قرآن کریمبه زبان فارسی

بسم اللّه الرحمن الرحیم

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بنام آنكه گنج جسم و جان ساختطلسم گنج جان هردو جهان ساخت
جهانداری كه پیدا و نهانستنهان در جسم و پیدا در جهانست
چو ظاهر شد ظهور او جهان بودچو باطن شد بطونش نور جان بود
زپنهانیش در باطن چو جان ساختز پیداییش در ظاهر جهان ساخت
چه ظاهر آنكه از باطن ظهورستچه باطن آنكه ظاهر تر ز نورست
زمین را جفت طاق آسمان ساختخداوندی كه جان داد و جهان ساخت
تن تاریك نور جان ازو یافتخرد نوباوۀ ایمان ازو یافت
چو كاف طاق و نون را جفت هم كردبسی فرزند موجود از عدم كرد
ز كفكی مادر ازدودی پدر ساختز هر دو هر زمان نسلی دگر ساخت
چو طفلی ساخت شش روز این جهان راچو مهدی، داد جنبش آسمان را
سر چرخ فلك در چنبر آوردبصد دستش فرو برد و برآورد
شب تاریك را آبستنی دادز ابطانش فلك را روشنی داد
شبانگه چون طلسم شب عیان كردبوقت صبحدم گنجی روان كرد
چو صادق كرد صبح گوهری رابرو افشاند زرّ جعفری را
چو آتش گرم در راهش قدم زدفرو كرد آب رویش تا علم زد
چو باد از مهر اوره زود برداشتگرش از خاك گردی بود برداشت
چو آب از سوز شوقش چاشنی بردبیك آتش ازو تر دامنی برد
اگرچه خاك آمد خاكسارشز ره برداشت از بادی غبارش
چه گویم گر زمین گر آسمانستیكی لب خشك ودیگر تشنه جانست
همه در راه او سرگشتگانندبدو تشنه بدو آغشتگانند
كفی خاك از در او آدم آمدغباری از ره او عالم آمد
خداوند جهان و نور جان اوستپدید آرندۀ هر دوجهان اوست
جهان یك قطره از دریای جودشولی جان غرقۀ نور وجودش
بیك حرف از دو حرف ایجاد كردهبشش روز این سپهر هفت پرده
فلك گسترده و انجم نمودهدو گیتی در وجودش گم نموده
نه بی او جایز آن را خود فنائینه بی او هیچ ممكن را بقائی
نه هرگز جنبشش بود ونه آرامنه آمد شد نه آغاز و نه انجام
خداوند اوست از مه تا بماهیزهی ملك و كمال و پادشاهی
بدانك او در حقیقت پادشاهستكه مراین را كه گفتم دو گواهست
گواهی می​دهد بر هستی پاكبلندی سپهر و پستی خاك
همه جای اوست و او از جای خالیتعالی اللّه زهی نور معالی
چو او را نیست جایی در سر و پایتوانی یافت او را در همه جای
جهان كز اوّل و كز آخر آمدوگر باطن شد و گر ظاهر آمد
در اصل كار چون هر دو جهان اوستچه گردی گرد شبهت اصل آن اوست
چه می​پرسی چه باطن یا چه ظاهرچه می​گویی چه اوّل یا چه آخر
چو ذاتش باطن و ظاهر نداردصفاتش اوّل و آخر ندارد
مكان را باطن و ظاهر نمایدزمان را اوّل و آخر نماید
عدد گردر حقیقت از احد خاستولی آنجا نیامد جز احد راست
یقین دان این چه رفت و بی شكی دانهزار و یك چوصد كم یك یكی دان
وجودی بی نهایت سایه انداختنزول سایه چندین مایه انداخت
وجود سایه چون در یافت آن خواستكه خود را بی نهایت آورد راست
چو طاوس فلك را زرفشان كردهزاران دانۀ زرّین عیان كرد
لباس خور چو از كافور پوشیدز عنبر در شب دیجور پوشید
زروز و شب دو خادم بر در اوستكه آن كافور و این یك عنبر اوست
چو مصر جامع عالم عیان كردز چرخ نیلگون نیلی روان كرد
ز آبی در زمستان نقره انگیختز بادی در خزان زر بر زمین ریخت
سر هر مه مه نو را جوان كردبطفلی پشت او همچون كمان كرد
زره پوشید در آب از نسیمیبماهی داد جوشن همچو سیمی
چو قهرش از شفق خونی عجب كردهمه در گردن زنگی شب كرد
چو زنگی بی گنه برگشت خندانزانجم بین سفیدش كرد دندان
ز نوح پاك كنعانی برآوردخلیلی ازگلستانی برآورد
برآورد از قدمگاهی زلالیكه شد خشك آن ز گر ماهم بسالی
ز راه آستین آبستنی دادز روح محض طفلی بی منی داد
ز مریم بی پدر عیسی برآوردز شاخ خشك خرمایی ترآورد
چو شاه صبح را زرّین سپر دادبملك نیمروزش چتر زر داد
چو بالا یافت ملك نیمروزشعلم میزد رخ عالم فروزش
همو را در زوال چرخ انداختوزو اندر ترازو چشمه​یی ساخت
كه هان ای چشمۀ خشك روانهچو چشمه در ترازو زن زبانه
كه تا بنمایی اینجا زور بازوبهای خود ببینی در ترازو
بساط آسمان تا هفتمینشكند طی چون سجلّی از زمینش
كند چون پشم كوه آهنین راچنان كاندر بدل فرش زمین را
زمین را او بدل در حال سازدكه از اوتاد كوه ابدال سازد
چو آتش هفت دریا را تب آردزمین را لرزه داء الثَعلَب آرد
دهد یرقان اسود ماه و خور راچو تنگی نفس صبح و سحر را
چو هر شب در شبه گوهر نشاندنگین روز را در زر نشاند
گشاید نرگس از پیهی سیه پوشز عصفوری برآرد لالۀ گوش
گه از آتش گلستانی برآردگه ازدریا بیابانی برآرد
ز سنگ خاره اشتر او نمایدز آبی دانۀ دُرّ او نماید
چو گل را مهد از زنگار سازدبگردش دور باش از خار سازد
چو لاله می درآرد سر براهشز اطلس بر كمر دوزد كلاهش
چو سر بنهد بنفشه در جوانیشدهد خرقه بپیری جاودانیش
چو سوسن ده زبان شد یاد كردشغلام خویش خواند آزاد كردش
چو نرگس زار تن در مرگ دادشهم از سیم و هم از زر برگ دادش
چو آمد یاسمین هندوی راهشبشادی نیك میدارد نگاهش
چو اصلش بی نهایت بود او نیزوجود بی نهایت خواست یك چیز
ولی بر بی نهایت هیچ نرسدازین نقصان بدو جز پیچ نرسد
ز پیچیدن نبودش هیچ چارهشد القصه ز نقصان پاره پاره
چو هر پاره بهر سویی برون شدچنین گشت و چنان و چند و چون شد
اگر هستی تو اهل پردۀ رازبگویم اوّل وآخر بتو باز
وجودی در زوال حدّ و غایتفرو شد در وجود بی نهاست
چو بود او روز اوّل در فروغشدر آخر سوی او آمد رجوعش
درآمد پشه​یی از لاف سرمستخوشی بر فرق كوه قاف بنشست
چو او برخاست زانجا با عدم شدچه افزود اندران كوه و چه كم شد
ازانجا كاین همه آمد بصد باربدانجا باز گرددآخر كار
همه اینجا برنگ پوست آیدولی آنجا برنگ دوست آید
كلام اللّه اینجا صد هزارستولی آنجا بیك رو آشكارست
همه اینجا برنگ خویش باشدولی آنجا هزاران بیش باشد
همه آنجایگه یكسان نمایدكه هرچ آنجایگه شد آن نماید
اگر جمله یكی ور صد هزارستبجز او نیست این خود آشكارست
اگر گویی عدد پس چیست آخرشد و آمد برای كیست آخر
جواب تو بسست این نكته پیوستكه كوران پیل می​سودند در دست
یكی خرطوم او سود و یكی پایهمه یك چیز را سودند و یكجای
چو وصفش كرد هر یك مختلف بودولی در اصل ذاتی متّصف بود
اگر خواهی جوابی و دلیلیجهانی جمله پركورند و پیلی
اگر یك چیز گوناگون نمایدعجب نبود چو بوقلمون نماید
عدد گر می​نماید تو یقین دانكه توحیدست در عین الیقین آن
تو هم یك چیزی و هم صد هزاریدلیل از خویش روشنتر نداری
عدد گر غیر خودبینی روانیستولی چون عین خود بینی خطا نیست
هزاران قطره چون در چشمم آیداگردریا نبینم خشمم‌ آید
ز باران قطره گر پیدا نمایدچو در دریا رود دریا نماید
وگر تو آتش وگر برف بینیهمه قرآنست گر صد حرف بینی
اگر بر هر فلك صد گونه شمعندبرنگ آفتاب آن جمله جمعند
مراتب كان در ارواحست جاویدچو صد شمعست پیش قرص خورشید
اگر روحی بود معیوب ماندهبماند همچنان محجوب مانده
هزاران خانه در شهدست امّایقین دان كان طلسمست و معمّا
همی آن خانها هرگه كه حل گشتعدد شد ناپدید و یك عسل گشت
هزاران نقش بر یك نحل بستندولی جز آن همه درهم شكستند
اگر سنگی نیی نقش آر در سنگببین آن نقشها یك رو و یك رنگ
همه چیزی چو یكرنگست اینجااگر جمع آوری سنگست اینجا
دران وحدت دو عالم را شكی نیستكه موجود حقیقی جز یكی نیست
خداست و خلق جز نور خدا نیستولی زو نور او هرگز جدانیست
حقست ونور حق چیزی دگر نیستبباید گفت حق جز حق دگر كیست
اگر آن نور را صورت هزارستولی در پرده یك صورت نگارست
اگر باشد در عالم ور نباشدهمه او باشد و دیگر نباشد
نبود این هر دو عالم بود او كردنه خود رازان زیان نه سود او كرد
چنان كو بود اگرچه صد جهانستكنون با آن و این او همچنانست
در اوّل تن سرشت و جانت او دادخرد بخشیدت و ایمانت او داد
در آخر جان و تن از هم جدا كردترا در خاك ره چون توتیا كرد
چو مرگ آمد ترا بنمود باتوندانستی كه آن او بود یا تو
كه گر او باتو چندینی نبودیترا جان و دل و دینی نبودی
چو تو بی او نیی تو كیستی اوستهمه اوست ای تو در معنی همه پوست
چو زو داری تو دایم جان و تن راچه خواهی كرد با او خویشتن را
چو تو باقی بدویی این بیندیشبدو باید كه می​نازی نه بر خویش
تو میگویی كه خوش باشم من اینجاچگونه خوش بود با دشمن اینجا
ترا دشمن تویی از خودحذر كناگر خاكیست در كان تو زر كن
چو تو كم میتوانی گشت جاویددر آن نوری كه عكس اوست خورشید
چو آخر زر تواند شد همه خاكنماند خاك و نبود مرد غمناك
چو داری آفتابی سایه بگذارچو شیر مادر آید دایه بگذار
بقدر ذرّه​یی گر در حسابیز خورشید الهی در حجابی
بیك ذرّه ندارد هیچ تابیكسی از دست تو جز آفتابی
كسی كو در غلط ماندست از آنستكه در بحر شك و تیه گمانست
ولیكن هر كه دارد كعبه درگاهنگردد در میان كعبه گمراه
كسی كو در میان كعبه درگشاد استهمه سویی برو كعبه گشادست
ز نور معرفت تحقیق مابسوزو راه هدی توفیق ما بس
بلی قومی كه گم گشتند ازان ذاتفقالوا ربّنا ربّ السّموات
ولی قومی كه در ره خیره گشتندبدو چشم جهان بین تیره گشتند
كسی خورشید اگر بسیار بیندشود خیره كجا اغیار بیند
ولی چون آفتاب آید پدیدارنماند سایه را در دیده مقدار
كه داند كان چه خورشیدست روشنكه بر هر ذرّه​یی تابد معین
اگر بر ذرّۀ​یی تابد زمانیفرو گیرد چو خورشیدی جهانی
روا باشد انااللّه از درختیچرا نبود روا از نیك بختی
كسی كو محو آن خورشید گرددفنایی در بقا جاوید گردد
اگر خواهی كه یابی آن گهر بازچو پروانه وجود خویش در باز
اگر قومی​پی این راه بردندچو گم گشتند پی آنگاه بردند
ترا بی خویش به با دوست بودنكه بیخود بودنت با اوست بودن
اگر با او توانی بود یكدمبحق او كه بهتر از دو عالم
چو مردان خوی كن با او كه پیوستنخواهی بود بی او تا كه او هست
چو باید بود با او جاودانتنباید بود بی او یك زمانت
برنگ او شوومندیش از خویشكزو اندیشی آخر به كه از خویش
چو قطره هیچ نندیشد ز خود بازیقین میدان كه دریا شد ز اعزاز
چنین آمد ز حق كانانكه هستندچو جان در راه او بازند رستند
چگونه نقد جان بازیم با اوكه از خود می​نپردازیم با او
چگویم چون نمیدانم اگر هیچكه اویست و همویست و دگر هیچ
چرا گویم كه چون او هست كس نیستچو او هست وجز او نیست اینت بس نیست
نمی​آید احد در دیدۀ تواحد آمد عدد در دیدۀ تو
چو تو بر قدر دید خویش بینییكی را صد هزاران بیش بینی
كه دارد آگهی تا این چه كارستتعدّد هست و بیرون از شمارست
درین ره جان پاكان چون گرفتستكه راهی مشكل و كاری شگفتست
همه عالم تهی پر بر هم آمیختتعجّب با تحیر در هم آمیخت
بسی اصحاب دل اندیشه كردندبآخر عجز و حیرت پیشه كردند
چو تو هستی خدایا ما كه باشیمكمیم از قطره در دریا كه باشیم
تویی جمله ترا از جمله بس تونداری دوستی با هیچكس تو
از آن باكس نداری دوستداریكه تو هم صنع خود را دوست داری
چو صنع تست اگر جز تو كسی هستاثر نیست از كسی گرچه بسی هست
چو استحقاق هستی نیست در كسترا قیومی و هستی ترا بس
كمال ذات تو دانستن آسانستولی از جانب ماجمله نقصانست
تویی جمله ولی ما می ندانیمز پنهانیت پیدا می ندانیم
جهان پر آفتابست و ستم نیستاگر خفّاش نابیناست غم نیست
اگر خفّاش را چشمی نباشدازو خورشید را خشمی نباشد
كسی كوداندت بیرون پرده​ستكه هر كو در درون شد محو كرده​ست
خیال معرفت در ما از آنستكه آن دریا ازین قطره نهانست
چو دریا قطره را عین الیقین شدنبودش تاب تا زیر زمین شد
شناسای تو بیرون از تو كس نیستچو عقل و جان تو میدانی تو بس نیست
تویی دانای آن الّا تویی توچه داند عقل و جان الّا تویی تو
چو تو هستی یكی وین یك تمامستبرون زین یك یكی دیگر كدامست
اگر احول احد را در عدد نیستغلط در دیدۀ اوست از احد نیست
اگر قبطی زلالی خورد و خون شدولیكن عقل میداند كه چون شد
ز بوقلمون عالم در غروریسرابی آب می​بینی كه دوری
چو دوری عالم پرپیچ بینیكه گر نزدیك گردی هیچ بینی
خداوندا بسی اسرار گفتمچگویم نیز چون بسیار گفتم
الهی سخت میترسم بغایتكه در پیشست راهی بینهایت
ز تاریكی در آوردی تو ما رابتاریكی فرو بردی تو ما را
بخوبی صورتی پرداختی توبخواری سوی خاك انداختی تو
قبای فهم این بر قد ما نیستكسی را زهرۀ چون و چرا نیست
تو میدانی كه عقلم دور بینستسر مویی نمی​بینم یقینست
سر مویی مرا معلوم گردانكه در دست توام چون موم گردان
اگر من دوزخی​ام گر بهشتیتو میدانی تو تا چونم سرشتی
مرا چون در عدم میدیده​یی توكه مال ونفس من بخریده​یی تو
ز من عیبی كه می​بینی رضا دهچو بخریدی مكن عیبم بهاده
مزن زخمم كه غفّا را لذنوبیمكن عیبم چو ستّار العیوبی
چو بهر كردن آزاد یا ربفریضه كرده​یی مال مُكاتب
بسرّ سینۀ آزاد مردانكه كلّی گردنم آزاد گردان
خداوندا بسی تقصیر كردمشبه در معصیت چون شیر كردم
كه هر كازادی گردن نداردقبول بندگی كردن ندارد
ندارم هیچ جز بیچارگی منز كار افتاده​ام یكبارگی من
مرا گر دست گیری جای آن هستوگر دستم نگیری رفتم ازدست
چو هستی ناگزیر ای دستگیرممزن دستم كه ازتو ناگزیرم
بسی گرچه گناه خویش دانمولكین رحمتت زان بیش دانم
خداوندا دل و دینم نگهدارتو دادی آنم راینم نگهدار
در آن ساعت كه ما و من نماندچراغ عمر را روغن نماند
از آن زیتونۀ وادی ایمنكه نه شرقی و نه غربیست روغن
چراغ جان بدان روغن برافروزچو من مردم مرا بی من برافروز
چو جانم بر لب آید میتوانیمرا آن دم ندایی بشنوانی
كه تا من زان ندا در استقامتشوم در خواب تا روز قیامت
كفی خاكم چو خاكم تیره داریمگردان زیر خاكم خاكساری
چو دربندد دری از خاك و خشتمدری بگشای در گور از بهشتم
چو پیش آری صراط بیسر و پایمرا پیری ده و طفلی براندای
اگرچه بر عمل خواهی جزادادتوانی داد بی علّت عطا داد
عمل كان از من آید چون من آیدكه از لاف و منی آبستن آید
چو فضلت هست بی علّت الهیبجرم علّتی از من چه خواهی
ولی فضل تو چون بی​علّت افتادبهر كه افتاد صاحب دولت افتاد
نبوّت بی عمل چون میتوان دادتوانی بیعمل خط امان داد
چنانم رایگان كردی پدیداربفضلت رایگانم شو خریدار
برون بر از دو كونم ای نكوكاردرون مقعد صدقم فرود‌ آر
بجز تو درجهان كس را ندانمبجز تو جاودان كس را نخوانم
ترا خوانم گرم خوانی وگرنهترا دانم گرم دانی وگرنه
بسی نم ریخت این چشمم تو دانیبیك شبنم گرم بخشی توانی
اگر گویم بسی وگر نگویمچو میدانی همه دیگر چگویم
هم از خود سیرم و هم از دو عالمترا می​بایدم و اللّه اعلم