۱۹- سورة مريم- مكيّة
۱ النوبة الاولى
قوله تعالى: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.
«كهيعص» (۱) اللَّه، خداوندى، بسنده كار راهنماى، زينهار دار داناى راست گوى، «ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ» اين يادگار خداوند توست، بمهربانى خويش. «عَبْدَهُ زَكَرِيَّا.» (۲) بنده خويش را زكريا.
«إِذْ نادى رَبَّهُ» بر خواند خداوند خويش را، «نِداءً خَفِيًّا.» (۳) خواندنى نرم
«قالَ رَبِّ» گفت اى خداوند من، «إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي» من آنم كه استخوان من و اندام من سست گشت، «وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً» و سر من در ايستيد بسپيدى پيرى، «وَ لَمْ أَكُنْ» و هرگز نبودم «بِدُعائِكَ رَبِّ» بخواندن تو خداوند من، «شَقِيًّا.» (۴) بدبختى.
«وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ» و من ميترسم از نيازادگان، «مِنْ وَرائِي» از پس مرگ خويش، «وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً» و زن من نازاينده است. «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا» (۵) پس ببخش مرا از نزديك خويش فرزندى.
«يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ» فرزندى كه ميراث برد از من وز همه نژاد و فرزندان يعقوب، «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا» (۶) و آن فرزند را اى خداوند من پسنديده كن.
«يا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ» اى زكريا ما ترا بشارت دهيم بپسرى، «اسْمُهُ يَحْيى» نام او يحيى، «لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا» (۷) كه او را پيش ازين هيچ همنام نكرديم.
«قالَ رَبِّ» زكريا گفت خداوند من، «أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ» چون بود مرا پسرى؟ «وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً» و زن من نازاينده «وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا.» (۸)
و من از پيرى بتباهى رسيده.
«قالَ» گفت. «كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ» چنين گفت خداوند تو. «هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ» كه آن بر من آسان و خوار است، «وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ» و بيافريديم ترا پيش «وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً.» (۹) و خود هيچ نبودى.
«قالَ رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً» گفت خداوندا مرا نشانى بنماى، «قالَ آيَتُكَ» گفت نشان ترا آنست. «أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيًّا» (۱۰) كه سخن مگوى با مردمان سه شبانروز
«فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ» بيرون آمد بر قوم خويش، «مِنَ الْمِحْرابِ» از كوشك خويش «فَأَوْحى إِلَيْهِمْ» و بايشان مينمود، «أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا» (۱۱) كه نماز كنيد بامداد و شبانگاه.
«يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ» اى يحيى پيغام و دين گير بنيروى «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» (۱۲) و را پيغام و حكم داديم و نيز كودك.
«وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً» و از نزديك خويش او را نيكى داديم و پاكى «وَ كانَ تَقِيًّا» (۱۳) و پرهيزكار بود.
«وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ» و نوازنده بود و نيكوكار با پدر و مادر خويش، «وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا» (۱۴) و جبارى نابخشاينده نبود و نه عاصى «وَ سَلامٌ عَلَيْهِ» و سلام بر يحيى «يَوْمَ وُلِدَ» آن روز كه زادند «وَ يَوْمَ يَمُوتُ» و آن روز كه ميرد. «وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا» (۱۵) و آن روز كه بر انگيزانند وى را زنده.
النوبة الثانية
اين سوره مريم نود و هشت آيتست و نهصد و هشتاد و دو كلمه و سه هزار و هشتصد و دو حرف، جمله بمكه فرو آمد مگر يك آيت و آن آيت سجده است بقول بعضى مفسّران: و بقول بعضى: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ» تا آنجا كه گفت «وَ لا يُظْلَمُونَ شَيْئاً». و گفتهاند درين سوره دو آيت منسوخ است: يكى: «وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ» معنى نذارت بآيت سيف منسوخ گشت، ديگر «فَلا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ» اين قدر از آيت منسوخست بآيت سيف. و در فضليت سوره، ابىّ كعب روايت كرد از
«مصطفى (ص) قال: «من قرأ سورة مريم اعطى من الاجر بعدد من صدّق بزكريا و كذّب به و بيحيى و مريم و عيسى و موسى و هارون و ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسماعيل عشر حسنات و بعدد من دعا اللَّه ولدا و بعدد من لم يدع له ولدا»
بسم اللَّه، اين باء بسم اللَّه حرف الصاق است و الصاق را ملصق به در بايد تا سخن تمام شود و محكم گردد، نبينى كه اگر كسى گويد: «بالقلم، بالّسكين» سخن ناقص بود اما اگر گويد: كتبت بالقلم، قطعت بالّسكين آن گه سخن تمام شود، و ملصق به اينجا ضمير است چنان كه ابن عباس گفت: معناه ابدأ بسم اللَّه مىگويد بنام خدا آغاز كنم در همه كار و بوى تبرك گيرم بهمه حال، آن فراخ بخشايش بروزى دادن بر همه جانوران درين جهان، و مهربان بر مؤمنان در آن جهان. اگر كسى گويد، باء بسم اللَّه چرا بلند كنند و بديگر جايها بلند نكنند؟ جواب آنست كه اين در اصل چنان بوده كه در «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ»، الف را از آن حذف كردند و طول آن بباء دادند تا دليل بود بر حذف الف. مذكّران گويند اين باء بلند كردند، لانّها صحبت اسم اللَّه فطالت و ارتفعت، اشار الى انّ من صحب اسم المولى طال و ارتفع فى الدارين. باء كه با نام مولى صحبت كرد سر افراز با ها گشت. مؤمن كه همه عمر با نام مولى صحبت دارد چه عجب اگر سرافراز دو جهان گردد؟!. و اسم در اصل سمو بوده است اين و او از آخر وى طرح كردند و الف در اول وى افزودند تمامى كلمه را، تا بوى ابتدا كنند. و اشتقاق آن از سمت است و سمت نشان است يعنى كه اسم نشانى بود مسمى را. و گفتهاند اشتقاق اسم از سموّ است، «و هو الارتفاع و العلوّ، يعنى ان الاسم يعلو. المسمى و الاسم ما علا و ظهر فصار علما للدلالة على ما تحته من المعنى.
اما اشتقاق نام اللَّه بر قول بيشترين مفسّران از اله الاهة است اى . عبد عبادة. و يقال تألّه الرجل اذا تنسّك، و المعنى هو المستحق للعبادة، و ذو العبادة الذي اليه توجّه العباد و بها يقصد. و قال ابو الهيثم الرازى: اللَّه اصله اله و قال اللَّه عز و جلّ: «وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ، إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ» و لا يكون الها حتى يكون لعباده خالقا و رازقا و مدبرا و عليه مقتدرا فمن لم يكن كذلك فليس بآله. و ان عبد ظلما، بل هو مخلوق و متعبد. و يقال: اصل اله ولاه فقلبت الواو الهمزة كما قالوا للوشاح اشاح و معنى الولاه ان الخلق يولهون اليه بحوايجهم و يتضرّعون اليه فى ما ينوبهم، و يفزعون اليه فى كلّ ما يصيبهم كما يوله كلّ طفل الى امه. و از خاصيتهاى نام اللَّه يكى آنست كه هر حرفى كه از وى بيفكنى باقى كه بماند تمام بود: الف بيفكنى للَّه بماند تمام باشد و فايده دهد: چنان كه گفت «لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ.» اگر لام اوّل بيفكنى له بماند تمام بود و معنى دهد كقوله تعالى: «لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.» و اگر لام دوّم بيفكنى هو بماند: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ».
اما رحمن و رحيم هر دو مشتقاند از رحمة. لكن رحمن رحمت و روزى و نعمت فايده دهد، و رحيم رحمت و عفو و مغفرت فايده دهد، و روزى و نعمت جداست و عفو و مغفرت جدا، پس اين تكرار بىفايده نيست، و اشتقاق رحمت از رحم است يعنى كما انّ الرحم تشتمل على الجنين بالوقاية و الحماية فكذلك الرّحمة تشتمل على العبد بالرعاية و الكفاية. و گفتهاند ميان رحمن و رحيم فرق نيست از روى معنى، چنان كه گويند ندمان و نديم، و جمع ميان هر دو تأكيد راست چنان كه گويند فلان جاد مجدّ.
و در شأن نزول آيت تسميت مفسّران را دو قول است: گروهى گفتند: اين آيت بسه نجم آمده و سبب آن بود كه مصطفى (ص) پيش از وحى عادت داشت كه «باسمك اللّهم»
گفتى بر عادت عرب در جاهليت، چون آيت آمد كه «بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها» رسول خدا بفرمود تا بسم اللَّه مىنوشتند، بعد از آن چون آيت آمد. «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ» بفرمود تا بسم اللَّه الرحمن مىنوشتند، پس از آن چون آيت آمد. «إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
بفرمود، تمام بنوشتند و گفتند «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ.»
قول دوّم آنست كه بيكبار از آسمان فرو آمد در بدو بعثت، ابن عباس گفت جبرئيل (ع) مصطفى (ص) را تلقين كرد بر كوه حرا و او را گفت: بگوى «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» و اين قصه در سوره علق گفته آيد انشاء اللَّه. مذهب شافعى و اصحاب حديث آنست كه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ در هر سر سورتى آيتى است از آن سوره، جبرئيل از آسمان فرو آورده و بر مصطفى (ص) خوانده و خبر درست است كه ابن عباس گفت: كان رسول اللَّه (ص) لا يعرف ختم سورة حتى ينزل عليه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. و در فضيلت آيت تسميت آوردهاند از مصطفى (ص) كه گفت: اگر آدمى و پرى همه بهم آيند چهار هزار سال تا تفسير و فضيلت آن بدانند چهار هزار سال بآخر برسد و از فضل آن و تفسير آن عشرى ندانسته باشند. و هر كه يك بار بصدق دل بگويد «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» اللَّه تعالى بهر حرفى چهار هزار نيكى در ديوان وى باز كند و بنويسد، و چهار هزار بدى از ديوان وى محو كند و چهار هزار درجه در بهشت بنام وى باز كند.
قوله عز و جل: «كهيعص» در بعضى تفسيرها آوردهاند كه رب العزة اين حروف تهجى در اوايل سور بدان فرستاده است تا خلق را دلالت كند بر مدت بقاء اسلام، يعنى كه اين حروف بحساب جمل بر گيرند بىتكرار چندان كه بر آيد روزگار اسلام و بقاء اين امت چندان باشد و اين مدت ششصد و نود و سه سالست چون اين مدت بسر آيد قيامت برخيزد و رستاخيز پديد آيد، و اين قول بنزديك اهل تحقيق ضعيف است از سه وجه: يكى آنكه اين دعوى علم قيامتست و علم قيامت نزديك خلق نيست، اللَّه تعالى ميگويد: «قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ». ديگر وجه آنست كه عرب هرگز حساب جمل نشناختهاند و عادت ايشان نبوده، يقول اللَّه تعالى: «إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا».
جايى ديگر گفت: «بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ». سه ديگر وجه آنست كه رب العزة اين حروف در اوايل سور مكرر باز گفته و ايشان اين حساب نه مكرّر بر گرفته و اگر مكرّر كنند اضعاف آن باشد. و بدانكه اين حروف مقطعه در قرآن بر پنج وجه است: وحدانى: چون ص، ق، ن، و ثنائى: چون طه، يس، حم، و ثلاثى: چون الم، الر، طسم، و رباعى: چون المص، المر و خماسى چون كهيعص و لَحْمَ عسق. قومى گفتند: نام سورتهااند و گفتهاند: نامهاى قرآنند و گفتهاند: نامهاى اللَّه تعالىاند و لهذا روى عن على انه كان يقول: يا كهيعص، اغفر لى.
و كان يحلف بكهيعص، امير المؤمنين على (ع) باين حروف سوگند ياد كرد از آن كه اعتقاد داشت كه اين حروفها نامهاى خدااند يا صفات وى، و معلوم است كه سوگند جز بنام و صفت اللَّه بسته نشود. و درست است از ابن عبّاس كه گفت: الكاف من كاف، و الهاء من هاد و الياء من حليم، و العين من عليم، و الصاد من صادق. و بروايتى ديگر از ابن عباس: كبير، هاد، امين، عزيز، صادق. معنى آنست كه خلق را بسنده كارست و ايشان را راه نما است، بگفتار و كردار از ايشان دانا و در وعد و گفت خود راست گوى، در صفت بزرگوار و در وعد استوار، راست گوى و راست كار، كلبى گفت: كاف لخلقه، هاد لعباده، يده فوق ايديهم، عالم بتربيته، صادق فى وعده. مهمها را كافى است و وعده را وافى و راه نماى بندگان و دل گشاى ايشان، بقدر از همه برتر، بذات و صفات زور، عالم باسرار بندگان و سازنده كار ايشان در دو جهان، راست گوى و راست كار و راست دان.
«كهيعص». كسايى و ابو بكر هاء و ياء هر دو بامالت خوانند ابو عمرو هاء بامالت خواند و ياء نه، ابن عامر و حمزه ياء بامالت خوانند و هاء نه، نافع هر دو بين الفتح و الكسر خواند على مذهبه فى الامالة، باقى همه به تفخيم خوانند بى امالت.
«ذِكْرُ رَحْمَتِ» خبر مبتداء محذوفست و در آيت تقديم و تأخير است، اى هذا الّذى نتلوه عليك ذكر ربك عبده زكريا برحمته. باين قول رب فاعل ذكر است و عبده مفعول است مىگويد: اين قصه كه بر تو ميخوانيم ياد كرد خداوند تو است بنده خود را زكريا برحمت خويش، يعنى كه برحمت خويش ذكر وى كرد و قصه وى گفت. و روا باشد كه تمامى سخن در «إِذْ نادى رَبَّهُ» بود، اى دعاء زكريا ربه كان من رحمة ربك و الهامه ايّاه، مىگويد: دعاء زكريا و اجابت كه از حق يافت رحمتى بود كه خداوند تو بر وى كرد، و الهام كه وى را داد. انگه قصه در گرفت و گفت: «إِذْ نادى رَبَّهُ» اى دعا ربه فى محرابه،. «نِداءً خَفِيًّا» اى دعا سرّا بر خواند خداوند خود را در سرّ، بآوازى نه بلند. بجاى آورد كه در دعا اخفاء سنت است: فرموده و پسنديده اللَّه تعالى است كه مىگويد: «ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً» و پيغامبر (ص) گفته: «خير الدعا الخفى و خير الرزق ما يكفى»
و خبر درستست كه قومى دعا كردند بآواز بلند و پيغامبر (ص) گفت: «انكم لا تدعون اصمّ و لا غايبا، انكم تدعون سميعا قريبا.
و گفتهاند زكريا از بهر آن در سرّ دعا كرد از قوم خود پنهان داشته كه از ايشان شرم داشت كه گويند به پيرانه سر فرزند ميخواهد از زنى نازاينده. و گفتهاند: زكريا دانست كه آواز بلند و آواز نرم بنزديك حق سبحانه و تعالى يكسانست، اما آواز نرم بخضوع و خشوع نزديكترست و از ريا دورتر، از آن نرم گفت، آن گاه تفسير دعا كرد و باز نمود كه دعاء چه كرد و چه خواست: «قالَ رَبِّ» و اين آن گاه بود كه در محراب پيش مريم در زمستان ميوه تابستانى ديد نه بوقت خويش، گفت آن خداوند كه قادرست كه در زمستان ميوه تابستانى دهد نه بوقت خويش، قادرست كه پيرانه سر فرزند دهد، آن روز رغبت فرزند خواستن بوى پديد آمد، بمحراب باز شد و نماز كرد و در اللَّه تعالى زاريد، و در سرّ اين دعا كرد: «رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي» اى ضعف بدنى لكبر سنّى، بار خدايا، تن من از پيرى ضعيف گشت و استخوان من سست شد! خص العظم بالذكر لانه اقوى ما فى الانسان و اذا وهن لا يرجى عود القوّة اليه. و گفتهاند استخوان كنايتست از دندان. شكا ذهاب اضراسه. گفتهاند: زكريا آن وقت هفتاد و پنج ساله بود. يقال وهن يهن و وهن يوهن وهنا و وهنا اذا ضعف. و قيل: وهن بمعنى وهى.
«وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً» رأس اينجا كنايتست از موى سر و محاسن. چنان كه در قصه موسى (ع) و برادر گفت: «أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ» يعنى اخذ بشعر رأسه و لحيته، و الاشتعال انتشار شعاع النار، اى اشتعل فيه الشيب اشتعال شعاع النار. اين بر سبيل استعارت گفت. چنان كه شعلهاى آتش در وقت التهاب متفرّق شود و پيدا گردد، هم چنان سپيدى پيرى در موى سر و محاسن من پيدا گشت و منتشر شد «شيبا» نصب على التمييز.
و قال عطاء: اول من شاب رأسه ابراهيم (ع) فقال: يا رب ما هذا؟ قال هذا الوقار، قال رب زدنى وقارا.
«وَ لَمْ أَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيًّا» اى كنت مستجاب الدعوة قبل اليوم سعيدا به غير شقى فيه. و السّعادة ادراك الخير و الشّقاوة حرمانه. و قيل معناه: انا ممن دعاك مخلصا موحدا و من دعاك مخلصا موحدا لم يكن بعبادتك شقيّا. و قيل: الدعاء مصدر يضاف مرّة الى الداعى و مرّة الى المدعوّ، فاذا اضيف الى الداعى فالمعنى لم اكن بدعايى ايّاك خائبا، لانك وعدتنى الاجابة، و إذا اضيف الى المدعوّ فالمعنى لم اكن بدعائك ايّاى و هدايتك لى و معونتك ايّاى شقيا.
«وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي.» موالى اينجا عصبه اند چنان كه در سورة النساء گفت: «وَ لِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِيَ» يعنى العصبة، و المولى الناصر و المولى الزوج و المولى كل من يليك نسبه و كل من يليك جانبه، و المولى ما لا يفارقك. قال اللَّه تعالى: «مَأْواكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ» و «اللَّه تعالى مولى الذين آمنوا» اى ربهم و سيدهم. «وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي» مىگويد: من مىترسم از قرابات و عصبات خويش كه بعد از وفات من شايستگى خلافت من ندارند و كار دين ضايع فرو گذارند، و بنا خلفى ايشان علم و نبوت از خاندان ما بريده شود. و زكريا اين سخن از بهر آن مىگفت كه بنى اسرائيل را ديده بود كه تبديل دين مىكردند. و انبياء را مىكشتند، و در زمين فساد و تباه كارى مىكردند، ترسيد كه نيازادگان وى همان كنند و همان راه سپرند ازين جهت فرزندى خواست كه شايسته نبوت و خلافت باشد، و در شواذ خواندهاند «و انى خفت الموالى من ورائى». و اين قراءت ضد قرءات اول است مىگويد: قلّ بنو عمى اى ماتوا و لم يبق لى ابن عم يرثنى النبوة من ورائى. و «كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً» يعنى فيما مضى من الزمان كانت عاقرا لم تلد لي. مىگويد: زن من هميشه عاقر بود كه هيچ فرزند نياورد. در ضمن اين سخن سؤال است يعنى كه آن علت از وى زايل گردان تا بفرزند بار گيرد. و گفتهاند «وَ كانَتِ امْرَأَتِي» اين كون حال است يعنى كه اكنون عاقر گشت از پيرى.
و العقر انقطاع الولادة.
«فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا» پس ببخش مرا از نزديك خويش يارى يعنى فرزندى، «مِنْ لَدُنْكَ» يعنى من قدرتك و فضلك. و اين از بهر آن گفت كه در معقول و عادت مستبعد بود فرزند از زكريّا كه او را هفتاد و پنج سال از عمر گذشته و زن وى عاقر بود، و در چنين حال اگر فرزند آيد بقدرت و فضل اللَّه تعالى آيد. «وَلِيًّا» يعنى ابنا صالحا تقيا.
«يَرِثُنِي» اين وراثت نبوت است نه وراثت مال. فان الانبياء لا يورثون.
قال النبى (ص): «نحن معشر الانبياء لا نورّث ما تركنا صدقة،»
و معنى وراثة النبوة ان تقوم مقامه فيها الا انّها تنتقل اليه بالموت كما ينتقل المال، يقال ورث فلان شرف ابيه اذا قام مقامه فيه، و ذلك معنى
قوله (ص): «العلماء ورثة الانبياء»
و معلوم: انّ العلم لا يورث كما يورّث المال و انه لا يوصل اليه الا بكسب و جهد و توفيق. و لكن معناه انهم قاموا مقام الانبياء فى علمهم و حكمهم. ابو عمرو و كسايى «يَرِثُنِي وَ يَرِثُ» بجزم خوانند، و باقى برفع خوانند، جزم بر جواب دعا و رفع بر نعت. ولى بمعنى آنست كه: مرا فرزندى بخش كه از من و از همه نژاد اولاد يعقوب ميراث علم و نبوّت و حكمت برد. بيشترين مفسّران گفتند: اين يعقوب بن اسحاق است پدر يوسف، و زكريا از آل يعقوب بود از نژاد و فرزندان وى. كلبى گفت اين نه يعقوب بن اسحاق است بلكه يعقوب بن ماثان است برادر زكريا. «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا» اى مرضيا ترضاه انت. و قيل راضيا بحكمك، و قيل اجعله نبيا كما جعلت آبائه نبيا.
«يا زَكَرِيَّا» ممدود و مقصور هر دو خواندهاند، مقصور قراءت حمزه و كسايى و حفص است، و ممدود قراءت باقى. و اينجا اضمارست يعنى فاجيب يا زكريا، دعاء وى اجابت كردند و گفتند: «يا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا» رب العزة در اين آيت يحيى را دو تشريف داد كه او را بدان دو تشريف گرامى كرد و بر وى منت نهاد، يكى آنست كه نام وى حق نهاد جل جلاله، و با پدر و مادر نگذاشت، ديگر آنست كه او را نامى نهاد كه پيش از وى در دنيا هيچكس را آن نام ننهاد، و هو المعنى بقوله: «لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا». اى لم نسم يحيى احدا قبله. و روى عن ابن عباس انه قال: «لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا» اى مثلا و شبها، لانه لم يعص و لم يهم بمعصية قط. و به
قال النبى (ص): «ما اذنب يحيى بن زكريا ذنبا و لا هم بامرأة»
و قيل لم تلد العواقر مثله. و قيل: «لَمْ نَجْعَلْ لَهُ» اى لزكريا من قبل سميا اى ولدا و العرب تسمى الولد سميا.
ذكره النقاش فى تفسيره و قيل: معناه سميناه قبل العلوق و قبل الولادة و لم تسم احدا قبله على هذا الوجه. و روى عن وهب قال: نادى مناد من السماء ان يحيى بن زكريا سيد من ولدت النساء، و ان جرجيس سيد الشّهداء! و سمى يحيى لانه يحيى به دين اللَّه و قيل لان رحم امه حى به، و قيل لان اللَّه احياه من بين مسنين فى حكم الولادة، و قيل لانه استشهد و الشّهداء احياء. پس چون فرشتگان او را بشارت دادند بفرزند گفت: «رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ» و انا شيخ كبير لم يولد لى و انا شاب قوى «وَ امْرَأَتِي عاقِرٌ» لم تلد فى حال شبابها؟ خداوندا مرا فرزند چون بود؟ و من مردى پير بزاد در آمده و زن من نازاينده؟ و در جوانى هرگز از ما هيچ فرزند نيامده؟ اين سخن نه بر سبيل استنكار و استبعاد گفت كه وى از قدرت اللَّه تعالى بعيد ميداشت كه به پيرى فرزند تواند داد! لكن بر سبيل تعجب و تعظيم قدرت اللَّه باز گفت. و از بس كه شادى بدل وى رسيده بود تعجيل كرد بشناخت كيفيت آن فرزند دادن، و نشان و علامت آن در خواستن. و گفتهاند نيز كه سياق اين سخن بر وجه استفهام است نه بر وجه استنكار، ميخواست تا بداند كه اين فرزند هم از اين زن عاقر خواهد بود؟ بر هيأت پيرى ايشان خواهد بود؟ يا ايشان را با حال جوانى بر دو فرزند دهد؟ و قيل: لما سمع نداء جبرئيل بالبشارة وسوس اليه الشيطان انه ليس من اللَّه و انما هو من الشيطان. فذكر ذلك دفعا للوسوسة. «وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا» اى يبسا و انتهاء فى السن. يقال عتا يعتو عتوا عتيا و عسى يعسو عسوا و عسيا اذا يبس شيبا. و قيل معناه «بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ» حالة جفّ الماء فى صلبى قرأ حمزه و الكسائى و حفص عتيا بكسر العين و الباقون بالرفع و هما لغتان.
«قالَ كَذلِكَ» اى قال جبريل كذلك انت و امرأتك شيخان كبير ان على هذه الحالة ترزقان الولد و لا تردّان الى حالة الشباب. جبريل (ع) گفت اكنون چنين است كه شما را فرزند دهد در حال پيرى و ضعيفى چنين كه هستند «قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ» اى اعطاء الولد على هذه الحالة منكما، علىّ هيّن سهل لا يلحقنى فيه نصب و لا تعب و لا مشقة.
و قيل تقديره «كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ» يعنى كما قيل لك قال ربّك «هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ». يقال هان يهون هونا فهو هاين و هيّن و هين.
و فى خبر: المؤمنون هيّنون ليّنون.
قرأ حمزه و الكسائى و قد خلقناك بالنون على الجمع و الباقون بالتاء على الوحده، و المعنى واحد لان الفعل فيهما اللَّه عزّ و جلّ لانّه خالق كل شيء. يقول تعالى: «وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ» اى من قبل يحيى. «وَ لَمْ تَكُ» اصلا فاوجدتك من العدم، كذلك اقدر على خلق الولد و انتما على هذه الحالة، لان الايجاد من العدم ابلغ فى القدرة من ايجاد الولد من الشيخين الكبيرين.
«قالَ رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً» اى قال زكريا، رب اجعل لى علامة اعرف بها حدوث الولد قبل الولادة فافرح به. اين باز سؤالى ديگر است كه از شادى بشارت بيرون داد و گفت: خداوندا مرا علامتى نماى بر حدوث و علوق اين فرزند تا مر شادى افزايد و يقين، كه اجابت دعا كردى. «قالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ» اى آية ذلك ان لا تقدر على مكالمة الناس «ثَلاثَ لَيالٍ» مع ايامها «سَوِيًّا» صحيحا سليما من غير بكم و لا خرس، فتعلم بذلك ان اللَّه وهب لك الولد. و «سَوِيًّا» نصب على الحال و فيه تقديم و تأخير، تقديره الا تكلم الناس سويّا ثلاث ليال. و عن ابن عباس «ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيًّا» اى ثلث ليال متتابعات، جعله وصفا لثلاث. در قرآن آيت برد و معنى آيد: يكى بمعنى عبرت، چنان كه در سوره المؤمنين گفت: «وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ آيَةً» اى عبرة. و در سورة العنكبوت گفت: «وَ جَعَلْناها آيَةً لِلْعالَمِينَ» اى عبرة للعالمين و در سورة القمر گفت: «وَ لَقَدْ تَرَكْناها آيَةً فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ» اى عبرة و در سورة النحل گفت: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ». اى لعبرة. ديگر بمعنى علامتست. چنان كه درين سوره گفت: «رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً، قالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ» و در سورة يس گفت: «وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ» «وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ». يعنى و علامة لهم، و در سورة الرّوم گفت: «وَ مِنْ آياتِهِ» اى و من علامات الرّب انه واحد. «أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ» و امثال اين در قرآن بسيارست.
«فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ» اى فخرج فى تلك الايّام الّتى اراه اللَّه تعالى فيها تلك الاية، من المحراب. اى من المصلى و قيل نزل من الغرفة، و المحراب اشرف موضع فى البيت. و قوله «عَلى قَوْمِهِ» يدل على انه اشرف عليهم. «فَأَوْحى إِلَيْهِمْ».
الوحى فى كلام العرب الاعلام كلاما كان او ايماء و كتابة، و هو فى قصة النحل الهام، يقال وحى و اوحى اذا اشار بحاجب أو يد، «أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا» فى ذكر البكرة دليل على انّ الليالى كانت مع الايّام، و السبحة الصلاة النافلة، و البكرة اول النهار، يقال بكر و بكّر و ابتكر، و العشيّ ما بعد قائم الظهيرة. و فى الاية تقديم و تأخير، تقديره «فخرج على قومه من المحراب بكرة و عشيّا» فى الليالى الثلاث فاشار اليهم ان صلوا»، زكريا را عادت بود كه هر روز بامداد و شبانگاه قوم خود را پند دادى و ايشان را بتسبيح و نماز و تهليل فرمودى، تا در هر دو طرف روز ايشان را بر طاعت و عبادت و ذكر اللَّه تعالى داشتى، پس در اين سه روز كه او را از سخن گفتن باز داشتند، با مردم هم چنان بر عادت بامداد و شبانگاه همى آمد و باشارت همى نمود كه، بر سر ذكر و تسبيح و نماز خود باشيد. و گفتهاند كه وحى اينجا بمعنى كتابت است، اى كتب لهم فى كتاب، و قيل على الارض، مفسّران را خلافست، كه سخن ناگفتن زكريا با مردم بر چه وجه بود؟
قومى گفتند: بر سخن گفتن توانا بود، اما نمىگفت، از بهر آنكه او را نهى كرده بودند از آن، و مىخواستند كه آن سه روز بكليت با عبادت اللَّه تعالى پردازد، و دليل بر اين قول آنست، كه زبور مىخواند و تهليل و تسبيح مىكرد و بوى خطاب آمد: «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ». و قومى گفتند، سخن با مردم نمىتوانست گفت، كه زبان وى دربسته بودند، بعقوبت آن كه بعد از مشافهه فريشتگان، سؤال كرد و آيت خواست.
«يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ» قال كعب الاحبار، كان يحيى بن زكريا نبيا حسن الصّورة و الوجه، ليّن الجناح، قليل الشعر، قصير الاصابع، طويل الانف، مقرون الحاجبين، رقيق الصوت، كثير العبادة، قويّا فى طاعة اللَّه عز و جلّ. و كان قد ساد الناس فى عبادة ربه و طاعته.
روى ابو هريره قال: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: كلّ ابن آدم يلقى اللَّه عز و جلّ بذنب قد أذنبه، يعذّبه عليه ان شاء او يرحمه الا يحيى بن زكريا.
فانه كان سيدا و حصورا و نبيا من الصالحين.
«خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ». در قرآن قوّة بر پنج وجه آيد: يكى بمعنى عدد. چنان كه در سورة هود گفت: «وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلى قُوَّتِكُمْ» اى عددا الى عددكم، همانست كه در سورة الكهف گفت، «فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ» اى بعدد من الرّجال، و در سورة النمل گفت: «نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ» اى عدد كثير. وجه دوم قوّة بمعنى بطش است، چنان كه در سورة المصابيح گفت: «مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً» يعنى بطشا، و در سورة هود گفت: «لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً» اى بطشا. وجه سوم قوّة بمعنى شدّت است، چنان كه در سورة هود گفت: «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ» اى الشديد الذى لا يضعف، جاى ديگر گفت: «يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ»، و در سورة القصص گفت: «لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ» يعنى اولى الشدة ، وجه چهارم قوة بمعنى سلاح و رمى چنان كه در سورة الانفال گفت: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» يعنى السّلاح و الرّمى، وجه پنجم قوّة بمعنى جدّ و مواظبت است، چنان كه در سورة البقرة و در سورة الاعراف گفت: «خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ» يعنى خذوا ما فى التّوراة بالجد و المواظبة عليه، همانست كه درين سورة گفت: «يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ» اى بالجد و المواظبة، عليه «خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ» هاهنا التورية. و قيل الوحى و الدّين و الحكم.
قال رسول اللَّه (ص) للّذين تحاكما اليه فى حدّ الزنا: «نعم اقضى بينكما بكتاب اللَّه» ثمّ امر بالرّجم، و ليس فى القرآن ذكر الرّجم و لكن فى القرآن تولية الرّسول و حكم رسول اللَّه (ص) و منه قوله تعالى: «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ» يعنى الدّين و الحكم و كذلك قوله: «وَرِثُوا الْكِتابَ.»
يحيى زكريا پيغامبرى بود مرسل به بنى اسرائيل. هفت ساله بود كه او را نبوّت دادند و بوى وحى آمد، بر انجمن بنى اسرائيل بييستاد و ايشان را بر پنج چيز دعوت كرد: بر توحيد و بر نماز و بر روزه و بر صدقه و بر ذكر خداى عزّ و جل. در خبرست كه كودكان با وى گفتند: اذهب بنا نلعب، فقال ما للعب خلقت.
اينست كه رب العالمين گفت: «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا»، در كودكى او را دين و حكمت و نبوّت داديم. الحكم و الحكمة واحد، كالقلّ و القلة و قيل الحكم الفهم بكتاب اللَّه، و الحكمة الاصابة بالرأى و وضع الاشياء موضعها. و قال ابن عباس من قرأ القرآن قبل ان يحتلم فهو ممن اوتى الحكم صبيا.
و روى ان اللَّه عزّ و جلّ اوحى الى يحيى بن زكريا. يا يحيى اذا واليت عبدى انبتت الحكمة فى صدره لم يسكن الى غيرى و كيف يسكن و انا جليسه، يا يحيى اذا واليت عبدى، انيتت الحكمة فى صدره، فنبت الاصل فى القلب و نطق الفرع باللسان.
«وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا» يعنى و اعطيناه مع الحكمة رحمة و عطفا من عندنا. و قيل معناه جعلناه رحيما على الخلق، يدعوهم الى الهدى، و يعلمهم العلم. الحنان العطف و الشّفقة مشتق من حنّ اليه حنينا، اذا مالت اليه نفسه حتى اظهر الجزع من انقطاع رؤيته عنه و اشتياقه اليه. و الحنّان المترّحم و المنّان المعتق. قال الشاعر: حنانك ذا الحنان اى ارحم يا رحيم و قد يثنى فى الدعاء كقول طرفة:
كانه قال تحنن مرّة بعد اخرى، و مثله فى التثنية «لبيك و سعديك» اى اقامة بامرك بعد اقامة، و اسعادا لك بعد اسعاد.
«وَ زَكاةً» اى اعطيناه طهارة و صلاحا، فلم يعمل بذنب. قال الكلبى: صدقة تصدق اللَّه بها على ابويه، و قيل بركة و نماء. و نصب «حنانا و زكاة» عطفا على الحكم، و قيل نصب على المفعول له و الواو زائدة. «وَ كانَ تَقِيًّا». مسلما مخلصا مطيعا.
«وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ» اى بارّا بهما يتعطّف و لا يخالفهم. و در شواذ خواندهاند بكسر باء، معطوفا على قوله «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ... وَ حَناناً... وَ زَكاةً... وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ» و البرّ الحبّ و قيل الاسراع الى الطاعة و المبالغة فى الخدمة. «وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا» الجبار الذاهب فى نفسه، العاتى فى فعله، الغليظ على غيره. و قيل الجبار الّذى يقتل و يصرب على الغضب و العاصى و العصى واحد، و العصى فى المعنى اكثر و ابلغ.
«وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ» اى سلام له منّا حين ولد اين ثنائيست كه اللَّه تعالى بر يحيى زكريا كرد، و كرامتى كه او را بدان مخصوص كرد، و او را در زينهار و پناه خود گرفت، در سه جايگاه بسه وقت: يكى بوقت زادن او را نگاه داشت از همز و طعن شيطان، ديگر بوقت وفات از هول مطلع و ضغطه قبر، سديگر روز قيامت از فزع اكبر. قال سفيان بن عيينه: اوحش ما يكون المرء فى ثلاثة مواطن: يوم ولد، فيرى نفسه خارجا مما كان فيه.
و يوم يموت، فيرى قوما لم يكن عاينهم و احكاما ليس له عهد، و يوم يبعث، فيرى نفسه فى هول عظيم. فخص اللَّه يحيى بن زكريا بالكرامة و السّلام و السّلامة فى المواطن
الثلاثة.
و گفتهاند يحيى و عيسى بهم رسيدند، يحيى گفت: اى عيسى از بهر من آمرزش خواه از حق جلّ جلاله كه تو از من بهى! عيسى گفت: لا، بل تو از من بهى، آمرزش خواه از حق جلّ جلاله تو از بهر من، نه بينى كه رب العزّه بر تو ثنا كرد، و من بر خود ثنا كردم، من خود را گفتم: «وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا» و رب العزّة از بهر تو گفت: «وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا»
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ». بسم اللَّه احسن الاسماء، رب الورى و الارض و السّماء، مسخر الظلمة و الضياء، مالك الاموات و الاحياء، الواحد الفرد بلا اكفاء، الدّائم الباقى بلا فناء. نام خداوندى كه محدثات و مكوّنات نمودگار فطرت او، جهانيان و جهانداران پرورده نعمت او، گردنهاى گردنكشان در كمند جلال و قهر او، دلهاى دوستان و آشنايان در روضه جمال و لطف او، مسبحان عالم علوى بر درگاه عزّت در حجب هيبت، كمر بسته و گوش بفرمان او، اگر جن است و اگر انس محكوم تكليف و مقهور تصريف او، در آسمان سلطان او، در زمين برهان او، پاكست و بزرگوار و بىعيب، خداوندى كه اين همه صنع از او جمله قطرهايست از درياى كبرياء و عظمت او، فسبحانه من عزيز ضلّت العقول فى بحار عظمته، و حارت الالباب دون ادراك عزّته و كلت الالسن عن استيفاء مدح جلاله، و وصف جماله. ديدههاى عقول در ادراك جلال او خيره، آبهاى روى متعزّزان در آب جمال او تيره، فهمهاى خداوندان فطنت در بحار عظمت او غريق، زبانهاى اهل فصاحت از استيفاء مدح جلال و وصف جمال او كليل، در هر گوشه هزاران جريح است و قتيل. اى عزّ تو همه عزيزان را نعت دل كشيده، اى جلال تو همه جلالها را داغ صغر بر نهاده، اى كمال تو همه كمالها را رقم نقصان برزده، اى الهيت تو همه عالم را طراز بندگى بر كشيده، اى ارادت و مشيت و قضاى تو از آلايش افهام و اوهام خلق پاك، اى صفات و نعوت قدم تو از ادراك هواجس و خواطر و ضماير آب و گل منزّه، اى همه عالم جانها بر من يزيد عشق نهاده و جز حسرت و حيرت سود ناكرده، همه عالم را ببوى و گفت و گوى خشنود كرده، و جرعهاى از جام عزّت به كس ناداده:
«بسم اللَّه» الباء بقاء اللَّه رب العالمين. السّين سلام اللَّه على المؤمنين. الميم محبة اللَّه بعباده التائبين و المتّطهرين. باء اشارتست ببقاء اللَّه تعالى، خداوند جهان و جهانيان، و دارنده همگان، يقول اللَّه تعالى: «وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ»، سين اشارتست بسلام اللَّه بر دوستان و نواختن ايشان در دو جهان، يقول اللَّه تعالى: «تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ». ميم اشارتست بمحبت خداوند مهربان، كه بلطف خود مهر و محبت خود داد ببندگان، يقول اللَّه تعالى: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ». اينست شگرف كارى، و بزرگ حالى، كه قاصد بمقصود رسد، و عابد بمعبود، و طالب بمطلوب، و محبّ بمحبوب، نسيم وصال از مهبّ اقبال دميده، و دوست بدوست رسيده، طغراى عزّت بر منشور دولت كشيده، گوى انتظار بپاى ميدان ابد انداخته، علم قبول و وصول بر افراخته، رسول مقصود بدر آمده، روزگار فراق بسر آمده، سلام و كلام حق بىواسطه و ترجمان، ببنده ضعيف پيوسته: «سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ» قوله تعالى: «كهيعص»، سماع هذى الحروف شراب يسقيه الحق قلوب اوليائه، فاذا شربوا طربوا، و اذا طربوا طلبوا، و اذا طلبوا طاروا، و اذا طاروا و صلوا، اذا و صلوا اتصلوا، فعقولهم مستغرقة فى لطفه، و قلوبهم مستهلكة فى كشفه، سماع حروف مقطعات در مفتتح سور و آيات، شرابى است در قدح فرح ريخته، در كاس استيناس كرده، جلال احديّت بنعت صمديّت دوستان خود را داده، چون دوستان حق در بوستان لطف اين شراب انس از جام قدس بياشامند در طرب آيند، چون در طرب آيند، در طلب آيند، قفس كون بشكنند، به پر عشق بر افق غيب پرواز كنند، تا بكعبه وصل رسند، چون رسيدند، در خود برسيدند، عقلهاشان مستغرق لطف گشته، دلهاشان مستهلك كشف شده، نسيم ازليّت از جانب قربت دميده خود را گم كرده و او را يافته.
پير طريقت گفت روزگارى او را مىجستم، خود را مىيافتم، اكنون خود را ميجويم او را مىيابم، اى حجت را ياد، و انس را يادگار. چون حاضرى اين جستن بچه كار، الهى يافته ميجويم، با ديدهور ميگويم، كه دارم چه جويم، كه مىبينم چه گويم، شيفته اين جست و جويم، گرفتار اين گفت و گويم، اى پيش از هر روز، و جدا از هر كس، مرا در اين سور هزار مطرب نه بس.
«كهيعص» ثنائى است كه حق جلّ جلاله بر خود ميكند، باين حروف اسماء و صفات خود با ياد خلق ميدهد، و خود را مىستايد، ميگويد كه: انا الكبير، انا الكريم.
منم خداوند بزرگوار، جبّار كردگار، نامدار رهى دار. كبير اشارتست بجلال و كبرياء احديّت، كريم اشارتست بجمال و كرم صمديت. عارفان در مكاشفه جلالاند، محبّان در مشاهده جمالاند، چون بجلالش نظر كنى جگرها در ميان خونست، چون بجمالش نظر كنى راحت دلهاى محزونست. آن يكى آتش عالم سوزست، اين يكى نور جهان افروز است، آن يكى غارت دلهاست، اين يكى راحت جانهاست.
پير طريقت گفت نامش زاد رهى، سخن آئين زبان، خبر غارت دل، عيان راحت جان. بناء محبّت كه نهادند برين قاعده نهادند، اوّل خطر جان و آخر سرور جاودان، اول خروش و ناله و زارى، آخر سلوت و خلوت و شادى. باش اى جوانمرد تا اين سيل بدريا رسد، و اين بضاعت بخريا رسد، ابر برّ گريان شود و گل قبول خندان شود، و از حضرت عزت ذو الجلال نداء كرامت آيد كه: عبادى بندگان من، رهيگان من، دوستان من، «يعينى ما تحمّل المتحمّلون من اجلى» آن رنجها كه بشما رسيد من ميديدم، آن نالههاى شما را مىشنيدم، پيغامبر (ص) گفت: «تملأ الأبصار من النظر فى وجهه و يحدّثهم كما يحدّث الرجل جليسه، ها انا اللَّه الهادى منم
خداى راهنماى، دلگشاى حق آراى، منم كه در روضه دل تو درخت هدايت و معرفت رويانيدم، منم كه در مرغزار سينه تو نسيم طهارت و صفا وزانيدم، منم كه خورشيد سعادت از فلك ارادت تو تابان كردم، منم كه راه دراز بر تو سهل و آسان كردم، منم كه ترا در ازل پيش از تك و پوى عمل بنواختم، منم كه بى تو كار تو بساختم، منم كه دل تو براى خود از كونين پرداختم، قوله تعالى: «وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ».
خرقانى گويد: او در تو آويخته است نه تو در وى آويخته. فسطاط كرم زده، و بساط نعم گسترده، و ندا در داده كه: «أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ». اى گدايان بمن آئيد، نه بشما نيازى دارم، بلكه با شما رازى دارم.
آن عزيزى گويد: در باديه مىشدم يكى ديدم بيك پا مىجست در غلبات وجد خويش.
گفتم تا كجا؟ گفت: «وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ». گفتم ترا چه جاى حج است، تو معذورى. گفت: «وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ». گفتم همانا سوداش رنجه مىدارد. چون بمكه رسيدم او را ديدم پيش از من رسيده. گفتم چگونه رسيدى پيش از من؟ گفت: ندانستهاى كه تو آمدى بتكلف كسبى، و من آمدم بجذبات غيبى. كسبى بغيبى هرگز كى رسد. يا بقول ربيع انس معنى آنست كه: «يا من يجير و لا يجار عليه» اى خداوندى كه بر همه زينهار دارى و كس بر تو زينهار ندارد، از همه برهانى و كس از تو نرهاند، همه در امان تواند و تو در امان كس نه، همه مقهورند و تو قهار، همه مجبورند و تو جبّار، همه كرده و تو كردگار عزّ جارك و جلّ ثناؤك و لا اله غيرك.
«عين» ميگويد «انا العزيز و انا العلى» منم تاونده با هر كاونده، بهيچ هست نماننده، بصفات خود پاينده، بزرگوارى برتر از هر چه خوردنشان داد، و پاك از هر چه پنداشت بآن افتاد. فرد فى وصفه تضل الافكار، وتر عن ذاته تكلّ الأبصار، ما من شيء الّا و فيه آثار، تشهد بانّه العزيز الجبّار، پايندهاى بى زوال، فردى بىيار، داننده هر چه در ضماير و اسرار، گرداننده چرخ دوار، خالق الليل و النّهار، قهار و قوى و عزيز و جبّار.
«صاد» ميگويد، «انا الصّادق انا المصوّر» منم خداى راست گوى، راست حكم، راست كار، نگارنده رويها، آراينده نيكوئيها. يقول اللَّه تعالى: «وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ» صد هزار بدايع و عجايب و صنايع در كون و كاينات از كتم عدم در عالم وجود آورد و در حق هيچ موجود اين خطاب نكرد و هيچ آفريده را اين تشريف نداد كه: «فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ»
مگر اين مشتى خاك را، تا بدانى كه خاكيان نواختگان لطفند، بر كشيدگان عطفند، نرگس روضه جودند، سرو باغ وجودند، حقه درّ حكمتند، نور حدقه عالم قدرتند، نور حديقه فطرتند، ايشان مخلوق بىنظير، او خالق بىنظير، خود را گفت: «أَحْسَنُ الْخالِقِينَ». ايشان را گفت: «فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ».
پير طريقت گفت: الهى بعنايت ازلى تخم هدايت كاشتى، برسالت انبيا آب دادى، بمعونت و توفيق پروردى، بنظر خود ببر آوردى، خداوندا سزد كه اكنون سموم قهر از آن باز دارى، و كشته عنايت ازلى را برعايت ابدى مدد كنى.
«ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا» اينت نثار رحمت خداوند بر بنده خويش، اينت غايت لطف و كمال و كرم كه نمود بمهربانى خويش، رحمتى كه گمان بوى راه نبرد، لطفى كه انديشه در وى نرسد، رحمتى عطائى بفضل الهى، بعنايت ربانى، نه بعبادت و كسب بندگى، هر چند بنده بمعصيت ميكوشد، او جلّ جلاله بستر خود مىپوشد و از فضيحت مىكوشد، و نعمت خود بر وى ميريزد. اينست كه آن پير طريقت گفته: اصبحت و فى من نعم اللَّه ما لا احصيه من كثرة ما اعصيه، فلا ادرى على ما ذا اشكره، على جميل ما يسرّ او على قبيح ما ستر.
در خبر است كه پيش رسول (ص) اين آيت بر خواندند: «قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً». رسول (ص) گفت: «بلى و لا يبالى» ثم قال: «لعن اللَّه المنفّرين ثلاثا»
يعنى الّذين يقنطون النّاس من رحمة اللَّه.
آوردهاند كه زاهدى در روزگار گذشته در صومعهاى صد سال عبادت كرد پس هوى بر وى غلبه كرد. معصيتى بر وى برفت و پس از آن پشيمان شد، خواست كه بسرورد خود بمحراب عبادت باز شود، چون قدم در محراب نهاد، شيطان بيامد و او را گفت: اى مرد شرم ندارى؟ كه چنان كار كردى؟ و اكنون بحضرت جلال حق مىآيى؟ خواست كه او را از حق نوميد گرداند تا نوميدى زيادت گناهان وى باشد، در آن حالت ندايى شنيد كه: «عبدى انت لى و انا لك قل للفضولى ما لك».
قوله: «إِذْ نادى رَبَّهُ نِداءً خَفِيًّا». نشان اجابت دعا ثباتست بر دعا، چون بر دعا ثبات كردى اگر از اجابت كه نصيب تست محروم مانى، بعبادت كه حق اللَّه تعالى است مشرّف گردى، و اين قدم وراى آن قدم است، و اين مقام مه از آن مقام.
پيغامبر (ص) گفت: «الدعاء هو العبادة».
و بدان كه در دعا اضطرار بايد، كه حق تعالى ميگويد: «أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ». استغاثت بايد كه ميگويد: «إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ». تضرّع بايد كه مىگويد: «ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً». رغبت و رهبت بايد كه مىگويد: «وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً». پيوسته بايد نه گسسته كه ميگويد: «يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ». اخلاص بايد كه ميگويد: «فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ». و در خبر است: «ان اللَّه لا يستجيب دعاء من قلب لاه».
لقمه حلال بايد كه گفت: «و ملبسه حرام و مطعمه حرام فانّى يستجاب له».
بنده چون شرايط دعا بجاى آرد، مرغ قفصى است كه رب العالمين آواز وى دوست دارد. عادت خلق چنانست كه مرغى بگيرند و او را قفسى سازند و آب و علف معدّ دارند، تا آن مرغ بوقت سحر ببانگ آيد، همچنين رب العزة عابدان و عارفان را در وجود آورد و دنيا قفص ايشان ساخت و منافع و مصالح ايشان در دنيا مهيّا كرد و كارهاشان راست كرد، آن گه در محكم تنزيل گفت: «وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ». بنده بعجز خود در وقت سحر مىزارد، و ميخروشد و حق بلطف خود ميشنود و مىنيوشد.
قوله: «قالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً». از روى اشارت بر ذوق جوانمردان طريقت، اين كلمات دعوى پختگى است كه از نهاد زكريا بيامد، جلال عزت احديت آن نقد دعوى وى بر محك بلازد، تا سرّ معنى در آن دعوى پديد آيد، آن بلاها كه از قوم خود ديد سبب اين بود. زكريا چون بلا روى بوى نهاد پناه وا درخت داد، چنان كه در قصه است، غيرت درگاه عزّت در رسيد، ريشه طيلسان وى بيرون بماند، نشانى شد تا قوم وى بدانستند كه درخت پناهگاه وى شد. بسرش ندا آمد يا زكريا اكنون كه پشت وا درخت دادى و پناه با وى بردى، نگر كه چه بلا بر تو گماريم، اره بر نهادند و او را با درخت بدو نيم كردند. تا عالميان بدانند كه هر آن كس كه پناه وا غير حق برد، اژدهاى غيرت حق دمار از جان وى برآرد. اى مسلمانان در راه آئيد تا حسرت آدم بينيد، نوحه نوح شنويد، بى كامى خليل بينيد، مصيبت يعقوب بينيد، چاه و زندان يوسف بينيد، ارّه بر فرق زكريا و تيغ بر گردن يحيى بينيد، جگر سوخته و دل كباب گشته محمد عربى (ص) بينيد، زخمهاى بدان سختى و عشقهاى بدان تيزى.
قوله: «إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي» تا آخر ورد قصه زكريا است كه از حق سبحانه و تعالى فرزند خواست، و حق تعالى دعاء وى اجابت كرد و او را فرزندى داد، شايسته، پسنديده، هنرى، به روز، پيغامبر، نام او يحيى. پيغامبر (ص) در حق وى گفته: «لا ينبغى لاحد ان يكون خيرا من يحيى بن زكريا». قيل يا رسول اللَّه و من اين؟
قال: الم تسمعوا كيف وصفه اللَّه فى القرآن: «يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا».
آن گه پيغامبر (ص) سيرت و زهد وى حكايت كرد، گفت: در مسجد بيت المقدس شد، احبار و رهبان را ديد، پشمينها پوشيده و كلاههاى صوف بر سر نهاده و خويشتن را بر ستونهاى مسجد بسته، باين رياضت و مجاهدت خداى را عبادت مىكردند، يحيى چون ايشان را ديد، بخانه باز گشت مادر را گفت: براى من پشمينهاى ساز تا در پوشم و با احبار و رهبان در مسجد خداى را عبادت كنم. مادر گفت تا نخست از پيغامبر خدا زكريا بپرسم و از وى دستورى خواهم. آن گه چون حال و قصه يحيى با زكريا گفت، زكريا يحيى را خواند و گفت: يا بنيّ ما يدعوك الى هذا و انت صبى صغير؟ اين چه آرزو است كه ترا خاسته است و تو كودكى نارسيده، روزگار رياضت و مجاهدت در نيافتهاى. يحيى گفت: اى پدر بكودكى من چه بسته است، مرگ چون آيد بسن از من كمتر گيرد و سكرات و عقبات مرگ بيند، زكريا چون اين سخن از وى بشنيد مادرش را گفت: كلاه پشمينه كه ميخواهد راست كن كه رواست. يحيى بسان زاهدان پشمينه در پوشيد و كلاه بر سر نهاد و بمسجد رفت و با احبار در عبادت شد. چندان رياضت و مجاهدت بر خود نهاد كه تن وى نحيف گشت و ضعيف و نزار، و از بس كه بگريست پوست از روى وى برفت و بر رخسار وى مغاكها پديد آمد. زكريا چون او را بر آن صفت ديد دلتنگ شد بگريست، گفت: اى پسر، من ترا از حق تعالى بدعا خواستم تا چشمم بتو روشن باشد و دل شاد و خرم، اكنون اين همه رنج چيست كه بر خود نهاده و درد دل من گشتهاى؟ يحيى گفت: اى پدر تو مرا بدين فرمودى. گفت كجا بدين فرمودم؟ يحيى گفت: الست القائل انّ بين الجنّة و النار لعقبة لا يجوزها الا البكّاءون من خيفة اللَّه. نه تو مىگويى عقبهايست ميان بهشت و دوزخ، كه جز گريندگان و زارندگان از بيم خداى تعالى آن عقبه باز نگذارند.
آن گه زكريا برخاست و رفت و مادر وى بيامد، پنبه پارهاى بر روى وى نهاد و اشك وى با خون آميخته، در آن پنبه ميگرفت و مىفشارد اشك و خون از آن پنبه مىچكيد.
زكريا در آن نگريست دلش بسوخت، روى سوى آسمان كرد و گفت: «اللهمّ انّ هذا ابنى و هذه دموع عينيه و انت ارحم الراحمين» بار خدايا بر اين بيچاره ببخشاى كه آرام و قرارش نيست و بروز و شب آسايش را بوى راه نيست، تويى بخشايندهتر همه بخشايندگان و مرهم نهنده بر درد و سوز خستگان. گفتهاند كه خطاب آمد: اى زكريا! تو شفقت خويش دور دار كه بر درگاه ما چنين نازك و نازنين نتوان بود. ناز و لذت دوستان ما جايى دگر خواهد بود، فردا در «مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ». و همان ساعت يحيى را وحى آمد كه: «يا يحيى أ تبكي مما قد نحل من جسمك و عزّتى و جلالى لو اطّلعت على النّار اطّلاعة لتدرعت مدرعة من الحديد فضلا عن المنسوج». و گفتهاند مادر وى وى بوى خواهش كرد تا او را يك شب بخانه برد، يحيى مدرعهاى از موى بافته پوشيده بود، آن از وى بر كشيد و مدرعهاى از صوف در وى پوشيد. گفت: آخر اين يكى نرمتر باشد، چه بود كه يك امشب در اين صوف بياسايى. و عدسى پخته بود بخورد و از بهر دل مادر آن شب قيام شب بگذاشت و جنب فرا داد، در خواب نداء هيبت آمد كه: يا يحيى اردت دارا خيرا من دارى و جوارا خيرا من جوارى. يحيى از خواب در آمد، گفت: «يا رب اقلنى عثرتى فو عزتك لا استظل بظل سوى بيت المقدس». فلبس مدرعة الشعر و وضع البرنس على رأسه و اتى بيت المقدس فجعل يعبد اللَّه مع الاحبار حتى كان من امره ما كان.
و روى ان اللَّه عز و جلّ اوحى الى يحيى بن زكريا: يا يحيى انّى قضيت على نفسى ان لا يحبّنى عبد من عبادى اعلم ذلك من نيته الا كنت سمعه الّذى يسمع به، و بصره الّذى يبصر به، و لسانه الّذى يتكلم به، و قلبه الّذى يعى به، و اذا كنت كذلك بغضت اليه الاشتغال باحد غيرى و ادمت فكره و اسهرت ليله و اظمأت نهاره و اطّلع اليه فى كل يوم سبعين الف مرّة، يتقرب منى و اتقرّب منه، اسمع كلامه و احبّ تضرعه، فو عزتى و جلالى لا بعثنه يوم القيامة مبعثا يغبطه النبيون و المرسلون.
و روى انّ عيسى و يحيى عليهما السلام يمشيان، فصدم يحيى امرأة، فقال عيسى: يا ابن خالتى لقد اصبت اليوم خطيئة ما ارى اللَّه تعالى يغفرها لك ابدا. قال: و ما هى يا ابن خالتى؟ قال: امرأة صدمتها، قال: و اللَّه ما شعرت بها. قال: سبحانك اللَّه! بدنك معى فاين روحك؟ قال: معلق بالعرش و لو ان قلبى اطمأن الى جبرئيل لظننت انى ما عرفت اللَّه تعالى طرفة عين قط.
۲ النوبة الاولى
قوله تعالى: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ» ياد كن در قرآن مريم را، «إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها» آن گه كه بيكسو شد دور از كسان خويش، مَكاناً شَرْقِيًّا.
(۱۶) بجايگاهى از سوى برآمدن آفتاب.
فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً در پيش خويش از سوى مردمان خويش پرده گرفت. «فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا» بوى فرستاديم روح خويش، «فَتَمَثَّلَ لَها» تا بسان مردمى پيش وى بپاى ايستاد، «بَشَراً سَوِيًّا. (۱۷) جوانى تمام نيكو روى.
«قالَتْ مريم» گفت مريم: «إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ» من در زينهار و پناه رحمن مىشوم از تو، «إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا» (۱۸) اگر پرهيزگارى تو
«قالَ»گفت: «إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ» من فرستاده خداوند توام، «لِأَهَبَ لَكِ»
تا ترا بخشم، «غُلاماً زَكِيًّا» (۱۹) پسرى هنرى پاك.
«قالَتْ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ» گفت مرا چون بود پسرى؟ «وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ» و هيچ مردم مرا بنساويد، «وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا» (۲۰) و من زانيه نبودم.
«قالَ» گفت: «كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ» چنين گفت خداوند تو. «هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ» كه آن بر من آسان و خوار است. «وَ لِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ» و تا او را نشانى كنم مردمان را. «وَ رَحْمَةً مِنَّا» و بخشايشى از ما بتو، «وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيًّا» (۲۱) و آن كارى بود از ما خواسته و گزارده و كردنى.
«فَحَمَلَتْهُ» بار گرفت به عيسى، «فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَكاناً قَصِيًّا» (۲۲) دور شد و آن بار خود در شكم، دور برد.
«فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ» درد زه خاستن او را باز آورد، «إِلى جِذْعِ النَّخْلَةِ» كه با تنه خرما بن شد. «قالَتْ يا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هذا» كاشك من بمردمى پيش ازين، «وَ كُنْتُ نَسْياً مَنْسِيًّا» (۲۳) و من چيزى بودمى گذاشته و فراموش شده.
«فَناداها مِنْ تَحْتِها» آواز داد او را كه در زير وى بود «أَلَّا تَحْزَنِي» كه اندوهگن مباش. «قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا» (۲۴) خداوند تو زير تو جويى كرد.
«وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ» بجنبان بسوى خويش خرما بن را «تُساقِطْ عَلَيْكِ» تا فرو افتد بر افتد بر تو بر او، «رُطَباً جَنِيًّا» (۲۵) خرماى تر و تازه در هنگام رسيده.
«فَكُلِي وَ اشْرَبِي» مىخور و آب مىآشام، «وَ قَرِّي عَيْناً» و چشم روش ميدار، «فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً» اگر از مردمان كسى بينى. «فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً» بگوى من پذيرفتهام و پيمان كردهام خداى را تعالى خاموشى، «فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا» (۲۶) امروز با هيچ مردم سخن نخواهم گفت.
«فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَها تَحْمِلُهُ» عيسى را بر گرفت و آورد او را بقوم خويش.
«قالُوا يا مَرْيَمُ» گفتند اى مريم! «لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيًّا» (۲۷) چيزى آوردى سخت شگفت و منكر.
«يا أُخْتَ هارُونَ» اى خواهر هارون! «ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ» پدر تو مردى بد نبود، «وَ ما كانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا» (۲۸) و مادر تو زانيه نبود و پليدكار.
«فَأَشارَتْ إِلَيْهِ» اشارت بعيسى نمود. «قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ» گفتند چون سخن گوئيم؟ «مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا» (۲۹) با كسى كه در گهواره است كودكى خرد.
«قالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ» عيسى گفت من بنده اللَّه تعالىام، «آتانِيَ الْكِتابَ» مرا دين داد و كتاب، «وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا» (۳۰) و مرا پيغامبر كرد.
«وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ» و مرا با بركت كرد هر جا كه باشم. «وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ» و مرا اندرز كرد بنماز و زكاة، «ما دُمْتُ حَيًّا» (۳۱) تا زنده باشم.
«وَ بَرًّا بِوالِدَتِي» و مهربان بمادر خويش، «وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيًّا» (۳۲) و مرا نابخشايندهاى بدبخت نكرد.
«وَ السَّلامُ عَلَيَّ» و درود بر من. «يَوْمَ وُلِدْتُ» بآن روز كه زيم، «وَ يَوْمَ أَمُوتُ» و آن روز كه ميرم، «وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا» (۳۳) و آن روز كه مرا انگيزانند زنده.
«ذلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ» اينست عيسى مريم، «قَوْلَ الْحَقِّ» سخن خداى.
«الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ» (۳۴) آن عيسى كه در و به پيكار سخن جدا جد ميگويند.
«ما كانَ لِلَّهِ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ» نيست خداى را كه هيچ فرزند گيرد. «سُبْحانَهُ» پاكى و بى عيبى او را «إِذا قَضى أَمْراً» چون كارى خواهد كه كند «فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ» «كُنْ فَيَكُونُ» (۳۵) جز زان نبود كه گويد باش تا مىبود.
«وَ إِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ» اللَّه تعالى خداوند منست و خداوند شما. «فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» (۳۶) او را بپرستيد كه راه راست اينست.
«فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ» جوقهاى ترسايان مختلف سخن شدند، «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا» ويل ايشان را و نفرين و نفريغ ايشان را كه كافر شدند، «مِنْ مَشْهَدِ يَوْمٍ عَظِيمٍ» (۳۷) از حاضر شدن در روزى بزرگوار.
«أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ» چون شنوا و بينا كه ايشان باشند، «يَوْمَ يَأْتُونَنا» آن روز كه بما آيند، «لكِنِ الظَّالِمُونَ الْيَوْمَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» (۳۸) لكن آن ستمكاران امروز بارى در گمراهى آشكارند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ»
اى و اذكر فى الكتاب يا محمد! المنزل عليك و هو القرآن، و قيل معناه من الكتاب. مريم اسم اعجمى، و قيل عربى و هى بنت عمران بن ماثان، و المعنى اتل يا محمد على امتك خبر مريم و قصتها و صلاحها و تعبّدها ليقتدى النّاس بها. و لم يذكر اللَّه امرأة باسم العلم فى الكتاب دون مريم لانّها لم ترد الرّجال و كانت عذراء بتولا منقطعة، فصارت حرمتها كحرمة الرّجال. «إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها»
اى بعدت و اتت نبذة من الارض، بعيدة من قومها. و النبذة الناحية. و اصل النبذة الطرح، و منه يقال للقيط منبوذ، لانه طرح بمعزل من النّاس، و انتبذ لازم نبذ.
«مَكاناً شَرْقِيًّا»
اى فى مكان يقابل المشرق تستدفئى بالشمس و من ثمّ اتخذت النصارى المشرق قبلة لانّه ميلاد عيسى (ع).
روى عن ابى الضّحى قال: ذكر ابن عباس عيسى بن مريم و عنده شاب من النصارى فدمعت عيناه، فقال ابن عباس، لم اتّخذت النصارى المشرق قبلة؟ فقال امروا بذلك، فقال ابن عباس: لا، و لكن لما امرت مريم ان تتخذ «مَكاناً شَرْقِيًّا»
قلتم لا جهة افضل منها فاستقبلتموها. و قيل مكانا شرقيّا، اى شاسعا بعيدا. و قيل انّما دخل الشرقى فى الكلام حفظا لباج الآيات، و ان لم تكن الى ذكر الشرق حاجة. و خلاف است ميان علماى تفسير، كه سبب اعتزال مريم و از مردم گوشه گرفتن چه بود؟ قومى گفتند خلوت و عزلت اختيار كرد، يكبارگى روى بطاعت اللَّه تعالى نهاد و از خلق بكليت اعراض كرد و حلاوت فكرت و خدمت در خلوت ديد، تا در آن گوشه مسجد زاويهاى ساخت و آنجا معتكف نشست، اينست كه رب العزة گفت: «إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا»
و قيل لما لك بن دينار اما تستوحش فى الدار وحدك؟ قال: ما احسب ان احدا يستوحش مع اللَّه و هو المشار اليه بقوله تعالى: «وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا» اى انقطع اليه بطاعتك و اقطع من يشغلك عن اللَّه. قومى گفتند سبب اعتزال وى آن بود كه از حيض پاك شده بود و طهر يافته، ميخواست كه غسل كند، بحكم ديانت و مروت بگوشهاى باز شد، در پس پردهاى، تا مردم او را نبينند و غسل كند.
فذلك قوله: «فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً»
اين حجاب گفتهاند ديوارست، يعنى كه در پس ديوارى شد تا از چشم مردم غايب شود، و گفتهاند پردهاى بود فرو گذاشته و در پس آن پرده شد. عكرمه گفت مريم پيوسته در مسجد بودى، بعبادت اللَّه تعالى مشغول، ما دام تا در طهر بودى، چون نشان حيض درو پديد آمدى از مسجد با خانه شدى، و آنجا همى بودى تا بوقت طهر، آن گه بعد از غسل بمسجد بازگشتى. گفتا در خانه خاله بود خواست كه غسل كند از حيض، و روزگار زمستان بود فى اقصر يوم من السنة. با مشرقهاى شد تا غسل كند. جبرئيل آن ساعت برابر وى آمد. و ذلك قوله: «فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا». الروح هاهنا جبرئيل (ع) و سمّيت الملائكة ارواحا اذ ليس لهم اجساد يشاهد و انما هم يتلطفون فيدخلون سموم الإبر يملئون الهواء، و قيل سمّى جبرئيل روحا، لانّه خلق من ريح. و اضافه الى نفسه، تعظيما لامره و تفخيما لشأنه. «فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا»
اى تصور لها بشرا تام الخلق حسن الصّورة قائما بين يديها. قال ابىّ بن كعب: لمّا اخذ اللَّه من آدم ذريته، كانت روح عيسى (ع) بين تلك الارواح التي اخذ ميثاقها. فارسلها اللَّه الى مريم فى صورة بشر، فتمثّل لها فحملت الّذى خاطبها و هو روح عيسى.
«قالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ». مريم كه جبرئيل را ديد در آن خلوتگاه جوانى زيبا نيكو روى، ظن برد كه وى طالب فسادست. گفت: «أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ»
اى ألتجي الى اللَّه و اسأله ان يعيننى ممّا اخاف من جهتك. آن گه گفت: «إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا»
جزاء شرط اينجا محذوف است. يعنى ان كنت مسلما مطيعا للَّه فاخرج عنّى و لا تتعرض بى. و روا باشد كه ان بمعنى ماء نفى بود اى «ما كنت تقيا» بدخولك علىّ و نظرك الىّ، تو مردى پرهيزكار خدا ترس نبودى كه در پيش من آمدى و بمن نظر كردى. و قيل «إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا»
فستتعظ بتعوذى باللّه منك. اين همچنانست كه كسى قصد تو كند خواهد كه ترا بزند و برنجاند، تو گويى اگر مسلمانى مرا نرنجانى و از من باز گردى، همچنين مريم دانست كه تقوى مرد را از بدى باز دارد، گفت اگر تقوى دارى از كلمه استعاذت كه من مىگويم بترسى و پند پذيرى و باز گردى. و هذا كقول موسى (ع) حين دخل على فرعون: «وَ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ»، «قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ»
جبرئيل او را جواب داد كه من آن نيم كه تو مىپندارى و ازو مىترسى، من فرستاده خداوند توام. «ليهب لك» بياء قرأت بصرى است و ورش و قالون يعنى ليهب لك ربّك. من فرستاده خداوند توام ببشارت آمدهام تا اللَّه تعالى ترا فرزندى بخشد پاك هنرى روز افزون، باقى بهمزه خوانند «لِأَهَبَ لَكِ»
و آن را دو وجه است: يكى آنكه جبرئيل اضافت بخشيدن فرزند با خويشتن كرد لانّه نفخ فيها روح عيسى. از بهر آنكه روح عيسى جبرئيل در وى دميد بفرمان حق، بخشنده فرزند اللَّه بود و سبب جبرئيل.
وجه دوم قول در آن مضمر است، يعنى «إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ»
قال ربّك «لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا»
طاهرا من الذنوب، ناميا على الخير.
«قالَتْ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ» اى كيف و من اين لى غلام؟ «وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ» هذا المسيس كناية عن الجماع، اى لم يباشرنى زوج، بالنكاح، «وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا» اى فاجرة تتعاطى الزّنا. و الولد يكون من احد هذين، و البغايا الزوانى و البغاء الزّنا و فى الخبر، البغايا النساء اللاتى ينكحن بغير ولى.
و فى حذف التاء من البغى قولان: احد هما ان وزنه فعول، و فعول يستوى فيه المذكر و المؤنث، و الثانى انّ لفظ البغى خاص فى النساء، كالحائض و الطالق، و انّما يقال للرجال باغ، و حذف النون من «أَكُ» تخفيفا.
«قالَ كَذلِكِ» اى قال جبرئيل كذلك. اى الامر كما قلت لم يمسسك رجل، لا بالنكاح و لا بالسفاح، و لكن «قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ»، اى خلق الولد من غير أب علىّ سهل، كما خلقت آدم و حوا من غير اب و ام و ليس هذا باعجب من ذلك. و قيل معناه قال جبرئيل كذلك قال ربّك اى هكذا «قالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ». «وَ لِنَجْعَلَهُ» اى الولد من غير مسيس «آيَةً لِلنَّاسِ» اى دلالة و حجة لهم. و قد جعل اللَّه معجزة عيسى (ع) فى نفسه و معجزة سائر الانبياء فى غير انفسهم. «وَ رَحْمَةً مِنَّا» اى نعمة منا على الخلق ليدعوهم الى الهدى، فيهتدوا به و ينفعهم. «وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيًّا» اى خلق عيسى على هذه الصفة و جعله رحمة للناس كان امرا كائنا لا محالة محكوما به فى الازل، مقضيا فى اللوح المحفوظ. قوله: «وَ لِنَجْعَلَهُ» عطف على قوله: «ليهب»، و قيل انه للاستيناف، و اللام، لام القسم كسر لما لم يصحبه النون «فَحَمَلَتْهُ» يعنى بعد ما نفخ جبرئيل فيها روح عيسى و در كيفيت نفخ جبرئيل علما مختلفند، قومى گفتند درع نهاده بود، جبرئيل برداشت و در جيب آن دميد و باز گشت پس مريم درع در پوشيد و بعيسى بار گرفت. قومى گفتند مريم درع پوشيده بود جبرئيل فرا نزديك وى شد و بدست خويش جيب وى بگرفت و نفخه در وى دميد، آن نفخه برحم وى رسيد و بعيسى بار گرفت.
سدّى گفت: درع دو شاخ بود از بر سينه، و جبرئيل دو آستين وى بگرفت و در سينه وى دميد، و باد آن نفخه جبرئيل بجوف وى رسيد و بار گرفت. قال ابىّ بن كعب: دخل الرّوح فى فيها، فدخل بطنها فولدته. و گفتهاند كه جبرئيل از دور بوى دميد، و باد آن نفخه بوى رسانيد و از آن بار گرفت. قال ابن عباس: ما هو الا ان حملت فوضعت و لم يكن بين الحمل و الانتباذ الّا ساعة واحدة، لان اللَّه تعالى لم يذكر بينهما فصلا، فقال تعالى: «فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ». و گفتهاند مريم آن وقت دهساله بود، و بقولى سيزده ساله و دو حيض بريده پيش از حمل. مقاتل گفت: مدت حمل و وضع سه ساعت بيش نبود، حملته فى ساعة و صوّر فى ساعة. و وضعته فى ساعة، حين زالت الشّمس من يومها. و قيل مدة حملها ثمانية اشهر، و كان ذلك آية اخرى لانّه لم يعش مولود وضع لثمانية اشهر غير عيسى (ع)، و قيل سنة اشهر، و قيل تسعة اشهر كسائر النساء. و گفتهاند عيسى (ع) پس از آنكه در وجود آمد سى و سه سال با مادر بود و بعد از آنكه او را بآسمان بردند، مادر شش سال ديگر بزيست، فماتت و لها اثنتان و خمسون سنة.
«فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ» يعنى لما تبيّن بها الحمل استحيت و خافت فبعدت بحملها و اتت. «مَكاناً قَصِيًّا» اى بعيدا و القصى و القاصى واحد. چون بر مريم حمل پيدا شد از شرم مردم و نيز از بيم طعن و تعيير ايشان، خويشتن را از ميان مردم بيرون برد و روى بزمين مصر نهاد، تا آنجا رسيد كه مقطع زمين شام بود و اول زمين مصر. اينست تفسير «مَكاناً قَصِيًّا» بر قول مفسران. وهب گفت: «مَكاناً قَصِيًّا» دهى بود كه آن را بيت لحم گويند، شش ميل از شهر ايليا برفته. گفتا ابن عمى بود او را نام وى يوسف النجار صاحب و رفيق وى در خدمت مسجد بود و تيمار بردى در همه حال، او را بر خرى نشاند و از ميان قوم. بيرون برد تا بيت اللحم. و گفتهاند كه براه در، شيطان در دل يوسف افكند كه اين حمل مريم از زناست، قصد قتل وى كرد تا جبرئيل آمد و يوسف را گفت: انّه من روح القدس فلا تقتلها. مكش او را كه او عذراء بتول است و فرزند وى از روح القدس.
«فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ» يقال اجاءنى الى كذا اى جاء بى اليه و يقال ألجأني اليه.
و المخاض تحرّك الجنين و اشتداد وجع الولادة. «إِلى جِذْعِ النَّخْلَةِ» يعنى ساقتها لم يكن على راسه سعف و قيل كان جذعا يابسا قد جىء به ليبتنى به بيت فى بيت لحم. و قيل صارت الى النّخلة ليتفياء به، و قيل التجأت الى النخلة لتستند البه و تتقوى به على ما هو عادة المرأة الحامل اذا اخذها الطلق فتطلب موضعا تستند اليه، و قيل احتوشتها الملائكة محدقين بها صفوفا. قرئ فى الشواذ «فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ» اى اصابها الطلق فجأة. گفتهاند كه يوسف، مريم را بگذاشت و خود برفت، مريم تنها و متحير بماند، همى گريست و درد مىافزود، نگاه كرد خرما بنى ديد خشك شده از قديم الدهر باز، مريم نزديك آن درخت شد و از بىطاقتى پشت بآن درخت بازنهاد و فريشتگان گرد وى درآمده صفها بركشيده و شراب از بهشت آورده، از سر دلتنگى و ضجر در آن حالت گفت: «يا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هذا» اى قبل هذا اليوم و هذا الامر اين ضجر نمودن، و آرزوى مرگ كردن نه از آن بود كه بحكم اللَّه تعالى راضى نبود، لكن از شرم مردم ميگفت، كه فرزند بىپدر آورده بود و دانست كه مردم او را طعن كنند و بناشايست نسبت كنند. گفت كاشك من بدين روز نرسيدمى كه قومى بسبب من در معصيت افتند. و گفت: «نسيا منسيا» قرأ حمزه و حفص نسيا بفتح النون و الباقون، نسيا بالكسر و هما لغتان: كالرطل و الرطل و الجسر و الجسر و نحوهما قيل النسيء بالكسر، اسم لما ينسى، مثل النقض، اسم لما ينقض، و السقى، اسم لما يسقى، و الفتح المصدر، يقال نسيت الشيء نسيانا نسيا. و قيل انه مشتق من الترك اى و كنت شيئا متروكا لا يعرف و لا يذكر لحقارته و عن مجاهد و الضحاك يعنى حيضة ملقاة و هى خرقة الحيض.
«فَناداها مِنْ تَحْتِها» قرأ نافع و حمزه و الكسائى و حفص عن عاصم و روح و ابن حسان عن يعقوب: «مِنْ تَحْتِها» بكسر الميم و جر التاء بعد الحاء، و قرأ الباقون بفتح الميم و نصب التاء، فمن قرأ بالفتح و نصب كان ذلك صفة للمنادى، و من قرأ بالكسر و الجر. فمعناه من جهة تحتها، ثم اختلفوا فى المنادى، فقال بعضهم، ناداها جبرئيل من تحتها اى من تحت النخلة و قيل من دون موضعها. يعنى انّ موقفه كان تحت موقفها و اسفل منه. و قيل ناداه عيسى من تحتها، و قيل، من بطنها «أَلَّا تَحْزَنِي» اى لا تتمنى الموت. جبرئيل او را ندا كرد از آن گوشه وادى، يا از زير آن درخت خرما، كه اندوهگين مباش و آرزوى مرگ مكن.
«قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا» اى ولدا شريفا كريما صالحا رضيّا. اينك فرزندى شريف كريم پسنديده كه اللَّه تعالى ترا داد چرا اندوهگن باشى و آرزوى مرگ كنى، اين قول حسن است و جماعتى از اهل تفسير. اما بيشترين مفسران بر آنند كه: السرى النهر الصغير. جويى خرد باشد آب در آن روان، و اين آن بود كه مريم بوقت ولادت تشنه گشت و در آن صحرا آب نبود. چون عيسى در وجود آمد پاى بر زمين زد چشمه آب خوش در آن صحرا روان پديد آمد، ندا كرد بمادر «أَلَّا تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ» اى بين يديك و دونك «سَرِيًّا» و قيل «جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ» اى تحت امرك ان امرته ان يجرى جرى، و ان امرته بالامساك امسك كقوله فيها اخبر عن فرعون: «وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي» اى من تحت امرى و قيل ساق اللَّه اليها نهرا من اردن كان قد يبس.
«وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ»، يقال هزّ كذا و هزّ بكذا، كما قال: «أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ»، يقال اخذه و اخذ به. «تُساقِطْ عَلَيْكِ»، اينجا چهار قرأت است: تساقط بفتح تاء و تشديد سين قرائت ابن كثير است و نافع و ابن عامر و ابو عمرو و كسايى و ابو بكر، تساقط بفتح تاء و تخفيف سين قرائت حمزه است تنها، تساقط بضم تاء و كسر قاف و تخفيف سين قرائت حفص، يساقط بياء و فتح و تشديد سين قرائت يعقوب و نصير.
فمن قرأ تساقط بالتاء و فتحها و تخفيف سين فالفعل مسند الى النخلة و تفاعل بمعنى فعل اى تسقط النخلة «عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا» يعنى تسقط النّخلة عليك ثمر النخلة، فخذف المضاف و اقيم المضاف اليه مقامه. و انتصاب رطبا على التفسير او على الحال. و من قرأ بالتاء مفتوحة و تشديد السّين فالاصل فيه تتساقط بتائين. الاولى تاء التأنيث لتانيت النخلة. و الثانية تاء تفاعل، فالتّشديد على الادغام و التخفيف على الحذف. و من قرأ تساقط بالتاء و ضمها و تخفيف السّين و كسر القاف، فالمعنى تسقط النخلة عليك رطبا، على ان فاعل بمعنى افعل كقولهم: ناساتك البيع بمعنى انساتك و الفعل للنخلة، و رطبا نصب مفعول به، و من قرأ بالياء و فتحها و تشديد السين فكمعنى التاء فى الادغام، الّا ان الفعل للجذع، و اسند الفعل الى الجذع، لانه معظمها. و معنى الاية تتناثر عليك رطبا جنيا اى مجنيا غضا طريا ساعة جنى، يعنى كانّه جنى، اى لم يغيّره السقوط. همان منادى آواز داد: «وَ هُزِّي إِلَيْكِ» اى حرّكى الى نفسك بجذع النخلة. روزگار زمستان بود نه نه وقت رطب، اما رب العزّة معجزه عيسى را و كرامت مريم را رطب پديد آورد از آن درخت خشك بىسر بىشاخ. قال عمر بن ميمون: ما ادرى للمرأة اذا عسر ولدها خيرا من الرّطب. يقول اللَّه عزّ و جلّ: «وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ الاية...»
و قالت عايشه: من السّنة ان يمضغ التمر و يدلّك به فم المولود و كذلك كان رسول اللَّه (ص) يمضغ التّمر و يحنّك به اولاد الصحابة
و عن على (ع) قال رسول اللَّه (ص): «اكرموا عمّتكم النّخله فانّها خلقت من الطين الّذى خلق منه آدم. و ليس من الشجر يلقح غيرها، و اطعموا نساءكم الولد الرّطب. و ان لم يكن رطب فالتمر، و ليس من الشّجر شجرة اكرم على اللَّه من شجرة نزلت تحتها مريم بنت عمران «فَكُلِي» يا مريم من الرطب، «وَ اشْرَبِي» من النّهر، «وَ قَرِّي عَيْناً» بعيسى، و فيه قولان: احدهما من القرّ و هو البرد، و القرور الماء البارد، و دمعة السّرور باردة، و دمعة الحزن حارّة، و لهذا قيل لضدّها سخنة العين، و الفعل منه قررت بالكسر اقرّ بالفتح. و القول الثّاني من لقرار اى صادفت العين ما ترضاه فقرّت و سكنت من النظر الى غيره، و قيل صادفت سرورا فذهب سهره فنامت و قرّت، و الفعل منه بالكسر و الفتح، و عينا نصب على التمييز. «فَإِمَّا تَرَيِنَّ» اصل الكلام فانّ و ما للصلة، و هى الّتي جلبت النّون المشدّدة كقوله: «وَ إِمَّا تَخافَنَّ» و قوله: «مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِي» هاهنا ضمير اى اذا رأيت آدميّا يسئلك عن ولدك و قصته، «فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً» اى صمتا و الصّوم فى اللغة هو الامساك، اى قولى انّى اوجبت على نفسى للَّه سبحانه و تعالى «فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا» آدميّا فلن اكلّمه بعد ان اخبرت بنذرى و صومى، بل اشتغل بالعبادة للَّه و الدّعاء. و قيل انّ اللَّه تعالى امرها ان تقول هذا اشارة لا نطقا، و قيل كانت تكلم الملائكة و لا تكلّم الانس. ربّ العزّة او را بسكوت فرمود تا سخن نگويد كه اگر وى ببراءت خويش سخن گفتى ايشان او را راستگوى نداشتندى كه وى به نزديك ايشان متهم بود، و آن گه عيسى را در حال طفوليّت بسخن آورد تا پاكى مادر و برائت ساحت وى ايشان را معلوم گردد از گفتار عيسى، كه آن بقبول نزديكتر و از تهمت دورتر «فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَها تَحْمِلُهُ» اى لمّا فرغت من الولادة، اقبلت نحوهم حاملة ايّاه.
و قيل بعد اربعين يوما حين طهرت من النّفاس، و قيل لمّا ولدته ذهب الشيطان فاخبر بنى اسرائيل انّ مريم قد ولدت. فدعوها، «فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَها تَحْمِلُهُ» بعد از چهل روز مريم از نفاس پاك شده بود، عيسى را بر گرفت و باز ميان قوم خويش آورد، براه در غمگين و متفكّر بود كه تا قوم وى چه گويند و ايشان را چه جواب دهد؟ در آن حال عيسى (ع) بآواز آمد و گفت: يا امّاه ابشرى فانّى عبد اللَّه و مسيحه. پس چون در ميان قوم خويش شد و ايشان اهل بيت صلاح بودند، بگريستند و زارى كردند گفتند: «يا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيًّا» اى فظيعا منكرا عظيما چيزى عظيم است منكر، اين فرزند كه آوردى بىپدر. الفرّى العظيم من الامر يستعمل فى الخير و الشرّ.
قال النبى (ص) فى عمر بن الخّطاب: «فلم ار عبقريا يفرى فريّة.
اى يعمل عمله العجيب.
«يا أُخْتَ هارُونَ» مفسّران اينجا قولها گفتهاند: يكى آنست كه هارون برادر موسى (ع) است و سياق اين سخن چنانست كه گويند يا أخا تميم، اذا كان من نسلهم و صلبهم. يعنى كه مريم از اولاد و نژاد هارون است برادر موسى، از اين جهت او را بوى باز خواندند نه از اين جهت كه خواهر او بود بحقيقت، و يدل عليه ما
روى المغيرة بن شعبة قال: قال لى اهل نجران، قوله: «يا أُخْتَ هارُونَ» و قد كان بين موسى (ع) و عيسى (ع) من السنين ما قد كان، يعنى الف سنة، و قيل ستمائة سنة، قال فذكرت ذلك لرسول اللَّه (ص) فقال. «الا اخبرتهم انّهم كانوا يسمّون بالانبياء و الصالحين من قبلهم».
قول دوّم آنست كه اين هارون مردى بود از نيك مردان و زاهدان بنى اسرائيل، و ميگويند آن روز كه اين هارون از دنيا رفته بود با جنازه وى چهل هزار مرد بيرون شده بودند كه نام ايشان همه هارون بوده. باين قول اخت بمعنى شبيه است، كقوله: «وَ ما نُرِيهِمْ مِنْ آيَةٍ إِلَّا هِيَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِها» اى شبيهها و معنى آنست كه يا شبيه هارون فى العفاف، اى آنكه ما تو را در پارسايى و پرهيزگارى چون هارون ميدانستيم! و قيل انّ هارون كان من افسق بنى اسرائيل و اظهر هم فسادا، فشتموها بانّك مثله، و قيل كان هارون اخا مريم من ابيها ليس من امّها، و كان امثل رجل من بنى اسرائيل. «ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ» اى طالحا تقول رجل سوء اى طالح و ضدّه رجل صدق، اى صالح و هذه اضافة تخصيص «وَ ما كانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا» فاجرة، البغى طالبة الشّهوة من اىّ رجل كان. معنى آن است كه اى خواهر هارون! پدر تو عمران بد مرد و بد فعل نبود. و مادر تو حنّه زانيه و پليد كار نبود، چون است كه از تو اين فرزند پديد آمد و او را پدر نه؟
«فَأَشارَتْ إِلَيْهِ» اى الى عيسى، بان تجعلوا الكلام معه. سخن نگفت از بهر آنكه نذر كرده بود كه سخن بگويد، امّا اشاره فرا عيسى كرد كه جواب شما عيسى دهد، و اين از آن گفت كه عيسى وى را گفته بود: لا تحزنى و احيلى بالجواب علىّ، و قيل امرها جبرئيل بذلك. چون مريم حوالت جواب بر عيسى كرد، ايشان بتعجب گفتند: «كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا» رضيعا فى المهد، المهد سرير الصّبى و قيل المراد بالمهد هاهنا، حجر الامّ و انّما سمّاه مهدا لانّه مؤطأ للولد، و كان هاهنا صلة زائدة، يعنى من هو فى المهد. كقوله: «هَلْ كُنْتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا» اى هل انا الا بشر. و قيل من هاهنا فى معنى الشرط و كان بمعنى الاستقبال، اى من يكن فى المهد كيف نكلّم. يعنى هر كه در گهواره باشد و در حجر مادر شير خوردن را، با وى سخن چون گوئيم؟ و هب گفت: آن گه زكريا حاضر شد، چون مناظره با جهودان رفت گفت: يا عيسى، انطق بحجتك ان كنت امرت بها. سخن گوى و حجت خويش آشكارا كن اگر ترا باين فرمودهاند. عيسى (ع) بر چپ خويش تكيه زد و انگشت سبابه بيرون كرد و بآواز بلند گفت چنان كه حاضران همه بشنيدند: «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ» گفتهاند كه عيسى اين سخن همان روز گفت كه از مادر در وجود آمد بيك قول، و بقولى ديگر چهل روزه بود كه اين سخن گفت و بعد از آن هيچ سخن نگفت تا بدان حد رسيد كه كودكان سخن گويند.
قال النّبي (ص): «خمسة تكلّموا قبل ابان الكلام، شاهد يوسف، و ولد ماشطة فرعون، و عيسى، و صاحب جريح، و ولد المرأة الّتى احرقت فى الاخدود».
و روى عن هلال بن يساف، قال: لم يتكلم فى المهد الّا ثلاثة: عيسى بن مريم، و صاحب يوسف، و صاحب جريح.
ابن جريح مردى بود زاهد، در صومعه نشستى و خداى را جلّ جلاله عبادت كردى، مادر او بدر صومعه وى شد و او را بر خواند و وى در نماز بود، مادر را جواب نداد، مادر گفت: اللّهم لا تمته حتّى ينظر الى وجوه المومسات. بار خدايا مميران او را تا در روى مومسات نگرد يعنى زنان نابكار. پس روزى جماعتى از بنى اسرائيل بهم آمده بودند و تعجب هميكردند از زهد جريح و عبادت وى. زنى بود پليدكار بغايت حسن و جمال، گفت اگر شما خواهيد من او را بفتنه افكنم، بنزديك وى رفت و خويشتن را بر وى عرضه كرد، جريح بوى ننگريست و تن فرا وى نداد، آن زن از نزديك وى بيرون آمد، شبانى بود كه بصومعه او رفتى، خويشتن را بشبان داد تا از وى بار گرفت، چون از وى فرزند آمد گفت اين فرزند از جريح است، بنو اسرائيل رفتند و آن صومعه وى خراب كردند و او را بخوارى بزير آوردند و مىرنجانيدند، جريح گفت: ما شأنكم؟ چه رسيد شما را؟ چه بود كه مرا مىرنجانيد؟ گفتند: زنيت بهذه البغىّ فولدت منك. اين فاجره ميگويد از تو فرزندى دارم! گفت بياريد آن فرزند را، بياوردند. جريح دو ركعت نماز كرد آن گه دست بدان طفل زد، گفت: باللّه يا غلام، من ابوك؟ بخداى كه راست بگوى اى غلام كه پدر تو كيست؟ گفت: پدر من فلان است، يعنى آن مرد شبان. فاقبلوا على جريح يقبّلونه و يتمسحون به و قالوا: نبنى لك صومعتك من ذهب.
قال لا، اعيدوها من طين كما كانت، ففعلوا.
«آتانِيَ الْكِتابَ» اى علمنى الانجيل و انزله علىّ. «وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا» رسولا.
قول حسن است كه عيسى در طفوليّت اللَّه تعالى او را عقل داد و بلوغ داد و كتاب و نبوّت داد و در شكم مادر كتاب انجيل بر خواند همچون آدم كه اللَّه تعالى او را بيافريد پيغامبر بود، مكلّف و مبعوث بخلق. عيسى (ع) هم چنان بود. قال بعضهم انّ اللَّه تعالى خلق عيسى على صفة آدم، لا من جهة القامة و الصّورة و لكن من جهة العلم و الحكمة، خلقه عاقلا، عالما لم يحتج الى تلقين و تعليم. و روى انّ مريم (ع) قالت:كنت اذا خلوت انا و عيسى. حدّثنى و حدّثته و اذا شغلنى عنه انسان، سبّح فى بطنى و انا اسمع.
و قول بيشترين مفسّران آن است كه عيسى آنچه گفت: «آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا» از نبشته لوح محفوظ خبر داد، چنان كه پيغامبر را گفتند: متى كنت نبيّا؟ قال:كنت نبيّا و آدم بين الرّوح و الجسد.
يعنى كه پيغامبر خواهم بود و اللَّه تعالى مرا كتاب خواهد داد، چنان كه در لوح محفوظ حكم كرد و نبشت. عكرمه در آيت همين گفت. اى قضى ذلك فيما قضى ان يؤتينى الكتاب.
«وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ» اى آمرا بالمعروف، ناهيا عن المنكر. معلما للخير و قيل ثابتا على دين اللَّه. و اصل البركة الثبات، و قيل بركته انه كان يحيى الموتى و يشفى المرضى حيث كان.
و عن ابى هريره قال: قال رسول اللَّه (ص): «وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ» قال: جعلنى نفاعا اين اتجهت».
«وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ» قيل، الزكاة صدقة الفطر و قيل، تطهير البدن من دنس الذّنوب، اى امرنى بالطّاعة و اجتناب المعاصى مدّة عمرى، و يحتمل، و اوصانى بان آمركم بالصّلاة و الزّكاة، فانّى نبى.
«وَ بَرًّا بِوالِدَتِي» معنى برّ در اين آيت طاعت است. اى جعلنى مطيعا لامى.
همان است كه يحيى را گفت: «بَرًّا بِوالِدَيْهِ»
اى مطيعا بوالديه جاى ديگر گفت: «وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى»، اى على الطّاعة و التّقوى. «كِرامٍ بَرَرَةٍ».
اى مطيعين. «إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ»، اى كتاب المطيعين، «لَفِي عِلِّيِّينَ، إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ» اى انّ المطيعين للَّه لفى نعيم، امّا آنجا كه گفت: «وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا» صلت رحم خواهد، چنان كه در سورة الامتحان گفت: «أَنْ تَبَرُّوهُمْ» اى تصلوهم و قوله تعالى: «وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيًّا» جبّار در قران بر چهار وجه آيد: يكى بمعنى قهار. چنان كه گفت: «الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ» اى القهّار لخلقه لما اراد.
و قال تعالى: «وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبَّارٍ» يعنى بمسيطر فتقهرهم على الاسلام. وجه دوّم جبّار است بمعنى قتّال، كشنده به بى حق چنان كه گفت: «وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ» يعنى اذا اخذتم فقتلتم فى غير حقّ، كفعل الجبابرة. و قال تعالى: إِنْ تُرِيدُ إِلَّا أَنْ تَكُونَ جَبَّاراً فِي الْأَرْضِ، اى قتّالا و كذلك قوله: «يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ» اى قتّال فى غير حق. وجه سوم جبّار است بمعنى متكبّر، كه سر بعبادت حق تعالى فرو نيارد، چنان كه در اين سوره گفت: وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً اى متكبّرا عن عبادة اللَّه شقيّا. وجه چهارم عبارت است از قامت و قوّت، چنان كه در سورة المائدة گفت: إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ يعنى فى الطول و العظم و القوّة قوله: «وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا» اى رزقنى اللَّه السّلامة و الكرامة منه فى هذه الاوقات. و قيل كانّه دعا و سأل السّلامة على احواله من يوم ولادته الى يوم موته ثم بعته، و قيل سلّم على نفسه بامر اللَّه، و قيل يريد سلام جبرئيل عليه يوم الولادة، و سلام عزرائيل عليه يوم الموت، و سلام الملائكة عليه يوم البعث.
«ذلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ» اى الّذى تقدّم ذكره بالصفة المذكورة، هو عيسى بن مريم لا كما تصفه النصارى. اين است عيسى مريم كه گفت: من بنده خدايم و پيغامبر او و پرستنده او، نه چنان كه ترسايان صفت او مىكنند. «قَوْلَ الْحَقِّ» قول كلمة است و حق نام اللَّه تعالى، عيسى را سخن خويش خواند هم چنان كه گفت: «وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ» از بهر آنكه وى بسخن خداى تعالى و فرمان او زاده بود از مادر، بىپدر.
قول الحق بنصب لام، شامى و عاصم و يعقوب خوانند، و نصب او بفعلى مضمر بود.
اى ذلك عيسى بن مريم الّذى قال: «قَوْلَ الْحَقِّ» يعنى قوله: «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ»، و قيل معناه قال اللَّه قول الحق بما اخبر عن قصة عيسى و امّه. باقى قرّاء «قَوْلَ الْحَقِّ» برفع لام خوانند بر نعت عيسى، اى ذلك عيسى بن مريم كلمة اللَّه. اين است عيسى مريم سخن خدا. و روا باشد كه خبر مبتدا محذوف بود، اى هو يرد «قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ» اى يشكّون فى امره و فى نبوّته و هم اليهود يقولون: انّه عن غير رشدة، من قولهم. مريت فى الشّيء و امتريت فيه، اذا شككت فيه، و المرية الشّك و فيل: يمترون يختصمون. فصاروا فيه فرقا و احزابا. روايت كنند از ابن عباس كه گفت: ترسايان در عيسى مختلف شدند، پس از آنكه او را بآسمان بردند همه بهم آمدند و چهار كس را برگزيدند از علما و احبار خويش، و بر اتّباع ايشان و بر قبول سخن ايشان و مذهب ايشان متفق شدند، و اين چهار: يكى يعقوب است، ديگر نسطور، سوّم اسرائيل، چهارم ملكا يعقوب را گفتند: تو چه گويى در عيسى؟ گفت: هو اللَّه هبط الى الارض ثمّ صعد الى السّماء. نسطور را گفتند: تو چه گويى؟ گفت: هو ابن اللَّه اظهره ما شاء ثمّ رفعه الى عنده. اسرائيل را گفتند: تو چه گويى؟ گفت: هو آله و امّه آله و اللَّه آله. ملكا را گفتند: تو چه گويى؟ گفت: كذبوا و انّما كان عبدا مخلوقا نبيّا. پس آن قوم چهار گروه شدند. هر گروهى اتّباع بيكى كردند، يعقوبيّه، و سطوريه، و اسرائيليه، و ملكانيه. ربّ العالمين گروه ملكانيه را گفت: «مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ»، ايشانند كه گفتند عيسى روح اللَّه و كلمته و عبده و نبيّه.
آن است كه ربّ العالمين گفت: «فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ». پس ربّ العالمين پاكى و تقدس خويش از زن و فرزند و شريك ياد كرد و گفت: «ما كانَ لِلَّهِ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ» اى ما كان من صفته اتّخاذ الولد. و قيل اللّام منقولة و تقديره ما كان اللَّه ليتّخذ ولدا فقدّم اللّام سبحانه «إِذا قَضى أَمْراً» كان فى علمه، «فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» كما قال لعيسى «كُنْ» فكان من غير اب.
«وَ إِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ» قراءت حجازى و ابو عمرو و رويس از يعقوب فتح الف است تمامى سخن عيسى، يعنى و وصانى بانّ اللَّه ربّى و ربّكم. و قيل، «و لانّ اللَّه» و قيل، «و قضى وَ إِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ». باقى قرّاء، انّ اللَّه بكسر الف خوانند معطوفا على قوله: «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ» يعنى قال انّى عبد اللَّه، و قال انّ اللَّه ربّى و ربّكم، و المعنى كما انا عبده فانتم عبيده و علىّ و عليكم ان نعبده، «هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ».
«فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ» يعنى من بين النّاس، و قيل من بين امم عيسى و قيل، من زيادة، و قيل، هو من البين الّذى معناه البعد، اى اختلفوا فيه لبعدهم عن الحق. «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا» فشدّة عذاب لهم. «مِنْ مَشْهَدِ يَوْمٍ عَظِيمٍ» اى من حضور يوم القيامة. و المشهد مصدر مضاف الى ظرف، اى مشهدهم فى يوم عظيم، و هو اعظم يوم على الخلق.
قوله: «أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ» اى ما ابصرهم بالهدى يوم القيامة و اطوعهم للهدى و اعلمهم بانّ عيسى ليس بابن اللَّه و لا ثالث ثلاثة، و لكن لا ينفعهم ذلك مع ضلالتهم فى الدّنيا. و هو قوله: «لكِنِ الظَّالِمُونَ الْيَوْمَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» تقديره، هؤلاء الظالمون، و ان كانوا فى الدنيا صمّا و بكما و عميا، فما اسمعهم و ابصرهم يوم القيامة اذا كشف الغطاء.
النوبة الثالثة
قوله: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ»
الآيات الى آخر القصة... اين قصه مريم و داستان ولادت عيسى، دل دادن شكستگانست و سبب آسايش غمگنان، و اشارت بنواختن غريبان. و مرهم نهادن بر دل سوختگان، و اميد دادن درماندگان. هر چند كه اوّل همه بلا نمودند و محنت، بآخر همه و لا ديدند و آثار محبّت، اوّل كه بآن خلوتگاه باز رفته بود و پرده بروى خود فرو گذاشته تا كس او را نبيند، جبرئيل آمد بصورت جوانى ظريف زيبا برابر بايستاد، مريم بترسيد كه تنها بود، مرد اجنبى ديد و جاى خالى و راه گريز نه، تدبير و حيلت همان دانست كه به پناه اللَّه تعالى باز شد و او را بحق ترسانيد و گفت: «أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا»
اى مرد كه قصد من ضعيفه دارى، آن خداوند كه رحمن نام اوست و رحمت او بهمه عالم و بهمه كس رسيده، دانم كه مرا در زينهار خود بدارد و از قصد تو ايمن كند! جبرئيل گفت: مترس! من نه آنم كه تو پنداشتى! من رسول خدايم، بكارى آمدهام، مريم پنداشت كه فريشته مرگ است است و بقبض روح وى آمده، گفت: عمرم بسر آمده و اجل در رسيده كه بقبض روح آمدهاى؟ گفت: نه، كه آمدهام تا ترا بشارت دهم بفرزندى نيكو، پاك، هنرى، مريم را اين سخن عجب آمد، گفت: «أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ؟» از كجا مرا فرزندى بود!؟ و هرگز هيچ بشرى بمن نرسيده و هيچ صحبت نرفته!؟ جبرئيل گفت: بارى بدان كه آفرينش فرزند نه بمدت و صحبت است، كه بقدرت و مشيّت است. مريم گفت: هرگز كه ديد كه نباتى بىتخم از زمين برآمد!؟ جبرئيل گفت: اوّل نباتى كه بر آمد بىتخم بقدرت اللَّه تعالى آمد. پس جبرئيل روح عيسى در وى دميد، از آن بار گرفت. چون وقت زادن آمد، در آن بيابان تنها و غريب و بيكس و بىنوا و بىكام، گرسنه و هيچ طعام نه، تشنه و هيچ قطره آب نه، و يك رفيق سازگار نه، درد ره خاسته و زادن بعيسى نزديك گشته، ربّ العزّة ميگويد: «فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ إِلى جِذْعِ النَّخْلَةِ» از بى طاقتى و رنجورى پشت بآن درخت خرما بن بازنهاد، بر غريبى و تنهايى و بىكامى خود مىناليد و مىگرييد كه: اكنون پيش مردم چه عذر آرم و چه گويم؟ كه اين كودك از كجا آوردم؟ و از كجا بار گرفتم؟ و كودك را بچه شويم؟ و او را چه پوشم؟
همى گريست و مىگفت: «يا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هذا وَ كُنْتُ نَسْياً مَنْسِيًّا». پس چون درد و اندوه بغايت رسيد، سخن بريده گشت، و چشم پر آب شد و دل پر حسرت، و مرگ بآرزو خواست، فرمان آمد بجبرئيل كه مريم را درياب كه در غرقا بست. جبرئيل (ع) آمد و از بالاى سر وى ندا كرد، اى مريم! دلتنگى مكن و اندوه مدار، «قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا»: اى ولدا سيّدا شريفا و بقولى ديگر عيسى كه از مادر جدا شد در زير آن درخت دانست كه مادرش دلتنگ است و رنجور، آواز داد «أَلَّا تَحْزَنِي» اى مادر دلتنگ و غمگين مباش و مرگ مخواه بآرزو، چه دانى كه در اين كار چه تعبيه است و چه دولت؟ آخر بگشايد اين كار گشاينده كار! «تبارك اللَّه و سبحانه ما كلّ همّ هو بالسّرمد» مريم گفت اى پسر چون دلتنگ نباشم، در اين بيابان خشك شربتى آب نه كه بياشامم يا بدان طهارت كنم، عيسى (ع) پاى بر زمين ماليد چشمه آب پديد آمد گفت: گفت: يا امّاه «قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا»
اى مادر! اينك جوى روان و آب زلال. مريم از آن آب شربتى بياشاميد، و بآن طهارت كرد، سكونى در وى پديد آمد، آرزوى طعامش خاست، عيسى گفت: «هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ». گفتهاند هفتصد سال بود كه آن درخت خشك بى سروى شاخ در آن بيابان مانده بود، اللَّه تعالى آن را نگاه ميداشت تا روز ولادت عيسى معجزه وى گرداند، و فرا عالميان نمايد كه آن خداوندى كه قادر است از چوب خشك رطب آرد، قادر است كه بى پدر عيسى را از مادر در وجود آرد. مريم با آن ضعيفى برخاست، و دست فرا آن درخت خشك برد، چون برد، دست وى بآن چوب خشك رسيد، تر شد و تازه و سبز گشت و بار آورد، و هم در آن حالت رطب شد و پيش وى بباريد بسر وى.
الهام آمد كه ما قدرت آن داشتيم كه بىآنكه تو دست فرا درخت برى و بجنبانى، رطب پيش تو بياريم، لكن خواستيم كه ترا در آن جنبانيدن دو كرامت پديد كنيم: يكى آنكه در زادن و ضعيفى و بيمارى ترا آن قوّت داديم كه درخت بجنبانى، آن ترا نشان كرامت و صدق بود. ديگر آنكه خواستيم كه تا بركت دست تو بدرخت رسد، درخت بر آور گردد، تا عالميان بدانند كه هر كه در غم و اندوه ما بود، دست وى شفاء دردها بود. مريم گفت: اى پسر، اكنون طعام و شراب راست شد، امّا چون مرا گويند اين فرزند از كجا آمد؟ چه جواب دهم؟ عيسى گفت: تو دل مشغول مدار كه اين جواب من خود دهم. جواب آن بود كه گفت: «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا» ربّ العالمين در ازل عالم بود و دانا، كه ترسايان در كار عيسى غلو كنند و او را ابن اللَّه و ثالث ثلاثه گويند، در حال طفوليّت بر خرق عادت بر زبان وى براند كه: «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ» تا بر ايشان حجّت باشد و بر فساد قول ايشان دليل واضح، و از روى مجادلت با ترسايان گويند، عيسى بآنچه گفت «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ» از دو بيرون نيست: يا راست گفت يا دروغ، اگر راست گفت قول ترسايان باطل است كه هو «ابْنُ اللَّهِ» و هو اللَّه و اگر دروغ گفت، آن كس كه دروغ گويد، خدايى را نشايد «آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا» بر قول ايشان كه گفتند پيغامبر بود و در حال طفوليّت مكلف و مبعوث. اين آيت ردّ است بر ايشان كه گويند. استحقاق نبوّت بكثرت طاعت است.
از بهر آنكه از عيسى هيچ طاعت و عبادت نيامده بود و ربّ العزّة او را نبوت داد. تا بدانى كه ربّ العزّة آن را كه نواخت و كتاب و حكم و نبوّت داد، بفضل خود داد نه بعلت طاعت، و آن را كه رقم سعادت كشيد و اهل محبّت گردانيد، بلطف و عنايت خود گردانيد نه بوسيلت عبادت. آن را كه قدم بر بساط تقدم ثابت كرد اگر جهانيان خواهند كه خلاف آن بود جز خيبت نصيب ايشان نبود، و آن را كه بسياط سياست از بساط دين بيفكند اگر عالميان خواهند كه بضدّ آن پيدا كنند نتوانند.
«وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ» كان من بركاته، اغاثة الملهوف و اعانة الضعيف و نصرة المظلوم و مواساة الفقير و ارشاد الضّال و النّصيحة للخلق و كفّ الاذى عنهم و تحمّل الاذى منهم.
قوله: «وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ» چند فرق است ميان محمد مصطفى حبيب اللَّه و ميان عيسى روح اللَّه. عيسى خود را گفت: «وَ السَّلامُ عَلَيَّ» و مصطفى عربى (ص) شب قرب و كرامت، بر مقام قاب قوسين از حضرت ذى الجلال، بنعت اكرام و افضال اين كرامت يافت كه: «السّلام عليك ايّها النّبي و رحمة اللَّه و بركاته». و گفتهاند:«وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ» سلام اينجا بمعنى سلامتست اى سلامة لى يوم الولادة ممّا نسبته الىّ النصارى فى مجاوزة الحدّ فى المدح، و ممّا وصفتنى به اليهود من الذّم، فلست كما قالت الطائفتان جميعا. تبرئه ساحت خويش ميكند كه از گفتار دو طايفه بيزارم و پاك، از گفتار ترسايان كه در مدح من غلوّ كردند، و از گفتار جهودان كه در ذمّ من شروع كردند. «وَ يَوْمَ أَمُوتُ»، و روز مرگ اميدوارم كه دين سلامت بپايان برم، و فضل و نعمت اللَّه بر خود تمام بينم. «وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا» و روز رستاخيز بجاى ملامت سلامت بينم، و از اهوال رستاخيز خلاص و نجات يابم.
روى ابو سعيد الخدرى، قال: قال رسول اللَّه (ص): «إنّ عيسى بن مريم ارسلته امّه الى الكتّاب، فقال له المعلم: قل بسم اللَّه. فقال عيسى، الباء بهاء اللَّه و السين سناء اللَّه، و الميم ملك اللَّه».
و عن محمد بن علىّ الباقر (ع) قال: لمّا ولد عيسى كان ابن يوم كأنه ابن شهر، فلمّا كان ابن تسعة اشهر، اخذت والدته بيده و جاءت به الى الكتّاب و اقعدته بين يدى المؤدب فقال له المؤدب: قل بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم. فقال عيسى: بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، فقال له المؤدب: قل ابجد. فقال عيسى: الالف آلاء اللَّه، الباء بهجة اللَّه. و الجيم جلال اللَّه، و الدّال دين اللَّه. هوّز الهاء هوة جهنّم و هى الهاوية، و الواو ويل لا هل النّار و الزاء.
زفير جهنّم. حطّى حطّت الخطايا عن المستغفرين كلمن كلام اللَّه لا مبدّل لكلماته.
سعفص صاع بصاع. و الجزاء بالجزاء. فقال المؤدب لامّه: خذى بيده فلا حاجة له الى المؤدب.
و عن يعلى بن شداد عن النبى (ص) قال: «ليخرجنّ اللَّه تعالى من النّار بشفاعة عيسى مثل اهل الجنة».
و عن سفيان قال: قال عيسى بن مريم: تقرّبوا الى اللَّه، ببغض اهل المعاصى، و التمسوا رضوانه بالتباعد منهم، قالوا: فمن نجالس؟ قال: من يذكر كم اللَّه رؤيته و يرغبكم فى الآخرة عمله و يزيد فى فهمكم منطقه.
روايت كردهاند كه عيسى (ع) سياحى كردى. وقتى در بيابانى ميشد، باران در ايستاد، خود را جاى پوشش طلب كرد نيافت، روباهى را ديد كه از زخم باران در سوراخ خويش ميشد، عيسى بگريست گفت: يا رب جعلت لهذا الثعلب كنّا و لم تجعل لى! بار خدايا اين روباه را جاى پوشش و آرامگاه دادى اين ساعت و مرا ندادى! وحى آمد كه يا عيسى ميخواهى جايى كه بدو باز شوى؟ گفت خواهم، گفت در اين وادى شو كه آنچه ميخواهى يابى، عيسى در وادى شد، پيرى را ديد كه در نماز بود، آن پير چون عيسى را بديد، نماز خويش تمام كرد. آن گه بدست اشارت كرد كه ما ذا تريد؟ چه ميخواهى؟ عيسى گفت مرا باران گرفت، جايى طلب كردم كه بدو باز شوم. اينجايم نشان دادند، پير خطى گرد خود در كشيده بود و در آن دايره نماز ميكرد و هيچ قطرة باران بوى نميرسيد. عيسى را گفت: قدم در اين دايره نه تا باران بتو نرسد. هم چنان كرد، پير بسر نماز باز شد. عيسى در كار آن پير تأمل ميكرد و باران كه بوى نمىرسيد از آن تعجب همى كرد. چون سلام باز داد گفت: يا شيخ ما قصتك؟ قصه خويش بگو و از حال خويش مرا خبر ده پير گفت: من وقتى گناهى كردم، اكنون چهل سال است تا از آن گناه توبه ميكنم و از حق تعالى عذر مىخواهم. عيسى گفت: آن چه گناهست؟ پير گفت: گناهى كه اللَّه تعالى بر من بپوشيد و ستر كرد تو چه پرسى از آن؟ من آن گناه با كس نگويم مگر كه پيغامبرى را بينم از پيغامبران خداى و با وى بگويم. عيسى گفت: پس من پيغامبر خدايم عيسى مريم با من بگوى! گفت: اى عيسى وقتى بر درگاه ربّ العزّة فضولى كردهام. كارى را كه اللَّه تعالى خواسته بود و رانده و كرده، گفتم ليته لم يكن، فانا استغفر اللَّه منه منذ اربعين سنة. فارسل عيسى عينيه بالدّموع فقال: انّى ارى اخى هذا يستغفر من ذنب لم يخطر لى ببال.
۳ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ بيم نماى ايشان را از روز نفريغ.
«إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ» آن گه كه كار برگزارند. «وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ» و ايشان در غفلتند «وَ هُمْ لا يُؤْمِنُونَ» (۳۹) و ايشان نميگروند.
«إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ» مائيم كه زمين را ميراث بريم «وَ مَنْ عَلَيْها» و باز ماندگان را «وَ إِلَيْنا يُرْجَعُونَ» (۴۰) و همه را با ما آرند.
«وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ» و ياد كن در اين نامه ابراهيم را، «إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا» (۴۱) كه او راستى بود راست رو، راست كار، راستگوى پيغامبر.
«إِذْ قالَ لِأَبِيهِ» آن گه كه پدر خويش را گفت: «يا أَبَتِ» اى پدر «لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ؟» چرا مىپرستى چيزى را كه نشنود و نه بيند؟ «وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً؟»(۴۲) و ترا سود ندارد و بكار نيايد هيچيز؟ «يا أَبَتِ» اى پدر اى «إِنِّي قَدْ جاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ» بمن آمد از دانش آنچه بتو نيامد «فَاتَّبِعْنِي» بر پى من رو «أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيًّا». (۴۳) تا راه نمايم ترا براه راست درست.
«يا أَبَتِ» اى پدر اى! «لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ» ديو را مپرست، «إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيًّا». (۴۴) كه ديو در رحمن عاصى است.
«يا أَبَتِ إِنِّي أَخافُ» اى پدر ميترسم من «أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ» كه بتو رسد عذابى از رحمن «فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيًّا». (۴۵) تا بكام ديو شوى و از كسان وى.
«قالَ» گفت پدر «أَ راغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِي يا إِبْراهِيمُ؟» باز مىخواهى ايستاد از خدايان من اى ابراهيم؟ «لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ» اگر باز نايستى «لَأَرْجُمَنَّكَ» دشنام دهم ترا و سنگسار كنم «وَ اهْجُرْنِي مَلِيًّا». (۴۶) فرا بر ازمن يك چندى.
«قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ» ابراهيم گفت بريدم، اينك رفتم «سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي» آرى هنگامى آمرزش خواهم ترا از خداوند خويش، «إِنَّهُ كانَ بِي حَفِيًّا». (۴۷) او بمن مهربانست و مرا نيكخواه.
«وَ أَعْتَزِلُكُمْ» جدايى جويم از شما، «وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» و از آنچه مىخداى خوانيد فرو از اللَّه تعالى «وَ أَدْعُوا رَبِّي» و خداوند خويش را خوانم «عَسى أَلَّا أَكُونَ بِدُعاءِ رَبِّي شَقِيًّا». (۴۸) مگر كه من با پرستيدن خداوند خويش و خواندن وى بدبخت نمانم.
«فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ» چون كران گرفت از ايشان، «وَ ما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» و از آنچه مىپرستيدند فرود از اللَّه تعالى، «وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ» بخشيديم او را اسحاق و يعقوب، «وَ كُلًّا جَعَلْنا نَبِيًّا». (۴۹) و همه را پيغامبران كرديم
«وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا» و ايشان را از رحمت خويش بخشيديم «وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيًّا»
(۵۰) و ايشان را سخن نيكو و ستايش و آواء بلند داديم.
«وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى» و ياد كن در اين نامه موسى را، «إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً» كه او گزيدهاى بود پاك كار، «وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا». (۵۱) و ما را فرستادهاى بود پيغامبر.
«وَ نادَيْناهُ» خوانديم او را و آواز داديم، «مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ» از سوى طور از سوى راست، «وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا» (۵۲) و نزديك كرديم او را بهمرازى «وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ» و بخشيديم او را از رحمت خويش برادر او، «هارُونَ نَبِيًّا». (۵۳) هارون پيغامبر.
«وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ» و ياد كن در اين نامه اسماعيل را، «إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ» كه او مردى راست وعده بود، «وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا». (۵۴) و فرستادهاى بود پيغامبر.
«وَ كانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ» و كسان خويش را بنماز و زكاة همى فرمود، «وَ كانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِيًّا». (۵۵) و او نزديك خداوند خويش پسنديده بود.
«وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ» و ياد كن در اين نامه ادريس را، «إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا». (۵۶) كه او راستى بود راست رو راست گوى، پيغامبر.
«وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا». (۵۷) برداشتيم او را جايگاهى بلند.
«أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ» ايشان آنند كه اللَّه تعالى با ايشان نيكويى كرد و بر ايشان نعمت نهاد، «مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ» از پيغامبران از نژاد آدم، «وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ» و از ايشان كه برداشتيم ايشان را با نوح، «وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهِيمَ وَ إِسْرائِيلَ» و از نژاد ابراهيم و اسرائيل، «وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا» و از ايشان كه ما راه نموديم و برگزيديم، «إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ» چون بر ايشان خواندنديد سخنان رحمن و پيغامهاى او. «خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا». (۵۸) بسجود افتادندى سجود بر آن و گريان.
«فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ» و در رسيد از پس ايشان پسينها.
«أَضاعُوا الصَّلاةَ» نماز بگذاشتند «وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ» و بر پى آرزوهاى خويش ايستادند. «فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا». (۵۹) آرى بينند كار تباه.
«إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً» مگر آن كس كه با پس آيد و بگرود و نيكى كند، «فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ» ايشان آنند كه ايشان را در بهشت آرند، «وَ لا يُظْلَمُونَ شَيْئاً» (۶۰) و از پاداش ايشان چيزى نكاهد.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ» الانذار اعلام مع التّخويف، و الحسرة النّدامة على الفائت. معنى حسرت غايت اندوه و كمال غم است، كه دل را شكسته و كوفته كند، يعنى يدع القلب حسيرا. روز قيامت روز حسرت خواند لانّه يتحسّر فيه كلّ مفرط فى الطاعة على تفريطه، و كلّ من كب المعصية على معصيته. معنى آنست كه اى محمد! امت خود را بيم ده و بترسان از روز قيامت، كه خلق در آن روز بغايت اندوه و شكستگى و درماندگى باشند، يكى بتقصير در طاعت، يكى بارتكاب معصيت. قال ابن عباس: قوله «يَوْمَ الْحَسْرَةِ»، هذا من اسماء يوم القيامة عظّمه اللَّه و حذّره عباده. «إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ» فرغ من الحساب و ادخل اهل الجنّة الجنّة و اهل النّار النّار، و ذبح الموت.
روى ابو سعيد الخدرى رضي اللَّه عنه قال: قال رسول اللَّه (ص): «اذا استقرّ اهل الجنّة فى الجنّة و اهل النّار فى النّار، جيء بالموت فى صورة كبش املح، فيوقف بين الجنّة و النّار، فينادى يا اهل الجنّة، فيشرئبون و ينظرون، ثم ينادى يا اهل النّار، فيشرئبون و ينظرون، فيقال أ تعرفون هذا؟ هذا الموت. و ليس فيهم الا من يعرفه، فيذبح بين الجنّة و النّار، ثم يقال يا اهل الجنّة خلود لا موت فيه و يا اهل النّار خلود لا موت فيه. ثم قرأ رسول اللَّه (ص) «وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ».
و فى رواية ابو هريره قال: قال رسول اللَّه (ص). «يؤتى بالموت يوم القيامة فيوقف على الصّراط فيقال يا اهل الجنة! فيطلعون خائفين وجلين ان يخرجوا من مكانهم الّذى هم فيه، فيقال هل تعرفون هذا؟ فيقولون نعم يا ربّنا هذا الموت، ثم يقال يا اهل النّار! فيطلعون فرحين مستبشرين رجاء ان يخرجوا من مكانهم الّذى هم فيه، فيقال هل تعرفون هذا؟ فيقولون نعم يا ربّنا هذا الموت، فيذبح على الصّراط، ثم يقال، خلود فلا موت.
فيزداد اهل الجنّة فرحا الى فرحهم و يزداد اهل النّار حزنا الى حزنهم».
و عن ابن مسعود قال: ليس من نفس الّا و هى تنظر الى بيت فى الجنّة و بيت فى النّار، و هو «يَوْمَ الْحَسْرَةِ» و يرى اهل النّار البيت الّذى فى الجنّة، ثم يقال لو عملتم، فتأخذهم الحسرة. و يرى اهل الجنّة البيت الّذى فى النّار، فيقولون لو لا ان منّ اللَّه عليكم قوله: «وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ» اى هم اليوم فى غفلة. اين غفلت بمعنى تغافل است.
ميگويد امروز در دنيا خويشتن را غافل ميسازند از كار آخرت و بدان ايمان مىنيارند، فذلك قوله: «وَ هُمْ لا يُؤْمِنُونَ» اى لا يصدّقون به».
«إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْها» اى نميتهم فيبقى الرّب سبحانه فيرثهم.
معنى وراثت در لغت آنست كه ملك مورث بوفات وى با وارث نشيند، و وراثت حق تعالى نه باين معنى است كه آسمان و زمين و هر چه در آن همه ملك و ملك اللَّه تعالى است، همه آفريده و نو كرده و ساخته او، نه از كسى خريده و يافته يا از ديگرى بوى رسيده، پس معنى آيت آنست كه جهانيان و جهانداران را برداريم و خلق را جمله بميرانيم و ولايت داشت و امر و نهى ايشان بمرگ بريده گردانيم، تا دنيا از خلق خالى شود و جر مالك حقيقى و خداى باقى نماند، «وَ إِلَيْنا يُرْجَعُونَ» يردّون فنجازيهم جزاء وفاقا. و قرأ يعقوب «يرجعون» بفتح الياء و كسر الجيم.
«وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ» اى اذكر يا محمّد لقومك و امتك فى القران الّذى انزل عليك قصّة ابراهيم مع ابيه ليكون دليلا على صحّة نبوّتك. «إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً» كثير الصّدق. نَبِيًّا رسولا ينبئ عن اللَّه بالوحى.
«إِذْ قالَ لِأَبِيهِ»
و هو يعبد الصّنم: «يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ»
الدّعا، «وَ لا يُبْصِرُ»
العبادة و لا يدفع عنك مضرّة و لا مكروها. رب العالمين ابراهيم (ع) را بپسنديد و او را بستود بانكار كه نمود بر بت پرستى پدر. معنى آنست كه: اى محمد (ص) قوم خود را خبر ده از قصّه ابراهيم، آن مرد پيغامبر راستگوى راست رو كه پدر خود را گفت، آزر بت پرست: «لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ»
چرا پرستى بتى كه سمع ندارد و بصر ندارد؟
نه سمع دارد كه دعاى تو شنود. نه بصر دارد كه عبادت تو بيند. اين دليلى ظاهر است كه خداوند عالم معبود جهانيان و آفريدگار همگان، او را سمعست و بصر. سميع بسمعه، بصير، ببصره. شنوايى است كه همه آوازها شنود و بشنوايى خود بهمه رازها رسد.
بينائيست كه بهيچ بيننده نماند، پوشيده و دور چون آشكار او نزديك بيند. «وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً»
قيل لا يدفع عنك عذاب اللَّه. چرا بت پرستى كه فردا عذاب اللَّه تعالى از تو بار نتواند داشت؟
«يا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ» يعنى من الوحى. «ما لَمْ يَأْتِكَ» و قيل اتانى اللَّه من علم التّوحيد و معرفة اللَّه، و من علم ما يكون بعد الموت و من استحقاق الكافر عذاب اللَّه.
«ما لَمْ يَأْتِكَ» اى پدر از وحى خداى تعالى بمن آن آمد كه بتو نيامد، و من آن دانم كه تو ندانى از علم توحيد و معرفت خدا، و من دانم كه فردا كافر را و بت پرست را عذاب كنند و تو مىندانى. بارى بر پى من رو و اتّباع من كن تا دلائل توحيد بر تو روشن كنم، و راه دين پسنديده بتو نمايم. «أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيًّا» يعنى دينا عدلا و هو الاسلام. معنى سوى در آيت عدلست هم چنان كه در سورة الملك گفت: «أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلى وَجْهِهِ أَهْدى أَمَّنْ يَمْشِي سَوِيًّا» اى عدلا مهتديا على صراط مستقيم.
اما آنچه در اول سورة گفت حكايت از جبرئيل «فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا»
آن تسويت خلق است بر صورت بشر، هم چنان كه در صفت آدم گفت: «ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ». اى سوّى خلقه.
«يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ» عبادة الشّيطان طاعته فى تكفيره و اضلاله، يقول لا تطعه فيما يأمرك، «إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيًّا». العصى و العاصى واحد، العصيّ فى المعنى اكثر و كان اينجا زيادت است آن را معنى نيست، و گفتهاند كان بمعنى صار است.
«يا أَبَتِ» بفتح در هر چهار حرف، قراءت شامى است و شرح آن و وجه آن در سورة يوسف رفت. «إِنِّي أَخافُ» اين خوف بمعنى علم است چنان كه آنجا گفت: «فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ» و المعنى انّك اعلم ان متّ على ما أنت عليه، «أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ». و قيل معناه اخاف ان لا تقبل منّى نصيحتى فيعذّبك اللَّه. «فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيًّا» قرينا فى النّار تليه و يليك.
اى پدر مىترسم نصيحت من نپذيرى وانگه للَّه تعالى ترا عذاب كند و در دوزخ قرين شيطان باشى. آن گه پدر او را جواب داد: «أَ راغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِي يا إِبْراهِيمُ؟» اين استفهام بمعنى انكار است، يعنى أ ترغب عن عبادتها و تميل عنها؟ اى ابراهيم از عبادت بتان مىبرگردى و مىننگ دارى و طعن كنى و مرا امر و نهى ميكنى؟ «لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ» عن مقالتك و امرى و نهيى، «لَأَرْجُمَنَّكَ» و اگر ازين سخن برنگردى و اين امر در باقى نكنى من ترا سنگسار كنم و هلاك و قيل «لَأَرْجُمَنَّكَ» اى لأشتمنّك يقال فلان يرمى فلانا و يرجم اذا شتمه، و منه قوله سبحانه.
«وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ».
رجم در قرآن بر پنج وجه آيد: يكى بمعنى قتل، چنان كه در سورة يس گفت: «لَنَرْجُمَنَّكُمْ» يعنى لنقتلنّكم، و در سورة الدّخان گفت: «وَ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ» يعنى تقتلون، و در سورة هود گفت: «وَ لَوْ لا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ» اى قتلناك. وجه دون رجم است بمعنى شتم، چنان كه درين سورة گفت: «وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ» لاشتمنّك.
وجه سوم رجم است بمعنى رمى، چنان كه گفت: «وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ» يرمون بها.
وجه چهارم رجم است بمعنى ظن، چنان كه در سورة الكهف گفت: «رَجْماً بِالْغَيْبِ» يعنى رميا بالظن وجه پنجم رجم است بمعنى لعن در صفت شيطان «فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ.»
اى الملعون.
قوله: «وَ اهْجُرْنِي مَلِيًّا» يعنى زمانا طويلا، يقال تملّ حبيبك اى عش معه دهرا.
و منه قيل الليل و النّهار ملوان، و قيل «وَ اهْجُرْنِي مَلِيًّا» اى سليما صحيحا قبل ان يلحقك مكروه.
«قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ» اين سلام توديع است كنايت از بيزارى و جدايى و هجرت، چنان كه تو از كسى فرا ببرى و از وى برگردى گويى، سلمت على فلان و كبّرت عليه. و قيل سلام عليك اى سلّمت منى لا لصيبك بمكروه، و هذا جواب الجاهل كقوله: «وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً».
«سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي» يعنى ان تبت و آمنت. معنى آنست كه آمرزش خواهم ترا از خداوند خويش اگر شرايط استغفار بجاى آورى، يعنى كه از شرك توبه كنى و بوحدانيت اللَّه تعالى ايمان آرى، و گفتهاند ابراهيم (ع) كه اين سخن ميگفت نمىدانست كه استغفار از بهر مشرك محظور است و هنوز آيت نهى نيامده بود پدر را وعده استغفار داد بر اميد اجابت، پس تا پدر زنده بود اميد داشت كه اللَّه تعالى وى را ايمان دهد، بدان اميد از بهر او آمرزش ميخواست، پس چون كافر مرد استغفار بگذاشت و نيز آمرزش نخواست.
«إِنَّهُ كانَ بِي حَفِيًّا» اى بارّا لطيفا محسنا. و قيل الحفى العالم، المستقصى عن الشيء استخبارا. يقال تحفى به اذا كرمه. اى كان يجيبنى اذا دعوته.
«وَ أَعْتَزِلُكُمْ» هذا تفسير السّلام. «وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» الدعاء فى هذه الاية بمعنى العبادة. يقول افارقكم و افارق ما تعبدون من اصنامكم، «وَ أَدْعُوا رَبِّي» اى اتفرد بعبادة ربّى. «عَسى أَلَّا أَكُونَ بِدُعاءِ رَبِّي» اى بعبادة ربّى. «شَقِيًّا» كما شقيتم انتم بعبادة الاصنام و يريد انّه يتقبّل عبادتى و يثيبنى عليها، و الشقاء بالدّعاء ترك اجابة الداعى.
«فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ» چون ابراهيم از قوم خويش و از بتان و بت پرستان هجرت كرد و روى بما نهاد او را فرزند بخشيديم: اسحاق و از پس اسحاق يعقوب و همه را پيغامبر كرديم. ابراهيم و اسحاق و يعقوب.
تا عالميان بدانند كه بر اللَّه تعالى هيچكس زيان نكند و مزد هيچ نيكوكار ضايع نكند.
ربّ العالمين در اين آيت منّت نهاد بر ابراهيم (ع) كه او را فرزند بخشيديم، دليلست كه فرزند صالح نعمتى باشد از اللَّه تعالى بر بنده، و آنچه گفت: «أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ»
اگر چه مخرج آن عامّست معنى آن خاصّست، كه فرزند طالح خواهد نه صالح محال باشد كه اللَّه بر ابراهيم منّت نهد به بخشيدن فرزند وانگه فرزند بر وى فتنه باشد، و از اينجا گفت پيغامبر (ص): «نعم الولد الصالح للرّجل الصالح».
«فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ» اين عزلت ابراهيم هجرت وى است از زمين عراق از كوثى بسوى شام، و اول كه بشام فرو آمد بشهر حرّان فرو آمد، و آنجا ساره را بزنى كرد، و ساره دختر ملك حران بود بقول سدّى، و بقول بعضى مفسّران دختر هاران بود عمّ ابراهيم، و ابراهيم مدتى در حران بماند پس قصد مصر كرد و با وى لوط پيغامبر بود و ساره. و اين هجرت آنست كه اللَّه تعالى گفت: «فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ» و قال: «إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى رَبِّي» پس از مصر بيرون آمد و لوط بمؤتفكات فرو آمد و ابراهيم بزمين فلسطين. «وَ كُلًّا جَعَلْنا نَبِيًّا» اى جعلنا كلّ واحد منهم نبيّا.
«وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا» المال و الولد و النبوّة «وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيًّا» اى بقينا لهم الثناء الحسن، و الذكر الرفيع فى كلّ الاديان. اين آنست كه هر گروهى بر هر دين كه باشند ابراهيم (ع) را ثنا گويند، و او را دوست دارند، و بنبوّت وى اقرار دهند، همانست كه جايى ديگر گفت: «وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ» اى القول بالحكمة و الخير، و سمّى القول لسانا لانّه باللسان يكون.
«وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً» مسلما موحّدا مطيعا للَّه، خالصا غير مراء. و قرأ الكوفيّون، مخلصا بفتح اللّام، اى نبيّا مختارا اخلصه اللَّه. «وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا» مرسلا بالوحى رفيع الشأن.
«وَ نادَيْناهُ» اى دعوناه و كلّمناه ليلة الجمعة. «مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ» الطّور جبل بين مصر و مدين. و الايمن اليمين. و هو يمين موسى و ذلك حين اقبل موسى من مدين يريد مصر، فنودى من الشجرة و كانت فى جانب الجبل على يمين موسى.
موسى از مدين برفته و روى بمصر نهاده كه نداء حق شنيد از جانب درخت از كران كوه از سوى راست موسى. «وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا» قال ابن عباس: ادنى حتى سمع صوت القلم. و فى رواية، حتى سمع صريف القلم الّذى كتب به التّوراة.
و فى رواية، قرّبه الربّ اليه حتى سمع صرير القلم حين كتب التّوراة فى الالواح.
و قال السّدى: ادخل فى السماء فكلّم. و قيل «وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا» اى رفعناه من سماء الى سماء و من حجاب الى حجاب حتى لم يكن بينه و بين العرش الّا حجاب واحد. و عن مجاهد فى قوله: «وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا» قال بين السّماء السّابعة و بين العرش سبعون الف حجاب: حجاب نور، و حجاب ظلمة، و حجاب نور، و حجاب ظلمة، فما زال موسى يقرب حتى كان بينه و بينه حجاب. فلمّا رأى مكانه و سمع صريف القلم قال: «رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ»، و عن الربيع بن انس قال: مكث على الطّور اربعين ليلة و انزل عليه التوراة فى الالواح، و كانت الالواح من برد. فقرّبه الرّب نجيّا و كلّمه و سمع صريف القلم، و ذكر انّه لم يحدث حدثا فى الاربعين ليلة حتى هبط من الطّور. و النّجى هو الّذى يناجيك و تناجيه، الواحد و الجماعة فيه سواء. قال اللَّه تعالى: «خَلَصُوا نَجِيًّا». يقال ناجيته و نجّيته و انتجيته، قوم نجى و قوم نجوى. يقول اللَّه تعالى: «وَ إِذْ هُمْ نَجْوى». و قيل هو مشتق من النجوة و هى الارتفاع. و نجيّا نصب على الحال.
«وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا» اين اجابت دعاء موسى است كه وزارت هارون بدعا خواسته بود و گفته: «وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي» اى «جعلنا اخاه هارون نبيّا نعمة منّا على موسى.
«وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ» يعنى يصدق اذا وعد و يفى اذا ضمن، و قيل الصّادق بمعنى المصدوق اى كان مصدوق الوعد، مفسّران گفتند: پيغامبران همه راست وعده بودند، اما تخصيص وى بذكر از آن بود كه با كسى وعده نهاده و سه روز در آن مقام در انتظار بنشست و بقول كلبى يك سال. «وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا»بعثه اللَّه الى جرهم.
اسماعيل بن ابراهيم پيغامبرى بود مرسل، فرستاده اللَّه تعالى به جرهم، قبيلهاى بود از قبائل عرب و قوم وى بودند، و از ايشان زن خواست و زبان ايشان داشت. قال عطاء بن ابى رباح: لم يتكلم بالعربيّة من الانبياء الا خمسة: هود و صالح و اسماعيل و شعيب و محمد صلى اللَّه عليهم اجمعين. و عن ابى جعفر قال: انّ اللَّه عزّ و جلّ الهم اسماعيل العربيّة و ترك اسحاق على لسان ابيه.
«وَ كانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ» الاهل هاهنا هم القوم الّذين آمنوا به من ذوى القربى و غيرهم، كقوله مخبرا عن لوط: «رَبِّ نَجِّنِي وَ أَهْلِي» يعنى و من آمن بى، و كذلك فى قوله: «قُلْنَا احْمِلْ فِيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ». و يقال لاهل مكة اهل اللَّه لانّهم سكّان حرمه و بيته، و يقال لحفظة القران اهل اللَّه. و اهل كلّ شيء هو الّذى يستحقّه، قال اللَّه تعالى: «هُوَ أَهْلُ التَّقْوى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ».
«بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ» اى بالصلاة و الزّكاة المفروضة عليهم فى شريعته.
«وَ كانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِيًّا» لانّه قام بطاعته.
«وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا». ادريس جدّ پدر نوح است، نوح بن ملك بن متوشلخ بن اخنوخ و ميان ادريس و ميان آدم پنج پدرست و هو: اخنوخ بن يارد بن مهلائيل بن قينان بن يانش بن شيث بن آدم. بقولى ديگر چهار پدر است ميان ايشان: اخنوخ بن مهلائيل بن انوش بن شيث بن آدم.
و نام ادريس بيك قول الياس است بيك قول اخنوخ و هو الاصح. و سمّى ادريس لكثرة درسه الصّحف المنزلة عليه. و قيل ادراسين. رب العزّة سى صحيفه بوى فرو فرستاد و بروايتى پنجاه صحيفه، و از بس كه آن را درس كرد او را ادريس گفتند. اوّل كسى كه خياطت كرد و جامه دوخته پوشيد او بود. و كانوا يكتسون قبل ذلك الجلود. و اوّل كسى كه خط نبشت بقلم او بود. و اوّل كسى كه در نجوم و علم حساب نظر كرد او بود. سدّى گفت: اوّل پيغامبرى كه رب العزّة بخلق فرستاد از زمين پس از آدم و شيث ادريس بود. و عمل وى در طاعت اللَّه تعالى هر روز چندانى بود كه اعمال همه خلق، و تحميد وى اين بود: الحمد للَّه ربّ العالمين كما ينبغى لكرم وجهه، و عزّ جلاله.
و او را بآسمان برد زنده، چنان كه عيسى را بآسمان بردند، بقول بعضى مفسّران در آسمان چهارم است زنده، و بقول بعضى در بهشت است. مصطفى (ص) گفت: «لمّا عرج بى الى السّماء اتيت على ادريس فى السّماء الرّابعة».
و گفتهاند چهار پيغامبر اكنون زندهاند، دو در زمين و دو در آسمان: الياس و خضر در زمين، و عيسى و ادريس در آسمان. و علماء تفسير را خلافست كه: سبب رفع وى بآسمان چه بود؟ ابن عباس گفت و جماعتى مفسّران كه: ادريس وقتى بصحرا رفت بوقت هاجره، آفتاب بر وى تافت و از حرارت و تيزى گرما رنجور گشت گفت: من يك ساعت طاقت نميدارم، آن فريشته كه پيوسته آن را بر ميدارد و با وى است چون طاقت مىدارد، شفقت برد گفت: يا ربّ خفّف عمّن يحملها من حرّها و ثقلها. رب العزّة دعاء وى در حق فريشته اجابت كرد و آن بار گران بر وى سبك شد و تبش آن كم گشت، فريشته گفت: بار خدايا اين حكم چيست و از كجا اين قضا كردى؟ گفت: بدعاء بنده من ادريس. گفت بار خدايا مرا بنزديك وى فرود آر و ميان ما دوستى پديد كن. فريشته دستورى يافت و بر ادريس آمد، ادريس گفت من دانم كه تو از مهينان فريشتگانى و ترا بنزديك ملك الموت آبرويست، و سخن تو بر وى روان، از بهر من شفاعت كن تا قبض روح من در تأخير نهد و روزگارى مرا فروگذارد تا در شكر و عبادت اللَّه تعالى بيفزايم. فريشته او را بر پر خويش گرفت و بر آسمان برد و او را بنشاند آنجا كه مطلع آفتابست، و خود پيش ملك الموت رفت و گفت مرا بتو حاجتى است، دوستى از فرزندان آدم نام وى ادريس مرا بتو شفيع آورده كه اجل وى روزگارى در تأخير نهى. ملك الموت گفت اين حكم در من نيست و در اجل خلق تقديم و تأخير نيست، اما اگر خواهى او را از مرگ خويش خبر دهم تا بارى بساز كار آن روز مشغول شود. پس ملك الموت در ديوان عمر وى نظر كرد و بآن فريشته گفت تو در حق كسى سخن مىگويى كه از عمر وى بس چيزى نمانده و وفات وى آنجا رسد كه مطلع آفتابست. فريشته گفت او در مطلع آفتاب نشسته است و اين ساعت من از نزديك وى آمدم، ملك الموت گفت چون تو باز گردى او را زنده نيابى چون فريشته باز آمد، ادريس (ع) را ديد رفته و روح وى باللّه تعالى رسيده. و عن كعب: انّ ادريس كان له صديق من الملائكة فقال له، كلّم لى ملك الموت حتى يؤخّر قبض روحى، فحمله الملك تحت طرف جناحه فلمّا بلغ السّماء الرابعة لقى ملك الموت فكلّمه فقال: اين هو؟ قال: ها هو ذا. فقال من العجب انّى امرت ان اقبض روحه فى السماء الرابعة. فقبض هناك. وهب گفت: ادريس در روزگار خويش عابدترين فرد بود، بدنيا التفات نكردى و پيوسته در آرزوى بهشت بودى و يك ساعت از عبادت نياسودى و هر روز عمل وى بآسمان بردند چندان كه عمل هر كه در زمين، فريشتگان از آن تعجب ميكردند، و ملك الموت مشتاق ديدار وى شد از اللَّه تعالى دستورى خواست تا بزيارت وى شود. دستورى يافت بيامد بصورت آدمى و او را زيارت كرد. ادريس صائم الدهر بود، نماز شام كه افطار كرد، ملك الموت بر آن صورت آدمى حاضر بود او را بطعام خواند نخورد، ادريس گفت: انّى احبّ ان اعلم من انت؟ من ميخواهم بدانم كه تو كهاى؟ گفت: من ملك الموت، از اللَّه تعالى دستورى خواستم تا بزيارت و صحبت تو آيم. ادريس گفت: مرا بتو حاجتى است.
گفت: چه حاجت؟ گفت: آنكه قبض روح من كنى. ملك الموت گفت. اين بفرمان اللَّه تعالى توانم كرد، از اللَّه تعالى فرمان آمد كه: اقبض روحه چون ميخواهد روح او قبض كن، ملك الموت قبض روح او كرد، ربّ العالمين همان ساعت او را زنده كرد.
ملك الموت گفت: اى ادريس چون ديدى؟ گفت: صعب ديدم و هائل، كارى دشخوار و عقبهاى سخت. گفت: چه فايده را اين سؤال كردى؟ گفت: لا ذوق كرب الموت فاكون له اشدّ استعدادا، آن گه ادريس گفت. مرا بتو حاجتى ديگر است، خواهم كه مرا بآسمان برى تا بهشت و دوزخ ببينم. ملك الموت بدستورى و فرمان اللَّه تعالى او را بآسمان برد، آن گه گفت از مالك در خواه تا درهاى دوزخ بگشايد و لختى از آن انكال و سلاسل و انواع عقوبات كه ربّ العزة بيگانگان را ساخته به بينم. هم چنان كرد.
ادريس (ع) چون آن ديد از هول آن و شدّت و صعوبت آن بيفتاد و بيهوش شد. چون بهوش باز آمد گفت: چنان كه دوزخ نمودى بهشت نيز بمن نماى. بهشت بوى نمود بفرمان اللَّه تعالى. ادريس ساعتى در بهشت طواف ميكرد و در آن ناز و نعيم و فوز مقيم نظاره ميكرد. ملك الموت گفت: بيرون آى از بهشت تا بمقرّ خود باز گرديم.
ادريس در درخت بهشت آويخت و گفت: لا اخرج منها. فقال انطلق فليس هذا باوانها. بيرون آى كه هنوز وقت آن نيست كه اينجا قرارگاه سازى. ربّ العزّة فريشته ديگر فرستاد تا ميان ايشان حكم كند فريشته گفت: ما لك لا تخرج؟ چونست كه بيرون نمىآيى؟ بچه حجت اينجا قرار گرفتهاى؟ ادريس گفت. حكم الهى و قضاى ربّانى چنانست كه: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ». هر تنى كه آفريد ناچار مرگ بچشد و من چشيدم. و گفته است: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها» هيچكس نيست از شما كه نه بدوزخ رسد و به ببند، و من رسيدم و ديدم. و گفته است جلّ جلاله: «وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ» كسى كه در بهشت شد بيرون نيايد، پس باين حجت من بيرون نيايم. فاوحى اللَّه تعالى الى ملك الموت: باذنى دخل الجنّة و بامرى يخرج هو حىّ هناك، فذلك قوله تعالى: «وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا».
«أُولئِكَ الَّذِينَ» اى الّذين تقدّم ذكرهم. «أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ» اين كنايت است از بعثت و تنبئت. ميگويد ايشان آنانند كه ما ايشان را پيغامبران كرديم و بكرامت و رسالت مخصوص كرديم تا خلق بايشان اقتدا كنند و راه ايشان روند. آن گه گفت پيغامبران كيستند. «مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ» يعنى ادريس، كه ازين پيغامبران نامبرده هيچكس بآدم نزديكتر از ادريس نبود. «وَ مِمَّنْ حَمَلْنا» يعنى و من ذرّية من حملنا «مَعَ نُوحٍ» يعنى ابراهيم كه از فرزندان سام نوح است و سام با نوح در كشتى بود. «وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهِيمَ» يعنى اسماعيل و اسحاق و يعقوب. «وَ إِسْرائِيلَ» يعنى و من ذرّية اسرائيل و از فرزندان يعقوب، موسى و هارون و زكريا و يحيى و عيسى.
«وَ مِمَّنْ هَدَيْنا» الى ديننا «وَ اجْتَبَيْنا» من بين النّاس يعنى المؤمنين. «إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ» اينجا ضميرى است يعنى كانوا «إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ» اى كتب اللَّه المنزلة.
«خَرُّوا سُجَّداً» اى سقطوا لوجوههم ساجدين، تعظيما للَّه و كلامه. «وَ بُكِيًّا» اى باكين خوفا منه و طمعا، و «سُجَّداً وَ بُكِيًّا» منصوبان على الحال، و بكيّا جمع باك، و اصله بكويا على وزن فعول، كشاهد و شهود و حاضر و حضور.
«فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ» اى انقرض هؤلاء الانبياء و جاء بعدهم قوم لا خير فيهم، و الخلف اذا اضفته سكنت اللّام، تقول خلف صدق و خلف سوء. و اذا لم تضفه، سكنته فى الشرّ و فتحته فى الخير. و الخلف ايضا اسم للقرن. يقال انقرضت قرون و خلوف. «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ» ميگويد چون پيغامبران و دينداران و صالحان و مؤمنان بسر رسيدند، از پس ايشان در رسيدند، يعنى در روزگار فترت قومى بد نابكار يعنى جهودان و ترسايان و گبران. «أَضاعُوا الصَّلاةَ» يعنى تركوا الصّلاة المفروضة و لم يعتقدوا وجوبها لقوله تعالى: «إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ» فدل على كفرهم. مجاهد و قتاده و جماعتى گفتند اين خلف قومىاند بدان و عاصيان از امت احمد: «أَضاعُوا الصَّلاةَ» يعنى اخروها عن مواقيتها و صلّوها لغير وقتها. «وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ» يعنى اللذات، شرب الخمر و الزّنا و غير ذلك. نماز باول وقت نگزارند و در آن تقصير كنند و بر پى شهوتها روند. خمر خورند و زنا كنند، قال وهب: شرابون للقهوات، لعابون بالكعبات، ركابون للشهوات، متّبعون للذّات، تاركون للجمعات. خمر خوارانند، نرد بازانند، بحرام شهوت رانند و جمع و جماعت بگذارند. مجاهد گفت هذا عند قيام الساعة و ذهاب صالحى امّة محمد (ص) ينروا بعضهم على بعض فى الأزفة.
روى ابن عمر قال: قال النبى (ص): «يكون فى امّتى من يقتل على الغضب فى الأزفة.
روى ابن عمر قال: قال النبى (ص): «يكون فى أمّتي من يقتل على الغضب و يرتشى فى الحكم و يضيع الصلاة و يتبع الشّهوات و لا تردّ له راية». قيل يا رسول اللَّه: أ مؤمنون هم؟ قال: «بالايمان يقرّون».
و عن انس قال: قال النبى (ص): «انّها ستكون فى بعدى ائمة فسقة يصلون الصلاة لغير وقتها فاذا كان ذلك فصلوا الصلاة لوقتها و اجعلوا الصلاة معهم نافلة.
«فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا» اى هلاكا و شرّا و عذابا طويلا، و قيل «يَلْقَوْنَ غَيًّا» اى جزاء غيهم.
و قيل الغى واد في جهنّم بعيد القعر منتن الرّيح، فيه بئر يقال لها الهبهب كلما خبت جهنّم سعّرت منها، فذلك. قوله: «كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعِيراً» و قيل هو نهر حميم فى النّار بعيد القعر، خبيث الطعم، يقذف فيه الّذين اتّبعوا الشّهوات. و قال ابن عباس: الغيّ اسم و واد في جهنّم، و انّ اودية جهنّم لتستعيذ من حرّه، عدّ ذلك الوادى للزانى المصر عليه، و لشارب الخمر المصر عليه، و لأكل الربوا الّذى لا ينزع عنه، و لاهل العقوق، و لشاهد الزور، و لامرأة ادخلت على زوجها ولدا.
«إِلَّا مَنْ تابَ» من الشّرك و رجع عن ذنبه «وَ آمَنَ» بلسانه و قلبه و صدّق النبيين «وَ عَمِلَ صالِحاً» ادّى الفرائض، «فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا يُظْلَمُونَ شَيْئاً» اى لا ينقصون من ثواب اعمالهم شيئا. قرأ ابن كثير و ابو عمرو و ابو بكر و يعقوب، يدخلون بضم الياء و فتح الخاء، و الباقون بفتح الياء و ضمّ الخاء. و وجه القرائتين ظاهر لا خفاء به.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ» يوم الحسرة يوم القيامة سبق لقوم الشقاوة من غير ان يرتكبوا معصية، و لآخرين السعادة قبل ان يقترفوا حسنة. روز حسرت روز اول است در عهد ازل، كه حكم كردند و قضا راندند و هر كس را آنچه سزاى وى بود دادند، رانده بىجرم و جريمت، نواخته بى وسيلت طاعت. يكى را خلعت رفعت دوختند و ميل نه.
يكى را بآتش قطيعت سوختند و جور نه. آن يكى بر بساط لطف پر از ناز و خطاب: «فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ» شنيده. اين يكى در وهده خذلان بنعت حرمان زهر «قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ»
چشانيده، آرى سابقهاى رانده، چنان كه خود دانسته. عاقبتى نهاده چنان كه خود خواسته از بشريّت تيرى ضعيف تركيب در وجود آورده، و آن تير در كمان علم ازل نهاده و در هدف حكم انداخته. اگر راست رود، ثنا و احسنت اندازنده را، اگر كژ رود طعن و لعن تير را. شعر:
حضرت عزّ و جلال و بى نيازى فرش او منقطع گشته درين ره صد هزاران كاروان.
قوله: «إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْها» ميگويد مائيم ميراث بر جهان از جهانيان، و باقى پس جهانيان و جهان، و باز گشت كار خلق با ماست جاودان. اشارتست ببقاء احديت و فناء خلقيت آن روز كه اطلال و رسوم كون را آتش بى نيازى در زند و عالم را هباء منثور گرداند و تيغ قهر بر هياكل افلاك بگذراند، و غبار اغيار از دامن قدرت بيفشاند، و زمام اعدام بر سر مركب وجود كند. پس ندا در دهد كه: «لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ» كرا زهره آن بود كه اين خطاب را بجواب پيش آيد، تا هم جلال احديت جمال صمديت را پاسخ كند. و عزّ قدوسى كمال سبوحى را جواب دهد كه: «اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ».
قوله: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا» الصّديق هو الواقف مع اللَّه فى عموم الاوقات على الصّدق كسى را صدّيق گويند كه با اللَّه تعالى بهمه حال و در همه وقت راست رود. بنفس در مجاهدت. بدل در مشاهدت. بروح در مكاشفت، بسرّ در ملاطفت، مراد خود فداء مراد حق كرده، ظاهر بخلق داده، باطن با حق آسوده، همه كس دست در دامن وى زده و دل وى بكس التفات ناكرده، خويشتن را باللّه تعالى سپرده و بهر چه پيش آيد رضا داده، اينست حال خليل (ع) بگاه بلا و محنت. جبرئيل او را پيش آمد كه: هل لك من حاجة؟ روى از جبرئيل گردانيد و گفت: امّا اليك فلا.
آن گه دست تسليم از آستين رضا بيرون كرد و بر وى اسباب باز زد و بزبان تفريد گفت: «حسبى اللَّه و نعم الوكيل».
عزيزى ميگويد: در عيادت درويشى شدم او را در بلاى عظيم ديدم، گفتم: ليس بصادق فى حبّه من لم يصبر على ضربه. در دوستى اللَّه تعالى صادق نيست آن كس كه در زخم بلاء او صابر نيست، درويش سر برآورد گفت: اى جوانمرد غلط كردى، ليس بصادق فى حبّه من لم يتلذذ بضربه. در دوستى او صادق نيست كسى كش با زخم او خوش نيست.
معاذ در سكرات مرگ افتاده و آن شدت نزع و هول مطلع پديد آمده ميگفت: اخنقنى خنقك فو عزّتك انّى لاحبّك، و خنق آن باشد، كه حلق كسى بگيرى و مىفشارى، معاذ گفت بيفشار چندان كه خواهى بىآزرم كه ترا دوست دارم. اى جوانمرد دلى كه قدر حق در آن دل نزول كرد قدر همه عالم رخت از دل وى برگرفت، ديدهاى كه مشاهدت حق در آن ديده جاى گرفت همه مشاهدتها در آن مشاهدت متلاشى گشت. يكى در كار خليل ابراهيم (ع) انديشه كن كه بر بساط صدق، در مجامع جمعيت، در محراب فردانيت معتكف گشت، بقصور و تقصير خود معترف شد، از طلب نصيب خود غايب گشت، در ميدان قرب حق قدم زد، آفت زمان و مكان، و آثار و اعيان، و اطلال و اشكال، و موجودات و معلومات بكلّى از پيش خويش برداشت، گهى از خلق تبرّا جست كه: «فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعالَمِينَ»، گهى بحق تولّا كرد كه: «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ»، لا جرم از حضرت عزّت او را خلعت و نعمت دادند و رقم خلّت كشيدند كه: «وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا و ابراهيم الذى و فى انه كان صديقا نبيا» قوله: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً» بفتح لام خواندهاند و بكسر لام، اگر بكسر خوانى بدايت كار موسى است آنكه كه در روش خويش بود، و اگر بفتح خوانى اشارت بنهايت حال اوست آن گه كه در كشش حق افتاد، يعنى كان موسى مخلصا فى سلوكه منهج النّبوة عند عنفوان دولته، ثمّ خلّصناه عن سلوكه فجذبناه و اخلصناه. «وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا» موسى را هم روش بود و هم كشش. «جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا» اشارت است بتفرقت وى در حال روش و كلمه «رب» هم چنان است كه: «وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا».
باين كلمه حق او را در نقطه جمع ميكشد، و مرد تا در روش خويش است قدم وى بر زمين خطر باشد چنان كه گفتهاند: «و المخلصون على خطر عظيم»
باز كه بنقطه جمع رسد و كشش حق در رسد. ارض خطر را با قدم او كار نباشد، و قدم خود چندان بود كه در روش باشد، چون كشش آمد قدم را پى كنند، نه قدم ماند نه قدمگاه، اينجا سرّ «وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا» آشكارا گردد و قوّت دل وى همه ذكر حق بود، غذاى جان وى سماع كلام حق بود، آرام وى همه با صفات و نام حق بود.
وحى آمد بموسى كه اى موسى دانى كه از بهر چه با تو سخن گفتم و بخلوتگاه مناجات بردم؟ اى موسى اطّلاع كردم بر دلهاى جهانيان، نديدم دلى مشتاقتر و متواضع تر و در محبّت صافىتر از دل تو، يا موسى اسمع كلامى و احفظ وصيّتى، و ارع عهدى، فانّى قد وقفتك اليوم منّى موقفا لا ينبغى لبشر بعدك ان يقوم مقامك منى، يا موسى اسمع نعتى، و لا نعت لنعتى الّا ما نعت لك من نعتى، انّ من نعتى انّه لا ينبغى ان ينعت نعتى الّا انا، فانا الّذى اعرف نعتى، فلا اله الّا انا، ليس لى شبيه و لا ندّ و لا نظير و لا عديل و لا وزير يوازرنى. كنت قبل الاشياء و اكون بعد الاشياء، معروف بالدّوام و البقاء و العز و السناء فلا اله غيرى، و لا ينبغى ان يكون كذلك غيرى.
قوله: «أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ»، لختى پيغامبران را نام برد درين سورة، و مؤمنان و صالحان امّت در ايشان پيوست كه: «وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا» گفت ايشان را بفضل خود نواختم، بلطف خود را هشام نمودم، بعنايت ازلى رقم دوستى كشيدم، بخواست خود نه بكردار ايشان برگزيدم، بكرم خود نه بجهد ايشان پسنديدم. آن گه در لطف و كرم بيفزود و ايشان را بستود كه: «إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا». ظاهر عنوان باطن است، سجود ظاهرشان بر وجود سرائر دليل واضح است. تنهاى ايشان بر خدمت داشته، دلها بحرمت آراسته، نور دلهاى ايشان بآسمان پيوسته.
قوله: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ» الايه.. آن دور در گذشت و آن قرن بسر رسيد باز قومى ديگر رسيدند بعكس ايشان و سيرتشان، بر پى شهوتها رفتند و دل در آشيانه شيطان بستند، حريص چون خوكان، متكبر چون پلنگان، محتال چون روبهان شرير چون سگان، بظاهر آدمى و بباطن شيطان.
اى جوانمرد خاصيّت آدمى نه بتغذّى و تناسل است كه نبات را همين هست نه بحسّ و حركت است كه حيوانات ديگر را همين هست، بلكه خاصيّت آدمى بعلم و معرفت است، امّا خطر گاهى دادهاند او را كه بيك لحظه بدرجه جبرئيل و ميكائيل رسد، بلكه از ايشان در گذرد، و بيك خطرت بهيمهاى سبعى گردد بلاقيمت، اگر نظر فضل الهى بدو رسد، «أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ» او را در پرده عصمت خويش گيرد، و اگر بعدل جبّارى بحكم سياست بدو نگرد، «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ» او را در وهده غىّ افكند كه: «فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا».
قوله: «إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً»، فاولئك الّذين تداركتهم الرّحمة الازلية و يسبقون فى النّعم السّرمدية.
۴ النوبة الاولى
قوله تعالى: «جَنَّاتِ عَدْنٍ» بهشتهاى هميشى، «الَّتِي وَعَدَ الرَّحْمنُ» آن بهشتها كه رحمن وعده داد «عِبادَهُ بِالْغَيْبِ» بندگان خويش را ناديده، «إِنَّهُ كانَ وَعْدُهُ مَأْتِيًّا (۶۱)» وعده اللَّه تعالى آمدنى است.
«لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً» نشنوند در آن هيچ سخن نابكار بيهوده، «إِلَّا سَلاماً» مگر سخنى بسلامت. «وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها» و روزى ايشان در آن ميرسد، «بُكْرَةً وَ عَشِيًّا» (۶۲) بامداد و شبانگاه.
«تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبادِنا» آن بهشت كه ما ميراث رسانيديم از بندگان خويش، «مَنْ كانَ تَقِيًّا» (۶۳) او را كه پرهيزگار است.
«وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ» فرو نمىآئيم مگر بفرمان خداوند تو «لَهُ ما بَيْنَ أَيْدِينا» او راست آنچه پيش ما، «وَ ما خَلْفَنا» و آنچه پس ما، «وَ ما بَيْنَ ذلِكَ» و آنچه ميان ماست «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا» (۶۴) و خداوند تو هرگز فراموش كار نبود و نيست.
«رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» خداوند آسمانها و زمين، «وَ ما بَيْنَهُما» و هر چه ميان آسمان و زمين است، «فَاعْبُدْهُ» او را پرست، «وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ» و بر پرستش وى شكيبا باش. «هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا» (۶۵) هيچ دانى او را همنامى و مانندى؟
«وَ يَقُولُ الْإِنْسانُ» و ميگويد مردم، «أَ إِذا ما مِتُّ» باشد كه من بميرم؟
«لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَيًّا» (۶۶) آرى براستى مرا از خاك زنده بيرون آرند؟
«أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ» نينديشد مردم و در ياد ندارد، «أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ» كه ما از نخست بيافريديم او را «وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً» (۶۷) و خود هيچ چيز نبود؟
«فَوَ رَبِّكَ» بخداوند تو، «لَنَحْشُرَنَّهُمْ» كه ايشان را فراهم آريم «وَ الشَّياطِينَ» و ديوان، «ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ» آن گه ايشان را حاضر آريم «حَوْلَ جَهَنَّمَ» گرد بر گرد دوزخ، «جِثِيًّا» (۶۸) بزانوها در نشسته.
«ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ كُلِّ شِيعَةٍ» آن گه پس بيرون ستانيم و جدا كنيم از هر گروهى، «أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمنِ عِتِيًّا» (۶۹) كيست از ايشان كه بر رحمن شوختر است و دليرتر و گردن كشتر.
«ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ» آن گه ما دانائيم، «بِالَّذِينَ هُمْ أَوْلى بِها صِلِيًّا» (۷۰) بايشان كه سزاترند بسوختن بآن.
«وَ إِنْ مِنْكُمْ» و نيست از شما هيچكس «إِلَّا وارِدُها» مگر بدوزخ رسيدنى، «كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا» (۷۱) بر خداوند تو بريدنى است و درواخ كرده «ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا» رهانيم ايشان را كه از شرك بپرهيزيدند. «وَ نَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيها جِثِيًّا» (۷۲) و فرو گذاريم كافران را در آن بر وى در افتاده.
«وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ» و چون بر ايشان خوانند، «آياتُنا بَيِّناتٍ» سخنان ما چنان روشن و پيدا، «قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا» جواب دهند كافران گرويدگان را «أَيُّ الْفَرِيقَيْنِ» كه از ما دو گروه كدامست؟ «خَيْرٌ مَقاماً» بجايگاه به؟ «وَ أَحْسَنُ نَدِيًّا» (۷۳) و كه را بنا و منزل نيكوتر؟
«وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ» و چند هلاك كرديم پيش از ايشان از گروه گروه، «هُمْ أَحْسَنُ أَثاثاً وَ رِءْياً» (۷۴) كه با رخت تر بودند و با سازتر از ايشان.
«قُلْ مَنْ كانَ فِي الضَّلالَةِ» گوى هر كه در بى راهى است، «فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدًّا» رحمن وى را مدد مىكند و مىپيوندد پيوستنى. «حَتَّى إِذا رَأَوْا ما يُوعَدُونَ» تا آن گه كه بينند آنچه ايشان را همى وعده دهد «إِمَّا الْعَذابَ وَ إِمَّا السَّاعَةَ» يا عذاب يا رستخيز بمرگ. «فَسَيَعْلَمُونَ» آرى آگاه شوند و بدانند «مَنْ هُوَ شَرٌّ مَكاناً» كه آن كيست كه جايگاه او بتر، «وَ أَضْعَفُ جُنْداً» (۷۵) و سپاه او سستتر و فروتر.
«وَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىً» و اللَّه تعالى راست راهانرا راهنمايى مىفزايد «وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ» و كارها و سخنان پاينده نيك، «خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً» بنزديك خداوند تو در پاداش به است، «وَ خَيْرٌ مَرَدًّا» (۷۶) و بازگشت را به است.
«أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآياتِنا» ديدى آن مرد كه كافر شد بآيات ما؟ «وَ قالَ لَأُوتَيَنَّ مالًا وَ وَلَداً» (۷۷) و گفت مرا مال دهند و فرزند.
«أَطَّلَعَ الْغَيْبَ» او را بر ناديده ديدار افتاد كه پوشيده بدانست؟ «أَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً» (۷۸) يا بنزديك رحمن دست افكند كه پيمان نهاد؟
«كَلَّا» نه چنانست. «سَنَكْتُبُ ما يَقُولُ» آرى بنويسيم بر وى آنچه ميگويد، «وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذابِ مَدًّا» (۷۹) و او را عذاب پيونديم فرا عذاب پيوستنى.
«وَ نَرِثُهُ ما يَقُولُ» آن مال و فرزند كه امروز داديم و آنچه بدو رسيد فردا باز ستانيم، «وَ يَأْتِينا فَرْداً» (۸۰) تا آيد بى مال و بى فرزند تنها.
«وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً» و فرود از اللَّه تعالى خدايان گرفتند، «لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا» (۸۱) تا ايشان را انبوهى باشند و يار.
«كَلَّا» نه عزّ باشند ايشان را نه يار. «سَيَكْفُرُونَ بِعِبادَتِهِمْ» آرى كافر شوند فردا به پرستگارى ايشان، «وَ يَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدًّا» (۸۲) و فردا بر ايشان جز زآن باشد كه بيوسند.
«أَ لَمْ تَرَ» نمىبينى، «أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ» كه بر گماشتيم شياطين را بر كافران، «تَؤُزُّهُمْ أَزًّا» (۸۳) تا ايشان را ميخيزانند ببدكارى خيزايندنى.
«فَلا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ» مشتاب بر ايشان، «إِنَّما نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا» (۸۴) كه ما روزگار عمر ايشان ميشماريم شمردنى.
«يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ» آن روز كه فراهم آريم پرهيزگاران را، «إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً» (۸۵) تا با رحمن برند ايشان را، سواران، ايمن و شاد.
«وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِينَ» و رانيم ناگرويدگان بدكار را «إِلى جَهَنَّمَ وِرْداً» (۸۶) بسوى دوزخ، پيادگان، تشنگان.
«لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ» نتوانند و ندارند و نياوند شفاعت، «إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً»
(۸۷) مگر او كه نزديك رحمن پيمان گرفت.
«وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً» (۸۸) گفتند كه رحمن فرزند گرفت.
«لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً إِدًّا» (۸۹) چيزى آورديد سخت بيگانه و بزرگ.
«تَكادُ السَّماواتُ» نزديك باشيد و كاميد آسمانها «يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ» كه بشكافد و پاره شود. «وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ» و زمين باشكافيد، «وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا» (۹۰) و كوهها شكسته و پاره پاره درهم اوفتند.
«أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً» (۹۱) كه ايشان خداى تعالى را فرزند گفتند.
«وَ ما يَنْبَغِي لِلرَّحْمنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً» (۹۲) و نسزد رحمن را كه فرزند گيرد.
«إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ» نيست هر كه در آسمان و زمين كسست، «إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً» (۹۳) مگر آمدنى فردا برحمن بر بندگى.
«لَقَدْ أَحْصاهُمْ» همه را دانسته است و با همه تاوسته، «وَ عَدَّهُمْ عَدًّا» (۹۴) و همه را شمرده است شمردنى.
«وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ» و همگان آمدنىاند باو، «يَوْمَ الْقِيامَةِ فَرْداً» (۹۵) روز رستخيز تنها.
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» ايشان كه بگرويدند و كارهاى نيك كردند «سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا» (۹۶) دوست دارد رحمن ايشان را بدلها.
«فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ» اين قرآن آسان كرديم خواندن آن بر زبان تو، «لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ» تا بشارت دهى بآن پرهيزگاران را، و «وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا» (۹۷) و آگاه كنى و بيم نمايى باين قرآن گروهى پيچندگان و ستيزه گردنكشان را.
«وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ» و چند كنديم و تباه كرديم پيش از ايشان از گروه گروه. «هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ» هيچكس مىبينى از ايشان «أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِكْزاً» (۹۸) يا هيچ آوازى و حسى و حركتى از ايشان ميشنوى.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «جَنَّاتِ عَدْنٍ» نصب بدل من قوله الجنّة، و قيل هو نصب على المدح، و عدن فى معنى اقامة، يقال عدن بالمكان، اذا اقام به. جنّات بجمع گفت از بهر آن كه هر مؤمنى را جدا گانه بهشتى خواهد بود، و گفتهاند هر مؤمنى را چهار بهشت است چنان كه در سورة الرّحمن آن را بيان كرد و گفت: «وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ» پس از آن گفت: «وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ»، و پيغامبر (ص) آن را بيان كرده و گفته: «جنتان من ذهب آنيتهما و ما فيها، و جنتان من فضة آنيتها و ما فيها. و ما بين القوم و بين ان ينظروا الى ربهم الا رداء الكبرياء على وجهه فى جنة عدن».
و قيل العدن بطنان الجنّة و ذلك وسطها و سائر الجنان محدقة بها، و فيها عين التسنيم، ينزلها الصدّيقون و الشّهداء و و الصّالحون. مجاهد گفت: از ابن عباس پرسيدم كه بهشت خداوند كجاست؟ گفت.
فوق سبع سماوات. بالاى هفت آسمان. عبد اللَّه مسعود گفت: امروز بالاى هفت آسمان است امّا فردا در قيامت آنجا بود كه اللَّه تعالى خواهد. «الَّتِي وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَيْبِ» اى بالمغيب عنهم و لم يروها، اى هم فى الدّنيا و الموعود فى حال غيبة عنهم، يعنى در دنيااند بهشت را ناديده و از اللَّه تعالى وعده يافته كه بآن رسند، «إِنَّهُ كانَ وَعْدُهُ مَأْتِيًّا» يؤتى ما وعده لا محالة، بندگان بآنچه اللَّه تعالى وعده داد رسيدنىاند، و روا باشد كه مفعول بمعنى فاعل باشد اى وعده آت لا محالة. آنچه اللَّه تعالى وعده داد آمدنى است لا محالة.
«لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً» اى قبيحا من القول. اللّغو ما يلقى من الكلام و يؤثم فيه. لغو سخن نابكار است و سخن فحش كه مردم بآن گناهكار شوند، و گفتهاند كه لغو آن است كه آن را معنى نباشد و از شنيدن آن هيچ فايده نبود، ربّ العالمين ميگويد در بهشت اين چنين سخنهاى بيهوده بىفايده نگويند و نشنوند. «إِلَّا سَلاماً».
اين استثنا منقطع است تقديره لكن يسمعون قولا حسنا يسلمون منه. هر چه گويند و شنوند در بهشت از عيب و طعن رسته، و شنونده از گناه و ملامت ايمن و گفتهاند «إِلَّا سَلاماً» سلام است كه بهشتيان بر يكديگر ميكنند و نيز فريشتگان بر ايشان سلام ميكنند چنان كه گفت: «وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَيْكُمْ» و گفتهاند سلام ملك است جلّ جلاله بر بنده كه ميگويد: «سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ». «وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِيًّا» اى فى الاوقات الّتى لو كانت اياما و ليالى معتادة، لكان ذلك بكرة و عشيّا، كقوله تعالى: «خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ» و لم يكن هناك ايّام و لا زمان، لكن بمعنى انّه خلقها فى مدة لو كانت مدة وقت و زمان لكان ذلك ستة ايّام. و قيل ليس فى الجنّة ليل، هم فى نور ابدا و انّما يعرفون مقدار الليل بارخاء الحجب و مقدار النهار برفع الحجب. و قيل تخدمهم باللّيل الجوارى و بالنّهار الغلمان، فذاك آية اللّيل و النهار.
در بهشت شب نيست همه نورست و روشنايى. گهى پردهها فرو گذارند، بجاى آرند كه شبست، گهى پردهها بردارند، دانند كه روزست. و گفتهاند چون كنيزكان ايشان را خدمت كنند و بر سر ايشان پيرايهاى شراب گردانند آن را شب شمرند، و چون غلمان و ولدان ايشان را خدمت كنند آن را روز شمردند. و چون معلوم گشت كه در بهشت شب نيست پس بامداد و شبانگاه را معنى آنست كه ايشان را طعام و شراب دهند بدو وقت، بر مقدار بامداد و شامگاه، چنان كه عادت مردم متنعّم است. و قيل معناه الدّوام، و ذكر طرفى النّهار و اراد به كله، كقوله: «رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ» و يريد به الدّنيا كلّها، يدلّ على هذا قوله: «أُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها» و بهذا المعنى قوله: «النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا» قوله: «تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبادِنا» اى تلك الجنة الّتى وصفت، هى التى نعطى المتّقين الّذين يتقون الشّرك. قرأ رويس عن يعقوب نورّث بالتّشديد، و هما لغتان مثل وصى و اوصى و الاختيار التخفيف، كقوله: «اورثتموها وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ» و الوراثة اقوى لفظة تستعمل فى هذا الباب لا تعقب بفسخ و نقض و استرجاع. و قيل المؤمنون يرثونها من الكفار. فانّ اللَّه تعالى خلق لكلّ مكلف قصرا فى الجنّة فمن آمن سكن قصره و من كفر جعل قصره لمؤمن زيادة فى درجته و كرامته.
روى ابو هريره رضي اللَّه عنه قال: «قال رسول اللَّه (ص): «ما من غداة من غدوات الجنة و كل الجنة غدوات الّا ترفّ الى ولّى اللَّه حوراء، و انّ من الحور العين ادنا هنّ الّتى خلقت من خالص المسك و الزعفران»
و قال صلى اللَّه عليه و سلّم: «من يدخل الجنّة ينعم لا يبؤس يحيى لا يموت لا تبلى ثيابه و لا يفنى شبابه».
و قالت عائشة: «الجنّة سجسج ليس فيها برد و لا حرّ، ترابها الزّعفران» و قال الحسن: نخل الجنّة جذوعها ذهب و كربها زمرد و ياقوت و سعفها حلل، تخرج الرّطب امثال القلال احلى من العسل و ابيض من اللّبن.
قوله: «وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ» سبب نزول اين آيت آن بود كه مدتى بگذشت كه جبرئيل (ع) برسول خداى (ص) نيامد و وحى نياورد، گفتهاند چهل روز بود و بروايتى پانزده روز و بروايتى دوازده روز، و كافران ظنّ بد بردند و گفتند: «انّ محمّدا و دعه ربّه و قلاه» و رسول خداى (ص) از ناآمدن جبرئيل دلتنگ و رنجور گشت و بر وى دشخوار آمد. تا ربّ العزة جبرئيل را فرستاد و آيت آورد: «وَ الضُّحى وَ اللَّيْلِ إِذا سَجى ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى» رسول (ص) گفت: «ابطأت علىّ حتى ساء ظنى و اشتقت اليك»
دير آمدى اى جبرئيل و مشتاق بودم بآمدن تو. ربّ العالمين بجواب وى آيت فرستاد «وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ» اى قل يا جبرئيل لمحمد: «وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ» اللَّه تعالى جبرئيل را گفت كه محمّد را جواب ده كه ما كه فريشتگانيم فرو نمىآئيم. مگر بفرمان خداى تو، آن گه توانيم آمدن كه فرمايد و فرستد.
و خلافست ميان علما كه بازماندن جبرئيل را سبب چه بود؟ مقاتل و كلبى و قتاده و ضحاك و عكرمه گفتند: قريش از رسول خداى پرسيدند قصّه اصحاب الكهف و ذو القرنين و از روح. و رسول گفت: «ارجعوا غدا اخبركم»
و لم يقل ان شاء اللَّه، فابطأ جبرئيل و لم ينزل عليه الى اربعين يوما.
و قال مجاهد: ابطأ الملك على رسول (ص) ثم اتاه فقال لعلى ابطأت؟ قال قد فعلت قال و لم لا افعل و انتم لا تتسوّكون و لا تقصّون اظفار كم و لا تنقّون براجمكم و لا تأخذون براجمكم، و قال: «وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ».
و قيل هذا اخبار عن اهل الجنّة انّهم يقولون عند دخولها: و ما نتنزّل هذه الجنان الّا بامر اللَّه، قوله: «لَهُ ما بَيْنَ أَيْدِينا» من امر الآخرة، «وَ ما خَلْفَنا» اى ما مضى من امر الدنيا، «وَ ما بَيْنَ ذلِكَ» من وقتنا هذا الى يوم القيامة. و قيل «وَ ما بَيْنَ ذلِكَ» اى ما بين نفختين. و قيل «لَهُ ما بَيْنَ أَيْدِينا» ما سيكون، «وَ ما خَلْفَنا» ما كان، «وَ ما بَيْنَ ذلِكَ» فى الحال. و قيل «لَهُ ما بَيْنَ أَيْدِينا» اى ما تقدّمنا قبل ان نخلق، «وَ ما خَلْفَنا» اى ما يكون بعد فنائنا، «وَ ما بَيْنَ ذلِكَ» من وقت خلقنا الى ان نموت. «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا» اى ما نسيك ربّك يا محمد و ان تأخر عنك الوحى.
و عن ابى الدرداء قال: قال رسول (ص): «ما احلّ اللَّه فى كتابه فهو حلال، و ما حرّم فهو حرام و ما سكت عنه فهو عافية، فاقبلوا من اللَّه عافيته فانّ اللَّه لم يكن لينسى شيئا، ثم تلا هذه الاية: «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا».
قوله: «رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما» اى خالقها و مالكها «فَاعْبُدْهُ» اى وحّده.
«وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ» حتى يأتيك الموت كقوله: «وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» و يقال، «وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ» دليل على انّ العبادة ثقيلة مملولة و المؤمن مأمور بالصبر عليها لانّ الصبر لا يكون الّا مقرونا بالكراهة و الصعوبة.
قوله: «هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا» اى مثلا و قيل احدا يسمّى اللَّه، و قيل احد يسمّى الرحمن فانّهما اسمان ممتنعان على الخليقة، و قيل معناه هل تعلم احدا يستحقّ ان يوصف بصفات اللَّه عزّ و جل، فيقال له خالق و قادر و عالم بما كان و ما يكون فذلك لا يكون الّا من صفة اللَّه عزّ و جل.
قوله: «وَ يَقُولُ الْإِنْسانُ أَ إِذا ما مِتُّ» قراءت عامّه أ اذا بهمزتين است بر استفهام، مگر قراءت ابن عامر كه وى اذا خواند بيك همزه بر لفظ خبر ما متّ، ما صله است و اصل سخن اذا متّ است. «لَسَوْفَ» اين لام، لام مجازاة است و معارضه نه لام تأكيد، و انسان درين آية ابىّ بن خلف الجمحى است كه بعث را منكر بود و اين سخن بر سبيل استهزاء و تكذيب گفت. استخوان ريزيده پارهاى بر دست نهاد و ريزه ريزه ميكرد و مىگفت: يزعم لكم محمدا انّا نبعث بعد ما نموت. محمّد (ص) مىگويد كه پس از آنكه بميريم ما را زنده خواهند كرد، همانست كه جاى ديگر گفت: «مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ» ربّ العزّة او را جواب داد و بر وى حجّت آورد كه: «أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ» مخفف بر قراءت مدنى و شامى و عاصم. ميگويد ياد نمىدارد مردم «أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ». بر قراءت باقى «أ و لا يذّكر الانسان» بتشديد، اصله يتذكر، فاندرج التاء فى الذّال. ميگويد نينديشد و در ياد نياورد ابى خلف كه ما او را نخست بيافريديم و خود هيچيز نبود، آن كس كه بر نشأت اولى قادر بود بر نشأت اخرى هم قادر باشد، همانست كه گفت: «وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ» جاى ديگر گفت: «قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ».
قوله: «وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً» دليل على انّ المعدوم ليس بشيء فى حال عدمه. آن گه ربّ العزّة سوگند ياد كرد كه بر انگيزم اين كافران را روز قيامت ناچار با شياطين، كه همسر و همراه ايشانند، هر كافرى با شيطان خود در يك سلسله بسته و حاضر كرده، اينست كه اللَّه تعالى گفت.
«فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ» اى لنجمعنّهم فى المعاد و الشياطين. اين واو بمعنى مع است اى لنحشرنّهم مع الشياطين، و هم قرناؤهم الّذين اضلوهم. «ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيًّا» اى حبسوا حولها فأحدقوا بها جثيا على ركبهم حتّى يدفعوا فيها الاوّل فالاوّل.
آن كافران را همه گردن بسته و بزانوها در نشسته گرد دوزخ در نشانند، همه بهم آرند، و آن گه الاول فالاوّل بدوزخ مىاندازند. «جِثِيًّا» اى جاثية على ركبهم. و قيل جماعات جماعات جمع جثوة.
قوله. «ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ كُلِّ شِيعَةٍ» اى جماعة متعاونة على الشّرك و المعصية.
«أَيُّهُمْ أَشَدُّ» ابتداء و خبر على الرّحمن «عِتِيًّا» اى عتوا و تجبّرا فى الكفر و غلوّا، و المعنى نبدأ فى التّعذيب بالاعتى فالاعتى و الاكبر فالاكبر جرما برؤساء الضّلالة اولا، ثم باتباعهم و اشياعهم.
«ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ» ثمّ هاهنا ليست مما توجب تعقيبا، هذا كقولك فلان فاجر مارد ثم هو مع هذا من غير رشدة يقول تعالى: «ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ» انّ الّذين هم اشدّ عتيّا، «هُمْ أَوْلى بِها صِلِيًّا» اى دخولا و لزوما. يقال صلى يصلى صليّا مثل لقى يلقى لقيّا، و صليا نصب على التمييز.
روى ابو سعيد الخدرى قال: قال رسول اللَّه (ص): «يخرج من النار عنق اشدّ سوادا من القار فيقول انّى وكّلت بثلاثة نفر: بكلّ جبّار عنيد. و من دعا مع اللَّه الها آخر.
و من قتل نفسا بغير نفس. قال فتنطبق عليهم النّار بمقدار خمس مائة سنة».
قوله تعالى: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها» اى ما منكم احد الّا وارد جهنّم، «عَلى رَبِّكَ» كان ورود كم النّار، «عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا» حتم ذلك و قضى قضاء لا محيص عنه. در معنى ورود اهل علم مختلفند قومى گفتند دخولست، قومى گفتند اشرافست و مرور بىدخول يعنى كه فرا سر آن رسند و بگذرند و در آنجا نشوند. و منشأ خلاف آنست كه وعيديه معتزله گويند: من دخل النّار من الموحّدين لا يخرج منها ابدا. گفتند موحّد كه در آتش شود هرگز بيرون نيايد، و مرجيان گويند: لا يدخلها مؤمن. مؤمن خود در آتش نشود. و اهل سنّت گويند جايز است كه مؤمنان در آتش شوند و ايشان را بمعصيت كه كردهاند عقوبت كنند، آن گه از آتش بيرون آرند، و بقول اهل سنّت ورود، دخول است و حجّت ايشان از قران قوله تعالى: «يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ» و قال تعالى: «إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ لَوْ كانَ هؤُلاءِ آلِهَةً ما وَرَدُوها» خلاف نيست كه فرعون و بتان و بت پرستان كه اندر اين آيات از ايشان خبر ميدهد در دوزخ شوند نه آنجا بگذرند، كه اگر بگذشتندى در بهشت شدندى كه بعد از دنيا جز دوزخ و بهشت سراى ديگر نيست، و شك نيست كه ايشان هرگز به بهشت نشوند و جز دوزخ جاى ايشان نيست و معنى ورود جز دخول نيست.
و دليل برين قول سياق آيتست كه گفت: «ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا» و نجات بعد از دخول باشد، نخست در ميان كار شوند آن گه بيرون آمدن را نجات گويند، چنان كه گفت: «وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ» و خبر درست است از پيغمبر (ص) كه گفت: «الورود الدّخول لا يبقى برّ و لا فاجر الّا دخلها فتكون على المؤمنين بردا و سلاما كما كانت على ابراهيم حتّى انّ للنّار او لجهنم ضجيجا من بردها».
«ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيها جِثِيًّا»
عن ابن مسعود قال: قال النبىّ (ص): «يرد النّاس النّار و يصدّون عنها باعمالهم، فاوّلهم كلمع البرق ثمّ كالرّيح ثم كخضر الغرس ثم كشدّ الرجل ثم كمشيه».
و عن انس قال: قال النّبي (ص): «يخرج من النّار من قال: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» و كان فى قلبه من الخير ما يزن شعيرة، ثمّ يخرج من النّار من قال «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» و كان فى قلبه من الخير ما يزن برّة، ثمّ يخرج من النّار من قال: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» و كان فى قلبه من الخير ما يزن ذرة».
و عن ابى هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «ما من مسلم يموت له ثلاثة من الولد الّا لم يلج النّار الّا تحلة القسم، ثم قرأ وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها»
و روى عن عمرو بن دينار قال: «تمارى ابن عباس و نافع بن الازرق، فقال نافع ليس الورود الدخول، فقال ابن عباس: هو الدخول، أ رأيت قول اللَّه تعالى؟
«إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ» ادخلوا ام لا؟ و قوله: «وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ» ادخل هؤلاء ام لا؟ اما و اللَّه انا و انت سنردها و انا ارجو ان يخرجنى اللَّه منها و لا يخرجك منها لتكذيبك».
و روى انّ النّبيّ (ص) سئل عن معنى هذه الاية و عن كيفيت الورود فقال: «انّ اللَّه تعالى يجعل النار كالسّمن الجامد و يجمع عليها خلق الاولين و الآخرين ثمّ ينادى المنادى ان خذى اصحابك و درى اصحابى فو الّذى نفس محمّد بيده لهى اعرف باصحابها من الوالدة بولدها».
و حكى عن ابى جعفر النحاس قال: «إِلَّا وارِدُها» يعود الى يوم القيامة. و قال مجاهد: هو الحمّى و الامراض تأخذ المؤمن «ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا» الشّرك، «وَ نَذَرُ الظَّالِمِينَ» اى المشركين، «فِيها جِثِيًّا»، اى باركين على ركبهم صاغرين.
و قيل «نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا» فى مسيرهم على الصّراط من الوقوع فيها و التأذى بحرها، و من دخل الصراط فقد دخل النّار قال ابن عباس: الورود على الصّراط و الصّراط على جهنم. و قال الحسين بن الفضل: تفكرت فى كون الصّراط على النّار و كيفيته سنين، فلم يتصوّر ذلك الى ان وقع لى ذات يوم انّ الصّراط فى النار شبه الارجوحة فى الدّار».
«وَ نَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيها» اى نترك الكفّار فى النار، «جِثِيًّا» جميعا. و قال ابن زيد الجثى شرّ الجلوس.
قوله. «إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا» اى اذا قرئت على هؤلاء الكفّار آيات القرآن بيّنات واضحات الدلائل و فيها ذكر المؤمنين و انّ اللَّه وليهم و ناصرهم، «قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا» يعنى النضر بن الحارث و اصحابه، للّذين آمنوا» اى لفقراء لصحابة «أَيُّ الْفَرِيقَيْنِ» يعنى المؤمنين و الكافرين. «خَيْرٌ مَقاماً» منزلا و حالا «وَ أَحْسَنُ نَدِيًّا» ازين مجلسا و مكانا.
مشركان قريش اصحاب مال و زينت دنيا و عيش فراخ و جاى خوش تنعّم و ناز بودند و درويشان صحابه اصحاب فقر و فاقت و خشونت بودند و بآن مال و زينت خود را بر درويشان صحابه فضل ديدند و افتخار آوردند. پس معنى آيت آنست كه چون ما آيات قرآن فرو فرستيم، كه در آن ذكر مؤمنان بود و نواختن ايشان و در آن دلايل و عبر بود ايشان در آن تدبّر و تفكّر نكنند بلكه از آن افتخار و مكاثرت بمال و ثروت كردند و گويند بنگريد، كه از ما و شما كدام گروهست كه جاى و منزل وى خوشتر و مال وى بيشتر و نعمت و جاه وى تمامتر، يعنى كه ما به از شمائيم و حال ما بنزديك اللَّه تعالى از حال شما نيكوتر. النّدى و النادى المجلس الّذى يجمع القوم لحادثة او مشورة و منه دار الندوة، لانّ المشركين كانوا يجلسون فيها و يتشاورون فى امورهم. و قرأ مكى مقاما بضمّ الميم و هما لغتان فى المعنى واحد لانّهما يرجعان الى اسم المكان.
پس ربّ العالمين ايشان را جواب داد: «وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثاثاً وَ رِءْياً» اى قد اهلكنا اسلافهم و كانوا فى الدّنيا اكثر نعمة و اوفر زينة فلم ينفعهم من اللَّه و لم يقرّبهم من رحمته و و النّجاة من عذابه. قال اهل اللّغة: الاثاث متاع البيت ما يتمتّع به الانسان من اداة لا غنى عنها، مشتقّ من اثيث و هو الكثير و ريّا بتشديد قراءت شامى است، و قالون و اسماعيل از نافع. باقى قرّاء رئيا خوانند بهمز و هو المنظر، مشتقّ من رأيت اى ما يرى فى صورة الانسان و لباسه. و قيل هو من قولك رويت اى منظره مرتو من النعمة اى انّ عليه نضارة. و انتصاب اثاثا و رئيا على التفسير.
قوله: «قُلْ مَنْ كانَ فِي الضَّلالَةِ فَلْيَمْدُدْ». الصيغة، صيغة الامر و المعنى الخبر، اى من كان فى الشّرك و الجهالة مدّه اللَّه فى كفره و متّعه بطول عمره ليزداد طغيانا و ضلالا، يعنى جعل اللَّه جزاء ضلالته ان يتركه و يمدّه فيها. كقوله: «مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلا هادِيَ لَهُ وَ يَذَرُهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ». و قيل معناه من كان فى الضّلالة زاده اللَّه ضلالا. و قيل معناه فليعش ما شاء فانّ مصيره الى النّار.
قوله: «حَتَّى إِذا رَأَوْا ما يُوعَدُونَ» اى الى ان يأتيهم ما يوعدون من الجزاء على كفرهم، ثمّ فصّل فقال: «إِمَّا الْعَذابَ وَ إِمَّا السَّاعَةَ» فهما منصوبان على البدل من «ما يُوعَدُونَ» و المعنى حتّى اذا رأوا العذاب او رأوا السّاعة، فالعذاب ما وعدوا به من نصر المؤمنين عليهم بانهم يعذّبونهم قتلا و اسرا. و الساعة يعنى القيامة و ما وعدوا فيها من الخلود فى النّار. معنى آيت آنست كه هر كه در ضلالت و كفرست ربّ العزّة بجزاء كفر وى او را روزگار دراز فرا گذارد تا طغيان و ضلالت وى مىافزايد، آن گه يا در دنيا عذاب قتل و سبى بوى رسد يا در قيامت بدوزخ شود جاويد. «فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَكاناً» جواب آنست كه گفتند: «خَيْرٌ مَقاماً». «وَ أَضْعَفُ جُنْداً» جواب آنست كه گفتند: «وَ أَحْسَنُ نَدِيًّا».
قوله تعالى: «وَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا» بالمنسوخ، «هدى» بالنّاسخ، و قيل يجعل جزاهم ان يزيدهم فى يقينهم هدى كما أضلّ الفاسق بفسقه.
«وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ» قيل الصلوات الخمس، و قيل اداء الفرائض، و قيل «سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر» هى الباقيات الصّالحات لانّ ثوابها يبقى ابدا. «خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً» اى خير ممّا فيه الكفّار من المال و حسن الحال. «وَ خَيْرٌ مَرَدًّا» عاقبة و مرجعا.
«أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآياتِنا» اين كافر العاص بن وائل السهمى است. مردى بود زنديق منكر بعث از جمله مستهزءان. خباب را برو دينى بود بتقاضا شد جواب وى داد باستهزا كه: نه شما مىگوئيد كه در بهشت زر و سيم و حريرست؟ خباب گفت: بلى ما مىگوئيم و در كتاب خداست. عاص گفت باستهزا اكنون صبر كن تا ببهشت رسيم كه اللَّه تعالى مرا آنجا مال و فرزند دهد دين تو بگزارم، ربّ العالمين در شأن وى اين آيت فرستاد: «أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآياتِنا وَ قالَ لَأُوتَيَنَّ يعنى فى الجنّة، «مالًا وَ وَلَداً» جاى ديگر گفت: «وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً» «وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلى رَبِّي إِنَّ لِي عِنْدَهُ لَلْحُسْنى» قرأ حمزه و الكسائى، و ولدا بالضمّ و الاسكان و قرأ الآخرون. و ولدا بفتح الواو و اللام و هما لغتان مثل العرب و العرب، و العجم و العجم، و منهم من يحعل الولد بالضمّ جمعا و الولد بالفتح واحدا، مثل اسد و اسد، و قيل الولد بالفتح الابن و الابنة و بالضم الاهل و الولد.
قوله: «أَطَّلَعَ الْغَيْبَ» يعنى انظر فى اللوح المحفوظ. و قيل اعلم علم الغيب حتّى يعلم فى الجنّة هو، ام لا، «أَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً» يعنى ام قال: «لا آله الا اللَّه» و قدّم عملا صالحا. و قيل اعهد اللَّه اليه ان يدخله الجنّة.
روى ابن عباس قال: «قال رسول اللَّه (ص): «من ادخل على مؤمن سرورا فقد سرّنى، و من سرّنى فقد اتّخذ عند اللَّه عهدا فلا تمسّه النّار، «إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ».
و عن الاسود بن يزيد قال: قال عبد اللَّه: يقول اللَّه عزّ و جلّ يوم القيامة من كان له عندى عهد فليقم، فقالوا يا ابا عبد الرحمن فعلمنا قال: قولوا: «اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، عالِمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ، انّى اعهد اليك فى هذه الحياة الدّنيا بانّى اشهد انّك لا اله الّا انت وحدك لا شريك لك و انّ محمدا عبدك و رسولك و انّك ان تكلنى الى نفسى تقربنى من الشرّ و تباعدنى من الخير، و انّى لا اثق الّا برحمتك، فاجعل لى عندك عهدا تؤديه الىّ يوم القيامة انّك لا تخلف الميعاد».
«كَلَّا» رد لقول العاص، اى ليس الامر كما يقول، «سَنَكْتُبُ ما يَقُولُ» اى سنحفظ عليه «ما يَقُولُ» فنجازيه به فى الآخرة. «وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذابِ مَدًّا» اى نزيد له من العذاب زيادة لا انقطاع لها، اى نزيده عذابا فوق العذاب، «وَ نَرِثُهُ ما يَقُولُ» يعنى نسلبه ما يفتخر به من المال و النّعمة، و نعطيه غيره من المؤمنين، «وَ يَأْتِينا» اى فى الآخرة، «فَرْداً» لا يصحبه شيء من امواله و لا ينفعه احد من اولاده، و قيل التقدير «نَرِثُهُ ما يَقُولُ» انّه فى الدنيا يملكه و يعطى فى الآخرة مثله و ذلك انّه قال لخباب، لئن كان ما تقول حقا فانّى فى الآخرة افضل نصيبا.
«وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا» اى عبد الكفار الاصنام و الشّياطين و الملائكة و عيسى، ليتعززوا فى الدّنيا. و يصيروا الى العزّ الدائم فى العقبى، و قيل ليكونوا لهم عدة فى القيامة و شفعاء لهم كقوله: «هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ»، و قوله: «ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى». كافران پرستيدهها كه پرستيدند فرود از اللَّه تعالى بآن پرستيدند تا ايشان را از آن عزّ باشد و جاه و انبوهى در دنيا و بقيامت يارايشان باشند در دفع عذاب خدا از ايشان و شفيع ايشان. رب العالمين گفت: «كَلَّا» نه چنان است كه ايشان مىپندارند كه ايشان نه عزّند و نه يار و نه شفيع، نه در دنيا بكار آيند نه در عقبى.
«سَيَكْفُرُونَ بِعِبادَتِهِمْ» فردا در قيامت همه از يكديگر بيزار شوند و بيكديگر كافر، هم عابد از معبود و هم معبود از عابد، و در قرآن از اين نمط فراوانست «وَ قالَ شُرَكاؤُهُمْ ما كُنْتُمْ إِيَّانا تَعْبُدُونَ»
«قالُوا سُبْحانَكَ ما كانَ يَنْبَغِي لَنا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ مِنْ أَوْلِياءَ» «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا» «ثُمَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ» «وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ».
قوله: «وَ يَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدًّا» اى اعوانا عليهم و اعداء ارادوا ان يكونوا لهم شفعاء فيصيرون لهم خصماء. الضدّ يقع على الواحد و الجمع. فرداى قيامت رب العزّة بتان را با كافران حشر كند و ايشان را عقل و نطق دهد تا در دوزخ عابدان خود را خصمى كنند و گويند: ربّنا عذّب هؤلاء الّذين عبدونا من دونك. و قيل «يَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدًّا» اى قرناء فى النّار على هيئة يعذّبون بها، كما قال تعالى فى مانعى الزّكاة: «يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ».
قوله: «أَ لَمْ تَرَ» يا محمد: «أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ»، اى سلطناهم عليهم بالاغواء و ذلك قوله: «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ» الايه... و قيل قيضنا لهم الشّياطين مجازاة على كفرهم كقوله: «وَ قَيَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ» و قيل «ارسلنا الشياطين عليهم» اى خلينا الشّياطين و اياهم فلم نعصمهم. قوله: «تَؤُزُّهُمْ أَزًّا» اى تزعجهم ازعاجا حتى يركبوا المعاصى. و الازّ و الهزّ واحد و هو التحريك و الازيز الغليان، و منه الخبر
كان النبى (ص) يصلّى و لجوفه ازيز كازيز المرجل من البكاء.
و معنى الاية مكنّا الشياطين من دعاء الكفّار بالوساوس الى الكفر و الشرك و تزيّن المعاصى بالتّمويهات.
«فَلا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ» اين درشان قومى است كه استهزامى كردند بمؤمنان و بقرآن و رسول خداى از آن ضجر ميشد ميخواست كه ايشان را بزودى عذاب رسد و هلاك شوند.
ربّ العالمين گفت: «فَلا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ» العقوبة لهم، «إِنَّما نَعُدُّ لَهُمْ» الايام و السنين حتى تنقضى آجالهم فينقلوا الى النّار، و قيل نعد اعمالهم نحصى انفاسهم و نمهلهم، ليزدادوا اثما، فنجازيهم على جميع ذلك.
حكى انّ المأمون كان يقرأ سورة مريم و عنده العلماء فلما انتهى الى هذه الاية التفت الى محمد بن السماك مشيرا اليه بان يعظه فقال: اذا كانت الانفاس بالعدد و لم يكن لها مدد فما اسرع ما ينفد.
قوله: «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً» راكبين على النوق، و قيل على نجايب. و الوفد مصدر، وفد وفدا و وفودا و وفادة اذا زار الملوك و الاشراف. و قيل جمع وافد كصاحب و صحب.
«وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِينَ» كما تساق البهائم، «إِلى جَهَنَّمَ» قال سبحانه فى مقابلة الحشر، السوق لما فى ذلك من الكرامة و فى هذا من الاهانة، اى يساقون بعنف الى ذلّ، كما تساق الإبل العطاش الى الماء. «وِرْداً» اى مشاة افرادا عطاشا، لانّ الوارد يرد لازالة العطش. قال اهل اللغة وردا مصدر، و التقدير ذوى ورد، و قيل وردا بمعنى واردين.
و قيل الورد النصيب، اى يكونون وردا لها، اى نصيبا و حظا، اى هم نصيب جهنم، و المؤمنون نصيب الجنة. قال الربيع بن انس: امّا المتّقون فيفدون الى ربهم فيكرمون و يعطون و يحيّون و يشفعون. و المجرمين يساقون رجالا عطاشا قد تقطعت اعناقهم من العطش.
روى انّ على بن ابى طالب (ع) قال: لمّا نزلت هذه الاية، قلت يا رسول اللَّه انّى رأيت الملوك و وفودهم، فلم ار وفدا الّا ركبانا فما وفد اللَّه؟ فقال رسول اللَّه يا على اذا حان المنصرف من بين يدى اللَّه تعالى تلقّت الملائكة المؤمنين بنوق بيض، رحالها و ازمّتها الذهب، على كلّ مركب حلة لا تساويها الدّنيا، فيلبس كلّ مؤمن حلة، ثم يستوون على مراكبهم فتهوى بهم النّوق حتى تنتهى بهم الى الجنّة، فتتلقاهم الملائكة «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ».
روى انّ النبى (ص) قال: «يا على و الّذى نفسى بيده، انّهم اذا خرجوا من قبورهم، استقبلوا بنوق عليها رحال الذهب، شراك نعالهم نور يتلألأ، فيسيرون عليها، فينطلقون حتى ينتهوا الى باب الجنّة».
و عن ابى مرزوق فى قوله: «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً» قال: يستقبل المؤمن عند خروجه من قبره احسن صورة وجها و اطيبها ريحا، فيقول، من انت؟ فيقول، أما تعرفنى؟ فيقول، لا، الّا انّ اللَّه طيّب ريحك و حسن وجهك، فيقول انا عملك الصّالح، هكذا كنت فى الدّنيا حسن العمل طيّبه، طالما ركبتك فى الدّنيا فهلم فاركبنى، فيركبه، فذلك قوله: «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً».
قوله تعالى: «لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ» اى لا يملك الشفاعة، «إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً»، العهد هاهنا توحيد اللَّه عزّ و جلّ و الايمان به معنى آن است كه شفاعت نتواند كرد در حق هيچكس الّا مؤمن موحّد. يعنى كه مؤمن موحّدهم خود شفاعت كند از بهر ديگران و هم براى وى شفاعت كنند باللّه تعالى، و روا باشد كه «لا يَمْلِكُونَ» ضمير مجرمان نهند، اى لا يملك المجرمون الشفاعة، يعنى لا يشفعون لا حد و لا يشفع لهم احد، كما يشفع المؤمنون بعضهم لبعض، «إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ» باين قول استثناء منقطع است، اى لكن مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً، انّه يملك الشّفاعة.
سمّيت شفاعة شفاعة، لانّ الشفيع يأتى فردا و ينصرف شفعا. پارسى شفاعت جفت شدن است، و منه الشّفعه فى الرّباع. قال ابن عباس: لا يشفع الّا من شهد ان لا اله الّا اللَّه، و تبرا من الحول و القوّة، لا يرجو الّا اللَّه عزّ و جلّ.
روى ابن مسعود قال: سمعت النّبي (ص) يقول لاصحابه ذات يوم: أ يعجز احدكم ان يتّخذ كلّ صباح و مساء عند اللَّه عهدا؟ قالوا: و كيف ذلك يا رسول اللَّه؟ قال: يقول كلّ صباح و مساء: «اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ عالِمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ انى اعهد اليك فى هذه الحياة الدنيا بانى اشهد انك لا آله الا انت، وحدك لا شريك لك و ان محمدا عبدك و رسولك و انك ان تكلنى الى نفسى تقربنى من الشر، و تباعدنى من الخير، و انى لا اثق الا برحمتك فاجعل لى عندك عهدا توفينه يوم القيامة انك لا نخلف الميعاد». فاذا قال ذلك طبع عليه طابع، و وضع تحت العرش، فاذا كان يوم القيامة نادى مناد: اين الّذين لهم عند اللَّه عهد؟ فيدخلون الجنّة.
عن كعب بن عجزة عن النّبي (ص) قال: قال اللَّه تعالى: «من صلى صلاة لوقتها و لم يذرها استخفافا بها، لقينى يوم القيامة و له عندى عهد ان ادخله الجنة، و من لم يصلها لوقتها و تركها استخفافا بها، لقينى يوم القيامة و ليس له عندى عهد، ان شئت عذبته و ان شئت غفرت له».
قوله: «وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً» يعنى النصارى و قبائل من العرب كانوا يزعمون انّ الملائكة بنات اللَّه لذلك سترهم عن العيون.
«لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً» اى قل لهم يا محمّد لقد جئتم شيئا «إِدًّا» آتيتم امرا منكرا و قلتم قولا عظيما، اى كفرا عظيما. و الاد الدّاهية، و هى الامر الشّديد، يقال: ادّ الامر يئد اذا عظم.
قوله تعالى: «تَكادُ السَّماواتُ» قرأ نافع و الكسائى، يكاد بالياء لتقدّم الفعل، و الباقون بالتاء لتأنيث السّماوات «يَتَفَطَّرْنَ» بالتاء، حجازى و الكسائى و حفص و هو من التفطّر، يقال: فطرته فتفطّر، مثل صدعته فتصدّع. و قرأ الباقون ينفطرن بالنّون، من الانفطار و معناهما واحد. «وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ» يعنى تنصدع، «وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا» اى تسقط الجبال كسرا. و قيل انهداما بشدّة، و الهدّة صوت الصّاعقة.
«أَنْ دَعَوْا» اى لان دعوا، «لِلرَّحْمنِ وَلَداً». قال ابن عباس: فزعت السّماوات و الارض و الجبال و جميع الخلائق الّا الثقلين و كادت ان تزول، و غضبت الملائكة و استعرت جهنّم حين قالوا اللَّه سبحانه ولد. و عن عون بن عبد اللَّه قال: انّ الجبل لينادى الجبل باسمه، يا فلان هل مرّ بك اليوم ذاكر للَّه؟ فيقول، نعم، فيستر به.
ثم قال عون: هى للخير اسمع أ فيسمعن الزّور و الباطل و لا يسمعن غيره؟ ثم قرأ هذه الاية.
و روى ابو موسى قال: قال رسول اللَّه (ص): ما احد اصبر على اذى يسمعه من اللَّه، انّهم يدعون له ولدا و انّه يعافيهم و يرزقهم، ثم نزّه نفسه عزّ و جلّ عن الولد، فقال: «وَ ما يَنْبَغِي لِلرَّحْمنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً» اى لا يفعل ذلك و لا يحتاج اليه و لا يوصف به لانّه لا يليق به الولد اذ لا مجانسة بينه و بين احد، لانّه غنيّ غير محتاج الى معونة الاولاد و الانس معهم و التزيّن بهم.
قوله: «إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» اى ما كلّ من فى السماوات و الارض من الملائكة و الانس. ممّن اتّخذوه الها و ممّن سمّوه ولدا كعيسى و عزير و غيرهما، «إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً» اى الّا و هو يأتى اللَّه سبحانه يوم القيامة مقرّا له بالعبوديّة، و انّما ذكر ذلك لانّه كان فى الدّنيا من يدّعى الربوبيّه لنفسه و يستكبر عن الاعتراف للَّه بالعبوديّة، فاذا كان يوم القيامة استووا كلّهم فى الإقرار للَّه بالعبوديّة و تبرؤا اليه من كلّ كفر و شرك. قوله: «آتِي» اسم فاعل من اتى و هو للاستقبال، و التقدير يأتيه.
قوله: «لَقَدْ أَحْصاهُمْ» اى احصى مبلغ جميعهم فى اللّوح المحفوظ.
«وَ عَدَّهُمْ عَدًّا» اى علم عددهم و انفاسهم و اقوالهم و افعالهم، حركاتهم و سكناتهم قوله: «كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَرْداً» وحيدا بلا مال و لا ولد و لا ناصر و لا معين.
و قوله: «آتِيهِ» و حدّ لفظه جملا على لفظ الكلّ.
قوله: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا» اى يحبهم و يحببهم الى عباده المؤمنين من اهل السماء و الارض. قومى گفتند اين محبّت فردا در قيامت خواهد بود كه ربّ العزّة غلّ از دل مؤمنان بيرون كند، چنان كه گفت: «وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ»، تباغض از ميان ايشان برخيزد و محبّت محض و دوستى خالص بماند، و گفتهاند كه منادى ندا كند در عرصات قيامت كه: انّ اللَّه يحبّ فلانا فاحبوه، فيحبّه، هل القيامة.
امّا بيشترين مفسّران بر آنند كه اين محبّت در دنياست. سلمان فارسى گفت: اذا اراد اللَّه بعبد خيرا فقه فى الدّين و حبّبه الى الناس.
و پيغامبر (ص) گفت: چون اللَّه تعالى بندهاى را دوست دارد، بجبرئيل خطاب كند كه من فلان را دوست ميدارم، شما كه اهل آسمانهائيد او را دوست داريد، اهل آسمانها او را دوست دارند، آن گه در زمين محبّت وى در دل خلق افكند تا زمينيان او را دوست دارند، و در بغض همچنين.
براء عازب گفت كه: پيغامبر (ص) على (ع) را گفت: «يا على قل اللّهم اجعل لى عندك عهدا، و فى صدور المؤمنين ودا»، فانزل اللَّه تعالى هذه الآية، فما من مؤمن الّا و هو يحبّ عليّا.
و كان هرم بن حيّان يقول: ما اقبل عبد بقلبه الى اللَّه الّا اقبل اللَّه بقلوب المؤمنين اليه حتى يرزقه مودّتهم و رحمتهم.
قوله: «فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ» اى سهّلنا القران على لسانك و انزلناه بلغتك، «لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ» يعنى المؤمنين. «وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا» شدادا فى الخصومة. رجل الدّ شديد الخصومة. و رجال لدّ اذا كان من عادتهم مخاصمة النّاس. و اللدد شدّة الخصومة و قيل الالدّ الّذى لا يقبل الحقّ و يدّعى الباطل. قال اللَّه تعالى: «وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ».
و قال النّبي (ص): «ابغض الرّجال الى اللَّه، الا لدّ الخصم».
ثم خوّف اهل مكة فقال: «وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ» اى قبل قريش من امة كافرة. «هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ» هل ترى منهم احدا؟ «أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِكْزاً» صوتا الاحساس الادراك بالحاسة الركز الصوت الخفى، و الحركة الّتى لا تفهم.
اى لمّا اتاهم عذابنا لم يبق منهم شخص يرى، و لا صوت يسمع. و قيل ماتوا و نسى ذكرهم.
روى انّ ابا بكر الصدّيق، كان يقول فى خطبته: اين الوضاء الحسنة وجوههم المعجبون بشبابهم؟ اين الملوك الّذين ساروا بالزخرف الى الزخرف و اعطوا الغلبة فى مواطن القتال؟ اين الملوك الّذين ساروا بالزخرف الى الزخرف و اعطوا الغلبة فى مواطن القتال؟ اين الملوك الذّين اتّخذوا المدائن و حصنوها بالحوائط، و اتخذوا فيها العجائب؟ اين الشباب النّاعمون اصبحوا فى بطون الارض؟ هل تحسّ منهم من احد؟ او تسمع لهم ركزا؟
النوبة الثالثة
قوله: «جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَيْبِ» خداوند زمين و آسمان، كردگار نيكوكار رهى دار مهربان، لطيف نشان و كريم پيمان و قديم احسان.
بندگان خود را تشريف مىدهد، بفضل و لطف خود ايشان را مىنوازد، بناء حجره دولت مينهد، وعده راز و ناز و نعمت ميدهد، وعدهاى نيكو، تشريفى بكمال، خلعتى تمام، فضلى بى نهايت، همه قديسان آسمان خواستند كه تقديس خود بغارت بدادندى از اين خلعت و كرامت و نواخت بىنهايت كه روى بخاك نهاد، يكى «جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَيْبِ». ديگر «لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً إِلَّا سَلاماً». سديگر «وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِيًّا». چهارم «تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبادِنا» نگر تا بچشم حقارت در نهاد خاكيان ننگرى، كه ايشان مقبول شواهد الهيتند و منبع اسرار فطرت ازل، اول مشتى خاك بود آلوده، در ظلمت كثافت خود بمانده، در تاريكى نهاد خود متحيّر شده، همى از آسمان اسرار باران انوار باريدن گرفت خاك عنبر گشت و سنگ گوهر گشت، شب روز شد، و روز نوروز شد، و بخت فيروز شد. تقاضايى از پرده غيب بصحراى ظهور آمد، بر همه عالم بگذشت بكس التفات نكرد، چون بسر خاك آدم رسيد عنان باز كشيد، نقاب از جمال دلرباى برداشت و گفت اى خاك افتاده و خويشتن را بيفكنده، منت آمدهام، سرمادارى. شعر:
كه داند كه درين خاك چه تعبيهها است، حقّ ميگويد جلّ جلاله: «خلقت قلوب عبادى من رضوانى».
ما گل دل دوستان خود را بزلال رضاى خود سرشتيم، آن گه كالبد را بر فتراك دل بستيم و بعالم صورت فرستاديم، آن گه برين كالبد پر فضول شحنهاى از تكليف خطاب شرع گماشتيم، گفتيم اى چشم تو در تصرّف شحنه تكليف باش، اى دل تو نديم سلطان غيب باش،. انّ اللَّه لا ينظر الى صوركم و لا الى اعمالكم و لكن ينظر الى قلوبكم.
قوله: «رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما» دارنده آسمان و زمين و عرش و فرش و بر و بحر اوست، غالب بر همه امر او، نافذ بر همه مشيت او، جهان و جهانيان همه رهى و چاكر او، هفت آسمان و هفت زمين و هر چه در آن همه ملك و ملك او، پادشاهى كه ملكش را عزل نيست، عزّش را ذلّ نيست، جدّش را هزل نيست، حكمش را رد نيست، و از وى بدّ نيست.
بموسى (ع) وحى كرد: يا موسى. انا بدّك اللازم فالزم بدك. اى موسى من ناگزير توام، از همه گريزست و از من گريز نيست، از همه چاره و از من چاره نيست، بندگى كن كه بنده را حيلتى به از بندگى نيست، اينست كه ربّ العالمين فرمود در اين آيت: «فَاعْبُدْهُ وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ» بار بندگى بارى گرانست و راه تكليف راهى دشخوار، چون ميدانى كه نهنده اين بار كيست، و تعبيه اين بار در اين راه چيست؟
شكيبايى كن و هيچ منال. هر كه جلال حق بشناخت، و مقصد اين راه بدانست، دست تصرّف وى از كونين كوتاه بود، و پاى عشق وى هميشه در راه بود، قعر چاه بنزديك وى چون صدر و جاه بود.
پير طريقت گفت: الهى گاه گويم كه در قبضه ديوم از بس پوشش كه بينم، باز ناگاه نورى تابد كه جمله بشريّت در جنب آن ناپديد بود، الهى چون عين هنوز منتظر عيانست، اين بلاى دل چيست؟ چون اين طريق همه بلاست چندين لذّت چيست؟
الهى گاه از تو مىگفتم و گاه مىنيوشيدم، ميان جرم خود لطف تو مىانديشيدم، كشيدم آنچه كشيدم، همه نوش گشت چون آواى قبول شنيدم.
قوله: «وَ يَقُولُ الْإِنْسانُ أَ إِذا ما مِتُّ» الآية... ربّ العزّة در اين آيت شكايت از بيگانگان با دوستان ميكند، كه ايشان بعث خلق از جلال قدرت ما مستبعد مىدارند، همانست كه در خبر صحيح گفت: «كذّبنى ابن آدم و ليس له ذلك»
فرزند آدم مرا دروغ زن گرفت و نرسد او را و نه سزد كه مرا دروغ زن گيرد، و همى گويد: «لن يعيد نى كما بدأنى» چنان كه از نخست مرا بيافريد باز نيافريند مرا بعد از مرگ، و نه چنانست كه ميگويد، كه من همان قادرم كه در اوّل بودم، در اوّل نبود و بيافريدم، در آخر پس از آن كه بود و نيست گشت، باز آفرينم، بجلال حكمت و كمال قدرت خويش، پس سوگند بر سر نهاد و گفت: «فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ» قسم در قرآن بر سه قسم است: يكى بذات بارى جلّ و جلاله، ديگر بصفات او، سوم بافعال او. امّا قسم بذات آنست كه گفت: «فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ» «فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ» «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ» «قُلْ إِي وَ رَبِّي إِنَّهُ لَحَقٌّ». و قسم بصفات آنست كه گفت: «ص وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ» «ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ» «فَبِعِزَّتِكَ» و قسم بافعال قسم بمخلوقاتست و آن چهار ضرب است: يكى تنبيه خلق بر معرفت قدرت چنان كه گفت: (وَ الذَّارِياتِ ذَرْواً» «وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً» «وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً» و مانند آن، ديگر تعريف ايشانست بجلال هيبت، چنان كه گفت: «لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيمَةِ» اقسم بالقيامة ليعلم هيبته فيها. سوّم تذكير نعمت چنان كه گفت: «وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ». اقسم بهما ليعلم نعمته على العباد. چهارم بيان تشريفست، چنان كه ربّ العزّة گفت در حق مصطفى (س): «لعمرك». اقسم بذلك ليعلم شرفه و تخصيصه بالقربة و الزّلفة. و فائده سوگند آنست كه تا مؤمن را در دين يقين افزايد و در وى هيچ تهمت و شبهت نماند، و كافر در انكار بيفزايد، تا حجت بر وى قوىتر و بليغتر گردد و عقوبت وى صعبتر بود. «فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّياطِينَ» آدميان دو گروهند: مؤمنان و كافران، مؤمنان بهمه حال قرين ايشان فريشتگانند هم در دنيا چنان كه گفت جلّ جلاله: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ». هم بوقت مرگ چنان كه گفت: «تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا» هم. در قيامت، چنان كه گفت: «وَ تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ». هم در بهشت، چنان كه گفت: «وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ».
و كافران قرين ايشان شياطيناند بهمه حال، در دنيا گفت: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ». در قيامت گفت: «فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّياطِينَ». در دوزخ گفت: «وَ تَرَى الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ» اى كلّ واحد من الكفار يكون مقرّنا مع شيطان بالسّلاسل فى النّار.
قوله: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها» ورود بر دو ضربست دو گروه را، يكى ورود ادب و تهذيب، ديگر ورود غضب و تعذيب، ادب و تهذيب مؤمنانرا است، غضب و تعذيب كافران را. مؤمن بگناه آلوده گشته از آن كه دنيا سراى پر غبارست درن و وسخ معاصى برو نشسته، از دوزخ گرمابهاى ساختند او را، تا از اوساخ مطهّر گردد و مهذّب شود، آن گه بمحلّ كرامت و منزل سعادت رسد، و نيز جوهر آب و گل تا خام بود بىقيمت بود، چون بآتش بگذشت آن گه قيمت گيرد پيرايه شراب شود، حضرت ملوك را بشايد. و گفتهاند حكمت ربّانى بآوردن مؤمنان در آتش، آنست كه تا جودت عنصر و قوت حال موحّدان بمشركان نمايد، كه جوهر چون اصلى بود، آتش آن را تباه نكند، زر خالص چون كه در آتش نهى آتش آن را تباه نكند، بلكه روشنتر و افروختهتر گردد، چنانستى كه با ابليس ميگويد: تو بر طينت آدم تكبّر آوردى كه: «أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً»، اكنون در نگر تا شرف طينت بينى، آن طينت بتمكين و تربيت احديّت بآنجا رسد كه دوزخ از وى بفرياد آيد، كه: «جز يا مؤمن فقد اطفأ نورك لهبى».
و روى ان بعض المؤمنين اذا دخل الجنّة قال أ ليس قد وعدنا ربّنا ان نرد النّار؟
فتقول له الملائكة انّكم قد وردتموها و هى خامدة. و قيل يورد اللَّه الخلق النّار ثم يجعلهم فرقتين، فرقة يستغيثون من النّار، و فرقة تستغيث النّار منهم، ليتبيّن انّ النّار مأمورة لا تحرق الّا بامر.
در بعضى اخبار آمده كه روز قيامت قومى را از امّت محمّد سوى دوزخ رانند، چون بدر دوزخ رسند مالك ايشان را گويد شما چه قوميد؟ چون افتاديد باين راه كه بر شما آثار شقاوت و داغ بيگانگى نمىبينم؟ نشان بيگانگان آنست كه رويهاى سياه دارند و چشمهاى ازرق، سلسله بر دست و پاى و غل بر گردن شما را اين حال نيست، ايشان گويند: نحن العصاة من امّة محمّد (ص).
مالك گويد اكنون خود در آتش شويد كه مرا از محمّد پيغامبر شرم آيد كه امت وى را بقهر و عنف بدوزخ اندازم، ايشان گويند: يا مالك دعنا نبك على انفسنا ساعة، بگذار يك ساعت كه ما بر خود بگرئيم و ماتم خود بداريم، كه ما هرگز ندانستيم و ظنّ نبرديم كه ما را باين راه در آرند و بدين حال رسيم. پس ايشان چندان بگريند، كه اگر كشتى بر اشك ايشان نهند روان گردد، پس ندا آيد از بطنان عرش مجيد
يا مالك الى متى تعاتب العصاة ادخلهم النار.
تا كى ايشان را عتاب كنى بآتش انداز ايشان را، مالك گويد: ادخلوا النّار.
در دوزخ شويد ايشان قدم بر دارند گويند: بسم اللَّه.
آتش از زير قدم ايشان چهل ساله راه بگريزد مالك گويد.
يا نار خذيهم.
اى آتش بگير ايشان را، آتش روى باز كند تا ايشان را بپاى فرو گيرد، ايشان ديگر بار گويند، بسم اللَّه
آتش هم چنان مىگريزد از گفتار ايشان، مالك يكباره خشمگين شود گويد: كيف لا تأخذين العصاة؟
چونست كه عاصيان را نگيرى؟ آتش گويد، كيف آخذ قوما يعرفون ربّى و يذكرون ربّى.
چون گيرم قومى را كه بر زبان ايشان ذكر خداوند جلّ و جلاله و در دلشان مهر خداوند، بر زبانشان نام و ذكر او، و در دلشان ياد و مهر او، ايشان در آن مناظره باشند كه ندا آيد از جبّار كاينات: يا مالك، دع هؤلاء القوم يرجعوا من طريق الجحيم الى طريق دار النعيم فانى اوردتهم للعتاب لا للعذاب.
قوله: «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً»، لم يقل الى الجنان وفدا، تطييبا لقلوب خواص المحبين. فانّهم لا يعبدونه رجاء الجنة و لا خوف النار، بل يعبدونه لاجله، فوعدهم انّه يحشرهم اليه. بهشت جويان ديگرند، و خداى تعالى جويان ديگر.
بهشتجويان را بهشت اضافت كرد، «إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فاكِهُونَ» و خدا جويان را گفت: «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً».
ممشاد دينورى در نزع بود درويشى پيش وى استاده، و دعا ميكرد، بار خدايا بر وى رحمت كن و بهشت او را كرامت كن، ممشاد در او نگرست بانگى بر وى زد اى غافل سى سال است تا بهشت را پرطرف غرف و حور و قصور جلوه مىكنند فما اعرتها طرفى. اكنون بسر مشرب حقيقت ميرسم تو زحمت آورده و مرا بهشت و رحمت ميخواهى. اى جوانمرد اين حديث در حوصله هر كسى نگنجد، اين جوانمردانى را رسد، كه در سرادقات مطالعات و در مقامات كرامات عين طلبند، زمانى در حله مجاهدت زمانى، در قرطه مشاهدت، گاهى در سكر شكر، گاهى در صحو محو، هم نيست و هم هست، هم هشيار و هم مست، دلهاشان حريق نار غيرت، جانهاشان غريق بحر حيرت، ساكنان پوينده. خاموشان گوينده، فردا كه خلق را بحضرت ذى الجلال حشر كنند، هر كسى را مركبى باشد، يكى را نجيب طاعت، يكى را براق همّت و ايشان را قبضه عزّت احديّت، در خبر آمده كه ارواح الشهداء فى اجواف طير خضر.
جانهاى شهيدان چون از اين عالم حكم رحيل كنند در حوصله مرغان سبز نهند و در قناديل نور، نيز گفتهاند در مرغزار بهشت. امّا اين جوانمردان حوصله محبّت ايشان از آن فراختر است كه بحوصله مرغى در فرو آيد، ايشان را مقام چيست؟ ارواح الاحباب فى قبضة العزّة يكاشفهم بذاته و يلاطفهم بصفاته. سيرت ايشان چيست؟ آنكه خود را بكلّ بمحبوب مشغول دارند، جان و دل و تن در راه او بذل كنند، در سرّ و جهر و در علانيت و سريرت موافقت او طلب كنند، نصيب او بر نصيب خود مقدّم كنند، و آن گه خود را افكنده عجز، و شكسته تقصير شناسند. نواخت ايشان از حضرت ذى الجلال چيست؟
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا» «نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ و يحبّهم و يحبّونه.»
پير طريقت گفته كه اين محبّت تعلق بخاك ندارد، و محبّت وى تعلق بنظر ازلى دارد، اگر علّت محبّت خاك بودى در عالم خاك بسيارست و نه هر جاى محبّت است. لكن قرعهاى از قدرت خود بزد ما بر آمديم، فالى از حكمت بياورد آن ما بوديم، او جلّ جلاله كه بتو نگرد بحكم ازل نگرد نه بحكم حال.
بو سليمان دارانى ببويزيد نوشت كه: كسى كه ازو غافل باشد و بشب بخسبد هيچ تواند بود كه بمنزل رسد؟ بو يزيد جواب نبشت: «اذا هبّت رياح العناية بلغ المنزل من غير كلفة». اگر باد لطف ازليّت از هواى فردانيّت بحكم عنايت بر دل او وزد، بمنزل رسد بى كلفت. او جلّ جلاله بندگان را در معصيت مىبيند و ميداند كه توبه خواهند كرد. ايشان را حكم از آن توبه كند، نه از اين معصيت، بنده را در حال مىبيند كه گناه مىكند، امّا مىداند كه نيك خواهد شد، او را از صالحان شمرد نه از مفسدان. موسى (ع) در غضب الواح توراة بر زمين زد، با وى عتاب نكرد، سليمان اسبان بىجرم را پى كرد با وى خطاب نكرد، زيرا كه بكرد ظاهر ننگرست بسابقه ازلى نگرست، گاه بكاهى بگيرد، گاه بكوهى عفو كند، بكاهى بگيرد قدرت را، بكوهى عفو كند رحمت را، ما كه در ازل ترا دوستى اثبات كرديم، خطّى بگرد تو بر كشيديم، اگر معصوم بايستى، معصوم آفريدمى، چنان كه بايست آفريديم، اعتماد كن بر دوستى كسى كه ترا جز معصوم دوست ندارد، اگر ترا عصمت دادمى و از تو همه پاكى بودى جلال وحدانيّت را شريك بودى، و من خداوند بىشريكم و بى انباز و بىنظير و بىنياز. هر كه را رقم دوستى كشيدم هر آينه كار وى بسازم، و خصمان او را كفايت كنم. و هر كه بخصمى دوستى از دوستان ما بيرون آيد، ما خصم اوئيم. من آذى لى وليّا فقد بارزنى بالمحاربة. ابليس را ديدى كه در حق تو يك سخن گفت ملعون ابد گشت، نمرود با آن همه طول و عرض بينم پشه او را هلاك كرديم مكافات درد دل خليل را، در عصر نوح يك جهان خلق را در آب بكشتيم مجازات درد دل نوح از آن جفاها كه ازيشان بوى رسيد. آرى هر كه مختار ما بود و محل اسرار ما بود، و منبع انوار ما بود، دل وى آراسته بيادگار ما بود، اصلاح كار او كار ما بود.