قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۶ سورة النحل مكيه‏ (بخش ۲)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

يكى از پيغامبران گفت بار خدايا نعمت بر كافران بى شمار مى‏ريزى و بر سر مؤمنان بلا مى‏انگيزى سبب چيست؟ فرمان آمد از جبّار كائنات كه آفريدگان همه بندگان و رهيگان من‏اند، بلا و نعمت بارادت و مشيّت منست، مؤمن در دنيا گناه كند و آخر عهد كه روى بعقبى نهد خواهم كه پاك و بى گناه بر من رسد و مرا بيند، بلا بر وى گماردم در دنيا و آن را كفّاره گناهان وى كنم، و كافر در دنيا نيكوئيها كند آن نيكوئيها را در دنيا بنعمت مكافات كنم تا چون بر ما رسد وى را هيچ حق نمانده باشد و او را عقوبت تمام كنم، خواست ما اينست و ارادت ما چنين است و كس را بر خواست ما اعتراض نيست و از حكم ما اعراض نيست.

«يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها» قومى گفتند اين در حق مسلمانانست كه روزگارى در طاعت بسر آرند و طريق رياضت و مجاهدت بحكم شريعت بر دست گيرند، امّا بعاقبت عجبى در ايشان آيد كه راه بريشان بزند و آن طاعت بر ايشان تباه كند، و عجب آنست كه آن طاعت و عبادت بنزديك حق جلّ جلاله خدمتى پسنديده داند و اهتزازى و شاديى در خود آرد كه اين صفت من است و قوّت من و غافل ماند از آنك نعمت خداست و فضل او بر وى وانگه از زوال نعمت نترسد و ايمن رود.

مصطفى (ص) گفت سه چيز است كه هلاك مرد در آنست: يكى بخل كه مرد او را فرمان بردار شود، ديگر هواى نفس كه مرد فرا پى آن نشيند، سوم آن مرد كه بخويشتن معجب بود. يكى از جمله بزرگان دين گفته: اگر همه شب خواب كنم و بامداد شكسته و ترسان باشم دوست تر از آن دارم كه همه شب نماز كنم و بامداد بخويشتن معجب باشم. و عبد اللَّه مسعود گفت هلاك دين مرد در دو چيز است: يكى عجب، ديگر نوميدى اين از آن گفت كه هر كه نوميد شد از طلب فرو ايستاد و فترت در وى آمد نيز عبادت نكند، همچنين معجب در خود مى‏پندارد كه از طلب بى نيازست كه كار وى خود راستست و آمرزيده.

«وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» تأتى يوم القيامة كلّ امّة مع رسولهم فلا امّة تساوى هذه الامة كثرة و فضلا و لا رسول كرسولنا (ص) رتبة و قدرا.

... «وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ» فيه للمؤمنين شفاء و هو لهم ضياء و على الكافرين بلاء و هو لهم سبب محنة و شقاء.

۸ النوبة الاولى

قوله تعالى: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» اللَّه تعالى بر است كارى مى فرمايد و بنيكو كارى، «وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى‏» و بخشيدن خويشاوندان را و برّ با ايشان، «وَ يَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ» و باز زند از بخل و دشنام و زشت كارى، «وَ الْمُنْكَرِ» و از كار و سخن ناسزا و گواهى بدروغ، «وَ الْبَغْيِ» و از فزونى جست، «يَعِظُكُمْ» پند مى‏دهد شما را، «لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (۹۰)» تا مگر پند گيريد و حق دريابيد.

«وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ» و باز آئيد خداى را به پيمان او، «إِذا عاهَدْتُمْ» چون پيمان بنديد با او، «وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ» و سوگندان خويش مشكنيد، «بَعْدَ تَوْكِيدِها» پس آن كه آن را محكم كرديد، «وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا» و خداى تعالى را بر خود گواه گرفتيد و ميانجى، «إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ (۹۱)» اللَّه تعالى مى‏داند آنچ شما مى‏كنيد.

«وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها» و چنان كه آن زن مباشيد كه پشم رشته خويش باز شكافت و باز گشاد، «مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً» پس آنك تافت ناتافت كرد پاره پاره، «تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ» مى‏درايستيد و سوگندان خويش‏ مى‏خيانت را حيلت سازيد، «أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبى‏ مِنْ أُمَّةٍ» از بهر آنك گروهى توانگرتراند و با توان‏تر از گروهى، «إِنَّما يَبْلُوكُمُ اللَّهُ بِهِ» آن كس كه شما را مى‏آزمايد آن آزماينده اللَّه تعالى است، «وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» و پيدا خواهد كرد روز قيامت ناچاره شما را، «ما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (۹۲)» نهان آنچ اللَّه تعالى دانست در جداى جدايى شما در احوال.

«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ» و اگر اللَّه خواستى، «لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً» شما را يك امّت كردى يك گروه يك دين يك حال، «وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ» لكن بى راه ميكند او را كه خواهد و با راه مى‏آورد او را كه خواهد، «وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (۹۳)» و حقّا كه شما را بخواهند پرسيد از آنچ مى‏كنيد.

«وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ» و سوگندان خويش چاره كژى مسازيد در ميان خويش، «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» بخيزد پاى و گام از جاى پس آن كه محكم بود بر جاى، «وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» و بد عذاب بچشيد بآنچ بر گشتيد از راه خدا، «وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (۹۴)» و شما راست عذابى بزرگ.

«وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا» بدين خداى بهايى اندك مخريد، «إِنَّما عِنْدَ اللَّهِ» آنچ بنزديك خداست، «هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (۹۵)» شما را آن به اگر دانيد.

«ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ» آنچ بنزديك شماست اين جهانى آن بسر آيد، «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ» و آنچ بنزديك اللَّه تعالى است آن جهانى پاينده است، «وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا» و براستى كه پاداش دهد ايشان را كه شكيبايى كردند، «أَجْرَهُمْ» بمزد ايشان، «بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۹۶)» بنيكوتر چيزى كه مى‏كردند.

«مَنْ عَمِلَ صالِحاً» هر كه كار نيك كند، «مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏» از مرد يا از زن، «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» پس آنك گرويده است، «فَلَنُحْيِيَنَّهُ» براستى كه وى را زنده داريم، «حَياةً طَيِّبَةً» بزندگانى خوش پاك، «وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ» و براستى كه پاداش دهم بمزد ايشان، «بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (۹۷)» بنيكوتر چيزى كه ميكردند.

«فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ» چون خواهى كه قرآن خوانى، «فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ (۹۸)» استعاذت كن بخداى تعالى از ديو نفريده «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا» كه او را دسترسى نيست بر ايشان كه گرويده‏اند، «وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (۹۹)» و بخداوند خويش پشتى دارند.

«إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ» دست رس او بر ايشانست كه باو مى‏گويند و خشنودى او مى‏جويند و طاعت او مى‏ورزند، «وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ (۱۰۰)» و ايشان كه او را انباز مى‏گيرند با خداى تعالى.

«وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ» و هنگامى كه آيتى از قرآن بدل فرستيم بجايگاه آيتى، «وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ» و اللَّه تعالى داناتر بهر چه فرو فرستد، «قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ» گويند كه اين تو مى‏نهى و دروغ مى‏سازى، «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ (۱۰۱)» نه چنانست بيشتر ايشان نادانان‏اند.

«قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ» گوى فرو آورد آن را جبرئيل، «مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ» از خداوند تو براستى و سزا، «لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا» تا مؤمنانرا دل و قدم بر جاى مى‏دارد، «وَ هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمِينَ (۱۰۲)» و راهنمونى و بشارتى‏ گردن نهادگان را.

«وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ» و مى‏دانيم كه ايشان مى‏گويند، «إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ» كه اين قرآن مردمى درو مى‏آموزد، «لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ» سخن اين كس كه ايشان قرآن با وى مى‏گردانند اعجمى است، «وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ (۱۰۳)» و اين لغتيست تازى آشكارا پيدا كننده.

«إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ» ايشان كه بنمى‏گروند بسخنان اللَّه تعالى، «لا يَهْدِيهِمُ اللَّهُ» راه نخواهد نمود اللَّه تعالى ايشان را، «وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (۱۰۴)» و ايشانراست عذابى درد نماى.

«إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ» ايشان دروغ سازند، «الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ» كه نگرويده‏اند بسخنان خداى تعالى، «وَ أُولئِكَ هُمُ الْكاذِبُونَ (۱۰۵)» و دروغ زنان ايشانند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» ابن عباس گفت: العدل التوحيد و الاحسان اداء الفرائض عدل خداى را جلّ جلاله يكتا گفتنست و يكتا دانستن و احسان فريضه‏ها گزاردن و چنانك اللَّه تعالى فرمود بجاى آوردن. بروايتى ديگر از ابن عباس: العدل شهادة ان لا اله الّا اللَّه و الاحسان الاخلاص فيه. و قيل العدل فى الفعل و الاحسان فى القول عدل در فعل رود و احسان در قول و لهذا قال تعالى: «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً». و خبر درستست از مصطفى (ص) كه گفت: جماع التّقوى فى قوله عزّ و جل: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» ثمّ قرأ هذه الآية، و معنى عدل: انصاف دادن است و راست رفتن چنانك از واجب بنكاهى و مكافات فرو نگذارى و اين از دو وجه بود: يكى آنك بجاى آن كس كه با تو نيكويى كرد نيكويى كنى از آنچ وى كرد كم نه، چنانك ربّ العزّه گفت: «هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ»

و مصطفى (ص) گفت: «من اتى اليكم معروفا فكافئوه»

هر كه نيكويى بسر شما آرد هم چنان نيكويى بسر وى بريد. ديگر وجه آنست كه بجاى آن كس كه با تو بد كرد، اگر با وى بد كنى باندازه كرد وى كنى افزونى نه، چنانك ربّ العزّه گفت: «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ» و معنى احسان نيكوكاريست و آن از عدل مه است زيرا كه عدل انصاف است و احسان ايثار است و ايثار از انصاف به است، و احسان باز دو چيز است: يكى آنست كه بجاى آنك با تو نيكويى كرد از آنچ وى كرد بيش كنى و بجاى آن كس كه با تو بد كرد نيكويى كرد كه حق جلّ جلاله هر چند كه عدل دوست دارد، احسان دوست‏تر دارد، نبينى كه خلق را بعدل معذور داشت و باحسان بستود آنجا كه گفت: «وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِكَ ما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ» الى قوله: «وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ» و قال تعالى: «فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ».

عدل آنست كه در ستد و داد راست ستانى و راست دهى، احسان آنست كه چرب دهى و خشك ستانى، عدل حلالست و نيكو، امّا احسان نيكوتر، همچنين بجاى كسى كه بجاى تو نيكويى كرد نيكويى كنى چنانك وى كرد حلالست و نيكو، امّا اگر بيفزايى احسانست و آن نيكوتر، و بجاى آن كس كه با تو بد كرد بد كنى حلالست امّا عفو نيكوتر، و اگر بجاى آن بد كار نيكويى كنى باز نيكوتر، اينست كه گفت عزّ جلاله: «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ».

... ثمّ قال: «وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى‏» همانست كه گفت: «وَ آتَى الْمالَ عَلى‏ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى‏» جاى ديگر گفت: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ» مؤمنانرا در آموخت كه پيوستن رحم نه همه بسلام زبان و پرسيدن ايشانست كه ببذل احسانست و درست است خبر كه يكى از مصطفى (ص) پرسيد كه برّ با كه كنم؟ گفت با مادر خويش، گفت پس با كه؟ گفت با پدر خويش، گفت ديگر با كه؟ گفت: الاقرب فالاقرب هر كه با تو نزديكتر ببرّ تو اوليتر. درين خبر، مادر را مقدّم كرد بر پدر و بر حق پدر بيفزود زيرا كه به برّ مادر اولى‏تر و بطاعت پدر. و در خبرى ديگر گفت: امّك و اباك و اختك و اخاك ثمّ ادناك فادناك. سديگر خبر درين معنى آنست كه مصطفى (ص) را پرسيدند از نفقات گفت: «زوجتك تقول اطعمنى او طلقنى و مملوكك يقول اطمعنى او بعنى و ابنتك تقول الى من تكلنى».

و در خبرست كه مردى گفت‏ يا رسول اللَّه (ص) عندى دينار يك دينار دارم چكنم؟

گفت: انفقه على نفسك‏ بر خود بكار بر، گفت‏ عندى آخر؟

گفت: انفقه على عيالك بر عيال خود بكار بر، و عيال مرد اهل اوست و فرزندان خرد يا مضطر او و پدر و مادر وبال مانده بر او، گفت‏ عندى آخر؟ گفت: انفقه على خادمك بر برده و خادم خود بكار بر، گفت‏ عندى آخر؟ گفت: انفقه على دابّتك‏ بر ستور خود بكار بر، گفت‏ عندى آخر؟ گفت: انت ابصر اكنون تو به دانى.

و تعظيم رحم پيوستن را ببرّ وصلت دادن پدر و مادر كافر را گفت: «وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى‏ أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما» اگر پدر و مادر با تو جنگ كنند و باز كوشند كه مشرك شو و انباز گير با من تو ايشان را در آن فرمان مبر، آن گه گفت: «وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً» امّا در دنياى خويش و نعمت دنيا با ايشان بنيكويى زندگانى كن. جاى ديگر گفت در تهديد قاطع رحم: «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ» چنان مى‏پنداريد و مى‏بيوسيد كه اگر بر سر كس سالار گرديد يا بر سر قومى راعى يا بر سر رعيّت والى يا بر سر اهل بيت خويش سالار «أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ» كه بيداد كنيد در زمين و افزونى جوييد و رحمها بريد، «أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ» ايشان كه اين كنند اللَّه تعالى بر ايشان لعنت كند و از راه پذيرفتارى دور كند، گوش دل ايشان كر گرداند و چشم دل ايشان نابينا.

«وَ يَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ» مفسران گفتند فحشاء درين آيت زنا است‏ چنانك گفت: «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ اللَّاتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ» يعنى الزّنا، و گفته‏اند فحشاء اينجا بخل است چنانك در سوره البقرة گفت: «الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ» و مصطفى (ص) گفت: «ان اللَّه يبغض الفاحش المتفحش البذى»

زشت دارد اللَّه تعالى هر بخيل بد گوى از شرم تهى، و بر جمله فحشاء آن زشتها است از فعل و از قول كه مروت را خراب كند و مرد را بد نام كند. عبد اللَّه مسعود را گفتند فلان كس همه روز دزدى ميكند و همه شب قرآن ميخواند، جواب داد كه: ستنهاه قراءته، و اين از قول خداى تعالى گفت جلّ جلاله: «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ».

و مردى بار خواست بدر حجره عايشه صدّيقه مادر مؤمنان، رسول (ص) گفت سه بار كه بد مرديست آن گه گفت وى را بار ده! چون درآمد وى را بنواخت و با وى سخنان خوش گفت چون بيرون شد عايشه گفت يا رسول اللَّه اين مرد را آن گفتى كه گفتى و چون در آمد با وى چنان كردى! جواب داد رسول خداى (ص): «ان ابغض الناس الى اللَّه من يكرم اتقاء فحشه»

بترينه مردمان بنزديك اللَّه تعالى آن كس است كه مردمان او را نيكو دارند از بيم فحشاء زبان وى، «وَ الْمُنْكَرِ» اين منكر بقول مفسران شركست و گواهى بدروغ. و قيل ما لا يعرف فى شريعة من شرايع الانبياء منكر انست كه هيچ شريعت از شرايع انبيا بآن نيامده و نه هيچ سنّت بوى رفته، و گفته‏اند هر چه علم و خرد بر آن منكرست آن منكر است، هر گفتارى و كردارى كه پيغام آسمان را بر آن انكارست و آن را از خداى تعالى و رسول نكير، منكر آنست، «وَ الْبَغْيِ»: بغى ناميست بيداد را و حسد را، از بيدادست آنجا كه گفت: «بَغى‏ بَعْضُنا عَلى‏ بَعْضٍ» و از حسد است آنجا كه گفت: «بَغْياً أَنْ يُنَزِّلَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ» و اين بغى جاى ديگر تفسير كرد گفت: «حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ» و بدان كه مفسران بغى را در همه قرآن بر چهار وجه تفسير كرده‏اند: يكى بمعنى زنا چنانك در سوره مريم گفت: «وَ ما كانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا» يعنى زانية كقوله فى النّور: «وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ» يعنى على الزّنا. وجه دوم بغى است بمعنى حسد چنانك گفت: «وَ ما تَفَرَّقُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ» يعنى حسدا منهم. وجه سوم بغى است بمعنى معصيت چنان كه گفت: «فَلَمَّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْيُكُمْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ» اى ضررها عليكم وجه چهارم بغى است بمعنى ظلم چنانك در اعراف گفت: «وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ» يعنى الظلم، و در عسق گفت: «إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْيُ» يعنى الظلم، و درين آيت گفت: «وَ يَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ» يعنى الظلم، «يَعِظُكُمْ» اى يحذّركم و ينهاكم عن هذا كلّه، «لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» ما امرتم به و هو ثلث و نهيتم عنه و هو ثلث فتتّعظوا.

قال ابن مسعود هذه الآية اجمع آية فى القرآن للخير و الشرّ و اجمع آية لحلال و حرام. و روى انّ عمر بن عبد العزيز رفع لعن بنى هاشم و وضع هذه الآية موضعه على المنابر. و روى انّ النبى (ص) قرأ على الوليد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» الى آخر الآية» فقال له يا بن اخى اعد فاعاد عليه، فقال انّ له و اللَّه لحلاوة و انّ له لطلاوة و انّ اعلاه لمثمر و انّ اسفله لمغدق، ما هو بقول البشر.

«وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ» اى اتموا ما ضمنتم من احكام الدّين. و قيل اوفوا نذوركم اذا نذرتم للَّه نذرا. و قيل هو الايمان مى‏گويد عهدى كه با خداى تعالى كنيد و پيمانى كه با وى بنديد در كار دين تمام بسر آريد و نذرى كه كنيد بجاى آريد و سوگندان كه خوريد راست داريد، «وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها» و سوگندان كه خوريد بنام خداى و پيمان كه بنديد و آن را بذكر خداى محكم كنيد مشكنيد، حكم آيت عامست امّا خطاب با انصار است كه با رسول خدا (ص) بيعت كردند و احكام دين در پذيرفتند و خداى تعالى را در آن عهد بر خود گواه گرفتند اينست كه گفت: «وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا» اى شاهدا و رقيبا، اين واو حالست يعنى در آن حال كه پيمان بستيد خداى را و بر خود گواه گرفتيد كه وفا كنيد. و قيل «وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا» اى ضمينا يعنى ضمن لكم بالجنّة اذا وفيتم معنى آنست كه ربّ العزّه ايشان را گفت بيعتى كه با رسول خداى كرديد و سوگند خورديد كه وى را نصرت كنيد و خداى را كفيل و ضمين خود كرديد ببهشت اگر وفا كنيد اكنون آن عهد وفا كنيد و سوگندان مغلّظه را دروغ مسازيد، «إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ» من نقض العهد و الوفاء به.

پس آن گه مثل زد نقض عهد را فقال: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها» اى لا تكونوا فى نقضكم عهود النّاس بعد توكيدها كالمرأة الخرقاء الّتى نقضت غزلها، «مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ» اى من بعد قتل و ابرام، «أَنْكاثاً» اى طاقة طاقة، جمع نكث و هو ما نكث و نقض بعد الغزل و القتل، زنى بود در عرب او را ريطة بنت سعد مى گفتند و عادت وى پشم رشتن بود، آن گه پشم رشته خويش باز مى‏شكافت و تافته را ناتافته مى‏كرد، باز ديگر باره مى‏رشت و باز مى‏شكافت. معنى آنست كه: لا تستخفّوا باسم اللَّه عزّ و جل بعد ان آمنتم به و عظّمتموه و استمسكتم به و بنيتم الدّين على تصديقه پس از آنك ايمان آورديد و تعظيم اسلام و ايمان در دل گرفتيد و بزرگ داشت نام و ذكر حق را عهدها و عقدهاى خود بآن محكم كرديد اكنون آن را بمگردانيد و استخفاف بنام و ذكر حق بنقض آن عهد مپسنديد و چون آن زن مباشيد كه نقض غزل خويش مى‏كرد، قومى گفتند اين زن برين شكل و صورت خود نبودست و معنى آنست كه ربّ العالمين ناقضان عهد را مثل زد گفت چون زنى مباشيد كه صفت وى اين باشد كه شما اگر شنويد كه زنى برين صفت و برين فعل هست وى را در آن فعل بنكوهيد و نپسنديد، نقض عهد همچنين است. اينجا سخن منقطع شد، پس گفت: «تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ» اى غشّا و غلا، منصوب لانه مفعول له يعنى تتّخذون ايمانكم للغش و الدّخل و كلّ ما دخله عيب. قيل مدخول و فيه دخل، «أَنْ تَكُونَ» يعنى بان تكون، «أُمَّةٌ هِيَ أَرْبى‏ مِنْ أُمَّةٍ» اى قوم اغنى و اعلى من قوم، يعنى لا تغدروا بقوم لقلّتهم و كثرتكم و قد وثقوا بكم.

مجاهد گفت: اين در شأن قومى است كه با قومى عهد داشتند، پس قومى ديگر را از ايشان توانگرتر و عزيزتر ديدند نقض عهد آن قوم كردند و كثرت و عزّت اين قوم را با ايشان پيوستند، ربّ العالمين ايشان را ازين نهى كرد، اربى مأخوذ من ربا الشّى‏ء يربو اذا كثر، «إِنَّما يَبْلُوكُمُ اللَّهُ بِهِ» اى يختبركم باختيار الاحوال بالعزّ و الذل و الغنى و الفقر. و قيل يختبركم بما امر و نهى، «وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ» من الوفاء بالعهد و نقض العهد.

«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً» على ملّة واحدة و دين واحد، «وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ» عن دينه بخذلانه عدلا منه، «وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ» لدينه بتوفيقه فضلا منه، «وَ لَتُسْئَلُنَّ» يوم القيامة، «عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» فى الدّنيا.

«وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلًا» اى خديعة و فسادا، «بَيْنَكُمْ» فتغروا بها النّاس فيسكنوا الى ايمانكم و يأمنوا بها ثمّ تنقضونها و تحنثون فيها، «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» فتهلكوا بعد ما كنتم آمنين. و قيل اتّخاذ الايمان دخلا ان يتوصل بها الى الذّهاب باموال النّاس، يعنى انكار الحقوق و الحلف عليها كاذبا. و قوله: «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» اى يهلك هذا الحالف بعد امنه من الهلاك، و العرب تقول لكلّ مبتلى بعد عافية او ساقط فى ورطة بعد سلامة زلّت قدمه. و قيل هذا وعيد للحالف باسم اللَّه كاذبا بالخروج عن الاسلام، «وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» يقال لا يحول على صاحب عين الغموس الحول حتّى تصيبه قارعة، «وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ» يعنى فى الآخرة و هو نار جهنم.

«وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا» اى لا تنقضوا العهد لعرض تأخذونه من اعراض الدّنيا و ان كان عندكم كثيرا فهو قليل لانّه يفنى، «إِنَّما عِنْدَ اللَّهِ» من الثواب على الوفاء، «خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ» ذلك.

«ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ» اى ما عندكم من اعراض الدّنيا ينقضى و يفنى و ان كثر، «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ» من الثّواب و الكرامة، «باقٍ» دائم لا ينقطع، اى فلما عنده فاعملوا و عليه فاحرصوا. ابن كثير «و ما عند اللَّه باقى» وقف كند بيا، «وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا» بنون قراءت مكّى و عاصم و شامى است باقى بيا خوانند، اى و ليثيبن اللَّه الصّابرين على ما امرهم به و الصّابرين عمّا نهاهم عنه، «أَجْرَهُمْ» اى ثوابهم، «بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» من الاعمال الحسنة و ليغفرن لهم من الاعمال السيئة «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» قيد بالايمان لانّ اعمال الكفّار غير معتد بها، «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً» قال ابن عباس: حياة طيبة فى الدّنيا بالرّزق الحلال و تيسير صالح الاعمال و تصفية حياته من الهموم و الآفات، و روى عنه ايضا: قال الحياة الطيّبة القناعة، يقال عنى بذلك قوت يوم بيوم و هو عيش الرّسول (ص) و الصّالحين. و قال الحسن ليس لاحد حياة طيّبة الّا فى الجنّة، «وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» يعنى مضاعفة الجزاء فى الآخرة.

و قيل: «لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» دون اسوأها و لنغفرنّ سيّآتهم بفضلنا.

«فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ» يعين اذا اردت ان تقرأ القرآن، «فَاسْتَعِذْ» كقوله: «إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا» و الطّهارة مقدّمة على الصّلاة يعنى اذا اردتم القيام الى الصّلاة، و كقوله: «فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا» يعنى اذا أردتم الدّخول و آتيتم الباب، و كقول النبى (ص): «من اتى الجمعة فليغتسل» يعنى من اراد ان يأتى. و كان (ص) اذا استنجى قال: اللّهم حصّن فرجى‏ يعنى كان اذا اراد ان يستنجى، قوله: «فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ» يعنى سل اللَّه ان يعيذك و يعصمك، «مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ» اى من وساوس ابليس و مكايده معنى آنست كه چون قرآن خواهى خواند از خدا بخواه تا ترا در زينهار و پناه خويش گيرد از وساوس ابليس و ترا معصوم دارد از كيد و ساز بد او، و اين عصمت خواستن آنست كه گويى: «اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم» پارسى آنست كه باز داشت خواهم و پناه گيرم بخداى از آن ديو نفريده رانده.

قال ابن مسعود: لقد قرأت على رسول اللَّه (ص) فقلت اعوذ بالسّميع العليم، فقال لى يا بن امّ عبد قال: «اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم» هكذا اقرانيه جبرئيل.

و عن جبير بن مطعم قال: رأيت رسول اللَّه (ص) يصلّى فقال: اللَّه اكبر كبيرا و الحمد للَّه كثيرا و سبحان اللَّه بكرة و اصيلا، اعوذ باللّه من الشيطان الرّجيم، من نفخه و نفثه و همزه، قال ابن مسعود: نفخه الكبر و نفثه الشعر و همزه الجنون.

و عن ابى سعيد الخدرى قال كان رسول اللَّه (ص) يقول: اعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم ثمّ يقرأ، استعاذت‏

فرض نيست امّا سنّتى مؤكّد است در نماز و در قراءت قرآن و پيش از قراءت مستحبّست نه بعد از قراءت، جماعتى اهل ظاهر چون داود بن على و مالك و اصحاب ايشان گفتند پس از قراءت مستحبّست و همچنين روايت كرده‏اند از حمزه و از ظاهر لفظ قرآن بر گرفته‏اند: «فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ» و اين قول نه پسنديده است و بيشترين فقهاء و علماء دين و ائمّه سلف بر آنند كه استعاذت پيش از قراءت مستحبّست چنانك خبر بدان آمده، و معنى الآية: اذا اردت قراءة القرآن فاستعذ كما بيّناه، و الشيطان هو ابليس و الرّجيم المطرود و الملعون.

كلبى گويد: شأن نزول اين آيت استعاذت آن بود كه رسول خداى در مبدأ وحى روزى بر در كعبه ايستاده بود سوره و النّجم همى‏خواند كافران مكّه بعضى حاضر بودند چون آنجا رسيد كه: «أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏» بر زبان وى برفت: تلك الغرانيق العلى منها الشّفاعة ترتجى، كفّار قريش آن از وى بشنيدند پنداشتند كه محمّد خدايگان ايشان را ستود شاديها كردند و ندانستند كه رسول خداى تعالى آنچ گفت بر سبيل انكار و استخفاف گفت يعنى كه لات و عزّى و مناة آن بزرگواران باشند كه بشفاعت ايشان اميد بايد داشت كلا و حاشا!! لكن اهل مكّه پنداشتند كه محمّد (ص) آن سخن بحقيقت گفت شاد مى‏بودند تا مصطفى (ص) سوره و النّجم بآخر برد، بآيت سجده رسيد خداى را جلّ جلاله سجود كرد و در كعبه گشاده بود برابر وى و در كعبه بتان نهاده، كافران پنداشتند كه محمّد (ص) خدايان ايشان را سجود كرد، ايشان نيز همه سجود كردند بر متابعت و موافقت وى، خبر در مكّه افتاد كه محمّد (ص) بدين ما باز آمد كه در ميان سوره‏اى كه مى‏خواند بتان را ستود و بآخر سوره ايشان را سجود كرد، و خبر باطراف افتاد كه اهل مكّه در دين محمّد (ص) شدند و قرآن وى سماع كردند و خداى وى را سجود بردند و مسلمان شدند، جبرئيل (ع) آمد و گفت اى محمّد آن سخن چه بود كه گفتى؟! كه خلقى از آن در غلط افتادند، رسول (ص) گفت اى جبرئيل نمى‏بايست گفت آن سخن؟ جبرئيل گفت نه، كه آن ديو در افكند تا مردمان را در غلط افكند، رسول از آن اندوهگين شد، آيت آمد كه: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ» الآية...

رسول (ص) گفت اى جبرئيل و اگر ديو ازين پس چيزى در افكند من چه كنم؟

ربّ العالمين اين آيت استعاذت فرو فرستاد: «فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ» چون قرآن خواهى كه خوانى «اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم» بگوى تا اللَّه تعالى ديو از تو دور كند.

و قال رسول اللَّه (ص): اذا قال العبد استعيذ باللّه من الشّيطان الرّجيم ولّى الشّيطان و لطرفيه جلبة فمه و دبره فاستعيذوا باللّه و لا تغفلوا فانّه ليس بغافل عنكم: «إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ»، اگر كسى گويد چونست كه ربّ العزّه بنده را باستعاذت از شيطان خصوصا در وقت قرآن خواندن فرمود، گفت: «فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ» و نگفت فاذا صلّيت فاذا صمت فاستعذ باللّه، بعد ما كه وسوسه شيطان چنان كه بوقت قرآن خواندن بود بوقت خيرات و طاعات ديگر هم بود؟ جواب آنست كه شيطان را از هيچيز چندان غيظ نبود كه از ذكر خداى تعالى بود و لهذا

قال النّبي (ص): «ذكر اللَّه فى جنب الشيطان كالآكلة فى جنب ابن آدم»، و قرآن خواندن فاضلترين ذكرهاست، بس شيطان را از آن غيظ بيش آيد و وسوسه بيش كند ازين جهة باستعاذت آن را مخصوص كرد.

اگر كسى گويد: اگر از شيطان استعاذت مى‏بايد كرد كه وسوسه معصيت ازوست پس از خداى عزّ و جل نيز استعاذت مى‏بايد كرد كه معصيت بنده بخواست و قضاء اوست تا بگويد كه: اعوذ باللّه من اللَّه، جواب آنست كه از خداى عزّ و جل هم خواست خير است و هم خواست شرّ و از شيطان جز خواست شرّ نيست ازين جهة ازو بخدا استعاذت بايد كرد، و نيز وسوسه شيطان مر بنده را از بهر هلاك و فساد بنده است، و ارادت و قضاء معصيت از اللَّه از بهر صلاح و تدبير مملكت است، و اگر كسى استعاذت از اللَّه باللّه كند هم شايد كه مصطفى (ص) گفته: اعوذ بعفوك من عقابك و برضاك من سخطك و اعوذ بك منك.

«إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا» اى ليس لابليس عليهم تسلّط اذا استعاذوا باللّه و توكلوا عليه، يعنى ليس عليهم سلطان الاغواء.

«إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ» اتّخذوه وليّا فاطاعوه، «وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ» اين ها گفته‏اند كه با شيطان شود يعنى بسببه و طاعته فيما يدعوهم اليه، «مُشْرِكُونَ» باللّه. و گفته‏اند كه باللّه شود يعنى و هم باللّه مشركون. سفيان ثورى گفت: معنى آيت آنست كه شيطان را بر مؤمنان دسترس نيست تا ايشان را بر گناهى دارد كه نيامرزند، دست رس وى بر ايشانست كه او را فرمان بردارند و طاعت او مى ورزند و ايشان كه او را با خداى انباز مى‏گيرند. اشراك درين آيت همچون عبادتست در آن آيت كه گفت: «لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ» و لم يعبد احد ابليس و لم يدعه للَّه شريكا انّما عبادته و الاشراك به طاعته و ابتغاؤه رضاه، كقوله عزّ و جل: «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» لم يسجدوا لاحبارهم و رهبانهم انّما اطاعوهم و اتّبعوهم و ابتغوا رضاهم فيما احلّوا و حرّموا.

«وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ» اى اذا نسخنا آية و انزلنا مكانها اخرى، سبب نزول اين آيت آن بود كه مشركان قريش گفتند: انّ محمّدا يسخر باصحابه يأمرهم اليوم بامر و ينهاهم عنه غدا و يأتيهم بما هو اهون عليهم و ما هو الّا مفتر يتقوّله من تلقاء نفسه گفتند محمّد باصحاب خود افسوس ميدارد، امروز ايشان را كارى فرمايد و فردا ايشان را از آن باز زند و كارى ديگر از آن آسان تر فرمايد، اين تغيير و تبديل وى از آنست كه اين سخن از بر خويش مى‏نهد بر مراد خويش، دروغيست كه خود بر مى‏سازد، چون ايشان اين گفتند ربّ العزّه آيت فرستاد: «وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ» رفعناها و انزلنا غيرها لنوع من المصلحة، «وَ اللَّهُ أَعْلَمُ» بمصالح العباد فيما ينزّل من النّاسخ و المنسوخ، «قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ» اين جواب اذا است، «وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ» در ميان عارضست، آن گه گفت: «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ» حقيقة القرآن و فائدة النّسخ و التّبديل و وجه المصلحة فيه. قراءت مكّى و ابو عمرو و زيد از يعقوب بما ينزل بتخفيف است باقى بتشديد خوانند.

لقوله: «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ» روح القدس جبرئيل است و القدس مثقّل و مخفّف هر دو خوانده‏اند، مخفّف قراءت مكّى است و مثقّل قراءت باقى معنى آنست كه اى محمّد بگوى ايشان را كه اين قرآن از نزديك خدا فرو آورد جبرئيل آن جان پاك، نه دروغ است و نه بر ساخته مخلوق كه فرو فرستاده اللَّه تعالى است براستى و صدق، «لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا» تا اللَّه باين قرآن دل مؤمنان و قدم ايشان بر جاده دين مى‏دارد، در روز فراخى فرمان گرانتر و روز تنگى فرمان سبك‏تر، در تن درستى و حضر نماز تمام بهنگام بر پاى و در سفر نماز نيمى و در بيمارى نشسته و در ناتوانى خفته و در بيم بر ستور تا مؤمنان با فرمان مى‏تاوند و بطوع بر آن مى‏پايند، «وَ هُدىً» من الضّلالة «وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمِينَ» بانّهم من اهل الجنّة.

«وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ» آدمى و ما هو من عند اللَّه، كان غلام رومىّ يلازم رسول اللَّه (ص) و يحدّثه بما قرأ فى الانجيل، فقيل انّما يأخذ محمّد ما يأتى به منه و اسم ذلك الغلام يسار و قيل جبر. قال عكرمة هو غلام لبنى عامر بن لو يقال له يعيش، و قيل هو عابس مملوك كان لحويطب بن عبد العزى و كان قد اسلم فحسن اسلامه. و قال الضحّاك هو سلمان الفارسى. قال النحاس: و هذه الاقوال ليست بمتناقضة لانّه يجوز ان يكونوا اومأوا الى هؤلاء جميعا و زعموا انّهم يعلّمونه، قوله: «لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ» قرأ حمزة و الكسائى: يلحدون بفتح الياء و الحاء و قرأ الباقون: يلحدون بضمّ الياء و كسر الحاء و المراد بهذا اللّسان اللّغة و العرب تسمّى اللّغة و الكلام لسانا، و الالحاد الميل، و المعنى لغة الّذى يميلون اليه و يزعمون انّه يعلّمك، «أَعْجَمِيٌّ» غير عربىّ، «وَ هذا» القرآن منزل بلغة عربيّة، «مُبِينٌ» اى يعرف معناه من لفظه بادنى تأمّل.

و قيل معنى الآية: انتم افصح العرب و ابلغهم و اقدرهم على الكلام نظما و نثرا و قد عجزتم و عجز جميع العرب عنه فكيف تنسبونه الى اعجمىّ الكن، يقال العجمى فى النّسب و الاعجمىّ فى الكلام.

«إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ» يعنى القرآن و انّه من عند اللَّه، «لا يَهْدِيهِمُ اللَّهُ» لا يوفّقهم و لا يرشدهم، هذا كقوله: «إِنْ تَحْرِصْ عَلى‏ هُداهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ يُضِلُّ» و كقول نوح: «وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً» لانّه كان قد قيل له لن يؤمن من قومك الّا من قد آمن، فقوله: «لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ» واقع لا يؤمنون فى علم اللَّه، «وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» مولم دائم.

«إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ» اين آيت جواب ايشانست كه گفتند: «إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ» يعنى لست بمفتر، «إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ» اى انّما يفترى الكذب الّذين اذا رأوا الآيات الّتى لا يقدر عليها الّا اللَّه عزّ و جل كذّبوا بها فهؤلاء اكذب الكذبة. قال ابن بحر اعلم انّهم هم اهل تلك الصّفة دون رسوله (ص) فردّ عليهم بالوصف دون النصّ اولا ثم ردّ نصّا فقال: «وَ أُولئِكَ هُمُ الْكاذِبُونَ» لا من يقولون له انت مفتر يعنى النّبي (ص).

روى عبد اللَّه بن حدّاد قال: قلت يا رسول اللَّه المؤمن يزنى؟ قال قد يكون ذلك، قال: قلت يا رسول اللَّه المؤمن يسرق؟ قال قد يكون ذلك، قال: قلت يا رسول اللَّه المؤمن يكذب؟ قال لا، ثمّ قرأ: «إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ».

و عن ابى بكر الصّديق رضى اللَّه عنه قال: ايّاكم و الكذب فانّ الكذب مجانب للايمان.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» كردگار جهان و جهانيان، خداوند مهربان جلّ جلاله و تقدّست اسماؤه و تعالت صفاته، در اين آيت مبانى خدمت و معالم معاملت در نسق جمع كرد، و مؤمنان را از پسنديده اخلاق آگاه كرد، و بشناخت اسباب رضاى خود گرامى كرد، و ايشان را نيكو پرستى خود و زندگانى با خلق خود تلقين كرد، و ما لختى ازين جمله از روى شريعت بزبان كشف بيان كرديم، اما از روى حقيقت بزبان اشارت آنست كه اللَّه تعالى بنده را بعدل ميفرمايد در معاملت با حق و در معاملت با خلق و در معاملت با نفس، معاملت با حق باعترافست و معاملت با خلق بانصافست و معاملت با نفس بخلافست، با حق موافقت بايد و با خلق مناصحت و با نفس مخالفت، و معنى موافقت استقبال حكم حق است پيش از پيدا شدن آن و برخاستن اختيار بنده از ميان تا هر كه آن نادر يافته بشناسد و ناديده دوست دارد، و معنى مناصحت آنست كه با خلق خدا بقول و فعل و همّت و عزم راست رود، انصاف ايشان از خود بدهد، بار خود بر ايشان ننهد، عيب ايشان بپوشد و در هر حال كه بيند شفقت باز نگيرد و نيكى خود از ايشان دريغ ندارد و بخلق زندگانى كند، پيرانرا حرمت دارد و بر جوانان شفقت برد و بر كودكان رحمت كند، اينست معنى عدل در معاملت با خلق. اما حقيقت عدل در معاملت با نفس آنست كه نفس را منع كند از آنچ هلاك وى در آنست، قال اللَّه تعالى: «وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى‏، فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى‏».

ابراهيم ادهم گفت: در همه عمر خويش در دنيا سه شادى بدلم رسيد، بآن سه شادى نفس خود را قهر كردم: در شهر انطاكيّه برهنه پاى و برهنه سر مى‏رفتم هر كسى طعنه‏اى در من ميكشيد، آخر يكى گفت: هذا عبد آبق اين بنده‏ايست از خداوند خويش گريخته، مرا آن سخن خوش آمد كه بحقيقت چنان بودم، با خود گفتم اى گريخته رميده كى باشد وقت آن كه بطريق صلح در آيى. دوم شادى آن بود كه در كشتى نشسته بودم مسخره‏اى در ميان آن جماعت بود هر ساعتى آمدى و بر قفاى من سيلى زدى كه در ميان قوم مرا حقيرتر مى‏ديد. سوم آن بود كه در شهر مطيّه در مسجدى سر بر زانوى حسرت خويش نهاده بودم و در وادى كم و كاستى خود افتاده، بى حرمتى بيامد و بند مئزر پاى بگشاد و گفت يا شيخ خذ ماء الورد، نفس من از آن حقارت خود نيست گشت و دل من بدان شاد شد، آن شادى از بارگاه عزّت در حق خود تحفه سعادت يافتم.

بزرگان دين چنين بوده‏اند پيوسته در قهر نفس و مذلّت شخص خود كوشيده اند، عيوب خلايق پوشيده‏اند و معايب صفات خود ديده‏اند، خلق از ايشان پيوسته در آسايش و راحت و نفس ايشان هميشه در رنج و محنت.

«إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» گفته‏اند عدل اعتدال دلست با حق و احسان معاملت است بر ديدار حق. مصطفى (ص) گفت: «الاحسان ان تعبد اللَّه كانك تراه»

اين حديث اشارتست بملاقات دل با حق و معارضه سرّ با غيب و مشاهده جان و شادى جاودان، بنده در نور مشاهده غرق و نداء لطف بجان وى روان.

پير طريقت گفت: آن ديده كه او را ديد، بديدن غير او كى پردازد؟ آن جان كه با او صحبت يافت، با آب و خاك چند سازد؟ خو كرده در حضرت مواصلت، مذلت حجاب چند بر تابد؟ والى بر شهر خويش، در غربت عمر چون بسر آرد؟:

اذا كنت قوت النّفس ثمّ هجرتهافكم تلبث النّفس الّتى انت قوتها
ستبقى بقاء الضّبّ فى الماء او كمايعيش ببيداء المفازة حوتها

چون زيد در آب ضبّ و در دشت ماهى، قوت جان ما باز مگير الهى. «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» اللَّه تعالى در اين آيت بنده را بسه چيز مى‏فرمايد كه آن وى را منجيات‏اند، و از سه چيز باز ميزند كه آن وى را مهلكات‏اند، بآن سه چيز كه مهلكاتند چون دست از آن بداشت بنده از دوزخ برست، و بآن سه چيز كه منجياتند چون بجاى آورد بنده ببهشت رسيد و سماع و شراب و ديدار حق ديد، آن گه چون امر و نهى بر شمرد بآخر آيت گفت: «يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» اللَّه تعالى شما را پند مى‏دهد تا مگر بترسيد و پند پذيرد، مى‏خواند و كرم خود عرض ميكند تا مگر اجابت كنيد، لطف خود مى‏نمايد تا مگر مهر بر وى نهيد، عيب مى‏پوشد تا مگر با وى گرائيد، از ابر لطف صنايع برّ مى‏باراند تا مگر بر درگاه وى بمانيد، دلها مى‏افروزد تا لطف وى بينيد، بنشان عتاب مى جنباند تا وى را در ياد داريد، از بار مى‏كاهد و در بر مى‏فزايد تا نيك خدايى وى دريابيد.

«ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ»، ما عندكم ينفد صفت دنيا است و فناء آن و ما عند اللَّه باق صفت عقبى است و بقاء جاودان. عيسى (ع) را گفتند چرا خويشتن را خانه‏اى نسازى؟ گفت من سر آن ندارم كه خويشتن را بچيزى مشغول كنم كه تا ابد سر صحبت ما ندارد. امير المؤمنين على (ع) دينارى بر دست نهاد گفت: يا صفراء اصفرّى و يا بيضاء ابيضّى و غرّى غيرى، اى دنيا و اى نعيم دنيا رو كه تو عروسى آراسته‏اى و بانگشت عروسان پنجه شيران نتوان شكست، شو ديگرى را فريب ده كه پسر ابو طالب سر آن ندارد كه در دام غرور تو آيد: «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ».

تا كى از دار الغرورى سوختن دار السّرورتا كى از دار الفرارى ساختن دار القرار

«ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ» اى ما عندكم من اشتياقكم الى لقائنا فبعرض الزّوال و قبول الانقضاء و ما وصفنا به نفسنا ممّا ورد به الاثر، الا طال شوق الأبرار الى لقايى و انا الى لقائهم لاشدّ شوقا، «باقٍ» هر چه از بنده آيد از طاعت و خدمت و مهر و محبّت اگر چه در پيوندد در معرض زوالست كه صفت حدثانست و حدثان را فنا بوى راه است، آن اقبال جلال و عزّت الهى است و نواخت ربّانى مر بنده را كه هرگز بنرسد و فنا بوى راه نبرد، هر چه از ما آيد در خور ما آيد، بحظوظ معلول و بتفرقت موصوف، هر چه از خداى تعالى آيد بنعت عزّت و جلال بى نهايت آيد، حقيقت جمع آنست كه واجب البقاء و الدّوام است، اين الطاف كرم و نواخت بى نهايت و اقبال ربّانى كه از جناب جبروت روان گردد جز در سويداى دل دوستان منزل نكند، ايشان كه در دنيا حياة طيّبه حيات ايشان و عمل صالح با ايمان سيرت و طريقت ايشان اينست صفت ايشان، كه ربّ العالمين گفت: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً» عمل صالح آنست كه شايسته قبولست و شايسته قبول آنست كه بر وفق فرمانست،آن گه گفت: «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» اى مصدق بانّ نجاته بفضل اللَّه لا بعلمه. مى‏گويد حياة طيّبه كسى را سزد كه اعمال وى نيكو بود و سيرت وى پاك و همّت وى جمع وانگه اعتقاد كند كه نجات وى بفضل الهى است نه بكردار بندگى، «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً» امروز حلاوت طاعتست و نسيم قرب و يادگار ازل و فردا در حظيره قدس بحضرت عنديّت طوبى و زلفى و حسنى.

«فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ» آن روز كه رايت جلال بسم اللَّه از مكمن غيب بيرون دادند و جبرئيل امين به محمّد عربى (ص) فرو آورد، گفت و گوى و جست و جوى در اهل آفرينش افتاد، آن زخم رسيده قهر ازل كه او را ابليس گويند ديدند در وجد آمده و مقهور سلطان سماع گشته! گفتند اى مهجور مطرود ترا ازين خلعت و عزّ اين نام و عشق اين پيغام چه آگاهيست؟ گفت: آرى با آن مقتداى اهل سعادت چنين گفتند كه چون قصد خواندن كلام مجيد ما كنى بر سر كوى آن مهجور مطرود گذرى كن و بگوى: «اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم» ما را آن عز نه بس كه پرده دارى در گاه قرآن مجيد بما دادند؟ و ان شرف نه بس كه تا بقيامت خوانندگان قرآن نام ما در پيش ميدارند؟

اگر چه قهرست از درگاه او، ما را با اين قهر خوشست:

از دستت از آتش بود، ما را ز گل مفرش بودهرچ از تو آيد خوش بود، خواهى شفا خواهى الم‏

«فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ» در قرآن نظائر اين آيت فراوانند لختى بر شمريم: از سوره البقرة خوان: «أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ»: بيان استعاذت موسى كليم است، از سوره آل عمران خوان: «إِنِّي أُعِيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ»: قصّه حنه و مريم است دختر عمران بن ماثان، از سوره الاعراف خوان: «وَ إِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ» خطاب با مصطفى (ص) است خاتم پيغمبران، از سوره هود خوان: «رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ»: قصه نوح است و پسر وى كنعان، از سوره يوسف خوان: «قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ»: قصه يوسف صدّيقست و برادران، از سوره مريم خوان: «إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا»

حديث مريم است سيّده زنان آن زمان، از سوره المؤمنون خوان: «رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ»: نشان عنايت اللَّه تعالى است در حق دوستان، از سوره المؤمن خوان: «إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ»: داستان موسى است از شرّ فرعون بى عون، از سوره الدّخان خوان: «وَ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ»: قصّه بنى اسرائيل است و مؤمنان، از معوذتين خوان: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ»: استعاذت دوستانست و آشنايان و بازگشت ايشان بدرگاه خداوند جهان.

موسى گفت: «أَعُوذُ بِاللَّهِ» دو خلعت يافت: يكى قرب و مناجات «وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا» ديگر از دشمن خلاص و نجات «نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ». نوح گفت: «إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ» دو خلعت يافت: يكى سلام و تحيّت «يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا»، ديگر بركات بر وى و بر ذرّيت «وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ» يوسف صدّيق گفت «معاذ اللَّه» دو خلعت يافت: يكى حفظ و عصمت «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ» ديگر شرف اخلاص و تخصيص عبوديّت «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ».

مريم گفت «إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ»

دو خلعت يافت: يكى بشارت به عيسى روح اللَّه «لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا»

ديگر ديدار جبرئيل روح القدس «إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ»

. مصطفى (ص) گفت «أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ» دو خلعت يافت: يكى رعايت و عصمت «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»، ديگر كرامت شفاعت «وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى‏». سزد از خداوند كريم كار ساز بنده نواز نكو نام حليم كه چون بنده مؤمن گويد: «اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم» در حال او را از دشمن عصمت دهد كه مى‏گويد: «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا» بدر مرگ بشارت دهد كه «وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ» فردا بجنّت و زلفت رساند كه ميگويد: «وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ» بى واسطه و بى ترجمان سلام و تحيّت يابد كه مى‏گويد: «سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ»، هر آن بنده‏اى كه در همه حال او را داند و او را خواند اللَّه تعالى در همه حال او را نوازد و كار وى سازد: «من كان للَّه كان اللَّه له».

۹ النوبة الاولى

قوله تعالى: «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ» هر كه كافر شود بخداى خويش پس آنك گرويده بود باو، «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ» مگر كسى كه بيم او را بر سخن دارد از زبان بر ناپسند دل، «وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» و دل وى آرميده بايمان، «وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً» اما هر كه دل فراخ فرا داد بكفر «فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ» بر ايشان خشمى از اللَّه تعالى، «وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (۱۰۶)» و ايشانراست عذابى بزرگ.

«ذلِكَ بِأَنَّهُمُ» اين بآنست كه ايشان، «اسْتَحَبُّوا الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ» اين جهان برگزيدند بر آن جهان، «وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ (۱۰۷)» و اللَّه تعالى راه ننمايد كافران را.

«أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ» ايشان آنند كه اللَّه تعالى مهر نهاد بر دلهاى ايشان، «وَ سَمْعِهِمْ» و بر گوشهاى ايشان، «وَ أَبْصارِهِمْ» و بر چشمهاى ايشان، «وَ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ (۱۰۸)» و ايشانند بازماندگانم از راه نجات.

«لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْخاسِرُونَ (۱۰۹)» براستى كه ايشان در آن جهان زيان‏كارانند.

«ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هاجَرُوا» پس آن گه خداوند تو ايشان را كه هجرت كردند و از خان و مان و شهر ببريدند، «مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا» بر سر اين كه ايشان را عذاب كردند و رنج نمودند، «ثُمَّ جاهَدُوا» وانگه جهاد كردند، «وَ صَبَرُوا» و شكيبايى كردند، «إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (۱۱۰)»، خداوند تو پس آنك ايشان كردند براستى كه آمرزگارست مهربان.

«يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ» فردا كه آيد هر كسى، «تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها» داورى ميدارد خود را «وَ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ» و بسپارند بهر كس پاداش كرد او، «وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (۱۱۱)» و از هيچكس از سزاى او چيزى نكاهند.

«وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا» و مثل زد اللَّه تعالى، «قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً» شهرى كه ايمن بود، «مُطْمَئِنَّةً» آرميده، «يَأْتِيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ» روزى اهل آن مى‏آيد بآن فراخ از هر سوى، «فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ» كافر شدند بنعمتهاى خداى تعالى و ناسپاس نشستند، «فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ» بچشانيد اللَّه تعالى ايشان را گرسنگى و در ايشان پوشيد جامه ترس و بيم، «بِما كانُوا يَصْنَعُونَ (۱۱۲)» بآنچ ميكردند.

«وَ لَقَدْ جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ» و بايشان آمد رسولى هم از ايشان، «فَكَذَّبُوهُ» وى را دروغ زن گرفتند، «فَأَخَذَهُمُ الْعَذابُ» فرا گرفتند ايشان را عذاب، «وَ هُمْ ظالِمُونَ (۱۱۳)» و گناه كار ايشان بودند.

«فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ» مى‏خوريد از آنچ اللَّه تعالى شما را روزى داد «حَلالًا طَيِّباً» گشاده‏اى پاك، «وَ اشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ» و سپاس دار مى‏باشيد نيكو داشت را از خداى، «إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ (۱۱۴)» اگر او را پرستكارايد.

«إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ» آن چيز كه بر شما حرام كرد و بسته آن مردار است و خون و گوشت خوك، «وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ» و آنچ گشته باشد بر نام بت نه بر نام اللَّه تعالى، «فَمَنِ اضْطُرَّ» هر كه بيچاره ماند، «غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ» نه افزونى جوى و نه گزاف كار، «فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (۱۱۵)» اللَّه تعالى آمرزگارست مهربان.

«وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ» نه در ايستيد و هر چه فرا زبان آيد بدروغ گوئيد، «هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ» كه اين گشاده است و روا و اين بسته است و ناروا، «لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ» تا در ايستيد و دروغ گوئيد بر خداى تعالى، «إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ» ايشان كه بر خداى دروغ سازند، «لا يُفْلِحُونَ (۱۱۶)» رستگارى نيابند.

«مَتاعٌ قَلِيلٌ» اين روزگار گذاشت شما و جهان داشتن شما بدروغ ساختن بر خداى فرا سر بريد كه اين روزگارى اندكست، «وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (۱۱۷)» و ايشانراست عذابى درد نماى.

«وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا» و بر اينان كه جهود شدند، «حَرَّمْنا ما قَصَصْنا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ» حرام كرديم بر ايشان آنچ بر تو خوانده‏ايم از پيش، «وَ ما ظَلَمْناهُمْ» و بر ايشان ستم نكرديم، «وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (۱۱۸)» لكن ايشان بر خويشتن ستم كردند.

«ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهالَةٍ» پس خداوند تو ايشان را كه بدى كردند بنادانى، «ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا» پس آن گه باز گشتند و كار خويش بتوبه باصلاح آوردند و نيكى كردند، «إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (۱۱۹)» خداوند تو پس آن ايشان را آمرزگارست مهربان.

«إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ» ابراهيم (ع) پيشواى بود خداى تعالى را بپاى ايستاده بفرمان بردارى، «حَنِيفاً» او را باخلاص يكتا گوى، «وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (۱۲۰)» و از مشركان نبود.

«شاكِراً لِأَنْعُمِهِ» سپاس دار بود نعمتهاى خداوند خويش را، «اجْتَباهُ وَ هَداهُ» بر گزيد اللَّه تعالى او را بپيغام و دوستى و راه نمود او را، «إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (۱۲۱)» بر راه راست پاينده درست.

«وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً» و داديم او را درين جهان نيكويى، «وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (۱۲۲)» و او در آن جهان از نيكانست.

«ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ» آن گه پس بتو پيغام داديم، «أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ» كه بر پى دين ابراهيم رو، «حَنِيفاً» و همچون او مخلص باش و مسلمان و مختتن، «وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (۱۲۳)» و مشرك مباش.

«إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ» بزرگ داشتن شنبه و آزرم داشتن بر آن قوم نبشتند كه مختلف شدند درو، «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» و خداوند تو داورى برد ميان ايشان روز رستاخيز، «فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (۱۲۴)» در آن مخالفت كردن و گفتن كه ايشان در آن بودند.

«ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ» با راه خداوند خويش خوان خلق او را، «بِالْحِكْمَةِ» بزيركى و بآنچ دانى، «وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» و باين پند نيكو، «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» و باز پيچ با ايشان بآنچ نيكوتر، «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ» خداوند تو اوست كه داناتر است، «بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ» بهر كه گمراهست، «وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ (۱۲۵)» و اوست كه داناتر است بهر كه بر راه است.

«و ان عاقبتم و اگر پاداش كنيد كسى را «فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ» بهم چندان پاداش كنيد كه او كرد «وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ» و اگر شكيبايى كنيد و فرا گذاريد، «لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ (۱۲۶)» آن به است شكيبايان را.

«وَ اصْبِرْ» شكيبايى كن، «وَ ما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ» و نتوانى كرد صبر مگر بخداى، «وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ» و بر ايشان اندوه مخور، «وَ لا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ (۱۲۷)» و در تنگى و تنگ دلى مباش از بد كرد كه ايشان مى‏كنند.

«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا» خداى تعالى با ايشانست كه ازو مى‏ترسند، «وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ (۱۲۸)» و با ايشان كه با خلق او نيكويى مى‏كنند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ» ابن عباس گفت: اين آيت در شأن عمّار فرو آمد و ياسر پدر وى و سميّه مادر وى و صهيب و بلال و خباب و سالم، مشركان قريش ايشان را تعذيب مى‏كردند تا مگر از دين اسلام باز گردند ياسر و سميّه را بكشتند، اوّل قتيل در اسلام ايشان بودند و عمّار را در چاهى كردند و معذّب همى‏داشتند تا بزبان آن گفت كه ايشان را خوش آمد و بظاهر با ايشان بيعت كرد اما دل وى در اسلام راست بود و بايمان آرميده و آن بيعت را كاره، رسول خداى را (ص) گفتند كه عمّار كافر شد، رسول (ص) گفت: كلّا ان عمّارا ملى‏ء ايمانا من قرنه الى قدمه و اختلط الايمان بلحمه و دمه

همگى عمّار پر است از ايمان و ايمان باز گوشت و پوست وى آميخته، پس از آن عمار رسول خداى را (ص) ديد و مى‏گريست، رسول (ص) دست مبارك بچشم وى فرو مى‏آورد و ميگفت: ان عادوا لك فعدلهم بما قلت، فانزل اللَّه تعالى هذه الآية.

مقاتل گفت: غلامى بود نام وى جبر مولى عامر حضرمى، اين عامر او را باكراه بر كفر داشت، غلام كلمه كفر بگفت از بيم سيّد خويش اما دل وى بايمان و اسلام مطمئن بود، اللَّه تعالى در شأن وى اين آيت فرستاد، پس از آن عامر مسلمان شد و غلام و سيّد هر دو با هم هجرت كردند، و حسن اسلامهما.

... «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ» اى على التلفّظ بكلمة الكفر، «وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» اى قابل للايمان و ساكن اليه، «وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً» اى فتح صدره لقبول الكفر، «فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ». قوله: «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ» موضعه رفع بالابتداء و خبره قوله: «فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ» و المعنى من ارتدّ عن دينه فهو مستحقّ لغضب اللَّه و عذابه، و هو عبد اللَّه بن ابى سرح و ابن خطل و مقيس بن صبابة كفروا بعد ايمانهم ثمّ استثنى المكره على الكفر فقال: «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» و هم المستضعفون الّذين كان مشركو قريش يعذّبونهم ليفتنوهم عن دينهم، اين آيت دليلست كه حقيقت ايمان و كفر بدل تعلّق دارد نه بزبان، امّا زبان ترجمانست و معبّر.

«ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا» اى ذلك الغضب و العذاب بسبب انّهم، «اسْتَحَبُّوا الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ» آثروها عليها، «وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» اين همچنانست كه گفت: «إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ لا يَهْدِيهِمُ اللَّهُ» قومى را مى‏گويد مخصوص باعيان ايشان در علم او كه اللَّه تعالى راه نخواهد نمود ايشان را كه در علم وى كافرند.

«أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ» الطّابع و الخاتم واحد و انّما يقال الطّابع لما ليس بكتابة تقرأ، «وَ سَمْعِهِمْ» اى و على سمعهم فلا يسمعون، «وَ أَبْصارِهِمْ» فلا يبصرون، اى لا يسمعون حجج اللَّه و لا يبصرونها متّعظين بها و معتبرين «وَ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ» عمّا اعدّ لهم من العذاب.

«لا جَرَمَ» من جعله اسما فهو مفتوح يعنى لا بدّ، «أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْخاسِرُونَ» المغبونون. و من جعله فعلا جعل لا ردّا لكلامهم ثمّ قال جرم اى وجب «أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْخاسِرُونَ».

«ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هاجَرُوا» يعنى المستضعفين الّذين كانوا بمكّة، «مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا» اى عذّبوا و اوذوا حتّى تلفّظوا بما يرضيهم، «ثُمَّ جاهَدُوا» مع النّبي (ص)، «وَ صَبَرُوا» على الدّين و الجهاد، «إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها» اى من بعد تلك الفتنة الّتى اصابتهم، «لَغَفُورٌ» يغفر لهم ما تلفّظوا به من الكفر تقيّة، «رَحِيمٌ» بهم حيث لا يعاقبهم بها. بعضى مفسران گفتند اين آيت هم در شأن مستضعفانست: عمار ياسر و اصحاب وى، پس از آنك مشركان ايشان را تعذيب كردند و در دين بفتنه افكندند با رسول خداى (ص) هجرت كردند و در جهاد بكوشيدند و صبر كردند ربّ العالمين پس از آن فتنه كه بر ايشان رفت، ايشان را بيامرزيد و آن كلمه كه برضاى كافران گفتند از روى تقيّه بر ايشان بپوشيد و بر ايشان رحمت كرد.

ابن عامر «مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا» بفتح فا و تا خواند و بر دو وجه حمل توان كرد: يكى آنك مراد بدان مستضعفانند كه ايشان را ياد كرديم: بلال و صهيب و عمار و خباب يعنى فتنوا انفسهم باظهار ما اكرهوا عليه من الكفر وقاية لانفسهم، و فتنوا فعل ايشان باشد. ديگر وجه آنست كه مراد بدين ابو سفيان بن حرب است و حكيم بن حزام و الحرث بن هشام يعنى فتنوا المؤمنين المستضعفين، اى عذّبوهم و حملوهم على الكفر اكراها مى‏گويد ايشان كه هجرت كردند پس از آنك رسول خداى (ص) را و مؤمنانرا برنج مى‏داشتند و مستضعفان را تعذيب مى كردند تا كلمه كفر بر زبان براندند، وانگه جهاد كردند و صبر كردند: «إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِيمٌ» خداوند تو ايشان را پس آن كردار هاى ايشان آمرزگاريست مهربان و باين قراءت مفعول محذوفست در هر دو وجه كه گفتيم، باقى قرّاء فتنوا خوانند بضمّ فاو كسر تا و باين قراءت آيت در شأن مستضعفان باشد بى خلاف، اى عذّبوا و حمّلوا على الكفر و الّذين حملوهم على ذلك هم المشركون فالمشركون هم الفاتنون و المستضعفون هم المفتونون، و قراءت اظهر فتنوا است بضمّ فا و كسر تا لهذا المعنى.

«يَوْمَ تَأْتِي» اى اذكر يوم تأتى، «كُلُّ نَفْسٍ» يعنى يوم القيامة، «تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها» اى تحتجّ عنها روز قيامت هر كسى خود را حجّتى مى‏جويد و عذرى مى‏آرد، اهل فترت گويند كه رسول (ص) نديديم، ديوانه گويد خبر نداشتم، طفل گويد ببلوغ نرسيدم، جلاد گويد مأمور بودم، مى‏خواره گويد علّت داشتم، بى نماز گويد شغل داشتم، نادان گويد ندانستم، چاكر و شاگرد گويد مستضعف‏ بودم، عاشق گويد نشكيفتم.

قال النّبي (ص): يقول الهالك فى الفترة ربّ لم يأتنى كتاب و لا رسول و يقول المعتوه لم تجعل لى عقلا اعقل به خيرا و لا شرّا و يقول المولود ربّ لم ادرك العمل فتوضع لهم نار فيقال ردّوها او ادخلوها فيردّها او يدخلها من كان فى علم اللَّه سعيدا لو ادرك العمل و يمسك عنها من كان فى علم اللَّه شقيّا لو ادركه العمل فيقول ايّاى عصيتم فكيف لو رسلى بالغيب اتتكم، و فى رواية اخرى يقول الاصمّ ربّ جاء الاسلام و ما اسمع شيئا، و يقول الاحمق ربّ جاء الاسلام و الصّبيان يحذفوننى بالبعر، و يقول الهرم ربّ جاء الاسلام و ما اعقل شيئا، و يقول الّذى مات فى الفترة ربّ ما اتانى لك رسول فيأخذ مواثيقهم ليطيعنّه فيرسل اليهم ان ادخلوا النّار فو الّذى نفس محمّد بيده لو دخلوها كانت عليهم بردا و سلاما.

و فى رواية ابى هريرة: فمن دخلها كانت عليه بردا و سلاما و من لم يدخلها سحب اليها. و روى ان كعبا قال لعمر بن الخطّاب: تزفر جهنّم يوم القيامة زفرة لا يبقى ملك مقرّب و لا نبيّ مرسل الّا جثا على ركبتيه يقول يا ربّ نفسى نفسى حتّى انّ ابراهيم خليل الرّحمن ليجثوا على ركبتيه و يقول لا اسئلك الّا نفسى، ثمّ قال كعب انّ هذا لفى كتاب اللَّه فتلا: «يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها». و عن ابن عباس فى هذه الآية قال: لا تزال الخصومة بين النّاس يوم القيامة حتّى يخاصم الرّوح الجسد، فيقول الرّوح يا ربّ الرّوح منك و انت خلقته لم تكن لى يد ابطش بها و لا رجل امشى بها و لا عين أبصر بها، و يقول الجسد انّما خلقتنى كالخشب ليس لى يد ابطش بها و لا رجل امشى بها فجاء هذا كشعاع النّور فيه نطق لسانى و به ابصرت عينى و به بطشت يدى و به مشت رجلى فجدّد عليه العذاب، قال فيضرب اللَّه تعالى لهما مثلا اعمى و مقعد دخلا حائطا فيه ثمار فالاعمى لا يبصر الثّمار و المقعد لا ينالها فنادى المقعد الاعمى ايتنى ها هنا حتّى تحملنى، قال فدنا منه فحمله فاصابا من الثّمر فعليهما العذاب، «وَ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ» اى جزاء ما قدّمت من طاعة او معصية، «وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ» اى لا ينقص من حسناتهم و لا يزاد فى سيّئاتهم.

«وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْيَةً» يعنى مكّة، «كانَتْ آمِنَةً» ذات امن لا يغار على اهلها، «مُطْمَئِنَّةً» قارّة باهلها لا يحتاجون الى الانتقال عنها لخوف او ضيق، «يَأْتِيها رِزْقُها» من المأكولات و غيرها، «رَغَداً» اى كثيرا واسعا بلا عناء، «مِنْ كُلِّ مَكانٍ» اى من جميع نواحيها من اليمن و الشّام و الحبشة، هذا كقوله: «يُجْبى‏ إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا»، «فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ» اى جعلت للَّه شركاء عبدوها معه و شكروها على نعم اللَّه الّتى انعم بها عليهم انعم جمع نعمة كشدّة و اشدّ، و قيل جمع نعماء كبأساء و ابؤس، و قيل جمع نعم كطعم و اطعم، «فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ» تقديره فاذاقها اللَّه الجوع و البسها لباس الخوف، «بِما كانُوا يَصْنَعُونَ» من تكذيب النّبيّ و اخراجه من مكّة و ذلك‏

انّ النّبي (ص) دعا على قريش حين افرطوا فى اذاه فقال: اللّهم اشدد وطأتك عليهم و اجعل لهم سنين كسنى يوسف فقطع اللَّه عنهم التجارات و الامطار و قحطوا سبع سنين متوالية حتّى اكلوا من شدّة الجوع الجيف و العلهز و هو الوبر يعجن بالدّم و القراد و اوقع اللَّه فى قلوبهم رعب النّبي و المؤمنين حتّى لا يهدئوا فى بيوتهم خوفا منهم.

«وَ لَقَدْ جاءَهُمْ» اى جاء اهل هذه القرية، «رَسُولٌ مِنْهُمْ» اى من نسبهم يعرفونه بأصله و نسبه يدعوهم الى الحقّ، «فَكَذَّبُوهُ» و لم يقبلوا ما جاء هم به من عند اللَّه، «فَأَخَذَهُمُ الْعَذابُ» الى الجوع مكان الرّزق الواسع و الخوف مكان الامن و الطّمأنينة، «وَ هُمْ ظالِمُونَ» اى مشركون. و قيل «فَأَخَذَهُمُ الْعَذابُ» يعنى قتلوا يوم بدر بالسّيف على الشّرك، ثمّ خاطب المؤمنين فقال: «فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً» الحلال الطيب ما يتناوله العبد على شريطة الاذن بشاهد الذّكر على قضيّة الادب فى ترك الشّره، و معنى الآية وسّعنا عليكم ايّها المؤمنون ما ضيّقنا عليهم فكلوا، «وَ اشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ» و لا تشركوا على نعمة اللَّه غيره كما فعل اولئك.

و قوله: «إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ» الآية... سبق تفسيره فى سورة البقرة.

«وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ» اى لا تقولوا لوصف السنتكم الكذب و المعنى لا تقولوا لاجل الكذب و بسببه لا لغيره، «هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ» اى يحلّون من غير امر اللَّه و يحرّمون يعنى البحيرة و السّائبة و ما فى بطون هذه الانعام خالصة لذكورنا و محرّم على ازواجنا، «لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ» فتقولوا انّ اللَّه حرّم هذا و اللَّه امرنا بها، ثمّ اوعد المفترين فقال: «إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ» لا ينجون من عذاب اللَّه. و قيل: «لا يُفْلِحُونَ» اى لا يخلدون فى الدّنيا.

«مَتاعٌ قَلِيلٌ» اى هو متاع قليل لا بقاء له لانّ عمر الدّنيا قصير، «وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» فى الآخرة على كذبهم على اللَّه.

«وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا» يعنى اليهود، «حَرَّمْنا ما قَصَصْنا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ» اى ما بيناه لك قبل هذا فى سورة الانعام فى قوله: «وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ» الآية... «وَ ما ظَلَمْناهُمْ» بتحريمنا ذلك عليهم، «وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» بارتكاب المعاصى فحرّمنا ذلك عليهم عقوبة لهم على معاصيهم. قيل انّما حرّم على بنى اسرائيل من المطاعم ما حرّم لمعنيين: حرّم عليهم أشياء عقوبة و حرّم عليهم اشياء لانّ يعقوب حرّمها على نفسه.

«ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهالَةٍ» هذه مذمّة لا معذرة فانّ اللَّه تعالى لا يعصيه الّا جاهل به فى حال جهالة. قال الفراء: يعنى من عمل سوء او هو جاهل بانّه سوء فى حال فعله ثمّ تنبّه عليه، و قوله: «ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا» اى تابوا من معصية اللَّه و انتهوا عنها و قاموا للَّه بفرائضه، «إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها» اى من بعد الجهالة و التّوبة، «لَغَفُورٌ رَحِيمٌ» پارسى سوء بدى است و در قرآن آن را بر يازده وجه تفسير كرده‏اند: يكى بمعنى شدّة، كقوله: «يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ» يعنى شدّة العذاب، «أُولئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسابِ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ» يعنى شدّة الحساب ديگر وجه بمعنى عقر است پى زدن و كشتن ناقه، كقوله: «وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ» اى بعقر سوم بمعنى زنا، كقوله: «ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ» يعنى من زنا، «ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً» اى زنا، «ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ» يعنى زانيا. چهارم بمعنى برص: «تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ» اى من غير برص. پنجم بمعنى عذاب، كقوله: «إِنَّ الْخِزْيَ الْيَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَى الْكافِرِينَ» يعنى اللّعنة و العذاب، و كقوله: «وَ يُنَجِّي اللَّهُ الَّذِينَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لا يَمَسُّهُمُ السُّوءُ» اى العذاب، «وَ إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً» يعنى عذابا. ششم بمعنى شرك: «ما كُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ» اى شرك، «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى‏» اى الذين اشركوا، «لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا» اى اشركوا، «ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا السُّوءَ» اى الشرك. هفتم بمعنى شتم، كقوله: «وَ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ» يعنى بالشتم «لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ» يعنى بالشتم. هشتم بمعنى بئس، كقوله فى الرّعد: «وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ،» اى بئس الدّار، نظيره: «يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» اى بئس الدّار. نهم بمعنى ذنب، كقوله فى النّساء: «لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ» يعنى الذّنب فكلّ ذنب يعمله المؤمن فهو جاهل به، و فى الانعام: «أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً» اى ذنبا. دهم بمعنى ضرّ، كقوله: «وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ» اى الضرّ، و فى النّمل: «وَ يَكْشِفُ السُّوءَ» يعنى الضرّ. يازدهم بمعنى قتل و هزيمت، كقوله فى الاحزاب: «إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً» يعنى القتل و الهزيمة، و فى آل عمران: «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ» يعنى القتل و الهزيمة.

قوله: «إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً» يعنى معلما للخير يأتم به اهل الدّنيا.

قال مجاهد: كان مؤمنا وحده و النّاس كلّهم كفار. و فى الخبر انّه كان يقول زمانئذ اللّهم انّك واحد فى السّماء و انا واحد فى الارض اعبدك. و قيل الامّة الامام يؤتم به. ابراهيم (ع) پيشواى شريعت بود و مقتداى خليقت بود او را امّة خواند از بس كه در وى خصلتهاى خير مجتمع بود يعنى كه او بجاى امّتى است، چندان طاعت و عبادت و خصال خير كه در امّتى جمع شود در وى تنها جمع بود از اين جهت او را امّت خواند. و قيل سمّى امة لانّه انفرد فى دهره بالتّوحيد، كما قال (ص) فى قسّ بن ساعدة يحشر يوم القيامة امّة. و در قرآن امّتست بمعنى حين، كقوله: «وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» اى بعد حين، و امّتست بمعنى دين، كقوله: «إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ» اى على دين، و الاصل انّه يقال للقوم يجتمعون على دين واحد: امّة فيقام الامّة مقام الدّين، و لهذا قيل للمسلمين امّة محمّد (ص) لانّهم على امر واحد، و قال تعالى: «وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً» اى مجتمعة على دين و شريعة، و قال: «لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً» اى مجتمعة على دين الاسلام... ثمّ قال: «قانِتاً لِلَّهِ» اى مطيعا للَّه قائما بجميع امر اللَّه عزّ و جل. معنى قنوت طاعت است يعنى ايستاده خداى را بفرمان بردارى، و اصل قنوت در لغت قيام است يعنى ايستادن بپاى. از مصطفى (ص) پرسيدند كه: اىّ الصلاة افضل؟ كدام نماز فاضل‏تر و نيكوتر؟ گفت: طول القنوت‏، اى طول القيام آن نماز كه قيام او درازتر و تمامتر، جاى ديگر گفت: «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ» يعنى امّن هو مصلّ، نماز را قنوت نام كرد از بهر آنك قيام در آن فرضست و ركن، و دعا را قنوت گويند از بهر آنك ايستاده خوانند.

روى انّ ابن مسعود قرأ ان معاذا: «كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ» فقيل غلطت انّما هو ابراهيم فاعادها ثلثا، ثم قال: انّا معاشر اصحاب رسول اللَّه كنّا نشبّهه بابراهيم، ثمّ قال: أ تدرون ما الامّة و ما القانت؟ قلنا اللَّه اعلم، فقال: الامّة الذى يعلم الخير و القانت المطيع للَّه و كذا كان معاذ بن جبل معلما للخير مطيعا للَّه. و فى الخبر انّ معاذ بن جبل يبعث يوم القيامة امّة، و قوله: «حَنِيفاً» اى مستقيما على طريق الحقّ.

و قيل حنف عن دين ابيه و قومه اى عدل و مال الى الاسلام الذى هو دين اللَّه، و قيل حنيفا اى حاجّا، و قيل مختتنا.

قال ابن عباس انّ ابراهيم (ع) اوّل من اضاف الضيف و اوّل من ثرّد الثريد و اوّل من لبس النّعلين و اوّل من قاتل بالسّيف و اوّل من قسم الفى‏ء و اوّل من اختتن على رأس مائة و عشرين سنة، ثمّ عاش بعد ذلك ثمانين سنة و ذلك انّه كانت وقعة بينه و بين العمالقة فقتل من الفريقين فلم يعرف ابراهيم (ع) اصحابه ان يدفنهم فجعل الختان علامة اهل الاسلام و اختتن يومئذ بالقدوم و هو اسم موضع بالشام، «وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» اصلها يكن و انّما حذفت النّون لكثرة استعمال هذا الحرف، برّ اللَّه عزّ و جل ابرهيم من الشرك لانّ الملك كلها ادّعته.

«شاكِراً لِأَنْعُمِهِ» و هو قوله: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ»، «اجْتَباهُ» اى اصطفاه لخلّته و اختاره لرسالته، «وَ هَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» اى ارشده الى دين الاسلام لا كما زعمت اليهود و النّصارى.

«وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً» يعنى الذّكر و الثّناء الحسن فى النّاس كلّهم و القبول فى جميع الامم. و قيل يعنى النّبوّة و الخلّة و الكتاب و الحكمة و على الكبر الولد و الدّعاء و الثّناء فى قول هذه الامّة: اللّهم صلّ على محمّد و على آل محمد كما صلّيت على ابرهيم و آل ابرهيم، «وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» اى من جملة المرسلين، و قيل مع المرسلين فى الجنّة.

«ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» اى و بعد ابرهيم بالزّمن الطويل امرناك باتباع طريقته فى عبادة ربّه ليعلم اهل الاديان انّ الذى يدعو محمّد اليه الناس دين ابرهيم. و قيل امر فى هذه الآية باتباعه فى مناسك الحجّ كما علم ابرهيم.

«إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ» اى تعظيمه و تحريم العمل و الكسب فيه، «عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ» و هم اليهود مى‏گويد تعظيم روز شنبه و تحريم كسب و عمل درو فرض كردند بر ايشان كه مختلف شدند درو، قومى بر دين راست موسى (ع) باز ايستادند بر پى ابرهيم (ع)، و قومى كيش كژ آوردند و بر ابراهيم (ع) بستند، و گفته‏اند اختلاف ايشان آن بود كه ربّ العزّه ايشان را تعظيم روز آدينه فرمود گفت: ذروا الاعمال فى يوم الجمعة و تفرّغوا فيه لعبادتى، ايشان آن نپذيرفتند، قومى روز شنبه اختيار كردند و آن را تعظيم نهادند، گفتند روز فراغست و اعظم الايّام آنست، و قومى روز يكشنبه اختيار كردند گفتند درين روز ربّ العزّه ابتداء آفرينش كرد و اوّل روزست كه آفريد پس ربّ العالمين ايشان را از فضيلت و شرف روز آدينه محروم كرد و كار روز شنبه بر ايشان سخت كرد و گران بعقوبت آن خلاف كه كردند و از بهر آن گفت: «جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ» يعنى كه بر ايشان عقوبتست نه كرامت. و فى ذلك ما

روى ابو هريرة انّ النّبي (ص) قال: كتب اللَّه الجمعة على من كان قبلنا فاختلفوا فيها و انّ اللَّه هدانا لها فالنّاس لنا تبع فلليهود غدا و للنّصارى بعد غد.

قال قتادة: اختلافهم فى السّبت انّه استحلّه بعضهم و حرّمه بعضهم، «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» فيتبيّن المحقّ من المبطل.

«ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ» اى ادع يا محمّد النّاس الى الاسلام و الدّين اى محمّد خلق خداى را بر اسلام و دين حق خوان، سبيل اينجا بمعنى دين است، كقوله: «وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ» يعنى غير دين المؤمنين، «وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلًا» اى دينا، «قُلْ هذِهِ سَبِيلِي» اى دينى و ملّتى، «بِالْحِكْمَةِ» يعنى بالسنّة، «وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» اى القرآن، حكمت اينجا سنّت مصطفى است (ص) «وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» قرآنست، هر جاى كتاب با حكمت بهم كرد و اينجا موعظت با حكمت بهم كرد، اين موعظت همان كتابست كه جايهاى ديگر گفت. گفته‏اند حكمت قرآنست و موعظت آن پندها كه در قرآنست از امر و نهى و حلال و حرام و عبرتها كه نموده و بيان كرده و در قرآن حكمتست بمعنى فهم و علم چنانك لقمان را گفت: «وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ» اى الفهم و العلم، و حكمتست بمعنى تفسير قرآن، كقوله: «وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ» يعنى تفسير القرآن و العلم بما فيه، و حكمتست بمعنى نبوّت كقوله: «وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ» يعنى النّبوّة مع الكتاب، همانست كه در سوره ص گفت: «وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ»، و در سوره النّساء گفت: «فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» يعنى النّبوة.

... «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» جدال در قرآن بر دو وجه است: يكى بمعنى لجاج و ستيز، كقوله: «وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ» اى لا مراء فى الحجّ، و در سوره هود گفت: قد جادلتنا» اى ماريتنا فاكثرت مراءنا، و در سوره المؤمن گفت: «ما يُجادِلُ فِي آياتِ اللَّهِ» اى ما يمارى فى آيات اللَّه الّا الّذين كفروا.

ديگر وجه جدالست بمعنى خصومت، كقوله فى سورة الرّعد: «وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ» اى يخاصمون النّبي (ص) فى اللَّه، و در سوره هود گفت: «يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ» اى يخاصمنا، و در سوره الحجّ گفت: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ» اى يخاصم فى اللَّه، و در سوره النحل گفت: «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» اى خاصمهم غير فظّ و لا غليظ القلب فى ذلك بل الن لهم جانبك و اعرض عن اذاهم ايّاك و قل لهم مجادلا اذا كنتم ترضون بعقولكم قطعا من الحجارة اربابا و آلهة لكم كيف لا ترضون بمثلى رسولا اليكم مفسّران گفتند اين پيش از آيت قتال بوده پس بآيت قتال منسوخ شد و معنى مجادلت و اشتقاق آن و تقسيم آن بشرح در سوره النّساء رفت، و قيل معنى الآية: ناظر هم على قدر ما يحتملون، و منه‏

قول النّبي (ص): «امرنا معاشر الانبياء ان نكلم الناس على قدر عقولهم».

... «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» اى هو اعلم بالفريقين فهو يأمرك فيهما بما هو الصّلاح.

«وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ» العقوبة الاولى فى الآية على المجاز و الثّانية على الحقيقة خرجت توسعة للقرينة كقوله عزّ و جل: «فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ». و فى الخبر: من سبّ عمّارا سبّه اللَّه، «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها» و معنى الآية: و ان جازيتم بالعقوبة فجازوا بمثل ما عوقبتم به اين در قتل حمزه فرو آمد كه روز احد كشته شد و كافران بر وى مثله كردند گوش و بينى وى ببريدند و شكم وى بشكافتند، هند بنت عتبه بيامد و تشفّى خويش را كه حمزه برادر وى را كشته بود جگر وى بيرون كرد و بخائيد، خواست كه فرو برد نتوانست و بيفكند، رسول خداى را (ص) خبر كردند كه هند چنين كرد! رسول (ص) گفت: «اما انها لو اكلته لم تدخل النار ابدا، حمزة اكرم على اللَّه من ان يدخل شيئا من جسده النار»

پس رسول خدا (ص) در حمزه نگرست و او را بر آن صفت ديد عظيم رنجور دل و غمگين خاطر گشت گفت: «رحمة اللَّه عليك كنت وصولا للرّحم فعولا للخيرات و لو لا حزن من بعدك عليك لسرنى ان ادعك حتّى تحشر من امراج شتّى».

و روى لو لا ان تكون سنّة او يجزع النّساء لتركته حتّى يحشر من بطون السّباع و حواصل الطّير، ثمّ قال: اما و اللَّه مع ذلك لامثلنّ بسبعين منهم مكانك

رسول خدا (ص) سوگند ياد كرد كه بجاى حمزه هفتاد كس از دشمنان مثلت كند، جبرئيل آمد و آيت آورد: «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ» رسول (ص) از سر آن ضجرت برخاست و سوگند خويش را كفّارت كرد گفت: بل نصبر يا ربّ.

در اين آيت ربّ العزّه فرمان داد بمساوات در عقوبت يعنى كه زيادت روا نيست، پس ايشان را خواند بر آنچ نيكوترست و بهتر: «وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ» اين ندبست و آن فرمان، اى و لئن صبرتم عن المجازاة بالمثلة لهو، اى الصّبر خير للصّابرين اگر صبر كنيد و فرو گذاريد آن مثلث و نكنيد آن به است و نيكوتر صابران را، اين همچنانست كه گفت: «فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ». آن گه بر بهينه داشت و بآن فرمود گفت: «وَ اصْبِرْ» يا محمّد على ما اصابك من اذى فى اللَّه، «وَ ما صَبْرُكَ» ان صبرت.

«الا» بمعونة اللَّه و توفيقه، «وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ» اين را دو معنى گفته‏اند: يكى و لا تحزن عليهم فهم شهداء عند اللَّه يرزقون فرحين، «وَ لا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ» من القتل و المثلة بر اين كشتگان احد غم مخور و اندوه مدار كه ايشان شهيدان‏اند بنزديك خداى تعالى روزى خواران و بجوار حضرت حق شادان و نازان. معنى ديگر آنست كه: لا تحزن على المشركين فى تكذيبهم اياك و افراطهم فى اذاك و لا يضيق صدرك بمكرهم فى ابطال دين اللَّه اى محمد غم مخور برين كافران كه ايمان نمى‏آورند و راه فرا حق نمى‏برند، دل بتنگ ميار اگر ايشان مكر سازند در ابطال دين حق.

معنى اوّل بر قول ايشانست كه گفتند: «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا» تا آخر سورت مدنى است و باقى سورت مكّى. معنى دوم بر قول ايشان است كه گفتند سورت همه مكّى است. ضيق بكسر ضاد اسم است و ضيق بفتح ضاد مصدر و اهل مكّه ضيق خوانده‏اند بكسر ضاد در همه قرآن، و گفته‏اند: ضيق بفتح جمع ضيقه است و ضيق بكسر مصدر است، و گفته‏اند ضيق بفتح بمعنى ضيّق است كالميّت و الميت و ارادها هنا الامر الضيق، و الضيق بالكسر المصدر، و مكر لقب بد كردنست.

«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا» اى ناصر المتّقين، «وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ» و معين الذين يقومون بحقوقه و فرائضه. قيل لهرم بن حيّان اوصنا، قال: اوصيكم بالآيات الاواخر من سورة النّحل: «ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ» الى آخرها...

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» باصدق دل و عقد درست در توحيد بوقت ضرورت و حالت اكراه، بر زبان كلمه كفر راندن زيان ندارد، و فسخ عهد دين نبود، از روى اشارت جوانمردان طريقت را و محققان ارادت را رخصتى است اگر گاه گاه بحكم ضرورت بشريّت در تحصيل معلوم بكوشند و باسباب باز نگرند، چون اندازه ضرورت در آن كوش دارند نه در صحّت ارادت ايشان قدح آرد، نه در قصد ايشان فترت افكند، اينست سرّ آن كه پيغامبران مرسل با جلالت منزلت و كمال قربت ايشان حظوظ نفس دست بنداشته‏اند. موسى كليم (ع) بمقام مكالمت و مناجات رسيد و بر بساط انبساط نواخت: «وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَ لِتُصْنَعَ عَلى‏ عَيْنِي» يافت، با اين همه قربت و زلفت طعام خواست گفت: «رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» اى انّى جائع فاطعمنى طعام، خواستن فراموش نكرد كه قوّت حال وى بآن جاى رسيده بود كه آن خواستن مرو را هيچ زيان نكرد و در قصد وى فترت نياورد، و اگر بجاى وى پيغامبران ديگر بودى كه او را اين قوّت مباسطت در مقام نبوّت نبودى مانا كه در بيداء كبريا و عظمت حق چنان متلاشى گشتى كه حظوظ دنيا و آخرت جمله فراموش كردى و از هيبت حضرت با سؤال نپرداختى، از اينجا گفت امير المؤمنين على (ع): خيار هذه الامّة الّذين لا يشغلهم دنياهم عن آخرتهم و لا آخرتهم عن دنياهم. و اين قوّت خاصيت انبياء است، ربّ العزّه دل ايشان معدن اين قوّت ساخته و ايشان را بآن مخصوص كرده، نبينى كه مصطفى (ص) در بدايت كار همه اشتغال وى بحق بود، همه راز دل وى و انديشه سينه وى با حق بود، و آرام و آسايش وى بذكر حق بود، و از كمال شوق و مهر و محبّت حق او را پرواى خلق نمى‏بود و طاقت مجالست اغيار نمى‏داشت و نه دل وى احتمال صحبت خلق مى‏كرد، تا ربّ العزّه او را فرمان داد كه: «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ» اى محمّد كار آن دارد و قوّت آن بود كه در ظاهر با خلق مى‏باشى و سرّ خود هم چنان در حضرت مشاهدت مى‏دارى، نه آن مشاهدت نصيب خلق از تو باز دارد، نه صحبت خلق ترا از مشاهدت بگرداند، و فى معناه انشد:

و لقد جعلتك فى الفؤاد محدّثىو ابحت جسمى للمريد جلوسى‏
فالجسم منّى للجليس مؤانسو حبيب قلبى فى الفؤاد انيسى‏

و هم ازين بابست كه داود پيغامبر (ص) اختيار عزلت كرد، پيوسته در كوه و صحرا تنها طواف كردى و گوشه‏اى گرفتى، از جبّار كائنات عزّ عزّه فرمان آمد كه اى داود چرا تنها روى و تنها نشينى؟ و خود جلّ جلاله بوى داناتر.

داود (ع) گفت: قليت المخلوقين فيك خداوندا در ياد تو و مهر تو خلق را دشمن مى‏دارم و با ايشان بود نمى‏توانم، ربّ العزّه گفت: يا داود ارجع اليهم فان اتيتنى بعبد آبق كتبتك جهيدا.

«ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا» حقيقت هجرت آنست كه از نهاد خود هجرت كنى، بترك خود و مراد بگويى، قدم نيستى بر تارك صفات خود نهى، تا مهر ازل پرده بردارد، و عشق لم يزل جمال خود بنمايد، نيكو گفت آن جوانمرد كه گفت.

نيست عشق لا يزالى را در آن دل هيچ كاركو هنوز اندر صفات خويش ماندست استوار

آن مهتر عالم و سيد ولد آدم كه مقصود موجودات بود و نقطه دائره حادثات بود، پيوسته اين دعا كردى كه: اللّهم لا تكلنا الى انفسنا طرفة عين و لا اقلّ من ذلك بار خدايا، نهادى كه رقم خلقيّت و نسبت مخالفت دارد از پيش ما بردار و بار نفس ما از ما فرو نه تا در عالم توحيد روان گرديم، فرمان آمد كه اى سيد پيش از خواست تو خواست ما كار تو بساخت و بار تويى تو از تو فرو نهاد: «وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ» اى محمد اگر كسى بخودى خود آمد تو نه بخود آمدى، كت آوردم: «أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ» ور كسى براى خود آمد تو نه براى خود آمدى كه رحمت جهانيان را آمدى: «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ» همينست حال ابراهيم خليل (ع)، آدم هنوز در كتم عدم بود كه ربّ العزّه رقم خلّت بآن مهتر فرو كشيد و آتش شوق خود در باطن وى نهاد و جمال عشق لم يزل روى بوى آورد، و اليه الاشارة بقوله: «وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ» پس چون در وجود آمد آن روز كه در آن صحراء تحير ايستاده، دل بمهر سرمديت افروخته و جان از شراب نيستى مست گشته، در آن وقت صبوح عاشقان و هاى و هوى مستان و عربده بى دلان از سر خمار شراب نيستى بزبان بيخودى در هر چه نظاره كرد مى‏گفت: «هذا رَبِّي» خود را ديد در شهود جلال و جمال حق مستهلك شده، و زبود خلق و بود خود بى خبر گشته لا جرم ربّ العزّه در نواخت وى بيفزود و او را يك امّت شمرد، گفت: «إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً» ابراهيم (ع) گفت خداوندا همه تو بودى و همه تويى، پس اللَّه تعالى گفت: «امة» خود تويى و جمع همه تويى بس، آرى: «من كان للَّه كان اللَّه له».

آن گه گفت: «شاكِراً لِأَنْعُمِهِ» ابراهيم (ع) شكر نعمت بگزارد كه ولى نعمت را بشناخت، حكم را بى اعتراض قبول كرد و بهر چه پيش آمد بى كراهيت رضا داد، «اجْتَباهُ وَ هَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» راه بندگى بديد و در بندگى راست رفت، دانست كه آن راه نه بخود ديد كه نمودند، و نه بجهد بندگى بآن رسيد كه رسانيدند.

پير طريقت گفت: الهى دانى بچه شادم؟ بآنك نه بخويشتن بتو افتادم، الهى تو خواستى نه من خواستم، دوست بر بالين ديدم چو از خواب برخاستم:

اتانى هواها قبل ان اعرف الهوىفصادف قلبا فارغا فتمكّنا

«ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً» اى محمّد بر پى ملّت ابراهيم رو، و كان ملّة ابرهيم (ع) الخلق و السّخاء و الايثار و الوفاء فاتبعه النّبي (ص) و زاد عليه حتّى جاد بالكونين عوضا عن الحقّ، فقال تعالى: «وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِيمٍ».

«ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ» جاى ديگر گفت: «قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي» دعوت براه خداى تعالى ديگرست و دعوت بخدا ديگر، آن را واسطه در ميانست و اين را حق ترجمانست، آنچ بواسطه گفت نتيجه آن طاعتست و ترك مخالفت، و آنچ بى واسطه گفت ثمره آن تفريد است و ترك تدبير، تفريد يگانه كردن همّتست هم در ذكر و هم در نظر: در ذكر آنست كه در ياد وى جز وى نخواهى و در ذكر وى جز از وى ببيم نباشى، و در نظر آنست كه بهر كه نگرى او را بينى و به هيچ كس جز وى سر فرو نيارى، و سرّ اين سخن آنست كه آنجا كه واسطه سبيل در ميان آورد از نامهاى خود: «رب» گفت زيرا كه نصيب عامّه خلق در آنست، و ذلك معنى التربية. و آنجا كه بى واسطه سبيل است: «اللَّه» گفت از نصيب خلق تهى و بجلال لم يزل مستغنى، اى جوانمرد اگر نه براى انس جان عاشقان بودى اين جلوه گرى جمال نام اللَّه تعالى با استغناء جلال و عزّت خود بر جان و دل عاشقان چرا بودى؟ ور نه براى مرهم درد سوختگان و رحمت بر ضعف بيچارگان بودى، «ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ» چرا گفتى.

آرى مى‏خواند و دعوت مى‏كند تا خود كه سزاى آن بود كه منادى حق را بجان و دل بپذيرد و پاسخ كند.

عالميان دو گروهند: قومى در آمده و جان و دل خود در مجمره معرفت عود وار بر آتش محبّت نهاده و سوخته، ايشانند كه نداء حق نيوشيدند و دعوت رسول بجان و دل پذيرفتند و اجابت كردند و بوفاى عهد روز بلى باز آمدند كه: «يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ». ديگر گروه از درگاه ازل طغراى قهر بر جان ايشان كشيدند و داغ مهجورى بر ايشان نهادند تا دلهاى خود را دار الملك شياطين ساختند، نه نداء حق بگوش دل ايشان رسيده، و نه اجابت دعوت رسول را سزا بوده، اين هر دو گروهند كه ربّ العالمين گفت: «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» مى‏گويد جلّ جلاله من از حال هر دو گروه آگاهم و هر كس را آنچ سزاى وى بود دادم، گوهر نهاد عارفان مى‏بينم، طينت صفات منكران مى‏دانم، فردا هر كس را بسزا و جزاء خود رسانم و بمحلّ و منزل خود فرود آرم، من آن خداوندم كه فراخ توانم، بى دستور و بى يار، توانا بر هر كار پيش از آن كار، نه مرا چيزى دور نه كارى بر من دشوار.

«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ» اين آيت از جوامع قرآنست، هر چه نواخت اللَّه تعالى است مر بنده را در دو جهان از مثوبات و مكرمات در زير اينست كه گفت: «إِنَّ اللَّهَ مَعَ» و هر چه انواع خدمتست و فنون طاعت و اصول عبادت كه بنده كند، اللَّه تعالى را همه در تحت اين شود كه: «اتَّقَوْا» و هر چه حقوق خلق است بر يكديگر در فنون معاملات همه در زير اينست كه: «مُحْسِنُونَ» متّقيان و محسنان بحقيقت ايشانند كه از خاك قدم ايشان بوى نسيم محبّت آيد، اشك ديده‏شان اگر بر زمين افتد نرگس ارادت شكفد، اگر تجلّى‏ وقت ايشان بر سنگ آيد عقيق گردد، و اگر بر آب افتد رحيق شود، و اگر آتش شوق ايشان زبانه زند عالم بسوزد، و اگر نور معرفت ايشان اشراقى كند گيتى بيفروزد، در شهرهاشان مقام نبود، با مردمان‏شان آرام نبود، عام را در سال دو عيد بود، ايشان را هر نفسى عيدى بود، عيد عام از ديدن ماه بود، عيد ايشان بر مشاهده اللَّه بود، عيد عام از گردش سال بود، عيد ايشان با فضال ذو الجلال بود، آن ماه رويان فردوس و حوران بهشت از هزاران سال باز در آن بازار گرم منتظر ايستاده‏اند تا كى بود كه ركاب دولت اين متّقيان و محسنان بعلّيين رسانند و ايشان بطفيل اينان قدم در آن موكب دولت نهند كه: «فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ».