۱۸- سورة الكهف- مكية
۱ النوبة الاولى
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.
«الْحَمْدُ لِلَّهِ» ثناء بسزاء اللَّه را، «الَّذِي أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ» آن خداى كه فرو فرستاد بر رهى خويش اين قرآن، «وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً (۱)» و آن را هيچ كژى نكرد.
«قَيِّماً» نامهاى راست، روشن، پاينده، «لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ» تا بيم نمايى بگرفتنى سخت از نزديك او، «وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ» و بشارت دهاد گرويدگان را، «الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ» ايشان كه نيكيها مىكنند، «أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً (۲)» كه ايشانراست مزدى نيكو.
«ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً (۳)» و ايشان در آن بدرنگ جاودان.
«وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا» و بيم نمايد ايشان را كه گفتند، «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (۴)» كه اللَّه تعالى فرزندى گرفت.
«ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ» ايشان را بآن سخن هيچ دانش نه، «وَ لا لِآبائِهِمْ» و نه پدران ايشان را، «كَبُرَتْ كَلِمَةً» آن گفت كه ايشان گفتند چه بزرگ سخنى است، «تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ» كه بيرون مىآيد از دهنهاى ايشان، «إِنْ يَقُولُونَ إِلَّا كَذِباً (۵)» نمىگويند مگر دروغى.
«فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ» مگر كه خويشتن را بخواهى كشت، «عَلى آثارِهِمْ» از بهر ايشان، «إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ» اگر ايشان بنگروند باين سخن، «أَسَفاً (۶)» از اندوه.
«إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ» ما آفريديم هر چه بر زمين از كس و از چيز، «زِينَةً لَها» آرايش آن را، «لِنَبْلُوَهُمْ» تا بيازمائيم ايشان را، «أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا (۷)» كه كيست از ايشان نيكوكارتر.
«وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيْها» و ما هر چه برين زمين است خواهيم كرد آن را، «صَعِيداً جُرُزاً (۸)» ناهامونى سخت بى بنا و بى نبات.
«أَمْ حَسِبْتَ» مىپندارى، «أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ» كه مردمان آن غار و آن ديه، «كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً (۹)» از شگفتهاى كارهاى ما شگفتى بود.
«إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ» آن گه كه باز شد آن جوانى چند با آن كهف، «فَقالُوا رَبَّنا» و گفتند خداوند ما، «آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً» ببخش ما را از نزديك خويش بخشايشى، «وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً (۱۰)» و بساز كار ما را براستى و نيكويى و صواب.
«فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ» بر گوشهاى ايشان مهر نهاديم در آن غار «سِنِينَ عَدَداً (۱۱)» سالها بشمار.
«ثُمَّ بَعَثْناهُمْ» آن گه از خواب برانگيختيم ايشان را، «لِنَعْلَمَ» تا ببينيم، «أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى» كه از دو گروه كيست كه به شمارد، «لِما لَبِثُوا أَمَداً (۱۲)» آن اندازه را كه ايشان در كهف بودند.
النوبة الثانية
بدانك سوره الكهف جمله به مكّه فرو آمد مگر يك آيت كه به مدينه فرو آمد: «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ» الآية... و جمله سورت شش هزار و سيصد و شصت حرفست، و هزار و پانصد و هفتاد و نه كلمه، و صد و ده آيت.
مفسران گفتند درين سورت ناسخ و منسوخ نيست مگر سدى و قتاده كه گفتند در آن يك آيت است منسوخ: «فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ» نسخها قوله: «وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ»، و قول درست آنست كه منسوخ نيست كه اين بر سبيل تهديد و وعيد گفته است و نظير اين در قرآن فراوانست و شرح آن جايها داديم، و در فضيلت سورت مصطفى (ص) گفته: «من قرأ عشر آيات من سورة الكهف حفظا لم يضرّه فتنة الدّجّال و من قرأ السّورة كلّها دخل الجنّة.
و عن انس قال قال رسول اللَّه (ص): من قرأ اوّل سورة الكهف و آخرها كانت له نورا من قدمه الى رأسه و من قرأها كلّها كانت له نورا من السّماء الى الارض.
و عن نافع عن ابن عمر قال قال رسول اللَّه (ص): من قرأ سورة الكهف فى يوم الجمعة سطع له نور من تحت قدمه الى عنان السّماء يضيء به يوم القيامة و غفر له ما بين الجمعتين.
قوله: «الْحَمْدُ لِلَّهِ» اى المستحقّ للحمد هو سبحانه. و قيل هو تعليم اى قولوا: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ». يعنى محمّدا، «الْكِتابَ» يعنى القرآن، «وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً» اختلافا يناقض بعضه بعضا.
قال ابن جرير ليس فيه ميل عن الحقّ الى الباطل و عن الاستقامة الى الفساد.
و قيل اللام زيادة اى لم يجعله عوجا، قيّما اى مستقيما معتدلا. و قيل قيّما على الكتب كلّها ناسخا لشرايعها. و قيل «قَيِّماً» لمعتمد عليه و المرجوع اليه كقيّم الدّار، و فى الآية تقديم و تأخير تقديره: انزل على عبده الكتاب قيّما و لم يجعل له عوجا، «لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً» اى انزل عليه الكتاب لينذر الكافرين عذابا شديدا عذاب الاستيصال فى الدّنيا و عذاب جهنّم فى الآخرة. و قيل «بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ» اى من عنده، قرأ يحيى عن ابى بكر: «من لدنه» بسكون الدّال و اشمامها الضمّ و كسر النّون و وصل الهاء بياى فى حال الوصل، «وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ» بفتح الياء و صمّ الشين مخفّفة قرأها حمزة و الكسائى و قرأ الباقون «وَ يُبَشِّرَ» بضمّ الياء و فتح الباء و كسر الشين و تشديدها، «الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً» و هو الجنّة.
«ماكِثِينَ» اى دائمين، «فِيهِ» اى فى الآخرة و هو الجنّة، «أَبَداً» دائما.
«وَ يُنْذِرَ» بعذاب اللَّه، «الَّذِينَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» يعنى اليهود و النّصارى و المشركين.
«ما لَهُمْ بِهِ» اى بذلك القول، «مِنْ عِلْمٍ» لانّهم قالوه جهلا و افتراء على اللَّه، «وَ لا لِآبائِهِمْ» الّذين تقوّلوا هذه المقالة، «كَبُرَتْ كَلِمَةً» نصب على التّمييز، اى كبرت مقالتهم كلمة، «تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلَّا كَذِباً» اى ما يقولون الّا الكذب بقولهم اتّخذ اللَّه ولدا.
«فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ» اى قاتل نفسك. و قيل معناه النّهى اى لا تبخع نفسك، «عَلى آثارِهِمْ» على اثر تولّيهم و اعراضهم عنك لشدّة حرصك على ايمانهم، «إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ» اى القرآن، «أَسَفاً» حزنا و الفعل منه اسف بالفتح.
و قيل: «أَسَفاً» اى غضبا و الفعل منه اسف بالكسر، و التّقدير فلعلّك باخع نفسك اسفا، و هو نصب على التّمييز، و قيل مفعول له.
«إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها» يعنى النّبات و الاشجار و الانهار، و قيل كلّ ما على الارض من شىء معنى آنست كه ما هر چه در زمين چيز است و كس زينت زمين را آفريديم تا بيازمائيم ايشان را كه كيست در دنيا زاهدتر و از زينت دنيا دورتر و بخداى تعالى نزديكتر. ضحاك و كلبى گفتند: «ما عَلَى الْأَرْضِ» اين ما بمعنى من است اى من على الارض من الرّجال اى الانبياء و العلماء و حفظة القرآن، «لِنَبْلُوَهُمْ» اى لنأمرهم بالطاعة و ننهاهم عن المعصية، ما پيغامبران را و دانشمندان را و حفظه قرآن را زينت دنيا كرديم، دنيا را بايشان بياراستيم تا ايشان را بطاعت فرمائيم و از معصيت باز زنيم، آن گه خبر داد كه آنچ زينت دنيا ساختيم بعاقبت بفنا بريم و دنيا همه خراب كنيم. گفت: «وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيْها صَعِيداً» مستويا، «جُرُزاً» ميّتا لا ينبت شيئا.
الصّعيد اسم لما ظهر من اديم الارض دون الاوهاد و الجرز الارض الميتة التي لا تنبت.
«أَمْ حَسِبْتَ» اى بل حسبت، ترك الكلام الاوّل و استفهم عن الثّاني و المراد النّهى اى لا تتعجّب من ذلك فليس ذلك بالبديع من صنعنا معنى آنست كه اى محمّد تو شگفت دارى و عجب كار آن جوانمردان اصحاب الكهف؟! عجب مدار كه آن از صنع ما بديع نيست: فالعجائب فى خلق السّماوات و الارض اكثر در آفرينش آسمان و زمين و هر چه در آن عجائب بيشتر است و تمامتر.
قال ابن عباس اى سألوك عن ذلك ليجعلوا جوابك علامة لصدقك و كذبك و سائر آيات القرآن ابلغ و اعجب و ادلّ على صدقك. و قيل احسبت معناه أ علمت اى لم تعلمه حتّى اعلمناك، «أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ» الكهف: الغار فى الجبل.
قال مجاهد تفريج بين جبلين.
مفسران را قولها است در معنى: رقيم ابن عباس گفت نام آن كوه است كه كهف در وى بود، و هم از ابن عباس روايت كنند بقولى ديگر كه نام آن ديه است كه اصحاب الكهف از آنجا بودند، سعيد جبير گفت نام سگ ايشانست، مجاهد گفت نام آن لوح است كه نام و صفت ايشان و حليت و قصّه ايشان در آن نوشته يافتند و آن لوح از رصاص بود، و گفتهاند از سنگ بود، و در خبر آمده كه رقيم جماعتى بودند و رسول (ص) ذكر ايشان كرده و قصّه ايشان گفته در آن خبر كه نعمان بشير روايت كند از مصطفى (ص): گفت سه مرد بودند در روزگار پيش كه از خانه بيرون رفتند در طلب روزى از بهر عيال و كسان خويش، در آن صحرا و وادى همىرفتند كه باران در باريدن ايستاد، ايشان از بيم باران در ميان كوه شدند و با غارى نشستند، در آن حال سنگى از بالاى كوه فرو آمد بر در آن غار و در غار محكم فرو گرفت و مصمت ببست چنانك هيچ روشنايى پيدا نبود، ايشان با يكديگر گفتند كه تا هر يكى از ما كه روزى عملى نيكو كرده است اين ساعت در دعا ياد كند و بدرگاه عزّت شفيع برد مگر اللَّه تعالى بفضل خود بر ما ببخشايد و اين در بسته گشاده گرداند.
يكى گفت من روزى مزدوران را بكار داشتم بنيمه روز مردى رسيد با وى شرط كردم كه در باقى روز كار كند نيكو و مزد وى چون ديگر مزدوران يك روزه تمام بدهم، چون وى را مزد ميدادم ديگرى گفت: أ تعطي هذا مثل ما اعطيتنى و لم يعمل الّا نصف النّهار؟ او را بعمل نيم روزه چندان ميدهى كه ما را بعمل يك روزه؟ گفتم اى عبد اللَّه از مزد تو هيچ نكاستم ترا چه زيان كه مال خود از وى دريغ نداشتم كه نه از آن تو چيزى بكاستم تا ترا ناخوش آيد، مرد خشم گرفت و مزد خويش بجاى بگذاشت و برفت من آن حق وى گوش ميداشتم تا روزى كه بدان گوسالهاى خريدم و مىپروردم و زه ميكرد و جمله از بهر وى ميداشتم، پس از روزگارى باز آمد پير و ضعيف گشته و من او را نمىشناختم، گفت: انّ لى عندك حقّا مرا بر تو حقّيست، با ياد من آورد تا او را بشناختم، گفتم ديرست تا ترا ميجويم و آنك آن گاوان و گوساله همه آن تواند، بروزگار با هم آمده و از بهر تو گوش داشته، مرد خيره بماند گفت: افسوس مكن بر من مسكين و حق من بده، گفتم و اللَّه كه افسوس نمىدارم و آن همه حقّ تو است و ملك تو، مرا در آن هيچ حق نه، آن گه گفت بار خدايا اگر ميدانى كه آن از بهر تو كردم تا رضاء تو باشد: فافرج لنا فرجة اين سنگ شكافته گردان و فرجهاى ما را پيدا كن آن ساعت سنگ از هم شكافته گشت چندانك روشنايى بديدند.
ديگرى گفت: بار خدايا دانى كه سال قحط بود و مرا از قوت خود فضلهاى بسر آمد و مردم از قحط و نياز و گرسنگى بمانده، زنى آمد و از من طعام خواست ندادم و نيز در وى طمع كردم آن زن تن در نداد و برفت. از گرسنگى و بى كامى ديگر باره باز آمد و من هم چنان در وى طمع كردم و بر وى همىپيچيدم تا از حال ضرورت تن در داد، چون دست بوى بردم بر خود بلرزيد و آهى كرد، گفتم چه رسيد ترا؟ گفت: اخاف اللَّه ربّ العالمين از خدا مىترسم كه اين چنين كار هرگز بر من نرفت، من با خود گفتم زنى ناقص عقل بوقت ضرورت و بى كامى از خدا بترسد و من بوقت فراخى و نعمت چون از وى نترسم؟! آن حال در من اثر كرد و برخاستم و او را رها كردم و حقّ وى بشناختم و با وى نيكوئيها كردم، بار خدايا اگر ميدانى كه آن همه از بهر رضاء تو كردم ما را فرج فرست و ازين بند رهايى ده، آن سنگ فراخ از هم باز شد و روح تمام از هوا و روشنايى بابشان پيوست.
مردم سوم گفت: بار خدايا دانى كه مرا مادرى و پدرى پير و ضعيف بودند و شكسته و زن داشتم با كودكان خرد و مرا عادت بود كه گوسپند بدوشيدمى و شير نخست بمادر و پدر دادمى آن گه بكودكان، تا روزى كه در صحرا دير بماندم چون باز آمدم پدر و مادر خفته بودند، كراهيت داشتم كه ايشان را از خواب بيدار كنم، هم چنان بر سر ايشان ايستادم قدح شير بر دست نهاده و آن كودكان گرسنه فرو گذاشته، تا بوقت بام كه ايشان از خواب در آمدند و شير بايشان دادم، بار خدايا اگر دانى كه آن براى تو كردم و بآن وجه رضاء تو خواستم اين كار بر ما تمام كن و ازين بند ما را خلاص ده.
قال النّعمان بن بشير كانّى اسمع من رسول اللَّه (ص) قال: قال الجبل طاق ففرج اللَّه عنهم فخرجوا.
اما قصه اصحاب الكهف و بدو كار ايشان و بيان سيرت و حليت و روش ايشان
علماء صحابه و تابعين و ائمّه دين در آن مختلفند و در روايات و اقوال ايشان اختلاف و تفاوت است. قول امير المؤمنين على (ع) آنست كه اصحاب الكهف قومى بودند در روزگار ملوك طوايف ميان عيسى (ع) و محمد (ص) و مسكن ايشان زمين روم بود در شهر افسوس گفتهاند كه آن شهر امروز طرسوس است، و اهل آن شهر بر دين عيسى بودند و كتاب ايشان انجيل بود، و ايشان را ملكى بود صالح تا آن ملك بر جاى بود كار ايشان بر نظام بود و بر دين عيسى راست بودند، چون آن ملك از دنيا برفت كار بر ايشان مضطرب گشت و سر بباطل و ضلالت و تباه كارى در نهادند و بت پرست شدند، و در ميان ايشان قومى اندك بماندند متوارى از بقاياى اهل توحيد كه بر دين عيسى بودند، و پادشاه اهل ضلالت در آن وقت دقيانوس بود جبّارى متمرّد، كافرى بتپرست، قومى گفتند دعوى خدايى كرد و خلق را بر طاعت خود دعوت كرد، و اين دقيانوس با لشكر و حشم فراوان از زمين پارس آمده بود و اين مدينه افسوس دار الملك خود ساخته و هر كس كه سر در چنبر طاعت وى نياوردى و از دين وى بر گشتى او را هلاك كردى.
و ميگويند درين شهر افسوس قصرى عظيم ساخته بود از آبگينه بر چهار ستون زرّين بداشته و قنديلهاى زرّين از آن در آويخته بزنجيرهاى سيمين، و از جوانب آن روزنها ساخته بلند چنان كه هر روز آفتاب از روزنى ديگر در تافتى و بديگرى بيرون شدى، و در آن قصر تختى زرّين ساخته هشتاد گز طول آن و چهل گز عرض آن بانواع جواهر و يواقيت مرصّع كرده، و بيك جانب تخت هشتاد كرسى زرّين نهاده كه اميران و سالاران لشكر و اركان دولت بر آن نشستندى، و بديگر جانب همچندان كرسى نهاده كه علماء و قضات و احبار بر آن نشستندى، و بر سر خود تاجى نهاده كه چهار گوشه داشت در هر گوشهاى گوهرى نشانده كه در شب تاريك چون شمع مىتافت، و پنجاه غلام از ملك زادگان با جمال بر سر وى ايستاده، هر يكى را تاجى بر سر و عمودها در دست، شش جوان ديگر از فرزندان ملوك با خرد و راى و تدبير تمام ايستاده بر راست و چپ وى، اين شش جواناند كه اصحاب الكهفاند، نامهاى ايشان: يمليخا، مكسلمينا، محشطلينا، مرطونس، اساطونس، افطونس. و قيل يمليخا و مكسلمينا و مرطوس و ينينوس و سارينوس و ذوانيوانس.
آن متكبر متمرّد دقيانوس برين صفت پادشاهى و مملكت مىراند و هرگز او را درد سرى نبود و تبى نگرفت تا از متكبّرى و جبّارى كه بود دعوى خدايى كرد! چنانك فرعون با موسى كرد و خلق را بر عبادت و خدمت خود راست كرد، و هر كه بخدايى او اقرار ندادى او را هلاك كردى، روزى دعوتى ساخته بود و اركان دولت و جمله خيل و حشم را خوانده، بطريقى در آمد گفت لشكر فلان ملك آمد و قصد ولايت تو دارد، لرزه بر وى افتاد و هراسى و ترسى عظيم در دلش پديد آمد بر صنعتى كه تاج از سر وى بيفتاد و زرد روى گشت، و آن روز نوبت خدمت يمليخا بود كه آب بر دست ملك ميريخت، و اين شش كس نوبت كرده بودند كه چون از خدمت وى فارغ شدندى بدعوت بخانه يكى از ايشان بودندى، و آن روز اتفاق را نوبت يمليخا بود چون خوان بنهادند و دست بطعام بردند، يمليخا نخورد و هم چنان متفكر و مضطرب نشسته، گفتند چرا طعام نخورى و بر طبع خود نهاى؟ گفت، اى برادران مرا انديشهاى در دل افتاد كه خورد و خواب و قرار از من ربوده، گفتند آن چه انديشه است؟! گفت: اين ملك دعوى خدايى مىكند و من امروز او را بر حالى ديدم از بيم و ترس كه خدايان چنان نباشند و چنان نترسند، و نيز انديشه ميكنم كه خدايى را كسى شايد و خداوندى كسى را سزد كه آفريدگار آسمان و زمين و جهان و جهانيان بود.
چون يمليخا اين سرّ بر ايشان آشكارا كرد، ايشان چشم وى را بوسه همى دادند و مىگفتند ما را همين انديشه بخاطر در مىآمد لكن زهره آن نداشتيم كه اين حال را كشف كنيم، بيكبار آواز بر آوردند كه دقيانوس خداى نيست و جز آفريدگار آسمان و زمين خداوند و جبّار نيست: «رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ».
يمليخا گفت اكنون يقين دانيد كه ما اين دين در ميان اين قوم نتوانيم داشت، ما را ببايد گريخت در وقت غفلت ايشان ببهانه اسب تاختن و گوى زدن، پس چون دانستند كه قوم از ايشان غافلاند، برنشستند و از شهر بيرون شدند و سه ميل گرم براندند، آن گه يمليخا گفت از اسب فرو آئيد كه ناز اين جهانى از ما شد و نياز آن جهانى آمد، از ستور پياده شدند و قصد رفتن كردند، جوانان بناز و نعمت پرورده همى كلفت و مشقّت اختيار كردند و محنت بر نعمت گزيدند، پاى برهنه آن روز هفت فرسنگ برفتند تا پايهاشان افكار شده و رنجور گشته، گرسنه و تشنه، شبانى را ديدند گفتند هيچ طعام دارى يا پاره شير كه بما دهى؟ گفت: دارم، ليكن رويهاى شما روى ملوكست و بر شما اثر پادشاهى مىبينم نه اثر درويشى و چنان دانم كه شما از دقيانوس گريختهايد! قصّه خويش با من بگوئيد، ايشان گفتند، ما دينى گرفتهايم كه اندر آن دين دروغ گفتن روا نيست، اگر قصّه خود با تو راست گوئيم ما را از تو هيچ رنجى و گزندى رسد؟ شبان گفت نه، پس ايشان قصّه خود بگفتند، شبان بپاى ايشان در افتاد و گفت ديرست تا مرا در دل همين مىآيد كه شما مىگوئيد، چندان صبر كنيد تا من اين گوسفندان را بخداوندان باز رسانم كه آن همه امانتاند بنزديك من، شبان رفت و گوسفندان را بخداوندان باز رسانم كه آن همه امانتاند بنزديك من، شبان رفت و گوسفندان باز سپرد و بنزديك ايشان باز آمد و آن سگ با ايشان همىرفت.
گفتهاند كه نام آن سگ قطمير بود و گفتهاند صهبا و گفتهاند بسيط و گفتهاند قطفير و گفتهاند قطمور، و رنگ وى ابلق بود و گفتهاند آسمان گون و گفتهاند از سرخى بزردى زدى، و نام شبان كفيشططيونس، جوانان گفتند مر شبان را كه اين سگ را بران كه سگ غمّاز باشد، نبايد كه ببانگ خويش ما را فضيحت كند، هر چند كه شبان وى را همىراند نمىرفت، آخر آن سگ بزبانى فصبح آواز داد كه مرا مرانيد كه من نيز گواهى ميدهم كه خدا يكيست، دست از من بداريد تا بيايم و شما را پاسبانى كنم تا دشمن بر شما ظفر نيابد، و اگر شما را نزد خداوند قربتى باشد ما نيز ببركت شما بنعمتى در رسيم، جوانان چون اين بشنيدند او را فرو گذاشتند، و گفتهاند كه او را بر گردن گرفتند و بنوبت او را همىبردند، پس شبان ايشان را بكوهى برد نام آن كوه بنجلوس و در پيش آن غارى بود و نزديك آن غار درخت مثمرهاى بود و چشمه آب روان، ايشان از آن ميوه و آب خوردند و در غار شدند، اينست كه ربّ العزّه گفت: «إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ» اى اذكر يا محمد «إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ». و قيل العامل فيه عجبا و معنى اوى صار اليه و جعله مأواه و الفتية جمع فتى كصبية و صبى، ايشان در آن غار شدند گفتند: «رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً»، «آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً» اى اعطنا من عندك و قبلك تعطّفا، «وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا» اى سهّل لنا، و التّهيّئة احداث هيئة الشّىء و شكله، «رَشَداً» اى صلاحا و فلاحا.
«فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ» يعنى انمناهم، يقال ضرب على اذن فلان اذا نام لانّ النائم ربّما فتح عينيه او هذى لسانه او تحرّك شىء من اطرافه و من النّاس و غيرهم ما ينام فاتحا عينيه و ليس شىء من ذوات الرّوح يسمع و هو نائم فلذلك قيل للنّوم ضرب على الاذن. و قيل «فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ» اى سلبناهم حواسهم لانّ النائم مسلوب الحواس و خصّ السّمع بالذكر من بين الحواس لانّ من سلب سمعه سلب عقله و النّائم مسلوب العقل بخلاف سائر الحواس، «سِنِينَ عَدَداً» نصب على التّمييز و المعنى سنين تعدّونها و لا تحققونها. و قيل «سِنِينَ» ذات عدد، و قيل «سِنِينَ» كثيرة.
«ثُمَّ بَعَثْناهُمْ» ايقظناهم، «لِنَعْلَمَ» علم مشاهدة و وجود. قال ابن جرير ليعلم عبادى، «أَيُّ الْحِزْبَيْنِ» يقال هما معا من اصحاب الكهف تحزبوا حين انتبهوا و اختلفوا كم لبثوا مىگويد چون ايشان را از خواب بينگيختيم دو حزب بودند يعنى دو گروه مختلف در سخن، يك گروه گفتند: «كَمْ لَبِثْتُمْ» و يك گروه گرفتند: «لَبِثْنا يَوْماً» او بعض يوم. و يقال انّ الحزبين احدهما اصحاب الكهف و الحزب الثّاني اهل قريتهم الّتى خرجوا منها و هى سدوم حين عثروا على اصحاب الكهف فحسبوا مغيبهم عن القرية و مكثهم فى الكهف من كتابهم الّذى وجدوه فى لوح من رصاص عندهم. قال ابن بحر احد الحزبين اللَّه و الثّاني الخلق، كقوله: «أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ».
... «أَحْصى» افعل من الاحصاء و هو العدّ، و «أَمَداً» نصب على التّمييز، و قيل «أَحْصى» فعل ماض اى احاط علما بأمد لبثهم و «أَمَداً» نصب لانّه مفعول احصى و الامد الغاية، و قيل العدد.
دقيانوس چون ايشان را طلب كرد و نيافت گفتند ايشان از تو بگريختند و دينى ديگر گزيدند، وى برنشست با لشكر خويش و بر اثر ايشان برفت تا بدر غار رسيد: فوجدوا آثارهم داخلين و لم يجدوا آثارهم خارجين، گفتند نشان رفتن ايشان در غار پيداست اما نشان بيرون آمدن پيدا نيست، چون در غار شدند ايشان را نديدند ربّ العالمين ايشان را در حفظ و رعايت خويش بداشت و چشم دشمن از ديدن ايشان نابينا كرد. و گفتهاند كه ايشان را در غار بديدند خفته اما هيچ كس طاقت آن نداشت كه در غار شود از رعب و فزع كه در دل ايشان افتاد، پس دقيانوس گفت مقصود ما هلاك ايشانست، در غار برآريد بر ايشان استوار تا از تشنگى و گرسنگى بميرند، پس چنان كردند و بازگشتند.
دو مرد مسلمان كه ايمان خويش از دقيانوس پنهان مىداشتند لوحى ساختند از رصاص و نامهاى ايشان بر آن لوح نبشتند كه فلان و فلان و فلان از اولاد ملوك در روزگار مملكت دقيانوس طاغى از وى بگريختند و در غار شدند و كس ايشان را باز نديد، هر كه بايشان در رسد و ايشان را بيند بداند كه ايشان مسلمانانند و دين داران، و تاريخ رفتن ايشان و فقد ايشان فلان ماه بود و فلان سال، آن لوح بردند و بر در غار پنهان كردند و گفتند: لعلّ يوما يعثر منهم على اثر.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بسم اللَّه الّذى اسمه لكلّ خائف ملاذ، بسم الذى باسمه من الشّيطان معاذ، بسم اللَّه الّذى قلب كلّ محبّ بذكره افلاذ بنام او كه نام اوست همه خيرات را بنياد، بنام او كه بنام او گردد دل از بند غمان آزاد، بنام او كه دل عارف جز بنام او نگردد شاد، بنام او كه مشتاق از شراب وصل او گيرد ياد، بنام او كه وفا و كرم هر دو را نام كرد تا نعمت آشنايى بر آب و گل تمام كرد، بنام او كه مهر خود مشتاق را دام كرد و بجاى شراب وصل خود رهى را در جام كرد، بنام او كه خواب بر ديده محب حرام كرد تا عقد دوستى وى با خود بر نظام كرد، بنام او كه در سرّ بجان منتظر سلام كرد تا دلش بر روح و ريحان كرد، آن گه ظاهر او بدست دشمن حيران كرد و باطن معدن اندوهان كرد. اى جوانمرد اگر آسياى بلا بر سرت بگرداند نگر از آستانه خدمتش در نگذارى قدم، ور طبقات دركات سفلى ميل دو ديده تو گرداند نگر جز برضاى وى برنيارى دم، كه عزت عزت اوست، عزت ديگران همه ذلّست، و عجز همه فنا و عدم، قضا قضاء اوست، حكم حكم او، حكم ديگران همه ميل است و هوى و ستم.
پير طريقت گفت: الهى ار تو فضل كنى از ديگران چه داد و چه بيداد، ور تو عدل كنى پس فضل ديگران چون باد، الهى آنچ من از تو ديدم دو گيتى بيارايد، عجب اينست كه جان من از بيم داد تو مىنياسايد.
«الْحَمْدُ لِلَّهِ» حمد نفسه بنفسه حين علم عجز الخلق عن بلوغ حمده، خداوند ذو الجلال قادر بر كمال، مفضّل بانوال، سزاوار ثناء خويش، شكر كننده عطاء خويش، ستايش خود خود مىكند و ثناء خود خود ميگويد كه عزت خود خود شناسد و عظمت و جبروت خود خود داند، متعزّز بجلال خويش، متقدّس بكمال خويش، متكبّر بكبرياء خويش، آب و خاك بوصف او كى رسد، لم يكن ثمّ كان، قدر وى چه داند، صفت حدثان در برابر صفت وى چون آيد، نبود پس بود نيست است، از نيست معرفت هست كى آيد، ربّ العزّه بفضل و كرم خود خلق را در وجود آورد و كسوت فطرت پوشانيد، و ايشان را پرورش داد و از بلاها نگه داشت، طاعات با تقصير قبول كرد و جور و جفاى ايشان بپرده فضل بپوشيد، توفيق طاعت ارزانى داشت و دل را بايمان و معرفت بياراست، چون دانست كه ايشان از گزارد شكر اين نعمت عاجزاند، فضل و كرم خود پيدا كرد و لسان لطف نيابت مفلسان و عاجزان بداشت و خود را حمد آورد، گفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ»، در راه محبّت دوستان را نيابت داشتن شرط دوستى است، گفت آن نعمتها كه دادم همه بى تو دادم و قسمت بى تو كردم، چنانك بى تو قسمت كردم بى تو حمد آوردم، و بحكم دوستى ترا نيابت داشتم تا احسان و انعام خود بر تو تمام كردم، «الَّذِي أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ» الّذى اشارتست، انزل على عبده الكتاب عبارتست، اشارت نصيب ارواحست و عبارت نصيب اشباح، ارواح در سماع «الَّذِي» بنشاط آمد طرب كرد، اشباح در سماع «أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ» در اجتهاد آمد راه طلب گرفت، درين آيت هم تخصيص مصطفى است خاتم پيغمبران و هم تعظيم قرآن است كلام رحمن، اگر مصطفى است امان زمين است و زين آسمان، ور قرآن است يادگار دل مؤمنانست و انس جان عارفان.
مصطفى (ص) رهبان شريعتست و عنوان حقيقت، قرآن دلها را عدّت است و جانها را تبصرت، مصطفى كلّ كمالست و جمله جمال، قرآن نامه است ببندگان از حضرت ذو الجلال، نامهاى كه در آن هم بشارتست و هم نذارت، دوست را بشارتست و بيگانه را نذارت، دوست را بشارت ميدهد كه: «أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً، ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً» و بيگانه را بيم نمايد كه: «إِنْ يَقُولُونَ إِلَّا كَذِباً فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ» الآية... يا محمّد لا تشتغل سرّك بمخالفاتهم فما عليك الّا البلاغ و الهدى منّا لمن نشاء.
«إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها» اهل المعرفة باللّه و المحبّة له و المشتاقون اليه هم زينة الارض و نجومها و اقمارها و شموسها اذا تلألأ انوار التّوحيد فى اسرار الموحدين اشرق جميع الآفاق بضيائهم، زينت زمين دوستان خداىاند، عالم بايشان آراسته و جهان بايشان نگاشته، دلهاشان بنور معرفت افروخته، سرّهاشان در حضرت قربت بسفارت حكمت بار داده، رويهاشان در حضرت قربت بمنهج صواب گردانيده و جاده طريقت و سنّت در پيش ايشان نهاده، اعلام ديناند و اوتاد زمين، مصابيح جهان و مفاتيح جنان، ممهّدان قواعد دوستى و مسنّدان ايوان راستى، آزرم خلق از اللَّه بايشان و مقصود از آفريدن كون ايشان، بنام و نشان درويشانند و بحقيقت ملوك زمين ايشانند، ملوك تحت اطمار.
هر كه سيرت و حليت ايشان خواهد كه بداند تا قصّه اصحاب الكهف برخواند كه اللَّه تعالى ايشان را در قرآن جلوه مىكند كه: «إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً» ايشان را گفتند درين غار رويد و خوش بخسبيد و سر ببالين امن باز نهيد كه ما خواب شما بعبادت جهانيان برگرفتيم.
لطيفهاى شنو نيكو: ربّ العزّه ايشان را در آن كوه آن غار پديد كرد، و بنده مؤمن را بوقت رفتن از دنيا چهار ديوار لحد غار وى كرد، چنانك ايشان را در آن غار ايمن كرد از دشمن، مؤمنانرا درين غار ايمن كند از شيطان، گويد: «أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا» در آن غار بر ايشان رحمت كرد گفت: «يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ». هم چنان درين غار لحد بر مؤمن رحمت كند كه: «فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ». و چنانك آن غار بريشان فراخ كرد گفت: «وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ»، لحد بر مؤمن فراخ كند بعمل صالح چنانك گفت: «فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ». و خبر درستست كه: يفسخ له فى قبره... الحديث، بالاى غار بر ايشان گشوده كرد تا روح هوا و نسيم باد صبا ازيشان منقطع نگردد، همچنين درى از بهشت بر آن روضه مؤمن گشايند تا از جانب جنّات عدن نسيم خوش بوى بر وى همىگذرد و مضجع وى خوش همىدارد.
۲ النوبة الاولى
قوله تعالى: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ» ما بر تو خوانيم، «نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ» قصّه ايشان و خبر ايشان براستى، «إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ» ايشان جوانى چند بودند، «آمَنُوا بِرَبِّهِمْ» بگرويدند بخداوند خويش، «وَ زِدْناهُمْ هُدىً (۱۳)» و ايشان را راست راهى فزوديم.
«وَ رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ» و بر دل ايشان ربطه تعريف و عصمت نهاديم و بالهام ايمان بند بستيم، «إِذْ قامُوا» آن گه كه بر خاستند، «فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» و گفتند خداوند ما خداوند آسمان و زمينست، «لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً» نخوانيم جز ازو خدايى، «لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً (۱۴)» كه اگر خوانيم، كژ و ناسزا و دروغ گفته باشيم.
«هؤُلاءِ قَوْمُنَا» اينان كه كسان مااند، «اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً» جز از اللَّه خدايان گرفتند «لَوْ لا يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطانٍ بَيِّنٍ» چرا بر خدايى اين خدا خواندگان خويش حجّتى و عذرى نياورند، «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً (۱۵)» كيست ستمكارتر از آن كس كه بر اللَّه تعالى دروغ سازد.
«وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ» و هر گه كه از قوم خويش دورى جستيد و جدايى گرفتيد «وَ ما يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ» و آنچ قوم مىپرستند جز از اللَّه تعالى، «فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ» با كهف شويد، «يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ» تا باز گستراند شما را خداوند شما رحمت خويش، «وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ» و باز سازد اللَّه تعالى شما را، «مِنْ أَمْرِكُمْ مِرفَقاً (۱۶)» از كار شما برگ كاهى.
«وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ» و آفتاب را بينى آن گه كه برآيد، «تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ» كه در گردد از تيغ غار ايشان، «ذاتَ الْيَمِينِ» از راست سوى، «وَ إِذا غَرَبَتْ» و آن گه كه آفتاب فرو شود، «تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ» وا برد از ايشان و در گردد از سوى چپ دست، «وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ» و ايشان در گشادى در غارند، «ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ» آن از شگفتيهاى خداست، «مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» هر كه اللَّه تعالى راه نمايد او را راه يافته اوست، «وَ مَنْ يُضْلِلْ» و هر كرا بى راه كرد اللَّه تعالى او را، «فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً (۱۷)» نيابى او را يارى دهى راه نماى.
«وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً» پندارى ايشان را كه بيدارانند «وَ هُمْ رُقُودٌ» و ايشان در خوابند، «وَ نُقَلِّبُهُمْ» و ايشان را مىگردانيم، «ذاتَ الْيَمِينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ» از چپ بر راست و از راست بر چپ، «وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ» و سگ ايشان دو دست خويش گسترانيده، «بِالْوَصِيدِ» بر درگاه غار، «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ» اگر دريشان فرو نگريدى تو، «لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً» پيش باز گريزيدى از ايشان، «وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (۱۸)» و بر گرديدى تو از بيم ازيشان.
«وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ» هم چنان از خواب بينگيزانيديم ايشان را، «لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ» آن را تا يكديگر پرسند، «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ» گويندهاى گفت از ايشان، «كَمْ لَبِثْتُمْ» چند بوديد، «قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» بعضى گفتند از ايشان كه يك روز يا نيم روز، «قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ» آخر گفتند خداوند شما داند كه چند است تا اينجاايد، «فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ» يكى را از آن خويش بشهر فرستيد و اين درم كه داريد، «فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً» تا بنگرد كه كجاست طعامى پاكيزهتر و نيكوتر، «فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ» تا شما را خوردنى آرد از آن، «وَ لْيَتَلَطَّفْ» و تا پنهان رود تا آزار و رفق كند، «وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً (۱۹)» و مبادا كه كسى را از حال شما آگاه كناد.
«إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ» كه ايشان اگر آگاهى يابند از شما و دست يابند بر شما، «يَرْجُمُوكُمْ» شما را ازين غار بيرون آرند، «أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ» يا شما را با كيش خود برند، «وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (۲۰)» و اگر با كيش ايشان شويد هرگز نيكى نيابيد.
«وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ» و هم چنان آگاهى نموديم ايشان را، «لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ» تا بدانند كه رستاخيز حقّ است، «وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَيْبَ فِيها» و در خاست رستاخيز شك نيست، «إِذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ» آن گه كه سخن در ميان خويش از دهن يكديگر فرا مىستدند، «فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً» گفتند اينجا مسجدى كنيد زائر و متعبّد را، «رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ» خداى ايشان داناتر بايشان، «قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ» آن قوم گفتند كه بر قصّه اصحاب الكهف افتادند و از ايشان آگاه، «لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً (۲۱)» بر غار ايشان مسجد گيريم و جاى پرستش.
«سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ» مىگويند كه ايشان سه تناند چهارم ايشان سگ ايشان، «وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ» و گروهى مىگويند كه پنج تناند ششم ايشان سگ ايشان، «رَجْماً بِالْغَيْبِ» بپنداشت مىگويند از چيزى پوشيده ازيشان، «وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ» و گروهى ميگويند كه هفت تناند و هشتم ايشان سگ ايشان، «قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ» بگوى خداوند من داناتر بچندى ايشان، «ما يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ» نداند ايشان را از خلق مگر اندكى، «فَلا تُمارِ فِيهِمْ إِلَّا مِراءً ظاهِراً» پيكار مكن در كار ايشان مگر بآنچ قرآن ترا پيدا كند، «وَ لا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ» و فتوى مپرس و دانش مجوى در كار اصحاب كهف، «مِنْهُمْ أَحَداً (۲۲)» از جهودان از هيچكس.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ» يقال قصصت القصة اذا تتبّعت الحديث، «نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ» اى خبرهم بالصّدق. و قيل باليقين. «إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ» حكم اللَّه لهم بالفتوّة حين آمنوا بلا واسطة، كذلك قال بعضهم رأس الفتوة الايمان، «آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً» ايمانا و بصيرة و ايقانا. و قيل ثبّتناهم على ذلك.
«وَ رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ» اى قوّينا قلوبهم على اتمام ما لووا. و قيل قوّيناهم بنور الايمان حتّى صبروا على هجران دار قومهم و فراق ما كانوا فيه من خفض العيش و فروا بدينهم الى الكهف. و قيل الهمناهم الصبر، «إِذْ قامُوا» بالدّعوة الى الايمان سرّا. و قيل قاموا على ارجلهم. و قيل قاموا من رقدتهم. و قيل قاموا على ايمانهم و لم يرتدوا. و قيل قاموا بين يدى دقيانوس الملك الذى كان يفتن اهل الايمان عن دينهم، «فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا» اى لن نعبد، «مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً» كذبا و جورا و خطأ، الشّطط اسم للجور فعلا او قولا اخذ من الشّطوط و هو البعد، يقال شطّ يشطّ اذا بعد.
قال الشّاعر:
معنى آيت آنست كه ايشان را ايمان و بصيرت و يقين افزوديم و بر آن بداشتيم و قوّت دل داديم تا آن كار كه در گرفتند بسر بردند، از خان و مان و كسان خود ببريدند و ناز و نعيم و كام دنيا بگذاشتند و با دين اسلام و توحيد با غار گريختند، در دعوت اسلام ايستادگى نمودند و بر آنچ گفتند بايستادند و برنگشتند، و پيش دقيانوس جبّار بر پاى ايستاده با قوّت دل و نور ايمان گفتند: «رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً».
«هؤُلاءِ قَوْمُنَا» فى النّسب، «اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ» اى من دون اللَّه، «آلِهَةً لَوْ لا يَأْتُونَ» هلّا يأتون، «عَلَيْهِمْ» اى على عبادتهم، «بِسُلْطانٍ بَيِّنٍ» بحجّة ظاهرة، بكتاب مبين، بعذر واضح. قال قتادة كل سلطان فى القرآن فمعناه الحجّة، «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً» فى اشراكه مع اللَّه آلهة، تا اينجا سخن ايشانست.
«وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ» اين عزلت، مهاجرت است، همچون عزلت ابراهيم از پدر و قوم خويش كه گفت: «وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ». «وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ» يعنى اذا بعدتم عن القوم، «وَ ما يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ» اى دون اللَّه، و فى مصحف ابن مسعود: «و ما يعبدون دون اللَّه». و روا باشد كه آن قوم هم بت مىپرستيدند و هم اللَّه را جلّ جلاله و آنكه استثناء متّصل باشد يعنى اعتزلتم قومكم، «وَ ما يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ» فانّكم لم تتركوا عبادته، «فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ» صيروا اليه، «يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ» يبسط و يوسّع عليكم، «مِنْ رَحْمَتِهِ» اى رزقه. و قيل من توفيقه، «وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرفَقاً» اى يسهل لكم ما تريدون من امر الدّين. و قيل «مِرفَقاً» رزقا رغدا و غذاء تأكلونه، مرفقا بفتح ميم و كسر فا قراءت مدنى و شامى است، باقى بكسر ميم و فتح فا خوانند، فالمرفق بفتح الميم مصدر كالمطلع و المرجع و المحيص و المحيض و بكسر الميم اسم لما يرتفق به كالمخيط و المقطع و هو ما يرتفق و يستعان به.
«وَ تَرَى الشَّمْسَ» ترى كلمة عربيّة تفتتح بها تضعها موضع العلم. و قيل معناه لو رأيتهم يا محمّد لرأيتهم بهذه الصّفة، «إِذا طَلَعَتْ تَتَزاوَرُ» بى الف بر وزن تصفر: قراءت شامى و يعقوب است، «تَتَزاوَرُ» بالف و تخفيف قراءت عاصم و حمزه و كسايى، باقى «تزاور» بتشديد زا و الف خوانند، اى تتزاور من الزّور و هو الميل اى تميل و تنحرف الشّمس عن حرف الكهف، «إِذا طَلَعَتْ» فى اطول ايّام من ايّام الصيف لانّ الكهف فى مقابلة بنات النعش، «ذاتَ الْيَمِينِ» اى ناحية يمين القائم بباب الكهف، «وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ» اى تتركهم و تعدل عنهم، «ذاتَ الشِّمالِ» معنى آنست كه ربّ العزّه شخص و صورت ايشان در آن غار از حرارت شعاع آفتاب نگه داشت كه آن غار برابر بنات النّعش بود، آفتاب بوقت طلوع و غروب از ايشان در ميگذشت، روشنايى مىداد و شعاع بر ايشان نمىافتاد و اللَّه تعالى ايشان را نگه مىداشت، «وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ» اى فى متّسع و فضاء من الكهف ينالهم نسيم الرّيح و برد الهؤاء و تنفى عنهم كربة الغار و غمومه، «ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ» اى ذلك الذى ذكرت من امر الفتية من عجائب صنع اللَّه تعالى و دلالات قدرته و حكمته، «مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» من يوفقه فهو الذى اهتدى و اصاب اشار الى انّه هو الذى تولى هدايتهم و لو لا ذلك لم يهتدوا، «وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً» اى من اضلّه فلا هادى له لانّ التوفيق و الخذلان بيد اللَّه.
«وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً» جمع يقظ و يقظ مثل قولك رجل نجد و نجد للشّجاع و جمعه انجاد، «وَ هُمْ رُقُودٌ» اى نيام، جمع را قد مثل قاعد و قعود، يعنى لو رأيتهم مشاهدة لظننت ذلك لانّ عيونهم كان مفتوحة كانّهم احياء ينظرون، «وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ» يريد فى رقدتهم كى لا تأكل الارض ما يليها من ابدانهم على طول المدّة و ذات اليمين صفة البقعة اى من البقعة الّتى تلى ايمانهم الى البقعة الّتى تلى شمالهم و هى نصب على ظرف المكان، و يقال انّ يوم عاشوراء كان يوم تقليبهم. و عن قتادة قال انّ التّقليب كان فى الرّقدة الاولى. و قال ابن عباس انّ لهم فى كلّ عام تقليبين ستّة اشهر على ذى الجنب و ستّة اشهر على ذى الجنب.
... قوله: «وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ» يديه، يقال يلحسهما فتشبعه احديهما و ترويه الأخرى، و الوصيد موضع العتبة كانت او لم تكن و الايصاد الاغلاق، سمّيت العتبة وصيدا لانّ الباب عليها يغلق، قوله: «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ» يعنى لو اشرفت عليهم فنظرت اليهم، «لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً» لا عرضت عنهم و هربت منهم، «وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» اى امتلئت منهم خوفا لانّ اظفارهم و شعورهم طالت و اعينهم مفتحة كالمستيقظ الّذى يريد ان يتكلّم و هم نيام. و قيل «رُعْباً» من وحشة المكان الّذى هم فيه. و قيل انّ اللَّه تعالى منعهم بالرّعب لئلّا يراهم احد و لا تمسّهم يد لامس حتّى يبلغ الكتاب اجله فيوقظهم اللَّه عزّ و جل من رقدتهم لارادة اللَّه سبحانه ان يجعلهم آية و عبرة لمن شاء من خلقه: «لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَيْبَ فِيها». قرأ ابن كثير و نافع: «وَ لَمُلِئْتَ» بالتشديد و الوجه انّ ملّاء بالتشديد لغة فى ملاء بالتّخفيف و ان كانت لغة قليلة، قال المخبّل السعدىّ:
و جائز ان يقال ان المشدّد لكثرة الفعل فيكون المراد منه ملاء بعد ملء و على هذا يحمل ما فى البيت لانّ السلاسل جمع، و قرأ الباقون: «وَ لَمُلِئْتَ» مخفّفة و الوجه انّه اللّغة الجيّدة و هى المشهورة عندهم. قال الحسن الخفيفة اجود فى الكلام العرب يقول ملأني رعبا و لا يكادون يعرفون ملأنى، قال الشّاعر:
و قال اللَّه تعالى: «يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ» و هو مطاوع ملأ. «رُعْباً» بتحريك العين قرأها ابن عامر و الكسائى و يعقوب و قرأ الباقون «رُعْباً» بتسكين العين و الوجه انّهما لغتان الرّعب و الرّعب كالشّغل و الشّغل و يجوز ان يكون الرّعب بالتّسكين مخفّفا من الرّعب بالتّحريك.
روى سعيد بن جبير عن ابن عباس قال: غزونا مع معاوية غزوة المضيق نحو الرّوم فمررنا بالكهف الّذى فيه اصحاب الكهف، فقال معاوية لو كشف لنا عن هؤلاء فنظرنا اليهم، فقال ابن عباس ليس لك ذلك قد منع اللَّه تعالى من هو خير منك، فقال: «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً»، فقال معاوية لا انتهى حتّى اعلم علمهم فبعث ناسا فقال اذهبوا فانظروا فلمّا دخلوا الكهف بعث اللَّه عزّ و جل عليهم ريحا فاخرجتهم.
«وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ» اى كما انمناهم فى الكهف و منعنا هم من الوصول اليهم و حفظنا اجسامهم من البلى على طول الزّمان و ثيابهم من العفن على مرّ الايّام بقدرتنا فكذلك بعثنا هم من النّومة التي تشبه الموت، «لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ» ليتحدّثوا و يسأل بعضهم بعضا يعنى الجأنا هم الى ان يسأل بعضهم بعضا عن مدة لبثهم فيعرفوا ما جرى عليهم و يعلموا قدرة اللَّه عزّ و جل و ليعلم سائر النّاس ايضا حالهم، «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ» يعنى رئيسهم مكسلمينا، «كَمْ لَبِثْتُمْ» اى كم لبثتم مدّة، كم مرّ علينا منذ دخلنا الكهف، «قالُوا لَبِثْنا يَوْماً» لانّهم دخلوا الكهف غدوة، فلمّا رأوا الشّمس قالوا، «أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» توقّيا من الكذب و كان قد بقيت من الشّمس بقيّة، فلمّا نظروا الى اظفارهم و اشعارهم تيقّنوا انّ لبثهم اكثر من يوم و من بعض يوم فاحالوا على اللَّه معرفة ذلك، «قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ» و قيل انّ رئيسهم لمّا رأى اختلافهم قال: «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ»... «فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ» اى بدراهمكم، «هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ» و كانت دراهم كاخفاف الإبل من ضرب ملكهم دقيانوس، قرأ ابو عمرو و حمزة و ابو بكر و روح عن يعقوب: «بِوَرِقِكُمْ» بسكون الرّاء و من بقى بكسر الرّاء و هما لغتان مثل كبد و كبد و كتف و كتف. و قيل الورق الفضّة مضروبة كانت او غير مضروبة، دليله ان عرفجة بن اسعد اصيب انفه يوم الكلاب فاتّخذ انفا من و رق فانتن عليه فامره النّبي (ص) ان يتّخذ انفا من ذهب، «فَلْيَنْظُرْ أَيُّها» اى بايعى اهل المدينة، «أَزْكى طَعاماً» اى احلّ طعاما و اطهر و اطيب من جهة انّه ذبيحة مؤمن او من جهة انّه غير مغصوب. و قيل «أَزْكى» اى اكثر و ارخص، «فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ» اى بطعام و قوت، «وَ لْيَتَلَطَّفْ» اى و ليترّفق فى شراه او فى دخول المدينة و يخف نفسه و ما يشتريه لئلّا يعلم به، «وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً» اى لا يفعل ما يكون سببا لمعرفة القوم باحوالكم.
«إِنَّهُمْ» يعنى اهل القرية، «إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ» يعلوكم و يظفروا بكم، يقال ظهر عليه اذا علاه و غلبه. و قيل: «إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ» يشرفوا عليكم فيعلموا بمكانكم، «يَرْجُمُوكُمْ» يسبوكم. و قيل يقتلوكم رجما بالحجارة و كان من عادتهم القتل بالرّجم و هو اخبث القتل، «أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ» يكلّفوكم العود الى الكفر، «وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً» بعد العود الى الكفر، «أَبَداً» دائما.
روى عن النّبي (ص) انّه قال: ثلث من كنّ فيه وجد حلاوة الايمان من كان اللَّه و رسوله احبّ اليه ممّا سواهما و من احبّ عبدا لا يحبّه الّا اللَّه و من يكره ان يعود فى الكفر بعد اذ انقذه اللَّه منه كما يكره ان يلقى فى النّار.
روايت وهب بن منبه در قصّه اصحاب الكهف آنست كه مردى از حواريان عيسى (ع) قصد آن مدينه كرد كه اصحاب الكهف از آنجا بودند، او را گفتند بر دروازه اين شهر بتى نهادهاند و هيچكس را دستورى نيست كه در شهر شود تا اوّل آن بت را سجود كند، اين مرد از خود روا نداشت كه بت را سجود كند و در شهر شود، گرمابهاى بود نزديك شهر در آن گرمابه رفت و خود را بمزدورى بصاحب گرمابه داد، صاحب گرمابه بعد از آن باندك روزگار در كسب و كار خود بركت ديد و روزى فراخ و معاش تمام، گفت مبارك مردى است و خجسته پى كه چندين خير و بركت از آمدن وى بر ما پيدا گشت، پس آن جوانمردان اصحاب الكهف يك يك بوى همىپيوست تا همه بر وى مجتمع شدند و سخن وى بشنيدند كه از آسمان و زمين و احوال و اهوال قيامت خبر مىداد، ايشان او را تصديق كردند و بوى ايمان آوردند و بر دين وى و سيرت و طريقت وى برفتند و ايمان خود از اهل شهر پنهان مىداشتند، پس روزى پسر ملك ايشان با زنى در آن گرمابه رفت و هر دو در آن گرمابه هلاك شدند، با ملك گفتند صاحب گرمابه پسر ترا هلاك كرد، ملك او را طلب كرد و نيافت، گفت در آن گرمابه يار وى كه بود و با كه صحبت مىداشت، گفتند جوانى چند پيوسته باين گرمابه مىآمدند، كارى نو ساخته و دينى نو گرفته، گفت ايشان را طلب كنيد و بر من آريد، ايشان از ملك بترسيدند كه از بطش وى ايمن نبودند، بگريختند و روى بصحرا نهادند، بمزرعهاى رسيدند، صاحب آن مزرعه احوال ايشان پرسيد، ايشان قصّه خود بگفتند، آن صاحب مزرعه نيز ايمان آورد و با ايشان برفت، و با وى سگى بود در آن مزرعه آن سگ هم چنان بر پى وى مىرفت تا شب در آمد و ايشان بدان غار رسيده بودند، در غار شدند، بر قصد آنكه شب در غار باشند و بامداد تدبير كار خويش كنند، همى با يكديگر سخن مىگفتند كه ناگاه در خواب شدند، و در آن خواب سيصد و نه سال بماندند.
ديگر روز بامداد ملك با لشكر و حشم خويش در پى ايشان همىآمدند تا بدر غار، هر آن كس كه خواست تا در غار شود رعبى عظيم در دلش مىافتاد كه هم بر جاى مىماند و طاقت نداشت كه در غار شود، پس ملك بفرمود تا در غار بر ايشان بگرفتند و بشهر باز گشت، چون روزگار بر آمد و قرنا بعد قرن در گذشت، روزى شبانى آنجا گوسفندان را بچرا داشت باران گرفت، پناه با در غار برد، با خود گفت اينجا غارى بوده و در برآورده، اكنون در آن فرا گشايم و در آن نشينم، بجهدى و رنجى بسيار آن در غار بگشاد، و ربّ العالمين ايشان را در آن غار از خواب بيدار كرد. يك قول اينست كه گفتيم.
و بقولى ديگر چون مدّت درنگ ايشان بسر آمد و سيصد و نه سال تمام شد، از خواب در آمدند، گفتند آه كه وقت نماز بما درگذشت كه در خواب دير بمانديم، و ايشان چون در غار مىشدند چشمه آب و درختان ديده بودند بر در غار، گفتند تا رويم و آب دست كنيم، چون بيرون آمدند آن چشمه را خشك ديدند و از آن درختان هيچ نمانده، با خود تعجب همىكردند كه ديروز ما اينجا چشمه آب و درختان ديديم و امروز چنين است!! با يكديگر گفتند: «كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» باين سخن در خلاف افتادند، مهتر ايشان گفت: لا تختلفوا فانّه لم يختلف قوم الّا هلكوا، پس آن درم كه داشتند از ضرب دقيانوس به يمليخا دادند تا بشهر رود و طعام آورد، اينست كه ربّ العالمين گفت: «فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً» طعامى حلال طلب كردند از ذبايح مؤمنان و از آن كه در آن هيچ غصب نرفته كه ايشان در عهد دقيانوس ديده بودند كه گوشت خوك مىخوردند و پيه خوك در ميان طعامها مىكردند، يمليخا درم برداشت و روى بشهر نهاد، همه آن ديد كه نديده بود! بعضى خرابها بعمارت ديد و بعضى عمارت خراب ديد: هم چنان متفكر مىرفت و تعجب همىكرد تا بدروازه شهر رسيد، علمى ديد نصب كرده بر آن علم نبشته كه: لا اله الّا اللَّه عيسى رسول اللَّه، زمانى بايستاد و تفكر همىكرد پس در آن شهر شد و هيچ كس را نمىشناخت، بقومى بر گذشت كه كتاب انجيل مىخواندند و عبادت همىكردند، نه چنان كه وى ديده بود، همىرفت در بازار تا بدكان خبّاز رسيد، آنجا بنشست و خبّاز را گفت اين شهر را چه گويند؟ گفت: افسوس، گفت نام ملك شما چيست؟ گفت: عبد الرّحمن.
پس يمليخا درم بوى داد تا بدان طعام خرد، خبّاز در آن نگرست ضرب دقيانوس ديد، گفت تو گنجى يافتهاى اگر مرا از آن بهره كنى و گرنه ترا بپادشاه شهر سپارم، يمليخا گفت من گنج نيافتهام، امّا كارى عجبست كار من و حالى طرفه! و بعضى قصّه خويش بگفت، خبّاز دست وى بگرفت و او را بقهر پيش ملك عبد الرّحمن برد، ملك از حال وى باز پرسيد و گفت درين شهر هيچ كس را دانى؟ يمليخا گفت هزار كس دانم و نامهاى ايشان بر شمرد، ملك گفت اين نامها خود نه نام اهل اين زمانست، درين شهر هيچ سراى دارى؟ گفت دارم، يمليخا مىرفت و ملك عبد الرّحمن با اركان دولت با وى همىرفتند تا بدر سرايى رسيدند كه از آن عالىتر سرايى نبود، گفت اين سراى منست، پيرى از آن سراى بيرون آمد عصابهاى بر پيشانى بسته، گفت چه بوده است كه امير با لشكر اينجا آمده است، گفتند اين مرد همىگويد كه اين سراى منست، آن پير گفت من اين سراى بميراث دارم از آبا و اجداد خويش، يمليخا گفت از آن آبا و اجداد خويش هيچكس را نام بدانى گفتن؟ گفت آرى از فرزندان يمليخاام، يمليخا گفت پس بدان كه من يمليخاام، آن پير بوى در افتاد و بوسه بر سر و چشم وى مىنهاد و ميگفت بآن خداى كه يكتاست كه او راست مىگويد و اين جدّ منست.
و قومى از مسلمانان گفتند آرى كه ما از پدران خويش شنيدهايم و ايشان از پدران خود شنيده كه جمعى مسلمانان در روزگار دقيانوس بگريختند و پنهان شدند، مگر وى از ايشانست و آن لوح نيز با دست آوردند كه نامهاى ايشان و سيرت ايشان بر آن نبشته بود و تاريخ آن گفته، پس ايشان را يقين شد كه وى راست ميگويد امير از اسب فرود آمد و بوى تقرّبها كرد و او را بر گردن گرفتند و اهل شهر با وى برفتند تا ياران خود را بايشان نمايد، و اهل شهر در آن زمان دو گروه بودند: گروهى ترسايان صليب پرست، و گروهى مسلمانان بر دين عيسى (ع)، پس همه با وى برفتند، مسلمانان و ترسايان چون نزديك غار رسيدند يمليخا گفت تا من از پيش بروم و از اين احوال ايشان را خبر دهم تا ايشان آگاه شوند كه اين جمع دقيانوس نيست و الّا از ترس و بيم دقيانوس هلاك شوند، يمليخا رفت و احوال با ايشان بگفت كه روزگار نه آنست و پادشاه نه آن كه شما ديدند، و مردمان شهر جمله آمدهاند كه شما را ببينند، ايشان گفتند پس ما را در فتنه افكنند، دستها برداشتند و دعا كردند كه بار خدايا ما را با آن حال بر كه بوديم، ربّ العزّه دعاء ايشان اجابت كرد و با آن حال برد كه بودند، و ايشان يمليخا را ديدند كه در آن غار شد و نيز ايشان را باز نيافتند و هيچكس زهره نداشت كه در آن غار شود، پس مسلمانان گفتند كه بر دين ما بودند و ترسايان گفتند ملك زادگان ما بودند، ما بايشان اوليتريم حرب ساختند، و مسلمانان غالب گشتند، آنجا مسجدى بنا كردند، اينست كه ربّ العالمين گفت: «لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً».
و گفتهاند اهل آن شهر سه گروه بودند: بعضى منكران بعث، و بعضى نه منكر بودند لكن ميگفتند بعث ارواح را بود نه اجساد را، بعضى گفتند كه هم اجساد را بعث است و هم ارواح را، و آن ملك ايشان از آن خلاف ضجر همى شد و او را شبهت پديد همىآمد و مسلمان بود، پس روزى بصحرا شد و بر خاك نشست و دعا كرد گفت الهى بنماى علامتى ما را چندانك اين خلاف بر خيزد، ربّ العالمين ايشان را از آن خواب بيدار كرد و آن حال بايشان نمود تا ببعث و نشور يقين شدند، اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَيْبَ فِيها» اى كما بعثنا هم من نومهم اطلعنا عليهم يعنى اعلمنا النّاس بحالهم ليستدلّوا على صحّة البعث، يقال عثر على كذا عثورا اذا علمه و اعثر غيره اعلمه، «لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ» يعنى ليزداد اصحاب الكهف علما بقيام السّاعة و معرفة بقدرة اللَّه عزّ و جل. و قيل ليعلم اهل القرية اذا رأوا اصحاب الكهف بعثوا بعد تسع و ثلاثمائة سنة انّ بعثة يوم القيامة حقّ، «وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَيْبَ فِيها إِذْ يَتَنازَعُونَ» اذ منصوب باعثرنا اى فعلنا ذلك اذ وقع التّنازع فى امرهم و تنازعهم ان قال بعضهم قد ماتوا فى الكهف و بعضهم قال بل هم نيام كما ناموا اوّل مرّة. و قيل التّنازع هو انّهم لمّا اظهروا عليهم، قال بعضهم «ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً» يعرفون به، و قال آخرون اتّخذوا «عَلَيْهِمْ مَسْجِداً». و قيل تنازعوا فقال المؤمنون نبنى عندهم مسجدا لانّهم على ديننا، و قالت النّصارى نبنى كنيسة لانّهم على ديننا.
و قيل كانوا يختلفون فى مدّة مكثهم و عددهم يدل عليه قوله: «رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ» و قوله: «رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ».
... «قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ» و هم المؤمنون، «لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ» اى عندهم، «مَسْجِداً». و ذكر انّه جعل على باب الكهف مسجد يصلّى فيه.
«سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ» اى هم ثلاثة رجال و كلب، و معنى رابعهم يربعهم بانضمامه اليهم، و كذلك خامس الاربعة و سادس الخمسة الى عاشر التّسعة، و امّا ثالث ثلاثة و رابع اربعة و ثانى اثنين فالمعنى واحد الثّلاثة و واحد الاربعة و واحد الاثنين.
ابن عباس گفت دو مرد آمدند از ترسايان نجران از دانشمندان ايشان بر مصطفى (ص) نام ايشان سيّد و عاقب، رسول خداى ازيشان پرسيد كه عدد اصحاب الكهف چند بود؟ سيد گفت سه مرد بودند چهارم ايشان سگ ايشان، و اين سيّد از ترسايان يعقوبى بود. و عاقب گفت پنج بودند ششم ايشان سگ ايشان، و اين عاقبت، نسطورى بود، و مسلمانان گفتند هفت تن مرد بودند و هشتم ايشان سگ ايشان، ربّ العالمين از قول ترسايان حكايت باز كرد و بر عقب گفت: «رَجْماً بِالْغَيْبِ» اى قذفا بالظنّ من غير يقين آنچ ميگويند بظنّ ميگويند از پوشيدگى نه از يقين. اين دليلست كه ربّ العزّه قول مسلمانان در آنچ گفتند: «سَبْعَةٌ» راست كرد و بپسنديد كه اگر سبعة همچون خمسة و ثلاثة بودى، «رَجْماً بِالْغَيْبِ» بآخر گفتى، پس گفت: «وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ» هذه الواو واو الثّمانية و ذلك لانّ العرب تقول، واحد، اثنان، ثلاثة، اربعة، خمسة، ستّة، سبعة و ثمانية لانّ العقد كان عندهم سبعة كما هو اليوم عندنا عشرة، و نظيره قوله تعالى: «التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ» الى قوله: «وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ» و قوله: «مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ» الى قوله: «وَ أَبْكاراً». و قيل هذه واو الحكم و التّحقيق دخلت فى آخرها اعلاما بانقطاع القصّة و انّ الشّىء قد تمّ. كأنّ اللَّه سبحانه حقّق قول المسلمين و صدقهم بعد ما حكى قول النّصارى و اختلافهم فتمّ الكلام عند قوله: «سَبْعَةٌ» ثمّ حكم بانّ «ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ» و الثّامن لا يكون الّا بعد السّبعة فهذا تحقيق قول المسلمين.
... «قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ» من النّاس و هو النّبي (ص)، و قيل هم اهل الكتاب. و قال ابن عباس انا من ذلك القليل ثمّ ذكرهم باساميهم فذكر سبعة، «فَلا تُمارِ فِيهِمْ إِلَّا مِراءً ظاهِراً» المراء اخراج ما فى قلب المناظر من الخطا بطريق الحجاج و المعنى لا يأت فى امرهم بغير ما اوحى اليك، اى افت فى قصّتهم بالظاهر الّذى انزل عليك و قل: «ما يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ» و لا تتعرّف ازيد من ذلك من اليهود و النّصارى، «وَ لا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ» اى لا تطلب الفتوى فى اصحاب الكهف، «مِنْهُمْ أَحَداً» اى من اهل الكتاب، و قيل من المسلمين. قال ابن عباس معناه حسبك ما قصصت عليك.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ» اينت شرف بزرگوار و كرامت تمام و نواخت بى نهايت كه ربّ العالمين بر اصحاب كهف نهاد كه ايشان را جوانمردان خواند گفت: «إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ» با ايشان همان كرامت كرد كه با خليل خويش ابراهيم (ع) كه او را جوانمرد خواند: «قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ» و يوشع بن نون را گفت: «وَ إِذْ قالَ مُوسى لِفَتاهُ» و يوسف صدّيق را كه گفت: «تُراوِدُ فَتاها». و سيرت و طريقت جوانمردان آنست كه مصطفى (ص) با على (ع) گفت: يا على جوانمرد راست گوى بود، وفادار و امانت گزار و رحيم دل، درويش دار و پر عطا و مهمان نواز و نيكوكار و شرمگين.
و گفتهاند سرور همه جوانمردان يوسف صدّيق بود عليه السلام كه از برادران بوى رسيد آنچ رسيد از انواع بليّات، آن گه چون بر ايشان دست يافت گفت: «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ».
و در خبر است كه رسول (ص) نشسته بود سائلى برخاست و سؤال كرد، رسول (ص) روى سوى ياران كرد گفت: با وى جوانمردى كنيد، على (ع) برخاست و رفت، چون باز آمد يك دينار داشت و پنج درم و يك قرص طعام، رسول (ص) گفت يا على اين چه حالست؟ گفت يا رسول اللَّه چون سائل سؤال كرد، بر دلم بگذشت كه او را قرصى دهم، باز در دلم آمد كه پنج درم بوى دهم، باز بخاطرم بگذشت كه يك دينار بوى دهم، اكنون روا نداشتم كه آنچ بخاطرم فراز آمد و بر دلم بگذشت نكنم، رسول (ص) گفت: «لا فتى الّا على» جوانمرد نيست مگر على.
... «وَ زِدْناهُمْ هُدىً» خلعتى كه بناء آن بر كمال دولت محبّت بود و درو بيان عنايت ازلى بود كم ازين نشايد كه آن جوانمردان را گفته: «وَ زِدْناهُمْ هُدىً».
«وَ رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ» ايشان را بربطه عصمت ببستيم و بر بساط معرفت بداشتيم و بقيد محبت استوار كرديم، در وادى عنايت ايشان را شمع رعايت افروختيم و در دبيرستان ازل، ادب صحبت آموختيم تا در عين قدس روان گشتند و در خلوت غار با راز حقيقت پرداختند، هر چيزى كه عزتى دارد آن را در نقاب بسته دارند، در حجب عزت تا هر نامحرمى بدو ننگرد و دست هر متعنّتى بدو نرسد، آن جوانمردان بر درگاه احديّت ارجمند بودند، بنور ايمان و صفاء توحيد افروخته بودند و ديدههاى اهل آن روزگار برمص كفر و شرك آلوده بود، غيرت دين ايشان را در حجاب غار برد تا آن ديدههاى آلوده برمص كفر ايشان را نبيند.
فرمان آمد از جناب جبروت و درگاه عزت كه: «فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ» درين غار غيرت رويد، در ظلّ عنايت، در كنف ولايت، در عالم حمايت، «يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ» تا اللَّه تعالى شما را در پرده عصمت نگه دارد و لباس رحمت بپوشاند، در كنف عزت جاى دهد. اى حبّذا روزگار كسى كه در راهى مىرود، ناگاه موكّل اين حديث در آيد و كمندى از طلب در گردن وى افكند و مىكشد كه: «وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى» اگر خواهى و اگر نه، تو آن منى و من آن تو: كن لى كما لم تكن فاكون لك كما لم ازل.
«وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ» كسى كه انوار اسرار ازل بباطن وى روى نهد، انوار آفتاب صورت چه زهره آن دارد كه شعاع خود بر وى افكند؟ يا سلطنت خود بر وى براند، اين آفتاب صورت كه هست استضائت خلق راست و آن انوار اسرار كه هست معرفت حق راست، اين نور صورتست و آن نور سريرت، اين آفتاب جهان افروز و آن انوار دل افروز، اين روشن دارنده جهان تا خلق بدو نگرند، و آن روشن دارنده دل دوستان تا حق بايشان نگرد، انوار اسرار آن جوانمردان در آن غار درخشى بيرون داد از بريق شعاع آن انوار اسرار، خورشيد تابنده، دامن در خود چيد كه: «تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمِينِ» و كسى را كه سينه وى محلّ انوار اسرار غيبى كنند، صفت وى اينست كه ربّ العزّه گفت در حقّ جوانمردان: «وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ» چون ظواهر ايشان نگرى ايشان را بينى مشغول در ميدان اعمال، چون سراير ايشان نگرى ايشان را بينى فارغ در بستان لطف ذو الجلال، بظاهر در عمل، بباطن در نظاره لطف ازل، از «إِيَّاكَ نَعْبُدُ» كمر مجاهدت بر ميان بسته، و از «إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» تاج مشاهدت بر سر نهاده، در زير قرطه تسليم پوشيده، بر زبر درّاعه عمل فرو كشيده، كردارى موافق امر، ديدارى موافق حكم.
پيرى را پرسيدند كه ايمان بى عمل تمام نيست و اصحاب كهف را عمل نبود كه چون در روش آمدند در حال بخفتند، پير جواب داد كه كدام عمل ازين بزرگوارتر كه ربّ العزّه ايشان را گفت: «إِذْ قامُوا». بر لسان اهل اشارت معنى آنست كه از خود برخاستند، و حاصل اعمال بندگان بدان باز آيد كه از خود برخيزند، چون از خود برخاستند بحق رسيدند، آن گه واسطه از ميان برخيزد، تصرّف در ايشان خود كند، كار ايشان خود سازد چنانك جوانمردان را گفت: «وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ» اى نقلّبهم بين حالتى الفناء و البقاء و الكشف و الاحتجاب و التجلّي و الاستتار.
پير طريقت چند كلمه گفته اشارت بمراتب اين احوال و رموز اين حقائق: الهى چند نهان باشى و چند پيدا؟ كه دلم حيران گشت و جان شيدا، تا كى از استتار و تجلّى، كى بود آن تجلّى جاودانى؟ الهى چند خوانى و رانى؟
بگداختم در آرزوى روزى كه در آن روز تو مانى، تا كى افكنى و برگيرى؟ اين چه وعدست بدين درازى و بدين ديرى؟ سبحان اللَّه ما را برين درگاه همه نياز، روزى چه بود كه قطرهاى از شادى بر دل ما ريزى؟! تا كى ما را مى آب و آتش بر هم آميزى؟! اى بخت ما از دوست رستخيزى.
... «وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ» چون فرا راه بودند، آن سگ بر پى ايشان افتاد كه شما مهمانان عزيزيد و مهمان عزيز طفيلى بر تابد، آن سگ در موافقت گامكى چند برداشت، تا بقيامت مؤمنان در قرآن قصّه وى ميخوانند و او را جلوه ميكنند كه: «وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ»، پس چه گويى كسى كه همه عمر خويش در صحبت اولياء بسر آرد و در موافقت ايشان قدم باز پس ننهد، گويى در قيامت اللَّه تعالى او را از ايشان جدا كند؟ كلّا و لمّا، پاكست و بى عيب آن خداوندى كه آن كند كه خود خواهد. بلعام را كه اسم اعظم دانست و از عرش تا ثرى بديد سگ خواند و از درگاه خود راند و با سگ اصحاب الكهف آن همه كرامت كند كه با دوستان خود فرا راه خود دارد، بجهانيان مىنمايد كه قرب بنواخت ماست نه بعلّت خدمت و بعد باهانت ماست نه بعلّت معصيت، «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً» مطّلع كسى را گويند كه از زبر نگرد و مقام وى برتر بود، ميگويد اى محمد اگر تو بايشان نگرستى ازيشان بگريختى و دل تو بهم بر شدى. اينجا محلّ اشكالست، چه! گويى: حال اصحاب الكهف بدان جاى بود كه خاتم النّبيّين را كه: نصرت بالرّعب، عنوان نامه مجد و جلالت او بود ازيشان بيم بودى؟ كلّا و حاشا، اين خطاب با مصطفى (ص) است و مراد غير او، و نظاير اين بسيار است: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» هذا و اشباهه. و روا باشد كه گويى مراد ازين كلام نه تخويف مصطفى (ص) است بلكه تعظيم حالت ايشانست، و اين در متعارف هست كه گويند: فلان در بلائى بود كه اگر تو بديدى بيهوش گشتى، و ازين گفت تعظيم آن كار خواهند نه تحقيق اين كلمت، و مثال اين آنست كه مصطفى (ص) گفت: «لا تفضلوني على اخى يونس بن متى»
و قال (ص) من قال انا خير منه فقد كذب.
و خلاف نيست ميان امت كه مصطفى (ص) از يونس (ع) فاضلتر بود، لكن حكمت نبوّت درين كلمه آن بود كه حق تعالى در مصحف مجيد در قصّه يونس چيزها ياد كرد كه بيم باشد كه بندگان باو گمان بد برند، چنانك گفت: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً» رسول (ص) گفت نبايد كه چون امت من اين آيت بشنوند گمان بد برند و بوى بچشم حقارت نگرند و آن بدگمانى دين ايشان را زيان دارد. هر چند كه مصطفى (ص) فاضلتر بود از وى و از همه پيغامبران گفت: «لا تفضلونى» مرا بر يونس فضل منهيد، نه مراد تحقيق بود بلكه مراد تعظيم يونس بود تا همگنان بوى بچشم تعظيم نگرند نه بديده تحقير.
همچنين حق تعالى خواست تا اولياء خود را بزرگ گرداند تا خلق بچشم تعظيم بايشان نگرند با پيغامبر خود اين خطاب كرد كه: «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً» تا خلق بديده تعظيم بايشان نگرند و دين ايشان را زيان ندارد.
علماء طريقت و خداوندان معرفت گفتهاند كه بناء كار تصوّف بر روش و سيرت اصحاب الكهف نهادهاند و نيك ماند آداب طريقت و حليت اينان باحوال و سيرت ايشان، از تحقيق قصد و تجريد ارادت و همت و عزلت از خلق و اسقاط علاقت و اخلاص در دعوت و انابت، از خود بيزار و از عالم آزاد و بحق شاد، از تحكم خويش و پسند خويش باز رسته و دست نياز ببرّ اللَّه تعالى زده، گهى از صولت هيبت سوزان و گدازان، گهى در نسيم انس شادان و نازان.
و گفتهاند ربّ العالمين با اصحاب كهف آن كرد كه مادر مهربان با فرزند كند: اول او را گهواره سازد، پس بخواباند، پس بجنباند، آن گه مگس براند. آن گه شير دهد تا بيارامد: اللَّه تعالى با ايشان همان كرد، اول كار ايشان بساخت غار بر ايشان چون مهد كرد: «وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرفَقاً»، پس بخوابانيد: «فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ»، آن گه بجنبانيد: «وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ»، آن گه رنج آفتاب از ايشان باز داشت: «وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمِينِ»، آن گه ايشان را شربت رحمت فرستاد تا آرام گرفتند: «يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ».
قوله: «فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً» فيه اشارتان: احديهما انّ المأخوذ على العبد المؤمن و ان بلغ الغاية القصوى فى الحقيقة ان يحفظ احكام الشّريعة لانّ كلّ حقيقة لا يشهد لها ظاهر الشّريعة فهى مكر الشّيطان و غروره و الاصل فى ذلك انّ الفتية بعثوا احدهم ليشترى لهم طعاما و أمروه بالبحث و الفحص عن وجهه كى لا تحمله الغفلة على الوقوع فى محظور، و الأخرى ما قاله يوسف بن الحسين لبعض اصحابه اذا حملت الى الفقراء او الى اهل المعرفة شيئا او اشتريت لهم طعاما فليكن اطيب شىء و الطفه فانّ الّذى بلغ المعرفة لا يوافقه الّا كلّ لطيف و لا يستأنس الّا بكلّ مليح. و الاصل فيه قوله تعالى: «فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً»، قال و اذا اشتريت للزهاد و العبّاد فاشتر كلّ ما تجده فانّهم بعد فى تذليل انفسهم و منعها من الشّهوات.
۳ النوبة الاولى
قوله تعالى: «وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ» مگوى هيچيز را و هيچ كار را، «إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً (۲۳)» كه خواهم كرد من فردا.
«إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ» مگر كه گويى كه اگر خداى خواهد، «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ» و اگر در چيزى فراموش كنى كه گويى اگر خداى خواهد آن گه كه ياد آيد بگوى، «وَ قُلْ عَسى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي» و بگوى كه مگر خداوند من مرا راه نمايد، «لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً (۲۴)» ازينچ از من مىپرسيد دانش راست و جواب پاك ازينج مىپرستيد راستتر و نيكوتر.
«وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ» و بودند در غار خويش سيصد سال، «وَ ازْدَادُوا تِسْعاً (۲۵)» و بيفزودند نه سال.
«قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا» بگوى اللَّه تعالى داناتر دانائيست بآن درنگ كه ايشان كردند، «لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» او راست دانش ناپيداها در آسمان و زمين، «أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ» چه بينايى كه اوست و چه شنوايى، «ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ» نيست ايشان را جز ازو خداوندى و نه يارى، «وَ لا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً (۲۶)» و در كار راندن خود از ايشان هيچ انباز نگيرد.
«وَ اتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتابِ رَبِّكَ» بر خوان آنچ پيغام داده آمد بتو از خداوند تو، «لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ» بدل كننده نيست سخنان او را، «وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً (۲۷)» و نيابى جز ازو پناهى و پشتيوانى.
«وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ» شكيبايى كن خويشتن را «مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ» با ايشان كه خداوند خويش را مىخوانند بامداد و شبانگاه، «يُرِيدُونَ وَجْهَهُ» و خداوند خويش را مىخواهند بآنچ مىكنند، «وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ» ايدون بادا كه دو چشم تو جز از ايشان ننگراد، «تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا» كه زينت اين جهانى و آرايش آن خواهى، «وَ لا تُطِعْ» و نگر فرمانبردار و سخن نيوش و كار پسند نباشى، «مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا» كسى را كه ما دل او غافل كرديم از ياد خويش، «وَ اتَّبَعَ هَواهُ» و او بر پى بايست خويش ايستاد، «وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (۲۸)» و كار وى تباه گشت و كوشش او و روزگار او ضايع.
«وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ» و بگوى آنك پيغام و سخن راست از خداوند شما، «فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ» هر كه خواهد تا گرود، «وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ» و هر كه خواهد تا كافر شود و نگرود، «إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً» ما ساختيم ستمكاران را آتشى، «أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها» گرد ايشان فرو گرفته سرا پرده آن، «وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ» و اگر آب خواهند ايشان را آبى دهند، «كَالْمُهْلِ» همچون دردى زيت يا مس گداخته، «يَشْوِي الْوُجُوهَ» رويها مىسوزد آن آب كه فرا روى برند، «بِئْسَ الشَّرابُ» بد شراب كه آنست «وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً (۲۹)» و بد فرو آمد جايى است و برگ گاهى آتش.
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا» ايشان كه بگرويدند، «وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» و نيكيها كردند، «إِنَّا لا نُضِيعُ» ما ضايع نكنيم، «أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا (۳۰)» كردار آن كس كه كار نيكو كرد.
«أُولئِكَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ» ايشانند كه ايشانراست بهشتهاى هميشى، «تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ» مىرود زير ايشان جويهاى روان، «يُحَلَّوْنَ فِيها» مىآرايند ايشان را در آن بهشتها، «مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ» از دستينهاى زر، «وَ يَلْبَسُونَ ثِياباً خُضْراً» و مىپوشند جامههاى سبز، «مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ» از سندس و استبرق، «مُتَّكِئِينَ فِيها» تكيه زدگان در آن، «عَلَى الْأَرائِكِ» در حجلهها بر تختها، «نِعْمَ الثَّوابُ» نيك پاداش كه آنست، «وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً (۳۱)» و نيك فرو آمدن جايى و برگ جايى كه آنست.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً» ربّ العزّه جلّ جلاله اندرين آيت مصطفى (ص) را تأديب مىكند تا در هر چه گويد و هر كار كه كند در آن استثنا بجاى آرد، يعنى كه با مشيّت اللَّه تعالى افكند و گويد: ان شاء اللَّه، و سبب نزول اين آيت آن بود كه چون او را از قصّه اصحاب الكهف و ذو القرنين و روح پرسيدند وعده جواب بفردا داد و نگفت ان شاء اللَّه تا جبرئيل چهل روز از وى باز ماند، و بروايتى پانزده روز، و بروايتى سه روز، و رسول خدا (ص) از وا ايستادن جبرئيل (ع) غمگين و اندوهگن گشت و مشركان گفتند: انّ محمّدا قد ودّعه ربّه و قلاه، پس جبرئيل فرو آمد و تسكين دل مصطفى را (ص) و تسليت وى را اين آيت فرو آورد: «ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى» و او را استثنا فرمود در هر كار كه پيش گيرد باين آيت كه: «وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً، إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ» يعنى اذا قلت لشىء انّى فاعل غدا فقل ان شاء اللَّه لانّك لا تدري ايتم ذلك ام يعوق دون وقوعه عائق فيدخل فى ميعادك خلف، و هذا الغد اسم لكل حين تستقبله و لو الى سنين.
روى ابو هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): لا يتمّ ايمان العبد حتّى يستثنى فى كلّ كلامه.
و روى انّ سليمان نبىّ اللَّه (ع) قال اطوف اللّيلة على مائة امرأة كلّ امرأة منهنّ تلد غلاما يضرب بالسّيف فى سبيل اللَّه فطاف ليلتئذ على مائة امرأة فلم تحمل منهنّ امرأة غير واحدة ولدت نصف انسان و لو استثنى لولد مائة غلام كلّ غلام يقاتل فارسا.
... «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ» قول ابن عباس و حسن آنست كه: اذا نسيت الاستثناء ثمّ تذكرت فاستثن چون استثنا فراموش كنى آن گه كه با ياد آيد استثنا كن، ازينجاست كه بمذهب ابن عباس اگر كسى سوگند ياد كند و پس از يك سال استثنا كند، استثنا درست باشد. و بقول حسن تا در آن مجلس كه در آن سوگند مىرود نشسته باشد استثنا درست بود، چون از آن مجلس برخاست پس از آن درست نباشد، و مذهب فقها و اهل فتوى آنست كه استثنا در سوگند متصل بايد و گرنه درست نباشد.
امّا استثناء در ايمان اجماع ائمّه سلف است و شعار اهل سنّت، چنانك گويى: انا مؤمن ان شاء اللَّه، نه آنك در اصل ايمان بنده شك مىدرآيد كه شك در اصل ايمان كفرست، لكن در خاتمت آن شك مىدرآيد و در كمال آن بنده نداند كه خاتمت كار وى و سرانجام ايمان وى چون خواهد بود، و نيز كمال ايمان خود نداند كه كمال ايمان در كمال اعمالست و در براءت از نفاق، و اين هر دو خصلت بر بنده پوشيده است. و قيل انّما صحّ الاستثناء فى الايمان تأدّبا بذكر اللَّه فى كلّ حال و احالة للامور كلّها الى مشية اللَّه فقد ادّب اللَّه سبحانه نبيّه فقال، «وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً، إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ» فتأدّب رسول اللَّه (ص) فى كلّ ما كان يخبر عنه معلوما كان او مشكوكا حتّى
قال لمّا دخل المقابر: السّلام عليكم اهل دار قوم مؤمنين و انا ان شاء اللَّه بكم لا حقوق، و اللّحوق بهم غير مشكوك فيه و لكن مقتضى الادب بذكر اللَّه و ربط الامور به.
... «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ» قال عكرمة معناه: اذكر ربّك اذا غضبت.
و قال وهب مكتوب فى الانجيل: ابن آدم اذكرنى حين تغضب اذكرك حين اغضب فلا امحقك فيمن امحق و اذا ظلمت فلا تنتصر فانّ نصرتى لك خير من نصرتك لنفسك. قال السدى و الضحّاك هذا فى الصلاة
لقوله (ص): من نسى صلاة او نام عنها فليصلّها اذا ذكرها.
و قيل معناه اذكر ربّك اذا نسيت شيئا و سله ان يذكرك ذلك فان ذكرك و الّا «وَ قُلْ عَسى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً» اى عسى ان يدلّنى على ما هو ارشد من هذا الذى نسيته و ما هو اصلح لى منه. قال الحسن: «لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً» يعنى من عبادة الاوثان، و قال الزجاج قل عسى ان يعطينى ربّى من الآيات و الدّلالات على نبوّتى ما يكون اقرب من الرّشد و ادلّ من قصّة اصحاب الكهف و ذلك انّ القوم سألوه عن قصّة اصحاب الكهف على وجه العباد.
«وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ» قتادة گفت: اين هم سخن اهل كتابست كه در مدّت لبث اصحاب كهف مختلف بودند، همچنانك در عدد ايشان مختلف بودند، تا قومى گفتند: «ثَلاثَ مِائَةٍ» و قومى گفتند: ثلاثمائة و تسع سنين، ربّ العالمين بجواب ايشان گفت: «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا» يعنى انّهم لم يعلموا و انّ علمها عند اللَّه، و دليل بر قول قتاده قراءت ابن مسعود است: «و قالوا و لبثوا فى كهفهم» امّا قول جمهور مفسران آنست كه اين اخبار حقّ است جلّ جلاله از مدت لبث ايشان ميگويد درنگ ايشان در آن غار از آن روز كه در غار شدند تا آن روز كه ايشان را بينگيختند سيصد و نه سال بود، و باين قول «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا» معنى آنست كه: قل لمن جاءك و زعم انّها اكثر او اقلّ اللَّه اعلم بما لبثوا و قد اخبر بذلك اى محمّد ايشان را بگوى كه در مدّت لبث ايشان بخلاف افتادهاند، اللَّه تعالى داناتر است بآن مدّت و آن چنانست كه اللَّه تعالى خبر داد سيصد و نه سال.
و قيل «اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا» انّها هو للبثهم بعد موتهم الى زمان محمّد (ص)، و قال ابن جرير قالت اليهود انّهم لبثوا منذ دخلوا الكهف الى يومنا ثلاثمائة سنة، فقال اللَّه بل لبثوا فى كهفهم الى يوم موتهم ثلاثمائة سنة و تسع و سنين و اللَّه اعلم بما لبثوا بعد موتهم الى يومنا.
قراءت حمزة و كسايى: «ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ» مضاف است بى تنوين باقى بتنوين خوانند، و انّما حسن التّنوين فى المائة لانّها نزلت و ليس فيها ذكر السّنين فلمّا اشتبه على السّامعين الثلاثمائة انّها اعوام ام شهور ام ايّام نزلت سنين فابقى ذلك مكانه، كما فعل بتنوين القوارير فى سورة الانسان فيكون بدلا من ثلاثمائة و قيل فيه تقديم و تأخير اى لبثوا فى كهفهم سنين ثلاثمائة و من لم ينون جعل ثلاثمائة مضافة الى سنين لانّ الجمع هو الاصل و هو المراد اذ المعنى ثلاثمائة من السّنين، و انّما قيل ثلاثمائة سنة اكتفاء بلفظ الواحد عن لفظ الجمع لانّه يعلم انّ المائة لا يضاف الى الواحد فى المعنى و انّ رجلا و امرأة فى قولك مائة رجل و مائة امرأة يراد به الجمع و الكثرة، «وَ ازْدَادُوا تِسْعاً» اى ازدادوا على ثلاثمائة لبث تسع سنين. قيل انّما هى ثلاثمائة سنة بالشّمسيّة و ازدادوا تسعا بالقمرية لانّ فى كلّ سنة يتفاوت احد عشر يوما فيكون مجموع ذلك تسع سنين و اشهرا فاضرب عن ذكر الاشهر لانّ الكلام فى ذكر السّنين.
«قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا» ممّن يختلف فى ذلك، «لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» ما غاب فيها عن العباد، «أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ» اللفظ لفظ الامر و المعنى التعجّب، اى ما ابصر اللَّه تعالى لكل موجود و ما اسمعه لكل مسموع، «ما لَهُمْ» اى لاهل السّماوات و الارض، «مِنْ دُونِهِ» دون اللَّه، «مِنْ وَلِيٍّ» ناصر، «وَ لا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً» فليس لاحد ان يحكم بحكم لم يحكم به اللَّه، و قرأ شامى: «و لا تشرك» بالجزم على النهى اى لا تشرك ايّها الانسان فى حكمه احدا.
«وَ اتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ» اى اقرأ القرآن يا محمّد و اتّبع ما فيه «لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ» يعنى ما يبدل هذا القرآن مبدل يوما كما بدّل اليهود الذين ظلموا قولا غير الذى قيل لهم: قال اللَّه عزّ و جل: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ».
و قيل «لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ» اى لا كذب فى ميعاده و لا خلف لقوله، «وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً» يعنى وزرا و ملجاء، ملتحد الرّجل ما يعدل اليه من ظهير و الالتحاد الانحراف الى موضع او الى عون منه، سمّى اللّحد لعدوله عن سواء السّنن و الملحد المنحرف عن الصراط المستقيم و كذلك اللاحد و الملتحد.
«وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ» نزلت فى المؤلّفة و هم عيينة بن حصن الفزارى و الاقرع بن حابس و ذو وهم و ذلك انهم اتوا النّبي (ص) قبل ان اسلموا و عنده صهيب و خباب و عمّار و عامر بن فهيرة و مهجع و ابو ذر و سلمان الفارسى، و على سلمان شملة قد عرق فيها و بيده خوصة يشقّها ثمّ ينسجها، فقال عيينة اما يوذيك يا محمّد ريح هؤلاء فو اللَّه لقد آذانا ريحهم، ثمّ قال نحن سادات مضر و اشرافها فان اسلمنا اسلم النّاس و ان ابينا ابى النّاس و ما يمنعنا من اتّباعك الّا هؤلاء فنح هؤلاء حتّى نتّبعك او اجعل لنا مجلسا و لهم مجلسا، فانزل اللَّه تعالى: «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ» الآية... و قد مضى فى سورة الانعام. و قال قتادة هذه الآية مدنيّة و قد نزلت فى اصحاب الصفّة و كانوا سبع مائة رجل فقراء فى مسجد رسول اللَّه (ص) و لزموه لا يرجعون الى تجارة و لا الى زرع و لا الى ضرع، يصلّون صلاة و ينتظرون اخرى فلمّا نزلت هذه الآية اتاهم رسول اللَّه (ص) فقال: المحيا محياكم و الممات مماتكم مرحبا بالذين امرت ان اصبر نفسى معهم فجلس اليهم و كان بعد ذلك يأتيهم و يجلس اليهم و كانوا يسمون اضياف الاسلام و سمّيت الصّوفيّة فى احدى المقالتين بهم و اصله صفىّ فادركت الضمّة الواو.
«وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ» اى احبس نفسك يا محمّد، «مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ» يعبدون و يذكرون ربّهم، «بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ» طرفى النّهار يعنى صلاة الصّبح و العصر، و قيل هم الذين يشهدون الصلاة المكتوبة، و قيل اراد الاجتماع للذّكر. و عن ابن عباس قال مرّ النّبي (ص) بعبد اللَّه بن رواحة و هو يذكر اصحابه. فقال رسول اللَّه (ص) اما انّكم الملأ الذين امرنى اللَّه ان اصبر نفسى معهم، ثمّ تلا هذه الآية: «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ» الى قوله: «وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً»، «يُرِيدُونَ وَجْهَهُ» يعنى يريدونه و ما عنده، «وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ» اى لا تصرف بصرك الى غيرهم من ذوى الهيئات و الزّينة، تقول عدا كذا اذا جاوزه و عدا عنه اذا انصرف عنه، و هو لازم و متعدّ و النّهى للعين و المراد صاحبها، «تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا» اى مريدا مجالسة الاغنياء، حال صرف الى الاستقبال لا انّه حكم على نبيه بارادته، «زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا» يعنى امية بن خلف الجمحى، «أَغْفَلْنا قَلْبَهُ» اى خذلناه لتركه الطاعة و اخليناه عن الذّكر و هو القرآن. و قيل: «أَغْفَلْنا قَلْبَهُ» اى وجدناه غافلا ساهيا و لم نسمه بما نسم به قلوب المؤمنين ممّا يبين فلاحهم، كما قال: «كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ» من قولهم بعير غفل لم يكن عليه سمة و كتاب غفل لم يكن عليه اعجام، «وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً» تجاوزا للحقّ و خروجا عنه و اصله من السّبق و العجله، يقال فرس فرط اى سبقت الخيل و فرط منّى قول اى سبق. و قيل اراد تفريطا و تضييعا و امر فرط مضيّع متهاون به و معناه ضيّع امره و عطل ايّامه اذ ترك الايمان و الاستدلال بآيات اللَّه.
«وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ» اى تبيّن الحقّ من ربّكم و هذا الكتاب هو الحقّ من ربّكم، «فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ» هذا وعيد و استغناء لا رضا و ادن، كقوله: «آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا»، «و قيل معناه قل يا محمّد لهؤلاء الذين اغفلنا قلوبهم عن ذكرنا الحقّ من ربّكم و اليه التّوفيق و الخذلان و بيده الهدى و الاضلال يهدى من يشاء فيؤمن و يضلّ من يشاء فيكفر و ليس الى من ذلك شىء و لست بطارد المؤمنين لهواكم فان شئتم فآمنوا و ان شئتم فاكفروا فانّكم ان كفرتم فقد اعدّ لكم ربّكم على كفركم نارا احاط بكم سرادقها و ان آمنتم و اطعتم فانّ لكم ما وصف لاهل طاعته.
و قال ابن عباس: «فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ» يعنى من شاء اللَّه له الايمان آمن و من شاء له الكفر كفر، و هو قوله: «وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ».
«إِنَّا أَعْتَدْنا» اى هيّانا و جعلنا عتادا و العتاد المعدّ الثابت اللازم، «لِلظَّالِمِينَ» الّذين عبدوا غير اللَّه، «ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها» اى احدقت بهم النّار من جميع جوانبهم، كقوله: «لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ». و قيل الدّخان و اللّهب يحيط بهم قبل وصول النّار اليهم و هو الظلّ الّذى ذكر اللَّه عزّ و جل فى قوله: «انْطَلِقُوا إِلى ظِلٍّ ذِي ثَلاثِ شُعَبٍ»، و قال الكلبى هو عنق يخرج من النّار فيحيط بالكفّار كالحظيرة. و قال ابن عباس هو حائط من نار. و عن ابى سعيد الخدرى قال: سرادق النّار اربعة جدر كثافة كلّ واحد منها مسيرة اربعين سنة، «إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا» يعنى و ان يستمطروا يمطروا، «بِماءٍ كَالْمُهْلِ» كدردى الزّيت او النّحاس المذاب، تأويله: و ان يستسقوا يسقوا. قال مجاهد: المهل القيح و الدّم. و قال الضحاك: ماء اسود و انّ جهنّم سوداء و ماؤها اسود و شجرها سود و اهلها سود، «يَشْوِي الْوُجُوهَ» اى ينضجها حتّى يسقط لحمها.
قال سعيد بن جبير اذا جاع اهل النّار استغاثوا بشجرة الزّقوم فيأكلون منها ثمّ يصب عليهم العطش فيستغيثون فيغاثون بماء المهل و هو الّذى قد انتهى حرّه فاذا ادنوه من افواههم انتثرت من حرّه لحوم وجوههم التي قد سقطت عنها الجلود، «بِئْسَ الشَّرابُ» اى المهل، «وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً» اى ساءت النّار متّكأ، تقول ارتفق اى توكّأ على مرفقه. قال مجاهد ساءت مجتمعا من معنى المرافقة. و قيل ساءت النّار مجلسا و مستقرّا ثمّ ذكر ما وعد المؤمنين، فقال: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا» يعنى اجر من احسن عملا منهم فحذف العائد، و قيل «إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا» اعتراض و الخبر ما بعده.
و هو قوله: «أُولئِكَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ» اى اقامة، «تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فِيها» اى يلبسون فى الجنة، «مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ» جمع اسورة و اسورة جمع سوار. قال سعيد بن جبير: يحلى كلّ واحد منهم ثلاثة من الاساور: واحد من فضّة و واحد من ذهب و واحد من لؤلؤ و يواقيت و كانت الاساورة من زينة الملوك فى الدّنيا.
قال النّبي (ص) لو انّ رجلا من اهل الجنّة اطّلع فبدت اساوره لطمس ضوئه ضوء الشمس كما تطمس الشّمس ضوء النّجوم، «وَ يَلْبَسُونَ ثِياباً خُضْراً» لانّها فيما قيل احسن الوان الاثواب، «مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ» و السّندس الحرير و الاستبرق الدّيباج الرّومى، و قيل السّندس الرّقيق من الدّيباج و الاستبرق الصفيق العين. و قيل الاستبرق ديباج يعمل بالذّهب كانّه عرّب من استبر «مُتَّكِئِينَ فِيها» اى فى الجنات، «عَلَى الْأَرائِكِ» و هى السرر فى الحجال، و قيل هى السرر عليها حجال، واحدتها اريكة و اشتقاقها من ارك اذا اقام، «نِعْمَ الثَّوابُ» الجنّة، «وَ حَسُنَتْ» الارائك، «مُرْتَفَقاً» موضع الارتفاق.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً، إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ» من عرف اللَّه سقط اختياره عند مشيّته و اندرج احكامه فى شهوده لحكم ربّه، هر كه قدم در كوى معرفت اللَّه تعالى نهاد و بدانست كه خلق همه اسير قدرت اواند در حبس مشيّت و بر ممر قضا و قدر، او نيز اختيار نكند و خود را كار نسازد و حكم نكند و كار خود بكليت با مشيّت اللَّه تعالى افكند وانگه تكلّف خويش در آنچ اللَّه تعالى ساخته نياميزد و چنانك حكم اللَّه تعالى بر وى مىگردد بى معارضه با آن مىسازد، و بزبان حال گويد: الهى اين بوده و هست و بودنى، من بقدر تو نادانم و سزاى ترا ناتوانم، در بيچارگى خود گردانم، روز بروز بر زيانم، چون منى چون بود چنانم، از نگرستن در تاريكى بفغانم، كه خود بر هيچ چيز هستماندنم ندانم، چشم بر روزى دارم كه تو مانى و من نمانم، چون من كيست گر آن روز ببينم، ور ببينم، بجان فداى آنم.
... «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ» قيل اذا نسيت نفسك فاذكر ربّك و اذا نسيت الخلق فاذكر الخالق ميگويد چون هواء نفس زير پاى آوردى و جاه خلق از دل بيرون كردى، ما را ياد كن و باين ياد پاك جان خود را شاد كن، هواى نفس بت است و جاه خلق زنّار، تا از بت بيزار نگردى موحد نشوى و تا زنار نگشايى مسلمان نباشى.
عابدى بود نام وى ابو بكر اشتنجى، جاهى عظيم داشت، ترسيد كه آن جاه او را هلاك كند، برخاست بسفرى بيرون شد در ماه رمضان، و روزه گشاد بحكم شريعت، آن گه از سفر باز آمد مفطر و خلق را از عذر وى خبر نه، و اندر شهر طعام همىخورد، تا خلق بر وى گرد آمدند و او را قفا مىزدند كه بى دين است، يكى از محقّقان راه گفت آن ساعت كه او را قفا همىزدند، نزديك او شدم تا چه گويد، با خويشتن همىگفت: اى نفس خلق پرستى نه و بجاه خلق مغرور گردى نه، چگونه آوردمت تا خداى پرستى، نه خلق.
«وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ» قال الجنيد حقيقة الذكر الفناء بالمذكور عن الذّكر، لذلك قال اللَّه تعالى: «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ» اى اذا نسيت الذّكر يكون المذكور صفتك، ذكر نه همه آنست كه تو باختيار خويش از روى تكلّف لب جنبانى، آن خود تذكر است و تذكر تصنّع است، ذكر حقيقى آنست كه زبان همه دل شود و دل همه سرّ گردد و سرّ عين مشاهدت شود، اصول تفرقت منقطع گردد، كمال جمعيّت در عالم معيّت ازين مقام پديد آمد: اذا صحّ التجلّي فاللّسان و القلب و السرّ واحد، ذكر در سرّ مذكور شود و جان در سرّ نور خبر عيان گردد و عيان از بيان دور. اى حجّت را ياد و انس را يادگار كه حاضرى اين ياد مرا چه بكار، لطيفا دستورى ده تا بياد تو بر آرم يك دم، دوست خوانندگان انبوهاند، و الاولى هو الاقدم. اى برون آرنده شير خالص از ميان فرث و دم، بفضل خويش ما را دست گير مگذار ما را وانشان حوّا و آدم.
«وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ» الآية... قال و اصبر نفسك و لم يقل قلبك لانّ قلبه كان مع الحقّ امره بصحبة الفقراء جهرا بجهر و استخلص قلبه لنفسه سرّا بسرّ، اى محمد بنفس با درويشان باش كه دل در قبضه صفت است با صحبت ايشان نپردازد و محبت اغيار در آن نگنجد، ازينجا گفت مصطفى (ص): لو كنت متّخذا خليلا لاتّخذت أبا بكر خليلا و لكنّ صاحبكم خليل الرّحمن
اگر من دل بكسى دادمى يا مهر دل بر كسى نهادمى آن كس ابو بكر بودى كه منزل حقيقت جاى قدم صدق ابو بكر است، متابعت ما فرض عين خود و حلقه انقياد شرع در گوش فرمان كرده و من او را بجاى سمع و بصر نشانده، لكن دل بدست ما نيست و ما را در آن تصرّف نيست و مهر اغيار را در آن مدخل نيست، «يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ» وقت دعا و ذكر معيّن كرد: بامداد و شبانگاه، چون بارادت رسيد بر معنى حال گفت بر دوام، «يُرِيدُونَ وَجْهَهُ»
اى مريدين وجهه، پيوسته و هميشه او را خواهند پاى بدو گيتى فرا نهاده، و از خلق آزاد گشته، و از خود باز رسته. اى محمد ايشان كه باين صفتاند: «لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ» ايشان دل از ما بنگردانيدند، تو چشم از ايشان بمگردان جعلنا نظرك اليوم اليهم ذريعة لهم الينا و خلفا ممّا يفوتهم اليوم من نظرهم الينا فلا تقطع اليوم عنهم نظرك فانا لا نمنع غدا نظرهم عنّا.
اى محمد ثمره ارادت ايشان امروز صحبت و مرافقت و نظر تو و فردا زلفت و قربت و وصلت ما، اينست كه ربّ العالمين گفت: «أُولئِكَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ» اولئك هم اصحاب الجنّة فى رغد العيش و سعادة الجدّ و كمال الرّند يلبسون حلل الوصلة و يتوّجون بتيجان القربة و يحلّون بحلّى المباسطه يتّكئون على ارائك الرّوح يشمّون رياح الانس يقيمون فى حجال الزّلفة يسقون شراب المحبّة يأخذون بيد الرّأفة ما يتحفّهم الحق من غير واسطة يسقيهم شرابا طهورا يطهّر قلوبهم عن محبة كلّ مخلوق نعم الثّواب ثوابهم و نعمت الدّار دارهم و نعم الجار جارهم و نعم الرّبّ ربّهم.
۴ النوبة الاولى
قوله تعالى: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا رَجُلَيْنِ» مثل زن ايشان را بدو مرد، «جَعَلْنا لِأَحَدِهِما» كرديم و داديم يكى را از ايشان، «جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنابٍ» دو رز از انگور، «وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ» گرد بر گرد آن خرماستان كرديم، «وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً (۳۲)» و ميان آن دو رز كشت زار.
«كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَها» آن هر دو رز بار خود بيرون داد، «وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً» از چندان كه هرگز تواند بود كه از رز بر بيايد هيچ بنكاست، «وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً (۳۳)» و زير آن رزها جويها رانديم.
«وَ كانَ لَهُ ثَمَرٌ» و او را جز از آن مالى بود و در آن رزان ميوه، «فَقالَ لِصاحِبِهِ» پس گفت آن مرد با يار خويش، «وَ هُوَ يُحاوِرُهُ» و در روى او گفت، «أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مالًا» من امروز از تو افزون مال ترم، «وَ أَعَزُّ نَفَراً (۳۴)» و انبوه خادمتر.
«وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ» آن مرد در آن رز خويش رفت، «وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ» و او بر خويشتن ستمكار، «قالَ ما أَظُنُّ» گفت نپندارم، «أَنْ تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً (۳۵)» كه اين جهان بسر آيد هرگز.
«وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً» و نه پندارم كه رستاخيز هرگز خاستنى است، «وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّي» و اگر مرا باز برند با خداوند من «لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً (۳۶)» على حال آنجا باز بهتر يابم ازين دو رز ايدر.
«قالَ لَهُ صاحِبُهُ» او را گفت آن يار او، «وَ هُوَ يُحاوِرُهُ» و در روى او گفت، «أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ» كافر شدى بآن آفريدگار كه بيافريد ترا از خاكى، «ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ» آن گه از آبى، «ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا (۳۷)» آن گه ترا قد بر كشيد و اندامها راست كرد تا مردى كرد.
«لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي» من بارى ميگويم كه اوست كه اللَّه تعالى است خداوند من، «وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً (۳۸)» و با خداوند خويش انباز نگيرم هيچكس را.
«وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ» چرا نگفتى آن گه كه در رز خويش آمدى، «ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» اين خداى خواست توان و تاوست نيست مگر باللّه تعالى، «إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مالًا وَ وَلَداً (۳۹)» اگر مرا مىبينى كه منم اندك مال تر از تو و اندك فرزندتر.
«فَعَسى رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ» پس مگر كه خداوند من مرا به از بهشت تو دهد، «وَ يُرْسِلَ عَلَيْها» و مگر كه فرو گشايد اللَّه تعالى بر آن بهشت تو، «حُسْباناً مِنَ السَّماءِ» سنگ باران از آسمان، «فَتُصْبِحَ صَعِيداً زَلَقاً (۴۰)» تا هامون شود هموارى سخت كه پاى برو بخيزد.
«أَوْ يُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً» يا آب آن در زمين فرو شود، «فَلَنْ تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَباً (۴۱)» كه نتوانى كه بازجويى يا بر روى زمين آرى.
«وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ» تباه كردند و نيست آن ميوه او و آن رز او، «فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ» بامداد كرد دست بر دست مىپيچيد بنفريغ، «عَلى ما أَنْفَقَ فِيها» بر آن مال كه نفقه كرده بود بر آن رز خويش، «وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها» و ديوارهاى آن بر بنا و درخت افتاده، «وَ يَقُولُ يا لَيْتَنِي لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَداً (۴۲)» و مىگفت او كاشك من با خداوند خويش انباز نگرفتمى.
«وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ فِئَةٌ» و نبود او را يارى دهى «يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ» كه آن روز با او گرائيدند تا او را يارى دادند فرود از اللَّه تعالى، «وَ ما كانَ مُنْتَصِراً (۴۳)» و خود با اللَّه تعالى بر نيامد.
«هُنالِكَ» آنكه هن آنجا هن، «الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ» يارى دادن و بكار آمدن و بمهربانى باز آمدن خداى را جلّ جلاله راستست و درست، «هُوَ خَيْرٌ ثَواباً» او به است پاداش را، «وَ خَيْرٌ عُقْباً (۴۴)» و به است بسرانجام.
«وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا» مثل زن ايشان را و جهان ايشان را و آرايش آن را، «كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ» چون آبى كه فرو فرستاديم آن را از آسمان، «فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ» بر رست از آميغهاى گوناگون كه از زمين رويد بآن آب، «فَأَصْبَحَ هَشِيماً» پس آنك رست و آراست خشك گشت و گفته، «تَذْرُوهُ الرِّياحُ» باد آن را در هواى برد پراكنده، «وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقْتَدِراً (۴۵)» و اللَّه تعالى بر همه برد و آورد تواناست، فراخ توان.
«الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا» مال و پسران آن همه آرايش اين جهانست، «وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ» و كارها و سخنان نيك كه آن مؤمنان را بماند و پاداش آن او را پيش آيد، «خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً» پاداش آن بنزديك خداوند توبه، «وَ خَيْرٌ أَمَلًا (۴۶)» و خداوند آن فردا اميدوارتر.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا رَجُلَيْنِ» يعنى لابى جهل و لاخيه الحرث ابنى هشام بن المغيرة بن عبد اللَّه بن عمرو بن مخزوم حين اسلم الحرث و ثبت ابو جهل على كفره. و قيل هما اخوان من اهل مكّة احدهما مؤمن و الآخر كافر و اسم المؤمن ابو سلمة عبد اللَّه بن عبد الاسد بن عبد بالليل زوج امّ سلمة قبل النّبي (ص)، و الآخر كافر و هو الاسود بن عبد الاسد ميگويد مثل زن اين دو برادران را بآن دو مرد كه در روزگار پيش بودند.
زجّاج گفت جهودان گفتند مشركان مكه را كه محمد را پرسيد بر سبيل امتحان از قصّه آن دو مرد كه در زمان پيش بودند، اين آيت بجواب امتحان ايشان آمد: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ» اى للّذين سألوك عن ذلك امتحانا اى حدّثهم بما فى مثله العبرة ايشان را بگوى قصّه آن دو مرد كه در مثل آن قصّه عبرتست اگر عبرت مىگيرند: دو برادر بودند در بنى اسرائيل يكى مؤمن نام او يهودا، ديگرى كافر نام او قطروس، همان دو برادرند كه در سوره الصّافات وصف ايشان گفته: «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّي كانَ لِي قَرِينٌ، يَقُولُ أَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِينَ».
دو برادر بودند هشت هزار دينار از پدر ميراث برده هر يكى چهار هزار دينار، قطروس رفت و بهزار دينار بستانى خريد و آن را عمارت كرد و نيكو بپرداخت، يهودا در مقابل آن هزار دينار بدرويشان داد و گفت: اللّهم ان كان فلان قد اشترى ارضا بالف دينار فانّى اشترى منك ارضا فى الجنّة بالف دينار بار خدايا اگر او بستانى خريد بهزار دينار من از تو بستانى مىخرم اندر بهشت بهزار دينار كه بصدقه دادم. قطروس بهزار دينار ديگر خانهاى بنا نهاد و در آن غرفهها و منظرهها بساخت، يهودا هزار دينار ديگر بصدقه داد بدرويشان و گفت بار خدايا مرا خانهاى در بهشت مىبايد از بهر من خانهاى در بهشت بساز. قطروس زنى بخواست و هزار دينار مهر وى كرد، يهودا هزار دينار ديگر بخرج درويشان و يتيمان و پير زنان كرد و گفت بار خدايا اين مهر زنان بهشتى است كه تو مرا نام زد كنى. قطروس هزار دينار ديگر كه مانده بود بچاكران و خدمتكاران و لباس و تجمّل خويش خرج كرد، يهودا نيز هزار دينار ديگر كه باقى مانده بود بر ارباب حاجات تفرقه كرد و از خداى تعالى لباس و تجمّل بهشتى و غلمان و ولدان جاودانى بخواست.
پس بروزگار يهودا درويش گشت و اختلال حال و اضطرار او را بر آن داشت كه نياز خويش به قطروس برداشت و از وى چيزى خواست، قطروس گفت: ما فعل مالك فقد اقتسمنا مالا واحدا فاخذت شطره و انا شطره آن مال را چه كردى نه هر دو برادر بوديم و مال بهم قسمت كرديم؟ يهودا گفت آن همه بصدقه بدرويشان دادم، قطروس گفت: ائنّك لمن المصدقين آرى تو مال بصدقه دادى اكنون آمدهاى و از من ميخواهى، اذهب فو اللَّه لا اعطيك شيئا فطرده. اينست كه ربّ العالمين در بيان قصّه ايشان گفته: «جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَيْنِ» اى بستانين، «مِنْ أَعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ» اى جعلنا النّخل محيطة بهما. و قيل «حففناهما» جعلنا حفافيهما اى جانبيهما نخلا، «وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً» يعنى جعلنا حول الاعناب النّخل و وسط الاعناب الزّرع.
«كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَها» اى اعطت ثمرها و ادّت ريعها تاما اى كلّ واحدة منهما، فلذلك لم يقل آتتا، «وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ» اى من اكلها، «شَيْئاً» اى لم ينقص ممّا عهد، «وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً» اى شققنا فى المكان المتخلل بينهما جنب الزّرع اخبر اللَّه سبحانه و تعالى عن اتّصال عمارتهما و كمال تأدية حملهما من نخلهما و اعنابهما و اخبر انّ شربهما كان من نهر جار و هو من اغزر الشرب.
«وَ كانَ لَهُ» اى لصاحب الجنّتين، «ثَمَرٌ» بفتحتين قراءة عاصم و يعقوب برواية روح و بن حسّان و كذلك: «وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ» على انّه جمع ثمرة كبقرة و بقر و المعنى كان له من النّخيل و الاعناب ثمر كثير، و قرأ ابن كثير و نافع و ابن عامر و حمزة و الكسائى: و كان له ثمر و احيط بثمره بضم الثّاء و الميم فيهما، وافقهم رويس فى «وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ» و الثّمر صنوف الاموال من الذّهب و الفضّة و غيرهما، يعنى و كان له مال سوى الجنتين، و يجوز ان يكون جمع ثمار ككتاب و كتب و يجوز ان يكون جمعا لثمرة كبدنة و بدن و خشبة و خشب و يجوز ان يكون واحدا كعنق و طنب، و قرأ ابو عمرو وحده ثمر و بثمره بضم الثّاء و تسكين الميم فيهما جميعا و الوجه انّه مخفف من ثمر بالضّم على اىّ وجه يحمل عليه، و الثّامر الرّجل الغنىّ و الثّامر الشّىء الكثير، قال الشّاعر:
اى كثر ابلى و غنمى، «فَقالَ لِصاحِبِهِ» المؤمن، «وَ هُوَ يُحاوِرُهُ» اى يراجعه فى الكلام مشتق من حار اذا رجع، مراجعت در سخن ميان ايشان آن بود كه قطروس بجفا و زشتى با وى مىگفت كه مال را چه كردى؟ و كجا بردى؟ و چرا از دست بدادى؟ تا چنين درويش و درمانده گشتى، وى مىگفت مال در وجوه خيرات و صدقات خرج كردم، از پيش خويش فرستادم تا فردا بثواب آن برسم، قطروس گفت: مال خويش ضايع كردى بظنّى محال و بعثى و ثوابى كه نخواهد بود، اكنون من از تو افزون ترم بمال و انبوهترم بخدمتكار و يار، اينست كه اللَّه تعالى گفت: «أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مالًا وَ أَعَزُّ نَفَراً» يعنى انا ذو مال كثير و نفر عزيز، العزّة ها هنا هى الكثرة و النّفر الخدم و النّفير الاعوان، منه قوله تعالى: «وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً» اى خدما و خولا، آن گه دست برادر مسلمان گرفت و او را در آن بستان خويش برد از روى مفاخرت تا بوى نمايد آن عمارت و زراعت و درختان و ثمار، اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ» وحد الجنّة لاتصال كلّ واحدة منهما بالآخرى، «وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ» اى كافر بربه، قال النّابغة: الحمد للَّه لا شريك له من اباها فنفسه ظلما، «قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ» اى تهلك، «هذِهِ» الجنّة، «أَبَداً» انكر ان اللَّه يفنى الدّنيا و انّ القيامة تكون.
«وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً» كائنة، «وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّي» نشرت بعد موتى الى ربّى، يعنى ان يك بعث و دار اخرى كما زعمت، «لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْها» اى من جنّته، قرأ ابن كثير و نافع و ابن عامر: «خيرا منهما» بزيادة ميم للتّثنية، و الوجه انّه على تثنية الجنّتين المذكورتين فيما تقدّم من قوله تعالى: «جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَيْنِ، كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ». و قرأ الباقون: «خَيْراً مِنْها» بغير ميم و الوجه انّه على الانفراد لتقدّم ذكر جنّة مفردة فى قوله تعالى: «وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ» فافراد الضّمير يرجع اليها، «مُنْقَلَباً» اى انقلابا. و قيل موضع انقلاب يقول كما اعطانى و اكرمنى فى الدّنيا يعطينى فى الآخرة و يكرمنى هناك، اين همانست كه عاص وائل گفت خباب أرت را: «لَأُوتَيَنَّ مالًا وَ وَلَداً».
«قالَ لَهُ صاحِبُهُ» المسلم، «وَ هُوَ يُحاوِرُهُ» هذه المحاورة كناية عن الصّلابة فى الدّين و شدّة الصريمة و ترك المبالاة فى اللَّه، آن برادر مسلمان گفت از قوّت ايمان و يقين و صلابت در دين: «أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ» يعنى اباك آدم، «مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ» اى خلقك من نطفة ابيك فى رحم امّك، «ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا» جعلك معتدل الخلق و القامة ذا عقل و تمييز، ثمّ جهلت امر الاعادة و لم تستدل بالمبدإ على المعاد.
«لكِنَّا» بالالف فى الوصل قرأها ابن عامر و رويس و ابن حسّان و قرأ الباقون و روح بغير الف فى الوصل و اتّفقوا على الوقف بالالف و اصل الكلمة: لكن انا فحذفت الهمزة طلبا للخفّة لكثرة استعمالها و ادغمت احدى النّونين فى الأخرى و اثبتت الف لكنّا كما اثبتت فى الوقف على لغة من يقول انا بالالف فى الوقف و الوصل، «هُوَ اللَّهُ رَبِّي» القول ها هنا مضمر معناه: لكن انا اقول هو اللَّه ربّى، «وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً».
«وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ» لولا ها هنا للتّحضيض و يختصّ بالفعل اى هلا اذ دخلت جنّتك، «قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ» اى ما شاء اللَّه كان فهو رفع بالابتداء و الخبر مضمر. و قيل معناه الامر ما شاء اللَّه فيكون المبتدا مضمرا و المعنى الامر بمشيّة اللَّه، «لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» لا يقوى احد على ما فى يديه من ملك و نعمة الّا باللّه. و قيل هى معاذ من لقع العين، و فى ذلك ما
روى انس انّ النّبي (ص) قال من رأى شيئا فاعجبه فقال ما شاء اللَّه لا قوّة الّا باللّه لم يضرّه.
و قال (ص): من اعطى خيرا من اهل و مال فيقول عند ذلك ما شاء اللَّه لا قوّة الّا باللّه لم يرفيه ما يكره، فهذه الآية توبيخ من المسلم للكافر على مقالته و تعليم له ما يحبّ ان يقول، ثمّ رجع الى نفسه فقال: «إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مالًا وَ وَلَداً» انا فى الآية عماد فلذلك نصب اقلّ.
«فَعَسى رَبِّي» فلعلّ ربّى، «أَنْ يُؤْتِيَنِ» فى الآخرة او فى الدّنيا، «خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ عَلَيْها» اى على جنّتك، «حُسْباناً» عذابا، «مِنَ السَّماءِ» يرميها به من برد او صاعقة. قال ابن عباس: «حُسْباناً مِنَ السَّماءِ» اى نارا، و قيل قضاء من اللَّه يقضيه. قال الزجاج: الحسبان فى اللّغة الحساب لقوله: «الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ» فالمعنى و يرسل عليها عذاب حسبان و ذلك الحسبان حساب ما كسبت يداك، «فَتُصْبِحَ صَعِيداً زَلَقاً» الصّعيد التّراب، و قيل وجه الارض و الزّلق المكان الذى لا يثبت عليه قدم بل تزل عنه. و قال الزجاج الصّعيد و الزّلق الطريق الّذى لانبات فيه. و قيل الزّلق الخراب، و المعنى يصبح جنّتك هذه ارضا ملساء لا شيء فيها قد ذهب ما فيها من غرس و نبت.
«أَوْ يُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً» اى غابرا ذاهبا فى الارض لا تناله الايدى و الرّشاء، الغور مصدر وضع موضع الاسم كما يقال رجل نوم، «فَلَنْ تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَباً» لا يتأتى منك طلبه، و قيل لن تستطيع ردّ الماء الغائر، و قيل لن تستطيع طلب غيره بدلا منه.
«وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ» اختلاف قراء درين كلمت و شرح قرءات و وجوه آن از پيش رفت، «وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ» اى افسدوا هلك، كقول يعقوب لبنيه: «إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ» اى الّا ان تهلكوا، «فَأَصْبَحَ» اى الكافر، «يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ» يصفق بيده على الأخرى و «يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ» ظهرا لبطن، «عَلى ما أَنْفَقَ فِيها» اى عليها، «وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها» اى وقعت الحيطان على الأبنية و الشّجر، و قيل «خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها» كناية عن الخراب، «وَ يَقُولُ يا لَيْتَنِي لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَداً» تمنى انّه كان غير مشرك حين لم ينفعه التّمنّى.
«و لم يكن له فئة» بالياى قرأها حمزة و الكسائى لتقدّم الفعل عليه، و قرأ الباقون بالتّاء لانّ الفئة مؤنثة لفظا اى جماعة و المعنى لم ينصره النّفر الّذى قال فيهم مفتخرا و اعزّ نفرا، و الفئة الجماعة تكون ردّا للعسكر يفيء اليها اللّاجى، و قيل هى جماعة فى تفرقة، «وَ ما كانَ مُنْتَصِراً» اى بنفسه لم يقدر على دفعه و لا له اعوان نصروه.
«هُنالِكَ» اى فى تلك الحال يعنى يوم القيامة، «الْوَلايَةُ لِلَّهِ» بكسر واو قراءت حمزه و كسايى است مشتق از والى، اى اللَّه منفرد بالملك و السّلطان يومئذ، پادشاهى و فرمان روايى آن روز اللَّه تعالى را راستست و درست، باقى «الْوَلايَةُ» بفتح واو خوانند مشتق از ولىّ و مولى، و معنى آنست كه يارى دادن و بكار آمدن و بمهربانى باز آمدن خداى را جلّ جلاله راستست و درست، و گفتهاند كه از موالاتست يعنى: يتولّون اللَّه يومئذ و يؤمنون به و يتبرّءون ممّا كانوا يعبدون، «الْحَقِّ» برفع قراءت ابو عمرو است و كسايى على انّه صفة للولاية يعنى كه ولايت اللَّه تعالى را راستست و درست، باقى بخفض خوانند بر نعت اللَّه تعالى يعنى كه ولايت خداى حق راست اللَّه آن خداى براستى و «لِلَّهِ الْحَقِّ» اى للَّه ذى الحق كما قالوا رجل عدل و رضى اى ذو عدل و ذو رضى، «هُوَ خَيْرٌ ثَواباً» اى هو افضل ثوابا ممّن يرجى ثوابه، «وَ خَيْرٌ عُقْباً» اى طاعة اللَّه خير عقبا من طاعة غيره، سكن عاصم و حمزة القاف على ان يكون مخفّفا من المثقّل لانّ ما كان على فعل جاز تخفيفه نحو العنق و الطّنب و العنق و الطّنب و الباقون بالضّم على الاصل و العقب العاقبة، يقال هذا عاقبة كذا و عقباه و عقبه و عقبهاى آخره.
«وَ اضْرِبْ» يا محمد، «لَهُمْ» اى لقومك، و قيل لهؤلاء المنكرين المترفين الّذين سألوك طرد فقراء المؤمنين، «مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ» يعنى المطر، شبّه اللَّه تعالى الدّنيا بالماء لانّ الماء لا يستقرّ فى موضع كذلك الدّنيا لا تبقى على احد و لانّ الماء لا يبقى فكذلك الدّنيا تفنى و لا تبقى و لانّ الماء لا يقدر احد ان يدخله و لا يبتل فكذلك الدّنيا لا يسلم من آفتها و فتنتها احد و لانّ الماء اذا كان بقدر كان نافعا مبقيا و اذا جاوز المقدار كان ضارّا مهلكا فكذلك الدّنيا الكفاف منها ينفع و فضولها تضرّ، «فَاخْتَلَطَ بِهِ» يعنى فنبت بالماء، «نَباتُ الْأَرْضِ» مختلطا، «فَأَصْبَحَ» اى النّبات، «هَشِيماً» جافا مهشوما مكسورا متفتّتا بعد تمام النّبات و تزيّن الارض به او قبل تمامه بانقطاع المطر عنه، «تَذْرُوهُ الرِّياحُ» قرأ حمزة، و الكسائى: «تذروه الريح» بغير الف اى تنسفه فتفرقه، يقال ذرته الرّيح و اذرته اذا نسفته و طارت به، «وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ» من الانشاء و الافناء، «مُقْتَدِراً» قادرا انشاء النّبات و لم يكن ثمّ افناه.
«الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا» يتزين بهما الانسان فى دنياه شقيّا كان او سعيدا. و قيل «الْمالُ وَ الْبَنُونَ» التي يفخر بها عيينة و اصحابه من الاشراف و الاغنياء، «زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا» ممّا يتزين به فى الحياة الدّنيا لا ممّا ينفع فى الآخرة، «وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ» ما يأتى به سلمان و صهيب و فقراء المسلمين من الصّلوات و الاذكار و الاعمال الصّالحة و كل عمل يبقى ثوابه، «خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً» افضل ثوابا، «وَ خَيْرٌ أَمَلًا» اى خير ما يأمله الانسان، «وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ» فى قول ابن عباس و عكرمة و مجاهد و الضحاك قول العبد: سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر.
روى انّ النّبي (ص) أخذ غصنا فحرّكه حتّى سقط ورقه و قال انّ المسلم اذا قال سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر تحاتت خطاياه كما تحات هذا خذهنّ اليك ابا الدّرداء قبل ان يحال بينك و بينهنّ فهنّ من كنز الجنّة و صفايا الكلام و هنّ الباقيات الصّالحات.
و روى انّ النّبي (ص) خرج على قومه فقال خذوا جنّتكم، قالوا يا رسول اللَّه من عدوّ حضر؟ قال بل من النار، قالوا و ما جنّتنا من النار؟ قال الحمد للَّه و سبحان اللَّه و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر و لا حول و لا قوّة الّا باللّه فانّهنّ يأتين يوم القيامة مقدمات و مجنبات و معقّبات و هنّ الباقيات الصّالحات.
و عن ابى سعيد الخدرى انّ رسول اللَّه (ص) قال استكثروا من الباقيات الصّالحات. فقيل و ما هنّ يا رسول اللَّه؟ قال التّكبير و التّهليل و التّسبيح و لا حول و لا قوّة الّا باللّه و قال سعيد بن جبير هى الصّلوات الخمس و هنّ الحسنات يذهبن السّيئات.
و عن ابن عباس قال هى الكلام الطيّب و الاعمال الصّالحة. و قيل كلمة الشّهادة للَّه و البراءة من الشرك، لقوله: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ».
و سئل الحسن عن الباقيات الصّالحات، فقال النّيّات و الهمّات لانّ بها تقبل الاعمال و ترفع. و قال ابن جرير الصّلاة الى الصّلاة و الجمعة الى الجمعة و شهر رمضان الى شهر رمضان و الحجّ الى الحجّ.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا رَجُلَيْنِ» الآية... حاصل اين آيت و اين قصّه از روى فهم بر ذوق اهل ارادت اشارتست بدو مرد كه در ابتداء ارادت بر بساط كرامت از روى مكاشفت نشانى بينند از لطف حق، دلى تازه و وقتى خوش و كارى بنظام و اميدى قوى، ازين دو يكى صاحب آرزو بود، دولت حقيقت ميخواهد و كار بر نظام، بى رنج و بى رياضت تمام، راست چون كسى كه آرزوى در شب افروز كند، صعوبت درياى مخطر ناديده و زفرات نهنگان جان رباى ناشنيده هرگز كى صورت بندد كه بى رنج و بى خطر دست او بمرواريد مراد رسد، همچنين اين مرد صاحب آرزو در راه پندار خود افسرده بمانده هيچ رياضت ناكرده و هيچ رنج نابرده و بآن وقت خويش و وجد خويش نقدى كه در بدو ارادت روى بوى نموده غرّه شده و تكيه بر آن كرده و نفس خود را با هواء و شهوت الف داده تا بسر انجام از آن وقت و وجد نيز بيفتاده و مرتد طريقت گشته و او را در رشته مهجوران و مردودان كشيدند و با وى گفتند: «فارقت من تهوى فعز الملتقى» در صحبت چنين كس سود نيست، و بهره او از آتش جز دود نيست، و بر پى او رفتن جز تاريكى و حسرت نيست.
باز مرد ديگر طالب استقامت است، عنايت ازلى درو رسيده و توفيق الهى همراه او گشته بحسن منازلت و تحقيق معاملت و صدق مجاهدت روز افزون شده و باقصى الامانى رسيده، صحبت اين مرد همه سود است و آتش او بى دود است و آب او روشن است و بر پى او رفتن اميد زندگانى است.
آن مرد اول از غافلانست، زينت و آرايش وى مال و فرزندانست، و اين مرد ديگر از عارفانست، زينت و آرايش وى امروز ايمان و يقين و فردا نعيم جاودان است، اينست كه ربّ العالمين گفت: «الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلًا» شب معراج چون سيّد (ص) خواست كه باز گردد گفتند اى سيّد سلام ما بكسانى رسان كه ايشان دلها از زينت دنيا و صحبت خلق بپرداختهاند، ياد مرگ و قناعت بقوّت و صحبت با درويشان اختيار كردهاند، يعنى بلال و سلمان و خباب و عمار و بو ذر و صهيب و عبد اللَّه مسعود و امثال ايشان، جوانمردانى كه ظاهر ايشان بحرمت و خدمت آراسته و باطن ايشان بنسيم رضا معتبر گردانيده، ديدهشان كحل تجلّى يافته، جز بعبرت ننگرند و جز آيات و رايات قدرت نبينند، گوش ايشان و زبان ايشان بند حرمت بحكم شريعت بر نهاده، تا جز حق و حكمت نشنوند و جز راستى و درستى نگويند، دست و پاى ايشان ببند عصمت و رعايت بسته تا نشست و خاست و رفت و خواست ايشان جز بر وفق فرمان نبود، اينست بيان آن كلمه كه در خبر صحيح است: كنت له سمعا و بصرا، چنانك دوستى مر دوستى را گويد تو ديده منى و جان منى و تن منى، همچنين سمع و بصر مؤمن در تحت رايت ولايت حقيقت آيد تا بگوش خرد جز آن نشنود كه رضاى دوست بود و جز آن ننگرد كه مراد دوست بود و جز آن نگويد كه بفرمان دوست بود، آن گه مر او را از درگاه عزت اين خلعت دهند كه هر چه وى ميكند اندر تقريب لطف بخود حوالت ميكند، نبينى كه مصطفى (ص) را گفت در تنزيل مجيد: «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى»، فعل از رسول (ص) حاصل آمد از روى صورت، لكن چون رسول اندر حمايت عصمت بود و تحت رايت ولايت حقيقت بود و فعل وى جز بفرمان نبود، اللَّه تعالى مر آن فعل را بوصف خود حوالت كرد تا معلوم گردد كه صادقان عاشقان پى جز بفرمان ننهند و هميشه خود را در دام شريعت و بند حقيقت محكم دارند، نام خداوند مونس ايشان، و ذكر خداوند پيشه ايشان، و رضاء خداوند قبله ايشان، و مهر خداوند در دل ايشان، اينست كه ربّ العالمين بفضل خود گفت با ايشان كه: «وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلًا».
۵ النوبة الاولى
قوله تعالى: «وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ» ياد كن آن روز كه كوهها را در رفتن آريم، «وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً» و اندرون زمين بينى بر روى زمين آمده، «وَ حَشَرْناهُمْ» و فراهم آريم ايشان را، «فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً (۴۷)» و پس نگذاريم كه از ايشان در زير زمين كس ماند.
«عُرِضُوا عَلى رَبِّكَ» و عرض كنند ايشان را بر خداوند تو، «ًّا» صفها بر كشيده، «َدْ جِئْتُمُونا» و گويند ايشان را آمديد بما، «ا خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» چنان كه شما را آفريديم روز پيشين، «ْ زَعَمْتُمْ» بلكه چنين ميگفتيد بپنداشت، «َّنْ نَجْعَلَ لَكُمْ مَوْعِداً (۴۸)» كه ما شما را روز وعده ننهادهايم.
«وَ وُضِعَ الْكِتابُ» و نامه در دست خواننده نهند، «فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ» كافران را بينى ترسان و لرزان، «مِمَّا فِيهِ» از آنچ در آن روز است و از آنچ در آن نامه است، «وَ يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا» و گويند اى واى بر ما، نفرينا بر ما، «ما لِهذَا الْكِتابِ» چيست اين نامه را، چه حالست اين نامه؟ «لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً» فرو نميگذارد اين نامه از كرد ما نه خرد و نه بزرگ، «إِلَّا أَحْصاها» مگر كه همه را در شمار آورده، «وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً» و هر چه كردند همه در پيش خود يابند، «وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً (۴۹)» و ستم نكند خداوند تو بر كس.
«وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ» فريشتگان را گفتيم سجود كنيد آدم را، «فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ» سجود كردند مگر ابليس، «كانَ مِنَ الْجِنِّ» وى از جن بود در خلقت، «فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ» از فرمان بردارى خداوند خويش بيرون شد، «أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي» او را و نژاد او را بخدايان و ياران مىگيريد فرود از من؟ «وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ» و ايشان شما را دشمنانند، «بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا (۵۰)» بد بدلى است ستمكاران را ابليس از خداوند ايشان.
«ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» حاضر نكردم من ايشان را كه آسمان را مىآفريدم و نه آن گه كه زمين مىآفريدم، «وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ» و نه آن گه كه ايشان را مىآفريدم، «وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً (۵۱)» و هرگز بيراه كنندگان را يار گيرنده نبودم.
«وَ يَوْمَ يَقُولُ نادُوا» و آن روز كه گويد آواز دهيد و خوانيد «شُرَكائِيَ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ» اين انبازان من كه ميگفتيد بدروغ، «فَدَعَوْهُمْ» خوانند آن انبازان را، «فَلَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُمْ» و ايشان را پاسخ نكنند و بكار نيايند، «وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً (۵۲)» و ميان ايشان كارى پديد آيد كه در سر آن شوند.
«وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ» و كافران آتش بينند، «فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها» و بدانند كه در افتادند در آن و شدنىاند بآن، «وَ لَمْ يَجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً (۵۳)» و از آن باز گردانيدن روى را جاى نيابند.
«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ» از روى بر وى گردانيديم درين قرآن مردمان را از هر گونهاى، «وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا (۵۴)» و آدمى پيچنده تر همه چيزست و ستيهنده تر.
«وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا» باز نداشت مردمان را كه بگرويدندى، «إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى» آن گه كه بايشان آمد پيغام و رساننده، «وَ يَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ» و از كفر توبه كردندى، «إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ» مگر تا بايشان آيد هم چنان راست كه بكافران پيشينيان آمد از مثلات و عبر، «أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلًا (۵۵)» يا عذاب بايشان آيد برابر و روياروى آشكارا.
«وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ» و نفرستيم ما فرستادگان، «إِلَّا مُبَشِّرِينَ» مگر بشارت دهان، «وَ مُنْذِرِينَ» و بيم نماينده و ترساننده، «وَ يُجادِلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالْباطِلِ» و پيكار ميجويند و مىپيچند كافران بكژ و دروغ، «لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ» تا بيوكنند و باطل كنند بپيكار خويش حق را، «وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ ما أُنْذِرُوا هُزُواً (۵۶)» و سخنان من و وعيد من بافسوس گرفتند.
«وَ مَنْ أَظْلَمُ» و كيست ستمكارتر، «مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ» از آن كس كه پند دهند او را بسخنان خداوند او، «فَأَعْرَضَ عَنْها» و روى گرداند از آن، «وَ نَسِيَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ» و فراموش كرد كردههاى خويش، «إِنَّا جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ» ما بر دلهاى ايشان غلافها و پردهها او كنديم تا اين پيغام و اين سخن در نيابند، «وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً» و در گوشهاى ايشان بار و كرى افكنديم، «وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى» و اگر ايشان را با راست راهى خوانى، «فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً (۵۷)» راه نيابند ايشان هرگز.
«وَ رَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ» و خداوند تو است آن آمرزگار عيب پوش با مهربانى، «لَوْ يُؤاخِذُهُمْ بِما كَسَبُوا» اگر ايشان را درين جهان فرا گيرد بآنچه كردند، «لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ» ايشان را هم در دنيا بدوزخ شتاباند، «بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ» نه كه ايشان را هنگامى است و روزى، «لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلًا (۵۸)» چون عذاب بايشان رسد از پيش آن رستنگاهى نيابند.
«وَ تِلْكَ الْقُرى» آنك آن شهرها، «أَهْلَكْناهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا» هلاك كرديم ايشان را آن گه كه ستم كردند بر خود، «وَ جَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِداً (۵۹)» و هلاك كردن ايشان را هنگامها نهاديم.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ» اى و اذكر يوم نسيّر الجبال عن وجه الارض فنقلعها قلعا و نسيرها كما نسير السّحاب فى الدّنيا ياد كن اى محمّد آن روز كه از هول رستاخيز اين كوههاى عالم بر كنيم و چنانك ميغ بر هوا روان كردهايم آن را روان كنيم، قراءت مكّى و شامى و ابو عمرو «تسير» بتا است و ضمّ آن و فتح يا «الْجِبالَ» برفع لام على اسناد الفعل الى المفعول به و لكونه جماعة انّث الفعل يعنى آن روز كه كوهها روان گردانند، چنانك جاى ديگر گفت: «وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً وَ إِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ»، «وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً» اى ظاهرة ليس عليها شىء من جبل و لا شجر و لا شىء يسترها ليرى بعضهم بعضا. و قيل «بارِزَةً» اى برز الّذين كانوا فى بطنها فصاروا على ظهرها، «وَ حَشَرْناهُمْ» يعنى الموتى من المؤمنين و الكافرين الى الموقف و الحساب، «فَلَمْ نُغادِرْ» اى لم نترك، «مِنْهُمْ أَحَداً».
«عُرِضُوا عَلى رَبِّكَ صَفًّا» اى صفوفا، كقوله: «نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا» اى اطفالا يعنى كلّ زمرة و امّة صفّ. و قيل «ًّا» اى قياما، «َدْ جِئْتُمُونا» بلفظ عام است و بمعنى خاص، اى يقال للكفّار «َدْ جِئْتُمُونا كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ»
آمديد بما چنانك شما را آفريديم روز نخستين يكان يكان، پاى برهنه و سر برهنه بى هيچ پوشش، چنانك در خبرست: ما على احد منهم قشرة، اى شىء من كسوة. و روى انّهم يحشرون حفاة عراة عزلا، همانست كه آنجا گفت: «وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» ثمّ قال: «ْ زَعَمْتُمْ»
اين بل بجاى واو عطفست يعنى و زعمتم، منكران بعث را ميگويد: «و زعمتم ان لا نفي بوعدنا فى اعادتكم»، و قيل الموعد ها هنا مكان الوعد بالمحاسبة.
«وَ وُضِعَ الْكِتابُ» اى اقيم الحساب و نصب الميزان، اين چنانست كه پارسيان گويند ديوان بنهادند آن گه كه خراج ستدن گيرند، و قيل: «وُضِعَ الْكِتابُ» يعنى كتاب الاعمال فى يد صاحبه فى يمينه او شماله و هو ما كتبه الحفظة عليه، «فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ» اى المشركين، «مُشْفِقِينَ» اى خائفين، «مِمَّا فِيهِ» من الاعمال السيّئة، «وَ يَقُولُونَ» عند وقوعهم فى الهلكة، «يا وَيْلَتَنا» هذه التّاء تزاد فى الويل احيانا كما تزاد فى ثمّ، و اين كلمه تفجع است سخن درد زدگان و مصيبت رسيدگان، گويند ويل بر ما اين چه حالست و اين چه نامه، «ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً» من ذنوبنا، و قيل بل جميع اعماله مكتوب فيه.
قال ابن عباس الصّغيرة التّبسم و الكبيرة القهقهة. و قال سعيد بن جبير الصّغيرة اللّمم و التّجميش و المسيس و القبلة و الكبيرة الزّنا و المواقعة، «إِلَّا أَحْصاها» قال ابن عباس علمها، و قال السدى كتبها و اثبتها، و قال مقاتل حفظها و عدّها.
و ضرب رسول اللَّه (ص) لصغائر الذنوب مثلا، فقال: كمثل قوم انطلقوا يسيرون حتّى نزلوا بفلاة من الارض و حضر صنيع القوم فانطلق كلّ واحد منهم يحتطب فجعل الرّجل منهم يأتى بالعود و يجئ الرّجل بالعودين حتّى جمعوا سوادا و اجّجوا نارا و انّ الذّنب الصّغير يجتمع على صاحبه حتّى تهلكه، «وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً» مكتوبا. و قيل جزاء «ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً» بزيادة العذاب او نقصان الثّواب، و صحّ فى الخبر من نوقش فى الحساب عذب، ثمّ انّ اللَّه سبحانه امر نبيّه (ص) ان يذكر لهؤلاء المتكبرين عن مجالسة الفقراء قصّة ابليس و ما اورثه من الكبر فقال: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ» ابن عباس گفت: قومى فريشتگانند كه ايشان را جن گويند از نار السّموم آفريدهاند ايشان را و ديگر فريشتگان را از نور پاك آفريدهاند، ابليس از آن قوم است كه ايشان را از نار السّموم آفريدند. و قيل الملائكة خلقوا من الرّيح و هم روحانيّون و ابليس و سائر الجنّ من النّار. و بروايتى ديگر از ابن عباس نسبت وى با جنان است از آنكه روزگارى خازن بهشت بوده يعنى كه جنّى است چنانك گويند مكّى و مدنى است. شهر بن حوشب گفت: ابليس از آن قوم جن بود كه ساكنان زمين بودند، فريشتگان او را با سيرى گرفتند و بآسمان بردند و هرگز وى از فريشتگان نبود، و گفتهاند ابليس اصل جن است و پدر ايشان، هم چنان كه آدم اصل انس است و پدر ايشان و اين جن نامى است كه هم بر فريشتگان افتد هم بر جان و هم بر شياطين لاجتنانهم جميعا عن اعين النّاظرين، پس اين جن كه نسبت ابليس با ايشانست شياطيناند و ابليس پدر ايشان و اصل ايشانست و نام وى بسريانى عزازيل است و بعربى حارث و له زوجة و ذرية، لقوله: «أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ».
قال مجاهد فمن ذريّة ابليس لاقيس و ولهان و هما صاحبا الطّهارة و الصّلاة و الهفاف و مرّة و به يكنّى و زلنبؤن و هو صاحب الاسواق، و تير و هو صاحب المصائب، و الاعور و هو صاحب ابواب الرّبوا، و مسوط و هو صاحب الاخبار يأتى بها فيلقيها فى افواه النّاس و لا يجدون لها اصلا، و داسم و هو الّذى اذا دخل الرّجل بيته فلم يسلّم و لم يذكر اسم اللَّه يضرّه من المتاع ما لم يرفع او نجس موضعه و اذا اكل و لم يذكر اسم اللَّه اكل معه.
قال قتادة انّهم يتوالدون كما يتوالد بنو آدم، قال اللَّه تعالى لابليس انى لا اخلق لآدم ذرّيّة الّا ذرأت لك مثلها فليس من ولد آدم احد الّا له شيطان قد قرن به، «فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ» اى خرج عن طاعة ربّه و الفسوق الخروج و الفاسق الخارج عن الطاعة، ثمّ جعل اسما لكلّ خارج الى سوء عادة و سمّى رسول اللَّه (ص) سباع الطّير و ذوات السّموم فسقة و سمّى الفارة فاسقة و الوزغة فويسقة، «أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي» فتطيعونهم فى معصيتى، «وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ» كما كان لابيكم عدوا، «بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا» بئس البدل من اللَّه ابليس و ذريته و بئس البدل معصية اللَّه من طاعته و بئس البدل النّار من الجنّة.
«ما أَشْهَدْتُهُمْ» اى ما احضرتهم يعنى ابليس و ذريته. و قيل الكفّار اجمع، و قيل الملائكة، «خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» فاستعين بهم على خلقهما او اشاورهم فيه، «وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ» و لا استعنت ببعضهم على خلق بعض. و قيل ما اعلمتم خلق انفسهم فكيف يعلمون خلق غيرهم، اخبر جلّ جلاله عن كمال قدرته و استغنائه عن الانصار و الاعوان فيما خلق، «وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً» اعوانا لاستغنائى بقدرتى عن الاعوان و الانصار لانّ من استغنى عن معونة الاولياء بعظيم سلطانه و كمال قدرته كان اشدّ استغناء عن معونة الاعداء، و در شواذ خواندهاند: «وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً» بفتح تا و خا، و معنى آنست كه هرگز بى راه كنندگان را يار مباش همچنانك موسى (ع) گفت: «رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ» العضد و الظهر و اليد هذه الثّلاثة كنايات عن العون و الظّهير، يقال عضده يعضده اذا اعانه، و فى الدّعاء: اللّهم انت عضدى و نصيرى.
«وَ يَوْمَ يَقُولُ» قرأ حمزة «نقول» بالنّون يعنى يقول اللَّه للكفّار، «نادُوا» ادعوا بصوت عال، «شُرَكائِيَ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ» اى زعمتم انّها لى شركاء ليمنعوكم من عذابى، «فَدَعَوْهُمْ» فنادوهم لا يمين لهم على اضلالهم ايّاهم، «فَلَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُمْ» و استغاثوهم فلم يغيثوهم لكونها جمادا. و قيل لشغلهم بانفسهم، «وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ» و بين الكفار و آلهتهم. و قيل بين اهل الهدى و الضلالة، «مَوْبِقاً» يعنى امرا أوبقهم اى اهلكهم، يقال يضرب بينهم واد فيبقى المشركون فى عدوة و الشركاء فى عدوة.
و قال عبد اللَّه بن عمر: و هو واد عميق فى جهنّم يفرق به يوم القيامة بين اهل لا اله الّا اللَّه و بين من سواهم. و قال عكرمة: هو نهر فى النّار يسيل نارا على حافيته حيّات مثل البغال الدّهم فاذا ثاورت اليهم لتأخذهم استغاثوا بالاقتحام فى النّار منها. و قيل هو واد فى جهنّم من قيح و دم. و قيل البين ها هنا بمعنى الوصال اى تواصلهم فى الدّنيا صار مهلكا لهم. و قيل الموبق الموعد، لقوله: «وَ جَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِداً» و اصله من وبق يبق و وبق يوبق اذا هلك و أوبقه أي اهلكه، و يقال للكبائر من الذّنوب الموبقات.
و فى الحديث اجتنبوا السّبع الموبقات: الشرك باللّه، و السّحر، و قتل النّفس التي حرّم اللَّه الّا بالحقّ، و اكل الرّبوا، و اكل مال اليتيم، و التّولى يوم الزّحف، و قذف المحصنات الغافلات.
«وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ» عاينوها، «فَظَنُّوا» ايقنوا، «أَنَّهُمْ مُواقِعُوها» اى واقعون فيها و داخلوها من وقع اذا سقط، «وَ لَمْ يَجِدُوا» يعنى الكفّار. و قيل الاصنام، «عَنْها» اى عن النّار، «مَصْرِفاً» موضعا يعدلون اليه لاحاطتها بهم من كلّ جانب.
روى ابو سعيد الخدرى انّ رسول اللَّه (ص) قال انّ الكافر ليرى جهنّم فيظنّ انّها مواقعته من مسيرة اربعين سنة.
«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ» اى رددنا القول فيه مرّة بعد اخرى، «مِنْ كُلِّ مَثَلٍ» يحتاجون اليه ليتذكروا و يتّعظوا، «وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ» خلقه اللَّه، «جَدَلًا» اى جدالا و حجاجا و خصاما، قيل اراد به الكافر ابى بن خلف الجمحى، و قيل النضر بن الحارث، و قيل اراد به الانسان على العموم، فان قيل و هل يجادل غير الانسان حتّى قال «وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا»؟ فالجواب انّ ابليس قد جادل و ان كلّ ما يعقل من الملائكة و الجنّ يجادل و الانسان اكثر هذه الاشياء جدلا و صحّ من رواية الزّهرى عن على بن الحسين عن ابيه عن على بن ابى طالب (ع) انّ رسول اللَّه (ص) طرقه و فاطمة و قال الا قوما فصليا فقام علىّ و به لوثة من نعاس و هو يقول انفسنا بيد اللَّه فاذا شاء ان يبعثنا بعثنا فانصرف رسول اللَّه (ص) و هو يضرب فخذه و يقول: «وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا».
«وَ ما مَنَعَ النَّاسَ» اهل مكّة «أَنْ يُؤْمِنُوا» يعنى من ان يؤمنوا، «إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى» القرآن و الاسلام و محمّد (ص)، «وَ يَسْتَغْفِرُوا» يعنى و من ان يستغفروا، «رَبَّهُمْ» و يتوبوا من كفرهم، «إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ» اى ما منعهم من الايمان و الاستغفار الّا اتيان سنّة الاوّلين و هو الاستيصال، و قيل الا انتظار العذاب، يعنى انّ اللَّه قرّر عليهم العذاب فذلك الّذى منعهم من الايمان، «أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلًا» عيانا، يعنى القتل يوم بدر، قبلا بضمّتين كوفىّ جمع قبيل يعنى قبيلا قبيلا اى صنفا صنفا يتلوا بعضها بعضا، و قرأ الباقون قبلا بكسر القاف و فتح الباء اى معاينة و مقابلة، و فى الحديث: انّ اللَّه تعالى كلّم آدم قبلا.
«وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ» المؤمنين بالجنّة، «وَ مُنْذِرِينَ» الكافرين النّار، «وَ يُجادِلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالْباطِلِ» فى طلب الآيات و دفع النّبوّات.
قال ابن جرير جدالهم بالباطل سؤالهم النّبي (ص) عن اصحاب الكهف و ذى القرنين و الرّوح تعنّتا. و قيل يريد المستهزئين المقتسمين جادلوا فى القرآن، «لِيُدْحِضُوا بِهِ» ليبطلوا بجدالهم، «الْحَقَّ» يعنى القرآن و النّبوّة و اصل الدّحض الزّلق، يقال دحضت رجله اى زلقت و فى الدّعاء: اللّهم ثبّت قدمى يوم تدحض الاقدام، و معنى قوله تعالى: «حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ» اى باطلة، «وَ اتَّخَذُوا آياتِي» يعنى القرآن، «وَ ما أُنْذِرُوا» من النّار، «هُزُواً» استهزاء و باطلا و لعبا.
«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ» وعظ و تلى عليه القرآن، «فَأَعْرَضَ عَنْها»
و ترك قبولها و صار عنها فى عرض اى ناحية «وَ نَسِيَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ» اى غفل عن ذنوبه السّالفة، و فى الخبر: هذه يداى و ما جنيت بهما على نفسى. ثمّ ذكر حالهم فقال: «إِنَّا جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً» جمع كنان اى غشاوة، «أَنْ يَفْقَهُوهُ» يعنى كراهة ان يفقهوه و لئلا يفقهوه، «وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً» ثقلا و صمما عن استماع الحقّ، «وَ إِنْ تَدْعُهُمْ» يا محمّد، «إِلَى الْهُدى» الايمان و القرآن، «فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً» اى بعد الاكنّة و الوقر.
«وَ رَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ» فلا يعجل بالعقوبة، «لَوْ يُؤاخِذُهُمْ بِما كَسَبُوا» بكفرهم، «لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ» فى الدّنيا، «بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ» يعنى القيامة و البعث و الحساب. «لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلًا» يعنى موضع نجاة، يقال وال يئل اى نجا.
«وَ تِلْكَ الْقُرى أَهْلَكْناهُمْ» يريد قوم نوح و عادا و ثمود، «لَمَّا ظَلَمُوا» كفروا، «وَ جَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ» بفتح الميم و كسر اللّام قراءة حفص على انّه وقت الهلاك و زمانهاى جعلنا لوقت هلاكهم موعدا، و قرأ يحيى عن ابى بكر: «لِمَهْلِكِهِمْ» بفتحتين على انّه مصدر هلك اى جعلنا لهلاكهم موعدا، و قرأ الباقون «لِمَهْلِكِهِمْ» بضمّ الميم و فتح اللّام و هو الاهلاك، يقال اهلكته اهلاكا و مهلكا اى جعلنا لاهلاكنا ايّاهم، «مَوْعِداً» اى ميقاتا و اجلا عندنا فلمّا بلغوه جاءهم العذاب.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ» آن روز كه مملكت دنيا بردارند و سرا پرده عقبى بزنند و از هول رستاخيز كوهها فرا رفتن آيد، زمين فرا جنبش آيد، آسمانها در گردش آيد، عرش عظيم بصحراى قيامت بيرون آرند و بساط قهر بگسترانند و ايوان كبريا بر كشند و ترازوى عدل در آويزند و زمين را فرمان دهند كه اى زمين وديعتها بيرون ده، زمين بر خود بلرزد، وديعت باز سپارد، يكى را بينى كه از زمين بر آيد چنانك خاكستر از ميان آتش، ديگرى را بينى از لحد برآيد چنانك در از ميان صدف، همىروند تا بمحشر و عرض دهند ايشان را بر خداوند اكبر چنانك گفت جلّ جلاله: «عُرِضُوا عَلى رَبِّكَ صَفًّا»
، اى پيران ناپاك شرم داريد از آن كه شما را بر اللَّه تعالى عرض كنند و سرپوش زرّاقى از روى كار شما بردارند كه: «فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ». اى جوانان با جهل پر غفلت بترسيد از آن ساعت كه دوزخ آشفته و زندان عدل بعرصات حاضر كنند كه: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ» اى عالمان بى امانت، اى قرّايان بى ديانت بپرهيزيد از آن روز كه: «تُبْلَى السَّرائِرُ و تكشف الضمائر»، اى خداوندان تخت و جاه و كلاه بينديشيد از آن ترازوى عدل و ديوان مظالم قيامت كه: «وَ وُضِعَ الْكِتابُ». اى عوانان ناپاك ياد كنيد آن ساعت كه نامه كردار در دست شما نهند و كردههاى شما نيك و بد، خرد و بزرگ، بشما نمايند كه: «لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها». خواجگى همه خواجگان طوقى سازند و در گردن ايشان افكنند، اميرى همه اميران قيدى گردانند و بر پايهاى ايشان نهند و از نهاد هر يكى دوزخى بر آرند و هر يكى را بخود عقوبت كنند، آتش نوميدى در خرمنهاى خلايق زنند و همه از يكديگر تبرّا جويند، عاصيان خيمه اندوه و ندامت زنند، آفتاب و ماه و سيّارات را بدود هيبت سياه روى گردانند و بر قدر مايه هر كسى با وى معاملت كنند و داد مظلوم از ظالم بستانند، نه مزد مظلوم از آنچ سزاى اوست بكاهند، نه عقوبت ظالم بر سزاى وى بيفزايند، اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً».
«ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ» خداوند حكيم پادشاه نامدار عظيم، در اين آيت از استغناء جلال خود خبر ميدهد و فردا نيّت و وحدانيّت خود بكمال عزّ خود بخلق مىنمايد كه نيستها را هست كننده منم، وز نبود بود آورنده منم، و از آغاز نو سازنده منم، پديد آرنده مايه از هر كار منم، كننده هر هست چنان كه سزاوار منم، چون آسمان و زمين و خلق آفريدم، تنها خود بودم بى قلّت، دانا بودم بى علّت، توانا بودم بى حيلت، نه مرا انباز بود و نه كس با من يار بود، بى نياز از خلق در كردگارى، يكتا بحق در آفريدگارى، اى مرد طالب اگر نشانى ميطلبى از ما، اين هفت قبّه اخضر بر يكديگر بى عمادى برداشته نشان قدرت ما است و اين هفت كلّه اغبر بر سر آب بداشته بيان حكمت ما است، اكنون اندرين نشان قدرت و بيان حكمت نظاره ميكن و شناخت جلال عزت و دريافت كنه عظمت ما بر ما حوالت ميكن كه آن نه بر حدّ فهم عاقلانست و نه جاى مشورت دانايان است و نه درگاه تأويل عالمان است: اذا تقاصرت علوم الخلق عن العلم بانفسهم فكيف تحيط علومهم بحقائق الصّمديّة و استحقاقه لنعوت الرّبوبيّة، يقول اللَّه تعالى: «ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ» فلم يملك اللَّه الخليفة علم نفسها فى نفسها فكيف تدرك شيئا من صفات مالكها.
۶ النوبة الاولى
قوله تعالى: «وَ إِذْ قالَ مُوسى لِفَتاهُ» ياد كن اى محمد كه موسى شاگرد خويش را گفت: «لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ» ميخواهم رفت بر دوام تا آن گه كه بدو دريا رسم بهم، «أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً (۶۰)» يا مىروم هشتاد سال.
«فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما» چون بهم آمدنگاه آن دو دريا رسيدند، «نَسِيا حُوتَهُما» ماهى خويش را فراموش كردند آنجا، «فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً (۶۱)» و ماهى راه دريا گرفت و در آب شد.
«فَلَمَّا جاوَزا» چون بر گذشتند، «قالَ لِفَتاهُ» موسى گفت شاگرد خويش را، «آتِنا غَداءَنا» اين چاشت ما بيار، «لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً (۶۲)» كه ازين مقدار افزونى كه رفتيم سخت ماندگى ديديم.
«قالَ أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ» گفت ديدى آن گه كه من با پناه سنگ شدم، «فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ» من ماهى را آنجا فراموش كردم، «وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ» و بر من فراموش نكرد كه ترا خبر كردمى مگر ديو، «وَ اتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً (۶۳)» و ماهى در آب راه خويش گرفت راه گرفتنى شگفت.
«قالَ ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ» موسى (ع) گفت آنجا كه آن ماهى گذاشتى ما آنجا مىجستيم، «فَارْتَدَّا عَلى آثارِهِما قَصَصاً (۶۴)» باز گشتند بر پى پى بپس باز پى جويان.
«فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا» يافتند رهى را از رهيگان ما، «آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا» كه او را دانشى داديم از نزديك خويش، «وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً (۶۵)» و در او آموختيم از نزديك خويش دانشى.
«قالَ لَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُكَ» موسى گفت وى را ترا پس رو باشم و بتو پى بر، «عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ» بر آنچ در من آموزى، «مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (۶۶)» از آنچ در تو آموختند بر راستى.
«قالَ» گفت، «إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (۶۷)» تو با من شكيبايى نتوانى.
«وَ كَيْفَ تَصْبِرُ» و شكيبايى چون كنى، «عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً (۶۸)» بر چيزى و كارى كه بدانش خويش بآن نرسى
«قالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً» موسى (ع) گفت مگر كه مرا شكيبا يابى اگر خداى تعالى خواهد، «وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً (۶۹)» و در هيچ فرمان از تو عاصى نشوم و سر نكشم.
«قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي» خضر گفت اگر ميخواهى مرا و بر پى من مىروى، «فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْءٍ» نگر از من هيچيز نپرسى البته، «حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً (۷۰)» تا من ترا نو بنو ميگويم كه چه بود كه من كردم.
«فَانْطَلَقا» رفت موسى و خضر بهم، «حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ» تا آن گه كه در كشتى نشستند، «خَرَقَها» كشتى را سوراخ كرد، «قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها» موسى گفت كشتى بشكستى تا مردمان آن را بآب بكشى، «لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً (۷۱)» كارى آوردى سخت شگفت و بر دل گران.
«قالَ أَ لَمْ أَقُلْ» خضر گفت نه گفته بودم «إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (۷۲)» كه تو با من شكيبايى نتوانى.
«قالَ لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ» موسى گفت مگير مرا بآنچه فراموش كردم، «وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً (۷۳)» و در كار من دشوارى فرا سر من منشان.
«فَانْطَلَقا» رفتند هر دو، «حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً» تا آن گه كه نوجوانى را ديدند، «فَقَتَلَهُ» خضر بكشت او را، «قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً» موسى گفت بكشتى تنى را بى عيب، «بِغَيْرِ نَفْسٍ» بى قصاصى بروى، «لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً (۷۴)» باز آوردى چيزى ناپسنديدهتر از پيشين.
«قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ» خضر گفت نه گفتهام ترا، «إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (۷۵)» كه تو با من شكيبايى نتوانى.
«قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها» موسى گفت ديگر نپرسم از هيچيز كه تو كنى، «فَلا تُصاحِبْنِي» پس ازين با من يار مباش، «قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً (۷۶)» در برينش خويش از من بعذر خويش رسيدى بنزديك من.
«فَانْطَلَقا» رفتند هر دو، «حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ» تا آن گه كه بشهرى رسيدند، «اسْتَطْعَما أَهْلَها» از مردمان آن خوردنى خواستند، «فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما» باز نشستند كه ايشان را مهمان داشتندى، «فَوَجَدا فِيها جِداراً» در آن شهر ديوارى يافتند، «يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ» مىخواست كه بيفتد از بيخ، «فَأَقامَهُ» خضر دست بآن باز نهاد و با جاى برد، «قالَ لَوْ شِئْتَ» موسى گفت اگر تو خواستى، «لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً (۷۷)» برين راست كردن ديوار از ايشان مزدى خواستى.
«قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ» خضر گفت اينست وقت فراق ميان من و تو، «سَأُنَبِّئُكَ» پس اكنون خبر كنم ترا، «بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً (۷۸)» بمعنى آنچ تو بر آن شكيبايى نتوانستى كرد.
«أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ» امّا آن كشتى از آن قومى درويشان بود، «يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ» كه كار ميكردند در آن و بغلّه آن مىزيستند، «فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها» خواستم كه آن را معيب كنم، «وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ» و در راه ايشان پادشاهى بود، «يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً (۷۹)» كه هر كشتى كه بى عيب بودى مىبگرفت بناحق.
«وَ أَمَّا الْغُلامُ» و امّا آن نوجوان، «فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ» پدر و مادر وى گرويدگان بودند، «فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما» دانستيم كه اگر آن پسر بماند فرا سر ايشان نشاند، «طُغْياناً وَ كُفْراً (۸۰)» ناپاكى و ناگرويدگى.
«فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما» خواستيم كه بدل دهد اللَّه تعالى ايشان را از آن پسر، «خَيْراً مِنْهُ زَكاةً» فرزندى به از او در هنر، «وَ أَقْرَبَ رُحْماً (۸۱)» و نزديكتر ببخشايش.
«وَ أَمَّا الْجِدارُ» و امّا آن ديوار، «فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ» آن دو نارسيده پدر مرده بود در آن شارستان، «وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما» و زير آن ديوار آن دو يتيم را گنجى بود، «وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً» و پدر ايشان مردى نيكمرد بود، «فَأَرادَ رَبُّكَ» خواست خداوند تو، «أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما» كه آن دو يتيم بمردى رسند، «وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما» و آن گنج خويش بيرون آرند، «رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ» بخشايشى بود از خداوند تو، «وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي» و هر چه من كردم از اين كه ديدى از كار خود نكردم، «ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً (۸۲)» اينست معنى آنك تو بر آن شكيبايى نتوانستى.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ إِذْ قالَ مُوسى لِفَتاهُ» اى اذكر اذ قال فان فى ذلك عبرة لمن اعتبر، «قالَ مُوسى لِفَتاهُ» يعنى لغلامه و غلام الرّجل تابعه الذى يتخرّج به و هو التّلميذ و هو يوشع بن نون بن افرائيم بن ميشا و ميشا هو موسى بن يوسف بن يعقوب و كان يوشع نبىّ بنى اسرائيل من بعد موسى و هو الذى وقفت عليه الشّمس حتى صلّى العصر فى مغزاة كان غزاها حتّى ادرك الصّلاة. و قال بعضهم فتاه كان مملوكا و هذا قول غريب.
امّا ابتداء اين قصّه از قول ابن عباس آنست كه موسى (ع) و بنى اسرائيل چون در مصر آرام گرفتند و آنجا مقرّ خويش ساختند، از جبّار كائنات فرمان آمد: يا موسى «ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ» ايشان را پند ده و آن نعمتها كه بر ايشان ريختيم و نواختها كه بر ايشان.
تورات و زمين مصر جاى ايشان ساختن و نعمتها بر ايشان روان داشتن، موسى ايشان را خطبهاى بليغ خواند و لختى از آن نعمتها و كرامتها كه اللَّه تعالى با وى كرده و با بنى اسرائيل بر شمرد، از مكالمت و اصطفائيّت و القاء محبّت و اصطناع و غير آن، مردى بر پاى خاست گفت يا كليم اللَّه اين همه دانستهايم و شناخته، هل من احد اعلم منك؟ در زمين هيچكس از تو داناتر و عالمتر هست؟ موسى (ع) گفت لا، يعنى كه هيچكس از من عالمتر نيست در زمين، از ربّ العزّه او را عتاب آمد باين سخن و جبرئيل از حق پيغام آورد كه ائت عبدا لى بمجمع البحرين فتعلّم منه فانّه اعلم منك اى موسى ما را بنده ايست در مجمع البحرين از تو داناتر، رو و از وى علم آموز. موسى گفت چه نشانست او را و چگونه بوى رسم؟ گفت: ماهيى مملوح بردار با غلام خويش فرا راه باش تا بشطّ بحر آنجا كه ماهى باز نيابى، او را آنجا يابى.
بروايتى ديگر از ابن عباس نقل كردهاند كه موسى گفت بار خدايا: اىّ عبادك احبّ اليك از بندگان خود كرا دوستتر دارى؟ فقال الذى يذكرنى و لا ينسانى گفت بندهاى كه پيوسته مرا ياد كند و ياد من فرو نگذارد، موسى گفت بار خدايا: از بندگان تو كه حاكمتر و حكم كردن را ميان خلق پسنديدهتر؟ گفت آن كس كه حكم براستى كند بعدل و انصاف و بر پى هواى خود نرود. موسى گفت بار خدايا: از بندگان تو كه داناتر و علم وى تمامتر؟ گفت آن كس كه پيوسته علم آموزد و علم ديگران فرا علم خويش آرد تا مگر بكلمهاى در رسد كه وى را در دين سود دارد و او را هدى افزايد. گفت بار خدايا: اگر از بندگان تو كسى از من داناترست مرا بر وى رهنمون باش تا از او علم گيرم، گفت اى موسى مرا بنده ايست از تو داناتر در مجمع البحرين او را خضر گويند، برو از وى علم بياموز، و نشان آنست كه ماهى مملّح در ساحل بحر آنجا كه صخره است زنده شود، آنجا كه ماهى زنده شود او را طلب كن كه او را بيابى، پس موسى و يوشع هر دو فرا راه بودند و ماهيى مملّح زاد را برداشتند.
فذلك قوله عزّ و جل: «وَ إِذْ قالَ مُوسى لِفَتاهُ» سمى فتيه لانّه كان يلازمه و يخدمه، «لا أَبْرَحُ» اى لا ازال، و الخبر محذوف يعنى لا ابرح ما شيئا اى لا ازال اسير اى ادوم عليه و لا افتر. و قيل لا ابرح اى لا ازول يعنى لا ازول عن حالى فى السّير حتّى اصل، «حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ» حيث يلتقى بحر فارس و بحر الرّوم. قال محمّد بن كعب اسمه طنجه، و قال ابى بن كعب افريقيّة. و قيل هما بحر المشرق و المغرب اللّذان يحيطان بجميع الارض. و قيل العذب و الملح. و قيل البحران من العلم و هما موسى و الخضر، «أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً» تقديره حتّى يكون امّا لقاء الخضر بمجمع البحرين و امّا السّير حتّى اصل اليه و ان كان حقبا و الحقب سبعون سنة، و قيل ثمانون سنة، و قيل سنة بلغة قيس، و قيل برهة من الدّهر غير محدودة جمعه احقاب و كذلك الحقبة جمعها حقب.
«فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما» اى مجمع وصل البحرين، «نَسِيا حُوتَهُما» انّما نسى الحوت احدهما و هو يوشع و انّما دخل موسى فى الكلام للصّحبة كما قال اجيبت دعوتكما و موسى كان يدعو و انّما دخل هارون فى الكلام للصحبة، و كقوله: «قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ» و كان القائل موسى و هذا وجه واسع فى العربيّة.
و قيل نسب النّسيان اليهما لانّ موسى نسى تعرف خبر الحوت و قد بلغ الموضع الموصوف له و نسى الفتى ان يخبره بما كان من الحوت، «فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ» اى اتّخذ الحوت طريقا له من البرّ الى البحر، «سَرَباً» اى سرب فيها سربا و السّرب اسم و مصدر يقال سرب يسرب سروبا و سربا اذا دخل سربا غير عميق. و قيل تقديره فاتّخذه سبيله سربا فهما مفعولان، كقوله: «وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا».
و قيل بقى طريقه كالسّرب و الآية على التّقديم و التّأخير لانّ ذهاب الحوت كان قد تقدّم على النّسيان.
موسى و يوشع بفرمان اللَّه تعالى قصد مجمع البحرين كردند، زاد بر گرفته قرصى چند و ماهيى مملوح خشك شده، و گفتهاند ماهى تازه بريان كرده، و از آن پارهاى خورده تا مجمع البحرين رسيدند بنزديك صخره، موسى گفت يوشع را كه: امكث حتّى آتيك ساعتى درنگ كن تا من بتو باز آيم، موسى (ع) حاجتى كه در پيش داشت رفت و ماهى كه در زنبيل بود چون نم دريا باو رسيد روح باز يافت و زنده شد و در آب شد، يوشع گفت: اذ حاء نبىّ اللَّه حدّثته چون موسى (ع) باز آيد حديث ماهى با وى بگويم، فانساه الشّيطان، چون موسى (ع) باز آمد حديث ماهى فراموش كرد، شيطان از ياد وى ببرد.
و گفتهاند چشمهاى بود آن را ماء الحياة ميگفتند، هيچ قطرهاى از آن بمردهاى نرسيدى كه نه در حال زنده گشتى، يوشع دست بدان برد و وضو مىكرد، آن گه دست بيفشاند و قطرههاى آب بماهى رسيد زنده گشت و در آب شد.
و عن ابى بن كعب مرفوعا قال لمّا انتهيا الى الصّخرة وضعا رؤسهما فناما و اضطرب الحوت فى المكتل فخرج منه فسقط فى البحر «فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً».
«فَلَمَّا» استيقظ موسى نسى صاحبه ان يخبره بالحوت فانطلقا بقيّة يومهما و ليلتهما حتّى اذا كان من الغد، «قالَ» موسى، «لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا» ماهى چون در آب شد ربّ العالمين بكمال قدرت خويش آن راه ماهى چون طاقى نگه داشت تا در نياميخت.
روى ابىّ بن كعب عن رسول اللَّه (ص) قال انجاب الماء عن مسلك الحوت فصار كوة لم تلتئم فدخل موسى الكوة على اثر الحوت فاذا هو بالخضر، و قيل جمد الماء تحته، و قيل صار صخرا. و قال وهب ظهر فى الماء من اثر الحوت شقّ و اخدود شبه نهر من حيث دخلت الى حيث انتهت.
پس ايشان از آن جايگاه كه ماهى در آب شده بود بر گذشتند و رفتند چندانك اللَّه تعالى خواست و آن رفتن افزونى بود، موسى (ع) در آن رفتن افزونى گرسنه شد و بوى رنج رسيد و لم يعى موسى فى سفر قطّ الّا فى ذلك السّفر، يوشع را گفت: «آتِنا غَداءَنا» ما نأكله بالغداة، «لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً» عنآء و تعبا، و ذلك انّه القى على موسى الجوع بعد ما جاوز الصّخرة ليتذكّر الحوت و يرجع الى موضع طلبه.
فقال له فتاه و تذكر: «أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ» و انّما كان اوى اليها يوشع لحاجته، يوشع گفت ديدى آن گه كه من پناه بسنگ بردم حاجتى را كه در پيش بود ماهى آنجا فراموش كردم آن گه از تيزى موسى (ع) بترسيد گفت: «وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ». و قيل اعتذر بانساء الشّيطان لانّه لو ذكر ذلك لموسى (ع) ما جاوز ذلك الموضع و ما ناله النّصب، و المعنى شغل الشّيطان قلبى بوسوسته فنسيت ان اذكره، «وَ اتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً» اين سخن از يوشع است و فعل از حوت، اى اتّخذ الحوت سبيله فى البحر اتّخاذا عجبا، و روا باشد كه سخن از يوشع بود و فعل از حوت و تعجّب از موسى يعنى كه موسى چون قصّه حوت و در شدن وى بآب بر آن صفت از يوشع شنيد شگفت بماند و تعجّب كرد، و روا باشد كه فعل موسى نهند: اى اتّخذ موسى سبيل الحوت فى البحر عجبا، اى تعجّب من ذلك. قال عبد الرّحمن بن زيد اىّ شىء اعجب من حوت كان دهرا من الدهور يؤكل منه ثمّ صار حيّا وثب فى البحر و كان شقّ حوت.
چون يوشع حديث ماهى كرد موسى (ع) گفت: «ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ» اى نطلب و نريد من العلامة، آن بود علامت و نشان آن كه ما مىجستيم، «فَارْتَدَّا» اى رجعا، «عَلى آثارِهِما» الّذى جاء منه، «قَصَصاً» يقصّان الاثر اى يتبعان اثر المجيء، يقال قصّ اثره و اقتصّ على اثره قصّا و قصصا.
«فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا» ذكر يوشع اينجا منقطع گشت و علماء دين و اهل تفسير را پس ازين در شأن و قصّه وى هيچ سخن نيست، و موسى (ع) بآن سرب در اثر ماهى ميشد تا به خضر رسيد، فاذا هو بالخضر نائما مسجّى بثوب عليه الماء كالطّاق او كالقبّة. و قيل كان نائما فوق الماء عليه قطيفة خضراء قد دخلها تحت رأسها و تحت رجليه. و قيل رآه على طنفسة خضراء على وجه الماء فسلّم عليه، فقال له من انت؟ فقال انا موسى بنى اسرائيل، فقال له لقد كان لك فى التّوراة علم و فى بنى اسرائيل شغل؟ قال بلى و لكن اللَّه عزّ و جل امرنى ان آتيك و اصحبك و اتعلم منك. و قيل اسم الخضر: بلياء بن ملكان بن يقطن و الخضر لقب له، انّما سمّى خضرا لانّه جلس على فروة بيضاء فاهتزّت تحته خضراء و القروة كلّ نبات مجتمع اذا يبس، و يقال هى الارض المرتفعة الصّلبة. و قيل انّما سمّى خضرا لانّه اذا صلّى اخضرّ ما حوله. قال سعيد الخضر امّه روميّة و ابوه فارسىّ.
و عن عبد اللَّه بن شوذب قال الخضر من ولد فارس و الياس من بنى اسرائيل يلتقيان فى كلّ عام بالموسم. و روى فى بعض الاخبار انّ رسول اللَّه (ص) ذكر قصّة الخضر فقال كان ابن ملك من الملوك فاراد ان يستخلفه من بعده فلم يقبل منه و لحق بجزاير البحور فطلبه ابوه فلم يقدر عليه و عن ابن ابى لهيعة انّ الخضر ابن فرعون موسى حكاه النقّاش فى تفسيره و العهدة عليه، و اختلفوا فى نبوّته فمنهم من قال هو نبىّ و منهم من قال هو ولىّ و اختلفوا فى حياته و الجمهور على انّه حىّ بعد فى زماننا فقالوا الخضر نبىّ و الياس نبى و هما فى الاحياء يلتقيان فى كلّ موسم فى عرفات.
و عن عمرو بن دينار قال انّ الخضر و الياس يحييان فى الارض ما دام القرآن فى الارض فاذا رفع القرآن ماتا. و فى الخبر عن النّبي (ص) قال انّ اخى الخضر ليقضى ثلث ساعات من النّهار بين امم البحر و يشهد الصّلوات كلّها فى المسجد الحرام و يتهجّد بالسّحر عند سدّ ياجوج و ماجوج.
و روى عن محمّد بن اسحاق انّ موسى صاحب الخضر هو موسى بن افرائيم بن يوسف و هذا بعيد، فانّ الصّحيح عن البخارى انّ سعيد بن جبير قال قلت لابن عباس انّ نوفا البكاليّ يزعم انّ موسى صاحب الخضر ليس هو موسى بنى اسرائيل، انّما هو موسى آخر، قال كذب عدوّ اللَّه. و فى بعض القصص انّ الخضر لمّا رأى يوشع بن نون شرب من ماء الحياة اخذه و جعله فى تابوت و شدّه بالرّصاص و رمى به فى موج البحر و هذا بعيد بل صرفه موسى و ردّه الى بنى اسرائيل و انّما ذهب الى هذا من ذهب لان ذكره انقطع ها هنا.
«فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا» يعنى النّبوّة و العلم و الطّاعة و طول الحياة، «وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً» اى علم من علم الغيب ما لم يعلم غيره.
«قالَ لَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ» اى هل اصحبك على شرط ان تعلّمنى هدى و صوابا، «مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً» قرأ بصرى «رُشْداً» بفتح الرّاء و الشّين و قرأ الباقون «رُشْداً» بضم الرّاء و اسكان الشّين و الرّشد و الرّشد لغتان كالبخل و البخل و انتصاب «رشدا» على انّه مفعول تعلّمنى، و قيل نصب لانّه مفعول له اى هل اتّبعك للرّشد.
«قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً» لن تصبر على صنيعى لانّى علّمت غيب علم ربّى، ثمّ اعلمه العلّة فى ترك الصّبر و تدارك قلبه به، فقال: «وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً» اى على ما لم تعلمه من امر ظاهره منكر و باطنه بخلاف ظاهره، و انتصاب «خُبْراً» على المصدر لانّ معنى لم تحط به خبرا لم تخبره خبرا، يقال خبرت الشيء اخبره و اخبرته اذا استقصيت علمه و خبره.
«قالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً» عن الانكار. و قيل عن السّؤال، «وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً» اى اتابعك على كلّ ما تريد و لا اخالفك فى شىء. و قيل تمّ الكلام على قوله «صابِراً» فصبر لمّا استثنى بقوله «إِنْ شاءَ اللَّهُ» و عصى حيث لم يستثن، فقال له الخضر: «فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي» اى صحبتنى، «فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْءٍ» ممّا افعله، «حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً» اى حتّى اكون انا الّذى افسّره لك، قرأ نافع و ابن عامر «فَلا تَسْئَلْنِي» بفتح اللّام و تشديد النّون و الوجه انّ الفعل قد الحق النّون الثّقيلة و بنى معها على الفتح، و قرأ الباقون «فَلا تَسْئَلْنِي» باسكان اللّام و تخفيف النّون و الوجه انّ الفعل مجزوم بلا الّتى للنّهى فسكنت اللّام للجزم «فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها» موسى و خضر هر دو در ساحل دريا مىرفتند كشتيى بايشان بر گذشت، اصحاب كشتى كه ايشان را ديدند بسيماى نيكان و نيك مردان ايشان را بى مزد در كشتى نشاندند، و گفتهاند كه اصحاب كشتى خضر را بشناختند از آن در كشتى نشاندند بى مزد، چون كشتى بميان دريا رسيد خضر تبر برداشت و كشتى را سوراخ كرد چنانك آب بكشتى برآمد، موسى (ع) بجامه خويش آن سوراخ بگرفت، و گفتهاند بوم كشتى بشكست اما آب برنيامد، موسى (ع) گفت: «أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها؟»، قرأ حمزة و الكسائى «ليغرق اهلها» بالياى مفتوحة و بفتح الرّاء و رفع الاهل و الوجه انّه على اسناد الفعل الى الاهل و ارتفاعه به، و قرأ الباقون «لِتُغْرِقَ» بالتّاء مضمومة و بكسر الرّاء و نصب الاهل و الوجه انّه على اسناد الفعل الى المخاطب و انتصاب الاهل بالفعل و المعنى: لتغرق ايّها المخاطب اهلها و هذا موافق لما قبله لانّه الخطاب و هو قوله: «أَ خَرَقْتَها» و لما بعده و هو قوله: «لَقَدْ جِئْتَ». بر قراءت حمزه و كسايى گفت كشتى را بشكستى تا مردمان آن بآب غرق شوند، و بر قراءت ديگران گفت كشتى را بشكستى تا مردمان آن را بآب غرق كنى. و قيل معناه هذا الفعل يشبه فعل من يريد الاغراق، «لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً» عظيما منكرا مأخوذ من امر القوم اذا كثروا و اشتدّ امرهم.
چون موسى (ع) بر فعل وى انكار نمود، خضر گفت: «أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً»، ايشان در آن سخن بودند كه گنجشكى از هوا فرود آمد و منقار خويش بر آب دريا زد و باز بپريد، خضر گفت: يا موسى انّ علمى و علمك و علم الخلائق كلّهم فى علم اللَّه كهذه النّقرة الّتى اخذها من عرض البحر، موسى چون ديد كه كشتى شكسته را آب بر نيامد و اهل كشتى را از آن هيچ زيان نداشت گفت: «لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ» اى بما غفلت فانّ النّسيان مرفوع عن الانسان، و قيل هو من النّسيان الّذى هو التّرك يعنى بما تركت من وصيّتك. و عن ابن عباس انّ موسى لم ينس و لكنّه من معاريض الكلام و اراد شيئا آخر نسيه، «وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً» اى لا تضايقني بهذا القدر فتعسر بصاحبك. و قيل «لا تُرْهِقْنِي» اى لا تغشنى من امرى عسرا، يقال غلام مراهق قارب ان يغشاه البلوغ.
«فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ» پس از كشتى بيرون آمدند و در شهر شدند، و جماعتى كودكان را ديدند كه بازى ميكردند، خضر يكى را از ايشان كه بر وى نيكوتر بود و بجامه پاكتر و بطبع خوبتر. بگرفت و سر وى از تن جدا كرد، قيل اقتلع رأسه، و قيل ذبحه بالسّكين، و قيل دمغ رأسه بالحجر، و قيل رفسه برجله فقتله، و قيل ضرب رأسه الجدار فقتله. ابن عباس گفت كودكى بود بحد بلوغ نارسيده بدليل آنكه موسى گفت: «نَفْساً زَكِيَّةً»، و بر قراءت ابن كثير و نافع و ابو عمرو و رويس از يعقوب «زاكية» و هما واحدة اى طاهرة لم تبلغ حدّ التّكليف فالزّكيّة فعلية و الزّاكية فاعلة و كلتاهما واحدة فى المعنى، و قيل الزّاكية التي لم تذنب قطّ و الزّكيّة الّتى اذنبت ثمّ تابت، قومى گفتند بالغ بود و لهذا قال موسى: «بِغَيْرِ نَفْسٍ» اى بغير قود و لو كان صغيرا لم يكن عليه قصاص و لا تبعة:
قال الكلبى كان فتى يقطع الطّريق و يأخذ المتاع و يلخاء الى ابويه فيحلفان دونه و لا يعلمان ذلك. قال الحسن كان رجلا كافرا و العرب قد تقول للرجل البالغ غلام، و قيل كان اسمه حيسون و قيل خشنود و اسم ابيه ملاس و اسم امّه رحمى، و قيل شهوى. و عن ابىّ بن كعب قال سمعت رسول اللَّه (ص) يقول الغلام الّذى قتله الخضر طبع كافرا، «لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً» اى منكرا ينكره العقلاء و النّكر اشدّ و اعظم من الامر، قرأ ابن عامر و نافع برواية ورش و قالون و ابو بكر و يعقوب «نُكْراً» بالتّثقيل و الباقون «نُكْراً» بالتّخفيف و هما لغتان كالعنق و العنق و الطّنب و الطنب و الشّغل و الشّغل و الاصل التّثقيل و قد مضى مثله.
آوردهاند كه خضر چون انكار موسى ديد بر قتل غلام دست بشانه غلام زد، شانه چپ وى بيرون آورد و گوشت از وى باز كرد، بر استخوان شانه وى نبشته بود: كافر لا يؤمن باللّه ابدا.
«قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً» زاد فى هذه الآية لك لانّ النّكير فيه اكثر.
«قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ» يعنى سؤال توبيخ و انكار، «بَعْدَها» اى بعد هذه المسئلة، و قيل بعد هذه المرّة، و قيل بعد هذه النّفس المقتولة، «فَلا تُصاحِبْنِي» بالالف مضمومة التّاء قراءة الجمهور الّا ما رواه ابن حسّان عن يعقوب «فلا تصاحبني» بفتح التّاء و الحاء و اسكان الصّاد بغير الف، فتصاحبنى من المصاحبة و هو ان تكون من كلّ واحد صحبة للآخر لانّه من باب المفاعلة فيكون الفعل فيه من الاثنين و تصاحبني من الصحبة و هو ممّا يكون الفعل لواحد و المقصود ها هنا هو صحبة المخاطب فاضاف الصّحبة اليه فقط، «قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً» اعذرت فيما بينى و بينك فى الفراق، قرأ نافع «مِنْ لَدُنِّي» بضم الدّال و تخفيف النّون و قرأ ابو بكر «لَدُنِّي» باسكان الدّال و اشمامها الضمّة و تخفيف النّون، و قرأ الباقون «لَدُنِّي» مضمومة الدّال مشدّدة النّون و هو الاصل الّذى ينبغى ان تكون الكلمة عليه.
و عن ابى بن كعب قال كان رسول اللَّه (ص) اذا ذكر احدا فدعا له بدا بنفسه، فقال ذات يوم رحمة اللَّه على و على اخى موسى لو لم يحمله الحياء على اخذ ذمامه الّا يصاحبه بعدها لراى من عجايب غيب اللَّه و علمه شيئا كثيرا.
«فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ» از آنجا رفتند بشهر انطاكيه، و گفتهاند شهر ايله و هى ابعد ارض اللَّه من السّماء، و گفتهاند شهر باجروان بزمين ارمنية، «اسْتَطْعَما أَهْلَها» استطعمهم موسى و دخل الخضر فى الكلام للصّحبة، «فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما» يقول ضفته اذا جئته ضيفا و اضفته اذا دعوته الى ضيافتك و كذلك ضيّفته و الضّيف و الضّيفوفة الميل و سمّى الضّيف لانّه عدل من منزله الى منزل غيره، «فَوَجَدا فِيها» اى فى القرية، «جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ» لفظ الارادة ها هنا مجاز و المراد به يقرب و يكاد و هذا واسع فى العربيّة يقول تريد الشّمس ان تميل، و قال الشّاعر:
... «أَنْ يَنْقَضَّ» اى ينكسر، قضضت الشّىء كسرته فانقضّ اى انكسر، و قيل ينقضّ يسقط و منه انقضاض الكواكب، «فَأَقامَهُ» اى مسّه الخضر بيده فاستوى الجدار، و قيل هدمه و جدّد بناه و اعاده صحيحا. و عن النّبي (ص) هدمه ثمّ قعد يبنيه. موسى و خضر چون بآن شهر رسيدند مهمانى خواستند و ايشان را مهمانى نكردند و طعام ندادند، مصطفى (ص) گفت لئيمان بودند قوم آن شهر كه ايشان را طعام ندادند، پس خضر ديوارى ديد در آن شهر طول آن صد گز و نزديك بود كه آن ديوار بيفتادى، خضر دست بوى باز نهاد و راست كرد و يا آن را بكند و باز نيكو و درست كرد، موسى گفت: «لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً» اى لو شئت لاتّخذت على اصلاحه اجرة و جعلا. و قيل قرى و ضيافة، قرأ مكّى و بصرى «لتخذت» مخفّفة التّاء مكسورة الخاء، و قرأ الباقون «لَاتَّخَذْتَ» مشدّدة التّاء مفتوحة الخاء و الوجه ان اتّخذ على افتعل و تخذ على فعل كلاهما واحد فى المعنى كتبع و اتّبع، يقال اتّخذت مالا اتّخذه اتّخاذا و تخذته اتّخذه تخذا على فعل بكسر العين، و اظهر ابن كثير و حفص الذّال و كذلك يعقوب، هذا الحرف وحده و ادغم الباقون الذّال فى التّاء.
«قالَ هذا فِراقُ» اى هذا وقت فراق، «بَيْنِي وَ بَيْنِكَ». و قيل هذا السؤال منك بعد عهدك و شرطك سبب فراقنا و لا اصحبك بعد هذا و انّما كرّرتين تأكيدا معناه فراق بيننا كما يقال لعن اللَّه الغادر منّى و منك اى الغادر منّا، «سَأُنَبِّئُكَ» اى ساخبرك قبل ان تتفرّق، «بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً» اى بمآل ما سألته عنه و لم تصبر عليه، خضر گفت اكنون تفسير كنم ترا آنچ بر آن صبر نتوانستىكرد و بر من انكار كردى: اما كشتى از آن چند درويش بود يعنى ده برادر، پنج از ايشان زمن و پنج ازيشان كارگران در دريا يعنى كه در دريا غوّاصى ميكنند يا كشتى بكرا ميدهند و بغلّه آن زندگانى ميكنند، و گفتهاند كه كشتى وقف بود بر ايشان، «فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها» اى اجعلها ذات عيب، يقال عبته اذا جعلته ذا عيب فانت عائب و ذلك معيب، «وَ كانَ وَراءَهُمْ» اى امامهم، «مَلِكٌ» كافر اسمه جلندى، «يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ» صالحة، «غَصْباً». و قرأ عثمان «كل سفينة صالحة» قيل و امر عثمان فكتب الى بلاد المسلمين بان يكتب فى المصاحف: «صالحة» و قال قد قامت عندى البيّنة بها و كان ذلك فى آخر عمره فلم ينتشر. و فى الآية دليل على انّ المسكين و ان كان يملك شيئا فلا يزول عنه اسم المسكنة اذا كانت به حاجة الى ما هو زيادة على ملكه و يجوز له اخذ الزّكاة و سئل ابن عباس كيف كانوا مساكين و السّفينة قد تساوى الف دينار، فقال المسافر مسكين و ان كان معه الف دينار.
«وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا» اى علمنا ان عاش ان يصير سببا لكفر والديه و عصيانهما اللَّه لانّهما كانا شديدى الحبّ له، و معنى «يُرْهِقَهُما» يغشيهما. و قال الزجاج يحملهما على الرّهق و هو الجهل.
«فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما» قرأ نافع و ابو عمرو «يُبْدِلَهُما» بالتّشديد و كذلك فى النّور: «وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ» و فى التّحريم: «أَنْ يُبْدِلَهُ» و فى القلم: «أَنْ يُبْدِلَنا» و قرأ الباقون «يُبْدِلَهُما» بالتّخفيف و كذلك فى الجميع الّا ابن عامر و حمزة و الكسائى و حفص عن عاصم فانّهم قرءوا فى النّور وحده بالتّشديد و فى الباقى بالتّخفيف، و الوجه انّ بدّل مثل ابدل و كلاهما قد جاء فى القرآن و التّبديل فيه اكثر من الإبدال و المعنى اردنا ان يرزقهما اللَّه ولدا يكون، «خَيْراً مِنْهُ زَكاةً» اى اتمّ صلاحا و اطهر دينا، «وَ أَقْرَبَ رُحْماً» قرأ ابن عامر و يعقوب «رُحْماً» بضمّ الحاء و قرأ الباقون «رُحْماً» بسكون الحاء و الوجه انّ رحما و رحما واحد و المضموم عينه اصل و المسكّن مخفّف منه و كالشّغل و الشّغل اى رحمة و عطفا الرّحم و الرّحمة و المرحمة بمعنى واحد.
و قيل هو من الرّحم و القرابة اى ابر بوالديه و اوصل للرّحم.
كلبى گفت اللَّه تعالى بجاى اين پسر ايشان را دخترى داد كه پيغامبرى او را بزنى كرد و هفتاد پيغامبر از فرزندان او پديد آمد، و گفتهاند چهار صد پيغامبر از نسل وى بودند، و گفتهاند اين دختر يونس متّى را دريافت و بسبب وى امّتى عظيم بهدايت حق رسيدند و آن پسر كه خضر او را بكشت كافر بود و صلاح پدر و مادر در كشتن وى بود.