيّت ديد، بباطن آن جوان نظرى كرد، خورشيد دولت ديد كه از زير ابر بشريت وى مى‏تافت. گفت: يا ضعيفه او را بمكّه بايد شد پيش بو العباس عطا و ابو بكر كتانى كه پيران جهان امروز ايشان‏اند، و درمان اين درد هم ايشان دانند. آن پير زن او را فرار راه كرد، و سر بباديه درنهاد بهزاران مشقّت به مكه رسيدند پيش آن شاهان طريقت. ايشان چون او را ديدند، گفتند: عجب جوانى است اين جوان! كه نسيم صباء دولت فقر از سر زلف وى مى‏دمد! او را بكوه لبنان بايد برد كه قوام دهر آنجااند. مادر گفت: خيز جان مادر! چيزيست هر آينه درين زير گليم! پاى برهنه و سر برهنه و شكم گرسنه روى در بيابان نهادند تا رسيدند بكوه لبنان:

جبالىّ التألف ذو انفرادغريب اللَّه مأواه القفار
پويان و دوان‏اند و غريوان بجهان دردر صومعه و كوهان در غار و بيابان

يك چند در آن صحرا همى گشتند، تا بكناره چشمه رسيدند. شش كس را ديدند ايستاده، و يكى در پيش نهاده. چون آن جوان را ديدند استقبال كردند، گفتند: دير آمدى، نماز كن برين مرد كه وى غوث جهان بود، و چون از دنيا بيرون مى‏شد وصيت كرد كه خليفه من در راه است، همين ساعت رسد، او را گوئيد تا بر من نماز كند، و مرقع من درپوشد، و بجاى من بنشيند. آن جوان رفت، و غسلى كرد، و مرقع شيخ در پوشيد، و انوار خداى بر نقطه دل وى تجلّى كرد، و مشكلات شريعت و اسرار طريقت نهمار بر دل وى كشف گشت، فراز آمد، و آن شيخ را غسلى بداد بر وى نماز كرد، و او را در خاك نهاد، و بجاى وى نشست. پير زن چون وى را چنان ديد آهى كرد، و جان بداد:

هر مرحله‏اى كه بود راهى كرديموز آتش دل آتشگاهى كرديم‏
در هر چيز بتا! نگاهى كرديمديديم در آن نقش تو آهى كرديم.

آرى جان و جهان كشش اين كار كند، و جذبه الطاف اين رنگ دارد. جذبة من الحق توازى عمل الثقلين.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ نشان سعادت بنده آنست كه بر حدّ فرمان بايستد، و از اندازه شرع در نگذرد. اگر مباحى بيند بخضوع و خشوع پيش شود، و بجان و دل در پذيرد، و گر محظورى بيند بايستد و در آن تصرف نكند، و جحود نيارد. هواى و دل خواست خويش در باقى كند، و خود را بدست زمام شريعت دهد:

اگر نز بهر شرعستى در اندر بنددى گردونو گر نز بهر دينستى كمر بگشايدى جوزا.

وَ كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً حلال طيّب آنست كه بى‏طلب از غيب درآيد، و هر چه از غيب آيد بى‏عيب آيد. بجان و دل قبول بايد كرد، و رازق را در آن نهمار شكر بايد كرد. خبر درست است كه رسول خدا (ص) عمر خطاب را عطا داد.

عرم گفت: اعطه افقر اليه منى، فقال (ص): «خذه فتمولّه، و تصدق به، فما جاءك من هذا المال و انت غير مشرف و لا سائل، فخذه، و مالا فلا تتبعه نفسك»، و قال نافع كان‏ المختار يبعث الى ابن عمر بالمال فيقبله، و يقول: لا اسأل احدا شيئا، و لا اردّ ما رزقنى اللَّه. و گفته‏اند: حلال طيب آنست كه آنچه خورد بر شهود رازق خورد، اگر بدين رتبت نرسد بر ذكر وى خورد، كه مصطفى (ص) گفت: «سمّ اللَّه و كل بيمينك و كل مما يليك».

و زينهار كه بغفلت نخورى كه خوردن بغفلت در شريعت ارادت حرام است و تخم طغيانست، و اهل غفلت را ميگويد عزّ جلاله: يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ.

لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ جوانمردان طريقت در غلبات وجد خويش تجديد عهد و تاكيد عقد را گه گه سوگندى ياد كنند كه: و حقك لا نظرت الى سواك و لا قلت لغيرك و لا خلت عن عهدك. اين سوگندها بحكم توحيد لغو است، و از شهود احديّت سهو، كه بنده را چه جاى آنست كه خود را وزنى نهد، يا كسى پندارد! يا گفت خود را محلّى داند! تا برو سوگند نهد! بلكه سزاى بنده آنست كه احكام وى را بحسن رضا استقبال كند، اگر خوانند يا راند در آن اعتراض نيارد، و از آن اعراض نكند، و در حقايق، وصلت و هجرت نگويد. آنچه دهد گيرد، و آنچه آيد پذيرد، و بحقيقت داند كه مهربان بر كمال اوست، و مقدر و مدبر بهمه حال اوست.

پير طريقت گفت: «اى نزديكتر بما از ما! و مهربان‏تر بما از ما! نوازنده ما بى‏ما، بكرم خويش نه بسزاء ما، نه كار بما، نه بار بطاقت ما، نه معاملت در خور ما، نه منت بتوان ما، هر چه كرديم تاوان بر ما، هر چه تو كردى باقى بر ما. هر چه كردى بجاى ما بخود كردى نه براى ما».

و چنان كه كفارت در شريعت بزبان علم معروفست اما العتق و اما الاطعام و اما الكسوة فان لم يستطع فصيام ثلاثة ايام، هم چنان كفارت طريقت بزبان اشارت سه قسم‏ است: بذل الروح بحكم الوجد، او بذل القلب بصحّة القصد، او بذل النفس بدوام الجهد، فان عجزت فامساك و صيام عن المناهى و المزاجر.

۱۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند! إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ مى و قمار، وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ و سنگها و تيرها، رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ زشتى و ناراستى از كار ديو است، فَاجْتَنِبُوهُ بپرهيزيد از آن، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (۹۰) تا پيروز مانيد.

إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ ميخواهد ديو أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ كه در ميان شما افكند الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ دشمنى و زشتى فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ در آشاميدن مى و باختن قمار، وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ و شما را باز دارد از ياد خدا و از نماز، فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ (۹۱) از آن باز ايستيد و گرد آن مگرديد.

وَ أَطِيعُوا اللَّهَ و خداى را فرمان بريد وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ و رسول را فرمان بريد وَ احْذَرُوا و پرهيزيد فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ ار پس برگرديد از پذيرفتن، فَاعْلَمُوا بدانيد: أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِينُ (۹۲) كه آنچه بر فرستاده ما است رسانيدن آشكار است.

لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا نيست بر ايشان كه بگرويدند، وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و نيكيها كردند، جُناحٌ تنگيى و بزه‏اى، فِيما طَعِمُوا در آنچه چشيده بودند إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا چون از كفر بپرهيزيدند و بگرويدند وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و نيكيها كردند، ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا پس بپرهيزيدند و او را براست داشتند، ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا پس از محارم و مناهى پرهيزيدند و بترك آن نيكويى بگفتند، وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (۹۳) و خداى دوست دارد نيكوكاران را.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند! لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ هر آينه بخواهد آزمود اللَّه شما را بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الصَّيْدِ بچيزى از صيد، تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ كه بآن رسد دستهاى شما، وَ رِماحُكُمْ و نيزه‏هاى شما، لِيَعْلَمَ اللَّهُ تا به بيند اللَّه مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ كه آن كيست كه از وى ناديده وى را خواهد ترسيد؟ فَمَنِ اعْتَدى‏ هر كس كه از اندازه درگذارد. بَعْدَ ذلِكَ پس آنكه نهى شد، فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ (۹۴) او را عذابى است درد نماى.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ صيد را مكشيد، وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ و شما محرمان باشيد، وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ و هر كه صيد كشد از شما، مُتَعَمِّداً بقصد، فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ پاداش او آنست كه همتاى آنكه كشت بكشد، يَحْكُمُ بِهِ حكم كند در آن ذَوا عَدْلٍ دو مرد پارسا كه شايسته فتوى باشند، مِنْكُمْ از اهل ملت شما، هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ قربانى كه بكعبه رسد، أَوْ كَفَّارَةٌ طَعامُ مَساكِينَ يا آن جانور را قيمت كنند و بر سعر آن طعام دهند به درويشان، أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياماً يا برابر آن روزه دارد، لِيَذُوقَ وَبالَ أَمْرِهِ تا بچشد گرانى پاداش كار خويش، عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ درگذاشت خداى از آنچه پيش ازين بود، وَ مَنْ عادَ و هر كه با صيد گردد در حرم يا در احرام، فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ خداى كين ستاند ازو، وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ (۹۵) و خداى سختگير است وا كين ستانى.

أُحِلَّ لَكُمْ حلال كرده آمد و گشاده شما را صَيْدُ الْبَحْرِ صيد دريا وَ طَعامُهُ و طعام آن، مَتاعاً لَكُمْ تا شما را زاد بود و برخوردارى، وَ لِلسَّيَّارَةِ و راه گذريان را، وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ و حرام كرده آمد بر شما و بسته صَيْدُ الْبَرِّ صيد خشك زمين ما دُمْتُمْ حُرُماً تا آن گه كه محرم باشيد، وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (۹۶)، و پرهيزيد از آن خداى كه شما را انگيخته با او خواهند برد.

جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ خداى كعبه ساخت الْبَيْتَ الْحَرامَ آن خانه با آرم با شكوه قِياماً لِلنَّاسِ امن مردمان را و پايندگى ايشان را در دين خويش، وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ و ماه حرام، وَ الْهَدْيَ و قربان كه بمنا برند، وَ الْقَلائِدَ و قلائد كه در گردن ايشان كنند، ذلِكَ لِتَعْلَمُوا اين آن راست تا بدانيد، أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ كه خداى ميداند هر چه در آسمانست و در زمين، وَ أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (۹۷) و خداى بهمه چيز داناست.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ روايت كنند از عمرو بن شرحبل كه گفت عمر خطاب دعا كرد و گفت: اللهم بيّن لنا فى الخمر بيانا شافيا، بار خدايا! در كار خمر ما را بيانى ده شافى، آيتى روشن و حكمى پيدا رب العالمين آيت فرستاد كه در سورة البقرة است: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ.

اين آيت بر عمر خواندند. عمر را آن آيت سيرى نكرد، گفت: بار خدايا! بيانى ازين شافى‏تر خواهم. ديگر باره آيت آمد كه در سورة النساء است: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏. بر عمر خواندند، عمر گفت: هنوز درمى‏بايد ازين شافى‏تر و روشن‏تر خداوندا! انما مهلكة للمال مذهبة للعقل، بيّن لنا فيها بيانا شافيا، فنزل قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ، تا آنجا كه گفت: فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ، عمر گفت: انتهينا انتهينا، و بطريقى ديگر ازين روشن‏تر و گشاده‏تر در سورة البقره بيان كرده‏ايم، و اعادت شرط نيست.

اگر كسى سؤال كند كه هر چه حرام كردند بيكبار حرام كردند مگر اين خمر، كه بچند دفعت حرام كردند، حكمت در آن چيست؟ جواب آنست كه هر محرمى را چون حرام كردند وقتى عوضى بجاى نشست، همچون سفاح كه حرام گشت رب العزة نكاح بجاى آن نهاد و مباح كرد. مردار حرام كرد ذبايح در مقابل آن مباح كرد، ربا حرام كرد بيع بجاى آن نهاد و مباح كرد. خون حرام كرد گوشت حلال كرد، لا جرم آن محرمات كه عوض آن پديد كرد ترك آن بر ايشان گران نگشت، بيك بار حرام كرد، و مردم را از آن باز زد. باز خمر معشوقه نفسها بود، و سبب طرب و نشاط بود، و مردم فرا خوردن آن خو كرده بودند، و بطبع آن را مى‏دوست داشتند، رب العالمين دانست كه ترك آن بى‏عوضى و بى‏بدلى كه بجاى آن بيستد بر ايشان دشخوار بود، بفضل و لطف خود و برداشت حرج را از ايشان، تحريم آن بتدريج فرا پيش ايشان برد. از اول عيب آن بگفت، و اثم آن ظاهر كرد، گفت: «قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ»، پس بسبب آن از نماز باززد، گفت: «لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏». پس بعاقبت حرام كرد تا ترك آن بتدريج بر ايشان آسان گشت.

سبحانه ما ارأفه و الطفه بعباده! و من الوعيد الوارد فى الخمر ما روى عن عثمان بن عفان قال: قال رسول اللَّه (ص): «ان اللَّه لا يجمع الخمر و الايمان فى جوف امرى ابدا، و عن ابى هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «مدمن الخمر كعابد الوثن»، و عن ابن عباس قال: قال رسول اللَّه (ص): «اجتنبوا الخمر فانها مفتاح كل شر، و لا يموتنّ احدكم و عليه دين، فانّه ليس هناك دينار و لا درهم، و انّما يقتسمون هناك الحسنات و السيئات، فآخذ بيمينه و آخذ بشماله».

و عن على (ع) قال: قال رسول اللَّه (ص): «من شرب الخمر بعد اذ حرمها اللَّه على لسانى، فليس له ان يزوّج اذا خطب، و لا يصدّق اذا حدّث، و لا يشفع اذا شفع، و لا يؤتمن على امانة، فمن ائتمنه على امانة فاستهلكها فحق على اللَّه ان لا يخلف عليه»، و عن ابى هريرة عنه (ص): «ريح الجنة توجد من مسيرة خمس مائة عام، و لا يجد ريحها مختال و لا منّان و لا مدمن خمر».

فصل

خمر عنبى خام باتفاق حرام است اندك و بسيار آن، و نجس است، و خوردن آن حد واجب كند، اما شافعى گفت: تحريم اين خمر نه عين خمر راست، كه علتى و معنى راست، و آن معنى آنست كه شرابى مسكر است، و اصل خبائث است، و مايه فسادها، پس هر شرابى كه مسكر بود بدان ملحق بود، و اندك و بسيار آن حرام، و ابو حنيفه گفت: تحريم خمر عين خمر راست نه علتى را، كه هر چه بيرون از خمر است قدر مسكر حرام است، گفتا: و مطبوخ كه دو سيك از آن بشود، و سيكى بماند، خوردن آن مباح است، و حد واجب نكند، تا آن گه كه مستى آرد، و هر نبيذ كه از گندم و جو و عسل و قصب شكر كنند. مطلق گفت كه مباح است الا قدر مسكر، و نقيع ميويز و خرماى ناپخته بنزديك وى حرام است، اما حد واجب نكند الا قدر مسكر، و دليل شافعى روشن است از جهت خبر رسول، و ذلك‏

قوله (ص): «ان من العنب خمرا، و ان من التمر خمرا، و ان من العسل خمرا، و ان من البر خمرا، و ان من الشعير خمرا»، و قال: «كل مسكر خمر، و كل خمر حرام».

مصطفى (ص) نام خمر برين چيزها افكند، و چون همه خمر است همه در تحت اين آيت شود كه: إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ، شرح دادن اين مسأله درين موضع بيش از اين احتمال نكند، و در سورة البقره مستوفى گفته‏ايم.

ميسر قمار است، و اصله من اليسار، و قيل مشتق من اليسر و هو السعة و الامكان، يقال: رجل يسر و قوم ايسار يتسعون فيتقامرون، و ميسر عرب آن بود كه در جاهليت مردى فرا پيش آمدى و گفتى: اين اصحاب الجزور؟ پس نفرى فراهم آمدندى، و شترى خريدندى، و هر يكى را در آن نصيبى كردندى، پس قرعه بزدندى، هر كس كه سهم وى بيرون آمدى از بهاى آن اشتر برى گشتى، و نصيب وى در گوشت بماندى، هم چنان قرعه مى زدندى تا يك كس بماندى و بهاى شتر جمله بر آن كس لازم بودى، و او را در آن شتر نصيب گوشت نبودى، و آن گه گوشت شتر بر آن قوم بسويت قسمت كردندى. اين بود قمار عرب، كه رب العزة درين آيت حرام كرد. و قال ابن عباس: الميسر القمار حتى لعب الصبيان بالكعاب و الجوز. و سئل القاسم بن محمد عن الشطرنج ا هو ميسر؟ و عن النرد أ هو ميسر؟ فقال: كل ما صدّ عن ذكر اللَّه و عن الصلاة فهو ميسر. و تفسير انصاب و ازلام در اول سورة بشرح گفتيم.

رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ رجس نامى است چيزى را كه نجس و قذر بود، و از شرع دور، ساخته و آراسته شيطان بر بنى آدم. رب العالمين گفت: فَاجْتَنِبُوهُ اين همه ساخته و برآراسته شيطان است و هلاك دين شما، از آن بپرهيزيد و حذر كنيد تا رستگار شويد.

إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ اين بيان علت تحريم خمر و قمار است. ميگويد: شيطان عداوت و كينه و بغض يكديگر در ميان شما افكند چون خمر خوريد و قمار بازيد، و شما را باز دارد از ذكر خدا كه سر همه طاعات است، و اصل همه خيرات، و از نماز كه كليد سعادت است و پيرايه شهادت و مايه ديانت. فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ؟ هل درين موضع بر جاى تغليظ است نه بر تخير، چنان كه جاى ديگر گفت: فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ؟ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؟ و در خبر است: «هل انتم تاركو اصحابى لى»؟ يعنى هل انتم تاركون اذاهم. و هم ازين بابست آنچه گفت: هَلْ لَكَ إِلى‏ أَنْ تَزَكَّى؟ ميگويد: مرا سپاس دار هستيد؟ هر چند كه صورت استفهام دارد اما معنى امر است، و اين نوعى است از انواع امر، و در لغت رواست و روان.

وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ چون بيان محرمات و منهيات كرده بود، طاعت خدا و رسول در پس آن داشت، يعنى كه فرمان بردار باشيد و اين اوامر و نواهى بكار داريد، و از محارم بپرهيزيد. وَ احْذَرُوا اى احذروا المحارم و المناهى، فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ عن الطاعة فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِينُ فليس عليه الا البلاغ، و التوفيق و الخذلان الى اللَّه، فان اطعتم و الا فاستحققتم العذاب.

لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ سبب نزول اين آيت آن بود كه قومى از صحابه در آن روزها كه خمر حرام كردند از دنيا بيرون شده بودند، و ايشان مى‏خورده بودند بتازگى، و در شكم ايشان مى‏بود. مسلمانان برايشان بترسيدند، و از حال ايشان رسول خدا را پرسيدند. اين آيت در شان ايشان آمد. ميگويد: بر ايشان تنگى نيست، و ايشان را بزه نيست در آنچه چشيده بودند از مى پيش از تحريم.

اين طعموا شربوا است چنان كه جاى ديگر گفت: وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي. شراب مطعوم است اما نه مأكول است. إِذا مَا اتَّقَوْا يعنى الكفر باللّه، وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سجدوا للَّه و اجتنبوا و قربوا، ثُمَّ اتَّقَوْا تكذيب رسوله، و صدقوه، ثُمَّ اتَّقَوْا اتيان المحارم الّتى عرفوا حرمتها، وَ أَحْسَنُوا فى تركها، و قيل اذا ما اتقوا المعاصى و الشرك، ثم اتقوا، داموا على تقواهم، ثمّ اتقوا ظلم العباد مع ضمّ الاحسان اليه. و قيل: اذا ما اتقوا الشّرك و آمنوا صدّقوا، ثم اتقوا الكبائر و آمنوا ازدادوا ايمانا، ثمّ اتقوا الصغائر حذروا و احسنوا تنفلوا.

قال على بن ابى طالب (ع): «ان عثمان من الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا»، وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ.

در روزگار عمر، قدامة بن مظعون مى خورد. عمر خواست كه وى را حد زند قدامة گفت: شما را نيست كه مرا حد زنيد، كه اللَّه ميگويد: لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا، و من از جمله مؤمنانم و در بدر بوده‏ام. عمر گفت راه غلط كردى، و گمانت خطاست، كه رب العالمين گفت: إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا، و تقوى آنست كه آنچه خدا حرام كرد، از آن بپرهيزى، و گرد آن نگردى. على بن ابى طالب گفت: يا عمر! من از نزول اين آيت خبر دارم، چون رب العالمين خمر حرام كرد، جماعتى از مهاجر و انصار بيامدند و گفتند: يا رسول اللَّه برادران ما و پدران ما كه در بدر بودند، و در احد كشته شدند، ايشان در آن حال مى همى خوردند، چه گويى در ايشان؟ و چه حكم كنى از بهر ايشان؟ رسول خدا توقف كرد، تا جبرئيل آمد، و آيت آورد: لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ الاية. پس عمر بفرمود، و قدامه را حد مفترى بزدند، و گفتند: ان شارب الخمر اذا شرب انتشى، و اذا انتشى هذى، و اذا هذى افترى، فيقيم عليه حدّ المفترى ثمانين جلدة.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الصَّيْدِ اين «من» تبعيض است از دو وجه: يكى آنكه اينجا صيد بر ميخواهد نه صيد بحر، و ديگر وجه آنكه صيد است در حال احرام نه در حال احلال. تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ آن صيد كه دستهاى شما بآن رسد از خايه مرغ يا بچه كه از آشيانه برنخاسته، وَ رِماحُكُمْ يا بآن رسد نيزه‏هاى شما، و بر قياس نيزه تير و سنگ و كمند و جز از آن از اين كبار صيد چون خرگور و گاو دشتى و شتر مرغ و امثال آن. مى‏گويد: شما را بخواهد آزمود، يعنى كه شما را بر آن قادر خواهد كرد، و آن پيش شما خواهد آورد، و فائدة البلوى اظهار المطيع من العاصى، و الا فلا حاجة له الى البلوى. و اين در سال حديبيه بود كه رسول خدا را از مكه باز داشتند، و هم آنجا قربان كرد صد تا اشتر، چنان كه در قصه حديبيه است، و مرغان و وحش بيابان فراوان روى بايشان نهادند، و از آن همى خوردند، و با رحال ايشان همى درآميختند، و ايشان هم در حرم بودند و هم در احرام.

لِيَعْلَمَ اللَّهُ اى ليرى اللَّه، لانه قد علمه، مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ اى يخاف اللَّه الذى لم يره فلا يتناول الصّيد و هو محرم، فَمَنِ اعْتَدى‏ بَعْدَ ذلِكَ اى من اخذ الصيد عمدا بعد النهى و هو محرم، فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ يضرب ضربا وجيعا، و يسلب ثيابه، و يغرم الجزاء، و حكم ذلك الى الامام فهذا العذاب الاليم.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ اين آيت در شأن ابو اليسر فرو آمد، نام وى عمرو بن مالك الانصارى، در سال حديبيه محرم بود احرام بعمره گرفته، بخر گورى رسيد، او را طعنه‏اى زد بيفكند، و بكشت. اين آيت فرو آمد: لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ. رب العالمين در اين آيت حرام كرد بر محرم كه احرام بحج گرفته باشد يا بعمره كه صيد برّ گيرد و كشد يا تعرّض آن كند بهيچ وجه.

و بدان كه صيد دو است: يكى صيد بحر، ديگر صيد بر. هر چه صيد بحر است خوردن آن همه حلال است، و گرفتن آن محرم را رواست، و آنچه صيد برّ است، آنچه گوشت آن حرام است كشتن آن حلال است مگر يربوع، و هر چه گوشت آن حلالست صيد كردن آن حرام است.

وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً ميگويد: هر كه صيدى كشد از آنچه گوشت وى حلالست متعمّدا اى ذاكرا لاحرامه، قاصدا الى قتله، او مخطئا فى قتله، ناسيا لاحرامه.

بيشترين علما چون شافعى و مالك و ابو حنيفه و اهل شام و عراق جمله بر آنند كه اين جزاء صيد در عمد و در خطا يكسانست. زهرى گفت: نزل القرآن بالعمد، و جرت السنّة في الخطاء، و ذلك‏

قوله (ص): «فى الضبع كبش اذا اصابه المحرم»، و لم يفصل بين متعمد و غيره، فاجرى على العموم. و گفته‏اند: ضمان صيد همچون ضمان مال است، لانه يجب فى الصغير صغير و فى الكبير كبير كضمان الاموال، و معلومست كه ضمان مال، عمد و خطا در آن يكسانست، ضمان صيد همچنانست.

فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ عاصم و حمزه و كسايى فجزاء بتنوين خوانند، و مثل برفع، باقى باضافت خوانند بى‏تنوين. و معنى جزا فدا است. و بدان كه صيد بر دو ضربست: يكى آنست كه آن را مثل نيست از نعم، همچون عصافير و قنابر و ما دون الحمام، هر چه كم از كبوتر باشد وى را از نعم مثلى نبود، جزاء وى آنست كه آن را قيمت كنند، و آن گه آن قيمت بدرويشان نبايد داد بلكه صرف كنند باطعام، و آن طعام بدرويشان تفرقت كنند، هر درويشى را مدّى، يا پس روزه دارد بجاى هر مدّى روزى، و ضرب دوم از صيد آنست كه آن را مثل است از نعم، جزاء وى مثل آنست و آن بر دو ضربست: ضربى آنست كه صحابه در آن حكم كرده‏اند: فى النغامة بدنة، و فى حمار الوحش بقرة، و فى الغزال عنز، و فى الارنب عناق، و فى اليربوع جفرة. و ضربى آنست كه صحابه در آن حكم نكرده‏اند، دو مرد دانشمند عدل از اهل خبره بايد كه در آن نظر كنند، و هر چه شبهى دارد بآن صيد، و بآن نزديكتر بود، آن را واجب گردانند. اينست كه رب العزة گفت: يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ يعنى من اهل دينكم، هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ لفظه معرفة، و معناه نكرة، تقديره بالغ الكعبة. أَوْ كَفَّارَةٌ طَعامُ مَساكِينَ قراءت مدنى و شامى كَفَّارَةٌ بى‏تنوين است، طعام بخفض ميم. باقى بتنوين خوانند و بضمّ ميم. أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياماً اى مثل ذلك من الصيام. صياما منصوب على التمييز، و عدل و عدل بفتح عين و كسر عين بقول بصريان يكسانست، و گفته‏اند: بكسر عين مثل باشد از جنس خويش، و بفتح عين مثل باشد از غير جنس وى.

يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ چون دو عدل حكم كردند و جزاء آن پديد كردند، وى مخير است ميان سه چيز: اگر خواهد آن مثل بيرون كند، و بدرويشان دهد، و اگر خواهد آن مثل را قيمت كند با درم، و آن درم باطعام صرف كند، و طعام بدرويشان دهد، هر درويشى را مدى، و اگر خواهد روزه دارد هر مدّى را روزى، كه رب العزة بلفظ «او» گفت، و ذلك يوجب التخيّر.

اما مذهب بو حنيفه در جزاء صيد آنست كه: هر كه صيدى كشد در حال احرام، بروى قيمت آن واجب شود اگر آن صيد مثل دارد يا ندارد، پس آن قيمت اگر خواهد بدرويشان دهد، و اگر خواهد صرف كند با چهارپايى قربانى، و گوشت آن بر درويشان تفرقه كند، و اگر خواهد آن قيمت باطعام كند، و هر درويشى را نيم صاع بدهد، و اگر خواهد روزه دارد هر نيم صاع را روزى، و در موضع تقويم صيد علما مختلف‏اند. قومى گفتند: آنجا كه صيد گيرد و كشد هم آنجا قيمت كنند در هر شهرى و هر موضعى كه باشد. قومى گفتند: لا بد بمكه بايد و بمنا، كه رب العزة گفت: هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ، و قال تعالى: ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ لِيَذُوقَ وَبالَ أَمْرِهِ اى جزاء ذنبه. عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ من قتل الصيد قبل التحريم، و من عاد الى قتل الصيد محرما حكم عليه ثانيا، و هو بصدد الوعيد، فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ فى الآخرة، وَ اللَّهُ عَزِيزٌ اى منيع فى ملكه، ذُو انْتِقامٍ من اهل معصيته.

أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ هر چه آبى است گوشت آن حلالست، و گرفتن آن حلال، و در چهار چيز خلافست: يكى مردم آبى، قومى گفتند از علما كه: گوشت او مكروه است حرمت صورت را، و ديگر ضفدع، گفتند كه خوردن آن مكروه است دو معنى را: يكى آنكه زهر دار است، و قومى گفتند: از جهت خبر «فانه اكثر خلق اللَّه تسبيحا»، و در خبر است كه «نقيقه تسبيح»، و سديگر مار گفتند كه مار بحرى زهر داراست چون مار برّى، و كژدم هم چنان. چهارم فيل است، گوشت آن حرام، لانه اشبه الخلق بالخنزير. قال الماستوى ان لحم الفيل حلال، لانه مايى، و هو داخل فى مذهب مالك و داود: ان ذوات الارواح كلها حلال ما خلال الخنزير، بدليل قوله تعالى: قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً الى قوله «أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ»، و هو قول ابن عباس و ابن عمر و ابى هريرة و عائشة و عبيد بن عمير من التابعين، و هو مذهب مالك و داود.

قومى از علما اين تقسيم بر قاعده ديگر نهاده‏اند. گفتند: هر چه آبى است بر سه وجه است: ماهيان‏اند و اجناس آن، همه حلال‏اند، و ضفادع‏اند و اجناس آن، همه حرامند، و هر چه باقيست در آن دو قول است: يك قول همه حرامند، و به قال ابو حنيفه، و بديگر قول همه حلال‏اند، و به قال اكثر العلماء من اصحابه، و الدليل عليه‏

قوله (ص): «هو الطهور ماؤه، الحل ميتته»، و قال ابو بكر الصديق: «كل دابة ماتت فى البحر فقد ذكاها اللَّه لكم»، و قال بعضهم: ما كان مثاله فى البر حلالا فهو حلال فى البحر، و ما كان مثاله فى البر حراما فهو حرام فى البحر. قالوا: و أراد بالبحر جميع المياه و الانهار، لان العرب سمى النهر بحرا، و منه قوله تعالى: ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ. قوله: وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ قال سعيد بن جبير صيده كان طريا، و طعامه المليح منه. ابن عباس گفت: صيده ما اصطدناه بأيدينا، و طعامه ما مات فيه. گفت: صيد بحر آنست كه بدست خويش صيد كنيم، و طعام آنست كه هم در آب بميرد، و موج آن را بر كنار افكند، و آنچه مصطفى (ص) گفت: «ما جزر الماء عنه فكل، و ما طفأ فيه فلا تأكل»، آن نهى تنزيه است نه نهى تحريم. قال ابن عباس: اشهد الى ابى بكر انّه قال: السمك الطافى حلال لمن اراد اكله. و سبب نزول اين آيت آن بود كه قومى از بنى مدلج گفتند: يا رسول اللَّه ما صيد بحر كنيم، و گاه گاه دريا موج زند، و ماهيان از قعر دريا با آب بساحل افتند. پس آب بجاى خويش باز شود، و ماهيان بى‏آب بمانند، و بر خشك زمين بميرند، چون ما آن را مرده يابيم خوريم يا نخوريم؟ حلال است يا حرام؟

قال: فأنزل اللَّه تعالى: أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيَّارَةِ.

جابر بن عبد اللَّه گفت: رسول خدا ما را بغزايى فرستاد، و ابو عبيده جراح را بر ما امير كرد، و با ما هيچ زاد نبود مگر صاعى خرما، در انبانى كرده، گه گه ابو عبيده هر يكى را از ما از آن خرما يكى بدادى، و كنا نمصها كما يمص الصبى، و نشرب عليها الماء فتكفينا يوما الى الليل، گفتا: باين دشخوارى و رنج روزگار بسر مى‏برديم تا بساحل دريا رسيديم، دابه‏اى را ديديم مرده بر ساحل دريا، بر مثال كوه پاره‏اى، و آن را عنبر ميگفتند. بو عبيده گفت: بخوريد ازين دابه، كه شما را حلالست. يك ماه بر آن موضع نشستيم، و از آن خورديم، و از عظيمى كه بود از چشم خانه وى خروارها روغن بيرون كرديم، و بو عبيده سيزده كس را در چشم خانه وى نشاند، تا باز گويند كه چه عظيم دابه‏اى بود! پس از آن زاد برگرفتيم، و آمديم به مدينه، و رسول خدا را از آن خبر كرديم، فقال (ص): «هو رزق اخرجه اللَّه لكم، فهل معكم من لحمها شي‏ء»؟

فأرسلنا الى رسول اللَّه شيئا منه، فأكله.

مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيَّارَةِ يعنى منفعة لكم، يعنى للمقيم و المسافر يبيعون منه و يتزودون منه. پس ديگر باره تحريم صيد بر محرم باز آورد، گفت: وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً اى محرمين، فلا يجوز للمحرم اكل الصيد اذا صاد هو، او صيد له بأمره، فاما اذا صاد حلال بغير امره و لا له فيجوز له اكله، و اذا قتله المحرم فهل يجوز للحلال اكله؟ قال الشافعى: يجوز، لانه ذكاة مسلم، و عند ابى حنيفة لا يجوز، و أحله محل ذكاة المجوسى.

قال جابر: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «صيد البر لكم حلال ما لم تصيدوه او يصد لكم.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ فى الآخرة، فيجزيكم باعمالكم.

جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ عرب هر خانه‏اى كه مربع باشد آن را كعبه گويند، و اصل آن از ارتفاع است. كعب آدمى از آن كعب گويند كه از پاى فرا رسته بود، و ارتفاع گرفته، و قيل للجارية اذا قاربت البلوغ، و خرج ثدياها قد تكعبت.

خانه مربع كعبه گويند، لارتفاعها من الارض، و نتوء زواياها، و اين خانه كعبه را بيت الحرام گفت، و تفسير اين در آن خبر است كه مصطفى (ص) گفت روز فتح مكه: «ان هذا البلد حرمه اللَّه يوم خلق السماوات و الارض، فهو حرام بحرمة اللَّه الى يوم القيامة، و انه لن يحل القتال فيه لاحد قبلى، و لم يحل لى الا ساعة من النهار، فهو حرام بحرمة اللَّه الى يوم القيامة لا يعضد شوكه، و لا ينقر صيده، و لا يلتقط لقطته الا من عرفها، و لا يختلى خلاه الا الاذخر»

، و فى رواية اخرى: «من جاءنى زائرا لهذا البيت، عارفا لحقّه، مذعنا لى بالربوبية حرمت جسده على النار».

قِياماً لِلنَّاسِ اى قواما لهم فى امر دينهم، يقومون اليه للحج، و قضاء النسك، و امر دنياهم اى صلاحا لمعاشهم من التجارات، و ما يجبى اليه من الثمرات. وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ بلفظ جنس گفت، و مراد بآن ماههاى حرام است، و آن چهاراند: واحد فرد، و هو رجب، و ثلاثة سرد: ذو القعدة و ذو الحجة و المحرم. وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلائِدَ هدى قربانست كه بمنا برند، و قلائد آنست كه در گردن ايشان كنند، و اين آن بود كه مرد چون از حرم بتجارت بيرون ميشد در ماه حرام، در كار خويش نظر كردى اگر دانستى كه باز گردد پيش از آنكه ماه حرام بگذرد، هم چنان ايمن بيرون شدى، و هيچ نشان بر خود و بر راحله خويش نكردى، و اگر دانستى كه مى‏بازنگردد در ماه حرام، امن خويش را نشان بر خود كردى و بر راحله خويش، و نشان آن بود كه پوست درخت حرم با خود داشتى، و بر راحله خويش افكندى، تا هر جايى كه رفتى ايمن بودى، و كس تعرض وى نكردى. اينست كه رب العالمين گفت: وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلائِدَ يعنى كل ذلك كان قياما للناس و أمنا فى الجاهلية.

ذلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ وجه تأويل اين آيت و آخر آن باول در بستن آنست، كه رب العالمين اين تعظيم كه نهاد خانه خويش را، و حرم و احرام را، از آن نهاد تا آن را بزرگ دارند، و حرمت آن بشناسند، و آزرم آن بزرگ دارند، و بدانند كه چون جانور بى‏عقل درو مى‏نيازارند، در آزردن مسلمان در حرم چه وبالست! و چون فرمود كه در حرم كفتار ميازاريد از آنست كه تا دانند كه در آزار مسلمان در حرم چيست؟ و ديگر اللَّه دانست كه نمازگر را از وجهت بدّ نيست و از قبله، و كعبه قبله ساخت، و دانست كه حج را هنگامى بايد، آن را هنگامى ساخت، و دانست كه هدى را نشان آزرم بايد، نشان ساخت، و در حجله حرم جاى امن ساخت، از آنكه عرب در جاهليت بس ناپاك و خون ريز بودند و بد فعل، راه ببيم داشتند، و مال بناحق مى‏بردند، و بجاى يك كس جمعى را مى‏كشتند، طلب ثار را. رب العزة چون از ايشان اين فعل ميشناخت و ميدانست كعبه حرم ساخت، و ماه حرام، و هدى و قلائد پديد كرد، و تعظيم آن فرمود، تا ايشان را بر مال و بر نفس خويش امن پديد آمد، و هر جاى كه نشان درخت حرم ديدند، سر بر خط فرمان نهادند، و تعظيم آن را دستهاى بيداد و غارت كوتاه كردند. و دانست رب العزة كه اگر ايشان را بعادت جاهليت خويش فرو گذارد جهان خراب گردد. و مردم كشته شوند، و متاجر باطل گردد، رب العزة گفت: اين همه بدان كردم تا شما بدانيد كه هر چه در آسمان و زمين است از مصالح بندگان و مرافق ايشان من مى‏دانم، و بهمه چيزى دانا و تواناام.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ الاية

قال النبى (ص): «الخمر جماع الاثم و أمّ الخبائث»

خمر اصل خبائث است و كليد كبائر، مايه جنايات، و تخم ضلالات، و منبع فتنه. عقل را بپوشد، و دل را تاريك كند، و چشمه طاعت خشك كند، و آب ذكر باز بندد، و در غفلت بگشايد. نفس از خمر مست شود، از نماز باز ماند. دل از غفلت مست شود، از راز باز ماند.

پير طريقت گفته بزبان وعظ مرين غافلان را كه: «اى مستان پر شهوت! و اى خفتگان غفلت! شرم داريد از آن خداوندى كه خيانت چشمها ميداند، و باطن دلها مى‏بيند: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ». آه! كجاست درّه عمرى و ذو الفقار حيدرى؟ تا در عالم انصاف برين مستان بى‏ادب حدّ شرعى براند، و اين غافلان خفته را بجنباند؟ خبر ندارد آن مسكين كه خمر ميخورد، كه چون قدح بر دست نهند عرش و كرسى در جنبش آيد، و از حضرت عزّت ندا آيد كه: «و عزّتى و جلالى لاذيقّنهم اليم عذابى من الحميم و الزقّوم».

ميسر قمار است، و در قمار خانه كسى كه پاكباز و كم زن بود، او را عزيز دارند، و مقدم شناسند. اشارت است بطريق جوانمردان كه: ابدانهم مطروحة فى شوارع التقدير يطأها كل عابرى سبيل من الصادرين عن عين المقادير. خود را در شاهراه تقدير بيفكنند تا زير هر خسى پست شوند، و از بند هر زنگى بيرون آيند، و خود را ناچيز شمرند.

تا تو اندر بند رنگ و طبع و چرخ و كوكبىكى بود جائز كه گويى دم قلندروار زن‏

وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا الاية مرد بايد كه در راه شرع همگى وى عين فرمان گردد، و يك چشم زخم در وقت فرمان تأخير و مخالفت روا ندارد.

چنان كه حكايت كنند كه يكى از خلفا وقتى بر وى مسأله مشكل شده بود كس فرستاد به شافعى تا حاضر شود. چون كس خليفه پيش شافعى رسيد، او را ديد كه دستار را مى‏پيچيد. گفتا: فرمان امير المؤمنين است كه بيايى. شافعى دندان فراز كرد، و موافقت فرمانرا آنچه از آن دستار ناپيچيده مانده بود فرو دريد، و بپايان نبرد، كه در فرمان خليفه تأخير روا نيست. عجبا كارا! در فرمان مخلوق موافقت شرع را چنين ايستاده بودند، بارى بنگر تا در همه عمر يك نفس در فرمان خدا و تعظيم وى راست رفته‏اى يا نه؟

لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ الاية چون اغلب روزگار مرد در تعظيم امر و نهى بسر مى‏شود، و معظم احوال وى در ادب صحبت و در خدمت بر سنت بود، در يك نفس و در يك لقمه با وى مضايقت نكنند، هر كه مايه ايمان دارد، و تقوى شعار خود گرداند، چنان كه گفت: إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا يعنى اتقوا المنع و آمنوا بالخلف. با درويشان مواسات كنند، و دست انفاق و صدقه بر ايشان گشاده دارند، و از منع و بخل بپرهيزند، و دانند كه هر چه در راه خدا هزينه كنند، خلف آن در دو جهان باز يابند، چنان كه گفت: «وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ» اين خود صفت عوام است، و بيان مراتب احوال ايشان. باز صفت‏ اهل خصوص كرد، و تقوى و احسان ايشان ياد كرد: ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا اى اتقوا شهود الخلق و أحسنوا، اى شهدوا الحق، فالاحسان ان تعبد اللَّه كأنك تراه، كما فى الخبر.

وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ اعمالا و المحسنين آمالا و المحسنين احوالا.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ صيد بر محرم حرام كرد از بهر آنكه محرم قصد زيارت كعبه دارد. اشارت ميكند كه هر كه قصد خانه ما دارد، و روى بكعبه مشرف مقدس نهد، و در جوار حضرت ما طمع كند، كم از آن نبود كه صيد بيابانى ازو در زينهار و امان باشند، كه وى خويشتن را درين قصد كه پيش گرفت در غمار ابرار و اخيار آورد، و صفت ابرار اينست كه: لا يؤذون الذّر و لا يضمرون الشر.

و گفته‏اند كه احرام دو نوع است: احرام حاجى بتن، و احرام عارف بدل، حاجى تا بتن محرم است صيد بر وى حرام، عارف تا بدل محرم است طلب و طمع و اختيار بر وى حرام.

و نشان احرام دل سه چيز است: با خلق عاريت و با خود بيگانه، و در تعلق آسوده.

و ثمره احرام دل سه چيز است امروز، و سه چيز فردا: امروز حلاوت مناجات و تولد حكمت و صحّت فراست، و فردا نور مشاهدت و نداء لطف و جام شراب.

جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ الآية در آثار بيارند كه چهار هزار سال آن كعبه معظم را بتخانه آزرى ساخته بودند، تا از غيرت نظر اغيار بخداوند خود بناليد كه: پادشاها! مرا شريف‏ترين بقاع گردانيدى، و رفيع‏ترين مواضع ساختى، بيت الحرام نام من نهادى، و امن و امان خلق در من بستى. پس ببلاء اين اصنام مبتلا كردى. از بارگاه جبروت بدو خطاب رسيد كه: آرى چون خواهى كه معشوق صد و بيست و چهار هزار نقطه طهارت باشى، و خواهى كه همه اوليا و صدّيقان و طالبان را در راه جست خود بينى، و آن را كه خواهى بناز در كنار گيرى، و صد هزار ولىّ و صفىّ را جان و دل در راه خود بتاراج دهى، كم از آن نباشد كه روزى چند در بلاء اين اصنام بسازى، و صفات صفا و مروه را در بطش قهر غيرت فرو گذارى. سنت ما چنين است.

كسى را كه روزى دولتى خواهد بود، نخست او را از جام قهر شربت محنت چشانيم.

خواست ما اينست، و بر خواست ما اعتراض نه، و حكم ما را مردّ نه، و صنع ما را علّت نه: «نفعل ما نشاء و نحكم ما نريد».

۱۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: اعْلَمُوا بدانيد: أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ كه اللَّه سخت عقوبت است سخت‏گير، وَ أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۹۸) و بدانيد كه خداى آمرزگار است و بخشاينده.

ما عَلَى الرَّسُولِ نيست بر پيغامبر فرستاده، إِلَّا الْبَلاغُ مگر رسانيدن پيغام، وَ اللَّهُ يَعْلَمُ و خداى ميداند، ما تُبْدُونَ آنچه پيدا مى‏نمائيد، وَ ما تَكْتُمُونَ (۹۹) و آنچه پنهان مى‏داريد.

قُلْ بگو ! لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ همسان نيست پليد و پاك، وَ لَوْ أَعْجَبَكَ و هر چند كه ترا شگفت آيد، كَثْرَةُ الْخَبِيثِ فراوانى پليد، فَاتَّقُوا اللَّهَ و پرهيزيد از خشم و عذاب خداى، يا أُولِي الْأَلْبابِ اى زيركان و خردمندان، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (۱۰۰) تا جاويد پيروز مانيد.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تَسْئَلُوا مپرسيد عَنْ أَشْياءَ از چيزهايى إِنْ تُبْدَ لَكُمْ كه اگر شما را جواب آن پيدا كنند، تَسُؤْكُمْ آن جواب شما را اندوهگن كند، وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها و اگر از آن بپرسيد، حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ اكنون كه قرآن فرو ميفرستند، تُبْدَ لَكُمْ جواب آن شما را پيدا كنند، عَفَا اللَّهُ عَنْها خداى شما را از آن بى‏نياز كرد، و آن از شما درگذاشت، وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ (۱۰۱) و اللَّه آمرزگار است بردبار.

قَدْ سَأَلَها پرسيد از چنانها، قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ گروهى پيش از شما، ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها كافِرِينَ (۱۰۲) آن گه بآن جواب كه شنيدند كافر شدند.

ما جَعَلَ اللَّهُ خدا واجب نكرد و نفرمود مِنْ بَحِيرَةٍ از آن نهاد و سنت جاهليت كه شتر را گوش ميشكافتند، وَ لا سائِبَةٍ و نه آن شتر كه فرو مى‏گذاشتند، و از بار بر نهادن و بر نشستن آزاد ميكردند، وَ لا وَصِيلَةٍ و نه آن شتر كه با همتاى خويش مى‏پيوست، و آن را نمى‏كشتند وَ لا حامٍ و نه آن شتر كه پشت خويش را حمى كرد وَ لكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لكن ايشان كه كافر شدند، يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ دروغ مى‏گفتند بر خداى و ناراست ميساختند وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ (۱۰۳) و بيشتر ايشان آن بودند كه صواب در نمى‏يافتند.

وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ و چون ايشان را گفتندى تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بازآئيد بآنكه اللَّه فرو فرستاد وَ إِلَى الرَّسُولِ و با رسول وى آئيد قالُوا گفتند: حَسْبُنا بسنده بود ما را، ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا آنچه پدران خويش بر آن يافتيم أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ باش و اگر پدران ايشان، لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً هيچ چيز نمى‏دانستند، وَ لا يَهْتَدُونَ (۱۰۴) و نه فرا راه حق مى‏ديدند.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ بر شما بادا تنهاى شما، لا يَضُرُّكُمْ نگزايد و زيان ندارد شما را، مَنْ ضَلَّ بيراهى هر كه گم گشت از راه، إِذَا اهْتَدَيْتُمْ چون شما بر راه راست بوديد، إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً با خدايست باز گشت شما همه، فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (۱۰۵) و خبر كند شما را بآنچه ميكرديد.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند شَهادَةُ بَيْنِكُمْ گواهى كه بود در ميان شما إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ هر گه كه حاضر آيد بيكى از شما مرگ حِينَ الْوَصِيَّةِ هنگام وصيت كردن اثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ آن گواهى بايد از دو گواه استوار از اهل دين شما أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ يا گواهى دو تن از اهل جز از دين شما إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ اگر چنان بود كه در سفر باشيد، فَأَصابَتْكُمْ و ناگاه بشما رسد، مُصِيبَةُ الْمَوْتِ مرگ رسيدنى، تَحْبِسُونَهُما ايشان را هر دو فرا سوگند پناويد مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ پس نماز ديگر، فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ تا آن دو گواه سوگند خورند بخداى إِنِ ارْتَبْتُمْ اگر بگواهى ايشان در شك باشيد لا نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً كه با سوگند بدروغ بهاى اندك نمى‏خريم از دنيا، وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى‏. و اگر چند كه خويشاوندى بود وَ لا نَكْتُمُ شَهادَةَ اللَّهِ و گواهى كه خداى را بآن قيام ميبايد كرد پنهان نميداريم إِنَّا إِذاً لَمِنَ الْآثِمِينَ (۱۰۶) ما پس از بزه كاران باشيم اگر چنين كنيم.

فَإِنْ عُثِرَ اگر برافتند عَلى‏ أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً بر آنكه ايشان هر دو خيانت كردند، و بزه كار شدند، فَآخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما پس برخيزد دو تن ديگر بجاى آن دو گواه، مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ دو گواه كه اوليترند بگواهى، و نزديكترند بايشان كه آن دو گواه پيشين كه مستحق نام خيانت شدند، بدان شدند كه با ايشان خيانت كردند، فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ سوگند بخورند بخداى لَشَهادَتُنا أَحَقُّ مِنْ شَهادَتِهِما كه گواهى ما دو تن راست تراست از گواهى ايشان دو تن، وَ مَا اعْتَدَيْنا و ما اندازه راستى درنگذاشتيم، إِنَّا إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ (۱۰۷) و اگر درگذاشتيم آن گه از ستمكارانيم بر خويشتن.

ذلِكَ أَدْنى‏ اين چنين نزديكتر بود و اولى‏تر أَنْ يَأْتُوا بِالشَّهادَةِ عَلى‏ وَجْهِها كه گواهان بر وجه خويش و بر راستى بگزارند أَوْ يَخافُوا أَنْ تُرَدَّ أَيْمانٌ بَعْدَ أَيْمانِهِمْ‏ و از ردّ اليمين ترسند كه سوگند از مدعى عليه با مدعى گردانند، وَ اتَّقُوا اللَّهَ و از خشم و عذاب خداى بپرهيزيد، وَ اسْمَعُوا و بفرمان وى نيوشيد، وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ (۱۰۸) و خداى راه نمانيست گروهى را كه در علم او از طاعت و فرمان بيرون شدگانند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: اعْلَمُوا بدان كه معنى علم دانش است، و محل آن دل است، و اقسام آن سه است: علم استدلالى، و علم تعليمى، و علم لدنىّ. اما استدلالى ثمره عقل است، و عاقبت تجربه، و ولايت تمييز، كه آدميان بآن مكرّم‏اند، و اليه الاشارة بقوله: وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ، و علم تعليمى آنست كه خلق از حق شنيدند در تنزيل، و از مصطفى شنيدند در بلاغ، و از استادان آموختند بتلقين، كه دانايان در دو گيتى بدان عزيزند بر تفاوت و درجات، و اليه الاشارة بقوله: «وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ». و علم لدنى علم حقيقت است، و علم حقيقت يافت است، و اين علم عارفان و صديقان است على الخصوص، و هو المشار اليه بقوله: «وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً». و گفته‏اند كه انواع علم ده‏اند: اوّل علم توحيد، دوم علم فقه، سيوم علم وعظ، چهارم علم تعبير، پنجم علم طب، ششم علم نجوم، هفتم علم كلام، هشتم علم معاش، نهم علم حكمت، دهم علم حقيقت.

علم توحيد حيات است، و علم فقه داروست، و علم وعظ غذاست، و علم تعبير ظنّ است، و علم طب حيلت است، و علم نجوم تجربت است، و علم كلام هلاك است، و علم معاش شغل عامه خلق است، و علم حكمت آئينه است، و علم حقيقت يافت است.

علم توحيد را گفت جلّ جلاله: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ، هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ. علم فقه را گفت: لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ.

علم وعظ را گفت: كُونُوا رَبَّانِيِّينَ، لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ، لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ، و اصل اين علم وعظ تهديد است بى تقنيط، و وعد است بى‏امن، و دلالت است بر معرفت. و علم تعبير را گفت: وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ. اصل او ظن است و قياس و خاطر، امّا چون ببود حقيقت است آن را مى‏گويد: «قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا». و علم طب را گفت: عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ، و اصل آن تجربت است و حيلت، و آن مباح است و نيكو و عفو. شافعى گفت: «العلم علمان علم الاديان و علم الأبدان».

و علم نجوم را گفت: وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ، و آن چهار قسم است: يك قسم واجب، و آن علم دلائل قبله است، و معرفت اوقات نماز، و ديگر قسم مستحبّ است و نيكو، و آن علم شناختن جهان و طرق است رونده را در بر و بحر، آن را ميگويد: «لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ». قسم سوم مكروه است، و آن علم طبايع است بكواكب و بروج. چهارم قسم حرام است، و اين علم احكام است بسير كواكب، و آن علم زنادقه و فلاسفه است.

اما علم كلام آنست كه گفت جلّ جلاله: وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ. جاى ديگر گفت: زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً، همانست كه گفت: «وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ»، و آن بگذاشتن نص كتاب و سنت است، و از ظاهر با تكلف و بحث شدن است، و از اجتهاد با استحسان عقول و هواى خود شدن است، و دانستن اين علم عين جهل است. شافعى گفت: «العلم بالكلام جهل و الجهل بالكلام علم». و علم معاش را گفت: يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا، همانست كه گفت: «وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ»، و آن علم كسبها است بدانش و رغبت ميان عامه خلق، كس است بر ميانه، و كس است بحرص، و آن علم عادتست. اما علم حكمت را اللَّه‏ گفت جلّ جلاله: وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ. و علم حقيقت را گفت: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً، همانست كه گفت: عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً. و شرح اين هر دو نوع علم جاى ديگر گفته شود ان شاء اللَّه.

و آنچه مصطفى (ص) گفت: «طلب العلم فريضة على كل مسلم»، علما مختلف‏اند كه از اين انواع علوم كدامست. متكلم گفت: علم كلام است، كه معرفت حق تعالى بدان حاصل مى‏آيد. فقها گفتند: علم فقه است، كه حلال از حرام بوى جدا ميشود. اصحاب حديث گفتند: علم كتاب و سنت است كه اصل علوم شرع آنست.

صوفيان گفتند: علم احوال دل است، كه راه بندگى آنست، و سعادت بنده در آن است، اما اختيار محققان آنست كه اين خبر بيك علم مخصوص نيست، و اين علمها همه نيز واجب نيست بلكه هر چه بنده را بدان حاجت است، در وقت حاجت واجب است، پس معنى خبر آنست كه طلب علمى كه بنده را بعمل آن حاجت است واجب است. نخست علم معرفت خداست، و اعتقاد اهل سنت. پس علم نماز و طهارت، آن مقدار كه فريضه است، و آنچه سنت است علم آن نيز سنت است، و چون فراماه رمضان رسد روزه داشتن در ماه رمضان فريضه است، و اگر نصابى مال وى را حاصل شود چون يك سال تمام بسر شود، بر وى واجب است كه بداند كه زكاة آن چند است، و فرا كه مى‏بايد داد؟ و شرط آن چيست؟ و علم حج همچنين آن گه كه فرا راه خواهد بود بر وى واجب است كه بداند و بشناسد اركان و فرائض و شرائط آن، و همچنين هر كار كه فرا پيش وى آيد چون نكاح و تجارت و مزدورى و پيشه‏ورى آن گه كه فرا پيش گيرد بر وى واجب است كه است بداند شرائط آن، و حلال و حرام آن، و بيرون از اين آنچه بدل تعلق دارد واجب است بر هر مسلمان كه بداند كه حسد و ريا و عجب و حقد و عداوت و گمان بد بمسلمانان بردن اين همه حرام است. پس معلوم شد كه هيچ مسلمان از علم مستغنى نيست، و همه علمها نيز واجب نيست، بلكه باحوال و اوقات مى‏بگردد چنان كه بيان كرديم، و اللَّه اعلم.

اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ يعنى: لمن عصاه فيما امره و نهاه، وَ أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ لمن تاب و أناب. درين آيت معتديان را در صيد نوميد نكرد، و ايشان را بتوبه اميد داد، آن گه گفت: ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ يا محمد! بر پيغامبر جز رسانيدن پيغام نباشد. تو پيغام برسان. معتديان را از عقوبت ما بيم ده، و تائبان را بمغفرت و رحمت ما بشارت ده، و ايشان را گوى كه: ما نهان و آشكاراى شما دانيم. آنچه بزبان گوئيد دانيم، و آنچه در دل داريد بخلاف زبان هم دانيم.

قُلْ لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ كلبى گفت: خبيث اينجا حرام است، و طيّب حلال، هم چنان كه در سورة النساء گفت: وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ. سدى گفت: خبيث مشرك است و طيب مؤمن، هم چنان كه در سورة الانفال گفت: لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، و قال تعالى: حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ يعنى حتى يميز اهل الكفر من اهل الايمان. ميگويد: حلال و حرام هرگز چون هم نبود، و برابر نباشد، كه حرام بد انجام است، و حلال نيك سرانجام. وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ يريد أن اهل الدنيا يعجبهم كثرة المال و زينة الدنيا، وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى‏ معنى آنست كه يا محمد، اهل دنيا را خوش آيد و شگفت آيد كثرت مال و زينت دنيا، ليكن آنچه بنزديك خداست نيكوتر و پاينده‏تر. فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ اين خطاب با اصحاب محمد (ص) است. ميگويد: از خشم خدا بپرهيزيد، و حلال بحرام مداريد تا بفلاح ابد رسيد.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ اين آيت در شأن قومى آمد كه از رسول خدا فراوان چيزها مى‏پرسيدند، تا رسول خدا روزى خشمگين برخاست، و بمنبر بر شد، و خطبه خواند، گفت: «سلونى فو اللَّه لا تسئلوننى اليوم فى مقامى هذا عن شي‏ء الا اخبرتكم به».

ياران بترسيدند كه مگر كارى عظيم افتاد. انس ميگويد كه: براست و چپ مى‏نگرستم، قومى را ديدم از ياران كه مى‏گريستند، و از بيم آن حال مى‏لرزيدند. مردى از بنى سهم حاضر بود، او را عبد اللَّه بن حذافه ميگفتند، و در نسب وى طعن ميزدند، برخاست و گفت: يا رسول اللَّه من ابى؟ فقال (ص): «ابوك حذافة بن قيس».

زهرى گويد كه: مادر اين عبد اللَّه حذافه پس از آن رو فرا پسر كرد، و گفت: ما رأيت ولدا اعق منك قطّ! أ كنت تأمن ان تكون امّك قد قارفت ما قارف بعض نساء الجاهلية فتفضحها على رؤس النّاس؟ قال: و اللَّه لو ألحقني بعبد اسود للحقت به.

مردى ديگر از بنى عبد الدار برخاست، گفت: من ابى؟ رسول خدا گفت: «ابوك سعد»، فنسبه الى غير ابيه. مردى ديگر برخاست گفت: يا رسول اللَّه! اين أنا؟ من كجا خواهم بود يعنى در بهشت يا در دوزخ؟ رسول گفت: «انت فى الجنّة».

ديگرى برخاست، همين گفت جواب همان داد. سديگرى برخاست، همان گفت، و همان جواب شنيد. چهارم برخاست همان سؤال كرد، جواب شنيد كه: «انت فى النار».

مرد دلتنگ و شرمسار گشت.

عمر خطاب حاضر بود، برخاست، گفت: يا رسول اللَّه استر علينا ستر اللَّه عليك. آن گه پاى رسول ببوسيد، و گفت: رضينا باللّه ربّا و بالاسلام دينا و بمحمّد نبيا و بالقرآن اماما. انّا يا رسول اللَّه حديث عهد بجاهليّة و شرك، فاعف عفا اللَّه منك. گفت: يا رسول اللَّه ما بجاهليت و شرك قريب العهديم. صلاح كار خود و اسرار دين خود ندانيم. در گذار و عفو كن. رسول خدا آن سخن از عمر بپسنديد، و وى را خير گفت. پس در آن حال جبرئيل آمد، و اين آيت آورد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا.

و گفته‏اند: اين آيت بدان آمد كه رسول خدا روزى گفت: «ايها النّاس انّ اللَّه تعالى كتب عليكم الحج». مردى از بنى اسد برخاست و هو عكاشة بن محصن و قيل هو عبد اللَّه بن جحش، گفت: أ في كل عام يا رسول اللَّه؟ رسول خشم گرفت، بينديشيد ساعتى، آن گه جواب داد، گفت: «لا، و لو قلت نعم لوجبت و لما قمتم بها».

آن گه گفت: «ذرونى ما تركتكم فانما هلك من كان قبلكم بكثرة سؤالهم، و اختلافهم على انبيائهم، فاذا امرتكم بشي‏ء فأتوا منه ما استطعتم، و اذا نهيتكم من شي‏ء فاجتنبوه»

، و قال (ص): «اكبر المسلمين فى المسلمين جرما من سأل عن شي‏ء لم يحرم فحرّم من اجل مسألته».

و صح‏ انه (ص) نهى عن قيل و قال و كثرة السؤال و اضاعة المال، و أنه (ص) كره المسائل و عابها. و سئل رسول اللَّه عن اللحمان يأتى بها اقوام لا ندرى ما هى؟ اذكر اسم اللَّه عليها ام لا؟ فقال: «ان اللَّه حرم حرمات فلا تنتهكوها، و حدّ حدودا فلا تعتدوها، و سكت عن اشياء لا عن نسيان فلا تبحثوا عنها، كلوها و سمّوا اللَّه».

وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها يعنى عن اشياء حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ فيها تُبْدَ لَكُمْ اى تظهر لكم. ميگويد: اگر بپرسيد از چيزها چون قرآن فرو فرستند، و آن را مبين كنند، آن بر شما دشخوار بود، و طاقت نداريد، كه قرآن كه فرو آيد بالزام فرضى فرو آيد كه بر شما سخت بود، يا بتحريم چيزى كه شما را حلال بود. پس مپرسيد، و آنچه گذشت از آن مسائل كه شما را ببيان آن حاجت نبود، آن از شما درگذاشتند و عفو كردند. باين قول عَفَا اللَّهُ ضمير مسائل است و روا باشد كه عَنْها ضمير اشياء نهند يعنى: عفا اللَّه عن تلك الاشياء حين لم يوجبها عليكم.

و عن عبيد اللَّه بن عمير، قال: ان اللَّه احل و حرم، فما احل فاستحلوه، و ما حرّم فاجتنبوه، و ترك بين ذلك اشياء لم يحرمها، فذلك عفو من اللَّه. و كان ابن عباس اذا سئل عن الشي‏ء لم يجي‏ء فيه امر، يقول هو من العفو، ثمّ يقرأ: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ الاية. وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ اى ذو تجاوز حين لا يعجل بالعقوبة. قَدْ سَأَلَها اى الآيات قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ يعنى قوم عيسى حين سألوا المائدة «ثمّ كفروا بها و قالوا انّها ليست من اللَّه، و قوم صالح سألوا الناقة ثم عقروها، فقال تعالى: ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها كافِرِينَ. فاهلكوا.

و سأل رجل عن ابن عباس: هل تحت هذه الارض من خلق؟ قال: بلى.

قال له: اخبرنى ما هو؟ فقال: لو اخبرتك كفرت، معناه و اللَّه اعلم لو اخبرتك انكرت.

ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ اين آيت تفسير آن آيت است كه آنجا گفت: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ الاية، و آن آيت كه بر عقب گفت: وَ قالُوا هذِهِ أَنْعامٌ، و آن آيت كه در سورة النحل است: وَ يَجْعَلُونَ لِما لا يَعْلَمُونَ نَصِيباً الاية.

بحيره در نهاد و سنت جاهليت آن بود كه ماده شترى چون پنج بطن بزادى، و پنجمين بچه نر بودى، ايشان گوش آن ماده شتر بشكافتندى و فرو گذاشتندى تا بمراد خويش بسر آب و گياه شدى، و نشستن بر آن و كشتن و خوردن آن بر خود حرام كردندى. و سائبه آن بود كه چون كسى از ايشان بسفر بودى يا بيمار بودى، نذر كردى و گفتى: اگر مسافر بسلامت باز آيد، يا بيمار به شود، ناقتى سائبة اى مخلاة پس چون نذر واجب شدى، آن شتر كه نذر در آن بود فرو گذاشتندى. و آزاد كردندى از نشستن و بار برنهادن. و در وصيلة خلافست از وجوه، و اختيار قول سعيد مسيب كرده‏اند، وى گفته است كه وصيلة آنست كه ماده شتر كه بچه ماده زاديد، و پس آن باز در شكم ديگر هم ماده زاديد، گفتندى: وصلت اختها، و گوش وى بريدندى بت را.

و حامى آن بود كه شتر نر را نامزد كردندى كه هر گه كه از ضراب وى چندين شكم زاده آيد، پشت او از بار بر نهادن و بر نشستن آزاد است. چون آن عدد تمام شدى و بيشتر آن ده شكم ميبود گفتندى: قد حمى ظهره، پشت خويش حمى كرد، نه بر نشستندى، نه بار بر نهادندى، نه بكشتندى، نه خوردندى.

روى على بن ابى طلحة عن ابن عباس، قال: البحيرة و الحامى من الإبل، و السائبة و الوصيلة من الغنم. اين سنّتها و نهادهاى جاهليت كه عمرو بن لحى الجندعى پدر خزاعه نهاد، مصطفى (ص) اكثم خزاعى را گفت: «يا اكثم! رأيت عمرو بن لحى يجر قصبه فى النار، و هو اول من غيّر دين ابراهيم، و بحر البحيرة، و سيب السائبة، و وصل الوصيلة، و حمى الحامى، و انت اشبه النّاس به يا اكثم». فقال اكثم: أ يضرني شبهه يا رسول اللَّه؟ قال: «لا انت مؤمن، و هو كافر»، و قال زيد بن اسلم: قال رسول اللَّه (ص): «انا اعرف اول من سيب السوائب، و غيّر دين ابراهيم» قالوا: و من هو يا رسول اللَّه؟ قال: «عمرو بن لحىّ احد بنى كعب، لقد رأيته يجر قصبه فى النار، يوذى ريحه اهل النار، و انى لا عرف اول من بحر البحائر و وصل الوصيلة و حمى الحامى». قالوا: و من هو؟

قال: «رجل من بنى مدلج، كانت له ناقتان، جدع آذانهما، و حرم البانهما، ثم شرب البانهما بعد ذلك، و لقد رأيته فى النار، و هما تعضانه بافواههما، و تخبطانه بأيديهما».

مشركان اين سنّت در جاهليت نهادند، و اسلام آن را باطل كرد، و رب العزة اين آيت بابطال آن فرو فرستاد، گفت: ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ يعنى: ما جعل اللَّه حراما من بحيرة و لا سائبة و لم يجعلها دينا ارتضاه، و دعا اليه، و لم يخلقها حيث خلقها بحيرة. وَ لكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا و هم قريش و خزاعة و مشركو العرب يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ بقولهم انّ اللَّه امر بتحريمها، وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ خصّ اكثرهم بأنهم لا يعقلون، لانهم اتباع فهم لا يعقلون، ان ذلك كذب و افتراء كما يعقله الرؤساء.

وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ يعنى مشركى العرب، تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ فى كتابه من تحليل ما حرموا من البحيرة و السائبة و الوصيلة و الحامى، وَ إِلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا من امر الدين، و انّا امرنا ان نعبد ما عبدوا. يقول اللَّه تعالى: أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ‏ يعنى و ان كان آباؤهم، لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً من الدين، وَ لا يَهْتَدُونَ له فيتبعونهم. درين آيت ذم اهل تقليد است، و شرح آن در سورة البقره رفت.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ مفسران گفتند: اين آيت در شأن كسى آمد كه امر معروف و نهى منكر كند، و از وى نپذيرند. عمر عبد العزيز گفت: لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ يعنى من لم يقبل إِذَا اهْتَدَيْتُمْ يعنى اذا امرتهم و نهيتم. در همه قرآن هدى بمعنى امر معروف و نهى منكر همين است، و دليل برين آنست كه ابن عمر را گفتند: لو جلست فى هذه الايام فلم تأمر و لم تنه! فانّ اللَّه تعالى قال: عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ. فقال ابن عمر: انّها ليست لى و لا لاصحابى، لان‏ رسول اللَّه (ص) قال: «الا فليبلغ الشاهد الغائب»، فكنّا نحن الشهود، و انتم الغيّب، و لكن هذه الاية لا قوام يجيئون من بعدنا ان قالوا لم يقبل منهم.

و قال ابو امية الشعثانى: سألت ابا ثعلبة الخشنى عن هذه الاية، فقال: سألت عنها رسول اللَّه (ص) فقال: «ائتمروا بالمعروف و تناهوا عن المنكر، حتى اذا رأيت دنيا موثرة و شحّا مطاعا و هوى متّبعا و اعجاب كل ذى رأى برأيه، فعليك بخويصة نفسك، و ذر عوامهم فان وراءكم اياما ايام الصبر، اذا عمل العبد بطاعة اللَّه لم يضره من ضل بعده و هلك، و اجر العامل المتمسك يومئذ بمثل الذى انتم عليه كأجر خمسين عاملا». قالوا: يا رسول اللَّه كأجر خمسين عاملا منهم؟ قال: «لا، بل كأجر خمسين عاملا منكم».

و عن عبد اللَّه بن مسعود فى هذه الاية: قولوها ما قبلت منكم، فاذا ردّت عليكم فعليكم انفسكم، و الدليل عليه ايضا ما روى قيس بن ابى حازم، قال: قال ابو بكر الصديق على المنبر: انكم تقرؤن هذه الاية: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ و تضعون غير موضعها، و لا تدرون ما هي، فانى سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «ان الناس اذا رأوا منكرا فلم يغيّروه عمّهم اللَّه بعقاب، فأمروا بالمعروف و انهوا عن المنكر و لا تغتروا بقول اللَّه عز و جل: عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ، فيقول احدكم علىّ نفسى، و اللَّه لتأمرنّ بالمعروف و لتنهونّ عن المنكر، ليستعملن اللَّه عليكم شراركم، فيسومنّكم سوء العذاب، ثم ليدعونّ اللَّه خياركم، فلا يستجيب لهم».

مفسران گفتند: اوّل اين آيت منسوخ است و آخر آيت ناسخ. بو عبيد گفت: در كتاب خدا هيچ آيت نيست كه در آن آيت هم ناسخ است و هم منسوخ مگر اين آيت، و موضع منسوخ تا اينجاست كه گفت: لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ، و ناسخ اينست كه گفت: إِذَا اهْتَدَيْتُمْ. قال: و الهدى هاهنا الامر بالمعروف و النهى عن المنكر. سعيد بن جبير گفت: اين آيت در شأن اهل كتاب فرو آمد. ميگويد: عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ من اهل الكتاب.

كلبى روايت كند از ابو صالح از ابن عباس كه رسول خدا از جهودان و ترسايان و گبران هجر جزيت پذيرفت، و از مشركان عرب جز از اسلام نمى‏پذيرفت يا پس شمشير. منافقان طعن كردند كه اين كار محمد بس عجب است. ميگويد: مرا بآن فرستادند تا خلق را بر دين اسلام دعوت كنم، و اگر نپذيرند قتال كنم. اكنون جزيت از اهل هجر پذيرفت، و قتال از ايشان برداشت، و ايشان را بر كفر خود فرو گذاشت، چرا نه با ايشان همان كردى كه با مشركان عرب كرد؟ برين وجه طعن همى كردند و ملامت، تا رب العالمين بجواب ايشان آيت فرستاد: عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ اى اقبلوا على انفسكم فانظروا ما ينفعكم فى امر آخرتكم، فاعملوا به، لا يضركم من ضل من اهل هجر اذا ادوا الجزية، و لا يضركم ملامة اللائمين اذا اهتديتم انتم. و گفته‏اند كه: چون كافران گفتند: «حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا» رب العزة مؤمنان را گفت: عليكم انفسكم، و لا تعتدوا بآبائكم.

زجاج گفت: عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ معنى آنست كه: الزمكم اللَّه امر أنفسكم، لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ اى لا يؤاخذكم اللَّه بذنوب غيركم. إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ فى الآخرة جَمِيعاً الضال و المهتدى، فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ يجازيكم باعمالكم.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنِكُمْ اين آيت در شأن تميم بن اوس الدارى آمده و عدى بن بدا و بديل بن ابى ماريه. اين بديل مسلمان بود، و تميم و عدى ترسا بودند از ترسايان بنى لحم. از شام تجارت ميكردند بمكه. چون مسلمانان بهجرت بمدينه شدند، ايشان تجارت خود با مدينه افكندند، هنگامى در راه بودند كه با شام ميشدند، بديل بن ابى ماريه را مرگ آمد در راه، وصيت خويش در مال خويش بنوشت، و آنچه داشت از مال خويش بايشان سپرد، و ايشان را بر وصيت خويش گواه گرفت، پس بمرد، و ايشان مال وى بردند بشام. از آن لختى برگرفتند، و لختى باز سپردند.

ورثه گفتند: درين مال لختى مى‏دربايد. رسول خدا ايشان را هر دو باين آيت سوگند داد كه خيانت نكردند، و وصيت تبديل نكردند. سوگند خوردند كه نكرديم. ايشان را گذاشت، و دعوى ورثه رد كرد. اين آيت در شأن ايشانست. ميگويد: اى شما كه مؤمنان‏ايد، شَهادَةُ بَيْنِكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ يعنى مقدماته و اسبابه. چون مخائل و نشان مرگ بر يكى از شما پيدا شود، و خواهد كه وصيت كند، در وقت وصيت دو گواه عدل بايد كه حاضر شوند.

شَهادَةُ بَيْنِكُمْ هر چند بلفظ خبر گفت، اما بمعنى امر است، يعنى: ليشهد اثنان ذوا عدل منكم. بصريان گفتند: تقدير آيت آنست كه: شهادة بينكم شهادة اثنين، و قيل: شهادة بينكم فيما امركم ربكم و فرض عليكم ان يشهد اثنان ذوا عدل منكم.

در معنى مِنْكُمْ و مِنْ غَيْرِكُمْ دو قول است: يكى آنست: منكم من اهل دينكم، أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ اى من غير اهل ملّتكم. قول ديگر: منكم من اهل الميّت.

و در صفت اثنان دو قولست: يكى آنست كه دو گواه‏اند كه گواه باشند بر وصيت موصى. ديگر آنست كه دو وصى‏اند، و در حال سفر على الخصوص تاكيد امر را دو وصى گفت، و دليل برين قول آنست كه در سياق آيت گفت: فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ، و معلوم است كه گواهان را سوگند لازم نيايد، و نيز آيت در دو وصى آمد كه خيانت كردند در وصيت، و رسول خدا ايشان را سوگند داد، و بر اين قول شهادت بمعنى حضور باشد، كقوله تعالى: وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ اى و ليحضر. تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ اى صلاة العصر.

نماز ديگر ميخواهد تغليظ يمين را، كه آن وقتى عظيم است، و لهذا قال: «حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى‏». قيل هى صلاة العصر، و اهل اديان آن را بزرگ دارند، و تعظيم نهند، و على الخصوص اهل كتاب بوقت طلوع آفتاب و غروب آن عبادت كنند، و آن ساعت از گفت دروغ و سوگند دروغ نيك پرهيز كنند.

لا نَشْتَرِي بِهِ يعنى بالحلف الكاذب ثَمَناً من الدنيا، يعنى يقولان فى يمينهما لا نبيع اللَّه بعرض من الدنيا، وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى‏ اى و لو كان الميت ذا قرابة منا، وَ لا نَكْتُمُ شَهادَةَ اللَّهِ اى الشهادة الّتى امر اللَّه باقامتها، إِنَّا إِذاً لَمِنَ الْآثِمِينَ ان كتمناها.

فَإِنْ عُثِرَ اين آيت باز در شأن آنست كه پس از آن بر دست تميم الدارى و عدى جامى پديد آمد سيمين منقش بزر از جمله كالايى كه بفروختند، و ورثه ابن ابى ماريه در آن افتادند. عرب گويند: عثرت على كذا، اى اطلعت عليه، و وقفت عليه.

پارسى گويان گويند كه: بر افتادم بر فلان چيز، يعنى كه واقف شدم. اخذ من عثاره الساقط على الشي‏ء، يرى ما لم يكن يرى، و منه قوله: وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ اى اطلعنا.

فَإِنْ عُثِرَ عَلى‏ أَنَّهُمَا خانا و اسْتَحَقَّا ان يلزما اسم الخيانة و الاثم. ميگويد: اگر برافتد كه ايشان هر دو بآن آوردند خويشتن را، و سزا گشتند كه ايشان را خائن خوانند، و بزه كار دانند بآن خيانت و بزه كه كردند، يعنى تميم و عدى كه خيانت كردند، فَآخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما دو كس ديگر از ورثه ميت بجاى آن دو وصى برخيزند. اين خاست اينجا نه خاست پاى است كه خاست نيابت است، يعنى ينوبان، و اين آخران، ميگويند عبد اللَّه بن عمرو بن العاص بود و مطلب بن ابى وداعة السهميان.

مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ اوليان تثنيه اولى است، يقال هذا الاولى بفلان، ثم يحذف من الكلام فلان فيقال: هذا الاولى. و هذان اوليان. و در معنى اوليان دو قول گفته‏اند: يكى آنست كه: الاوليان بالميت من الورثة. ديگر قول آنست كه: الاوليان بالشهادة ممّن كان من المسلمين، و هى شهادة الايمان. زجاج گفت: الاوليان موضع آن رفع است، از بهر آنكه بدل آن ضمير است كه در يَقُومانِ است، يعنى فليقم الاوليان بالميت مقام هذين الخائنين، و آن گه ضمير «استحق» معنى وصيت باشد، چنان كه گويند: استحق على زيد مال بالشهادة، اى لزمه و وجب عليه الخروج منه. و برين قول مِنَ الَّذِينَ صفت خائنين باشد، و خلاصه سخن آن بود: فليقم الاوليان مقام الخائنين الذين استحق عليهما ما ولياه من امر الشهادة و القيام بها، و وجب عليهما الخروج منها. و روا باشد كه عَلَيْهِمُ بمعنى فى بود. و ضمير استحق معنى اثم باشد، و مِنَ الَّذِينَ صفت آخران بود، و برين قول تقدير سخن اينست. فآخران اللذان هما من الذين استحق فيهم و بسببهم الاثم، و يقومان مقامهما.

قراءت حفص عن عاصم اسْتَحَقَّ بفتح تا و خا، يعنى فآخران من الذين استحق الاوليان منهم و فيهم الوصية الّتى اوصى بها الى غير اهل بيته يقومان مقامهما، و قيل معناه استحق عليهم الاوليان ردّ الايمان. قراءت ابو بكر از عاصم و حمزه و يعقوب الاولين بجمع است، يعنى: فآخران من الاولين الذين استحق فيهم و بسببهم الاثم، و انما قيل لهم الاولين لانهم الاولون فى الذكر فى قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنِكُمْ، و فى قوله: اثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ. فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ يعنى يحلفان بعد صلاة العصر، لَشَهادَتُنا أَحَقُّ مِنْ شَهادَتِهِما اى يميننا احق من يمينهما و اصح لكفرهما و ايماننا، وَ مَا اعْتَدَيْنا فيما قلنا، إِنَّا إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ. چون اين آيت فرو آمد دو كس از ورثه ميت برخاستند عبد اللَّه عمرو عاص و مطلب بن ابى وداعه بعد از نماز ديگر نزديك منبر، و سوگند خوردند كه آن دو نصرانى خيانت كردند، و دروغ گفتند. پس آن جام سيمين از تميم و عدى باز ستدند، و باولياء ميت دادند. پس تميم دارى بعد از آن مسلمان شد، و با رسول خدا بيعت كرد، و گفت: صدق اللَّه و رسوله انا اخذت الاناء فأتوب الى اللَّه و أستغفره، و عدى بن بدا نصرانى مرد.

ذلِكَ أَدْنى‏ اين ادنى اولى است، و اين ولى و دنوّ قربست. ميگويد، اين چنين نزديكتر بود و اولى‏تر، كه گواهان بر وجه خويش و بر راستى بگزارند أَوْ يَخافُوا اى اقرب الى ان يخافوا، أَنْ تُرَدَّ أَيْمانٌ على اولياء الميت بعد ايمان الاوصياء فيحلفوا على خيانتهم و كذبهم فيفتضحوا، ثم وعظ المؤمنين ان يعودوا لمثل هذا، فقال: وَ اتَّقُوا اللَّهَ ان تحلفوا ايمانا كاذبة او تخونوا امانة، وَ اسْمَعُوا الموعظة، وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ لا يرشد من كان على معصية. درين آيت كه شَهادَةُ بَيْنِكُمْ، علما سه فرقه‏اند: قومى گفتند كه: اين آيت نه منسوخ است، و اهل ذمت را درين هيچ چيز نيست، و آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ معنى آنست كه من غير قبيلتكم، و گفتند كه: گواهى نامسلمان بهيچ كار نيايد، و قومى گفتند كه: اين در اهل ذمت است، و مِنْ غَيْرِكُمْ يعنى من غير اهل دينكم، اما آيت منسوخ است، و گواهى نامسلمان بهيچ كار نيست. قومى گفتند و كثرت درين است و بيشترين علماء برين‏اند كه آيت نه منسوخ است، و مِنْ غَيْرِكُمْ من غير اهل دينكم است، اما گفتند كه على الخصوص در سفر است كه گواه از اهل ذمت يابند، و از مسلمان نيابند.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ وَ أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ شديد العقاب للاعداء، غفور رحيم للاولياء. شديد العقاب دشمنان را قهر است و سياست، غفور رحيم دوستان را نواخت است و كرامت. در يك آيت قهر و لطف جمع كرد، تا بنده ميان قهر و لطف در خوف و رجا زندگى كند، در قهر نگرد خائف شود، باز لطف بيند راجى گردد. خوف حصار ايمان است و ترياق هوا، و سلاح مؤمن. رجا مركب خدمت است و زاد اجتهاد و عدّت عبادت، و گفته‏اند كه: ايمان و يقين بنده دو پر دارد يكى خوف، ديگر رجا. هرگز مرغ بيك پركى تواند پريدن. همچنين مؤمن در خوف بى رجا يا در رجاء بى‏خوف راه دين نتواند بريدن. مثل ايمان راست چون مثل ترازو است، يك كفه آن خوف است، و ديگر كفه رجا، و زبانه دوستى، و اين كفه‏ها بعلم آويخته. چنان كه ترازو را از كفه ناچار است، خوف و رجا از علم ناچار است، ازين جهت اعلموا در سر آيت نهاد. خوف بى‏علم خوف خارجيان است، رجاء بى‏علم رجاء مرجيان است. دوستى بى علم دوستى اباحتيان است.

ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ يا محمد بر تو جز پيغام رسانيدن و دعوت كردن نيست، و راه نمودن و بار دادن جز كار ما نيست. لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ، إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ. يا محمد! تو بو جهل را ميخوان، يا ابراهيم! تو نمرود را ميخوان، يا موسى! تو فرعون را ميخوان، يا عيسى! تو قارون را ميخوان. شما ميخوانيد كه بر شما جز خواندن نيست، من آن كس را بار دهم كه خود خواهم. اى خواستگان ازل! قدم دولت در سرا پرده عشق نهيد، كه دير است تا اين توقيع بر منشور ايمان شما زدند كه: «وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى‏»، و اى ناخواستگان ازل! گليم لعنت بر دوش ادبار خويش گيريد، كه دير است تا اين نقش نوميدى بر نقد نبهره شما زدند كه: «لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ». يا محمد! به در بو جهل و بو طالب چند روى، چند سال است تا تو در كنار ايشان، و ايشان ترا نمى‏بينند: «تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ». رو گرد دل سلمان پارسى برآى، و اگر درد دين ميجويى از دل وى جوى، كه پيش از آن كه تو قدم در عالم بعثت نهادى، چندين سال است تا سرگردان گرد عالم در طلب تو مى‏گردد، و از هر كسى نشان تو مى‏پرسد. هيچ ذرّه نماند از ذره‏هاى عالم كه از وى نشان تو نجست، هيچ كاروان نماند كه از وى خبر تو نپرسيد، هيچ باد نماند كه از آن باد نسيم وصال تو نبوئيد:

با دل همه شب حديث تو ميگويمبوى تو زهر باد سحر مى‏جويم

قُلْ لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ بزبان شريعت خبيث حرام است و طيب حلال، و بزبان حقيقت هر آن كسب كه از ياد كرد و ياد داشت حق خالى بود، خبيث آنست، و هر كسبى كه در ابتداء آن نام حق رود، و در ميانه شهود حق بود، و ختم آن بمحمّد، و شكر كند، طيّب آنست. عائشه صديقه فرمود تا پيراهنى بدوزند. مگر آن كس كه مى‏دوخت آن ساعت غافل بود از ذكر حق. عائشه را غفلت وى معلوم گشت، بفرمود تا آن دوخته بازشكافت، گفت: اين خبيث است، و خبيث ما را نشايد. و گفته‏اند هر مال كه حقّ خدا از آن بيرون كنند، و زكاة آن بدهند طيّب آنست، و هر چه حق خداى بيرون نكنند خبيث است و بر شرف هلاك. مصطفى (ص) گفت: «ما تلف مال فى البرّ و البحر الا بمنع الزكاة منه»، و گفته‏اند كه: خبيث آنست كه در دنيا بر سر هم نهى، و آن را ادّخار كنى، و دست انفاق و خير از آن فرو بندى، و طيّب آنست كه فراپيش خوددارى، بخير خرج كنى، و آن جهان را ذخيره‏اى سازى. «ما قدّمنا ربحنا و ما خلّفنا خسرنا» اينست، و قد مضى ذكره.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ ميگويد گرد مقامات بزرگان مگرديد، و تعرّض احوال ايشان مكنيد، و منازل ايشان مپرسيد، كه آن گه رتبت خويش از آن قاصر بينيد، و نوميد گرديد، و نوميدى تخم حسرتست، و مايه عطلت. يكى بازارى پيش جنيد درآمد، گفت: اى پير طريقت اگر بندگى اينست كه شما بدست داريد، پس ما چه داريم، و چه اميد در بنديم، كه جاى نوميدى است. پير گفت: لشكر اميران همه خاصگيان و نديمان نباشند، سگبانان و ستور بانان نيز باشند، و در مملكت همه بكار آيند، و بجاى خويش باندازه خويش همه زندگى كنند:

گر چه خوبى تو سوى زشت بخوارى منگركاندرين ملك چو طاوس بكار است مگس.

عزيز شناس حال آن درويش كه در مناجات گفته: الهى! ارض بى محبا، فان لم ترض بى محبّا فارض بى عبدا، فان لم ترض بى عبدا فارض بى كلبا.

گرمى ندهى بصدر حشمت بارمبارى چو سگان برون درميدارم!

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ الاية زبان تفسير آنست كه شرح داديم، و زبان اشارت بر ذوق اهل ارادت آنست كه اى مؤمنان! زينهار نفس خويش مقهور داريد، پيش از آنكه شما را مقهور كند، آن را بطاعت مشغول كنيد، پيش از آنكه شما را بمعصيت مشغول كند. بو عثمان را ازين آيت پرسيدند، جواب داد كه: عليك نفسك ان اشتغلت باصلاح فسادها و ستر عوراتها شغلك ذلك عن النظر الى الخلق و الاشتغال بهم.

حسين منصور حلاج مريد خويش را وصيت كرد، گفت: عليك نفسك ان لم تشغلها شغلتك. و قال محمد بن على: «عليك بنفسك ان كفيت النّاس شرّها فقد ادّيت اكثر حقها». طبع نفس آنست كه پيوسته با دنيا آرام گيرد و بمعصيت شتابد، و معصيت را خرد شمرد، و بطاعت كاهلى كند، و عجب آرد، و رياء خلق جويد، و در وى هم شرك است هم ريا و هم نفاق. چنين گفته‏اند: النفس مرائية فى الاحوال كلها، منافقه فى اكثر احوالها، مشركة فى بعض احوالها. بو يزيد بسطامى گفت: اگر خداوند عز و جل در آن جهان گويد مرا كه: آرزويى كن، من آن خواهم كه دستورى دهد تا بدوزخ اندر آيم، و اين نفس را عقوبت كنم كه در دنيا ازو بسى به پيچيدم و رنجيدم.

مصطفى (ص) گفت: «اعدى عدوك نفسك التي بين جنبيك».

اين از آن گفت كه با هر دشمنى چون بسازى، از شرّ وى ايمن گردى، و با نفس خويش چون بسازى هلاك شوى، و هر كس را كه نيكو دارى بقيامت از تو شكر كند، و اگر بد دارى شكايت كند. حال نفس ضدّ اين است، چون وى را اندرين سراى نيكو دارى، بدان سراى ترا خصمى كند، و اگر در اين سراى بد دارى، بدان سراى شكر كند. مصطفى (ص) گفت: «من مقت نفسه فى ذات اللَّه امنه اللَّه من عذاب يوم القيامة»، و قال (ص): «يا على اذا رأيت الناس يشتغل بعضهم بعيوب بعض فاشتغل انت بعيوب نفسك، و اذا رأيت الناس يشتغلون بعمارة الدنيا، فاشتغل انت بعمارة القلب».

گفته‏اند كه: دل در نهاد آدمى بر مثال كعبه است، و نفس بر مثال مصطبه، و هر دو برابر يكديگرند، در شبانروزى چندين بار آن نفس اماره در سرا پرده دل شبيخون برد، و آن دل چون مصيبت رسيده‏اى هر بار بتظلم بدرگاه عزت شود، هر بار از جناب قدم بدو اين خلعت فرستند كه: «ان للَّه تعالى فى كل يوم و ليلة ثلاثمائة و ستين نظرة فى قلوب العباد».

۱۵ النوبة الاولى

قوله تعالى: يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ آن روز كه با هم آرد خداى فرستادگان خويش را، فَيَقُولُ و گويد ايشان را: ما ذا أُجِبْتُمْ شما را چه پاسخ كردند؟ قالُوا جواب دهند و گويند: لا عِلْمَ لَنا ما را بجواب اين دانش نيست، إِنَّكَ أَنْتَ تويى تو عَلَّامُ الْغُيُوبِ (۱۰۹) كه داناى غيبهايى، آگاه از پوشيده‏ها و گذشته‏ها و نامده‏ها.

إِذْ قالَ اللَّهُ آن گه كه اللَّه گفت: يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ اى پسر مريم ياد كن و ياد دار نِعْمَتِي عَلَيْكَ نعمت من و نيكوكارى من بر خويشتن، وَ عَلى‏ والِدَتِكَ و بر مادر خويش إِذْ أَيَّدْتُكَ كه نيرو دادم ترا بِرُوحِ الْقُدُسِ بجان پاك از دهن جبرئيل تُكَلِّمُ النَّاسَ سخن ميگفتى با مردمان فِي الْمَهْدِ در گهواره وَ كَهْلًا و ببزرگى و كهولت، وَ إِذْ عَلَّمْتُكَ و ياد كن كه در تو آموختم الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ دين و دانش و تورات و انجيل، وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ و ياد كن آنچه ميكنى و مى‏سازى از گل كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ برسان مرغ بِإِذْنِي بدستورى من، فَتَنْفُخُ فِيها باز دهن خويش مى‏دمى در آن، فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي تا مرغى ميشود بدستورى من، وَ تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِي و درست ميكنى نابيناى مادرزاد را و مردم پيس را بدستورى من، وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِي و مردگان را از گور زنده بيرون مى‏آرى بدستورى من، وَ إِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرائِيلَ عَنْكَ و ياد كن آن گه كه باز داشتم و باز كردم، بنى اسرائيل را از تو، إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّناتِ آن گه كه بايشان آمدى بسخنان درست و معجزه‏هاى روشن، فَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ كافر شدگان ايشان گفتند: إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ (۱۱۰) نيست اين مگر جادويى آشكارا.

وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّينَ و ياد كن آن گه كه پيغام كردم و در دلهاى حواريان دادم: أَنْ آمِنُوا بِي وَ بِرَسُولِي كه بگرويد بمن و بفرستاده من، قالُوا آمَنَّا گفتند كه بگرويديم وَ اشْهَدْ بِأَنَّنا مُسْلِمُونَ (۱۱۱) و گواه باش كه ما گردن نهادگانيم و مسلمانان.

إِذْ قالَ الْحَوارِيُّونَ ياد كن كه حواريان گفتند: يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ تواند خداى تو أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنا كه فرو فرستد بر ما مائِدَةً مِنَ السَّماءِ خوردنى از آسمان؟ قالَ گفت عيسى: اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (۱۱۲) از خشم خداى بپرهيزيد اگر گرويدگان‏ايد.

قالُوا نُرِيدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْها گفتند ميخواهيم كه از آن بخوريم، وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنا و دلهاى ما آرام افزايد بآن وَ نَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنا و به بينيم كه تو راست گفتى با ما كه ازو بما پيغامبرى، وَ نَكُونَ عَلَيْها مِنَ الشَّاهِدِينَ (۱۱۳) و بر آن گواهان باشيم خداى را و ترا.

قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنا عيسى گفت خداوند ما! أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ فرو فرست بر ما مائده‏اى از آسمان تَكُونُ لَنا عِيداً تا ما را آن مائده عيد بود لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا ما را كه پيشينيانيم و ايشان را كه پسينيان باشند وَ آيَةً مِنْكَ و نشانى بود از تو وَ ارْزُقْنا و روزى ده ما را، وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (۱۱۴) و تو بهتر روزى دهانى.

قالَ اللَّهُ خداى گفت: إِنِّي مُنَزِّلُها عَلَيْكُمْ من فرو فرستنده آنم بر شما فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ و هر كه كافر شود بعد از آن از شما فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ من وى را عذاب كنم، عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ (۱۱۵) بعذابى كه كس را عذاب نكردم از جهانيان بآن عذاب.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ اى اذكر يوم يجمع اللَّه الرسل، و هو يوم القيامة، فيقول اللَّه ما ذا اجابكم قومكم حين دعوتموهم الى طاعتى و توحيدى. اين سؤال توبيخ است، يعنى كه از پيغامبران سؤال كند تا امت را بدان توبيخ كند، چنان كه جاى ديگر گفت: وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ انما تسئل ليوبخ قاتلوها.

قالُوا لا عِلْمَ لَنا در معنى اين آيت قولها است: يكى آنست كه روز قيامت پنجاه موقف است، هر موقفى هزار سال، ذلك فى قوله: فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ. در بعضى از آن مواقف اين سؤال هيبت رود كه وقت فزع و اظهار سياست و زفير دوزخ بود، پيغامبران بزانو درآمده، و عقلها مدهوش گشته، و جانها بچنبر گردن رسيده، چنان كه گفت: إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجِرِ كاظِمِينَ. از بيم فزع و سياست آن ساعت ايشان را هيچ جواب نيايد، گويند: «لا عِلْمَ لَنا»، پس آن ساعت در گذرد، و عقلها بجاى خويش باز آيد، و پيغامبران بر قوم خويش گواهى دهند، و از تصديق و تكذيب امت خويش خبر دهند، و ذلك فى قوله: «وَ يَقُولُ الْأَشْهادُ هؤُلاءِ الَّذِينَ كَذَبُوا عَلى‏ رَبِّهِمْ» جاى ديگر گفت: ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ يريد يخاصمهم الرسول، و يقول رسولنا (ص) فيما روى عن بعض المفسرين: «هؤلاء قومى و عشيرتى قمت فيهم اربعين سنة لم يسمعوا منى كذبا، و لم يعلموا منى سحرا و كهانة، و كانوا يحبوننى و يسمّوننى الامين، فلمّا كان بعد اربعين سنة جئتهم بالبرهان الساطع و الضياء اللامع، و دعوتهم الى ما فيه رشدهم و شرفهم فى الدنيا و الآخرة، فكذّبونى و هجرونى و أبغضونى و همّوا بقتلى و اخرجونى».

و اگر كسى گويد: پيغامبران را فزع چون بود؟ و رب العزة ميگويد: لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ، جاى ديگر ميگويد: فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ. جواب آنست كه فزع اكبر دخول جهنم است، و لا خوف عليهم چنانست كه گويند بيمار را: لا خوف عليك و لا بأس عليك مما يدل على النجاة من تلك الحال. و قيل: لا عِلْمَ لَنا يعنى لا علم لنا بباطن امرهم، و بما غاب عنا ممّن ارسلنا اليه، انت اللَّه تعلم باطنهم، فلسنا نعلم غيبتهم، أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ.

قال ابن جريح فى قوله ما ذا أُجِبْتُمْ اى ما ذا عملوا بعدكم؟ يعنى هل علمتم ما ذا عملوا و أحدثوا بعدكم؟ قالوا: لا عِلْمَ لَنا اى انت اللَّه تعلم الغيب، و لا علم لنا مع علمك. قال ابو عبيد: و يشبه هذا

حديث النبى (ص) انّه قال: «يرد علىّ قوم الحوض فيختلجون، فأقول: امّتى! فيقال: انك لا تدرى ما احدثوا بعدك»؟

إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ يعنى يقول اللَّه فى الآخرة يا عيسى بن مريم، كقوله «وَ نادى‏ أَصْحابُ الْأَعْرافِ» اى و ينادى، و هذا لا يجوز الا فى اخبار اللَّه، لانها حق، فالمستقبل منها و الحاضر و الماضى واحد، لانّه حق لا شك فيه. روز قيامت رب العزة با عيسى گويد: اذْكُرْ نِعْمَتِي اى منتى عليك و على والدتك. نعمتهاى خود با ياد وى ميدهد. يكى آنست كه: أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ. ديگر آنست كه: تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلًا الى قوله وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِي شرح آن در سورة آل عمران رفت.

وَ إِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرائِيلَ عَنْكَ يعنى عن قتلك اذ نصبوا الخشبة ليصلبوك.

ميگويد كه: ياد كن آن گه كه بنى اسرائيل از تو باز كردم، كه ترا بر آسمان بردم، و شبه تو بر ديگرى افكندم، تا بجاى تو ديگرى را كشتند. إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّناتِ يعنى العجائب التي كان يصنعها من امر الاكمه و الأبرص و الموتى و الطائر. فَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ يعنى اليهود إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ يعنى ما هذا الذى يصنع عيسى بن مريم من العجائب الا سحر مبين. حمزه و كسايى ساحر مبين خوانند، يقول: ما هذا يعنى عيسى الا ساحر مبين.

مفسران گفتند: ان عيسى (ع) يخطب يوم القيامة على رؤس الخلائق بهؤلاء الكلمات، و يخطب ابليس على اهل النار بهذه الكلمات: إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ‏ الاية. آنچه بر شمرد درين آيت بيان نعمت است كه خداى تعالى بر عيسى كرد، و اما نواخت كه بر مادر وى كرد آنست كه: اصطفاها و اختارها و طهرها من الاثم، و اختارها على نساء العالمين، و جعلها زوجة محمد (ص).

وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّينَ وحى اينجا بمعنى الهام است، يعنى: ألهمتهم و قذفت فى قلوبهم التصديق، كقوله تعالى: وَ أَوْحى‏ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ اى الهمها، و در قرآن وحى است بمعنى كتاب، چنان كه در سورة مريم گفت زكريّا را: فَأَوْحى‏ إِلَيْهِمْ اى كتب اليهم كتابا ان سبّحوا، و وحى است بمعنى امر، چنان كه گفت: وَ أَوْحى‏ فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها اى امر فى كل سماء امرها، و در سورة انعام گفت: يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ اى يأمر بعضهم بعضا، «وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ» يعنى يأمرونهم بالوسوسة و التزيين، و وحى است بمعنى قول، چنان كه گفت: بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى‏ لَها اى قال لها، و وحى است بمعنى اعلام در خواب، چنان كه گفت: وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً، و وحى است آنچه جبرئيل (ع) فرو مى‏آورد از آسمان، از نزديك خداوند جل جلاله بمصطفى (ص)، چنان كه گفت: إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى‏ نُوحٍ، وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ و نظائر اين در قرآن فراوان است، و اصل الكلمة انه كل شي‏ء دللت به من كلام او كتاب او اشارة او رسالة فهو الوحى.

وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّينَ حوارى الرجل خاصته و خلصانه، و منه‏

قول النبى (ص) للزبير: «انه حوارى»، يعنى انه الذى استخلصه من النّاس، و منه الدقيق الحوارى لانّه اخلص لبّه من كل ما يشوبه. و شرح اين كلمه در سورة آل عمران رفت. و يقال: اوحى اللَّه اليهم على لسان رسولهم أَنْ آمِنُوا بِي اى صدّقوا بى، بأنى واحد ليس معى شريك، و برسولى عيسى انه نبى و رسول، قالوا: آمنا بما جاء من عند اللَّه، و نشهد ان اللَّه واحد لا شريك له، و أنك رسوله، و اشْهَدْ يا عيسى بِأَنَّنا مُسْلِمُونَ اى مخلصون بالتوحيد.

إِذْ قالَ الْحَوارِيُّونَ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ وجه اين مسألت حواريان از عيسى (ع) آنست كه ايشان زيادت يقين و تثبيت در ايمان خواسته‏اند، چنان كه ابراهيم گفت عليه السلام: «رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى‏»، و روا باشد، كه اين مسألت پيش از آن رفت كه از عيسى آيات و عجائب ديدند و شناختند از ابراء اكمه و ابرص و احياء مردگان.

هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ اين از آن جنس است كه گوينده‏اى گويد كسى را كه: توانى كه مرا پيغامى بجايى برى؟ توانى كه مرا مسألت جواب دهى؟ اين كس كه اين ميگويد داند كه او زبان و پاى دارد. اين استطاعت نامى است ايجاب را پيغام. معنى آنست كه مرا اين ارزانى دارى؟ واجب دارى؟ حواريان از آن خداى شناس تر بودند كه خدايى را از چيزى عاجز داشتندى، و قومى از وحشت ظاهر اين كلمه بر پرهيزيدند، خواندند كه: «هل تستطيع ربك»؟ كسايى از آنست، و در اختيار ايشان و در كلمه‏اى كه گزيدند كم شغل نيست از آنكه در قراءت اول، كه پارسى آنست كه: از خدا طوع و طاعت توانى خواست، بر تأويل اجابت توانى خواست، اين طاعت اينجا بمعنى اجابت است. ابو وائل گويد شقيق بن سلمة الاسدى: نعم الرب ربنا! لو أطعناه ما عصانا. معنى ما عصانا اى ما ابى علينا. و از صحابه مردى را است در دعا: «اللهم احفظنى بالاسلام قائما، و احفظنى بالاسلام قاعدا، و احفظنى بالاسلام راقدا، و لا تطع فىّ عدوا حاسدا»، اى لا تجب. و اجابت از آن طاعت خوانند كه دعا در لفظ فرمان بود.

أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ مائده نامى است طعام را اگر خوان بود و گرنه، و خوان نامى است پيرايه طعام را اگر بدان طعام بود يا نه. يقال: ما دنى يميدنى، اى اعطانى، و هى فاعلة بمعنى مفعولة. قال: اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ يعنى اتقوا اللَّه و لا تقترحوا الآيات، و لا تسئلوا شيئا لم تسئله الامم قبلكم، و لا تقدموا بين يدى اللَّه و رسوله.

روى عمار عن النبى (ص) قال: «انزلت المائدة من السماء عليها خبز و لحم، و أمروا ان لا يخونوا، و لا يدّخروا، و لا يرفعوا، فخانوا، و ادخروا، و رفعوا، فمسخوا خنازير».

چون عيسى گفت: از خشم خدا بپرهيزيد، و بر او تحكم مكنيد، و اقتراح آيات مكنيد، ايشان گفتند: نُرِيدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْها، ما ميخواهيم كه از آن مائده بخوريم، و ما را بصدق تو يقين افزايد. اين تَطْمَئِنَّ معنى آنست كه: لتزداد طمأنينة.

هم چنان كه ابراهيم گفت: «لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي» و «نَعْلَمَ» اين علم بمعنى رؤيت است.

يعنى كه ما به بينيم صدق تو بآنچه گفتى كه من رسول خداام، وَ نَكُونَ عَلَيْها مِنَ الشَّاهِدِينَ للَّه بالوحدانية، و ذلك بالنبوة، و قيل: وَ نَكُونَ عَلَيْها مِنَ الشَّاهِدِينَ لك عند بنى اسرائيل اذا رجعنا اليهم.

و قصه مائده آنست كه روايت كرده‏اند از عطا بن ابى رباح عن سلمان الفارسى، گفتا: ايشان كه مائده خواستند حواريان بودند، و پنج هزار مرد ديگر از قوم عيسى با ايشان. عيسى ايشان را روزه فرمود سى روز روزه داشتند، آن گه بعد از آن مائده خواستند، گفتند: يا عيسى! انا لو عملنا لاحد فقضينا عمله لاطعمنا طعاما، و انا صمنا و جعنا، فادع اللَّه ان ينزل علينا مائدة من السماء. عيسى بسان زاهدان جبه‏اى در پوشيد از موى گوسفند بافته، و بمحراب عبادت شد دست بر هم نهاده و سر در پيش افكنده، و بر قدم تواضع بايستاده، و گريستن در گرفته، همى گويد: «اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَكُونُ لَنا عِيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا وَ آيَةً مِنْكَ وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ».

چون عيسى دعا كرد سفره‏اى سرخ رنگ از آسمان فرو آمد در ميان ميغ، بالاى آن ميغ، وزير آن ميغ، همچون مرغى پرنده از هوا درآمد، همه در آن مى‏نگريستند، چشمها در آن اعجوبه خيره بمانده، و هواء عالم از آن مائده خوشبوى گشته، و عيسى زبان شكر بگشاده كه: «اللهم اجعلنا لك من الشاكرين. اللهم اجعلها رحمة، و لا تجعلها عذابا.

اللهم اسئلك من العجائب فتعطينى. اللهم اعوذ بك ان تكون انزلتها غضبا و زجرا. اللهم ربنا اجعلها عافية و سلاما، و لا تجعلها مثلة». همى آمد تا پيش عيسى بزمين رسيد.

عيسى و حواريان بسجود درافتادند، و جهودان در آن عجائب مى‏نگرستند، و از حسد ميگداختند، و انكار مى‏نمودند. عيسى در آن نگرست. دستار خوان ديد بر سر آن فرو گرفته. عيسى گفت: كيست از ما پرهيزگارتر و پاك‏تر و در عبادت خداى تعالى تمامتر؟! شمعون الصفاء كه مهتر حواريان بود گفت: انت اولى بذلك يا روح اللَّه و كلمته. عيسى وضو تازه كرد، و دو ركعت نماز كرد با خضوع و خشوع و با گريستن بسيار، آنكه گفت: بسم اللَّه خير الرازقين، و دست فرا كرد، دستار خوان از سر آن باز گرفت، ماهى بريان كرده ديد، ماهى فربه نيكو خوشبوى بى‏خار و بى‏فلوس، ماهيى كه طعم همه خوردنيها در آن موجود بود، دسته‏هاى تره بيرون از گندنا گرد آن نهاده و در سر و پاى آن نمك و سركه نهاده. ديگر پنج رغيف ديد و پنج انار بر آن نهاده، بر يك رغيف زيتونى نهاده، و بر ديگرى عسل، و با سوم روغن گاو، و با چهارم پنير، و با پنجم قديد.

شمعون گفت: يا روح اللَّه! امن طعام الدنيا هذا ام من طعام الآخرة؟ اين از طعام دنيا است يا از طعام آخرت؟ عيسى گفت: نه از طعام دنيا نه از طعام آخرت.

طعامى است كه رب العزة بكمال قدرت خويش و بجلال عزّ خويش نوآفريد، چنان كه خواست آن را كه خواست، و كس را نيست و نرسد كه چون و چرا كند، و از وى واخواست كند، بيش ازين مپرسيد، و بخوريد آنچه خواستيد، تا خداى شما را نعمت خويش و فضل خويش بيفزايد. حواريان گفتند: يا روح اللَّه! اگر از اين اعجوبه كه پيدا آمد آيتى ديگر بنمايى امروز نيكوتر بود. عيسى گفت: «يا سمكة احى باذن اللَّه» اى ماهى زنده شو بفرمان خداى. ماهى زنده گشت، و بر خود بجنبيد، هم بر آن صفت كه در ميان آب بود. قوم فراهم آمدند، و از آن حال بترسيدند، و كراهيت نمودند.

عيسى گفت: شما چه قوم‏ايد كه آيات و عجائب درخواهيد! آن گه چون پديد آيد از آن كراهيت نمائيد! ما اخوفنى عليكم ان تعاقبوا و تعذبوا. سخت مى‏ترسم بر شما از عذاب و عقوبت. يا سمكة! عودى كما كنت باذن اللَّه. فعادت السّمكة مشويّة كما كانت. گفتند: يا روح اللَّه تو اوليتر كه ابتدا كنى، و ازين مائده بخورى. عيسى گفت: معاذ اللَّه كه من خورم، بلكه آن كس خورد كه طلب كرد و خواست. حواريان بترسيدند، گفتند: نبايد كه فرو آمدن اين مائده عقوبت و مثلت را است و سخط اللَّه. و هيچ از آن بنخوردند.

پس عيسى درويشان را و عاجزان و نابينايان و بيماران و مجذومان و ديوانگان و بلا رسيدگان را بخواند و گفت: «كلوا من رزقكم الذى رزقكم ربكم، و ادعوه ان يشقيكم، فانه ربكم، و احمدوه فيكون لكم المهنّأ و لغيركم البلاء». ايشان درافتادند هزار و سيصد مرد و زن ازين درويشان و بيماران و بلا رسيدگان، و بخوردند.

همه از گرسنگى سير گشتند، و از بيمارى شفا يافتند، و از عيبها و بلاها پاك گشتند.

عيسى پس از آن در آن سفره نگريست، هم بر آن صفت ديد كه از آسمان فرو آمده بود هيچ نقصان در وى نيامده. و گويند هر درويش كه آن روز از آن مائده بخورد توانگر گشت، كه تا زنده بود نيز درويش نگشت، و هر بيمار كه از آن بخورد تا زنده بود بيمار نگشت، پس آن سفره برسان مرغى بر پريد، هوا گرفت و بآسمان باز شد، و ايشان در آن مينگرستند، تا از چشم ايشان غائب گشت.

حواريان چون آن حال ديدند پشيمان گشتند، و تحسّر خوردند، بعد از آن چهل روز آن مائده پيوسته گشت، هر روز بامداد فرو آمد و خاص و عام و درويش و توانگر و بيمار و تندرست از آن ميخوردند، و باز ديگر بآسمان باز ميشد، تا رب العزة بعيسى وحى فرستاد كه: اجعل مائدتى و رزقى للفقراء دون الاغنياء. اين مائده من و روزى كه از آسمان فرو فرستادم تا درويشان خورند نه توانگران. پس اين حال بر توانگران صعب آمد، و فتنه و شك در دلهاى ايشان افتاد، و ديگران را نيز بشك افكندند و گفتند: أ ترون المائدة حقا تنزل من السّماء؟ عيسى گفت: اكنون كه فتنه در دل خود راه داديد و بشك افتاديد، عذاب را ساخته باشيد، و رب العزّة بعيسى وحى فرستاد كه من با ايشان شرط كرده‏ام كه هر آن كس كه كافر شود بعد از نزول مائده، او را عذاب كنم، فلذلك قوله: فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ.

عيسى گفت خداوندا! بندگان تواند: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ». پس از آن رب العالمين عذاب فرو گشاد و سيصد و سى و سه مرد را از ايشان ممسوخ كرد، خنازير گشتند، شب در خانه خويش با اهل و عيال خفته و بامداد خوكان بودند. در مزبلها ميگشتند، و نجاسات و قاذورات ميخوردند.

عيسى ايشان را ديد، يكان يكان مى‏شناخت، و ميگفت: تو فلانى، و نام تو فلان. ايشان ميگريستند و بسر اشارت ميكردند، و عيسى ميگفت: «قد كنت احذركم عذاب اللَّه».

پس عيسى از خداى درخواست تا ايشان را هلاك كند، بعد از سه روز هلاك گشتند، و كس جيفه ايشان باز نديد. اين آن مثلات است كه رب العزة امت محمد (ص) را بدان مى‏ترساند، ميگويد: وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ.

قتاده گفت: مائده قوم عيسى را چنان بود كه من و سلوى قوم موسى را.

بامداد و شبانگاه از آسمان فرو آمدى، و خوردندى. حسن گفت: و اللَّه ما نزلت المائدة و لو نزلت لكانت الى يوم القيامة لانه قال لاولنا و اخرنا و نحن منهم. حسن گفت: ايشان مائده خواستند امّا چون اين شرط شنيدند كه: فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ الآية، استعفا خواستند، گفتند: لا نريدها. و قول درست آنست كه مائده فرو آمد، و بر آن طعام بود، چنان كه شرح داديم. قال وهب بن منبه كانت مائدة يجلس عليها اربعة آلاف، فقال اشراف القوم من وضعائهم هؤلاء يلطّخون علينا ثيابا فلو بنينا بناء نرفعها فلا تصل ايديهم الينا، فبنوا دكانا فجعلت الضعفاء لا تصل الى شي‏ء منها، فلمّا خالفوا امر اللَّه رفعها عنهم. و گفته‏اند. آن روز كه مائده فرو آمد روز يكشنبه بود، قوم عيسى آن را عيدى ساختند، اينست كه خداى تعالى گفت: تَكُونُ لَنا عِيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا يعنى نتخذ اليوم الذى تنزل فيه عيدا نعظمه نحن و من يأتى بعدنا. و انما سمى العيد عيدا لانه عوّاد ينتظر عوده، و يعتاد معاده، و قيل معناه عائدة فضل من اللَّه علينا و نعمة منه جل ثناؤه لنا.

وَ آيَةً مِنْكَ اى و تكون المائدة آية و دلالة على توحيدك، و صدق نبيك.

و در شواذ خوانده‏اند: و انه منك، ميگويد: و آن از تو بود نه از ارزانى ما.

وَ ارْزُقْنا در اين دو قول گفته‏اند: يكى آنست كه: و اجعل ذلك رزقا لنا، ديگر آنست كه: و ارزقنا الشكر عليه. پس رب العالمين دعاء عيسى اجابت كرد، گفت: إِنِّي مُنَزِّلُها عَلَيْكُمْ. مدنى و شامى و عاصم بتشديد خوانند، باقى بتخفيف، و اختيار بو عبيد و حاتم تخفيف است، لقوله: «أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ».

فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ يعنى بعد انزال المائدة، فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ جائز است كه اين عذاب در دنيا بود، و ذلك انهم مسخوا خنازير، جائز است كه در آخرت باشد، لقوله تعالى: لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ الاية صفت روز رستاخيز است، و نشان فزع اكبر، آن روز كه صبح قيامت بدمد، و سراپرده عزت بصحراء قهارى بيرون آرند، و بساط عظمت و جلال بگسترانند. اين هفت آسمان علوى كه بر هواء لطيف بى عمادى بر يكديگر بداشته، و بقدرت نگه داشته، تركيب آن فرو گشايند، همه بر هم زنند، و بر هم شكنند، كه ميگويد جل جلاله: إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ. و اين هفت فرش مطبق را توقيع تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ بركشند، و ذره ذره از يكديگر برفشانند، و بباد بى‏نيازى بردهند، كه ميگويد: دُكَّتِ الْأَرْضُ دَكًّا دَكًّا. و اين خورشيد روان كه چراغ جهانست، و دليل زمان و مكان است، بسان مهجوران حضرت رويش سياه كنند، در پيچند و بكتم عدم باز برند، كه ميگويد: إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ، و اين نجوم ثواقب را و كواكب زهرا را همى بيك بار بر صورت برگ درخت بوقت خريف فرو بارانند، و در خاك مذلت بغلطانند، كه ميگويد: وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ.