فرمان آيد كه اى دوزخ آشفته! بر گستوان سياست بر افكن، بعرصات حاضر شو، كه دير است تا اين وعده دادهايم كه: وَ بُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِمَنْ يَرى. اى فراديس اعلى! طيلسان نعمت برافكن، و در موقف كمر انقياد بر ميان بند، كه دوستان منتظرند، از راه دور دراز آمدهاند، ميخواهيم كه راه بايشان كوتاه كنيم: أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ. اى جبرئيل تو حاجب باش. اى ميكائيل تو چاوش حضرت باش.
اى زبانيه سراى عقوبت سلاسل و اغلال بر سر دوش نهيد. اى غلمان و ولدان همه تاج خلد بر سر نهيد. اى كروبيان و مقربان درگاه در حجب هيبت كمر سياست بر ميان بنديد، و صفها بركشيد. نخست مادر و پدر سيد را بقعر دوزخ اندازيد. پسر نوح را غل شقاوت بر گردن نهيد، و بدوزخ بريد. پدر ابراهيم خليل را بنعت دنبال بريدهاى بدرك اندازيد. بلعم باعورا را بياريد، و آن نماز و عبادت وى به باد بردهيد، و غاشيه سگى در سر صورت او كشيد، و باسفل السافلين اندازيد، و سگ اصحاب الكهف بياريد، و بردابرد از پيش او بزنيد، و قلاده منّت بر گردن وى نهيد، و بزنجير لطف ببنديد، و در كوكبه نواختگان او را بدرجات رسانيد. اين چنين است اگر خواهيم بداريم، ورخواهيم برداريم: يفعل اللَّه ما يشاء و يحكم ما يريد.
صد هزار و بيست و چهار هزار نقطه نبوت و عصمت و سيادت آن ساعت بزانو درآيند، و علمهاى خود از آن فزع و هيبت فراموش كنند، و گويند: لا عِلْمَ لَنا. هزاران هزار مقربان درگاه و قدسيان ملأ اعلى همه زبان تضرع و تذلل گشاده كه: ما عبدناك حق عبادتك. آن ساعت تيغ سياست از غلاف قهر بيرون كشند، همه نسبها بريده گردانند مگر نسب رسول (ص). همه خويش و پيوند از هم جدا كنند، همه رخسارهاى ارغوانى زعفرانى گردد. بسا مادر كه بىفرزند شود، بسا فرزند كه بىمادر ماند: يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ.
آدم صفى آن ساعت فرا پيش آيد، گويد: بار خدايا! آدم را بگذار، و با فرزندان تو دانى كه چه كنى. نوح گويد: خداوندا! درين فزع و سياست طاقتم برسيد. هيچ روى آن دارد كه بر ضعيفى ما رحمت كنى، كه ما بخود درماندهايم، پرواى ديگران نيست، و موسى و عيسى بفرياد آمده كه: بار خدايا! بر بيچارگى ما رحمت كن، آيا كه در آن ساعت حال عاصيان و مفلسان چون بود، و كار ايشان چون آيد.
همى در آن وقت و آن هنگام مهتر عالم و سيد ولد آدم در ميان جمع گويد: خداوندا! پادشاها! مشتى عاصياناند اين امّت من، گروهى ضعيفاناند، لختى بيچارگان و مفلساناند. خداوندا! اگر در عملشان تقصير است، شهادتشان بجاى است.
اگر در خدمتشان فترت است عقيده سنتشان برجاست. اگر كار ايشان تباه است فضل تو آشكار است. خداوندا! بفضل خود جرم ايشان بپوش، بلطف خود كار ايشان بساز.
برحمت خود ايشان را بنواز، كه خود گفتهاى: لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ.
إِذْ قالَ الْحَوارِيُّونَ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنا مائِدَةً الاية سؤال هر كس بر حسب حال او، و مراد هر كس بر اندازه همت او! شتّان بين امة و امة! چند كه فرق است ميان ياران عيسى و ياران مصطفى! ياران عيسى چون گرسنه شدند بر عيسى اقتراح كردند، دل عيسى بخود مشغول داشتند، و از حظ خود با مراعات وى نپرداختند. همه آواز برآوردند كه: «هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ». باز امت محمد ياران مصطفى (ص) چنان بودند با وى كه ابو بكر صديق چون تشنگى و گرسنگى بر وى زور كرد، و در غار مار وى را درگزيد، بر خود همى پيچيد، و صبر همى كرد، و با خود همى گفت. آيا اگر رسول خدا حال من بداند و رنج بشناسد كه پس دلش بمن مشغول شود، و از بهر من اندوهگن گردد، و من رنج خود خواهم، و اندوه دل وى نخواهم. بر گرسنگى و تشنگى صبر كنم و شغل دل وى نخواهم، و نيفزايم. لا جرم فردا در انجمن رستاخيز و عرصه كبرى ندا آيد كه ابو بكر صديق را دست گيريد، و در سرا پرده زنبورى و قدس الهى بريد، تا لطف جمال ما ديده اشتياق او را اين توتيا كشد كه: «يتجلى الرحمن للناس عاما و لابى بكر خاصا». اين دولت و رتبت او را بدان داديم كه در دنيا يك قدم بر طريق هجرت با مصطفى در موافقت غار برگرفته.
عيسى از امت خويش يارى خواست، ايشان از وى مائده خواستند. باز مصطفى (ص) از امت خود يارى خواست كه: «كُونُوا أَنْصارَ اللَّهِ». ياران همه تن و جان و مال فدا كردند. رب العزة آن از ايشان قبول كرد و بپسنديد، و باز گفت: وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ الاية، و قال تعالى: يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ.
قال عيسى بن مريم: اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ الاية چون عيسى دعا كرد، و مائده خواست رب العالمين دعاء وى اجابت كرد، و مراد وى در امت وى بداد، گفت: إِنِّي مُنَزِّلُها عَلَيْكُمْ يا عيسى! دريغ نيست كه مائده ميخواهند، و نعمت كه مىطلبند، و نعمت خود همه براى خورندگان دادم، امّا ما را دوستانىاند از امت محمد كه از ما جز ما را نخواهند، و جز بياد ما نياسايند، ور حديث كنند جز حديث ما نكنند، ور شراب خورند جز بياد ما نخورند، از مهر ما با خود نپردازند، و از عشق ما با ديگرى ننگرند:
چون عشق مجنون روى در خرابى نهاد، پدر وى گفت: يا مجنون! ترا خصمان بسيار برخاستهاند، روزى چند غائب شو، تا مگر مردم ترا فراموش كنند، و اين سوداء ليلى از تو لختى كمتر شود. وى برفت، روز سوم مىآمد، گفت: اى پدر! معذورم دار، كه عشق ليلى آرام ما برده، و همه راهها بما فرو گرفته است. راه براه صلاح خود نمىبرم، هر چند كه همى روم جز بسر كوى ليلى آرام نمىيابم:
قوله: تَكُونُ لَنا عِيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا سمى العيد عيدا لان اللَّه تعالى يعود بالرحمة الى العبد، و العبد يعود بالطاعة الى الرب. يقول اللَّه عز و جل: وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا. و قيل معناه: انه اعيد الامر الى ابتدائه، اى كما كان ابتداء المؤمن على الطهارة حين ولد من امه، ففى هذا اليوم اعيد الى تلك الحالة من الطهارة، و لم يبق عليه معصية. روى عن الحسن انه قال: «اخبرت ان المؤمنين اذا خرجوا يوم العيد الى مصلاهم و يضعون جباههم على الرمضاء نظر اللَّه تعالى اليهم بالرحمة، و يقول: استأنفوا العمل فانه قد اعيد الى الابتداء».
النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ اللَّهُ خدا خواهد گفت فردا در قيامت، يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ تو گفتى مردمان را، اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ مرا كه عيسىام و مادرم را مريم هر دو خدايان دانيد و بخدايى گيريد فرود از اللَّه، قالَ سُبْحانَكَ عيسى گويد پاكى و بىعيبى ترا، ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ نبود مرا و نسزد كه گويم ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ آنچه مرا نيامد و نه سزاست، إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ اگر چنانست كه گفتم فَقَدْ عَلِمْتَهُ تو خود دانستهاى. تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي تو دانى كه در نفس من چيست وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ و من ندانم كه در نفس تو چيست، إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ (۱۱۶) تو آنى كه خداوند غيب دانى.
ما قُلْتُ لَهُمْ نگفتم اين ترسايان را إِلَّا ما أَمَرْتَنِي بِهِ مگر آنچه تو فرمودى مرا كه گوى، أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ گفتم اللَّه را پرستيد خداوند من و خداوند شما، وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً و من گواه بودم بر ايشان، ما دُمْتُ فِيهِمْ تا در ميان ايشان بودم، فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي چون روزى از زمين من سپرى كردى، كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ ديدبان بر ايشان تو بودى، وَ أَنْتَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ (۱۱۷) و تو بر همه چيز گواهى.
إِنْ تُعَذِّبْهُمْ اگر عذاب كنى ايشان را فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ ايشان رهيگان تواند وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ و اگر بيامرزى ايشان را، فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (۱۱۸) تو آنى كه تويى تواناى دانا.
قالَ اللَّهُ خداى گويد عز و جل: هذا يَوْمُ امروز آن روز است، يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ كه ايشان كه در دنيا راست گفتند آن راستگويى ايشان را سود دارد، لَهُمْ جَنَّاتٌ ايشانراست بهشتهايى تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ميرود زير درختان آن جويها خالِدِينَ فِيها أَبَداً جاويدشان جايى آن، رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ خشنود شد خداى از ايشان، وَ رَضُوا عَنْهُ و ايشان خشنود شدند از خداى، ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (۱۱۹) آنست رستگارى و پيروزى بزرگوار.
لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ خدايراست پادشاهى آسمانها و زمينها وَ ما فِيهِنَّ و هر چه در آن چهارده طبق، وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (۱۲۰) و او بر همه چيز قادر و توانا.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذ درين موضع بمعنى اذا است، چنان كه گفت: وَ لَوْ تَرى إِذْ فَزِعُوا يعنى اذا فزعوا، و قال بمعنى يقول است، چنان كه گفت: وَ نادى أَصْحابُ الْأَعْرافِ اى ينادى، و بناء اين آيت بر آن سخن است كه گفت جل جلاله: يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ يعنى كه روز قيامت چون پيغامبران را جمع كند، با عيسى چنين خواهد گفت: أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ؟ اين ناس بنى اسرائيل اند، يعنى كه تو در دنيا بنى اسرائيل را گفتى كه مرا و مادر مرا هر دو بخدايى گيريد؟
و رب العالمين خود دانا است كه عيسى اين سخن نگفت، اما سؤال توبيخ و تقريع است، و اين تقريع نوعى عقوبت است مر آن ترسايان را كه بر عيسى دعوايى كردند، ميخواهد كه ايشان را در آن عرصه قيامت على رؤس الاشهاد دروغ زن گرداند، كه عيسى ببندگى خويش اقرار دهد، و از آنچه ايشان دعوى كردند متبرى گردد، و حجت بر ايشان لازم آيد، اين همچنانست كه فريشتگان را گويد: أَ أَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبادِي هؤُلاءِ؟
و ظاهر اين خطاب با عيسى است، اما مراد بدين ترساياناند كه حاضر باشند، لكن رب العالمين نخواهد كه ايشان را اهل خطاب خود كند، و با ايشان سخن گويد، كه ايشان از آن خوارترند و كمتر، اين همچنانست كه گفت: وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ خطاب با موءودات است، و مراد باين توبيخ وائدات است كه گنهكار ايشانند، لكن ايشان را اهل خطاب و سماع كلام خود مىنكند، ظاهر سخن از ايشان بگردانيد، و عقوبت توبيخ بماند بر ايشان.
بو روق گفت: بما چنين رسيد كه: چون اين خطاب بعيسى رسد لرزه بر اندام وى افتد، و از زير هر تاى موى كه بر تن وى است چشمه خون روان شود، جواب گويد: سُبْحانَكَ تنزيها و تعظيما لك ما يَكُونُ لِي ما ينبغى لى أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ يعنى بعدل، ان اعبد و امى غيرك، إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ. تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ اين نفس اينجا ذات خداوند است عز و جل هم چنان كه اينجا گفت: كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ، و النفس الانسان بعينه من قوله خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ يعنى آدم، و نفس الشيء ذاته و عينه، تقول: جاءنى نفسه، و لو لا نفسه ما فعلت كذا و كذا، يعنى ذاته و عينه.
اهل معانى گفتند: نفس در كلام عرب بر دو وجه است: يكى آنست كه گويند خرجت نفس فلان، اى خرجت روحه، و فى نفس فلان ان يفعل كذا، اى فى روعه.
وجه ديگر آنست كه نفس هر چيز حقيقت و جمله آن چيز باشد، تقول: قلت فلان نفسه اى اهلك فلان نفسه، ليس معناه ان الاهلاك وقع ببعضه، انما الاهلاك وقع بذاته كلها، و وقع بحقيقته. پس معنى آيت آنست كه: تعلم ما اضمره، و لا اعلم ما فى حقيقتك و ما عندك علمه. لباب سخن اينست كه: انت تعلم ما اعلم و لا اعلم ما تعلم. إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ ما كان و ما يكون.
ما قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا ما أَمَرْتَنِي بِهِ فى الدنيا، أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ عيسى اين سخن ايشان را گفت، و رب العزة سه جايگه از وى حكايت باز كرد: در اين سورة و در سورة مريم و در سورة الزخرف. وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً يعنى على بنى اسرائيل بأنى قد بلغتهم الرسالة ما دُمْتُ فِيهِمْ ما كنت بين اظهرهم، فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي قبضتنى الى السماء كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ الحافظ عليهم، وَ أَنْتَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ اى شهدت مقالتى فيهم، و بعد ما رفعتنى شهدت ما يقولون بعدى.
روى ان عيسى قال: يا رب غبت عنهم، و تركتهم على الحق الذى امرتنى به، فما ادرى ما احدثوا بعدى؟ و گفتهاند: وفات در قرآن بر سه وجه است: وفات موت و وفات نوم و وفات رفع. وفات موت قبض روح است، و ذلك فى قوله: «فَإِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ»، و قال تعالى: قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ، و قال تعالى فى سورة النحل: الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ. اين همه قبض ارواح است در وقت انقضاء آجال. وفات نوم قبض ذهن است، و ذلك فى قوله: «وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ» يعنى يميتكم فيقبض من الانفس الذهن الذى يعقل به الاشياء، و يترك فيه الروح و الحياة، فهو يتقلب بالروح الذى فيه، و يرى الرؤيا بالذهن الذى قبض منه. وفات رفع عيسى را بود عليه السلام، يقول اللَّه تعالى: إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ اى قابضك من بنى اسرائيل و رافعك الى السماء. همانست كه گفت: فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ يعنى قبضتنى الى السماء.
إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ عيسى (ع) دانست كه از قوم وى كس بود كه ايمان آورد، خداى تعالى وى را بر ايمان بداشت، و كس بود كه هم بر كفر خويش بماند، و مسلمان نگشت. عيسى هر دو فراهم گرفت، گفت: ان تعذب من كفر بك منهم فانهم عبادك و انت العادل فيهم، و ان تغفر لمن تاب منهم و آمن فانت عزيز لا يمتنع عليك ما تريد، حكيم فى ذلك. گفت: اگر آن كس كه بر كفر خويش بماند، او را عذاب بعدل كنى، و براستى كه راه بر ايشان روشن داشتى و نرفتند، و بعد از لزوم حجت كافر گشتند، و آن كس كه از شرك باز گشت، و مؤمن شد، اگر بيامرزى فضل تو است، و انعام و احسان تو بروى، كه ترا رسد كه نپذيرى و نيامرزى بعد از آن دروغ عظيم كه بر ساختند، و شرك كه آوردند. همين است قول حسن در معنى آيت كه گفت: إِنْ تُعَذِّبْهُمْ، فباقامتهم على كفرهم، وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فبتوبة كانت منهم، يعنى فى الدنيا فان التوبة فى الدنيا تنفعهم.
اگر كسى گويد: وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ اقتضاء آن كند كه گويد: فانك انت الغفور الرحيم، تا سخن متجانس بود، و آخر لايق اول بود، پس چه حكمت را گفت: فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؟ جواب آنست كه: سياق اين آيت نه بر معنى آمرزش خواستن است و دعا كردن از بهر ايشان، كه عيسى دانست، و بشك نبود كه رب العزة كافران را نيامرزد، لقوله تعالى: إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ. عيسى اين سخن بر وجه شك نگفت، بلكه بر وجه خضوع و تسليم و تفويض گفت و اقرار دادن كه: ليس اليه من الامر شيء. عبوديت خويش اظهار ميكند، و الوهيت و قدرت و مشيت حق اثبات ميكند، ميگويد: اگر عذاب كنى كس را بر حكم تو اعتراض نه، و اگر بيامرزى و خود نيامرزى بر تو رد نه، كه تويى آن عزيز كه هر چه خواهى كنى، و از تو واخواست نه، حكيمى كه بحكمت كنى، در آن پشيمانى نه.
عن ابن عباس ان النبى (ص) قال: «يحشر الناس يوم القيامة عراة حفاة غرلا»، و قرأ (ص) «كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ»، فيؤمر بأمتى ذات اليمين و ذات الشمال، فأقول: اصحابى! فيقال: انهم لم يزالوا مرتدين على اعقابهم بعدك، فأقول كما قال العبد الصالح: وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ. إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.
قالَ اللَّهُ هذا يَوْمُ يَنْفَعُ نافع يوم بنصب خواند، باقى برفع خوانند. وجه رفع آنست كه يوم خبر هذا نهند، و معنى آنست كه: قال اللَّه: اليوم يوم منفعة صدق الصادقين، و وجه نصب آنست كه هذا كنايت باشد از «أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ»؟ يعنى اينكه اللَّه فرا عيسى گويد كه: «أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ»؟ در آن روز گويد كه صادقان را صدق بكار آيد. نصب يوم بر ظرف باشد، و معنى نه آنست كه آن روز هر كس كه راست گويد، صدق وى سود دارد، كه كافران آن روز همه راست گويند، و بر معصيت خود اقرار دهند، و ايشان را سود ندارد، بلكه معنى آنست كه آن روز صادقان در دنيا و صدق ايشان در عمل آن روز سود دارد كه روز پاداش كردار است.
كلبى گفت: صدق اينجا بمعنى ايمان است، يعنى ينفع المؤمنين ايمانهم.
قتاده گفت: فردا در قيامت دو متكلم سخن گويند: يكى روح اللَّه عيسى ديگر عدو اللَّه ابليس. عيسى گويد: ما قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا ما أَمَرْتَنِي بِهِ الاية. ابليس گويد: إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ الاية. عيسى گويد: ما قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا ما أَمَرْتَنِي بِهِ الاية، عيسى در دنيا راستگو بود، آن صدق وى او را سود دارد. ابليس در دنيا دروغ زن بود لا جرم صدق وى آن روز سود ندارد، اينست كه اللَّه گفت: يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ.آن گه بيان ثواب كرد صادقان را: لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ حقيقت رضا آنست كه بنده سر بر تقدير نهد، و زبان اعتراض فرو بندد، كه بر هيچ وجه بر حكم خداى اعتراض نكند. بو على دقاق گفت: «ليس الرضا ان لا تحس بالبلاء، انما الرضا ان لا تعرض على الحكم و القضاء».
بموسى وحى آمد كه: «يا ابن عمران! رضايى فى رضاك بقضايى». بو عبد اللَّه خفيف گفت: رضا بر دو قسم است: رضا به و رضا عنه، فالرضا به مدبرا و الرضا عنه فيما يقضى.
قال رسول اللَّه (ص): «ذاق طعم الايمان من رضى باللّه ربّا».
و خلاف است ميان علماء طريقت و ارباب معارف كه رضا از جمله مقاماتست؟ يا از جمله احوال؟
خراسانيان بر آنند كه از جمله مقاماتست، يعنى كه نهايت توكل است و كسب بنده، و عراقيان بر آنند كه از جمله احوال است نه كسب بنده، يعنى نازله ايست واردى كه از غيب بدل پيوندد، و دل بوى آرام گيرد. قومى گفتند: بدايت رضا مكتسب است از جمله مقامات، و نهايت آن نامكتسب از جمله احوال، و گفتهاند: الرضا سكون القلب تحت مجارى الاحكام، و سرور القلب بمر القضاء. روى ان عمر بن الخطاب كتب الى ابى موسى: اما بعد، فان الخير كله فى الرضا، فان استطعت ان ترضى، و الا فاصبر، ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ فازوا بالجنة، و نجوا مما خافوا.
لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما فِيهِنَّ اين آيت رد است بر ترسايان بر آنچه گفتند از زور و بهتان و ناسزا در خداوند جهان و جهانيان. ميگويد: آسمان و زمين و هر چه در آن است همه ملك و ملك خدا است، همه رهى و بنده اوست، همه آفريده و ساخته اوست. عيسى و فريشتگان و غير ايشان همه در ملك اوست، وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وى بر همه چيز قادر است و توانا. عيسى را بىپدر بيافريد، و بر وى دشخوار نبود. هفت آسمان و هفت زمين راست كرد، و هر چه در آن بساخت، و او را در آن حاجت بانباز و يار نبود، و قيل: لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ اى خزائن السماوات، و هو المطر و خزائن الارض، و هو النبات، وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.
عن شهر بن حوشب عن اسماء بنت يزيد الانصارية، قالت: كنت آخذة بزمام ناقة رسول اللَّه (ص) اذ نزلت عليه سورة المائدة، فكاد عضد الناقة ان ينكسر من ثقلها.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الاية از روى اشارت بر ذوق جوانمردان طريقت اين سؤال تشريف است نه خطاب تعنيف، كه مراد براءت ساحت عيسى است و پاكى وى از گفتار تثليث، كه ترسايان برو بستند، و بر وى دعوى كردند، و عيسى ادب خطاب نگه داشت، كه بجواب ابتدا بثناء حق كرد جل جلاله نه بتزكيت خويش، گفت: سُبْحانَكَ اى انزهت تنزيها عمّا لا يليق بوصفك. پس گفت: ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ بار خدايا! چون از قبل تو برسالت مخصوصم، شرط نبوت عصمت باشد، چون روا بود كه آن گويم كه نه شرط رسالت بود؟! إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ! اگر گفتهام، خود دانستهاى، و واثقم بآنكه تو ميدانى كه نگفتهام.
تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ اين ردّ است بر جهميان در اثبات نفس بارى جل جلاله، و همچنين مصطفى (ص) گفت در خبر صحيح بر وفق آيت در اثبات نفس: «سبحان اللَّه و بحمده عدد خلقه و مداد كلماته و رضا نفسه»، و باك نيست از آنكه اين نفس بر مخلوق افتد، و صفت وى باشد، كه موافقت اسم اقتضاء موافقت معانى نكند.
نفس مخلوق منفوس است يعنى مولود، من قولهم نفست المرأة، و مصنوع است و محدث عاريتى و مجازى، ساخته باندازه، و بهنگام زنده بجرم و نفس، و آن گه زاده ميان دو كس محتاج خورد و خواب، گرفته نان و آب، نابوده دى، بيچاره امروز، نايافت فردا، و نفس خالق ازلى و سرمدى بوده و هست، و بودنى بى كى و بى چند و بى چون، نه حال گرد نه حال گير، نه نونعت نه تغيير پذير، نه متعاور اسباب، نه محتاج خورد و خواب، هرگز كى ماننده بود نفس كرده به نفس كردگار. اين مجبور و او جبار، اين مقهور و او قهار، اين نبود و پس ببود، او هرگز نبود كه نبود و هرگز نبود كه نخواهد بود.
شيخ الاسلام انصارى را پرسيدند: چه گويى ايشان را كه گويند: ما صفات خداى بشناختيم، و چونى بينداختيم، جواب داد كه: صواب آنست كه گويند: ما صفات اللَّه را بشنيديم، و چونى بينداختيم، كه اين مىببايد شنيد نه مىببايد شناخت، مسموع است نه معقول، مسموع ديگر است و معقول ديگر، ما در صفات اللَّه بر مجرد سمع اقتصار ميكنيم، و اگر خواهيم كه در شيوه اعتقاد در صفات اللَّه از مقام سمع قدم فراتر نهيم نتوانيم، هر چه خدا و رسول گفت بر پى آنيم. فهم و وهم خود گم كرديم، و صواب ديد خود معزول كرديم، و خود را باستخذا بيوكنديم، و باذعان گردن نهاديم، و بسمع قبول كرديم، و راه تسليم سپرديم. هر كه اللَّه را ماننده خويش گفت، او اللَّه را هزار انباز بيش گفت، و هر كه صفات اللَّه را تعطيل كرد، او خود را در دو گيتى ذليل كرد. هر كه اثبات كرد خداى را ذات و صفات خود را، درخت بيروزى گشت و نجات. «آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا». امنا بما انزلت و اتبعنا الرسول فاكتبنا مع الشاهدين. تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ. خدايا! تو دانى كه در نهاد پسر مريم چه تركيب كردى. تو دانى كه در احوال وى چه راندى. تو از اسرار و نعوت وى خبر دارى. وى را در سراپرده غيب تو راه نيست: إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ.
ما قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا ما أَمَرْتَنِي بِهِ خداوندا! ما كمر امتثال فرمان بر ميان داشتيم. رقاب ما در ربقه طاعت بود. بحكم فرمان اداء رسالت كرديم. سخن ما بايشان اين بود كه: أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ چون صحيفه حيات ما در نوشتى، و نوبت عمر ما بسر آمد، و از عالم فنا با عالم بقا آوردى، بنده را از حال ايشان آگاهى نبود، تو دانى كه ايشان چه كردند و چه گفتند، از اسرار و احوال ايشان تو خبر دارى. اكنون فذلك حساب، و باقى كار با دو حرف آمد: إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. اگر شان عذاب كنى بندگان تواند و اگر شان بيامرزى بيچارگان تواند. اگر خلعت رضا پوشى عاشقان كوى تواند، و اگر داغ هجر بر ايشان نهى مصيبت زدگان راه تواند. اگر بفردوس شان فرود آرى نواختگان فضل تواند، ور بزندان هجرشان باز دارى كشتگان تيغ قهر تواند. خداوندا! اگر شان عذاب كنى ايشان سزاء آنند، ور بيامرزى تو سزاء آنى. اگر بيامرزى ترا خود زيان نميدارد كه تو آن عزيزى كه گفت و كفر كافران و توحيد موحدان بنسبت با جلال عزّ تو يكسانست، نه از توحيد موحدان حضرت ترا كمالست، نه از كفر كافران درگاه ترا نقصان. ايشان آن كردند كه از ايشان آيد، تو آن كن كه از تو آيد.