تا اينجا خبر مصطفى است باسناد درست.
رجعنا الى التّفسير. قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ بسكون را قراءت مكى است و يعقوب، و باختلاس قراءت ابو عمرو، و عرب ارنى در موضع «هات» گويند يعنى بيار. أَرِنِي أَنْظُرْ اى: ارنى نفسك انظر اليك. و قيل مكّنّى من رؤيتك. قالَ لَنْ تَرانِي عرب در نفى لن كم گويند، معنى آنست كه: اكنون نبينى مرا يعنى در دنيا، و قيل: لن ترانى يعنى بعين فانية، و انّما ترانى بعين باقية، و قيل: لن ترانى بالسّؤال و الدّعاء، انّما ترانى بالنّوال و العطاء، و قيل: لن ترانى قبل محمّد و امّته.
وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ آن كوهى بود به مدين نام آن كوه زبير، برابر موسى بود، و تجلّى آن را افتاد نه طور را. گفت: بآن كوه نگر اى موسى! اگر آرميده بر جاى خود بماند تو مرا بينى و اگر بر جاى خود بنماند پس بدان كه تو طاقت رؤيت من ندارى، چنان كه آن كوه ندارد. فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ اى ظهر و بان. خبر درست است از انس مالك رضى اللَّه عنه كه رسول خدا ابهام خود بر انمله خنصر نهاد، و اشارت كرد كه: تجلّى منه عزّ و جلّ قدر هذه، فساخ الجبل فى الارض، فهو يهوى فيها الى يوم القيامة.
ميگويد: تجلّى حق بآن كوه رسيد بزمين فروشد، هنوز ميرود تا بقيامت.
سدى گفت: حف حول الجبل بالملائكة، و حف حول الملائكة بنار، و حف حول النار بملائكة و حول الملائكة بنار. ثمّ تجلّى ربّك للجبل، قال: و ما تجلّى منه الا قدر الخنصر. و عن معاوية بن قرة عن انس عن النّبيّ صلّى اللَّه عليه و سلّم فى قوله فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا صار لعظمته ستّة اجبل، فوقعت ثلاثة بالمدينة: احد زرقان و رضوى، و وقعت ثالثة بمكّة: ثور و ثبير و حراء.
جَعَلَهُ دَكًّا اى: جعل اللَّه الجبل دكا قطعا ترابا و رملا. ميگويد: كوه را خرد كرد و جايگاه از وى خالى. از آن بعضى كوهها باز جست و بشام افتاد و يمن، و بعضى خرد گشت چون ريگ و بپراكند در پيش نور.
حمزه و كسايى دكاء خوانند ممدود و مفتوح بىتنوين، و هى صفة موصوف محذوف، و التقدير جعله ارضا دكّاء اى ملساء مستوية. باقى قرّا دكّا خوانند مقصورا منوّنا و الوجه انه على حذف المضاف، اى ذا دكّ، او مصدر بمعنى المفعول، اى جعله مدكوكا.
قال ابو بكر الوراق: فعذب اذ ذاك كلّ ماء، و أفاق كلّ مجنون، و برأ كلّ مريض، و زالت الشّوك عن الاشجار، و اخضرت الارض و ازهرت، و خمدت نيران المجوس، و خرّت الاصنام لوجوهها. وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً اى مغشيّا عليه. كلبى گفت: خرّ موسى صعقا يوم الخميس يوم عرفة، و أعطى التّوراة يوم الجمعة يوم النّحر.
واقدى گفت: چون موسى بيفتاد و بىهوش شد فريشتگان گفتند: ما لابن عمران و سؤال الرّوية؟ و ما للتراب و ربّ الارباب؟ يا ابن النّساء الحيّض! اطمعت فى رؤية رب العزّة؟ فلمّا افاق چون بهوش باز آمد، قالَ سُبْحانَكَ تنزيها من السّوء تُبْتُ إِلَيْكَ من مسئلة الرؤية فى الدّنيا وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ انّك لا ترى فى الدّنيا. اللَّه تعالى در قرآن از چند كس توبه ياد كرد بى هيچ جرم، چنان كه از ابراهيم و اسماعيل و محمد عليهم السّلام. و معنى توبه باز آمدن است هر چند كه هيچ گناه نبود. موسى گفت: خداوندا پاكى و بىعيبى ترا بتو بازگشتم، و من نخستين گرويدگانم كه بگرويدند، كه ترا اهل زمين در دنيا نه بينند.
معتزلى گويد: لَنْ تَرانِي دليل است كه حق ديدنى نيست. جواب آنست كه: لن در نفى هر جا كه آيد توقيت را آيد نه تأييد را، چنان كه اللَّه گفت جهودان را: وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً ايشان هرگز آرزوى مرگ نكنند. پس خبر داد از ايشان كه وقتى كنند آرزوى مرگ، و ذلك فى قوله: وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ، و قال تعالى: يا لَيْتَها كانَتِ الْقاضِيَةَ يعنى الموت. جاى ديگر گفت، لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ و قد يدخل الجنّة من لا ينفق ما يحبّ. پس معنى آيت بر توقيت است نه بر تأييد، يعنى كه مرا در دنيا نه بينى، امّا در آخرت بينى، و اللَّه را جلّ جلاله در دنيا نبينند اما در آخرت بينند. و موسى كه ديدار ميخواست در دنيا ميخواست نه در آخرت، و جواب وى بقدر سؤال وى آمد و سؤال وى آنست كه گفت: فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي. رؤيت در استقرار كوه بست، و اين جائز است نه مستحيل، و اگر رؤيت مستحيل بودى در چيزى مستحيل بستى نه در چيزى جائز. نبينى كه دخول كافران در بهشت چون مستحيل بود و نابودنى، در چيزى مستحيل بست و نابودنى، و ذلك قوله تعالى: وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ.
دليل ديگر بر جواز رؤيت، سؤال موسى است، دانست كه حق را جل جلاله بينند و ديدنى است، از آن طلب كرد و خواست، و اگر ديدنى نبودى سؤال رؤيت محال بودى، و بر پيغامبران سؤال محال روا نباشد.
و روى أن موسى كان بعد ما كلّمه ربه لا يستطيع احد ان ينظر اليه لمّا غشى وجهه من النور، و لم يزل على وجهه برقع حتى مات، و قالت له امرأته: انا ايّم منك منذ كلّمك ربك، فكشف لها عن وجهه فأخذها مثل شعاع الشمس، فوضعت يدها على وجهها و خرّت للَّه ساجدة، و قالت: ادع اللَّه ان يجعلنى زوجتك فى الجنة، قال: ذاك ان لم تتزوّجى بعدى، فان المرأة لآخر ازواجها.
قالَ يا مُوسى إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ اى اخترتك و استخلصتك و اتّخذتك صفوة على الناس، بِرِسالاتِي بوحيى و بكلامى من غير واسطة. ابن كثير و نافع و روح از يعقوب برسالتى خوانند على الوحدة، و الوجه أنه اسم يجرى مجرى المصدر، و المصدر يفرد فى موضع الجمع، لان المصادر لا تثنى و لا تجمع لكونها جنسا. باقى قرّاء برسالاتى خوانند على الجمع و الوجه أن المصدر قد يجمع اذا اختلفت انواعه، و الرّسول يرسل بأنواع من الرسالات فلهذا جمع، و هذا كما قال اللَّه تعالى: إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ، فجمع الصوت و هو مصدر لما اختلفت انواعه. كلام از رسالت جدا كرد تا دليل كند كه آن سخن بىترجمان بود، و از جمله آن كلمات اين چهار سخن نقل كردهاند كه گفت: اى موسى! بر درگاه من ملازم باش كه مقيم منم. دوستى با من كن كه باقى منم. حاجت از من خواه كه مفضل منم. صحبت با من دار كه وافى منم. فَخُذْ ما آتَيْتُكَ من الشّرف و الفضيلة، و قيل: اعمل بما فيه بجدّ و اجتهاد، وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ على ذلك.
روى ابو هريرة، قال: قال رسول اللَّه (ص): احتجّ آدم و موسى عند ربّهما فحجّ آدم موسى، فقال موسى: انت آدم الّذى خلقك اللَّه بيده و نفخ فيك من روحه، و اسجد لك ملائكته، و اسكنك جنته، ثمّ اهبطت الناس بخطيئتك الى الارض، فقال آدم: انت موسى الّذى اصطفاك اللَّه برسالاته و بكلامه و أعطاك اللَّه الالواح فيها تبيان كل شىء و قرّبك نجيّا. فى كم وجدت اللَّه كتب التّوراة قبل ان يخلقنى؟ قال موسى بأربعين عاما. قال آدم: فهل وجدت فيها «وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى»؟ قال: نعم، فتلومني على ان عملت عملا كتبه اللَّه علىّ ان أعمله قبل أن يخلقنى بأربعين سنة؟! و فى رواية: فهل وجدت فى كتاب اللَّه انّ ذلك كائن فى كتابه قبل ان اخلق؟ قال: بلى. قال: فلم تلومنى على شىء سبق القضاء فيه قبلى؟! قال رسول اللَّه (ص): «فحجّ آدم موسى».
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الاية من صبر على مقاساة الذلّ فى اللَّه وضع اللَّه على رأسه قلنسوة العزّ. هر كه را روزى از بهر خدا خاك مذلت بر سر آيد، عن قريب او را تاج كرامت بر فرق نهند. هر كه رنج برد روزى بسر گنج رسد. هر كه غصه محنت كشد شراب محبت چشد. آن مستضعفان بنى اسرائيل كه روزگارى در دست قهر فرعون گرفتار بودند، ببين تا سرانجام كار ايشان چون بود؟! و بر ولايت و نواحى فرعونيان چون دست يافتند، و بسراى و وطن ايشان نشستند؟! اينست كه ميگويد جلّ جلاله: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا. آن گه گفت: بِما صَبَرُوا اين بآن داديم ايشان را كه در بليّات و مصيبات صبر كردند. دانستند كه صبر كليد فرج است، و سبب زوال ضيق و حرج است، صبر ترياق زهر بلا است، و كليد گنج و مايه تقوى و محل نور فراست. صبر همه خير است، كه ميگويد عزّ جلاله: وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ صبر از حق است و بحق است كه ميگويد: وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ.
«وَ اصْبِرْ» فرمان است بعبوديت «وَ ما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ» اخبار است از حق ربوبيت. «وَ اصْبِرْ» تكليف است «وَ ما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ» تعريف است. «وَ اصْبِرْ» تعنيف است «وَ ما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ» تخفيف است. وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً چه عزيز است وعده دادن در دوستى! و چه بزرگوار است نشستن بوعدهگاه دوستى! چه شيرين است خلف وعده در مذهب دوستى! پير طريقت گفت در رموز اين آيت: مواعيد الا حبّة ان اخلفت فانها تونس. ثمّ قال:
وعده واپس داشتن و روزها در پيش وعده افكندن نپسنديدهاند الا در مذهب دوستى، كه در دوستى بىوفايى عين وفاست، و ناز دوستى. نبينى كه رب العالمين با موسى كليم اين معاملت كرده او را سى روز وعده داد. چون بسر وعده رسيد، ده روز ديگر درافزود. از آن درافزود كه موسى در آن خوش مىبود. موسى آن سى روز سرمايه شمرد و اين ده روز سود، گفت: بارى نقدى يك بار ديگر كلام حق شنيدم چون آن مىافزود:
موسى (ع) درين سفر سى روز در انتظار بماند كه طعام و شرابش ياد نيامد، و از گرسنگى خبر نداشت، از آن كه محمول حق بود، در سفر كرامت، در انتظار مناجات. باز در سفر اول كه او را به طالب علمى بر خضر فرستادند يك نيم روز در گرسنگى طاقت نداشت، تا مىگفت: «آتِنا غَداءَنا»، از آن كه سفر تأديب و مشقت بود، و در بدايت روش بود متحملا لا محمولا. از رنج خود خبر داشت كه با خود بود، و از گرسنگى نشان ديد كه در راه خلق بود.
وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي چون قصد مناجات حق داشت هارون را در قوم بگذاشت، و تنها رفت، كه در دوستى مشاركت نيست، و صفت دوستان در راه دوستى جز تنهايى و يكتايى نيست:
پس چون بر فرعون ميشد، صحبت هارون بخواست، گفت: أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي، از آنكه رفتن بخلق بود، و با خلق همه وحشت است و نفرت، و در كشش بار وحشت نگريزد از رفيق و صحبت. پس چون موسى از مناجات باز گشت، و بنى اسرائيل را ديد سر از چنبر طاعت بيرون برده، و گوساله پرست شده، عتابى كه كرد با هارون كرد نه با ايشان كه مجرم بودند، تا بدانى كه نه هر كه گناه كرد مستوجب عتاب گشت. عتاب هم كسى را سزد كه از دوستى بر وى بقيتى مانده بود، از بيم فراق كسى سوزد كه عز وصال شناسد:
وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا موسى را دو سفر بود: يكى سفر طلب، ديگر سفر طرب. سفر طلب ليلة النار بود، و ذلك فى قوله تعالى: آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً، و سفر طرب اين بود كه: وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا، موسى آمد از خود بيخود گشته، سر در سر خود گم كرده، از جام قدس شراب محبت نوش كرده، درد شوق اين حديث در درون وى تكيه زده، و از بحار عشق موج ارنى برخاسته. بر محلتهاى بنى اسرائيل مىگشت، و كلمتها جمع ميكرد از پيغام و رسالت و مقاصد ايشان، تا چون بحضرت شود سخنش دراز گردد:
پس چون بحضرت مناجات رسيد مست شراب شوق گشت. سوخته سماع كلام حق شد. آن همه فراموش كرد. نقد وقتش اين برآمد كه: أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ.
فريشتگان سنگ ملامت در ارادت وى ميزدند كه: يا ابن النّساء الحيّض! أ تطمع أن ترى رب العزة؟ ما للتّراب و لربّ الارباب؟! خاكى و آبى را چه رسد كه حديث قدم كند! لم يكن ثمّ كان را چون سزد كه وصال لم يزل و لا يزال جويد! موسى از سرمستى و بيخودى بزبان تفريد جواب مىدهد كه: معذورم داريد كه من نه بخويشتن اينجا افتادم.
نخست او مرا خواست نه من خواستم. دوست بر بالين ديدم كه از خواب برخاستم.
من بطلب آتش ميشدم كه اصطناع پيش آمد كه: «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي»، بىخبر بودم كه آفتاب تقريب برآمد كه: «وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا»:
فرمان آمد بفريشتگان كه: دست از موسى بداريد كه آن كس كه شراب «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي» از جام «وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي» خورده باشد، عربده كم ازين نكند. موسى در آن حقائق مكاشفات از خم خانه لطف شراب محبت چشيد. دلش در هواى فردانيّت بپريد. نسيم انس وصلت از جانب قربت بر جانش دميد. آتش مهر زبانه زد، صبر از دل برميد، بىطاقت شد، گفت: أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ، آخر نه كم از نظرى:
پير طريقت گفت: هر كس را اميدى، و اميد عارف ديدار. عارف را بىديدار نه بمزد حاجت است نه با بهشت كار. همگان بر زندگانى عاشقاند و مرگ بر ايشان دشخوار. عارف بمرگ محتاج است بر اميد ديدار، گوش بلذت سماع بر خوردار، لب حقّ مهر را وام گزار، ديده آراسته روز ديدار، جان از شراب وجود مستى بىخمار:
قالَ لَنْ تَرانِي گفتهاند كه موسى آن ساعت كه لَنْ تَرانِي شنيد، مقام وى برتر بود از آن ساعت كه ميگفت: أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ. زيرا كه اين ساعت در مراد حق بود، و آن ساعت در مراد خود، و بود موسى در مراد حق او را تمامتر بود از بود وى در مراد خود، كه اين تفرقه است، و آن جمع، و عين جمع لا محاله تمامتر، قالَ لَنْ تَرانِي موسى را زخم لَنْ تَرانِي رسيد امّا هم در حال مرهم بر نهاد كه و لكن. گفت: اى موسى زخم لَنْ تَرانِي زديم لكن مرهم نهاديم، تا دانى كه كه آن نه قهرى است، كه آن عذرى است.
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ چون از آيات جلال و آثار عزت احديت شطيهاى بآن كوه رسيد بحال نيستى باز شد، و از وى نشان نماند، گفت: پادشاها! اگر سنگ سياه طاقت اين حديث داشتى، خود در بدو وجود امانت قبول كردى، و بجان و دل خريدار آن بودى.
اينجا لطيفهاى است كه كوه بدان عظيمى برنتافت، و دلهاى مستضعفان و پير زنان امّت احمد برتافت، يقول اللَّه تعالى: وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ.
وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً چون هستى موسى در آن صعقه از ميان برخاست، و بشريت وى با كوه دادند، نقطه حقيقى را تجلّى افتاد كه اينك مائيم. چون تو از ميان برخاستى ما ديده وريم.
پير طريقت گفت: الهى! يافته ميجويم، با ديدهور ميگويم. كه دارم؟ چه جويم؟ كه مىبينم؟ چه گويم؟ شيفته اين جست و جويم. گرفتار اين گفت و گويم. الهى! بهاى عزّت تو جاى اشارت نگذاشت، قدم وحدانيت تو راه اضافت برداشت تا گم كرد رهى هر چه در دست داشت، و ناچيز شد هر چه مىپنداشت. الهى! زان تو ميفزود، و زان رهى ميكاست، تا آخر همان ماند كه اول بود راست:
فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ چون باهوش آمد، گفت: خداوندا! پاكى از آنكه بشرى بنيل صمديت تو طمع كند، يا كسى بخود ترا جويد، يا دلى و جانى امروز حديث ديدار تو كند؟ خداوندا! توبه كردم. گفتند: اى موسى؟ چنين بيكبار سپر فرو نهند كه نهادى، چنين بيكبار جولان كنند كه تو كردى؟ و بدين زودى و آسانى برگشتى؟ و زبان حال موسى مىگويد:
چكنم چون مقصودى برنيامد، بارى بمحل خدمت و بمقام عجز بندگى باز گردم، و با ابتداء فرمان شوم:
چون بعجز بندگى بمحل خدمت و مقام توبه باز شد، رب العالمين تدارك دل وى كرد، و برفق با وى سخن گفت: يا مُوسى إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي يا موسى انى منعتك عن شىء واحد، و هو الرؤية، فلقد خصصتك بكثير من الفضائل، اصطفيتك بالرسالة و أكرمتك بشرف الحالة، فاشكر هذه الجملة و اعرف هذه النعمة. وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ و لا تتعرض لمقام الشكوى، و فى معناه انشدوا:
۱۴ النوبة الاولى
وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ نبشتيم موسى را در تختهها مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً از همه چيزى پندى وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْءٍ و تفصيل دادن هر چيز از حلال و حرام فَخُذْها بِقُوَّةٍ گير آن را بزور وَ أْمُرْ قَوْمَكَ و فرماى قوم خويش را يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِها تا بگيرند بنيكوتر فرمان كه در آناند سَأُرِيكُمْ دارَ الْفاسِقِينَ (۱۴۵) آرى نمايم شما را فردا سراى و منزل ايشان كه از فرمان و طاعت بيرون شدند.
سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ آرى باز گردانم از سخنان خويش الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ ايشان را كه گردن ميكشند در زمين بِغَيْرِ الْحَقِّ ببى حق وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ و اگر بينند هر نشانى كه نمائيم لا يُؤْمِنُوا بِها بنگروند بآن وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ و اگر راه راستى بينند لا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا آن را راه نگيرند وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الغَيِّ و اگر راه بىراهى بينند يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا آن را راه گيرند ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآياتِنا آن بآن است كه ايشان سخنان ما دروغ شمردند وَ كانُوا عَنْها غافِلِينَ (۱۴۶) و از آن چو ناآگاهان غافل نشستند.
وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و ايشان كه سخنان ما دروغ شمردند و بآن دروغ زن گرفتند وَ لِقاءِ الْآخِرَةِ و بديدار آخرت كافر شدند حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ تباه گشت كردار ايشان كه درين جهان كردند هَلْ يُجْزَوْنَ إِلَّا ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۱۴۷) و پاداش دهند ايشان را مگر آنچه ميكردند؟
وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى و قوم موسى ساختند و كردند مِنْ بَعْدِهِ از پس غائب شدن موسى به طور مِنْ حُلِيِّهِمْ از آن پيرايههاى ايشان كه از آل فرعون بعاريت خواسته بودند عِجْلًا گوسالهاى جَسَداً كالبدى بيجانى لَهُ خُوارٌ بانگى درو أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ نمىبينند كه او با ايشان سخن نميگويد؟ وَ لا يَهْدِيهِمْ سَبِيلًا و ايشان را بهيچ راه نمىنمايد؟ اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمِينَ (۱۴۸) بخدايى گرفتند آن را و در آن ستمكار بودند بر خود.
وَ لَمَّا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ و چون پشيمان گشتند از پرستيدن گوساله وَ رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا و ديدند كه از راه بيراه گشتند قالُوا گفتند: لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَ يَغْفِرْ لَنا اگر نبخشايد بر ما خداوند ما و نيامرزد ما را لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ (۱۴۹) ناچار كه از زيانكاران باشيم و از نو ميدان.
وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى إِلى قَوْمِهِ و چون موسى از طور با قوم خويش آمد غَضْبانَ أَسِفاً و وى خشمگين و بغايت اندوهگن قالَ گفت: بِئْسَما خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي بد خليفتان بوديد مرا از پس غيبت من! أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ دير آمد شما را وعدهاى كه خداوند شما نهاده بود شما را وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ و تختهها بيفكند وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ او را فرا خود كشيد موى و محاسن گرفته قالَ گفت: ابْنَ أُمَّ اى پسر مادر من! إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي قوم مرا بيچاره و اندك ديدند و بيچاره گرفتند وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي و كاستندى مرا بكشتندى فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ دشمنان بمن شاد مكن وَ لا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (۱۵۰) و مرا در عداد مجرمان منه و با گناهكاران يكسان مكن.
قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي گفت: خداوند من! بيامرز مرا و برادر مرا وَ أَدْخِلْنا فِي رَحْمَتِكَ و درآر ما را در بخشايش خويش وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (۱۵۱) و تو مهربانتر مهربانانى.
إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ ايشان كه گوساله را خداى گرفتند سَيَنالُهُمْ آرى بايشان رسد غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ خشمى از خداوند ايشان وَ ذِلَّةٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا و خوارى درين جهان وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ (۱۵۲) و همچنين پاداش دهيم نو آورندگان را در دين رسول پس مرگ او.
وَ الَّذِينَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ و ايشان كه گناهان كردند ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِها و باز گشتند پس از آن وَ آمَنُوا و بگرويدند إِنَّ رَبَّكَ خداوند تو مِنْ بَعْدِها پس گناهان ايشان لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (۱۵۳) حقّا كه آمرزگار است و بخشاينده
وَ لَمَّا سَكَتَ عَنْ مُوسَى الْغَضَبُ و چون خاموش ايستاد از موسى خشم و بياراميد أَخَذَ الْأَلْواحَ تختهها برگرفت وَ فِي نُسْخَتِها هُدىً وَ رَحْمَةٌ و در نسخت آن راهنمونى است و بخشايشى لِلَّذِينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ (۱۵۴) ايشان را كه از خداوند خويش ميترسند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ اى: كتب بالقلم الّذى كتب به الذّكر و استمدّ من نهر النّور، و كتب به الالواح، و اهل السّماوات يسمعون صرير القلم فى الالواح.
درست است خبر بو هريره از مصطفى (ص) كه آدم، موسى را گفت: و خط لك التّوراة بيده. بروايتى ديگر: و كتب له التّوراة فى المقام الّذين كلّمه ربّه، و كان موسى يسمع صريف القلم.
و روى: خلق اللَّه آدم بيده، و كتب التّوراة بيده، و غرس شجرة طوبى بيده.
الواح جمع لوح است، و هو ما يلوح المكتوب فيه فوق غيره. ميگويند: ده بودند اين الواح، و بقولى هفت، و باندازه قد و بالاى موسى بودند. و روى على بن ابى طالب (ع) قال: قال رسول اللَّه (ص): «الالواح الّتى انزلت على موسى كانت من سدرة الجنّة.
كان طول اللّوح اثنى عشر ذراعا»
وهب منبّه گفت: الواح از سنگ بود كه اللَّه تعالى بدست موسى سنگ ساخت، نرم كرد، تا چنان كه خواست تختهها از آن بساخت.
بو جعفر رازى گفت: كانت الواح موسى من برد. آن لوحها از برد بود كه رب العالمين معجزه موسى را و كرامت وى را آفريده بود، و بدست وى داده، تا عالميان را اعجوبهاى بود، و بر صحت نبوت وى دليل و گواه بود.
قال سعيد بن جبير: كانت الالواح من ياقوت احمر، و قيل من زمرد، امر اللَّه جبرئيل حتى جاء بها من عدن. مقاتل گفت: در آن لوحها نبشت: انّى انا اللَّه الرّحمن الرّحيم، لا تشركوا بى شيئا من اهل السّماء و لا من اهل الارض، فان كلّ ذلك خلقى، و لا تقطعوا السبل، و لا تحلفوا باسمى كاذبا، فانّ من حلف باسمى كاذبا فلا أذكّيه، و لا تزنوا، و لا تعقوا الوالدين. جابر بن عبد اللَّه گفت: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «كان فيما اعطى اللَّه موسى فى الالواح: يا موسى لا تشرك بى شيئا، فقد حق القول منى لتلفحنّ وجوه المشركين النّار، و اشكر لى و لوالديك اقك المتالف و أنساك فى عمرك و أحيك حياة طيبة، و لا تقتل النّفس الّتى حرّمت الا بالحق، فتضيق عليك الارض برحبها، و السّماء بأقطارها، و تبوء بسخطى و النّار، و لا تحلف باسمى كاذبا و لا آثما، فانّى لا اطهر و لا ازكّى من لم ينزّهنى و يعظّم اسمايى، و لا تحسد النّاس على ما اعطيتهم من فضلى، فانّ الحاسد عدوّ لنعمتى، رادّ لقضائى، ساخط لقسمتى التي اقسم بين عبادى، و من يكن كذلك فلست منه و ليس منى».
و عن معقل بن يسار، قال: قال رسول اللَّه (ص): «الا انّى اعطيت سورة بقرة من الذّكر الاول، و أعطيت طه و الطواسين من الواح موسى».
حسن گفت درين آيت: وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ گفت: اين آيت در تورات هزار آيت است، يعنى و اللَّه اعلم كه آنچه درين آيت جمع است از فرائض و فضائل در تورات بهزار آيت جمع است، تا بدانى كه قرآن جوامع الكلم است، چنان كه مصطفى (ص) گفت: «بعثت بجوامع الكلم».
و عن ابن عباس قال: قال رسول اللَّه (ص): «لمّا اعطى اللَّه موسى الالواح فنظر فيه، قال يا رب! لقد اكرمتنى بكرامة لم تكرم بها احدا قبلى».
قالَ يا مُوسى إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ اى: يجد و محافظة ان تموت على حب محمد.
قال موسى: يا رب و من محمد؟ قال: احمد الذى اثبت اسمه على عرشى من قبل ان اخلق السّماوات و الارض بألفى عام، انّه نبيّى و حبيبى و صفيّى و خيرتى من خلقى، و هو احبّ الىّ من جميع خلقى، و جميع ملائكتى. قال موسى: يا رب! ان كان محمّد احب اليك من جميع خلقك، فهل خلقت امة اكرم عليك من امتى؟ قال اللَّه: يا موسى! انّ فضل امّة اكرم عليك من امتى؟ قال اللَّه: يا موسى! انّ فضل امّة محمد على سائر خلقى كفضلى على جميع خلقى. قال: يا رب! ليتنى رأيتهم، قال يا موسى! انّك لن تراهم، و لو اردت ان تسمع كلامهم لسمعت. قال: يا رب! فانى اريد ان اسمع كلامهم.
قال اللَّه تعالى: يا امة محمّد؟ فاجبنا كلّنا من اصلاب آبائنا و ارحام امهاتنا: لبيك، اللّهمّ لبّيك، لبّيك، ان الحمد و النعمة لك، و الملك لا شريك لك. قال اللَّه تعالى: يا امّة محمد! انّ رحمتى سبقت غضبى، و عفوى عقابى، قد اعطيتكم من قبل ان تسئلونى، و قد اجبتكم من قبل ان تدعونى، و قد غفرت لكم من قبل ان تعصونى. من جاءنى يوم القيامة بشهادة ان لا اله الا اللَّه و انّ محمّدا عبدى و رسولى، دخل الجنة، و ان كانت ذنوبه اكثر من زبد البحر».
و قال الربيع بن انس: نزلت التوراة و هى سبعون وقر بعير، يقرأ الجزء منها فى سنة، لم يقرأها الا اربعة نفر: موسى و يوشع و عزيز و عيسى عليهم السلام.
وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ ميگويد جل جلاله و تقدست اسماؤه: ما بنوشتيم موسى را در آن تختهها، من كلّ شىء احتاج اليه فى بيان الدين. هر چه موسى را و قوم وى را بدان حاجت بود از كار دين و روشن داشتن راه دين، مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْءٍ من الحلال و الحرام و الاوامر و النواهى و القصص و الاخبار و ما كان و سيكون. و قيل: مِنْ كُلِّ شَيْءٍ اى من كل مكروه منهاة، و لكلّ حكم تفصيلا، و لكل مندوب بيانا، يعنى از هر ناشايستى باز زدن، و هر حكمى را تفصيل دادن، و هر چه پسنديده شرع است ايشان را نمودن، و بر ايشان روشن داشتن.
فَخُذْها بِقُوَّةٍ اى بقوة نفس و تسليم و اذعان. اى موسى! بقوت نفس و صحت عزيمت و تن فراكار دادن، و خويش را بحق سپردن، و بر طاعت مواظبت نمودن بگير اين الواح را، و در خود پذير اين احكام را، و كار بند باش. قال: فأعطاه يدا بيد.
وَ أْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِها گفتهاند كه: احسن ملت است، و المعنى يأخذوا بها، بفرماى قوم خود را تا بگيرند آن را، و در پذيرند، و آن را كار بند باشند. و قيل: بأحسنها، اى: بحسنها، و كلّها حسن، كقوله: أَحْسَنُ مَقِيلًا، و كقوله: «وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ». و قيل فيها الفرض و المندوب و المباح، و الفرض احسنها. و قيل: المأمور به احسن من المنهى عنه، و قيل: كانت فيها فرائض و لا يجوز تركها و فضائل مندوب اليها، و الاحسن ان تجمع بين الفضائل و الفرائض. زجاج گفت: اين هم چنان است كه اللَّه گفت: و لمن انتصر بعد ظلمه فمن عفا و أصلح فأجره على اللَّه و لمن صبر و غفر. قصاص نيكو است اما عفو نيكوتر. انتصار نيكوست، صبر نيكوتر.
سَأُرِيكُمْ دارَ الْفاسِقِينَ يعنى سأورثكم و أعطيكم ارض مصر. اين دليل آن كس است كه گفت: ارنى در موضع «هات» است. ميگويد: آرى بشما دهم زمين مصر و سراى فرعون و قوم وى، و همچنين كرد رب العزه كه گفت جل جلاله: كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ، الى قوله: كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ، و در سورة الشعراء گفت: فَأَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ الى قوله «كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها بَنِي إِسْرائِيلَ». و گفتهاند: «دار» ايدر بمعنى هلاك است، و جمعه ادوار، اى: اريكم هلاك الفاسقين. فأراهم ذلك حين قذف البحر اجسادهم على الساحل، و قيل: هو من الدوار اى: ما دار اليه امرهم. كلبى گفت: دارَ الْفاسِقِينَ ما مرّوا عليه اذا سافروا من منازل عاد و ثمود و القرون المهلكة. مجاهد: گفت: دارَ الْفاسِقِينَ اى مصيرهم فى الآخرة الى النّار.
سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ قومى گفتند: حكم اين آيت مخصوص است بر اهل مصر و كسان فرعون، و اراد بالايات الآيات التسع الّتى اعطاها اللَّه موسى، و ذلك فى قوله تعالى: وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى تِسْعَ آياتٍ بَيِّناتٍ، و بيشترين مفسّران بر آنند كه حكم اين آيت بر عموم است، و آيات دلائل وحدانيت است در خلق آسمان و زمين. كافران و مشركان را ميگويد بر عموم، كه بر دين حق تكبر آوردند، و از ايمان و اسلام روى گردانيدند، ما در جزاء آن تكبر ايشان را از راه تفكر و اعتبار برگردانيديم، تا براه هدى راه نبردند، و بدبخت بماندند! و قيل: سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ، اى: عن فهم خطابى و معرفة كلامى. قال ذو النون: ابى اللَّه ان يكرم البطالين بمكنون حكمة القرآن، و قال سهل: هو أن يحرمهم فهم القرآن و الاهتداء بالرسول (ص).
وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ اى كل معجزة، لا يُؤْمِنُوا بِها. هذه كقوله: وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ، وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ اى: طريق الهدى و البيان لا يتخذوه طريقة و دينا. حمزه و كسايى سَبِيلَ الرُّشْدِ بفتح را و شين خوانند باقى بضم راء و سكون شين. سَبِيلَ الرُّشْدِ و رشد و رشد هر دو يكسان است همچون سقم و سقم و حزن و حزن و بخل و بخل. ابو عمر فرق كرد، گفت: الرّشد الصلاح فى الامر، دليله: فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً، و الرشد الاستقامة فى الدين. حلال زاده را گويند: هذا عن رشدة، و حرام زاده را گويند: هذا عن غير رشدة. وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الغَيِّ اى: طاعة الشيطان، يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا. غىّ از راه بيفتادن است، غىّ و غوايت يكى است. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ اى بسبب أنهم، كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ كانُوا عَنْها غافِلِينَ غير ناظرين فيها، و لا يتّعظون بها.
وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا جحدوا بالايمان وَ لِقاءِ الْآخِرَةِ الثّواب و العقاب و البعث و الحساب، و قيل: «كذبوا بالآخرة» اى بلقاء اللَّه فى الآخرة، حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ اى بطلت. هَلْ يُجْزَوْنَ فى العقبى إِلَّا ما كانُوا يَعْمَلُونَ يعنى جزاء ما كانوا يعملون فى الدنيا. اين و نظائر اين در قرآن هر جايى كه مقيد است كافر راست، چنان كه گفت: وَ هَلْ نُجازِي إِلَّا الْكَفُورَ، مگر جايى كه مبهم است، چنان كه وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى الى قوله: «ثُمَّ يُجْزاهُ».
وَ اتَّخَذَ اى صنع و صاغ قَوْمُ مُوسى يريد السامرى و من اعانه على ذلك و من رضى به و من صدّقه، مِنْ بَعْدِهِ اى من بعد انطلاقه للميقات و هو العشر الّذى تمّم اللَّه به الميقات، مِنْ حُلِيِّهِمْ بفتح حا و سكون لام و تخفيف يا قراءت يعقوب است بر لفظ واحد، و هو الواحد الحلىّ ككعب و كعوب و فلس و فلوس. حمزه و كسايى حليهم بكسر حا و لام و تشديد ياء خوانند، باقى بضمّ حا و كسر لام و تشديد يا خوانند، و حلى و حلى بضمّ و كسر هر دو يكسانست بمعنى جمع، همچون صلّى و صلّى و بكىّ و بكىّ. عِجْلًا اى تمثال عجل مجوّف كأحسن ما يكون.
در قصه آوردهاند كه: بنى اسرائيل از قبطيان پيرايههاى ايشان بعاريت خواستند روز عيد را كه در پيش بود، و اين بنى اسرائيل در دست قبطيان همچون اهل جزيت بودند در ميان اسلاميان، پس رب العالمين فرعون را و قبطيان را هلاك كرد، و آن پيرايهها و زرّينهها در دست بنى اسرائيل بماند، و بر ايشان حرام بود خرج كردن آن. هارون بفرمود تا ندا كردند، و هر كس كه از آن پيرايه چيزى داشت بيرون داد، و همه بسامرى سپردند، و سامرى زرگر بود، از آن گوسالهاى بساخت، جسد بيروح، تمثالى مجوّف، چون ساخته بود از وى يك بانگ بيامد، و نيز هيچ بانگ نكرد.
وهب گفت: كان يسمع منه الخوار الا انه لا يتحرك. سدى گفت: كان يخور و يمشى فكلّما خار سجدوا له، و اذا سكت رفعوا رؤسهم. و گفتهاند: جسد از جساد است، و هو الزّعفران، يعنى عجلا اصفر له خوار. قومى گفتند: جسد لحم و دم است، و بانگ در وى ظاهر است، و بعيد نيست. قومى گفتند: تمثالى بود از زر برنگ زر مجوف، و بانگ در وى از روى تلبيس بود و حيلت، و الاول اصح.
أَ لَمْ يَرَوْا نمىبينند اين گوساله پرستان أَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ كه اين گوساله با ايشان سخن نميگويد؟! اين دليل است كه خداى ناگويا نبود. وَ لا يَهْدِيهِمْ سَبِيلًا يعنى لا يأمرهم و لا ينهاهم اتَّخَذُوهُ اى عبدوه و اتخذوه الها وَ كانُوا ظالِمِينَ واضعين العبادة غير موضعها.
وَ لَمَّا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ جمهور مفسّران بر آنند كه اين كلمه عبارت است از پشيمانى، و هر چند پشيمانى در دل باشد، اما نسبت آن با دست از آن جهت است كه نسبت ملك و محبوب و مكروه با دست كنند، يقال: فى يده ملك، و فى يده محبوب، و حصل فى يده مكروه، و گفتهاند: هر كس كه از كارى پشيمان شود دست بر سر مىنهد و بر آن تحسر ميخورد، از اين جهت نسبت ندم بايد كرد، و قيل: انّ الانسان اذا حزبه امر عظيم مسح كفّه بكفّه و حولق. وَ رَأَوْا اين رؤيت بمعنى علم است، اى علموا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا بعبادة العجل. ميگويد: چون موسى از ميقات باز آمد، و ايشان را بر آن صفت ديد، و خشم راند، و با ايشان سخن درشت گفت، ايشان از آن كرده پشيمان شدند، و بدانستند كه از راه راستى بيفتادند، گفتند: لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَ يَغْفِرْ لَنا حمزه و كسايى ترحمنا و تغفر لنا بتا خوانند، و رَبُّنا بنصب بر معنى دعا، يعنى: يا ربّنا. لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ بالعقوبة و فوت الثواب.
وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى من الطور إِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً اى غضبان حزينا.
اسف غايت خشم است ايدر و آنجا كه گفت: فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ، و غايت اندوه است آنجا كه گفت: «يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ». الآسف و الاسف و الاسيف يكى است.
قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي اى بئس ما نبتم عنّى و قمتم مقامى بعد انطلاقى! أَ عَجِلْتُمْ اى تركتم أَمْرَ رَبِّكُمْ؟ و قيل تجاوزتم امر ربّكم، و قيل: استبطأتم موعد ربّكم. موسى چون بميقات مىشد ايشان را وعده داد كه تا چهل روز باز آيم. چون بيست روز برآمد سامرى گفت: بيست روز و بيست شب گذشت، اين چهل باشد تمام، و ظن بردند كه موسى خود نمانده است. پس چون موسى و از آمد گفت: ا عجلتم وعد ربّكم الّذى وعدنيه من الاربعين ليلة؟ زجاج گفت: عجلته اى سبقته. وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ الّتى فيها التوراة غضبا على قومه حين عبدوا العجل.
عن سعيد بن جبير عن ابن عباس، قال: قال رسول اللَّه (ص): «ليس الخبر كالمعاينة، اخبر اللَّه موسى ان قومه قد ضلّوا بعده فلم يلق الالواح، فلمّا عاينهم القاها فكسر منها ما تكسر»، و روى انه قال: «يرحم اللَّه اخى موسى ما المخبر كالمعاين، لقد اخبر اللَّه بفتنة فعرف انّ ما اخبره ربه حق، و انّه على ذلك لمتمسّك بما فى يده، فرجع الى قومه و رآهم فغضب و كان شديد الغضب فألقى الالواح».
مفسّران گفتند: تورات هفت سبع بود. چون موسى الواح بر زمين زد و بشكست، اثر مكتوب از آنكه بشكست ناپيدا شد. شش سبع از آن برداشتند، و بآسمان باز بردند، و يك سبع بماند، و كان فيما رفع تفصيل كلّ شىء و فيما بقى الهدى و الرّحمة. و روى عن ابن عباس، قال: اوتى رسول اللَّه (ص) السبع و هى المثانى الطّول، و اوتى موسى ستا فلمّا القى الالواح رفعت اثنتان و بقيت اربع.
قتاده گفت: انّما القى الالواح لكثرة ما سمع من فضائل امّة محمّد (ص)، فألقى الالواح و قال: ربّ اجعلنى من امّة محمد (ص). از بس كه فضائل امّت محمّد شنيد از حق جلّ جلاله، الواح بيفكند و گفت: خداوندا مرا از امّت محمّد كن، «وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ» اى اخذ بشعر رأسه و لحيته، تقول العرب: فلان حسن الرّأس اى الشعر. جاى ديگر گفت: تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي». هارون از موسى بسنّ مهتر بود بسه سال. بنى اسرائيل او را دوستتر داشتندى كه ليّن الغضب بود.
خشم بسيار نراندى، و موسى گرم و تيز بود و بسيار خشم، چون باز آمد برادر را بخشم فرا خود كشيد، موى گرفته، كه چرا از پس من نيامدى و مرا از حال بنى اسرائيل و فعل ايشان خبر نكردى؟! همانست كه جاى ديگر گفت: ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَ فَعَصَيْتَ أَمْرِي؟! قالَ ابْنَ أُمَّ قراءت اهل كوفه ابن ام بكسر ميم است و اصله ابن امّى، فحذف ياء الاضافة لأنّ مبنى النّداء على الحذف، و بقيت الكسرة فى الميم لتدلّ على الاضافة، كقوله تعالى: «يا عِبادِ». باقى بفتح ميم خوانند، يعنى: يا ابن امّاه، فحذف الالف مقصورا على نية الترخيم. چون بكسر خوانى، ميگويد: اى پسر مادر من! و چون نصب خوانى: اى پسر مادرا! و هارون و موسى از يك مادر و يك پدر بودند، اما ذكر مادر كرد تنها، ليرقّقه عليه. گفتهاند كه: موسى حق مادر عظيم گزاردى، و دل وى نيكو نگه داشتى تا آن حدّ كه هر گه خشمگين بودى، كسى نام مادر وى بردى از آن خشم ساكن شدى، و خوش گشتى، گفتى: مادر بهشت است، و در بهشت رنج و خشم نبود. هارون ازين جهت نام مادر برد بنزديك وى در حال خشم.
إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي اى: وجدونى ضعيفا لوحدتى، وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي اى هموا و قاربوا ان يقتلونى لانكارى عليهم، فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ شماتت نامى است شادى كردن را ببد كسى، و در خبر است: «نعوذ بك من شماتة الاعداء».
ميگويد: دشمنان را بمن شادى مكن بدانكه مرا خوار كنى يا بزنى. وَ لا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ الّذين عبدوا العجل، و مرا با ايشان يكسان مكن كه اين جرم ايشان كردهاند نه من.
پس چون موسى عذر برادر دانست و بيگناهى وى، گفت: رَبِّ اغْفِرْ لِي ما صنعت بأخى، و قيل بالقاء الالواح، وَ لِأَخِي حين لم يمنعهم و لم يلحق بى وَ أَدْخِلْنا فِي رَحْمَتِكَ انعم علينا بفضلك وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ارحم بنا منّا بأنفسنا و ارحم بنا من الأبوين.
إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ الها يعنى فى ايّام موسى، سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ فى الآخرة وَ ذِلَّةٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا و هى ما امروا به من قتل انفسهم، فكان الأب يقتل ابنه و الابن اباه. عطيّه گفت: سينالهم اى سينال اولادهم و هم الّذين كانوا فى عهد.
النّبي (ص)، غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ فى الآخرة و فِي الْحَياةِ الدُّنْيا و هى ما اصاب بنو قريظة و النضير من القتل و الجلاء، و قيل الجزية، وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ اى الكاذبين.
قال ابو قلابه: هى و اللَّه جزاء كلّ مفتر الى يوم القيامة ان يذلّه اللَّه عزّ و جلّ.
فضيل عياض گفت: وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ اى المبتدعين. مالك بن انس گفت:
ما من مبتدع الا و تجد فوق رأسه ذلة، ثمّ قرأ: إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ الاية. وَ الَّذِينَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ و هى الشّرك ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِها اى من بعد السّيّئات وَ آمَنُوا صدّقوا انّه لا اله غيره إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها اى من بعد التّوبة لَغَفُورٌ رَحِيمٌ.
وَ لَمَّا سَكَتَ يعنى سكن. زر و سيم را صامت خوانند از آنكه بىجانست، وَ لَمَّا سَكَتَ عَنْ مُوسَى الْغَضَبُ چون خاموش ايستاد از موسى خشم، يعنى بياراميد و خشم از وى باز شد، بسبب آنكه هارون عذر داد، و بنى اسرائيل از كفر توبه كردند آن تختهها كه بيفكنده بود برگرفت. شش سبع از وى برفته، وَ فِي نُسْخَتِها اى و فيما نسخ منها، و قيل فيما بقى منها و لم يذهب: هُدىً وَ رَحْمَةٌ. و قيل: اراد بها الالواح لانّها نسخت من اللوح المحفوظ، و قيل: انّ موسى لمّا القى الالواح تكسّرت فنسخ منها نسخة اخرى فهى المراد. ابن عباس گفت: موسى چهل روز روزه داشت. چون الواح بيفكند و بشكست، چهل روز ديگر روزه داشت، تا آن با وى دادند در دو لوح بجاى آن شكسته. هُدىً وَ رَحْمَةٌ اى هدى من الضلالة و رحمة من العذاب. لِلَّذِينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ يخشون فيعملون بها.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً الاية در آثار آوردهاند از آن موعظتها كه رب العزّة در الواح نبشت از بهر موسى، و بوى داد، اين بود كه: يا موسى! اگر خواهى كه بدرگاه عزّت ما ترا آبرويى بود، و بقربت و زلفت ما مخصوص باشى، يتيمان را نيكودار، و درويشان را خوار مكن. اى موسى! من يتيمان را نوازندهام و نيك خواه، و بر درويشان مهربان و بخشاينده، بنواز آن كس را كه من نوازم. مران آن كس را كه من خوانم.
مصطفى (ص) درويشان را گفت: «الفقراء الصبر هم جلساء اللَّه عزّ و جلّ يوم القيامة»، و يتيمان را گفت: «اذا بكى اليتيم اهتزّ عرش الرّحمن لبكائه، فيقول اللَّه عزّ و جلّ من ارضاه ارضيته».
اى موسى! خواهى كه من براى تو با فريشتگان مباهات كنم بى آزار باش، و سنگ و خار از راه مسلمانان دور كن.
الايمان بضع و سبعون شعبة، اعلاها شهادة أن لا اله الا اللَّه، و أدناها اماطة الاذى عن الطريق.
اى موسى! خواهى كه دعاء ترا اجابت كنم خلق نيكو گير و علم آموز، و ديگران را علم درآموز، كه من علما را گرامى كردم كه ايشان را علم دادم، و خاك بر ايشان خوش كنم، و گور بر ايشان منوّر كنم، و موسع كنم، و فردا ايشان را در زمره انبيا حشر كنم. مصطفى گفت: «تدرون ما قال لى جبرئيل؟ قال: يا محمّد! لا تحقرنّ عبدا آتاه اللَّه علما، فانّ اللَّه عزّ و جلّ لم يحقّره حين علّمه. انّ اللَّه جامع العلماء فى بقيع واحد، فيقول لهم: انّى لم استودعكم علمى الا لخير اردته بكم. قد غفرت لكم على ما كان منكم».
وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ از آن نواختها و لطفها كه اللَّه با موسى كرد يكى آن بود كه: بر مقام مناجات او را بداشت، و تورات از بهر وى بز آن الواح نبشت، چنان كه پرخوان روش قلم بر لوح بر گوش موسى ميرسيد. اى موسى! امروز بنام ما قناعت كن، و در نبشته ما نظر كن، تا ترا تسلى بود، من منع من النّظر تسلّى بالاثر.
اى موسى من بكمال حكمت خود چنين حكم كردهام كه تا محمّد مرا نبيند، و امت محمّد مرا نبينند، ديدار بكسى ننمايم، و من حكم خود نگردانم و در آن تبديل نياورم: ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ. موسى گفت: بار خدايا! و من امّة محمّد؟ اين امة محمّد كهاند؟ قال: خير امّة اخرجت للنّاس يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر، و يؤمنون بالكتاب الاوّل و الكتاب الآخر، و يقاتلون اهل الضلالة حتى يقاتلوا الاعور الدجال، و هم المستجيبون و المستجاب بهم، و الشافعون و المشفوع لهم، مصاحفهم فى صدورهم يصفون فى صلوتهم صفوف الملائكة، اصواتهم فى مساجدهم كدوى النّحل، كرّمناهم و اصطفيناهم فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن اللَّه. قال موسى: يا ربّ فاجعلهم امتى.
قال: هى امّة احمد.
فَخُذْها بِقُوَّةٍ اشارتى عزيز است كه گرفتن بغايت دليل قربت است، پس گفت: وَ أْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِها فرق است ميان اين گرفتن و آن گرفتن. آن گرفتن از حق و اين گرفتن از خلق، آن گرفتن موسى از مولى، و اين گرفتن قوم از موسى. آن گرفتن از روى تحقيق زلفت و تأكيد وصلت، و اين گرفتن از روى قبول خدمت و التزام طاعت.
سَأُرِيكُمْ دارَ الْفاسِقِينَ اين دار الفاسقين بر لسان اهل معرفت اشارت است بنفس امّاره و دل خراب. نفس امّاره منبع شهوات است و دل خراب معدن غفلت، چنان كه در منزل خراب كس ننشيند و آرام نگيرد، در دل خراب طاعت منزل نكند، و در آن خير نگيرد، و از وى عبادت نيايد، نعوذ باللّه من درك الشقاء.
سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ تكبر بر دو قسم است: يكى بحق يكى به بى حق، آنچه بحق است تكبّر درويشان است بر توانگران.
عالى همت باشند، و بحق توانگر دل، و از عرش و ما دون آن همت بر گذاشته، دل از خلق بريده، و با مهر حق پرداخته، همتى مه از دنيا و مرادى به از عقبى، و اشتياقى با ديدار مولى. قال الواسطى: التكبّر بالحقّ هو التكبر على الاغنياء و الفسقة و على الكفّار و اهل البدع، فقد روى فى الاثر: القوا الفساق بوجوه مكفهرّة.
و آنچه به بى حق است تكبر توانگران است و جهانداران بر درويشان، و هو المراد بقوله تعالى: يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ.
و قال ابن عطاء فى هذه الاية: سأمنع قلوبهم و اسرارهم و ارواحهم عن الجولان فى ملكوت القدس، گفت: دلها و سرهاى ايشان از روش بر بند آرم، و هستى ايشان حجاب ايشان گردانم، و راه خود بر ايشان فرو گيرم، تا هيچ نتوانند كه در عالم قدس و ملكوت اعلى در سرّ جولان كنند، از ديدن عجائب ملكوت بازمانده، و با نفس و خلق دنيا انس گرفته، ذوق طعم وجود نيافته، و از كرائم احوال اهل خصوص بىخبر مانده، هرگز خود را روز دولتى ناديده، و نه گل وصلتى او را شكفته. بيچاره كسى كه او را از اين حديث بويى نه، او را از دريا كسان چيست كه او را جويى نه.
وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا از روى اشارت ميگويد: نه هر كه راه ديد براه رفت، و نه هر كه بشناخت توفيق عمل يافت. رب العزة خبر ميدهد از بيگانگان ميگويد: وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا. پس هر كه حق را بحقى بشناخت تا توفيق نيابد و بدان عمل نكند بكار نيست، و هر كه باطل را بباطلى بشناخت تا از اتباع آن باطل او را عصمت نبود در آن شناخت فائدة نيست. مصطفى (ص) ازينجا گفت: اللّهمّ ارنا الحقّ حقا و ارزقنا اتباعه، و ارنا الباطل باطلا و ارزقنا اجتنابه».
وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلًا الاية سهل بن عبد اللَّه گفت: هر چه در دنيا بنده را از حق برگرداند، و از طاعت وى باز دارد، آن عجل اوست، و او پرستنده آن. عبده عجل در بنى اسرائيل تخلص آن گه يافتند كه خويشتن را بفرمان بكشتند، چنان كه گفت جل جلاله: فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ. همچنين تخلص بنده در راه حقيقت آن گه حاصل شود كه از حظوظ و اسباب پاك گردد، لا بل كه هر چه دون حق بيزار شود، چنان كه گفتهاند:
أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ الاية هذا يدل على استحقاق الحقّ، النعت بأنّه متكلم جل جلاله يخاطب الخلق و يكلم العبد، و أن ملوك الارض اذا جلّت رتبتهم استنكفوا ان يخاطبوا خدمهم بلسانهم، و بخلاف هذا اجرى الحق سنّته مع عباده المؤمنين.
اما الاعداء فيقول لهم: اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ، و امّا المؤمنون
فقال النّبي: ما منكم من احد الا يكلّمه ربّه ليس بينه و بينه ترجمان»، و فى معناه انشدوا:
وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ الى قوله رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي فى هذا اشارة الى وجوب الاستغفار على العبد فى عموم الاحوال و التحقق بأن له سبحانه تعذيب البرئ اذا الخلق كلّهم ملكه، و تصرف المالك فى ملكه نافذا. بنى اسرائيل گناه كردند و عذر موسى و هارون دادند، و استغفار ايشان كردند. اينست طريق جوانمردان و راه صوفيان، كه پيوسته گناه سوى خود مىنهند، و ناكرده گناه عذر ميخواهند:
وَ الَّذِينَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِها وَ آمَنُوا الايمان الّذى هو بعد التّوبة، يحتمل انهم آمنوا بانّه يقبل التّوبة و آمنوا بانّه لا يضرّه عصيان، او آمنوا بانّه لا ينجون بتوبتهم من دون فضل اللَّه، او آمنوا يعنى استداموا الايمان و كانت موافاتهم على الايمان، او آمنوا بانّهم لو عادوا الى ترك العهد و تضييع الامر لسقطوا من عين اللَّه اذ ليس كل مرة تسلم الخبرة.
۱۵ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ برگزيد موسى از قوم خود سَبْعِينَ رَجُلًا هفتاد مرد لِمِيقاتِنا هنگامى را كه نامزد كرده بوديم فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ چون زلزله و صيحه جبرئيل ايشان را گرفت و مردند قالَ رَبِّ موسى گفت خداوند من! لَوْ شِئْتَ اگر خواستى تو أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ ايشان را در خانهها هلاك كردى پيش از اين، وَ إِيَّايَ و مرا با ايشان أَ تُهْلِكُنا مى هلاك كنى ما را بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا بآنچه نادانى چند كردند از ما إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ نيست اين بودنيها كه مىبود مگر آزمايش تو تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ گمراه كنى بآن او را كه خواهى وَ تَهْدِي مَنْ تَشاءُ و راه نمايى بآن او را كه خواهى أَنْتَ وَلِيُّنا خداوند مايى مهربان و يار مايى فَاغْفِرْ لَنا بيامرز ما را وَ ارْحَمْنا و ببخشاى بر ما وَ أَنْتَ خَيْرُ الْغافِرِينَ (۱۵۵) و تو بهتر آمرزگارانى.
وَ اكْتُبْ لَنا و بنويس ما را و واجب كن فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةً درين گيتى نيكويى وَ فِي الْآخِرَةِ و در آن گيتى هم إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ ما بتو باز گشتيم و بر تو باز آمديم قالَ خداوند گفت: عَذابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ عذاب من آنست كه مىرسانم آن بآنكه خود خواهم وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ و بخشايش من خود رسيده است بهر چيز فَسَأَكْتُبُها فراهم آرم فرداى قيامت آن رحمت و واجب گردانم لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ ايشان را كه از شرك مىپرهيزند و از خشم و عذاب من مىپرهيزند وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ و زكاة مال مىدهند وَ الَّذِينَ هُمْ بِآياتِنا يُؤْمِنُونَ (۱۵۶) و ايشان كه بسخنان ميگروند.
الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ ايشان كه پى مىبرند باين فرستاده النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ پيغامبر امّى نادبير الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً او كه مييابند اهل كتابين مَكْتُوباً نبشته صفت نام وى عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ بنزديك ايشان در توراة و انجيل يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ايشان را ميفرمايد بمعروف وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ مىباز زند ايشان را از منكر وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ و حلال و گشاده ميكند ايشان را پاكيها وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ و حرام و بسته ميكند بر ايشان پليديها وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ و از ايشان فرو مينهد از آن بارهاى گران وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ و آن غلّها و كارهاى سخت كه بر بنى اسرائيل بود پيش ازين (۱) فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ ايشان كه بگرويدند باو وَ عَزَّرُوهُ و آزرم دارند او را و بزرگ وَ نَصَرُوهُ و يارى دهند او را وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ و پى برند بآن نور كه فرو آمد با او أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۱۵۷) پيروز آمدگان ايشانند.
قُلْ بگوى رسول من! يا أَيُّهَا النَّاسُ اى مردمان! إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً من فرستاده خداام بشما همگان الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فرستاده آن خدايى كه او راست پادشاهى آسمان و زمين لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نيست خدايى مگر او يُحيِي وَ يُمِيتُ مرده را زنده ميكند و زنده را مىميراند فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ بگرويد بخداى و برسول او النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ پيغامبر امّى الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللَّهِ او كه بگرويده است بخداى وَ كَلِماتِهِ و بسخنان وى وَ اتَّبِعُوهُ و بر پى او ايستيد لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (۱۵۸) مگر بر راه راست مانيد.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ اين نصب ميم در قوم خواهى بنزع خافض نه، يعنى: من قومه، فحذف «من»، كقول الفرزدق:
۱ الف: پيش فا.
و خواهى كنايت نه از مختاران، و سبعين بدل آن. ميگويد: برگزيد موسى عمران از قوم خويش هفتاد مرد، و آن آن بود كه موسى چون با قوم خويش آمد و گفت: كلّمنى ربّى، طائفهاى از ايشان گفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً، فيكلّمنا جهارا و يشهد لك بتكلمه ايّاك. موسى ازين گفت ايشان بحق ناليد. ربّ العزّة گفت: اى موسى! از ايشان هفتاد مرد برگزين كه خيار ايشان باشند تا بطور آيند، و سخن ما بشنوند، و وعدهاى بر آن نهادند كه كى روند. پس موسى هفتاد مرد برگزيد، و با خويشتن به طور برد، و هارون با وى، و يوشع بن نون را بر بنى اسرائيل گماشت، و خليفه خود كرد، تا باز آيد. پس چون بطور رسيدند، موسى بفرمان حق بر كوه شد، و ميغ گرد كوه درگرفت، چنان كه موسى ناپديد شد، و موسى هر گه كه با حق سخن گفتى، نور بر پيشانى وى افتادى، چنان كه هيچ كس طاقت آن نداشتى كه در وى نگرستى. چون حق جل جلاله با موسى در سخن آمد، ايشان همه بسجود افتادند، و مىشنيدند كلام حق كه با موسى ميگفت، و امر و نهى كه مىفرمود كه اين كن و آن مكن. پس چون فارغ گشت، آن ميغ از سر وى باز شد، و موسى پيش ايشان باز آمد، گفتند: «يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً». فصاح بهم جبرئيل، فموّتوا عن آخرهم ثمّ احياهم اللَّه.
گفتهاند كه: اين هفتاد مرد بسن بالاى بيست سال بودند، و بچهل سال برنگذشته، از آنكه هر چه كم از بيست سال بود هنوز با وى جهل صبى بود و نقص كودكى، و هر چه بالاى چهل است با وى ضعف پيرى بود و نقصان عقل. كلبى گفت: از آن هفتاد، شصت مرد پير بودند و بيش از آن پير بدست نمىآمد. ربّ العزّة وحى كرد بموسى كه ده جوان برگزين از ايشان. موسى ده جوان برگزيد، بامداد كه برخاستند همه پيران بودند، و گفتهاند كه: از هر سبطى شش كس برگزيدند، جمله هفتاد و دو بودند. موسى گفت: هفتاد مرد مرا فرمودهاند دو كس بجاى مانيد، تا هفتاد راست شود، هيچ كس رغبت نكرد كه از ايشان واپس بود و بماند، و باين معنى خلاف كردند و جدال در گرفتند. موسى گفت: هر آن كس كه نشيند بفرمان و نيايد، ثواب وى هم چندان است كه آيد و موافقت كند. كالب بن يوفنا و يوشع بن نون هر دو بيستادند و نرفتند، و موسى ايشان را فرمود كه روزه داريد، و پاك شويد، و غسل كنيد، و جامهها بشوئيد. پس ايشان را بفرمان حق بر آن وعدهاى كه از حق يافته بود بطور سينا برد.
اينست كه رب العالمين گفت: وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقاتِنا.
ابن عباس گفت: آن هفتاد مرد كه بميقات اول رفتند و گفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً ديگراند، و اين هفتاد مرد أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ ديگر. روايت كنند از
على بن ابى طالب (ع)، قال: «انما اخذتهم الرجفة من اجل دعويهم على موسى قتل هارون، و ذلك أن موسى و هارون و شبر و شبير ابنى هارون انطلقوا الى سفح جبل، فنام هارون على سرير، فتوفاه اللَّه، فلمّا مات دفنه موسى، فلمّا رجع موسى الى بنى اسرائيل قالوا اين هارون؟ قال: توفاه اللَّه. فقالوا له: بل انت قتلته حسدا على خلقه و لينه. قال: فاختاروا من شئتم. فاختاروا منهم سبعين رجلا، و ذهب بهم، فلمّا انتهوا الى القبر، قالوا: يا هارون! قتلت ام مت؟! فقال هارون: ما قتلنى احد، و لكن توفانى اللَّه، فقالوا: يا موسى! لن تعصى بعد اليوم. «فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ» و هى الموت، و قيل الزلزلة. و قيل النار، و هى الصاعقة. فقال موسى: يا رب! ما اقول لبنى اسرائيل اذا رجعت اليهم؟ يقولون انت قتلتهم. فأحياهم اللَّه و جعلهم انبياء.
و عن على بن ابى طالب (ع) قال: قال رسول اللَّه (ص): «اذا كان يوم الجمعة نزل امين اللَّه جبرئيل الى المسجد الحرام فركز لواه بالمسجد الحرام، و غدا سائر الملائكة الى المساجد الّتى يجمع فيها يوم الجمعة، فركزوا الويتهم و راياتهم بأبواب المساجد. ثمّ نشروا قراطيس من فضّة و أقلاما من ذهب، ثم كتبوا الاول فالاول من بكر الى الجمعة. فاذا بلغ من فى المسجد سبعين رجلا قد بكروا طووا القراطيس، فكان اولئك السبعون كالذين هم اختارهم موسى من قومه، و الّذين اختارهم موسى من قومه كانوا انبياء».
و عن انس، قال: قال رسول اللَّه (ص): «اذا راح منّا الى الجمعة سبعون رجلا كانوا كسبعين من قوم موسى، الذين وفدوا الى ربّهم او أفضل».
قتاده گفت: أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ لانّهم لم يزايلوا فوقهم حين عبدوا العجل، و لم يأمروهم بالمعروف و لم ينهوهم عن المنكر. ابن عباس گفت: اختارهم موسى ليدعوا ربهم، فكان فيما دعوا ان قالوا: اللّهم اعطنا ما لم تعط احدا بعدنا، فكره اللَّه ذلك من دعائهم.
أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ گفتهاند كه «لو» بمعنى ليت است. ميگويد: كاشكى چنان خواستى تو كه ايشان را و مرا بيكبار در خانه هلاك كردى.
سخنى ضجرانه است. موسى به تنگدلى همى گفت. و قيل: لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ اى قبل خروجنا للميقات، فكان بنو اسرائيل يعاينون ذلك و لا يتهمونى. زجاج گفت: ان شئت امّتهم من قبل ان تبتليهم بما اوجب عليهم الرجفة، و قيل: ان شئت اهلكتهم عند اتخاذ العجل و لم تمهلهم الى المصير الى الميقات، «و اياى» اى: و أهلكتنى حين قتلت القبطى بمصر. أَ تُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا فراء گفت: ايشان در آن رجفه بنمردند، و رجفه نه مرگ است بلكه زلزله است در زمين، و رعده و قلقله در تن، يعنى كه از آن هيبت و از آن بيم لرزه بر اندام ايشان افتاد، و نزديك بود كه مفاصل ايشان از هم جدا گشتى. موسى چون ايشان را چنان ديد بر ايشان رحمت كرد، و از بيم مرگ ايشان برخاست، و گريستن درگرفت، و همى ناليد، و دعا همى كرد و همى گفت: أَ تُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا؟! اين استفهام بمعنى دعا است، اى: لا تهلكنا بما فعل السفهاء منّا. ما را هلاك مكن بآنچه تنى چند ازين نادانان كردند. موسى ميدانست كه اللَّه تعالى عادلتر از آن است كه كسى را بجنايت ديگرى گيرد، اما اين سخن چنان است كه عيسى گفت: إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ الاية. و قيل: هذا استفهام يتضمن معنى قوله: وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً، و السفهاء هم الّذين عبدوا العجل. موسى ظن برده بود كه آن عقوبت رجفه كه بايشان رسيد از پرستش گوساله بود، و نه چنان بود، كه آن از گفت قوم بود كه گفته بودند: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً، يا از آن دعاء مكروه كه گفته بودند: اللهم اعطنا ما لم تعط احدا بعدنا. بان يقول «فَعَلَ السُّفَهاءُ» بمعنى قال است.
إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ يعنى ان الكائنات الا اختبارك. نيست اين بودنيها كه مىبود مگر آزمايش تو، و قيل: تلك الفتنة الّتى وقع فيها السفهاء لم تكن الا اختبارك و ابتلاؤك.
و روا باشد كه «هى» كنايت از عقوبت نهند، يعنى ما هى الا عذابك. تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِي مَنْ تَشاءُ من سلم منها فهو سعيد، و من بقى فيها فهو شقى. أَنْتَ وَلِيُّنا مدبر امرنا فَاغْفِرْ لَنا ذنوبنا، وَ ارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الْغافِرِينَ.
وَ اكْتُبْ لَنا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةً اى: اوجب لنا فى هذه الدّنيا توفيق الطاعة و اسباغ النعمة، وَ فِي الْآخِرَةِ الجنة و الرؤية و الثواب. موسى خير دو جهانى خواست درين آيت. همانست كه مصطفى (ص) گفت: «سلوا اللَّه اليقين و العافية».
وصيتى جامع است، خير دنيا و آخرت در ضمن آن، فان ملاك امر الآخرة اليقين، و ملاك امر الدّنيا العافية، فكل طاعة لا يقين معها هدر، و كل نعمة لم تصحبها العافية كدر. إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ اى تبنا و رجعنا و ملنا اليك. من هاد يهود، اذا مال، و قيل: من التهود فى السير و هو التمكث. قالَ عَذابِي اى قال اللَّه: عذابى، أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ يعنى الكفار، وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ اى عمّت فى الدنيا الكفّار و المؤمنين، و خص بها المؤمنون فى العقبى، و هذا معنى قوله: فَسَأَكْتُبُها اى فسأوجبها، لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ، فيجب له الثواب للمتقين من اللَّه، و لا يجب لا حد شىء على اللَّه، يجب منه لصدقه فى قوله، و لا يجب عليه شىء لغيره فى ذاته.
عطيه گفت: وسعت كل شىء لكن لا تجب الا للذين يتقون ميگويد: رحمت وى بهر چيز رسيده است امّا واجب نگشت مگر متقيان را، كه كافران بطفيل مؤمنان در دنيا روزى ميخورند، و ببركت مؤمنان بلاها از ايشان مندفع ميشود، و فردا در قيامت رحمت همه مؤمنانرا باشد على الخصوص، و ايشان را واجب گردد، و كافر در عذاب بماند، اين چنان باشد كه كسى بچراغ ديگرى ميرود، و بآن روشنايى منفعت ميگيرد، چون صاحب چراغ آن چراغ ببرد طفيلى در ظلمت بماند.
ابو روق گفت: وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ يعنى الرحمة الّتى قسمها بين الخلائق، يعطف بها بعضهم على بعض. و عن سلمان الفارسى، قال: قال رسول اللَّه (ص): «ان اللَّه تعالى خلق مائة رحمة يوم خلق السماوات و الارض، كل رحمة منها طباق ما بين السماء و الارض، فأهبط منها رحمة الى الارض فبها يتراحم الخلائق، و بها تعطف الوالدة على ولدها، و بها يشرب الطير و الوحوش من الماء، و بها يعيش الخلائق، فاذا كان يوم القيامة انتزعها من خلقه، ثمّ افاض بها على المتقين، و زاد تسعا و تسعين رحمة». ثم قرأ: وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ
اى: أجمعها و أضمّ جزءها المنزل بين الخلق الى التسعة و التسعين جزءا عنده للذين يتقون «كتب» نزديك عرب ضم است، و الكتيبة الجيش المتضامة. قال ابن عباس: فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ. جعلها اللَّه لامة محمد (ص).
و عن ابو سعيد الخدرى انّ النّبي (ص) قال: «افتخرت الجنّة و النار، فقالت النّار: يا ربّ! يدخلنى الجبابرة و الملوك و الاشراف، و قال الجنّة: يا ربّ! يدخلنى الفقراء و الضعفاء و المساكين. فقال اللَّه للنار: انت عذابى اصيب بك من اشاء، و قال للجنّة: انت رحمتى وسعت كلّ شىء، و لكلّ واحدة منكما ملؤها».
ابن جريح گفت و بو بكر هذلى كه: چون اين آيت فرو آمد كه: وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ ابليس سر برآورد و شادى نمود و نشاط كرد، گفت: انا من ذلك الشيء.
رب العالمين ابليس را وا بيرون كرد بآنچه گفت: فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ الَّذِينَ هُمْ بِآياتِنا يُؤْمِنُونَ. جهودان و ترسايان طمع كردند، گفتند: نحن نتّقى و نؤتى الزكاة و نؤمن ربّنا. ربّ العالمين از ايشان بستد و ايشان را محروم كرد به آنچه گفت: الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ امّت محمد را بآن مخصوص كرد، و بايشان داد. قال نوف البكالى الحميرى: لمّا اختار موسى قومه سبعين رجلا لميقات ربّه قال اللَّه لموسى: اجعل لكم الارض مسجدا و طهورا، تصلون حيث ادركتكم الصّلاة الا عند مرحاض او حمّام او قبر، و أجعل السكينة فى قلوبكم، و أ جعلكم تقرؤن التوراة عن ظهور قلوبكم، يقرأها الرجل منكم و المرأة و الحرّ و العبد و الصغير و الكبير، فقال ذلك موسى لقومه، فقالوا: لا نريد أن نصلّى الا فى الكنائس، و لا نستطيع حمل السّكينة فى قلوبنا، و نريد ان نكون كما كانت فى التابوت، و لا نستطيع أن تقرأ التوراة عن ظهر قلوبنا، و لا نريد أن نقرأها الا نظرا. فقال اللَّه تعالى: فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ الى قوله: «المفلحون»، فجعلها لهذه الامّة. فقال موسى: يا رب! اجعلنى نبيّهم. فقال: نبيّهم منهم.
قال: يا رب! اجعلنى منهم. فقال: انّك لن تدركهم. فقال موسى: يا رب اتيتك بوفد بنى اسرائيل، فجعلت وفادتنا لغيرنا، فأنزل اللَّه: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ. فرضى موسى، فقال نوف: الا تحمدون ربّا حفظ غيبكم و أجزل لكم سهمكم، و جعل وفادة بنى اسرائيل لكم.
الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ يعنى محمدا (ص). امّى نادبير است كه نه خواند و نه نويسد، و كان نبيّنا (ص) امّيّا لا يكتب و لا يقرأ و لا يحسب. قال اللَّه تعالى: وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ، و قال (ص): «انّا امّة امية لا نكتب و لا نحسب»، و قيل: منسوب الى ام القرى و هى مكّة. بعضى مفسران گفتند كه: رسول (ص) از دنيا بيرون نشد تا بنوشت.
الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً اى: وصفه و اسمه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل. عمر خطاب از ابو مالك پرسيد كه: صفت و نعت رسول خدا در تورات چيست؟
و كان ابو مالك من علماء اليهود، فقال: صفته فى كتاب بنى هارون الذى لم يبدّل و لم يغير، احمد من ولد اسماعيل بن ابراهيم، و هو آخر الانبياء، و هو النّبيّ العربى الذى يأتى بدين ابراهيم الحنيف. يأتزر على وسطه، و يغسل اطرافه، فى عينيه حمرة و بين كتفيه خاتم النبوة، مثل زر الحجلة، ليس بالقصير و لا بالطويل، يلبس الشملة، و يجتزئ بالبلغة، و يركب الحمار، و يمشى فى الاسواق، معه حرب و قتل و سبى، سيفه على عاتقه، لا يبالى من لقى من النّاس، معه صلاة لو كانت فى قوم نوح ما اهلكوا بالطوفان، و لو كانت فى عاد ما اهلكوا بالرّيح، و لو كانت فى ثمود ما اهلكوا بالصّيحة. مولده بمكّة، و منشأه بها، و بدو نبوته بها، و دار هجرته بيثرب بين حرة و نخل و سبخة. هو امّى لا يكتب بيده، و هو الحمّاد يحمد اللَّه على كلّ شدّة و رخاء. سلطانه بالشام. صاحبه من الملائكة جبرئيل. يلقى من قومه اذى شديدا، ثمّ يدال عليهم فيحصدهم حصد الجرين، تكون له وقعات بيثرب منها له و منها عليه، ثم تكون له العاقبه.
و فى الانجيل ان المسيح (ع) قال للحواريّين: انا اذهب و سيأتيكم الفارقليط روح الخلق الّذى لا يتكلّم من قبل نفسه، انّه يدبّر لجميع الخلق، و يخبركم بالامور المزمعة و يمدحنى و يشهد لى.
يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ ميگويد: اين پيغامبر امّى ايشان را باسلام و شريعت و مكارم الاخلاق ميفرمايد، و از منكر و فساد و مساوى الاخلاق باز ميزند.
وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ و آن حلالها كه اهل جاهليت بر خود حرام كرده بودند چون بحائر و سوائب و وصائل و حوامى، وى حلال و گشاده ميگرداند، و قيل: يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ اى: ما حرم عليهم فى التوراة من لحوم الإبل و شحوم البقر و الغنم، وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ و آنچه خبائث است چون گوشت خوك و مردار و خون و ربا و جمله محرّمات بر ايشان بسته ميدارد و حرام ميكند، يعنى كه شريعت وى بر اين صفت است.
وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ بر قراءة شامى «آصارهم» على الجمع، عرب مواثيق را اواصر خوانند، يكى از آن اصرة، معنى آنست كه از ايشان فرو نهند آن عهدهاى گران و بارهاى عظيم كه بر بنى اسرائيل بود كه در تورات بايشان فرموده بودند چون قتل نفس در توبه و بريدن اعضاء كه بوى گناه كردند، و جامه كه پليد شد از ميان جامه بر آوردن و بريدن، و در قتلها كه كردند قصاص نه ديت و نه عفو. اين تشديدها باغلال ماننده كرد، يعنى: للزومها كلزوم الغل فى العنق، چنان كه غلّ در گردن آويخته بود، و از آن جدا نبود، اين مواثيق و عهود بر ايشان نهاده بودند و لازم كرده، و گفتهاند: اغلال اينجا محرّماتاند و مناهى كه بر بنى اسرائيل بود، كه عيسى مريم گفت: وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ من آن را آمدهام كه بعضى از حرام كردهها بر شما حلال كنم، و اين غل همان است كه عجم ميگويند دست فلان كس فرو بستند. دست فلان كس بر گردن بسته، يعنى كه او را از تصرف منع كردند، و از مراد محروم، فَالَّذِينَ آمَنُوا من اليهود بِهِ اى بمحمّد وَ عَزَّرُوهُ اى عظّموه وَ نَصَرُوهُ. و أصل التعزير المنع، يعنى نصروه بمنعهم كلّ من اراد كيده، وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ اى القرآن. و سمّاه نورا لانّه يبين للنّاس امور دينهم و دنياهم و آخرتهم و عقباهم، و «مع» يدلّ على البقاء، اى انزل عليه و بقى معه، أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ الظّافرون بالامانى، الباقون فى النعيم.
قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً اين خطاب با عرب است، و اهل كتاب و عجم داخل است در جميع. ميگويد: اى جهانيان! من رسول خداام بشما همگان. قال ابن عباس: بعث اللَّه محمدا الى الاحمر و الاسود، فقال يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً، و قال رسول اللَّه (ص): «بعثت الى النّاس كافة»، و كان النّبي يبعث الى قومه خاصة.
و عن ابى ذر، قال: قال رسول اللَّه (ص): «اعطيت خمسا لم يعطهنّ احد قبلى: نصرت بالرّعب من مسيرة شهر، و جعلت لى الارض مسجدا و طهورا، و احل لى المغنم و لم يحلّ لاحد قبلى، و بعثت الى الاحمر و الاسود، و قيل لى سل تعطه».
الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ اى سلطانها و ما فيها، و تصريف ذلك و تدبيره، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لا ينبغى ان تكون الالوهيّة و العبادة الا له، دون سائر الانداد و الاوثان. يُحيِي وَ يُمِيتُ يقدر على انشاء خلق كلّ ما يشاء و احيائه و افنائه اذا يشاء.
فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذِي ينبئ عن اللَّه ما كان و ما يكون. يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ كَلِماتِهِ التوراة و الانجيل، و سائر كتب اللَّه، وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ.
روى عبد اللَّه بن عمرو بن العاص، قال: خرج علينا رسول اللَّه (ص) يوما كالمودّع، فقال: انا محمد النبىّ الامّى. انا محمد النّبي الامّى. انا محمد النّبي الامّى و لا نبى بعدى. اوتينا فواتح الكلم و خواتمه، و علّمتكم خزنة النّار و حملة العرش، فاسمعوا و أطيعوا ما دمت فيكم، فاذا ذهب بى فعليكم كتاب اللَّه، احلّوا حلاله و حرّموا حرامه».
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ الاية فرق است ميان امت موسى (ع) و ميان امت محمد (ص). امت موسى برگزيده موسى، كه ميگويد عز جلاله: وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ، و امت محمد برگزيده خدا، كه ميگويد جل جلاله: وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ. آن گه برگزيده موسى را گفت: فَقالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ، اينجا گفت: أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ. و برگزيده خود را گفت: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ. خواست خواست حق است، و اختيار اختيار حق، يقول اللَّه تعالى: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ. موسى بر بساط قربت بر مقام مناجات بستاخى كرد بنعت تحقيق، در حالت انكسار و افتقار، از سر ضجر و حيرت.
اين تحاسر نمود كه: إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ. آن گه خويشتن را دريافت، و بنعت عجز و شكستگى بازگشت، از در هيبت و اجلال درآمد. حكم بكليت با حق افكند كه: تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِي مَنْ تَشاءُ. بدين قناعت نكرد كه زبان ثنا بگشاد. تضرع و زارى در آن پيوست كه: أَنْتَ وَلِيُّنا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا. نياز و خوارى خود برو عرضه كرد، و رحمت و مغفرت خواست، گفت: فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الْغافِرِينَ.
در آثار آوردهاند كه: موسى روز مناجات تا بكنار طور سينا رسيد. بهر گامى كه برميگرفت، خداى را ثنائى همى كرد، و دعائى همى گفت، و نيازى مينمود.
پير طريقت گفت: نيازمند را رد نيست، و در پس ديوار نياز مگر نيست، و دوست را چون نياز و سيلتى نيست. موسى چون بمقام مناجات رسيد درخت اميدش ببرآمد، و اشخاص فضل بدر آمد. شب جدايى فرو شد، و روز وصل برآمد، و موسى را شوق در دل و ذكر بر زبان و مهر در جان و عصا در دست، ندا آمد از جبار كائنات كه: اى موسى! وقت راز است، و هنگام ناز است، و روز بار است. يا موسى! سل تعطه. چه دارى حاجت؟ چه خواهى از عطيّت؟ اى موسى! مىخواه تا مىبخشم. مىگوى تا مىنيوشم.
پير طريقت گفت: بنده كه وابسته حق بود و شايسته مهر، او را بعنايت بيارايند و بفضل بار دهند، و بمهر خلعت پوشانند، و بكرم بنوازند، تا بستاخ گردد. آن گه ميان غيرت و مهر ميگردانند، گهى غيرت در دربندد، تا زبان رهى در خواهش آيد. گهى مهر در بگشايد تا رهى بعيان مىنازد.
إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ اى: ملنا الى دينك، و صرنا لك بالكلية من غير أن نترك لأنفسنا بقية. ميگويد: خداوندا! بهمگى بتو باز گشتيم؟ و از حول و قوة خويش متبرى شديم، و خويشتن را بتو سپرديم، و بهر چه حكم كردى رضا داديم. ما را بما باز مگذار، و مايى ما از پيش ما بردار. همانست كه مصطفى (ص) گفت: «لا تكلنى الى نفسى طرفة عين و لا اقل من ذلك».
و قال صلّى اللَّه عليه و سلم: «واقية كواقية الوليد».
به داود وحى آمد كه: اى داود! دوستان مرا با اندوه دنيا چه كار، اندوه دنيا حلاوت مناجات از دل ايشان ببرد. اى داود! من از دوستان خويش آن دوست دارم كه روحانى باشند، غم هيچ نخورند، و دل در دنيا نبندند، و كار و شغل خود بهمگى با من افكنند، و بقضاء من رضا دهند.
رسول خدا گفت: «الرضا بالقضاء باب اللَّه الاعظم».
در بنى اسرائيل عابدى بود، روزگار دراز در عبادت بسر آورده. بخواب نمودند او را كه: رفيق تو در بهشت فلان است. وى بطلب آن كس برخاست تا ببيند كه عبادت وى چيست؟ از وى نه نماز شب ديد نه روزه روز مگر فرائض. گفت: مرا بگوى تا كردار تو چيست؟ گفت: نكردهام عبادتى فراوان، بيرون از آنچه ديدى. امّا يك خصلت است در من، چون در بلا و بيمارى باشم، نخواهم كه در عافيت باشم، ور در آفتاب باشم نخواهم كه در سايه باشم، و بهر چه اللَّه حكم كند رضا دهم، و برخواست اللَّه خواست خود نيفزايم، عابد گفت: اينست كه ترا بدين منزل رسانيد.
الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ اين آيت و آنچه بدان پيوسته تا آخر ورد، اظهار شرف مصطفى است و بيان خصائص و فضائل وى. رب العزة او را بستود، و بر جهانيان برگزيد، و نبوت و رسالت را بپسنديد، و خاتم پيغامبران و مقتداى جهانيان كرد، و هر چند كه امى بود كتابها نخوانده و ننوشته، علم اولين و آخرين دانست، و شرايع و احكام دين و مكارم اخلاق را بيان كرد، و اخبار پيشينيان و آئين رفتگان و سرگذشت ايشان، از آن جهانداران كه بودند و خواهند بود تا بقيامت، از همه خبر داد، و بلفظ شيرين و بيان پرآفرين بهمه اشارت كرد. صد و بيست و اند هزار پيغامبر كه بخاك فروشدند در آرزوى آن بودند كه ايشان را بر اسرار فطرت آن مهتر عالم اطلاع بود، و هرگز نبود، و ندانستند، و عزت قرآن خبر ميدهد كه: فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى
آن خزينه اسرار فطرت محمد مرسل را مهرى بر نهاديم و طمعها از دريافت آن ببريديم، وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ:
يكى از جوانمردان طريقت وصف وى ميكند كه: سراج من نور الغيب بدا و غار، و جاوز السرج و سار، كان اسمه مذكورا قبل الحوادث و الاكوان، و ذكره مشهورا قبل القبل و بعد البعد و الجواهر و الالوان. جوهره صفوىّ، كلامه نبوىّ، حكمه علوىّ، عبارته عربى، لا مشرقىّ و لا مغربىّ، حسبه ابوىّ، رفيقه ربوىّ، صاحبه اموىّ، ما خرج خارج من ميم محمّد، و ما دخل فى حائه احد. آفرينش همه در ميم محمّد متلاشى شد. هر كجا در عالم دردى و سوزى بود، در مقابل سوز وى ناچيز شد. انبيا و اوليا و صدّيقان چند كه توانستند مركبها دوانيدند، بآخر باوّل قدم وى رسيدند. آن مقام كه زبر خلائق آمد زير قدم خود نپسنديد. طوبى و زلفى كه غايت رتبت صدّيقان است بدان ننگريد: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى. در وصف وى گفتهاند: قمر تجلى من بين الاقمار، كوكب برجه فى فلك الاسرار. طلع بدره من غمام اليمامة، و اشرقت شمسه من ناحية التّهامة، و أضاء سراجه من معدن الكرامة. العلوم كلّها قطرة من بحره، و الحكم كلها غرفة من نهره، و الازمان كلّها ساعة من دهره. هو الاوّل فى الوصلة، و الآخر فى النبّوة، و الظاهر بالمعرفة، و الباطن بالحقيقة.
آن روز كه از مكّه هجرت كرد و روى سوى مدينه نهاد، بخيمه ام معبد رسيد. امّ معبد چون روى مبارك رسول ديد در وى متحير شد. گفت: اى مرد! تو كيستى كه اينجا آمدهاى؟ حورى كه از خلد بيرون آمدهاى؟ ماهى كه از آسمان بزير آمدهاى؟ رضوانى كه از فردوس آمدهاى؟ قنديل عرشى كه دنيا افروختهاى؟... توقيع لوحى كه عيان گشتهاى؟ شمع طرازى كه روان گشتهاى؟ صورت بختى كه نقاب برداشتهاى؟
كمند دلهايى كه خانه فروش زدهاى؟ بند جانهايى كه گوى جمال ربودهاى؟ كيمياء جمالى كه جهان نگاشتهاى؟ نور شمس و قمرى كه پديد آمدهاى؟
سيدى كه در تواضع چنان بود كه يك قرص از درويش قبول كردى، و دنيا جمله بيك درويش دادى، و منت بر ننهادى. با يتيمى راز كردى، و بر جبرئيل ناز كردى. با غريبى بنشستى، و با بهشت ننگرستى. بمهمان عجوز رفتى، و از عرش و ما دون آن همت بر گذاشتى. زن بيوه را ردا بيفكندى، و بساط در سدره منتهى نيفكندى. با مسكينى هم زانو بنشستى. رحيم دلى، خوش سخنى، نيك مردى، نيك عهدى، راست عهدى، تيمار دارى، عزيز قدرى، محمد نامى، ابو القاسم كنيتي، مصطفى لقبى، صد هزاران هزار صلوات و سلام خداى بر روح پاك و روان مقدس او باد:
۱۶ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ از قوم موسى گروهى است يَهْدُونَ بِالْحَقِّ كه با راستى ميخوانند وَ بِهِ يَعْدِلُونَ (۱۵۹) و بآن راستى ميروند.
وَ قَطَّعْناهُمُ و ايشان را گروه گروه برگسستيم اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْباطاً دوازده گروه أُمَماً امّت امّت جوك جوك با پيغامبر پيغامبر وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى و پيغام داديم بموسى إِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ آن گه كه آب خواست ازو قوم او أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ كه بعصا اين سنگ را ميزن فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً بگشاد از آن دوازده چشمه قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ هر گروهى از ايشان ميدانستند كه آبشخور ايشان كدام است وَ ظَلَّلْنا عَلَيْهِمُ الْغَمامَ ايشان را ميغ فرستاديم تا سايه كرديد بر ايشان وَ أَنْزَلْنا عَلَيْهِمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى و فرو فرستاديم بر ايشان ترنجبين و مرغ سلوى كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ گفتيم ميخوريد ازين خوشها كه شما را روزى داديم وَ ما ظَلَمُونا و ستم نه بر ما كردند وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (۱۶۰) لكن ايشان ستم بر خويشتن كردند.
وَ إِذْ قِيلَ لَهُمُ اسْكُنُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ و ايشان را گفتند كه در زمين بيت المقدس نشينيد و آن را مسكن گيريد وَ كُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ و ميخوريد از آن هر جاى كه خواهيد وَ قُولُوا حِطَّةٌ و مىگوييد چون مىدرشويد: گناهان ما از ما فرو نه وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً و پشت خم داده از در در رويد نَغْفِرْ لَكُمْ خَطِيئاتِكُمْ تا بيامرزيم شما را گناهان شما سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ (۱۶۱) آرى نيكوكاران را بر پيوس بيفزائيم.
فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ بدل كردند آن ستمكاران آن سخن كه گفته بودند ايشان را قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ ديگر گفتند جز از آنكه ايشان گفته بودند، فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ فرو گشاديم بر ايشان از آسمان عذابى بِما كانُوا يَظْلِمُونَ (۱۶۲) بآن ستم كه كردند.
وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ و پرس ايشان را از آن شهر الَّتِي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ بنزديك دريا إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ كه از اندازه در ميگذشتند و بشنبه كسب ميكردند إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ كه بايشان ميآمد ماهيان ايشان يَوْمَ سَبْتِهِمْ آن روز كه شنبه ميكردند شُرَّعاً در آب بر روى آب روان هموار وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتِيهِمْ و آن روز كه شنبه نكردندى ماهى نيامدى بايشان كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ ايشان را چنان مىآزموديم بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (۱۶۳) بآنكه قومى فاسق بودند و از طاعت دارى بيرون.
وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ گروهى گفتند از ايشان: لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً چرا مىپند دهيد قومى را اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ كه اللَّه ايشان را هلاك ميخواهد كه كند أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِيداً يا ميخواهد كه ايشان را عذاب كند عذابى سخت قالُوا جواب دادند و گفتند: مَعْذِرَةً إِلى رَبِّكُمْ عذر ما است بنزديك خدا در كار ايشان وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (۱۶۴) و تا مگر هم ايشان بپرهيزند.
فَلَمَّا نَسُوا چون بگذاشتند ما ذُكِّرُوا بِهِ پند گرفتن بآن پند كه ايشان را دادند أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ رهانيديم ايشان را كه مىباز زدندى از بدى وَ أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا و فرا گرفتيم ايشان را كه بر خويشتن ستم كردند بِعَذابٍ بَئِيسٍ بعذابى سخت بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (۱۶۵) بآن كه قومى فاسق بودند.
فَلَمَّا عَتَوْا چون ناپاكى كردند و گردن كشيدند عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ از آنچه ايشان را باز زدند از آن قُلْنا لَهُمْ ايشان را گفتيم كُونُوا قِرَدَةً كپيان گرديد خاسِئِينَ (۱۶۶) خوار و بىعذر و بىسخن و نوميد.
وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ و آگاهى بداد خداوند تو لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ كه بر جهودان مىانگيزاند إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ تا بروز رستاخيز پيوسته مَنْ يَسُومُهُمْ سُوءَ الْعَذابِ كسى كه ايشان را مىرنجاند و عذاب مىچشاند إِنَّ رَبَّكَ لَسَرِيعُ الْعِقابِ خداوند تو زود توان است عقوبت كردن را وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (۱۶۷) و آمرزگار و بخشاينده است تائب را.
وَ قَطَّعْناهُمْ فِي الْأَرْضِ أُمَماً و ايشان را پاره پاره كرديم در زمين پركنده گروه گروه مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ هست از ايشان كه مسلماناند و نيكان وَ مِنْهُمْ دُونَ ذلِكَ و هست از ايشان كه فرود از آناند و جز از آن وَ بَلَوْناهُمْ و بيازموديم ايشان را بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ بنيكيها و بديها لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (۱۶۸) تا مگر باز آيند بتوبه.
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ از پس در رسيد ايشان را پس آمدگان بد وَرِثُوا الْكِتابَ تورات و علم آن ميراث بردند از پيشينيان يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنى عرض اين جهان ميگيرند بآن علم وَ يَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا و با اينهمه ميگويند كه خداوند ما ما را بخواهد آمرزيد وَ إِنْ يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ و اگر آيد بايشان عرض هم چنان از حرام يَأْخُذُوهُ ميگيرند آن را. أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ نه پيمان در نامه من بر ايشان گرفتهاند أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ كه بر اللَّه جز راست نگويند وَ دَرَسُوا ما فِيهِ و آنچه در تورات است خواندهاند و دانسته وَ الدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ و سراى آخرت به لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ ايشان را كه از خشم و عذاب من مىپرهيزند أَ فَلا تَعْقِلُونَ (۱۶۹) درنمىياوند؟!. وَ الَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتابِ و ايشان كه دست در كتاب زدند وَ أَقامُوا الصَّلاةَ و نماز بپاى داشتند إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ (۱۷۰) ما ضايع نكنيم مرد نيكوكاران.
وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ و ياد كن بر ايشان آن گه كه ما كوه بگسستيم و بهوا برديم و در هوا پهن باز داشتيم بالاى ايشان كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ گويى راست چترى بود وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ بدانستند كه اگر تورات نپذيرند آن بر سر ايشان فرو افتد خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ بستانيد اين كتاب كه بشما داديم بقوة وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ و ياد كنيد آنچه در آن است لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (۱۷۱) تا مگر پرهيزيده آئيد.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ و هى الفرقة الناجية من الاحدى و سبعين، و ذلك فيما
روى انّ النّبيّ (ص) قال: «تفرّقت امّة موسى على احدى و سبعين ملة، سبعون منها فى النّار و واحدة فى الجنة»، و كان على بن ابى طالب (ع) اذا حدّث بهذا الحديث قرأ: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ.
اين همان قوماند كه آنجا گفت: مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ، و آن عبد اللَّه سلام است و ابن صوريا و ياران وى.
قول سدى و ابن جريج و جماعتى مفسران آنست كه: اين قومىاند كه مسكن ايشان سوى مغرب است از اقليم صين برگذشته. روى بقبله اهل اسلام دارند، و مسلمانان اند، و از قوم موسىاند از بنى اسرائيل. رسول خدا شب معراج ايشان را ديده و با ايشان سخن گفته. جبرئيل گفت ايشان را: هل تعرفون من تكلمون؟ هيچ ميدانيد كه با كه سخن مىگوييد؟ ايشان گفتند: نميدانيم. جبرئيل گفت: هذا محمد النبى الامّىّ، فآمنوا به. پس ايشان گفتند: يا رسول اللَّه! موسى ما را وصيت كرده كه هر كه از ما بتو در رسد سلام موسى برساند. مصطفى (ص) گفت: «على موسى و عليكم السلام».
آن گه ده سورة از قرآن بر ايشان خواند، از آن سورتها كه به ابتداء اسلام بمكه فرو آمد، و آنكه از احكام و شرائع فريضه نماز و زكاة آمده بود ايشان را فرمود، تا هر دو بپا ميدارند، و بر آن باشند. و سبب افتادن ايشان بآن جايگه آن بود كه بنى اسرائيل پيغامبران را ميكشتند، و اين يك سبط بودند از جمله دوازده سبط، و طاقت ديدن آن نداشتند، و بر فعل ايشان منكر بودند. از ايشان بيزارى كردند، برگشتند و دعا كردند، تا رب العزّة ميان اين قوم و بنى اسرائيل جدايى افكند. ربّ العالمين در زير زمين راهى بر ايشان گشاده كرد، تا در آن راه برفتند، و بديار مغرب بيرون آمدند، و آنجا مسكن گرفتند.
وَ قَطَّعْناهُمُ يعنى: بنى يعقوب من بنى الاثنى عشر. و الاسباط فى بنى اسرائيل كالقبائل فى بنى اسماعيل. و اشتقاق سبط از سبط است، نام درختى كه شتران را علف است، و همچنين قبيله نام درختى است، يعنى كه اسماعيل و اسحاق چون اصل درختاند، و اولاد چون اغصان. زجاج گفت: معناه قطعناهم اثنتى عشرة فرقة اسباطا، كأنّه قال: فرقناهم اسباطا، فيكون «أَسْباطاً» بدلا من قوله «اثْنَتَيْ عَشْرَةَ»، و «أُمَماً» من نعت اسباطا.
وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى إِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ فى التيه أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ كان للحجر اربعة اوجه، لكلّ وجه ثلاث اعين، لكل سبط عين لا يخالطهم سواهم.
فَانْبَجَسَتْ اينجا در سخن اختصار است، يعنى فضرب موسى بعصاه الحجر فانبجست، اى فانصبّت و انفجرت، الّا ان الانفجار اوسع من الانبجاس فى فيضان الماء. تفسير اين در سورة البقره رفت، الى قوله: نَغْفِرْ لَكُمْ مدنى و شامى و يعقوب تغفر بتاء مضمومه و فتح فا خوانند، باقى بنون مفتوحه و كسر فا خوانند. خطاياكم بىهمز و بى تا قراءت ابو عمرو است «خطيئتكم» برفع تا بىالف قراءت شامى است. «خطيئاتكم» بالف و ضمّ تا قراءت مدنى و يعقوب است. خطيئاتكم بالف و كسر تا قراءت مكى و كوفى است.
فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الاية مضى تفسيره فى البقرة.
وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ ميگويد: پرس ازين جهودان. سؤال توبيخ و تقريع است تا كفر قديم ايشان بشناسد، و «قريه» ايلة است، قرية بين مدين و الطور، و قيل: هى الطبرية، و قيل: اريحا. حاضِرَةَ الْبَحْرِ اى عند البحر، شهريست بقرب دريا. ميگويد: سلهم عمّا وقع بأهلها. از ايشان پرس كه چه افتاد باهل آن شهر؟ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ اى جاوزوا الحقّ يوم السّبت، إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ جمع حوت است، و هو السّمك، و اضافها اليهم لانّهم ارادوا صيدها، يَوْمَ سَبْتِهِمْ روز شنبه است و اضافت با ايشان از آن است كه ايشان باحكام اين روز مخصوصاند، و يوم سبتهم يعنى يوم يسبتون، كه بر عقب گفت: وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ. يقال: سبت يسبت سبتا و سبوتا، اذا اعظّم السّبت، و اسبت اذا دخل فى السبت، و قيل: يَوْمَ سَبْتِهِمْ اى يوم راحتهم بترك اعمالهم. كان الكسب يوم السّبت محرما على بنى اسرائيل، و كانوا امروا أن يتفرغوا فيه لعبادة اللَّه. شُرَّعاً اى واردة، و قيل: ظاهرة على الماء، و قيل: رافعة رؤسها، و قيل: متتابعة. وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتِيهِمْ الحيتان.
سئل الحسين بن الفضل: هل تجد فى كتاب اللَّه الحلال لا يأتيك الا قوتا، و الحرام يأتيك جرفا جرفا؟ قال: نعم، فى قوله تعالى: إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتِيهِمْ. كَذلِكَ قيل متصل بالاوّل، على تقدير لا تأتيهم شرعا، مثل اتيان يوم السّبت، و قيل: متصل بما بعده، و هو قوله: نَبْلُوهُمْ اى نختبرهم مثل هذا الاختبار، اى نعاملهم معاملة المختبر، بِما كانُوا يَفْسُقُونَ.
قال ابن زيد: كانوا قد قرموا لحم الحيتان، و كان فى غير يوم السّبت لا يأتيهم حوت واحد، فأخذ رجل منهم حوتا، فربط فى ذنبه خيطا، ثم ربطه الى خشبته فى الساحل، ثمّ تركه فى الماء الى يوم الاحد، فأخذه و شواه، فوجد جار له ريح الحوت، فقال له: يا فلان! انّى اجد فى بيتك ريح الحوت. قال: لا. فيطلع فى تنوره فاذا هو فيه، فقال: انى ارى اللَّه سيعذبك، فلمّا لم يره عذب، و لم يعجّل عليه العذاب اخذ فى السّبت الآخر حوتين اثنين فلمّا رأوا ان العذاب لا يعاجلهم اخذوا و أكلوا و ملحوا و باعوا و كثر اموالهم، فقست قلوبهم و تجرّوا على الذنب، و قالوا: ما نرى السّبت الا و قد أحلّ لنا، و كان اهل القرية نحوا من سبعين الفا، فصاروا ثلاث فرق: فرقة صادت و أكلت، و فرقة نهت و زجرت، و فرقة امسكت عن الصيد، و هم الذين قال تعالى: وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً يعنى: قالوا للفرقة الناهية لا موهم على موعظة قوم يعلمون انهم غير مقلعين. ميگويد: جمله آن قوم سه گروه بودند: يك گروه گنهكاران، و يك گروه ناهيان كه پند ميدادند، و يك گروه كه فرا پند دهان ميگفتند: لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ؟ فرقه ناهيه جواب دادند: مَعْذِرَةً إِلى رَبِّكُمْ يعنى معذرة لنا الى ربكم فيه، ابو عمرو گفت: اى هذه معذرة الى ربكم، و معناه: الامر بالمعروف واجب علينا، فعلينا موعظتهم و نصحهم حتى يكون لنا عذرا عند ربّكم ان لم ينتهوا. قراءة حفص از عاصم «معذرة» بنصب است، اى: نعظهم معذرة الى ربّكم، اى من اجل ذلك، كما قال: «حذر الموت» اى من اجله، و قيل: نعتذر معذرة اى اعتذارا الى ربّكم.
وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ اين اعذار همانست كه آنجا گفت: فَلَوْ لا كانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِي الْأَرْضِ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّنْ أَنْجَيْنا مِنْهُمْ. درين هر دو آيت مصداق سخن مصطفى است كه گفت: «ما من قوم يعمل بين ظهرانيهم بمعاصى اللَّه فلم يغيروا الا عمّهم اللَّه بعذاب».
و هم مصداق اينست آنجا كه گفت: «كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه»، لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ الاية.
فَلَمَّا نَسُوا يعنى تركوا، و النّسيان فى اللغة الترك، «ما ذُكِّرُوا بِهِ» اى: ما وعظوا به من العذاب على صيد الحيتان، أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ اى عن العذاب الشديد، فيكون «عن» متّصلا بأنجينا، و يحتمل ان يكون متّصلا ينهون اى عن المعصية.
وَ أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا اى صادوا فى السّبت و خالفوا امر اللَّه، بِعَذابٍ بَئِيسٍ: شديد. مدنى و شامى بيس بوزن بير خوانند. ابن عامر بئيس مهموز خواند. ابو بكر بئيس بر وزن فيعل خواند. باقى بئيس بر وزن فعيل، يقال بؤس يبؤس بأسا، اذا اشتدّ، و البأس الشدة. بِعَذابٍ بَئِيسٍ اى وجيع شديد، و هو أنهم صاروا قردة.
و الفرقة الأخرى مختلف فيها، قال الحسن: نجت فرقتان، و هلكت فرقة، و قال بعضهم: هلكت فرقتان، و قال بعضهم بالتوقف فى امرهم، و الروايات الثلاث عن ابن عباس.
فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ استكبروا و مردوا على المعصية، قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ مبعّدين مطرودين. قال بعضهم: خوطبوا بهذا القول، فيكون ابلغ فى النازلة، و قال بعضهم: صيّروا قردة، و هذه القصة ذكرناها مشروحة فى سورة البقرة.
وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ اى: آذن، و معناه: اعلم. تفعل و أفعل بيك معنى آيد، چون توعّده و أوعده. ترضّاه و أرضاه، تيقنه و أيقنه، و قيل: تأذّن امر من الاذن، و قيل: حكم، و قيل اخبر، و قيل: وعد، و قيل: حلف. لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ نظم آيت چنين است: ليبعثن عليهم من يسومهم سوء العذاب الى يوم القيمة. برانگيزاند بر جهودان و برگمارد بر ايشان كسى كه ايشان را رنجاند تا بروز قيامت، و هو محمد (ص) و امته. يقاتلونهم حتى يسلموا او يعطوا الجزية. سعيد بن جبير گفت: هم اهل الكتاب، بعث اللَّه عليهم العرب، يجبونهم الخراج الى يوم القيامة. إِنَّ رَبَّكَ لَسَرِيعُ الْعِقابِ لمن استحق تعجيله، وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ للمؤمنين رَحِيمٌ بهم.
وَ قَطَّعْناهُمْ فِي الْأَرْضِ أُمَماً بنى اسرائيل را در زمين پركنده گرديم گروه گروه، يعنى نژادانژاد، و جوك جوك، و اين از آن است كه ايشان يك قوم بودند يك جوك در يك اقليم. اول بمصر، باز به بيت المقدس و بنواحى مدينه، اكنون پراكندهاند و گسسته در جهان، و قيل: جعلناهم على اديان مختلفة. مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ يعنى من آمن منهم بعيسى و محمد عليهما الصلاة و السلام، وَ مِنْهُمْ دُونَ ذلِكَ يعنى الكفار، و قيل: منهم الصالحون الذين رآهم رسول اللَّه (ص) ليلة المعراج، وَ مِنْهُمْ دُونَ ذلِكَ، اى عاصون مفسدون. وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ و ايشان را بيازموديم بشاديها و غمها، به نيكها و بدها. امّا حسنات آنست كه: «وَ إِذْ فَرَقْنا»، «وَ ظَلَّلْنا»، «وَ أَنْزَلْنا»، «وَ جاوَزْنا»، «فأنجينا»، و سيئات چون حبس ايشان در تيه چهل سال، و قتل نفس توبه را از عبادت گوساله و جز از آن. لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ كى يتذكروا و يعودوا الى الطاعة.
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ قوم سوء. اشتقاقه من خلف اللّبن اذا طال مكثه فى السقاء، فتغير، و منه الخلوف. اين خلف جهودان ايّام مصطفىاند و هر كه پس ايشان آمد، تورات ميراث بردند از پيشينان. يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنى ادنى تذكير دنيا است، يعنى: عرض هذه الدّنيا، و العرض ما يعرض لك من منافع الدنيا، او تعرض لك الحاجة اليه، و قيل العرض بفتح الرّاء متاع الدّنيا اجمع، و باسكان الراء ما كان من المال سوى الدراهم و الدّنانير، ميگويد: عرض اين جهانى ميگيرند بآن علم، يعنى ميفروشند و بها مىستانند، و در سورتهاى پيش بچند جايگه شرح اين اشتراء رفت وَ يَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا و ان لم نستغفر. اين تمنى محال است، چنان كه جاى ديگر گفتند: لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى، و گفتند: نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ، لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً. وَ إِنْ يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ يَأْخُذُوهُ اى: و لو اوتوا عرضا مثل العرض الّذى كفروا من اجله بمحمّد، ليكفروا بموسى لكفروا به ارتشوا من سادتهم فكفروا بمحمد، و لو رشوا ليكفروا بموسى لكفروا. و قيل: ان يأت يهود يثرب الّذين كانوا فى عهد رسول اللَّه (ص) عرض من الدّنيا مثله يأخذوه كما اخذ اسلافهم، و قيل: ان يأتهم عرض مثله من الحرام يأخذوه، اى هم مصرون على الذّنب، و لا يشبعهم شىء.
أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ اين همانست كه گفت: وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ، پيمان گرفتند بر ايشان كه بر خدا دروغ و باطل نگويند، و باطل گفتند آنچه گفتند: «سَيُغْفَرُ لَنا»، اذ ليس فى التوراة ميعاد المغفرة مع الاصرار، و گفتهاند: أَ لَمْ يُؤْخَذْ استفهام است بمعنى تقرير، اى: امروا ان لا يصفوا الحق الا بنعت الجلال و استحقاق صفات الكمال، و ان لا يتحكموا عليه بما لم يأت منه خبر، و لم يشهد بصحّته برهان و لا نظر. وَ دَرَسُوا ما فِيهِ اى و قرءوا ما فى الكتاب، اى لم يفعلوا عن جهل. وَ الدَّارُ الْآخِرَةُ الجنة خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ الشرك و المعصية، أَ فَلا تَعْقِلُونَ انّها خير من العرض الادنى.
وَ الَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتابِ اى التوراة، و يحتمل القرآن. ابو بكر از عاصم يُمَسِّكُونَ بتخفيف خواند. باقى بتشديد خوانند، و هما فى المعنى واحد، اى: يتمسّكون به فيعلمون بما فيه، عبد اللَّه سلام است و اصحاب وى كه در كتاب تحريف و تبديل نياوردند، و شرايع و احكام آن پذيرفتند، و بپاى داشتند. عطا گفت: امّت محمداند.
وَ أَقامُوا الصَّلاةَ الّتى شرعها محمد (ص). إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ يعنى منهم، كقوله: إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا اى اجر من احسن منهم عملا. و المصلح المقيم على الايمان المؤدى فرايضه اعتقادا و عملا، لانّ من كان غير مؤمن و أصلح فأجره ساقط.
و قيل: المصلحون هم الّذين يمسكون، و الخبر فيه محذوف، و معناه: نعطيهم اجورهم إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ.
وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ النتق فى اللغة يكون قلعا و يكون رفعا، و يكون بسطا، و كل ذلك قد كان من اللَّه عز و جل يومئذ بذلك الجبل، قلعه جبرئيل و رفعه و بسطه فى الهواء فوقهم. ميگويد: ياد كن برين جهودان كه ما كوه بركنديم، يعنى جبرئيل را فرموديم تا از بيخ بركند و در هوا برد و بر سر ايشان پهن بداشت، كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ اى سقيفة، و هى كل ما اظلّك، وَ ظَنُّوا ايقنوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ أن خالفوا. «خُذُوا اى، قلنا لهم خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ» گفتيم بستانيد اين كتاب را، يعنى جبرئيل گفت ايشان را كه اين كتاب بستانيد و بپذيريد بجهد و قوت و قدرت كه داريد بگرفتن و پذيرفتن آن، وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ اى اعملوا بما فيه و لا تنسوه، لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ لكى تتّقوا النّار، و سبق شرحه فى سورة البقرة.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ قصه دوستان است و وصف الحال جوانمردان و سيرت سالكان. رب العالمين ايشان را راه سعادت نموده، و بتخاصيص قربت و زلفت مخصوص كرده، و بجذبه كرامت گرامى كرده. نسبت تقوى بايشان زنده، و منهج صدق بثبات قدم ايشان معمور، و نظام دولت دين ببركات انفاس ايشان پيوسته.
رسول خدا ميگويد صلوات اللَّه عليه: «لو قسم نور احدهم على اهل الارض لوسعهم».
اگر نور دل ايشان راه باز دهند، و تلألؤ شعاع آن بر عالم و عالميان افتد، متمردان همه موحد گردند. زنّارها بكمر عشق دين بدل شود، لكن عزيزاند و ارجمند بكسشان ننمايد، بدنيا و عقبىشان ندهد، متوارىوار ايشان را در حفظ خويش ميدارد، و بنعت محبت در قباب غيرت مىپرورد. بموسى (ع) وحى آمد كه: اى كليم مملكت! نگر تا صدف درّ درد خويش پيش هر بىديدهاى نشكافى، و آيت صورت عشق جلال ما بر هيچ نامحرمى نخوانى كه از حقيقت سمع و سماع معزول بود. اى موسى! اگر خواهى كه راز ما آشكارا كنى بارى بر كسانى كن كه محل عهد اسرار ما باشند، بليل و نهار با خدمت درگاه ما پرداخته، و در مشاهده جلال ما خيمه عشق زده، و بر درگاه ربوبيت اين داغ احقّيت يافته كه: أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ. اين داغ احقيت سرى است از اسرار الهى، لطيفهاى از لطائف ربّانى، كه از عالم غيب روان شد، و جز در پرده اطوار طينت درويشان منزل نكرد. خواهى تا شمهاى از آن بيابى در پردههاى نفس برو تا بدل رسى، و آن گه در پردههاى دل برو تا بجان رسى، و آن گه در پردههاى جان برو تا بوصال جانان رسى، كان تعبيه جز در ميان جان دوستان نبينى:
داود پيغامبر هر وقتى كه درويشى ديدى ازين سوخته خرمنى، غارتيده عشقى، دانستى كه محل عهد اسرار ازل است، با وى بنشستى و آرام گرفتى، گفتى: آنچه مقصود است و آرام دل من، درو تعبيه است. يعقوب پيغامبر كه در بيت الاحزان نشست، و بدرد فراق يوسف چندان بگريست كه بينايى در سر آن شد، تو گويى در بند صورت يوسف بود، و از روى حقايق آن بقيت نقاوه صفاوت خلّت بود كه در ناصيه يوسف تعبيه بود، و يعقوب را زير و زبر همى داشت. رويم بغدادى گويد: العارف مرآة، من نظر فيها تجلى له مولاه، و اليه الاشارة بقوله عزّ و جلّ: سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ.
وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً جعفر بن محمد (ع) ميگويد در حقائق اين آيت كه: از چشمه معرفت دوازده جوى روان كرده، هر يكى شرب فرقتى ساخته، و استقاء دولت دين هر يكى را از آن منهل پديد كرده، همانست كه جاى ديگر بر وجه اجمال برمز و اشارت گفت: وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً اى:جعلنا لهم سقيا على الدوام. دوازده نهراند: اول آن آشنايى و آخر دوستى، و ده ميان اين و آن: يكى صدق اعتقاد، ديگر اخلاص در اعمال، سديگر رضا دادن بحكم، چهارم عين اليقين، پنجم سرور وجد، ششم برق كشف، هفتم حيرت شهود، هشتم استهلاك شواهد، نهم مطالعه جمع، دهم حقيقت افراد. بنده چون ذوق اين شربتها بجان وى رسد، و حلاوت آن بيابد، و جذبه الهى در آن پيوندد، خود عين الحياة گردد، و هر كه از دست وى شربتى خورد مقبل ابد شود.
پير طريقت گفت: الهى! مشرب ميشناسم اما واخوردن نمىيارم، دل تشنه و در آرزوى قطرهاى ميزارم. سقايه مرا سيرى نكند، من در طلب درياام. بر هزار چشمه و جوى گذر كردم تا بو كه دريا دريابم. در آتش عشق غريقى ديدى؟ من چنانم. در دريا تشنهاى ديدى؟ من آنم. راست بمتحيرى مانم كه در بيابانم. فريادم رس كه از دست بيدلى بفغانم.
وَ قَطَّعْناهُمْ فِي الْأَرْضِ أُمَماً از روى تحقيق بر ذوق اهل مواجيد اشارت است بسيّاحان امّت، و غرباء طريقت، كه پيوسته گرد عالم ميگردند ازين ديار بدان ديار، و ازين غار بدان غار، تا وقت خويش از خلق بپوشند، و دين خويش از آفات اغيار بكوشند.
و مصطفى (ص) بدين معنى اشارت كرده كه: روزگارى بمردم درآيد كه دين دينداران بسلامت نماند، تا از خلق نفرت نگيرند. بسان سياحان بينى ايشان را از خلق گريزان، گه در كوه گه در بيابان:
و يشهد لذلك قصة اصحاب الكهف و قصة الغار للنبى مع ابى بكر، يقول اللَّه تعالى: ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ.
معنى ديگر گفتهاند سياحت و غربت ايشان را يعنى كه مشتاقاند، و مشتاق در اغلب روزگار و عموم احوال بىقرار و بىآرام بود. گرد عالم ميگردد تا مگر جايى رسد كه آنجا نشان دوست بيند، يا از كسى خبر دوست پرسد، و فى معناه انشدوا:
پير طريقت گفت: الهى! غريب ترا غربت وطن است، پس اين كار را كى دامن است؟ چه سزاى فرج است او كه بتو ممتحن است؟ هرگز كى واخانه رسد او كه غربت او را وطن است. الهى! مشتاق كشته دوستى است، و كشته دوستى را ديدار تو كفن است.
وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ بيازمائيم ايشان را در كام و در ناكام، نه در كام فريفته شوند نه در ناكام. از ما برگردند، شغلى دارند در پيش مهمتر از كام و ناكام خويش. با خلق عاريتاند و با خود بيگانه، و از تعلق آسوده. دلهاشان با مولى پيوسته، و سرها باطلاع وى آراسته. همى گويند بزبان افتقار بنعت انكسار: خداوندا! وا درگاه آمديم بنده وار، خواهى عزيز دار خواهى خوار.
وَ الَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتابِ ايمان، وَ أَقامُوا الصَّلاةَ احسان، فبالايمان وجدوا الامان، و بالاحسان وجدوا الرضوان، فالامان مؤجّل و الرضوان معجّل، و يقال: يمسّكون بالكتاب سبب النجاة، و أقاموا الصلاة تحقيق المناجاة، فالنجاة فى المآل، و المناجاة فى الحال. و افراد الصلاة بالذكر اعلام انها افضل العبادات بعد معرفة الذات و الصفات.
۱۷ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ گرفت خداى تو مِنْ بَنِي آدَمَ از فرزندان آدم مِنْ ظُهُورِهِمْ از پشتهاى ايشان ذُرِّيَّتَهُمْ فرزندان ايشان وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ و ايشان را گواه گرفت بر ايشان أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ نهام من خداوند شما؟ قالُوا بَلى ايشان پاسخ دادند آرى تويى خداوند ما شَهِدْنا گواه بوديم بر ايشان أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ تا نگويند روز رستاخيز إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ (۱۷۲) كه ما ازين اقرار و گواهى ناآگاه بوديم.
أَوْ تَقُولُوا يا گويند پسينان ايشان إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ كه پدران پيشينان ما انبازان گرفتند با تو پيش از ما وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ و ما فرزندان ايشان بوديم پس از ايشان أَ فَتُهْلِكُنا پس اكنون ما را مىهلاك كنى و عذاب كنى؟ بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ (۱۷۳) بآنچه كجكاران كردند و نابكاران پيش از ما.
وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ چنين تفصيل ميدهيم و مىباز گشائيم و راست و درست و پيدا مىباز نمائيم گفتها و كردههاى خويش وَ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (۱۷۴) و تا مگر ايشان باز آيند از راه كج با راه راست.
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ و بر ايشان خوان نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا خبر آن مرد كه او را داديم سخنان خويش فَانْسَلَخَ مِنْها بيرون شد او از آن چو مار از پوست فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ پس خود فرا كرد او را ديو فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ (۱۷۵) تا از بيراهان گشت.
وَ لَوْ شِئْنا و اگر خواستيم لَرَفَعْناهُ بِها برداشتيمى با آن آيات و علم وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ لكن آن مرد با زمين بنشست و با اين جهان گرائيد وَ اتَّبَعَ هَواهُ و بر پى بايست خويش رفت فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ مثل او راست چون مثل سگ است إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ اگر بروى حمله برى و وى را بر تاختن دارى يَلْهَثْ زبان از دهن بيرون افكند أَوْ تَتْرُكْهُ يا از وى باز شوى يَلْهَثْ هم زبان از دهن بيرون افكند ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ اين مثل آن مرد است و مثل آن كسان الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا ايشان كه سخنان ما بدروغ فرا داشتند فَاقْصُصِ الْقَصَصَ و بر ايشان خوان قصههايى لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (۱۷۶) تا مگر ايشان درانديشند.
ساءَ مَثَلًا بدسان و بد مثلاند الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا آن گروه كه بدروغ فرا داشتند سخنان ما وَ أَنْفُسَهُمْ كانُوا يَظْلِمُونَ (۱۷۷) و بر خويشتن مىستم كردند.
مَنْ يَهْدِ اللَّهُ هر كه راه نمود اللَّه او را فَهُوَ الْمُهْتَدِي بر راه راست اوست وَ مَنْ يُضْلِلْ و هر كه بيراه كرد اللَّه وى را فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (۱۷۸) ايشاناند كه زيانكاراناند.
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ و آفريديم ما دوزخ را كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ فراوانى از پريان و آدميان لَهُمْ قُلُوبٌ ايشان را دلهايى است لا يَفْقَهُونَ بِها كه بآن حق درنيابند وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ و ايشان را چشمهايى است لا يُبْصِرُونَ بِها كه حق بآن نه بينند وَ لَهُمْ آذانٌ و ايشان را گوشهايى است لا يَسْمَعُونَ بِها كه بآن حق بنشنوند أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ ايشان همچون ستوراناند بَلْ هُمْ أَضَلُّ نه راست چون ستور بلكه گمراهتر از ستور أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ (۱۷۹) ايشاناند كه از حق و راه آن غافلاناند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ هذه قصة القضية، و يشتمل عليها اخبار صحاح و آثار حسان، فنبدأ بها و نقول: روى مسلم بن يسار: ان عمر بن الخطاب سئل عن هذه الاية: فقال عمر: سمعت رسول اللَّه (ص) يسأل عنها، فقال صلّى اللَّه عليه و سلم: «ان اللَّه خلق آدم ثمّ مسح ظهره بيمينه، فاستخرج منه ذرّيّة، فقال: خلقت هؤلاء للجنة، و بعمل اهل الجنة يعملون، ثمّ مسح ظهره فاستخرج منه ذرّيّة، فقال: خلقت هؤلاء للنار و بعمل اهل النّار يعملون». فقال رجل: يا رسول اللَّه! ففيم العمل؟ فقال رسول اللَّه (ص): «ان اللَّه اذا خلق العبد للجنّة استعمله بعمل اهل الجنّة حتى يموت على عمل من اعمال اهل الجنّة، فيدخله بالجنّة، و اذا خلق العبد للنّار استعمله بعمل اهل النّار حتى يموت الى عمل من اعمال اهل النار فيدخله به النّار».
و عن هشام بن حكيم: انّ رجلا اتى النّبيّ (ص) فقال: أ يبتدأ الاعمال ام قد قضى القضاء؟ فقال رسول اللَّه (ص): «انّ اللَّه اخذ ذرية آدم من ظهورهم ثمّ اشهدهم على انفسهم ثمّ افاض بهم فى كفيّه، فقال: هؤلاء فى الجنّة و هؤلاء فى النّار، فأهل الجنّة ميسّرون لعمل اهل الجنّة، و اهل النّار ميسّرون لعمل اهل النّار».
و عن ابى امامة قال: قال رسول اللَّه (ص): «لمّا خلق اللَّه الخلق و قضى القضية اخذ اهل اليمين بيمينه، و اهل الشمال بشماله، فقال: يا اصحاب اليمين! قالوا: لبيك و سعديك. قال: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا بَلى. قال: يا اصحاب الشمال! قالوا: لبيك و سعديك. قال: الست بربّكم؟ قالوا بلى.
ثمّ خلط بينهم، فقال قائل: يا ربّ! لم خلطت بينهم؟ قال: لهم اعمال من دون ذلك هم لها عاملون، ان يقولوا يوم القيمة انّا كنّا عن هذا غافلين، ثمّ ردّهم فى صلب آدم».
و روى أنّ اللَّه عزّ و جلّ لمّا فرغ من خلق آدم مسح كتفه اليمنى، فاستخرج منها كلّ نسمة طيّبة، ثمّ مسح كتفه اليسرى فاستخرج منها كل نسمة خبيثة. ثم جمعهم فى قبضتيه، ثمّ قال لآدم: اختر ايتها شئت. فقال آدم: اخترت يمين ربّى يمينا مباركة، ففتحها له، فعرضهم عليه، و سمّاهم له و على الانبياء من ولده نورهم، ثم فتح يده الأخرى فعرضهم عليه و سمّاهم له. ثم قال لمن فى يمينه: هؤلاء للجنّة و لا ابالى، و قال لمن فى يده الأخرى: هؤلاء للنّار و لا ابالى، ثم خلط بعضهم ببعض، ثم اخذ منهم الميثاق، و أشهد بعضهم على بعض، ثم ردّهم فى صلبه.
و عن ابى صالح عن ابى هريرة، قال: قال رسول اللَّه (ص): «لمّا خلق اللَّه آدم مسح ظهره فسقط من ظهره كل نسمة هو خالقها من ذريته الى يوم القيامة، و جعل بين عينى كل انسان و بيضا من نور، ثم عرضهم على آدم، فقال: يا رب! من هؤلاء؟ قال: هؤلاء ذريتك. فرأى رجلا منهم يعجبه و بيض ما بين عينيه. فقال يا رب! من هذا؟ قال: هذا رجل من آخر الامم من ذريتك يقال له داود. قال: اى رب! كم جعلت عمره؟ قال: ستّين سنة. قال: اى رب! زده من عمرى اربعين سنة. فلمّا انقضى عمر آدم، جاء ملك الموت، فقال: أ و لم يبق من عمرى اربعون سنة؟ قال: أ و لم تعطها ابنك داود؟ فجحد، فجحدت ذريته، فنسى فنسيت ذريته، و خطأ فخطئت ذريته». و فى رواية اخرى: فرجع ملك الموت الى ربّه، فقال: انّ آدم يدّعى من عمره اربعين سنة. قال: اخبر آدم انّه جعلها لابنه داود، و الاقلام رطبة فأثبتت لداود».
و عن ابى بن كعب فى قوله تعالى: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ الاية، قال: فجمع له يومئذ جميع ما هو كائن الى يوم القيامة، فجعلهم ارواحا، ثم صوّرهم، ثم استنطقهم فتكلموا، و كلمهم قبلا، و أخذ عليهم العهد و الميثاق، و أشهدهم على انفسهم: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا: بَلى، شَهِدْنا، أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ. قال: فانّى اشهد عليكم السماوات السّبع و الارضين السبع، و أشهد عليكم آباؤكم آدم أن تقولوا يوم القيامة: لم نعلم بهذا.
اعلموا انّه لا اله غيرى، و أنا ربكم لا ربّ لكم غيرى، فلا تشركوا بى شيئا و انّى سأرسل اليكم رسلى يذكرونكم عهدى و ميثاقى، و أنزل عليكم كتبى، قالوا: نشهد انك ربنا و الهنا لا ربّ لنا غيرك، و لا اله لنا غيرك، فأقروا يومئذ طائعين، و طائفة على وجه التقية، فأخذ بذلك ميثاقهم، ثم كتب آجالهم و ارزاقهم و مصائبهم، و رفع عليهم آباءهم آدم، فنظر اليهم، فرأى فيهم الغنى و الفقير و حسن الصورة و دون ذلك. قال: رب؟ لو سويت بين عبادك! قال: انى احببت ان أشكر. و رأى فيهم الانبياء مثل السّرج، عليهم النور، و خصّوا بميثاق آخر فى الرسالة و النبوة، فهو الذى يقول: وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ الاية، و هو قوله: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، و فى ذلك قال: هذا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى، قال: فلما قرّرهم بتوحيده، و أشهد بعضهم على بعض، اعادهم الى صلبه، فلا تقوم الساعة حتى يولد كل من اخذ ميثاقه لا يزاد فيهم و لا ينقص منهم، فذلك قوله: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ «اذ» كلمتى است در گرفتن قصهاى گذشته را، و آن را گه گه در مستقبل نهند و «اذا» كلمتى است در گرفتن قصهاى مستقبل را، و آن را گاه گاه در قصه ماضى نهند. أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ نظم آيت چنين است: و اذ أخذ ربّك من ظهور بنى آدم ذريتهم. اهل مكه و كوفه «ذريّتهم» خوانند. باقى «ذرّيّاتهم» بجمع. معنى آنست كه: آنچه از آدم زاد از پشت وى گرفت، و آنچه از فرزندان زادند از پشتهاى ايشان گرفت، چنان كه خواهند زاد واحدا بعد واحد، على ما يكون عليه الى يوم القيامة. ازين جهت نگفت: من ظهر آدم، لانّهم لم يخرجوا كلهم من ظهر آدم، بل بعضهم من بعض، على ما يتوالد الآباء من الأبناء الى يوم القيامة. و اين عهد گرفتن و پيمان ستدن پيش از آن بود كه آدم در بهشت شد، يعنى ميان مكه و طائف بقول كلبى. ابن عباس گفت: ببطن نعمان بود، واد الى جنب عرفة. قومى گفتند: در بهشت بود. سدى گفت: در آسمان بود از بهشت بدرآمده و بزمين نارسيده. قومى گفتند: به دهنا بود زمينى است در هند، آنجا كه آدم از آسمان فرو آمد، و آن فرزندان كه از پشتهاى ايشان بيرون آمدند بر مثال ذر بودند، روى زمين از ايشان پر، بر هيئت مردان و زنان و بر صورت ايشان، عقل و فهم و نطق در ايشان آفريده. زجاج گفت: جاز أن يجعل سبحانه لا مثال الذر فهما تعقل به امره، كما قال تعالى: قالَتْ نَمْلَةٌ، و كما قال: وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ، و كلّ مولود يولد على الفطرة، اى: يولد و فى قلبه توحيد اللَّه، و قيل: كانوا كالذّرّ كثرة لا صغرا، و كانوا على اشخاصهم الّتى يكونون عليها، و الاوّل اصح، اذ لا ننكر قدرة اللَّه على ان يجعل الذّرّ عاقلا يفهم الخطاب، و يسمع، و يجيب. پس رب العالمين با ايشان خطاب كرد بىواسطه، گفت: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ اين ا لست تقرير است نه استفهام، به اقرار آوردن است چنان كه جرير گفت:
ايشان را گفت: نهام من خداوند شما؟ همه پاسخ دادند: بلى انت ربّنا. تويى خداوند ما. همه اقرار دادند، امّا قومى بطوع از ميان جان، و قومى بر تقيه از بن دندان، مؤمنانرا تقرير بود، و بيگانگان را تهديد. مؤمنانرا گفت بلطف: نه من خداوند شماام؟
و بيگانگان را گفت بقهر: من خداوند شما نيستم؟ همه گفتند: بلى، و ربّ العزة جلّ جلاله خود دانست، و در علم قديم وى بود كه از ايشان كيست كه تصديق كند در دنيا، و بر آن عهد و اقرار بماند، و مؤمن باشد؟ و كيست كه آن را تكذيب كند و كافر گردد؟
قالُوا بَلى شَهِدْنا روا باشد كه شهدنا با بلى پيوسته بود حكايت از آدميان كه ايشان گفتند: بَلى شَهِدْنا. آرى خداوند مايى، گواهى بداديم، و بر يكديگر گواه بوديم، و تقديره: و أشهدهم على انفسهم ا لست بربّكم لئلا يقولوا يوم القيامة انّا كنّا عن هذا غافلين؟ أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا، او يقولوا أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ؟
قالُوا بَلى شَهِدْنا اى: علمنا انّك ربّنا. و اگر شهدنا گسسته خوانى از «بلى»، رواست، چنان كه «بلى» وقف كنى آن گه گويى: «شهدنا». «أن يقولوا» حكايت از اللَّه كه وى گفت جل جلاله گواه بوديم بر ايشان تا نگويند روز رستاخيز كه ما ازين اقرار ناآگاه بوديم، و اين أَنْ تَقُولُوا و أَوْ تَقُولُوا در هر دو «لا» مضمر است، و اين در قرآن روان است، و در لغت مشهور و جائز چنان كه در سورة النساء گفت: يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا اى: لا تضلّوا، و در سورة الزّمر گفت: أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ، او تقول، او تقول و «لا» در هر سه مضمر است، و ابو عمرو «ان يقولوا»، «او يقولوا» بيا خواند خبر از غائب.
باقى بتاء مخاطبه خوانند، و معنى هر دو ظاهر است، و گفتهاند: أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ دليل است كه تقليد در توحيد كفر است، و شرح مسئله تقليد در سورة البقرة رفت.
و اعلم أن المعتزلة و القدرية ينكرون الميثاق الاوّل، و يتأولون الاية تأويلا باطلا مظلما، فيقولون المراد بأخذ الذرية وجودهم فى الدنيا قرنا بعد قرن الى يوم القيامة، و يتأوّلون الاشهاد على وجهين: احدهما بما ركّب فيهم من العقل، و الثّاني ببعث الرسل، و هذا خلاف مذهب اهل السنة و الجماعة، و فى الاخبار و الآثار الّتى ذكرناها مقنع و كفاية لابطال مذهبهم و رد مقالتهم. وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ.
وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ اين «كذلك» در جايهاى فراوان در قرآن آفرين است كه اللَّه ميكند بر گفت خويش، يا بر كرد خويش، اى: كبيان هذه القصة نبين سائر الآيات لقومك يا محمد! وَ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ عن كفرهم.
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا علما درين مرد خلاف كردهاند كه كيست؟
قومى گفتند: بلعم است مردى از بنى اسرائيل از كنعانيان، و در زمين شام مسكن داشت.
قومى گفتند از عمالقه بود و در مدينه جباران مسكن داشت. و در نام پدر اين بلعم خلاف كردهاند، گفتند كه: باعورا، و گفتند كه باعر، و گفتند كه: آبرو. مقاتل گفت: ملك بلقا باين بلعم گفت: ادع اللَّه على موسى. دعاء بد كن بر موسى، و اين بلعم نام اعظم دانست و مجاب الدعوة بود. بلعم گفت: من نتوانم كه بر موسى دعاء بد كنم، كه وى پيغامبر است، و بر دين حق است، و من همان دين دارم كه وى دارد. پس چون توانم كه بر وى دعاء بد كنم؟ آن ملك بفرمود كه وى را بردار كنيد اگر فرمان نبرد. وى بترسيد بيرون آمد. بر ماده خرى نشسته بود، و روى بر لشكرگاه موسى نهاده، آن بهيمه چون نزديك لشكرگاه رسيد بايستاد بر جاى خويش، و نمىرفت. آخر آن بهيمه بسخن آمد كه: يا بلعم! لم تضربنى، انّى مأمورة، فلا تظلمنى، فهذه نار امامى، قد منعتنى ان امشى.
اى بلعم! مرا چه زنى؟ مرا مىفرمايند كه مرو. اينك آتش در پيش من، اگر فرا روم بسوزم.
بلعم بازگشت و آنچه ديد با ملك بگفت. ملك نشنيد، و خشم گرفت، گفت: اگر دعا كنى و گرنه بفرمايم تا ترا بردار كنند. پس بنام اعظم خداى را خواند و دعا كرد، تا ربّ العزة راه بموسى فرو گيرد، و نتواند كه در مدينه ايشان شود، و قصد ايشان كند، و موسى و بنى اسرائيل در تيه بماندند بدعاء وى. موسى گفت: يا ربّ! بكدام گناه بچه سبب ما درين تيه گرفتار آمدهايم؟ رب العزة گفت: بدعاء بلعم. موسى گفت: فكما سمعت دعاء علىّ فاسمع دعائى عليه. فدعا موسى عليه ان ينزع عنه الاسم الاعظم و الايمان، فسلخه اللَّه مما كان عليه، و نزعت منه المعرفة، فخرجت من صدره كحمامة بيضاء، فذلك قوله: فَانْسَلَخَ مِنْها الاية.
عبد اللَّه بن عمرو بن العاص و جماعتى گفتند: اين آيت در شأن امية بن ابى الصلت الثقفى آمد، مردى بود دانشمند، كتب خوانده و دانسته كه اللَّه پيغامبرى خواهد فرستاد در آن روزگار، و اميد همى داشت كه آن پيغامبر وى خواهد بود. پس چون ديد كه ربّ العالمين محمد را به پيغامبرى فرستاد، بر وى حسد برد، و طعن كرد. روز بدر بر كشتگان بدر بگذشت، از حال ايشان پرسيد، گفتند كه: محمد ايشان را كشت، گفت: اگر پيغامبر بودى خويشان را نكشتى. پس چون اميه بمرد، خواهر وى فارعه پيش مصطفى آمد. رسول خدا (ص) او را گفت كه: قصه وفات برادرت بگوى. گفت: بينا هو راقد اتاه آتيان، فكشطا سقف البيت، و نزلا، فقعد احدهما عند رجله و الآخر عند رأسه. فقال الّذى عند رجله للّذى عند رأسه: اوعى. قال وعى. قال ازكى. قال: ابى. قالت: فسألته عن ذلك، قال: خير اريد بى فصرف عنى، ثم غشى عليه، فلمّا افاق، قال:
ثمّ
قال لها رسول اللَّه (ص): انشدينى شعر اخيك
فأنشدته:
ثمّ انشدته قصيدته الّتى فيها:
فقال رسول اللَّه (ص): «آمن شعره و كفر قلبه»، فأنزل اللَّه فيه: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ الاية.
و گفتهاند: اين آيت در شأن مردى آمد كه وى را بنزديك خدا سه دعا مستجاب بود، و زنى داشت نام آن زن بسوس، و او را از آن زن فرزند بود. شوهر خود را گفت: اجعل لى منها دعوة واحدة. از آن سه دعا يكى در كار من كن. گفت چه خواهى؟ گفت: ادع اللَّه ان يجعلنى اجمل امرأة فى بنى اسرائيل. دعا كن تا مرا جمالى دهد چنان كه در بنى اسرائيل هيچ زن بجمال من نبود. هم چنان كرد، و ربّ العزّة او را جمالى بكمال داد. چون خود را چنان ديد سركشى كرد، و از مرد خويش برگشت. مرد خشم گرفت. يك دعاء ديگر در كار وى كرد، گفت: بار خدايا! او را سگى گردان.
آن زن در حال سگى گشت. پسران وى بيامدند، و تضرع كردند كه: مردم ما را سر زنش ميكنند كه مادرشان سگ گشته، و بانگ سگان ميكند. پدر دعاء سوم هم در كار وى كرد، گفت: بار خدايا! او را با آن صفت بر كه اوّل بود. هر سه دعا در كار وى شد، و در شأن وى اين آيت فرو آمد.
سعيد مسيب گفت: نزلت فى ابى عامر بن النعمان الراهب الّذى سمّاه النّبي (ص): الفاسق، و كان قد ترهب فى الجاهلية، و لبس المسوح، فقدم المدينة، فقال للنّبى (ص): ما هذا الّذى جئت به؟ قال: «جئت بالحنيفية دين ابراهيم»، فقال: انا عليها. فقال النّبي (ص): «لست عليها و لكنك ادخلت فيها ما ليس منها».
فقال ابو عامر: امات اللَّه الكاذب منّا طريدا وحيدا، فخرج الى الشام و أرسل الى المنافقين ان اعدّوا القوّة و السلاح، و ابنوا لى مسجدا و هو مسجد الضّرار. ثمّ اتى الرّاهب الى قيصر و أتى بجند ليخرج محمدا و اصحابه من المدينة، فذلك قوله: «وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ» يعنى انتظارا لمجيئه، فمات بالشام طريدا وحيدا.
و قال الحسن: نزلت فى منافقى اهل الكتاب الّذين كانوا يعرفون النّبي (ص) كما يعرفون ابناءهم. وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا يعنى علّمناه اسم اللَّه الاعظم و استحفظناه. فَانْسَلَخَ مِنْها خرج من علمها كانسلاخ الشاة من جلدها، و الانسلاح التعرى من الشيء حتى لا يعلق به منه شىء. فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ استتبعه. فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ اى صار من الهالكين. قال عدى بن زيد:
يعنى كما صرنا تصيرون.
وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها يعنى لمتّعناه بها و لهديناه، و قيل: لرفعنا عنه الكفر بالايات و عصمناه. وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ اى اطمأن اليها و ركن و تقاعس الى الدّنيا و البقاء فيها. خلد و أخلد واحد، من الخلود، و هو الدّوام و المقام. لكن آن مرد با زمين نشست، و با دنيا گرائيد، و با دير زيستن آسود، يقال لمن يتقاعد عن الحركة فى الامور مخلد. وَ اتَّبَعَ هَواهُ اى: اتبع مسافل الامر و ترك معاليه، و اختار الدّنيا عن الآخرة، و اطاع الشيطان. فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ معنى آنست و اللَّه اعلم كه: اگر مضطر يابى او را دنيا جوى يابى، و اگر بىنياز يابى هم دنيا جوى يابى. معنى ديگر: اگر وى را آزموده يابى ضجر يابى، و اگر معافى يابى هم ضجر يابى. سديگر معنى: ان تعلمه الحقّ لفظه و أباه و رده، او لم تعلمه و لم تبلّغه وجدته جاهلا عاصيا. و اين لائقتر است بقصه و نيكوتر. ميگويد: اگر او را آگه كنى از حق حق نپذيرد، و اگر آگاه نكنى خود حق نشناسد، و از بهر آن مثل زد: يلهث كه در دهن لاهث هيچ چيز بنماند، كه زبان از دهن بيرون جنباند و بيرون افكند. هر چه در دهن دارد بيرون افكند. چيزى نگاه ندارد و نپذيرد، و لهث از صفات سگ است بر عادت بىسبب بر استدامت، كلّ حيوان يلهث عند عطش او اعياء الا الكلب، فانّه لاهث فى الاحوال كلها. شبهه اللَّه بأخسّ حيوان فى اخسّ احواله. ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ اتل عليهم خبرهم لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ كى يتأملوا فيتعظوا، و قيل: لعلّهم يتفكرون فيعرفون انّه لم يأت بهذا الخبر عمّا مضى الا نبى يأتيه وحى من السّماء.
ساءَ مَثَلًا الْقَوْمُ اى ساء مثلا مثل القوم، فحذف المضاف و أقيم المضاف اليه مقامه فرفع. و انتصاب مثلا على التمييز. وَ أَنْفُسَهُمْ كانُوا يَظْلِمُونَ بذاك التكذيب، يعنى انّما يخسرون حظهم.
مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي اى: من هداه الى الايمان و وفّقه فهو المهتدى الثّابت على الايمان، و من اضلّه عن الايمان، و خذله، فقد خسر نفسه و منزله من الجنة.
و كان النبىّ (ص) يقول فى خطبته: من يهدى اللَّه فما مضل له، و من يضلل فلا هادى له وَ لَقَدْ ذَرَأْنا اى: خلقنا، لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ و هم الكفار من الفريقين. كافران را كه آفريد كافر آفريد، و براى دوزخ آفريد. اين لام دليل است كه دوزخى آن را آفريدهاند تا كار دوزخيان كند، و بدوزخ رود، و كردار ايشان بر علم خدايست و بر خواست او، و اين آيت منافى آن نيست كه گفت: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ، از بهر آنكه گفت: كثيرا منهم، و هذا الكثير. و قيل: هذه اللام يعنى لجهنم لام العاقبة، اى: خلقنا للعبادة، مآل امرهم الى جهنم. هذا كقوله: «لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً»، و قال الشاعر:
و قيل: هذا من المقلوب، و تقديره: و لقد ذرأنا جهنم لكثير من الجنّ و الانس.
روى عبد اللَّه بن عمرو عن النّبي (ص): ان اللَّه تعالى لما ذرأ لجهنم ما ذرأ كان ولد الزنا ممن ذرأ لجهنم.
لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها اى: لا ينفقون بأعينهم و آذانهم فهم كالفاقدين السمع و البصر. أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ فى قلة انتفاعها بالمعقولات و المرئيات و المسموعات، بَلْ هُمْ أَضَلُّ لأنّ الانعام تعرف اللَّه، و الكافر لا يعرفه. و فى الخبر كلّ شىء اطوع اللَّه من ابن آدم، و قيل لان الانعام تبصر منافعها و مضارّها، فتلتزم بعض ما تبصر، و الكافر لا يعلم مضارّها حيث اختار النّار. يقول اللَّه تعالى: فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ! و قيل: لأنّ الكفّار لقبيح فعلهم يصيرون الى النّار، و الانعام لا تصير الى النّار.
و عن ابى الدرداء، قال: قال رسول اللَّه (ص): «خلق اللَّه الجنّ على ثلاثة اصناف: صنف حيّات و عقارب و خشاش الارض، و صنف كالرّيح فى الهواء، و صنف كبنى آدم، عليهم الحساب و العقاب، و خلق اللَّه الانس على ثلاثة اصناف: صنف كالبهائم، لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها، وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها، وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها، أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، و صنف اجسادهم كأجساد بنى آدم و أرواحهم ارواح الشياطين، و صنف فى ظل اللَّه يوم لا ظل الّا ظلّه». أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ اين «غافل» و آنكه درين معنى آيد در قرآن، آن متغافل است: نه آنست كه ايشان ناآگاهاند، آن آنست كه ايشان آگاه كردگاناند، امّا از آن غافل نشستگاناند، و در تهاون بآن و اعراض از آن چون ناآگاهاناند، و أنشدوا:
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ الاية از روى فهم بر لسان حقيقت اين آيت رمزى ديگر دارد و ذوقى ديگر. اشارتست ببدايت احوال دوستان، و بستن پيمان و عهد دوستى با ايشان روز اول در عهد ازل كه حق بود حاضر، و حقيقت حاصل:
چه خوش روزى كه روز نهاد بنياد دوستى است! چه عزيز وقتى كه وقت گرفتن پيمان دوستى است! مريدان روز اول ارادت فراموش هرگز نكنند. مشتاقان هنگام وصال دوست تاج عمر و قبله روزگار دانند:
فرمان آمد كه يا سيّد! وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ. اين بندگان ما كه عهد ما فراموش كردند، و بغيرى مشغول گشته، با ياد ايشان ده آن روز كه روح پاك ايشان با ما عهد دوستى مىبست، و ديده اشتياق ايشان را اين توتيا مىكشيديم كه: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟
اى مسكين! ياد كن آن روز كه ارواح و اشخاص دوستان در مجلس انس از جام محبت شراب عشق ما مىآشاميدند، و مقربان ملأ اعلى ميگفتند: اينت عالى همّت قومى كه ايشانند! ما بارى ازين شراب هرگز نچشيدهايم، و نه شمهاى يافتهايم، و هاى و هوى آن گدايان در عيوق افتاده كه: «هَلْ مِنْ مَزِيدٍ»؟
روزى آن مهتر عالم و سيّد ولد آدم (ص) ميگفت: «انّ حراء جبل يحبّنى و أحبّه».
اين كوه حرا مرا دوست است و من او را دوستم. گفتند: اى سيّد كوه را چنين مىگويى؟ چيست اين رمز؟ گفت: آرى شراب مهر از جام ذكر آنجا نوش كردهايم.
سيد صلوات اللَّه عليه در بدايت كار كه آثار نبوّت و امارات وحى برو ظاهر گشت، روزگارى با كوه حرا ميشد، و درد اين حديث در آن خلوتگاه او را فرو گرفته، و آن كوه او را چون غمگسارى شده:
ساعتى در قبض بودى، ساعتى در بسط. وقتى در سكر بودى وقتى در صحو. لختى در اثبات بودى، لختى در محو. هر كس كه از ابتداء ارادت مريدان خبر دارد داند كه آن چه حال بودست و چه درد؟ اين چنان است كه گويند:
پير طريقت گفته در مناجات: الهى! چه خوش روزگاريست روزگار دوستان تو با تو! چه خوش بازاريست بازار عارفان در كار تو! چه آتشين است نفسهاى ايشان در ياد كرد و يادداشت تو! چه خوش درديست درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو! چه زيباست گفت و گوى ايشان در نام و نشان تو! أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى فرّقهم فرقتين: فرقة ردّهم الى الهيبة فهاموا، و فرقة لاطفهم بالقربة فاستقاموا، و قيل: تجلى لقلوب قوم فتولّى تعريفهم. فقالوا بلى عن صدق يقين و تعزّز على آخرين، فأثبتهم فى اوطان الجحد. فقالوا بلى عن ظن و تخمين.
روز ميثاق بجلال عزّ خود و كمال لطف خود بر دلها متجلى شد، قومى را بنعت عزت و سياست، قومى را از روى لطف و كرامت. آنها كه اهل سياست بودند، در درياى هيبت بموج دهشت غرق شدند، و اين داغ حرمان بر ايشان نهادند كه: أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، و ايشان كه سزاى نواخت و كرامت بودند بتضاعيف قربت و تخاصيص محبّت مخصوص گشتند، و اين توقيع كرم بر منشور ايمان ايشان زدند كه: أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ. أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ اينجا لطيفهاى نيكو گفتهاند، و ذلك انّه قال تعالى: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ و لم يقل الستم عبيدى؟ نگفت: نه شما بندگان منايد بلكه گفت: نه من خداوند شماام؟ پيوستگى خود را بنده در خدايى خود بست نه در بندگى بنده، كه اگر در بندگى بستى، چون بنده بندگى بجاى نياوردى، در آن پيوستگى خلل آمدى. چون در خدايى خود بست، و خدايى وى بر كمال است، كه هرگز در آن نقصان نبود، لا جرم پيوستگى بنده بوى هرگز گسسته نشود، و نيز نگفت كه: من كه ام؟ كه آن گه بنده درو متحيّر شدى. و نگفت كه: تو كهاى؟ تا بنده بخود معجب نشود و نه نوميد گردد، و نيز نگفت: خداى تو كيست؟ كه بنده درماندى بلكه سؤال كرد با تلقين جواب، گفت: نه منم خداى تو؟ اينست غايت كرم و نهايت لطف.
شيخ الاسلام انصارى گفت قدس اللَّه روحه: كرم گفت: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ برّ گفت: بلى. چون داعى و مجيب يكى است دو تعرض چه معنى. ملك رهى را با خود خواند، او را بخود نيوشيد، بى او خود جواب داد و جواب ببنده بخشيد. اين هم چنان است كه مصطفى را گفت: وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ. درين آيت دعوى بسوخت و معنى بنواخت، تا هر كه بخود باز آيد، او را نشناخت، سيل ربوبيت بر گرد بشريت گماشت، او را ازو بربود، پس او را نيابت داشت. ميگويد: نه تو انداختى آن گه كه ميانداختى، و يدا تبطش بىاينست گر بشناختى.
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها همى تا باد تقدير از كجا درآيد؟ اگر از جانب فضل آيد لاحقان را بسابقان در رساند، زنار گبر كى كمر عشق دين گرداند، و اگر از جانب عدل آيد، توحيد بلعم شرك شمارد، و با سگ خسيس برابر كند: فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ. آرى كار رضا و سخط دارد، اگر يك لمحت از لمحات نسيم رضاى او بدرك اسفل برگذرد، فردوس اعلى گردد، ور يك باد از بادهاى سخط او بفردوس اعلى بگذرد، درك اسفل شود. سحره فرعون چندين سال كفر ورزيدند، و فرعون را پرستيدند، يك باد رضا بر ايشان آمد، نواخته لطف كرامت گشتند. بلعم هفتاد سال شجره توحيد پرورده، و با نام اعظم صحبت داشته، و كرامتها بخود ديده، و بعاقبت در وهده سخط حق افتاده، وز درگاه او برانده كه: فارقت من تهوى فعزّ الملتقى! زينهار ازين قهر! فرياد ازين حكم! كار نه آن دارد كه از كسى كسل آيد و از كسى عمل، كار آن دارد كه تا شايسته كه آمد در ازل:
فرمان آمد كه: اى محمد! ما روز ميثاق بندگان را دو گروه كرديم: گروهى نواخته، و دل بآتش مهر ما سوخته. گروهى گريخته، و با دون ما آميخته. ايشان كه ما رااند شيطان را با ايشان كار نيست: إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا، و آنان كه شيطان رااند، ما را عمل ايشان و بود ايشان بكار نيست: إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ. اى سيد! در سپاه ديو چه رنج برى؟ عاقبت كار ايشان اينست كه: فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ وَ الْغاوُونَ وَ جُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ. اى ابليس! گرد دوستان ما چه گردى؟
ايشان «حزب اللَّه» اند، ترا بر ايشان دسترس نيست، و تحفه روزگار ايشان جز رستگارى و پيروزى نيست: أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً الاية من خلقه لجهنّم متى يستوجب الجنان؟! و من اهله للسّخط انّى يستحق الرّضوان؟ فهم اليوم فى جحيم الجحود، معذبين بالهوان و الخذلان، ملبّسين ثياب الحرمان، و غدا فى جحيم الحرقة مقرّنين فى الاصفاد، سرابيلهم من قطران. لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها معانى الخطاب كما يفهمها المحدّثون، و ليس لهم تمييز بين خواطر الحق، و هواجس النّفس، و وساوس الشيطان. وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها شواهد التّوحيد و علامات اليقين، فلا ينظرون الّا من حيث الغفلة، و لا يسمعون الا دواعى الفتنة، و قيل: لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها شواهد الحق، وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها دلائل الحقّ، وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها دعوة الحق. أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ لان الانعام رفع عنها التكليف، فان لم يكن لها وفاق الشرع فليس منها ايضا خلاف الامر:
۱۸ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى خداى را است نامهاى نيكو فَادْعُوهُ بِها خوانيد او را بآن وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ و گذاريد ايشان را كه كژ ميروند در نامهاى او سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۱۸۰) آرى پاداش دهند ايشان را بسزاى آنچه ميكردند.
وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ و از آفريده ما گروهى است يَهْدُونَ بِالْحَقِّ كه راه نمايند بحق وَ بِهِ يَعْدِلُونَ (۱۸۱) و داد ميكنند بآن.
وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و ايشان كه بدروغ فرا داشتند سخنان ما سَنَسْتَدْرِجُهُمْ بر ايشان درآييم ببى راه كردن و كين كشيدن پاره پاره بىشتاب مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ (۱۸۲) از آنجايى كه ندانند.
وَ أُمْلِي لَهُمْ و درنگ دهم ايشان را إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ (۱۸۳) كه ساز من درواخ است.
أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا نينديشند ما بِصاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ باين مرد ايشان از ديوانگى هيچ چيز نيست إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِيرٌ مُبِينٌ (۱۸۴) نيست او مگر بيم نمايى آشكارا.
أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا درننگرند فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ در آنچه از نشانهاى پادشاهى خداست در آسمانها و زمينها؟ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ و آنچه خداى آفريد از هر چه آفريد وَ أَنْ عَسى أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ و در ننگرند بانديشه خويش كه مگر چنان است كه اجل ايشان و هنگام سرانجام ايشان نزديك آمد فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ (۱۸۵) بكدام سخن پس سخن خداى مىبخواهند گرويد؟!
مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ هر كس كه اللَّه وى را گمراه كرد فَلا هادِيَ لَهُ راهنمايى نيست وى را وَ يَذَرُهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ و گذاريم ايشان را در گزافكارى ايشان يَعْمَهُونَ (۱۸۶) تا بىسامان مىروند و در ناشناخت مىباشند.
يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ مىپرسند ترا از رستاخيز أَيَّانَ مُرْساها كى است بپاى كردن آن و پديد آوردن آن؟ قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي بگوى دانستن هنگام آن بنزديك خداوند من است لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ پيدا نكند آن را بر هنگام آن مگر او ثَقُلَتْ گران شد فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بر دانايان آسمان و زمين لا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً نيايد بشما مگر ناگاهى يَسْئَلُونَكَ مىپرسند ترا كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْها گويى كه پس دانايى بكئى آن قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ گوى دانش آن بنزديك خداى است وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (۱۸۷) لكن بيشتر مردمان نمىدانند.
قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي گوى ندارم من و بدست من نيست و نتوانم خويشتن را نَفْعاً وَ لا ضَرًّا نه سود و نه زيان إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ مگر آنچه خداى خواست وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ و اگر من غيب دانستمى و بودنى نابوده انيز لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ پذيره نيكى باز شدى تا بآن رسيدى وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ و از پاى بلا برخاستى تا بمن نرسيدى إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ نيستم من مگر بيم نماى شادى رسان لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (۱۸۸) گروهى را كه بپيغام اللَّه مىگروند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى مقاتل گفت: سبب نزول اين آيت آن بود كه مردى مسلمان نماز ميكرد، و در نماز اللَّه را ميخواند، و رحمن را ميخواند. مردى از مشركان مكه اين از وى بشنيد، گفت: أ ليس يزعم محمد و أصحابه انّهم يعبدون ربّا واحدا؟ فما بال هذا يدعو ربين اثنين؟! گفت: محمد و اصحاب وى ميگويند كه: ما يك خداى مىپرستيم، چون است كه اين مرد دو خداى را ميخواند؟! جبرئيل آمد بجواب وى آيت آورد: وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى خداى را نامهاست، و آن نامها همه پاك و نيكو و بسزاست، و بر وفق اين مصطفى (ص) گفت: «ان للَّه تبارك و تعالى تسعة و تسعين اسما، مائة غير واحد، انّه وتر يحبّ الوتر، من احصاها كلها دخل الجنّة».و روى «من حفظها و من احصاها دخل الجنّة».
نامهاى خدا همه صفات وىاند، و فرق اينست ميان نام و صفت، مگر آنكه در اسم دلالت اشارت است، و در صفت دلالت فائده.
و گفتهاند: اين آيت دليل است كه اسم و مسمى يكى است نام و نامور، كه ميگويد: لِلَّهِ الْأَسْماءُ، و اگر هر دو يكى نبودى اسماء غير اللَّه را بودى نه اللَّه را، و فائده للَّه باطل شدى، و اين نامها بر بندگان خويش اظهار كرد، و ايشان را در آموخت تا بر خوانند او را بدان نامها، و بدانند او را، و بشناسند، چنان كه گفت تعالى و تقدس: فَادْعُوهُ بِها او را كه خوانيد بآن نامها خوانيد كه خود گفت، و خود را آن نام نهاد. چون خود را جواد نام نهاد، بگو يا جواد! مگو سخىّ! اگر چه بدان معنى است، كه جواد خود را گفت و سخى نگفت. و بناء اين بر توقيف است. رحيم ميگوى، رقيق مگوى. قوى ميگوى، جلد مگوى، و على هذا هر نام و صفت و نعت كه خود را گفت ميگوى، و بآن درمگذر، و زيادت و نقصان در آن ميار. اينست كه ميگويد: فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ. «ذر» آنست كه گذار، سخن مستهينان است و خوار دارندگان و بىنيازان.
هر جاى كه در قرآن آيد بر معنى بىنيازى نمودن است از آن كس، نه پيغام و تهديد باز گرفتن است ازو. ميگويد: گذار ايشان را كه كار كژ ميدانند، و سخن كژ ميگويند در نامهاى او، و آن الحاد آن بود كه در نام اللَّه زيادت و نقصان آوردند. لات از اللَّه شكافتند، و بر بت نهادند، و عزى از عزيز، و مناة از منّان، همنامى اللَّه را، و آفرينها كردند بر بتان كه آن آفرين نامهاى اللَّه راست. و گفتهاند: الحاد آنست كه بتان را خدايان مىخواندند، و الهيّت صفت خداست، و بآن يگانه و يكتاست، و گفتهاند: الحاد آنست كه وى را فرزند و جفت گفتند، و نامى كه نه از نامهاى اوست و او را نه سزاست برو نهادند. كتسمية النّصارى ايّاه ابا المسيح.
قراءت حمزه يلحدون بفتح يا وحا، و باقى بضمّ يا و كسر حا خوانند، و بمعنى هر دو يكسان است. يقال: لحد و ألحد، اذا جار و مال عن القصد الى الجور، و عن الحقّ الى الباطل سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ.
وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ قال رسول اللَّه (ص): «انّها امتى و قد أعطى القوم بين ايديكم مثلها» يعنى قوله: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ الاية، و گفتهاند: اين حق كه درين آيت گفت كتاب خداست و فرمان او، و اين امّت ايدر آن فرقت ناجيه است از هفتاد و سه فرقت از امت محمّد (ص)، چنان كه در خبر است ربيع انس گفت: مصطفى (ص) اين آيت برخواند، آن گه گفت: «انّ من امتى قوما على الحقّ حتى نزل عيسى بن مريم».
و قال صلّى اللَّه عليه و سلّم: «لا تزال من امّتى امّة قائمة بأمر اللَّه لا يضرّهم من خذلهم و لا من خالفهم، حتى يأتى امر اللَّه عزّ و جلّ، و هم ظاهرون على النّاس». عطاء: هم المهاجرون و الانصار و التّابعون لهم باحسان. وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا اى: بالقرآن و الرّسول و معجزاته، سَنَسْتَدْرِجُهُمْ اى نأخذهم قليلا قليلا حتى بلغوا الغاية، نأخذهم بالعقوبة مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ انّهم يؤخذون. كلبى گفت: استدراج آنست كه عمل بد بر ايشان آرايد، پندارند نيكى است، و همى كنند، تا آن گه كه شومى آن عمل بايشان رسد و هلاك شوند، و ذلك قوله: أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً، جاى ديگر گفت: وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً. ابن عباس گفت: كلما احدثوا خطيئة جدّد لهم نعمة، و أنساهم الاستغفار، هر گه كه گناهى كنند نعمتى بر ايشان تازه كند و بيفزايد، و در آن غرّه شوند، از فعل بد وا نايستند و استغفار نكنند، و عذر نخواهند، تا ناگاه عقوبت رسد بايشان، و هلاك شوند.
روى عقبة بن عامر عن النّبي (ص) قال: «اذا رأيت اللَّه تعالى يعطى العبد من الدّنيا على معاصيه ما يحبّ فانّما هو استدراج»، ثمّ قرأ: فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ الاية.
وَ أُمْلِي لَهُمْ الاملاء الامهال، اخذ من الملوين، و هما اللّيل و النّهار، و يقال: ملاك اللَّه اى عمّرك اللَّه. قال الشاعر:
إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ اى: اخذى قوى شديد. همانست كه گفت: إِنَّ أَخْذَهُ أَلِيمٌ شَدِيدٌ. كيد ساز نهانى است و اين صفت آدميان است، و ربّ العزّة اضافت آن با خود كرد، و فرق آنست كه: كيد آدمى با حيلت است، و كيد اللَّه پاك از حيلت، چنان كه غضب آدمى با ضجر است، و غضب اللَّه پاك از ضجر. و منع آدمى از بخل است، و ربّ العالمين مانع است از بخل پاك، و صبر آدمى از عجز است، و رب العزة صبور از عجز پاك، و على هذا صفات آدمى قرين عيب است، و اللَّه را صفات بر كمال است، و نعوت بسزا، از عيب پاك، و از شبهت دور، و از نقص منزّه، و از آفات مقدّس، تعالى عما يقول الظالمون علوا كبيرا. وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ اين در شأن مستهزيان آمد. ربّ العزّة ايشان را روزگارى دراز فرا گذاشت، تا در گزاف كارى و تباه كارى بغايت رسيدند، و بعمر دراز غره شدند، و كفر و شرك پروردند، و بعاقبت رب العزة ايشان را ناگاه گرفت، و بيك شب همه را هلاك كرد، و قصّه ايشان در آخر سورة الحجر گفته شود ان شاء اللَّه.
أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِهِمْ قتاده گفت: آن روز كه: اين آيت آمد كه وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ، رسول خدا بر كوه صفا شد، و بآواز بلند قوم قوم و قبيله قبيله ميخواند كه: يا بنى عبد المطلب! يا بنى عبد مناف! يا بنى فلان! يا بنى فلان! ايشان را ميخواند، و بعذاب و نقمت اللَّه مىترسانيد، و بيم ميداد از اوّل شام تا بامداد.
كافران گفتند: انّ صاحبكم هذا لمجنون. اين مرد مگر ديوانه است، كه همه شب چون ديوانگان بانگ ميداشت. ربّ العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِهِمْ اى ما بمحمّد مِنْ جِنَّةٍ اى جنون، إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِيرٌ مُبِينٌ يخوّفهم حلول النقمة و العذاب.
ابن عباس گفت: مردى آمد به مكه از دشنؤه نام وى ضماد، و افسونگر بود، و در مكه اين آواز درافتاده كه محمد ديوانه گشته است. ضماد برخاست، و بر مصطفى شد، گفت: انّى رجل ارقى و اداوى، فان احببت داويتك. گفت: من مردىام افسونگر، رقيها دانم، و دردها را مداوات شناسم، اگر خواهى تانرا مداوات كنم. رسول خدا اين تحميد درگرفت، و برخواند: الحمد للَّه نحمده و نستعينه و نتوكّل عليه، و نؤمن به، و نعوذ باللّه من شرور انفسنا و من سيّئات اعمالنا. من يهد اللَّه فلا مضلّ له، و من يضلل فلا هادى له. و أشهد ان لا اله الا اللَّه و أنّ محمّدا عبده و رسوله.
ضماد چون بشنيد از وى شيفته آن سخن گشت، گفت: اعد علىّ، فأعاد. پس گفت: و اللَّه لقد سمعت قول الكهنة و السّحرة و الشعراء و البلغاء، فما سمعت مثل هذا الكلام قط! هات يدك ابايعك، فبايعه على الاسلام. فقال: و على قومى، فقال: و على قومك.
و عن الربيع بن انس، قال: قدم ابو العراف اليمانى و كان من اشراف اهل اليمن، فرأى رسول اللَّه (ص) فى حلّة حمراء، و هو يقول: ايها الناس قولوا لا اله الا اللَّه تفلحوا، و اذا خلفه شيخ، يقول: اياكم و ايّاه، فانّه مجنون كذّاب. فسأل ابو العراف عن الشيخ، فقيل: عمّه ابو لهب، فقال: ما تقول فى ابن اخيك؟ قال: لم نزل نداويه من الجنون. فقال له: تبّا لك سائر دهرك، انّ كلام المجانين متفاوت، غير مستقيم، و ما يشبه ابن اخيك المجانين بوجه من الوجوه. فقال له ابو لهب: فما هذا الّذى يقول؟ قال: وحى و رسالة و حق و صدق، اشهد ان لا اله الا اللَّه، و أنّه عبده و رسوله. ثمّ اتى النّبي بعد ما اظهر دعوته، و استفحل امره فى ثمانين فارسا من قومه مسلمين.
أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا استفهام است بمعنى تقريع، و گفتهاند: استفهام است بمعنى تحريض، يعنى: او لم يتفكّروا بقلوبهم فيعلموا ما بصاحبهم من جنون؟. و اگر أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا وقف كنى نيكوست، پس آن «ما» نفى است بر استيناف گويى. ما بِصاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِيرٌ منذر من اللَّه، مُبِينٌ موضح انذاره. مبين درين آيت مصطفى است. جاى ديگر صفت سحر نهاد، گفت: قالُوا إِنَّ هذا لَسِحْرٌ مُبِينٌ. جاى ديگر نام خداوند است جلّ جلاله: وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ. اين دليل است كه همنامى همسانى واجب نكند، و ازين نمط در قرآن فراوان است.
أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الملكوت الملك، و لا يستعمل الا فى حقّ اللَّه عزّ و جلّ، وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ اى: و فيما خلق اللَّه من شىء من الاشياء.
ميگويد: تفكر كنيد و دليل گيريد بآنچه خلق را خبر دادم از ملكوت آسمان و زمين، و در آنچه آفريدم از هر چه آفريدم. يعنى كه در هر چه آفريد دلالت روشن است بر وحدانيت و فردانيت اللَّه. وَ أَنْ عَسى أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ اى. ان كانوا يسوّفون بالتّوبة فعسى ان يكون قد اقترب اجلهم، فالمعنى. أ و لم ينظروا فيمادّ لهم اللَّه عز و جل به على توحيده، فكفروا بذلك، و لعلهم قد قربت اجالهم فيموتون على الكفر، و هو قوله: فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ اى: بعد القران يُؤْمِنُونَ؟ وَ أَنْ عَسى فى محلّ جرّ، و تقديره: فى ملكوت و فيما خلق اللَّه و فى أن عسى. و أَنْ يَكُونَ اسم عسى، و اسم كان مضمر فيه يفسره اجلهم، و يحتمل أن يكون اسمه مضمرا، اى يكون الامر و الشّأن، اى لا تأمنوا انقضاء العمر، و بادروا الى التوبة. ثمّ بيّن العلّة فى اعراضهم عن القرآن و تركهم الايمان. فقال عزّ من قائل: مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ اى: من خذله فسلك غير الطّريق المستقيم، فَلا هادِيَ لَهُ اى لا مرشد له، وَ يَذَرُهُمْ بيا قراءة بو عمرو و عاصم و حمزه و كسايى است، و از ايشان حمزه و كسايى بجزم راء خوانند، مردودا على مَنْ يُضْلِلِ. باقى بنون و ضم راء خوانند، بر معنى استيناف. فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ الطغيان الغلو فى الكفر و يعمهون يتحيرون.
يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْساها الساعة هاهنا السّاعة الّتى يموت فيها الخلق، و معنى مرسيها مثبتها. يقال: رسا الشّىء يرسو اذا ثبت، فهو راس، و كذلك «جبال راسيات» اى ثابتات، و ارسيته اذا اثبته، و المعنى: يسئلونك عن السّاعة متى وقوعها؟ ميگويد: از تو مىپرسند اى محمد! كه قيامت كى خواهد بود؟ و آن قريش بودند كه مىپرسيدند، و بقولى جهودان پرسيدند. ربّ العالمين گفت: قل يا محمّد! إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي لا يعلمها غيره. همانست كه آنجا گفت: إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ، و مصطفى را گفتند: اخبرنى عن السّاعة. جواب داد كه: «ما المسؤل عنها بأعلم من السّائل».
لا يُجَلِّيها اى لا يظهرها و لا يقيمها، و لا يرسيها، لِوَقْتِها اى لمعرفة وقتها إِلَّا هُوَ جلّت عظمته. ثَقُلَتْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يعنى ثقل علم وقتها فى السماوات و الارض، فلم يحمله علم عالم غير اللَّه. ميگويد: دانستن هنگام رستاخيز بر اهل آسمان و زمين گران شد. علم هيچ كس از آفريدگان بدان نرسيد، و هيچ آفريده بر نتاوست آن را، نه فريشته مقرّب نه پيغامبر مرسل. و قيل: ثقل وقوعها و كبر على اهل السّماوات و الارض لما فيها من الاهوال من الحساب و العقاب و القصاص، و قيل: ثقلت فى السّماوات و الارض، لانّها سبب خرابهما و فسادهما، من قوله: إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ، و إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ و امثالها.
لا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً اى: فجأة على غفلة منكم.
قال رسول اللَّه (ص): «انّ السّاعة تهيج بالنّاس، و الرّجل يصلح حوضه، و الرّجل يسقى ماشيته، و الرّجل يقيم سلعته فى سوقه، و الرّجل يخفض ميزانه و يرفعه».
و عن عائشة، قالت: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «لا يذهب اللّيل و النّهار حتى يعبد اللّات و العزّى»، فقلت يا رسول اللَّه! ان كنت لأظنّ حين انزل اللَّه هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى الاية، انّ ذلك تامّ، قال: «انّه سيكون من ذلك ما شاء اللَّه، ثمّ يبعث اللَّه ريحا طيّبة، فتوفّى كلّ من كان فى قلبه مثقال حبّة من خردل من ايمان فيبقى من لا خير فيه، فيرجعون الى دين آبائهم، و لا تقوم السّاعة على احد يقول اللَّه اللَّه، و لا تقوم الساعة حتّى تكلّم السّباع الانس، و حتى يكلم الرّجل عذبة سوطه و شراك نعله، و يخبره فخذه بما احدث اهله بعده».
و جاء اعرابى، فقال: يا رسول اللَّه! متى السّاعة؟ قال: «اذا ضيّعت الامانة فانتظر السّاعة». قال: كيف اضاعتها؟ قال: «اذا و سدّ الامر الى غير اهله فانتظر السّاعة.
يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْها الحفى العالم بالشّىء، المعنى به. تقول: حفى عن الشّىء سأل، و حفى بالشىء عنى به، و حفى بالشّىء حفاوة فرح به. و قوله عنها، فيه قولان: احدهما فيه تقديم و تأخير، تقديره: يسئلونك عنها كأنّك حفىّ اى عالم، و الثانى واقع موقعه بمعنى الباء، اى كأنّك حفىّ بها، اى عالم بها. و قيل: كَأَنَّكَ حَفِيٌّ اى فرح بسؤالهم، و قيل: معناه كأنّك تحفّيت اى اكثرت و استقصيت السّؤال عنها، فوقفت على ميقاتها. قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ كرّر لأنّ المراد بالاوّل علم وقتها، و بالثانى علم كونها.
قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي كلبى گفت: اهل مكّه گفتند كه: يا محمّد! الا اخبرك ربّك بالسعر الرّخيص قبل ان يغلو فتشترى و تربح؟ و بالارض الّتى تريد ان تجدب فترتحل عنها الى ما قد اخصب؟ فأنزل اللَّه هذه الاية. معنى آيت آنست كه من بر خود پادشاه نهام، و نتوانم هيچ چيز، نه جلب منفعت نه دفع مضرت از خود، مگر آنكه اللَّه خواهد كه توانم، يعنى آن توانم كه اللَّه توانايى آن در من آفريند. اين تبرؤ است از حول و قوّة و ملك و حكم. گفتهاند كه: اين نفع و ضرّ هدايت و ضلالت است. ميگويد: لا املك هدى و لا ضلالة.
وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ كافران گفتند: چرا خداوند تو اى محمّد! ترا خبر نكند در روز فراخى نعمت از روز قحط و شدّت؟ تا تو ذخيره نهى، و كار روز قحط و شدّت بسازى؟ بجواب ايشان گفت: لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ يعنى المال، و هيّأت لسنة القحط ما يكفيها، وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ اى: و ما اصابنى الضرّ و الفقر. گفت: اگر من غيب دانستمى، در روز فراخى من كفايت بدست آوردمى تا در روز تنگى و قحط بدى بمن نرسيدى. و گفتهاند: غيب ايدر مرگ است، و خير عمل صالح يعنى: لو كنت اعلم متى اموت لاستكثرت من العمل الصالح، وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ اى اجتنبت ما يكون من الشرّ، و اتّقيته، و گفتهاند: غيب علم رستاخيز است، و معنى آنست كه اگر من آن غيب كه از من مىپرسيد دانستمى لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ، اى لأخبرتكم عمّا سئلت، وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ اى لم يلحقنى تكذيب. إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ للكافرين وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها خداى را جلّ جلاله نامها است، و آن نامها او را صفات است، بآن نامها نامور و ستوده و شناخته، نامهاى پرآفرين، و بر دلها شيرين، نظم پاك و گفت پاك از خداوند پاك. نظم بسزا و گفت زيبا از خداوند يكتا. آئين زبان و چراغ جان و ثناء جاودان. خود ميگويد جلّ جلاله و عزّ كبرياؤه: نورى هداى، و لا اله الّا اللَّه كلمتى، و أنا هو. بنده كه راه يافت بنور من يافت، پى كه برد بچراغ من برد، چراغ سنّت، چراغ معرفت، چراغ محبّت. چراغ سنت در دلش افروختيم، چراغ معرفت در سرش افروختيم، چراغ محبّت در جانش افروختيم. اى شاد باد بندهاى كه ميان اين سه چراغ روان است! عزيزتر ازو كيست كه نور اعظم در دلش تابان است؟
و ديده ورى دوست دل او را عيان است؟ آن گه گفت جلّ جلاله: لا اله الا اللَّه گفت من است و صفت من است، و اللَّه نام من است، و من آن نامم كه هستم، كه نامم ديّان و مهربان، و خداى همگان، دارنده جهان، و نوبت ساز جهانيان.
پير طريقت كلمهاى چند گفته لائق اين موضع، گفت: اى سزاوار ثناى خويش! اى شكر كننده عطاء خويش! اى شيرين نماينده بلاء خويش! رهى بذات خود از ثناء تو عاجز، و بعقل خود از شناخت منّت تو عاجز، و بتوان خود از سزاى تو عاجز، كريما! گرفتار آن دردم كه تو دواى آنى. بنده آن ثناام كه تو سزاى آنى. من در تو چه دانم تو دانى! تو آنى كه خود گفتى، و چنان كه خود گفتى آنى. همانست كه مصطفى (ص) گفت: «لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك».
وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ الحاد در نامهاى اللَّه از راه راستى و صواب برگشتن است، و اين بر دو وجه است: يا زيارت آرد در آن يا نقصان. نامى و صفتى كه اللَّه خود را نگفت بگويد، يا آنچه خود را گفت نگويد. آن تمثيل است و اين تعطيل. اهل التّمثيل زادوا فألحدوا، و اهل التعطيل نقصوا فألحدوا.
شيخ الاسلام انصارى گفت قدّس اللَّه روحه: آنچه اللَّه از خود نشان داد آنست، و صفت وى چنان است. اللَّه از خود بر بيان است، و مصطفى ازو بر عيان است، خود را ميگويد: «فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً،» و مصطفى را ميگويد: وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. اللَّه را صفت اثبات كردن نشايد بخويشتن، و نه تنزيه كردن بخويشتن. گوش فرا كتاب و سنت دار، آنچه گويد تو بگوى كه آنست. اللَّه گفت كه صفت هست، و نام هست، تو آن ميگوى كه هست، آنچه نگفت كه نيست تو مگوى كه نيست. اللَّه نگفت كه من چونم، اگر بگفتى كه چونم ما بگفتيمى. اللَّه گفت كه هستم چونى بنگفت، تو هست ميگوى چونى مگوى. هر كه را دو آيت از قرآن معلوم گشت از تشبيه برست: أَ فَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لا يَخْلُقُ؟ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. اثبات اسم نه تشبيه است، و تقديس در نفى مذهب ابليس است، او كه مىتشبيه كند از حظيره اسلام بيرون است، و او كه صفت رد ميكند زنديق است.
و بدان كه خالق را جلّ جلاله نامها است و مخلوق را نامها. هر چه نامهاى مخلوق است آن مصنوع است عاريتى و ساخته و مجازى، و آنچه نامهاى خالق است همه قديماند و ازلى، و بسزاى او و حقيقى. هيچ نام از نامهاى او محدث نيست. قومى گفتند: مخلوق بايد تا خالق بود، مرزوق بايد تا رازق بود. و نه چنان است كه ايشان گفتند، كه هيچ حدث را با نام اللَّه راه نيست، كه هيچ مخلوق نبود و خداوند ما خالق بود. هيچ مرزوق نبود و خداوند ما رازق بود. اللَّه را نود و نه نام است كه بآن نامها نامور است، و نه بموسومات مسمّى است، كه خود متسمى است بازل. در آسمان و زمين اوست، كه چنان كه در اوّل آخر است در آخر اوّل است، نه اوهام را مدرك، نه افهام را علل. هو معلّ الاشياء و لا يعتلّ.
در چرا افكننده هر چيز، و خود در چرا نايد. پس هر كه در چرا و چون شد از طرق سنت بيرون شد، از آنكه ربّ العزّة نه متحائل است در ظنون، نه محاط در افهام، نه متقسم در عقول، نه مدرك در اوهام. شناخته است امّا بصفت و نام. همه ازو بر نشانند و بر پيغام.
بنور معرفت و كتاب و سنت و الهام.
وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ صفت و نعت دوستان است، وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ حاصل كار بيگانگان است. ايشان نواختگان فضلاند، و اينان راندگان عدل. ضامن ايشان خداست، مصطفى پيشوا، و اللَّه رهنماى است. ضامن اينان راى است، و ابليس پيشوا، و دوزخ سراى. مذهب ايشان «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»، و مذهب اينان «ما أُرِيكُمْ إِلَّا ما أَرى». ايشان را ميگويد: يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ، و اينان را ميگويد: سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ. بنگر تا چند فرق است. ميان اين دو فريق؟ فَرِيقاً هَدى وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ.
أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ چرا ديده فكرت باز نكنند، و انديشه عقل برنگمارند در كار محمّد (ص)، و تأمل نكنند در معجزات و دلائل نبوّت و در شاهد خلقت و كمال خلق او، تا بدانند كه وى ديوانه نيست و كاهن نيست و شاعر نيست. فرمان آمد كه يا محمّد! تو خاموش باش، و ايشان را جواب مده كه منزلت تو بنزديك ما برتر از آن است كه ترا بخود باز گذاريم، يا فرو گذاريم. ما خود ايشان را جواب دهيم، و ترا نيابت داريم: ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ، ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلًا ما تُؤْمِنُونَ وَ لا بِقَوْلِ كاهِنٍ، وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغِي لَهُ، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى. وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكاهِنٍ وَ لا مَجْنُونٍ. ترا چه زيان اى محمّد! كه بو جهل و بو لهب و عتبه و شيبه گويند تو ديوانهاى! من كه ملكم ترا مىپسندم و ميگويم: ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ. دوست پسند بايد نه شهر پسند. اى محمد! تو ديوانه نهاى، تو زين عالمى، سيّد ولد آدمى، رسول كونين و صاحب قاب قوسينى. اسلام را صفايى، شريعت را بقايى، رسول خدايى. اين عزّ ترا بس كه ما آن تو، تو آن مايى، اسلام راه منست، تو دلال آن راهى. امت تو سپاه درگاه مناند، تو سالار آن سپاهى. جمله خلايق جهان لشكراند، تو آن لشكر را شهنشاهى. در نام و نسب محمّد بن عبد اللَّه اى. در عزّ و مرتبت محمد رسول اللّهاى. بآن منگر كه دشمن ترا ساحر گويد و ديوانه، بآن نگر كه من ميگويم: وَ سِراجاً مُنِيراً، بَشِيراً وَ نَذِيراً، وَ كَفى بِرَبِّكَ هادِياً وَ نَصِيراً، وَ يَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْكَ كَبِيراً.
أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ اطّلع اللَّه سبحانه اقمار الآيات، و أمات عن ضياءها سحاب الشبهات، فمن استضاء بها ترقى الى شهود التقدير، و من لم يعرج فى اوطان التقصير انزلته مواكب السّير بساحات التحقيق.
۱۹ النوبة الاولى
قوله تعالى: هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ اللَّه او است كه بيافريد شما را از يك تن وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها و آن يك تن را جفت آفريد هم از وى لِيَسْكُنَ إِلَيْها آن را تا آرام گيرد با او فَلَمَّا تَغَشَّاها چون بآن زن رسيد آدم حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفاً برگرفت آن زن بارى سبك فَمَرَّتْ بِهِ برفت آن زن با آن آب فَلَمَّا أَثْقَلَتْ چون آن زن گران شد دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُما خواندند خداوند خويش را و گفتند: لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحاً اگر ما را فرزندى دهى راست لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ (۱۸۹) ناچار از سپاسداران باشيم.
فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً چون اللَّه ايشان را آن فرزند بداد پاك صورت راست اندام جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ وى را انباز نهادند فِيما آتاهُما در آن فرزند كه اللَّه ايشان را داده بود فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ (۱۹۰) خداى برتر و پاكتر از آن است كه آن انباز كه ايشان ميگويند در وى رسد.
أَ يُشْرِكُونَ انبازان ميگيرند با خداى ما لا يَخْلُقُ شَيْئاً آنكه هيچ چيز نيافريند وَ هُمْ يُخْلَقُونَ (۱۹۱) و آن انبازان خود آفريدگاناند.
وَ لا يَسْتَطِيعُونَ لَهُمْ نَصْراً و آن پرستيدگان ايشان نتوانند كه ايشان را يارى كنند وَ لا أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ (۱۹۳) و نتوانند كه خويشتن را يارى دهند.
وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى و اگر اين انبازگيران را با راه راست خوانيد لا يَتَّبِعُوكُمْ از پى شما نيايند سَواءٌ عَلَيْكُمْ يكسان است بر شما أَ دَعَوْتُمُوهُمْ كه خوانيد ايشان را أَمْ أَنْتُمْ صامِتُونَ (۱۹۳) يا خاموش باشيد.