وَ لِتَصْغى إِلَيْهِ اى: اراد اللَّه لتصغى الى التكذيب و الافتراء، «أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ» اللَّه خواست كه دلهاى ناگرويدگان بآن تكذيب و افترا گرايد، «وَ لِيَرْضَوْهُ» و تا آن افترا از خويشتن بپسندند، «وَ لِيَقْتَرِفُوا،» اى ليكتسبوا ما هم مكتسبون. و گفتهاند: «وَ لِتَصْغى» معطوف است بر آيت پيش، تقديره: يوحى بعضهم الى بعض ليغرّوهم و لتصغى اليه، و برين معنى لام ناصبه است نه لام امر بر معنى تهديد چنان كه قومى گفتند. يقال: صغوت اليه صغوا و صغوّا، و صغيت أصغى بالياء ايضا، و أصغى يصغى اصغاء. و أصله الميل الى الشيء لغرض من الاغراض. و معنى الاقتراف الاكتساب، يقال: خرج يقترف اهله، اى: يكتسب، و قارف فلان هذا الامر، اذا وقعه و عمله، و قرفتنى بما ادّعيت علىّ، اى: رميتنى بالريبة، و قرف القرحة، اذا قشر منها، و اقترف كذبا، اى اختلقه.
قوله: أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَكَماً اينجا قول مضمر است، يعنى: قل لأهل مكّة: أ فغير اللَّه ابتغى حكما قاضيا بينى و بينكم؟ معنى آنست كه: اهل مكّه را گوى: هيچ كس را روا باشد كه از حكم اللَّه برگردد، و آن را نپسندد، و بدان رضا ندهد؟ يا هيچ كس دانيد كه حكم وى برابر حكم اللَّه آيد، تا با حكم وى گرديم در آنچه ميان من و شما است؟ كلبى گفت: يعنى اطلب ربا اعبد، چنان كه جاى ديگر گفت: أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا؟! جاى ديگر گفت: «أَ فَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ»؟! مقاتل گفت: ا فغير اللَّه ابتغى حكما فى نزول العذاب؟! وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ اى القرآن مفصّلا مبيّنا فيه امره و نهيه.
وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ و ايشان كه تورات و انجيل داديم ايشان را «يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ»
شامى و حفص منزّل بتشديد خوانند، من التنزيل. باقى بتخفيف خوانند، من الانزال، و هر دو يكسانند. يقال: نزّلته و انزلته. ميگويد: اهل كتاب از جهودان و ترسايان ميدانند كه: اين قرآن منزل است از نزديك خداوند تو. آن گه گفت: فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ «امتراء» تردّد است در رأى و در سخن، يعنى: لا تكونن من الشّاكّين انهم يعلمون ذلك. عطا گفت: «وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ» سران و مهتران اصحاب رسول خدااند: ابو بكر و عمر و عثمان و على و ابو عبيده و سعيد بن زيد و عبيدة بن الحارث و طفيل بن الحارث و مسطح بن اثاثه و وهب الغامدى و ابو سلمة بن عبد الاسد و الارقم بن ابى الارقم و عمار بن ياسر و سعد بن ابى وقاص و طلحه و الزبير و عبد الرحمن بن عوف و سالم مولى ابى حذيفه و ابو حذيفة بن عتبة بن ربيعه و ابن مظعون و معمر بن الحارث الجمحى و حبش بن حذافه و اخوه و بلال و صهيب بن سنان رضى اللَّه عنهم.
وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ اين قراءت كوفى و يعقوب است. باقى «كلمات ربك» خوانند بجمع، و معنى هر دو يكسانست. ميگويد: تمام شد و راست آمد قول خداوند تو كه: پيغامبران را و مؤمنان را بر عموم نصرت دهم، چنان كه گفت: إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا، و محمّد را على الخصوص نصرت دهم روز بدر، و دشمنان وى را هلاك كنم. اين وعده كه داده بود راست كرد، و آنچه گفته بود تمام شد و بسر برد، و آن وعيد كه دشمن را داده بود، و حكم تعذيب كه برايشان كرد عدل بود، اينست كه گفت: «صِدْقاً وَ عَدْلًا» يعنى: صدقا فيما وعد، و عدلا فيما اوعد و حكم، لا تبديل لقوله فى نصر محمّد لأن قوله حق. و قيل: «لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ» اى لا مغيّر لحكمه، و لا خلف لموعده. «وَ هُوَ السَّمِيعُ» لتضرع اوليائه، و لقول اعدائه، «الْعَلِيمُ» بما قلوب الفريقين.
روى عن النبى (ص) انه قال: «سبق القضاء و جفّ القلم بالسعادة لمن آمن و اتقى، و الشقاوة لمن كفر و عصى. و كان قتادة يقول: هو كتاب اللَّه لا يزيد فيه المقرون و لا ينقصون.
وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ گفتهاند كه: اين در شأن دانشمندان جهودان است، و بيشتر ساكنان آن زمين در آن وقت ايشان بودند، و ايشان دو قوم بودند. بيشتر ايشان بودند كه بر پى هواء خود بر پنداشتى ميرفتند، و ظنى مىبردند، و دروغها برمىساختند، و قومى در كار رسول خدا يقين بودند، و صدق وى ميشناختند، اما بمعاندى برخاسته بودند. اينست كه اللَّه گفت: إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ. اگر كسى گويد ايشان كه بر ظن بودند، و يقين نمىدانستند، تعذيب ايشان بر ظن روا باشد يا نه؟ جواب آنست كه: رب العزة بر ظن تعذيب ميكند، كه ميگويد جل جلاله: وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ. وجه حجّت آنست كه: ايشان را بر ظنّ تعذيب از آن كرد كه در طلب بصيرت از موضع خويش تقصير كردند، و بر پى هواء خود رفتند، و التماس بصيرت و طلب حقيقت و يقين بگذاشتند، و بر ظنّ و جهل اقتصار كردند، لا جرم مستوجب عذاب گشتند.
ابن عباس گفت: «وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ» در شأن مشركان عرب آمد كه با رسول خدا و مؤمنان جدال درگرفتند در خوردن مردار، و گفتند: تأكلون ما قتلتم و لا تأكلون ما قتل ربكم! اللَّه گفت: إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ يعنى فى تحليل الميتة، وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ يكذبون فى تحليل ما حرم اللَّه. ميگويد: ايشان بر پى ظن ميروند در تحليل مردار، كه مىپندارند كه اين مردار حلال است، و نه چنانست كه ايشان ميگويند، كه ايشان دروغ ميگويند، و حرام كرده خدا هرگز حلال نبود.
إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ يَضِلُّ عَنْ سَبِيلِهِ زجاج گفت: موضع «من» رفع است بابتداء، و لفظ آن لفظ استفهام است، يعنى: هو أعلم اىّ النّاس يضل عن سبيله، كقوله: لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى لِما لَبِثُوا، و بقول بصريان موضع «من» نصب است بر نزع خافض، تا اوّل و آخر مقابل يكديگر بود، يعنى: هو أعلم بالضال عن سبيله و هو أعلم بالمهتدين. قراءت نصير از كسايى «يضلّ» بضم ياء است، اى: هو أعلم بالمضل عن سبيله.
فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ اين در جواب قومى است از عرب كه چيزهايى از جانوران مىحرام كردند خوردن آن از بحيره و سائبه و وصيله و حامى.
رب العالمين ميگويد: بخوريد اگر مؤمنانايد، آنچه اللَّه حلال كرده است، و در كشتن آن نام خدا ياد كردند. آن گه تاكيد را گفت: وَ ما لَكُمْ أَلَّا تَأْكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ چه عذر آريد كه نخوريد آنچه اللَّه حلال كرد و بر كشتن آن اللَّه ياد كردند؟ و اللَّه خود تفصيل محرمات داد، و آن مفصل در سورة البقرة گفت، و در صدر سورة مائدة، و ذلك فى قوله: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ الاية. آن گه گفت: إِلَّا مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهِ اى: من اكل الميتة عند المخمصة و المجاعة من غير بغى و لا عدوان او تجانف لاثم، و قد مضى شرحه فى المائدة. نافع و حفص از عاصم «فصّل» بفتح فا و «حرّم» بفتح حا خوانند. ابن كثير و ابو عمرو و ابن عامر بضمّ فا و ضمّ حا خوانند. ابو بكر از عاصم و حمزه و كسايى فصّل بفتح فا خوانند و حرّم بضمّ حا. «إِلَّا مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهِ» يعنى دعتكم الضرورة الى اكله مما لا يحلّ عند الاختيار.
وَ إِنَّ كَثِيراً لَيُضِلُّونَ عاصم و حمزه و كسايى بضم «يا» خوانند، و معنى آنست كه: فراوانى از مردمان يعنى كفار مكّه بيراه ميكنند بهواها و بايستهاى خويش. باقى «ليضلّون» بفتح «يا» خوانند يعنى بىراه ميشوند بهواها و بايستهاى خويش، نه بر بصيرتى و بر علمى كه ايشان را در آن است. إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِينَ اين اعتدا ايدر آنست كه آنجا گفت: فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ. ميگويد: خداوند تو است كه دانا است باندازه درگذارندگان.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ الاية مردودان حضرت را ميگويد، و مطرودان قطيعت را كه: اگر ما فريشتگان آسمان را ازين مقرّبان و كروبيان، و سفره و بر ره، و رقباء قضا و قدر و امناء درگاه عزّت بزمين فرستيم، تا آن مهجوران را بما دعوت كنند، و از ما خبر دهند، و مردگان زمين را حشر كنيم، تا بر درگاه ما ارشاد كنند، و جمله حيوانات و جمادات و اعيان و اجرام مخلوقات، و صورت ذات مقدرات، و آحاد و افراد معلومات، همه را منطبق گردانيم، و بايشان فرستيم، تا آيت الهيت ما و اعلام ربوبيت ما بر ايشان عرضه كنند، و هر چه خبر بود همه ببينند و بدانند تا من كه خداوندم نخواهم، و ايشان را راه ننمايم، ايمان نيارند، و راه بشناخت ما نبرند. مشتى خاك را چه رسد كه حديث قدم كند اگر نه عنايت قديم و خواست آن كريم بود!
اعتقاد اهل سنت آنست كه تا رب العزة خود را با دل بنده تعريف نكند، و شواهد صفات قديم در دل بنده ثبت نكند، بنده بشناخت وى راه نبرد. ازينجا گفتهاند علماء سنت و ائمه قدوت كه: المعرفة تجب بالسّمع، و تلزم بالبلاغ، و تحصل بالتعريف.
آرى! شمعيست تا خود كجا برافروزد! جوهريست تا كجا وديعت نهد! يقول اللَّه عز و جل: «سرّ من سرّى استودعته قلب من احببت من عبادى». شناختى بايد و آشنايى هر دو بهم، تا نشانه اين كار شود، و شايسته اين خلعت گردد. دعوى آشنايى بىشناخت جحد است، چنان كه از آن بيگانگان خبر ميدهد كه: نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ. و شناخت بىآشنايى عين مكر است، چنان كه آن مهجور درگاه و سر اشقيا ابليس كه شناخت بود او را، و آشنايى نه، نهايت و بدايت او هر دو از عين مكر در قعر كفر بپوشيده بودند.
بظاهر صورت ملكى داشت، و نقاب تقديس بر بسته، و باطنى خراب. هزاران سال بساط عبادت بپيموده بر اميد وصل، چون پنداشت كه ديده املش گشاده شود، يا نفحه وصال درونش وزد، از سماء سموّ بر خاك لعنت افتاد كه: «وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي»:
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا هر كه رتبت وى عالىتر بلاء وى تمامتر! هر كه بحق نزديكتر و دل وى صافىتر، نفس وى بدست دشمن گرفتارتر! آرى بىغصه محنت قصه محنت نتوان خواند! بىزهر بلا شهد و لا نتوان يافت! بنگر كه آدم صفى آن غرس تكريم حق، و پرورده تقديس، چه ديد از آن دشمن خويش ابليس! يقول تعالى: فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ، و آن ديگر شيخ پيغامبران و پدر جهانيان نوح (ع) از قوم خويش بنگر كه چه ديد! نهصد و اند سال ايشان را دعوت كرد. هر روز او را چندان بزدند كه بيهوش شدى، و فرزندان خود را بر معادات او وصيّت كردندى و آن مهتر برين بليت صبر ميكرد، و اميد بايمان ايشان ميداشت، تا او را گفتند: «لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ». گفت: بار خدايا! چون اميد بريده گشت، و روى صلاح پديد نيست، بودن ايشان در دنيا جز زيادت فساد و سبب خرابى نيست. «لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً». و از آن پس ابراهيم پيغامبر كه شجره توحيد بود، شب و روز بزانو درافتاده، و شيبت سفيد در دست نهاده كه: «وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ». بنگر كه او را از آن نمرود طاغى چه رسيد! و از معانده و مكابره وى چه مقاساة كشيد! و على هذا پيغامبران يكان يكان هود و صالح و لوط و زكريا و يحيى و عيسى و موسى، از دست جباران و متكبران و متمردان همه بفرياد آمدند، و در حق زاريدند، و در آخر همگان محمّد عربى و مصطفى هاشمى بلاء وى تمامتر، و اذى وى از دشمنان بيشتر، تا ميگويد
صلى اللَّه عليه و سلم: «ما اوذى نبى مثل ما اوذيت قطّ»!
آن بيگانگان و بيحرمتان قدر وى مهتر ندانستند، و ديده شناخت او نداشتند، قصد جان او كردند، و جفاء وى را ميان دربستند. پيران استهزا كردند، و شاعران هجو گفتند، و كودكان سنگ انداختند، و زنان از بامها خاك ريختند، و آن گه اتفاق كردند، و با يكديگر عهد بستند كه او را برداريم، و نصرت خدايان خود كنيم، تا جبرئيل آمد و گفت: اى سيّد! خيز و شهر بايشان بگذار. آهنگ غربت كن كه: طلب الحق غربة.
و درين غربت فرمودن با او سرّى بود كه جوانمردى در آن قافيه شعر خويش باز آورده و گفته:
أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَكَماً جز از اللَّه معبودى گيرم؟ كلّا! جز از اللَّه خدايى را دانم؟ حاشا! معبود بىهمتا اوست، كه يگانه و يكتا خود اوست. در كردگارى و جبارى بىنظير اوست. در كاررانى و كار خدايى بىشبيه اوست. در بنده نوازى معروف اوست. در مهربانى و مهر نمايى موصوف اوست.
پير طريقت گفت: «الهى! موجود عارفانى. آرزوى دل مشتاقانى. مذكور زبان مدّاحانى». چونت نخواهم كه نيوشنده آواز داعيانى! چونت نستايم كه شاد كننده دل بندگانى! چونت ندانم كه زين جهانى! چونت دوست ندارم كه عيش جانى! وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ الاية وفد خداى از روى عدد اندكىاند، اما با وزن و با خطراند، و اهل باطل بسياراند، لكن بىوزن و بىمعنىاند. يك جهان مجاز را يك ذره حقيقت بس. يك عالم بيهوده و باطل را يك نفس خداوندان يافت بس.
يا محمّد! اگر تو ايشان را از روى عدد و كثرت بينى، ترا بفتنه افكنند، و اگر با ايشان بسازى، ترا از حق باز دارند. فرمان ما را گردن نه، و از ايشان روى گردان: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ».
فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ اين در حكم تفسير بذبايح مخصوص است، و از روى اشارت منع است از خوردن بر غفلت، و بر شره. هر چه بغفلت و شره خورند جز در طبع سبعى قوّت نيفزايد، و جز هواجس نفس و وساوس شيطان از آن نرويد. اصل مسلمانى پاكى سينه است، و روشنايى دل، و راه اين پاكى و روشنايى پاك داشتن بشره است. چنان بايد كه حواس ظاهر چون چشم و گوش و زبان پاك بود، و جمله حركات بوزن شرع بود، و راه پاكى حواس پاكى پوست، و گوشت بود، چنان كه از حلال رسته باشد، و راه پاكى پوست و گوشت لقمه حلال است، و چون لقمه حلال بود، مرد حلال خوار بايد. ما دام تا شره و آرزوى غفلت در سينه وى بود، حلال خوار نبود، و راه اسير كردن آز و شره آنست كه چون خورد بر سر ذكر بود، و با آگاهى بود، و بادب طريقت و شرط سنت خورد. اينست كه اللَّه گفت: فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ بِآياتِهِ مُؤْمِنِينَ.
شافعى (رض) گفت كه: دوازده مسئله ببايد دانست، تا يك لقمه بشرط دين بتوان خورد. چهار فريضه، و چهار سنت، و چهار ادب. آنچه فريضه است حلال خوردن، و پاكيزه خوردن، و روزى گمار خداى را دانستن، و شكر وى گزاردن. و آنچه سنت است اول «بسم اللَّه» گفتن، و پيش از طعام دست بشستن، و بآخر «الحمد للَّه» گفتن، و از كرانه قصعه خوردن، و آنچه ادب است بر پاى چپ نشستن، و در لقمه كس ننگرستن و از پيش خود خوردن، و پس از طعام دست بشستن. چون خوردن باين شرط بود، فردا در آن حساب نباشد، و او را در آن ثواب دهند، چنان كه در خبر است كه: مؤمن را بر هيچ چيز ثواب دهند، تا آن لقمه كه در دهن خويش نهد، يا در دهن عيال خويش، و اليه الاشارة بقوله تعالى: كُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً.
۱۵ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ گذاريد آشكاراى حرام و بزه و نهان آن إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الْإِثْمَ ايشان كه كار با بزه ميكنند سَيُجْزَوْنَ بد پاداش دهند ايشان را بِما كانُوا يَقْتَرِفُونَ (۱۲۰) بآنچه ميكردند.
وَ لا تَأْكُلُوا و مخوريد مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ از آن چيز كه خداى را نام ياد نكردند بر كشتن آن وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ كه خوردن آن حرام است و بيرون شد از طاعت دارى وَ إِنَّ الشَّياطِينَ و ديوان لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْ سخنان آراسته كژ مىاوكنند بدلها و گوشهاى دوستان خويش لِيُجادِلُوكُمْ تا بآن با شما پيكار كنند وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ و اگر شما ايشان را فرمان بريد و بايشان پى بريد إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ (۱۲۱) شما همچون ايشان با من انباز گيرندگانايد.
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً باش آن كس كه مردار دل بود بمرگ بيگانگى فَأَحْيَيْناهُ ما زنده كرديم وى را بزندگانى ايمان وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً وى را روشنايى داديم يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ تا ميرود بآن در ميان مردمان كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ او چنان كس است كه هر چه از وى باز گويند، و هر چه ازو نشان دهند همه تاريك.
لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كه هرگز از آن تاريكى بيرون آمدنى نيست كَذلِكَ همچنين زُيِّنَ لِلْكافِرِينَ آراسته نمودند كافران را ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۱۲۲) آنچه ميكنند.
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا و همچنين كرديم فِي كُلِّ قَرْيَةٍ در هر شهرى أَكابِرَ مهينان آن در مال و در نام مُجْرِمِيها بدان و بدكاران ايشان لِيَمْكُرُوا فِيها خواستيم تا ايشان در آن بد كنند و بد سازند وَ ما يَمْكُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ و نميسازند آن بدها مگر بخويشتن وَ ما يَشْعُرُونَ (۱۲۳) و نميدانند.
وَ إِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ و هر گه كه بايشان آيد پيغامى و آيتى از قرآن قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ گويند بنگرويم حَتَّى نُؤْتى تا آن گه كه ما را دهند از معجزات مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ هم چنان كه رسولان خداى را دادند از پيش اللَّهُ أَعْلَمُ اللَّه داناتر حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ آنجا كه پيغامهاى خويش مىنهد سَيُصِيبُ الَّذِينَ أَجْرَمُوا آرى رسد بايشان كه كافر شدند و بجرم مهين مجرم آمدند صَغارٌ عِنْدَ اللَّهِ فرودى و گمئى و كمئى و بىآبيى بنزديك اللَّه وَ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما كانُوا يَمْكُرُونَ (۱۲۴) و عذابى سخت بآنچه ميكنند از بد، و مىسگالند از آن.
فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ هر كه اللَّه خواهد كه وى را راه نمايد يَشْرَحْ صَدْرَهُ باز گشايد دل وى لِلْإِسْلامِ تصديق و تسليم را وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ و هر كه خواهد كه وى را از راه گم كند يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً دل وى را تنگ گرداند حَرَجاً سخت تنگ كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ گويى بآسمان مىباز نشيند كَذلِكَ همچنين يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ اللَّه تعالى كژى و ناپاكى و بد سازى مينهد عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ (۱۲۵) بر ايشان كه نگرويدهاند.
وَ هذا صِراطُ رَبِّكَ اين نامه راه خداوند تو است كه در آن بوى روند و بوى رسند مُسْتَقِيماً راه راست درست پاينده باز گشاده قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ پيدا كرديم اين سخنان خود را لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ (۱۲۶) قومى را كه پند مىپذيرند، و حق را در ياد ميدارند.
لَهُمْ دارُ السَّلامِ ايشانراست سراى رستگى و آزادى و تن آسانى عِنْدَ رَبِّهِمْ بنزديك خداوند ايشان وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ و وى يار ايشان بآنچه مىكردند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ كردار آدمى دو طرف دارد: يك طرف بدل پيوسته، آن را نيت گويند، و يك طرف بتن پيوسته، آن را عمل گويند.
اين ظاهر است و آن باطن. برين اعتبار هر چه بنده كند از محظورات و منهيات شرع بدست و پاى و زبان و جوارح ظاهر آن را ظاهر الاثم گويند، و هر چه بدل بينديشد و نيت كند از مخالف امر شرع، آن را باطن الاثم گويند. رب العالمين درين آيت ميگويد: هر دو بگذاريد، همان عمل بد كه در ظاهر رود، و همين انديشه و نيت بد كه در باطن بود.
مقاتل گفت: «ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ» زنا ميخواهد در سر و در علانيه، و اين بدان آمد كه قريش از زنا بظاهر مىپرهيز كردند، و آن را كراهيت مىداشتند، اما بباطن در آن بأس و بزه نمىديدند، و از آن ننگ نميداشتند. رب العزّة گفت: زنا بگذاريد هم در آشكارا و هم در نهان، كه هر دو بزه كارى است. همانست كه جاى ديگر گفت: وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ، و قال النبىّ (ص): «ما من ذنب اعظم عند اللَّه من نطفة حرام يضعها رجل فى رحم لا تحلّ له، و ما ضجّت الارض من عمل يعمل على ظهرها كضجّتها من سفك دم حرام، او اغتسال جنابة من حرام، و من قدر على امرأة حراما، فتركها مخافة اللَّه عز و جل، امّنه اللَّه من الفزع الاكبر، و حرّمه على النار».
و روى ابو أمامة: «ان فتى شابّا اتى النبى (ص) فقال: يا رسول اللَّه! ائذن لى فى الزنا. فأقبل عليه القوم فزجروه، فقال النبى (ص): مه مه. ثم قال النبىّ (ص): يافتى! ادن منّى. فدنا منه، فقال: اجلس، فجلس. فقال له: أ تحبه لأمك؟ فقال: لا و اللَّه، جعلت فداك يا رسول اللَّه، و لا الناس يحبونه لأمهاتهم. قال: فتحبّه لا بنتك؟ قال: لا و اللَّه يا رسول اللَّه! و لا النّاس يحبونه لبناتهم. قال: فتحبه لأختك؟ قال: لا و اللَّه يا رسول اللَّه! و لا الناس يحبونه لأخواتهم. قال: فتحبه لخالتك؟ قال: لا و اللَّه يا رسول اللَّه! و لا الناس يحبونه لخالاتهم. قال: فتحبه لعمّتك؟ قال: لا و اللَّه يا رسول اللَّه. قال: و لا الناس يحبونه كما لا تحب. ثم وضع رسول اللَّه (ص) يده عليه، فقال: اللهم اغفر ذنبه، و حصّن فرجه، و طهّر قلبه. فلم يلتفت بعد ذلك الى شىء».
كلبى گفت: «ظاهِرَ الْإِثْمِ» طواف الرجال بالبيت نهارا عراة، و باطنه طواف النساء بالليل عراة. پس بر سبيل وعيد گفت: إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الْإِثْمَ يعنى الشرك «سَيُجْزَوْنَ» فى الآخرة بِما كانُوا يَقْتَرِفُونَ يعنى يكسبون فى الدنيا. الكسب، فعل ما يجتلب به الى النفس نفع، او يستدفع به ضر، و لذلك وصف به العبد، و لم يجز أن يوصف به الخالق القديم جل جلاله. و الفرق بين الكسب و الخلق أن الخلق فعل الشيء على تقدير و ترتيب، و الكسب فعل الشيء لاجتلاب النفع الى النفس.
وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ از احكام شرع آنچه باين آيت تعلق دارد طرفى بگوئيم بر سبيل اختصار. مذهب شافعى آنست كه تسميت بر ذبيحه در حال ذبح مستحبّ است و فرض نيست. اگر بگذارد تسميت بعمد يا بنسيان، ذبيحه حلالست، و حرام نيست، و بمذهب امام ابو حنيفه اگر بنسيان تسميت بگذارد ذبيحه حلالست، كه در حال نسيان بقول وى تسميت شرط نيست، اما اگر بعمد بگذارد تناول آن حرام است، كه در آن حال تسميت شرط است. و بگذاشتن بعمد روا نيست، و به قال سعيد بن جبير و عطاء. اما مذهب داود و بوثور و شعبى و محمد بن سيرين آنست كه تسميت در حال ذكر و نسيان هر دو شرط است، اگر بعمد بگذارد يا بنسيان، خوردن آن ذبيحه حلال نيست. دليل شافعى نصوص اخبار صحاح است، و ذلك ما
روى البراء ابن عازب ان النبى (ص) قال: «المؤمن يذبح على اسم اللَّه، سمّى او لم يسمّ».
و سئل النبى عن من يذبح و لم يذكر اسم اللَّه عليه ناسيا، فقال: «اسم اللَّه فى قلب كل مؤمن و على لسانه»، و قالت عائشة: يا رسول اللَّه! ان الاعراب تحمل الينا اللحوم و نحن لا ندرى انهم يذبحون على اسم اللَّه فى الذبح ام لا. فقال (ص): «سمّوا و كلوا».
و خصم را نرسد كه باين آيت تمسك كند كه: «وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ»، كه حمل اين آيت بر ميته است، و سبب نزول اين و سياق آيت دلالت ميكند، و ذلك ان المشركين قالوا: يا محمّد! اخبرنا عن الشاة اذا ماتت، من قتلها؟ فقال: اللَّه قتلها. قالوا فتزعم ان ما قتلت انت و أصحابك حلال و ما قتله الصّقر و الكلب حلال، و ما قتله اللَّه حرام. فأنزل اللَّه هذه الاية.
و روى عكرمة عن ابن عباس: ان المجوس فى اهل فارس لما نزل تحريم الميتة كتبوا الى مشركى قريش، و كانت بينهم مكاتبة، ان خاصموا محمدا و قولوا له: ما تذبح انت بيدك بسكين فهو حلال، و ما ذبحه اللَّه يعنى الميتة فهو حرام، فنزلت الاية.
وَ إِنَّ الشَّياطِينَ يعنى مردة المجوس «لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْ» من مشركى قريش «لِيُجادِلُوكُمْ بالباطل وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ» فى استحلال الميتة «إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ» لأن من احلّ شيئا مما حرم اللَّه فهو مشرك.
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ سدى گفت: اين در شأن عمر خطاب آمده، و بو جهل هشام، و آنچه ميگويد: جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ آن خلافت است كه او را دادند تا ميرود با آن در ميان مردمان، «كَمَنْ مَثَلُهُ» اى صفته فى الظلمات يعنى ابا جهل بن هشام، لا يخرج من الكفر قطّ و لا يؤمن ابدا؟! قتاده گفت: هو المؤمن معه من اللَّه بيّنة يعمل بها، و بها يأخذ، و اليها ينتهى، و هو كتاب اللَّه. «كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ» و هو مثل الكافر فى الضلالة متحير فيها متسكّع لا يجد مخرجا و لا منفذا.
ابن عباس گفت: اين در شأن حمزة بن عبد المطلب و بو جهل بن هشام آمد، و سبب آن بود كه نجاست پارهاى برگرفت، و برسول خدا افكند، و او را ناسزا گفت، و برنجانيد، و حمزه هنوز در اسلام نيامده بود، امّا رسول را دوست داشتى، و از آنكه مردى محتشم بود، و در ميان قريش محترم و دلاور و مردانه، مكّيان از بيم وى زهره نداشتندى كه رسول خدا را رنجانيدندى، يا او را بد گفتندى. آن روز كه بو جهل او را برنجانيد، و ناسزا گفت، حمزه بصيد بود، در آن صحرا از پس آهويى همى رفت. آهوى روى باز پس كرد و گفت: يا حمزه! ترا شغل از صيد من مهمتر هست. حمزه بازگشت تا بمكّه رسيد. او را خبر كردند كه بو جهل با محمد چنين كرد. خشم گرفت. قصد بو جهل كرد. كمانى داشت بر سر وى زد، تا او را مجروح كرد، و گفت: اى نامرد هيچ كس! ترا با محمّد چه كار، و چه زهره آن دارى كه او را برنجانى؟ بو جهل از وى بترسيد بتواضع درآمد، گفت: يا بايعلى! اما ترى ما جاء به سفّه عقولنا، و سبّ آلهتنا، و خالف آباءنا؟! فقال حمزة: و من اسفه منكم تعبدون الحجارة من دون اللَّه! اشهد أن لا اله الا اللَّه، لا شريك له، و أن محمدا عبده و رسوله. پس رب العالمين در شأن ايشان آيت فرستاد: أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً اى ضالّا كافرا فهديناه، وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً اى دينا و ايمانا، يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ مع المسلمين مستضيئا بما قذف اللَّه فى قلبه من نور الحكمة و الايمان، كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ «مثل» زيادتست يعنى: كمن هو فى ظلمات الكفر و الضلالة؟! لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها ليس بمؤمن ابدا. «كَذلِكَ» اى: كما زين للمؤمن الايمان، «كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» من عبادة الاصنام.
و گفتهاند: موت و ميّت در قرآن بر پنج وجه آيد: يكى بمعنى نطفه كه هنوز در بند خلقت صورت نيامده، چنان كه در سورة البقرة گفت: وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ يعنى نطفا لم تخلقوا فخلقكم، و جعل فيكم الارواح. نظيرش در سورة حم المؤمن گفت: أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ يعنى بالاولى انّا كنا نطفا فخلقتنا، و در سورة آل عمران گفت: وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ يعنى النطفة و هى ميته، و نظيره فى يونس و فى الروم. وجه دوم موت بمعنى ضلالت، چنان كه درين موضع گفت «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً» يعنى ضالّا عن الهدى فهديناهم. همانست كه در سورة الملائكة گفت: وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لَا الْأَمْواتُ، و در سورة النمل گفت: فَإِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى، و نظيره فى الانبياء.
وجه سوم موت است بمعنى قحط و جدوبت زمين و نارستن نبات، چنان كه در سورة الاعراف گفت: فَسُقْناهُ إِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ يعنى الارض التي ليس فيها نبات. نظيره فى الملائكة و فى سورة يس. وجه چهارم موت است بمعنى زهوق روح بر سبيل عقوبت پيش از استيفاء رزق خويش در دنيا، چنان كه قوم موسى را افتاد. رب العزة ميگويد: ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ. همانست كه گفت: وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ، فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ. وجه پنجم حقيقت موتست به اجل خويش، چنان كه گفت: إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ، كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ، و نظاير اين در قرآن فراوان است.
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا اى كما أن فسّاق مكّة جعلنا اكابرها، كذلك جعلنا فسّاق كل قرية اكابرها، يعنى رؤساءها و مترفيها. ميگويد: چنان كه فاسقان مكّه را مهينان و سران و رئيسان كرديم، همچنين در هر شهرى فساق آن شهر مهينان و اكابر كرديم.
لِيَمْكُرُوا فِيها اى: فى القرية بالمعاصى و صدّ الناس عن الايمان. بآن كرديم تا آن اكابر در آن شهر بدها سازند، و مردم را از ايمان برگردانند اكابر را باين معنى مخصوص كرد كه رياست و خواجگى و تنعم بكفر و مكر زودتر كشد، بدليل قوله تعالى و تقدس: وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ، و گفتهاند كه اين اكابر فراعنه انبياءاند كه پيوسته مكر ميسازند، و بدها مىسگالند پيغامبران را و مؤمنان را. رب العزة گفت: وَ ما يَمْكُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ آن مكر با خويشتن ميكنند، و نميدانند كه وبال آن بايشان باز گردد، و بعذاب و عقوبت رسند. مجاهد گفت: اكابر مكّه مستهزيان قريش بودند و مقتسمان، كه شعاب مكه قسمت كرده بودند بر جمعى رصد كه ايشان را بر سر راهها نشانده بودند، و مردمان را از مصطفى (ص) و ايمان باز ميداشتند. پنج كس بودند: وليد مغيره و عاص بن وائل و عدى بن قيس و اسود بن عبد المطلب و اسود بن عبد يغوث. پيوسته مصطفى را برنج داشتندى، و او را اذى نمودندى، تا روزى كه جبرئيل نزديك رسول خدا (ص) آمد، عاص وائل بوى بر گذشت، جبرئيل بكعب وى اشارت كرد. وليد مغيره بر گذشت جبرئيل بساق وى اشارت كرد. عدى قيس بگذشت جبرئيل بشكم وى اشارت كرد. اسود عبد يغوث بگذشت، بروى وى اشارت كرد. اسود بن عبد المطلب بگذشت بسر وى اشارت كرد. آن گه جبرئيل گفت: اى محمّد! شرّ ايشان از تو كفايت كردم. پس روزى عبد وائل بر شتر، نشسته بود بصحرا، و تماشا ميكرد. جايى فرو آمد تا آب خورد. پاى بزمين نهاد، گفت: مرا مار گزيد، طلب كردند مار نيافتند، و آن پايش آماس كرد، تا چندان شد كه گردن شتر فرياد همى كرد و ميگفت: قتلنى ربّ محمّد. و اسود عبد يغوث روزى بصحرا بيرون شد. و سموم زد او را، و رويش سياه گشت، چون بخانه باز آمد، قوم او نشناختند او را، و در سراى نگذاشتند. از غين سر بر درهمى زد تا هلاك شد، و ميگفت: قتلنى رب محمّد. وليد مغيره همى رفت، جامه تكبر بر زمين همى كشيد خارى در جامه وى آويخت. جماعتى زنان در پيش وى بودند. عارش آمد كه در پيش ايشان آن خار از جامه باز كند. هم چنان همى رفت، تا پايش مجروح شد، و از آن هلاك گشت، و ميگفت: قتلنى ربّ محمّد. و اسود عبد المطلب پسر وى بسفر شده بود، چون باز آمد باستقبال بيرون شد، و گرما گرم بود. بسايه درختى باز شد، سر بدرخت باز نهاد. جبرئيل بيامد، و سر وى بر آن درخت همى زد، و وى همى گفت: اى غلام! اين را از من باز دار. گفت: من هيچ كس را نمىبينم. فرياد همى كرد و ميگفت: قتلنى رب محمد، تا آن گه كه هلاك شد. و عدى قيس ماهى شور خورد، و گويند ماهى تازه، و از آن تشنه شد. چندان آب باز خورد كه شكمش از هم بشد، و هلاك گشت، و در آن حال ميگفت: قتلنى رب محمد. اينست كه رب العالمين گفت: إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ. قوله: وَ إِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ اينها و ميم با اكابر شود ميگويد: چون با ايشان آيد آيتى يعنى معجزتى كه دلالت كند بر وحدانيت خدا و نبوّت مصطفى (ص) چون انشقاق قمر و دخان و امثال آن، ايشان گويند: «لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ» يعنى النبى (ص) وحده. گويند: بنگرويم ما تا آن گه كه ما را نيز آن دهند از معجزات كه محمّد را دادند، و هر يكى ازيشان اين سخن ميگفت، و اين آرزو ميكرد، چنان كه رب العزة جاى ديگر گفت: بَلْ يُرِيدُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتى صُحُفاً مُنَشَّرَةً.
وليد مغيره همى گفت: و اللَّه لو كانت النبوة حقا لكنت اولى بها منه لأنى اكبر منه سنا و اكثر منه مالا. بو جهل همى گفت: زاحمنا بنو عبد مناف فى الشرف، حتى اذا صرنا كفرسى رهان، قالوا: منا نبى يوحى اليه، و اللَّه لا نرضى به، و لا نتّبعه ابدا الا أن يأتينا وحى كما يأتيه. ديگرى ميگفت: لولا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين الوليد بن المغيرة من اهل مكّه، و عروة بن مسعود الثقفى من اهل الطائف.
پس رب العالمين بجواب ايشان گفت: اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ اللَّه داند كه شايسته نبوت و سزاى رسالت كيست. جاى ديگر گفت: أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ؟! جاى ديگر گفت: وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْمٍ. اختيار ايشان بگزاف نكرديم، كه بعلم كرديم، دانستيم كه ايشان اهل آنند، و سزاى آنند، و ديگران سزاى آن نهاند. و قال بعضهم: الأبلغ فى تصديق الرسل أ لا يكونوا قبل مبعثهم مطاعين فى قومهم، لأن الطعن كان يتّسع عليهم، فيقولون انّما كانوا اكابر و رؤساء فأتبعوا.
سَيُصِيبُ الَّذِينَ أَجْرَمُوا صَغارٌ عِنْدَ اللَّهِ الصغار الذل الذى يصغر الى المرء نفسه. يقال: صغر الانسان يصغر صغارا و صغرا. اى: هم و ان كانوا اكابر فى الدنيا فسيصيبهم عند اللَّه ذل و هوان فى الدنيا، «وَ عَذابٌ شَدِيدٌ» فى الآخرة. و روا باشد كه «عند اللَّه» پيوسته «صغار» نهند، يعنى: سيصيبهم صغار ثابت لهم عند اللَّه. «بِما كانُوا يَمْكُرُونَ» اى يلبسون و يكفرون.
فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يعنى لدينه، «يَشْرَحْ صَدْرَهُ» اى يفتحه و يوسّعه و ينوّره، «لِلْإِسْلامِ» يعنى: للاستسلام لقبول القدرة، و للتصديق للمغيب، و التسليم للممتنع على العقل. ميگويد: هر كه اللَّه وى را بدين خود راه نمايد، دل وى روشن گرداند، و باز گشايد، تا گردن نهد پذيرفتن قدرت را، و استوار داشتن را بناديده، و پذيرفتن چيزى كه خرد آن را در نيابد. روايت كنند از ابن مسعود كه گفت: يا رسول اللَّه! اىّ الناس اكيس؟ قال: «اكثرهم للموت ذكرا، و أحسنهم له استعدادا».
پس رسول خدا (ص) اين آيت بر خواند: فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ. ابن مسعود گفت: يا رسول اللَّه! و كيف يشرح له صدره؟ قال: «هو نور يقذف فيه. ان النور اذا وقع فى القلب انشرح له الصدر و انفسح». قالوا: يا رسول اللَّه! هل لذلك من علامة يعرفون بها؟ قال: «نعم، الانابة الى دار الخلود، و التجافى عن دار الغرور، و الاستعداد للموت قبل الموت».
وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً قراءت مكى «ضيقا» بتخفيف است، و هما لغتان مثل ميّت و ميت و هيّن و هين. «حرجا» مدنى و بو بكر بكسر «را» خوانند، و باقى بفتح «را»، و معنى هر دو يكسانست. الحرجة عند العرب الغيضة المتكاوسة الشجر. «كَأَنَّما يَصَّعَّدُ» بسكون و تخفيف عين قراءت مكى است، و «يصّاعد» بالف و تخفيف عين قراءت ابو بكر از عاصم، و «يصّعّد» مشدد بى الف
قراءت باقى. يصّعّد يعنى يتصعد، و يصّاعد يعنى يتصاعد. ميگويد: كسى كه اللَّه وى را گمراه كند، دل وى تنگ گرداند سخت تنگ، چنان كه از تنگى ايمان و حكمت در آن نشود، و خبر بآن نرسد. كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ اى كأنما كلّف الصعود الى السماء اذا دعى الى الاسلام، لشدة ثقله عليه. ميگويد: چون اسلام برو عرضه كنند، و او را با دين حق خوانند، چنان بر وى دشخوار آيد، و كار بر وى تنگ شود، كه كسى را تكليف كنند كه بر آسمان مىبايد شد. زجاج گفت: كأن قلبه يصّاعد فى السماء نبوا عن الاسلام و استماع الحكمة، اى يتباعد فى الهرب منه. ميگويد. دل وى از اسلام رميده و دور گردد، و از آن بگريزد، گويى بآسمان مىباز نشيند، از دورى كه مىافتد! كَذلِكَ اى: مثل ما قصصنا عليك «يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ» و هو اللعنة فى الدنيا و العذاب فى الآخرة. و قيل: الرجس الشيطان يسلط عليه و كان النبى (ص) اذا دخل الخلأ قال: «اللهم! انى اعوذ بك من الخبث و الخبائث الرجس النجس الشيطان الرجيم».
وَ هذا صِراطُ رَبِّكَ اى: هذا الذى انت عليه يا محمّد! دين ربك و طريق ربك الذى يسلك اليه. «مُسْتَقِيماً» نصب على العطف. ابن مسعود گفت: صراط اينجا قرآن است. ميگويد: اين قرآن آن راه است كه بآن بحق رسند، يعنى كه بآن راه رويد، و دست در آن زنيد، چنان كه آنجا گفت: وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ.
قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ الحق من الباطل، و الهدى من الضلال لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ و هم المؤمنون.
لَهُمْ دارُ السَّلامِ السلام هو اللَّه عز و جل، و داره الجنّة، يعنى لهم جنّة اللَّه عند ربهم فى الآخرة. و قيل: هى دار السلام لسلامتها من الافات، و من دخول اعداء اللَّه، كى لا يتنغّص عيش اولياء اللَّه فيها، كما يتنغص بمجاورتهم فى الدنيا، و قيل: لأن من دخلها سلم عن الرزايا و البلايا. «وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ» يتولى ايصال الكرامات اليهم و دفع المضارّ عنهم «بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» فى الدّنيا من الطاعات.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ بدان كه رب العزّة جل جلاله، و تقدست اسماؤه، و تعالت صفاته، و توالت آلاؤه و نعماؤه، بجلال قدرت و كمال عزت خلق را بيافريد، و بلطافت صنعت و نظر حكمت و كرم بىنهايت ايشان را تربيت كرد، و نعمتهاى بىنهايت هم از روى ظاهرهم از روى باطن بر ايشان تمام كرد، گفت: «وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً». آن گه از بنده شكر نعمت درخواست، گفت: «وَ اشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ». اگر شرط بندگى مىنمائيد، شكر نعمت بجاى آريد، و نعمت خداوند خويش را در مخالفت او نه در ظاهر نه در باطن بكار مداريد. اينست كه گفت جل جلاله: وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ. چنان كه نعمت دو قسم نهاد: ظاهر و باطن، مخالفت را دو قسم نهاد: ظاهر و باطن. نعمت ظاهر كما خلق است، و نعمت باطن جمال خلق. همچنين در مقابله آن اثم ظاهر مخالفت است كه در جوارح ظاهر رود، و اثم باطن دوست داشتن معصيت است كه در دل رود. اينست كه سهل تسترى گفت در معنى آيت: اتركوا المعاصى بالجوارح و حبّها بالقلوب. و گفتهاند: اثم ظاهر طلب دنيا است و اثم باطن طلب بهشت. هر چند كه طلب بهشت بر لسان علم معصيت نيست، اما در طريق جوانمردان و ذوق عارفان طلب بهشت طلب نعمت است، و در طلب نعمت باز ماندن است از راز ولى نعمت، و ناز حضرت، و هر چه ترا از راز و نياز باز دارد، ايشان شرك شمرند، و معصيت دانند، اگر چه در حق قومى طاعت و عبادت بود، و فى معناه انشدوا: بهر چه از راه باز افتى، چه كفر آن حرف و چه ايمان بهر چه از دوست وا مانى، چه زشت آن نقش و چه زيبا.
وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ خوردن بشهوت ديگر است، و خوردن بضرورت ديگر. خوردن بشهوت اهل غفلت راست بنعت بطالت و مدد قوت رب العزة ميگويد: يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ، و خوردن بضرورت اهل قناعت راست بحكم ضرورت بنعت قربت، و تقويت نفس از بهر عبادت، يقول اللَّه تعالى: فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلالًا طَيِّباً، وراء اين هر دو حالت حالتى ديگر است در خوردن، كه آن حال عارفان است، و نشان رهروان، چنان كه پير طريقت گفته: اهل المجاهدات و اصحاب الرياضات، فطعامهم الخشن، و لباسهم الخشن، و الذى بلغ المعرفة لا يوافقه الّا كل لطيف، و لا يستأنس الا بكل مليح. يقول اللَّه جل جلاله: فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ.
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ حيات معرفت ديگر است، و حيات بشريت ديگر.
عالميان بحيات بشريت زندهاند، و دوستان بحيات معرفت. حيات بشريت روزى بسر آيد كه دنيا بآخر رسد، و اجل در رسد، إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ، و حيات معرفت روا نباشد كه هرگز بسر آيد، كه معرفت هرگز بنرسد، روز بروز افزونتر و بحق نزديكتر، يقول اللَّه تعالى: فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً.
جنيد يكى را مىشست از مريدان خويش. انگشت مستحبه جنيد بگرفت، و گفت: هذا ينقل من دار الى دار. دوستان او نميرند، بلى از سرايشان و اسرايى برند.
جنيد گفت: آرى! ميدانم، و چنين است، اما انگشت ما رها بايد كرد، تا ترا بشويم، و سنت شريعت بجاى آرم. ابو عبد اللَّه خفيف گفت از بو الحسين مزين كه: در مكّه شدم.
شيخ بو يعقوب اقطع در حال رفتن بود. مرا گفتند كه: اگر در تو نگرد شهادت بروى عرضه كن. گفتا: مرا غرّ گرفتند، كه من كودك بودم. بر بالين وى نشستم. در من نگرست. من گفتم: ايّها الشيخ! تشهد أن لا اله الا اللَّه؟ وى گفت: اياى تعنى؟ بعزة من لا يذوق الموت، ما بقى بينى و بينه الاحجاب العزة! باين مرا ميخواهى و بمن مىگويى؟
بعزت او كه هرگز مرگ نچشد كه نمانده ميان من و او مگر پرده عزّت.
شيخ الاسلام گفت: پرده عزت او اوست، كه او خود اوست، و تو تو.
ابو عبد اللَّه خفيف گفت: مردى در الوهيت ميسوخت، وراء پرده عزت آمدند تا شهادت برو عرضه كنند. بو الحسين مزين بروزگار ميگفت: گدايى چون من آمدم كه شهادت بر دوستان او عرضه كنم. شاه كرمانى اين آيت برخواند، گفت: نشان اين حيات سه چيز است: و جدان الانس بفقدان الوحشة، و الامتلاء من الخلوة بادمان التذكرة، و استشعار الهيبة بخالص المراقبة. از خلق عزلت، و با حق خلوت، زبان در ذكر، و دل در فكر. گهى از نظر جلال و عزت در هيبت، گهى بر اميد نظر لطف بر سر مراقبت. پيوسته جان بر تابه عشق كباب كرده، و پروانهوار در سوخته، و در شب تاريك چون والهان بفغان آمده، بر اميد آنكه تا سحرگاه صبح «ينزل اللَّه» برآيد، و او تعهد بيماران كند، گويد: اى فريشتگان! شما گرد دل ايشان طواف ميكنيد، تا من جراحتها را مرهم مىنهم. زبان حال بنده بنعت افتقار هميگويد:
فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ نشان اين شرح آنست كه بنده را سه نور بسه وقت در دل افكنند: نور عقل در بدايت، و نور علم در وساطت، و نور عرفان در نهايت. آن گه بمجموع اين انوار مشكلها او را حل شود، و غيبها بعضى ديدن گيرد. مصطفى (ص) گفت: «اتّقوا فراسة المؤمن، فانه ينظر بنور اللَّه.
بنور بدايت عيب خود بداند. بنور وساطت زيان خود بشناسد. بنور نهايت نابود خود دريابد. بنور بدايت از شرك برهد. بنور وساطت بخلاف برهد. بنور نهايت از خود برهد:
وَ هذا صِراطُ رَبِّكَ مُسْتَقِيماً الصراط المستقيم اقامة العبودية مع التحقيق للربوبية. فرقى است مؤيّد بجمع، و جمعى است مقيد بشرع. فرق بىجمع جهد معتزليان است از راه بيفتاده، و بمنزل حقيقت نرسيده، و جمع بىفرق طريق اباحتيان است، شريعت دست بداشته، و حقيقتى كه نيست پنداشته. گفتهاند كه: فرق بجاى شريعت است، و جمع بجاى حقيقت. هر شريعت كه از حقيقت خالى است حرمان است، و هر حقيقت كه از شريعت خالى است خذلان است. شريعت بيان است و حقيقت عيان، و مصطفى (ص) هم صاحب عيان است و هم صاحب بيان، و تا شريعت و حقيقت در بنده مجتمع نشود، دار السلام وى را جاى و منزل نشود. رب العالمين ميگويد: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ. بهر حال كه باشند، و بهر صفت كه روند، سلام قرين حال ايشان، و رفيق روزگار ايشان. باوّل كه درشوند ندا آيد: «ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ». پس چون آرام گيرند، فريشتگان همى گويند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ». پس از آن هر سخن كه شنوند، از هر كس كه شنوند، بر سر آن سلام نهاده كه: لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا تَأْثِيماً إِلَّا قِيلًا سَلاماً سَلاماً. و ازين عزيزتر كه پيوسته سلام حق بايشان ميرسد، و دل و جان ايشان بآن مىنازد، چنان كه ميگويد: «تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ»، «سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ».
و يقال: دار السلام غدا لمن سلم اليوم لسانه من الغيبة، و جنانه من الغيبة، و ظواهره من الزلة، و ضمائره من الغفلة، و عقيدته من البدعة، و معاملته من الحرام و الشبهة، و اعماله من الرياء و المصانعة، و احواله من الاعجاب و الملاحظة.
ثم قال: وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بهذا شرف قدر تلك المنازل، حيث قال: «وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ» و اذا كان هو سبحانه وليّهم، فان المنازل بأسرها طابت، كيف كانت، و أينما كانت. قال قائلهم:
۱۶ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً و آن روز كه برانگيزانيم ايشان را همه بهم يا مَعْشَرَ الْجِنِّ و گوئيم: اى گروه پريان! قَدِ اسْتَكْثَرْتُمْ مِنَ الْإِنْسِ بس فراوان در دست آورديد از آدميان وَ قالَ أَوْلِياؤُهُمْ مِنَ الْإِنْسِ و گويند موافقان ايشان از مردمان، رَبَّنَا خداوند ما! اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ ما با يكديگر جهان داشتيم، و در برخوردارى بيكديگر دنيا را باز گذاشتيم وَ بَلَغْنا أَجَلَنَا الَّذِي أَجَّلْتَ لَنا و بدرنگى كه ما را نامزد كرده بودى رسيديم قالَ گويد اللَّه ايشان را: النَّارُ مَثْواكُمْ آتش بودن گاه شما و جاى شما خالِدِينَ فِيها جاويد در آن إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ مگر آن مقدار كه اللَّه خواست كه در آتش نباشند إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (۱۲۸) خداوند تو دانايى است راست دان.
وَ كَذلِكَ و هم چنان نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً بدان را در دست يكديگر ميدهيم و فرا يكديگر ميرسانيم و بيكديگر مىافكنيم بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (۱۲۹) بآن كرد كه ميكنند.
مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ اى گروه پريان و مردمان! لَمْ يَأْتِكُمْ نيامد بشما پيش ازينسُلٌ مِنْكُمْ فرستادگانى از شماقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِي كه ميخواندند بر شما سخنان من يُنْذِرُونَكُمْ و شما را بيم مىنمودند و مىآگاهانيدند قاءَ يَوْمِكُمْ هذا ديدن روز شما اين روز شما هن الُوا مقرّ آيند و گويند:هِدْنا عَلى أَنْفُسِنا گواهى دهيم بر خويشتن غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا و فرهيفته كرد ايشان را زندگانى اين جهانى شَهِدُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ و گواهى دهند بر خويشتننَّهُمْ كانُوا كافِرِينَ (۱۳۰) كه درين جهان كافران بودند.
ذلِكَ آن أَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ از بهر آنست تا بدانند كه خداى تو بر آن نيست و نخواست مُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ كه مردمان شهرها را هلاك كند به بيداد وَ أَهْلُها غافِلُونَ (۱۳۱) و اهل آن شهرها غافل و ناآگاه.
وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ و هر كس را اندازهاى است و پايهاى مِمَّا عَمِلُوا از آنچه ميكنند از نيكى و بدى وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ (۱۳۳) و خداوند تو از آنچه ميكنند ناآگاه نيست.
وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ و خداوند تو بىنياز است ذُو الرَّحْمَةِ با مهربانى إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ اگر خواهد ببرد شما را از دنيا وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ ما يَشاءُ و تواند كه پس شما در زمين نشاند آنچه خواهد از خلق خويش كَما أَنْشَأَكُمْ مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ آخَرِينَ (۱۳۳) چنان كه شما را آفريد از نژاد گروهان ديگر كه پيش وا بودند، و توانست.
إِنَّ ما تُوعَدُونَ لَآتٍ آنچه شما را وعده ميدهند و بيم مينمايند آمدنى است وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ (۱۳۴) و شما آن نهايد كه پيش شيد.
قُلْ يا قَوْمِ گوى اى قوم! اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ همين كه ميكنيد ميكنيد إِنِّي عامِلٌ كه من اينكه مىكنم مىخواهم كرد فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ آرى آگاه شيد و بدانيد مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ كه پيروزى سرانجام كراست إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (۱۳۵) ستمكاران بر خويشتن پيروز و سودمند نيايند.
وَ جَعَلُوا لِلَّهِ و خداى را كردند و بريدند مِمَّا ذَرَأَ از آنچه آفريد مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ از كشت و چهار پاى نَصِيباً بهرهاى فَقالُوا هذا لِلَّهِ ميگفتند اين يك تير اللَّه راست بِزَعْمِهِمْ بآن گزاف گفتن خويش ميگفتند وَ هذا لِشُرَكائِنا و آن ديگر تير را ميگفتند كه آن انبازان ما است با خداى فَما كانَ لِشُرَكائِهِمْ هر چه انبازان ايشان را بوديد فَلا يَصِلُ إِلَى اللَّهِ بخداى نمىرسيديد وَ ما كانَ لِلَّهِ و هر چه خداى را بود فَهُوَ يَصِلُ إِلى شُرَكائِهِمْ بانبازان ايشان مىرسيديد ساءَ ما يَحْكُمُونَ (۱۳۶) بد كار ميكردند و كژ داورى و ناسزا بخشى.
وَ كَذلِكَ زَيَّنَ و هم چنان برآراست لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ فراوانى را از مشركان قَتْلَ أَوْلادِهِمْ كشتن فرزندان ايشان شُرَكاؤُهُمْ انبازان ايشان لِيُرْدُوهُمْ تا ايشان را هلاك ميكردند وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دِينَهُمْ و دين ايشان بر ايشان شوريده ميكردند وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ و اگر خدا خواستى كه ايشان نكنند ما فَعَلُوهُ نكردندى فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ (۱۳۷) گذار ايشان را و آن دروغ كه ميسازند.
وَ قالُوا و گفتند هذِهِ أَنْعامٌ وَ حَرْثٌ آن چهارپايان را و آن كشت را كه خود حرام كرده بودند بتان را حِجْرٌ كه آن حرام است و محرم بر خلق لا يَطْعَمُها بنچشد آن را إِلَّا مَنْ نَشاءُ مگر آنكه ميخواهيم بِزَعْمِهِمْ بگزاف گفت ايشان وَ أَنْعامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُها و چهار پايانى كه پشتهاى ايشان حرام ميداشتند بر نشستن وَ أَنْعامٌ لا يَذْكُرُونَ اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا چهارپايانى كه بر كشتن آن خداى را نام نمىبردند افْتِراءً عَلَيْهِ اين همه ميكردند بدروغ ساختن بر خداى سَيَجْزِيهِمْ پاداش دهد اللَّه ايشان را بِما كانُوا يَفْتَرُونَ (۱۳۸) بآن دروغها كه ميگفتند.
وَ قالُوا ما فِي بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ و ميگفتند آنچه در شكمهاى اين جانوران است از بار خالِصَةٌ لِذُكُورِنا حلال است مردان ما را خوردن آن وَ مُحَرَّمٌ عَلى أَزْواجِنا و حرام كرده است بر زنان ما خوردن آن، وَ إِنْ يَكُنْ مَيْتَةً و اگر آنچه در شكم آبستن بود مردارى بود فَهُمْ فِيهِ شُرَكاءُ خوردن آن مردان و زنان را حلالست سَيَجْزِيهِمْ وَصْفَهُمْ آرى پاداش دهد اللَّه ايشان را بآن صفت كه ميكردند إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (۱۳۹) اللَّه داناى است راست دان.
قَدْ خَسِرَ زيان كار شدند و نوميد ماندند الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ ايشان كه فرزندان خويش را كشتند سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ بسست رأيى و بىخردى بىهيچ دانش وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللَّهُ و حرام كردند آنچه اللَّه ايشان را روزى كرده بود افْتِراءً عَلَى اللَّهِ بدروغ نهادن بر خداى قَدْ ضَلُّوا بيراه شدند و گم گشتند وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ (۱۴۰) و بر راه راست نبودند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً يا مَعْشَرَ الْجِنِّ يعنى: ثم نقول يا معشر الجن.
آن روز كه جن و انس را همه برانگيزانيم، و در موقف قيامت بداريم، گوئيم: يا مَعْشَرَ الْجِنِّ. وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً يعنى كفار الانس و الشياطين. آن روز كه كفار مردم و اولاد شياطين همه بهم آريم، فنقول: يا معشر الشياطين! گوئيم: اى گروه شياطين! اى اولاد ابليس! قَدِ اسْتَكْثَرْتُمْ مِنَ الْإِنْسِ بالاغواء و الاضلال. بس فراوان مردم را از راه ببرديد، و عمل بد بر ايشان آراستيد. وَ قالَ أَوْلِياؤُهُمْ يعنى اولياء الجن من كفّار الانس، آن كفّار مردم كه اولياء شياطيناند و موافق ايشان و بفرمان ايشاناند: رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ استمتاع ايشان بيكديگر آن بود كه موافق يكديگر بودند، و طاعت يكديگر داشتند، كفّار مردم طاعت شياطين داشتند، و تعزير و اضلال ايشان پذيرفتند، و شياطين بر كفّار انس آنچه هواها و مراد نفس ايشان بود بر ايشان آراستند، تا فعل آن بر ايشان آسان بود.
كلبى گفت: استمتاع انس بجن آن بود كه مردم سفر ميكردند در بيابان موحش، بشب فرو مىآمدند، و از طوارق مىترسيدند، ميگفتند: اعوذ بسيد اهل هذا الوادى من شرّ سفهائه. فرياد ميخوانم بسيد قوم اين وادى از شر بدان ايشان. باين گفت خود را در جوار و پناه ايشان مىداشتند، و ايمن ميخفتند، و استمتاع جن بانس آن بود كه ميگفتند: لقد سوّدتنان الانس حين فزعوا الينا و عاذوا بنا. چون انس بايشان تعوذ ميكردند، ايشان آن بر قوم خود شرف ميشناختند، و سرفرازى ميكردند، و در خود بغلط و فرهيب (۱) مىافتادند. اينست كه رب العالمين گفت: وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً.
۱ ج: فريفت.
وَ بَلَغْنا أَجَلَنَا يعنى قالت الانس: و بلغنا الموت الذى اجلت لنا، و الظاهر انه البعث و الحشر. پس رب العالمين ايشان را جواب دهد، و گويد: النَّارُ مَثْواكُمْ اى مقامكم. خالِدِينَ فِيها إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ من المقام فى الدّنيا و المكث فى القبر و الوقوف فى المحشر. قال عطاء: «إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ» يعنى الا من شاء اللَّه، و هم من سبق فى علم اللَّه انهم يسلمون و يؤمنون، فمنهم من آمن قبل الفتح مثل عمير بن وهب و خالد بن الوليد و عمرو بن العاص و جبير بن مطعم و جماعة، و منهم من آمن بعد الفتح: عكرمة بن عمرو و الحارث بن هشام و حكيم بن حزام و سهيل بن عمرو و ضرار بن الخطاب و صفوان بن اميه و عبد الرحمن بن ابى بن خلف و ابو سفيان بن حرب و ابو قحافه و غيرهم. و قيل: «إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ» من اخراج اهل التوحيد من النار. «إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ» حكم النار لمن عصاه، «عَلِيمٌ» لمن لا يعصيه، و قيل: «حكيم» حكم للذين استثنى بالتوبة و التصديق، «عليم» علم ما فى قلوبهم من البرّ.
وَ كَذلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً اى كما خذلنا عصاة الجن و الانس، نكل بعض الظالمين الى بعض حتى يضلّ بعضهم بعضا. و قيل: ننتقم من الظالم، و قيل نسلط الظالم على الظالم، يدل عليه
قوله (ص): «من اعان ظالما سلطه اللَّه عليه»، و قال ابن عباس: اذا رضى اللَّه عن قوم ولىّ امرهم خيارهم، و اذا سخط على قوم ولّى امرهم شرارهم. و قال مالك بن دينار: قرأت فى كتب اللَّه المنزلة: ان اللَّه جل جلاله قال افنى اعدائى بأعدائى، ثم أفنيهم بأوليائى. و عن ابى الدرداء، قال: قال رسول اللَّه (ص): يقول اللَّه عز و جل: انا اللَّه لا اله الا انا مالك الملوك، و ملك الملوك، قلوب الملوك بيدى، الحديث الى آخره، ذكرته فى آل عمران.
مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ يعنى يا جماعات الجن و الانس! يقال: جاء القوم معشر معشر و عشار عشار، اى: عشرة عشرة. يعنى يقال لهم يوم القيامة فى وقت حضورهم: ا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ، لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ
خلاف است ميان علماء تفسير و ائمه دين كه جن را رسول فرستادند چنان كه انس را يا نه؟ مقاتل گفت: بعث اللَّه رسلا من الجن الى الجن، و بعث رسلا من الانس الى الانس، فذلك قوله «لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ»
اى من انفسكم، الجن الى الجن، و الانس الى الانس. كلبى گفت: كانت الرسل قبل أن يبعث محمد (ص) يبعثون الى الجن و الانس جميعا. ابن عباس گفت: كانت الرسل قبل ان يبعث محمد تبعث من الانس، و أن محمدا بعث الى الانس و الجن جميعا، فذلك قوله «إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً». مجاهد گفت: الرسل من الانس، و النذر من الجن، ثم قرأ «وَلَّوْا إِلى قَوْمِهِمْ مُنْذِرِينَ».
بيشترين علماء بر آنند كه ابن عباس گفت و مجاهد. يعنى كه رسولان همه از انس بودند، و بجن و انس فرستادند، كه مصطفى (ص) را بجن و انس فرستادند، پس باين معنى «لَمْ يَأْتِكُمْ»
اين كاف و ميم در «يأتكم» خطاب با جن و انس است، و كاف و ميم در «منكم» خطاب با انس است خاصة، و روا باشد كه رسول جن رسول رسول انس باشد، چنان كه آنجا گفت: «وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ» الاية. و سمى اللَّه عز و جل رسل عيسى رسله، فقال تعالى: إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما. ابن عباس گفت: رسل الجن هم الذين استمعوا القرآن، و ابلغوه قومهم، يعنى الذين «فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً»، فهم بمعنى الرسل.
یقصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِي يعنى يقرءون عليكم آيات القرآن، «يُنْذِرُونَكُمْ» اى يخوّفونكم «اءَ يَوْمِكُمْ هذا»، و هو يوم القيامة، «لُوا» يعنى الفريقين من الجن و الانس «ِدْنا عَلى أَنْفُسِنا» اى اقررنا بالكفر، «غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا»
اين سخن رب العزة مىگويد با مصطفى (ص) كه: اى محمد! زندگانى دنيا و دوستى دنيا ايشان را فرهيفته كرد، و از دين اسلام برگردانيد، تا از سر فرهيب بآخرت آمدند، و بر خويشتن گواهى دادند كه: در دنيا كافر بودند. و اين آن گه باشد كه جوارح ايشان بسخن آيد، و بشرك ايشان گواهى دهد.
ذلِكَ اى ذلك قصصنا عليك من امر الرسل و أمر عذاب من كذب بها من الامم، لانه لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ اين را دو معنى گفتهاند: يكى آنست كه: بظلم منه على غفلة من غير تنبيه و تذكير، يعنى: لم يكن ليهلكهم دون التنبيه و التذكير بالرسل و الآيات، فيكون قد ظلمهم. هذا كقوله: وَ ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ وَ أَهْلُها مُصْلِحُونَ. معنى ديگر آنست كه: بظلم منهم حتى يبعث اليهم رسلا، يعنى: لم يكن ليهلكهم بذنوبهم و ظلمهم من قبل أن يأتيهم رسول، فينهاهم، فان رجعوا و الا اتاهم العذاب، كما قال تعالى: وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا.
و قال على بن ابى طالب يوم خيبر: أقاتلهم حتى يكونوا مثلنا. فقال: على رسلك حتى تنزل بساحتهم، ثم ادعهم الى الاسلام، و اخبرهم بما يجب عليهم من حق اللَّه فيه، فو اللَّه لان يهدى اللَّه بك رجلا واحدا خير لك من أن يكون لك حمر النعم.
وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ اى: و لكل امة من المؤمنين و الكافرين منازل و درجات ممّا عملوا فى الثواب و العقاب على قدر اعمالهم فى الدنيا. ميگويد: هر كس را درجتى است و منزلتى فردا در ثواب و عقاب، هم نيكان را و هم بدان را. نيكان را درجات است كه در نيكى متفاوتاند، و ثواب ايشان متفاوت، و بدان را درجات است كه در بدى متفاوتاند، و عقوبت ايشان متفاوت.
وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ يعنى عن عبادة خلقه. ذُو الرَّحْمَةِ بخلقه فلا يعجل عليهم بالعقوبة إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ يعنى اهل مكة وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ يعنى خلقا آخر كَما أَنْشَأَكُمْ اى خلقكم ابتداء مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ آخَرِينَ يعنى آباءهم الماضين، و قيل: اهل سفينة نوح. قال عطاء «وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ ما يَشاءُ» يريد به الصحابة و التابعين.
إِنَّ ما تُوعَدُونَ من العذاب و القيامة لَآتٍ لكائن، وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ يعنى سابقين اللَّه بأعمالكم الخبيثة حتى يجزيكم بها، و يقال: «بمعجزين» اى بفائتين، بقول لما فاتك: قد اعجزنى، و كذلك الممتنع عليك، تقول: قد أعجزنى، فيحتمل و ما انتم بممتنعين من عذابنا اذا حل بكم.
قُلْ يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ قراءت عاصم روايت ابو بكر بجمع است: «مكانتكم». باقى «مكانتكم» خوانند على التوحيد، يعنى: سيروا سيركم، و الزموا عادتكم. تهديد است نه دستورى، چنان كه جاى ديگر گفت اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ، لِي عَمَلِي وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ، لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ. يقول: اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إِنِّي عامِلٌ على مكانتى. ميگويد: شما همان كه ميكنيد ميكنيد، و چنان كه هستيد مىباشيد، كه من اينكه ميكنم ميخواهم كرد، و چنان كه هستم خواهد بود.
و قيل هى منسوخة، نسختها آية السيف. فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ حمزه و كسايى «يكون» بيا خوانند. باقى بتاء معجمه از فوق. مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ يعنى الجنة، انحن ام انتم؟ اينجا سخن تمام شد. پس گفت: يا محمد! إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ لا يسعد من كفر باللّه. و قيل: لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ اى: لا يبلغ امانيه.
يقال لكل من نال امنيته: افلح اذا اصاب ما اراد.
وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ از ايدر حكايت است از نهادهايى كه اهل جاهليت نهاده بودند ميان خويش و ميان اللَّه و ميان بتان، از نهادهاى بد و بنيادهاى كژ، و اين آن بود كه كفار عرب عادت داشتند كه چون تقربى كردندى يا نذرى يا صدقهاى دادندى بچيزى از مال خويش، دو تير زدندى، يك تير را گفتندى كه اين آن خداى آسمانست، و آن بدرويشان و مهمانان دادندى، و خود از آن بخوردندى و يك تير را گفتندى كه: اين بتان را است، و بخرج بتان و سدنه ايشان كردندى اگر باد يا ستور چيزى از بهره خدا يا بهره بت او كندى گفتندى: باك نيست كه خداى آسمان بىنياز است، و اگر چيزى از بهره بت با بهره اللَّه افتادى آن را مىباز جاى كردند و مىباز ستدند، كه بت را حاجت و نياز است.
سدى گفت: كشته زارى كه ايشان را بود، بدو قسم مىنهادند: يك قسم اللَّه را، و يك قسم بت را. اگر قسم بت را آفت رسيدى، و بر نياوردى، از قسم اللَّه برگرفتندى، و بخرج بتان و سدنه كردندى، و اگر قسم اللَّه آفت رسيدى، چنان بگذاشتندى و گفتندى: اگر خداى آسمان خواستى قسم خود ببر آوردى و ثمره دادى، و در انعام همين قسمت نهاده بودند، پس آنچه نصيب اللَّه بود، اگر بچه مرده زادى بخوردندى، و آنچه نصيب بت بود بچه مرده كه زادى بنخوردندى، و آن را بزرگ داشتندى. پس اللَّه ايشان را ذم كرد باين قسمت كه كردند، گفت: ساءَ ما يَحْكُمُونَ اذ يجعلون الدنية فى القسم للَّه، و قيل: ساءَ ما يَحْكُمُونَ حيث صرفوا ما جعلوه للَّه على جهة التبرّر الى الاوثان، و قيل معناه: لو كان معى شريك كما يقولون ما عدلوا فى القسمة ان يأخذوا منى و لا يعطونى. كسايى خواند: «بزعمهم» بضم «زا» و باقى قراء بفتح «زا» خوانند، و درين كلمت سه لغت است: الزعم و الزعم و الزعم، كالفتك و الفتك و الفتك، و الودّ و الودّ و الودّ، شريح قاضى گفت: ان لكل شيء كنية، و كنية الكذب زعم.
وَ كَذلِكَ اى: و مثل ذلك الفعل القبيح «زين» بضم «زا» «قتل» برفع، اولادهم بنصب شركائهم بخفض، اين قراءت ابن عامر است، و معناه زيّن لهم قتل شركائهم اولادهم، و قراءت عامه زين بفتح «زا» است، قتل بنصب أولادهم بخفض، شركاؤهم برفع، يعنى: زيّن لهم شركاؤهم قتل اولادهم. و شركاء درين موضع شياطيناند كه مزيّناناند فواحش را بر آدميان، چنان كه آنجا گفت حكايت از ابليس: «إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ». و كل ما اطعته فى معصية اللَّه، فقد اشركته مع اللَّه. و قيل: شركاؤهم سادتهم و كبراؤهم الذين يطيعون فى معصية اللَّه. از آن است كه گويند فردا: رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا، و گويند: فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذابِ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ؟ و قومى گويند: «بَلْ مَكْرُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ إِذْ تَأْمُرُونَنا أَنْ نَكْفُرَ بِاللَّهِ»، و قومى گويند: «لَوْ لا أَنْتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنِينَ»، در تخاصم در موقف و در دوزخ «تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ». و در قراءت ابن عامر شركاء قرناء بود ياران همدينان و بنزديك بيشتر اهل عربيت اين قراءت ابن عامر نامرضى است كه اين تقديم و تأخير بعيد جز شاعران در ضرورت شعر استعمال نكردهاند.
وَ كَذلِكَ زَيَّنَ اين عطف است بر آن فعل بد كه از ايشان حكايت كرده، ميگويد: چنان كه بر آراست بر ايشان شياطين آن فعلهاى بد و نهادهاى كژ، هم چنان بر آراست بر ايشان قتل فرزندان از بيم درويشى و عار، آن گه گفت: «لِيُرْدُوهُمْ» اى: ليهلكوهم فى النار، وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دِينَهُمْ ليخلطوا و يدخلوا عليهم الشك فى دينهم، و كانوا على دين اسماعيل، فرجعوا عنه. پس خبر داد كه هر چه ايشان كنند، همه بمشيت اللَّه كنند، گفت: وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما فَعَلُوهُ اى لو شاء ان لن يفعلوه ما فعلوه، اگر خدا خواستى كه ايشان آن نكنند نكردندى فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ من التكذيب لقولهم فى الاعراف: و اللَّه امرنا بها، و قيل: فذرهم و ما يفترون من أن للَّه شريكا.
وَ قالُوا هذِهِ أَنْعامٌ يعنى البحيرة و السائبة و الوصيلة و الحامى، وَ حَرْثٌ يعنى الزرع الذى جعلوه لاوثانهم، حِجْرٌ يعنى حرام حرموها، و جعلوها لاصنامهم، و منه قوله: «حِجْراً مَحْجُوراً» اى حراما محرما، و اصله المنع، يقال: حجر و حجر و حجر بمعنى المنع بالتحريم، روايت خفاف است از بو عمرو حجر بضم حا. لا يَطْعَمُها إِلَّا مَنْ نَشاءُ و كان مشيتهم انهم جعلوا اللحوم و الالبان للرجال دون النساء. بِزَعْمِهِمْ اختلاف قراءت در آن همان است كه در آيت پيش. معنى آنست كه اللَّه مىگويد: اين تحريم انعام و حرث دروغى است از جهة ايشان، و نهادى كه از بر خود نهادهاند. وَ أَنْعامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُها كالسائبة و البحيرة و الحامى، وَ أَنْعامٌ لا يَذْكُرُونَ اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا ما يذبحونها للاصنام خنقا او وقذا. قال مجاهد: كانت لهم من انعامهم طائفة لا يذكرون اسم اللَّه عليها، و لا فى شيء من شأنها لو ركبوها او ولّدوها او ذبحوها لم يذكروا اسم اللَّه عليها، ثم قال: «افْتِراءً عَلَيْهِ» اين همه را ميگويد كه درين سه آيت برفت. ميگويد: اين همه ميكردند بدروغ ساختن بر خداى. و اين افترا بخدا آنست كه جاى ديگر گفت: «وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها».
وَ قالُوا ما فِي بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ ميگفتند: آنچه در شكمهاى آن جانوران است، يعنى آنچه از بحيره و سائبه زايد خالِصَةٌ لِذُكُورِنا يعنى خاصة لذكورنا.
ميگويد: على الخصوص مردان ما را حلال است، و زنان را نيست، يعنى كه مردان در كار اصنام و اوثان قيام ميكنند، و باين معنى شرف دارند بر زنان، وَ مُحَرَّمٌ عَلى أَزْواجِنا اى نسائنا. هذا ان خرجت الا جنّة حيّة، و ان كانت ميتة اشترك فيه الرجال و النساء.
زجاج گفت: «محرم» با لفظ «ما» شود نه با معنى، از بهر آنكه «محرمة» نگفت، و «خالصة» با معنى ما شود نه با لفظ، و «ما» بمعنى جماعت است، يعنى: جماعة ما فى بطون هذه الانعام.
وَ إِنْ يَكُنْ مَيْتَةً قراءت بو بكر از عاصم «تكن» بتاء است، «ميتة» بنصب، يعنى و ان تكن النسمة ميتة. قراءت بو عمرو و نافع و حمزه و كسايى يكن بياء است، «ميتة» بنصب، يعنى: و ان يكن ما فى بطون هذه الانعام ميتة.
ابن كثير «يكن» بياء خواند، «ميتة» برفع، و ابن عامر «تكن» بتاء خواند «ميتة» برفع، و باين هر دو قراءت رفع «ميتة» بآن است كه «كان» بمعنى وقع است باحدث، يعنى: و ان تقع ميتة. تانيث با لفظ شود و تذكير با معنى. سَيَجْزِيهِمْ وَصْفَهُمْ اى بوصفهم الكذب، لقوله «وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْكَذِبَ» و الوصف و الصفة واحد، كالوزن و الزنة. إِنَّهُ حَكِيمٌ فيما حرم و أحل، عَلِيمٌ بما حرموه على انفسهم مما لم يأمرهم به.
رب العزة جل جلاله درين آيت خبر داد كه ايشان هم در حكم خطا كردند كه نه از حق جل جلاله پذيرفتند و نه بفرمان وى حلال حرام كردند، و هم در تمثيل و قياس تناقض نمودند، در آن باطل كه خود نهادند، كه ميان زنان و مردان در خوردن آن فرق كردند.
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ اين در شأن قومى عرب فرو آمده از ربيعه و مضر و غير ايشان، كه دختران را زنده در گور ميكردند، و آن شيطان بر ايشان آراسته بود از بيم درويشى و عار و انفة جاهليت كه در سر ايشان بود، چنان كه آنجا گفت: زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤُهُمْ. قيس بن عاصم المنقرى سيد اهل وبر آمد بر رسول خدا و مسلمان شد، آن گه در ميان سخن ميگفت: انى و أدت تسع بنات لى، فقال له رسول اللَّه (ص): «اذبح عن كل واحدة منهن شاة». فقال ان لى ابلا. قال: «فانحر عن كل واحدة جزورا».
و روى فى بعض الاخبار ان دحية الكلبى كان كافرا من ملوك العرب، فلمّا اراد أن يسلم، اوحى اللَّه تعالى الى النّبي (ص) بعد ما كان صلّى الفجر: يا محمد! ان اللَّه يقرئك السلام، و يقول: ان دحية الكلبى يدخل عليك الان و يسلم. قال: فلمّا دخل المسجد، رفع رسول اللَّه (ص) رداءه عن ظهره، و بسطه على الارض بين يديه، قال: يا دحية! هاهنا، و أشار الى ردائه، فبكى دحية من كرم رسول اللَّه (ص)، و رفع رداءه و قبّله و وضعه على رأسه و عينيه، فقال: بأبى من له هذا الرداء، ثم قال: يا محمد! ما شرائط الاسلام اعرضها علىّ. فقال: «ان تقول لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه». فقال: يا رسول اللَّه! انى ارتكبت الخطيئة و فاحشة كبيرة، فما ذا كفارته؟ ان امرتنى ان أقتل نفسى قتلتها، و ان امرتنى ان أخرج من جميع مالى خرجت. فقال رسول اللَّه (ص): «و ما ذاك يا دحية!» قال: كنت رجلا من ملوك العرب و استنكف ان يكون لبناتى ازواج، فقتلت سبعين من بناتى كلهن بيدى. فتحيّر رسول اللَّه (ص) من ذلك حتى نزل جبرئيل، فقال: «يا محمد! ان اللَّه يقرئك السلام، و يقول: قل لدحية: و عزتى و جلالى انك لمّا قلت: لا اله الا اللَّه غفرت لك كفر ستين سنة، فكيف لا اغفر لك قتلك بناتك»! قال: فبكى رسول اللَّه (ص)، و قال: «الهى! غفرت لدحية قتل بناته بشهادة واحدة، فكيف لا تغفر للمؤمنين صغائرهم بشهادات كثيرة»؟!
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ اى بغير حجة، كقوله: «هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ»؟ اى: من حجة. وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللَّهُ من الحرث و الانعام افْتِراءً عَلَى اللَّهِ الكذب حين زعموا ان اللَّه امرهم بالتحريم قَدْ ضَلُّوا عن الهدى، وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً يا مَعْشَرَ الْجِنِّ الاية اشارتست باظهار سياست و عزت، و خطاب هيبت با اهل شقاوت، در آن روز رستاخيز و روز عظمت، روزى كه آتش نوميدى در خرمنهاى خلايق زنند، و اعمال و احوال ايشان بباد بىنيازى بر دهند كه: «وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً». ظالمان و ستمكاران خيمه اندوه و ندامت بزنند كه: «وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ». گردن همه جباران و متمردان فرو شكنند، و آن عملهاى خبيث همچون غلّى سازند، و بر گردنهاشان نهند: إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا، و آن عوانان ناپاك و ظالمان بىرحمت را بيارند، و در سراپرده آتشين بدارند: إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها. آفتاب و ماه و سيارات را بدود هيبت روى سياه گردانند، و اين كوس زوال بكوبند كه: إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ. وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ. بر قدر مايه هر كسى با وى معاملت كنند. قومى را نداء بردابرد از پيش ميزنند، و قومى را آواز گيرا گير در قفا مينهند. قومى چون درّ از ميان صدف مىافروزند. قومى را باين خطاب كرامت مىنوازند كه: «لا تخافوا و لا تحزنوا». قومى را باين تازيانه ادبار زنند كه: «اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ» قومى را اين خطاب هيبت شنوانند بنعت عزّت و اظهار سياست كه:ا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِي؟! قومى را اين نداء كرامت شنوانند بنعت لطف و اظهار رحمت كه: «يا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ».
وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ اشارت بهر دو طرف دارد همان عزّت و سياست با بيگانگان، همين لطف و رحمت با دوستان. الغنى يشير الى عزّه، و ذُو الرَّحْمَةِ يشير الى لطفه. الغنى اخبار عن جلاله، و ذُو الرَّحْمَةِ اخبار عن افضاله. فهم فى سماع هذه الاية مترددون بين صحو و محو، و بين اكرام و اصطلام، و بين تقريب و تذويب، واسطى گفت: الغنيّ بذاته، ذو الرحمة بصفاته، الغنى عن طاعة المطيعين، ذو الرحمة على المذنبين.
إِنَّ ما تُوعَدُونَ لَآتٍ آمدنى آمده گير، و رفتنى شده گير، و اين روز روشن تاريك شده گير، و غرور دنيا روزى بسر آمده گير. جوانمردى را ديدند كه بى علتى مىلنگيد، گفتند: چرا مىلنگى؟ گفت: فردا بخارستان خواهم رفت. گفتند: تا فردا! گفت: فردا آمده گير، و اين پرده دريده گير، و رسوا شده گير؟!
اى جوانمرد! اين حيات دنيا باد است، تا بنگرى از دست رفته است. اين دنيا همچون خنده ديوانگان است، و گريه مستان! ديوانه بىشادى خندد، و مست بىاندوه گريد. دنيا مثال يخ است در آفتاب نهاده، و بنهيب ميگذارد، يا شكر كه در دهن نهاده و مىريزد، آرى! بس شيرين است بطعم، لكن گدازنده بجرم، تا در دهن نهادى گداخت. دنيا نظاره گاهى خوش است، حلوة خضرة، لكن تا بنگرى گذشت، و تا دل درو بستى رفت. لو لا الموت لا دعى كل الناس الربوبية. اگر ذلّ مرگ نيستى، از اطراف عالم آواز «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى» برآمدى. اين چندين صدرها بينى از خواجگان خالى شده، و پس از آنكه چون گل بر بار بشكفته بودند، از بار بريخته، و در گل خفته.
چون كه عبرت نگيرى و در سرانجام كار خود انديشه نكنى؟! رب العالمين ميگويد: فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ. آرى! بدانيد كه اين دنيا تا كجا رسد، و سراى پيروزى و جاويدى كرا رسد! به بينيد كه درويشان شكسته را بر مركب كرامت چون آرند!؟ و خواجگان بىمعنى را به تازيانه قهر چون رانند؟!
۱۷ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ او آنست كه رزها آفريد و ساخت مَعْرُوشاتٍ هست از آنكه جفته آن بسته و كار آن ساخته وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ و هست از آنكه او كنده و بر نداشته وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ و خرما بنان و كشت زار مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ جدا جدا طعم آن ميوه وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ و زيتون و انار مُتَشابِهاً هام رنگ وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ و نه هام طعم كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ ميخوريد از ميوه و بر آن إِذا أَثْمَرَ چون ميوه آرد وَ آتُوا حَقَّهُ و حق آن بدهيد يَوْمَ حَصادِهِ روز درودن آن وَ لا تُسْرِفُوا و در گزاف مرويد و اندازه درمگذاريد إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ (۱۴۱) كه اللَّه دوست ندارد گزاف كاران را.
وَ مِنَ الْأَنْعامِ و ساخت از چهار پايان حَمُولَةً آنها كه ببار رسيدهاند و كار را شايند وَ فَرْشاً و از آن بچهها كه آن نيز ببار نرسيدند، يا خود بار را نشايند كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ ميخوريد از آنچه اللَّه شما را روزى داد وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ و بر پى گامهاى ديو مرويد إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (۱۴۲) كه او شما را دشمنى آشكارا است.
ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ هشت تا كه چهار جفتاند هر يك زوج آن ديگر مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ از ميش دو، يكى نر يكى ماده وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ و از بز دو، يكى نر يكى ماده قُلْ اى محمد! مشركان را گوى آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ دو نر حرام كرد اللَّه أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ يا آن دو ماده؟ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ يا آنچه رحم هر دو ماده بر آن مشتمل است از بچه نازاده نيز نَبِّئُونِي خبر كنيد مرا بِعِلْمٍ بحجتى إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (۱۴۳) اگر مىراست گوئيد كه اللَّه اين كرد.
وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ و از شتر دو، يكى نر يكى ماده وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ و از گاو دو، يكى نر يكى ماده قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ گوى آن دو نر حرام كرد أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ يا آن دو ماده أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ يا آنچه در شكم شتر ماده است و گاو ماده، و رحم ايشان بر آن مشتمل أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ يا شما حاضر بوديد إِذْ وَصَّاكُمُ اللَّهُ بِهذا آن گاه كه وصيت كرد اللَّه شما را باين فَمَنْ أَظْلَمُ كيست ستمكارتر بر خويشتن مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً از آن كس كه دروغى سازد بر اللَّه لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ تا بيراه كند مردمان را بىدانش إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (۱۴۴) اللَّه پيش ببرند و صواب نماى گروه ستمكاران بر خويشتن نيست.
قُلْ گوى اى محمّد! لا أَجِدُ نمىيابم فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ در آنچه پيغام دادند بمن مُحَرَّماً حرام كردهاى عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ بر هيچ چشندهاى كه آن را چشد إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً مگر كه مردارى بود أَوْ دَماً مَسْفُوحاً يا خونى ريخته أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ يا گوشت خوك فَإِنَّهُ رِجْسٌ كه آن پليد است أَوْ فِسْقاً يا كشتهاى كه كشنده آن از طاعت خدا بيرون شد أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ و آن را بر نام معبود ناسزا كشت فَمَنِ اضْطُرَّ هر كه بيچاره ماند فرا خوردن مردار غَيْرَ باغٍ نه ستمكار وَ لا عادٍ و نه افزونى جوى فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۱۴۵) خداى تو آمرزگار است و مهربان.
وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا و بر ايشان كه جهود شدند حرام كرديم كُلَّ ذِي ظُفُرٍ آنچه ظفر دارد، انگشت پاى ناگشاده، و سنب ناشكافته وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ و از گاو و گوسفند حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُما حرام كرديم بر ايشان پيه آن هر دو إِلَّا ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما مگر آنچه در استخوان پشت نشسته بود أَوِ الْحَوايا يا بر چرب رود أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ يا دنبه كه در استخوانى پيوسته ذلِكَ جَزَيْناهُمْ آن پاداش ايشان كرديم بِبَغْيِهِمْ بستمكارى ايشان وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (۱۴۶) و ما مىراست گوئيم.
فَإِنْ كَذَّبُوكَ اگر ترا دروغ زن گيرند فَقُلْ رَبُّكُمْ گوى خداوند شما ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ با بخشايش فراخ است وَ لا يُرَدُّ بَأْسُهُ اما باز ندارند زور گرفتن وى عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ (۱۴۷) از گروه مجرمان.
سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا ميگويند ايشان كه انباز گرفتند با خداى لَوْ شاءَ اللَّهُ اگر اللَّه خواستى ما أَشْرَكْنا ما انباز نگرفتيمى با وى وَ لا آباؤُنا و نه پدران ما وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَيْءٍ و نه حرام كرديمى چيزى كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ همچنين دروغ زن گرفتند ايشان كه پيش ازيشان بودند فرستادگان ما را حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا آن گه كه زور عذاب ما چشيدند قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ گوى بنزديك شما هيچ معلومى و نامهاى از اللَّه و حجّتى هست؟
فَتُخْرِجُوهُ لَنا كه آن را بيرون آريد ما را إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ پى نمىبريد مگر بپندار وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ (۱۴۸) و نيستند مگر گروهى كه دروغ مىگوييد.
قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ گوى آن حجت شما را نيست، آن خداى راست حجت تمام درواخ راست رسيده بهر جاى و بهر كس فَلَوْ شاءَ و اگر خواستىلَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ (۱۴۹) راه نمودى شما را همگان.
قُلْ گوى ايشان را هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ بياريد اين خدايان خويش الَّذِينَ يَشْهَدُونَ ايشان كه مىگواهى دهند أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هذا كه اللَّه حرام كرد اين حرث و انعام فَإِنْ شَهِدُوا اگر گواهى دهند فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ تو گواهى مده با ايشان وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و بر پى بايست ايشان مرو كه مىدروغ شمارند سخنان ما وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ و ايشان كه نمىگروند بروز رستاخيز وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (۱۵۰) و ايشان كه با خداى خويش مىهمتا گويند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ مَعْرُوشاتٍ الاية معنى انشاء آفريدن است بابتداء بىمثالى و معيارى، و اختراع آفريدن است بىسببى، و خلق آفريدن است بر تقدير و ترتيب، و جنّات بستانها است كه در آن درخت بود، و الجنة ما جنّ اى منع، و المنع على ضربين مانع فى الخلقة بحائط و نحوه، و مانع بالملك الخاص لصاحبه.
مَعْرُوشاتٍ ما كان لها عروش كالسقوف. ضحاك گفت: اين درخت انگور است كه بعضى از آن بر دارند از زمين، و آن را جفته كنند، و بعضى از آن هم بر زمين بگذارند، و بر ندارند. اينست معنى معروشات و غير معروشات. ابن عباس گفت: معروشات آنست كه: درخت آن بر زمين منبسط گردد، و ناچار آن را عرشى و سقفى بايد، تا از زمين برگرفته شود، و غير معروشات آن درختان است كه بر اصول و ساق خويش استوار بايستد چون خرما بنان و امثال آن از انواع درختان. وجهى ديگر بعيد گفتهاند كه: معروشات آنست كه آدمى كارد و روياند، و غير معروشات آنست كه در بيابان و كوهان خود رست بود، و قيل: المعروشات ما حولها حائط، و غير المعروشات مالا حائط حولها.
وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ يعنى انشأ النخل و الزرع، فأفردهما و هما داخلان فى الجنات، لما فيهما من الفضيلة. مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ يعنى حمله و طعمه. سماه اكلا، لأنه يؤكل. ميگويد: طعم آن ميوهها مختلف است بعضى نيكوتر و خوشتر، و بعضى فروتر و دونتر، و بعضى ترش، بعضى شيرين، بعضى تلخ، بعضى خوش، فكلّ نوع من الثمر له طعم غير طعم النوع الآخر، و كلّ حبّ من حبوب الزرع له طعم غير طعم الآخر.
وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ افردهما لما فى الزيتون من المنفعة و الاقوات، و ما فى الرمان من فضيلة اللذاذة فى الطعم. متشابها فى اللون، غير متشابه فى الطعم، متشابها فى الطعم، غير متشابه فى اللون. دو انار برنگ يكى، و بطعم نه، دو انار بطعم يكى، و برنگ نه.
كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ حين يكون غضا هذه رخصة للمالك ان يأكل عند ادراكه قبل اخراج حق اللَّه منه.
وَ آتُوا حَقَّهُ اين «ها» با زرع شود، و با نخيل شود، و با اللَّه شود. يَوْمَ حَصادِهِ نافع و ابن كثير و حمزه و كسايى بكسر «حا» خوانند، و باقى بفتح خوانند، و معنى هر دو يكسانست. ميگويد: حق آن زرع و آن ميوه بدهيد، آن روز كه درويد.
علما را خلاف است كه اين حق كدام است. ابن عمر و ابو الدرداء و سعيد جبير و ابو العاليه و مجاهد و عطا گفتند: صدقهاى است بيرون از زكاة مفروضه، كه روز دروان بدرويشان دهند. شعبى گفت: دستهاى است از آن دروده كه بدرويش دهند، و قيل: هو التقاط السنبل، و فيه روى عن النبى (ص)، قال: «ما سقط من السنبل».
مجاهد گفت: كانوا يعلقون العذق عند الصرام، فيأكل منه الضعيف و من مرّ.
اما ابن عباس و انس مالك و محمد حنفيه و جابر زيد و سعيد مسيب و طاوس و قتاده و ضحاك ميگويند: «وَ آتُوا حَقَّهُ» اين حق زكاة مفروضه است، و شافعى و فقها اين قول اختيار كردهاند، و گفتند معنى آنست كه: اعطوا زكاته حين ادراكه، و هو اكمل ما يكون من احواله، و يقال: حين كيله. سدى گفت و نخعى و جماعتى كه: اين سورة الانعام مكى است، و فرض زكاة بمدينه فرو آمد كه يعنى اين صدقهاى بود پيش از نزول زكاة، پس عشر و نصف العشر كه فرضيت آن بمدينه فرو آمد، آن را منسوخ كرد. ابن عباس گفت: نسخت الزكاة كل نفقة فى القرآن.
وَ لا تُسْرِفُوا اى: و لا تعطوا كله. اين در شأن ثابت قيس بن شماس فرو آمد، كه وى را پانصد خرمابنان بود، پربار رسيده. چون اين آيت فرو آمد كه: وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ، و مردمان را ديد كه هر كس صدقهاى ميكرد، وى رفت و آن همه بيك روز بدرويشان داد، و از بهر عيال خود هيچ چيز بنگذاشت، رب العزة گفت: وَ لا تُسْرِفُوا همه بدرويش مدهيد، كه عيال خود بىكام بگذاريد. ابدأ بمن تعول، نخست بر عيال خود نفقه كنيد، و آنچه بسر مىآيد بدرويشان دهيد. زهرى گفت: وَ لا تُسْرِفُوا اى لا تنفقوا فى المعاصى. قال مجاهد: لو كان ابو قبيس ذهبا لرجل، فأنفقه فى طاعة اللَّه، لم يكن مسرفا، و لو أنفق درهما واحدا فى معصية اللَّه كان مسرفا، و فى هذا المعنى قيل لحاتم الطائى: لا خير فى السرف. فقال: لا سرف فى الخير. قال عبد الرحمن بن زيد الخطاب للسلاطين يقول: لا تاخذوا فوق حقكم.
وَ مِنَ الْأَنْعامِ اى: و أنشأ من الانعام، حَمُولَةً يعنى ما ادرك الحمل، و اطاق العمل، وَ فَرْشاً هى الصغار التي لا يحمل عليها كالغنم و البقر و الإبل الصغار. حَمُولَةً آنند كه بكار و بار رسيدهاند، و فرش آنند كه ببار و كار نرسيدهاند از بچه شتر و گاو، و بار و كار را نشايند از گوسفند.
كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ اين اتباع خطوات آنست كه از حموله، بحيره و سائبه و حامى ساختند، و از فرش وصيله ساختند. إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ بيّن العداوة، اخرج آباءكم من الجنة، و قال: «لأحتنكن ذريته». پس تفسير حموله و فرش كرد، گفت: ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ هشت تا، يعنى چهار جفت. عرب تا را زوج خوانند، از بهر آنكه تا وادوم است كه آن را جفت كند «۲»، مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ اين تفسير فرش است.
وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ اين تفسير حمولة است، و الضأن ذوات الصوف من الغنم، و المعز ذوات الشعر. قرأ ابن كثير و ابن عامر و ابو عمرو: من المعز بتحريك العين. ميگويد: اين هشت تا ضأن است نر و ماده، و ابل است نر و ماده، و بقر است نر و ماده. رب العزّة ميگويد: اين مشركان كه اين انعام بر خود حرام كردهاند ايشان را گوى: آلذَّكَرَيْنِ من الضأن و المعز حرم اللَّه عليكم أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ اين وصيله كه اللَّه ساخت از ضأن و معز، و حرام كرد بر شما، هر دو نر حرام كرده است يا هر دو ماده؟
اگر نر حرام كرده است همه نرهاى آن بايد كه حرام بود، و اگر ماده حرام كرده است همه مادهاى آن حرام بايد، و اگر آن حرام كرده است از ضأن و معز كه رحم ايشان بر آن مشتمل است پس بچههاى ايشان همه حرام است، كه رحم بر همه مشتمل است. آن گه گفت: نَبِّئُونِي بِعِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ اى: فسّروا ما حرمتم بعلم ان كان لكم علم فى تحريمه، و هو قوله: إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ. ميگويد: اگر شما را درين تحريم علمى است، علم آن بياريد، و بيان كنيد، و اگر مىگوييد كه اين تحريم پدران ما حرام كردهاند: «وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا» آن پدران از كه آموختند؟ و از كجا گرفتند؟ اگر گوئيد كه اللَّه فرمود، چنان كه گفت: «وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها» پس حجتى بياريد كه چنين است.
وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ و در شتر و گاو همچنين گفت. قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ؟ شتر نر و گاو نر حرام كرد، و آن را سائبه و حامى ساخت، يا شتر ماده و گاو ماده حرام كرد، و آن را بحيره و سائبه كرد. أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْنِ يا آنچه رحم ايشان بر آن مشتمل است از بچه نازاد. در جمله معنى آيت آنست كه اگر تحريم از جهت ذكرين است همه نر حرامند، و اگر از جهت انثيين، همه ماده حرامند، و اگر از جهت اشتمال رحم است، پس همه آنند كه رحم بر ايشان مشتمل بود، همه حرامند.
ابن عباس ازينجا گفت: و هل تشتمل الارحام الا على ذكر و أنثى؟ فلم يحرمون بعضا و يحلون بعضا؟! أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ وَصَّاكُمُ اللَّهُ بِهذا هل شاهدتم اللَّه قد حرم هذا اذ كنتم لا تؤمنون برسوله؟ ميگويد: اللَّه را ديديد كه اين تحريم كرد، چون برسول ايمان مىنياريد بآنچه گفت؟ چون حجت بر ايشان لازم گشت بيان كرد كه اين جز دروغ نيست كه بر اللَّه بستند، و نهنده اين دروغ عمرو بن لحى بود كه تغيير در دين اسماعيل وى آورد، و اين سنت تحريم وى نهاد. رب العالمين در شأن وى گفت: فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. پس رب العزّة بوحى پاك ذكر محرمات كرد، و تخطئه ايشان كرد در تحريم حرث و انعام، گفت: قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ يعنى على آكل يأكله ممّا حرمته. الا ان تكون بتاء منقوطة از فوق قراءت مكى است و شامى و حمزه، يعنى: الا ان تكون الا طعمة او النسمة ا النفس او العين ميتة. باقى بياء خوانند، يعنى: الا ان يكون ذلك المحرم او المأكول او الموجود ميتة، و قراءت شامى و بو جعفر «ميته» برفع است و برين قراءت «كان» بمعنى حدوث است، و «ميتة» رفع بفعله، يعنى الا ان يقع، او يحدث ميته. اصل ميت است و هاء را فزودند مبالغت را.
أَوْ دَماً مَسْفُوحاً اى مصبوبا سائلا. در مسفوح چهار چيز مستثنى است: الكبد و الطحال و دم المسك و ماء اللحم الاحمر. أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ قذر و نجس، أَوْ فِسْقاً اى مفسوقا به، يعنى مذبوحا، او منحورا فسق فى ذبحه او نحره، فذبح و نحر على اسم غير اللَّه. و نظم الاية: الا ان يكون ميتة او فسقا فانه رجس. فَمَنِ اضْطُرَّ اى من دعته الضرورة الى اكله، فأكله، غَيْرَ باغٍ اى غير قاصد لتحليل ما حرم اللَّه وَ لا عادٍ اى و لا مجاوز للقصد و قدر الحاجة، فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ يغفر لمن لم يتعدّ. غَفُورٌ رَحِيمٌ درين آيت از بهر آن گفت كه خوردن مردار باصل حلال نيست، و آن قدر كه درين آيت مباح است خوردن آن رخصتى است كه اللَّه داد برحمت خويش. ميگويد: حكم بالرّخصة كما حكم بالمغفرة. اگر كسى گويد: چونست كه محرمات درين آيت بر سه قسم اقتصار كرد، و در سورة المائده بسيار برشمرده از منخنقه و موقوذه و غير آن؟ جواب آنست كه هر چه درين آيت گفت اصناف و انواع ميته است. آنجا بتفصيل گفت، و اينجا بر جمله، كه اسم ميته بر همه افتد. اگر گويند: بيرون از انواع ميتات در شرع محرمات بسيار است از خبائث و سموم و غير آن؟ جواب آنست كه: الحسين بن فضل گفت در معنى آيت: قُلْ لا أَجِدُ يعنى فى وحى القرآن، فأما وحى السنة فقد حرم اشياء كثيرة، فمنها ما
روى ان النبى (ص) حرم يوم خيبر الحمر الانسية، و لحوم البغال، و كل ذى ناب من السباع، و كل ذى مخلب من الطير، و نهى عن اكل الهر و أكل ثمنها، و قال: «اذا وقعت الفأرة فى السمن فان كان جامدا فألقوها و من حولها، و ان كان مائعا فلا تقربوه»، و عن المقدام بن معدى كرب، قال: قال رسول اللَّه (ص): «الا انى اوتيت القرآن و مثله معه، الا يوشك رجل شبعان على اريكته يقول عليكم بهذا القرآن فما وجدتم فيه من حلال فأحلوه، و ما وجدتم فيه من حرام فحرموه، و ان ما حرم رسول اللَّه كما حرم اللَّه. الا لا يحل لكم الحمار الاهلى، و لا كل ذى ناب من السباع، و لا لقطة معاهد الا ان يستغنى عنها صاحبها، و من نزل بقوم فعليهم ان يقروه، فان لم يقروه فله ان يعقبهم بمثل قراه».
وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا يعنى: رجعوا عن دين موسى الى ما احدثوا. هدنا اليك اى رجعنا، و العرب يسمى بالمستقبل كما سمى يحيى و يعيش و يموت و يعمر و يمجد و يحمد و يزيد و يشكر، و كذلك يهود، و سمّوا يهود لهيدودتهم عن الدين. درين آيت بيان كرد آنچه بر جهودان حرام است، گفت: وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا بريشان حرام كرديم، كُلَّ ذِي ظُفُرٍ يعنى كل ما ليس بمنفرج الاصابع، و لا بمشقوق الحافر، كالابل و النعامة الاوز و البط و ما اشبه ذلك. اين قول ابن عباس است و سعيد جبير و مجاهد و قتاده و سدى، اما اهل معانى گفتند: يدخل فى ذلك جميع انواع السباع و الكلاب و السنانير و سائر ما يصطاد بظفره من الطير. قال ثعلب: كل ما لم يصد فهو ذو ظفر و ذو مخلب ما صاد.
وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُما پيه گاو و گوسفند بر ايشان حرام كرد، پس بعضى از آن مستثنى كرد، گفت: إِلَّا ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما مگر آن پيه كه بر پشت باشد يا بر كتف، أَوِ الْحَوايا يا چرب رود، أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ يا دنبه، و كذلك كلّ شحم مختلط بعظم، يعنى ما تعلق من الشحم بهذه الاشياء غير محرم عليهم، و انّما حرّم عليهم شحوم الكليتين و الثروب.
عن ابن عبّاس: انّ رسول اللَّه (ص) كان قاعدا خلف المقام اذ رفع بصره الى السماء، و قال: «لعن اللَّه اليهود ثلاثا. انّ اللَّه حرّم عليهم الشحوم فباعوها، و أكلوا اثمانها، و ان اللَّه لم يحرم على قوم اكل شيء الا حرم عليهم ثمنه.»
ذلِكَ اى: ذلك التحريم جَزَيْناهُمْ بِبَغْيِهِمْ يعنى عقوبة لقتلهم الانبياء، و بصدّهم عن سبيل اللَّه كثيرا، و بأكلهم الربا و استحلال اموال الناس بالباطل، فهذا البغى.
وَ إِنَّا لَصادِقُونَ فى الاخبار عن التحريم و عن بغيهم. اينست تفصيل محرمات بوحى قرآن، هم آنكه محرم است بر مسلمانان، و هم آنكه محرم است بر جهودان. و مصطفى (ص) فرا مشركان عرب گفت كه: تفصيل محرمات بآن پيغام كه بمن دادند، و بآن وحى قرآن كه بمن گزاردند همين است. كافران او را تكذيب كردند و گفتند: فانك لم تصب.
رب العالمين گفت: فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ بتأخير العذاب عنكم، وَ لا يُرَدُّ بَأْسُهُ اى عذابه اذا جاء الوقت، عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ الذين كذبوك بما تقول. ابن كيسان از ثعلب پرسيد در معنى اين آيت، گفت: جزاء تكذيب رحمت چون باشد؟ ثعلب جواب داد كه: ذو رحمة واسعة، اذ لم يعاجلكم بالعقوبة. ابن كيسان گفت: قد عوجل من الامم قبل محمد. قال ثعلب: او لست تقرأ: وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ؟ فمن رحمته و شرفه و بركته و مقداره عند خالقه انه اخّر عقوبة من كذبه الى الآخرة، لأن عيونهم قد وقعت على عينه، فلحقتهم بركاته بما اخّرت عنهم العقوبات الى الآخرة، فمنهم من اسلم ببركته، و منهم من رفّه فى الدنيا ببركته صلى اللَّه عليه و سلم.
سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا مشركان عرب چون حجت بر ايشان لازم گشت، و بدانستند بيقين كه آنچه بدست دارند و آنچه باعتقاد كردهاند از تحريم حرث و انعام و غير آن باطل است، گفتند: لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا من البحائر و السوائب و غير ذلك. مشيت خدا حجت خود ساختند، و اين مشيت نه آن مشيت اللَّه است در خلق خويش، چنان كه آنجا گفت: وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكُوا وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً، بلكه مشركان باين مشيت امر خواستند و رضا و محبت، يعنى: ان اللَّه رضى منا ما نحن عليه و أراده منا، و امرنا به، و لو لم يرضه لحال بيننا و بينه. دعوى كردند كه اللَّه ما را فرمود، و از ما بپسنديد اين تحريم كه كرديم، و پدران ما كردند، و اگر خواستى ما را نفرمودى، و بجاى آنكه فرمود باز زدى. و كافران را درين بس حجّتى نيست، كه ايشان امر بگذاشتند، و در مشيت آويختند، و امر خدا ديگر است، و ارادت و مشيت او ديگر. انه جل جلاله مريد بجميع الكائنات غير آمر بجميع ما يريد. پس بر بنده آنست كه فرمان گوش دارد، و اتّباع آن كند، و او را نرسد كه بعد از ورود امر در مشيت آويزد. رب العالمين گفت: كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا. چنان كه ترا تكذيب كردند اى محمد! اين كافران، اسلاف ايشان و پدران ايشان با انبيا همان تكذيب كردند. تشبيه اينان با اسلاف بتكذيب كرد، و تعرض گفت ايشان كه: لَوْ شاءَ اللَّهُ نكرد، نگفت: پدران ايشان دروغ گفتند، چنان كه اينان در لَوْ شاءَ اللَّهُ دروغ گفتند، كه اگر معنى اين بودى كذب بتخفيف گفتى. چون نسبت ايشان با تكذيب كرد نه با كذب، معلوم گشت كه كافران دعوى آن ميكردند، كه اللَّه ما را باين تحريم فرمود. رب العزة گفت: قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ؟ يعنى على ما قلتم من برهان و كتاب منزل؟ فَتُخْرِجُوهُ لَنا، چنان كه جاى ديگر گفت: قُلْ فَأْتُوا بِكِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ. آن گه گفت: إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ اى: ما تتبعون فيما انتم عليه الا الظنّ لا العلم و اليقين، وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ يعنى و ما انتم الا كاذبون.
قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ بالكتاب و الرسول و البيان. فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ اخبار عن تعلق مشية اللَّه بكفرهم، و ان ذلك حصل بمشيته، اذ لو شاء لهديكم.
قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ سيبويه گفت: هلم اصل هاء است، فضمت اليها «لم»، و جعلها كالكلمة. پس قومى عرب آن را تثنيه و جمع گويند: هلم، هلما، هلموا، هلمى، هلممن، و قومى آن را تثنيه و جمع نگويند، و اين فصيحتر است، كه اين لغت قرآن است، و باين قرآن فرو آمد. يقول تعالى: هَلُمَّ إِلَيْنا، و هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ، و اين بمعنى جمع است. و هلم متعدى آيد و لازم آيد. لازم بمعنى تعالوا است، كقوله: «هلم الينا»، و متعدى بمعنى هاتوا. كقوله: هلم الينا شهداءكم اى هاتوا شهداءكم و قربوا شهداءكم. الَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هذا الحرث و الأنعام.
فَإِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ رب العزّة مصطفى را ميفرمايد كه: تصديق گفت اين محرمان و اين شهدا مكن، و بصدق ايشان گواهى مده، كه ايشان دروغ زناناند، و گواهى بدروغ دهند. وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا يعنى: القرآن الذى فيه تحليل ما حرموا. وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ اى لا يصدقون بالبعث الذى فيه جزاء الاعمال، و هم الدهرية من الزنادقة، وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ يشركون و يجعلون له عديلا.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ مَعْرُوشاتٍ الاية ديدهاى بايد پاك، از غشاوت غيبت نجات يافته، و از سرمه توحيد مددى تمام يافته، تا نظاره اسرار صنايع ربوبيت در عالم خلقيت از وى درست آيد، و آن آثار رحمت و آيات و رايات قدرت و دلالات و امارات حكمت بيند درين باغ و بستان، و انواع و الوان درختان، تا در هر جز وى از اجزاء مخلوقات و مقدورات صد هزار صنايع و بدايع و ودايع بيند نهاده، كه يكى بيكى نماند.
سهلها معطر، بحرها معنبر، خاكها منور، باغها مزخرف، گلها ملون. يكى سرخ چون چون خون دل مشتاقان، يكى زرد چون روى زاهدان، يكى سپيد چون دل مؤمنان، يكى لعل چون جان عاشقان. اين همه تأثير يك نظر حق است كه هر سال يك بار بزمين نگرد. چون از آن يك نظر اين همه عجائب و لطائف پديد آيد، از سيصد و شصت نظر بدل دوستان گويى چه اثر نمايد، و چه اعجوبه و چه لطيفه پديد آرد! وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ بندگان را ميگويد كه حق اين نعمت بشناسيد، و بشكر آن قيام نمائيد، و با درويشان مواسات كنيد، تا نعمت بماند، و درويش بياسايد، و دوستى حق شما را حاصل شود. به داود وحى آمد كه: يا داود! خواهى كه بمن نزديك شوى، و ترا بدوست گيرم، رو درويشان را باز جوى، شكستگان را بنواز، و بايشان تقرب كن، بلقمهاى نان، بشربتى آب، تا ايشان ترا دوست دارند، و بدل خود راه دهند. اى داود! من بر دل ايشان اطلاع كنم، هر كه را در دل ايشان بينم، او را بدست خود گيرم.
وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ بر ذوق جوانمردان طريقت اسراف آنست كه حظ نفس در آن است و گرچه حبهاى بود يا ذرهاى. بموسى وحى آمد كه يا موسى! خواهى كه همه آن رود كه مراد تو بود، حظ نفس خود در باقى كن، و مراد خود فداء مراد ازلى كن. تو بندهاى و بنده را مراد نيست، و حظ خود ديدن سيرت جوانمردان نيست، و از خود باز رستن جز كار صديقان نيست:
وَ مِنَ الْأَنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً اين باز نعمتى ديگر است، و بر بندگان منتى ديگر، كه شما را نه خود باغ و بستان و انواع درختان و ميوههاى الوان آفريدم و ساختم، كه چهار پايان و جانوران را هم آفريدم، و شما را مسخر كردم، و منافع شما در آن نهادم، چنان كه جايها در قرآن از آن منافع خبر داد، و منت نهاد، گفت: وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَكُوبُهُمْ وَ مِنْها يَأْكُلُونَ، وَ لَهُمْ فِيها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ، وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَكُمْ فِيها دِفْءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ، وَ لَكُمْ فِيها الاية. جاى ديگر گفت: لِتَرْكَبُوها وَ زِينَةً گفتا: و نه خود حيوانات شما را مسخر كردم، كه جمادات هم مسخر شما كردم: وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ. آن گه در افضال و انعام بيفزود، و همه فراهم گرفت و گفت: هر چه محدثات است و مخلوقات در آسمان و زمين، شما را مسخر كردم: وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ. اين از بهر آنست كه من خداوندى بىنيازم، بهيچ چيز و بهيچ كس حاجت و نياز ندارم. هر چه آفريدم براى بندگان و رهيگان آفريدم: هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً. بنده من! اين همه نعمت و نواخت از ما بين، و شكر از ما كن. فضل ما بين نه فعل خود. عون ما بين نه جهد خود. نعمت ما بطاعت ما بكاردار، و شيطان را خوار دار، كه او ترا دشمن است و راهزن.
اينست كه رب العزة گفت: كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ آن گه پس ازين آيت لختى نعمتهاى خود بتفصيل ياد كرد، و محرمات و محللات از هم جدا كرد، و هر يكى را گروهى نامزد كرد، كه ايشان را آن روزى كرد: طيبات حلال مؤمنان پاك را، و خبيثات حرام دشمنان ناپاك را: الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ و الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ. آن گه هر دو را حوالت با صفت خود كرد، و درين آيت اشارت كرد كه: فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ وَ لا يُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ. گفت: ما را هم رحمت است و هم بأس و شدت. رحمت از مؤمنان دريغ نيست، و بأس و شدت از دشمنان دور نيست. روزى پاك مؤمنانرا برحمت ما است، و رزق خبيث دشمنان را از نقمت ما است، و ما آن كنيم كه خود خواهيم، كس را بر حكم ما اعتراض نه، و بر صنع ما چون و چرا نه.
آنچه كنيم بحجت خداوندى و كردگارى و جبارى كنيم، كه حجت بالغه بحقيقت ما را است، و حكم روان و عزت بيكران ما را سزا است. اينست كه گفت جل جلاله: قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ قال النصر ابادى: الخلق كلهم منعهم شدة الحاجة عن معانى رؤية الحجة، و لو سقط عنهم الحاجات، لكشف لهم براهين الحجة، و قال: رؤية الحاجة حسنة، و رؤية الحجة احسن منها.
۱۸ النوبة الاولى
قوله تعالى: قُلْ تَعالَوْا يا محمد! گوى بيائيد أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ تا بر خوانم آنچه حرام كرد خداوند شما بر شما أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً انباز مگيريد با خداى هيچ چيز را وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً مىوصيت كنم شما را بنيكو كارى با پدر و مادر وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ و فرزندان خويش را مكشيد مِنْ إِمْلاقٍ از بيم درويشى و تنگى نفقه نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ ما روزى دهيم شما را و ايشان را وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ و گرد زشتها مگرديد ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ آنچه از آن آشكارا و آنچه از آن نهان وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ و مكشيد تن مسلمانان كه اللَّه حرام كرد خون آن إِلَّا بِالْحَقِّ مگر بقصاص يا رجم زانى پس احصان ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ اين آنست كه مىوصيّت كند اللَّه شما را لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (۱۵۱) تا مگر درياويد.
وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ و گرد مال يتيم مگرديد إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ مگر بآنچه آن نيكوتر حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ تا آن گه كه وى ببلوغ خويش رسد و برشد خويش وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ و تمام پيماييد چون ميسپاريد وَ الْمِيزانَ و تمام سنجيد كه ميسپاريد بِالْقِسْطِ بسنگ راست لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها بر ننهيم بر هيچ تنى مگر توان آن وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا و چون حكم بريد يا توسط كنيد راست بيد، يا گواهى دهيد راست گوئيد وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى اگر همه آن گواهى بر خويش خويشتن مىدهيد وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا و نذر كه با اللَّه كنيد بآن وفا كنيد، و آن را باز آئيد ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ اين آنست كه وصيّت ميكند اللَّه شما را بآن لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (۱۵۲) تا مگر پند پذيريد و دريابيد و اللَّه را ياد داريد.
وَ أَنَّ هذا صِراطِي و آن قرآن راه منست مُسْتَقِيماً راهى راست پاينده فَاتَّبِعُوهُ بر پى آن ايستيد وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ و بر پى راهها جفته ناشايسته مرويد فَتَفَرَّقَ بِكُمْ كه آن راهها شما را جدا و پركنده كند عَنْ سَبِيلِهِ از راه راست و دين او ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ اين آنست كه اللَّه وصيت كرد شما را بآن لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (۱۵۲) تا مگر پرهيزيده آئيد از عذاب و خشم خداى.
ثُمَّ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ پس بر ايشان خوان اى محمّد! آنچه موسى را داديم از تورات تَماماً عَلَى الَّذِي أَحْسَنَ تمام كردن نعمت خويش را بر نيكوكاران بنى اسرائيل وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْءٍ و تفصيل دادن و روشن كردن هر چيز را از احكام دين كه بكار بايد وَ هُدىً وَ رَحْمَةً و راه نمونى و بخشايش لَعَلَّهُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ (۱۵۴) تا مگر ايشان برستاخيز و شدن پيش خداوند ايشان بگروند.
وَ هذا كِتابٌ و اين قرآن نامهاى است أَنْزَلْناهُ كه فرو فرستاديم آن را مُبارَكٌ بركت كرده بر فرستادن آن فَاتَّبِعُوهُ بر پى آن رويد وَ اتَّقُوا و پرهيزيد لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (۱۵۵) تا مگر بر شما رحمت كنند. أَنْ تَقُولُوا پرهيزيد از آنچه فردا گوئيد إِنَّما أُنْزِلَ الْكِتابُ نامه كه از آسمان فرو فرستادند عَلى طائِفَتَيْنِ مِنْ قَبْلِنا برد و گروه فرستادند پيش از ما سريانيان و عبرانيان، وَ إِنْ كُنَّا عَنْ دِراسَتِهِمْ لَغافِلِينَ (۱۵۶) و ما از خواندن ايشان ناآگاه بوديم و بزبان ايشان.
أَوْ تَقُولُوا يا گوئيد فردا لَوْ أَنَّا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْكِتابُ اگر بر ما كتاب فرستادندى لَكُنَّا أَهْدى مِنْهُمْ ما بآن كتاب حقشناستر و راهبرتر بوديمى از ايشان فَقَدْ جاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ آنك آمد بشما پيغامى روشن پيدا از خداوند شما وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ و راه نمونى و بخشايشى فَمَنْ أَظْلَمُ آن كيست ستمكارتر بر خود مِمَّنْ كَذَّبَ بِآياتِ اللَّهِ از آن كس كه دروغ شمرد سخنان خداى وَ صَدَفَ عَنْها و بر گردد از آن سَنَجْزِي الَّذِينَ يَصْدِفُونَ عَنْ آياتِنا آرى پاداش دهيم ايشان را كه بر مىگردند از سخنان ما سُوءَ الْعَذابِ عذاب بد بِما كانُوا يَصْدِفُونَ (۱۵۷) بآنچه مىبرگشتند.
هَلْ يَنْظُرُونَ درين باز نشستن از ايمان چشم ميدارند چيزى را إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ نميدارند چشم مگر آن را كه بايشان آيد فريشتگان ميرانيدن را أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ يا خداى تو آيد داورى كردن را أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ يا خورشيد از مغرب برآيد ترسانيدن را و بيدار كردن را يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ يا آن روز كه آيد چيزى از نشانهاى خداوند تو لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها سود ندارد هيچ تن را گرويدن وى لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ كه نگرويده بود از پيش أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً و يا با گرويدن خويش نماز نكرده بود قُلِ انْتَظِرُوا گوى چشم ميداريد إِنَّا مُنْتَظِرُونَ (۱۵۸) كه ما چشم دارندگانيم.
إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ ايشان كه از دين خويش جدا شدند و بىدين ماندند وَ كانُوا شِيَعاً و جوگ جوگ شدند لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ از ايشان در هيچ چيز نهاى إِنَّما أَمْرُهُمْ إِلَى اللَّهِ كار ايشان با خداى است و شما را ايشان بروى ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ (۱۵۹) تا خبر كند ايشان را فردا بآنچه ميكردند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ ابن عباس گفت: ازينجا تا آخر سه آيت از محكمات قرآناند ام الكتاب، كه اللَّه گفت در صدر سورة آل عمران. تعالوا اين تعالى اصغاء است و حسن استماع و استقبال امر، نه آمدن بپاى، و فى معناه قال الشاعر:
أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ اى اقرأ عليكم الذى حرم اللَّه. ميگويد: گوش فرا داريد و نيكو بنيوشيد اى شما كه تحريم حرث و انعام كرديد! تا بر شما خوانم آنچه اللَّه بر شما حرام كرده: أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً اى: هو أن لا تشركوا، و قيل معناه: حرم ربكم عليكم ان لا تشركوا، و «لا» صله است، كقوله تعالى و تقدس: ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ اى تسجد، و قيل: اوصى ان لا تشركوا به شيئا و بالوالدين احسانا، يعنى اوصيكم بالوالدين برا.
مصطفى (ص) گفت: «من احبّ ان ينسأ له اجله، و يزاد فى رزقه فليبرّ والديه، و ليصل رحمه»
قال ابو الوليد: النسء فى الاجل و الزيادة فى الرزق قد فرغ اللَّه منهما، و لكنه يصح اللَّه بدنه فى بقية اجله، و هو النسء فى الاجل و الزيادة فى الرّزق.
وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ يعنى دفن البنات و هنّ احياء و هى الموؤدة. مِنْ إِمْلاقٍ خشية الفقر و العار، يقال: املق الرجل فهو مملق، اذا افتقر. مصطفى (ص) گفت: «من كانت له انثى فلم يئدها و لم يهنها و لم يؤثر ولده عليها يعنى الذّكور ادخله اللَّه الجنة».
قال: «و من عال ثلاث بنات او مثلهنّ من الاخوات، فأدّيهن و رحمهنّ حتى يغنيهن اللَّه، اوجب اللَّه له الجنة». فقال رجل: يا رسول اللَّه! او اثنتين، قال: «او اثنتين» حتى لو قالوا: او واحدة، لقال: واحدة، و قال (ص): «من حمل طرفة من السوق الى ولده كان كحامل صدقة حتّى يعضها فيهم، و ليبدأ بالاناث قبل الذكور، و من رقّ للاناث كان كمن بكى من خشية اللَّه، و من بكى من خشية اللَّه غفر اللَّه له».
وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ ابن عباس و ضحاك و سدى گفتند: اهل جاهليت بظاهر زنا مستقبح ميداشتند، امّا در باطن روا ميداشتند، و از آن تحرج نميكردند. رب العالمين درين آيت ظاهر و باطن زنا حرام كرد. مجاهد گفت: فاحشة ظاهر، الجمع بين الاختين بود كه در جاهليت روا ميداشتند، و همچنين زنى كه پدران ايشان بزنى كرده بودند، نكاح وى روا ميداشتند. رب العزة در اسلام هر دو حرام كرد، گفت وَ لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ آباؤُكُمْ، و قال: أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ. اين فاحشة ظاهر است و فاحشة باطن زنا است، و در جمله هر چه مكروهات است و ناشايست و ناپسنديده در تحت اين آيت شود. ظاهر عمل جوارح است و باطن عمل دل، كه آن را نيت و اعتقاد گويند.
وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ و حقها ما
قال النبى (ص): «لا يحلّ دم امرئ مسلم باحدى ثلاث: كفر بعد ايمان، و زنا بعد احصان، و قتل نفس بغير نفس.
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ اى ذلك التحريم امركم بلزومه و الاقامة عليه. لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ لكى تعقلوا ما نهاكم عنه و ما امركم به.
وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ احسن آنست كه در مال وى بصلاح تصرف كند، و در آن قيام نمايد، بحسبت يا بمزد بر عدل بنزديك حاجت، و آميختن در مال وى بر نصف و اقتصاد بر تمول و انتفاع، تا آن گه كه يتيم بالغ شود، و برشد خويش رسد. حدّ اشدّ گفتهاند كه: حد بلوغ است بآن نشانها كه شرع بيان كرده بر اختلاف علما با قوت عقل تمام، و رسيدن بآن حال كه حسنات و سيئات بر وى نويسند.
كلبى و سدى گفتند: من ثمانى عشرة سنة الى ثلاثين سنة. و الاشد جمع فى قول بعضهم، واحده شدّ، كالضرّ و الاضرّ و الشرّ و الاشرّ، و فى قول بعض البصريين هو واحد، و هو قوة الشباب عند ارتفاعه، كما ان شد النهار قوة الضياء عند ارتفاعه، و معنى الاية: حتى يبلغ اشده، و تؤنسوا رشده، فتدفعوه حينئذ اليه، كقوله: فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ.
وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ اتموه من غير نقص، وَ الْمِيزانَ يعنى وزن الميزان بِالْقِسْطِ اى بالعدل لا بخس و لا شطط، لا زيادة و لا نقصان. ميگويد: تمام پيماييد و راست سنجيد نه زيادة و نه نقصان. آن گه گفت: لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها در كيل و وزن بر هر كسى آن نهيم كه طاقت دارد. اگر دهنده را تكليف زيادت دادن كنيم، نفس وى طاقت ندارد، و بتنگ آيد، و همچنين ستاننده را اگر تكليف كنيم كه حق خود را كم كند طاقت ندارد. معنى ديگر گفتهاند: لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها ميگويد: چون هر دو بحد طاقت در كيل و وزن عدل بجاى آورند، اگر اندكى در آن فرو شود كه طاقت بدريافت آن مىنرسد، ايشان را بزهاى نيست، كه بر هر كسى آن نهند كه طاقت دارد.
وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى ميگويد: اگر شما را ميان مردم حكم سازند، و ميانجى كنند، بداد حكم كنيد و براستى بىميل، اگر چه آن حكم خويشان شما را بود يا بر ايشان بود، و در گواهى دادن همچنين گواهى راست دهيد، و سخن كه گوئيد بحق گوئيد. وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا ميگويد: حق شرع در اوامر و نواهى بگزاريد، و در حدود آن تجاوز مكنيد، و سوگندها كه خوريد، و نذرها كه كنيد، بوفاء آن باز آئيد. ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ التذكر الاتعاظ و أن لا يغفل قلبك عن ذكر اللَّه و نهيه.
وَ أَنَّ هذا صِراطِي حمزه و كسايى وَ أَنَّ هذا بكسر الف خوانند.
باقى بفتح الف خوانند، و قراءت عامه قراء «و انّ» بتشديد نون است مگر ابن عامر تنها، كه وى بتخفيف نون خواند، و همچنين عامه قراء صِراطِي بسكون يا خوانند مگر ابن عامر كه وى بفتح يا خواند، و ابن كثير و ابن عامر «سراطى» بسين خوانند، و حمزه ميان صاد و زا. باقى بصاد خالص. وَ أَنَّ هذا صِراطِي اگر بفتح الف خوانى عطف است بر أن لا تشركوا، يا معنى آنست كه: و لأن هذا صراطى، و اگر بكسر الف خوانى بر سبيل ابتداء است. اصل سخن «و هذا صراطى» است و «أنّ» تاكيد را درآوردند. وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً يريد دينى دين الحنيفية اقوم الاديان.
فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ يعنى الاهواء المختلفة.
عن عبد اللَّه بن مسعود قال: خطّ لنا رسول اللَّه (ص) خطا، ثمّ قال: «هذا سبيل اللَّه»، ثم خط خطوطا عن يمينه و شماله، و قال: «هذه سبل، على كل سبيل منها شيطان يدعو اليه»، و قرأ: أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ.
ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ اى امركم به فى الكتاب لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ لكى تتقوا السبل.
اين آيات را وجهى ديگر است در تأويل «لا» كه در أَلَّا تُشْرِكُوا است، و اين عارض كه در ميان اين مناهى است از احسان با والدين، و آن آنست كه وقف كنى بر تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ اينجا وقف است، پس ابتدا كنى «عَلَيْكُمْ أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً». معنى آنست كه بر شما بادا كه انباز نگيريد با خداى هيچ چيز (۱)، و بر شما بادا كه با پدر و مادر نيكويى كنيد، و بر شما بادا كه فرزند خويش نكشيد، و گرد فواحش نگرديد، و خون ناحق نريزيد، و گرد مال يتيم به بيداد نگرديد، و كيل و وزن و مكيال و ميزان راست داريد، و گواهى راست دهيد، و بنذور وفا كنيد، و بر پى نامه اللَّه رويد. اين از آيات محكمات است كه در هيچ كتاب از كتب اللَّه ناسخ آن نيامده، و هيچ چيز از آن منسوخ نگشته، و اين احكام بر همه بنى آدم تا بقيامت روان شده، اين معنى را گفت: وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ يعنى هذه الآيات، لأنها المحكمات التي لم تنسخ فى ملة من الملل.
ثُمَّ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ تَماماً اين ثم بر تعقيب تلاوت است، يعنى: تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ. ثم قال: تعالوا اتل ما آتينا موسى الكتاب تَماماً عَلَى الَّذِي أَحْسَنَ يعنى تماما على احسان اللَّه الى موسى بالنبوة و غيرها من الكرامة. ميگويد: موسى را كتاب داديم تمام كردن نعمت خويش را بر وى، و افزودن احسان خويش با وى، يعنى كه از اول با وى نيكوئيها كرديم، كه وى را پيغامبرى داديم، و به فرعون و قبطيان فرستاديم، و بعصا و يد بيضاء و آيات و معجزات او را گرامى كرديم. اكنون آن نعمت و احسان تمام كرديم، كه كتاب تورات بوى داديم، كتابى كه در آن بيان احكام دين است و تفصيل هر چيز.
معنى ديگر: تَماماً عَلَى الَّذِي أَحْسَنَ يعنى اتماما لنعمتى بالتّوراة على المحسنين من بنى اسرائيل. تمام كردن نعمت خود را بر نيكوكاران بنى اسرائيل كه ايشان را وعده داده بود آنجا كه گفت جل جلاله: وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ الى آخر الايتين. رب العزة جل جلاله آن وعده وفا كرد، و آن نعمت بر ايشان تمام كرد، و قيل: معناه تماما على احسانه، اى: احسان موسى بطاعاته، يعنى ليكمل احسانه على الذى يستحق به كمال ثوابه فى الآخرة، و قيل: تماما لكرامته فى الجنة على احسانه فى الدّنيا.
وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً اى التوراة هدى من الضلالة و رحمة من العذاب لَعَلَّهُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ يعنى بالبعث الذى فيه جزاء الاعمال.
وَ هذا يعنى القرآن كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ البركة النماء و الزيادة، فهو بركة لمن آمن به و عمل بما فيه، و ان من بركة هذا الكتاب ما احله اللَّه لنا فيه مما حرّمه على اليهود، و ما احل لنا فيه من الغنائم التي حرمها على من كان قبلنا، و ما فيه من الزيادة فى العمل و الجهاد و ما على ذلك من زيادة الثواب. فَاتَّبِعُوهُ اى: اقتدوا به، وَ اتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.
أَنْ تَقُولُوا معنى آنست كه: اتقوا ان تقولوا. ميگويد: بتصديق و استوار داشت رسول من و پذيرفتن پيغام من بپرهيزيد از آنچه فردا گوئيد: إِنَّما أُنْزِلَ الْكِتابُ عَلى طائِفَتَيْنِ مِنْ قَبْلِنا وَ إِنْ كُنَّا عَنْ دِراسَتِهِمْ لَغافِلِينَ اى: ما كنا الا غافلين عن تلاوة كتبهم. اين خطاب با اهل مكه است، و مراد اثبات حجت است بر ايشان بر انزال قرآن بر محمد (ص)، يعنى كه تا فردا بقيامت نگويند اين كفار عرب كه: اگر از ما آن ميخواستند كه از پيشينيان، ما را كتاب دادندى همچون ايشان، كه جهودان و ترسايان را تورات دادند، و ما از آن غافل بوديم، و آن زبان ندانستيم. يعنى كه بقيامت اين سخن نتوانند گفت، كه ما ايشان را كتاب قرآن داديم، و فرستاديم، و احكام آن روشن كرديم، و بأوامر و نواهى فرموديم.
أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنَّا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْكِتابُ اين جواب كفار مكه است كه گفته بودند: قاتل اللَّه اليهود و النصارى! كيف كذّبوا انبياءهم! لو جاءنا نذير و كتاب لكنا اهدى منهم. انكار نمودند، و طعن كردند بر جهودان و ترسايان كه تكذيب انبيا و كتاب خدا كردند، و گفتند: اگر بما پيغامبرى يا كتابى آمدى، ما بهتر قبول كرديمى، و راست راهتر بوديمى. رب العالمين ايشان را درين سخن دروغ زن كرد، گفت: فَقَدْ جاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ هدى من الضلالة، و رحمة من العذاب، و نجاة من المهلكات. آمد بشما قرآن، و در آن كافر شديد، و دروغ شمرديد.
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ بِآياتِ اللَّهِ يعنى: بالقرآن، وَ صَدَفَ عَنْها اى اعرض عنها، فلم يؤمن بها. پس بر سبيل تهديد و وعيد گفت: سَنَجْزِي اى: فى الآخرة الَّذِينَ يَصْدِفُونَ عَنْ آياتِنا سُوءَ الْعَذابِ بِما كانُوا يَصْدِفُونَ.
هَلْ يَنْظُرُونَ اى: ما ينظر كفار مكة بالايمان، إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ قرأ حمزة و الكسائى: الا أن يأتيهم بالياء، يعنى: الا ان يأتيهم ملك الموت وحده بالموت، أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ يوم القيامة فى ظلل من الغمام. يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها يعنى نفسا كافرة حين لم تؤمن من قبل أن تجىء هذه الاية. لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ يقول: لم تكن صدّقت قبل طلوع الشمس من مغربها، او لم تكن كسبت فى ايمانها خيرا. يقول: لم تكن عملت هذه النفس قبل طلوع الشمس من مغربها، فانه لا يقبل منها بعد طلوعها، و من كان يقبل منه قبل طلوع الشمس، فانه يقبل منه بعد طلوعها.
قوله: أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً دليل على ان العمل مع الايمان مشروط.
روى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «ثلاث اذا خرجن لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ، او كسبت فى ايمانها خيرا: طلوع الشمس من مغربها و الدجال و دابة الارض»، و قال (ص): «لا تقوم الساعة حتى تطلع الشمس من مغربها، فاذا طلعت و رءاها الناس آمنوا اجمعون، و ذلك حين لا ينفع نفسا ايمانها»، ثم قرأ الاية.
ستا: الدخان و الدجال و دابة الارض و طلوع الشمس من مغربها و أمر العامة يعنى القيامة و خويصّة احدكم يعنى موته.
و حذيفة بن اسيد الغفارى گفت: رسول خدا (ص) روزى بيرون آمد، و ما جمعى ياران بهم نشسته بوديم، و مذاكره ميكرديم در كار قيامت و شدت و هول آن.
رسول خدا (ص) چون دانست كه ما حديث قيامت ميكنيم، گفت: رستاخيز پديد نيايد، و قيامت برنخيزد تا نخست ده آيت به بينند. ده نشان از نشانهاى قيامت دخان است و دجال و دابه و طلوع الشمس من مغربها و نزول عيسى و يأجوج و مأجوج و سه خسف يكى بمشرق يكى بمغرب يكى بجزيره عرب، دهم نار تخرج من اليمن تطرد الناس الى محشرهم، و يروى نار تخرج من قعر عدن تسوق الناس الى المحشر، و يروى فى العاشرة ريح تلقى الناس فى البحر.
قُلِ انْتَظِرُوا يعنى احد هذه الاشياء، إِنَّا مُنْتَظِرُونَ بكم احدها، و قيل انها نسخت بآية السيف.
و در بيان آفتاب بر آمدن از مغرب خبرى جامع است بروايت عكرمه از ابن عباس از رسول خدا (ص)، گفتا: آفتاب كه بمغرب فرو ميشود، آن ساعت او را بآسمان هفتم مىبرند، تا بمستقر خويش رسد زير عرش مجيد. پس بوقت صبح دستورى خواهد كه از كجا برآيم؟ فرمان آيد كه: هم از مطلع خويش برآى از جانب مشرق، و او را بتازگى هر روز نور دهند و روشنايى. پس بآسمانها و درجات بهشت گذاره كند و فروآيد، حيال المشرق فى سرعة طيران الملائكة، تا باين آسمان دنيا رسد. آن ساعت وقت انفجار صبح بود. گفتا: روزگار برين نسق همى رود تا بارادت حق قيامت نزديك گردد، و جهان همه كفر و فساد و معاصى بگيرد. منكر آشكارا شود، و امر معروف بردارند، تا شبى در رسد كه آفتاب بر عادت خويش دستورى بازگشتن خواهد، و قمر هم چنان در آفتاب رسد. هر دو سجود كنند، و دستورى خواهند. دستورى شان ندهند، تا آن شب بسر آيد، و ظلمت روز در آن پيوندد، و اين حال اول متهجدان بدانند شب خيزان، كه عادت قيام شب داشتند، و ايشان اندكى باشند در آن وقت، و در آن زمان ايشان بيرون آيند، و در آسمان نگرند، و تعجب همى كنند كه اين شب را صبح نيست، و ظلمت را پايان نيست، بسر ورد خويش باز ميشوند، و باز بر آسمان مىنگرند، و هيچ روشنايى صبح پيدا نه، تا زمانى درگذرد، و ستارگان اول شب باز پديد آيند بمكان خويش، چنان كه هر شب مىديدند. بدانند كه روزى در ظلمت گذشت و آفتاب نيامد، همه شب زارى كنند، و در اوراد خويش بيفزايند، تا آن شب نيز درگذرد، و روز هم چنان در تاريكى بآن پيوسته، تا سوم شب بگذرد، و عالميان همه بدانند، و غريو و زارى در جهان افتد، و از هول قيامت بيم در دلها، و لرزه بر اندامها افتد، و مؤمنان آن روزگار و متعبدان در هر شهرى بمسجدها جمع شوند، و تضرع كنند. چون سه شب گذشت، رب العزة جل جلاله و عز كبرياؤه جبرئيل را بفرستد، تا شمس و قمر هر دو بهم از جانب مغرب برآيند، نور از ايشان واستده، كه ايشان را هيچ روشنايى نه، بر آن مثال كه هر بار ايشان را كسوف افتادى سياه بر آيند همچون دو شتر قرين يكديگر، منازع يكديگر، تا كدام يكى در پيش افتد. اينست كه رب العزة گفت: وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ.
قال: فتذهل الامهات عن اولادها و الاحبة عن ثمرات قلوبها، و يجأرون الى اللَّه بالبكاء و الصراخ. فأما الصالحون و الأبرار ينفعهم بكاؤهم يومئذ، و يكتب لهم ذلك عبادة، و أما الفاسقون و الفجار فلا ينفعهم بكاؤهم يومئذ، و يكتب ذلك عليهم حسرة.
پس چون شمس و قمر بر آن صفت بسرّه آسمان رسند، جبرئيل آيد بفرمان حق جل جلاله، و ايشان را باز گرداند سوى مغرب، و در مغرب درى است كه آن را باب التوبة گويند. عمر خطاب گفت: بأبى انت و أمى يا رسول اللَّه! و ما باب التوبة؟
فقال: «يا عمر! خلق اللَّه بابا للتوبة، خلف المغرب، له مصراعان من ذهب مشكلان بالدر و الجواهر، ما بين المصراع الى المصراع الآخر اربعين سنة للراكب المسرع، فذلك الباب مفتوح منذ خلق اللَّه خلقه الى صبيحة تلك الليلة عند طلوع الشمس و القمر من مغاربهما، و لم يتب عبد من عباد اللَّه توبة نصوحا منذ خلق اللَّه آدم الى ذلك اليوم الا ولجت تلك التوبة فى ذلك الباب، ثم ترفع الى اللَّه».
پس چون باز گردند آفتاب و ماه از ميان آسمان بسوى مغرب، نه بمغرب خويش فرو شوند، چنان كه هر بار ميشدند، بلكه بآن در توبت فرو شوند، و پس از آن در فراز كنند، و استوار ببندند، كه نيز نگشايند، پس از آن توبت هيچ كس نپذيرند، و اسلام هيچ كس بكار نيايد مگر كسى كه پيش از آن مسلمان بوده و محسن، فذلك قوله: يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً. فقال ابى بن كعب بأبى انت و امى يا رسول اللَّه! فكيف بالشمس و القمر يومئذ؟ و بعد ذلك؟ و كيف بالناس و الدنيا؟
فقال: «يا ابى! ان الشمس و القمر يكسبان بعد ذلك الضوء و النور، ثم يطلعان على الناس و يغربان، كما كانا قبل ذلك يطلعان و يغربان، و اما الناس فأنهم رأوا ما رأوا من فظاعة تلك الاية و عظمها، فيلحون على الدنيا حتى يجروا فيها الانهار، و يغرسوا فيها الاشجار، و يبنوا البنيان، و أما الدنيا فلو نتج لرجل منهم لم يركبه حتى تقوم الساعة من لدن طلوع الشمس من مغربها الى أن ينفخ فى الصور».
إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ بالف قراءت حمزه و كسايى است. مىگويد: ايشان كه از دين خويش جدا شدند، و بىدين ماندند. باقى فرقوا خوانند بتشديد، يعنى جعلوا دين اللَّه و هو واحد دين ابراهيم اديانا مختلفة، فتهود قوم، و تنصر قوم، و تمجس قوم. و گفتهاند: فَرَّقُوا دِينَهُمْ آنست كه دين خويش پاره پاره كردند، در بعضى تسليم و در بعضى تكلف، در بعضى اتباع و در بعضى مخالفت، در بعضى استسلام، و در بعضى تحريف، و آنچه رب العزة گفت: جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ هم برين تأويل است، يعنى: آن را اجزا كردند. جزئى بپذيرفتند، و جزئى نپذيرفتند، چنان كه قومى گفتند: «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ»، و آن جهوداناند در آن آيت، تا ايشان را گفتند: «أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ»؟! و اين «جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ» مشركان مكهاند، و فَرَّقُوا دِينَهُمْ اهل بدعاند تا روز رستاخيز. و آنجا گفت: «لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ» نهى است از آنچه مبتدعان كردند از تفريق دين خويش.
وَ كانُوا شِيَعاً اى فرقا و احزابا.
روى طاوس عن ابى هريرة، قال: قال رسول اللَّه (ص) فى هذه الاية: إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ و ليسوا منك، هم اهل البدع و اهل الشبهات و اهل الضلالة من هذه الامة.
و روى ابو أمامة عن النبى (ص)، قال: «هم الخوارج»، قيل: و اهل البدع فى هذه الامة كلهم خوارج.
روى زاذان ابو عمر، قال: قال لى على: يا با عمر! أ تدرى على كم افترقت اليهود»؟ قلت: اللَّه و رسوله اعلم. قال: «افترقت على احدى و سبعين فرقة، كلها فى الهاوية الا واحدة هى الناجية. أ تدرى علم كم تفرق هذه الامة»؟ قلت: اللَّه و رسوله اعلم. قال: «تفرق على ثلاث و سبعين فرقة، كلها فى الهاوية الا واحدة هى الناجية».
ثم قال على: «أ تدرى على كم تفترق علىّ»؟ قلت: و انه لتفترق فيك يا امير المؤمنين؟
قال: «نعم، تفترق فىّ اثنتي عشرة فرقة، كلها فى الهاوية الا واحدة هى الناجية و انت منهم يا با عمر».
و قال النبى (ص): «ليأتين على امتى كما اتى على بنى اسرائيل حذو النعل بالنعل، حتى ان كان منهم من اتى امة علانية، لكان فى امتى من يصنع ذلك، و ان بنى اسرائيل تفرقت على ثنتين و سبعين ملة، و تفترق امتى على ثلاث و سبعين ملة، كلهم فى النار الا ملةواحدة». قالوا: من هم يا رسول اللَّه؟ قال: «ما انا عليه و اصحابى».
درين خبر اختلاف روايات است و اختلاف الفاظ، و شرح آن بر سبيل اختصار در سورة آل عمران رفت.
لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ اى ليس اليك شيء من امرهم. إِنَّما أَمْرُهُمْ إِلَى اللَّهِ يعنى لم تؤمر يا محمّد! بقتالهم، فلما امر بقتالهم نسخ هذا، و قيل: ليس عليك من جنايتهم ضرر، انما امرهم الى اللَّه اى يتولى جزاءهم. ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ اى يعاقبهم و يجازيهم.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: فَقُلْ تَعالَوْا الاية جليل و جبار، خداى بزرگوار، وفادار نيكوكار، خداوند دادگر، گشاينده هر در، آغاز كننده هر سر، از لطيفى و مهربانى كه كه هست بر بندگان، و بنده نوازى و كار سازى و خداوندى خود را كه فرا مينمايد بايشان، درين آيت رهيگان را بتوحيد راه مىنمايد، و بر اخلاق پسنديده ميخواند، و از فواحش و كبائر باز مىزند، و آنچه زهر دين ايشان است فرا مىنمايد، و از آن پرهيز ميفرمايد، همچون طبيب مهربان كه بسر بيمار شود، و علت شناسد، و دارو داند، گويد: اين خور كه ترا سازنده است، آن مخور كه ترا هلاك كننده است. هر چه سازگار بود بدان وصيت كند. هر چه زيان كار بود، از آن پرهيز فرمايد. رب العزة بسعت رحمت خويش با بنده همين ميكند. از شرك پرهيز مىفرمايد، كه شرك زهر دين است، آن زهرى كه ترياق مغفرت آن را سود ندارد: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ.
شرك دو قسم است: شرك جلى، و شرك خفى. شرك جلى عبادت اصنام است، و شرك خفى ملاحظه خلق بچشم اعظام. آن يكى از بهشت و درجات محروم گرداند، و اين يكى از روح مناجات.پس آنكه محرمات و فواحش لختى برشمرد، و از آن حذر نمود، و باخلاق پسنديده بر طاعت اللَّه فرمود، گفت: عقوق پدر و مادر بگذاريد، و توقير ايشان بر دست گيريد، و فرزندان را از درويشى مكشيد، و روزى گمار را در ضمان استوار داريد، و در نهان و آشكارا گرد خيانت مگرديد، و آب روى خويش بمبريد، و از خوردن مال يتيم پرهيز كنيد، و بچشم تكريم و شفقت بدو نگريد، و در معاملات خلق بر انصاف رويد، و از مظالم و تبعات دور باشيد، و پيمانه و ترازو راست داريد، تا برستاخيز در مقام ترازو نجات يابيد. اينست وصيت خداوند ببندگان. نيوشيد و بكار داريد تا برهيد.
اگر كسى گويد: احسان با پدر و مادر در قرآن ثانى توحيد ساختن چه حكمت است؟ جواب آنست كه آدمى در وجود آمد اول باختراع و ايجاد حق، و آنچه وى را دربايست بود از خلق و خلق و روزى و غير آن وى را بيافريد، و آن گه بثانى الحال بتربيت پدر و مادر. پس وجود كمال وى را دو سبب است: سبب اول اختراع حق سبحانه و تعالى، و سبب دوم تربيت پدر و مادر. پس چون اللَّه وى را بيافريد، بر خود رحمت نبشت «۲» از بهر وى، و بر مقابل آن شكر و نعمت توحيد بر وى واجب كرد. اين برحمت خويش كرد. همچنين چون مادر و پدر سبب وجود وى بودند، از راه تربيت و رحمت كه اللَّه در دل ايشان نهاد، شكر آن نعمت تربيت بر ايشان واجب كرد باحسان با ايشان.
ازينجا مناسبتى ظاهر گشت ميان رحم و رحمت، مناسبتى معنوى بعد از مناسبت لفظى، از اينجاست كه شكر والدين و احسان با ايشان در نظر شرع عظيم است و بزرگ و ثانى توحيد، تا رب العزة جل جلاله كه ميگويد: أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ، أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً تنبيهى باشد خلق را كه ايشان وجود فرزند را سبب آخراند، چنان كه اللَّه جل جلاله سبب اول است. وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا سخن چون بعدل رود در عاجل و آجل آن را تبعهاى نبود، و ليس ذلك الا ذكر اللَّه عز و جل. بو سليمان گفت: «إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا»
يعنى اذا تكلمتم فتكلموا بذكره. سخن كه گوئيد سخن خدا گوئيد، و كتاب او خوانيد، و حديث او كنيد. پير بو على سياه قدس اللَّه روحه هر گه كه درويشى سوختهاى بر وى در شدى، چراغ وى فرا چراغ وى داشتى، و از درد دل بناليدى، گفتى: مردىام فارغ.
شغلى ندارم. كارى ندانم. سروسامان خود گم كردهام. در غرقاب حيرت دستى مىزنم.
دستگيرى مىطلبم. دمسازى ميجويم، تا با من حديث دوست كند، من با وى حديث دوست كنم، كز حديث دوست بوى دوست آيد:
وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا
قال الجوزجانى: العهود كثيرة، و أحق العهود بالوفاء الامر بالمعروف و النهى عن المنكر، تأمر نفسك بالمعروف، فان قبلت منك، و الا رضتها بالجوع و السهر و كثرة الذكر و مجالسة الصالحين لترغب فى المعروف. ثم تأمر غيرك، و تنهى نفسك عن المنكر، فان قبلت و الّا فأدّبها بالسّياحة و التقطع و العزلة و قلة الكلام و ملازمة الصبر لتنتهى، فاذا انتهت فانه الناس عن المنكر.
ثُمَّ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ تَماماً الاية اى محمد! پس از آنكه راه شرع نمودى، و آداب و احكام شرع در آموختى، و محلات و محرمات روشن كردى، و بامر معروف و نهى منكر فرمودى، بشارت ده ايشان را كه اين نعمت بر ايشان تمام كنم.
امروز بروح مناجات و حلاوت طاعات، و فردا بنعيم باقى و فضائل درجات. سنت ما چنين است. ما پيغامبران و مؤمنان موسى و بنى اسرائيل را گفتيم: تَماماً عَلَى الَّذِي أَحْسَنَ.
مصطفى محمد عربى و امّت وى را گفتيم: «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي»، و تمام نعمت آنست كه چراغ هدايت از روزن رسالت بتأييد الهيت در دل شما افروختيم، تا بصراط مستقيم راه برديد، و در سنت و جماعت راست رفتيد، تا از خوض معترضان و جدال مضطران و تأويل جهميان و ساخته مبتدعان آزاد گشتيد. اينست كه رب العالمين گفت: وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ. بر اين صراط مستقيم محكم باشيد، و بر پى آن رويد، و منهج صواب آن دانيد، و سبب نجات آن شناسيد، تا بنعيم باقى و سعادت جاودان رسيد، نه بينى كه در آخر ورد گفت رب العزة: إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ.
ايشان كه صراط مستقيم را پى بر نبودند، و در سنت و جماعت راست نرفتند، و راههاى حيرت و ضلالت برگرفتند، نه ايشان امت تواند از روى اتّباع، نه تو شفيع ايشان. نه ايشان را نور بصيرت، نه چراغ معرفت، نه سخن بر بيّنت، نه اتّباع كتاب و سنت.
مصطفى (ص) ايشان را ميگويد: «يكون فى آخر الزمان دجالون كذابون، يأتونكم من الاحاديث بما لم تسمعوا انتم و لا آباؤكم، فاياكم و اياهم، لا يضلونكم و لا يفتنونكم»!
۱۹ النوبة الاولى
قوله تعالى: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ هر كه نيكى آرد فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها او را است فردا ده چندان وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ و هر كه بدى آرد فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها پاداش ندهند او را مگر هم چندان وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (۱۶۰) و بر هر دو از ما ستم نيايد.
قُلْ گوى يا محمد! إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي من آنم كه راه نمود مرا خداوند من إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ بر راه راست. دِيناً قِيَماً دينى پاينده راست مِلَّةَ إِبْراهِيمَ كيش ابراهيم حَنِيفاً آن موحد مخلص پاك وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (۱۶۱) و ابراهيم از انباز گيرندگان نبود با خداى.
قُلْ إِنَّ صَلاتِي گوى نماز من وَ نُسُكِي و سجود من و قربان من وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي و زندگانى من و مرگى من لِلَّهِ خداى را است رَبِّ الْعالَمِينَ (۱۶۲) خداوند جهانيان.
لا شَرِيكَ لَهُ با وى انباز نيست وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ و بدين فرمودند مرا وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ (۱۶۳) و من اول مسلمانم كه گردن نهاد وى را.
قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا گوى جز از اللَّه خداوندى جويم؟ وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ و او خداوند همه چيزى است وَ لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْها و هيچ كس چيزى نكند مگر بر خويشتن وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ و بر ندارد هيچ بردارندهاى وِزْرَ أُخْرى كرد بد تنى ديگر ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ آن گه با خداى است بازگشت شما فَيُنَبِّئُكُمْ تا خبر كند شما را بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (۱۶۴) بآنچه در آن بوديد از اختلاف، و جذاجذ كه ميگفتيد.
وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ او آنست كه شما را كرد خليفتان زمين وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ و برداشت شما را زير يكديگر بپايها افزونى لِيَبْلُوَكُمْ آن را تا بيازمايد شما را فِي ما آتاكُمْ در آنچه شما را داد، سپاس دار يابد يا ناسپاس إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقابِ كه خداوند تو ناسپاسان را زود گير است وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (۱۶۵) و سپاس داران را آمرزگار و بخشاينده.
النوبة الثانية
قوله تعالى: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها قراءت يعقوب عشر بتنوين است، امثالها برفع، و معناه: فله حسنات عشر امثالها، اى امثال الحسنة التي عملها. باقى باضافت خوانند، و معناه: فله عشر حسنات امثالها. قومى گفتند: حسنة درين آيت توحيد است، و سيئة شرك، ميگويد جل جلاله: هر كه فردا در قيامت توحيد آرد، كه در دنيا موحّد بوده، و خداى را بيگانگى شناخته، و شرك نياورده، عمل وى مضاعف كنند، يكى را ده نويسند، و بده جزا دهند، و هر كه شرك آرد كه در دنيا مشرك بوده، جزاء خود بيند مثل فعل خود، بسزاى خود، و آن جزاء آتش دوزخ است، و عقوبت جاودان، يعنى كه اين عقوبت مثل آن عمل است، كه آن عمل اعظم الذنوب است، و اين آتش اعظم العقوبات، و ذلك قوله تعالى: جَزاءً وِفاقاً اى وافق الجزاء العمل.
قومى گفتند: آيت عام است در حسنات و سيئات، يعنى: من عمل من المؤمنين حسنة كتبت له عشر حسنات، و من جاء بالسيئة اى الخطيئة فلا يجزى الا جزاء مثلها، لا يكون اكثر منها. ميگويد: نيكوكار را نيكى مضاعف كنيم، يكى ده نويسيم، و بدكردار را يكى يكى نويسيم، و در آن نيفزائيم: آن گه گفت: وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ اى: و لا يظلمون فتيلا. الفريقين جميعا. نه از نيكوكار نيكى كاهيم و نه مزد او، و نه بر بد كردار جرم افزائيم ناكرده. و رسول خدا (ص) باين معنى اشارت كرده در آن خبر كه گفت: «من صام رمضان و أتبعه بستّ من شوال، فقد صام السنة كلها، فأحسنوا ان شئتم»، و عن ابى ذر، قال: قال رسول اللَّه (ص): «يقول اللَّه عز و جل مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها و ازيد، و من جاء بالسيئة فجزاء سيئة مثلها او اعفو، و من تقرب منى شبرا تقربت منه ذراعا، و من تقرب منى ذراعا، تقربت منه باعا، و من أتانى يمشى اتيته هرولة، و من لقينى بقراب الارض خطيئة لا يشرك بى شيئا، لقيته بمثلها مغفرة».
قال ابن عمر: الاية فى غير الصدقات من الحسنات، فأما الصدقات تضاعف سبع مائة ضعف، و قال قتاده: ذكر لنا ان نبى اللَّه (ص) قال: «الاعمال ستة، فموجبة و موجبة، و مضاعفة و مضاعفة، و مثل بمثل، فأما الموجبتان فمن لقى اللَّه لا يشرك به شيئا دخل الجنة، و من لقى اللَّه يشرك به دخل النار، و امّا المضاعفتان فنفقة الرجل على اهله عشر امثالها، و نفقة الرجل فى سبيل اللَّه سبع مائة ضعف، و امّا مثل بمثل، فان العبد اذا همّ بحسنة لم يعملها كتبت واحدة، و اذا همّ بسيئة ثم عملها كتب سيئة».
و قال سفيان الثورى: لما نزلت: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها، قال النبى (ص) زدنى، فنزلت: مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ الاية. قال: «يا رب زد امتى،» فنزلت: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ؟
الاية. قال: يا رب زد أمتى، فنزلت: إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ، و قيل: من جاء بالايمان فقد جاء بعشر حسنات، و هى المذكورة فى قوله تعالى: إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ الاية، و گفتهاند: معنى تضعيف آنست كه اعمال بنده امروز در سراى عمل يكى يكى نويسند، اما فردا در سراى جزا رب العزة گويد: بنده من! كم تتمنّى على طاعتك من الثواب؟ چند خواهى كه ترا دهم از ثواب عمل خويش؟ چندان كه بنده خواهد رب العزة بفضل خود ده چندان كه بنده خواهد دهد بسزاى خود، و اللَّه بسزاى خود بفضل خود دهد. يكى را ده چندان كه بنده خواهد دهد، چنان كه گفت: فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها.
ديگرى را اضعاف مضاعفه دهد، چنان كه گفت: فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً، و حكمت در آنكه مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ گفت، و نگفت «من عمل بالحسنة» آنست كه: اين لفظ شامل است بر اقوال و افعال و اسرار، و لفظ عمل جز بر اعمال نيفتد، و حسنات بنده هم قول زبان است، و هم عمل اركان، و هم نيّت دل، و همه در تحت جاءَ بِالْحَسَنَةِ شود، و نيز نه هر كه عمل كرد مقبول آمد و شايسته، و بقيامت رسيده، و ثواب آن يافته. پس كار آن دارد كه بقيامت برد شايسته و پذيرفته و بوى نجات يافته.
مردى فرا شيخ الاسلام گفت: خداى از تو عبادت بپذيراد (۱). شيخ الاسلام گفت: مگوى چنين، كه او اگر خواهد بپذيرد، و آن گه بخصمان دهد. چنين گوى: خداى تو را بپذيراد (۱) تا از رستگان باشيم. و گفتهاند كه اين تضعيف حسنات خاصيت امت محمّد است، كه ايشان دين كه پذيرفتند برضا پذيرفتند نه بكراهيت، و امتهاى پيشينه دين بكراهيت پذيرفتند. نه بينى قوم موسى كه تا كوه بر سر ايشان بنداشتند، دين حق و كتاب خدا قبول نكردند، و ذلك فى قوله تعالى: وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ الاية، و نظير الاية قوله مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها. قيل: فيه تقديم و تأخير، يعنى: فله منها خير، و قيل: يعنى بذلك الاضعاف، و هى خير له، اذ لا مطمع للخصوم فى الاضعاف، و انما طمعهم فى عمل العبد، و لان الطاعة على استحقاق العبد، و الاضعاف على استحقاق الرب، و قيل: «فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها» يعنى رضوان اللَّه، يقول اللَّه تعالى: وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ.
قوله: قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ يعنى: دين الاسلام. آن گه تفسير كرد، گفت: دِيناً قِيَماً يعنى مستقيما على نهاية الاستقامة. ابن كثير و ابو عمرو و نافع قيما بتشديد خوانند. باقى قيما بتخفيف. قيم مصدر است همچون كبر و صغر، يعنى دينا ذا قيم اى ذا استقامة تامة. قيّم بوزن فيعل بناء مبالغت است در وصف استقامت، يعنى بنهايت استقامت است اين دين، و بر كمال راستى. حكم آن ثابت، شرح آن لازم.
نسخ در شرايع آن روا نه، و باطل را بدان راه نه، و اصل آن سه چيز است: كتاب و سنت و اجماع، كتاب خدا و سنت مصطفى و اجماع مسلمانان. كتاب و سنت آنند كه رب العزة در يك آيت جمع كرد: وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ، و اجماع آنست كه گفت جل جلاله: وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ. اين سبيل مؤمنان اجماع است. هر كه خرق اجماع كند، كتاب و سنت را رد كرد، و هر كه كتاب و سنت را رد كرد، از دين اسلام بيرون شد.
۱ الف: بپذيرا.
دِيناً قِيَماً زجاج گفت: دينا نصب على المفعول به، يعنى عرّفنى دينا، و قيل معناه: اتبعوا دينا قيما و الزموه. و قيما نصب على الوصف. مِلَّةَ نصب على البدل، حَنِيفاً نصب على الحال، يعنى فى حال حنيفيته و استقامته. و دين اسلام را بملت ابراهيم وصف كردن از آن است تا خلق در آن رغبت بيش كنند، كه همه اهل دينها در عرب و عجم ابراهيم را بزرگ دارند، و دينى كه بوى منسوب باشد در آن رغبت نمايند.
روى ان النبى (ص) كان اذا اصبح يقول: «اصبحنا على فطرة الاسلام و كلمة الاخلاص و ملة ابينا ابراهيم حنيفا و ما كان مشركين».
قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي اى عبادتى. زجاج گفت: معنى «نسك» اخلاص است در عبادت، يقال: فلان ناسك اى عابد للَّه عز و جل، غير مشرك به. از نسيكه گرفتهاند، و هى النقرة المذابة المصفاة من كل خلط، و گفتهاند: نسيكه قربان است، و نسك ذبايح است در حج و عمره. وَ مَحْيايَ قراءت عامه قراء بفتح ياء است، مگر نافع كه بسكون ياء خواند. يقول: هو يحيينى و هو يميتنى، و انا اتوجه بصلاتى و سائر المناسك الى اللَّه عز و جل، لا الى غيره. قال يمان: محياى بالعمل الصالح، و مماتى اذا متّ على الايمان لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ رب الجن و الانس، و العالم كلها.
لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ ميگويد: زندگانى من در عبادت و طاعت، و مرگى من بر ايمان و شهادت، بتوفيق و هدايت خدا است. مرا بدان راه نمود، و مرا بدان فرمود. وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ و من اول مسلمانم از اين امت و درين زمان، و قيل: و انا اول من استحق هذا الاسم.
قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ اين آيت جواب است مشركان قريش را كه ميان خويش و ميان وى نصف ميساختند در دين، و ممالات ميخواستند، كه او بايشان گرايد بچيزى، تا ايشان با او گرايند بچيزى، چنان كه گفت: وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ. ميگويد: اى محمّد: ايشان را جواب ده: أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا اى اتخذ ربا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ فى السماوات و فى الارض. جز از اللَّه خدايى جويم، و ديگرى را بمعبودى پسندم، و بخدايى گيرم؟! و اللَّه است كه خداوند است هر چيز را كه آن را خداوند خوانند، خداى همه خداوندان است، و آفريدگار همگان است، و كردگار جهان و جهانيان است.
وَ لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْها لا تجنى نفس ذنبا الّا اخذت به. وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى اين جواب وليد مغيره است، كه گفته بود: اتّبعوا سبيلى احمل اوزاركم. او را جواب دادند كه: لا يحمل احد جناية غيره، حتّى لا يؤاخذ به الجانى.
ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ اين وعيد است، فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فِيهِ يعنى فى الدين تَخْتَلِفُونَ گفتهاند: اين اختلاف ايشان اختلاف است در كار محمد و در قرآن.
قومى گفتند: ساحر است. قومى گفتند: شاعر. قومى گفتند: مجنون، و در قرآن همچنين طايفهاى گفتند: أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ. قومى گفتند: «إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ. إِنْ هذا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ».
وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ يا محمد! خَلائِفَ الامم الماضية فى الارض بأن اهلكهم و أورثكم الارض بعدهم. همانست كه آنجا گفت: أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ، و قيل: خَلائِفَ الْأَرْضِ اى سكان الارض بدل الجن، و قيل: يخلف اهل كل عصر من كان قبله. خليفه آمده بود از پس پيشينهاى، و خلائف جمع است كصحيفة و صحائف، و سفينة و سفائن، و وصيفة و وصائف.
سه كس آنند كه خلافت را نامزدند در قرآن: يكى آدم، ديگر داود، سديگر ابو بكر صديق. آدم را گفت: إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً. داود را گفت: إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ. ابو بكر را گفت: لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ.آدم خليفه بود ابليس درو طعن كرد، و حسد برد. خلافت با آدم بماند و ابليس بلعنت باز گشت: «وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي». داود خليفه بود. جهودان درو طعن كردند. خلافت وى را بماند، و جهودان ملعون شدند. لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ الاية بو بكر خليفه بود، رافضيان برو طعن كردند، خلافت او را بماند، و رافضى بلعنت بماند درين جهان و در آن جهان، چنان كه گفت: «لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ.
وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ ميگويد: شما را برداشت زبر يكديگر بدرجها، يكى را بدانش، يكى را بنسبت، يكى را بمال، يكى را بشرف، يكى را بصورت، يكى را بصوت، يكى را بقوت. لِيَبْلُوَكُمْ اى: ليبتليكم فيما اعطاكم، ليخبركم فيما رزقكم، تا شما را بيازمايد بآن نعمت و روزى كه شما را داد، تا شكور يابد شما را يا كفور، مطيع يا عاصى. آن گه گفت: اگر عاصى شويد سريع العقاب و اگر مطيع شويد غفور رحيمام. سَرِيعُ الْعِقابِ گفت، و اين عقوبت بقيامت خواهد بود، يعنى كه قيامت نزديك است، و رستاخيز بزودى خواهد بود، و لهذا قال تعالى: إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَراهُ قَرِيباً، و قال: ما أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها فضلا، وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها عدلا. اى خداوندى كه اگر فضل كنى فضل ترا حد نيست، ور عدل كنى بر عدل تو رد نيست. اگر فضل كنى تو از ديگران چه داد و چه بيداد! ور عدل كنى تو، فضل ديگران چون باد. ار فضل كنى بفضل سزايى، ور عدل كنى سزد كه نيفزايى. از فضل اوست كه حسنات بنده يكى ده شود، و از فضل او سيئات بحسنات بدل شود. يقول اللَّه تعالى: فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ.
روى ابو ذر قال: قلت: يا رسول اللَّه علّمنى عملا يقربنى من الجنة، و يباعدنى من النار. قال: «اذا عملت سيّئة فأتبعها حسنة». قال: قلت: من الحسنات لا اله الا اللَّه؟ قال: «هى احسن الحسنات».
حسنات عابدان ديگر است، و حسنات عارفان ديگر. عابدان در مقام خدمتاند، و عارفان بر بساط شهود در مقام قربت و انس مشاهدتاند. حسنات هر كس بر اندازه روش او. حسنات زاهدان همّتى است مه از دنيا، حسنات مريدان مرادى است مه از عقبى.
حسنات صديقان اشتياقيست وا ديدار مولى. زاهدان را خدمت است بر سنّت، مريدان را معرفت است در مشاهدت، صديقان را ثنا است در حقيقت. اينست نهايت روش سالكان، و غايت رتبت صدّيقان، و آغاز جذبه حق. مصطفى (ص) برين مقام بود كه زبان ثنا بگشاد، بنعت دهشت گفت: «لا احصى ثناء عليك، انت كما اثنيت على نفسك».
قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ صراط مستقيم را بدايتى و نهايتى است. بدايت سنت و جماعت است، و نهايت انس يافت و دوام مشاهدت. سنت و جماعت آنست كه آيات و اخبار صفات نادريافته بجان و دل قبول كنى، و بتصديق و تسليم پيش آيى، و بر اسم و ظاهر بايستى، و بخيال گرد آن نگردى، و از تكلف و تأويل و تفكر در آن بپرهيزى. بشرط رمت بىزيادت و بىنقصان، بىقياس و بىتشبيه و بىكتمان، و رسانيدن آن چنان كه رسيد هم چنان.
پير طريقت گفته: هر كه از در تصديق و تسليم درآيد، وى را از سه شربت يكى دهند: يا شربتى دهند از معرفت، تا دل وى بحق زنده گردد، يا زهرى دهند كه نفس اماره در زير قهر او كشته گردد، يا شرابى دهند كه جان از وجود او مست و سرگشته شود. ازينجا يافت حقيقت و انس صحبت آغاز كند. لذّت خدمت و حلاوت طاعت بيابد.
سرور معرفت درپيوندد. بروح مناجات رسد. پس در شغلى افتد كه از آن عبارت نتوان تا آن گاه كه همه زندگانى شود در آن:
قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ من علم انه باللّه، علم انه للَّه، فاذا علم نفسه للَّه، لم يبق فيه نصيب لغير اللَّه، فهو مستسلم لحكم اللَّه، غير معترض على تقدير اللَّه، و لا معارض لأخيار اللَّه، و لا معرض عن اعتناق امر اللَّه. اين آيت از مصطفى (ص) اشارت است فرا مقام مواصلت، و مواصلت بحق پيوستن است، و از خود باز رستن، و نشان اين كار دلى است زنده بفكر، و زبانى گشاده بذكر، با خلق عاريت، و با خود بيگانه، و از تعلق آسوده، و بحق آرميده.
پير طريقت گفت: الهى! تا رهى را خواندى، رهى در ميان ملأ تنهاست، تا گفتى كه بيا، هفت اندام رهى شنواست. از آدمى چه آيد! قدر آدمى پيداست! كيسه تهى و باد پيماست. اين كار پيش از آدم و حواست، و عطا پيش از خوف و رجاست، اما آدمى بسبب ديدن مبتلا است. بناز كسى است كه از سبب ديدن رهاست، و با خود بجفاست. گر آسياى احوال گردان است، چه بود، قطب مشيت بجاست:
قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا أ سواه اطلب حافظا و راعيا و وكيلا! و هو الذى كفانى المهم، و الهمنى الرشد؟! چون سزد كه ديگرى را پرستم، و خداى همگان اوست! از كجا شايد كه ديگرى را خوانم و كافى مهمات اوست! چرا بكسى طمع دارم، و بخشاينده فراخ بخش اوست! شب معراج با سيد گفت صلوات اللَّه عليه: يا محمّد سميت نفسى معزا و مذلا، و هم يطلبون العز من سواى! و يطلبون الحاجة من غيرى! يا سيد!
يأكلون رزقى، و يشكرون غيرى! يا محمّد! لم اكلفهم عمل الغد، و هم يطلبون منى رزق غد! وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ اين آيت امت محمّد را هم تهنيت است، و هم مدحت، و هم بشارت. تهنيت بسزا، و مدحت نيكو، و بشارت تمام. خبر ميدهد كردگار قديم، و رهى دار كريم، جل جلاله، كه شما كه رهيگان امت محمّدايد وارثان زمين شماايد، خليفتان خلق و بهينه ذريت آدم، امت پيغامبرى مهينه خلق عالم.
اى شما كه خلائقايد! بكتم عدم باز شويد، و بروز نامه خود فرو نگريد، تا رقم عزل بينيد، كه ما در ازل منشور كاينات بنام امت محمد نوشتيم.
وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ بندگانى كه خورشيد فلك ارادت ايشانند، مقبول شواهد الهيت ايشانند، مستقر عهد دولت اسلام ايشانند. لختى صدر اول بودند صحابه مصطفى، سرهنگان درگاه خدا، انصار نبوت و رسالت، و اشراف دولت اسلام، و ملوك مقعد صدق. جوگى بآخر رسيدند، و در عالم روش سابقان پيوستند. جلال احديت بصائر ايشان را سرمه عنايت كشيد، تا بجمال نبوت و رسالت سيد انبيا بينا گشتند، و بر اتّباع سنت مبارك وى كمر بستند، و بدوستى وى راست رفتند، لا جرم از حضرت نبوت اين تحفه يافتند كه: «واشوقاه الى لقاء اخوانى! آن صدر اول و اين جوگ آخر آنند كه گفت رب العزة جل جلاله: ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ، و مصطفى (ص) بهر دو اشارت فرموده، و لا حقه بسابقه در رسانيده، و گفته: «مثل امتى مثل القطر، لا يدرى اوله خير ام آخره»؟
و اللَّه اعلم.