قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۷ سورة بنى اسرائيل مكية (بخش ۲)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا» الآية... اتبعنا دليلا بعد دليل و اقمنا برهانا بعد برهان و ازحنا كلّ علّة و اوضحنا كلّ حجّة فما ازدادوا فى تمرّدهم الّا عتوا و فى طغيانهم الّا علوّا و من قبول الحق الّا نبوّا، چه دريابد او كه بصارت حقيقت ندارد، چه بيند او كه ديده بينا ندارد، چون رود كسى كه بر دست و پاى انكال و سلاسل دارد، اگر گويى چرا در حكم خداى تعالى چون و چرا نيست؟ و اگر خواهى كه باز خواست كنى، روى واخواست نيست: «لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ».

«تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ» الآية... جاى ديگر گفت: «سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ» بستود اللَّه تعالى را و بپاكى ياد كرد و به بى عيبى گواهى داد و بكمال بر وى ثنا گفت و خداى خواند هر چه در هفت آسمان و هفت زمين چيز است، «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» نيست هيچيز مگر كه وى را مى‏ستايد و حمد مى‏كند و از وى آزادى ميكند و بخدايى وى گواهى مى‏دهد، «وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» لكن شما آن را در نيابيد، مؤمنانرا وا تسليم سپرد و از ايشان توقف نپسنديد، و گردن نهادن و پذيرفتن نادريافته ايشان را درين شمرد گفت شما نتوانيد كه تسبيح باد و خاك‏ و آتش و آب دريابيد: صرير الباب تسبيحه، خرير الماء تسبيحه، دوىّ الجوّ تسبيحه، معمعة النّار تسبيحها. جاى ديگر گفت: «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ» همه آنند كه تسبيح آن خالق مى‏داند و سجود آن مى‏بيند، مى‏داند كه خود ميراند، مى‏بيند كه خود مى‏كند، مى‏بندد كه خود مى‏گشايد، همه چيز پرداخته، و همه كار ساخته، جز از آن كه آدمى انداخته، خردها در كار وى كند، وهمها از وى دربند، عقلها از دريافت آن دور، مسلمانان اين نادريافته بجان و دل پذيرفتند و تهمت بر عقل و خرد نهادند و عيب از سوى خود ديدند، و اللَّه تعالى را بآنچ گفت استوار گرفتند، و اين طريق را دين دانستند و پسنديدند تا ببركت آن بنور هدى و سكينه يقين رسيدند.

يحيى معاذ گفت: تلطّفت لاوليائك فعرفوك و لو تلطّفت لاعدائك ما جحدوك، عبهر لطف و نسرين انس و ريحان فضل خود در روضه دلهاى دوستان خود برويانيدى تا بآن لطائف بسرّ معارف و اداء وظائف رسيدند، اگر با بيگانگان و دشمنان همين كردى و همين احسان بودى دار الاسلام و دار الكفر يكسان بودى:

قومى بفلك رسيده قومى بمغاكفرياد ز تهديد تو با مشتى خاك‏

شيخ بو سعيد گفت: هر كه بار از بستان عنايت بر گيرد بميدان ولايت فرو نهد، هر كرا چاشت آشنايى دادند اميد داريم كه شام آمرزش بوى رسانند، العنايات تهدم الجنايات، شمّه‏اى از آن نسيم بود كه نصيب خاك آدم آمد ادبار باقبال بدل گشت و هجران بوصال خاكى كه معدن ظلمت بود منبع زلال لطائف اسرار و مطلع شموس و اقمار انوار گشت: «لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً» باين درجه رسيد كه: «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً».

«وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً» من تحصّن بالحقّ او تحصّن بكتابه فهو فى حصن حصين و المضيّع لوقته‏ من يتحسن بعمله او بنفسه او بجنسه فيكون هلاكه من مواضع امنه.

۶ النوبة الاولى

قوله تعالى: «قُلْ كُونُوا حِجارَةً» گوى سنگ گرديد، «أَوْ حَدِيداً (۵۰)» يا آهن

«أَوْ خَلْقاً مِمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ» يا آفريده‏اى گرديد كه تا تواند بود نمايد در دلهاى شما زنده كردن آن، «فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنا» ميگويند آن كيست كه ما را زنده خواهد كرد، «قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» بگوى آن كس كه نخست بيافريد شما را، «فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ» سرها در تو مى‏جنبانند، «وَ يَقُولُونَ مَتى‏ هُوَ» و مى‏گويند كى خواهد بود آن، «قُلْ عَسى‏ أَنْ يَكُونَ قَرِيباً (۵۱)» بگوى كه مگر نزديك است آن روز بودن آن بشما.

«يَوْمَ يَدْعُوكُمْ» آن روز كه خواند اللَّه تعالى شما را، «فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ» از خاك بيرون آئيد او را ستايندگان، «وَ تَظُنُّونَ» و چنان پنداريد آن روز، «إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا (۵۲)» كه نبوديد در خاك مگر اندكى.

«وَ قُلْ لِعِبادِي» بندگان مرا بگوى، «يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» كه با يكديگر و يكديگر را سخن نيكو گوئيد، «إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ كه ديو در آغالش ساختن و تباهى است ميان ايشان، «إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبِيناً (۵۳)» كه ديو مردم را دشمنى آشكار است.

«رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِكُمْ» خداوند شما داناست بشما، «إِنْ يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ» اگر خواهد ببخشايد بر شما «أَوْ إِنْ يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ» يا اگر خواهد عذاب كند شما را، «وَ ما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلًا (۵۴)» و ترا بر ايشان كوشنده و بدارنده نفرستاده‏ايم و نه دل دار و نه كار توان.

«وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» خداوند تو داند سزاى هر كسى كه در آسمان و زمينست كه سزا چيست، «وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى‏ بَعْضٍ» و ما افزونى داديم پيغامبران را يك بر ديگر، «وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً (۵۵)» و داود را زبور داديم.

«قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ» بگوى خوانيد اينان را كه ايشان را خدايان خوانيد فرود از اللَّه، «فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ» تا ببينند كه نه باز برد گزند توانند از شما، «وَ لا تَحْوِيلًا (۵۶)» و نه گردانيدن سود يا نعمت.

«أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ» ايشان خود آنند كه اللَّه تعالى را خداى ميخوانند، «يَبْتَغُونَ إِلى‏ رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ» بخداى خويش نزديكى مى‏جويند، «أَيُّهُمْ أَقْرَبُ» تا كيست از ايشان كه نزديك ترست باو، «وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ» و بخشايش اللَّه تعالى مى‏بيوسند «وَ يَخافُونَ عَذابَهُ» و از عذاب او مى‏ترسند، «إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُوراً (۵۷)» كه عذاب خداوند تو آنست كه از آن بپرهيزند سزد.

«وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوها» و هيچ شهرى نيست مگر ما هلاك كننده آنيم و ميراننده اهل آن، «قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ» پيش از روز رستاخيز، «أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِيداً» يا خود عذاب كننده آن بعذابى سخت، «كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً (۵۸)» آن در علم من كردنى و دانسته و در لوح نبشته.

«وَ ما مَنَعَنا» و باز نداشت ما را، «أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ» كه ما گشاديم و فرستاديم هر معجزه و نشان كه دشمنان از پيغامبران ما خواستند، «إِلَّا أَنْ كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» مگر آنك پيشينيان را نموديم و آن را دروغ شمردند، «وَ آتَيْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ» و آنك داديم ثمود را ماده شتر، «مُبْصِرَةً» آشكارا و روشن چشمها را ديده‏ور، «فَظَلَمُوا بِها» ستم كردند بر او، «وَ ما نُرْسِلُ بِالْآياتِ» و ما آيات و معجزات نفرستيم، «إِلَّا تَخْوِيفاً (۵۹)» مگر بيم دادن و وعيد نمودن را.

«وَ إِذْ قُلْنا لَكَ» و اينكه مى‏گوييم ترا، «إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنَّاسِ» كه خداوند تو تاود با مردمان هر كرا خواهد گيرد، «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ» و نكرديم آن ديدار كه ترا نموديم، «إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ» مگر آزمايشى مردمان را، «وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ» و آن درخت نفريده نكوهيده در قرآن، «وَ نُخَوِّفُهُمْ» و مى‏ترسانيم ايشان را، «فَما يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْياناً كَبِيراً (۶۰)» و نمى‏فزايد ترسانيدن ايشان را مگر گزاف گويى و گزاف كاريى بزرگ.

«وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ» و فريشتگان را گفتيم كه سجود كنيد آدم را، «فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ» سجود كردند او را مگر ابليس، «قالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً (۶۱)» گفت آيا سجود كنم اكنون كسى را كه بيافريدى از گل؟!

«قالَ أَ رَأَيْتَكَ» و گفت بينى، «هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ» اين را كه برگزيدى بر من، «لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ» اگر باز دارى مرا تا روز رستاخيز، «لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ» از بيخ كنم من نژاد او را، «إِلَّا قَلِيلًا (۶۲)» مگر اندكى.

«قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ» اللَّه تعالى گفت شو هر كه از پى تو بيايد ازيشان، «فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ» دوزخ پاداش شما همه، «جَزاءً مَوْفُوراً (۶۳)» پاداشى است تمام و سپرى كرده.

«وَ اسْتَفْزِزْ» و بخيزان، «مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ» هر كه توانى ازيشان ببانگ خويش، «وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ» و بر ايشان انگيزان، «بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ» سواران خويش و پيادگان خويش، «وَ شارِكْهُمْ» و با ايشان انبازى كن، «فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ» در مالهاى ايشان و در فرزندان، «وَ عِدْهُمْ» و وعده زندگانى ده، «وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً (۶۴)» و وعده ندهد مردمان را ديو مگر بفريب.

«إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» بندگان من نيست ترا بر ايشان دسترسى و توانى، «وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ وَكِيلًا (۶۵)» و خداوند تو بسنده و باز پذيرنده است و يار.

«رَبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ» خداوند شما اوست كه خوش مى‏رواند و نرم كشتى در دريا شما را، «لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ» تا فضل او جوييد از روزى خويش، «إِنَّهُ كانَ بِكُمْ رَحِيماً (۶۶)» كه او بشما مهربان است.

«وَ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ» و چون بشما رسد گزند و بيم در دريا، «ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلَّا إِيَّاهُ» گم شود هر چه مى‏خوانيد بخدايى مگر او، «فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ» چون شما را وارهاند با خشكى و دشت، «أَعْرَضْتُمْ» روى گردانيد از شكر او، «وَ كانَ الْإِنْسانُ كَفُوراً (۶۷)» اين آدمى هميشه ناسپاس است.

«أَ فَأَمِنْتُمْ» ايمن مى‏باشيد شما كه مشركانيد، «أَنْ يَخْسِفَ بِكُمْ جانِبَ الْبَرِّ» كه شما را از سويى در زمينى فرو برد، «أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حاصِباً» يا بر شما سنگ باران فرستد، «ثُمَّ لا تَجِدُوا لَكُمْ وَكِيلًا (۶۸)» آن گه خود را يارى و پذيرفتگارى و كارسازى نيابيد.

«أَمْ أَمِنْتُمْ» آيا ايمن مى‏باشيد، «أَنْ يُعِيدَكُمْ فِيهِ تارَةً أُخْرى‏» كه شما را باز بارى ديگر در دريا برد، «فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّيحِ» و بر شما باد كشتى شكن گشايد، «فَيُغْرِقَكُمْ» تا شما را بآب بكشد، «بِما كَفَرْتُمْ» بآنك بار پيشين ناسپاس گشتيد، «ثُمَّ لا تَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنا بِهِ تَبِيعاً (۶۹)» آن گه خويشتن‏ را بر ما متتبع و داورى دار و كين خواه نيابيد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «قُلْ كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِيداً، أَوْ خَلْقاً مِمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ» معنى آنست كه اى محمّد منكران بعث را بگوى اگر بشدت و قوّت سنگ خاره و آهن و پولاد گرديد يا آن خلقى كه در دلهاى شما چنان نمايد كه زنده كردن آن نتواند بود و آن مرگ است بقول بيشترين مفسران يعنى كه اگر خود مرگ باشيد شما را بميرانم و باز زنده گردانم به آن قدرت كه شما را در آفرينش اوّل آفريدم و شما اقرار مى‏دهيد، هم بآن قدرت شما را باز آفرينم و اگر چه سنگ و آهن باشيد يا مرگ. قال مجاهد: «مِمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ» هو السّماء و الارض و الجبال، «فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنا» خلقا جديدا بعد الموت، «قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ» اى خلقكم اوّل مرّة، «فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ» فعل المستهزئ و المستبعد للشّى‏ء «وَ يَقُولُونَ مَتى‏ هُوَ» اى متى الاعادة و البعث استبعادا له و نفيا، يقال نغضت سنّه اذا تحرّكت و انغاض الرّجل رأسه تحريكه ايّاه مستنكرا، «قُلْ عَسى‏ أَنْ يَكُونَ قَرِيباً» اى هو قريب لانّ عسى من اللَّه واجب، و «قَرِيباً» يجوز ان يكون خبر كان و يجوز ان يكون ظرفا اى فى زمان قريب، ثمّ بيّن و عيّن فقال: «يَوْمَ يَدْعُوكُمْ» من قبوركم الى موقف القيامة و المحاسبة. مقاتل گفت: «يَدْعُوكُمْ» اسرافيل و هى النّفخة الاخيرة، و اين دعا را دو وجه است از معنى: يكى آنست كه صيحه‏اى شنوند كه آن صيحه ايشان را داعيه اجتماع بود بزمين محشر، ديگر معنى آنست كه اسرافيل بر صخره بيت المقدس بايستد و گويد: ايّتها العظام البالية و اللّحوم المتفرّقة و العروق المتقطّعة اخرجوا من قبوركم فيخرجون من قبورهم، فذلك قوله: «فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ» اى فتجيبون بامره و تقصدون نحو الدّاعى. و قيل «فَتَسْتَجِيبُونَ» مقرّين بانّه خالقكم. و قيل «فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ» و هو انّهم يخرجون من القبور يقولون سبحانك و بحمدك حين لا ينفعهم الحمد و امّا المؤمنون فكما

قال النّبي (ص): ليس على اهل لا اله الّا اللَّه وحشة فى قبورهم و لا منشرهم و كانّى باهل لا اله الّا اللَّه و هم ينفضون التراب عن رؤسهم و يقولون الحمد للَّه الّذى اذهب عنّا الحزن، «وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا» اى ما لبثتم فى القبر الّا قليلا يستقصرون مدة موتهم لانّهم لا يشعرون بالمدّة الّتى مرّت بهم و هم اموات. و قيل يستقصرون مدّة لبثهم فى الدّنيا ممّا يعلمون من طول لبثهم فى الآخرة. و قيل بين النّفختين يرفهون عن العذاب و بينهما اربعون سنة فيرونها لاستراحتهم قليلا.

«وَ قُلْ لِعِبادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» سبب نزول اين آيت آن بود كه مشركان عرب صحابه رسول را اذى مى‏نمودند و ايشان را بقول و فعل مى‏رنجانيدند، ايشان برسول خدا ناليدند و دستورى قتال خواستند، جواب ايشان اين آيت آمد: «وَ قُلْ لِعِبادِي» المؤمنين، «يَقُولُوا» للكافرين، «الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» يعنى الكلمة الّتى هى احسن و ذلك ان يقولوا يهديكم اللَّه و هذا قبل ان امروا بالجهاد. و قيل الاحسن كلمة الاخلاص: لا اله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه. و قيل الامر بالمعروف و النهى عن المنكر. و قيل نزلت فى عمر بن الخطّاب. و قيل فى ابو بكر الصديق حين شتمه رجل من العرب فامره اللَّه بالعفو، «إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ» النّزغ ايقاع الشرّ و افساد ذات البين نزغ آنست كه ايشان را بسر سبكى در يكديگر او كند و ميان ايشان آغالش سازد و عداوت در ميان او كند، «إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبِيناً» ظاهر العداوة.

«رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِكُمْ إِنْ يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ» يوفّقكم لتؤمنوا، «أَوْ إِنْ يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ» بان يميتكم على الكفر، اعلم اينجا بمعنى عليم است ميگويد اللَّه تعالى داناست بشما و سزاى شما، اگر خواهد برحمت خويش شما را توفيق دهد تا ايمان آريد و بهروز و نيكبخت گرديد، و اگر خواهد بعدل خويش شما را عذاب كند كه بر كفر و شرك بميريد و بدوزخ شويد، آن گه گفت: «وَ ما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلًا»

ما وكّل اليك ايمانهم فليس عليك الّا التبليغ اى محمّد ايمان ايشان با تو نيفكنديم و در دست تو و خواست تو نكرديم، بر تو جز ابلاغ نيست و توفيق و هدايت جز كار ما نيست. و قيل «إِنْ يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ» فينجيكم من اعدائكم، «أَوْ إِنْ يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ» فيسلّطهم عليكم، «وَ ما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلًا» اى حفيظا كفيلا، قيل نسختها آية القتال.

«وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» اى هو عالم باهل السّماوات و اهل الارض و هو اعلم بصلاح كلّ واحد منهم خداوند تو داناست باهل آسمان و اهل زمين از فريشتگان و آدميان و غير ايشان، همه را مى‏داند كه همه آفريده اواند، رهى و بنده اواند، صلاح و سزاى هر كس داند كه چيست، هر كس را آنچ صلاح وى است مى‏دهد و بهر كس آنچ سزاى ويست مى‏رساند. و قيل «رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» فجعلهم مختلفين فى اخلاقهم و صورهم و احوالهم و ملكهم كما فضّل «بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى‏ بَعْضٍ» فمنهم من كلّم اللَّه و منهم من اتّخذه خليلا و منهم من ايّده بروح القدس و منهم من آتاه ملكا لا ينبغى لاحد من بعده و منهم من اصطفاه و غفر له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر و هو محمّد (ص) و اعطائه القرآن، «وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً» و هو مائة و خمسون سورة ليس فيها حكم و لا فرض و لا حلال و لا حرام و لا حدود انّما هو ثناء و وعظ و تحميد و تمجيد.

تمامتر كرامتى و عظيم تر نواختى كه اللَّه تعالى با بنده كند آنست كه او را كتاب دهد، و هيچ پيغامبر از كرامتى و معجزتى خالى نبود، امّا كتاب هفت كس را داد از پيغامبران: آدم و شيث و ادريس و ابراهيم و داود و موسى و عيسى و محمّد صلوات اللَّه عليهم اجمعين، و المعنى فى ذكر داود ها هنا انّ اللَّه عزّ و جل اعلم انّ تفضيل بعض النبيّين على بعض ممّا قد فعله اللَّه عزّ و جل عن علم بشأنهم و لا تنكروا تفضيل محمّد (ص) و اعطائه القرآن فقد اعطى اللَّه داود الزّبور، و قرأ حمزة: «وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً» بضم الزّاى و هو جمع زبر.

«قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ» سبب نزول اين آيت آن بود كه قريش را هفت سال قحط رسيد و اندر آن قحط در بلائى عظيم بودند تا برسول خدا ناليدند و كشف بلا بدعا از وى خواستند، اين آيت بجواب ايشان بود: «قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ» ادّعيتم انّها آلهة سوى اللَّه، از ايشان خواهيد تا ببينيد و بدانيد كه در دست و توان ايشان هيچيز نيست نه باز برد گزند، نه گردانيدن سود، نه قحط و شدّت از شما باز برند و نه توانند كه درويشى با توانگرى گردانند و نه بيمارى با صحّت، آن گه گفت: «أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ» اى يدعونهم آلهة و يعبدونهم و هم الملائكة الّذين عبدوا من دونه. و قيل عزيز و المسيح. و قيل نفر من الجنّ تعبدهم خزاعة فاسلم اولئك النّفر من الجن و بقيت خزاعة على كفرهم، اينان كه ايشان را خدايان مى‏خوانند خود آنند كه اللَّه تعالى را مى‏پرستند و او را مى‏خوانند و بوى تقرّب مى‏جويند، «يَبْتَغُونَ إِلى‏ رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ» يتضرّعون الى اللَّه و يطلبون القربة و الزّلفة اليه، الوسيلة و الطّلبة و السّئول فى معنى واحد، «أَيُّهُمْ أَقْرَبُ» ايّهم رفع بالابتداء و الخبر اقرب، و المعنى يطلبون الوسيلة الى ربّهم فينظرون ايّهم اقرب اليه فيتوسلون به، ثمّ قال: «وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ» اى معبودكم طالبوا الزّلفة الى اللَّه و راجوا رحمته و خائفوا عذابه ميگويد اينان كه شما ايشان را معبود مى‏دانيد باللّه تعالى نزديكى مى‏جويند و رحمت او مى‏بيوسند و از عذاب او مى‏ترسند، جوينده و ترسنده و بيوسنده خدايى را كى شايد؟ و قيل «أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ» هم الانبياء الّذين ذكروا فى الآية الاولى، يدعون اللَّه و يدعون النّاس الى عبادة اللَّه، «يَبْتَغُونَ إِلى‏ رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ» بصالح الاعمال.

«وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوها» اى مبيدوها على ممر الايّام، «أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِيداً» هيچ شهرى نيست مگر كه ما هلاك كننده اهل آنيم بعذابى زود يا بمرگ بدرنگ. مقاتل گفت: امّا الصّالحة فبالموت و امّا الطالحة فبالعذاب بدان را بعذاب زود فراگيريم و هلاك كنيم و نيكان را بدرنگ و روزگار بآجال خويش، «كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً» اى مثبتا مكتوبا فى اللّوح المحفوظ.

«وَ ما مَنَعَنا» هذا على سعة لسان العرب، معناه لم يمتنع و اللَّه عزّ و جل لا يمنع هذا كما جاء فى الخبر: من سرّ مؤمنا فقد سرّ اللَّه، معناه جاء بشى‏ء يفرح به اللَّه و اللَّه لا يسرّ و لكنّه يفرح، و قد صحّ فى الخبر الفرح. ابن عباس گفت سبب نزول اين آيت آن بود كه اهل مكّه از رسول خدا اقتراح كردند تا كوه صفا زر گرداند و زمين مكّه بر ايشان فراخ و هامون گرداند تا ايشان در آن كشت زار كنند، وحى آمد بزبان جبرئيل كه اى محمّد اگر خواهى بايشان دهيم آنچ درخواست مى‏كنند، امّا اگر ايمان نيارند ايشان را زمان ندهيم و همه را هلاك كنيم چنانك با امم پيشين كرديم، و اگر خواهى ايشان را فرو گذاريم و زمان دهيم، رسول خدا (ص) اختيار فرا گذاشتن و زمان دادن كرد و ربّ العالمين باين معنى آيت فرستاد: «وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ» اى ما منعنا ارسال الآيات الّتى اقترحوها الّا علمنا انّهم يكذبون رسلى كما كذّب الاوّلون فاهلكناهم لانّ سنّتنا مضت باهلاك من كذّب بالآيات المقترحة فيجب اهلاك قومك و قد قضيت ان لا استأصل امّتك لانّ فيهم من يؤمن او يلد مؤمنا رحمت خدا و فضل خدا بود و بركت دعاء مصطفى (ص) برين امّت كه ربّ العالمين عذاب استيصال از كفّار امّت او باز داشت و عذاب ايشان با قيامت افكند، چنانك گفت: «بَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ السَّاعَةُ أَدْهى‏ وَ أَمَرُّ».

... قوله: «أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ» فى موضع المفعول الثّاني، «أَنْ كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» موضعه رفع بالفاعل اى ما منعنا الارسال الّا تكذيب الاوّلين، «وَ آتَيْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ» بسؤالهم و اقتراحهم، «مُبْصِرَةً» اى آية بيّنة ظاهرة مضيئة خرجت من صخرة صلدة. و قيل مبصرة متضمنة لبصائر فى الدّين لمن استبصر.

و قيل مبصرة يبصر بها كيوم صائم يعنى فصام فيه و ليلة نائمة نيام فيها. و قيل مبصرة جاعلة ايّاهم ذوى بصائر، «فَظَلَمُوا بِها» فى الباء ثلاثة اقوال: احدها بمعنى كذّبوا بها، و الثّاني ظلموا انفسهم بعقرها، و الثّالث فظلموها و الباء زائدة. و قيل «فَظَلَمُوا بِها» اى جحدوا بها انّها من عند اللَّه، «وَ ما نُرْسِلُ بِالْآياتِ» يعنى و ما نرسل الآيات و الباء زائدة كالاولى و الآيات المعجزات لا المقترحات. و قيل الآيات القرآن. و قيل الموت الذّريع. و قيل العبر يقول و ما نرى الآيات و المعجزات الّا وعيدا فاذا ظهرت الآية و لم تقبل وقعت العقوبة و حقّت الحجّة و انقطعت المعذرة و بطلت المهلة. و قيل «وَ ما نُرْسِلُ بِالْآياتِ» اى العبر و الدّلالات، «إِلَّا تَخْوِيفاً» للعباد لعلّهم يخافون القادر على ما يشاء.

قال قتادة: انّ اللَّه تعالى يخوّف النّاس بما شاء من آياته لعلّهم يعتبون او يرجعون رجفت المدينة على عهد ابن مسعود فقال يا ايّها النّاس ان ربّكم يستعتبكم فاعتبوه. و روى محمّد بن عبد الملك بن مروان قال: انّ الارض زلزلت على عهد رسول اللَّه (ص) فوضع يده عليها فقال اسكنى فانّه لم يأن لك بعد ثمّ التفت الى اصحابه فقال انّ ربّكم تستعتبكم فاعتبوه. ثمّ زلزلت بالنّاس فى زمان عمر بن الخطاب فقال ايّها النّاس ما كانت هذه الزلزلة الّا عن امر احدثتموه و الّذى نفسى بيده لئن عادت لا اساكنكم فيها ابدا.

و سئل احمد بن حنبل عن هذه الآية فقال: الآيات هى الشّباب و الكهولة و الشّيبة و تقلّب الاحوال لعلك تعتبر بحال او تتّعظ فى وقت.

«وَ إِذْ قُلْنا لَكَ» يعنى نقول لك، «إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنَّاسِ» اى النّاس فى قبضته و هو مانعك منهم فلا تبال بهم و بلّغ ما ارسلت به، و معنى آيت آنست كه اى محمّد ما ترا مى‏گوييم از اين كافران و دشمنان مترس و انديشه مدار كه ايشان همه در قبضه مااند و در مشيّت ما، نتوانند هيچ كه از مشيّت ما بيرون شوند و ما ترا نگهبان و گوشوانيم دست ايشان از تو كوتاه داريم تا قصد تو و قتل تو نتوانند كردن تو فرمان و وحى ما بقوت دل برسان و رسالت بگزار و از كس باك مدار، همانست كه جاى ديگر گفت: «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»، «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ» قال سفيان بن عيينه عن عمرو بن دينار عن عكرمة عن ابن عباس انّه قال فى هذه الآية هى رؤيا عين اريها رسول اللَّه (ص) ليلة اسرى به ليست برؤيا منام و تقول العرب رأيت بعينى رؤية و رؤيا و على هذا يحمل حديث معاوية انّه كان اذا سئل عن مسرى رسول اللَّه (ص) قال كانت رؤيا من اللَّه صادقة اى رؤيا عيان ارى اللَّه نبيّه (ص).

قول جمهور مفسران آنست كه اين رؤيا ديدن بچشم است در بيدارى مصطفى را شب معراج و معنى فتنه در آن آن بود كه قومى آن را منكر شدند و نپذيرفتند ازين ناگرويدگان و خداوندان گمان از مردمان، گفتند چون تواند بود و چه صورت بندد كه يكى را بپاره‏اى از شب بآسمان برند و باز آرند؟! و مسلمانان آن را تصديق كردند و پذيرفتند، قولى ديگر از ابن عباس روايت كرده‏اند كه اين رؤيا خوابست يعنى كه آن خواب رسول خدا را نمودند كه در مكّه شدى و آن سال حديبيه بود كه رسول (ص) از مدينه بيامد بتعجيل تا در مكّه شود و مشركان او را باز گردانيدند تا قومى گفتند: قد ردّ رسول اللَّه (ص) و قد كان حدثنا انّه سيدخلها، آن بازگشت رسول فتنه آن قوم گشت كه اين سخن گفتند، چون سال ديگر بود رسول خدا در مكّه شد و فتح بود رسول خدا را، ربّ العزّه آيت فرستاد: «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ» الآية... و قيل هو من قوله: «إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنامِكَ قَلِيلًا»، «وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ» فى القرآن هى عطف على الرّؤيا مفسران گفتند اين شجره ملعونه درخت زقوم است كه ربّ العزّه در وصف آن گفت: «إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ» جاى ديگر گفت: «إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ طَعامُ الْأَثِيمِ» و فتنه مشركان در درخت آنست كه ابو جهل گفت: أ ليس من كذب ابن ابى كبشة انّه يوعدكم بنار تحرق الحجارة ثمّ يزعم انّه تنبت فيها شجرة و انتم تعلمون انّ النّار تحرق الشّجر در آتش درخت بارور چون بود و آتش خود درخت سوزد، پس بو جهل اصحاب خود را گفت: فما تقولون فى الزّقوم شما در زقوم چه گوئيد و آن را چه شناسيد؟ عبد اللَّه بن الزّبعرى گفت: انّها الزّبد و التمر بلغة بربر، فقال ابو جهل يا جارية زقمينا فآتت بالزّبد و التّمر، فقال استهزاء يا قوم تزقّموا فانّ هذا ما يخوّفكم به محمّد.

اينست فتنه مشركان در درخت ملعونه كه اللَّه گفت: «إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ» همانست كه جاى ديگر گفت: «إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ، إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ». و روى عن ابن عباس: الشّجرة الملعونة الكشوت الّتى تلتوى على الشّجر و فى الملعونة اقوال و احدها انّه لمّا اشبه طلعها رؤس الشّياطين و الشّيطان ملعون كانت الشّجرة ملعونة، و الثّاني ان آكلها ملعون فاجرى اللّعنة عليها، و الثّالث سمّيت ملعونة لضررها و العرب تقول لكلّ طعام مكروه ضارّ ملعون. و قيل فى الآية تقديم و تأخير تقديرها: و ما جعلنا الرّؤيا الّتى اريناك و الشّجرة الملعونة فى القرآن الّا فتنة للنّاس، ثمّ قال: «وَ نُخَوِّفُهُمْ» يعنى بالزّقوم فى النّار، «فَما يَزِيدُهُمْ» التّخويف، «إِلَّا طُغْياناً كَبِيراً» كفرا و مجاوزة حدّ فى العصيان، ثمّ عقّب هذا بحديث آدم و كبر ابليس و عتوه على ربّه، فقال عزّ من قائل: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ» مضى تفسيره، «قالَ أَ أَسْجُدُ» استفهام انكار، «لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً» نصب على الحال يعنى انّك انشأته فى حال كونه طينا و يجوز ان يكون تمييزا يعنى من طين.

«قالَ» يعنى ابليس، «أَ رَأَيْتَكَ» اى أ رأيت و الكاف توكيد للمخاطبة، «هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ» اين تكريم بمعنى تعظيم و تفضيل است، «عَلَيَّ» از بهر آن گفت و جواب اين سخن محذوفست: اى اخبرنى عن هذا الّذى كرّمت علىّ باسجاد الملائكة لم كرّمته علىّ و قد خلقتنى من نار و خلقته من طين، فحذف لانّ فى الكلام دليلا عليه، «لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ» يعنى اخّرت اماتتى و تركتنى حيّا، «لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ» اى لاستأصلنّهم بالإغواء و لاستولينّ عليهم، يقال احتنكت الجراد الارض اذا اكلت نباتها كلّه. و قيل معناه لآخذنّ باحناكهم و لاجرّنّهم الى النّار، حنكت الدّابة و احتنكتها اذا جعلت فى حنكها الاسفل حبلا يقودها به. و قيل لاقودنّهم كيف شئت، «إِلَّا قَلِيلًا» اين استثنا از بهر آن كرد كه اللَّه بر وى استثنا كرده بود و گفته: «إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَ ما كانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا» «قالَ اذْهَبْ» درين كلمه مجى‏ء و ذهاب نيست و جز طرد و ابعاد نيست و باين كلمة او را بلعنت كرد و از رحمت خود دور، اى ابعد، و قيل تباعد عن جملة اوليائى بعد ان عصيت، «فَمَنْ تَبِعَكَ» اى اطاعك، «مِنْهُمْ» من ذريته، «فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ» اى جزاؤك و جزاؤهم فغلب المخاطب على الغائب، «جَزاءً مَوْفُوراً» اى موفى مكمّلا يقال و فرا الشّى‏ء يفر و وفرته افره لازم و متعدّ.

«وَ اسْتَفْزِزْ» اصل الفزّ القطع و منه تفزّز الثّوب اذا تخرّق و فزّزته قطّعته، «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ» اى ازعجه و استدعه استدعاء يحمله الى اجابتك، «بِصَوْتِكَ» يعنى اصوات الزّمّارات و النّيّاحات و دعوات دعاه الفتن، «وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ» اى صح عليهم و اصله الجلبه و هى شدّة الصّوت و المعنى احثثهم عليهم بالاغواء و الدّعاء الى طاعتك و الصد عن طاعتى، «بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ» اى بركبانك و مشاتك كلّ راكب و ماش فى معصية اللَّه فهو من اصحاب ابليس. قال قتادة: للشّيطان خيل و رجل من الجن و الانس و هم الّذين يطيعونه، جايز است كه ابليس را خيل و رجل بود يعنى سواران و پيادگان چنانك مفسران گفتند هر سوار كه بمعصيت اللَّه و خلاف شريعت بر نشيند سوار ابليس است و هر پياده كه بمعصيت اللَّه و خلاف شريعت رود از رجال ابليس است، و جائز است كه ابليس را خيل و رجل نباشد و او را بدين نفرموده‏اند بلكه اين سخن با وى بر سبيل زجر و استخفاف رفت چنانك كسى را تهديد كنى و بر آن تهديد مبالغت نمايى گويى: اذهب فاصنع ما بدا لك و استعن بمن شئت رو آنچ توانى از مكايد و حيل بكن و بهر كه خواهى استعانت كن.

قراءت حفص تنها «رَجِلِكَ» بكسر جيم است و هو صفة للمبالغة بمعنى راجل كقولك حذر و ندس و يكون واحدا فى معنى الجمع كقوله: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها»، «وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ» و هو كلّ مال اصيب من حرام او انفق فى سبيل حرام او يعصى اللَّه فيه، و قيل هو الرّبوا. و قيل هو البحيرة و السّائبة و اخواتهما. و قيل ما كانوا يذبحونه لآلهتهم. «وَ الْأَوْلادِ» يعنى اولاد الزّنا. و قيل الموؤدة. و قيل هو تهويدهم و تنصيرهم و تمجيسهم.

و قيل تسميتهم اولادهم عبد العزّى و عبد اللّات و عبد شمس و عبد الحرث. و قيل ان يستعملوا اولادهم فى معصية اللَّه و فى الجملة كلّ معصية فى ولد و مال فابليس اللّعين شريكهم فيها، «وَ عِدْهُمْ» يعنى بالمواعيد الباطله. و قيل عدهم ان لا جنّة و لا نار و لا بعث. و قيل عدهم اى اطل لهم فى العمر و مدّ لهم فى طيلهم، و رأس كلّ فساد فى الدّين طول الامل.

بدانك اين امرها را امر تهديد و وعيد گويند كه پيش از اين نهى رفته از آنچ او را بدان مى‏فرمايند و ذلك قوله: «فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءً مَوْفُوراً» و اين همچنانست كه كسى را گويى درين سراى مرو، چون خواهد كه در رود تو گويى مردى كن و در رو و اين نه فرمان است كه ميدهد تا در رود و طاعت دار باشد بلكه تهديد مى‏كند كه اگر در روى بينى كه با تو چه كنم و چه جزا دهم، نظيره قوله تعالى: «اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ» و قد نهوا قبل ذلك ان يتبعوا أهواهم و ان يعملوا بالمعاصى، قوله تعالى: «وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً» اى خديعة و باطلا لانّه لا يغني عنهم من عذاب اللَّه شيئا، كقوله: «إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ» الآية... و قيل الغرور تزيين الخطاء بما يوهم انّه صواب.

و قوله تعالى: «إِنَّ عِبادِي» الّذين خلقتهم لجنّتى، «لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» على ان تضلّهم و تحملهم على ذنب لا يغفر. و قيل لا سبيل لك على عبادى سوى وسوستك لهم فى الدّعاء الى المعاصى، «وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ وَكِيلًا» حافظا و ناصرا لاوليائه يعصمهم من ابليس.

«رَبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي» هذا معطوف على قوله: «قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» يعين يبعثكم الّذى فطركم اوّل مرّة، و «الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ» يزجى يعنى يسير سيرا هونا، يقال فلان يزجى عيشه بمسكة من القوت و يزجيه بها، «لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ» يعنى لتطلبوا الرّبح فى التّجارة،«إِنَّهُ كانَ بِكُمْ رَحِيماً» اى بالمؤمنين رحيما. اين آيت حجّتست بر منكران بعث: اى انّ الّذى قدر على ابتداء خلقهم و على تسخير الفلك «فِي الْبَحْرِ» كالاعلام قادر على اعادتهم.

«وَ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ» اى عصوف الرّياح و خوف الغرق، «فِي الْبَحْرِ ضَلَّ» اى بطل و زال و غاب، «مَنْ تَدْعُونَ» من الآلهة، «إِلَّا إِيَّاهُ» اى لم تدعوا فى تلك الحالة الّا اللَّه و لم تجدوا مغيثا سواه، «فَلَمَّا نَجَّاكُمْ» من الغرق، «إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ» عن الايمان و التّوحيد. و قيل: «أَعْرَضْتُمْ» اتّسعتم فى كفران النّعمة، «وَ كانَ الْإِنْسانُ كَفُوراً» جحودا نعم ربّه و الانسان ها هنا يعنى به الكفّار خاصّة، ثمّ بيّن انّه قادر ان يهلكهم فى البرّ.

فقال: «أَ فَأَمِنْتُمْ» حيث اعرضتم حين سلمتم من هول البحر، «ان نخسف، او نرسل، ان نعيدكم، فنرسل، فنغرقكم» اين هر پنج بنون قراءت مكّى و ابو عمرو است باقى همه بيا خوانند: «أَنْ يَخْسِفَ بِكُمْ» يعنى يغور بكم و يغيبكم فى الارض كما فعل بقارون، و «جانِبَ الْبَرِّ» ناحيته من الارض. و قيل «جانِبَ الْبَرِّ» ساحل البحر، «أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حاصِباً» حجارة من السّماء كما فعل بقوم لوط. و قيل الحاصب الرّيح الّتى تأتى بالحصباء، «ثُمَّ لا تَجِدُوا لَكُمْ وَكِيلًا» يعنى من يحفظكم و يخلصكم.

«أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ يُعِيدَكُمْ فِيهِ» اى فى البحر، «تارَةً أُخْرى‏» اى مرّة اخرى، «فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّيحِ» تقصف الفلك و تكسرها حاصبا قاصفا ذكرا على لفظ التّذكير لانهما نعتان لزما الرّيح مثل حائض و نحوه. و قيل لانّهما نعتان للعذاب. و قيل لانّهما بمعنى ذات حصب و قصف، «فَيُغْرِقَكُمْ بِما كَفَرْتُمْ» اى فيغرقكم اللَّه بسبب كفركم، و قرأ رويس و ابو عمرو: «فتغرقكم» بالتّاء يعنى فتغرقكم الرّيح لانها سبب الاغراق ارسال درين آيت بمعنى گشادنست چنانك گويى: ارسلت الطائر: و منه قوله تعالى: «يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ طِينٍ» و نظاير اين در قرآن فراوان است اما ارسال كه برسول (ص) پيوندد معنى آن فرستادن بود و آنك بآفريده بى جان پيوندد آن گشادن بود و اين آنست كه اللَّه گفت: «فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّيحِ» همانست كه جاى ديگر گفت: «اللَّهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ» فرو ميگشايد اللَّه بادها بتدبير بهنگام دريايست و باندازه بايست انداخته بتقدير بادهاى مختلف مخارج مختلف بطبعهاى مختلف در وقتهاى مختلف: يكى راندن ميغ را و ساختن آن را، يكى آبستن كردن ميغ را و باريدن باران را، يكى آبستن كردن درختان و شكفتن آن را، يكى باز بر نوشتن ابر را و زدودن هوا را و خشك كردن زمين را، يكى بستن يخها را و تبه كردن آفتها را و دباغت هوا را، يكى مى‏كشتى راند، يكى زمين مى‏زدايد، يكى باغ مى‏آرايد، يكى هوا مى‏پالايد، يكى باد نرم و خوش: رخاء حيث اصاب، نه خفته را جنباند و نه مورى بيازارد، يكى كوه ميكند و كشتى مى‏شكند و در ديده نيايد، آفريده‏اى بدان صعبى، و سپاهى بدان بزرگى، و از عقل و عين بدان دورى، ميان آسمان و زمين در كمين، برّ و بحر از و پر، نه در دست آيد و نه در ديده، حمله بران، نعره زنان، بنا شكنان و از چشم نهان، قوله: «ثُمَّ لا تَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنا بِهِ» اى بالاغراق و الارسال، «تَبِيعاً» يعنى من يتبعنا بانكار ما نزل بكم و لا من يتبعنا ليصرفه عنكم و لا من يطلبنا بدمائكم. قال ابن عباس: تبيعا اى ثائرا و لا ناصرا.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «قُلْ كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِيداً» الآية...، خداوند ذو الجلال، قادر بر كمال، در ملك ايمن از زوال، در ذات و در نعت متعال، جلّ جلاله و تقدّست اسماؤه و تعالت صفاته، درين آيت خبر ميدهد بندگان را كه ما مرده را زنده گردانيم بكمال قدرت و جلال عزّت خويش، چنانك در نشئه اولى نبود بيافريدم و از آغاز نو ساختم باز در نشئه اخرى پس از مردگى باز آفرينم چنانك باوّل آفريدم، من همانم كه بودم، قدرت همان قدرت، عزّت همان عزّت نه نو صفتم، نه نو نعت، نه تغيّر پذير، خالق و فاطر و جبار و حكيم و قدير.

... «قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» همانست كه جاى ديگر گفت: «قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ» آن مدبر بد خلف: ابىّ بن خلف استخوانى كهن گشته ريزيده برداشت و گفت: يا محمّد أ ترى اللَّه يحيى هذا بعد ما قد رمّ؟ پس از آن كه اين استخوان بريزيد و نيست گشت تو مى‏گويى كه اللَّه آن را زنده گرداند؟ مصطفى (ص) گفت: نعم يبعثك و يدخلك النّار، اين خود زبان تفسير است و ظاهر آيت، اما اهل فهم را درين آيت و امثال آن سرّى ديگر است و ذوقى ديگر، ميگويند كه اشارت باحياء دلهاى اهل غفلتست بنور مكاشفت و احياء جانهاى اهل هوى و شهوت بنسيم مشاهدت و روح مواصلت و بحقيقت حياة آن حياتست كه روح را فتوح دهد بروح ايمان، و اگر همه جانهاى عالميان بتو دهند چون روح فتوح ايمان ندارى مرده‏اى، و اگر هزار سال ترا در خاك نهند چون ريحان توحيد در روضه روح تو رسته است سر همه زندگان تويى، نشان اين حالت آنست كه بنده از ورطه فترت برخيزد و در نجات و نجاح خود كوشد، نعيم باقى بسراى فانى بنفروشد، بزبان بيدارى و بنعت هشيارى گويد:

تا كى از دار الغرورى سوختن دار السّرور تا كى از دار الفرارى ساختن دار القرار

«يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ» مؤمنان كه سعداء ملت‏اند و امناء درگاه عزت‏اند در خاك نداء كرامت از روى لطافت با هزاران عنايت بشنوند، چون آن نداء كرامت بسمع ايشان رسد و نسيم آن سعادت بر روضه جان ايشان وزد بحمد جواب دهند و گويند: الحمد للَّه الّذى جعلنا من اهل دعوته، كذا قاله الجنيد گويند حمد بسزا و ستايش نيكو خداى را كه ما را بجاى آن كرد كه ما را خواند و بنداى كرامت ما را نواخت. و گفته‏اند كه حمد و شكر دليل نعمت و منت است، چون اجابت ايشان بحمد آمد از آنست كه در خاك ايشان را نعمت و نواخت بوده.

و فى الخبر: يفسح للمؤمن فى قبره سبعون ذراعا فى سبعين، ثمّ ينوّر له فيه، ثمّ يقال نم كنومة الّذى لا يوقظه الّا احبّ اهله اليه.

«وَ قُلْ لِعِبادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» اى محمّد بندگان مرا گوى تا از سخنها آن گويند كه نيكوتر است و راست تر و پسنديده‏تر و آن ذكر و ثناء خداست و ياد كرد او بر زبان و ياد داشت او در دل.

پير طريقت گفت: اى گشاينده زبانهاى مناجات گويان و انس افزاى خلوتهاى ذاكران و حاضر نفسهاى راز داران، جز از ياد كرد تو ما را همراه نيست و جز از ياد داشت تو ما را زاد نيست و جز از تو بتو دليل و رهنماى نيست، خدايا نظر كن در حاجت كس كش جز از يك حاجت نيست.

و يقال: احسن القول من المذنبين الاقرار و بالجرم، و احسن قول العارفين الاقرار بالعجز عن المعرفة. قال (ص) لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك، نيكوتر سخنى كه مرد گنه كار گويد آنست كه بجرم خود اقرار دهد و بگناه خويش معترف شود تا ربّ العزّه او را توفيق توبت كرامت كند و كار توبت بر وى تمام كند و گناهانش بيامرزد كه وعده چنين داده: «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ». و نيكوتر سخنى كه مرد عارف گويد آنست كه بعجز خود از معرفت حق اقرار دهد.

داند كه كس او را جلّ جلاله بسزاء او، بحقيقت حقّ او، بحدود عزت او، نشناسد و نتواند.

ابو بكر صدّيق ازينجا گفت: سبحان من لم يجعل للخلق طريقا الى معرفته الّا بالعجز عن معرفته پاكست و بى عيب آن خداوند كه عجز رهى از معرفت‏ معرفت انگاشت، ابو على دقّاق گفت: الهى او كه ترا شناخت نشناخت! پس چون بود حال او كه خود ترا نشناخت؟! نصر آبادى و شاه با يكديگر خلاف كردند، يكى گفت كه او را توان شناخت و آن ديگر گفت كه نتوان شناخت، شيخ الاسلام انصارى گفت: هر دو راست گفتند، او كه گفت نتوان شناخت آن معرفت حقيقت حقّ است كه هيچكس بآن نرسد مگر كه او خود را بحقيقت خود داند و خود شناسد، و او كه گفت توان شناخت شناخت عام است كه جز از وى خداى نيست و با وى شريك و انباز نيست و نظير و نياز نيست و تشبيه و تعطيل نيست، همانست كه ابو العبّاس عطاء گفت: معرفت دواست: معرفت حق و معرفت حقيقت حق، اما معرفت حق شناخت يگانگى و يكتايى اوست كه خلق مى‏شناسند از اسامى و صفات، و معرفت حقيقت حق خلق را طاقت آن نيست و حدود عظمت و كيفيت او كس را بآن ادراك نيست و احاطت را بآن راه نيست، يقول اللَّه تعالى: «وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً و ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»... «وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى‏ بَعْضٍ» پيغامبران را كرائم احوال و خصائص قربت، يكى را صفوت و يكى را خلّت، يكى را مكالمت و يكى را معراج و شفاعت و رؤيت داد وانگه ايشان را در آن خصايص بر يكديگر افزونى داده، انبياء را بر عالميان افزونى داده، و رسل را بر انبياء افزونى داده، و اولوا العزم را بر رسل افزونى داده، و مصطفى (ص) را بر اولوا العزم افزونى داده، نهايات مقامات همه بدايت مقام مصطفى است، نهايت مقامات همه پيداست و نهايت مقام وى پيدا نيست، و او را بر سرّ همه اطلاعست و كس را جز از حق بر سرّ وى اطلاع نيست، و لذلك يقول (ص): انا سيّد ولد آدم و لا فخر، كيف افتخر بهذا و انا بائن منهم بحالى واقف مع اللَّه عزّ و جل بحسن الادب لو كنت مفتخرا لافتخرت بالحقّ و القرب و الدّنوّ، فقد قال جلّ جلاله: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى» فلمّا لم افتخر بمحلّ الدّنو و القرب كيف افتخر بسيادة الاجناس.

آن مهمتر عالم آفتابى بود كه مشرقش مكه بود و مغربش يثرب بود، كسوفش در غار بود، ليكن آن كسوفى بود كه در آن كسوف صد هزار ودايع لطايف را كشوف بود، بر پيشانى مجد او اين عصابه اكرام بود كه: «لَعَمْرُكَ»، بر آستين عهد او اين طراز اعزاز بود كه: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ»، بر در سرا پرده سرّ او اين رايت ولايت بود كه: «إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً» فرش رسالت آن مهتر از شرق عالم تا بغرب عالم بيفكنده، بساط نبوّت او از قاف تا بقاف بگسترده، اعلام ظلام كفر بظهور او نگونسار گشته، سرير سرور سرّ او از عرش بنات النّعش برتر نهاده، در جمله و تفصيل اوّل همه همّت او، ميانه همه حرمت او، بآخر همه سوز امّت او.

آدم عزيز و مكرّم بود لكن ديو او را وسوسه كرد تا در زلّت افكند، باز فرّ و حشمت محمّد عربى بر ديو جست در كارش آورد تا ميگفت: ما من احد الّا و قد وكل به قرينة من الجنّ، قيل و لا انت يا رسول اللَّه، قال و لا انا الّا انّ اللَّه تعالى اعاننى عليه فاسلم. آدم را از در قهر در آوردند سايه قهر او بر ملكى افتاد زنديقى گشت، محمّد عربى را از در لطف در آوردند سايه لطف او بر ديوى افتاد صدّيقى گشت.

... قوله تعالى: «يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ» همانست كه جاى ديگر گفت: «يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً» اما خوف و رجا صفت مبتديانست و رغبت و رهبت مقام منتهيان، خوف آن ترس است كه عامّه مسلمانان را از معاصى باز دارد و از حرام دور كند و امل كوتاه كند، و رهبت آن ترس است كه زاهدان را عيش ببرد و از جهان و جهانيان جدا كند، همه نفس خود غرامت بينند، همه سخن خود شكايت بينند، همه كرد خود جنايت بينند، مؤمن در خوف و رجا و زاهد در رغبت و رهبت معتدل بايد كه مصطفى (ص) گفت: لو وزن رجاء المؤمن و خوفه لاعتدلا مؤمن در دنيا اميد بعافيت و نعمت ميدارد و از بلاها و فتنها مى‏ترسد، اينست كه ميگويد: «يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ» و عارف دل در مواصلت و قربت حق بسته و از عذاب قطعيت مى‏ترسد، اينست كه ميگويد:«يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً».

۷ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ» گرامى كرديم ما فرزندان آدم را، «وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ» و برداشتيم ايشان را در دشت و دريا، «وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ» و روزى داديم ايشان را از پاكها و خوشها، «وَ فَضَّلْناهُمْ» و ايشان را افزونى داديم، «عَلى‏ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا» بر فراوانى از آنچ آفريديم، «تَفْضِيلًا (۷۰)» افزونى دادنى.

«يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ» آن روز كه خوانيم هر گروهى را از مردمان، «بِإِمامِهِمْ» با پيشوايى ايشان، «فَمَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ» هر كس كه نامه او در دست راست دهند، «فَأُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ» ايشان آنند كه نامه خويش ميخوانند، «وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا (۷۱)» و مزد يك فتيل از كردار ايشان نكاهند.

«وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى‏» و هر كه درين جهان از حق بديدن نابيناست، «فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى‏» او در آن جهان نابيناست، «وَ أَضَلُّ سَبِيلًا (۷۲)» و از نابينا گمراه‏تر.

«وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ» خواستندى و نزديك بودى كه بر تو تباه كردندى و باز گردانيدندى، «عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ» از آنچ بر تو فرو فرستاديم از پيغام، «لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ» تا تو بر ما آن گفتى كه ما نگفتيم، «وَ إِذاً لَاتَّخَذُوكَ خَلِيلًا (۷۳)» و گر بودى اينچنين ترا دوست گرفتندى.

«وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ» و اگر نه آن بودى كه ما ترا بر جاى بداشتيمى، «لَقَدْ كِدْتَ» نزديك بودى تو و خواستى، «تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ» كه بايشان گرائيدى و با ايشان آرميدى، «شَيْئاً قَلِيلًا (۷۴)» گرائيدنى اندك.

«إِذاً لَأَذَقْناكَ» آن گه بچشانيديمى ما ترا، «ضِعْفَ الْحَياةِ» توى از عذاب اين جهانى «وَ ضِعْفَ الْمَماتِ» و توى از عذاب آن جهانى، «ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيراً (۷۵)» آن گه تو بر ما يارى نيافتى.

«وَ إِنْ كادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ» و خواستندى كه بشكيزانندى ترا، «مِنَ الْأَرْضِ» از زمين، «لِيُخْرِجُوكَ مِنْها» تا ترا بيرون كنندى از آن، «وَ إِذاً لا يَلْبَثُونَ خِلافَكَ» و آن گه درنگ نيابندى ايشان در آن پس بيرون شد تو، «إِلَّا قَلِيلًا (۷۶)» مگر اندكى.

«سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنا» نهاد خداست در كار پيغامبران كه پيش از تو بودند، «وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِيلًا (۷۷)» و نتوانى تو كه رسول مايى كه سنّت ما را از جاى بگردانى.

«أَقِمِ الصَّلاةَ» بپاى دار نماز، «لِدُلُوكِ الشَّمْسِ» از هنگام در گشتن خورشيد، «إِلى‏ غَسَقِ اللَّيْلِ» تا تاريكى شب، «وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ» و بپاى دار تو نماز بامداد، «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ» كه نماز بامداد، «كانَ مَشْهُوداً (۷۸)» فريشتگان روز و فريشتگان شب اندر آن بامداد حاضراند بتو

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ» اى شرّفناهم و اكثرنا لهم الكرامة، و قيل نسبناهم الى الكرم ما فرزندان آدمى را گرامى كرديم كه ايشان را صورت نيكو داديم و قد و قامت راست با عقل و با نطق و با تمييز و آنكه مردان بمحاسن آراسته و زنان بگيسوان. ابن عباس گفت در تفسير اين آيت: كلّ شى‏ء يتناول مأكوله بفيه من الارض الّا ابن آدم فانّه يتناول الطعام بيده و يرفعه الى فيه.

ابو يوسف قاضى در حضرت هارون الرّشيد بود كه مائده بنهادند و طعامى آوردند كه او را در آن حاجت بملعقه بود، هارون انتظار ملعقه ميكرد، ابو يوسف گفت از جدّ تو عبد اللَّه بن عباس روايت كردند در تفسير: «كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ» كه اين تكريم آنست كه هر خورنده‏اى بدهن خود از زمين خورد مگر فرزند آدم كه بدست بر گيرد و فرا دهن برد، هارون چون اين بشنيد ملعقه بشكست و بدست طعام ميخورد.

محمّد بن جرير گفت: تكريم بنى آدم آنست كه ايشان را بر همه خلق خدا مسلّط كردند و همه را مسخر ايشان گردانيدند و ايشان را مسخّر هيچيز نكردند تا با عبادت اللَّه پردازند.

... «وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ» على الإبل و الخيل و البغال و الحمير، و فى البحر على السّفن، «وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ» الثّمار و الحبوب و المواشى و السّمن و الزّبد و الحلاوى. و قيل «مِنَ الطَّيِّباتِ» اى من كسب يده از خلق خدا هيچيز نيست كه روزى وى و قوت وى پاكتر است و خوشتر و نيكوتر از فرزند آدم، «وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‏ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا» اگر گوئيم: «كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ» عام است، پس اين كثير بهائم‏اند و انعام و دواب و وحوش، و اگر گوئيم خاص است و مؤمنانرا ميخواهد كه جاى ديگر گفت: «وَ مَنْ يُهِنِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ» پس كثير بمعنى عموم است: ملائكه و جن و غير ايشان، و العرب يضع الكثير و الاكثر فى موضع الجميع كقوله تعالى: «وَ أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ» اى كلّهم، و اين قول بنا بر آن اصل است كه: المؤمن افضل من الملائكة.

و روى عن زيد بن اسلم قال: قالت الملائكة ربّنا انّك اعطيت بنى آدم الدّنيا يأكلون فيها و يتنعمون و لم تعطنا ذلك فاعطناه فى الآخرة، فقال و عزّتى و جلالى لا اجعل ذريّة من خلقت بيدى، و فى رواية: لا اجعل صالح ذريّة من خلقته بيدىّ كمن قلت له كن فكان.

و عن ابى هريرة قال سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: المؤمن اكرم على اللَّه من الملائكة الذين عنده.

و عن عبد اللَّه بن عمرو قال قال رسول اللَّه (ص): ما شى‏ء اكرم على اللَّه يوم القيامة من ابن آدم، قيل يا رسول اللَّه و لا الملائكة، قال و لا الملائكة انّ الملائكة مجبولون بمنزلة الشّمس و القمر، و روى مجبورون.

و عن عائشة قالت قلت يا رسول اللَّه من اكرم الخلق على اللَّه تعالى؟ قال يا عائشة اما تقرئن: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ».

و عن عمر بن عبد العزيز قال: انّ المؤمن افضل عند اللَّه من الملائكة، فقيل يا امير المؤمنين فما حجّتك؟ قال قول اللَّه تعالى: «جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ» الى قوله: «وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ» فالذين يؤتون افضل من الذين يأتون‏

و ممّا يدلّ على تفضيل المؤمنين على الملائكة انّ اللَّه امرهم بالسّجود لآدم و قد اخذ كلّ واحد من اولاده حظّا من تلك الكرامة بدليل قوله: «وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ» هذا

كقوله لهذه الامّة: «انا لما طغى الماء حملناكم فى الجارية»

فاخبر انّه حملنا و نحن فى اصلابهم يومئذ، ثمّ قال: «لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً»

فاذا جاز ان يكونوا محمولين بحمل الآباء كذلك ان يكونوا مسجودين بسجدة الآباء، و لذلك صاروا خدما لولد آدم و لم يكن ولد آدم خدما لهم فكان بعضهم حملة الارزاق الينا، و بعضهم على الارواح لقبضها و حملها، و بعضهم موكّلون بالاستغفار لهم، و بعضهم موكّلون بالسّحاب و الرّياح، و منهم المعقّبات تحفظ بنى آدم، و منهم فى الاعياد يحملون الجوائز و منهم من يحضر الجمعات و يحمل الالوية و الرّايات و يكتب اسامى من سبق الى الجمعة قبل خروج الامام، و منهم سيّاحون فى الارض يلتمسون مجالس الذّكر، و منهم موكلون باتمام الكلام اذا قال الآدمى «سبحان اللَّه» قالوا «و بحمده» و اذا قال: «الحمد للَّه» قالوا «رب العالمين»، ثمّ يوم القيامة يوكّلون ببنى آدم، فمنهم من يصحبه الى الموقف، و منهم من يحمل النجائب، و منهم من يزن الاعمال، و منهم من يشيعه الى الصّراط فيقولون نحن اولياؤكم فى الحياة الدّنيا و فى الآخرة حتّى اذا صاروا الى الجنان، فمنهم خزّان، و منهم زوار و منهم حملة السّلام من عند العزيز الجبّار. قال اللَّه تعالى: «وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ، سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ»، ثمّ انّ جماعة من اهل السّنّة اتّفقوا على انّ جملة ولد آدم مع ابيهم آدم و الانبياء و المرسلين افضل من جملة الملائكة، و لا يقال للعصاة من المؤمنين انّهم خير من جبرئيل و ميكائيل.

قوله: «يَوْمَ نَدْعُوا» يوم منصوب، على معنى اذكر يوم ندعوا. و قيل منصوب بمعنى يعيدكم الذى فطركم يوم ندعوا ميگويد آن خداوند كه شما را بيافريد نخست بار باز آفريند شما را روز رستاخيز آن روز كه خوانيم هر گروهى را از مردمان بامام ايشان. مجاهد گفت امام اينجا پيغامبر است يعنى هر امّتى را آن روز بپيغامبر ايشان باز خوانند.

روى ابو هريرة عن النّبي (ص) فى قوله: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» قال بنبيّهم

گويد: يا امّة نوح، يا امّة هود، يا امّة صالح، يا امّة ابراهيم، يا امّة موسى، يا امّة عيسى، يا امّة محمّد، هر امّتى را بپيغامبران ايشان باز خوانند و ايشان را با پيغامبران بدارند و اللَّه داورى كند ميان ايشان، پيغامبر را گويد كه تو با امّت خويش چه گفتى و ايشان با تو چه گفتند؟ فذلك قوله: «فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ».

ضحّاك گفت و ابن زيد و جماعتى: «بِإِمامِهِمْ» اى بكتابهم هر امّتى را بكتاب خويش باز خوانند آن كتاب كه از آسمان به پيغامبر ايشان فرو آمد، گويند: يا اهل التّوراة، يا اهل الانجيل، يا اهل الزّبور، يا اهل القرآن. روى جعفر بن محمّد عن آبائه عن على (ع) عن النّبي (ص) قال: يدعى كلّ قوم بامام زمانهم و كتاب ربّهم و سنّة نبيّهم.

ابن عباس گفت: «بِإِمامِهِمْ» يعنى امام هدى او امام ضلالة، امروز در دنيا هر كس را پيشوايى است و مقتدايى بهدايت يا بضلالت، پيشواى هدايت را ميگويد: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا» و پيشواى ضلالت را ميگويد: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ» هر كه امروز بر پى امام هدايت رود فردا او را بوى باز خوانند، و هر كه بر پى امام ضلالت رود بوى باز خوانند.

محمّد بن كعب گفت: «بِإِمامِهِمْ» اى بامّهاتهم، باين قول امام جمع امّ است كخف و خفاف وقف و قفاف و جل و جلال ميگويد هر كس را بمادر خود باز خوانند، سه معنى را: يكى آنست كه تا عيسى (ع) در آن دعوت از خلق جدا نشود و خجل نماند كه همه را بپدر باز خوانند و او را بمادر، ديگر اظهار شرف حسن و حسين را تا نسبت ايشان با مصطفى نزديكتر بود، گويند: يا حسن بن فاطمة بنت محمّد، يا حسين بن فاطمة بنت محمّد، سوم تا اولاد زنا را فضيحت نرسد و در ستر بماند. و قيل: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» يعنى بمعبودهم، فيقال يا عبدة النّيران، يا عبدة الاوثان، يا عبدة الصّلبان، يا عبدة الشّيطان، فيلحق كلّ عابد بمعبوده و يبقى المؤمنون مع معبودهم.

روى ابو بردة عن ابى موسى قال قال رسول اللَّه (ص): اذا كان يوم القيامة جمع اللَّه تبارك و تعالى الخلائق فى صعيد واحد ثمّ رفع لكلّ قوم آلهتهم الّتى كانوا يعبدون فيوردونهم النّار و يبقى الموحدون فيقال لهم ما تنتظرون، فيقولون ننتظر ربّنا عزّ و جل كنّا نعبده بالغيب، فيقال لهم أ تعرفونه، فيقولون ان شاء عرّفنا نفسه، قال فيتجلّى لهم تبارك و تعالى فيخرون له سجّدا، فيقال لهم يا اهل التّوحيد ارفعوا رؤسكم فقد اوجب اللَّه تعالى لكم الجنّة و جعل مكان كلّ رجل منكم يهوديّا او نصرانيّا فى النّار.

و قيل: «بِإِمامِهِمْ» يعنى بصحائف اعمالهم فردا هر گروهى را بنامه كردار ايشان باز خوانند، هر كه در دنيا طاعت دار و نيك مرد بوده او را بنامه طاعت او باز خوانند و نامه او بدست راست او دهند، و هر كه عاصى و بد مرد بوده او را بنامه معصيت او باز خوانند و نامه او بدست چپ او دهند، و ذلك قوله عزّ و جل: «فَمَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ» اى كتاب عمله، «بِيَمِينِهِ» و هو المؤمن، «فَأُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ» مرة بعد اخرى فرحين بما فيه و هذا دأب من اتاه كتاب فيه مسرّة و ابتهاج، «وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا» اى لا ينقصون من جزاء اعمالهم قدر فتيل و هو ما فتلته باطراف اصابعك و طرحته، و قيل هو اسم لما فى شقّ النّواة.

«وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى‏» مؤمنانرا گفت كه نامه شان بدست راست دهند و بشادى خوانند و كافران را نگفت كه نامه‏شان بدست چپ دهند كه اين آيت بر آن معنى دلالت ميكند و بر وى اقتصار كرد گفت: «وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ» اى فى الدّنيا، «أَعْمى‏» عمى القلب لا يبصر رشده، «فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى‏» اى اشدّ عمى منه فى الدّنيا لانّه كان يبصر فى الدّنيا بعين رأسه و لا يبصر بعين قلبه و يحشر يوم القيامة اعمى لا يبصر بعين رأسه كما لا يبصر بعين قلبه، لقوله تعالى: «وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ عُمْياً» و قال تعالى: «وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى‏» ميگويد هر كه امروز درين جهان از ديدار حق نابيناست و حجّت حق نمى‏بيند، فردا نابيناتر است و گمراه‏تر كه فرا راه بهشت نبيند، امروز كه وقت عمل يافته و در توبه گشاده و بچشم سر در آيات قدرت اللَّه تعالى مى‏نگرد هيچ راه نمى‏برد فرا رشد خويش و توبه نمى‏كند و حق در نمى‏يابد و از ديدن حق نابيناست، فردا كه وقت عمل فائت شده و در توبه فرو بسته و بچشم سرّ نيز نابينا گشته ناچار كه از ديدار حق نابيناتر بود و از راه حق و راستى دورتر.

اهل كوفه اعمى هر دو با مالت خوانند و باقى هر دو حرف بتفخيم مگر ابو عمرو كه اوّل با مالت خواند و دوم بتفخيم، يعنى فهو فى الآخرة اشدّ عمى «وَ أَضَلُّ سَبِيلًا» «وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ» ابن عباس گفت سبب نزول اين آيت آن بود كه وفد ثقيف آمدند گفتند اى محمد ما مسلمان شويم و با تو بيعت كنيم بشرط كه با ما سه كار كنى: يكى آنك در نماز پشت خم ندهيم و سجود نكنيم. دوم بتان را بدست خود نشكنيم. سوم آنك يك سال بت لات را خدمت فرو نگذاريم، مصطفى (ص) گفت: «لا خير فى دين لا ركوع فيه و لا سجود»

آن دين كه در آن ركوع و سجود نبود در آن هيچ خير نباشد، و آنچ مى‏گوئيد كه بتان را بدست خويش نشكنيم اين شما راست يعنى كه اگر ديگرى شكند شايد، اما خدمت لات كه ميخواهيد يك سال آن طغيانست و باطل نگذارم و دستورى ندهم، ايشان گفتند ما ميخواهيم كه بسمع عرب رسد كه تو ما را گرامى كردى و عزيز داشتى و آنچ ديگران را ندادى ما را دادى و اگر ترا كراهيت مى‏آيد يا مى‏ترسى كه عرب گويند كه بايشان آن دادى كه بما ندادى تو بگوى كه: اللَّه امرنى بذلك اللَّه تعالى مرا بآن فرمود، اين چنين مى‏گفتند و الحاح مى‏كردند تا رسول (ص) همت كرد كه بعض مراد ايشان بدهد تا بدين اسلام درآيند، فانزل اللَّه تعالى: «وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ».

سعيد بن جبير گفت: مشركان گفتند رسول خداى را كه نگذاريم ترا كه دست به حجر اسود برى و آن را استلام كنى مگر كه يك بار بتان ما را بپاسى ور همه بسر انگشتان بود، رسول خدا (ص) گفت: اللَّه تعالى مى‏داند كه من اين را كاره‏ام اما چه زيان دارد كه آن كنم تا از استلام حجر باز نمانم، چون رسول خدا اين همت كرد آيت آمد: «وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ».

قتاده گفت يك شب از رسول خدا (ص) خلوت طلب كردند و تا بامداد با وى سخن مى‏گفتند و خود را بوى نزديكى مى‏نمودند، آن گه گفتند اگر خواهى كه ما بتو ايمان آريم، اين سقاط و رذال كه گرد تو ميگردند و بوى پشم ميش از ايشان مى‏دمد از آن كه لباس صوف دارند، ايشان را از نزديك خود بران و دور گردان، اگر ترا بما فرستاده‏اند؟ تا ما با تو بنشينيم و سخن تو بشنويم آن گه بتو ايمان آريم، رسول (ص) همت كرد كه آنچ در خواسته‏اند بعضى بجاى آرد تا ايشان مسلمان شوند و ربّ العزّه او را از آن همت معصوم گردانيد و اين آيت فرستاد: «وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ» اى ارادوا و قاربوا ليفتنونك يصرفونك و يستزلّونك، «عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ» يعنى القرآن، «لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ» اى لتختلق علينا غير ما اوحينا اليك و هو قولهم: قل اللَّه امرنى بذلك، «وَ إِذاً لَاتَّخَذُوكَ خَلِيلًا» اى لو قلت ما قالوه و فعلت ما ارادوه لاحبّوك. قال ابن بحر معناه لاخذوك و انت اليهم محتاج و فقير.

«وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ» على الحقّ بعصمتنا ايّاك، «لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ» اى اردت و هممت تميل، «إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلًا» فيه اضمار فانّ الوعيد و العذر لا يجتمعان و المعنى: لقد كدت تركن اليهم و لو ركنت اليهم شيئا قليلا.

«إِذاً لَأَذَقْناكَ» اگر تو باندكى بايشان گرائيدى از محابا در حكم من، «لَأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ» اى ضعف عذاب الدّنيا و ضعف عذاب الآخرة يعنى ضعف ما يعذّب به غيره، «ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيراً» ناصرا يمنعك من عذابنا.

قال قتادة فلمّا نزلت هذه الآيات قال رسول اللَّه (ص): «اللهم لا تكلني الى نفسى طرفة عين».

قال اهل المعانى ليقع منه همّ و لم يقع منه همّ و لا غيره.

قال الحسن همّ و هذا الهمّ ممّا يتجاوز اللَّه عنه و ظاهر الآية تدلّ على انّه (ص) لم يهمّ لانّ لولا يدلّ على امتناع الشّى‏ء لوجود غيره و الممتنع فى الآية ارادة الرّكون لوجود تثبيت اللَّه ايّاه.

«وَ إِنْ كادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الْأَرْضِ» ابن عباس گفت جهودان در مدينه برسول خدا (ص) حسد بردند كه مقام بمدينه داشت آمدند و گفتند اى محمّد تو پيغامبرى؟ رسول گفت آرى من پيغامبرم، گفتند اگر پيغامبرى چرا مقام نه در شام داشتى و جايگاه و مسكن آنجا ساختى كه زمين مقدّسه است جاى پيغامبران و مهبط وحى و رسالت و زمين محشر و منشر، ابراهيم (ع) و ديگر انبياء همه آنجا بوده‏اند و جاى خويش آنجا پسنديده‏اند، و در زمين مدينه هرگز هيچ پيغامبر نبوده، اگر تو پيغامبرى آنجا رو و مسكن ساز همچون ايشان، و اگر از روم مى‏ترسى و راست مى‏گويى كه پيغامبرى خداى عزّ و جل ترا از ايشان نگه دارد و بى بيم كند و انگه ما را نيز صدق تو معلوم شود و بتو ايمان آريم، رسول خدا ايشان را بآنچ گفتند راست گوى داشت و بغزاء تبوك رفت و مقصود وى شام بود، چون آنجا رسيد جبرئيل آمد و آيت آورد: «وَ إِنْ كادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ» و او را فرمودند تا با مدينه شود، گفتند: فيها محياك و مماتك و منها تبعث. قال مجاهد و قتادة و الحسن: همّ اهل مكّة باخراج النّبي (ص) منها مشركان قريش همت كردند كه رسول خداى را از مكّه بيرون كنند، و بقول بعضى مفسران همّت كردند كه او را از زمين عرب بيرون كنند، ربّ العالمين ايشان را ازو باز داشت و او را از آن كيد و قصد ايشان نگه داشت، آن گه او را بهجرت فرمود تا بفرمان حق هجرت كرد بمدينه و اين آيت بمكّه فرو آمد، ربّ العزّه رسول را از همّت ايشان خبر كرد گفت: «وَ إِنْ كادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ» يعنى و المشركون كادوا يستفزّونك، فدخلت ان و اللّام للتّوكيد، «لَيَسْتَفِزُّونَكَ» اى يزعجونك، «مِنَ الْأَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْها وَ إِذاً لا يَلْبَثُونَ خلفك» قراءت نافع است و ابن كثير و ابو عمرو و ابو بكر، اى بعد خروجك و نصبه على الظرف و قرأ الباقون: «خِلافَكَ» و له وجهان: احدهما انّه بمعنى بعدك و الآخر انّه مصدر خالف يخالف و نصبه على المفعول له يعنى لا يلبثون لخلافك. و قيل نصب على خلافك فنزع حرف الخفض و المعنى انّهم اذا همّوا باستفزازك و اخراجك من الارض فانّهم لا يلبثون بعد على خلافك، «إِلَّا قَلِيلًا» فلم يلبثوا الّا قليلا حتّى اجلى اللَّه عزّ و جل النّضير الى الشّام و عذّب قريشا بالسّيف يوم بدر.

قوله: «سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنا» بسط هذه الآية فى قوله عزّ و جل: «وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ» الآيتين... و المعنى انّا سننّا هذه السنة فيمن ارسلنا قبلك من رسلنا انّهم اذا اخرجوا نبيّهم من بين اظهرهم او قتلوه لم يلبثهم العذاب ان ينزل بهم ميگويد ما سنّت چنان نهاديم در كار پيغامبران كه پيش از تو بودند و امّتان ايشان: چون قصد كردند دشمنان كه پيغامبران را بيرون كنند ما دشمنان را هلاك كرديم و زمين آن دشمنان بپيغامبران داديم و نتوانى تو كه رسول مايى اين نهاد و اين سنّت بگردانيدن.

«أَقِمِ الصَّلاةَ» اى ادمها و اثبت عليها، «لِدُلُوكِ الشَّمْسِ» اى بعد دلوك الشّمس، كقول العرب لخمس خلون و لعشر خلون يعنى بعدهما و دلوك الشّمس زوالها و ميلها فى وقت الظّهر و كذلك ميلها للغروب دلوك شمس در گشتن خورشيد است هم بوقت زوال و هم بوقت فرو شدن آفتاب و مفسران را خلافست كه اينجا وقت زوال مى‏خواهد يا وقت غروب، مقاتل حيّان و ضحّاك و سدّى و جماعتى ميگويند وقت غروبست و حديث عبد اللَّه بن مسعود بدليل آوردند: انّه كان اذا غرب حاجب الشّمس صلّى المغرب و افطر ان كان صائما و يحلف باللّه الذى لا اله الّا هو انّ هذه السّاعة لميقات هذه الصّلاة و هى التي قال اللَّه عزّ و جل: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ».

امّا ابن عباس و مجاهد و مقاتل و قتاده و جماعتى از علماء صحابه و تابعين و ائمّة دين ميگويند دلوك وقت زوال است و حديث عقبة بن عمرو بدليل آرند: قال قال رسول اللَّه (ص) اتانى جبرئيل لدلوك الشّمس حين زالت الشّمس فصلى بى الظّهر، و قال ابو برزة كان رسول اللَّه (ص) يصلّى الظّهر اذا زالت الشّمس ثمّ تلا: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ».

و قال جابر بن عبد اللَّه دعوت النّبي (ص) و من شاء من اصحابه فطعموا عندى ثمّ خرجوا حين زالت الشّمس فخرج النّبي (ص) فقال اخرج يا با بكر فهذا حين دلكت الشّمس.

و تحقيق اين تأويل آنست كه جبرئيل (ع) چون رسول خدا را مواقيت نماز بيان مى‏كرد ابتدا بنماز پيشين كرد و اين تأويل اوقات نماز را شامل تر است كه نماز پيشين و ديگر در تحت اين شود كه گفت: «لِدُلُوكِ الشَّمْسِ» و نماز شام و خفتن در آن شود كه گفت: «إِلى‏ غَسَقِ اللَّيْلِ» و غسق اللّيل دخول ظلمته و الغاسق هو اللّيل، و الى اينجا بمعنى مع است چنانك در آيت آبدست كردن گفت: «الى المرافق و الى الكعبين» و تقول العرب الذّود الى الذّود ابل يعنى مع الذّود، «وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ» منصوب بالاقامة يعنى و اقم قرآن الفجر، سمّى صلاة الفجر قرآنا بطول القراءة فيها جهرا و يدلّ هذا على انّ الصّلاة لا تصحّ الّا بقراءة القرآن لانّ قوله جلّ و عزّ اقم الصّلاة و اقم قرآن الفجر قد امر ان يقيم الصّلاة بالقراءة حتى سمّيت الصّلاة قرآنا فلا تكون صلاة الّا بقراءة.

«إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً» تشهده ملائكة اللّيل و ملائكة النّهار ينزل هؤلاء و يصعد هؤلاء فهو فى آخر ديوان اللّيل و اوّل ديوان النّهار.

روى ابو هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): تجتمع ملائكة اللّيل و ملائكة النّهار فيجتمعون عند صلاة الصّبح فتصعد ملائكة اللّيل و تمكث ملائكة النّهار فيسئلهم ربّهم فيقول كيف تركتم عبادى فتقول ربّنا اتيناهم و هم يصلّون و تركناهم و هم يصلّون فاغفر لهم يوم الدّين.

و عن ابى الدّرداء قال قرأ رسول اللَّه (ص): «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً» قال يشهده اللَّه و ملائكة اللّيل و ملائكة النّهار.

قال ابن بحر هذا التّرغيب فى حضور المساجد لها و شهود الجماعة لاجلها.

و عن ابى هريرة قال قال النّبي (ص): تفضل صلاة الجماعة صلاة احدكم وحده بخمسة و عشرين جزءا و تجتمع ملائكة اللّيل و ملائكة النّهار فى صلاة الفجر، ثمّ قال ابو هريرة اقرؤا ان شئتم: «وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً».

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ» بزرگوار تهنيتى و تمام تشريفى و عظيم كرامتى كه اللَّه تعالى جل جلاله با مؤمنان فرزندان آدم كرد كه در بدو كار و مفتتح وجود روز ميثاق ايشان را در قبضه صفت جاى داد و ايشان را بنعت لطف محلّ خطاب خود گردانيد و با ايشان عهد و پيمان دوستى بست، باز چون در دنيا آمدند ايشان را صورت نيكو و شكل زيبا و خلعت تمام داد و بدانش و عقل و نطق و فهم و فرهنگ بيار است، ظاهر بتوفيق مجاهدت و باطن بتحقيق مشاهدت، و معرفت از ايشان دريغ نداشت، در رحمت و كرامت خود بر ايشان گشاد و ايشان را بر بساط مناجات بداشت تا هر گه كه خواهند او را خوانند و از وى خواهند و با وى راز گويند.

در بعضى آثار نقل كرده‏اند كه اللَّه تعالى جلّ جلاله گفت: عبادى سارّونى فان لم تفعلوا فناجونى و حدّثونى فان لم تفعلوا فاسمعوا منّى فان لم تفعلوا فانظروا الىّ فان لم تفعلوا فكونوا ببابى و ارفعوا حوائجكم الىّ فانّى اكرم الاكرمين.

و از آن تكريمست كه پيش از سؤال ايشان را عطا داد و پيش از استغفار ايشان را بيامرزيد چنانك در خبر است: اعطيتكم قبل ان تسألونى و غفرت لكم قبل ان تستغفرونى.

و از آن تكريمست كه در ميان آفريدگان ايشان را بمهر و محبت مخصوص كرد آنچ فريشتگان را نداد و با كرّوبيان و روحانيان آسمان نگفت، با ايشان گفت: «يحبهم و يحبونه رضى اللَّه عنهم و رضوا عنه و الذين آمنوا اشد حبا للَّه فاذكرونى اذكركم»

، فاذكرونى ساقيه ذكر تست، اذكر كم درياى ذكر حق، چون ساقيه ذكر بنده بدرياى ذكر حق رسد آب درياى اذكركم بساقيه فاذكرونى در آيد همه آب دريا گردد، ساقيه خود هيچ جاى نماند، همانست كه پير طريقت گفت: من وقع فى قبضة الحقّ احترق فيها و الحقّ خلفه.

الهى معنى دعوى صادقانى، فروزنده نفسهاى دوستانى، آرام دل غريبانى، چون در ميان جان حاضرى از بى دلى ميگويم كه كجايى، زندگانى جانى و آئين زبانى، بخود از خود ترجمانى، بحقّ تو بر تو كه ما را در سايه غرور ننشانى و بوصال خود رسانى.

«وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ» انّما قال كرّمنا بنى آدم و لم يقل المؤمنين و لا العابدين و لا اصحاب الاجتهاد تقديسا للتّكريم من ان يكون مقابلا بفعل او معلّلا بوفاق و امر او مسببا باستحقاق بوجه. كرامت و لطف خود با بندگان در اعمال و اجتهاد ايشان نه بست تا بدانى كه نواخت او جلّ جلاله بى علّتست و تكريم او بى عوض، بخواست خود نوازد نه طاعت بندگان، بفضل خود عطا دهد نه بجهد ايشان، بنده كه كرامت حق يافت نه از آن يافت كه طاعت داشت، بلكه طاعت از آن داشت كه كرامت حق يافت، و نه دعاء بنده حق را بر اجابت داشت بلكه اجابت حق بنده را بر دعا داشت، و بنده كه حق را يافت نه از طلب يافت كه طلب از يافتن يافت، «و حملنا هم فى البر و البحر» حمل هو فعل من لم يكن و حمل هو فضل من لم يزل.

... «وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ» مراكب عوام در برّ و بحر ديگرست و مراكب خواص ديگر، مراكب عوام را گفت: «وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعامِ ما تَرْكَبُونَ، لِتَسْتَوُوا عَلى‏ ظُهُورِهِ» دوست و دشمن آشنا و بيگانه در آن يكسان و مراكب خواص را گفت در دنيا: «وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ» و مصطفى (ص) را گفت: «أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَيْلًا» سليمان را باد و مصطفى را براق. و در عقبى مراكب دوستان و نزديكان، آنست كه گفت: «نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً».

قال رسول اللَّه (ص) فى هذه الآية: و الّذى نفسى بيده انهم اذا خرجوا من قبورهم استقبلوا بنوق بيض لها اجنحة عليها رحائل الذّهب كلّ خطوة منها مدّ البصر فينتهون الى باب الجنّة.

و قال (ص): عظّموا و سمّنوا ضحاياكم فانّها مطاياكم على الصّراط.

و منهم من قال: كلّ يركب اعماله الّتى عملها فى الدّنيا و مات عليها. و منهم من قال: لم يجوزوا على الصّراط الّا بنور المعرفة.

... «وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ» الرّزق و الطّيب ما كان على ذكر الرّزاق فمن لم يكن غائبا بقلبه و لا غافلا عن ربّه استطاب كلّ رزق فالشّرى على لقاء المحبوب ارى و الارى على الغيبة من المحبوب شرى. و قال يحيى بن معاذ: الرّزق الطّيّب ما يفتح على الانسان من غير سؤال و لا اشراف، «وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‏ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا» فضّلنا العلماء على الجهّال بالعلم اللَّه و احكامه و فضّلنا الاولياء بالمعرفة على جميع الخلائق.

«يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» بشارتى عظيم است و تهنيتى تمام اين آيت: امت احمد را كه اگر خلق را به پيغامبران باز خوانند، آن روز ايشان را بفاضلترين پيغامبران باز خوانند، و اگر بكتابها باز خوانند، ايشان را بفاضلترين كتابها باز خوانند. اگر پيغامبرست محمّد عربى رسول تهامى كه خلقش عظيم بود و بر خداى كريم بود. درجتش رفيع بود و امت را شفيع بود، شرفش ظاهر و حجّتش با هر و نورش زاهر و تنش طاهر، بشير و نذير، سراج منير، چراغ عالم و بهترين فرزند آدم، و اگر كتابست قرآن عظيم، هم نور مبين و هم ذكر حكيم و هم كتاب كريم، مؤمنانرا تذكرت و دوستان را تبصرت، نامه‏اى كريم از خداى كريم برسولى كريم، «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ».

و قيل «نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» اى نوصل كلّ مريد الى مراده و كلّ محبّ الى محبوبه و كلّ مدّع الى دعواه و كلّ منتم الى من كان ينتمى اليه.

و يقرب منه ما روى ابو ذر رضى اللَّه عنه قال قال رسول (ص): اذا كان يوم القيامة يجمع اللَّه امّتى على رأس قبرى فيجتمع الصدّيقون مع ابى بكر فيدخلون الجنّة معه، و يجتمع الآمرون بالمعروف و النّاهون عن المنكر مع عمر بن الخطّاب فيدخلون الجنّة معه، و يجتمع اهل الحياء مع عثمان فيدخلون الجنّة معه، و يجتمع اهل السّخاء و حسن الخلق و القائمون للَّه عزّ و جل بالحقّ مع على بن ابى طالب فيدخلون معه الجنّة، و يجتمع العلماء مع معاذ بن جبل فيدخلون معه الجنّة، و يجتمع القرّاء مع ابى بن كعب و عبد اللَّه بن مسعود فيدخلون معهما الجنّة، و يجتمع الزّهاد مع ابى ذرّ فيدخلون معه الجنّة، و يجتمع الفقراء مع ابى الدرداء فيدخلون معه الجنّة، و يجتمع الشّهداء مع حمزة بن عبد المطّلب فيدخلون معه الجنّة، و يجتمع المؤذّنون مع بلال فيدخلون معه الجنّة.

بدانك بعد از انبياء و رسل بهينه عالميان و گزيده جهانيان صحابه رسولند: اختران آسمان ملت و مهتران محفل دولت، سينه هاشان بمعرفت افروخته و اشخاص ايشان بخدمت و حرمت آراسته، راه صدق رفته و بار امانت بداعى حق سپرده، ايشانند ائمّه اهل دين، و قبله اقتداء خلق صاحب شريعت چنين.

گفت: اصحابى كالنّجوم بايّهم اقتديتم اهتديتم، هر كجا در عالم صادقى لطيف است امام وى صدّيق اكبر است، و هر كجا عادلى شريف است امام وى فاروق انور است، و هر كجا منفقى مشفق است امام وى ذو النّورين از هر است، و هر كجا در عالم دين مجاهدى مشاهد است امام وى مرتضى حيدر است، و هر كجا مردى مرد است يا آزادى فرد است امام وى ابو ذر پرهنر است، و هر كجا درويشى دلريش است امام وى بو درداء مشتهر است، و هر كجا شهيدى دين دار است كه دين را در جهاد كفارست امام وى حمزه منوّر است، و هر كجا مؤذّنى موفّق داعيى از داعيان حق امام وى بلال مطهّر است، همچنين ائمّه صحابه هر يكى بر مثال اخترى از آسمان دولت وى بر سراير اهل ايمان تابش احوال خويش ظاهر همى‏دارند تا هر يكى از امت بر وفق حالت بوى اقتدا همى‏كند و جان و دل بدوستى وى همى‏پرورد و در راه دين بر پى وى همى‏رود تا فردا با وى در بهشت شود و بناز و نعيم ابد رسد.

«أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلى‏ غَسَقِ اللَّيْلِ» الصّلاة بالبدن موقّتة و المواصلات بالسرّ و القلب مسرمدة، فانّ المنتظر للصّلوة فى الصّلاة، و الصّلاة فرع باب الرّزق و الوقوف فى محلّ المناجاة و اعتكاف القلب فى مشاهدة التّقدير و الوقوف على بساط النّجوى و فرّق اوقات الصّلاة ليكون للعبد عود الى البساط فى اليوم و اللّيلة مرّات.

۸ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ» بشب خيز و نماز كن، «نافِلَةً لَكَ» اين افزونى است بر تو، «عَسى‏ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ» واجب كرد خداى تعالى ترا بر خود كه ترا بر پاى كند، «مَقاماً مَحْمُوداً (۷۹)» از ايستاد نگاهى كه ترا در آن بستايند.

«وَ قُلْ رَبِّ» و بگوى خداوند من، «أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ» در آر مرا در آورد براستى و نيكويى، «وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ» و بيرون بر مرا بيرون برد براستى و نيكويى، «وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً (۸۰)» و از نزديكى خود مرا دست رسى و نشانى ده و نيرويى ده كه مرا يار بود

«وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ» و بگوى كه براستى و درستى آمد، «وَ زَهَقَ الْباطِلُ» و كژى شد و نيست گشت، «إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً (۸۱)» بدرستى كه كژى شدنى بود

«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ» و فرو ميفرستيم از قرآن، «ما هُوَ شِفاءٌ» چيزى كه آن آسانى است، «وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» و بخشايشى گرويدگان را، «وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ» و نفزايد كافران را، «إِلَّا خَساراً (۸۲)» مگر زيانكارى.

«وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ» چون نيكويى كنيم و نعمت نهيم بر آدمى، «أَعْرَضَ» روى گرداند، «وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ» و پهلوى خويش در كشد از ما، «وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ» و چون باو بدى رسد، «كانَ يَؤُساً (۸۳)» نوميد نشيند.

«قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ» بگو هر كس كار كند و بر سزاى خويش كند و در خور خويش، «فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ» پس خداوند تو داناست، «بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبِيلًا (۸۴)» بهر كه راه راست را سزاست.

«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ» مى‏پرسند ترا از جان، «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» بگوى جان از امر خداوند من است، «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا (۸۵)» و ندادند شما را از دانش مگر اندكى.

«وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ» و اگر خواهيم آنچ بتو پيغام فرستاديم ببريم، «ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنا وَكِيلًا (۸۶)» و آن گه تو بر ما بآن نگه دارنده‏اى نيابى و داورى ندارى.

«إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ» مگر بخشايشى بود از خداوند تو، «إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْكَ كَبِيراً (۸۷)» كه فضل او بر تو بزرگست.

«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ» بگوى اگر بهم آيند آدميان و پريان، «عَلى‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ» بر آنك تا چنين قرآن آرند، «لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ» چنان نيارند، «وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً (۸۸)» و هر چند كه يكديگر را پشتيوان باشند.

«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ» و بر گردانيديم روى بر روى مردمان را، «فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ» در اين قرآن از هر صفت و هر مثل، «فَأَبى‏ أَكْثَرُ النَّاسِ إِلَّا كُفُوراً (۸۹)» سر باز زد بيشتر مردمان مگر نسپاسى.

«وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ» گفتند بنگرويم بتو، «حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً (۹۰)» تا ما را در زمين مكّه چشمه‏اى فراخ آب گشايى.

«أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ» يا ترا رزى بود خرماستان و انگور، «فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِيراً (۹۱)» جويها مى‏روانى و گشايى زير درختان آن روانيدنى و گشادنى.

«أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً» يا فرو افكنى آسمان بر ما پاره پاره چنانك گفتى، «أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ» يا خداى را آرى، «وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلًا (۹۲)» و فريشتگان را آرى جوق جوق.

«أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ» يا ترا خانه‏اى بود زرّين، «أَوْ تَرْقى‏ فِي السَّماءِ» يا بآسمان بر مى‏شوى، «وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ» و بنگرويم بتو هر چند كه بينيم كه بآسمان بر مى‏شوى، «حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا» تا آن گه كه فرود آرى بر ما، «كِتاباً نَقْرَؤُهُ» نامه‏اى كه بر خوانيم، «قُلْ سُبْحانَ رَبِّي» بگوى پاكى و بى عيبى خداوند مرا، «هَلْ كُنْتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا (۹۳)» هستم من مگر مردمى از شما فرستاده بپيغام.

«وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا» و باز نداشت مردمان را كه بگرويدند، «إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏» آن گه كه پيغام بايشان آمد، «إِلَّا أَنْ قالُوا» مگر آنك گفتند، «أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولًا (۹۴)» باش اللَّه بما پيغام مردمى همچون ما فرستاد.

«قُلْ لَوْ كانَ فِي الْأَرْضِ مَلائِكَةٌ» بگوى اگر در زمين فريشتگان بودندى، «يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ» كه مى‏رفتندى بنشست آرميده و شهرى و مقيم، «لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولًا (۹۵)» ما از آسمان بر ايشان بپيغام فريشته‏اى فرستاديمى.

«قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً» بگوى پسنده است اللَّه تعالى بگواهى، «بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ» ميان من و ميان شما، «إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً (۹۶)» كه اللَّه تعالى بر بندگان خويش داناست و بينا.

«وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» هر كه اللَّه تعالى راه نمايد آن كس بر راه‏ است، «وَ مَنْ يُضْلِلْ» و هر كه گمراه كرد، «فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِهِ» ايشان را يار نيابى فرود ازو، «وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» و بينگيزانيم روز رستاخيز ايشان را، «عَلى‏ وُجُوهِهِمْ» بر رويهاى ايشان، «عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا» نابينايان و گنگان و كران، «مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ» باز گشتنگاه ايشان دوزخ، «كُلَّما خَبَتْ» هر گه كه آتش آن خواهد كه فرو ميرد، «زِدْناهُمْ سَعِيراً (۹۷)» آن را آتش افزائيم.

«ذلِكَ جَزاؤُهُمْ» آن پاداش ايشانست، «بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِآياتِنا» بآنك ايشان كافر شدند بپيغامهاى ما، «وَ قالُوا» و گفتند، «أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً» باش آن گه كه ما استخوان گرديم و خاك خرد، «أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ» بآفرينش نو ما را بر خواهند انگيخت، «خَلْقاً جَدِيداً (۹۸)» آفريده‏اى نو.

«أَ وَ لَمْ يَرَوْا» آيا نمى‏بينند، «أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» كه آن خداى كه آسمان‏ها آفريد و زمين، «قادِرٌ عَلى‏ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ» تواناست كه چون ايشان آفريند، «وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلًا» و ايشان را سپرى گشتن نامزد كرد، «لا رَيْبَ فِيهِ» و در كى و چندى آن هيچ شك نه، «فَأَبَى الظَّالِمُونَ إِلَّا كُفُوراً (۹۹)» ابا كردند كافران مگر نسپاسى.

«قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ» بگوى اگر شما خداوند بوديد، «خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي» خزانه‏هاى رحمت خداوند مرا، «إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ» همانگه شما دستها فرو مى‏بستيد، «خَشْيَةَ الْإِنْفاقِ» از بيم درويشى، «وَ كانَ الْإِنْسانُ قَتُوراً (۱۰۰)» و آدمى بخيل است و خسيس.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ» هجد اذا نام و تهجّد اذا سهر و القى‏ الهجود عن نفسه و مثله تحرّج و تأثّم اذا القى الحرج و الاثم عن نفسه، و التهجّد ترك النّوم للصّلوة فان لم يصلّ فليس بتهجّد، و المعنى: قم بعد النّوم فصلّ و لا يكون التهجّد الّا بعد النّوم.

قال الحجّاج بن عمرو المازنى: يحسب احدكم اذا قام من اللّيل فصلّى حتّى يصبح ان قد تهجّد انّما التهجّد الصّلاة بعد رقدة ثم الصّلاة بعد رقدة تلك كانت صلاة رسول اللَّه (ص) و كان (ص) يعجبه التهجّد من اللّيل.

روى حميد بن عبد الرّحمن بن عوف عن رجل من الانصار انّه كان مع رسول اللَّه (ص) فى سفر فقال لانظرن كيف يصلّى النّبي (ص) قال فنام رسول اللَّه (ص) ثمّ استيقظ فرفع رأسه الى السّماء فتلا اربع آيات من آخر سورة آل عمران: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» الآية... ثمّ اهوى بيده الى القربة و اخذ سواكا فاستن به ثمّ توضّأ ثمّ صلّى ثمّ نام ثمّ استيقظ فصنع كصنيعه اوّل مرّة و يرون انّه التهجّد الّذى امره اللَّه عزّ و جل.

... قوله: «فَتَهَجَّدْ بِهِ» اى بالقرآن، «نافِلَةً لَكَ» رسول خدا تنها باين آيت مخاطب است كه نماز شب تنها بر وى فريضه كردند و «نافِلَةً لَكَ» معنى آنست كه فريضة فرضها اللَّه عليك فضلا عن الفرائض الّتى فرضها عليك و زيادة. قتادة گفت نماز شب در ابتداء اسلام بر وى فرض بود، پس منسوخ گشت و او را بترك آن رخصت دادند، باين قول نافله بمعنى تطوّع و فضيله است، فانّ النّافلة ما ليس بواجب ميگويد بشب نماز كن و آن ترا تطوّعيست و فضيلتى و غنيمتى نه واجب.

قال مجاهد: «نافِلَةً لَكَ» اى زيادة لك فى الدّرجات لانّه غفر لك ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر فما عملت من عمل سوى المكتوبة فهى نافلة لك من اجل انّه لا تعمل ذلك فى كفّارة الذّنوب و النّاس يعملون ما سوى المكتوبة لذنوبهم فى كفّارتها فليست لهم نافلة و زيادة مجاهد گفت معنى آنست كه بشب خيز و نماز كن و اين نماز شب ترا زيادت درجاتست كه گناهان تو گذشته و آينده همه آمرزيده‏اند و ترا حاجت بكفّارت آن نيست، هر نماز و عمل كه كنى بيرون از فرائض، آن همه ترا زيادتى است و اين همه معنى خاصّه تر است و مردمان را نه كه ايشان را حاجت بدانست كفّارت گناهان را، كه پيوسته خطاها و زلّتها بر ايشان مى‏رود، پس ايشان را نه نافله باشد و ترا نافله. اينست معنى قول مقاتل و يك قول از ابن عباس: «نافِلَةً لَكَ» اى خاصّة لك و كرامة و عطا لك، و يقال لولد الولد نافلة لانّه زيادة على الولد.

و خبر درستست كه رسول خدا (ص) در آخر عمر قيام شب هشت ركعت كردى، و به خرج من الدّنيا، «عَسى‏ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ» عسى و لعل من اللَّه واجب لانّه تعالى لا يدع ان يفعل بعباده ما اطمعهم فيه من الجزاء على طاعاتهم لانّه ليس من صفته الغرور و لو انّ قائلا قال لآخر تعاهدنى و الزمنى لعلّى ان انفعك فلزمه ثمّ لم ينفعه مع اطماعه فيه و وعده لكان غارّا له و تعالى اللَّه عن ذلك، «يَبْعَثَكَ رَبُّكَ» يقيمك ربّك، «مَقاماً مَحْمُوداً» اى فى مقام محمود و هو مقام الشّفاعة يحمده فيه الاولون و الآخرون.

روى انس بن مالك عن النّبي (ص) قال: يجتمع المؤمنون يوم القيامة فيلهمون فيقولون لو استشفعنا على ربّنا فاراحنا من مكاننا هذا فيأتون فيقولون يا آدم انت ابو النّاس خلقك اللَّه بيده و اسجد لك ملائكته و علّمك اسماء كلّ شى‏ء فاشفع لنا الى ربّك حتّى يريحنا من مكاننا هذا، فيقول لهم لست هناك و يذكر ذنبه الذى اصابه فيستحيى ربّه و لكن ائتوا نوحا فانّه اوّل الرّسل بعثه اللَّه الى اهل الارض فيأتون نوحا فيقول لست هناك و يذكر خطيئته و سؤاله ربّه ما ليس له به علم فيستحيى ربّه من ذلك و لكن ائتوا ابرهيم خليل الرّحمن فيأتون ابرهيم فيقول لست هناك و لكن ائتوا موسى عبدا كلّمه اللَّه و اعطاه التورية فيأتون موسى فيقول لست هناك و يذكر لهم النّفس التي قتل بغير نفس فيستحيى ربّه من ذلك، فيقول ائتوا عيسى عبد اللَّه و كلمته و روحه فيأتون عيسى فيقول لست هناك و لكن ائتوا محمّدا (ص) عبدا غفر اللَّه له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخر فيأتوننى فاقوم فامشى بين سماطين من المؤمنين حتّى استأذن على ربّى فيؤذن لى فاذا رأيت ربّى وقعت او خررت ساجدا لربى فيدعنى ما شاء اللَّه ان يدعنى، ثمّ قال ارفع رأسك قل يسمع و سل تعطه و اشفع تشفّع فارفع رأسى فاحمده بتحميده يعلّمنيه، ثمّ اشفع فيحدّ لي حدّا فادخلهم الجنة، ثمّ اعود اليه الثّانية فاذا رأيت ربّى وقعت او خررت ساجدا لربى فيدعنى ما شاء اللَّه ان يدعنى ثمّ يقال ارفع محمّد رأسك قل يسمع و سل تعطه و اشفع تشفّع فارفع رأسى فاحمده بتحميد يعلّمنيه، ثمّ اشفع فيحدّ لي حدّا فادخلهم الجنّة، ثمّ اعود اليه الثّالثة فاذا رأيت ربّى وقعت او خررت ساجدا لربى فيدعنى ما شاء اللَّه ان يدعنى، ثمّ يقال ارفع محمّد رأسك قل يسمع و سل تعطه و اشفع تشفع فارفع رأسى فاحمده بتحميد يعلّمنيه، ثمّ اشفع فيحدّ لي حدّا فادخلهم الجنّة، ثمّ اعود الرّابعة فاقول يا ربّ ما بقى الّا من حبسه القرآن.

فحدّثنا انس بن مالك انّ النّبي (ص) قال فيخرج من النّار من قال لا اله الّا اللَّه و كان فى قلبه من الخير ما يزن برّة.

و عن انس انّ النّبي (ص) اتى بالبراق فقال و الذى بعثك بالحقّ لا تركبنى حتّى تضمن لى الشّفاعة.

و عن كعب بن مالك قال قال رسول اللَّه (ص): يجمع اللَّه النّاس يوم القيامة فاكون انا و امّتى يوم القيامة على تل فيكسونى ربى حلّة خضراء و يؤذن لى فاقول ما شاء اللَّه ان اقول فذلك المقام المحمود.

و فى رواية اخرى قال: فاكون انا اوّل من يدعى و جبرئيل عن يمين الرّحمن و اللَّه ما رآه قبلها، فاقول يا رب ان هذا اخبرنى انّك ارسلته الىّ؟ فيقول اللَّه عزّ و جل صدق، ثمّ اشفع فاقول يا ربّ عبادك عبدوك فى اطراف الارض قال و هو المقام المحمود.

و عن حذيفة بن اليمان قال يجمع النّاس فى صعيد واحد فلا تكلّم نفس فيكون اوّل مدعوّ محمدا (ص) فيقول لبّيك و سعديك و الخير فى يديك و الشر ليس اليك و المهدىّ من هديت و عبدك بين يديك و بك و اليك لا ملجاء و لا منجى منك الّا اليك تباركت و تعاليت سبحانك ربّ البيت، فذلك قوله: «عَسى‏ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً».

و عن نافع عن ابن عمر ان رسول اللَّه (ص) قرأ: «عَسى‏ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» قال يدنينى فيقعدنى معه على العرش. و قال ابن فنجويه يجلسنى معه على السرير.

و عن ابى وائل عن عبد اللَّه قال: انّ اللَّه عزّ و جل اتّخذ ابرهيم خليلا و انّ صاحبكم خليل اللَّه و اكرم الخلق على اللَّه، ثمّ قرأ: «عَسى‏ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً»، قال فيقعده على العرش.

و عن عبد اللَّه بن سلام قال: اذا كان يوم القيامة يؤتى بنبيّكم (ص) فيقعد بين يدى الرّب عزّ و جل على الكرسى. و عن ليث عن مجاهد فى قوله عزّ و جل: «عَسى‏ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» قال يجلسه على العرش.

اعلم انّ اصحاب الحديث الذين هم نقلة الاخبار و خزنة الآثار اتّفقوا على انّ هذا التّأويل صحيح و انّ اللَّه عزّ و جل كان قبل خلقه الاشياء قائما بذاته ثمّ خلق الاشياء من غير حاجة له اليها بل اظهار قدرته و حكمته ليعرف وجوده و توحيده و كمال علمه و قدرته بظهور افعاله المتقنة المحكمة و خلق لنفسه عرشا استوى عليه كما شاء و هو الآن مستو على عرشه كما اخبر عن نفسه و ان لم يكن قبل ذلك مستويا عليه و ليس اقعاده محمدا على العرش موجبا له صفة الرّبوبيّة او مخرجا ايّاه عن صفة العبوديّة بل هو رفع لمحله و اظهار لشرفه و تفضيل له على غيره من خلقه.

«وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ» المدخل: الادخال و المخرج: الإخراج هما مصدران معدولان، مفسران گفتند نزول اين آيت آن گه بود كه رسول خدا را هجرت فرمودند به مدينه از آنك كافران قريش قصد هلاك وى كردند و ابو طالب و خديجه هر دو رفته، نه حشمت ابو طالب مانده كه جفاء كافران از وى باز داشتى، نه نعمت و مال خديجه كه اذى كافران ازو دور داشتى، پيوسته پيران ايشان استهزاء مى‏كردند، شاعران هجو مى‏گفتند، كودكان سنگ مى‏انداختند، زنان از بامها خاك مى‏ريختند، وانگه بعاقبت در دار الندوه سران و سروران ايشان بهم شدند در تدبير آن كه تا او را چگونه هلاك كنند!! جبرئيل آمد و گفت اى سيّد خيز از مكّه بيرون شو، شهر بمكّيان بگذار اللَّه تعالى چنين مى‏فرمايد كه تا به مدينه هجرت كنى، رسول خدا بفرمان اللَّه تعالى از مكّه بيرون شد، جايى رسيد كه آن را حزوره گويند، آنجا بايستاد روى سوى مكّه كرد گفت: و اللَّه انّى لا علم انّك احبّ البلاد الى اللَّه و احبّ الارض الى اللَّه و لو لا انّ المشركين اخرجونى منك ما خرجت، پس از آنجا برفت تا به غار ثور، جبرئيل آمد و آيت آورد: «وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي» يعنى الغار، «مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي» من الغار، «مُخْرَجَ صِدْقٍ» خداوند من درآور مرا درين غار در آوردى براستى و نيكويى و بيرون بر مرا ازين غار بيرون بردى براستى و نيكويى. و جماعتى مفسران گفته‏اند كه اين آيت آن گه فرو آمد كه در مدينه مى‏شد، اى ربّ ادخلنى المدينة ادخال صدق اى ادخالا حسنا لا ارى فيه ما اكره و اخرجنى من مكّة اخراج صدق لا التفت اليها بقلبى.

و قيل ادخلنى مكّة يعنى عام الفتح و اخرجنى منها آمنا. و قيل دخوله فى الرّسالة و خروجه ممّا يجب عليه فيها غير مقصر فى تبليغ الرّسالة. و قيل معناه ادخلنى حيث ما ادخلتنى بالصّدق و اخرجنى بالصّدق اى لا تجعلنى ممّن ادخل بوجه و اخرج بوجه فانّ ذا الوجهين لا يكون امينا عند اللَّه عزّ و جل، «وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً» اى قوّة القدرة و الحجّة حتّى اقيم بهما دينك و قد اجاب اللَّه عزّ و جل دعاءه و اعلمه انّه يعصمه من النّاس، فقال جلّ و عز: «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» و قال: «أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» و قال: «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ».

و قال الكلبى: سلطانه النّصير عتّاب بن اسيد استعمله رسول اللَّه (ص) على اهل مكّة، و قال انطلق فقد استعملتك على اهل اللَّه يعنى مكّة فكان شديدا على‏ المريب ليّنا للمؤمنين، فقال لا و اللَّه لا اعلم متخلّفا يتخلّف عن الصّلاة فى جماعة الّا ضربت عنقه فانّه لا يتخلّف عنها الّا منافق، فقال اهل مكّة يا رسول اللَّه تستعمل على اهل اللَّه عتّاب بن اسيد رجلا جافيا، فقال رسول اللَّه (ص) انّى رأيت فيما يرى النّائم كان عتّاب بن اسيد اتى باب الجنّة فاخذ بحلقة الباب فقلقلها قلقالا شديدا حتّى فتح له فدخلها فاعزّ اللَّه به الاسلام لنصرته المسلمين على من يريد ظلمهم فذلك السّلطان النّصير.

و قال الحسن: السّلطان السّيف، و قال سهل بن عبد اللَّه: يعنى لسانا ينطلق عنك.

«وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ» اى الاسلام و الدّين، «وَ زَهَقَ الْباطِلُ» الكفر و الشرك.

و قيل جاء القرآن و دين الرّحمن و هلك الشّيطان و بطلت عبادة الاوثان.

روايت كردند از ابن عباس و ابن مسعود كه گفتند روز فتح مكّه رسول خدا (ص) سيصد و شصت بت را ديد گرد كعبه در نهاده، هر قومى از مشركان بتان خود را برابر خود داشته و در دست رسول (ص) مخصره‏اى بود فرا پيش بتان مى‏شد و آن مخصره بر چشم و شكم ايشان مى‏زد و ميگفت بلفظ شيرين و بيان پر آفرين، بفرمان خداى آسمان و زمين: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ» و آن بتان بر وى در مى‏افتادند و مشركان تعجّب همى‏كردند و با يكديگر ميگفتند: ما رأينا رجلا اسحر من محمّد.

... «إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً» يبطل و يزول و الحقّ يبقى و يدوم، زهق بطل و زهقت نفسه ماتت.

در قرآن باطل بر چهار وجه آيد: يكى بمعنى دروغ گفتن و دروغ زن داشتن چنانك در سوره المؤمن گفت: «وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ» اى المكذّبون بالعذاب، همانست كه در سوره الجاثيه گفت: «يَوْمَئِذٍ يَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ» و در عنكبوت: «إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ» و در سوره المصابيح: «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ» اى لا يأتى القرآن التّكذيب من الكتب التي كانت قبله و لا يجي‏ء من بعده كتاب فيكذّبه. وجه دوم ابطال است بمعنى احباط چنانك در سوره البقرة گفت: «لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ» اى لا تحبطوها بالمنّ و الاذى، جاى ديگر گفت: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ». وجه سوم باطلست بمعنى ظلم، كقوله: «لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ» يعنى بالظّلم. وجه چهارم باطلست بمعنى شرك، كقوله: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ» يعنى ذهب الشّرك عبادة الشّيطان.

... «إِنَّ الْباطِلَ» يعنى الشّرك، «كانَ زَهُوقاً» ليس له اصل فى الارض و لا فرع فى السّماء، فلذلك قال زهوقا نظيره فى العنكبوت: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْباطِلِ وَ كَفَرُوا بِاللَّهِ» و فى النّحل: «أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ».

قوله: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ» قراءت بصرى «وَ نُنَزِّلُ» بتخفيف است، «مِنَ الْقُرْآنِ» من درآورد تا بدانى كه قرآن كه فرود آمد نجم نجم فرو آمد چيز چيز چنانك بروزگار بوى حاجت بود و لايق وقت بود. و قيل من ها هنا للتّبيين. و قيل من ها هنا زيادة وصلة، كقوله: «وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ» كلّ ذلك صلة فى الكلام و نحوه كثير، «ما هُوَ شِفاءٌ» من كلّ داء لما فيه البركات و يدفع اللَّه به كثيرا من المكاره، و فى الخبر: من لم يستشف بالقرآن فلا شفاه اللَّه، «وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» بيان و بركة و هدى و ثواب لا انقطاع له فى تلاوته، «وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً» لتكذيبهم ايّاه فيزداد خسارهم.

«وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ» بالمال و الصحة و الامن، «أَعْرَضَ» عن ذكرنا و دعائنا. قيل هو عام، و قيل نزلت فى الوليد بن المغيرة، «أَعْرَضَ» عن ذكر ما كان فيه من السّقم و الضّرر و الفقر قبل ذلك، «وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ» اى بعد بنفسه عن القيام بحقوق نعم اللَّه و اعرض عن الدّعاء و الابتهال. و قيل «نَأى‏ بِجانِبِهِ» اعجب بنفسه لانّ المعجب متباعد عن النّاس، «وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ» اى اصابه المرض و الفقر و الخوف، «كانَ يَؤُساً» قنوطا عن الخير و من حمد اللَّه سبحانه لانّه لا يثق بتفضّل اللَّه تعالى على عباده. قرأ ابن عامر: «و ناء بجانبه» ممدودا مثل ناء و هو مقلوب من ناى مثل: راى و راء، و قيل من النوء و هو النّهوض و القيام، و قرأ حمزة و الكسائى: «ناى» بكسر النّون و امالة الهمزة، و قرأ ابو عمرو و عاصم و نافع: «ناى» بفتح النّون و امالة الهمزة و الباقون بفتح النّون و الهمزة على التّفخيم و هو اللّغة العالية.

«قُلْ» يا محمّد، «كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ» اى على دينه و نيّته. و قيل على خليقته و طبيعته. و قيل على مذهبه و طريقته، فالكافر يعمل ما يشبه طريقته من الاعراض عند الانعام و اليأس عند الشدّة، و المؤمن يفعل ما يشبه طريقته من الشكر عند الرّخاء و الصبر و الاحتساب عند البلاء، الا ترى انّه قال: «فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبِيلًا» اصوب طريقا و اصحّ مذهبا و هو المؤمن الذى لا يعرض عند النّعمة و لا ييأس عند المحنة.

قوله: «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ» سبب نزول اين آيت آن بود كه كاروان قريش از مكّه به شام مى‏شد بتجارت، و گذرگاه ايشان مدينه بود، چون آنجا رسيدند از جهودان مدينه پرسيدند از كار محمّد و حال او كه شما در وى چگوييد و در كتاب شما از نعت وى چيست؟ ايشان گفتند او را از سه چيز پرسيد: از اصحاب كهف و از ذو القرنين و از روح، اگر قصّه اصحاب كهف و ذو القرنين گويد و جواب دهد پيغامبرست و اگر نگويد پيغامبر نيست، و اگر از روح جواب دهد و بيان آن كند پيغامبر نيست و اگر جواب ندهد و بيان نكند پيغامبرست، پس چون بمكه باز آمدند از رسول خدا (ص) هر سه پرسيدند: قصّه اصحاب الكهف و ذو القرنين در سوره الكهف فرو آمد از آسمان و ايشان را بيان كرد و در روح سخن نگفت تا جبرئيل آمد و آيت آورد، «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي».

اكنون علماء دين را خلافست كه مراد باين روح كه از وى پرسيدند چيست؟ قتاده گفت: جبرئيل است بدليل قوله: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ،عَلى‏ قَلْبِكَ»، على (ع) و ابن عباس گفتند فريشته ايست در آسمان كه او را هفتاد هزار رويست، در هر رويى هفتاد هزار زبان، در هر زبانى به هفتاد هزار لغت خداى را عزّ و جل تسبيح مى‏كند و ربّ العزّه از هر تسبيحى ملكى مى‏آفريند كه در عالم قدس با فريشتگان مى‏پرد تا بقيامت، مجاهد گفت: روح خلقى‏اند از خلق خداى عزّ و جل در آسمان بر صورت بنى آدم كه ايشان را دست و پاى و اعضا چنانست كه آدميان، و ايشان را اكل و شرب است امّا نه آدميانند و نه فريشتگان، باين قولها «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» تأويل آنست كه: من خلق ربّى.

حسن گفت: روح اينجا قرآن است كه مشركان از رسول خدا (ص) پرسيدند كه اين قرآن كه داد بتو و از كجا رسيد بتو؟ جواب ايشان اين آمد: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» اى من وحى ربّى و من عنده، كقوله: «أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا». و قيل هى الرّوح التي يحيى بها البدن سألوه عن ذلك و عن حقيقته و كيفيّته و موضعه من البدن و ذلك ما لم يخبر اللَّه سبحانه احدا و لم يعط علمه احدا من عباده، فقال: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» اى من علم ربّى و انّكم لا تعلمونه.

قال عبد اللَّه بن بريدة: ما يبلغ الجنّ و الانس و الملائكة و الشّياطين علم الرّوح و لقد مات رسول اللَّه (ص) و ما يدرى ما الرّوح، قوله: «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» بالاضافة الى علم اللَّه عزّ و جل. و قيل «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» يعنى ثمانية و عشرين حرفا.

«وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ» يعنى القرآن، اى لو شئنا لمحوناه من القلوب و من الكتب و لذهبنا به من الارض حتّى لا يوجد له اثر، «ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنا وَكِيلًا» اى لا تجد من تكل ردّه اليك. و قيل الوكيل ها هنا بمعنى الكفيل، اى لا تجد كفيلا يضمن لك ان يأتيك بما اخذ منك.

«إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ» استثناء ليس من الاوّل المعنى لكن رحمة منّا ادركتك فبقى فى قلبك و فى قلوب المؤمنين و قال ابن جرير: معناه لكنه لا يشاء ذلك رحمة من ربّك و تفضّلا، «إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْكَ كَبِيراً» حين ارسلك نبيّا و انزل عليك كتابا و جعلك سيّد ولد آدم و اعطاك المقام المحمود.

روى هشام بن عروة عن ابيه عن عبد اللَّه بن عمرو: انّ رسول اللَّه (ص) خرج و هو معصوب الرّأس من وجع فصعد المنبر فحمد اللَّه و اثنى عليه ثمّ قال: يا ايّها النّاس ما هذه الكتب التي تكتبون اكتاب غير كتاب اللَّه يوشك ان يغضب اللَّه عزّ و جلّ لكتابه فلا يدع ورقا و لا قلبا الّا اخذ منه، قالوا يا رسول اللَّه فكيف بالمؤمنين و المؤمنات يومئذ؟ قال من اراد اللَّه به خيرا ابقى فى قلبه لا اله الّا اللَّه.

و روى عن عبد اللَّه بن عمرو قال: انّ اوّل ما تفقدون من دينكم الامانة و آخر ما تفقدون من دينكم الصّلاة و ليصلّين قوم و لا دين لهم و انّ هذا القرآن تصبحون يوما و ما فيكم منه شى‏ء، فقال رجل كيف يكون ذاك يا با عبد الرّحمن و قد اثبتناه فى قلوبنا و اثبتناه فى مصاحفنا نعلمه ابناءنا و يعلمه ابناؤنا ابناءهم الى يوم القيامة، قال يسرى به فى ليلة فيذهب بما فى المصاحف و بما فى القلوب، ثمّ قرأ عبد اللَّه: «وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ».

و قال اكثروا الطّواف بالبيت قبل ان يرفع و ينسى النّاس مكانه و اكثروا تلاوة القرآن قبل ان يرفع، قالوا هذه المصاحف ترفع فكيف بما فى صدور الرّجال؟ قال يسرى عليه ليلا فيصبحون منه فقراء و ينسون قول لا اله الّا اللَّه فيقولون فى قول اهل الجاهليّة و اشعارهم فذلك حين يقع عليهم القول و قال لا تقوم السّاعة حتّى يرجع القرآن من حيث نزل له دوىّ كدوى النّحل فيقول الرّب عزّ و جل ما بالك فيقول يا ربّ منك خرجت و اليك اعود و اتلى و لا يعمل بى اتلى و لا يعمل بى.

«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ» سبب نزول اين آيت آن بود كه احبار يهود گفتند يا محمّد اگر پيغامبرى بر صحّت نبوّت خويش نشانى بيار، معجزه‏اى بنماى، چنانك موسى نمود از عصا و يد بيضا و غير آن كه اين قرآن كه تو آورده‏اى و دعوى ميكنى كه كسى مثل آن نتواند آورد اگر از حاضران وقت كسى نيست كه مثل آن بيارد و از آن عاجز است از غائبان كس باشد كه مثل آن تواند آوردن. اين سخن جهودانست، امّا مشركان قريش خود ميگفتند: لو نشاء لقلنا مثل هذا ما اگر خواهيم مثل اين قرآن بياوريم كه اين نيست مگر اخبار گذشتگان و افسانه‏هاى پيشينيان، چنانك ايشان گفتند ما نيز گوئيم و توانيم، رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ» اى محمّد ايشان را بگوى اگر جنّ و انس بهم آيند تا مثل اين قرآن بيارند نتوانند، «وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً» معينا يعاون بعضهم بعضا. قال السدّى: لا يأتون بمثله لانّه غير مخلوق و لو كان مخلوقا لاتوا بمثله.

«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ» اى ذكرنا و بيّنّا «فِي هذَا الْقُرْآنِ» للنّاس، يعنى لاهل مكّة، «مِنْ كُلِّ مَثَلٍ» اى من كلّ صنف من الترغيب و الترهيب و انباء الاوّلين و الآخرين و ذكر الجنة و النّار. و قيل ليس المراد بالمثل ها هنا الكلمة السّائرة، انّما المراد به من كلّ شى‏ء و نوع من الكلام الذى يجب الاعتبار به، «فَأَبى‏ أَكْثَرُ النَّاسِ» اى اكثر اهل مكّة، «إِلَّا كُفُوراً» جحودا للحقّ لانّهم اقترحوا الآيات بعد ظهور المعجزات، فذلك قوله: «وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا» ابن عباس گفت اشراف قريش نزديك كعبه بهم آمدند: عتبه و شيبه پسران ربيعه و ابو سفيان بن حرب و النّضر بن الحرث و ابو البخترى بن هشام و الاسود بن المطّلب و زمعة بن الاسود و الوليد بن المغيرة و ابو جهل بن هشام و عبد اللَّه بن ابى اميّه و اميّة بن خلف و العاص بن وائل و نبيه و منبه پسران حجّاج، اين صناديد قريش همه بهم آمدند و با يكديگر گفتند محمّد را حاضر كنيد تا نخست بحجّت با وى سخن گوئيم اقامت عذر خويش را، آن گه چون سر باز زند تدبير كار وى ميكنيم، كس فرستادند و رسول را خواندند، رسول خدا (ص) بايمان و رشد ايشان عظيم حريص بود، بطمع آنك ايمان آرند زود برخاست و پيش ايشان رفت، باتّفاق گفتند محمّد دانى كه در ميان قوم خويش آئين نو آوردى و كار نو ساختى و در دين آباءو اجداد خويش طعن زدى و پيرانرا حرمت نداشتى و خدايان ما را ناسزا گفتى و پراكندگى در ميان جمع ما افكندى، اكنون سخن ما بتحقيق بشنو، اگر مال ميخواهى و مقصود تو جمع مالست ما ترا چندان مال دهيم كه بر همه افزون شوى در مال، و اگر شرف و رياست و سرورى طلب ميكنى ما ترا سيّد و سرور خود گردانيم، و اگر ملك ميخواهى ترا بر خود پادشاه كنيم و همه فرمان بردار تو شويم، و اگر با تو ديو است كه بر تو غلبه كرده است و ترا رنجه ميكند ما ببذل و جاه و مال طبيبان حاذق را بدست آريم تا ترا مداومت كنند، رسول خدا (ص) گفت: ما بى ما تقولون ما جئتكم بما جئتكم به اطلب اموالكم و لا الشرف فيكم و لا الملك عليكم و لكنّ اللَّه بعثنى اليكم رسولا و انزل علىّ كتابا و امرنى ان اكون لكن بشيرا و نذيرا فبلّغتكم رسالة ربّى و نصحت لكم

اى قوم من آن مرد نه‏ام كه شما مى‏پنداريد و در من آن نيست كه شما مى‏گوئيد و آنچ آوردم نه بدان آوردم تا بر شما رياست و شرف و ملك جويم، يا مال و نعمت خواهم، من پيغامبر خداام و فرستاده وى بشما، مرا بحق فرستاد و كتاب داد تا دوستان را ببهشت و كرامت جاودان بشارت دهم و دشمنان را بدوزخ و عذاب بيكران بيم دهم، من پيغام اللَّه تعالى رسانيدم و رسالت گزاردم و نصيحت كردم، اگر قبول كنيد شما را عزّ دو جهان بود و نعيم جاودان، اگر قبول نكنيد من صبر كنم تا اللَّه تعالى حكم كند ميان من و شما و كار برگزار چنانك خود خواهد.

ايشان گفتند اى محمّد اگر آنچ ما گفتيم و بر رأى تو عرضه كرديم نمى‏شنوى و نمى‏پذيرى، پس بدان كه اين مكّه جايى تنگست، تنگ معيشت و تنگ آب از خداوند خويش بخواه تا اين كوه‏هاى مكّه از جاى بر گيرد تا جاى بر ما فراخ گردد، و از چشمه‏ها آب فراخ گشايد و جويها روانند تا ما كشت زار كنيم و باغ و بستان سازيم چنانك در شام است و در عراق، اينست‏ كه ربّ العالمين گفت: «وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً»، عاصم و حمزة و كسايى و يعقوب تفجر بفتح تا و تخفيف خوانند، باقى بضم تا و تشديد چنانك در حرف ثانيست باتّفاق. اللَّه تعالى گفت جلّ جلاله كافران قريش گفتند ما بتو ايمان نياريم اى محمّد تا آن گه كه چشمه آب گشايى از بهر ما در زمين مكّه، و معنى تفجر تشقق و الفجر الشّق و التّفجير للمبالغة، «يَنْبُوعاً» عينا ينبع منها الماء.

«أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ» اى حائط و بستان، «مِنْ نَخِيلٍ» جمع نخل كعبد و عبيد، «وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها» اى وسطها، «تَفْجِيراً» مرّة بعد اخرى.

«أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً» بفتح سين قراءت عاصم است و نافع و ابن عامر جمع كسفة و هى القطعة باقى بسكون سين خوانند، كسفا يعنى طبقا و اشتقاقه من كسفت الشي‏ء اذا غطّيته، از اقتراحات ايشان يكى اين بود كه ايمان نياريم تا آن گه كه آسمان فرو افكنى بر ما پاره پاره گشته چنانك گفتى كه برستاخيز چنان خواهد گشت. و گفته‏اند پيش از نزول اين آيت از آسمان آن آيت فرو آمده بود كه: «إِنْ نَشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ نُسْقِطْ عَلَيْهِمْ كِسَفاً مِنَ السَّماءِ» پس ايشان باستهزاء باز گفتند كه ايمان نياريم بتو تا آن گه كه از آسمان طبقى فرو افكنى بر ما چنانك خود گفته‏اى، «أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ» يا خداى را آرى تا ترا گواهى دهد چنانك مى‏گويى كه خواهد آمد روز رستاخيز بداورى، «وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلًا» يعنى تأتى بهم حتّى نراهم مقابلة و معاينة يشهدون لك بالنّبوة. و قيل قبيلا اى ضمينا و كفيلا على صدق دعواك و وفائك بالوعد و الوعيد. و قيل قبيلا اى مجتمعين اجتماع القبائل، يقال قبلت به اقبل قبالة كما تقول كفلت به اكفل كفالة و كذلك قول النّاس قد تقبل فلان بهذا اى تكفل به.

«أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ» يعنى من ذهب، يقال زخرفت الشّى‏ء اذا كملت زينته. و قوله: «حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها» اى كمال زينتها، و از اقتراح ايشان اين بود كه از خداوند خود خواه تا ترا خانه‏اى زرّين دهد و گنجهاى زر و سيم بر تو گشايد تا بى نياز شوى از آنك ترا ببازار بايد رفت و طلب معاش بايد كرد، چون ايشان اين گفتند رسول خدا (ص) جواب داد: ما انا بالذى يسأل ربّه هذا و ما بعثت اليكم بهذا و لكن اللَّه بعثنى بشيرا و نذيرا.

«أَوْ تَرْقى‏ فِي السَّماءِ» اين يكى حكايتست از قول عبد اللَّه بن ابى امية المخزومى پسر عاتكة بنت عبد المطلب ابن عمة النبى (ص) فقال: لا اومن بك ابدا حتّى تتّخذ الى السّماء سلّما ثمّ ترقى فيه و انا انظر حتّى تأتيها و تأتى بكتاب من السّماء فيه من ربّ العالمين الى عبد اللَّه بن ابى امية انّى قد ارسلت محمّدا نبيّا فآمن به و صدّقه و اللَّه لو آتيتنى به ايضا لما امنت بك و لا صدّقتك، «قُلْ سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا» اى لو قدرت على ما تريدون لكنت الها و اللَّه منزّه عن الشريك و لست انا الّا آدميّا مثلكم خصّنى من بينكم بالرّسالة فارسلنى اليكم. بر قراءت مكّى و شامى، «قال سبحان ربى» اى قال محمّد مجيبا لهم رسول خدا (ص) جواب ايشان داد و گفت اگر مرا قدرت و قوّت آن بودى كه شما خواستيد آن خدايى بودى و اللَّه تعالى پاكست از شريك و انباز، من بشرى‏ام همچون شما و آنچ شما ميخواهيد در قدرت و قوّت بشر نيست.

«وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا» من الايمان، «إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏» اى النّبي و القرآن، «إِلَّا أَنْ قالُوا» اى الّا قولهم، «أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولًا» اى هلا بعث ملكا رسولا انكار كردند بآنك اللَّه تعالى بشرى از جنس ايشان برسولى فرستاد، گفتند چرا نه فريشته‏اى فرستادى و ندانستند كه تآنس از تجانس خيزد و تنافر از تخالف بود، هر كس را انس با جنس خود بود، اگر پيغامبر فريشته بودى آدمى را با وى انس نبودى بلكه وى را نفرت بودى و نه مقتضى حكمت بودى، چون ايشان چنين گفتند ربّ العالمين جواب ايشان داد: «قُلْ لَوْ كانَ فِي الْأَرْضِ مَلائِكَةٌ» بدل الآدميين، «يَمْشُونَ» كما يمشى ابن آدم، «مُطْمَئِنِّينَ» مستوطنين الارض، «لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولًا» لانّه لا يرسل الى خلق الّا ما كان من جنسه ليكونوا منه اقبل و اليه اسرع پس كافران گفتند: و من يشهد لك انّك رسول اللَّه؟ آن كيست كه گواهى دهد ترا كه رسول خدايى؟ اللَّه تعالى بجواب ايشان اين آيت فرستاد: «قُلْ» يا محمّد، «كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ» بانّى رسوله. و قيل المعنى انّى اشهد اللَّه على انّى بلّغتكم ما امرنى بتبليغه و اجتهدت و انّكم كفرتم ليشهد لى عليكم يوم القيامة، و انتصاب شهيدا على التّمييز او على الحال اى كفى اللَّه فى حال الشّهادة، «إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً» بما كان، «بَصِيراً» بما يكون.

«وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» اى من وفّقه اللَّه للايمان فهو الذى اهتدى و اصاب الرّشاد، «وَ مَنْ يُضْلِلْ» يخذله، «فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِهِ» يهدونهم، «وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ» قيل يسحبون عليها، و قيل يمشون عليها. و عن انس: انّ رجلا قال يا رسول اللَّه كيف يحشر الكافر على وجهه يوم القيامة؟ فقال انّ الذى امشاه على رجليه قادر ان يمشيه على وجهه.

و عن ابى هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): يحشر النّاس يوم القيامة ثلاثة اصناف: صنف مشاة و صنف ركبان و صنف على وجوههم، قيل يا رسول اللَّه و كيف يمشون على وجوههم؟ قال: انّ الذى امشاهم على اقدامهم قادر ان يمشيهم على وجوههم، «عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا» اگر كسى گويد چونست كه درين آيت ايشان را بكرى و گنگى و نابينايى صفت كرد؟ جاى ديگر گفت: «وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً دَعَوْا هُنالِكَ ثُبُوراً»، جواب آنست كه ابن عباس گفت: «عُمْياً» لا يرون شيئا يسرّهم، «بُكْماً» لا ينطقون بحجّة، «صُمًّا» لا يسمعون شيئا يسرّهم. مقاتل گفت: اول كه از خاك بر آيند بينند و گويند و شنوند تا آن گه كه نداء: «اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ» شنوند پس از آن گنگ و كر و نابينا گردند. ابن جرير بر عكس اين گفته: قال حين يخرجون من قبورهم يكونون بهذه الصّفة ثمّ يرون و ينطقون و يسمعون، «كُلَّما خَبَتْ» اى عن اللّهب مع بقاء حرّها و اصلها، «زِدْناهُمْ سَعِيراً» توقدا فلا يفتر ابدا. و قيل: «كُلَّما خَبَتْ» بعض النّيران اشتعلت بهم نار اخرى من جهة اخرى فهم معذّبون بنار بعد نار. و قيل كلّما خمدت و نضجت جلودهم و لحومهم بدّلهم اللَّه غيرها ليذوقوا العذاب.

«ذلِكَ جَزاؤُهُمْ» اى ذلك العذاب. و قيل العمى و الصّم و الخرس بسبب «بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا» بمحمّد (ص) و انكروا البعث و النّشور و قد سبق تفسيره، «وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً» ابن كثير و ابو عمرو و عاصم و حمزة: «أ إذا، ائنا» هر دو حرف باستفهام خوانند، نافع و كسايى و يعقوب: «أ إذا» باستفهام خوانند و «انا» بخبر، ابن عامر بعكس اين خواند: «اذا» بخبر و «ائنا» باستفهام. و همچنين خلافست در آيت گذشته هم درين سورت و هم در سوره الرّعد.

«أَ وَ لَمْ يَرَوْا» اين جواب منكران بعث است، اى او لم يعلموا يعنى هم يعلمون، «أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ قادِرٌ عَلى‏ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ» اى هم مقرّون بانّ اللَّه خالق السّماوات و الارض و خالقهم ابتداء و مميتهم فلم انكروا الاعادة ميگويد آن خداوندى كه قادرست بر آفرينش آسمان و زمين با شدّت و قوّت و بزرگى آن، قادرست بر آفرينش آدمى با ضعف و حقارت وى در جنب آن، جاى ديگر گفت: «لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ»، «وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلًا» اى وقتا لعذابهم و اهلاكهم، «لا رَيْبَ فِيهِ» انّه آتيهم جوابا لقولهم: «أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً». و قيل فى الآية تقديم و تأخير، تقديره خلق السّماوات و الارض و جعل لهم اجلا لا ريب فيه قادر على ان يخلق مثلهم، «فَأَبَى الظَّالِمُونَ» اى المشركون، «إِلَّا كُفُوراً» جحودا بذاك الاجل و هو البعث و القيامة.

قوله: «قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي» قيل خزائن الرّزق، و قيل الرّحمة ها هنا المال، «إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الْإِنْفاقِ» اى لبخلتم و امسكتم عن الصّدقة و ما جدتم كجود اللَّه سبحانه و تعالى خشية الاملاق و الفقر، املق و انفق و اعدم و اصرم بمعنى واحد. و قيل خشية ان يفنيه الانفاق، هذا جواب لقولهم: «لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً»، «وَ كانَ الْإِنْسانُ قَتُوراً» اى بخيلا ممسكا، و الانسان ها هنا الكافر خاصّة كما قال عزّ و جلّ: «إِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ» اى كفور «وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ» اى من اجل حبّ المال بخيل.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ» بدان كه از اول نماز شب تا بوقت بام دوازده ساعتست، ربّ العالمين جلّ جلاله و تقدّست اسمائه هر ساعتى وقت وظيفه طاعت فرقتى از فرق اهل خدمت ساخته: اول ساعت از ساعات شب وقت عبادت و طاعت پريان بود، صفها بر كشند و بخدمت بايستند. دوم ساعت وقت نماز جانوران اهل دريا بود. سوم ساعت وقت نماز خلقان زير زمين بود.

چهارم ساعت وقت نماز صابران بود. پنجم وقت نماز فريشتگان خدا بود. ششم وقت نماز و تسبيح ابر و ميغ بود. هفتم وقت آرام خلايق و تفكّر اهل حضرت بود. هشتم وقت آرايش بهشت و تعريف جنّات عدن بود. نهم وقت نماز كرام الكاتبين بود. دهم آن ساعتست كه درهاى آسمان بگشايند و مقرّبان بدرها برآيند و زجل تسبيح و صياح تهليل و اصوات تكبير و نغمات ذكر ايشان عالم قدس بگيرد، اندرين ساعت هر كه از خداوند جلّ جلاله حاجتى خواهد اجابت يابد. يازدهم وقت انتشار بركات بود بر زمين كه ودايع راحت و بدايع قدرت در جواهر زمين تعبيه كنند. و ساعت دوازدهم كه نسيم سحر از مطلع خويش عاشق وار نفس سرد بر آرد آن ساعت وقت نياز دوستان بود و ساعت راز محبّان و هنگام ناز عاشقان، آن ساعت درهاى بهشت گشاده و آن باد سحر گاهى با آن لطافت و راحت و لذت از جانب جنّات عدن روان.

داود پيغامبر (ع) از جبرئيل پرسيد كه اندر شب كدام وقت فاضلتر؟ گفت‏ ندانم لكن هر شب بوقت سحر عرش ملك بر خود بجنبد.

و فى بعض الآثار يقول اللَّه عزّ و جل ان احبّ احبّاى الىّ الّذين يستغفرون بالاسحار اولئك الّذين اذا اردت باهل الارض شيئا ذكرتهم فصرفت به عنهم خنك مر آن بندگان كه بوقت سحر استغفار كنند و شراب مهر بجام عشق در آن وقت سحر نوش كنند.

سفيان ثورى گفت بما رسيد كه از اول شب منادى ندا كند: الا ليقم العابدون، چون شب نيمه‏اى در گذرد منادى ندا كند: ليقم القانتون، چون وقت سحر بود مناديى گويد: اين المستغفرون.

فرمان آمد كه اى محمّد مقام شفاعت در قيامت مقامى بزرگوار است مقام محمود است و ترا مسلّم است، اما راهش آنست كه بشب خيزى و نماز كنى، اشرف الاسباب ما ينال به اشرف العطايا اى محمّد اگر خشنودى ما ميخواهى بروز رسالت مى‏گزار، و اگر مقام محمود ميخواهى بشب بيدار باش و نماز كن، «عَسى‏ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» رابعه عدويه را مى‏آيد كه همه شب بيدار بودى، پاس دل داشتى تا صبح صادق بدميدى، آن گه اين بيت گفتى:

يا نفس قومى فلقد نام الورىان تفعلى خيرا فذو العرش يرى‏
و انت يا عين اهجرى طيب الكرىعند الصّباح يحمد القوم السّرى‏

و قيل المقام المحمود هو المجالسة فى حال الشّهود، مقام محمود خاصّه مصطفى است (ص) در خلوت «أَوْ أَدْنى‏» بر بساط انبساط، در خيمه «وَ هُوَ مَعَكُمْ» بر سرير اصطفا، شراب «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ» بجام قدس نوشيده و خلعت وصال پوشيده و بدوست «لم يزل» رسيده.

پير طريقت گفت: الهى بهر صفت كه هستم برخواست تو موقوفم، بهر نام كه مرا خوانند به بندگى تو معروفم، تا جان دارم رخت ازين كوى بر ندارم، او كه تو آن اويى بهشت او را بنده است، او كه تو در زندگانى اويى جاويد زنده است، الهى گفت تو راحت دلست و ديدار تو زندگانى جان، زبان بياد تو نازد و دل بمهر و جان بعيان.

«وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ» قول ابن عباس در معنى اين آيت آنست كه مصطفى (ص) را اجل نزديك آمد، او را گفتند كه اى مهتر عالم و اى سيّد ولد آدم، بساط اسلام در عالم گسترده شد، خورشيد نبوّت تمام تافته شد، سرا پرده شريعت از قاف تا قاف برسيد، گوشه تاجت از عرش مجيد بر گذشت، طراز رايت حشمت تو بسدره منتهى رسيد، قدم همّت تو بقاب قوسين پيوست فريضه و سنّت آموختى، يتيمان را پدرى كردى، مهجوران را شفيع بودى، مريدان را دليل بودى، مهاجر و انصار را تربيت دادى، جنّ و انس را خواندى، اكنون وقت آنست كه سفر مبارك پيش گيرى، وقتست كه گوشوار مرگ در گوش بندگى كنى، وقتست كه سر ببالين فنا باز نهى، ما در ازل حكم كرده‏ايم كه: «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ».

و در خبرست كه مصطفى (ص) در آن بيمارى باز پسين امير المؤمنين على (ع) را بخواند گفت: يا على يارى ده تا يك بار ديگر بمسجد باز روم و بمنبر بر آيم و ديده بر چهره ياران و درويشان افكنم و ايشان را وداع كنم، مصطفى (ص) بمسجد رفت و بمنبر بر آمد، با دو چشم گريان و جگر سوزان، روى سوى ياران كرد، گفت: چگونه يارى بودم شما را؟ چگونه رسولى بودم شما را؟

اكنون ما را نوبت رفتن آمد، بريد مرگ در رسيد، آن ساعت غريوى و زاريى در مسجد افتاد، ياران همه دلتنگ و رنجور، گريان و سوزان و خروشان همى‏گفتند نيك يارى كه تو بودى، نيك رسولى كه بما آمدى، رسول (ص) ايشان را وداع كرد و بخانه باز آمد، نه بس بر آمد كه بريد حضرت رسيد و نسيم قربت دميد، پرده‏ها برگرفتند و طوبى و زلفى و حسنى بوى نمودند، مصطفى (ص) آن گه گفت: «ربّ ادخلنى مدخل صدق»

اى امتنى اماتة صدق، «وَ أَخْرِجْنِي» بعد موتى من قبرى يوم القيامة، «مُخْرَجَ صِدْقٍ» بار خدايا مرا كه از دنيا بيرون برى در لباس سعادت و پيرايه شهادت بر كه آن عقبه ايست سخت عظيم و كارى سخت با خطر.

و قال جعفر بن محمّد (ع): ادخلنى القبر و انت عنّى راض و اخرجنى من القبر الى الوقوف بين يديك على طريق الصدق مع الصّادقين، «وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً» زيّنى بزينة جبروتك ليكون الغالب علىّ سلطان الحق لا سلطان الهوى.

«وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ» چهره كائنات و محدثات بظلمت كفر و زحمت شرك پوشيده بود كه ناگاه علم دولت نبوت محمّد مرسل از مركز خطّه مكّه سر بر آورد و انوار اشراق صبح دين از كنج حجره آمنه پيدا آمد، شادى و خرّمى در ممالك افتاد، هر كجا نامدارى بود ذليل گشت، هر كجا تاجدارى بود تاجش بتاراج بدادند، هر كجا جبّارى متمرّد بود از تخت بزير آمد هر كجا در عالم بتى بود در قعر چاه بى دولتى افتاد، قاعده قصر قيصرى و ايوان رفعت كسر وى خراب گشت، و از چهار گوشه عالم آواز بر آمد كه: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ».

كفر و ايمان را هم اندر تيرگى هم در صفا نيست دار الملك جز رخسار و زلف مصطفى

«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ» الآية... القرآن شفاء من داء الجهل للعلماء، و شفاء من داء الشكّ للمؤمنين، و شفاء من داء النّكرة للعارفين، و شفاء من داء القنوط للمريدين و القاصدين، و شفاء من لواعج الشّوق للمحبين، و انشدوا:

و كتبك حولى لا تفارق مضجعىو فيها شفاء للّذى انا كاتم‏

«قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ» از آدمى چه آيد، جز از جفا؟ و از آب و گل چه آيد، جز از خطا؟ و از كرم ربوبيّت چه بينند، جز از وفا؟ «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ» در همه قرآن هيچ آيت اميدوارتر از اين آيت نيست، ميگويد: هر كس آن كند كه از او آيد و از هر كس آن آيد كه از او سزد: العبد يعود الى الذّنب و الرّبّ يعود الى المغفرة، و فى بعض الكتب يقول اللَّه تعالى يا بن آدم انت العوّاد الى الذّنوب و انا العوّاد الى المغفرة، آن مهجور مملكت ابليس نوميد را گفتند آدم را سجود كن، گفت نكنم كه آدم از خاكست و من از آتش، گفتند اى بدبخت لا جرم هر كس آن كند كه سزاى اوست و از هر كس آن آيد كه دروست، آتش چون فرو ميرود خاكستر شود كه هرگز نو نگردد، و خاك اگر چه كهن شود آب بر وى ريزند نو گردد، اى ابليس تو كه از آتشى بيك فرمان كه بگذاشتى مردى كه هرگز زنده نشوى، و اى آدم تو كه از خاكى هر چند گناه كردى بيك قطره آب حسرت كه از ديده فرو بارى گناهانت بيامرزم و بنوازم، اى ابليس از آتش آن آيد كه كردى، اى آدم از خاك آن زايد كه ديدى: «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ».

«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ» آدمى هم تنست و هم دل و هم روح، تن محلّ امانت است، دل بارگاه خطابست. روح نقطه گاه مشاهدتست، هر چه نعمت بود نثار تن گشت غذاى وى طعام و شراب، هر چه منّت بود تحفه دل آمد قوت او ذكر و ياد دوست، آنچه رؤيت و مشاهدت بود نصيب روح آمد غذاى وى ديدار دوست، تن در قهر قدرت است، دل در قبضه صفت، روح در كنف عزّت، بساط انس گسترده، شمع عطف افروخته و دوست ازلى پرده بر گرفته.

۹ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى‏ تِسْعَ آياتٍ» داديم موسى را نه آيت، «بَيِّناتٍ» پيغامهاى روشن، «فَسْئَلْ بَنِي إِسْرائِيلَ» پرس از علماء جهودان،«إِذْ جاءَهُمْ» آن گه كه بايشان آمد، «فَقالَ لَهُ فِرْعَوْنُ» و فرعون گفت او را، «إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا مُوسى‏ مَسْحُوراً (۱۰۱)» من چنين مى‏دانم اى موسى كه با تو جادويى كرده‏اند.

«قالَ لَقَدْ عَلِمْتَ» گفت نيك دانى، «ما أَنْزَلَ هؤُلاءِ» كه نفرستاد اين پيغامها را، «إِلَّا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» مگر خداوند آسمان و زمين، «بَصائِرَ» پيغامهاى روشن هويدا، «وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً (۱۰۲» و من مى‏پندارم اى فرعون كه ترا تباهى و نيستى داده‏اند و هلاك از تو بر آورده.

«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ» خواست فرعون كه ايشان را از زمين مصر بشكيزاند، «فَأَغْرَقْناهُ» بآب بكشتيم او را، «وَ مَنْ مَعَهُ جَمِيعاً (۱۰۳)» و هر كه با وى بود بيكبار.

«وَ قُلْنا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرائِيلَ» و پس غرق فرعون، بنى اسرائيل را گفتيم، «اسْكُنُوا الْأَرْضَ» اكنون در زمين ايشان در مصر بنشينيد، «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» چون هنگام رستاخيز آيد، «جِئْنا بِكُمْ لَفِيفاً (۱۰۴)» آريم شما را با ايشان بهم.

«وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ» و براستى فرستاديم اين سخن را، «وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ» و براستى فرو آمد، «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا مُبَشِّراً وَ نَذِيراً (۱۰۵)» و نفرستاديم ترا مگر شادى رسان و بيم نماى.

«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ» و قرآنى كه آن را پراكنده فرستاديم، «لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ» تا بر مردمانى خوانى آن را، «عَلى‏ مُكْثٍ» بر درنگى، «وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلًا (۱۰۶)» و فرو فرستاديم آن را فرو فرستادنى.

«قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا» بگو اى محمّد بگرويد باين نامه يا مگرويد، «إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ» ايشان كه ايشان را علم دادند، «مِنْ قَبْلِهِ» پيش از آمدن اين نامه، «إِذا يُتْلى‏ عَلَيْهِمْ» هر گه كه بر ايشان خوانند اين نامه، «يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً (۱۰۷)» بر روى مى‏افتند بسجود.

«وَ يَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا» و ميگويند پاكى و بى عيبى خداوند ما را، «إِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولًا (۱۰۸)» نيست وعدهاى خداوند ما مگر كردنى و بودنى.

«وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ يَبْكُونَ» و بر روى مى‏افتند گريان، «وَ يَزِيدُهُمْ خُشُوعاً (۱۰۹)» و ايشان را خشوع مى‏افزايد و نرمى دل.

«قُلِ» بگوى، «ادْعُوا اللَّهَ» او را اللَّه خوانيد، «أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ» و اگر خواهيد او را رحمن خوانيد، «أَيًّا ما تَدْعُوا» بهر كدام كه خوانيد، «فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏» او راست نامهاى نيكو، «وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ» و دعا نه همه ببانگ كن، «وَ لا تُخافِتْ بِها» و نه همه نهان «۱» كن، «وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلًا (۱۱۰)» و ميان آن و اين راهى گير ميانه.

«وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ» و بگوى ستايش و سزاوارى بخدايى اللَّه راست، «الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً» آن كس كه فرزند نگرفت،، «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ» و او را انباز نبود در پادشاهى، «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ» و او را هرگز ضعف نبود و سستى كه يارى بايستى، «وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً (۱۱۱)» و ببزرگى بستاى او را و بزرگ دار و بزرگ دان او را بزرگ داشتنى.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى‏ تِسْعَ آياتٍ بَيِّناتٍ» هؤلاء التّسع هى: «ان لا تشركوا بى شيئا، و لا تسرفوا، و لا تزنوا، و لا تقتلوا النفس التي حرمت‏ الا بالحق، و لا تسحروا، و لا تقربوا مال اليتيم، و لا تسعوا ببرى‏ء الى السلطان، و لا تعدوا فى السبت، و لا تأكلوا الربوا» صفوان بن غسّان المرادى گفت: جهودى از رسول خداى تعالى پرسيد كه اين نه آيت كدام‏اند؟ و رسول خدا (ص) همچنين جواب داد كه گفتيم.

ابن عباس و مجاهد و ضحّاك و جماعتى مفسران مى‏گويند اين نه آيت همانند كه در آن آيت ديگر گفت: «فِي تِسْعِ آياتٍ» و هى: العصا، و اليد البيضاء، و الطوفان، و الجراد، و القمل، و الضّفادع، و الدّم، و السّنون لاهل البوادى. قال الحسن السّنون و نقص الثّمرات واحدة، و التّاسعة تلقف العصا ما يأفكون. و قال ابن عباس التّاسعة ازالة العقدة التي كانت بلسانه، و قيل التاسعة الطّمس و هو قوله: «رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى‏ أَمْوالِهِمْ»، «فَسْئَلْ بَنِي إِسْرائِيلَ» اى فسئل يا محمّد المؤمنين من قريظة و النّضير، «إِذْ جاءَهُمْ» يعنى جاء آباءهم بپرس اى محمد از مؤمنان قريظه و نضير ايشان كه كتاب خوانده‏اند كه ميان موسى و فرعون و قوم وى چه رفت آن گه كه موسى بايشان آمد؟ يعنى كه تا جهودان صدق قول رسول بدانند از گفتار علماء خويش، قومى گفتند: «فَسْئَلْ بَنِي إِسْرائِيلَ»، اين خطاب با موسى است و معنى آنست كه: سل فرعون اطلاق بنى اسرائيل، موسى را نه آيت داديم و او را گفتيم بنى اسرائيل را از فرعون بخواه، اينجا سخن تمام شد. آن گه بر استيناف گفت: «إِذْ جاءَهُمْ فَقالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا مُوسى‏ مَسْحُوراً» اى سحرت فأزيل عقلك، و قيل خدعت و حملت على ما تقول، و قيل مسحور بمعنى ساحر كميمون بمعنى يا من و مأتىّ بمعنى آت «قالَ» موسى «لَقَدْ عَلِمْتَ» يا فرعون بقلبك، «ما أَنْزَلَ هؤُلاءِ» الآيات التسع. «إِلَّا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بَصائِرَ» لك، هذا كقوله: «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا». و قرأ الكسائى: «لقد علمت» بالضم على انّ موسى اخبر عن نفسه. و روى انّ عليّا (ع) قال و اللَّه ما علم عدوّ اللَّه و انّما علم موسى و الاوّل اظهر لانّ علم موسى (ع) لا يكون حجّة على فرعون، و قوله: «بَصائِرَ» اى عبرا و دلائل و نصبها على الحال. و قيل نصبها على المفعول له اى لتبصّر بها، «وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ» اى لاعلمك «يا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً» ممنوعا من الخير، و قيل مهلكا. و قيل هالكا. قال ابن عباس: المثبور الذى لا عقل له فى دينه و معاشه.

«فَأَرادَ» يعنى فرعون، «أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ» يخرجهم و يقلعهم من ارض مصر، يعنى موسى و بنى اسرائيل، «فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِيعاً».

«وَ قُلْنا مِنْ بَعْدِهِ» اى من بعد هلاك فرعون و قومه: «لِبَنِي إِسْرائِيلَ اسْكُنُوا الْأَرْضَ» اى مصر و الشّام، هذا كقوله: «وَ أَوْرَثْناها بَنِي إِسْرائِيلَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ»، «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» اى القيامة و الوعد الموعود، «جِئْنا بِكُمْ» من قبوركم الى الموقف، «لَفِيفاً» مجتمعين مختلطين قد التفّ بعضكم ببعض لا تتعارفون و لا ينحاز احد منكم الى قبيلته و حيّه، و هو من قول العرب: لفّت الجيوش اذا اختلطوا و وحّد اللّفيف و هو خبر عن الجمع لانه بمعنى المصدر. و قيل: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» اى نزول عيسى (ع)، «جِئْنا بِكُمْ لَفِيفاً» اى جماعات من قبائل شتّى.

سياق اين آيت تسكين و تسليت مصطفى (ص) است و قوّت دادن دل وى، ميگويد چنان كه قرآن بتو فرستاديم و مشركان قريش ترا دروغ زن گرفتند همچنين موسى را كتاب داديم و فرعون او را دروغ زن گرفت، و چنان كه كفره قريش خواستند كه ترا از مكّه بيرون كنند همچنين فرعون خواست كه موسى و بنى اسرائيل را از زمين مصر بيرون كند، پس من كه خداوندم موسى را و بنى اسرائيل را نصرت دادم و فرعون و قوم وى را هلاك كردم، اى محمّد همچنين بعاقبت ترا نصرت دهم و بر دشمنان ظفر دهم و نعمت خود بر تو و بر مؤمنان كه پس رو تواند تمام كنم، ربّ العالمين رسول خويش را اين وعده نصرت داد آن گه بعاقبت وعده وفا كرد و كار نصرت بر وى تمام كرد: فانجز وعده و نصر عبده و قهر الاحزاب وحده و له الحمد و المنّة.

«وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ» اى انزلنا القرآن بالحقّ غير الباطل. و قيل ما يتضمّنه حقّ اى صدق و عدل يعنى انزلناه بالدّين القائم و الامر الثّابت، «وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ» يعنى و بمحمّد نزل القرآن اى عليه نزل، كما تقول نزلت بزيد يعنى على زيد.

و قيل: الحقّ الاوّل الحقيقة و الثّاني المستحقّ اى اتاكم بما تستحقّونه، «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا مُبَشِّراً» للمؤمنين، «وَ نَذِيراً» للكافرين.

«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ» منصوب بفعل مضمر، يعنى و آتيناك قرآنا، «فَرَقْناهُ» اى احكمناه، كقوله: «فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ» اى يحكم و يبرم، و قيل فرقناه فيه الحقّ من الباطل، و قيل هو بمعنى المشدّد. و قرأ ابن عباس: «فَرَقْناهُ» بالتّشديد، اى قطّعناه آية آية و سورة سورة فى عشرين سنة، «لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلى‏ مُكْثٍ» اى على ترسل و تؤدة ليفهموه و ليقفوا على مودعه فيعملوا به.

و فى الحديث انّ النّبي (ص) كان يقرأ القرآن قراءة ليّنة يتلبّث فيها.

و قال ابن عباس لان اقرأ البقرة و ارتّلها و اتدبّر معانيها احبّ الىّ من ان اقرأ جميع القرآن هذا، «وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلًا» شيئا بعد شى‏ء على حسب الحاجة اليه.

«قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا» هذا وعيد من غنىّ، كقوله: «فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ» استهزءوا، انتظروا، و ارتقبوا، فتربّصوا، كلّ هذا وعيد ليس فيه من الاذن شى‏ء «إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ» يعنى عبد اللَّه بن سلام و اصحابه، «مِنْ قَبْلِهِ» اى من قبل نزول القرآن، «إِذا يُتْلى‏ عَلَيْهِمْ» القرآن، «يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ» اى على الاذقان، «سُجَّداً» يعنى اذا سمعوا القرآن عرفوا انّه كلام اللَّه و قبلوه و سجدوا تعظيما للَّه.

«وَ يَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولًا» يعنى ما كان وعد ربّنا الّا مفعولا و ان و اللام دخلتا للتّأكيد، اى انجزنا ما وعدناه فى التّوراة من ارسال محمّد (ص) و انزال القرآن عليه.

«وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ يَبْكُونَ» كرّر القول لتكرّر الفعل منهم، «وَ يَزِيدُهُمْ» تلاوة القرآن و بكاؤهم، «خُشُوعاً» خضوعا و تواضعا لربّهم.

روى عن النّبي (ص) قال: من قرأ القرآن فى اقلّ من ثلث لم يفقهه اتلوه و ابكوا فان لم تبكوا فتباكوا.

«قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ» قراءة عاصم و حمزة: «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ» بكسر اللّام «أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ» بكسر الواو، و سبب نزول اين آيت بقول ابن عباس آنست كه رسول خدا (ص) در مكّه قيام شب مى‏كرد، اندر سجود ميگفت: يا رحمن يا رحيم، مشركان گفتند محمد تا امروز يك خداى مى‏خواند اكنون دو خداى ميخواند! بو جهل گفت ما را مى‏گويد: «لا تَتَّخِذُوا إِلهَيْنِ اثْنَيْنِ» دو خداى را مگيريد و مخوانيد، و اكنون خود ميخواند خدايى ديگر با اللَّه، گاه گويد يا اللَّه و گاه گويد يا رحمن، اين رحمن ما ندانيم و نشناسيم مگر رحمن يمامه يعنى مسيلمه كذّاب، فانزل اللَّه هذه الآية.

ميمون ابن مهران گفت رسول خداى (ص) در بدو اسلام و ابتداء وحى بجاى آيت تسميت: «باسمك اللهم» نوشتى تا آن روز كه اين آيت فرو آمد كه: «إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» پس اين آيت تسميت بنوشت، مشركان گفتند: هذا الرّحيم نعرفه فما الرّحمن؟ فانزل اللَّه هذه الآية.

ضحّاك گفت: اهل تورات آمدند و گفتند اى محمد ما در تورات نام رحمن فراوان مى‏بينيم و تو كمتر مى‏گويى و در آن كتاب كه تو آورده‏اى كم آمده اين نام، ربّ العالمين بجواب ايشان آيت فرستاد: «قُلِ» يا محمد، «ادْعُوا اللَّهَ» يا معاشر المؤمنين، «أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ» ان شئتم، يعنى قولوا يا اللَّه و ان شئتم قولوا يا رحمن، «أَيًّا ما تَدْعُوا» يعنى اى اسماء اللَّه تدعوا، «فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏» اى محمد مؤمنانرا گوى خواهيد مرا بنام اللَّه خوانيد، خواهيد بنام رحمن، اللَّه را نود و نه نامست نامهاى نيكوى پاك بسزا، بهر چه خوانيد ازين نامها او را بخوانيد. «أَيًّا ما تَدْعُوا» ما صلتست ايّا راو تدعوا صلت اين سخن، اينست كقوله: «عما قليل جند ما هنا لك»، «وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ» ابن عباس گفت اين آيت بمكّه فرود آمد در ابتداء اسلام كه رسول خدا (ص) در مكّه مختفى مى‏بود و گاهى كه قرآن خواندى در نماز بآواز بلند خواندى و كافران را دشخوار و صعب مى‏آمد شنيدن قرآن از وى، تا قرآن را و فرستنده آن را و خواننده آن را ناسزا مى‏گفتند و طعن مى‏كردند و برابر مصطفى دست مى‏زدند و صفير مى‏كردند تا قراءت بر وى شوريده گردانند، ربّ العالمين آيت فرستاد: «وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ» اى بقرائتك فى الصّلاة فيسمع المشركون فيوذوك، «وَ لا تُخافِتْ بِها» مخافتة لا يسمعها من يصلّى خلفك من اصحابك اى محمد چون در نماز قرآن خوانى بآواز بلند مخوان چنانك كافران بشنوند و سبّ كنند و به نهان نيز مخوان چنان كه صحابه و مؤمنان كه با تو نماز ميكنند نشنوند، ميان جهر و مخافتة راهى طلب كن ميانه.

و در خبرست كه قراءت ابو بكر در نماز مخافتة بود و گفتى: اناجى ربّى و قد علم حاجتى، و قراءت عمر جهر بود بآواز بلند خواندى و گفتى: ازجر الشّيطان و اوقظ الوسنان. پس چون اين آيت فرود آمد رسول خدا (ص) ابو بكر را فرمود تا از آنچ مى‏خواند بلندتر خواند و عمر از آنچ مى‏خواند وا كم كند.

روى عن على (ع) قال: كان ابو بكر يخافت اذا قرأ و كان عمر يجهر بقراءته و كان عمّار يأخذ من هذه السّورة و من هذه فذكر ذلك للنّبى (ص) فقال لابى بكر لم تخافت قال انّى اسمع من اناجى، و قال لعمر لم تجهر قال افزع الشّيطان و اوقظ الوسنان، و قال لعمّار لم تأخذ من هذه و هذه قال تسمعنى اخلط به ما ليس منه، قال لا، قال فكلّه طيّب.

حسن گفت اين در عين نماز است نه در قراءت، مى‏گويد: لا تراء بصلوتك فى العلانية و لا تسئها فى السرّ.

عائشه گفت اين در تشهّد فرو آمد: «فانّ الاعرابىّ كان يجهر فيقول التّحيّات للَّه يرفع بها صوته فنزلت الآية. و روايت كرده‏اند از مصطفى (ص) كه گفت صلاة اينجا بمعنى دعاست، مى‏گويد: لا ترفع صوتك بالدّعاء عند استغفارك و ذكر ذنوبك فيسمع منك فتغيّر بها، «وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ» الجهر و المخافتة، «سَبِيلًا».

و صحّ عن ابى موسى الاشعرى انّه قال صعدنا مع رسول اللَّه (ص) ثنيّة فرفعنا اصواتنا بالتّكبير، فقال انّكم لا تدعون اصمّ و لا غائبا انّما تدعون سميعا قريبا.

«وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ» قال الحسين بن الفضل معناه: الحمد للَّه الذى عرّفنى انّه لم يتّخذ ولدا، كما قال بعض اليهود فى عزير و النصارى فى عيسى عليهما السّلام و المشركون فى الملائكة، «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ» اى فى الالهيّة كما زعم عابدوا الصّنم. و قيل: «لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ» فى خلق السّماوات و الارض، «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ» اى لم يتّخذ وليّا فيتعزّز به سبحانه و اللَّه ولىّ المؤمنين. قال مجاهد: لم يذل فيحتاج الى ولىّ يتعزّز به، «وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً» اى صفه بالعظمة و الكبرياء و انّه اكبر من كلّ شى‏ء و المعنى احمدوا من هذه صفته.

و روى عن النّبي (ص) انّه قال خير الاقوال سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر.

و عن ابن عباس قال: كان الغلام من بنى هاشم اذا افصح لقن هذه الآية.

و عن عبد الحميد بن واصل قال من قرأ آخر بنى اسرائيل كتب اللَّه عزّ و جل له من الاجر ملأ السّماوات و الارض و الجبال و ذلك بانّ اللَّه عزّ و جل يقول: «تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا، أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً» قال فيكتب له من الاجر على قدر ذلك.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى‏ تِسْعَ آياتٍ بَيِّناتٍ» الآية... موسى را فرستادند بپيغامبرى باسرائيليان با نشانهاى روشن و معجزهاى پيدا چون عصا و يد بيضا و غير آن، همچنين مصطفى عربى را (ص) فرستادند بپيغامبرى بكافه جهانيان و معجزه وى قرآن كلام رحمن، نامه خداوند جهان ببندگان، اما فرقست ميان ايشان، موسى رفت و معجزه وى با وى رفت و مصطفى (ص) رفت و معجزه وى ميان مؤمنان ماند تا بقيامت از آنك نبوّت وى هم چنان پيوسته و بمانده تا برستاخيز، همه پيغامبران بصفت رسالت عزيز بودند و معجزه ايشان مخلوق، باز محمّد عربى (ص) باللّه تعالى عزيز بود و معجزه وى نامخلوق، او كه باللّه عزيز بود معجزتش صفت او بود لا جرم دست خلق بدو نرسيد و در مأمن حفظ حق بماند كه ميگويد جلّ جلاله: «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ».

باز موسى كليم (ع) كه عزّ وى بعصا بود ببين تا اسرائيليان با وى چه كردند، موسى در خواب شد ايشان عصا را بدزديدند و آن را بدو نيم كردند و در زير زمين پنهان كردند، موسى (ع) از خواب در آمد عصا نديد گفت بار خدايا عصاء من كو؟ ندا آمد كه يا موسى عصا را بدو نيم كردند و در زير زمين پنهان كردند، گفت بار خدايا كجا پنهان كردند و كه پنهان كرد؟ فرمان آمد كه اى موسى من نگويم كه من پرده بندگان ندرم، لكن اى موسى همانجا كه ايستاده‏اى آواز ده تا من عصا را سمع دهم و نطق دهم تا بشنود و جواب دهد، موسى عصا را بر خواند، آن زمين بفرمان اللَّه تعالى شكافته شد و عصا بلبّيك جواب داد و از زمين هم چنان بدو نيم كرده بر آمد تا موسى شكسته بديد آن گه در آن حال درست شد و پيوسته گشت. اينجا لطيفه‏اى نيكو بشنو: چنانستى كه‏ اللَّه تعالى گفتى اگر من عصا بموسى درست نمودمى وى عيب شكستگى در وى نديدى شكسته نمودم آن گه درست كردم تا قدرت و منّت من بيند، همينست حال بنده گناهكار، اين دبيران كه بر وى رقيب گردانيده‏ام نه بآنست كه تا فردا او را رسوا كنم لكن تا فردا نامه نبشته بوى نمايم و دانند كه بر ما هيچ نرفته است و هيچ بما فرو نشده، كار شكسته وى بوى نمايم تا عيب خود و كردار خود بيند و سزاى خود بشناسد، آن گه من بسزاى خود شكسته وى درست گردانم و فضل خود بوى نمايم تا منّت همه از من بيند.

موسى را معجزه‏اى دادم كه دست دشمنان بوى رسيد، مصطفى عربى را (ص) معجزه‏اى دادم كه دست هيچ دشمن هرگز بوى نرسيد، ششصد و اند سال گذشت تا هزاران دشمنان ازين زنديقان و خصمان دين كوشيدند تا در قرآن طعنى زنند و نقصى آرند نتوانستند، همه رفتند و قرآن بى عيب و نقصان بماند، خود مى‏گويد جلّ جلاله و تقدّست اسمائه: «وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ» القرآن حقّ و نزوله حقّ و منزله حقّ و المنزل عليه حقّ و القرآن بحقّ نزل و من حقّ نزل و على حقّ نزل.

«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلى‏ مُكْثٍ» قرآن نه بيكبار از آسمان فرو آمد بلكه بتضاعيف روزگار و ترادف اوقات فرو آمد، آيت آيت و سورت سورت بمدّت بيست سال يا بيست و سه سال على اختلاف الرّوايات، اين تفريق از بهر آن كرديم تا گرفتن آن و ياد داشتن آن بر مصطفى (ص) و بر امّت آسان باشد و بر دلهاشان استوار و محكم بنشيند و جاى گيرد و نيز تا شرف و كرامت مصطفى (ص) در آن پيدا شود كه پيوسته از حضرت عزّت بوى پيغام و نامه مى‏آيد و تا بزرگوار و شريف بنده‏اى نباشد او را اين تخصيص ندهد كه پيوسته بسخنان و پيغام خود او را مى‏نوازد.

«قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا» از جناب احديّت و جلال عزت اشارتست‏ باستغناء لم يزل و لا يزال از دربايست طاعت لم يكن ثمّ كان ميگويد شما را هيچ قدر نيست كه ما را هيچ دربايست نيست، خواهيد ايمان آريد و خواهيد نه، ما را بايمان شما حاجت نيست و از طاعت حدثان جلال و جمال ازل را حليت نيست، هنوز رقم وجود بر هيچ موجود نكشيده بوديم كه جمال ما مشاهد جلال ما بود، خود بخود خود را پسنده بوديم، امروز كه خلق را بيافريديم همانيم كه بوديم، بى نياز بخود پيش از سبب، بى نياز بر كمال پيش از طلب.

«وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ يَبْكُونَ» گريستن حال مبتديانست و صفت روندگان، هر كسى بر حسب حال خود و هر رونده‏اى بر اندازه كردار خود، تائب در گناه خود مى‏نگرد از بيم عقوبت مى‏گريد، مطيع در طاعت با فترت خود مى‏نگرد از بيم تقصير ميگريد، عابد از بيم خاتمت ميگريد كه آيا با من فردا چه كنند، عارف در سابقه ازل مى‏نگرد و مى‏گريد كه آيا در ازل بر من چه راندند و چه قضا كردند، اين همه بر راه روندگانست و بر ضعف حال ايشان نشانست، امّا ربودگان از خويشتن و اهل تمكين را بكاء نقص باشد و در راه ايشان علّت بود، كما يحكى عن الجنيد انّه كان قاعدا و عنده امرأته فدخل الشّبلى فارادت امرأته ان تستتر، فقال لها الجنيد لاخبر للشّبلى عنك فاقعدى فلم يزل يكلّمه الجنيد، فبكى الشّبلى فلما اخذ الشّبلى فى البكاء، قال الجنيد لامرأته استترى فقد افاق الشّبلى من غيبته.

«قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ» الآية... من عظيم نعمته سبحانه على اوليائه تنزّههم باسرارهم فى رياض ذكره بتعداد اسمائه الحسنى فينتقلون من روضة الى روضة، و من مأنس الى مأنس، و يقال الاغنياء تردّد هم فى بساتينهم و تنزّههم فى منابت رياحينهم و الفقراء تنزّههم فى مشاهد تسبيحهم يستروحون الى ما يلوح لاسرارهم من كشوفات جلاله و جماله، «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ» الى سيّد كونين و اى مهتر خافقين با صدّيقان و مشتاقان ما بگوى كه همه ما را باشيد، همه ما را خوانيد، همه ما را دانيد، با عالمان بگوى كه اسرار علم‏ قدم ما راست نه شما را: «قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ». با جبّاران دنيا بگوى كه جبّار هفت آسمان و زمين مائيم و ملك و مملكت ما را سزاست نه خلق را: «قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ». با خواجگان و مهتران بگوى نه كرم جلال ماست كه شما را از شب ديجور رستگارى مى‏دهيم و در روز نگاه ميداريم: «قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ». با عارفان بگوى: كه فرستاد از بهر مؤانست دلهاى شما چنين نامه‏اى و خلعتى كه ما فرستاديم؟: «قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ». با ظالمان و ناپاكان بگوى طريق عدل كار بنديد چنان كه با شما بعدل كار كرديم: «قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ». با عاصيان امت بگوى كه بر درگاه ما باشيد و در ما كوبيد كه اگر باندازه هفت آسمان و هفت زمين گناه داريد نگر كه دل از اميد فضل ما برنداريد كه فردا با همه خلايق كار بعدل كنيم و با گدايان امت محمد بفضل و رحمت: «قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ».

اى محمد بر دوستان ما ثناء ما و ستايش ما و ذكر ما تو بر خوان و ما را بپاكى بستاى كه روح دل و آرام جان ايشان در ذكر ما است.

«وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً» اى اشكره على نعمته العظيمة حيث عرفك انّه ليس له ولد و انّه لا شريك له «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ» لم يقل لا ولىّ له بل له الاولياء و لكن لا يعتزّ بهم بل هم الّذين يصيرون بعبادته اعزّة، «وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً» بان تعلم انّك تصل اليه به لا بتكبيرك.