قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۷ سورة بنى اسرائيل مكية (بخش ۱)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

۱۷- سورة بنى اسرائيل- مكية

۱ النوبة الاولى

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان‏

قوله تعالى: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى‏» پاكى و بى عيبى و نيكو سزايى آن كس را كه بشب برد، «بِعَبْدِهِ لَيْلًا» بنده خويش را در بعضى شب، «مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» از مسجد مكّه آن مسجد با آزرم با شكوه بزرگ، «إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى» به بيت مقدّس به مسجد اقصى، «الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ» آن مسجد كه بركت كرديم بر گرد آن، «لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا» تا با او نمائيم آيتها و نشانه هاى خويش، «إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (۱)» اوست آن خداوند شنواى بينا.

النوبة الثانية

جمهور مفسران بر آنند كه اين سوره بنى اسرائيل همه مكّى است مگر قتاده كه ميگويد ازين سورت هشت آيت در مدنيّات شمرند: «وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ» تا آخر هشت آيتست و آخر اين هشت آيت: «وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ» ميان مكّه و مدينه فرود آمد، و در همه سورت دو آيت منسوخ است، يكى: «وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ» تا آنجا كه گفت: «وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً» نسخ الدّعاء لاهل الشرك و بقى ما بقى على عموم الآية. آيت دوم: «وَ ما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلًا» بآيت سيف منسوخ است. و بعداد كوفيان اين سورت صد و يازده آيتست و هزار و پانصد و سى و سه كلمه و شش هزار و چهار صد و شصت حرف.

روى ابى بن كعب قال قال رسول اللَّه (ص): من قرأ سورة بنى اسرائيل فرق قلبه عند ذكر الوالدين اعطى فى الجنّة قنطارين من الاجر، و القنطار الف اوقية و مائتا اوقية و الاوقية منها خير من الدّنيا و ما فيها.

قوله: «سُبْحانَ» مصدر كالغفران، و المعنى: اسبّح اللَّه تسبيحا. و سئل النبى (ص) عن معنى سبحان اللَّه، فقال: براءة اللَّه من السّوء و التّقدير.

قولوا «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى‏» اى انّه منزّه عن صفات النّقص، «أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ» اى ذهب به ليلا، و السّرى و الاسراء: الذهاب فى اللّيل، فان قيل اذا كان الاسراء باللّيل فما فائدة قوله: «لَيْلًا»؟ فالجواب انّ المراد فى بعض الليل لا فى كلّه على تقليل الوقت. و قيل الفائدة من ذكره التوكيد و زيادة البيان، كقول القائل: اخذ بيده و قال بلسانه، «مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» اينجا دو قولست مفسران را: يكى آنست كه مسجد حرام جمله شهر مكّه است كه رسول خداى (ص) آن شب در خانه امّ هانى بود خواهر على بن ابى طالب (ع)، قالت امّ هانى: ما اسرى رسول اللَّه (ص) الّا من بيتى و كان فى بيتى نائما عند تلك اللّيلة فصلّى العشاء الآخرة ثمّ نام او نمنا فلمّا كان قبيل الفجر اهبّنا هو فلمّا صلّى الصبح و صلّينا معه قال يا امّ هانى لقد صليت معكم العشاء الآخرة كما رأيت بهذا الوادى ثمّ جئت بيت المقدس فصليت فيه ثمّ صلّيت صلاة الغداة معكم كما ترين.

قول ديگر آنست كه مسجد حرام خانه كعبه است و رسول را (ص) از مسجد ببردند چنانك در خبر است‏ بروايت انس قال قال النّبي (ص): بينا انا عند البيت بين النّائم و اليقظان اذ سمعت قائلا يقول قم يا محمّد فقمت فاذا جبرئيل معه ميكائيل و ذكر الحديث، «إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى» مسجد اقصى مسجد بيت المقدس است، و در خبر است كه بعد از بناء كعبه بچهل سال آن را بنا كردند. و قيل له الاقصى لبعد المسافة بينه و بين المسجد الحرام مى‏گويد ببردند او را از مسجد نزديك‏تر بمسجد دورتر يعنى كه مسجد حرام به مصطفى (ص) و ياران و اهل مكّه نزديك‏تر است و بيت المقدس دورتر، و گفته‏اند كه مسجد اقصى، سليمان بن داود (ع) بناء آن فرمود، عفاريت جن را در اطراف عالم در برّ و بحر منتشر كرد تا زر و سيم فراوان و انواع جواهر و يواقيت رنگارنگ از معادن و اماكن خويش جمع كردند، وانگه ديوارهاى مسجد از رخام سپيد و زرد و سبز بساختند و ستونهاى آن از بلوار و سقفهاى آن الواح جواهر و بجاى خشت پخته خشتهاى فيروزج در زمين افكنده و در ديوار آن نگينهاى جواهر رنگارنگ و لؤلؤ نشانده، چون شب در آمدى از روشنايى آن جواهر گويى هزاران مشعله و شمع افروخته اند و از اعجوبها كه سليمان (ع) ساخت در آن مسجد ديوارى بود سبز رنگ آن را صيقل داده، هر پارسا مردى نيكوكار كه در آن نگرستى خيال روى وى سپيد و زيبا نمودى، و هر فاجرى بد مرد كه در آن نگرستى روى خود سياه و ناخوش ديدى، بدين سبب بسى بد مردان از بد مردى باز گشتند و توبه كردند، و نيز در زاويه‏اى از زواياى مسجد عصائى ساخته بود كه هر فرزند پيغامبر كه بود اگر دست فرا وى بردى هيچ گزندش نرسيدى و ديگران هر كس كه دست بدو بردى دستش بسوختى.

سليمان (ع) چون از بناء آن فارغ گشت بدرگاه ربّ العزّه دست تضرّع برداشت گفت: اللّهم انّى اسئلك لمن دخل هذا المسجد خصالا ان لا يدخله احد يصلّى فيه ركعتين مخلصا فيهما الّا خرج من ذنوبه كهيئته يوم ولدته امّة و لا يدخله مستتيب الا تبت عليه و لا خائف الّا آمنته و لا سقيم الّا شفيته و لا مجدب الا اخصبته و اغثته، آن گه قربان كرد گفت: بار خدايا اگر آن دعا اجابت كردى قربان من پذيرفته گردان. و در آن روزگار نشان قبول قربان آن بود كه آتشى سپيد از آسمان فرود آمدى و آن را برگرفتى، همان ساعت آتش فرود آمد و قربان بر گرفت، سليمان (ع) بدانست كه دعاء وى مستجابست خداى را عزّ و جل شكر كرد، پس مسجد بر آن صفت همى‏بود تا بروزگار بخت‏نصر كه بر بنى اسرائيل مستولى شد و از ايشان خلقى بكشت و مسجد را خراب كرد و آن زر و سيم و جواهر كه در مسجد بكار شده بود همه نقل كرد با زمين بابل، و مسجد هم چنان خراب ماند تا بروزگار عمر خطاب كه مسلمانان را فرمود تا باز كردند چنانك امروزست.

... «الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ» جاى ديگر گفت: «وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها» آن زمين كه در آن بركت كردند زمين مقدّسه است، و انّما سميت المقدّسة لكثرة ما قدّس بالوحى طهارت و قدس وى و بركت در وى آنست كه منازل و مقابر انبياء است و مهبط وحى حق جلّ جلاله و جاى تعبد عابدان و مسكن صالحان.

و قيل «بارَكْنا حَوْلَهُ» بالمياه و الاشجار و الثمار و جعلنا فيه السّعة فى الرّزق و الرّخص فى السّعر فلا يحتاج الى جلب الميرة. و يقال انّ كل ماء عذب فى الارض يخرج من اصل الصّخرة التي فى بيت المقدس يهبط من السّماء اليها ثمّ يتفرّق فى الارض فذلك قوله: «بارَكْنا فِيها». و عن عبادة بن الصّامت قال قال رسول اللَّه (ص): صخرة بيت المقدس على نخلة من نخيل الجنّة و تلك النخلة على نهر من انهار الجنّة على ذلك النّهر آسية بنت مزاحم و مريم بنت عمران تنظمان حلى اهل الجنّة الى يوم القيامة.

و قيل تقديره: باركنا ما حوله من قرى الشّام و كفورها، «لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا» يعنى به محمّدا (ص) من آياتنا الدّالة على توحيد اللَّه و صدق نبوّته برؤيته السّماوات و ما فيها من العجائب و الآيات و مشاهدته بيت المقدس و ما رأى من الانبياء و مقاماتهم و مواضع عباداتهم، «إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ» لدعائه، «الْبَصِيرُ» باعماله. و قيل سمع مقالة الكفّار و ابصر مطالبتهم بالآيات و قيل يسمع ما تقولون فى الاسراء و يبصر ما تعملون و يحتمل انّ السّميع بمعنى المسمع و البصير بمعنى المبصر، اى اسمع النّبي كلامه و ابصره الآيات وارد شده.

اگر كسى گويد در معراج مصطفى (ص) فايده چيست و در تحت وى چه حكمتست كه اقتضاء آن كرد؟ جواب آنست كه رسول خداى (ص) كافران را و دشمنان دين را مى‏ديد در دنيا با راحت و نعمت و مؤمنانرا مى‏ديد در بلا و شدّت و گاه‏گاه از آن غمگين مى‏گشت و بر وى دشخوار مى‏آمد، ربّ العالمين او را بآسمان برد و ملكوت بر وى عرضه كرد و عاقبت فريقين بوى نمود، مؤمنانرا نعيم بهشت و كافران را عذاب دوزخ، پس از آن رسول خدا (ص) بلا و مشقّت مؤمنان در جنب نعيم بهشت كه ايشان را ساخته‏اند اندك ديد و نعمت كافران در جنب عذاب دوزخ اندك شمرد، دل وى بياراميد و ساكن گشت. ديگر جواب آنست كه تا رسالت كه گزارد از مشاهده و نظر گزارد نه از سماع و خبر: فليس الخبر كالمعاينه، چون صفت كند نعيم بهشت را و عذاب دوزخ را گويد ديدم، نگويد شنيدم، آن در حجّت بليغ‏تر بود و در دل جاى گيرتر و قوى‏تر.

و روا باشد كه حكمت معراج آن بود كه تا شرف و عزّت مصطفى (ص) پيدا كند و كمال محبّت و امانت وى بخلق نمايد، عادت ملوك چنانست كه چون يكى را از چاكران خويش خواهند كه بر كشند و او را مرتبتى و منزلتى دهند كه ديگران را نباشد خبايا و كنوز خويش بوى نمايند، كنوز سراى فنا به مصطفى (ص) نمودند چنانك گفت:«زويت لى الارض فاريت مشارقها و مغاربها»

چون كنوز سراى فنا بديد بعالم بقاش بردند و كنوز عالم بقا بوى نمودند، هم سراى رحمت بوى نمودند، هم سراى عذاب، هم گنج فضل و عدل، هم گنج رضا و سخط. و بوى نمودند كه رضاء ما را علت نيست و سخط ما را علّت نيست، رضاى ما موجب موافقتست نه موافقت موجب رضا، و سخط ما موجب مخالفتست نه مخالفت موجب سخط، و اين نمودن اسرار و كنوز دليل محبت بود و كمال امانت تا محبت متأكد نگشت اسرار با وى نگفتند و تا امانت وى بكمال نبود خبايا بوى ننمودند.

اگر كسى گويد كه چه حكمت داشت كه نخست او را به بيت المقدس بردند آن گه بآسمان؟ جواب آنست كه بيت المقدس قبله پيغامبران بود و منازل و مشاهد و هجرت گاه ايشان، ربّ العالمين خواست سيد (ص) آن را ببيند و بركات آثار انبياء بوى رسد و در هجرت بزمين قدس با انبياء برابر بود. ديگر جواب آنست كه تا بر كافران حجّت تمامتر و قوى‏تر بود كه ايشان بيت المقدس ديده بودند و شناخته و بعرف و عادت دانسته كه كس را قوّت و قدرت آن نباشد كه بيك شب مسافتى بدان دورى باز برد و باز گردد، چون نشانهاى آن بقعه از وى پرسيدند و راست گفت صدق وى در آن پيدا شد و حجّت قوى گشت، اگر انكار كنند جز مكابره محض نبود، و اگر او را هم از مكه بآسمان بردى ايشان را جاى انكار و جحود بودى گفتندى ما آسمانها نديده‏ايم ندانيم راست مى‏گويد يا دروغ و حجّت بر ايشان لازم و ثابت نبودى.

امّا قومى در معراج خلاف كرده‏اند و گفته كه آن در خواب بوده نه در بيدارى و اين خلاف اخبار صحاح است و خلاف مذهب اهل سنّت و جماعت، و بدانك اعتقاد درست و مذهب راست آنست كه مصطفى (ص) را به بيدارى و هشيارى شخص مبارك وى را بردند بشب از مسجد حرام بمسجد اقصى و از مسجد اقصى به آسمان دنيا و از آسمان دنيا بسدره منتهى و از سدره منتهى تا آنجا كه ربّ العزّه گفت: «فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏» و اخبار صحاح بدين ناطقست چنانك ايراد كنيم و شرح دهيم، و اگر معراج بخواب بودى مصطفى (ص) را در آن هيچ معجزه نبودى و حجّت بر منكران لازم و ثابت نشدى و كافران خود انكار نكردندى كه در خواب هر كسى مثل آن بيند، چنانك كسى كه در خواب بيند كه بر آسمان مى‏شود و بهشت مى‏بيند يا قيامت و رستاخيز بيند اين چنين خواب مدفوع نيست، و آن كس كه حكايت كند بر وى انكار نيست، پس وجه دليل آنست كه كافران انكار كردند و گفتند راهى بدان دورى يعنى از مكّه تا بيت المقدس بچهل روز روند و بچهل روز باز گردند، تو مى‏گويى بيك شب رفتم و باز آمدم اين ممكن نيست و نتواند بود، و اگر گفتى بخواب چنان ديدم ايشان انكار نكردندى و بر ايشان حجّت نبودى. ديگر دليل آنست كه ربّ العزّه خود را بستود درين آيت و بر خود ثنا گفت بآنك بنده خويش را از مكّه به بيت المقدس برد اگر حمل آن نه بر صفتى كنند كه خارج عادت بود و نه بر وجهى كه قدرت حق جلّ جلاله بدان متفرد بود آن مدح را معنى نباشد و آن تنزيه را جاى نبود و بى فايده ماند، و جلّ كلام الحقّ ان يحمل على ما لا فائدة فيه.

معراج رسول (ص)

اكنون قصّه معراج گوئيم از اخبار صحاح روايت انس بن مالك و ابو سعيد خدرى و شدّاد اوس و ابو هريره و ابن عباس و عايشه رضى اللَّه عنهم، دخل حديث بعضهم فى بعض، اين بزرگان صحابه روايت مى‏كنند كه رسول خدا را (ص) بمعراج بردند شب دوشنبه سيزدهم ربيع الاوّل پيش از هجرت بيك سال، بروايتى ديگر نوزده روز از ماه رمضان گذشته پيش از هجرت بهژده ماه و او را از خانه امّ هانى بنت ابى طالب بردند، و بروايتى ديگر از حجر كعبه. رسول خداى (ص) گفت: جبرئيل (ع) آمد و مرا از خواب بيدار كرد و بر گرفت و فرا سقايه زمزم برد و آنجا بنشاند، شكم مرا بشكافت تا بسينه و بدست خويش باطن من بشست بآب زمزم و با وى ميكائيل بود بدست وى طشتى زرّين و در آن طشت تورى زرّين پر از ايمان و حكمت، جبرئيل آن همه در شكم من نهاد و سينه من از آن بيا كند وانگه آن شكافته فراهم گرفت و بحال خويش باز شد و مرا از آن هيچ رنج نبود، آن گه مرا فرمود تا وضو كردم، آن گه گفت: انطلق يا محمّد خيز تا رويم، گفتم تا كجا؟ گفت: الى ربّك و ربّ كلّ شى‏ء تا بدرگاه خداوند خويش، خداوند جهان و جهانيان، آن گه دست من بگرفت و از مسجد بيرون برد، و براق را ديدم ميان صفا و مروه ايستاده، دابّه‏اى از دراز گوش مه و از استر كم، رويش چون روى مردم، گوش چون گوش فيل، عرف چون عرف اسب پاى چون پاى اشتر، ذنب چون ذنب گاو، چشم چون ستاره زهره، پشت وى از ياقوت سرخ، شكم وى از زمرد سبز، سينه وى از مرواريد سپيد، دو پر داشت بانواع جواهر مكلّل، بر پشت وى رحلى از زر و حرير بهشت، جبرئيل گفت: يا محمد اركبه برنشين، و هى دابة ابرهيم (ع) كان يزور عليها البيت الحرام. گفتا چون دست بر پشت وى نهادم خويشتن را از زير دست من بجهانيد، جبرئيل عرف وى بگرفت خشخشه مرواريد و ياقوت بگوش من رسيد، آن گه جبرئيل گفت: أ تفعل هذا بمحمد؟ اسكن فو اللَّه ما ركبك احد من الانبياء اكرم على اللَّه منه اى براق بيارام و ساكن باش محمّد را (ص) نمى‏دانى؟ بآن خدايى كه يكتاست كه هرگز بر تو هيچ پيغامبر ننشست بر خدا گرامى تر از روى، براق چون اين بشنيد از شرم عرق بگشاد و سر در پيش افكند و از تواضع شكم خويش بر زمين نهاد، جبرئيل ركاب من گرفت تا بر نشستم و ميكائيل جامه بر من راست كرد، فرا راه بودم از راست جبرئيل با من مى‏آمد و از چپ ميكائيل و از پيش اسرافيل زمام براق بدست گرفته، گام مى‏نهاد براق بر اندازه مد البصر و روش او بر مراد و همّت من، اگر خواستم كه برود مى‏رفت يا بپرد مى‏پريد يا بايستد مى‏ايستاد، براه دراز سوى راست ندانى شنيدم كه: يا محمّد على رسلك اسئلك آرام گير تا از تو سؤال كنم، سه بار گفت و من او را اجابت نكردم و بر گذشتم، از سوى چپ هم چنان ندا شنيدم سه بار كه: يا محمّد على رسلك اسئلك‏

و من هم چنان بر گذشتم و خويشتن را با وى ندادم، چون فراتر شدم پير زنى را ديدم كه بر وى زينت بسيار بود و مى‏گفت: يا محمّد الى‏

سوى من آى، من التفات نكردم و برفتم، پس گفتم يا جبرئيل آن منادى اوّل كه از سوى راست ندا كرد كه بود؟ گفت داعيه يهود بود اگر از تو اجابت يافتى امّت تو جهودان بودندى و او كه از سوى چپ ندا كرد داعيه ترسايان بود اگر تو اجابت كردى امّت تو ترسايان بودندى و آن پير زن كه او را با زينت و بهجت ديدى دنيا بود اگر ترا بوى ميل بودى امّت تو دنيا بر آخرت اختيار كردندى. گفتا بنخلستانى رسيدم جبرئيل مرا گفت فرود آى و نماز كن، نماز كردم، آن گه گفت: اين زمين يثرب است، بعد از آن بصحرايى رسيدم هم چنان فرمود تا فرود آمدم و نماز كردم، گفت دانى كه اين چه جايست؟ گفتم: اللَّه اعلم، گفت اين مدين است و آن طور سينا و شجره موسى، بعد از آن بزمينى فراخ رسيدم و در آن زمين كوشكها ديدم، مرا گفت اينجا نماز كن، نماز كردم، آن گه گفت اين موضع را بيت لحم گويند جاى ولادت عيسى (ع). گفتا و در آن راه تشنگى بر من افتاد فريشته‏اى را ديدم سه اناء در دست وى: در يكى عسل و در يكى ديگر شير و در سيم خمر، مرا گفت آنچ خواهى بياشام، شير بياشاميدم و اندكى عسل و خمر نخوردم، جبرئيل گفت: اصبت الفطرة انت و امّتك اما انّك لو شربت الخمر لغوت امّتك و لم تجتمع على الفطرة ابدا. پس از آن زمينى ديدم تاريك و تنگ و ناخوش از آنجا بگذشتم زمينى ديگر ديدم فراخ و روشن و خوش، گفتم اى جبرئيل آن چه بود و اين چيست؟ گفت آن زمين دوزخ بود و اين زمين بهشت، پس از آن رفتم تا به بيت المقدس فريشتگان را ديدم فراوان كه از آسمان فرو مى‏آيند و مرا بنواخت و كرامت حق بشارت مى‏دهند و مى‏گويند: السلام عليك يا اوّل يا آخر يا حاشر، گفتم اى جبرئيل اين چه تحيّتست كه ايشان مى‏گويند؟ گفت: انّك اوّل من تنشقّ عنه الارض و عن امّته و اوّل شافع و اوّل مشفع و انّك آخر الانبياء و ان الحشر بك و بامّتك يعنى حشر يوم القيامة، پس بايشان در گذشتيم تا بدر مسجد رسيديم جبرئيل مرا از براق فرود آورد و زمام براق بحلقه در مسجد استوار كرد، چون در مسجد رفتم انبياء را ديدم فراوان.

و فى حديث ابى العاليه قال: ارواح الانبياء الذين بعثهم اللَّه قبلى من لدن ادريس و نوح الى عيسى قد جمعهم اللَّه عزّ و جل فسلّموا علىّ و حيّونى بمثل تحيّة الملائكة، قلت يا جبرئيل من هؤلاء؟ قال: اخوانك الانبياء

پيغامبران مرا همان تحيّت گفتند كه فريشتگان گفتند و تقريب و ترحيب كردند و مرا و امّت مرا ببهشت بشارت دادند، و آن ساعت اين آيت بمن فرود آمد: «وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ»، اين آيت مقدسى گويند: لانّها نزلت ببيت المقدس.

پس جبرئيل مرا فرا پيش كرد، پيغامبران و فريشتگان صفها بر كشيده و دو ركعت نماز كردم، پس پيغامبران بهر يكى ثنائى گفتند خداى را عزّ و جل، ابراهيم گفت: الحمد للَّه الذى اتخذنى خليلا و اعطانى ملكا عظيما و جعلنى امّة قانتا يؤتم بى و انقذنى من النّار و جعلها علىّ بردا و سلاما. موسى گفت: الحمد للَّه الذى كلّمنى تكليما و جعل هلاك فرعون على يدىّ و جعل من امّتى قوما يهدون بالحق و به يعدلون. داود گفت: الحمد للَّه الذى جعل لى ملكا عظيما و علّمنى الزّبور و الان لى الحديد و سخر لى الجبال يسبّحن و الطير. سليمان گفت: الحمد للَّه الذى سخر لى الرّياح و جنود الشياطين يعملون لى ما شئت من محاريب و تماثيل و علّمنى منطق الطير و جعل ملكى ملكا طيّبا ليس على فيه حساب. عيسى گفت: الحمد للَّه الذى جعلنى كلمة منه و علمنى الكتاب و الحكمة و التورية و الانجيل و جعلنى اخلق من الطّين كهيئة الطير فانفخ فيه فيكون طيرا باذن اللَّه پس رسول خدا محمّد عربى (ص) نيز ثنا گفت: الحمد للَّه الذى ارسلنى رحمة للعالمين و كافّة للنّاس بشيرا و نذيرا و انزل علىّ القرآن فيه تبيان كلّ شى‏ء و جعل امّتى خير امّة اخرجت للنّاس و جعل امتى وسطا و شرح لى صدرى و وضع عنّى و زرى و رفع لى ذكرى و جعلنى فاتحا و خاتما. فقال ابراهيم بهذا فضّلكم محمد.

پس جبرئيل دست من بگرفت و مى‏برد تا بر صخره‏اى، جبرئيل آواز داد ميكائيل را خواند، ميكائيل آواز داد جمعى فريشتگان را خواند بنامهاى ايشان تا معراج از فردوس بآسمان دنيا آوردند و از آسمان دنيا به بيت المقدس فرو گذاشتند و معراج شبه نردبانى بود يكسر بصخره داشت و يكسر بآسمان دنيا، يك جانب وى از ياقوت سرخ و ديگر جانب از زبرجد سبز و درجه‏هاى آن يكى از زر يكى از سيم، يكى از ياقوت، يكى از زمرّد، يكى از مرواريد، جبرئيل مرا بر درجه اول نشاند هزار فريشته را ديدم بر آن درجه كه خداى را عزّ و جل تسبيح و تكبير مى‏گفتند و چون مرا ديدند ترحيب و تقريب كردند و امّت مرا ببهشت بشارت دادند، از آن درجه بر درجه دوم نشاند دو هزار فريشته را ديدم هم بر آن صفت، بسوم درجه سه هزار ديدم همچنين تا پنجاه و پنج درجه باز گذاشتم، بهر درجه كه رسيدم فريشتگان را اضعاف درجه اوّل ديدم تا بآسمان دنيا رسيدم، اهل آسمان آواز دادند كه: من هذا؟ قال جبرئيل، قالوا و من معك؟ قال: معى محمّد، قالوا او قد بعث؟ قال نعم، قالوا مرحبا به و اهلا فنعم المجى‏ء جاء.

گفتا: فريشتگان از رسيدن ما شادى كردند و يكديگر را بشارت مى‏دادند و ما را سلام و تحيّت مى‏گفتند، فريشته‏اى عظيم را ديدم نام وى اسماعيل بر ديگران موكل و همه را زير دست وى كرده، با اين فريشته هفتاد هزار فريشته ديگر بود و با هر يك از آن هفتاد هزار، صد هزار ديگر بود، همه پاسبانى آسمان دنيا مى كردند و ايشان را فراوان ديدم، جبرئيل گفت: «وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ».

پس مردى را ديدم سخت زيبا و نيكو خلقت گفتم اى جبرئيل اين كيست؟ گفت پدرت آدم، بر وى سلام كردم، سلام را جواب داد و گفت: مرحبا بالابن الصّالح و بالنبى الصّالح فنعم المجى‏ء جاء. و ارواح ذريت او ديدم كه برو عرضه مى‏كردند، چون روح مؤمن ديدى گفتى: روح طيّب و ريح طيّبة اجعلوا كتابه فى علّيين، و چون روح كافر ديدى گفتى: روح خبيث و ريح خبيثة اجعلوا كتابه فى سجّين.

گفتا: در آسمان دنيا نظر كردم قومى را ديدم كه لبها داشتند چون لب شتر، يكى را بر ايشان گماشته تا بدهره آتشين آن لبهاى ايشان مى‏بريد و سنگ آتشين در دهن ايشان مى‏نهاد و از زير بيرون مى‏آمد، گفتم اى جبرئيل اينان كيانند؟

گفت ايشان كه مال يتيمان بظلم خورند: «إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً».

قومى ديگر را ديدم كه از پوست و گوشت ايشان مى‏گرفتند و در دهنهاى ايشان مى‏نهادند و مى‏گفتند: كلوا كما اكلتم، گفتم اى جبرئيل كه‏اند ايشان؟ گفت ايشان كه مردمان را غيبت كنند و از پس پشت ايشان بدى گويند. قومى ديگر را ديدم بنزديك ايشان مائده‏اى نيكو آراسته، بر آن مائده گوشت بريانى پاكيزه خوش بوى نهاده و گرد بر گرد آن مردارها افكنده و ايشان روى از آن مائده بگردانيده و در آن مردار افتاده و مى‏خورند، گفتم كه‏اند اينان؟ گفت زانيان‏اند كه حلال دارند و قصد حرام كنند.

قومى ديگر را ديدم كه با شكمهاى بزرگ بودند. شكمهاشان از بزرگى چون خانه‏ها و انگه در ممرّ آل فرعون افتاده كه ايشان را بامداد و شبانگاه چون بدوزخ برند باينان برگذرند. و ايشان را بپاى فرو گيرند و بكوبند، گفتم اينان كه‏اند؟ گفت ربا خواران. زنان را ديدم جماعتى بپستان آويخته و جماعتى از ايشان سرنگون بپاى آويخته، گفتم اينان كه‏اند؟ گفت ايشان كه زنا كنند و فرزند خود را كشند.

قومى ديگر را ديدم كه زبانيه در ايشان آويخته با دهره‏هاى آتشين و دهن ايشان مى‏باز برند تا بسر دوش پس بديگر جانب مى‏روند و هم چنان مى‏برند تا بدوش چپ و آن بريده با هم ميشود و باز ديگر باره مى‏برند، گفتم اينان كه‏اند؟ گفت سخن‏چينان تا مردم را بهم درافكنند.

قومى ديگر را ديدم كه بناخن‏گير آتشين لبهاى ايشان مى‏گرفتند باز با هم مى‏شد و ديگر باره مى‏گرفتند، گفتم اى جبرئيل اينان كه‏اند؟ گفت گويندگان امّت تو كه آنچ خود نكنند گويند، كتاب خدا خوانند و بدان عمل نكنند.

و بروايت ابن عباس، مصطفى (ص) گفت: در آسمان دنيا خروسى سپيد ديدم سخت سپيد، زير پرهاى وى پرهايى سبز بود سخت سبز و شاخ گردن وى فرو آويخته برنگ زمرّد سبز، دو پاى وى در تخوم زمين هفتم و سر وى زير عرش عظيم و گردن وى زير عرش دو تا در آمده، دو پر داشت چون از هم باز كردى خافقين بپوشيدى، لختى از شب گذشته آن دو پر از هم باز كرد و بهم باز زد و آواز تسبيح برآورد گفت: سبحان الملك القدّوس، سبحان اللَّه الكبير المتعال، لا اله الّا هو الحىّ القيّوم، چون وى بآواز آمد همه خروسهاى زمين بآواز آمدند و پرها بهم باز زدند، چون وى ساكن گشت و خاموش شد همه خروسها ساكن گشتند و خاموش شدند و بعد از آن چون لختى ديگر از شب بگذشت ديگر باره پرها بهم باز زد و اين تسبيح گفت: سبحان اللَّه العلى العظيم، سبحان اللَّه العزيز القهار، سبحان اللَّه ذى العرش الرّفيع هم چنان خروسهاى زمين بموافقت وى بآواز آمدند. مصطفى (ص) گفت: فلم ازل منذ رأيت ذلك الدّيك مشتاقا اليه ان اراه ثانية.

رسول (ص) گفت: و از آسمان دنيا جبرئيل مرا بر پر خويش گرفت و بآسمان دوم برد و مسافت آسمان اوّل تا آسمان دوم بيك قول پانصد ساله راه، جبرئيل آواز داد تا آسمانيان در آسمان دوم بگشايند، گفتند: من هذا؟ قال جبرئيل، قيل: و من معك؟ قال محمد، قال: و قد ارسل اليه؟ قال نعم، قيل: مرحبا به فنعم المجى‏ء جاء.

گفتا: دو جوان ديدم در آسمان دوم، جبرئيل گفت يكى يحيى است و ديگر عيسى، هر دو پسر خاله يكديگر بر ايشان سلام كن، سلام كردم و جواب شنيدم و گفتند: مرحبا بالاخ الصّالح و النّبي الصّالح، پس مرا بآسمان سوم برد، هم بر آن صفت، و يوسف را ديدم و قد اعطى شطر الحسن، سلام كردم و جواب شنيدم و گفت: مرحبا بالاخ الصّالح و النبى الصّالح، پس مرا بآسمان چهارم برد، ادريس را ديدم و همان گفت، و مصطفى (ص) اين آيت بر خواند: «وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا» پس بر آسمان پنجم برد، هارون را ديدم، سلام كردم و جواب شنيدم و هم چنان تقريب و ترحيب.

و بروايت محمّد بن اسحاق، مصطفى (ص) گفت: در آسمان پنجم فريشتگان را ديدم يك نيمه ايشان از برف بود و يك نيمه از آتش و همى‏گفتند: اللّهم كما الّفت بين الثلج و النّار فكذلك الّف بين عبادك المؤمنين.

پس از آن جبرئيل مرا بآسمان ششم برد، موسى را ديدم، سلام كردم و جواب شنيدم، چون بوى بر گذشتم موسى بگريست، گفتند اى موسى ترا چه گريانيد؟ گفت ابكى لانّ غلاما بعث بعدى يدخل الجنّة من امّته اكثر ممّن يدخلها من امّتى.

گفتا: در آسمان ششم خانه‏اى ديدم كه آن را بيت العزّه مى‏گفتند، جاى دبيران و نويسندگان ايشان كه قرآن از جبرئيل بتلقين مى‏گرفتند و مى‏نبشتند و ربّ العزّه ايشان را مى‏گويد: «بِأَيْدِي سَفَرَةٍ كِرامٍ بَرَرَةٍ» پس از آن مرا بآسمان هفتم بر دو از بسيارى فريشته كه در آسمان هفتم ديدم يك قدم جاى نديدم كه نه فريشته‏اى بر وى ايستاده يا در ركوع و يا در سجود، و ابراهيم خليل را ديدم، بر وى سلام كردم، جواب داد و گفت: مرحبا بالابن الصّالح و النّبي الصّالح، و قال لى: مر امتك فليكثروا من غراس الجنّة فانّ تربتها طيّبة و ارضها واسعة، فقلت له و ما غراس الجنّة؟ قال: لا حول و لا قوّة الّا باللّه، پس مصطفى (ص) اين آيت بر خواند: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ» و در آسمان هفتم بيت المعمور ديدم، رفتم در آنجا و نماز كردم، و در پيش وى دريايى بود فريشتگان جوق جوق در آن دريا مى‏شدند و بيرون مى‏آمدند و خويشتن را مى‏افشاندند و از هر قطره‏اى ربّ العزّه فريشته‏اى مى‏آفريد كه بيت المعمور را طواف مى‏كرد.

بروايتى ديگر جبرئيل گفت: هذا البيت المعمور يدخله كلّ يوم سبعون الف ملك اذا خرجوا منه لم يعودوا فيه ابدا، و در آسمان هفتم فريشته‏اى را ديدم بر كرسى نشسته و مانند طشتى در پيش نهاده و در دست وى لوحى بود نبشته از نور در آن مى‏نگريد و هيچ براست و چپ نمى‏نگريد، همچون كسى انديشناك اندوهگين، گفتم: اين كيست اى جبرئيل؟ گفت ملك الموت، يا محمّد چنانك مى‏بينى پيوسته در كارست كه دائم در قبض ارواح است. مصطفى (ص) گفت اى جبرئيل هر كه مى‏ميرد در وى نگرد؟ گفت آرى، گفت پس از مرگ بزرگ كاريست و صعب داهيه‏اى، جبرئيل گفت اى محمّد آنچ بعد از مرگ بود بزرگتر است و صعب‏تر، پس جبرئيل فرا پيش وى شد و گفت: هذا محمّد نبىّ الرّحمة و رسول العرب، پس بر وى سلام كردم و جواب شنيدم و از وى نواخت و كرامت ديدم، گفت اى محمّد ترا بشارت باد كه همه خير و نيكى در امّت تو مى‏بينم، رسول (ص) گفت:الحمد للَّه المنّان بالنّعم، آن گه گفتم اين چه لوح است كه دارى و در آن‏ مى‏نگرى؟ گفت: آجال خلايق در آن نبشته و تفصيل داده كه در آن مى‏نگرم هر كرا اجل رسيده قبض روح وى ميكنم، رسول گفت: سبحان اللَّه چون توانى قبض ارواح خلايق زمين و ازين مقام خويش حركت نمى‏كنى؟! گفت آرى اين طشت كه در پيش من مى‏بينى بر مثال دنيا است و جمله خلايق زمين در پيش ديده من‏اند همه را مى‏بينم و دست من بهمه مى‏رسد، چنانك خواستم قبض ارواح ميكنم.

مصطفى (ص) گفت: از آسمان هفتم بر گذشتم تا به سدرة المنتهى رسيدم، درختى عظيم ديدم: نبقها مثل قلال هجر احلى من العسل و الين من الزّبد و ورقها مثل آذان الفيلة، چهار جوى ديدم از اصل اين درخت روان: دو ظاهر و دو باطن، جبرئيل گفت آن دو نهر كه ظاهراند نيل است و فرات، و آن دو نهر باطن هر دو در بهشت روانند، و نورى عظيم ديدم كه بر آن درخت مى‏درخشد، و پروانه‏اى زرّين زنده و فريشتگان بى شمار كه عدد ايشان جز اللَّه نداند آن گه جبرئيل مرا گفت اى محمّد تو فرا پيش باش، من گفتم: لا بل كه تو در پيش باش، جبرئيل گفت تو نزد خداى عزّ و جل از من گرامى تر بتقدّم تو سزاوارترى، آن گه من فرا پيش بودم و جبرئيل بر اثر من مى‏آمد تا باول پرده رسيديم از پرده‏هاى درگاه عزّت، جبرئيل پرده بجنبانيد گفت منم جبرئيل و محمّد با من، از درون پرده فريشته‏اى آواز داد كه: اللَّه اكبر، آن گه دست خويش از زير پرده بيرون كرد و مرا در درون پرده گرفت و جبرئيل بر در بماند، گفتم اى جبرئيل چرا ماندى؟ گفت: يا محمّد و ما منّا الّا له مقام معلوم، اين مقام معلوم منست و منتهى علوم خلايق است، دانش خلايق تا اينجا بيش نرسد، چون اينجا رسد برنگذرد.

گفتا بيك طرفة العين آن فريشته مرا ازين پرده بآن پرده ديگر برد مسافت پانصد ساله راه، هم چنان آواز داد كه منم پرده دار نخستين و محمّد با من، فريشته اى از درون پرده دوم آواز داد كه: اللَّه اكبر، و دست از زير پرده بيرون كرد و مرا در درون گرفت و مرا بيك طرفة العين بپرده سوم رسانيد پانصد ساله راه، و هم‏ برين نسق مرا مى‏بردند تا هفتاد پرده باز بريدم پهناى هر پرده‏اى پانصد ساله راه، و ميان دو پرده پانصد ساله راه، گفته‏اند كه آن پرده‏ها از نور و ظلمت است و آب و برف، و گفته‏اند مرواريدست و پروانه زر بعضى از آن، و بيك قول جبرئيل با وى بود تا اين پرده‏ها باز گذاشت. آن گه رفرفى سبز ديدم كه از بالا فرو گذاشته، نور روشنايى وى بر نور آفتاب غلبه كرده، جبرئيل مرا بر گرفت و بر آن رفرف نشاند. قال: فلم يزل يرفعنى و يخفضنى حتّى انتهيت الى عرش ربى عزّ و جل فبينا انظر الى العرش و الى اللّوح المحفوظ و الى حملة العرش و العجائب.

مصطفى (ص) چون بدين مقام رسيد اقبال درگاه عزّت ديد، نواخت: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى» بر وى آشكارا گشت، ديد آنچ ديد و شنيد آنچ شنيد، نفس مصطفى (ص) مقام قربت ديد، ضمير او حالت مكاشفت يافت، دل او سلوت مشاهدت ديد، جان او حلاوت معاينت چشيد، سر او بدولت مواصلت رسيد، در نگرست عالمى از هيبت و عظمت و سياست الوهيت ديد از خود بى خود گشت! متحير ماند! سر در پيش افكند، نه عبارت را زبان ماند، نه فكرت را دل و جان، سر گشته و حيران، تا خود چه آيد از جناب جبروت و درگاه عزّت فرمان، ربّ العزّه تدارك دل وى كرد و او را دريافت بنظر رحمت و بنواخت بلطف و كرامت، گفت: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ» رسول من ايمان آورد بكتاب من و براستى رسانيد پيغام من، مصطفى (ص) چون آن لطف و نداء حق شنيد و آن نواخت و كرامت ديد همگى وى بجاى باز آمد، در خود مستقيم گشت، تنش بدل پيوست، دل بجان پيوست، سرّ بضمير پيوست، بستاخ گشت زبان در كار آمد امّتش با ياد آمد، گفت: «وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» كما فرّقت اليهود و النّصارى.

و فى رواية اخرى قال: رأيت ربّى عزّ و جل بعينى فقرّبنى الى سند العرش و تدلّت لى قطرة من العرش فوقعت على لسانى فما ذاق الذّائقون شيئا قطّ احلى‏ منها فانبأنى اللَّه عزّ و جل بها نبأ الاولين و الآخرين و اطلق اللَّه لسانى بعد ما كل من هيبة الرّحمن فقلت التحيّات للَّه و الصلوات و الطيبات، فقال لى ربّى عزّ و جل: السلام عليك ايّها النبى و رحمة اللَّه و بركاته، فقلت السّلام علينا و على عباد اللَّه الصّالحين ثمّ قال لى ربّى يا محمّد، قلت لبيك، قال فيم يختصم الملأ الاعلى؟ قلت لا ادرى، فوضع يده بين كتفى فوجدت بردها بين ثديىّ فعلمت فى مقالته ذلك ما سألنى عنه و ذكر الحديث. و روى انّه قال عزّ و جل: يا محمّد هل تعلم فيم اختصم الملأ الاعلى؟ فقلت انت اعلم يا رب بذلك و بكل شى‏ء و انت علام الغيوب، قال: اختلفوا فى الدّرجات و الحسنات فهل تدرى يا محمّد ما الدّرجات و ما الحسنات؟

قلت انت اعلم يا ربّ بذلك و بكلّ شى‏ء و انت علام الغيوب، قال: الدّرجات اسباغ الوضوء فى المكروهات و المشي على الاقدام الى الجماعات و انتظار الصّلوات بعد الصّلوات، و الحسنات افشاء السّلام و اطعام و التهجد بالليل و النّاس نيام، ثمّ قال يا محمّد من يعمل بهنّ يعش بخير و يخرج من خطيئته كيوم ولدته امّه.

(باقى آنچ در آن حضرت رفت با مصطفى (ص) از آنچ ناقلان نقل كرده‏اند در سوره النّجم گوئيم انشاء اللَّه).

مصطفى (ص) گفت پس از آنك رازها رفت و نواختها و كرامتها ديدم، فرمان داد جبّار كائنات كه: يا محمّد ارجع الى قومك فبلّغهم عنّى بزمين باز گرد و آنچ گفتنى است بگوى و پيغام كه رسيدنيست برسان، قال فحملنى الرّفرف الاخضر الذى كنت عليه يخفضنى و يرفعنى حتّى اهوى بى الى سدرة المنتهى، گفتا چون بسدره منتهى باز آمدم جبرئيل گفت اى محمّد نوشت باد اين نواخت و كرامت و اين عزّ و مرتبت كه از حضرت ذى الجلال يافتى، هرگز هيچ ملك مقرّب و هيچ پيغامبر مرسل باين منزلت نرسيد كه تو رسيدى و اين نديد كه تو ديدى، خداى تعالى را سپاس دارى كن و شاكر باش كه اللَّه تعالى شاكران را دوست دارد، قال: فحمدت اللَّه تعالى على ذلك. آن گه از آن عجائب قدرت كه در علّيين ديده بودم از آن بحر مسجور و نار و نور غير آن لختى با جبرئيل ميگفتم، جبرئيل گفت:

تلك سرادقات عرش ربّ العزّه التي احاطت بعرشه و هى سترة للخلائق من نور الحجاب و نور العرش لولا ذلك لاحرق نور العرش و نور الحجب من تحت العرش من خلق اللَّه و ما لم تره اكثر و اعجب. قلت سبحان اللَّه العظيم ما اكثر عجائب خلقه.

گفتم اى جبرئيل آن فريشتگان كه در آن درياهاى عظيم ديدم صفها فراوان بر كشيده: «كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ» ايشان كه بودند؟ جبرئيل گفت: ايشان روحانيان بودند كه ربّ العزّه ايشان را مى‏گويد: «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا» اى جبرئيل جمعى عظيم را ديدم در بحر اعلى بالاى همه صفها صف بر كشيده و گرد عرس مجيد در آمده ايشان كه بودند؟ جبرئيل گفت ايشان كرّوبيانند اشراف فريشتگان و مهينان ايشان، اى محمّد كار و بار ايشان از آن عظيم‏تر است كه من بوصف ايشان رسم يا اسرار ايشان دانم.

و فى بعض الاخبار انّ اللَّه عزّ و جل خلق من نور العرش مائة الف صف من الملائكة يطوفون حول العرش كما امر ابن آدم بطواف بيته الحرام، قال و حول العرش اربعة ابحر: بحر من لؤلؤ يتلألأ، و بحر من ثلج يلمع لمعانا، و بحر من ماء يفور، و بحر من نار تتلظى.

پس آن گه جبرئيل دست من بگرفت و بدر بهشت برد تا بهشت بمن نمايد و درجات و منازل مؤمنان ببينم و مآل و مرجع ايشان. گفتا بر در بهشت نبشته ديدم: الصدقة بعشر امثالها و القرض بثمانية عشر

صدقه يكى ده است و قرض يكى هژده، اى جبرئيل چونست كه قرض بر صدقه فضل دارد؟ گفت از بهر آنك سائل هر وقتى صدقه خواهد، اگر حاجت دارد يا نه. امّا آن كس كه قرض خواهد جز بوقت حاجت و ضرورت نخواهد. پس در بهشت شدم غرفه‏ها و قصرها ديدم از درّ و ياقوت و زبرجد، ديوار آن خشتى زرّين و خشتى سيمين، خاك آن زعفران و زمين آن مشك اذفر، درختها ديدم شاخ آن زرّين و برگ آن حرير و ساق آن مرواريد و بيخ آن سيم، جويها ديدم يكى آب شير يكى عسل يكى مى، ديگر نهرى عظيم ديدم آب آن سپيدتر از شير، شيرين تر از عسل، خوش بوى‏تر از مشك، سنگ ريزه آن درّ و ياقوت، جبرئيل گفت اى محمّد اين آن كوثر است و تسنيم كه ربّ العزّه ترا داده و بآن گرامى كرده و منبع آن زير عرش مجيد است، در هر قصرى و غرفه‏اى و خانه‏اى از خانه‏هاى بهشتيان شاخى از آن مى‏رود تا شراب و عسل و شير و مى از آن آميغ كنند، و ذلك قوله: «عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً» كنيزكى را ديدم سخت زيبا و آراسته و با جمال، گفتم اين آن كيست؟ گفتند آن زيد حارثه. قصرى ديدم از مرواريد سپيد، ظاهر آن از باطن پيدا و باطن آن از ظاهر پيدا، گفتم آن كيست؟ جبرئيل گفت آن عمر خطاب، پس گفت اى عمر اگر نه غيرت تو بودى من در آن قصر رفتمى، عمر گفت: أ عليك اغار يا رسول اللَّه.

گفتا از بهشت بدر آمدم و خواستم كه به دوزخ نظرى كنم تا خود چونست، فريشته‏اى را ديدم ازين كريه المنظرى، شديد البطشى، خشمگينى، ترش‏رويى، از او بسهميدم، گفتم اى جبرئيل اين كيست كه از ديدن وى چنين بترسيدم و از وى رعبى در دل من افتاد؟ جبرئيل گفت اين عجبى نيست كه ما همه فريشتگان پيوسته ازو همچنين در رعب و ترس باشيم، اين مالك است خازن دوزخ كه شادى و خرّمى در وى نيافريده‏اند و هرگز تبسم نكرده است، جبرئيل گفت: يا مالك هذا محمّد رسول العرب اين پيغامبر آخر الزّمانست رسول عرب، آن گه بمن نگرست و مرا ثنا و تحيت گفت و ببهشت بشارت داد، گفتم يا مالك صفت دوزخ با من بگو، گفت: هزار سال تافته‏اند تا سرخ گشت، پس هزار سال ديگر تافته‏اند تا سپيد گشت، پس هزار سال ديگر تافته‏اند تا سياه گشت، اكنون سياهست تاريك همچون كوه كوه آتش، خود را بر هم مى‏زند و يكديگر را مى‏خورد: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ» اى محمّد اگر يك حلقه از آن سلسلهاى آتشين بر كوه‏هاى دنيا نهند همه كوه‏ها از زخم تف آن همچون ارزير گداخته گردد و بتخوم زمين سفلى فرو شود، گفتم يا مالك طرفى از آن بمن نماى تا ببينم، گوشه‏اى از آن رها كرد، شاخى از شاخه‏هاى آتش بيرون آمد، سياه و صعب، از تف و دود آن همه آفاق‏ تاريك گشت و از آن پر شد، هولى عظيم و كارى فظيع ديدم چنانك از وصف آن درمانم و مرا از ديدن آن غشى رسيد تا جبرئيل مرا در خود گرفت و مالك را فرمود تا آن را بحال خود باز برد.

بروايتى ديگر مصطفى (ص) گفت ثمّ عرضت علىّ النّار حتّى نظرت الى اغلالها و سلاسلها و حيّاتها و عقاربها و غسّاقها و يحمومها و رأيت عمّى ابا طالب فى‏ ضحضاح من النّار عليه نعلان من النّار يغلى منها دماغه و لولا مكانى لكان فى الدّرك الاسفل، قال اهل اللغة فى ضحضاح من النّار اى فى شى‏ء قليل من النّار و اصل الضّحضاح الماء الى الكعبين.

مصطفى (ص) از آنجا باز گشت جبرئيل او را بر پر خود گرفته و از آسمانها فرو مى‏آمد تا به موسى كليم باز رسيد، موسى گفت: ما ذا فرض اللَّه عليك و على امّتك؟

اللَّه تعالى ترا چه فرمود و بر امّت تو چه فرض كرد؟ گفت پنجاه نماز در شبانروزى، موسى گفت اى محمّد من مردم را ديده‏ام و شناخته و آزموده و امّت تو ضعيف‏اند طاقت پنجاه نماز ندارند، باز گرد و از خداوند خويش تخفيف خواه، قال فرجعت الى ربّى. و فى بعض الاخبار فرجعت فاتيت سدرة المنتهى فخررت ساجدا، قلت يا ربّ فرضت علىّ و على امّتى خمسين صلاة و لن استطيع ان اقوم بها انا و لا امّتى، چون مصطفى (ص) بازگشت و تخفيف خواست ده نماز از وى فرو نهادند، باز آمد و با موسى (ع) باز گفت، موسى ديگر باره همان سخن گفت كه امّت تو طاقت اين ندارند، باز گرد و نيز تخفيف خواه. مصطفى (ص) باز گشت و ده ديگر از وى فرو نهادند، به موسى باز آمد و موسى ديگر بار او را باز فرستاد همچنين موسى مى‏گفت و مصطفى (ص) باز مى‏گشت و تخفيف مى‏خواست تا پنجاه نماز به پنج باز آوردند، بعد از آن كه پنج بار باز گشت و نماز بپنج باز آورد، موسى (ع) هنوز مى‏گفت كه باز گرد و زيادت تخفيف خواه تا مصطفى (ص) گفت پس ازين شرم دارم كه باز روم، بدين پنج رضا دادم و تسليم كردم. آن گه چون به موسى درگذشتم مناديى از پس ندا كرد كه: امضيت امرى و خفّفت عن عبادى و انّى يوم خلقت السّماوات و الارض فرضت عليك و على امّتك خمسين صلاة و لا يبدّل القول لدىّ فخمسة بخمسين: «الحسنة بعشر امثالها»

آورده‏اند از شافعى كه گفت: هر بار كه مصطفى (ص) از نزديك موسى (ع) بحضرت عزّت باز گشت خداى را ديد جلّ جلاله. و خبر درستست كه عكرمه فرا عبد اللَّه عباس گفت كه: سبحان اللَّه نظر محمد الى ربّه؟ محمد در خداوند خويش نگرست؟ گفت: نعم، جعل الكلام لموسى (ع) و الخلّة لإبراهيم (ع) و النّظر لمحمّد (ص). گفتند يا بن عباس، عايشه صديقه مى‏گويد كه نديد، ابن عباس گفت رسول خدا احكام حيض و نفاس زنان را گفتى، ما را از ايشان بايد آموخت و احكام اصول دين ما را گفتى، ايشان را از ما بايد آموخت.

و در بعضى روايات مصطفى (ص) گفت: چون باز گشتم، بآسمان دنيا رسيدم، در زير آسمان نگه كردم غبارى و دخانى ديدم و آوازى و شغبى فراوان، گفتم اى جبرئيل اين چيست؟ گفت اين شياطين‏اند كه در پيش ديده فرزند آدم ايستاده اند و راه تفكّر و انديشه بايشان بر بسته‏اند تا در ملكوت آسمان و زمين تفكر نكنند: و لولا ذلك لرأوا العجائب، پس آن گه جبرئيل مرا پيش قوم موسى برد ايشان كه ربّ العزّه مى‏گويد: «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ» و با ايشان سخن گفتم، و ايشان را قصّه ايست مشهور و در سوره الاعراف شرح آن داده‏ايم.

بعد از آن به بيت المقدس باز آمدند و براق هم چنان بر در مسجد ايستاده، رسول خدا بر نشست و جبرئيل با وى تا او را به مكّه باز آورد و بر جامه خواب خود نشاند و هنوز از شب ساعتها مانده بود. جبرئيل گفت اى محمّد قوم خود را خبر ده از آنچ ديدى از آيات كبرى و عجائب قدرت حق جلّ جلاله، گفت اى جبرئيل ايشان مرا دروغ زن گيرند و استوار ندارند، گفت ترا چه زيان از تكذيب ايشان، ابو بكر صديق ترا استوار دارد و تصديق كند.

ابن عباس و عايشه صدّيقه روايت كنند از مصطفى (ص) كه گفت: من دانستم كه ايشان مرا دروغ زن گيرند در آنچ گويم ازين جهت پاره‏اى دلتنگ بودم و غمگين نشسته، بو جهل فراز آمد بر طريق استهزاء گفت يا محمّد امروز از نو چه آورده‏اى و چه مى‏گويى؟ گفتم امشب مرا به بيت المقدس برده بودند، بو جهل شگفت بماند! گفت تو امشب به بيت المقدس رفته‏اى و بامداد بنزديك ما باز آمده‏اى؟ گفتم آرى چنين است، بو جهل گفت تو اين سخن كه با من گفتى با قوم خود بگويى؟ گفتم گويم، بو جهل بر گشت و جمعى را از صناديد قريش فراهم آورد و رسول خداى همان سخن با ايشان باز گفت، ايشان همه بانگ بر آوردند كه اين دروغ زن نگر كه چه ميگويد!! در قدرت آدمى چون باشد كه بيك شب از مكّه به بيت المقدس رود و باز آيد؟! يكى از آن جمله برفت و ابو بكر صديق را خبر داد كه صاحب تو چنين مى‏گويد، ابو بكر گفت: لئن قال لقد صدق اگر گفت راست گفت، ابو بكر را آن روز صدّيق نام نهادند. پس يكى از ايشان كه ببيت المقدس سفر كرده بود و آن بقعت شناخته گفت توانى كه مسجد بيت المقدس را صفت كنى اگر ديده‏اى؟ رسول خدا (ص) و صف مسجد همى‏كرد و آنچ ديده بود همى‏گفت، بعضى از آن بر وى بپوشيد كه نديده بود، ربّ العالمين جبرئيل را فرمود تا آن ساعت مسجد اقصى را به مكّه آورد و آنجا كه سراى عقيل است بنهاد، رسول (ص) در آن مى‏نگرست و از هر چه مى‏پرسيدند نشان ميداد، بعاقبت گفتند: امّا النّعت فو اللَّه لقد اصاب، پس گفتند يا محمّد از كاروان ما كه از شام مى‏آيد چه خبر دارى؟

قال: يقدمها جمل اورق عليه كذا و فيها فلان و فلان و تقدم يوم كذا مع طلوع الشّمس فخرجوا فى ذلك اليوم، فقال قائل منهم هذه الشّمس قد شرقت، فقال آخر و هذه الإبل قد اقبلت يقدمها جمل اورق و فيها فلان و فلان كما قال محمّد، فلم يؤمنوا و لم يفلحوا و قالوا ما سمعنا بمثل هذا قطّ«إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ».

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» اللَّه نام خداوندى كه نامور است بيش از نام بران و راست نام ترست از همه ناموران، كردگار جهان و جهانيان و خداوند همگان، رحمن است دارنده آفريدگان: دشمنان و دوستان و فراخ بخشايش در دو جهان، رحيم است مهر نماى و دل گشاى، دوستان را راه نماى و سر آراى عارفان، نكو نام و رهى‏دار كريم و مهربان، در گفت شيرين و در علم پاك، در صنع زيبا و در فضل بيكران.

پير طريقت گفته در مناجات خويش: اى بوده و هست و بودنى، گفتت شنيدنى، مهرت پيوستنى و خود ديدنى، اى نور ديده و ولايت دل و نعمت جان، عظيم شانى و هميشه مهربان، نه ثناى ترا زبان، نه دريافت ترا درمان، اى هم شغل دل و هم غارت جان، بر آر خورشيد شهود يك بار از افق عيان، و از ابر جود قطره‏اى چند بر ما باران.

قوله: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ» خداوند هفت آسمان و هفت زمين جلّ جلاله و تقدّست أسماؤه و تعالت صفاته، در صدر اين سورت بر خود ثنا كرد آن گه كرامت مصطفى (ص) جلوه كرد و شرف وى بر خلق پيدا كرد، اوّل خود را به بى عيبى گواهى داد و بپاكى ياد كرد، خود را خود ستود و كمال قدرت خود با خلق نمود، حوالت معراج رسول (ص) با فعل خود كرد نه با فعل رسول تا مؤمن را شبهت نيفتد و بر منكر حجّت بود، داند كه عجائب قدرت را نهايت نيست و از كمال قدرت آن قادر اين حال بديع نيست.

ديگر معنى آنست كه تا كرامت مصطفى (ص) و شرف وى بر خلق عالم جلوه كند و تا عالميان بدانند كه مقام وى مقام ربودگانست بر بساط صحبت نه مقام روندگان در منزل خدمت، ربوده در كشش حقّ است و رونده در روش خويش، او كه در كشش حقّ است در منزل راز و نازست و سزاى اكرام و اعزاز است، و او كه در روش خويش است بر درگاه خدمت بار همى‏خواند و همى‏جويد تا خود را منزلتى پديد كند، آن مقام مصطفى (ص) است حبيب حق و اين مقام موسى است كليم حق، نبينى كه موسى را گفت: «جاءَ مُوسى‏ لِمِيقاتِنا» و مصطفى را گفت: «أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ» موسى آينده است بخويشتن رونده، محمّد برده است از خود ربوده: ليس من يمشى برجله كمن يمشى اليه، ليس من نوجى بسرّ كمن نودى عليه، او كه رونده باشد در غيبت بعد پس از فصل وصل يابد، باز آن كس كه برده بود بدايتش رفعت وصل بود، خاتمتش خلعت فضل بود، آن گه گفت: «بِعَبْدِهِ لَيْلًا» بنده خود را كه بحضرت راز و ناز برد بشب برد، زيرا كه شب برد، زيرا كه شب موسم عارفانست و وقت خلوت دوستانست، آرام گاه مشتاقانست، هنگام نواخت بندگانست، چون شب در آمد، دوستان را وقت خلوت آمد، رقيبان در خواب و دشمنان دور، خانه خالى و دوست منتظر:

شب هست و شراب هست و چاكر تنهاستبرخيز و بيا جانا كامشب شب ماست‏

در اخبار داود است كه: يا داود كذب من ادّعى محبّتى اذا جنّه اللّيل نام عنّى، يا محمّد در راه ما هر كه رنجى كشد از پس آن گنجى بيند، ترا فرموديم كه: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ» بشب خيز و نماز كن، هم ما فرموديم كه بشب خيز و بيا و با ما راز كن، تا بدانى كه ما رنج كس ضايع نكنيم و هر كس را بسزاى خود رسانيم.

لطيفه‏اى ديگر گفته‏اند كه ربّ العالمين مصطفى (ص) را فعلى اثبات كرد لايق عبوديّت او، و خود را فعلى گفت سزاى ربوبيّت خويش، فعل مصطفى عروج است: «أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى»، فعل اللَّه تعالى نزول است: ينزل كلّ ليلة الى السّماء الدّنيا، عروج محمّد سزاى بشريّت او و نزول اللَّه سزاى الهيّت او، لايق ذات و صفات او، آن گه نزول خود را هنگام آن شب ساخت، عروج محمّد را هم بشب خواست از بهر آنك محمّد را حبيب خواند و معنى محبّت جز موافقت نيست، «مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى» بردند او را از مسجد حرام بمسجد اقصى و از مسجد اقصى بسدره منتهى و منزل اعلى تا احوال و اهوال قيامت معاينه بيند و قواعد شفاعت ممهّد گرداند، فردا كه رستاخيز بپاى شود و سياست و عظمت جبّارى در خلق پيچد، از بيم و فزع قيامت و هو و سياست در گاه عزّت خلايق همه در خود افتاده متحيّر بمانده رعب زده و فزع چشيده كه آن بينند كه هرگز نديده باشند و از شغل و كار خود با كار كس نپردازند، همه گويند: نفسى نفسى، و مصطفى (ص) كه ملكوت ديده و آيات كبرى و عجائب غيب بوى نموده نترسد و هيبت و سياست آن روز در وى اثر نكند و دل خود با شفاعت امّت دهد، همى‏گويد: امّتى امّتى، و اگر اين حال را مثالى خواهى در كار موسى (ع) تأمّل كن، چون تقدير اللَّه چنان بود كه موسى و لشكر دشمن روزى بهم آيند و ساحران سحر عظيم آرند و عصاى موسى مار گردد تا آن سحر فرو برد، پيش از آن روز در حضرت مناجات ربّ العالمين با وى گفت: «أَلْقِ عَصاكَ» يا موسى عصا بيفكن، موسى عصا بيفكند مار گشت، موسى از آن بترسيد! ربّ العزّه گفت: «خُذْها وَ لا تَخَفْ» اى موسى برگير و مترس، لا جرم آن روز كه برابر فرعون بود و عصا مار گشت همه بترسيدند كه نديده بودند و موسى به نترسيد كه يك بار ديده بود، و يقال ارسله الحقّ سبحانه ليتعلّم اهل الارض منه العبادة ثمّ رقاه الى السّماء لتتعلّم الملائكة منه آداب العبادة. قال اللَّه تعالى: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏» ما التفت يمينا و لا شمالا ما طمع فى مقام و لا فى اكرام تحرّر عن كلّ ارب و طرب.

لطيفه‏اى عجب شنو! آدم را گفتند «فَاهْبِطْ» مصطفى (ص) را گفتند: «اصعد» اى آدم بزمين فرو رو تا عالم خاك به هيئت جلال سلطنت تو قرار گيرد، اى محمّد تو بآسمان بر آى تا ذروه افلاك بجمال مشاهده تو آراسته شود، اى محمّد سرّ ما در آن كه پدرت را آدم گفتيم: «فَاهْبِطْ» اين بود كه ترا گوئيم: «اصعد»، بر مركب همّت نشين و تارك افلاك را اخمص قدم مبارك خود گردان، از جسمانى و روحانى سفر كن آن گه بما نظر كن، هديه پاك: التّحيّات المباركات الصّلوات الطيّبات للَّه، بحضرت آر. قدح مالامال: السّلام عليك ايّها النّبي و رحمة اللَّه كه بر دست ساقى عهد فرستاده شد بانامل قبول بگير و بكش، جرعه‏اى كريم وار بر ارض دلهاى امّت ريز كه كريمان چنين گفته‏اند:

شربنا و اهرقنا على الارض قسطهاو للارض من كأس الكرام نصيب‏
هر كسى را جام او با جان او هم سان كنيدهر كسى را نقل او با عقل او هم بر نهيد

قال جعفر الصّادق (ع): لمّا قرّب الحبيب غاية التقريب نالته غاية الهيبة فالطفه ربّه غاية اللّطف لانّه لا تحمل غاية الهيبة الّا بغاية اللّطف

جعفر صادق (ع) گفت: شب معراج كه سيد (ص) بحضرت رسيد غايت قربت يافت و از غايت قربت غايت هيبت ديد، تا ربّ العزّه تدارك دل وى كرد بغايت لطف و كرامت بى نهايت او را بخود نزديك كرد، الطاف كرم گرد وى در آمد، بمنزل: «ثُمَّ دَنا» رسيده، خلوت: «أَوْ أَدْنى‏» يافته، راز شنيده، شراب چشيده، ديدار حق ديده، از هر دو كون رميده، و با دوست بيارميده، رفت آنچ رفت و شنيد آنچ شنيد و ديد آنچ ديد و كس را از آن اسرار خبرته، عقول و اوهام از دريافت آن معزول كرده، رازى در پرده غيرت رفته، بى زحمت اغيار بسمع نبوّت رسانيده، نور فى نور و سرور فى سرور و حبور فى حبور اخبرنا بالقصّة اكراما و اخفى الاسرار اعظاما.

رازيست مرا با شب و رازيست عجبشب داند و من دانم، من دانم و شب‏

۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ» موسى را نامه داديم، «وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرائِيلَ» و آن را رهنمونى كرديم بنى اسرائيل را، «أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلًا (۲)» كه جز از من وكيل مگيريد.

«ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ» اى فرزندان فرزندان نوح كه برداشتيم با او «إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً (۳)» نوح ما را بنده‏اى سپاس دار بود.

«وَ قَضَيْنا» و پيغام داديم و سخن رسانيديم و پند داديم، «إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ» بنى اسرائيل را در نامه و پيغام خويش، «لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ» كه ناچار فساد خواهيد كرد در زمين مقدس دو بار، «وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيراً (۴)» و پس بيرون خواهيد شد بيرون شدنى نهمار و بر خواهيد شد از مقام طاعت بر شدنى بزرگ.

«فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما» چون هنگام پيشين مرّة آيد از آن دو، «بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا» بينگيزيم بر شما بندگانى از آن ما، «أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» با زور سخت، «فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ» تا بجست و جوى در آيند در سرايها «وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولًا (۵)» و اين وعيديست كردنى.

«ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ» آن گه شما را غلبه دهيم بر ايشان، «وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ» و شما را پس آن مالها افزائيم و پسران، «وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً (۶)» و شما را انبوه سپاه تر كنيم از آنچ بوديد.

«إِنْ أَحْسَنْتُمْ» اگر نيكويى كنيد، «أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ» نيكويى خود را كنيد، «وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها» و اگر بد كنيد خود را مى‏كنيد، «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» چون هنگام عقوبت فساد كردن پسينه آيد، «لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ» تا در رويهاى شما اندوه پيدا كنند، «وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ» و تا در مسجد بيت مقدس آيند، «كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ» چنانك باوّل بار درآمده بودند، «وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِيراً (۷)» و تا هلاك كنند و نيست آرند چندانك توانند و بر آن غلبه كنند.

«عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ» چنان ميخواهد خداوند شما كه آخر بر شما ببخشايد، «وَ إِنْ عُدْتُمْ» و اگر پس باز گرديد، «عُدْنا» ما باز گرديم، «وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً (۸)» و ما زندان كافران ساختيم دوزخ را و جاى ايشان كرديم.

«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي» اين قرآن راه مى‏نمايد، «لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ» آن راه را كه آن راست ترست و پاينده‏تر، «وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ» و مؤمنانرا بشارت ميدهد، «الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ» آن مؤمنان كه كار هاى نيكو كنند، «أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً (۹)» كه ايشانراست مزدى بزرگوار.

«وَ أَنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ» و ايشان كه بنمى‏گروند بروز رستاخيز، «أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً (۱۰)» ساختيم ايشان را عذابى دردنماى.

«وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ» مردم بر خويشتن بد ميخواهند، «دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ» در نيك خواستن خويشتن را، «وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا (۱۱)» و آدمى شتاب ز دست تا بود.

«وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ» شب و روز را دو نشان كرديم، «فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ» نشان شب بسترديم، «وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً» و نشان روز روشن كرديم بينا، «لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ» تا فضل خداوند خويش بجوئيد، «وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ» و تا بدانيد شمار سالها و راست داشتن هنگامها، «وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا (۱۲)» و هر چيزى را گشاده و باز نموده از يكديگر پيدا كرديم پيدا كردنى.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ» اى التّوراة، «وَ جَعَلْناهُ» يعنى التّوراة.

و قيل: يعنى موسى (ع)، «هُدىً لِبَنِي إِسْرائِيلَ أَلَّا تَتَّخِذُوا» اى دللناهم به على الهدى فقلنا لا تتّخذوا، ان زيادتست و معنى آنست كه موسى را تورات داديم و او را سبب هدايت بنى اسرائيل كرديم و گفتيم كه جز از من وكيلى مگيريد و كارسازى مدانيد، آن گه گفت: «ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ» نداء مضافست يعنى كه اين خطاب با شما است‏ اى فرزندان فرزندان نوح، و مراد باين همه خلقست عرب و عجم كه از فرزندان نوح‏اند. و قيل: عنى بذلك سام بن نوح لانّ بنى اسرائيل من ولده. و اين منّتى است كه ربّ العالمين بر ايشان مى‏نهد و نعمتى كه با ياد ايشان مى‏دهد ميگويد اى فرزندان آن كس كه او را برداشتيم در كشتى با نوح و از غرق برهانيديم، و روا باشد كه «ذُرِّيَّةَ» مفعول «أَلَّا تَتَّخِذُوا» نهند و «وَكِيلًا» مفعول دوم باشد و معنى آنست كه پيغام بايشان اين بود كه ذريت فرزندان نوح را كاردان و كارساز خود مگيريد جز از من و باين قول وكيل بموقع جمع افتاده است و افتد فعيل بمعنى جمع، كقوله: «وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً» ابو عمرو «لا يتخذوا» بيا خواند يعنى: لان لا يتّخذوا من دونى وكيلا تورات را رهنمونى كرديم بنى اسرائيل را تا جز از من وكيلى نگيرند و جز از من خدايى ندانند، الوكيل ها هنا الرّبّ و سمّى اللَّه عزّ و جل نفسه وكيلا لانّه هو الذى يلى امر العباد و يتكفّله و يقوم بما يكلون اليه و يتوكلون فيه عليه، «إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً» كنايتست از نوح (ع)، كان شكره انّه كان اذا اكل قال: «بسم اللَّه» و اذا فرغ من الاكل قال: «الحمد للَّه» و اذا لبس ثوبا قال: «بسم اللَّه» و اذا نزعه قال: «الحمد للَّه» و من خصائص نوح (ع) انّه كان اطول الانبياء عمرا فقيل له كبير الانبياء و شيخ المرسلين، و جعل معجزته فى نفسه لانّه عمر الف سنة لم ينغض له سنّ اى لم يتحرّك و لم ينقص له قوّة و لم يبالغ احد من الرّسل فى الدّعوة مثل ما بالغ و كان يدعو قومه ليلا و نهارا اعلانا و اسرارا و لم يبق نبىّ من امّته من الضرب و الشّتم و انواع الاذى و الجفاء ما لقى نوح، و جعل ثانى المصطفى فى الميثاق و الوحى، فقال تعالى: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ» و قال: «إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى‏ نُوحٍ». و فى البعث فهو اوّل من تنشقّ الارض عنه يوم القيامة بعد محمّد (ص) و اكرمه اللَّه بالسّلام و الكرامة، فقال تعالى: «يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ» و جعل ذريّته هم الباقين فهو ابو البشر و اصل النّسل بعد آدم (ع) و سمّاه شكورا فقال تعالى: «إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً».

«وَ قَضَيْنا إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ» هذه الآية ردّ صريح على المعتزلة و القدريّة و بيان صريح ان اللَّه يعلم من العباد الفساد قيل ان يأتوه، «وَ قَضَيْنا إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ» جاى ديگر گفت: «وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ ذلِكَ الْأَمْرَ» اى اعلمنا هم و اخبرنا هم و عهدنا اليهم فى الكتاب يعنى فى التورية، و قيل فى اللّوح المحفوظ. و روا باشد كه الى بمعنى على بود، اى قضى اللَّه عليهم فى سابق علمه، «لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ» قيل الفساد فى الارض العمل بالمعاصى اى لتعصنّ اللَّه عصيانا بعد عصيان، «وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيراً» العلوّ ها هنا البغى و الطّغيان، كقوله: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ» و قوله: «عُلُوًّا كَبِيراً» اى بغيا و قهرا شديدا، و كانوا يقتلون النّاس ظلما و يغلبون على اموالهم قهرا و يخرجون الدّيار بغيا و يقتلون الانبياء و فيمن قتلوا من الانبياء زكريّا و يحيى و شعيبا. معنى آيت آنست كه ربّ العالمين بنى اسرائيل را خبر داد در تورات موسى كه فرزندان ايشان در زمين تباه كارى كنند و معصيت كنند و بر بندگان خدا بظلم و بيداد برترى جويند: دو بار، ربّ العزّه ايشان را هر بار عقوبت كند كه بر ايشان مسلط گرداند كسى كه خون ايشان ريزد و فرزندان ايشان را برده گيرد و مال ايشان بغنيمت برد و ديار ايشان خراب كند، اينست كه ربّ العالمين گفت: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما» وعد درين آيت بمعنى وعيد است، يعنى: فاذا جاء ما وعدنا على المعصية الاولى بعثنا عليكم عبادا لنا. و قيل الوعد بمعنى الموعد و الموعد الوقت اى وقت اولى المرتين، كقوله: «وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ».

خلاف است ميان علماء كه اين عباد كه‏اند: ابن عباس گفت و قتاده كه جالوت جبارست بقيّه عمالقه كه بدست داود كشته شد. و گفته‏اند كه قومى مؤمنان بودند كه ربّ العالمين ايشان را بر بنى اسرائيل مسلّط كرد بدليل آنك گفت: «عِباداً لَنا» و اين لفظ جز بر مؤمنان نيفتد، و بيشتر اهل تفسير بر آنند كه بخت‏نصر بود فرزند زاده سنخاريب ملك بابل، و قصّه وى آنست كه سنخاريب با ششصد هزار رايت از بابل بيامد به بيت المقدس تا بنى اسرائيل را مقهور كند و بيت المقدس خراب كند و در آن زمان پادشاه بنى اسرائيل مردى بود صالح با سداد نام وى صديقه و پيغامبر ايشان شعيا بن امصيا پيش از مبعث زكريّا و يحيى و عيسى بود و اين شعيا آنست كه بنى اسرائيل را بشارت داد به عيسى و محمّد عليهما السّلام.

فقال: ارى راكبين مقبلين احدهما على حمار و الآخر على جمل، راكب الحمار عيسى (ع) است و راكب الجمل مصطفى (ص) و آن گه مصطفى را صفت كرده كه: له كلّ خلق كريم السّكينة لباسه و البرّ شعاره و التّقوى ضميره و الصّدق و الوفاء طبيعته و العفو و المعروف خلقه و العدل سيرته و الحق شريعته و الهدى امامه و الاسلام ملّته و احمد (ص) اسمه.

چون سنخاريب بدر بيت المقدس رسيد، صديقه گفت مر شعيا پيغامبر را كه هيچ وحى بتو آمد از خداوند عزّ و جل كه بما چه خواهد رسيد از سنخاريب و لشكر وى؟ شعيا گفت نيامد، تا درين حديث بودند وحى آمد از خداوند تعالى جلّ جلاله به شعيا كه صديقه را گوى عمرت بسر آمد و روزگار ملك تو بآخر رسيد، وصيّت كن و از اهل بيت خويش خليفه‏اى گمار، شعيا اين پيغام بگزارد و صديقه روى بقبله آورد و نماز و دعا و تضرّع بسيار كرد و خداى را عزّ و جل ثناها نيكو گفت و توبه كرد، به شعيا وحى آمد كه توبت وى قبول كردم و بر وى رحمت كردم و پانزده سال ديگر او را عمر دادم و كار سنخاريب دشمن كفايت كردم، صديقه ديگر بار بسجود افتاد و تضرّع و زارى كرد و گفت: يا الهى و اله آبائى لك سجدت و سبّحت و عظمت انت الذى تعطى الملك من تشاء و تنزع الملك ممّن‏ تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء عالم الغيب و الشّهادة انت الاوّل و الآخر و الظّاهر و الباطن و انت ترحم و تستجيب دعوة المضطرّين، انت الذى اجبت دعوتى و رحمت تضرّعى، آن گه صديقه گفت شعيا را كه از خداوند جلّ جلاله بخواه تا ما را خبر دهد كه با اين دشمن سنخاريب چه خواهد كرد؟ وحى آمد آن ساعت به شعيا كه كار و كفايت كردم و شما را از شرّ وى رهانيدم و بامداد نظاره كنيد تا عجايب ببينيد، ديگر روز بامداد بر در شهر گوينده‏اى آواز داد كه اى ملك بنى اسرائيل كار دشمن كفايت شد و آن لشكر بيكبار همه هلاك گشتند مگر سنخاريب و پنج كس از دبيران كه با وى بودند، و از آن پنج كس يكى بخت‏نصر بود، روزى چند ايشان را بخوارى و عجز و بيچارگى بداشتند و صديقه چون سنخاريب را ديد گفت: الحمد للَّه ربّ العزّه الذى كفانا كم بما شاء انّ ربّنا لم يبقك و من معك لكرامتك عليه و لكنّه انّما ابقاك و من معك لتزدادوا شقوة فى الدّنيا و عذابا فى الآخرة و لتخبروا من ورائكم بما رأيتم من فعل ربّنا و لدمك و دم من معك اهون على اللَّه من دم قراد لو قتلت.

پس شعيا را وحى آمد كه تا صديقه، سنخاريب را و قوم كه با وى مانده‏اند با شهر خويش فرستد، ايشان را با شهر خويش بابل فرستاد. و پس از آن سنخاريب هفت سال زنده بود و بعد از وى بخت‏نصر پسر زاده وى بجاى وى نشست و ملك راند هم بر آن قاعده كه جدّ وى مى‏راند طاغى و باغى و ظالم. پس تقدير الهى چنان بود كه پادشاه بنى اسرائيل: صديقه فرمان يافت و كار بنى اسرائيل در اضطراب افتاد و هرج و قتل در ميان ايشان پديد آمد و يكديگر را مى‏كشتند و سر بباطل و طغيان در نهادند و شعيا پيغامبر در ميان ايشان بود، وحى آمد بوى تا ايشان را پند دهد و بترساند و نعمتهاى اللَّه تعالى با ياد ايشان دهد، شعيا زبان وعظ بگشاد و ايشان را پند داد و وعيد گفت و پيغام اللَّه تعالى بوعيد و تهديد بايشان رسانيد، ايشان چون سخن وى شنيدند قصد وى كردند تا او را هلاك كنند، شعيا از ميان ايشان بگريخت درختى وى را پيش آمد آن درخت از هم شكافته شد شعيا در ميان درخت شد، شيطان بوى در رسيد و يك ريشه جامه وى بگرفت و بيرون بگذاشت تا بنى اسرائيل بنشان آن يك ريشه راه بوى بردند، ارّه بر آن درخت نهادند و درخت را و شعيا را بدو نيمه ببريدند، چون ايشان از اندازه فرمان در گذشتند و بفساد و طغيان سر در نهادند و پيغامبر را كشتند، ربّ العالمين بر ايشان خشم گرفت و بخت‏نصر را بر ايشان مسلّط كرد تا از زمين بابل بيامد و بيت المقدس را خراب كرد و خلقى بسيار ازيشان بكشت و هفتاد هزار كودك نارسيده از اولاد پيغامبران از اهل بيت داود و از فرزندان يوسف و بنيامين و يهودا و روبيل و لاوى و غير ايشان ببردگى ببرد و هر چه زر و سيم بود و پيرايه و جواهر كه سليمان بن داود در مسجد بيت المقدس بكار برده بود همه نقل بابل كرد و تورات آنچ ديد بسوخت.

اينست وقعه اولى كه ربّ العالمين گفت: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما» اى اولى المرتين، «بَعَثْنا عَلَيْكُمْ» اى سلّطنا عليكم، «عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ» اى طافوا بين بيوتكم يقتلونكم، و الجوس التردد فى الدّيار و طلب الشّى‏ء بالاستقصاء. و قيل طافوا ينظرون هل بقى احدكم يقتلوه، و الخلال انفراج ما بين الشّيئين او اكثر لضرب من الوهن اى قتلوا فى الازقة و الطّرق، «وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولًا» اى هذا الوعيد من اللَّه كائن لا مرد له و اللَّه تعالى فاعله.

«ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ» اى نصرناكم و رددنا لكم الدّولة لكم عليهم.

قيل هو غلبة الطّالوت و قتل داود، جالوت. و قيل معناه لمّا تابوا و اصلحوا ما افسدوا اعانهم اللَّه فكرّوا على الذين قتلوا منهم فاستنقذوا من بقى من الاسراء و استرجعوا اموالهم، «وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ» اى اعنّاكم بالمال و كثرة الاولاد فانّ القوّة فيهما، «وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً» اى اكثر من الاعداء عدادا و انصارا، النّفير النّفر و هو من ينفر معك و يجوز ان يكون نفير جمع نفر ككلب و كليب و عبد و عبيد و هم المجتمعون للمصير الى الاعداء، و نفيرا منصوب على التّمييز.

«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ» اى قلنا لهم و اوحينا اليهم انّكم مجزيّون على الاحسان و الاساءة فلا تفارقوا الاحسان و لا تقربوا الاساءة، قوله: «فَلَها» اى فعليها، عرب لام بجاى على نهند: سقط فلان لفيه اى على فيه، قال اللَّه تعالى: «وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ» اى عليه بالقول. و قيل فلها اى فلها الجزاء و العقاب. و قيل فلها ربّ يغفر الاساءة.

سعيد جبير گفت: ابتداء كار بخت‏نصر آن بود كه مردى از نيك مردان بنى اسرائيل ميخواند از كتاب خدا كه: «بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» الآية... آن مرد بگريست و در اللَّه زاريد گفت: يا رب ارنى هذا الرّجل الذى جعلت هلاك بنى اسرائيل على يديه بار خدايا بمن نماى آن كس را كه هلاك بنى اسرائيل بر دست او حكم كرده اى و اين قضا بر وى رانده‏اى، او را بخواب نمودند كه: مسكين ببابل يقال له بخت‏نصر، اين مرد برخاست و به بابل رفت و مال بسيار با خويشتن ببرد و درويشان را مى‏نواخت و پيوسته ايشان را باز مى‏جست و نام ايشان مى‏پرسيد تا روزى بدرويشى خسته بيمار در رسيد او را پرسيد كه نام تو چيست؟ گفت بخت‏نصر، او را بر گرفت و بخانه برد و مراعات وى ميكرد تا از آن بيمارى صحت يافت و با وى نيكوئيها كرد، بعاقبت چون آن مرد اسرائيلى قصد خانه خويش كرد بخت‏نصر مى‏گريست و مى‏گفت: فعلت بى ما فعلت و لا اجد شيئا اجزيك به با من نيكوئيها كردى و مرا دست نمى‏دهد كه ترا مكافات كنم، اسرائيلى گفت بلى مكافات من مى‏توانى، اگر كنى آسان كارى است و چيزى اندك، مرا نبشته‏اى دهى و عهد نامه‏اى كه اگر ترا روزى دولتى و مملكتى بود، پادشاهى و فرمان روايى، مرا حرمت دارى و آنچ من گويم كنى. بخت‏نصر گفت اين چه سخنست كه مى‏گويى و چه افسوس ميدارى، هر چند كه كوشيد تا اين عهد نامه بستاند، نداد و جز بر استهزاء حمل نكرد، اسرائيلى بگريست گفت مانع اين كار نمى‏دانم مگر آنچ اللَّه تعالى مى‏خواهد تا حكمى كه در ازل كرده و قضايى كه خواسته براند و تمام كند.

و در آن روزگار ملك بابل و نواحى پارس صنحابين بود، و قيل صيحون.

بخت‏نصر طلب روزى را گرد لشكر و حشم وى مى‏گشت، طليعه‏اى از جهت صيحون به شام مى‏شد با ايشان برفت، چون باز آمد از آنچ ديده بود و شنيده لختى با صيحون بگفت، صيحون او را بخود نزديك كرد، كار وى بجايى رسيد كه در ميان قوم محترم و مقرّب گشت، سرور و سالار لشكر شد، صيحون بمرد و بجاى صيحون بر تخت ملك نشست، وهب منبه گفت: چون ملك بر وى مستقيم شد از ديار شام و بيت المقدس باز گشته و مسجد اقصى خراب كرده و تورات سوخته و چهل هزار مرد از علماء و احبار بنى اسرائيل كشته و هفتاد هزار از اولاد انبياء ببردگى گرفته، و دانيال حكيم و قومى از اصحاب وى با خود برده. و اين دانيال حكيم، قومى گفته‏اند كه پيغامبر بود امّا نه مرسل بود، بعد ازين همه بخت‏نصر خوابى عجيب ديد از آن بترسيد و از كهنه و سحره تعبير آن در خواست، ايشان ندانستند و از تعبير و تفسير آن خواب عاجز ماندند، و را گفتند: دانيال حكيم تعبير خواب نيكو داند، او را بخواند چون بيامد در پيش وى سجود نكرد چنانك عادت ايشان بود، بخت‏نصر گفت، ما الذى منعك من السّجود لى؟ قال: انّ لى ربّا عظيما آتانى العلم و الحكمة و امرنى ان لا اسجد لغيره فخشيت ان اسجد لغيره ان ينزع منّى علمه الذى آتانى و يهلكنى، فقال: نعم ما عملت حيث وفيت بعهده و اجللت علمه، ثمّ قال: أ عندك علم بهذه الرّؤيا؟ بخت‏نصر گفت: خواب مرا تعبير دانى؟ گفت دانم و پيش از آنك بخت‏نصر خواب خود حكايت كرد دانيال حكايت آن خواب كرد گفت: بتى ديدى سر وى از زر سرخ، سينه وى از سيم سپيد، شكم وى از مس، هر دو ران وى از آهن، هر دو ساق وى از سفال، آن گه سنگى از آسمان فرو آمد آن را بشكست و خرد كرد و آن سنگ مى‏افزود و بزرگ مى‏شد تا ميان مشرق و مغرب از آن سنگ پر شد، آن گه درختى ديدى اصل آن در زمين و شاخ آن در آسمان، و مردى بر آن درخت تبرى بدست گرفته و منادى ندا مى‏كند كه بزن شاخ اين درخت را تا مرغان از بالاى آن و ددان از زير آن بر كنده شوند و اصل و بيخ آن درخت بر جاى مى‏دار، اينست خواب كه ديدى اى ملك.

آن گه تعبير كرد گفت: امّا الصّنم الذى رأيت فانت الرّأس من الذّهب و انت افضل الملوك آن سر صنم كه از زر بود تويى مهينه ملوك جهان و سرور ايشان و آن سينه وى كه از سيم بود، پسر تو است بعد از تو پادشاه باشد و سرور، و شكم وى كه از مس بود پادشاهى باشد بعد از پسر تو فرود از وى. امّا دوران آهنين آنست كه پس از آن دو فرقت شوند و در ملك سخت كوشند و پس از آن كار ملك سست شود چنانك سفال در جنب آهن، و سنگ كه از آسمان فرو آمد و جهان از آن پر گشت: پيغامبرى خواهد بود در آخر الزّمان كه ملوك جهان را پراكنده كند و ملك ايشان بر دارد و جهانيان را مسخّر خود گرداند و كار وى بلند شود، و آن درخت كه ديدى و آنچ از وى بريدند و مرغان و ددان كه در بالا و زير آن بودند زوال ملك تو باشد يك چندى و صورت تو كه مسخ كنند، ربّ العزّه ترا روزگارى كركس گرداند ملك مرغان، پس گاو نر گرداند ملك چهار پايان، پس شير گرداند ملك ددان و وحش بيابان، هفت سال برين صفت ممسوخ باشى صورت بگشته و دل همچون دل آدميان بمانده: لتعلم انّ اللَّه له ملك السّماوات و الارض و هو يقدر على الارض و من عليها، و اصل درخت كه بر جاى بماند ملك تو است كه بر جاى بود پس از مسخ.

چون دانيال خواب وى را تعبير كرد و علم و حكمت وى بشناخت او را گرامى كرد و عزيز همى‏داشت تا گبران و مغان بر وى حسد بردند و او را بدها گفتند بنزديك بخت‏نصر، فقالوا انّ دانيال و اصحابه لا يعبدون إلهك و لا يأكلون ذبيحتك، گبران كار وى بنزديك ملك بجايى رسانيدند كه بفرمود تا دانيال و اصحاب وى را با شير بهم در غارى كنند تا ايشان را هلاك كند و بخورد، شير چون ايشان را ديد از ايشان برگشت و تواضع نمود، و ايشان چون در غار مى‏شدند شش كس بودند، چون بيرون مى‏آمدند هفت كس بودند!! گفتند چونست كه شش كس بودند و اكنون هفت كس بيرون مى‏آيند ؟! آن‏ هفتمين فريشته‏اى بود كه اللَّه تعالى بايشان فرستاد تا پاسبانى ايشان كند و بدها از ايشان بگرداند، آن فريشته چون بيرون آمد لطمه‏اى بر روى بخت‏نصر زد و ربّ العزّه او را در آن حال ممسوخ كرد، سر در نهاد در بيابان و بددان و وحوش بيابان پيوست، هفت سال در آن مسخ بماند روزگارى بصورت شير، روزگارى بصورت گاو، روزگارى بصورت كركس، پس از هفت سال ربّ العزّه او را بصورت آدميان باز آورد و ملك با وى داد چنانك بود، فآمن و دعا النّاس الى اللَّه، فى قول بعضهم. سئل وهب: أ كان مؤمنا؟ فقال: وجدت اهل الكتاب قد اختلفوا فيه فمنهم من قال مات مؤمنا و منهم من قال احرق بيت اللَّه و كتبه و قتل الانبياء و غضب اللَّه عليه غضبا فلم يقبل منه حينئذ توبة، و قول درست آنست كه بخت‏نصر كافر مرد.

محمّد بن اسحاق گفت: چون اللَّه تعالى خواست كه او را هلاك كند پس از آنك از تخريب بيت المقدس باز گشته بود و اهل آن كشته و گزاف كاريها كرده، بنى اسرائيل را گفت ايشان كه در تحت قهر و اسر وى بودند: أ رأيتم هذا البيت الذى خرّبت و هؤلاء النّاس الذين قتلتهم من هم و ما هذا؟! اين خانه‏اى كه من خراب كرده‏ام چه خانه‏ايست و اهل آن كه كشتم چه قومند؟ ايشان گفتند خانه خداست مسجد وى و عبادت‏گاه بندگان وى و آن كشتگان همه فرزندان پيغامبران بودند كه معصيتها كردند و انذارهاى فرمان حق در گذاشتند تا ترا بر ايشان مسلّط كرد و بعقوبت گناهان خويش رسيدند، بخت‏نصر گفت: از شما كيست كه مرا ديدار در آسمان دهد؟ تا هر چه در آسمانست از خلق بردارم و نيست گردانم و بساط ملك خود در آسمان بگسترانم چنانك در زمين كردم، ايشان گفتند: ما يقدر عليه احد من الخلائق اين كاريست كه دست خلائق بدان نرسد و همه كس از آن عاجز مانند، وى گفت ناچار است و گرنه شما را هلاك كنم، ايشان بگريستند و در اللَّه تعالى زاريدند و دعا كردند تا ربّ العزّه دعاى‏ ايشان مستجاب كرد و از خوارى و حقيرى وى او را به پشّه‏اى هلاك كرد! گويند پشّه‏اى در بينى وى شد بمغز سر رسيد نيش بر وى ميزد تا بى آرام و بى طاقت گشت و پيوسته بر سر وى لخت مى‏زدند و زخم مى‏كردند تا مگر بيارامد و هيچ نياراميد تا بهلاك نزديك گشت، فقال لخاصّته من اهله اذا متّ فشقّوا رأسى و انظروا ما هذا الذى قتلنى فلما مات شقّوا رأسه فوجدوا البعوضة عاضّة على امّ دماغه ليرى اللَّه العباد قدرته و سلطانه.

قولى ديگر گفته‏اند در بيان مرگ وى سدّى گفت: چون ربّ العزّه او را پس از مسخ بصورت آدمى باز آورد و ملك با وى داد، دانيال حكيم را گرامى ميداشت، گبران بر وى حسد بردند گفتند دانيال چون با ملك شراب خورد قضاء حاجت بول باو تاختن آرد و خويشتن را از آن باز نتواند داشت، و اين در ميان ايشان عارى بود عظيم، بخت‏نصر دربان را بخواند گفت مى‏نگر اوّل كسى كه از مجلس شراب بر خيزد قضاء حاجت را او را هلاك كن، اگر چه گويد من بخت‏نصرام در اهلاك وى تقصير مكن، پس ربّ العزّه دانيال را ازين علّت عافيت داد تا وى را با رافت حاجت نبود و اين علّت آن شب بر بخت‏نصر افتاد، اوّل كسى كه اراقت بول را برخاست او بود، دربان او را نشناخت قصد وى كرد، گفت من بخت‏نصرم، دربان گفت: كذبت انّ الملك امرنى ان اقتل اول من يخرج فضربه فقتله، و كان عمر بخت‏نصر الفا و خمس مائة سنة و خمسين يوما. اينست بيان واقعه اولى و قصّه بخت‏نصر بر قول جمهور اهل تفسير.

امّا واقعه آخر كه ربّ العزّه گفت: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» آن بود كه بعد از هلاك بخت‏نصر قومى از بنى اسرائيل كه در دست وى بودند خلاص يافتند و به ايليا و شام و بيت المقدس باز گشتند، و گفته‏اند كه ربّ العزّه كشتگان بنى اسرائيل را نيز زنده كرد تا بخانه‏هاى خويش باز شدند و تورات را كه سوخته بود و در ميان ايشان نمانده به زبان عزيز بن شرحيا بايشان باز داد و اللَّه‏ نعمت خود بر ايشان فراخ كرد تا بناهاى عظيم كردند و قصرهاى نيكو ساختند و ايشان را مال و فرزندان بسيار داد چنانك گفت جلّ جلاله: «وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً» ايشان را ديگر باره در نعمت بطر گرفت و سر بمعصيت و طغيان در نهادند و در زمين تباهكارى كردند و ربّ العالمين پيغامبران را بايشان فرستاد و ايشان پيغامبران را بعضى دروغ زن گرفتند و بعضى را كشتند چنان كه اللَّه تعالى گفت: «فَرِيقاً كَذَّبُوا وَ فَرِيقاً يَقْتُلُونَ».

و آخرترين پيغامبران بايشان زكريّا بود و يحيى و عيسى عليهم السّلام و ايشان زكريّا و يحيى هر دو را بكشتند بقول بعضى مفسران و بقول بعضى زكريا را نكشتند بلكه خود فرمان يافت، امّا يحيى را بى خلاف كشتند، و سبب قتل وى آن بود كه عيسى (ع) يحيى را فرستاد با دوازده مرد حواريان تا مردم را دين و شريعت آموزند و از حرام و ناشايست باز دارند، پادشاه ايشان خواست كه دختر زن را بزنى كند بقول سدّى، يا دختر برادر بقول عبد اللَّه بن عباس، و اين هر دو در شريعت حرامند، يحيى (ع) او را از آن نهى كرد و پادشاه را بآن دختر ميل بود چنانك هر چه از وى ميخواست رد نمى‏كرد، دختر از پادشاه درخواست تا يحيى را بكشند و سر يحيى را پيش وى آرند در طشت نهاده بستيز آن كه او را از نكاح وى نهى كرد! پادشاه سر باز مى‏زد و نمى‏خواست كه او را بكشد و وى الحاح مى‏كرد و تن فرا وى نمى‏داد تا آن گه كه از بهر دل وى بفرمود تا يحيى (ع) را شهيد كردند و خون وى بر زمين ريختند، در بيت المقدس آن خون جوشيدن گرفت، خاك بر آن ميريختند و هم چنان مى‏جوشيد و بالا مى‏گرفت تا ربّ العزّه بر ايشان خشم گرفت و خواست كه غضب خود بر ايشان براند و ايشان را عقوبت كند، ملكى را از ملوك بابل بر ايشان انگيخت نام وى خردوس و كانت نكايته فيهم اشد من نكاية بخت‏نصر، فذلك قوله: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ». خردوس با لشكرى انبوه بدر بيت المقدس فرود آمد و بر بنى اسرائيل غلبه كرد و يكى را گفت از سروران لشكر خويش نام وى نبوزراذان: انّى قد كنت حلفت بالهى لئن ظهرت على اهل بيت المقدس لاقتلنّهم حتّى يسيل دماؤهم فى وسط عسكرى الّا ان لا اجد احدا اقتله من سوگند ياد كردم بخداوند خويش كه اگر مرا بر اهل بيت المقدس دست رس بود و ظفر يابم بر ايشان ايشان را ميكشم تا خون ايشان روان گردد و بلشگرگاه من رسد، پس نبوزراذان را فرمود تا در بيت المقدس شد بر آن بقعت كه قربان‏گاه ايشان بود، خون ديد كه همى‏جوشيد و بالا گرفت و آن خون يحيى زكريا بود، امّا جهودان از نبوزراذان پنهان كردند گفتند: هذا دم قربان قرّبناه فلم يقبل منّا فلذلك يغلى هو كما تراه و لقد قرّبناه منذ ثمانى مائة سنة القربان فتقبل منّا الّا هذا القربان و ذلك لانّه قد انقطع منّا الملك و النبوة و الوحى فلذلك لم يقبل منّا گفتند هشتصد سالست تا قربان ميكنيم و پذيرفته مى‏آيد مگر اين يك قربان كه نپذيرفتند از آنك وحى و نبوّت از ما منقطع گشته، نبوزراذان بفرمود تا بر سر آن خون قتل نهمار كردند، هزارها كشتند از مهتران و كهتران، خرد و بزرگ ايشان تا مگر آن خون ساكن گردد و ساكن نمى‏گشت، پس گفت: ويلكم يا بنى اسرائيل اصدقونى قبل ان لا أترك نافخ نار انثى و لا ذكر الّا قتلته، چون ايشان را اين تهديد كرد راست بگفتند كه اين خون پيغامبريست نام او يحيى بن زكريا تا ما را از ناشايست و نابكار نهى ميكرد و ما از نادانى فرمان او نبرديم و رشد خود نشناختيم و ما را از كار شما و فتنه قهر و قتل شما خبر مى‏داد و تصديق وى نكرديم و او را كشتيم تا باين روز و باين حال رسيديم.

نبوزراذان بدانست كه ايشان راست مى‏گويند، بفرمود تا در شهر ببستند و لشكر خردوس هر چه با وى بود همه بيرون كرد و خالى گشت آن گه روى بر خاك نهاد و تضرّع و زارى كرد گفت: يا يحيى بن زكريّا قد علم ربّى و ربّك ما قد اصاب قومك من اجلك و ما قتل منهم من اجلك فاهدا باذن اللَّه قبل ان لا ابقى احدا من قومك، چون اين سخن بگفت خون يحيى بفرمان اللَّه تعالى ساكن گشت،نبوزراذان چون آن حال ديد ايمان آورد گفت: آمنت باللَّه الذى آمنت به بنو اسرائيل و ايقنت انّه لا ربّ غيره. و روى انّ اللَّه تعالى اوحى الى رأس من رؤس بقيّة الانبياء انّ نبوزراذان حبور صدوق و الحبور بالعبرانيّة حديث الايمان، آن گه گفت اى بنى اسرائيل آن دشمن خدا خردوس بمن فرموده كه اهل بيت المقدس را چندان بكشم كه خون كشتگان بلشكرگاه وى رسد و من طاقت عصيان وى ندارم راه آنست كه چهارپايان بسيار بكشيم و آن گه اين كشتگان را بر سر ايشان افكنيم تا آن را بپوشد و خون بلشكرگاه وى رسد، هم چنان كردند و خردوس كس فرستاد به نبوزراذان كه قتل از ايشان بردار كه خون ايشان بلشكرگاه ما رسيد و سوگند ما راست شد، پس خردوس از آنجا برخاست و به بابل بازگشت و بعد از آن بنى اسرائيل را ملك نبود و ملك شام و نواحى آن با روم و يونانيان افتاد، امّا بقاياى بنى اسرائيل پس از آن در زمين قدس قوى گشتند و بسيار شدند و رياست و مهترى يافتند، بقوّت و شوكت و نعمت و اجتماع رأى و كلمت نه بر وجه پادشاهى و فرمان روايى، روزگارى چنان بودند تا ديگر باره سر بتباهى و بى راهى در نهادند و استحلال محارم كردند و اندازه‏هاى دين و شريعت در گذاشتند تا ربّ العزّه ططوس بن اسبسيانوس الرّومى را بر ايشان مسلّط كرد و بلاد و ديار ايشان خراب كرد و از آن رياست و نعمت و وطن خويش بيفتادند و خوارى و مهانت و مذلت بر ايشان نشست، و پس از آن ايشان را هرگز عزّ و كرامت و رياست و ملك نبود و بر ايشان جز مذلّت و صغار و جزيت نبود و بيت المقدس هم چنان خراب مانده تا بروزگار عمر خطاب، فعمره المسلمون.

... قوله: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» اى وعد المرّة الآخرة و العقوبة الثّانية، «لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ» ابن كثير و نافع و ابو عمرو و حفص و يعقوب ليسوؤا خوانند بيا و ضم همزه و وادى بعد از آن على الجمع بوزن «ليسوعوا» و فيه اضمار يعنى: بعثنا عليكم عبادا لنا ليسوؤا وجوهكم، اى اصحاب الوجوه، يعنى‏ لتفعلوا ما تكرهون و هو سوق الاولاد و قتلهم بين يدى الآباء و الامّهات. ابن عامر و حمزه و ابو بكر ليسوء خوانند بالياى و فتح الهمزه على التّوحيد، يعنى ليسوء اللَّه وجوهكم او ليسوء الوعد وجوهكم او ليسوء البعث وجوهكم كسايى: لنسوء بنون خواند و فتح همزه و باين قراءت فاعل اللَّه است جلّ جلاله، يقول تعالى: لنسوء نحن وجوهكم، «وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ» يعنى مسجد بيت المقدس للاحراق و التّخريب، «كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ» اى كما فعلوا فى المرة الاولى، «وَ لِيُتَبِّرُوا» اى ليهلكوا و ليفسدوا، «ما عَلَوْا تَتْبِيراً» ما استطاعوا و ملكوا اهلاكا و افسادا، و التّبار الهلاك و الفساد.

«عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ» اى و هذا ايضا ما اخبر انّه فى الكتاب ميگويد وز آنچ بنى اسرائيل را در كتاب خبر كرديم و آگاهى داديم اينست كه: عسى ربّكم ان يرحمكم بعد ان عاقبكم بذنوبكم اللَّه چنان ميخواهد كه پس از آن كه شما را عقوبت كرد آخر بشما ببخشايد و رحمت كند، اين رحمت عمران بيت المقدس است و اهل آن بوى باز گشتن و كار آن با نظام آوردن، «وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا» اين وعيديست خلق را تا بقيامت هر كه با جنايت گردد اللَّه تعالى با وى با عقوبت گردد. قتاده گفت: عادوا الى الكفر بمحمّد (ص) فعاد اللَّه عليهم بالجزية با كفر گشتند يعنى جهودان كه به محمّد (ص) ايمان نياوردند و ربّ العزّه با عقوبت گشت كه خوارى و جزيت بر ايشان افكند تا بقيامت، اين خود عذاب و عقوبت دنياست، و عقوبت آخرت آنست كه گفت: «وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً» اى محبسا و سجنا للكفار يحصرون فيها و يحبسون، و الحصر الحبس، الحصير المنسوخ سمّى حصيرا لانّه حصرت طاقاته بعضها مع بعض.

«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ» يعنى يرشد الى الطّريقة التي هى اثبت و ادوم و هى الاسلام و الدّين القيم و قيل يرشد الى الحال التي هى اقوم الحالات و اسدّها و اعدلها و هى توحيد اللَّه جلّ و عزّ و شهادة ان لا اله الّا اللَّه و الايمان برسله و العمل بطاعته و هذه صفة الحال التي هى اقوم، و گفته‏اند اقوم بمعنى مستقيم است همچون اكبر بمعنى كبير، «وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ» قرأ حمزة و الكسائى: يبشر بفتح الياء و تخفيف الشّين و ضمّها و قرأ الباقون يبشر بضم الياء و فتح الباء و تشديد الشّين و كسرها و قد سبق الكلام فيه، «أَنَّ لَهُمْ» اى بانّ لهم، «أَجْراً كَبِيراً» و هو الجنّة.

«وَ أَنَّ الَّذِينَ» اى و بانّ الّذين، «لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنا لَهُمْ» من الاعتاد. و قيل هو اعددنا فقلبت الدّال تاء، «عَذاباً أَلِيماً» يعنى النّار.

«وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ» حذفت الواو من يدع فى اللّفظ و الخطّ و لم تحذف فى المعنى لانّها فى موضع الرّفع فكان حذفها فى اللّفظ باستقبالها اللام السّاكنة، كقوله تعالى: «وَ يَمْحُ اللَّهُ الْباطِلَ سَنَدْعُ الزَّبانِيَةَ وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ فَما تُغْنِ النُّذُرُ» معنى آيت آنست كه مردم بوقت ضجر و غضب بر خود و بر مال خود و بر فرزند خود دعاء بد كنند چنانك خود را يا فرزند خود را مرگ خواهند و هلاك مال خواهند از سر ضجر «دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ» اى كما يدعو لنفسه بالخير همچنانك خود را و فرزند خود را عافيت و سلامت و نعمت خواهند و اجابت آن دوست دارند هم چنان بوقت ضجر دعاء بد كنند امّا اجابت آن دوست ندارند و اين از آنست كه آدمى عجولست قليل الحلم و بى صبر در كارها، زود بدعاء بد شتابد بر خويشتن، امّا ربّ العزّه باجابت نشتابد بفضل خويش.

گفته‏اند سبب نزول اين آيت آن بود كه مصطفى (ص) اسيرى را به سوده بنت زمعه سپرد، آن اسير همه شب مى‏ناليد، سوده را دل بسوخت و بر وى ببخشود بند وى سست كرد، اسير بگريخت، مصطفى (ص) بامداد كه وى را طلب كرد گفتند سوده چنين كرد، مصطفى (ص) خشم گرفت گفت: اللّهم اقطع يديها، سوده دست خويش دور داشت كه ناچار دعاء رسول (ص) را اجابت آيد، رسول گفت: انّى سألت ان يجعل لعنتى و دعائى على من لا يستحقّ من اهلى رحمة لانّى بشر اغضب كما يغضب البشر فلتردد سودة يديها.

و روى انّه قال (ص) اللّهم انّما انا بشر فمن دعوت عليه فاجعل دعائى رحمة له فانزل اللَّه تعالى: «وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ».و قيل معنى الآية: يدع الانسان بالبلاء على نفسه كما يدعو بالعافية لنفسه و هو استعجاله لغده، و فى معناه يقول الشّاعر:

انّا لنفرح بالايّام ندفعهاو كلّ يوم مضى نقص من الاجل‏
فاعمل لنفسك قبل اليوم مجتهدافانّما الرّبح و الخسران فى العمل

و قيل و لهان الانسان على غده سرطان الى اجله، «وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا» اى الى امر الدّنيا، و العجلة طلب الشّى‏ء قبل وقته و السرعة عمل الشّى‏ء فى اول وقته و فى الخبر: العجلة من الشّيطان و التّأنّى من اللَّه: و گفته‏اند انسان اينجا بمعنى ناس است ميگويد همه مردمان، جمله بشر عجولند، جاى ديگر گفت: «خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ» اى على حب العجلة فى امره، از آدم تا بآخر فرزندان همه را شتابنده آفريدند در كار خويش و عجله دوست دارند.

روى عن سلمان الفارسى (رض) قال: اوّل ما خلق اللَّه من آدم رأسه فاقبل ينظر الى سائره يخلق فلمّا دنا المساء قال يا ربّ عجل قبل اللّيل فقال اللَّه عزّ و جل: «وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا». و قيل لمّا انتهت النفخة الى سرته نظر الى جسده فاعجبه فذهب لينهض فلم يقدر، فذلك قوله: «وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا» و قيل عجولا ضجورا لا يصبر على سرّاء و لا ضرّاء.

«وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ» اى خلقناهما، «آيَتَيْنِ» اى علامتين دالّتين على وحدانيّتنا و كمال علمنا و قدرتنا. و قيل جعلنا هما عبرتين لبعد اختلافهما و دقّة صنعتهما و عظم تفاوتهما و مسّ الحاجة اليهما و تعلّق الانتفاع بهما كما هما، و «آيَتَيْنِ» نصب على الحال قال ابن كثير الآيتان ظلمة اللّيل وضوء النّهار و تقديرها: جعلنا اللّيل و النّهار ذوى آيتين، ثمّ فصّل فقال: «فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ» اى فجعلنا اللّيل آية ممحوة مظلمة يعنى لا تبصر بها المرئيّات كما لا يبصر ما يجي‏ء من الكتاب، «وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً» يعنى مبصرا بها و النّهار لا يبصر لكن يبصر به و فيه.

ابن عباس گفت: ربّ العزّه نور آفتاب هفتاد جزء آفريد و نور ماه هفتاد جزء، پس از نور ماه شصت و نه جزء محو كرد و اين شصت و نه جزء در نور آفتاب افزود، اكنون آفتاب را صد و سى و نه جزء نور است و قمر را يك جزء.

روى مقاتل بن حيّان عن عكرمه عن ابن عباس قال سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: انّ اللَّه سبحانه لمّا ابرم خلقه فلم يبق من خلقه غير آدم خلق شمسين من نور عرشه فامّا ما كان فى سابق علم اللَّه ان يدعها شمسا فانّه خلقها مثل الدّنيا ما بين مشارقها و مغاربها، و امّا ما كان فى سابق علمه ان يطمسها و يحوّلها قمرا فانّه خلقها دون الشّمس فى العظم و لكن انّما يرى صغرهما من شدّة ارتفاع السّماء و بعدهما من الارض فلو ترك اللَّه الشّمس و القمر كما خلقهما لم يعرف الليل من النّهار و لا النّهار من الليل و لا كان يدرى الاجير الى متى يعمل و متى يأخذ اجره و لا يدرى الصّائم الى متى يصوم و متى يفطر و لا تدري المرأة كيف تعتدّ و لا يدرى المسلمون متى وقت صلاتهم و متى وقت حجّهم و لا يدرى الدّيّان متى يحلّ دينهم و لا يدرى النّاس متى يبذرون و يزرعون لمعاشهم و متى يسكنون راحة لابدانهم فكان الربّ سبحانه انظر لعباده و ارحم بهم فارسل جبرئيل فامر جناحه على وجه القمر و هو يومئذ شمس فطمس عنه الضّوء و بقى فيه النّور، فذلك قوله: «وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً»

فالسواد الّذى ترونه فى جوف القمر شبه الخطوط فهو اثر المحو.

قال ابن عباس: كان فى الزّمن الاوّل لا يعرف الليل من النّهار فبعث اللَّه جبرئيل (ع) فمسح جناحه عليه فذهب ضوءه و بقيت علامة جناحه و هى السّواد الّذى فى القمر، «لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ» اى لتطلبوا فى النّهار رزق اللَّه و تستريحوا بالليل فحذف للدّلالة عليه، «وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ» بالقمر، «وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا» اى بيّنّا فى القرآن كلّ ما تحتاجون اليه.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «وَ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرائِيلَ» الآية...

كثرة ذكر اللَّه عزّ و جل لموسى (ع) فى القرآن من امارات اكرامه و علامات محبّته، كسى را كه دوست دارند ذكر وى بسيار كنند، مصطفى (ص) گفت:«من احب شيئا اكثر ذكره»

كسى كه چيزى دوست دارد پيوسته نام آن چيز مى‏برد و ذكر وى ميكند نبينى خداوند جهان و كردگار مهربان جلّ جلاله و تقدّست اسمائه كه موسى را گفت: «وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي» من دوستى خود بر تو افكندم، لا جرم بنگر تا در قرآن چند جايگاه است ذكر موسى: ميقات موسى، طور موسى، وعده موسى، غربت موسى، مناجات موسى، برادر موسى، خواهر موسى، مادر موسى، همراه موسى، درياى موسى، فرعون موسى، رنج موسى، نواخت موسى هيچيز نگذاشت از احوال و اخلاق موسى كه نه در قرآن ياد كرد و مؤمنان را بسماع آن شاد كرد، تا بدانى كه ياد كرد فراوان بار درخت دوستى است و نشان راه دوستى «وَ قَضَيْنا إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ» الآية... حكم رانديم و قضا كرديم و كار از غيب بيرون آورديم تا با خلق نمائيم كه آن همه ما بوديم و همه مائيم، در ازل ما بوديم و در ابد مائيم، نيك و بد بارادت ماست، نفع و ضرّ بتقدير ماست، كائنات و محدثات محكوم تكليف و مقهور تصريف ماست، از ازل تا جاودان علم ما بر همه روان و ما را بر همه حكم و فرمان، وجود شما كه خلايق‏ايد و عدم شما بر درگاه جلال ما يكسانست، نه در هستى شما ما را منفعت، نه در نيستى شما ما را مضرّت، نه كمال عزّت ما را بطاعت شما حاجت.

«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها» ان احسنتم فثوابكم اكتسبتم و ان اسأتم فعذابكم اجتلبتم و الحقّ اعزّ من ان يعود اليه من افعال عبده زين أو شين جلال عزّت احديّت و كمال صمديت از آن عزيزتر و پاك تر كه بطاعت مطيعان او را زينى بود يا از معصيت عاصيان درو شينى آيد، اگر نيك مرد آيى خود را سود كنى، و اگر بد مرد باشى بر خود زيان آرى جلال احديّت ما را جمال صمديت بس:

و لوجهها من وجهها قمرو لعينها من عينها كحل‏

«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ» درجه عامه مؤمنان است در اعمال ايشان، باز درجه خواص در اعمال و احوال چنانست كه بو يزيد گفت در اشارت اين آيت: من عمل لنفسه لا يعمل للَّه و من عمل للَّه لا يعمل لنفسه و لا يراها. و قال ابو سليمان الدّارانى: العمّال فى الدّنيا يعملون على وجوه كلّ فى عمله يطلب حظّه فجاهل عمل على الغفلة و عامل عمل على العادة و خائف عمل على الرّهبة و متوكل عمل على الفراغة و زاهد عمل على الخلوة و صدّيق عمل على المحبّة و عمّال اللَّه اقل من القليل.

«عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ» اين آيت اميد داران را دست آويزى قوى است و نواختى نيكو، اى عسى من ربّاكم و بلطفه غذّاكم ان يرحمكم، آن خداوند كه رايگان ترا بفضل خود بيافريد و بنعمت خود بپرورد و بلطف در حفظ و عنايت خود بداشت و از آفات و مكاره نگاه داشت، اميدست كه بسرانجام رحمت كند و كارى كه خود در گرفت بفضل خود بسر برد، «وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا» قال سهل بن عبد اللَّه: ان عدتم الى الفرار منّا عدنا الى اخذ الطّريق عليكم لترجعوا الينا، اين همچنانست كه مصطفى (ص) گفت حكايت از اللَّه تعالى جلّ جلاله: اذا علمت انّ الغالب على قلب عبدى الاشتغال بى جعلت شهوة عبدى فى مسئلتى و مناجاتى، فاذا كان عبدى كذلك فاراد ان يسهو عنّى حلت بينه و بين السّهو عنّى.

«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ» قرآن دليلى ظاهرست و رهروان را و چراغى روشن جويندگان را، همى اهل حق را دل گشايد و بسوى حق راه نمايد، پس اگر جوينده با تقصير بود و در نظر وى قصور بود و از عنايت حق دور بود قرآن مرور اسباب ضلالت و عمايت بود، چنانك اللَّه تعالى گفت: «وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى»، نه از آنك در دليل قصور آمد كه دليل همانست كه چراغ هدى از نور اعظم تابانست امّا نگرنده قاصر آمد و از ديدار آن محجوب همچون نور روز كه جهان از آن پرست و نابينا از آن محروم: خورشيد نه مجرم ار كسى بينا نيست.

«وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ» الآية... قال سهل: اسلم الدّعوات الذكر و ترك الاختيار فى الدّعاء و السّؤال، لانّ فى الذّكر الكفاية و ربّما يدعو الانسان و يسئل ما فيه هلاكه و هو لا يشعر الا ترى انّ اللَّه يقول: «وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ» و الذّاكر على الدّوام التّارك للاختيار فى الدّعاء و السّؤال مبذول له افضل الرّغائب و ساقط عنه آفات السّؤال و الاختيار.

قال النّبي (ص) حاكيا عن ربّه: من شغله ذكرى عن مسئلتى اعطيته افضل ما اعطى السّائلين.

۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِي عُنُقِهِ» هر مردمى را در گردن او كرديم بخت او كه از و چه آيد و باو چه رسد از كرد او، «وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ» و بيرون آريم او را روز رستاخيز، «كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً (۱۳)» نامه‏اى كه در دست او دهند و بر وى آرند گشاده.

«اقْرَأْ كِتابَكَ» نامه خويش بر خوان، «كَفى‏ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً (۱۴)» امروز تن تو بر تو داورى تمامست.

«مَنِ اهْتَدى‏ فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ» هر كه بر راه راست رود خود را رود، «وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» و هر كه در گمراهى رود خود را رود و زيان بر خود آرد، «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏» و هيچ باركش بار بد كس نكشد، «وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ» و ما هرگز عذاب كننده كس نبوديم، «حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا (۱۵)» تا پيش رسولى نفرستاديم.

«وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً» و هر گاه كه خواهيم كه شهرى را و قومى را هلاك كنيم، «أَمَرْنا مُتْرَفِيها» بيشتر ايشان را انبوه كنيم و توان دهيم و نعمت، «فَفَسَقُوا فِيها» تا در بطر و نخوت فاسق شوند، «فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ» و عذاب بر ايشان واجب گردد «فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً (۱۶)» و بر كنيم ايشان را از ديار و وطن و هلاك كنيم.

«وَ كَمْ أَهْلَكْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ» و چند هلاك كرديم و تباه گروه گروه از جهانداران از پس نوح، «وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً (۱۷)» و بسنده است خداوند تو بديدن جرمهاى بندگان خويش «مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ» هر كه اين گيتى شتابنده را و اين جهان پيشين را مى‏خواهد و ميجويد، «عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ» فرا شتابيم او را در آنچ خواهيم، «لِمَنْ نُرِيدُ» او را كه خواهيم، «ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها» آن گه دوزخ او را سرانجام كنيم تا رسد بآتش، «مَذْمُوماً مَدْحُوراً (۱۸)» نكوهيده، رانده.

«وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ» و هر كه آخرت ميخواهد و سراى پسين، «وَ سَعى‏ لَها سَعْيَها» و آن را كار آن كند، «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» و گرويده بود خداى را تعالى بيكتايى شناسا، «فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً (۱۹)» ايشان آنند كه كار كه كردند آن از ايشان پسنديده آيد و پاداش داده.

«كُلًّا نُمِدُّ» همه را عطا فرا عطا مى‏پيونديم، «هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ» هم اينان را كه آشنااند و هم ايشان را كه بيگانه‏اند، «مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ» از عطاء خداوند تو، «وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً (۲۰)» و عطاء خداوند تو از هيچكس باز گرفته‏ نيست و باز داشته نيست

«انْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ» در شگفت نگر كه چون فضل داديم ايشان را بر يكديگر، «وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ» و سراى آن جهانى مه در كما بيشى، «وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلًا (۲۱)» و مه در افزونى دادن بر يكديگر.

«لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ» باللَّه خدايى ديگر مگير و مدان، «فَتَقْعُدَ» كه بنشينى و بمانى، «مَذْمُوماً مَخْذُولًا (۲۲)» نكوهيده و فرو گذاشته.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ» يعنى عمله و جدّه و عاقبته، طائر ناميست كه عرب در موضع فال نهند و بيشترين در موضع تشأّم استعمال كنند و قرآن باين معنى فرو آمده آنجا كه گفت: «وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ قالُوا اطَّيَّرْنا بِكَ وَ بِمَنْ مَعَكَ قالَ طائِرُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ» و مصطفى (ص) گفته: لا عدوى و لا طيرة، امّا درين آيت طائر جدّ مردم است بخت او و عمل او و سرانجام كار او هر چه خود كند يا كنند با او.

ابو عبيده گفت: «طائِرَهُ» اى حظّه الّذى قضى له من خير او شرّ او سعادة او شقاوة، مشتقّ من قولهم: طار سهمه اذا ظهر نصيبه، و فى ذلك حجّة على المعتزلة و القدرية فى الزام الطائره و الطائر ما قضى عليهم من الشّفاء و السّعادة.

سدّى گفت: «طائِرَهُ» اى كتابه الّذى يطير اليه يوم القيامة فى عنقه، يعنى عمله فى عنقه فيكون فى اللزوم كالطّوق للعنق.

و قال مجاهد: ما من مولود يولد الّا فى عنقه ورقة مكتوب فيها شقى او سعيد، و خصّ العنق لانّه موضع القلادة و الغل و السّمة. و قيل «أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ»

يعنى يسرنا له عمله الّذى هو عامله خيرا او شرّا و اغريناه به، و به‏ قال النبى (ص): اعملوا فكلّ ميسر لما خلق له، «وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ» يعقوب «و يخرج» خواند بالياى و فتحها و ضمّ الرّاء، يعنى يخرج له ذلك الطائر يوم القيامة، «كِتاباً» اى فى حال كونه كتابا و هو نصب على الحال ميگويد بيرون آيد آن عمل او و بخت او روز قيامت نامه‏اى گشته، «كِتاباً» اى مكتوبا او ذا كتاب و الفعل على هذا من خرج، باقى فرّاء «وَ نُخْرِجُ» خوانده‏اند بالنون و ضمّها و كسر الرّاء، يعنى نخرج نحن له كتابا و المخرج هو اللَّه عزّ و جل و الكتاب منصوب لانّه مفعول به و الفعل على هذا من اخرج ميگويد بيرون آريم او را فردا نامه‏اى، «يلقيه» ابن عامر «يَلْقاهُ» خواند بضم يا و فتح لام و تشديد قاف و الفعل على هذه القراءة من لقّيته المضعف العين الّذى يتعدّى الى مفعولين اى يلقّى الانسان ذلك الكتاب يعنى يؤتاه نامه‏اى كه در دست او دهند.

باقى فرّاء «يَلْقاهُ» خوانند بفتح يا و سكون لام و تخفيف قاف، و الوجه انّه من لقى الذى يتعدّى الى مفعول واحد، تقول: لقى فلان الشي‏ء و الهاء ضمير المفعول به، يعنى كتابا يلقاه بعينه و يقرءوه بلسانه نامه‏اى كه آن را بيند، «مَنْشُوراً» غير مطوى ليمكنه قراءته ميگويد آن را گشاده بيند و گشاده در دست او داده آيد تا خواندن آن او را ممكن گردد، و «مَنْشُوراً» بر هر دو قراءت نصب على الحال باشد.

«اقْرَأْ كِتابَكَ» قول اينجا مضمرست يعنى يقال له اقرأ كتابك، اى كتاب اعمالك گفته‏اند كه هر آدمى را صحيفه كردار وى در گردن وى بسته‏اند بر مثال قلاده‏اى، چون از دنيا بيرون شود آن صحيفه در نوردند، پس در قيامت كه او را زنده گردانند صحيفه از هم باز كنند و پيش ديده وى آرند و گويند: «اقْرَأْ كِتابَكَ». قتاده گفت: سيقرأ يومئذ من لم يكن قارئا فى الدّنيا، «كَفى‏ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً» اى كفى نفسك و الباء زائدة، «حَسِيباً» اى محاسبا و قيل‏ حاكما، و قيل شاهدا، و هو منصوب على التّمييز.

حسن بصرى گفت: اينت عدل راست و انصاف بسزا كه بنده بر خود داور بود و بر خود گواهى دهد و شمار خود خود كند، و گفته‏اند سياق اين كلمه بر سبيل تهديد است و وعيد چنانك كسى را بيم دهى و گويى: ساحاسبك آرى بكنم شمار تو «مَنِ اهْتَدى‏ فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ» اى من اهتدى الى الرّشاد فانّ ثواب اهتدائه له، «وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» اى من ضلّ عن الرّشاد فعليا و بال الضّلال، «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏» الوزر الحمل، يقال: وزرت كذا اى حملته و سمّى الوزير وزيرا لانّه يحمل اوزار الملك اى يحمل اعباء ملكه، تأويل اين آيت بر دو وجه است: يكى آنست كه لا يؤاخذ احد بذنب غيره هيچكس را بگناه ديگرى نگيرند، چنانك جاى ديگر گفت: «وَ ما هُمْ بِحامِلِينَ مِنْ خَطاياهُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلى‏ حِمْلِها لا يُحْمَلْ مِنْهُ شَيْ‏ءٌ». وجه ديگر آنست كه: ليس لاحد ان يعمل ذنبا لانّ غيره عمله كس را نسزد و نه روا بود كه گناهى كند كه ديگرى همان گناه كرده است، و اين چنانست كه كفّار قريش گفتند: «إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى‏ آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ».

... قوله: «وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا» هذا دليل على انّ الايمان سمعىّ و انّما يجب الاجابة بالدعوة و القبول و بالبلاغ و الطّاعة بالرّسالة معنى آيت آنست كه هيچ قوم را هرگز عذاب نكنيم نه عذاب استيصال در دنيا و نه عذاب دوزخ در عقبى تا نخست پيغامبرى را بايشان فرستيم تا توحيد و شرع مر ايشان را بيان كند و بگويد كه بنده را ثواب و عقاب بچيست، بچه او را در بهشت آرند و از بهر چه او را در دوزخ كنند.

اما كسى كه در ايّام فترت از دنيا بيرون شود رسالت باو نارسيده، حكم وى آنست كه مصطفى (ص) گفت: يقول الهالك فى الفترة يوم القيامة ربّ لم يأتنى كتاب و لا رسول و يقول المعتوه ربّ لم تجعل لى عقلا اعقل به خيرا و لا شرّا و يقول المولود ربّ لم ادرك العمل فتوضع لهم نار فيقال ردّوها او ادخلوها فيردّها او يدخلها من كان فى علم اللَّه سعيدا لو ادرك العمل و يمسك عنها من كان فى علم اللَّه شقيّا لو ادركه العمل فيقول ايّاى عصيتم فكيف لو رسلى بالغيب اتتكم، و فى رواية اخرى فيأخذ مواثيقهم ليطيعنّه فيرسل اليهم ان ادخلوا النّار فو الّذى نفس محمّد بيده لو دخلوها كانت عليهم بردا و سلاما.

«وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً» يعنى فى الدّنيا، «أَمَرْنا مُتْرَفِيها»

يعنى كثّرنا و قوّينا، يقال امر امر بنى فلان اى قوى، و امروا الى كثروا فعلى هذا يكون امر متعدّى امر و قد يكون فعل بالفتح متعدّى فعل بالكسر كما تقول شتر زيد و شترته انا، اين قراءت عامّه است، و از ابو عمرو: «أَمَرْنا»

بتشديد روايت كرده‏اند، و الوجه انّه منقول بالتّضعيف من امر اذا كثر و المراد كثّرنا، ايضا يعقوب: «آمرنا» خواند بمدّ و تخفيف، و هذا أشهر و أكثر فى العربيّة و الوجه انّه منقول بالهمزة من امر القوم اذا كثروا و آمرتهم انا اذا كثّرتهم فهو على افعلت، و گفته‏اند: «أَمَرْنا مُتْرَفِيها»

معنى آنست كه: امرنا هم بالطّاعة على لسان رسولهم، «فَفَسَقُوا فِيها»

اى خرجوا عن امرنا و تمرّدوا فى كفرهم، هذا كقول القائل: امرته فعصى و عنى بالمترفين الجبّارين المتسلّطين و الملوك و خصّهم بالامر لانّ غيرهم تبع لهم، و گفته‏اند: «امرنا» بالتّشديد اى سلّطنا، «مُتْرَفِيها»

يعنى جعلنا لهم إمرة و سلطانا فعصوا فيها و المترف الّذى ابطره النّعمة و سعة الغذاء حتّى عدا طوره و طغى، و التّرفة النّعمة و غلام مترف ناعم البدن، «فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ»

اى ظهر صدق خبر اللَّه عنهم انّهم لا يؤمنون. و قيل وجب عليها ما وعد على الفسق بقول سابق لا يقع فيه خلف، «فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً»

اى اهلكنا النّاس و خرّبنا الدّيار، يقال دمر يدمر دمارا اذا هلك و دمّر اهلك، و فى الحديث: من اطّلع من صير باب بغير اذن فقد دمر، اى هلك و الصّير الشقّ و روى من نظر فى صير باب ففقئت عينه فهو هدر و ممّا يتعلّق بالآية. ما

روى معمّر عن الزّهرى قال: دخل رسول اللَّه (ص) يوما على زينب و هو يقول لا اله الّا اللَّه ويل للعرب من شرّ قد اقترب فتح اليوم من ردم يأجوج و مأجوج مثل هذا و حلّق ابهامه و الّتى تليها، قالت زينب يا رسول اللَّه انهلك و فينا الصّالحون؟ قال نعم اذا كثر الخبث.

«وَ كَمْ أَهْلَكْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ» موضع كم نصب، باهلكنا اى امما كثيرة و القرون اهل كلّ عصر و يقع على الزّمان. فقيل مائة و عشرون سنة. و قيل مائة سنة. و قيل اربعون سنة مى‏گويد چند كه ما هلاك كرديم از گروه گروه از جهانيان و جهان داران از پس نوح از آن هست كه شناخته‏اند چون عاد پيشين و چون عاد پسين: ثمود و عمالقة و قحطان و هست از آن كه اهل نسب شناسند ايشان را چون جاسم و جديس و طسم و اهل جو و اهل غمدان و صحار و وبار، فهل ترى لهم من باقية منها قائم و حصيد لا يعلمهم الّا اللَّه.

«مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ» كان اينجا صلت است و روا باشد كه بمعنى يكن بود، يعنى: من يكن يريد العاجلة و عاجلة دنيا است، نعت بجاى اسم نهاده و عاجله از آن گفت كه در پيش آخرت افتاده، و المعنى من يكن يريد بعمله و طاعته و اسلامه الدّنيا، «عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ» اى القدر الّذى نشاء من البسط و التّقتير، «لِمَنْ نُرِيدُ» ان نعجّل له شيئا. قال الزجّاج: عجّل اللَّه لمن اراد ان يعجّل له ما يشاء اللَّه ليس ما يشاء هو، اين آيت در شأن منافقان فرو آمد كه با رسول خدا (ص) غزو ميكردند و مقصود ايشان از آن غزو غنيمت اين جهانى بود نه ثواب آن جهانى، ربّ العزّه گفت: «عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ» على قدر استحقاقهم بسهامهم من الغنيمة، «ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ» لكفره و نفاقه، «يَصْلاها» يدخلها، «مَذْمُوماً» اى ملوما، «مَدْحُوراً» اى مطرودا مباعدا من رحمة اللَّه، و الدّحر الطّرد و منه قوله تعالى: «مِنْ كُلِّ جانِبٍ دُحُوراً»، يقال دحرته ادحره دحرا و دحورا اذا باعدته عنك.

«وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى‏ لَها سَعْيَها» عمل بطاعة اللَّه، «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» يريد دين الاسلام، «فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ» اى عملهم، «مَشْكُوراً» مجزيّا عليه جزاء حسنا. و قيل: «مَشْكُوراً» مقبولا. و قيل: «مَشْكُوراً» اى محفوظا لهم حتّى يدخلهم اللَّه الجنّة، الشّكر من اللَّه رضى و مثوبة و هو شكور مثيب. قال اللَّه عزّ و جل: «فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ» و تقول لاخيك شكر اللَّه سعيك اى رضيه منك و جزاك عليه، و قوله: «فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ». و قوله: «فَلَنْ يُكْفَرُوهُ» اى لا ضياع على عملكم و لن تحرموا اجره.

«كُلًّا نُمِدُّ» كلّا منصوب به نمدّ «وَ هَؤُلاءِ» بدل من كلّا و المعنى نزيد عطاء بعد عطاء و نعطى مرّة بعد اخرى و شيئا بعد شى‏ء هؤلاء من المؤمنين و هؤلاء من الكافرين، «مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ» يعنى الدّنيا و هى مقسومة بين البرّ و الفاجر، و فى الخبر: الدّنيا عرض حاضر يأكل منها البرّ و الفاجر، «وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً» اى لا يحظر الرّزق فى الدّنيا على احد مؤمنا كان او كافرا و انّما الآخرة هى دار الجزاء.

«انْظُرْ كَيْفَ» كلّ ما فى القرآن، انظر كيف معناه اعجب كيف يقول اللَّه تعالى، «انْظُرْ» يا محمّد، «كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ» فى الخلق و الخلق و سعة الرّزق و ضيقه و النّاس فى ذلك متفاوتون، «وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلًا» اى التّفاوت هناك اكبر و اعظم لانّ التّفاوت فيها من وجهين: احدهما بالجنّة و النّار، و الثّاني بالدّرجات فى الجنّة و الدّركات فى النّار، فقد روى انّ النّبي (ص) قال: انّ بين اعلى اهل الجنّة و اسفلهم درجة كالنّجم ترى فى مشارق الارض و مغاربها

معنى آيت آنست كه مردم در دنيا متفاوت‏اند در خلق و خلق و روزى و احوال معاش، يكى توانگر، يكى درويش، يكى عزيز، يكى ذليل، يكى خوش خوى، يكى بد خوى، يكى مقيم، يكى غريب يكى بيمار، يكى تن درست يكى با شادى، يكى با اندوه، يكى با عافيت، يكى با بلا و محنت، اين همه اللَّه تعالى در ازل قسمت كرده و بخشيده ميان خلق خويش و ايشان را درين احوال بر يكديگر افزونى داده و درجات ايشان زبر يكديگر برداشته. همانست كه آنجا گفت: «نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ»، جاى ديگر بيان كرد كه اين تفاوت درجات از بهر چه نهاد گفت: «وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ» تا شما را بيازمايد در آنك شما را داد تا شما را مطيع يابد يا عاصى، شاكر بيند يا ناسپاس. ابن جرير گفت: «انْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ» اين تفضيل در كار دينست نه در كار دنيا، اى بعضهم آثر الآخرة فوّفقنا للرّشاد و بعضهم آثر الدّنيا فخذلناه «لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ» الخطاب للنّبى (ص) و المراد به امّته و يجوز ان يكون التّقدير: قل يا محمّد ايّها الانسان، لا تجعل مع اللَّه الها آخر فتقعد مذموما» يذمّك اللَّه و الملائكة و المؤمنون، «مَخْذُولًا» يخذلك اللَّه و لا ينصرك.

و قيل معنى فتقعد فتعجز، يقال فلان قاعد عن الشّى‏ء اى عاجز عنه، ضد قوله:ساع فى الخير.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِي عُنُقِهِ» الآية...، هر كس را آنچ سزاى اوست در گردن او بستند و آن رقم بر وى كشيدند در ازل، يكى را تاج سعادت بر فرق نهاده، درخت اميدش ببر آمده و اشخاص فضل بدر آمده، شب جدايى فرو شده و روز وصل بر آمده، يكى بحكم شقاوت گليم ادبار در سر كشيده بتيغ هجران خسته و بميخ رد وابسته، آرى قسمتى است كه در ازل رفته، نه فزوده و نه كاسته، چتوان كرد قاضى اكبر چنين خواسته، بيچاره آدمى كه از ازل خويش خبر ندارد و از ابد خويش غافل نشيند ميان بوده و بودنى او را خواب غفلت ميگيرد، از خواب غفلت آن روز بيدار گردد كه نامه كردار وى بدست او دهند كه: «وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً» نامه‏اى كه‏ زبانش قلم او، آب دهنش مداد او، اعضا و مفاصلش كاغذ او، سر تا پاى آن املا كرده او، فريشتگان دبيران و گواهان برو، يك حرف زيادت و نقصان نيست درو، با وى گويند: «اقْرَأْ كِتابَكَ كَفى‏ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً» نامه خود بر خوان و كردار خود ببين، اگر يك حرف آن را منكر شود همان اعضا كه آن كردار بر وى رفت بر وى گواهى دهد. چنانك اللَّه تعالى گفت: «يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» اينست كه گفت: «كَفى‏ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً» اى شاهدا فيه منك عليك. و گفته‏اند كه نامه دو است: يكى فريشته نبشت بر بنده: گفتار و كردار او، يكى حق نبشت بر خود: عفو و رحمت بر بنده، اگر عنايت ازلى بنده را دست گيرد با وى شمار از نامه رحمت خود كند نه از نامه كردار بنده. اين چنانست كه در آثار بيارند كه بنده‏اى را نامه در دست نهند گويند: «اقْرَأْ كِتابَكَ» نامه خود بر خوان. بنده در نامه نگرد سطر اوّل بيند نبشته: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» گويد بار خدايا نخست شمار اين يك سطر با من برگزار و بر من حكم آن بران، گويد بنده من اين شمار كردم و ترا بفضل و رحمت خود آمرزيدم كه من در ازل رحمت تو بر خود نبشتم و خود را گفتم: «غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ»، «كَفى‏ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً». عمر خطّاب گفت: حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا وزنوا اعمالكم قبل ان توزنوا و تهيّئوا للعرض الاكبر، هر كه از ديوان مظالم و حساب قيامت خبر دارد و از معرفت احوال و اهوال رستاخيز شمه‏اى يافت و داند كه هر چه با روزگار او صحبت كرد از قليل و كثير و نقير و قطمير فردا او را از آن حديث بپرسند و از وى شمار آن در خواهند، امروز حجاب غفلت از راه خود بردارد و اعمال و اقوال خود بمعيار شريعت راست دارد و صدق معاملت از روزگار خود در خواهد پيش از آنك او را بديوان ملك الملوك حاضر كنند و حركات و سكنات او بميزان عدل مقابله كنند و اگر نقصانى و خسرانى بود صد هزار مقرّب مقدّس زبان شهادت صدق برو بر گشايند كه از خجل راه گريختن طلب كند و هيچ جاى سامان گريختن نه.

حكايت كنند از آن پدرى كه مر پسر خويش را گفت امروز هر چه با مردم گويى و بر زبان خود رانى نماز شام همه با من بگوى و سكنات و حركات خويش بر من عرض كن، آن پسر نماز شام بجهدى و رنجى عظيم و تكلّفى تمام يك روزه گفتار و كردار خويش با پدر بگفت، ديگر روز همين در خواست كرد، پسر گفت زينهار اى پدر، هر چه خواهى از رنج و كلفت بر من نه و اين يكى از من مخواه كه طاقت ندارم. پدر گفت اى مسكين مرا مقصود آنست كه بيدار و هشيار باشى و از موقف حساب و عرض قيامت بترسى، امروز حساب يك روزه با پدر خويش با چندين لطف طاقت ندارى، فردا حساب همه عمر با چندان قهر و مناقشت كه نقير و قطمير فرو نگذارند چون طاقت آرى ؟! «انْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ» اى محمّد اين شگفت نگر و اين عجب نگر كه ما چون آفريديم اين خلق را بصورت يكسان بمعنى مختلف و در حقايق متفاضل، از آنجا كه صورتست: النّاس سواسية كاسنان المشط، وز آنجا كه معنى و حقايقست: النّاس معادن كمعادن الذّهب و الفضّة، كافر هرگز چون مؤمن نبود ميگويد خداى تعالى جلّ جلاله: «أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ، ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» مفسد هرگز چون مصلح نبود و نه بد مرد هرگز بدرجه نيك مرد رسد چنانك گفت: «أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ» جاى ديگر گفت: «أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ»

مرائى هرگز چون مخلص نبود و مخلص چون عارف صادق نبود، اخلاص در اعمال صفت عابدانست و صدق در احوال صفت عارفانست، عابد در آرزوى بهشت است و حور و قصور و عارف در بحر عيان غرقه نور، آن گه گفت: «وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلًا» درجات آخرت برتر و تفاضل در آن جهان عظيم تر و بزرگوارتر، مصطفى (ص) گفت: انّكم لترون اهل علّيّين كما ترون الكواكب الّذى فى افق السّماء و انّ أبا بكر و عمر منهم و انعمان.

۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ قَضى‏ رَبُّكَ» خداى تو فرمود و وصيّت كرد، «أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ» كه مپرستيد بخدايى مگر او را، «وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً» و نيز بپدر و مادر كه نيكويى كنيد با ايشان، «إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ» اگر چنانست كه بپيرى رسند در زندگانى تو، «أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما» يكى از ايشان يا هر دو، «فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ» نگر كه ايشان را نگويى اف، «وَ لا تَنْهَرْهُما» و بآواز بلند با ايشان سخن نگويى، «وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً (۲۳)» و با ايشان سخنى آزاده نيكو گوى‏

«وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ» و ايشان را بفروتنى و فروترى بر تواضع و خدمتكارى در پاى آر، «وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما» و بگوى خداوند من ببخشاى بر ايشان، «كَما رَبَّيانِي صَغِيراً (۲۴)» چنانك مرا بپروردند و من خرد بودم.

«رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ» خداوند شما داناست بآنچ در تنهاى شماست، «إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ» اگر چنانست كه از نيكانيد، «فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً (۲۵)» او تائبان را و باز گروندگان را با او آمرزگارست.

«وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ» حق خويشاوند از مال خود او را ده، «وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ» و درويش را و راهگذرى را، «وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً (۲۶)» و مال خويش بيهوده ضايع مكن ضايع كردنى.

«إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ» ضايع كنندگان مال بيهوده، «كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ» برادران و همكاران ديواند، «وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً (۲۷)» و ديو خداوند خويش را ناسپاس است.

«وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ» و اگر روى گردانى هنگامى از خويشاوندان و درويشان و آنچ خواهند ندارى و نتوانى، «ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها» در اميد رحمتى از خداوندى خويش كه مى‏بيوسى، «فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَيْسُوراً (۲۸)» فرا ايشان سخنى گوى از وعد كه دل ايشان را خوش كند.

«وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى‏ عُنُقِكَ» و دست خويش با گردن خويش مبند، «وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ» و بگزاف فرو مگشاى از همه روى، «فَتَقْعُدَ» كه بنشينى و بمانى، «مَلُوماً مَحْسُوراً (۲۹)» نكوهيده در قسمت، درمانده از نفقه.

«إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ» خداوند تو مى‏گستراند و مى‏گشايد روزى او را كه خواهد، «وَ يَقْدِرُ» و فرو مى‏گيرد باندازه، «إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً (۳۰)» كه اللَّه تعالى از بندگان خويش آگاهست، بايشان دانا و بينا هميشه.

«وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ» فرزندان خويش را مكشيد، «خَشْيَةَ إِمْلاقٍ» از بيم درويشى، «نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ» ما روزى دهيم هم ايشان را و هم شما را، «إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً (۳۱)» فرزند كشتن گناهى بزرگست.

«وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى‏» و گرد زنا مگرديد، «إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً» كه زنا زشتست، «وَ ساءَ سَبِيلًا (۳۲)» و بد راهى كه آنست.

«وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ» و مكشيد آن تن كه حرام كرد اللَّه تعالى كشتن آن، «إِلَّا بِالْحَقِّ» مگر بفرمان خداى، «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً» و هر كسرا بكشتند به بيداد، «فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً» وارث او را كرديم‏ بفرمان خويش در دين خويش دست رسى، «فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ» تا مردم گزاف نكنند در كشتن، «إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً (۳۳)» كه يارى اللَّه تعالى با آن خونست.

«وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ» و گرد مال يتيم مگرديد، «إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» مگر بآن روى كه آن نيكوتر، «حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ» تا آن گه كه يتيم بنگاهداشت مال خود رسد، «وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ» و پيمان خويش را باز آئيد، «إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا (۳۴)» كه شما را از پيمان بخواهند پرسيد.

«وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ» و راست پيماييد و تمام كه پيماييد، «وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ» و بترازوى راست سنجيد، «ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا (۳۵)» شما را آن به است و نيكو سرانجام‏تر.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ قَضى‏ رَبُّكَ» ابن عباس گفت اين آيت در شأن سعد بن ابى وقّاص فرو آمد، و قضى بمعنى اوصى است هم چنان كه در سوره القصص گفت: «إِذْ قَضَيْنا إِلى‏ مُوسَى الْأَمْرَ» اى اوصيناه بالرّسالة الى فرعون، و دليل برين قراءت ابن مسعود است در شواذ: «و وصى ربك». و گفته‏اند قضى اينجا بمعنى امر است، مردى پيش حسن بصرى آمد و گفت وى زن خويش را سه طلاق داد. حسن گفت: انّك عصيت ربّك و بانت منك امرأتك بد كردى كه بخداوند خود عاصى گشتى و زن تو از تو جدا گشت، آن مرد گفت: قضى اللَّه علىّ، فقال الحسن و كان فصيحا ما قضى اللَّه، اى ما امر اللَّه و قرأ هذه الآية: «وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ» حسن كه اين آيت بر خواند از آن بود كه قضى بمعنى امر نهاد، قومى بغلط افتادند گفتند: تكلّم الحسن فى القدر.

... «أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً» برا بهما و عطفا عليهما، احسان با پدر و مادر قرينه نهاد توحيد را، جاى ديگر گفت: «أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ» «اما يبلغان» بالف و كسر نون قراءت حمزه و كسايى است باقى «يَبْلُغَنَّ» بفتح نون خوانند بى الف، فالالف مع النّون مكسورة راجعتان الى الوالدين كليهما و النّون مفردة مفتوحة راجعة الى احدهما، و اصل امّا ان ما ان للشّرط و ما للتّأكيد و اكثر ما يقع الفعل بعده يقع مع النّون التّأكيد و معنى «عِنْدَكَ» اى فى حياتك، «فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ» بفتح فا قراءت مكّى است و شامى و يعقوب، «اف» بكسر فا و تنوين قراءت نافع و حفص است باقى بكسر فا بى تنوين خوانند.

فالتّنوين للتّنكير و حذفه للتّعريف و المعنى: لا تقل لهما كلاما فيه ادنى تبرّم.

قال ابو عبيد الافّ و التّفّ وسخ الاصابع اذا فتلته. و قيل الافّ وسخ الظّفر و التّفّ الشّى‏ء الحقير نحو الشّظية يؤخذ من الارض، «وَ لا تَنْهَرْهُما» اى لا تكلّمهما ضجرا صائحا فى وجوههما: يقال نهرته انهره نهرا و انتهرته انتهارا بمعنى واحد و هو زجر مع صياح. و قيل هو اقصاء و طرد، من قوله: «وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ».

و قيل «لا تَنْهَرْهُما» لم تردّ هذه الكلمة لبشر الّا للرّسول فى سورة الحجرات و للوالدين ها هنا، «وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً» حسنا جميلا سهلا سلسا لا شراسة فيه. قال عطاء اى لا تسمّهما و لا تكنّهما و قل لهما يا ابتاه و يا امّاه. و عن عمر بن الخطّاب: لا تمتنع من شى‏ء يريد انّه.

معنى آيت آنست كه اگر پدر و مادر تو به پيرى رسند در حياة تو خدمت ايشان كن چنانك ايشان كردند در حال كودكى تو، و اگر از پيرى و حرف بجايى رسند كه حاجت بقيّم دارند در وقت قضاء حاجت تو مرا ايشان را خدمت كن و پاك كن چنانك در كودكى تو با تو كردند و در آن حال كه اذى بينى اف مگو و روى بمگردان و ضجر مشو و رنج منماى و سخن خوش گوى و در مهر و لطف مبالغت نماى. مصطفى (ص) گفت: «ليعمل البر ما شاء فلن يرى النار ابدا و ليعمل العاق ما شاء فلن يرى الجنة ابدا»

و در مناجات موسى است آن گه‏ كه اللَّه تعالى با وى سخن گفت: يا ربّ اوصنى بار خدايا مرا وصيّت كن، گفت يا موسى: اوصيك بامّك ترا وصيّت ميكنم كه با مادر خويش نيكويى كنى، هفت بار بگفت، آن گه موسى (ع) گفت: بار خدايا وصيّت بيفزاى، فقال تعالى اوصيك بابيك ترا وصيّت ميكنم اى موسى كه با پدر نيكويى كنى، سه بار بگفت، آن گه گفت جلّ جلاله: الا انّ رضاهما رضايى و سخطهما سخطى.

و روى انّ موسى يناجى ربّه اذ رأى رجلا تحت ظلّ العرش فقال يا ربّ من هذا الّذى قد اظلّه عرشك؟ قال هذا كان بارّا بوالديه و لم يمش بالنّميمة.

و قال النّبي (ص) دخلت الجنّة فرأيت فيها رجلا سبقنى، فقلت من هذا؟ فقالوا حارثة بن النّعمان، ثمّ قال كذلكم البرّ، كذلكم البرّ. قال ابن عيينة و كان من ابرّ النّاس بامّه.

و جاء رجل من الاعراب الى رسول اللَّه (ص) فقال انّى اريد ان اغزو و جئت استشيرك، فقال أ لك والدة؟ قال نعم تركتها و هى باكية، قال الزمها فانّ الجنّة عند رجليها.

و قال (ص) انّما يكفى مع البرّ العمل اليسير.

و قال ابن مسعود سألت رسول اللَّه (ص) اىّ الاعمال احبّ الى اللَّه؟ قال الصّلاة لوقتها، قلت ثمّ اىّ؟ قال ثمّ برّ الوالدين.

و عن وهب بن منبه قال: انّ فى الالواح الّتى كتب لموسى وقر والديك فانّ من وقر والديه مددت له فى عمره و وهبت له ولدا يبرّه و من عقّ والديه بترت عمره و وهبت له ولدا يعقّه.

قوله: «وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ» خفض الجناح كناية عن وضع النّفس موضع الطاعة مع المودة، و الاكرام مأخوذ من خفض الفراخ عند زقّ‏ة الامّات اجنحتها، آن روز كه اين آيت فرو آمد صحابه رسول كه مخاطب بودند بيشترين مادران و پدران ايشان بر شرك بودند و اين آيت در حق ايشان بر عموم فرو آمد، بر مسلمان و بر مشركان كه ربّ العزّه برّ و احسان در دنيا از فرزندان بر مادر و پدر مشرك دريغ نداشت تا آنجا كه گفت: «وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما» امّا اين رحمت و مغفرت خواستن جز مؤمنانرا نيست. و قال ابن عباس: هو منسوخ بقوله: «ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كانُوا أُولِي قُرْبى‏».

و قيل هو خطاب للنّبى (ص) و المراد به امّته من غير ان يكون للنّبى (ص) فيه اشتراك لانّه (ص) فقد ابويه قبل هذا الخطاب بالاجماع، و المعنى يا ربّ تعطّف عليهما بمغفرتك و رحمتك كما تعطّفا علىّ فى صغرى و رحمانى و ربّيانى صغيرا، قوله: «كَما رَبَّيانِي» معناه اذ ربّيانى، «صَغِيراً» اذ ليس رحمة اللَّه عزّ و جل كتربية خلقه و لكنّها كلمة وضعت مكان التوقيت، كقوله عزّ و جلّ: «وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ».

روى انّ ابا هريرة كان اذا غدا من منزله لبس ثيابه، ثمّ وقف على امّه فقال السّلام عليك يا امّاه و رحمة اللَّه و بركاته، جزاك اللَّه عنّى خيرا كما ربيتنى صغيرا، فترد عليه و انت يا بنىّ فجزاك اللَّه خيرا كما بررتنى كسرة، ثمّ يخرج فاذا رجع قال مثل ذلك.

و عن ابن عباس عن النّبي (ص) قال: ما من ولد ينظر الى والديه نظر رحمه الّا كانت له بكلّ نظرة حجّة مقبولة، قالوا يا رسول اللَّه و ان نظر اليهما فى اليوم خمس مائة مرّة قال و ان نظر اليهما فى اليوم خمس مائة مرّة، انّ رحمة اللَّه اكثر و اطيب.

و حكى انّ امرأة كانت على عهد النّبي (ص) نزل بها الموت و هى تقول من لقى من النّار ما لقيت و النّار من بين يدىّ و من خلفى و عن يمينى و عن شمالى، فاخبر بذلك النّبي (ص) فاتاها فقال يا امة اللَّه ما هذا الّذى تقولين؟ قالت بابى و امّى يا رسول اللَّه ذنبى عظيم، قال و ما هو؟ قالت امّ عجوز لى لم تكلّمنى منذ عشرين سنة، فقال النبى (ص) يا بلال اطلبها فطلبها فجاءت عجوز بيدها عكّازة فسلّمت، فقال النّبي (ص) من هذه منك؟ قالت ابنتى لا غفر اللَّه لها كنت امرها و انهاها فلطمت عينى ففقأتها، فقال ارحمى ابنتك لئلا تنطلق الى النّار، فقالت اشهد اللَّه و اشهدك يا رسول اللَّه انّى رضيت عنها، فضحكت الجارية، فقال النّبي (ص) ما اضحكك؟ قالت سرعة رحمة ربّى لما قالت عفوت فتح اللَّه لى بابا من الجنّة فاستقبلتنى ريح فاطفأت النّار، فقال النّبي (ص): الحمد اللَّه الّذى اعتق بى نسمة من النّار.

«رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما» اين اعلم بمعنى عليم است همچون: «وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ» كه بمعنى كريم است، و در تكبير نماز گويى «اللَّه اكبر» اى الكبير، و در قرآن است: «وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ» اى هين. قال المبرّد انّما يقال اكبر من فلان اذا عارضه الفلان و لا معارض ها هنا، «رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ» من الصّلاح و الفساد و البرّ و العقوق، «إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ» اى طايعين للَّه فى برّ الوالدين و ترك العقوق لهما، گفته‏اند صالحان اينجا تائبانند چنانك در سوره يوسف گفت: «وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ» اى تائبين، «فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً» فى الفاء دلالة انّ الصالحين ها هنا هم التّائبون و الاوّاب بمعنى التّائب و هو الرّاجع الى اللَّه عزّ و جل فى كلّ ما امر به المقلع عن جميع ما نهى عنه.

اوّابان فرزندانند كه از ايشان نادره‏اى در وجود آيد در حق مادر و پدر آن گه پشيمان شوند و توبه كنند، يا سخنى درشت گويند ايشان را و مقصود ايشان در آن جز خير نباشد، اللَّه تعالى ايشان را بدان نگيرد. و قال ابن عباس: الاوّابون المسبحون، لقوله: «يا جبال او بى معه» اى سبّحى معه. و قيل هم الّذين يصلّون بين المغرب و العشاء و قيل يصلّون صلاة الضّحى و سمّى النّبي (ص) صلاة الضّحى صلاة الاوّابين.

«وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ» حق پدر و مادر بر فرزندان بيان كرد و ايشان را بر برّ و احسان با ايشان تحريض كرد آن گه برّ اقارب وصلت رحم در آن پيوست گفت: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ» قربى قرابت است همچون هدى بمعنى هدايت، و هى هديى فطرحت الياء الاولى للتّخفيف، اللَّه تعالى درين آيت بمواسات و مبرّت ميفرمايد خويشاوندان و نزديكان ترا در نسب، و ايشان را در مال تو حق مى‏نهد چون درويش باشند و نيازمند و در سوره الممتحنه گشاده تر گفت كه خويشاوند مسلمان و مشرك را در مبرّت و احسان يكسان كرد، و ذلك فى قوله: «لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ» الآية... اما خويشاوند مشرك حق صلتست در مال و در خلق، نه حق واجب بحكم دين چون زكوات و صدقات و كفّارات واجبات كه مصرف آن مسلمانان‏اند و باهل شرك روا نباشد كه دهند اگر چه خويشاوند باشند.

«وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ» قال السدى يعنى ذا القربى من رسول اللَّه (ص) فى النّسب و اليه ذهب علىّ بن الحسين بن على.

روى انّ علىّ بن الحسين (ع) قال لرجل من اهل الشّام أ قرأت القرآن؟ قال نعم، قال أ فما قرأت فى سورة بنى اسرائيل: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ» قال و انّكم للقرابة الذى امر اللَّه ان يؤتى حقّه، قال نعم، «وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ» اينجا سخن تمام شد. آن گه ابتدا كرد بنهى تبذير گفت: «وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً» اى لا تنفقها فى معصية اللَّه و لا فى الرّياء و السّمعة. و كانت الجاهليّة تنحر الإبل و تبذّر الاموال تطلب بذلك الفخر و السّمعة و تذكر ذلك فى اشعارها فامر اللَّه جلّ و عزّ بالنّفقة فى وجهها فيما يقرب منه و يزلف لديه. و سئل ابن مسعود ما التّبذير قال: انفاق المال فى غير حقّه.

و قال مجاهد لو انفق انسان ماله كلّه فى الحق ما كان تبذيرا و لو انفق مدا فى باطل‏كان تبذيرا.

«إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ» اوليائهم و اعوانهم و كلّ ملازم سنة قوم و تابع امرهم هو اخوهم. و قيل قرناؤهم فى النّار و القرينان يقال لهما اخوان، «وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً» مبالغا فى الكفر، الكفران ها هنا هو كفران الرّبوبيّة.

«وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ» الاعراض ها هنا الامهال و الكفّ عن البرّ، «ابْتِغاءَ» منصوب لانّه مفعول له و الرّحمة ها هنا رزق الدّنيا، و قيل الفى‏ء و الغنيمة. درويشان صحابه چون مهجع و بلال و صهيب و سالم و خباب گاه گاه بوقت حاجت و ضرورت از رسول خداى (ص) چيزى خواستندى و رسول (ص) نداشتى و نه خواستى كه ايشان را ردّ صريح كند از شرم اعراض كردى و خاموش نشستى بر انتظار رزقى كه اللَّه تعالى فرستد و بايشان دهد، ربّ العالمين آيت فرستاد كه: «وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ» يعنى و ان تعرض عن هؤلاء الّذين امرتك ان تؤتيهم حقوقهم عند مسئلتهم اياك مالا تجد اليه سبيلا حياء منهم، «ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ» اى لانتظار رزق من اللَّه سبحانه ترجوه ان يأتيك، «فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَيْسُوراً» اى عدهم وعدا جميلا يعنى در آن حال خاموش منشين و ايشان را وعده جميل ده، سخنى نرم و لطيف گوى.

فكان النّبي (ص) بعد نزول هذه الآية اذا سئل و ليس عنده ما يعطى قال: يرزقنا و اللَّه و ايّاكم من فضله، فتأويل «مَيْسُوراً» انّه ييسر عليهم فقرهم بدعائه لهم. و گفته‏اند اين در شأن وفد مزينه آمد كه از رسول خداى مركوب خواستند و رسول (ص) گفت: «لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ» قوله: «وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى‏ عُنُقِكَ» سبب نزول اين آيت آن بود كه رسول خداى (ص) نشسته بود در جمع ياران كه كودكى در آمد و گفت: انّ امّى تستكسيك درعا مادر من از تو پيراهنى ميخواهد، و بنزديك رسول هيچ پيراهن نبود مگر آنچ پوشيده بود، كودك را گفت آرى پديد آيد، وقتى ديگر باز آى، كودك باز گشت و با مادر گفت، مادر ديگر بار او را بفرستاد گفت: قل له انّ امّى تستكسيك القميص الّذى عليك بگو آن پيراهن ميخواهد كه پوشيده‏اى، رسول (ص) در خانه شد پيراهن بر كشيد و بوى داد و عريان بنشست، وقت نماز در آمد بلال بانگ نماز گفت و ياران همه منتظر، چون رسول (ص) نيامد همه دل مشغول شدند تا يكى از ايشان رفت و رسول را عريان ديد! در آن حال جبرئيل آمد و آيت آورد: «وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى‏ عُنُقِكَ» اوّل او را نهى كرد از بخل و امساك از نفقه، ميگويد چنان نه كه يكبارگى دست از انفاق بر بند آرى مانند كسى كه دست خويش با گردن خويش بسته بود و چنان نيز نه كه از همه روى دست گشاده دارى و گسترده، يعنى كه راه ميانه گزين نه اسراف و نه تقتير، چنانك جاى ديگر گفت: «لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً» و اين دليلست كه در انفاق راه اقتصاد رفتن نيكوترست، توانگر بر قدر توانگرى و درويش بر قدر درويشى، چنانك اللَّه تعالى گفت: «لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ»، «فَتَقْعُدَ» نصب على جواب النفى، «مَلُوماً» اى مذموما فى القسمة، «مَحْسُوراً» منقطعا عن النّفقة، المحسور ها هنا بمعنى الحسير و الحسير المنقطع عن النّفقة او عن المشى و الحسرة تقطّع القلب من الندم. پس ربّ العزّه تأديب كرد منفق را و انفاق در وى آموخت گفت: «إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ» اى يبسط النّفقة فى موضع البسط و يقدّر فى موضع التّقدير فتأدّب بتأديبه و تعلّم منه. گفته‏اند كه درويشان را اين آيت ترغيب است در انفاق با قلت و فقر ايشان، يقول البسطان امامك فلا تمسك عن النّفقة و احسن الظن بربّك ميگويد گستراننده و بخشنده و رساننده روزى اللَّه تعالى است آن را كه خواهد چنانك خواهد رساند تو بر قدر وسع خويش انفاق باز مگير و به اللَّه تعالى ظنّ نيكو بر همانست كه مصطفى (ص) بلال را گفت: انفق يا بلال و لا تخش من ذى العرش اقلالا، «إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً» يعلم مصالح العباد كما قال فى الآية الأخرى: «وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ». قوله: «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ» الاملاق قلّة النّفقة و نقص الحال و اصل الملق الخضوع املق يعنى حمله الفقر على الملق ميگويد فرزندان خويش را مكشيد از بيم درويشى، قتل اينجا كنايتست از نفقه باز گرفتن، اذا امسكت النّفقة عن الولد فقد قتلته و اذا زوّجت كريمتك من فاسق فقد قطعت رحمها.

نهى در اين آيت كسى راست كه مال دارد و انفاق تواند امّا از بيم درويشى نفقه نكند، و در آن آيت ديگر گفت: «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ» كسى راست كه درويش بود و نفقه نتواند كرد. مفسران گفتند اين در شأن قومى عرب آمد كه بر عادت اهل جاهليّت دختران را زنده در خاك مى‏كردند از بيم درويشى، ربّ العالمين ايشان را از آن باز زد و خبر داد كه روزى ايشان و روزى فرزندان ايشان بر خداى تعالى است، اينست كه گفت: «نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ» تقديره فى هذه السّورة: خشية املاق بهم نحن نرزقهم و اياكم، و فى الآية الأخرى: «نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ» اى خشية املاق بكم، «إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً» قرأ ابن عامر خطاء بفتح الخاء و الطّاء مقصورة و قرأ ابن كثير خطاء بكسر الخاء و فتح الطاء ممدودة و قرأ الباقون خطأ بكسر الخاء و سكون الطّاء غير ممدودة و المعنى واحد اى انّ قتلهم كان ذنبا عظيما. يقال خطأ يخطأ خطأ مثل اثم يأثم اثما و خطأ يخطأ خطأ مثل لحج يلحج لحجا. و قيل الخطأ الاسم لا المصدر و كذا الخطاء.

قوله: «وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى‏» الزّنا وطى المرأة من غير نكاح و لا ملك يمين و فيه اشارة الى انّه اذا شمّ او قبل أو صام او رقق الكلام فقد قارب الزّنا و الشّهوة داعية الى اسباب متداعية الى افعال عادية، «إِنَّهُ» اى انّ الزّنا، «كانَ فاحِشَةً» منكرا من المعاصى و افاد كان انه لم يزل محرما، «وَ ساءَ سَبِيلًا» اى و ساء الزّنا سبيلا، منصوب على التّمييز.

قوله: «وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ» يعنى حرّم اللَّه قتلها، و هى النّفس المسلمة و كذا الذمى و المعاهد، «إِلَّا بِالْحَقِّ» يعنى الّا ان يصير قتلها حقّا بكفر بعد ايمان أو زنا بعد احصان او قتل نفس بعمد و ذلك فيما

روى ابو هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): امرت ان اقاتل النّاس حتّى يقولوا لا اله الّا اللَّه، فاذا قالوها عصموا منّى دمائهم و اموالهم الّا بحقّها و حسابهم على اللَّه.

و فى رواية قيل و ما حقّها؟ قال زنا بعد احصان و كفر بعد ايمان و قتل نفس فيقتل بها، «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً» من غير ان يأتى احدى هذه الثلث، «فَقَدْ جَعَلْنا» اى حكمنا، «لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً» اى حجّة فى قتل القاتل ان شاء او اخذ الدّية او العفو و الولىّ فى الآية الوارث و القريب الّذى بينه و بينه قرابة توجب المطالبة بدمه، فان لم يكن له ولىّ فالسّلطان وليّه، «فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ» روا باشد كه اين ضمير با قاتل شود يعنى آن كس كه بابتدا قتل كند نه با ولىّ دم و باين قول اسراف بمعنى عمد است، يك قطره خون مسلمانان ريختن بنا حق اسراف است ميگويد مبادا كه مردم بنا حق خون ريزد و بگزاف قصد قتل مسلمان كند كه يارى اللَّه با آن خونست تا از وى قصاص كنند يا ديت ستانند، و لا يوجد قاتل النّفس الّا مرعوبا و قلّ ما يخرج من الدّنيا الّا مقتولا. و روا باشد كه «لا يسرف» اين ضمير با ولىّ دم شود، و اسراف آنست كه در قصاص نه آن كس را كشد كه مستوجب قتل باشد بلكه ديگرى را كشد يا افزونى جويد تا جماعتى را بيكى باز كشد و اين عادت عرب بودست كه اگر خسيسى سيد قبيله‏اى را بكشتى اولياء دم بآن راضى نشدندى كه آن قاتل را باز كشتندى يا بر وى اقتصار كردندى.

مصطفى (ص) گفت: «ان من اعتى الناس على اللَّه ثلاثة: رجل قتل غير قاتله او قتل بذحل الجاهلية او قتل فى حرم اللَّه».

قرأ حمزة و الكسائى: «فلا تسرف» بتاء المخاطبة فيكون خطايا للقاتل ابتداء. و قيل لولىّ الدّم. و قيل خطاب للنّبى (ص) و المراد به الامّة الى يوم القيامة، و قرأ الباقون: «فلا يسرف» بالياى و الوجه انّ الضّمير يجوز ان يعود الى القاتل ابتداء و ان لم يجز له ذكر لانّ الحال يدلّ عليه و اسرافه انّه قاتل ظلما و يجوز ان يكون الضّمير عايدا الى الولىّ المذكور فى قوله: «فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً» و اسرافه انّه يقتل غير من قتل او يقتل اكثر من القاتل كما ذكرنا، «إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً» اى ولىّ المقتول هو المنصور بدفع الامام اليه القاتل فان شاء قتل او عفا او اخذ الدّية. و قيل الهاء كناية عن المقتول اى انّ المقتول بغير الحقّ منصور فى الدّنيا بالقصاص و فى الآخرة بجزيل الثّواب.

«وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» الاحسن هو القيام بحفظ ماله و حسن النفقة عليه فى غير تبذير مترف او تضييق مجحف، و قيل «بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» اى بما يحفظ اصوله و يثمر فروعه. و قيل هى التّجارة، «حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ» ثمانى عشرة سنة. و قيل الاحتلام مع ايناس الرّشد، «وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ» يعنى اوامر اللَّه و نواهيه. و قيل هو العهد فى الوصيّة بمال اليتيم. و قيل كلّ عقد من متعاقدين، «إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا» اى مطلوبا. و قيل انّ ناقض العهد كان مسئولا عنه فحذف المضاف و اقيم المضاف اليه مقامه.

«وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ» اى لا تبخسوا النّاس فى الكيل و لا تطفّفوا و كذلك الوزن و هو قوله: «وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ» قرأ حمزة و الكسائى و حفص: «بِالْقِسْطاسِ» بكسر القاف و قرأ الباقون «بِالْقِسْطاسِ» بضمّ القاف و هما لغتان كالقرطاس و القرطاس، و القسطاس هو الميزان بلغة الرّوم صغر او كبر. و قيل هو القبّان. قال الزّجاج هو ميزان العدل اى ميزان كان من موازين الدّراهم و الدّنانير و غيرهما، «ذلِكَ خَيْرٌ» اى الايفاء اكثر بركة فى الدّنيا، «وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا» اى مآلا و مرجعا فى العقبى.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ» خداوند حكيم، كردگار قديم، نيكوكار مهربان كريم، جلّ جلاله و عظم شأنه، و عزّ كبرياؤه درين آيت بندگان را بعبوديت مى‏فرمايد، و عبوديت سه چيز است: رؤيت منّت، و جهد خدمت، و بيم خاتمت. رؤيت منّت خليل راست كه ميگفت: «الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ». جهد خدمت حبيب راست كه وى را گفت: «ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏». بيم خاتمت يوسف صدّيق راست كه گفت: «تَوَفَّنِي مُسْلِماً».

هر كه در ميدان عبوديت در صف خدمت بايستاد و قدم بر گل مراد نهاد و حضرت عزّت را كعبه آمال خود ساخت، اللَّه نيز اهل مملكت را بخدمت او بدارد و در دو جهان كار وى بى وى بسازد، اينست كه مصطفى (ص) گفت: «من كان للَّه كان اللَّه له»

هر كرا در عبوديّت مراقبت نيست بر بساط قربت او را مشاهدت نيست.

و بدانك سالكان راه عبوديت سه مرداند: يكى عابد نفس وى مقهور خوف عقوبت. يكى عارف دل وى مقهور سطوت قربت. يكى محبّ جان وى مقهور كشف حقيقت. هر گه كه عابد خواهد تا بند مجاهدت از روزگار خود بردارد ناگاه در عنوان نامه عتاب حق نگرد، در مقام خجل سر افكنده گردد، بزبان ندامت عذر خواهد. و هر گه كه عارف خواهد تا علم شادى و بسطت بحكم قربت ظاهر كند، ناگاه سلطان هيبت حق پيدا گردد، در وهده دهشت افتد، گهى نظاره جلال كند از هيبت بگدازد، همه حيرت بر حيرت بيند، گهى نظاره جمال كند از شادى و طرب بنازد، همه نور و سرور بيند، بزبان حال گويد:

جمالك نزهتى و رضاك عيشىو حبّك لى من الاديان دينى‏
با طلعت تو شب نبود نيز بگيتىبا دولت تو غم نبود نيز بعالم‏
چشمى كه ترا ديد شد از درد معافاجانى كه ترا يافت شد از مرگ مسلّم‏

اينست حال آدمى، گه در روضه اشتياق، گه در حفره افتراق، گه در چنگ قبض اسير خود گشته، گه در قبضه بسط نواخته لطف حق.

يكى از پيران طريقت گفت: با خواص در سفرى بودم بمنزلى فرو آمديم، شيرى بيامد نزد ما بخفت، من از بيم برخاستم بر درختى شدم، تا بامداد بر شاخ‏ درخت مى‏بودم، خواص بخفت و از آن شير نينديشيد، روز ديگر چون بمنزل ديگر فرو آمديم پشه‏اى برو نشست تا بامداد از اذى پشه مى‏ناليد، گفتم اى شيخ: دوش از شير بدان عظيمى باك نداشتى و نينديشيدى امشب از پشه‏اى بدين ضعيفى چرا چندين بنالى؟ جواب داد كه دوش ما را از خود فرا گرفته بودند، از خود بربوده و رقم نيستى بر صفات ما كشيده، از خود بى خود گشته و بحق قائم شده، و امشب ما را بما باز دادند تا پشه‏اى بدين ضعيفى ما را اسير روزگار خود كرد.

... «أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً» انّ الحق جلّ جلاله امر العبد بمراعاة حقّ الوالدين و هما من جنس العبد فمن عجز عن حقّ جنسه فانّى يقوم بحقّ ربّه: و سئل ابو عثمان عن برّ الوالدين فقال ان لا ترفع صوتك عليهما و لا تنظر اليهما شزرا و لا يريا منك مخالفة فى ظاهر و لا باطن و ان تحترمهما ما عاشا و تدعو لهما اذا ماتا و تقوم بخدمة اودّائهما بعد هما

فانّ النّبي (ص) قال: انّ من ابرّ البرّ ان يصل الرّجل اهل ودّ ابيه، و كان النبى (ص) اذا ذبح شاة تتبع بها صدائق خديجة رضى اللَّه عنها.

بر جمله حق پدر و مادر، گفته‏اند كه نه چيز است، پنج در زندگانى ايشان و چهار بعد از وفات ايشان امّا آن پنج كه در زندگانى ايشانست: بهمه دل ايشان را دوست داشتن و بزبان نيكويى گفتن و بتن خدمت بليغ كردن و بمال عون كردن و فرمان ايشان بردن بآنچ رضاى خدا در آن باشد. امّا آن جهار كه بعد وفات ايشان است: خصمان ايشان را خشنود كردن و از خيرات خويش ايشان را نصيب كردن و ايشان را دعا گفتن و از هر چه روان ايشان از آن بآزار بود پرهيز كردن. درين آيات حق پدر و مادر بر فرزندان واجب كرد و كيفيّت مراعات ايشان در آن بيان كرد آن گه حق خويشاوندان و نزديكان بر جمله در آن پيوست، گفت: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ» و ممّا يتعلّق بهذه الآية من الاخبار و الآثار. ما روى انّ النّبي (ص) قال: الرّاحمون يرحمهم الرّحمن ارحموا من فى الارض يرحمكم من فى السّماء، الرحم شجنة من الرّحمن فمن وصلها وصله اللَّه و من قطعها قطعه اللَّه، قال سفيان الشّجنة الشّى‏ء الملتزق.

و روى انّه قال اخبرنى جبرئيل عن اللَّه عزّ و جل: انّى انا اللَّه ذو الرّحمة خلقت الرّحم و اشتققت لهما اسما من اسمى فمن وصلها وصلته و من قطعها قطعته.

و قال (ص) اعجل الطاعة ثوابا صلة الرّحم حتّى انّ القوم ينمو اموالهم و يكثر عددهم بصلة الرّحم و انّهم لفجرة و اعجل المعصية قطيعة الرّحم و البغى.

و قال يبعث اللَّه تعالى يوم القيامة الرّحم و الامانة احديهما عن يمين العرش و الأخرى عن يساره و لكلّ واحدة منهما عينان تبصران و لسان فصيح و ممرّ الخلق عليهم فلا يمرّ احد الّا و تقول الرّحم و اصل يا ربّ، قاطع يا ربّ، و تقول الامانة امين يا ربّ، خائن يا ربّ. و قال لا تنزل الرّحمة على قوم فيهم قاطع رحم.

و جاء رجل الى رسول اللَّه (ص) فقال يا رسول اللَّه انّ رحمى قد رفضونى و قطعونى فارفضهم كما رفضونى و اقطعهم كما قطعونى، قال اذا يرفضكم اللَّه جميعا و ان انت وصلت و قطعوك كان معك من اللَّه ظهير عليهم.

و قال (ص) ليس الواصل بالمكافى و لكن الواصل من اذا قطعت رحمه وصلها.

و حكى عن معروف الكرخى قال: كان رجل مسرف على نفسه و لكن كان واصلا لرحمه، فلمّا مات رأيته فى المنام و بيده لواء من نور فى جمع عظيم عليهم ثياب من نور و بين ايديهم نور و من خلفهم نور و عن ايمانهم نور و عن شمائلهم نور يكاد نورهم يخطف البصر و هم يقولون بصوت رفيع: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ». فقلت له من هؤلاء؟ قال الواصلون للارحام، فقلت بم نلت ما نلت و قد كنت كما كنت؟ فقال بصلتى الارحام وصلت الى الانعام فى دار السّلام بين يدى ذى الحلال و الاكرام.

۵ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» و پس هر ظنّى مرو بنادانى و آنچ ندانى مگوى، «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ» كه از نيوشيدن و نگرستن و انديشيدن بدل، «كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا (۳۶)» شما را بخواهند پرسيد.

«وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً» و در زمين بكشّى مرو، «إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ» كه نه در زمين فرو خواهى شد اگر فروتنى كنى، «وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا (۳۷)» و نه با كوه هم سر خواهى شد اگر بر تنى كنى.

«كُلُّ ذلِكَ كانَ سَيِّئُهُ» آن همه بد است، «عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً (۳۸)» بنزديك خداوند تو ناپسنديده.

«ذلِكَ مِمَّا أَوْحى‏ إِلَيْكَ رَبُّكَ» آن همه از آن پيغام است كه اللَّه تعالى داد بتو، «مِنَ الْحِكْمَةِ» از علم، «وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ» و با اللَّه تعالى خدايى ديگر مخوان، «فَتُلْقى‏ فِي جَهَنَّمَ» كه در او كنند ترا در دوزخ، «مَلُوماً مَدْحُوراً (۳۹)» نكوهيده و رانده.

«أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ» باش خداوند بگزيد شما را پسران، «وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً» و خود را از فريشتگان دختران گرفت، «إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِيماً (۴۰)» شما مى‏گوئيد سخنى بزرگ.

«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ» سخن روى بر روى گردانيديم درين قرآن، «لِيَذَّكَّرُوا» تا دريابند و پند پذيرند، «ما يَزِيدُهُمْ إِلَّا نُفُوراً (۴۱)» و نمى‏فزايد ايشان را اين سخن مگر رميدن.

«قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ» گوى اگر با اللَّه تعالى خدايان ديگر بودى «كَما يَقُولُونَ» چنانك شما مى‏گوييد، «إِذاً لَابْتَغَوْا إِلى‏ ذِي الْعَرْشِ سَبِيلًا (۴۲)» آن گه آن خدايان اگر بودندى بخداوند عرش راه جستندى.

«سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يَقُولُونَ» چون پاكست و برتر از آنچ مى‏گويند «عُلُوًّا كَبِيراً (۴۳)» برتريى بزرگ.

«تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ» بپاكى مى‏ستايد او را آسمان ها هر هفت و زمينها، «وَ مَنْ فِيهِنَّ» و هر كه در آنست، «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» و نيست هيچيز مگر كه او را مى‏ستايد و بپاكى او را سخن ميگويد بحمد اللَّه، «وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» لكن شما در نمى‏يابيد ستودن ايشان، «إِنَّهُ كانَ حَلِيماً» كه اللَّه تعالى فرا گذارنده است دشمنان را ببردبارى، «غَفُوراً (۴۴)» پوشنده است بر آشنايان بآمرزگارى.

«وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ» و هر گه كه قرآن در خواندن گرى، «جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً (۴۵)» ما ميان تو و ميان ايشان كه بنخواهند گرويد برستاخيز پرده‏اى فرو گذاريم پوشيده.

«وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً» و بر دلهاى ايشان غلافها و پرده‏ها او كنيم، «أَنْ يَفْقَهُوهُ» تا در نيابند آنچ مى‏خواهيم، «وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً» و در گوشهاى ايشان گران، «وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ» و هر گه كه ياد كنى خداوند خويش را در قرآن به يگانگى، «وَلَّوْا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ نُفُوراً (۴۶)» مى‏رمند ايشان باز پس.

«نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ» ما مى‏دانيم كه ايشان بچه مى‏نيوشند «إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ» آن گه كه مى‏نيوشند بتو، «وَ إِذْ هُمْ نَجْوى‏» و خدا داناست بايشان بآن راز كه ميكنند با يكديگر، «إِذْ يَقُولُ الظَّالِمُونَ» كه كافران مى‏گويند، «إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً (۴۷)» پى نمى‏بريد مگر بمردى جادويى كرده با او.

«انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الْأَمْثالَ» در نگر كه چند مثلها ترا زدند، «فَضَلُّوا» و گمراه گشتند، «فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا (۴۸)» نمى‏توانند كه فرا سامان راهى برند.

«وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً» و گفتند باش كه ما استخوان گرديم و خاك خرد، «أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ» باش ما برانگيختنى‏ايم، «خَلْقاً جَدِيداً (۴۹)» آفريده‏اى نو بآفرينش نو.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» اى لا تقولنّ فى شى‏ء ما لم لا تعلم مى‏گويد آنچ ندانى در آن سخن مگوى، چون رسول خدا (ص) را نهى ميكنند از گفتن آنچ وى را در آن علم نبود با كمال حكمت او و توفيق اللَّه تعالى با او، پس با ديگران كه در سخن ايشان گزاف و اسراف رود چتوان گفت؟! يقال قفوت الرّجل اقفوه اذا اتّبعت اثره، فالتّأويل لا تتبعنّ لسانك من القول، «ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» و كذلك من جميع العمل ميگويد از گفتار و كردار آنچ ندانى مگوى و مكن. قتاده گفت: اين آنست كه گويد ديدم و نديده باشد، يا گويد شنيدم و نشنيده باشد، يا گويد دانستم و ندانسته باشد. مجاهد گفت: اين نهى است از قذف و رومى، اى لا ترم احدا بما ليس لك به علم، و اصل القفو البهت و القذف بالباطل، يقال قفوت الرّجل اذا قذفته بريبة و منه‏

قول النّبي (ص): نحن بنو النّضر بن كنانة لا نقفوا امّنا و لا ننتفى من ابينا.

و قيل هو نهى عن شهادة الزّور، «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ» امر بحفظ اللّسان ثمّ اعقبه بحفظ البصر و السّمع و الفؤاد، «كُلُّ أُولئِكَ» اى كلّ هذه فاجراه مجرى العقلاء، «كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا» تسأل هذه الاعضاء عمّا قاله و عمله و يستشهد بها كما قال تعالى: «يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ» الآية... و قيل يسئل اللَّه العباد فيما استعملوا هذه الحواسّ.

«وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً» يعنى بطرا مختالا فخورا لا ترى فوقك مزيدا، «إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ» اى لن تقطعها بكبرك حتى تبلغ آخرها، «وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا» اى و لا ان تطاول الجبال يعنى انّ قدرتك لا تبلغ هذا المبلغ فيكون ذلك وصلة الى الاختيال. و قيل «إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ» متواضعا، «وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا» متجبّرا معنى آيت آنست كه اى آدمى بكشى در زمين مرو كه تو عاجزى و عاجز را نرسد كه كشى كند و كبر آرد و بزرگى نمايد، و نه آن كس كه كبر آرد بكبر خود جايى مى‏رسد برتبت كه ديگران كه كبر ندارند آنجا مى‏نرسند.

مصطفى (ص) گفت: يحشر المتكبرون يوم القيامة امثال الذر فى صور النّاس يعلوهم كلّ شى‏ء من الصّغار يقادون الى سجن فى النّار. يقال له بولس تعلوهم نار الانيار يسقون من طينة الجبال عصارة اهل النّار.

«كُلُّ ذلِكَ كانَ سَيِّئُهُ» قرأ ابن عامر و اهل الكوفة: «سَيِّئُهُ» على الاضافة، اى كان سيّئ ما ذكرنا و عددنا عليك، «عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً» قال الحسن انّ اللَّه ذكر امورا فى قوله: «وَ قَضى‏ رَبُّكَ» الى هذا الموضع، منها حسن و منها سيّئ و السيئ من كلّ ذلك كان عند ربّك مكروها مى‏گويد آن همه كه برداديم و بر شمرديم بدانك شما را از آن باز زدند، بنزديك خداوند تو ناشايست است و ناپسنديده، باقى قرّاء «سَيِّئُهُ» بتنوين خوانند يعنى كلّ ما نهى اللَّه عنه كان سيّئة عند ربّك مكروها، فيه تقديم و تأخير اى كلّ ذلك كان مكروها سيّئة. و قيل رجع الى المعنى و هو الذّنب و الذّنب مذكر.

«ذلِكَ» با كلّ شود يعنى آن همه كه فرموديم يا از آن باز زديم و نهى كرديم، «مِمَّا أَوْحى‏ إِلَيْكَ رَبُّكَ» از آن پيغام و وحى است كه اللَّه تعالى بتو داد، «مِنَ الْحِكْمَةِ» از آن سخن درست راست و موعظه نيكو در قرآن. قال ابن عباس هذه الثّماني عشرة آية كانت فى الواح موسى التي كتب اللَّه سبحانه انزلها على محمّد (ص)، ابتداؤها: «لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ» و آخرها: «مَدْحُوراً» قوله تعالى: «وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقى‏ فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً» تلوم نفسك و تستحقّ الملامة من غيرك، «مَدْحُوراً» مطرودا مبعّدا من رحمة اللَّه، هذا خطاب للنّبى (ص) و المراد به غيره. و قيل تقدير الآية: قل يا محمّد للكافر: «لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقى‏ فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً».

«أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ» اين خطاب با مشركان عربست كه مى‏گفتند: الملائكة اناث و انّها بنات اللَّه لذلك سترهم، استفهامست بمعنى انكار و توبيخ، «أَ فَأَصْفاكُمْ» يعنى آثركم، و الاصفاء الايثار و الاختيار تدخل الطّاء فيها كما تدخل فى الاصطبار و الاصطياد، يقول تعالى آثركم و اختصكم بالاجل و جعل لنفسه الادون، «إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِيماً» يعظم الاثم فيه و العقوبة عليه.

«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ» اى كرّرنا القول فى القرآن من المواعظ و الاخبار ما درين قرآن سخن روى بروى گردانيديم، توحيد و صفات، حكم و آيات، وعد و وعيد، امر و نهى، محكم و متشابه، ناسخ و منسوخ، قصص و اخبار، حكم و امثال، حجج و اعلام، تنبيه و تذكير، «لِيَذَّكَّرُوا» يعنى ليتذكر، آن را كرديم تا در يابند و پند پذيرند. قرأ حمزة و الكسائى: «لِيَذَّكَّرُوا» بسكون الذال و ضمّ الكاف و تخفيفها، يعنى ليذكروا الادلّة فيؤمنوا به و قد يأتى الذّكر و المراد به التذكّر و التدبّر، كما قال تعالى: «خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ» اى تدبّروه و ليس يراد به ضدّ النّسيان و قرأ الباقون «لِيَذَّكَّرُوا» بفتح الذال و الكاف و تشديدهما و الاصل ليتذكّروا كما ذكرنا فادغم التّاء فى الذّال، و المعنى ليتدبّروا، كما قال تعالى: «وَ لَقَدْ صَرَّفْناهُ بَيْنَهُمْ لِيَذَّكَّرُوا». و قال: «وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» و اراد التدبّر لا ضد النّسيان.

و قيل: «وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ» يعنى اكثرنا صرف جبرئيل اليك به لم ينزله مرة واحدة بل نجوما كثيرة كقوله: «وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ»، «وَ ما يَزِيدُهُمْ» تصريفنا و تذكّرنا: «إِلَّا نُفُوراً» ذهابا و تباعدا عن الحق و عن النّظر و الاعتبار به، كقوله: «وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً». ايشان را نفرت از آن مى‏افزود كه اعتقاد نداشتند در قرآن كه كلام حقّ است راست و درست، بلكه اعتقاد داشتند كه باطلست و افسانه پيشينيان، شبه حيل و دستان، پس هر چند كه بيشتر مى‏شنيدند نفرت ايشان بيشتر مى‏بود.

«قُلْ» يا محمّد لهؤلاء المشركين، «لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَما يَقُولُونَ» ابن كثير و حفص: «يَقُولُونَ» خوانند بيا، اى كما يقول المشركون من اثبات آلهة من دونه. باقى «تقولون» بتا خوانند، و قد ذكرنا وجهه، «إِذاً لَابْتَغَوْا إِلى‏ ذِي الْعَرْشِ سَبِيلًا» اين را دو وجه است از معنى: يكى لو كان فى الودّ آلهة لطلبوا مغالبة اللَّه و الاستيلاء على ذى العرش جلّ جلاله، اگر در وجود با اللَّه تعالى خدايان بودى چنانك شما مى‏گوئيد كه كافرانيد ايشان بخداوند عرش كه اللَّه است يكتا و معبود بى همتا راه جستندى، يعنى بهره خواستندى و مغالبه و كاويدن جستندى.

معنى ديگر لابتغوا اليه الوسيلة لانّهم عرفوا قدرته و عجزهم، كقوله تعالى: «يَبْتَغُونَ إِلى‏ رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ» ميگويد آن خدايان اگر بودندى بخداوند عرش تقرّب كردندى و نزديكى جستندى از آنك قدرت اللَّه تعالى و عجز خويش شناختندى.

«سبحانه و تعالى عما تقولون» بتاء مخاطبة حمزه و كسايى خوانند، على مخاطبة القائلين، باقى «عَمَّا يَقُولُونَ» بيا خوانند، و وجهه ما ذكرناه فى قوله «كَما يَقُولُونَ» و يجوز ان يكون قوله: «سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يَقُولُونَ» تنزيه اللَّه نزّه تعالى نفسه عن دعويهم فقال: «سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يَقُولُونَ» اى هو منزّه عن الشّركة فى الالهيّة و عمّا ادعوا من الباطل «عُلُوًّا كَبِيراً» و كان القياس تعاليا لكن ردّه الى الاصل كقوله: «أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً».

«تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ» قرأ ابو عمرو و يعقوب و حمزة و الكسائى و حفص بتاء التّأنيث لانّ الفاعل مؤنث و قرأ الباقون «يسبح» بالياى لانّ فاعله غير حقيقى التّأنيث لانّه جمع و مع ذلك فالفعل مقدّم، و المعنى قامت السّماوات و الارض بالدّلالة على قدرته و الالاحة الى حكمته فصار قيامها للصّانع تسبيحا، ثمّ هى سبّحت له ناطقة بكلمات التّسبيح انطقها اللَّه عزّ و جلّ بها مقتدرا على انطاقها نطقا مؤيسا للعقول عن فهمها هفت آسمان و هفت زمين و هر چه در آن دليلند بر كمال قدرت و حكمت و جلال عزّت و وحدانيّت آفريدگار، همه او را طاعت دار و ستاينده، و ربوبيّت او را گواهى دهنده، هر چه مؤمنست زبان او و دل او بپاكى اللَّه تعالى گواهى مى‏دهند، و آنچ كافرست صورت او و دولت او و رزق او و كار و بار او بر توانايى و دانايى اللَّه تعالى راه مى‏نمايد، «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» قومى گفتند اين در حيوانات كه ذوات الارواح‏اند مخصوص است، و قول درست آنست كه عامّ است در حيوانات و ناميات و جمادات، همه اللَّه تعالى را مى‏ستايند و تسبيح مى‏كنند و بپاكى وى سخن مى‏گويند، و آدمى را بدر يافت آن راه نه، و بدانستن بخود هيچ سامان نه، اينست كه ربّ العزّه گفت: «وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» لانّه بغير لسانكم و لغتكم. و قيل هذه مخاطبة للكفّار لانّهم لا يستدلون و لا يعرفون، و كيف يعرف الدّليل من لا يتأمّله. و قيل «لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» لانّها تتكلّم فى بعض الحالات دون بعض.

قال ابو الخطّاب كنّا مع يزيد الرقاشى عند الحسن فى طعام فقدّموا الخوان فقال: كان يسبّح مرّة، فذلك‏

قول النّبي (ص) ما عضهت عضاه الّا بتركها التّسبيح.

و عن خالد بن معدان عن المقدام بن معدى كرب قال: انّ التّراب يسبّح ما لم يبتل فاذا ابتلّ ترك التّسبيح، و انّ الورق لتسبّح ما دامت على الشّجر فاذا سقطت تركت التّسبيح، و انّ الماء ليسبّح ما دام جاريا فاذا ركد ترك التّسبيح، و انّ الثوب ليسبّح ما دام جديدا فاذا وسخ ترك التّسبيح، و انّ الوحش اذا صاحت سبّحت و اذا سكتت تركت التّسبيح، و انّ الطّير لتسبّح ما دامت تصيح فاذا سكتت تركت التّسبيح، و انّ الثّواب الخلق ينادى فى اوّل النّهار: اللّهم اغفر لمن نقّانى و قيل صرير الباب و خفيف الرّيح و رعد السّحاب من التّسبيح للَّه عزّ و جلّ.

و قال عكرمة الشّجرة تسبّح و الاسطوانة تسبّح و الطّعام يسبّح.

و عن جابر بن عبد اللَّه قال قال رسول اللَّه (ص) الا اخبركم بشى‏ء امر به نوح ابنه: ان نوحا قال لابنه يا بنىّ آمرك ان تقول سبحان اللَّه و الحمد للَّه، فانّها صلاة الخلق و تسبيحهم و بها يرزقون، قال اللَّه تعالى: «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ».

و قال وهب ان تبنى بيت مسجد الّا و قد كان يسبّح اللَّه ثلاثمائة سنة و عن انس بن مالك قال كنّا عند النّبي (ص) فاخذ كفّا من حصا فسبّحن فى يد رسول اللَّه (ص) حتّى سمعنا التّسبيح ثمّ صبهنّ فى يد ابى بكر فسبّحن حتّى سمعنا التّسبيح ثمّ صبّهنّ فى يد عمر فسبّحن حتّى سمعنا التّسبيح ثمّ صبّهنّ فى يد عثمان فسبّحن حتّى سمعنا التّسبيح ثمّ صبّهنّ فى ايدينا فما سبحت فى ايدينا.

و عن جعفر بن محمد (ع) قال مرض رسول اللَّه (ص) فاتاه جبرئيل بطبقة فيها رمّان و عنب، فاكل النّبي (ص) فسبّح ثم دخل الحسن و الحسين فتناولا منه فسبّح العنب و الرّمّان‏، «إِنَّهُ كانَ حَلِيماً» عن جهل العباد، «غَفُوراً» لذنوب المؤمنين.

«وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً» در معنى اين آيت دو وجه گفته‏اند: يكى آنست كه قومى كافران رسول خداى را اذى مى‏نمودند چون قرآن خواندى، و او را منع ميكردند از رفتن بنماز، ربّ العالمين ايشان را از وى در حجاب كرد و رسول (ص) را از چشم ايشان بپوشيد تا او را نمى‏ديدند چون بيرون آمدى يا قرآن خواندى، و آن حجاب بسه آيت است از قرآن چنانك كعب گفت در تفسير اين آيت، قال: كان رسول اللَّه (ص) يستتر من المشركين بثلث آيات، الآية الّتى فى الكهف: «إِنَّا جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً»، و الآية الّتى فى النحل: «أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ»، و الآية الّتى فى الجاثية: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً». قال كعب فحدّثت بهنّ رجلا بالشّام فاسر بارض الروم فمكث فيهم ما شاء اللَّه ان يمكث ثمّ قرأ بهنّ و خرج هاربا فخرجوا فى طلبه حتّى يكونوا معه على طريقه و لا يبصرونه.

و روى عن عطاء عن سعيد قال لمّا نزلت: «تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ»

جاءت امرأة ابى لهب الى النبى (ص) و معه ابو بكر فقال يا رسول اللَّه لو تنحيت عنها الّا تسمعك فانّها بذية، فقال النّبي (ص) انّه سيحال بينى و بينها فلم تره، فقالت لابى بكر هجانا صاحبك، فقال و اللَّه ما ينطق بالشعر و لا يقوله، قالت انّك لمصدّق فاندفعت راجعة. فقال ابو بكر يا رسول اللَّه اما رأتك؟ قال لا لم يزل ملك بينى و بينها يسترنى حتّى ذهبت.

و قوله: «حِجاباً مَسْتُوراً» يعنى ساترا، مفعول بمعنى فاعل، كقوله: «إِنَّهُ كانَ وَعْدُهُ مَأْتِيًّا» اى آتيا. و قيل مستورا عن اعين النّاس فلا يرونه.

وجه ديگر در معنى آيت آنست كه: «إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ» يا محمّد «جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ» لا يقرّون بالبعث و الثواب و العقاب، «حِجاباً» يحجب قلوبهم عن فهم ما تقرأه عليهم، باين قول تأويل حجاب مهر است كه اللَّه تعالى بر دل ايشان نهاد تا حق را در نيابند و بندانند. و دليل برين قول آنست كه بر عقب گفت: «وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً» جمع كنان و هو ما ستر، «أَنْ يَفْقَهُوهُ» يعنى ان لا يفقهوه او كراهة ان يفقهوه، «وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً» اى ثقلا يمنع عن الاستماع، «وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ» يعنى و اذا قلت لا اله الّا اللَّه فى القرآن و انت تتلوه، «وَلَّوْا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ» رجعوا على اعقابهم، «نُفُوراً»من استماع التّوحيد، و النّفور مصدر نفر اذا هرب و يجوز ان يكون جمع نافر مثل قاعد و قعود و جالس و جلوس.

«نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ» سبب نزول اين آيت آن بود كه امير المؤمنين على (ع) اشراف قريش را بر طعامى خواند كه ايشان را ساخته بود و رسول خدا (ص) حاضر بود آن ساعت بر ايشان قرآن خواند و بر توحيد دعوت كرد ايشان با يكديگر براز مى‏گفتند: هذا ساحر، يكى مى‏گفت شاعر، يكى مى‏گفت كاهن، يكى مى‏گفت مجنون، ربّ العالمين آيت فرستاد در آن حال كه: «نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ» يسمع بعضهم بعضا، «إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ» يصغون اليك يسمعوا القرآن، «وَ إِذْ هُمْ نَجْوى‏» النّجوى اسم للمصدر، اى و اذ هم ذووا نجوى يتناجون بينهم بالتّكذيب و الاستهزاء، «إِذْ يَقُولُ الظَّالِمُونَ» اى المشركون، «إِنْ تَتَّبِعُونَ» اى ما تتّبعون، «إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً» قال ابو عبيدة المسحور الذى سحر فزال عقله و صار مجنونا. و قيل مسحورا ذو سحر يأكل و يشرب كساير النّاس و السّحر الرّئة. و قيل مسحورا مخدوعا مغرورا مكذوبا و قيل نزل فى قوم اجتمعوا فى دار النّدوة و كانوا اذا ارادوا مشورة اجتمعوا هناك، يعنى و إذ هم نجوى فى دار النّدوة فبعضهم يقول انّه ساحر و بعضهم يقول انّه مجنون و بعضهم يقول انّه كاهن، فقال تعالى: «انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الْأَمْثالَ» يعنى نصبوا لك الالقاب و تخرصوا لك الاسماء و بينوا لك الاشباه حتّى شبهوك بالسّاحر و الكاهن و الشّاعر و المجنون، «فَضَلُّوا» عن الحقّ بى سامان ماندند در كار تو و فرو ماندند، اگر ترا جادو گفتند جادوان را ديدند و جادو نيافتند ترا، و گر ديوانه گفتند ديوانگان را ديدند و ديوانه نيافتند ترا، و گر شاعر گفتند شاعران را ديدند و شاعر نيافتند ترا، و گر دروغ زن خواندند دروغ زنان را ديدند و دروغ زن نيافتند ترا، «فَضَلُّوا» نه فرا راستى راه مى‏يابند نه با باطل كردن تو مى‏تاوند در ماندند، «فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا» نمى‏توانند كه فرا سامان راهى برند «وَ قالُوا» يعنى منكرى البعث، «أَ إِذا كُنَّا عِظاماً» بعد الموت، «رُفاتاً» اى ترابا، «أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً» نبعث و نخلق خلقا مجددا حين صرنا عظاما و رفاتا حطاما، و كلّ مدقوق مبالغ فى الدّق رفات و مرفوت. و قيل العظم اذا تحطم فهو رفات.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» الآية... در اين آيت هم موعظت است هم تذكرت هم تهديد، موعظه بليغ و تذكرت بسزا و تهديد تمام، پند ميدهد تا بنده از كار دين غافل نماند، در ياد ميدهد تا بنده حق را فراموش نكند، بيم مى‏نمايد تا بنده دلير نشود، مى‏گويد آدمى زبان گوشدار آنچ ندانى مگوى، سمع گوشدار بشنيدن باطل مشغول مكن، ديده گوشدار بناشايست منگر، بدل هشيار باش انديشه فاسد مكن كه فردا ترا از آن همه خواهند پرسيد، زبان را شاهراه ذكر حق گردان تا بفلاح و پيروزى رسى كه ميگويد جلّ جلاله: «وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» گوش را بر سماع كلام حق دار تا از رحمت بهره يابى كه مى‏گويد: «فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»، چشم را بر نظر عبرت گمار تا برخوردار باشى: «فَانْظُرْ إِلى‏ آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ»، دل را با مهر او پرداز و غير او فرو گذار: «قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ».

بو سعيد خرّاز گفت: من استقرّت المعرفة فى قلبه لا يبصر فى الدّارين سواه و لا يسمع الّا منه و لا يشتغل الّا به هر آن دل كه معرفت درو جاى گرفت انديشه هر دو سراى ازو برخاست، بهر چه نگرد حق را بيند و هر چه شنود از حق شنود، يكبارگى دل با حق پردازد و بمهر وى نازد، از اينجا آغاز كند خدمت در خلوت و مكاشفت حقيقت و استغراق در مواصلت، خدمت در خلوت از آدميان نهان، مكاشفت حقيقت از فريشتگان نهان، استغراق در مواصلت از خود نهان.

قوله: «وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً» خيلا و تبختر و تكبر از نتايج غفلتست و دوام غفلت از شهود حق باز ماندن است، مصطفى (ص) گفت: «ان اللَّه تعالى اذا تجلى لشى‏ء خشع له»

اگر تجلّى جلال حق بدل بنده پيوسته بودى، بنده بر درگاه عزّت كمر بسته بودى، و بنده‏وار بنعت انكسار پيش خدمت بودى، چون تجلّى سلطان ذو الجلال بر سر بنده اطلاع كند، زبان در ذكر آيد و دل در فكر، حكم هيبت غالب گردد و نعت مرح ساقط آراسته خلعت بندگى گشته و از تجبر و تكبّر باز رسته، يقول اللَّه تعالى: «يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ».