قرآن کریمبه زبان فارسی

۷ سورة الاعراف‏ (بخش ۲)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

روى ابو موسى الاشعرى، قال: كان النبى (ص) فى غزاة، فأشرفوا على واد، فجعل الناس يكبّرون، و يهلّلون، و يرفعون اصواتهم، فقال (ص): «ايها النّاس اربعوا على انفسكم، انكم لا تدعون اصم و لا غائبا، انكم تدعون سميعا قريبا، انه معكم».

و قيل: هو السجع فى الدعاء، و قال رسول اللَّه (ص): «يكون فى آخر الزمان اقوام يعتدون فى الدعاء و الطهور».

وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بالشرك و المعاصى و سفك الدماء، بَعْدَ إِصْلاحِها ببعث الرسل و بيان الشرائع و منع النّاس عن المعصية و الظلم. لو لا الأنبياء و الشرائع لأكل الناس بعضهم بعضا، و كل ارض قبل ان يبعث اليها نبى فاسدة، حتى تبعث الرسل اليها، فتصلح الارض بالطاعة. ميگويد: در زمين همه تباهى و ناراستى و ناشايست بود، تا رب العزة پيغامبران را فرستاد، و خلق را از شرك و معاصى و ظلم باز داشتند، و بر اسلام و طاعت و صلاح داشتند. رب العزة ميگويد: پس از آنكه بفرستادن پيغامبران آن فسادها بصلاح باز آوريم، ديگر باره تباهكارى مكنيد، و به بد مردى در زمين مرويد؟

قال الضحاك يقول: لا تغوّروا الماء المعين، و لا تقطعوا شجرة مثمرة ضرارا، و لا تفسدوا طريقا معلوما، و لا تفرضوا الدّرهم و الدينار بالمفراض و لا تكسروه. و قال عطية: لا تعصوا فى الارض فيمسك اللَّه المطر، و يهلك الحرث لمعاصيكم.

وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً اى خوفا من عقابه و طمعا فى ثوابه، و قيل: خوفا من الرّد عدلا، و طمعا فى الاجابة فضلا. و نصبهما على الحال او على المفعول له، و نظيره قوله: «وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً». إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ يعنى: ثواب اللَّه، و قيل: هى المطر. قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ يعنى: الذين يدعونه خوفا و طمعا. در قريب تأنيث نيست، از بهر آنكه آن قرب مكان است نه قرب نسب. قال ابو عمرو بن العلاء: القريب فى اللغة على ضربين: قريب قرب، و قريب قرابة. تقول العرب: هذه المرأة قريبة منك اذا كانت بمعنى المسافة و المكان.

وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً درين حرف چهار قراءت است: بضم باء و اسكان شين قراءت عاصم است، يعنى: انها تبشر بالمطر. يدل عليه قوله: «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ»، و بنون مضمومه و ضم شين قراءت ابن كثير و نافع و ابو عمرو است، و بنون مضمومه و اسكان شين قراءت ابن عامر، و بفتح نون و اسكان شين قراءت حمزه و كسايى و معنى آنست كه: لها نشر، اى رائحة طيبة، يعنى آن بادها نرم است، و آن را بوى خوش است، در هوا فرو گشاده، و در پيش باران داشته. و روا باشد كه نشر از انتشار بود، يعنى آن بادهاى متفرق كه از هر سويى درآيد، و ميغ فراهم آرد، تا از آن باران آيد، كقوله: وَ النَّاشِراتِ نَشْراً. عن ابى بكر بن عياش قال: لا تقطر من السماء قطرة حتى تعمل فيها اربع رياح، فالصبا تهيج السحاب، و الشمال تجمعه، و الجنوب تدرّه، و الدبور تفرقه.

حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ الرياح سَحاباً اى رفعته. يقال: اقلّ الشي‏ء، اذا رفعه، و استقل به، اذا اتى به سَحاباً ثِقالًا اى حملت الرّيح سحابا ثقالا بالماء، فاذا فرغت الماء فصبّته كانت خفافا، و ذلك أن اللَّه عز و جل يرسل الرياح فتنشئ السحاب، فتثيره، و ينزل الماء من السماء الى السحاب فيقسمه كيف يشاء، فيكون السحاب هو يمطره بعد ما ينزله اللَّه من السماء، فيسكنه السحاب، لقوله عزّ و جلّ: وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً. و سحاب درين آيت جمع است، و سمّى السحاب سحابا لانه يمرّ منسحبا.

سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ اى الى بلد ليس فيه نبات، و قيل لبلد ميت، اى: يابس.

نافع و حمزه و كسايى و حفص ميّت بتشديد خوانند، و هما فى المعنى واحد فَأَنْزَلْنا بِهِ يعنى بذلك السحاب الْماءَ على الارض الميتة، فَأَخْرَجْنا بِهِ يعنى بالماء مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ انواع حمل الاشجار. كَذلِكَ اى كما احيينا هذا البلد باخراج الثمرات و حياة الارض خروج نباتها، نُخْرِجُ الْمَوْتى‏ من الاجداث. لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ فتعتبرون بالبعث فتعرفون قدرة اللَّه بما نصرّف لكم من الآيات و نضرب لكم من الامثال.

روى عن ابى هريرة و ابن عباس: اذا مات الناس كلهم فى النفخة الاولى امطر عليهم اربعين عاما كمنى الرجال، من ماء تحت العرش، و يدعى ماء الحيوان، فينبتون فى قبورهم بذلك المطر، كما ينبتون فى بطون امهاتهم، و كما ينبت الزرع من الماء، حتى اذا استكملت اجسادهم نفخ فيهم الروح، ثم يلقى عليهم نومة، فينامون فى قبورهم، فاذا نفخ فى الصور الثانية عاشوا و هم يجدون طعم النوم فى رؤسهم و أعينهم، كما يجد النائم اذا استيقظ من نومه، فعند ذلك يقولون: يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا؟ فيناديهم المنادى: هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ. آن گه مثل زد رب العزة مؤمنان را و كافران را، گفت: وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ ميگويد: خاك خوش و تربت پاك كه در آن آميغ نمك و سنگ و ناخوش نبود، يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ بيرون آيد نبات آن باذن خدا، چنان كه خدا خواهد. از مقادير و مواقيت و از الوان و طعوم نباتى نيكو، و طعامى خوش، و ريعى تمام، چنان كه مردم را بكار آيد، و بآن منتفع شوند. اين مثل مؤمن است كه در قرآن بشنود، و اثر ايمان و قرآن و اعتقاد داشتن بآن بر وى پيدا بود، و نفع آن بوى رسد. وَ الَّذِي خَبُثَ من البلدان، يعنى الارض السبخة اصابها المطر، فلم تنبت الا نكدا. و زمين شور ناخوش اگر چه باران بدان رسد نبات از آن بيرون نيايد مگر اندكى ضعيف بى‏حاصل بى‏ريع، كه هم بر جاى بخوشد، و كس بآن منتفع نشود. اين مثل كافر است كه ايمان و قرآن بشنود، اما در وى اثر نكند، و بدان منتفع نگردد، و گفته‏اند: اين مثل آدم و ذريت وى است، فمنهم طيب مؤمن و منهم خبيث كافر.

كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ شكر درين آيت نامى است ايمان و تصديق را، يشكرون يعنى يؤمنون، كقوله تعالى: وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ ربّ نام خداوند است، نور نام نور پيغام و مهر و پيوند است، پروردگار جهانيان، و دارنده خلقان، و ديّان مهربان، پاكست و بى‏همتا، و داور چون و چرا، و ناآلوده بهيچ ناسزا، پيداست خود را بدرستى، پيداست خود را بهستى، پيداست دل را بدوستى، يگانه بسنده، و بداشت هر كس رسنده، و با راست داشت دلها تاونده، هر چيزى را خداونده، و هر هستى را بدارنده، و هر فرا رسيدنى را پروراننده.

اول رب گفت نصيب عامه خلق را، پس اللَّه گفت نصيب عارفان و صديقان را.

رب است آرام دهنده دل نيكمردان، اللَّه است غارت كننده جان عارفان. رب است دهنده نعمت بخواهندگان، اللَّه است او كننده مهر بدل دوستان. رب است كه نعمت ديدار بر مؤمنان ريزد، اللَّه است كه عارفان را با ديدار چراغ مهر افروزد.

پير طريقت گفت: مهر و ديدار هر دو بر هم رسيدند. مهر ديدار را گفت: تو چون نورى كه عالم افروزى. ديدار مهر را گفت: تو چون آتشى كه عالم سوزى.

ديدار گفت: من چون جلوه كردم غمان از دل بركنم. مهر گفت: من بارى غارت كنم دلى كه برو رخت افكنم. ديدار گفت: من تحفه ممتحنانم. مهر گفت: من شورنده جهانم.

ديدار بهره اوست كه او را بصنايع شناسد. از صنايع باو رسد مكوّنات و مقدرات و محدثات از خلق زمين و سماوات و شمس و قمر و نجوم مسخرات. مهر بهره اوست كه او را هم باو شناسد، ازو بصنايع آيد نه از صنايع بدو.

پير طريقت گفت: مسكين او كه او را بصنايع شناخت! بيچاره او كه او را از بهر نعمت دوست داشت! بيهوده او كه او را بجهد خود جست! او كه بصنايع شناسد، به بيم و طمع پرستد. او كه وى را از بهر نعمت دوست دارد، روز محنت برگردد. او كه بخويشتن جويد نايافته يافته پندارد. اما عارف او را هم بنور او شناسد. از شعاع وجود عبارت نتواند. در آتش مهر مى‏سوزد، و از ناز باز نمى‏پردازد.

ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ عرش او بر آسمان معلوم است، و عرش او در زمين، دل دوستان است. عرش آسمان را گفت: وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ.

فريشتگان آن را مى‏بردارند، و عرش زمين را گفت: وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ. ما آن را خود برداشتيم، و بفريشتگان باز نگذاشتيم. عرش آسمان منظور فريشتگان است.

عرش زمين منظور خداى جهان است. عرش آسمان را گفت: الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏. عرش زمين را گفت: انا عند المنكسرة قلوبهم، قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرحمن.

ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً مصطفى (ص) گفت: «الدعاء هو العبادة».

دعا عين عبادتست. دعاء خواندن است يا خواستن. اگر خواندن است عين ثناء است، ور خواستن است بنده را سزا است، و هر دو عبادتست و نجاة را وسيلت. يحيى معاذ گفت: عبادة اللَّه خزينه‏اى است. كليد اين خزينه دعا، و دندانهاى اين كليد لقمه حلال.

و شرط دعاء تضرع است و زارى، و بر درگاه عزت خود را بيفكندن بخوارى. اينست كه ميگويد: تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً.

و در خبر است: آدم صلوات اللَّه عليه صد سال بر آن زلّت خويش نوحه كرد بزارى، و تضرع نمود، تا جبرئيل گفت: بار خدايا! خود مى‏بينى تضرع آدم، مى‏شنوى زاريدن وى. هيچ روى آن دارد كه عذرش پذيرى؟ و خستگى وى را مرهمى برنهى؟

فرمان آمد كه اى جبرئيل! آدم را بما گذار كه اگر نه اين تضرع و زارى از وى دانستى، خود زلّت بر وى قضا نكردمى. زلت بر وى قضا كردم كه دانستم از وى كه چون درماند، زبان بدعا و تضرع بگشايد، و من دوست دارم كه بنده بنالد، و در من زارد، انين المذنبين احب الىّ من زجل المسبحين. نظيره: وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ميگويد: مرا خوانيد تا اجابت كنم. مرا دانيد تا آمرزم. از من خواهيد تا بخشم.

جاى ديگر گفت: أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ آن درمانده فرو مانده، در بلا بيطاقت گشته، كه پاسخ كند خواندن او مگر من؟ كه نيوشد دعاء او مگر من؟ كه فرياد رسد درماندگى وى را مگر من؟ مضطر آنست كه خود را دست آويزى نداند، و روزگار بر باد داده خود برابر چشم خويش دارد. دوست از همه وسائل و طاعات تهى بيند. دعاء چنين كسى همچون تير بود، كه سوى نشانه شود.

و از شرايط دعاء يكى لقمه حلالست. مصطفى (ص) گفت: «أطب طعمتك تستجب دعوتك».

دوم بيدارى و هشيارى است بدل حاضر و از غفلت دور. مصطفى (ص) گفت: «ان اللَّه لا يستجيب دعاء من قلب لاه».

سوم خوف و طمع است، كه رب العزة گفت: وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً. اين خوف و طمع بمعنى خوف و رجاء است، و آن تضرع و خفيه بمعنى اخلاص و صدق، بر مثال چهار جوى‏اند در دل گشاده، تا اين جويها روان‏اند و روشن، دل آبادان است، و ايمان بر جاى، و دعا مستجاب. باز اگر اين چهار جوى از دل وا ايستد، و چشمهاى آن خشك گردد، دل مرده گردد، و اشك از چشم وا ايستد، و ذكر از زبان، و مهر از دل، نيز از وى طاعت نرويد و ايمان نيايد، چنان شود كه گويند:

آن دل كه تو ديدى همه ديگرگون شدو آن حوض پر آب ما همه پر خون شد
و آن باغ پر از نعمت چون هامون شدو آن آب روان زباغ ما بيرون شد.

إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ مصطفى (ص) گفت: «الاحسان ان تعبد اللَّه كأنك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك».

اين خبر اشارتست بملاقات دل با حق، و معارضة سر با غيب، و مشاهده جان با اللَّه. و درين خبر حث است بنده را بر اخلاص عمل، و قصر امل، و وفا كردن به پذيرفته روز ميثاق و عهد بلى، چون ميدانى كه او ترا مى‏بيند دل وا او دار، و از غير او بردار. در اعمال مخلص باش، و در احوال صادق.

پير طريقت گفت: آن ديده كه او را ديد بملاحظه غير او كى پردازد؟ آن جان كه با او صحبت يافت با آب و خاك چند سازد؟ خو كرده در حضرت مشاهدت مذلت حجاب چند برتابد؟ والى بر شهر خويش در غربت عمر چند بسر آرد؟ «كأنك تراه» اشارتست كه حق ديدنى است، «فانه يراك» از حق ديده ورى است.

پير طريقت گفت: چون هيبت ديده ورى حق موجود است، از ملامت منكر چه باك! در خدمت سزاى معبود كوش، نه بهره آب و خاك، كه هيبت اطلاع حق سيل است و پسند خلق خاشاك.

وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ اذا تنسّمت القلوب نسيم القرب هام فى ملكوت الجلال و انمحى عن كل مرسوم و معهود. چون نسيم ازل از جانب قربت دمد، و باد كرم از هواى فردانيت وزد، بندگى آزادى شود، و غمان همه شادى گردد. خائف در كشتى خوف بساحل امن رسد. راجى در كشتى طمع بساحل عطا رسد.

عاصى در كشتى ندامت بساحل نوبت رسد. موحد در كشتى توحيد بساحل تفريد رسد.

سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ از آسمان باران آمد، زمين مرده بوى زنده گشت، نبات و ازهار و انوار پديد آمد. از خزينه قدرت باران رحمت آمد، دلهاى پژمرده بوى زنده گشت. يكى را تخم ندامت كشتند، آب توفيق دادند، زاهد گشت. يكى را تخم عنايت كشتند، آب رعايت دادند، تائب گشت. يكى را تخم هيبت كشتند آب تعظيم دادند عارف گشت.

پير طريقت گفت: ملكا! آب عنايت تو بسنگ رسيد. سنگ بار گرفت.

از سنگ ميوه رست. ميوه طعم و خوار گرفت. ملكا! ياد تو دل را زنده كرد، و تخم مهر افكند. درخت شادى رويانيد، و ميوه آزادى داد. چون زمين نرم باشد، و تربت خوش، و طينت قابل، تخم جز شجره طيبه از آن نرويد، و جز عبهر عهد بيرون ندهد.

اينست كه اللَّه گفت: وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ. قال بعضهم: طيبها بدوام الامن و عدل السلطان، و طاعة المطيعين. و قال ابو عثمان: «هو قلب المؤمن يظهر على الجوارح انوار الطاعات. وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً قلب الكافر لا يظهر على الجوارح الا المخالفات.

۷ النوبة الاولى

قوله تعالى: لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ فرستاديم نوح را بقوم خويش فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ گفت: اى قوم خداى را پرستيد ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ نيست شما را خداى جز از وى إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ من مى‏ترسم بر شما عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (۵۹) از عذاب روزى بزرگ.

قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ سران قوم وى گفتند: إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (۶۰) ما ترا در گمراهى آشكارا مى‏بينيم.

قالَ يا قَوْمِ نوح گفت: اى قوم! لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ بمن هيچ گمراهى نيست وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (۶۱) لكن من فرستاده‏اى‏ام از خداوند جهانيان.

أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي ميرسانم بشما پيغامهاى خداوند خويش وَ أَنْصَحُ لَكُمْ و شما را نيك ميخواهم وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۶۲) و از خداى آن دانم كه شما ندانيد.

أَ وَ عَجِبْتُمْ شگفت ميداريد أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ كه بشما آمد ياد كردى از خداوند شما عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ بر مردى هم از شما، آدمى همزبان شما لِيُنْذِرَكُمْ تا آگاه كند و بيم نمايد شما را وَ لِتَتَّقُوا و تا پرهيزيد از عذاب و خشم خداى وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (۶۳) و تا مگر بر شما ببخشايند.

فَكَذَّبُوهُ دروغ زن گرفتند وى را فَأَنْجَيْناهُ برهانيديم او را وَ الَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ‏ و ايشان را كه با او بودند در كشتى وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و به آب بكشتيم ايشان را كه بدروغ فرا ميداشتند سخنان ما را إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِينَ (۶۴) كه قومى بودند ايشان از شناخت حق نابينايان.

وَ إِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً و فرستاديم به عاد مرد ايشان هود قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ايشان را گفت: اى قوم! اللَّه را پرستيد ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ نيست شما را خدايى جز از وى أَ فَلا تَتَّقُونَ (۶۵) از خشم و عذاب وى بپرهيزيد.

قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ سران و سروران كافران از قوم وى گفتند: إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفاهَةٍ ما ترا درسست خردى و نادانى مى‏بينيم وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبِينَ (۶۶) و ترا از دروغ زنان مى‏پنداريم.

قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفاهَةٌ گفت: اى قوم! بمن هيچ سست خردى نيست وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (۶۷) لكن من فرستاده‏اى‏ام از خداوند جهانيان.

أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي ميرسانم بشما پيغامهاى خداوند خويش وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ (۶۸) و من شما را نيكخواهى استوارم.

أَ وَ عَجِبْتُمْ شگفت ميداريد أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ كه بشما آمد ياد كردى از خداوند شما عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ بر مردى از شما، آدمى‏اى همزبان شما لِيُنْذِرَكُمْ تا آگاه كند و بيم نمايد شما را وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ ياد كنيد كه شما را خليفتان و پس نشينان زمين كرد مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ از پس قوم نوح وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً و شما را در آفرينش و قوام و صورت بسطت افزود زيادت كرد فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ ياد كنيد نيكوكاريهاى اللَّه بر خويشتن لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (۶۹) تا مگر پيروز آئيد.

قالُوا گفتند قوم وى: أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ بما آمدى تا فرمايى ما را و گويى ما را كه خدايى پرستيد يگانه وَ نَذَرَ و فرمايى ما را تا فرو گذاريم ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا آنچه پدران ما مى‏پرستيدند فَأْتِنا بِما تَعِدُنا آن عذاب كه ما را بآن تهديد ميكنى بما آر إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (۷۰) اگر از راستگويانى.

قالَ هود گفت ايشان را: قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ واجب گشت شما را از خداوند شما رِجْسٌ وَ غَضَبٌ عذابى و خشمى أَ تُجادِلُونَنِي با من پيكار ميكنيد فِي أَسْماءٍ در كار اين پرستيدگان و نامهايى سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ كه شما و پدران شما آن را نام نهاديد ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ فرو نفرستاد اللَّه آن پرستيدگان را هيچ حجت فَانْتَظِرُوا چشم ميداريد إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ (۷۱) من با شما از چشم دارندگانم بودنى را.

فَأَنْجَيْناهُ برهانيديم هود را وَ الَّذِينَ مَعَهُ و ايشان كه با وى بودند بِرَحْمَةٍ مِنَّا ببخشايشى از ما وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و بريديم بيخ ايشان كه دروغ مى‏شمردند پيغامهاى ما وَ ما كانُوا مُؤْمِنِينَ (۷۲) و ايشان گرويدگان نبودند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ و هو نوح بن لمك بن متوشلخ بن اخنوخ، و هو ادريس بن برد بن مهيائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم، و هو اول نبى بعد ادريس، ارسله اللَّه تعالى الى ولد قابيل و من تابعهم من ولد شيث.

و كان نوح نجارا، بعثه اللَّه الى قومه، و هو ابن اربعين سنة، و بقى فى قومه يدعوهم الف سنة الا خمسين عاما، ثم عاش بعد الطوفان ستين سنة حتى كثر الناس و نشوا. و نام وى سكن بود و از بس كه بر قوم خود نوحه كرد او را نوح نام كردند، و نهصد و پنجاه سال قوم را دعوت كرد. هر روز كه بر آمد شوخ‏تر و متمردتر و عاصى‏تر بودند، و آخر از اول صعب‏تر و كافرتر بودند. همى گفتند: اين آن مرد است كه پدران ما او را خوار داشتند، و از وى هيچ نپذيرفتند، و هر روز وى را چند بار بزدندى، چنان كه بيهوش شدى.

چون بهش باز آمدى، گفتى: اللهم اغفر لقومى فانهم لا يعلمون. اميد ميداشت كه ايمان آرند، از آن همى گفت: «اغفر لقومى» تا آنكه او را گفتند: لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ. پس از ايمان ايشان نوميد شد، گفت: رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً. چون ايشان را دعوت كردى، گفتى: يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ كسايى غيره بجرّ خواند بر نعت اله. باقى برفع خوانند بر تقدير: ما لكم غيره من اله، او ما لكم اله غيره. إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ ان لم تؤمنوا عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ يعنى يوم القيامة. اين خوف ايجاب است نه خوف شك.

قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ الملا الاشراف و الكبراء يملئون العين و القلب عند المشاهدة. قال ثعلب: الملا القوم و النفر و الرهط ليس فيهم امرأة. إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ اى بيّن، لانه ضلال و باطل.

قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ اين باء لزوم است، تأويله ليس فى ضلالة، وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ ارسلنى اليكم.

ابلغكم بتخفيف قراءت بو عمرو است، لقوله تعالى: أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي، قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ. باقى همه بتشديد خوانند، و اختيار بو عبيدة و بو حاتم اينست، لانها اجزل اللغتين، و لقوله: بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ، وَ أَنْصَحُ لَكُمْ النصح خلاف الغش، و معنى «أَنْصَحُ لَكُمْ» اى ادعوكم الى ما دعانى اللَّه اليه، وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ‏ فى نزول العذاب بكم ما لا تَعْلَمُونَ انتم. اين سخن از بهر آن گفت كه قوم نوح هرگز هلاك هيچ قوم و عذاب هيچ امت ندانسته بودند، و نشنيده، و امتهاى ديگر همه آن بودند كه هلاك قوم نوح شنيده بودند، و همه پيغامبران قوم خود را بآن ترسانيدند، چنان كه هود قوم خود را گفت: إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ، و صالح قوم خود را گفت: إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ، و شعيب قوم خود را گفت: أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ، و يقال: وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ من انه غفور لمن رجع عن معاصيه، و أن عذابه اليم لمن اصرّ عليها و گفته‏اند: مهينان قوم نوح كهينان را گفتند: ما هذا الا بشر مثلكم فتتبعونه؟

اين بشرى همچون شما است چرا بر پى او رويد؟ نوح ايشان را جواب داد: أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ تعجب استنكار است و استنكار و انكار متقاربند، و در قرآن بيشتر تعجب بر معنى انكار است. ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ اين ذكر بمعنى رسالت است، و در قرآن اين را نظاير است: عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ من جملتكم، تعرفون نسبه، لينذركم العذاب فى الدنيا، وَ لِتَتَّقُوا» عبادة الاصنام، و لكى ترحموا فلا تعذبوا، فكذبوه يعنى نوحا.

فَأَنْجَيْناهُ يعنى من الطوفان، وَ الَّذِينَ مَعَهُ فى الفلك. خلاف است ميان علما كه عدد ايشان كه با نوح در كشتى بودند چند بود؟ ابن اسحاق گفت ده كس بودند از مردان: نوح و سه پسر و شش كس ديگر، كه بوى ايمان آورده بودند، و زنان ايشان.

قتاده گفت و ابن جريح و محمد بن كعب القرظى كه هشت كس بودند: نوح و زن وى و سه پسر: سام و حام و يافث و زنان ايشان. ابن عباس گفت: هشتاد كس بودند چهل مرد و چهل زن. پس رب العالمين همه را عقيم كرد كه از ايشان نژاد نه پيوست مگر سه پسر نوح، سام و حام و يافث و خلق همه از نژاد ايشان‏اند. زهرى گفت: عرب و اهل فارس و روم و شام و يمن از فرزندان سام، و ترك و صقالبه و يأجوج و مأجوج از فرزندان يافث، و سند و هند و زنج و حبشه و بربر و نوبه و همه سياهان از فرزندان حام. و سياهى ايشان از آن بود كه حام در كشتى با اهل مباشرت كرد، و نوح دعاء كرد تا رب العزة نطفه وى بگردانيد.

تاريخيان گفتند: ولد يافث هفت برادر بودند: ترك و خزر و صقلاب و تاريس و منسك و كمارى و الصين، و مسكن ايشان از حد مشرق تا جهت شمال بود.

و ولد حام نيز هفت برادر بودند: سند و هند و زنج و قبط و حبش و نوبه و كنعان، و مسكن ايشان از حد جنوب تا دبور و تا صبا بود، و سام را پنج پسر بود: ارم و ارفخشد و عالم و يفر و اسود. و عالم پدر خراسان بود، و هو خراسان بن عالم بن سام بن نوح. و اسود پدر فارس بود، و هو فارس بن الاسود بن سام، و يفر پدر روم بود، و هو الروم بن اليفر بن سام و ميگويند: سام را پسرى بود نام وى تارخ، و اين تارخ پدر كرمان و ارمين بود، كرمان بن تارخ بن سام. و ارمين بن تارخ بن سام صاحب ارمينيه اين ديار و بلاد معروف همه بنام ايشان باز خوانند.

و ارم مهينه پسران سام بود، و هفت پسر داشت: عاد و ثمود و صحار و طسم و جديس و جاسم و وبار.

مسكن عاد بزمين يمن بود، و ثمود از حد حجاز تا به شام، و طسم به عمان و بحرين، و جديس بزمين يمامه، و صحار از حد طائف تا بجبال طيئ، و جاسم از حد حرم تا به صفوان، و وبار بزمين وبار، و اين اولاد ارم بزبان عربى مخصوص بودند، و ايشان عرب اول بودند كه نسل و نژاد ايشان هم در آن عهد بريده گشت.

فَكَذَّبُوهُ فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِينَ‏ اى عموا عن الايمان و الهدى، و عميت قلوبهم عن معرفة اللَّه و قدرته.

وَ إِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً اخاهم منصوب است به ارسال، يعنى: و أرسلنا الى عاد اخاهم، اين برادرى در نسب است نه در دين، و هود از صميم قوم عاد بود و اشراف ايشان، و هو هود بن خالد بن الخلود بن عيص بن عمليق بن عاد، و ايشان را عمالقه از بهر آن گويند كه فرزندان عمليق‏اند، و هو عمليق بن عاد بن ارم بن سام بن نوح، هود ايشان را گفت: يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ تقوى نامى است همه هنرها را، و در قرآن بيشتر بمعنى توحيد است.

قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا من قومه إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفاهَةٍ السفاهة خفّة العلم و الرأى، يقال: ثوب سفيه، اذا كان خفيفا. وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبِينَ فيما تدّعى من الرسالة.

قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفاهَةٌ اين دليل است بر حسن ادب وى و نيكويى جواب در مخاطبه، كه آن سفاهت كه با وى نسبت كردند از خود نفى كرد، و بر آن نيفزود آن گه گفت: وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ دليل است كه مردم بوقت ضرورت و حاجت روا باشد كه صفت خود باز كند، و از خصال حميده خود خبر دهد بر وجه اخبار نه بوجه تمدح. أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي التي ارسلنى بها اليكم، وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ فيما ادعوكم اليه، مخلص فيما اؤدّى اليكم، أَمِينٌ عند اللَّه على ما ابلغكم عن اللَّه. و يقال: امين عندكم اى كنت فيكم امينا فكيف تكذبوننى؟

أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ سبق تفسيره.

وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ ميگويد: زياد كنيد اين نعمت كه اللَّه با شما كرد كه شما را ساكنان زمين كرد از پس قوم نوح، و مساكن و منازل و اموال ايشان بشما داد. و كان مساكنهم فى الاحقاف من رمل عالج من حضرموت ال بحر عمان.

وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً اين خلق را دو معنى گفته‏اند: يكى آنكه بمعنى خلقت است. ميگويد: شما را در خلقت و صورت افزونى داد كه بالاى ايشان دوازده گز بود بيك قول، و هفتاد گز بيك قول، و هشتاد گز بيك قول، و از منكب ايشان تا بانگشتان دوازده گز بود. كلبى گفت: درازترين ايشان صد گز بود، و كوتاه‏ترين ايشان شصت گز. وهب گفت: سر ايشان چند قبه‏اى بود عظيم، و چشم خانه ايشان ددان بيابانى در آن رفتندى، و آن را مسكن و مأوى گرفتندى معنى ديگر. وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً اى: فى الناس قوة و غلبة عليهم. ميگويد: شما را افزونى داد تا بر مردمان تطاول كرديد، و بر ايشان غلبه كرديد. و اين آن بود كه عاديان در عهد خويش بر همه اولاد سام و حام و يافث غلبه كردند، و مستولى گشتند، و اين در عصر شديد بن عميق بود، كه پسر برادر را ضحاك بن علوان بن عمليق بر فرزندان سام انگيخت تا ايشان را مقهور كرد، و ولايت و ديار ايشان بگرفت، و برادر ضحاك را غانم بن علوان بر فرزندان يافث انگيخت، و ايشان را مقهور كرد، و ابن عم خويش را الوليد بن الريان بن عاد بن ارم بر فرزندان حام انگيخت، تا مهينان ايشان را كشت، و بر ملك ايشان مستولى شد، و مهينه فرزندان حام در آن عصر مصر بن القبط بن حام بود كه در زمين مصر وى بنا كرد، و بنام وى باز خوانند. و گفته‏اند: ريان بن الوليد كه در روزگار يوسف (ع) ملك مصر بود، و وليد بن مصعب كه فرعون موسى بود، و جالوت جبار كه داود او را كشت، اين همه از فرزندان وليد بن ريان بن عاد بودند. اينست كه رب العالمين گفت: زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً.

فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ اى: انعم اللَّه عليكم، فوحده لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ لكى تفلحوا فلا تعبدوا غيره.

قالُوا أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ يعنى أ جئتنا لتأمرنا و تقول لنا؟ عادت عرب است كه قول در نظام سخن فراوان فرو گذارند، از بهر آنكه مخاطب را بآن دانش بود، آن را مختصر فرو گذارند، چنان كه گفت: وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ الى قوله: «ربنا» يعنى و هما يقولان: «ربنا»، يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا يعنى يقولون ربنا. فَأْتِنا بِما تَعِدُنا من العذاب إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ فى العذاب الذى تعدنا به.

عرب وعد گويند در خير و در شر، و وعيد نگويند مگر در شر، و بشارت گويند در خير و در شر، و نذارت نگويند مگر در شر.

قالَ قَدْ وَقَعَ هود گفت ايشان را: قَدْ وَقَعَ اى وجب، چنان كه آنجا گفت فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ اى وجب، ميگويد: واجب گشت شما را از خداى عذاب و خشم.

رجز و رجس نام عذاب است. أَ تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها يقول: أ تخاصموننى فى اصنام سميتموها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ اسماء لا تستحقها. ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ اى سميتموها آلهة من غير كتاب فيه حجة و بيان. اين مجادله درين موضع همان محاجه است كه در سورة البقره باز گفت از خصم ابراهيم: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ؟ و در سورة الانعام گفت: وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ. اين محاجه و اين مجادله آنست كه پيكار ميكردند، و داورى ميجستند بر حق خدايى بتان را درست كردن و ايشان را بحق خدايى سزاتر ديدن. فَانْتَظِرُوا ان يأتيكم ما اعدكم. إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ مواعيد اللَّه.

فَأَنْجَيْناهُ يعنى: هودا عند نزول العذاب، وَ الَّذِينَ مَعَهُ يعنى من آمن به بِرَحْمَةٍ مِنَّا اى بنعمة منا عليهم، و كذلك حكم اللَّه ان ينجى الانبياء و المؤمنين.

وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا اى اهلكناهم هلاك استيصال. قطع دابر درين موضع و در سه جايگاه ديگر در قرآن در موضع بيخ بريدن نهاده است. دابر هر چيز آخر آنست. وَ اللَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ يعنى اذا تأخر. معنى «وَ قَطَعْنا دابِرَ» آنست كه هلاك كرديم پسينه ايشان، چنان كه جاى ديگر گفت: فَهَلْ تَرى‏ لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ. وَ ما كانُوا مُؤْمِنِينَ يعنى لو بقوا ما كانوا ليؤمنوا.

اما قصه قوم عاد و هلاك شدن ايشان بباد عقيم بقول سدى و ابن اسحاق و جماعتى مفسران آنست كه: ايشان قومى بودند بت پرستان و گردنكشان، و در زمين بتباهكارى ميرفتند، و بر خلق عالم برترى ميجستند، و مسكن ايشان ديار يمن و حضرموت بود تا بحد عمان، و بر سر كوه‏هاى بلند خود را خانها ساختند و قصرها و مصانع، چنان كه اللَّه خبر داد از ايشان: وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ، و چون كسى را عقوبت ميكردند، از بالاى آن قصرها بزير مى‏افكندند، و عالميان را مقهور و مأسور خود كرده بودند، و سر به بيراهى و بت پرستى و شوخى در نهاده تا آن گه كه رب العزة بايشان هود پيغامبر فرستاد، و ايشان در طغيان و تمرد بيفزودند، و پيغام خداى نشنيدند، و پيغامبر خداى را حرمت نداشتند. چون تمرد و بى‏حرمتى و بيباكى ايشان بغايت رسيد، باران از ايشان وا ايستاد، و نبات از زمين برنيامد، و سه سال درين قحط و رنج و بلا بماندند. پس قومى را از وجوه و اعيان خود اختيار كردند، و بزمين حرم فرستادند به مكه، خانه خدا، و كعبه معظم مقدس، تا آنجا دعا كنند، و باران خواهند، و ايشان در زمان خويش كعبه را معظم و مشرف و محترم داشتندى، و آنجا دعا كردندى، و از خداى حاجتها خواستندى.

و سكان حرم در آن روزگار عمالقه بودند هم از نسب ايشان و قوم ايشان، پس چون آن قوم بيامدند، و ايشان هفتاد مرد بودند، سران و مهتران ايشان سه كس بودند: قيل بن عنز و لقمان بن العاد الاصغر و مرثد بن سعد. اين قوم آمدند و بيرون از مكه به معاوية بن بكر فرو آمدند، مردى بود از نسب ايشان.

و سيد عمالقه، معويه ايشان را يك ماه مهمان دارى كرد. پس از يك ماه در حرم شدند تا دعا كنند. مرثد بن سعد در ميان ايشان مسلمان بود. ايمان خويش پنهان ميداشت. آن ساعت كه ايشان عزم كردند تا در حرم شوند، گفت: اى قوم! بدعاء شما كارى برنيايد، و شما را باران نفرستند. باز گرديد، و نخست بپيغامبر خويش ايمان آريد، تا كار شما راست شود، و در بسته گشاده گردد. ايشان چون از ايمان وى خبر بيافتند او را از ميان قوم خود بيرون كردند، و در حرم نگذاشتند. پس جمله بحرم درآمدند، و رئيس ايشان قيل بن عنز دست برداشت و دعا كرد، گفت: الهنا! ان كان هودا صادقا فاسقنا فانّا قد هلكنا. و گفته‏اند: دعا اين بود كه: اللهم انى لم اجى‏ء لمريض فأداويه و لا لأسير فأفاديه. اللهم اسق عادا ما كنت تسقيه. و آن عاديان كه با وى بودند بمتابعت وى دست برداشته كه: اللهم اعط قيلا ما سألك و اجعل سؤلنا مع سؤله.

مگر لقمان عاد كه خود را از آن دعوت وابيرون برد، گفت: اللهم انى جئتك وحدى فى حاجتى فاعطنى سؤلى.

پس رب العزة جل جلاله سه پاره ميغ فرستاد بسه رنگ: يكى سياه، يكى سرخ، يكى سفيد، ندايى شنيد از ميان ميغ كه: يا قيل! اختر ايها شئت. اى قيل! ازين سه آن يكى كه خواهى اختيار كن قيل ابر سياه اختيار كرد، گفت: آن را آب بيشتر بود، پس ندايى شنيد از هوا كه: اخترت رمادا رمدا لا يبقى من آل عاد احدا.

پس رب العالمين آن ابر سياه بديار عاد فرستاد. عاديان چون آن را بديدند خرم گشتند، و شادى نمودند، و از آن شادى خمر و زمر بر عادت خويش پيش نهادند، و طرب كردند. اين است كه رب العزة گفت: فَلَمَّا رَأَوْهُ عارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتِهِمْ قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا. تا زنى از ميان ايشان نام وى مهدد در آن ميغ نظر كرد. پاره‏هاى آتش ديد كه از پيش آن مى‏افتاد و مردانى را ديد در آن ميغ كه آن را ميراندند» و آتش از ايشان ميافتد، آن زن فرياد برآورد، وا ويلاه كرد، و قوم خود را خبر داد كه چه ديد در آن حال. رب العزة باد عقيم بر ايشان فرو گشاد، چنان كه گفتا: وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ، وَ فِي عادٍ إِذْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ.

روى عمرو بن شعيب عن ابيه عن جده، قال: اوحى اللَّه تعالى الى الريح العقيم أن تخرج على قوم عاد فتنتقم له منهم. فخرجت بغير كيد على قدر منخر ثور، حتى رجفت الارض ما بين المغرب و المشرق، فقال الخّزان لن نطيقها، و لو خرجت على حالها لأهلكت ما بين مشارق الارض و مغاربها. فأوحى اللَّه اليها ان ارجعى و اخرجى على قدر خرت الخاتم، فرجعت، فخرجت على قدر خرت الخاتم.

و روى أن اللَّه امر الريح فأهالت عليهم الرّمال، فكانوا تحت الرمل سبع ليال و ثمانية ايام، لهم انين تحت الرمل. ثم امر الريح فكشفت عنهم الرمال، فاحتملتهم فرمت بهم فى البحر.

سدى گفت: باد فرو گشادند بايشان، و ايشان را با آن شخصهاى عظيم بر ميگرفت، و بر هوا مى‏برد، و چنان كه پر مرغ را گرداند، اندر هوا ايشان را ميگردانيد، و نيست ميكرد، و از بيم در خانها مى‏گريختند، و آن باد هم چنان در خانهاى ايشان را بر ديوار ميزد، و پست ميكرد، و بيرون مى‏افكند. پس رب العزة مرغانى را پديد آورد، مرغهاى سياه، و ايشان را برگرفت و بدريا افكند. و روى زمين از ايشان پاك شد، و هود پيغامبر در آن وقت عذاب اندر حظيره‏اى نشسته بود، و از آن باد جز نسيمى خوش بوى نميرسيد.

و آن قوم كه در مكه دعا كردند، هنوز از حله معاوية بن بكر بنرفته بودند كه خبر هلاك عاد بايشان رسيد، و ايشان را گفتند: هر يكى خود را اختيارى كنيد، و حاجتى خواهيد، تا حرمت كعبه را اجابت يابيد. مرثد بن سعد گفت: «اللهم! أعطنى برا و صدقا. بار خدايا! نيكى و راستى و پاكى خواهم. رب العالمين دعاء وى اجابت كرد، و آنچه خواست بوى داد. قيل بن عنز را گفتند: تو چه خواهى؟ و چه حاجت دارى؟ گفت حاجت من آنست كه با من همان كنند كه با عاد كردند، كه پس از ايشان مرا زندگانى بكار نيست، و بى‏ايشان مرا روزگار نيست، در آن حال او را عذاب رسيد و هلاك شد. لقمان بن عاد را گفتند: تو چه خواهى؟ گفت: مرا عاد بكار نيست. من خويشتن را آمده‏ام، و از بهر خود حاجت مى‏خواهم. مرا عمر درازى بايد عمر هفت كركس. قال: فعمّر عمر سبعة انسر، فكان يأخذ الفرخ حين يخرج من بيضه، حتى اذا مات اخذ غيره، فلم يزل يفعل ذلك حتى اتى على السابع، فكان كل نسر يعيش ثمانين سنة، فلما لم يبق غير السابع قال ابن اخى لقمان يا عم! ما بقى عمرك الا هذا النسر. فقال له: يا ابن اخى! هذا لبد، و لبد بلسانهم الدهر. فلما انقضى عمر لبد، طارت النسور غداة من رأس الجبل، و لم ينهض لبد فيها، و كانت نسور لقمان لا تغيب عنه، انما هى بعينه. فلما لم ير لقمان لبد نهض مع النسور، و قام الى الجبل، لينظر ما فعل لبد. فوجد لقمان فى نفسه وهنا لم يكن يجده قبل ذلك. فلما انتهى الى الجبل ناداه: انهض يا لبد! فذهب لينهض، فلم يستطع، فسقط و مات، و مات لقمان معه، و فيه جرى المثل: اتى امد على لبد.

وهب گفت: پس از آنكه رب العزة عاد را هلاك كرده بود، هود پيغامبر از آنجا بمكه شد با جماعتى مؤمنان كه بوى ايمان آورده بودند، و بمكه همى بودند، تا از دنيا بيرون شدند. اينست كه رب العالمين گفت: فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا يعنى حين نزل العذاب، وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا اى استأصلناهم، و أهلكناهم عن آخرهم بالريح، وَ ما كانُوا مُؤْمِنِينَ.

قال عبد الرحمن بن سابط بين الركن و المقام و زمزم قبر تسعة و تسعين نبيا، و ان قبر هود و شعيب و صالح و اسماعيل فى تلك البقعة. و روى عن على: و ان قبر هود بحضر موت فى كثيب احمر.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ الاية ميگويد: نوح را بقوم وى فرستاديم و امت وى همان بودند، و در زير علم رسالت وى بيش از آن نيامدند، و آن گه در هزار، كم پنجاه سال، كه ايشان را دعوت كرد، از هشتاد كم يك مرد كه مؤمن بودند عقد هشتاد تمام نشد، و نوح هم چنان دعوت همى كرد، و اميد همى داشت، تا آيت آمد كه: لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ. نوح چون از ايشان نوميد گشت، گفت: رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً.

باز مصطفى عربى رسول قرشى (ص) كه فرستادند، بكافه خلق فرستادند، و جهانيان را همه از روى دعوت زير علم نبوت و رسالت وى درآوردند، و فرمان آمد كه: يا محمد! نوميد مشو كه تو رحمت جهانيانى، و امان بندگانى، تا نه بس روزگار بينى گروه گروه از عالميان روى بعزت اسلام نهاده، و بساط ايمان در عالم گسترده، و خورشيد شرع مقدّس از افق دولت نبوت تو برآمده، و بمكان عز تو و جاه و منزلت تو اين دين اسلام قوى گشته، و رشته دولت آن با دامن ابد پيوسته: وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً. نوح همى گفت: بار خدايا! از كافران ديّار مگذار، و مصطفى قرشى (ص) همى گفت: بار خدايا! در عالم كفر مگذار. چون سيد (ص) اين دعا كرد، از حضرت عزت ندا آمد كه: يا محمد! دل خوش دار، كه اگر از دور فلك يك روز بيش نماند، و آن روز بوقت نماز ديگر رسيده باشد، جبرئيل را فرمايم، تا شاخ آفتاب درين ميدان على بگيرد، و نگذارد كه شب آيد، تا در آن باقى روز شادروان شرع ترا بشرق و غرب باز كشم، نه در هند و ثنى گذارم، نه در روم چليپايى، نه در هيچ سينه ظلمت شركى، نه در هيچ دل زحمت شكى، نه در پنجه شيرى قهرى، نه در نيش مارى زهرى، و اين كار در نيمه آخر خواهد بود كه مصطفى (ص) گفته: «خير هذه الامة اولها و آخرها».

نوح را بقوم خود فرستادند، گفتند: أَنْذِرْ قَوْمَكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ مصطفى را بخلق فرستادند، گفتند: بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا كَبِيراً. از بهر آنكه نوح را بعقوبت فرستادند، و مصطفى را برحمت. نه بينى كه در حق نوح بيم فرا پيش داشت، و مغفرت با پس داشت، گفت: أَنْ يَأْتِيَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ، پس بآخر گفت: لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ، و در حق مصطفى بشارت و رحمت فرا پيش داشت و بيم واپس داشت: إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً. چون نوح دعا كرد كه: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً»، جبرئيل آمد، گفت: يا نوح! بر دشمنان دعا كردى! دوستان را دعا كن. گفت: از خود بديگرى نپردازم: رَبِّ اغْفِرْ لِي. گفت: يا نوح! سلطان رحمت دست. كرم فرو گشاده بيفزاى. نوح گفت: «وَ لِوالِدَيَّ» جبرئيل گفت: عقوبت بدان فراوانى خواستى، و رحمت بدين اندكى! گفت: وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً. جبرئيل گفت: بيفزاى كه هنوز اندك است، گفت: وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ. سيد را گفتند.

يا محمد! تو چه مى‏گويى؟ گفت ما را در بدايت اين كار اين ادب درآموختند كه: وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ، همى گويم: «اللهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات»، لا جرم چون بود مصطفى (ص) همه نصيب خلق بود و همه بامت مشغول بود. رب العالمين وى را نيابت داشت، و بى وى كار وى راست كرد، و خصم وى را جواب داد.

چون دشمنان گفتند: مجنون است و ضالّ، رب العزة گفت: ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى‏، و نوح كه بخود مشغول بود، چون او را گفتند: إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ، جواب هم خود داد كه: يا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. فشتّان بين من دفع عن نفسه، و بين من دفع عنه ربه.

و همچنين فرق است ميان كسى كه گويد: لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ، و كسى كه حق جلّ جلاله از بهر وى گويد: يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ. إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ، آن تفرقت است و اين جمع. آن صفت مريد است، و اين نعت مراد، و بينهما بون بعيد..

أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي هر چند پيغام ميرسانم، و نصيحت ميكنم، لكن ميدانم كه خسته قهر ردّ ازلى را لطف نصح ما بكار نيايد، و گفت ما در وى اثر نكند: من اسقطته القسمة لم تنعشه النصيحة.

قوله: أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عجب آنست كه شخص رسول را برسولى شگفت ميداشتند، و دست تراشيده خود را بخدايى مى‏پسنديدند، و شگفت نمى‏داشتند. اينست كمال جهالت و غايت ضلالت! و از اين عجب‏تر آنست كه رب العزة جل جلاله با آن تمادى و طغيان ايشان، و آن گفت ناسزاى ايشان نعمت اين جهان بايشان روان ميدارد، و هيچ باز نگيرد، و نيك خدايى خود با ياد ايشان ميدهد كه: وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً ميگويد: منتهاى من بر خويشتن ياد كنيد، كه شما را ساكنان زمين كردم، و پس از گروهى كه گذشتند شما را جهانداران كردم، و شما را نعمت و دسترس تمام دادم، و آن گه بر خلقت و قوت شما را بر جهانيان افزونى دادم. از حق نعمت بدين تمامى! و از ايشان كفر بدان صعبى! مصطفى (ص) گفت: «ما احد اصبر على اذى يسمعه من اللَّه عز و جل. يدعون له ولدا و هو يرزقهم و يعافيهم».

آن گه ديگر باره بر سبيل تأكيد گفت: فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ، لكن چه سود كه ديده حق بين و سمع صواب شنو نداشتند: إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ، أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ؟! چون پذيرد پند دلى كه مهر شقاوت در آن زده‏اند؟! و چه بيند ديده‏اى كش از بينايى محروم كرده‏اند؟!

و ما انتفاع اخى الدنيا بمقلتهاذا استوت عنده الانوار و الظلم!

۸ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ إِلى‏ ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً و فرستاديم به ثمود مرد ايشان را و كس ايشان را صالح قالَ يا قَوْمِ ايشان را گفت: اى قوم! اعْبُدُوا اللَّهَ خداى را پرستيد ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ نيست شما را خدايى جز از او قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ بشما آمد از خداوند شما نشانى روشن هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ آنك اين ماده شتر خداى است لَكُمْ آيَةً تا شما را نشانى بود. فَذَرُوها گذاريد آن را تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ تا مى‏خورد در زمين خداى وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ و بآن هيچ بدى مرسانيد فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (۷۳) كه فرا گيرد شما را عذابى درد نماى.

وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ و ياد كنيد كه شما را پس نشينان جهان كرد پس عاد وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ و شما را در زمين جاى داد تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً ميكنيد هر جاى كه از زمين خاك نرم است كوشكها وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُيُوتاً و مى‏تراشيد هر جاى كه سنگ است و كوه، خانها فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ نعمتهاى اللَّه بر خود ياد ميكنيد وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ (۷۴) و در زمين بتباهكارى و فساد مرويد.

قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ سران قوم او كه گردنكشان بودند از حق، گفتند: لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا بيچارگان و زبون گرفتگان قوم صالح را لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ ايشان را كه گرويدگان بودند از ايشان أَ تَعْلَمُونَ شما چنان مى‏دانيد أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ كه صالح فرستاده‏ايست از خداى خويش؟

قالُوا آن مستضعفان جواب دادند إِنَّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ (۷۵) ما بآن پيغام كه وى را بآن فرستاده‏اند مصدقان و گرويدگانيم.

قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا گردنكشان قوم گفتند: إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ (۷۶) ما بآنچه شما بآن گرويده‏ايد كافر و ناگرويدگانيم.

فَعَقَرُوا النَّاقَةَ پى زدند و بكشتند ماده شتر را وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ و گردن كشيدند از فرمان خداوند خويش وَ قالُوا و گفتند: يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا اى صالح بما آر آنچه ما را وعده مى‏دهى از عذاب إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ (۷۷) اگر از فرستادگان اويى.

فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فرا گرفت ايشان را بانگ و جنبش فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ بامداد كردند در سرايهاى خويش جاثِمِينَ (۷۸) بر وى درافتاده و بر جاى مرده.

فَتَوَلَّى عَنْهُمْ برگشت صالح از ايشان وَ قالَ يا قَوْمِ و گفت: اى قوم! لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي بشما رسانيدم پيغام خداوند خويش وَ نَصَحْتُ لَكُمْ و شما را نيك خواستم و بنيكى فرمودم وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ (۷۹) ليكن شما نيكخواهان را دوست نداشتيد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِلى‏ ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً ثمود ايدر نام قبيله است و ايشان را عاد آخر گويند، كه از پس عاد اول درآمدند، و جد ايشان ثمود بن عاد بن ارم بن سام بن نوح بود، و هو اخو جديس، در عصر خويش جهانداران بودند ازين طاغيان و متمردان و جبّاران. بت پرستيدند و بازار كفر برساختند، و آن را تعظيم نهادند، و بآيات و وحدانيت اللَّه جلّ جلاله كافر گشتند، تا رب العالمين هم از نسب و قوم ايشان بايشان پيغامبر فرستاد، و ايشان را بدين اسلام و ملت حق، و عبادت اللَّه دعوت كرد.

اينست كه رب العالمين گفت: وَ إِلى‏ ثَمُودَ يعنى: و ارسلنا الى ثمود أَخاهُمْ يعنى فى النسب لا فى الدين صالِحاً، و هو صالح بن عبيد اشرفهم نسبا و اوسطهم دارا، و اكرمهم نفسا.

چون صالح بايشان آمد بپيغامبرى، جوان بود. روزگار دراز ايشان را دعوت كرد. تا پير گشت، و از ايشان جز طائفه‏اى اندك نگرويدند، پس ايشان را روز عيدى بود همه بهم آمدند در آن عيد خويش، و صالح با ايشان، همه گفتند صالح را: ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ. تو بشرى همچون مايى. اگر آنچه مى‏گويى و دعوى ميكنى كه پيغامبر خدايم، راست است كه مى‏گويى، پس نشانى بياور و آيتى بنماى. رئيس ايشان جندع بن عمرو صالح را گفت، و ازو درخواست كه ازين سنگ ناقه‏اى برون آر اگر مى‏راست گويى كه پيغامبرم، تا بتو ايمان آريم. و آن سنگى بود عظيم، تنها، بهيچ كوه نپيوسته، از زمين برآمده، در آن ناحيت حجر، و اين حجر مسكن و ديار ثمود است، ميان حجاز و شام. صالح رفت، و بحكم درخواست ايشان دو ركعت نماز كرد، و بتضرع و زارى دعا كرد، تا آن سنگ همچون شترى آبستن شكم باز كرد، و فرا جنبش آمد، و شكافته گشت، و ناقه‏اى نيكو آبستن بوقت زادن رسيده از آن سنگ بيرون آمد، و هم در آن حال بزاد، و بچه‏اى همچون خود ببزرگى و تمامى بنهاد. صالح گفت: قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ آنك آيت كه خواستيد آمد، نشانى آشكارا، حجتى روشن از خداوند شما، كه دلالت ميكند بر صدق نبوت من. آن گه تفسير كرد، گفت: هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً نصب على النعت، و ناقَةُ اللَّهِ بر سبيل تخصيص گفت همچون بيت اللَّه، و گفته‏اند اضافت با خود كرد كه خلق را در آن سعى و تصرف نيست، و صلب نرينه و رحم مادينه در ميان نيست، و جز بتكوين و قدرت اللَّه حدوث آن نيست. چون ناقه از آن سنگ بيرون آمد در صحرا با بچه خويش ميچريد، در تابستان بكوه و در زمستان بهامون، و چهارپايان و مواشى ايشان از آن مى‏ترسيدند، و مى‏رميدند، و آبشخور بر ايشان تنگ كرده، كه يك روز ناقه و بچه را بود، و يك روز ايشان را، چنان كه اللَّه گفت: هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ. پس جندع بن عمرو از ميان قوم ايمان آورد. ديگران همه برگشتند، و در طغيان بيفزودند.

فَذَرُوها تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ اى خلّوا عنها، فلتأكل حيث شاءت من عشب الارض و خلاها، اى سهل اللَّه لكم امرها فليس عليكم منها مؤنة. وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ اى لا تقربوها بنحر و عقر فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ و جيع فى الدنيا.

وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ اى من بعد هلاكهم. وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ اى: و انزلكم فى الارض بعد الهالكين من القرون قبلكم. يقال: بوأتك فى هذه الدار، و بوأت هذه الدار لك. آنكه تفسير وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ كرد، گفت: تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً كوشكهاى عظيم ميساختند در زمين هامون، اما عمرهاى ايشان دراز بود، و آن كوشكها كه از گل ساخته بودند وفاء عمر ايشان نمى‏كرد. بروزگار دراز خانهاشان خراب گشت، و ايشان هنوز زنده. پس در ميان كوه سنگ بريدند، و تراشيدند، و خانها ساختند، فذلك قوله: وَ ثَمُودَ الَّذِينَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ. جاى ديگر گفت: تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ، آن گه گفت: فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ‏. آن خداوند كه شما را اين نعمت و قوت داد از خشم عذاب وى بپرهيزيد، و او را فرمان بردار باشيد و گزافكاران و مفسدان را فرمان مبريد.

همانست كه درين آيت گفت: فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ عثى يعثى و عاث يعيث در معنى هر دو يكسان است، اى: لا تسيروا فى الارض مفسدين.

قالَ الْمَلَأُ و هم الكبراء و العظماء من قوم صالح الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا يعنى الذين تكبروا عن الايمان، لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا يعنى المؤمنين. آن گه تفصيل داد، و گفت: لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ سروران و گردنكشان ايشان گفتند مؤمنان مستضعفان را: أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ اليكم؟ شما ميدانيد كه صالح فرستاده خداست بشما؟

مستضعفان جواب دادند: إِنَّا بِما أُرْسِلَ بِهِ اى بالتوحيد و بالعذاب مُؤْمِنُونَ. ما بآنچه وى را فرستادند بآن، از توحيد كه فرمود و از عذاب كه خبر داد، گرويدگانيم و استوار دارانيم.

قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ گردنكشان گفتند: ما بارى كافر شديم بآنچه شما بآن ايمان آورديد.

فَعَقَرُوا النَّاقَةَ ليلة الاربعاء وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ اى تولوا عن قبول امر ربهم.

اين «عن» همان «عن» است كه بر عقب استكبار گويند: إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي. و عاقر ناقه اشأم عاد بود: قدار بن سالف اشقر بود و ازرق. او را اشأم عاد خوانند از بهر آنكه سبب هلاك قوم او بر دست او بود، و او از ثمود است، و ثمود نيازادگان عاداند، از آن او را اشأم عاد خوانند.

مفسران گفتند در بيان اين قصه كه: قدار بن سالف و مصدع بن دهر دو مرد طاغى بودند، و هر يكى زنى ميخواست از قوم خويش، و دو زن بودند در آن عصر يكى صدوف و ديگر عنتره. قدار در صدوف رغبت كرد، و مصدع در عنتره، و اين دو زن سخت حريص بودند در كشتن ناقه، از بهر آنكه صاحب مواشى بودند، و آبشخور بر ايشان تنگ شده بود، كه هر بدو روز ايشان را نوبت آب بود. يك روز نوبت ناقه بود و بچه. و آب چاه بود، و ناقه و بچه آن را همه مى‏بازخوردند در نوبت خويش، كه يك قطره آب در چاه نماندى، و ديگر روز نوبت قوم بودى و مواشى ايشان، و به اين سبب كار آب بر ايشان تنگ شده بود، و نيز چرندگان ايشان از آن ناقه مى‏ترسيدند، و مى‏رميدند. پس آن زنان باين سبب قدار و مصدع را بر عقر ناقه داشتند، و خويشتن را بر ايشان عرضه كردند، كه اگر ناقه را بكشيد ما زنان شما باشيم. ايشان بطمع زنان رفتند، و خمر خوردند، تا خمر در ايشان كار كرد، آن گه رفتند، و هفت كس ديگر را از غاويان قوم خويش خبر كردند، تا با ايشان متفق شدند. اينست كه رب العالمين گفت: وَ كانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ. پس رفتند و بر راه ناقه مترصد نشستند. چون از آبشخور بازگشت، مصدع نخست تيرى در وى انداخت و او را پى زد. پس قدار او را بشمشير ضربت زد، و تمام بكشت. پس قوم همه فراهم آمدند، و گوشت آن قسمت كردند.

اما قول سدى درين قصه آنست كه: رب العزة وحى فرستاد بصالح كه قوم تو ناقه را بكشتند. صالح قوم خويش را از اين وحى خبر داد. ايشان گفتند: ما نكشيم، و هرگز بخاطر ما نگذشت كه آن را بكشيم. صالح گفت: كشنده آن درين ماه از مادر در وجود آيد، و هلاك شما بر دست وى بود. ايشان گفتند: درين ماه هر پسر كه از مادر در وجود آيد او را بكشيم. پس در آن ماه نه پسر زادند، و همه را كشتند، و دهمين پسر كه زاد زنده بگذاشتند. پسرى بود اشقر ازرق، شخصى تمام نيكو قد برآمد. آن نه مرد كه پسران خود را كشته بودند، گفتند: لو تركنا ابناءنا لكانوا مثل ابن العاشر.

پس بر صالح خشم گرفتند، و سوگند خوردند كه صالح را بكشيم، فذلك قوله: تَقاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ‏، و صالح هر شب بمسجد رفتيد بمحراب عبادت. ايشان در راه وى آمدند، و در آن غارى كمين ساختند. رب العالمين آن غار را بر سر ايشان فرود آورد، و همه را هلاك كرد. ديگر روز مردمان بانگ برآوردند كه: اما رضى صالح ان امرهم بقتل اولادهم حتى قتلهم؟! پس همه فراهم آمدند، و بكشتن ناقه متفق گشتند.

پس چون ناقه را بكشتند، آن بچه وى بگريست چنان كه اشك از چشم وى روان گشته بود، و ميديدند. آن گه بچه بكوه برشد. خبر به صالح رسيد كه ناقه را كشتند، و قومى عذر ميدادند كه ما را درين گناه نيست، كه بى‏خبر بوديم. صالح گفت: مگر بچه را در توانيد يافتن، كه اگر دريابيد اميد بود كه عذاب وقت مندفع شود. ايشان رفتند تا بچه را دريابند. بچه بسر كوه برشد و بفرمان اللَّه كوه بالا گرفت چندان كه هيچ مرغ پرنده بر سر آن نرسيد، و آن بچه بر سر آن كوه بآواز آمد، بفرمان اللَّه كه: اين امّى؟ اين امّى؟ آن گه سه بانگ كرد، و سنگ شكافته گشت، و در ميان سنگ فرو شد، و ناپديد گشت. صالح گفت: همى دانيد كه آن سه بانگ چه اشارت بود؟ هر بانگى اشارت است بر روزى كه شما را ازو عمر مانده، و پس عذاب اللَّه در رسد، و دمار از شما برآرد. اينست كه اللَّه گفت: تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ.

پس ديگر روز پنجشنبه بود. برخاستند رويهاشان زرد گشته، و روز آدينه برخاستند رويهاشان سرخ گشته برنگ خون. روز شنبه برخاستند رويهاشان سياه گشته برنگ قير. و صالح از ميان ايشان بيرون آمد با مؤمنان قوم خويش و سوى‏ شام رفتند بناحيت فلسطين، و ايشان روز شنبه منتظر عذاب نشستند، و دل بر مرگ و هلاك نهادند. پس روز يك شنبه بوقت چاشتگاه از آسمان صاعقه و صيحه آمد، و از زمين زلزله و رجفه، همى بيكبار از بيم و فزع بروى درافتادند مرده و كشته، و چون خاكستر گشته. اينست كه رب العزة گفت: فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ اى الصيحة و الزلزلة، و أصلها الحركة مع الصّوت، و منه قوله تعالى و تقدس: يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ اى فى ارضهم و بلدهم جاثِمِينَ اى ميّتين صرعى. ميگويند زنى بود در ميان ايشان مقعد نام وى ذريعه، و كافر دل و سخت خصومت بود با صالح. آن ساعت كه عذاب معاينه ديد، رب العزة او را درستى داد و پاى روان، تا از ميان ايشان بيرون شد به وادى القرى سر حد ديار ثمود، و مردمان را خبر كرد از آنچه ديد از هلاك ثمود. آن گه همان جاى بر ديدار مردم بر جاى بمرد، و هلاك گشت. پس از هلاك ثمود، صالح از شام به مكه بازگشت، و كان يعبد اللَّه فيها حتى مات، و قيل توفّى صالح و هو ابن ثمان و خمسين سنة، و كان قد اقام فى قومه عشرين سنة.

فَتَوَلَّى عَنْهُمْ اى اعرض عنهم صالح حين كذبوه و عقروا الناقة، وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ و قيل اعرض بعد نزول العذاب بهم، و قال هذا القول كما

خاطب النّبي قتلى بدر حين القوا فى القليب، فجعل يناديهم بأسمائهم و اسماء آبائهم، و يقول: هل وجدتم ما وعد ربكم حقا؟ فانا قد وجدنا ما وعدنا ربنا حقّا».

وَ نَصَحْتُ لَكُمْ يعنى فيما بينكم و بين ربكم و حذّرتكم عذابه. وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ اى لا تحبون من نصح لكم، و دعاكم الى ما لكم فيه السلامة.

روى جابر بن عبد اللَّه، قال: لما مرّ النبى (ص) بالحجر فى غزوة تبوك، قال لاصحابه: لا يدخلن احد منكم القرية، و لا تشربوا من مائهم، و لا تدخلوا على هؤلاء المعذبين، الا ان تكونوا باكين، ان يصيبكم مثل الذى اصابهم، و روى ان النبى (ص)

قال: «يا على! أ تدرى من اشقى الاولين»؟ قال: قلت اللَّه و رسوله اعلم. قال: «عاقر الناقة. قال: «أ تدرى من اشقى الآخرين؟» قال: قلت اللَّه و رسوله اعلم. قال: «قاتلك».

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِلى‏ ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً الاية خداوند عالم، كردگار جهان، و ديّان مهربان، جل جلاله و تقدست اسماؤه، درين آيات صالح پيغامبر را برادر ثمود خواند. معلوم است كه اين برادرى از روى صورت و نسبت است، نه از روى دين و ديانت و موافقت، و همچنين در حق پيغمبران گفت: أَخاهُمْ هُوداً، أَخاهُمْ شُعَيْباً، أَخُوهُمْ لُوطٌ، أَخُوهُمْ نُوحٌ. چون از روى نسبت بود اين برادرى لا جرم در قيامت بگسلد، و آن را هيچ اثر نماند، كه اللَّه ميگويد، جل جلاله: فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ، و گفت: يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ. باز مؤمنان را برادر يكديگر خواند، گفت: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ، فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً، و اين برادرى از روى ديانت و موافقت است، نه از روى نسبت، لا جرم فردا در قيامت بيفزايد و بپيوندد، چنان كه اللَّه گفت سبحانه و تعالى: إِخْواناً عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ.

لطيفة اخرى: پيغامبران را برادر امت خواند، و برادر اگر چه مشفق و مهربان باشد از وى هم فرقت بود هم عداوت آيد. نه بينى كه يوسف از برادران چه ديد؟! و چه شنيد؟! هم فرقت ديد، و هم ذكر عداوت شنيد. تا بدانى كه در برادرى اين همه گنجد. چون حكم الهى و سابقه ازلى در صفت اخوت اين رفت، رب العالمين مصطفى عربى را برادر امت نخواند، بلكه تن و جان ايشان خواند: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ، و از تن و جان خود هرگز نه عداوت آيد نه فرقت، نه امروز دشمنى، نه فردا بريدنى. ازينجا بود كه پيغامبران هلاك قوم خود خواستند، مصطفى (ص) رحمت و مغفرت خواست. نوح ميگفت: رَبِّ لا تَذَرْ. مصطفى ميگفت: «وَ اعْفُ عَنَّا».

لطيفة اخرى: پيغامبر را برادر ايشان خواند، و ايشان را قوم وى خواند نه برادر، از بهر آنكه ايشان نه آن كردند و گفتند كه برادران كنند و گويند. همه دشمنى نمودند. همه ناسزا گفتند و تكذيب كردند. قوم صالح گفتند: إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا. قوم هود گفتند: وَ ما نَحْنُ بِتارِكِي آلِهَتِنا عَنْ قَوْلِكَ وَ ما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ. قوم نوح گفتند: لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِينَ.

قوم لوط گفتند: لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ. قوم شعيب گفتند: وَ إِنْ نَظُنُّكَ لَمِنَ الْكاذِبِينَ. اما پيغامبر را برادر ايشان خواند، كه همه آن كرد كه برادران كنند. بيراه بودند، براهشان باز خواند. گفت: يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ. از ايشان شفقت باز نگرفت، گفت: إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ. در شفقت بيفزود و نصيحت كرد، گفت: وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ. اى قوم! من شما را نيك خواهم پند پذيريد، و سخن بنيوشيد، كه من استوارم، هر چه گويم سعادت شما در آن خواهم. اما شما خود نصيحت مى‏نپذيريد، و بصلاح خود راه نمى‏بريد، و سر رشته خود باز نميدانيد.

دلى كه قفل نوميدى برو زدند از وى چه طاعت آيد؟ چشمى كه بر مص كفر آلوده بود بعبرت چون نگرد. حبلى گسسته چه بار بردارد؟ بنده نبايسته و رانده كوشش وى چه سود دارد؟ آه از پاى بندى نهانى! فغان از حسرتى جاودانى! زينهار از قهرى سلطانى!

۹ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ لُوطاً و فرستاديم لوط را إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ گفت قوم خويش را أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ مى‏زشتى كنيد و ناخوب و ناسزا بدست داريد؟ ما سَبَقَكُمْ بِها پيشى نكرد بآن كار بر شما مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ (۸۰) هيچ كس از جهانيان.

إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً بمردان ميرسيد بوايست مِنْ دُونِ النِّساءِ فرود از زنان بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (۸۱) آرى كه شما قومى‏ايد گزافكاران. وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ نبود پاسخ قوم وى إِلَّا أَنْ قالُوا مگر آنكه گفتند: أَخْرِجُوهُمْ بيرون كنيد ايشان را مِنْ قَرْيَتِكُمْ از شهر خويش إِنَّهُمْ أُناسٌ كه ايشان مردمانى‏اند يَتَطَهَّرُونَ (۸۲) كه از كار ما پاكيزگى جويند. فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ برهانيم او را و كسان او را إِلَّا امْرَأَتَهُ مگر زن او را كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ (۸۳) از جمله هالكان بود آن زن. وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً و ببارانيديم بر ايشان بارانى فَانْظُرْ درنگر كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ (۸۴) كه چون بود سرانجام جرم داران! وَ إِلى‏ مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً و فرستاديم بمدين مرد ايشان را شعيب قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ گفت اى قوم! اللَّه را پرستيد ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ نيست شما را خدايى جز از او قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ آمد بشما نشانى و پيغامى روشن از خداى شما فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ تمام پيماييد و سنجيد وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ و چيزهاى مردمان بمكاهيد وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها و در زمين تباهى مكنيد پس آنكه اللَّه آن را باصلاح آورد ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (۸۵) شما را آن به است اگر گرويدگان‏ايد.

وَ لا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ و باژ ستدن را منشينيد بهر راهى تُوعِدُونَ مى‏ترسانيد مردمان را وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ و از راه خداى باز ميداريد مَنْ آمَنَ بِهِ آن كس كه بگرويده بود وَ تَبْغُونَها عِوَجاً و دين خدايى را بى‏عيب جوييد كه آن را كژى مى‏نمائيد وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلًا و ياد كنيد كه اندكى بوديد فَكَثَّرَكُمْ فراوان كرد اللَّه شما را و انبوه وَ انْظُرُوا و نگريد كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ (۸۶) چون بود سرانجام مفسدان پيش از شما؟

وَ إِنْ كانَ طائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا و اگر چنان بود كه گروهى از شما استوار گيرد مرا و بگرود بِالَّذِي أُرْسِلْتُ بِهِ بآن چيز كه مرا بآن فرستاده‏اند وَ طائِفَةٌ لَمْ يُؤْمِنُوا و گروهى بنگروند فَاصْبِرُوا شكيبايى كنيد حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا تا اللَّه برگزارد ميان ما كار وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ (۸۷) و بهتر برگزارندگان اوست.

قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ سران قوم او كه گردنكشان بودند از حق، گفتند او را لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيْبُ كه ترا بيرون كنيم اى شعيب! وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ و اين گرويدگان با تو مِنْ قَرْيَتِنا از شهر خويش أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا يا باز گرديد از دين با دين ما قالَ گفت شعيب: أَ وَ لَوْ كُنَّا كارِهِينَ (۸۸) و هر چند كه ما خواهان آن نيستيم.

قَدِ افْتَرَيْنا عَلَى اللَّهِ كَذِباً بزرگ دروغى نهاده باشيم بر خداى إِنْ عُدْنا فِي مِلَّتِكُمْ اگر ما با دين شما گرديم بَعْدَ إِذْ نَجَّانَا اللَّهُ مِنْها پس آنكه خداى باز رهانيد ما را از آن وَ ما يَكُونُ لَنا و نيايد ما را و نسزد أَنْ نَعُودَ فِيها كه باز گرديم با ملت شما إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّنا مگر كه چيزى خواهد اللَّه خداوند ما وَسِعَ رَبُّنا كُلَّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً رسيده است خداوند ما بهر چيز بدانش خود عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْنا بر خداى كرديم توكل خويش، رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ خداوند ما! برگزار ميان ما و ميان قوم ما كارى بسزا وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ (۸۹) و بهتر كار برگزارندگان تويى.

قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ كافران قوم شعيب يكديگر را گفتند لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْباً اگر شما اتباع شعيب كنيد و پس روى او إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ (۹۰) پس آن گه شما زيانكاران‏ايد.

فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فرا گرفت ايشان را زلزله فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ (۹۱) تا بامداد كردند در سرايهاى خويش مرده بر روى افتاده.

الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً ايشان كه شعيب را دروغ زن گرفتند كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا گويى كه هرگز در زمين خود نبودند الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً ايشان كه شعيب را دروغ زن گرفتند كانُوا هُمُ الْخاسِرِينَ (۹۲) ايشان زيان كاران‏اند.

فَتَوَلَّى عَنْهُمْ بازگشت از ايشان كه مرده ديد ايشان را وَ قالَ يا قَوْمِ و گفت اى قوم! لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي بشما رسانيدم پيغامهاى خداوند خويش وَ نَصَحْتُ لَكُمْ و شما را نيك خواستم و پند دادم فَكَيْفَ آسى‏ عَلى‏ قَوْمٍ كافِرِينَ (۹۳) پس اكنون بر قومى ناگرويدگان اندوه چون خورم!

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ لُوطاً اى: و ارسلنا لوطا، و هو اسم اعجمى كابراهيم و اسحاق. و قيل: هو اسم عربى. و انما سمّى لوطا لانه حبّه لاط بقلب ابراهيم، اى: تعلق به و لصق. و هو لوط بن هاران بن آزر برادر زاده ابراهيم بود، با عم خويش ابراهيم از زمين بابل برفت. بسوى شام. ابراهيم به فلسطين فرو آمد، و لوط به اردن، پس رب العالمين لوط را به پيغامبرى فرستاد باهل سدوم و عمورا و صعورا و صامورا. اين چهار شارستان مؤتفكات خوانند، يعنى: ائتفكت بهم، اى انقلبت. و مسكن وى به سدوم بود. ايشان را بيست و اند سال دعوت كرد، و يكى از ايشان ايمان نياورد، و بآن فاحشه و فعل بد حريص گشته بودند، و لوط بايشان انكار مى‏نمود، و مى‏گفت: إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ، قرأ اهل المدينة و حفص انكم بكسر الالف على الخبر، و قرأ الآخرون: ائنكم بالاستفهام.

أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ يعنى اتيان الذكران، ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ قال عمر بن دينار: ما نزا ذكر على ذكر فى الدنيا حتى كان قوم لوط. اين فعل لواطه پيش از قوم لوط در هيچ امت نبوده، و هرگز تا آن روزگار كس نشناخته، و اين فعل ابليس ايشان را بآن راه نمود، كه در صورت كودكى زيبا روى بميان ايشان برآمد و ايشان را بخود دعوت كرد، بآن عمل خبيث، و ايشان عادت گرفتند، و على الخصوص با غربا و ابناء السبيل ميكردند، و با قوم خود البته نكردندى و روا نداشتندى. اينست كه اللَّه گفت: أَ تَأْتُونَ الذُّكْرانَ مِنَ الْعالَمِينَ يعنى بالعالمين هاهنا الغرباء. آن گه تفسير كرد: إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ در قرآن نامها است مجامعت را افزون از ده، اتيان از آنست. شهوة اى كشهوة الجماع التي حقها ان تنال من النساء. مِنْ دُونِ النِّساءِ اى لا من النساء. بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ اى مجاوزون امر اللَّه. الاسراف و الجهل توأمان، و لهذا قال فى سورة النمل تجهلون. قال النّبي (ص) «لا ينظر اللَّه الى رجل اتى رجلا او امرأة فى الدبر».

فصل

بدان كه لواطت حرام است، و از جمله كبائر است. همچون زنا موجب حدّ. و ثبوت آن هم از آن طريقست كه ثبوت زنا: بگواهان عدول، و لفظ صريح، كه چهار مرد عدل گويند بلفظ صريح مفسر و مقشر كه: رأينا فرجه غاب فى فرجه. پس چون ثابت گشت و درست شد حد واجب شود. و شافعى را در حدّ لائط دو قول است: بيك قول مستوجب قتل گردد، لقول النبى (ص): «من عمل عمل قوم لوط فاقتلوه».

و روى ابن عباس: ان النبى (ص) قال: «من وجدتموه يعمل عمل قوم لوط فاقتلوا الفاعل و المفعول به». باين قول بكر و ثيّب و فاعل و مفعول به در آن در آن يكسانند، و بقول ديگر حدّ زنا واجب شود، ان كان بكرا جلّد و ان كان ثيّبا رجم، لقول النبى: «اذا اتى الرجل الرجل فهما زانيان، و اذا اتت المرأة المرأة فهما زانيتان».

و روى عن على (ع) قال: «هذه معصية ما عصى اللَّه تعالى بها الا امة واحدة فأهلكهم، و انى ارى ان يحرق بالنار».

و سئل ابن عباس عنه، فقال: يرمى من اعلى شاهق فى تلك القرية. ثم يتبع بالحجارة حتى يموت. و روى ان عبد الملك بن مروان كتب الى حبيب قاضى حمص يسأله كم عقوبة اللوطى، فكتب: ان عليه ان يرمى بالحجارة كما رجم قوم لوط، فان اللَّه تعالى يقول: وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ، فقبل عبد الملك ذلك منه و حسّنه.

وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ چون لوط ايشان را نصيحت كرد، و بر توبه و بر ترك معصيت و لواطت دعوت كرد، نبود ايشان را جواب بصواب و راستى، با سفاهت و استهزاء گشتند و گفتند: أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ در همه قرآن قريه نيست مگر بمعنى شهر، سمّيت قرية لانها تقرى السكن، اى تجمعهم، و تحتوى عليهم. بطريق استهزاء و سفاهت گفتند: ايشان را از شهر بدر كنيد يعنى لوط را و دو دختر وى زعورا و ريثا، و قيل: ريثا و عيشا، و من آمن معه ميگويد: ايشان را بدر كنيد، كه ايشان مردمانى پاكيزه‏اند. از آنچه ما مى‏كنيم تحرج ميكنند، و پاكيزگى ميجويند. يَتَطَهَّرُونَ يعنى يتقززون عن اتيان ادبار الرجال و ادبار النساء. قال ابن بحر: معناه يرتقبون اطهار النساء فيجامعوهن فيها. قال ابن عباس: عابوهم بما يتمدّح به.

فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ اى من آمن به، إِلَّا امْرَأَتَهُ و اسمها و اهلة، فانها كانت تسرّ الكفر كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ اى من الباقين فى عذاب اللَّه. و قيل: من الغائبين عن النجاة.

وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً جاى ديگر ازين گشاده‏تر گفت: أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ. جاى ديگر آن را بيان كرد، گفت: وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ.

اين سنگ باران قومى را بود از ايشان كه از شارستان بيرون بودند، بوقت عذاب سنگها بارانيدند بر ايشان، كه در ديدار گل مينمود، و در زخم سنگ، و اندرون وى بآتش آگنده. اما شارشتان را و اهل آن در هوا بردند، و در گردانيدند، و در زمين كوفتند، و آب سياه بر ايشان برآوردند، و آن گه ايشان را در آتش كردند. و آن گه در آخر قصه گفت: فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ اى الكافرين. در نگر كه سرانجام كافران چه بود؟ و بچه روز رسيدند؟

وَ إِلى‏ مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً اى و أرسلنا الى مدين اخاهم شعيبا. يعنى: اهل مدين. ميگويند: مدين نام آن زمين است كه خانه و مسكن مدين بن ابراهيم الخليل بود، بوى باز خوانند، و گفته‏اند: نام قبيله است، و ايشان اصحاب ايكه بودند. و گفته‏اند: إِلى‏ مَدْيَنَ اى: و ارسلنا الى ولد مدين بن ابراهيم.

قتاده گفت: شعيب را بدو قوم فرستادند: يك بار به مدين و يك بار به اصحاب ايكه، و مدين ديگراند، و اصحاب ايكه ديگر. أَخاهُمْ شُعَيْباً هو شعيب بن نويب بن مدين بن ابراهيم، و قيل: ان نسبته فى التوراة شعيب بن حدى بن شجر بن لام بن يعقوب بن اسحاق، و قيل هو شعيب بن ميكائيل، كان يقال له خطيب الانبياء، لحسن مراجعته قومه. أَخاهُمْ شُعَيْباً عرب هر چيزى را كه منوط بود بچيزى، و مداوم بود، آن را اخ گويند، اگر چه جماد بود و جانور بيرون از مردم، يقال اخو البغلة و اخو الناقة و اخو السفر. قال ابن ابى ربيعه:

اخا سفر جوّاب ارض تقاذفتبه فلوات فهو اشعث اغبر

قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ اى وحّدوا اللَّه، ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ ليس لكم رب غيره.

قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ اين دليل است كه وى را معجزه بود بخلاف ايشان كه گفتند: پيغامبر بود، و او را معجزه نبود. قال الزجاج: لا تقبل نبوة بغير معجزة.

قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ يعنى ما اوتى من المعجزة. بو بكر نقاش گفت: او را آيت و معجزات بود، اما ذكر معجزه وى در قرآن نيست، و نه معجزه هر پيغامبرى در قرآن كرده‏اند. نه بينى كه مصطفى را صلوات اللَّه عليه معجزات و آيات بسيار بود، و نه همه در قرآن است، بل بعضى در قرآن است، و بعضى نه.

فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ قوم وى كافر بودند اهل بخس و خيانت در پيمانه و ترازو، و شعيب ايشان را نصيحت كرد، و باتمام پيمانه و ترازو فرمود، گفت: پيمانه و ترازو راست ميداريد، و در آن گزاف كار مباشيد، و بر ديگران ظلم و حيف مكنيد.

وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ اشياء گفت تا حزر و عدّ و ذرع و مساحت همه در آن شود. وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ يعنى بالكفر بَعْدَ إِصْلاحِها بعد بعث الانبياء و الامر بالعدل و الاحسان. و قيل: لا تفسدوا بالظلم و العدوان فى الكيل و الميزان. ذلِكُمْ اى الّذى ذكرت لكم و أمرتكم به خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ اى مصدقين ما اقول.

وَ لا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ اين خطاب با اصحاب مكس است.

عشار را ميگويد كه بر سر راه نشيند، و مردم را ترساند، و باج ستاند.

وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ. اين صدّ از سبيل از بهر آن گفت كه در مكس كه عشّار ستاند قطع افتد سبيل را، و صدّ از آن، و چون چيزى چنين بود حرج افتد بر حاج و معتمر و زائر و طالب علم و واصل رحم و مجاهد. نه بينى كه ابليس روز طرد چه گفت: لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ كه آن همه در تحت آنست. و گفته‏اند: اين خطاب با قطّاع طريق است، ايشان كه راه به بيم دارند، و كاروان زنند، و قتل و غارت كنند. و حكم اين در موضع خويش گفته‏ايم. و گفته‏اند اين آيت در شأن آن كافران است على الخصوص كه بر سر راه مى‏نشستند تا كسى كه قصد شعيب داشت تا با وى ايمان آرد، از وى باز دارند، و بترسانند. همى گفتند: شعيب مردى دروغ زن است فتان. نگر كه بوى ايمان نياريد، و بر وى نرويد، كه بباطل وى فريفته گرديد، و از دين خويش بيفتيد، ربّ العالمين گفت ايشان را: چنين مكنيد، و مؤمنان را از وى باز مداريد، و ايشان را مترسانيد.

وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ اين سبيل ايدر دين است ميگويد: دين خدايى را مى‏عيب جوييد كه آن را كژى مى‏نمائيد تَبْغُونَها عِوَجاً اى تبغون لها عوجا.

عوج بكسر عين كژى بود در چيزى ناديدنى، چون دين و عهد و نسب و جز از آن.

اما در چيزى ديدنى عوج است بفتح عين چون ديوار و چوب و جز از آن. و گفته‏اند: صراط در همه قرآن بدو معنى آيد: يكى بمعنى طريق، چنان كه درين آيت گفت: بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ، اى بكل طريق. همانست كه در سوره الصافات گفت: فَاهْدُوهُمْ إِلى‏ صِراطِ الْجَحِيمِ يعنى الى طريق الجحيم. وجه دوم صراط است بمعنى دين، چنان كه گفت: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ اى الدّين المستقيم، و در سورة الانعام گفت: وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً، وَ هذا صِراطُ رَبِّكَ مُسْتَقِيماً، و نظير اين در قرآن فراوان است.

وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلًا فَكَثَّرَكُمْ اى فأكثر عددكم بعد القلة، و أعزّكم‏ بعد الذلة. ذلك أن مدين بن ابراهيم تزوّج ريثا بنت لوط فولدت حتى كثر عدد اولادهما. و قيل: كنتم فقراء فأغناكم، و قيل: كنتم عجزة فجعلكم ذوى مقدرة. نعمت خود در ياد ايشان داد، و آن گه پند داد و نظر عبرت فرمود، گفت: وَ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ فى الارض بالمعاصى مثل قوم نوح و عاد و ثمود و قوم لوط.

عاقبة نامى است سرانجام را، و عقبى هم چنان، اما آنجا كه گفت: وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى‏، وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ يعنى و العاقبة المحمودة و العقبى المحمودة.

وَ إِنْ كانَ طائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا بِالَّذِي أُرْسِلْتُ بِهِ من العذاب وَ طائِفَةٌ لَمْ يُؤْمِنُوا اى لم يصدقوا بالعذاب فَاصْبِرُوا حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا ابن عباس گفت: و مقاتل بن حيان: اين خطاب با مؤمنان است، و تسليت ايشان است، ميگويد: صبر كنيد بر دين خويش، و بر اذى و رنج كافران، تا آن گه كه اللَّه كار بر گزارد و حكم كند در عذاب فرستادن. مقاتل بن سليمان گفت: اين خطاب كافران است بر سبيل تهديد، همى گويد: اى كافران صبر كنيد تا بينيد آنچه شما را در پيش است از عذاب و عقوبت، وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ لأنه لا يجوز عليه الحور و لا المحاباة فى الحكم.

قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ يعنى الذين استكبروا عن اللَّه و عن رسوله فلم يؤمنوا، لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيْبُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا اى ديننا الذى نحن عليه، و تتركون دينكم. عظماء و رؤساء قوم شعيب گفتند، ايشان كه از حق گردن كشى كردند و بر خدا و رسول عصيان آوردند كه: از دو كار بيرون نيست اى شعيب! يا ترا و مؤمنان كه با تواند از شهر بيرون كنيم، يا بدين ما باز گرديد، و بآن آئيد. شعيب گفت: ا تجبروننا على العود و ان كرهنا؟ و هر چند كه ما دين شما نخواهيم، و آن را كراهيت داريم، ما را با جبار بر آن ميداريد و ميخوانيد؟! ايشان گفتند: آرى، چنين ميكنيم. پس شعيب گفت: قَدِ افْتَرَيْنا عَلَى اللَّهِ كَذِباً بر اللَّه پس دروغ ساخته باشيم اگر بملت شما درآئيم، و با دين شما گرديم، پس از آنكه اللَّه ما را از آن برهانيد، و در آن نياورد.

آن گه گفت: وَ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَعُودَ فِيها إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّنا اى: الّا ان يكون قد سبق فى علم اللَّه و فى مشيته ان نعود فيها». ميگويد: نسزد ما را كه با دين و ملت شما گرديم، مگر كه در علم اللَّه و در مشيت وى رفته در ازل كه ما باز گرديم، كه پس ناچار علم وى بر ما برود، و قضاى وى در حكم وى روان گردد، و اللَّه دانسته است آنچه خواهد بود، پيش از آنكه باشد. اينست كه گفت: وَسِعَ رَبُّنا كُلَّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً. و قيل: الا ان يشاء اللَّه اهلاكنا، فان اللَّه يسعد من يشاء بالطاعة، و يشقى من يشاء بالمعصية.

اگر كسى گويد: شعيب پيغامبر بود، و هرگز بر دين ايشان و بر كفر نبوده، چونست كه ميگويد: وَ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَعُودَ فِيها؟ «عود» بازگشتن است بچيزى كه يك بار در آن بوده. جواب آنست كه «عود» بمعنى ابتدا نيز استعمال كنند بمعنى صيرورت، عاد، اى: صار، و عاد، اى: لحق. يقال: عاد علىّ من فلان مكروه، و ان لم يكن سبق مكروه قبل ذلك، و تأويله: لحقنى منه مكروه، فعلى هذا معنى قوله: لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا اى: لتدخلن و لتصيرن فى ملتنا. وَ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَعُودَ فِيها اى: ندخل و نصير فيها. و معنى قوله: إِذْ نَجَّانَا اللَّهُ مِنْها اى فى سابق علمه و عند اللوح و القلم، و قيل: إِذْ نَجَّانَا اللَّهُ مِنْها لم يجعلنا من اهل ملتكم.

معنى ديگر گفته‏اند در جواب اين مسئله كه: اين خطاب با قوم شعيب ميرود كه در ابتدا كافر بودند، و پس ايمان آوردند، و روا باشد، كه مسلمانان بابتدا در تقيه بودند و دين خود پنهان ميداشتند. پس بآخر اظهار كردند، و ايشان آن سخن از سر ظن خويش گفتند، كه مى‏پنداشتند كه ايشان در ابتداء بر كفر بودند.

عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْنا اين جواب ايشان است كه گفتند: لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيْبُ اى: فوّضنا أمورنا اليه. پس شعيب چون از ايمان و از صلاح ايشان نوميد گشت، رب العزة او را دستورى داد تا بر ايشان دعا كرد، گفت: رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ اى: اقض بيننا، اى بيّن لنا مصيرنا و مصيرهم، وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ اى الحاكمين، اى: اظهر امرنا بانزال العذاب عليهم، حتى ينفتح ما بيننا و بين قومنا و يظهر انا على الحق، ففتح اللَّه بينهم فنجى المؤمنين و أهلك الكافرين.

وَ قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْباً على دينه إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ لعجزة جاهلون.

فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ اى العذاب. امر اللَّه الارض فتحركت بهم. جاى ديگر گفت: فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ اى صيحة جبرئيل. جاى ديگر گفت: فَأَخَذَهُمْ عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ. مفسران گفتند: چون اللَّه تعالى خواست كه ايشان را هلاك كند، درى از درهاى دوزخ بر ايشان گشاد، تا گرماى عظيم بر ايشان تافت، چنان كه نفسهاى ايشان باز گرفت.

در اندرونها گريختند، و در آب شدند، و هيچ سود نداشت، و آن گرمى هوا و باد گرم ايشان را گرفته، و قرار و آرام از ايشان برده، تا رب العزة در آن صحرا پاره ميغ برانگيخت، آن را سايه خنك بود، و نسيم خوش، و باد سرد، ايشان همه در زير آن ميغ مجتمع شدند، مردان و زنان و كودكان. پس رب العالمين از بالا آتش فرستاد، و از زمين زلزله پديد آورد، و جبرئيل بانگ بر ايشان زد. يك بار همه بسوختند، و چون خاكستر گشتند. اينست كه رب العزة گفت: فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ يعنى فى قريتهم جاثِمِينَ يعنى امواتا خامدين.

الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا اى كأن لم يقيموا فيها، و لم يتنعموا، و أصله من المغنى، و المغانى هى المنازل. يقال غنينا بمكان كذا، اى اقمنا به. قال بعضهم: اهلك مدين بالزلزلة، و اصحاب الايكة بالحرّ، و كان شعيب مبعوثا اليهما. الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كانُوا هُمُ الْخاسِرِينَ الهالكين لا المؤمنين كما زعموا.

فَتَوَلَّى عَنْهُمْ اى اعرض عنهم شعيب بعد أن نزل بهم العذاب، و قيل: حين رأى اوائل العذاب. وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي فى نزول العذاب، وَ نَصَحْتُ لَكُمْ. ثم عزى نفسه عنهم، و قال: فَكَيْفَ آسى‏ اى احزن بعد النصيحة عَلى‏ قَوْمٍ كافِرِينَ اذ عذّبوا. اين سخن بر سبيل انكار بيرون داد، يقول: كيف يشتدّ حزنى عليهم؟! اى لا احزن. ميگويد. چون غم خورم بر ايشان؟! يعنى كه نخورم، كه در ايشان جاى غم خوردن نيست، و بر ايشان جز عذاب و غضب اللَّه نيست.

قال ابو عبد اللَّه البجلى: كان ابو جاد و هوز و حطى و كلمون و سعفص و قرشت ملوك مدين، و كان ملكهم فى زمن شعيب. كلمون، فلمّا هلك قالت ابنته تبكيه:

كلمون هدّ ركنى هلكه وسط المحلةسيد القوم اتاه الحتف نار تحت ظلة

جعلت نار عليهم دارهم كالمضمحلة

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ الاية فاحشه هر كس لايق روزگار و احوال وى است. بنگر كه مقام مرد در راه بردن كجاست؟ فاحشه وى بقدر بشريت وى هم از آنجاست.

خلق عالم سه گروه بيش نه‏اند: عام‏اند و خاص‏اند و خاص الخاص‏اند. فاحشه عام آنست كه زبان شريعت آن را بيان كرد و حدّ آن پديد كرد: امّا الجلد و امّا الرّجم، و فاحشه خاص بزبان كشف بچشم سر نگرستن است بملاذّ و شهوات دنيا، و تنعم و زينت آن ديدن و بخود راه دادن، اگر چه حلالست و از شبهت دور، كه آفت حلال از نعيم دنيا در حقّ خواص بيش از آن است كه آفت حرام در حق عوام، و حد اين فاحشه از زبان صاحب شرع صلوات اللَّه و سلامه عليه آنست كه گفت: غضوا ابصاركم و كفوا ايديكم، و فاحشه خاص الخاص آنست كه بانديشه دل بيرون از حق با غيرى نكرد، و از حق جلّ جلاله اين خطاب مى‏آيد كه: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ. ميگويد: بنده من! خود را منگر، همه فعل ما بين. بكرد خود منت بر ما منه، توفيق ما بين. از نشان خود بگريز، يكبارگى مهر ما بين. گرفتار مهر او را با غير او چه كار! دل واسوى او دار و غير او بگذار:

آشوب همه جهان حديث من و توبگذار من و همه جهان گلشن تو.

يقول اللَّه تعالى: عجبا لمن آمن بى كيف يتّكل على غيرى؟! لو نظروا الى لطائف برّى ما عبدوا غيرى.

وَ إِلى‏ مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً الاية دون همّت و بى‏حاصل قومى بودند قوم شعيب كه در محقرات پيمانه و ترازو باين حبّات و ذرّات اندازه فرمان حق درگذاشتند، و از حد راستى بنعت مخالفت قدم بيرون نهادند تا آن بلاء عظيم و عذاب اليم بسر ايشان فرو آمد. عوام خلق مثل اين گناه بكوچك دارند، و آن كوچك نيست كه نه اعتبار بعين گناه است بلكه اعتبار بمخالفت و معصيت خداوند جبّار است، و بى‏حرمتى بر شرع مقدّس آوردن، و اندازه و حدود آن در گذاشتن، و تحسبونه هيّنا و هو عند اللَّه عظيم.

اين تعظيم جلال شريعت و توقير جمال حقيقت كاريست كه امت محمّد را بيامده، و دولتى كه از راه توفيق روى بايشان نهاده، تا دقائق ورع دريافتند، و اندازه‏هاى شريعت و خرده‏هاى ديانت بحكم فرمان بزرگ داشتند، و از آن قدم فراتر ننهادند.

عبد اللَّه مبارك در عنفوان شباب كه طالب علم بود در مرو حديث مى‏نوشت. قلمى‏ بعاريت خواست از دانشمندى، و بآن حديث نبشت. پس در مقلمه نهاد و فراموش كرد.

از آنجا بعراق رحلت كرد، چون بعراق رسيد قلم عاريتى در مقلمه يافت و دلتنگ شد و در وى اثر عظيم كرد، تا از آنجا بمرو بازگشت و آن قلم بصاحب باز داد. آن گه بعراق باز شد.

بو عبد اللَّه كهمس گفت: وقتى گناهى كردم، اكنون چهل سال است تا بدان ميگريم. گفتند: اى شيخ! آن چه گناه است؟ گفت دوستى بزيارت من آمد. بدانگى سيم او را ماهى بريان خريدم. چون خواست كه دست شويد از ديوار همسايه پاره‏اى گل بگرفتم تا وى بدان دست شويد. اكنون چهل سالست تا بدان مظلمه ميگريم و آن مرد نمانده تا از وى حلالى بخواهم.

و حسين بن على بن ابى طالب (ع) روزى يك خرما از مال صدقه در دهن نهاد رسول خدا صلوات اللَّه عليه حاضر بود و حسين كودك بود، رسول گفت: «القها يا حسين؟»

بينداز اى حسين! كه اين مال صدقه است.

و عمر بن عبد العزيز خليفه روزگار بود. وقتى مال غنيمت آورده بودند و در ميان آن مشك بود، بينى خويش استوار بگرفت و گفت: منفعت مشك در بوى است، و اين حق مسلمانان است. هر چند كه اين قدر در شرع بمحل مسامحت است امّا در كمال ورع روا نميداشتند، و تعظيم فرمان شرع را اين اندك ببزرگ ميداشتند، از آنكه بيدار و هشيار بودند، و شريعت و حقيقت گرامى داشتند، و بچشم تعظيم و توقير در آن نگرستند، لا جرم برخوردار گشتند و بسعادت ابد رسيدند.

۱۰ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ نفرستاديم در هيچ شهر پيغامبرى إِلَّا أَخَذْنا مگر كه فرا گرفتيم أَهْلَها مستكبران آن را بِالْبَأْساءِ بنا ايمنى وَ الضَّرَّاءِ و تنگى لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ (۹۴) مگر كه ايشان در من زارند.

ثُمَّ بَدَّلْنا پس آن ايشان را بدل داديم مَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ بجاى آن بديها ايمنى و فراخى حَتَّى عَفَوْا تا انبوه شدند وَ قالُوا و گفتند: قَدْ مَسَّ آباءَنَا الضَّرَّاءُ وَ السَّرَّاءُ اين هميشه بوده است و بپدران ما هم رسيده روزگار بدو روزگار نيك. در آن عتاب نيست كه نه خود جز با ما نيست فَأَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فرا گرفتيم ايشان را ناگاه وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (۹۵) از آنجا كه ندانستند. وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ و اگر اين مردمان كه در شهرهااند آمَنُوا وَ اتَّقَوْا ايمان آوردندى و از نافرمانى بپرهيزيدندى لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ ما بر ايشان بازگشاديمى بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ بركتهايى از آسمان و زمين وَ لكِنْ كَذَّبُوا لكن دروغ زن گرفتند فرستادگان مرا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (۹۶) فرا گرفتيم ايشان را بآنچه ميكردند. أَ فَأَمِنَ ايمن نشستند أَهْلُ الْقُرى‏ اين مردمان كه در شهرهااند أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا كه بايشان آيد زور گرفتن ما بَياتاً وَ هُمْ نائِمُونَ (۹۷) و ايشان در خواب. أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرى‏ يا ايمن نشستند اين مردمان كه درين شهرهااند أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا ضُحًى تا آنكه بايشان آيد زور گرفتن ما چاشتگاه وَ هُمْ يَلْعَبُونَ (۹۸) و ايشان در بازى خويش. أَ فَأَمِنُوا ايمن‏اند ايشان مَكْرَ اللَّهِ از ساز نهانى اللَّه كه كارى سازد پنهان از ايشان فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ ايمن نه نشيند از ساز نهانى اللَّه إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ (۹۹) مگر گروه زيان‏كاران. أَ وَ لَمْ يَهْدِ پيدا نكرد و بازننمود لِلَّذِينَ يَرِثُونَ الْأَرْضَ اين مردمان را كه در شهر نشسته‏اند مِنْ بَعْدِ أَهْلِها پس هلاك كردن پيشينيان جهانيان را أَنْ لَوْ نَشاءُ كه ما اگر خواهيم أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ ايشان را بگيريم بگناهان ايشان وَ نَطْبَعُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ و مهر نهيم بر دلهاى ايشان فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ (۱۰۰) تا حق و پند نشنوند.

تِلْكَ الْقُرى‏ آن شهرها كه اهل آن هلاك كرديم نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبائِها بر تو ميخوانيم خبرها و قصّه‏هاى آن وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ و بايشان آمد رسولان ما بايشان به پيغامهاى راست و معجزه‏هاى روشن فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا و بدان نبودند كه ايمان آرند بِما كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ بآنچه دروغ شمرده بودند پيش از آن كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِ الْكافِرِينَ (۱۰۱) هم چنان بر مينهد اللَّه بر دلهاى كافران.

وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ و بيشتر ايشان را عهدى نيافتيم وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقِينَ (۱۰۲) و نيافتيم بيشتر ايشان را مگر فاسقان و از طاعت بيرون آمدگان.

ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسى‏ پس از ايشان فرستاديم موسى را بِآياتِنا بسخنان خويش إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ بفرعون و كسان وى فَظَلَمُوا بِها منكر شدند آن را و ستم كردند فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ (۱۰۳) درنگر چون بود سرانجام كار مفسدان.

وَ قالَ مُوسى‏ يا فِرْعَوْنُ و موسى گفت اى فرعون! إِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (۱۰۴) من فرستاده‏اى‏ام از خداوند جهانيان.

حَقِيقٌ عَلى‏ أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ سزاوارم من و استوار داشته كه نگويم بر اللَّه مگر راستى قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ آوردم بشما پيغامى راست و نشانى درست و معجزه‏اى پيدا از خداوند شما. فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرائِيلَ (۱۰۵) رها كن با من بنى اسرائيل را قالَ إِنْ كُنْتَ جِئْتَ بِآيَةٍ فرعون گفت: اگر نشانى آورده‏اى فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (۱۰۶) بيار آن نشان اگر از راستگويانى.

فَأَلْقى‏ عَصاهُ بيوكند عصاى خويش فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ (۱۰۷) چون بديد ثعبانى گشته بود آشكارا.

وَ نَزَعَ يَدَهُ و دست خود بيرون كشيد از زير بازوى خويش فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ كه درنگرستند آن را ديدند سفيد تا بنده نگرندگان را.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ اينجا ضميرى محذوف است يعنى: و ما ارسلنا فى قرية من نبى فكذبه اهلها، إِلَّا أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ بأساء فقر است و ضراء گرسنگى، و گفته‏اند: بأساء زيان تن است و ضراء زيان مال ميگويد: هيچ پيغامبر نفرستاديم بشهرى كه مستكبران و گردن كشان آن شهرها پيغامبرا را دروغ زن گرفتند و اذى نمودند مگر كه آن مستكبران را بد ريشى و گرسنگى و قحط و بلا فرو گرفتيم، بآن گرفتيم تا مگر در زارند و توبه كنند، و بحق تن در دهند. نكردند توبه، و تن در ندادند بحق، پس ما باز گردانيديم آن بلا و شدت، و بجاى درويشى توانگرى داديم، و بجاى بلا تندرستى، و بجاى محنت نعمت، تا در آن نعمت بنازيدند و بيفزودند هم در مال و هم در فرزند. اينست كه گفت: حَتَّى عَفَوْا اى كثروا و كثرت اموالهم و اولادهم يقال: عفا شعره، اى: كثر، و منه‏

قوله صلى اللَّه عليه و سلم: «احفوا الشوارب و اعفوا اللّحى».

پس ايشان را در آن نعمت بطر بگرفت و در طغيان بيفزودند و تمرد بيشتر نمودند. و از سر نادانى و غمرى گفتند: قَدْ مَسَّ آباءَنَا الضَّرَّاءُ وَ السَّرَّاءُ اى: قد أصاب آباءنا فى الدّهر هر مثل ما اصابنا، و تلك عادة الدهر، و ليست هى عقوبة من اللَّه فكونوا على ما انتم عليه. با يكديگر گفتند: عادت روزگار اينست، يك چند نعمت و يك چند محنت. و آن محنت و شدت نه عقوبتى است از اللَّه بر ما، و نه چيزى است كه على الخصوص فرو آمد بما، بارى بر سر كار خويش و بر دين خويش باشيد، و از آنچه بوديد هيچ بمگرديد، فلمّا فسدوا على الامرين جميعا اخذهم اللَّه بغتة و هم لا يشعرون بنزول العذاب، اينست كه رب العالمين گفت: فَأَخَذْناهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ. چون در هر دو حال نعمت و شدت روى از فساد بنگردانيدند، و در نعمت شكر نكردند، بلكه در طغيان بيفزودند، ما ايشان را فرا گرفتيم بعذاب ناگاه، از آنجا كه ندانستند و گوش نداشتند. اين آيت تخويف مشركان قريش است و تهديدى كه ربّ العالمين ايشان را ميدهد، كه اگر شما همان معاملت كنيد كه ايشان كردند، شما را هم چنان گيريم كه ايشان را گرفتيم، آن گه از ايشان خبر داد كه: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ التي عذبت من قوم نوح و عاد و ثمود و امثالهم، آمَنُوا بتوحيد اللَّه وَ اتَّقَوْا اللَّه بحقّه الّذى فرضه عليهم ما قحط عنهم المطر و لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ اى نزّلنا عليهم. يقال: فتح على بنى فلان اذا اصابوا خيرا. و بر قراءت شامى لفتّحنا مشدّد بر معنى مبالغت، بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ يعنى المطر وَ الْأَرْضِ يعنى النّبات وَ لكِنْ كَذَّبُوا الرسل فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ من الشّرك و التكذيب و اعمالهم الخبيثة، فأهلكناهم بها. اين آيت دليل است كه خصب ديار و نعمت فراخ و روزى فراوان در آب آسمان و نبات زمين بسته، و آب آسمان و نبات زمين در ايمان و تقوى بندگان بسته. چون بر عموم شعار مسلمانى نگه دارند، و دين و شريعت را بزرگ دارند و شرائط ايمان و تقوى بجاى آرند ربّ العزّة نعمت و معاش بر بندگان فراخ دارد، و اگر بعكس اين بود قحط و بلا و شدّت پديد آيد. و گفته‏اند: بركات آسمان قبول دعا است و بركات زمين تسهيل حاجات، چون ايمان و تقوى بود دعا مستجاب باشد و حاجتها روا و روان.

أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرى‏ يعنى اهل مكة و ما حولها. اين سخن بر مخرج استفهام بيرون داد و معنى تحذير است. أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا اى عذابنا بَياتاً اى ليلا وَ هُمْ نائِمُونَ.

أَ وَ أَمِنَ قراءت حجازى و شامى بسكون واو است، و معنى همانست، أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا ضُحًى اى نهارا وَ هُمْ يَلْعَبُونَ اى ساهون لا هون فى غير ما يجدى عليهم.

معنى ديگر هر دو آيت آنست كه كفره قريش بعد از آنكه مصطفى را تكذيب كردند نه رواست ايشان را كه ايمن نشينند از عذاب و بأس حقّ، نه در شب و نه در روز، كه عذاب ما ناگاه ايشان را گيرد بوقت غفلت يا در شب يا در روز. اين هم چنان است كه گفت: أَتاها أَمْرُنا لَيْلًا أَوْ نَهاراً.

ثم قال: أَ فَأَمِنُوا مَكْرَ اللَّهِ مكر اللَّه آنست كه باطاعت خواند و فرا نگذارد، يا از معصيت باز زند و در افكند، يا بنده را بر طلب چيزى دارد كه وى را آن نداد يا پنداره‏اى در وى افكند، و جز از آن كند. فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ الّذين لا يؤمنون به.

أَ وَ لَمْ يَهْدِ اى أ و لم يبيّن لِلَّذِينَ يَرِثُونَ الْأَرْضَ يسكنون فيها و ينالون من ثمارها مِنْ بَعْدِ أَهْلِها اى الامم الخالية الّذين اهلكوا بقبيح فعلهم، فعمل هؤلاء اعمالهم و عتوا على ربّهم، أَنْ لَوْ نَشاءُ أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ اى اهلكناهم كما اهلكنا من قبلهم.

خلاصه سخن اينست كه: أ و لم يبيّن لهم اهلاكنا اهلها ان لو نشاء أصبناهم.

ميگويد: باز ننمود ايشان را كه در زمين نشسته‏اند هلاك كردن ما پيشينيان را، كه اگر خواهيم اينان را هلاك كنيم چنان كه ايشان را كرديم. و خوانده‏اند در شواذّ: ا و لم نهد بنون، و معنى آنست كه پيدا نكرديم و باز ننموديم اينان را كه درين شهرها نشسته‏اند، باهلاكنا اوليهم، بهلاك كردن ما پيشينان را كه اگر خواهيم ايشان را بگيريم بگناهان ايشان.

اينجا سخن تمام شد، پس گفت: وَ نَطْبَعُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ اين امت را ميگويد كه ما ايشان را عذاب نكرديم چنان كه پيشينيان را كرديم از قوم نوح و قوم هود و صالح و لوط و شعيب، اما مهر نهيم بر دلهاى ايشان تا حق نشنوند و پند نپذيرند، فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ الايمان و الهدى للطبع الّذى طبع على قلوبهم، و قيل: لا يسمعون اى لا يجيبون، من قولهم سمع اللَّه لمن حمده، اى: اجاب، و به يقول الشاعر:

دعوت اللَّه حتى خفت ان لايكون اللَّه يسمع ما اقول

تِلْكَ الْقُرى‏ اشارتست فرا ديار قوم لوط و عاد و ثمود و مدين، نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبائِها اى نتلوا عليك من اخبارها كيف اهلكناهم و دمّرناهم و كيف بعثنا اليهم الرّسل ندعوهم الى الهدى. وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ يعنى بالمعجزات و الدلالات و الامر و النّهى، و قيل ببيان العذاب بأنّه نازل بهم فى الدّنيا، فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ اينجا اقوال مفسّران مختلف است: ابن عباس و سدى گفتند: فما كانوا اولئك الكفار الذين اهلكناهم ليؤمنوا عند مجى‏ء الرّسل، بما كذّبوا من قبل يوم الميثاق، فأقروا كرها باللّسان و اضمروا التّكذيب. ميگويد: آن كافران پيشينه كه ايشان را هلاك كرديم قومى را بآب بكشتيم و قومى را بباد و قومى را بزلزله و صيحه، ايشان بر آن نبودند كه آنچه روز ميثاق دروغ شمرده بودند و بدل نپذيرفته اگر چه بزبان اقرار داده بودند بكره، امروز پس ارسال رسل بدان ايمان آرند و پذيرند.

مجاهد گفت: فما كانوا لو احييناهم بعد هلاكهم و رددناهم الى الدّنيا ليؤمنوا بما كذّبوا من قبل هلاكهم. ميگويد: اگر پس از آنكه ايشان را هلاك كرديم زنده گردانيم ايشان را و بدنيا باز آريم، بر آن نه‏اند كه ايمان آرند، و از آن تكذيب كه پيش از هلاك‏ كردند باز گردند. اين هم چنان است كه آنجا گفت: وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ، و قيل: ما كانوا ليؤمنوا بما كذّب به اوائلهم من الامم الخالية بل كذّب اوّلوهم. نظيره: كَذلِكَ ما أَتَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ. أَ تَواصَوْا بِهِ؟

و قيل: جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ اى المعجزات الّتى سألوهم، فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بعد ما رأوا العجائب بِما كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ رؤيتهم تلك العجائب. نظيره: قَدْ سَأَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها كافِرِينَ. ثم قال: كذلك اى مثل ما طبع اللَّه على قلوب كفّار الامم الخالية المهلكين يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِ الْكافِرِينَ الّذين كتب عليهم ان لا يؤمنوا ابدا من قومك. وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ يعنى الوفاء بالعهد الذى عاهدهم اللَّه يوم الميثاق. روز ميثاق كه ربّ العزّة بر فرزند آدم عهد گرفت، و از ايشان پيمان ستد بر معرفت خويش، ايشان اقرار دادند و عهد بستند كه بر وفق اقرار عمل كنند و طاعت دارند. پس چون بعمل رسيدند نقض عهد كردند، و بوفاء عهد باز نيامدند، و عمل نكردند، ربّ العالمين از ايشان باز ميگويد كه: وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ بيشترين ايشان را وفادار نيافتيم.

و معنى عهد وصيّت است و فرمان، و قيل: هو ما عهد اليهم فى الكتب، و قيل: مِنْ عَهْدٍ، اى: من طاعة. وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقِينَ اى ما وجدنا اكثرهم الا فاسقين، اى ناقضين للعهد.

اگر كسى گويد: چه معنى را اكثرهم گفت؟ و معلوم است كه كافران همه فاسقان‏اند. جواب آنست كه هم چنان كه در ملّت اسلام كس بود كه عدل بود و كس كه فاسق، در ملّت كفر همچنين هست كه عدل بود و هست كه فاسق و متهتك و مرتكب فواحش دين خويش. معنى آنست كه: اكثرهم مع كفره فاسق فى دينه غير لازم لشرائع دينه، قليل الوفاء، ناقض لعهده، كاذب فى قوله. و فيه دلالة على انّ من الكفّار من يفى بوعده.

ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِمْ يعنى من بعد قوم شعيب و قوم لوط و غيرهم ممّن تقدّم ذكرهم، مُوسى‏ بِآياتِنا يريد ما كان معه من المعجزات الواضحات و هى العصا و اليد البيضاء و غيرهما. و قيل: بِآياتِنا اى بديننا، إِلى‏ فِرْعَوْنَ و اسمه الوليد بن مصعب بن ريان، و قيل: اسمه قابوس، وَ مَلَائِهِ اكابر من قومه. فَظَلَمُوا بِها اين «با» از بهر آنست كه اين ظلم بمعنى جحد است يعنى: فجحدوا بها، چنان كه جايى ديگر گفت: وَ آتَيْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِها. جايى ديگر گفت: بِآياتِنا يَظْلِمُونَ اى: يجحدون، و قيل: ظلموا انفسهم بتكذيبهم بها. فَانْظُرْ بعين قلبك كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ فسادهم؟ و كيف فعلنا بهم من الاهلاك و الاستيصال؟

وَ قالَ مُوسى‏ يا فِرْعَوْنُ چون موسى بر فرعون در شد كه اللَّه او را فرستاده بود، بوى گفت: يا فِرْعَوْنُ إِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ من رسول خداوند جهانيانم بتو.

حَقِيقٌ عَلى‏ أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ اى انا حقيق جدير بأن لا اقول على اللَّه الا ما هو الحق، و هو انّه واحد لا شريك له. و بر قراءت مدنى حَقِيقٌ عَلى‏ مشدّد، يعنى: حق واجب علىّ ان لا اقول. ميگويد: حقى است واجب بر من كه نگويم بر خدا مگر راستى. قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ و هى العصا و اليد البيضاء، فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرائِيلَ اى اطلقهم و لا تستعبدهم و خلّهم يرجعوا معى الى الارض المقدّسة.

وهب منبه گفت: فرعون موسى همان فرعون بود كه بروزگار يوسف خاسته بود. چون يوسف (ع) از دنيا بيرون شد و اسباط برسيدند و هيچ نماندند، و نسل و نژاد ايشان بسيار شد، فرعون بر ايشان مستولى گشت، و ايشان را ببندگى و خوارى بر خدمت و بر كار خود داشت، و بر ايشان خراج و جزيت نهاد، و از آن روز باز كه يوسف در مصر شد و اين وليد مصعب در مصر فرعون بود، تا آن روز كه موسى برسولى در مصر شد چهار صد سال بود، و فرعون همان فرعون بود بر ايشان غالب گشته و قوت گرفته و دعوى خدايى كرده. چون موسى گفت: من رسول خداام بتو، و بيّنت و معجزت دارم بدرستى نبوت خويش، فرعون جواب داد: إِنْ كُنْتَ جِئْتَ بِآيَةٍ فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ فى دعوتك.

اگر راست مى‏گويى كه پيغامبرم نشانى بيار. موسى را عصا در دست بود، گفت: ما هذه بيدى؟

اين چيست كه بدست دارم؟ فرعون گفت: هذه عصا. چوبى است. موسى از دست بيفكند عصا چنان كه اللَّه گفت: فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ مارى نر گشت آن عصا اژدهايى بزرگ آشكارا و روشن، كه در آن هيچ گمان نبود كه ما راست دهن باز كرده، و روى بفرعون نهاده، و بنهيب همى رود تا قصر و تخت وى فرو برد. فرعون چون آن بديد از سرير خويش بخوارى و بيم بيفتاد و بگريخت، و به پليدى خود آلوده گشت. و آن مار قصد مردمان همى كرد كه خدمتكاران وى بودند. همه بفرياد آمدند. قومى هم بر جاى بمردند از بيم، و قومى بگريختند. آخر فرعون گفت: يا موسى! خذها و أنا او من بك و ارسل معك بنى اسرائيل. موسى برگرفت و عصا گشت چنان كه بود.

پس فرعون گفت: هل معك آية اخرى؟ هيچ آيت ديگر هست با تو كه نشان صدق تو باشد؟ موسى گفت: آرى نشان ديگر دارم. دست زير بازوى خود گرفت و آن گه بيرون كشيد، اينست كه اللَّه گفت: وَ نَزَعَ يَدَهُ اينجا در سخن اختصار است، كه اين نزع پس از ضمّ بوده است، كه اوّل ضمّ بود چنان كه گفت: وَ اضْمُمْ يَدَكَ إِلى‏ جَناحِكَ چون دست از زير بازوى خود بيرون كشيد، آن را ديد سفيد تابنده و روشن، يقول اللَّه تعالى: فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ اى لها شعاع يغلب الشمس. ثم ردّها الى جيبه او تحت ابطه فعادت يده كما كانت، فدلّ على انه آية و معجزة.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ الاية بدان كه سرّ رسالت پيغامبران و حكمت فرستادن ايشان بخلق آنست كه رب العالمين جل جلاله و عظم شأنه خلق را بيافريد، و ايشان را بدو صنف بيرون داد: صنفى اهل سعادت سزاى رحمت و كرامت، و صنفى اهل شقاوت سزاى عقوبت و نقمت. پيغامبران را فرستاد بايشان بشارت و نذارت را، چنان كه گفت: رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ. بشارت سعدا راست اظهار مغفرت و رحمت را، و نذارت اشقيا را اظهار عزت و قدرت را. سعدا را گفت: وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا كَبِيراً. اشقيا را گفت: بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً. و اگر اللَّه خواستندى خلق ايمان آوردندى بى‏پيغامبران و بى‏سفيران و رسولان، لكن خواست كه از بندگان خود لختى را گرامى گرداند برسالت خويش، و بر فرق ايشان نهد تاج كرامت خويش. نه بينى كه هر يكى را از ايشان شرفى ديگر داد و نواختى و تخصيصى ديگر؟! خليل (ع) را گفت: دوست من است: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا. آدم (ع) را گفت: صفىّ من است: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ. موسى (ع) را گفت: كليم من است: وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‏ تَكْلِيماً. عيسى (ع) را گفت: وَ رُوحٌ مِنْهُ. مصطفى (ص) را گفت: حبيب من است: ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى‏.

هر آئينه اين تخصيص و تشريف عز و مرتبت ايشان راست نه نظام ملك خويش را، كه ملك او بجلال احديت و كمال صمديّت او خود راست است، از خلق پيوندى نبايد:

و لوجهها من وجهها قمرو لعينها من عينها كحل.

ثُمَّ بَدَّلْنا مَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ الاية قومى را در سرّاء و ضرّاء آزمايش كردند بهر دو حال كفور آمدند. نه قدر نعمت شناختند و نه با محنت درساختند، تا روز نعمت ايشان بسر آمد، و شب محنت را خود صبح برنامد. ايشان را ميگويد: فَأَخَذْناهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ. باز قومى ديگر بمحنت صبر كردند، و در نعمت شكر، تا بصبر درجات اعلى يافتند، و بشكر قربت و مواصلت ديدند.

فضيل عياض ميگويد: مردى ازين پارسايان روزگار و نيك مردان وقت درمى سيم برداشت، ببازار شد تا طعام خرد. دو مرد را ديد بهم درآويخته، و با يكديگر جدالى و خصومتى درگرفته، گفت: اين خصومت شما از بهر چيست؟ گفتند از بهر يك درم سيم. آن يك درم كه داشت بايشان داد، و ميان ايشان صلح افكند. بخانه باز آمد و قصه با عيال خود بگفت. عيال وى گفت: اصبت و احسنت و وفّقت. و در همه خانه ايشان برداشتنى و نهادنى هيچ نبود مگر اندكى ريسمان. آن بوى داد تا بآن طعام خرد. ريسمان ببازار برد و هيچ كس نخريد. باز گشت تا بخانه باز آيد، مردى را ديد كه ماهى ميفروخت، و ماهى وى كاسد بود، كس نميخريد هم چنان كه ريسمان وى. گفت: اى خواجه! ماهى تو نميخرند و ريسمان من نميخرند. چه بينى اگر با يكديگر معاملت كنيم؟ ريسمان بوى داد و ماهى بستد. بخانه آورد، شكم وى بشكافتند دانه مرواريد پر قيمت از شكم وى بيرون آمد. بجوهريان برد، بصد هزار درم آن را برگرفتند. بخانه باز آورد. مرد و زن هر دو خداى را شكر و سپاسدارى كردند، و در عبادت و تواضع بيفزودند. سائلى بر در سراى ايشان بايستاد، گفت: رجل مسكين محتاج ذو عيال. مردى‏ام درمانده و درويش دارنده عيال. با من رفق كنيد. زن با مرد مينگرد و ميگويد: هذه و اللَّه قصتنا الّتى كنّا فيها.

ما همچنين بوديم تا اللَّه ما را نعمت داد، و آسانى و فراخى. شكر نعمت را با درويش قسمت كنيم آنچه داريم. پس آن را بدو قسم نهادند يك قسم بدرويش دادند و يك قسم از بهر خود بگذاشتند. آن درويش پاره‏اى برفت و باز گشت گفت: من سائل نه‏ام كه من فرستاده خداام بشما. اللَّه شما را آزمايش كرد در سرّا و در ضرّا. در سرّا شكور ديد شما را و در ضرّا صبور. در دنيا شما را بى‏نياز كرد و فردا در عقبى آن بينيد كه: «لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر».

وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا الاية لو أنهم صدقوا وعدى، وَ اتَّقَوْا مخالفتى لنوّرت قلوبهم بمشاهدتى، و هو بركة السماء، و زيّنت جوارحهم بخدمتى، و هو بركة الارض. مشاهده دل بركت آسمان خواند، كه دل از عالم علوى است، و اصل آن از نور، و خدمت جوارح بركت زمين خواند، كه جوارح از عالم سفلى است، و اصل آن از خاك.

لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ از روى اشارت ميگويد: اعتبار نه بكثرت است كه اعتبار ببركت است. نگفت ايشان را نعمت مضاعف كنيم بلكه گفت: بركت در نعمت كنيم.

روز خندق هزار مرد از ياران رسول صلوات اللَّه و سلامه عليه كار ميكردند. همه گرسنه شدند و طعامى نبود جابر بن عبد اللَّه گفت: يا رسول اللَّه! ما را يك صاع جو نهاده و يك سر گوسفند، چه فرمايى؟ گفت: رو آن جو آرد كن و خمير ساز، و گوسفند بكش و پاك كن و ديگ بر سر آتش نه. مصطفى رفت و دست مبارك خويش بر سر آن خمير نهاد، و انگشت خويش بدهن خويش تر كرد، و بسر ديگ فراز آورد. آن گه ياران را گروه گروه ميخواندند، و از آن خمير نان مى‏پختند، و از آن ديگ ميخوردند، تا هزار مرد از آن بخوردند، و آن نيز چيزى بر سر آمد، تا بدانى كه كار بركت دارد نه كثرت.

أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرى‏ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا بَياتاً مالك دينار پدر خويش را گفت: يا ابت! ان الناس ينامون، مالك لا تنام؟! پدر جواب داد: ان اباك يخاف البيات. گفت: اى پدر! چرا بشب نخسبى و تن را در خواب آسايش ندهى؟! گفت جان بابا! پدرت از شبيخون ميترسد: أَ فَأَمِنُوا مَكْرَ اللَّهِ الاية. من عرف علوّ قدره خشى خفىّ مكره، و من امن خفىّ مكره نسى عظيم قدره.

قال النصر اباذى: كيف يأمن الجانى المكر؟! و اىّ جناية اكبر من جناية من شاهد شيئا من افعاله؟! هل هو الا متوثب على الرّبوبية و منازع للوحدانية؟ و قال الجنيد: احسن العباد حالا من وقف مع اللَّه على حفظ الحدود و الوفاء بالعهود، و اللَّه عزّ و جلّ يقول: وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقِينَ.

۱۱ النوبة الاولى

قوله تعالى: قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ سالاران قوم فرعون گفتند: إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ (۱۰۹) اينست بدرستى جادويى دانا استاد.

يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ ميخواهد كه بيرون كند شما را از زمين شما فَما ذا تَأْمُرُونَ (۱۱۰) چه چيز فرمائيد؟

قالُوا ايشان گفتند فرعون را: أَرْجِهْ وَ أَخاهُ باز دار وى را و برادر وى را وَ أَرْسِلْ فِي الْمَدائِنِ و بفرست در شهرهاى زمين مصر حاشِرِينَ (۱۱۱) فراهم كنندگان و جادو جويندگان.

يَأْتُوكَ بِكُلِّ ساحِرٍ عَلِيمٍ (۱۱۲) تا بتو آرند هر جادويى دانا كه هست.

وَ جاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ جادوان آمدند بفرعون، قالُوا گفتند او را: قالُوا إِنَّ لَنا لَأَجْراً ما را برين جادويى كه ميخواهى مزدى هست؟ إِنْ كُنَّا نَحْنُ الْغالِبِينَ (۱۱۳) اگر ما موسى را و برادر وى را غلبه كنندگانيم باز مالندگان و كم آورندگان.

قالَ نَعَمْ وَ إِنَّكُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ (۱۱۴) گفت: آرى، و شما پس از آن از نزديك كردگان‏ايد بمن.

قالُوا يا مُوسى‏ جادوان گفتند. اى موسى! إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ تو عصاى خويش بيوكنى پيش وَ إِمَّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ (۱۱۵) يا ما آن خود بيفكنيم؟

قالَ أَلْقُوا گفت: شما پيش بيفكنيد فَلَمَّا أَلْقَوْا چون بيفكندند سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ چشم مردمان بر بستند و فرا ديدار چشم مردمان جادويى نمودند وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ و مردمان را بترسانيدند وَ جاؤُ بِسِحْرٍ عَظِيمٍ (۱۱۶) و جادويى آوردند بزرگ.

وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ و پيغام فرستاديم بموسى أَنْ أَلْقِ عَصاكَ كه عصاى خود بيفكن فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ (۱۱۷) كه آن عصا فرو برد هر چه ايشان بدروغ ساخته‏اند و بجادويى نموده.

فَوَقَعَ الْحَقُّ حق آشكارا شد و هست وَ بَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۱۱۸) و آنچه ايشان ميكردند تباه گشت و نيست.

فَغُلِبُوا هُنالِكَ ايشان را باز شكستند آنجا وَ انْقَلَبُوا و باز گشتند صاغِرِينَ (۱۱۹) خوار مانده و كم آمده.

وَ أُلْقِيَ السَّحَرَةُ ساجِدِينَ (۱۲۰) و جادوان را بسجود افكندند.

قالُوا گفتند همه: آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ (۱۲۱) بگرويديم بخداوند جهانيان.

رَبِّ مُوسى‏ وَ هارُونَ (۱۲۲) خداوند موسى و هارون.

قالَ فِرْعَوْنُ فرعون جادوان را گفت: آمَنْتُمْ بِهِ بگرويديد باو قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ پيش از آنكه دستورى دادم شما را إِنَّ هذا لَمَكْرٌ شما در نهان با موسى سازى ساخته‏ايد مَكَرْتُمُوهُ فِي الْمَدِينَةِ و اين ساز نهانى بهم كرده‏ايد درين شارستان لِتُخْرِجُوا مِنْها أَهْلَها تا اهل آن از آن بدر بيرون كنيد فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (۱۲۳) آرى آگاه شيد.

لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ ببرم و پاره پاره كنم دستها و پايهاى شما مِنْ خِلافٍ از يكى چپ و از يكى راست ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ (۱۲۴) و آن گه شما را دست و پاى زده بياويزم همگان.

قالُوا جواب دادند جادوان إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ (۱۲۵) ما با خداى خويش گشتيم.

وَ ما تَنْقِمُ مِنَّا نيست چيزى كه از ما نپسندى إِلَّا أَنْ آمَنَّا مگر آنكه ما بگرويديم بِآياتِ رَبِّنا پيغامهاى خداوند خويش و نشانه‏هاى او لَمَّا جاءَتْنا آن گه كه بما آمد. رَبِّنا خداوند ما! أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً فرو ريز بر ما شكيبايى فراخ وَ تَوَفَّنا مُسْلِمِينَ و ما را بر مسلمانى بميران.

النوبة الثانية

قوله تعالى: قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ چون موسى (ع) بيّنت خويش آشكارا كرد، و حجت خود بنمود ازيد بيضا و عصا، و فرعون را گفت: فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرائِيلَ، فرعون در آن كار فرو ماند. همت قتل موسى كرد. سالاران و مهتران قوم وى را گفتند: كشتن را روى نيست كه باين معنى شبهتى در مردم آرى. پندارند كه وى راستگوى بود چون او را بكشتى، بگذار تا كذب وى و سحر وى آشكارا شود و مردم بدانند كه اين مرد جادو است جادوى دانا حاذق. ميخواهد كه باين جادويى و استادى خويش شما را يعنى فرعون و قبطيان از زمين مصر بيرون كند و ملك شما را زير زبر گرداند، يعنى كه چون ميخواهد كه بنى اسرائيل را بيرون برد، آن بيرون كردن شما است، كه معاش شما از خراج و جزيت ايشان است، و نيز دشمنان شمااند. چون معاش شما بريده گردد و دشمن دست يابد ناچار شما را بيرون كرده باشند. پس فرعون گفت: فَما ذا تَأْمُرُونَ اينجا اضمار است، يعنى: قال فرعون: فَما ذا تَأْمُرُونَ؟ معنى تأمرون تشيرون است، كه فرعون ملأ خود را بر خود امر نديديد.اكنون شما چه اشارت كنيد چه بينيد و رأى شما در اين كار چيست؟ قالُوا أَرْجِهْ بهمزه قراءت مكى و بصرى و شامى و يحيى، اما «هاء» مكى باشباع ضمّه خواند متّصل بواو چنان كه اصل اوست.

ابن عامر باختلاس كسره، بصرى و يحيى باختلاس ضمه، باقى ارجه بى‏همزه خوانند، امّا «هاء» باين قراءت حمزه و حماد و حفص بسكون خوانند، و قالون باختلاس كسره، ورش و كسايى و اسماعيل باشباع كسره. و در هر دو قراءت بهمز و بى‏همز معنى آن تأخير است، تقول: ارجيت الامر و أرجأته، اذا اخّرته. و الامر من «ارجى» «ارج» و من «ارجأ» «ارجأ». معنى آنست كه اخّره و لا تعجل. و قيل: معناه احبسه و لا تقتله، وَ أَخاهُ يعنى هارون، اى اخّر امره و امر اخيه حتى يظهر كذبهما. و گفته‏اند: ارجه بى‏همزه از رجاء است يعنى اطمعه. ميگويد: او را طامع كن و وعده مى‏ده تا فرو ايستد.

وَ أَرْسِلْ فِي الْمَدائِنِ اى فى مدائن ملكتك حاشرين، اى الشرط الّذين يجمعون السحرة.

و الحشر الجمع، و منه يوم الحشر.

گفته‏اند كه: در ممالك وى و نواحى مصر مدينه‏هايى بود كه جادوان در آن مسكن داشتند. هر كه وى را حادثه‏اى رسيدى و كارى صعب پيش آمدى كس فرستادى بجادوان، و ايشان را جمع كردى، تا ايشان تدبير كارها و مكرها ساختندى. يَأْتُوكَ بِكُلِّ ساحِرٍ عَلِيمٍ حمزه و كسايى ساحر عليم خوانند، و سحار بناء مبالغت است يعنى ازين هر جادوى حاذق پر حيل بجادوى مشهور و معروف، و قيل: الساحر الّذى يعلم و لا يعلّم، و السّحّار الذى يعلم و يعلّم.

خلاف است ميان علماء تفسير كه عدد جادوان چند بود. مقاتل گفت: هفتاد و دو كس بودند، دو كس سران و مهتران ايشان بودند از قبط و هفتاد از بنى اسرائيل.

كعب گفت: دوازده هزار بودند. سدى گفت سى و اند هزار مرد بودند. عكرمه گفت: هفتاد هزار. ابن المنذر گفت: هشتاد هزار. با هر يكى از ايشان حبلى و عصائى بود، و نام مهتر ايشان شمعون. آمدند اين جادوان بحضرة فرعون، چنان كه رب العالمين گفت: وَ جاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ، و گفتند إِنَّ لَنا لَأَجْراً بيك همزه قراءت مكى و مدنى و حفص است بر معنى خبر، يعنى: ما را لا بد برين جادوى مزدى است. باقى بدو همزه خوانند بر طريق استفهام بمعنى تقرير. چون ايشان جعل و مزد خود را بر وى تقرير كردند، فرعون گفت: نعم، آرى، چنان است كه مى‏گوييد، و شما را آنست كه ميخواهيد، وَ إِنَّكُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ اى: و لكم من الاجر المنزلة الرفيعة عندى.

كلبى گفت: يعنى انتم اول من يدخل علىّ و آخر من يخرج.

قالُوا يا مُوسى‏ اينجا اختصارى است عظيم كه: آن گه ترتيب بدادند و آن را موعدى ساختند چنان كه اللَّه گفت: مَوْعِدُكُمْ يَوْمُ الزِّينَةِ. اين روز زينت روز عيد ايشان بود، و گفته‏اند: روز نوروز موافق روز عاشورا، همانست كه رب العزة گفت: فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِمِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ. ميگويد: فراهم آوردند جادوان را هنگام روزى را دانسته و نامزد كرده.

جاى ديگر گفت: فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا، فرعون گفت ايشان را: همه هام سخن و هام دل و هام آهنگ باشيد در ساز خويش. پس همه بهم بهامون آئيد بيكبار برگتار. همه بيامدند و گفتند: يا مُوسى‏ إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ يعنى عصاك وَ إِمَّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ لعصيّنا و حبالنا. چون روى بروى آوردند، بموسى گفتند: يا موسى تو پيشتر عصاى خود بيفكنى يا ما پيشتر بيفكنيم آنچه با ما است؟

موسى گفت: أَلْقُوا ان كنتم محقّين. القوا ما يصح و يجوز. بيوكنيد.

اگر شما بر حق‏ايد آنچه راست است و درست و روا. ايشان آن چوبها و رسنهاى فراوان بيوكندند در آن هامون، مى‏نمودند بموسى از جادوى ايشان كه آن همه مارهااند زنده، كه نهيب مى‏بردند بموسى و درو مى‏يازيدند.

و معنى سحر چيزى نمودن است كه آن چيز نبود، و آن گه آن را مثل سازند چيزى را كه آن در شگفتى بغايت بود، چنان كه مصطفى (ص) گفت: «انّ من البيان لسحرا».

فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ اين سين زيادة است، يعنى: ارهبوهم و افزعوهم. وَ جاؤُ بِسِحْرٍ عَظِيمٍ ميگويد: جادويى آوردند عظيم، يعنى در چشم آن كس كه مى‏ديد عظيم مى‏نمود، كه آن دشت و صحرا همه مار مى‏نمودند از زمين خيزان، بموسى يازان.

وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ القينا فى قلبه، و قيل جاءه جبرئيل. جبرئيل گفت: اى موسى عصا بيوكن. أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ اصله تتلقف اى تبتلع، و قراءت حفص بسكون لام است، فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ اى: تبلغ ما يأفكون اى يكذبون فيه. ميگويد: آن عصا فرو برد هر چه ايشان بدروغ ساخته بودند و بجادويى نموده. ميگويند: چهل شتر وار بود آنجا بيوكنده. و عصاى موسى آن همه بيكبار فرو برد. «افك» برگردانيدن است در لغت عرب. و دروغ را از بهر آن افك گويند كه از راستى برگردانيده باشند، يعنى كه ايشان گفتند: اين چوبها و رسنها ماران اند، و دروغ ميگفتند، كه مار نبودند. پس موسى عصا برگرفت و بحال خود باز شد، چوب گشت.

فَوَقَعَ الْحَقُّ اى ظهر الحقّ بأنه ليس بسحر، و قيل: علا و غلب. كار موسى بالا گرفت و غلبه كرد بر ايشان، و پيدا شد بدرستى و راستى كه آنچه موسى كرد نه سحر است و موسى نه ساحر، بلكه كار الهى است، و عصاى موسى كه مار گشت بحقيقت مار گشت بفرمان حق و اظهار معجزه موسى، وَ بَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ و آنچه ايشان كرده بودند باطل بود و بى‏حاصل. سحره فرعون كه آن حال چنان ديدند گفتند: اگر فعل موسى سحر بودى‏ آن چوبها و رسنهاى ما بحال خود باز شدى، و اصل آن بنماندى، اكنون كه از آن هيچ نماند، و در عصاى موسى پيدا نگشت، جز او حق و راستى نيست و كار وى سحر نيست.

فَغُلِبُوا هُنالِكَ اى: عند ذلك. وَ انْقَلَبُوا صاغِرِينَ اى: رجعوا الى منازلهم بالذّلّ قد فضحهم اللَّه و ادحض حجتهم. صاغر و داخر نامى است بنزديك عرب كم آمده را از كسى ديگر.

وَ أُلْقِيَ السَّحَرَةُ اين القاء ايدر نامى است هدايت و توفيق را ساجِدِينَ اى: خرّوا للَّه عابدين سامعين مطيعين.

گفته‏اند كه: چون حق ظاهر گشت و باطل نيست شد، و موسى غلبه كرد بر ايشان، موسى و هارون هر دو خداى را سجود شكر كردند، و سحره بموافقت موسى سجود كردند، آن گه گفتند: آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ فرعون گفت: ايّاى تعنون؟ انا ربّ العالمين. چون فرعون اين ظن خطا برد، ايشان گفتند: رَبِّ مُوسى‏ وَ هارُونَ. قالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بر خبر بى‏استفهام قراءت حفص است، و بدو همزه بمعنى استفهام قراءت حمزه و كسايى و بو بكر. باقى بمد تمام خوانند، يعنى كه فرعون ايشان را توبيخ كرد و انكار نمود بتصديق موسى و ايمان ايشان بى‏دستورى و بى‏فرمان فرعون، و گفت: ايمان آورديد بموسى پيش از آنكه شما را دستورى دادم.

مقاتل گفت: موسى بمهتر جادوان شمعون گفت: تؤمن بى ان غلبتك؟ اگر من بر تو غلبه كنم و تراكم آرم بمن ايمان آرى؟ شمعون گفت: من جادويى بيارم كه هيچ جادوى بآن نرسد و غلبه نكند، پس اگر تو غلبه كنى ناچار ايمان آرم، كه آن نه سحر باشد كه بر سحر ما غلبه كند، و فرعون در ايشان مى‏نگرست كه ايشان اين سخن ميگفتند، از اين جهت گفت: إِنَّ هذا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فِي الْمَدِينَةِ اى صنيع و خديعة صنعتموه فيما بينكم و بين موسى فى مصر قبل خروجكم الى هذا الموضع، لِتُخْرِجُوا مِنْها أَهْلَها اى: لتستولوا على مصر فتخرجوا منها اهلها، و تتغلبوا عليها بسحركم. آن گه ايشان را تهديد كرد: فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ ما افعل بكم.

لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ على مخالفة و هو أن يقطع من كل شقّ طرف و هو اوّل من فعل هذا. و احتمال كند كه معنى آنست: مِنْ خِلافٍ اى من اجل خلاف ظهر منكم. ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ اى: اعلّقكم على خشب منصوب.

جاى ديگر گفت: وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ.

قالُوا إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ يعنى بالموت فيثيبنا اللَّه و لا نبالى بوعيدك.

وَ ما تَنْقِمُ مِنَّا يقال نقمت انقم و نقمت انقم لغتان اى ما تكره منّا امرا، و قيل: ما تطعن علينا، و قيل: ما تنكر منّا منكرا الا ايماننا بربّنا، و قيل: الا ان آمنّا بآيات ربّنا: ما اتى به موسى من العصا و اليد. رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً اصبب علينا الصّبر عند الصّلب و القطع حتّى لا نرجع كفّارا، وَ تَوَفَّنا مُسْلِمِينَ على دين موسى و هارون.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ الاية اذا اراد اللَّه هو ان عبد لا يزيد للمحق حجّة الّا و يزيد بذلك للمبطل فيه شبهة. حجتها روشن است و معجزه پيدا و كرامت ظاهر، لكن چه سود دارد كسى را كه رانده ازل گشت و خسته ابد! هر چند كه موسى آيت و معجزه بيش نمود ايشان را حيرت و ضلالت بيش فزود. موسى در حق و حقيقت يد بيضا مى‏نمود و ايشان او را رتبت ساحرى برتر مى‏نهادند كه: إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ، اينت جادوى استاد، اينت ساحر دانا. همانست كه كفّار قريش از مصطفى (ص) انشقاق قمر خواستند، چون بديدند آن را چنان كه خواستند، گفتند: هذا سحر مستمر، تا بدانى كه كار نمودن دارد نه ديدن. از آن نديدند كه شان ننمودند، و از آن راه نبردند كه شان بر راه نداشتند. سحره فرعون را بنمودند، لا جرم ببين كه چون ديدند؟! و كجا رسيدند؟! انوار عزت دين ناگاه در دل خود بديدند، و بمقام شهدا و صديقان رسيدند.

عهدنامه ازل ديدند و بدولت خانه ابد رسيدند. كليد گنج اسرار ديدند و در فردوس با ابرار بجوار جبّار رسيدند. چون در آن ميدان حاضر شدند و اسباب جادويى بغايت بساختند، و ميمنه و ميسره راست كردند، مهتر ايشان گفت: بنگريد تا عدد لشكر موسى چند برآيد؟ گفتند او را لشكر نيست، مردى مى‏بينيم تنها، عصائى در دست. گفت: آه از آن تنهايى و يكتايى او. مرد يكتا هرگز تنها نبود گرچه تنها رود بى‏يار نبود. دانيد چه بايد كرد؟ او را حرمتى ببايد داشت و خود را كارى ببايد ساخت.

إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمَّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ موسى چون از ايشان اين شنيد گفت: از اينان بوى آشنايى مى‏آيد كه حرمت مى‏شناسند. پس چون جمال ارادت بر دلهاى ايشان كمين گشاد، و جلال عزت دين برقع تعزز فرو گشاد، و جمال خود بايشان نمود خورشيد دولت دين از افق عنايتشان برآمد. ماهروى معرفت ناگاه از در درآمد. پيك سعادت در رسيد و از دوست خبر آمد كه: خيز بيا جانا كه خانه آراسته‏ام، بسى ناز و راز كه من از بهر تو ساخته‏ام. شكر اين نعمت را بسجود درافتادند و گفتند: آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ.

فرعون گفت: لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ اكنون كه سر از چنبر وفاى ما بيرون برديد و بر مخالفت قدم نهاديد، ما سياست قهر خود بر دستها و پايهاى شما مستولى كنيم. گفتند: اى فرعون! قصّه عشق ما دراز است، و ديده فرعون در آن دقيقه نبيند: آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ.

اى فرعون! اگر سر تن را ببرى، سر دل را چه كنى؟ آن دستى كه بچون تو بدبختى برداشته‏ايم بريده به، و آن پايى كه بر بساط چون تو مدبرى نهاده‏ايم پى آن بر كشيده به، و آن زبان كه بر تعظيم شأن چون توى ثنا گفته گنگ و لال به. آن مدبر سياست قهر خود بر وجود آن عزيزان همى راند، و نعت قدم بحكم كرم ميگفت: اگر دست و پاى و زبان و سمع شما درين دعوى برفت باك مداريد كه من شما را سمعى دهم به از آن و بصرى به از آن كه: بى يسمع و بى يبصر، چنان كه در خبر است: «كنت له سمعا يسمع بى، و بصرا يبصر بى، و يدا يبطش بى»، و در قرآن مجيد است فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً.

روايت كنند از مصطفى صلوات اللَّه و سلامه عليه كه شب قرب و كرامت چون بآسمان چهارم رسيدم آوازى حزين بسمع ما رسيد كه: «آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ». جبرئيل گفت: يا سيّد! اين آواز امّت موسى است كه در عشق اين حروف فرو شده، و در اين حديث بمانده، و تا ابد هم برين صفت باشند.

۱۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ سران قوم فرعون گفتند فرعون را: أَ تَذَرُ مُوسى‏ وَ قَوْمَهُ موسى را و قوم او را مى‏بگذارى زنده؟ لِيُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ تا تباهى كنند در زمين وَ يَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ و گذارد ترا و خدايان ترا؟! قالَ جواب داد فرعون، گفت: سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ آرى پسران ايشان را مى‏كشيم وَ نَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ و زنان ايشان زنده ميگذاريم وَ إِنَّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ (۱۲۷) و پادشاهان آخر ماايم و خداوندان زمين، و بر زبر ايشان بقهر فروشكنندگان.

قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ موسى گفت قوم خويش را: اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ يارى خواهيد از اللَّه وَ اصْبِرُوا و شكيبايى كنيد إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ بدرستى كه زمين خدايراست يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ ميراث دهد آن را كه خود خواهد از بندگان خويش وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (۱۲۸) و سرانجام پسنديده نيكوكاران راست.

قالُوا جواب دادند قوم موسى موسى را: أُوذِينا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِيَنا ما را رنج مينمودند پيش از آنكه تو بما آمدى وَ مِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا و پس آنكه بما آمدى.

قالَ عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ جواب داد موسى مگر كه خداوند شما هلاك كند دشمن شما وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فِي الْأَرْضِ و شما را در زمين خليفت نشاند پس ايشان فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ (۱۲۹) و مينگرد تا چون كنيد.

وَ لَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ و فرا گرفتيم كسان فرعون را بِالسِّنِينَ بقحطها وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ و بكاست ميوه‏ها لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ (۱۳۰) تا مگر پند پذيرند.

فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ چون نيكويى بايشان آمدى قالُوا لَنا هذِهِ گفتند: حق ما و سزاى ما و بهره ما اينست وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ و چون بايشان رسيدى از آن عذابها بدى يَطَّيَّرُوا بِمُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ بموسى و قوم او فال بد ميگرفتند أَلا آگاه شويد و بدانيد إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ آن بد كه بايشان رسد آن از نزديك خداست وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (۱۳۱) لكن بيشتر ايشان نميدانند.

وَ قالُوا مَهْما تَأْتِنا بِهِ مِنْ آيَةٍ و گفتند: هر گه بما آرى از نشانى يا پيغامى لِتَسْحَرَنا بِها تا ما را چشم بربندى و بما كژ راست نمايى فَما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ (۱۳۲) ما بنخواهيم گرويد بتو.

فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ فرو گشاديم و پيوستيم وريشان الطُّوفانَ طاعون و غرق وَ الْجَرادَ و ملخان پرنده وَ الْقُمَّلَ و ملخ پياده وَ الضَّفادِعَ و مگلان وَ الدَّمَ و خون آياتٍ مُفَصَّلاتٍ نشانهاى پيدا نموده از يكديگر گسسته و مهلت در ميان افكنده فَاسْتَكْبَرُوا گردن كشيدند وَ كانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ (۱۳۳) و قومى بدكرداران بودند.

وَ لَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ و هر گه كه عذابى ديگر برايشان افتادى، قالُوا گفتندى: يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ اى موسى خداى خويش را خوان، از وى خواه بِما عَهِدَ عِنْدَكَ بآن پيمان كه او راست بنزديك تو ما را لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ اگر باز برى از ما اين عذاب لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ ما بگرويم و ترا براست داريم وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِي إِسْرائِيلَ (۱۳۴) و گسيل كنيم با تو بنى اسرائيل.

فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ چون باز برديم از ايشان آن عذاب إِلى‏ أَجَلٍ هُمْ بالِغُوهُ تا بآن درنگ كه ايشان درخواسته بودند، و بآن رسند إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ (۱۳۵) آن پيمان مى‏شكستند و از پذيرفتن مى‏باز آمدند.

فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ كين كشيديم از ايشان فَأَغْرَقْناهُمْ فِي الْيَمِّ غرق كرديم ايشان را در دريا بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآياتِنا بآنك ايشان بدروغ فرا داشتند سخنان ما وَ كانُوا عَنْها غافِلِينَ (۱۳۶) و از آن ناآگاه نشستند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ پس از آنكه سحره فرعون ايمان آوردند موسى يك سال در مصر بود، و ايشان را دعوت ميكرد، و آيات و معجزات مى‏نمود.

سران و مهتران قوم فرعون اغرا كردند بر موسى مر فرعون را كه: أَ تَذَرُ مُوسى‏ وَ قَوْمَهُ؟

موسى و قوم وى را زنده مى‏بگذارى؟ لِيُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ تا در مصر تباهى ميكنند؟ مردمان را بر مخالفت تو دعوت ميكنند؟ و ديگرى را نه ترا پرستند و آنچه تو وا بنى اسرائيل كردى كه پسران ايشان را كشتى، ايشان با قوم تو همان كنند؟ و گفته‏اند كه: اين فساد ايدر شورانيدن رعيت است بر سلطان و ناايمن كردن، و اين را در قرآن نظاير است، ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ، وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ از آن است. لِيُفْسِدُوا اين لام بدل «حتى» است. عرب لام در موضع حتّى نهند، و در موضع «أن» نهند، چنان كه آنجا گفت: ما يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ يعنى: ان يجعل، يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ يعنى ان يبين. وَ يَذَرَكَ اى: و ليذرك. بيشتر اهل عربيت ور آن‏اند كه عرب ازين نه ماضى گويند و نه فاعل، و در «دع» همچنين. و يَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ قيل: ان فرعون كان يعبد حنّانة و الحنانة الصّنم الصغيرة كان يعبده فى السرّ.

ابن عباس گفت كه: فرعون گاوپرست بود و قوم خود را بگاو پرستى فرمودى، و سامرى ازينجا گوساله ساخت، و ايشان را بر عبادت آن داشت. و گفته‏اند كه: فرعون بتان را ساخته بود قوم خود را، و ايشان را عبادت بتان مى‏فرمود و مى‏گفت: انا ربّكم و رب هذه الاصنام، و لذلك قال: أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى‏، و قيل: كان يعبد تيسا. و كان ابن عباس يقرأ: و يذرك و الاهتك اى عبادتك، و كان يقول: ان فرعون كان يعبد و لا يعبد. و اين در معنى ظاهر تراست. افساد را فرا موسى دادند و قوم او، گفت: ليفسدوا و ذر را فرا موسى دادند تنها، گفت: وَ يَذَرَكَ، و عرب اين را روا دارند، چنان كه آنجا گفت: اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ نگفت: دعواكم. پس فرعون جواب داد ملأ خود را كه: سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ، من قتّل يقتّل على التكثير، و قراءت حجازى تخفيف است: سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ، وَ نَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ يعنى للمهنة و الخدمة. وَ إِنَّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ غالبون و على ذلك قادرون.

قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا. و گفته‏اند كه فرعون پيش از موسى و مبعث وى آن همه فرزندان بنى اسرائيل را بكشت بگفت منجّمان و كاهنان كه مى‏گفتند: زوال ملك تو بدست يكى از ايشان خواهد بود. و ايشان را عذاب ميكرد. روزگارى بس فرا گذاشت تا آن گه كه موسى برسالت بوى آمد و پيغام بگزارد و معجزات بنمود. فرعون از خشم موسى آن عذاب و قتل باز بنى اسرائيل نهاد و رنجانيدن بيفزود. ايشان از آن عذاب و رنج بموسى ناليدند. موسى گفت: اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا على دينكم و البلاء يعنى على فرعون و قومه، إِنَّ الْأَرْضَ اى ارض مصر لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ.

ايشان را باين سخن كه موسى گفت طمع افتاد در ملك و مال فرعون، و قبطيان دل در آن بستند كه بعاقبت با ايشان افتد، يقول اللَّه تعالى: وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ يعنى النصر و الظفر. و قيل: الجنّة للمؤمنين الموحدين.

قالُوا أُوذِينا بنى اسرائيل ديگر باره بناليدند بموسى از رنج و عذاب فرعون، گفتند: اوذينا بالقتل الاول من قبل ان تأتينا بالرّسالة و من بعد ما جئتنا بالرّسالة باعادة القتل و بالاتعاب فى العمل و اخذ المال. و اين آن بود كه فرعون ايشان را فرا كارهاى دشخوار داشته بود. قومى را فرمود كه از كوه سنگ مى‏آرند بپشت و گردن خويش، و از آن سنگ ستونها ميسازند و ميتراشند، و از آن قصرها و بناها از بهر فرعون مى‏سازند، و قومى را فرمود تا خشت ميزدند و آن را مى‏پختند و در بناهاى آن خشت پخته بكار مى‏بردند.

و قومى را نجّارى فرمود، و قومى را آهنگرى. و ضعيفانى كه طاقت عمل نداشتند بريشان ضريبه نهاد هر روز بر دوام، اگر روزى بسر آمدى و ايشان ضريبه آن روز نگزارده بودندى يك ماه بعقوبت آن غل بر گردن ايشان نهادى. و زنان را فرمود تا ريسمان مى‏ريسند و از بهر فرعون جامه مى‏بافند. موسى كه ايشان را چنان ديد گفت: عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ اين «عسى» در موضع رجاء نهاده‏اند، و «عسى» و «سوف» از خدا واجب است. يقول: عسى ربّكم ان يهلك فرعون و قومه، وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ بعد هلاكهم فِي الْأَرْضِ اى: ارض مصر. موسى اين وعده كه ايشان را داد از قول اللَّه داد كه ميگويد جلّ جلاله: وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ، ثمّ قال: فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ اى: يرى ذلك بوقوعه منكم، لأنّ اللَّه لا يجازى على ما يعلمه منهم من خطيآتهم الّتى يعلم انّهم عاملوها لا محالة و انّما يجازيهم على ما وقع منهم. پس ربّ العالمين ظنّ موسى تحقيق كرد، و فرعون را و قبطيان را بآب بكشت، و زمين مصر و ملك مصر بنى اسرائيل را مسلم شد تا بروزگار داود و سليمان عليهما السّلام.

وَ لَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ اى بالقحط و الجدب. يقال: اسنت القوم اذا اجدبوا. قال الشاعر:

عمروا العلى هشموا الثّريد لقومهو رجال مكة مسنتون عجاف

عرب قحط را سنة خوانند كه بيشتر آن بود كه از سالى كمتر نبود و در دعاء مصطفى است عليه الصّلاة و السّلام بر مشركان مكه: «اجعلها عليهم سنين كسنى يوسف».

و درين آيت بجمع گفت: بِالسِّنِينَ از بهر آنكه ايشان سالها در آن قحط بودند. قيل: كان سبع سنين. وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ يعنى حبس المطر عنهم فنقص ثمارهم.

قال قتاده: بِالسِّنِينَ لأهل البوادى و اصحاب المواشى، و نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ لأهل القرى و الامصار. لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ فينتبهون و يرجعون.

عن عبد اللَّه بن شداد قال: فقد معاذ بن جبل او سعد بن معاذ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و سلم، فوجده قائما يصلّى فى الحرّة، فتنحنح، فلمّا انصرف قال: يا رسول اللَّه! رأيتك صلّيت صلاة لم تصلّ مثلها. قال: «صلّيت صلاة رغبة و رهبة. سألت ربّى فيها ثلاثا فأعطانى ثنتين و منعنى واحدة. سألته ان لا يهلك امّتى جوعا ففعل. ثمّ قرأ: وَ لَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ الاية، و رسالته ان لا يسلّط عليهم عدوا من غيرهم ففعل، ثم قرأ: هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ الاية، و سألته أن لا يجعل بأسهم بينهم، فمنعنى، ثمّ قرأ قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى‏ أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ الاية، ثمّ قال: لا يزال هذا الدّين ظاهرا على من ناوأهم».

فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ اى الخصب و النّعمة و العافية و الامن، قالُوا لَنا هذِهِ و نحن اهلها و مستحقوها، وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ اى قحط و الم و خوف يَطَّيَّرُوا اى يتشاءموا بِمُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ. سعيد بن جبير گفت: چهارصد سال در ملك فرعون بود و تا موسى نيامد وى را هيچ رنج و اندوه نبود، و هيچ گرسنگى و بى‏كامى و هيچ درد و بيمارى نبود، و اگر بودى همانا كه دعوى خدايى نكردى. پس چون موسى آمد و آن رنجها و بيمها ديد، و بوى قحط رسيد گفت: اين از شومى موسى است و قوم او. و گفته‏اند: فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ اين حسنه مهلت است كه ميان هر دو عذاب ميخواستند، و ايشان را مهلت ميدادند، كه باز كفر گشتند اللَّه با عذاب گشت. همانست كه گفت: وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ سيئات طوفان است و جراد و قمّل و ضفادع و دم، و حسنات مهلت‏ها است در ميان آن. قالُوا لَنا هذِهِ هر گه كه ايشان را مهلت دادند، گفتند: حق ما و سزاى ما اينست. وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ و چون بايشان رسيدى از آن عذابهاى بد از طوفان و جراد و غير آن، يَطَّيَّرُوا بِمُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ تشديد بر طا از بهر تاء نهانى است كه اصل «يتطيّروا» است. و طيرة فال بد گرفتن است و آن آن بود كه فال بد ميگرفتند بموسى و قوم او، مى‏گفتند: تا موسى بما آمد دو گروهى پديد آمد، و آن طوفان و غير آن همه از شومى موسى ميديدند. ربّ العزّة گفت: أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ اين را دو معنى است يكى آنست كه: السّيّئة الّتى يطّيّروا بها هى كانت من عند اللَّه. آن بد كه به ايشان رسيد آن از نزديك خداى بود، از شومى موسى نبود.

ديگر معنى: آنچه ايشان آن را شوم مى‏شمارند آن شومى ايشان نزديك خداى بجاى است، يعنى عذاب آتش و عقوبت جاودان، و قيل: شومهم جاءهم بكفرهم باللّه، وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ ان الّذى اصابهم من اللَّه. يقال: تطيّر به اى تشاءم به، و اصله ان الرّجل اذا خرج فى طلب امر تفأل بالسانح من الطير و غيره و البارح، و سمّى ذلك الطيرة.

قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و سلّم: «الطيرة شرك» قاله ثلاثا

و قال: «العيافة و الطرق و الطيرة من الجبت».

و عن ابن عباس قال: كان رسول اللَّه يتفأل و لا يتطير و كان يحب الاسم الحسن، و يروى انّه قال: « (ص) لا طيرة و خيرها الفال». قالوا: و ما الفال، قال: «الكلمة الصالحة يسمعها احدكم».

وَ قالُوا مَهْما اى كلما و متى ما تاتنا به من آية. قبطيان گفتند بموسى: هر گه كه بما آرى و هر چه آرى بما از نشانى يا پيغامى لِتَسْحَرَنا بِها تا ما را بفريبى بآن و در ما شبهت افكنى تا از دين فرعون برگردانى، ما بنخواهيم گرويدن. و اين آن بود كه از موسى آيات ميخواستند چون آيات بياوردى و معجزات بنمودى ايشان گفتندى: «هذا سحر» اين جادويى است كه تو آوردى، خواهى كه باين سحر ما را از دين خود برگردانى.

و فى مهما قولان: احدهما ان اصله ماما، فأبدل من الالف الاول الهاء ليختلف اللفظ فيكون ما الاولى للجزاء و الثانية لتأكيد الجزاء، و ليس شى‏ء من حروف الجزاء الّا و «ما» يزاد فيه، مثل ان ما، و متى ما، و القول الثانى اصله مه بمعنى كفّ، ضمّت اليها «ما» الجزاء كانّهم قالوا: اكفف ما تأتنا به من آية. يقول: اىّ شى‏ء جئتنا به لتسحرنا بها فما نحن لك بمؤمنين. پس موسى بر ايشان دعا كرد، و رب العالمين عذاب طوفان و غير آن بر ايشان فرو گشاد، اينست كه رب العالمين گفت: فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ ابن عباس گفت: طوفان باران عظيم است كه از آن سيل صعب خيزد و ديار و وطن خراب كند و مردم را غرق كند. وهب گفت: طوفان طاعون است و وبا كه بر ابكار آل فرعون فرو گشادند تا يكى از ايشان نماند، و به قال عطاء و مجاهد. و روت عائشة انّ النّبي صلّى اللَّه عليه و سلم قال: الطوفان الموت.

ابو قلابه گفت: آبله بود كه در ايشان پديد آمد و پس ايشان در خلق بماند. وَ الْجَرادَ هو المعروف.

ذكر انّ اللَّه عزّ و جلّ خلق آدم بعد الخلق كله، فلم يخلق اللَّه بعد آدم الا الجراد، خلقه من فضلة فضلت من طينه، وَ الْقُمَّلَ و هو السوس الذى يخرج من الحنطة و قيل هو البرغوث و قيل هو الدّبا و هو صغار الجراد، لا اجنحة لها، و قيل نوع من القراد و قيل هو القمل، و كذلك قراءة الحسن. وَ الضَّفادِعَ جمع ضفدع و هو المعروف.

روى عكرمة عن ابن عباس قال: كانت الضّفادع برّيّة فلمّا ارسلها اللَّه تعالى على آل فرعون سمعت و اطاعت فجعلت تقذف نفسها فى القدر و هى تغلى، و فى التنانير و هى تفور، فأثابها اللَّه تعالى بحسن طاعتها برد الماء و جعل نقيقها التسبيح.

قال النبى صلّى اللَّه عليه و سلّم: «لا تقتلوا الضّفادع فان نقيقها الّذى تسمعون تسبيح»، و روى انّها كانت تنقل الماء الى ابراهيم حين القى فى النّار.

و قال سليمان عليه السلام: ان الضفدع يقول: سبحان المذكور بكل مكان، المعبود فى لجج البحار. وَ الدَّمَ فكانوا لا يتناولون الطعام و لا يشربون شرابا الا كان فيه دم، و قيل هو الرّعاف، آياتٍ مُفَصَّلاتٍ اى مبيّنات متتابعات بعضها على اثر بعض، و قيل منفصلات بين كل آيتين ثلاثون يوما.

اما صفت تنزيل اين آيات و تفصيل آن بقول ابن عباس و ابن جبير و قتاده و ابن يسار آنست كه: چون سحره ايمان آوردند و فرعون مقهور و مغلوب گشت، قبطيان و كسان فرعون با فرعون از حق سر وا زدند و جز طغيان و كفر نيفزودند، و موسى معجزه خويش در عصا و يد بيضا بايشان نمود و ايشان نپذيرفتند، و آن دو آيت ديگر سنين و نقص ثمرات روزگارى بر ايشان گماشتند و در ايشان اثر نكرد، و از باطل و بيهوده خود برنگشتند. موسى پس از آن دعا كرد، گفت: بار خدايا اين فرعون گزاف كار و تباه كار در ضلالت و غوايت و كفر خويش سر در نهاده و نقض عهد كرده و از حق برگشته، برگمار بر وى عذابى و عقوبتى كه وى را و قوم وى را نقمت بود، و بنى اسرائيل را موعظت، و جهانيان را تا بقيامت عبرت. رب العالمين دعاء موسى اجابت كرد و طوفان فرو گشاد بر ايشان.

از روز شنبه تا بشنبه باران از آسمان مى‏آمد، در خانه‏ها و كشت‏زار ايشان مى‏شد. كشتها تباه ميكرد، و خانه‏ها خراب، و از آن يك قطره در خانه‏هاى بنى اسرائيل نيفتاد، و موسى و قوم وى را از آن هيچ رنج نبود.

اما فرعونيان را چندان آب در خانه‏ها جمع آمد كه خانه‏ها و هر چه در آن بود همه خراب گشت و تباه، و آن گه آب تا بسينه‏ها و گردنهاشان برآمد و بر شرف هلاك بودند، بموسى ناليدند و فرياد كردند كه: يا موسى! اگر اين طوفان از ما باز دارى بتو ايمان آريم.

موسى دعا كرد تا باران وا ايستاد، و زمين خشك گشت، و هوا خوش شد، و كشت‏زار را ريع بيفزود، و صحرا مرغزار پر گياه و پر نعمت گشت، ايشان آن راحت و نعمت ديدند گفتند: اين خود در خور ما بود، و تمامى كار ما، و ما خود نميدانستيم. هم چنان سر به بى‏راهى و شوخى در نهاده، و از حق اعراض كرده تا يك ماه برآمد. پس ربّ العالمين لشكر ملخان بايشان فرستاد تا هر چه بود از درختها و ميوه‏ها و كشتها همه بخورد، و آن گه روى بخانه‏هاى ايشان باز كرد و هر چه بود از چوبها در سقفها و در خانه‏ها و جامه‏ها پاك بخورد، تا مسمارهاى آهنين و حلقه‏ها كه بر درها بود هيچ بنگذاشت، و از آن ملخان يكى در خانه‏هاى بنى اسرائيل نشد و از ايشان هيچيز نخورد، هفت روز درين عذاب بودند از شنبه تا بشنبه، پس بانگ برآوردند و زينهار خواستند، موسى را گفتند: اگر اين ملخان از ما باز كنى بتو ايمان آريم. موسى دعاء كرد تا ربّ العزّة بادى عاصف فرو گشاد تا آن ملخان به يك بار برگرفت و بدريا افكند چنان كه يك ملخ در زمين مصر بنماند.

ايشان درنگرستند بقاياى زروع و ثمار اندكى بر جاى ديدند بقدر كفايت يك ساله، گفتند: امسال ما را اين تمام است بارى دين خود بنگذاريم و از آنچه بوديم بنگرديم. يك ماه در عافيت بودند.

پس فرمان آمد بموسى از حق جلّ جلاله و عمّ نواله: رو بآن تل ريگ عظيم در آن صحرا كه آن را عين الشمس گويند، و عصا در آن زن تا عجائب بينى. موسى رفت و عصا بر آن تل ريگ زد چندان قمّل از آن ريگ برخاست كه زمين و در و ديوار پوشيده گشت. درآمدند و هر چه ديدند پاك بخوردند، و در مردمان ايشان افتادند موى ايشان ميخوردند و پوست ايشان ميكندند، تا بر سرهاشان مويى نماند و نه بر روى و نه ابرو و نه مژگان چشم، و يكى از ايشان چون خواست كه لقمه‏اى در دهن نهد تا بدهن رسيده بودى هزاران قمّل در آن افتاده، و هم چنان در دهن مى‏افتادند. يك هفته درين بلا و عذاب بماندند، و آن گه بناليدند بموسى كه: انّا نتوب و لا نعود. اين يك بار از كفر باز گرديم و توبه كنيم و نيز شوخى نكنيم. موسى دعا كرد تا ربّ العزّة آن عذاب از ايشان برداشت، و آن قمّل همه بيكبار مرده گشتند، و بادى عظيم برآمد و آن زمين از ايشان پاك كرد. فرعونيان هم چنان بسر عمل خبيث خود باز شدند و گفتند: عظيم جادويى كه موسى است كه از ميان ريگ جانوران و خورندگان بيرون مى‏آرد.

چون يك ماه برآمد ضفادع در ميان ايشان پديد آمدند چنان كه همه سراى و خانه و كوى ايشان از آن پر گشت. يكى از ايشان بخفتى، چون از خواب درآمدى در ميان ضفادع چنان بودى كه نتوانستى برخاستن و حركت كردن ديگ بر آتش نهادندى ديگ پر شدى، چون يكى خواستى كه سخن گويد پيش از آنكه سخن گفتى ضفدع در دهن وى جستى. هفت روز درين بلا بودند از شنبه تا بشنبه، پس ديگر بار بموسى آمدند و فرياد كردند و عهد بستند كه اين بار وفا كنند و عهد نشكنند. موسى دعا كرد تا ربّ العزة باران فرستاد، و از آن سيلى عظيم برخاست، و آن ضفادع را همه فرا پيش گرفت و بدريا راند. ايشان گفتند: بخشم كه: موسى بيش از اين كه كرد با ما چه تواند كرد؟ و بيش ازين چه تواند خواست؟ نه ايمان آورديم بوى و نه هرگز بر آنيم كه بوى ايمان آريم. يك ماه برآمد پس ربّ العالمين آبهاى ايشان خون گردانيد چنان شد كه يكى از ايشان آب در دست ميكرد بر دست وى خون ميشد، و مرد قبطى و مرد اسرائيلى هر دو از يك كوزه آب ميخوردند، اسرائيلى ميخورد آب بود، قبطى ميخورد خون بود. اسرائيلى آب در دهن خود گرفتى از دهن خود در دهن قبطى ريختى، تا در دهن اسرائيلى بود آب بود، چون در دهن قبطى شدى خون گشتى. چون رنج و عذاب و بلاء ايشان بغايت رسيد بفرعون ناليدند و فرعون موسى را گفت: ادْعُ لَنا رَبَّكَ، فذلك قوله عزّ و جل: وَ لَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ اى العذاب من الطوفان و ما بعده، قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ اى بما امرك و تقدّم اليك ان تدعوه فنجيبك كما اجابك فى آياتك، و قيل بما جعل لك من النبوّة. اى موسى! خداوند خود را خوان چنان كه تو را فرموده كه او را خوان ترا اجابت كند. و گفته‏اند: معنى آنست كه اى موسى خداوند خود را خوان و از وى خواه بآن پيمان كه او را است بنزديك تو از بهر ما. و آن پيمان آن بود كه هر گه كه ايمان آريد من عذاب باز برم. يعنى كه اكنون ميخواهيم كه عذاب باز برد تا ايمان آريم. اينست كه گفت: لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِي إِسْرائِيلَ. پس ربّ العالمين گفت: فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ چون باز برديم از ايشان آن عذاب، إِلى‏ أَجَلٍ هُمْ بالِغُوهُ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ يعنى ضربوا اجلا لايمانهم، فلمّا جاء الاجل نكثوا عهودهم و لم يؤمنوا.

و قيل: الى اجل هم بالغوه الغرق و قيل الموت.

عن عامر بن سعد بن ابى وقاص، عن ابيه أنّه سمعه يسأل اسامة بن زيد: اسمعت من رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و سلّم فى الطاعون؟ فقال اسامة بن زيد: قال رسول اللَّه (ص): «الطاعون رجز ارسل على بنى اسرائيل او على من كان قبلكم فاذا سمعتم به بأرض فلا تقدموا عليه، و اذا وقع بأرض و انتم بها فلا تخرجوا فرارا منه».

فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ انتقام در صفات خداوند جلّ جلاله رواست، اما در انتقام از حقد پاك است بخلاف مخلوق، چنان كه در غضب از ضجر پاك است، و در صبر از عجز پاكست.

فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ اى انتصرنا و سلبنا نعمتهم بالعذاب، و عاقبناهم على سوء فعلهم، فَأَغْرَقْناهُمْ فِي الْيَمِ‏ و هو البحر، بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآياتِنا اى بسبب تكذيبهم آياتنا و حملهم ايّاها على العادات و على السّحر، وَ كانُوا عَنْها غافِلِينَ اى عن النّقمة، و قيل عن الاديات اذ كانوا لا يعتبرون بها.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ الاية آن مهجور مملكت، و مطرود درگاه عزّت، و زخم خورده عدل ازل، فرعون بى عون، چون خود را بر مقام عجز بديد، و در كار ملك خود وهن ديد، و قبطيان زيادة تمكين از وى طلب ميكردند تا بر موسى و قوم وى تطاول جويند و قهر كنند همى گفتند: أَ تَذَرُ مُوسى‏ وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ يَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ؟! آن مدبر را ننگ آمد كه قصور قدرت خود بايشان نمايد يا بضعف و عجز خود معترف آيد، همى زبان تهديد بگشاد كه: سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ وَ نَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ. وى تدبيرى همى ساخت بباطل، و اللَّه تقديرى همى كرد بباطن. تدبير وى اين بود كه: سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ وَ نَسْتَحْيِي، نساءهم و تقدير اللَّه اين بود كه: فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ فِي الْيَمِّ آوردند كه روزى جبرئيل آمد بر صورت مردى، و پرسيد از وى كه: چه گويى بمردى كه بنده‏اى دارد، و او را مال و جاه و نعمت دهد، آن گه بر خواجه خويش عصيان آرد، و خواهد كه بر وى مهتر شود؟ فرعون گفت: جزاء وى آنست كه او را بآب كشند. از حضرت عزّت فرمان آمد: اى جبرئيل اين فتوى گوش دار تا آن روز كه گويى: آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ؟! قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا موسى قوم خود را ارشاد كرد كه: شما دست در حبل عصمت اللَّه زنيد، و از نصرت و نعمت وى نوميد مباشيد، و بر ضمان وى تكيه كنيد، كه وى گفته: كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ‏، و در همه حال يارى دهنده اوست يارى از وى خواهيد، و غمها را فرج آرنده و درها را گشاينده اوست، و بر بلاء فرعون صبر كنيد تا روزى بسر آيد و دولت شما در رسد، ماه وى در خسوف افتد، و آفتاب عز شما از برج شرف شما بتابد.

عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ بر ذوق اهل معرفت عدوّ اينجا اشارت است بنفس امّاره كه مصطفى (ص) گفت: «اعدى عدوّك نفسك الّتى بين جنبيك»، و زمين اشارت است بجوارح كه اصل آن خاك است و مرجع آن با خاك، و يَسْتَخْلِفَكُمْ اشارت است بدل، كه تا نفس نميرد دل زنده نگردد.

ميگويد: از لطف الهى و كرم بى‏نهايت گوش داريد، كه شما را بر نفس امّاره نصرت دهد تا آن را مقهور كنيد، و راه شهوت و هواء باطل بوى فرو بنديد. مصطبه نفس خراب داريد، و كعبه دل آبادان نفس اسير گردد، و دل بر جوارح امير شود. نفس در خود بميرد و دل بحق زنده شود. دشمن برود و دوست بنازد. هرگز كه ديد كه آشنا با بيگانه بسازد؟ اين چنان است كه گويند: و اللَّه معطى المسئولات:

آمد بر من كارد كشيده بر منگفتا كه درين شهر تو باشى يا من‏

ثم قال: فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ اى: كيف معرفتك بشكر ما انعم عليك؟ وَ لَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ عقوبتشان رنگارنگ آمد، كه مخالفتشان لونالون بود. عقوبت بقدر خيانت باشد و مؤاخذت باندازه مخالفت. آن چندان بليّات و نكبات از آن آيات مفصّلات بر ظواهر ايشان گشادند، و ايشان را در آن محنت و شدت بگردانيدند و صعب‏تر عقوبتى آن بود كه ديده باطن نداشتند تا دريافتندى كه از كه باز مانده‏اند؟ و چه گم كرده‏اند؟

اندر همه عمر من شبى وقت بنازآمد بر من خيال معشوقه فراز
برداشت نقاب مر مرا گفت بنازبارى بنگر كه از كه ماندستى باز

اگر ايشان را بصيرتى بودى يا از حقيقت شمه‏اى آشنايى داشتندى بجاى آنكه گفتند: ادْعُ لَنا رَبَّكَ ادع لنا ربّنا گفتندى، و بديده عبرت نگرستندى، تا آن عقوبات سبب طهارت ايشان بودى، لكن چه سود كه رقم آشنايى در ازل بر ايشان نكشيدند، و جز داغ مهجورى بر ايشان ننهادند! هر چند كه آيات قدرت بيش ديدند از جاده حقيقت دورتر افتادند. عهدى كه كردند بسر نبردند، و از خود بيوفايى و بيگانگى نمودند.

ربّ العالمين گفت: فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلى‏ أَجَلٍ هُمْ بالِغُوهُ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ ابرموا العهد ثمّ نقضوه، و قدّموا العهد ثمّ رفضوه، كما قيل:

اذا ارعوى عاد الى جهلهكذى الضّنا عاد الى نكسه‏

۱۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ و ميراث داديم بآن مستضعفان كه ايشان را زبون ميگرفتند مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا مشرقهاى زمين و مغربهاى آن الَّتِي بارَكْنا فِيها آن زمين كه در آن بركت كرديم وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى‏ و تمام شد آن وعده نيكوى خداوند تو عَلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ بر بنى اسرائيل بِما صَبَرُوا بآنكه شكيبايى كردند وَ دَمَّرْنا و تباه كرديم ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ آنچه فرعون ميكرد و ميساخت و قوم او وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ (۱۳۷) و آنكه مى‏ساختند از جفته رزان و سايه‌وان. وَ جاوَزْنا و فروگذارانيديم بِبَنِي إِسْرائِيلَ الْبَحْرَ بنى اسرائيل را بدريا فَأَتَوْا عَلى‏ قَوْمٍ برگذشتند بر قومى يَعْكُفُونَ عَلى‏ أَصْنامٍ لَهُمْ كه بر بتانى از آن خويش مقيم نشسته بودند قالُوا يا مُوسَى گفتند: اى موسى اجْعَلْ لَنا إِلهاً ما را خدايى كن كَما لَهُمْ آلِهَةٌ چنان كه ايشان را خدايان‏اند قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ (۱۳۸) موسى گفت شما قومى‏ايد كه هيچ ندانيد.

إِنَّ هؤُلاءِ مُتَبَّرٌ اينان هن تباه كرده‏اند و نفريده ما هُمْ فِيهِ آن كار كه ايشان در آن‏اند وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۱۳۹) و ناكردنى است آنكه ميكنند، و كژ است آنچه در آن‏اند. قالَ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِيكُمْ إِلهاً موسى گفت: شما را بجز اللَّه خدايى جويم؟ وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ (۱۴۰) و اوست كه شما را فزونى داد در نواخت بر جهانيان روزگار شما. وَ إِذْ أَنْجَيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ و ياد كنيد آن نيز كه شما را رهانيديم از كسان فرعون يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ بشما مى‏رسانيدند عذاب يُقَتِّلُونَ أَبْناءَكُمْ ميكشتند پسران شما وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ و زنده ميگذاشتند زنان شما وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ (۱۴۱) و در آن آزمايشى بود از خداوند شما آزمايشى بزرگ. وَ واعَدْنا مُوسى‏ ثَلاثِينَ لَيْلَةً و وعده داديم موسى را سى شب وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ و آن وعده سپرى كرديم بده شب ديگر فَتَمَّ تا سپرى شد مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً آن هنگام نام زد كرده خداوندى چهل شب وَ قالَ مُوسى‏ لِأَخِيهِ هارُونَ و موسى گفت برادر خود را هارون اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي خليفت باش مرا در قوم من وَ أَصْلِحْ و نيك كن وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ (۱۴۲) و راه تباه كاران را پى مبر.

وَ لَمَّا جاءَ مُوسى‏ و چون موسى آمد لِمِيقاتِنا هنگامى را كه نام زد كرده بوديم وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ و سخن گفت خداى او با او قالَ رَبِّ موسى گفت: خداوند من! أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ با من نماى تا نگرم قالَ لَنْ تَرانِي خداوند گفت اكنون نه بينى مرا وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ لكن بكوه نگر فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ اگر كوه آرميده بماند بر جاى خويش فَسَوْفَ تَرانِي پس آن گه مرا بينى فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ چون پيدا شد خداوند او كوه را جَعَلَهُ دَكًّا كوه را خرد كرد وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً و موسى بيفتاد بيهوش فَلَمَّا أَفاقَ چون با هوش خود آمد قالَ سُبْحانَكَ گفت: پاكى و بى‏عيبى ترا تُبْتُ إِلَيْكَ من بتو باز گشتم وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ (۱۴۳) و من نخستين گرويدگانم.

قالَ يا مُوسى‏ اللَّه گفت اى موسى إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ من برگزيدم ترا بر مردمان بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي بپيغام خويش و سخن گفتن خويش با تو فَخُذْ ما آتَيْتُكَ گير اين كه ترا دادم وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ (۱۴۴) و از سپاسداران باش.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ اى ملّكناهم، فذكر بلفظ الميراث لانّه اورثهم ذلك بهلاك اهلها من العمالقة. ربّ العالمين جلّ جلاله قبطيان و عمالقه كه ساكنان زمين قدس بودند از آن زمين برداشت، و ايشان را هلاك كرد، و بنى اسرائيل را بجاى ايشان نشاند، و ديار و اموال ايشان بدست اينان باز داد، و منت خود در ياد ايشان داد كه: پس از آنكه مستضعفان و زبون گرفتگان ايشان بودند خليفتان ايشان گشتند، و بسراى و وطن ايشان فرو آمدند، و در ميان از و نعيم ايشان نشستند، فذلك قوله تعالى: وَ نَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ‏.

مشارق الارض نواحى فلسطين است و زمين قدس و عرانين شام، و مغارب اخريات غرب است و شيب زمين مصر. الَّتِي بارَكْنا فِيها اين‏ها و الف در فيها با مشارق شود زمين شام، كه جاى ديگر گفت: بارَكْنا حَوْلَهُ، امّا مغارب دار الفاسقين است و در تحت آن نشود. و روا باشد كه مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا بعموم برانند و جمله زمين در تحت آن شود، كه در روزگار داود و سليمان ملك ايشان بهمه زمين برسيد، و ايشان را دسترس بود بهمه جهان. الَّتِي بارَكْنا فِيها يعنى باخراج الزّرع و الثمار و الانهار و العيون.

وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى‏ اى: صدقت العدة الحسنة من اللَّه لهم، و هى ما وعد اللَّه بنى اسرائيل بقوله: وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً الاية، و قيل: هى قوله موسى: عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ الاية. بِما صَبَرُوا اى بصبرهم على الايمان و الشّدائد، وَ دَمَّرْنا همانست كه تبّرنا. در لغت تدمير و تتبير تباه كردن است. ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ يعنى ما عملوا فى ارض مصر من القصور و الأبنية و انواع العمارات، و قيل: ما كان يصنع فرعون، اى يدبّر فى ابطال امر موسى، وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ اى يبنون. قال الحسن: هى عرش الكروم.

شامى و ابو بكر يعرشون خوانند بضمّ راء. باقى يعرشون بكسر راء، و معنى همانست.

وَ جاوَزْنا بِبَنِي إِسْرائِيلَ اى: عبرنا بهم البحر و هو قلزم، فَأَتَوْا عَلى‏ قَوْمٍ يَعْكُفُونَ حمزه و كسايى بكسر كاف خوانند. باقى بضمّ كاف خوانند، و هما لغتان.

و معنى عكوف مواظبت است و ملازمت، و كسى كه مسجد را لزوم گيرد او را معتكف گويند. بنى اسرائيل چون بدريا باز گذاشتند، و از فرعون باز رستند، بدهى فرو آمدند قوم آن ده عمالقه بودند، و بت مى‏پرستيدند. و گفته‏اند كه: تماثيل گاو ساخته بودند و آن را مى‏پرستيدند، و اصل گوساله پرستى ايشان از اينجا خاست. بنى اسرائيل چون ايشان را چنان ديدند موسى را گفتند: اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ. اين بگفتند و در دل همى داشتند تا آن روز كه سامرى از آن پيرايه گوساله ساخت و آن را پرستيدند.

موسى ايشان را جواب داد: إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ عظمة اللَّه و نعمته عليكم، و ما صنع بكم، حيث توهمتم انّه يجوز عبادة غيره.

روى ان النبى صلّى اللَّه عليه و سلم لمّا خرج الى خيبر مرّ بشجرة يقال لها ذات انواط، يعنى ينوط المشركون، اى يعلّقون عليها اسلحتهم، فقالوا: يا رسول اللَّه! اجعل لنا ذات انواط كما كانت لهم. فقال النبى (ص): «اللَّه اكبر، هذا كما قالت بنو اسرائيل: اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ. و الّذى نفسى بيده لتركبنّ سنن من كان قبلكم».

إِنَّ هؤُلاءِ يعنى القوم الذين عكفوا على اصنامهم مُتَبَّرٌ ما هُمْ فِيهِ اى مهلك، من التّبار، و أصله الكسر و منه التبر. وَ باطِلٌ اى زائل، ما كانُوا يَعْمَلُونَ اى عملهم للشيطان، ليس للَّه فيه نصيب. وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ خواهى از قول موسى نه، خواهى مستأنف از اللَّه. قراءت ورش: و بطل ما كانوا يعلمون. ميگويد: آنچه ايشان در آن بودند همه نيست و تباه گشت.

قالَ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِيكُمْ إِلهاً يعنى ابغى لكم الها، عرب جاى جاى در سخن اين لام بيفكنند، چنان كه در سورة التّطفيف است: وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يعنى كالوا لهم او وزنوا لهم، و از عرب شنيده‏اند: صدنى ظبيا. ربّ اغفر نى هم ازين باب است. صدنى، اى صد لى. اغفرنى اى: اغفر لى. وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ اى: عالمى زمانكم بما اعطاكم من الكرامات.

وَ إِذْ أَنْجَيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ شامى انجاكم خواند يعنى: انجاكم اللَّه من آل فرعون. تفسير اين آيت در سورة البقرة رفت.

وَ واعَدْنا قراءة مصرى وعدنا است. مى‏گويد: وعده داديم موسى را ثَلاثِينَ لَيْلَةً. و اين وعده دادن آن بود كه پس از غرق فرعون، موسى كتاب خواست از اللَّه كه بر آن دين گيرد. اللَّه او را وعده داد كه پيشتر سى شب خويشتن را بپالاى و رياضت كن. گفته‏اند: سى شبانروز در روزه بود پيوسته مواصل، و چنين گفته‏اند كه:ماه ذى القعده بود، و عرب با شب مضاف كنند چيزى كه آن بروز بود، از بهر آنكه شبانروز هموار در اين چيز داخل بود.

وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ يعنى اتممنا المواعدة بعشر من ذى الحجّة. فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ اى الوقت الّذى قدّره اللَّه لصوم موسى. أَرْبَعِينَ لَيْلَةً، و آنجا كه گفت: وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى‏ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً اشارت است بآن سى روز و بآن ده روز كه فراسر آن برده. موسى سى روز روزه داشت.

از ناخوردن بوى دهن وى متغير گشت. بچوب خرّوب مسواك كرد، تا آن بوى دهن وى بگشت. فريشتگان بگفتند: اى موسى! از دهن تو بوى مشك مى‏دميد، اكنون بتباه بردى بمسواك. پس ربّ العالمين وى را ده روز ديگر روزه فرمود و گفت: اما علمت انّ خلوف فم الصّائم اطيب عندى من ريح المسك؟! و گفته‏اند كه: فتنه قوم موسى از گوساله پرستى درين ده روز افتاد.

وَ قالَ مُوسى‏ لِأَخِيهِ هارُونَ يعنى عند انطلاقه الى الجيل. چون موسى خواست كه بجانب كوه رود بوعده‏گاه فرا هارون گفت: كن خليفتى فيهم، و أصلحهم بحملك ايّاهم على طاعة اللَّه، و قيل: ارفق بهم، و لا تطع من عصى اللَّه و لا توافقه، فذلك قوله: وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ.

وَ لَمَّا جاءَ مُوسى‏ اى حين جاء موسى، لِمِيقاتِنا اى فى وقت الّذى وقّتنا له، فالميقات مفعال من الوقت كالميعاد و الميلاد، فانقلبت الواو ياء لسكونها و انكسار ما قبلها.

وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ يعنى من غير واسطة و لا ترجمان.

مفسّران گفتند: موسى خويشتن را طهارت داد و جامه را نظافت، و ميعادى را كه ساخته بودند بيرون شد، چون بطور سينا رسيد، اللَّه بى‏واسطه و بى‏ترجمان بخودى خود با وى سخن گفت. در خبر است: فكان الكلام من اللَّه و الاستماع من موسى. و درست است از ابن عباس كه گفت: الخلّة لابراهيم و الكلام لموسى و الرّؤية لمحمّد صلّى اللَّه عليه و سلّم. و عن حذيفة بن اليمان قال: قال اصحاب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و سلم: يا رسول اللَّه! ابراهيم خليل اللَّه و عيسى كلمة اللَّه و روحه و موسى الّذى كلّمه تكليما. ما ذا اعطيت انت؟ قال. «ولد آدم كلّهم تحت لواى يوم القيامة، و انا أول من يفتح له باب الجنة».

و روى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و سلم: «لمّا وعد اللَّه موسى بن عمران الطور، ضرب بين يديه صواعق و برق اربعة فراسخ فى اربعة فراسخ، فأقبل موسى فى زرمانقة موثقا وسطه بحبل ينادى لبّيك لبّيك و سعديك. انا عبدك اتى لديك، حتى صار الى الطور و هو يميل يمينا و شمالا ينادى: مالى و لك يا ابن عمران؟ يا ليتنى لم اخلق. فأوحى اللَّه اليه ان قف فى سفح الجبل حتى يمرّ بك جنودى، فانّى لا اكلّمك و فى السّماوات احد، فنزل اهل السماء الدّنيا بمن فيها من الملائكة، ثمّ نزل اهل السّماء الثّانية بمن فيها من الملائكة، ثمّ نزل اهل السّماء الثالثة بمن فيها من الملائكة، ثمّ نزل اهل السّماء الرّابعة بمن فيها من الملائكة، ثمّ نزل اهل السّماء الخامسة بمن فيها من الملائكة، ثمّ نزل اهل السّماء السّادسة بمن فيها من الملائكة، ثمّ نزل الكروبيون و حملة العرش، اقدامهم من ثلج و شدقهم من نار و أوساطهم من برد. فقال اللَّه له: سل. قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ. قال انّك لن ترانى و لن يرانى شي‏ء الا مات. قال: ربّ فأراك و أموت. قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و سلم و ذلك قول اللَّه تعالى: فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً.

و بروايتى ديگر چون موسى بمقام قرب رسيد ندا آمد از جليل و جبّار كه يا ميشا! موسى آن سخن بشنيد گفت: ما هذا الصوت العبرانى يكلّمنى؟

حق او را جواب داد كه: لست بعبرانى انّى انا اللَّه ربّ العالمين.

پس مصطفى (ص) گفت كه: اللَّه در آن مقام با موسى به هفتاد لغت سخن گفت، كه هيچ لغت بآن ديگر ماننده نبود، گفتا: و در آن مقام تورات از بهر وى نوشت، و كان يسمع صريف القلم. پس موسى گفت: الهى ارنى انظر اليك، قال: يا موسى انّه لن يرانى احد الا مات. قال موسى: الهى ارنى انظر اليك و اموت، قال: فأجاب موسى جبل طور سيناء: يا موسى ابن عمران! لقد سألت امرا عظيما! لقد ارتعدت السّماوات السّبع و من فيهنّ، و الارضون السّبع و من فيهن، و زالت الجبال و اضطربت البحار تعظيم ما سألت يا ابن عمران! قال: فقال يا موسى انظر الى الجبل فان استقرّ مكانه فانّك ترانى. قال: فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً»