قرآن کریمبه زبان فارسی

۷ سورة الاعراف‏ (بخش ۱)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

۷- سورة الاعراف‏

۱ النوبة الاولى

قوله تعالى بِسْمِ اللَّهِ بنام خداوند الرَّحْمنِ بخشاينده الرَّحِيمِ مهربان.

المص (۱) منم خداوند داناى راستگوى، همه چيز دانم، و حق از باطل جدا كنم.

كِتابٌ اين نامه‏اى است أُنْزِلَ إِلَيْكَ فرو فرستاده آمد بتو فَلا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ مبادا كه در دل تو گمانى بادا از آن لِتُنْذِرَ بِهِ تا بيم نمايى و آگاه كنى بآن وَ ذِكْرى‏ لِلْمُؤْمِنِينَ (۲) و يادگارى است گرويدگان را.

اتَّبِعُوا پس رويد ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ آن را كه فرستاده آمد بشما از خداوند شما وَ لا تَتَّبِعُوا و پس رو مبيد مِنْ دُونِهِ فرود ازو أَوْلِياءَ هيچ معبودان و ياران و دوستان باطل را قَلِيلًا ما تَذَكَّرُونَ (۳) چون اندك پند مى‏پذيريد و حق مى‏دريابيد!

وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ و چندا از شهرهايى أَهْلَكْناها كه تباه كرديم، و مردمان آن را هلاك كرديم فَجاءَها بآن آمد بَأْسُنا زور گرفتن ما بَياتاً بشبيخون أَوْ هُمْ قائِلُونَ (۴) يا نيم روز خفته و ايشان در غفلت.

فَما كانَ دَعْواهُمْ نبود سخن ايشان و خواندن ايشان و بازخواست ايشان إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا آن گه كه بايشان آمد زور گرفتن ما إِلَّا أَنْ قالُوا مگر كه اقرار دادند و گفتند: إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ (۵) كه گناهكار ماايم.

فَلَنَسْئَلَنَّ ناچاره خواهيم پرسيد الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ ايشان را كه پيغام بايشان فرستاده آمد كه پاسخ چه داديد وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ (۶) و ناچار خواهيم پرسيد فرستادگان را كه پيغام رسانيديد و جواب چه شنيديد؟

فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِمْ و ناچار بر هر دو قوم خواهيم خواند گفت و كرد ايشان بِعِلْمٍ بدانش خويش وَ ما كُنَّا غائِبِينَ (۷) كه ناآگاه نبوديم و نه غائب و نه دور.

وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ و سختن كردار آن روز بودنى است فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ هر كه گران آمد از فرمان بردارى ترازوى وى فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۸) ايشانند كه جاويد پيروز آمدگان‏اند.

وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ و هر كه سبك آمد از نافرمانى ترازوى وى فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ ايشان زيان زدگان‏اند از خويشتن درماندگان بِما كانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ (۹) بآنچه بر خويشتن ستم ميكردند كه بسخنان ما مى‏كافر شدند.

وَ لَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الْأَرْضِ و شما را در زمين نشانديم و جاى داديم و دست رس و پايگاه وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ و شما را در آن روزيها و آرام گاهها ساختيم قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ (۱۰) چون اندك مى‏سپاس داريد!

النوبة الثانية

روى ابى بن كعب قال، قال النبى (ص): «من قرأ سورة الاعراف جعل اللَّه بينه و بين ابليس سترا، و كان آدم له شفيعا يوم القيامة».

اين سورة الاعراف بعدد كوفيان دويست و شش آيت است، و سه هزار و هشتصد و بيست و پنج كلمه، و سيزده هزار و هشتصد و هفتاد و هفت حرف. جمله بمكه فرو آمد بروايت جويبر از ضحاك. مقاتل گفت: مگر پنج آيت كه در مدنيات شمرند: وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ تا بآخر پنج آيت. گفت: اين پنج آيت به مدينه فرو آمد باقى همه به مكّه فرو آمد.

و درين سورة منسوخ نيست مگر يك آيت، و هى قوله تعالى: خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ. گفته‏اند كه: اول اين آيت منسوخ است، و ميانه آيت محكم، و آخر آيت منسوخ. اول گفت: خُذِ الْعَفْوَ يعنى الفضل من اموالهم، و اين آن بود كه در ابتداء اسلام كسى كه صاحب مال بود، هزار درم از بهر خويش بنهادى، يا ثلث مال، و باقى بصدقه دادى. و اگر صاحب ضياع و زرع بودى، يك ساله نفقه خود و عيال بنهادى، و باقى بصدقه دادى. اگر پيشه ور بودى، قوت يك روزه بنهادى، و باقى بصدقه دادى. پس زكاة فرض آن را منسوخ كرد. و ميانه آيت، «وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ» يعنى بالمعروف، اين محكم است، وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ منسوخ است بآيت سيف.

المص نامى است از نامهاى قرآن بقول حسن. آن گه گفت: كِتابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ تا معلوم شود كه نام قرآن است. ميگويد: قرآن نامه‏اى است فرو فرستاده بتو. ابن عباس گفت: انا اللَّه الصادق. بروايتى ديگر هم از وى: انا اللَّه افصل. زيد بن على گفت: انا اللَّه الفاصل. عكرمه گفت: انا اللَّه اعلم و أصدق. عطاء بن ابى رباح گفت: ثنائى است كه اللَّه بر خويشتن كرد بسزاى خويش و بقدر خويش. ابن عباس گفت: سوگند است كه اللَّه ياد كرد بنام خويش و صفت خويش. قومى گفتند: معنى اين همانست كه گفت: أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ؟ و شرح اين كلمات در صدر سورة البقره مستوفى رفت.

كِتابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ اى: هذا كتاب انزل اليك، فَلا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ اى شك منه، اى من الكتاب أنه من اللَّه. نگر كه بگمان نباشى كه اين كتاب از نزديك خدا است، و گفته اوست، و صفت و علم اوست. معنى ديگر: فلا يضيقن صدرك بابلاغ ما ارسلت به. باين قول «منه» اين «ها» با انذار شود، ميگويد: يا محمد! نگر تا دلت بتنگ نيايد، و از دشمن نترسى بپيغام رسانيدن، و ايشان را بيم نمودن، و اين از بهر آن گفت كه مصطفى (ص) در ابتداء وحى از دشمنان ميترسيد و ميگفت: «اى ربّ انّى اخاف ان يثلغوا رأسى».

پس رب العزة خبر داد كه وى در امان و زينهار حق است، و از كيد دشمنان معصوم، و ذلك فى قوله تعالى: وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ.

پس گفت: لِتُنْذِرَ بِهِ يعنى: ايمن باش و مترس، و بقوت دل پيغام برسان، و ايشان را بيم نماى، و آگاه كن كه اين قرآن بآن فرو فرستاديم تا تو بوى انذار كنى، و ايشان را از عذاب ما بترسانى. وَ ذِكْرى‏ لِلْمُؤْمِنِينَ يعنى: مواعظ للمصدقين.

اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ اين خطاب با اهل مكه است. ايشان را اتباع دين حق ميفرمايد، و بر طاعت خدا و رسول ميخواند، و از مخالفت دين و پرستيدن بتان باز ميزند. ميگويد: دين آنست كه رسول آورد، و كتاب خدا بآن فرو آمد. بر پى آن رويد، و بر پى باطل مرويد، و فرود از اللَّه اين بتان را بخدايى مگيريد، و ايشان را دوستان و ياران مگيريد و مپسنديد.

قَلِيلًا ما تَذَكَّرُونَ يعنى: قليلا يا معشر المشركين اتعاظكم! و قيل: معناه، قليلا من يتذكر منكم! حمزه و كسايى و حفص از عاصم تذكرون بتخفيف ذال خوانند. باقى بتشديد ذال، مگر ابن عامر كه بياء و تاء خواند: «يتذكّرون» على الغيبة.

وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها «كم» دو معنى را گويند: كثرة را و استفهام را، و اينجا بمعنى كثرت است، و القرية المدينة سمّيت قرية، لانها تقرى الناس اى تجمعهم.

اهلكناها اى: اهلكنا اهلها بالعذاب، يعنى الامم الماضين الذين كذّبوا الرسل. خبر ميدهد رب العالمين كه مردمان شهرها بسى هلاك كرديم، و بايشان انواع عذاب فرو گشاديم، و نشان ايشان از زمين برداشتيم چون عاد و ثمود و قوم لوط و قوم صالح و قوم نوح و قوم تبّع و امثال ايشان. رب العزّة ميگويد: كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ اينان همگان رسولان ما را دروغ زن گرفتند، تا واجب گشت و سزا، رسانيدن بايشان آنچه بيم داده بوديم ايشان را بآن. آن گه بيان كرد كه ايشان را چون كشتيم و چون هلاك كرديم، گفت: فَجاءَها بَأْسُنا بَياتاً أَوْ هُمْ قائِلُونَ بأس و بطش ما و عذاب ما فرا سر ايشان نشست ناگاه، و ايشان در خواب و غفلت. وقت شبيخون و وقت قيلوله بذكر مخصوص كرد، كه باين دو وقت مردم در خواب شوند، و از حوادث و طوارق غافل باشند. يعنى كه ايشان توقّع نداشتند، و غافل بودند كه ناگاه بايشان عذاب آمد. آن گه چون عذاب معاينه بديدند، بظلم خود و كفر خود اقرار دادند. اينست كه رب العالمين گفت: فَما كانَ دَعْواهُمْ اى: قولهم و دعاؤهم و تضرعهم، إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا إِلَّا أَنْ اقروا على انفسهم بالشرك، و قالُوا إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ. ظلم ايدر بمعنى شرك است.

همانست كه در سورة الانبياء گفت: يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ. فَما زالَتْ تِلْكَ دَعْواهُمْ حَتَّى جَعَلْناهُمْ حَصِيداً خامِدِينَ. پشيمان شدند و بجرم خود اقرار دادند لكن بوقت معاينه عذاب ندامت و اقرار سود ندارد، و تضرع و ابتهال بكار نيايد.

فَلَنَسْئَلَنَّ يعنى فى الآخرة الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ يعنى الامم الخالية الذين اهلكوا فى الدنيا، ما اجابوا الرسل؟ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ ما ذا اجيبوا فى التوحيد؟ و نسألهم هل بلغوهم؟ و قيل: لنسألنّ الذين ارسل اليهم عن قبول الرسالة و القيام بشروطها، و لنسألن المرسلين عن اداء الرسالة و الامانة فيها، و قيل: لنسألنّ الذين ارسل اليهم عن حفظ حرمات الرسل، و لنسألن المرسلين على الشفقة على الامم. رب العزة جل جلاله خود داناتر كه ايشان چه گفتند؟ و چه جواب شنيدند؟ اما در قيامت از ايشان بپرسيد تا حجت آرد بر كافران كه از توحيد سروا زدند، و حق نپذيرفتند، و ايشان را در آن عذر نماند، و حجّت نبود. آن گه در شرح بيفزود، و اين معنى را بيان كرد، گفت: فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِمْ يعنى اعمالهم بعلم منا وَ ما كُنَّا غائِبِينَ عن اعمالهم من الخير و الشر فى الدنيا، فلا يخفى عليه منها صغير و لا كبير، و لا سر، و لا علانية. خبر ميدهد جل جلاله كه: سؤال ما ازيشان نه از آنست كه مى‏ندانيم كه چه گفتند؟ و چه جواب شنيدند؟ كه ما كردار و گفتار و انفاس و حركات خلق همه دانسته‏ايم، و شمرده ايم. بر ما هيچ پوشيده نيست، و بعلم ما هيچ فرو شده نيست، اما سؤال ميكنيم از روى توبيخ و تقريع ايشان، و اقامت حجّت بر ايشان. و آنجا كه گفت جل جلاله: وَ لا يُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ يعنى: لا يسألون سؤال استرشاد و استعلام، انما هو سؤال توبيخ و تبكيت، و قيل: انه فى وقت انقطاع المسئلة عند حصولهم على العقوبة، كما قال تعالى: فَيَوْمَئِذٍ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ، و قيل: استشهاد الرسل كاستنطاق الجوارح، و روى عن النبى (ص) انه قال: «ان اللَّه يسأل كل احد بكلامه، ليس بينه و بينه ترجمان».

وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ ميگويد: وزن اعمال روز رستاخيز بودنى است در ترازويى كه آن را عمود است و دو كفه و زبان. مردى از ابن عباس پرسيد كه: ترازوى قيامت بر چه صفت است؟ گفت: طول العمود خمسون الف سنة، و هو من نور شطره، و شطره من ظلمة. اما الظلمة ففيها السيئات، و الشطر الذى هو من نور، ففيه الحسنات، فويل للمكذبين بهذا ايها الرجل! و روى انّه قال: الكفّة التي توزن بها الحسنات من نور، و موضعها عن يمين العرش، و التي توزن بها السيئات من ظلمة، و موضعها عن يسار العرش. و روى ان داود النبى (ص) سأل ربه ان يريه الميزان، فأراه، فاذا كل كفة من كفتيه مثل السماء و الارض. فلما رآه خرّ مغشيّا عليه، ثم افاق، فقال: الهى! من يقدر على ان يملأها حسنات؟ فقال اللَّه سبحانه: يا داود! انى اذا رضيت عن عبدى ملأتها بتمرة.

اگر كسى گويد: عمل از جمله اعراض است نه از جمله اجسام كه در ترازو توان نهاد، يا وصف آن بثقل و خفة توان كرد، پس سختن آن در ترازو چون درست آيد؟

و اعتقاد در آن چگونه توان داشت؟ جواب آنست كه: مقتضى خبر مصطفى (ص) آنست كه اين سخن بصحف آن باز ميگردد، يعنى كه آن صحيفها كه اعمال بنده در آن نوشته‏اند در ترازو نهند، و اين قول عبد اللَّه بن عمرو است، يدل عليه‏

قول النبىّ (ص): «يؤتى بالرجل يوم القيامة الى الميزان، ثم يخرج له تسعة و تسعون سجلا، كل سجل منها مثل مدّ البصر، فيها خطاياه و ذنوبه، فيوضع فى كفّة، ثم يخرج له كتاب مثل الأنملة، فيها شهادة ان لا اله الا اللَّه، و أن محمدا عبده و رسوله، فيوضع فى الكفة الأخرى، فترجح خطاياه و ذنوبه».

و قيل: يوزن الانسان كما قال عبيد بن عمير: يؤتى بالرجل العظيم الجثة، فلا يزن جناح بعوضة. و قيل: يجعل اللَّه فى كفة الحسنات ثقلا و فى كفة السيئات خفّة يراها الناس يوم القيامة.

اگر كسى گويد: اعمال و احوال بندگان همه بعلم خدا است. همه ميداند.

خرد و بزرگ آن مى‏بيند. كميت و كيفيت آن و اندازه آن ميشناسد، پس سختن آن در ترازو چه معنى دارد؟ جواب آنست كه: رب العزة با خلق مى‏نمايد كه بندگان را بنزديك وى چيست جزاء كردار از خير و شر، و تا اهل سعادت را از اهل شقاوت بآن علامت باز دانند. گرانى كفّه حسنات گروهى را نشان نجات است، يعنى كه اللَّه نجات وى خواسته و وى را آمرزيده، و گرانى كفه سيئات گروهى را نشان هلاك است، يعنى كه اللَّه هلاك وى خواسته، و او را از درگاه خود رانده. و نيز تا اللَّه را بر خلق حجّت باشد بر جزاء كردار، و دانند كه اللَّه مجازات كه ميكند بحق ميكند، و ايشان سزاى آنند، و نظيره قوله: هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.

فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ ميزان يكى است، اما بجمع گفت، از بهر آنكه اعمال كه بدان مى‏سنجند بسيار است، و كثرت در آن است، پس بحكم جوار اعمال موزونه ميزان را نيز بجمع گفتند، هم چنان كه ابراهيم (ع) يك مرد است در ذات خود، اما كثرت اتباع را وى را امت نام نهادند: إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ. و روا باشد كه بلفظ جمع باشد و بمعنى واحد، چنان كه گفت: يا أَيُّهَا الرُّسُلُ و المراد به الرسول (ص) وحده. جاى ديگر گفت: الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ، و المراد به نعيم بن مسعود، «ان الناس» يعنى ابا سفيان و اصحابه، و گفته‏اند: ميزان مشتمل است بر چند چيز: عمود و لسان و كفتين، و تا اين اجزاء مجتمع نبود، سختن بوى راست نيايد، پس جمع آن اشارت باجتماع اين اجزاست، و قيل: لأن لكل عبد يوم القيامة ميزانا، يوزن به عمله، فلذلك ذكره على الجمع.

قال ابو بكر الصديق حين حضره الموت فى وصيته لعمر بن الخطاب: انما ثقلت موازين من ثقلت موازينه يوم القيامة باتّباعهم للحق فى الدنيا، و ثقله عليهم، و حق لميزان يوضع فيه الحق غدا ان يكون ثقيلا، و انما خفّت موازين من خفّت موازينه يوم القيامة باتّباعهم الباطل فى الدّنيا و خفّته عليهم، و حق لميزان فيه الباطل غدا ان يكون خفيفا. و قيل: الموازين ثلاثة: ميزان يفرق به بين الحق و الباطل، و هو العقل، و ميزان يفرق به بين الحلال و الحرام، و هو العلم، و ميزان يفرق به بين السعادة و الشقاوة و هو المشية و الارادة، و اللَّه اعلم.

فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ يعنى: رحجت حسناته على سيّئاته و لو وزن ذرّة، فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ افلحوا و سعدوا و خلّدوا فى الجنة.

وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ اى رحجت سيئاته على حسناته، فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ صاروا الى العذاب. بِما كانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ اى يجحدون بما جاء به محمّد (ص). اين «با» از بهر آن در آمد كه مراد باين ظلم كفر و تكذيب است، چنان كه جاى ديگر گفت: فَظَلَمُوا بِها اى فكفروا بها.

وَ لَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الْأَرْضِ اين خطاب با مشركان مكّه است. يقول: مكناكم فيما بين مكّة الى اليمن و الى الشام. ميگويد: شما را درين ديار حجاز از مكه تا بيمن تا بشام دست رس داديم، و تمكين كرديم تا در آن مى‏نشينيد، و اين راهها بر شما گشاديم، تا بتجارت در آن مى‏رويد، و مال و نعمت در دست شما نهاديم، تا از آن روزى خود مى‏خوريد. المعايش جمع المعيشه، و هو ما يتعيشون به، و قيل: ما منه العيش من مطعم و مشرب. آن گه گفت: قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ اى ما اقلّ شكركم! و قد فعلت بكم هذه كلها، و قيل: معناه، قلّ من يشكر منكم!

النوبة الثالثة

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اسم يشير الى سموّه فى ازله، اسم يدلّ على علوه فى ابده. سمّوه فى ازله نفى البداية، و علوّه فى ابده نفى النهاية، فهو الاول لا افتتاح لوجوده الآخر، لا انقطاع لثبوته الظاهر، لا خفاء لجلال عزه الباطن، لا سبيل الى ادراك حقّه.

نام خداى كريم، جبّار، نام دار، عظيم، اول بدانايى و توانايى، و آخر بكار رانى و كار خدايى، ظاهر بكردگارى و پادشاهى، باطن از چون و چرايى. اول هر نعمت، آخر هر محنت، ظاهر هر حجت، باطن هر حكمت. اول كه نبودها دانست، آخر كه ميداند آنچه دانست. ظاهر بدانچه ساخت در جهان، باطن از وهمهاى پنهان، فراخ بخشايش است و مهربان، يگانه و يكتاست از ازل تا جاودان، واحد و وحيد در نام و در نشان، رازها شنود چه آشكارا و چه نهان، مايه رميدگان، و پناه مضطران، و يادگار بى‏دلان:

بر ياد تو بى‏تو روزگارى دارمدر ديده ز صورتت نگارى دارم!

جنيد گفت: بسم اللَّه هيبته، و فى الرحمن عونه، و فى الرحيم مودته و محبته.

اللَّه اشارت است بجلال الوهيت و عزت احديت. رحمن اشارت است بكمال نعمت و حسن معونت و عموم رحمت بر كافه بريّت. رحيم اشارت است بمهر و محبت خصوصا با اهل كرامت. حسين منصور گفت: «بسم اللَّه» از بنده چنان است كه كاف و نون از حق. چون حق گويد جل جلاله: «كن»، پيش از آنكه كاف بنون پيوندد، بفرمان اللَّه عالمى در وجود آيد. همچنين بنده چون بصدق گويد: «بسم اللَّه»، بر هر چه خواند راست آيد، و آنچه خواهد يابد بگفتار «بسم اللَّه». قومى حروف «بسم اللَّه» تفسير كرده‏اند كه «با» برّ خدا است با پيغامبران بالهام نبوت و رسالت. سين سرّ خدا است با عارفان بالهام انس و قربت. ميم منت خدا است بر مريدان بدوام نظر رحمت. الف آلاء اوست. لام اول لطف او. لام دوم لقاء او. هاء تنبيه و ارشاد او. ميگويد: بآلاء اللَّه و لطفه وصل من وصل الى لقاء اللَّه فانتبهوا.

در اخبار موسى (ع) آورده‏اند كه رب العزة در مقام مناجات با وى گفت: يا موسى! انا اللَّه الرحمن الرحيم. الكبرياء نعتى، و الجبروت صفتى، و الدّيّان اسمى، فمن مثلى؟

زهى سخن پر آفرين، و بر دلها شيرين، نظم پاك، و گفت پاك، از خداوند پاك. نظم بسزا، و گفت زيبا، و علم پاك، و مهر قديم، آئين زبان، و چراغ جان، و نثار جاودان. همى گويد: اى موسى! منم خداوند همگان، بار خداى مهربان، كريم و لطيف، نوازنده بندگان، دارنده جهان، و نعمت بخش آفريدگان، و نوبت ساز جهانيان. الكبرياء نعتى.

اى موسى! برترى و بزرگوارى نعت من، جبارى و كامگارى صفت من، ديّان و مهربان نام من، در عالم خود كه چون من؟ اميد عاصيان بمن، درمان بلاها از من، شادى درويشان بفضل من، آرام ايشان بوعد من، منزلشان بر درگاه من، نشستن ايشان بامّيد وصل من، بودن ايشان در بند عهد من، آرزوى ايشان سلام و كلام من، شادى ايشان بديدار من.

المص گفته‏اند كه: علم همه چيز در قرآن است، و علم قرآن در حروف اوائل سور است، و علم حروف در لام الف است، و علم لام الف در الف است، و علم الف در نقطه حقيقى است، و علم نقطه در معرفت اصلى است، و علم معرفت اصلى در مشيت ازلى است، و علم مشيت در غيب هويت، و غيب هويت را غايت نيست، و آن را دريافت نه، كه وى را مثل و مانند نيست: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ.

حسين منصور گفت: الف الف ازل است و لام لام ابد، و ميم ما بين الازل و الابد، و صاد اتصال قومى و انفصال قومى. صد هزار مدعى را بسموم آتش قهر بسوزند، و در وهده انفصال افكنند، تا يك جوانمرد را بنعت لطف در دائره اتصال آرام دهند، و تشنگى وى را بشربت طهوريت بنشانند. سرهاى سروران قريش را بسى در خاك مذلت بريدند، چون بو جهل و بو لهب و عتبه و شيبه و وليد مغيره و امثال ايشان، تا نقطه در دل سلمان و بلال و بو درداء سر از مطلع دولت خويش برزد، و در حمايت عنايت سيد اولين و آخرين محمّد مرسل شد. آرى عقدى است كه در اول بسته‏اند، و عطرى است كه در ازل سرشته‏اند، و خلعتى است كه در كارگاه ازل بافته‏اند، و كس را بر آن اطلاع نداده‏اند.

صد هزار جان مقدس فداء آن يك ذره عنايت باد كه روز ميثاق بر جانهاى عاشقان تجلى‏ نمود، عناية الازليّة كفاية الأبدية.

كِتابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ عهد خصصت به من بين الانبياء انك خاتم الرسل، و عهدك خاتم العهود، تشرح به صدرا، و تقرّ به عينا. يا محمد! چشم روشن دار، و دل شاد و جان خرّم، كه از ميان پيغامبران گوى سبق تو بردى، و دولت مواصلت در عين مشاهدت تو يافتى. پيغامبران همه بر خبراند، و تو باعيان. شراك نعلين تو آمد تاج همگان.

فَلا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ يا محمد! نگر تا رگ غيرت نينگيزى، و حرج در دل خود نيارى، بدان سبب كه ما با موسى بر طور سخن گفتيم، كه آنچه گفتيم همه در كار تو گفتيم، و حديث تو كرديم. همانست كه آنجا گفت: وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ إِذْ نادَيْنا. يا محمد! و اگر با موسى سخن گفتيم، از پس پرده گفتيم، و با تو در خلوت «أَوْ أَدْنى‏» بر بساط انبساط خود دانى كه چه رفت و چه بود؟!

زان گونه پيامها كه او پنهان داديك ذره بصد هزار جان نتوان داد.

فَلا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ اينجا لطيفه‏اى نيكوست. فِي صَدْرِكَ گفت، و فى قلبك نگفت، از آنكه حرج را بصدر راه است، و بقلب راه نيست. جاى ديگر گفت: وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ. اضافت ضيق با صدر كردند نه با قلب، از آنكه قلب در محل شهود است، و لذّة نظر، و دوام انس و با لذت نظر و انس شهود حرج نبود. مصطفى (ص) ازينجا گفت: «تنام عيناى و لا ينام قلبى».

اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ الاية اى شما كه خلائق‏ايد! عقلهاى مدخول را و بصائر معلول را در بوته اتباع فرو گذاريد، و خود رايى و خود پسندى در باقى كنيد، كه خود رايى را نوايى نيست، و خود پسندى را روى نيست. نقادان دين اسلام و خازنان حضرت نبوت دير است تا نافه‏هاى هدايت بر گشادند، و صباى دولت دين را فرمودند كه نسيم اين نافه‏ها بوديعت بتو داديم. گرد عالم طواف همى كن، و احوال هر قومى مطالعت مى‏كن. هر كجا دماغى بينى عاشقانه، و هر كجا دلى بينى بر مجمره قهر عشق سوخته، نسيمى از وى بدان دل و بدان خاطر رسان. آن بيچارگان و بيمايگان كفره قريش، آن راندگان حضرت، و مطرودان قطيعت، دماغهاى ايشان در قهر خذلان بود.

نسيمى نصيب دماغ ايشان نيامد، تا رب العزة بحكم حرمان ايشان را ميگويد: قَلِيلًا ما تَذَكَّرُونَ. وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها كم من اهل قرية ركنوا الى الغفلة، و اغتروا بطول المهلة، فباتوا فى خفض الدعة، و أصبحوا و قد صادفتهم البلايا بغتة، و أدركتهم القضية الازلية. تلك سنة اللَّه فى الذين خلوا من الكافرين و عادته فى الماضين من الماردين.

اى مسكين! نگر كه بروزگار امن و صحت و نعمت فريفته نگردى، و اگر روزى مرادت برآيد، از دنيا ايمن ننشينى، كه زوال نعمت و بطش جبارى بيشتر بوقت امن آيد. يقول اللَّه تعالى: حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً، حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها الاية. وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ الاية، يَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ، كَلَّا، كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ الاية، أَ وَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ الاية، إِنِّي أَراكُمْ بِخَيْرٍ الاية. هر كه درين آيات تدبر كند داند كه اين بساط لعب و لهو در نوشتنى است، و اين خانهاى بنقش و نگار گذاشتنى است، و اين جهانيان و جهانداران كه خسته دهراند، و مست شهوت، در سفينه خطراند، و در گرداب هلاك:

در جهان شاهان بسى بودند كز گردون ملكتيرشان پروين گسل بود و سنانشان جان گذار
بنگريد اكنون بنات النعش‏وار از دست مرگنيزها شان شاخ شاخ و تيرهاشان تار تار!

يكى از بزرگان دين ببناهاى نعمان منذر برگذشت، آنجا كه خورنق و سدير گويند، گفت: آن بناهاى عظيم ديدم، و ايوانهاى بركشيده خراب گشته، و دودى و گردى از آن برآمده، همه بى‏كار و بى‏كس مانده. بديده عبرت در آن مى‏نگرستم و مى‏گفتم: اين سكّانك؟ اين جيرانك؟ ما فعل قطّانك؟ گفتا: هاتفى آواز داد كه:

افناهم حدثان الدهر و الحقبو غالهم زمن فى صرفه نوب

گفتا: و بر ديوارى ديدم كه خطى بدين صيغه نوشته كه:

هذى منازل اقوام عهدتهمفى خفض عيش و عزّ ما له خطر
صاحت بهم نائبات الدهر فانقلبواالى القبور فلا عين و لا اثر

فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ سؤال تعنيف است و تعذيب. وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ سؤال تشريف است و تقريب. روز قيامت سؤال متفنن است، از آنكه احوال خلق متفاوت است. سؤال هر كس بر اندازه روش او. قومى را از كردار پرسند. قومى را از نعمت. قومى را از صدق و صفاوت. قومى را سؤال كنند از روى سياست و هيبت، قومى را از لطف و كرامت. سؤال كردار آن است كه: فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ.

سؤال نعمت: ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ. سؤال صدق و صفاوت: لِيَسْئَلَ الصَّادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ. سؤال هيبت و سياست: أَيْنَ شُرَكاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ؟ و سؤال لطف و كرامت سؤال پيغامبران است، و هو قوله تعالى: وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ.

وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ وزن اعمال بميزان اخلاص حقّ است، و وزن احوال بميزان صدق عدل. بيچاره و محروم كسى كه عمل وى بريا آلوده، و حال وى بعجب آميخته! كه در مقام ترازو نه آن حال را قدرى بود، نه اين عمل را وزنى. يقول اللَّه تعالى: فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً، و در اثر عمر است: حاسبوا انفسكم قبل أن تحاسبوا، و زنوها قبل أن توزنوا، و تهيئوا للعرض الاكبر. ميگويد: اعمال خويش را وزن كنيد پيش از آنكه بر شما وزن كنند، و شمار خويش برگيريد، و در كار خود نظر كنيد، كه عرض اكبر را و انجمن قيامت را چه ساخته‏ايد؟ اينست كه رب العالمين گفت: وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ، و در خبر است كه عاقل را چهار ساعت بود كه سعادت خويش در آن طلب كند، و روزگار خويش بآن بيارايد: ساعتى كه در آن حساب خويش كند، و اعمال و احوال خود سنجد، و ساعتى كه وى را در آن با حق رازى بود، و نيازى نمايد، و ساعتى كه در آن تدبير معاش خويش بجاى آرد، و ساعتى كه در مناجات و بدانچه او را دادند از دنيا بياسايد.

وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ پيران طريقت و ارباب معرفت گفتند: موازين مختلف است: نفس و روح را ميزانى است و قلب و عقل را ميزانى، و معرفت و سر را ميزانى.

نفس و روح را ميزان امر و نهى است، و هر دو كفه آن كتاب و سنت. قلب و عقل را ميزان ثواب است، و هر دو كفه آن وعد و وعيد است. معرفت و سر را ميزان رضا است، و هر دو كفه آن هرب و طلب. هرب از دنيا بگريختن است، و در عقبى آويختن، و طلب عقبى بگذاشتن است، و مولى را جستن. همه چيزى تا نجويى نيابى، و حق را تا نيابى نجويى.

از آنست كه طالبان حق عزيزاند.

پير طريقت گفت: الهى! اگر كسى ترا بطلب يافت، من خود طلب از تو يافتم. ار كسى ترا بجستن يافت، من بگريختن يافتم. الهى! چون وجود تو پيش از طلب و طالب است، طالب از آن در طلب است كه بى‏قرارى برو غالب است. عجب آنست كه يافت نقد شد و طلب بر برنخاست. حق ديده ور شد، و پرده عزت بجاست!

اى جمالى كز وصالت عالمى مهجور و دوربر ميانشان از غمت جز حيرت و زنار نيست
ديدنيها هست آرى گفتنيها روى نيستدر ميان كام افعى صورت گفتار نيست.

۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ شما را بيافريديم ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ آن گه شما را چهرها نگاشتيم ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ آن گه فريشتگان را گفتيم: اسْجُدُوا لِآدَمَ سجود كنيد آدم را فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ سجود كردند مگر ابليس لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ (۱۱) كه وى از سجود كنندگان نبود.

قالَ ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ اللَّه گفت وى را: چه باز داشت ترا كه سجود نكردى؟ إِذْ أَمَرْتُكَ آن گه كه فرمودم ترا قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ ابليس گفت من به‏ام ازو خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ مرا كه بيافريدى از آتش بيافريدى وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ (۱۲) و وى را از گل آفريدى.

قالَ فَاهْبِطْ مِنْها گفت: اكنون پس فرو شو از آسمان فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها كه نيايد ترا و نرسد كه گردن كشى كنى و در آسمان باشى فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ (۱۳) از بهشت بيرون شو تو از كم آمدگانى خوار و از پسان.

قالَ أَنْظِرْنِي ابليس گفت: درنگ ده مرا إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ (۱۴) تا آن روز كه آدم و فرزندان را برانگيزانند پس مرگى.

قالَ إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ (۱۵) اللَّه گفت تو از درنگ دادگانى.

قالَ فَبِما أَغْوَيْتَنِي ابليس گفت: پس اكنون بآنچه مرا بى‏راه كردى لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ (۱۶) ايشان را در راه راست تو نشينم و در گذر ايشان.

ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ آن گه درآيم بايشان مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ از پيش ايشان و از پس ايشان وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ و از راست ايشان و از چپ ايشان وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ (۱۷) و بيشتر ايشان را سپاس‏دار و منعم شناس نيابى.

قالَ اخْرُجْ مِنْها اللَّه گفت: بيرون شو از بهشت و آسمان مَذْؤُماً نكوهيده و ناشايست كرده مَدْحُوراً رانده و دور كرده. لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ هر كه بر پى تو بيايد از ايشان لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ (۱۸) ناچاره پر كنم دوزخ را از شما همگان.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ الاية اقوال مفسران درين آيت مختلف است. قومى گفتند: اين خلق آدم است و تصوير وى، يعنى: خلقنا اباكم و صوّرنا اباكم، يعنى آدم (ع)، بحكم آنكه فرزندان همه از اجزاء اواند، و منفصل ازو.

خلق آدم را منزلت خلق همگان داد، و مضاف اليه بجاى مضاف نهاد. و قول جمهور مفسران در خلق و تصوير آدم (ع) آنست كه: رب العزة چون خواست كه آدم را بيافريند، بزمين وحى آمد كه: انى خالق منك خلقا، منهم من يطيعنى، و منهم من يعصينى، فمن اطاعنى ادخلته الجنة، و من عصانى ادخلته النار.

گفت: من از تو خلقى خواهم آفريد ازيشان هست كه فرمان بردارى كند، و هست كه نافرمان شود. هر كه فرمان بردار بود، او را ببهشت فرو آرم، و هر كه نافرمان بود او را بآتش بسوزم.

پس جبرئيل را فرستاد، تا قبضه‏اى خاك بردارد. زمين بفرياد آمد: انى اعوذ بعزة الذى ارسلك أن تأخذ منى اليوم شيئا يكون فيه غدا للنّار نصيب. زمين بزنهار آمد جبرئيل او را زنهار داد، و بازگشت. ميكائيل آمد بفرمان حق تا قبضه‏اى بردارد، همان شنيد و بازگشت. ملك الموت آمد بفرمان حق جل جلاله. زمين همان گفت. ملك الموت جواب داد كه: و أنا اعوذ بعزته ان اعصى له امرا. قبضه‏اى برگرفت از چهار گوشه زمين، از روى آنكه در آن هم شور بود و هم خوش، هم سرخ و هم سياه و هم سپيد، هم هامون و هم شكسته. لا جرم فرزندان آدم مختلف آمدند چنان كه قبضه خاك مختلف بود، فمنهم الطيّب و الخبيث و الصالح و الجميل و القبيح. از آن است كه رنگهاشان مختلف است، و صورتها و لونها و خلقها مختلف. قال اللَّه تعالى: وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمِينَ.

ملك الموت آن خاك بآسمان برد، و فرمودند تا آن خاك بآب خوش و آب شورتر كردند. ازينجاست كه طبايع و اخلاق فرزندان آدم متفاوت است: بعضى خوشخوى‏اند، و بعضى بد خوى. پس جبرئيل را فرمود تا از روضه مدينه آنجا كه قبر مصطفى است صلوات اللَّه عليه، قبضه‏اى سپيد برداشت، قبضه نورانى كه نور زمين از آن بود، و بحوض كوثر و تسنيم و سلسبيل‏تر كردند، و بيالودند، و از آن شمامه‏اى بساختند همچون دانه مرواريد روشن، و بآسمانها بگردانيدند، تا آسمانيان و جمله كروبيان و قديسان محمّد را صلى اللَّه عليه بشناختند، و فضل و كرامت وى بديدند، پيش از آنكه آدم را شناختند. پس آن شمامه در طينت آدم نهادند، و مايه خمير وى كردند، و روزگارى چنين فرو گذاشتند، طينا لازبا، گلى دوسنده. پس روزگارى برآمد تا صلصال گشت گلى خشك. صلصل اى صوّت، و حكمت درين گل خشك آن بود تا عالميان بدانند كه كار وى بصنع و قدرت بود نه بطبع و حيلت، فان الطين اليابس لا ينقاد و لا يتأتى تصويره. پس رب العزة بكمال قدرت خويش، و جلال عزت خويش آن را جسدى ساخت افكنده ميان مكّه و طائف بر طريق فريشتگان چهل سال. اينست كه رب العالمين گفت: هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً. قال: و كلّما مرّ به ملأ من الملائكة عجبوا من حسن صورته و طول قامته، و لم يكونوا رأوا قبل ذلك مثله، و مرّ به ابليس، فقال: لامر ما خلقت؟ ثم ضربه بيده، فاذا هو اجوف، فدخل من فيه و خرج من دبره، و قال لاصحابه الذين معه من الملائكة: هذا خلق اجوف، لا يثبت و لا يتماسك. و قال النبى (ص): «خلق اللَّه آدم مما قد وصف لكم من طين، و خلقت الملائكة من نور». و درست آنست كه اللَّه تعالى قبضه‏اى خاك كه آدم را از آن آفريد از روى زمين خود گرفت، يدل على ذلك ما روى ابو موسى الاشعرى أن النبى (ص) قال: «ان اللَّه تعالى خلق آدم من قبضة قبضها من جميع الارض، فجاء بنو آدم على قدر الارض، منهم الاحمر و الأبيض و الاسود و بين ذلك، و السهل و الحزن و الخبيث و الطّيب»، و قد اورد هذا الحديث ابو داود سليمان بن الاشعث السجستانى رحمة اللَّه فى سنته. و عليه اهل السنة و الجماعة.

قومى گفتند: وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ با آدم شود، ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ با فرزندان. يعنى: خلقنا اباكم ثم صورناكم فى ظهره، و فى ذلك ما روى: ان النبى (ص) قال: «خلق اللَّه آدم، ثم مسح ظهره بيمينه، فاستخرج منه ذرية» و ذكر الحديث. اين آفرينش اول است كه فرزندان آدم را نگاشتند، و ايشان را از صلب وى بيرون آوردند، و برو عرض كردند. ميان ابى كعب و عبد اللَّه عباس در آن خلاف است. عبد اللَّه عباس گفت: نطف بودند، ابى كعب گفت: ارواح بودند. قومى گفتند: خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ هر دو با فرزندان شود، يعنى: خلقناكم فى اصلاب الآباء، ثم صورناكم فى بطون الامهات، و فى ذلك ما روى: ان النبى (ص) قال: «اذا اراد اللَّه خلق عبد، فجامع الرجل المرأة طار ماؤه فى كل عرق و عضو، فاذا كان يوم السابع جمعه اللَّه عز و جل، ثم احضره كل عرق له فى اىّ صورة ما شاء ركبه»، و قيل: خلقناكم نطفا و علقا و مضغا، ثم صوّرناكم بالوجوه و العيون و الاعضاء.

و فى ذلك ما روى ان النبى (ص) قال: «ان خلق احدكم يجمع فى بطن امه اربعين ليلة، ثم يكون علقة مثل ذلك، ثم يكون مضغة مثل ذلك، ثم يبعث اللَّه عز و جل اليه ملكا بأربع كلمات، فيقول: اكتب اجله و رزقه. و شقىّ او سعيد»، و فى بعض الآثار: «ان اللَّه عز و جل خلق الارض و السماء و الجامدات اظهارا لقدرته، و خلق الملائكة و الشياطين و الجن اظهارا لسلطانه و هيبته، و خلق بنى آدم اظهارا لمغفرته و رحمته.»

ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ بر قول اوّل «ثم» بموقع خويش افتاده، و سخن بر يك نظم راست است بترتيب خويش، كه خلق و تصوير و خطاب هر سه با آدم شود. اول خلق وى بود از گل، پس تصوير، پس خطاب، و اگر خلق و تصوير با فرزندان شود پس «ثم» معنى آنست كه: ثمّ اخبركم انّا قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ لآدم مع الملائكة، و فى علم اللَّه. و در بعضى تفسير آورده‏اند كه رب العزة دو بار فريشتگان را سجود فرمود: آدم را يك بار آن گه كه خلقت وى تمام گشته بود، و ذلك قوله: فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ، و يك بار آن گه كه گفت: أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ. و اين قول بر خلاف اجماع مفسران است. قومى گفتند: بيست و اند فريشته بودند كه ايشان را سجود فرمودند. قومى گفتند: فريشتگان زمين را فرمودند، و قول درست آنست كه همه فريشتگان بودند، كه رب العزّة گفت: فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ، و اين نهايت توكيد است. كلهم دليل است كه همه سجود كردند نه بعضى، و اجمعون دليل سرعت طاعت است يعنى كه همه بهم بودند در يك وقت نه در اوقات مختلفه، و تمامى شرح اين قصه در سورة البقرة رفت.

قالَ ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ اين سؤال توبيخ و تعنيف است، و «لا» زيادة است، يعنى: ما منعك ان تسجد اذ أمرتك؟ اين دليل است كه على الانفراد او را سجود فرمودند، پس با فريشتگان در خطاب شد، و رب العالمين دانست كه چه چيز او را بازداشت از سجود، لكن خواست كه وى را درين سؤال توبيخ كند، و تا آنچه در دل دارد بزبان بگويد، و با خلق نمايد، كه وى معاند است، تا اين معنى موعظتى باشد فرزند آدم را، و زجرى باشد ايشان را از نافرمانى.

قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ يعنى منعنى من السجود له انى خير منه، اذ كنت ناريا و كان طينيا، و النّار تغلب الطين. قال ابن عباس: اول من قاس ابليس، فأخطأ القياس، فمن قاس الدين بشى‏ء من رأيه قرنه اللَّه مع ابليس، و قال ابن سيرين: اوّل من قاس ابليس، و ما عبدت الشمس و القمر الا بالمقاييس. ابليس قياس كرد، و در قياس خطا كرد گفت: من از آتشم، و آدم از گل، و آتش به از گل، پس من به‏ام از آدم. قياس كرد و در قياس خطا كرد، كه بعضى جواهر بر بعضى تفضيل نهاد، بى‏آنكه وى را در آن علمى بود. جوهر آتش بپسنديد، و جوهر گل بنكوهيد، و ندانست كه اين دو جوهر دو خلق‏اند از خلق خدا، كه منافع عباد را آفريده‏اند، و از آنجا كه جوهريت است همه يكسان‏اند اگر اختلافيست در اعراض و اوصاف است، و اگر ناچار است تفضيل بعضى بر بعضى، پس گل فضل دارد بر آتش. از وجوه يكى آنكه در جوهر گل رزانت است و سكون و وقار و حلم و حيا و صبر، و اين داعيه توبه و تواضع و تضرع است و موجب مغفرت، و در جوهر آتش خفّت و طيش و حدّت است و ارتفاع و اضطراب، و اين داعيه تمرد و استكبار است و موجب لعنت. ديگر وجه آنست كه گل سبب جمع است، و آتش سبب تفريق.

سوم: آتش سبب عذاب است، و گل سبب عذاب نيست. چهارم خبر ناطق است كه: تراب الجنة مشك اذفر، و در هيچ خبر نيامد كه در بهشت آتش است، يا در آتش خاك است. چون درست شد كه آتش را بر گل فضل است، و تفضيل جواهر بعضى بر بعضى وجه نيست، معلوم گشت كه قياس ابليس خطا بود و عين معصيت و موجب لعنت، اما قياس صحيح روا باشد و عين طاعت بود، چنان كه ابراهيم (ع) كرد: چون غروب كواكب و شمس و قمر ديد دليل گرفت بر حدوث آن، و دانست كه آن را محدثى و مدبرى است. از آن برگشت، و روى در طلب حق نهاد، گفت: إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً الاية. لا جرم رب العزة او را از آن باز نزد، و از وى طاعت شمرد. و گفته‏اند: جواب اين سخن كه ابليس گفت: أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ آنست كه اينجا گفت: يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً

. فردا كه كرامت آدم آشكارا گردد ابليس گويد: كاشكى من از آن خاك بودمى كه آدم را از آن آفريده‏اند.

قالَ فَاهْبِطْ مِنْها يعنى من الجنة. و قيل: من السماء. فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها يعنى فى الجنة. معنى آنست كه از بهشت بيرون شو، و از آسمان بزير شو. آن كس كه برترى جويد و فرمان را مخالف بود، وى را نرسد و نسزد كه در بهشت نشيند، يا در آسمان. و الفرق بين النزول و الهبوط ان النزول يقتضى انه منزلة بعد منزلة، و ليس كذلك الهبوط، لانه كالانحدار فى المرور الى جهة السفل دفعة واحدة، و گفته‏اند: «منها» و «فيها» هر دو با زمين شود، اى: فاهبط من الارض الى جزائر البحور، فما يكون لك ان تتكبّر فى الارض على آدم و ولده! ميگويد: ترا نرسد كه در زمين تكبر كنى، و برترى جويى بر آدم و فرزندان. اكنون وطن ابليس در جزائر است، و عرش او بر بحر است، و سلطان و عظمت او آنجا روان است. كس وى را در زمين نبيند مگر بصورت پيرى شكسته، بر وى جامه‏اى كهنه، بر هيئت دزدان ترسان و لرزان. و قيل: فَاهْبِطْ مِنْها يعنى من المرتبة التي انت فيها، فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها اى تترفع و تمتنع عمّا امرت به. فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ الأذلاء بترك الطاعة.

قالَ أَنْظِرْنِي ابليس تا بروز قيامت زمان خواست، و درين زمان خواستن مراد وى آن بود تا مرگ نچشد، گفت: أنظرنى اى: امهلنى، إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ من قبورهم، و هو النفخة الآخرة عند قيام الساعة. رب العزة گفت: إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ رو كه ترا زمان دادم. قومى گفتند: اين انظار تا بنفخه اولى است. قومى گفتند: تا بروز قيامت. و درست آنست كه وقت آن معين نيست، كه رب العزّة بجواب وى نگفت: انك من المنظرين الى يوم يبعثون، و لا الى يوم القيامة، و آنجا كه گفت: إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ در آن تعيين وقت نيست، و اين تعيين در حق هيچ كس مقتضى حكمت نيست، كه هر كه داند كه تا كى ميزيد، نفس خود فرا پى مرادات و شهوات و ارتكاب محظورات دارد، و توبه و عذر خواستن هميشه در تأخير مى‏نهد، تا بآن وقت معيّن نزديك گردد، آن گه توبه كند، پس در تعيين وقت مرگ اغراء است بر معاصى و دليرى، و اين در دين روا نيست، و بحكمت راست نيست.

قالَ فَبِما أَغْوَيْتَنِي اى فبما اضللتنى و لعنتنى و خيّبتنى و أهلكتنى. گفته‏اند: اين «ما» مصدرى است، يعنى باغوائك اياى لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ، اى اترصد لهم فأصدهم عن سلوك الصراط المستقيم، و هو الدين القيم، و قيل: هو طريق الجنة، و قيل: طريق مكّة.

قال النبى (ص): «انّ الشيطان قعد لابن آدم بطرقه، فقعد له بطريق الاسلام، فقال أ تسلم و تذر دينك و دين آبائك؟! فعصاه، فأسلم. ثم قعد له بطريق الهجرة، فقال: أ تهاجر و تذر أرضك و ديارك؟ فعصاه، و هاجر. ثم قعد له بطريق الجهاد، و هو جهد النفس و المال، قال: تقاتل فتقتل، فتنكح المرأة، و يقسم المال؟! فعصاه، فجاهد.

يكى از علماء دين و اصحاب حديث در مسجد حرام نشسته بود نام وى طاوس.

فقيهى قدرى در پيش وى شد. طاوس بچشم انكار در وى نگرست، و او را از مسجد بيرون كرد. يكى گفت طاوس را كه: اين مردى فقيه است، بر وى مى‏استخفاف كنى؟! طاوس گفت: ابليس افقه منه، يقول ابليس: رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي، و هذا يقول: انا اغويت نفسى، يعنى كه ابليس اغواء و اضلال از حق ديد، و قدرى از خود مى‏بيند، پس ابليس ازو فقيه‏تر بود.

ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ آن گه در آيم بر ايشان مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ از پيش ايشان، يعنى از سوى دنياى ايشان بأمل دراز نمودن، وَ مِنْ خَلْفِهِمْ و از سوى آخرت ايشان بفراموش كردن آن بر ايشان، وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ و از سوى دين ايشان، چنان كه آنجا گفت: إِنَّكُمْ كُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْيَمِينِ اى من قبل الدين، وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ من قبل دنياهم و امانيهم، و يقال من بين ايديهم من قبل الآخرة، فأزين لهم التكذيب بالبعث و بالجنة و النار، و من خلفهم، يعنى من قبل الدنيا فأزينها فى اعينهم، فأرغّبهم فيها، فلا يعطون فيها حقا، و عن ايمانهم، يعنى من قبل دينهم، فان كانوا على هدى شبهته عليهم، حتى يشكّوا فيه، و ان كانوا على ضلالة زيّنتها لهم، و عن شمائلهم، يعنى من قبل الشهوات و اللذات من المعاصى و أشتهيها اليهم، و يقال: من بين ايديهم مكابرة، و من خلفهم مخاتلة، و عن ايمانهم من طريق الهدى، و عن شمائلهم الاحتجاج بحجج المضلين.

قال ابن عباس: و لم يقل من فوقهم، لان رحمة اللَّه تنزل عليهم من فوقهم، و لم يقل من تحتهم، لان الإتيان منه موحش. و قال فى الاوليين «من» لابتداء الغاية، و فى الآخريين «عن»، لان «عن» يدل على الانحراف. وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ موحدين مطيعين. قال الحسن: لما اغوى آدم (ع) علم أن ذريته اضعف منه، فقال اللَّه: وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ.

قالَ اخْرُجْ اى قال اللَّه لابليس اخرج منها. اين امر اهانت است نه امر تكليف، و اگر نه امر اهانت بودى امتناع نمودى، چنان كه در اسْجُدُوا لِآدَمَ كرد. قالَ اخْرُجْ مِنْها اى من الجنة، مَذْؤُماً اى مذموما معيبا بأبلغ الذم و العيب. الذام و الذيم و الذم، العيب.

مَدْحُوراً اى مطرودا مبعّدا من رحمة اللَّه، و قيل: مطرودا من السماء. لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ اين لام ايدر لام قسم است، و لَأَمْلَأَنَّ اين لام جواب قسم است، اى لمن تبعك منهم على دينك من اولاد آدم لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ يعنى من الكافرين و قرنائهم من الشياطين.

كرر الخروج فى هذه الآيات ثلاث مرات، لان الاول خروج مطلق، و الثانى خروج بصفة صغار و ذل، و الثالث بصفة طرد و ذم شديد. قال سعيد بن المسيب: ابليس ابو الشياطين، و هم ذكور و اناث، يتوالدون و لا يموتون، و الجانّ ابو الجن، و هم ذكور و اناث، يتوالدون و يموتون، و الملائكة ليسوا بذكور و لا اناث، و لا يتوالدون و لا يموتون.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ الاية خداوند حكيم، جبار نام دار عظيم، كردگار رهى دار عليم، جل جلاله و عظم شأنه، منت مى‏نهد بر فرزند آدم، و نيك خدايى و نيك عهدى خود در ياد ايشان مى‏دهد. ميگويد: شما را من آفريدم، و چهرههاى زيباتان من نگاشتم. قد و بالاتان من كشيدم. دو چشم بينا و دو گوش شنوا و زبان گوياتان من دادم. و من آن خداوندم كه از نيست هست كنم، وز نبود بود آرم، وز آغاز نوسازم. نگارنده رويها منم. آراينده همه نيكوئيها منم. جفت سازنده هر چيز با يار منم.

كننده هر هست چنان كه سزاوار منم. آسمان و زمين و جمادات آفريدم اظهار قدرت را، ملائكه و شياطين و جن آفريدم اظهار هيبت را. آدم و آدميان را آفريدم اظهار مغفرت و رحمت را. هفتصد هزار سال جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و كروبيان و حافّين و صافّين گرد كعبه جبروت طواف كردند، و سبوح قدوس گفتند. هرگز بنام ودودى و مهربانى و دوستى ما راه نبردند، و خود نشناختند. هرگز زهره نداشتند كه دعوى دوستى ما كنند، ما خود دعوى دوستى خاكيان كرديم كه: نحن اولياءكم، يحبهم. چندين نام خود از دوستى و مهربانى بر ايشان مشتق كرديم كه: هو الغفور الودود الرؤف الرحيم. فريشتگان را همه قهارى و جبارى نموديم، در حجب هيبتشان بداشتيم. خاكيان را همه رءوفى و رحيمى نموديم، بر بساط انبساطشان بداشتيم. در ميان فريشتگان جبرئيل مقدم و محترم بود، و بتخاصيص قربت مخصوص بود، و نامش خادم الرحمن بود. پيوسته بر بساط عدل بنعت هيبت ايستاده بود. هرگز بساط فضل و انبساط نديده بود. تا آدم صفى (ع) نيامد فراق و وصال و رد و قبول نبود. حديث دل و دلارام و دوستى نبود. اين عجائب و ذخائر همه در جريده عشق است، و جز دل آدم صدف درّ عشق نبود. ديگران همه از راه خلق آمدند. او از راه عشق آمد: يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ. از آدم تسبيح و تقديس بيش نبود. كار ايشان يك رنگ بود. عجائب خدمت و آداب صحبت و ذخائر مودت و لطائف محبت بآدم پيدا گشت، كه بوقلمون تقدير بود.

اين رسم قلندرى و آئين قماردر شهر تو آوردى اى زيبا يار!

ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فريشتگان را فرمودند كه آدم را سجود كنيد. سرش آنست كه فريشتگان بچشم تعظيم در آن عبادت بى‏فترت خود مى‏نگرستند، و تسبيح و تقديس خويش را وزنى تمام مينهادند، و لهذا قالوا: وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ.

جلال احديت و جناب جبروت عزت استغناء لم يزل با ايشان نمود از طاعت همه مطيعان و عبادت همه آسمانيان، گفت: رويد، و آدم را سجود كنيد، و آن سجود خود را بحضرت عزت ما بس وزنى منهيد. هنوز رقم وجود بر موجودات نكشيده بوديم، كه جمال ما شاهد جلال ما بود ما خود بخود خود را بسنده بوديم. امروز كه خلق آفريديم، همان عزيزيم كه بوديم. از ايمان و طاعت حدثان جلال لم يزل را پيوندى مى‏درنبايد:

و لوجهها من وجهها قمرو لعينها من عينها كحل.

لطيفه ديگر شنو از اسرار وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ‏: آدمى جسم است و جان، و آنچه ورا جسم و جان است، از آن عبارت نتوان:

مكن در جسم و جان منزل، كه اين دونست و آن والاقدم زين هر دو بيرون نه، مه اينجا باش و مه آنجا

جسم را گفت: وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ. جان را گفت: ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ. همانست كه جاى ديگر گفت: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ. باز گفت: ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ. و بدان كه اين خانهاى خلائق از هفتاد هزار پرده برآورده‏اند، پرده‏هاى نور و ظلمت، و خبر بدان ناطق است: «ان للَّه تعالى سبعين الف حجاب من نور و ظلمة». هر چه نور است، تخم كلمه طيبه است، و هر چه ظلمت تخم كلمه خبيثه، و آن گه همه بخاك بپوشيده، و خاك پرده همه گشته. گويى درين جمله خزينه اسرار كيست؟ و آن در مكنون تعبيه دربار كيست؟

با هر جانى بغمزه رازى دارى بر شارع هر دلى جوازى دارى!

در دور آدم صفى آفتاب عزت دين از برج شرف خود بتافت. هر كسى بنقد خويش بينا شد. آدم محك بود، «وَ عَصى‏ آدَمُ» سياهى محك بود، هر كسى نقد خويش بر محك زد، تا نقدهاشان بيان افتاد كه چيست. ملا اعلى بنقد پندار وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ بينا شدند.

ابليس مهجور بنقد «أَنَا خَيْرٌ» بينا شد. آنجا خارى بود محقق، و گلى بود مزور، گل بكند و بينداخت، و خار بماند در ديده پنداشت:

گلها كه من از باغ وصالت چيدمدرها كه من از نوش لبت دزديدم
آن گل همه خار گشت در جان رهىوان در همه از ديده فرو باريدم‏

آن مهجور مطرود هفتصد هزار سال مهمان پندار بود. با خود درست كرده كه در معدن او زر است، و خود كبريت احمر است! چون نقد خويش بر محك صفوت آدم زد، نقدش قلب آمد. در معدن خود نفط و قير ديد، و بجاى زر سبج سياه ديد:

در ديده رهى ز تو خيالى بنگاشتبر ديدن آن خيال عمرى بگذاشت
چون طلعت خورشيد عيان سر برداشتدر ديده هوس بماند و در سر پنداشت

گفته‏اند كه: ابليس به پنج چيز مستوجب لعنت و مهجور درگاه بى‏نيازى شد، و آدم بعكس آن به پنج چيز كرامت حق يافت و نور هدى و قبول توبه. يكى از آن آنست كه ابليس «لم يقر بالذنب»، بگناه خويش معترف نشد. كبر وى او را فرا اعتراف نگذاشت، و آدم بصفت عجز باز آمد، و بگناه خويش مقر آمد. ديگر «لم يندم عليه»، ابليس از كرده پشيمان نگشت، و عذر نخواست، و آدم از كرده خود پشيمان شد، و عذر خواست، و تضرع كرد. سوم «لم يلم نفسه»، ابليس در آن نافرمانى با خود نيفتاد، و ملامت نفس خود نكرد، و آدم روى با خود كرد، و خود را در آن ذلت ملامت كرد. چهارم «لم يرى التوبة على نفسه واجبا». ابليس توبه بر خود واجب نديد. از آن عذر نخواست، و تضرع نكرد، و آدم دانست كه توبه كليد سعادتست، و شفيع مغفرت، بر خود واجب ديد، بشتافت، و تا روى قبول نديد باز نگرديد. پنجم آنست كه: «قنط من رحمة اللَّه»، از رحمت خدا نوميد شد ابليس. ندانست آن بدبخت كه نوميدى از لئيمان باشد، و رب العزة لئيم نيست، و چنان كه نوميدى نيست، ايمنى هم نيست، كه ايمنى از عاجزان باشد، و اللَّه عاجز نيست. پس چون نوميد شد آن شقى در توبه بوى فرو بسته شد، و آدم نوميد نگشت. دل در رحمت و مغفرت بست. بر درگاه بى نيازى ميزاريد و مى‏ناليد، تا برحمت و مغفرت رسيد.

پير طريقت گفت: ميدان راه دوستى افراد است. آشمنده شراب دوستى از ديدار بر ميعاد است. برسد هر كه صادق روى به آنچه مراد است.

۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ اى آدم! آرام گير و بنشين تو و جفت تو در بهشت فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما و ميخوريد هر دو از هر جايى كه خواهيد وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ و نزديك اين يك درخت مگرديد فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ (۱۹) كه آن گه از ستمكاران بيد بر خود.

فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ در دل داد ايشان را ديو و بايست گشت در ايشان و بر ايستاد كرد بر انديشه ايشان لِيُبْدِيَ لَهُما تا ايشان را بآن روز آورد كه پيدا كرد ايشان را ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما آنچه پوشيده بود از عورتهاى ايشان وَ قالَ و گفت ابليس ايشان را هر دو ما نَهاكُما رَبُّكُما باز نزد خداوند شما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ از خوردن اين درخت إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ مگر كه تا شما دو فريشته نبيد كه مرگى نچشيد أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ (۲۰) و ايدر جاويد نبيد.

وَ قاسَمَهُما و سوگند خورد ايشان را هر دو إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ (۲۱) كه من شما را از نيك خواهانم.

فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ فرو هشت ايشان را از بالاى بهشت در زمين بفرهيب فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ چون بچشيدند از درخت بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما پديد آمد ايشان را عورتهاى ايشان وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ و در ايستادند و بر هم مى‏نهادند بر عورت خويش از برگ درخت بهشت وَ ناداهُما رَبُّهُما باز خواند اللَّه ايشان را: أَ لَمْ أَنْهَكُما نه شما را باز زدم عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ از آن يك درخت وَ أَقُلْ لَكُما و گفتم شما را إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ (۲۲) كه ديو شما را دشمنى است آشكارا؟!

قالا گفتند هر دو آدم و حوا: رَبَّنا خداوند ما! ظَلَمْنا أَنْفُسَنا ستم كرديم بر خود وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا و اگر نيامرزى ما را وَ تَرْحَمْنا و بنه بخشايى بر ما لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ (۲۳) ناچاره از زيان كاران بيم.

قالَ اهْبِطُوا اللَّه گفت فرو رويد از آسمان بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ يكديگر را دشمن وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ و شما را در زمين آرامشگاهى و روزگار گذاشتى وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِينٍ (۳۴) و برخوردارى تا روز رستاخيز.

قالَ فِيها تَحْيَوْنَ گفت در زمين زنده مى‏بيد وَ فِيها تَمُوتُونَ و در زمين مى‏ميريد وَ مِنْها تُخْرَجُونَ (۲۵) و شما را از زمين بيرون آرند.

يا بَنِي آدَمَ اى فرزندان آدم! قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً بر شما فرو فرستاديم پوشيدنى يُوارِي سَوْآتِكُمْ كه پوشيده دارد عورتهاى شما وَ رِيشاً و جامه‏اى كه آساى هر كس بآن بدانند وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِكَ خَيْرٌ و لباس پرهيز از همه لباسها به، ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ اين از نشانهاى نيك خدايى خدا است، لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ (۲۶) تا مگر درياوند خدايى وى و پند پذيرند از وى.

يا بَنِي آدَمَ اى فرزندان آدم! لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ شما را فتنه مكناد ديو، و تباهى ميفكناد كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ چنان كه پدر و مادر شما را بيرون آورد از بهشت يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما مى‏بركشيد بر سر ايشان جامه ايشان لِيُرِيَهُما سَوْآتِهِما تا بايشان نمايد عورتهاى ايشان إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ ديو مى‏بيند شما را، او و گروه او مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ از آن جاى كه نمى‏بينيد شما او را و جوگ او را إِنَّا جَعَلْنَا الشَّياطِينَ ما شياطين را كرديم أَوْلِياءَ لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ (۲۷) هام كاران و ياران و دوستان ايشان كه نمى‏گروند.

وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً و چون بدى كنند قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا گويند كه پدران خود را برين يافتيم وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها و اللَّه ما را برين فرمود قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ گوى اللَّه بهيچ زشت و ناپسند نفرمايد أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۲۸) چيزى مى‏گوييد بر اللَّه كه ندانيد؟!

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ يا آدَمُ اسْكُنْ اى: و قلنا له بعد اخراج ابليس من الجنة: يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ اى اتخذاها مسكنا تسكنان فيه. پس از آنكه ابليس نافرمانى كرد، و او را از بهشت بيرون كردند، با آدم (ع) اين خطاب رفت كه: يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ. اى آدم! در جنة الخلد آرام گير تو و جفت تو حوا، و آن را مسكن خويش سازيد. سكون ضد، حركت است، و ساكن منزل اگر چه حركت كند، او را ساكن گويند، كه سكون بر حركت غلبه دارد در بيشترين اوقات شبانروز. و اين بهشت كه آدم را فرمودند تا در آن نشيند جنة الخلد است، كه رب العزة مؤمنان را آفريده، و ايشان را وعده داده كه در آن شوند، و ذلك فى قوله: قُلْ أَ ذلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ؟ مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ، تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ كانَ تَقِيًّا. قومى از اهل بدعت گفتند: آن بهشتى بود در آسمان كه آدم و حوا را بود على الخصوص، نه آن جنة الخلد كه مؤمنان را وعده داده‏اند، و قومى گفتند: در زمين بود آن بهشت، و اين هر دو قول باطلست، و قول درست آنست كه اول گفتيم.

فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما متى شئتما، و أين شئتما و كيف شئتما. وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ يقال: قرب الشي‏ء، لازم، و قربته متعدّ، و الشجرة هى شجرة العلم، من اكل منها علم الخير و الشر، و قيل: شجرة الخلد التي تأكل منها الملائكة، و قيل: شجرة من اكل منها احدث، و لا ينبغى أن يكون فى الجنة حدث. و عن اهل الكتابين انها شجرة الحنظل، اى ليستدلا على مرارة احوال الدنيا، و قيل: هى الكرم. قال سعيد بن المسيب: و اللَّه ما اكل منها و هو يعقل، و لكن حوا عصرت الكرم فسقته حتى سكر، ثم قادته.

فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ موضعه من الاعراب نصب على الجواب، و قيل جزم على النهى.

فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ اى وسوس اليهما. قيل: كان وسواسا و الهاما، و قيل: كان كلاما، لقوله عقيبه: «وَ قالَ ما نَهاكُما»، و قيل: اصل الوسوسة الدعاء الى امر بصورت خفىّ كالخشخشة و الهينمة. لِيُبْدِيَ لَهُما اين لام لام عاقبت گويند، يعنى: ان عاقبة تلك الوسوسة ادّت الى ان بدت لهما سوآتهما. سوآة نامى است آن موضع را از عورت كه پوشيدن آن فرض است، آن گه آن را نام نهادند هر چيز را كه آدمى آن را پوشيده خواهد از افعال فواحش. يقال: وجدت فلانا على سوأة، اى على فاحشة، و قابيل گفت برادر خويش را: «سَوْأَةَ أَخِي». جيفه هابيل را سوأة خواند از بهر آنكه نميخواست كه او را كشته بينند، كه در ظهور او سوأة فعل قابيل مى‏پيدا شد. قتاده گفت: هما كانا لا يريان سوآتهما قبل المعصية، و قيل: لم يكن يرى كل واحد منهما عورة صاحبه قبل المعصية، فلما عصيا بدت عوراتهما.

وَ قالَ ما نَهاكُما اين قال تفسير وسوسه است، عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ يعنى‏ عن اكلها، إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ يعنى: ان لا تكونا ملكين لا تموتان كما لا تموت الملائكة، و قيل: ان لا تكونا ملكين بكسر اللام من الملك، اخذ من قوله: هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى‏. أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ اى الباقين الذين لا يموتون.

وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ اول كسى كه سوگند بدروغ خورد ابليس بود، و ايشان را فريفته بسوگند كرد. ندانسته بودند كه كسى باشد كه به اللَّه سوگند بدروغ خورد. ازينجا گفته‏اند كه: مؤمن را باللّه توان فريفت، و منه قول بعضهم: من خادعنا باللّه خدعنا به.

قال النبى (ص): «المؤمن غر كريم و الفاجر خب لئيم».

ابليس گفت: مرا پيش از شما آفريدند، و آن دانم كه شما ندانيد. نصيحت من بپذيريد. و آن گه سوگند ياد كرد به اللَّه كه من شما را نيكخواهم. اين درخت درخت خلد است. ازين بخوريد تا ايدر جاويد بمانيد. رب العالمين گفت: فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ حطّهما الى المعصية، و جرّاهما على المخالفة، و زيّن لهما الباطل، و غرّهما بهذه اليمين. و معنى الغرور اظهار النصح مع ابطال الشر. فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما ظهرت عورة بعضهما لبعض، و نزع عنهما لباسهما، و كان من نور لم يبق منه عليهما شى‏ء الا ما فى الاطراف و هى الاظافير.

قال ابن عباس: كانت كسوتهما من النور، و قيل: كانت حلّة، و قال قتادة: كان لباس آدم و حوا ظفرا كله، فلما وقعا فى الذنب بدّل بهذا الجلد، و ابقيت منه بقية فى اناملهما، ليتذكّرا بذلك اول حالهما.

روى ابى بن كعب عن النبى (ص)، قال: «ان آدم كان رجلا طوالا، كأنه نخلة سحوق كثير شعر الرأس، فلما وقعا فيما وقع من الخطيئة بدت له سوآته، و كان لا يراها قبل ذلك، فانطلق هاربا فى الجنة، فتعلقت به شجرة من شجر الجنة. قيل: هى شجرة العناب، و قيل: شجرة التين، فحبسته بشعره، فقال لها: ارسلينى. فقالت: لست بمرسلتك، فناداه ربه: يا آدم: أ منّي تفر؟ قال: رب استحيى منك. قال: يا آدم! الم يكن لك بما ابحتك من الجنة مندوحة عن الشجرة؟! فقال: بلى و عزتك، و لكن ما ظننت ان احدا من خلقك يحلف بك كاذبا. قال: فبعزتى لأهبطنك الى الارض، ثم لا تنال العيش الا كدّا. قال: فعلّم صنعة الحديد، و أمر بالحرث، فحرث، و زرع، ثم سقى، حتى اذا بلغ حصد، ثم نقّاه، ثم طحنه، ثم خبزه، ثم اكله.

وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما اى اقبلا يرقعان الورق و يلصقان بعضه على بعض كهيئة الثوب ليستترا به. قيل: هو و رق التين، و قيل: و رق الموز. «خصف» بر هم ساختن است تويهاى نعل را، و آنچه بدان ماند، و آن كس را خصاف گويند، و آن چيز را خصيف.

اين آيت دليل است كه كشف عورت از عهد آدم باز قبيح است، و اظهار آن معصيت، و فى قوله: فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ ردّ على من زعم انه اذا ذاق الخمر لم يعص اللَّه وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ اى عن اكلها، وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ ظاهر العداوة. روى أن آدم و ابليس التقيا معا عند رب العالمين، فقيل لآدم: انك لن تلقاه بعد هذا المجلس ابدا، و كل شى‏ء حدثتك نفسك خلاف طاعتى فهو من امر هذا.

قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا اسأنا اليها بالمعصية، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا ذنوبنا و تجاوز عنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ فى العقوبة. گفته‏اند: روز عاشورا بود، روز آدينه كه اللَّه وى را توبه داد، و توبه وى قبول كرد.

قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ شرح اين آيت در سورة البقره مستوفى رفت. روى عن السدى، قال: اخرج آدم من الجنة و معه حجر فى يده اليمنى، و و رق فى الكف الأخرى، فبث الورق فى الهند، فمنه ما ترون من الطيب، و أما الحجر فكان ياقوتة بيضاء، يستضي‏ء بها، فلمّا بنى ابراهيم البيت، فبلغ موضع الحجر، طلب حجرا ليضعه هناك، فجاءه جبرئيل بالحجر من الهند الذى اخرج به آدم من الجنة، فوضعه.

و عن ابى بريدة، قال: لما خلق اللَّه آدم و جرت الروح فيه عطس، فقال: الحمد للَّه. فقال اللَّه تعالى: رحمك ربك يا آدم! سبقت رحمتى غضبى. من ربك؟ قال: انت.

قال: من تعبد؟ قال. ايّاك. فدعى بالحجر، فمسح يده على الحجر كالبيعة.

و روى: ان آدم لما هبط بارض الهند، بكى على الجنة مائتى سنة حتى جرى من عينه اليمنى مثل دجلة، و من عينه اليسرى مثل فرات، فخلق اللَّه ممّا سال من عينه اليمنى الطير و السباع، و ممّا سال من عينه اليسرى الدر و الياقوت و الألنجوج و هو العود، و عن ابن عمر، قال: قال رسول اللَّه (ص): دخل ابليس العراق، فقضى منها حاجته، ثم دخل الشام فطردوه، ثم دخل مصر فباض فيها و فرّخ و بسط عبقريه.

قالَ فِيها تَحْيَوْنَ وَ فِيها تَمُوتُونَ يعنى: فى الارض عند منتهى آجالكم، وَ مِنْها تُخْرَجُونَ فى القيامة للبعث و الحساب، همانست كه جاى ديگر گفت: مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى‏. و عن وهب بن منبه، قال: اوحى اللَّه تعالى الى آدم بعد ما تاب: يا آدم! انى اجمع لك العلم كله فى اربعة كلمات، واحدة لى، و واحدة لك، و واحدة فيما بينى و بينك، و واحدة فيما بينك و بين الناس. فأما التي لى فتعبدنى لا تشرك بى شيئا، و أما التي لك فأجزيك بعملك احوج ما تكون اليه، و أما التي فيما بينى و بينك، فمنك الدعاء و منى الاجابة، و أما التي بينك و بين الناس، فأن ترضى لهم ما ترضى لنفسك. فقال آدم: يا رب! شغلت بطلب الرزق و المعيشة عن التسبيح و العبادة، و لست اعرف ساعات التسبيح من ايام الدنيا. فأهبط اللَّه تعالى ديكا و أسمعه اصوات الملائكة بالتسبيح، فهو اول داجن اتخذه آدم من الخلق. فكان الديك اذا سمع التسبيح من السماء سبّح فى الارض فسبّح آدم بتسبيحه.

و روى أن اللَّه تعالى اوحى الى آدم (ع) لما اراد أن يهبطه الى الارض: يا آدم! انى انزلك و ذريتك دارا مبنية على اربع قواعد: اما الاولى فانى اقطع ما تصلون، و الثانية افرق ما تجمعون، و الثالثة اخرب ما تبنون، و الرابعة اميت ما تلدون، و لذلك قيل:

لدوا للموت و ابنوا للخرابفكلّكم يصير الى التراب.

يا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً چون ذكر برهنگى آدم و حوا رفت، و اضطرار ايشان بلباس و ستره، منت نهاد بر ايشان در آفرينش لباس ايشان، گفت: يا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يعنى: خلقنا، لقوله: وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ اى خلق، و قيل: أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يعنى الماء الذى هو السبب لكل ملبوس انزله من السماء فأسكنه الارض، فنبت به القطن و الكتان و غيره ممّا يكون لباسا للخلق من الثياب، و تعيش به الدواب و الانعام، فيخرج بذلك اوبارها و اشعارها و اصوافها، فالماء حياة الأبدان، و الدين حياة القلوب، و ذلك كله من السماء، و قيل: اصل كل نبات فى الارض انزل مع آدم من الجنة، و قيل: أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً اى الهمناكم كيفيت صنعته، ميگويد: شما را الهام داديم و درآموختيم جامه بافتن، و ساز آن راست كردن، و عورت بآن پوشيدن.

و اول كسى كه جامه بافت آدم بود: چون از آسمان بزمين آمد از برهنگى بناليد. جبرئيل آمد، و او را فرمود تا يكى نر ميش را بكشت، و آن را پوست كند، و پشم آن برچيد، و به حوا داد تا برشت، و آدم از آن جامه صوف بافت بتعليم جبرئيل. ازينجا گفت مصطفى (ص): «اول من سبح آدم، و كان جبرئيل معلّمه، و آدم تلميذه ثلاثة ايام».

روى ابو أمامة قال، قال رسول اللَّه (ص): «عليكم بلباس الصوف تعرفون به فى الآخرة، فان النظر فى الصوف يورث فى القلب التفكر، و التفكر يورث الحكمة، و الحكمة تجرى فى الجوف مجرى الدم، فمن كثر تفكره قلّ طعمه، و كلّ لسانه، و من قلّ تفكره كثر طعمه، و عظم بدنه، و قسا قلبه، و القلب القاسى بعيد من اللَّه، بعيد من الجنة، قريب من النار».

و عن جابر، قال: جاء رجل الى النبى (ص) فقال: يا رسول اللَّه!

ما تقول فى حرفتى؟ فقال: رسول اللَّه (ص): «حرفتك حرفة ابينا آدم، و ان اللَّه يحب حرفتك، و ان حرفتك يحتاج اليها الاحياء و الاموات، فمن انف منكم فقد انف من آدم، و من آذاكم فقد آذى آدم».

قوله تعالى: وَ رِيشاً ريش جامه‏اى باشد كه هر قومى را زىّ ايشان بود، تا از ديگران پيدا شوند، چون طيالس اصحاب آن را، و قلانس اصحاب آن را، و اقبيه اصحاب آن را، و أعبيه اصحاب آن را. ابن عباس گفت و مجاهد: الريش هو المال، يقال تريّش الرجل اذا تموّل ابن زيد گفت: ما يتجمّلون به من الثياب الحسنة، و قيل: هو الاثاث، و ما ظهر من المتاع و الثياب و الفرش. و در شواذّ خوانده‏اند: «و رياشا»، فقيل: هو جمع ريش كقدح و قداح و ذئب و ذئاب، و قيل: الريش اسم للمال و ما فيه الجمال، و الرياش الخصب و السعة فى المعاش.

وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِكَ خَيْرٌ يعنى الحياء. شرم را لباس التقوى خوانند از بهر آنكه تا شرم بجاى است تقوى بجا است و تا تقوى بجا است ايمان بجا است:

اما و اللَّه ما فى الدين خيرو لا الدنيا اذا ذهب الحياء
يعيش المرء ما استحيا بخيرو يبقى العود ما بقى اللحاء.

و قيل: لباس التقوى هو التشمير فى الثواب. در خبر است كه مصطفى (ص) عم زاده خويش را گفت ربيعة بن الحارث بن عبد المطلب: «نعم الفتى ربيعة لو قصّر من شعره و شمّر من ثوبه»!

و عبد اللَّه عمر پسر خود را گفت: شمّر ذيلك فانه انقى لثوبك و اتقى لربك. و قيل: لباس التقوى العمل الصالح و العفة و الورع، اى العمل الصالح و العفة و الورع خير من الثياب و المال، و قيل: هو السلاح و آلة الحرب، و قيل: هو السمت الحسن فى الدنيا.

قال الحسن فى قوله؟ «ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ»: الورع و السمت الحسن من آيات اللَّه على المؤمن. يعنى: من علامات الخير التي البس اللَّه المؤمن فى الدنيا. و قال ابن عباس فى هذه الاية: أما اللباس فهو الثياب، و أما الرياش فهو المتاع و المال، و أما التقوى فالعفاف.

ان التقيّ العفيف لا تبدو له عورة و ان كان عاريا من الثياب، و ان الفاجر بادى العورة و ان كان كاسيا من الثياب، و ان فجوره يبدى عورته للناس، لا تزال تطّلع منه على شر، و به‏

قال النبى (ص): «و الذى نفس محمّد بيده ما عمل احد قط سوءا الا البسه اللَّه رداء عمله علانية، ان خيرا فخير و ان شرا فشرّ». ثم تلا هذه الآية: وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِكَ خَيْرٌ، و قال وهب بن منبه: الايمان عريان، و لباسه التقوى، و زينته الحياء، و ماله العفة، و ثمرته العمل الصالح.

اما سبب نزول اين آيت آن بود كه مشركان عرب از ثقيف و بنى عامر بن صعصعه و خزاعه و بنى مدلج و جماعتى آن بودند كه برهنه طواف خانه مى‏كردند، مردان بهمه وقت و زنان بشب، و آن برهنگى و جامه بركندن عبادتى مى‏شناختند و ميگفتند: جامه‏اى كه در آن معصيت ميكنيم نه روا باشد كه بآن طواف خانه كعبه كنند، و رب العالمين اين آيت فرستاد، و ايشان را از آن باز زد، يعنى كه عورت پوشيدن و پرهيزكارى كردن و سمت نيكو داشتن به است شما را از اين جامه بركندن و برهنه گشتن. نافع و ابن عامر و كسايى «وَ لِباسُ» بنصب خوانند معطوف بر «ريشا». باقى برفع خوانند بر ابتدا، و خبره ذلِكَ خَيْرٌ. ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ قال بعضهم اى من فرائضه التي اوجبها بآياته، يريد ستر العورة. لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ اى يتعظون.

يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ اين فتنه ايدر فضيحت است، يعنى: لا يفضحنّكم. اصل فتنه آزمايش است و بر رسيدن، و آنچه نهان است در چيزى بيرون آوردن، چنان كه بآتش نقره گذارند تا آنچه در آن است بيرون آيد، كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما. اين ينزع تفسير اخراج است، چنان كه آنجا گفت: لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ. اين القاء تفسير اتحاد است.

لِيُرِيَهُما سَوْآتِهِما اين دليل است كه ايشان عورتهاى يكديگر نديده بودند. عائشه گفت: ما رايت سوأة رسول اللَّه (ص) قط.

إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ يبلغونكم من حيث لا تبلغونهم.

و يأتونكم من حيث لا تأتونهم. و فى الخبر: ان الشيطان يجرى من ابن آدم مجرى الدم.

ان الشيطان يحضر ابن آدم على كل احيانه. و عن مجاهد، قال: يقول ابليس: نحن نرى و لا نرى، و نخرج من تحت الثرى، و يعود شيخنا فتى. قال مالك بن دينار: ان عدوا يراك و لا تراه لشديد المؤنة الا من عصمه اللَّه. و قال ذو النون: ان كان هو يراك من حيث لا تراه، فان اللَّه يراه من حيث لا يرى اللَّه، فاستعن باللّه عليه، فان كيد الشيطان كان ضعيفا.

وَ قَبِيلُهُ يعنى: و جنوده، من قوله تعالى: وَ جُنُودُ إِبْلِيسَ، و قيل: خيله و رجله، من قوله تعالى: بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ، و قيل: ذريته، من قوله تعالى: أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ؟

مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ لا ترون اجسادهم، و لا تعلمون مكانهم، لان اجسامهم رقيقة، و فى ابصارنا ضعف عن ادراك الرقيق اللطيف. و عن محمد بن اسحاق، قال: بلغنى ان ابليس تزوج الحية التي دخل فى جوفها حين كلّم آدم بعد ما اخرج الجنة، فمنها ذريته.

إِنَّا جَعَلْنَا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ سلّطناهم عليهم ليزيدوا فى غيّهم. ميگويد: ما شياطين را مسلط كرديم بر كافران، تا در بيراهى و كفرشان بيفزايند.

همانست كه جاى ديگر گفت: أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا اى: تحملهم على المعاصى حملا شديدا، اما المؤمن فلا يقبل قولهم و لا يجيب دعوتهم.

وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً فاحشه اينجا كشف عورت است در طواف، و گفته‏اند: تحريم بحيره و سائبه و وصيله است، و گفته‏اند: عام است در همه معاصى، و درين آيت اضمار است، يعنى: و اذا فعلوا فاحشة عبادة فنهوا عنها، قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا ميگويد: چون كارى زشت كنند، و آن را از خود عبادتى شناسند، و ايشان را از آن نهى كنند، جواب دهند و گويند: وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا، ما پدران و اسلاف خود را برين يافتيم. چون ايشان را گويند: پدران شما اين از كجا گرفتند؟ و از كجا برساختند؟

جواب دهند كه: اللَّهُ أَمَرَنا بِها. رب العالمين گفت: يا محمّد! بگوى: إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ. اللَّه بهيچ زشت و ناپسند نفرمايد. «فحشاء» و «فاحشه» آن زشتها است از فعل و از قول كه مروت را خراب كند، و مرد را بد نام كند، و ازينجاست كه بخيل را فاحش خواند، از بهر آنكه بخل بهر زبان و در هر كيش و بنزديك هر قوم نكوهيده است و بخيل بدنام. و در خبر است از مصطفى (ص): «ان اللَّه يبغض الفاحش المتفحش البذى».

اللَّه زشت دارد هر بخيل بدگوى از شرم تهى.

و در خبرست كه مردى بار خواست بدر حجره عائشه مادر مؤمنان. رسول خدا (ص) سه بار گفت: بد مرد كه اوست. آن گه گفت كه: وى را بار ده. چون بار داد، وى را بنواخت، و با وى سخنان خوش گفت. چون بيرون شد عائشه گفت: يا رسول اللَّه! اين مرد را آن گفتى كه گفتى، و چون درآمد با وى چنان كردى! جواب داد رسول خدا (ص): «ان ابغض الناس الى اللَّه من يكرم اتقاء فحشه».

بترينه مردم، بنزديك اللَّه آن كس است كه مردمان او را نيكو دارند از بيم فحش زبان وى.

و بدان كه «فاحشه» در قرآن بر چهار وجه آيد: يكى بمعنى زنا است، چنان كه در سورة النساء گفت: وَ اللَّاتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ، يعنى الزنا. همانست كه درين سورة اعراف گفت: قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ. بيك قول‏ اين فواحش زنا است، يعنى: حرم الزنا فى السر و العلانية، و در سورة الاحزاب گفت: مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يعنى الزنا. وجه دوم فاحشه نشوز است زنان را، چنان كه در سورة النساء گفت: وَ لا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما آتَيْتُمُوهُنَّ إِلَّا أَنْ يَأْتِينَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يعنى العصيان، و هو النشوز البين من المرأة على زوجها، در سورة الطلاق گفت: وَ لا يَخْرُجْنَ إِلَّا أَنْ يَأْتِينَ بِفاحِشَةٍ مبينة. وجه سوم آنست كه در حق قوم لوط گفت در عنكبوت: إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ يعنى اتيان الرجال فى ادبارهم، و نظير اين در سورة النمل است و درين سورة اعنى سورة الاعراف. چهارم فاحشه معصيت است در شركت، چنان كه رب العزة گفت: وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً يعنى ما حرم اهل الجاهلية على انفسهم فى الشرك، قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ يعنى بالمعاصى و هو تحريم الحرث و الانعام و غير ذلك. أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ؟ استفهام انكار يتضمن نهيا.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ آدم را چهار نام است: آدم و خليفت و بشر و انسان. آدم نام كردند او را كه از اديم زمين آفريده‏اند، و از هر بقعتى كشيده، چنان كه گفت جل جلاله: مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ اى سلّت من كل بقعة طيبة و سبخة سهل و وعر.

در خاك آدم هم شور بود و هم خوش، هم درشت بود و هم نرم. لا جرم طباع فرزندان مختلف آمد.

در ايشان هم خوشخوى است و هم بد خوى، هم گشاده هم گرفته، هم سخى هم بخيل، هم سازگار هم بدساز، هم سياه هم سفيد.

جاى ديگر گفت: «مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ» فخار گلى خشك باشد كه وى را آواز و پرخوان بود، يعنى كه آدمى با شغب است. در سر آشوب و شور دارد، و در بند گفت و گوى باشد. جاى ديگر گفت: «مِنْ طِينٍ لازِبٍ» از گلى دوسنده، بهر چيز درآويزد، و با هر كس درآميزد. جاى ديگر گفت: مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ از گلى سياه تيره. عرفه قدره لئلا يعدو طوره. اصل وى با وى نمود، تا اگر كرامتى بيند نه از خود بيند، و داند كه شرف در تربيت است نه در تربت. از تربت چه خاست؟ ظلومى و جهولى و سياست: وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ.

از تربيت چه آمد؟ كرامت هدايت و قبول توبه و نواخت: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ. نتيجه تربت است كه گفت: خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ. ثمره تربيت است كه گفت: يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ.

محمود در سراى اياز شد. آن مال و نعمت و زر و سيم و جواهر و ديباهاى رنگارنگ ديد. از آن خلعتها كه محمود او را داده و بخشيده، بگوشه‏اى نگه كرد قبا يكى ديد كهنه و پاره پاره بر هم بسته از ميخى درآويخته. محمود گفت: اين يكى بارى چيست؟ اياز جواب داد كه: اين يكى منم بدين بيچارگى و بدين خوارى، و آن همه جمال و آرايش و آن عز و ناز همه تويى. درين نگرم عجز خود بينم. قدر خود بدانم. در آن نگرم ترا بينم، و از تو دانم، بنازم و سر بيفرازم:

جز خداوند مفرماى كه خوانند مراسزد اين نام كسى را كه غلام تو بود

در خبر است كه كالبد آدم از گل ساخته چهل سال ميان مكه و طائف نهاده بود.

و ابليس هر بار كه بوى برگذشتى، گفتى: لأمر ما خلقت؟ و رب العزة با فريشتگان ميگفت: اذا نفخت فيه من روحى فاسجدوا له. پس چون روح بسر وى درآمد، چشم باز كرد تن خود را همه گل ديد. حكمت درين آن بود تا اصل خود داند، و نفس خود را شناسد، و بخود فريفته نگردد. لطايفى كه بيند از حق بيند، پس چون روح بسينه وى رسيد تاريكيى ديد. قومى گفتند: تاريكى زلت بود. قومى گفتند: تاريكى خاك بود، كه اصل خاك از ظلمت است، و اصل روح از نور. روح خواست كه باز گردد، نسيم وى به خياشيم رسيد. عطسه زد.

گفت: الحمد للَّه. رب العزة گفت: رحمك ربك. روح ذكر حمد و رحمت حق شنيد ساكن‏ گشت. گفت: او كه حمد خدا و رحمت را شايد، جاى من نيز شايد. چون بناف رسيد اشتهاء طعامش پديد آمد. ميوه بهشت ديد. آرزوش خاست. خواست كه برخيزد نتوانست.

رب العزة گفت: خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ.

ديگر نام وى «خليفه» بود، كه بجاى فريشتگان نشست. نخست ساكنان زمين فريشتگان بودند. پس بآدم دادند. سرش آنست كه تا آدميان را عذر باشد بميلى و آرامى كه ايشان را با دنيا بود، يعنى كه فريشتگان كه نه دنيوى بودند، و نه از خاكشان آفريدند، چون در دنيا نشستند با دنيا بيارميدند، و بيرون كردن بر ايشان دشخوار آمد، تا ميگفتند: «أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها»؟ پس چه عجب اگر فرزند آدم را بدنيا ميل باشد، كه خود از آن آفريده‏اند، و ايشان را ساخته‏اند، و فى الخبر: «اذا مات المؤمن على الاسلام تقول الملائكة: كيف نجا هذا من دنيا فسد فيها خيارنا»؟!

سديگر نام وى «بشر» است، و سمّاه بشرا لمباشرته الامور.

چهارم نام وى «انسان» است كه عهد اللَّه فراموش كرد، چنان كه گفت: «فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»، اى لم نجد له عزما فى القصد على الخلاف، بل كان ذلك بمقتضى النسيان.

آنجا كه عنايت را بود نواخت را چه نهايت بود! آن نافرمانى از وى درگذاشت، و عذرش بنهاد، گفت: نه بقصد كرد آن مخالفت، و نه بر آن عزم بود كه كند، لكن فراموش كرد عهد ما، و در گذاشت از وى كرم ما. و گفته‏اند: انسان از انس است، يعنى كه وى را با جفت خود انس بود، و در دل وى مهر داشت، چنان كه اللَّه گفت: وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً. ازينجا گفت رب العزة: يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ اى آدم! با جفت خود درين بهشت آرام گير و ساكن باش. جنس با جنس داد، و خلق در خلق بست، و شكل در شكل ساخت، كه صفت حدثان‏ جز با شكل خود نسازد، و جز بجنس خود نگرايد، و جز با همچون خودى آرام نگيرد. آن جلال قدم است و عزت احديت كه از اشكال و امثال و اجناس پاكست، و مقدس متفرد بجمال و جلال خود، متعزز بصفات كمال خود. هميشه هست، و از همه چيز نخست بخود بزرگوار، و با همه نيكوكار، و ببزرگوارى و نيكوكارى سزاوار. آن گه گفت: فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ آنچه خواهيد، چنان كه خواهيد درين بهشت ميخوريد، و مى‏نازيد، و گرد اين يك درخت مگرديد. ايشان را از خوردن آن نهى كرد، و در علم غيب خوردن آن پنهان كرد، و آن قضا بر سر ايشان روان كرد، تا ايشان عجز و ضعف خود بدانند، و عصمت از توفيق الهى بينند نه از جهد بندگى.

فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ اين هم از امارات عنايت است و دلائل كرامت، كه گناه ايشان كردند، و حوالت بر وسوسه شيطان كرد كه: فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ.

آن گه در عنايت بيفزود، گفت: لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما گفتا: عورت ايشان هم بر ايشان پيدا كرد نه بر ديگران. گفته‏اند كه: آدم و ابليس پس از آن هر دو بهم رسيدند. آدم گفت: يا شقى! وسوست الىّ و فعلت ما فعلت. اى شقى دانى كه چه كردى تو با من؟! و چه گرد انگيختى در راه من؟! ابليس گفت: يا آدم! هب انى كنت ابلستك، فمن كان ابلسنى؟ گيرم كه ترا من از راه بردم، با من بگوى كه مرا از راه كه ببرد؟

و گفته‏اند كه: ايشان هر دو فرمان بگذاشتند، لكن فرقست ميان ايشان. زلت آدم از روى شهوت بود، و زلت ابليس از راه كبر، و كبر آوردن صعب‏تر از شهوت راندن. گناهى كه از شهوت خيزد عفو در آن گنجد. گناهى كه از كبر خيزد ايمان در سر آن شود. در خبر است كه: «الكبرياء ردائى، و العظمة ازارى، فمن نازعنى فى واحد منهما قصمته».

فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما هر كه بر خلاف فرمان حق بر پى شهوت نفس‏ رود از حق درماند، و بآن شهوت نرسد. آدم صفى هنوز از آن درخت منهى جز ذواقى نچشيده بود كه تازيانه عتاب بر سرش فرود آمده بود، و حالش بگشته، نه آن شهوت بتمامى رانده، و نه رضاء حق با وى بمانده. چون باز نگرست، نه تاج بر سر ديد، نه حله در بر! از اول خود را ديد بر سرير اصطفا نشسته، پشت بمسند خلافت باز نهاده، بحلل و حلى بهشت آراسته، و بآخر از همه درمانده، برهنه و گرسنه، محتاج يك برگ درخت شده:

للَّه درّ هم من فتية بكروامثل الملوك و راحوا كالمفاليس!

و أنشدوا:

لا تعجبوا لمذلتى فأنا الذىعبث الزمان بمهجتى فأذلّها

فرمان آمد كه: اى آدم! آن چنان نعمت بى‏رنج و بى‏كد ندانستى خورد، اكنون رو بسراى محنت و شدت، كار كن، و تخم كار، و رنج بر، و صبر كن. آدم گفت: اين همه خوار است، اگر روزى ما را برين درگه باز بارست، همى بدرد دل بناليد، و نياز و عجز خود بر كف حسرت نهاد، و در زاريد و گفت: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ» الهى! اگر زاريم، در تو زاريدن خوش است، ور ناليم بر تو ناليدمان در خور است. الهى! از خاك چه آيد مگر خطا، و از علت چه زايد مگر جفا، و از كريم چه آيد جز وفا. الهى! و از آمديم با دو دست تهى، چه باشد اگر مرهمى بر خستگان نهى! الهى! گنج درويشانى، زاد مضطرانى، مايه رميدگانى، دستگير درماندگانى. چون مى‏آفريدى جوهر معيوب مى‏ديدى، مى‏برگزيدى، و با عيب ميخريدى، برگرفتى و كس نگفت كه بردار. اكنون كه برگرفتى بمگذار، و در سايه لطفت ميدار، و جز بفضل خود مسپار:

گر آب دهى نهال خود كاشته‏اىور پست كنى بنا خود افراشته‏اى
من بنده همانم كه تو پنداشته‏اىاز دست ميفكنم چو برداشته‏اى.

۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ گوى اى محمّد! خداوند من بداد ميفرمايد وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ و روى خويش را و دل خويش را و آهنگ خويش را راست داريد عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ بنزديك هر نماز و سجود كه كنيد وَ ادْعُوهُ و در بيم و اميد او را خوانيد مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ پرستش و خواندن وى را پاك دانيد كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ كه وى آنست كه شما را نخست او آفريد، و كرد، و بآخر باز فردا ديگر بار پديد آئيد چنان كه اول كرد، و بآن گرديد كه خواست‏

۰ فَرِيقاً هَدى‏ گروهى را راه نمود وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ و گروهى را چنان كرد كه بر ايشان در علم وى ضلالت واجب گشت كه آن را سزا بودند إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ايشان شياطين را فرود از خداى معبودان و ياران گرفتند وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (۳۰) و مى‏پندارند كه بر راه راست‏اند.

يا بَنِي آدَمَ اى فرزندان آدم! خُذُوا زِينَتَكُمْ آرايش گيريد و جامه پوشيد عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ نزديك هر نماز و سجود و طواف كه كنيد وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا و ميخوريد و ميآشاميد وَ لا تُسْرِفُوا و بگزاف مرويد و اندازه در مگذرانيد إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ (۳۱) كه او دوست ندارد گزاف كاران را.

قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ گوى كه حرام كرد و در بند آورد آرايش اين جهانى؟ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ كه اللَّه بيرون آورد رهيگان خويش را وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ و اين شيرينيها و خوشيها از روزى كه ساخت قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا گوى اين زينت درين جهان مؤمنانرا است خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ و زينت آن جهانى باز مؤمنان را است تنها بى‏انبازان كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ چنين هن مى‏باز گشائيم پيدا و روشن سخنان خويش لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (۳۲) گروهى دانايان را.

قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ گوى: خداوند من حرام كرد زشتيها ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ آنچه از آن آشكارا است، و آنچه از آن پنهان است وَ الْإِثْمَ و دروغ و خيانت و بزها وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ و افزونى جستن بى‏حق وَ أَنْ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ و آنكه انباز گيريد با خداى ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً چيزى كه اللَّه در آن هيچ كس را عذرى نفرستاد وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۳۳) و آنچه بر خداى آن گوئيد كه ندانيد.

وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ و هر امتى را درين جهان درنگى است و انجامى و اندازه‏اى فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ چون هنگام سر انجام ايشان در رسيد لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ (۳۴) نه يك ساعت با پس مانند نه فرا پيش شند.

يا بَنِي آدَمَ اى فرزندان آدم! إِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ اگر بشما آيد از من رُسُلٌ مِنْكُمْ پيغام رسانان هم از شما يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِي بر شما ميخوانند سخنان من فَمَنِ اتَّقى‏ هر كه باز پرهيزد از عذاب من وَ أَصْلَحَ و دين خود و كردار خود راست كند فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (۳۵) بر ايشان بيم نيست و نه هرگز اندوهگين باشند.

وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و ايشان كه دروغ شمردند سخنان ما وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها و گردن كشيدند از نيوشيدن و پذيرفتن آن أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (۳۶) ايشان‏اند كه آتشيان‏اند جاويد در آن‏اند.

فَمَنْ أَظْلَمُ كيست ستمكارتر بر خويشتن مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً از آن كس كه دروغ سازد بر خداى أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ يا دروغ شمرد سخنان او أُولئِكَ يَنالُهُمْ ايشان‏اند كه بايشان رسد نَصِيبُهُمْ مِنَ الْكِتابِ بهره ايشان از آن تهديد كه در قرآن گفته‏ام حَتَّى إِذا جاءَتْهُمْ رُسُلُنا تا آنكه بايشان آيد فرستادگان ما يَتَوَفَّوْنَهُمْ كه مى‏ميرانند ايشان را قالُوا ايشان را گويند: أَيْنَ ما كُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كجااند آنچه خداى ميخوانديد فرود از اللَّه؟ قالُوا گويند ايشان: ضَلُّوا عَنَّا گم گشتند از ما وَ شَهِدُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ و گواهى دهند بر تنهاى خود أَنَّهُمْ كانُوا كافِرِينَ (۳۷) كه اندرين جهان كافران بودند.

قالَ ادْخُلُوا فِي أُمَمٍ ايشان را گويد اللَّه كه: در رويد در گروهانى قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ فِي النَّارِ كه پيش از شما بودند از پرى و آدمى در آتش كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ هر گه در رود گروهى در آتش لَعَنَتْ أُخْتَها لعنت كنند بر هام فعلان و هام راهان خود كه در آتش باشند حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها جَمِيعاً تا آن گه كه با هم آيند و فراهم رسند در آتش قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ پسينان پيشينان را گويند فرا خداى عز و جل: رَبَّنا هؤُلاءِ أَضَلُّونا خداوند ما اينان ايشان‏اند كه ما را بى‏راه كردند فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النَّارِ ايشان را عذاب دو چندان كن كه ما را قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ جواب دهند ايشان را كه هر يكى را هم چندان كه چشيد هست، و هر يكى را چندان كه ديگر راهست هست وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ (۳۸) لكن اين نمى‏دانيد.

وَ قالَتْ أُولاهُمْ لِأُخْراهُمْ و پيشينان گويند پسينان را: فَما كانَ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ نه شما را بر ما افزونى است فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ (۳۹) عذاب مى‏چشيد بآنچه ميكرديد.

إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و ايشان كه دروغ شمردند سخنان ما وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها و گردن كشيدند از نيوشيدن آن لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ درهاى آسمان ايشان را باز نگشايند وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ و در بهشت نشوند حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ تا آن گه كه شتر در سوراخ سوزن درگذرد وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمِينَ و چنين پاداش كنيم مجرمان را.

لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ ايشان را از دوزخ تابوتهاى آتشين است بجاى بستر وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ و از بالاى ايشان طبقها از آتش وَ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ و پاداش ستمكاران بر خويشتن، چنين كنيم.

النوبة الثانية

قوله تعالى: قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ اين جواب ايشان است كه كارهايى ديدند و رسمهايى كه در جاهليت پدران ايشان نهاده بودند، و گمان بردند كه آن را آغاز راست است، و از آسمان بآن فرمان است، گفتند: «وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها» رب العالمين آن برايشان رد كرد، يعنى آن فحشاء است، و اللَّه بفحشاء نفرمايد، بلكه بعدل فرمايد. أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ اى: بالعدل. ميگويد: اللَّه بداد ميفرمايد، بدانستن هر چيز بر آن جاى كه هست، و نگرستن بهر چيز بآن سزا كه هست. آفريدگار بخدايى دانى، و آفريده ببندگى دانى، و حرام بحرامى دانى، و حلال بحلالى دانى، و مردار پليد دانى.

وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ مسجد ايدر سجود است. يك قول آنست كه هر جا كه باشد در نماز روى فرا كعبه كنيد، و گفته‏اند: معنى آنست كه دل خويش در نماز و در سجود راست داريد آن كس را كه سزاى سجود شما است. وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ اى: وحّدوه و لا تشركوا به شيئا. آن گه خطاب با منكران بعث گردانيد، گفت: كَما بَدَأَكُمْ و لم تكونوا شيئا تَعُودُونَ خلقا جديدا. چنان كه نبوديد و شما را بيافريد، هم چنان بآخر شما را باز آفريند، يعنى هم بر آن صورت اول چنان كه بوديد، و گفته‏اند كه: از شكم مادر برهنه بيرون آمديد بى‏هيچ چيز، فردا از خاك برهنه برآئيد بى‏هيچ چيز (۲).

و منه‏ قول النبى (ص): «يحشر الناس حفاة عراة غرلا، و اول من يكسا ابراهيم (ع)» ثم قرأ: كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا.

مجاهد و مقاتل گفتند: كما بدأكم فى الخلق شقيا و سعيدا فكذلك تعودون سعداء و أشقياء، يعنى كه در ازل شما را دو فرقت آفريد: فَرِيقاً هَدى‏ يعنى هداهم لدينه، وَ فَرِيقاً حَقَّ اى وجب عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ لما سبق من علمه فيهم، و در دنيا همان دو فرقت باشد، چنان كه گفت: فَمِنْكُمْ كافِرٌ وَ مِنْكُمْ مُؤْمِنٌ، و فردا در قيامت همان دو فرقت بر آن صفت كه بودند از خاك برآيند، المؤمن على ايمانه و المنافق على نفاقه، و منه‏ قوله (ص) «يموت الرجل على ما عاش عليه و يحشر على ما مات عليه».

محمد بن كعب گفت هر كه در ازل در خلقت اول سعيد آمد در ابد در خلقت آخر هم سعيد آيد، و اگر چه عمل وى عمل اهل شقاوت بود، چنان كه سحره فرعون، و هر كه در خلقت اول شقى آمد، در خلقت آخر هم شقى آيد اگر چه عمل وى عمل اهل سعادت باشد همچون ابليس.

قال النبى (ص): «ان العبد ليعمل عمل اهل النار، و انه من اهل الجنة، و يعمل عمل اهل الجنة، و انه من اهل النار، و انما الاعمال بالخواتيم»، و روى: «ان الرجل ليعمل بعمل اهل النار حتى ما يكون بينه و بينها الا ذراع، فيسبق عليه الكتاب، فيعمل بعمل اهل الجنة فيدخل الجنة، و ان الرجل ليعمل بعمل اهل الجنة حتى ما يكون بينه و بينها الا ذراع، فيسبق عليه الكتاب، فيعمل بعمل اهل النار فيدخل النار».

قتاده گفت: بدأهم من التراب، و الى التراب يعودون. نظيره قوله: «مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ». قال ابن عباس فى هذه الاية: اذا امات اللَّه الخلق فى النفخة الاولى انزل من السماء ماء فأنبت بذلك الماء اجسامهم، كما خلقهم من الماء كذلك يعيد خلقهم بالماء، و هو قوله: «كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا». إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ فيه دلالة على ان من كان كافرا و هو لا يعلم انه كافر فهو كافر، لان اللَّه تعالى اعلمنا انهم يحسبون انهم مهتدون، و هم مبطلون.

يا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ الزينة الثياب، و قيل: النعال، و قيل: المشط، و قيل: التخشع و السكينة و الوقار، لقول النبى (ص) «ايتوها و عليكم السكينة و الوقار»، و قيل: رفع الايدى فى الصلاة

لقول النبى (ص): «ان لكل شى‏ء زينة، و ان زينة الصلاة رفع الايدى فيها فى ثلاث مواطن: عند الاحرام، و عند الركوع، و عند رفع الرأس من الركوع.

و گفته‏اند: درين آيت فرمان است بستر عورت در نماز و در طواف، كه در عرب قومى طواف ميكردند برهنه، هم زنان و هم مردان، اما زنان دوالكها در يك نظم با هم ميكردند، و بعورت خود فرو مى‏آويختند، و گويند: زنى برين صفت طواف ميكرد و ميگفت:

اليوم يبدوا بعضه او كلهو ما بدا منه فلا احله‏

و تعظيم خانه را چنين ميكردند. رب العالمين ايشان را ازين نهى كرد درين آيت، و ستر عورت در طواف و در نماز واجب كرد، گفت: خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ يعنى عند الطواف، و انما سمى الطواف مسجدا لانه يختص به.

وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا اهل جاهليت در ايام حج گوشت و چربش و شير نمى‏خوردند تعظيم حج را. مسلمانان گفتند: ما سزاوارتريم كه تعظيم حج را چريش نخوريم، و رياضت كنيم: رب العالمين آيت فرستاد: كُلُوا وَ اشْرَبُوا اى: كلوا اللحم و الدسم و اشربوا اللبن، و لا تسرفوا بحظركم على انفسكم ما احللت لكم من اللحم و الدسم.

إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ قال سفيان: ما قصرت به عن حق اللَّه فهو اسراف، و ما جاوزت به حق اللَّه فهو اسراف: و قال: «لو أنفقت مثل احد فى طاعة اللَّه لم تكن مسرفا، و لو أنفقت درهما فى معصية اللَّه لكان اسرافا، و قال الكلبى لا تسرفوا اى لا تحرموا طيبات ما احل اللَّه لكم، إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ المجاوزين الحلال الى الحرام فى الطعام و الشراب.

در مجلس هارون الرشيد طبيبى ترسا از واقدى پرسيد كه ميگويند: علم دو است: علم اديان و علم ابدان، در كتاب شما ازين علم طب چيزى هست؟ واقدى گفت: رب العزة در يك نيمه آيت علم طب جمع كرد، و ذلك قوله: كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا.

نصرانى گفت: و از پيغامبر شما هيچ چيز روايت كنند ازين علم؟ گفت: آرى، روايت كنند كه گفت: «المعدة بيت الداء، و الحمية رأس كل دواء، و أعط كل بدن ما عوّدته».

نصرانى گفت: ما ترك كتابكم و لا نبيكم لجالينوس طبا.

قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ اين اضافت ملك و تمليك است. الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ يعنى خلقه و أظهره. وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ گفته‏اند: اين زينت و رزق كه اللَّه بندگان را بيرون آورد ابريشم است از كرم، و عسل است از نحل، و جوهر از خاك، و در از صدف، و بوى از عود، و ميوه از زمين. وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قيل هى الشاء و البانها، لأنهم حرموه فى حجهم، و قيل: هى البحائر و السوائب. قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا يعنى مباحة لهم مع اشتراك الكافرين معهم فى الدنيا، خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ اى لا يشاركهم فيها يوم القيامة من ليس بمؤمن، و قيل: هى للمؤمنين فى الدنيا مشوبة بالكد و الحزن، خالصة يوم القيامة من التعب و النصب و الحزن. «خالصة» قراءت عامه نصب است بر حال مگر نافع كه برفع خواند، و معناه: قل هى خالصة يوم القيامة. كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ نفسر ما احللت و ما حرمت، لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ انى انا اللَّه لا شريك لى. اين آيت ردّ است بر دو گروه از مجرمان: يك گروه از عرب كه از انعام و حرث حرامها ساختند، چون بحيره و سائبه و وصيله و حامى و اولاد آن، و ديگر گروه رهبان‏اند، و من نحا نحوهم، كه حلالهاى مطاعم و ملابس و معايش بر خويشتن حرام كردند بترهب. اللَّه آن تحريم بر هر دو گروه رد كرد، و آن گه از حرام كردهاى خود بعضى برشمرد، گفت: قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ فواحش آشكارا محرمات مطاعم‏اند و ملابس، چون ابريشم آزاد بر مردان، و در مكروهات چون فراش پوست سباع، و اشربه حرام چون مسكرات، و مكروه چون عصيرهاى نشيش آورده، و آنچه ازين باب است چون مياثر ارجوان و مياثر حمر و مياثر نمور و قبايع حمائلها از زر، و تدخن بمجامر سيمين و زرين، و اكل و شرب بأوانى و ملاعق سيمين و زرين، و تزيّي مردان بزى زنان و تزيى زنان بزى مردان، چون وشم و تفليج و تنمص و خضاب سياه مردان را، و وصل موى زنان را، و فواحش زبان چون لقب كردن و غيبت كردن، و در نسب مسلمانان غمص كردن، و آنچه ازين باب است فرقعة الاصابع كه اين همه از مناهى‏اند. و باطن فواحش فروج‏اند و سرقات و تخليطهاى نهانى و غش در بضاعات و بخس در كيل و وزن و امثال آن. وَ الْإِثْمَ يعنى الذنوب كلها، و قيل: هو ما دون الحد، و قيل: هو الخمر.

وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ بغى نامى است دو چيز را: بيداد جستن را و حسد بردن را، اما آنچه بيداد است و افزونى جستن، آنست كه گفت: وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ، إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ فَبَغى‏ عَلَيْهِمْ، إِذا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ، بَغى‏ بَعْضُنا عَلى‏ بَعْضٍ، وَ يَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ، وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ اين همه بمعنى بيداد است و افزونى جستن بچيزى كه آدمى را آن نرسد، يا بدليرى بارى بر خود نهادن كه با آن نتاود، يا كارى در گرفتن كه علم آن نداند، يا خود را بى‏كردار چيزى بيوسيدن كه آن نيرزد، و گذاره حق خود طلب كردن از گفت يا كرد كه وى را نرسد و نسزد.

و آنچه حسد است در قصه جهودان است كه در مصطفى (ص) و در نبوّت وى و در امت وى حسد بردند. آنست كه گفت: بَغْياً أَنْ يُنَزِّلَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ. و جاى ديگر گفت: إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ. جاى ديگر اين بغى را تفسير كرد، گفت: حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ. و گفته‏اند: آنچه در دل آيد آدمى را حسد آنست، چون كرد و گفت آن حسد بغى گشت. و در خبر است از مصطفى (ص) كه گفت: «اذا ظننتم فلا تحققوا، و اذا حسدتم فلا تبغوا، و اذا تطيرتم فلا ترجعوا».

ميگويد: چون شما را پنداشتى در دل آيد، و در مسلمانى ببدى ظنى بريد، آن پنداشت و آن ظن فرا درستى مبريد، و كه شما را از كسى بدى در دل آيد، بر آن كس بيرون ميائيد، و كه شما را فال بد افتاد، در آن كار كه ميرويد، يا بر آن راه، برمگرديد.

وَ أَنْ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً اى: حجة و برهانا، لانهم زعموا ان اللَّه امرهم بعبادة الاوثان. وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ من أنه حرّم الحرث و الانعام، و أن الملائكة بنات اللَّه. و گفته‏اند: وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ اين بر قصاص است و بر گويندگان بى‏علم. درين آيت جامعه همه ناپسندهاى ظاهر و باطن حرام كرد، و آن گه آن را ختم كرد بر دانشمندى بى‏علم، و خبر درست است از مصطفى (ص): «ليس احد ا غير من اللَّه، من اجل ذلك حرّم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن، و ليس احد احب اليه العذر من اللَّه عز و جل، من اجل ذلك انزل الكتاب و أرسل الرسل.

وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ اين جواب قومى است كه از رسول خدا (ص) تعجيل عذاب ميخواستند، چنان كه گفت: «يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ». رب العزة گفت: هر گروهى را وقتى است نامزد كرده، كه ايشان را در آن وقت عذاب و هلاك آيد كه در آن تقديم و تأخير نبود.

يا بَنِي آدَمَ اين مشركان عرب‏اند، إِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ رسل اينجا مصطفى است صلى اللَّه عليه و سلم، يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِي يعنى القرآن. «إِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ» اين سخن معقب است بر فرو فرستادن آدم و حوا بزمين، و «ما» صلت است، يعنى: ان يأتيكم رسل منكم. اين شرط است، و جواب آن: «فَمَنِ اتَّقى‏ وَ أَصْلَحَ»، و گفته‏اند كه: «ان» ايدر نه شرط است «ان» در موضع تاريخ است چون «اذ» و «اذا».

فَمَنِ اتَّقى‏ يعنى اتّقى الشرك باللّه و الوثوب على الحق و الاستعصاء على الرسول و الآباء على النّذير، و أصلح دينه و عمله، فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ اذا خاف الخلق فى القيامة وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ اذا حزنوا، و قيل: فلا خوف عليهم اى لا يخافون فى الآخرة ذهاب ثوابهم، و لا هم يحزنون على ما فاتهم من العمل بها فى الدنيا، كما يحزنون من ترك العمل بها.

وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها اين استكبار استكبار تكذيب است هم چنان كه آنجا گفت: اسْتِكْباراً فِي الْأَرْضِ، وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ، مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ. اين استكبار كفر است. أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ لا يموتون.

فَمَنْ أَظْلَمُ اى: لا اجد اظلم ممّن افترى على اللَّه كذبا، بأن معه شريك و أنّه امر بتحريم الحرث و الانعام و الالبان و الثياب، أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ يعنى بآيات القرآن فأنكر النبوة و ردّ الرّسالة، أُولئِكَ يَنالُهُمْ نَصِيبُهُمْ مِنَ الْكِتابِ يعنى ما كتب لهم من العذاب فى القرآن، و هو سواد الوجه و رزقه العيون لمن يفترى على اللَّه، و ذلك فى قوله: وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ. باين قول كتاب قرآن است، و گفته‏اند: كتاب لوح محفوظ است، و معنى آنست كه بايشان رسد آنچه ايشان را نوشته و حكم كرده در لوح محفوظ از عمر و رزق و عمل و شقاوت و سعادت.

قال رسول اللَّه (ص): «ما منكم من احد الا و قد كتب مقعده من النّار، و مقعده من الجنّة». قالوا: يا رسول اللَّه! أ فلا نتكل على كتابنا و ندع العمل؟ قال: «اعملوا فكل ميسّر لما خلق له، اما من كان اهل السعادة فييسر لعمل السعادة، و أما من كان من اهل الشقاوة فييسّر لعمل الشقوة»، ثم قرأ: فَأَمَّا مَنْ أَعْطى‏ وَ اتَّقى‏ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنى‏ الاية.

و قال (ص): «ان خلق احدكم يجمع فى بطن امّه اربعين يوما، ثم يكون علقة مثل ذلك، ثم يكون مضغة مثل ذلك، ثم يبعث اللَّه اليه ملكا بأربع كلمات، فيكتب عمله و اجله و رزقه، و شقى او سعيد، ثم ينفخ فيه الرّوح».

و گفته‏اند: كتاب اينجا كلمات حفظه است، يعنى جريده كردار بنده نيك و بد طاعت و معصيت. ميگويد: جزاء آن بايشان رسد لا محاله، خيرا كان او شرّا، و ذلك قوله تعالى: لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى. حَتَّى إِذا جاءَتْهُمْ رُسُلُنا يَتَوَفَّوْنَهُمْ‏ يعنى ينالهم ما كتب لهم من الارزاق و الاعمال و الاعمار، فاذا فنيت و فرغوا منها جاءهم ملك الموت و اعوانه يقبضون ارواحهم. قالُوا أَيْنَ ما كُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنَّا بطلوا و ذهبوا. اين سؤال تبكيت و تقريع است، يعنى فريشتگان با ايشان گويند: أَيْنَ ما كُنْتُمْ تَدْعُونَ اى تعبدون من دون اللَّه؟ قالُوا ضَلُّوا عَنَّا بطلوا و ذهبوا.

روا باشد كه اين سخن با ايشان خزنة جهنم گويند در قيامت، يعنى قال لهم خزنة جهنم قبل دخول النّار فى الآخرة: اين ما كنتم تعبدون من دون اللَّه من الالهة؟ هل يمنعونكم من النّار؟ قالوا ضلّوا عنا، يعنى ضلت الالهة عنا فلا نراهم. يقول اللَّه تعالى: وَ شَهِدُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كانُوا كافِرِينَ، معترف شوند بگناه خويش و اقرار دهند بر كفر خويش.

و گفته‏اند: اين آن گه باشد كه كافران گويند: وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ، و جوارح ايشان بر ايشان گواهى دهند، چنان كه رب العزة گفت: شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ.

قالَ ادْخُلُوا اى: قال اللَّه، و قيل: قال خزنة جهنم: ادْخُلُوا فِي أُمَمٍ اى ادخلوا النّار مجتمعين مع امم، قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ. اين دليل است كه جن ميرند همچون انس، و قول حسن آنست كه نميرند. و دليل است اين آيت كه جن و انس در كفر يكسان‏اند. كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ النّار لَعَنَتْ أُخْتَها التي ادخلت قبلها.

آن قوم كه هام فعلان و هام راهان ايشان بوده باشند، و پيش از ايشان در آتش شده، پسينان كه ايشان را بينند بر ايشان لعنت كنند، تلاعن تحيّة دوزخيان است، بر پيشينان لعنت كنند، و پيشينان پسينان را بينند، گويند: «لا مَرْحَباً بِكُمْ».

گفته‏اند كه: مشركان مشركان را لعنت كنند، و جهود جهود را و ترسا ترسا را و گبر گبر را و صابى صابى را. و پس روان پيش روان را، گويند: لعنكم اللَّه انتم غررتمونا و القيتمونا هذا الملقى. حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا اى تداركوا و تلاحقوا و اجتمعوا جميعا فى النّار، قالَتْ أُخْراهُمْ مقاتل گفت: اخريهم دخولا، و هم الاتباع لِأُولاهُمْ و هم القادة. ابن عباس گفت: اخريهم، يعنى آخر الامم، لاوليهم يعنى اول الامم. سدى گفت: اخريهم يعنى الذين كانوا فى آخر الزمان، لا وليهم يعنى الّذين شرعوا لهم ذلك الدّين، اين لام لام نسب است، مى‏گويد: پسينان پيشينان را گويند فرا خداوند عزّ و جل: ربّنا هؤلاء اضلونا، زيّنوه لنا و سنّوا الضلالة، و اقتدينا بهم. فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النَّارِ اى عذابا ذا زيادة مثله عليه. قال ابن عباس: زيادة حيّات و أفاع.

و قيل: معناه اضعف عليهم العذاب بأشد مما تعذبنا به، قال اللَّه تعالى: لِكُلٍّ ضِعْفٌ للتابع و المتبوع عذاب مضعّف، للمتبوع بكفره و اغوائه، و للتابع بكفره و تقليده و الاقتداء به، اى: كفيتم ما تسألون. و لكن لا يعلمون بيا قرأت ابو بكر است از عاصم، حمل بر لفظ است نه بر معنى، زيرا كه كل اسمى است ظاهر غيبت را موضوع.

مراد آنست كه: لا يعلم كل فريق مقدار عذاب الفريق الآخر. باقى تعلمون بتاء خوانند بر خطاب، و معنى آنست كه: لكلّكم ضعف من العذاب، و الخطاب للتابعين و المتبوعين، و هم المضلّون، اى: و لكن لا تعلمون ما لكل من العذاب.

وَ قالَتْ أُولاهُمْ لِأُخْراهُمْ فَما كانَ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ لانّكم كفرتم كما كفرنا، فنحن و أنتم فى الكفر سواء. فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ اى فذوقوا بكسبكم و كفركم، و لا تحيلوا الذنب على غيركم.

إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا يعنى القرآن، وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها اى عن الايمان بها، لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ اين گشاد در آسمان درين موضع آنست كه: هيچ آدمى نيست مگر او را در آسمان دو در است: يكى كردار وى برند بآن، و ديگر روزى وى فرستند از آن، و اگر مرد كافر است، آن يك در كردار خود بسته است، كه كردار وى به آسمان نبرند، و چون مرگ آمد آن در روزى دربندند، هر دو در بر كافر بسته بماند.

و قيل: لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ اى ابواب الجنة، لان الجنة فى السماء، و لهذا قال: وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ. و قيل: لا تفتح لهم ابواب السماء يعنى لارواحهم و اعمالهم، لانها خبيثة، فلا يصعد بها بل يهوى بها الى سجّين تحت الارضين.

و فى ذلك‏ روى ابو هريرة عن رسول اللَّه (ص)، قال: «ان الميّت تحضره الملائكة، فاذا كان الرجل الصالح، قالوا اخرجى ايتها النفس المطمئنة الطيبه التي كانت فى الجسد الطيب. اخرجى حميدا و أبشرى بروح من اللَّه و ريحان، و رب غير غضبان، فيقولون ذلك حتى يعرج بها الى السماء، فيستفتح لها، فيقال: من هذا؟ فيقولون: فلان.

فيقال مرحبا بالنفس المطمئنّة الطيبة التي كانت فى الجسد الطيب. ادخلى حميدا و أبشرى بروح و ريحان، و رب غير غضبان. فيقال لها ذلك حتى يسرى بها الى السماء السابعة، و اذا كان الرجل السوء قالوا: اخرجى ايتها النفس الخبيثة التي كانت فى الجسد الخبيث.

اخرجى ذميما و أبشرى بحميم و غساق، و آخر من شكله ازواج. فيقولون ذلك حتى يخرج ثم يعرج بها الى السماء فيستفتح لها، فيقال: من هذا؟ فيقولون: فلان. فيقال: لا مرحبا بالنفس الخبيثة كانت فى الجسد الخبيث. ارجعى ذميما، فانه لا تفتح لك ابواب السماء، فترسل بين السماء و الارض، فتصير الى القبر.

و فى أخبار المعراج انه قال صلى اللَّه عليه و سلم: «ثم انتهى بى الى السماء الدنيا، و اذا انا برجل كهيئته يوم خلقه اللَّه، لم يتغير منه شى‏ء، و اذا هو يعرض عليه ارواح ذريته، فاذا كان روح مؤمن، قال: روح طيب، و ريح طيبة. اجعلوا كتابه فى عليين، و اذا كان روح كافر، قال: روح خبيث، و ريح خبيثة. اجعلوا كتابه فى سجين. فقلت: يا جبرئيل: من هذا؟ قال: هذا ابوك آدم (ع).

لا تُفَتَّحُ بتاء و تخفيف قراءت بو عمرو است، و تأنيث تأنيث ابواب راست كه جمع است، و اما تخفيف از آن است كه فعل مخفف كثرة فائده دهد، چنان كه فعل مشدد، و حجة اين قراءت آنست كه در سورة القمر گفت: فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ، و بياء و تخفيف قراءت حمزه و كسايى است. وجه ياء آنست كه فعل متقدم است، و تأنيث ابواب نه حقيقى است، و وجه تخفيف گفته آمد. «و تفتّح» بتاء و تشديد قراءت باقى است، تاء تأنيث ابواب را است، چنان كه گفتيم، و تشديد كثرت ابواب را، لانه يقتضى فتحا بعد فتح، و قيل: معنى التشديد انّه ليس حالهم كحال المؤمنين فى التفتيح مرة بعد مرة.

وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ اى يدخل البعير فى ثقب الإبرة. و جمّل، بضمّ جيم و تشديد ميم در شواذ خوانده‏اند، و آن رسن غليظ باشد كه كشتى بآن بندند، و اين سخن بر آن تأويل است كه عرب گويند: ما فعلت ذلك و لا افعله حتى يشيب الغراب و يسودّ اللبن و يبيضّ القار و ما ذرّ شارق، و بر تعارف است و نه آنست كه اهل كلام گفتند كه اللَّه بر محال نه قادر است. وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمِينَ اى: و هكذا نجزى المجرمين لا يدخلون الجنة.

لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ اى توابيت من نار قد سمّروا فيها بالمسامير مع قرناء من الشياطين، وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ اطباق من نار اطبقت عليهم، فلا يدخل عليهم فيها روح، و لا يخرج منهم نفس. «المهاد» الوطاء الّذى يفرش، و منه مهد الصبى، و «الغواشي» اللباس المجلل مثل اللحاف، و منه غاشية السراج، و غشى المريض، و الغشاوة التي تكون على الولد، و نظير الاية قوله: يَوْمَ يَغْشاهُمُ الْعَذابُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ، و قوله: لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ. ثم قال: وَ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ الذين اشركوا باللّه نجزيهم جهنم و ما فيها من العذاب.

قال رسول اللَّه (ص): «ناركم جزء من سبعين جزءا من نار جهنم». قيل: يا رسول اللَّه! ان كانت لكافية، قال: «فضّلت عليها بتسعة و ستين جزء كلّهن مثل حرّها»، و قال (ص): «اشتكت النار الى ربها، فقالت: رب اكل بعضى بعضا، فأذن لها بنفسين: نفس فى الشتاء، و نفس فى الصيف، اشدّ ما تجدون من الحر، و أشد ما تجدون من الزمهرير».

و در اخبار معراج است كه مصطفى (ص) مالك را ديد خازن دوزخ، ترشروى و خشمگين، از خشم روى درهم كشيده. كس نماند در آسمان از فريشتگان كه نه آن شب شادى نمود، و تازه روى و خندان به مصطفى (ص) نگريست مگر مالك و خزنه دوزخ كه در ايشان همه خشم ديد و ترشى و ناخوشى. جبرئيل گفت: اى محمّد! عجب مدار كه رب العالمين در ايشان خود شادى و تازه رويى و خنده نيافريد، آن گه رسول (ص) گفت: «يا مالك! صف لى جهنم».

مرا صفت كن كه دوزخ چون است؟ گفت: يا محمّد! و الذى بعثك بالحق لو أن حلقة من السلسلة التي ذكر اللَّه وضعت على جبال الدنيا لذابت حتى تبلغ تخوم الارضين السّفلى. يا محمد! ان فى جهنم واديا تستعيذ باللّه جهنم منه فى كل يوم سبعين مرة، و ان فى الوادى بئرا تستعيذ باللّه ذلك الوادى و جهنم سبعين مرة منها، و ان فى البئر جبا تستعيذ باللّه تلك البئر و ذلك الوادى و جهنم منه سبعين مرة، و ان فى ذلك الجبّ حية يستعيذ باللّه ذلك الجب و تلك البئر و ذلك الوادى و جهنم فى كل يوم سبعين مرة منها، اعدها اللَّه للفسقة من حملة القرآن من امتك.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ الاية خداوند زمين و آسمان، كردگار جهان و جهانيان، بخشنده و بخشاينده و مهربان بر بندگان، جلّ جلاله، و تقدست اسماؤه، و تعالت صفاته، درين آيت مبانى خدمت و معالم معاملت و حقائق معرفت جمع كرد، و مؤمنان را از پسنديده اخلاق آگاه كرد، و نيكو پرستيدن خود و نيكو زيستن با خلق ايشان را تلقين كرد، و بشناخت اسباب رضاء خود گرامى كرد. و اين آيت از جوامع الكلم است كه مصطفى (ص) گفته: «بعثت بجوامع الكلم، و اختصر لى العلم اختصارا».

و در قرآن ازين نمط فراوان است. يكى از آن باز گويم: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ. آيتى بدين كوتاهى نگر كه در زير آن چند است ازين معانى.

هر چه نواخت است از اكرام و افضال حق جل جلاله مر بنده را، همه در زير آنست كه: إِنَّ اللَّهَ مَعَ، و هر چه خدمت است از انواع عبادت و ابواب معاملت كه بنده كند اللَّه را همه در زير اين شود كه اتقوا، و هر چه حقوق خلق است بر يكديگر در فنون معاملات همه در زير اين است كه محسنون. همچنين هر چه اركان دين است و وجوه شريعت و، ابواب حقيقت در زير اين كلمات است كه: أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ. معنى قسط داد است، ميگويد: اللَّه مرا بداد ميفرمايد، يعنى در معاملات هم با حق و هم با خلق و هم با نفس، با حق در امر و نهى بكار داشتن و در همه حال بقضاء وى رضا دادن، و با خلق بخلق زيستن، و در وجوه معاملات انصاف ايشان دادن و انصاف خود نخواستن، و با نفس مخالف بودن، و او را در ميدان مجاهدات و رياضات كشيدن، و در شهوات و راحات بروى بستن. و نظير اين آيت در قرآن آنست كه گفت جل جلاله: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ. ميگويد: اللَّه بعدل ميفرمايد و باحسان، عدل انصاف است، و احسان ايثار است. عدل آنست كه چنان كنى كه با تو كردند، و احسان آنست كه به از آن كنى كه با تو كردند. عدل آنست كه از واجب بنكاهى، و مكافات فرو نگذارى، و آن عقوبت نيفزايى و آنچه نتواند بود نه بيوسى. احسان آنست كه بجاى آنكه با تو نيكويى كرد از آنچه وى كرد بيش كنى، و بجاى آن كس كه با تو بد كرد نيكويى كنى. اينست طريق جوانمردان و سيرت مردان.

و گفته‏اند: عدل آنست كه در معاملت راست ستانى، و راست دهى. احسان آنست كه خشك ستانى و چرب دهى. عدل آنست كه در جواب سلام گويى: و عليكم السلام احسان آنست كه: و رحمة اللَّه در افزايى. عدل آنست كه گفت: وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها، وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ، وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ. احسان آنست كه گفت: فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ. عفو بدكار نيكوست، و نيكوتر آنست كه بر عفو بيفزايى، و نيكويى كنى، چنان كه رب العزة گفت: ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ، وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ، فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ، وَ أْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِها.

ثم قال تعالى: وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ جنيد گفت: امرنا بحفظ السر، و علوّ الهمة، و أن نرضى باللّه عوضا عمّا سواه. ميگويد: سر خود صافى داريد، تا حق بشناسيد. خوى فراوى كنيد تا بستاخ گرديد. همه لطف وى بينيد تا مهر بر وى نهيد، بر مركب خدمت نشينيد، تا بمنزل حرمت رسيد. بحرمت بيش آئيد تا بصحبت رسيد. همت عالى داريد تا با وى بمانيد.

در وصف مصطفى (ص) گفته‏اند كه: اللَّه با وى دو كرامت كرد كه با هيچ كس از فرزند آدم نكرد: يكى آنست كه بزرگ همت بود. ديگر آنكه متواضع بود. علو همت وى بدان جاى بود كه در خبر است كه: «ما مدّ يده الى طمع قط»، و در تواضع چنان بود كه گفت: «لو دعيت الى كراع لأجبت، و لو أهدى الىّ ذراع لقبلت».

چون با خود نگرستى از همه ضعيفان خود را ضعيف‏تر دانستى از متواضعى كه بود. ازينجا گفتى: «لا تفضّلونى على يونس بن متى.

چون با حق نگرستى كونين و عالمين در چشم وى نيامدى از بزرگ همتى كه بود. ازينجا گفتى: «انا سيد ولد آدم و لا فخر».

قوله: كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ يجرى عليكم فى الابد ما قضينا عليكم فى الازل، و فَرِيقاً هَدى‏ وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ، و قيل: كما بدأكم تعودون علما و مشية و تقديرا. چنان كه ابتداء كرد بآفرينش شما بدانش و تقدير و خواست، بآخر چنان شويد كه اول خواست. جنيد را ازين آيت پرسيدند، جواب داد كه: اول كل انسان يشبه آخره، و آخره يشبه اوله. آن گه گفت: نهايت هر كار رجوع است با بدايت آن كار، و راه بحق حلقه‏اى است ازو درآيد باز وا او گردد. شيخ الاسلام انصارى گفت قدس اللَّه روحه: چون نيك ماند آخر اين كار باوّل اين كار! يعنى كه اول همه لذتست و راحت و زندگانى با روح و با شادى، تا مرد پاى در دام نهد، و طوقش در گردن آيد، آن گه بهر راحتى كه ديد محنتى بيند، و با هر فرازى نشيبى بود. اينست حقيقت آن كلمه كه بو بكر كتانى گفته كه ميان بنده و حق هزار مقام است ار نور و ظلمت، نه همه نور است، كه با هر نورى ظلمتى است، و با هر نشيبى فرازى، يعنى يكى روح است و آسايش و زندگانى، يكى ناكامى و رنج و بى‏مرادى. يكى تجلى يكى استتار، يكى جمع يكى تفرقت، و اگر نه آن روح و راحت در بدايت ارادت در پيش بودى، بنده را با آن بلاها و رنجها طاقت نماندى. پيوسته با آن مينگرد، و دلش با آن ميگرايد، و بشاهد آن اين بار محنت ميكشد، تا آخر كه او را بر گذرانند و مدت تمام شود، و پوشيده آشكاره گردد، و در آخرهم با آن شود كه در اول بود. اينست سر آيت كه اللَّه گفت: كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ بر ذوق ارباب معارف و اصحاب حقائق، و اللَّه اعلم.

يا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ بزبان علم ستر عورت است در نماز، و بزبان كشف زينت هر بنده در مقام مشاهدت حضور دلست و لزوم حضرت و استدامت شهود حقيقت. گفته‏اند: زينت نفس عابدان آثار سجود است، و زينت دل عارفان انوار وجود است. عابد بنعت عبوديت در سجود، و عارف بر بساط قربت در روح شهود.

قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الاية زينت زبان ذكر است، و زينت دل فكر است.

هر چيزى را آرايشى است، و آرايش نفس در حسن معاملت است بنعت مجاهدت، و آرايش دل دوام مواصلت است بوقت مشاهدت، و آرايش سر حقايق قربت است در ميدان معاينت. و آنچه رب العزة گفت: مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ اشارتست كه اين زينتها و آرايشها دريغ نيست از طالبان، و ممنوع نيست از حاضر دلان. گنج خانه نعمت پر از نعمت است، طالبان مى‏دربايند. خوانچه لطف و رحمت آراسته و ساخته است، خورندگان مى‏دربايند.

پير طريقت گفته در مناجات: اى طالبان! بشتابيد كه نقد نزديك است. اى شبروان! مخسبيد كه صبح نزديكست. اى شتابندگان! شاد شويد كه منزل نزديك است. اى تشنگان! صبر كنيد كه چشمه نزديك است. اى غريبان! بنازيد كه ميزبان نزديك است.

اى دوست جويان! خوش باشيد كه اجابت نزديك است. اى دلگشاى رهى! چه بود كه دلم را بگشايى! و از خود مرهمى بر جانم نهى! من سود چون جويم! كه دو دستم از مايه تهى! نگر كه بفضل خود افكنى مرا بروز بهى.

۵ النوبة الاولى

قوله تعالى وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و ايشان كه بگرويدند و نيكيها كردند لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها بر كس ننهيم مگر توان او أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ ايشانند كه بهشتيان‏اند هُمْ فِيها خالِدُونَ (۴۲) جاويدى جاويدان در آن.وَ نَزَعْنا و بيرون كشيديم ما فِي صُدُورِهِمْ آنچه در دلهاى ايشان بود مِنْ غِلٍّ از ناراستى با يكديگر و ناحق شناسى تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ ميرود زير ايشان در بهشت جويهاى روان وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ و سخن ايشان در بهشت آنست كه گويند: حمد و ستايش نيكو خداى را الَّذِي هَدانا لِهذا او كه راه نمود ما را باين جاى و باين كار و باين روز وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ و نه آنيم ما كه باين روز و باين جاى راه خواستيم دانست و توانست لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ اگر نه آن بودى كه راه نمود اللَّه ما را لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ فرستادگان خداوند ما براستى بما آمده بودند وَ نُودُوا و آواز دهند ايشان را أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ كه آنك اين بهشت أُورِثْتُمُوها آن را بشما ميراث دادند بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (۴۳) بآن كردارهاى نيكو كه ميكرديد.

وَ نادى‏ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابَ النَّارِ و آواز دهند اهل بهشت اهل آتش را: أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا كه آنچه خداوند ما ما را وعده كرده بود راست يافتيم فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا آنچه شما را بآن مى‏تهديد كرد و وعده داد راست يافتيد؟ قالُوا نَعَمْ جواب دهند كه آرى، يافتيم فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ تا درين سخن باشند آواز دهد آواز دهنده‏اى ببانگ بلند از ميان ايشان أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ (۴۴) كه لعنت خدا و راندن وى بر آن ستمكاران بر خود.

الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ايشان كه مى‏بر گردانيدند از راه خداى وَ يَبْغُونَها عِوَجاً و آن را عيب ميجستند و در آن كجى مى‏بيوسيدند وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ كافِرُونَ (۴۵) و ايشان بروز رستاخيز كافران.

وَ بَيْنَهُما حِجابٌ و ميان اهل آتش و اهل بهشت پرده‏اى است وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ و بر سر آن سور بر كنگره‏ها آن مردانى‏اند يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيماهُمْ كه مى‏شناسند هم بهشتيان را بسيماى ايشان، و هم دوزخيان را بسيماى ايشان وَ نادَوْا أَصْحابَ الْجَنَّةِ و آواز دهند از آن بالا باهل بهشت أَنْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ گويند: سلام بر شما باد لَمْ يَدْخُلُوها در نرفته‏اند در بهشت انيز وَ هُمْ يَطْمَعُونَ (۴۶) اما اميد ميدارند.

وَ إِذا صُرِفَتْ أَبْصارُهُمْ و هر گاه كه چشمهاى ايشان بگردانند تِلْقاءَ أَصْحابِ النَّارِ بسوى اهل آتش قالُوا رَبَّنا گويند خداوند ما! لا تَجْعَلْنا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (۴۷) ما را با اين ستمكاران مكن.

وَ نادى‏ أَصْحابُ الْأَعْرافِ و آواز دهند اصحاب اعراف رِجالًا مردانى را از اهل آتش يَعْرِفُونَهُمْ بِسِيماهُمْ كه مى‏شناسد ايشان را بنمون و آساء ايشان قالُوا ما أَغْنى‏ عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ گويند: چه بكار آمد و چه سود داشت شما را جمع دنياى شما وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ (۴۸) و آن گردنكشى كه مى‏كرديد از پذيرفتن حق.

أَ هؤُلاءِ اينان كه در بهشت‏اند الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ ايشان‏اند كه سوگند ميخوردند در دار دنيا لا يَنالُهُمُ اللَّهُ بِرَحْمَةٍ كه اللَّه هرگز بخشايش خويش بايشان نرساند ادْخُلُوا الْجَنَّةَ اى اصحاب اعراف! در رويد در بهشت لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ (۴۹) نه بيم بر شما و نه هرگز اندوهگن بيد.

وَ نادى‏ أَصْحابُ النَّارِ أَصْحابَ الْجَنَّةِ و آواز دهند دوزخيان اهل بهشت را أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ كه بر ما ريزيد و ما را دهيد لختى ازين آب بهشت. أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ و طعام دهيد ما را از آنچه اللَّه شما را روزى كرد قالُوا بهشتيان گويند إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَهُما عَلَى الْكافِرِينَ (۵۰) كه اللَّه حرام كرده است طعام و شراب بهشت بر كافران.

الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً ايشان كه دين خويش به بيكارى و بازى گرفتند وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا و زندگانى اين جهان ايشان را بفرهيفت و مشغول داشت فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ امروز آن روز است كه ايشان را فرو گذاريم در آتش چون فراموش كردگان كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا چنان كه ايشان فراموش كردند ديدار اين روز كه ايشان را بود فراموش وَ ما كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ (۵۱) و بآنچه بسخنان ما جحود آوردند و نااستوار گرفتند.

وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتابٍ و آورديم بايشان نامه‏اى فَصَّلْناهُ عَلى‏ عِلْمٍ آن را تفصيل داديم و روشن باز نموديم بر دانشى هُدىً وَ رَحْمَةً راهنمونى و بخشايشى لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (۵۲) قومى را كه استوار ميگيرند و مى‏پذيرند.

هَلْ يَنْظُرُونَ چشم نميدارند إِلَّا تَأْوِيلَهُ مگر پيدا شدن حقيقت آنكه مراد اللَّه بفرستادن اين كتاب است يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ آن روز كه تأويل اين نامه در رسد يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ ايشان كه آن روز فراموش كردند،: قَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ فرستادگان خداوند ما براستى آمده بودند فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ هست ما را باز خواهندگان؟ فَيَشْفَعُوا لَنا تا ما را باز خواهند أَوْ نُرَدُّ يا باز گذارند ما را با دنيا فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ تا جز از آن كنيم كه مى‏كرديم قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ در خويشتن زيانكار و نوميد آمدند وَ ضَلَّ عَنْهُمْ و گم گشت و ناپديد از ايشان ما كانُوا يَفْتَرُونَ (۵۳) آنكه بدروغ خداى را ميخواندند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ بدان كه معنى ايمان تصديق است، و حقيقت آن از روى شرع استوار داشتن است بدل، و اقرار است بزبان، و كردار است بتن و بمال، و تا اين هر سه خصلت بهم مجتمع نشوند، نام ايمان بر وى نيفتد، و نه نام اسلام، كه مؤمن مسلمان است و مسلمان مؤمن.

ايمان و اسلام دو نام‏اند دين حنيفى را، كه مشتمل است بر اعمال ظاهر و باطن. بلى چون مفرد كنند، اعمال ظاهر را اسلام گويند چون نماز و زكاة و حج و صوم، و اعمال باطن را ايمان گويند چون معرفت و تصديق و يقين، و همه در هم بسته است، كه اين بى آن بسر نشود، و آن بى اين بكار نيايد، چون همه بهم آمده خواه آن را اسلام خوان و خواه ايمان.

مصطفى (ص) اعمال ظاهر را ايمان نام نهاد در آن خبر صحيح كه: وفد عبد القيس آمدند بر رسول خدا، و گفتند: يا رسول اللَّه! مرنا بأمر نخبر به من وراءنا، و ندخل به الجنة، فأمرهم رسول اللَّه بالايمان باللّه وحده، قال: «ا تدرون ما الايمان باللّه وحده»؟

قالوا: اللَّه و رسوله اعلم. قال: «شهادة ان لا اله الا اللَّه و ان محمدا رسول اللَّه، و اقام الصلاة و ايتاء الزكاة، و صيام رمضان، «و ان تعطوا من المغنم الخمس»، و هم اين اعمال ظاهر را اسلام نام نهاد در آن خبر اعرابى كه گفت: يا محمد! اخبرنى عن الاسلام. قال: «الاسلام أن تشهد ان لا اله الا اللَّه و أن محمدا (ص) رسول اللَّه، و تقيم الصلاة، و تؤتى الزكاة، و تصوم رمضان، و تحج البيت ان استطعت اليه سبيلا».

و فائده اسلام عصمت است در خون و مال و ذمت، احكام شرع بر وى روان و مسلمانان درين يكسان. و فائده ايمان نجاة است از مقت خدا و خلاص از عذاب وى و مؤمنان در آن متفاوت، هر كه عمل وى نيكوتر، و يقين وى بيشتر، و عهد وى راست‏تر ايمان وى تمامتر، و ثواب وى بيشتر. و رب العزّة جلّ جلاله خود بر بنده آن ننهد كه بر نتابد، بلكه بر وى آن نهد كه طاقت دارد، و آن فرمايد كه توان دارد. اينست كه گفت جل جلاله: وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ. ميگويد: ايشان كه بگرويدند، و نيكيها كردند، بر كس ننهيم مگر توان آن، يعنى ايشان اجابت كردند، و كوشيدند، و ما بر ايشان ناتاوست ننهاديم، با پاسخ راست و بار سبك بهشتيان‏اند جاويدى جاويدان.

وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ امير المؤمنين على (ع) گفت: «فينا اهل بدر نزلت هذه الاية»، و بروايتى ديگر على (ع) گفت: «انى لأرجو أن اكون انا و عثمان و طلحه و زبير من الذين قال اللَّه: وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ».

سدى گفت: بهشتيان به در بهشت رسند، درختى بينند از ساق آن دو چشمه روان. از يك چشمه بياشامند، هر چه غل و حسد و حقد و عداوت است كه در دنيا در نهاد و سرشك ايشان بود، چون آن شراب بياشامند از آن همه پاك شوند، و از چشمه ديگر غسل كنند تنهاى ايشان پاكيزه و روشن گردد، و خوشبوى شوند! از آن پس نه تن ايشان شوخ پذيرد، نه در دل ايشان وسواس و خواطر ردى آيد.

تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ اين آن گه بود كه هر مؤمنى در بهشت در غرفه خويش و منزل خويش آرام گيرد، و پيوسته در آن چشمهاى روان مينگرد، تا لذت نظرشان مى‏افزايد، و در آن حال گويند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا اى هدانا لما صيرنا الى هذا الثواب من العمل الذى ادى اليه، آن گه اقرار دهند كه هدايت از خدا است، و راست راهى بتوفيق است نه بجهد بنده، گويند: وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ لدينه. و قرأ ابن عامر: ما كنا بلا واو لنهتدى لولا ان هدانا اللَّه.

و در خبر است از رسول خدا (ص) كه هيچ بهشتى در بهشت نرود، تا آن گه كه پيشتر دوزخ با وى نمايند تا آن را بيند و گويد: ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ، و هيچ دوزخى در دوزخ نرود، تا پيشتر بهشت با وى نمايند تا بيند و گويد: لَوْ أَنَّ اللَّهَ هَدانِي لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِينَ، تا شادى آن بيش بود و حسرت اين بيش.

لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ اى بأن هذا اليوم حق فصدّقناهم، اين سخن بر در بهشت گويند، چنان كه ايشان را ديدار در بهشت افتد، و تا درين سخن باشند و درين ثنا نُودُوا أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ خزنه بهشت ايشان را استقبال كنند، و گويند: اينك آن بهشت كه شما را در دنيا وعده داده بودند. أُورِثْتُمُوها اورثتم منازل اهل النّار فيها لو عملوا بطاعة اللَّه بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ توحّدون اللَّه و تطيعونه.

روى ابو سعيد الخدرى، قال: قال رسول اللَّه (ص): «يخلص المؤمنون من النّار، فيحسبون على قنطرة بين الجنة و النّار، فيقتصّ لبعضهم من بعض مظالم كانت بينهم فى الدنيا، حتى اذا هذّبوا و نقّوا اذن لهم فى دخول الجنة، فو الذى نفس محمد بيده لأحدهم اهدى الى منزله فى الجنة منه بمنزله كان فى الدّنيا»، و قال (ص): «ما من احد الا و له منزل فى الجنّة و منزل فى النّار، فأما الكافر فيرث المؤمن منزله من النّار، و المؤمن يرث الكافر منزله من الجنّة».

وَ نادى‏ يعنى: و ينادى، لأن كل ما اخبر اللَّه انه يكون فماضيه و مستقبله و دائمه واحد. روز رستاخيز روز تنادى است، چون بهشتيان در بهشت و دوزخيان در دوزخ آرام گيرند، و اصحاب اعراف بر اعراف، هر قومى ديگر را مى‏باز خوانند و از آنچه در ابتداء سخن ميگويند، و دوزخيان درين حال كرى و گنگى و نابينايى كه در آن آيت گفت: وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا، در ايشان آن نماند، و سخن توانند، و شنوند، و آواز دهند اهل بهشت اهل دوزخ را: أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا، همان گويند كه روز بدر، مصطفى گفت اهل قليب را: فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا، هذا سؤال تقرير يتضمّن تخسير الكفّار. قالُوا نَعَمْ كسايى نعم بكسر عين خواند، و هما لغتان.

فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ قيل هو صاحب الصور. تا ايشان درين سخن باشند منادى ندا كند بآواز بلند: أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ اى الكافرين، كه لعنت خدا بر كافران. آن گه اعمال خبيثه ايشان را وصف كرد: الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ايشان كه از دين اسلام باز گشتند، و ديگران را مى‏باز گردانيدند، يَبْغُونَها اى: و يبغون لها عوجا، و از راه راست خداوند كژى مى‏بيوسيدند، و از آن كژى ميجستند. كژى در چيزى ديدنى چون چوب و ديوار عوج است بفتح عين، و در چيزى ناديدنى چون سخن و پيمان عوج است بكسر عين.

وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ يعنى بالبعث الذى فيه جزاء الاعمال كافِرُونَ.

وَ بَيْنَهُما حِجابٌ يعنى اهل الجنة و اهل النّار حجاب. اين حجاب آن سور است كه اينجا گفت: فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ. ديوارى است بلند در باطن، و اندرون آن بهشت است. از سور تا درگاه بهشت صد ساله راه، همه جويها و چشمها و حياض و رياض و درختان سدر بهشتى بوى و روشنايى بهشت در آن تابان، و از ظاهر ديوار و بيرون آن دوزخ است، از ديوار تا در دوزخ صد ساله راه پر دود و تف و شرار، و گزندگان، و از بيرون سوى ديوار در اندرون ديوار البته از دوزخ هيچ اثر نه، و از اندرون ديوار بيرون آن از بهشت البته هيچ اثر نه.

وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ عرف شاخ سر ديوار است و سر خروه، اعراف جمع آن، وَ عَلَى الْأَعْرافِ اى على السور رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلًّا يعنى الفريقين‏ بِسِيماهُمْ يعنى اهل الجنة ببياض وجوههم، و اهل النّار بسواد وجوههم، و ذلك لأن موضعهم عال مرتفع يرون الفريقين. از بالا با اهل بهشت نگرند بر ايشان سلام كنند.

رب العالمين گفت: لَمْ يَدْخُلُوها وَ هُمْ يَطْمَعُونَ انيز (۱) ر بهشت نرفتند اصحاب اعراف، اما طمع ميدارند كه در روند، و اين طمع از آن كنند كه نور روى خويش و دست و پاى خويش بر جاى بينند، نه چون منافقان كه بر صراط نور از ايشان بربايند و در تاريكى بمانند.

وَ إِذا صُرِفَتْ أَبْصارُهُمْ قلبت وجوههم تجاه اصحاب النار. چون روى ايشان بدوزخ گردانند، و اهل آن بايشان نمايند، تا از آن بالا بايشان نگرند، گويند رَبَّنا لا تَجْعَلْنا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ يعنى المشركين فى النار.

وَ نادى‏ أَصْحابُ الْأَعْرافِ رِجالًا و هم فى النار يَعْرِفُونَهُمْ بِسِيماهُمْ بسواد الوجوه و هم القادة و الكبراء. مفسّران گفتند: اين رجال وليد مغيره است و بو جهل هشام و عاص وائل و امثال ايشان، كه در دنيا چون بلال و سلمان و عمار و امثال ايشان ديدند، گفتند: اللَّه اينان را ببهشت فرستد و ما را بآتش! كلا، و اللَّه ان اللَّه لا يفضّل خدمنا و رعاتنا علينا! سوگند خوردند كه: اللَّه ايشان را ببهشت نفرستد فردا. اصحاب اعراف ايشان را گويند: أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ؟ اينان ايشان‏اند كه شما سوگند خورديد كه اللَّه ايشان را ببهشت نفرستد؟ و اين پيش از آن باشد كه ايشان در بهشت شوند. آن گه گويند: ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ، و روا باشد كه در بهشت شده باشند آن گه اين خطاب رود، و معنى آنست كه: اقسمتم لا ينالهم اللَّه برحمة، و قد قال اللَّه لهم: ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ.

و قيل: اقسمتم اهل النار لا يدخل اصحاب الاعراف الجنة، فقال اللَّه: أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللَّهُ بِرَحْمَةٍ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ، و قيل: أَ هؤُلاءِ من كلام الملائكة.

يعنى فريشتگان گويند اهل آتش را كه: اينان‏اند يعنى اصحاب اعراف كه شما سوگند خورديد كه در بهشت نشوند. آن گه اين فريشتگان روى باصحاب اعراف كنند، گويند: ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ.

و در اصحاب اعراف سخن فراوان گفته‏اند كه ايشان كه‏اند؟ قومى گفتند: پيغامبران‏اند و اهل معرفت، ايشان را بر زبر بهشتيان برند، تا بر هر دو گروه مشرف باشند.

قومى گفتند: فقها و علماء اسلام‏اند، كه زندگانى بعلم و عمل بسر آوردند، و در راه سنت و طريق حق راست رفتند. در دنيا برتر از خلق بودند بمنزلت، و در عقبى برتر باشند برتبت و درجة. و قيل: هم قوم استوت حسناتهم و سيّآتهم. در ديوان ايشان نيكى و بدى برابر آيد، تا از اهل بهشت فروتر آمدند و از اهل آتش برتر.

روى ان النبى (ص) قال: «هم قوم خرجوا الى الجهاد فى سبيل اللَّه، و هم عصاة لآبائهم، فقتلوا، فأعتقهم اللَّه من النار، لانهم قتلوا فى سبيله، و حبسوا عن الجنة بمعصية آبائهم».

و قيل: هم قوم رضى عنهم آباؤهم دون امهاتهم، او امهاتهم دون آبائهم. و قيل: هم اولاد الزنا، و قيل: هم الذين كانوا فى الفترة و لم يبدلوا دينهم، و قيل: هم اولاد المشركين.

و روى أن النبى (ص) قال: «انهم آخر اهل الجنة دخولا»، و قال مقاتل: اصحاب الاعراف من امة محمّد (ص) خاصة، فحبسوا من اجل ذنوبهم، ثم أدخلوا بعد ذلك الجنة بشفاعة محمّد (ص). قال سالم مولى ابى حذيفة: وددت أنى بمنزلة اصحاب الاعراف.

وَ نادى‏ أَصْحابُ النَّارِ أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنا اى صبّوا علينا من الماء مقدار ما يبرد ابداننا، و يزيل عطشنا. أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ من الطعام. اين آن گه باشد كه رب العزة حجاب ميان دوزخيان و بهشتيان بردارد، تا دوزخيان ناز و نعيم بهشتيان بينند، و از ايشان طعام و شراب خواهند. اين دليل است كه ايشان در آن عذاب هم تشنه باشند و هم گرسنه، و آدمى از طعام و شراب مستغنى نيست اگر چه در عذاب بود.

قالُوا إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَهُما اى ماء الجنة و طعامها تحريم منع عَلَى الْكافِرِينَ.

قال ابو الجوزاء: سألت ابن عباس: اىّ الصدقة افضل؟ فقال: قال رسول اللَّه (ص): «افضل الصدقة الماء. اما رأيت اهل النار لما استغاثوا بأهل الجنة، قالوا أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ».

قوله: الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً قيل: اكلا و شربا، و قيل: ما زيّن لهم الشيطان من تحريم البحيرة و السائبة و الوصيلة و الحامى و المكاء و التصدية حول البيت، و سائر الخصال الرديئة التي كانوا يفعلونها فى جاهليتهم. قال ابو روق: دينهم اى عيدهم. لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا اى اغرّوا بطول البقاء. اينجا سخن تمام شد. پس گفت: فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ نتركهم فى جهنّم كما تركوا الايمان، بلقاء يومهم هذا، يعنى بالبعث. و قيل: كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا اى كما تركوا العمل لهذا اليوم. وَ كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ اى: و كما جحدوا بآياتنا و لم يصدقوها.

وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلى‏ عِلْمٍ معنى تفصيل تبيين است، يعنى كه وجوه آن و ابواب آن از امر و نهى و از قصه مثل همه از يكديگر گشاده و روشن باز نمود، و نظير اين در قرآن فراوان است: مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ، ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ، وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا، أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلًا. اين همه از يك باب است. و در قرآن تفصيل است بمعنى بينونت، چنان كه گفت: آياتٍ مُفَصَّلاتٍ يعنى بائنات بعضها من بعض. بين كل عذابين شهر، و در سورة يوسف گفت: وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ اى بانت الرفقة من مصر، و در مرسلات گفت: لِيَوْمِ الْفَصْلِ يعنى يوم بيان فيه بين الناس، هذا يَوْمُ الْفَصْلِ وَ ما أَدْراكَ ما يَوْمُ الْفَصْلِ‏، إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيقاتاً. اين همه از يك باب است، يعنى بيان بين الخلائق بالقضاء، فريق فى الجنة و فريق فى السعير.

وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلى‏ عِلْمٍ ابن محيصن فضلناه بضاد معجم خواند. ميگويد: اين نامه را يعنى قرآن افزونى داديم در شرف، و افزونى شرف قرآن بر ديگر كتابهاى منزل باختصار است و بتأخير و بحفظ از تبديل و تحريف. اما اختصار آنست كه كتب ديگر با طول عظيم است، و قرآن جوامع الكلم است، و اما تأخير آنست كه قرآن بر همه كتب قاضى است بنسخ و احكام، و اما حفظ از تبديل و تحريف آنست كه گفت: وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ، و در كتب پيشين تبديل و تحريف كردند، چنان كه گفت: فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلًا، يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ.

آن گه گفت: عَلى‏ عِلْمٍ اى بعلم منا، يقول: فصّلناه و نحن عالمون بتفصيله، و قيل: على علم فى الكتاب، يعنى ما اودع من العلوم و بيان الاحكام. هُدىً اى هاديا من الضلالة وَ رَحْمَةً اى ذا رحمة من العذاب، لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ اى لقوم اريد به هدايتهم و ايمانهم. پس بصفت جاحدان باز گشت و تخويف ايشان، و ايشان كفّار زمان مصطفى‏اند، گفت: هَلْ يَنْظُرُونَ عرب هل در جاى نفى نهد گاه گاه، و اين از آن است.

و هر جاى كه پس آن يَنْظُرُونَ است، معنى ما ينظرون است، و اين ينظرون بمنى ينتظرون است، همچون «فَنَظِرَةٌ إِلى‏ مَيْسَرَةٍ»، «فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ» و انشدوا:

و ان يك صدر هذا اليوم ولّىفان غدا لناظره قريب

إِلَّا تَأْوِيلَهُ تأويل نامى است حقيقت چيزى را، و مراد بلفظ تأويل مأوّل است همچون تنزيل بمعنى منزل. مصدر است اسم ساخته همچون «فالِقُ الْإِصْباحِ».

هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِيلَهُ اين «ها» با كتاب شود يعنى: الى ما يؤل اليه مراد اللَّه عزّ و جلّ فى تفصيل هذا الكتاب و تنزيله. ميگويد: چشم نميدارند اين كافران درين باز نشستن از ايمان و تصديق مگر پيدا شدن حقيقت آنكه مراد اللَّه بفرستادن اين كتاب است، يعنى بپا شدن رستاخيز، و وقوع شأن آن، و شمار با خلق، و پاداش دادن ايشان.

يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ مقاتل گفت، در كتاب نظائر كه: تأويل در قرآن بر پنج وجه تفسير كنند: يكى بمعنى عاقبت، چنان كه درين آيت گفت: هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِيلَهُ، يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ يعنى يوم القيمة يأتى عاقبة ما وعد اللَّه عزّ و جلّ فى القرآن على السنة الرسل، انه كائن من الخير و الشر. همانست كه در يونس گفت: بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ يعنى و لمّا يأتهم عاقبة ما وعد اللَّه عزّ و جلّ فى القرآن انه كائن فى الآخرة من الوعيد.

وجه دوم تأويل است بمعنى منتهى كميت ملك امت محمد (ص)، چنان كه در سورة آل عمران گفت: ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ، و ذلك ان اليهود ارادوا ان يعلموا من قبل حساب الجمل كم يملك محمد و أمته، ثم ينقضى ملكه و يرجع الى اليهود، فقال اللَّه تعالى: وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ اى ما يعلم منتهى كم يملك محمد (ص) و امته الا اللَّه، اى لا يعلم ذلك الا اللَّه انهم يملكون الى يوم القيامة و لا يرجع الملك الى اليهود ابدا.

وجه سوم تأويل است بمعنى تعبير رؤيا، چنان كه گفت: وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ، و هم در سورة يوسف گفت: مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ يعنى تعبير الرؤيا، نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ، وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ‏. اين همه بمعنى تعبير است.

وجه چهارم تأويل بمعنى تحقيق است، چنان كه گفت: هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ يعنى تحقيق رؤياى.

وجه پنجم تاويل بمعنى الوان است، چنان كه گفت: لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ يعنى بألوانه، اى الوان الطعام قبل ان يأتيكم الطعام.

يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ يعنى غفلوا عنه و تركوا التأهّب له و الايمان به من قبل اتيانه، قَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ بالصدق و البيان، اقروا حين لا ينفعهم الايمان. فَهَلْ لَنا من الملائكة و النبيين و غيرهم مِنْ شُفَعاءَ فَيَشْفَعُوا لَنا؟ هل ايدر بمعنى استفهام است، چنان كه در سورة الروم گفت: هَلْ لَكُمْ مِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مِنْ شُرَكاءَ؟ و در يونس گفت: هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ؟ اما آنجا كه گفت: هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ، هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‏ تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ، هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى‏ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ، هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا، اين همه تنبيه است بمعنى «الا».

فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ فَيَشْفَعُوا لَنا أَوْ نُرَدُّ الى الدنيا فَنَعْمَلَ من الخير غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ من الشرك و التكذيب. طلب شفيع كنند يا خواهند كه ايشان را وادنيا فرستند تا ايمان آرند، و نيكيها كنند. ربّ العالمين جاى دگر گفت: وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ اگرشان وادنيا فرستند هم بكفر و شرك خويش باز گردند.

قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ اى نقصوا انفسهم حظّها من طاعة اللَّه فصاروا الى النار، وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ اى: لم ينفعهم عبادتهم الاصنام.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ الاية گفته‏اند كه: ايمان بر چهار قسم است: ايمانى كه در دنيا بكار آيد و در عقبى نه، چون ايمان منافقان. ديگر ايمانى كه در عقبى بكار آيد و در دنيا نه، چون ايمان سحره فرعون. سوم ايمانى كه نه در دنيا بكار آيد نه در عقبى، چون ايمان فرعون در وقت معاينه عذاب و هلاك.

چهارم ايمانى كه هم در دنيا بكار آيد هم در عقبى، و آن ايمان موحدان است و مخلصان، كه ايشان را خدمت است بر سنت، و معرفت است بر مشاهدت، و يادگار است در حقيقت.

در معاملت صدق بجاى آوردند، و در عبادت سنت، و در صحبت امانت. ايشان‏اند كه رب العالمين گفت: وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها ميگويد جل جلاله: ما مؤمنان را و نيك مردان را بار گران ننهيم، و بهشت باقى و نعيم جاودانى از ايشان دريغ نداريم. هم در دنيا ايشان را بهشت عرفان است، هم در عقبى ايشان را بهشت رضوان. امروز در حدائق مناجات و رياض ذكر مى‏نازند، و فردا در حقائق مواصلات بر بساط مشاهدت مى‏آسايند.

پير طريقت گفت: الهى! نسيمى دميد از باغ دوستى، دل را فدا كرديم.

بويى يافتيم از خزينه دوستى بپادشاهى بر سر عالم ندا كرديم. برقى تافت از مشرق حقيقت آب گل كم انگاشتيم. الهى! هر شادى كه بى تو است اندوه آنست. هر منزل كه نه در راه تو است زندان است. هر دل كه نه در طلب تو است ويران است. يك نفس با تو بدو گيتى ارزان است. يك ديدار از آن تو بصد هزار جان رايگان است: صد جان نكند آنچه كند بوى وصالت.

وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ صفت جوانمردان طريقت و سالكان راه حقيقت است كه رب العزة اول دلهاى ايشان از هواها و بدعتها پاك كرد، تا قدم بر جاده سنت نهادند، و بنصوص كتاب خدا و سنت مصطفى (ص) پى بردند. و هم و فهم خود در آيات صفات گم كردند، و صواب ديد خرد خود معزول كردند، و باذعان گردن نهادند، و بسمع قبول كردند، و راه تسليم پيش گرفتند، تا از تعطيل و تشبيه برستند.

باز دلهاى ايشان از دنيا و آلايش دنيا پاك كرد، تا نور معرفت در دل ايشان تافت، و چشمهاى حكمت در دلهاشان پديد آمد. باز نظر خود ايشان را گرامى كرد، و دوستى خلائق از دلهاشان بيرون كشيد، تا بهمگى با وى گشتند، و در حقيقت افراد روان شدند، و از اسباب وا مسبب آمدند. يكى ديدند، و يكى شنيدند، و بيكى رسيدند.

زبان با ذكر، و دل با فكر، و جان با مهر، زبان در ياد، و دل در راز، و جان در ناز:

تا دلم فتنه بر جمال تو شدبنده حسن ذو الجلال تو شد
اى عزيز آن كسى كه روى تو ديدواى شگرف آنكه در جوال تو شد

اما مى‏دان تا عهد ازلى دامن تو نگيرد، دل تو اين كار بنپذيرد، و تا حق به تو نپيوندد اين طريق با تو بنسازد، و تا حق بتو ننگرد دل تو او را نخواهد.

وَ نُودُوا أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ اين كه گفت بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ تسكين دل بنده را گفت، و زيادت نواخت كه بر وى مى‏نهد، و اگر نه بنده داند كه عمل با تقصير وى سزاى آن درگاه نيست، و آن منازل و آن درجات جزاء اين عمل نيست، اما بفضل خود ناشايسته مى‏شايسته كند، و ناپسنديده مى‏آرايد، و نيك خدايى و مهربانى خود در آن با بنده مينمايد.

وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ چه مردانند ايشان كه رب العزة ايشان را مردان خواند، مردانى كه باد عنايت و نسيم رعايت از جانب قربت ناگاه بر ايشان گذر كرد:

شمالى باد چون بر گل گذر كردنسيم گل بباغ اندر اثر كرد.

چون باد عنايت بر ايشان گذر كرد دلهاشان بنور معرف زنده كرد. جانهاشان بعطر وصال خود خوشبوى كرد. سرهاشان بصيقل عنايت روشن كرد. بجمع همت و حسن سيرت ايشان را برخوردار كرد، تا همت از خلق يكبارگى برداشتند، و با مهر حق پرداختند:

مشتاق تو در كوى تو از شوق تو سرگرداناز خلق جدا گشته خرسند بخلقانها
از سوز جگر چشمى چون حلقه گوهرهاوز آتش دل آهى چون رشته مرجانها.

لا جرم رب العزة در دنيا ايشان را بر اسرار و احوال بندگان اشراف داد، و در عقبى بر منازل و درجات مؤمنان اشراف داد، و مقام ايشان زبر خلائق كرد، تا همه را دانند، و كس ايشان را نداند. همه را شناسد، و كس ايشان را نشناسد. اينست كه گفت: يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيماهُمْ. هر كسى را نشانى است، و بى‏نشانى ايشان را نشان است.

هر كسى بصفتى در خود بمانده، و بيخودى ايشان را صفت است. دوزخيان در قيد مخالفت از حق باز مانده، و بهشتيان در بهشت بحظوظ خود آرميده، و ايشان را از هر دو بر كران داشته، و بر همه مشرف كرده. پير طريقت گفت: الهى! چه زيبا است ايام دوستان تو با تو! چه نيكوست معاملت ايشان در آرزوى ديدار تو! چه خوش است گفت و گوى ايشان در راه جست و جوى تو! چه بزرگوار است روزگار ايشان در سر كار تو! وَ نادى‏ أَصْحابُ النَّارِ أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ الاية فكما لم يرزقهم اليوم من عرفانه ذرة لا يسبقهم غدا فى تلك الاحوال قطرة، و انشدوا فى معناه:

و أقسمن لا يسقيننا الدهر قطرةو لو ذخرت من ارضهنّ بحور.

و يقال: انما يطلبون الماء ليبكوا به، لأنه نفدت دموعهم، و فى معناه انشدوا:

نزف البكاء دموع عينك فاستعرعينا. لغيرك دمعها مدرار
من ذا يعيرك عينه تبكى بهاأ رأيت عينا للبكاء تعار

۶ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ خداوند شما اللَّه است الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ او كه بيافريد آسمانها و زمينها را فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ در شش روز ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ پس مستوى شد بر عرش يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ در ميكشد شب تاريك را در سر روز روشن يَطْلُبُهُ حَثِيثاً تا آن را مى‏جويد بشتاب وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ و آفتاب و ماه و ستارگان مُسَخَّراتٍ نرم كرده و روان بِأَمْرِهِ بفرمان خداى أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ آگاه باشيد كه او راست آفريده و فرمان در آفريده تَبارَكَ اللَّهُ برتر و بزرگوارتر، پاك‏تر و با بابركت‏تر كسى اللَّه است رَبُّ الْعالَمِينَ (۵۴) خداوند جهانيان.

ادْعُوا رَبَّكُمْ خداوند خويش را خوانيد تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً بزاريدن آشكارا و پنهان إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (۵۵) او دوست ندارد اندازه در گذارندگان را.

وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ و به تباهكارى مرويد در زمين بَعْدَ إِصْلاحِها پس آنكه اللَّه آن را بر صلاح نهاد بسزا و در خور وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً و خداى خويش را خوانيد و پرستيد ببيم و اوميد إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (۵۶) كه بخشايش خداى نزديك است از نيكوكاران.

وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ اللَّه او است كه مى‏گشايد بادها را در هواى جهان بُشْراً بشارت دهان بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ پيش باران فا حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ تا آن باد برگيرد سَحاباً ثِقالًا ميغهاى گران سُقْناهُ ميرانيم ما آن را لِبَلَدٍ مَيِّتٍ بسوى زمينى يا مردم و جانور از تشنگى مرده فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ تا فرو فرستيم بآن ميغ در زمين آب فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ تا بيرون آريم با آن از هر ميوه‏ها ميغ در زمين آب فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ تا بيرون آريم با آن از هر ميوه‏ها كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى‏ چنين هن بيرون آريم فردا از خاك مردگان را ببانگى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (۵۷). اين باز نموديم تا با اين آن دريابيد و بديدار اين آن را در ياد آريد.

وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ و زمين پاك، تربت خوش خاك يَخْرُجُ نَباتُهُ بيرون آيد از آن نبات بِإِذْنِ رَبِّهِ بخواست خداى چنان كه خواهد وَ الَّذِي خَبُثَ و آن زمين باز كه خاك آن ناپاك است و ناخوش لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً پس بيرون نيايد نبات آن مگر اندكى دژورد كَذلِكَ همچنين نُصَرِّفُ الْآياتِ از روى برويى ميگردانيم و از راه براه سخنان خود و باز نمودهاى خود لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ (۵۸) گروهى را كه سپاسدارى كنند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ اى فى مقدار ستة ايام. خلاف است ميان علما كه اين شش روز روزگار كوتاه است چنان كه در عهد ما است، يا روزگار دراز كه اللَّه ميگويد: وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ. حسن گفت: روزگار كوتاه است، و نقله اخبار و بيشترين مفسران بر آنند كه روزگار دراز است، روزى هزار سال.

و نيز خلاف است كه ابتداء آفرينش خلق كدام روز بود؟ محمد بن اسحاق صاحب المغازى گفت: اهل تورات گفتند: ابتداء آفرينش روز يكشنبه بود تا بآخر روز آدينه، و روز شنبه روز فراغ بود، و روز استواء اللَّه بر عرش. ازين جهت شنبه را تعظيم نهادند، و عيد ساختند، و اهل انجيل گفتند: ابتداء آفرينش روز دوشنبه بود، و روز يكشنبه روز فراغ بود و استواء اللَّه بر عرش، و آن را بزرگ داشتند، اما مذهب اهل اسلام و سنت و اصحاب حديث آنست كه ابتداء خلق روز شنبه بود، تا بآخر پنج شنبه، قالوا: و كان السابع يوم الجمعة الذى استوى اللَّه فيه عرشه، و فرغ من خلقه، و عظّمه، و شرّفه و جعله عيدا للمسلمين، و فيه دلالة على تشريف يوم الجمعة، و بعضى اصحاب سنت گفته‏اند: خلق روز يكشنبه بود، قالوا: لا يبطل شرف الجمعة لان اللَّه عز و جل فيها خلق آدم، و أسجد له الملائكة و أدخله الجنة.

إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ميگويد: خداوند شما اوست كه هفت آسمان و هفت زمين و هر چه در آن بشش روز بيافريد. زمين و هر چه در آن بچهار روز بيافريد، و آسمانها بدو روز، و بيان اين در خبر ابن عباس است كه گفت: خلقت الارض و ما فيها من شى‏ء فى اربعة ايام، و خلقت السّماء فى يومين، و اين آن گه بود كه سائلى از وى پرسيد كه بر من مشكل شده است آنچه رب العزة گفت: رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها وَ أَغْطَشَ لَيْلَها وَ أَخْرَجَ ضُحاها. وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها.

آن سائل گفت: اين دليل است كه نخست آسمان آفريد، و پس زمين، و جاى ديگر گفت: خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْداداً الى قوله: ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ، و اين دليل است كه نخست زمين آفريد. ابن عباس جواب داد آن سائل را كه: خلق الارض فى يومين ثم استوى الى السماء فسوّيهن فى يومين آخرين، ثم نزل الى الارض فدحيها.

و دحيها ان اخرج منها الماء و المرعى، و شق فيها الانهار، و جعل السبل، و خلق الجبال و الرمال و الآكام و ما بينهما فى يومين آخرين، فذلك قوله: وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها. بشش روز گفت، و اگر خواستى بيك لحظه بيافريدى، لكن مراد بآن تعليم بندگان است برفق و تثبت در كارها. قال سعيد بن جبير: قدر اللَّه تعالى خلق السماوات و الارض فى لمحة او لحظة، و انما خلقهن فى ستة ايام تعليما لخلقه الرفق و التثبت فى الامور، قال: و علّمنا بالستة الحساب الذى لا سبيل الى معرفة شي‏ء من امر الدنيا و الدين الا به، كما قال: «لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ». ثم ان اصل جميع الحساب من ستة، و منها يتفرع سائر العدد بالغا ما بلغ. و قيل: خلق هذه الاشياء فكان خلقه سبحانه لشي‏ء منها فى كل يوم من الايام الستة كلمح بالبصر، و فى بعض التفاسير انه جل جلاله قال للسماوات و الارض: كونى فى ستة ايام، فكانت فى المدة التي امرها ان تكون فيها.

ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ وجدت فى تفسير ابى بكر النقاش، يروى: ان اللَّه عز و جل كان عرشه على الماء قبل ان يخلق شيئا غير ما خلق قبل الماء، فلما اراد ان يخلق السماء اخرج من الماء دخانا، فارتفع فوق الماء فسما عليه، فسمّاه سماء، ثم ايبس الماء فجعله ارضا واحدة، ثم فتقها فجعلها سبع ارضين فى يومين فى الاحد و الاثنين، فخلق الارض على حوت، و خلق الجبال فيها و اقوات اهلها و شجرها و ما ينبغى لها فى يومين يوم الثلاثاء و الاربعاء. ثم استوى الى السماء و هى دخان فجعلها سبع سماوات فى يومين يوم الخميس و الجمعة. و انما سمّى يوم الجمعة لانه جمع فيه خلق السماوات و الارض. فلمّا فرغ من خلق ما احب استوى على العرش، فذلك قوله: خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ.

ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ استواء در لغت عرب كه بر پى آن على آيد استقرار است، چنان كه اللَّه گفت: إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ، و اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ، لِتَسْتَوُوا عَلى‏ ظُهُورِهِ، فَإِذَا اسْتَوَيْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَكَ عَلَى الْفُلْكِ. و بيشتر در جلوس گويند، و در قيام روا دارند، چنان كه: استوى رسول اللَّه (ص) على المنبر. و «استواء» در لغت كه بر پى آن «الى» آيد صعود است و عمد، چون اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ در سورة البقرة و در حم يعنى عمد و صعد، اما استواء بمعنى استيلاء و غلبه از ترهات جهميان است، و اين كفر است از دو وجه: يكى آنكه استيلاء و غلبه پس از عجز و ضعف گويند، و اين استواء بر عرش فعلى است كه رب العالمين خود را اثبات كرد بوقتى مخصوص، يعنى پس از آفرينش آسمان و زمين. آن كس كه استواء بر استيلاء نهد صريح بگفت كه پس از خلق آسمان و زمين بر عرش مستولى شد، و غلبه كرد، يعنى كه پيش از آفرينش آسمان و زمين مستولى نبود، و عاجز بود، و اين كفر محض است.

و ديگر وجه آنست كه استيلاء درست نباشد مگر ميان دو كس، دو پادشاه، مثلا كه با يكديگر خصومت گيرند در ملكى يا در شهرى، پس بآخر چون يكى بر آن ديگر غلبه كند، گويند: استولى فلان على بلد كذا، و معلوم است كه خداى را جل جلاله هرگز منازع نبود و نيست در عرش و در غير آن. پس كسى كه «استولى» ميگويد خداى را منازعى پديد ميكند، كه بعد از خلق آسمان و زمين اللَّه بر وى غلبه كرد، بر عرش مستولى شد، و اين سخن محض شرك است و عين كفر، تعالى اللَّه عن قول الجهمية الضّلّال و تأويلهم المحال علوا كبيرا. و درست است از ام سلمه كه گفت: الاستواء ايمان، و الجحود به كفر، و همچنين روايت كرده‏اند از مالك و انس. و اگر لفظ استواء را بتأويل حاجت بودى نگفتى كه الاستواء غير مجهول، و اگر بظاهر آن برفتن روا نبودى نگفتى كه: الاقرار به ايمان، كه از ظاهر برگشتن انكار است نه اقرار، و اقرار تسليم است و ترك تأويل.

و عرش در لغت عرب سرير است، و مذهب اهل سنت و جماعت اينست، و مصطفى (ص) عرش را فوق و تحت و يمين و ساق گفت، و آن را حاملان‏اند از فريشتگان، و بالاى هفت آسمان است، و در آن خبرهاى درست است در صحاح آورده، و ائمه دين آن را پذيرفته، و بر ظاهر برفته، و گردن نهاده، و زبان و دل از معنى آن خاموش داشته، و از دريافت چگونگى آن نوميد نشده، كه خود را فرا دريافت آن بتكلف راه نيست، و جز اذعان و تسليم روى نيست.

روى جبير بن محمد بن جبير بن مطعم عن ابيه عن جده، قال: جاء اعرابى الى النبى (ص)، فقال: يا رسول اللَّه جهدت الانفس، و جاع العيال، و هلكت الاموال، فاستسق لنا ربك، فانّا نستشفع باللّه عليك، و نستشفع بك على اللَّه. فقال النبى (ص): «سبحان اللَّه سبحان اللَّه»! فما زال يسبح حتى عرف ذلك فى وجوه اصحابه، ثم قال: «ويحك ا تدرى اللَّه ان شأنه اعظم من ذلك انه لا يستشفع به على احد من خلقه، انّه لفوق سماواته على عرشه، و أن سماواته على ارضيه كهكذا مثل القبة و أنّه ليئطّ به اطيط الرجل بالراكب»، و قال (ص): «ان فى الجنة مائة درجة اعدّ اللَّه للمجاهدين فى سبيله. بين كل درجتين كما بين السماء و الارض، فاذا سألتم اللَّه فسئلوه الفردوس، فانه وسط الجنة و اعلى الجنة، و فوقه عرش الرحمن و منه تفجر انهار الجنة».

اين دو خبر دليل‏اند كه عرش بالاى هفت آسمان است، و بالاى بهشت است و آن را حاملان است.

مصطفى (ص) گفت: «ان اللَّه اذا قضى امرا سبّحت حملة العرش، ثم سبّح اهل السماء الذين يلونهم، ثم سبّح اهل السماء الذين يلونهم حتى يبلغ التسبيح اهل السماء الدنيا، ثم يقول الذين يلون حملة العرش: ما ذا قال ربكم؟ قال: فيستخبر اهل السماوات بعضهم بعضا، حتى يبلغ الخبر اهل سماء الدنيا، فتخطف الجن، فتلقونه الى اوليائهم، و يرمون بالشهاب، فما جاءوا به على وجهه فهو الحق و لكنهم يقرفون فيه و يريدون».

و قال (ص): «اذن لى ان احدّث عن ملك من الملائكة من حملة العرش انّ ما بين شحمة اذنه الى عاتقه مسيرة سبع مائة سنة»، او قال: سبعين سنة خفقان الطير.

و فوق عرش آنست كه مصطفى (ص) گفت: «لما خلق اللَّه الخلق كتب فى كتابه فهو عنده فوق العرش: أن رحمتى سبقت غضبى»، و تحت عرش آنست كه بو ذر گفت: سألت النبى (ص) عن قوله: وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها، قال: «مستقرها تحت العرش»

و ساق عرش آنست كه مصطفى (ص) گفت ابى كعب را: «ليهنّئك العلم ابا المنذر! انّ لها يعنى لآية الكرسى لسانا و شفتين تقدس الملك عند ساق العرش».

و روى عن على (ع) قال: «اول من يكسا يوم القيامة ابراهيم قبطيتين، و النبى (ص)، حلة حبرة، و هو عن يمين العرش».

و قال ابن عباس: العرش لا يقدّر قدره احد.

يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يعنى: يغشى ظلمة الليل ضوء النهار. اين هم چنان است كه گفت: «يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ». يَطْلُبُهُ حَثِيثاً اى سريعا. اين مثلى است، يعنى در بر يكديگر ميروند چون شتابنده در پى گريزنده، و آخر يكديگر را درمى‏يابند، دريافتن ديدار، نه دريافتن آميغ. يغشى مشدد قراءت حمزه و كسايى است و بو بكر از عاصم.

وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ يعنى: و خلق الشمس و القمر و النجوم.

و مسخرات نصب است بر حال بر قراءت شامى. بر حثيثا عمل خلق تمام كرد، آن گه بر سبيل ابتدا گفت: وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ هر سه بر رفع‏اند، و مسخرات رفع است بر خبر، و معنى مسخرات اى: مذلّلات جاريات مجاريهن. و قيل: مسخرات للخلق، كقوله: وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ. بِأَمْرِهِ اى كل ذلك كان بأمره، اى: بارادته. و گفته‏اند: امر آنست كه آن را گفت: كونى مسخرة، فتسخرت بأمره. و گفته‏اند كه: آفتاب و ماه و ستارگان در گردونى بسته است، و فريشتگان آن را در فلك ميكشند. و گفته‏اند: برون ازين سيارات معروف هفتگانه بعضى ازين ستارگان روان‏اند، و آفرينش آن مصالح بندگان راست، كه حقيقت و علم آن بنزديك اللَّه است، و بعضى ثوابت‏اند كه آفرينش آن راهنمونى خلق راست در بر و بحر، چنان كه گفت: وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ. و بعضى آنست كه آفرينش آن زينت آسمان راست، چنان كه گفت: زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ، وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ. و بعضى شهب‏اند كه آفرينش آن رجم شياطين راست، چنان كه گفت: وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ، و بر جمله اللَّه داند غايت مصالح بندگان كه در آن بسته، و تدبير كار عالم كه در آن نهاده: ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ.

أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ خلق و امر از هم جدا كرد تا معلوم شود كه امر خلق نيست. امر ديگر است و خلق ديگر، و رب العزة قرآن را امر گفت: ذلِكَ أَمْرُ اللَّهِ أَنْزَلَهُ إِلَيْكُمْ و هو القرآن. پس بآنچه گفت: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ، دلالت روشن است كه قرآن مخلوق نيست. سفيان بن عيينه گفت درين آيت: ما يقول هذه الدويبة، يعنى بشر المريسى، فكلامه بالخلق فى القرآن؟ او ما يقرأ: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ؟ فالخلق غير الامر، و الامر، و الامر غير الخلق. ميگويد: آگاه شيد و بدانيد كه خداى را است جهان و جهانيان و آفريدگان همگان، و وى را فرمان بر بندگان روان، چنان كه خواهد بايشان فرمان دهد، نه كس او را منازع، نه ديگرى بر وى غالب.

قال رسول اللَّه (ص): «من لم يحمد اللَّه على عمل صالح، و حمد نفسه قلّ شكره، و حبط عمله، و من زعم أن اللَّه جعل للعباد من الامر شيئا فقد كفر بما انزل اللَّه على أنبيائه، لقوله: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ. تَبارَكَ اللَّهُ اى تعظم و ارتفع على كل شى‏ء، و تعالى بالوحدانية، و عظم بدوام البقاء.

و العالمون، الخلق اجمعون. و قيل: معناه أن ذكر رب العالمين بركة عليكم و على من ذكره منكم.

قتاده گفت: چون از قدرت و عظمت و جلال خود خبر داد، خلق را در آموخت كه او را چون خوانند، گفت: ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً اى تذللا علانية. يقول: اذا دعوتموه فتذلّلوا له. ميگويد: چون او را خوانيد خود را بيفكنيد، و بزارى او را خوانيد بآشكارا و نهان. و خفية بكسر خا قراءت بو بكر است از عاصم، اى: سرا و سكونا، و منصوب است بر حال يا بر مفعول له.

إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ گفته‏اند: اعتداء در دعا آنست كه خود را در درجه انبياء و مرسلين خواهد، و گفته‏اند: آنست كه بر مؤمنان دعاء بد كند: اللهم العنه، اللهم اهلكه، اللهم أخره، و گفته‏اند: بر داشتن آواز بلند است در دعاء، و فى ذلك ما