قرآن کریمبه زبان فارسی

۶ سورة الانعام‏ (بخش ۱)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

۶- سورة الانعام‏

۱ النوبة الاولى

قوله تعالى‏

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان‏

الْحَمْدُ لِلَّهِ ستايش نيكو خداى را الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كه او بيافريد آسمانها و زمين وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ و تاريكى شب آفريد و روشنايى روز ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا پس ايشان كه كافر شدند بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (۱) آمدند و با خداى خويش انباز گفتند.

هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ او آنست كه بيافريد شما را مِنْ طِينٍ از گل ثُمَّ قَضى‏ أَجَلًا آن گه درنگ را كيى ساخت وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ و كيى است نام زد كرده بنزديك وى ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ (۲) و آن گه شما كه بيگانگان‏ايد در شك مى‏پيچيد.

وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ و اوست اللَّه نام و در آسمانها است، وَ فِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ و نهان شما و آشكاراى شما ميداند در زمين وَ يَعْلَمُ ما تَكْسِبُونَ (۳) و ميداند آنچه ميكنيد.

وَ ما تَأْتِيهِمْ و نمى‏آيد بايشان مِنْ آيَةٍ مِنْ آياتِ رَبِّهِمْ سخنى از سخنان خداوند ايشان إِلَّا كانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ (۴) مگر كه از آن روى گردانيده مى‏باشند.

فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ اكنون كه دروغ زن گرفتند كار راست و سخن درست، لَمَّا جاءَهُمْ چون بايشان آمد فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ آرى آيد بايشان أَنْباءُ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (۵) خبرهاى آنچه افسوس ميكنند بر آن.

النوبة الثانية

ابن عباس گفت: سورة الانعام جمله بمكه فرو آمد از آسمان مگر شش آيت: وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ تا آخر سه آيت، و قُلْ تَعالَوْا تا آخر سه آيت. اين شش آيت بمدينه فرو آمد، و باقى بيكبار اندر يك شب اندر مكه بمصطفى فرو آمد، و هفتاد هزار فريشته با وى، چنان كه دو كناره عالم فرو گرفته بودند، و زجل تسبيح و تحميد ايشان بهمه عالم رسيده، و مصطفى (ص) آن ساعت بسجود درافتاده، و ميگفت: سبحان اللَّه العظيم.

و در خبر است كه هر آن كس كه اين سورة برخواند، آن فريشتگان جمله بر وى ثنا كنند، و درود دهند، و بثواب عظيم بشارت دهند. عمر خطاب گفت: «الانعام من نواجب او نجائب القرآن». على بن ابى طالب (ع) گفت: «سورة الانعام من قرأها فقد انتهى فى رضا ربه».

جابر بن عبد اللَّه گفت: من قرأ ثلاث آيات من اول سورة الانعام بعث اللَّه اليه اربعين الف ملك، و كتب له مثل اعمالهم الى يوم القيامة، و نزل ملك من السماء السابعة، و معه مرزبّة من حديد، كلما اراد الشيطان ان يوحى فى قلبه شيئا ضربه بها ضربة كان بينه و بينه سبعون حجابا. فاذا كان يوم القيامة قال الرب عز و جل: عبدى! كل من ثمار جنتى، و استظل بظل عرشى، و اشرب من ماء الكوثر، و اغتسل من ماء السلسبيل، فأنا ربك و انت عبدى.

و در اين سورة چهارده آيت منسوخ است چنان كه رسيم بآن شرح دهيم، و آيات آن بعدد كوفيان صد و شصت و پنج آيت است، و سه هزار و هشتصد و پنجاه كلمه، و دوازده هزار و دويست و پنجاه و چهار حرف، و بيشترين آن حجت آوردن است بر مشركان عرب، و بر مكذبان بعث و نشور، ازين جهت بيكبار فرو آمد كه در معنى احتجاج همه يكسانست.

كعب احبار گفت: افتتاح تورات باول سورة الانعام است الى قوله: بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ، و ختم آن بآخر سورة بنى اسرائيل، و بيك روايت بآخر سورة هود. مقاتل گفت: مشركان عرب مصطفى را پرسيدند كه: من ربك؟ گفت: «الاحد الصمد الذى خلق السماوات و الارض».

مشركان او را دروغ زن گرفتند بآنچه رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد، و خود را بدان بستود، و صنع خود بر وجود دليل آورد.

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ آفرينش آسمان و زمين و شب و روز دليل كرد و بر ايشان حجت آورد كه از مخلوقات ازين عظيم‏تر هيچ چيز نيست. و آن گه آسمان فرا پيش داشت بذكر، از بهر آنكه آسمان شريف‏تر است از زمين و عالى‏تر، و نيز آسمان پيش از زمين آفريده، و سماوات بجمع گفت از بهر آنكه هفت آسمان‏اند، و زمين بواحد گفت، كه همه متصل يكديگرند، و بقولى خود يك زمين است، آسمانى بدان عظيمى بى عمادى بر هواى لطيف بداشته، و زمين خاكى بر سر آبى بداشته، و آرام گرفته، و شب و روز بر پى يكديگر داشته، و آن را قوام خلق ساخته، آسمانها را بدو روز بيافريد، چنان كه گفت: «فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ». ميگويند روز يكشنبه بود و دوشنبه.

و زمين بدو روز بيافريد، چنان كه گفت: «خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ»، و ميگويند روز سه‏شنبه بود و چهارشنبه، آسمانها از دود آفريده، و زمين از كف دريا، و ذلك فيما روى عن ابن عباس قال: ان اللَّه عز و جل خلق اول ما خلق نورا، ثم خلق ظلمة، ثم اراد أن يخلق الماء، فخلق من النور جوهرة، و هى ياقوتة خضراء، ثم دعا بها، فلما ان سمعت كلام الرب تعالى ذابت فرقا منه، حتى صارت ماء، و هي ترعد من مخافته، فهو كذلك يضطرب و يرتعد راكدا او جاريا الى يوم القيامة، ثم قال: ان اللَّه عز و جل خلق الريح فوضع الماء على متن الريح، ثم خلق العرش فوضعه على الماء، فذلك قوله: «وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ»، ثم اظهر النار من الماء، حتى غلى الماء، و ارتفع دخانه، و علاه الزبد، و السماء من الدخان، فذلك قوله: «ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ».

وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ جعل اينجا بمعنى خلق است، نظيره: «وَ جَعَلْنا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً»، و له نظائر كثيرة فى القرآن و غيره، و در قرآن جعل بيايد بمعنى قول و تسميت و صفت، نه بمعنى خلق، چنان كه گفت: «إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا» يعنى انا قلناه و سميناه، نظيرش آنست كه گفت: «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ»، «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ»، «وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً».

معلوم است كه ايشان نيافريدند بلكه نام نهادند، و صفت كردند، و همچنين عرب گويند: جعلت الزانى فاسقا، اى سميته بذلك، و حكمت عليه و وصفته به. و در جمله بدانكه «جعل» چون بيك مفعول تعدى كند بمعنى خلق باشد، و چون بدو مفعول تعدى كند بمعنى تسميت و صفت باشد، يا بمعنى انزال، چنان كه گفت: «وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا يعنى لو انزلناه بلغة العجم. و اين مسأله را شرحى است در اثبات كلام بارى جل جلاله و رد بر معتزله، و در جاى ديگر ازين روشن‏تر گوئيم ان شاء اللَّه.

وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ واقدى گفت: هر جا كه ظلمات و نور گفت در قرآن، آن كفر و ايمان است، مگر درين آيت كه ظلمات اينجا تاريكى شب است، و نور روشنايى روز. فرا پيش داشتن ظلمات بر نور دليل است كه نخست شب آفريد، و پس روز، و يدل عليه قوله: وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ، و كذلك قوله: وَ أَغْطَشَ لَيْلَها وَ أَخْرَجَ ضُحاها. قومى گفتند: نخست روز آفريد، و پس شب، بدليل قوله: وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى‏ وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى. قتاده گفت: ظلمات و نور اينجا بهشت است و دوزخ.

حسن گفت: كفر است و ايمان، و در جمله گفته‏اند كه: ظلمات اسمى جامع است عين ظلمت را و هر چه بدان ماند از كفر و نفاق و حجتهاى باطل، و نور اسمى است جامع عين نور را و هر چه بدان ماند از ايمان و تصديق و كلمه حق و حجتهاى روشن درست.

ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا اى بعد هذا البيان، بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ اى يجعلون له عديلا، فيعبدون الحجارة الموات، و هم مقرون بأن اللَّه خالق ما وصف. عدل همتا كردن بود چيزى با چيزى كه اين عدل آن كنى و آن عدل اين، و در خبر است: «كذب العادلون باللّه». نضر شميل گفت: بربهم اين با بمعنى عن است، و يعدلون از عدول است برگشتن، اى يميلون و ينحرفون عن الحق. معنى جمله آيت آنست كه رب العالمين خبر داد و بيان كرد كه آفريدگار آسمان و زمين و شب و روز و نور و ظلمت كه در آن راحت و منافع خلق است منم، و آن گه اين كافران مى‏آيند و بتان را كه در توان ايشان اين صنع نيست، ما را همتا مى‏سازند، و با ما برابر ميكنند، و درين سخن تعجب مؤمنان است بآنچه كافران كردند، يعنى كه اى مؤمنان شگفت داريد آنچه ايشان كردند كه با ما ديگرى انباز گفتند، و خالق و صانع مائيم. و آن گه الحمد للَّه در پيش آيت نهاد، يعنى كه شما شكر كنيد، و آزادى كنيد، و نعمت بر خود بشناسيد، و آنچه كافران كردند مكنيد.

هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ هر چند كه اين خطاب با فرزندان آدم كرد، اما مراد بآن آفرينش آدم است كه وى را از گل آفريد، و فرزندان را از آب مهين، چنان كه گفت: «أَ لَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ»؟ ابن عباس گفت: خلق اللَّه آدم من اديم الارض بعد العصر يوم الجمعة فسماه آدم، ثم عهد اليه فنسى، فسماه الانسان، فو اللَّه ما غابت الشمس حتى اهبط الى الارض. آدم را از اديم زمين آفريد كه در آن زمين هم شور بود و هم خوش، هر كه را از شور آفريد بدبخت آيد، و اگر چه فرزند پيغامبر بود، و هر كه را از خوش آفريد نيك بخت آيد، و اگر چه فرزند كافر بود.

و روى ابو هريرة عن النبى (ص)، قال: «ان اللَّه خلق آدم من تراب و جعله طينا، ثم تركه حتى كان حمأ مسنونا، ثم خلقه و صوره، ثم تركه حتى اذا كان صلصالا كالفخار، مر به ابليس، فقال: خلقت لامر عظيم، ثم نفخ اللَّه فيه روحه».

و روا باشد كه «خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ» بر عموم رانند، و وجهه ما قيل ان اللَّه تعالى اذاب الطين، و حوله نطفة، و اودعه الاصلاب، فيكون كل من خلق من نطفة مخلوقا من طين. ثُمَّ قَضى‏ أَجَلًا اين اجل مدت حيات فرزند آدم است آن روز كه ميرد.

وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ اين ديگر اجل مدت درنگ وى است در خاك تا روز قيامت، و گفته‏اند: اجل اول مدت بقاء عالم است يعنى كه اللَّه داند كه اين گيتى چند ماند، و اجل ديگر وقتى است نامزد كرده بنزديك اللَّه در غيب علم وى، كه اين گيتى كى بسر آيد؟

و قيامت كى خواهد بود؟ و قيل: قضى اجلا، هو النوم، و اجل مسمى عنده الموت.

و بدانكه قضا بر ده وجه آيد: يكى بمعنى وصيت، و ذلك فى قوله تعالى: وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ. همانست كه در سورة القصص گفت: إِذْ قَضَيْنا إِلى‏ مُوسَى الْأَمْرَ يعنى عهدنا اليه و وصيناه بالرساله الى فرعون و قومه. وجه دوم بمعنى اخبار است، چنان كه گفت: «وَ قَضَيْنا إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ» اى اخبرنا بنى اسرائيل فى التوراة، همانست كه در سورة الحجر گفت: وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ ذلِكَ الْأَمْرَ اى اخبرنا لوطا ان دابر هؤلاء مقطوع مصبحين وجه سوم بمعنى فراغ است، چنان كه گفت: «فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ»، «فَإِذا قَضَيْتُمُ الصَّلاةَ»، «فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ».

وجه چهارم بمعنى فعل است، چنان كه گفت: «فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ»، اى افعل ما انت فاعل، «إِنَّما تَقْضِي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا» اى انما تفعل في هذه الحياة الدنيا. همانست كه در سورة الانفال گفت: لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا. و در آل عمران و در سورة مريم گفت: إِذا قَضى‏ أَمْراً اى اذا فعل امرا كان فى حكمه ان يفعله، فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ. پنجم بمعنى انزالست، چنان كه گفت: يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ اى لينزل علينا ربك الموت. همانست كه در سورة الملائكة گفت: لا يُقْضى‏ عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا اى لا ينزل عليهم الموت. ششم بمعنى وجوب است چنان كه در سورة هود گفت: وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ اى وجب العذاب فوقع بقوم نوح، و در سورة مريم گفت.

إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ. جاى ديگر گفت: «وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ» اى وجب العذاب و نزل، و لهذا نظائر. هفتم قضى بمعنى كتب است، چنان كه در سورة مريم گفت: وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيًّا اى كان عيسى امرا من اللَّه مكتوبا فى اللوح المحفوظ انه يكون. هشتم بمعنى اتمام است، چنان كه گفت: أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ اى اتممت.

همانست كه در سورة طه گفت: مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى‏ إِلَيْكَ وَحْيُهُ، و در سورة الاحزاب گفت: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ اى اتمّ اجله، و در سورة الانعام گفت: ثُمَّ قَضى‏ أَجَلًا اى اتمّه، جاى ديگر گفت: ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضى‏ أَجَلٌ مُسَمًّى اى يتم. نهم بمعنى فصل است، چنان كه در سورة الزمر گفت: وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ اى فصل، و در سورة الانعام گفت: لَقُضِيَ الْأَمْرُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ اى فصل. وجه دهم بمعنى خلق است، و ذلك فى قوله تعالى: فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ اى خلقهن.

وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ قومى گفتند درين سخن حذف و اختصار است يعنى: ثم قضى اجلا، و علم اجل الآخرة مسمى عنده لا يعلمه غيره. ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ نظمه كنظم قوله: ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ. معنى مرية شك است و جحد، كفار مكه را مى گويد: ثم انتم تشكون فى البعث و النشور، حجت آنست كه بر ايشان مى‏آرد، ميگويد: بعد ازين بيان چونست كه بشك مى‏افتند ببعث و نشور! آن كس كه در اول آفريد قادر است كه ديگر باره باز آفريند، قال عطا فى هذه الاية: لكل امرئ اجل مسمى من مولده الى موته، و من موته الى بعثه، فاذا كان الرجل تقيا صالحا بارا و اصلا الرحمة زاد اللَّه فى اجل الحياة، و نقص من اجل الممات الى المبعث، و اذا كان غير صالح نقص من اجل الحياة، و زاد فى اجل البعث، و ذلك قوله: و ما معمر من معمر و لا ينقص من عمره الا فى كتاب يعنى فى اللوح المحفوظ، و به‏

قال النبى (ص): «صلة الرحم تزيد فى العمر».

وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ اين فى بمعنى على است كه وقف كنى، معنى آنست كه بر زبر آسمانها است، آن گه گفت: وَ فِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ اينجا مقدم مؤخر است اى: و يعلم سركم و جهركم فى الارض. ابو بكر نقاش صاحب شفاء الصدور در تفسير خويش آورده كه: روا باشد كه گويند هو اللَّه فى السماء، و سخن بريده گردانند، و نه روا باشد كه گويند هو فى الارض، و سخن بريده كنند، بلكه ناچار آن را پيوندى بايد، تا معنى ظاهر گردد، از بهر آنكه آسمان را خصوصيتى است كه زمين را نيست، و خصوصيت آنست كه اللَّه گفت جل جلاله: أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ، و زمين را اين خصوصيت نيست، اين چنانست كه گويى: الملائكة عند اللَّه، و سخن بريده گردانى، اين جائز باشد، كه اللَّه ميگويد جل جلاله: إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ، و اگر گويى: نحن عند اللَّه، و سخن بريده كنى، جائز نباشد تا پيوندى در آن نيارى گويى نحن عند اللَّه موجودين، نحن عند اللَّه معلومين، كه آن تخصيص كه فريشتگان راست در معنى عنديت، اينجا نيست از اينجا معلوم گشت كه وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وقف نيكوست، پس در پيوندى، گويى: وَ فِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ.

اگر كسى گويد: وى در زمين است چنان كه در آسمان، كه آسمان هم بر زمين است و در آن پيوسته. جواب آنست كه آسمان بر زمين نيست كه ميگويد جل جلاله: وَ يُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ، فنفى ان تكون على الارض. جاى ديگر گفت: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما خبر داد كه ميان آسمان و زمين چيزى است، و اين دليل است كه آسمان نه بر زمين است و نه در آن پيوسته. مقاتل گفت: يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ اى سر اعمالكم و جهرها، وَ يَعْلَمُ ما تَكْسِبُونَ اى تعلمون من الخير و الشر.

حقيقت كسب فعلى است كه در آن جلب نفع باشد يا دفع ضر، از اينجاست كه صفت كسب خلق را گويند، و خالق را نگويند، و نه روا باشد كه گويند او را جل جلاله.

وَ ما تَأْتِيهِمْ مِنْ آيَةٍ مِنْ آياتِ رَبِّهِمْ من آية، اين من استغراق جنس است كه در موضع نفى افتد، من آيات ربهم، اين يكى من تبعيض است. ميگويد: هيچ آيتى و نشانى باين كافران مكه نيايد، يعنى آن نشانها كه دلالت مى‏كند بر وحدانيت و فردانيت اللَّه، از آفرينش آسمان و زمين و شب و روز و آفرينش آدم از گل و فرزندان از آب. و قيل الاية هاهنا المعجزة، و قيل القرآن. إِلَّا كانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ مگر كه از آن مى‏برگردند، و در آن تفكر نمى‏كنند.

فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ حق اينجا قرآن است و پيغامبر و اسلام، و ما رأوا من انشقاق القمر بمكة، فانفلق فلقتين فذهبت فلقة و بقيت فلقة، فزعم عبد اللَّه بن مسعود انه رأى جراء الجبل من بين فلقتى القمر حين انفلق. رب العالمين گفت: فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ أَنْباءُ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ انباء آنست كه كسى كسى را گويد كه بخبر كنم ترا.

لفظى است از لفظهاى تهديد، و فى الخبر: «يا ابن آدم عند الموت يأتيك الخبر». فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ‏ بو جهل را ميگويد و وليد را و اميه خلف را، كه تكذيب و استهزا مى‏كردند، رب العالمين گفت: آرى بايشان رسد جزاء آن استهزا و آن تكذيب، و آن آن بود كه روز بدر ايشان را همه در چاه بدر كشتند، و مسلمانان از اذى ايشان بازرستند.

و بدان كه حق اندر قرآن بر چند معنى است: نامى است از نامهاى خداوند جل جلاله، و ذلك فى قوله تعالى: فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ، ميگويد: بزرگست و بزرگوار خداوند و پادشاه، براستى خدا، و بخدايى سزا، و بقدر خود بجا. جاى ديگر گفت: وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ، ميگويد: مؤمنان دانند كه اللَّه خداست براستى، پيداست خود را بدرستى، پيداست خرد را بهستى، پيداست دلها را بدوستى. و گفته‏اند: حق در وصف او جل جلاله بمعنى موجود است، اى هو الموجود الكائن الذى ليس بمعدوم و لا منتف. و در خبر مى‏آيد كه: «السحر حق، و العين حق»، اى كائن موجود، و كذلك يقال: «الجنة حق، و النار حق، و الساعة حق، و العين حق، و البعث حق، و الصراط حق»، اى موجود، و روا باشد كه حق در وصف اللَّه بمعنى ذى الحق باشد، چنان كه گويند: رجل عدل و رضا، اى ذو عدل و ذو رضا. و در قرآن حق است بمعنى صدق، و ذلك فى قوله: فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ، و قال تعالى: وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ، و قال: وَ يَسْتَنْبِئُونَكَ أَ حَقٌّ هُوَ قُلْ إِي وَ رَبِّي إِنَّهُ لَحَقٌّ اى صدق. و حق است بمعنى وجوب، چنان كه گفت: كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ‏

، و تقول العرب: حق عليك كذا، اى واجب، و در جمله هر چه فعل آن نيكو بود، و اعتقاد آن درست، و گفتن آن روا، آن را حق گويند، يقال: هذا فعل حق، و هذا القول حق، و هذا الاعتقاد حق. و عكس اين باطل گويند، و باطل بمعنى معدوم است، و بر زبان اهل اشارت هر چه عقائد است و معارف، آن را حق گويند، و هر چه معاملات است و منازلات، آن را حقيقت گويند، و اين اصطلاح از خبر حارثه برگرفتند، كه رسول خدا (ص) مرو را گفت: لكل حق حقيقة، فما حقيقة ايمانك»؟

قال: اسهرت ليلى و اظمأت نهارى، فأشار بالحقيقة الى المعاملات من سهر الليل و ظمأ النهار.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اسم مليك لا يستظهر بجيش و عدد، اسم عزيز لا يتعزز بقوم و عدد، اسم عظيم لا يحصره زمان و لا امد، و لا يدركه غاية و مرد، تعالى عن المثل و الند، و الشبه و الولد، و هو الواحد الاحد، القيوم الصمد، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ. نام خداونديست باقى و پاينده بى‏امد، غالب و تاونده بى‏يار و بى‏مدد، در ذات احد است بى عدد، در صفات قيوم و صمد، بى شريك و بى‏نظير، بى‏مشير و بى‏ولد، نه فضل او را حد، نه حكم او را رد، لم يلد و لم يولد، از ازل تا ابد. خدايى عظيم، جبارى كريم، ماجدى نام‏دار قديم، صاحب هر غريب، مونس هر وحيد، مايه هر درويش، پناه هر دل ريش. كردش همه پاك، و گفتنش همه راست، علمش بى نهايت، و رحمت بيكران، زيبا صنع و شيرين ساخت، نعمت بخش و نوبت ساز، و مهربان نهانست، نهان از دريافت چون، و از قياس وهمها بيرون، و پاك از گمان و پندار و ايدون، برتر از هر چه خرد نشان داد، دور از هر چه پنداشت بدان افتاد، پاك از هر اساس كه تفكر و بحث نهاد، تفكر و بحث بعلم و عقل خود در ذات و صفات وى حرام، تصديق ظاهر و قبول منقول و تسليم معانى در دين ما را تمام، اين خود زبان علم است باشارت شريعت، مزدوران را مايه، و بهشت‏جويان را سرمايه. باز عارفان و خدا شناسان را زبانى ديگر است، و رمزى ديگر. زبانشان زبان كشف، و رمزشان رمز محبت. باشارت حقيقت زبان علم بروايت است و زبان كشف بعنايت. روايتى بر سر عالم رايت است، و عنايتى در دو گيتى آيت. روايتى مزدور است و طالب حور، عنايتى در بحر عيان غرقه نور.

پير طريقت گفت رضوان خدا برو باد: «ار مزدور را بهشت باقى حظ است، عارف از دوست در آرزوى يك لحظ است. ار مزدور در بند زيان و سود است، عارف سوخته بآتش بى دود است. ار مزدور از بيم دوزخ در گداز است، سر عارف سر تا سر همه ناز است»:

چندان ناز است ز عشق تو در سر منتا در غلطم كه عاشقى تو بر من‏
يا خيمه زند وصال تو بر در منيا در سر كار تو شود اين سر من‏

«بسم اللَّه» عموم خلق راست، باللّه خاصگيان درگاه راست، اللَّه صديقيان و خلوتيان راست. گوينده «بسم اللَّه» فعل خود ديد، و سبب ديد، و مسبب ديد. گوينده باللّه سبب ديد، و مسبب ديد، و فعل خود نديد. گوينده اللَّه نه فعل خود ديد، و نه سبب ديد، كه همه مسبب ديد، قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ اشارت بآنست، و خدا جويان را نشانست، يك نفس با دوست به از ملك جاودانست، يك طرفة العين انس با دوست خوشتر از جانست، عزيز آن رهى كه سزاى آنست، هم راحت جان، و هم عيش جان، و هم درد جانست:

هم در دل منى و هم راحت جانهم فتنه برانگيزى و هم فتنه نشان.

قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ ميگويد: بنده من! همه مهر من بين، همه داشت من بين، بفعل خود منت بر ما منه، توفيق ما بين، بياد خود پس مناز، تلقين ما بين از نشان خود گريز، يكبارگى مهر ما بين. و زبان حال بنده جواب ميدهد: خداوندا! از علم چراغى ده، وز معرفتم داغى نه، تا همه ترا بينم، همه ترا دانم. خداوندا! وا درگاه آمدم بنده‏وار، خواهى عزيز دار خواهى خوار، آرنده شادى و آراينده اسرار! اى رباينده پركندگى، و دارنده انوار! چشمى كه ترا نه بيند سياه است، دلى كه ترا نشناسد مردار:

چشمى كه ترا ديد شد از درد معافىجانى كه ترا يافت شد از مرگ مسلم.

قوله: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بدأ سبحانه بالثناء على نفسه، فحمد نفسه بثنائه الازلى، و أخبر عن سنائه الصمدى و علائه الاحدى. ستايش خداوند عظيم، كردگار حكيم، باقى ببقاء خويش، متعالى بصفات خويش، متكبر بكبرياء خويش، باعلاء ديمومى و سناء قيومى، وجود احدى و كون صمدى، وجه ذو الجلال و قدرت بر كمال، سبحانه، هو اللَّه الواحد القهار، و العزيز الجبار، و الكبير المتعال.

يكى از بزرگان دين و ائمه طريقت گفته: من ذا الذى يستحق الحمد الا من يقدر على خلق السماوات و الارض، و جعل الظلمات و النور؟ كرا رسد و كرا سزد كه وى را بپاكى بستايند، و ببزرگوارى نام برند، مگر او كه آفريدگار آسمان و زمين است، و آفريدگار روز و شب، و آسمان چو سقفى راست كرده، و زمين چون مهدى آراسته، و روز معاش ترا پرداخته، و شب آرامگاه تو ساخته. گفته‏اند كه: آسمان اشارتست بآسمان معرفت، و آن دلهاى عارفان است، و زمين اشارتست بزمين خدمت، و آن نفسهاى عابدان است، و چنان كه آسمان صورت باختران نگاشته، و بشمس و قمر آراسته، و نظاره‏گاه زمينيان كرده، آسمان معرفت را بآفتاب علم و قمر توحيد و نجوم خواطر آراسته، و آن گه نظاره‏گاه آسمانيان كرده. هر گه كه شياطين قصد استراق سمع كنند، از آسمان عزت برجم نجم ايشان را مقهور كنند. اينست كه رب العزة گفت: وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ.

همچنين هر گه كه شيطان قصد وسوسه كند، بدل بنده مؤمن برقى جهد از آسمان معرفت، كه شيطان از آن بسوزد. اينست كه گفت رب العزة: إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ.

و چنان كه در بسيط زمين هفت درياست كه در آن منافع و معاش خلق است، در زمين خدمت نيز هفت درياست، كه در آن سعادت و نجات بنده است. بو طالب مكى صاحب قوت القلوب بجمله آن اشارت كرده و گفته: مناهج السالكين سبعة ابحر: سكر وجد و برق كشف و حيرة شهود و نور قرب و ولاية وجود و بهاء جمع و حقيقة افراد. گفت اين هفت دريااند بر سر كوى توحيد نهاده، چنان كه در حق مترسمان هفت دركه دوزخ بر راه بهشت نهاده، و تا مترسمان و عوام خلق برين هفت دركه گذر نكنند ببهشت نرسند، همچنين سالكان راه توحيد تا برين هفت دريا گذر نكنند، بحقيقت توحيد نرسند.

وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ هر جا كه جهل است همه ظلمت است، و هر جا كه علم است همه نور است، و آنجا كه علم و عمل است نور على نور است. بنده تا در تدبير كار خويش است در ظلمت جهل است، و در غشاوة غفلت، و تا در تفويض است در ضياء معرفت است و نور هدايت. در آثار بيارند كه يا ابن آدم! دو كار عظيم ترا در پيش است: يكى امر و نهى بكار داشتن، اين بر تو نهاديم، آن را ملازم باش. ديگر تدبير مصالح خويش، آن در خود پذيرفتيم، و از تو برداشتيم، دل و از آن مپرداز، «ادبر عبادى بعلمى انى بعبادى خبير بصير».

هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ آدم دو چيز بود طينت و روحانيت. طينت وى خلقى بود، و روحانيت وى امرى بود. خلقى آن بود كه: خمر طينة آدم بيده، امرى آن بود كه: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي». «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ» از جمال امرى بود، و عَصى‏ آدَمُ از آلايش خلقى بود. در آدم هم گلزار بود و هم گلزار، و گل محل گل بود، لكن با هر گلى خارى بود، گلى چون ابراهيم خليل (ع)، و خارى چون نمرود طاغى، گلى چون موسى عمران، خارى چون فرعون و هامان، گلى چون عيسى پاك، خارى چون آن جهودان ناپاك، گلى چون محمد عربى (ص)، خارى چون بو جهل شقى. كه داند سر فطرت آدم؟ كه شناسد دولت و رتبت آدم؟ عقاب هيچ خاطر بر شاخ درخت دولت آدم نه نشست، ديده هيچ بصيرت جمال خورشيد صفوت آدم درنيافت. چون در فراديس اعلى آرام گرفت، و راست بنشست، گمان برد كه تا ابد او را همان پرده سلامت مى‏بايد زدن. از جناب جبروت، و درگاه عزت خطاب آمد كه: أَ وَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ؟ يا آدم ما ميخواهيم كه از تو مردى سازيم، تو چون عروسان برنگ و بوى قناعت كردى:

چون زنان تا كى نشينى بر اميد رنگ و بوىهمت اندر راه بند و گام زن مردانه وار.

يا آدم! دست از گردن حوا بيرون كن، كه ترا دست در گردن نهنگ عشق مى‏بايد كرد، و با شير شريعت هم كاسگى مى‏بايد كرد. از سر صفات هستى برخيز، كه ترا بقدم رياضت بپا فزار ملامت بآفاق فقر سفر مى‏بايد كرد. رو در آن خاك دان بنشين، بنانى و خلقانى و ويرانى قناعت كن تا مردى شوى:

جان فشان و راه كوب و راد زى و مرد باشتا شوى باقى چو دامن بر فشانى زين دمن

يا آدم! نگر تا خود بين نباشى، و دست از خود بيفشانى، كه آن فريشتگان كه بر پرده وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ نواى «سبوح قدوس» زدند خود بين بودند، ديده در جمال خود داشتند، لا جرم باطن ايشان از بهر شرف تو از عشق تهى كرديم. ترا از قعر درياى قدرت از بهر آن بركشيديم، تا بر پرده عصيان خويش نواى رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا زنى:

دور باش از صحبت خود پرور عادت پرستبوسه بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن

وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ بذات در آسمان مى‏گوى، بعلم هر جاى، بصحبت در جان، بقرب در نفس، نفس درو متلاشى، و او بجاى جان درو متلاشى. در وجود آنجا كه يابند، در عرفان آنجا كه شناسند. نه خبر حقيقت تباه كند، نه حقيقت خبر باطل كند.

اسْتَوى‏ ميگوى كه بر عرش است باستوا، وَ هُوَ مَعَكُمْ ميخوان كه با تو است هر جا كه باشى. نه جاى گير است بحاجت، جاى نمايست برحمت، عرش خداجويان را ساخته نه خداشناسان را، خدا شناس اگر بى او يك نفس زند زنار در بندد. اى در دو گيتى فخر زبان من! و فردا در ديدار عيش جان من! اى شغل دو جهان من! واساز با خود شغل‏شان من. نه نثار يافت ترا جان است، نه شناخت منت ترا زبان است. بيننده تو در ديدار نهان است، و جوينده تو نه بزمين نه بآسمان است.

۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: أَ لَمْ يَرَوْا نمى‏بينند كَمْ أَهْلَكْنا كه چند هلاك كرديم و تباه مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ پيش از ايشان از گروه گروه مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ كه ايشان را در زمين جاى داديم و توان، ما لَمْ نُمَكِّنْ لَكُمْ آنچه شما را نداديم وَ أَرْسَلْنَا السَّماءَ عَلَيْهِمْ و فرو گشاديم بر ايشان باران مِدْراراً هموار بهنگام، وَ جَعَلْنَا الْأَنْهارَ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمْ و جويها روان كرديم زير ايشان، فَأَهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ هلاك كرديم ايشان را بگناهان ايشان وَ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ و در گرفتيم از پس ايشان قَرْناً آخَرِينَ (۶) گروهى ديگران.

وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَيْكَ و اگر فرو فرستاديمى: بر تو كِتاباً فِي قِرْطاسٍ نامه‏اى در كاغذى فَلَمَسُوهُ بِأَيْدِيهِمْ و ايشان مى‏پاسيدندى بدستهاى خويش، لَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا كافران گفتندى: إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ (۷) نيست اين مگر جادويى آشكارا.

وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ و گفتند كه چرا فرو نفرستادند برو فريشته، وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً و اگر فرو فرستاديمى فريشته‏اى لَقُضِيَ الْأَمْرُ كار برگزاردندى، ثُمَّ لا يُنْظَرُونَ (۸) و ايشان را درنگ ندادندى.

وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً و اگر آن فرو فرستاده فريشته‏اى كرديمى بصورتى، لَجَعَلْناهُ رَجُلًا آن فريشته صورت مردى كرديمى وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ و كار بر ايشان پوشيده داشتيمى آن گه ما يَلْبِسُونَ (۹) آنچه هم اكنون برايشان پوشيده است.

وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ و افسوس كردند با فرستادگان پيش از تو، فَحاقَ تا فرا سرنشست بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ايشان را كه افسوس كردند از ايشان ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (۱۰) آن روز و آن كار و آن چيز كه افسوس ميكردند بآن.

قُلْ بگوى سِيرُوا فِي الْأَرْضِ برويد در زمين ثُمَّ انْظُرُوا پس درنگريد، كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (۱۱) كه سرانجام دروغ زن گيران چون بود!

قُلْ بگوى لِمَنْ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كراست هر چه در آسمانها و در زمينهاست؟ قُلْ لِلَّهِ هم تو گوى كه خداى را است، كَتَبَ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ بنوشت بر خويشتن بخشودن لَيَجْمَعَنَّكُمْ بهم مى‏آرد شما را و بهم خواهد آورد شما را إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ تا روز رستاخيز، لا رَيْبَ فِيهِ گمان نيست در آن، الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ ايشان كه خويشتن را زيانكار كردند فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (۱۲) ايشان آنند كه بنگرويده‏اند.

وَ لَهُ ما سَكَنَ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهارِ و او راست هر هستى كه مى‏آرام گيرد در شب و روز، وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (۱۳) و اوست شنوا و دانا.

النوبة الثانية

قوله تعالى: أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ اين رؤيت علم و اخبار است، كافران مكه را ميگويد: نمى‏دانند و خبر نكرده‏اند ايشان را كه ما پيش از ايشان از عهد آدم تا به نوح، و پس از نوح از عاد و ثمود و امثال ايشان از آن جهانيان و جهان داران چند هلاك كرديم، پس از آنكه ايشان را دسترس داديم، و در زمين ممكّن گردانيديم، با خواسته فراوان و تن‏ها آبادان، و زندگانى دراز، و بطش تمام، و تمكين در بلاد و اقطار.

قرن نامى است گروهى را كه در يك عصر باشند بهم مقترن، پيوسته يكديگر، و در ميان ايشان پيغامبرى بود، يا خليفه‏اى كه بجاى پيغامبر بود، يا طبقه‏اى از اهل علم كه مرجع دين در آن با ايشان بود، تا اين طبقه و آن گروه بر جاى باشند پيوسته آن را قرن گويند، اگر روزگارشان دراز بود يا اندك هر دو يكسان بود، و دليل بر اين قول مصطفى (ص) است: «خيركم قرنى» يعنى اصحابه، «ثم الذين يلونهم»، يعنى التابعين، «ثم الذين يلونهم» يعنى الذين اخذوا عن التابعين.

و روا باشد كه روزگارى بر شمرده آن را نامزد كنند، پس اختلافست ميان علما در كميت آن. قومى گفتند: هشتاد سال. قومى گفتند: هفتاد. قومى گفتند: شصت. قومى گفتند: چهل، و اصحاب حديث بيشترين بر آنند كه صد سال بود، لقول النبى (ص) لعبد اللَّه بن بسر: «يعيش قرنا»، فعاش مائة سنة.

مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ ما لَمْ نُمَكِّنْ لَكُمْ حقيقت تمكين راست داشتن آلت و عدت و قوت است. اگر كسى قدرت كتابت دارد، و آلت و ساز آن ندارد، متمكن نبود، چون ساز و آلت راست شد تمكن حاصل شد، و تعذر برخاست، پس قدرت ضد عجز است، و تمكن منافى تعذر. و قيل: مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ ما لَمْ نُمَكِّنْ لَكُمْ اى اعطيناهم من نعيم الدنيا و الامر و النهى من اهلها ما لم نعطكم. وَ أَرْسَلْنَا السَّماءَ عَلَيْهِمْ سماء اينجا باران است. از بهر آن اين نام بر باران نهادند كه از زبر مى‏آيد. مِدْراراً يعنى متتابعا، من الدرور، و هو كثرته، من در يدر. مدرار نه آنست كه شب و روز پيوسته ريزان بود، بلكه بوقت حاجت از پس يكديگر چنان كه لائق بود، و سبب نعمت باشد، ريزان بود. و مدرار اسمى است از اسماء مبالغت، و هو مفعال من الدرّ، يقال ديمة مدرار اذا كان مطرها كثيرا دارا، و هو كقولهم امرأة مذكار، اذا كانت كثيرة الولادة فى الذكور، و كذلك ميناث فى الاناث.

فَأَهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ يعنى فعذبناهم بتكذيبهم رسلهم، و يقال: اهلكناهم بذنوبهم لانهم لم يحذروا الذنوب المورّطة و العيوب المسخّطة، حتى اخذوا، فلم يجدوا خلاصا و لا مناصا و لا معاذا و لا ملاذا.

قال ابو هريرة سمعت النبى (ص) يقول: «انما انتم خلف ماضين، و بقية متقدمين، كانوا اكثر منكم بسطة و اعظم سطوة، ازعجوا عنها اسكن ما كانوا اليها، و غدرت بهم اوثق ما كانوا بها، فلم يغن عنهم قوة عشيرة، و لا قبل منهم بذل فدية، فارحلوا انفسكم بزاد مبلّغ قبل ان تؤخذوا على فجاءة، و قد غفلتم عن الاستعداد».

ثم قال: وَ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ اى خلقنا من بعد هلاكهم قوما اخرين، فسكنوا ديارهم خيرا منهم، و بعث اليهم الرسل. اين آنست كه قبطيان را بآب بكشت با فرعون، و بنى اسرائيل را بجاى ايشان نشاند، گفت: «كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ. فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ»، و قوم نوح را بطوفان هلاك كرد، و گروهى ديگر را ساكنان زمين كرد، آنست كه گفت: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِينَ. ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ». قومى ديگر را بصيحه جبرئيل هلاك كرد، و ديگران را بجاى ايشان نشاند، چنان كه گفت فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْناهُمْ غُثاءً فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ. ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِينَ.

رب العالمين كفار مكه را ميگويد كه: آن بطش و بأس و قوت و ملكت و نعمت كه آن جهانداران را داديم شما را نداديم، و آن تمكين كه ايشان را كرديم شما را نكرديم، با اين همه چون پيغامبران را دروغ زن داشتند، و سر كشيدند، و نافرمانى كردند، ايشان را بآن گناه كه كردند فرا گرفتيم، و كشتيم، و ديگران را بجاى ايشان نشانديم، يعنى كه از شما نيز هر كس كه راه ايشان گيرد، روز ايشان بيند. اين آيت حجت است بر منكران بعث، از آن روى كه رب العالمين چون قادر است كه قومى را هلاك كرد، و گروهى ديگر را آفريد، و بجاى ايشان نشاند، قادر است كه اين عالم را نيست گرداند و ديگر عالمى آفريند، و قادر است كه هلاك كند، و باز ديگر باره باز آفريند.

وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَيْكَ كِتاباً فِي قِرْطاسٍ مقاتل و كلبى گفتند: اين آيت در شأن النضر بن الحارث و عبد اللَّه بن ابى اميه و نوفل بن خويلد آمد، كه گفتند: يا محمد لن نؤمن لك حتى تأتينا بكتاب من السماء نعاينه، و معه اربعة من الملائكة يشهدون عليه انه من عند اللَّه، و انك رسوله. گفتند: ما ايمان نياريم اى محمد تا آن گه كه كتابى آرى از آسمان كه آن را معاينه بينيم، و با وى چهار فريشته كه گواهى دهند كه آن كتاب از نزديك خداست، و تو رسول خدايى. رب العالمين گفت: وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَيْكَ كِتاباً فِي قِرْطاسٍ اى فى صحيفة مكتوبا من عندى، فنزل من السماء عيانا و مسوّه بايديهم، لَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ.

خبر داد رب العزة كه اگر هم چنان كه خواسته‏اند فرو فرستيم، ايشان گويند: اين سحرى آشكار است و هم نپذيرند، هم چنان كه انشقاق قمر در خواستند، آن گه گفتند: «هذا سحر مستمر». قال عطا: لقالوا هو سحر لما سبق فيهم من علمى.

وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ هم ايشان گفتند كه چرا از آسمان فريشته فرو نيايد كه ما صورت وى به بينيم، و گواهى دهد برسالت وى؟ رب العالمين گفت: وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً يعنى فى صورته لَقُضِيَ الْأَمْرُ اى لماتوا جميعا حين رأوا الملك.

اگر فريشته‏اى فرو آمدى و ايشان بديدندى، همه بمردندى، و ايشان را زمان ندادندى، كه آدمى فريشته را روز مرگ بيند. قتاده گفت: لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً ثم لم يؤمنوا لَقُضِيَ الْأَمْرُ اى لا هلكوا بعذاب الاستيصال، و لم يناظروا كسنة من قبلهم ممن طلبوا الآيات فلم يؤمنوا. ميگويد اگر فريشته‏اى فرو آيد و ايشان ايمان نيارند، ايشان را هلاك كنيم، و عذاب فرستيم، بى‏آنكه ايشان را مهلت دهيم يا با توبه گذاريم، هم چنان كه واپيشينيان كرديم، آن گه كه آيات درخواستند، و آن گه ايمان نياوردند.

وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً يعنى و لو جعلنا المنزل ملكا لجعلناه صورة الملك رجلا لانهم لا يستطيعون ان يروا الملك فى صورته، لان اعين الخلق تحار عن رؤية الملائكة، و لذلك كان جبرئيل (ع) يأتى النبى (ص) فى صورة دحية الكلبى، و كذلك تسور محراب داود فى صورة رجلين يختصمان اليه، و رآهم ابراهيم على صورة الضيفان. وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ اى و لخلطنا عليهم ما يخلطون على انفسهم حتى يشكوا فلا يدروا ملك هو ام آدمى؟

معنى اين دو آيت آنست كه اگر ما فريشته در صورت خويش فرستاديمى، ايشان طاقت ديدار وى نداشتندى و بمردندى، و اگر فريشته را در صورت مردى فرستاديمى اين لبس و شبهت كه بر ايشان است اكنون، همان بر جاى بودى، و پس كار آن بريشان پوشيده و آميخته مى‏داشتيمى، ايشان را همان بودى كه اكنون، كه مردى مى‏بينيد در صورت خويش، يقال: لبست الامر على القوم البسهم، اذا شبهته عليهم و اشكلته عليهم، و كانوا هم يلبسون على ضعفتهم فى امر النبى (ص) فيقولون: انما هذا بشر مثلكم، فقال تعالى: وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً فرأوا الملك رجلا لكان يلحقهم فيه من اللبس مثل ما لحق ضعفتهم منه.

پس مصطفى (ص) را تسلى داد، و كافران را تحذير كرد، گفت: وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ درين آيت استهزا و سخريت در يك معنى نهاد، گفت: يا محمد امتهاى گذشته برسولان ما همان استهزا كردند كه اهل مكه با تو كردند، فَحاقَ اى نزل و حلّ، و قيل احاط و اشتمل، اى احاط بهم عقوبة ذلك، بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ اى احاط بهم العذاب ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ بالرسل و الكتاب، و يقال يستهزءون بأن العذاب غير نازل بهم، و قيل معناه: حاق بهم عاقبة استهزائهم.

آن گه گفت: يا محمد قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ اين مستهزيان را گوى: سيروا فى الارض، اى سافروا، ثم انظروا فاعتبروا كيف كان عاقبة المكذبين، فسترون آثار وقائع اللَّه بهم، كيف اهلكهم و قتلهم بالوان العقوبة و النقم مثل عاد و ثمود.

وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ كفار مكه را درين آيت تحذير ميكند، و پند ميدهد كه بترسيد و پند پذيريد و عبرت گيريد. باين رفتگان و گذشتگان كه رسولان را دروغ زن گرفتند، و استهزا كردند، بنگريد كه بچه روز رسيدند و چه ديدند! شما نيز اگر همان كنيد همان عذاب و همان نقمت بينيد! و بدان كه نظر در قرآن بر چند وجه است: يكى نظر فكرت، و ذلك فى قوله: وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ. همانست كه گفت: فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ اى تفكر فى النجوم وجه دوم نظر عبرت است، چنان كه گفت: فَانْظُرْ إِلى‏ آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ، أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا و قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا. سوم نظر انظار است، چنان كه گفت: هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ، انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ. چهارم نظر رحمت است، چنان كه گفت: وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ. پنجم نظر حوالت است چنان كه گفت: وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ. ششم نظر رؤيت است، چنان كه گفت: إِلى‏ رَبِّها ناظِرَةٌ.

قُلْ لِمَنْ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فان اجابوك و الا قُلْ لِلَّهِ يا محمد ايشان را بگوى: آنچه در هفت آسمان و هفت زمين است آفريده و ساخته، ملك و حق كيست؟

اگر ايشان جواب دهند و الا هم تو جواب ده كه ملك و ملك خداست، كه خداوند همگانست و آفريدگارشان، و غير ايشانست. از روى جبروت و عظمت سخن درگرفت آن گه بتلطف باز آمد، و خلق را بر انابت و توبت خواند، گفت: كَتَبَ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ بر خود رحمت نبشت، و واجب كرد بر خود كه رحمت كند بر امت محمد (ص).

و معنى رحمت درين آيت آنست كه بتكذيب و كفر ايشان زود عذاب نكند، و خسف و مسخ و تعجيل عقوبت كه پيشينان را كرد ايشان را نكند، و توبه بر ايشان عرض كند، يا توبه كنند، يا پس تاخير عقوبت كند تا بقيامت. اينست كه گفت: لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ. برين وجه سخن اينجا تمام گشت، پس بر سبيل ابتدا گفت: الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ، بحكم آنكه در ليجمعنكم همه خلق را فراهم گرفت آشنا و بيگانه، و در الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بيگانگان و اشقيا را از ايشان بحكم باز بريد، گفت: فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ معنى آنست كه زيان كار آن روز آنست كه مؤمن نيست. و روا باشد كه سخن اينجا تمام شود كه «عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ»، پس بر سبيل استيناف گويد: لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ اى و اللَّه ليجمعنكم اى ليضمنكم الى هذا اليوم الذى انكرتموه، و ليجمعن بينكم و بينه، رد است بر منكران بعث، ميگويد: و اللَّه كه شما را با هم آرد با اين روز قيامت كه آن را منكر شده‏ايد و جمع كند ميان شما و ميان وى. و روا باشد كه الى بمعنى فى باشد: ليجمعنكم فى يوم القيامة او ليجمعنكم فى قبوركم الى يوم القيامة.

اخفش گفت: الَّذِينَ خَسِرُوا اين الذين بدل كاف و ميم است كه در ليجمعنكم گفت، و معنى آنست كه: روز قيامت اين مشركان كه بر خود زيان كردند، كه قيامت و بعث را منكر گشتند، ايشان را زنده گرداند و با هم آرد.

و بدان كه «كتب» در قرآن بر چهار وجه آيد: يكى بمعنى فرض و واجب، چنان كه در سورة البقره گفت: كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ، كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ، كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ اى فرض عليكم ذلك.

همانست كه درين موضع گفت: كَتَبَ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ اى فرض و اوجب، و در سورة النساء گفت: لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ؟ اى فرضت و اوجبت.

وجه دوم: «كتب» بمعنى «قضى»، چنان كه در سورة المجادله گفت: كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ. همانست كه در سورة الحج گفت: كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ، و در آل عمران گفت: لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ، و در سورة التوبة گفت: لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا اى قضى اللَّه لنا.

وجه سوم: «كتب» بمعنى «جعل»، چنان كه در سورة المجادله گفت: أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ يعنى جعل فى قلوبهم الايمان، و در آل عمران و در سورة المائده گفت: فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ اى فاجعلنا مع الشاهدين، و در سورة الاعراف گفت: فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ اى اجعلها.

وجه چهارم: بمعنى امر، و ذلك فى قوله: ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ اى امركم اللَّه ان تدخلوها. و جمله اين معانى متفرع است بر آن اصل كه رب العالمين در لوح محفوظ نبشت، و مصطفى (ص) گفت: «لما قضى اللَّه الخلق كتب فى كتاب فهو عنده فوق العرش: ان رحمتى سبقت غضبى».

و قال مجاهد: اول ما كتبه اللَّه عز و جل فى اللوح كتب فى صدره ان لا اله الا اللَّه، محمد عبد اللَّه و رسوله، فمن آمن باللّه و صدق بوعده و اتبع رسوله ادخله الجنة.

وَ لَهُ ما سَكَنَ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهارِ كلبى گفت: اين آيت بدان آمد كه كافران گفتند: يا محمد تو ما را از دين پدران كه برميگردانى، و با دينى ديگر دعوت مى‏كنى، از آنست كه ترا خواسته دنيوى نيست، و ترا بمعاش حاجت است، اگر از آنچه مى‏گويى باز گردى، ما ترا معاش تمام دهيم، و از همه بى‏نياز كنيم. رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: وَ لَهُ ما سَكَنَ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهارِ اين عبارتست از هر چه آفريده در مكونات و محدثات، يعنى ما اشتمل عليه الليل و النهار، و قيل ما يمر الليل و النهار.

محمد بن جرير گفت: كل ما طلعت عليه الشمس و غربت فهو من ساكن الليل و النهار. و گفته‏اند: خلائق بر و بحر بعضى آنست كه: يستقر بالنهار و ينتشر بالليل، و بعضى آنست كه: يستقر بالليل و ينتشر بالنهار. و اينجا فراهم گرفت بنظم مختصر، تا همه در تحت آن شود، و در لفظ ايجاز و اختصار بود، و اين از آن جمله است كه مصطفى (ص) گفت: «بعثت بجوامع الكلم و اختصر لى الكلام اختصارا».

قومى گفتند: درين آيت اضمارى است، يعنى و له ما سكن و تحرك فى الليل و النهار، فحذف للاختصار، كقوله «سَرابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ» اراد به الحر و البرد، كذلك هاهنا.

ثم قال: هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ اى السميع لما يقول العباد، لا يخفى عليه شي‏ء من اقاويلهم و حركاتهم، و ما اسروا و ما اعلموا، العليم باعمالهم فلا يفوته منها شي‏ء، و العليم بهم حيث حلوا و نزلوا و استقروا فى الليل و النهار، و يقال السميع لحزور الجباه و رمز الشفاه، و جرى لمياه، العليم بخفيات الغيوب.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ الاية.

در جهان شاهان بسى بودند كز گردون ملكتيرشان پروين گسل بود و سنانشان خون نگار
بنگريد اكنون بنات النعش وار از دست مرگنيزه‏هاشان شاخ شاخ و تيرهاشان تار تار
سر بخاك آورد امروز آنكه افسر بود دىتن بدوزخ برد امسال آنكه گردن بود پار.

جلال احديت خبر ميدهد از كمال عزت خويش، و بى‏نيازى وى از خلق خويش، و راندن حكم قهر بر ايشان بمراد خويش، ميگويد: اين مشركان مكه خود در ننگرند، و عبرت در نگيرند بحال آن جباران و گردنكشان، كه بروزگار خويش در دنيا ازينان برتر بودند، و بطش ايشان سخت‏تر، و بجاى خويش متمكن‏تر، كه ما ايشان را چون هلاك كرديم! و از خان و مان و وطن چون برانداختيم! خانه‏هاى پر نقش و نگار بگذاشتند، و بساطهاى تكبر و تجبر درنوشتند، خسته دهر گشته، و در گرداب حسرت بمانده، جهان از خاك ايشان پرگشته، و نام و نشان ايشان از جهان بيفتاده: «هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِكْزاً»؟ اى مسكين! زير هر قدمى از آن خويش اگر باز جويى بسى كلاه ملوك را بيابى. و در هر ذره‏اى ازين خاك اگر بجويى هزاران ديده مدعيان اين راه بينى، كه اين ندا ميدهد: «فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ»:

صاح هذى قبورنا تملأ الأرضض فأين القبور من عهد عاد
خفف الوطء ما اظن اديم الارض الا من هذه الاجساد
و قبيح منا و ان قدم العهد هوان الآباء و الاجداد
رب لحد قد صار لحدا مراراضاحك من تزاحم الاضداد
فاسئل الفرقدين عمّا احسامن قبيل و آنسا من بلاد
كم اقاما على ابيضاض نهارو أضاء المدلج فى سواد

آن گه در آخر آيت گفت: وَ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ يعنى اورثناهم مساكنهم، و اسكناهم اماكنهم، سنة منا فى الانتقام امضيناها عن اعدائنا، و عادة فى الاكرام اجريناها لاوليائنا.

وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَيْكَ كِتاباً فِي قِرْطاسٍ الآيات سباق و سياق هر سه آيت اخبار است از كمال قدرت بر هر چه خواهد، چنان كه خواهد، بى مشاورت و بى‏مزاحمت.

حكم كرد قومى را بضلالت، و فرو بست بر ايشان در رشد و هدايت. اگر صد هزار دليل پيش ايشان نهد، و چراغ شريعت بزبان نبوت در ره ايشان برافروزد، نه آن دليل بينند، و نه بآن راه روند، كه نه ديده عبرت دارند و نه دل فكرت، از آنكه در ازل حكم چنان كرده، و قسمت چنان رفته، و العبرة بالقسمة دون الاعتبار و الحجة.

پير طريقت گفته: «آه از روز اول! اگر آن روز عنايت بود، طاعت سبب مثوبت است، و معصيت سبب مغفرت، و اگر آن روز عنايت نبود، طاعت سبب ندامت است، و معصيت سبب شقاوت. شكر كه شيرين آمد نه بخويشتن آمد، حنظل كه تلخ آمد نه بخويشتن آمد. كار نه بآنست كه از كسى كسل آيد، و از كسى عمل، كار آن دارد كه شايسته خود كه آمد در ازل. الهى گر در كمين سر تو بما عنايت نيست، سرانجام قصه ما جز حسرت نيست».

قُلْ لِمَنْ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قُلْ لِلَّهِ سائلهم يا محمد! هل فى الدار ديار؟ و هل للكون فى التحقيق عند الحق مقدار؟ فان بقوا عن جواب يشفى، فقل اللَّه فى الربوبية يكفى. خدا و بس، ديگر همه هوس، الهى! نه از كس بتو، نه از تو بكس، همه از تو بتو، همه توى و بس. سبحان اللَّه! جهانى پر از چيز و پر از كس! همه بيكبار براندازد در يك نفس! مرا صد ديده در نظاره اين كار نه بس.

كَتَبَ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ پيش از آنكه بآفرينش محدثات و ابداع كائنات مبدأ كرد، در دار الضرب غيب اين سكه رحمت بر نقد احوال و اعمال بندگان زد كه: «انى انا اللَّه لا اله الا انا»، «سبقت رحمتى غضبى»، و فردا روز محشر بر سر بازار قيامت سيد (ص) اين ندا ميكند كه: پادشاها! مشتى عاصيان‏اند! دستور باش تا قرطه رحمت تو در ايشان پوشانم، كه تو گفته‏اى: وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ. خداوندا! روز بازار اين گدايان است. ما چون ايشان را بكمند دعوت ميگرفتيم، بسيارى وعده‏هاشان داده‏ايم. خداوندا! محمد را در روى اين جمع بى‏عدد شرمسار مكن، وعده‏اى كه از رحمت و كرم تو بايشان داده‏ام تحقيق كن، كه خود گفته‏اى: يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، و از درگاه جلال نداء كرم بنعت رحمت مى‏آيد كه: يا محمد! كار امت تو از سه بيرون نيست: يا مؤمنان‏اند، يا عارفان، يا عاصيان. اگر مؤمنان‏اند در آرزوى بهشت، اينك بهشت ما، و اگر عاصيان‏اند در آرزوى رحمت، اينك رحمت و مغفرت ما، و اگر عارفان‏اند در آرزوى ديدار اينك ديدار ما. راه بنده آنست كه پس ازين زبان حمد و ثنا بگشايد، و بنعت تضرع و افتقار در حالت انكسار پيوسته ميگويد: اى نزديكتر بما از ما؟ و اى مهربان‏تر از ما بما؟ و اى نوازنده ما بى‏ما! بكرم خويش نه بسزاى ما، نه بكار ما، نه بار بطاقت ما، نه معاملت در خور ما، نه منت بتوان ما، هر چه ما كرديم تاوان بر ما، هر چه تو كردى باقى بر ما. هر چه كردى بجاى ما، بخود كردى نه براى ما.

وَ لَهُ ما سَكَنَ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهارِ الحادثات للَّه ملكا و باللّه ظهورا و من اللَّه بدءا و الى اللَّه رجوعا، و هو السميع لانين المشتاقين، العليم بحنين الواحدين. گفته‏اند كه شب تاريكى عام است گرد عالم در آمده، و روز روشنايى عام است بهمه عالم رسيده، و پيش از آفرينش عالم، و پيش از آفرينش نور و ظلمت نه شب بوده و نه روز بوده، و در بهشت هر چند كه آفتاب نباشد، اما همه روز بود، كه روشنايى عام بحقيقت آنجا بود، و هر چه باللّه نزديكتر آنجا نور و ضيا تمامتر. عبد اللَّه مسعود گفت: ان ربكم ليس عنده ليل و نهار، نور السماوات من نور وجهه.

و در آثار بيارند كه رب العالمين فريشته‏اى عظيم آفريده، و شب در يك قبضه او كرده، و روز در ديگر قبضه، هر گه كه آن فريشته يك قبضه فراز كند، و يكى باز كند، سلطان روز بود، و چو ديگر قبضه باز كند، و اين يكى فراز كند، سلطان شب بود.

از روى اشارت ميگويد: قرص آفتاب را در قبضه ملك نهادم، اما دل دوستان بكس ندادم.

ملك را بر دل دوستان ما تصرف و قدرت نيست، قرص آفتاب را در قبضه ملك مى‏دان، و دل دوستان در قبضه ملك جل و علا، كه مصطفى (ص) گفته: «قلوب العباد بين اصبعين من اصابع الرحمن».

۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: قُلْ بگو أَ غَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا جز از اللَّه خداى گيرم فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كردگار آسمانها و زمينها وَ هُوَ يُطْعِمُ و اوست كه ميخوراند وَ لا يُطْعَمُ و او را نخورانند، قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ بگو مرا فرمودند أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ كه نخست كس باشم كه گردن نهد، وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (۱۴) و هان كه از انباز گيرندگان نباشى.

قُلْ إِنِّي أَخافُ بگو كه من مى‏ترسم إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي اگر گردن كشم از خداوند خويش، عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (۱۵) ترسم از عذاب روزى بزرگوار.

مَنْ يُصْرَفْ عَنْهُ يَوْمَئِذٍ هر كه آن عذاب از او بگردانند آن روز، فَقَدْ رَحِمَهُ ببخشود اللَّه بر وى وَ ذلِكَ الْفَوْزُ الْمُبِينُ (۱۶) و آنست آن پيروزى آشكارا.

وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ و اگر بتو رساند خداى گزندى فَلا كاشِفَ لَهُ‏ باز برنده نيست آن را إِلَّا هُوَ مگر هم او، وَ إِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ و اگر بتو رساند نيكى، فَهُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (۱۷) او آنست كه بر همه چيز توانا است.

وَ هُوَ الْقاهِرُ اوست فرو شكننده و كم آورنده فَوْقَ عِبادِهِ زبر رهيگان خويش وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ (۱۸) و اوست داناى آگاه.

قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ بگو چه چيز است أَكْبَرُ شَهادَةً كه گواهى آن مهتر همه گواهيها است؟ قُلِ اللَّهُ بگو كه آن چيز اللَّه است شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ گواه است ميان من و ميان شما وَ أُوحِيَ إِلَيَّ و بمن پيغام كردند هذَا الْقُرْآنُ اين قرآن است لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ تا شما را آگاه كنم بآن، وَ مَنْ بَلَغَ و هر كه رسد أَ إِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ شما مى‏گواهى دهيد أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْرى‏ كه با اللَّه خدايان ديگرند، قُلْ لا أَشْهَدُ بگو من بارى گواهى ندهم قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ بگو اوست كه خدايى است يگانه، وَ إِنَّنِي بَرِي‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ (۱۹) و من بيزارم از هر چه انباز ميگيريد.

الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ ايشان كه ايشان را كتاب داديم يَعْرِفُونَهُ ميشناسند رسول را كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمُ چنان كه پسران خويش را مى‏شناسند، الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ ايشان كه زيان كار ماندند فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (۲۰) حق مى‏نشناسند و نمى‏پذيرند و نمى‏گروند.

وَ مَنْ أَظْلَمُ و كيست ستمكارتر بر خود مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً از آن كس كه دروغ نهد بر خداى أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ يا دروغ شمارد سخنان وى، إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (۲۱) هرگز نيك نيايد و نه پيروز ستمكاران بر خويشتن.

وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً و آن روز كه برانگيزيم ايشان را همه، ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا پس گوئيم ايشان را كه مشرك بودند أَيْنَ شُرَكاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (۲۲) كجااند اين انبازان با من كه مى‏گفتند بدروغ.

ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ آن گه نبود عذر ايشان كه گويند إِلَّا أَنْ قالُوا مگر آنكه گويند وَ اللَّهِ رَبِّنا و باللّه خداوند ما ما كُنَّا مُشْرِكِينَ (۲۳) كه ما هرگز انبازگيران نبوديم با خداى.

انْظُرْ درنگر يا رسول من! كَيْفَ كَذَبُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ چون دروغ گفتند بر خويشتن! وَ ضَلَّ عَنْهُمْ و چون گم گشت ازيشان ما كانُوا يَفْتَرُونَ (۲۴) آنچه بدروغ در دنيا ميگفتند !

النوبة الثانية

قوله تعالى: قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا نزول اين آيت بآن بود كه كافران قريش رسول (ص) را دعوت كردند با دين پدران خويش، رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد كه: يا محمد! ايشان را بگو كه جز از اللَّه خداى گيرم بمعبودى؟ يا كردگارى شناسم بكار رانى؟ يا مولايى پسندم بنگهبانى؟ يعنى نكنم اين، و نپسندم چنين، كه كردگار و آفريدگار آسمانها و زمين خداست. «فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» اى خالقهما ابتداء و انشاء. و حقيقت فطرت ابتداء خلقت است. ابن عباس گفت: معنى فطرت نمى دانستم، تا آن گه كه دو اعرابى خصومت گرفتند در چاهى، يكى گفت: انا فطرتها، يعنى أنشأت حفرها ابتداء، فعلمت انه مبتدى الخلقة، و منه‏

قول النبى (ص): «كل مولود يولد على الفطرة».

درين خبر اشكالى است و غموضى، كه لا بد است كشف آن كردن، و پرده غموض از روى آن برگرفتن، و بيان كردن، و آن آنست كه بنزديك اهل قدر فطرت درين خبر بمعنى دين و اسلام است، بقول ايشان اين مناقض است مر آن را كه مصطفى (ص) گفت: «الشقى من شقى فى بطن امه، و النطفة اذا انعقدت بعث اللَّه اليها ملكا يكتب اجله و رزقه، و شقى او سعيد، و انه مسح ظهر آدم، فقبض قبضة، فقال: الى الجنة برحمتى، و قبض اخرى فقال الى النار و لا ابالى».

و بمذهب اهل سنت اينجا بحمد اللَّه هيچ تناقض نيست، از بهر آنكه معنى فطرت نه اسلام است كه ايشان ميگويند، بلكه ابتداء خلقت است، قال اللَّه تعالى: فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ اى مبدءها و منشئها، و قال تعالى: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها اى خلقة اللَّه التي خلق الناس عليها فى الابتداء. و آن فطرت آن عهد است كه روز ميثاق بر فرزندان آدم گرفت، و گفت: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»؟ ايشان گفتند: «بلى». اكنون هر فرزند كه در اين عالم بوجود آيد، بر حكم آن اقرار اول آيد، و مقر باشد كه او را صانعى و مدبرى است، هر چند كه او را بنامى ديگر ميخواند، يا غير او را مى‏پرستد. در اصل صانع خلاف نيست، يقول اللَّه تعالى: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ. خلاف در صفت مى‏افتد، بعضى مر صانع را صفت كنند بچيزى كه نه سزاى وى آنست، و بعضى غير او را مى‏پرستند تا سبب تقريب ايشان بود بوى، و بعضى غير صانع بصانع اضافت ميكنند چون زن و فرزند تعالى اللَّه عن جميع ذلك علوا كبيرا.

اكنون هر مولود كه اندرين عالم، مى‏گويد بر آن عهد و ميثاق و گفتار اول مى‏آيد، كه آن روز گفت: بلى، و ازينجا گفت مصطفى (ص) حكايت از كردگار جل جلاله و عم نواله كه: «خلقت عبادى حنفاء، فأحالتهم الشياطين عن دينهم، ثم تهوّد اليهود ابناءهم، و تمجّس المجوس ابناءهم، اى يعلّمونهم ذلك».

ميگويد: من بندگان را بر حكم اقرار اول آفريدم، شياطين ايشان را از دين بيفكندند. جهودان مر پسران خود را جهودى مى‏آموزند، و گبران همچنين پسران را گبرى مى‏آموزند، و از آن اقرار و عهد مى‏بر گردانند. جهود فرزند خويش را جهودى آموزد، اما جهود نكند، و نتواند، بلكه خداى عز و جل وى را جهود كرد در ازل، و ترسا و مشرك هم چنان.

و بدان كه آن بلى گفتن روز ميثاق اقرارى مجرد است، كه بدان اقرار اندر دنيا حكمى لازم نيايد، و سبب ثواب نباشد، نه بينى كه اطفال مشركان را اندر دنيا حكم پدران و مادران است اندر دين كافرى؟ كه فرزندان را از ايشان جدا نكنند، و چون بميرد بر وى نماز نكنند، و چون بدست مالك مسلمانان افتد بحكم بردگى او را حكم دين مالك دهند، و بر وى نماز كنند چون بميرد بظاهر حكم، و در كافرى و مؤمنى وى خداى را علم است و بس، قال النبى (ص) «اعلم بما كانوا عاملين».

وَ هُوَ يُطْعِمُ اى هو يرزق الخلق، كقوله: «يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ».

«وَ لا يُطْعَمُ» اى لا يرزق، كقوله: «ما أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ ما أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونِ» قتيبى گفت: معناه ما اريد ان يطعموا احدا من خلقى، لان من اطعم احدا من عيالك فقد أطعمك.

قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ اى اول من اخلص العبادة فيه من اهل زمانه، وَ لا تَكُونَنَّ اى: و قيل وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ يعنى لا تكونن مع مشركى اهل مكة على دينهم.

قُلْ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي فعبدت غيره عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ و هو يوم القيامة. مَنْ يُصْرَفْ بفتح يا قراءت حمزه و كسايى است و ابو بكر از عاصم، يعنى: يصرف اللَّه عنه العذاب يومئذ. باقى بضم يا و فتح را خوانند، يعنى: من يصرف العذاب عنه يومئذ. ميگويد: هر كه خداى تعالى از وى عذاب بگردانيد در آن روز قيامت، خداى تعالى بر خود واجب كرد كه بر وى رحمت كند، و وى را بيامرزد، و ببهشت فرستد، وَ ذلِكَ الْفَوْزُ الْمُبِينُ يعنى فازوا بالجنة، و نجوا من النار، و هو الظفر الظاهر.

وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ ضرّ اينجا بيمارى است و درويشى و درماندگى بهر بلائى. ميگويد: اگر از اين انواع بلا چيزى بتو رسد كس را نيست، و نتواند كه آن بلا و رنج باز برد مگر خدا، و اگر عافيتى رسد ترا و راحتى و نعمتى، نگر تا آن از خلق نه بينى، كه آفريدگار آن خداست كه وى بر همه توانا است. اين آيت حث بندگان است بر شكر نعمت، و اعتقاد داشتن، كه هر چه نعمت است همه موهبت خداست، و اسباب آن بتقدير خداست، و رساننده آن از بندگان فرا كرده خداست. و همچنين اگر محنتى يا نقمتى رسد، از حكم خدا و تقدير وى بيند نه از مخلوق، و به‏

قال النبى (ص) لعبد اللَّه بن عباس: «يا غلام! احفظ اللَّه يحفظك. احفظ اللَّه تجده امامك. تعرف الى اللَّه فى الرخاء، يعرفك فى الشدة، و اذا سألت فاسئل اللَّه، و اذا استعنت فاستعن باللّه. قد مضى القلم بما هو كائن، فلو جهد الخلائق ان ينفعوك بما لم يقضه اللَّه لك، لما قدروا عليه، و لو جهدوا ان يضروك بما لم يكتبه اللَّه عليك لما قدروا عليه، و ان استطعت ان تعمل بالصبر مع اليقين فافعل، و ان لم تستطع فاصبر، فان فى الصبر على ما تكره خيرا كثيرا. و اعلم ان النصر مع الصبر، و أن مع الكرب الفرج، و ان مع العسر يسرا».

وَ هُوَ الْقاهِرُ اى القادر الذى لا يعجزه شى‏ء، و لا يعتاض عليه شي‏ء، و لم يزل عاليا لكل شي‏ء، فهو القاهر فى العلو على خلقه، فهو فوق كل شي‏ء، و علا كل شي‏ء، فلا شي‏ء اعلى منه. و معنى القهر الغلبة و الاخذ من فوق، تقول اخذتهم قهرا اى من غير رضاهم، و يقال: القاهر الآمر بالطاعة من غير حاجة، و الناهى عن المعصية من غير كراهية، و المثيب من غير عوض، و المعاقب من غير حقد، لا يتشفى بالعقوبة، و لا يتعزز بالطاعة. وَ هُوَ الْحَكِيمُ بالعدل منه. فى كل قضاء يكون منه فى خلقه، الْخَبِيرُ بما يعمل خلقه، فلا يخفى عليه شي‏ء من اعمالهم.

قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً مفسران گفتند كه مشركان مكه از اين سران و سالاران قريش گفتند: يا محمد! تو دعوى نبوت و رسالت ميكنى، و ما را بر دينى مى خوانى كه از جهودان و ترسايان كه كتاب داران‏اند پرسيديم، و از كار تو بررسيديم، و گفتند: ندانيم او را، و نشناسيم، و ذكر وى بنزديك ما و در كتاب ما نيست. اكنون كسى را بيار كه بر رسالت تو گواهى دهد، و صدق تو ما را معلوم گرداند. رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً يقول اى شى‏ء افضل و اعظم شهادة. اين را دو وجه است از تأويل: يكى آنست كه: قل شهادة اى شي‏ء اكبر؟ بگو چه چيز است كه گواهى آن مهمتر و عظيم‏تر همه گواهى است؟ آن گه گفت: قُلِ اللَّهُ هم تو جواب ده، و بگو آن چيز اللَّه است. ديگر وجه آنست كه: قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ أَكْبَرُ بگو آن چه چيز است كه مهتر و عظيم‏تر همه چيزها است؟ آن گه جواب داد: شَهادَةً قُلِ اللَّهُ يعنى: قل شهادة اللَّه. بگو يا محمد! بگواهى دادن كه آن مهتر چيزى اللَّه است، و در هر دو تأويل اين شي‏ء اللَّه است، خويشتن را شي‏ء خواند، هم چنان كه جاى ديگر گفت: «أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْ‏ءٍ» يعنى خلقوا من غير خالق؟ يعنى آفريده گشتند بى هيچ چيز؟ خويشتن را در قرآن اين دو جاى چيز خواند. و جهم صفوان گفت و اصحاب وى كه: نه روا باشد كه اللَّه را شي‏ء خوانى، و عرب كسى را چيزى خوانند، چنان كه گويند: ما انت؟ چه چيزى تو؟ يعنى من انت؟ كه كسى تو؟ و اين در قرآن موجود است جايها.

آن گه گفت: شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ اى فهو شهيد بينى و بينكم بأنى رسوله.

و گفته‏اند: قل اللَّه الذى عرفتم بأنه خالق السماوات و الارض يشهد لى بالنبوة. بگو آن خداى كه شما معترفيد كه آفريدگار آسمان و زمين است، بنبوت و رسالت من گواهى مى دهد، و گواهى دادن وى حجتهاى روشن است كه پيدا كرده، و قرآن معجز كه بمن فرو فرستاده، و شما از آوردن يك آيت مثل آن فرو مانده. اينست كه گفت: وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ و قد ظهر عجزكم عن الإتيان بآية مثله، اى لأخوفكم يا اهل مكة بالقرآن.

وَ مَنْ بَلَغَ اى و من بلغ اليه القرآن سواكم من العجم و غيرهم من الامم.

وَ مَنْ بَلَغَ اين من معطوفست با كاف و ميم كه در لانذركم است. ميگويد: تا آگاه كنم شما را و هر كه رسد، يعنى هر كه قرآن بوى رسيد محمد رساننده است باو و حجت برو تا روز رستاخيز.

قال النبى (ص): «من بلغه القرآن فكأنما شافهته به»، ثمّ قرأ: لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ، و قال (ص): «يا ايها الناس بلغوا عنى و لو آية من كتاب اللَّه فانه من بلغته آية من كتاب اللَّه فقد بلغه امر اللَّه، اخذه او تركه».

و قال محمد بن كعب القرظى: من بلغه القرآن فكأنما رأى محمدا (ص) و سمع منه. و قال مجاهد: حيثما يأتى القرآن فهو داع و هو نذير، ثم قرأ: لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ، و قال انس بن مالك: لما نزلت هذه الاية كتب رسول اللَّه (ص) الى كسرى و قيصر و النجاشى و كل جبار يدعوهم الى اللَّه عز و جل: لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ. نظيرش آنست كه گفت: وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ. جاى ديگر گفت: وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ.

أَ إِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْرى‏ استفهام است بمعنى جحد و انكار.

آن گه گفت: قُلْ لا أَشْهَدُ يعنى قل ان شهدتم انتم فلا اشهد انا، إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّنِي بَرِي‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ. الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمُ اين جواب ايشانست كه گفتند: ما از جهودان و ترسايان پرسيديم و ترا مى‏نشناسند، و گواهى نمى‏دهند، رب العالمين گفت: ايشان محمد را نيك مى‏شناسند، و نعت و صفت وى ميدانند، كه در كتب خويش خوانده‏اند، وى را چنان شناسند كه پسران خود را در ميان كودكان، پس هر دو اهل كتاب را نعت كرد، گفت: الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ يعنى غبنوا انفسهم فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ يعنى لا يصدقون بأنه رسول.

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً كيست كافرتر از آنكه بر خداى دروغ بندد؟ و ايشان آنند كه اللَّه گفت: وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها. أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ يا دروغ شمارد سخنان وى؟! و ايشان آنند كه قرآن را گفتند اساطير الاولين است، يا معجزات رسول (ص) را تكذيب كردند، و دين وى دروغ شمردند، و ايشان جهودان‏اند و ترسايان. إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ اى لا يسعد من جحد ربوبية ربه، و كذب رسله. وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً قراءت يعقوب بياء است، يعنى: يحشرهم اللَّه جميعا المؤمن و الكافر، و المعبود و العابد، ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا آن روز كه رب العالمين همه را برانگيزد و همه را با هم آرد هم مؤمن و هم كافر، هم عامد و هم معبود، و ايشان را سؤال توبيخ كند، گويد: اين آلهتكم التي زعمتم فى الدنيا انها شركائى؟

كجااند آن خدايان شما كه در دنيا دعوى كرديد كه انبازان من‏اند؟ و گفتيد كه شفيعان شما بنزديك من‏اند؟

ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ اى معذرتهم، ايشان را عذر نبود مگر آنكه گويند: وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ. حمزه و كسايى و يعقوب لم يكن بيا خوانند، و فِتْنَتُهُمْ بنصب. ابن كثير و ابن عامر و حفص تكن بتا خوانند، و فتنتهم برفع. باقى تكن بتا خوانند، و فتنتهم بنصب. و معنى قرءات همه يكسانست، و حاصل آن توبيخ كافران است بر شرك ايشان آن كس كه لم يكن بيا خواند از بهر تقديم فعل است بر اسم، واو كه فتنتهم برفع خواند، فتنه اسم نهد و قول خبر، واو كه بنصب خواند فتنه خبر نهد و قول اسم. و پارسى فتنه آزمايش بود، و تأويل آن بر رسيدن بود. معنى آنست كه: ثم لم يكن جواب فتنتهم، اى جواب فتنتنا اياهم، پاسخ بر رسيدن ما از ايشان نبود جز آنكه گويند: وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ، و آنجا كه گفت: وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً معنى آنست كه: ايشان خواهند كه شرك خود از اللَّه نهان دارند، و نتوانند، و پنهان داشته نماند. معنى ديگر: ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ اى لم يكن عاقبة افتتانهم بالاوثان، و حبهم لها، الا ان تبرّؤا منها، و قالوا و اللَّه ربنا ما كنا مشركين. حمزه و كسايى ربنا بنصب خوانند بر معنى دعا، يعنى: يا ربنا! ثم قال: انْظُرْ يعنى اعجب يا محمد! اين شگفت نگر كَيْفَ كَذَبُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ‏ كه چون دروغ گفتند بر خويشتن در آن تبرئت و تزكيت كه كردند! وَ ضَلَّ عَنْهُمْ يعنى و كيف ضل عنهم! ما كانُوا يَفْتَرُونَ اى يكذبون على اللَّه ان معه شريكا.

قال مقاتل بن سليمان: اذا جمع اللَّه الخلائق يوم القيامة و رأى المشركين معه رحمة اللَّه و شفاعة الرسول، يقول بعضهم لبعض: تعالوا نكتم الشرك لعلنا ننجو مع اهل التوحيد، فيقول اللَّه لهم: أَيْنَ شُرَكاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ؟ فيقولون: وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ، فيختم اللَّه على افواههم، و تشهد جوارحهم عليهم بالكفر. فلذلك قوله: وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً يعنى الجوارح. قال اللَّه تعالى: وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ الاية، و قال عز و جل: بَلِ الْإِنْسانُ عَلى‏ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ يعنى كل جوارح الكافر على جسده بالكفر شاهدة.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا ابعد ما اكرمنى بجميل ولايته اتولى غيره؟! و بعد ما وقع علىّ ضياء عنايته انظر فى الدارين الى سواه؟! پس از آنكه آفتاب عنايت و رعايت از درگاه جلال و عزت بر ما تافت، و بى ما كار ما در دو جهان بساخت، و بمهر سرمدى دل ما بيفروخت، و بزيور انس بياراست، و اين تشريف داد كه در صدر قبول گهى مهد ناز ما ميكشند كه «لعمرك»، گهى قبضه صفت بحكم عنايت بيان صيقل آئينه دل ما مى‏كند كه: أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ، گهى مستوفى ديوان ازل و ابد حوالت قبول و ردّ خلق با درگاه ما ميكند كه: ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا. با اين همه دولت و مرتبت و عنايت و رعايت چون سزد كه دلم تقاضاى ديگرى كند! يا بدنيا و عقبى نظرى كند! لا جرم دنيا را گفت: «مالى و للدنيا»! عقبى را گفت: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏، نه دنيا و نه عقبى بلكه ديدار مولى.

فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ خدايى كه آفريدگار زمين و آسمان است، كردگار جهان و جهانيان است، داناى آشكارا و نهان است، نه روزى خوار است، كه روزى گمار بندگان است، وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ له نعت الكرم، فلذلك يطعم، و له حق القدم فلذلك لا يطعم.

وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ چنان كه در آفرينش ضر يگانه و يكتا است، در دفع ضرّ هم يكتا است و بيهمتا. اگر عالميان بهم آيند، و جن و انس دست در هم دهند، تا دردى كه نيست پديد كنند نتوانند، يا دردى كه هست بردارند بى‏خواست اللَّه راه بدان نبرند. درد و دارو را منهل يكى دان، نعمت و محنت را منبع يكى شناس، كفر و ايمان را مطلع يكى بين، در دايره جمع يك رنگ، در منازل تفرقت رنگارنگ، اينست كه آن جوانمرد اندر نظم گفت:

بر دو رخ هم كفر و هم ايمان تراستدر دو لب هم درد و هم درمان تر است.

وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ شكننده كامهاى بندگان است، و بذات و صفات زبر همه رهيگان است. درويشان را دولت دل و زندگانى جانست. نادر يافته يافته، و ناديده عيان است. يك نفس با حق بدو گيتى ارزان است. يك ديدار ازو بصد هزار جان رايگان است. يك طرفة العين انس با او خوشتر از جانست، او كه كشته اين كار است، در ميان آتش نازانست، و او كه ازين كار بى خبر است، در حبس بشريت در زندان است.

الهى! ديدار تو نزديك است، لكن كار تا بدان نزديكى بس باريك است. الهى! هر كس بر چيزى، و من ندانم كه بر چه‏ام! بيمم همه آنست كه كى پديد آيد كه من كه‏ام! الهى! چون او كه بر ياد است بتو شاد است، او كه بتو شاد است چرا بفرياد است!

آن را كه چو تو نگار باشد در برگر بانگ قيامت آيد او را چه خبر!

قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ لا شهادة اصدق من شهادة الحق لنفسه بما شهد به فى الاول، و ذلك فى قوله: يُشْهِدُ اللَّهَ فهو شهادة الحق للحق بأنه الحق. روز اول در عهد ازل بگفت راست و كلام پاك ازلى خبر داد از وجود احدى و كون صمدى و جلال ابدى و جمال سرمدى و ذات ديمومى و صفات قيومى. بو عبد اللَّه قرشى گفت: اين تعليم بندگان است و ارشاد طالبان. بلطف خود بندگان را مى‏درآموزد كه بوحدانيت و فردانيت ما همين گواهى دهيد بقدر خويش، چنان كه ما گواهى داديم بسزاى خويش، و از راه معارضه برخيزيد، تا چون ابليس مهجور در وهده نيفتيد، و قال بعضهم: شهد اللَّه بوحدانيته و أحديته و صمديته، و شهد غيره من الملائكة و اولى العلم بتصديق ما شهد هو لنفسه. خود گواهى داد بخداوندى و بزرگوارى و يكتايى خويش كه جز وى كسى سزاى آن شهادت نيست، و خلق را رسيدن بكنه جلال و عظمت وى نيست، و شهادت خلق جز تصديق آن شهادت حق چيزى ديگر نيست.

جعفر بن محمد گفت: شهادت خلق را بنا بر چهار ركن است: اول اتباع امر، دوم اجتناب نهى، سوم قناعت، چهارم رضا. و گفته‏اند: شهادت خلق سه قسم است: شهادت عام، و شهادت خاص، و شهادت خاص الخاص. شهادت عام خروج است از شركت. شهادت خاص دخول است در مشاهدت. شهادت خاص الخاص نسيم صحبت از جانب قربت ببهانه وصلت. مخلص همه ازو بيند. عارف همه باو بيند. موحد همه او بيند. هر هست كه نام برند عاريتى است، هستى حقيقى اوست، ديگر تهمتى است: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ اى همه تو و بس، با تو هرگز كى پديد آيد كس!

۴ النوبة الاولى

قوله تعالى وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ و ازيشان كس است كه مى‏نيوشد بگوش سر بتو وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً و ما بر دلهاى ايشان پوششها و غلافها افكنده‏ايم أَنْ يَفْقَهُوهُ كه حق را درياوندى وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً و در گوشهاى ايشان از حق شنيدن گرانى و بار افكنديم وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ و اگر هر نشانى كه ما نموديم به بينند لا يُؤْمِنُوا بِها بآن هم بنگروند. حَتَّى إِذا جاؤُكَ تا آن گه كه آيند بتو، يُجادِلُونَكَ پيكار مى‏كنند با تو، و حق را باز ميدهند يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر گشتند ميگويند إِنْ هذا إِلَّا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ (۲۵) نيست اين مگر افسانهاى پيشينيان.

وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ و ايشان از رنجانيدن رسول خدا مردمان را باز ميدارند، وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ و خود از استوار داشتن وى باز ميايستند، وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ و هلاك نمى‏كنند مگر خويشتن را، وَ ما يَشْعُرُونَ (۲۶) و نميدانند.

وَ لَوْ تَرى‏ و اگر تو بينى إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ آن وقت كه ايشان را بر آتش باز دارند، فَقالُوا يا لَيْتَنا نُرَدُّ گويند اى كاشكى كه ما را باز گذارندى، وَ لا نُكَذِّبَ بِآياتِ رَبِّنا و دروغ زن نگيريد، با سخنان خداوند خويش وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (۲۷) و از گرويدگان بيم.

بَلْ باز نگذارند بَدا لَهُمْ آشكارا شد ايشان را ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ آنچه پنهان ميداشتند پيش از اين «۴» وَ لَوْ رُدُّوا و اگر ايشان را باز گذارندى با دنيا لَعادُوا باز گرديدندى لِما نُهُوا عَنْهُ هم باز آنكه گفته بوديم ايشان را كه مكنيد و ميكردند وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (۲۸) و دروغ ميگويند كه اگر باز گذارندى ما تكذيب نياريم و ايمان آريم.

وَ قالُوا و گفتند: إِنْ هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نيست اين گيتى مگر همين زندگانى ما اين جهانى، وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ (۲۹) و ما برانگيختنى نيستيم.

وَ لَوْ تَرى‏ و اگر تو بينى، إِذْ وُقِفُوا عَلى‏ رَبِّهِمْ آن گه كه ايشان را باز دارند و عرضه كنند بر خداوند خويش قالَ أَ لَيْسَ هذا بِالْحَقِّ گويد اينچه مى بينيد راست نيست؟ قالُوا بَلى‏ وَ رَبِّنا گويند آرى هست بخداوند ما قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ گويد پس عذاب مى‏چشيد بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ (۳۰) بآنچه كافر شديد.

قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا زيان كار شدند و نوميد ماندند ايشان كه دروغ شمردند، بِلِقاءِ اللَّهِ ديدن خداى را عز و جل و قيامت، حَتَّى إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً تا آن گه كه با ايشان آمد رستاخيز ناگاه قالُوا يا حَسْرَتَنا گفتند يا نفريغا عَلى‏ ما فَرَّطْنا فِيها بر آن تقصير و فرو گذاشت كه كرديم در دنيا وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى‏ ظُهُورِهِمْ و برميگيرند بارهاى گناهان خود بر پشتهاى خود. أَلا آگاه باشيد ساءَ ما يَزِرُونَ (۳۱) بد بارى است بار گناه كه مى‏كشند!

وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا و نيست زندگانى اين جهانى إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ مگر بازى و شغلى وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ و سراى پسين بر راستى كه به است لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ ايشان را كه از خشم و عذاب خداى مى‏پرهيزند أَ فَلا تَعْقِلُونَ (۳۲) هيچ حق در نمى‏يابند؟!

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ كلبى گفت: بو سفيان و وليد مغيره و النضر بن الحارث و عتبه و شيبه پسران ربيعه و اميه و ابى پسران خلف، اين جماعت همه بهم آمدند، و گوش فرا داشتند كه رسول خدا (ص) قرآن مى‏خواند، و آن خواندن وى در دلهاى ايشان اثر نمى‏كرد، از آنكه دلهاى ايشان زنگار كفر داشت، و حق پذير نبود. نضر بن الحارث را گفتند چه گويى تو در كار محمد؟

هيچ مى‏دريابى كه چه ميخواند و چه ميگويد؟ و اين نضر مردى بود معاند سخت خصومت و چرب سخن و كافر دل، پيوسته بزمين عجم سفر كردى، و اخبار عجم و قصه رستم و اسفنديار و امثال ايشان جمع كردى، و آن بر عرب ميخواندى، يعنى معارضه قرآن ميكنم. چون ايشان از نضر پرسيدند كه چيست آنچه محمد ميخواند؟ وى جواب داد: من ندانم. همى بينم كه زبان مى‏جنباند، و ترهاتى ميگويد از جنس آن اساطير الاولين و اخبار عجم كه پيوسته من با شما ميگويم. بو سفيان گفت: آنچه ميخواند بعضى حق است و بعضى باطل. بو جهل گفت: كلا و لمّا، همه باطل است و ترهات. پس رب العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد: وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ يعنى عند قراءتك القرآن.

وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً جمع كنان است همچون اعنّه جمع عنان، و كنان پوشش بود كه در دل آيد، تا قرآن بندانند و در نيابند. أَنْ يَفْقَهُوهُ يعنى ان لا يفقهوه.

وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً الوقر بفتح الواو الصمم، و بكسر الواو الحمل على الظهر. زجاج گفت: أَنْ يَفْقَهُوهُ در موضع نصب است كه مفعول له است، يعنى: و جعلنا على قلوبهم اكنة لكراهة ان يفقهوه. فلما حذفت اللام نصبت الكراهة، و لما حذفت الكراهة انتقل نصبها الى ان.

اگر كسى گويد: چون پوشش در دل ايشان آورد؟ چرا ايشان را آورد؟ چرا ايشان را بدريافت آن تكليف كرد؟ جواب آنست كه اين عطا و پوشش نه بدان است كه تا ايشان را از دانستن و دريافتن آن منع كند، كه اين بر سبيل مجازات و عقوبت كفر ايشان است، كه ايشان بر كفر مقيم بودند، و بر مخالفت و معصيت مصرّ. ديگر وجه آنست كه اين پوشش علامتى بود كه بر دلهاى ايشان پديد كرد، چنان كه چيزى را بداغ كنند، تا از ديگران باز شناسند. رب العزة دلهاى ايشان بر آن صفت كرد، تا فريشتگان ايشان را بدانند، و بشناسند. و گفته‏اند: معنى آيت نه آنست كه ايشان نشنيدند، و فهم نكردند، يا راه بدان نبردند، بلكه معنى آنست كه بدان كار نكردند، و فرمان نبردند، و دل از انديشه عاقبت آن بگردانيدند، و خود را بمنزلت ايشان رسانيدند كه ندانند و نشنوند و نه دريابند.

وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها و هر آيتى و نشانى كه بينند كه دلالت كند بر صدق نبوت تو از آن آيات و معجزات چون انشقاق قمر و دخان و امثال آن، ايشان آن را تصديق نكنند، و استوار ندارند كه آن حق است و بفرمان خداست.

حَتَّى إِذا جاؤُكَ يُجادِلُونَكَ «حتى» اينجا در موضع عطف است نه در موضع تاريخ، يعنى و اذا جاءوك يجادلونك. ميگويد: غايت حجت و جدال ايشان عجز و تكذيب است چون در مانند از آوردن مثل قرآن، كه ما گفته‏ايم: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ، و بر تو دست نيابند، كه ما گفته‏ايم: وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ، و نيز قمر بينند كه باشارت تو بدو نيم گردد، چون از همه درمانند همين توانند گفت كه: هذا سحر مستمر، و گهى گويند: افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً، و گهى گويند: إِنْ هذا إِلَّا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ. محمد بن اسحاق گفت: هر چه در قرآن أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ آن همه از گفتار نضر بن الحارث است، و اساطير جمع است، واحد آن اسطارة، و قيل: اسطورة، و سطرت‏ اى كتبت، و مستطر اى مكتتب. كسايى گفت: هو جمع الجمع سطر و سطور، و جمع السطور اساطير.

اين آيت حجت است بر قدريه و معتزله بآنكه اضافت فعل شر با خلق ميكنند، و وجه حجت بر ايشان آنست كه اللَّه گفت: وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ جعل از دو بيرون نيست، يا بمعنى خلق است يا بمعنى صيّر. اگر بمعنى خلق است پس اقرار دادند كه اللَّه خالق شرّ است كه آن اكنه كه ايشان را از فقه مى‏باز دارد، و آن وقر كه حائل است ميان ايشان و ميان استماع حق، لا محاله شرى است، و صريح بگفتند كه اللَّه خالق آنست. و اگر جعل بمعنى صيّر نهند، در مسأله قرآن ايشان را لازم آيد و قول ايشان بخلق قرآن باطل گردد. پس بهر دو معنى بر ايشان حجت است.

قوله وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ مقاتل گفت: اين در شأن بو طالب عبد المطلب آمد. نام وى عبد مناف بن شيبه، مردمان را از رنجانيدن رسول خدا (ص) باز ميداشت، و خود او را تصديق نميكرد، و اين آن بود كه قريش بخانه بو طالب گرد آمدند، و گفتند: اى سرور عرب و اى سالار قريش! اين برادر زاده تو دين نو آورده است، و آئين نو نهاده است، و مردمان را از دين پدران مى‏برگرداند، يا او را از اين كار باز دار، يا او را بدست ما بازده، تا خلق را از فتنه وى باز رهانيم، بو طالب گفت: مالى عنه صبر.

من اين نتوانم، كه من از وى يك ساعت نشكيبم. او روشنايى چشم من است و ميوه دل.

ايشان گفتند: هر كدام يكى كه خواهى ازين جوانان و برنايان ما اختيار كن، و بجاى وى بپسند، تا بتو دهيم، و دست ازو بدار. بو طالب گفت: نماز شام كه شتران چرنده بمراح خويش باز آيند، شتر بچه‏اى از مادر خود باز گيريد، و ديگرى را بجاى وى بوى نمائيد. اگر بوى آرام گيرد، من نيز محمد را بشما دهم، و با ديگرى آرام‏ گيرم، و اگر ناقه جز با بچه خويش بنسازد، و جز با وى آرام نگيرد، پس من سزاترم كه با فرزند برادر خويش و ميوه دل خويش آرام گيرم و بشما ندهم. پس هفده مرد از اشراف و رؤساء ايشان متفق شدند و عهد بستند، و نبشته‏اى كردند كه بنى عبد المطلب را فرو گذارند، نه مبايعت كنند با ايشان نه مناكحت نه مجالست و مخالطت به هيچ وجه، تا آن گه كه محمد را بدست ايشان دهند. بو طالب در آن حال گفت:

و اللَّه لن يصلوا اليك بجمعهمحتى اوسّد فى التراب دفينا
فاصدع بأمرك ما عليك غضاضةو ابشر و قرّ بذاك منك عيونا
و دعوتنى و زعمت انك ناصحىو لقد صدقت و كنت ثم امينا
و عرضت دينا قد علمت بأنهمن خير اديان البرية دينا
لو لا الملامه او حذارى سبةلوجدتنى سمحا بذاك مبينا

فانزل اللَّه سبحانه: وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ يعنى ينهون الناس عن اذى النبى (ص)، و يتباعدون عما جاء به من الهدى، فلا يصدقونه. و قيل نزلت فى جميع الكفار من اهل مكة، يعنى و هم ينهون الناس عن اتباع محمد (ص)، و يتباعدون بأنفسهم عنه، فلا يؤمنون به.

وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ اى ما يهلكون الا انفسهم لأن اوزار الذين يصدونهم، عليهم، وَ ما يَشْعُرُونَ انها كذلك. پس بيان حال ايشان كرد در قيامت: وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ يعنى على الصراط فوق النار، و گفته‏اند «على» بمعنى «فى» است، كقوله تعالى: عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ اى فى ملك سليمان، و معنى آنست كه: حبسوا فى النار، و «لو» اينجا در موضع تعجيب و تعظيم است نه در موضع شك، كه بى گمان فردا مؤمن عذاب كافر خواهد ديد. فَقالُوا يا لَيْتَنا اى عند ذلك يقولون يا ليتنا نرد الى الدنيا، و لا نكذب بآيات ربنا بعد المعاينة، وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اى مع المؤمنين بتوحيد اللَّه تعالى.

ابن عامر و حمزه و حفص از عاصم وَ لا نُكَذِّبَ و نكون هر دو بنصب خوانند، و باقى برفع خوانند هر دو كلمه را، و رفع بر معنى استيناف است، اى و نحن لا نكذب بآيات ربنا و نكون من المؤمنين، رددنا او لم نردّ. اين همچنانست كه گويند: دعنى و لا اعود، اى و لا اعود على كل حال تركتنى أ و لم تتركنى. و نصب، بر معنى صرف است، اى ليتنا اجتمع لنا الامران، الرد و ترك التكذيب مع الايمان، فيجوز ان يكونوا قالوه على الوجهين جميعا، فاكذبوا على الوجه الاول. معنى آيت آنست كه: چون بعذاب رسيدند و معاينه ديدند آرزو رد كنند با دنيا، و ضمان كنند كه پس از آن تكذيب آيات و رسل نكنند، و با مؤمنان بتوحيد يكى باشند، يعنى كه بمشاهده و عيان آن ديديم كه پس از آن هرگز تكذيب نتوانيم كرد. رب العالمين ايشان را دروغ زن كرد در آن ضمان كه كردند، و آن تمنى ايشان باطل كرد، گفت: بل نه چنانست كه ايشان را آرزوست، كه ايشان را هرگز با دنيا نگذارند.

بَدا لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ اين را دو وجه گفته‏اند: يكى آنست كه ايشان در دنيا پنهان ميداشتند از عامه خويش از وعيد رستاخيز و كار بعث و نشور، تا چون بر بعث منكر باشند بر كفر و معصيت دلير شوند. وجه ديگر آنست كه ايشان كفر و شرك خود پنهان ميداشتند، و ميگفتند: وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ، تا رب العالمين جوارح ايشان بسخن آورد، و بر ايشان گواهى داد بر كفر. معنى آنست كه برستاخيز فضيحت ايشان آشكارا شد، و پرده ايشان بدريد، اگر ايشان را باز گذارند با دنيا، هم با كفر و شرك شوند، كه در ازل قضا بر ايشان همين رفت، و شقاوت را آفريده‏اند، اينست كه اللَّه گفت: وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ يعنى: الى ما نهوا عنه من الشرك و التكذيب، وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ فى قولهم: و لا نكذب بآيات ربنا. مبرد گفت: بَدا لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ اى جزاء ما كانوا يخفون من قبل، و هذا وجه حسن. اگر كسى گويد: وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ چه معنى را گفت؟ و ايشان آن فعل نكردند. چيزى كه از ايشان در وجود نيامد و نكردند رب العالمين ايشان را در آن دروغ زن كرد! جواب آنست كه علم خداى عز و جل بهمه چيز روانست، در آنچه بود، و در آنچه نبود و خواهد بود، هر دو يكسانست، رب العزة ايشان را دروغ زن كرد بآن علم كه وى راست بايشان و بعاقبت كار ايشان.

و اندر اين آيت رد قدريان است كه ميگويند: ان اللَّه لا يعلم الشي‏ء حتى يكون. ميگويند: چيزى تا نبود علم خدا در آن روان نبود، و اين سخن باطل است و محال، از بهر آنكه اين فعل از ايشان نبود، و نخواهد بود، كه ايشان را با دنيا نخواهند فرستاد، و نه آن خواهند گفت، و رب العزة بعلم قديم خويش خبر ميدهد كه اگر ايشان را باز گذارند با دنيا، ايمان نيارند، از آنكه علم قديم بر ايشان سابق است، همه ميداند آنچه بود و آنچه نبود، آنچه كردند و آنچه نكردند.

روى سعيد بن انس عن الحسن، قال: «يعتذر اللَّه عزّ و جل الى آدم (ع) بثلاثة معاذير. يقول اللَّه: لو لا انى لعنت الكذابين و ابغض الكذب و الخلف، لرحمت ذريتك اليوم من شدّة ما اعددت لهم من العذاب، و لكن حق القول منى: لئن كذبت رسلى و عصى امرى لأملان جهنم منكم اجمعين. و يا آدم! اعلم انى لم اعذب فى النار احدا منهم الا من علمت فى علمى انى لو رددته الى الدنيا، لعاد الى شر ما كان عليه، ثم لم يتب، و لم يراجع، و يا آدم! انت اليوم عدل بينى و بين ذريتك. قم عند الميزان فانظر ما رفع اليك من اعمالهم، فمن رجح خيره على شره مثقال ذرة فله الجنة، حتى تعلم انى لم اعذب غير ظالم».

معناه انى لم اعذب الا ظالما من ولدك.

وَ قالُوا إِنْ هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ اين زنادقه امت‏اند، و مكذبان بعث و نشور، كه نشأة ثانيه مستبعد ميدارند، از آنكه بر خلاف عادت روزگار است، و مى‏پندارند كه بيرون ازين كار كه درآنند، و خلاف اين عادت نتواند بود، و دليل بر نشأة ثانيه صحت نشأة اولى است، اگر اتفاقى بودست از روى طبيعت، چنان كه متبطلان ميگويند، هم تواند بود كه يك بار ديگر هم بر آن اتفاق و طبيعت درست شود، و اگر نه كه صحت نشأة اولى بقادرى مدبر بوده است كه بحكمت پيدا كرد، چنان كه اهل حق گويند، و مذهب راست و دين درست اينست، نشأة ثانيه را هم قادر است و مدبر و حكيم. يقول اللَّه تعالى: «كذبنى ابن آدم و لم يكن له ذلك، و شتمنى و لم يكن له ذلك، فأما تكذيبه اياى، فقوله: لن يعيدنى كما بدأنى، و ليس اول الخلق بأهون علىّ من اعادته، و اما شتمه اياى فقوله: اتخذ اللَّه ولدا و انا الاحد الصمد، لم الد و لم اولد، و لم يكن لى كفوا احد.

وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ وُقِفُوا عَلى‏ رَبِّهِمْ اى عرضوا على ربهم. اين عرض اكبر است، چنان كه آنجا گفت: عُرِضُوا عَلى‏ رَبِّكَ صَفًّا. عرض دو است: يكى عرض على النار، چنان كه گفت: وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ. ديگر عرض على الجبار، چنان كه گفت: عُرِضُوا عَلى‏ رَبِّكَ‏، يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفى‏ مِنْكُمْ خافِيَةٌ، و العرض على الجبار اصعب من العرض على النار، لان النار مأمورة لا تعمل شيئا الا بأمر ربها، و صاحب الامر هو اللَّه عزّ و جلّ. و قد روى فى بعض الاخبار: «ان عبدا يوقف بين يدى اللَّه عز و جل، فيسأله ربه عن افعاله و احواله، حتى يتحير العبد و ينقطع حياء من اللَّه سبحانه. ثم يقول لارسالك بى الى النار اهون علىّ من حسابك».

و روى ان النبى (ص) قال: «يعرض الناس يوم القيامة ثلاث عرضات، فأما عرضتان فجدال و معاذير، و اما العرضة الثالثة فعند ذلك نظائر الصحف فى الايدى، فآخذ بيمينه و آخذ بشماله».

و قيل: وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ وُقِفُوا عَلى‏ رَبِّهِمْ اى عرفوا ربهم ضرورة، كما يقال: وقفت على كلام فلان اى عرفته، و قيل: وقفوا على مسئلة ربهم و توبيخه اياهم، يؤكد ذلك قوله: أَ لَيْسَ هذا بِالْحَقِّ؟ اى هذا البعث، فيقرون حين لا ينفعهم ذلك، و يقولون: بلى و ربنا، فيقول اللَّه: فذوقوا العذاب بكفركم. «قال» كه در اول گفت، جواب «اذا» است. قالوا جواب سؤالست. «قال» كه در آخر گفت جواب اقرار است. اول خدا گويد: اين بعث كه مى‏بينيد راست نيست؟ ايشان جواب اين سؤال توبيخ دهند، و گويند: بلى و ربنا، حق است و راست. پس اللَّه گويد بجواب اقرار ايشان: پس اكنون عذاب ميچشيد بآنچه كافر شديد، و حق نپذيرفتيد.

قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ يعنى بالبعث الذى فيه جزاء الاعمال. در قرآن فراوان بيايد ذكر لقاء اللَّه، و مراد بآن رستاخيز است. و همچنين در خبر مصطفى (ص) بيايد، چنان كه گفت (ص): «لقاءك حق». جاى ديگر گفت: لقى اللَّه و هو عليه غضبان.

لقى اللَّه اجذم. لقى اللَّه و عليه اثم صاحب مكس. ما منكم من احد الا و هو يلقى اللَّه ليس بينه و بينه ترجمان. لقى اللَّه و ما عليه خطيئة.

قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ ميگويد: زيانكار و نوميد شدند ايشان كه دروغ شمردند خاستن از گور، و شدن پيش خداى جل جلاله تا جزاء اعمال بينند.

حَتَّى إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً يعنى كذبوا الى ان ظهرت الساعة بغتة فأقلعوا بالندامة فى وقت لا ينفع الندامة. دروغ شمردند تا آن گه كه ناگاه رستاخيز درآمد، و ايشان پشيمانى خوردند، در وقتى كه پشيمانى سود نداشت، و گفتند: يا حَسْرَتَنا عَلى‏ ما فَرَّطْنا فِيها! اين در قيامت باشد كه كافران منازل خويش بينند از بهشت كه بمؤمنان دهند. مصطفى (ص) گفت در تفسير اين آيت: يرى اهل النار منازلهم من الجنة، فيقولون: يا حسرتنا.

و قال (ص): «لا يدخل النار احد الا رأى مقعده من الجنة لو احسن ليكون عليه حسرة».

گويند: يا حسرتنا! يا دردا و دريغا! بر آن تقصير كه كرديم اندر دنيا در طاعت خداى و فروختن ايمان بكفر و آخرت بدنيا.

وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى‏ ظُهُورِهِمْ مفسران گفتند: روز قيامت چون كافران را از گور برانگيزانند، آن عمل خبيث وى بصورت حبشى سياه كريه المنظر كه از وى بوى ناخوش مى‏دمد، برابر وى بايستد. كافر گويد: من انت؟ تو كيستى؟ گويد: انا عملك الخبيث، قد كنت احملك فى الدنيا بالشهوات و اللذات، فاحملنى اليوم. من آن عمل خبيث توأم، كه در دنيا ترا با آن شهوتها و لذتها برداشته بودم، امروز مرا بردار.

گويد: من طاقت برداشتن تو ندارم. گويد: ناچار است برداشتن من. آن گه به پشت وى درآيد بآن گرانبارى. اينست كه رب العالمين گفت: وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى‏ ظُهُورِهِمْ.

أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ اى بئس ما يحملون! و حال بنده مؤمن بر عكس اين باشد، كه چون از خاك بيرون آيد، عمل صالح وى بصورتى روحانى خوشبوى برابر وى آيد، و گويد: هل تعرفنى؟ مرا مى‏شناسى؟

گويد: نمى‏شناسم، اما شخصى روحانى مى‏بينم ترا نيكو صورت و خوشبوى. گويد: آرى در دنيا همچنين بودم. من آن عمل صالح توام، كه در دنيا تو مركب من بودى.

امروز من مركب توام. بر من نشين، و سوى بهشت رو، اينست كه رب العالمين گفت: يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً اى ركبانا. وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ اى باطل و غرور لا يبقى. اين دنيا نه چيزيست پاينده و پسنديده، بلكه رفتنى است باطل و فريبنده: «دار الالتواء لا دار الاستواء، و منزل ترح لا منزل فرح، فمن عرفها لم يفرح لرخاء، و لم يحزن لشقاء. الا و ان اللَّه خلق الدنيا دار بلوى، و الآخرة دار عقبى، فجعل بلوى الدنيا لثواب الآخرة سببا، و ثواب الآخرة من بلوى الدنيا عوضا، فاحذروا حلاوة رضاعها لمرارة فطامها، و اهجروا لذيذ عاجلها لكريه آجلها، و لا تسعوا فى عمران دار قد قضى اللَّه خرابها، و لا تواصلوها و قد اراد اللَّه منكم اجتنابها، فتكونوا لسخطه متعرضين، و لعقوبته مستحقين». الحديث بطوله ذكره النبى (ص).

وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ اين جواب آن كافران است كه ميگفتند: ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا، رب العالمين ايشان را در آنچه گفتند دروغ زن كرد، و حاصل اين دنيا باز گفت كه چيست. لَعِبٌ وَ لَهْوٌ جاى ديگر گفت: وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ، آن گه گفت: وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ الشرك. قراءت شامى تنها، وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ بلام واحدة مع الاضافة، تقديره: و لدار الساعة الآخرة، فصار وصف الساعة بالآخرة، كما وصف اليوم بالآخر فى قوله وَ ارْجُوا الْيَوْمَ الْآخِرَ. أَ فَلا تَعْقِلُونَ بتاء مخاطبه، قراءت نافع و ابن عامر و حفص عن عاصم.

معنى آنست كه: قل لهم يا محمد: أَ فَلا تَعْقِلُونَ ايها المخاطبون! ان الآخرة افضل من الدنيا؟!

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ الاية سمع فهم ديگر است و سمع خطاب ديگر. آن بيحرمتان و بيگانگان چون از سمع فهم و قبول محروم بودند، سمع خطاب ايشان را سود نداشت. سمع فهم آنست كه در دل جاى گيرد، و قبول در آن پيوندد، و يقين در آن بيفزايد. اگر سالها اين طنطنه حروف بسمع خطاب ميرسد تا قلقله يافت بسمع جان نرسد، سودى ندارد. آن بو جهل رانده مقهور حكم ازل گشته رفتى و سر بر آستانه مسجد رسول خدا (ص) نهادى، و قرآن از رسول (ص) بسمع ظاهر بشنيدى، اما دلش يك حرف بخود راه ندادى، كه قفل نوميدى بر آن زده بودند، و مهر شقاوت بر آن نهاده، و آن ديگر مطرود مهجور وليد مغيره چون قرآن شنيد، گفت: «و اللَّه ان لقوله لحلاوة، و ان عليه لطلاوة، و ان اصله لمغدق، و ان اعلاه لمثمر». گفت: اين سخن كه محمد ميخواند سخنى شيرين و پر آفرين است، بالاش چون درخت ميوه‏دار، و زير چون چشمه آب حيات. بظاهر چنين ميگفت، و باطنى داشت خراب كه حرفى از آن بدل خود راه مى‏نداد، تا بدانى كه اعتبار بباطن است، و حقيقت اين كار يافت است و قبول. اگر هزاران كس بعمارت ظاهر مشغول شوند، آن عمارت ايشان خرابى يك دل جبر نكند، و بكار نيايد، و اگر يك دل آبادان بود، پاسبان اقليمى باشد، همه را در حمايت عز خويش گيرد.

وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ از روى اشارت خبر ميدهد از قومى كه ديگران را پند دهند، و خود پند نپذيرند. از روى ظاهر خلق خداى بر طاعت ميخوانند، و از روى باطن با حق مخالفت ميكنند. همانست كه گفت جاى ديگر: لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ؟

أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ؟!

لا تنه عن خلق و تأتى مثلهعار عليك اذا فعلت عظيم!

مجاهد گفت: وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ يعنى ينهون عن الذكر، و يتباعدون عنه. اشارت است بقومى كه براه تقوى نروند، و مردم را نيز از آن باز دارند. خود معصيت كنند، و سبب معصيت ديگران شوند. خود بيراه شوند، و ديگران را بيراه كنند.

«ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً». لا جرم فردا هم وزر خود هم وزر ديگران بر گردن ايشان نهند. اينست كه گفت تعالى و تقدس: وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ.

بَلْ بَدا لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ اشارت است بروز رستاخيز كه روز كشف احوال است، و اظهار اسرار. يوم تبلى السرائر و تظهر الضمائر. بسا كه در دنيا در شمار زاهدان بودند، و رنگ دوستان و لباس آشنايان پوشيدند، و آن روز داغ شقاوت بر پيشانى خويش بينند، و در منزل بيگانگان‏شان فرود آرند، و بسا كسا كه تو او را خليع العذار شناختى، رهين الاغلال دانستى، در دنيا بى‏سر و بى‏سامان، بى كس و بى‏نام، و آن روز از خزائن غيب خلعتهاى كرامت آرند بنام وى. قديسان ملأ اعلى و ساكنان جنات مأوى دو چشمى برند و فرو مانند در كار وى. اين چنان است كه شاعر گويد:

بسا پير مناجاتى كه بى‏مركب فرو ماندبسا رند خراباتى كه زين بر شير نر بندد!

وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ لو رد اهل العقوبة الى دنياهم، لعادوا الى جحدهم و انكارهم، و لو رد اهل الصفاء و الوفاء الى دنياهم لعادوا الى حسن اعمالهم. وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ وُقِفُوا عَلى‏ رَبِّهِمْ يا حسرة عليهم من موقف الخجل! و محل مقاساة الوجل! و تذكر تقصير العمل، فهم واقفون على اقدام الحسرة، يقرعون باب الندم، حين لا ينفعهم الندم، و حين يقول لهم الحق: أَ لَيْسَ هذا بِالْحَقِّ!

و اخجلتا من وقوفى باب داركميقول ساكنها من انت يا رجل؟!

۵ النوبة الاولى

قوله تعالى: قَدْ نَعْلَمُ ما مى‏دانيم إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ كه اندوهگن ميكند ترا الَّذِي يَقُولُونَ آنچه ميگويند ايشان فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ ايشان دروغ زن نه ترا ميگيرند وَ لكِنَّ الظَّالِمِينَ لكن آن ستمكاران بر خويشتن بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ (۳۳) سخنان اللَّه را مى‏باز دهند بشوخى.

وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ بدرستى كه دروغ زن گرفتند ايشان رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ پيغامبران را پيش از تو فَصَبَرُوا شكيبايى كردند ايشان عَلى‏ ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا بر آنچه ايشان را دروغ زن گرفتند و رنج نمودند حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا تا آن گه كه بايشان آمد يارى دادن ما وَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ و بدل كننده نيست سخنان خداى را، وَ لَقَدْ جاءَكَ و آمد بتو مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلِينَ (۳۴) از خبرهاى فرستادگان ما آنچه آمد.

وَ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ و اگر چنانست كه گران شد بر تو و بزرگ آمد ترا إِعْراضُهُمْ روى گردانيدن ايشان و نپذيرفتن فَإِنِ اسْتَطَعْتَ اگر توانى أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ كه راهى سازى در زمين أَوْ سُلَّماً فِي السَّماءِ يا نردبانى سازى فرا آسمان فَتَأْتِيَهُمْ بِآيَةٍ تا بر آن در آسمان آيى، وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ و اگر خداى خواهد لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى‏ ايشان را همه بر راست راهى فراهم آرد فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِينَ (۳۵) نگر تا ازيشان نباشى كه نمى‏دانند.

إِنَّما يَسْتَجِيبُ پاسخ نيكو كه كنند الَّذِينَ يَسْمَعُونَ ايشان كنند كه بگوش دل ميشنوند وَ الْمَوْتى‏ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ و مردگان را خداى تواند برانگيزاند، و اوست كه ايشان را برانگيزاند ثُمَّ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ (۳۶) پس با وى برند ايشان را.

وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ گفتند: چرا فرو نفرستند بر وى نشانى از خداوند وى قُلْ إِنَّ اللَّهَ قادِرٌ بگوى اللَّه تواناست و قادر، عَلى‏ أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً بر آنكه نشانى فرستد، وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (۳۷) لكن بيشتر ايشان نميدانند.

وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ نيست هيچ چمنده‏اى در زمين وَ لا طائِرٍ و نه پرنده‏اى يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ كه مى‏پرد بدو بال خويش إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ مگر همه گروه گروه همچون شمااند، ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‏ءٍ هيچ چيز فرو نگذاشتيم در لوح، ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ (۳۸) و پس همگان را با پيش خداوند خواهند انگيخت.

وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و ايشان كه بدروغ فرا ميدارند سخنان ما صُمٌّ از شنيدن حق و دريافتن آن كران‏اند وَ بُكْمٌ و از اقرار دادن بآن گنگان‏اند فِي الظُّلُماتِ و در تاريكى نادانى‏اند. مَنْ يَشَأِ اللَّهُ يُضْلِلْهُ هر كه خداى خواهد وى را از راه گم كند وَ مَنْ يَشَأْ و هر كه خواهد، يَجْعَلْهُ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (۳۹) وى را بر راه راست دارد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ سدى ميگويد: سبب نزول اين آيت آن بود كه روز بدر، اخنس بن شريق و بو جهل بيكديگر رسيدند. اخنس گفت: يا ابا الحكم! اين ساعت منم و تو، و كس سخن ما نمى‏شنود. براستى با من بگو كه: اين محمد راستگوى است يا دروغ زن؟ بو جهل گفت: اكنون كه راستى مى‏پرسى، و اللَّه ان محمّدا لصادق، و ما كذب محمّد قط، و اللَّه كه محمد راستگوى است، و هرگز دروغ نگفت، اما چون بنو قصى لوا و سقايه و حجابت و نبوت ببرند، باقى قريش را چه بماند؟ و اگر ما او را تصديق كنيم، ما را تبع وى بايد بود، و ما هرگز تبع بنى عبد مناف نبوديم. پس رب العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد. و روايت كنند از على (ع) كه ابو جهل بمصطفى (ص) رسيد، و با وى مصافحت كرد، و گفت: انّا لا نكذبك يا محمّد، و لكن نكذب ما جئت به، فأنزل اللَّه هذه الآية.

مقاتل گفت: در شأن حارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف بن قصى فرو آمد.

اين حارث بآشكارا تكذيب رسول ميكرد، و بر ديدار كفار وى را ساحر و شاعر و مجنون ميخواند، باز چون خالى گشت با اهل بيت خويش گفت: ما محمّد من اهل الكذب، و انى لأحسبه صادقا. و نيز چون رسول خدا را ديدى گفتى: يا محمّد! ما ميدانيم كه آنچه تو مى‏گويى راست است و درست، و تو خود هرگز دروغ نگفتى، لكن ما مشتى ضعيفان و زير دستان عرب‏ايم، ترسيم كه اگر اتباع تو كنيم عرب ما را زبون گيرند، و خوار كنند، و از زمين خويش بيرون كنند، و ما طاقت آن نداريم. همانست كه در سورة القصص گفت: إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى‏ مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا. رب العالمين در شأن وى اين آيت فرستاد: قَدْ نَعْلَمُ ما ميدانيم إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يَقُولُونَ بأنك كاذب و ساحر و مجنون. ما ميدانيم كه گفت و طعن كافران ترا اندوهگن ميكند. قراءت نافع ليحزنك بضم ياء است، و معنى همانست.

آن گه مصطفى را تسليت و خرسندى داد، گفت: فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ يا سيد! ايشان نه ترا دروغ زن ميگيرند، كه ايشان صدق تو و امانت تو نيك شناخته‏اند بروزگار گذشته، و اگر چه بظاهر تكذيب ميكنند، بباطن ميدانند كه تو پيغامبرى و راستگويى، لكن سخن مرا دروغ ميشمارند، و ميدانند كه راست است. نافع و كسايى يُكَذِّبُونَكَ باسكان كاف خوانند، معنى آنست كه: لا يجدونك كاذبا، هر چند كه ترا دروغ زن ميخوانند، دروغ زن نه‏اى، و ترا دروغ زن نمى‏يابند، و نمى‏توانند كه بهيچ حيلت بر تو دروغ درست كنند، لكن ايشان كافران‏اند و ستمكاران بر خويشتن، كه سخنان اللَّه دروغ ميشمارند بشوخى، پس از آنكه دانسته‏اند كه راست است. اين همچنانست كه جاى ديگر گفت: وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا. قال الزجاج: كذّبته، اذا قلت له كذبت، و أكذبته اذا رأيته ان ما اتى به كذب».

وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ كافران مكه در اذى رسول (ص) و در تكذيب وى بيفزودند، و رب العالمين در تسليت و تعزيت بيفزود، گفت: پيش از تو رسولان را هم تكذيب كردند، و رنج نمودند به تنهاى ايشان. لختى را سوختند و كشتند، و لختى را پاره بدو نيم كردند. ايشان صبر كردند بر آن اذى قوم خويش، تا آن گه كه ايشان را نصرت داديم، و قوم ايشان هلاك كرديم. تو نيز صبر كن يا محمد بر اذى قوم خويش.

وَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ اى لا مغيّر لكلماته السّابقة بنصر اوليائه، و هلاك اعدائه، و ذلك فى قوله: «وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ»، «إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا»، «كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي». الحسين بن فضل گفت: «لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ» اى لا خلف لعداته. وَ لَقَدْ جاءَكَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلِينَ يعنى من حديث المرسلين ما قصصت عليك من حديث نوح و قومه، و ثمود و صالح و ابراهيم و لوط و شعيب حين كذبوا و اوذوا ثمّ نصروا.

وَ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْراضُهُمْ رسول خدا (ص) حريص بود بر ايمان قوم خويش. ميخواست كه ايشان همه ايمان آرند. هر گه كه آيتى مى‏درخواستند، دوست داشتى كه اللَّه آن آيت بايشان نمودى، بطمع آنكه تا ايشان ايمان آرند، چنان كه درخواستند تا فريشته از آسمان فرو آيد، و ذلك فى قوله: لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ؟ رب العالمين بجواب ايشان گفت: «وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى‏» يا محمد اگر اين فريشتگان كه ميخواهند، همه فرود آيند، و مردگان نيز زنده شوند، و با ايشان سخن گويند، تا من نخواهم ايشان ايمان نيارند. آن گه گفت: فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ اگر توانى كه راهى سازى در زير زمين تا ايشان را جوى روان برآرى در مكه، يا مرده گويا بيرون آرى از زمين، أَوْ سُلَّماً فِي السَّماءِ يا نردبانى سازى تا بر آن در آسمان آيى، و ايشان را نامه‏اى برى، يا پاره‏اى از آسمان بر ايشان افكنى، يا فريشته‏اى برى، يا ايشان را نشانى برى، معنى آنست كه: فافعل، اگر توانى بكن. ميگويد: يا محمّد تو بشرى، و ترا دست بدان آيات نرسد كه ايشان ميخواهند.

راه تو آنست كه صبر كنى تا اللَّه تعالى از بهر ايشان حكم كند.

آن گه گفت: وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى‏ اگر خداى تعالى خواستى كه همه ايمان آورند، و براه راست روند، بكردى. معنى ديگر: اگر اللَّه خواستى ايشان را آيتى فرو فرستادى، كه ناچار بدان ايمان آوردندى، چنان كه جاى ديگر گفت: إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ. اما آياتى فرو فرستاد كه مردم را در آن جاى تفكر و نظر بود، تا ارباب بصائر و خداوندان فكرت در آن تفكر كنند، و ايمان ايشان در آن بيفزايد، و ثواب حاصل گردد. و لو كانت نار تنزل على من يكفر، او يرمى بحجر من السماء لآمن كل احد فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِينَ اى لا تكونن ممن يجهل ان اللَّه على كل شي‏ء قدير، و ان اللَّه هو الهادى لعباده، و انه قد علم ان عباده كلهم لا يهتدون الا ان يشاء اللَّه ان يجمعهم على ذلك.

إِنَّما يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ اى يجيبك الى الايمان من يسمع، و كلهم يسمع لكن يريد من يسمع الذكر فيقبله و ينتفع به، اما الكافر الذى ختم اللَّه على سمعه كيف يصغى الى الحق! وَ الْمَوْتى‏ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ فى الآخرة، ثم اليه يردون فيجزيهم بأعمالهم. ميگويد: اجابت تو مؤمنان ميكنند، ايشان كه بگوش دل مى‏شنوند و مى‏پذيرند و كار بند آن مى‏باشند، اما كافران مكه كه بر سمع ايشان مهر شقاوت نهاده‏اند، تا دريافت حق در آن نشود، ايشان اجابت نكنند، و رب العالمين ايشان را فردا در قيامت برانگيزاند، و جزاء كردار ايشان بايشان دهد. قولى ديگر گفته‏اند: وَ الْمَوْتى‏ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ على اتّباع امرك ان شاء ان يسلموا. اين مشركان كه بر صفت مردگانند، اگر اللَّه خواهد كه مسلمان شوند ايشان را بر اتباع تو انگيزاند، ثُمَّ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ من اسلم منهم و من لم يسلم.

وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ رؤساء قريش گفتند: چرا رب العزة آيتى نمى‏فرستد، يعنى فريشته‏اى كه محمّد را گواهى دهد بنبوت وى؟ رب العالمين گفت: يا محمّد جواب ده ايشان را كه: اللَّه قادر است بر فرستادن اين نشان، اما شما نميدانيد كه در زير آن چه بلا است، و ذلك فى قوله: وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الْأَمْرُ ثُمَّ لا يُنْظَرُونَ. نظير اين در سورة بنى اسرائيل گفت ازين گشاده‏تر: وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ الى قوله رَسُولًا.

وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ جمله حيوانات كه آفريده‏اند ازين دو حال بيرون نيست، اما يدب و اما يطير، يا رونده است يا پرنده، و همه گروه گروه همچون شمااند، كه همه را روزى مى‏بايد، و داشت مى‏بايد، و جفت مى‏بايد، و وطن مى‏بايد. مجاهد گفت: إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ اى اصناف مصنفة تعرف بأسمائها كما انتم بنى آدم تعرفون بالانس، فالطير امة، و السباع امة، و الدواب امة، و الانس امة، و الجن امة. عطا گفت: إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ يوحّدون و يسبّحون، لقوله: وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ، قال: و تسبيحه يا حليم يا غفور. و در خبر است كه رب العزة جانوران را چهار علم داده: صانع خويش را دانند، و جفت خويش را شناسند، و دشمن خويش را دانند، و روزى خويش را دانند.

زجاج گفت: إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ يعنى فى الخلق و الموت و البعث، لانه قال: وَ الْمَوْتى‏ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ ثم يصيرون بعد ما يقتصّ بعضهم من بعض ترابا. قال ابو هريرة فى هذه الآية: يحشر اللَّه الخلق كلهم يوم القيامة: البهائم و الدواب و الطير و كل شى‏ء، فيبلغ من عدل اللَّه يومئذ أن يأخذ للجماء من القرناء، ثم يقول: كونى ترابا، فعند ذلكَ‏قُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً». قال عطا: فاذا رأوا بنى آدم و ما هم فيه من الجزع، قالوا: الحمد للَّه الذى لم يجعلنا منكم، فلا جنة نرجوا، و لا نارا نخاف، فيقول اللَّه لهم: كونوا ترابا، فيتمنى الكافر حينئذ ان يكون ترابا. و قد روى ابو ذر قال: «بينا انا عند رسول اللَّه (ص) اذا انتطحت عنزان، فقال النبى (ص): أ تدرون فيما انتطحتا؟ فقالوا: لا ندرى. قال: لكن اللَّه يدرى، و سيقضى بينهما».

يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ از بسطهاى قرآن است همچون قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ، تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ. و عرب سخن گاه گاه بسط كنند، تا چيز چيز در افزايند كه از آن بسر شود، و گاه گاه اختصار كنند، كه دشخوار مفهوم شود. ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‏ءٍ اراد به الكتاب الذى عند اللَّه، المشتمل على ما كان و يكون. و قيل: ما فَرَّطْنا اى ما تركنا فى القرآن من شى‏ء يحتاج العباد عليه، الا و قد بيّنّاه، اما نصا و اما دلالة و اما مجملا و اما مفصلا، لقوله: وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ اى لكل شى‏ء يحتاج اليه فى امر الدين.

ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ هذا دليل على أن كل روحانى يحيا و يحشر و ان صغر خلقه حتى البقّ و البعوض و القمل و البرغوث، يؤيد ذلك قوله: وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ فالخلق عام لكل شى‏ء.

وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا يعنى بالقرآن صُمٌّ لا يسمعون الهدى سماع انتفاع، و بُكْمٌ عن القرآن لا ينطقون به، فِي الظُّلُماتِ يعنى فى ظلمات الشرك. آن گه بيان كرد و خبر داد كه اين بمشيت ما است، و هدى و ضلالت بارادت ما است: مَنْ يَشَأِ اللَّهُ يُضْلِلْهُ يعنى عن الهدى، منهم عبد الدار بن قصى. وَ مَنْ يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ يعنى على دين الاسلام. منهم على بن ابى طالب و العباس و حمزه و جعفر رضى اللَّه عنهم.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يَقُولُونَ الآية اين آيت از روى اشارت مصطفى را صلى اللَّه عليه و سلم تشريفى و اكرامى است از درگاه ربوبيت، كه از آن بزرگوارتر نيست، و از دور آدم تا منتهى عالم بيرون از وى كس را اين منزلت ندادند، و اين مرتبت ننهادند، كه رب العزة ميگويد تسكين دل وى را كه: يا محمد! ما مى‏دانيم كه ازين بيحرمتان چه رنج بدل تو ميرسد، و تو چون اندوهگنى از گفتار بيهوده ايشان! يا محمد! مپندار كه من نمى‏بينم آنچه بر تو ميرود، يا نمى‏شمارم آن نفسهاى درد آميغ كه از تو مى‏برآيد، يا آن شربتهاى زهرآميغ كه هر ساعت بر طلب رضاء ما نوش ميكنى.

يا محمد! آن نه با تو ميكنند، كه آن با ما ميكنند، و از بهر حديث ما ميكنند. پيش از آنكه اين رقم بر تو كشيديم. و اين علم نبوت بدست تو داديم، بنگر كه با تو چون بودند! آشنا و بيگانه، خويش و پيوند همه او را دوست بودند، و محمد الامين ميخواندند. امانتها بنزديك وى مى‏نهادند. در محافل و مجامع او را در صدر مينشاندند. چون پيك آسمان بنزديك وى آمد، و جلال و عزت دين اسلام در گفت و كرد وى نهادند، آن كار و آن حال بگشت. دوستان همه دشمن گشتند. يكى ميگفت: ساحر است و كاهن. يكى ميگفت: كاذبست و شاعر. يكى ميگفت: مجنون است و سرگشته:

اشاعوا لنا فى الحى اشنع قصةو كانوا لنا سلما فصاروا لنا حربا.

اين همه ميگفتند، و سيد (ص) بر استقامت خويش چنان متمكن بود كه آن قبول و اين نفور و آن سلامت و اين ملامت بنزديك وى هر دو يك رنگ داشت، كه هر دو از يك منهل مى‏ديد. آن كافران و مهجوران ازل پيش از مبعث سيّد (ص) هر كسى در نهاد خويش شورى داشت، و تصرفى ميكرد، يكى ميگفت: پيغامبر كه بيرون خواهد آمد حكيم بن هشام خواهد بود. ديگرى ميگفت: عبد اللَّه بن ابى است. سديگرى ميگفت: بو مسعود ثقفى است. رب العالمين گفت: أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا. اين قسمت رحمت و بخشيدن درجه نبوت نه كار ايشان است، كه اين خاصيت ربوبيت ما است و كار الهيت ما است. پس چون رب العالمين تاج رسالت بر فرق نبوت محمد عربى نهاد، و درگاه عزت وى حوالت گاه رد و قبول خلق آمد، ايشان همه نوميد شدند، زبان طعن دراز كردند. يكى گفت: يتيم است و درمانده. رب العزة گفت: بمؤمنان رحيم است و بخشاينده. يكى گفت: اجير است و فقير. رب العزة گفت: نذير است و بشير. يكى گفت: ضالست و غبى. رب العزة گفت: رسول است و نبى:

هذا و ان اصبح فى اطمارو كان فى فقر من اليسار

آثر عندى من اخى و جارى.

دوست پسند بايد نه شهر پسند. فرمان آمد كه: يا محمد! قَدْ نَعْلَمُ ما مى‏دانيم كه دشمنان ترا شاعر و ديوانه ميخوانند. تو شاعر و ديوانه نه‏اى. تو زين عالمى.

تو سيّد ولد آدمى. تو رسول كونين و صاحب قاب قوسينى. تو ديوانه نه‏اى. تو اسلام را صفايى. تو شريعت را بقايى. تو رسول خدايى. اين عز ترا بس كه ما آن تو، تو آن مايى:

من آن توام تو آن من باش ز دلبستاخى كن چرا نشينى تو خجل

يا محمّد! اگر دشمن ترا ناسزا گويد، ترا چه زيان! من ميگويم: وَ سِراجاً مُنِيراً، بَشِيراً وَ نَذِيراً، لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً، إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً، وَ يَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً، إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْكَ كَبِيراً.

إِنَّما يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ. ابن عطا گفت: ان اهل السّماع هم الاحياء، و هم اهل الخطاب و الجواب، و ان الآخرين هم الاموات، لقوله تعالى: وَ الْمَوْتى‏ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ.

گفت: اهل سماع زندگان‏اند، و اهل خطاب و جواب ايشان‏اند، و باقى مردگان‏اند. و زندگان بحقيقت سه كس‏اند، هر چه نه اين سه‏اند در شمار مردگان‏اند خائف، كه زندگى ببيم كند، هموار از بطش و مكر حق مى‏ترسد. دوم راجى كه زندگى باميد كند، پيوسته دل در فضل و لطف خداى تعالى بسته. سوم محب است، كه زندگى بمهر كند، ما دام دلش با حق مى‏گرايد، و از خلق مى‏گريزد. و اين سه حالت را علم شرط است. خوف بى‏علم خوف خارجيان است.

رجاء بى‏علم رجاء مرجيان است. محبت بى‏علم محبت اباحتيان است، و جمله اين كار بنا بر توفيق و خذلان است، و توفيق و خذلان نتيجه حكم ازل و نبشته لوح. رب العالمين گفت: ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‏ءٍ. در لوح همه چيز نبشتيم و همه كار پرداختيم.

هر كس را آنچه سزا بود داديم، و فذلك هر چيز پديد كرديم. رسول گفت صلى اللَّه عليه و سلّم: «ما منكم من احد الا و قد كتب مقعده من النّار و مقعده من الجنة». قالوا: يا رسول اللَّه! ا فلا نتكل على كتابنا؟ و ندع العمل؟ قال: «اعملوا فكل ميسّر لما خلق له، اما من كان من اهل السعادة فسييسر لعمل السعادة، و اما من كان من اهل الشقاوة، فسييسر لعمل الشقاوة». ثم قرأ: فَأَمَّا مَنْ أَعْطى‏ وَ اتَّقى‏ الاية.

۶ النوبة الاولى

قوله تعالى: قُلْ گوى يا محمد أَ رَأَيْتَكُمْ چه بينى إِنْ أَتاكُمْ اگر بشما آيد عَذابُ اللَّهِ عذاب خداى أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ يا بشما آيد رستاخيز أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ جز از اللَّه خدايى ديگر خواهيد خواند؟! إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (۴۰) تا خوانيد اگر راست مى‏گوييد.

بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ نخوانيد، بلكه اللَّه را خوانيد فَيَكْشِفُ و باز برد از شما ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ آنچه وى را با آن ميخوانيد كه باز برد إِنْ شاءَ اگر خواهد وَ تَنْسَوْنَ و گذاريد و فراموش كنيد ما تُشْرِكُونَ (۴۱) هر چه انباز ميخوانيد.

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا و ما پيغام فرستاديم إِلى‏ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ بگروهانى پيش از تو فَأَخَذْناهُمْ تا ايشان را فرا گرفتيم بِالْبَأْساءِ ببيم و شمشير وَ الضَّرَّاءِ و بتنگى و بد حالى لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ (۴۲) تا مگر در زارند.

فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ چرا نه چون بايشان رسيد بَأْسُنا زور گرفتن ما تَضَرَّعُوا در زاريدندى وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ لكن سخت گشت دلهاى ايشان، وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ و برآراست ايشان را ديو، و بايشان نيكو نمود، ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۴۳) آنچه ميكردند.

فَلَمَّا نَسُوا چون بگذاشتند ما ذُكِّرُوا بِهِ آنچه ايشان را پند دادند بدان، فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باز گشاديم بر ايشان أَبْوابَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ درهاى همه چيز از كامهاى ايشان حَتَّى إِذا فَرِحُوا تا آن گه كه شاد بيستادند بِما أُوتُوا بآنچه ايشان را دادند أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فرا گرفتيم ايشان را ناگاه فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ (۴۴) و ايشان از راحت نوميدان.

فَقُطِعَ بريده شد دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا دنبال ايشان و بيخ آن گروهى كه بر خويشتن ستم كردند وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (۴۵) كه اين كار را پس آوردى نيست.

قُلْ أَ رَأَيْتُمْ گوى چه بينيد إِنْ أَخَذَ اللَّهُ اگر بستاند اللَّه سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ شنوايى شما و بينايى شما وَ خَتَمَ عَلى‏ قُلُوبِكُمْ و مهر نهد بر دلهاى شما تا از دانش و آگاهى تهى ماند مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ آن كيست آن خداى جز از اللَّه يَأْتِيكُمْ بِهِ كه شما را آن شنوايى و بينايى و دانايى باز آرد؟ انْظُرْ در نگر كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ چون ميگردانيم سخنان ايشان را ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُونَ (۴۶) آن گه پس ايشان باز بر مى‏گردند از نيوشيدن و پذيرفتن.

قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ گوى چه بينيد إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ اگر بشما آيد عذاب خداى بَغْتَةً در نهان ناگاه أَوْ جَهْرَةً يا آشكارا هَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الظَّالِمُونَ (۴۷) هلاك كنند مگر گروه ستمكاران بر خويشتن.

وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ و نفرستاديم فرستادگان را إِلَّا مُبَشِّرِينَ مگر شادمانه كنندگان بوعد وَ مُنْذِرِينَ و بيم نمايندگان بوعيد فَمَنْ آمَنَ هر كه بگرويد وَ أَصْلَحَ و كردار خود را نيك كرد فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (۴۸) نه بيم است بر ايشان فردا و نه اندوه.

وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و ايشان كه دروغ شمردند سخنان ما يَمَسُّهُمُ الْعَذابُ بايشان رسد عذاب، بِما كانُوا يَفْسُقُونَ بآنچه از فرمانبردارى بيرون شدند.

قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ بگو نمى‏گويم شما را عِنْدِي خَزائِنُ اللَّهِ كه بنزديك من است خزينه‏هاى خداى وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ و من غيب ندانم وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ و شما را نميگويم كه من فريشته‏ام. إِنْ أَتَّبِعُ پى نمى‏برم إِلَّا ما يُوحى‏ إِلَيَّ مگر بآن پيغام كه بمن فرستند قُلْ هَلْ يَسْتَوِي گوى كه يكسان بود هرگز الْأَعْمى‏ وَ الْبَصِيرُ نابينا و بينا؟ أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ در نينديشيد ؟!

النوبة الثانية

قوله تعالى قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ كاف زيادتست و تاكيد را در افزودند، و صلب سخن ا رأيتم است يعنى: هل رأيتم، و اين كلمه بجاى اخبرونى نهاده‏اند. ميگويد: يا محمّد مشركان را گوى: اخبرونى ان اتاكم عذاب اللَّه، يعنى الموت. مرا خبر كنيد اگر مرگ بشما آيد، أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ يا قيامت آيد بشما. السّاعة اسم للوقت الّذى يصعق فيه العباد، و اسم للوقت الّذى يبعث فيه العباد، و المعنى اتتكم السّاعة الّتى وعدتم فيها بالبعث و الفناء، لان قبل البعث يموت الخلق كله. آن گه گفت: أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ يعنى أ تدعون هذه الاصنام و الاحجار الّتى عبدتموها من دون اللَّه. إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ ان مع اللَّه آلهة اخرى اخبرونى من تدعون عند نزول البلاء بكم؟ معنى آيت آنست كه اگر بلائى بشما رسد كرا خواهيد خواند تا كشف آن بلا كند؟ اللَّه را خواهيد خواند يا اين بتان را كه مى‏پرستيد؟ آن گه استدراك كرد، گفت: بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ نخوانيد آن بتان را، كه دانيد كه ايشان را قدرت نيست، و از ايشان نفع و ضرّ نيست، بلكه اللَّه را خوانيد. فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ اين «ها» در «اليه» با عذاب شود، چنان كه آنجا گفت: «مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى‏ ضُرٍّ مَسَّهُ». و آن گه اجابت دعا و كشف بلا در مشيت خويش بست، گفت: إِنْ شاءَ اگر خواهد كشف بلا كند، و اجابت دعا كند، وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ اى تتركون ما تشركون به من الاصنام فلا تدعونه.

و بر وفق اين آيت خبر است از مصطفى (ص)، و ذلك ما

روى فى الصّحاح ان رسول اللَّه قال لحصين والد عمران بن حصين الخزانى و كان حصين يومئذ مشركا: كم تعبد اليوم الها؟ قال: سبعة، واحدا فى السّماء و سته فى الارض. قال رسول للَّه (ص): فأيهم تعده ليوم رغبتك و رهبتك؟ قال: الذى فى السماء.

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ اصل الامة الصنف من النّاس و الجماعة، كقوله تعالى: كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً اى صنفا واحدا فى الضّلال، «فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ».

معنى امت باصل جماعت است، پس آن هنگام كه جماعت در آن باشند، و در آن زمان برسند امّت خوانند، چنان كه در قرآن است: وَ لَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِلى‏ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ يعنى الى سنين معدودة، و كقوله تعالى: وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ اى بعد سنين.

و امت بمعنى زمان در قرآن بيش ازين دو جايگه نيست، و مرد امام ربانى را امت گويند، چنان كه در قرآن است: إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً، از بهر آنكه پيشرو جماعت باشد، و سبب اجتماع ايشان شود، و نيز گفته‏اند: از آنكه خلال خير در وى مجتمع بود، چنان كه در جماعتى مجتمع بود، و از اينجاست كه عرب گويند: فلان امة وحده، اى هو يقوم مقام امة. و منه الحديث: «يبعث زيد بن عمرو بن نفيل يوم القيامة امة وحده». و دين را امت گويند كه جماعتى و خلقى بآن مجتمع شوند، چنان كه گفت: إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ اى على دين، و قال: وَ ما كانَ النَّاسُ يعنى اهل سفينة نوح و على عهد آدم إِلَّا أُمَّةً واحِدَةً يعنى ملة الاسلام وحدها. و قال فى سورة النحل: وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً يعنى ملّة الاسلام وحدها، و در قرآن امت بيايد كه مسلمانان امّت محمّد خواهد على الخصوص، چنان كه گفت: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ، و گفت: «جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً»، و جاى بيايد كه كافران امت محمّد خواهد على الخصوص، چنان كه گفت: كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ فِي أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ. جاى ديگر بيايد كه جماعت علماء خواهد على الخصوص، چنان كه گفت: وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ. جاى ديگر بيايد كه همه خلق خواهد، آدمى و غير آدمى، چنان كه گفت: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ يعنى خلق مثلكم. باقى هر چه در قرآن امت است، بمعنى جماعت است، از آن گروه گروه مردم كه در سلف گذشتند يا وقتى حاضراند، يا تا بقيامت خواهند بود، چنان كه گفت: وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً، أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبى‏ مِنْ أُمَّةٍ، وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ، و مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ، وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ، تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ.

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ اى رسل، فكفروا به، فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ بأساء درويشى و بى كامى است، و ضراء بيمارى و درد. زجاج گفت: بأساء زيان است كه بر مال آيد، و ضراء رنج است كه بتن رسد. لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ فيؤمنون و يخضعون. رب العزّة جل جلاله درين آيت مصطفى را صلى اللَّه عليه و سلم خبر داد كه پيش از تو رسولان را فرستاديم بگروه گروه از امم، و ايشان را بقحط و شدّت و بيمارى و محنت فرو گرفتيم تا مگر در زارند و توبه كنند، كه دلها بوقت شدت و محنت نرم شود، و خضوع و خشوع آرد. ميگويد: ايشان زارى نكردند، و از آن كفر خويش باز نگشتند.

فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا يعنى فهلا اذ جاءهم عذابنا تضرعوا الى اللَّه و تابوا، فيكشف ما نزل بهم من البلاء، وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ فأقاموا على كفرهم، وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ من الكفر و المعاصى فأصروا عليها.

و گفته‏اند كه: قسوت دل از ترك ذكر خيزد، كسى كه ذكر خداى نكند، و پيوسته بباطل گفتن و محال شنيدن مشغول بود دل وى سخت شود چنان كه در خبر است: «لا تكثروا الكلام بغير ذكر اللَّه، فان كثرة الكلام بغير ذكر اللَّه قسو القلب»، و قال (ص): «اربعة من الشقاء: جمود العين، و قسوة القلب، و الاصرار على الذنب، و الحرص على الدّنيا».

و اوحى اللَّه الى موسى (ع): يا موسى! لا تطوّل فى الدنيا املك. فيقسو قلبك، و قاسى القلب منى بعيد، و كن خلق الثياب جديد القلب تخفى على اهل الارض، و تعرف فى اهل السماء، و اقنت بين يدىّ قنوت الصابرين، و صح الىّ من كثرة الذّنوب صياح الهارب من عدوّه، و استعن بى على ذلك، فانّى نعم العون و نعم المستعان»!

اين قسوت دل هر چند دردى صعب است، و دين را آفتى بزرگ، اما مداوات آن سهل است. و در خبر مصطفى (ص) است: روى ابو هريرة: ان رجلا شكا الى النبى (ص) قسوة قلبه، فقال: «ان اردت ان يلين قلبك فأطعم المسكين و امسح رأس اليتيم».

فَلَمَّا نَسُوا يعنى الامم الخالية تركوا ما وعظوا به، «فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ» من النّعمة و السّرور بعد الضرّاء الّذى كانوا فيه، و قيل: ابواب كل شى‏ء يعنى المطر من السماء، و النّبات من الارض. حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا فرح درين موضع آنست كه در نعمت بنازد، و بطر بگيرد، و كفور و ناسپاس گردد. همانست كه آنجا گفت: «لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ». جاى ديگر گفت: «وَ فَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا».

ميگويد: چون ايشان را در آن نعمت بطر گرفت و شكر نكردند، بگرفتم ايشان را ناگاه، تا نوميد و پشيمان و پر حسرت بماندند. و فى معناه ما روى انس، قال: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول فى بعض مواعظة: «اما رأيت المأخوذين على العزة؟ المزعجين بعد الطمأنينة؟ الّذين اقاموا على الشبهات، و جنحوا الى الشهوات، حتّى اتتهم رسل ربهم، فلا ما كانوا امّلوا ادركوا، و لا الى ما فاتهم رجعوا، قدموا على ما عجلوا، و نوموا على ما خلفوا، و لم يغن النّدم، و قد جفّ القلم».

فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ يعنى اصل القوم و آخرهم و بقيتهم، اى استوصلوا بالهلاك فلم يبق منهم احد. دابر هر چيز آخر آن بود، و قطع آن آن بود كه از آن چيز هيچيز نماند. يقال: دبر فلان القوم يدبرهم، اذا كان آخرهم.

روى عقبة بن عامر، قال: قال النّبي (ص): «اذا رايت اللَّه يعطى العباد يسئلون على معاصيهم فانّما ذلك استدراج منه لهم، ثم تلا هذه الاية: فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ الى قوله وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.

اين حمد درين موضع بر آن جاى نهاده است كه جاى ديگر گفت: وَ لا يَخافُ عُقْباها، أَلا بُعْداً لِعادٍ، وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ، وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ. اين سخن كسى باشد كه كارى كند و آن را از خود بپسندد و پشيمان نشود، و او را از آن كار باز آوردنيش نباشد.

قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ اى اصمّكم و اعماكم فلا تسمعوا شيئا و لم تبصروا، وَ خَتَمَ عَلى‏ قُلُوبِكُمْ يعنى طبع عليها فلم تعقلوا شيئا، مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُمْ بِهِ اى هل احد يردّه اليكم دون اللَّه؟ ميگويد: اگر اللَّه اين شنوايى و بينايى و دانايى از شما واستاند، و آن اعضا باطل گرداند، آن كيست كه تواند كه بشما باز دهد جز از اللَّه. يَأْتِيكُمْ بِهِ اين‏ها با معنى فعل شود، يعنى ياتيكم بذلك الّذى اخذه منكم.

و روا باشد كه با سمع شود، و دخل ما بعدها فى معناه، كما قال تعالى: وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ، و قال تعالى: تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها.

و گفته‏اند كه: فرا پيش داشتن سمع بر بصر دليل است كه سمع بر بصر فضل دارد، هم چنان كه آنجا گفت: وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ. نظيرش آنست كه اللَّه گفت: مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ نام خويش جل جلاله فرا پيش داشت، كه بر همه نامها فضل دارد و شرف، و وجه اين سخن آنست كه هر كرا سمع بود اگر چه بصر ظاهر ندارد، وى را انس دل بر جاى بود، كه بسخن مردم و نعمتهاى خوش انس گيرد، باز چون سمع نبود اگر چه بصر ظاهر دارد، وى را انس دل نبود، و دانايى و دريافت وى ناقص بود و ازينجاست كه رب العزة جل جلاله بنا يافت سمع نفى عقل كرد، گفت: «أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ وَ لَوْ كانُوا لا يَعْقِلُونَ»، و با نايافت بصر جز نفى نظر نكرده: «أَ فَأَنْتَ تَهْدِي الْعُمْيَ وَ لَوْ كانُوا لا يُبْصِرُونَ» و اين دليلى روشن است بر فضل سمع بر بصر، و كافران را كه ذم كرد بنا يافت دانايى دل كرد در سمع بسته است، نه بنا يافت بينايى ظاهر، و ذلك فى قوله تعالى: «فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ». جاى گفت اجابت دعوت در سمع بست كه دانايى دل با آن است، گفت: إِنَّما يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ، وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ، و فى الحديث: «ان اهل النار صم بكم لا يسمعون، لان السماع انس، و اللَّه لا يحب ان يأنس اهل النار».

انظر يا محمد كيف نصرف الآيات نفصلها من جهة بعد جهة، فى بيان التوحيد و صحة النبوة، ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُونَ يعرضون عما رضح لهم من البيان، و قام عليهم من البرهان.

قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ بَغْتَةً أَوْ جَهْرَةً ليلا او نهارا، و قيل: بغتة فجاءة، او جهرة معلنة تنظرون اليه حين ينزل، هَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الظَّالِمُونَ الذين جعلوا للَّه شركاء. فان قيل لم قوبل بالبغتة الجهرة، و انما تقضى الجهرة الخفية؟ الجواب ان البغتة مضمنه معنى الخفية، لأن يأتيهم من حيث لا يشعرون، فيخفى سببه، فحمل على المعنى. هَلْ يُهْلَكُ هل حرف استفهام است، و معنى استفهام طلب افهام است، اما درين موضع نه حقيقت استفهام است، اگر چه بر مخرج استفهام آورده، اين هم چنان است كه گويند: قد علمت هل زيد فى الدار؟ و در لغت عرب اين معنى فراوان آيد.

و بدانكه معانى هل در قرآن مختلف است، و وجوه آن فراوان: يكى بمعنى دليل و حجت است، كقوله: هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ. يكى بمعنى تهديد و سياست، كقوله: هَلْ مِنْ مَحِيصٍ. يكى بمعنى عيب و منقصت، كقوله: إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ. يكى بمعنى تعبير و ملامت، كقوله هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ. يكى بمعنى شك و شبهت، كقوله: هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْ‏ءٍ. يكى بمعنى سؤال و طلب، كقوله: هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ. يكى بمعنى عذاب و عقوبت، كقوله: هَلِ امْتَلَأْتِ. يكى بمعنى ندامت و حسرت، كقوله: هَلْ إِلى‏ مَرَدٍّ مِنْ سَبِيلٍ. يكى بمعنى بر و ملاطفت، كقوله: هَلْ لَكَ إِلى‏ أَنْ تَزَكَّى. و بسيار آيد در قرآن بمعنى قد، چنان كه: هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ، هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ الْغاشِيَةِ، وَ هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ مُوسى‏، هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ، وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ. و در قرآن هل بمعنى «ما» بسيار بود چنان كه گفت: هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ، هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ، هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ، هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِيلَهُ، فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ.

اين همه بمعنى «ما» اند، و جمله بمعنى تقريراند بنزديك اهل لغت.

وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ پيغامبران را كه فرستاديم، بشارت و نذارت را فرستاديم. دوستان را بشارت مى‏دهند ببهشت، و بيگانگان را بيم ميدهند بدوزخ، و بر پيغامبران بيش از تبليغ رسالت برين وجه نيست، اما انزال‏ آيت و توفيق هدايت جز خاصّيّت الهيت ما نيست، و كس را با ما در آن مشاركت و معاونت نيست. فَمَنْ آمَنَ اى صدق، وَ أَصْلَحَ العمل، فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ خوف القنوط، وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ حزن القطيعة.

وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا يعنى بمحمد و القرآن، يَمَسُّهُمُ الْعَذابُ يصيبهم، فيخالط ابدانهم، كما قال: «مَسَّنِيَ الضُّرُّ» اى بلغ ذلك من بدنى و خالطه. بِما كانُوا يَفْسُقُونَ اى يكفرون.

چون رسول خدا (ص) ايشان را بيم داد و بترسانيد از عذاب خداى، ايشان وى را دوغ زن گرفتند، آن گه بر سبيل استهزا عذاب خواستند، گفتند: تا كى گويى كه عذاب مى‏آيد؟ يكى بيار ازين عذاب خداى خويش اگر راست مى‏گويى؟ رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللَّهِ يعنى مفاتيح اللَّه بنزول العذاب، و لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ يعنى غيب نزول العذاب، حتّى ينزل بكم. و گفته‏اند: اين جواب ايشان است كه گفتند: «لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً أَوْ يُلْقى‏ إِلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْها». رب العالمين گفت: يا محمّد ايشان را جواب ده كه: من نگويم كه خزينهاى خداى كه از آن روزى دهد و عطا بخشد، بنزديك من است، و غيب ندانم تا شما را گويم كه عاقبت كار شما بچه مى‏باز آيد از سعادت و شقاوت؟ يا شما را چه پيش خواهد آمد از نيك و بد؟ و نميگويم كه من فريشته‏اى‏ام كه از كار الهى آن دانم كه بشر نداند. من بشرى همچون شماام. شما را نگويم مگر آنچه بمن گويند، و بمن فرو فرستند از نامه و پيغام. هر چه گويم از قصه پيشينيان و اخبار آيندگان، بوحى پاك گويم و از كتاب حق. قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى‏ بالهدى وَ الْبَصِيرُ بالهدى يعنى المؤمن و الكافر و الضّالّ و المهتدى. أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ فتعلموا انّهما لا يستويان؟!

النوبة الثالثة

قوله تعالى: قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ الاية اذا مسّكم الضرّ فممّن ترومون كشفه؟ او نابكم امر فمن الّذى تؤمّلون لطمه؟ مسكين فرزند آدم كه قدر اين لطف نميداند! و خطر اين عزت نمى‏شناسد! درين آيت هم اظهار عزت و جلال است و بى نيازى خود از بندگان، هم تعبيه لطف و افضال است و نثار رحمت بر ايشان. ميگويد: اگر بخداوندى خود از روى عدل بطشى نمايم برين خلقان، آن كيست كه آن بطش از ايشان باز دارد، و ايشان را فرياد رسد؟ و اگر از كمين‏گاه غيب ناگاه علم رستاخيز بيرون آريم، اين بندگان كجا گريزند؟ و دست در كه زنند؟ و كرا خوانند؟ آن گه بكرم خود هم خود جواب داد كه: بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ هم مرا خوانيد، و مرا دانيد، و كشف بلا از من خواهيد، كه قادر بر كمال منم. مفضل با نوال منم. دوست و يار نيكوكار نيكوخواه منم.

در اخبار داود است كه: يا داود! زمينيان را بگوى چرا نه من دوستى گيريد، كه سزاى دوستى منم! من آن خداوندم كه با جودم بخل نه، با علمم جهل نه، با صبرم عجز نه، در صفتم تغير نه، در گفتم تبديل نه. رهى را بخشاينده و فراخ رحمتم. هرگز از فضل و كرم بنگشتم. در ازل رحمت وى بر خود نبشتم، عود محبت سوختم. دل وى بنور معرفت افروختم. زبان حال بنده گويد بنغمت شكر:

مهر ذات تست الهى دوستان را اعتقادياد وصف تست يا رب غمگنان را غمگسار
دست مايه بندگانت گنج خانه فضل تستكيسه اميد از آن دوزد همى اميدوار.

يا داود! لو يعلم المدبرون عنى كيف انتظارى لهم، و شوقى الى ترك‏ معاصيهم، لماتوا شوقا الىّ، و انقطعت اوصالهم من محبّتى. يا داود! هذا ارادتى فى المدبّرين عنّى، فكيف ارادتى فى المقلبين علىّ!

يا داود! نعمت از ما است شكر از ديگرى ميكنند. دفع بلا از ما است از ديگرى مى‏بينند. پناهشان حضرت ما است، پناه با ديگران مى‏برند! آرى بروند بگريزند و بآخر هم باز آيند:

ترا باشد هم از من روشنايىبسى گردى و پس هم با من آيى.

يا داود! من دوست آنم كو مرا دوست است. من رفيق آنم كو مرا رفيق است.

هام نشين آنم كه در خلوت ذكر با من نشيند. من مونس آنم كه بياد من انس گيرد.

يا داود! هر كه مرا جويد مرا يابد، و او كه يابد سزد كه نبازد.

پير طريقت گفت: «اى حجت را ياد، و انس را يادگار، خود حاضرى ما را جستن چه بكار! الهى! هر كس را اميدى و اميد رهى ديدار. رهى را بى ديدار نه بمزد حاجت است نه با بهشت كار»:

مرا تا باشد اين درد نهانىترا جويم كه درمانم تو دانى.

بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ جريرى گفت: اندر رموز اين آيت: مرجع العارفين فى اوائل البدايات الى الحق، و مرجع العوام اليه بعد الاياس من الخلق. عارفان در اول كار در بدايت احوال با حق گريزند، و دل در خلق نبندند، و اسباب نه بينند، و عامه خلق در اسباب پيچند، و دل در خلق بنندند، بعاقبت چون از خلق نوميد شوند بحق باز گردند.

جنيد گفت: من دعا الخلق فباياه يدعوا، اذ يقول اللَّه تعالى: بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ ضمير حق جل جلاله فرا پيش داشت، و دعوت خلق فا پس داشت، اشارت است كه باجابت حق بنده بدعا رسيد، نه بدعاء خود باجابت حق رسيد. اين هم چنان است كه گويند كه: عارف طلب از يافتن يافت، نه يافتن از طلب. و اين مسئله را بسطى، و شرح آن در سورة فاتحه رفت.

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ ابن عطا گفت اخذنا عليهم الطرق كلها ليرجعوا الينا. راهها فرو بستيم بر ايشان يا يكبارگى از كل كون اعراض كردند، و با صحبت ما پرداختند، و مهر دل بر ما نهادند، و بر وفق اين حكايت مجنون است: او را ديدند در طواف كعبه بيخود گشته، و بى آرام شده، و درياى عشق در سينه او موج بر اوج زده، و دست بر داشته كه: اللهم زدنى حب ليلى. بار خدايا! عشق ليلى در دلم بيفزاى، و بلاء مهر وى يكى هزار كن. آن پدر وى امير وقت بود، گفت: يا مجنون! ترا خصمان بسيار بر خاسته‏اند. روزى چند غائب شو، مگر ترا فراموش كنند و اين سودا بر ليلى كمتر شود. مجنون برفت، روز سوم باز آمد، گفت: يا پدر! معذورم دار كه عشق ليلى همه راهها بما فرو گرفته، و جز بسر كوى ليلى هيچ راه نمى‏برم:

هر كسى محراب دارد هر سويىباز محراب سنايى كوى تو!

قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ قال الترمذى: اخذ سمعكم عن فهم خطابه، و ابصاركم عن الاعتبار بصنائع قدرته. وَ خَتَمَ عَلى‏ قُلُوبِكُمْ سلبكم معرفته هل يقدر احد فتح باب من هذه الأبواب سواء؟ كلا بل هو البدئ بالنعمة تفضلا و فى الانتهاء كرما.

۷ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ أَنْذِرْ بِهِ آگاه كن و بيم نماى بآن پيغام الَّذِينَ يَخافُونَ ايشان را كه مى‏ترسند أَنْ يُحْشَرُوا إِلى‏ رَبِّهِمْ كه ايشان را انگيخته با خداى خويش برند لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ ايشان را نيست جز از وى وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ نه يارى و نه شفيعى لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ تا مگر پرهيزند از خشم و عذاب خداى.

وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ و مران ايشان را كه خداى خويش ميخوانند، بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ ببامداد و شبانگاه يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ايشان بكردار خويش وجه خداى ميخواهند، ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ بر تو نيست از شمار ايشان هيچيز، وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ و از شمار تو هم بر ايشان هيچيز نيست فَتَطْرُدَهُمْ اگر برانى ايشان را، فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ از ستمكاران باشى.

وَ كَذلِكَ و هم چنان فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ آزموده كرديم ايشان را بيكديگر لِيَقُولُوا تا اقويا گويند: أَ هؤُلاءِ اين ضعيفان آنند مَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا كه سپاس نهاد اللَّه بر ايشان از ميان ما أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ اللَّه داناتر دانايى است بِالشَّاكِرِينَ بآنكه سپاس داران و منعم شناسان و سزاداران بنعمت كه‏اند.

وَ إِذا جاءَكَ و چون بتو آيند الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا ايشان كه گرويده‏اند بسخنان ما فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ گوى از پيغام من سلام بر شما كَتَبَ رَبُّكُمْ واجب نبشت خداوند شما شما را عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ بر خويشتن رحمت، أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً هر كه از شما بدى كند بِجَهالَةٍ بنادانى ثُمَّ تابَ آن گه باز گردد مِنْ بَعْدِهِ پس از آن بد كه كرد وَ أَصْلَحَ و تباه شده كار خود باصلاح آرد فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ خداى وى را آمرزگار است و بخشاينده.

وَ كَذلِكَ و چنين است نُفَصِّلُ الْآياتِ پيدا مى‏كنيم بسخنهاى خويش نشانهاى پسند خويش وَ لِتَسْتَبِينَ و تا پيدا شود سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ راه ايشان كه سر كشيدند پس آنكه پيغام شنيدند.

قُلْ إِنِّي نُهِيتُ گوى مرا باز زده‏اند أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كه ايشان پرستم كه شما مى‏پرستيد فرود از اللَّه قُلْ گوى يا محمد لا أَتَّبِعُ أَهْواءَكُمْ من بر پس خوش آمد و پسند شما نروم قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً و اگر روم بيراه گردم آن گه، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ (۵۶) و پس آن گه از راه يافتگان نيستم.

قُلْ إِنِّي عَلى‏ بَيِّنَةٍ گوى من بر كارى روشنم و بر نمونى راست و پيدايى درست مِنْ رَبِّي از خداوند خويش وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ و شما آن را مى‏دروغ شماريد! ما عِنْدِي بنزديك من نيست و در دانش و توان من نيست ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ آنچه شما بآن مى‏شتابيد. إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ كار داشت و كار گزارد نيست مگر خداى را يَقُصُّ الْحَقَّ كار راست مى‏راند و بداد برگزارد وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ (۵۷) و اوست بهتر همه كار بر گزارندگان.

قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِي گوهرى اگر بنزديك من بودى و در توان من ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ اين رستاخيز كه بآن مى‏شتابيد، و عذاب كه مى‏درخواهيد، لَقُضِيَ الْأَمْرُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ كار بر گزارده آمدى ميان من و ميان شما وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِالظَّالِمِينَ (۵۸) و خداى داناتر است از من بگفت ستمكاران و كرد ايشان.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى‏ رَبِّهِمْ الاية اين آيات در شأن موالى و فقراء عرب فرو آمد عمار ياسر و ابو ذر غفارى و مقداد اسود و صهيب و بلال و خباب و سالم و مهجع و النمرة بن قاسط و عامر بن فهيره و ابن مسعود و امثال ايشان. رب العالمين ميگويد: اين قوم را آگاه كن بقرآن و بوحى كه بتو فرو فرستاديم. اين «ها» با «ما يوحى» شود، و خوف اينجا بمعنى علم است يعنى: يعلمون انهم يحشرون الى ربهم فى الآخرة، و نظير اين آيت آنست كه گفت: إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ. معنى آنست كه: انّما يقبل انذارك الّذين يخافون و يتقون.

ميگويد: تهديد تو او پذيرد و سخن تو برو كار كند كه تقوى و خوف دارد، و ايشان فقراء عرب‏اند و ياران گزيده، و گفته‏اند: مراد باين آيت مسلمانان‏اند و اهل كتاب، ايشان كه ببعث و نشور معترف‏اند، و از كتاب خداى خوانده و دانسته، و چون ببعث و معاد معترف‏اند حجت بر ايشان روشن‏تر بود و واجب‏تر، ازين جهت ايشان را بذكر مخصوص كرد. آن گه وصف اعتقاد مؤمنان كرد و گفت: لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ يعنى: و يعلمون انّه لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ. ميدانند كه جز از اللَّه ايشان را يار و دوست نيست، و در قيامت شفاعت جز بدستورى او نيست چنان كه جاى ديگر گفت: «يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ». «لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ» اى يتقون اذا علموا انّه لا شفيع لهم و لا ناصر لهم دونى بمنعهم منى، فليتقوا بأعمالهم الصالحة. و قيل: لعلهم يتقون ان يجعلوا وسيلة الى غيرى او شفيعا الى سواى.

وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ سبب نزول اين آيت آن بود كه بو جهل و اصحاب وى و جمعى از اشراف بنى عبد مناف بر بو طالب شدند و گفتند: مى‏بينى اين رذّال و اوباش و سفله كه بر پى برادرزاده تو ايستاده‏اند! هر جاى كه بى‏نامى است بى‏خان و مانى، رانده هر قبيله، ناچيز هر عشيره، او را پس رواست، و وى خريدار ايشان. اى ابا طالب او را گوى: اگر اين غربا و سفله از بر خويش برانى ما كه سادات عربيم و اشراف قريش ترا پس روى كنيم و بپذيريم، اما با اين قوم كه مولايان و آزاد كردگان مااند، و چاكران و رهيگان‏اند، نتوانيم كه با تو نشينيم، كه آن ما را عارى و شنارى بود. بو طالب رفت و پيغام ايشان بگزارد و گفت: لو طردت هؤلاء عنك، لعل سراة قومك يتبعونك. اگر اينان را يك چند برانى مگر كه صواب باشد، تا اشراف قريش و سادات عرب ترا پس روى كنند. رب العالمين بجواب ايشان آيت فرستاد: وَ لا تَطْرُدِ مران يا محمد! الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ اى يعبدون ربهم.

اين درويشان خداشناسان خداپرستان كه بامداد و شبانگاه نماز ميكنند. و اين در ابتداء اسلام بود كه فرض نماز چهار بود: دو بامداد و دو شبانگاه. پس از آن پنج نماز در شبانروز فرض كردند. و گفته‏اند: «يَدْعُونَ رَبَّهُمْ» اى يذكرون ربهم و يقرءون القرآن. بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ شامى «بالغدوة» بواو خوانند اينجا و در سورة الكهف، و معنى همانست. «يُرِيدُونَ وَجْهَهُ» اين وجه تعظيم و تفخيم ذكر را درآورد، و معنى آنست كه يريدون اللَّه و يقصدون الطريق الذى امرهم بقصده. همانست كه مصطفى (ص) گفت بروايت انس مالك، قال: «تعرض اعمال بنى آدم بين يدى اللَّه تعالى فى صحف مختمة، فيقول: اقبلوا هذا و دعوا هذا، فتقول الملائكة ما علمنا الا خيرا، فيقول اللَّه عز و جل: هذا ما اريد به وجهى، و هذا ما لم يرد به وجهى، و لا اقبل الا ما اريد به وجهى».

ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ اين جواب آنست كه مشركان و منافقان در فقراء مسلمانان مى طعن زدند، و از مجالست ايشان مى ننگ ديدند، و رسول خدا را بدرويشى و بد حالى ايشان مى طعن زدند؟ چنان كه جاى ديگر گفت: «إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا» الاية، أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ الاية. اين جواب ايشان را است، ميگويد: اگر ايشان اهل عارند بر تو از شمار ايشان هيچ چيز نيست كه ايشان را توانى كه رانى، هم چنان كه نوح گفت قوم خويش را: «إِنْ حِسابُهُمْ إِلَّا عَلى‏ رَبِّي»، «وَ يا قَوْمِ مَنْ يَنْصُرُنِي مِنَ اللَّهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ». اين همه جوابها آنست كه وى را گفته بودند: «ما نَراكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا»، «وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ».

وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ يك وجه آنست كه اين ها و ميم با دشمنان مصطفى (ص) شود، كه وى را ميگفتند كه: درويش است، و يتيم بو طالب است، و صنبور است و با وى فريشته هم بازو نيست، و وى ملك نيست، و وى را گنج نيست. و نيز گفتند كه: مجنون است و ساحر و مفترى و كذاب و صاحب اساطير. ميگويد: از شمار تو بر ايشان هيچ چيز نيست. ديگر وجه: وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ اى على اهل الصّفّة، اگر از تو زلتى آيد بر ايشان از بار آن هم هيچ چيز نيست، «فَتَطْرُدَهُمْ» يعنى ان تطردهم، فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ. و گفته‏اند: فتطردهم جواب آنست كه گفت: ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ، و فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ جواب آنست كه گفت: وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ. يكى جواب نفى است و يكى جواب نهى، و نظم آيت اينست: «و لا تطرد الذين يدعون ربهم فتكون من الظالمين ما عليك من حسابهم من شي‏ء و ما من حسابك عليهم من شي‏ء فتطردهم».

يقال فى الحساب هاهنا ثلاثة اقوال: احدها حساب اعمالهم، كقوله: إِنْ حِسابُهُمْ إِلَّا عَلى‏ رَبِّي. الثانى حساب ارزاقهم. الثالث من كفايتهم. تقول: حسبى اى كفانى. فتطردهم اى تبعدهم، و قيل تؤخرهم من الصّفّ الاوّل الى الاخير.

و كذلك اين بساط سخن است كه عرب اين چنين بسيار گويند بى‏تمثيل، و در قرآن مثل اين فراوان است. فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ فتنه اينجا توهين ضعفا و فقراء است در چشم اقربا و اغنيا، يعنى ابتلينا فقراء لمسلمين من العرب و الموالى بالعرب من المشركين ابى جهل و الوليد بن المغيره و عتبه و اميّه و سهيل بن عمرو. ليقولوا يعنى الاشراف ا هؤلاء يعنى الضعفاء و الفقراء مَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا بالايمان. اين چنان بود كه شريف در وضيع نگرد كه مسلمان شد عارش آيد كه چون وى باشد، و گويد اين هن مسلمان شود پيش از من، و پس من چون وى باشم كلا و لمّا، ننگش آيد كه مسلمان شود! اينست معنى فتنه ايشان. همانست كه جاى ديگر گفت: وَ جَعَلْنا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا. پس آن گه گفت: أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ جاى ديگر گفت: بأعلم بما فى صدور العالمين.

رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِكُمْ. همه درين خيّزاند ميگويد: اللَّه خود داند و از هر دانايى دانا تر است كه شاكر نعمت هدايت كيست، و سزاوار بآن كيست.

وَ إِذا جاءَكَ جواب كافران تمام كرد، آن گه گفت: چون بتو آيند مؤمنان، يعنى درويشان صحابه كه ذكر ايشان رفت. عطا گفت: ابو بكر صديق است و عمر و عثمان و على و بلال و سالم و ابو عبيده و مصعب عمير و حمزه و جعفر و عثمان بن مظعون و عمار بن ياسر و ارقم بن الارقم و ابو سلمة بن عبد الاسد.

فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ از پيغام من گوى سلام بر شما. پس از نزول اين آيت رسول خدا هر گه كه ايشان را ديدى ابتدا بسلام كردى و گفتى: «الحمد للَّه الذى جعل من امتى من امرت ان اصبر معهم و اسلّم عليهم».

و سلام در لغت چهار معنى است نامى است از نامهاى خداوند جل جلاله، يعنى كه پاك است و منزه و مقدس از هر عيب و ناسزا كه ملحدان و بيدينان گويند. و قيل: معناه ذو السلامة، اى الذى يملك السلام الذى هو تخليص من المكروه فيؤتى به من يشاء. وجه ديگر مصدر است، يقال: سلّمت سلاما، و تأويل آن تخلص است يعنى كه سلام كننده تو دعا ميكند تا نفس تو و دين تو از آفات تخلص يابد. وجه سوم سلام جمع سلامت است. چهارم نام درخت است، آن درخت كه عظيم باشد و قوى، و از آفات سلامت يافته.

روى ابو سعيد الخدرى، قال: كنت فى عصابة فيها ضعفاء المهاجرين، و ان بعضهم يستر بعضا من العرى، و قارئ يقرأ علينا و نحن نستمع الى قراءته، فجاء النبى (ص) حتّى قام علينا، فلما رآه القارئ سكت، فسلّم، فقال: ما كنتم تصنعون؟ قلنا يا رسول اللَّه قارئ يقرأ علينا و نحن نستمع الى قراءته. فقال رسول اللَّه (ص): «الحمد للَّه الذى جعل فى امتى من امرت ان اصبر نفسى معهم»، ثم جلس وسطنا ليعدّ نفسه فينا، ثم قال بيده هكذا فحلق القوم و نوّرت وجوههم، فلم يعرف رسول اللَّه (ص) احد. قال: و كانوا ضعفاء المهاجرين، فقال النبىّ (ص): ابشروا صعاليك المهاجرين بالنور التام يوم القيامة، تدخلون الجنة قبل اغنياء المؤمنين بنصف يوم مقدار خمس مائة عام.

كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ اى قضى و اوجب على نفسه لخلقه الرحمة ايجابا مؤكدا، و قيل: كتب ذلك فى اللوح المحفوظ. ميگويد: در لوح محفوظ نبشت و واجب كرد بر خويشتن كه بر بندگان رحمت كند. و قيل: هو ما قال النّبي (ص): «لما قضى اللَّه الخلق كتب كتابا فهو عنده، فوق عرشه: انّ رحمتى سبقت غضبى».

آن گه بيان كرد كه آن رحمت چيست؟ گفت: أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً يعنى كتب انه من عمل منكم سوء بجهالة. اين جهالت درين موضع مذمت است نه كلمت معذرت از كس بد نيايد مگر آن بد وى از نادانيست، كه جاهل فرا سر گناه شود و از عاقبت مكروه آن نينديشد.

ابن كثير و ابو عمرو و حمزه و كسايى أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ بكسر الف خوانند، گويند كه: «كتب» بمعنى «قال» است، و تقديره: قال ربكم انه من عمل، و همچنين فَأَنَّهُ غَفُورٌ بكسر خوانند بر معنى ابتدا، لانّ ما بعد الفاء حكمه الابتداء، لأنّه قال: فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ. عاصم و ابن عامر أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ بفتح الف خوانند بر معنى بدل رحمت كأنه قال: كتب انّه من عمل، و همچنين فَأَنَّهُ غَفُورٌ بفتح خوانند بر خبر ابتداء مضمر، يعنى: فأمره فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ. و نافع اوّل بفتح خواند بر معنى بدل، و ثانى بكسر خواند بر معنى ابتدا.

وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ نبينها لك مفصلة فى كل وجه من امر الدنيا و الآخرة.

وَ لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ اين را بر چهار وجه خوانده‏اند، بر سه تاويل اهل مدينه بو جعفر و نافع خوانده‏اند، وَ لِتَسْتَبِينَ بتاء، سبيل بنصب، مخاطبت با مصطفى (ص) است، معنى آنست كه تا روشن فرا بينى فرا راه مجرمان، يعنى بشناسى كار ايشان، و معلوم كنى سرانجام ايشان. ديگر وجه و ليستبين بيا، سبيل بنصب، قراءت يعقوب است، حكايت از مصطفى (ص)، يعنى: و ليستبين الرسول سبيل المجرمين. تا پيغامبر ما روشن فرا سبيل مجرمان بيند. و روا باشد كه رسول (ص) مخاطب است و مراد بآن امت بود. يعنى: و ليستبينوا سبيل المجرمين، اى ليزدادوا استبانة لها. سديگر وجه لتستبين بتاء، سبيل برفع، قراءت ابن كثير است و ابو عمرو و ابن عامر و حفص از عاصم. چهارم «و ليستبينوا» بياء، سبيل برفع، قراءت حمزه و كسايى است و ابو بكر از عاصم «تا» از بهر تأنيث، و «يا» از بهر تقدّم فعل بر اسم در هر دو قراءت معنى يكى است. ميگويد: تا پيدا شود سبيل مجرمان كه ايشان سركشيدند پس آنكه پيغام شنيدند. سين زائده است درين دو قراءت پسين، بان و استبان، آشكارا شد، چون: علا و استعلى و قام و استقام و اخوات اين. و سبيل بر لغت اهل حجاز مؤنّث است، و بر لغت بنى تميم مذكّر. وَ لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ تقديره سبيل المجرمين من سبيل المؤمنين، الا انه كان معلوما فحذف، كقوله: سَرابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ يعنى و البرد، فحذف لأن الحر يدل على البرد.

قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كافران مصطفى (ص) را تعيير ميكردند كه: دين پدران بگذاشت، و بتان را بگذاشت و خوار كرد، و ما كه اين اصنام را مى‏پرستيم بآن مى‏پرستيم تا ما را با اللَّه نزديك گرداند: ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى‏. رب العالمين گفت: يا محمد! ايشان را گوى كه جز اللَّه را سزا نيست كه پرستند، و جز او خداوند و معبود نيست. مرا نفرمودند كه اينان پرست. اينان مخلوقان‏اند و عاجزان همچون شما.

إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ و شما كه بتان مى‏پرستيد بهوا مى‏پرستيد نه ببينت و برهان، و من بر آن نيستم كه بر پى هواء شما روم. قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ‏ من پس گمراه باشم اگر اين بتان پرستم، و هرگز راه براه هدى نبرم. چرا من پى هواء شما بايد رفت، و من خود بر بيّنت و برهان روشنم از خداوند خويش، و بر عبادت اللَّه نه بر پى هواام كه بر بيّنت خداام.

إِنِّي عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ يعنى بالبيان، و هو معنى البيّنة، و شما آن بيان كه من آورده‏ام دروغ زن ميگيريد. ما عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ اين جواب نضر حارث است و رؤساء قريش كه ميگفتند: ائْتِنا بِعَذابِ اللَّهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ. و نضر در حطيم كعبه ايستاده بود، و ميگفت: بار خدا! اگر آنچه محمد ميگويد حق است و راست، ما را آن عذاب فرست كه او وعده ميدهد.

رب العالمين گفت: يا محمد! ايشان را جواب ده كه: ما عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ.

چه شتابست كه ميكنيد؟ و نزول عذاب مى‏خواهيد؟ آن بنزديك من و توان من نيست. جاى ديگر ميگويد: وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ لَوْ لا أَجَلٌ مُسَمًّى لَجاءَهُمُ الْعَذابُ. آن گه گفت: إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ حكم خدايراست و جز وى را حكم نيست، و فرو گشادن عذاب جز بقدرت و علم وى نيست. چون وقت آن بر آيد فرو گشايد، و آن را مردّ نيست.

يَقُصُّ الْحَقَّ بر قراءت ابن كثير و نافع و عاصم، ميگويد: يقص القصص الحق اللَّه سخن راست گويد، و حديث راست كند، باقى يقضى الحق خوانند، اى: يقضى القضاء الحق. اللَّه كار كه گزارد و حكم كه كند بداد كند و براستى. وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ الذين يفصلون بين الحق و الباطل.

قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِي اى بيدى، ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ من العذاب لَقُضِيَ الْأَمْرُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ و انفصل ما بيننا بتعجيل العقوبة. ميگويد: اگر بدست من بودى آن رستاخيز كه بآن مى‏شتابيد، و آن عذاب كه مى‏خواهيد، بسر شما آوردمى، تا شما را بآن هلاك كردمى، تا اين مطالبت يكديگر ميان ما بريده گشتى، از ما مطالبت شما باخلاص عبادت، و از شما مطالبت ما بتعجيل عقوبت. وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِالظَّالِمِينَ اى هو أعلم بوقت عقوبتهم، فيؤخرهم الى وقته و أنا لا اعلم ذلك.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ الاية خوف اينجا بمعنى علم است، و ترسنده بحقيقت اوست كه علم ترس داند، ترس بى‏علم ترس خارجيان است، و علم بى ترس علم زنديقان، و ترس با علم صفت مؤمنان و صديقان. اينست صفت درويشان صحابه و اصحاب صفّه، هم ترس بود ايشان را و هم علم، هم اخلاص بود ايشان را و هم صدق. رسول خدا (ص) روزى بايشان برگذشت. ايشان را ديد هر يكى كان حسرت شده، و اندوه دين بجان و دل پذيرفته، با درويشى و بى‏كامى بساخته، ظاهرى شوريده، و باطنى آسوده، قلاده معيشت و نعمت گسسته، و راز ولى نعمت بدل ايشان پيوسته، چشمهاشان چون ابر بهاران، و رويها چون ماه تابان. همه در آن صفّه صف كشيده، و نور دل ايشان بهفت طبقه آسمان پيوسته. رسول خدا آن سوز و نياز و آن راز و ناز ايشان ديد، گفت: «ابشروا يا اصحاب الصفة! فمن يقى منكم على النعت الذى انتم عليه اليوم، راضيا بما فيه، فانه من رفقايى يوم القيامة».

زهى دولت و كرامت! زهى منقبت و مرتبت! از دور آدم تا منتهى عالم كرا بود از اولياء و اتقيا اين خاصيت و اين منزلت؟ قدر شريعت مصطفى ايشان دانستند، و حقّ سنّت وى ايشان گزاردند. ربوبيت ايشان را متوارى وار در حفظ خويش بداشت، و بنعت محبّت در قباب غيرت بپرورد. و ايشان را نزّاع القبائل گويند: بلال از حبش و صهيب از روم و سلمان از پارس. نزّاع القبائل بدان معنى‏اند كه از قبيله‏هاشان بيرون كنند يا خود از قبيله‏ها و آبادانيها بگريزند، از بيم آنكه خلق در ايشان آويزند، و از حق مشغول دارند، كه هر كه بخلق مشغول گشت، از حق باز ماند.

بو هريره گفت هفتاد كس ديدم از اصحاب صفّه كه با هر يكى از ايشان نبود مگر گليمكى كهنه پاره پاره بر هم نهاده و ابر گردن خود بسته. كس بود كه تا نيمه ساق برسيده، و كس بود كه تا بكعبتين، و آن گه بهر دو دست خويش فراهم ميگرفتند، و بدان عورات مى‏پوشيدند، و رسول خدا هر گه كه فتحى در پيش بودى گفتى: خداوندا! بحق اين دلهاى افروخته، و بحق اين شخصيتهاى فرو ريخته، كه ولايت كافران بر ما بگشايى، و ما را بر كافران نصرت دهى. و گفتى: مرا كه جوييد در ميان اينان جوييد، و روزى كه خواهيد بدعاء ايشان خواهيد: «ابغونى فى ضعفائكم. هل تنصرون و ترزقون الا بضعفائكم»، و آن گه موافقت ايشان را درويشى بدعا خواستى، گفتى: «اللّهمّ احينى مسكينا، و أمتنى مسكينا، و احشرنى فى زمرة المساكين».

فقالت عائشة: لم يا رسول اللَّه؟ قال: «انهم يدخلون الجنّة قبل اغنيائهم بأربعين خريفا».

و هم از بهر ايشان گفت: «حوضى ما بين عدن الى عمان، شرابه ابيض من اللبن و أحلى من العسل. من شرب منه شربة لا يظمأ بعدها ابدا، و اوّل من يرده صعاليك المهاجرين». قلنا: و من هم يا رسول اللَّه؟ قال: «الدنس الثياب، الشعث الرؤس، الّذين لا تفتح لهم ابواب السدد، و لا يزوجون المنعمات الذين يعطون ما عليهم و لا يعطون ما لهم».

هنوز رب العالمين ايشان را نيافريده، و در عالم وجود نياورده، كه بهزار سال پيش از ايشان با پيغامبران بنى اسرائيل ميگويد، و ايشان را جلوه ميكند كه: مرا بندگانى‏اند كه مرا دوست دارند، و من ايشان را دوست دارم، ايشان مشتاق من‏اند، و من مشتاق ايشان. ايشان مرا ياد كنند و من ايشان را ياد كنم. نظر ايشان بمن است و نظر من بايشان.عجيب كاريست كار دوستان! و طرفه بازاريست بازار ايشان! پيش از آنكه در وجود آرد ايشان را جلوه ميكند، و چون در وجود آمدند، در خلوت وَ هُوَ مَعَكُمْ بر ازو نازشان مى‏پرورد. آن گه بى‏مرادى و بى‏كامى روزشان بسر مى‏آرد، و آسياى بلا بر فرق سرشان ميگرداند.

پير طريقت گفت: در باديه مى‏شدم، درويشى را ديدم كه از گرسنگى و تشنگى چون خيالى گشته، و آن شخص وى از رنج و بلا بخلالى باز آمده، و سر تا پاى وى خونابه گرفته. گفتا: بتعجّب در وى مى‏نگرستم، و خداى را ياد ميكردم. چشم فراخ باز كرد و گفت: اين كيست كه امروز در خلوت ما رحمت آورده؟ گفتا: درين بودم كه ناگاه از سر وجد خويش برخاست، و خود را بر زمين ميزد، و مشاهده‏اى را كه در پيش داشت جان نثار همى كرد و ميگفت:

من پاى برون نهادم اكنون ز ميانجان داند با تو و تو دانى با جان‏
در كوى تو گر كشته شوم باكى نيستكو دامن عشقى كه برو چاكى نيست؟
يك عاشق آزاده نه بينى بجهانكز باد بلا بر سر او خاكى نيست

وَ لا تَطْرُدِ كافران بر مصطفى (ص) آمدند، گفتند: يا محمد! ما مى‏خواهيم كه بتو ايمان آريم، لكن ما را عار باشد با اين گدايان نشستن، و آن بوى ناخوش خلقان ايشان كشيدن. ايشان را از خويشتن دور كن، تا ما بتو ايمان آريم. رسول خدا عظيم حريص بود بر ايمان ايشان، و لهذا يقول اللَّه تعالى: لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ. آورده‏اند بيك روايت كه رسول خدا عمر را به پيغام بدرويشان فرستاد تا روزى چند كمتر آيند مگر كه ايشان ايمان آرند. عمر هنوز سه گام رفته بود كه جبرئيل آمد و آيت آورد كه: وَ لا تَطْرُدِ يا محمد! مران ايشان را كه من نرانده‏ام. منواز ايشان را كه من نخوانده‏ام. آرى مقبولان حضرت ديگرند، و مطرودان قطيعت ديگر! اين درويشان خواندگان وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ اند، و آن بيگانگان راندگان اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ. رسول خدا عمر را باز خواند. كافران نيز باز آمدند، و گفتند: اگر مى‏توانى بارى يك روز ما را نوبت نه، و يك روز ايشان را، تا بتو ايمان آريم. رسول خدا همت كرد كه اين نوبت چنان كه در مى‏خواهند بنهد. جبرئيل آمد و آيت آورد: وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ الاية با ايشان باش كه من با ايشانم. ايشان را خواه كه من ايشان را خواهانم. كافران چون از اين نوبت روز روز نهادن نوميد گشتند باز آمدند و گفتند: اگر نوبت نمى‏نهى روا داريم، و با ايشان بنشينيم اندى كه تو بما نگرى نه با ايشان، و اكرام ما را روى سوى ما دارى، تا بتو ايمان آريم.

مصطفى عمر را بخواند و بدرويشان فرستاد، تا دل ايشان خوش گرداند، و رضاء دل ايشان باين معنى بجويد، مگر آن كافران ايمان آرند، و مقصود كافران در آنچه ميخواستند نه آن بود تا ايمان آرند، بلكه ميخواستند تا دل درويشان بيازارند، مگر از مصطفى نفرت گيرند، و از دين وى برگردند. چون عمر فرا راه بود تا اين پيغام ببرد، جبرئيل آمد و آيت آورد: وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ يا محمد! ازين درويشان روى مگردان، و چشم از ايشان برمگير، كه من با ايشان همى نگرم. رسول خدا يكبارگى روى بدرويشان آورد و با ايشان بنشست، و پيوسته گفتى: «بابى من وصانى به ربّى».