قرآن کریمبه زبان فارسی

۶ سورة الانعام‏ (بخش ۲)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

يُرِيدُونَ وَجْهَهُ بو يعقوب نهر جورى را پرسيدند كه: صفت مريد چيست.

اين آيت برخواند كه: يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ، اصبحوا و لا سؤل لهم من دنياهم، و لا مطالبة من عقباهم، و لا همّة سوى حديث مولاهم. فلما تجرّدوا للَّه تمحّضت عناية الحقّ لهم فتولّى حديثهم، فقال: و لا تطردهم يا محمّد.

يُرِيدُونَ وَجْهَهُ معنى ارادت خواست مراد است در راه بردن، و آن سه قسم است: يكى ارادت دنياى محض، ديگر ارادت آخرت محض، سديگر ارادت حقّ محض. ارادت دنيا آنست كه گفت عزّ ذكره: تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا، مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ، مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا، و إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها، و نشان ارادت دنيا دو چيز است، در زيادت دنيا بنقصان دين راضى بودن، و از درويشان مسلمانان اعراض كردن، و ارادت آخرت آنست كه گفت تعالى و تقدس: وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ، مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ، و نشان آن دو چيز است در سلامت دين بنقصان دنيا راضى بودن، و مؤانست با درويشان داشتن. و ارادت حق آنست كه اللَّه گفت جل جلاله: يُرِيدُونَ وَجْهَهُ، وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ، و نشان آن پاى بدو گيتى فرا نهادن است، و از خلق آزاد گشتن، و از خود برستن.

اين خود بيان علم است و تحقيق عبارت، امّا بيان فهم بزبان اشارت آنست كه پير طريقت گفت چون او را از ارادت پرسيدند، گفتا: «نفسى است ميان علم و وقت، در ناحيه ناز، در محله دوستى، در سراى نيستى، چهار حد دارد آن سراى: يكى با آشفتگان شود، يكى با غريبان، سديگر با بيدلان، چهارم با مشتاقان. آن گه گفت: اى مهربان فريادرس! عزيز آن كس كش با تو يك نفس. اى يافته و يافتنى! از مريد چه نشان دهند جز بى‏خويشتنى! همه خلق را محنت از دوريست، و مريد را از نزديكى! همه را تشنگى از نايافت آب، و مريد را از سيرابى! الهى! يافته ميجويم! با ديده ور ميگويم! كه دارم چه جويم كه بينم چگويم! شيفته اين جست و جويم! گرفتار اين گفت و گويم:

تا جان دارم غم ترا غمخوارمبى‏جان غم عشق تو بكس نسپارم.

وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا مؤمنان ديگراند و عارفان ديگر.

مؤمنان نخست در صنايع و آيات نگرند، آن گه از آيات بما رسند. عارفان نخست بما رسند، آن گه از ما بآيات بازگردند. يا محمد! آنان كه بواسطه آيات بما ايمان آرند، بواسطه خود سلام ما بر ايشان رسان، و آن كس كه بى‏واسطه ما را شناخت، و بى‏صنايع ما را يافت، بى‏واسطه ما خود سلام بدو رسانيم، و ذلك فى قوله: سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ.

پير طريقت گفت: «الهى! او كه ترا بصنايع شناخت، بر سبب موقوف است، و او كه ترا بصفات شناخت، در خبر محبوس است. او كه باشارت شناخت، صحبت را مطلوبست. او كه ربوده اوست از خود معصوم است». كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ان و كل بك من كتب عليك الزّلة، فقد تولى بنفسه لك كتاب الرحمة. كتابته لك ازلية، و الكتابة عليك وقتيّة، و الوقتيّة لا تبطل الازليّة. قال الواسطى: برحمته و صلوا الى عبادته، لا بعبادتهم و صلوا الى رحمته، و برحمته نالوا ما عنده لا بأفعالهم، لأنه (ص) يقول: «و لا انا الا ان يتغمّدنى اللَّه منه برحمة».

أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ

روى فى بعض الاخبار ناديتمونى فلبيتكم، سألتمونى فأعطيتكم، بارزتمونى فأمهلتكم، تركتمونى فرعيتكم، عصيتمونى فسترتكم. فان رجعتم الىّ قبلتكم، و ان ادبرتم عنى انتظرتكم.

ميگويد: بندگان من! رهيگان من! مرا بآواز خوانديد بلبّيك‏تان جواب دادم، از من نعمت خواستيد عطاتان بخشيدم. به بيهوده بيرون آمديد، مهلت‏تان دادم.

فرمان من بگذاشتيد رعايت از شما برنداشتم. معصيت كرديد، ستم بر شما نگه داشتم.

با اين همه گر بازآئيدتان بپذيرم، ور برگرديد باز آمدن را انتظار كنم: انا اجود الاجودين و اكرم الاكرمين و ارحم الراحمين.

۸ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ و بنزديك اوست گنجهاى غيب لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ نداند آن را مگر او وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ و ميداند هر چه در خشك است و هر چه در آب وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ و بنيوفتد برگى از شاخى إِلَّا يَعْلَمُها مگر ميداند آن را وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ و نه تخمى در تاريكيهاى زمين او كنده يا افتاده كه رست يا نرست وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ و نه هيچ ترى و نه هيچ خشكى إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ (۵۹) مگر در نامه‏اى پيدا و پيدا كننده.

وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ و اوست كه شما را مى‏ميراند بشب وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ و ميداند آنچه ميكرديد بروز ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ آن گه شما را از آن خواب مى‏برانگيزاند در دانش خويش لِيُقْضى‏ أَجَلٌ مُسَمًّى تا آنكه نامزد كرده شما را سپرده آيد، و حق عمر شما بشما گزارده آيد ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ آن گه با وى است بازگشت شما ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (۶۰) و پس خبر كند شما را بكرد شما كه مى‏كرديد.

وَ هُوَ الْقاهِرُ و اوست فرو شكننده و كم آورنده فَوْقَ عِبادِهِ زبر رهيگان خويش وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً و مى‏فرو فرستد بر شما نگهبانان حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تا آن گه كه بهر يكى از شما آيد مرگى تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا بميراند او را فرستادگان ما وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ (۶۱) و ايشان نگذارند كه وى نفس زند بيش از اندازه.

ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ آن گه باز برند ايشان را با خداى مَوْلاهُمُ الْحَقِّ آن خداوند ايشان بر راستى و سزاوارى أَلا آگاه بيد لَهُ الْحُكْمُ وى را است خواست و كار برگزارد وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ (۶۲) و اوست سبكبارتر همه دانايان و شمارندگان.

قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ گوى كيست كه مى‏رهاند شما را مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ از تاريكيهاى خشك و آب و درماندگيها در دشتها و كشتيها؟ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً ميخوانيد او را بزارى در آشكارا و در نهان لَئِنْ أَنْجانا ميگويند: اگر برهانى ما را مِنْ هذِهِ ازين كه در آن افتاديم لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ (۶۳) تا باشيم از سپاس داران باشيم.

قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها گوى اللَّه مى‏رهاند شما را از آن وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ و از هر تاسايى و هر اندوهى ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ (۶۴) پس آن گه از اسباب با وى انباز مى‏آريد.

قُلْ هُوَ الْقادِرُ گوى او توانا است عَلى‏ أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ بر آنكه بر شما انگيزد عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ عذابى از زبر شما أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ يا عذابى از زير پايهاى شما أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً يا شما را در آميزد و در هم او كند جوك جوك وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ و بچشاند شما را زور و رنج يكديگر انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ درنگر چون مى‏گردانيم سخنان خويش از روى بروى لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ (۶۵) تا مگر دريابند.

وَ كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ و قوم تو آن را مى‏دروغ شمارد و ترا نااستوار وَ هُوَ الْحَقُّ و آن راست است و درست قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ (۶۶) گوى من بر شما كارساز و كار توان و كاردار نه‏ام.

لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ پيدا شدن هر بودنى را هنگامى هست وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (۶۷) و آرى آگاه شيد

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ مفاتح خزائن است، و مفاتيح مقاليد.

مفاتح جمع مفتح و مفاتيح جمع مفتاح. وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ همانست كه جاى ديگر گفت: «لَهُ مَقالِيدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»، و اين خزائن غيب آن پنج علم‏اند كه آنجا گفت: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ».

روى ابن عمر انّ النبىّ (ص) قال: «مفاتيح الغيب خمس لا يعلمها الّا اللَّه».

إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ الى آخره اين آيت جواب آن اعرابى است كه پيش مصطفى شد، و معه ناقة، فقال: ان كنت نبيّا فأخبرنى عمّا فى بطن ناقتى هذه ذكر هو او أنثى؟ و ما الّذى يصيبنا غدا؟ و متى يمطر السّماء؟ و متى تقوم السّاعة؟ و متى اموت؟ فنزلت: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ» الاية.

جمعى مفسران گفتند: كه مفاتيح غيب آنست كه از آدميان در غيب است از روزى و باران و نزول عذاب و سعادت و شقاوت و ثواب و عقاب و سرانجام كار و خاتمت اعمال و انقضاء آجال. و گفته‏اند كه: درين آيت دلالت روشن است كه رب العالمين بحقيقت داند بودنيها را پيش از بودن آن، يعلم انّه يكون ام لا يكون، و ما يكون كيف يكون؟ و ما لا يكون ان لو كان كيف يكون؟ قال ابن مسعود: اوتى نبيكم كلّ شي‏ء الّا مفاتيح الغيب.

وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ هر چه در بيابان است و در آبادان، مى‏داند. هر چه در خشك زمين است از نبات و تخم و گياه ميداند. و هر چه در بحر زندگى كند، و هر چه در آن هلاك شود همه داند. ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها عدد برگ درختان همه داند. آنچه بر درخت بماند داند، و آنچه بيوفتد داند كه كى جدا شد؟ و چند بار گرد خود برگشت؟ و چون بيفتاد؟ بر روى افتاد يا بر پشت؟ «وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ» هيچ دانه و تخمى در زير زمين نيفتد كه نه اللَّه داند كه رست يا نرست. آنچه نرست چون شد؟ و آنچه رست كى رست؟ و چون رست؟ و از آن چه رست؟ و چون شد؟

ابن عباس گفت: «فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ» يعنى فى الثّرى تحت الصّخرة فى اسفل الارضين السبع. هر چه در هفتم طبقه زمين زير صخره است اللَّه ميداند.

وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ اين از جوامع قرآن است كه همه چيز كه در جهان است در زير آنست. هر چه حيوان است رطب است، و هر چه موات يابس.

ابن عباس گفت: «الرّطب الماء و اليابس البادية». و گفته‏اند: هر چه رويد رطب است، و هر چه نرويد يابس. عبد اللَّه حارث گفت: اين درختان و نبات زمين است كه اللَّه داند كه چندتر بماند و كى خشك گردد. و عن نافع عن ابن عمر عن النبىّ (ص) قال: «ما من زرع على الارض و لا ثمار على الاشجار الا عليها مكتوب: بسم اللَّه الرحمن الرحيم.

رزق فلان بن فلان، فذلك قوله تعالى فى محكم كتابه: وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ».

جعفر بن محمد گفت: الورقة السقط، و الحبّة الولد، و ظلمات الارض الارحام، و الرّطب ما يحيى، و اليابس ما يقبض، و كل ذلك فى كتاب مبين.

و قيل: الرّطب لسان المؤمن، رطب بذكر اللَّه، و اليابس لسان الكافر لا يتحرّك بذكر اللَّه و بما يرضى اللَّه. «إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ» اين را دو معنى گفته‏اند: يكى آنست كه مثبت فى علم اللَّه متقن. هيچ چيز نيست از رطب و يابس كه نه در علم خدا مثبت و محكم ساخته، و از آن پرداخته. معنى ديگر: «إِلَّا فِي كِتابٍ» يعنى اثبته اللَّه فى كتاب قبل خلقه، كقوله: إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها. ميگويد هيچ چيز نيست و بشما نرسد هيچ رسيدنى كه نه اللَّه آن را اثبات كرده، و حكم رانده، و در لوح محفوظ نبشته، پيش از آفريدن آن، و يشهد لذلك‏

قول النبى (ص): «كتب اللَّه مقادير الخلائق قبل ان يخلق السماوات و الارض بخمسين الف سنة.

قال: وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ».

و روى انه قال: «يا با هريرة جفّ القلم بما انت لاق»، و روى انّه قال: «انّ اوّل ما خلق اللَّه القلم، فقال اكتب. قال: ما اكتب؟ قال: القدر، ما كان و ما هو كائن الى الابد».

اگر كسى گويد: چه حكمت را در لوح محفوظ نبشت؟ چون خود جل جلاله همه ميداند، و بوى هيچ چيز فرو نشود، و درنگذرد. جواب آنست كه جلال ربوبيت و كمال احديت خود بخلق بنمايد، تا معلومات اللَّه بدانند، و جلال عزّت و عظمت وى بشناسند و در ايمان و طاعت بيفزايند، و بدانند كه چون اوراق و حبات و رطب و يابس كه در آن ثواب و عقاب نبشته است، شمردنى و نبشتنى است، اعمال و احوال ايشان كه در آن ثواب و عقاب است اوليتر كه نويسد و شمارد وفا خواهد، و نيز تا آن فريشتگان كه موكل‏اند بر كائنات و حادثات، و هر سال آن را مقابل ميكنند و كرده با نبشته موافق بينند، عظمت اللَّه بآن بدانند و عبرت گيرند و در بندگى بكوشند.

وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ يقبض ارواحكم عن التصرف بالنوم، كما يقبضها بالموت، كما قال جل ثناؤه: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها.

و عن ابن عباس قال: قال رسول اللَّه (ص): «لكل انسان ملك اذا نام يأخذ نفسه، و يردّ اليه، فان اذن اللَّه فى قبض روحه قبضه، و الا ردّ اليه، فذلك قوله: وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ».

وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ الجرح الكسب، و هو العمل بالجوارح. اجتراح اكتساب است، و بيشتر در بد گويند آن را، و جوارح در سباع و طير و در اندامان آدمى اين را نام كردند كه آن كو اسب‏اند، و جرح شهادت طعن است در آن، لأنّه من كسب الاثم، و الجراحة كالطعنة لأنها تعمل بالجارحة. ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ اى فى علمه بكم و ما تعملون الغد. ميگويد: آن گه شما را از آن خواب مى‏برانگيزاند در دانش خويش، كه ميداند كه برخيزيد چه خواهيد كرد؟ و قيل: «يَبْعَثُكُمْ فِيهِ» اى فى علمه بكم. «لِيُقْضى‏ أَجَلٌ مُسَمًّى» يعنى اجل الحياة الى الموت، لتستوفوا اعماركم المكتوبة. تقدير الاية: و هو الّذى يتوفيكم باللّيل ثمّ يبعثكم فى النّهار، على علم بما تجترحون فيه.

و درين آيت اقامت حجّت است بر منكران بعث، يعنى كه چون قادر است كه ترا پس از خواب مى‏برانگيزاند، قادر است كه بعد از مرگ برانگيزاند. و در تورات است كه: يا ابن آدم كما تنام كذلك تموت، و كما توقظ كذلك تبعث. «ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ» فى الآخرة، «ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» فى الدّنيا من خير او شر، و هذا وعيد من اللَّه عز و جل.

وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ اين فوقيت را دو معنى است، و آن هر دو اللَّه را حق است و سزا: يكى آنكه بملك و توان فوق است و بندگان زيراند، ازين معنى فرعون گفت: «وَ إِنَّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ»، و ديگر آنست كه اللَّه فوق خلق است بذات، چنان كه آنجا گفت: «يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ» و يرسل عليكم حفظة من الملائكة يحصون اعمالكم.

همانست كه آنجا گفت: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ»، و آن فريشتگان‏اند بر بندگان، گوشوانان و نگهبانان كردار ايشان بر ايشان ميكوشند، و ايشان را از بلاها ميكوشند. جاى ديگر گفت: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ» اى يحفظون عليكم اعمالكم.

جاى ديگر گفت: «وَ ما أُرْسِلُوا عَلَيْهِمْ حافِظِينَ» يعنى: و ما ارسل الكفار على المؤمنين محافظين. حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ عند انقضاء اجله «تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا» يعنى ملك الموت و اعوانه. و بر قراءت حمزه توفّاه بالف ممالة، يعنى به ملك الموت و حده، كقوله: «يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ». و گفته‏اند كه اعوان ملك الموت چهارده‏اند: هفت ملائكه رحمت و هفت ملائكه عذاب، هر گه كه روح بنده مؤمن قبض كند بملائكه رحمت دهد، و چون قبض روح كافر كند بملائكه عذاب دهد.

سليمان بن داود (ع) بر ملك الموت رسيد، گفت: يا ملك الموت! چرا ميان مردمان عدل نكنى؟ يكى را روزگارى فرا گذارى، و يكى را بزودى بجوانى ميبرى؟ گفت: يا سليمان! اين كار بدست من نيست، و بر من جز فرمان بردارى نيست.

صحيفه‏اى بمن دهند، نام هر يكى بر آن نبشته، و روزگار عمر و انفاس ايشان شمرده، و مرا در آن هيچ تصرف نه، چنان كه فرمايند ميكنم. و در آثار آمده كه: شب نيمه شعبان آن صحيفه بدست وى دهند، هر كرا در آن سال قبض روح بايد كرد، نامش در آن صحيفه آورده. يكى بعمارت مشغول گشته، يكى دل بر عروسى نهاده، يكى با ديگرى خصومت درگرفته، هر يكى كارى و بازارى برساخته، و نام ايشان در آن صحيفه اثبات كرده. مصطفى (ص) گفت: «تبنون ما لا تسكنون! و تجمعون ما لا تأكلون! و تأملون ما لا تدركون! كم من مستقبل يوم لا يستكمله و منتظر غد لا يبلغه!».

ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ يعنى العباد يردّون بالموت الى اللَّه، يعنى الى الموضع الذى لا يملك الحكم عليهم فيه الا اللَّه. پس آن گه اين بندگان را پس از مرگ با محشر قيامت برند، تا اللَّه بر ايشان حكم كند. «مَوْلاهُمُ الْحَقِّ» آن خداوندى كه مولى ايشان براستى اوست، و حاكم بسزا اوست. «موليهم» اگر بر عموم برانى، معنى مولى سيّد است و مالك، تا كافر و مؤمن در تحت آن شود، و اگر تخصيص كنى بر مؤمنان، معنى مولى ولى و ناصر بود، و كافران در آن نشوند، كه جاى ديگر گفت: «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْكافِرِينَ لا مَوْلى‏ لَهُمْ». «أَلا لَهُ الْحُكْمُ» القضاء و الامر فيهم دون خلقه، «وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ» لأنه لا يحتاج الى روية و فكرة و عقد يد، و حسابه اسرع من لمح البصر.

عن عائشة: انّ رسول اللَّه (ص)، قال: «ليس احد يحاسب يوم القيامة الا هلك».

قلت: او ليس يقول اللَّه: «فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسِيراً؟ قال: «انما ذلك العرض، و لكن من نوقش الحساب هلك».

قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ظلمات البر ظلمة الليل و ظلمة السّحاب و ظلمة الغبار، و ظلمات البحر ظلمة الليل و ظلمة السحاب و ظلمة الامواج.

ظلمات در قرآن بر دو وجه آيد: يكى بمعنى اهوال و شدائد، چنان كه درين آيت است و در سورة النّمل: أَمَّنْ يَهْدِيكُمْ فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ يعنى فى اهوال البر و البحر.

وجه دوم ظلماتست بمعنى سه خصلت، چنان كه در سورة الزمر گفت: خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُماتٍ ثَلاثٍ يعنى البطن و المشيمة و الرحم. و در سورة الانبياء گفت: فَنادى‏ فِي الظُّلُماتِ يعنى ظلمة الليل و ظلمة الماء و ظلمة بطن الحوت. و در سورة النور گفت: أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ الى قوله «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» يعنى به الكفر.

يقول: قلب مظلم فى صدر مظلم فى جسد مظلم.

قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ اين سؤال توبيخ و تقريع است، ميگويد: يا محمد ازين كافران مكه در پرس، يعنى درين سؤال ايشان را ملامت كن، و بگوى: «مَنْ يُنَجِّيكُمْ» آن كيست كه شما را رهاند از اهوال و شدائد بر و بحر؟ «تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً» اى علانية و سرّا. قراءت عاصم بروايت ابو بكر خفية بكسر خاء است و معنى همانست. «لئن انجيتنا من هذه» عاصم و حمزه و كسايى «لئن أنجانا من هذه» خوانند. اينجا قول مضمر است، يعنى: يقولون لئن انجيتنا. قول فرو گذاشت كه آن از «تدعونه» خود بيرون آيد. «مِنْ هذِهِ» يعنى: من هذه الخيفة، و قيل: من هذه البليّة. «لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ» للَّه، فى هذه النّعم، فنوحّده.

قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها عاصم و حمزه و كسايى «ينجّيكم» بتشديد خوانند، و باقى بتخفيف، و معنى هر دو يكسانست. «منها» يعنى من تلك الشّدائد و المحن، «و من كلّ كرب» اى غمّ و بلاء. «ثمّ انتم» يا معشر الكفّار! «تشركون» فى حال الرخاء. اين در شأن قريش فرو آمد كه مسافران بودند در بر و بحر. چون ايشان را در آن خطرى پيش آمدى، يا بيم هلاك، دست در دعا و تضرّع مى‏زدند، و از خدا باخلاص نجات ميخواستند. چون ايشان را از آن خطر و بيم امن پديد آمدى و نجات، باز ديگر باره بسر كفر و بت پرستى خويش مى‏باز شدند. رب العزة ايشان را درين آيت توبيخ ميكند، و از نيك خدايى خود و بد بندگى ايشان خبر ميدهد. پس درين آيت ديگر ايشان را بيم داد و خبر كرد كه: من قادرم و توانا كه بعد ازين شما را هلاك كنم، گفت: قُلْ هُوَ الْقادِرُ اين آيت بسه بار آمده از آسمان: اوّل اين فرو آمد كه قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى‏ أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ گوى او قادر است كه بر شما عذابى انگيزد از زير شما، آب، چنان كه قوم نوح را فرستاد، يا باد، چنان عاد، يا بانگ، چنان ثمود. يا ظلة، چنان قوم شعيب، يا حاصب، چنان مؤتفكات. و درست است خبر از جابر انصارى كه رسول خدا (ص) گفت آن گه كه اين فرو آمد: اعوذ بوجهك.

جبرئيل رفت، و پس آن باز آمد، و گفت:«او من تحت ارجلكم»

يا عذابى فرستد از زير پايهاى شما، چون خسف قارون و غرق فرعون. رسول خدا (ص) گفت: اعوذ بوجهك.

پس رفت، و باز آمد و گفت: «او يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم بأس بعض»

كه (۱) اين آمد رسول خدا گفت: «هذا اهون»، و بروايتى‏ «هذا ايسر».

دانست كه لا بد است از سه يكى، گفت: اين آسان‏تر اين خلافها و عصبيتها اول دراز است، و آخر درد ما همه از آنست.

۱ «كه» بقرينه موارد ديگر از همين كتاب بمعنى «چون» است.

و روى عن ابن عباس انّه قال: العذاب الذى من فوقهم امراء السوء، و الّذى من تحتهم عبيد السوء «أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ» الا هواء المختلفة.

قال الكلبى: لما نزلت هذه الاية شقّت على النبى (ص) مشقّة شديدة، فقال: يا جبرئيل! ما بقاء امتى على ذلك، فقال: انّما انا عبد مثلك، فادع ربك. فقام رسول اللَّه (ص) فتوضّأ و صلّى و سأل ربّه ان لا يبعث على امّته عذابا من فوقهم و لا من تحت ارجلهم و لا يلبسهم شيعا و لا يذيق بعضهم بأس بعض. فنزل جبرئيل فقال: ان اللَّه سمع مقالتك و انّه اجارهم من خصلتين، و لم يجرهم من خصلتين، اجارهم ان لا يبعث عليهم عذابا من فوقهم و لا من تحت ارجلهم، و لم يجرهم من ان يلبسهم شيعا، و يذيق بعضهم بأس بعض، قال: يا جبرئيل! فما بقاء امّتى، قال سل اللَّه لأمّتك، فقام رسول اللَّه (ص) فتوضّأ و صلى ثمّ سأل ربه، فنزل جبرئيل فقال: انّ اللَّه يقول: انّا ارسلنا من قبلك رسلا الى قومهم فصدّقهم مصدقون، و كذّبهم مكذّبون، ثمّ لم يمنعنا ان نبتلى الّذين زعموا انهم مؤمنون من بعد قبض انبيائهم ببلاء يعرف فيه صدقهم من كذبهم. ثمّ نزل: الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا الى قوله: وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ. فقال: لا بدّ من فتنة تبتلى بها الامّة بعد نبيّها ليتبيّن الصّادق من الكاذب».

«انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ» يعنى العلامات فى امور شتّى من الوان العذاب.

«لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ» لكى يفقهوا عن اللَّه ما بيّن لهم، فيخافوه، و يوحدوه.

وَ كَذَّبَ بِهِ يعنى بالقرآن، «قَوْمُكَ» يعنى قريشا «وَ هُوَ الْحَقُّ» جاء من عند اللَّه.

«قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ» اين منسوخ است بآيت سيف.

لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ يعنى لوقوع كل شأن حين، كقوله: «وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ». سياق اين سخن بر سبيل تهديد است، يعنى: لكلّ خبر يخبره اللَّه وقت و مكان يقع فيه من غير خلف. «وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ» ما كان منه فى الدّنيا فستعرفونه، و ما كان منه فى الآخرة يبدو لكم يعنى العذاب الّذى كان بعدهم فى الدّنيا و الآخرة.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ گشاينده دلها اوست. نماينده راهها اوست. نهنده داغها اوست. افروزنده چراغها اوست. يكى را چراغ هدايت افروزد. يكى را داغ ضلالت نهد. عنايتيان حضرت را چراغ سعادت افروزد. در رحمت گشايد.

بساط بقا گستراند. بر تخت رعايت نشاند. بزيور كرامت بيارايد كه: «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ».

باز راندگان ازل را داغ شقاوت نهد. در خذلان گشايد. زخم «لا بُشْرى‏» زند كه: «نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ». آرى! كليد غيب بنزديك اوست، و علم غيب خاصيّت اوست، هر كس را سزاى خود دادن و جاى وى ساختن كار اوست، ابن عطا گفت: كليدها بنزديك اوست، چنان كه خود خواهد گشايد، و آنچه خود خواهد نمايد. بر دلها در هدايت گشايد، بر همّتها در رعايت، بر زبانها در روايت، بر جوارح در طاعت. اهل ولايت را در كرامت گشايد. اهل مهر را در قربت گشايد. اهل تمكين را در جذب گشايد.

مؤمنان را در طاعت گشايد. اوليا را در مكاشفات، انبيا را در معاينات.

بو سعيد خرّاز گفت: اين پيغامبر ما را است على الخصوص: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ ميگويد: كليد خزينه اسرار فطرت محمّد مرسل بنزديك حق است جل جلاله. ربوبيّت او را بنعت كرم در مهد محبّت اندر قبه غيرت بپرورد، و اسرار فطرت و عزّت وى از خلق بپوشيد، تا صد هزار و بيست و چهار هزار پيغامبر همه باين درد بخاك فرو شدند، بطمع آنكه تا ايشان را بر يك سرّ از اسرار فطرت وى اطلاع افتد، و هرگز نيفتاد، و بندانستند، و چگونه دانستندى و قرآن مجيد قصّه وى سربسته ميگويد، و از آن اسرار خبر مى‏دهد كه: فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏:

زان گونه شرابها كه او پنهان داديك ذره بصد هزار جان نتوان داد.

آرى! ما آن خزينه اسرار فطرت و محبّت وى مهرى برنهاديم، و طمعها از دريافت آن باز بريديم كه: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ. حسين منصور حلاج شمه‏اى از دور بيافت، فرياد برآورد: سراج من نور الغيب بدا و غار، و جاوز السرج و سار:

اى ماه برآمدى و تابان گشتىگرد فلك خويش خرامان گشتى!
چون دانستى برابر جان گشتىناگاه فرو شدى و پنهان گشتى!

انبيا و اوليا و شهدا و صدّيقان چندان كه توانستند از اوّل عمر تا آخر تاختند، و مركبها دوانيدند، و بعاقبت به اوّل قدم وى رسيدند: «نحن الآخرون السّابقون». آن مقام كه زبر خلائق آمد، زير پاى خود نپسنديد، بسدره منتهى، و جنّات مأوى، و طوبى و زلفى، كه غايت رتبت صديقان است خود ننگريد: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏». قال بعضهم: من مفاتح غيبه ما قذف فى قلبك من نور معرفته، و بسط فيه بساط الرّضا بقضائه، و جعله موضع نظره. جريرى گفت: «لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ»، و من يطلقه عليها من صفىّ و خليل و حبيب و ولىّ. بو على كاتب فرا بو عثمان مغربى گفت كه: ابن البرقى بيمار بود. شربتى آب بدو دادند نخورد، گفت: در مملكت حادثه‏اى افتاده است تا بجاى نيارم كه چه افتاد نياشامم. سيزده روز هيچ نخورد تا خبر آمد كه قرامطه در حرم افتادند، و خلقى را بكشتند، و ركن حجر را بشكستند. بو عثمان گفت: درين بس كارى نيست، من امروز شما را خبر دهم كه در مكه چيست؟ در مكه ميغ است امروز، چنان كه همه مكّه در زير ميغ است، و ميان مكّيان و طلحيان جنگ است، و مقدمه طلحيان مردى است بر اسپى سياه، بر سر وى دستارى سرخ. اين چنين بنوشتند، و بر رسيدند راست آن روز هم چنان بود كه گفت. پس بو عثمان گفت: هر كه حق را اجابت كرد مملكت وى را اجابت كرد. عبد اللَّه انصارى گفت: «بر عبوديت آن نهند كه برتابد.

دانستن غيب همه برنتابد و نتواند. بلى بعضى و بعضى چيزى نه همه، كه همه اللَّه داند و بس. همى گويد جل جلاله: فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ.

وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ الاية اى هو المتفرد بالاحاطة بكلّ معلوم قطعا لا يشد عنه شي‏ء، و لا يخفى عليه شي‏ء. وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً اين حفظه كرام الكاتبين‏اند كه بر بندگان موكل‏اند، و اعمال ايشان مى‏شمارند و مينويسند، و اين فريشتگان بر بندگان آشكارا نشوند مگر در آن دم زدن باز پسين. در خبر است كه: بنده بآخر عهد كه از دنيا بيرون مى‏شود آن دو فريشته در ديدار وى آيند.

اگر بنده مطيع بوده گويند: جزاك اللَّه خيرا. اى بنده نيكبخت فرمان بردار! بسى طاعت كه كردى، و بوى خوش و راحت از آن طاعت بما رسيد، و اگر عاصى و بد كردار بوده گويند: لا جزاك اللَّه خيرا. بسى فضائح و معاصى كه از تو آمد، و بسى بوى ناخوش و گند معصيت كه از آن بما رسيد. گفتا: اين در آن وقت بود كه چشم مرده بهوا بيرون نگرد كه نيز بر هم نزند.

حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا از داهيهاى جان كندن يكى آنست كه: ملك الموت را و اعوان وى را در وقت قبض روح بيند. اگر بنده مطيع بود بصورتى نيكو بود، و اگر عاصى بود بصورتى منكر. در خبر است كه ابراهيم (ع) ملك الموت را گفت: خواهم كه ترا در آن صورت كه جان گنهكاران و بدكاران ستانى بينم.

گفت: يا ابراهيم! طاقت ندارى؟ گفت: لا بد است. پس خويشتن را بدان صورت فرا وى نمود. شخصى ديد سياه منكر، مويها برخاسته، و جامه سياه در پوشيده، و آتش و دود از بينى و دهن وى بيرون مى‏آيد، و بوى ناخوش از وى مى‏دمد. ابراهيم را غشى رسيد. ساعتى بيفتاد، چون بهوش باز آمد، و ملك الموت بصورت خويش باز آمده، گفت: يا ملك الموت! اگر عاصى را خود عذاب اينست كه ترا در آن صورت خواهد ديد تمام است، و هم چنان كه عاصى را ديدن وى عذابى تمام است، مطيع را ديدن وى بآن صورت نيكو كه خواهد بود راحتى و لذّتى تمام است.

وهب منبه گفت: در روزگار پيش پادشاهى بود سخت بزرگ، ملك وى عظيم، نعمت وى تمام، و فرمان وى روان. چون عمر وى بآخر رسيد، ملك الموت قبض جان وى بكرد. چون بآسمان رسيد فريشتگان گفتند: هرگز ترا بر هيچ كس رحمت نيامده بجان شدن؟ گفت: آرى، زنى در بيابان بود آبستن، كودك بنهاد. در آن حال مرا فرمودند كه مادر آن كودك را جان بستان. جان وى بستدم، و آن كودك را در آن بيابان ضايع گذاشتم. بر آن مادر مرا رحمت آمد از غريبى وى، و بر آن كودك از تنهايى و بيكسى وى. گفتند: يا ملك الموت! اين پادشاه را ديدى كه جان وى ستدى آن كودك بود كه در آن بيابان بگذاشتى. گفت: سبحان اللَّه اللطيف لما شاء.

ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ قال بعضهم هى ارجى آية فى كتاب اللَّه عزّ و جل، لأنه لا مردّ للعبد اعز من ان يكون مردّه الى مولاه.

۸ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا و چون بينى ايشان را كه در سخنان ما مى خوض كنند، و بفراخ سخنى و بافسوس ميروند فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ روى گردان از ايشان و جدايى جوى حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ تا آن گاه كه در حديثى ديگر روند وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ و اگر ديو فراموش كند بر تو اعراض از ايشان فَلا تَقْعُدْ نگر تا ننشينى بَعْدَ الذِّكْرى‏ پس ياد آمدن نهى من مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (۶۸) با آن گروه ستمكاران بر خود.

وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ و بر پرهيزگاران نيست مِنْ حِسابِهِمْ از شمار و از جرم و تاوان خائضان مِنْ شَيْ‏ءٍ هيچ چيز وَ لكِنْ ذِكْرى‏ لكن اين پند است و عبرت نمودن خائضان را لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (۶۹) تا مگر از آن خوض بپرهيزند.

وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً گذار ايشان را كه دين خويش ببازى گرفتند وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا و فرهيفته كرد ايشان را زندگانى اين جهان وَ ذَكِّرْ بِهِ و پند ده بقرآن و در ياد ده أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ پيش از آنكه تن كافر را بسخت‏تر عذاب سپارند بآنچه كرد درين جهان لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ و او را نه فرود از خداى وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ نه يارى و نه شفيعى وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ و اگر تنى خويشتن باز خريد بهمه فداى لا يُؤْخَذْ مِنْها آن فدا ازو بنستانند أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا ايشان آنند كه ايشان را فرا دادند فرا سخت‏تر هلاكى و عذابى بِما كَسَبُوا بآنچه ميكردند لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ ايشان را است شرابى از آب گرم وَ عَذابٌ أَلِيمٌ و عذابى دردنماى بِما كانُوا يَكْفُرُونَ (۷۰) بآنچه مى كافر شوند.

قُلْ گوى يا محمد! أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ فرود از خداى چيزى خوانيم ما لا يَنْفَعُنا كه ما را هيچ بكار نيايد اگر خوانيم وَ لا يَضُرُّنا و نگزايد اگر نخوانيم وَ نُرَدُّ عَلى‏ أَعْقابِنا و برگردانند ما را با پس وا بَعْدَ إِذْ هَدانَا اللَّهُ پس آنكه راه نمود اللَّه ما را كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّياطِينُ فِي الْأَرْضِ چون چن لَهُ أَصْحابٌ و او را يارانى‏اند از مشركان يَدْعُونَهُ إِلَى الْهُدَى كه او را مى‏باز خوانند با ضلالت كه آن را مى‏هدى و راستى نه پندارند ائْتِنا و ميگويند او را كه ايدر آى بما قُلْ پيغامبر من گوى: إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى‏ راه نمودن اللَّه هدى و راست راهى آنست وَ أُمِرْنا و فرمودند ما را لِنُسْلِمَ تا گردن نهيم لِرَبِّ الْعالَمِينَ (۷۱) خداوند جهانيان را.

وَ أَنْ أَقِيمُوا الصَّلاةَ و فرمودند ما را كه نماز بپاى داريد وَ اتَّقُوهُ و از خشم و عذاب خداى بپرهيزيد وَ هُوَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (۷۲) و او آنست كه شما را برانيگخته با وى خواهند برد.

وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ و او آنست كه بيافريد آسمانها و زمين بِالْحَقِّ بسخن روان و فرمان رسنده بپايان وَ يَوْمَ يَقُولُ و آن روز كه گويد: كُنْ فَيَكُونُ باش تا مى‏بود قَوْلُهُ الْحَقُّ فرمان وى روان وَ لَهُ الْمُلْكُ و پادشاهى وى را يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ آن روز كه دردمند در صور عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ داناى هر پوشيده و آشكارا وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ (۷۴) و اوست داناى آگاه. دانا بهمه چيز، آگاه از همه چيز.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا خوض نامى است كه باطل را گويند، حق را نگويند، چنان كه گفت: «وَ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِينَ»، وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا، «فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ». و اصل الخوض الدخول فى الشي‏ء على تلوّث به، و قيل هو الخلط، و كل شى‏ء خضته فقد خلطته، و منه خاض الماء بالعسل خلطه. و خوض در آيات آنست كه پيغامبر را و قرآن را دروغ زن گيرند، و بدان استهزا كنند، و باطل شمرند. و اين آن بود كه كافران مكّه چون از مؤمنان قرآن ميشنيدند آن را طعن ميزدند و ناسزا ميگفتند. سدى گفت: مشركان با مؤمنان نمى‏نشستند، و در رسول خدا (ص) طعن ميكردند، و ناسزا ميگفتند. رب العالمين ايشان را از آن نهى كرد، گفت: يا محمد! چون مشركان را بينى كه در قرآن طعن كنند و ناسزا گويند، با ايشان منشين، و از ايشان روى گردان. و با مؤمنان همين گفت كه: چون كافران در رسول (ص) طعن كنند و او را ناسزا گويند، با ايشان منشينيد، و از ايشان روى بگردانيد. «لا تقعدوا» معنى آنست كه منشينيد، و آن كس كه نشسته بود، اين با وى هم گويند، امّا «لا تجلس» زشت است درين موضع، كه آن بر پاى ايستاده را گويند.

وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ قراءت ابن عامر ينسّينّك است، نسّى ينسّى، و انسى ينسى، بمعنى يكى‏اند، همچون غرّمته و أغرمته. «فَمَهِّلِ الْكافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ».

و اگر شيطان اين نهى ما بر تو فراموش كند، و با ايشان بنشينى، چون با يادت آيد برخيز، و نيز منشين. و تفسير اين آنجا است كه گفت: «وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ» الاية. پس مؤمنان گفتند: يا رسول اللَّه! هر گاه كه ايشان تكذيب آرند، و استهزا كنند، و در باطل خوض كنند، اگر ما برخيزيم و ننشينيم پس نتوانيم كه در مسجد حرام بنشينيم، و نتوانيم كه گرد كعبه طواف كنيم. چون ايشان چنين گفتند رب العزّة رخصت داد نشستن با ايشان، بشرط آنكه ايشان را پند دهند و تذكير كنند، گفت: «وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ» الشّرك و الكبائر و الفواحش من حساب الخائضين «مِنْ شَيْ‏ءٍ» اى: من آثامهم «وَ لكِنْ ذِكْرى‏» نصب على المصدر يعنى ذكّروهم ذكرى، و روا باشد كه موضع آن رفع باشد، يعنى: عليكم ذكرى، اى عليكم ان تذكّروهم. «لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ» الخوض اذا وعظتموهم. ابن عباس گفت كه: مؤمنان گفتند: يا رسول اللَّه! اگر ما از ايشان اعراض كنيم، و ايشان را بآن خوض بگذاريم، و باز نرنيم، ترسيم كه گنهكار شويم. رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ اى من آثام الخائضين «مِنْ شَيْ‏ءٍ»، و لكن امرى المؤمنين بهجران الخائضين تذكير للخائضين. «لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ» الخوض فى الباطل، يعنى اذا قمتم عنهم منعهم ذلك من الخوض و الاستهزاء، فأنكروا قيامكم عنهم، فيكون ذلك تذكيرا. سعيد جبير گفت: چون مسلمانان بمدينه هجرت كردند، منافقان با مسلمانان مى‏نشستند، و چون قرآن مى‏شنيدند خوض و استهزا ميكردند، چنان كه مشركان در مكّه ميكردند. مسلمانان گفتند: بر ما حرج نيست درين مجالست، كه اللَّه ما را در آن رخصت داده، و از خوض ايشان بر ما هيچ چيز نيست.

رب العزّة در مدينه آن آيت فرستاد كه در سورة النساء است: وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ الاية، و اين آيت كه وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ منسوخ گشت.

وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ الاية اين لفظى است از الفاظ تهديد و از الفاظ تهاون. در وعيد گويند: ذرنى و فلانا، و در تهاون گويند: ذر فلانا فى كذا، و ذره يفعل كذا، و قرآن جايها بهر دو ناطق. ميگويد: گذار ايشان را يعنى باك مدار از ايشان و خوار دار ايشان را كه دين خود ببازى گرفتند، يعنى: اتخذوا دين الاسلام لعبا اى باطلا و لهوا عنه. «وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا» عن دينهم الاسلام. ابن عباس گفت: اين در شأن كافران مكّه و ترسايان و جهودان فرو آمد، كه رب العزّة هر گروهى را عيدى كرد، و هر قومى در عيد خويش بباطل و بازى و نشاط و طرب مشغول شدند مگر امّت محمّد (ص)، كه ايشان عيد خود موسم طاعت ساختند، نماز جماعت و ذكر فراوان و تكبير و تهليل و قربان. رب العزّة ميگويد: گذار ايشان را كه در عيد خود بباطل و بيهوده مشغول گشتند، و بزندگانى دنيا غرّه شدند. «وَ ذَكِّرْ بِهِ» اى بالقرآن، و قيل: بانذارك و بلاغك. و پند ده اينان را بپيغام كه گزارى و بيم كه نمايى. «أَنْ تُبْسَلَ» يعنى: من قبل ان تبسل نفس بما كسبت. ابسل الرّجل اذا دفع الى اشدّ الهلاك، پيش از آنكه تن كافر را فراسخت‏تر گرفتن دهند. و قيل: «أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ» يعنى من قبل ان تهلك نفس بما عملت و تحبس فى النار. قال قتادة: هذه الاية منسوخة، نسخها قوله: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ»، و قال مجاهد: ليست منسوخة لأنّه على التهدّد كقوله: «ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً».

لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ در نام خداوند جل جلاله ولى و مولى يكى است، و آن از ولايت است بفتح واو بمعنى نصرت، و آنچه در سورة الرعد گفت: «وال»، آن از ولايت است بكسر واو، و آن تملّك است. «وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ» يعنى: و ان تفد نفس كل فداء لا يؤخذ الفداء منها. اين عدل ايدر فدا است، از بهر آنكه آن چيز كه تن خويش بآن مى‏باز خرند آن چيز همتاى تن مينهند، و عدل آن ميكنند، و عدل برابر كردن هر چيز با ديگرى بود و هامتا ساختن، و هر دو چيز از آن عدل است و عديل چون ندّ و نديد. ميگويد: اگر تنى فردا هر كه بود از كافران، خويشتن باز خريد بهمه فدايى. جاى ديگر تفسير كرد، گفت: مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً. جاى ديگر گفت: لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ.

لا يُؤْخَذْ مِنْها همانست كه آنجا گفت: «وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ». اخذ در قرآن بر پنج وجه آيد: يكى بمعنى قبول، چنان كه: «وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها» اى لا يقبل، و در آل عمران گفت: «وَ أَخَذْتُمْ عَلى‏ ذلِكُمْ إِصْرِي» اى قبلتم على ذلكم عهدى. و در سورة المائده گفت: إِنْ أُوتِيتُمْ هذا فَخُذُوهُ، اى فاقبلوه، و در سورة التّوبة گفت: وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ يعنى: و يقبل الصّدقات، و در اعراف گفت: خُذِ الْعَفْوَ اى اقبل الفضل من اموالهم. وجه دوم «اخذ» بمعنى حبس است، چنان كه در سوره يوسف گفت: فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ يعنى احبس. وجه سوم «اخذ» بمعنى عذاب چنان كه: در حم المؤمن گفت: فَأَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ يعنى فعذبتهم، و در هود گفت: وَ كَذلِكَ أَخْذُ رَبِّكَ إِذا أَخَذَ الْقُرى‏، و در عنكبوت گفت: فَكُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ يعنى: عذّبنا. وجه چهارم «اخذ» بمعنى قتل، چنان كه در حم المؤمن گفت: وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ اى ليقتلوه. وجه پنجم اخذ بمعنى اسراست، چنان كه در سورة التّوبة گفت: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ، و در سورة النساء گفت: فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ.

أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا يعنى حبسوا فى النار بما كسبوا من الكفر و التكذيب «لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ» يعنى الماء الحار الذى قد انتهى حرّه «وَ عَذابٌ أَلِيمٌ» وجيع «بِما كانُوا يَكْفُرُونَ».

قُلْ أَ نَدْعُوا اين جواب ايشانست كه رسول خدا را (ص) با شرك ميخواندند، و ميان خويش و ميان او ممالات ميجستند، جايها در قرآن از آن ذكر است، «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ» «وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ» از آنست، و جوابها است آن را در قرآن، سورة قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ از آنست، و اين آيت از آن است. قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ميگويد: شما كه مسلمانان‏ايد جواب كافران كه شما را با كفر ميخوانند اين دهيد كه: أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُنا اى لا يملك لنا نفعا فى الآخرة وَ لا يَضُرُّنا، و لا يملك لنا ضرّا فى الدّنيا. «وَ نُرَدُّ عَلى‏ أَعْقابِنا» اين اعقاب در قرآن جايها مذكور است گاه بردّ و گاه بانقلاب، و ذكر عقب در آن مستعار است، و جمله كنايت است از بازگشتن از دين.

كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّياطِينُ قراءت حمزه «استهويه» بالف من ماله بر معنى جمع شياطين، «و استهوته» بر معنى جماعت شياطين. قال الزجاج: «استهوته» زيّنت له هواه، و قال ابن عباس: استفزته الغيلان فى المهامه. ابن عباس گفت: اين مثلى است كه رب العالمين زد آن كس را كه بر دين حق بود، و داعى ضلالت او را بر عبادت بت ميخواند، ميگويد: مثل وى مثل آن مرد است كه بر راه راست ميرود با رفيقان پسنديده و همراهان گزيده، و غول او را از رفيقان باز برد، تا از راه بيوفتد، و در بيابان حيران و عطشان بماند، و بر شرف هلاك بود، پس آن رفيقان و اصحاب او را براه باز خوانند، نيايد، و هم چنان سرگردان و حيران سر در بيراهى نهد تا هلاك شود. اين در شأن عبد الرحمن بن ابو بكر آمد، پيش از آنكه مسلمان شد شيطان او را از راه هدى باز داشته بود، و اصحاب وى پدر و مادر وى بودند، و با وى ميگفتند كه: ايتنا فانا على الهدى. و هم درين قصّه وى آيت آمد: وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما الاية. وى جواب ايشان ميدهد كه من بر هدى و راست راهى‏ام. رب العالمين گفت: قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى‏ راه اسلام است، كه راه راست است و دين حق. رستگارى در آن است نه در كفر و ضلالت كه نموده شيطان است. معنى ديگر گفته‏اند: له اصحاب من المشركين يدعونه الى الهدى عندهم. و اين معنى در نوبت اوّل مختصر گفتيم.

وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ قتاده گويد: هذه الاية حجّة لقّنها اللَّه نبيّه يخاصم بها اهل الاهواء. گفتا: جواب همه متنطعان و معترضان در دين اينست كه اللَّه درآموخت: فرمودند ما را كه گردن نهيد اللَّه را تسليم كنيد، و از تسليم درمگذريد.

وَ أَنْ أَقِيمُوا الصَّلاةَ «أن» از بهر آن گفت كه لام در «لنسلم» بمعنى «أن» است، يعنى: امرنا ان نسلم و ان نقيم، كقوله: «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا»، و هما بمعنى واحد، و گفته‏اند: اسلام اينجا بمعنى اخلاص است. نخست اخلاص فرمود پس عمل، تا بدانى كه عمل بى‏اخلاص بكار نيست، پس تنبيه كرد بر بعث و مجازات، گفت: «وَ هُوَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ» تا بدانى كه آن عمل را جزا خواهد بود، اگر نيك باشد و اگر بد، پس بر صنع خود دلالت كرد تا او را يكتا و بى‏همتا دانند. گفت: وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ اين حق را دو معنى است: يكى آنكه به «كن» آفريد، چنان كه گفت: قَوْلُهُ الْحَقُّ بسخن راست و فرمان روان، و ديگر معنى: بالوحدانية، چنان كه جاى ديگر گفت: رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا. نه بباطل آفريد و نه ببازى، كه بحق آفريد و بيكتايى، و بجدّ نه بعبث و گزاف. و قيل: بالحقّ اى بكلامه، و هو قوله: «ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً». «بالحقّ» اينجا سخن تمام شد، پس گفت: «وَ يَوْمَ يَقُولُ» ياد كن آن روز كه گويد: آخرت اى دنيا شو. آنچه گويد: باش، بود.

هر چه اللَّه خبر داد كه بودنى است آن در علم اللَّه موجود است، و لا محاله بودنى است، و خطاب «كن» بآن درست. و قيل: و يوم يقول للخلق موتوا فيموتون، و انتشروا فينتشرون دل اللَّه سبحانه على سرعة امر البعث، و ردّ على من انكره. «قَوْلُهُ الْحَقُّ» گفته‏اند كه اين متصل است بسخن پيش، يعنى: «يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ». «قَوْلُهُ» اى يأمر فيقع امره، اين چنانست كه گويند: قد قلت فكان قولك، و باين وجه حق نعت قول باشد. و روا باشد كه «كُنْ فَيَكُونُ» اينجا سخن بريده گردد، پس ابتدا كن «قَوْلُهُ الْحَقُّ وَ لَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ» و تخصيص روز قيامت بذكر نه از آن است كه در روزگار ديگران قول و آن ملك نبود، بلكه در همه وقت و همه روز بود، اما ديگران بر سبيل مجاز در دنيا دعوى ملك ميكردند، و روز قيامت آن دعويها باطل گردد، و ملوك خاضع شود، كس را دست رس نبود، و در كس نفع و ضرّ نبود چنان كه اللَّه گفت: وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ.

يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ صور نام آن قرن است كه اسرافيل در آن دمد.

روى عبد اللَّه بن عمرو عن النبىّ (ص): «انّ اعرابيا قال ما الصّور؟ قال: قرن ينفخ فيه»، و قال (ص): «كيف انعم و صاحب الصّور قد التقم الصّور بفيه و اصغى سمعه و حنا جبهته ينتظر متى يؤمر أن ينفخ فينفخ». قالوا: يا رسول اللَّه! كيف نقول؟

قال: «قولوا حسبنا اللَّه و نعم الوكيل. على اللَّه توكّلنا».

و در بعضى كتب آورده‏اند كه: صور چهار شاخ دارد: يكى تا بزير عرش است. يكى تا بثرى. يكى تا بميمنه عالم.

چهارم بميسره عالم، چنان كه از عرش تا ثرى و از ميمنه عالم تا ميسره همه در ميان اين چهار شاخ است روز قيامت. روز حشر و نشر چون اللَّه خواهد كه خلق را زنده كند جانهاى پيغامبران در آن شاخ آرند كه زير عرش است، و جانهاى مؤمنان در آن شاخ كه بميمنه عالم است، و جانهاى جمله كافران در آن شاخ كه در ثرى است، و جانهاى زنديقان و مبتدعان در آن شاخ كه بميسره عالم است، و بعدد هر جانى درين شاخها سوراخها است بر مثال زنبور خانه، چون جانها برين سوراخها درآيد چنان راست آيد كه نه جان زيادت آيد نه جاى كم بود، و چهل سال جانها چنان ميدارد پس زمين را بجنباند، چنان كه اللَّه گفت: إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا تا خاكهاى شخصها از يكديگر جدا شود، سياه از سفيد و مرد از زن جدا شود، آن گه ببحر مسجور فرمان آيد، دريايى است در زير عرش مجيد، آب حيات در آن. فرمايند او را كه ببار چهل سال آن دريا آب بزمين مى‏بارد، تا آن خاكها در زير زمين آميخته شود، پس آن خاكها بفرمان حق رگ و پى و پوست و استخوان گردد. همان شخصها كه در دنيا بود، رب العزّة باز آفريند. آن گه زمين از گرانبارى بحق نالد، و فرمان آيد كه: بارها بيرون نه، فذلك قوله: وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها. زمين شكافته شود شخصها از زمين بيرون آيد. اسرافيل را فرمايند تا در صور دمد، آن جانهاى خلق جمله از صور بيرون آيند جانهاى نيكبختان سفيد چون مرواريد، و جانهاى بدبختان سياه چون قير، و همه احوال عالم از آن پر گردد، و رب العزّة گويد جل جلاله: ليرجعن كل روح الى جسده، فتأتى الارواح، فتدخل‏ فى الخياشيم، فتمشى فى الاجساد كمشى السم فى اللديغ.

«عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ اين شهادت با غيب قرين در همه قرآن معنى آن شاهد است و حاضر، ميگويد: دانا بهر غائب و حاضر اوست. «وَ هُوَ الْحَكِيمُ» يعنى حكم البعث «الْخَبِيرُ» بالبعث متى يبعثهم.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا الاية

قال ابو جعفر محمد بن علىّ: «لا تجالسوا اصحاب الخصومات و الاهواء، و الكلام فى اللَّه و الجدل فى القرآن، فأنّهم الذين يخوضون فى آيات اللَّه».

اصل ديندارى و مايه مسلمانى دو حرف است: حق را قبول كردن، و از باطل برگشتن، و اوّل ورد و آخر ورد بهر دو حرف اشارت است. قبول كردن حق اينست كه: «وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ»، و اعراض از باطل اينست كه: «وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ» ميگويد با اهل هوى و بدعت منشينيد، و سخن خايضان و مجادلان در قرآن مشنويد، كه شنيدن سخن ايشان دل تاريك كند، و نشستن با ايشان روى توحيد گردآلود كند، و زينهار كه به هواى خود در آيات و صفات تصرّف نكنيد، و از خوض پرهيزيد، كه خوض درختى است بيخ آن بدعت، ساق آن ضلالت، شاخ آن لعنت، برگ آن عقوبت، شكوفه آن ندامت، ميوه آن حسرت. هر كه در آيات خوض كند، خدا او را داور، و خصم او پيغامبر.

امروز از مسلمانان مهجور، و لعنت بر سر، و فردا نابينا، و منزل او سقر. هر كه دين‏دار است و اسلام را نزديك او مقدار است، و او را به اللَّه سر و كار است تا با مبتدعان و متنطعان و خايضان ننشيند، كه اللَّه ميگويد: فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ با ايشان منشينيد، إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ كه پس شما همچون ايشان باشيد، ايشان كتاب و سنّت واپس داشتند، و معقول فرا پيش‏ داشتند. دست در راى و قياس و كلام زدند، تا در گمراهى افتادند. مصطفى (ص) گفت: «من مشى الى سلطان اللَّه فى الارض ليذله اذلّ اللَّه رقبته يوم القيامة»، و سلطان اللَّه فى الارض كتاب اللَّه و سنة نبيّه (ص). و قال (ص): «من تمسك بسنّتى عند فساد امّتى فله اجر مائة شهيد».

تمسّك بسنّت راه تسليم است، و راه تسليم آنست كه اللَّه گفت: وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ ما را فرمودند كه گردن نهيد گردن نهاديم، و نادر يافته پذيرفتيم. از صفات اللَّه آنچه اسامى است دانيم، آنچه معانى است ندانيم، ظاهريانيم، آنچه ظاهر است شناسيم، آنچه باطن است نشناسيم. ايمان ما از راه سمع است نه بحيلت عقل، و بقبول و تسليم است نه بتصرف و تأويل. امام ما قرآن، و قاضى سنّت، و پيشوا مصطفى، و هادى خدا.

نادر يافته پذيرفته، و گوش فرا داشته، و تهمت بر خرد خود نهاده. نه علم از كيفيت آن آگاه، نه عقل را فاز آن راه. نه تفكّر در صفات، نه شروع در تأويل، نه بر صاحب شرع ردّ، و نه عيب بر تنزيل، راه تشبيه بكفر دارد، چنان كه راه تعطيل. ربوبيت تعطيل فانى كرد و وحدانيّت تشبيه باطل كرد. خدايى كه جز از وى خدا نيست، و در هفت آسمان و زمين هيچ چيز و هيچ كس چون وى نيست. لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ.

۱۰ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ ابراهيم گفت پدر خويش را آزر أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً بتان خود صورت كرده را بخدايى ميگيرى و خدايان خوانى إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ من ترا و قوم ترا مى‏بينم فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (۷۴) در گمراهى آشكارا.

وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ هم چنان كه هست با ابراهيم نموديم‏ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ آنچه از نشانهاى پادشاهى ما است در آسمان و زمين وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ (۷۵) و تا بود از بى‏گمانان.

فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ چون شب درآمد بر وى و او مى‏خداوند خويش جست از زبر رَأى‏ كَوْكَباً ستاره‏اى ديد تا بان قالَ هذا رَبِّي گفت كه خداى من اينست فَلَمَّا أَفَلَ چون نشيب گرفت ستاره قالَ گفت ابراهيم لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ (۷۶) زيرينان را و نشيب گرفتگان را دوست ندارم.

فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً چون ماه را ديد برآمده روشن قالَ هذا رَبِّي گفت اينست خداى من فَلَمَّا أَفَلَ چون ماه نشيب گرفت قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي گفت اگر راه ننمايد مرا خداوند من لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ (۷۷) من ناچاره از گروه بيراهان باشم.

فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً چون خورشيد ديد برآمده تابان قالَ هذا رَبِّي گفت اينست خداى من هذا أَكْبَرُ كه اين مه است از ستاره و ماه فَلَمَّا أَفَلَتْ چون خورشيد نشيب گرفت قالَ يا قَوْمِ گفت اى قوم! إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ (۷۸) من بيزارم از آنچه شما بانبازى ميگيريد با خداى.

إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ من دين و كردار خويش پاك كردم و روى دل خويش فرا دادم لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فرا آن خداى كه بيافريد آسمانها را و زمينها را حَنِيفاً و من مسلمان پاك دين وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ (۷۹) و من از انباز گيران نيستم با اللَّه.

وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ و حجّت جست قوم وى بر وى در پيكار و دعوى حقّ كردن قالَ أَ تُحاجُّونِّي فِي اللَّهِ ابراهيم گفت: با من حجّت ميجوئيد، و خصومت سازيد، و بر من غلبه بيوسيد بحق در خداى وَ قَدْ هَدانِ و مرا راه فرا دين حق نمود وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ و من نمى‏ترسم از آنچه مى‏انباز گيريد با او إِلَّا أَنْ يَشاءَ رَبِّي شَيْئاً مگر كه خداى خود بمن چيزى خواهد از گزند وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً خداوند من رسيده است بهمه چيز و بهر بودنى بدانش خويش أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ (۸۰) در نياويد كه من نترسم از آن چيز كه شما كنيد و تراشيد و آن گه آن را خداى خوانيد!

وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ و چون ترسم از آن چيز كه شما بانبازى گيريد با اللَّه وَ لا تَخافُونَ و شما نمى‏ترسيد أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللَّهِ كه مى‏انباز گيريد با اللَّه ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً چيزى كه اللَّه در پرستش آن شما را نه عذر فرستاد نه آن را سزاى خدايى داد فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ از ما دو گروه كيست سزاوارتر بايمنى و بى‏بيمى إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (۸۱) مرا پاسخ كنيد اگر دانيد.

الَّذِينَ آمَنُوا ايشان كه بگرويدند وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ و ايمان خود بنياميختند بشرك أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ ايشانند كه بى‏بيمى ايشان را است وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (۸۲) و ايشانند كه بر راه راست‏اند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ ابراهيم برين لفظ بنزديك قومى علما معرّب است، كه پدر و مادر وى را ابراهام نام كرده‏اند چنان كه ابن عامر خواند در لختى از قرآن، و در روايت عبد الحميد بن بكار از وى همه قرآن نسّابان بر آنند كه: نام پدر ابراهيم تارخ است. چنان مى‏آيد كه وى را دو نام بوده، و چنين فراوان است، چنان كه يعقوب و اسرائيل. و مقاتل حيّان گفت: آزر لقب است، و تارخ نام. سليمان تيمى گفت: معنى آزر سبّ و طعن است، و هو المخطئ المعوج فى كلامهم، يعنى: و اذ قال ابراهيم لأبيه المخطئ المعوج مجاهد و ابن المسيّب گفتند: آزر نام صنم است، و موضعه نصب على اضمار الفعل، كأنه قال: و اذ قال ابراهيم لابيه أ تتخذ آزر الها، و جعل اصناما بدلا من آزر. فقال بعد أن قال: ا تتخذ آزر الها، أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً. يعقوب، آزر برفع خواند بر نداء مفرد، يعنى: يا آزر! اى: يا مخطئ و يا معوج! «أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً» هر چه از بتان با صورتست، صنم است، و هر چه بى‏صورت وثن. و گويند كه پدر ابراهيم بتگر بود، «إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ».

وَ كَذلِكَ اى كما اريناه البصيرة فى دينه، و استقباح ما كان عليه ابوه من عبادة الاصنام، كذلك نريه «مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» يعنى ملك اللَّه و ما خلق فيهما من الآيات و العبر و الدّلالات. و «الملكوت» الملك، زيد فيه الواو و التاء للمبالغة كالرهبوت للرغبة، و الرّحموت للرّحمة. و ملكوت آسمان و زمين كه با ابراهيم نمودند، بيك قول آن بود كه از سرب بيرون آمد، بر آسمان نگرست. آفتاب ديد و مهتاب و ستارگان و سير سيارگان، و گردش فلك و ملكوت زمين ديد، ازين كوه و صحرا و دريا و درختان و چهار پايان و پرندگان و امثال آن. بنظر اعتبار و استدلال در آن نگرست. يقين وى بيفزود، كه آن را كردگارى است دارنده داننده.

قول سدى و مجاهد آنست كه او را بر صخره‏اى داشتند، و كائنات از على تا ثرى بوى نمودند، و مكان خويش در بهشت بديد، فذلك قوله: «وَ آتَيْناهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيا» يعنى اريناه مكانه فى الجنة. ابن عباس گفت: ابراهيم از اللَّه درخواست تا ملكوت آسمان و زمين بوى نمايند. فرمان آمد به جبرئيل تا وى را بر آسمان برد. وى را اشراف دادند بر اعمال خلق. يكى را بر معصيت ديد، گفت: «يا رب! ما اقبح ما يأتى هذا العبد! اللهم اخسف به»، و گفته‏اند كه: ابراهيم سخت مشفق و مهربان بود بر خلق خدا، چنان كه روزى در خود اين انديشه كرد كه از من رحيم‏تر و مهربان‏تر هيچ كس نيست.

رب العالمين او را بر آسمان برد، و او را اشراف داد بر عمل اهل زمين، و ايشان را بر معصيت ديد. بر ايشان لعنت كرد، و هلاك ايشان خواست، و فى ذلك ما روى قيس بن ابى حازم عن على (ع) قال: قال رسول (ص): «لمّا رأى ابراهيم ملكوت السماء و الارض اشرف على رجل على معصية من معاصى اللَّه، فدعا عليه، فهلك، ثم اشرف على آخر على معصية من معاصى اللَّه، فدعا عليه، فهلك، ثم اشرف على آخر، فذهب يدعوا عليه فأوحى اللَّه اليه ان يا ابراهيم! انك رجل مستجاب الدعوة، فلا تدع على عبادى فانهم منى على ثلاث: امّا ان يتوب فأتوب عليه، و امّا ان اخرج من صلبه نسمة تملأ الارض بالتسبيح، و امّا ان اقبضه الىّ فان شئت عفوت، و ان شئت عاقبت».

فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ مفسران گفتند: ابراهيم در روزگار نمرود بن كنعان الجبّار زاد، و اوّل كسى كه تاج بر سر نهاد، و مردم را بر عبادت خود خواند، نمرود بود، و در همه جهان ملك داشت. وقتى بخواب ديد كه ستاره‏اى برآمدى، و نور آفتاب و ماهتاب ببردى. از آن خواب بترسيد. ساحران و كاهنان را جمع كرد، و تعبير آن درخواست. ايشان گفتند: يولد فى بلدك فى هذه السنة غلام يغيّر دين اهل الارض و يكون هلاكك و زوال ملكك على يده. گفتند: امسال درين شهر كودكى از مادر در وجود آيد كه زوال ملك تو بر دست وى بود. نمرود بفرمود تا آن سال هر فرزند كه زادند، او را بكشتند، و مردان و زنان از هم جدا كرد، و هر ده زن مردى را بر ايشان موكل كرد، تا با شوهر بخلوت نه نشيند مگر در حال حيض. و گفته‏اند: مردان را جمله بلشكرگاه خويش برد، و با خود ميداشت، و موكلان بر ايشان گماشته، تا هيچ كس از ايشان با اهل خويش در حال طهر نشود، تا اين يك سال بگذرد. روزى آزر را بشغلى فرستاد، و بر هيچ كس ايمن نبود، چنان كه بر آزر ايمن بود. از آنكه بتگر بود، و در دين نمرود متعصب. آزر بيامد، و آن شغل بگزارد، و بعاقبت در سراى خويش شد. رب العزّة آن ساعت مهر بر وى افكند، و عشقى در سر وى نهاد، در اهل خود نگرست طاقت نداشت كه باز گردد، و مباشرتى برفت، و در آن مباشرت تخم ابراهيم بنهاد.

كاهنان ديگر روز بجاى آوردند كه تخم ابراهيم در مستقرّ خويش نهاده شد.

برخاستند، و پيش نمرود شدند، گفتند: قد حبل به اللّيلة. آن فرزند كه تو از وى ميترسى، امشب در رحم مادر قرار گرفت. نمرود بترسيد. فرزندان را كه مى‏زادند ميكشت، تا ابراهيم را وقت زادن نزديك گشت. مادر وى از شهر بيرون شد و از مردم بگريخت.

بجويى خشك رسيد كه در آن آب بوده، و گياه برآمده. ابراهيم آنجا از مادر جدا شد، و مادر وى را در خرقه‏اى پيچيد، و در ميان گياه رها كرد، و بخانه باز آمد، و پدر را خبر كرد از آن حال و آن فرزند. پدر رفت، و همان جا سربى ساخت، و كودك را در آن سرب برد و بخوابانيد، و سنگى بر در آن راست كرد، تا كس آن را نداند، و سباع قصد وى نكند. پس مادر هر روز ميرفت و وى را شير ميداد، و هر گه كه مادر بوى رسيدى وى را ديدى انگشتان خود در دهان گرفته، و از آن شرابى درمى‏كشيد و ميخورد. مادر نيك نگه كرد، از يك انگشت شير مى‏آمد، و از ديگرى آب، و از ديگرى عسل، و از ديگرى گاو روغن و از ديگرى خرما. و ابراهيم در آن سرب ميباليد. يك روزه را هفته‏اى مى‏نمود، و يك هفته را ماهى، و يك ماهه را سالى. پس چون فرا سخن آمد، روزى با مادر گفت: يا امه من ربّى؟ قالت: انا. قال: فمن ربّك؟ قالت: ابوك.

قال: فمن رب ابى؟ قالت: اسكت، و ضربته. مادر بخانه باز شد، و با پدر گفت: مى‏بينى اين كودك! ترسم كه اين آن كودك است كه كاهنان از وى خبر دادند، كه خدايان را باطل كند، و دين نو آرد، و ملك نمرود زير و زبر كند، و آن قصّه با پدر بگفت. پدر برخاست، و بآن سرب شد. ابراهيم گفت: يا ابه من ربّى؟ قال: امك. قال: فمن رب امّى؟ قال: انا. قال: فمن ربك؟ قال: نمرود. قال: فمن رب نمرود؟ فلطمه لطمة، و قال له: اسكت.

ابن عباس گفت: چون هفت ساله شد، از مادر و پدر درخواست تا او را از آن سرب بيرون آرند. او را بوقت آفتاب فرو شدن بيرون آوردند. شتران و اسبان و گوسفندان را ديد، با پدر گفت: ايشان چه‏اند؟ گفت: چهارپايان چرندگان. ابراهيم گفت: ما لها بدّ من أن يكون لها ربّ. ناچار اين را خداوندى و آفريدگارى است. پس در آسمان و زمين و كوه و صحرا نظر كرد، گفت: اين را ناچار كردگارى و آفريدگارى است. آن گه گفت: انّ الّذى خلقنى و رزقنى و أطعمنى و سقانى لربى، مالى اله غيره.

پس شب درآمد و مشترى بر آمد، و بروايتى زهره. چون آن كوكب ديد. گفت: «هذا رَبِّي»، فلذلك قوله عز و جل: فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى‏ كَوْكَباً جنّ عليه غظّى عليه. عرب گويند: جنّه الليل، و جنّ عليه الليل جنونا، و أجنّه، اذا اظلم حتى يستتر بظلمته، و الجانّ و الجنّان مار بود، از بهر آنكه پنهان رود. و سمّى الجن جنّا، لاجتنانهم عن اعين الناس.

«رَأى‏ كَوْكَباً» چون شب برو درآمد، و او خداى را مى‏جست، و از زبر مى‏جست، آن ستاره را ديد زهره يا مشترى گفت: «هذا رَبِّي». يك قول آنست كه اين بر جهت توبيخ گفته است و انكار بر فعل ايشان. الف استفهام در آن مضمر است، يعنى: ا هذا ربى؟

خداى من اينست؟ و مثل اين خداى تواند بود؟ هذا كقوله: «أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ»؟! يعنى: أ فهم الخالدون؟ قول ديگر آنست كه اين بر سبيل احتجاج گفت بر ايشان، كه ايشان اصحاب نجوم بودند، و تدبير خلق از آن ميديدند، و آن را تعظيم مينهادند.

ابراهيم گفت: هذا ربّى فى زعمكم ايها القائلون بحكم النجوم. هذا كقوله: «أَيْنَ شُرَكائِيَ»؟ يعنى بزعمكم و قولكم، «وَ انْظُرْ إِلى‏ إِلهِكَ» يعنى بزعمك و قولك.

ابراهيم خواست كه بتدريج جهل و خطاء ايشان بايشان نمايد. باوّل آنچه ايشان تعظيم مى‏نهادند، آن را تعظيم نهاد، پس بعاقبت نقص در آن آورد، و عيب افول باز نمود، فقال: «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ». عرفهم جهلهم و خطاهم فى تعظيم النجوم، و دلّ ان ما غاب بعد الظهور كان حادثا مسخرا و ليس بربّ. و گفته‏اند: مثل ابراهيم در آنچه گفت: «هذا رَبِّي» پس عيب و نقص در آن آورد، و گفت: «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» مثل آن حوارى است كه بر قومى بت پرستان رسيد، خواست كه ايشان را بتدريج از آن فراستاند، اوّل آن را تعظيم نهاد و ايشان را در آن دين خويش بر اجتهاد داشت، تا وى را پيشرو خويش كردند، و گرامى داشتند، و بهر چه وى گفت او را مطيع و منقاد شدند، تا روزى كه دشمنى عظيم بر سر ايشان آمد، با اين حوارى مشورت كردند. وى گفت: راى من آنست كه همه بهم آئيم، و پيش صنم تضرّع نمائيم، تا كار اين دشمن كفايت كند، پس همه بهم آمدند، و تضرع نمودند، و زارى كردند، و از آن نفعى و دفعى نديدند، و كار دشمن قوى‏تر ميشد و بالا ميگرفت. آخر حوارى گفت: من خدايى ميدانم كه برخوانيم اجابت كند، و دعا كنيم كار آن دشمن كفايت كند، فهلمّ ندعه. قال: فدعوا اللَّه فصرف عنهم ما كانوا يحذرون و اسلموا.

فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً اى طالعا. از اوّل ماه سه شب هلال گويند، و بعد از آن قمر گويند تا آخر ماه. پس بآخر شب چون ماه برآمد همان گفت كه با ستاره گفت هم بر آن معنى. «قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي» اين لام خلف قسم است، و لام در لأكوننّ» جواب قسم است. «لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي» يعنى لئن لم يثبّتنى ربى على الهدى «لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ».

فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّي اينكه «هذه» نگفت، آن را سه جواب است: يكى آنست كه حكايت از رب ميكرد نه از عين خورشيد، كه آن را بخدايى ميداشت، و ديگر وجه آنست كه: هذا الطّالع ربّى. كنايت از صفت كرد نه از اسم. سديگر وجه آنست كه عرب بر اختيارند بر تذكير و تأنيث چيزى را كه در آن علامت تأنيث نيست. «هذا أَكْبَرُ» يعنى اعظم من الزّهرة و القمر. «فَلَمَّا أَفَلَتْ» يعنى غابت، «قالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ» باللّه من الالهة. او را گفتند: يا ابراهيم! چون ازين خدايان بيزار شوى كرا پرستى؟ گفت: اعبد الذى خلق السماوات و الارض، «حَنِيفاً» اى مخلصا لعبادته، «وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ». «حنيفا» صفت ابراهيم است، و منصوب است بر نعت، و حنفا مسلمانان‏اند و حنيفيه نامى است ملّت اسلام را، و گفته‏اند كه حنيف مسلمان بود مختتن.

و گفته‏اند كه: حاجّ و حاجَّهُ قَوْمُهُ، المحاجّة و المحاقّة ادّعاء الحقّ.

اين آن خصومت و محاجّت است كه فرعون وى كرد با وى نمرود بن كنعان بن ماش بن ادم بن سام صاحب مجدل بابل، و شرح اين محاجه در سورة البقرة رفت فى قوله: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ» الاية. «قالَ أَ تُحاجُّونِّي» قراءت مدنى و شامى بتخفيف نون است. باقى بتشديد خوانند. «و قد هدانى» اى عرّفنى توحيده وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ إِلَّا أَنْ يَشاءَ رَبِّي شَيْئاً اين جواب آنست كه هميشه مشركان مسلمانان را مى‏بيم نمودند و مينمايند از گزند بتان، چنان كه هود را گفتند: «إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ»، و محمود را به سومنات سدنه منات تهديد كردند.

وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً اى ملأ ربى كل شي‏ء علما. اين همچنانست كه جاى ديگر گفت: «وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ» اى ملأت. «أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ» تتّعظون، فتتركوا عبادة الاصنام؟! وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ مشركان ابراهيم را مى‏ترسانيدند، و از گزند بتان تهديد ميكردند. ابراهيم گفت: وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ چون ترسم من ازين بتان كه شما بانبازى گيريد با اللَّه؟! و ايشان نابينايان‏اند و ناشنوا و نادان و ناتوان، و شما از خداى بيناى شنواى گوياى داناى توانا نمى‏ترسيد! و با وى بتان انباز ميگيريد بى‏عذرى و بى حجّتى و بى آنكه ايشان را سزاى خدايى است! «فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ» اكنون مرا پاسخ كنيد اگر دانيد، از آن خداى قادر شنواى بيناى دانا سزاتر كه ترسند يا ازين بتان عاجز ناشنواى نابيناى ناگويا؟! و كه نزديكتر با يمن شدن و بى‏بيم بودن آنكه از يك خداى مى‏امن بايد يافت يا آنكه از هزاران؟! آن گه خود پاسخ كرد، گفت: «الَّذِينَ آمَنُوا». اگر مستأنف نهى اين سخن، نه حكايت از ابراهيم، هم نيكو است.

الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ در خبر است كه ابو بكر صديق گفت: يا رسول اللَّه! و أيّنا لم يظلم نفسه؟ جواب داد وى را كه: أَ لَمْ تَرَ الى قوله تعالى فى قصّة لقمان: يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ يعنى كه اين ظلم ايدر شرك است، چنان كه آنجا است. و قومى بر عموم راندند، و گفتند كه: اين ابراهيم و اصحاب وى را است على الخصوص، چنان كه روايت كنند از على (ع) كه اين آيت برخواند و گفت: «هذه فى ابراهيم و اصحابه خاصّة، ليست لهذه الامّة».

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ الاية الاصل منهمك فى الجحود، و النسل متصف بالتوحيد، و الحق سبحانه و تعالى يفعل ما يريد. اين عجب نگر پدر بتگر و پسر پيغامبر! پدر رانده با خوارى و مذلّت! پسر خوانده با هزاران كرامت؟ پدر در قبضه عدل بداغ قطعيت بر راه نوميدى در لباس بيگانگى! پسر در سايه فضل در نسيم قرب بر راه پيروزى در لباس آشنايى! سبحان من يخرج الحىّ من الميّت و يخرج الميّت من الحىّ. فردا در انجمن قيامت در آن عرصه كبرى چون ابراهيم را جلوه كنند، و با صد هزار نواخت و كرامت ببازار قيامت برآرند، آزر را بصفت خوارى پيش پاى وى نهند، از آنكه در دنيا چون ابراهيم در شكم مادر بود آزر تمنى كرد كه: اگر مرا پسرى نيكو آيد، او را در پاى نمرود كشم، و بتقرب پيش وى قربان كنم. وى نتوانست كه دستش نرسيد، و در حق انديشه خود بجزاء آن برسيد. اين چنانست كه مصريان چون جمال يوسف (ع) ديدند، بر من يزيد داشته، هر كس آرزوى آن كردند كه يوسف غلام وى بود. رب العزّة تقدير چنان كرد كه مسأله بازگشت، و مصريان همه بنده و رهى و چاكر وى گشتند.

وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ اول او را ملكوت آسمان و زمين نمودند، تا از راه استدلال دليل گرفت بر وجود صانع. در كوكب نگرست گفت: «هذا رَبِّي» اى: هذا دليل على ربى، لأن ربى لم يزل و لا يزال، و هذا قد أفل «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ». پس بآخر جمال حقيقت او را روى نمود، از راه استدلال و برهان بمشاهدت و عيان بازگشت. روى از همه بگردانيد، گفت: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعالَمِينَ، و جبرئيل را گفت: اما اليك فلا. اول عالم‏وار شد، آخر عارف وار آمد.

واسطى گويد: خلق عالم بدو همى‏شوند، و عارفان ازو همى آيند. گفتا: اگر كسى گويد كه: خداى را بدليل شناسم، تو او را گوى دليل را بچه شناختى؟

بلى در بدايت از دليل چاره نيست، چنان كه بدايت راه خليل بود. چون آن همه دلايل در راه خليل (ع) آمد، كوكب و قمر و آفتاب، بهر دليلى كه ميرسيد در وى همى آويخت كه: «هذا رَبِّي». چون از درجه دلايل برگذشت، جمال توحيد بديده عيان بديد. گفت: يا قَوْمِ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ، اى: من الاستدلال بالمخلوقات على الخالق، فلا دليل عليه سواه. همانست كه آن مهتر دين گفت: «عرفت اللَّه باللّه و عرفت ما دون اللَّه بنور اللَّه»، و هو المشار اليه لقوله: «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها».

آن جوانمرد طريقت اينجا نكته‏اى عزيز گفته، و روش راهروان را و كشش ربودگان را بيانى نموده، گفتا: چون از درگاه احديّت بنعت رأفت و رحمت اين نواخت به خليل رسيد كه: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا، فرمان آمد كه اى خليل! در راه خلّت ايستادگى شرط نيست، از منزل «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ» فراتر شو. سفرى كن كه آن را سفر تفريد گويند، «سيروا سبق المفرّدون». خليل طالبى تيز رو بود. جوينده يادگار ازل بود. نعلين قصد در پاى همّت كرد. سفر «إِنِّي ذاهِبٌ إِلى‏ رَبِّي» پيش گرفت.

از كمين‏گاه غيب خزائن عزت فرو گشادند، و از آن درر الغيب و عجائب الذّخائر بسى در راه «إِنِّي ذاهِبٌ» فرو ريختند. خليل هنوز رونده بود، بسته «إِنِّي ذاهِبٌ» گشته، بنقطه جمع نرسيده، باز نگرست، غنيمت ديد، بغنيمت مشغول شد. جمال توحيد از وى روى بپوشيد كه چرا باز نگرستى؟ تا آن گه كه استغفار لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ بكرد، و آن درر الغيب هم چنان ميديد، و وى باز مى‏ايستاد كه «هذا ربّى»، «هذا ربّى»، كه آن درر الغيب بس دل فريب و بس شاغل بود، گفتند: اى خليل! نبايستى كه ترا اين وقفت بودى! در راه «إِنِّي ذاهِبٌ إِلى‏ رَبِّي» روى، و آن گه بغنيمت و ذخاير باز نگرى. چرا چشم همّت از آن فرو نگرفتى؟ و چرا سنّت «ما زاغَ الْبَصَرُ» بكار نداشتى؟! اينست سنّت آن مهتر عالم، و خاصيّت سيد ولد آدم، كه شب زلفت و الفت آيات كبرى در راه او تجلّى كرد، و او برين ادب بود كه: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏». اى خليل! كسى كه يادگار ازل جويد، و راز ولى نعمت، او غنايم و ذخاير را چه كند؟!

كسى كش مار نيشى بر جگر زدورا ترياق سازد نه طبرزد.

خليل دست تجريد از آستين تفريد بيرون كرد، و بروى اسباب باز زد كه: إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ يعنى: افردت قصدى للَّه، و طهرت عقدى عن غير اللَّه، و حفظت عهدى فى اللَّه للَّه، و خلصت وجدى باللّه، فأنا للَّه باللّه، بل محو فى اللَّه، و اللَّه اللَّه.

النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ تِلْكَ حُجَّتُنا و آن جواب كه ابراهيم داد حجّت جستن ايشان را آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى‏ قَوْمِهِ ما تلقين كرديم ابراهيم را بر قوم خويش نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ مى‏برداريم درجتهاى آن را كه خواهيم إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (۸۳) كه خداوند تو دانايى است راست دان.

وَ وَهَبْنا لَهُ و بخشيديم ابراهيم را إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنا همه را راه نموديم بايمان وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ و نوح را هدايت داديم از پيش فا، وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ و از فرزندان نوح داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى‏ وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (۸۴) و هم چنان نيكوكاران را جزا دهيم.

وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‏ وَ عِيسى‏ وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ (۸۵) همه نيك مردان شايستگان‏اند. وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ (۸۶) و همه را افزونى داديم در نبوّت بر جنّ و انس.

وَ مِنْ آبائِهِمْ و پدران ايشان وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ و فرزندان ايشان وَ إِخْوانِهِمْ و برادران ايشان وَ اجْتَبَيْناهُمْ برگزيديم ايشان را وَ هَدَيْناهُمْ و راه نموديم ايشان را إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (۸۷) سوى راه راست درست.

ذلِكَ هُدَى اللَّهِ آن راه نمونى اللَّه است يَهْدِي بِهِ راه مى‏نمايد بآن مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ او را كه خواهد از بندگان خويش وَ لَوْ أَشْرَكُوا و اگر انباز گرفتندى چيزى را با خداى لَحَبِطَ عَنْهُمْ از ايشان ناچيز و تباه و نيست گشتى ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۸۸) آنچه مى‏كردند از جهدها و عبادتهاى نيكو بزرگ پاك.

أُولئِكَ اين پيغامبران كه نام برديم و آنان كه نام نبرديم الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ آنند كه داديم ايشان را نامه وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ و دين و پيغام فَإِنْ يَكْفُرْ بِها اگر كافر مى‏شد بآن «هؤُلاءِ» اينان كه مشركان قريش‏اند فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً برگماشتيم بر پذيرفتن آن و استوار گرفتن بآن گروهى ديگر لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ (۸۹) ايشان كه بآن كافر نيستند.

أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ ايشان آنند كه اللَّه راه نمود ايشان را فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ براست راهى ايشان پى بر، و پس روى گير قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ گوى نمى‏خواهم از شما عَلَيْهِ بر پيغام رسانيدن و آگاه كردن أَجْراً مزدى نمى‏خواهم خود را إِنْ هُوَ نيست اينكه از من ميشنويد إِلَّا ذِكْرى‏ لِلْعالَمِينَ (۹۰) مگر پندى جهانيان را.

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ خداى را نشناختند سزاى شناختن وى، و بزرگى‏ وى ندانستند إِذْ قالُوا كه بر وى دليرى كردند و گفتند ما أَنْزَلَ اللَّهُ فرو نفرستاد اللَّه هرگز عَلى‏ بَشَرٍ مِنْ شَيْ‏ءٍ بر هيچ مردم هيچ چيز قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ رسول من! گوى كه آن كيست كه فرو فرستاد اين نامه؟ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى‏ كه موسى آورد نُوراً وَ هُدىً لِلنَّاسِ روشنايى و نشان راه مردمان را تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ آن را در كاغذها مى‏نويسيد تُبْدُونَها بعضى از آن آشكارا ميكنيد وَ تُخْفُونَ كَثِيراً و فراوانى از آن پنهان مى‏داريد وَ عُلِّمْتُمْ و آن كيست كه در شما آموخت ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ آنچه ندانستيد شما وَ لا آباؤُكُمْ و نه پدران شما قُلِ اللَّهُ گوى آن فرستنده تورات و آن در آموزنده خداى است ثُمَّ ذَرْهُمْ پس ايشان را گذار فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ (۹۱) تا در بازى خويش فراخ مى‏روند.

وَ هذا كِتابٌ و اين قرآن نامه‏ايست أَنْزَلْناهُ ما فرو فرستاديم آن را مُبارَكٌ بركت كرده در آن و آفرين مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ گواه و استوار گير آن نامه را كه پيش از آن فا بود وَ لِتُنْذِرَ و تا بيم نمايى و آگاه كنى أُمَّ الْقُرى‏ مردمان مكه را وَ مَنْ حَوْلَها و هر كه گرد بر گرد آن وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ و ايشان كه گرويده‏اند بروز رستاخيز يؤمنون به مى‏گروند باين نامه وَ هُمْ عَلى‏ صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ و ايشانند كه بر هنگام نمازهاى خود براستاد ميكنند و هنگامهاى آن ميكوشند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى‏ قَوْمِهِ چون ابراهيم بر قوم خود حجّت آورد كه از دو گروه كدام يك بى‏بيم‏تر و با من سزاتر؟

او كه يك خداى را پرستد؟ يا او كه هزاران؟ او كه خداوندى پرستد كه قادر است و مالك نفع و ضرّ؟ يا او كه عاجزى را پرستد بى‏صفت؟ و نيز بر نمرود حجّت آورد كه رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ تا آنجا كه گفت: فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ. چون اين حجّتهاى روشن بر ايشان آورد، ايشان بقول ابراهيم اقرار دادند، و حجّت بر خود لازم شناختند.

ربّ العالمين گفت: آن حجّت ما فرا ابراهيم نموده بوديم، و تلقين كرديم، و او را درآموختيم.

نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ زيد اسلم گفت: يعنى بالعلم، چنان كه جاى ديگر گفت: «وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ». قومى گفتند: اين طبقات ثواب است در بهشت، چنان كه آنجا گفت: لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ، هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ، و گفتند: اين رفع درجات در دنيا است پيغامبران را بمعجزات، و مؤمنانرا بكرامات، و توفيق طاعات، چنان كه گفت: وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ. جاى ديگر گفت: نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ. عاصم و حمزه و كسايى «نرفع درجات من نشاء» بتنوين خوانند. باقى «درجات من نشاء» با ضافت خوانند، و بمعنى هر دو يكسان‏اند. «إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ» فى امره «عَلِيمٌ» بخلقه.

وَ وَهَبْنا لَهُ يعنى لابراهيم إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ. رب العالمين ولد را هبه خواند در قرآن بچند جايگه، چنان كه گفت: وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ، لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا، فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا. وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ميگويد: ابراهيم را بخشيديم اسحاق و يعقوب. يعقوب پسر اسحاق بود، و اسحاق پسر ابراهيم از ساره، و ابراهيم را هشت پسر بود. اسحاق پدر عبرانيان از ساره، و اسماعيل پدر تازيان از هاجر، و آن شش پسر ديگر از فطورا بنت يقطن الكنعانية. و يعقوب پدر اسرائيليان بود.

كُلًّا هَدَيْنا يعنى للايمان و النبوة، «وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ» يعنى: من قبل ابراهيم و ولده. ميگويد: پيش از ابراهيم و فرزندان وى نوح را راه نموديم، و نبوّت داديم. «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ» يعنى: و من ذرّيّة نوح، و از فرزندان نوح. آن گه تفسير كرد كه ايشان كه‏اند: داود، و هو داود بن ايشا، هفتم هفت پسر بود، كهينه ايشان، كشنده جالوت. و قصّه وى معروف. و سليمان پسر داود از زن اوريا زاده بود، و داود و سليمان از سبط يهودا بودند، و ايّوب، و ميگويند ايّوب از فرزندان روم بن عيص بن اسحاق بن ابراهيم بود، و در عصر خويش ملك بود، و ده پسر داشت از دختر ميشا بن يوسف بن يعقوب، و در روزگار يوسف بود، و قصّه وى معروف. و يوسف، و هو يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم، و فيه‏

قال رسول اللَّه (ص):

ان الكريم بن الكريم بن الكريم بن الكريميوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم.

و موسى، و هو موسى بن عمران بن يصهر بن قاهث بن لاوى بن يعقوب و هارون اخوه اكبر منه سنا.

وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ چنان كه ابراهيم را بر توحيد و ثبات وى بر دين خويش و حجّت آوردن بر دشمن جزاء نيكو داديم، و پاداش نيكو كرديم، كه او را برگزيديم و فرزندان پاك داديم، و درجات وى برداشتيم، در نبوّت و در ثواب طاعت با نيكوكاران هم چنان كنيم، و ايشان را جزاء نيكو دهيم.

وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‏ وَ عِيسى‏ وَ إِلْياسَ قومى گفتند: الياس، ادريس است، و اين درست نيست كه ربّ العزّة نسبت الياس درين آيت با نوح كرد، و از فرزندان نوح شمرد، و معلوم است كه نوح از فرزندان ادريس بود. نوح بن لمك بن متوشلخ بن ادريس، الّذى يقال له اخنوخ. و قول درست آنست كه از فرزندان هارون بود، و هو الياس بن بشر بن فينحاص بن العيزار بن هارون بن عمران، كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ.

وَ إِسْماعِيلَ و هو ابن ابراهيم وَ الْيَسَعَ وهب گفت: يسع شاگرد الياس بود. كعب گفت: يسع خضر است كه موسى را عليه السلام معلم بود. يمان بن رباب گفت: يسع پسر اسحاق است پدر روم. حمزه و كسايى و اللّيسع خوانند بلام مشدد.

يعنى كه نام وى ليسع است نه يسع، امّا الف و لام زيادت در افزودند و مدغم كردند، چنان است كه الف و لام بر قراءت حمزه و كسايى زيادت است، و بر قراءت باقى الف و لام تعريف است. «يُونُسَ» و هو يونس بن متى، وى را دو نام است: ذو النون و يونس. گفته‏اند كه: الياس و يسع و يونس در يك زمان بودند، و پس از ايشان باندك روزگار زكريا و يحيى و عيسى بودند. «وَ لُوطاً» و هو ابن عمّ ابراهيم، و اوّل من آمن به، «وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ» اى فضلناهم بالنبوّة على عالمى زمانهم.

وَ مِنْ آبائِهِمْ اين «من» تبعيض است يعنى: هدينا بعض آبائهم و ذرّيّاتهم.

ميگويد: و از پدران ايشان كه نامشان درين موضع نبرده‏اند از آدم و هود و صالح و ادريس و غير ايشان، و نيز مؤمنان كه در عهد آن پدران بر ملّت ايشان بودند.

وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ و از فرزندان اين هشده پيغامبرا كه نامشان درين آيات برده‏اند، و نام آن فرزندان نبرده‏اند، «وَ إِخْوانِهِمْ» و برادران ايشان كه بر دين و ملّت ايشان بوده‏اند. اينجا سخن منقطع شد، پس گفت: «وَ اجْتَبَيْناهُمْ» اى استخلصناهم بالنبوّة، مأخوذ من جبيت الماء فى الحوض اذا جمعته. «وَ هَدَيْناهُمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» يعنى الاسلام.

ذلِكَ هُدَى اللَّهِ اى دين اللَّه الّذى هم عليه. اين است دين خدا و ملت‏ بسزا كه پيغامبران بر آن بودند، و خداى را عزّ و جلّ بدان پرستيدند، يعنى دين اسلام و ملّت حنيفى. يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ آن را كه خواهد از بندگان خويش بآن راه نمايد، و بر آن دارد، چنان كه پيغامبران را بر آن داشت، و بآن راه نمود. و اين آيت حجّتى ظاهر است بر قدريان، و وجه آن روشن.

وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ قومى از اصحاب راى باين آيت تمسّك كرده‏اند، و گفته‏اند: مرتد چون بدين اسلام باز گردد فرائض طاعت كه در حال اسلام گزارده پيش از ردّت، قضا بايد كرد، كه آن همه بردّت باطل گشت، كه ربّ العزّة ميگويد: وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ ، و كذلك قوله تعالى: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ، و اين مذهب باطل است، و احتجاج ايشان باين آيت درست نيست، كه آيت مجمل است، و در سورة البقرة مفسّر گفته كه: وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ ميگويد: كسى كه مرتد گردد، و در ردّت بميرد، اعمال وى باطل گردد. پس كسى كه توبه كند، و باسلام باز آيد، اعمال وى كه در اسلام كرده بود حابط نگردد، و بر حال خويش بماند پس بر مرتد كه باسلام باز آيد جز قضاء آن عمل كه در حال كفر از وى فائت گشته واجب نيست، و اين آيت ايشان را حجّت نيست، و آيت مجمل جز بر وفق مفسّر راندن هيچ وجه نيست. پس بمدح پيغامبران باز آمد و بيان كرد كه ايشان را چه داد، گفت: أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ اين پيغامبران نامبرده را ميگويد، و آن مبهمان نام نبرده از آبا و ذريات، و قومى فراوان كه در قرآن نام ايشان برده. «اولئك» ايشان آنند كه داديم ايشان را كتاب از آسمان فرو آمده، صحف ابراهيم و تورات موسى و انجيل عيسى و زبور داود. «وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ» و علم داديم و فهم وفقه ايشان را و نبوّت.

فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ اگر اهل مكّه بدان مى‏كافر شوند و نپذيرند ما قومى را برگماشتيم از مهاجر و انصار كه آن را پذيرفتند و تصديق كردند، و بجان و دل باز گرفتند. «فَقَدْ وَكَّلْنا بِها» اى بالايمان بها. اين همچنانست كه جاى ديگر گفت: «وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى‏». مجاهد گفت اين عجم‏اند و فرس، كه ناديده بجان و دل قبول كردند، و بغيب ايمان آوردند و تصديق كردند.

مصطفى (ص) در حق ايشان ميگويد: «لو كان الدين معلقا بالثريا لنا له رجال من ابناء فارس»، و عن ابن عمر، قال: قال رسول اللَّه (ص): «للَّه عز و جل خيرتان من خلقه فى ارضه: قريش خيرة اللَّه من العرب، و فارس خيرة اللَّه من العجم».

پس سخن باز با پيغامبران برد، و در مدح ايشان بيفزود، و مصطفى را صلى اللَّه عليه و سلم بسنّت و سيرت ايشان اقتدا فرمود، گفت: أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ اى هداهم اللَّه، «فبهديهم» اى بسنتهم و سيرتهم بالصّبر و الاحتساب، «اقتده» ابن عامر «اقتدهى» خواند بكسر هاء مشبع.

حمزه و كسايى و يعقوب در وصل «ها» بيفكنند، و در وقف بسكون «ها» وقف كنند، و اين «ها» هاء وقف گويند، چنان كه: اخبره تقله، و هم ازين باب است: كتابيه، حسابيه، ما هيه. باقى قراء در وصل و در وقف بسكون ها خوانند. ميگويد: يا محمد! سيرت انباى گير، و بر پى ايشان رو، و در صبر كردن بر تكذيب و اذى دشمن چنان كه ايشان صبر كردند، تا بمراد رسى، چنان كه ايشان بمراد رسيدند. آنست كه گفت: «فَصَبَرُوا عَلى‏ ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا». مفسّران گفتند فقه اين آيت آنست كه هر چه از پيغامبران درست شود و ثابت گردد از اعمال و احكام، و معلوم شود كه آن را بپيغامبرى ديگر و بكتابى ديگر نسخ نكردند، برين امت واجب است كه آن را دين خود دانند، و اتّباع آن كنند، بر مقتضى اينكه ربّ العزّة فرمود. فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ.

«قُلْ» يا محمد! «لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ» اى على القرآن و تبليغ الرّسالة «أَجْراً» اى جعلا و رزقا. «إِنْ هُوَ» اى ما هو يعنى محمّد (ص)، و قيل القرآن «إِلَّا ذِكْرى‏ لِلْعالَمِينَ» موعظة للخلق اجمعين.

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ اين در شأن حيىّ بن اخطب آمده از جهودان.

بدر صفية مادر مؤمنان پيش رسول خدا آوردند او را، دستهاى وى بر پشت بسته، بدندان خويش قباى ديباى خويش از بازوى خود ميكند، و ميگفت:

لعمرك ما لأم ابن اخطب نفسهو لكنه من يخذل اللَّه يخذل.

رسول خدا (ص) سوگند بر وى داد كه: بآن خداى كه به طور سينا با موسى سخن گفت كه در تورات خواندى كه: «انّ اللَّه يبغض الحبر السّمين.

گفت: خواندم گفت: آن تويى. او گفت: ما انزل اللَّه على موسى التوراة، و لا على محمّد القرآن، فأنزل اللَّه عز و جل هذه الاية: وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ اى ما علموا عظمة اللَّه اذا اجترؤا على تكذيبه، و جحود رسالته، «إِذْ قالُوا» بزرگى خداى نشناختند كه بر وى دليرى كردند، گفتند: «ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى‏ بَشَرٍ مِنْ شَيْ‏ءٍ» فرو نفرستاد اللَّه هرگز بر هيچ مردم هيچ چيز.ابن عباس گفت: مالك بن الضيف بود كه اين آيت در شأن وى آمد رئيس جهودان و ربانى ايشان. چون اين سخن بگفت، با قوم خويش شد. ايشان گفتند: ويلك ما هذا الّذي بلغنا عنك؟ چيست اينكه بما رسيد كه تو گفتى: ما انزل اللَّه على موسى التوراة، و ما انزل اللَّه على بشر من شي‏ء؟! جواب داد كه مرا بخشم آوردند، و از سر غضب گفتم. پس جهودان وى را معزول كردند، و بجاى وى كعب اشرف نشاندند.و بروايتى ديگر از ابن عباس آيت مكى است، و در شأن مشركان قريش فرو آمد، كه قدرت اللَّه را منكر بودند، و معجزات را رد كردند، و باين قول معنى «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ» اى: و ما آمنوا انّ اللَّه على كل شي‏ء قدير. عظمت اللَّه نشناختند، و جلال و بزرگوارى وى ندانستند ايشان كه معجزات را ردّ كردند، و قدرت اللَّه از آن قاصر شناختند. محمد بن الكعب القرظى گفت: «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» لم يدروا كيف اللَّه.

قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى‏ اى محمد! تو آن جهودان را كه تنزيل ما را مى‏جحد آرند، جواب ده: «مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ»؟ آن كيست كه تورات كه موسى آورد فرو فرستاد. «نُوراً» اى ضياء «وَ هُدىً لِلنَّاسِ» بيانا لبنى اسرائيل.

آن تورات كه روشنايى دلهاست، و راه نمونى بنى اسرائيل «تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ» اى تكتبونها فى دفاتر مقطعة حتى لا تكون مجموعة، لتخفوا منها ما شئتم، و لا يشعر بها العوام، فذلك قوله: «تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثِيراً» ميگويد تورات را در دفترها و قطعها پركنده مى‏نويسيد، تا آنچه خود خواهيد از آن پنهان كنيد، چنان كه آيت رجم و صفت و نعت محمد (ص) پنهان كردند، مكّى و ابو عمر «و يجعلونه قراطيس يبدونها و يخفون» هر سه بياء خوانند اخبار از غائب، چنانست كه رب العزة مصطفى را صلى اللَّه عليه و سلم خبر ميكند از ايشان كه عظمت اللَّه نشناختند، و بر خدا دليرى كردند، كه كتاب را منكر شدند، و آن گه در تورات تحريف آوردند، كه لختى از آن بپوشيدند.

باقى بتاء خوانند بر مخاطبه، چنان كه مصطفى (ص) با ايشان اين ميگويد بفرمان خدا: «و علّمتم يا معشر اليهود على لسان محمّد ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُكُمْ فى التّوراة، فضيّعتموه و لم تنفعوا به. «قُلِ اللَّهُ» يا محمّد! چون ايشان را پرسى كه «مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ»؟ اگر ايشان جواب دهند، و الّا تو جواب ده، گوى فرستنده آن كتاب اللَّه است.

ثُمَّ ذَرْهُمْ اين كلمه خذلان است ميان تهاون و تهديد. گذار ايشان را تا در بازى خويش مى‏روند. كسى كه كارى كند كه از آن نفعى و خيرى نبود، گويند: وى ببازى و هرزه مشغول است. مفسّران گفتند: «ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ» همچنانست كه جاى ديگر گفت: وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ، فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا، فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ. پس آن همه منسوخ گشت بآيت سيف.

وَ هذا كِتابٌ اى: و هذا القرآن كتاب مبارك انزلناه. اين قرآن كتابى مبارك است كه ما فرود فرستاديم، كتابى پر آفرين و پر بركت، كه خير آن دايم، و نفع آن تمام، و بركت آن فراوان. موعظة خائفان، و رحمة مؤمنان، و شفيع عاصيان، و يادگار دوستان. «مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ» يعنى يصدق ما قبله من الكتب التي انزلها اللَّه على الانبياء، «و لينذر» يقول: انزلناه للبركة و الانذار. قراءت عامة قرّاء «لتنذر» بتاء مخاطبه است، يعنى: لتنذر انت يا محمّد! بما فى القرآن، و قراءت ابو بكر تنها بياء است يعنى: لينذر الكتاب، بحكم آنكه كتاب سبب انداز است، اسناد فعل بوى درست است، و ذلك فى قوله: هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ، و قال تعالى: إِنَّما أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ، و فى معناه قوله: هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ. و روا باشد كه اين فعل با اللَّه برند جلّ جلاله يعنى: لينذر اللَّه، كقوله: «لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ».

وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى‏ وَ مَنْ حَوْلَها امّ القرى مكّه است، لأنّها قبلة الخلق يؤمّونها، و قيل: لأنّها اصل القرى، و دحيت الارض من تحتها، و قيل: لأنّها اعظم القرى شأنا كما سمّى الدماغ امّ الرأس. وَ مَنْ حَوْلَها شهرهاى ديگر است در روى زمين، يعنى لتنذر اهل مكّه و اهل سائر الافق، برّها و بحرها. وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ يعنى: يصدّقون بالبعث الّذى فيه جزاء الاعمال، «يُؤْمِنُونَ بِهِ» اى: يصدقون بالقرآن انّه جاء من عند اللَّه. ثمّ نعتهم، فقال: «وَ هُمْ عَلى‏ صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ» عليها فى مواقيتها لا يتركونها.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى‏ قَوْمِهِ حجّت خداوند عز و جل برين امّت دو چيز است: يكى مصطفى پيغامبر او صلى اللَّه عليه و سلم، ديگر قرآن كلام او. مصطفى را گفت: قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ. قرآن را گفت: قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ. مصطفى (ص) چراغ جهانيان، و جمال جهان، و شفيع عاصيان، و پناه مفلسان. قرآن يادگار مؤمنان، و موعظت عاصيان، و انس جان دوستان. مصطفى حجّت خدا است كه ميگويد جلّ ذكره: حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ، و از آن روى حجّت است كه بشرى است همچون ايشان بصورت، و آن گه نه چون ايشان بخاصيّت.

يا محمّد! از آنجا كه صورت است همى گوى: «لست كأحدكم». كجا بود بشرى كه بيك ساعت او را از مسجد حرام بمسجد اقصى برند! و از آنجا بآسمان دنيا! و از آنجا به سدره منتهى و افق اعلى! و بنمايند او را آيات كبرى! و جنّات مأوى و طوبى و زلفى و ديدار مولى! كجا بود بشرى نه نويسنده و نه خواننده، و هرگز پيش هيچ معلّم ننشسته، و آن گه علم اولين و آخرين دانسته، و از اسرار هفت آسمان و هفت زمين خبر داده؟! آرى كه در كتاب قدم و در دبيرستان ازل بسى بوده، و لباس فضل پوشيده، و كأس لطف نوشيده كه: «ادّبنى ربّى فأحسن تأديبى».

از آنجاست كه در صحيفه موجودات يك نظر مطالعه كرد، و اين خبر باز داد كه: «زويت للارض فأريت مشارقها و مغاربها».ساكنان حضرت جبروت و مقدسان ملأ اعلى همى بيك بار آواز برآوردند كه: اى سيّد ثقلين! و اى مهتر خافقين! هيچ روى آن دارد كه از آن دبيرستان قدم، و از آن لوح حقيقت خبرى بازدهى؟! لفظى بگوى كه ما نيز طالبان‏ايم، سوخته يك لمحت، و تشنه يك شربت. جواب درد آن طالبان و تشنگان از نطق مقدس وى اين بود كه: «لا يطلع عليه ملك مقرب و لا نبى مرسل».

آشيان آشنايى و دبيرستان درد ما جز قبه قاب قوسين نيست، و بر تابنده اين شربت جز حوصله درد ما نيست:

ما را ز جهانيان شمارى دگر استدر سر بجز از باده خمارى دگر است!

فرمان آمد كه اى پاكان مملكت! و اى نقطهاى عصمت! اى آدم! و اى نوح! اى ابراهيم! و اسحاق و يعقوب! كه عزّت قرآن بهدايت و نبوّت شما گواهى ميدهد كه: كُلًّا هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ. اى شما كه ذريه نوح‏ايد: داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون، كه جلال قرآن شما را مينوازد كه: وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ. اى زكريا و يحيى و عيسى و الياس! كه از آن درگاه بى‏نهايت خلعت صلاحيت و پيروزى يافتيد كه «كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ». اى اسماعيل! و اى يسع! و اى يونس و لوط! كه بر جهانيان دست شرف برديد باين توقيع فضل كه بر منشور نبوّت شما زدند كه: «كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ». اى پدران و فرزندان ايشان! آنان كه نام برديم و ايشان كه نبرديم، چه طمع داريد كه بروز دولت خاتم پيغامبران خواهيد رسيدن؟

يا غبار نعل مركب او درخواهيد يافتن؟! هيهات! شش هزار سال اين پيغامبران را پيشى دادند كه شما مركبها برانيد، و منزلها باز بريد، كه آن سيّد چون قدم در مملكت نهد، بيك ميدان شش هزار ساله راه باز برد، و در پيش افتد، كه «نحن الآخرون السّابقون».

پس چون مهتر قدم در مملكت نهاد، و از چهار گوشه عالم آواز برآمد كه: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ، و بيك ميدان منازل و مراحل شش هزار ساله بريد، پيغامبران بشتاب مركبها دوانيدند، تا بو كه بدو در رسند. سيّد بخانه امّ هانى فرو شد. ايشان بر عتبه آن درگاه عين انتظار گشته كه آواز كوس: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى» از قاب قوسين و سرادقات عرش مجيد شنيدند.

ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ اين فضل خدا و لطف خدا است، او را داد كه خود خواست، نه هر كه رفت بمنزل رسيد، نه هر كه رسيد دوست ديد. او رسيد كه در خود برسيد، و او ديد كه در ازل روز قبضه هم او ديد.

أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ هر كه نه در خدمت پيرى است يا در بند استادى، يا در مرافقت رفيقى، يا در صحبت مهترى، وى بر شرف هلاك است بى استاد و بى‏رفيق. خود رست است و از خود رست چيزى نايد. اقتدا را كسى شايد، و مهترى كسى را برازد، كه صحبت مهتران و پرورش ايشان يافته بود، و بركات نظر ايشان بوى رسيده بود. نه بينى كه رسول خدا (ص) چون ابو بكر و عمر را از ميان صحابه برگزيد، و بخود نزديك گردانيد، باين شرف كه ايشان را داد كه: «هما منى بمنزلة السّمع و البصر»، چون اثر نظر و صحبت خود در ايشان بديد، ايشان را بمنزلت اقتدا رسانيد، گفت: «اقتدوا بالّذين من بعدى ابى بكر و عمر»، و نيز گفت قومى ديگر را كه: «طوبى لمن رآنى، فاز من اثر فيه رؤيتى».

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ اى ما عرفوه حقّ معرفته، و ما وصفوه حق وصفه، و ما عظموه حقّ تعظيمه. كس او را بسزاى او نشناخت. كس او را بسزاى او ندانست.

وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً، «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» جلّت الاحدية، فأنّى بالوجود! و تقدست الصمدية، فكيف الوصول! يعلم، و لكن الاحاطة فى العلم به محال، و يرى و لكن‏

الادراك فى وصفه مستحيل، و يعرف و لكن الاشراف فى نعته غير صحيح. صفت و قدر خويش برداشت تا هيچ عزيز بعزّ او نرسيد، و هيچ فهم حدّ او درنيافت، و هيچ دانا قدر او بندانست. آب و خاك را با لم يزل و لا يزال چه آشنايى! قدم را با حدوث چه مناسبت! حق باقى در رسم فانى كى پيوندد! سزا در ناسزا كى بندد! مأسور تلوين بهيئت تمكين كى رسد!

گر حضرت لطفش را اغيار بكارستىعشاق جمالش را اميد وصالستى‏
ممكن شودى جستن گر روى طلب بودىمعلوم شدى آخر گر روى سؤالستى‏

قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ اشارتى بليغ است بحقيقت تفريد، و نقطه جمع، همّت يگانه كردن و حق را يكتا شناختن، و از غير وى با او پرداختن. «قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ» دل فا سوى او دار، و غير او فرو گذار. گرفتار مهر او وا غير او چه كار! دنيا و آخرت در پيش اين كار همچون ديوار، دم زدن ازين حديث عارف را نيست جز عيب و عار! قال الشبلى لبعض اصحابه: عليك باللّه، و دع ما سواه، و كن معه، و قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ.

۱۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ مَنْ أَظْلَمُ و كيست ستمكارتر بر خود مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً از آن كس كه دروغ نهد بر خداى أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ يا گويد كه پيغام كردند بمن وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْ‏ءٌ و بوى هيچ پيغام نكرده‏اند وَ مَنْ قالَ و از آن كس كه گويد: سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ من قرآن فرو فرستم هم چنان كه اللَّه فرو فرستاد وَ لَوْ تَرى‏ و اگر تو بينى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ آن گه كه‏ ستمكاران خويشتن در سكرات مرگ باشند وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ و فريشتگان دستها گسترده بايشان بزخم أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ گويند ايشان را كه بيرون دهيد جانهاى خويش. الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ امروز آن روز است كه پاداش دهند شما را عَذابَ الْهُونِ عذاب خوارى بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ بآنچه ميگفتيد بر خداى غَيْرَ الْحَقِّ از ناسزا و ناراست وَ كُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ (۹۳) و از سخنان وى مى‏گردن كشيديد.

وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى‏ بما كه آمديد تنها و يگانه آمديد كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ و چنان كه شما را اوّل آفريديم چنان آمديد وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ و به پس باز گذاشتيد آنچه شما را داده بوديم از خول و خدم و حشم وَ ما نَرى‏ مَعَكُمْ و نمى‏بينيم با شما شُفَعاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ آن شفيعان كه مى گفتيد بدروغ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاءُ كه ايشان در شما بخداوندى انبازان‏اند لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ آن تواصل و تعاطف پيوند و مهر كه ميان شما بود ببريد و پاره گشت وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (۹۴) آنچه ميگفتيد بدروغ كه درين روز شما را فريادرس‏اند و يار.

إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ اللَّه است كه شكافنده تخم است وَ النَّوى‏ و شكافنده سفال است تا از وى درخت بيرون آيد يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ مى‏بيرون آرد زنده از مرده و بيرون آرنده مرده است از زنده ذلِكُمُ اللَّهُ آن خداوند شما است اللَّه، كه آن ميكند فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ (۹۵) از وى شما را چون مى‏برگردانند! فالِقُ الْإِصْباحِ شكافنده روز است از شب وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً و كننده شب جاى آرام وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً و خورشيد و ماه را شمارى ساخت ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (۹۶) آن باز انداخته و ساخته اوست كه توانايى است دانا.

وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ او آنست كه شما را ستارگان آفريد لِتَهْتَدُوا بِها تا شما راه بريد بآن فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ در تاريكى دريا و بيابان قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ باز گشاديم سخنان خويش و هويدا كرديم لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (۹۷) ايشان را كه ميدانند.

وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ و او آنست كه بيافريد شما را مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ از يك تن يگانه فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ آن گه گاه مستودع باشيد در صلب پدر بوديعت نهاده، گاه در رحم مادر آرام گرفته قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ باز گشاديم سخنان خويش و آشكارا كرديم لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ (۹۸) قومى را كه مى‏درياوند.

وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً او آنست كه فرو فرستاد از آسمان آبى فَأَخْرَجْنا بِهِ تا بيرون آورديم بآن نَباتَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ رستها از خاك از هر چيز فَأَخْرَجْنا مِنْهُ بيرون آورديم از آن خاك خَضِراً نباتى سبز نُخْرِجُ مِنْهُ مى بيرون آريم از آن خوشه سبز حَبًّا مُتَراكِباً تخمى بر هم نشسته و در هم رسته وَ مِنَ النَّخْلِ و از خرما بن مِنْ طَلْعِها از مزغ آن قِنْوانٌ شاخهاى سر در آورده دانِيَةٌ نزديك بدست چيننده وَ جَنَّاتٍ مِنْ أَعْنابٍ ورزان از انگورها وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ و زيتون و انار مُشْتَبِهاً چون هم در رنگ و لون وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ‏ و نه چون هم بطعم و ذوق انْظُرُوا إِلى‏ ثَمَرِهِ درنگريد بميوه آن إِذا أَثْمَرَ آن گه كه ميوه آرد وَ يَنْعِهِ و بپختن و فرا رسيدن آن. إِنَّ فِي ذلِكُمْ لَآياتٍ در آن نشانهاى پيدا است كه كردگار يكتا است لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ گروهى را كه ميگروند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً اين آيه به مدينه فرو آمد در شأن مسيلمة بن حبيب الكذّاب ابو المنذر الحنفى. كافران او را رحمن تهامه مى‏خواندند. دو كس فرستاد از مردمان خويش برسول خدا (ص). رسول ايشان را گفت: «ا تشهد أن مسيلمة نبى»؟ فقالا: نعم. فقال (ص): «لو لا ان الرّسل لا تقتل لضربت اعناقكما».

دو كذّاب خاستند بروزگار رسول خدا، و دعوى پيغامبرى كردند: يكى كذّاب يمامه، مسيلمه، و ديگر كذّاب صنعا، اسود العبسى. رسول خدا گفت: در خواب مرا چنان نمودند كه دو سوار زرين در دست من بودى، و من در آن غمگين و اندوهگن گشته. وحى آمدى بمن كه باد در آن دم. باد در آن دميدمى، و هر دو از من بپريدندى. پس من تأويل نهادم كه: آن هر دو دست او رنجن زرين آن دو كذّاب اند كه من در ميان ايشان بودم، و در روزگار ايشان: يكى كذاب يمامه، و ديگر كذاب صنعا. قتاده گفت: اين آيت در شأن هر دو كذاب فروآمد.

وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ اين يكى عبد اللَّه بن سعد بن ابى سرح القرشى است از بنى عامر بن لوى هام شيره عثمان عفان، لختى از قرآن و وحى بنوشت با ملاء رسول خدا (ص)، و گاه گاه از خواتيم آيت كه نامهاى خداوند است عز و جل، چيز چيز تبديل ميكرد. «عَزِيزٌ حَكِيمٌ» «عليم حكيم» مينوشت، و آنچه باين ماند، و رسول خدا (ص) آن را ميديد و خاموش ميبود، و تغيير نميكرد.

عبد اللَّه بسكوت رسول (ص) بشك افتاد در ايمان خويش، كه اگر راست ميگويد كه وحى است چرا تغيير نمى‏فرمايد چون مى‏بيند كه من تبديل ميكنم؟ و ذلك انّه كان (ص) اميّا لا يكتب. پس مرتد شد، و به مكه بازگشت و گفت: «سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ».

من قرآن فرو فرستم يعنى گويم، چنان كه اللَّه فرو فرستاد.

و گفته‏اند كه چون اين آيت آمد كه: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ رسول خدا املا ميكرد، و وى مينوشت. چون اينجا رسيد كه: ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ عبد اللَّه تعجّب كرد از تفضيل خلقت آدمى بر آن ترتيب و بر آن نظم، و از سر آن تعجب گفت: «فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ». رسول خدا (ص) گفت:«اكتبها فهذا نزلت».

عبد اللَّه آن ساعت بشك افتاد، گفت: لئن كان محمّد صادقا، لقد اوحى الىّ كما اوحى اليه، و لئن كان كاذبا لقد قلت كما قال، و از آن پس كافر گشت و بمكّه باز شد. رسول خدا (ص) وى را گفت: «لا تقبله الارض»، فقال ابو طلحة: اتيت الارض التي مات فيها، فوجدته منبوذا، فقلت: ما شأن هذا؟ فقالوا: دفناه فلم تقبله الارض.

عكرمه گفت: اين آيت در شأن النضر بن الحارث آمد كه معارضه قرآن ميكرد. در معارضه سوره و النازعات گفت: «و الطّاحنات طحنا، و العاجنات عجنا، فالخابزات خبزا، فاللّاقمات لقما. چون اين معارضه با رسول خدا (ص) رسيد، از غثاثت و ركاكت اين سخن همه بخنديدند. يكى از صحابه گفت: هلّا اتمّ السورة؟ چرا سورة تمام نكرد؟ گفتند: تمامى در چيست؟ گفت: فالخازيات خزيا. فأضحك الحاضرين و السامعين. و اين نضر حارث همانست كه ميگفت: «لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا» اگر خواهيم ما نيز قرآن همچنين فرو نهيم و بگوئيم، و گفت. و معارضه وى اين بود كه رفت.

وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الظَّالِمُونَ اين كلمتى است از كلمات تعظيم و تعجيب، نه در موضع شك. ميگويد: اگر تو بينى اى محمّد آن گه كه اين كافران و مشركان در سكرات و شدائد و اهوال مرگ باشند، وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ ملائكه اينجا ملك الموت است و اعوان وى، و آن فريشتگان دست بعذاب بايشان فرا داشته، چنان كه جاى ديگر گفت: «يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ». «أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ» اينجا قول مضمر است، يعنى: يقولون لهم اخرجوا انفسكم اى ارواحكم. ايشان را گويند بتعنيف و كره: بيرون دهيد جانهاى خويش. مصطفى (ص) گفت: آن مرگ كه آسان‏تر بود همچون خسك است كه در پشم شتر آويزد، چه ممكن بود كه آن بآسانى از وى بيرون آيد.

عمر خطاب از كعب احبار پرسيد كه: تو جان كندن چگونه دانى؟ گفت: چنان كه شاخى پر خار در درون كسى كنند، و هر خارى در رگى آويزد، و مردى قوى آن خار ميكشد. و در خبر است كه بوقت وفاة موسى (ع) رب العزة او را گفت: خويشتن را در مرگ چون يافتى؟ گفت: چون مرغ زنده كه بريان كنند، نه قوت دارد كه بپرد، نه بميرد تا برهد. أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ روا باشد كه اين سخن در قيامت با ايشان گويند بر سبيل توبيخ، يعنى: خلّصوا انفسكم من العذاب، اى: لستم تقدرون على الخلاص.

الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ اى العذاب الذى يقع به الهوان الشديد. «بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ» من انّه اوحى اليكم و لم يوح. «وَ كُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ» اى تتكبّرون على الايمان بالقرآن. و قيل: عن فريضة اللَّه و القيام بها.

قال النبىّ (ص): «من سجد اللَّه سجدة فقد برى‏ء من الكبر».

وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى‏ جمع فريد است، كقرين و قرآنى، و رديف و ردافى.

يقال فرد الرّجل يفرد فرودا فهو فارد، اذا تفرّد، و رجل افرد و امراة فرداء، اذا لم يكن لها اخ. وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا اين در قيامت با كافران گويند كه شما بآخرت تنها آمديد بى مال و بى‏جفت و بى‏فرزند، يگانه بى هيچ كس، حفاة عراة غرلا، برهنه بى‏هيچ چيز. كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ هم بر آن خلقت اول كه در دنيا آمديد، يعنى كه بعث شما همچون خلق شما، و نشأة ثانيه همچون نشأة اولى.

روى عن ابو هريرة قال: قال النبى (ص): «تنشق الارض عنكم، فأنا اول من تنشق عنه الارض، فتنسلون سراعا الى ربكم على سنّ الثّلاثين مهطعين الى الدّاعى، فتوقفون فى موقف واحد سبعين عاما حفاة عراة غرلا بهما، لا ينظر اليكم، و لا يقضى بينكم.

فيبكى الخلائق حتّى ينقطع الدم و يلحمهم العرق.

و روى ان عائشة قرأت: «وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى‏ كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ»، فقالت: يا رسول اللَّه واسوأتاه! ان الرجال و النساء يحشرون جميعا، ينظر بعضهم الى سوأة بعض! فقال رسول اللَّه (ص): «لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ»، لا ينظر الرجال الى الرجال، و لا النساء الى النساء، شغل بعضهم عن بعض.

وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ اى ملكناكم و أعطيناكم من العبيد و المال و المواشى، وَ ما نَرى‏ مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاءُ اى فى خلقكم شركاء. اين جواب نضر حارث است و مشركان عرب، كه ميگفتند: «هؤلاء شفعاءنا عند اللَّه». رب العزّة گفت: نمى‏بينم با شما آن شفيعان كه بدروغ ميگفتند كه آن ما را انبازان‏اند در آفرينش شما. لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ نافع و كسايى و حفص از عاصم «بينكم» بنصب خوانند، و هو نصب على الظّرف باقى برفع خوانند، يعنى تقطّع وصلكم الّذى كنتم تتواصلون به فى الدّنيا. ميگويد: پاره گشت و ببريد ميان شما. همانست كه كه جاى ديگر گفت: «تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ». «وَ ضَلَّ عَنْكُمْ» اى: فى الآخرة، «ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ» فى الدنيا بأنّه مع اللَّه شريك.

إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ اى: شاقّه. فلقت الشي‏ء اى: شققته، و كلمنى من فلق فيه اى من شقه. و گفته‏اند: فلق نامى است همه خلق را، لأن الخلق كلّه عن انفلاق يكون. و از على بن ابى طالب (ع) آرند كه سوگند وى بيشتر اين بود: «لا و الذى فلق الحبة و برأ النسمة».

مقاتل گفت: «إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ» اى البرّ و الشعير و الذرة و الحبوب كلها. «وَ النَّوى‏» يعنى كل ثمرة لها نوى كالخوخ و المشمش و الغبيراء و الاجّاص و ما كان من الثمار لها نوى، و فوقه ثمرة، و هذا يأتى على كل ما اخرجت الارض.

يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ مى‏بيرون آرد آدمى زنده و چهار پاى زنده از نطفه مرده، و همچنين مرغ زنده از خايه مرده. وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ و بيرون آرنده مرده از زنده، يعنى نطفه مرده از حيوان زنده و خايه مرده از مرغ زنده. و يقال: «يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ» يعنى السنبلة من الحبة، «وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ» يعنى الحب من السنبلة. مى‏بيرون آرد خوشه تازه از دانه خشك، و بيرون آرد دانه خشك از خوشه تازه و نبات تازه. و قيل: يخرج المؤمن من الكافر، و الكافر من المؤمن. «ذلِكُمُ اللَّهُ» الّذى فعل هذه الاشياء التي تشاهدونها ربكم، «فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ» فمن اين تصرفون عن الحق بعد هذا البيان؟! فالِقُ الْإِصْباحِ قراءت حسن بصرى است، فالِقُ الْإِصْباحِ يعنى كه شكافنده روز است از شب. اصباح مصدر است مراد بآن اسم، چنان كه حسن خوانده، و عرب گاه گاه مصدر اسم سازند، چنان كه در صدر سورة الزمر است تنزيل يعنى منزّل. و جاعل الليل سكنا كوفى «وَ جَعَلَ اللَّيْلَ» خواند بر فعل ماضى، يعنى: جعل الليل سكنا لخلقه. شب آرامگاه خلق ساخت، تا در آن بياسايند از رنجها و تعبها كه بروز كشيده‏اند، و يقال: كلّ ما سكنت اليه من بيت و أهل و وطن، فهو سكن. و كان من دعاء النبى (ص): «اللهم فالق الاصباح و جاعل الليل سكنا، اقض عنى الدّين، و متّعنى بسمعى و بصرى، و قوتى فى سبيلك».

وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً اى: جعل الشمس و القمر حسبانا. حسبانا خواهى نعت نه، خواهى بنزع صفت، چنان كه آنجا گفت: «الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ».

اينجا «با» بيوكند، و معنى همانست. ميگويد: خورشيد و ماه را شمارى ساخت. آن را دو معنى گفته‏اند: يكى آنكه خود بشمار مى‏روند، و ديگر آنكه شما را عيارند و قانون.

و حسبان مصدر است همچون رجحان و نقصان، و روا باشد كه جمع حساب بود همچون شهاب و شهبان و ركاب و ركبان. يقول: و جعل الشمس و القمر بحساب لا يجاوزانه فيما يدوران فى حساب حتى ينتهيا الى اقصى منازلهما لتعلموا عدد السنين و الحساب. «ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ» العزيز فى ملكه بصنع ما اراد، العليم بما قدر من خلقه.

وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ستارگان آسمان قسمى سيارات‏اند و قسمى ثوابت. سيّارات بر روى فلك سير ميكنند، و ثوابت همچون قنديلها از فلك درآويخته. ميگويد: اين ستاره‏ها بدان آفريدم تا بآن نماز خويش را قبله سازيد، و رفتن خويش را راه شناسيد، و انقضاء فصول سال دانيد. قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ اى قد بيّنّا الآيات بذلك، و وقفنا العباد عليها، لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ يعلمون ما اراد اللَّه بذلك من الدلالة على توحيده، و أن اللَّه واحد لا شريك له.

وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ معنى انشاء آفريدن است بابتدا، بى سببى كه آن را واجب كند، و بى‏مثالى و بى‏عيارى كه بوى استعانت كند، و اين جز وصف كردگار قديم و تواناى حكيم نيست، كه همه را بغيرى حاجت است تا بوى استعانت كند. او را جل جلاله بكس نياز نيست، و حاجت باستعانت نيست. «مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ» يعنى خلقكم من آدم وحده، فانّ حواء ايضا خلقت من ضلع من اضلاعه، فصار جميع الناس منه. ميگويد: شما را همه از يك تن يگانه آفريدم، و آن يك تن آدم است، كه جفت وى حواء هم از آدم است، كه از استخوان پهلوى وى آفريده. پس هر چه مردم است، همه از او آفريده. آن گه گفت: «فَمُسْتَقَرٌّ» قراءت ابن كثير و ابو عمرو بكسر قاف است يعنى: فمنكم مستقرّ و منكم مستودع. ميگويد: گاه مستقر بيد در رحم مادر، آنجا آرام گرفته، و گاه مستودع بيد در صلب پدر، آنجا بوديعت نهاده. قراءت باقى قراء بفتح قاف است يعنى: فلكم مستقر و لكم مستودع، ميگويد: شما را از يك تن بيافريد، و آن گه شما را آرامگاهى است وديعت جاى. گاهى درين وديعت جاى نهاده، و گاهى در آن آرامگاه آرميده. وديعت گاه دنيا است، آدمى در آن آرميده تا ابد: «إِلى‏ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ». حسن بصرى را از اين آيت پرسيدند.

جواب داد كه: المستقرّ من مات، و المستودع انتم، آن گه گفت: يا ابن آدم انت وديعة فى اهلك، و يوشك ان تلحق بصاحبك، و أنشد قول لبيد:

و لا المال و الاهلون الا ودائعو لا بدّ يوما ان تردّ الودائع

از ابن عباس روايت كردند كه گفت: مستقر ما قد خلق، و مستودع عند اللَّه ما لم يخلق بعد. مستقر آنست كه وى را آفريدند، و در دنيا آمد، و دنيا او را آرامگاه است، چنان كه گفت: «وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ»، و مستودع آنست كه در علم خدا است كه خواهد بود، و او را خواهد آفريد. سعيد جبير گفت: ابن عباس پرسيد كه زن خواستى يا ابن جبير؟ گفتم: لا، و ما اريد ذلك يومى هذا. گفتم: نخواستم، و درين روز كه منم سر آن ندارم كه زن خواهم. گفتا: آن گه دست بر پشت من زد، و گفت: اما انه مع ذاك ما كان من مستودع فى ظهرك فسيخرج. «قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ» بيّنّاها و فصلنا بعضها من بعض، «لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ» عن اللَّه ما بيّن لهم.

وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً رب العزة جل جلاله خبر ميدهد از صنع‏ خويش، و بندگان را دلالت ميكند بر وحدانيت خويش، و بر رهيگان منت مينهد برين نعمتهاى ريزان و نواختهاى بيكران. ميگويد: او آن خداوند است كه از آسمان آبى فرو فرستاد، يعنى باران كه در آن آب هم حيات است و هم بركت و هم طهارت و هم رحمت. حيات آنست كه گفت: وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ، بركت آنست كه گفت: وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً، و طهارت را گفت: وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً، و رحمت را گفت: يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ.

فَأَخْرَجْنا بِهِ يعنى بالماء نَباتَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ اين را دو معنى گفته‏اند: يكى فأخرجنا به رزق كل شى‏ء. جاى ديگر ميگويد: وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ روزى شما در آسمانست يعنى در آن باران كه از آسمان آيد، و بآن نبات زمين برآيد، و خلق از آن روزى خورند. معنى ديگر آنست كه: فأخرجنا بالماء نبات كل صنف من النبات.

بيرون آورديم بآن آب نباتى از زمين از هر صنفى و لونى از انواع حبوب و صنوف اشجار و الوان ثمار. آن گه تفصيل داد، گفت: «فَأَخْرَجْنا مِنْهُ» يعنى: من الماء، و قيل: من النبات، «خَضِراً» يعنى: اخضر. يقال: اخضرّ فهو اخضر و خضر، كما يقال: اعور، فهو اعور و عور. ميگويد: بيرون آورديم از آن آب و از آن نبات، برگ سبز و خوشه سبز. حَبًّا مُتَراكِباً ركب بعضه بعضا فى سنبله. تخمى بر هم نشسته، و دانه‏اى درهم رسته، و آن گندم است و جو و گاورس و كنجيد و بزركتان و امثال آن. بعضى از آن آرد آيد طعمه آدمى را، و تخم بود نبات زمين را، و بعضى از آن روغن آيد هم طعام را و هم روشنايى را، و تخم بود نبات را و افزودن را. همانست كه رب العزة گفت جايها در قرآن: أَحْيَيْناها وَ أَخْرَجْنا مِنْها حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ، فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصِيدِ، وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّيْحانُ. ثم قال: وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ يعنى و أخرجنا من الماء، بيرون آورديم بآن آب از درخت خرما، «مِنْ طَلْعِها» يعنى: اوّل ما يطلع منها. طلع آنست كه از مزغ درخت آغاز كند، و بيرون آيد، و قنوان آن شاخها است كه از طلع برآمده، و سر در زير آورده، و ميوه از آن رسته، و در هم نشسته، «دانية» صفت قنوان است، يعنى كه: بزمين نزديك است و بدست چننده آسان. زجاج گفت: منها دانية و منها بعيدة، فاجتزء بذكر القريبة عن ذكر البعيدة، لدلالة الكلام عليه، كقوله تعالى و تقدس: سَرابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ، و لم يقل: تقيكم البرد، لأن فى الكلام دليلا على انها تقى البرد، لأن ما ستر من الحر، ستر من البرد. و «جَنَّاتٍ» اى: اخرجنا بالماء جنات، و هى البساتين. و سمّى البستان جنة، و كل نبت متكاثف يستر بعضه بعضا فهو جنة، مشتق من جننت الشي‏ء، اذا سترته. ميگويد: بيرون آريم بآن آب بستانها و رزانى از اين انگورها و زيتون و انار. اين دو درخت را از ميان ميوه‏ها جدا كرد از بهر آنكه از درختان اين دو درخت لطيف‏تر است و طرفه‏تر. اين دو درخت است از ميوه‏دارها كه شاخهاى آن از برگ هموار پر بود. يكى از خار مى‏بيايد، يكى از سنگ. آنكه از سنگ بيرون آيد مى‏روغن دهد، و آنكه از خار مى‏بيرون آيد از چوب تلخ مى‏نوش دهد، مشتبها فى الالوان و غير متشابه فى الطعوم، مشتبها فى الطعوم و غير متشابه فى الالوان. دو انار هام رنگ يكى ترش و يكى شيرين، برنگ و دانه و پوست چون هم، يكى چنان و يكى چنين.

«انْظُرُوا إِلى‏ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِ» اين نظر استدلال و عبرتست. ميگويد: بنظر عبرت درين ميوه‏ها نگريد كه اول چون منعقد گردد! و بآخر چون فرا رسد! قراءت حمزه و كسايى «الى ثمره» بضمّتين، و هو جمع الجمع، يقال: ثمرة، و جمع الثمرة ثمار و جمع الثمار ثمر، و مثله اكمة و آكام و اكم. باقى قراء بفتحتين خوانند «الى ثمره»، و هو جمع الثمرة، مثل قصبة و قصب. و معنى «ينع» پختن است و فرا رسيدن. يقال: ينع الثمر يينع ينعا و ينوعا، و أينع يونع ايناعا. و روا باشد كه «ينع» جمع يانع نهند مثل تاجر و تجر، و يانع ميوه پخته فرا رسيده بود، و در شواذ خوانده‏اند: «و يانعه».

إِنَّ فِي ذلِكُمْ يعنى فى هذا الذى ذكر من صنيعه و عجائبه لعبرة لقوم يصدّقون بأن اللَّه خالق كلّ شى‏ء. اين آيت دليلى ظاهر است بر منكران بعث و نشور، ميگويد: آن خداوند كه از عجائب قدرت و بدائع فطرت و لطائف حكمت اين چنين صنع نمايد، كه از يك آب و يك خاك و يك هوا چندين درختان رنگارنگ و ميوه‏هاى گوناگون با رنگ با طعم با بوى بيرون آرد، و قدرت خود در آن بنمايد، قادر است كه فرداى قيامت خلق را از خاك برانگيزد، و مرده را زنده گرداند. اينست كه رب العالمين گفت: كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى‏ وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‏.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً الاية دروغ نهادن و دروغ بستن بر اللَّه جل جلاله بحكم ظاهر و بر لسان تفسير آنست كه شرح داديم، و در قصه مسيلمه و عيسى بيان آن كرديم، امّا بر زبان اهل اشارت و بر ذوق جوانمردان طريقت آن را سرّى ديگر است و رمزى ديگر، بحكم آن خبر كه مصطفى (ص) گفت: «ان لكلّ آية ظهرا و بطنا».

و حقيقت اين سرّ آنست كه هر كه دعوى معرفت اللَّه كند بحقيقت مفترى است، كه جلال احديت از معرفت آب و خاك پاك و مستغنى است.

پيران طريقت ازينجا گفته‏اند: من ذكر فقد افترى، و من صبر فقد اجترى، و من عرف فقد ابترى. و جنيد گفته: اكبر ذبنى معرفتى ايّاه. مهينه گناه من شناخت وى است، يعنى كه ميگويد: وى مى‏پندارد و دعوى ميكند كه او را بسزاى او، بحقيقت حق او، بحدود عزت او بشناختم، و اين شناخت از آدمى خود مى‏نايد، و فهم و وهم او خود بدان نرسد، و اين شناخت جز در علم ربوبيت نگنجد، كه بحقيقت او خود را شناسد، و خود را داند. يقول اللَّه تعالى: وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ. نعت حدثان را بقدم راه نيست. و هر چه از پرگار قدرت بعالم جهليت آمد، در اسر تلوين است، و تلوينات را بهيئت تمكين راه نيست. هر كه راهبر او نظر و استدلال است بر پى خود مى‏رود، و هر كه بر پى خود رود جز مغرور نيست، و هر كه آرزومند معرفت است نصيب جوى است، و هر كه نصيب جوى است جز خود پرور و خود پرست نيست:

دور باش از صحبت خود پرور عادت پرستبوسه بر خاك كف پاى زخود بيزار زن

آدمى نبود پس بود است، و نبود پس بود نيست است، و از نيست معرفت هست.

چون آيد كسى كه موجود بين العدمين بود، هيچ چيز است، و در هيچ چيز همه چيز چون آيد! نه دولت بحيلت آيد، نه معرفت بعلّت. نه سعادت بعبادت بود، نه معرفت بكفايت. شبلى گفت: ما عرفتموه بعرفانكم، و أدركتموه بعلومكم و آرائكم، و عقلتموه بأوهامكم و أفهامكم، و قدّرتموه فى عقائدكم و قلوبكم، فهو مصروف اليكم مخلوق مثلكم.

وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى‏ الاية ما دخلت الدنيا الا بوصف التجرد، و لا خرجت الا بحكم التفرد، ثم الاثقال و الاوزار لا يأتى عليها حصر و لا مقدار، فلا مالكم اغنى عنكم، و لا حالكم يدفع عنكم، و لا لكم شفيع يخاطبنا فيكم: «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ».

إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى‏ دانه طعام شكافد، تا از آن نبات بيرون آيد، و قوت را بشايد. همچنين دانه دل شكافد، تا جوهر اخلاص روى نمايد، و خلاص بنده‏ در آن بود. آن يكى سبب قوام نفس بنده، و اين يكى سبب ثبات ايمان بنده، و هر دو را خود پروراننده و روزى رساننده. دل را مى‏پرورد بمشاهده خود، نفس را مى‏پرورد بنعمت خود، و آن گه آن نفس مركب اين دل ساخته، تا در ميدان عبادت بر وى سوارى كند، و منازل طاعات بوى باز برد، تا بمقصد «وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الْمُنْتَهى‏» رسد. اينست روز پيروزى و سعادت بى‏نهايت و دولت بيكران، كه بنده را بر آمد رايگان، ريحان افتخار از خار افتقار بر دميده، و صبح شادى از مطلع آزادى برآمده.

فالِقُ الْإِصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً اگر بصبح كون اقطار عالم روشن كرد چه عجب، گر بصبح معرفت اسرار دل روشن كند. يكى از پيران طريقت گفته كه: «فالِقُ الْإِصْباحِ» اى فالق القلوب بشرح انوار الغيوب، و منور الاسرار بذكر الاخيار و روح الاخبار.

وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ستارگان سعادت و اختران آسمان ملّت بحقيقت ياران رسول‏اند. مصطفى (ص) گفت: «اصحابى كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم»، اركان خلائق‏اند و برهان حقائق. عنوان رضاء حق‏اند و ملوك مقعد صدق. ائمه اهل سعادت‏اند و انصار نبوت و رسالت، و مستوجب ترحّم امت.

بهر كدام كه اقتدا كنى اقتداء درست، و از هر يكى كه دين گيرى دين تمام، راه ايشان راه هدى، و كلمه ايشان كلمه تقوى، و مطلوب ايشان فردوس اعلى، و مقصود ايشان ديدار و رضاء مولى: «مثل اصحابى مثل النجوم من اقتدى بشي‏ء منها اهتدى».

وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ از روى اشارت ميگويد: شما را بيافريدم از آدم، آن نفس يگانه، كه در آفريدگان كس را ندادم آن دولت كه وى را دادم، و آن منزلت و رتبت كه وى را نهادم. خود را جلّ جلاله «أَحْسَنُ الْخالِقِينَ» گفت، و آدم را «فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» گفت. يعنى كه: اللَّه است نيكوتر آفرينندگان، و آدم است نيكوتر آفريدگان. اى آدم! در خالقيت يگانه منم، و در مخلوقان يگانه تويى.

همانست كه در بعضى اخبار بيارند در صفت خلقت آدم كه: رب العزه گفت جل جلاله: «احببت شيئا فخلقته فردا لفرد».

وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً الاية «هو» اشارت است بذات احديّت، «الّذى» اشارت است بصفات ربوبيت، «انزل» اشارتست بصنع الهيت. خداوندى موجود بذات، موصوف بصفات، معروف بصنايع و آيات. و گفته‏اند: «هو» اشارتست فرا هست، تا شنونده گوش بدان دارد، و جوينده بدان راه يابد، و نگرنده فرا آن بيند. «الّذى» كنايت است از هست، تا شنونده آشنا گردد، و جوينده بينا، و خواهنده دانا. و آن در قرآن چهل كم يكى‏اند، بيست از آن بى‏واو، و نوزده با واو.

أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً تا بآخر آيت همه نشانست كه كردگار يكتا است، و در خدايى بى‏همتا است، و در قدرت بى‏احتيال است، و در قيموميت بى‏گشتن حال است، و در ملك ايمن از زوال است، و در ذات و نعت متعال است. رب العالمين بندگان را برين توحيد ميخواند. نبينى كه در آخر آيت ميگويد: «انْظُرُوا» در نگريد تا بدانيد، و بدانيد تا دريابيد. اينجا بنظر مى‏فرمايد، جاى ديگر ميگويد: وَ ما يَتَذَكَّرُ إِلَّا مَنْ يُنِيبُ نظر نكند و نپذيرد و يادگار نشناسد مگر آن كس كه دل با حق راست دارد، و نظر وى پيش چشم خويش دارد. اينست اشارت آخر آيت كه گفت: إِنَّ فِي ذلِكُمْ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ بآيات قدرت آن كس راه برد كه بآيت صفت ايمان دارد. از اللَّه وى شرم دارد كه از نظر وى خبر دارد، و از اللَّه وى باك دارد كه اللَّه را بر خود قادر داند.

۱۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ و خداى را انبازان گفتند الْجِنَّ فريشتگان وَ خَلَقَهُمْ و فريشتگان را اللَّه آفريد وَ خَرَقُوا لَهُ و بدروغ و افتعال برو بستند بَنِينَ وَ بَناتٍ پسران و دختران بِغَيْرِ عِلْمٍ بى‏هيچ دانش سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ چون پاك است او و برتر عَمَّا يَصِفُونَ (۱۰۰) از آن صفت كه ايشان مى‏كنند.

بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ نوباوه آورنده آسمانها و زمينها أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ چون تواند بود او را فرزندى! وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ و او را هرگز جفت نبود وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ و بيافريد هر چيز را وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (۱۰۱) و او بهمه چيز دانا.

ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ آن اللَّه خداوند شما لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نيست خدا جز از او خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ آفريدگار هر چيز فَاعْبُدُوهُ او را پرستيد وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ (۱۰۲) و او بر همه چيز توانا است و كارران.

لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ چشمها درين جهان او را در نيابد و خردها درو نرسد وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ و او بهمه ميرسد و همه را مى‏دريابد وَ هُوَ اللَّطِيفُ و او رسيده بهمه چيز بدانش و آگاهى الْخَبِيرُ (۱۰۳) آگاه از هر چيز بدانايى.

قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ آمد بشما نشانهاى روشن پيدا از خداوند شما فَمَنْ أَبْصَرَ هر كه بداند و دريابد فَلِنَفْسِهِ خود را بيند و دريابد وَ مَنْ عَمِيَ و هر كه درنيابد و نابينا دل شود فَعَلَيْها بر وى برآيد وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ (۱۰۴) و من بر شما گوشوان نه‏ام.

وَ كَذلِكَ و همچنين نُصَرِّفُ الْآياتِ ميگردانيم سخنان خويش از روى بروى وَ لِيَقُولُوا و خواستيم تا گويند دَرَسْتَ اين سخنان راست كرده‏اى با خود وَ لِنُبَيِّنَهُ و تا آن را پيدا كنيم لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (۱۰۵) قومى را كه مى‏دانند.

اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ بر پى آن رو كه فرستاده مى‏آيد بر تو از خداوند تو لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نيست خدايى جز او وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ (۱۰۶) و روى گردان و مى‏فراگذار از انباز گيرندگان با من.

وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ و اگر اللَّه خواستى كه با او انباز نگيرند ما أَشْرَكُوا نگرفتندى انباز وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً و تو كه محمدى بر ايشان گوشوان نه‏اى، كه ايشان را از شرك نگه دارى وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ (۱۰۷) و كار ايشان بتو سپرده نيست، و بر ايشان وكيل نه‏اى.

وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ و دشنام مدهيد ايشان را كه مى‏پرستند فرود از اللَّه فَيَسُبُّوا اللَّهَ كه ايشان خداى را دشنام گويند عَدْواً بنادانى و شوخى و دليرى بِغَيْرِ عِلْمٍ به بى‏علمى كَذلِكَ زَيَّنَّا هم چنان ما برآراستيم و نيكو نموديم لِكُلِّ أُمَّةٍ هر امتى و هر گروهى را عَمَلَهُمْ كردار ايشان ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ پس آن گه با خداوند ايشان است بازگشت ايشان فَيُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (۱۰۸) تا خبر كند ايشان را از آنچه ميكردند.

وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ و سوگندان خوردند بخداى جَهْدَ أَيْمانِهِمْ بهر سوگند كه شناختند لَئِنْ جاءَتْهُمْ آيَةٌ اگر با ايشان آيد از آسمان آيتى لَيُؤْمِنُنَّ بِها بگروند بآن لا محاله. قُلْ گوى يا محمد: إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ اين آيات و معجزات بنزديك اللَّه است وَ ما يُشْعِرُكُمْ و چه چيز شما را دانا نگرفتنديد. كرد كه مؤمنان‏ايد أَنَّها إِذا جاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ (۱۰۹) كه ايشان چون آيت بينند بنگروند.

وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ و برگردانيم دلهاى ايشان وَ أَبْصارَهُمْ و ديدهاى دل ايشان و خرد ايشان كَما لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ چنان كه گويى ايشان آن نه‏اند كه روز عرض گفتند: بلى، وَ نَذَرُهُمْ و گذاريم ايشان را فِي طُغْيانِهِمْ در افزونى گفت و افزونى جست و افسار گسستن ايشان يَعْمَهُونَ (۱۱۰) تا بى‏سامان در گمراهى ميروند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ الاية از ايدرفا اقاصيص گله اللَّه است از مشركان عرب، و از مناكير كفر ايشان كه در زمان جاهليّت جهال بودند، و دين عرب آن وقت سه دين بود: قومى فريشتگان ميپرستيدند، كه ميگفتند: ايشان دختران خداى‏اند، از آن ايشان را پوشيده ميدارد، و قومى بتان را ميپرستيدند، و قومى از خزاعه ستاره شعرى مى‏پرستيدند. در اين آيت رب العزّة از ايشان گله ميكند و از اهل كتابين: جهودان كه ميگفتند: «عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ» و ترسايان كه ميگفتند: «الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ».

ميگويد: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خداى را انبازان كردند يعنى انبازان گفتند، و آن عرب بودند: جهينه و بنو سلمه و بنو خزاعه و غير ايشان، كه ميگفتند: الملائكة بنات اللَّه.

و جنّ اينجا فريشتگان‏اند، سمّوا جنّا لاجتنانهم عن العيون. جاى ديگر گفت: «وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً» يعنى الملائكة. ميگويد: ميان اللَّه و ميان فريشتگان نسب ساختند. كلبى گفت: اين در شأن زنادقه آمد كه ابليس را شريك اللَّه ساختند در آفريدن شرّ، گفتند: اللَّه سبحانه خالق الخير و النور و الناس و الدوابّ و الأنعام، و ابليس خالق الشر و الظلمة و السباع و الحيّات.

وَ خَلَقَهُمْ اين‏ها و ميم خواهى با كافران بر، يعنى: جعلوا للَّه الّذى خلقهم و صوّرهم شركاء، لا يخلقون شيئا، و خواهى با جنّ بر، يعنى: جعلوا الجن شركاء اللَّه، و اللَّه خلق الجن، فكيف يكون مخلوقه شريكا له. خواهى با هر دو فريق بر، يعنى: و هو خلقهم و خلق الجنّ. «وَ خَرَقُوا لَهُ» اى: اختلقوا و كذبوا و افتعلوا. نافع «خرّقوا» بتشديد خواند بر معنى تكثير و مبالغه. «بَنِينَ وَ بَناتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ» اى: لم يذكروه عن علم، و انّما ذكروه تكذّبا. پس تنزيه نفس خويش كرد و گفت: «سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏» تقدّس و علا «عَمَّا يَصِفُونَ» يعنى يقولون من الكذب و البهتان.

بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ نوكار و نوساز آسمان و زمين بى‏قالبى و بى‏مثالى و بى‏عيارى از پيش. از نيست هست كننده، و از عدم در وجود آرنده، و بهيچ مثال حاجت نيفتاده. أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ اين از بهر آن گفت كه هرگز عرب جفت نگفتند، چنان كه ترسايان گفتند. اين خطاب با عرب است كه او را فرزند چون تواند بود؟! و شما ميدانيد و اقرار ميدهيد كه وى را هرگز جفت نبود. وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ اى و هو خالق كلّ شى‏ء. او را فرزند چون تواند بود و وى آفريدگار همه چيز است؟! يعنى كه: چون همه آفريده و صنع اوست و هيچ چيز نه مثل و مانند او، كه ميگويد: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ» و فرزند اقتضاء مثليّت كند، چون مثليّت نيست معلوم شد كه فرزند نيست. وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ دليل است كه حادثى كه در عالم است فعل خدا است و خلق او و اختراع او و صنع او، جز وى خالق و صانع نه. جز وى محدث و مقتدر نه.

بندگان و رهيگان همه آفريدگان وى. افعال و اعمال ايشان، حرفت و صنعت ايشان حركات و سكنات ايشان، چه در خير و چه در شر، همه مخلوق و مصنوع وى، همه متعلّق بقدرت وى، كه ميگويد جل جلاله: وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ، اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ، وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ، أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ؟! بلى، فعل بنده از روى اكتساب اضافت وابنده است، و ثواب و عقاب در آن بسته است، چنان كه حركت بنده از يك روى خلق خدا است، و از يك روى وصف و كسب بنده. نتوان گفت كه جبر محض است، كه فرق ميان حركت مقدوره و رعده ضروريه پيدا است، و نتوان گفت كه خلق و اختراع بنده است، كه بنده عاجز است از دريافت و دانش اجزاء مكتسبه و اعداد آن. پس اعتقاد درست و طريق راست آنست كه گويند: مقدور است بقدرت اللَّه از روى خلق و اختراع، و بقدرت بنده از روى اكتساب، كه اللَّه آن قدرت در وى آفريده، و وصف بنده كرده. پس اين قدرت وصف بنده است و خلق خدا نه كسب بنده، و حركت خلق خدا است و وصف و كسب بنده.

و گفته‏اند: خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ عام است از روى لفظ، خاص است از روى معنى، لأنّه لم يخلق نفسه و لا صفته، وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ عام است در لفظ و در معنى، لأنّه به و بغيره عليم. ازينجا گفته‏اند: هيچ عموم نيست كه نه تخصيص در آن شود الّا قوله تعالى: وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ.

ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ درين آيت بندگان را بصنع خود بخود راه نمود، گفت خداى شما آنست كه آسمان و زمين آفريد، و همه چيز وى آفريد، و زن و فرزند نگرفت.

آن گه وحدانيت خود بيان كرد، گفت: لا إِلهَ إِلَّا هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُ اى: وحّدوه، وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ ضامن لكل شى‏ء، حافظه و رازقه و محييه و مميته و قيّمه و مدبّره. الوكالة اسم لحفظ الشي‏ء، و القيام عليه، و الوكيل سمى وكيلا لأن الموكل يكل امره اليه امره اليه و الى تدبيره و رايه.

لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ تفسير اين آيت بر دو وجه است: يكى آنست كه معنى ادراك ديدار چشم است، زيرا كه ديدن چشم را ادراك بصر گويند، و شنيدن گوش را ادراك سمع گويند. اگر مراد اينست پس در دنيا خواهد نه در آخرت، از بهر آنكه خلق در دنيا خداى را نبينند، و مؤمنان در آخرت بينند، كه ميگويد رب العزّة جل جلاله: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى‏ رَبِّها ناظِرَةٌ، و قال (ص): انكم لن تروا ربكم حتى تموتوا.

مقاتل اين يك وجه اختيار كرد، گفت: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ» فى الدنيا، اى لا تراه و هو يرى فى الآخرة: قال النبىّ (ص): «انكم سترون ربّكم كما ترون القمر ليلة البدر، لا تضامّون فى رؤيته»، و عن الحسين بن واقد عن مطر، انّه قال: قضى اللَّه انّه لا يراه احد فى الدنيا، لأن من رآه لم يمت، و يرونه فى الآخرة، فلذلك لا يموتون.

ديگر وجه آنست كه معنى ادراك دريافتن است بخرد پس از ديدن بچشم، و اگر مراد اينست اندر هر دو جهان نشايد، و رؤيت روا است، و ادراك روا نيست، زيرا كه رؤيت بر موجود افتد، و اللَّه موجود است، و ادراك بر كيفيت افتد و مرورا كيف گفتن روا نيست. و ديدار در عقبى همچون معرفت است در دنيا. در دنيا شناسد و دريافت نه، در عقبى بيند و دريافت نه.

روى ابو سعيد الخدرى قال: قال النبىّ (ص): «لو أن الجن و الانس و الملائكة و الشياطين مذ خلقوا الى ان فنوا، صفّوا صفا واحدا ما احاطوا باللّه ابدا».

«وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» ميگويد: اللَّه جل جلاله، بهمه بصرها ميرسد، و همه را مى‏دريابد، و اشارت است كه هيچ كس از خلق خدا بصرها در نيابند، و بحقيقت آن نرسند، و كيفيت بينايى ندانند، و تخصيص اين دو حدقه در بينايى بيرون از عضوهاى ديگر هيچ در نيابند. چون خلق را احاطت و دريافت بصر خويش و رسيدن بكنه آن نيست، چون روا باشد كه ايشان را احاطت بود بكنه جلال عزت، و ادراك لم يزل و لا يزال. اگر معتزلى در نفى رؤيت بعموم اين آيت تمسك كند، جواب وى آنست كه اگر چه لفظ عام است تخصيص در آن شد، كه اللَّه جاى ديگر ميگويد: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى‏ رَبِّها ناظِرَةٌ.

پس بدنيا مخصوص است نه بآخرت، چنان كه بيان كرديم. و تخصيص عموم در مذهب اصوليان در لغت عرب روا است و روان. جواب ثانى آنست كه: نفى ادراك اقتضاء نفى رؤيت نكند، چنان كه باوّل شرح داديم. نبينى كه آسمان مرئى است، و مدرك نيست.

آفتاب و ماهتاب هر دو مرئى‏اند، و ذات ايشان مدرك نيست، و رسيدن بطول و عرض و حد مساحت آن نيست. اين همچنانست كه گفت: «وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً» احاطت نفى كرد، و نفى احاطت اقتضاء نفى علم نكند، فانّه معلوم جل جلاله. همچنين نفى ادراك اقتضاء نفى رؤيت نكند. جوابى ديگر بعضى متأخران گفته‏اند: لا تدركه الأبصار و انما يدركه المبصرون.

آن گه گفت: وَ هُوَ اللَّطِيفُ اوست خداوند باريك دان دور در بينش.

«الخبير» دانا بهر كار، آگاه بهرگاه، اما معنى لطيف بتحقيق آنست كه دقائق مصالح بندگان شناسد، و غوامض احوال و كار ايشان داند، ما دقّ منها و ما لطف. از كار و مصالح خلق هيچ دقيقه و هيچ لطيفه بوى فرو نشود. آن گه بر سبيل رفق نه بر سبيل عنف آن منافع و مرافق ببندگان رساند، و راه آن مصالح بايشان نمايد. چون رفق در فعل و لطف در علم بهم آيد، لطيف بر كمال بود، و جز اللَّه را جل جلاله كمال اين معنى و سزاوارى اين نام نيست، و رب العالمين در قصه لقمان ميگويد: يا بُنَيَّ إِنَّها إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّماواتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ.

خبر داد درين آيت كه لطيف آنست كه آن داند كه كس نداند، و آن تواند كه كس نتواند.

يكى را پرسيدند از معنى لطيف، جواب داد كه نماينده هر چه خواهد، چنان كه خواهد، و سازنده هر چه خواهد از هر چه خواهد، و رساننده آنچه خواهد بهر چه خواهد.

قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ يقول: يا اهل مكّه! قد جاءتكم بيّنات من ربكم، و هى القرآن الّذى فيه البصائر و البيان، «فَمَنْ أَبْصَرَ» اى عرفها و آمن بها و اهتدى «فَلِنَفْسِهِ» اى فلنفسه عمل و لنفسه نفع ذلك. «وَ مَنْ عَمِيَ» فلم يعرفها و لم يصدّقها «فَعَلَيْها» اى فعلى نفسه ضرر ذلك، فان اللَّه عز و جل غنىّ عن خلقه. و فى ذلك ما

روى ابو ذر عن النبىّ (ص) عن اللَّه عز و جل انه قال فى حديث فيه طول، الى أن قال: «يا عبادى! لو أن اولكم و آخركم و انسكم و جنّكم كانوا على اتقى قلب رجل منكم، لم يزد ذلك فى ملكى شيئا. يا عبادى! لو أن اوّلكم و آخركم و انسكم و جنّكم كانوا على افجر قلب رجل منكم لم ينقص ذلك من ملكى شيئا. يا عبادى! لو أن اوّلكم و آخركم و انسكم و جنّكم سألونى، فأعطيت كلّ انسان منهم ما سأل، لم ينقص ذلك من ملكى شيئا الّا كما ينقص البحر أن يغمس فيه المخيط غمسة. يا عبادى! انما هى اعمالكم احفظها عليكم، فمن وجد خيرا فليحمد اللَّه، و من وجد غير ذلك فلا يلومن الا نفسه».

قوله: وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ اينجا اضمارى است يعنى: قل يا محمّد! وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ. تو گوى يا محمّد! كه من بر شما گوشوان نه‏ام. همانست كه آنجا گفت: «فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً»، «لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ». و اين پيش از آن بود كه وى را بقتال فرمود. چون آيت قتال فرو آمد اين همه منسوخ گشت، و صار صلى اللَّه عليه و سلم حفيظا عليهم و مسيطرا على كلّ من تولّى عنه.

وَ كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ و كما صرّفناه و بيّنّا فى هذه السورة نصرّف‏ الآيات و نبيّنها فى غير هذه السورة من القرآن، ندعوهم بها و نخوّفهم، ميگويد: چنان كه درين سورة سخنان خويش ميگردانيم از روى بروى، گاه وعدگاه وعيد، گاه مثل و گاه قصّه، همچنين در ديگر سورتها ميگردانيم از روى بروى، و ايشان را بآن تصريف و آن بيان بر دين ميخوانيم، و ايشان را بثواب وعده مى‏دهيم، و از عقاب بيم مينمائيم.

وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ و تا گويندا، يعنى خواستيم تا گويند كه: تو اين سخن راست كرده‏اى با خود، و قرآن ساخته‏اى. مكّى و ابو عمرو «دارست» خوانند، يعنى: با كسى واگفته‏اى، و با كسى بهم ساخته‏اى. و اين آن بود كه او را متهم كرده بودند بمردى رومى، اذ كان يلازم رسول اللَّه (ص) و يحدّثه بما قرأ فى الانجيل. گفتند: انجيل ازو ميشنود، و بتازى از آن قرآن ميسازد، و ذلك فى قوله: «لسان الّذى يلحدون اليه اعجمىّ». باين قراءت «وَ لِيَقُولُوا» اين لام لام عاقبت گويند، معطوفست بر معنى مضمر، تقديره: لتلزمهم الحجة، و ليقولوا ما يقولون، و يكون عاقبة امرهم الشقاوة التي لحقتهم.

ابن عامر و يعقوب «درست» بفتح سين و سكون «تا» خوانند، و برين قراءت معنى «ليقولوا» «لئلّا يقولوا» است. ميگويد: بيان آيات ميكنيم، و تفصيل آن روى بروى ميدهيم، تا اين ناگرويدگان نگويند كه: اساطير الاولين است، اخبار تقدّمت و انمحت و درست.

معنى ديگر گفته‏اند قراءت ابن عامر را كه: هر يك چندى ميگويند اينان كه: كار محمّد و دولت او تباه و ناچيز و نيست گشت. هر گه كه تأخّرى افتادى در وحى يا قوّت دشمن بودى در جنگ، گفتندى: «درست»، يعنى انمحت و بطلت. «درّست» در شواذّ خوانده‏اند، يعنى كه: ايشان گويند محمّد را اين درس كرده‏اند و برو خوانده‏اند، يعنى مردمان درو آموخته‏اند، چنان كه گفت: «وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ».

«وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» يعنى اولياؤه الذين هداهم، و الّذين سعدوا بيمين الحق.

اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ مقاتل حيان گفت: مشركان او را وا ملّت پدران خويش ميخواندند، و ميگفتند: تو بدين پدران خويش باز آى. اگر آن را پس آوردى بودى ما ترا كفيل‏ايم، ايستاده‏ايم بدان، و بر خود ميگيريم. رب العالمين آيت فرستاد كه: اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ تو بر پى آن باش كه بتو فرستاده‏اند از قرآن و وحى، و بدان عمل كن، و كاربند باش. آن گه گفت: لا إِلهَ إِلَّا هُوَ كلمه توحيد درين ميان آوردن معنى آنست كه: سخن ايشان مشنو، و ايشان را برين كلمه توحيد خوان كه: «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ». و گفته‏اند: معنى آنست كه بر پى قرآن رو، آن قرآن كه خداى يكتاى يگانه فرو فرستاد، ثم قال: وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ از آن آيتها است كه آيت سيف آن را منسوخ كرده.

وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ابن عباس گفت: چون اين آيت آمد كه إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ، مسلمانان هنگامى بتان را بد ميگفتند، پس آن كافران در برابر آن معبود مسلمانان را بد ميگفتند، و مسلمانان را در آن زمان قوّت آن نبود كه ايشان را از آن و از داشتندى و از ايشان كين ستدندى. پس رب العالمين اين آيت فرو فرستاد: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ. سدى گفت: بوقت وفاة بو طالب قومى از قريش برخاستند بو سفيان و بو جهل و نضر حارث و اميّه و ابىّ پسران خلف و عقبة بن ابى معيط و عمرو بن العاص و اسود البخترى، اين جماعت برخاستند، و بر بو طالب شدند، گفتند: تو سرور عرب و سيّد مايى، و از بهر حرمت تو ما بسى رنج كشيديم ازين برادرزاده تو محمّد، و هنوز بر آنست كه ما را رنجاند، و خدايان ما را بد گويد، تو او را بر خوان، و ميان ما عهدى بند، كه نه او نام‏ خدايان ما برد، و نه ما نام خداى او بريم. سر بسر بيفكنيم، و از هر دو جانب سخن بد در خدايان نگوئيم. بو طالب، مصطفى را (ص) برخواند، گفت: يا محمّد! اين قوم تو و بنو عم تو چنين ميگويند، و انصاف مى‏دهند، تو نيز از ايشان قبول كن، و مراد ايشان حاصل كن. مصطفى (ص) روى با ايشان كرد و گفت: اگر من مراد شما بدهم، شما نيز كلمه‏اى از من دريغ مداريد، كه اگر بگوئيد ملك جهان شما را بود، و عرب و عجم سر بر خط شما نهند. بو جهل گفت: آن چه سخن است كه تو از ما مى‏در خواهى؟ گفت: كلمه «لا اله الا اللَّه». ايشان چون كلمه توحيد شنيدند يكبارگى سر وازدند، و پركنده شدند. بو طالب گفت: يا محمد! اين كلمه ازيشان مخواه، كه ايشان از آن ترسيده‏اند و رميده، و طاقت گفتن آن ندارند. با ايشان سخنى ديگر گوى، و كارى ديگر خواه. مصطفى گفت: يا عمّ! من بر آن نيستم كه هرگز جز از اين كلمه خواهم گفت، و جز از اين بكارى ديگر سر درخواهم آورد. ايشان سخن درشت‏تر كردند، گفتند: لتكفّنّ عن شتم آلهتنا او لنشتمنّك و لنشتمنّ من يأمرك، فأنزل اللَّه تعالى: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ. و عند نزول هذه الاية

قال رسول اللَّه (ص): «لا تسبوا ربّكم»، فأمسك المسلمون عند ذلك عن شتم آلهتهم. فرمان آمد كه اى محمّد! پرستيدگان ايشان را دشنام مدهيد، كه ايشان خداى ترا دشنام گويند به بى علمى بر دليرى و شوخى. هر سخن كه موذى بود بنزديك عرب آن دشنام است، هر چند كه در آن تفحش نيست. قراءت يعقوب «عدوّا» بضمّتين و تشديد واو، و العدو و العدوّ و العدوان و الاعتداء و التعدى و العداء مصادر.

و اين آيت در ابتداء اسلام آمد كه هنوز فرمان بقتال نيامده بود، و مسلمانان را قوت نبود. پس از آن اسلام قوى شد، و مسلمانان انبوه شدند، و آيت قتال آمد، و اين‏ منسوخ شد. قال بعضهم: فى هذه الاية دلالة ان على المحق ان يكفّ عن سبّ السفهاء الذين يتسرّعون الى سبّه مقابلة له، لأنّه بمنزلة البعث على المعصية.

كَذلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ اين بر آراستن عمل بر ايشان همچون آن مهر است بر دل ايشان، كه گفت: خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ، بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ. جاى ديگر گفت: أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً، و معنى آنست: كما زيّنّا لهؤلاء المشركين عبادة الأوثان و طاعة الشيطان بالحرمان و الخذلان، زيّنّا لكل امة عملهم من الخير و الشر. و قيل: زيّنّا لكل امة ما فرطنا عليهم من الأعمال، فأخرجناها حسنة. كأنه قال: احسنوا المجادلة، فانّا امرنا كل امّة بأحسن الاعمال و أزينها. «ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ» يعنى فى الآخرة، فَيُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ اين در موضع تهديد است، يعنى يخبرهم و يجازيهم بذلك.

وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ اى اجتهدوا فى المبالغة فى اليمين. كلبى و مقاتل گفتند: هر كه سوگند خورد باللّه، آن جهد يمين بود. مفسران گفتند: كافران مكّه از رسول خدا (ص) آيات و معجزات خواستند، گفتند: يا محمد! موسى را عصا بود كه چشمهاى آب از آن عصا روان شد، و عيسى را مرده زنده كردن بود، و صالح را ناقه بود. تو نيز آيتى نماى، تا بر صدق تو گواهى دهد. رسول خدا (ص) گفت: چه خواهيد از آيات؟ گفتند: اين كوه صفا را زر گردان، و مردگان ما را بعضى زنده گردان تا با ما بگويند كه تو بر حقى يا بر باطل، يا فريشتگان را بما نماى آشكارا، تا از بهر تو گواهى دهند. رسول (ص) گفت: اگر از آنچه ميخواهيد لختى بيارم، بر آن هستيد كه تصديق كنيد؟ ايشان سوگندان ياد كردند كه تصديق كنيم، و ايمان آريم، و مسلمانان نيز بر ايمان ايشان حريص بودند. گفتند: يا رسول اللَّه! از خدا ميخواه تا ازين آيات لختى فرو فرستد، تا مگر ايشان ايمان آرند. مصطفى (ص) همت كرد كه دعا كند، و آيت و معجزات خواهد، چنان كه ايشان درخواسته‏اند. جبرئيل آمد و گفت: يا محمّد! اللَّه ميگويد: آنچه خواهى بتو دهم، و آيت نمايم، لكن اگر نگروند، و تصديق نكنند، در حال عذاب فرستم، و اگر آن آيات نخواهى، در حال عذاب نفرستم، و اگر از ايشان يكى توبت كند بپذيرم. رسول خدا گفت صلى اللَّه عليه و سلم: «بل أتركهم حتى يتوب تائبهم».

فأنزل اللَّه عز و جل: وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ اى حلفوا لئن جاءهم النبى (ص) بآية كما كانت الانبياء يجي‏ء بها الى قومهم، ليؤمننّ بها.

سوگندان ياد كردند كه: اگر محمّد آيتى آرد بوى بگروند. رب العالمين گفت: قُلْ إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ و هو القادر عليها ان شاء ارسلها. اى محمّد! گوى اين آيات و معجزات نزديك اللَّه است، اگر خواهد فرستد. «وَ ما يُشْعِرُكُمْ» اينجا وقف نيكو است، يعنى: و ما يدريكم ايمانهم؟ شما ايمان ايشان چه دانيد؟ شما غيب ندانيد.

آن گه بر سبيل ابتدا قطعى حكم كرد، و گفت: «انّها» بكسر الف بر قراءت مكّى و ابو عمرو، «إِذا جاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ» البته ايشان چون آيت و معجزات بينند هم بنگروند.

قراءت باقى «انها اذا جاءت» بفتح الف، سخن در اوّل پيوسته، و بر اين قراءت سخن در «إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ» تمام شد، پس بر سبيل ابتدا گويد: «وَ ما يُشْعِرُكُمْ أَنَّها إِذا جاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ» يعنى و ما اشعركم! چون نيك دانيد شما كه گرويدگان‏ايد كه ايشان چون آيت بينند هم بنگروند. وجهى ديگر: و ما يشعركم لعلها اذا جاءت لا يؤمنون. و روا باشد كه «لا» صلت نهند و زيادت، چنان كه گفت: «ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ» يعنى: ان تسجد، «وَ حَرامٌ عَلى‏ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ» اى: يرجعون الى اهليهم. شامى و حمزه «لا تؤمنون» بتا خوانند خطاب با مشركان. ميگويد: شما كه مكذبان‏ايد نيك دانيد كه چون آيت آيد هم بنگرويد.

وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ برگردانيم دلهاى ايشان، كه بر آنند كه اگر آيت بينند بگروند، تا اگر آيت بينند بنگروند، كه در ازل حكم شقاوت بر ايشان رفته، و من اسقطته السوابق لم تنعشه اللواحق. ميگويد: دلهاى ايشان و ديدهاى دل ايشان و خرد ايشان برگردانيم از پذيرفتن حق، و ايمان آوردن بآيات. «كَما لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ» يعنى بالقرآن و بمحمّد، «أَوَّلَ مَرَّةٍ» اتتهم الآيات مثل انشقاق القمر و غيره. ميگويد: دلهاشان برگردانيم تا هم چنان كه باوّل بار كه انشقاق قمر و امثال آن ديدند بنگرويدند، بدوم بار كه آيات طلب كردند، و درخواستند، چون بينند هم بنگروند. كلبى گفت: «كَما لَمْ يُؤْمِنُوا» يعنى قوم صالح و قوم موسى و عيسى و الامم الخالية بما سألوا من الآيات قبلها، كذلك كفار مكّة لا يصدقون بها ان جاءتهم. دليله قوله تعالى: أَ وَ لَمْ يَكْفُرُوا بِما أُوتِيَ مُوسى‏ مِنْ قَبْلُ؟! ابن عباس گفت: المرّة الاولى دار الدنيا، يعنى: و نقلّب افئدتهم و ابصارهم عن الايمان لو ردّوا من الآخرة الى الدنيا، فلا يؤمنون كما لم يؤمنوا فى الدنيا قبل مماتهم. نظيره: «وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ». وجهى ديگر آنست كه در نوبت اوّل رفت، و هو اشبه الأقاويل، و اللَّه اعلم. «وَ نَذَرُهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» اى فى عتوّهم و ضلالتهم يتردّدون لا نخرجهم منها.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ الاية سدّت بصائرهم و كلّت ضمائرهم فاكتفوا بكلّ منقوص ان يعبدوه، و رضوا بكل مخذول ان يدعوه. راندگان حضرت‏اند و خستگان عدل و سوختگان قهر. بتيغ هجران خسته، و بميخ «ردّوا» بسته. آرى! كاريست ساخته، و قسمتى رفته، نفزوده و نكاسته. چتوان كرد كه اللَّه چنين خواسته. صفت آن بيگانگان است كه خداى را نشناختند، و به بيحرمتى و ناپاكى آواز شرك برآوردند، و ديگرى را با وى در خدايى انباز كردند، تا از راه هدى بيفتادند. امروز درماتم بيگانگى و مصيبت جدايى، و فردا على رؤس الاشهاد فضيحت و رسوايى، و در سرانجام خشم الهى و عذاب جاودانى.

بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ توحيد است. أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ تنزيه است «وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ» تعظيم است. امّا توحيد آنست كه در هفت آسمان و هفت زمين خدا است، كه يگانه و يكتا است. در ذات بى‏شبيه، و در قدر بى‏نظير، و در صفات بيهمتا است. تنزيه آنست كه از عيب پاك است، و از نقصان منزّه و مقدس، و از آفات برى، نه محل حوادث، نه حال گرد، نه نونعت، نه تغيّر پذير.

پيش از كى قايم، و پيش از كرد جاعل، پيش از خلق خالق، پيش از صنايع قدير. تعظيم آنست كه بقدر از همه بر است، و بذات و صفات زبر است. علوّ و برترى صفت و حق اوست، توان بر كمال و دانش تمام نعت عزت اوست. نه در نعت مشابه، نه در صفت مشارك.

نه در ذات بسته آفات، نه در صفات مشوب علّات. در صنعهاش حكمت پيدا، در نشانهاش قدرت پيدا، در يكتائيش حجّت پيدا. همه عاجزند و او توانا، همه جاهل‏اند و او دانا، همه در عددند و او احد، همه معيوبند و او صمد، لم يلد و لم يولد، از ازل تا ابد، نه فضل او را ردّ، عزت او پيش وهمها سدّ. «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» نادر يافته شناخته، ناجسته يافته، ناديده دوست داشته.

ناديده هر آن كسى كه نام تو شنيددل نامزد تو كرد و مهر تو گزيد.

پس از نزول اين آيت كرا رسد كه دعوى علم كيف صفت كند؟ يا حق را جل جلاله محاط و مدرك داند. او كه دعوى علم كيف كند، دعوى باطل و مدّعى مبطل است.

و او كه وى را عزّ سبحانه مدرك و محاط داند معطل است. احاطت بكيفيّت و كمّيت قدرت چون توان كه آنچه آثار قدرت است از مخلوقات، اوهام و افهام مادر آن متحير است.

نه بينى بعين العيان كه آب را رفتن است، و اللَّه ميگويد در قرآن كه: خاك را گفتن است، و نه آب را جان، و نه خاك را زبان، دريافتن اين بعقل چون توان! پس جز از قبول ظاهر و تسليم باطن چه درمان! ظاهر قبول كن و باطن بسپار، و هر چه محدث است بگذار، و طريق سلف دست بمدار. زينهار زينهار! كه اللَّه ميگويد: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ. يكى از عالمان طريقت ميگويد: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ سياست قدم صفت است كه از صحراى بى‏نيازى جلال خود بر سالكان راه جلوه ميكند، ميگويد: ما را ديدهاى فانى و عقلهاى مطبوع در نيابد كه در ذات و صفات ما پيمانه عقل عقلاء» نيست، و هم و فهم از ما چه نشان دهد كه منشور صفات ما را توقيع جز «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ» نيست. «لم يزل و لا يزال» نعت جبروت ما است، صفت حدثان را با جلال قدم چه كار! ازل و ابد مركب قضا و قدر ما است. محو و صحو را با ما چه خويشى! وحدانيّت و فردانيّت نعت تعزّز ما است.

آب و خاك را با ما چه مناسبت! اگر نه آفتاب جلال «وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» از ولايت «لطيف و خبير» بر شما تافتى، عواصف لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ دمار از جان شما برآوردى، و بكتم عدم باز بردى، لكنّه عز جلاله باللّطف معروف و بالفضل موصوف. ببنده نوازى معروف است، و بمهربانى موصوف، بلطف خود و از آمده بوفاء اميد داران، بفضل خود پذيرنده حقيرهاى پرستندگان، و بكرم خود سازنده كار بندگان در دو جهان.

قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ جاى ديگر گفت: قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ. جاى ديگر گفت: قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ. جاى ديگر گفت: قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ، آمد بشما از خداوند شما چراغى روشن، پندى بليغ، نورى تمام، حجّتى آشكارا، نامه‏اى پيدا. چراغى كه دلها افزود، نورى كه روح جان افزايد، ذكرى كه سرّ بنده آرايد. نامه‏اى كه بنده بدان نازد، نامه‏اى! و چه نامه‏اى كه‏ راه بنده بدان گشاده، انصاف وى در آن داده، كار دين وى بدان ساخته، حبل وى بدان پيوسته، دل وى بدان آراسته، عيب وى بدان پوشيده، دين وى بدان كوشيده، گوش وى بكليد آن گشاده، سعادت و پيروزى خود در آن يافته. نامه‏اى كه چراغ دلها است، شستن غمها است، شفاء دردها است «شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ». چراغ تنبيه است، چراغ شرم كه از دل ناپاكان تاريكى شوخى ببرد. چراغ علم كه از دل جاهلان تاريكى سفه ببرد.

نامه‏اى كه بنده را بآن در دنيا حلاوت طاعت، بدر مرگ فوز و سلامت، در گور تلقين حجّت، در قيامت سبكبارى و رحمت، در بهشت رضا و لقا و رؤيت.

اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وحى ديگر است و رسالت ديگر. وحى آنست كه در خلوت «أَوْ أَدْنى‏» سرّا بسرّ بدو پيوست كه: «فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏»

. رسالت آنست كه بظاهر بوى فرو فرستادند كه: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ» يعنى بواسطه جبرئيل. پس گفتند: يا محمّد! آنچه بواسطه جبرئيل فرو آمد بخلق رسان: بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ، و آنچه بخلوت يافتى از وحى ما، سرّ دوستى است گوش دار و بر پى آن باش: اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ.

وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ الاية وعدوا من انفسهم الايمان لو شاهدوا البرهان، و لم يعلموا انهم تحت قهر الحكم، و ما يغنى وضوح الادلة لمن لا يساعده سوابق الرحمة. السبيل واضح، و الدليل لائح، و لكن كما قيل:

و ما انتفاع اخى الدنيا بمقلتهاذا استوت عنده الانوار و الظلم.

۱۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ و اگر ما فرو فرستاديمى بايشان فريشتگان وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى‏ و پدران مردگان ايشان زنده شدى و با ايشان سخن گفتى وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ و ما همه چيز زنده و گوينده انگيختيمى و پيش ايشان آورديمى تا گواهى دادندى قُبُلًا قبيل قبيل، جوگ جوگ ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا ايشان آن نبودندى كه بگرويدندى إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ مگر كه خداى خواسته بودى وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ (۱۱۱) لكن بيشتر ايشان آنند كه نمى‏دانند.

وَ كَذلِكَ جَعَلْنا هم چنان كرديم لِكُلِّ نَبِيٍّ هر پيغامبرى را عَدُوًّا دشمنانى شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ شوخان و ناپاكان آدمى و پرى يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ فرا تن يكديگر ميدهند زُخْرُفَ الْقَوْلِ آرايش سخن غُرُوراً بفرهيب وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ و اگر خواستى خداوند تو ما فَعَلُوهُ آنچه دشمنان وى كردند هرگز نكردندى فَذَرْهُمْ گذار ايشان را وَ ما يَفْتَرُونَ (۱۱۲) و آن دروغها كه مى‏ساختند.

وَ لِتَصْغى‏ إِلَيْهِ و تا بآن تكذيب و افترا چسبد و گرايد أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ دلهاى ايشان كه بنمى گروند بروز رستاخيز وَ لِيَرْضَوْهُ و آن را تا بپسندند از خويشتن، آن افترا كه در آن‏اند وَ لِيَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُونَ (۱۱۳) و تا بكنند آنچه ايشان كننده آن در علم خدا و خواست او.

أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَكَماً و من جز از خداى داورى و فرمان رانى جويم؟ وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ و او آنست كه فرو فرستاد بشما اين نامه مُفَصَّلًا باز گشاده و پيدا كرده احكام آن و حكم آن از يكديگر وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ و ايشان كه ما ايشان را تورات داديم يَعْلَمُونَ ميدانند أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ كه اين قرآن فرو فرستاده‏ايست از خداوند تو بِالْحَقِّ براستى و سزا فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (۱۱۴) تو كه محمدى از در گمان افتادگان مباش.

وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ تمام شد و سپرى، و بيشى كرد و راست آمد سخن خداوند تو بودنيها را صِدْقاً بر راستى وَ عَدْلًا و هموارى بر راستى و داد لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ نيست بدل كننده گفتهاى وى را وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (۱۱۵) و اوست آن خداوند شنواى دانا.

وَ إِنْ تُطِعْ و اگر فرمان برى و مراد نگه دارى أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ آن بيشتر كس كه در زمين است يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ترا از راه راست بيراه كنند إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ نيستند مگر بر پى برنده‏اى بپنداشت وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ (۱۱۶) و نيستند مگر در دروغى كه ميسازند.

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ خداوند تو ميداند و او داناتر، مَنْ يَضِلُّ عَنْ سَبِيلِهِ بآنكس كه گم گشته از راه او وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ (۱۱۷) و او داناتر دانايى است بايشان كه راه يافتگان‏اند بحق.

فَكُلُوا بخوريد مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ از آنچه بر كشتن آن خداى را ياد كردند إِنْ كُنْتُمْ بِآياتِهِ مُؤْمِنِينَ (۱۱۸) اگر بسخنان او گرويدگان‏ايد.

وَ ما لَكُمْ و چه رسيد شما را و چه عذر است؟ أَلَّا تَأْكُلُوا كه نخوريد مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ از آنچه بر كشتن آن اللَّه را ياد كردند وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ و اللَّه خود تفصيل داد و گشاده باز نمود ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ آنچه بسته و حرام كرد بر شما إِلَّا مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهِ مگر آنچه بيچاره مانيد فرا آن از خوردن مردار بوقت ضرورت وَ إِنَّ كَثِيراً و فراوانى از مردمان لَيُضِلُّونَ بيراه ميشوند بِأَهْوائِهِمْ بهواها و بايستهاى خويش بِغَيْرِ عِلْمٍ بى‏هيچ دانش إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ خداوند تو است كه داناتر از همه دانايان است بِالْمُعْتَدِينَ باندازه در گذارندگان.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ الاية اين علمها از آن است كه اللَّه بآن متفرّد است، كه اين چيزهايى است نابودنى، و اللَّه ميداند كه اگر آن بودى چون بودى. و درين آيت جواب قومى است كه از وى چيزهايى از معجزات درخواستند.

قومى گفتند: «لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ»؟! قومى گفتند: «ائْتُوا بِآبائِنا». جواب داد ايشان را كه: وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ فرأوهم عيانا وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى‏ فشهدوا لك بالصّدق و النبوّة. همانست كه در سورة الرعد گفت: وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى‏، و اين آن بود كه كافران مكّه از مصطفى (ص) درخواستند كه اگر پيغامبرى كوه صفا از جاى خويش روان گردان، تا زمين مكّه بر ما فراخ گردد، و زمين را بريده گردان تا چشمها بيرون دهد، و ما كشت زار كنيم، و پدران ما زنده گردان تا بر صدق تو گواهى دهند. رب العالمين گفت: اگر من حكم كنم كه قرآن بر كوه خوانند و روان گردد، يا بر زمين خوانند و چشمها پديد آيد، يا بر مردگان خوانند تا زنده شوند، و سخن گويند، بهيچ حال ايشان ايمان نخواهند آورد، كه ايشان در علم من هميشه كافران بودند، و در ازل حكم شقاوت بر ايشان رفته. اين همچنانست كه نوح را گفت: لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ.

وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ اى: جمعنا عليهم كُلَّ شَيْ‏ءٍ قُبُلًا يكسر قاف بر قراءت مدنى و شامى يعنى معاينة و مواجهة، برابر، روياروى، و منه‏ حين سأله ابو ذر أ كان آدم نبيا؟ فقال: «نعم كان نبيا كلّمه اللَّه عز و جل».

«قبلا» اى عيانا و مواجهة. باقى بضمّتين خوانند. «قبلا» يعنى قبيل قبيل جوك جوك. قبل جمع قبيل است، و قبائل جمع قبيله. عرب ايشان را كه از يك نژاد باشند قبيله گويند.

ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ يعنى: الا ان يهديهم اللَّه، وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ اين جهل قدر است. ايشان نميدانند كه هدى و ضلالت بمن است.

هم چنان كه آنجا گفت: «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى‏ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِينَ» اى: من الجاهلين بالقدر.

وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا اى اعداء، و هم فراعنة الانبياء. هر پيغامبرى را فرعونى بود بروزگار وى، چون نمرود بروزگار ابراهيم، وليد مصعب بروزگار موسى، ديگرى بروزگار عيسى، بو جهل و امثال وى بروزگار محمد (ص).

رب العزّة ايشان را بر سر پيغامبران مسلط كرده، تا ثواب و درجات پيغامبران بيفزايد بآن رنجها كه ميكشيدند، و بلاها كه ازيشان مى‏ديدند. و هيچ كس را آن رنج نبود كه رسول عربى را بود صلى اللَّه عليه و سلم، ميگويد: «ما اوذى نبى مثل ما اوذيت قطّ»، و دشمنان وى از آن شياطين الانس وليد مغيره بود و اسود بن عبد المطلب و اسود بن عبد يغوث و الحارث بن قيس بن عدى و العاص بن وائل و ابو جهل بن هشام و العاص بن عمرو بن هشام و زمعة بن الاسود و النضر بن الحارث و الاسود بن عبد الاسود و عتبه و شيبه ابنا ربيعه و عقبة بن ابى معيط و الوليد بن عتبه و ابىّ و اميّه ابنا خلف و نبيّه و منبّه ابنا الحجاج و عتبة بن عبد العزى و معتب بن عبد العزى. ميگويد: يا محمّد! كما ابتليناك بهؤلاء القوم، كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا. همانست كه در فرقان گفت: وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ. آن گه بيان كرد كه اعدا كه‏اند: «شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ» شياطين منصوب است بر بدل، و روا باشد كه مفعول ثانى بود، اى: جعلنا شياطين الانس و الجن اعداء للانبياء.

و در معنى اين آيت علماء تفسير مختلف‏اند. عكرمه و ضحاك و سدى و كلبى گفتند: شياطين در جن‏اند نه در انس، و شياطين الانس يعنى التي مع الانس، و شياطين الجنّ اى التي مع الجن، و اين آنست كه ابليس لشكر خويش كه فرزندان وى‏اند دو گروه كرد: گروهى به انس فرستاد و گروهى بجن، و هر دو گروه دشمنان رسول خدا (ص) و دشمنان دوستان اوأند، و آن گه هر زمان بر يكديگر رسند، شيطان كه بر انس مسلط كرده با آن شيطان گويد كه بر جنّ مسلّط كرده كه: من صاحب خود را بيراه كردم بفلان كار و فلان معصيت كه بر وى آراستم، تو نيز همچنين كن، و شيطان الجن با شيطان الانس همين سخن گويد بابتدا چون بر وى رسد. اينست كه اللَّه گفت: يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً. قومى ديگر گفتند كه: در انس شياطين‏اند چنان كه در جن، و معنى شيطان متمرد است ازين شوخ ناپاك، بر معصيت دلير، و بر خدا عاصى. چون شيطان الجن از اغواء مؤمن درماند، و عاجز گردد، دست در شيطان الانس زند، و فرا سر مؤمن كند، تا او را در فتنه افكند، چنان كه رسول خدا (ص) گفت فرا بو ذر كه «يا با ذر! هل تعوذ باللّه من شر شياطين الجن و الانس»؟ قال: قلت يا رسول اللَّه! و هل للانس من شياطين؟ قال: «نعم، هم شرّ من شياطين الجن»، و قال مالك بن دينار: ان شيطان الانس اشدّ علىّ من شيطان الجن، و ذلك انى اذا تعوذت باللّه ذهب عنّى شيطان الجن، و شيطان الانس يجي‏ء فيجرّنى الى المعاصى عيانا.

يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً زخرف القول باطله الذى زيّن و وشى بالكذب، و المعنى انهم يزيّنون لهم الاعمال القبيحة، فيغرّونهم غرورا.

وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ اى يمنع الشيطان عن الوسوسة للجن و الانس، و اللَّه يمتحن عباده بما يعلم انه الأبلغ فى الحكمة، و الاجزل فى الثواب، و الاصلح للعباد. «فَذَرْهُمْ» يعنى خلّ عنهم، «وَ ما يَفْتَرُونَ» من التكذيب. قيل: نسختها آية السيف.